{"book": "adl0259", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 2, "text": "کتبخانه\nعدد\n( ۷ )\nعدد\n( ۷ )\nطبع\nعنايت\nجزيرة پنهان\nکتاب اول\nقصازدگان بالون\nمترجمش\nمحمود طرزی\nدر دارالسلطنه کابل در مطبعه عنایت بزیور طبع آراسته گردید \nسنه ۱۳۳۲"}
{"book": "adl0259", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 6, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 7, "text": "صاحب ومالك مطبعه عنایت\nشهزاده جوانبخت معظم معين السلطنه سردار\nعنایت الله خان"}
{"book": "adl0259", "page": 8, "text": "کتبخانه\n\nعدد\n\n(7)\n\nوطن الغة\nعنایت\n\nعدد\n\n(7)\n\nجزیره پنهان\n\nکتاب اول\n\nقضازدگان بالون\n\nمترجمش\n\nمحمود طرزی\n\nدارالسلطنه کابل در مطبعه عنایت بزیور طبع آراسته گردید\n\nسنه ۱۳۳۲"}
{"book": "adl0259", "page": 9, "text": "--( ٢ )--\n\nهو\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\n-- یکدو سخن در باب طبع کتاب --\n\nحضرت خداوند یگانهٔ بی شریک و مانند جل سبحانه را هزاران حمد و ثناست که ما را توفیق رفیق نمود تا (مطبعهٔ عنایت) را تأسیس نمودیم ، و به روشن ساختن فکرها و ذهنهای هموطنان عزیز خود به آثار مطبوعهٔ فنی و ادبی و اخلاقی تا یکدرجه کوشش ورزیدیم. و این نیست مگر بسایهٔ معارفپروری ذات شوکتمهات (اعلیحضرت سراج الملة و الدین) قبلهٔ اقدس امجد اعظم روحی له فداه که در باب توسیع معارف وطن عزیز ما افغانستان سعی و کوشش شاهانه را مصروف داشته اند ، و موجب شوق و آرزوی مابه تأسیس این مطبعه شده است .\n\nدر یکبار طبع و اشاعت «جزیرهٔ پنهان» نام ناول فنئی بسیار شیرین و عجیبی را در مطبعهٔ عنایت امر نمودیم که این ناول نیز از آثار قلمیهٔ (ژول ورن) فرانسویست و عزیزی بنام (محمود طرزی) آنرا از نسخهٔ که بزبان ترکی عثمانی ترجمه شده بوده است بزبان شیرین بیان فارسی ترجمه کرده است .\n\nاین ناول با ناول (بیست هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر) که قبل ازین طبع و نشر نمودیم لازم و ملزوم همدیگر شمرده میشود . زیرا احوال کشتی نوتیلوس کپتان نمو را این ناول جزیرهٔ پنهان متمم و تکمیل مینماید . و چنانچه سیاحت زیر بحر مصور طبع شده بود این ناول نیز مصور طبع گردید که اینهم یک دلیل ترقی مطبعهٔ عنایت"}
{"book": "adl0259", "page": 10, "text": "—( ٣ )—\n\nشمرده میشود .\nبفضل وکرم خداوند متعال جل جلاله وتوجهات ذات اعلیحضرت پادشاه\nمحبوب القلوب مراحم خصال خود امید میکنیم که مطبعة عنایت ترقئی روز افزونی\nکرده هنوز بسی آثار نافعه و پسندیده بروی کار آرد . ومن الله التوفيق .\n\n— امضا —\n\nمحمود طرزی\nمعین\nعنایت"}
{"book": "adl0259", "page": 11, "text": "-( ٤ )-\n\nافاده مرام مترجم *-\n\nذات اقدس حضرت صانع قدیم حکیم جلت کلمته نوع بنی آدم را در ابتدای خلقت از همه وسایط مدنیه، واز همه لوازمات احتیاجیه محروم خلق فرموده عقل و ذکا احسانش نمود تا بواسطهٔ آن جوهر گرانبها شیئاً فشیئاً بدفع مضرت وجلب منفعت خود کوشش ورزیده کمال مدنی بالطبعی خودشانرا بروی کار آوردند و به اینهمه ترقیات محیر العقول امروزه روز خود واصل گردیدند .\nاین رومان -- یعنی ناول -- که به ترجمهٔ آن ابتدا ورزیده ام عیناً حال ابتدائی بشریت را تصویر میکند . پنج نفر آدم بی همه چیز در يك جزیرهٔ غیر مسکون مجرا و تنهایی بواسطهٔ قضای ناگهانی يك بالون سواری می افتند . بجز عقل وذکا، وعلم و فن معتدا، وسعی وکوشش یگانگی همراه هیچ چیزی ندارند . در ظرف سه سالی که دران جزیره میمانند ، غیر ازانکه محافظهٔ وجود خود شانرا از گرم وسرد حوادث روز گار میکنند ، جزیره را نیز تا یکدرجه بقوت علم وفن، و سعی وجهد خودها به آثار مدنیت آباد میسازند .\n(جزیرهٔ پنهان) از مهمترین ، ومصنع ترین آثار تصویریه وقلمیة ( ژول ورن ) فرانسوی نژاد است که درین اثر خود کمال مهارت ادبیه و فنیهٔ خود را نشان داده است، و از طرف انجمن معارف فرانس مظهر تحسین و تقدیر گردیده است . ذاتاً هيچ يك"}
{"book": "adl0259", "page": 12, "text": "-( ٥ )-\n\nاثر او نیست که مظهر تحسینها و تقدیرهای عموم اوروپا نشده باشد ، و هر اثر او بارها بار چاپ و بفروش نرسیده باشد. ژول ورن ، غیر از انکه شرف و شان و نامداری عظیمی برای خود حاصلکرده است [زیرا که در فن ناول نویسی فنی از هیچ ملت در هیچ مملکت مانند او دیگر يك محرری بسر نرسیده است] يك توانگری و ثروت بسیاری نیز بواسطه این اثرهای بدیعه خود بدست آورده توانسته است .\nدر زبانهای غربی اوروپا نمیدانم ، اما در زبانهای شرق ناولهای فنی ژول ورن ، تنها بزبان ترکی عثمانی ترجمه و نشر شده است که در بخصوص غیرت و همت جناب ( احمد احسان ) بیگ افندی ، صاحب جریده مصوره ( ثروت فنون ) شایان تقدیر و تحسین است . اگر بحقیقت نظر کرده شود احمد احسان بیگ به این همت پسندیده خود يك خدمت عظيمه برای قوم و ملت خود بجا آورده است . زیرا اینگونه اثرها چون در زبان يك قوم و ملتی تألیف و یا ترجمه شود غیر از انکه موجب توانگری علم و فن آن زبان گردد يك شان و شرفی نیز برای آنزبان حاصل میکند .\nاحمد احسان بیگ ، در وقت حاضر به سرمایه پانزده بیست هزار پوند يك ثروت جسيمه تأسیس مطبعه و اداره خانه خود را نموده است که اگر در اساس نخستین این سرمایه و ثروت تحقیق و تفتیش بعمل آید مبداء اساسی آنر ا از سایه ترجمه همین اثارهای فنی ژول ورن می یابیم . زیرا در سوانح عمری جریده خود مینویسد که اول خود او در یکی از دوایر حکومتی به تنخواه قیاه دو پوند يك کاتی بود ، و دیگر ثروت و سامانی نداشت . اول کتاب ( سیاحت بر دور ا دور زمین بهشتاد روز ) نام ناول فنی ژول ورن را ترجمه کرده ، و از تنخواه جزوی که داشت کم کم پس انداز کرده در یکی از مطبعه های استانبول آنرا بطبع رسانید. در اندک مدت بقدر دو سه هزار نسخه آن بفروش رسید، و آنقدر سرمایه برای او حاصلشد كه يكپايه ماشین مطبعه كوچك با چند سیر حروفات آن تدارك كرده توانست، و به ترجمه ديگر ناولهای فنی مانند (سیاحت زیر بحر) و (جو هوا) وغیره پرداخته و اخبار را نیز بروی کار انداخته رفته رفته به این ثروت و سامان امر و"}
{"book": "adl0259", "page": 13, "text": "-( ٦ )-\n\nزه روز خود واصل گردیده است .\nاین بنده عاجز ناتوان ( محمود طرزی افغان ) از ترجمه این آثار بدیعه ادبیه\nهیچگاه امید و آرزوی ثروت و توانگری را نکرده ام ، بلکه مشوق یگانه این عبد\nاحقر همانا قدر شناسی معارفپرورانه ذات شوکتمآت بادشاه حقایق آگاه محبوب القلوب\nمقدس ما اعلحضرت ( سراج الملة و الدین امیر حبیب الله خان ) باد شاه دولت\nقویشوکت خداداد افغانستان شده است . بعد از مسافرت مدیده که در ممالك دولت\nعلیه عثمانیه بسر آورده بوطن عزیزم افغانستان رجعت کردم نخستین بار به ترجمه\nهمین ناول ( جزیره پنهان ) از ترجمه ترکی آن پرداختم . و بخط نستعلیق بقلم خودم\nنوشته تقدیم پیشگاه معارف اکتناه اعلحضرت باد شاهی نمودم . ذات اعلحضرت\nهمایونی آنرا بيك مراق و ذوق علم پسندانه شاها نه مطالعه فرموده بسیار پسند فرمو\nدند . وازین خدمت قلمیه که همچنین يك اثر برگزیده را بزبان فارسی ترجمه کرده ام\nعبد احقر با خاك برا بر خود را مظهر تحسین و آفرین فرمودند . پس برای يك محرر\nاحقره برتر ، وعالتر ، و شوق آورترازین چه چیز تصور خواهد شد كه يك باد شاه\nبزرگ یکدولت سترگ اور آفرین بخواند ، و سزاوار تحسینش بفرماید !\nدیگر چیزیکه موجب شوق وهوس عاجزانه در خصوص ترجمه های آثار ادبیه\nوفنیه جدیده گردیده است این است که در خارج وطن مدت سی سال از عمر گرانمایه\nرا بسر آوردم ، به آموختن زبانهای غیره وفق شدم ، عاجزانه تحصیل علوم وفنون\nجدیده را نمودم . لهذا نخواستم که محصولات فکریه وتحصیلیه خود را در مخزن دماغ\nدر زیر انحصار و احتکار آورده افراد ملت نجیبم را ، واولاد وطن عزیزم را از ان محروم\nگذارم . ارمغان سیاحت سی ساله ام را بنظر ارباب مطالعه وطن عزیزم تقدیم نمودن\nخواستم . وبه ترجمه های ناولهای فنی ( ژول ورن ) از ترجمه های ترکی جناب احمد\nاحسان بیگ یگان یگان پرداختم. و دیگر بعضی آثار ادبیه وفنیه واخلاقیه نیز بوجود\nآوردم . و لی هزار افسوس که مقصد یگانه عاجزانه که عبارت از استفاده اولاد وطن"}
{"book": "adl0259", "page": 14, "text": "-(۷)-\n\nبود بسر نمیرسید ، زیرا ترجمه و یا تألیفی که میشد تنها عبارت از يك مسودة میماند که خودم آنرا مینوشتم. و بعضی را بواسطه میرزاهای خوشخط پاکنویس و تبييض نموده تنها يك نسخه کتاب از ان بوجود می آمد؛ و چون يك سرمایه نداشتم که تدارك يك مطبعة خصوصی کرده بتوانم ، وهم برای آن مبتلا به مشکلات زیادی موجود بود ، از اثر و بسبب عدم انتشار یافتن آثار عاجزانه همیشه جگر خون میبودم . چونكه يك شوره يا يك ناوه باران برای محو ساختن ابدی آنها کافی بود.\nحالاً كه ارادة ازلى و مشيت لم يزلى حضرت خدا وند لايزال جل اسمه ميخوا ست که افغانستانرا بنور علم و عرفان منور سازد، لهذا بمانند وجود مسعود اعلیحضرت سراج الملة و الدين يك پادشاه معظم معارف گستر عرفان پروری را مشعله افروز ملك و ملت گردانیده برای احضار مطابع تیپوگرافی امر و ارادة شاهانه شرفصدور یافت. واستدعا چا دانسته شد که برای انتشار یافتن يك جريده و طنی چیزی مانعی نیست. ازین آرزوی شاهانه استفاده و اندیشیده امتياز جریده ( سراج الاخبار افغانيه ) را استحصال، و به اجرای خدمات قلمیه خودم که اخص آمال بندگانه ام بود کامیاب آمدم.\nاز دیگر طرف شهزاده جوانبخت معظم حضرت عالنی ( سردار عنایت الله خان معين السلطنه ) صاحب افخم که فرزند اکبر و ارشد ذات اعليحضرت شان میباشند ، و يك مجسمه ذكاء حماست و عرفان و فطانت شمرده میشوند از کمال ذوق و شوقی که به احیای علم و فن ، و تنویر اذهان اولاد وطن در ضمیر منیر عالى شان مركوز است يك چاپخانه خصوصی بنام ( مطبعه عنایت ) تأسیس و بنیاد نهاده انتشار آثار عاجزانه ام را بر عهدۀ آن مطبعة مباركه محول فرمودند.\nچه سعادت ، چه بختیاری! این است که این عرفان پروریهای حامیان علم و معرفت كميت خامه عاجزانه ام را در میدان خدمات قلمیه وطن چار نعله بتاخت آورد و شوق و هوسم را دو بالاساخت . حتى يك دليل افزونی شوقم را ازین قیاس باید نمود"}
{"book": "adl0259", "page": 15, "text": "-( ٨ )-\n\nکه این کتاب ناول جسیم « جزیره پنهان » را در سنه ١٣٢٥ ترجمه نموده بودم و\nچون تنها يك نسخه بقلم خود نوشته بودم و دیگر نسخه ازان موجود نبود قضاءً\nآن نسخه ضایع و تلف گردید . این است که دوم بار به ترجمه آن پرداخته ام . ارباب\nترجمه و تحریر انکار نخواهند فرمود که عينًا يك اثر را دوبار ترجمه کردن تا چه درجه بر\nطبيعت و ذهن شاق و دشوار می آید ! . . .\nاز جناب حق و فیاض مطلق جل و علی نیاز میکنم که مرا توفیق کرامت فرماید\nتا در راه خدمات قلمية عاجزانه تا جان در بدن دارم بر موافق رضای ذات اعليحضرت\nپاد شاه محبوب القلوب مقدس خود جد و جهد بعمل آرم ، و مطبعه مبارکه عنایت به\nنشر بسی آثار نافعه جیده جدیده رونق افزای عالم مطبوعات گردیده رضای شهنزا\nده معظم افخم خودم را استحصال نمایم و زبان شیرین بیان فارسی که کم بضاعه ترین\nآثار این عصر ترقی و تمدنست بواسطه نشریات این مطبعه مبارکه توانگر گردد .\nو من الله التوفيق .\n\nامضا\n\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0259", "page": 16, "text": "—( ۹ )—\n\nجزیرۀ پنهان\nمۀ کتاب اول مۀ\nا قضا زدگان بالون ! *\n\nمۀ باب اول مۀ\n\nمۀ فهرست مۀ\nصدا ها درهوا — طوفان باد در سنهٔ ١٨٦٥ — يك بالونی که\nبطوفان گرفتار آمده — غیر از بحر دیگر چیزی دیده نمیشود\n— پنج نفر سیاح — دربالون چها میشود — در\nافق يك ساحل — نتیجۀ این حال الم انگیز\n...\n\nيك صدا میگوید : — آیا بلند میشویم ؟\nدیگری . . . : — نی نی ! يكرنگ فرو می آئیم .\nدیگری . . . : — از ا نهم بد تر که بپایان می افتیم .\nباز همان صدا : — کار ما بمرحمت خداوندی ماند . ( صغره ) (١) بیندازید.\nدیگری . . . : — این است که همین يك توبرۀ آخری مانده آنرا نیز انداختم .\nباز همان صدا : — آیا بالون بالا برآمد ؟\nدیگری . . . : — نی !\n\n( صغره توبره های ريك را میگویندکه بالونچیان آنرا دربالون باخود در بالون میبردا رند، و هر وقتیکه\nبخواهند بالونرا بر هوا بالا ترکنند یکی ازان توبره ها را می اندازند . )"}
{"book": "adl0259", "page": 17, "text": "— ( ١٠ ) —\n\nدیگری . . . : — من مانند صداهای موج یکچیزی میشنوم .\nدیگری . . . : — بلی ، دیدم ! بحر ذخار در زیر پای ماست !\nدیگری . . . : — بخدار است میگوید ! از بحراله که پنچصد قدم بالا باشیم !\nبعد ازین گفتگو، این صدای پر تأثیر شنیده شد :\n— هر چیزیکه سنگینی داشته باشد همه را بیندازید ، همه را بیندازید ! عنایت ومرحمت ازجناب خداوند است.\nاین است صدا هائیکه در روز (٢٣) م ماه مارت در سنۀ ١٨٦٥ در روی بحر [محیط کبیر] از روی هوا شنیده شده است .\nحالا ضرور شد که کیفیت این سخنهایکه در روی هوامابین يك چند نفری گفتگو شده بر خوانندگان کرام خود آشکار سازیم که چه بود و چه شد :\nاين يك هنوز از خاطرها فراموش نشده خواهد بود که در سنۀ ( ١٨٦٥ ) میلادی يك طوفان باد دهشت انگیز بسیار شد ناکی از جهت شمال شرقی بوزیدن آمده دنیارا بلرزه درآورده بود . در اثنای طوفان مدهش مذکور ( بارومترو ) ها ، یعنی ( میزان لهوا ) ها بقدر هفتصد و ده ( ملیمتره ) فرو آمده بود . این طوفان آنچنان يك گردباد دهشتناکی بود که از ( ١٨ ) ه ماه مارت فرنگی تا به ( ٢٦ ) م ماه مذکور دوام نموده است . ضررها و زیانها ئیکه این باد ، در آسیا ، و امریکا ، واوروپا بهم رسانیده بود خیلی بسیار بود . خط وزش این باد در مابین ( ٣٥ ) درجه عرض شمالی ، و ( ٤٠ ) درجه عرض جنوبی بصورت مائلانه در ورزیدن بود . هرگاه در باب درجۀ دهشت و هیبت این باد همینقدر بگوئیم که بسی قصبه هارا محو نمود ، بسی جنگلهارا از بیخ و بن بر افگند، بسی ساحلها را در زیر آب بحر غرق ساخت ، بسی کشتیها را از بحر بخشکه انداخت ، بسی کشتزار هار ازیرو زبر نمود ، هزارها انسانها را در خشکه و دریا غرق وهلاك كرد ازين سخنها یکقدری درجۀ دهشت و هیبت این باد بلا بنیادرا دانستانده خواهیم توانست . این باد دهشت نهاد قبل از ین نیز بار بار بوزیدن آمده در سنه [ ١٨١٠ ]"}
{"book": "adl0259", "page": 18, "text": "—( ۱۱ )—\n\nشهر (هاوانه) را، و در سنه (۱۸۲۰) شهر (غوآدلوپ) را خراب کرده است.\nولی درینبار این آفت سماوی از ان آفتها هم مدهشتر، و خرابیهایش بیشتر بود .\nدر اثنائی که در بحر و بر این خرابیها و زیانها بوقوع می آمد ، در روی هوا نيزيك\nحادثه بسیار عجیبی پیش شده بود. چونكه يك بالون بدم این باد آفت نهاد افتاده مانند\nيك کله ئیکه از دهن طوپ برآید در ساعتی (۹۰) میل مسافه را قطع کرده ، و در\nطبقات هوا به پرواز افتاده روان بود .\nدر میان سبد این بالون که مانند کوئی بچوکان این باد بلا بنیاد افتاده بود پنج\nنفرسياح موجود بود که بسبب بخارماء، و قطرات بارانی که گاه گاه میبارید خوب\nدیده نمیشدند .\nآیا این بالون که بازیچه طوفان خرابی رسان شده از کجا می آید ؟ آیا از کدام نقطه\nروی زمین هوا شده ؟ بهر صورت در اثنای طوفان باد هوا نشده خواهد بود ، زیرا\nدر وقت اینچنین باد در بالون نشستن و هوا بالا برآمدن بجز خودکشی دگر هیچ چیزی\nنیست . البته که قبل از وقوع این طوفان هوا شده باشد . و چون از وقوع طوفان\nباد پنج روز میشود از روی حساب چنان معلوم میشود که در هر روز دو هزار میل\nقطع کرده باشد . و به اینحساب از هر جائیکه حرکت کرده باشد خیلی از خیلی دور\nافتاده خواهد بود .\nبا وجود اینهم پیمایش کردن مسافه ئیکه قطع کرده اند از طرف سیاحین بالون\nسوار ممکن نیست . بلکه بسببی که بالون بباد یکجار فتار کرده ازینهم خبر ندارند که\nاینقدر مسافه بسیار را قطع کرده باشند . بالون حرکت میکند ، برمحور خود دورها\nاجرا میکند ، اما بالون نشینان ازین خبردار نمیشود. بسببیکه بالا و پایان و همه اطراف\nشان بادمۀ بسیار کثیفی پوشیده شده نمیدانند که در اطراف شان چیست ؟ و چون زیر\nو بالای شانرا پاره های ابرهای بسیار کثیفی احاطه کرده به اینهم نمیدانند که آیا شب است\nیا روز ؟ از وقتی که در طبقات بلند هوا بدم باد افتاده رفتار دارند از روی زمین ، وازرو"}
{"book": "adl0259", "page": 19, "text": "— ( ۱۲ ) —\n\nشفق آفتاب و از بحر هیچ اثری ندیده اند . تا آنکه بسبب فضای مدهش پاره شدن بالون و\nبرآمدن ( غاز ) از ان ، و پایان آمدن بالون در زیر خود سطح بحر را دیده دانسته اند\nکه بسوی چگونه يك کرداب مرگ مجسم پویان هستند !\nاین است که آن سخنها و صدا هائیکه ماشنیدیم از همین پنجنفر سیاح بالون سوار\nاست که در چنین وقت هولناك باهم رد و بدل کرده اند .\nبعد از انکه مانند خوردنی ، و پوشیدنی ، واسلحه وهمه چیزهای سنگین بار\nخود شانرا بدریا انداختند باز بقدر هزار و پنجصد قدم بالا برآمدند . سیاحان بیچاره\nچون در زیر پای خود دریای پر امواج بی پایانرا مشاهده کردند طبقات بلند هوا\nرابمای خود شان ملجاء امن وامان دانسته همه اشیایی که برای خودشان بسیار\nضروری والزم بود نیز به پایان انداختند . و برای ضایع نشدن ( غاز ) خفیفی که\nبالون را در طبقات هوا بالا گرفته بود برای جستجو کردن چاره آغاز کردند .\nشب را بچنان اندیشه های خوفناکی بسر آوردند که اگر از سیاحین ما نازک‌تر\nدیگر آدمانی میبودند بهمه حال زهرة شان آب میشد . در وقت صبح طوفان يك\nقدری سکونت پیدا کرد . ابرهاهم بلند شدند . گردباد دهشت ناك طوفانی ، بيك\nباد تند شد ناکی تحویل یافت. و تا یکدرجه دیدن اطراف ممکن گردید .\nدرین اثنا باز فرو آمدن بالون بطبقات پایانی هوا آغاز نهاد ، شکل محفظه جسیم بالون\nنیز بر هم خورده از مدوری به بیضوی تحویل یافته بود که اینهم برای برآمدن غاز\nدرون آن يك دلیل واضح و روشنی بود ، تام در وقت زوال؛ بالون از سطح بحر بقدر\nهزار قدم بلند بود . ولی لحظه بلحظه فرومی آمد.سیاحهاهمه چیزهائیکه در جیبها\nو پیش شان بود یکان یکان می انداختند . بسبب حساس بودن بالونهایه هر انداختن\nيك چیزی بالون یکقدری بالا میبرامد وباز به نزول آغاز میکرد . پس معلوم شد که\nهلاك برای شان مقرر است !\nدر هر طرف که نظر میکنند هیچ يك خشکه بنظرشان بر نمیخورد . در زیرشان"}
{"book": "adl0259", "page": 20, "text": "- ( 13 ) -\n\nبجز از بحر محیط که امواج دهشت آماج آن بشدت تلاطم میکند دگر هیچ چیزی دیده\nنمیشود. با وجودیکه بسبب بلندی موقع شان بقدر چهل میل مسافه در مد نظر شان است باز\nهم در هیچ طرف بحر محیط هیچ يك نقطة سلامت بنظر خوف منظر شان برنمیخورد!\nدریا بشدت باد آنقدر متموج و پر تلاطم بود که بالون نشینان همه سطح دریا را با يك\nطبقه سفید کفها مستور میدیدند.\nسیاحین بیچاره برای آنکه با بالون خود یکجادر گرداب نایاب دریا محو و نابود نشوند\nهرا نقد رسعی و کوششی که در وسع بشری شانست در باب تأخیر کردن افتادن بالون\nخود صرف میکنند. ولی چه فائده که سعی و کوشش شان هیچ ثمره بخشیده بالون\nلحظه بلحظه نزول میکند. و هم از شرق شمالی بسوی جنوب غربی یکسر بسرعت\nتمام قطع مسافه میکند !\nآیا حال این سیاحان بیچاره مدهش نیست؟ البته که بسیار مدهشت زیرا محقق\nمیدانند که مانع نزول بالون خود شده نمیتوانند! درون خیمه بزرگ بالون آهسته\nآهسته از غاز خالی شده میرود، نزول هم دوام میکند، بند کردن پاره گی خیمه\nبالون برای سیاد نشینان بیچاره محال مینماید، و تا آن پاره گی بند نشود ضبط کردن\nغاز در درون خیمه ممکن نمیشود. پس ازین مدهشتر حال چه تصور شود؟\nاز پیشین یکساعت بعد از سطح بحر بقدر پنصد قدم بالا بودند. اگرچه به\nانداختن اسبابهای سنگین از یکی یکبار افتادن بالون در قعر بحر خود را تا یکدرجه محا\nفظه کرده توانسته اند ولی اگر تا بشام يك خشکه پدیدار نشود غاز باقمانده بالون تمام\nشده بالون بابالون نشینان خود در میان امواج پر شور و شر بحر محو و نابود شدنش\nمحققست. در چنین زمان هر آنچه چاره نجاتی که بخیال شان میرسید همه را اجرا میکر\nدند. زیرا این آدمها از مردمان بسیار تجربه کار و باغیرتی بودند. از انرو میخواستند\nکه تا به آخر دقیقه با مرگ پنجه داده بعد از ان مغلوب شوند.\nاز پیشین دوساعت بعد بالون، بقدر چارصد قدم از سطح بحر بالا بود. درین"}
{"book": "adl0259", "page": 21, "text": "111 (بیرون محل و اسباب خود را ساختند) 115 (اندازه کرمکن فاصله پ\nرنساس هندیه) ، 121 (داشته اند که روحها سواعد ادوار انسان) ،\n125 (استخراج مرض) ، 134 (خون را از فرس بحری در زیر آب شقوقیات دان)\n139 (جدا کردن مجلس سن از گوشت حیوان / 142 (دشاپیرو بخون شناختن)\n145 (کلاه کنیر جان را بیرون آوردن) - 160 (اوزموکسی مکتب را اکتر اختي شود\nشکنه گذاری کردند 162 (شتر و بکراب نیز ساختند) ، یکدانه کندم\nدر جیت ستان پیدا شد - 169 (بزرگ سلطال جزایر) ، 178 (یک دانه\nساعمه در گوشت حیوان بود 179 )کتابت دوم / 190 (زراعت داخل بو صندوق)\n223 (يوزنده که خون کاور میمیازند) 233 (ساختن باروت)، 238\n(اهالی رخش را خراب میشهر اند) 242 (ماشین کاغذت و بالا شهرک را\nساختند) ، ترکیبه نشاسته کچالو و 24 (درخت نان) 248 (بنیاکمر نیز\nپیدا شده 25 (ساحلی لباس از پیشم گوسفند 284 )فنیاره کفش\nشده ، 301 دل میگوید که هیچس دل را پیزه بین با خود زوال دانه) ، 309 اسمر گوشت شخصی مجموله)"}
{"book": "adl0259", "page": 22, "text": "محمود غزنوی - جزیره پیمان\nص 4 (رومیان در بغداد باهمه وسایل کرد محلو کشیده بود)، 5\n(در زندان جای نگرفتند بنهای مرگرا تر جمبه میکرد) ، 6 (صرف میم جلیله\nلذت بخش نیست یا نه بعضی امیر که بتاریخ سلیه در تاریخ ار یکه نخوا\nمی شد، 8 (ترجمه رومش مشهور شده بود کا برا روی کار برد چندی)\n10، کون ببروز شند بادل کے قد میں تنبور به حملا کو مدن نزده،\nشده بها ) ، 13 (ی خور نمیشد گل و گیار به فیا بستر شده مال مینمایند)،\n17(امیدان بوده اند که از جنگ داخل امریکا بروز کرده اند و مبین درریق\nاز تریه) ، 19 (کارهای خیر ان ایام) 20 (کتاب زنگی طوطیا\nاجزای شهروی کینیان - 23 (غازیها) 32 زمین ترکش فشان\nاست، او شیدن اشکانی موجب خوب نما شد)، 80 همشوی\nچگونه موشکی در داده هست) ، 94( و نیا را بویکار مبازه)، 15 تاج\nکه روی بزمناطق مختلف ) ، 97 ) م حریره را بتن خبر انشته) هما\n(معدن شرو کردن - 105 (اختیار مون مقدس)، 108 خشت کید بیا ختیا"}
{"book": "adl0259", "page": 23, "text": "مصور غزنوی\nجزیره ایشان\nI\nص ٣١٤ در قدم بمبئی کار راه در شمال شروع به کوبه کرد) ٣١٧ واقعه صلب\nو سبب از طرف نهنگان) ، ٣١٨ (ساختن جنگی آبی) ، ٣٤٠ (گشت و سیاح\n٣٤٣ تخمین دریای بندری کیا) ، ٣٥٣ (خبردادن پنچ که نینه خانه مربوکش درانجا\n٣٦٥ مراجعت از جزیره) ٣٦٧ (تخمین دفعتاً به حیوانات) ٣٦٩\nکه در زمین کسی که بیل را کشانده ٣٩٥ ماری پر گلو خورد) ، ٤١١ (جلال\nسنگان تخمین خراب کرده باشم ٤٢٢ (پیرپول را زنده با خنزیل امتحان\nحیه ببیع منزل را ، ٤٢٨ (از کوه کفن کشاکشان بعضی آوارها کشیده\nمیشود) ، ٤٣٥ (به سهال گذشت) ، ٤٣٤ (انتخاب خرید حیوکه\nتا تو بتونه بتواند خذان را سفینه داره کشی توانسته ٤٣٦ شکه است\nموجود کره ترشم کمان زنبار رفته ، ٤٤٢٠ ایشان بمر ، ٤٤٧ از اول\nکتاب مساحته روز پیر کبرول را شناخته اند ٤٤٨ (خواب ایشان\nپیر ابو ذر زاد سلمان بقول محمود است ٤٤٩ در دل وجان سنگ فدیت\nو ار از عقابیات بقدرے دلان ٤٥٥ جطبر الماس در مربح قیمت خولد"}
{"book": "adl0259", "page": 24, "text": "ملیون دالر بود که در نقشه ها 571 در کتاب بوی های میگویند که نامی آمریکا و کینیا\n458 (یا بخش الله هندوستان جای دارد) 466 (یک اقیانوس\nکه جزیره کمبودا، 473 (جزیره نفوسند) 476 در شمال\nو غاریابی کے دارد)."}
{"book": "adl0259", "page": 25, "text": "- ( ١٤ ) -\n\nآشنا صدای يك آدمی که معلوم میشد که ترس وبیم عادت او نیست اینسخن را گفت:\n- آیاهیچ چیز انداختنی باقی نمانده ؟\nچند صدای دیگر چنین جواب داد :\n- يك كيسۀ ده هزارروپیه کی طلا باقی مانده .\nبعد از این سخن يك كيسۀ سنگینی بدریا افتاد .\nیکی پرسید : - آیا بالون بالا شد ؟\nدیگری گفت : - يك كمى بالاشد ، اما باز بفرو آمدن آغاز میکند !\nدیگری پرسید : - آیا دیگر چیز انداختنی داریم ؟\nدیگری جوابداد: - نی ، هیچ چیزی .\nبازهمان صدای پر تاثیر حاکمانۀ اولی گفت :\n- مکرسیدی را که در ان نشسته ایم فراموش کردید ؟ خود را بریسمانهای\nبالون به بندیم ، سبد را بدریا بیندازیم !\nبراستی که برای بالا بر اوردن بالون چارۀ آخرین همین بود ، لهذا هماندم سیاحان\nدرمانده گان خود شاترابریسمانهای بالون بسته کردند . اینراهم بگوئيم كه يك سگ\nنیز با ایشان موجود است که آنرانیز فراموش نکرده بيك ریسمانی در آویختند ، وسبد را\nبدریا انداختند . بالون هماندم بقدر دوهزار قدم بالا برامد .\nمعلوم است که بالونهابسیار حساس يك جسمى میباشند . بمجرد يكه يك جسم\nبسیار خفیفی ازان بیرون انداخته شود بسوی بالا بسیار بلند میشود ، ولی چون هوا\nرفته و مقاومت گاز نباشد، باز رو بسقوط مینهد . این است که بالون سیاحان بیچاره نیز\nبسبب انداختن سبد دفعته دوهزار قدم بالا برامده باز آهسته آهسته روبه تنزل نهاد\nزیرا غاز از شکافی که در خیمۀ بالون پیداشده بود بسیار بیرون میبرامد .\nسیاحان برای به هواداشتن بالون هرا نقدر سعی وکوششی که درقوت شان بود\nصرف کردند ، ولی هیچ فایدۀ نکرد . لہذا بعد ازین بغیر از مرحمت ومعاونت خدا"}
{"book": "adl0259", "page": 26, "text": "-( 15 )-\n\nوندی دیگر تکیه گاه و پناهی برای شان باقی نماند.\nبشام یکساعت باقی مانده بود که بالون بقدر سه صد قدم بر سطح بحر فرو آمده بود. درین اثناسگ دفعتهً يك عوعوه نمود . یکی از سیاحان گفت :\nگمان میبرم که ( توپ ) یکچیزی دید .[ توپ نام سگ شانست ] .\nدر عقب این سخن فریادها و فغانهای سیاحان بفلك بر شده همه بيك زبان گفتند :\nخشکه ! خشکه !\nبحقیقت که در جهت جنوب غربی يك زمين بسيار بلندی بنظر سیاحان دست شسته از جان برخورد . اماچون این خشکه نیز بقدر سی میل دورتر مینمودرسیدن بالون تابه آنجاكم از كم بيكساعت قطع مسافه کردن ، و آنهم بشرطیکه باد بالونرا برابر هم ما ن طرف براند ، و خط حرکت آنرا تبدیل ندهد وابسته بود که آیا تابه آنوقت گاز بالون خواهد ماند یانی ؟ و بادبالونرا برابر بران خشکه خواهد راند یانی ؟\nاین است مسئله دهشت انگیز مرگ ، و زنده گی ! سیاحان بیچاره نقطه سلامت را بچشم می بینند ، ولی امید رسیدن آن برای شان مجهول ! اینراهم نمیدانند که آیا این خشکه جزیره است یا قطعه ؟ زیر اسیاحان ما بدم باد افتاده ازینهم خبر ندارند که بکدام سمت وکدام طرف میروند؟ بهر حال اگر جزیره باشد، یاقطعه باشد،مسکون باشد، غیر مسکون باشد یگانه نقطه سلامت همانست . بهمه حال به آن رسیدن لازم است .\nدر ساعت چار بالون بدرجه رسیده بود که خود را بر هوا گرفته نمیتوانست و بر سطح بحر مالش یا فته میرفت . یکچند باره و جهای بحر برسیاحان بیچاره آب پاشی نیز نمود . این آب افشانی سنگینی بالونرا زیاده تر میکرد . بالون مانند مر غیکه ببال آن سرب بسته شده باشد بکمال زحمت خود را بر میداشت !\nبعد از نیمساعت بخشکه بقدر نیم میل مسافه باقی مانده بود . لکن بالون هم سراسر از گاز خالی شده بحال غرق شدن رسیده بود . سیاحان بیچاره یکچند بار در آب غوطه خورده باز بر امدند . درین اثنا خیمه بالون بسوی سطح بحر میل نموده غلطیدن"}
{"book": "adl0259", "page": 27, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 28, "text": "-( ۱۷ )-\n\nمهندس سیروس سمیت"}
{"book": "adl0259", "page": 29, "text": "- ( ١٦ ) -\n\nگرفت که به این سبب باد از شکاف پاره شده گی خیمه داخل بالون شده مانند بادبان کشتی سیاحان را بسوی خشکه راندن گرفت . بلکه به اینصورت سیاحان بیچاره که پاهای شان در میان آب ، ودستهای شان بطناب مربوط بود بمنزل مقصود برسند !\nبالون بخشکه یکچند صد گز نزديك شده بود که دفعته صداهای بسیار پردهشتی از سیاحان برآمد . مگر یکی از سیاحان بیچاره را يك موج مدهشی در ربود ، یا آنکه خود را خود در ربود اند ! در عقب آن سگ نيز بيك عوعوه بسیار حزینی خود را در آب پرتاب نموده بالون چون به ایندرجه خفيف وسبك شد یکی یکبار برهوا گردیده بعد از کمی مالا بر ریگزاری که در خشکه بود فرو آمد .\nبیچاره گان در آنجا بمعاونت یکدیگر خود را از ریسمانها باز کرده برخاك قدم نهادند . بالون نیز ما نند يك مرغ بال بسته ئیکه دفعته بالهایش باز شود پرواز نموده از نظر غائب گردید .\nدر حالتی که در بالون پنج نفر آدم و يك سگ بود ، در خشکه تنها چهار نفر برآمدند . مگر یکی از پنچنفر، برای رهایی دادن چار نفر رفیق دیگر ، خود را فدا نموده طعمه امواج پردهشت دریا نموده است !\nچار نفر سیاح بمجردیکه بر خشکه قدم نهاد، رفیق خودشانر اندیشیده همه بيك زبان فریاد برآورده گفتند :\n- بلکه آب بازی کرده بساحل رسیدن میخواهد ، زود شویم ، برهانیدن او کوشش ورزیم ."}
{"book": "adl0259", "page": 30, "text": "-( ۱۷ )-\n\nباب دوم\n\nمحاربهٔ ریشموند - مهندس سیروس سمیت - ژه ده ئون سپیله\nنایب زنگی - یا نقروف کشتيبان - هار برنوجوان -\nيك تکلیف ناگهانی - ملاقات - حرکت در طوفان\n\nسیاحانی که با بالون بخشکه افتاده اند نه از بالونچیانی هستند که برای سیاحت\nطبقات هوا در بالون نشسته اند ، و نه از ارباب فن ( ژه ئولوژی ) میباشند که برای\nکشفیات فنّیه بر طبقات هوائیه بالا برآمده اند . نی نی بلکه اینها مردمانی هستند که\nدر جنگ بدست دشمن اسیر شده اند . و به دلاوری فوق العادهٔ خود به رهایی دادن\nگریبان خود از چنگ دشمن کامیاب آمده‌اند. اینها در محاربهٔ امریکای جنوبی و شمالی\nبدست جنوبیها گرفتار آمده در شهر ( ریشموند ) نظر بند بودند ، وازانجا فرار\nکرده بعد از آنکه صد هابار تهلکهٔ مرگ را بچشم دیدند با بالون پاره شدهٔ خود به این\nسر زمین قدم نهاده اند .\nکیفیت فرار این اسیران حرب به اینصورت است :\nدر ماه شباط سنۀ ١٨٦٥ میلادی جنرال ( غرانت ) شهر [ ریشموند ] را محاصره\nکرده بود ، و برای بدست آوردن آن اگرچه چند بار هجوم و یورش برده بود ولی\nهيچيك فائدهٔ حاصل نشده بود. درین گیر و دارها از اردوی جنرال ( غرانت ) بعضی\nافسران بدست لشکریان محصورین قلعه اسیر افتاده در درون شهر نظربند بودند که\nمشهورترین این اسیر افتادگان (سیروس سمیت) نام يك شخصی بود که از ارکانهای\nحرب جنرال (غرانت) بود .\n(سیروس سمیت) يك آدم بسیار عالم و پرفنونی است که در مهندسی یگانهٔ دهر\nشمرده میشود. در اثنای این محاربه حکومت [ جماهیر متفقه ] ساختن راه های آهن\nرا به او محول نموده بود . این مرد امریکای شمالی لاغر اندام ولی کلفت استخوان ،\nمیانه بالا ، تقریباً چهل و پنج ساله يك آدمیست که بروت های از ریش درازترش رو به"}
{"book": "adl0259", "page": 31, "text": "-( ۱۸ )-\n\n[غلام محی الدین؟]\n\nژه ده ئون سپيله . مخبر جریده نيويورك هرالد"}
{"book": "adl0259", "page": 32, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 33, "text": "- ( ۱۸ ) -\n\nسفیدی نهاده است . کسانیکه بسیمای سیروس سمیت نظر کنند ، بيك دیدن میدانند\nکه جدیت ، وصمیمیت ، وذکا ، ومعرفتش بدرجهٔ فوق العاده است .\nچنانچه ذکاوت مفرطه را مالک است دست و پایش نیز قابلیت هر گونه کار ها را دارد .\nیعنی هم به ذهن ، وهم به فعل کار میکند . بسیار عالم است چرا که متفنن است .\nبر کاریکه اقدام کند ، اگر آن هر قدر مهلك و دشوار باشد اصلا تمکین و وقار را از\nدست نداده آن کار را بسر میرساند .\n(سیروس سميت) يك جسارت و دلاوری مجسمیست ؛ در زمان محار به همیشه\nدر میان آتشها در امده که در بسی محار به ها کامیاب هم آمده ولی درین محار به (ریشموند)\nاول زخمی بعد ازان اسیر شده است .\nدر روزیکه (سیروس سميت) اسیر می شد ، يك شخص دیگری نیز که بدرجهٔ\nاو صاحب شهرت و معرفت بود بدست جنوبیها اسیر افتاده بود که آنهم مخبر حرب\nاخبار مشهور (نیورك هرالد) [ژه ده ئون سیبله] نام يك آدمیست .\n(ژه ده ئون سیبله) برای اینکه خبر های راست و صحیح را از هر کس پیشتر بدست\nآورده ، و از همه کس پیشتر به اخبار خود برساند از هیچ چیزی روگردان نیست .\nاخبار (نيورك هرالد) از اداره ها و دفتر های دولتی شمرده میشود . آدمی که به\nاین اداره منسوب باشد در هر جا خیلی معروف ومعتبر است . ازانرو (ژه ده ئون سيبله)\nدر میان اردو از مردمان بسیار نامدار و با اهمیتی شمرده میشد .\n(ژه ده ئون سيبله) عالم فاضل، دلاور ، جسور ، برای هر کار حاضر و مهیا با فکر\nيك آدمیست . بسیاحت ، وعسکری دنیا را گردش کرده است . برای آموختن يك\nچیزی ، و آنرا به اخبار خود رسانیدن ماندگی ، عذاب اضطراب ، تهلکه در نظر او\nهیچ است . ژه ده ئون در وقتیکه گله مانند باران میبارید ، و گله های طوپ هر طرف\nرا تار و مار میکرد بیکدستش طپانچه ، وبيكدستش کتابچه در صف پیشترین لشکر رفته\nاست . گله های طوپ و تفنگ هیچگاه قلم پنسل او را بلرزه نیاورده است ."}
{"book": "adl0259", "page": 34, "text": "-( ۱۹ )-\n\nباوجود اینهم [ ژه ده ئون ] بعضی حالهای عجیب هم دارد . مثلا يك روزی\nمیخواست كه يك خبریرا به اخبار خود روانه كند، از بهر آنکه آن خبر را مخبرهای دیگر\nاخبارها پیشتر از اخبار « نيورك هرالد » نشر نتوانند بعد از انکه در تلگراف خانه خبر\nمذکور را به اخبار خودرسانید از پیش میز تلگراف بر نخواست، و دو ساعت کامل فصلهای\nاول تورات شریف را به اداره خانه اخبار خود به تلگراف نوشته کرد. اگرچه این\nکار برای اداره اخبار ( نيورك هرالد ) موجب دو هزار دالار مصرف شده است ،\nولی این هم شد که خبر مذکور را پیشتر از وکسی نشر نتوانست !\n( ژه ده ئون ) بلند بالا ، قوی و توانا يك آدمیست . عمرش از چهل افزونتر\nنظرش مستقیم ، اطوارش جدی و مستریح است . هر چیز را زود می بیند ، و زود\nدرک میکند .\n( ژه ده ئون ) از ده سال است که مخبر اخبار ( نيورك هرالد ) میباشد و در راه خبر\nها ، و تصویر هائيكه فرستاده ؛ به اخبار مذکور خدمتهای بزرگی کرده است . چون\nکه به سیاه قلم خیلی رسام ماهری هم هست . حتی در وقتیکه اسیر می افتاد به تصویر\nکشئی جنگ مشغول بود . و در کتابچه حوادث خود در همان وقت بعد از انکه این\nعباره را : « يك عسکر جنوبی تفنک خود را بسوی من دورداد ، این است که نشان\nمیگیرد ..... » نوشت از جای خود بر جهیده گله بر زمینی که او از ان جهیده بود\nبرخورده است . اما اگر چه گله خالی رفت ولی خود او نیز اسیر افتاد .\nسیروس سمیت ، و ژه ده ئون سیوله غائبانه یکدیگر خود را میشناختند اول بار\nملاقات شان در شهر ( ريشه وند ) که اسیر افتاده اند دست داده است . زخم مهندس\nدر کم وقت جور شد . در اثنای اسارت خود باهم خیلی محبت میکردند ، وقدر و قیمت\nهمدیگر خود را بخوبی میشناختند . فکر یگانه شان نیز بمجز فرار ، و به اردوی خود\nرسیدن دیگر چیزی نبود .\nاگر چه در میان شهر آزاد و بند و زندانی نداشتند ، ولی چون شهر بکمال دقت"}
{"book": "adl0259", "page": 35, "text": "- ( ٣٠ ) -\nناب"}
{"book": "adl0259", "page": 36, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 37, "text": "-( ۲۰ )-\nدر زیر محافظه و نگهبانی گرفته شده بود دائماً منتظر يك فرصت میبودند .\nسیروس سميت ، يك خدمتگاری هم داشت . این خدمتگار در اصل زنگی بود، و غلام بود. ولی سیروس سمیت چون فکر او قلباً همیشه طرفدار لغو کردن اسارت غلامان بود او را آزاد کرده بود . اما غلام از بادار خود جدا شدنرا قبول نکرده عهد کرده بود که تا بوقت مرگ از و دوری نکند . نام این زنگی ( نابخت نصر ) است . ولی برای آسانی تخفیف کرده ( ناب ) میخوانندش .\nوقتيكه ناب از اسیر شدن بادار خود خبر شد بطرف ریشموند روانه شد . بعد از آنکه بسی حیله ها و دسیسه ها بکار برد ، و بقدر بیست بار زندگی خود را دو چار تهلکه نمود بشهر ( ریشموند ) بدرامدن کامیاب آمد . شادمانی که برای سیروس سمیت از آمدن ناب ، و فرحت و سروری که از دیدن مهندس برای ناب حاصل شد خارج تعریف و بیانست .\nناب اگرچه بشهر داخل شده توانست اما برامدن از انجا خارج دایره امکانست . زیرا اسیرها به بسیار دقت در زیر نظر و نگهبانی گرفته شده است . بنا برین چاره فرار در وقت حاضره مفقود است . مگر كه يك وسيله خارق العاده ظهور نمايد .\nجنرال ( غرانت ) اگرچه حمله ها و هجومهای شدید بر شهر می آرد ، ولی کامیاب نمیشود . ( ژه ده ئون سپیله ) بسببیكه از داخل شهر به اخبار خود خبرها و حوادثها نوشته نمیتواند بيك قهر و غضب پرجوش و خروش درامده بود . اگرچه چند بار بر فرار قرار داده بود ولی بموانع و مشکلات عظیمی برخورد .\nمحاصره لا ينقطع بشدت دوام میورزد . عساکر محصوره شهر نیز مانند اسیرها به تنگ آمده برای برامدن از شهر، و با اردوهای دیگر خود شان یکجا شدنرا آرزو میکنند ، واگر هیچ نباشد در باب احوال خود را به اردوهای خود رسانیدن و از اردوهای خودشان احوال گرفتن چاره ها می اندیشند . علی الخصوص ( ژونستان فورستر ) نام يك برگدی درینخصوص بسیار اندیشه ها میدواند . اما چنانچه بیرون"}
{"book": "adl0259", "page": 38, "text": "-( ۲۱ )-\n\nبرامدن اسيرها ممکن نبود اسیر کنندگان را نيز اين امر محال افتاده بود. اسیران را عسکر داخل شهر ، و شهریها را عسکر خارج شهر منع میکند .\nمحافظ شهر بسیار آرزو داشت که با جنرال (لی) که سر قوماندان جنوبیها بود مخابره کرده مدد طلب کند ولی بسبب نبودن واسطه و وسیله خیلی دو چار اندیشه و مراق بود . این است که درین اثنا برگر ( ژونستان فورستر ) به این فکر افتاد كه يك بالونی ساخته و بواسطه آن بالون برهوا شده از سر اردوی محاصر بگذرد ، و با اردوی جنرال (لی) التحاق کند .\nمحافظ شهر این تصور ژونستان فوروستر را خیلی پسندید . هماندم برای ساختن يك بالون بسيار بزرگ امر داده شد . در میان سبد این بالون اسلحه ، خوردنی ، نوشیدنی ، و دیگر کار آمدنیها گذاشته شد .\nازین تدارکات ، ( ژونستان فوروستر ) و رفقایش چنان امید میکردند که در شب (۱۸)م مارت بايك شمال غربی حرکت کرده در ظرف يكچند ساعت به اردوی جنرال (لی) رسیده بتوانند . اما آن باد شمال غربی رفته رفته آنچنان يك شدتی نشانداد که از باد گذشته به طوفان رو نهاد . البته که به اینچنین باد بالا بنياد حرکت بر روی هوا قابل نیست .\nدر میدان واسع شهر بالون با همه ضروریاتی که در آن گذاشته شده حاضر و مهیا با ريسمانها بزمین مربوط ایستاده بود در نوزدهم و بیستم ماه باد زیاده تر شدت نمود . حرکت بالون سراسر غیر ممکن شد .\nاينستكه درينروزها يك روزی سیروس سمت در کوچه بايك شخصی که هیچ او را نمیشناخت برخورد . این آدم سی سی و پنجساله يك آدم تنومند پر قوتی بود که نامش ( پانقروف ) وصنعتش کشتیبانی بود . پانقروف از حال صباوت خود در دریا های امریکای شمالی گشت و گذار کرده درينوقتها برای يك کاری همراه ( هاري ) نام پسر كپتان خود که آنرا از اولاد خود زیاده تر دوست دارد بشهر ( ريشموند ) آمده"}
{"book": "adl0259", "page": 39, "text": "— ( ٢٢ ) —\n\nپانقروف کپتیان"}
{"book": "adl0259", "page": 40, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 41, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 42, "text": "— ( ۲۳ ) —\nغلام یحیی\n۱۳۳۷\nهاربر"}
{"book": "adl0259", "page": 43, "text": "- ( ۲۲ ) -\n\nاست ، ولی چون شهر قلعه مند شده بمجبوریت در انجا محبوس مانده اند . فکر یگانه این آدم نیز بجز اندیشهٔ فرار دگر چیزی نیست .\nپانقروف ، سیروس سمیت را بخوبی میشناسد ، ومیداند که آرزوی یگانه او نیز بجز فرار کردن دگر چیزی نیست . چون امروز در کوچه با او برابر آمد بالاتر در به او گفت:\n— موسیو سیروس ! آیا از ( ریچموند ) دل تان تنگ نشده ؟\nمهندس ، حیران حیران بکمال دقت بسوی پانقروف دیدن گرفت کشتیبان باز پرسید که:\n— موسیو سیروس ! آیا میخواهید که فرار بکنید ؟\nمهندس گفت — آیا چه وقت ؟\nاین سوال بی اختیارانه از زبان مهندس برامده باز بدقت بیشتر بروی مخاطب خود نظر کرد ، وعلامات سیمای او را بر صافئی دلش دلیل یافته بيك صدای تیزی گفت :\n— آیا شما کیستید ؟\nپا نقروف خود را شناختاند . مهندس پرسید که :\n— خوب اما با کدام واسطه فرار خواهیم کرد ؟\nپانقروف — واسطه را من یافته ام . بسیار ساده و آسان يك واسطه : این بالونرا ساختند ، بیهوده آنرا ترک کرده گذاشتند ، این است واسطه ! ...\nمهندس فكر پانقروف را دانست . از دست او گرفته بخانهٔ خود برد . پانقروف در انجا فکر خود را بتمامها بیان نمود. این فکر حقیقتاً بسیار ساده و آسان يك فکری بود . چونکه بشدت طوفان التفات نکرده ، ويك دلاورى فوق العادهٔ بکار برده ، و در بالون نشسته فرار کنند .\nسیروس سمیت بی آنکه سخن پانقروف را قطع کند سرا پا شنید . وچشمانش میدرخشید . البته ، چارهٔ خلاصی که از بسیار وقت آنرا می پالیدند حاضر است . در تاریکی شب بشدت طوفان باد نظر نکرده ، وخود را بکسی نشان نداده ، و در بالون نشسته ، و در اسمانهای آنرا پریده وفرار کردن هیچ کار دشواری نیست . اگرچه"}
{"book": "adl0259", "page": 44, "text": "— ( ۲۳ ) —\n\nاگر بدست بیفتند مرگ برای شان محققست ، اما فرار هم ممکن است نی ؟\nمهندس سميت گفت که :\n— اما من تنها نیستم .\nپانقروف پرسید که :\n— چند نفر هستید ؟\nمهندس — سه نفر ، یکی خودم ، یکی دوست من ( ژه ده ئون ) دیگری خدمتگار\nمن تاب .\nپالقروف — این سه ، دو نفر هم من و هاربر شد پنج نفر . حالا تکه بالون برای\nشش نفر ساخته شده .\nمهندس — بسیار خوب فرار میکنیم .\nوقتی که مهندس اینمسئله را به ژه ده ئون گفت ، ژه ده ئون هیچ علامت انکار نشان نداد.\nتنها به این حیران شد که آیا اینقدر يك فكر ساده و آسان چرا پیش از پانقروف برای خود او\nوارد نشد . آمدیم بر تاب : تاب مانند سایهٔ افندی خود است . افندی هر جا که\nبرود او بر فتن با او حاضر است .\nپانقروف گفت :\n— چون چنین است امشب در میدان بالون باهم یکجا شویم .\nمهندس — بلی بلی ، امشب ، یعنی بساعت ده . اما خدا کند که باد از شدت نیفتد.\nپانقروف ، از مهندس وداع نموده برفت ، و در اقامتگاه خود در پیش هار بر بیامد.\nهار بر نوجوان نیز حقیقتاً جسور و دلاوريك بچه ایست . به بسیار بیصبری پانقروف\nرا انتظار میکشید . چون از زبان پانقروف خبر راضی شدن رفقا را شنید خیلی\nممنون شد. پس دیده میشود که هر پنج نفر اینها آدمان بسیار جسور و دلاوری هستند.\nو عزم شان هم قویست .\nطوفان باد دمبدم شدت مینمود که اینهم برای فرار بها موجب مسرت میشد زیرا"}
{"book": "adl0259", "page": 45, "text": "- ( ٢٤ ) -\n\nدر چنین باد تند طبعاً ( ژونستان فورستر ) و رفقایش در بالون نمی نشستند . و بالون\nبدست پنج نفر رفیق میدراید. تنها خوفیکه برای مهندس هست همین است که بالون\nبشدت بادپاره نشود . مهندس تا بوقت شام در میدانی که بالون در انجا مربوط بود\nگردش نمود، پانقروف ایزدستهای خود را بجیب پتلون خود انداخته ، و خمیازه ها\nکشیده مانند آدمان بیکار از بالا بپایان و از پایان ببالا رفت و آمد کرد . و بی آنکه با هم\nآشنایی و سخن بگویند بالون را پاسبانی نمودند .\n\nشام شد، شب بسیار تاریک بود . ابرهای سیاه تیره بسطح زمین مالیده مالیده\nمیگذشتند! يك باران با برف آمیخته همی بارید ! هوا خیلی سرد بود . همه روی شهر\nرايك دمه تیره فرا گرفته بود ! گویا برای مانع شدن محاربه از طرف حق امشب این\nطوفان دهشتناك بر خواسته بود ! بجای صداهای طوپ صداهای مدهش طوفان\nقایم شده بود .\n\nکوچه های شهر سراسر از انسان خالی بود . محافظ شهر در چنین طوفان شدید،\nبرای بالون پهره گذاشتن را لازم ندیده بود. اگر چه اینها همه برای آسانی فرار فراریها\nفایده میرساند اما آیا باطوفان شدید چه باید کرد ؟\n\nدر ساعت نه و نیم از راههای مختلف هم پنج نفر رفیق در جای ملاقات باهم یکجا\nشدند . تاریکی آنقدر تیره بود که بالون با آن بزرگی نیز دیده نمیشد . هر پنجنفر در پیش\nسبد نشیمن که به بالون مربوط بود جمع شدند . هیچ کسی آنها را ندیده بود . بعد\nازینهم نخواهد دید . زیرا آنها از دیدن همدیگر خود نیز عاجزاند .\n\nبی آنکه يك كلمه سخن بگویند سیروس سمیت ، ژه ده ٹون سپیله ، ناب هاربر\nدر میان سبد در آمدند . پانقروف بکشیدن توبره های ریگ که برای سنگینی بالون\nگذاشته بودند مشغول شد . این کار هم تمام شد . پانقروف کلاه خود را بر سر خود\nمچق کرده گفت :\n-- اگر چه باد بسیار تند است اما مددگار ما خداست ."}
{"book": "adl0259", "page": 46, "text": "- ( ٢٥ ) -\n\nاینرا گفته در سید در آمد . بالون چون باریسمانها بزمین مربوط بود تنها بریدن\nطنا بها . و برامدن برطبقات هوا دیگر کاری نمانده بود . در ین اثنادر میان سبد بالون\nيك سگی بر جهیده در امد . این ( توپ ) نام سگ مهندس است که مهندس از هم سنگینی\nبالون سگ صادق خود را در شهر گذاشته بود . ولی (توپ) ریسمان خود را بریده\nاز عقب افندی خود آمده است .\nپانقروف گفت :\n- اینهم باشد ! از بودن يك سگ چه خواهد شد ؟\n. اینرا گفته و يك دو توبره ریگ دیگر نیز بیرون بر اورد . و ریسمانها را بریده ،\nبالون بتأثیر باد ماثلا ببالا شدن آغاز نهاد . در اول امر بيك چند دود کشهای خانه\nها خورده و خراب کرده از نظر نهان گردید .\nدرین اثنا طوفان بصورت مدهش شدت خود را زیاده نموده بود . مهندس در\nشب بالونرا بروی زمین نزديك کردن نخواست . وقتیکه صبح شد در زیر پای خودشان\nاز زمین هیچ اثر نیافتند . هر چار طرف شان بادمه های بسیار کثیف و غلیظی محاط\nبود . اینستکه بعد از ان به تجویژ هوا يك قدری صاف شده پنجنفر رفیق بكمال دهشت\nدر زیر خود بحر محیط را دیدند .\nحالا خواننده گان کرام ما میدانند که ازین پنجنفر سیاح چار نفر شان بچه صورت\nرهایی یافته در روز بیست و چارم ماه مارت به خشکه افتاده اند و آدمیکه از میان شان\nغائب شده ، رئیس شان مهندس سیروس سميت بود .\n\n- باب سوم -\n\nپنجساعت بعد از وقت ظهر - آدم غائب شده - ناامیدی تام -\nیکسربسوی شمال بر جستجو - جزرومد - یکشب بسیار\nغم انگیز - ديده شدن يك زمین - تاب شناوری\nمیکند - گذشتن از آبنا .\n\nبیچاره مهندس ! طعمه لطمه های امواج بحرها گردید . سگ وفادار آن"}
{"book": "adl0259", "page": 47, "text": "- ( ٢٦ ) -\n\nنیز در عقب آن خود را بینداخت !\nزده ده تون ، بمجردیکه بر خشکه قدم نهاد صدا کرد که :\n- بپالیم ، بپالیم ! بلکه بشناوری خود را بخشکه رسانیدن میخواهد ؟\nهر چار نفر رفیق بيك زبان :\n- بلی بلی ، بپالیم !\nاینرا گفته حرکت کردند . تاب بیچاره از غائب شدن افندی خودکه از جان خود\nاورا زیاده تر میخواست زار زار میگریست . از افتادن سیروس سمیت تابه اینوقت دو\nدقیقه گذشته است . لهذا از رهائی یافتن مهندس نا امید نیستند .\nازینجا تا بجائیکه مهندس در دریا افتاده بقدر نیم میل مسافه دارد . درین اثنا\nساعت ( ٦ ) بود ده ه اگر چه برطرف شده بود ولی ، شب خیلی تاريك بود . چار\nنفر رفیق کنار ساحل را گرفته یکسر بجهت شمال پالیده پالیده روانه شدند . زمینی\nکه بر ان میگذرند پر از سنگستانست . از سبزه و نبات هیچ اثری در ان دیده نمیشود .\nدر بعضی جاها آنقدر سخت و بی گذر است که چار نفر رفیق از هم جداشده در پی یکدیگر\nبرفتن مجبور میشوند . گاه گاهی بعضی مرغان بال بزرگ بسیار کلان نیز از پیش روی\nشان يكباره خیز میزنند .\nدر هر چند قدم هفتاده گان بالون می ایستند . و بطرف دریا گوش مینهند که\nآيا يك صدای انسانی از انطرف می آید یا نمی آید ؟ هر گاه مهندس بخشکه افتاده باشد،\nو بفریاد کردن مقتدر هم نباشد . نوب البته بصدای خود برفقا را رهنمائی خواهد کرد !\nاما بجز صداهای مهیب موجها ی بحر که با ساحل مصادمه میکرد دیگر هیچ صدائی\nشنیده نمیشد .\nپانقروف پرسید که :\n- آیا شناوری میداند ؟\nتاب - بلی میداند ، و هم توپ نیز با اوست ."}
{"book": "adl0259", "page": 48, "text": "- ( ۲۷ ) -\n\nژه‌ده‌ئون - انشاء الله مییابیمش !\nناب صدای هول انگیز بحر پر تلاطم را شنیده بکمال حسرت و ناامیدی سر خود\nرا بجنبانید .\nقضازدگان بیچاره به مانده‌گی و بیتابی خود اهمیت نداده متصل پیش میرفتند.\nو هر چیزیکه در کنار ساحل بچشم‌شان بر میخورد بزودی و تلاش بران هجوم میکردند.\nو چون مطلوب خود را نمی یافتند باز مأیوس میشدند .\nبعد از انکه بقدر بیست دقیقه در میان همین امیدها و ناامیدی‌ها رفتار کردند خشکه\nتمام شده موج‌های بحر راه را بر انها برید . پانقروف گفت :\n- اینجا يك دماغه تنگیست . پیش ازین راه نیست . باید که باز بر همان سمتی که\nآمده ایم برگردیم .\nناب گفت :\n- وای ! افندی من چه خواهد شد ؟ اگر هنوز در دریا باشد ؟\nپانقروف - چون چنین است آواز کنیم !\nپس هر چار نفر بيك آواز تا که میتوانستند بصوت بسیار بلند « سیروس سمیت » گفته\nفریاد کردند . و یکقدری خاموش شده هیچ جواب نیامد . باز همه بيك صدا فریاد\nکردند . باز همان سکوت !\nچار رفیق ساحل دیگر دماغه را گرفته پس بسوی جنوب برگشتند . پانقروف\nدرینطرف از جهت مقابل از بعضی سایه‌ها و علامتها چنان تخمین و گمان نمود که درا\nنطرف دریا بعضی تپه‌های بلند موجود باشد . مرغ‌های بزرگ بال نیز در ینطرف کم\nتر . و آب بحر نیز آرام و کم‌موجتر بود که ازینمؤله هم گمان و تخمین پانقروف فزونی میگرفت .\nازین رفتار خود سیاحان چنان میپنداشتند که ازین دماغه سنگ بعد از انکه یکچند\nقدم بسوی جنوب بروند باز راه شان بسوی شمال برگردد . حالا نکه چنین نشد.\nراه شان یکسر بسوی جنوب دراز شده میرفت که سمت جنوب نیز بعکس سمتی ست"}
{"book": "adl0259", "page": 49, "text": "- ( ۲۸ ) -\n\nکه مهندس از بالون به آنطرف افتاده.\nبا وجودیکه بقدر یکنیم میل راه زدند ساحل بسوی شمال برگشت ، و متصل بسوی جنوب میرفت . بعد از کمی بازيك دماغه پیش روی شان برآمده موجهای بحر راه شانرا برید که درجهٔ یأس و افسوس شان خیلی زیاده گردید . پانقروف گفت:\n- ما بيك جزيره كك كوچكى افتاده ایم که چار طرف آنرا نیز دورادور گردش کردیم.\nاین سخن کشتیبان راست بود. قضا زده گان بیچاره دانستند که نه در يك قطعه، و نه در يك جزيرهٔ بزرگ افتاده اند . بلكه در يك جزيرهٔ كوچكى افتاده اند که آنرا هم کاملاً دور کرده اند . درازی این جزیره را نیز بقدر چار کیلومتر تخمین کردند ، و بر آنرا نیز خیلی تنگ دانستند زمین این جزیره كك سنگستان و ریگستان بوده از گیاه در ان اثری دیده نمیشود . این جزيره كك خشك و خالى كه ملجأ و مأواى بعضى مرغان بزرگ دریائی میباشد آیا از يك جزيرهٔ بزرگ دیگری جدا شده خواهد بود . یا آنکه همیشه در محصور و محدود يك جزيره ككيست ؟ اگرچه اول بارکه از بالون دیده بودنديك خشكه بنظرشان درآمده بود، ولی بزرگی وکوچکی آنرا بخوبی ندانسته بودند.\nاما پانقروف کشتیبان میگوید که در جهت غربی اینموقع که هستند یعنی در آنطرف دریائی که کم موجتر است يك خشكهٔ میبینم . اما دیگر رفقا هنوز برین قول پانقروف سراسر از شبهه خالی نمیباشند. زیر ا آن خشکه که او میگوید دیده نمیشود. بهر صورت اگر اینچنین یك خشکه باشد هم، در چنین شب تار وتاريك به آنجا رسیدن و از دریا گذشتن محال است . حتى بسبب تاريكى فوق العاده جستجو كردن مهندس بیچاره را نیز بفردا گذاشتن لازم است . ژه ده ئون گفت :\n- از پیدا نشدن هیچ اثر سیروس بسیاره مأیوس نباید شویم . البته فردا چون بروشنی روز بخوبی جستجو کنیم بيك نتيجهٔ خوبی کامیاب خواهیم شد .\nبعد ازین گفتهٔ ژه ده ئون رفقا چنان مناسب دیدندكه يك آتشی در داده به مهندس يك اشارت رهنمایی بدهند . اما هزار افسوس که این فکر خود شانرا اجرا کرده"}
{"book": "adl0259", "page": 50, "text": "- ( ٢٩ ) -\n\nنتوانستند . زیرا در جزیره بغیر از سنگ و ریگ دگر هیچ چیزی پیدا نمیبوده.\nدرجهٔ غم و نا امیدی جانرفیقی که در باب پیدا نشدن سیروس سمیت برای شان حاصل شده خوانندگان کرام آنرا تصویر کنند . محبت و اعتمادی که بر رئیس خود دارند دلهای شانرا در گرداب یأس و الم انداخته . در هر حال تا بصبح معلوم میشود که چیست ، یا این است که مهندس به شناوری خود را بساحل سلامت رسانیده در يك گوشهٔ خزیده است ، یا آنکه ابداً محو شده رفته است .\nهوا بسیار سرد بود . تا بصبح بمشکلات تمام و هزار گونه غم و آلام بسر آوردند . قضا زده‌های فلاکت دیده ها گرسنه گی، مانده‌گی، تشنه‌گی، خود را هیچ نمی‌اندیشند . هر چار نفر شان خود شانرا فراموش کرده ، و بشدت سردی هوا ندیده بر این جزیره خشك و خالی ببالا و پایان گردش میکردند ، و باز در همان نقطه‌ئیکه از بالون در آنجا افتاده بودند جمع میشدند . فریاد ها میکنند ، آواز ها میکشند ! اما هزار افسوس که هیچ جواب دهندۀ پیدا نمیشود . گاه‌گاه صدا های شان بطرف مقابل برخورده يك آوازیکه عکس صدا حاصل میکند که اینهم نظر دقت قضا زده ها را بخود میکشد . هاربر ، این مسئله را بنظر دقت با نقروف نشان داده گفت :\nچنان معلوم میشود که در طرف غرب به این نزديكیها يك ساحلی موجود باشد .\nکشتيبان بجای باور کردن کله جنبانی کرده تبسم نمود .\nآهسته آهسته هوا از دمه ها خلاص شده کشاده گی میگیرد در نیم شب در آسمان بعضی سیارات دیده شد . اگر مهندس حالا درینجا حاضر میبود میدید که این سیاره ها ازان سیاره هائی نیست که از آسیا و اور و پا دیده شوند . چونکه کوکب قطب شمالی در جای مخصوص آن پیدانیست . بعوض آن نجم درخشان جنوبی پدیدار است .\nشب گذشت ، روز دیگر یعنی روز ( ٢٥ ) م مارت بوقت صبح بساعت پنج قبهٔ سما بروشنی آغاز نهاد . ولی باز دمه بدرجهٔ کثافت و غلاظت پیدا کرد که بیست قدم به آنطرف دیده نمیشد . درین وقت درجهٔ یأس و افسوس قضا زدگان بیچاره افزونتر"}
{"book": "adl0259", "page": 51, "text": "( ۳۰ )\nيك ساحل بسیار لطیفی که با درختهاي بسیار بزرگ و خرمى مزین بود در نظر قافله کنندگان جلوه نمود"}
{"book": "adl0259", "page": 52, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 53, "text": "— ( ٣٠ ) —\n\nگردید . زیرا با وجودیکه روزهم شد باز بدیدن هیچ چیزی کامیاب نمیشوند . ناب ،\nوژه ده ثون بطرف دریانظر دوخته اند ، که بلکه از رفیق ضایع شده خود شان يك\nاثری به بینند هاربر، و پانقروف نیز بطرف جهت غربی نظر دقت خود را بسته اند\nکه بلکه يك نقطه سلامت و زنده گانی بیابند . حالا آنکه هیچیکی شان چیزیکه آنرا\nمیخواهند نمی یابند ، و نمی بینند .\nپانقروف گفت :\n— اگر چه بچشم نمی بینم اما بخوبی حس میکنم که در پیش روی ما يك قطعه موجود\nاست وهم ازین مسئله آنقدر امین وخاطر جمع که در نبودن خودم در ریبموند !\nوالحاصل يكنيم ساعت بعد از طلوع شمس در ه یکقدری برطرف شده هر طرف\nجزیره یکقدری پدیدار و آشکار گردید . رفته رفته هو اخوب صاف شد . از یکطرف\nچنانچه بحر محیط که در پیش روی شانست تمامها دیده شد . از دیگر طرف يك ساحل\nبسیار لطیفی که با درخت های بسیار بزرگ و سبز و خرمی مزین بود در نظر محنونت و شکر\nگذاری فلاکتزده گان بیچاره جلوه نمود .\nبلی ! نقطه سلامت در انجاست . در مابین این جزیره گکی که فضا زده گان\nدر انجاست ، و ساحلی که در مقابل شان دیده میشود بقرانجی نیم ميل يك آبنایی موجود است .\nبمجرد دیده شدن ساحل ، یکی از فضازدگان بی آنکه با کسی مشورت کند دفعةً\nخود را در آبنا پرتاب نمود . این آدم ناب وفاء آب بود که برای جستجوی بادار خود\nيك آن اولتر خود رابه آنساحل رسانیدن میخواهد . تا ٥ پانقروف او را ایستاده\nکردن میخواست ناب خود را در آب انداخت . ژه ده ثون نیز خواست که در عقب\nناب خود را به آب بیندازد . ولی پانقروف مانع آمده گفت :\n— آیا میخواهید که از آبنا بگذرید ؟\nژه ده ثون — بلی !\nپانقروف — چون چنینست از من بشنوید . ناب برای معاونت افندی خود\n\nيك ساحل بسیار لطیفی که با درختهای بسیار بزرگ و سبز و خرمی مزین بود در نظر فلاکتزده گان جلوه نمود"}
{"book": "adl0259", "page": 54, "text": "- ( ۳۱ ) -\n\nدر ینوقت کافیست . اگر ما و شما نیز خود را به آب بیندازیم جریان ما را گرفته میبرد چنان گمان میبرم که این جریان آبنا از مد و جزری که در بحرهای محیط مخصوص است پیش آمده است . هرگاه یکقدری صبر کنیم بحر از جریان می افتد . وجزر حاصل شده آب آبنا کم میشود . که در انوقت به بسیار آسانی آبنا را گذشته میتوانیم .\nژہ دہ ئون - راست است . صبر کنیم .\nدرین اثناناب بکمال دلاوری با جریان آبنا پنجه میداد . ناب جریان را ما ئلاً به شناوری قطع مینمود . اگر چه دائما از نقطه حرکت خود پایان تر می افتاد اما بساحل مقابل نیز نزدیک شده میرفت . تا آنکه بعد از نیمساعت شنا وری از جهت نقطه حرکت خود یکچند میل پایانتر بساحل پیشرو بیرون برآمد .\nناب در پیش یک سنگ بزرگی خود را از آبها تکان داده بطرف شمال بدویدن آغاز نهاد . و در میان خرسنگهای کنار ساحل از نظر نهان گردید .\nسه نفر رفیق دیگر که در جزیره مانده بودند صداقت وفداکاری رفیق خود را بکمال اندیشه وبیم تماشا میکردند . وچون رسیدنش را بساحل سلامت دیدند خاطر جمع شده نظر خود شانرا بطرف زمینی که برای شان ملجاء وماًوا خواهد شد عطف نمودند . بعداز ان (استریدیه) هائیکه در میان ریگهای ساحل پیدا کردند خوردند. [ استریدیه از حیوانات نوع صد فی بحریست که از میان غلاف گوش ماهی مانند آن یک ماده خوردنی میبراید ] اگر چه این طعام مغذی کامل نیست ولی برای دفع گرسنه گی کافی است .\nدر پیش روی این سه رفیق ساحلی که دیده میشود یک تمانه بسیار واسعی تشکیل داده که در طرف جنوبی آن بایک دماغه بسیار دراز و بی درخت و بی علفی نهایت یافته است . این دماغه با اصل اراضی بیک صورت غریب وعجیبی یکجا میشود که در نقطه بهم یکجا شدن شان سنگستانهای جسیم سنگهای غرانیت موجود است.وچون بطرف شمال آن نظر کرده شود از ساحل جهت غربی تا به شمال شرقی یک دماغه دوشاخه امتداد"}
{"book": "adl0259", "page": 55, "text": "- ( 32 ) -\n\nمیکند . در مابین این دو دماغه مسافه ساحل بقدر ( 8 ) میل تخمین میشود . اراضی در اول امر با ریگستان ، وسنگستان سیاهی آغاز میکند . از ساحل تا بدامنه سنگستان يك ریگ بسیار نرمی فرش شده است . در عقب این ریگزار از سنگهای غرانيت يك سنگستان بسیار جسیمی موجود دست که این سنگستان مانند يك دیوار طبیعی بسیار بلندی بالا برامده ، و بلندی آن از سه صد قدم كمتر تخمين نميشود . اين ديوار طبیعی سنگهای غرانيت كم از كم بقدريك يك و نيم ميل بطرف راست دراز شده رفته است ، ودر انجا یکی یکبار بریده شده است . در انتهای افق چون مد نظر کرده شود يك جنگل بسیار غلو كه از درختهاى جسيم بزرگ وانبوهى متشكك است دیده میشود . غیرازین در جهت شمال غربی [20] میل دور تر يك كوه بسيار بلندى ديده ميشود كه زروه آن بابرف سفید مستور است .\nاما این زمینی که در پیش گاه نظر فلاکتزدگان بالون افتاده ، و اوصاف آن تا یکدرجه بیان گردید معلوم نیست که آيا يك جزيره است يا آنكه يك زمينی ست که بیكی از قطعات معلومه روی زمین مربوط است ؟ با وجود اينهم هرگاه يك شخصيكه بفن (طبقات الارض ) آشناباشد بصورت انتظام سنگهائیکه در ساحل امتداد دارد نظر کند هماندم حل میکند که این زمین ( وولقانیك ) یعنی (آتش فشانی ) میباشد .\nژد ده ئون ، پانقروف ، هاربر این قطعه زمینی را که در پیشگاه نظر حیرت شان افتاده بکمال دقت تماشا کردند . که میدانند ! در دلهای بیچاره گان چه ناامیدیها ، و چه حسرتها میگذرد . هرگاه درین نزدیکيها يك کشتی از نجا نگذرد با این بی اسبابی و بی اوضاعی که دارند بلکه این سر زمین قبرستان ابدی شان خواهد شد ؟\nهاربر ، به پا نقروف گفت :\n- خوب ! چه میگوی پینم ؟\nپا نقروف – چه بگویم ، هنوزيك حکمی کرده نمیشود . این است که جزر آغاز نهاده ، يك ساعت بعد به آنطرف گذشته موسپوسمیت را می یابیم ، به حال خود يك"}
{"book": "adl0259", "page": 56, "text": "( ۳۳ )\n\nچاره می اندیشیم .\nبراستی که با نقروف خطا نکرده بود . بعد از یکساعت بموجب قاعدۀ طبیعی مد\nو جزر آب آبنایی که مابین جزیره لك و قطعۀ مد نظر شان واقع است فرونشست .\nو از جریان و جوش و خروش بازایستاد . و از هر هر طرف ریکهایمیدان برامد .\nپیش از پیشین بد و ساعت هر سه نفر رفیق کالای خود را کشیده و مانند عمامه\nبر سر خود بسته و در میان آبنا که از پنج قدم عمق آن تجاوز نمیکرد درامدند . درجا\nهائیکه چقوری آن بیشتر میبود هاز و مانند ماهی شناوری میکرد . در کم وقت بدون\nمشکلات بساحل پیش روی خود گذشتند ، و بعد از انکه در آفتاب خود را خشک\nکردند کالای خود شانرا پوشیده بکار آغاز کردند .\n\nباب چارم\n\nمنصب یعنی جای آبریزش يك نهر — شمینه ها — دوام برجستجو —\nجنگل در ختان سبز — آتش در دادن — انتظار جزر —\nقطار چوب — برگشتن بسوی ساحل .\n\nژده ئون ، بپانکروف در همانجا ماندن شانرا تنبیه کرده خودش یکسر بسوی طر\nفیکه ناب رفته بود روانه شد و بعد از کمی از نظر غائب گردید . هار بر نیز اگرچه با ژه ده\nئون رفتن میخواست ، ولی پا نقروف مانع آمده گفت :\n— تو باش فرزند ! هر کس يك وظیفه دارد . ناب و موسیونه ده ئون برای معا\nونت و جستجوی موسیوسمیت کفایت میکند . برما و توهم دیگر وظیفه هاست .\nاولايك جاى سرپناه ، و يك لقمه خوردنی تدارک کنیم . رفقای ما که مانده و هلاک\nبیایند به این چیزها احتیاج کلی دارند . پیش از انکه آنها بیایند ما و تو انخدر متهی از ابکنیم .\nهاربر — بسیار خوب ! من حاضرم پا نقروف ."}
{"book": "adl0259", "page": 57, "text": "- ( ٣٤ ) -\n\nپانقروف - بسیار خوب، حالا بقاعده باید حرکت کنیم، اول یکقدری خوردنی، ويك آتش برای ما لازم است . در جنگل چوب بسیار است، در آشیانهای مرغان تخم هم پیدا میشود، میماند يك سر پناه نشیمن .\nهاربر - آنهم چندان مشکل يك کاری نیست . در میان این سنگلاخ البته يك غاری يك سوراخی یافته در آن خواهیم در آمد .\nپانقروف - چون چنینست ، یا الله ، مارش !\nهر دو رفیق از دامنه سنگلاخ برویگهائیکه بسبب جزر بر کنار ساحل پدیدار شده بود برفتار آغاز کردند . و روی رفتن خود را بسوی جنوب گردانیدند . زیرا پانقروف از بعضی علامتها دانسته بود که يك كمی پايانتر يك جوئی موجود خواهد بود . لهذا بطرف جنوب رفتند . و اینراهم امید میکردند که بلکه جریان آب موسیو سمیت را به آنطرف انداخته باشد .\nدر سنگلاخ سه صد قدمی کنار بحر هيچ يك غار و سوراخی که قابل يك سرپناهی باشد بنظرشان بر نخورده این سنگلاخ مانند يك ديواریست که از سنگهای بسیار سخت گرانیت بالا شده . حتی بسبب بسیار سختی صدمات امواج بحر نیز آنرا نخورده است. بر سر سنگهای بزرگ بسی مرغهای نول کج بزرگ جثه موجود بودند که اینمرغها از دیدن و نزديك شدن پانقروف و هاربر هيچ ترس و بیم نشان نداده اگر میگفتند که ازین معلوم شد که اینمرغها گاهی انسانرا ندیده اند، و اینهم معلوم شد که درین جهتها هیچگاه پای انسان نرسیده . در طرف زیر سنگلاخ دیوار مانند مذکور در یکجایی که در زمان مد در زیر آب بوده بر بعضی سنگها هار و از نوع ( میدیه ) که آنهم از نوع حیوانات صدفيه بحریه میباشد بسیار چیزها دیده پانقروف را آواز داده گفت :\n- بفرمائید ، دم نقد شما را يك طعام حاضر !\nپانقروف - وای ! (میدیه) است ؟ چقدر اعلا ، این از تخم مرغ هم بهتر است !\nهاربر - نی ، این میدیه نیست ( ليتودوم ) است ."}
{"book": "adl0259", "page": 58, "text": "- ( 35 ) -\n\nپانقروف - آیا خورده میشوند ؟\nهاربر - البته، البته !\nپانقروف - چون چنینست ( لیتودوم ) بخوریم .\nهاربر نوجوان که هنوز عمرش به بیست نرسیده ، در علم تاریخ طبیعی صاحب معلومات زیادی میباشد. زیرا پدرش دایما در باب تحصیل او به علوم طبیعیه سعی و کوشش ورزیده است ، و او هم در اسباب سعی و غیرت فوق العاده بکار برده در علم مذکور صاحب ید طولا شده است ، لهذا هر سخن او در خصوص علم حیوانات ، ونباتات ، وغیره سند درست است .\n(لیتودوم) هانیز مانند میدیه ها دراز ترك صدفی شکل است و بر سر سنگهای زیر بحر کوت کوت می چسبند ، وسختترین سنگها را نیز کاویده در ان جاهی کاویده کی خود می چسپند . وهر قدر که بزرك شوند دو طرف آنها يك كارله کی پیدا میکند . و فرقی که در مابین میدیه ، ولیتودوم موجود است همین است .\nهاربر، و پانقروف لیتودومهارامانند میدیه ها باز کرده خوردن گرفتند. لیتودومها در طعم ولذت هم از میدیه ها فرق دارند چونکه لیتودومها یکقدری تندی فلفلی را هم دارند که ازینسبب از تدارك كردن نمك وفلفل هم آزاده است .\nاگر چه بعد از خوردن [ لیتودومها ] هاربر و پانقروف گرسنه گی خود را بر طرف کردندلکن حرارت تشنه گی شان زیاده شده بجستجوی آب نوشیدنی مجبور شدند . و براهیکه داشتند به پیش رفتن آغاز نهادند .\nدوصد قدم رفته بودند که صدای شرشر يك آبشاری بگوش شان برخورد . یکچند قدم بعد به پیش يك نهری رسیدند که در نجا گویا تیشهٔ صنعتکار طبیعت سنگلاخ را بيك قوۀ شدیدهٔ از هم شکافته و يك نهریرا که در نجا بقدر ( 100 ) قدم وسعت دارد جاری کرده به بحر می آمیزاند .\nپانقروف بمجر دیکه نهر را دید فریاد بر اورده گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 59, "text": "- (٣٦ ) -\n- این است آب ! اینهم جنگل ! حالا کار ما برای پیدا كردن يك مأوا ماند .\nآب نهر بسیار صاف و سرد بود . بحر هم چون بحالت جزر بود آب نهر با بحر نمی آمیخت كه از انسبب بكمال خوشگواری خود را از ان سیر آب نمودند . بعد از ان برای يك مأوای سرپناهی بجستجو افتادند . ولی زحمت شان بیهوده شد . زیرا در میان سنگلاخها هيچ يك مغاره مانند يك سوراخی پیدا نتوانستند . اما نومید نشده از پالیدن فارغ نشدند تا آنكه دفعة در بالای جای آب ریزش نهر به بحر طاق نما مانند يك چیزی بنظر شان بر خورد كه این رواق یا طاق طبیعی از هم ریختن خرسنگها بر روی همدیگر حاصل شده بود. در سنگستانهای غرانیت اکثرا اینگونه رواقهای طبیعی دیده میشود كه این گونه رواقها را ( شمينه ) مینامندند .\n( شمینه ) ها از غلطیدن و تکیه كردن سنگپاره های بزرگ بر یکدیگر بوجود میآید كه گاهی آنقدر بيك موازنت و برابری عجیبی بر یکدیگر ایستاده میشوند و چنان رواقهایی بوجود می آورند كه انسانرا حیرت دست میدهد . در درون این شمینه ها كه اگر سمچهای طبیعی نیز گفته شود جا دارد تا یكدرجه گذران یك انسانهای مخانه ولانه میشود ولی چون از شگافها و سوراخهای گوشه و كنار آن ضيا و هوا وباد نفوذ ميكند در درون آن دايما يك خنك شدیدی موجود میباشد . اما اگر يكقدری دستكاری شده و شگافها و منفذهای آن بسته شود ، و انسانها هم یکقدری از مردمان بی تکلف باشند قابل سكونت میشود .\nپانقروف گفت :\n- این است برای ما خانه . تا بوقتیکه خدا مهندس ما را پیدا كرده بیارد البته بهتر از ان را تدارك خواهد كرد .\nهاربر - بلی پانقروف ، موسیو سمیت میآید . هم چون بیاید باید كه ما را در يك جای قابل سُكنا بیابد . این شمینه را يكقدری اصلاح و درست ميكنيم شگافها و سوراخهای آنرا با چوب و سنگ و گل بند ميكنيم . و يك سوراخ آنرا برای دود كش ميسازيم"}
{"book": "adl0259", "page": 60, "text": "- ( ۳۷ ) -\n\nو در زير آن يك اوجاغ بخاری مانند برای آتش در دادن ساخته خانه بسیار مکملی بو\nجود می آوريم .\nهاربر و پانقروف بعد از انکه از شمينه ها برآمدند ساحل چپ نهر را گرفته به\nپیش رفتن آغاز نهادند . آبهای نهر بسبب مد و جزر بحر هم به پیش و هم به پس حرکت\nمیتواند که انجمنیر را پانقروف بنظر دقت گرفته برای سهولت حمل و نقل اشیای سنگین\nرا بواسطه آن بخوبی تخمین نمود . کشتييان ، و هاربر بقدريك ربع ساعت\nرفتار کرده تابه گوشه که نهر در آنجا بطرف چپ يك خمی پیدا کرده بودرسیدند . این است\nکه سر ازین نقطه مجرای نهر در درون يك جنگلی که با اشجار لطیفه سبز و خرمی مزین\nاست میرود . درختان این جنگل از جنسیست که دایما سبز و خرم میباشد . باوجو\nدیکه موسم زمستانست بازهم درختان جامه سبز وطراوتناك خود را از بر نکشیده\nاند . طبیعت شناس نوجوان در میان درختان بعضی درختهای خوشبو و فائده مند را\nبنظر کشتیبان عرض میکرد . زیرهای درختان با بوته های خاردار و غیر خاردار .\nوكونه كونه سبزه زارها مستور بود پانقروف چون شاخهای خشکیده بسیار یرا در\nزیرپای خود میدید که میشکند به هاربر گفت :\n— فرزند من ! اگرچه من به این نمیدانم که این درختان در علم نباتات چه نام\nدارند ، اما اینقدر میدانم که این چوبهای خشك در عالم زنده گانی برای سوختاندن ،\nو گرم شدن ، وچيزی پختن به آن خیلی کار آمد يك نباتيستكه درینوقت برای ماهم\nلازم همین است .\nهاربر — چون چنيست جمع کنيم .\nکار چوب جمع کردن بسیار آسان بود . زیرا شاخها را از درخت بواسطه تبر و تیشه\nواره مفقوده بريدن و کندن حاجت نبود چونکه چوبهای خشك روى هم بحال طبيعی\nافتاده بود. چوبهاهم بسيار خشك بود و چابك ميسوخت لہذا بیشمینه ها زیاده تر باید برد .\nاما آيا بجه واسطه باید برد ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 61, "text": "-( ۳۸ )-\n\nپانقروف گفت :\n- حالا اگر يك عرابه ، و يايك قايق ميداشتيم بار ما را بخوبی برداشته میبرد.\nهاربر - اگر آنها نیست نهر خود هست !\nپانقروف - درست . اشیای خود را در ینوقت بانهر میبریم در آینده به بینیم که چه میشود ؟\nهاربر - بلی همچنین است ولی در ینوقت چون نهر بسبب مد بحر به اینطرف معکوس در جریانست چوبهای ما را بطرف اقامتگاه ما برده نمیتواند .\nپانقروف - یکقدری صبر میکنیم . هیچ ضرر ندارد . ماحالا بدیگر کارهای خود آغاز کنیم .\nکشتیبان و نوجوان تابدرجه ئیکه وسع شان میکشید دسته های چوب خشك را جمع کرده ، و باعلفهای منجی خشك شده بسته بکنار نهر نقل دادند ، ودر انجايك خرمنی تشکیل دادند . دو نفر رفیق از علامتهای این زمینها اینرا هم میدانستند که در نجاها هیچگاه پای انسان نرسیده. بعدازان دو چوب بسیار درازی آورده و آنرا بشكل يك جاله با منجیها بسته ، و دسته های چوب جمع کرده خود را بران بار کردند. این کارها تا بيك ساعت دوام نمود . جاله هم حاضر شد . حالا انتظار کشیدن جزرلا زم است .\nچون برای زمان جزر هنوز دو ساعت دیگر باقی بود ، برای وقت خود را به بیهوده نگذرانیدن بگردش آغاز نهادند . درمیان جنگل در طرف چپ نهر از میان سنگلاخها يك بلندی دیده میشود . هر دو نفر پاچه ها را بر زده برین بلندی بالا برامدن گرفتند. و بر سر تپه واصل شدند . در انجا اول نظر خود را بطرف دریا عطف نمودند. و بکمال دقت جهت شمال ساحل را از نظر گذرانیدند . نقطه ئیکه موسیو سیروس سمیت بدریا افتاده بود در پیش نظر شان بود . هر طرف را بکمال تحقیق و تدقیق از نظر گذرانیدند. ولی نه از مهندس ، و نه از بالون هیچ اثری ندیدند . ژه ده فون و تاب را نیز در انجهتها"}
{"book": "adl0259", "page": 62, "text": "- ( ۳۹ ) -\nندیدند . هاربر گفت :\n- چه میگوئی پا نقروف ؟ من گمان میکنم که موسیو سیروس از چنان آدمهایی\nنیست که اینچنین زود زود هلاک شود . البته بیک ساحل سلامت رسیده خواهد بود .\nآیا همچنین نیست پا نقروف ؟\nپالقروف که دیدن موسیو سیروس را امید نداشت . و از حیات او سراسر نا امید\nشده بود بکمال تأسف سر خود را جنبانیده . و هاربر را برای آنکه دو چار نومیدی\nنسازد گفت :\n- البته . البته ! مهندس ما آدمی نیست که به اینگونه تهلکه ها دیده شود .\nکنتیبان ساحل بحر را بکمال دقت از نظر گذرانید . چشمهایش بر ریگستان\nساحل معطوف ماند که طرف چپ این ریگزار بايك سنگلاخ بزرگ دیوار آسایی نهایت\nیافته بود . طرف جنوب ساحل با يك دماغه نجه آسایی نهایت می یافت که از انسو به\nآنطرف چیزی دیده نمیشد که اینهم کنتییا نرا بشبهه می انداخت که این زمین جزیره\nاست یا قطعه ؟ در طرف شمال ساحل بايك ريگستان خالصی در از شده رفته و بازيك كجی\nپیدا کرده معلوم نمیشد که به آنسو چه خواهد بود؟ بعد از ان بسوی غرب نظر کردند،\nچشمهای شان بکوه بلندی که با برف مستور است برخورد که ازینجا تا به آن کوه شش هفت\nمیل مسافه است . در مابین اینجا و کوه جنگل واقعشده که در میان این جنگل سبز آب\nنهر دیده میشد . کنتیبان گفت :\n- آیا این يك جزيره خواهد بود ؟\nهار بر - اگر جزیره هم باشد خوب بزرگ يك جزيره ایست.\nپا نقروف - هر قدر بزرگ باشد جزیره باز جزیره است .\nاما با وجود اینهم اینمسئله هنوز حل نشده است . حل این باز بیکوقت دیگر موقو\nفست . اما هر چه که باشد اراضی زیاده منبت و برکت دار دیده میشود اطراف و جوانب\nآن نیز بسیار لطیف است . آب نهران نیز بسیار خوشگوار ."}
{"book": "adl0259", "page": 63, "text": "-( ٤٠ )-\nغلام محمد\n١٣٣١\nجاله پر از چوب، خود شانرا رانده بسوی ماوای خودشان روان شدند"}
{"book": "adl0259", "page": 64, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 65, "text": "- ( ٤٠ ) -\n\nکشتیبان گفت :\n- هیچ نباشد ازین جهت محروم نماندیم .\nهاربر - هزار بار خدا شکر باید کرد .\nاز جائیکه بودند آهسته آهسته فرو آمدند گرفتند . در میان سنگستان غریب\nالاشکال اطراف، در شکافهای سنگها، ولای های بوته ها به هزار ها مرغها موجود بود\nهاربر آنها را تور داده گریختانده و گفت :\n- اینها کبوتران صحرائیست .\nپانقروف - آیا خود شان ، وتخم های شان خوردنی هست ؟\nهاربر - هم خوردنی، هم بسیار لذیذ !\nپانقروف - چون چنینست ، آشیانه های شانرا پالییم .\nلهذا پانقروف وهاربر در میان سنگها پالیده پالیده یکچند در جن تخم کبوتر جمع کردند،\nو در دستمال های خودشان بسته کردند .\nپانقروف گفت :\n- اوخ ! چقدر اعلا ! مکمل يك تخم مرغ میپزیم .\nهاربر - واه ، واه ! آیا با کدام قاب ؟\nپانقروف - او ! توهم بسیار مشکل پسندی میکنی . اگر قاب نباشد در زیر خروج\nآتش کرده میپزیم .\nهر دو رفیق باز به پیش نهر آمدند که نهر در انوقت از مد بحور هایی یافته پس بجزر\nآغاز نهاده بود . و بسوی ساحل جریان گرفته بود . پانقروف يك ریسمان درازی از\nمنجه ها ساخته به جالهٔ خود بست ، وهاربر نيزيك چوب بسیار درازی یافته جالۀ پر از\nچوب خود را در نهر ویل کردند . پانقروف ریسمانر ابدست گرفته ، وهار بر با عصا\nچوب خود آنرا رانده بسوی مأوای خودشان روان شدند .\nبا ينصورت برکنار نهر بر ساحل نهر روان شده بعد از نیمساعت در پیشگاه شمینه ها\n\nجاله پر از چوب خود شانرا رانده بسوی مأوای خود شان روان شدند"}
{"book": "adl0259", "page": 66, "text": "- ( ٤١ ) -\nاتخاذ کرده اند جاله خود را رسانیدند .\nباب پنجم\nاصلاح و تعمیر شمینه ها – مسئله مهمه آتش – قوطی کبریت –\nدر ساحل جستجو – برگشتن زده دون و ناب – یکدانه گو\nگرد ناز دانه – اوجاغ شعله افشان – طعام شب اول\n– شب اول –\nبعد از انکه جاله چوب خود را خالی کردند کار اول پا نقروف همین بود که شمینه های\nخودشانرا تعمیر و اصلاح کنند تا آنکه برای سکونت شان تا یکدرجه قابلیت پیدا کند .\nزيرا يك اندیشه بزرگ شان همین است که اگر موسیو سمیت را ژه ده نون و ناب\nیافته بیارند يك جای گرم و يك طعام مغذی برای آنها حاضر باشد .\nلهذا گل ، وسنگ و چوب و خاشاك جمع آورده شکافها ، و چاکهای شمینه ها\nرا سد کردند . و تنهايك سوراخی برای دودکش و در زیر آن يك اوجاغ بخاری مانندی\nبنا کردند . و باینصورت شمینه ها را بر چار پنج قسم تقسیم کردند . ولی اینرا هم بگوئیم که درین\nشمینه ها که پا نقروف آنرا او تاقها نام نهاده است بسبب پستی سقف آن بر پا ایستاده شدن\nممکن نیست . درین او تاقها یعنی شمینه ها يك ريگ نرم بسیار لطیفی طبیعت فرش کرده بود .\nپا نقروف و هار بر هم به تعمیرات شمینه ها میکوشیدند و هم حرف میزدند .\nهار بر میگفت :\n- بلکه رفقای ما از ما بهتر یکجایی پیدا کرده باشند .\nپا نقروف - اگر یافته باشند هم این کوشش بد نیست . زیرا اینهم محتملست که\nنیافته باشند .\nهار بر - آه ! اگر موسیو سمیت را یافته بیارند ، چه قدر ممنون میشدیم ، و چه قدر\nبه استراحت وقت میگذرانیدیم ."}
{"book": "adl0259", "page": 67, "text": "- ( ٤٢ ) -\n\nپانقروف -- بلی ! موسیو سميت يك آدم نایابی بود .\nهاربر -- بود چرا میکوئید ، مگر از بودن آن امیدوار نیستید ؟\nپانقروف -- نی !\nهاربر به يك انديشه وهراس بزرگی فرورفت . تعمیرات خانه هم به انجام رسیده\nبود . که ازین رهگذر پانقروف بسیار ممنون شده گفت :\nاگر رفقای مابیایند ، البته يك ماجأ بسیار باستراحتی خواهند یافت .\nحالا كار بيك اوجاغ ساختن ، و تخمها را پختن مانده بود. اینهم بسیار کار آسانی\nبود . در زیر سوراخی که برای دودکش بازگذاشته بودند يك دو سنگی گذاشته آنرا\nبيك اوجاعى تحويل دادند . وچوبها و هیزمهای خشك را در آن انداختند ، و دیگر\nهیزمهای خود را در یکی از شعبه ها گدام کردند .\nدر اثنائی که کشتیبان به اینکار ها مشغول بود هاربر از و پرسید که :\n-- آیا كبريت داری پانقروف ؟\nپانقروف -- البته دارم ! اما اگر کبریت نمیداشتیم کار ما بسیار خراب میشد .\nهاربر -- چه خراب میشد ؟ يك و چوب خشك را بريكديگر ماليده ماليده آتش\nبوجود می آوردیم !\nپانقروف -- از چنین خیالها درگذر فرزند، اینچیزی که تو میکویی هیچوقت نمیشود،\nو شدنی نیست !\nهاربر -- چرا شدنی نیست ؟ در نزد وحشيان جزاير اوقیانوس این اصول بسیار\nجاری بوده است .\nپانقروف -- آچان من ! یا این است که وحشیان درینباب يك قاعده واصول مخصوصی\nدارند ، و یا اینکه در چوبهای آنها يك كرامتی موجود است ! زیرا من چند بار به این\nاصول آتش دردادن آرزو کردم ، اما هیچ کامیاب نشدم .\nپانقروف این را گفته قطی کبریت خود را بالیدن گرفت . چونکه پانقروف"}
{"book": "adl0259", "page": 68, "text": "- ( ٤٣ ) -\n\nبسیار عملی توتون کشیست . از انرو کبریت هیچ وقت از و جدا نمیشود . اما باوجودیکه\nهر جیب خود را پانزده بیست بارپالید ولی هزار افسوس که پالیدنی خود را نیافت .\nرفته رفته رنگ پانقروف میپرید ، دستهایش میلرزید ، دلش میطپید !\nبصدای لرزان لرزان گفت :\n- هاربر ! ... هاربر ! ...\n- خیر باشد پا نقروف ! چیست ؟\nپا نقروف -- قطی خود را گم کرده ام ! فلاکت بزرگست ، آیا در پیش تو کبریت،\nیاقاق ، یا دیگر چیز آتش در دانی نیست ؟\nهاربر -- نی !\nپانقروف بیرون برامد . از قهر و تلاش بسیار جبین خود را مالیدن گرفت . هر\nدو رفیق در جاهائیکه بران گردش کرده بودند بجستجو آغاز کردند . ولی از قطی\nکبریت اثری نیافتند .\nهاربر گفت :\n- پانقروف ! در وقتیکه در بالون بودیم مبادا قطیت را انداخته باشی ؟\nپانقروف - نی نی ، در انوقت نینداخته ام . گم کرده ام . چونکه پیپ توتون\nکشی من هم نیست . هر دو یکجا از جیبم افتاده .\nو الحاصل هر طرف را بدقت تمام پالیدند ، نه جنگل کنار نهر ، و نه سرتپه ، و نه\nساحل بحر را گذاشتند . همه را جستجو کردند هیچ فائده حاصل نشد . این مسئله\nيك مصیبت بزرگی برای فلاکتزدگان بیچاره شد . آتش که مدار زندگانیست آیا از\nکجا بدست خواهند آورند ؟\nهاربر - پانقروف اینقدر افسوس مکن ، صبر کن که رفقای ما بیایند بلکه در پیش\nآنها کبریت میریت پیدا شود ؟\nپانقروف -- گمان نمیبرم . زیرا دوسیوسمیت . و ناب توتون کش نیستند موسیو"}
{"book": "adl0259", "page": 69, "text": "- ( ٤٤ ) -\n\nسپيله بهمه حال کتابچه حوادث نویسی خود را نگهداشته قطی کبریت خود را از بالون انداخته است .\nهاربر جواب نداد . پانقروف بیچاره چنانچه از آتش محروم ماند از توتون کشی خود نیز قطع امید نمود . از همه بدتر که از یکطرف سردی هوا ، از دیگر طرف خام ماندن تخمها ، و اندیشه مانده و گرسنه آمدن رفقا ، و موجود نبودن هیچ اشیا پانقروف بیچاره را سراسر پریشان داشت .\nهر دو رفیق باز ( لیتودوم ) بسیاری جمع کردند ، ونزديك بوقت شام بشمينه ها برگشتند . باز درون شمینه را بدقت پالیدند ولی بجز ناامیدی دگر چیزی حاصل نکردند.\nهاربر برای دیدن و انتظار کشیدن رفقا بريك سنگ بلندی برآمده ساحل را دیده بانی میکرد . وقتیکه شمس تابان غروب میکرد از دور آمدن ژه ده ئون و ناب را دید . و به پانقروف خبر داد .\nهر دوی شان تنها می آمدند ! ... هاربر چون سیروس سمیت را با آنها ندید دو چار یأس و الم شدیدی گردید . بواقعیکه کشتیبان خطا نکرده بود ! یافتن مهندس در روی دنیا محال افتاد ! ...\nمخبر ، بی آنكه يك كلمه سخن بگويد آمده بريك سنگی بنشست مانده گی گرسنه گی تاب و توانش را محو کرده بود ناب بیچاره ، از شناخت برآمده بود . چشمانش مانند کاسه های خون سرخ ، واطراف آنرا يك كبودی احاطه كرده بود .\nژه دئون کیفیت جستجو و پالیدن خودشانرا نقل نمود . هر دوی شان تا بقدر هشت میل بر کنار ساحل گردش کرده اند . بدیدن هیچ چیزی کامیاب نشده اند ، و هیچ نشانه و علامتی نیافته اند. حتی در جاهائیکه گردیده اند از موجود بودن انسان درین سر زمین نیز هيچيك اثری ندیده اند . پس معلوم شد که مهندس بیچاره در میان امواج بحر غرق و ناپدید گردیده !...\nبنابرین سخن ناب بپاخواسته گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 70, "text": "- ( ٤٥ ) -\n- نی نی ، افندی من نمرده است ! او از کسانی نیست که بمیرد ، بهمه حال رهائی یافته است .\nاینرا گفته به واویلا و فغانها بیتابانه برزمین افتاده گفت :\n- آه مجال سخن گفتن ندارم !\nهاربر در پیش ناب دویده گفت :\n- ناب ، موسیو سمیت را می یابیم تو غم مخور ، او را خدا بما عنایت میکند . حالا گرسنه و مانده شده ، بگیرید یکقدری ازین ( لیتو دوم ) بخورید .\nاینرا گفته و در پیش ناب یکچنددانه لیتودوم گذاشت. باوجودیکه ناب از بسیار ساعت ها قوت بدهنش نرسیده بود ، بازهم از خوردن و آشامیدن روگردان شد . بیچاره وفادار ! بجز افندی خود دگر هیچ چیزی نمیخواهد !...\nژه ده ئون ، لیتودوم ها را بکمال اشتها خورده در همانجا بر سرریگها بخوابید هاربر به ژه ده ئون نزدیکشده گفت :\n- موسیو سپیله ! ما يك اقامتگاه پیدا کرده ایم. درانجا خوبتر استراحت میکنید. فردا باز به اتفاق بجستجو آغاز میکنیم .\nژه ده ئون، برپا خواست ، و در عقب هاربر به شعینه ها آمد . درین اثنا پانقروف به ژه ده ئون نزدیکشده از بودن و نبودن کبریت از و پرسید. ژه ده ئون بعد از انکه جیبهای خود را پالید گفت :\n- داشتم لکن انداخته ام .\nپانقروف از ناب هم پرسید . از و هم همین جواب را گرفت . پانقروف « لعنت » گفته فریاد کشید که بنا برین فریاد او ژه ده ئون به او نزدیکشده پرسید که :\nآیا یکدانه هم نیست ؟\nپا نقروف – نی ، یکدانه نی بلکه نیم دانه هم نیست . بناءً علیه آتش هم نیست.\nچار نفر رفیق بکمال حیرت یکی بروی دیگر نظر کردند. هاربر به ژه ده ئون نزديك"}
{"book": "adl0259", "page": 71, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 72, "text": "-( ٤٧ )-\n\nپانقروف در اول امر تخمها را اندیشید"}
{"book": "adl0259", "page": 73, "text": "– ( ٤٦ ) –\n\nشده گفت :\n– موسیو ژه ده ئون ! شما توتون کش هستید . البته يك دانه نيم دانه كبريتى در کدام جیب تان پیدا خواهد شد . یکبار خوب بپالید .\nژه ده ئون همه جیبهای خود را یگان یگان به بسیار دقت پالیدن گرفت . در یکی از جیبهای و ازکت خود مانند كبريت يك چوبکی حس کرد . حالا کبریت یکدانه غازدانه را بی آنکه خراب شود برآوردن لازم است. همه رفقادستهای شان میلرزیده دلهای شان میطپید ! هاربر گفت :\n– باشید ، برای من بگذارید .\nبکمال دقت و احتیاط انگشت شهادت ، و ابهام خود را در جیب ژه ده ئون فرو برده به نوك دو ناخن خود آن جوهر گرانبهای مدار یگانۀ زنده گی بشر را برآورده کبریت یکدانه غاز دانه درست و سالم بود . پانقروف چون آنرا بدید ( هوررا ) گفته فریاد برآورده و گفت :\n– يك دانه كبريت ها ! این برای ما يك گنجيست گنج ! يك داش آتش است، یکداش ! ...\nپانقروف کبریت را گرفت . و با رفقای خود در پیش اوجاغ نزدیکشد . کبریت که در هر جایکمال بیقیدی و بی احتیاطی صرف میشود در نجایكدانه آن را به بسیار دقت و احتیاط استعمال کردن لازم است . کشتييان بعد از آنكه خشك بودن آنرا فهميد گفت:\n– حالايکقدری کاغذ لازم است .\nژه ده ئون بعد از يكقدرى تردد از کتابچه دفتر حوادث خود يك كاغذ پاره کرده به پانقروف داد . پانقروف پارچۀ کاغذ را گرفت . بدوزانوی ادب در پیش اوجاغ نشست در پیش خود هیزم ، وخاشاك خشکی کوت کرد . در میان او جاغ خاشا كهاو هیزمها را بيك ترتيب بسیار آسان در گرفتن برچید . بعد از ان کاغذ را مانند پوش قند پچانیده در میان خاشاکهای خشك درآورد . وبدست خود یکپاره سنگ"}
{"book": "adl0259", "page": 74, "text": "- ( 47 ) -\n\nدرشت و خشکی را گرفته . و نفس خود را بند کرده آهسته کبریت را برسنگ مالید . در اول بار کبریت آتش نگرفت .\nپا نقروف گفت :\n- نی نی ، من نمیتوانم ، چرا دستهایم میلرزد .\nاینرا گفته ، و بر پا خواست و کبریت را بدست هاربر بداد . هاربر به بسیار ترس و لرز کبریت را گرفته بسرعت برسنگ مالید . كبريت يك چر چرك كوچكي پرانده و يك دود سفیدی بر آورده شعله کشید . به بسیار آهسته گی کبریت را به کاغذ نزديك کرده آتش داد . بعد از يك ثانیه شاخهای خشک چوبها را آتش گرفته بايك ولوله و غلغله مسرت انگیزی بسوختن آغاز نهاد . در داخل شمینه يك كر مي بسيار لطیفی انتشار یافت . حالا اصل کار همین است که آتش را هیچ خاموش نکنند . چونکه اگر یکبار خاموش شود باز در دادن آن محال اندرمحال است اینهم آسان است ، زیرا چوب بسیار است . دمبدم چوب انداختن و آتش را بخاموش شدن نگذاشتن لازم است .\nپانقروف در اول امر تخمها را اندیشیده پختن آنرا آرزو نمود . لهذا به آشپزی آغاز نهاد. ژده دئون بيك كوشۀ خزیده به افکار فرو رفته بود آیا سمیت زنده خواهد بود ؟ اگر زنده باشد آیا چرايك اثری از وه معلوم نشد ؟ آمدیم بر ناب ! آن خدمتکار صادق بیچاره بکمال یأس و حسرت در ساحل گردش میکند .\nپاتر وف طعام را حاضر کرد . ناب را نیز وزیرای طعام آوردند . به اینصورت چار نفر رفیق فلاکترده اول بار در ینسر زمین مجهول طعام شب را تناول کردند . تخم مرغ چون همه مواد غذائیه را مالک است قضا زدگان از خوردن آن خوب استراحت کردند . اما اگر در ینوقت هم پنج رفیق که از ( ریشموند ) فراز کرده اند یکجا در پیش این آتش میبودند مسعودیت و استراحت شان کامل میگردید . اما چه چاره که اصل رئیس شان مهندس سیروس سميت از میان ضایع شده است که از انرو مسعودیت همۀ شان مبدل فلاکت گردیده ."}
{"book": "adl0259", "page": 75, "text": "-( ٤٨ ) -\n\nاین است که روز ( ٢٥ ) م مارت به اینصورت گذشته شب شد . در خارج شمینه ها\nباد بشدت میوزد صدا های امواج بحر که بساحل برمیخورد حال هلاك شدن مهندس را\nدر میان آنها بخاطر رفقا داده موجب حسرت و زار نالی شان میشود. ژه ده ئون ، حوادث\nدیشبه را که در جزيره لمك كوچك گذرانیده بود ، حوادث امروزه را جمله از افتادن\nموسیو سمیت گرفته تا واقعه کبریت و غیره را در کتابچه خود قید و ثبت نمود . و بعد\nازان بسبب مانده گی و کوفته گی که داشت بخواب راحت فرو رفت .\nهار بر هم بخواب رفت . پانقروف برای خاموش نشدن آتش شب را در میان خواب\nو بیداری بسر آورد . یکی از قضازده ها بود که در شمینه ها استراحت نکرده است ،\nکه آنهم خدمتکار صادق ناب وفا مآب است که شب را تا بصبح بگردش کنار ساحل\nو آواز دادن افندی خود بسر آورده است .\n\nباب ششم\n\nدفتر اشیای موجوده قضازده گان - جمع آن هیچ - گشت و گذار\nدر جنگل - درختان سبزه زار - جا قا مار گریخت -\nاثر نقش پای جانور - مرغان - يك شكار عجيب\n\nاشیایی که قضا زده گان بران مالك اند حساب آن بسیار آسان يك دفتری تشکیل\nمیکند . چونکه این بیچاره گان فلاکت زده گان در وقتیکه از بالون به این سرزمین غیر\nمسکون می افتادند بجز لبسه که در سر و برشان است از اسباب واشيا نام هیچ چیزی در\nپیش شان نیست .\nتنها در پیش ( ژه ده ئون سپیله ) يك كتابچه جیبنی حوادث ، و يك ساعت باقی مانده\nباقی دیگر همه اشیای خود شانرا مانند سلاح ، آلات فنی ، حتى يك كارد يابك چاقو\nهر انچه که داشتند برای رهایی دادن جان خودشان و سبك ساختن بالون پرتاب کرده اند.\nاین بیچاره گان از چیزهائیکه روز مره به آن احتیاج دارند و برای دفع هر گونه"}
{"book": "adl0259", "page": 76, "text": "- ( ٤٩ ) -\nلوازمات خود دم بدم به آن محتاج هستند هيچ چيزی را مالك نيستند. بساختن و يافتن\nهر چيزی سر از نو مجبور میشوند . يعنی حالشان به احوال ابتدائی خلقت نوع انسانی\nمشابهت ميرساند . جمع حساب اشيای موجوده شان (هیچ) میبراید .\nاگر سیروس سميت موجوده بپود يسایه معلومات فنیۀ خود برای بسيار نواقصات\nخود شان چاره ها كشف و پيدا کرده ميتوانست . ولی چون مهندس بيچاره ابداً\nمحو و ضایع گرديده برای اين چار رفيق فلاكتزده بجز الطاف خداوند ، و معاونت خود\nشان دیگر هيچ ملجأ و پناهگاهی نيست .\nدر اول مرۀ مسئله مهمۀ مشکل همین است كه آيا این سرزمینی كه قضا و قدر ایشانرادران\nانداخته جزيره ایست كه از هر طرف بابحر محاط است ؟ يا آنكه بيك قطعۀ از قطعات\nخمسۀ روی زمین مربوط است ؟ این است اول مسئله كه حل و فصل آن از ضروریات\nلازمه شمرده میشود . بعد از انكه این مسئله معلوم شود خط حركت خود را تعيين\nكرده میتوانند که آیا چه کنند ؟ حل اینمسئله نیز به این میشود كه بسیاحت برامده\nاطراف و جوانب را گشت و گذار نمايند . اما رأی با نقر وف این است كه پیش از انكه برای\nگشت و گذار برامده شود يكچند روز صبر باید کرد. زیر ا در اول امر برای خود شان يك\nنشیمنگاه ، يك خرچ خورا كه تدارك بايد كرد زیرا تايك زاد و توشۀ نباشد به اینقدر\nسیاحت دور و دراز چسان برامده میتوانند ؟ اگر چه شعبینه هایك نشیمنگاه دفع الوقتی\nشمرده میشود اما بدرجۀ احتیاج دفع گرما و سرما كافی نيست. درينوقت از همه بدتر\nاینكه مسئلۀ بی آتشی هم بمیدان آمده كه از پیش اوجاغ دور شدن همان ، وخاموش\nشدن آتش همان ! آمدیم بر مسئلۀ تدارك كردن خوراكه : در وقت حاضر لیتودوم ،\nو تخم مرغ بسیار است . اینهم ممكنست كه كبوتر، بوتری هم گرفته و یازده بتوانند. بلكه\nدر ميان جنگل بعضی درختان میوه دار هم بيايند. لهذا يكچند روز در پنجا اقامت کرده\nو از ینگونه چیز هایك زاد و توشه بدست آورده ، وبعد از ان برای معلوم کردن قطعه\nویا جزیره بودن این سرزمین بیرون برامدن معقولتر و موافقتر شمرده میشود . پس"}
{"book": "adl0259", "page": 77, "text": "- ( ۵۰ ) -\n\nبر همین قرار همه رفقا اتفاق کردند .\nازین رأی و اتفاق از همه بیشتر ناب خوشنود شد . زیرا بهیچصورت از همین جاها\nئیکه ضایع شدن افندی او در آن محتملست جداشدن نمیخواهد، وباز اورا پالیدن میخواهد.\nدر وقت صبح ( ٢٦ ) م مارت باز ناب از طرف ساحل شمالی برای جستجوی بادر خود\nحرکت نمود .\nطعام صبحیتهٔ امروز باز از تخم مرغ ، وليتودوم مرکب بود . هاربر از کنار بحر\nبر سر بعضی سنگها نمك ترسب شدهٔ بحریرا نیز یافته بود که باین سبب طعام امروزه قضا\nزده گان بیچاره خیلی لذت ناک شده بود. بعد از طعام پانقروف وهاربر برای تدارك\nکردن غذاو خوراكه بطرف جنگل روانه شدند . ناب هم همان بودکه برای جستجوی\nيك خبر و اثر افندی خود روانه شده بود. ژه ده ئون نیز وظیفهٔ خاموش نشدن آتش\nرا بعهده گرفت پا نقروف گفت :\n- هله هاربر! به بینیم که بقسمت ما چه میبراید ؟\nوقت صبح ساعت ( ٩ ) بود . هوا تند شده میرفت . باد از طرف جنوب شرقی\nمیوزید . هاربر و پانقروف از شمینه ها برامده ، از میان خرسنگها فرو آمدند. و\nبسوی دودهای آتش شمینه يك نظر ممنونيت ومسرتي انداخته از کنار نهر راه جنگل\nرا گرفتند .\nپا نقروف دو خادهٔ بسیار دراز و راستی از درختها کنده و هاربر نوکهای آنرابر\nسنگهای سرتیز درشت سوهان مانندی مالیده تیز نمود. و هر دوی شان برای پیدا کردن\nرزق در جنگل درامدند لکن برای آنکه راه خود را در جنگل گم نکنند از کنار نهر\nجدا نشدن شان لازم بود .\nپانقروف بکمال دقت بسوی تشکلات ارضیه نظر کرده میرفت زمین طرف چپ\nنهر را میدید که نسبت بطرف دیگر پست تر است و هر چه با لا ترفته شود بلند تر شده\nمیرود . در بعضی جاها زمین تر و رطوبت ناک دیده میشود . از زیرزمین بعضی رگهای"}
{"book": "adl0259", "page": 78, "text": "-( ٥١ )-\nآب زاه زده پدیدار است که از اتو گها، مانند زاه چشمه سازها به نهر میريخت . ساحل\nراست نهر سخت تر و خشك تر ديده ميشد که درا نطرف جنگل زیاده تر غلو و انبوه\nبوده از انطرف هیچ چیزی دیده نمیشد .\nاین جنگلها نیز مانند کنار دریا از اثر پای و نقش قدم انسان سراسر خالی دیده\nمیشد . اما در راههائیکه بر ان میگذشتند بعضی نقشهای قدم حیوانات چار پا را\nمیدیدند که پانقروف نوع وجنس آنرا تعیین کرده نتوانست . اما بنا بر قول هاربر\nاین نقش قدم از پاهای بعضی جانورهای درنده گذاشته شده است . اما در بینقدر راههائیکه\nرفت و آمد کرده اند در هیج جايك اثر از اثرهای انسان ندیدند . مثلا در هيج يكدر ختى\nيك علامت تبر و تيشه ، و يا در يكجايي يك علامت آتش در دادن مشاهده نکردند که از\nينهم معلوم میشود که این سرزمینها هیچوقت با انسان مسکون نبوده ، وقدم انسانها\nدرینجاها نرسیده است . اینهم غنیمت است . زیرا در چنین قطعات جنوبيه بودن انسان\nاز چیزهایی نیست که آرزو شود . چونکه اگر انسان درینجا ها با شد بعوض آنکه به\nهمجنسهای خود معاونت و مدد بر سا نند ضرر وزیان میرسانند . زیرادر چنین جاها\nاگر باشند هم مردمان وحشی و خونخوار خواهند بود .\nپانقروف وهار بر با همديگر بسيار كم سخن ميگويند . زيرا در راه بکمال زحمت پیش\nرفته میتوانند . با وجودیکه از یکساعت زیاده راه رفته اند بازهم بهيچ شکاری موفق\nنشده اند . درین اثنا هار بر دريك جای آبگیر مانندی از نوع مرغان نول و پای درازی\nدیده به پا نقروف نشانداد و هم خواست که بمرغان مذكور نزديك شود . پانقروف\nپرسید که :\nاینچه مرغست ؟\nهاربر - اینرا ( جا قامار ) میگویند .\nپانقروف - بسیار خوب اما آیا گوشتش خوردنیست، آیا کباب آن چسان خواهد\nشد ؟ و از همه راست تر اینکه آیا بدام ما خواهد افتاد ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 79, "text": "- ( ٥٢ ) -\n\nهاربر جواب نداده و به بسیار درستی نشان گرفته يك سنگی برانها پرتاب نمود .\nسنگ بربال مرغ خورده بزمین افتاد . ولی باز گریخته در میان بوته ها وخاشاك ها\nغایب گردید .\nپانقروف وهاربر از پیدا کردن و بدست آوردن مرغ چاقامار مأیوس شده بررا\nهيكه داشتند دوام نمودند . هر چه که پیش میرفتند درختان لطیف و خوشنما تر شده\nمیرفت . اما برین درختها از جنس میوه هيچ يك اثرى ديده نمیشد . پانقروف دايما\nدرخت خرما را میپالید. حالا نکه آندرخت درین منطقه ها موجود نیست اکثرا درختها\nاز جنس ( ارچه ) و ( دوغلاس ) نام درختهای بسیار بلند است .\nدرین اثنايك سيل مرغان كوچك خوش پر لطیف متقاری از میان شاخهای\nدرختان در پرواز آمدند . هاربر گفت :\n- اینها (قور وقو ) نام مرغانست .\nپانقروف - هر چه که باشند باشند . چون گرفته نمیشوند بماچه ؟ اگر بجای همه اینها\nحالايك خروس خانگی میبود بسیار خوبتر میشد . اما اینمرغان آیا خورده میشوند؟\nهاربر - خورده میشوند هم سخن است ! آنقدر لذيذيك گوشتی دارند که حداً\nرده و بسیارم خورنده هم نیستند که اگر آهسته آهسته به آنها نزديك شويم بلكه يکچند\nدانه آنرا زده بتوانیم .\nهاربر و پانقروف در زیر درختی که مرغان مذکور بران نشسته بودند به نرمی و\nآهسته کی در امدند . مرغان بر درخت نشسته، و برای گرفتن بعضی حشرات هوا\nئیه که غذای شانست آماده شده بودند .\nپا نقروف و هار بر خوب بسخو کرده بريك شاخی که بصدها از غمرغان صف بسته\nنشسته بودند خاده های خود شارابيك مهارت تمام حواله كردند . بقدر صد دانه\nازا نها مانند باران برزمین ریخته باقیما نده شان پرواز نمود . پانقروف مرغکا نرا جمع\nكرده بيك چوب باريكی در کشید . و برراهیکه داشتند دوام ورزیدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 80, "text": "- ( ٥٣ ) -\n\nیگانه مقصد پا نقروف ازین کشت و گذاری امروزی همین است که شکار بسیاری\nبشمینه ها ببرد . اگر چه صد دانه مرغکان کوچک زدند ، ولی پانقروف به این قناعت\nنکرده میخواهد كه يك چيز بزرگتری بدست آرد . اما در نجا بر نبودن يك تفنك ،\nوسگ مهندس خیلی تأسف نمود . بعد از نیمروز بسه ساعت بر کنار نهر باز بيك خيل\nمرغان برخوردند . در ین اثنا مانند صدای طنبور یا چه خانه ها یکصدای بگوش شان برخورد\nکه این صدا در امریکا از ( تتراس ) نام يك مرغی بر می آید . بعد از صدا ده پانزده دانه\n( تتراس ) ها پدیدار شدند . پانقروف چون اینمرغهای بزرگ چرب را دید اشتهای\nشکار آن ها او را بیتاب نموده هاربر را گفت :\n— شکار اینرا میگویند ! هر گاه ازینها یکدو سه دانه بدست آوردیم ما را هم شکاری\nمیگویند .\nهاربر — اما اینها از ان مرغانی نیست که بخاده چوبهای ما زده شوند ، یا ما را بخود\nنزديك كنند .\nپا نقروف — چون چنینست ، ما هم آنرا بخاده چوب خود نمیزنیم. بلکه خاده چوب\nخود را شست ما هیگیری ساخته آنهارا میگیریم . بس همینقدر شود که آشیانه های\nشانرا بیابیم .\nهاربر — آیا اینها را مانند ماهی گمان کرده اید ؟\nپانقروف — نی ماهی گمان نکرده ام ، اما مانند ماهی آنرا شکار میکنم .\nو الحاصل هر دو رفیق عقب تتراس ها را گرفته آشیا نهای شانرا پیدا کردند .\nبعد از ان از انجا دور شده به ساختن قلاب ماهیگیری خود مشغول شدند . اولا از\nعلفهای تار مانند در از در ازی يك ريسمانی تاب دادند درین ریسمان بفاصله يك يك قو\nلاج خارهای بسیار بزرگ محکم و سر کجی که در جنگل بسیار بود با يكيك تار دیگری بسته\nو بر ان خار ها کرمهای سرخ لب جو را خلانیدند .\nپانقروف دام خود را برداشته به آهسته گی و اصول تمام در نزد اشیانهاب تتراسها"}
{"book": "adl0259", "page": 81, "text": "-( ٥٤ )-\n\nبناچار در پشت یک درختی پنهان شدند"}
{"book": "adl0259", "page": 82, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 83, "text": "-( 54 )-\nنزدیکشد ، و آنرا باصول تمام در پیش آشیانها بگسترانید نوک دیگر ریسمانرا بدست گرفته باهار بر درپشت یکدرختی پنهان شدند . هاربر چون در عمر خود اینچنین یک شکاریرا ندیده بود کامیاب شدن این کار را امید نمیکرد .\nبقدر نیمساعت انتظار کشیدند . درین اثنا یکچند عدد تتراسها در پیش آشیانهای خود بگردش آغاز کردند . شکاریان به بسیار دقت حرکات مرغانرا هوش میکردند. چون دیدند که مرغان بسوی کرمها هوش شان نیست آهسته ریسمانرا حرکت دادند.\nبه این سبب هوش مرغان بسوی کرمها شده سه عدد تتراس بيك يك حمله کرمها را فرو بردند . پانقروف از صدای بال زدن آنها دانست که تتراسها گرفتار آمد . هما ندم دویده هر سه آنها را گرفتند .\nهاربر چون چنین شکار را گاهی ندیده بود از شادی بسیار کف زدن گرفت . پانقروف گفت :\n- این گونه شکار را من نو ایجاد نکرده ام . بلکه در ملك خود ما تتراسها را همه کس بهمین اصول شکار میکنند . حتی خود من نیز پنج شش بار بهمین اصول تتراس گرفته ام.\nهاربر - بهر حال بسيار يك اصول اعلايست .\nپانقروف شکارهای خودشار ابصورت منتظم بر چوب در کشیده بسوی نشیمنگاه خود روان شدند . وقت شام که تاریکی شده بود بحال بسیار مانده گی بخیمه ها داخل شدند.\n\n* باب هفتم *\n\nناب برگشت - ملاحظات ژه ده ئون - طعام شب\n- شب پرطوفان - صدای يك سك - مجادله\nبمقابل باد و باران - از مسکن هشت میل دور تر\n\nدرین اثنا ژه ده ئون سپیله در ساحل بر سريك سنگی نشسته نظر خود را بيك نقطه بحر محیط که با يك لکه ابر سیاهی اجتماع کرده بود عطف نموده بود که این ابر آهه"}
{"book": "adl0259", "page": 84, "text": "— ( ٥٥ ) —\n\nآهسته بسوی جوسها بالا شده میرفت . باد که از صبح به اینطرف تند میوزید باغروب\nآفتاب زیاده تر شدت نمود .\nهاربر به شمینه درامد ، پانقروف به نزد ژه ده ئون رفته گفت :\nمسیو ژه ده ئون ! این علامه هائیکه در هوا دیده میشود چنان نشان میدهد که\nامشب يك باران شدیدی ببارد .\nژه ده ئون روی خود را گشتانده این سخن را گفت :\nموسیو پانقروف ! وقتیکه ما ببالون می آمدیم آیا از جائیکه موسیو سمیت بدریا\nمی افتاد تا بساحل چقدر مسافه بود ؟\nکشتیبان چون به اینچنین سوال هیچ منتظر نبود ، بعد از یکقدری ملاحظه جواب\nداده گفت :\nبقدر دوصد و چهل قولاج .\nژه ده ئون — قولاج چند قدم است ؟\nپانقروف — پنج قدم .\nژه ده ئون — پس معلوم میشود که موسیو سمیت از هزار و دوصد قدم دورتر از\nساحل بدریا افتاده بود .\nپانقروف — تخمیناً همینقدر .\nژه ده ئون — سگ هم .\nپانقروف — بلی .\nژه ده ئون — چیزیکه مرا بحیرت انداخته همین است که موسیو سمیت وسگش\nدرینقدر مسافه بدریا غرق شده باشد ، وموجها آنرا بخشکه نینداخته باشد. البته که\nنعش آنها بخشکه می افتاد .\nپانقروف — درینجا شایان حیرت هيچ يك چیزی نیست در چنان طوفانیکه دریا\nبچنان موجهاى بالا انگیزی متموج بود البته که جریانهای بحر آنهارا از ساحل به بسیار"}
{"book": "adl0259", "page": 85, "text": "- ( ٥٦ ) -\nدورها انداخته است .\nژه ده ئون - پس معلوم میشود که شماهم بهمین قناعت حاصل کرده اید که رفیق ما\nدر بحر غرقشده مرده است ؟\nپا نقروف - بلی ، فکر من همچنین است .\nژه ده ئون - اما بفکر من چنین نمیرسد که موسیو سمیت و سگش به اینگونه تلف\nبشوند ، و نعش شان بساحل نه بر ايد يك معما نیست که معنی آن هیچ دانسته نمیشود!\nپا نقروف -- منهم اگر چه همچنین تصور کردن میخواهم ، ولی هزار افسوس\nکه فکر من بعقل و منطق نزدیکتر است .\nاینرا گفته و ژه ده ئونرا با خود گرفته بشمینه ها آمدند . هار بر در اوجاغ يك آتش\nاعلانی افروخته بود . شعله های چوبهای کم دود خشك هر طرفرا کرم و روشن نمو\nده بود . طعام امشب خیلی خوب و لطیف بود که آنهم از کباب مرغان تتراس که گوشت\nبسیار چرب و لذیذی داشت تشکیل یافته بود . شب شد ناب هنوز بر نگشته بود . پا نقروف\nبسیار به اندیشه افتاده بود . میترسید که مبادا بیچاره ناب بيك قضایی افتاده باشد ، باز\nنومیدی و غم بسیار بيك کار ناگواری اقدام ورزیده باشد . هار بر نیامدن ناب را بر دیگر چیز\nها احتمال میداد . بنابر قول هار بر نیامدن ناب بر یافتن موسیوسمیت دلالت میکند .\nالبته ! اگر ناب مظهر امید نمیشد آیا بر نمیگشت ؟ این است که هار بر چنین می اندیشد.\nاین فکر خودر ابر فقای خود نیز بیان کرد. ژه ده ئون ملاحظات هار بر را موافق حقیقت\nیافت . پا نقروف بدل باور نکرده در ظاهر با آنها ده ساز شد .\nهار بر با این ملاحظات خود بجوش آمده یکچندبار خواست که از عقب تاب روانه\nشود . اما پا نقروف اور امنع کرده گفت :\n- در چنین شب تاريك طوفانی رفتن کار معقولی نیست . اگر تا فردا صبح ناب\nنیاید همه ما یکجا میرویم .\nهار بر سخن پا نقروف را قبول کرد ، ولی این پسر عالیجناب از ریختن قطرات"}
{"book": "adl0259", "page": 86, "text": "-( 57 )-\n\nسرشک خود نیز خودداری نتوانست . ژه ده ئون نیز هاربر را در آغوش کشیده بر\nرقت قلب ، وصفوت وجدان آن عالیجناب بسرتحسین نمود .\nهوارفته رفته بسیار بد شده میرفت . باد از جهت جنوب شرقی بکمال شدت\nمیوزید . آبهای بحر بيك جوش و خروش عجیبی آمده بيك صداهای گوش خراشی\nبا ساحل مصادم مینمود . باد طوفان نهاد رفته رفته حال وخیمی میگرفت . باران\nباريك آلوده نیز باریدن گرفت ، آبهای نهرنیزشکل سیلاب را گرفت . درخارج شمینه\nهايك واویلاى عظیمی برپا شده است . موجهاى شديد بحر بشدت بسنگهای ساحل\nبحر خورده آوازهای مدهشی برمیخیزاند ، باد چون درمیان سوراخهای سنگلاخ\nهامیدرامد صغیرهاوایشپلاقهای عجیب و غریبی میبرارد. بادرودوهای دودکش شمیته\nفلاکتزدگان خورده شمینه ازدود پرمیشود .\nبناءًعلیه پانقروف بعد از طعام آتش راخاموش کرده ، و يك چندآتشهای قوغ\nبزرگ را درمیان خاکسترها خوب پنهان ساخته هريك بيك گوشه خزيدند . هاربر\nدر پیش پای پانقروف بخوابر فت ژه ده ئون نیزدريك گوشه خزيده ولی درمیان خواب\nوبیداری به اندیشه مهندس و نیامدن ناب بسرمیآورد.\nهر انقدرکه شب بیشتر میگذشت طوفان نیز فزونی میگرفت . طوفان امشبی مشابه\nبطوفانیست که فضازده گانرااز (ريشموند) به اینجاانداخته بود شدت بادشمینه هارا\nبلرزه میدرآورد . اماصد شکرکه سنگهای شمينه هابه يك وضعیت بسيار متينی بر\nهمدیگرتکیه کرده است . ولی بعضی سنگهای سنگلاخ که موازنه شان درست نیست\nبشدت تمام باد مقاومت نتوانسته میغلطيد وبيك ولوله عجیبی تابساحل میرسید.پانقروف\nاین ولوله غلطیدنها راحس کرده دچار خوف و اندیشه میگردید. حتى يكباريك سنگ\nبزرگی غلطیده تا به پیش مدخل شمینه ها ی شان افتاد . پانقروف ازشمینه بیرون\nبرامده اطراف و جوانب را از نظرتفتیش گذرانید ، و بر محكم بودن شمينۀ خود\nخاطرجمع شده باز پس درپیش اوجاغ خود برگشت ."}
{"book": "adl0259", "page": 87, "text": "- ( 58 ) -\n\nهاربر بسبب جوانی و ماندگی روز بخواب راحت فرورفته بود، و ازین غلغله و\nولوله طوفان بیخبر بود. پانقروف هم که به اینگونه طوفانها عادت دارد نیز بخوابرفت.\nتنها ژه ده ئون از اندیشه بسیار خواب نرفته است . بسیار پشیمانست که چرا با باب یکجا\nنرفته است . زیرا ژه ده ئون با هاربر هم فکر است . میگوید آیا باب چرا نیامد ؟ بلکه\nمهندس را یافته حالا در پیش او باشد ؟ بلکه بيك معاونتی محتاج باشد ؟ والحاصل به\nاین گونه اندیشه ها بر ریگها از يك پهلو بدیگر پهلو غلطیده هیچ راحت نمیکند . حتی\nفکرش آنقدر مشغولست که بطوفان نیز حوالۀ سمع اعتبار ندارد . یکقدری که چشمهایش\nبسبب ماندگی پوشیده میشود باز کشاده میشود .\nشب در گذشتن بود . بعد از انکه دو ساعت از نیمشب گذشته بود پانقروف را\nبشدت از خواب بر خیزاند . پانقروف ترسناك از خواب بر خواسته پرسید که :\n— خیر باشد ، چیست ؟\nژه ده ئون به تلاش تمام گفت :\n— بشنو پانقروف ، بشنو .\nکشتیبان گوش نهاد . دید که با صدای طوفان يك صدای دیگری نیز آمیخته\nاست . گفت :\n— بگذار با با ، باد خواهد بود !\nژه ده ئون — نی ، من چنان گمان میبرم که . . . .\nپانقروف — چه ؟\nژه ده ئون — صدای يك (سگ است ) .\nپانقروف به تلاش از جای خود بر جهیده گفت :\n— آیا صدای سگ ؟\nژه ده ئون — بلی عوعوۀ سگ است .\nپانقروف — نی بابا ! این ممکن نخواهد بود ."}
{"book": "adl0259", "page": 88, "text": "-( ٥٩ )-\n\nژه ده ئون — این است بشنو .\nپا نقروف بکمال دقت گوش نهاد . بواقعیکه از دور يك صدای سگ بگوشش برخورد.\nژه ده ئون پرسیدکه :\n— آیا شنیدی ؟\nپانقروف — بلی ! . . . بلی ! . . .\nهار بر بشدت از خواب برخاسته فریاد برآورد که :\n— بخدا صدای ( توپ ) است .\nهرسه رفیق به تلاش تمام از شیمنه برجهیدند. بادبسیار به تندی میوزید ایستادن\nقابل نبود . سنگها را محکم گرفته ایستادند . برسخن گفتن مقتدر نبودند . در اطراف\nيك ظلمت تیره و کثیفی حکمفرماست . بحر وسما وزمین در میان تاریکی باهم آمیخته\nشده است .\nیکچند دقیقه هرسه رفیق در زیرباران و باد متأثر شده ایستادند در نجاباز صدای\nسگ بگوش شان برخورد . صدا از بسیار دور می آمد . این صدا مطلق صدای سگ\nمهندس است . توپ تنها خواهد بود . زیرا اگر تاب بالوه ببود برا بر بشمینه هامی\nآمد . از اثر و تنها و نابلد است .\nپائین پانقروف دست ژه ده ئونرا فشار داده بشمینه در آمد . و یکد سته شاخله چوب\nرامانند مشعل در داده بیرون برآمد . شاخله ها را در تاریکی هوا دور داده تیز تیز\nفریاد بر کشید .\nبنابرین صداها ؛ آواز سگ نزدیکشد . بعد از کمی در پیش پایهای پا نقروف يك\nسگ خود را بینداخت . هرسه نفر در شمینه درآمدند . هماندم در اوجاغ یکدسته\nچوب خشك انداختند . شمینه ها روشن شد هار بربمجردیکه سگ را دید ( توپ )\nگفته فریاد کشید .\nبحقیقت که این سگ (توپ) نام سگ صادق و ماهر مهندس است اما توپ تنهاست."}
{"book": "adl0259", "page": 89, "text": "( ٦٠ )\n\nمهندس ، وناب با او نیست . آیا توپ را كدام حس به اینجا رسانیده توانست . علی الخصوصی در چنین شب تاريك و پر طوفان ! . . . این است يك معما شیكه دانسته نمیشود . از همه عجبتر كه توپ نه تر شده است و نه مانده !!! . . . آیا در چنین باران تر نشدن ممکن هست ؟\nهارپرسگ را در میان پاهای خود گرفته بناز دادن و دست برو کشیدن آغاز نهاد .\nژه ده ئون گفت :\nچون سگش پیدا شد ، افندیش را نیز می یابیم .\nپا نقروف — انشاء الله ! برخیزید که برویم . توپ ما را رهنمایی میکند .\nپا نقروف یکدو کنده چوب را در اوجاغ انداخته و آتشها را خوب با خاكستر پوشانیده ، وطعام باقی مانده را برداشته ( مارش ) گفته براه افتادند .\nدرین اثنا طوفان باد و باران بسیار شدت کرده بود . قرص قمر كه بحال بدر تمام بود در زیر ابرهای کثیف پنهان بود. هر سه رفیق در پس توپ افتادند . در اثنای راه چنانچه سخن زدن ممکن نمیشد رفتار نیز خیلی مشکل بود . اما با وجود آنهم باد چون از پشت قضا زده كان میوزید رفتار شانر اسهولت میبخشید . دلهای قضازده گان با امید های بزرگی مالامالست . مشکلات راه را هیچ پروا نکرده بکمال سرعت پیش میروند. به این يك قناعت حاصل کرده اند كه ناب افندی و خود را پیدا کرده سگ را برای خبر دادن اینها فرستاده است . زیرا سگ متصل بر همان راهی كه ناب برفته است میرود. اما شایان ملاحظه يك چیز یست كه رفقار ابه اندیشه می اندازد ! كه آنهم این است كه آیا ناب افندی خود را زنده یافته و سگ را بسوی ایشان فرستاده است ؟ یا آنکه در بیوقت در پیش جسد بی روح سیروس سمیت به آه و فغان مشغولست ؟\nبعد از انکه از سنگلاخ دیوار آسا گذشتند برای دم راست کردن یکقدری توقف كردند . در جائیکه ایستادند سنگلاخ مانع باد شده است كه درینجا بقدريك ربع ساعت استراحت کردن خواستند ."}
{"book": "adl0259", "page": 90, "text": "- ( ٦١ ) -\n\nبمکالمه آغاز کردند . در اثنای مکالمه چون نام سیروس سمیت ذکر میشد توپ\nبعضی صداهایی میبرآورد که گویا رهایی یافتن افندی خود را میفهمانید ها ر بر به توپ میگفت :\n- آیا سیروس سمیت رهایی یافته است توپ ؟\nسگ باز همچنان صداها بر می آورد . سه رفیق باز براه افتادند . از نیمشب دو\nساعت گذشته بود . فضازده گان وقتیکه از سنگلاخ گذشتند باز باد شدت نمود . رفقا\nبشدت باد که از پشت شان میوزید چابکی و تیز رفتاری پیدا میکردند . توپ نیز در پیش\nروی شان بلا تردد در دوید نشت . دایما بجهت شمالی میروند . بعد از آنکه بقدر دو ساعت\nرفتند قطع کردن پنج میل مسافه را تخمین کرده توا نستند .\nفضا زده گان اگر چه از باران بسیار تر شده اند ولی هیچ آثار شکایت نشان نداده\nبه امید یافتن رئیس خود در پی توپ گام میزدند بعد از نیمشب به پنجساعت هوا یکقدری\nصاف ، و باد رو به آرامی نهاد ، سپیده صبح دم نیز بد میدن آغاز کرد . در عقب آن\nدر طرف افق يك خط ضیا داری پدیدار گردید . رفته رفته آفتاب جهانتاب بر گوشه\nافق ظهور نمود . ازانر و راه و اطراف را بخوبی میدیدند .\nبقدر يك ساعت دیگر راه پیمودند . ابرها بسرعت تمام پراگنده شده بسوی شمال\nمیرفتند . از شمینه ها تا به اینجا بقدر شش میل دوری کردن خود را دانستند . درین\nوقت درميان يك ریگزاری رفتار دارند . طرف دریا سنگستان ، وطرف چپ ریگ\nزار است . یکان یکان درخت هم در اطراف موجود است .\nدرین اثنا توپ بنای هیجان و اضطراب را نهاد . یکبار بسیار پیش میدود ، باز\nپس در پیش پا نفروف می آید . کویا میگوید که زود برویم . توپ کنار ساحل را گذاشته\nبطرف تپه های ریگ برگشت سه فضازده نیز در پی سگ روان شدند . اطراف همه\nخالی و تنهاست . هيچيك مخلوق جانداری پدیدار نیست.\nدرین جاها از ريك بسى تپه ها حاصل شده است که از میان آنها راه را پیدا کردن\nبجز حس سگ دیگر کسی راه پسر نمیشود بعد از پنج دقیقه فضا زده گان در زير يك تپه"}
{"book": "adl0259", "page": 91, "text": "—( ٦٢ )—\n\nاین جسد سیروس اسمیت است"}
{"book": "adl0259", "page": 92, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 93, "text": "- ( ٦٢ ) -\nبه نزديك کاواکی مغاره مانندی آمدند . توپ درینجا بشدت عوعوه آغاز کرد.\nژه ده ئون ، پا نقروف ، هار بر به این مغاره در آمدند . ناب را دیدند که در پیش\nيك جسدی که بر روی سبزه ها در درون مغاره بر زمین افتاده بود بردوزانو نشسته و\nدستهای خود را بر روی خود گرفته آهسته آهسته میگرید !\nاین جسد ( سیروس سمیت ) است .\n\nم* باب هشتم *م\n\nآیاسیروس سمیت زنده است ؟ - حکایت کردن ناب - نقش پا\n- اول سخن سیروس سميت - معاینه نقش های پا -\nبرگشتن بسوی شمینه ها - حیرت پانقروف .\n\nناب از جای خود حرکت نکرد .\nکشتیبان پرسید که :\n- آیازنده است ؟\nناب جواب نداد . ژه ده ئون سیلیه و پانقروف به اندیشه افتادند . هاربر دستهای\nخود را برسینه بست . و بحرکت بماند . اما اینهم اشکار است که زندگی بیچاره از غم و\nالمی که دارد آمدن رفیقان خودرا ندید . و نه حس کرده است .\nژه ده ئون ، در پیش جسد سمیت زانو زد ، سینه اش را باز کرده کوش بران نهاده\nمعاينه بقدر يك دقيقه امتداد نمود . اما پنداشتی که یکعصر است !\nژه ده ئون بعد از معاینه بر پا خواسته گفت :\n- زنده است .\nناب از شنیدن اینسخن بهوش آمده متحیرانه بسوی رفقا نظر کرده زنگئی بیچاره\nاز شناخت بر آمده . ماندکی ، غم والم ، گرسنگی سراسر سیمای آن بیچاره را تبدیل\nداده . بگمان این خدمتگار صادق رسیده که افندیش مرده است ."}
{"book": "adl0259", "page": 94, "text": "-( 63 )-\n\nبعد ازان پانقروف معاینه نموده او نیز در مهندس علایم حیات را مشاهده کرد .\nبنابر اشارت ژه ده ئون هار بر بیرون برامد . در اطراف بجستجوی آب افتاد .\nبقدر صد قدم به آنطرف اگرچه يك ناله آبی یافت ولی ظرفی که در ان آب بردارد\nنیافت . لهذا دستمال خود را در آب فرو برده و هر دو کف خود را کاسه ساخته دستمالرا\nدران نهاد . و بدویدن خود را در پیش رفقا رسانید .\nهمین آب دستمال کفایت کرد . لبهای مهندس را تر کردند . از دهن مهندس يك\nنفس درازی برآمد . ژه ده ئون گفت :\n— بشارت ! زنده شد .\nناب ازین سخنها امید پیدا کرد . مهندس را برهنه کردند . چونکه میترسیدند که\nمبادا در وجودش از اثر خوردن بسنگهای ساحل زخم دار نشده باشد. اما در هیچ طرف\nوجود مهندس از زخم و یا خراشیدگی هیچ اثری نبود . حالا ئیکه موجها مهندس\nرا بساحل انداخته ، ساحل هم همه گی سنگلاخ . پس لازم بود که در یکجای آن اثر\nزخم میبود . قضا زده ها به این حیران ماندند که بی هیچگونه زخم چسان از میان\nسنگستان ساحل تابه انجا آمده باشد ؟ البته که این را بجز خود سیروس دیگر کسی واضح\nبیان نمیتواند . حالا اصل کار این است که مهندس را به صحت و عافیت رجوع دهند .\nپانقروف از ناب پرسید که :\n— آیا توافندی خود را مرده پنداشته بودی ؟\nناب — بلی ، اگر توپ شما را پیدا کرده درینجا نمی آورده من افندی خود را دفن کرده\nخود را نیز بر قبرش میکشتم .\nبعد ازان ناب به اینصورت حکایت خود را بیان نمود : ناب بعد از انکه از شمینه\nها برآمد ، از همان راههائیکه هر روز میگذشت بجهت شمال روانه شده است . اگرچه\nامیدش بر زنده گی افندیش نبود ، ولی میخواست که جسد افندی خود را یافته بدست\nخود دفن نماید . بقدر سی کیلو متر پیش رفته است ولی هيچ يك اثر و نقش قد می نیافته ،"}
{"book": "adl0259", "page": 95, "text": "-( 64 )-\n\nبر زمینها ئیکه گذشته همه را از اثر انسان خالی یافته، ناب یکسو بسوی پانقروف میخواست\nاست. زیرا به این واقف بود که موجها يك جسم مغروقرا بهمه حال بساحل می اندازد.\nناب بعد از انکه تا به اینجا حکایت نمود گفت:\n- اینهمه زمینهارا بار بار گردش کردم، ساحلی را که در اثنای مد و جزر از زیر\nآب میبرامد هم بدقت میدیدم هیچ يك اثری نیافته بودم. تا آنکه دیروز بوقت شام\nبر سر ریگهای ساحل نقش پای انسان را دیدم .\nپانقروف - نقش پای ؟\nژہ ده ئون - این نقش قدم از سنگستان کنار ساحل آغاز کرده بود نی ؟\nناب - نی نی ، اصل از ریگهای زیر آب بحر که در وقت جزر بود از طرف خود\nدریا آغاز میکرد . من چون این نقشهای قدم را دیدم دیوانه شدم . نقشهای قدم\nرا پیروی کردم . یکچند دقیقه بعد صدای يك سگ بگوشم آمد . دیدم که توپ است.\nتوپ هم مرا به اینجا آورد . در مجاهرا نقدر کوشش کردم که افندی خود را بهوش آرم\nکامیاب نشدم . پس دانستم که وفات کرده . باز با خود اندیشیدم که پیش از انکه دفن\nکنم شمار انیز خبر بدهم . از انرو توپ را براه سمت جنوبی برابر کرده و چند بار نامهای\nشما را گرفته و بسمت جنوب اشارت کرده روانه نمودم .\nناب حکایه خودر اتا به اینجا رسانیده سخن خود را ختم نموده رفقا بحیرت افتادند.\nچونکه یافتن توپ شمینه هار ا بيك قوة خارق العاده موقوفست. زیرا با وجودیکه شمینه\nهار اهیچ ندیده به یافتن آن کامیاب شده است هم بی آنکه در چغان باران شدید تر هم نشود؟\nرفقای ناب حکایه را بکمال دقت شنیدند. ازین حکایت از حیرت بحیرت می افتادند.\nآیا موسیو سمیت چسان از دریایی آنکه موجها اور ابه سنگهای ساحل زده يك جايش\nرا افکار کند بر آمده توانسته است ؟ شایان حیرت يك نقطهٔ دیگر اینست که موسیو سمیت\nبعد از انکه از دریا برآمده به این مغاره که گویا از بسیار وقتها آنرا میشناخته و بقدر نیم میل\nاز ساحل دور افتاده سرراست آمده است ."}
{"book": "adl0259", "page": 96, "text": "- ( ٦٥ ) -\n\nژده ئون از ناب پرسید که :\n- معلوم است که افندی خود را تو به این مغاره آورده ؟\nناب - نی من نیاورده ام .\nپانقروف - مطلق که موسیو سميت تنها خودش درین مغاره آمده است .\nژده دئون - البته همچنین باید باشد اما باور کردن این یکقدری مشکل مینماید !\nاین مسئله حل شدنی نیست . مگر که موسیوسمیت بسخن گفتن مقتدر شود .\nرفقا دستها و پاها و وجود مهندس خود شانرا مالیده مالیده دوران دم آنرا آسانی\nدادند . مهندس بیچاره آهسته آهسته جان پیدا میکرد . اولادستهای خود را، بعد\nاز ان سر خود را حرکت داد. از دهنش بعضی سخنانی که دانسته نمیشد برآمدن گرفت.\nناب به افندی خود نزدیکشده متصل سخن میگفت . مهندس نمیشنید . چونکه زنده\nگانی هنوز تماماً عودت نکرده بود .\nپانقروف از موجود نبودن آتش بسیار متأسف بود . جیبهای مهندس را پالید\nکه بلکه یک کبریتی پیدا کند، ولی وا اسفا که بجزیک ساعت دیگر هیچ چیزی در جیبهای\nاو موجود نبود . بنا برین قرار دادند که مهندس را پشمینه ها ببرند .\nمهندس آهسته آهسته بجان گرفتن رو نهاد . یکقدری آب در حلقش نیز چکانیدند.\nبعد از کمی مهندس چشمهای خود را باز کرد . رفقا رايك مسروریت عظیمی استیلا\nنمود . ناب فریاد برآورده گفت :\n- هزار بار شکر! افندی من . آه افندی من !\nمهندس رفقایی که در اطراف او بودند یگان یگان از نظر گذرانید . و بسوی هر\nيك جدا جدايك تبسمى نمود. بازهمان سخنی را که قبل از ین گفته بود و دانسته نشده\nبود بر زبان راند اما این بار دانسته شد که میگفت :\n- آیا جزیره است ، یا قطعه ؟\nبنا برین سوال پانقروف تحمل نکرده گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 97, "text": "- ( 66 ) -\n\n— اوه و سیوسمیت ! حا لا حیات شما برای ما لازم است جزیره باشد ، یا قطعه آن\nبما لازم نیست .\nمهندس در مقام تصدیق سر خود را جنبانید ، و بخواب رفت . رفیقها اورا\nبراحت گذاشته کناره کشیدند . و به چارهٔ این افتادند که مهندس را بيك صورت راحتی\nبه شمیته ها نقل بدهند .\nناب ، پانقروف و هار بر بیرون برآمدند ، و بسوی تپهٔ دیگراری که بران یکچند\nدرختی معلوم میشد روانه شدند . در راه پانقروف دم بدم با خود میگفت :\n— در وقتیکه انسان بزور و جبر نفس برآرد آیا کسی این بخیالش میرسد که بگوید :\n« جزیره است ، یا قطعه » ؟ عجب آدمیست ! عجب مخلوقیت !\nوالحاصل پانقروف اینرا گفته ، و کله جنبانی تعجبانه نموده به تپه رسیدند.\nدر انجا شاخهای مناسب درختانرا بریده ، و دو شاخ راست محکم و دراز را به قدر يك گام\nاز همدیگر دورتر موازی یکدیگر نهاده ، و دیگر شاخها را بعرض در مابین آن چیده ، و\nآنها را با غنچه ها و شاخچه ها خوب بهم ربط داده ، و بر سر آنها برگها و شاخچه ها کنزا\nتیده يك سدیه یعنی زنبیلی که بیمار انرا بران برمیدارند بوجود آوردند . ساختن سدیه\nبه چهل دقیقه تمام شد . وقتی که هر سه رفیق با سدیه در پیش ژه ده ئون آمدند بوقت\nظهر دو ساعت مانده بود .\nدرین اثناء مهندس از خواب بیهوشی که یکقدری پیشتر دران رفته بود بیدار شده،\nبر رویش که تا بحال سراسر زرد و بیرنگ بود یکقدری رنگ پیدا شده بود . يك عطسهٔ\nزده دست لرزان لرزان خود را بسوی رفقای خود پیش کرده با یگان یگان دست\nفشاری کرده گفت :\n— یکقدری مرا راست کنید . ناب به آهسته گی تمام از پشت سر در زیر بغلهای\nمهندس درآمده ، و پانقروف از دستهایش گرفته یکقدری تکیه دادندش . ژه ده ئون گفت:\n— موسیو یروس ! بی آنکه بر شما زحمت شود آیا سخن مرا شنیده و جواب داده میتوانید؟"}
{"book": "adl0259", "page": 98, "text": "- ( 67 ) -\n\nمهندس - بلی .\nپانکروف - موسیونر ده نون ! من میگویم که اگر مهندس ما ازین گوشت تتراس\nيك كمتری بخورد ، سخن شمارا بهتر شنیده میتواند .\nاینرا گفته از سینۀ مرغ يك پارچه بدهن مهندس کرد .\nمهندس گوشت مذکور را یکقدری جوید . دیگر باقماندۀ گوشت تتراس را بر\nتاب و دیگر رفقا که از گرسنه گی بحال فلاکت رسیده بودند تقسیم شد. توپ را نیز فراموش\nنکردند کشتیبان گفت :\n- هر چه که باشد ، در ینوقت همینقدر ! هاموسیوسمیت : اینرا هم بشما بگوئیم که ما\nدر جهت جنوبی يك خانه بسیار مکمل داریم که اوتاقها ، وحولی و تحویلخانه، وصندو\nقخانه و همه چیز را مالکسـت . یکچند در جن مرغهای شکار شده که هاربر آنرا ( قو\nروقو ) میگوید نیز داریم . برای شامايك سدیه نیز حاضر کرده ایم . در هر وقتی که بخوا\nهید شمار ابه اقامتگاه خود برده میتوانیم .\nسیروس - تشکر میکنم دوست من ، خوب بگو به بینم ژه ده نون چه میگوئید ؟\nژه ده نون همه واقعه هائیکه بر سرشان آمده بود از وقت افتادن مهندس به بحر\nتا به ایندم همه را یکان یکان نقل و بیان نمود .\nسیروس سمیت با یکصدای لرزانی پرسید که :\nمهندس - لکن آیا شما مرا بر سرسنگهای ساحل نیافته اید ؟\nژه ده نون - نی ، ماشما را در همین مغاره یافته ایم .\nمهندس - آیا درین مغاره شما مرا نیاورده اید ؟\nژه ده نون - نی .\nمهندس - آیا این مغاره از دریا چقدر مسافه دارد ؟\nژه ده نون - بقدر نیم میل که ما هم این مسافه را دیده از آمدن شما تا به اینجا متحیر\nمانده بودیم ."}
{"book": "adl0259", "page": 99, "text": "( ٦٨ )\n\nمهندس – اینمسئله بسیار عجیب است .\nکشتیبان در نجا پرسید که :\nو سپوسمیت ! آیا لطفاً بما حکایه میتوانید که بعد از افتادن تان بدریا چه حالها بر شما آمده است ؟\nسیروس سمیت یادآوریهای خود را جمع کرد که آنهم بسیار مختصر يك چیزی بوده بعد از انکه بدریا افتاده ب قدر یکچند قولاج در زیر دریا فرو رفته است وقتیکه بر سطح بحر بالا برامده در پیش خوديك چیز دیگری را در حرکت یافته است که آنهم ( توپ ) وفا دار بوده ، و چون سر خودرا بالا کرده از بالون اثری نیافته است ، ساحل را بقدر بیست میل مسافه تخمین کرده بشناوری آغاز نهاده است ، اما بعد از کمی بيك جریان شدتناکی گرفتار آمده موجها او را یکسربسوی شمال برده است . در انجا با توپ یکجا غرقشده از خود در گذشته است . بعد ازان نمیداند که چه شده و چه نشده .\nپانقروف گفت :\nبعد ازانرا من میگویم که چه شده ؛ شمار اموجهای آب بخشکه انداخته شم هم تازه اینجایپای خود روان شده آمده اید . چونکه ناب شما را به اثر قدم شما یافته است .\nمهندس به اندیشه فرو رفت . بعد ازان گفت :\nبلی . همچنین باید باشد . چونکه دیگر چیزی صورت نمیگیرد اما آیا شما در نجاها هیچ اثر انسانرا ندیده اید ؟\nژده ئون – نی . هیچ اثر انسان را ندیدیم . هم اگر انسان شما را رهایی میداد بعد ازانکه در نجا آورده بود چرا ترك داده میرفت !\nمهندس – راست میگویی دوست من ، ببین ناب ! مبادا که تومرا در کناره دریافته در نجا آورده نباشی و باز فراموش کرده باشی ؟\nناب تام یخواست که در مقام انکار چیزی بگوید . مهندس سخن اور ا بریده گفت :\n-- منهم عجب سخنهایی میگویم . ناب ، مانئند من غرق نشده بود که عقل خود را"}
{"book": "adl0259", "page": 100, "text": "- ( ٦٩ ) -\n\nضایع کرده اینچنین سخن بزرگیرا فراموش کرده باشد ! خوب آیا اثر قدم من تابحال موجود است ؟\nتاپ — بلی ، دیگر نقشها را اگر چه باد و باران خراب کرده اما در دهن مغاره هنوز یکدو نقش با قیست .\nمهندس — ترا بخدا پانقروف ، همین بوت مرا گرفته ببین که بران نقش برابر هست یا نی ؟\nپانقروف برای اجرا کردن امر مهندس بیرون برامد . بعد از کمی پانقروف و هاربر درامده از برابر بودن بوت با نقش قدم خبر دادند . دیگر هیچ شبهه باقی نماند . چونکه معلوم شد که نقش پا از بوت های خود مهندس بوجود آمده . بناءً علیه حکم شد که سیروس سمیت بپای خود به این مغاره آمده است و السلام !\nمهندس بگرداب تفکر فرو رفت . بعد از لحظه برای قطع نمودن شبهه ها و وسواس های رفقا سر برآورده گفت :\n— معلوم شد که در وقت آمدن خود درینجا بصورت وقتی قوهٔ مفکره ام را غائب کرده ام . و مانند يك آدمی که بنوم مقناطیسی یعنی ( خواب صنعی ) گرفتار آمده باشد بی آنکه از حرکات خود خبردار باشد به اینجا آمده ام . زه بلد من هم توپ شده است . بیا ای سگ وفادار من بیا ! . . . .\nحیوان وفانشان به این گفتهٔ افندی خود هماندم بر زانو های افندی خود برجهید ، و بمسروریت تمام یکصدایی برکشید .\nبواقعیکه در باب رهایی یافتن مهندس بجز همین تأویل دیگر يك جهت معقولی پیدا نمیشود . نزديك بوقت پیشین بود که پانقروف از رفتن مهندس بسوی شینه ها سوال کرد . مهندس خواست که بر پا بخیزد . اما از بیقوتی بر شانهٔ هاربر به تکیه کردن مجبور شد . پانقروف گفت :\n— زحمت مکشید موسیوسمیت . شما را در دولی میبریم .\nبعد از ان سدیقرا که ساخته بودند آوردند . مهندس را بران خوابانیدند تاپ و پانقروف"}
{"book": "adl0259", "page": 101, "text": "-( ٧٠ )-\n\nاز دو طرف آن گرفته براه افتادند . از نجا تا بشمینه ها ٨ میل مسافه دارد که بسبب\nصدمه به شش ساعت قطع کردن آن لازم میآید باداگرچه بشدت میوزید اماهوا صاف\nوباران ایستاده شده بود . مهندس بردست خود تکیه زده اطراف را از نظر تفتیش\nمیگذرانید . بقدر دو ساعت رفته بودند که خواب برو غلبه کرده از خود در گذشت.\nنزديك شام بود که بشمینه ها داخل شدند . مهندس هنوز از بیهوشی ئیکه داشت\nبهوش نیامده بود . پانقروف بکمال حسرت و نومیدی خرابیها و زیانها ئیکه طوفان\nدر شمینه ها بهم رسانیده بود مشاهده کرد . چونکه موجهاى بحر در داخل شمینه ها\nدرآمده آتش و مرغكان شكار شده ، و هيزم و همه موجودات شمينه را پاك شسته و\nرفته بود . پس ازين يك حسرت و الم پا نقروف را حساب باید کرد !!! . . .\n\nباب نهم\n\nمهندس در نجات - تجربه های پانقروف - آيا جزیره است\nیا قطعه ؟ - فکرهای مهندس - آيا کدام نقطه بحر محيط\nاست ؟ - شکار - يکك دود پرسود .\n\nپانقروف بيك چند كمه خبر دهشت اثر محو شدن آتش را برفقايفهمانيد اين واقعه\nبرهريك از قضا زده گان جداجدا تأثیرها اجرا نمود . تاب از فرحت وسروريكه بيافت\nشدن افندی خود داشت پروا نکرد . هاربر تا يكدرجه به تأسفات پا نقروف اشتراك\nورزيد . آمدیم بر ژه ده نون : او بجواب پا نقروف گفت :\n- اگر راست میپرسی این مسئله چندان کاری نیست که موجب اینقدر اندیشه و\nافسوس باشد !\nپا نقروف - توجه میگویی بابا ! آتش نیست آتش ، بعد ازینهم بی آتش ماندیم.\nژه ده نون - بگذار بابا ! اینچه سخن است که تو میگویی ! . . ."}
{"book": "adl0259", "page": 102, "text": "- ( ۷۱ ) -\n\nپانکروف — میگویم که هیچ چارۀ آتش در دادن هم نیست .\nژده ده ثون — عجب فکرها ...\nپانکروف — اما موسیو سمیله ! خود تان هم میدانید که ....\nژده ده ثون سخن اورا بریده گفت :\n— جان من پانکروف ! آیا مهندس در نجاست ؟ البته برای ماچارۀ آتش در دادن را می یابد اندیشه مکن .\nپانکروف — آیا با چه چیز ؟\nژده ده ثون — باهیچ .\n\nپانکروف به اینسخن يك جوا بی نیافت . زیراپانکروف را هم همین اعتقاد بود که مهندس چارۀ آتش را میکند . زیرا مهندس يك آدمیست که بر همه معلومات و فنون بشریه آگاهست . در پیش این چار نفر با مهندس در يك جزیرۀ خالی یکجا بودن، و بی مهندس در یکی از شهرهای متمدن آمریکابودن یکسانست . چون سیروس سمیت موجود باشد همه کارهای خود را تمام میدانند . چون او باشد بهیچ نومیدی نمی افتند . اگر يك کسی بیاید و به ایشان بگوید که شما در يك جایی ایستاده اید که آنرا حالا يك زلزلۀ مدهشی زیر و زبر کرده در میان امواج بحر محو و ناپدیدش میسازد . اینها بجوابش میگویند باش تا از مهندس بپرسیم .\nاما در ینوقت مهندس بخوابست از و هیچ استفاده نمیشود . در اول امرمهندس را در او تاق نخستین شمینه ها بردند، و از علفهای خشك برای اويك بستری ساخته بی آنکه از خواب برخیز انندش آهسته بران خوابانیدندکه این خواب برای مهندس در ینوقت از غذا نافعتر بود .\nطعام شبینۀ قضا زدگان خیلی خفیف بود . یعنی تنها از ( لیتودوم ) عبارت بود. اما هاربر نوجو ان يك نبات بحری ئیکه خیلی مغذیست نیز با آن علاوه کرد که قضا زدگان آنرا بر سر لیتودومها جویده خیلی لذت از ان گرفتند . شب هوا خیلی سرد شد، چون طوفان"}
{"book": "adl0259", "page": 103, "text": "- ( ٧٢ ) -\nدیشبه شمنیه ها را خراب کرده بود ، و شکافهای آنرا که هاربر و پانقروف بسته بودند\nبه آب شسته بود جریان هوا شمینه ها را خیلی سرد ساخته بود که اگر فضا زده گان مهندس\nخود را بالباسهای خودشان نمیپوشانیدند بیچاره بسیار خراب میشد .\nرفته رفته سردی هوابیشتر شده میرفت . از همه بدتر اینکه چاره دفع آن که عبارت\nاز آتش است نیز موجود نیست . پانقروف ازین حال بسیار مضطرب شده بیچاره\nپیدا کردن آتش آغاز نهاد . اولاً يك دو سنگ خشک پیدا کرده آنها را بیکدیگر زدن\nگرفت. ناب نیز بمعاونت برخاست هما نقد ر که کوشش کردند هیچ يك شرريكه چیزی\nرا در داده بتواند حاصل نشد .\nپانقروف سنگها را بقهر بیکس و افگنده يك دو پاره چوب خشك را گرفت و بشدت\nهر چه تمامتر بر یکدیگر بمالیدن آغاز نهاد . بقدر يك ساعت كامل ناب و او به این\nعملیات مشغول شدند که از چوبها کرده خودشان زیاده تر گرم شدند . بیچاره ها در\nمیان عرق غرق شدند ولی هیچ فایده حاصل نشد پانقروف بغضب تمام چوبها را\nبیکس و افگنده گفت :\n- هرکس بگوید که وحشیان به اینصورت آتش در میدهند گلوی او را فشار خواهم\nداد . هرکس که بمالیدن چوبهارا بر یکدیگر آتش در داده بتواند من خرد را در میدهم.\nپارچه های چوبیکه پانقروف بیکس و افگنده بود هاربر آنرا گرفته بشدت زیاده تر\nاز ان مالیدن گرفت . کشتیبان اینرا دیده از خنده خود داری نتوانسته گفت :\n- هله ، هله شیر بچه ، به بینمت !\nهاربر – نی مقصد من آتش در دادن نیست بلکه خودم را گرم کردنست .\nو الحاصل از آتش در دادن ناامید شده هرکس بیکطرفی افتاده بخواب رفتند.\nروز دیگر یعنی در ( ٢٨ ) م مارت وقتیکه مهندس از خواب برخاست رفقای خود\nرا دید که بدور ش جمع آمده اند . امروز باز اول سخن مهندس همین بود که گفت :\n- آیا جزیره است ، یا قطعه ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 104, "text": "-( ۷۳ )-\n\nپاس دیده میشود که فکر یگانه مهندس بر همین نقطه معطوفست . پانقروف گفت:\nموسیو سمیت ! این را از ماه پرسید . چرا که ما نمیدانیم .\nمهندس - آیا شما تا بحال نمیدانید ؟\nپانقروف - نی تاحال نمیدانیم اما چون بگردیم البته خواهیم دانست .\nمهندس - چون چنین است گردش کنیم .\nاینرا گفته مهندس برپاخواست .\nپانقروف - ماشاء الله ! این از همه خوبتر ! چقدر زود !...\nمهندس - بسیار گرسنه ام . اگر یکقدری خوردنی بمن بدهید ضعف و ناتوانیم\nسراسر رفع خواهد شد .\nپانقروف بعد از یکقدری سکوت گفت :\nواحيفا که خوردنی نداریم . زیرا آتش موجود نیست . و هم امید پیدا شدن\nآنرا نیز نداریم .\nاینرا گفته و مسئلة آتش را از اول تا آخر بیان نمود . مهندس گفت :\nبه بینم ، اكر يك جسمی مانند قف و سنگ چقماق نیابیم !\nپانقروف - خوب ، اگر نیابیم ؟\nمهندس - كبريت میسازیم .\nپانقروف - آیا كبريت مساله دار ؟\nمهندس - بلی .\nپره ده تون - دیدی با نقروف ! نگفتمت که اینقدر جای تأسف نیست ؟\nاگرچه پانقروف این کار را چندان آسان ندید اما اعتراض هم نکرد. آسمان صاف\nبود . آفتاب طلوع کرده باشعاعات زرین خود اطراف را تزئین نموده بود .\nمهندس بعد از آنکه بهر طرف يك نظری انداخت بريك سنگی بنشست . هاربر\nپيش آمده يكچند دانه ( مدیه ) و يكقدری سبزۀ بحری بمهندس تقدیم نموده گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 105, "text": "( ٧٤ ) -\n\n- این است موسیو سمیت ، خوراک ما عبارت از همین است .\n- مهندس تشکر میکنم فرزند . برای امروز صبح کفایت میکند .\nاینرا گفته و (مدیه) هاراکه نیز از جنس حیوانات صدفیه بحریست تناول نمود.\nبر سر آنهم آبی که هاربر در میان پوست يك مديه بزرگ آورده بود نوشید. بعد از ان\nبرفیقان خود گفت :\n- پس معلوم شد که شما نمیدانید که اینجا جزیره است یا قطعه ؟\nهاربر - نی موسیو سیروس نمیدانیم .\nمهندس - اینرا فردا بخود معلوم میکنیم که چیست ، و تا فردا دیگر هیچ کاری نداریم .\nپانکروف - نی نی ، کار بسیار مهمی داریم .\nمهندس - چه کار ؟\nپانکروف - آتش در دادن !\nمهندس - اندیشه مکن پانکروف آتش می یابیم. دیروز که مرا به اینطرف می آور\nدید در جهت شمالی يك کوهی بنظرم برخورده بود آیا شما هم آن کوه را دیده اید ؟\nرفقا - بلی يك کوه بلندی را از دور دیده ایم .\nمهندس - این است که فردا بران کوه برآمده می بینیم که آیا این يك جزیره است یا قطعه؟\nپانکروف - آیا آتش چسان خواهد شد ؟\nمهندس بمسئله آتش جواب نداد . و چنان معلوم میشد که به اینمسئله گویا هیچ\nپروا ندارد . بعد از انکه یکچند مدت ساکت بماند سر برآورده گفت :\n- دوستان من ! اگر چه حال ما چنان يك حال پسندیده گوارایی نیست.\nولی خیلی ساده و آسان يك حالیست . زیرا از دو حال خالی نیست : یا اینست که در يك\nجزیره افتاده ایم یاد: يك قطعه . اگر در قطعه افتاده باشیم راه زده زده آخر بيك شهر\nيايك قصبه میرسیم ، واگر جزیره با شد بازهم از دو حال بدر نیست یا این جزیره با انسان\nمسکونست ، و یا از انسان خالی و غیر مسکونست . اگر مسکون باشد با ساکنان آن راست"}
{"book": "adl0259", "page": 106, "text": "-( 75 )-\n\nآمده يك چاره برای خود جستجو میکنيم . واگر خالي و بي انسان باشد خود ما يك چاره می انديشيم .\nپانکروف – الحق که بسيار ساده ، و بسيار آسان . اما آتش چسان خواهد ؟\nباز درین باب به پانکروف كسی جواب نداد. بيچاره پا نکروف يك آه سردی کشيده خاموش ماند .\nژہ دہ ئون – موسيو سميت ، قطعه، و يا جزيره بودن اینجا را فردا خواهيم دانست، اما آيا اينرا چسان خواهيم دانست كه در كدام نقطۀ کرۀ زمين خواهيم بود ؟\nمهندس – بصورت محقق نمیدانم. اما از روی تخمين چنان گمان میبرم که در کنار بحر محيط كبير هستيم . تا وقتیکه از ريشه وند بهوا شده ايم باد از جهت شمال غربی بسوی جنوب شرقی در وزيدن بود . شدت وزش آن نيز اثبات ميکند كه از همين جهت وزش خود بدیگر جهت تبديل وزش نکرده باشد. لهذا به اين سبب حكم ميشود كه باد ما را در جزاير ( پوموتو) يا (زه لاند جدید) انداخته باشد . پس اگر چنين باشد برگشتن ما بسوی وطن آسان ميشود البته درينسر زمينها يك معاونی برای خود پيدا خواهيم کرد . اما اگر در يکی از جزیره های خالي وغير مسكون بحر محيط افتاده باشيم در انصورت ميبايد كه چارۀ معیشت و زندگانی خود را بصورتی که هیچ برآمدنی نيستيم بينديشيم كه اينرا هم فردا خواهيم دانست .\nژہ دہ ئون – چه ! ! هیچ برآمدني نيستيم گفتيد ؟\nمهندس – البته ؛ اگر در يك جزیرۀ خالی و غير مسكوني باشيم بيهوده اميد خلاصی را چسان بکنيم .\nپانکروف – بسيار خوب ! اگر این يك جزیرۀ خالی هم باشد ما چنان اميد كنيم که از راه واپورها بیرون نيست . روزی از روزها خواهد شد كه يك وا پوری در اینجا بیايد و ما را رهایی دهد .\nمهندس – اينرا نيز فردا كه بر كوه برائيم خواهيم دانست ."}
{"book": "adl0259", "page": 107, "text": "- ( ٧٦ ) -\nپانقروف - ایا وجود شما تحمل و توانایی فردا برامدن کوه را خواهد داشت ؟\nمهندس - امید دارم . اما بشرطیکه امروز شکارهای خوبی برای ما بیارید .\nپانقروف - موسیو سیروس ! هرگاه شما برین يك اعتماد دارید که شکار هائیکه آورده شود با آتش کباب کرده خواهد شد منهم بشما خاطر جمعی تمام میدهم که شکارهای خوب و اعلا برای شما بیارم .\nمهندس - چون چنین است بیغم باشید که کباب حاضر است .\nبنابرین ژده دئون و مهندس در شمینه ها مانده ، پانقروف ، هاربر، ناب توپ را با خود گرفته برای شکار و هیزم بسوی جنگل روانه شدند . هر سه رفیق بعد از طلوع بدو ساعت براه افتادند . هاربر مستریح ، ناب مسرور بود . پانقروف با خود میگفت :\nهرگاه بشمینه ها برگردیم و مهندس آتش افروخته باشد الحق که کرامت کرده خواهد بود !\nوقتیکه به کج گردی نهر رسیدند پانقروف پرسید که :\nآیا اول شکاری شویم ، یا هیزم کش ؟\nناب - اول شکاری ، ببینید که توپ از حالا بجستجو افتاده !\nهاربر ، پانقروف ، ناب هر يك از يکدرخت بزرگ ارچه يكيك عصا چوب راست و صافی کنده و سر آنها را با سنگها تیز کرده از عقب توپ در جنگل در آمدند. درختهای جنگل همه از نوع ارچه ، و نشتر وصنوبر میباشد . حتی در بعضی جاها درختهای ارچه آنقدر بزرگی و جسامت پیدا کرده که اگر آنرا مهندس میدید میدانست که این سرزمین یکدا م بقعه متسو بست . شاخهای خشکیده از هم ریخته در بعضی جاها خره نها تشکیل کرده بود . هر انقد ریکه پیشتر میرفتند جنگل غلو شده میرفت . و راهرا بر رهروان دشوار میساخت . از راه هیچ اثری در جنگل دیده نمیشود . و چنان معلوم میشد د که از وقتیکه این جنگل خلق شده هیچ انسانی در ان قدم ننهاده . لہذا پانقروف برای آنکه در وقت برگشتن راه را گم نکنند بر تنه های درختها بعضی اشارتها"}
{"book": "adl0259", "page": 108, "text": "-( ۷۷ ) -\n\nو نشانه ها میگذاشت .\nبقدر یکساعت بهمینصورت در جنگل راه پیمودند . ولی هزار افسوس که بهیچ شکاری بر نخوردند . کشتیبان خطای خود را دانست . زیرا کنار نهر را گذاشته در میان جنگل درامده بودند . لهذا بازپس گشته ساحل نهر را گرفتند . ناب پانقروف را خطاب کرده گفت :\n— خوب پانقرف ! اگر شکاری که به افندی من وعده کرده عبارت از همین باشد به آتش بسیار احتیاج ندارد !\nپاتقروف — صبر کن ناب ! تنها شکار نی بلکه : . . . .\nناب — بلکه چه ؟\nپانقروف — بلکه آتش هم موجود نخواهد بود !\nتاب — مگر شما بر سخن افندی من اعتماد ندارید ؟\nپانقروف — دارم .\nناب — پس چرا بر آتش افروختن او باور نمیکنید ؟\nپانقروف — اگر راست بگویم تا آتش را بچشم خود نه بینم باور نمیکنم والسلام .\nناب — چون افندی من بگوید که آتش افروخته خواهد شد البته که می افروزد .\nپانقروف — دیده خواهد شد !\nشمس تابان هنوز ربع دایره سما را تجاوز نکرده بود شکار نیز تا بحال پیدا نشده بود . ولی توپ ورفقا از تجسس وتفحص وانه ایستاده بودند . درین اثنا نظرهاربر بر یکدرختی برخورده وفریاد برآورده !\n— آه به بینید ! درخت بادام .\nالحق که درخت بادام بود ، اما بادام جنگلی ، وبادام بسیاری داشت . این نوع بادام جنگلی در اوروپا وامریکا بسیار پیدا میشود ، وخوب لذت دارد .\nرفقا بر درخت مذکور هجوم بردند ، وبادام بسیاری جمع کرده جیبها وبغلهای خود را"}
{"book": "adl0259", "page": 109, "text": "- ( ۷۸ ) -\n\nبرکردند . پانقروف گفت :\n- برای کسانیکه در جیب شان یکدانه کبریت پیدا نشود اگر بجای گوشت (میدیه) خام ، و بجای نان سبزه دریایی ، و بجای میوه بادام جنگلی میسر شود بسیار است !\nهاربر - شکر کنیم ، شکایت نکنیم .\nپانقروف - اولاد ! من شکایت نمیکنم ! بلکه هزار بار شکر هم میکنم ! اما چه باید کرد که دلم بسیار کباب میخواهد ، آه . . . .\nدر ین اثنا ناب آواز داده گفت :\n- بخدا توپ يك چیزی دید ! اینست که گوشهایش تیز شده دویدن میخواهد .\nهنوز این سخن را تمام نکرده بودکه توپ عوعوکرده دريك سوراخ بغله(لژ)خود را پرتاب نمود . واز سوراخ بعضی صداهای عجیب يك حيوان غریب برآمدن گرفت.\nپانقروف باهاربروناب از پی سگ در میان بوته زارهای بهم پیوست بزگل و آب در آمدند ، دیدند که سگ از گوش يك حیوان عجیب الخلقتی گرفته ، وحيوان دست و پا میزند که خود را برهاند . ناب تا میخواست که عصاچوب خود را برحیوان حواله نماید حیوان گوش خود را بدهن سگ گذاشته فرار نمود . سگ از عقب آن دوید در اثنائیکه میخواست به او برسد حیوان دريك دند آبی که دران جا موجود بود خود را بینداخت ، وغوطه خورده از نظر پنهان گردید .\nاینحیوان بطول دونیم قدم بود . جامه اش خاکی بسیاهی مایل ، وپنجه هایش مانند مرغ آبی پرده دار ، بود مش مانند دم قوندز، و پوزش بمنقار قونان مشابه بود.\nهاربر طبيعت شناس ازروی درسهای تاریخ طبیعی که خوانده بود نام اینحیوانرا ( اور نیتورنگ ) بیان کرد که ازنوع حيوانات ( قاضمه ) میباشد و هم ازفصيلۀ ( ذومعيشتین ) است که هم در آب وهم در خشك زنده گانی میکند .\nوالحاصل اگرچه سگ خود را درعقب آن به آب بینداخت ولی حیوان چون درزیرآب غوطه خورده بود فائدهٔ حاصل نشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 110, "text": "- ( ۷۹ ) -\n\nهاربر گفت - صبر کنیم حالا برای نفس گرفتن بر روی آب میبراید .\nناب - آیا در زیر آب خفك نمیشود ؟\nهاربر - نی این از حیواناتیست که هم در آب وهم در خشکه زیست میتوانند .\nاما هر چند که در آب باشد باز برای نفس گرفتن مجبور است که برسطح آب براید .\nسخن هاربر راست برآمد . بعد از یکچند دقیقه حیوان برسطح آب بالا برآمد .\nتوب بيك حمله از گلوی حیوان گرفته بیرونش کشید . عصا چوب ناب نيز بيك ضربه\nاورابرز مین غلطانید. پاتقروف به آواز بلند گفت :\n- هوررا ! اكريك آتش خوب داشته باشیم چه اعلا کبابی خواهیم خورد !\nهماندم شکار را بستا به انداخت . وقت چون قریب بعصر رسیده بود اشارت\nعودت را بداد . در خصوص رهنمایی بسوی شمینه ها توب بسیار مدد رسانی مینمود .\nزیرا جنگل آنقدر بهم پیوست و جر بود که رهروان راه آمده گی خودشانر ابد شواری\nپیدا میکردند . بعد از نیمساعت بکنار نهر واصل شدند. در انجا به اصولی که پیش ازین\nکرده بودند جاله هیزم خود را تنظیم داده و آنرا پر از هیزم کرده در نهر انداختند ، و\nریسمان آنرا گرفته برکنار نهر روانه شدند .\nپا نقروف چون از آتش امید وار نبود این زحمت هیزم کشی را بیهوده و ناقله\nمپنداشت . اما چون بشمینه ها نزديك شدند پا نقروف چیحابا « هوررا » گفته فریاد\nبرآورده شمینه ها را نشان داد كه يك دود بسیار لطیف و شیرینی از میان سنگها بالا میرامد .\n\nباب دهم\n\nيك اختراع مهندس - ملاحظات مهندس - چگل -\nاراضي و ولتائيك - گوسفند های کوهی -\nسطح مایل - نخستین شب خوابیدن .\n\nبعد از يكچند دقیقه شکارچی در پيش يك او جاغی که يك آتش بسیار اعلایی در ان می"}
{"book": "adl0259", "page": 111, "text": "- ( ٨٠ ) -\n\nسوخت جمع آمدند . مهندس ، و مخبر در انجا بودند پانقروف شکار خود را بردوش\nداشته بی آنكه يك کلمه سخن بگوید بيك حيرت و الهانه مسرورانه گاه بسوی آتش و\nگاه بسوی مهندس مینگریست .\nژه ده ئون به پا نقروف گفت :\n- چسان دوستم ! آیا خوب آتش نیست ؟ این شکاریکه آورده اید آیا به این آتش\nبخوبی پخته نمیشود ؟\nپاتقروف - از برای خدا بگوئید ، که درداد ؟\nژه ده ئون - آفتاب !\nبواقعیکه جواب ژه ده ئون صحیح بود . آتش شانرا آفتاب در داده بود .\nپا نقروف زیاده تر بحیرت افتاده هیچ نگفت :\nهار پر از مهندس پرسیدکه :\n- آیا در نزد شما پر توسوزیعنی ذره بین موجود بود ؟\nمهندس - نی اولادم ! پرتو سوز موجود نبود لکن پرتو سوز ساختیم .\nمهندس اینرا گفته و پرتوسوزیکه ساخته بود و آتش را به آن افروخته بود\nنشان داد .\nاین پرتو سوزی که مهندس ساخته بود از آئینه های روی ساعت خودش و\nساعت ژه ده ئون مركب شده بود که مهندس هر دو شیشه ساعت را کشید ، طرف\nمحدب یعنی برآمده آنها را بسوی بیرون آورده طرف مقعر یعنی طرف چقور آنها را\nهمدیگر برابر آورده ، و درون آنرا از آب پر کرده ، و کنارهای آنرا پاکتیره چسبناك\nدرختان جنگل با هم چسبانیده ، وخس و خاشاك بسيار باريك وخشك را باضيای\nمحراق پرتو سوز در داده این آتش را بوجود آورده است .\nپا نقروف بعد از انکه این آله را تماشا کرد بكمال حيرت بسوی مهندس نظر کرد\nو از فرحت و مسرت بی اندازه که به اوروی داده هیچ چیزی نگفته تنها به ژه ده ئون"}
{"book": "adl0259", "page": 112, "text": "— ( ۸۱ ) —\n\nهمینقدر گفت :\n— مخبر افندی ، اینرا بکتابچه یاد داشت تان قید بکنید .\nمخبر — خاطر جمع باشید قید شده است .\nپا نقروف شکاریرا که آورده بود پوست کرد ، و پاك نمود بيك چوب محکمی در\nکشیده بر روی آتش چرخ داده چرخ داده يك کباب بسیار مکمل و اعلایی پخته کرد .\nوقتیکه مهندس و ژه ده ئون تنها مانده بودند غیر از آتش افروختن در خصوص\nمرمت کاری شمینه ها نیز بخوبی کوشش ورزیده خرابیهایی که از طوفان دیشبه بغارپور\nرسیده بود آنرا اصلاح کرده همه سوراخها و شکافهای شمینه را بندکرده بود .\nبعد از انکه این کارها را به انجام رسانیدند ، سیروس سميت بسوی کوهی که از دور\nبنظر می آمد عطف نظر کرده يك مدت نگریستن گرفت . و ازین دیدنش چنان معلوم\nمیشد که مسافه آنرا تا به اینجا تخمین کردن میخواست . مهندس دوری این کوه را از\nجای خود شان بقدر شش میل و بلندی آنرا از سطح بحر بقدر ٣٥٠٠ قدم تخمين\nکرده توانست . پس يك آدمیکه برین زروه برآید اطراف خود را در داخل يك دايره\nئیکه بوسعت پنجاه میل باشد دیده میتواند . لہذا مهندس گمان میکرد که از آنجا بحل\nکردن مسئلۀ مهمۀ که « آیا جزیره است یا قطعه ؟ » موفق و کامیاب آید .\nامشب يك طعام بسيار مكکلملی تناول کردند . کباب بسیار لذیذ شده بود . بعد\nاز کباب تخم مرغ ، و سبزۀ دریائی، ومیدیه ، و بادام جنگلی برای فلاکت زده گان بالون\nعادتايك ضیافت و مهمانی بزرگی شمرده میشد . در اثنای طعام مهندس هیچ سخن\nنمیگفت ، فکرش با سیاحت فردائی مشغول بود .\nپانقروف یکچند بار دریاب بعضی کارها ئیکه بعد از این بروی کار آید اگر چه یکچند\nفکر و رأی بیان کرد اما مهندس سر خود را جنبانیده به آن جواب اکتفاورزیده گفت:\n— فردا مسئله را بخود معلوم کرده بعد ازان بکار و حرکت آغاز خواهیم کرد .\nبعد از طعام يك بغل چوب دیگر نیز در او جاغ انداختند . همۀ مسافران كه سگ"}
{"book": "adl0259", "page": 113, "text": "( ۸۲ )\n\nنیز با آنها داخل بود بيك خواب بسیار عمیق فرو رفتند . در ینشب هيچيك حادثه بوقوع نیامد . روز دیگر یعنی در ۲۹ م مارت چون بوقت صبح از خواب برخاستند هر کدام در وجود خود يك توانائی و قوت کامل برای اجرای کشفیات در خود حس میکردند .\nباقی مانده طعام دیشب تا به بیست و چار ساعت برای سد رمق گرسنگی فلاکزدگان کافی مینمود . اینرا هم امید داشتند که در راه شکار هم بیابند ، و اینرا نیز امیدوار بودند که در مقدوره دور و در از سنگ چقمق نیز پیدا کنند. لہذا برای احتیاط با تفروق نصف یکدانه دسمال نازدانه کتانش را که در جیب داشت پاره کرد برای درگیران سوختاند و سوخته آنرا با خود برداشت .\nهنگامیکه فلاکزده گان با عصا چوبها ئیکه بر شانه داشتند از دروازه شبینه های خود برامدند هنوز نوصبح دمیده بود . بنا بر رأی پاتقروف از راهیکه در داخل جنگل تا بحال یکدو بار از آن گذشته اند رفته بکوه برایند ، و در وقت برگشت از يك راه دیگری بشمینه های خود بیایند . بر همین رأی قرار بر حرکت داده کنار چپ نهر اگر نه تا بجائیکه بجانب جنوب غربی نهريك دورخمی پیدا کرده بود برفتند ، و از انجا نهر را ترک داده در میان جنگلی که تا به یکجای آن دیروز رفته بودند داخل شدند ، و قدر یکنیم ساعت ره پیمایی کرده به نقطه منتهای غربی جنگل رسیدند .\nزمینهای مرطوب گل آلودیکه تابه اینجا دوام نموده بود تمام شده از نجار و به پیش زمین يك بلندی خفیفی پیدا کردن گرفت گاه گاهی بعضی حیوانات عجیب و غریب نیز ظهور کرده از پیش روی شان بگریخت . توپ در پی آنها میدوید ، و ولوله آغاز میکرد اما مهندس سگ را فریاد داده از دویدن مانع میشد. زیرا مهندس يك آدميست که چون یکبار فکر و خیالش بیکچیزی مشغول شود ممکن نیست که بدیگر چیزی حواس سمع دقت نماید . در ینوقت یگانه فکر و خیال آن آدم همین است که برکوه بالا برامده مسئله مهمه ( آیا جزیره است یا قطعه ؟ ) راحل کند. شکاررانی بلکه راهپایی را کم کرده"}
{"book": "adl0259", "page": 114, "text": "- ( ۸۳ ) -\n\nبران میگذرد نیز از نظر دقت خود نمیگذراند .\nبعد از انکه بقدر دونیم ساعت راه رفتند از جنگل بدامنه دشت برامدند که ازین\nدامنه صورت تشکل اطراف و جوانب زمینها بخوبی بمیدان برامده کوهیکه در مقابل\nشان بود از دوزروه متشکل شده بود . زروۀ اول آن که بلندی آن بقدر دو هزار\nو پنچصد قدم تخمین میشد بيك شكل غریب و عجیبی بر دیگر زروه ها موضوع شده\nبود . درمابین تپه هائیکه کوه از ان تشکیل یافته بسیار مجرا ها و شیله های تنگ تنگی\nحاصل شده است که میان این دره ها و شیله ها با درختان سبز و خرم جنگلی مزین شده است .\nبر سر زروۀ اول يك زروۀ كوچك مائل دیگر نیز موجود است که سطح خارجی\nاین زروه از سنگهای سر خرنگی مرکب است . این است که فکره مهندس با لا برامدن\nهمین زروه است در نجار فقا یکقدری مکث و آرام نموده بر پشته ها و تپه های کوه بالا\nشدن گرفتند .\nسیروس سمیت گفت :\n- مادر يك اراضى وولكانيك ميباشيم .\nدر راه متصل بسنگهای بسیار بزرگ و جسیمی بر میخوردند که برای بالا برامدن\nو گذشتن از ان فضا زده گان بمعاونت و مددکاری همدیگر خود محتاج میشدند . در\nمیان سنگها درختهای بوته مانند غلو موجود است .\nدر راهیکه بران میگذشتند ها ربر اثر قدم بعضی جانوران بزرگ تیز پنجه را که\nتازه گی از انجا گذشته بودند نشانداد .\nپانقروف گفت :\n- چنان میپندارم که این آقایان محترم به آسانی این جاهای خود را برای ما وا\nگذار نشوند .\nمخبر ژه ده ئون که در هندستان شکار پلنگ ، و در افریقا شکار شیر را بار بار اجرا\nکرده بود بجواب پانقروف گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 115, "text": "-( ٨٤ )-\n\nـ يك چاره رهائی برای جان خود خواهیم یافت . اما حالا میباید كه به بصیرت و آگاهی حرکت كنیم .\nقضا زده گان آهسته آهسته بالا میشدند . در راه به بسیار جاهائیکه گذشتن از ان خیلی دشوار مینمود تصادف مینمودند . حتی گاه بیکباره در پیش روی شان چنان شکافته گیهای چقور چقوری میبرامد که بقدر ساعتها وقت خود را ضایع کرده بر دور آن بگردش مجبور میشدند . در وقت پیشین بود که فلاکتزده گان بالون برای طعام خوردن و استراحت کردن در زیر درخت های صنوبر بسیار بلند ، و در کنار يك جویبار كوچك بس لطیفی که شلاله ها و شرشره ها تشکیل داده در جریان بودن توقف و آرام ورزیدند که تا به اینجا تنها نصف سطح مایل نخستین را طی نموده بودند . و به اینحساب چنان تخمین میکردند که امروز همین سطح مایل نخستین کوه را طی بتوانند .\nدرین نقطه بحر خیلی فراختر در پیشگاه نظر سیاحان عرض وجود مینمود ، اما این معلوم نمیشد که آیا این جزیره است ، یا از یکطرفی بخشکه مربوط است ؟ ازین سبب مسئله مهمه که موسیو سمیت را بعراق فوق العاده انداخته بود در ینوقت حل نشد .\nبعد از وقت پیشین بیکساعت باز به برامدن آغاز نهادند . یکسر بسوی جنوب غربی بالا برامدن ، و از میان بیشۀ بهم پیوست درخت های بوته مانندی گذشتن شان ضروری گردید . در میان این بیشۀ بهم پیوست بسیاری از ( تراپوغان ) نام مرغهائیکه از جنس ماکیان خانگی میباشند دیده شد . چیزیکه این تراپوغانها را از مرغ خانگی تفریق می داد این بود که در زیر گلو ، و بالهای این مرغان پرهای بسیار دراز دراز لطیفی موجود بود . مادۀ این مرغان که بجسامت و بزرگیی خروس خانگیی بسیاهی مایل ، و پر آن برنگ سرخ بسیار تیره میباشد که بران خالهای سفید افشان شده است. بقوت يك سنگی که بکمال مهارت ژده نون سپیله پرتاب نمود یکی ازین مرغان بدست آورده شد. پانقروف که بسبب مانده گی بسیار گرسنه شده بود شکار نو خود را بکمال حرص و اشتها بگرفت ."}
{"book": "adl0259", "page": 116, "text": "— ( ۸۰ ) —\n\nبعد از انکه از بیشه زار برامدند خرسنگهای بسیار بزرگی که یك بر دیگر مانند\nدا بهای دیوار موضوع شده بود در پیش روی شان برآمد . سیاح ها یك بر دیگر معا\nونت کرده و دست همدیگر را گرفته و يك بدیگر شانه داده بر سنگهای مذکور بالا شدن\nگرفتند . جاها ئیکه بران میگذشتند از اشجار عاری بود . علامتهای وولقانی یعنی کوه\nآتشفشانی بودن این کوه معلوم میگردید . رفته رفته به تحقیق رسید که این کوه آتش\nفشان خاموش شده میباشد . به بسیار دشواری بالا میبرامدند . از همه پیشتر هاربر\nو ناب میرفتند ، مهندس و ژه ده تون در میان ، پانقروف از همه عقبتر میبود . در راه\nهائیکه میگذشتند بعضی اثرهای قدم حیوانات بزرگ پنجه را میدیدند که در چنین\nجاهای سخت مشاهده شدن اینچنین اثرهای قدم البته از طرف جانوران بسیار مدهشی\nگذاشته میشود .\nدرین اثنا پانقروف بعضی حیوانات را دیده فریاد برآورد که :\n— وای گوسفند ها را ببینید .\nسیاحها در پیشروی شش عدد حیوانهای گوسفند مانند پر پشم بزرگ جثۀ شاخ\nتاب خوردۀ خودرا یافتند . هاربر حیوانات مذکور را شناخته گفت :\n— نی پانقروف ! اینها گوسفند نیستند . ( موفلون ) نام حیوانات بیابانی ئیکه\nبه گوسفند مشابهت دارند میباشند .\nپانقروف پرسید :\n— آیا از گوشت این ها کباب پخته میشود ؟\nهاربر — بلی ، بسیار خوب گوشت دارند .\nپانقروف — چون چنینست هیچ شبهه نیست که گوسفند است !\nحیوانات مذکور بعد از انکه بکمال حیرت بسوی انسانهائیکه در پیش روی شان\nاستاده بودند نظر کردند دفعةً رم خورده و از سر سنگها جهیدن گرفته از نظر پنهان\nشدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 117, "text": "- ( ٨٦ ) -\n\nپانکروف گریختن آنها را بدید گفت:\n- حالا خوش آمدید ! باز انشاء الله با هم خواهیم دید !\nدیگر رفقا ازین سخن پا نکروف خنده خود را منع کرده نتوانستند .\nرفقای قضا زده باز بر رفتار خودشان دوام ورزیدند . در جاهائیکه بران میگذشتند مجرا\nهای ماده سیاله ئیکه آنرا (لاو) میگویند و از دهنه های کوههای آتشفشان در اوقات فوران\nشعله فشائی شان جریان می یابد و بعد از ان سرد شده مخملکهای آهن مانندی تشکیل میکند\nدیده میشد . اکثر به گودالهای معدن گوگرد نیز تصادف میکردند که بدور خوردن اطراف\nآن گودالها مجبور میشدند . در بعضی ازین گودالها گوگرد بحال تبللور دیده میشد.\nهر انقدر که بالا شده میرفتند اشجار و نباتات کم شده میرفت . تانجائی رسیدند که\nبجز بعضی درختعای بسیار قوی هیکل ( چام ) که از جنس ارچه است در یکان یکان جا\nدیده میشد دگر هیچ درختی پیدا نبود که آنها هم بهمه حال بسیار متین و محکم درخت\nهائی باشند که در چنان جاهای بلند پایداری توانسته اند . از طالع سیاحان هوا خیلی\nخوب بود بلکه یکقدری بسردی مایل هم بود . قبه سما در هر طرف بسیار صاف و در\nخشان بود . در همه اطراف قضا زده ها يك سكونت وسکوت عمومی حکمفرما بود.\nشمس تابان در پشت زروه کوه درامده چشم های سیاحانرا از تماشای جسم منیر خود\nمحروم ساخت . سایه کوه این طرف کوهرا که سیاحان بران میبرامدند احاطه کرده\nبود . در جهت شرقی بعضی سحابپاره های بسیار خفیفی رونما گردید که آنها هم از انعکاسات\nشعاعات زرین آفتاب رنگهای مختلفه بوجود می آوردند .\nتا بزروه نخستینی که قضا زده گان امشب بران رسیدن و شب را در انجا گذرانیدن\nمیخواستند هنوز بقدر پنچصد قدم راه باقی مانده بود اما برای قطع کردن اینقدر مسافه\nدو هزار قدم راه رفتن شان ضروری دیده میشد . زیرا گودالها را گردش کردن . و\nاز مجراهای لاو که دريك زمانی کوه آتشفشان آنها را بوجود آورده گذشتن بهر میقدر\nراه پیمودن قضا زده گان را مجبور میداشت. و این مجراها چون اکثر از لاوهای انجما د یافته"}
{"book": "adl0259", "page": 118, "text": "-( ۸۷ )-\n\nبر كانیه تشکل یافته بود بسیار براق و جلادار بود که ازین سبب در هر دو سه قدم یکبار\nیکی از قضازده گان بیچاره بران میخزیدند .\nآخرالامر بعد از انکه آفتاب غروب نمود سیروس سمیت با رفقای خود در حالتی\nکه از ماندگی تاب و توان شان زایل شده بود بزروۀ مطلوب خود شان واصل شدند.\nیافتن يك غاری که شب را در ان بسر آرند درمیان سنگهای آنجا آسان شد. پائروف\nغار را بدست آورده و يك اوجاغی دران ساخته ، و چوب و خاشاکی پیدا کرده و نیم\nسوختهٔ دسمالی که با خود آورده بود برای در گیران درمیان خاشاکهای بسیار خشکی\nمانده و بوط خود را از پای اورد بواسطهٔ نعل آهنین و سنگ پارهٔ چقماقی که در راه یافته\nبودند آتش را بیفروخت .\nاین آتش تنها برای روشن ساختن و گرم کردن درون مغاره خدمت نموده مرغیکه\nژده ده ثون زده بود برای فردا گذاشتند . طعام شام شانرا باقیماندهٔ شکار دیروزی و بادام\nکوهی تشکیل نمود .\nسیروس خواست که تا وقتیکه هنوز دنیا خوب تاريك نشده اطراف و جوانب را\nيك سير و دوری کرده راه بالا برامدن زروۀ اصلی راکه اصل مطلوبست پیدا کند ، و\nکشفیات حل کردن مسئله جزیره است یا قطعه را بفردا بگذارد . زیرا از همین طرفی که\nقضازده گان هستند چنان معلوم میشود که احتمال بالابرامدن بران نباشد، و اگر بران\nزروه بالا برامده نشود زحمتی که تا به اینجا بر خود گوارا کرده اند بیهوده و هباء میرود،\nو مهندس مسئلهٔ مطلوبهٔ خود را حل کرده نمیتواند . لهذا سيروس سمیت پانقروف\nو ناب را به حاضر کردن طعام و ژه ده ثون سپیله را بنوشتن وقوعات امروزی مشغول\nگذاشته خودش هاربر را با خود گرفته بیرون برامد .\nشب بسیار لطیف و ظلمت هم کمتر بود . سیروس سمیت و هار بربی آنکه با هم سخن\nبگویند پهلوی همدیگر به پیش رفتن آغاز نهادند، تاجایی رسیدند که همه اطراف زروۀ\nمطلوبه را دور کردند ولی راه بالابرامدن آن زروه را که از سنگ پاره های بسیار"}
{"book": "adl0259", "page": 119, "text": "- ( ۸۸ ) -\n\nجسیم روی همدیگر چیده شده مانند يك كاسه برج بسیار عظیمی بالا برآمده بودند افتاده\nاز انرو توقف کردن شان ضروری گردید . اما يك حسن تصادف بداد شان رسیده\nبر امدن شان بر ذروه مذکور ممکن شد. زیرا درین اثنايك غاری در میان بوته های دامنه ذروه\nبنظر سیروس در امده شناخت که ازین غار تا بسر ذروه برج مانند بالا شدن ممکن است. این غار\nاز غارهایی بودکه در وقت فوران آتشفشانی کوه قوت لاو یعنی مواد مذاب شده گداخته\nوولقا نرا پر کرده بعد از ان از اطراف کوه جریان یافته این غار را بوجود آورده است که\nاین غار ایشانرا تا ذروه رسانیده میتوانست .\nبدهن غار آمدند . به تیره کی و تاریکی آن ندیده در امدند مواد مذاب شده معد\nنیه ئیکه در يك زمانی از ان ریخته و تصلب نموده يك زینه طبیعی بوجود آورده بود .\nبه احتیاط تمام از ان زینه ها بدرون غار بالا شدن گرفتند . این غار در میان دهنه تنوره\nاصل مجرای وولقان که تا بدرون مرکز زمین پایان رفته بسوی دهنه مخرج ذروه تالاق\nکوه بالا برامده است. آمدیم بر مجرای این کوه آتشفشان درین هیچ شبهه برای مهندس\nو هاربر نماندکه کوه مذکور از سالهای بسیار درازی سراسر خاموش و منطقی شده است.\nزیرا در درون مجرای بزرگ عمیق مهیب او که تا بجوف مرکز زمین فرو رفته هیچ اثر\nدود دیده نمیشود ، وصدا هائیکه مخصوص کوه های آتشفشان میباشد از درون این\nمجرا بر نمی آید . در درون مجراسکونت و آرامی مطلقه حکمرماست . هوای نسیمی\nئیکه درون مجرا از ان پر است سراسر صاف و با اجزۀ معدنیه ئیکه مخصوص مجراهای\nکوه های آتشفشانست ممزوج نمیباشد . خلاصه این کوه آتشفشان سراسر خاموش\nمیباشد .\nسیروس سمیت بواسطۀ این غاریکه بدرون مجرا باز شده است و بيك آب موری\nزیر برجهای قلعه ها مشابهت میرساند چنان معلوم کردکه از دهنه مخرج برذروه کوه\nبر امده بتوانند. هر انقدر که بالا میبر امدند داخل تنوره مجرا فراخی پیدا میکرد. و\nدر نقطه ئیکه مجرابذروه بهم چسپیده بود آسمان ۵ پدیدار میگردید رفته رفته بزرگ"}
{"book": "adl0259", "page": 120, "text": "- ( ٨٩ ) -\n\nشده میرفت ، و ستاره های درخشانی که در همان قسم سماءعلوم میشدند رفته رفته بسیار \nمیشدند .\nبه نصف شب چار ساعت باقی مانده بود که مهندس وهار بر از مجرا بر آمده بر ذروه \nقدم نهادند . \nبسبیکه ظلمت بسیار کثیف بود اطراف و اکناف بصورت بسیار واسع دیده \nنمیشد . بازهم اینقدر معلوم میشد که سه طرف بحر است . تنها جهت غربی در يك \nتیره گی عمیق مانده معلوم نمیشد که آیا بکدام خشکه مربوط است یا آنهم بابحر محاط است؟\nاما درین اثنا در افق محیط يك نقطه ضیاداری پدیدار گردید که این ضیار اطلوع قمر \nنشر نموده ، اگرچه قمر بعد از طلوع خود بکمی پس غروب نمود ولی بهمانقدر شعاعیکه \nنشر نمود نقطه مجهوله را یکقدری ضیادار کرد. توانست .\nمهندس دست هاربر را گرفته گفت :\n- مگر جزیره بوده !\n\nباب یازدهم\n\nذروه کوه - درون مجرا - اطراف همه بحر است - \nهرچه که می بینند دگر خشکه بنظر نمی آید - آیا جزیره \nمسکونست - نام گذاشتن جاها - جزیره \nلینقو لن .\n\nبعد از نیمساعت مهندس با هاربر از راهیکه آمده بودند برگشتند ، و در مغاره خود\nبرفقای خود پیوستند . مهندس گفت :\n- رفقا ! طالع ناساز مار ا بيك جزیره انداخته . فردا نظر به جزیره بودن این \nزمين يك چاره کاری برای خودمی اندیشیم .\nقضازده ها طعام خود شانرا بيك سکوتی خورده در مغاره ئیکه دوهزار و پنجصد"}
{"book": "adl0259", "page": 121, "text": "-( ٩٠ )-\n\nقدم از سطح بحر ارتفاع دارد بکمال راحت بخوابیدند .\nفردای آن که ( ۳۰ ) م ماه مارچ بود مهندس با همه رفقای خود با زبر ذروۀ کوه\nبرآمدن خواست . زیرا اگر این جزیره از جزیره های خالی وغیره سکون بحر محیط باشد که\nاز راه مرور و عبور کشتیها و و اپورها بیرون افتاده باشد در انحال برای قضا زدگان\nبیچاره تا بوقت مرگ مسکن دایمی شان خواهد بود. پس مسکن دایمی خود را میباید\nکه بخوبی به بینند و بدرستی بشناسند .\nصبح وقت بود که مهندس با رفقای خود که سگ صادق هم داخل حساب بود از\nمغاره برآمدند . مهندس امید میکرد که همه احتیاجات خود شانرا از جزیره تدارك\nکرده بتواند . زیرا جزیره را از هر چیزی توانگر یافته بود که همه موجودات آن بحال\nطبیعی بود . قابل استعمال ساختن آنها را بيك سعی و کوشش متمادی موقوف میدید.\nرفقای مهندس نیز بشر طیکه مهندس شان باشد از ان مرد مانی نیستند که از هیچگونه\nسعی و کوشش روگردان شوند . علی الخصوص پاتقروف بعد از مسئلۀ آتش افروزی\nمهندس چنان اعتمادی بر مهندس پیدا کرده که نهایت ندارد .\nسیروس برای بالا برآمدن ذروه بازهما نراه دیشبه را گرفت . بعد از انکه همه\nاطراف ذروۀ برج مانند رادور کردند از غاره مذکور داخل مجراشدند . امروز هوا\nلطیف و بی ابر بود . مجرا بوسعت و بزرگی هزار قدم بيك قیفی مشابهت میرساند که\nکنارهای دهن قیف عبارت از روۀ کوه است . داخل مجرا از تصلب و انجماد معادن مذاب\nشده شکلهای بسیار لطیفی پیدا کرده بود . این يك معلوم نمیشد که آیا آخر مجرا بکجا\nها فرو رفته باشد زیرا چونکه چقوری آن در میان يك تاریکی تیره درونی گم شده\nرفته است .\nبعد از نیمساعت هر پنج رفیق از دهن قیف مانند مجرای کوه آتشفشان بر کناره ای ذر\nوه که باسنگ پاره های مخروطی مزین بود بالا برآمدند. هر پنج رفیق به هر هر طرف\nنظر انداخته فریاد کشیدند :"}
{"book": "adl0259", "page": 122, "text": "- ( ٩١ ) -\n\n- هر طرف دریا ! هر طرف دریا !\nبواقعیکه همچنین بود . هر طرف موقعی را که اینها بر ان بودند بحر محیط کبیر استیلا\nکرده بود . مهندس به این امید بود که بلکه بچشم روز در نزدیکىها يك خشکه دیگری\nدیده بتوانم . حالا یکه در هیچ یکطرفي نه يك خشکه ، و نه يك واپور ، و نه يك كشتی\nبادبانی دیده میشد . گویا دريك دائره بی انتهای این نقطه افتاده است که آن دایره\nنیز از بحره تشکل بوده است .\nمهندس و رفقایش یکچند دقیقه بی آنکه يك كلمه چیزی بگویند بکمان سکونت در\nاطراف بحر محیط كبير نظر دوختند . چشمه‌های پانقروف بدرجه يك دوربینی پر قوتست\nهمه محیط افق را بکمال دقت از نظر گذرانیدند. هيچيك نقطه ئیکه بخشکه مشابه باشد\nدیده نشد . اول بارژه ده ئون راه سخن را باز کرده گفت :\n- آیا بزرگی این جزیره چقدر تخمین خواهد شد ؟ زیرا این جزیره که در میان ابحار\nمحیط نامحدودی واقعشده آنقدر بزرگ يك جزیره نیست .\nمهندس بعد از يك چند دقیقه ملاحظه گفت :\n- اگر بگویم که این جزیره از (١٨٠) کیلومتر زیاده تر وسعت را مالك باشد میپندارم\nکه خطا نکرده باشم .\nپس اگر سیروس سميت درین تخمین خود خطا نکرده باشد چنان معلوم میشود\nکه این جزیره به بزرگی جزیره (ما لطه ) یا (زانطه) خواهد بود . اما سوا حل\nاینجزیره خیلی درامده گیها و برامده گیهائی دارد که به آن سبب يك شكل منتظمی ندارد.\nشکل اینجزیره ازینقرار است که بیان میشود . ذاتا ژه ده ئون سپیله به بسیار\nدقت نقشه و خریطه جزیره مذکوره را که بحقیقت بسیار نزديك بود در ورق کتابچه\nخود بهمین صورت که بیان میشود رسم نمود :\nنقطه ساحلیکه قضا زده گان دران افتاده اند بعد از آنکه یکسر بسوی جنوب شرقی\nدر از شده میرود بايك دماغه سر تیزی نهایت مییابد . باز از همان نقطه ئیکه بران افتاده"}
{"book": "adl0259", "page": 123, "text": "- ( ۹۲ ) -\n\nاندچون ساحلر ابسوی شمال شرقی امتداد دهیم می بینیم که با دو دماغه نهایت می یابد\nکه درمیان این دو دماغه يك خليج بسیار تنگی واقعشده است که دماغه های مذکور و\nخلیج میان آن بدهن باز شده يك سگماهی مشابهت میرساند .\nدر حد وسط سواحلی که از شمال شرقی بجنوب غربی ممتد شده است زمین يك\nمحدبی بزرگی پیدا کرده که کوه آتشفشان مذکور در طرف غربی این محدبی میباشد.\nبعد ازین موضع محدب ساحل يك معقری پیدا كرده بايك دماغه بسیار درازی که بدم\nيك حیوانی مشابهت دارد نهایت می یابد .\nعرض این جزیره بقدر ( ۹ ) میل تخمین میشود . این عرض درمابین ساحلی\nکه شمینه ها در انست و محدبی که کوه در ان میباشد واقعشده است طول جزیره از دو\nدماغه ئیکه در طرف شمالست تا به دماغه شبه جزیره مثالیکه در جنو بست بقدر (۱۰۰)\nمیل تخمین میشود .\nتشكيلات ارضية جزیره از ینقرار است: سه قسم زمینهای جزیره عبارت از سنگستان\nوریگستان غیر منبتیست. يك قسم ديگر آن سبزه زار و جنگل بهم پیوست پردرخت و\nآب داراست . فضازده گان این را هم بکمال حیرت دیدند که در مابین کوه آتشفشان و\nشمینه هايك تالاب بسیار باصفایی موجوداست. از زروۀ کوه اگر چه این تالاب باسطح\nبحر برابر بنظر میخورد ، ولی مهندس بعد از ملاحظه دانست که تالاب از بحر تخمینا بقدر\nسه صد قدم بلندتر است . يا تفروف گفت :\n- چنان معلوم میشود که آب این تالاب شیرین باشد .\nهاربر – من چنان میبینم كه يك جوی آب هم در تالاب میریزد .\nمهندس – ها ، چون چنینست البته که آب تالاب بدررفت هم داشته باشد که آنرا\nدر وقت باز گشت می بینیم .\nسیروس سمیت ورفقایش بقدریکساعت برزروۀ کوه نشستند جزیره در پیشگاه\nنظر شان بتمامهاجلوه گر بود . علی الخصوص سبزی و خرمی جنگل وزردی ریگزار"}
{"book": "adl0259", "page": 124, "text": "- ( ۹۳ ) -\n\nساحل ، و آبی رنگینی تالاب ونهر ها يك منظره لطیفی تشکیل داده بود . حالا برای\nقضازده ها حل كردن يك مسئله مانده بود که آیا جزیره مسكونست یا خالی ؟ این سوال\nاز طرف ژه ده ئون پرسیده شد . بجواب این سوال از حالا گفته میشود که جزیره غیر\nمسکونست . زیرا سیاحان از وقتیکه بجزیره افتاده اند و تا بحال هر انقدر که گردش کرده\nاند بهيچ يك اثر انسان تصادف نكرده اند . از زروه کوه نیز بهر طرف که نظر می انداز ندنه\nيك دودی ، ونه يك خانه ، ونه يك بنائی که بودن انسانرا نشان بدهد پدیدار نیست . اما\nباوجود اینهم چون درونهای جنگل ، و آخرهای دماغه جنوبی هنو ز بخوبی دیده نمیشود\nيك حكم قطعی داده نمیتوانند .\nحالا دو مسئله دیگر هنوز مانده که آیا جزیره برو اه رفت و آمد و اپور ها میباشد یانی ؟\nآیا از جزیرهای نزديك آن گاه گاهی در مخاصره مان بومشی اینسر زمینها می آید یا نمیآید ؟\nاینستکه جواب این سوالها درین وقت یکقدری مشکل مینماید . اگر چه در نزدیکیهای\nجزیره تا بدجه ئیکه چشم کار میکند دیگر خشکه معلوم نمیشود اما احتمال دارد که مردمان\nبومشی اینسر زمینها با کشتیهای خودشان آمده بتوانند . آمدیم بر مسئله ئیکه آیا راه\nواپورها برین جزیره هست یانی؟ این مسئله آنوقت حل میشود که سیروس سمیت عرض\nو طول جزیره را تعیین بکند که آنهم بدون آلات حل نمیشود : و مهند س نیز آلات\nندارد .\nژه ده ئون خریطه جزیره را کشیده و به اتمام رسانیده بود . جنگلها ، نهر ها ، تپه\nها همه مرقم گردید . در اثنا ئیکه از زروه کوه میخواستند حرکت بکنند . مهندس گفت :\n— دوستهای من ! حالا می بینید که طالع ناساز مارا بيك جزیره انداخته که همه او\nصاف و احوال آن تا یکدرجه بر ما ظاهر و هویدا گردید . از روش حال چنان معلوم میشود\nکه تا بسیار وقتها در نجا ماندنی باشیم ، بلكه اگر كدام واپورى بيك تصادف فوق العادة\nپیش نشود تا بوقت مرگ درینجا بمانیم .\nژه ده ئون — دوست عزیز من ! اگرچه طالع ناساز ما را در نجا انداخته است ولی"}
{"book": "adl0259", "page": 125, "text": "- ( ٩٤ ) -\nشکر است که همه یکجاهستیم . علی الخصوص که همه ما از سخن شما بیرون نمیرویم.\nآیا همچنین نیست دوستهای من !\nهاربر دستهای مهندس را گرفته گفت :\n- من همیشه به شما مطیعیم .\nناب فریاد بر اورده گفت :\n- من همیشه برای افندی خود بفدا ساختن جان خود مهیا میباشم .\nپانقروف - سخن آمد بر من . من میگویم که از برکت علم و فن شما و سعی و کوشش ما\nاین جزیره را در کم وقت مانند یکی از شهرهای بازینت امریکا آباد میکنیم . در بخاشهر\nها میسازیم . تلگرافها ریلها بکار می اندازیم ، و بيك حال مملکت بسیار متمدنی در اورده\nروزی از روزها رفته بحکومته متبوعه خودمان تقدیم میکنیم ! اما يك چیزی میخواهم\nکه ما خود را در نجا فضاز ده نی بلکه مهاجرانی که برای آبادی اینجا آمده باشیم بدانیم.\nسیروس سمیت ازین سخن پا نقروف خنده خود را منع نتوانست نموده آرزوی\nپا نقروف به اتفاق آراء قبول کردید . پانقروف گفت :\n- چون چنینست برخیزید که برویم و بکار و بار خود آغاز نهیم .\nمهندس - یکقدری به ایستید دوستان! جزیره خود را دیدیم نقشه آنرا گرفتیم.\nحالا چنان میپندارم که برای خود جزیره ، ونهرها ، و جنگل ، وكپانه ها ، وخليج ها ،\nود ماغه های آن يكيك نامی بنهيم .\nژه ده ئون -- بسیار خوب میشود .\nپانقروف - هم بسیار ضرور و لازم چیزیست . زیرا اگر نامهای اطراف معلوم\nنباشد بهر طرفیکه برویم بچه نام و چه عنوان خواهیم رفت ؟\nهاربر -- آیا نام شمیته ها نیز تبدیل خواهد یافت ؟\nپائروف -- اگر برأى من باشد نام این مسکن اولین خود را تبدیل ندهیم .\nسمیت - بلی ، پانقروف درست میگوید ، شمیته بنام خودش باشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 126, "text": "-( 95 )-\n\nپانقروف - بسیار خوب . حالا ما هم چنانچه ( روبنسون ) کرده بود بکنیم مثلا\n( خلیج قدرت ) ( دماغه قاشالو ) ( دماغه نومیدی ) نامها بگذاریم .\nهاربر - ازینکه اینچنین کنیم چرا بنامهای موسیو سیروس ، وموسیو ژه ده ئون ،\nو ناب جاها را نام ندهیم .\nناب دندانهای سفید خود را بخنده دندان نمائی نشان داده گفت :\n- بنام من هم ها ؟\nپانقروف - البته ، چرا نشود ! مثلا اگر ( خلیج ناب ) یا آبنای ( ژه ده ئون )\nبگوئیم چه میشود .\nژه ده ئون - من چنان میپندارم که نامهای مشاهیر مردمان ملك خود ما را بنهیم\nکه به اینصورت هیچ نباشد آنها را یاد آوری میکنیم .\n- سیروس - بلی ، برای آبناء و خلیج و دیگر چیزهای کلان فکر ژه ده ئون\nمقبولست . مثلا این کمانه بحری جهت شرقی را ( کمانه جماهیر متفقه ) بگوئیم ، و کمانه\nبزرگ جنوبی را (کمانه واشینگتون ) ، این کوهیکه بر سر آن هستیم (كوه فرانقان).\nاین تالابی که دیده میشود ( تالاب غرانت ) بگوئیم چه ضرر دارد . ودیگر جاهای\nخرد وریزه را در وقت گشت و گذار نامهای مناسب شكل وموقع شان مینهیم .\nاین تکلیف مهندس به اکثریت آراء قبول گردید . ژه ده ئون در خریطه که\nنقشه کرده بود کمانۀ جماهیر متفقه ، وکمانۀ واشینگتون ، وكوه فرانقان ، وتالاب غرانت\nرا چنانچه مهندس گفته بود قيد و ثبت کرده گفت :\n- این شبه جزیره جهت جنوبی را [ شبه جزیره مار ] ودماغه ئیکه در منتهای\nآنست « دماغه مار » بگوئیم . زیرا بمار بسیار مشابهت دارد .\nمهندس - قبول است .\nهاربر - خلیج جهت شمالی را که در مابین دود ماغه مانند دهن حیوانی باز مانده\nاست ( خلیج سگماهی ) بگوئیم چرا که بدهن سگماهی بسیار میماند ."}
{"book": "adl0259", "page": 127, "text": "- ( ٩٦ ) -\n\nپا نقروف — اینهم بسیار خوب . به دو دماغۀ ئیکه در دو طرف آنست (دماغۀ\nماندیبول) گفته شود .\nژه ده ئون — اما دماغه دو عدد است .\nپا نقروف — چه میشود ما هم ماندیبول جنوبی ، و ماندیبول شمالی میگوئیم .\nژه ده ئون — بسیار مناسب ، نوشته شد .\nپا نقروف — ایندماغۀ طرف جنوب شرقی را چه نام بدهیم .\nناب — بگذارید که برای این دماغه من يك نامی بگذارم چونکه این دماغه به پنجۀ\nيك جانوری میماند آنرا (دماغۀ پنجه ) بگوئیم چه ضرر دارد .\nهمه قبول کردند . پا نقروف ازین کار بسیار محفوظ مینمود . يك کمی سعی کرده\nبرای نهریکه در پیش شمینه های شانست ( نهر مرسی ) ، و برای جزیره تك كوچكي\nکه اول بران افتاده بودند [ جزیرۀ سلامت ] ، و برای میدان بلندی که برسرشعبه\nها و سنگستان دیوار مانند لب دریا واقعشده ( منظرۀ وسیعه ) ، برای جنگل (جنگل\nفاروست ) نام نهادند که به اینصورت جاهای مشهور جزیره تقسیم و توسیم گردید .\nآمدیم بر مسئلۀ تعیین کردن موقع جزیره که در کدام خط طول وعرض كرۀ زمين\nواقعشده : این مسئله را نیز مهندس وعده نمود که فردا بسایۀ طلوع وغروب شمس آنرا\nنیز تعیین میکند که تفصیلات آن بعد ازین ذکر خواهد شد .\nاین کارها همه کامل شد . در اثنائیکه میخواستند از کوه فرو آیند پانقروف بصدای\nبلند گفت :\n— باشید کجا میروید ! حقیقتاً مایان هم بسیار مردمان بیفکری بوده ایم .\nمهندس — چرا ؟\nپا نقروف — آیا جزیرۀ خود را چه نام بدهیم ؟ آیا اینرا فراموش کردیم ؟\nهاربر و دیگر رفقا جزیره را بنام مهندس موسوم کردن میخواستند اما سیروس\nسمیت گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 128, "text": "- ( ٩٧ ) -\n\n- دوستان من ! بر جزیره خود نام بزرگ ترین آدم مملکت خود ما نرا بنهیم ،\nو ( جزیره لینقولن ) بگوئیم .\nاین رأی نیز از طرف جمله رفقا قبول گردید .\nاین حادثه در ( ٣٠ ) ماه مارت سنه ( ١٨٦٥ ) جریان کرده است که ( جنرال ابرا\nهام لینقولن ) مشهور ازین تاریخ پانزده روز بعد ترك حیات کرده بود .\n\nباب دوازدهم \n\nبرابر کردن ساعت ها - پانقروف دیوانه است - دود - نهر قریق روژ -\nمجموعه نباتات جزیره لنقولن - مرغان کوهی - قانغورو ها -\nتالاب غرانت - عودت بشینه ها .\n\nپنجنفر سیاحی که در جزیره ( لنقولن ) مهمانند از مجرای کوه آتشفشان فر و آمدند .\nبعد از نیمساعت به ذروه دوم سطح مایل واصل شدند . پانقروف از رسیدن وقت طعام\nچاشت خبر داد . مهندس و ژه ده ئون برابر کردن ساعتهای خود شانرا لازم دیدند .\nساعت ژه ده ئون يك ( قرونو مترو ) ی مکملیست که از ریشموند تا به اینجا مکمل در\nرفتار ، و به افق شهر مذکور کامل العیار شده است . مخبر ژه ده ئون هیچگاه کوک کردن\nساعت خود را فراموش نکرده است . اما ساعت مهندس بسبب دوسه روز غائب بودن\nاو طبعاً استاده شده بود . مهندس بوضعیت شمس نظر کرده عیار ساعت خود را تخمیناً\nبرابر نمود . ژه ده ئون نیز خواست که ساعت خود را برابر کند اما مهندس او را\nنگذاشته گفت :\n- شما باشید عزیز من سپیله آیا ساعت شما عیار شهر ریشموند نیست ؟\nگفت - بلی ، تبدیل نداده ام .\nمهندس - بنا برین ساعت شما را دائره نصف النهار شهر مذکور میدانیم که شهر\nریشموند و شهر واشینگتون چنانست که بر يك زمین واقع شده باشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 129, "text": "-( ۹۸ ) -\n\nژدہ دہ ئون - بلی هیچ شبهه نیست ؛ همچنین است .\nمهندس - چون چنینست ساعت خود را بحال خودش بگذار بعقوبش هرگز دست \nنزنید . چونکه این بما لازم میشود .\nمرغ ترا بوغا ترا پانقروف يك کباب بسیار اعلایی کرده يك طعام بسیار مکملی\nخوردند . شکار موجوده ئیکه در دست داشتند تمام شد . اما پانقروف از جمله هیچ\nانديشناك نبود . زيرا ازين يك خاطر جمع بود که تا رسیدن بشمینه ها توپ اليت يك چیزی\nبدست خواهد آورد . و با خود میگفت که : « از مهندس رجا کنم كه يك قدرى باروت ،\nو تفنگ بساز دتا از ین مشکلات بی شکاری وار هیم . » عجب خیال خام! پانقروف دیوانه است!\nدر وقتیکه از سطح مایل حرکت میکردند سیروس سمیت رفیق خود شانرا بشمینه \nها از يك راه دیگری تکلیف نمود . مهندس میخواست که تالاب بسیار لطیفی را که از\nبالا دیده بود از نزديك مشاهده نماید . لهذا بمهما ت و قرارده كنار يك نهر خوش جریان\nبراق کوچکی را گرفته روان شدند . این نهر همان نهریست که به تالاب میریزد . هیچ \nشبهه نیست که سیا حانرا بصوب مقصود شان میرساند . در اثنای راه با همدیگر سخن زده\nو اختلاط کرده میرفتند . اطراف جزیره را چاهها ئیکه رفقا بر انها نهاده بودند با دیگر\nدند . پانقروف بکمال مسروريت میگفت :\n— هاربر ! راههای جزیرۀ خود را خوب آموختیم . مثلا اگر راه تالاب غرانت\nرا بگیریم ، و یا از جنگل فاروست کنار نهر مرسی را بگیریم بهمه حال بمیدان منظره\nوسیعه و از آنجا بکیرا نه جماهیر متفقه میرسیم .\nرفقا اینرا هم در مابین خودشان قرار دادند كه تا يك مادۀ مهمی رو ندهد از همدیگر\nخود هیچگاه جدا نشوند . در جزیره بسببیکه اثرهای قدم حیوانات درنده وحشیه\nدیده شده از انرو به احتیاط حرکت کردن لازم است ، و برای آنکه نفس خودشانرا\nاز آنها مدافعه کنند همیشه یکجا بودن شان لازم است . در راه هاربر و پانقروف وتاب\nتوپ را به پیش روی خود انداخته پیشتر میروند . ژد ده ئون و مهندس از عقب شان می"}
{"book": "adl0259", "page": 130, "text": "- ( 99 ) -\n\nآیند . ژه ده ئون هر دیدنی خودش را در کتابچهٔ جیبی خود ثبت دفتر مینمود . مهندس چشمهای خود را بر زمینی که بر ان میرفت دوخته هر پارچهٔ معدنی یا نباتی را که میدید برداشته معاینه میکرد و بعضی از انها را در جیب خود پر میکرد . پانقروف بدیگر رفقای خود گفت .\n— ترا بخدا بگوئید که این .وسیوسیروس. از زمین چه جمع میکند من هرچه که می بینم هیچ چیزیکه ارزش داشته باشد نمی یابم .\nدرین اثنا هارپر واپس گشته به نزد مهندس بیامد . ژه ده ئون پرسید که :\n— چیست اولاًد ؟\nهارپر — صد قدم پیشتر از میان سنگها بالا برامدن دود را دیدم .\nژه ده ئون — یعنی معلوم میشود که درینجا آدم خواهد بود ؟\nمهندس — تا خوب ندانیم که حقیقت چیست زنهار که خود را نشان ندهیم . از همه پیشتر من از وحشیهای این سر زمینها میترسم . آیا توپ کجاست ؟\nهارپر — توپ از همه پیشتر میرود .\nمهندس — آیا عوعوه نمیکند ؟\nهارپر — نی .\nمهندس — خیلی عجب است . یکبار بخواهیمش .\nاینرا گفته مهندس ، و مخبر ، و هارپر در نزد پانقروف و ناب که پیش بودند رفته همه شان در پشت یک سنگی پنهان شدند . در انجا بقدر صد قدم پیشتر از میان سنگها يك دود زرد رنگی را دیدند که بهوا بالا میراید . مهندس بايك ایشپلاق پستی توپ را آواز داده رفیقهای خود را بمنتظر شدن امر نموده خودش تنها بطرف محلی که از ان دود میبر امد روان شد . چار نفر رفیق در حالی که باز گشتن مهندس خود شانرا به بسیار بیصبری انتظار میکشیدند بنا بر آواز دادن مهندس همه گی بسوی دود دویدند .\nمهندس ذاتاً از بوی آن دانسته بود که دود از چیست ؟ چار نفر رفیق چون به نزد مهندس"}
{"book": "adl0259", "page": 131, "text": "- ( ۱۰۰ ) -\n\nبیاه دند اول بقوهٔ شامهٔ شان يك بوی بسیار بدی رسید. مهندس گفت :\n— دوستان ! دود ازین معدن گوگردیكه در نجا ست میبراید . اگر امراض جلدیه\nداشته باشید بواسطهٔ غسلیكه درین آب بكنید دفع میشود .\nپانقروف — بسیار افسوس میكنم كه بهمه چنین يك مرضی گرفتار نیستم تا بشرف غسل\nاین آب دود آلوده مبارك نایل میشدم. هیچ نمیدودایكاش یكمقدری ریزش كردہ میبود . .\nقضا زدہ ها تانجائیكه دود از ان بالا میبرآمد پیش شدند . در انجا يك معدن گوگرد\nصودہ داری دیدند كه بصورت مایع یعنی آبگین . از زمین میبرامد . آب این معدن\nباهوا اختلاط كردہ جوهر ( مولدالحموضه ) را كه آنرا ( ایدروژه‌ن ) گویند بلع كردہ\n( حامض كبریت ماء ) جوهر بدیونی را حاصلكردہ نشر مینمود .\nسیروس سمیت دست خود را در میان آب معدن در آوردہ دیدكه بدرجهٔ دست سو\nزانیدن نبود . مزهٔ آنرا چشیدہ دیدكه شیرین مزہ است درجهٔ حرارت آنرا بدرجهٔ\nسی و پنج سانتیغراد یافت . هاربر پرسیدكه :\n— از چه دانستیدكه درجهٔ حرارت آن ( ٣۵ ) است ؟\nگفت — وقتیكه دست خود را در آب فرو بردم هیچ يك گرمی و سردی حس نكردم\nكه ازین دانستم كه حرارت آب مساوی با حرارت وجود انسانی كه عبارت از حرارت\nغریزی میباشد هست كه آنهم ٣۵ درجه است .\nمعدن گوگرد درینوقت برای مهاجرین جزیرهٔ لینقولن — بلی بعد ازین قضا زدہ\nگانرا بنا بر تنسیب پانقروف مهاجرین مینامیم — هیچ فائدهٔ نمی بخشد . لهذا از انجا\nباز براه خود روانه شدند ، و در يك درختزاریكه بسیار درختهای صاف و بلندی\nداشت در امدہ كنار نهر مذکوری كه بران می آمدند پیروی كردن گرفتند. زیرا مهندس\nمیدانست كه این نهر كج و پیچ آخر ایشانرا به تالاب غرانت خواهد رسانید . جوی\nمذكور در میان این بیشهٔ لطیف از مجراهای مار پیچی در جریانست . بسببی كه در آب\nآن حمض حدید آمیخته شدہ است رنگش سرخ دیدہ میشود كه به آنسبب زرد بمان"}
{"book": "adl0259", "page": 132, "text": "— ( ۱۰۱ ) —\n\nپیدا شده (قریاق روژ) یعنی (جوی سرخ) نهادند . این نهر واسع و چقوريك نهر\nیست که آبش خیلی صاف و براقست . اگرچه اکثر مجرای آن ریگ است ولی در بعضی\nجاها از سنگلاخها جریان یافته شلاله های بسیار لطیف و خوشنمایی تشکیل میدهد .\nبقدر یکنیم میل امتداد نموده به تالاب میریزد . عرض آن بقدر سی قدم است . آب\nنهر خیلی شیرین و خوشگوار بود که به اینسبب آب تالاب نیز شیرین باید بود . اگر در\nکنار این تالاب يك جای قابل سکنا میباشد برای مهاجران يك نعمت عظمایی شمرده میشود .\nدر ختانی که در کنار این نهر (قریاق روژ) است بدرختانی که در کنار نهر (مرسی)\nمیباشد مشابه نیست . این درختان از جنس درختان راست و بلندیكه سرهای شان\nمانند يكيك سایبان بزرگی ومخصوص منطقة قطعه اوسترالیا وتاسمانیاست میباشند ،\nما درین ناول خود ما همیشه ماه مارت را که تقریباً مطابق ماه حمل است ذکر میکنیم\nکه بخیال قارئین کرام خواهد رسید که موسم هم اول بهار خواهد بود . حالا نگاه اینچنین\nنیست . در مملکتها ئیکه در نصف کرهٔ جنوبی واقعست ماه مارت آن مقابل ماه ایلول است\nکه مطابق ماه میزان نصف کرۀ شمالیست . لهذا در جزیرهٔ لیقولن که در نصف کرۀ\nجنوبی واقعست دریتوقتی که فضازده گان دران افتاده اند موسم تیرماه است . برگهای\nدرختان نوبه افتادن رو نهاده است . اکثر درختها از جنسیست که مانند نیشكر يك مادۀ\nشیرینی بعمل می آورند . مهاجران درمیان درختها اگر چه درخت جوزهندی را\nجستجو کردند و لی نیافتند . بر درختان بیشه مرغان مختلف الجنس مخصوص این\nمنطقه هامانند (قاقاتوٹس) و (دودو) ، و [طوطی] و «فلوریه» بنظر بر میخورد.\nدفعتاً از طرف درختها ی بهم پیوست و غلوی جنگل يك صدای غیر منتظمی مرغان\nآمده هاربر شناخت که صدای (سوکاون) نام مرغیكه [مرغ دشتی] میگویند\nمیباشد . لهذا احتیاط را فراموش کرده با ناب به آنطرف دويد، ويك دودانه از انها\nرا بسنگ و چوب بدست آوردند هاربر كبوترهای جنگلی ، و دیگر نوع مرغان خوش\nگوشتی نیز اگرچه در جنگل دیده بودولی از بی اسبابی بیکی از انها نزديكشد. نتوانسته بود."}
{"book": "adl0259", "page": 133, "text": "-( ١٠٢ )-\n\nبعد از کمی بعضی حیوانات چارپای بسیار تیزدوی دیدند که هاربر آنها را شناخته گفت:\n- وای قانغورو !\nپانقروف - آیا کوشتش خوردنیست ؟\nژه ده ئون - اعلایك مهمانی شکمهاست .\nبمجردیکه از زبان ژه ده ئون اینسخن برآمد، ناپ و پانقروف در پی قانغوروها\nبدویدن افتادند . هر قدر که رفقای شان فریاد کردند که گرفته نمیشود ولی آنها گوش\nنداده بر دویدن دوام نمودند. بعد از چند دقیقه بیهوده مانده و خسته شده پس گشتند.\nتوپ نیز با گرفتن چیزی کامیاب نشده بود . پا نقروف نفسک زده بيك اضطراب\nمهندس را گفت :\n- موسیوسیروس بهمه حال تفنگ ساختن لازم است . آیا این ممکن خواهد بود؟\nمهندس - بلکه ممکن است اما در اول امر تیروکمان بسازیم بعد ازان برای تفنگ\nمی اندیشیم .\nپا نقروف - آیا تیروکمان ؟ اوه تیروکمان بچه کار میآید ! آن يك کار بچه بازیست ! !\nژه ده ئون - کبر نکنیم موسیو پانقروف . باروت و تفنگ هنوز از اختراعات دیو\nزه است . حالاً فکر تیروکمان از صدها عصر پیشتر سلاح یگانه جمعیت بشریه است .\nزیرا اگرچه آلات ناریه نويك چيزيست اما بکمال تأسف بیان میشود که محاربه ها\nبسیار قدیمست .\nپانقروف - حقدارید موسیو سپیله .. من همیشه همچنین سخنان بیفکرانه میگویم.\nمرا معذور بدانید .\nها ربر - ذاتاً گرفتن اینحیوانات نیز بسیار مشکلست . چونکه این قانغوروها\nبقدر دوازده قسم میباشند که يك رقم آن سرخ و دیگر آن ...\nپانقروف سخن هاربر را بریده گفت :\n- هاربر! برای من يك نوع قانغوروست که آنهم رقم خوردنی آنست والسلام ."}
{"book": "adl0259", "page": 134, "text": "- ( ۱۰۳ ) -\n\nاین اصول تقسیم پانقروف هرکس را بخنده آورد . لکن خنده کردن خود\nپا نقروف محال بود . زیرا بسببی که شکار مکملی که طعام شام را بشکم سیری تشکیل بدهد\nموجود نبود اما طالع باز به امداد پانقروف رسید . چونکه توپ درین اثنا بکمال دقت\nهر طرف را میپالید . اما از وضعش چنان معلوم میشد که دریندفعه سگ وفا کار برای نفس\nخود شکار خواهد کرد. ناب ان وضع گرسنگی توپ را دانسته هیچگاه اورا از زیر نظر\nدور نمیداشت . بعد ازيك كمى سگ بتاخت شده خود را ميان يك بوته زاری پرتاب\nنمود . هماندم بعضی صداهای چقچغ يك حیوانی برامد . ناب دانست که سگ\nشکاري بدست آورده است . او نیز بهمان طرف خود را پرتاب نمود . دید که توپ بر\nيك آشیان خرگوش هجوم نموده ۵ سه چار چوچه های میانه سالی دارد . توپ بر دو\nسه چار چوچۀ مذکوره حمله آورده بضر با دندان آنها را زخمی کرده بود و یکی از انها را خودش\nگرفته بکمال اشتها تناول مینمود . ناب سه چوچۀ خرگوش كه هريك از مرغ - وكالون\nبزرگتر بود بدست خود گرفته در نزد رفقا آمد . هاربر چون حيوانات مذکور را\nبدید گفت :\n- اینها از جنس حیوانات قاضعه میباشد که خالهای سبز بر انهاست و از خرگوش\nبزرگتر و سر لسر بیدم میباشد . و ....\nپانقروف باز سخنش را بریده گفت :\n- از گوشتش سخن بگوئید که چسانست ؟\nهاربر -- گوشتش از گوشت خرگوش بهتر است .\nپا نقروف -- مطلوب همین است . جنس و نوع آنرا بعد از جویدن استخوانهای\nشان می اندیشیم .\nقضا زده گان باز براهیکه داشتند دوام نمودند . نهر قریق روز درینوقت از زیر\nدرختان بسیار جسیم ( ساقز ) که آنرا « مصطکی » میگویند. و درختهای [ با نقیاسی ]\nدر گذر بود. دیگر بعضی درختانی هم بود که طبیعت شناس نوجوان ما آنرا نمیشناخت."}
{"book": "adl0259", "page": 135, "text": "-( ١٠٤ )-\n\nهر انقدر که پیش میرفتند نهر فراخ شده میرفت . سیروس سمیت دانست که به\nآبریزش نهر نزد یکشده اند . بعد از کمی از میان بیشه زار آبریزش نهر که عبارت از\nتالاب غرانت است پدیدار گردید . نهر به تالاب می آمیخت . نقطه آمیزش نهر در\nجهت ساحل غربی تالاب بود . این موقع که مهاجران به آنجا رسیده اند الحاق که\nشایان تماشايك جائیست . چار طرف این تالاب صفا تاب خوش آب با اشجار لطیفه سبز\nو خرم محاط است . وسعت سطح خارجی آن بقدر دوصد جریب می آید . از میان\nدرختان سبز یکه ساحل شرقی تالابرا در برگرفته بحر معلوم میشود . در طرف شمال\nتالاب يك دائره منحنئ رسم میکند . در ساحل جنوبی آن بر سر يك سنگ بزرگی که\nمانند يك جزیره در تالاب واقعشده بود بسی مرغهای آبی مختلف نشسته بودندکه\nدر میان آنها بسی مرغهایکه نظر شکار بانرا بخود جلب میکرد موجود بود .\nآب تالاب شیرین ، و بسیار صاف و يك کمی سیاه رنگست در میان آن ، وجود\nبودن انواع ماهی دیده میشد . ژه ده ئون گفت :\nاین تالاب بسیار لطیف است . در اطراف آن ساکن باید شد .\nمهندس – ساکن میشویم .\nمهاجران چون میخواستند که از کوتاه ترین راهها بشمینه ها برسند از انرو از\nساحل جنوبی تالاب برفتن مجبورشدند . از میان نی زار کنار ساحل بزحمت برای\nخودشان راه پیدا کرده بسوی میدان ( تپۀ منظره وسیعه ) متوجه شدند که از انجا\nبشمینه ها فرو آمدن آسان بود . بعد از انکه بقدر دو میل در کنار تالاب رفتند در\nختها ئیکه تپۀ منظره وسیعه را احاطه کرده بود پدیدار شد . این میدان تپه را که از میان\nقطع کنند برجای کج گردی نهر مرسی فرو می آیند که از انجا بشمینه رسیدن\nآسان مینماید .\nمهندس به این مراق افتاد که بدر رفت آب تالاب را پیدا کند که از کدام نقطه آبهای\nزیادی را که نهر قریق روز در ان میریزد بخارج میبرارد . هیچ شبهه نیست که آب"}
{"book": "adl0259", "page": 136, "text": "- ( ١٠٥ ) -\n\nهای تالاب از میان سنگهای سنگلاخ بلندی که بطرف بحر است و مانند دیوار سنگی\nطبیعی بالا برامده بساحل رخنه بابحر خواهد آمیخت . مهندس خیال آنرا داشت\nکه از نزول آب به این بزرگی از ینقدر موقع بلند قوت بسیاری حاصل میشود که در\nمآل از ن فائده گرفتن لازمست . لہذا ساحل بلند تالاب را که بطرف ساحل بحر است\nنیز گردش نمودند ولی از مجرای بدر رفت آب تالاب هیچ اثری نیافتند . بدیگر اطراف\nتالاب نیز نظر انداختند بازهم هيچ يك جوي ياشلاله نديدند .\nساعت چار شده بود . برای حاضر کردن طعام شام و استراحت کردن بشنینه ها\nرفتن لازم بود . لهذا قضا زده گان از ساحل تالاب پاس عودت نموده و میدان تپه وسیعه\nرا از میان قطع کرده بر ساحل چپ نهر مرسی فرو آمدند و از انجا بشعیشه ها واصل\nشده هماندم آتش افروختند . پا نقروف و ناب بخاطر کردن طعام مشغول شدند .\nطعام حاضر شد ، و بکمال اشتها شکم سیر تناول کردند . در وقتیکه هر کس میخواستند\nبخواب بروند سیروس سمیت سنگ پاره هائیکه در راه جمع کرده بود یکان یکان از جیب\nبرآورده گفت :\n- دوستان من ! به بینید : این آهن است ، این از مرکبات کبریتیه است ، این کیل\nاست ، این کاس است ، اینهم زغال سنگ . این است خزینه هایی که ما بران مالك می\nباشیم . پس اگر کوشش ورزیم از همه اینها فائده میبرداریم .\n\nباب سیزدهم\n\nپرتوپ چه پیدا میشور - ساختن تیر و كمان - دستگاه خشت پخته\nداش کلالی - ظرفهای مختلف مطبخ - دیگ نخستین -\nقرنفل بیابانی - مطالعه مهمه در باب علم هیئت .\n\nروز دیگر بوقت صبح پانقروف پرسید که :\n- خوب موسیو سمیت ! اول از کدام کار آغاز میکنیم ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 137, "text": "-( ١٠٦ ) -\n\nمهندس - از کار اول .\nبواقعه که مهاجران در هر چیزی از اول آن به آغاز کردن مجبوراند . در دست شان\nهیچ يك اسباب و آلاتی موجود نیست . دیگر آلاتی که به آن آلات بسازند نیز مفقود\nاست . برای صبر کردن فرصت هم ندارند ، زیرا بهر چیزی بشدت احتیاج دارند .\nلازم است که بساختن اسباب دفع احتیاجات خود آغاز کنند . اما با چه چیز و کدام آلات؟\nآهن شان هنوز در میان خاك و سنگ .کاسه و کوزه شان هنوز بحالت گل ، والحاصل\nهر محتاج الیه شان « باده در تاك و شیشه در سنگ است » . بنابرین اول آهن باید حاصل\nکنند تا از ان آلات و ادوات بسازند، و با آن آلات و ادوات احتیاجات خودرا رفع کنند!\nبواقعه که مهاجران آدمان فوق العاده باغیرت و همت مردماني هستند. معلوماتی که\nهار بر در علوم طبیعیه دارد خیلی منفعت بخش میشود ، ناب يك مجسمه صداقتست، در\nهر کار مهارت دارد ، عاقلست ، مانده گی را هیچ نمیشناسد ، قوتمند و قوی البنیه است .\nيك کمی آهنگری هم میداند. پانقروف در هر بحر کشتیوانی کرده. نجار بسیار مکملیست .\nکشتی ساز است ، در وقتی که در عسکری رفته بود بخیاطی عسکری کار کرده است .\nبکشتکاری و باغبانی مراق زیادی دارد . و الحاصل مانند هر کشتیوان بهر چیزی\nوا قفست .\n(کار اول ) که مهندس گفته عبارت از يك اسبابیست که مواد نخستین کار را از\nحالی بحالی تبدیل بدهد . درینباب حرارت ، واسطه بسیار بزرگ و یگانه کارهاست .\nحرارت از آتش بحصول می آید که زغال سنگ و چوب در جزیره خیلی وافر است.\nاما چیزیکه اول لازمست همانا ساختن يك داشیست که آتش در ان افروخته شود.\nپانقروف پرسید که :\n- آیاداش برای چه بکار میآید ؟\nمهندس – برای ساختن کاسه و کوزه ئیکه بآن احتیاج داریم .\nپایقروف – آیاداش را باچه خواهیم ساخت ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 138, "text": "(۱۰۷)\nمهندس - با خشت پخته و چونه .\nپانکروف - خشت پخته را از چه خواهیم ساخت ؟\nمهندس - باکیل (۱) . برویم بخیر، وبکار آغاز کنیم . برای آسانی کار داش خود را در جائیکه کیل موجود است میسازیم . ناب خوردنی پیدا میکند . ماهم آتش را حاضر میکنیم .\nژه ده ئون - چون اسباب شکار را نداریم اگر شکار بدست نیاید و گرسنه بمانیم چه خواهیم کرد ؟\nپانکروف - هیچ نمیبود يك كارد اگر میداشتیم !\nسیروس سمیت خود بخود گفت : « راستست برای بریدن يك كارد ضرور است » .\nیکی یکبار چشمهای مهندس بدرخشید : وسگ خود را آواز داده گفت :\n- توپ اینجا بيا .\nسگ در پیش افندی خود دوید . مهندس سرسگ خودرا گرفته تسمه فولادئیکه در گردنش بود بیرون برآورد ، و از میان دو پاره کرده گفت :\n- بگیر پانقروف ! دوکارد !\nتسمه گردن سگ از فولاد بسیار اعلا و نازکی ساخته شده بود که اگر دم آن را بر يك سنگی زده زده باريك سازند و باز بريك سنگ صافی مالش داده بلوکفند اعلاکاردی میشود . پانقروف در حال فولاد پاره هارا بحال کارد درآورد ، ويك بلو سنگ اعلایی نیز از لب دریا برآورده دم آنها را بآن تیزنمود . ويك سر آنرا بسنگ زده زده کول و تیزساخت، وبيك دو دسته محکم چوبی درآورده کاردهای مکملی بوجود آوردکه مهاجران بمالك شدن این دو کارد چنان گمان بردندکه مالك يك خزینه شده اند.\nمهاجران براه افتادند . بساحل غربی تالاب که مهندس در آنجاکیل یافته بود رفتند. در اثنای راه هار بر از شاخهای درختانی که وحشیان امریکا از ان کمان میسازند چوبهای مناسبی برید . ولی احتیاج بزهی که بران به بندند مانده بود . يكنوع درختی\n(۱) کیل ، گل سرخ کلالی را میگویندکه بوته های آب ساخت فلزات و برای بسی چیزها بکارمی آید ."}
{"book": "adl0259", "page": 139, "text": "-(۱۰۸)-\nکه هاربر نام آنرا ( هیبلسوس ) گرفت یافتند که پوست ایندرخت بسیار قوی و نرم است .\nپا نقروف پوست ایندرخت را تاب داده وما نند زهی ساخته بر کمان ها به بست . حالا\nکار بر تدارك تير بود . تيرها را نيز اگر چه از غنچه های راست وصاف بعضی درختهای\nقوی بریدند ولی پیکانی که بر نوك آن بیندازند نیافتند . پا نقروف گفت :\nآنرا نيز البته خواهیم یافت .\nقضا زده گان بخانمان بجائیکه یکروز پیشتر مهندس نمونه جمع کرده بود و اصل\nشدند . خاك این محل برای ساختن خشت پخته کار آمد وصالح بود که اگر این خاك\nبا ريك آمیخته شده خمیر کرده شود ، و با آتش پخته شود خشت پخته اعلایی از ان\nبوجود آورده میشود .\nخشت پخته اگر چه در قالب خشك ميشود ولی مهندس در ینوقت بساختن خشت\nپخته را بدست اکتفا ورزید . چند روز متمادیاً مهاجران کوشش ورزیدند وسعی و\nغیرت فوق العاده بخرج دادند . عمله های ما هر خشت ساز بی آنکه دخل ماشین دران\nباشد در دوازده ساعت دوازده هزار خشت بوجود می آورد . حالا تکه این پنجنفر\nسياح غيور ما با وجوديكه سه روز متمادیاً کار کردند بسبب بی قالبی و بی اسبابی تنها پنجهزار\nخشت غیر منتظم بيك کلانی ساخته توانستند . حالا این خشتها را میباید که بقدر سه\nروز بر حال خودشان ترك كرده بگذارند تا که خشك شوند ، بعدازان با آتش آنرا\nپخته کنند .\nروز دوم ماه نیسان بودکه سیروس سمیت به تعیین کردن موقع جغرافی جزیره\nلينقولن اشتغال نمود . يك روز پیشتر از ین سیروس سمیت زمان غروب آفتابرا به\nتمام دقت انتظار کشیده تحقیق نمود که بچند بجه غروب کرد . امروز نیز بوقت صبح\nباز بهمان وقت طلوع را بساعت برابر کردکه ازین معلوم کرد که در مابین غروب وطلوع\n۱۲ ساعت و ٢٤ دقیقه مرور نموده بود . پس دانست که بعد از مرور ٦ ساعت و\nدوازده دقیقه شمس بدایره نصف النهار میدراید و در انوقت نقطه ئیکه آنرا گرفته"}
{"book": "adl0259", "page": 140, "text": "- ( 109 ) -\nباشد جهت شمال خواهد بود . لهذاسیروس سمیت دو عصاچوب راست ومستقیم را\nبزمین خلانیده سایه چوب را در هر جائیکه می افتاد بر همانجا بر زمین اشارت میکرد.\nبه اینصورت ارتفاع موقع مذکور را گرفته يك دائره طول یا دایره نصف النهار بدست\nآورد که آنرا در عملیاتی که بعد ازین در باب تعیین موقع اجرا کردن میخواهد استعمال کند.\nدرین دو روزیکه برای خشك شدن خشتها انتظار میکشیدند مهاجرین بجمع\nکردن چوب و هیزم اشتغال ورزیدند . بسیار چوبهای خشك از جنگل جمع آوردند .\nباوجود این کار از شکار هم فارغ نمیشدند . حتی دیروز ناب و پائکروف به معاونت توپ\nيك چوچه گراز جنگلی را نیز شکار کردند هار بر از گوشت آن به دندانهای آن زیاده تر\nخشنود گردید زیرادندانهای گراز بچه برای پیکان تیرها ئیکه ساخته بود آنقدر نافع و\nمناسب يك چیزی بود که نهایت ندارد . دندانها به تیر هاربط گردید . هاربروزه ده\nثون ماهرانه تیراندازی را آغاز نهادند . بنابرین هر نوع مرغهای شکارشده در شمیئنه\nها جمع آمد . در روزها که کارمیکردند و شام پس می آمدند مکمل طعام خورده\nاعاده قوت مینمودند. شکارشان اکثر در ساحل چپ نهر مرسی در بیشه زاری که مذکور\nگردیده بود اجرا میشد که این بیشه رانیز ( جاقامار ) نام نهادند .\nشکاری که میکنند همه را کباب کرده میخوردند . قولو نها ازین قسم طعام دلزده\nشدند حالا يك کمی دگر رقم طعام میخواهند ، ولی چه باید کردباید تا چار دیگ و کاسه\nساختن را باید انتظار بکشند . در اثنائیکه برای شکار گشت و گذار میکردند اثر پنجه بعضی\nحیوانات را میدیدند که از دهشت آن بر خود میلرزیدند . مهندس بر رفقای خود\nاحتياط فوق العاده سفارش میکرد . بعد از دوروزيك سباع مدهشة رادیدند که از\nمیان جنگل گذرنموده این حیوانرا هار برشناخت که ( ژاغار ) نام ( پلنگ ) آمریکاست\nکه از پلنگ بسیار درنده ترو خونریزتريك جانو ریست . ژاغار بی آنکه بر مهاجران\nهجوم کند گذر نموده گذشت. ژه ده ثون و یا نقروف باهم سخن رابربن يك كردند كه\nبعد از انکه بساختن باروت وتفنگ کامیاب آیند بااین جانوران يك محاربة باز كرده و"}
{"book": "adl0259", "page": 141, "text": "-( ۱۱۰ )-\n\nجود شانرا از جزیره بردارند .\nدرینروزها به تعمیرات و ترمیمات شمینه های خود شان نیز سعی و کوشش ورزیده\nاند . زیرا تا وقتیکه مهندس يك مسکن مناسبتر پیدا کند و یا بسازد اقامت کردن شان\nدر شمینه ها ضروری دیده میشد . لهذا اطراف و سقف آنها را باسنگ و چوب و گل\nپوشیدند و زمین آنها را باريك و لخ های بسیار نرم فرش کردند . روزهایی را که در\nجزیره افتاده اند حساب کردند . دیدند که ( ۱۲ ) روز تمام شده که بجزیره آمده اند .\nدر ششم ماه نیسان هر پنج رفیق در جائیکه خشت مالی کرده بودند جمع شدند .\nتا بوقت شام به خشت پزی مشغول شدند . از خشتهای مذکوريك او جاغ بسیار بزرگی\nساختند بوقت شام اوجاغ را آتش کردند . شب را بنوبت پهره دادند ، و در خاموش\nنشدن آتش کوشش ورزیدند . اوجاغ را تمام چهل و هشت ساعت بلا فاصله آتش\nکردند خشتها مانند سنگ پخته گردید . بعد از ان خشتها را برای سرد شدن بحال\nخود گذاشتند . مهاجران برفاقت مهندس خود شان در ساحل شمالی تالاب رفتند\nکه مهندس در انجا سنگ چونه را یافته بود و آن سنگ از (کاربونیت کلس) مرکب\nبود . سنگهای مذکور را جمع کردند و تا بشام به نقل و حمل سنگهای مذکور مشغول\nشدند . سنگهای مذکور را در اوجاغ انداختند . جوهر حامض کاربون آن بسبب\nحرارت پرواز نمود ، تنها كلس یعنی چونه خالص بماند . چونه را نیز باریک آمیختند\nو يك ماده بسیار گیرنده از ان بعمل آوردند که به اینصورت برای ساختن داش کلالی\nخود شان یکچند هزار خشت و چونه وافری بوجود آوردند .\nتمام پنجر و زکامل به بنایی مشغول شده يك داش دود كش داريك اوجاقه كلالي\nبوجود آوردند که درازی دودکش آن بدرازی بیست قدم بود دور وز دیگر سعی و کوشش\nنموده از معدن ذغاليکه مهندس در کنار فريق روژ دیده بود ذغال بسیاری نیز جمع نمودند.\nداش را آتش کردند . در جزیره لينقولن از ابتدای خلقتش این اول بار است که دود\nسیاه سنگ زغال از دودکش دراز که نشانه مدنیت است درهوا بالا برآمد ."}
{"book": "adl0259", "page": 142, "text": "— ( 111 ) —\n\nخمیرهٔ کل کلالی خود شا نوازکپل که مهندس آنرا در اثنای کشفیات خود یافته\nبود و میده کی چونه و میده کی سنگ چقماق ترکیب دادند و بکار آغاز کردند از دیگ بزرگ\nرخت شوئی گرفته تا به پیپوی تنباکوکشی هر نوع آلات و ادوات محتاج الیه خود را مانند\nدیگ سرپوش کاسه طبق چمچه حتی قاشق همه کی را ساختند اگر چه اینچیزها ثقیل و\nکلفت چیزهایی بودند ولی چون بدرجهٔ بسیار بلند حرارت پخته شده بودند بسیار کار\nآمد و متین بودند . پا نقروف در وقت ساختن آلات مطبخ یکد و دانه پیپو نیز ساخته\nحسرت و تأسف توتون کشی خود را که بسبب نبودن توتون جگر کباب بود تازه نموده\nخود بخود گفت :\n— باشد بلکه آنرا هم بیابیم .\nوالحاصل مهاجران تمام ده روز کامل بصنعت کلالگری اشتغال کردند . مهندس\nدر خصوص کار ها چون بسیار ماهر بود هر چیزیرا بقاعده اجرا میکرد . روز دیگر عید\nپستقالیه بود . مهاجران آنروز را به استراحت قرار دادند .\nدر پانزدهم نیسان به صنعت کلالی نهایت دادند ، همه معمولات صناعیهٔ خودشانرا\nبرداشته بشمینه ها آمدند . روز دیگر بدگر صنعت آغاز میکردند . در وقت بازگشت\nمهندس يك نبات بسیار نافعی یافت که این نبات از نوع نباتات اسفنجیه ( قاو ) نام\nنباتی بود که در اصطلاح ملك ما آنرا ( قف ) میگویند . و بعد از خشك شدن به ادنا\nشرر در میگیرد . مهندس ازین نبات ده پانزده برگهای بزرگی که مانند پارچه های\nنمد بود کنده بپا نقروف پیش کرده گفت :\n— بگیرید پا نقروف ! ازین تحفه بسیار ممنون خواهید شد .\nپا نقروف برگهای پت دار مذکور را بدست گرفته گفت :\n— این چیست موسیو سمیت ؟ مبادا توتون نباشد ؟\n— مهندس — نی توتون نیست . ( قاو ) است که در گیران کبریت آسا نیست .\nبواقعی که این در گیران بعد از انکه خشك شد در باب آتش در دادن خدمتهای"}
{"book": "adl0259", "page": 143, "text": "- ( ۱۱۲ ) -\n\nبزرگی برای مهاجران ایفا نمود .\nامشب مهاجران در شمیته های خود شان يك طعام بسیار مکملی خوردند . آب\nدر میان دیگهای نوساخته کی خود شان يك كواج بسیار اعلانی پخته بود . هاربر در\nپهلوی آن (قالودیوم) نام يك سبزه نیز علاوه کرده بود. که جای نان را میگرفت . از وقتیکه\nفضا زده گان از ریشموند برآمده اند از خوردن نان خشك محروم مانده اند .\nبعد از طعام مهاجران از شمینه ها برامده بر کنار ساحل آمدند ، شب لطیف هوا\nآرام بود . اگر چه کره قمر هنوز بحال بدر نبود که اطراف را ضیا دار بتو اند ولی نجوم\nلطیفه درخشانیکه قبه سما را تزئین داده بود علی الخصوص کوکب قطبی که مهندس\nآنرا از ذروه کوه ( فرانقان ) دیده بود بکمال لمعه شاری بود . سیروس سمیت بعد\nاز انکه كوكب مذکور را تماشا نمود از [ هاربر ] پرسید که :\n- آیا ! امشب پانزدهم ماه نیسان نیست اولاد ؟\nهاربر - بلی موسیوسیروس . در پانزدهم نیسان هستیم .\nمهندس - فردا تساوی لیل و نهار یکه در سال دو بار بوقوع می آید خواهد شد. یعنی\nفردا يك روز يست كه شب و روز بد رازی یکی میشود . تساوی لیل و نهار یکه در ماه\nايلول ملك های ما میشود درینجا یعنی در نصف کره جنوبی در ماه نیسان میشود .\nبناء علیه فردا در وقتیکه به زوال یکچند ثانیه بماند شمس از دایره نصف النهار میگذرد.\nاگر فردا هوا خوب باشد طول جزیره خود را به صورت تقریبی تعیین میکنیم .\nژه ده تون - آیا بی اسباب و آلات ؟\nسیروس - بلی، ذاتاً شب بسیار روشنست. حالا ازین صافی و روشنی شب استفاده\nکرده ارتفاع قطب جنوبی را یعنی مسافه دوری قطب جنوبی را از نجا حساب کرده\nعرض جزیره خود را تعیین میکنیم . هم چنین نیست رفیقان ؟ پیش از انکه بکارهای\nبزرگ جدی آغاز کنیم میباید که بعد مسافه جزیره خود را از قطعات مسکونه بدا\nنیم که چقدر است ، و اینهم معلوم نمیشود مگر به تعیین کردن طول و عرض آن ."}
{"book": "adl0259", "page": 144, "text": "( ۱۱۳ )\n\nژده تون ـ بلی بسیار درست . اگر بدانیم که بکدام قطعه مسکونه نزديك هستیم\nازینکه درینجا بساختن خانه و دیگر چیزها مشغول شویم بسا ختن يك کشتی کوچکی\nمشغول میشویم .\nمهندس ـ این است که منهم از ینسبب امشب عرض و فردا طول جزیره را تعیین\nکردن میخواهم .\nاگر بدست مهندس ( سکستان ) نام آله موجود میبود تعیین مسافه کوکب قطبی\nبسیار آسان میشد . ولی چه فائده که آن آله موجود نیست . مهندس بشمینه ها درا\nمد. با كارديك دو چوبی ترا شیده ، وسرهای چوبرا بايك خاری بهمدیگر ربط داده\nنوعا يك پرکاری بوجود آورد. مسافه ئیکه از روی افق تا بکوکب قطبی موجود است\nبرای مساحه کردن آن لازم است که افق صرف از بحر متشکل باشد. حالا انکه در جائیکه\nبودند افق جنوبی باد ماغه پنجه مستور شده بود . اگر چه برای این عملیات بسوی جنوب\nجزیره رفتن هم ممکن بودولی گذشتن از نهر مرمی لازم میآمدکه آنهم يك کار مشکلی\nمینمود . لهذا مهندس اجرای عملیات خود را در تپه منظره وسیعه قرار داد .\nمهاجران بر تپه منظره وسیعه برآمدند که ازینجا بسوی جنوب بلامانعه سطح بحر\nمشاهده میشد . سیروس سميت يك نوك پركار چوبی را که ساخته بود بسوی نقطه\nافق که سما با بحریکی شده بود متوجه ساخت، نوك دیگر آنرا به نجمی که در زیر کوکب\nقطبی بود متوجه نمود که به اینصورت پركار يك زاويه تشکیل داد . بعد از ان از برای\nآنکه زاویه مذکور خراب نشود يك چوب پاره دیگری در میان هر دو پای پرکار نهاده\nپایهای پرکار را بايك تار لنج بسته کرد . بعد از انکه این زاویه بمیدان برآمدکار برپیمایش\nاین زاویه متوقف ماند . برای این پیمایش در اول امر بلندی و دوری تپه منظره و\nسیعه را که عملیات زاویه گرفتن بران اجرا شده پیمودن لازم است . بعد از انکه این پیمایش\nهم اجرا شود از مساحه زاویه مذکور ارتفاع تپه ئیکه بران تعیین زاویه شده تنزیل می\nشود که مقدار باقی مانده آن مساوی و برابر مسافه کوکب قطبیست با افق. و چون عرض"}
{"book": "adl0259", "page": 145, "text": "-( ١١٤ )-\n\nهر جا مساوی یا مسافة قطب وافق آنجا میباشد از انرو بنا بر آرزوی مهندس عرض جزیره دانسته میشود .\n\nباب چار دهم\n\nمساحه سنگلاخ غرانیت — جهت تطبیق قاعده زوایای مساویه — عرض جزیره — يك سیاحتی بسوی شمالی جزیره — استغریدیه — مرور شمس از نصف النهار — کمیت وضعية جزیره لينقولن .\n\nروز دیگر که روز یکشنبه ١٦ ماه نیسان بود به سببي که يك روز معزز شمرده میشد مهاجران بوقت از شمینه ها بر آمده برخت شویی و جان شویی خود شان مشغول شدند. تا بوقتیکه مهندس موادی که برای ساختن صابون بکار است بدست بیارد میباید که با آب خالی شست وشو بکنند . آمدیم بر تبدیل دادن البسه : درينباب چنان قرار دادند که تا ششماه دیگر همین البسه شان کفایت میکند بعد از ان درینباب سخن خواهد گفت امروز هوا خیلی خوب بود . از روزهای لطیف موسم خزان يك روزی بود. آفتاب نوطلوع کرده اطراف را مستغرق انوار ضیا نثاری کرده بود .\nمهندس برای کامل ساختن عملیات دیشبۀ خود اول خواست که ارتفاع تپه را پیمایش کند . هاربر گفت که :\n— آیا برای اینکار نیز پر کار دیشبه را استعمال میکنید ؟\nمهندس — نی اولاد من ! با يك اصول دیگر این پیمایش را اجرا کرده بصحت نزدیکتر پیدا میکنم .\nهاربر بسببیکه در باب تطبیقات فنیه بسیار شایق و هوسکار بود از مهندس جدا نشد . ژه ده ئون ، پانقروف ، ناب بدیگر کارها مشغول شدند . مهندس از زیر سنگلاخ جدا شده تا بکنار ساحل آمد . مهندس بسببي که قد خود را میشناخت که"}
{"book": "adl0259", "page": 146, "text": "- ( ١١٥ ) -\n\nچند متروکسر است ازانرو به برابری قامت خوديك عصاچوبی بریده چوب راست\nمذکور را به قدم پیمایش کرده بدست گرفت . هاربر نيزيك شاقوليكه عبارت از ربط\nشدن يك سنكى بيك تاری بود با خود گرفته از پئ مهندس روان بود .\nمهندس عصاچوبی را که در دست داشت بقدر دو قدم در زمین ریگزار کنار دریا\nبخلانید . بواسطه شاقول عصا چوب رايك وضعيت مستقیمی که تماماً به افق عمود\nباشد بداد . محلی که بر سر تپه منظره وسیعه بود از جائیکه حالا مهندس در انست پنجصد\nقدم مسافه در پیش واقعه شده است .\nمهندس بعد از انکه مسافه مذکور را پیمود. و عصاچوبرا بر زمین خلانید بر سر ریگها\nراست در از کشید . و همچنین برسینه پس پس کشیده تا بجائیکه نوك عصا چوب ، و\nچشمهایش ، وسرتپه یکجا برابر گردید ، یعنی خط شعاع نظرش از نوك عصا چوب\nمرورکرده به تپه منتهی گرديديك وضعیتی گرفت که این وضعیت چنان بود که رویش\nبرزمین بود . واز نوك عصا چوب سرتپه را مشاهده میکرد . سیروس به هاربر گفت :\n- آیا خودت از قواعد اولیه هندسه چیزی میدانی ؟\nهاربر - يك كم و بیشی میدانم موسيو سميت .\nمهندس - آیا بیاد می آری که خواص دو زاویه متساویه عبارت از چه میباشد ؟\nهاربر - اضلاع متشابهه با یکدیگر متناسب است .\nمهندس - آفرین اولاد ، حالا بنگر که من در پنجا دو عدد زاویه قائمه تشکیل کردم\nکه یکی بزرگ و دیگرش كوچك است . يك ضلع زاویه كوچك اين عصا چوب عمودی،\nضلع دیگر آن از نقطه بیخ عصا که بخاك فرورفته تا بچشم من خط مستقیمی که کشیده\nشده است میباشد. آمدیم بر زاویه دوم که زاویه بزرگست : يك ضلع این زاویه بزرگ\nاین سنگلاخ عمودی ایست که آنرا پیمایش کردن میخواهیم . ضلع دیگر آن همان خطیست\nکه از بیخ سنگلاخ عمودی تا بچشم من کشیده شده است .\nهاربر نعره خوشی زده گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 147, "text": "- ( 116 ) -\n\n- آه موسیوسیروس فهمیدم ! این چیزیکه شما تشکیل کردید دوزاویه قائمه است.\nاضلاع زوایای قایمه ها با یکدیگر متناسب است . بنابرین خطیکه از چشم شما تا بیخ عصا\nچوب است و ضلع اول زاویه کوچک گفته میشود با خطیکه از چشم شما تا به بیخ سنگلاخ ممتد\nشده است و ضلع اول زاویه بزرگ گفته میشود متناسب است . ضلع های دوم هر دو\nزاویه ها یعنی ارتفاع عصا چوب با ارتفاع سنگلاخ نیز متناسب است .\nمهندس - شاباش اولاد ! حالا کارما و تواین است که این مسافه های اضلاع این\nزاویه ها را پیمایش کنیم .\nاینرا گفته به پیمایش آغاز نهادند . خط اول که مسافه مابین جای افتادن مهندس\nبا نقطه بیخ عصا چوب است پانزده قدم بود . خط دوم که باز از جای افتادن مهندس تا\nبیخ سنگلاخ بود بدر ازی پنجصد قدم برامد .\nبعد از انکه اینها را پیمودند مهندس و هاربر بشمینه ها آمدند . مهندس هنگامیکه\nدر کوه گشت و گذار داشت یک تخته پاره سنگ سلیت که در مکتبها از ان تخته مشق برای\nاطفال میسازند با خود آورده بود . با یک سنگ پاره تیزی بعضی حسابهای غامض را\nنوشته پرکار دیشبه خود را گرفت . زاویه که درین پرکار دیده میشد عبارت از\nمسافه بود که در مابین نجم قطبی و سطح بحر واقع شده است . مهندس با همان پرکار یک\nدایره رسم نمود . این دایره را بر (360) قسم مساوی تقسیم نمود . زاویه ایکه\nپر کار تشکیل کرده بود به اینجا تطبیق نمود . زاویه اول کوکب قطبی از خود قطب بمسافه\n(27) درجه است . این مسافه را بر درجه ئیکه که پرکار بر دایره نشان داده بود\nعلاوه نمود . از ان ارتفاع تپه را طرح و تنزیل نمود . حاصل طرح [ 53] درجه\nبرامد . این (53) درجه را از (90) درجه ئیکه مسافه قطب از خط استواست\nبیرون براورده دید که (37) درجه بوجود آمد . بنابرین سیروس سمیت حکم کرد\nکه جزیره لینقولن تمام در (37) درجه عرض واقعشده است . اگر در حساب\nجزءى يك خطایی پیش آمده باشد جزیره را بهمه حال در مابین (40) و (35) درجه"}
{"book": "adl0259", "page": 148, "text": "- ( ۱۱۷ ) -\n\nهای عرض جنوبی می یابیم .\nحالا کار بر تعیین کردن درجه طول مانده است که آنرا هم مهندس تام در وقت\nزوال تعیین خواهد کرد .\nبنابر تنسیب مهندس رفقا برین قرار دادند که امروز را به گشت و گذار ساحل شمالی\nجزیره بگذرانند، و اگر ممکن باشد تا بخلیج سگماهی و دماغه های ماند بیول نیز گردش کنند.\nدر تپه های ریگزار یکه مهندس در انجا پیدا شده بود طعام چاشت را خورده باز بشمینه ها\nعودت کنند .\nبعد از تعیین کردن عرض بر کنار ساحل آبنایی که در میان جزیره لینقولن ،\nو جزیره کلک سلامت واقعه شده بود بر فتار آغاز کردند . بر جزیره سلامت بعضی مرغهای\nجسیم الجثه ثقیل صدایی دیدند که در آب غوطه میخوردند و باز میبرامدند . پانقروف\nاز هار بر از چگونه بودن خوردن گوشت شان پرسیده دانست که اگر چه رنگ گوشت\nشان سیاهست ولی طعام شان بد نیست لهذا از بدست نیامدن آنها بسیار افسوس نمود .\nدر جزیره کلک سلامت از جنس ( فوق ) نام حیوانات بزرگیکه هم در آب و هم\nدر خشکه زیست دارند موجود بود . پانقروف این حیوانات کلفت و غلیظ بزرگ جثه\nرا میشناخت و از مستکره و بدئی گوشت آنها با خبر بود از انرو حاجت به پرسیدن از\nهار بر نداشت . اما چون مهندس از لازم بودن شکار آنها و یکروز بجزیره رفتن و\nشکار کردن آنها بحث نمود پا نقروف را حیرت دست داد .\nمهاجران در کنار ساحلیکه بران براه میرفتند در کنارهای بحر از نوع حیوانات صدفيه\nچون استریدیه ، وميديه ، وليتود يوم وغیره به اشکال بسیار لطیفه در نظرشان جلوه\nگر میشد . چار میل از شمینه ها دور شده بودند که ناب در کنار بحر يك خرمن كاه\nاسترید یه را پیدا کرد که بملیونها استرید یه دران موجود بود . مهاجران از یافتن این\nخزینه بسیار ممنون شدند . پانقروف گفت :\n- ناب امروز را بیهوده نگذاشت . آفرین ناب خوب نعمتی یافتی ."}
{"book": "adl0259", "page": 149, "text": "-( ١١٨ )-\nبیل و با ظروف بکندن استریدیه آغاز نهادند"}
{"book": "adl0259", "page": 150, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 151, "text": "-( ۱۱۸ )-\n\nژه ده ثون — بواقعیکه این اعلا يك خزينه ايست . چنانچه میگویند اگر برا\nستی در هر سال هر يك از انها شصت هزار تخم بدهند این معدن استریدیه که ناب پیدا\nکرده الحق كه يك خزينة لا يفنایی شمرده میشود .\nهاربر — اما استریدیه بسیار مغذى يك غذایی نیست .\nسمیت — بلی ، از مواد آزوتیه در استریدیه بسیار کمست . اگر کسی بخواهد\nکه تنها شکم خود را به استریدیه سیر بکند میباید که کم از کم در روز دو صد دانه آنرا بخورد.\nپانکروف — حالا از نجابرای طعام چاشت خود مايك پنجاه شصت دانه برداریم بعد\nاز ان شما مسائل فنیۀ خود را مذاکره میکنید .\nناب و پانقروف بکندن استریدیه آغاز نهادند . و دريك سبده ئیکه از اترحيره دستی\nمهارت ناب از خمچه ها و خهها ساخته شده بود گذاشتند و باز بر راهیکه داشتند دوام ورزیدند.\nسیروس سمیت برای دانستن رسیدن وقت زوال متصل بساعت خود نظر میکرد\nتأبه عملیات تعیین درجه طول به پردازد تا بجا ئیکه کانه جها هير متفقه تمام شده دمانه\nماندیبول آغاز میکند يك قسم جزیره تماماً غیر منبت است . در اطراف آن ریگ پر\nشده است. بغیر از پوستهای صدف و استریدیه و آثار سیاله کوه آتشفشان که در یکوقتی\nدر انطرفها سیلان نموده دیگر هیچ چیزی دیده نمیشود .\nمرغهای بحری مانند مارطی و غیره در راه بسیار بودند . پانقروف برای تجربه\nیکی از انها را به تیر و کمان زدن خواست . ولی تیرش کارگر نیامده دماغش بسوخت .\nو مهندس را خطاب نموده گفت :\nمی بینید موسیوسیروس ، اگر یکچند تفنگ شکاری بدست نیاریم حال مادایما\nهمچنین خواهد ماند .\nژه ده ثون — بسیار خوب اما کار بدست خودت است پانقروف، برای میل تفنگ\nآهن ، برای چقماقهای تفنگ فولاد، برای باروت آن شوره و کوگرد و زغال، برای\nپتاقی سیماب و حامض آزوت ، برای گله و صاچمه سرب و افرو بسیاری پیدا کرده بیارید"}
{"book": "adl0259", "page": 152, "text": "-( ۱۱۹ ) -\n\nمن ضامن شما که موسیو سمیت بهمه حال تفنک برای ما بسازد .\nمهندس - همه این چیزهائیکه گفتید در جزیره ما پیدا میشود . اما ساختن خود تفنک آنقدر نازک يك كاریست که به بسیار آلات و ادوات متعددی محتاج است . باز هم در ینباب بسان يك فکری خواهیم کرد .\nپانقروف - آه ! آه ! چقدر غلط کرده ایم . آیا چرا در وقت آمدن مایان همه آلات و اشیای خود ما را تمامها بدریا انداختیم ؟\nهاربر - اگر ما آنها را بدریا نمی انداختیم آنها مار ابدريا می انداخت .\nپانقروف - اینهم راستست . اما هر وقتیکه بیادم میآید که ( ژونستان فوروستر ) چون صبح برخاسته باشد و بالون خود را در میدان نیافته باشد آیا چقدر بقهر شده باشد؟\nهاربر - بخدا منهم بسیار مراق دارم که آیا چه گمان کرده باشند که بالون شان چه شد؟\nپانقروف بيك عظمت و غرور گفت - على الخصوص که این فکر فرار را بابالون اول من عطا نمودم .\nناب - الحق که اینچنین فکر عالی را افلاطون هم مالك نبود . حالا بنگرید که افکار عالی شما ما را بچه جایی انداخت ؟\nپانقروف - چه مگر خوشت نیامد ؟ بخدا در نزد من با موسیو سميت وارى يك آدم متفننی در نجزیره آزاد بودن هزار بار بهتر تر است ازینکه در دست جنوبیها اسیر ماندن .\nهاربر - البته البته همچنین است پانقروف ، ذاتا چه کبودی داریم که شکایت کنیم؟\nژه ده ٹون - دیگر هیچ کمبودی نداریم مگريك چيز .\nپانقروف - آیا چه ؟\nژه ده تون - از نجارهایی یافتن .\nمهندس - اگر در نزدیکیهای جزیره ما ديكريك قطعه ، و يا مسكون يك جزیره باشد از نجا بزودی رهایی مییابیم که اینرا هم بعد از یکساعت خواهیم دانست اگرچه خریطه بحر محیط در دستم نیست اما تشکلات آن در ذهنم بخوبی مرتسمست . از قرار"}
{"book": "adl0259", "page": 153, "text": "— ( ۱۲۰ ) —\n\nعرضیکہ دیروز یافته ام چنان گمان میبرم که جزیره لینقولن در جهت شرقی [زه لاند\nجدید ] و جهت غربی ممالك شیلی باشد . حالا انکه مسافه ئیکه در مابین ایند و محلت\nبقدر ده هزار میل می آید . حالا مسئله مهمه این است که درین مسافه ده هزار میل و\nسعت موقع جزیره خودر ایافته از اثر و کار خود را به بنیم که آنهم بعد از یکساعت بدانستن\nطول جزیره حل میشود .\nدرین اثنا مهاجران از شمینه هابقد رشش میل دور، و به غاریکه مهندس در انجا\nیافت شده بودند نزديك شده بودند. درینجا برای استراحت نشستند. برای زوال نیمساعت\nباقیمانده بود . سیروس سمیت در ساحل يك زمین صاف و هموار ریگزاری انتخاب نمود\nکه آب دریا آنرا خوب هموار ساخته بود . مهندس برین زمین بدرازی شش قدم يك\nعصا چوبی را خلا نید ، و یکقدری آنرا بسوی جنوب میل داد . هرگاه این تعیین\nطول در جهت شمالی کره میشد در انوقت مهندس این میل عصا چوب را بسوی شمال\nمیداد ها ر بر درينجايك قدری دانست که مهندس تعیین طول راجسان میکند. مهندس\nزوال را از روی سایه ئیکه از چوب بر روی ریگ می افتد استخراج کردن میخواهد .\nسیروس سمیت بمجردیکه دانست که وقت زوال نزدیکشده بر سر ریگها نشسته و\nبسایه ئیکه چوب برریگ انداخته بود حصر نظر دقت نمود . هر انقدر که سایه چوب كوچكتر\nمیشد هماندم بانوك كارد برريگ يك خط اشارت میکشید . ژه ده ئون ساعت بدست\nمنتظر پرسیدن « ساعت چند ؟ » مهندس ایستاده بود زیرا سایه چوب رفته رفته كوچك\nشده تاجایی میرسد که باز رو بدرازی مینهد که آنوقت تمام وقت زوال میباشد . لهذا\nساعت ژه ده نون که عیار آن بوقت زوال ریشموند و واشینگتون برابر است در وقت\nانتهایافتن کوچکی سایه چوب به هر بجه ئیکه بود همان بجه را استاد گرفته تعیین درجه\nطول آسان میشود .\nآفتاب پیش شده میرود ، سایه نیز هما نقدر کوتاهی میگیرد . سایه حد اصغر خود را\nحاصل کرد . بمجردیکه پاس رو بدرازی نهد مهندس پرسید که ،"}
{"book": "adl0259", "page": 154, "text": "-(۱۲۱)-\n\nساعت چند است ؟\nزه ده ئون - از پنج یکدقیقه میگذرد .\nبعد از انکه تعیین وقت زوال شد استخراج طول جزیره لینقولن آسان شده حالا\nبه بینید : که در جزیره لینقولن وقت زوال که تام به دوازده بجه نصف روز بوقوع\nمی آید در امریکا از روی ساعت زه ده ئون که عیار آنجاست وقت به پنج بجه عصر\nرسیده میباشد که از زوال پنج ساعت گذشته است پس معلوم شد که در میان امریکا و\nلینقولن پنج ساعت و پنچدقیقه فرق موجود است . حرکت ظاهری شمس بر اطراف\nارض هر درجه را در چار دقیقه برروی زمین قطع میکند که در ساعتی پانزده درجه را\nمی پیماید . پانزده درجه را چون به پنج ساعت ضرب کرده شود (۷۰) درجه حاصل\nمیشود .\nدر امریکا چون مبداء طول (غرویویچ) اعتبار میشود مسافه ئیکه در ما بین وا\nشینگتون ، و (غرو نیویچ) موجود است عبارت از (۷۷) درجه و (۳) دقیقه ،\nو [۱۱] ثانیه است . در مابین واشینگتون ، ولینقولن از روی حساب ساعات (۷۵)\nدرجه بعد مسافه حاصل آمد که اینرا هم بران ۷۷ درجه ضم نموده به تحقیق پیوست\nکه جزیرۀ لینقولن در (۱۵۲) درجه طول غربی غرونیویچ کائن و موجود شده است .\nسیروس سمیت اینحساب خود را به رفقای خود بیان کرده خواه در طول و خواه\nدر عرض اگريك غلطی و خطایی بوقوع آمده باشد آنرا هم تخمین کرده اخبار نمود\nکه جزیرۀ لینقو لن در مابین (۳۵) و (۳۷) درجه عرض جنوبی ، و (۱۵۰) و\n(۱۵۵) درجه طول غربی واقعه شده است .\nازین عملیات ریاضی امروزی تحقیق پیوست که جزیرۀ لینقولن از همه سواحل\nروی زمین بدرجه ئیکه با کشتیهای كوچك قطع شدن آن ممكن نيست دور و بعيد افتاده\nاست. نزدیکترین سواحلیکه به این نقطه طول وعرض لينقولن واقعشده جزایر « تایتی »\nو (پوموتو) میباشد که بعد آن (۱۲۰۰) میل است . دوم درجه سواحل «زه لا ند"}
{"book": "adl0259", "page": 155, "text": "- ( ۱۲۲ ) -\n\nجدید » است که (۱۸۰۰) میل بعد دارد . سوم درجه سواحل امریکاست که بمسافه\n(٤۰۰۰) میل واقعشده است .\n\nسیروس سمیت اینموقع جزیره لینقولن را چون در خریطه و نقشه هائیکه دیده بود\nبزیر نظر یاد آوری خود در آورد بهیچصورت در موقع مذكور وجود يك جزيره را\nیاد آوری نتوانست . معلوم شد که نام این جزیره در هيچيك خريطة موجود نیست .\nو به اینسبب از راه رفتار جمله کشتیها بر کنار است .\n\nباب پانزدهم\n\nقطعیآ زمستانرا باید بگذرانند – مبحث استخراج معادن – شکار در جزیره\nسلامت – ماهیان فوقی – مورچه – قوبا – ساختن آهن –\nفولاد چسان حاصل میشود .\nروز دیگر که (۱۷) ماه نیسان بود پانقر و ف از ژه ده ئون سپیله این سوالرا پرسیدکه :\n— خوب مخبر افندی ، امروز بكدام صنعت سلوك ميكنيم ؟\nژه ده ئون — سیروس هر صنعتی را که بگوید بهمان صنعت .\nمهاجران سر از امروز بکان کاری سلوك ميكنند . امروز بعد از طعام صبح مها\nجران از موقعی که درجه طولرا تعیین کرده بودند برخاسته از میان تپه های ریگ بر\nراه خود دوام نمودند ، و تا بد ماغه ماندي بول پیش رفتند سر از انجا تپه های ریگ نام\nشده اراضی بازوولقانيك شده رفته است . بعوض سنگلاخهای منتظمی که دیوار آ\nسا اطراف تپه منظره وسیعه را در بر گرفته در نجا بصورت غیر منتظم سنگهای خرائیت\nجمع آمده است . تا به انجا که رسیدند مهاجران بازپس بسوی شمینه های خودشان\nعودت کردند . اما تا بوقتی که مسئله این زمستانرادر جزیره لينقولن گذرانیدن و یا\nنگذرانیدن راحل نکردند و به نتیجه مطلوبه آن نرسیدند خواب نکردند .\nجزایر ( پوموتو) که نزدیکترین سواحل است به لينقولن(۱۲۰۰) میل راهست"}
{"book": "adl0259", "page": 156, "text": "-( ۱۲۳ )-\nکه بسیار راه دراز یست . که این راه را با قایقهای كوچك قطع كردن محال مینماید .\nبرای ساختن يك كشتی بزرگ اگر چه آلات و ادوات هم باشد بازهم بسيار مشکل يك\nعملياتی میخواهد. حالا تکیه این بی اسبابی نی که دارند اولا باید آلات و اوزار بسازند و\nبعد ازان بساختن کشتی شروع کنند که اینهم در وقت حاضر غیرممکن مینماید . ذاتاً\nموسم هم سر زمستانست بحرها همه متموج و طوفانيست . بناء عليه برين يك قرار\nدادند که اینموسم زمستانرا چارناچار در جزیره لينقولن بگذرانند ، و اول کارشان همين\nباشد که برای گذرانیدن سرماهای شدید جنوبى يك جاى محفوظ و امینتری از شمینه ها\nبرای خود تدارك كنند .\nحالا اول كاریكه مهندس بران اقدام مینماید همینست که معدن آهن را که در شمال\nغربی جزیره کشف کرده آنر استخراج كرده بحال آهن یا فولاد در ارد .\nمعادن در زیر زمین که باشند بحال صافیت و خالصیت معدنی خود نمیباشند بلکه با دیگر\nاجسام مختلفه مغشوش میباشند . این است که نمونه دو معدن آهنی که مهندس پیدا\nکرده نیزهمچنین است . یکی ازین معادن ( معدن آهن مانيه تيك ) است که کاربون\nندارد . ديگر آن با گوگرد ممزوج است كه بحال ( كبريتيت حديد ) میباشد . معدن\nآهن مانیه تيك را مهندس زیاده تر پسندیده است كه این معدن را بقوت حرارت بسيار\nافزونی از جوهر، ولدالحموضۀ آن وا رهانيده استعمال میکند. و چون معدن زغال سنگ\nنیز نزديك این معدن است برای مهاجران کار بسیار سهولت مییابد . پانقروف پرسیدکه :\n- خوب حالا به برآوردن آهن از معدن مشغول میشویم ؟\nسیروس - بلی ، اما برای آغاز كردن به آهنگری در اول امر بجزیره سلامت رفته\nماهی فوق شکار میکنیم .\nپانقروف به ژه ده ئون رو آورده گفت :\n- آيا ماهی فوق شکار میکنیم ندانستم ؟ برای آهنگری ماهی فوق آیا لازم است ؟\nژه ده ئون - چون مهندس میگوید البته که لازم است ."}
{"book": "adl0259", "page": 157, "text": "-( ١٢٤ )-\n\nمهندس از خیمینه ها برآمد ، پانقروف نیز پی آنکه سبب شکار ماهی فوق را بداند\nبرای رفتن حاضر شد. بعد از کمی مهاجران به کنار آبهای تنگی که در حال جزر گذشتن\nاز آن قا با ست و اصل شدند . بسببی که بحر فرو نشسته بود مهاجران بعضی جاها را\nپیا و بعضی جاها را بـ شناوری از آبها گذشته به جزیره كك بر آمدند .\nسیروس سمیت اول بار و دیگر رفقایش دوم بار برین جزیره قدم نهادند. بر جزیره\nاگر چه بسی مرغهای بزرگ بزرگی موجود بود و لی از سببی که ماهیان فوق که به\nآنطرف ساحل بر ریگها افتاده بودند رم نخورند به احتیاط و آهسته کی تمام به آنطرف\nمتوجه شدند .\nدر طرف شمال جزیره در سطح آب بعضی جسمهای سیاه سیاه بزرگی مانند\nسنگپاره های بزرگی دیده میشد که این جسمهای شناور ماهیان فوق است . ماهیان\nفوق در دریا بسیار سریع الحریه شناوری میکنند که شکارشان در آب بسیار مشکلست.\nاما چون از نوع حیواناتیست که در خشکه هم به بر آمدن مجبور میشوند در وقت برآمدن\nشان بخشکه زود بدست آورده میشوند . پاهای ماهیان فوق کوتاه و راه رفتن شان بسیار\nبدشواری میشود .\nپا نقروف و هار بر آهسته آهسته و سنگها را پناه کرده بسوی کنار ساحلیکه فوقها\nاز انطرف بخشکه بر آمده بودند برای بریدن راه شان روان شدند ژه ده تون ومهندس\nو ناب نیز عصا چوبهای خودشانرا برداشته بر فوقهای بخبر هجوم بردند . فوقها به انسان\nهیچ ضرر رسانیده نمیتوانند . بسیار بیچاره وعاجز مخلوقی هستند . دو عدد ازین\nفوقها از طرف مهاجرین بقتل آمده ما بقشی شان فرار نمودند . پانقروف در نزد مهندس\nآمده گفت :\n— این است ماهیان فوق ، حالا بگوئید که اینرا چه میکنید ؟\n— مهندس — ازین دم آهنگری میسازیم که کوره های آهنگری ما بی وجود\nآن هیچ ثمره نمی بخشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 158, "text": "- ( ١٢٥ ) -\n\nيا نقروف - آيا دم ؟ پس معلوم شد كه اين ماهيان بسيار طا لعمند بوده اند .\nماهيان فوق بد رازی شش هفت قدم ميباشند . سرهای شان بسر سگ ميماند ، و جود های شان كلوله ، و پوستهای شان بسيار محكم و قوی ميباشد . فوقهارا بهمينصورت به شمنيه ها بردن مناسب ندیدند . لهذا ناب و پانقروف به پوست كردن آنها آغاز نهادند . بعد از يکچند ساعت عملیات پوست کردن تمام شد . مهندس دو تخته چرم بسیار عریضی بدست آورد . مهندس بی آنکه این چرمهارا آش بدهد میخواهد که دم بسازد. مهاجران برای وقت جزر یکچند ساعت دیگر نیز در جزیره انتظار كشيدند . نزديك بمغرب بود که از آبنا گذر کرده به شمینه ها آمدند .\nپوستهارا با تارهای الیاف پوستهای درختان با خارهای سر تیز قوی دوختن و بحال دم آنها را در اوردن چنان يك كار مشکلی بود که حد ندارد . بیچاره قضا زده گان بجز دو کاردیکه از تسمه گردن سگ بدست آورده اند دگر هیچ آلاتی را مالك نيستند . تام سه روز کامل کوشش کردند . از نتیجه آن کوشش مالك يك دم بسیار بزرگی که برای معدن گری شان لزوم قطعی داشت گردیدند .\nدر ( ۲۰ ) ماه نيسان مهاجران آهنگر شدند . معدن آهن شان در دامنه کوه فرانقلن که از شمنيه ها ده میل مسافه داشت موجود بود. لهذا برای آنکه هر روز رفتن و آمدن شان مشکل مینمود برین قرار دادند که در نزد معدن ساکن شده شب و روز كوشش ورزند . ذاتاً زغال سنگ نيز در پيش شان بود .\nعلى الصباح از شمینه ها حرکت کردند ناب و پا نقروف دم جسیم خود شا بر ايريك چوبی انداخته دو نفره بشانه گرفتند . دیگر رفقا نیز کاسه و کوزه و خوراکه خودشار ابر داشته از میان جنگل ( جاقامار ) بر ساحل دست چپ نهر مرسی روانه شدند . جنگل مذكوررا از جنوب شرقی بسوی شمال غربی مرور نمودند . در اثنای راه ها ز بريك بوته يافت كه بيخ آن چون پخته شود يك طعام بسيار لذيذی از ان بوجود می آید . على الخصوص كه قابل اختمار هم هست که بعد از اختمار يك شراب بسيار لطيفی از ان بعمل"}
{"book": "adl0259", "page": 159, "text": "- ( ١٢٦ ) -\n\nمیآید . مهاجران ازین بیخ مقدار بسیاری جمع کردند .\nره پیمائی شان تا بشام دوام ورزید . ولی بی فائده هم نگذشت در اثنای راه دو عدد\nقانغورو ، ويك دوسه مرغ ، ويك حيوان خارپشت مانندی كه از يك گربه بزرگتر\nبود ، و پوز بسیار درازی که حیوانات كوچك را به آن میگرفت شکار کردند . مهاجران\nدر باب انجیوان که آیا بچه میماند ؟ بمذاکره آغاز نهادند . پانقروف گفت :\n- آیا وقتیکه بدیگ در اید بچه میماند ؟\nهاربر - بگوشت گاو بسیار اعلا .\nپانقروف - مطلوب کلی ماهم همینست . بهر چه که میماند بماند !\nدر راه اگرچه به بعضی گرازهای وحشی جنگل برابر شدند ، ولی این جانورها\nبرمهاجران هجوم نمود . به ( قولا ) نام حیوان بسیار تنبلی نیز تصادف کردند . پنج\nساعت بعد از زوال مهندس اشارت بر استراحت نمود . مهاجران از صبح که روانه\nشده اند حالا از جنگل برآمده اند در نزدیکی بیشه زاری که از درختهای بوته مانندی\nتشکیلی یافته بود ، وجهت شرقی دامنه کوه فرانقلن را احاطه کرده بود یکچند قدم دور\nتر از نهر ( قریق روژ ) توقف نمودند . در ظرف يكساعت يك كلبه كوچکی که سر آنرا\nباشاخها و برگهای درختان پوشانیدند بوجود آورده ، ويك آتش خوبی در کلبه مذ\nکوره افروخته يك قانقو ر ورا کباب کردند . مکمل يك طعامی خورده ، وبنوبت پهره داری\nخودرا کرده بخواب رفتند .\nصبح وقت سیروس سميت باهار بر بجائیكه نمونه معدن را یافته بود رفت . در نزدیکی\nقریق روژ در دامنه کوه فرانقلن معدن نمونه مذکوره را یافتند که معدن در سطح ارض\nبحال طبیعی موجود بود . این معدن بمعدنهای آهن قورسیقا که آنهم برسطح زمینست\nمشابهت بهم میرساند که استحصال کردن آهن ازینگونه معدنها ئیکه نسبت به معدنها ئیکه\nبکندن حاجت داشته باشد آسانتر است . مهندس بسببیکه از عملیات بسیاری رهائی یابد بجمع\nکردن پارچه های معدن وزغال سنگ رفقا را تشویق نمود . دو روز متمادیا کوشش ور"}
{"book": "adl0259", "page": 160, "text": "- ( ۱۲۷ ) -\n\nزیده مقدار وافری از معدن وزغال سنگ را در میدان نزديك كلبه خود شان خرمن کر\nدند . يكروز دیگر نیز بشکستن و كوچك ساختن آنها و پاك كردن آنها مشغول شدند .\nمهندس يك صف زغال سنگ و يك صف معدن روی همدیگر چيده يك مكعب بزرگی\nبوجود آورد .\nمهندس بعملیات آغاز نهاده در دهن مشك دم يك نولة كلين پخته ئيکه در وقت کلالی گری\nساخته بود و پا نقروف آنرا نشناخته بود که برای چیست ربط نمود . نوله مذکور ه را در\nزير مكعب معدن و زغال سنگ درون نمود، بعد از ان يك سه پایه بلندی از سه چوب ساخته\nبر سر دم استاده کرد. بر دم يك تخته گذاشتند بر روی تخته سنگهای سنگینی نهادند . تخته را\nيك ريسمان ملخی ربط داده نوك ريسمانر از يك چوب لوله گولی که بعوض چرخ ماشیوله از سه\nپایه آویخته بودند گذرانیده به اینصورت به کش کردن ریسمان به دم گری آغاز کردند .\nعملیات اگر چه خیلی مشکل شد اما بهمت و غیرت مهاجران کامیابی حاصل آمد.\nيك كلچه آهن بزرگی که مانند اسفنج یعنی ابر سوراخ سوراخ بود بوجود آمد . حالا\nلازم شد که این کلچه را بدرجه حرارت زیادی گرم کرده حتنيات معدنية آنرا بيرون\nبرارند که آنهم بكو بيدن آهن را با چکش و سندان محتاج بود . حالا نکه این آهنگران\nبیچاره ما مانند همان اشخاصیکه اول آهنرا یافته بودند و هنوز چکش و سندانرا ازان\nبوجود نیاورده بودند بجای سندان يك سنگ پاره محکمی و بجای چکش يك سوته چوب\nسرکاوله بسیار سختی پیدا کردند . کوشیده کوشیده بهزار جگر خونی دو پارچه آهن\nبسیار غلیظ و کلفتی ساختند که یکی را بشکل سندان و دیگرش را بشکل چکش در آوردند\nنهایت الامر بعد از انکه چار روز دیگر شب و روز کوشیدندده پانزده میل آهنین بوجود\nآوردند که آنه ارا نیز بحال آتشگیر و انبور، و چکش ، و خاك انداز و كفگیر در آوردند .\nاگرچه شکلا بسیار ثقيل و بد نمابود ولی در کار خیلی نافع و کار آمد بودند که پا نقروف و\nقاب برای این آلات و ادوات بهیچصورت يك قیمتی تخمین کرده نتوانستند .\nچیزیکه برای مهاجران خدمت بتواند تنها آهن معمولی نیست بلکه برای آنها"}
{"book": "adl0259", "page": 161, "text": "( ۱۲۸ ) -\n\nفولاد لازم است که آنهم بدوصورت بوجود می آید . یکی آنکه قاربون زیاد آهن را\nبیرون برارند . دیگر آنکه آهن معمولی را قاربون بدهند . سیروس سمیت چون\nآهن ریخته شده بدست ندارد از انرو قسم دوم را ترجیح داده آهن معمولی را که\nبدست داشت آنرا با خاك زغال تسخین نموده به حاصلکردن فولاد موفق آمد. این\nنوع فولاد بسببی که بحرارت و برودت تبدل نمیکند از انرو بعد از انکه بدرجه سرخ\nشدن گرم کردند بر سندان آنرا کوفته تبر و تیشه ، بیل ، کلنگ ، پیکانهای تیر ، آهن\nرنده ، يك دوسه عدد کاردهای قمه مانند ، و میخهای بسیاری ساختند که اینها کاملا\nچیزهایی کلفت و غلیظی بودند ولی قابل استعمال وکار آمد چیزهای بود.\nدر روز پنجم ماه مایس مهاجران همه معمولات صناعیه آهنگری خود شانر ابر\nداشته بشمینه ها عودت کردند . وموقتاً به آهنگری خودشان خاتمه کشیدند . بعد ازین\nبدیگر صنعت سلوك خواهند کرد .\n\nباب شانزدهم\n\nمسئله اقامتگاه - مراق با تقروف - در طرف شمال تالاب سياحت -\nجهت شمالی سطح مائل - مارها - منتهای تالاب - در توپ\nتلاش - توپ شناوری میکند - در میان آب مجادله - دو غونق\n\nروز ششم ماه مایس شاد ششم ماه مایس به ششم ماه تشرین ثانی نصف کره شمالی\nمقابلست . بناءً عليه هواها بخراب شدن، و آهسته آهسته سردیها به رونمودن آغاز نهاده\nبناء عليه از شمینه ها موافقتر و محفوظتريك اقامتگاهی تدارک کردن ضروری دیده میشود.\nاگرچه یا نقروف بشمینه ها يك محبت مخصوصه دارد ولی چون طوفان سخت روز\nهای اولی بیادش می آیدکه موجهای آب در یا هجوم آورده آتش شانرا خاموش نموده بود\nمجبور میشود که به رأی دیگر رفقای خود تابع شود . سیروس سمیت گفت :\n- غیر از سردی سرما ذاتا به دیگر بعضی احتیاطها نیز مجبوریم ."}
{"book": "adl0259", "page": 162, "text": "- ( ۱۲۹ ) -\n\nزره ده تون - چرا ، در جزیره انسان نیست که از ان حذر و احتیاط نمائیم .\n- ایمسئله اگرچه قطعاً هنوز بمرتبۀ ثبوت نرسیده ولی چون در جزیره جانور\nهای پنجه تیز خونریز موجود است برای محافظه کردن خود را از شر آنها و علی الخصوص\nاز شر رهزنان دریائی ماليزى يك مسكن محفوظ و مناسبی برای خود ما بسیار ضرور است .\nهاربر - وای ! از اراضی مسکونه به ایندرجه دور جاها رهزنان دریائی آمده میتوانند؟\nسیروس - بلی اولاد من رهزنان دریایی ماليزى کشتیها شان بسیار جسور و سارق\nهای بسیار خونریز و مدهشی میباشند . بناءً عليه به احتیاط کردن از آنها از جانورهای\nدرنده زیاده تر مجبوریم .\nپا نقروف - آیا اگر پیش از انکه بمحافظۀ خود از حیوانات چار پا و دو پا آغاز کنیم\nیکبار هر طرف این جزیره را گردش کنیم چه خواهد شد ؟\nسیروس - راست میگوئید با نقروف . اما از کوه فرانقلن دیدیم که در جهت جنوبی\nو غربی جزیره نه نهر موجود است و نه جنگل . ما مجبوریم که مسکن خود را در نزديك\nآب و جنگل تدارک نمائیم که آنهم در مابین نهر مرسی و تالاب غرانت است .\nپانقروف - چون چنینست در کنار تالاب يك خانه بسازيم . تا بحال کلالی و آهنگری\nكرديم يك كمی نیز بنائی کنیم چه میشود . الحمد الله آلات داریم خشت پخته نیز موجود است .\nسیروس - آخر کار ما بهمین منجر خواهد شد . اما آیا در میان این سنگلاخ غرانیت\nيك مغاره يايك غار و سوراخی بچشم تان برنخورده ؟\nپاتقروف - نی ندیده ایم ، آه ! موسیوسیروس ، اگرد رمیان این سنگلاخ دیوار\nمانند سنگ سماق يك مسكن بسیار بلندی ساخته بتوانیم چه سعادت خواهد بود!\nهاربر به تمسخر خنده کرده گفت :\n- بسوی دریا که پنجره های آنرا نزباز کنیم چقدر لطافت خواهد داشت !\nناب - برای بالاشدن آن يك زينه نیز میسازیم :\nپاتقروف ( بقهر ) چه میخندید واه ! آلات داریم . سنگها را سوراخ میکنیم ."}
{"book": "adl0259", "page": 163, "text": "- ( ۱۳۰ ) -\n\nموسیو سمیت هم باروت میسازد . يك چند سنگی که پر اندیم کار میشود والسلام .\nسيروس سمیت سخن پانقروف را شنید . سنگهای سماقی غرا نیت را شگافتن،\nو آنرا با با روتی که هنوز در کتم عد مست پر اندن کار بسیار در ازیست لهذ ا م هندس بی آنکه\nبه پانقروف يك جوابی دهد و يا يك تکلیفی بکند وصیت و تنبیه کرد که هر طرف این دیوار\nسنگئی طبیعی را بنظر غور و تدقیق تفتیش و تحقیق نمایند .\nدر اطراف سنگلاخ غرانیک پایه تعمیر دیگر دیوارهای بسیار جسیم طبیعی که قدر\nدومیل امتداد نموده بود دور کردند . بهیچ يك مغاره و سوراخی بر نخوردند . آشیان\nهای کبوترهای صحرایی نیز در جاهای بسیار بلند دیوار بود . بعد از انکه تفتیشات شان\nبه انجام رسید مهاجران به نقطه منتهای دیوار سنگلاخ غرانیک رسیده بودند که از انجا\nتاساحل تالاب يك بلندى ريگزار و سنگزاری امتداد میکند .\nمهندس در ینباب بسیار به مراق و اندیشه افتاده بود که آیا آبهای زیادی که از شهر\n( قریق روژ ) در تالاب غرانت میریزد از کجا پس برامده به بحر می آمیزد ؟ هر انقدر\nفکر و اندیشه ئیکه در ینباب نموده بود از هیچ طرف هيچيك مجرائی برای آن نیافته بود.\nمهندس از سر بالای پر ریگ و سنگ مذکور برامده رفقای خود را بگردش سواحل\nشمال و شرق تالاب تكليف نمود . تکلیف قبول شد . بعد از یکچند دقیقه هاربر\nو ناب بر سر بالای مذکور برامدند . در عقب ایشان مهندس و ژه ده نون و پانقروف\nمی آمدند . دوصد قدم پیشتر از میان درختهای لطیف بهم پیوست منظره روحفزای\nتالاب صفاتاب مشاهده گردید . درختهای نونهال و اشجار کهنه سال که برگهای شان\nبتاثیر خزان زردشده بود در پیشه های اطراف تالاب دگرگونه نظر ربایی داشت .\nبعضی تنه های خشکیده درختان فرتوت نیز دیده میشد که به اینطرف و آنطرف افتاده\nو سبزه ها وبوته و لخم اطراف آنرا پوشیده ، وسوراخهای کاواکی آنها برای مرغان (ققا\nقوس ) آشیان شده بود . بسبب بهم پیوستگی اشجار و بوته زار پیشه آفتاب درون آنرا ضیا\nدار نمیتوانست نمود . هر انقدر که پیش میرفتند در ختها يك كشاده گی پیدا میکرد و راه"}
{"book": "adl0259", "page": 164, "text": "- ( ۱۳۱ ) -\n\nرفتن آسان میشد . این است که درین نقطه ئیکه این اول بار قدم نهادن مهاجران برانست رفقا تیر و کمان خود شا نرا حاضر گرفته به احتیاط تمام پیش میشدند . اگر چه درینجاها هیچ اثر قدم جانوران خونریز دیده نشد ، ولی يك کمی پیشتر بدر ازی پانزده قدم يك ماری در پیش روی توپ بایستاد . ناپ هماندم بضرب يك عصا چوب مکملی ما ر را هلاك نمود . مهندس بعد از معاینه دانست که این مار از جنس مارهای زهردار نیست بلکه از جنس مارهای بزرگ ( بوآ ) ست که بصورت مص حیوانات را فرو میبرد ولی چون بودن تیر مار و کفچه و غیره مارهای زهر دار نیز ملحوظ بود توپ را مهندس از بشور آوردن مارها منع نموده براه خود دوام ورزیدند .\n\nبعد از کمی مهاجران بجائیکه آب نهر قریق روز به تالاب میریخت رسیدند . در اول که از کوه فرائقلن فرو آمده بودند ساحل جنوبی آبریزش نهر مذکور را دیده بودند درینبار از ساحل شمالی آن آمدند . درینجا دیدند که آب نهر خیلی وافر و زیاد يك آبیست که به تالاب میریزد آیا اسفدر آب تا يك مخرجی نداشته باشد که از تالاب براید خود تالاب اینهمه آب را در کجای خود محافظه خواهد توانست . مهندس دانست که بهمه حال تالاب بايد يك مجرائی داشته باشد که آبها را به بحر بریزاند . این است که آن مجر ا ر ابايد بیدا کرد زیرا از قوت آبریزش آن مهندس استفاده کردن میخواهد .\n\nپنج رفیق از نهر عبور نموده بر ساحل تالاب برفتار خود دوام نمودند . در آبهای تالاب ماهیان بسیاری دیده میشد . پا نقروف بدل خود مصمم نمود که یکچند قلابی ساخته ازین ماهیان شکار کند . هاربر درین اثنا از نوع كبك يك مرغی را به تیر زده در میان لخ زارها انداخت . توپ دویده آنر ا آورد . مهاجران ساحل شرق تالاب را به تعقیب کردن دوام ورزیدند . مهندس چون درینطرف نیز مجرای آب تالاب را نیافت بحیرت افتاد .\n\nدرین اثنا توپ بنای بیتابی و اضطراب را گذاشت . در کنار ساحل میدود، بشدت عوعوه میکند ، میرود ، و بازمی آید ، زمین را بپاهای خود میکند باز یکی یکبار خاموش"}
{"book": "adl0259", "page": 165, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 166, "text": "-( ۱۳ )-\n\nگفت : - خرس بحریست"}
{"book": "adl0259", "page": 167, "text": "-( ۱۳۲ )-\n\nشده چشمهای خود را بتالاب میدوزد .\nدر اول امر اگرچه مهاجران به این خلجان و هیجان توپ هوش نکردند ولی چون صداهای سگ شدت کرد مهندس سگرا آواز داده گفت :\n- چیست توپ !\nسگ در پیش صاحب خود دویده ، و باز یکچند بار بسوی تالاب جهیده ، و بسی آثار هیجان نشان داده دفعته خود را در آب پرتاب نمود . مهندس از بیم آنکه مبادا بسگ چیزی ضرری برسد سگرا آواز داد ، توپ بصدای صاحب خود باز از آب برآمد ولی از آثار هیجان و جوش و خروش وانه ایستاد . با تفروف بسطح آب نظر کرده پرسید که :\n- آیا در آب چه باشد ؟\nهاربر - گمان میبرم که توپ در آب یکحیوان بزرگی را حس کرده است ؟\nژه ده ئون - بلکه تمساح امریکا باشد .\nمهندس - گمان نمیبرم ، زیرا تمساح امریکا در ین منطقه زیست ندارند .\nیکچند باره مهاجران توقف نموده بدقت بسوی تالاب نظر دوختند. اما هیچ چیزی ندیدند . مهندس زیاده تر بمراق افتاده گفت :\n- تا به آخر تالاب برفتن دوام نمائیم .\nبعد از نیم ساعت ساحل جنوب شرقی تالاب را نیز گذر کرده به میدان تپه منظرهٔ وسیعه نزدیک شدند . مهندس در ینطرف نیز مجرای بدر رفت آب تالاب را نیافته و حیرتش زیاده تر گردیده گفت :\n- بهمه حال این تالاب را یک مجرایی خواهد بود . اگر در ظاهر نباشد مطلقا از زیر سنگها بدر رفت داشته خواهد بود .\nژه د،ئون - عزیز من سیروس ! آیا در باب یافتن مجرای تالاب بسیار مراق کردید؟\nمهندس - بسیار . زیرا اگر آبهای تالاب از زیر این سنگلاخ یک مجرایی پیدا"}
{"book": "adl0259", "page": 168, "text": "- ( 133 ) -\nکرده باشد بمجردیکه آبهای تالاب را بدیگر طرف بگردانیم آن سوراخ مجرا را بیرون بر آورده قابل سکونت يك مسكن و مأوایى امالك میشویم.\nهاربر — موسیو سیروس، آیا آبهای تالاب تا از زیر تالاب يك مجرایی نداشته باشد ؟\nمهندس — ممکنست اگر چنان باشد که شما میگوئید آنوقت بساختن خانه برای خودمان مشغول میشوم.\nوقت چون بشام نزدیکشده بود مهاجران بنای عودت را گذاشته بودند که توپ باز بیتاب و پر اضطراب گردید، و درینبار بصدای افندی خود حوالهٔ سمع دقت نکرد. سبك عوعوه وولوله پر هیجانی خود را در تالاب پرتاب نمود. هاربر و پانقروف در پی توپ بکنار تالاب دویدند، و توپ را فریاد کردند. سگ از کنار بقدر بیست قدم دور شده نام در همین وقت بود که در همان محل که بسیار چقور نمینمود سر مدهش يك جانور بسیار بزرگی پدیدار گردید. این سورا که چشمهای بسیار بزرگ و دهن فراخ اطراف پر موی آن خیلی پر دهشت مینمود هاربر شناخته گفت :\n— خرس بحریست.\nمهندس — بلی از همان نوعست ولی چون سوراخهای بینیش بر روی بینی اوست این حیوانرا ( دوغونق ) میگویند.\nاین جانور مدهش عظیم الجثه بمجردیکه دید سگ به او نزديك شد هماندم بر سگ حمله آورده توپ را بربود. و هر دوی شان بیکباره گی در زیر آب فرو رفته از نظر غایب شدند.\nناب میخواست که برای رهانیدن توپ خود را در آب انداخته با جانور مدهش دست و گریبان شود ولی مهندس خدمتكار صادق خود را منع نمود. درین اثنادر زیر آب يك مجادله مدهشی بوقوع می آمد که چنان معلوم میشد که این مجادله باسگ نیست زیرا سگ با آنچنان حیوان مدهش بزرگ جثه مدافعه و مجادله نمیتواند، و بيك"}
{"book": "adl0259", "page": 169, "text": "- ( ١٣٤ ) -\n\nحمله در دندانهای بزرگ و مدهش آن محوشده هلاک میشود . بنا بر مجادله ئیکه در\nزیر آب میشد بروی آب تالاب تموج زیادی پیدا میکرد . یکی یکبار سطح آب یک موج\nانگیزی شدیدی پیدا نموده از زیر آب بيك قوت فوق العاده سگ برهوا گردید، و بعد\nاز انکه از سطح آب بقدر ده یا نزده قدم بالا پرید پس بر سطح آب افتاده و بی آنکه یکجا\nیش زخمی شده باشد شناوری کرده بساحل سلامت برآمد .\nمهاجران به این حادثه خارقه نما بکمال حیرت می بینند ! نامفهوم يك مسئله !\nحالا هنوز مجادله در زیر آب دوام دارد . اما مجادله بسیار دوام نمود . یکی یکبار سطح\nآب سرخ گردید . در عقب آن دوغونق مرده بمیدان برآمد . و نعشش در یکطرف\nساحل نزديك شده در لغ زار کنار تالاب که آبش کم بود در گل بند ماند .\nمهاجران به آنطرف دویدند ، دوغونق بدر ازی ١٥ ، ١٦ قدم ولا اقل به ثقلت\nيك خروار يك جانور مدهشی بود. در زیر گلو گاهش يك زخمی که گویا کار د بسیار\nتیزی کشاده شده باشد موجود بود .\nآیا این چه ان جانور مدهشی بوده که دو غو نق را با اینچنين يك ضربۀ مدهشۀ هلاک\nکرده است ؟ این معمائیست که حل نمیشود. سیروس سمیت و رفقایش نیز این مسئله را\nملاحظه کرده بشمینه ها عودت کردند .\nباب هفدهم \n\nرفتن بتالاب - جریان آب - تصور سیروس سمیت - روغن\nدوغونق - مركبات كبريائیۀ شیشه ستی - کبریایت حدید-\nغلیسرین چسان ساخته میشود ؟ - صابون -\nشوره - حامض کبریت - حامض آزوت -\nشلالۀ نو -\n\nروز دیگر سیروس سمیت نابرا برای پختن طعام گذاشته خودش بازه ده تون سیدا"}
{"book": "adl0259", "page": 170, "text": "- ( 135 ) -\n\nبمیدان تپه منظره وسیعه برآمدند . هاربر و پانقروف برای چوب آوردن بجنگل رفتند . مهندس و مخبر بعد از کمی بجائی که نعش دوغونق افتاده بود واصل شدند . از حالا بصدها مرغان لاشه خوار بردوغونق جمع آمده جسدش را منقار کوبی داشتند . هر دو رفیق مرغا نرا بسنگها زده دور کردند . زیرا مهندس بکشیدن روغن آن امید ها میپروراند که بسی کار بکند . گوشت دو غونق مخصوص پرنسهای مالزیائی يك طعام بسیار نادری شمرده میشود . لهذا برین قرار دادند که يك پارچه آنرا بریده به تاب حواله کنند تا تجربه شود .\nواقعه دیروزه دو غونق هنوز از یاد مهندس نرفته است . هر دم خود بخود میپر سد که « آیا چگونه يك جانور مدهشی دو غونق را باینصورت هلاک کرده است ؟ » سیروس سمیت سطح آب را بدقت نظر میکند . هیچ چیزی نمی بیند . در جائیکه دوغونق بود آبها بسیار نبود اما رفته رفته چقور شده میرفت . ژه ده ئون گفت :\n- ازینجا چیزی معلوم نمیشود نی ؟\nمهندس - نی عزیزم ، حیرانم که این واقعه عجیبه را برچه حمل کنم .\nژه ده ئون - بواقعی که زخم دو غونق بسیار عجیب است . علی الخصوص پرائیدن توپ را از زیر آب زیاده تر جالب مراقبت . چندان پنداری که يك دست پر قوتی بعد از انکه سگ را بیرون پرتاب نمود همان دست با خنجری که داشت گلوی دو غونق را بشکافت .\nمهندس - همچنین معلوم میشود . اینرا بگذار ، آیا رهائی دادن من از بحر و بمغاره آوردن من چه میگوئید ! خلاصه کلام در تجویزيره يك سری حکمفرماست که دانسته نمیشود . در نخصوص در ینوقت فکرتازی و خیال بازی نکنیم بکار خود به بینیم .\nسیروس سمیت اینرا هنوز ندانسته بود که آیا آبهای تالاب از کجا بدر رفت دارد. درینباره در جائیکه بودند در آب تالاب يك جریانی حس نمود . در آب يك چوبی بینداخت . جریان چوب را بردن گرفت ، دو رفیق نیز آنرا پیروی نمودند تا آنکه با چوب بمتنهای جنوبی تالاب واصل شدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 171, "text": "- ( ١٣٦ ) -\n\nجریان تا به اینجا دوام ورزیده درینجا آبها يك جوش زیر و زبر شدنی گرفته جریان آب منقطع میشد. سیروس سمیت کوش خود را برزمین نهاده يك صدائی که از جریان شديديك شلاله براید شنید . مهندس بر پا خواسته .\nگفت ـ این است که آبهای تالاب از نجا میرود.. طلقادر میان سنگلاخ های دیوار مانند غرابت يك مجرایی دارد . از اینجا بدریامی آمیزد من از ان مجرا استفاده کردن میخواهم .\nمهندس يك شاخ در از چوبی را از درخت کنده برگهای آنرا بکند و در جائیکه بودند در آب فرو برد . از سطح آب دو قدم پایا نتريك سوراخ فراخی را یافت که از ان سوراخ آبها بشدت روان بود . بدرجۀ شديد يك جریانی بود که چوب را از دست مهندس ربوده ببرد مهندس گفت :\nـ این است که یافتیم . اینجا دهنه مجرائیست که آبهای تالابرا میبرد. من این دهنه را بمیدان میبرارم .\nژه ده ئون ـ آیا چسان ؟\nمهندس ـ آبهای تالابرا دوسه قدم فرو آورده ...\nژه ده ئون ـ آبهای تالابرا چسان فرو آورده میتوانید ؟\nمهندس ـ برای تالاب دیگر يك مجرایی کشیده این مجرارا لزوم میستائیم .\nژه ده ئون ـ از کجا مجرا میکشید ؟\nمهندس ـ از نزديكترين جاها ئیکه بساحل بحر باشد .\nژه ده ئون ـ آن ساحلیکه شما میگوئید سراسر سنگ است .\nمهندس ـ منهم آن سنگهار ابرا نیده مجرا میکشم، و این سوراخ را بمیدان میبرام\nژه ده ئون ـ عجب کاری میشود . در نقطه ئیکه آبهای تالاب بساحل بریزد بچه يك شلاله بلند و بزرگی نیز بوجود می آید .\nمهندس ـ بلی از ان شلاله نیز استفاده میکنیم ."}
{"book": "adl0259", "page": 172, "text": "-(۱۳۷)-\nاگر از نقطه شبکه - وزراخ دهنه مجراست یکقدری بسوی پیش یعنی بسوی ساحل\nبحر رفته شود بر سر سنگلاخهای بلندیکه مانند دیوارهای طبیعی از طرف ساحل بحر\nبانند شده است میرسیم . پس معلوم میشود که آبهای بحر از میان همین سنگلاخ برای\nخود يك مجرای یافته از زیر زمین بدریا التحاق مینماید . این سنگلاخ غرانیت که برسا\nحل بحر عموداً بلند رفته خیلی بلند است . و از سطح بحر تا به بیخ دیوار سنگلاخ دو\nصد قدم مسافه موجود است . مهندس بارفیق خود از کنار تالاب جدا شد . ژه ده ئون\nدر خصوص نیز از کامیابی مهندس اصلا شبهه ننمود . اما به ایندرجه آلات ناقص این\nقدر سنگ پاره های بزرگرا بر هوا کردن ، و برای آبهای تالاب يك مجرای نوی تشکیل\nدادن ، و به اینصورت آبهای تالاب را فرو آوردن ، و مجرای قدیم زیر زمین را برون\nبر آوردن حقیقتاً مشکل کارها نیست .\nسیروس سمیت ، وژه ده ئون وقتیکه بشمینه هار گشتند دیدند که پا نقروف و هاريبر\nبحالی کردن جاله هیزم خودشان مشغولند . پا نقروف پرسید که :\nوسیوییروس ، هیزم کشی را تمام کردیم. آیا بنائی را چه وقت آغاز خواهیم نمود؟\nمهندس – حالا بنایی نی بلکه کیمیاگری میکنیم .\nژه ده ئون - بلی ، جزیره را برهوا میپرانیم .\nپا نقروف - چه میگوئید ؟ جزیره را چسان بر هوا میکنیم ؟\nژه ده ئون – اما همه جزیره را نی يك حصه آنرا .\nمهندس - از من بشنوید دوستان من :\nاینرا گفته ملاحظات امروزی خود را یکان یکان بیان نمود . نظر به قول مهندس\nآبهای تالاب از دهنه شبکه دو قدم از سطح آب تالاب فروتر است در زیر تپه منظره و\nسبعه در میان دیوار سنگلاختی طبیعی يك مجرای بسیار جسیم و فراخی برای خود کشاده\nاز زیر زمین بزیر سطح آب بحر با بحر می آمیزیزد . لهذا در میان این مجرا البته يك\nيك مغاره موجود است که آبهای تالاب را فرو آورده آن سوراخ را بیرون بر آوردن"}
{"book": "adl0259", "page": 173, "text": "- ( ۱۳۸ ) -\n\nلازم است که ازان سوراخ در امده مغاره مذکوره را بحال يك مسکنی دراوردن\nممکن است .\nمجرای نور اسپیروس سميت میخواهد که از میان سنگهائیکه بساحل نزدیکست برون\nآرد . لهذا برای این کار از باروت کرده زیاده تر بيك اجزای ناریه قویه احتیاج کلی\nدارند . آیا آن اجزا را چسان باید ساخت ؟\nاین تصورات سیروس سمیت بسیار خوش پانقروف آمده است. سنگها را پراندن،\nسر از نويك شلاله براوردن ، مغاره ها کشف کردن آیا چقدر شیرین کارهای ساعت\nتیریست ؟ پانقروف میگوید که (مادام که مهندس گفت که کیمیا کر شو یم ما هم میشویم ،\nحتی اگر بخواهند ، من معلم رقص هم میشوم) اینرا گفته و یکدو سه چرخ رقص\nمسرت نمود .\nناب و پانقروف برای کشیدن روغن دوغونق ، و پاره پاره کردن گوشت آن مأ\nمور شدند . هاندم حرکت کردند . سیروس سمیت وژه ده تون و هار بر بجائیکه معدن\nزغال سنگ بودمتوجه شدند که مهندس از انجا از مرکبات كبريتيه يك نمونه آورده بود .\nآنروز را تابتام بمجمع کردن و نقل دادن مرکبات مذکوره کوشش ورزیدند. ودر\nجه کافی ازان در شینه ها جمع آوردند . روز دیگر مهندس بعمليات کیمیویه آغاز\nنهاد . این مرکبات کیمیویه که از زمین استخراج شده از زغال ، و سيلسيوم ، و آلومين ،\nو كبريت حديد مرکب است که کار آمدنی ترین آنها در ینوقت کبریت حدید است که مهندس\nآنرا به کبریتيت حديد تحویل داده ازان ( حامض کبریت ) حاصل میکند .\nحامض کبریت که آنرا ( تیزاب ) میگویند از چنان وسایط کیمیویه ایست که در\nعالم صنایع بیشتر از همه چیز استعمال میشود . مهندس از جسم مذکور اگرچه بعد ازين\nبرای شمع ساختن و چرم ها را دباغی کردن نیز استعمال خواهد کرد اما در ینوقت برای\nدیگر چیز استعمال میشود .\nسیروس سمیت در پشت شمینه هايك جای صاف و همواری را انتخاب کرده چینه"}
{"book": "adl0259", "page": 174, "text": "-( ١٣٩ )-\n\nو هیزم فراوانی در انجا خرمن نمود. بر سر آن چوبها از نوع سنگ قایفان (شیست)\nتمام سنگها را که با مرکبات کبریتیه بهم آمیخته با معدنها آورده شده بود وضع نمود. و بر\nسر آن مرکبات کبریتیه را بقدر فندق خورد خورد کرده يك صف بریخت . بعد از ان\nچوبها را از هر هر طرف آتش دادند ، بحرارت آتش سنگهای شیست که زغال و گوگرد\nداشت نیز آتش گرفتند. بازيك صف دیگر نیز از مرکبات کبریتیه علاوه نمود. و بعد از انکه\nچوبها سوخته و يك خرمن آتش بوجود آمد روی آنرا با خاك و شاخ و برگ پوشیدند\nتا از هوا محفوظ بماند. این خرمن را بر حال خود ترك نمود. زیرا بعد از انكه مدت\nدوازده روز این خرمن همچنین بماند کبریت حدید یکه در انست بالامتزاج به (کبریتیت\nحدید). و آلومینی که در ان موجود است به (کبریتیت آلومینه) تحول میکند. و\nسیلسیوم ، و زغال موجوده آن سوخته محو میشود.\nبعد از انکه خرمن مذکور را برای حاصل شدن امتزاجات کیمیوی ترك نمودند\nسیروس سمیت با دیگر رفقای خود بدیگر کارها مشغول شدند. تلپ و یا تفروف روغنی\nرا که از (دوغونق) کشیده بودند آب کردند و صاف ساختند. مقصد مهندس این\nبود که روغن مذکور را تحلیل نموده غلیسیرینی که در ان موجود است بیرون بر ارد که\nاین عملیات هم نمیشود مگر اینکه روغن مذکور را به حال صابون تحویل دهند.\nبرای بر آوردن غلیسیرین را از روغن و تحویل دادن آن بصابون تنها تنها معامله کردن\nآن با چونه یاسودا کفایت میکند. چونکه اگر با چونه یا سودا روغن معامله شود در\nحال غلیسیرین را جدا میکند و روغن را بصابون تبدیل میدهد. و چیزی که برای\nمهندس بکار است غلیسیرین آنست برای حاصل کردن غلیسیرین چون روغن با چونه\nمعامله شود صابونی که از ان حاصل میشود در آب حل نمیشود . حالا تکه اگر با سودا\nمعامله شود صابون معمولی ئیکه میشناسیم بوجود می آید. حالا صودارا از کجا بیابند ؟\nدر ساحل بحر بعضی نباتات بحری که از جنس صباریه بود جمع آمده خرمن تشكیل\nکرده بودند که این نباتات خلقۀ صو دار احاوی میباشد. لہذا ازین نباتات استحصال"}
{"book": "adl0259", "page": 175, "text": "- ( ١٤٠ ) -\n\nکردن صود ابسیار کار دشواری نیست . اولا ازین نبات مقدار بسیاری جمع کردند ، و در آفتاب انداخته خشك كردند . بعد از ان يك چقوری کنده در ان پر کردند و آتش دادند . و تا وقتی که بغبار منقلب میشد دوام نمودند . که این غبار را علی العموم ( صودای طبیعی ) تسمیه میکنند .\nاین است که مهندس غبار مذکور را باروغن دوغونق معامله کرده قابل استعمال يك صابونی با مقدار كافی گلیسرین حاصل نمود . حالايك جزو مهم دیگر بکار دارد که آنهم عبارت است از ( آزوئیت پوتاس ) یعنی شوره !\nبرای استحصال آزوئیت پوتاس لازم است که بعضی نباتاتی را که کاربو نیت پو تاس را حاوی میباشد باحامض آزوت معامله بکنند . آیا حامض آزوت را از کجا تدارك كنند؟ این است که این مسئله جداً مشكل يك مسئله ایست . مهندس حیران مانده ولی باز طالع مهاجران مدد گاری کرده در دامنه کوه فرانقلن ها ریر معدن آزوئیت پو تاس خالص را پیدا نموده کار تنها بر صاف کردن آن شوره ئيكه طبيعت حاصلکرده بود بماند.\nخلاصة كلام این کارهای مختلف کیمیا گری بقدر هشت روز دوام نمود ، پیش از انكه مدت معينه دوازده روزه تحويل يافتن کبریت حدید به كبريتيت حدييد به انجام رسد همۀ مواد لازمه ئیکه مهندس را بکار بود حاضر گردید . برای بسر رسیدن مرکبات کبریتیه که در زیر خاك برای امتزاج یافتن پوشیده شده مانده بود هنوز سه روز دیگر باقی بود که مهاجران این سه روز را نیز بیکار نگذرانیده بساختن بوته و دیگر بعضی ظروف واوانی که برای تقطیر وغیره عملیات کیمیا گری بکار بود در داش کلالی خود ساختند ، حتى يك داش بسیار فنی ئیکه برای تقطیر کبریتیت حدید لازم بود نیز بوجود آوردند ، هر چیز در ۱۸ ماه مایس به انجام رسید . ژه ده ئون ، پانقروف ، هاربر ، ناپ بسیار مهندس خودشان در عملیات کیمیویه عمله های بسیار ماهری شده بودند .\nبعد از انكه تحول مركبات کبریتیه ختام یافت ماده ئیکه حاصل شد مرکب از کبریتیت حديد ، کبریتیت آلومین ، و خاك ترسیلیس وزغال بود که اینها را در يك حوض آب"}
{"book": "adl0259", "page": 176, "text": "- ( ١٤١ ) -\nچونه شده ئیکه خود شان برای همین کار حاضر کرده بودند انداختند . آب را شور داده. اده مرکبات را خوب بهم آمیختند . بعد از ان گذاشتند تا ته نشین شد. آبرا از حوض مذکور در تغاره ها گرفتند . خاکستر سیلیس وزغال چون در آب غیر محلول بودند در زیر بمانده در آبیکه گرفته شد کبریتت حدید با کبریتت آلو مین محلول بود . این محلول چون تحلیل شد بلورهای کبریتت حدید ترسب نموده تنها کبریتت آلو مین با آب آمیخته بماند.\nحالا در پیش سیروس سمیت مقدار بسیاری از کبریتت حدید موجود شد که اصل مقصد از منها استحصال کردن حامض کبریت بود. در عالم صنایع برای استحصال حامض کبریت دستگاههای مخصوصیکه بمصارف گزافی ساخته شده است موجود میباشد . اگرچه برای اينكاربك فابريك بزرگ ، آلات مخصوصه ، ادوات پلاتینی ، حجره های سربی که حامض بران تاثیر نکند و بسی چیزهای دیگر لازم دارد که از هزار یکی از ان آلات و ادوات را قضا زدگان بیچاره مالک نیستند . اما مهندس چون در [بوهیما] يك اصول بسیار آسانی دیده بود که خود او نیز همان اصول را پیروی میکند .\nسیروس سمیت برای استحصال حامض کبریت در قابهای سرپوشیده کبریتت حدید را تکثیف کرده حامض کبریتی که از ان حاصل میشود بحال بخار صعود میکند که این بخار تمیع کرده اجزای مطلوبه را بوجود می آورد . این است که مهندس برای این کار بوته های سرپوشیده و داشهای مخصوصی ساخته است املاح کبریتت حدید را در درون بوته های سرپوشیده مذکور گذاشته در داش تسخین نموده شد . خلاصه بعد از دو از ده روز تمام حامض کبریتی که مطلوب بود بمیدان برآمد .\nآیاسیروس سمیت این حامض را چه میکند ؟ مهندس میخواهد که شورۀ موجو دۀ خودش را با آن معامله کرده حامض آزوت استحصال کند سمیت نزدیکشد که بمطلب خود نایل شود . مهندس غلیسیرینی که پیش ازین آنرا تکثیف کرده بود با حامض آزوت معامله نمود . از ان يك مايع زرد رنگی حاصل شد. مهندس این عملیات آخری خود را از شمینه هادورتر و تنها بسر خود ساخته است . زیرا این اجزائیکه بوجود"}
{"book": "adl0259", "page": 177, "text": "- ( ١٤٢ ) -\n\nآمده بسیار تهلکه ناك يك چیزیست .\nمهندس پر فنون از اجزای مستحصله خود در يك ضرف گلی شیشه ساخت يك\nمقداری آورده برفقای خود گفت :\n- عزیزان ، این ( نیتروگلیسیرین ) است !\nبواقعه‌که این مایع زرد رنگی که مهندس استحصال کرده نیتروگلیسیرین بود که\nقوة تخریبیة آن ده بار بیشتر از باروت است . نیترو گلیسرین مانند باروت به آتش\nدر نمیگیرد ، ولی به تماس و ضرب آتش میگیرد . بنابرین استعمال آن بسیار تهلکه ناکست.\nپانکروف بکمال بیقیدی پرسید که :\n- آیا همین مايعك زردك آن خرسنگهای سخت غرانیت را میپراند ؟\nمهندس - بلی رفقا ! هم قوة نیترو گلیسیرین چنان قویست که هر انقدر بخچرهای\nسخت مانند سنگهای غرانیت تصادف کند همانقدر زیاده تر شدت خود را اجرا میکند.\nپا نکروف - آیا این چه وقت اجرا خواهد شد ؟\nمهندس - فردا ! بعد از انکه در سنگها يك سوراخی کنده این مایع محقر زرد رنگ\nرا دران پر سازیم !\nروز دیگر یعنی در (٢١) ماه مایس کیمیا گران ما در نقطه‌ئیکه در مابین ساحل تالاب\nغرانت و سنگلاخ موجود بود رفتند . این نقطه از سطح تالاب پست تر است . آبهای\nتالاب بواسطهٔ خرسنگهای بزرگ کنار ساحل تالاب ایستاده شده است که اگر آن خر\nسنگها رفع شود آبهای تالاب از مجرائیکه کشاده شود از سنگلاخهای دیوار آسای غرا\nنیت که [ ٢٥٠ ] قدم ارتفاع دارد بپایان ریخته از انجا بدریا می آمیزد . و این مجرای\nجدید چون بسیار بزرگ میشود آبها بکثرت ریختن گرفته بزودی مجرای مطلوبیکه\nهمه‌کار ها برای آن شده بمیدان میبراید .\nپانقروف بزیر نگرانی مهندس درمیان سنگهائیکه پراندن آن لازم است بکندن\nيك سوراخی مشغول گردید . سوراخ در میان سنگها از يك نقطه آغاز کرده یکبر بطرف"}
{"book": "adl0259", "page": 178, "text": "- ( ١٤٣ ) -\nتالاب ماثلاً کشاده میشود . این عملیات در از شد مهندس میخواهد که بقدر ده لیتره\nنیتروگلیسرین استعمال کرده يك نتيجه مدهشه حاصل کند . رفقا بيك كوشش بسیار\nبلیغی تا به چار پنجه سوراخ مطلوب را کشادند .\nحالا کار بر در دادن نیترو گلیسرین موقوف مانده کفاندن نیتر و گليسرين بيك ضربهٔ\nشدیده محتاجست . زیرا اگر به آتش در دادن بخواهند بی آنکه بکفد آهسته آهسته\nسوخته میرود. اگر چه آسانترین کفاندن نیتروگلیسرین همین است که یکچند قطره\nنیترو گلیسرین بر ان سنگ انداخته و بايك چكشی محکم بران بزنند . حالا آنکه اینگونه\nکفاندن آن موجب پاره پاره شدن زننده آن نیز میگردد که آنهم بدرد مهاجران نمیخورد.\nسیروس سمیت بر سر سوراخی که در سنگ کنده بودنديك سه پایۀ چوبی بلندی برپا\nنمود ، و از لحها و پوست سند مانند بعضی نباتات يك ريسمان بسيار درازی ساخته\nیکسر آنرا از سر سه پایۀ مذکوره گذرانیده يك سنگ بسیار سنگینی را بر محاذی سوراخ\nمذکور بیاویخت . سر دیگر ریسمانرا بقدر سی چهل قدم دور تر برده ریسمانر ابا کوگرد\nوشوره معامله نمود بمقام فتیل قایم نمود که به اینصورت ريسمان سوخته تا بجائيكه نوك\nریسمان بر سر سه پایه گره یافته میرسد و گره را سوختانده سنگ پاره را بر نیتر و گلیسرین\nمی اندازد .\nمهندس بعد از انکه سه پایه را ، برپا و فتیله ها را تنظیم نمود ، سوراخیکه درسنگ\nکنده شده بود تابد هن آن با نیتروگلیسرین پر و مملو نمود . در روی سنگ نیز بعضی\nقطرات نیتر و گلیسرین را چکانیده سی چهل قدم دور تر آمده فتیله را آتش داد و\nبتاخت دویده دویده از تپۀ منظره وسیعه فرو آمده بشمینه ها درآمدند .\nاز روی حساب فتیله تمام به بیست دقیقه تا بجای مطلوب میسوخت بواقعیکه بعد\nاز بیست و پنجدقيقه بيك دهشتی که تصویر آن ممکن نیست نیتر و گلیسرین کفید . چنان\nگمان شد که جزیره تا ازته دای بلرزه در امد . سنگها چنانچه از دهنهٔ يك كوه آتشفشانی\nکه اول بفوران می آید بر روی هوا پریدن گرفت . در جو هوا حركت بدرجۀ شدت"}
{"book": "adl0259", "page": 179, "text": "- ( 144 ) -\n\nنمود که سنگهای ضخیمه هارا بلرزه درآورد ومهاجران رابی اختیار برزمین غلطانید .\nمهاجران برپاخواستند . برای دیدن نتیجه سعی وغیرت چند روزه خودشان\nبسوی تالاب دویدند . از دهن همه شان بیکباره گی يك ندای حیرت ومسرت برامد!\nسنگلاخ غرانیقی که حایل آبهای تالاب بود بصورت بسیار واسعی از هم گشاده شده،\nو آبها ازان مجرا بيك شدت فوق العاده يك جریانی تشکیل داده ، و بعد از انکه از\nروی سنگها كف کرده تا يكثا ديوارسة گلاخ روانی میکرد از انجااز (250) قدم ارتفاع\nبپایان میریزد ، و از انجا بقد ر دوصد قدم يك نهری تشکیل داده بدریامی آمیزد!\n\n- باب هجدهم -\n\nپانقروف ازهیچ چیزی شبهه نمیکند - مجرای اول تالاب -\nتحت الارض گشت وگذار - درمیان غرانیتیهايك راه -\nتوپ گم شد - مغارة میانه - چاه - اسرار -\nعودت -\n\nسيروس سميت به تشبث خود موفق شده است، اما مهندس بنابر عادتی که دارد\nاصلاعلامت ممنونیت نشان نداده و چشمهایش بشلاله معطوف مانده بی آنکه چیزی\nبگوید ایستاده بود . هاربر نوجوان كفها بهم زده آثار شادمانی مینمود . ناب از خوشی\nبرمیجهید . پانقروف بيك شيوة مخصوص خودش میگفت :\n- اوه ! برای خدابی بگوئیم . حقیقتاًمهندس مابسيار پر فنون يك آدمیست !\nبواقیکه نیتروگلیسرین از مطلوب زیاده تر خدمت کرده است . مجرای نوی که\nبرای تالاب باز شده آنقد رواسع وفراخ بود که نسبت بمجرای قدیم ازینراه سه برابر\nآن آب بدرمیرفت . بنابرین بعد از کمی بهمه حال آبهای تالاب فرومی نشیند .\nمهاجران بضیمنه ها برگشته بیل و کلنگ و چکش و ریسمان لحمی خود شانرابر\nداشته باز بکنار تالاب آمدند . در راه پا نقروف بمهندس گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 180, "text": "— ( ١٤٥ ) —\n\n— اما موسیو سمیت ! اگر با این مایع زرد رنگی که ساختید اگر بخواهیم که جزیره\nرا بر هوا کنیم میتوانیم نی ؟\nمهندس — بيشك ميتوانیم ، کار بمقدار اجزاء و قوفست . کرۀ ارض نیز پرانده میشود .\nپانکروف — آیا این اجزا را در تفنک استعمال کرده نمیتوانیم ؟\nمهندس — خیر پانقروف ، شدت نیترو غلیسرین خیلی زیاد است. اسلحه را پاره\nپاره میکند. اما چون در دست ما حامض آزوت ، شوره ، کوگرد ، زغال موجود است\nباروت را نیز به آسانی ساخته میتوانیم . ولی چه سود که تفنک بدست نداریم .\nپانکروف — بگذارید بابا! یکقدری که سعی و کوشش کردیم آنرا نیز میسازیم والسلام .\nچنان دیده میشود که پانقروف از کتاب لغت جزیرۀ لینقولن کلمه ( غیر ممکن ) را\nبیرون بر آورده است .\nمهاجران چون بر میدان تپه منظره وسیعه واصل شدند یکسر بطرف مجرای قدیم\nتالاب که بیرون برآمدن آنرا تخمین میکردند دویدند. بواقعی که از کنار سنگلاخ به کنار\nتالاب دهنۀ مجرای قدیم آن بمیدان برآمده بود . بسببیکه آبها فرونشسته بود از کنار\nسنگلاخ تا به پیش دهنۀ مجرا فرو آمدن آسان کردید . دهنۀ مجرا اگرچه بدرازی\nیعنی به بلندی بقدر بیستقدم می آمد ولی بر آن از دو قدم بیشتر نبود . از سقف بر\nدرآمدن مهاجران ممکن نبود . لهذا پانقروف و ناب کلنك و چکش و قلمهای سنگ\nکنی خود را گرفته در ظرف یکساعت بقدریكه يك انسان درآمده بتواند دهنۀ مجرا را\nباز نمودند .\nمهندس در دهن غار نزدیکشد . دیدکه در درون مجرايك سرنشینئی که بران فرو\nآمده شود موجود است . اگر چنانچه حالا دیده میشود بلندی آن پستی نکند تا بسطح\nبحر ازین مجرا رفتن ممکنست و غیر ازین در پایانترها بلکه مانند مغازه يك محل واسعی\nپیدا شود که قابل نشیمن باشد .\nپانکروف گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 181, "text": "-(١٤٦)-\n\nخوب موسیو سیروس برای چه ایستاده اید؟ نمی بینید که سگ درون درآمد؟\nسقف هم بلند درون مجرا هم مانند دهنه اش تنگ نمی نماید .\nمهندس - بلی میدانیم . اما درون غار بسیار تاریکست . ناب رفته يك چند دنه\nلخ و چوب خشك بیارد که آنرا افروخته در آئیم .\nناب و هاربر هماندم یکنار تالاب دویده چند دسته چوبهای خشك شاخله دار ارچه\nکنده بیاوردند . آنها را مانند مشعله افروخته در حالتیکه توپ و مهندس به پیش\nبودند بمجرا درآمدند .\nمجرا برخلاف ملاحظه مهاجران رفته رفته وسعت پیدا میکرد بعد از کمی بی آنکه\nخودشانرا خم بکنند قد راست راه میرفتند . در درون مغاره از زمانهای نامحدودیکه\nاین آب جاری بوده بسیار سبزه های آبی که آنرا ( بوصون ) میگویند پیدا شده بود\nکه راه رفتن مهاجران را دشوار مینمود . بناءً علیه مهاجران به بسیار احتیاط رو به\nنشیبی پیش میرفتند . بوصونها ئیکه از سطح فوقانی مجرا رو بپایان آویخته شده\nبود هنوز قطرات آبها ازان در چکیدن بود . جاهائیکه بران میگذشتند مهندس آنرا\nبکمال دقت معاینه میکرد . مهندس از بسی علامات دانست که این مجرا از جریان آب\nحاصل نشده بلکه از شدت آتش مرکز زمین یعنی از تاثیرات کوه آتشفشان بوجود\nآمده بعد از انطفای مدید آن آب تالاب دران جاری شده رفته است .\nدر مجرا هرا ن قدر که پایان شده میرفتند مهاجرانرا يك ترسی پیدا شده میرفت.\nو اگرچه بایکدیگر چیزی نمیگفتند ولی بدل هر يك حادثه دوغوانق آمده در هر قدم\nقوه مخیله شان پنهان بودن يك جانور مدهشه دریائی را در نظرشان تجسم میداد.\nمعمافيه توپ در پیش پیش مهاجران میرود . اگر يك تهلکه به بیند چابك خبر\nمیدهد . بعد از آنکه بقدر صد قدم پیش رفتند مهندس توقف نمود . رفقایش نیز\nبدورش جمع آمد . این جائیکه ایستاده بودند تایکدرجه خوب يك مغاره بزرگی بود\nکه از سقفش هنوز قطرات آب در چکیدن بود. هوای این مغاره اگرچه یکقدری آرام"}
{"book": "adl0259", "page": 182, "text": "-(147)-\n\nمینمود ولی هیچ اثر تعفنی دران دیده نمیشد ژه ده ئون گفت :\n— عزیزم سیروس ، این جا خیلی پنهان و ناقابل پیدا كردن يك جائیست . ولی\nقابل سكنائیست .\nپانقروف — چرا قابل سكنائیست ؟\nژه ده ئون — زیر اهم بسیار تاريك ، وهم يكقدری تنگ است .\nپانقروف — آیا اگر یكقدری كوشش كنیم آنرا بزرگتر نخواهیم توانست ؟\nو یكچند سوراخی برای روشنی كشاده نخواهیم توانست ؟\nمهندس — ما براه خود دوام بكنیم . بلكه در پایانها جاهای موافقتر پیدا كنیم .\nهاربر — چنان تخمین میكنم كه هنوز از بلندی دیوار سنگلاخ از سه حصه يك حصه\nآنرا قطع كرده باشیم .\nسیروس — بلی ثلث راه را پیموده ایم . زیرا از دهنه مجر ا تا حال صد قدم آمده ایم\nكه هنوز در صد قدم پایاتر . . .\nدرین اثناناب پرسید كه :\n— توپ كجاست ؟\nدرون مغاره را پالیدند . سگ موجود نبود .\nپانقروف — بلكه سگ پیشتر رفته باشد .\nسیروس — هله بسگ خود را برسانیم .\nمهاجران پنجاه قدم دیگر فرو آمدند . درین اثنا از پیش بعضی صداهای عجیبی\nشنیدند . هاربر گفت :\n— اینصدا كه شنیده میشود صدای تو پيست .\nپانقروف — راستیت ، هم به بسیار قهر عوعوه میكند .\nمهندس — تیرهای پیکان آهنین ما بدست ماست به احتیاط پیش شویم .\nمهاجران برای امداد سگ خودشان چابكی نمودند . سگ رفته رفته عوعوه"}
{"book": "adl0259", "page": 183, "text": "-( ١٤٨ )-\n\nرا بیشتر میکرد . آیا به پنجه کدام جانور مدهش افتاده ؟ مهاجران یکچند دقیقه بعد شصت قدم پایانتر توپ را یافتند.\nجائیکه سگ را دران یافتند بسیار لطیف و واسع يك مغاره بود . نپ و هاربر مشعله های خود شانرا تکان داده درون مغاره را روشن کردند . سیروس سمیت ، وژه ده نون و پانقروف تیرها رابزه کرده آماده ایستادند .\nاین مغاره جسیمه سراسر خالی بود. مهاجران اطراف آنرا تماماً گردش کردند. هيچ چيزی ندیدند . اما سگ حالا برعوعوه خود دوام دارد . سخنها و نوازشهای مهندس هیچ فائده نمیکند . مهندس گفت :\n— اینجايك مغاره بزرگ پیش از پنهم راه نیست هر طرف بادیوارهای سنگی غرانیت محاط . مطلقا برای آب يك مجرایی بایدباشد .\nپانقروف — بلی .وسیوسیروس . دقت کنیم مبادا در کدام غار ماری نیفتیم .\nمهاجران پیش پای خود شانرا دیده دیده به احتیاط تمام بسوی آخر مغاره که سگ درانجا عوعوه بسیار میکرد روانه شدند . در انجايك چاهی دیدند که درمیان سنگهای غرانیت کشاده شده بودکه آبهای تالاب از راههائیکه مهاجران بران گذر کرده آمده اندتا به این مغاره آمده و بعد از انکه این را مانند حوض انتباری پرکرده بود. از دهنه این چاه به بحر میریخته است . این چاه از چاههای معمولی کنده گی دست بشر هیچ فرقی نداشت . بدرون آن درامدن غیرقابل مینمود . مشعله هارابدهن غارگرفتند در درون آن چیزی ندیدند . مهندس يك پاره چوب در گرفته رابچاه انداخت . شعله چوب پاره مذکور دیوارهای درون چاه را روشن کرده تابه پایان رفته از جزی که کرد معلوم شدکه به آب بحر تماس نمود .\nاز زمان سقوط چوب شعله ور مهندس عمق چاه مذکوره را نود قدم تخمین نمود. سیروس سمیت گفت :\n— این است که اینجا برای ما مسکن بسیار عالی میشود ."}
{"book": "adl0259", "page": 184, "text": "- ( 149 ) -\n\nزده نون - اما مهندس افندی اینرا هم بدانید که اینجا مسکن دیگر جانور بود !\nمهندس - چه کنیم، آن جانور ازین چاه فرار نموده انزواگاه خود را بما گذاشت!\nپانکروف - درین وقت بجای توپ، سگ بودن خود را آرزو میکنم تا بدانم که سبب عوعوه او چیست .\nسیروس سمیت بسوی سگ خود دیده آهسته تر گفت :\n- بلی توپ در بسیار چیزها از ما کرده زیاده تر واقف میباشد .\nحالا قسم اعظم آرزوی مهاجران گویا بسر رسید . هر چند بسبب کمکی روشنی مشعله ها جسامت و قابلیت آن بخوبی دانسته نمیشود ولی باز هم معلوم میگردد که با دیوار هائیکه دران بزند و بر او تاقها و دالانها تقسیم آنها ممکن است اگرچه درینوقت مغاره مرطوبست . ولی چون بعد ازین آب دران نمیآید در کم وقت رطوبت آن زایل میشود .\nحالا دو نقطه مشکل میماند : یکی مسئله روشن کردن مغاره ، دوم آسان کردن در آمد و برآمد آن . از سقف مغاره سوراخ کشادن ممکن نیست . زیرا بر سر آن به ستبری صد متر سنگلاخ موجود است . اگر بشود باید که از جهت جبهه یعنی از طرف دیواری که بسوی بحر است پنجره باز شده ضیا گرفته شود . مهندس از وقتیکه از مدخل مغاره درآمده مسافۀ را که قطع نموده بذهن خود حساب کرده دانست که دیوار مغاره بطرف دریا بسیار کفت و ستبر نیست . هرگاه پنجره باز کردن ازینطرف ممکن شود دروازه وزینه خروج و دخول نیز آسان میشود . مهندس این فکر خود را برفقای خود بیان کرد .\nپانقروف گفت :\n- موسیو سیروس بکار آغاز کنیم . آلاتم با منست . من راه سوراخ کردن این دیوار را پیدا میکنم . آیا از کجا بزدن آغاز کنم .\nمهندس چقور تر و فرو رفته ترین جاها را نشان داده گفت :\n- ازینجا .\nکشتیبان تنومند بکوشش جانسپارانه بکار آغاز نهاد بقدر نیمساعت کوشش نمود سنگ"}
{"book": "adl0259", "page": 185, "text": "- ( ١٥٠ ) -\n\nهای بسیاری را بهر طرف پراند . بعد ازان کلنگ را ناب گرفت . آنهم چون مانده\nشد ژه ده ئون بسنگ کنی آغاز نهاد بقدر دو ساعت این عملیات دوام ورزید . کار بدر\nجهٔ رسیده بودکه مهاجران نومید شوندکه درین اثنا يك ضربهٔ میل آهنین ژه ده ئون\nسنگرا شکافته میل از سوراخ بخارج افتاد .\nهمه مهاجران بيك زبان ( هوررا ! ! ) گفته فریاد برا وردند صداهای شان در\nسقف مغازه طنین انداز گردید . کلفتی دیواریکه سوراخ شده بود در پنجا سه قدم بود .\nمهندس از سوراخ بخارج نظر انداخت . از ساحل بقدر نود قدم بلند بودند . ازین دیوار\nطبیعی سنگلاخ بقدر دو صد قدم يك میدان ریگزار صاف و همواری تالب دریا دوام\nمینماید . بعد از ان آبنای كوچك ، بعد ازان جزیرهٔ سلامت ، بعد ازان بحر محیط\nجلوه گر بود .\nاز سوراخ يك ضیای شدتناکی در امده مغازه را بصورت بسیار لطیفی لمعه دار نموده\nطرف چپ مغازه بدر ازی صد قدم ، وعرض و ارتفاع سی قدم بود . طرف راست\nآن خیلی وسیعتر و بلندی سقف آن بقد رصد قد م می آمد که درینطرف ستونهای سنگی\nطبیعی بسیار عجیب و غریبی نیز موجود است . اگرچه سقف و دیوارها و صحن و ستونهای\nاین مغاره بصورت منتظم و هند سهٔ مکمل صنعی نیست ولی هیئت مجموعهٔ آن خیلی لطا\nفتبخشاست .\nمهاجران از بسیاری حیرت و اله شده اند . در حا ليكه اميد يافتن يك مغازهٔ\nكوچكی را داشتند يك قصر طي بعثی دلفزا یی یافتند . از دهن هرکس ندا های مسرت\nمیبرامد . سیروس سمیت گفت :\n— رفقای عزیز من ! بعد از انکه این مغارهٔ خودرا بدرجهٔ کافی روشن ساختیم در\nطرف چپ او تاقها و تحویلخانه های خود را میسازیم . وميدان جیم طرف راست\nرا برای خود مادالان تجربه خانه و موزه خانه اتخاذ میکنیم .\nهاربر — آیااین جا راچه عنوان خواهیم داد ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 186, "text": "— ( ١٥١ ) —\n\nمهندس — غراتیت هاوز . [ یعنی قصرسماقی . ]\nدرین اثنا مشعله ها به تمام شدن رسیده بود ، لهذا پیش از انکه مشعله ها خاموش\nشود بر امدن لازم است . بقیه کار را برای روز دیگر میگذارند پیش از رفتن سیروس\nسمیت باز بر سر چاه مذکور بیامد . بدقت گوش بر ان نهاد ولی هیچ چیزی نشنید .\nدرمیان آن باز يك مشعله انداخته داعی شبهه يك چیزی ندید . پس چنان معلوم میشود\nکه جانوریکه درین مغاره بود و توپ بران عوعوه میکرد خود را بچاه انداخته بسبب\nمنقطع شدن آب از چاه به بحر فرار کرده رفته است .\nاما مهندس بحیرت بسوی چاه مذکور نظر دوخته هیچ چیزی نمیگفت . پانقروف\nبه او نزديك شده گفت :\n— موسیو سیروس مشعله ها خاموش میشود .\nمهندس — چون چنینست برویم .\nمهاجران از راهیکه فرو آمده بودند پس ببالا شدن آغاز نهادند توپ در پیش پیش\nمیرفت بمشکلات براه میرفتند. تا به مغاره نخستین بالایی رسیدند در انجا یکقدری مکث\nو آرام نموده باز برفتن آغاز نهادند . هر انقدر که بالا میبرامدند هوا سردتر میشد . در\nدیواره و بوصولها قطره های آب باقی نمانده بود. مشعله ئیکه بدست ناب بود خاموش\nگردید . مهاجران به استعجال مجبور شدند . مشعله دیگر نیز رو بخاموشی نهاده بود\nکه مهاجران از دهنه مجرای قدیم تالاب غراتیت بر امدند .\n\nباب نوزدهم\n\nنقشه و پلان سیروس سمیت — برون غرا نیتیهاوز — زینه ریسمانی —\nتخیلات پا نقروف — سبزه های خوشبو — تبدیل مجرای\nآب — نظارت بحیرۀ غرانیتهاوز — آب جاری در غرانیتهاوز\n\nروز دیگر را مهاجران به اصلاح مسکن نوخودشان یعنی ( غرانیتهاوز ) گذرا"}
{"book": "adl0259", "page": 187, "text": "- ( ١٥٢ ) -\n\nنیدند . مهاجران در باب ترك كردن شمینه ها و آمدن به این مسکن جدید خودشان\nکه دست قدرت آنرا در میان اینچنین يك دیوار سنگی غریبی که از هر گونه تعرض و باد\nو باران و بحر محفوظ و مصون است انشانموده خیلی آرزو و استعجال میکردند. اما فکر\nمهندس اینست که شمینه ها را نیز سر اسر ترك نکنند و آنرا برای بعضی عملیات جسیمه\nيك کارگاه جسیمی اتخاذ کنند .\nکار نخستین مهندس این شد که بسوی ساحل رفته دیوار طبیعی سنگلاخ غرانین را\nملاحظه کنند که سوراخ گرانیتها و ز در کدام جای ساحل تصادف میکند . آهنی که از\nدست ژه ده ئون خطا خورده بساحل افتاده بود رهبر آشکاری برای مهاجران بود که\nبواسطه آن تعیین موقع آسان گردید. آهن به آسانی یافت شد. در جائیکه آهن افتاده\nبود هشتاد قدم بلند تر از ان در دیوار يك سوراخی مشاهده میشده که از حالا بعضی کبو\nتران در ان رفت و آمد را بنا نهاده بودند .\nفکر مهندس این بود که مغاره را بر پنج قسم ويك صالون تقسیم کند . از طرف\nساحل پنج نجره و يك دروازه باز کند . پائروف لازم بودن نجره ها را تصدیق و\nقبول نمود ، اما معنای لزوم در وازه را ندانست که چیست . زیرا دروازۀ غرانیتها وز را\nعبارت از مدخل مجرای تالاب که در بالاست میداند . مهندس گفت :\nدوستان من، فکر من آنست که آن مدخل را بتمامها سد و بند کنیم که هیچکس\nآنرا نه بیند و نداند. حتی در وقت لزوم در پیش مجرای جدیدی که باز کرده ايم يك سدى\nساخته مدخل قدیم را سراسر در زیر آب پنهان سازیم . زیرا چنانچه ما از ین راه رفت و\nآمد میتوانیم برای دیگران نیز آسانست .\nپانکروف — خوب از کجارفت و آمدکنیم ؟\nمهندس — از ينطرف يك زینه میسازیم . و قتیکه زینه را بر داریم آمدن هیچکس\nدر نجاممکن نمیشود .\nپا نکروف — آیا به اینقدر احتیاط از چه لزوم می بینید ؟ تا بحال از جانور ها چیزی"}
{"book": "adl0259", "page": 188, "text": "- ( ١٥٣ ) -\n\nضرری بانوسیده . جزیره مانزه مسکون نیست که از مردم وحشی بوءمی آن اندیشه کنیم.\nمهندس – آیا ازین بخوبی امین هستید ؟\nپانقروف – چون همۀ اطراف جزیره را گردیدیم قطعاً امین میشویم.\nمهندس – بسیار خوب، گیریم که در جزیره انسان نیست اما از خارج آمده میتواند.\nاینطرفهای بحر محیط بسیار تهلکه ناکست . بنابرین به احتیاط حرکت کردن اولاتر است.\nپانکروف رای مهندس را پسندید، وبکار آماده گردید . نقشه مهندس در باب\nتعمیرات غرانیت هاوز ازینقرار است : اولا در دیوار طرف پیش روی مغاره پنج پنجره\nبسیار مکملی بيك دروازه باز کردن . و در صالون یعنی دالان بسیار بزرگ طرف راست\nمغاره نيزيك پنجره بزرگی کشیده هر طرف مغاره را خوب ضيادار ساختن . این پنجره\nها چون نام بجهت نقطه شرق ناظر میباشد شعاعات نخستین شمس خاوری همیشه در ان\nانعکاس میکند غرانیتهاوز چون در مابین سنگستانی که شمینه ها را تشکیل داده ، و خم نهر\nمرسی واقعشد. لہذا ببادهای مدهش شمال شرقی معروض نمیبا شد . ذاتاً مهندس\nپنجره ها را چون باچوکاتها و پله های محکم تزئین میدهد از انرو به بسیار مضبوطی سد\nو بسته میشود که ببادها مقاومت میتواند .\nاول کاریکه مهاجران به آن شروع کردند سنگ کنی بودکه پنجره ها را باز کنند.\nسنگهای دیوار غرانیتهاوز خیلی سخت بودکه با آهن و کلنگ شکافتن آنها مشکل\nودير ميشد . لہذا از نیترو غلیسرینی که بدست مهندس موجود بود مقدار کمی استعمال\nکرد پنج پنجره ويك دروازه ، ويك پنجره بزرگر ا باز کردند . سوراخهائیکه باز شده\nبود اطراف وکنارهای آنرا يك شكل منتظمی دادند و بعضی جاهای آن که بگل و خشت\nمحتاج بود تعمیر نمودند . در ظرف یکچند روز همۀ این کارها را به انجام رسانیده پنجره\nهای باز غرانیتهاوز ضيا وهوای صافی را در مغاره جاری ساخته رطوبت وعفونت\nآنرا سراسر زایل نمود .\nبنا بر پلان مهندس مغاره بر پنج قسم تقسیم میشود . قسم اول عبارت از جائیست"}
{"book": "adl0259", "page": 189, "text": "-( ١٥٤ )-\n\nکه دروازه وزینه در انست و این قسم مانند دهلیز خانه شمرده میشود بعد از ان بفراخی\nسی قدم يك مطبخ ، و بوسعت چهل قدم يك او تاق طعام خوری ، و بوسعت پنجاه قدم\nيك او تاق خواب ، و در پیش دالان بزرك يك او تاق مهمان خانه .\nاین تقسیمات طرف چپ مغاره را سراسر پر نموده لهذا در مابین او تاقها ، و مغاره\nيك رو هروی مانده آنطرف را برای تحویلخانه ئی که هر نوع مأکولات و مشروبات را\nدر ان نگهدارند مخصوص نمودند . مهاجران يك مغارة ديگری نیز بر بالای این مغاره\nدارند که آنجا را برای کدام چوب وزغال و هر نوع از زاق تخصیص کردند .\nبرای اجرا یافتن این پلان مهندس مهاجران باز بخشک مالی و چونه سازی آغاز\nکردند . چند روز مشغول شده خشت و چونه بسیاری در زیر دیوار غمرانیها فراهم\nآوردند . تا بحال برای رفتن و آمدن عمر انیها وز او لا بر تیه منظره وسیعه بر آمدن و بعد\nازان بدر آوی : و صد قدم بحرار افرو آمدن بیهوده وقت شان صرف میشد مهندس\nهماندم فکر خود را بتوقع اجرا نهاده بساختن يك زينة متيني آغاز نهاد .\nدر اول امر دو سه روز بریسمان سازی مشغول شدند . ریسمانهای گوناگون\nباريك وكافت و دراز و كوتاه از لیفهای درخت ( کوی ژواق ) که خیلی محکم و متین\nاست ساختند . ریسمانها را در پیش دیوار غمرانیها در آوردند . و يك زينه فراخی که\nپته پایه های آنرا از چوب محکم درخت سرو ساخته بودند از دروازه غمر انیها وز آویختند.\nيك ریسمان باریکتر دیگری را نیز از يك مقاره (۱) گذرانیده برای بالا کردن خشت و گل\nو غیره استعمالکردند. خشتها و چونه ها و چوب و آب وسائر لوازماتر ابا آن ببالا کشیدن\nو بکار بنایی خود شان آغاز کردند . بعد از یکهفته درون مغاره بموجب پلان ونقشه\nمهندس بر او تاقها ودالان ومطبخ وغيره تقسيم يافت .\nهمه این عملیات در زیر نظارت مهندس از طرف همه مهاجران بكمال شوق ومحبت\nشطارت اجرا میشد . على الخصوص پا نقروف که گاهی ریسمان سازو گاهی بتو کاهی\nسنگ کن میشد بذله کوئیها و لطيفه ها و مزاحهائی میکرد که رفتار قهقهه ها می آورد.\n\n(۱) مقاره چرخهای كوچك غلطک داری را میگویند که برای بالا کردن اشیاء ایجاد می بند بکار\nآید و ریسمان بران به آسانی کش میشود ."}
{"book": "adl0259", "page": 190, "text": "-(١٥٥)-\n\nپانکروف بدرجة بر مهندس امنیت و اعتماد پیدا کرده که مسئله ملبوسات و تنویرات را هیچ\nبخاطر نیاورده تا بساختن راه آهن و تلگراف فکر خودرادر از نموده بود .\nمهندس سخنان پانقروف را بلذت میشنید ، و نیتهای مبالغه کارانه او ر ا خراب\nکردن نمیخواست . اما گاه گاهی بيك انديشه بسیار دور و درازی فرو میرفت که آنهم\nعبارت از اندیشهٔ چنان رهایی یافتن شان بود از بجزیرهٔ خالی و تنهایی که از همه راه های\nکشتیها بر کنار افتاده حتی نام آنهم در خریطه ها مذکور نیست نه کشتیها به آن نام در انجا میاید.\nدر اثنای عملیات هاربرکوششمندی و غیرت خود را نشان داد که تا چه درجه جوهر\nقابلیت ، نوجوان ، و کوشمند يك پسر است ، زود میفهمد ، زود اجرا میکند .\nمهندس رفته رفته به این پسر محبتش زیاد میشد . هاربر نیز بمقابل مهندس روز بروز\nحس احترامکارانه اش را می افزود .\nناب بازهمان نابست . دایما صداقت ، جسارت ، وغیرت مجسمه است . افندی\nخود را بدرجهٔ پرستش دوست میدارد . با پانقروف بزودی عقد رابطهٔ محبت نموده،\nودرمابین شان يك دوستی صمیمی حاصل شده بی تکلف به مصاحبه آغاز نهاده اند .\nژه ده ئون نیز بسیار غیور است هر کار از دستش می آید. زینهٔ غراپتها و زدر روز\nبیست و هشتم مایس قطعیآ جابجا کردید . این زینه که بدرازی هشتاد قدم بود برصد\nپته پایه تقسیم یافت مهاجران بزودی بر بالاشدن و فر و آمدن زینه عادت گرفتند .\nپانقروف بسببی که در کشتیهای بواسطهٔ اینچنین زینه ها بردکلهای بلند بلند بالا و پایان شده\nدر ینباب معلم اول دیگر رفقا شده بزودی و آسانی مهارت و ممارسه پیدا کردند ، اما\nتوپ بیچاره بسیار بزحمت و دشواری به آن عادت گرفت . تا بسیار وقتها حیوانرا برشانه\nبالا و پایان میکردند . ذاتا مهندس فکر آنرا دارد که بقوت آب شلاله يك ماکينه جر\nاثقال ساخته خود را و رفقای خود را ازین عذاب بالا و پایان شدن وارهاند .\nدرین اثنای کارهای متنوعه موسم زمستان نیز نزدیکشده بود . مهاجران در پی\nذخیرهٔ آذوقهٔ زمستان خود افتادند . هرروز ژه ده ئون و هاربریکچند ساعت بشکار"}
{"book": "adl0259", "page": 191, "text": "- ( ١٥٦ ) -\n\nمشغول میشوند . صید و شکار خود شانرا اکثراً در ( پبشه جا قامار ) اجرا میکنند.\nهنوزيك واسطه ئیکه از نهر ( مرسی ) گذر کرده بتوانند نیافته اند از انرو در جنگل\nبزرگ ( فاروست ) رفته نتوانسته اند . گشت و گذار جنگل مذکور را برای بهار آینده\nگذاشته اند . ذاتاً در بیشۀ جا قا مار نیز شکار های متعددقانقورو، وگر از، و انواع مرغها\nموجود میشد . هاربر نیز در ین اثنا در يك طرف جنوب غربی بيشه يك چمزاری یافت\nکه در آن هر گونه نباتات خوشبو، ونباتات طبی موجود بود . از هر نوع ورق آن که\nبرای سینه ، وتب ، ومسهل و غیره نافع است بغل بغل در ضرایتها وزمی آورد پا نقروف\nچون اینهار ا دید پرسید که :\nـ این سبزه ها بچه کار می آید هار بر ؟\nهاربر - خود را با آنها تداوی میکنیم .\nپالقروف - آیا چه وقت ؟\nهاربر - هر وقتیکه نا خوش شویم .\nیا نقروف - ما د امیکه در جزیره ما حکیم نیست چرا بیمار بشویم ؟\nاین سخن پانقروف بچنان يك طور جدی و حقیقی گفت که مزح از و معلوم نمیشد.\nمگر به فکر پانقروف محقق همین است که ناجوری و بیماری راحکیم در مملکتها با خود می\nآرند . هار بر اگر چه بجواب پا نقروف يك سخنی نیافت ولی برکار خود دوام ورزیده\nبسی نباتات نافعی دیگر نیز در ضرایتها و ز جمع نمود . حتی درمیان نباتات مذکوره\n( اوسوه غو ) نام نباتی نیز آورده بود که بعد از جوش دادن اعلايك چای سبزی میشد.\nدر اثنائیکه صیاد ها بر شکار خود دوام داشتند يك روز بيك ملك خرگوشها\nتصادف کردند که هزاران غارهای خرگوش را حاوی بود .هاربرفریادبرآورده گفت:\nـ وای ، آشیا نهای خر گوشها را به بینید .\nژه ده ئون ـ آیا پر خواهند بود یا خالی ؟\nژه ده ئون وهار بر در نزد آشیان هانزدیك شدند . از انجا دفعۀ بقدر صد دانه"}
{"book": "adl0259", "page": 192, "text": "- ( ١٥٧ ) -\n\nخرگوشها بهر هر طرف بدویدن شدند. بچنان سرعتی بدیگر غارها و طرفها پنهان شدند که توپ نیز یکی از انها را گرفته نتوانست. ژه ده ثون خیلی هوس گرفتن یکچند دانه از انها افتاده خواست يك دامی در پیش آشیان آنها بگذارد، ولی دام را با چه بسازد؟ هیچ! و الحاصل با وجود آنهم از سعی و کوشش و انه ایستا دند تا بمت توپ وتك و دو خود چار عدد خرگوش را تلف کرده توانستند.\nبوقت شام محصول شکار خود را بغرانیتهاوز آوردند. طعام شام را همین محصول تشکیل نمود. و هم چون به آشیان بزرگ آن ره بلدی پیدا کرده اند ممنون شدند که هر وقت از انجا بدام آورده میتوانند. در (٣١) مایس پله های پنجره ها و دروازه ها را ساختند. کار بر فرش کردن او تاقها ماند که آنرا هم برای شبهای دراز زمستان گذاشتند. در مطبخ يك اوجاغ خشت پخته نیز ساختند. دودکش آنرا نيز از يك تنه درخت كاوك شده ساخته و سر پنجره مطبخ را يك سوراخی کرده سر دودکش را بیرون برآوردند.\nمدخل قديم مجرا را با سنگهای بزرگ بزرگی سد کردند و بسی چوب و خاشاك و گل و بوصون بر آن ریخته سر اسر بند نمودند. ولی نیت مهندس که آنرا بس بالا کرده مدخل را سراسر در زیر آب پنهان نماید در ینوقت معطل ماند.\nمهندس از مجرای قدیم نیز استفاده نمود. از زیر مدخل يك سوراخی باز کرده و از تالاب آب در ان جاری نمود. راه جریان این آب را نیز خوب تسویه کرده يك جویچه كوچك بسيار لطیفی در درون غرانیتهاوز جاری ساخت. آب مذکور در پیش مطبخ در يك حوضی جمع می آمد و از انجا در يك ناله نا بگاه آخر مغاره رفته به بحر میریخت.\nهر چیزی تمام شد. زمستان نیز شدت خود را نشان داد. مهندس آئینه سازی را بیکوقت دیگری مانده در ینوقت پله های پنجره های خودشانرا تنها با تخته حفظ و ستر نمودند. ژه ده ثون در اطراف پنجره ها از نوع عشق پیچان بعضی نباتات خوش گل خوشبویی کاشته اطراف پنجره ها را به آن تزئین نمود. مهاجران حقیقتاً از بخت خود شان ممنون هستند. اگر هر چه میکردند به این درجه محفوظ و موافق يك اقامتگاهی پیدا"}
{"book": "adl0259", "page": 193, "text": "- ( ١٥٨ ) -\nنمیتوانستند .. منظره بحیره ها نیز خیلی لطافت بخش است. بر یگانه جواهر متفقه دماغه مانیول،\nدماغه نجه نظارت دارند. على الخصوص که جزیره سلامت نیز در پیش چشم شالیست .\n—( باب بیستم )—\nموسم باران - مسئله ملبوسات - شکارقوق - شمع سازی -\nکارهای داخلی غرابیتهاوز - دوبل كوچك - رفتن بمعدن\nاستربدیه - ها ربر در جیب خود چه می یابد ؟\nبداخل شدن ماه حزیران زمستان نیز داخل شد. بارانهای بسیار شدید وباد\nهای مدهش ظهور نمود .. مهاجران قدر و قیمت غرانیتهاوز را حالاشناختند. شمینه ها\nدر چنین هواها ناقابل سكنائیست . حتی در ایامهای طوفان های بحر در اثنای مد موجهای\nبحر تا بدرون شمینه در آمدن نیز ممکنسـت . بناء عليه سيروس سميت آلات و ادوات\nآهنگری خود شانرا در يك جای محفوظی جابجا کردن خواست . در ماه حزیران\nمهاجران بکارهای متنوع مشغول شدند . شکار خشک و ماهیگیری آب را نیز ترک نکردند .\nپانقروف از لیفهاییکه از ان ریسمان ساخته بودند دامهای متعدد خرگوش ، وقلابهای\nماهیگیری ساخت . مطلقا هر روز یکچند خرگوش و ماهی میگرفت . ناب شکارهای\nمذکور را به پاك كردن ، ونمك زدن وقاق کردن مشغول میگردید .\nدرین اثناء مسئله ملبوسات بموقع مذاکره درآمد. هنوز بهمان يك يك دست البسه\nشیکه از ریشموند در برداشتند هستند . اگر چه البسۀ خودشا نرا تا به اینوقت محافظه\nکرده و پاك نگهداشته اند ولی چون بسردیهای سخت زمستان وبارشها کافی نمی آید\nمهاجرانرابه اندیشه انداخته است .\nتا به اینوقت مهندس به تدارك مسكن ومأكولات مشغول بود ، برای اندیشیدن\nملبوسات وقت نیافته بود. و حالا نیز چون موسم زمستانست برای تدارك كردن البسه\nوقت وفرصت نیست . بهمه حال این موسم زمستانر اباید بسر آرند . درسال آینده"}
{"book": "adl0259", "page": 194, "text": "— ( ١٥٩ ) —\n\nگوسفند های کوهی را که در کوه فرانقلن دیده بودند بدست آورده از پشم آنها البته\nمهندس يك چارۀ بافته قماش برای پوشاك خواهد ساخت .\nپانقروف گفت — بگذار بابا ! در اتاقهای خود چوب بسیاری افروخته خود را به آن\nگرم میکنیم .\nژد ده ئون — ذاتا لینقولن ما در گرمترین منطقه متعدله از قرار طول و عرض واقع\nشده . زمستان بسیار شدیناك نمیشود . در طرف نصف کرۀ شمالی به این عرض اسپانیا\nو انا طول واقعشده .\nسیروس — بلی همچنین است اما در اسپانیا و اناطول نیز گاهی زمستانهای بسیار شد\nیدی تصادف میشود . در نجا نیز ملحوظ ست که همچنان زمستانهای سخت پیش شود.\nمعمافیه چون اینجا جزیره است درجۀ حرارت بسیار تنازل نمیکند .\nهاربر — آیا چرا ؟ موسیو سیروس ؟\nمهندس — اولاد من ، بحر حرارت صیف را بلع میکند ، و بمثابۀ يك انبار خانه\nبسیار جسیمیست که حرارت را در تمام موسم تابستان در خود ذخیره میکند . در مو\nسمهای زمستان آن حرارت را افراز میکند . و از ین است که در جزیره های میان آب\nو یا سواحل بحر بسیار سردیهای فوق العاده پیش نمیشود .\nپانقروف — اینسخنها را پسان می اندیشیم. حالا اینرا بگوئید که شبها در از شد .\nبايديك چارۀ برای روشنی بیابیم .\nمهندس — این آسانست .\nپانقروف — آیا مذاکرۀ آن ؟\nمهندس — نی حل کردن آن .\nپانقروف — چه وقت آغاز میکنیم ؟\nمهندس — فردا .\nپانقروف — چسان ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 195, "text": "— ( ١٦٠ ) —\n\nمهندس — ماهی فوق را صید کرده .\nپانقروف — آیا با ماهی فوق كاس میسازیم ؟\nمهندس — واه ! واه ! تو هم چها میگوی . شمع میسازیم شمع .\nاین است كه فكر مهندس از شكار ماهی فوق گرفتن روغن آنست برای شمع ریزی\nكه قابل اجراست . روغن ماهیان فوق از حد افزونست . چونه و حامض كبریت نیز\nموجود است . لهذا شمع ساختن آسانست .\nروز چارم حزیران روز یكشنبه و یوم مقدسی بود از انرو مهاجران تعطیل اعمال\nنمودند . مهاجران از نعماتی كه به آن مظهر شده اند دعاهای شكر گزاری خود شانرا\nرفع بارگاه ایزد متعال كردند .\nروز دیگر اگر چه هوا مغشوش بود باز هم مهاجران برای شكار فوق بجزیره سلامت\nبرفتند . آبنا را در حالت جزر عبور نمودند . و از امروز قرار دادند كه برای گذشتن این\nآبنا و گذشتن نهر مرسى يك كشتی كلكى بسازند .\nدر جزیره كلك سلامت ماهیان فوق بسیار بودند . صیادها عصا چوبهای برچه دار\nخود شانرا به اصول و قاعده ئیكه كشتیبان قوما نده میداد استعمال كرده پنج شش عدد\nآنها را تلف نمودند . و در همانجا پوست كرده و روغن شانرا در پوست شان پر كرده\nبغرانیتها در آوردند . پوستهای آنها برای پاپوش های شان بسیار كار آمديك پوستی\nبعمل می آرد . روغنی كه از انها حاصل آمد بقدر سیصد كیلو غرام بود .\nشمع سازی به بسیار آسانی بموقع اجرا درامد . سیروس سمیت برای شمع سازی\nبعملیات دور و درازی مراجعت نكرده روغن را با چونه به صابون تبدیل كرد ، صابونرا\nنیز با حامض كبریت معامله كرده در حال كبریت كاس آنرا ترسب داده باقیمانده آن بالطيع\nسه حامض زیت شدكه آنها هم [ حامض اوله ئيك ] ، ( حامض مارغاريك ) ، و ( حامض\nسته ريك ) بود . اول آن چون بحال مایعیت بود بواسطة تضییق تفریق كردید .\nدو حامض دیگر كه باقی ماند جسم سوزنده شمع را تشكیل نمود."}
{"book": "adl0259", "page": 196, "text": "- ( 161 ) -\n\nشمعسازی در بیست و چار ساعت به انجام رسید . بعد از بسیار مذاکره و مشاوره\nفتیل شمعها را از لینی که ازان ریسمان بافته بودند ساختند . فتیل را مانند فتیلهای شمعهای\n( اسپرمه چت ) با حامض بور معامله کرده شمع بران ریختند .\nشمعها ئیکه ساخته شد اگرچه سیاه وغیره منتظم بود ولی از شمع های چربیوی\nعادی باز بار مکملتر بود . در ین ماه نیز در درون غرا نیتها بکارها تعطیل نیافت .\nمهاجران باز به نجاری شروع کردند . بعضی اشیائیکه به آن احتیاج داشتند ساختند.\nبه بسیار زحمت دو عدد قیچی ساخته توانستند که بغیر از ناب و هازیر دیگر رفقاء موهای\nخودشانرا با آن بریدند . بعد از بسیار جد و جهد دو عدد اره های دستی ساختند که\nبا آن اره ها تخته بریدن ممکن شد با آن تخته چوکی ، میز ، الماری ، آرام چوکی خواب\nساختند که اینها اگرچه بسبب بی اسبابی کلفت وغیر منتظم بودند ولی کار آمد ومتین\nچیزهایی بودند .\nبسترهای خواب مهاجران از ( نردستر ) نام نبات بحری مرکب است که این ( نرد\nستر ) درکنارهای بحر پیدا میشود ویک نوعی از بوصون است . مهاجران ازین نبات\nمقدار بسیاری آورده بر روی تخته هایی که بمقام چارپایی برای خودشان ساخته اند فرش\nکردند . مطبخ را نیز بيك حال مکملیتی درآوردند . با اوجاقهای بلند خشت پخته یی ،\nوضروف و اوانی متعد دکلی اشچی باشی ناب بکمال جدیت ایفای وظیفه میکند .\nآبهای تالاب گرانت بسبب مجرای نویکه برایش باز شده بر میدان تپه منظره وسیعه\nدررگزارکنار ساحل يكيك جویی بعمل آورده رفتن مهاجران را بسوی شمال به تعویق\nمی اندازد . لهذا قرار دادند که دوپل برانها به بندند يكيك پلی که بدرازی بیست بیست\nقدم باشد برا نها به بندند . سه چهار روز به این کار مشغول شده پلها را ساختند . اول\nناپ از پل گذشته به کدام خانه استریدیه که پیش از ین کشف کرده بود رفت . بايك عرابه\nدستی ئیکه ساخته بودند از ان استریدیه ها ئیکه طعام شان بسیار لذیذ میشود یکچند\nهزار دانه بارکرده بیاورد. استریدیه هارا در آب گم کنار دریا ریختند تا تازه بماند هر روز"}
{"book": "adl0259", "page": 197, "text": "- ( ١٦٢ ) -\n\nبقدر لزوم از انجا گرفته صرف میکردند .\nپس دیده میشود که جزیره لینقولن باوجودیکه هنوز همه اطراف آن بالیده نشده\nباز هم هر گونه احتیاجات مهاجر از ادفع میکند . اگر خوبتر جستجو شود البته بسی\nمواد لازمه دیگر نیز پیدا شود .\nقولونهای برای مأکولات و مشروبات خود بسی چیزها تدارک کرده توانسته اند.\nحتی از اسفندان نام يك نباتی شکر نیز استحصال کرده اند . و بعضی بخار اختیار کرده\nيكنوع شرابی نیز ازان حاصل کرده اند . اما يك چیزی کمبودی دارند که علاج آن\nدر وقت حاضر خارج امکانست که آنهم تاحال هيچيك موادی نیافته اند که بجای نان\nگندم قایم شود . اين يك راامید میکردند که اگر در جنگل جنوب جزیره گشت و گذار\nبکنند البته بعضی اشجاری که مواد مغذیه را که خواص آرد دران باشد پیدا بکنند ولی\nتا یافتن آن از خوردن نان قطعياً محروم میباشند .\nدرینخصوص نیز عنایت الهی به امداد قولونها رسید که آنهم یافت شدن یکدانه\nگندم است در جیب هاربر ، هار بريك روزيك چاك و پاره البسه خود را میدوخت در\nدامن جاکتش در مابین استر و رویه دامن يك جسمى كوچك سختی حس کردنوك\nکارد آنجار اپاره کرده دید که یکدانه گندم است . رفقا همه یکجا نشسته بودند و از مسئله\nهای مختلفه بحث میراندند . هار بر گفت :\n— موسیو سیروس بفرمائید شما را یکدانه گندم بدهم .\nمهندس — چه ؟ یکدانه گندم ؟\nهاربر — بلی ، موسیو سیروس ؛ اما چه فایده یکدانه كیست .\nپاتقروف — خوب اولاد من! آیا با این یکدانه گندمك تان ماچه ساخته میتوانیم.\nمهندس — ما با آن یکدانه گندم نان ساخته میتوانیم نان !\nپاتقروف — قح ، قح ، قح !!! چرا نمیگوئید بگوئیدنان ساخته میتوانیم ؛ حلوا\nساخته میتوانیم ، پقلو اساخته میتوانیم . على الخصوص حلیم ! در یخوسم زمستان چه"}
{"book": "adl0259", "page": 198, "text": "- ( 163 ) -\n\nاعلاطعا.بست ! ! هاهاها !\nهاربرتامیخواست که دانه گندم را بیندازد ، سیروس سمیت ازدستش ربوده بعد\nاز انکه خوب معاینه کرده و درست وسالم بودن آنرا دانسته از پانقروف پرسیدکه :\n-- آیا میدانیدكه يك دانه گندم چند خوشه حاصل میکند ؟\nپانقروف -- يك خوشه .\nمهندس -- نی ، ده خوشه . آیا میدانید كه در يك خوشه چند دانه گندم است ؟\nپانقروف -- اگر راست بگویم نمیدانم .\nمهندس -- حدوسطی آن هشتاد دانه است * به اینحساب هرگاه ما همين يكدانه يك\nگندم را بکاریم هشتاد دانه گندم حاصل میگیریم . و چون ديگربار بكاريم ششصد و\nچهل دانه میگیریم . در سوم بار که کاشتیم یکصد ودوازده ملیون دانه . در چارم بار چار\nصد ملیاردانه بوجودمی آید که در انوقت آسياوانئی تانرا به بینم که چه میکند !\nرفقای سیروس سمیت سخنان او راشنیده دو چار حیرت میشدند ، مهندس برسخن\nخود دوام نموده گفت :\n-- این است عزیزان، برکت محصولات زمین به ایندرجه بافیض است . علی الخصوص\nبرکتی که در محصول خشخاش وتوتونست از گندم باربار علاوه تر است . زيرا يك\nدانه تخم خشخاش سی و دوهزار دانه حاصل میکند . خوب این را بگوئید پانقروف\nکه آیا میدانید که چار صد ملیاردانه گندم چند پیمانه است ؟\nپانقروف -- نی نمیدانم چیزی که میدانم ، احمقی منست و بس .\nمهندس -- از سه ملیون پیمانه زیاده تر.\nپانقروف -- چه ؟ سه ملیون؟\nمهندس -- بلی .\nپانقروف -- آیا در چار سال سه ملیون پیمانه از يكدانه تك ؟\nمهندس بلی ، در چار سال . و چنانچه من امید میکنم اگر در سال دوبار محصول"}
{"book": "adl0259", "page": 199, "text": "-(١٦٤)-\n\nبرداریم در دو سال .\nپانقروف بريئخن يك ( هوررارا را ! ) ی بسیار مدهشی برآورده سکوت نمود.\nمهندس -- این است هار بر که تو بايك خدمت بزرگی کردی ، دوستان من\nبه اين يك خوب بدانید که هر چیز برای ما بکار می آید ، هر چه که بیایید فوائد آنرا از\nنظر دور نکنید . خوب هاربر ، آیا این گندم در لای جاکت تو چسان در آمده ؟\nهاربر -- در ريشموند پانقروف يك دو کبوتر صحرایی برای من آورده بود برای\nآنها از بازار دانه خریده در جیب می آوردم البته کدام دانه از سوراخ جیبم در بجادر آمده باشد.\nپا نقروف -- امین باشید . و سپوسیروس اگر همچنین يك دا نه كك تخم توتون\nبدستم بیفتد باز خواهید دید که من آنرا چسان محافظه خواهم کرد ؟\nمهندس -- حالا میدانید که این دانه كك نازدانه كك را چه میکنیم ؟\nهاربر -- این دانه كك نازدانه كك را میکاریم نی ؟\nژ. ده ئون -- هم به بسیار دقت و کمال اعتنا زیرا ذخیره ماهیمین دانه كك نازدانه كك است.\nپانقروف هماندم بکار آغاز کرد . در منظره وسیعه بسیار مناسب يك جایی انتخاب\nکردند. خاك را بسیار خوب کندند سنگ و خاشاك و علف بیگانه آنرا بدقتی که گویا برنج\nرا می چینند پاك كردند . حتی از بسیاری احتیاط که کدام کرم مر می نباشد بجند . يك\nقدری چونه نیز با خاك آمیختند . دانه كك نازدانه كك را به بسیار چف و کف در خاك\nرطوبت ناک زمین فرو بردند . در اطراف آن يك کتاره معتنابی نیز کشیدند . پانقروف\nيك ( مترس ) ترسناکی نیز بران برای ترسانیدن مرغان بر پا نمود .\nمهاجران این کار ها را تا بچه درجه هیجان قلب ، و اضطراب جان اجرا میکردند\nکه به بیان نمی آید . پانقروف اگر چه مسئله کبریت یکدانه نازدانه را بیاد آورد ولی\nاین یکدانه كك به آن یکدانه كك نمیما ند . زیر ااگر محصول ندهد دگر چیزی نیست که\nجای آنرا بگیرد ."}
{"book": "adl0259", "page": 200, "text": "- ( ١٦٥ ) -\nباب بیست و یکم\nیکچند درجه پائینتر از صفر - گشت و گذار بجه زار جنوب شرق -\nمنظرهٔ بحر - مکالمه در استقبال بحر محیط کبیر - منفسها -\nکرهٔ زمین چه خواهد شد ؟ - شکار - نادور -\nمد وجزر .\nپانکروف نام موضع کشت دانه كلك ناز دانه را « کشتزار گندم » نهاده هیج روزی نبود كه یكبار آنرا زیارت نکند . وای بر حال کرمی و یا دیگر خزنده ئیكه در انجوالی دیده شود !\nدر آخر ماه حزیران هوا زیاده سردی پیدا کرد . درجه حرارت سانتیعز اد از صفر یکچند درجه فروتر آمد . فردای آن سی ام حزیران بود که برابر با [٣١] کانون اول منطقهٔ شمالی می آید . معلوم است که فردا سر سال میلادیست .\nسر سال بسیار هوا سرد شد . تالاب غرانت بنامها انجماد یافت یك قسمی از نهر مرسی نیز یخ بست . چند بار مهاجران بجمع کردن هیزم مجبور شدند . پانکروف از بیشهٔ جاقا مار و کوه فرانقلن چوب و زغال سنگ بسیاری در غرانیتهاوز جمع آورده بود که قدر و قیمت آنرا مهاجران در ماه تموز شناختند . زیرا در چارم ماه مذکور سرما بدرجهٔ شدت نمود که سانتیعز اد از صفر به (١٣) درجه تنزل نمود . مهاجران در دالان نانخوری غرانیتهاوز یك بخاری خوش اختراع بزرگی ساختند . روزها را در کنار بخاری مذکور بسر می آرند .\nدر مموسم سرما قدر و قیمت مهندس در نظر رفقای شان بیشتر گردید زیرا اگر آن جويك آب را از زیر تالاب غرانت بدرون غرانیتهاوز نمی آورد مهاجران تشنه می ماندند . چونکه آب تالاب تنها سطح خارجی آن یخ بسته از زیر آن دایما آب جاری در غرانیتهاوز می آید و حوض باصفای غرانیتهاوز را پرکرده از انجا بچاه میریزد ."}
{"book": "adl0259", "page": 201, "text": "-( ١٦٦ )-\n\nبا وجود سردی هواها مهاجران برای برآمدن و گشت و گذار کردن حاضر و آماده شدند . جائیکه میروند جبه زاریست که در مابین نهر مرسی ، و دماغه پنجه واقعشده ، درین جبه زار البته که مرغ های آبی مختلفه بسیار است . بلکه شکارهای تازه خوبی بدست آرند .\nجائیکه رفتن آنرا آرزو دارند هشت نه میل مسافه دارد . که برای برگشتن نیز همانقدر مسافه را پیمودن لازم می آید . دیگر اینکه به اینطرف هنوز نرفته اند، و راه و چاه آنرا نمیدانند . بنا برین قرار دادند که همه یکجا بروند . بوقت صبح تیرها و کمانهای خودشانرا بدوش انداخته ، و عصا چوبهای سر نیزه دار خودشانرا بدست گرفته و دانه های خودشانرا با چیزی مأکولات نیز فراموش نکرده و سگرا به پیش انداخته حرکت نمودند .\nبرای رفتن بمحل مطلوب کوتاه ترین راهها گذشتن بر روی یخها از نهر مرسیست. ژد ده نون گفت :\n- حالا اگر چه میگذریم اما این گذشتن ما در وقت یخ بندیست اینجا را بی پل ماندن جائز نیست .\nلهذا این کار پل ساختن نیز در میان نقشه کار هائیکه بعد ازین بسازند نیز داخل گردید.\nمهاجران در یموقع جزیره که درختان آن با برف مستور و با وجود آنهم مانند زمرد سبز اند این اول بار است که قدم مینهند . هنوز بقدر يك ميل نرفته بودند که از بیشه زار بهم پیوست يك گله حیوانات چارپا برآمده بسرعت فرار نمودند . هابرچون اینحیوانات را دید شناخته گفت :\n- اینها (کواپو) نام روباه هائیست که از روباه های عادی بزرگتر و هم موذی تر میباشند که در مابین ( ٣٠ ) و [ ٤٠ ] درجه های عرض پیدا میشوند . توپ چون تا بحال اینچنین حیوانات را ندیده بود حیران حیران بسوی آنها دیده در پی آنها میفتاد .\nپانقروف پرسید که :\n- آیا خورده میشوند ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 202, "text": "- ( ١٦٧ ) -\nهاربر ـ نی خورده نمیشوند. زیرا طبیعیون برای جدا کردن اینها را از جنس سگ هنوز کامیاب نشده اند. چونکه هنوز معلوم نشده که حدقه عینیه اینها آیا مضی میباشد یا مظلم؟\nمهندس از شنیدن این مطالعه فنیه هاربر يك تبسمی کرده بزعکای خارق العاده او حیران ماند . پائقروف چون همه حیوانات را از نقطه نظر خوردن می بیند به این مضی و مظلم هاربر هیچ فکر ندوانید . اما اینقدر به اندیشه افتاد که اگر بسال مرغانیچه ها ساخته شود و مرغان دران به پرورانند از دست این دزدهای چار پاها به احتیاط حرکت باید کرد .\nاز دماغه اول که دور نمودند مهاجران بيك ساحل بسیار بزرگی واصل شدند . از وقتیکه حرکت کرده اند تا بحال دو ساعت گذشته است . سیروس سميت ورفقایش بسببی که راه رفته اند سردی را هیچ حس نکرده بودند . آسمان بسیار صاف و درخشان بود . باد نبود . شمس از کنار افق بحر محیط طلوع نموده بود، ولی شعاعات زرینش هیچ گرمی نداشت .\nبحر راکد بود . لطافت رنگ دریا نیز شایان تما شا بود که ضیای شمس باسطح آن امتزاج نموده يك منظره روح فزایی تشکیل مینمود . دماغه غنچه چار میل پیشتر نمایان بود . جبه زار طرف دست چپ ما پرتو آفتاب يك شكل آتشینی گرفته بود، چار میل بطرف غربی گفته درختنهای انبوه جنگل فاروست نمایان میشد. درینطرف جزیره در زمان طوفان هيچ يك كشتی نزديك شده نمیتواند . زیرا از هر طرف بباد معروض است ، و از رنگ آب آن نیز چنان استدلال میشود که آبهای اینطرف فوق العاده عمیق و چقور باشد . انسان در مجاذر غمر سم خود را در يك جزيره خالی بحره منجمد شمالی گمان میبرد . مهاجران طعام صبح خود شانرا در همین موقع صرف نمودند . ناب بزودی از خس و خاشاك يك آتشی افروخته گوشتی که با خود بر داشته بودند گرم کردند. چای ( اوسوه غو ) را نیز حاضر کردند .\nدر اثنای تناول طعام متصل اطراف را از نظر تدقیق میگذرانیدند . ژه ده نون"}
{"book": "adl0259", "page": 203, "text": "-( ١٦٨ )-\n\nمیگفت که :\n— اگر ما اول به اینطرف می افتادیم. در حق جزیره خود اعتقد بدی پیدا میکردیم.\nمهندس — بلکه جزیره را پیدا هم کرده نمیتوانستیم . زیرا بحر اینطرف بسیار\nعمیقست . دیگر اینکه در بنطرف مانند شمینه هايك سر پناهی نیز نمی یافتیم . اگر\nبدریا می افتادیم محو میشدیم .\nژه ده ثون — با وجودیکه جزیره خیلی كوچك است ، بازهم در اراضی آن موجود\nبودن اینقدر تضاد طبایع شایان حیرت يك مسئله ایست . جهت غربی جزیره عاداً به\nاراضی مکسیقا میماند . و اینطرف آن به صحراهای افریقا مشابهت میرساند !\nمهندس — بلی ژه ده ثون منهم حیرت کردم . هم شكل این جزیره نیز شایان\nدقتست . اگر بگویند که این جزیره در یکوقتی قطعه بود و بعد ازان خورد شده شده\nجزیره شده است باور میشود .\nپانقروف — اما عجیب چیزها میفرمائید ! در میان چنین بحر محیط آیا قطعه چسان میشود!\nمهندس — چرا نمیشود ، اوسترالیا ، و ایرلاند جدید و دیگر جزیره ها در یکوقتی\nيكيك قطعه بودند بعد از ان بسبب حرارت مرکزية ارض قسم اعظم آنها در زیر آب\nفرو رفته بسیاری از جزیره ها بوجود آمده است .\nپانقروف — پس چنان معلوم میشود که جزیره لینقولن نیز از همچنان جزیره\nهائیست که قطعه بوده و باز جزیره شده است.\nمهندس — محتملست . زیرادر جزیره ما اینهمه اختلاف طبایع اراضی و محصولات\nنیز بران دلیلست .\nهاربر — علی الخصوص با وجود کوچکی جزیره به ایندرجه موجود بودن حیوانات\nمختلفه وافر را دران چه میگوئید ؟\nمهندس — بلی اولاده من ، گفته شما راستست. اینقدر کثرت حيوانها ، واختلاف\nانواع آن دلیلست برینکه این جزیره نیز در یکوقتی قطعه بزرگی بوده وبقوة بركانیه"}
{"book": "adl0259", "page": 204, "text": "- ( ١٦٩ ) -\n\nحرارت مرکزية ارضیه قسم اعظم آن درزیر بحر درآمده كوچك شده است .\nپانکروف ـ دکر اینرا هم بگوئید که یك روزی از روزها قسم باقیمانده آن نیز محو\nشده خواهد رفت .\nمهندس ـ های های ! هيچ شبهه نيست كه يك روزی محو شده درزیر دريارود .\nولی مزدوران چابکدست طبیعت دیگر بسی جزیره هائی خواهد ساخت !\nپانکروف ـ وای ، وای ! این را بشنوید ! مگر این چنین صنعتکاران و مزدور\nکاران جزیره ساز نیز در دنیا موجود بوده است و ما خبر هم نداريم!قاح،قاح،قح،قح،قح.\nمهندس ـ خنده مکن پانکروف . ( قورای ) نام بعضی حیوانات كوچكی موجود\nاست که آنها درزیر دریا حاصل میشوند . به بسیار زودی افزونی میگیرند ، وزودبجان\nمیشوند . همان قسم بجان آن مانند سنگ تصلب میکند و برهمدیگر چسبیده بمرور\nزمانهای بیشمار جزیره ها تشكيل ميدهند . در بحر محيط جزيره هائیکه از ( قورای )\nمتشكلت خیلی بسیار است . مثلا جزیرۀ ( قالر مون لوز ) از جزیره هائیست که از\n(قورای) تشكيل يافته است . نمك بحر وديگر موجودات بحريه نیز با آنها منضم آمده در\nزير بحر بعضی اجسام صلبه بوجود می آید که سختی آن باسختی سنگ غرانيت معاداست .\nجزيره های ارض در اوانها بتأثیر حرارت مرکزيه زمین بوجود می آمدند . اما چون\nدرین وقت دیده میشودكه بسی کوههای آتشفشان خاموش شده اند ازينمسئله استدلال\nميشودكه حرارت مركزية زمين شدت خودر اتنقیص کرده است. بناءً عليه بعد ازين قطعات\nوجزایر باتأثير حرارت نی بلكه بساية جمع آمدن بسیاری از حیوانات ( ميقرو سقو\nپيك ) بمیدان می آید بنابرین بعد از بسیار عصرها در داخل بحر محيط اراضی ئیکه از\nخرمنهای [ قورای ] متشکل شده بظهور می آید ، و مسکون شدن آن نیز قطعياً\nداخل احتمالاتست .\nپانکروف ـ اما بسیار دیر بعد میشود !!\nمهندس ـ برای عمرما و شما دیر است اما برای عمر کائنات دیر نیست ."}
{"book": "adl0259", "page": 205, "text": "— ( ١٧٠ ) —\n\nهاربر — اما کرۀ زمین بدیگر قطعه چه احتیاج دارد . قطعه های موجوده امروزه\nروز برای جمعیت بشریه کافی بلکه زیاده هم هست .\nمهندس — درست میگوئید اما درینجا هم يك مسئلۀ مهمۀ دیگری هست که آنرا\nبرای شما بیان کنم .\nرفقا — میشنویم .\nمهندس — ارباب فن چنین حکم میکنند که حرارت موجودۀ زمین رفته رفته سرا\nسر زایل میشود که در انوقت بران هیچ مخلوق باقی نمیاند اما در مابین آنها نقطه ایکه\nمنازع فیه است جهت ورود برودت است . بعضی میگویند که بعد از چند هزار سال از\nجهت شمس این برودت وارد میشود ، بعضی را افکار برینست که بسبب غیبوبت\nحرارت مرکزیۀ زمین بوقوع می آید که خود من هم بهمین فکرهستم . مثلاً كرۀ قمر\nدرینباب برای ما يك نمونه ایست که مشاهده میشود ، قمر در اوایل مسکون بوده و بسبب\nغیبوبت حرارت مذکورۀ مرکزیه اش برودت گرفته از ذیحیات سراسر خالی و مخروبه\nمانده است و با وجودیکه شمس همه حرارت خود را بر ان می تابد ولی هیچ فائدۀ حیاتیه\nبران حاصل نمیشود . پس من هم میگویم كه يك روزی خواهد آمد كه کرۀ ارض تماماً\nکسب برودت کند. اما این فعل تبرید خیلی آهسته بوقوع خواهد آمد، در انوقت دیده خوا\nهد شد که در قطعه های مسکونۀ منطقۀ معتدله نیز همان انجمادیکه در منطقه های قطبیست\nبظهور میرسد . وقتیکه برودت بظهور نمودن آغاز نهد در روی زمين يك مهاجرت\nبزرگی بوقوع می آید . جمعیت بشریه مانند سیلابی که مجریان آید از طرفهای شمال\nو جنوب ومنطقه های معتدله یکسر بسوی خط استوا که گرمترین جاه در انوقت میباشد\nهجوم می آورند . در انوقت حوالی خط استوا قطعه های مسکون روی زمین میشده و\nلاپونها، صاموئیدها بسواحل بحر سفیدالتجاء میکنند. مردمان قطعه های معتدله بحوالی\nخط استوا می آیند که آنحوالی گنجایش اینهمه مردمانرا نمیداشته باشد.لهذا حکمت\nحضرت خلاق کائنات این جزیره های نو بر امدیکه (قورای) نام حیوانات صغیره را برای"}
{"book": "adl0259", "page": 206, "text": "- ( ۱۷۱ ) -\nساختن آنها مأمور فرموده برای مهاجرت عمومی مردمان آنوقت است که در انوقتها بران ساکن شوند . بناء علیه مردمانیکه بسیار عصرها بعد ازین بیایند بحرهای امروزه رو زرا قطعه ، قطعه ها را بحره بیینند حتی کوههای [ همالایا ] را که در آسیاست يك جزیره خواهند یافت . مانند قریستوف قولومب برای کشف کره خواهند برامد. چه میکنید رفیقا ، مسئله را دراز کردیم .. میخواستیم از قورا یها بیان کنیم به بعضی مسئله های مهمی که از اسرار خالق کائناتست نقل کلام نمودیم .\nژه ده ئون — این فرضیات نوعین حقیقت است میروس .\nمهندس — خالق کائنات میداند .\nپانقروف — همه اینها خوب ، اما اینرا بگوئید که آیا اینجزیره ما نیز از خرمن قورای تشکیل یافته است ؟\nمهندس — نی جزیره ماو ولقانيك است .\nپانقروف — یعنی محتمل است که روزی از روزها حرارت مرکزی اور اباز غائب کند .\nمهندس — بلی البته .\nپانقروف — در انوقت انشاء الله ما هم درینجا نخواهد بودیم .\nمهندس — امین باش پا نقروف ، انشاء الله درینجا نخواهند ماندیم . رهایی خواهیم یافت.\nژه ده ئون — اما ما در هر حال . بیاید چنان حرکت بکنیم که درینجا ماندنی عمری میباشیم .\nدرینجاء مکالمه منقطع شد . طعام هم به انجام رسیده بود . مهاجران در جای جبه زار داخل شدند . درازی این جبه زار تا بد ماغه جنوبی جهت شرقی امتداد مینماید . سطح آن بقدر بیست هزار قدم مربع می آید . جبه زار از گل و لای ، و نباتات مختلفه نی ولخ وغیره و در بعضی جاها آبهای دند مرکب است. درین جبه زار هيچ يك جويی يايك نهری جاری نیست . اینقدر آبهای دند بسیار از باران هم حاصل نمیشود .. مطلقا در درون خود جبه زار بعضی چشمه هایی موجود خواهد بود .\nدر اطراف و درون جبه زار خیله اخیل از مرغان متنوعه ئیکه اشتهای شکم پروری"}
{"book": "adl0259", "page": 207, "text": "-( ۱۷۲ )-\n\nشکاریا نرا بجوش آرد در پرواز بودند . اگر بدست يك تفنگی میبود قسم اعظم اینمر\nغان زده میشد . اماچه چاره که تفنگ نداشتند با تیروکمان مهاجمه کرده بکم شکار اکتفا\nکردند.. معما فیه صدای تیرچون بالا نمیشود مرغان رم نکرده بخوبی نشان گرفته میشدند .\nوخوب زده میشدند مهاجران به اینهم قراردادند که ازینمرغان بدام آورده و درکنار\nتالاب غرانت مرغانچه ها ساخته مرغان مذکوررا خانگی بسازند واز تخم وجوچه\nگیری شان استفاده کنند درین جبه زارچون ( تادورن ) نام مرغها بسیاربودنام آنرا\n( جبه زار تادورن ) نهادند. نزديك شام بود که مهاجران بعودت حاضرشدند یکساعت\nاز شام گذشته بغرانته هاوز درآمدند .\n\n- باب بیست ودوم -\n\nدام - روباه ها - باد شمال غربی - طوفان برف - سبد\nسازی - خنکترین زمانها - شکر اسفندان - اسرار\nچاه - گشت وگذار - یکدانه صماچه .\n\nدر جزیره لینقولن سردیهای شدید تا به پانزدهم آغستوس دوام نموده در درجه\nحرارت اصلا بالا شدن پدیدار نشد دایما در تنزل بود . در روزهائیکه بادنمیوزید اگرچه\nتا یکدرجه خنك طاقت میشد ولی بعضی روزهائیکه باد میشد خیلی شدت میکرد .\nپانکروف بسیار افسوس میکرد که از خرسهای پرموئیکه پوستهای شان در چنین موسمها\nبسیار فائده مند است در جزیره چرا موجود نیست و میگفت :\n- البسه هائیکه خرسها پوشیده اند بسیار گرم پوشاکست اگر درین جزیره تشریف\nمیداشتند پوستینهای شانر ابعاریت از پیش شان میگرفتم .\nناب - خوب اگر خرسها لباس دوش خود رابتو دادن نمیخواستند چه میکردی؟\nپا نکروف - بزور میگرفتیم ناب آغاچه میشد .\nبواقعیکه در جزیره لینقولن خرس موجود نبود . یا بود ولی مهاجران ندیده"}
{"book": "adl0259", "page": 208, "text": "- ( ۱۷۳ ) -\n\nبودند . هاربر و تاب و پانقروف احتیاطاً برتبة منظره وسیعه دامها نهادند . به این\nدامها و تلکها هر حیوانی که میفتد مظهر حسن قبول میشود .\nاین دامها و تلکهای هاربر و پانقروف عبارت از یکیک چقوری بود که روی آنها را\nخس پوشک کرده طعمه بران نهاده بودند . و این چقوریها را در جاهائیکه نقش های\nقدم حیوانات بسیارتر دیده میشد کنده شده بود . چند روزه تمادیاً درین دامها از (کو\nلیو ) نام روباه ها افتادند .\nپانقروف چون سوم بار نیز افتادن روباه را دران نظر کرد فریاد بر آورده گفت :\n- چه عجب کار! بجز روباه دکر چیزی نخواهیم دید ؟ اینها بچه کار می آیند ؟\nژه ده ئون - چه میگوئید ؟ آیا پوشاک اینها رانه می پسندید ؟ دیگر اینکه وجود\nشان برای دیگر حیوانات طعمه میشود .\nپانقروف از تارهای دامهای خرگوش گیری ساخته در جائیکه مملکت خرگوشها\nرا ژه ده ئون یافته بود وضع نمود . لا اقل روزیک خرگوش میگرفتند .\nدر تلکهای بزرگ نیز بقرار گفتۀ ژه ده ئون لاشه های روباه ها را گذاشته بسی\nحیوانات مختلفه افتادن گرفتند . درین دامها از گراز هائیکه در جزیره دیده بودند نیز\nمی افتاد . ( په قاری ) نام یکنوع حیوان فربه و خوش گوشتی نیز در افتاد .\nدر پانزدهم آغستوس حال هوا تبدیل نمود . بادیکی یکبار بسوی شمال غربی\nگذشت . اگر چه درجة حرارت زیاده شد ولی یک برف دهشتناکی باریدن گرفت.\nباریدن برف سه روز متمادیاً دوام گرفت . جزیره یک لباس بیضایی در بر کرد . بعد\nاز سه روز باد طوفان نهادی ظهور کرد. از غرانشها و زتلاطم شدتناک امواج بحر شنیده\nمیشد. باز برفها را بهر هر سومی افشاند . درختها گرد بادهای برف بظهور می آید.\nغرانینها و زازین دهشتهای سرما محفوظ مانده بود . مهاجران دایما بحمد و شکر الهی\nمیپرداختند . زیرا اگر غرانینها وز نمیبود حال شان بجه منجر میشد . اگر از خشت\nو گل خانه میساختند به این بادها و برفها طاقت آوردن آنچنان کلبه های بی اسباب مشکل"}
{"book": "adl0259", "page": 209, "text": "-( ١٧٤ )-\n\nمینمود . شمینه ها از حالا بلطمه های امواج معروض مانده ، موجهای شدید بحر جزیره لك سلامت را سراسر مستور نموده است .\nمدت پنجروز مهاجران مجبوراً در غرانیتها و زمحبوس ماندند. زیرا با اینجوی ها و سردیها بالباسیکه داشتند مقاومت کردن ممکن نبود . اما بازهم اوقات خود شارا بیکار بسر نیاوردند . نقصا نهای کارهای نجاری درون غرانیتها وز را اکمال کردند. بعد از ان به سبد سازی آغاز کردند . درینکار هم ترقیات خوبی نشاندادند . در طرف شمال تالاب غرانیت نیهای بسیار نافعی برای سبد سازی یافته بودند . آنها را آورده وز کرده انواع سبد ها و صندوقها ، وبکسها از ان ساختند .\nدر روز های آخر ماه آغستوس هواسراز نوتبدل نمود. سردی زیاده شد، طوفان باد خفیفتر شد . مهاجران هماندم از غرانیتها و زبر امدند . اگرچه بقدر دو وجب برف بر زمین بود ولی چون بسبب سردی منجمد شده بودره رفتن بران آسان بود. مهاجران بر میدان تپه منظره وسیعه بر امدند . چه تبدلات ! همه اطراف و درختان بايك برف کثیفی مستور شده بود . تالاب غرانیت ، کوه فرانکلی جنگل فاروست همه را برف با هم در آمیخته بود . شارله جدید بصورت غیر منتظم یخ بسته شعبه ها و ستونهای بلوری دراز و کوتاه عجیب وغریبی بظهور آورده بود .\nمهاجران گرگ دامها ، وتلكها ، و دامهای خود را دیدن خواستند بسبی که در زیر برفها شده بودند یافتن شان مشکل شد . علی الخصوص اگر در چاهیکه خود کنده بودند خودشان می افتاد بسیار عجیب يك کاری میشد ! بعد از بسیار تفحص یافتند. درون همه آنها خالی بود. ولی بازهم بر سر برفها اثر قدم بسیار حیوانات دیده میشد . حتی هار بر در میان اثرهای قدم حیوانات نقش پنجه يك جانور خونریزی را که از جنس ( فلیه ن ) نام پلنگ است شناخت . پا نقروف پرسید که :\n- فلیه ن چیست ؟\nهار بر - پلنگ است ."}
{"book": "adl0259", "page": 210, "text": "-( 175 )-\n\nپانقروف - آیا پلنگ در چنین جاهای سرد پیدا میشود ؟\nمهندس - بلی ، در آمریکا نیز در همین منطقه ها پلنگ میباشد .\nهوا رفته رفته کسب اعتدال نمود . برفها رو به آب شدن نهاد باران نیز بارید . برفها را کاملاً شست. مهاجران در پی ارزاق و مأکولات دویدند . چوب زغال ، بادام جنگلی ، چای ، اسفندان و شکارهای متنوع نقل نمودند . در راههائیکه میگذشتند ، خرابیهای طوفانرا میدیدند . در جنگل بسیار درختها را دیدند که از بیخ و بن برافتاده ، داش کلالی خود شانرا باکوره آهنگری ، و دستگاه کیمیاگرئی شان به تعمیرات زیادی محتاج یافتند . شمینه ها از موجها ی دریا زیر و زبر شده بودند . اما آلات و ادوات آهنگری و غیره که مهندس آنرا در يك جای بلندی محفوظاً نگهداشته بود بسلامت بودند .\nمهاجران زغال و چوب و مأکولات خود شانرا با عرابهای دستکشی که ساخته بودند نقل میدادند . به این ذخیرئیکه دوم بار جمع آوردند بسیار پسندیده و معقول يك کاری کرده بودند زیرا در اواخر ماه آغستوس که مقابل ماه شباط منطقه شماليست برودت باز کسب شدت نمود . در [ 25 ] ماه آغستوس بعد از آنکه برف و باران زیادی بارید، بادیکی یکبار بجهت جنوب شرقی در آمده سردی بدرجه نهایت رسید اگر مهاجران میزان الحراره میداشتند تخمین مهندس را که سانتیگرادرا ( 22 ) درجه پائینتر از صفر حکم مینمود موافق صحت می یافتند .\nمهاجران بمجبوریت از غرانیتهاوز بیرون نیامدند . اکثر اوقات خود شانرا برای صرف نشدن شمع بسیار در کنار بخاری که در دالان گذاشته بودند میگذرانیدند . چند بار اگرچه آرزوی برآمدنرا کردند ولی نتوانستند . زیرا ریسمان و تخته های زینه شان يك یکباره یخ بسته بود دستها را میسوزانید . سیروس برای رفقای خود باز يك کار پیدا کرد .\nچنانچه تا بحال شکر را تنها بجوش دادن و غلیظ ساختن اسفندان اکتفا میکردند. درینولا مهندس از بیکاری بیگاری را ترجیح داده قند ساختن را پیشه گرفت. اسفندان"}
{"book": "adl0259", "page": 211, "text": "- ( 176 ) -\n\nرا خوب بقوام آوردند و در قالبها ریخته مبلور دادند قند اعلایی خوش طعمی بعمل آمد\nسردیها تا به پانزدهم ماه ايلول دوام نمود . مهاجران دلتنگ شدند . اگر مهاجران\nيك كتبخانه میداشتند گويا يكى از لوازمات عالم تنهایی شان مکمل میبود . اما به این حاجت\nنداشتند. زیرا مهندس شان يك كتابخانه جاندار و روانی بود . مهندس دائماً از تطبیقات\nفنوں و ابا صنایع بحث رانده افکار رفقای خود را تنویر مینمود .\nاز شدت برودت از همه زیاده تر توپ به تنگ آمده است حیوان صادق , در\nغرايتشها و ز بهیچ صورت نمیگنجید . هر وقتیکه توپ بسوی چاه غرايتها و ز میرفت\nبعو عوه آغاز میکرد . سرپوش تخته یی که بر روی آن نهاده شده برداشتن میخواست\nکه این حال ای سگ نظر دقت مهندس را خیلی بخود جلب مینموده مهندس هیچ نمیدا\nنست که در ین چاه آیا چه اسرار است . آیا ازین چاه بدیگر طرف جزیره کدام رابطه موجود\nاست؟ آیا گاه گاه کدام جانور بزرگ دریایی درین چاه آمده تنفس میکند؟ این است که\nاینهمه اسرار مجهول مانده . تنها چیزیکه معلوم است آثار تلاش و هیجان توپ است\nاز انجاه . آيا تا يك سببی نباشد سگ چرا این تلاش و هیجان را نشان میدهد؟\nنهایت سردیها منقطع شد. باران و برف بارید . طوفان شد اما آنها هم رفع گردید .\nدر نهایت ماه ايلول مهاجران شکار بسیاری کردند . با نقروف همیشه برای تفنگ ساختن\nاز مهندس رجا میکرد . ژه ده نون نیز میگفت :\n— اگر این جانورهای خونریزیکه اثرهای قدم شانرا در جزیره می بینیم موجود\nباشد به تفنگ احتیاج کلی دیده میشود زیرا محو کردن آنها را از جزیره قطعا لازم باید شمرده\nحالا نکه فکر مهندس تفنگ را بسببی که آلات و ادوات ساختن آن مفقود است\nبدرجة دوم و سوم لازم میداند . ازان کرده ملبوسات را الزم میشمارد . لباسهائیکه\nدر بردارند بدرجه رسیده که از پوشیدن برآمده است . بهمه حال يك چاره آنرا باید\nاندیشید . مهاجران به فکر ملبوسات بودند كه يك واقعه ديگرى ظهور كرده هر كس\nرا بغراق و اندیشه بزرگی انداخت ."}
{"book": "adl0259", "page": 212, "text": "-( ۱۷۷ )-\n\nواقعه مذکور از بقرار است که در ٢٤ تشرین اول پانقروف در اثنائیکه دامها را\nمعاینه میکرد در میان یکی از چقوریم ای کرک دام يك په قاری ماده و دو چوچه آنرایافت.\nکشتیبان بکمال ممنونیت بغرابتهاوز آمده بنابر عادت مزاحانه ئیکه داشت گفت :\n- موسيو سيروس ، اعلايك ضیافت میکشیم . چسان موسیو ژه ده ئون ، شما هم\nدرین ضیافت داخل هستید یانی ؟\nژه ده ئون - بسیار خوب اما درین ضیافت چه میخوریم ؟\nپانقروف - په قاری تازه .\nژه ده ئون - بگذار بابا! منهم گمان کردم که درین ضیافت ما کبکهای پر کرده سماروق\nدار میخورانی !\nپانقروف - چه ؟ مگر شما گوشت په قاری را نمی پسندید ؟\nژه ده ئون - چرا نمیپسندم ، ولی خورده خورده دلزده شدم.\nپانقروف - اخبار نویس افندی ، وقتیکه اول بجزیره افتاده بودید برای يك تكه\nگوشت ( په قاری ) جان میدادید حالا بدرجه رسید که گوشت په قاری را نمی پسندید !\nژه ده ئون - شماهم دانستیذ نی ، انسان هیچ وقت شاکر نمیشود !\nپانقروف - شما باشید که من و ناب در باب پختن آن مهارت آشپزی خود را صرف\nکنیم باز به بینید که اگر پنجه های تانر ابا آن نخوردید باز بگوئید .\nدر وقت شام در دالان طعامخوری غرانیتهاوز مهاجران بکمال خوشی و شطارت\nبرسفره طعام جمع آمدند . کباب و کواج گوشت په قاری بسیار لذیذ شده بود . ناب\nيكنوع شيريني بقلوانمایی از بادام و قند نیز ساخته بود .\nدر اثنای جویدن لقمه یکی یکبار پانقروف فریاد برآورد. گفت :\n- وای ، دندانم شکست ! وای ، وای ! !\nمهندس - چرا ، آیا در میان گوشت سنگ بود ؟\nپانقروف - همچنین معلوم میشود که سنگ باشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 213, "text": "-( ۱۷۸ )-\n\n( جزیره پنهان ) بنام دیگر ( جزیره افلاتون )\nطول غربی ۱۵۰ درجه ۳۰ دقیقه\nعرض جنوبی ۳۴ درجه ۵۷ دقیقه\n\n(۱) غرابتهنا وز — (۲) تیغدا — (۳) تپه منظره و سید — (۴) آغل —\n(۵) کارخانه کلان — (۶) شلان — (۷) ابتدای مجرای اول — (۸) آبشار —\n(۹) پل نفردری — (۱۰) افاده سیه و سس میت — (۱۱) استرنیه —\n(۱۲) نهر گلیسرین — (۱۳) آشیان زانمار — (۱۴) کابی امن —\nمقیاس : فرسخ : (۴۰۰۰) متر\n۴ ۳ ۲ ۱\nنقشه جزیره پنهان"}
{"book": "adl0259", "page": 214, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 215, "text": "- ( ۱۷۸ ) -\n\nاینرا گفته و چیزیکه درمیان سوراخ دندانش رفته بود بیرون براورد .\nچیزیکه پانقروف از دندان خود بیرون برآورده بود . سنگ نی بلکه يك دانه گوله\nصربی كوچك تفنگ بود .\nانتهای\nکتاب اول\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0259", "page": 216, "text": "— ( ۱۷۹ ) —\n\nجزیرۀ پنهان\n\nکتاب دوم آدم متروك\n\n— باب اول —\n\nدانه گله — ساختن يك كشتی — شكارها — تپه — هیچ اثری\nاز انسان نیست — شكار ناب وهاربر — سنگ پشت چیه\nشده — سنگ پشت گم میشود — ملاحظه مهندس\n\nاز وقتیکه مهاجران به جزیرۀ لینقولن افتاده اند تمام هفت ماه میشود. از ابتدای\nآمدن شان بجزیره تا به اینوقت هر طرف را پالیده اند ، جستجو کرده اند در جزیره\nهيچ يك اثری که بودن انسانرا نشان بدهد پیدا نشده است. حتی از بسیار علامات چنان\nدیده شده که نه جزیره مسکونست و نه هیچوقت پای انسان بر آن رسیده است . اما\nحالا كاريك رنگ دیگری پیدا کرد : چونکه در میان گوشت ران يك حيوانك كوچكى\nيك دانه صاجمۀ کوچکی پیدا شد که به این سبب همه افکار مهاجرانرا زیر و زبر کرده .\nاين يك مسئله اشکازیست كه يك دانه گله البته از ميل يك تفنگی بر آمده و آن تفنگ\nهم مطلقا از طرف يك انسانی انداخته شده است .\nپانقروف صاجمه را از دندان خود کشیده بر میز ماند. رفیقانش همه به حیرت افتادند."}
{"book": "adl0259", "page": 217, "text": "- ( ۱۸۰ ) -\n\nسیروس سمیت دانهٔ ساچمه را بدست گرفته معاینه نموده پرسید :\n- آیا بفکر شما که اینحیوانی که این ساچمه از وجودش بر آمده سه ماهه يك حیوانیست نی ؟\nپانقروف - بلی موسیوسیروس ، زیرا وقتیکه از دام گرفتیمش هنوز از سینهٔ مادرش\nشیر میخورد .\nمهندس - چون چنینست . هیچ شبهه نیست که از سه ماه به اینطرف در جزیرهٔ\nما يك تفنگ انداخته شده است .\nژه ده ئون - نی بلکه ده تفنگ انداخته شده است تايك ساچمهٔ آن برنجیوان\nاصابت نموده است .\nمهندس - پس ازین معلوم شد که یا جزیرهٔ ما مسکونست و یا آنکه در میان این سه\nما ه به اینجا بايك کشتی یی انسان برامده است ، و این را هم میدانیم که جزیرهٔ ما مسکون\nنیست . آمدیم برینکه بجزیره انسان آمده است : آیا این انسانها برضای خود آمده\nاندیا اینکه طوفان آنها را درینجا انداخته است ؟ اینمسئله بسیار پسا نها معلوم خواهد شد آیا\nآیندگان اروپائیست ، یا مالیزیائی ؟ یعنی دوست هستند، یا دشمن ؟ اینهم بعد از دیدن\nآشکار خواهد شد . آیا درینوقت در جزیره هستند یا رفته اند ؟ اینست که مادر اول امر\nبه تحقیق اینمسئلهٔ اخیره کوشش باید ورزیم . زیرا این مسئله ما را به تحقیقی که بسیار\nانديشناك ميكند .\nپانقروف - نی موسیوسیروس، شما هیچ اندیشه مکنید، جزیرهٔ مامسکون نیست.\nاگر میبود بهمه حال يك علامتی از انسان میدیدیم .\nژه ده ئون - معمافيه اینهم محققست که این حیوانك اين گله را از شکم مادر با خود\nنیاورده است .\nناب - بلکه در دهن موسیویانقروف ...\nپانقروف - وای ، وای ناب ! مقصدت این است که گویامن از هفت هشت ماه به\nاینطرف از ریشه و ند بدهن خود يك دانهٔ گله را نگهداشته و هیچ خبر نشده ام ها !"}
{"book": "adl0259", "page": 218, "text": "- ( ۱۸۱ ) -\n\nما شاء الله به این فراست . بیا ببین اگر در سی و دو دندانم یکش را چنان خراب یافتی که\nدانه صاحبه در ان بگنجد دوازده دانه آنرا بکشیدن شرط میکنم .\nمهندس - فکر ناب سراسر خطاست . بجز اینکه بگوئیم در ظرف این سه ماه در همین\nجزیره ما يك تفنك انداخته شده و آن تفنك هم از طرف انسان انداخته شده دگر\nهیچ سخنی معقولی نمی یابیم . آیا حالا آن انسان در کجاست ؟ و تا بحال در کجاهـ تند یا\nرفته اند ؟ این است که این را باید حل کنیم .\nژه ده ئون - هم مجبوریم که درینباب بسیار احتیاط باید کنیم .\nمهندس - بلی، باید همچنین کنیم . زیر ا مأمولست که اینها رهزنان مالزیایی باشند .\nپانکروف – موسیو سیروس اگر پیش از آنکه برای کشفیات برانيم يك كشتى گك كو\nچکی بسازیم . و اول با آن کشتی در داخل نهر مرسی میان جنگل يك سياحتی اجرا کنیم ،\nو دیگر ساحلها را نیز با آن يك گردشی اجرا کنیم بد نخواهد بود ؟\nمهندس – فکرت خوبست پا نقروف ، اما وقت برای انتظار کشیدن نداریم . زیرا\nتا مايك صندال بسازیم لا اقل یکماه میگذرد .\nپانکروف – بلی صندال مکمل و منتظم همچنین است که شما میگوئید . اما من برای\nگردش نهر مرسی يك صندال عادی را در ظرف پنجروز میتوانم بسازم .\nناب - آیا در پنجروز ؟\nپانکروف - بلی ناب ، به اصول هند يك صندال .\nناب - آیا از چوب ؟\nپانکروف – بلی از چوب اما از پوست درخت . موسیو سیروس شما مرا پنجروز\nمهلت بدهید در پنجروز صندال را از من حاضر بگیرید .\nمهندس - بسیار خوب در پنجروز حاضر کن به بینم .\nهاربر - درین پنجروز ما هم خودمانرا بدقت محافظه کنیم .\nمهندس -- بلی به بسیار دقت . حتی شکار را هم از اطراف گرانیتها وز به بیرون"}
{"book": "adl0259", "page": 219, "text": "- ( ۱۸۲ ) -\n\nنباید اجرا کنیم .\nبه اینصورت بر خلاف امید با نقروف ضیافت امشبه به بسیار کدورت و اندیشه در گذشت . ازین دانه صاحبه به تحقیق پیوست که در جزیره بهمه حال غیر از مهاجران دیگر ساکنان هم موجود است که اینهم برای مهاجران مدار اندیشه بسیار بزرگی شمرده میشود\nسیروس سمیت و ژه ده ئون پیش از انکه بخوابند درینباب بسیار مذاکره و مباحثه کردند . بعد از انکه در باب واقعه رهایی یافتن مهندس و این مسئله دانه گله که آیا در ما بین این هر دو مسئله يك رابطه هست یا نیست بسی گفتگو کردند آخر الامر مهندس گفت:\n- عزیزم سپیلله آیا فکر مرا میخواهید که در خصوص بچه مرکز است ؟\nژه ده ئون - بلی میخواهم بدانم .\nمهندس - چون چنینست محقق بدانید که اگر هر طرف جزیره را زیر و زبر سازیم هیچ کس را نخواهیم یافت .\nبانقروف روز دیگر بکار آغاز نهاد . صندل ایکه او میسازد بسیار آسانست . در ختان بزرگ تنه یی را که باد بر زمین غلطانیده پوستهای تنه آنها را بطرف دو سر پول با تاب جدا کردند و پارچه های آنها را بیکدیگر ربط داده و میخ کاری و پرچیکاری آنرا به انجام رسانیده صندالر احاضر نمود .\nدر اثنای کشتی ساختن با نقروف ژه ده ئون و هاربر برشکار دوام میورزیدند. و اگرچه از اطراف تالاب غراقت دوری نمیکردند باز هم بشکار بسیاری موفق میشدند .\nهاربر و ژه ده ئون دایم در اثنای شکار در باب دانه گله بحث میکردند . هاربر میگفت :\n- موسیو سپیلله ، اگر در جزیره بعضی مسافرانی افتاده میبودند ، آیا به اینطرفها دیده نشدن آنها شایان حیرت نیست ؟\nژه ده ئون - بلی اگر تابه اینوقت در جزیره باشند شایان حیرت است و اگر نباشند ؟\nهاربر - یعنی شما به این فکر بد که رفته خواهند بود ؟\nژه ده ئون - همچنین است میگویم . زیرا اگر نمیرفتند البته يك حادثه ئيكه از"}
{"book": "adl0259", "page": 220, "text": "— ( ۱۸۳ ) —\n\nوجود شان نشان بدهد ظهور مینمود .\nهاربر — اما میدانید که موسیو سیروس بجای اینکه از ورود انسان بجزیره ماننون شود بالعکس خیلی اندیشه ناك و غمگین میشود ؟\nژه ده ئون — بلی مهندس میگوید که مطلقا رهزنان در یائیست و از انسبب در بیم می افتد.\nدر اثنائیکه این مکالمه میشد هاربر و ژه ده ئون در زیر درختان بسیار بلند جنگل رسیده بودند که آندر ختا نرا ( قوزی ) مینا مند و در بلندی مشهور اند هار بر بسوی ایندر ختان نظر کرده گفت :\n— اگر برین درختها بالا بر ایم تابسیار جاها را خواهد دیدم.\nژه ده ئون — بسیار خوب اما درختها بسیار بلند است آیا بر آمده میتوانید ؟\nهاربر — شما یکساعت صبر کنید تا يك تجربه بکنم .\nاینرا گفته بر درخت برآمدن گرفت . بعد از چند دقیقه بچستی و چالا کی که داشت تا بر تالاق درخت بالا برامد . قسم اعظم جزیره از تالاق درخت پدیدار بود . یعنی از حد دماغه غنچه تابد ماغه مار همه اطراف معلوم میشد. تنها جهت شمال غربی با کوه فرانقان پوشیده شده بود .\nهاربر نوجوان اولا بسوی بحر چشم خود را بدوخت ، در هیچ طرف هيچ يك چیزی که علامت کشتی را نشان بدهد ندید ، در طرف جنگل فاروست و دماغه مار و غنچه نیز چیزی معلوم نشد . پس هر گاه جزیره مسکون میبود در هیچ طرف هيچ يك دودی که از لوازمات بشر است دیده نمیشد ؟\nهار بر از درخت فرو آمد . هر دو شکاری بقرانیتها وز آمدند . سیروس سمیت سخنان هاربر را در باب مشهوداتش شنید . بی آنکه چیزی بگوید سر خود را شور داد.\nروز ديكريك واقعه دیگری ظهور یافت که حل آن نیز مشکل يك معمایی شد :\nهار برو ناب از غراینتها و ز برای آوردن استریدیه بساحل رفته بودند . در راه هاربر يك سنگ پشت بسیار بزرگی را در ساحل دید . بر ناب که پس تر بود فریاد کرد که زود خود"}
{"book": "adl0259", "page": 221, "text": "- ( 184 ) -\nرا برساند . هر دو نفر با عصاچوبها ئيكه داشتند راه سنگ پشك را از دريا بريده ناب\nفرياد بر آورده گفت :\n- واه واه ! چه خوب حيوانست . آيا چسان بگيريمش ؟\nهاربر - بسيار آسانست ناب . سنگ پشت راچون يکبار به پشت بگردانيم دوباره\nخود را راسته کرده نميتواند . هله چپه کنيمش .\nسنگ پشت چون در اطراف خود نظر کرد خود را در کاسۀ خود پنهان كرده\nمانند يك سنگپاره ساکن بماند . ناب و هاربر بهزار جد و جهد سنگ پشت را به پشت\nچپه كردند. اين حيوان بقدر يك متر در ازی داشت كه ثقلتش بقدر چار هزار كيلو تخمين\nميشد . ناب گفت :\n- اين است يك مائده نفيسه ، آيا پا نقروف چقدر ممنون خواهد شد .\nبواقعه كه گوشت سنگ پشت بسیار لذیذ است. ناب و هاربر از بر نگشتن سنگ پشت\nخاطر جمعشده و برای احتیاط در دور آن يك ديوارك سنگی کشیده بسوی غرايه ها باز\nروانه شدند تا عرابۀ دستی را آورده حيوانرا ببرند . هاربر از مسئله سنگ پشت به\nپانکروف چیزی نگفت. میخواست كه يكى يكبار پانقروف را نشان داده حیرانش کند.\nاما بعد از انكه عرابه را گرفته بجائيكه سنگ پشت را چپه كرده بودند بيامدند از حيوان\nاثرى نيافتند . ناب پرسید که :\n- مگر سنگ پشتها خود را راسته میتوانسته اند ها ؟\nهاربر - ( بحيرت ) ظاهر همين است كه ميبينم . اما موسيوسميت بسيار حيران خوا\nهد ماند به بينم كه اينرا چه گونه حل خواهد كرد !\nهر دو رفيق با عرابۀ خالى پس های سر خود را خارانیده در جائيكه كشتي مى ساختند\nآمدند رفقا آنجا بودند . هاربر مسئله را بكم وكاست بمهندس بيان نمود .\nپانقروف - آه چه قدر بود لا آدمانى هستيد . پنجاه بشقاب طعام را برايكان از\nدست دادید ها !"}
{"book": "adl0259", "page": 222, "text": "- (١٨٥) -\n\nناب — قباحت بر ما نیست ، زیرا ما سنگ پشت را چپه کردیم . راسته شدن سنگ\nپشت چپه شده را کسی ندیده چکنیم ؟\nپانقروف — مطلق شما خوب چپه نکرده اید ؟\nهاربر — خوب چپه نکرده اید هم کپ است ؟ حتی در اطراف آن سنگ غاله هم کردیم .\nپانقروف — چون چنینست درین مسئله يك معمایی موجود است .\nهاربر — موسیو سیروس ، آیا سنگ پشت را چون یکبار چپه کنند خود بخود را\nسته شدنش محال هست یا نی ؟\nسیروس — همچنین است اولاد من .\nهاربر — چون چنینست آیا چسان شد که خود را راسته توانست ؟\nمهندس بعد از ملاحظه پرسید که :\n— جائیکه شما سنگ پشت را گذاشته بودید از دریا آیا چقدر دور بود ؟\nهاربر — بقدر پنجاه قدم تخمین میشود .\nمهندس — وقتیکه سنگ پشت را چپه میکردید آیا بحر فرو نشسته بود یعنی در حالت\nجزر بود یانی ؟\nگفتند — بلی .\nمهندس — چون چنینست اگر چه سنگ پشت در خشکه راسته نمیشود ولی در آب\nراسته شده میتواند . زیرا بعد از آنکه شما آمده اید دریا بالا برآمده سنگ پشت را شنا\nور کرده است .\nناب — براستیکه ما هم يك بودلایی بوده ایم .\nپانقروف — من هر وقت بخدمت شما راست بودن اینسخن را گفته کسب شرف\nمینمودم آقای من ! که شبهه دارد که شما بود لا نیستید !\nمهندس مسئله سنگ پشت را نیز به اینصورتی که بیان شد حل نمود . لکن آیا خود\nاو به این حل خود قطعیاً قانع است یانی این است که این معلوم نیست ."}
{"book": "adl0259", "page": 223, "text": "- ( ١٨٦ ) -\n\n-و باب دوم و-\nتجربهٔ نخستین صندال - اشیائیکه در ساحل یافت میشود - ربط\nدادن اشیا را بکشتی - دماغهٔ بی صاحب - آلات ، اسلحه ،\nادوات ، ملبوسات ، کتاب وغیره - کبوتر پانقروف\nچیست ؟ - انجیل .\n\nدر ( ٢٩ ) تشرین اول صندال پوست تنهٔ درخت پانقروف حاضر شده بود در\nطرف سر و دنبال این کشتی تخته های محکمی برای نشستن ربط شده است . دو چفت\nپرهای کلفت و يك سکان از جمله متممات این صندال است . انداختن کشتی را بدریا نیز\nبسیار آسان بود . صندال را در اثنای جزر دریا بر ریگهای کنار ساحل دریا در پیش گاه\nخرانیتها وز نهادند بمجرد شروع مد آب در زیر کشتی درامده شناورش ساخت .\nپانقروف هماندم در کشتی جهیده وبکمال مسرت نعره زده گفت :\n\n- هوررا !! هوررا !! با این صندال دور ....\n- عالم میخواهید بکنید ؟ .... چه قدر مبالغه !\n- نی تو بگذار که من سخن خود را تکمیل کنم . دور عالم نی دور جزیره میکنیم .\nبرای صغرهٔ آن یکچند سنگ میگذاریم و يك بادبانی هم از قماشیکه بعد ازین موسیو\nسیروس بسازد چون کشیدیم دور جزیره را بخوبی بالو دور کرده میتوانیم. حالا چرا\nایستاده اید در آئید که به بینم که آیا هر پنج مارا برداشته میتواند ؟\n\nپانقروف بيك پر صندال را بساحل نزدیک نمود . هر پنج رفیق در صندال درا\nمدند . و قرار دادند که تا بدماغهٔ اول جنوب رفته يك تجربه اجرا کنند .\nصندال از ساحل دور شدن گرفت . امروز هوا بسیار لطیف بحر مانند يك حوضی\nصاف و آرام بود . صندال بکمال سهولت به پیش رفتن آغاز نهاد. هاربرت ناپ پر ها را\nبدست گرفته . و پانقروف سکانرا بدست گرفته بعد از انکه آبنای ما بین جزیره لك سلامت"}
{"book": "adl0259", "page": 224, "text": "- ( 187 ) -\n\nو جزیره لینقولن را عبور نمود سرکشتی را بسوی دماغه اولی که در طرف جنوبست\nمتوجه نمود . صندال را بقدر دو میل از ساحل دور کردند زیرا مهندس میخواست که\nجزیره را و علی الخصوص کوه فرانقلن را از خارج بنظر غور تماشا کند .\nپانقروف باز بسوی ساحل میل کرد . دماغه شبکه جبه زار ( تا دورن ) را در بر گرفته\nبود دور نمودن گرفتند . بیسی و همت پرزنهای با غیرت صندال بکمال انتظام بساحل\nنزديك شده میرفت . بعد از انکه بقدر دو ساعت رفتند بدماغه شبکه مطلوب بود رسیدند .\nمهندس بطرف وضعیت اراضی دیده بگرداب حیرت فرو رفته بود در اثنائی که میخواستند\nدماغه را دور کنند هاربر فریاد بر اورده گفت :\n- به بینید . در کنار ساحل يك چیز سیاهی می بینم آیا چه باشد ؟\nهمه رفقا نظرشان به آنطرف متوجه شد . مخبر گفت :\n- بلی راست میگوید در انجا يك چیزی هست . چنان گمان میبرم که یکبار بسته در ريگ\nفرو رفته باشد .\nپانقروف - من شناختم که چیست ؟\nناب - چیست ؟\nپانقروف - پیپ است . آه اگر پر باشد !\nمهندس - همان بساحل نزديك شويم .\nبدویپر صندال بکنار دریا نزديك شد . کشتی نشینان بساحل برجهیدند . حقیقتاً\nپانقروف خطا نکرده بود . بواقعی که دو پیپ بزرگ بود که باريسمانها بيك صندوق بسته\nشده بود که آن صندوق را این دو پیپ خالی شناور ساخته بساحل انداخته و در ریگها\nگور نموده است . هاربر پرسید که :\n- آیا ازین معلوم نمیشود که کدام کشتی درینطرفها غرق شده و این بار از ان باشد ؟\nژه ده ئون - در ین هیچ شبهه نماند .\nپالقروف - آیا درین صندوق چه خواهد بود ؟ صندوق بسته ، اسباب باز کردن"}
{"book": "adl0259", "page": 225, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 226, "text": "—( ۱۸۹ )—\n\nدرین اثنا عرابه بمد آب در آمده بود . آب زیر صندوقها آمده بود"}
{"book": "adl0259", "page": 227, "text": "- ( ١٨٨ ) -\nآن نیز در پیش ما نیست .\nاینرا گفته و يك سنگ بزرگی را گرفته میخواست که صندوق را بشکند ولی\nمهندس مانع آمده گفت :\n— دوست من یکساعت صبر کنید .\nپانقروف — اما موسیو سمیت ، بلکه درین صندوق اسبابیکه ما را لازم است مو\nجود باشد ؟\nمهندس — خوبست نی ، ماهم آنرا بخود معلوم میکنیم . این صندوق را بگرانیتها\nوز میبریم . در انجابی آنکه بشکنیم باز میکنیم . مادام که صندوق را پیپهای خالی تا\nبه اینجا شناور نموده آورده است چون باز بدریا بیندازیم ، وبا يك ريسمانی بکشتی\nخود ربط دهیم تا بساحل غرانیتها وز به آسانی نقل میدهیم .\nپانقروف — حق دارید موسیو سمیت . من عجول يك آدمی هستم .\nآیا این صندوق از کجا آمده باشد ؟ این است مسئله مبهمه مشکله ! مهاجران چار\nطرف صندوق و پیپهارا از نظر گذرانیدند . در هیچ طرف ساحل دیگر هیچ چیزیکه\nبساحل افتاده باشد نیافتند . هاربر بر سر يك سنگ بلندی بر آمده بهر طرف نظر اندا\nخت . نه در دریا نه در خشکه هیچ يك علاقی که غرق شدن يك كشتی را نشان بدهد\nدیده نشد .\nاین يك محقسست كه يك كشتی غرق شده ! و این صندوق به آن کشتی بوده. زیراخود\nبخود این صندوق از هوا نیفتاده . بلکه مسئله این صندوق بادانه صاحبه يك مناسبتي\nدارد . بلکه صاحبان صندوق بدیگر طرف جزیره بر آمده باشند ؟ بلکه هنوز تا بحال در\nجزیره باشند ؟ اما اینقدر دانستند که بیکانگان نویی که در جزیره بر آمده اند رهزنان\nمالیزی دریایی نیستند . چونکه در پیش آنها اینچنین صندوق پیدا نمیشود .\nمهاجران در نزد این صندوقیکه بدرازی پنج قدم و عرض سه قدم بود آمدند .\nصندوق از چوب میشه ساخته شده بود . بر روی آن چرم گرفته شده بود و به بسیار"}
{"book": "adl0259", "page": 228, "text": "- ( ۱۸۹ ) -\n\nدقت میخ شده بود . دو پیپ سربسته ئیکه از زدن آن و صدائیکه از ان میبرامد خالی\nبودن آن معلوم میشد بار یسمانهای بسیار کلفت و محکم از دو طرف به صندوق مربوط\nشده بود . پانقروف چون به گره ریسمانها دید فهمید که گره کشتیبانانست . اینرا هم\nدانستند که اشیای درون صندوق به بسیار خوبی محفوظ باشد . زیرا صندوق از هیچ\nطرف زده و زخمی نشده بود اینرا هم استدلال نموده توانستند که این صندوق در بحر\nبسیار وقت نمانده باشد . و هم معلوم میشد که یك قطره آب هم در درون صندوق\nندرآمده باشد .\nاز قرار تخمین مهاجران چنان معلوم میشود که صاحبان کشتی چون دیده اند که\nکشتی شان غرق میشود اشیای لازمهٔ خودشانرا درین صندوق انداخته و با دو پیپ\nخالی آنرا بسته بدریا انداخته اند که اگر بساحل برسند بی اسباب نمانند . مهندس گفت:\n— حالا ما این بار را تا به غرانیتها وز کش کرده میبریم در انجا آنرا باز کرده می بینیم .\nباز جزیره را دور میکنیم . اگر در دیگر طرف جزیره آدم یافتیم و صاحب صندوق بودند\nاشیای شانرا بدست شان میدهیم ، واگر نیافتیم ......\nپانقروف — برای ما میماندنی ؟ اما آیا در میان صندوق چه خواهد بود ؟\nدر ین اثنا بحر بمد آغاز نهاده بود. آب تا بزیر صندوق و پیپها آمده بود. یکی از ریسما\nنهائیکه بار به آن بسته شده بود باز کرده شد ، و ریسمان بکشتی ربط گردید. ناب و پانقروف\nدیگر بار از اطراف پاریس کردند . هرکس به صندال سوار شدند ، و کشتی رارانده بار را\nبا خود کشیدند . نام این دماغه را ( دماغهٔ مال بیصاحب ) نهادند .\nبار خوب سنگین بود . پیپها صندوق را بدشواری بر روی آب نگه میداشت . پانقروف\nاز بیم آنکه مبادا ریسمان کنده شده بار بذریا غرق شود برخه دهمین لرزید . نهایت بعد از\nیکنیم ساعت بساحل غرانیتهاوز واصل شدند . بحر چون بجزر آغاز نهاده بود کشتی بابار\nدر ریگهای کنار دریا نشسته توقف نمود . ناب بتاخت شده انبور و چکش را از\nغرانیتها وز بیاورد ."}
{"book": "adl0259", "page": 229, "text": "-( ۱۹۰ )-\n\nپانقروف بسیار به تلاش است . اولاد و پیپ را از صندوق باز نمود . بعد ازان قفل صندوق را براندند . سرپوش صندوق باز شد . در درون صندوق يك صندوق نازك چستی دیگر موجود بود . ناب نعره زده گفت :\n- آیا این چه باشد که به اینقدر دقت محافظه شده است ؟ آیا از خوارکه بر خواهد بود؟\nمهندس - گمان نمیبرم .\nکشتیبان - اگر هیچ نباشد ایکاش چیز میبود ...\nناب - چه چیز ؟\nپانقروف - هیچ .\nصندوق چستی را از میان بریدند . و بدو طرف لوله کردند . از صندوق اشیای مختلفۀ متنوعه برامدن گرفت كه هريك از انها كه میبرامد . کشتیبان ( هوررا ! ) گفته فریاد میبرآورد . ناب هر پارچه اشیا را که بدست میگرفت يك رقص مستانه میکرد . هاربر کفهای شادی بهم میزد . از صندوق برای طبیعت هرکس موافق اشیا میبرآمد . ژه ده نون قلم و کتابچۀ خود را گرفته اسامی اشیای موجوده را از بیقرار ثبت دفتر نمود:\nآلات عدد آلات عدد\nچاقوی هزار پیشه ٣ چکش ٣\nتبر فولادی چوب شکنی ٢ پیچ ٣ پاکت\nتبر نجاری ٢ پیچ بزرگ ٣ پاکت\nرنده ٣ میخ عادی ١٠ خریطه\nتیشۀ خورد ٢ ارۀ بزرگ و كوچك ٣\nتیشۀ دو دمه ١ قطی سوزن ٢\nانبور آهن بر ٦ قطی نخ ٣\nسوهان ٢"}
{"book": "adl0259", "page": 230, "text": "- ( ١٩١ ) -\n\nاسلحه عدد | اسلحه عدد\n\nتفنگ چقماقی ٢ زير پيرا هنی از قماش عالی دریایی ٢٤\nتفنگ بناقی ٢ جراب از همان قماش ٣٦\nتفنگ چره انداز دور نشان ٢ دیگ مسی ٥\nشمشير و قمه ٦ قاب چودنی ٥\nپيپ باروت دوسيره یی ٢ قاشق، پنجه ، کارد از هريك پنج پنج ١٥\nقطانی پناقی ١٢ چاينك ٢\nسکستان نام آلت فن هيئت ١ کارد بزرگ ٦\nدوربين ١ تورات شريف ١\nدوربين بزرگ ١ کتاب اطلس مکمل ١\nصندوقچه پرکار مکمل اسباب باقلمهای سربی ١ لغت زبان ماليزى ١\nپوصله يعنى قطب نمای مکمل ١ شش جلد لغت فنون طبیعى ١\nميزان الحراره ١ کاغذ سفيد سه دسته ٣\nميزان الهوا ١ کتابچه سفيد ٢\nماکينه فوتوگراف با همه لوازماتش ١ قلم پنسل ٣٠\n\nاسبابها ئیکه از صندوق بر آمد عبارت از همین چیزهای بودکه ژه ده ئون آنرا در\nدفتر خود بموجب سياهه مافوق قید و ثبت نموده گفت که :\n— صاحب این صند وق حقیقتاً که مر دبسیار تجربه کاری بوده است که از همه\nجنس اشیای لا زمی صندوق خود را پر کرده است گویا بخوبی میدانست که در چنین\nجزیره خالی غیر مسکونی خواهد افتاد و این صندوق دفع احتياجات او را خواهد نمود .\nسيروس سمیت یکقدری تفکر و ملاحظه نموده گفت که :\n— حقيقتاً که هيچ چیزی کم نیست ."}
{"book": "adl0259", "page": 231, "text": "- ( ۱۹۲ ) -\n\nهاربر — اين يك بخوبی معلوم شد كه صاحب اين صندوق رهزنان دريائی ماليزى نيست.\nژه ده ئون — بگمان من می آيد كه يك سفينه اوروپائی يا امريكائی در بنظر فيها افتاده باشد ، صاحب سفينه چون غرقشدن كشتی خودرا دانسته اين صندوقرا به اسبابهای لازمی پركرده بدريا انداخته تا آنكه در خشكه آنرا يافته دفع ضرورت نمايد .\nپانکروف بيك طور استهزا کارانه و تمسخرانه گفت :\n— بلی بلی ! ماكينه فوتوگراف را نيز در چنان وقت تنگ غرقشدن در صندوق مانده تا فوتوگراف غرقشدن کشتی خود را بگيرد !!\n— اینستکه منهم لازم بودن این آلت را ندانستم که چرا در صندوق نهاده اند؟\n— آيا بر اسباب و اشيائيكه ازين صندوق برآمده يك نشانی يا نمبری نخواهد بود كه بدانيم از كدام جهت و كدام مملكت وارد شده است ؟\nمهاجران همه اسباب و اشيار ايكان يكان از نظر گذرانيدند . برهيچ يکی از آنها هيچ علامت و نشانی نيافتند .\nحالا آنكه بر چنين اسبابها عادتست كه نام شهر و نمبر ماشينخانه كه در آن ساخته ميشود نوشته ميباشد و هم اين اسباب و اشيا خيلی نو هيچ استعمال نشده است. علی الخصوص كه هرگاه اين اسباب در وقت طوفان و زمان غرق شدن كشتی و صندوق گذاشته ميشد بايندرجه منتظم و به ترتيب جابجا نميگرديد ، وصندوق آهن حلبی بايست در خوبی و محكمی لهيم نمي شد كه اينمسئله ها نيز افكار مهاجرانرا خيلی متحير و سرگردان ميساخت كتابها اگرچه بزبان امريكی نوشته شده و لی نام مؤلف و چاپخانه كه دران چاپ شده باز معلوم نيست . اطلس نيز بزبان فرانسوی فصيح نوشته شده بود و هر قسم كره زمين جداجدا بصورت بسيار مكاملی نقشه شده بود و لی دران نيزنام مؤلف و چاپخانه آن تصريح نشده بود . الحاصل هيچ معلوم نشد كه اين اسباب ازكارخانه های كدام ملكها بعمل آمده حتی اینهم مجهول ماند كه آيا اين صندوق از واپور ياسفينه كدام قوم وملت بدريا انداخته شده باشد. لاكن هرچه كه باشد و از هرجائيكه آمده باشد اشيای مذكوره"}
{"book": "adl0259", "page": 232, "text": "— ( ۱۹۳ ) —\n\nبسیار دردهای مهاجرانر ادوا و از انها بسی منفعت و فایده ها حاصل میشود. تا به اینوقت مجبور بودند که بتنهایی و غیرت خود احتیاجات خود را رفع و دفع نمایند اما حالا به پیدا شدن این صندوق مظهر معاونت الهیه نیز گردیدند .\nدرمیان مهاجران تنها پانقروف بسیار مسرور و خشنود نگردیده گفت :\n— همهٔ اینچیزها ئیکه صندوق به ما داد خیلی خوب و بسیار اعلا اما یکچیزی که مرا بکار بود در ان پیدا نشد .\nناب — اما تو هم خیلی مشکلپسندی میکنی . توچه میخواستی که پیدا نشد ؟\n— هرگاه یکقدری توتون هم میبود آنوقت نشاط و سرور مرا تماشا میکردی .\nمهاجران برين يك قرار دادند که هر طرف جزیره را گردش کنند ، و اگر قضا زده گان نوی بیابند به آنها مدد برسانند و اسباب شانرا نیز بخودشان بسپارند و اگر نیابند اسباب مذکوره را بکمال آزادی بمصرف خود رسانیده با آلات نجاری نوی که پیدا کرده اند بنای ساختن کشتی مکملی را بگذارند . لہذا اسباب های مذکوره را یکان یکان بغرانیتہا و ز نقل دادند و به احتیاط تمام آنها را در انمار مها ود ولا یها ئیکه داشتند محافظت و نگهبانی کردند .\n\n— باب سوم —\n— فهرست —\nبرامدن برای گشت و گذار — مد — درخت سیاه چوب —\nنباتات مختلفه — منظره جنگل — درخت او قالیپتوس —\nگله بوزینه — آبشار — منزل .\n* — — *\n\nروز دیگر یعنی در ۳۰ ماه تشرین اول مهاجران برای سیر و گردش اطراف جزیره حاضر گشتند. این فلاکة زدگان بیچاره که تا بحال خودشان بمعاونت و مددگاری دیگران محتاج بودند امروز خود شان برای مدد رسانی دیگر ابنای جنس فلاکت رسیدهٔ خویش که بودن شان را در جزیره گمان و تخمین کرده اند میبر آیند ."}
{"book": "adl0259", "page": 233, "text": "- ( ١٩٤ ) -\n\nچنان قرار دادند که با کشتی پوست درختی خود اول تا بسر چشمهٔ نهر مرسی بروند که به\nاینوسیله دو طرفهٔ نهر مذکور را تا بجائیکه آب نهر گنجایش کشتی رانی را داشته باشد تماشا\nکنند . باینسبب هم از مانده گی و امیر هند و هم تا بجهت غربی جزیره که تا بحال نرفته اند میروند.\nلهذا در میان کشتی خودشان آذوقهٔ سه روزهٔ خودشانرا مانند گوشت خشك كرده ،\nو شراب ، و چیزی شکر ، وسبزه که آنرا بجای چای استعمال میکنندوه نقل و چایدانی\nرا که از صندوق کشیده اند بار کردند مهندس مدت گشت و گذار خود را زیاده از سه\nروز امید نمیکرد اما اگر زیاده هم بشود در راه تدارك كردن غذا را با گوشت شكار اميد\nوار بود . برای راه کشادن در جنگل دو تبر بزرگ را نیز برداشتند قطب نما و دوربین را\nنیز فراموش نکردند . به دو تفنگ چاقماقی و يك تفنگ چهره انداز دوربین نشان و يك شمشير\nو چهارقه خود را مسلح ساختند . اگر چه تفنگ پتاقی هم داشتند ولی بسبب صرف\nنشدن پتاقی سرفه جوئی کرده تفنگ چاقماقی را برداشتند چرا که سنگ چاقماق در\nجزیره بسیار است . یکمقدار باروت نیز برداشتند مهندس چون امید ساختن باروت\nرا دارد از انرو با سراف کردن باروت خود داری نمی کنند . مهاجران چون به این\nصورت مسلح باشند . از چه پروا دارند ؟\nصبح وقت کشتی را بدریا فرو آوردند. پنج رفیق که توپ هم با ایشان بود در کشتی\nنشستند، وبرکنارکنار ساحل رانده تا بجائیکه نهر مرسی بدریامی آمیخت رسیدند، پانز\nده دقیقه برای مد باقی مانده بود صبر کردند . تا مد بحر حاصل شد لهذا بی تکلف پر کشیدن\nدر مجرای نهر داخل شدند . و در ظرف چند دقیقه بجائیکه پیش از هفتهٔ اول پار\nیا نقروف جالهٔ هیزم کشی را ترتیب داده بود واصل گشتند . ازین نقطه هر چه که به بالا\nرفته میشود دو طرفهٔ نهر بدرختان بسیار بزرگ بزرگی مزین میگردد . و مجرای نهر\nرفته رفته بسوی غرب جنوبی میل مینمود . منظرهٔ نهر مرسی حقیقتاً خیلی لطیف\nو نظار د باست . مهاجران هر چه که پیشتر میراندند بمنظره های بسیار روحفزائی بر میخورد\nدند . در بعضی جاها شاخهای سایه دار درختان تا بروی آب نهر آویزان شده مهاجران"}
{"book": "adl0259", "page": 234, "text": "- ( ۱۹۵ ) -\n\nبفرو آوردن سرهای خود مجبور میشدند بر بعضی شاخهای فرو آمده درختان گونا گون آشیانهای مرغکان بوقلمون دیده میشد که به نزدیکشدن کشتی صداهای مخالف آهنگ عاشقانه ، و نواهای راستق آهنگ صباحانه بر اورده پرواز میکردند .\nجنگل فازوست رفته رفته خیلی غلو و بهم پیوست میگردید . درختان نیز انواع مختلف پیدا میکرد . درختانی که چوب شان برای کشتی سازی بکار می آید و در آب بسیار مدت می پاید دیده میشد . و درختان شمشاد و آبنوس ، ویکنوع درختی که از پوست آن بسیار ریسمانهای محکم ساخته میشود ، و یکجنس بادامی که روغن بسیار قیمتداري ازان میبراید بکثرت پیدا میشد .\nگاه گاه کشتی را بکنار نهر نزديك ميكردند . ژه ده ئون ، و هاربر ، و ناب توپ را به پیش انداخته به جنگل میبرامدند . و با تفنگ های خوشهای خود شکار بسیاری کرده ، و نباتات بسیار فائده مند مختلفی جمع نموده بکشتی می آوردند . مثلا از نوع سوزی بالك ، و سيب زمینی ، و دیگر انواع سوزی کاری بیابانی با بریشه و گل بر کنده می آوردند که در تپه منظره وسیعه برده بکارند ، و بعد از تربیه و پرورش باغچه سبزی كاری مکملی بوجود آرند . مهندس به تفکرات و ملاحظات دور و درازی فرو رفته اصلا از کشتی بیرون نمیبراید . پائقر وف نیز به آرزو و خیالات شیرین توتون کشی مستغرق گشته با خود رأی میزد که : هرگاه از صندوق یافت شده کی شان يك عرابه منتظم اعلا با يك جوره اسپان و يله تیز رفتار و دوسه پاکت توتون ظهور می یافت دگر هیچ نقصان و کمبودی برای شان باقی نمیماند !!!\nژه ده ئون يك جفت مرغان قاز مانند آبی رازنده بچنگ آوردپایهای شانرابسته در کشتی گذاشتند تا آنکه در غرایته لوز برده پرورش دهند و چوچه گیری کنند . هاربر نام اینمرغانرا « تینامو » نشان داد .\nبعد از چهار ساعت کشتی رانی بيك كناره نزدیکشده از کشتی برآمدند . در زیر درختان بلند آبنوس و شمشاد طعام چاشت خود را تناول کردند . بر نهر مرسی"}
{"book": "adl0259", "page": 235, "text": "- ( ١٩٦ ) -\n\nرفته رفته کمشده میرود . تابه اینجابر نهر در مابین شصت و هفتاد قدم میبوده است،\nو چقوری آب آن تا بحال هیچگاه از پنج شش قدم کمتر نشده است . در نهر مذکور\nآب دیگر جوهای كوچك كوچكی از اطراف نیز ریخته آب مرسی را زیاده میگرداند.\nجنگل فاروست از دو طرفة نهر مذکور تا بجایی که چشم کار میکند بصورت بسیار غلو و\nدرختان بهم پیوست در از شده رفته است که آخر آنرا چشم دیده نمیتواند. در هیچطرف\nجنگل از آثار و علاماتی که وجود انسانرا نشان بدهد دیده نمیشود ، و بخوبی آشکار است\nکه هیچگاه انسان در نجزیزه داخل نشده باشد. چرا که هیچ نشانه تبر و بریده شدن\nشاخی در درختان جنگل دیده نمیشد هرگاه بعضی یجارگانی در جزیره افتاده هم باشند\nمعلومست که تا بحال از کنار ساحلی که افتاده اند جدا نشده اند . بناءً علیه مهندس\nمیخواهد که يك آن اولتر بسا حل غربی برسد و اگر فلاکتزده در اینجا بمعاونت محتاج\nباشد زود تر مدد رسانی کند . ازین جائیکه مهاجران مکث و آرام کرده اند تا بساحل\nغربی تخمیناً پنج میل مسافة دیگر باقی مانده است. رفقا بعد از طعام خوردن و یکقدری\nدر جنگل گردش کردن باز در کشتیگک خود نشسته رو براه عزیمت گردیدند . هرچه\nکه بالاتر میبر آمدند مجرای نهر از طرف ساحل غربی بسوی کوه فراقلن دور مینمود\nو بر نهر نیز کمتر شده میرفت جریان آن نیز شدت پیدا میکرد چرا که زمین رو ببالائی\nمینهاد . خرسنگها نیز در مجرای نهر یکان یکان ظهور می یافت. مهاجران مجبور میشدند\nکه دو دو نفر بمیر و کشتی چسبیده بر کشتی نماسند . رفته رفته درختان جنگل نیز از غلو\nو بهم پیوستگی آزاد میشد ، ویکه یکه شده کمتر شده میرفت. درختان هرا نقدر که کمتر\nمیشد آنقدر جسامت و بزرگی پیدا میکردند که مهاجران را بحیرت می انداخت .\nبزرگترین درختان جز یره زہ لا ند جدید ، و قطعه ، اوسترالیا دیده میشد. حتی\nدرخت (اوقا لیتیوس) نام که تا بسه صد قدم بلند میشود ، و تنه آن به کلفتی بیست\nقدم میشود نیز دیده شد . هاربر چون این درخت را دید فریاد بر اورده گفت که :\n— سپیو سمیت ، درخت معتبر او قالیتیوس را به بینید ."}
{"book": "adl0259", "page": 236, "text": "- ( 197 ) -\n\nپانقروف - بغیر از بزرگی و کلانی چه اعتبار دارد که آنرا معتبر میگویی پسر من .\nهاربر - اوقالیپتوس از فصیله و جنس درختا نییست که درختان بسیار نافع و کار آمدنی درین فصیله میباشد . قرنفل ، دارچینی ، فلفل ، و غویاو نام میوه که از ان شراب بسیار مفیده و منفعت بخشی بعمل میآید و امثال آنها همه کی از درختا نییست که بهمین فصیلهٔ قالیپتوس منسوب میباشند .\nژده ده ثون - چوب خود درخت اوقالیپتوس نیز برای کارهای بسیار لطیف و نازک نجاری بکار میآید .\nمهندس - درخت اوقالیپتوس چنان یک منفعت و خدمتی دارد که حقیقتاً انکار شدنی نیست .\nپانقروف - به بینیم که آن خدمت جناب اوقالیپتوس آقای ماچه خواهد بود ؟\nمهندس - آیا میدانی که این درخت را در زهلاند جدید و اوسترالیا بچه نام یاد میکنند؟\n- نی ، نمیدانم موسیو سمیت .\n- اینها را درخت تب مینامند .\n- یعنی بسببی که تب آور است .\n- نی ، بسببی که دفع کنندهٔ تب است .\n- موجود بودن ایندرخت در جزیرهٔ ما دلیل بزرگیست بر لطافت هوای او ، من چون جبه زار تا دورن را دیده بودم خیلی به هراس افتاده بودم که در موسم گرما هوای جزیرهٔ ما را خیلی زهرناک خواهد ساخت و تبهای مزمنی بعمل خواهد آورد ولی چون درختهای اوقالیپتوس را دیدم دانستم که مضرت و وخامت هوا را این درختهای نافع رفع و دفع خواهد نمود . در بعضی شهرهای اوروپا که تب بسیار داشت از افریقا ازین درختها آورده کاشتند و فایدهٔ بسیاری از ان حاصل شد .\n- واه ، واه ! چه جزیرهٔ با ثمر مفیدیست ! تنها یکچیز نقصان اوست که توتون ندارد .\n- آنرا نیز خواهیم یافت پانقروف .\nبقدر دو ساعت دیگر نیز بکشتی رانی دوام ورزیدند . تا بدرجهٔ که رفتار کشتی خیل"}
{"book": "adl0259", "page": 237, "text": "-( ۱۹۸ )-\n\nکشتی را بيك كنار نهر بسته كرده خودشان بیرون بر آمدند"}
{"book": "adl0259", "page": 238, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 239, "text": "( ۱۹۸ )\n\nبدشواری رسید زیرا رفته رفته مجرای نهر بلندی و شلاله پیدا میکرد آب نیز کفتر شده\nمیرفت . سنگهانیز در مجرا بسیار میشد . باز جنگل غلو و پیوستگی پیدا کرد . در یکطرف\nنهر میان درختان غلوی جنگل يك گله بوزینه های بزرگ بزرگی دیده شد . که\nاز وضع وهیئت دیدن آنها بسوی مهاجران چنان معلوم میشد که این اول بار است که\nانسان را می بینند. زیرا هیچ آثار خوف واحتراز نشان نمیدادند. ونمیدانستند که انسانها\nچگونه مخلوقیست . پا نقروف خواست تا یکچند از انها را هدف گلوله نماید ولی مهندس\nمانع آمده گفت که :\nبوزینه ها بهیچ کار نمی آیند نه گوشت شان خورده نیست ونه پوست شان کار آمدنی.\nعلی الخصوص که این بوزینه ها از جنس اورانغ او تانست که بزرگترین اجناس بوزینه\nمی باشند. و خیلی قتمند اند که هرگاه ضرری به آنها برسانیم همگی اتفاق کرده با\nضرر کلی میتوانند رسانید. نزديك شام بود كه پيش رفتن كشتی در میان نهر بمشکلات\nافتاد سنگها، و ریگها در مجرای نهر بسیار شد . پانقروف گفت :\nبعد از يك ربع ساعت به ایستادن مجبور خواهیم شد . وسبوسیبروس .\nبسیار خوب. ما هم می ایستیم . شب را در انجا میگذرانیم یا نقروف .\nهاربر – آیا از غرانیتها و ژ چقدر دور شده خواهیم بود ؟\nگمان میبرم که بقدر هفت میل دور شده خواهیم بود .\nبعد از کمی کشتی سر اسر از رفتار بماند . چرا که هم يك آبشار بلندی به پیش آمد\nو هم زیر کشتی بریگهای درون نهر بندشد . لهذا كشتی را بيك كنار نهر بايك درختی\nبیاسیمان محکم و مضبوط بسته کرده خود شان بیرون بر آمدند .\nمهاجران وقتیکه از کشتی برآمدند آفتاب بغروب کردن نزدیکشده بود. در جایکه\nبرامدند در زیر درختان بسیار بزرگ و بلندی يك چمنزار بسیار لطیفی بود در انجا آتشی\nافروخته گذرانیدن شب خود را در انجا قرار دادند. از درون جنگل بعضی صداهای\nمدهشه جانوران درنده شنیده میشد . لهذا برای رم دادن. و نزديك نماندن جانوران"}
{"book": "adl0259", "page": 240, "text": "-( ۱۹۹ )-\nمذکور دورا دور منزلگاه خود شانرا تا بصبح آتش بسیار بزرگی افروختند . زیرا\nمعلوم است که حیوانات وحشیه از آتش خیلی رم میخورند . طعام شام خود را بکمال\nاشتها تناول کردند . شب را بنوبت پاسبانی کرده بکمال راحت بیواقعه وحادثه بسر آوردند\nصبح بوقت از خواب برخواسته قرار دادند که کشتی را در همین جا بسته گذاشته بسوی\nساحل غربی حرکت نمایند .\nباب چهارم\nفهرست\nحرکت بسوی ساحل غربی — حیوانات چارپا — يك نهر نو —\nبجای ساحل يك جنگل — دماغۀ میلان — تآنی و درنگ ژه ده ئون\nمهاجران چای و طعام صباحی خود را صرف نموده براه افتادند . آیا چه وقت\nبساحل خواهند رسید ؟ معلوم نیست اگرچه مهندس دو ساعت تخمین نموده ولی\nاینهم بهمواری و خوبی راه موقوفست . اینطرف جنگل فاروست همه‌گی پیشه‌زار بهم\nپیوست پر از خاشاکست که به تبر راه کشادن در ان لازمست ، و هرگاه جانورانی که دیشب\nصداهای آنها را شنیده اند ظاهر و نمایند با آنها نیز جنگ و مقاتله کردن ضروری دیده میشود.\nبرای احتیاط کشتی خود را بايك ریسمان دیگری باز محکمتر بسته ، و بقدر دو روزه\nخوراك و اسلحه و لوازمات ضروریۀ خود را برداشته یکسر بسوی غرب بره‌پیمائی\nآغاز نهادند . مهندس قطب‌نما را بدست گرفته رهنمائی میکرد ، پانقروف ، و ناب به\nتبرها راه میکشادند ، ژه‌ده‌ئون و هاربرتفنگها را حاضر داشته پاسبانی میکردند هر چه که\nپیشتر میشدند زمين يك میلی بسوی نشیبی پیدا میکرد بیشه زار نیز بهم پیوسته تر میشد .\nدر هر چند قدم يك گله بوزینۀ دیده میشود ، ولی بی آنکه حمله و تعرضی بر مهاجران\nنمایند بنظر حیرت و دیدۀ تعجب بسوی شان نگریسته بیکسو میشدند پانقروف گفت :\n— بلکه اینها ما را همجنس خود و یا تناسخ خود میشمارند که باینقدر حیرت بسوی ما مینگرند."}
{"book": "adl0259", "page": 241, "text": "- ( ۲۰۰ ) -\nغیر از بوزینه بسی حیوانات دیگر مانند گراز جنگلی و قا نقورو، و آهوان جنگلی،\nو قولا وغیر هم را نیز دیدند ولی چون مهندس رفقا را از تفنگ انداختن و شکار کردن در\nوقت حاضر منع کرده است از انرو پا نقروف بسوی آنها بيك نظر حسرتی دیده گفت:\nای دوستان گوشت فربه من ! هنوز وقت شکار شما نرسیده ، حالا شما بكمال\nآزادی و خرمی خیزان و پویان باشید و خود را خوب فربه سازید. بعد ازین بسیار باهم\nملاقات خواهیم کرد .\nبعد از انكه يك ساعت راه پیمودند دفعةً در پیش راه شان يك جوی آبی ظهور نمود\nکه تا بحال مهاجران از وجود آن آگاه نبودند . آب این نهر به بسیار تندی و تیزی در\nجریان بود ، و بر آن بقد رسی قدم و چقوریش خیلی افزون مینمود . مجرای این\nنهر چون همه کی پر از سنگ ، و آبش نیز از بالائی به نشیبی به بسیار شدت و سرعت\nجاری میباشد از انسبب با کشتی در ان سیر و سیاحت نمیشود . ناب گفت :\nافسوس که در پنجا بماندیم چرا که این جوی ما را گذر نخواهد داد .\nهاربر - چرا بمانیم ازین نهر كوچك كه مایه آب بازی نگذریم دگر چه خواهیم کرد.\nمهندس - نی ، جان من ! حاجت به آب بازی نیست. زیرا آب این جوی رفته\nرفته البته به بحر میر یزد که ما هم کنار جو را گرفته تا بساحل بحر به پیروی آن خواهیم رسید.\nژ. ده ئون - اما برای این نهر بايد كه يك نامی بگذاریم تا نقشه جغرافی جزیره ما نا تمام نماند\nپانقروف - راست گفتی موسیوسپیله.\nمهندس - پس ومن هاربر ! برای این نهر تويك نامي بگذار .\nهاربر - هر گاه تا بجائی که آب نهر بدریا میریزد برویم و بعد از ان يك نامی بران بنهیم\nخوبتر نخواهد بود ؟\nسیروس - اینهم خوب . نه ایستیم برویم تا زود تر برسیم .\nپانقروف - يکقدری صبر کنید .\nژ. ده ئون - چرا ؟ چیست ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 242, "text": "- ( 201 ) -\n\nپانقروف – آنبرادر هم که شکار را منع کرده اید ماهی گیری را خو منع نکرده اید .\nصبر کنید که یکچند تا ماهی بگیرم .\nسیروس – وقت هم نیست اسباب ماهیگیری هم نیست برویم .\nپانقروف - صاحب من ، شمايك پنج دقیقه صبر کنید به بینید که من چه ماهیانی\nبرای شما بگیرم .\nمگر با نقروف در کنار نهر يك آبگیری در میان دو خرسنگ بزرگی دیده بود که\nبايك دهنه تنگی با نهر پیوسته بود ، و ماهیان بسیاری در ان گرد آمده بود . مجابکی تمام\nيك سنگی را بدهنه مذکور انداخته راه گریز ماهیها را بند گردانید ، و دستهای خود را\nدر آبگیرمذکور فرو برده بدو سه بار بقدر ده پانزده ماهیان بزرگی را بیرون آورد .\nناب نیز مجابکی از خمچه های باريك درختان يك سبده ساخته ماهیها را در ان پینداخت .\nژدده ئون گفت :\n— الحق که بهمین قدر صبر می ارزید . هم چقدر ماهیان خوب و اعلائیست .\nپانقروف يك آهی کشیده گفت :\n— جزیره ما هر چیزش خوب واعلاست ولی هزار افسوس که توتون ندارد .\nمهاجران کنار نهر را گرفته به پیش رفتن آغاز نهادند . در راههائی که میگذرند هیچ\nاثری از قدم انسان دیده نمیشود . تنها اثر پنجه های بعضی حیوانات درنده بزرگ\nپنجه که برای آب خوردن بکنار نهر آمده دیده میشد پس چنان معلوم میگردد که دانه\nساچمه که از گوشت ران آهو بره در دهن پانقروف برامده از ینطرفها انداخته نشده است .\nسیروس سمیت بسوی جریان نهر نظر کرده گفت که .\n— حالا وقت مد بحر است ، پس هرگاه بدر یا نزديك میبودیم آب نهر بایندرجه\nشدت وسرعت جریان نمیداشت . زیرا آب نهر البته با بحر متصل میشود و هر گاه بحر\nدر مد باشد آب نهر دمه پیدا کرده رو ببالا پس میزد ولی چون در جریان علامت دمه\nو پس زدن دیده نمیشود معلومست که ساحل بحر هنوز بسیار دور خواهد بود ."}
{"book": "adl0259", "page": 243, "text": "- ( ٢٠٢ ) -\nژه‌ده‌نون ـ حال آنكه هر چه پیشتر میرویم مجرای نهر کشاده‌گی و وسعت پیدا میکند\nکه ازین نزدیک بودن بحر معلوم میشود .\nسیروس ـ منهم باین تعجب میکنم .\nبعد از نیمساعت هاربر که در پیش میرفت فریاد برآورد که :\nـ دریا ! دریا !\nازین فریاد هاربر سیروس سميت بسيار متحیر شد چرا که از نبودن علامات مد\nدر نهر بایندرجه نزديک بودن بحر را هیچ منتظر و امیدوار نبود . بواقعی که بعد از چند\nدقیقه مهاجران بر کنار دریا واصل شدند .\nچه عجب حالیست ! در مابین این ساحل و آن ساحل که مهاجران اول بار دران\nافتاده‌اند چقدر فرق و ضديتى موجود است ! این ساحل با دريا اصلا و قطعياً بايك ريگ\nزاری و کنار همواری بسته‌گی ندارد و بلکه ساحل عبارت از يك زمين بسيار بلند يست\nکه بیکبارگی از بحر بمانند يك ديواری بلند بر آمده است. و دریاد رپای آن دیوار در موج\nزنی میباشد . اما این کنار بیشه زار پراز اشجار بداندرجه از آب دریا بلند است که اگر\nهر قدر امواج بلندکوه آسا از طوفان حاصل شود بازهم يك قطره از آن بکنار نمیرسد.\nاین کنار به درختان بسیار بلند و لطیفی زینت یافته که ریشه‌های بعضی ازانها از خاك\nبیرون برآمده بطرف دریا آویزان شده و شاخهای بعضی از انها نیز میلی بسیاری بسوی\nبحر پیدا کرده .\nدرین جائی که مهاجران رسیده‌اند چنان گمان میشود که بر يك بام بسیار بلندی\nایستاده‌اند . و دريادر زير آنست. در بجا دريايك حوضه گک کوچکی تشکیل داده است\nکه آب نهر مذکور از بلندی شصت هفتاد قدم بیکبار‌ه‌گی مانند دهنۀ ناوه درمیان\nحوضه گک مذکور میریزد. منظره این آبشار ، ولطافت دریای ذخار، و بهم پیوستگی\nاشجار پیشه زار کنار بلندی آثار آنقدر جلوه بدیع و ظریفی دارد که انسان از مشاهدۀ\nآن بحیرت می افتد ."}
{"book": "adl0259", "page": 244, "text": "- ( ۲۰۳ ) -\n\nاین آبشار از آبشاری که بقوت نیترو غلیسرین از تالاب گرانت مهندس بعمل آور\nده خیلی بلند تر و آبش هم بیشتر و خیلی بر قوت تر است . در اثنای آمدن پیدا نبودن\nعلامت مد در نهر بسبب همین آبشار بود که از اثر و مهندس را بغلط انداخته بود . هاربر\nنام نهر مذکور را بسبب همین آبشار ( فالس ریور ) که معنی « نهر آبشار » را میگیرد نهاد.\nژده دون نیز در نقشه جزیره اسم این نهر را « نهر آبشار » قید و ثبت کرد .\nاز جائیکه نهر را دیده اند تا به انجائی که آبشار حاصل شده جنگل خیلی بهم پیوست\nو غلو میباشد . بعد ازین نقطه کنار بلندی ساحل بقدر دو میل بطرف شمال یعنی بسوی\nکوه فرانقلن بهمین بلندی و جنگلی اما کم درخت تر امتداد یافته است . مسافه که از\nحد آبشار تا بدماغه ما ر در از شده رفته است نیز بقدر دو سه میل همچنین کنار بلند و پر درخت\nاست، ولی بعد ازین رفته رفته زمین هموار و خالی از اشجار میشود . و ساحل با آب دریا\nمتصل شده ساحل ریگزاری بعمل میآرد . هرگاه انسان های فلا کترده مادر جزیره\nافتاده باشند در همین طرف ملجا و ما وائی پیدا کرده میتوانند. دیگر طرفها همه کی ز مینهای\nخشک بی آب و علفست .\nهوا بسیار لطیف و آرام ، آسمان نیز صاف و براق بود . مهاجران بر يك جای\nبلندی بر کنار آبشار نشسته بهر طرف نظر انداز دقت گردیدند . هیچ يك علامت و\nاثر انسان انه در دریا و نه در صحرا و نه در جنگل دیده توانستند . اما مهندس تا دماغه مار را\nگردش نکنند به نبودن انسان قناعت حاصل نمیکنند . طعام چاشت را در انجا خورده بر کنار\nساحل بلندیبشه زار بسوی دماغه مار رهسپار گردیدند . مهاجران هم قطع مسافه\nمیکنند ، و هم بطرف دریا نظاره . بلكه يك ديرك ، و يا تخته پاره کشتی غرقشده بنظر\nشان برخورد . اگر بگوئیم که هیچ کشتی بمعبرها درین جزیره نیامده ، و پای هیچ\nانسانی بخاك آن برنخورده غلط نخواهد بود چرا که بسیار دلایل و امارات در ینباب\nپدیدار است . ولی چون یکبار بسوی صندوق پری که یافته شده ، و واقعه دانه ساچمه\nنظر کرده شود این فکر را سراسر زیر وزبر میسازد . چرا که دانه ساچمه بصورت قطعی"}
{"book": "adl0259", "page": 245, "text": "-( ٢٠٤ )-\n\nاثبات میکند که پیش از سه ماه بهمه حال يك تفنگی در بنجزیره انداخته شده است.\nاز وقت زوال پنج ساعت گذشته بود . مهاجران بهمین ملاحظه ها و افکار ها\nقطع مسافه کرده میرفتند . تا به ماز دماغه دو میل دیگر باقی مانده بود، اینمسافه را نیزطی\nنموده قریب بغروب بود که بدماغه مذکور رسیدند شب را در انجا بسر آوردن لازم آمده\nآزوقه و خورا که کافی هم دارند . شکار هم در جنگل بسیار است دگر چه کست مگر\nتدارك يك مأوائى !\nاز ین دماغه عجیب الشکل با نطرف شکل و هیئت ساحل تبدل ورزید . تا حال\nزمین خاکی و چمنی بود اما بعد از ین سنگلاخی و ریگزاری شده میرفت مهاجران منزلگاه\nخود را در همین جا که منتهای دماغه بود قرار دادند . هاربر در میان درختان درخت\nپانس را نیز درینطرف دید که بسیار است . پائتروف را مخاطب نموده گفت :\n- این درخت بسیار درخت قیمتدار فوائد نثار است پانقروف .\n- چه قیمت و چه فائده دارد ؟\n- از پوست این درخت تراشه های باریك و نازك كشيده سبد ها و صندوقچه ها و\nقطیها ، و برونهای چوبی ، وکلاه ها ، وبسی چیزهای دیگر ساخته میشود . واگر\nمیده کرده بحالت خمیر در اید از ان کاغد بسیار اعلا بعمل میآید. از شاخهای باريك آن چوبهای\nدست ، و لوله های توتون کشی و هزاران چیز دیگر ساخته میشود ، از ستونهای کلفت\nاو دیرکهای خیمه ، ولوله های نل آب ، واگر تخته بریده شود برای سقفها ودیوارهای\nخانه ها چوب بسیار محکم ومتینی که اصلا کرم آنرا نزند بوجود میآید اینرا هم بتوبگویم\nکه در هندوستان شاخهای نازك و تازه آنرا میخورند . دیگر اینکه هر گاه تو که های\nنازك آنرا در سرکه بگذارند برای بعضی مرضها دوای بسیار نافعی میشود از برگهای\nنورسته تازه آن يك شراب بسیار خوبی نیز بعمل می آید .\n- آیادگر چه میشود ؟\n- همینقدر مگراکافی نیست پانقروف ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 246, "text": "— ( ٢٠٥ ) —\n\n— اینرا بگو که آیا مانند سیگاره کشیده میشود و یا نی ؟\n— وا اسفا که این نمیشود .\n— چون چنینست بيك پیسه هم قیمت ندارد چرا که درد مرا دوا نمیکند .\nبعد ازین محاوره هاربر و پانقروف در پی تدارك محل و مأوای شب گذرانی خود شان افتادند و درینباب بسیار زحمت نکشیدند زیرا در ساحل بسیار مغاره هایی یافتند که موجه های بحر بمرور ایام آنرا خورده و بعمل آورده بود . در یکی ازین مغاره ها که نسبت بدیگر مغاره ها بزرگتر و مکملتر مینمود میخواستند که داخل شوند که ناگهان از درون مغاره يك صدای مهیب و دهشت آوری برآمده ایشانرا بخوف و دهشت انداخت .\nپانقروف گفت :\n— بس بگریزیم هاربر . چرا که تفنگهای ما به ساچمه پر است ، و این جانوری که این صدا را کشید نه آنچنان مدهش جانوریست که به ساچمه هلاك شود.\nاینرا گفته و از بازوی هاربر بشدت کشیده در میان سنگهای سنگلاخ پنهان شدند.\nدرین اثنايك حیوان بسیار بزرگ جثه مهیبی برون برآمد این جانور « ژاغار » نام پلنگ بسیار خونریزی بودکه موهای پوستش سفید ، و خالهای سیاه بر آن بود . در حالیکه چشمهایش برگشته ، و موهایش برخواسته و دمش را کج کرده بود غریدن آغاز نهاده و چنان معلوم میشدکه این اول بار نیست که انسان را دیده باشد بلکه میشناسد که انسان چه مدهش ، و از خود او چقدر پیشتر خونریز تر است .\nدرین اثنا ژه ده ئون از كناريك سنگی روبروی جانور مذکور برون آمده هاربر چون اینحالت را دید چنان گمان کرد كه ژه ده ئون ژاغار را ندیده است لهذا خواست که فریاد دهد . ولی ژه ده ئون اور ابخاموشی اشارت کرده روبرو بر جانور مدهش پیش رفت ، بدرجهٔ که ده قدم فاصله در مابین او و ژاغار باقی مانده ژاغار خود را جمع نموده ، و دهن خود را بقدريكوجب از هم باز کرده ، ودندانهای مدهش خود را بر یکدیگر سائیده بر دشمن مقابل خود بنای حمله آوری را نهاد . بمجردیکه میخواست برجهد"}
{"book": "adl0259", "page": 247, "text": "- ( ٢٠٦ ) -\n\nتفنگ ژه ده ثون فرياد کرده حيوان مدهش بر خاك بغلطيد .\nرفقا بتلاش تمام در پيش جسد حيوان خونريزد ويدندگله تفنگ ژه ده ثون در\nمابين دو ابروی ژاغار خورده مغزش را از هم پاشانيده بود . ژه ده ثون از شکاربان\nبسيار پخته و ماهريست که در هندوستان و افريقا در بسيار شکارهای شير و پلنگ اثبات شجاعت\nو مهارت نموده است . هار بر اظهار حيرت نموده ژه ده ثون را گفت :\n— سبحان الله ! ان چقدر بی پروائی و درنگ! و چقدر توانائی و دلاوری بود که از\nشماظهور نمود . بخدا که خيلی حيرت کردم .\n— پسر من آنچيزی که من کردم شماهم ميتوانيد .\n— آيا من ؟\n— بلی ! هرگاه بخيال خود محکم کردی که اين ژاغارنيست آهوست ، و بهمان تصور\nنشان گرفته آتش دهی تو نيز مانند من خواهی توانست .\nيا نقروف — اگر چنين باشد چه آسان کاريست .\nژه ده ثون — بغير ازين ديگر چيزی نيست يا نقروف . دوستان من ! حالا ايستادن\nبکار نيست . شام هم شد ، ژاغار هم مغاره خود را تا ابد بما واگذار شد . ما هم بايد\nمغاره را ضبط کرده شب خود را بکمال راحت دران بسر آريم .\n— اما اگر ديگر ژاغارها بيايند ؟\n— در دهن مغاره آتش بزرگی می افروزيم جانوران درنده از آتش رم ميخورند\nوبما نزديك نميشوند .\nمهاجران بسوی مغاره متوجه شدند . تنها ناب به پوست کردن ژاغار مشغول\nبماند . چونکه پوست ژاغار برای مفروشات غر ا بيتها و زفرش گرانبهائی شمرده ميشود\nرفقا چوبهای خشکی بسياری بدهن مغاره گرد آوردند درون مغاره پر از استخوان\nبود . استخوان ها را بيک سو افگنده مغاره را پاك کردند . تفنگهای خود را نيز به گله پر\nکردند . چوبهارا نيز آتش دادند . طعام شام خودهارا بکمال اشتها تناول کرده . ويك"}
{"book": "adl0259", "page": 248, "text": "- ( ۲۰۷ ) -\n\nيك نفر به نوبت به پاسبانی مقرر گردیدند .\nسیروس سمیت از چوبهای خشك بانس نیز بسیار گرد آورده در آتش انداخت .\nچوبهای بانس در اثنای سوختن بر هر بندی که میرسید مانند يك تفنگی صدا میبرآورد\nکه این صداها برای نزدیك نگذاشتن حیوانات وحشیه علاج کافی دیده میشود . این\nترتیب و اصول نوی نیست که سیروس سمیت تنها امشب آنرا بروی کار آورده است .\nبلکه تاتاریان در آسیای وسطی از عصرها برای دفع کردن حیوانات وحشیه چوب\nبانس را میسوزانند . یا نقروف چون اینصداهای گوش خراش چوب بانس را\nشنید هار بر را گفت که :\n— این فایدهٔ درخت بانس را نیز بقیمت بهائی آن بیفزا ! . .\n- * - [ باب پنجم ] - * -\n- * ( فهرست ) * -\nعودت برکنار ساحل — شکل و هیئت ساحل جنوبی — درخت قماش\nمیوه — يك ليمان طبیعی كوچك — رسیدن به نهر مرسی\nدر تیغاب پیدا شدن کشتی شان .\n\nسیروس سمیت و رفیقانش در مغاره زاغار بکمال استراحت تا بصبح بخوابیدند .\nصبح بوقت هر کس از خواب برخواسته بکنار ساحل فر و آمدند . دیده های خود را\nبسوی دریا و کنار ساحل تا بجائی که نظرشان کار میکرد بدوختند . مهندس بادور بین بهر\nطرف بکمال دقت تماشا کرد ولی هيچ يك اثری از وجود کشتی و یا انسانی که با ينطرفها\nافتاده باشد نیافت .\nحالا در جزیره تنها يك سمت جنوبی باقی مانده که دیده نشده است . و باقی همه\nاطراف گردش شده . درین دفعه که برای گشت و گذار برآمدند بواسطهٔ کشتی در نهر\nمرسی بسوی غرب جزیره برآمده وجود قضا زدگانی را که تخمین کرده اند در ساحل\nغربی جستجو کردن خواستند . حالا ئیکه ساحل غربی را سراسر گردش کردند از"}
{"book": "adl0259", "page": 249, "text": "-( ۲۰۸ )-\n\nوجود قضازده‌گان مظنون اثری نیافتند بلکه ساحل را نیز بيك وضعیتی دیدند که هیچ\nکشتی در آنطرف نزديك شده نمیتواند . ژه ده ئون گفت .\n— اگر بخواهیم که مسئله مشکلهٔ وجود داشتن قضازده‌گانرا در جزیره حل وفصل\nنمائیم میباید که ساحل جنوبی را نیز تمامها گردش کرده از راه دماغهٔ پنجه به ضرابته اوز\nبرویم . آیا تادماغهٔ پنجه ازینجا چقدر مسافه تخمین خواهد شد ، مسیوسیروس ؟\n— درآمده گیها وبرآمده گیهای ساحل را هم که داخل حساب کنیم بقد رسی میل\nتخمین میشود .\nهاربر — اما از دماغهٔ پنجه تا بفرائیته اوز نیز بقد رده میل مسافه موجوداست .\nژه ده ئون — همه را چهل میل فرض کرده بر همین راه رهسپار گردیم بهتر است .\nچرا که باینواسطه هم سواحلی را که تا به اینوقت ندیده‌ایم تحقیق و تفتیش میکنیم وهم\nمسئلهٔ را که فکر مارا سراسرمشوش و پریشان داشته حل و خاتمه میدهیم .\nپانقروف — بسیار درست و خوب فرمودید اما کشتی خود ما را که در نهر مرسی\nگذاشته‌ایم چه خواهیم کرد ؟\nژه‌ده ئون — کشتی ما از بیست و چار ساعت است که در همانجا که بسته‌ایم مانده . يك دوروز\nدیگرهم اگر بماندچه ضرردارد . چونکه دزد در جزیرهٔ ما نیست که بترسیم که مبادا دزدی شود.\n— اما من هر وقت که مسئلهٔ سنگ پشت را بخاطر میآورم در نبودن دزدشبهه‌ناك میشوم.\n— جان من توهم چه فکرهامیدوانی، مگرکاسه پشت را آب دریا راسته‌کرده نبر\nده بود ؟ همچنین نیست موسیوسیروس ؟\nمهندس برین سخن کلمهٔ « که میداند » را در میان لبهای خود زمزمه کرده دگرچیزی\nنگفت . ناب دهن خود را برای چیزی گفتن خواست باز کند ولی باز خاموش ماند\nمهندس گفت :\n— بگو ناب چه میگفتی ؟\n— اینرا عرض کردن میخواستم که هرگاه از راه ساحل جنوبی بفرائیته اوز رفتن"}
{"book": "adl0259", "page": 250, "text": "( ۲۰۹ ) -\n\nخواهیم در پیش راه مانهر مرسی میآید ۵ ازان بچه خواهیم گذشت ؟\nژده ده ئون - یا به آب بازی و يايك جاله ساخته میگذریم . ازینکه دلهای ماهمیشه\nبوسوسه باشد اگر یکقدری تر شویم باکی نیست .\nهمه رفقا بر همين يك قرار دادند که ساحل جنوبی را تمامها گردش نموده از راه\nدماغه غنچه بغر ایشهاوز بروند . لهذا صبر کردن هیچ جایز نیست با یدکه بزودی براه\nافتند . چونکه چهل میل راه کم راهی نیست . نیمساعت پیش از طلوع مهاجران براه\nافتادند . تفنگهای خود را با گله پر کردند . توپ مانند هر وقت در جلوافتاده روانه\nشدند . از دماغه مار بقدر پنج میل مسافه را بر ساحل محدب طی نمودند در ینقدر مسافه\nبازهیچ اثر انسان و یاشکسته پاره کشتی نیافتند . قسم محدب ساحل را بی مانده کی\nو مشقت قطع کردند تا بقسم مقعر ساحل که آخرهای كافه واشينغتونست واصل شدند .\nتا به آن حدود قسم ساحل جنوبی جزیره را تمام نمودند که ازین حد به قسم جنوب\nشرقی جزیره داخل شدند . تا به نصف كافه واشينغتون ساحل تمامهار یگز ار است که\nیکان یکان درخت نیز دیده میشود . بعد ازان تا بد ما غه غنچه زمين ساحل سنگستان\nغير منتظمی میشود . مهاجران اینطرفها را این اول بار است که می بینند . پانقروف\nگفت که :\n- ساحل در ینطرفها برای کشتیها بسیار ناهموار وتهلکه نا کست. هر کشتی که در ینطر فها\nنزدیکشود بهمه حال در ریگ می نشیند و غرق میشود .\nزده دئون - اگر غرق هم شود البته كه يك تخته پاره یا دیر کی از آن معلوم خواهد شد.\n- اگر کشتی در ساحل ریگزار غرق شود هیچ اثری از آن معلوم نمیشود . اما اگر\nدر سنگلاخ غرق گردد پاره های آن معلوم می شود .\n- چرا ؟\n- چونکه در ریگزار به بسیار زودی کشتی ناپدید میگردد .\nبعد از ظهر یکساعت مهاجران در وسط كافه واشينغتون رسیدندکه تا به انجا تمام"}
{"book": "adl0259", "page": 251, "text": "- ( ۲۱۰ ) -\n\nبیست میل مسافه را پیموده اند . مهاجران برای طعام خوردن و استراحت کردن\nیکقدری آرام کردند . بعد از نیمساعت باز براه افتادند . هم راه میزدند وهم هر نقطهٔ\nساحلر ابدقت از نظر میگذرانیدند . هر چیزیکه بنظر ناب و پانقروف میدرآمد همان\nدویده آنرا ملاحظه و تدقیق میکردند . اما در هیچ طرف هیچ اثری از کشتی فضا زده\nنشان نمی یافتند . اگر کدام کشتی در بنظر فها می آمد و یا می شکست چنانچه صندوق\nتابساحل رسیده يك تخته پاره يا يك علامهٔ دیگر نیز پیدا میشد اما آن اثر و علامه کجا ست !\nبعد از دو ساعت ره پیمائی در کنار ساحل باب يك لیمان یعنی حوض طبیعی دریائی رسیدند\nکه در میان سنگلاخها بيك وضع بسیار لطیفی پنهان شده مانده بود که این حوض نیز\nمانند حوض آبشار جهت غربی مینمود ولی در بحوض هيچيك نهر آبی نمیریخت .\nدر پشت اینحوض يك بلندی موجود بود که این بلندی بتدریج بلند گردیده در میان جنگل\nتا بمنظرهٔ وسیعه که نزديك بغربایتهوا و ز است امتداد می یابد. رفقا بر سر همین بلندی برکنار\nحوض طبیعی دریائی بر آمده یکقدری آرام کردن و طعام خوردنر اقرار دادندمهاجران\nبسبب ماندگی و ره پیمانی باز بطعام خوردن مجبور گشتند . در جائیکه طعام میخوردند\nيك جائی بود که از سطح بحر شصت هفتاد قدم بلند يك زمین بلندی بود. و از طرف\nشرق بحوض طبیعی ، و از طرف غرب بجنگل محاطه بود . از نجاهر طرف مشاهده\nمیشد . مهندس با دوربین بهر سو نظر انداز دقت گردید . هيچيك علامه و نشانی\nنیافت . ژه ده ئون گفت که :\n— در جزیره هیچ کس بغیر از مایان موجود نیست لهذا کسی که صندوق یافته گی\nما را دعوا کند وجود ندارد . ما هم بکمال آزادی بر استعمال کردن اشیای صندوق\nحق داریم .\nهاربر — امادانهٔ ساچمهٔ که از دهن پانقروف برامده آنرا چه کنیم ؟\n— این هم مسئله مشکل ! درینباب چه بگوئیم ؟\nمهندس — درینباب میگوئیم که پیش از سه ماه يك کشتی در نجا آمده و از طرف\nهمجنسان ما تفنگی انداخته شده، و ساچمهٔ آن بران آهو بره خورده و باز عودت کرده رفته اند."}
{"book": "adl0259", "page": 252, "text": "- ( ۲۱۱ ) -\n\nناب ـ پس معلوم شد که طالع ناز - ا مار ا با اینها ملاقی نمود که باینسبب چارهٔ یگانهٔ عودت وطن را نیز از دست بدا دیم .\n\nپانقروف - چون چارهٔ عودت وطن از دست برامد حالا باید که چارهٔ رسیدن بمسکن خود را بیندیشیم . برخیزید که براه افتیم چرا که وقت باقی نماند . \nرفقا بر پا خواستند . وازکنار جنگل براه افتادند. درین اثنا توپ فریاد زده بتاخت از طرف جنگل در پیش صاحبان خود بیامد که بدهنش یك پاره قماش کل پری گرفته بود . پانقروف از دهن سگ قماش راگرفت مگر این قماش یك تكه سان بسیار کلفتی بود . توپ بشدت فریاد میکرد . و بحرکات خود چنان میفهمانید که بسوی جنگل برویم . مهاجران در پی سگ پیروی کردند . و تفنگهای خود را حاضر گرفتند . در جنگل هیچ نشانه انسان و اثر قدمی ندیدند . توپ بقدر پنج شش دقیقه رفته در پای درختی بایستاد . وفریاد و فغان خود را بیشتر کرد .\nمهاجران هر طرف را دیدند و بالیدند هیچ چیزی نیافتند. پانقروف دفعهً فریاد برآورده گفت :\n- من دیدم و دانستم که چیست .\n- چیست ؟ کجاست ؟ \n- بر زمین نه بینید بالا نظر کنید بالا .\nهرکس نظر خود را بسوی بالا دوختند . مهندس گفت :\n- دانسته شد این همان قماش بالون ماست که بقیهٔ آن راباد آورده در بین درختان بند کرده است . \nپانقروف بکمال ممنونیت فریاد برآورده گفت که :\n- اینست سان بسیار اعلا و محکمی که سالها از ان پیراهن وزیر جامه ساخته بتوانیم و هیچ تمام نشود. اماراست بگو. و سیبوسیبله چنین جزیرهٔ که درختان آن سان بار بدهد پسندتان نیست ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 253, "text": "-( ۲۱۲ )-\n\nبحقیقت که پیدا شدن قماش سان بالون برای مهاجران يك نعمت غیر مترقبه شمرده\nمیشود. برای رهائی دادن بالونر از شاخهای درختان و فرو آوردن آن خیلی جد وجهد\nبعمل آوردند . ناب ، وهاربر ، و پانقروف بر درخت بالا برآمدند، و بسیار زحمت\nکشیدند تا آنکه بدو ساعت تمام ریسمانها ، وسان ، و اسباب آهنی و لنگر آهنین آنرا بمه\nرهایی داده بزمین انداختند . پانقروف گفت که :\nموسیو سیروس ! هرگاه از جزیره برآمدن خواهیم معلومست که با این بالون\nنخواهیم برآمد . زیرا دانستیم که بالون انسان بجائی که دلش میخواهد رفته نمیتواند.\nاگر از من میشنويد يك كشتی محکم و متینی یکخرواری بسازیم و ازین سان يك بادبانی\nبرای او ببریم . باقی آنرا نیز برای لباسهای خود صرف کنیم .\nاین کار ها را بعد ازین خواهیم اندیشید پانقروف حالا اینها را در یکجای خوبی\nبخوب صورت نگه داریم .\nبواقعی که بالو را باجمله آلات و لوازمات آن تا بغرا نیتها و ژ بردن محالست چراکه\nهمه آنها بسیار سنگینست برای نقل دادن آن تا وقتیکه عرابه بسازند و عرابه را آورده\nبالونرا ببرند باید که آنرا در یکجا ئی حفظ کنند .\nمهاجران به بسیار کشش و کوشش بالونر ا تا بحد سنگلاخهای ساحل رسانیدند و\nدر میان سنگلاخهایك شکاف بسیار بزرگی یافته بالون را با همه لوازمات آن دران گنجا\nنيدند ، و هر طرف آنرا با تخته سنگها و شاخچه ها پوشانیدند . تا بساعت شش به این\nعملیات زحمت کشیده و این حوضه را نیز «حوضۀ بالون » نام نهاده راه دماغۀ غنچه را\nپیش گرفتند .\nپانقروف با مهندس در راه از کارهائیکه بعد ازین ساخته میشود بحث رانده میگفتند که:\nاول يك پلى بر روی نهر مرسی ساخته ، يك سرك مکملی نیز از پشته منظره و\nسیعه تا بحوضۀ بالون کشیده میشود و يك عرابة سبك ومحكمى بعمل آورده خودما آنرا\nبه نوبت تا بحوضۀ بالون کشیده ، بالونرا در آن بار کرده بغرانیتها وژ نقل میدهیم ."}
{"book": "adl0259", "page": 254, "text": "- ( ۲۱۳ ) -\n\nبعد ازان يك كشتی باد بان دار بسیار مکملی بعمل می آریم ، و بواسطه آن دور و پیش\nجزیره را گردش میکنیم هنوز چها ! چها !\nبوقت شام بدماغه بیصاحب که صندوق اشیا را یافته بودند رسیدند. درینجا نیز هر طرف\nرا بکمال دقت پالیده هیچ اثری نیافتند .\nازانجا نیز بی در نگ براه افتادند . هنگا میکه بکنار نهر مرسی رسیدند از نصف\nشب گذشته بود . در نجا نهر بقد رهشتاد قدم وسعت داشت . مهاجران ازین ما نعه\nنهر مرسی بسیار دلتنگ شدند . چونکه بسیار راه پیموده اند ، و از سبب کوشش بلیغی\nکه برای فرو آوردن و گنجا نیدن بالون بعمل آورده اند از حد زیاده مانده شده اند .\nحالا دگر هیچ چیزی آرزو ندارند مگر اینکه در غرابیها وز در امده بخواب راحت درایند.\nحالا نکه در چنین حالت ماندگی خودر ادر آب سرد انداخته بشناوری در چنین شب\nتیره گذشتن خیلی مهلك است . لهذا پا نقروف بنا بر وعده که کرده لازمست که يك\nجاله تدارك نماید .\nپا نقروف و ناب بدون تأنی و درنگ يك درختی را انتخاب کرده به تبر زدن آغاز\nنهادند . سیروس سمیت ، و ژه ده ئون در يك كناری نشسته ، به انتظار ماندند . هاربر\nنیز بکنار نهر بگردش بود .\nدرین اثناهار بر به نزد رفقای خویش دویده روی آب نهر رانشان داده گفت که :\n— بر روی آب به بینید ، این جسم سیاهی که میآید چه چیز است ؟\nپا نقروف کار خود را گذاشته بکنار نهر آمد، وبدقت تمام بر روی نهر نظر انداخت،\nو بعد از لحظه که ملاحظه نمود فریاد برآورد که :\n— کشتیست ! کشتی !\nهمه رفقا بسوی جسم مذكور متوجه شده دیدند که بحقیقت يك كشتی كوچكيست\nکه آب آنرا می آورد پانقروف بصدای بلند فریاد برآورد که :\n— اووو ! ... كشتی والا !! ."}
{"book": "adl0259", "page": 255, "text": "- ( ٢١٤ ) -\n\nهیچ جوابی از طرف کشتی نیامده لحظه بلحظه نزدیکشده میرفت. تا آنکه مجایکه\nمهاجران بود ند کشتی نزدیکشده برسید . پانقروف چون خوب نظر کرد فریاد\nبرآورده گفت که :\n— وای ! این کشتی خود ماست ! به بینید که چه کشتی وفادار است . ریسمان خودرا\nبریده دویده دویده آمده است.\nمهندس — آیا صندال خود ماست ؟\nپانقروف — بلی ! ببینید که بچه وقت و زمان مناسب خود را رسانیده است .\nبحقیقت که این کشتی خود مهاجرانست که در نزديك سر چشمه نهر مرسی بدوزیسمان\nبد و درخت بصورت بسیار محکم بسته کرده مانده بودند . پانقروف و ناب بد وعصا\nچوب دراز کشتی را کشیده بکنار رسانیدند . از همه پیشتر مهندس در کشتی جهیده\nریسمانی که کشتی را بآن بسته بودند معاینه نمود . دید که ریسمان بریده و خورده نشده\nبلکه بازگردیده است . دیگر رفقا نیز در کشتی سوار شدند . ژه ده ئون چون حالت\nریسمان را بدید گفت :\n— اینست مسئله که . . . .\nمهندس — بسیار حیرت آور است !\nژه ده ئون — هم بسیار بسیار حیرت آور !\nبواقعی که اینمسئله خیلی غریب است . هر چه که باشد دم نقد برای مهاجران نعمت\nبسیار بزرگی شد . اما از همه غریبتر اینکه باینچنین وقت لازم و موقع ضرورت رسیدن\nکشتی مسئله ایست که بجز کرامت و خارقه بدیگر هیچ چیز حمل نمیشود . هرگاه يك\nقدری اولتر از رسیدن مهاجران میرسید البته که آنرا آب بدریامی انداخت .\nاگر این واقعه در زمانهای پیش واقع میشد و از جای مهاجران هم مردمان کهنه\nعقل میبود همان لحظه حکم میشد که اینجزیره پر طلسم است . و یا پر از دیو و پریست ولی\nمهاجران ما از انگونه اشخاصی نیست که باینگونه چیزها باورکنند البته سبب حقیقی و"}
{"book": "adl0259", "page": 256, "text": "- ( ٢١٥ ) -\n\nمعقول آنرا باید بیا بند دردم حاضر سبب معقول آن اگر چه مجهولست اما آخر پیدا\nخواهد شد . بيك چند پر کشی کشتی را بآنطرف نهر رسانیدند کشتی را بخشکه کشیده\nبر زمین مناسبی نهادند. وبچابکی تمام بطرف زینه غرانیتها وژه متوجه شدند. در ین اثنا توپ\nبشدت ولوله فغان برداشت. ناب که از همه پیشتر بزینه غرانیتها وزیرسیده بود فریاد بر آورد که :\n- زینه بجای خود نیست !\n-} باب ششم {-\nفهرست\nقهر و غضب پا نقروف - شب گذرانیدن درشمینه ها - فکر\nسیروس سميت - يك مسئله غير منتظر - در غرانیتهاوز\nچه چیزها شده -- بخدمت مهاجران چسان يك\nنوکری نوی میدراید .\n\nسیروس سمیت از گم شدن زینه خیلی اندیشه ناک و اندوهگین گردیده مبهوت\nایستاد . رفقای دیگر بکان آنکه مبادا باد زینه را بیکطرفی انداخته باشد بپالیدن و\nجستجو آغاز نهادند . هر طر فر اپالیدند زینه را نیافتند . شب هم چون خیلی تاريك\nبود، هیچ چیزی دیده نمیشد .\nپانقروف -- اگر زینه را کسی بطریق لطیفه و مزاح برداشته باشد ، لطیفه شیرین\nومزاح نمکینی نیست ! بعد ازین قدر مانده کی و خسته گی به پیش خانه خود بیائیم و\nزینه رانیایم ، چقد ر مشکل ؟\nناب در جزیره لینقولن معلوم است که چیزهای خارق العاده ناشدنی بوقوع می آید .\nژه ده نون -- درین باب چیز خارق العاده نیست وقتی که ما نبوده ایم دیگر کسی آمده\nدر خانه ما در آمده ، و زینه را ببالا کشیده است.\nپا نقروف -- آیا دیگر کسی ؟ آندیگر کس کیست ؟\nژه ده نون - مگر دانه ساچمه را فراموش کردی ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 257, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 258, "text": "— ( ۲۱۷ ) —\n\nغلام یحیی\n۱۳۳۲\n\nزینه و اسباب بالا کردنی را نیز از جهت پایان نوك آنها را بالا کشیده"}
{"book": "adl0259", "page": 259, "text": "- ( ٢١٦ ) -\n\nپانکروف - هر گاه که میگوئید در بالا کسی هست يك فریادی کنیم بلکه جواب بدهد.\nکشتیبان این را گفته و بيك صدای بسیار بلندی ( اووووو ) گفته فریاد بر آورد.\nمهاجران بجواب گوش گرفتند . اگر چه بعضی صداهای که ندانستند چیست از غرانبها و زمی آمد ولی صدای پا نقروفرا کسی جوابی نداد . حقیقتاً که اخسامه تنها مهاجرانرانی بلکه هر قدر دلاور اشخاصی که باشند دو چار خوف و حیرت میسازد مهاجران بیچاره مانده کی و مشقت خود را فراموش کرده بغم از دست برامدن اقامتگاه نازنین خود افتادند . حالا نکه غرا نیهها و فرشها اقامتگاه شان نی بلکه بمثابه خزینه بی بهای شانست . درین هشت ماه هر چیزی که ساخته ، و یافته اند همه کی در انجاست که اگر آنها از دست شان براید سر از نو آنها را بوجود آوردن چقدر مشکل و مدهش است . سیروس سمیت گفت :\n- برادران ! هر چه که آمدنی بود آمد . امشب را میباید که بشمینه هار فته بسر آریم، و تا بصبح انتظار بکشیم . فردا که روشنی شود به بینیم که چه میشود .\nپانقروف - بسیار خوب ! اما من به این حیرانم که این آدم بی ادب لا ابالی کیست که اقامتگاه ما را ضبط کرده است ؟\nاینسخن را پانقروف به نهایت قهر و غصب و روی خود را بسوی پنجره های غرانیتها و ژ گردانیده بآواز بلند گفت . والحاصل این بی ادب هر کس که باشد امشب میباید که مهاجران بشمینه ها بروند ، و تا بفردا صبر کنند. لهذا توپ را در میان سنگهای زیر دیوار غرا نیتها وز در یکجای مناسبی گذاشتند که اگر واقعهٔ ظهور کند بجا یکی آمده مهاجرانرا خبر دار کر داید، و خود شان بسوی شمنیه ها روانه شدند .\nاگر بگوئیم که مهاجران بیچاره شب را بر احت گذرانیدند غلط محض است . بیچاره ها تمام شب را تا بصبح بیصبرانه و نا آرامانه بهزار گونه عذاب گذرانیدند . هر ساعت بیرون میبرامدند که مبادا توپ غفلت نماید ، و يك حادثه ظهور کند . سیروس سمیت از وقتیکه بجزیره آمده تا به اینوقت بچنین پریشانی خاطر گرفتار نیا مده ، زده دلون"}
{"book": "adl0259", "page": 260, "text": "- (۲۱۷) -\n\nنیز با مهندس هم افکار است چند بار آهسته آهسته با همدیگر در خصوص اسرارهائیکه در جزیره مشاهده شده و میشود سخن ها راندند . البته که در جزیره يك سری موجود است . آیا این سر را چگونه کشف نمایند ؟ هاربر نیز بخیالات گوناگونی افتاده تصورات عجیب و غریبی میپروراند. ناب بسببی که اینگونه کارها به افندیان او راجع و عائد است خود رآنتها برای کار و خدمت و معاونت آنها حاضر و آماده داشته از ینگونه افکارات سراسر آزاده و بيك گوشۀ خزیده بکمال راحت خوابیده است پانقروف خیلی بقهر و غضب است . هر ساعت خود بخود میگوید :\n- این بازی که باما کرده اند هیچ خوش من نیامد . اگر کنندۀ آن یکبار بدستم بیاید وای بر حال او !\nسپیدۀ صبح دمیده مهاجران تفنگها را حاضر کرده وقعه ها را بکمر آویخته بساحل دیگر از پیش روی غرانتیها و زآمدند . بعد از کمی ضیای شمس پرتوافشان گردیده پنجره های بستۀ غراتنها و ز را از میان سبزه ها نمودار گردانید .\nاگرچه پنجره ها چنانچه که خود شان بسته گذاشته اند بحال خود است ولی در وازۀ غرانتیها و ز را که در وقت بر آمدن محکم بسته بودند باز یافتند که ازین يك بخوبی معلوم شد كه یکی آمده و دروازه را باز کرده بغرانیتها وز داخل شده است . زینه، و ریسمان اسباب بالا کردن را نیز از جهت پایان نوك آنها را کشیده بآستان دروازه گذاشته اند که يك قسم با لائی ریسمان زینه نیز بکقدری آویزانست که ازین هم معلومست که غاصبان چگونه مرد مانی هستند اینمسئله هنو ز هیچ معلوم نیست زیرا هیچ کسی معلوم نمیشود . پانقروف باز فریاد برآورد : باز هیچ کسی جواب نداد . پانقروف غضبناك گردیده فریاد برآورد :\n- اووو ! خاینهای ملعون! گویا که در خانۀ پدر خود نشسته اید که هیچ جواب نمیدهید . ای غاصبان مال مردم ! ای دزدان دریائی ! ای رهزنان مالیزی ! اگر مرد باشید اول بیائید با من دان پنجه بدهید بعد از ان خانۀ شانرا غضب کنید! ای ژون بول زاده ها!"}
{"book": "adl0259", "page": 261, "text": "- ( 218 ) -\n\nبانقروف هرگاه کسی را باصول امریکائو نیپول زاده طعن و تشنیع کند بدانیری\nقهر و غضبش بدرجه نهایت شدت گرفته ولی این شدت و حدت او را هیچ جواب\nدهنده پیدانشد حتی مهاجران بشبهه افتادند که بلکه کسی نباشد اما از بالا بودن زینه\nبواقعی معلوم میشد که این شبهه شان خطاست . هاربر بفکر آن افتاد که اگر يك تیری\nرا بریسما نی بسته و تیر را بواسطه کمان بیکی از پته پایه های زینه پرتاب کنیم که تیر ریسمانرا\nاز پته پایه زینه بگذاراند امید است که بکشیدن ریسمان زینه را فرو آورده بتوانیم .\nاین رأی هاربر را همه رفقاپسندیدند تیروکمان و ریسمان در شمینه ها موجود بود ناب\nدویده آنها را بیاورد . پانقروف ریسما نرا به تیر بسته کرده به نوجوان بداد. هار بریتیر\nیکی از پته پایه های زینه را نشان گرفته تیر را پر تاب کرد . تیر بمجردیکه از خانه کمان برآمد\nبه نشانه گاه مطلوب بر خورد ، یعنی بیکی از پته پایه های نزديك دروازه برابر آمده\nریسمانرا از ان بگذار انید . هار بر ازین کامیابی خود شادان کردیده همان ریسمانرا گرفته\nمیخواست که بکشد که دفعه یکدستی از در وازه برآمده تیر را ربوده بدرون کشید پانقروف\nفریاد برآورده گفت که :\n— وای خائن ! وای ! دیدمش که چیست و کیست آخ ! اكر بيك گله پالات نید اختم\nآدم نخواهم بود !\nاینرا گفته بسوی تفنگ دوید . ناب گفت :\n— كرا میزنی ؟ کیست ؟\n— وای مگر تو ندیدی و لی نشناختی که که بود ؟\n— نی ! يك دستی دیدم و نشناختم .\n— آن دست ، دست بوزینه بود. مگر وقتی که ما برامده ایم بوزینه گان آمده اقامتگاه\nما را ضبط واستيلاكردہ اند . زینه را نیز آن ملعونان بالا کشیده اند .\nدرين اثنا پنجره های غرائیتها و زباز گردیده چهار پنج بوزینه های بزرگ قوی\nالجثه پدیدار گردیدند . گویاصاحبان کهنۀ غرائیتها و زر اسلام میکردند. پانقروف گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 262, "text": "-(۲۱۹)-\n\n-- من گفته بودم که این یک بازیئیست که باما کرده اند اما نمیدانند که با من بازی کردن چیست.\nاینرا گفته و تفنگ را برداشت. نشانگرفته یکی از میمونها را بپایان انداخت و باقی آنها گریخته بدرون در آمدند . بوزینه که بپایان افتاد از بزرگترین جنسهای بوزینه هاست که شکل آن نیز به انسان بسیار مشابهت دارد. هاريزچون این بوزینه را دید گفت که:\n-- این نوع بوزینه را در علم حیوانات « اورانغ اوتان » میگویند که بزرگترین اجناس بوزینه شمرده میشود . و مانند انسان بدوپا راه میروند دم هم ندارند .\nپانقروف -- هر بلا که باشند باشند! حالا وقت درس خواندن علم حیوانات نیست! من باین حیرانم که حالا در غرایب تهاوز چسان خواهیم درآمد .\nسیروس -- صبرکنیم! این حیوانات با ما بسیار وقت ایستاده گی وطاقت نمی آورند. آخر یک چاره برای دفع آنها پیدا خواهیم کرد. شکر است که رهزنان دریائی مایلزی نیست.\n--موسیو سیروس ! من تا به اوتاق خود ندرایم هیچ باور نمیکنم که باز غراب تهاوز راصاحب شویم . چونکه بقدر دوسه درجن بوزینه بالاست . راه برآمدن مارا نیز یکقلم از ما سلب کرده اند. هم که میداند که چه خرابیها رسانیده اند؟\nژه ده ئون -- هر گاه باز يك تیری بیندازیم بلکه زینه را بپایان آریم .\nهاربرباز تیر را بخانه کمان کرده پرتاب نمود. باز اگرچه تیر به پته پایه زینه رسید ولی چون زینه را بوزینه گان سراسر بدرون کشیده بودند بمجرد کشیدن طناب ریسمان از هم گسیخته زینه بپایان نیفتاد. پانقروف از قهر و غضب کف بر لب آورده هزار هزار کفرمیگوید. بحقیقت که حال مهاجران بسیار مشکل ولی خیلی خنده آوريك حالتیست .\nدو ساعت گذشت . میمونها دو باره در حجره ها معلوم نشدند. اما گمان نشود که رفتند. چراکه راه بدررفت شان بجز زینه غراب تهاوزدگر راهی نیست . وهم گاه گاه دستها و سرهای شان از گوشه و کنار پدیدار میشود که ها نلحظه به گله تفنگ نشان گرفته میشدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 263, "text": "- ( ۲۲۰ ) -\n\nمهندس - ما بيك گوشه پنهان شویم . ژه ده ئون و هاربر در پشت يك سنگی پنهان شده تفنگهای خود را حاضر و آماده دارند بلکه میمونها باز معلوم شوند .\nاین رأی و فکر مهندس قبول گردید ، ژه ده ئون و هاربريك سنگی را سپر كرده تفنگ بدست حاضر نشستند دیگر رفقا برای شکار و تدارك كردن غذا بجنگل رفتند چرا كه خوردنی هم ندارند .\nدو ساعت دیگر نیز گذشت . باز اثری از بوزینه گان معلوم نشد . چنان معلوم میشود که بسبب کشته شدن یکی از آنها ، وصدا های دهشتناك تفنگها رم خورده در او تاقهای غرانیتها و ز پنهان گردیده اند . با آنکه ذخیره خوردنی و نوشیدنی مهاجران بیچاره را بجنگ آورده بخوردن و نوشیدن مشغول گردیده اند . مهاجران چون هربار تلف شدن اسباب و ذخیره های خود را بدست این خبیثان می اندیشند دود از دماغ شان میبراید . ژه ده ئون گفت :\n- اینکار را باید خاتمه بدهیم چرا که بسیار در از شد .\nپانقروف - هیچ چاره برای دفع این خبیثها نمی یابم . آیا چنان بالار آمده خواهیم توانست ؟\n- من يك راه و چاره اندیشیده ام .\n- راه و چاره را چون شما اندیشیده اید منهم حکم میکنم که بغیر از همان چاره دگر چاره هیچ نیست !\n- من میگویم که از راه مجرای اول غرانیتها وز که آنرا در تالاب بند و سد کرده بودیم باز کرده داخل شویم .\n- ای خدا از شما راضی شود ! حقیقت که خوب اندیشیده اید . اینراه هیچ بخاطر من خطور نکرده بود . بواقعی که برای داخلشدن غرانیتها و رو دفع کردن بوزینه گان غیر ازین هیچ چاره نیست . اگرچه مجرای مذکور از طرف مهاجران به بسیار محکمی بند شده است ولی نا چار باید که باز شود . این فکر از طرف همه رفقا قبول گردید ."}
{"book": "adl0259", "page": 264, "text": "- ( ۲۲۱ ) -\n\nهمان بکار آغاز کردند. بعد از پیشین بود که مهاجران از شعبینه عابیل و کلنگها را بردا\nشته از زیر پنجره های غرا نیتهاوز گذر کرده بسوی تالاب غرانت روانه شدند. توپ\nرا برای پاسبانی در انجا گذاشتند هنوز بقدر پنجاه قدم دور نشده بودند که یکی یکبار ولوله\nو فغان شدید توپ بلند گردید . مهاجران توقف نمودند . پانقروف گفت که :\n— بدویم به بینم که چیست ؟\nهمه رفقا بتاخت و اپس گشتند . سبحان الله ! چه تبدلات غریب از پنجره های\nغرا نیتهاوز مانند باران بوزینه باریدن گرفته است .\nآیا چه خوف و دهشتی برای میمو نها در داخل غرا نیتهاوز حاصل شد که چنین\nبی اختیارانه و خوفناکانه خود را ز دروازه . و پنجره ها پرتاب کرده می اندازند ؟ حتی\nبا وجود ذکاوتی که بوزینه ها دارند هیچ اندیشهٔ مرگ خود را نکرده بی تانی و بالا\nدرتک یکی بر دیگر خود را از پنجره و دروازه پرتاب کرده می انداختند حالا نکاکثر\nشان در زیر دیوار غرانیتهاوز دست شکسته و پاشکسته و سرشکسته می افتادند . آیا اینچه\nبلای مبرم ، و ترس دهشت توامی در غرانیتها وز برینها وارد آمده که مرگ را از ان\nاسانتر میشمارند ؟\nو الحاصل این غریبه و خارقهٔ عجیبه را مهاجران بيك نظر حیرت و دیدهٔ عبرت\nتماشا کرده برای غرانیتها وز آمدند ، و از آرامی و سکوتی که حاصل آمد دانستند که\nهیچ یك بوزینهٔ در داخل غرانیتها وز باقی نمانده است . در پای دیوار غرا نیتهاوز بقدر\nده پانزده بوزینه بصورت نیمجان و بعضی مرده افتاده بودند . پانقروف پی هم هور\nراه های شادیانه را بآواز بلند تکرار میکرد ژه ده ئون گفت که :\n— پانقروف ! آنقدر آثار شادمانی منما .\n— آیا چرا ؟ مگر همهٔ شان مردار نشدند ؟\n— همه کی را مرده پندار ! اما برای ما چه فایده که هنوز راه بر آمدن غرا نیتهاوز\nبرای ما پیدا نیست ."}
{"book": "adl0259", "page": 265, "text": "( ۲۲۲ )\n\n— بمجرای اول بتازیم.\nمهندس — بلی، باید که بمجرای کهنه مراجعت کنیم اما ایکاش اگر يك چارهٔ دیگری پیدا شود.\nدرین اثنا گويا سخن مهندس را جواب بود که دفعهٔ زینه از دروازه بپایان افتاد، پانقروف چون این را دید بطرف مهندس نظر کرده گفت:\n— دیدید موسیو سیروس! اینست مسئله که هیج عقل بآن نمیرسد.\nمهندس — بواقعی که همچیننست پانقروف.\nاینرا گفته و بزینه بالاشدن گرفت. پانقروف گفت:\n— موسیو سیروس! مبادا که هنوز از ان خبیثها کدام دانه موجود نباشد و بشما ضرری نرساند...\n— خواهیم دید.\nرفقا نیز مهندس را پیروی کردند. بعد از کمی همه شان بغرانیتهاوز واصل شدند، هر طرفرا گردیدند هیچ کسی را نیافتند. پانقروف گفت:\n— آیا نخواهیم دانست که این زینه را برای ما که انداخته باشد؟\nدرین اثنا يك صدای خرخری بگوش شان آمد. مگریك بوزینه بزرگی از مطبخ برآمده در پیش روی پانقروف بدویدن آغاز نهاد. پانقروف تبری که بدست داشت بالا کرده خواست که بر میمون حواله کند. ولی مهندس مانع آمده گفت:\n— مزن پانقروف.\n— وای این موذی خبیث را چسان بگذارم؟\n— بگذار چرا که زینه را او برای ما انداخته خواهد بود چرا که دیگر کسی نیست.\nپانقروف تبر را انداخته بمعاونت ناب و هاربر در پی بوزینه افتادند، و بمشقت بسیاری او را گرفته با ریسمان محکم بستند. بعد از انکه از گرفتن و بستن آن فارغ شدند پانقروف يك (اوخ) درازی برآورده گفت که:"}
{"book": "adl0259", "page": 266, "text": "- ( ۲۲۳ ) -\n\n- حالا اینرا چه خواهیم کرد ؟\nهاربر - اینرا خدمتکار خواهیم کرد .\nهاربر اینسخن را بطرز لطیفه و مزاح نگفت بلکه باو معلوم بود که این جنس بوزینه\nاگر تعلیم و تربیت شود مانند انسان کار میتواند . هاربر و دیگر رفقا به بوزینه نزدیکشدند\nهاربر جنس این بوزینه را بنام « اورانغ اوتان » نشانداد . مهاجران دیدند که اینحیوان\nبه انسان بسیار مشابهت دارد زاویۀ وجهیۀ این بوزینه با زاویۀ وجهیه مردمان هوتنتو\nها ، واوسترالیائیها بسیار نزدیک و برابر است . آثار وحشت ، و بی فکری ، و بی صبری\nو ناپاکی که در دیگر بوزینه گان دیده میشود درین جنس بوزینه دیده نمیشود . این جنس\nبوزینه که مانند انسان بر پاهای خود راه میروند هر گاه در خانه ها تربیه و تعلیم شود\nبکارهای جاروب کردن خانه ، و گذاشتن سفره ، و برس زدن کالا ، و رنگ دادن بوت\nو بسی ازینگونه کارها خیلی بکار میآید . بکار دو نچه نان خوردن، و شراب نوشیدن نیز زود\nمألوف میگردد ( بوفون ) نام حکیم مشهور طبیعی ازین جنس يك بوزینه را در زیر\nتعلیم و تربیه گرفته بسیار سالها خدمتگار صادق او شده مانده است .\nاین بوزینه که مهاجران آنرا بسته گرفتار کرده اند به بلندی شش قدم، و وجودش\nقوی ، وسینه اش فراخ ،کاسه خانه سرش مدور ، پشمهایش نرم، چشمهایش كوچك\nو نزدکاوت دران پدیدار ، دندانهایش سفید، از دم و سرین سرخ نیز محروم ، دستهایش\nدراز يك بوزینۀ بود . در ذقنش يك كمكن ریش سرخ رنگی نیز موجود است\nپانقروف گفت :\n- يك خدمتگارتنومند باهوشی معلوم میشود امّا ایکاش که بزبانش میفهمیدیم که اجرت\nنوکری اورابا او کوتاه و فیصله میکردیم .\nناب از مهندس پرسید که :\n- آیا افندی من براستی این بوزینه را بخدمتگاری خود قبول خواهند فرمود ؟\n- آری ناب اما تو میباید که رشك نبری ."}
{"book": "adl0259", "page": 267, "text": "- ( ٢٢٤ ) -\n\nها ربر - من امید قوی دارم که خدمتگار بسیار امین و صادقی خواهد شد. هنوز\nجوانست تربیه و تعلیمش بسیار آسان، هر گاه جبر و زور برونكنیم، و خوب پرورش\nدهیم او نیز با مربوط گردیده بماند، وجدائی نمیخواهد .\nپانقروف کین و غضبی را که به بوزینه کان پیدا کرده بود فراموش کرده گفت که :\n- پرورش و تربیۀ بوزینۀ خود را من بعهده میگیرم .\nبعد از ان بسوی بوزینه دیده گفت :\n- ای رفیق نوما ! بگو به بینیم چه طور هستی ؟\nبوزينه بيك خرخرى جواب داد . پانقروف باز پرسید که :\n- خوب ای رفیق بعد از ین تو هم از مامهاجران شمرده میشوی ؟ آیا خدمتکاری\nموسیو سیروس را قبول میکنی ؟\nبوزينه بازيك خرخرى کرده کله جنبانی نمود .\nپانقروف - اما تنخواه منخواه نیست . تنها شکمت را سیر میکنیم .\nبوزینه باز در مقام تصدیق خرخری بعمل آورد .\nژده دئون - خدمتکار ما بسیار کم گو افتاده .\nپانقروف - بسیار خوبست . چونکه بهترین خدمتکاران کم گو ترین آنهاست .\nاینستکه باينصورت يك مخلوق نوی دیگر نیز در میان مهاجران آمیخته گردید .\nپانقروف نام این بوزینه را بنابرعایت بوزینۀ کوچکی که در مملکت خود داشت (ژویپتر)\nنهاد که برای تخفیف تنها ( ژوپ ) فریاد کرده شود . این نام هم از طرف همۀ رفقاقبول\nگردید . استاژوپ نیز ریسمانهایش باز گردیده در غرايتمهاوزباقی بماند ."}
{"book": "adl0259", "page": 268, "text": "-( ٢٢٥ )-\n\n-- باب هفتم --\n-- ( فهرست ) --\nپل بر نهر مرسی – تحویل پشته منظره وسیعه را به جزیره – پل\nعاریتی – حاصل گندم – چای – پلهای كوچك –\nمرغانچه – كبوترخانه – گرفتار كردن دو گوره خر –\nساختن عرابه – رفتن به حوصۀ بالون .\n\nمهاجران بسببی كه بدون باز كردن مجرای كهنه به اقامتگاه خود درآمده توانسته\nاند، و بی آنكه بزد و خورد با بوزینه گان مجبور شوند خود بخود از شر آنها وارهیدند خیلی\nشاكر و مسرور میباشند. و بحقیقت كه اینمسئله شایان شكران و ممنونیت يك مسئله ایست.\nدر حالی كه بیل و كلنگ را برداشته برای كشادن راه مجرای قدیمی میرفتند در انحالت\nگرفتار آمدن بوزینه گان بيك خوف و دهشت مجهول سببی و انداختن خود را از پنجره\nهای غرائیثها و ز حقیقتاً كه هم شایان حیرت ، و هم سزاوار ممنونیت يك حادثه ایست.\nآنروز را تماماً به نقل دادن لاشه های بوزینه گانرا از پیش غرائیثها و ز و انداختن\nآنها را در نهر مرسی مشغول گردیدند. وقت شام به اقامتگاه خود آمده به انتظام دادن\nجای خودها پرداختند. بوزینه گان بسیار خرابی در غرائیثها و ز نرسانیده بودند، و\nهیچ چیزی را نشكسته بودند. تنها اشیا و اسبابها را زیر و زبر كرده بودند. باب به ساختن\nو ترتیب دادن خانه ها مشغولشده بیكساعت باز هر چیزی را پس بجایش نهاده ، واو\nجاغها را آتش كرده به حاضر كردن طعام سرگرم شد .\nمهاجران چون خیلی مانده و گرسنه شده بودند بکمال اشتها شکمهای خود را سیر\nکردند. ژوپ را نیز که نوکر نونشانست فراموش نکرده از خوردنیهای خود بسیار چیز\nها در پیشش ریختند که او نیز بيك طور شكر گذارانه خوردن گرفت . بعد از طعام\nمهاجران بر گرد میز گرد آمده از بعضی کار ها ئیکه ساخته شود ، ونقشه هائیکه کشیده\nشود مذاکره و مشاوره کردند ."}
{"book": "adl0259", "page": 269, "text": "- (٢٢٦) -\nمهمترین کارها ئیکه اولتر ساختن آن ضروری دیده میشود همانا ساختن يك پلست\nبر روی نهر مرسی که بواسطه این پل پشته منظره وسیعه را با جهت جنوبی جزیره ربط\nنمایند . دوم کاریکه اجراشود بوجود آوردن بعضی مرغانچه ها ، وکبوترخانه هاست\nکه دران مرغ و کبوتر پرو را نند و از تخم و گوشت آنها فایده برگیرند . و دیگر اینکه\nبرای پرورانیدن گوسفندان کوهی که در کوه فرانقلین دیده اند يك آغل بسازند تا از چو\nچه گیری وشیر و پشم آنها منفعت بردارند .\nروز دیگر مهاجران برای آغاز کردن بکار پل سازی جمله اسبابهای نجاری ، و میخرها\nو پیچه را برداشته بساحل فرامدند . ژوب را در غسانیتها وز گذاشتند و برای احتیاط\nکه مباد ابگریزد يك زولانه چوبی اختراع کرده کلی خود پانقروف را به پایش انداختند.\nو هم برای احتیاط که مبادا زینه را ببالابکشد در زیر غرانیتهاوز یکد و میخ چوبی بسیار\nمحکمی برزمین زده زینه را بآن محکم به بستند و بکنار نهر مرسی آمدند. در جائیکه نهر کج\nگردی پیدا کرده مهندس توقف نمود زیرا پیش ازین مهندس آنجا را برای پل ساختن\nموافق یافته بود . و بحقیقت که به این محل هرگاه پل ساخته شود تابه حوضه بالون سه\nمیل مسافه باقی میماند که تا آنجاره را نیز یکقدری هموار و برابر ساخته تا بطرف جنوبی\nراه رفت و آمد ونقلیات بسیار آسان میشود .\nسیروس سمیت درینجا از مسئله که از بسیار وقتها در ابواب تصور و تفکر دوانیده\nبرفقای خود بیان نمود . تصور مهندس اینست که پشته منظره وسیعه که شیمنه ها، و\nخزائينهاوز، وكشتزار گندم ، و چیزهائیکه بعد ازین ساخته میشود مانند آغل گوسفند،\nوکبوتر خانه ، ومرغانچه همه گی در داخل آنست بحالت جزیره تحویل دهند تا آنکه\nاز مهاجمه و تعرض حيوانات و حشيه وغيرهم محفوظ و مصون بماند. صورت اجرای\nاینکار نیز بسیار آسانست . چونکه در وقت حاضر سه طرف تپه منظره وسیعه با آب\nمحاطست . باینصورت که در طرف شمال غربی از حد مجرای کهنه تا بحد مجرای فورا\nآب تالاب غرانت احاطه داشته است . جهت شمالی را نیز آب مجرای نو که بواسطه"}
{"book": "adl0259", "page": 270, "text": "- ( ۲۲۷ ) -\n\nآبشار بر کنار ساحل جوی آبی تشکیل داده است ، و بسببی که بواسطه نیترو غلیسرین مهندس آنرا بعمل آورده نام آنرا « نهر غلیسرین » نهاده اند احاطه کرده است جهت شرقی از حد آمیختن نهر مرسی تا مجند نهر غلیسرین با بحر محاطه است جهت جنوبی نیز با نهر مرسی گرفته شده است . مانند يك جهت غربی که اگر از تالاب غرانت تا به نهر مرسی يك جوئی یا خندقی کنده شود پشته منظره وسیعه از هر طرف با آب محاط گشته شکل جزیره مکملی را میگیرد . و از هر گونه تعرضات و مهاجمات محفوظ میماند . این جزیره پشته منظره وسیعه را باسه پل متحرك عاریتی که شب برداشته شوند و روز گذاشته با اطراف سائره متصل میگردد .\nسیروس سمیت برای آنکه فکر و تصور خود را خوبتر برفقای خود بفهماند نقشه تپه وسیعه را کشیده تصورات خود را بخوبی نشاندار که همه رفقا بخوبی دانستند و از طرف همگی باتفاق آراء کمال ممنونیت قبول کردند . پانقروف از شادی بسیار بر جهیده گفت :\n- اول از پل ساختن آغاز کنیم .\nمهاجران بکمال شوق و گرمی به پل سازی ابتدا کردند . از جنگل ستونها بریدند . بقدر لزوم آنها را تقسیم نمودند . این پل بدو قسم تقسیم مییابد که قسم جهت تپه منظره و سیعه ثابت ساخته میشود ، و قسم طرف جنگل متحرك یعنی که در وقت لزوم گذاشته و برداشته شود . بر نهر مرسی بسبب پربری او پل سازی یکمدت درازی میخواهد . ولی هر گونه تخته و ستون و چوبهای کار آمدنی در جنگل فاروست بسیار است . آلات و ادوات نجاری شان نیز مکملست . مانند مهندس يك کار فرمائی و مانند رفقای مهندس مزد บริษัท رانی هم موجود است که به این سببها هیچ مشکلاتی دیده نمیشود .\nسه هفته کامل بی فاصله مهاجران سعی و کوشش بعمل آوردند ، هوا هم خیلی خوش و موافق بود تنها در وقت خواب بقرار بته ا وژ . پروند باقی تمام روز را بساختن پل صرف مینمایند . در ظرف اینمدت ژوپ بمهاجران خیلی از خیلی آموخته گردید . اما پانقروف هنوز ژو لا ند پای اورا بر نداشته . سراسر آزاد ماندن ژوپ را معطل"}
{"book": "adl0259", "page": 271, "text": "— ( ۲۲۸ ) —\n\nدر ۲۰ ماه تشرین اول پل به اتمام رسید"}
{"book": "adl0259", "page": 272, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 273, "text": "- ( ٢٢٨ ) -\nمانده اند تا آنکه منظره وسیعه حالت جزیره را بگیرد . توپ نیز با ژوب خیلی خوب\nالفت پیدا کرده بدوستی گذران میکنند . ژوپ در خصوص چوب آوردن و انزه\nکشی و غیر هم بسیار معاونت به مهاجران میرساند .\nدر ٢٠ ماه تشرین ثانی پل باتمام رسید . قسم متحرك آن به بسیار آسانی برداشته\nوگذاشته میشود . هر وقتیکه برداشته میشود بقدر بیست قدم يك كشاده گی حاصل\nمی آید . بعد از انكه پل تمام شد مهاجران بالون را آوردن خوا ستند ، ولی آوردن\nبالون موقوف بدو چیز دیگر است، اولاساختن راه دوم ساختن عرابه . با وجود آنهم\nتا ساخته شدن این دو چیز ناب و پا نقروف یکبار به حوضه با لون رفته بالونرا معاینه و\nمشاهده کردند درجایی که حفظ کرده بودند دیدند که هیچ آسیبی بآن نرسیده و همچنان\nبحال خود مانده است .\nروزدیگر پانقروف گفت که :\n— آیا کشتزار گندم خود ما را فراموش کردیم ؟\nحالا آنكه وقت در و رسیده است .\nبواقعه که دانه گندم بکمال رسیده بود ، چنانچه مهندس گفته بود همان یکدانه\nگندم ده خوشه بعمل آورده بود که باینواسطه مهاجران صاحب هشتصد دانه گندم\nگردیدند . محصول گندم چون در شش ماه بسر رسیده است ازین معلوم گردید که در\nسال دوبار حاصل گرفتن ممکن است . مهاجران پنجاه دانه گندم را برای احتیاط نگه\nداشته هفصد و پنجاه دانهٔ دیگر آنرا در زمین شدیار کرده که به بسیار دقت و احتیاط\nحاضر کرده بودند کاشتند . پانقروف دورا دور مزرعهٔ گندم رايك دیوار خار بست\nبسیار محکمی کشیده ، وهم برای نزديك نشدن مرغان وضر ر نرسانیدن پرندگان به\nشکلهای مختلف وصورتهای مدهش چشماره ها ساخته در هر هر جای کشتزار خلاندید.\nدر ٢٢ تشرین ثانی سیروس سمیت نقشه خندقی که در طرف غربی پشته منظره\nوسیعه کندن آن تصور شده است حاضر نمود. در انطرف چون سنگستان موجودبود"}
{"book": "adl0259", "page": 274, "text": "- ( ۲۲۹ ) -\nباز به نیترو گلیسرین مراجعت کردند . بعد از پانزده روز سعی و کوشش يك جر بسیار\nکشادۀ بمطلوب موافقی باز گردید ، و از تالاب غرانت آب درین جر جاری گردانیده تا\nبه نهر مرسی جوی جاری بعمل آوردند . نام این جر را نیز ( جوی گلیسرین ) نهادند .\nدوسه روز دیگر نیز بساختن پل متحرک آن کوشش ورزیده در پانزدهم ماه کا\nنون تمام کارهای جزیره ساختن پشتهٔ منظرهٔ وسیعه با تمام رسید و بنا بر تصوری که مهندس\nکرده بود چار طرف پشتهٔ منظرهٔ وسیعه با آب و پلهای متحرک محاط آمد .\nدر ماه کانون اول هوا خیلی گرم گردید . ولی مهاجران باز هم از کار و عمل فارغ نه\nنشستند . به ساختن مرغانچه و کبوتر خانه ها آغاز نهادند .\nجای مرغانچه و کبوتر خانه را در جهت جنوب شرقی تالاب انتخاب کردند. بقدر\nنیم جریب زمین را بيك دیوار چوشی خار بستی جدا کرده در میان آن چند عدد مر\nغانچه و کبوتر خانه بنا کردند .\nدر مرغانچه ها از نوع کلنگ ، و مرغ آبی ، و قاز يك يك جفت گذاشتند که آنها را نیز\nپا نقروف و تاپ به بسیار سهولت بواسطهٔ دامها و تلك ها گرفتار آوردند . کبوتر ها را\nنیز از میان شکافهای سنگلاخهای کنار مرسی بدام آورده در کم مدت در کبوتر خانه ها\nآنها را آموخته کردند .\nتپهٔ منظرهٔ وسیعه از وقتیکه بحالت جزیره تحویل نموده ژولانه را از پای ژوپ برا\nوردند. بوزینه به افندیان خود يك رابطه و دوستگی عجیبی رسانیده که هیچ خیال جدائی\nو گریختن را ندارد .\nدر اول ماه کانون ثانی يك واقعهٔ عجیبی ظهور نمود : در حالتیكه مهندس ، وژد ده\nئون، و پانقروف و هاربر در غرا نیتهاوز مشغول به بعضی کارها بودند و تاپ ، وژوپ ،\nونوپ در جزیرهٔ منظرهٔ وسیعه گردش میکردند . دفعتهً صداهای تاپ و توپ بيك\nولولهٔ شدیدی بگوش مهاجران برخورد . مهندس و رفقا یکا یکی برآمدند . دیدند که\nيك دو حیوان بسیار خوش شکل و ظریف چابکدوی که به بزرگی يك خر بزرگ"}
{"book": "adl0259", "page": 275, "text": "( ۲۳۰ ) -\n\nمی آمدند باینطرف و آن طرف بد ویدن بودند و ناب و توپ و ژوپ در پی آنها افتاده\n« بگیرید ! بگیرید ! » گفته فریاد و ولوله میکردند مگر اینحیوا نهار د و قدیکه‌پل نهر مر\nسی بند بوده داخل جزیره منظره وسیعه گردیده اند و چون پلهابر داشته شده در جزیره\nاسیر گشته باقی مانده اند . اینحوا نها از اسپ خرد تر ، و از خر بز رگتر متناسب الوجود\nو خیلی چست و چالاك چار پایانی بودند . هار بر بمجردیکه آنها را دید گفت که :\n— اینها اوناغاست ! اوناغا !\nناب — خر خواهد بود !\nهاربر — نی ناب ! اینهارا اوناغا میگویند . اگر چه از جنس خر شمرده میشود\nولی نمی بینی که گوشهای اینها از خر کوتاه تر و در جثه و تنه بزرگتر و توانا تر هستند.\nپانقروف — هر چه که هست باشد . برای ما بسیار لازم و کار آمدنی میباشند. توقف\nلازم نیست بگیریم بدویم چونکه برای کشیدن عرابه ما را بسیار بکار است .\nناب و پانقروف دو يده يك دو ریسمان آوردند . و از آن کمندی ساخته بعد از بسيار تك\nو تاز یکی از آنها را گرفتار آوردند . پاپها و گردن آنرا بسته در دایره که برای مرغا\nنچه ها و کبوتر خانه ها ساخته بودند در يك گوشه میخ کردند . ماده آن بعد از کمی خود\nبخود داخل دایره گردیده در پهلوی تر خود بایستاد آنرا نیز بآسانی ریسمان بند کر\nده از دست و پا بمیخها بسته کردند .\nمهاجران چند روز متصل بساختن و هموار کردن راه سرك مانند حوضه باون\nکوشش ورزیدند . از حد پل مرسی تا بحوضه مذکور بقدر سه میل مسافه موجود است\nسنگ ها و درختها تیکه پس کردن و زدن آنها لازم دیده میشد بر طرف کرده چقو\nریها و بلندیهارا بقدر ضرورت هموار و برابر ساخته برکوتاه ترین راه ها يك سرك مكملى\nبوجود آوردند .\nچند روز دیگر نیز بساختن گادی بارکشی بسیار سبك و محكمي مشغول گشتند.\nبمهارت نجاری پا نقروف و مدد رسانی رفقا آنهم بحسن صورت انجام یافت . ماندگار"}
{"book": "adl0259", "page": 276, "text": "-( ۲۳۱ )-\n\nساختن جوت ولجام ودیگر اسباب عرابه که آنرا نیز بيك طور سردستی وكار گذرانی\nپانکروف ومهندس بدوسه روز حاضر كردند .\nدر ظرف اینچند روز هاربر وناب از تیمار وتربیه اوناغها یعنی گوره خر ها نیز فا\nرغ نه نشسته حیوانات مذکوره را بخوبی رام و آموخته گردانیدند . در پنجم ماه کا\nنون ثانی گوره خر هارا بعرابه بستند . در اول امر راندن آنها خیلی مشکل شد ولی\nعنادا پاقروف وقمچین نواختن پاتقروف رفته رفته گوره خرهارا مجبوراً براه آورده بعد\nبعد ازانکه یکچندبار در زمین های صاف پشته منظره وسیعه یا بنطرف و آن طرف دوا\nنیدند پانقروف لجام آنهارا گرفته . و مهندس و ژه ده ثون وهاربر در عرابه نشسته\nوناب گوره خرهارا قمچین زده راه حوضه بالونرا گرفتند ودر کم مدتی بیواقعه و حادثه\nبحوضه مذکور واصل شدند بالونرا با جمله لوازمات آن در عرابه بار کردند . و تا بزیر\nدیوار غرانیتها وز رسانیدند . وقتیکه مهاجران بغرانیتهاوزرسیدند شب شده بود .\nپانقروف اوناغهارا از عرابه باز کرده و بجای شان بسته کرد، و آب و علف و تیمار آن\nرا بجا آورده بغرانیتهاوز آمد .\nپانقروف هنگامی که در او تاق خود در آمد بر خوابگاه خود در از کشید . چنان\n( اوخ ! ) دور و درازی بر آورده عکس صدای آن در میان سنگهای غرانیتها وز\nبقدر دوسه دقیقه طنین انداز گردید .\n- باب هشتم -\nفهرست\nساختن کالا – ساختن پاپوش – ساختن باروت – کشت کاری –\nشکار ماهی– خرمن تخم سنگ پشت– ترقی کردن ژوپ –\nشکار گوسفند و بز کوهی – نباتات ومعادن نوپیدا –\nیاد آوری وطن .\n\nهفته اول کانون ثانی را بدوختن وبریدن لباسهای خود حصر کردند . قماش"}
{"book": "adl0259", "page": 277, "text": "- ( ۲۳۲ ) -\n\nسان بالونرا از همدیگر باز کردند و آنرا تخته تخته ساخته در اول امر با جوهر اشقار و\nپوتاس پوست موم جامه کی آنرا برداشتند . بعد ازان آب بسیاری گرم کرده با صابون\nآنرا بصورت مکملی شسته مانند تخم مرغ سفید کردند . بعد از خشکشدن ازان پنتلون\nو جاکتها ، و پیراهنها و جرا بها حتی پوشهای نهالین ، ومتکا ، ولحاف نیز بریدند .\nو آنها را باسبزه های خشکیده در یایی پرکرده برتختهای خواب خود انداختند\nولباسهای پاك سفید خود را پوشیده ، وشکرهای عظیمی بدرگاه خالق کارساز ادا نموده\nاستراحت کردند .\nمهاجران از پوست ماهی فوق بوت های بسیار محکم و متین کار آمدنی که از زینت\nعاری بود ولی راه رفتن به آن خیلی آسان وراحت مینمود نیز ساختند .\nگرمیهای بسیار شدید جزیرۀ لینقولن نیز آغاز نمود . درزیر درختهاى بهم پیوسته\nجنگل بر کنار نهر مرسی شکار خیلی خوش و لذت آوری بعمل میآمد . تفنگ زده\nده ئون هيچ تیرش بخطا نمیرفت هاربرو پانقروف نیز خیلی در نشان زدن مهارت پیدا\nکرده اند . مهندس اگرچه شکار انداز بسیار ماهریست ولی به شکار مشغول نمیشود\nچونکه بدیگر تصورات مشغولست .\nسیروس سمیت به این فکر افتاده که يك چیزی بجای باروت بسازد چونکه کفایت\nکردن باروت یافته کی خود شانرا میداند . بسببی که معدن اسرب در جزیره نیست\nمهندس از دانه آهن گله و ساچمه ساختن را تصور کرده . ولی برای باروت همۀ مصالحه\nموجود است که ساختن آنرا مهندس آسان میداند . اما با وجود آن هم چون ساختن\nباروت بسیار دقت و احتیاط میخواهد مهندس خواست که جسم دیگری بعمل آرد\nتابجای باروت قایم گردد ، وهم کار آسانتر شود ، وهم قوت آن از باروت بیشتر باشد .\nپاتقروف پرسید که :\n— بعوض باروت چه چیزرا استعمال خواهیم کرد ؟\n— پيروقسيل ."}
{"book": "adl0259", "page": 278, "text": "- ( ۲۳۳ ) -\n- پیر و قسیل چه چیز است ؟\n- باروت پنبه .\n- باروت پنبه باید که از پنبه ساخته شود ، پنبه کجاست ؟\n- نی پانقروف ! باروت پنبه از پنبه ساخته نمیشود . بلکه از جسمیکه آنرا سللوز میگویند ساخته میشود که این جسم نیز در جزیرۀ ما بسیار است .\n- سللوز چیست .\n- سللوز تارهای غبار مانندیستکه بر لیفهای اولئی پوستهای نباتات موجود است . و چون این تارهای غباری در پوست بوته پنبه بیشتر است ازان سبب اکثر ازان جمع می کنند . اما در جزیرۀ ما اگر چه بتۀ پنبه نیست ولی دیگر نباتاتیکه این مواد را دارد بسیار است . حتی درخت بيلسان نیز در نجا موجود است که مواد سللوز بر ان بسیار است .\n- بسیار اعلا ، باروت سازی را بنا کنیم .\nمهندس رفقای خود را بجمع کردن لیفهای درخت بیلسان امر نمود . رفقا نیز بسیار شاخهای نبات مذکور را گرد آوردند ، و تارهای غباری لیفهای اولئی اینهارا جدا ساختند . حالا این سللوزها را پیرو قسیل ساختن لازه ست که آنهم موقوف برتدا رك كردن جوهر حامض آزوتست . و چون حامض كبريت نام جوهر را مهندس پیش ترین برای نیترو غلیسرین حاضر کرده بود و حالا مقدار کافی از ان جوهر بدست دارند و شورۀ خالص نیز بسیار است لهذا جوهر حامض كبريت را باشوره معاملۀ کیمیویه داده جوهر حامض آزوت که مطلوبست بعمل آورده شد . بعد از حاضر شدن حامض آ زوت سللوزها را در حامض مذکور بقدر یکشبانه روز بخو ابانیدند . و بعد از ان کشیده و بآب شسته خشك كردند كه باينصورت پیر و قسیل بوجود آمده حاضر گردید . این قسم باروت از باروت عادتی بشدت و قوت بار بار افزونتر است . و هم در رطوبت خراب نمیشود . و هم تفنک را چرك ميكند دو دش نیز خیلی کم و رنگ آنهم سفید است . اما علتی که دارد قوت و شدت فوق العادۀ او ست که باینسبب هر گاه یکقدری از درجۀ لازمی"}
{"book": "adl0259", "page": 279, "text": "- ( ٢٣٤ ) -\n\nآن بیشتر گردد تفنگ را از هم می کفاند . برای دفع این علت دقت و احتیاط را پیشه\nگرفتن لازمست . اینست که باینصورت خیلی باروت مهاجران را بدست آمد .\nبقدر دو جریب زمین را از تپه منظره وسیعه جدا ساخته بخوبی شدیار کردند .\nو دیگر طرفهای آنرا برای چرا گاه بحالت چمزار گذاشتند. سر کها و راهها ، تنظم و کرد\nبست های گلکاری نیز در جاهای مناسب تپه منظره وسیعه بوجود آوردند . در زمین\nشدیار شده خویش که غیر از کشتزار گندمست انواع نباتات سبزه کاری مانند سبزی پالك ،\nو پنيرك ، و سیب زمینی و غیر هم که هاربر آنها را از جنگل فاروست و دامنه کوه فرانقلن\nبحالت بیابانی و خود روئی یافته جمع کرده بود کاشتند ، و آنها را تربیه و پرورش کرده\nمحصولات خوبی از ان حاصل آمد در کرد بستهای گلکاری نیز انواع تخمهای گلهای\nخود روی بیابانی را کاشته بعد از تربیه و پرورش خیلی گلهای اعلای باغی بعمل آمد.\nسرکها نیز رفته رفته بسبب گردش و مرور عرابه پخته و محکم گردید . و الحاصل پشته جزیره\nمنظره وسیعه حالت زمینهای متمدنی را پیدا کرد . در یکطرف کرد بستهای گلکاری\nيك صفه هشت رخ و بر سر آن يك چپری بسیار منتظم خوش هندسه نیز برای تنزه\nخود بنا کردند .\nدر کرگ دامها ، و تلکهای که پانقروف در بیرون جزیره منظره وسیعه ساخته\nهمیشه ، خرگوش ، و آهو ، و دیگر جانوران گرفتار می آمد . که از آنها يك يك نرو\nماده آنرا برای پرورش و چوچه گیری نگاه میداشتند . و غیر از ین بادامهای اختراع\nکرده کی پانقروف از تالاب ماهیگیری نیز میکردند .\nمهاجران يك روزی برای سیر و سیاحت بطرف دماغه ماند یبول رفته بودند .\nدر انجا در میان ریگها بسیاری از تخم کاسه پشت یافتند . کاسه پشتهای دریائی چون از\nحیوانات بزرگ میباشند از انرو تخمهای آنها نیز خیلی بزرگ و بسیار لذیذ و مغذی\nمیشود . کاسه پشتها ( خپارا گويا برای تخم دادن ، و چوچه کشیدن خودشان يك دار الو\nلاده قرار داده اند که همزاران تخم در انجادیده میشد . زيرا يك سنگ پشت در یکسال بقدر"}
{"book": "adl0259", "page": 280, "text": "- ( ٢٣٥ ) -\n\nدوصدر بیست دانه تخم میدهد که از بحساب مهاجران در هر وقتی که دل شان بخواهد\nازین دارالولاده تخم برداشته میتوانند .\nمهاجران بقدر لزوم تخم سنگ پشت را با يك دو عدد خود سنگ پشت جمع و\nشکار کرده عودت نمودند . ژوپ در ینروزها بقدريك پيشخدمت بسیار مکملی در کار\nو خدمت ترقی ورزید ، بوزینه رفته رفته بکار و خدمت و نان و نعمت افندیان خویش\nمحبت و آموخته گی پیدا میکنند. برای ژوپ از قماش بالون يك جاكت و پاتلون سفید\nيز ساختند که بوزینه از جیبهای این لباس خود بسیار مسرور و ممنون گردید . همیشه\nدستهای خود را در جیبهای خود گذاشته بدانصورت راه میرفت . علی الخصوص که\nجیبهای اورا از بادام جنگلی نیز پر میساختند . هرگاه کسی بجیبش دست در از کند از بیم\nآنکه مبادا جیبش را بگیرند خیلی بد میبرد . ناب ژوپ را بکارهای مطبخ نیز آشنا و\nماهر گردانید . در مابین ناب و ژوپ الفت و محبت خالصانه پیدا شده که ژوب بنابر همان\nمحبت و و داد هر چیزیکه از ناب می بیند و میشنود بزودی می آموزد و اجرا میکند. علی\nالخصوص يك روزی بود که ژوپ سفرۀ طعام را بخاطر کردن آغاز نهاد . مهاجران\nاز مشاهده اینحالت ژوپ بسیار مسرور گردیدند. ژوپ آنقدر بمهارت و درستی طبقها ،\nو کاسه ها را میبردارد و میگذارد که از افندیان خود صد ها آفرین میشنود. در اثنای طعام\nخوردن یا نقروف میگوید :\n- ژوپ ، گوشت بیار .\nبوزینه همان بمطبخ دویده از پیش ناب در بشقاب گوشت گرفته میآورد .\n- ژوپ ، یکقدری شور با بیار .\nبوزینه باز بمطبخ دویده کاسه شور با را میآورد .\n- ژوپ، يك بشقاب خالی بیار .\nبوزینه هماندم بشقاب را گرفته و بد سمالی که در کمرش آویزانست پاك کرده میگذارد .\nو الحاصل ژوپ بسیار خدمتگار کار گذار چالا کی برآمد آرزوی فرار کردن نیز"}
{"book": "adl0259", "page": 281, "text": "- ( ٢٣٦ ) -\n\nیکقلم از دلش برامد . بمهاجران يك محبت و اخلاص عجیبی بهم رسانیده در جنگل\nبا ایشان یکجا میرود. وعصا چوب کلفتی که با نقروف برای او ساخته بر شانه خود گرفته\nخیلی بناز و غروری براه میرود . هر گاه عرابه از راه بر آید و یا در جائی بند بماند شانه\nهای قوی خود آنر اتیله داده براه میآورد . بر شاخهای بسیار بلند در ختان بکمال آسانی\nبرآمده میوه . یا از آشیانه های مرغان تخم ها را جمع کرده و جیبهای خود را پر ساخته\nفرومی آید .\nدر آخر ماه کانون ثانی به بعضی کارهای مهم دیگر نیز آغاز کردند . اولا از حد پل\nجوی غلیسرین تا بدامنه کوه فرانقلن يك سرك خوشنمای دیگر کشیدند چند روز متواتر\nدر بنراه کار کردند . بعد از ان در دامنه کوه برای پرورانیدن حیوانات پشم دار شیردار\nمانند بز و گوسفند کوهی که گرفتار آوردن آنها را مهندس تصور کرده ساختن آغیل بزرگی\nرا بنا کردند . برای این آغیل در دامنه جنوبی کوه فرانقلن يك چمنزار وسیع خوش\nهوا و با فضائی را انتخاب کردند . این چمنزار خیلی لطیف و دلکشايك موقعیست . یگان\nیگان درختان خوشنما نیز در آن موجود است يك جوى كوچك آبی نیز از نهر ( قريق روژ )\nجدا گشته از میان این چمنزار گذر کرده پس به نهر مذکور می آمیزد. کارتنها کشیدن\nيك دیوار چوبی خار بستی محکمیست که بر اطراف این چمنزار ساخته شود . مهندس\nنقش دیواری را که کشیده میشود بر زمین خط کشید . چوبهائی که برای دیوار لازم\nبود بریدند. و بر خطی که مهندس رسم کرده بود چوبها را بفاصله ده ده قدم خلانیده\nو مابين يك چوبرا تا دیگر چوب شاخله های برگ دار پر خار را با همدیگر بسته در ظرف\nپنج شش روز يك دیوار محکم و مکملی که به بلندی یکقد آدم بود بر پا کردند . در\nیکطرف آغیل مذكور يك دروازه مضبوط چوبی نیز ساختند . در داخل این دیوار\nجابجا چیزیهای سر پوشیده بچیده زمستانی نیز بوجود آوردند . همۀ این کار ها بمدت سه\nهفته دوام ورزید . در ظرف این مدت مهاجران صبح وقت در عرابه نشسته بر سرك\nهواداری که برکنار نهر قریق روژ کشیده اند در زیر درختان سایه دار می آمدند."}
{"book": "adl0259", "page": 282, "text": "- ( ۲۳۷ ) -\nوتا بشام کار کرده باز بغرانیتها و ژ بر می گشتند تا آنکه آغل بسیار مکمل و محکمی\nبوجود آمد .\nحالا کار بر شکار گوسفندان و بزهای کوهی ماند . گله های گوسفندان بر موی را\nدر دامنه های کوه بسیار بارها دیده بودند . مهندس برای گرفتار آوردن آنها نیز\nيك تصور بسیار خوبی کرده در ٢٥ ماه شباط بنا بر تیب نقشهٔ مهندس هاربر و ژه ده تون\nبر او تا فاه سوار گشته و توپ و ژوب با آنها رفیق شده در پی يك گلهٔ بزرگی از گوسفندان\nافتادند و رفقای دیگر از ینطرف و آنطرف دسته های چراغ چوب را بدست گرفته و ما\nنند مشعله ها آنها را در داده گوسفندان مذکور را از برامدن کوه مانع میشدند تا آنکه\nآهسته آهسته آنها را براه آغل برابر کردند . بعد ازان مهاجران و توپ و ژوپ بیک\nوضع مناسبی بر اطراف و پی گله منقسم شده رفته رفته دایره فرار آنها را تنگ میکر\nدند و چون نزديك دروازه آغل رسیدند بیکباره گی با مشعله ها و صداهای تفنگ ها ،\nو فریادها و فغانها برگله هجوم بردند . گلهٔ گوسفند ازین هنگامه و ولوله رم خورده بد\nویدن آغاز نهادند . بقدر دو صد حیوانیکه در گله موجود بودند تار و مار گردیده هر\nيك بيكطرفی گریختند اما مهاجران چالاکی و کوشش ورزیده بقدر سی دانه از انهارا از گله\nجدا کرده و از هر طرف راه را بر آنها بریده جبراً بدروازه آغل سر راست توانستند .\nحیوانات مذکوره نیز آنجا را راه نجاتی برای خودشان پنداشته در امدند و باینصورت\nگرفتار دام آغل گردیدند .\nدر نیحیوانات اکثرشان ماده و کم ترشان نر بود و غیر از گوسفند بز کوهی نیز\nموجود بود. اگرچه بسیار زحمت کشیدند ، و خیلی مانده شدند اما مکافات زحمت خود\nرا هم یافتند . دروازه آغلرا محکم بند نمودند بغرا نیتها وز عودت کردند . آنشب\nرا بکمال استراحت و ممنونیت بسر آورده علی الصباح در عرابه نشسته به آغل آمدند .\nدیدند که گوسفندان اگرچه برای برامدن از آغل و برجهیدن از دیوارها بسیار سعی\nو کوشش کرده اند ولی به برامدن کامیاب نشده اند . چند روز متمادیاً بالفت دادن"}
{"book": "adl0259", "page": 283, "text": "- ( ۲۳۸ ) -\n\nوانسيت پیدا کردن حیوانات مذکوره کوشیدند . تا آنکه بعضی از آنها را تا یکدرجه\nرام توانستند که به رام شدن دیگران نیز امیدوارى شان پیدا شد .\nمهاجران بیکار ننشستق را براى خودشان یک مدتی میشمارند . بعد از انکه سرک\nراه حوضۀ بالون وسرك راه آغل را بخوبی پخته کاری و انتظام دادند یک سرك دیگری\nنیز بجهت غربی تا بحوضۀ نهر آبشار نیز بر اوردند و چند روز را متصل درینکار بسر آوردند\nکه این سرك از سرك آغل وسرك بالون بیشتر زحمت بسرد رسید در جزیرۀ لینقون جای\nنامعلومی باقی نمانده که مهاجران برای کشف آن مجبور باشند . تنهاییشۀ برازقی ولخ\nکوتاه درخت شبه جزیرۀ مار است که در مابین جبه زار تا دورن ، و جنگل فاروست\nواقعشده است ژه دمتون این بیشه را از بعضی علامات آن بخوبی میداند که دران بسیار\nحیوانات درنده وحشی خواهد بود . از انرو حرص شکارش روز بروز برای رفتن\nآنجا افزونی میگیرد ولی منتظر فرصت میباشد .\nکار کشتکارى شان نیز یو مافیوم در ترقیست مزرعۀ گندم شان سبز و خرم ایستاده،\nمزرعۀ سبزى و ترکارى شان نیز بکمال خوبیست .\nدر آخرهای موسم تابستان مرغان مرغابچه ها وکبوتران کبوتر خانه ها کثرت و\nتنوع پیدا کرد .. مطبخ ناب هیچ روزی نیست که از طعامهای گوناگون لذیذه خالی مانده\nاینست که بدینصورت مهاجران فلاکتزدۀ جزیرۀ لینقولن بهر چیزیکه رخ آوردند\nو کوشش ورزیدند مظهر عنایت ربانی گردیده موافق و کامیاب آمدند . وبنا بر ضرب\nالمثل مشهورى كه كفته شده « يك بديگر معاونت کنید تا که خدا نیز بشما مدد کند»\nاین آدمان دلاور باغيرت وکوشش نیز اولا با یکدیگر معاونت میکنند ، و بعد ازان مظهر\nعنایت ربانی میشوند .\nدر روزهای کرمی بوقت شبها در پیش باغچۀ گل کاری خودشان آمده بر سر صفه در\nزیر چپری خود در عالم مهتاب می نشینند . شیرین شیرین صحبتها میکنند . در اثنای\nمصاحبت و طن خود شانرا بخاطر میآورند . هرکس اقربا و تعلقات خود را بخاطر"}
{"book": "adl0259", "page": 284, "text": "- ( ۲۳۹ ) -\n\nآورده اشکریز حسرت میشوند . گاهی نتیجه محاربة جنوبی و شمالی را که\nناتمام گذاشته آمده اند می اندیشند . ژه ده تون برای رسیدن يك نسخه نيورك هرالد\nدر انوقت خیلی حسرتکش میباشد چونکه یازده ماه تمامست که از همه دنیا جدا افتاده اند\nو بغیر از روی همدیگر خودشان روی دیگر هیچ انسانیرا ندیده اند .\nسیروس سمیت وقتیکه رفقا به مکالمه و مصاحبه مشغول میشوند خاموش و ساکت\nمی ماند و تنها بر نکته های هاربر و لطیفه های پانقروف يك تبسمی میکند زیرا مهندس\nهمه وقت خود را به اندیشه و فکر پیدا کردن اسرار عجیبه و غریبه که در جزیره گاه گاه\nبه ظهور آمده مصروف میدارد .\n\nباب نهم\n\nفهرست\nبد شدن هوا - ساختن ماشین بالاشدن و پایان آمدن - ساختن\nشیشه - پرورش گوسفند و بز - بزرگ شدن گله - يك\nسوال مخبر - خط ترتیب جزیره لینقولن - تکلیف پانقروف\n\nدر هفته اول ماه مارت هوا تبدل ورزید . در هوا الكتريك بسياری موجود گردیده\nمهاجرین دانستند که طوفان هوائی ظهور خواهد نمود لهذا لوازم احتیاط را از دست\nندادند . بعد از کمی باد بسیار شدیدی با رعد و برق بوزیدن و غریدن و لمعه پاشی آمد .\nباران بسیار شدیدی باریدن گرفت . مهاجران به بستن پنجره ها و دروازه های خرائیتهاوز\nمجبور گشتند . رفته رفته شدت رعد و برق بیشتری گرفت . باران نیز به ژاله تحویل\nیافت . پانقروف چون باریدن این ژاله مدهشی را که به بزرگی تخم کبوتر بود بدید\nکشتزار گندم را اندیشیده خیلی غمگین گردید . لهذا موم جامه بزرگ باقی مانده بالون\nرا با ریسمانهای آن بدوش کرده مجلد ی تمام از خرائیتها و ز فرو آمد . ناب و هاربر نیز\nاوراپیروی کردند تا آنکه دوان دوان به پیش کشتزار گندم برسیدند . گندمها خوشه\nهای سبز سبز تازه بر اورده بودند . موم جامه را بر روی آنها از سر دیوار خار بستی که بر"}
{"book": "adl0259", "page": 285, "text": "-( ٢٤٠ )-\n\nاطراف آن کشیده بودند در کشیدند که باینصورت گندم ها را از آسیب ژاله وارهانیدند.\nاگر چه بخوبی تر شدند و بسیار زحمت کشیدند ولی بمطلوب خود هم واصل شدند.\nاین هواهای طوفانی تمام هشت روز دوام نمود رعدها و برقها از غرش و درخشدن\nکمی هیچ وانه استاد . حتی چندبار صاعقه های بسیار مدهش نیز افتاد یکبار صاعقه بر\nسر درختهای بلند کنار تالاب غرا نت نیز بیفتاد .\nتا بوقتیکه هواهای بد دوام ورزیده مهاجران نیز در درون غرا نیتها و زبه تکمیل کردن\nبعضی نواقصات خود دوام نمودند . يك الماری مکملی برای گذاشتن اسلحه خود\nساختند که به اسلحه شان بواسطه این دولاب بکمال خوبی و پاکیزه گی نگهبانی شد. مهندس\nيك اسباب خراطی نیز ساخت که بواسطه آن برای کالای خود شان دوکمه های بسیاری\nساختند زیرا از بی دکمه گی بسیار به تنگ آمده بودند . برای ژوب نيز يك اوتاق\nجدا گانه مخصوصی ساختند . والحاصل در بیرون هرا نقد ر که صداهای رعد و برق\nحکمفرما میبود در درون غرا نیتها وز نیز صداهای اره و تیشه و رنده و کمان خراطی\nدوام میورزید .\nژوب نیز روز بروز درکار وخدمت ، و پیشه وصنعت در ترقی بود. پاقرون\nناب را مخاطب کرده میگفت .\n- ژوب بسیار خوش من می آید . چقدر بخوبی و درستی کار میکند . هیچ تردد\nوسرکشی هم ندارد آیا همچنین نیست ناب ؟\n- بلی اول شاگرد من بود ولی حالا در هر کار با من برابر است .\n- نی بیک چیز از توهم بهتر است . چونکه تو بسیار یاوه گوئی میکنی ولی او کار می\nکند و سخن نمیگوید .\nحقیقتاً که ژوب هر کار را بخوبی اجرا میکند. کالای مهاجران را پاك كرده بدرستی\nقات میکند سیخهای کباب را چرخ میدهد . خانه را جاروب وصفائی میدهد . سفره\nرا حاظر میسازد . در وقت نان خوردن بشقابهای طعام را میبردارد و میگذارد . چوب"}
{"book": "adl0259", "page": 286, "text": "- ( ٢٤١ ) -\n\nهارا بدرستی میچیند . بر سر اینهمه پاهای پانقروف را نیز در وقت خواب چاپی میکند .\nحال صحت مهاجران نیز بکمال خوبی و تندرستیست . هوای جزیره لینقوان بسیار\nصاف و از هر گونه عوارض آزاده است خوردنیهای خیلی مغذی و خوبی میخورند .\nریاضت بدنیه شان نیز بسیار است پس جان به صحت و تندرستی نباشند .\nدر نهم ماه مارت طوفان هوائی بر طرف گردید و لی ابرها هنوز چوسپا را تیره\nداشته بود . درین اثنا ماده اوناغها يك چوچۀ زائید . درمیان گوسفندان نیز بسیار\nبره ها تولد یافت . شیر و ماست و پنیر و روغن مسکه و امثال آنها بر مهاجران کثرت\nپیدا کرد . گوشت بره های تازه بالاتر .\nيك روزی بود كه پانقروف مهندس را گفت :\n- شما یكوقتی گفته بوديد كه يك ماشینی خواهید ساخت که بواسطه آن ماشین از عذاب\nبرآمدن و فرامدن زینه رهائی خواهیم یافت . آیا آن ماشین را فراموش کردید یا آنکه\nاز ساختن آن صرف نظر کردید ؟\n- ساختن آن آسانست. اما شما آیا آنرا بسیار ضروری و لازم میدانید ؟\n- البته لازم میدانم . چونکه هرگاه چارۀ آسان برای برآمدن و فرامدن غرانیتهاوز\nدر دست داشته باشیم برآمدن بر اینقدر زینه های دور و دراز و زحمت کشیدن چه معنی دارد .\n- بسیار خوب پانقروف ، چونکه آرزو میکنی ما هم بکار آغاز میکنیم .\nروز دیگر مهندس بکار ساختن ماشین برآمدن و فرامدن آستین همت برزد .\nاولا جویچه كك آبی را که در غرانیتهاوز آورده بودند بقد رنیم گز دیگر چقور تر کندند\nو مجرای آبی را که از غرانیتهاوز برای آب این جویچه سوراخ کرده بودند فراختر\nکرده بقدر يك ناوه آسیا آب را در جوی داخل غرانيتها وز جاری ساختند . و آب جو\nرا در چاهیکه بآخر غرانیتهاوز موجود است بصورت آبشار روان کردند . اینکار\nچون تمام شد مهندس از تخته چوبها يك چرخ پروانه دار مضبوطی ساخته بردهن چاه\nربط نمود که این چرخ را نیز بر چهار چوب دار مانندی استوار ساخت بصورتیکه شدت"}
{"book": "adl0259", "page": 287, "text": "- ( ٢٤٢ ) -\nآب آبشار بکمال سهولت و آسانی چرخ مذکور در ابواسطه پروانه ها بسرعت و تیزی بدور\nمی آورد . یکسر محور این چرخ پروانه دار را از دروازۀ غرانیتهاوز بیرون برآورده\nيك ریسمان محکم زینه را باز کرده و يك تخته متينی كه يك آدم بلكه دو آدم بر آن نشسته بتواند\nمانند پله تراز و به ریسمان کوتاه محکم بيك نوك ریسمان کلفت به بست . نوک دیگر\nریسمانرا به محوریكه از در وازه بیرون برآورده بود ربط نمود . وقتيكه قوت آب چرخ\nرا بدور میآورد محور نیز بدور افتاده ریسمانرا بالا میکشید و هر چیزیکه در تخته نشسته\nباشد بکمال آسانی بر می آمد . ويك حركت دیگری نیز برای محور ساخت که در وقت فرو\nآمدن به آهسته کی و تدریج فرو آید که باینصورت ماشین صعود و نزول حاضر و آماده\nگردید . در هفدهم ماه مارت اول بار ماشین بکار افتاد . مهاجران به بسیار آسانی و\nسهولت خودشانرا و اسباب خودشانرا بالا و پایان کردن گرفتند . ازین اصول نواز همه زیا\nده تر توپ ممنون و مسرور گردید . زیرا توپ مانند ژوب در فن بالا برامدن بپته پاه\nهای زینه مهارت ندارد . على الأكثر بر پشت ژوب یا بر شانه ناب بالا و پایان میشد ولی\nحالا بواسطة ماشين مذكور بكمال راحت وسهولت میبراید .\nمهندس بعد از ساختن ماشین صعود و نزول ساختن شیشه سازی را بنا نهاد . چونکه\nبرای نجره های غرانينهاوز شیشه بسیار ضروری مینمود . لهذا در بیست و هشتم ماه\nمارت داش کلالی را سر از نو آتش دادند . و بدرجه ئیکه هر چیز را در آن آب و مذاب\nبتوانند گرم کردند . صد حصه ریگ ، سی و پنج حصه تباشیر ، چهل حصه کبریت\nسودا ، دو حصه خاکه زغال را با هم آمیخته در بوته بزرگی کلئی که مخصوص برای این\nکار ساخته بودند بریختند. بقوت حرارت اجرای مذکوره با همدیگر آب و مذاب شده\nب قوام يك معجونی درامده مهندس يك عصای آهنین در از میان خالی بار یکی که پیش از ین\nبرای همین کار حاضر و آماده ساخته بود در میان بوته معجون مذکور فرو برده يك مقدا\nری از انرا بر نوك عصاى مذكور برداشت و آنرا بر روی لوحۀ آهنین کرمی که برای کار\nشیشه سازی از پیش در داش حاضر شده بود دور داده تا شکل مطلوبی که مهندس میخواست"}
{"book": "adl0259", "page": 288, "text": "- ( ٢٤٣ ) -\nپیدا کرد . بعد از ان عصای میان خالی مذکور را به هار پر داده گفت که :\n— درین عصا هر انقدر که نفست کار میکند دمیدن گیر .\nهار پر لوله آهنین را بدهن گرفته بشدت تمام دمیدن گرفت . معجون مذکور نیز\nآماسیده میرفت و باز معجون مذکور مهندس بران علاوه میکرد ، و هار پر بدمیدن\nدوام میورزید تا آنکه بقدر يك هندوانه گردید . مهندس عصا را از دست هار پر گرفته\nباطرف و آنطرف بچرخ دادن آغاز نهاد تا آنکه معجون مذکور شکل اسطوانه را پیدا\nکرده دونوك این اسطوانه مخروطی بود که هر دو نوك آنرا با يك کارد با آب تر شده\nبریدند و اسطوانه مذکور را بر لوحه آهنین گرم شده گذاشته با همان کارد از میان پاره\nکردند . ولوحه مذکوره را گرم کرده بالوله آهنین گرم شد چنانچه خمیر را برای آش\nپاراته هموار میسازند معجون مذکور را بر لوحه آهنین سطح و هموار نمودند . بعد از\nسرد شدن و هموار گشتن لوحه های بلوری بسیار مکملی بوجود آمد . برای پنجره و در\nوازه والماری های غراینتها و ز بقدر پنجاه لوحۀ بلوری لازم بود که به پنجاه بار همین گونه\nعملیات لوحه های بلورین مذکور را بعمل آورده بغر اینتها وز رفتند . و پنجره های خود\nشانرا بهمین آئینه ها مزین ساختند . اگر چه این شیشه ها بسیار سفید و منتظم نبودند\nولی بدرجه که انسانرا از باد و باران و هواهای مخالف محافظه کند و مانع نظاره بیرون\nهم نشود و ضیا را هم بخوبی داخل گرداند بودند که مطلوب مهاجران هم همینقدر است .\nيك روزی در اثنای گشت و گذاری که در جنگل فاروست میکردند بیکدرختی\nبر خوردند که ازین درخت نیز فایده کلی برای مهاجران حاصل آمد . این درخت که\n( سیقاس ره ده لوتا ) نام دارد در میان درون شاخهای آنهایك موادی موجود است\nکه عینا خاصیت و رنگ و لذت آرد گندم را دارد . و در همه زبانها ایندرخت را ( درخت\nنان ) میخوانند مهاجران جای و راه ایندرخت را نشان و علامه کرده بغراینتها وز\nعودت کردند . روز دیگر عرابۀ دستی خود را به پیش درخت مذکور آورده از چوبهای\nمذکور بار کردند و بغر اینتها و زبرده مواد آردی آنرا از میان شاخهای مذکور کشیدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 289, "text": "-( ٢٤٤ )-\n\nاز آرد مذکور آشپز ما هر ما ناب بغیر از نان خشك دوسه رنگ بقلو ا و پراته وشيرينيها نيز\nپخته کرده بر سر سفره طعام شام در پیش روی افندیان خود بنهاد . اگر چه نان و حلواها\nئیکه ازین آرد پخته شده بقدر آرد گندم لذت ندارد و لی باز هم از آردیت سراسر بدر\nنیست. پانقروف از خوردن این آرد خیلی ممنون و مسرور شده گفت :\nـ آیا این يك را با ور نکنیم موسیو سیروس که خدا برای قضازده گان فلاکتزیده\nجزیره های مخصوصی خلق نفرموده باشد ؟\nـ مقصدت را ندانستم پانقروف !\nـ من چنان میگویم و اعتقاد میکنم که خداوند ما برای بندگان خود بعضی جزیره\nهای مخصوصی خلق فرموده که هرگاه بعضی بندگان فلاکتزده خود را در انجا بیندازد\nهر چیزیکه بکارشان باشد در انجا بیابند .\nـ بلکه همچنین باشد .\nـ ( بلكه ) نمیخواهد ! جزیره لینقولن برای اینسخن من شاهد عاد لیست .\nاینست که با ینصورت هر کاره ماچران در جزیره لینقولن بخوبی سر انجام میگرفت.\nاگر چه از وطن خود بيك صورت بسیا ر فلاکت انگیزی دور گردیده اند و لی جزیره\nلینقولن را وطن ثانی برای خود شمرده يك محبت صمیمیتی بآن پیدا کرده اند اما\nبا وجود آنهم باز وطن يك چيزيست که آرزوی آن گاهی از دل انسان بیرون نمیبراید.\nلهذا اکر امروژ يك وابوری از پیش جزیره بگذرد هما نلحظه به ترك كردن جزيره و\nعودت کردن بوطن خود حاضر میباشند . و هم ازين يك ترس واندیشه دارند که مبادا\nيك نتيجه وخيمه ظهور یابد و احوال استراحت شان بيك فلاکتی منجر نشود .\nاز وقت ورود شان بجزيره تا بحال یکسال و چیزی بالا میشود . مهاجران هر روز\nبعد از طعام در زیر چیری که در میان باغچه پشته منظره وسیعه ساخته اند جمع می آیند.\nو همیشه از جزیره لینقولن بحثها میرانند . يك روزی بود که با ز مهاجران بر صفه پشته\nمنظره وسیعه گرد آمده از احوالات جزیره لینقولن مباحثه و مصاحبه میکردند."}
{"book": "adl0259", "page": 290, "text": "- ( ٢٤٥ ) -\n\nژده ثون پرسید که :\nموسیو سیروس ! آیا با آلت سکستان که از میان صندوق برآمده هیچ یکبار حد مو\nقع و محل جزیره را معین کرده اید یا نی ؟\nنی .\nاگر یکبار بواسطه آن آلت طول و عرض جزیره خود را از روی حقیقت تعیین\nنمائیم بد نخواهد بود . چه نکه بواسطه آلت فنی البته صحیحتر و راست تر معلوم کرده خوا\nهیم توانست .\nپانکروف – ازین چه فایده حاصل خواهد شد ، زیرا اين يك معلومست که جزیره\nما پای نکشیده باشد ، و از جائیکه بود براه افتاده دیگر جا رفته باشد .\nنی پانقروف البته که جزیره پای کشیده نمیتواند و بدیگر جا رفته نمیتواند . اما من\nمیگویم که مبادا در تعیین طول و عرض او التي ما خطا ئی پیش نشده باشد .\nمهندس – راست گفتی ژه ده ثون ! من اینمسئله را باید از اول می اندیشیدم . اما باز\nهم اگر خطائی پیش شده باشد از پنج درجه بیشتر نخواهد بود .\nژه ده ثون – که میداند . بلکه بیکی از زمینهای مسکونه نزديك باشيم ؟\nمهندس – این را فردا خواهیم دانست .\nپانکروف – موسیو سیروس در تعیین خود هیچکا، خطا نکرده است . هر گاه جزیره\nاز جای خود حرکت نکرده باشد جزیره خود را در همانجائیکه یافته بودیم خواهیم یافت .\nبه بینیم .\nروز دیگر مهندس طول و عرض جزیره را با آلت سکستان تعیین نمود .\nدر تعیین اول چنین یافته بود .\nطول غربی از : ١٥٠ تا ١٥٥ درجه .\nعرض جنوبی از : ٣٠ تا ٣٥ درجه .\nحالا چون با آلت سکستان معین کردند چنین برآمد ."}
{"book": "adl0259", "page": 291, "text": "- ( ٢٤٦ ) -\n\nطول غربی ! ١٥٠ درجه و ٣٠ دقیقه .\nعرض جنوبی : ٣٤ درجه و ٥٧ دقیقه .\nپس معلوم شد که مهندس در معلوم کردن طول و عرض جزیره تنها در دقیقه ها فرق کرده اما در جه را هیچ فرق نداده است . ژه ده ئون گفت :\nحالا در نقشه اطلسی که بدست داريم نيز يك نظری بيندازیم . به بینیم که برین خط طول و عرض دیگر جزیره نزديك ما هست یا نی !\nهار بر دو بده خريطه را از غرانیتها و ز بیاورده مهندس خریطه را در پیش روی خود باز کرد . پر کار را بدست گرفته موقع جزیره را معین نمود. مهندس دفعته متحيرانه توقف نموده گفت که :\nوای ! درین نقطه بحر محيط يك جزيره در خریطه نوشته شده است.\nپانقروف - آیا هست ؟\nژه ده ئون - اگر باشد جزیره خود ما خواهد بود .\nمهندس - نی جزیره ما نیست ! چرا که از جزیره ما دو نیم درجه بطول غربی، و دو درجه بعرض جنوبی دور تر افتاده است .\nهاربر - آیا اسم انجزیره را چه نوشته اند ؟\nجزیره ( تابور )\nآیا از جزایر مسكونه معموره است ؟\nنی ، بلکه در نجز، نیز پای انسان هیچ وقت نرسیده .\nپانقروف - ما میرویم ، درین جزیره قدم مینهیم .\nآیا ما ؟\nالبته ما ، يك كشتى بزركترك باديان داری که ساختیم، وكپتانى آنرا نيز من بعهده گرفتم، فتن بجزیره تابور چه چیز است . آیا ازنجا چقدر مسافه دارد ؟\nاز نجا تا بجزیره تابور بجهت شمال شرقی ١٥٠ ميل مسافه دارد ."}
{"book": "adl0259", "page": 292, "text": "- ( ٢٤٧ ) -\n\nیکصد و پنجاه میل مسافه چه چیز است هر گاه کشتی خوبی باشد در چهل وهشت\nساعت انمسافه را قطع خواهیم کرد .\nژد ده ئون - اما ازین رفتن چه فایده ؟ چونکه جزیره خالی ست. و مسکون نیست.\nبعد ازین مکالمه قرار دادند كه يك كشتی بسیار مکمل و خوبی بسازند .\n- باب دهم -\nفهرست\nابتدا کردن بساختن کشتی - حاصل برداشتن از گندم - یافتن نبات\nبسیار نافع - ماهی بالینه - پاره پاره كردن ماهی با لینه -\nجهت استعمال دندانهائ بالینه - خوشی پا نقروف\n\nپانقروف هر گاه بريك چیزی قرار بدهد حکماً آنرا اجرا میکند . حالا دیدن\nجزیرۀ تابور را قرار داده تا نه بیند امکان ندارد . وچون دیدن ورفتن جزیرۀ تابور\nمتوقف بر ساختن کشتیست مطلق باید که کشتی ساخته شود .\nدر باب ساختن کشتی مهندس و پا نقروف قراری که داده اند باینصورتست :\nطول این کشتی ٣٥ قدم باید شود . وعمق آن شش قدم . روی این کشتی سراسر\nپوشیده باید بود برای فرو آمدن بزیر کشتی دو دریچه از روی کشتی باز شود زیر این کشتی\nبر دو اتاق تقسیم باید شود . سه بادبان كوچك و بزرگ برای آن ساخته شود . چوبی\nکه کشتی از آن ساخته شود یا از سیاه چوب ، ویا از چوب ارچه باید بود .\nبعد از قرار دادن باینصورت پانقروف ومهندس بکار کشتی سازی مشغول گشتند.\nژدده ئون و هار بر نیز بکار شکار سر گرم شدند . ناب از مطبخ هیچ نباید که برآید. ژوب\nهم شاگرد ناب است . توپ البته که از شکاریان جدا نمیشود .\nمهندس و پانقروف در جنگل در آمده درختها ئی که چوب آن برای کشتی بکار بود\nانتخاب کردند. تخته ها و چو بهای مکملی بریدند برکنار دریا بین شمینه ها و سنگلاخ يك"}
{"book": "adl0259", "page": 293, "text": "- ( ٢٤٨ ) -\n\nجای مناسب را برای کشتی سازی منتخب کرده بکار آغاز نهادند هشت روز تمام به اره\nکشی و تبر زنی سرگرم شده بطول سی و پنجمقدم استخوان بندی کشتی بمیدان برامد.\nولی به اتمام رسیدن آن چنان معلوم میشود که بقدر دو ماه کار خواهد خواست. پاتقروف\nیکدقیقه از سر کار خود دور نمیشود . و میخواهد كه يك آن او لترکشی به انجام برسد.\nاما درین اثنا وقت در و گندم رسید لهذا پانقروف يك دو روز به ترك كردن كشتی سازی\nمجبور گردید . در پانزدهم ماه نیسان از درو گندم بقدریكه پیش ازین تخمین کرده\nبودند گندم حاصل آمده یعنی پنج پیمانه که عبارت از شش لك و پنجاه هزار دانه باشد.\nباز یکقدری برای احتیاط نگاه داشته باقی آنرا بکاشت . که از بحساب بدیگر دروچهار\nهزار پیمانه گندم میبردارند .\nپانقروف کشتزار نوگندم خود را بخوبی و درستی شدیار و پارو تربیه کرده و گندم\nرا در ان کاشته و مترسها را در ان خلانیده پس بر سر کار کشتی سازی خود بیامده ژه\nده ئون نیز باهار بر از شکار بیکار نمی نشستند . هر روز به جنگل فاروست رفته از هر\nگونه شکار بدست می آرند .\nیکروزی در اثنای گشت و گذار ژه ده ئون در میان جنگل يك نبات بسیار نافع و مفیدی\nکشف نمود . در ۳۰ ماه نیسان در آخر جنگل فاروست شکار یان گردش داشتند . ژه\nده ئون يك بوی سبزه آشغالی بد ماغش رسیده بر زمین نظر کرد ، و بعضی برگهای نبا\nتات را جمعکرده به هار بر گفت :\n- به بین هار بر ، این نبات را میشناسی ؟\nهار بر که چند قدم پس تر از ژه ده ئون بود نباتر ا گرفته و معاینه کرده گفت :\n- این را از کجا پیدا کردید ؟\n- درینجا پیدا کردم ، وهم بسیار است .\n- موسیوژه ده ئون شما به این کشف خود پانقروف را تا ابد منت دار خود کردید.\n- مگر این توتونست ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 294, "text": "( ٢٤٩ )\n\nبلی تو تونست . اگرچه از جنس بسیار اعلا نیست ولی بد گفتنی هم نیست .\nبگو که پا نقروف مسعود و بختیار گردید . لکن همه را به او نمیدهیم . برای خود\nنیز چیزی نگاه میداریم .\nوسیوسپیله، من دیگر چیزی فکر کردم پانقروف راهیچ خبر ندهیم ، تو تو نهارا\nاز نجا جمع کنیم ، بعد از انکه آنرا خشک و میده كرديم يكروز بخیر در يك پيپوئی پرکر\nده بپانکروف پیشکش کنیم .\nبسیار خوب گفتی هاربر ، بعد از یافت شدن تو تون هیچ آرزوی پانقروف باقی\nنماند زه ده تون سپیله و هاربر مقدار وافری جمع کرده بغرانیتهاوز آمدند ، وبکمال\nدقت آنهارا پنهان کردند و تا بوقت خشکشدن و میده کردن آنها همیشه به پنهان کردن ،\nونشان نه دادن آنرا به پا نقروف کوشش ورزیدند . گویا که پا نقروف مامور گریزی گرفتن\nتوتون بوده باشد که اینها در پنهان نمودن تو تونرا از واسقدر احتیاط و دقت می کنند .\nوچون پا نقروف همیشه بکار کشتی سازی خود سر گرم میباشد، و تاشب نشود بغرانیتها وز\nنمی آید ازانرو مسئله پنهان کردن توتون آسان میشد .\nدر پنجم ماه مايس يك شكار بسیار بزرگی پیش آمد که همه مهاجران برای این شکار\nدست بك كردند. این شکار عبارت از يك ماهی بزرگ «بالینه » بود که چندر وز باینطرف\nدر میان دریا به نردیکیهای جزیره در گردش وجولان میبود . معلوم ست که ماهیان بالینه\nدر تمام حیوا ناتی که خداوند عظیم الشان در بر و بحر خلق فرموده بزرگترین و جسیمترین\nآنهاست . يك ماهی بالینه بقدر چهل فیل جسامت دارد . مهاجران که بهوس شکار آن\nافتاده اند محض از برای فایده برداشتن ازروغن و استخوانهای دندان اوست که در همه\nاطراف انحیوانرا از برای همین دو چیز فایده مند او شکار میکنند . پانقروف گفت :\nآه ، اگر این ماهی را بدست آورده میتوانستیم چه قدر نعمت بزرگی میبود ، را\nستی اینستکه از هنگام دیدن این بالینه چشمانم را آنقدر حرص شکار آن دود آلود سا\nخته که هیچ کار کرده نمیتوانم . زیرا وقتیکه در ملك خود بودم بسیار بارها به شکار بالینه"}
{"book": "adl0259", "page": 295, "text": "-( ٢٥٠ )-\n\nموجود گشته ام . آه اگر حالا يك كشتى متين و يك زيبقين یعنی تیر بالینه شکار بدستم\nمیبود بلامحابا در پی آن می افتادم .\nژه ده ئون — بخدا که منهم بسیار آرزوی دیدن تیر اندازی ترا داشتم . چان با نقر\nوف ! آيا شکار بالينه ذوق آور شکاری هست یانی ؟\nسیروس — خیلی ذوق آور و شایان تماشا ست اما تهلکه ناك هم هست . چرا که منهم\nيك دوبار در کشتی بالینه شکاران برای تماشا سوار شده ام . اما بسبب بی اسبابی محققست\nکه حالا ما بشکار این بالینه کامیاب نخواهیم شد لهذا بهتر آنست که ازین شکار صرف نظر\nکرده بکار خود مشغول گردیم .\nژه ده ئون — من از دیدن بالینه را درین دریا ها متحیر شدم . چرا که اینماهیان\nاکثر در بحرهای محیط شمالی و جنوبی پیدا میشود .\nهاربر — نی موسیو سیله ! دریای محیط هندی از حد افریقای جنوبی تا به جزیره\nزه لاند جدید خرمن بالینه شمرده میشود، و چون ما هم در همین خط میباشیم از\nبسیار ندیدن بالینه متحیر باید شویم .\nپانکروف از سبب بی اسبابی و کامیاب نشدن به شکار ماهى يك آه سردی کشیده بسر\nکار کشتی سازی خود بیامده دیگر رفقا نیز امر و زمد دگاری پا نقروف را بکار اره و تیشه\nو رنده بر خود لازم شمردند . اما این يك شایان دقت و تعجب است که ماهی بالینه چند\nروز است که از اطراف جزیره هیچ دور نمیشود . در مابین یگانه جماهیر متفقه و دماغه ماند\nیبول گاه ببالا و گاه بپایان ، و گاه آهسته و گاه خیلی بسرعت رفت و آمد دارد. گاهی به\nجزیره گلك سلامت بسیار نزديك شده همۀ وجود آن پدیدار میشد که از سیاهی رنگ و\nهمواری سر آن معلوم میشد که از نوع بالینه های اوسترالیاست . در اثنای گردش از\nشگافهایی که در پیش سوراخ بینیش موجود است مانند دو فواره بسیار بلندی آب یا آنکه\nبخار ما در فوران میبود . اینرا آب یا بخار مآ ازینسبب گفتیم که هنوز درینباب يك حكم\nقطعی از طرف حکمای طبیعت داده نشده که آیا این آبست یا بخار که از منفذ های بالینه"}
{"book": "adl0259", "page": 296, "text": "- ( ٢٥١ ) -\n\nفوران می یابد . اما اکثر بر ینست که بخار است اما بعد از برامدن و تماس کردن بهوا به آب\nتحویل می یابد .\nپیدا شدن بالینه در آبهای دریای جزیره فکره مهاجر انرا مشغول ساخت. پانقروف\nدر اثنای کار دفعة اره یا تیشه که بدست اوست گذاشته بسوی بالینه نظره میکند . ناب نیز\nهر گاه که بالینه بخشکه نزديك میشود کفگیر را انداخته به تماشای آن میدود ، هاربرو\nژد ده ثون از شکار صرف نظر کرده ، و دوربین بدست گرفته متصل بطرف دریا مینگرند.\nعلی الخصوص فکر پا نقروف بدرجه با بالینه مشغول گردید که در خواب نیز خود را بشکار\nکردن بالینه دیده « ژبیقین ! ژبیقین » گفته از خواب بر میجهد.\nدر دهم ماه مایس صبح ناب چون برای دیدن بالینه بلب بحیره آمد يك فریادی زده\nرفقا را طلبید . مهاجران دویدند . دیدند که ماهی بالینه سه میل دور تر از غرا نیتهاوز\nدر دماغه بیصاحب بخشکه افتاده است . هما نلحظه همه مهاجران تبرها و تیشه و کاردها را\nبرداشته بسوی دماغه بیصاحب بتاخت شدند .\nاگر چه میدانستند که هر گاه ماهی بالینه یکبار در خشکه بیفتد دوباره خود را رهائی\nنمیتواند داد بازهم از شوق و هوس بسیار مهاجران میدویدند تا آنکه به نزديك بالينه\nرسیدند . ناب بمجرد دیدن رم خورده فغان برآورده گفت :\n- وای ! آنچه بلا جانوریست !\nاین تعبیر ناب بسیار صحیحست چرا که ماهی بدرازی هشتاد قدم، و بزرگی و جسامت\nچهل فيل يك بالينه بزرگی بود . اما این جانور همچنانکه افتاده هیچ حرکت نمیکند،\nو برای رهانیدن جان خود کوشش نمیورزد. مهاجران از خجالت بالینه به تعجب افتادند.\nوقتیکه جزر حاصل شد و تمام وجود بالینه از آب بیرون برآمد سبب بیحرکت بودن ماهی\nمعلوم گردید . مگر بالینه مرده است : در گرده چپ او نوك چوب ژبیقینی هویداست .\nژد ده ثون گفت :\nگمان میبرم که درین نزدیکیها کدام کشتی شکاریان بالینه گذر کرده است ."}
{"book": "adl0259", "page": 297, "text": "- ( ٢٥٢ ) -\n\nپانقروف - از چه دانستید ؟\n- مگر تیر را نمی بینی !\n- ازین حکم نمیشود که ماهی این تیر را درین نزدیکیها خورده باشد زیر بالینه اگر در دریای شمالی تیر نخورد تا بدریای جنوبی شناوری کرده میتواند بیاید .\nمهاجران به پاره پاره کردن ماهی بالینه آغاز کردند . پانقروف چون باره شکار بالینه را کرده در فن پاره پاره کردن بسیار ماهر است . همه رفقا باشکار دست يك كرده همان جاهای روغندار آنرا جدا کردن گرفتند . مهندس و هاربر بکشیدن دندانهای آن مشغول شدند . تمام سه روز اینکار امتداد ورزید . دیگهای بزرگ گلی خود را در آنجا آورده برو غن کشیدن آن آغاز کردند تنها از زبان و لب زیرین آن بقدر شصت سیر روغن حاصل آمد . از پوست خود ماهی بمهارت ناب و پانقروف مشکهای بزرگ و مکملی دوخته بقد ریکنیم خروار روغن ماهی را در آنها پر کرده و دندانهای آنرا نیز که هريك بدرازی شش قدم در عرض دهن آن موجود بود کشیده بواسطه عرابه خویش بغرا نیتهاوز رسانیدند و باقی آنرا برای مرغان لاشه خوار گذاشتند . مهندس گفت :\n- اینست برادران که بعد ازین سالها برای شمع ریزی ، و غلیسرین سازی بروغن محتاج نخواهیم شد .\nمشکهای روغن را در مغاره بالائی غرانیتهاوز که آنرا چوب خانه و زغال خانه قرار داده اند نگاه داشتند . مهندس از دندانهای بالینه که در تاب و پیچ خوردن مانند پی نرم و در طبیعت و خاصیت مثل استخوان سختست بساختن بعضی میلهائی مشغول گردید که هر دو سر آنرا بسیار تیز میکرد . رفقا حیران شدند که آیا این میلها را مهندس چه خواهد کرد . هار بر پرسید که :\n- موسیو سیروس ! اینها را چه خواهید کرد ؟\n- گرگ ، و روباه حتی زاغارها را با آن تلف و هلاک خواهیم کرد .\n- آیا حالا ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 298, "text": "- ( ٢٥٣ ) -\n\n- نی ، وقتیکه یخ بندی شود .\n- ندانستم ، چسان ؟\n- بدانانم ، که چسان میشود پسر من ! اینکار اختراعکرده من نیست ، در طرفهای\nممالك شمال بسیار مردمان اینکار را بعمل میآرند . هر دو نوك این میلهاراقات کرده\nبهمدیگر میرسانم ، بعد از ان در آب فرو برده آنرا یخ می بندد، ویخ همان کجی و حلقه کی\nآنرا حفظ مینماید . بعد از انکه خوب یخ گردید اطراف آنرا چربی و گوشت گرفته\nبر روی برفها میگذارم . حیوانات وحشیه آمده آنرا فرو میبرد وقتیکه در معده شان\nفرو رفت یخ آب گشته دفعته هر دو نوك آن بشدت باز میشود و معده حیوا نرا دوپاره\nمیسازد . حیوان در حال هلاک میگردد ، و به این سبب گله و باروت ما صرفه میشود .\nپانقروف - بخدا این عجب شکار خوب و آسانیست !\nناب – ازدام هم آسانتر است .\nپانقروف - حالا خدا زمستانرا زود بیارد .\nکار کشتی سازی پانقروف نیز روز بروز رو به ترقیست پانقرو ف بشدت و سرعت\nفوق العاده کوشش میورزد اصلا ا ثر ماندگی نشان نمیدهد . از صبح وقت که بر سرکار می آید\nبعد از شام بغر ایتها و ز عودت میکند. در ۳۱ماه مایس از طرف رفقای پانقروف يك مکا\nفات بسیار بی تکلف وساده برای کشتیبان ترتیب کردید: باینصورت که در آنروز همه رفقا\nدر پیش دستگاه کشتی سازی گرد آمده طعام چاشت را با هم یکجا تناول کردند بعد از طعام در\nاثنائیکه از سفره بر میخواستند از پشت سر پا نقروف ژه ده ئون بر شانه اش دست نهاده گفت :\nاستا پانقروف ! بر مخیز یکقدری هنوز صبر فرما . آیا بعد از طعام یکقدری\nمیوه نمیخورید ؟\n- تشکر میکنم دوست من ، بمیوه میل ندارم بگذار تابکار مشغول شوم .\n- آيايك فنجان قهوه هم نمینوشی ؟\n- نی ، آنرا هم آرزو ندارم ."}
{"book": "adl0259", "page": 299, "text": "- ( ٢٥٤ ) -\n\n- چون چنینست بفرمائید ، بشما يك پیپو توتون پیشکش کنم .\nپانقروف رنگش زرد شده ، و وجودش بلرزه آمده برپا خواست . زیرا پیپوی خوشنمائیکه ژه ده ئون پیش کرده بود ، و آتشیکه هاربر بدر دادن آن گرفته بود چشمان پانقروف را بدرخشیدن آورده بود . پانقروف خواست که چیزی بگوید ، ولی گفته نتوانست همان پیپو را حمله کرده بدهن خود برد . هاربر نیز آتش را بران بگرفت ، و شش بار بلافاصله کشیدن گرفت دود پیپو بالا برآمد . در میان دود این سخن شنیده شد:\n- صحیح توتونست ، توتون ، توتون ، هاهاها ! ! !\nمهندس - بلی ، پانقروف ، هم از جنس بسیار اعلا توتونست .\n- آه یارب ، هزاران شکر دیگر هیچ کمبودی برای ما نماند .\nاینرا گفته و متصل بکشیدن پیپو مشغول گردید . بعد از مدتی که کیف خود را حاصل کرد گفت :\n- خوب ، حالا بگوئید که اینرا که یافت ، آیا تو یافتی هاربر ؟\n- نی پانقروف ، من نیافتم . موسیو سپیله یافته است .\nپانقروف بشدت مخبر را بسینۀ خود کشیده ، و فشار داده گفت :\n- آیا موسیو سپیله یافته ، موسیو سپیله ؟\nژه ده ئون بزور نفس خود را کشیده گفت :\n- اوف ! پانقروف خفکم کردی . قسم بزرگ تشکر خود را به هاربر ادا کن که نباترا او شناخت ، باز بموسیو سیروس که نبات را به توتون تحویل نمود بعد از ان به ناب که آنرا از تو پنهان ساخت .\n- دوستان من ! بمن عنایت بزرگی کردید . بهمۀ تان تشکرها میکنم ."}
{"book": "adl0259", "page": 300, "text": "- ( ٢٥٥ ) -\n\nباب یازدهم \nفهرست\n\nرسیدن موسم زمستان - پشم - ماشین - فکر پا نقروف -\nدندا نهای بالینه - مرغ آلباتروس بچه کا رمی آید - توپ\nوژوپ - طوفان - خبرر شدن - گشت و گذار\nدر جبه زار - تنهاماند ن سیروس سمیت -\nتفتیش چاه غرا نیتها وز.\n\nدر ماه حزیران علامات زمستان در جزیرۀ لینقولن هو یدا کردید . در نصف\nکرۀ جنوبی که ماه حزیران باشد . در نصف کرۀ شمالی ماه کانون اول میباشد . مهاجران\nاول کاری که لازم دانستند ساختن لباسهای گرم م بود .\nگوسفند هائیکه در آغل بودند پشمهای بسیار خوب و کار آمدنی دارند . کار\nموقوف بر ساختن قماشست از انها . سیروس سمیت چون آلات و ماشین هائیکه پشمها را\nبریدند ، و ببافد ندارد لهذا مجبور است که پشمها را در زیر تضییق و فشار آورده قماش\nعبا بعمل آرد .\nمهندس بمعاونت رفیقان خویش بکار عباسازی آغاز کردند . پانقروف بالمجبوریه\nکار کشتی سازی را ترك نمود در اول امر پشمهای گوسفندا نرا بریدند . مقدار وافری\nپشم حاصل آمد . بعد از ان پشمها را در آب گذاشته بهفتاد درجه حرارت جوشانیدند .\nبیست و چهار ساعت در همین درجۀ حرارت نهادند . بعد ازان در آب سودا یعنی اشقار\nآنرا خوب شستند ، و به آفتاب آنرا انداخته خوب خشك كردند ، حالا کار ماند بر ساختن\nلباسیکه پشمها را به آن تضییق و فشار داده بحالت قماش عبادر ارند . مهند س سیروس\nسمیت در سنگار باز مدد رسانی نمود . از قوت جریان آب چنانچه ماشین صعود و نزولرا\nساخته بود این بار برای سفت ساختن و بهم مزج کردن پشم ماشین تضییق یعنی فشار\nدادنر ابعمل آورد ."}
{"book": "adl0259", "page": 301, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 302, "text": "- ( ٢٥٧ ) -\n\nسرما و یخ و برف کوهستان\n\nغلام محی الدین\n۱۳۳۳"}
{"book": "adl0259", "page": 303, "text": "( ٢٥٦ ) -\n\nاین اسبابیکه مهندس آنرا بساخت عبارت از يك میل محورئیست که بقوت آب\nآبشار تالاب غرانت دور میکند، این میل محورى بيك میل دندانه دار دیگر مربوطست\nکه آن دندانه ها يك لوحة بزرگ چوبی را که روی زیرش خیلی صاف و هموار و روی\nبالای آن بيك تخته سنگ سنگینی گرفته شده بالا برآورده بصورت لاینقطع بر لوحهٔ\nچوبی هموار دیگری که پشم بر ان گذاشته شده بشدت فرو می آورد . و بدین کیفیت\nپشم همیشه در زیر فشار و کوفتن مانده میده و با هم مزج و چسپیده میشود که باینواسطه\nقماش عبای نمدئی بسیار صاف ولی یکقدری غلیظ بعمل می آید .\nمهاجران مدت بیست روز کامل را بساختن ماشین وقماش صرف کرده برای هر یکی\nاز خودشان بقدريك يك دست دریای زمستانی قماش حاصل کردند . اگرچه این قماش\nدر اوروپا و امریکا هیچ قیمت و التفاتی ندارد امادر جزیرهٔ لینقولن برای اینگونه مهاجران\nبیچاره برهنه در مخوصم زمستان خیلی گرانبها و مقدر لست . اینستکه باینصورت يك صنعت\nدیگر نیز در صنایع جزیرهٔ لینقولن ضم و علاوه گردید . چند روز دیگر نیز در خرابیها\nوز درامده بدوختن و بریدن لباسهای خود مشغول شدند .\nبرف اول زمستان جزیرهٔ لینقولن باریدن گرفت . آغل گوسفندان، وطویلهٔ\nگوزه خران ، و مرغانچهٔ مرغانرا مهاجران پیش از باریدن برف به بسیار دقت و خوبی\nپوشانیده و محافظه کرده بودند علفها و سبزه های بسیاری نیز بادانه های مختلفهٔ نباتات جنگل\nذخیره کرده بودند . در بیست و چار ساعت یکبار سنوبت یکی از مهاجران رفته تیمار و نم\nآب و دانهٔ آنها را میخوردند . گرگ دامها ، و تلکها نیز ساختند . ترتیب مهندس که برای\nدندانهای بالینه تصور کرده بود نیز اجرا گردید . دندانهای مذکور را حلقه کرده در آب\nگذاشتند تا آنکه یخ بست . بعداز ان پیهه و گوشت بران گرفته بیرون جزیره منظره و\nسیعه بر روی برفها گذاشتند و به اینواسطه بقدر دوازده روباه ، وهشت گراز ، و دو\nپلنگ را بر روی برفها مرده وهلاك يافتند .\nدر روز ٣٠ ماه حزیران یکی از مرغان بسیار بزرگ جثهٔ تیز بال دور پرواز که آنرا"}
{"book": "adl0259", "page": 304, "text": "( ٢٥٧ )\n\nآلبا تروس مینامند در روی هوا دیده شد . هاربرهمان تفنک خود را برداشته مرغ\nهوا را نشان گرفت کله برپای مرغ مذکور رسیده برزمین افتاد . هاربر دویده مرغ\nآلباتروس را زنده گرفت . بالهای اینمرغ از ده قدم زیاده تر بزرگ بود که بواسطهٔ\nقوت و بزرگی این بالها از روی بحرهای محیط در گذشته مسافات بسیار عظیمه را طی\nمیتواندکرد . هاربر مرغ مذکور را که بسیار کم مجروح شده بود زخم آنرا شسته\nوتیمارکرده التیام پذیر نمود . و خواست که آنرا با خود آموخته کرده نگهدارد . ولی\nزه ده ئون گفت :\n— نی هاربر ، این عجب فرصتی بدست آمده بلکه بقوت این مرغ بقطعات مسکونه\nيك خبری از خود فرستاده بتوانیم .\nزه ده ئون حالا يك مقالهٔ مخصوصهٔ مجملی از کیفیت احوال خودها بنام جریدهٔ\nنيورك هرالدنوشت ، و آن کاغذ را در میان يك كاغذ ديگرى كه در انهم استرحامنامهٔ\nباینمضمون : که هرکس این کاغذ را بیابد به جریدهٔ نيورك هرالد برساند نوشته شده بود\nبود به پیچانید . و همهٔ آنرا در يك مومجامه پیچانیده بگردن مرغ ربط نمود . مرغرا\nنیزویل کرده هوا کردند .. مهاجران بکمال حسرت از پی مرغ نظر کرده تا ازچشم شان\nپنهان گردید . هرگاه این مقاله به اداره خانهٔ جریدهٔ نيورك هرالد برسد چقدر شرف\nوسعادت بزرگی خواهد بود وهم برای رهائی دادن مهاجرانرا از جزيره لنك وتينها\nالبته کوشش خواهد نمود چونکه طول وعرض جزیره رانشانداده پا نقروف پرسیدکه :\n— آیا مرغ نامه برما بر کدام راه وكدام استقامت ميرود ؟\nهاربر — بر استقامت راه زه لا ند جدید .\nپانقروف — خدا سلامت دهد .\nدرموسم زمستان باز در غرا نیتها وزکارها ، و صنعتها گرمی و پیشرفت گرفت .\nمهاجران بکار خیاطی مشغول گشتند پنبه وپارهٔ البسه های قدیمی ، وبریدن و دوختن\nکالاهای نوخود را بکمال شوق وذوق اجراء مینمودند . على الخصوص برای دوختن و"}
{"book": "adl0259", "page": 305, "text": "- ( ٢٥٨ ) -\n\nساختن باد با نهای کشتی شب و روز کوشش میورزیدند .\nدر ماه تموز سردیها بسیار شدت نمود . سیروس سمیث يك اوجاغ دیگری نیز در\nمیان دالان غرانیتها از بساخت . مهاجران همیشه اوقات خود را در پیش بخاریهای\nدالان غرانیتها وزینکا لمه ها و صحبتهای شیرین شیرین میگذرانند . که گاهی بمطالعه\nکتاب ، و گاهی بحکایات و خاطره های وطن ، و گاهی بمباحثات علمی و فنی امرار اوقات\nمینمایند . در میان این دالان سنگ سماق که با شمعهای متعدد روشن ، و به بخاریهای\nمکمل گرم کشته طعامهای کوناکون خود را خورده ، و شراب و چای و قهوه اخترامکرده\nکی خود شانرا نوشیده ، و پیپو های توتون خوش دو دخود را کشیده ، و لباسهای کرم\nپشمی خود ساخته کی خود شانرا پوشیده از پشت آئینه های نجره قصر ساقی خود\nگردله های باریدن برف ، و شدتهای وزیدن باد را بکمال بیقیدی و بی پروائی تماشا\nمیکردند . يك روزی ژه ده نون سپیله بسیروس گفت که :\n— موسیو سیروس ، اینحرکات جسیمه تجاریه و صناعیه که در وقت حاضر در قطعات\nمتمدنه حکمر ما میباشد آیا یکروزی دو چار تعطیل و انقطاع نخواهد شد؟\n— چرا دو چار تعطیل شود ، و بچه سبب منقطع گردد ؟\n— بسبب تمام شدن معدنهای زغال سنگ که قیمتدار ترین جمله معادن شمرده میشود.\nپانقروف — اوه ! موسیو سپیله ، اینچه سخنست که شما میگوئید ! اول زغال سنگ\nچرا تمام شود ، و کیرم که تمام شود آیا الماس مکر از جنس زغال سنگ نیست ؟ بعد از تمام\nیافتن زغال الماس میسوزانند .\nرفقابرینسحن پا نقروف خنده بسیاری کرده مهندس گفت که :\n— نی دوست من ! چنین نیست معدنهای زغال بسیار بزرگ و توانگر است بدین\nزود یها تمام نمیشود .\nژه ده نون — یعنی چقدر مدت دیگر دوام خواهد ورزید ؟\nمهندس — تا سه صد سال دیگر هنوز خوب خواهد چلید ."}
{"book": "adl0259", "page": 306, "text": "- ( ٢٥٩ ) -\n\nبا نقروف - برای ما خوب ، اما برای نواسه نواسه های ما بسیار زحمت و مشقت\nخواهد شد . چرا که اگر یکبار این معدن سیه روی پر نور از عالم مدنیت و داع نماید\nعالم رايك ظلمت ، وعطالت کلی فرا خواهد گرفت .\nژ، ده نون - البته ، البته ! ماشین ها ، کارخانه ها ، شمند و فرها ، واپورها، رو\nشنیهای شهر ها همه کی از عالم برطرف خواهد شد .\nهارپر - چه مدهش حال !\nمهندس - بلکه يك واسطۀ دیگری برای سوزانیدن خواهند یافت .\nهارپر - آیا بجای زغال چه چیز قایم خواهد شد ؟\nمهندس - آب .\nپا نقروف - ماشاء الله مهندس افندی ! دگر چیزی نیافتند مگر آب ! هه هه هه !!\nهاهاها!!بگوئید که آب را با آب گرم کرده بخار حاصل میکنند ! اح اح اح !! قع قع قع !!!\nآب - بسیار خنده مکن پا نقروف ، مبادا که دلت را درد بگیرد !\nمهندس - هر قدر که خنده میکنی بکن پا نقروف ! من باز میگویم که آب بجای\nزغال سنگ قایم خواهد شد وهم آب دریا های محیط مانند معدنهای زغال سنگ بیم\nتمامی هم ندارد . ولی چنان گمان نشود که همان آب بحر را از دریا بر داشته و يك كبر يتی زده\nدر بدهند ، نی چنین نیست ، بلكه بواسطۀ الكتريك آب را تحلیل کرده جو هر های\nمولدالماء ومولدالحموضة آنرا میسوزانند که قوت حرارت این دو جو هر بار بار از حرارت\nآتش سنگ زغال بیشتر و قویتر است . بعد از تمام یافتن سنگ زغال و اپورها وشُمند و\nفرها ، وما شینها بجای سنگ زغال در آتشخانه های خود آب بر خواهندکرد ، و آن\nآب را بقوت الكتريك حل نموده جوهر های آنرا خواهند سوخت لہذا آبهای بحر محیط\nزغال استقبالست !\nپا نقروف - خیلی افسوس میکنیم که اینکاش اینحال را من میدیدم .\nتاپ - چون چنینست بسیار وقت از خواب بیدار شده با نقروف ."}
{"book": "adl0259", "page": 307, "text": "- ( ٢٦٠ ) -\n\nاین است که مهاجران در دالان گرم روشن قصر غرانیتها وزبانگونه کلانها با و\nمحجتم ابسر میآوردند که درین اثنا باز توپ بقرار عادتی که دارد در اطراف چاه آخر غرا\nنیتها و ز به ولوله و عوعوه آغاز نهاد و در چار طرف چاه مذکور بشدت گردیدن گرفت ،\nو دستهای خود را در زیر تخته روی چاه فرو برده بالا کردن میخواست، پانقروف گفت :\nآیا این سگ درین چاه چه حس میکند ؟\nهاربر - ژوپ را به بینید، او نیز با توپ همداستان گردیده در اطراف چاه گردش\nو خرتش دارد ؟\nتحقیقت که این هر دو حیوان در اطراف چاه به اندیشه و تلاش گردش میکردند.\nژد ده ئون گفت :\nاین چاه بسببیکه با در یا اتصال دارد بهمه حال از جانوران بحری گاه گاهی در بن این\nچاه آمده نفس میگیرد .\nپانقروف ـ اینمسئله بجز همین تأویل دگر چیزی قبول نمیکند ، توپ ! توپ ! سا\nکت شو ، ژوپ تو هم برو بجایت آرام بنشین !\nحیوانات مذکور خاموش شدند . ژوپ به کونه خود در آمد ، توپ اگرچه از\nعوعوة شدیدی که داشت ساکت شد ولی از غر زدن فارغ نشد . اگر چه ازینمسئله دیگر\nبحثی و سخنی رانده نشد اما ذهن و فکر مهندس را خیلی مشغول ساخت .\nدر آخرهای ماه تموز بارانهای شدیدی با ریدن گرفت . سردی ها نیز شدت پیدا کرد.\nاما امسال مانند پارسال زمستان سردی نداشت . درجه حرارت در زیر صفر از سیزده\nنگذشت . ولی آنقدر طوفانهای بادهای شدیدی بعمل آمد که دهشت بخش دلها گردید\nبحر آنقدر موجهای بلند و بزرگی پیدا کرد که به بیان نمی گنجد شمینه ها و جزیره\nسلامت در زیر موجها پنهان گردید . مهاجران از پشت آئینه های پنجره ها به کمال استوا\nحت شدت و تلاطم بحر را تماشا کردند . بحر از صد قدم بیشتر موجها ی بلندی حاصل\nمیکرد که ساحل ریگزار پایان غرانیت ها وز را نیز در زیر کفهای سفید موجها پنهان می"}
{"book": "adl0259", "page": 308, "text": "- ( ٢٦١ ) -\n\nساخت . حتی بعضی موجها بشدت تمام بساحل برخورده جبه های آن تا به نصف دیوار\nغرانیتها وز میپرید ، حتی قطرات آب تابشیشه های پنجره ها میرسید .\nاین طوفان بقدر سه چهار روز متصلاً دوام ورزید مهاجران بالمجبوریه درین مدت\nپایان شده نتوانستند . در دوم ماه آغستوس طوفان کسب آرامی نمود . مهاجران بجا\nبکی برای خبرگیری مرغانچه ها ، و کبوتر خانه ها ، و آغل گوسفندها ، وطويله كوره\nخرهای خود بشتاقتند . اگرچه آغل و طويله را چیزی آسیبی نرسیده بود ولی مر\nغانچه ها و کبوتر خانه ها را خسارت بسیاری رسیده بود، ترمیمات لازمی آنها را کرده،\nوخم دانه ، و تیمار آب و علف حیوانات خود را خورده واپس آمدند .\nدر سوم ماه آغستوس مهاجران کمر همت را برای يك شکار گاه بزرگی چست بستند .\nوبطرف جبه زارتادورن رفتن را قرار دادند . بغیر از مهندس كه يك بهانه پیش گرفته\nنرفت دیگر همه رفقا حتی توپ و ژوپ نیز رهسپار عزیمت گردیدند ..هندس میخواست\nکه تصوری که از بسیار وقتها آنرا اجرا کردن آرزو داشت اجرا نماید لهذا تنها بماند .\nتصور مهندس آنست که در چاه غرانیتها وز در آمده کشف نماید که آیا درینچاه چه\nچیز است که توپ همیشه در اطراف آن ولوله ، واظهار تلاش و اندیشه نشان میدهد ؟\nعلی الخصوص که ژوپ نیز با توپ درینباب اشتراك ورزیده . آیا ازینچاه بغیر از دریا بدیگر\nطرف جزیره راهی ورابطه خواهد بود ؟ اینست که مهندس اینچیزها را بخود معلوم\nکردن میخواهد .\nمهندس زینه ریسمانی را که پیش از ماشین صعود و نزول بدروازه غرانيتها وز\nآویزان بود برداشته بکنار چاه آمد . بیکدست خود طپانچه شش لوله که از صندوق\nیافته کی خودشان برآمده بود گرفته ، و بکمر خوديك قمه آویخته، وبدست دیگر شمعدانی\nگرفته بطرف زینه ریسمانی ایکنار چاه بيك چيز محکمی بدرستی ربط نموده آهسته آهسته\nاز پته پایه های زینه فرو آمدن گرفت . دیوارهای اطراف چاه بطرز مخروطی الشکل\nمنتظمی رو بپایان دوام مینمود، و در هر هر جاسنگهای برآمده قدمه مانندی در دیوارها"}
{"book": "adl0259", "page": 309, "text": "( ٢٦٢ )\nپدیدار بود که فرو آمدن و بابر امدن بر آن آسان مینمود مهندس چون این را بدید\nبدقت بهر طرف نظر کرد . هیچ اثر قدمی که نو باشد یا کهنه نیافت . بپایان فرامدن\nدوام ورزید ، و هر طرف را بدقت میدید . هيچيك چیز شبهه ناکی بنظرش بر نمیخورد .\nتا آنکه رفته رفته به آب رسید اطراف را بکمال دقت معاینه نمود . هيچيك سوراخی یا\nمنفذی که از سطح آب بخارج راه داشته باشد معلوم نگردید آب هم آب بحر بود که بسیار\nآرام وصاف و همواره مینمود مهندس بانوك كارد هر طرف دیوار های چاه را زدن گرفت\nدید که این چاه از یکپاره سنگ سماق سخت مانند ریخته کی و برمه شده گی مینماید .\nمهندس دانست که این چاه بغیر از بحر بدیگر هیچ طرفی راه و رابطه ندارد. واگر کسی\nاز راه اینجا میاید و بالا بر آمدن خواهد مطلق که از راه بحر و از زیر آب باید بیاید که اینهم\nبرای هیچ کسی ممکن نمیشود مگر حیوانات بحرى حالاً انکه بجز انسان دیگر هیچ حیوان\nبحر بر سنگهای برامده قدمه مانند چاه بالا برامده نمیتواند . و چون هیچ انسانی که\nدر زیر بحر زیست کند هم متصور نیست از انرو مسئله ولوله کردن توپ ، وتلاش نمودن\nژوب در پیش مهندس مجهول بماند . اینهم حل نشد که آیا آخر این چاه در زیر آب\nتابكجا امتداد يافته است ؟\nسیروس معاینه دقیقه خود را اجرا نموده از چاه بر امد، زينه را نیز بر داشته بجایش\nنهاد ، سر چاه را با تخته پس پوشانیده در حالتیکه بسیار متفکر و اندیشه ناک بود به دالان\nآمده در پیش بخاری بر سر کرسی خود بنشست ، و با خود گفت که :\nاگرچه من چیزی ندیدم اما مطلق حکم میکنم که درین چاه يك اسرار عجیبی هست !"}
{"book": "adl0259", "page": 310, "text": "- ( ٢٦٣ ) -\n\nباب دوازدهم\n\nفهرست\nدیرکها و بادبانها - هجوم روباه ها - زخمدار شدن ژوپ - مداوات\nکردن ژوپ - جور شدن ژوپ - کامل شدن کشتی -\nکامیابی پانقروف - بوناد وانثور - اول تجربة\nکشتی بطرف جنوب - پیدا شدن يك شیشه در بحر\n\nبوقت شام شکار یان از شکارگاه عودت کردند . هرکس بقدر قوت خود شکار برداشته\nبودند . حتی توپ و ژوپ نیز بشکار بار شده بودند . بقدر کفاف چهار روزه مهاجران\nشکار حاصل شده بود . ناب گفت :\n- افندی من ! کار بر من بسیار شد . اینها را باید پاك كنم نمك بزنم ، جابجا كنم ،\nلهذا يك مدد گاری لازم دارم آیا تو با من مددکاری میکنی پا نقروف ؟\nپا نقروف - نی ناب ، من بکار بادبان و دگل کشتی مشغول میشوم .\nناب - آیا شما با من کار میکنید موسیو هاربر ؟\nهاربر - نی نمیشود ، من فردابه آغل میروم .\nناب - چون چنینست شما البته با من معاونت خواهید فرمود موسیو سپیله !\nژدده ئون - بسیار خوب ناب من باتو کار میکنم بشرطیکه اگر به اسرار آشپزیت\nآگاه گشتم رشک نبری .\nبنابرین ژد ده ئون و ناب در مطبخ بکار آشپزی مشغول شدند . همۀ مرغان شکار\nرا پاك و ستره و نمكزده نگاه داشتند ، و بعضی از انها را برای تازه خوری در جاهای مناسب\nبیاویختند. در ظرف اینهفته پا نقروف بمعاونت ها بر بادبانهای کشتی را تمام نمود. دگلها ی\nکشتی نیز در هفته گذشته ساخته شده بود . ریسمانهای بالونرا باز کرده بدگلها و بادبانها\nبسته کردند. لنگر آهنین بالونرا نیز با بعضی اصلاحات به کشتی خود آویختند چرخهای\nریسمانها ، ولنگر کشید نرا نیز مهندس بيك اصول وصنعت خوبی ساخته در جاهای"}
{"book": "adl0259", "page": 311, "text": "- ( ٢٦٤ ) -\n\nلازمی کشتی نصب نمودند او تاقهای زیرین کشتی بقدر گنجایش رفقا یا بعضی اسباب لازمی\nآراسته ومکمل گردید . يك مخزن کوچکی برای گذاشتن پیپهای آب و خورا که چند\nروزه را نیز در طرف بینی کشتی حاضر و آماده ساختند . پانقروف علاوه برهمه کارها\nيك بيرق نيز بعلامت نشان دولت آمریکا ساخته ، و برنگهای نباتی جزیره آنها را برنگ\nسرخ وبنقش که رنگ بیرق دولت امریکاست رنگداده بر ديرك بزرگ كشتی بیاویخت،\nدر بیرق جماهير متفقه امريكا نشان سی و هفت ستاره موجود است که هريك ستاره علامت\nيك حكومتی از حکومتهای متفقه میبا شد . پانقروف بر بیرق کشتی خود يك ستاره\nدیگر که علامت جزیره لینقولن است نیز زیاده و علاوه کرده ستاره ها رابه سی و هشت\nعدد ابلاغ نمود .\n\nسردیهای زمستان رو به کمی نهاد مهاجران برای بعضی کارها، وعملهای نوحاضر\nو آماده کشته بودندکه درین اثنا جزیره تپۀ منظرۀ و سیعه دوچار هجوم یغما و غارت گردید:\nکيفيت اينكه در شب یازدهم ماه آغستوس در حالتیكه مهاجران بكمال راحت و آسایش\nبخواب شرین بودند دو ساعت بعد از نیم شب دفعته بولولۀ شدیدۀ توپ از خواب\nبر جهیدند . اما توپ این بار برکنار چاه درون غرانیتها ولوله ندارد بلکه در پیش\nدروازۀ بزرگ روی خود را بطرف بیرون گرفته بشدت ولوله و فغان میکند . و\nبدرجۀ تلاش و هیجان مینمایاندکه میخواهد خود رابه بیرون بیندازد. ژوب نیز باتوپ\nبه تلاش و خر خردمساز و هم آواز است. اول پانقروف از خواب برخواسته گفت:\n\n- توپ ، چه خبر است ، چه دیدی ؟\nسگ بولوله وفغان افزونی نمود . سیروس سمیت پرسیدکه :\n- چه شده خواهد بود ؟\nهمه مهاجران به تلاش و هیجان افتاده به پیش دروازۀ غرانيتها وزدویدند .\nبسبب تاریکی در بیابان بجز سفیدی برفهاهیچ چیزی دیده نشد اما صداهای عجیب بعضی\nحیوانات بگوش شان ازطرف نهر مر سی رسید که ازین صداها چنان معلوم میشد"}
{"book": "adl0259", "page": 312, "text": "- ( ٢٦٥ ) -\n\nكه يك گله بزرگی از كدام حیواناتی بر منظرهٔ وسیعه هجوم آورده باشند. پانقروف پرسید كه :\n– آیا این صدای چه خواهد بود ؟\nناب – یا صداهای گرگ ، یا ژاغار ، یا یوزبنه خواهد بود .\nژه‌ده‌ئون – وای ! اگر بر جزیرهٔ پشتهٔ منظرهٔ وسیعه برایند ؟\nهاربر – حال مرغانچه‌ها ، و كشتزارها چه خواهد شد ؟\nپانقروف – خراب، اماندانستم كه آیا این ملعونها از كدام راه داخل جزیرهٔ منظرهٔ\nوسیعه شده باشند ؟\nمهندس – مطلق كدام پل را بسته گذاشته خواهید بود !\nژه‌ده – براستی كه این قباحت بر منست . زیرا پل طرف ساحلرا من فراموش كر\nدم كه باز كنم .\nپانقروف – بسیار خوب كاری كرده‌اید آفرین !\nمهندس – هرچه كه شدنی بود شد حالا چارهٔ دفع آنرا باید اندیشید .\nمهاجران همانلحظه اسلحهٔ خود را گرفته از غراسیتیهاوز فرود آمدند . زیرا غفلت\nو درنگ بكار نیست . پیش از انكه چیزهائی را كه به اینقدر زحمت، و كوشش بسر رسانیده\nاند خراب و تلف گردد يك علاجی باید كرد .\nصداهای حیوانات رفته رفته شدت و نزدیكی میگرفت . مهاجران از صداهای\nحیوانات مذكور شناختند كه اینها كولپونام روباه‌های بزرگ جثهٔ میباشند كه یكدو بار\nگله‌های آنها را در انطرف نهر مرسی دیده بودند . سیروس سمیت گفت :\n– برادران ! این نوع حیوانات هرگاه بسیار باشند ، و هم گرسنه شوند هجوم‌شان\nتهلكه‌ناكست باید كه برجاهای خودتان هوش كنید چرا كه از صداهای‌شان هم گرسنگی\nو هم بسیاری‌شان معلوم میشود .\nاما رفقا بلاتردد و بی پروا بر گلهٔ كولپونها هجوم بردند و یكچند دست تفنگ انداخته\nراه كشادند . سیروس سمیت و هاربر و ناب و ژه‌ده‌ئون و پانقروف در مقابل هجوم گلهٔ"}
{"book": "adl0259", "page": 313, "text": "— ( ٢٦٦ ) —\n\nغلام محمد\nتوپ — ژوپ"}
{"book": "adl0259", "page": 314, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 315, "text": "-( ٢٦٦ )-\n\nبزرگ کولپوها که بقدر دو صد دانه تخمین میشدند يك يك جائی مناسبی برای خود\nشان گرفته، و توپ و ژوب نیز بمقام پیش جنگها در پیش رو افتاده راه مرور کولپوهارا\nسد نمودند .\nشب بسیار تاريك و هوا ابر بود . مهاجران به تفنگ اندازی آغاز کردند . صف\nاول روباه ها چون هدف تیر تفنگهای مهاجران میگردید از پی آن دیگر صف هجوم\nمیآوردند . بعد از تفنگ جنگی مهاجران با کولپوها به تبر و قد بجنگ کردن مجبور\nشدند چرا که کولپوها هجوم خود را بیشتر و شدیدتر کردند. ده یا نزده کولپو بريك آدم\nهجوم میبردند ولی مهاجران بعد از کمی مجروح شدن آنها را سلاخی کرده برخاك هلاك\nمی انداختند. توپ دهن فراخ خود را باز کرده بهر حمله یکی از کولپوها را هلاك میگردانید.\nژوب باچوب کلفت زخ دار خویش سر کولپوهارا میده میساخت. بوزینه بسبی که در\nتاریکی قوۀ نظرش بخوبی کار میکند در هر جائیکه جنگ و هجوم کولپوها بیشتر میبود\nخود را میرسانید . یکبار دیدند که ژوب را چند عدد کولپوها از هر طرف پیچانید، ولی\nاو به بسیار دلاوری باسوطلۀ دهشتناك خود با آنها بجنگ و جدال پایداری میکند محاربه\nبقدر دو ساعت دوام ورزید . آخر الامر به کامیابی و مظفریت مهاجران خاتمه یافت .\nکولپوها از راهیکه آمده بودند بگریختن آغاز نهادند . ناب همان لحظه دویده پل را برداشت.\nبعد از کمی روشنی صبح جها نرا روشن ساخت .\nمهاجران بقدر پنجاه لاشۀ روباه را برخاك هلاك خفته یافتند . یا تفروف درین\nاثنا فریاد برآورد که :\n— ژوب . ژوب کجاست ؟\nمکر ژوب بیچاره غائب شده بزد . مهاجران به تلاش افتاده بجستجوی ژوب\nافتادند . بعد از پالیدن بسیار بوزینۀ دلاور را در میان لاشه های روباه ها یافتند که هنوز\nسوطۀ خود را که از میان پاره شده بود در دست داشت . در چار اطراف او لاشه های\nکولپوها دیده میشد که بعضی سرش و بعضی کمرش شکسته افتاده بودند . پس معلوم"}
{"book": "adl0259", "page": 316, "text": "- ( ٢٦٧ ) -\n\nکردندکه بوزینه بیچاره بسبب شکستن چوبش بخوبی مدافعه نتوانسته لهذا کولیوهارو\nغلبه یافته در سینه بیچاره زخمهای بسیار مدهشی زده اند . ناب از دیدن اینحالت رفیق\nخود بنهایت درجه اندوهناك گردیده سر بوزینه را برداشته بر سینه خود بنهاد ، چون\nدیدکه هنوز نفس دارد فریاد بر اورده گفت :\n- هزاران شکر. هنوز زنده است ، زنده .\nپا نقروف - برای زنده کی او کوشش و خدمت میکنیم . چنان پرستاری کنیم\nکه برای یکی از خود مایان میکنیم .\nژوپ گویا اینسخن پا نقروف را دانست که در مقام تشکر سر خود را برداشته بر سینه\nپا نقروف تکیه داد پا نقروف، ودیگر رفقانیز مجروح شده اند ولی جراحتهای آنها بسبب\nاسلحه مکملی که داشتند نسبت به جراحت ژوپ هیچ نیست . جراحتهای مهلك را\nمیمون بیچاره برداشته است . ناب و پا نقروف بوزینه وفادفتيه را بر يك زنبیلی انداخته\nبفرایتهاوز بردند . از دهن حیوان بیچاره نفس بسیار خفیفی میبراید . رفقا زخمهای\nحیوان را بخوبی دقت و معاینه کردند . اگرچه بجگر و دیگر اعضای داخلیش ضرری\nنرسیده ولی چون خون بسیاری ضایع کرده است وجود بیچاره را خیلی بیتاب و توان\nساخته ، و حرارت تب بسیار شدیدی بر وجودش مستولی گردیده است .\nزخمهای او را با آب خوب شستند ، وبکمال دقت و اعتنا بخوبی تر بند کردند ، و بر\nفرش نرمی به احتیاط تمام بخوابانیدند . هیچ طعام ندادند . بعضی دواهای نباتی که\nبرای تفریح دماغ و حرکت خون نافع بود نوشانیدند . ژوپ بخوابرفت اگرچه در\nاول امر خوابش منتظم نبود ولی رفته رفته کسب استراحت مینمود، ژوپرا بهمینصورت\nبه حال خودش گذاشتند . توپ صداقت نوب هر لحظه در اطراف فراش ژوب کردش\nمینمود و هر طرف خوابگاه اور ابوکشید، دستهای رفیق خود را که از زیر لحاف بیرون\nبرامده بکمال حسرت و محبت می لیسید .\nهمانروز مهاجران پوستهای روباه هارا برای پوستین و کلاه بیرون کشیده لاشه های شانرا"}
{"book": "adl0259", "page": 317, "text": "- ( ٢٦٨ ) -\n\nدر جنگل فاروست در میان گودالها انداخته باخاك پوشانیدند . ازین شبیخون کولیها\nکه موجب خسارت بزرگی برای کشتزارهای مرغباتچه های تپه منظره وسیعه میشد مها\nجران عبرت گرفته بعد ازین قرار دادند که تاهمه پلها را بر ندارند هیچگاه بغرائیتها وز\nبر نیایند .\nژوب که در اول امر حال مرضش خیلی موجب اندیشه مهاجران گردیده بود\nآهسته آهسته بر مرض غلبه نمود . تبش کمتر گردید ، زخمهایش نیز کمترکی رو به التیام\nنهاد . ژه ده ئون که یکقدری بطبابت آشنایی داشت از رهایی یافتن ژوب از تهلکه امید\nوار گشت . در ١٦ ماه آغستوس ژوب به طعام خوردن ابتدا نموده ناب نیز برای رفیق\nصادق خویش طعامهای چرب وشیرین حاضر میکرد . ژوب يك قصوری که دارد پر\nخواری و شکم پروری اوست . گاه گاهی که ژه ده ئون سینه از پرخواری ژوب به ناب\nشکایت میکرد ناب بجواب میگفت که :\n— بوزینه بیچاره بجز خوردن دگر هیچ ساعت تیری ندارد ، چرا او را ازین ساعت\nتیری محروم نمائیم . ژوب بعد از انکه ده روز کامل بر فرش بیماری افتاده بود بر پاخواست.\nمانند هر بیماری که از بیماری نومیخیزد او نیز اشتهااش باز شد . زخمهایش نیز سراسر\nالتیام پذیر گردید . ژه ده ئون چون میدانست که حیوانات بواسطه خوراك بقوت می\nآیند از اثر و هرچه که خواهش میداشت به بوزینه میدادند . ناب چون اشتهای باز\nژوب را میدید طعامهای گوناگون را در پیشش خرمن کرده میگفت :\n— مخور ای صادق و فاشعار مخور ! تو در راه خدمت ماخون خود را ریختی، وظیفه\nما حالا اینست که آن خون را پس بجای بیاریم .\nدر بیست و پنجم ماه آغستوس ناب دیگر رفقا را فریاد کرده بقهقهه بسیار بلند ژوب\nرا نشان داده گفت :\n— به بینید ، ببینید !\nرفقا دیدند که ژوب بر يك چوکی در پیش پنجره غرانیتهاوز تکیه زده نشسته ومانند"}
{"book": "adl0259", "page": 318, "text": "- ( ٢٦٩ ) -\n\nعملی های پخته پیپوی پانقروف را بدهن گرفته دودهای توتون را بهوا میکرد. پانقروف گفت:\nاین چه ؟ واه واه ژوب ! پیپوی مرا گرفته میکشی ! بسیار خوب بکش. من این\nپیپو را بتو بخشیدم ، من دیگر پیپو دارم .\nژوب هر نفسی که از توتون میکشید ، دود آنرا از دهن میبرآورد در رو و چشمهایش\nخیلی آثار فرحت و سرور پدیدار میگردید . سیروس ازینحال میمون تعجب نکرد چرا\nکه بسیار میمونهای خانه پروری را دیده بود که مبتلای توتون کشی شده بودند .\nسراز امروز پیپوی کهنه پانقروف برای ژوب مخصوص گردیده باخریاطهٔ توتون\nبدیوار او تاق او آویختند . پیپو را خودش پر میکند ، آتش را خودش بران گرفته در\nمیدهد. عملی شدن بوزینه به توتون موجب زیادتی محبت پانقروف ، و بوزینه گردید.\nدر ماه ایلول زمستان سراسر برطرف گردید . باز بکارها آغاز نمودند . کارهای\nکشتی به بسیار سرعت پیش میرفت . تا آنکه در هفتهٔ اول ماه تشرین اول جملهٔ لوازمات\nکشتی از بادبان تا دکل ، و لنگر و بیرق ، و ذخیره و غیر هم باد و پر بسیار بزرگ جملهٔ کامل\nو حاضر گردید . مهاجران خواستند که برای دانستن و امتحان کردن کشتی که آیادر آب\nمقاومت میتواندیانی در اطراف جزيره يك دور و سیاحتی اجرا کنند . لهذا در دهم تشرین\nاول کشتی را در دریا فرو آوردند . کار فرو آوردنرا نیز به بسیار آسانی اجرا کردند\nچونکه کشتی را بر سر غلطکها نشانده تابر سر ریگهای کنار ساحل در وقت جزر آورده بر\nسر ریگها گذاشتند . وقتیکه مد حاصلشد آب در یا در زیر کشتی در آمده کشتی را بالا برداشت .\nمهاجران علی الخصوص پانقروف چون شناوری کشتی را بر روی آب بکمال مقاومت و\nعظمت بدیدند خیلی مسرور و ممنون شدند . پانقروف هم مسرور و هم مغرور مینمود.\nزیرا هم کشتی را ساخته و هم حالا قبطان کشتی میشود .\nحالا کار ماند بر نام گذاشتن کشتی . بعد از مذاکره و مشاورهٔ بسیار به اتفاق آرا چنان\nقرار داده شد که تخلص پانقروف که «بونادوانتور» است بر کشتی نهاده شود لہذا نام کشتی\nرا « بونادوانتور » نهادند . بونادوانتور چنانچه بر روی آب بخوبی شناوری میکند شکل"}
{"book": "adl0259", "page": 319, "text": "- ( ٢٧٠ ) -\nو هیئت آن نیز خیلی خوشنما معلوم میشود . تجربه را همانروز قرار دادند . هوا خیلی\nخوش ، دریا نیز بسیار آرام بود . باد چون بطرف جنوبی در وزیدن بود سیر و سیاحت\nبطرف جنوبی آسان مینمود . پا نقروف گفت :\n- سوار شویم ، سوار شویم !\nاما مهاجران پیش از اینکه سوار شویم طعام صبح را تناول کرده، و برای احتیاط\nچیزی خوردنی برداشته در حالیکه ژوب و توپ هم بودند پیش از زوال به یکنیم ساعت\nدر کشتی نشستند . پا نقروف بکمال سرور و غرور زمام قبتانی کشتی را بدست گرفت ،\nناب و هاربر خدمت نفری خلاصی کشتی را در عهده گرفتند . لنگر برداشته بادبانها را\nکشاده براه افتادند . بیرق جزیرهٔ لینقولن بر فرق ديرك بوناد و انثور بموجزنی آغاز\nنهاد. کشتی در اول حرکت خو بر فتاری و تیز روی ، وقوت و مقاومت خود را در آب\nنشان داد . دماغهٔ بیصاحب ، و دماغهٔ غنچه را به بسیار زودی و حسن صورت گردش نمودند.\nکشتی نشینان بونادوانتور خیلی ممنون و مسرور بودند چونکه دانستند که این کشتی بسیار\nبکار شان خواهد آمد. على الخصوص در ین هوای لطیف این سیاحت خیلی تر مشیر می شد.\nپانقروف بعد از لیمان بالون کشتی خود را از ساحل بقدر سه چهار میل دور در میان قعر\nدر یا براند . هیئت عمومیهٔ جزیرهٔ لینقولن در نظر مهاجران جلوه گر گردید . منظرهٔ\nکوه فرانقلن ، و جنگل فاز وست ، و تالاب گرانت ، و جبه زار تادورن بسیار خوش نما\nلوحه ها تشکیل میدهد . هار بر گفت :\n- سبحان الله ! چقدر خوشنما جزیره ایست !\nپا نقروف – حقیقتاً که جزیرهٔ ما بسیار مزین و لطیفست . اینجا را بقدر والدهٔ مـی\nحومهٔ بیچارهٔ خود دوست میدارم چرا که ما را عریان و برهنه چنانچه نو بدنیا آمده باشیم\nدر آغوش شفقت خود گرفت ، ببینید که حالا چه کمگی داریم !\nناب - هیچ کمبودی نداریم قبتان هیچ !\nژه ده ئون به ديرك كشتی تکیه زده به تصویر گرفتن جزیره مشغول بوده سیروس"}
{"book": "adl0259", "page": 320, "text": "- ( ۲۷۱ ) -\n\nسمیت بکمال سکوت و تحیر بسوی شکل و هیئت جزیره نظر دوخته بود. پانقروف پرسیدکه:\n- خوب موسیو سیروس ! بفرمائید که بونادو انتور را چسان دیدید ؟\n- حالا خیلی خوب دیده میشود .\n- من چنان امید دارم که بيك سفر دور و درازی نیز کشتی ما تحمل بتواند . مثلا\nتا جزیره تابور بخوبی رفت و آمد باین کشتی ممکن مینماید .\nپانقروف اینرا گفته کشتی را باز بطرف ساحل نزديك كردن خواست و روی توجه بوناد\nوانتور را بطرف حوضۀ بالون گردانید . زیرا حوضۀ مذکور را برای ایستگاه دائمی بو\nناد و انتور پا نقرف قرار گاه انتخاب کرده لہذا راه در امدن و بر آمدن حوضۀ مذکور ایخو\nبی دانستن میخواهد زیرا در مدخل حوضۀ مذکور خرسنگها و ریگزارها بسیار است\nکه از انرو تهلکه خوردن کشتی بسنگ و یا نشستن آن در ریگ همیشه در پیش روست.\nبساحل نیم میل مسافه باقی مانده بود . هاربرکه در پیش بینی کشتی ایستاده بود\nدفعةً فریاد بر آورده گفت :\n- ایستاده کن ، پانقروف ، كه يك چيزى يافتم !\n- چرا ؟ مگر سنگ منکی در پیش است ؟\n- نی ، تو بایست . یکۀ قدری بدست راست بگردان هاربر اینرا گفته برکنار کشتی\nبر وخوابید ، ودست خود را بطرف آب دراز کرد در حالتیكه بدستش يك شيشه بود\nبر پا خواست و گفت :\n- يك شيشه يافتم . اما خاليست .\nسرشيشه با كاك محكم بود. سيروس سميت بی آنکه چیزی بگوید شیشه را از دست\nهاربر گرفت ، كاك آنرا با پيچ تاب چاقوی هزار پیشه که در جیب داشت بازنمود. از درون\nشيشه کاغذی برآورد كه بران کاغذ اینعبارت نوشته شده بود :\n( قضازده .... در جزیره تابور . طول )\n( غربی ١٥٥ عرض جنوبی ۳۷ درجه ۱۱ )\n[ دقیقه . دريابيد ، مدد رسانید فقط * ]"}
{"book": "adl0259", "page": 321, "text": "- ( ۲۷۲ ) -\n\n- باب سیزدهم -\nفهرست\nقرار داد رفتن بجزیرۀ تابور - تخمینات - حاضری - طر رفقای\nسفر - شب اول - شب دوم - جزیرۀ تابور - پالیدن\nدر ساحل - پالیدن در جنگل - هیچ کسی نیست -\nحیوانات و نباتات - یک کلبه خالی .\n\nسیروس سمیت چون مضمون کاغذ درون شیشه را با واز بلند خواند با ظروف\nفریاد بر اورده گفت :\n- واه واه ! در جزیرۀ تابور که یکصد و پنجاه میل از ما دور است از ابنای جنس ما\nقضازدۀ موجود باشد و ما بمعاونت و مددگاری او نشتابیم! اینچه بی مروتی خواهد بود!\nآه . و سیوسیروس ! البته که برای این سیاحت ممانعت نخواهید نمود !\n- فی پانقروف ! هیچ ممانعت نمیکنم . بلکه هر قدر که ممکن باشد چابک تر بروید.\n- فردا .\n- بسیار خوب ، فردا .\nمهندس کاغذ مذکور را بعد از انکه یکچند دقیقه تدقیق و تأمل نمود گفت :\n- دوستان من! ازین کاغذ چنان معلوم میشود که قضازده که اینرا نوشته بفنون بحریه\nخیلی آشنا معلوم میشود . چرا که طول و عرض جزیرۀ خود را به بسیار دقت و خوبی\nنشان داده است . و چون بزبان انگلیزی نوشته چنان معلوم میشود که یا انگلیز است یا آمریکائی.\nژه ده ئون - صحیح فرمودید . منهم میگویم که این آدم خیلی طالع مند است .\nزیرا اولا پانقروف بفکر کشتی ساختن افتادن و ثانیا امروز گردش مادر نجاد لیل و انجی\nبر خوش بختی اوست . اگر يك روز پس تر می آمدیم مطلق که شیشه بسنگها خورده\nپارچه میشد و ما هم ره و پی او را نمی یافتیم .\nهاربر - بحقیقت که این هم از حسن اتفاقات عجیبی شمرده میشود که هنوز شیشه"}
{"book": "adl0259", "page": 322, "text": "- ( ۲۷۳ ) -\n\nبساحل نرسیده بوناد و انتور ازینجا بگذر د !\nمهندس ساکت شده بگر داب تفکر فرو رفت در اثنای این مکالمه پانقروف روی کشتی\nرا از طرف حوضۀ بالون گردانیده بسوی ساحل غرانیتها وژ سر راست کرده بود ، و\nتمام بادبا نها را کشاده کشتی را سرعت داده بود. هر کس بفکر قضیۀ دۀ جزیرۀ تابور افتاده\nبود . چونکه اینمسئله نیز برای مهاجران از حادثه های بزرگی شمرده میشد . بعد از\nینقدر مدت مدید خط و کتابت یکی از ابنای جنس خود را بیبیند. و او هم محتاج مدد کاری\nو معاونت باشد ، و در حالتیکه خودشان هم قضا زده و فلاکت رسیده باشند بمعاونت و مدد او در\nخود قوت و استعداد مشاهده کنند حقیقتاً از مسائل عجیب و غریبی شمرده میشود .\nبونادوانتور از وقت زوال چهار ساعت بعد در پیشگاه نهر مرسی واصلشده لنگر\nاقامت انداخت مهاجران از کشتی بر آمده بغرا نیتهاوژ آمدند . آنشبرا بمذاکره و مشا\nورۀ سفر جزیرۀ تابور بسر آوردند و چنان قرار یافت که پانقروف و هاربر که هر دو بفن\nملاحی آشنا و توانا میباشند بجزیرۀ تابور رهسپار عزیمت شوند . فردا یعنی در ۱۱\nماه تشرین اول هرگاه براه افتند با این باد موافق ۱۵۰ میل مسافه را در چهل و هشت سا\nعت قطع میکنند . در جزیرۀ تابور هرگاه يك روز بمانند و باز عودت کنند در ۱۷ تشرین\nاول واپس بجزیرۀ لینقولن می آیند . هوا هم خیلی خوش بود، میزان الهوا همیشه\nبالا میبراید . در باد هیچ علایم شدت معلوم نبود . و الحاصل هر چیز به مطلوب موافق بود .\nدر اول امر اگر چه مهندس و ژه ده ئون و ناب در غرانیتها و ژ ماندنی مقرر شد\nند ، ولی ژه ده ئون بسببیکه مخبر جزیرۀ نيورك هرالد میباشد از چنین سیاحت پس ما\nندن برای او خیلی عیبی بزرگی شمرده میشود . لهذا ژه ده ئون گفت ،\n- هرگاه مرا درین سیاحت شريك نكنيد خود را در در یا انداخته بشنا وری خوا\nهم رفت . چرا که در خصوص اگر به جزیرۀ خویش معلومات ندهم نقصان کلی خواهد بود .\nوقت شام در بونادوانتور خوردنی، و اسلحه و جبه خانه و قطب نما و دیگر لوازمات\nرا جابجا کردند. آن شب را بصحبتها، و حسرتهای جدائی فردا بسر آورده علی الصباح"}
{"book": "adl0259", "page": 323, "text": "- ( ٢٧٤ ) -\n\nدر میان پنج رفیق مصافحه ها و معانقه ها وقوع یافته از همدیگر بسیار دلسوزانه يك\nوداعی بعمل آورده سه نفر رفیق در کشتی نشسته باد با نکشای عزیمت گردیدند . بوناد\nوانتور بقدر يك ربع ميل دور شده بود که از پشته منظره وسیعه مهندس و ناب با دسیما\nانها بطرف ژه ده ثون و با نقروف وهار بر سلام میدادند و کشتی نشینان نیز مقابله میکردند.\nژه ده ثون فریاد برآورده گفت :\n- ای عزیزان ! این نخستین بار جدائی نیست که بعد از پانزده ماه در مابین ما و شما\nبوقوع آمده .\nآنروز تمام روز تا بشام بوناد و انتور از جهت جنوبی جزیره لینقونن دیده میشد.\nاز کشتی جزیره مانند يك سبد سبزی در میان دریا معلوم میگردید هر چه که دور تر میشدند\nوضعیت جزیره چنان هیئتی میگرفت که نظر هیچ کشتی را بطرف خود جلب نمیکرد.\nو رفته رفته جزیره سراسر در پس پرده افق مستور و پنهان گردید .\nبوناد و انتور براه خود بخوبی دوام مینمود ، بموجهای متانت تمام سینه میداد . باد\nبا نهار اهمه کی کشاده اند . رفتار بونادوانتور خیلی بسرعتست . بموجب رهنمائی قطب\nنما کشتی هميشه بر يك استقامت یعنی یکسو بطرف جنوب غربی راه میزد . گاهی هاربر\nو گاهی پا نقروف زمام سکان کشتی را بدست گرفته کشتیرا میراندند . گاه گاهی ژه ده ثون\nنیز در کشتی رانی مدد میرسانید. بعد از شام كره قمر كه بحالت بدر تمام میباشد طلوع نمود.\nژه ده ثون در شب بخواب رفته با نقروف و هاربر هريك دو دو ساعت به نوبت زمام\nسکانرا گرفته کشتی رانی میکردند . پانقروف از کشتی راندن هار بر خاطر جمع بود\nکشتی بقدريکسره و از راهی که لازم است تخالف نمیکند .\nشب گذشت ، روز دیگر نیز بی عارضه مرور نمود. چون همیشه بر استقامت جنوب\nغربی رهسپار عزیمت میباشند امید است که بعد از کمی بجزیره تابور برسند .\nاین دریائی که بوناد وانتور در ان سیر و سفر دارد سراسر خالیست . بجز بعضی مرغان\nبزرگ بالی که در دامنه افق دیده میشوند دیگر هیچ اثری از جانداری معلوم نمیشودها و بر گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 324, "text": "- ( ٢٧٥ ) -\n\n— اما در موسم کشتیهای شکاریان ماهی بالینه در ین جهتهای بحر محیط باید که مو\nجود میبود ، آیا چر اینطرفها بدینصورت خالیست ؟\nپانقروف — وای ! بخیال شما که در بخاها هیچ کشتی و انسانی موجود نیست ؟\nژ. ده ئون — البته نیست ، ما که نمی بینیم !\nپانقروف — جانمن ! مگر بونا دوانتور را کشتی و ما را انسان نمیشمارید ؟ مگر بخیال\nشما که کشتی ما پوست نارنج و ما هم سه تا مگسی هستیم که بران نشسته ایم ؟\nازین لطیفه پانقروف رفقا همه بخنده افتادند. نظر بحساب پانقروف از وقت حرکت\nبونا دوانتور از جزیره لینقولن یکصد و بیست میل مسافه را قطع نموده ، و چون اینقدر\nمسافه را به سی و شش ساعت طی کردند بدینحساب در هر ساعت سه میل و يك ربع راه\nرفته است . لهذا فردا صبح وقت بجزیره تابور رسید نرا امیدوار اند .\nامشب کشتی نشینان ما هیچ خواب نکردند . درجه هیجان و اضطراب شان\nخیلی افزونست. چرا که امکان دارد که در ین سیاحت شان بسیار غلطیها و خطاهائیش\nآید! آیا جزیره تا بور به ایشان نزدیکست ؟ در جزیره تا بور آیا آن قضا زده موجود\nخواهد بود؟ آیا این قضا زده کیست و چگونه آدمست ؟ آیا به آوردن این آدم را حت و\nآسایش جزیره لینقولن مختل خواهد شد ؟ اینست که بسبب فکر و اندیشه این تصورات،\nو تخیلات هر سه رفیق تا بصبح چشم بهم نزدند . چشم همه شان بسوی افق معطوف\nمانده بود. بعد از انکه شمس خاوری طلوع نمود پانقروف دفعة فریاد برآورده گفت :\n— خاك ! خاك !\nپانقروف چون خیلی دوربین و تیز نظر بود در ینباب خطا نکرده بود. بحقیقت که\nبقدر پانزده میل دور تر جزیره تابور پدیدار گردید. سر کشتیرا قپتان بطرف میان جزیره\nمتوجه گردانید. آفتاب هر چه که بلند تر میشد ، و کشتی نزدیکترتپه ها و درختهای\nجزیره نیز زیاده تر معلوم میشد . هار بر گفت :\n— از ظاهر حال این جزیره چنان معلوم میشود که از جزیره لینقولن بی اهمیت تر"}
{"book": "adl0259", "page": 325, "text": "- ( ٢٧٦ ) -\n\nو خالیتر باشد .\nرفته رفته هیئت عمومیه جزیرهٔ تابور در پیش نظر دقت رفقا جلوه گر میگردید، در\nختها تیکه مشاهده میشود از جنس درختان جزیرهٔ لینقولن است اما شایان ملاحظه\nاینست که از هیچ یك طرف جزیره هیچ دودی بر نمیخواست که اثر بودن انسانرا نشان\nبدهد . حال آنکه کاغذیکه از میان شیشه برامده موجود بودن قضازده را در تجزیره\nبراستی و درستی نشانداده است . پس میباید که آن قضازده شب و روز به انتظار باشد.\nو آتش بزرگی افروخته داشته باشد .\nپانکروف هر چه که بجزیره نزدیکتر میشد کشتیرا آرام ترمیکرد تا مبادا بسنگی\nبخورد یا در زمینی بنشیند . هاربر زمام سکا نرا بدست گرفته در دنبال کشتی نشسته و\nپانکروف ریسمان باد با نرا بدست گرفته در پنی کشتی ایستاده است . تمام وقت ظهر بود\nکه طرف سر کشتی به خشکه برخورد ، هماندم پانکروف ریسمان باد با نرا بهم کشیده\nبادبا نرا فرو آورد. هار برنیز بجایکی لنگر انداخته بوناد واننتور را ایستاده کردند. بادبانها\nرا پچانیده و کشتی را باریسمان بخشکه ربط داده هر سه رفیق بخشکه برآمدند .\nهیچ شبهه نیست که اینجزیرهٔ تابور باشد. چرا که نوترین خریطه هایعنی نقشه های\nروی زمین درین دریاها بجز تابور نام جزیره دیگر هیچ نام جزیرهٔ را نمینویسدطول وعرض\nجزیره نیز بهمین جاموافقست . بعداز محکم کردن کشتی مسلح شده بر تپهٔ که در پیش روی\nشان بودبالا برآمدند بلندی این تپه بقدر سه صد مترو می آمد ژه ده ئون گفت :\nاز سر این تپه هر طرف جزیره بخوبی معلوم میشود چرا که بلندترین جاهای جز\nیره همین تپه میباشد میباید که بر سر این تپه برائیم و هر طرفرا نظر انداخته جستجوی خود\nرا از انقرار بعمل آریم .\n- یعنی ماننده و سیو سیروس که بر کوه فرانقلن برآمد ماهم برین تپه میبرائیم .\n- البته ، ازین بهتر اصولی نیست !\nسه رفیق اینچنین گفتگو کرده بدامنهٔ تپه بالا شده میرفتندکه زمین همه بيك چمنزاری"}
{"book": "adl0259", "page": 326, "text": "- ( ۲۷۷ ) -\n\nمتصل بود . کبوترهای صحرائی و دیگر گونه مرغان جنگلی از پیش پای شان پرواز\nکرده میگریختند . از پشت بعضی بوته ها مانند خرگوش وروباه و دیگر حیوانات فرار\nمیکردند . اما هیچ اثر قدم انسان دیده نمیشد . تا آنکه بر سر تپه رسیدند و بهر طرف\nنظر انداختند . دیدند که این جزیره بقدر شش میل بزرگی دارد . و بیضی الشکل يك\nجزیره ایست که در آمده گی و برامده گیهای سواحل هم ندارد . زمین این جزیره ما\nنند جزیره لینقولن که یکطرفش ریگزار و یا سنگلاخ و غیر منبت باشد ، و يك سمتش جنگل\nدر آب و سبزه زار باشد نیست بلکه همه اطرافش سبز و خرم است . اگرچه دو سه تپه های\nپست سبز و خرمی دارد ولی کوه بلند سنگستانی دران دیده نمیشود . از دامنه همین تپه که\nبران ایستاده اند يك جوی آب کوچکی بسوی غربی جزیره در جریان میباشد که در\nآخر ساحل سمت غربی بدریا میریزد . هاربر گفت :\n- این جزیره بنظر ما خیلی كوچك و محدود بر میخورد .\nپانکروف – هم غیر مسکون دیده میشود .\nهاربر – راستست، هيچ يك آثار و علایمی که بر بودن انسان دلالت کند دیده نمیشود.\nژده ئون - فروا ئیم، همه جزیره را گردش کرده بپالیم .\nهر سه رفیق از تپه فر و آمده قرار دادند که اول ساحل جزیره را از یکسر تا دیگر سر\nدورو گردش کرده باز بداخل جزیره درایند . لهذا در پیش کشتی خود آمده خورا\nکه و گله و باروت بقدر کفاف برداشته بسمت ساحل جنوبی برفتار آغاز نهادند . سا\nحل دریا چون همه گی ریگزار است سیر و سیاحت آسان مینماید . در هر هر جا مرغها از\nپیش روی شان بهوا میشد . ماهیان فوق از سر سنگها خود را بدریا می انداختند . ژه\nده ئون گفت :\n- از وضع و حرکت این حیوانات چنان معلوم میشود که مانند حیوانات جزیره\nلینقولن انسانرا اول بار نمی بینند بلکه انسانرا پیش ازین نیز دیده و ترس خورده اند .\nبعد از یکساعت به نقطه منتهای جنوبی واصل شدند از انجا بطرف شمال برگشتند ."}
{"book": "adl0259", "page": 327, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 328, "text": "( ۲۷۹ )\n\nبه بینید در میان آن درختان يك خانه كلبه كه جاى آن معلوم ميشود"}
{"book": "adl0259", "page": 329, "text": "- ( ٢٧٨ ) -\n\nاینطرف ساحل نیز ریگزار و در بعضی جاها سنگستانست . در هیچطرف اثر قدم انسان دیده نشد . در ظرف چهار ساعت هر چار طرف جزیره را گردش نموده باز به پیش کشتی خود رسیدند . در انجا طعام خورده و یکقدری استراحت کرده در داخل جزیره سیر و گردش را قرار دادند . و از طرف شرق بسوی غرب بجزیره داخل شدند . در پیش راه شان حیوانائیکه میآمد مجلدی و چابکی فرار میکردند . از ان جمله بیک دوسه بز و گوسفندی نیز برخورند که این بزها و گوسفندها از جنس بز و گوسفندان اوروپا تربیه کرده شده معلوم میشد نه از جنس صحرائی و جنگلی که ازین يك معلوم شدکه اینها از اوروپا در نجا آورده شده است . قرار دادند که در وقت برگشتن يك دو جفت ازینها را به لینقولن با خود ببرند . در درون جزیره از بسیار علامات معلوم گردید که در نجزیه بسیار وقت انسان موجود بوده است . زیرا بعضی راههای كوچك كوچكى ، و بعضی درختهاى باتبر بریده شده پدیدار میگردید . ولیکن چنان معلوم میشد که آن مردمانیکه در نجا آمده اند یا از بسیار سالها وفات یافته محو شده اند یا آنکه پیش از بسیار زمانها وا پس عودت کرده اند . چونکه راه ها را سبزه ها و علفها پوشانیده ، و جاهای تبر زده گی نیز خیلی کهنه و قدیم بوده سر از نو نشانه و علامه تبر و تیشه ، معلوم نمیشود . ژه ده لون گفت که :\n\n— چنان معلوم میشودکه درینجزیره انسان آمده وبسیار وقت درینجا مانده است . آیا اینها که بوده ؟ و چند نفر بوده ؟ و حالا چند نفر از آنها باقی مانده ؟\nهاربر — در کاغذیكه از میان شیشه یافته ایم تنها از یکنفر فضا زده بحث میراند .\nپا نقروف — اگر هنوز در جزیره باشد مطلق که او را خواهیم یافت .\n— سه رفیق بر هر وی دوام ورزیده تا آنکه بکنار جوئی که در میان بیشه مایلاً جریان داشت برسیدند . درینجاها کثرت حیوانات اهلیه و زمینهای کرد بست شده كشتكاری شده متروك مانده اثبات میکرد که انسان درینجاها یکوقتی موجود بوده است. على الخصوص نباتاتی که کشت شده اکثر مانند سیب زمینی ، و باقلی ، وکرم ، وترب و"}
{"book": "adl0259", "page": 330, "text": "- ( ٢٧٩ ) -\n\nامثال آنها بود که بخوبی واضح میساخت که انسان اروپائی آنرا کاشته است هاربر از\nدیدن این سبزه کار یها بسیار ممنون و مسرور گردید . با نقروف میگفت :\nاوه اوه ! برای ناپ کار آشپزی بسیار شد جانمن ! اگر قضازده را نیابیم هم حالا\nسیاحت خود را بیهوده نمیشماریم ، چرا که نباتات بسیار نافعی بچنگ آمد .\nزه ده ئون - من چون بحال این نباتات نظر میکنم چنان حکم میکنم که جزیره\nاز بسیار وقت خالی و غیر مسکون مانده است زیرا حالت این نباتات رفته رفته حال خود\nروئی و بیابانی گشتن را کسب نموده .\nهاربر - راستست ! اگر از آنها تنها يك آدم باقی میبود ، این سبزیهای خوردنی\nخود را چنین متروك نمیگذاشت .\nپانکروف - بلی ، آن قضازده مطلق که جزیره را ترك كرده رفته است.\nهیچ شبهه نیست . که بفر یاد قضازده یا کشتی و یا و اپوری آمده او را وارهانیده است.\nپس معلوم میشود که شیشه یافته کی ما از بسیار زمانها بر روی دریا شنا وری کرده\nتا به جزیره ما واصل شده است .\nدرین هیچ شکی نیست . لکن حالا وقت شام نزديك شد . بيائيد که به کشتی خود\nعودت کرده شب را بگذرانیم صبح باز به پالیدن و جستجو آغاز میکنیم .\nبر همین فکر و نیت قرار داده میخواستند که بر گردند که هاربر در میان درختان يك\nکلبه را نشان داده گفت :\nببینید ، در میان آند درختان يك خانه كك كوچکی معلوم میشود .\nچون دقت کردند دیدند که براستى يك كلبة اقامتگاه کوچکی از چوب و تخته در میان\nدرختان بنایافته است . رفقا بسوی اقامتگاه مذکور روانه شدند. دروازه كلبة مذکور\nرا نيمباز یافته پانقروف بیمحا با آنرا تیله داده باز کرد . رفقا داخل اقامتگاه گردیدند. !\nاقامتگاه را خالی و بی انسان یافتند ! . . . ."}
{"book": "adl0259", "page": 331, "text": "- ( ۲۸۰ ) -\n\nباب چار دهم\nفهرست\nاسبابها — شب گذرانیدن — بکچند حرف — دوام برپالیدن —\nنباتات وحیوانات — دوچار شدن هاریو به تهلکهٔ بزرگ —\nشب گذرانیدن بر گشتن — هوای دمه آلود — گم کردن\nراه در دریا — به امداد رسیدن يك ضياء\n\nپانقروف، ژه ده ئون، هاربر در اقامتگاه مذکور در تاریکی متحیرانه ایستاده ماندند. پانقروف بصدای بلند فریاد برآورده گفت :\n— اووو صاحب خانه ! ...\nکسی جواب نداد ! پانقروف از کبریتهای ساخته گی مهندس که با خود آورده بود در داده شمع پارهٔ که با خود داشت در بداد. بواسطهٔ این روشنی درون اقامتگاه مذکور روشن گردید. در يك طرف اوتاق مذكور يك اوجاغی بود که چوبهای خشك برای در دادن دران چیده شده بود . در يكسويك فراش خوابگاهی پهن شده بود که رنگ لحاف و نهالین آن سراسر پریده و زرد شده بود. و آنقدر خاك و گرد و تار عنکبوت بران جمع آمده بود که بیک نظر دانسته میشد که از بسیار وقتها بآن دست نخورده. در يك كنار يك ديك زنگ زدهٔ مسى ، و يك چای جوش چپه شده در میان خاکها افتاده بود . در يكنارف يك دولابی که دران بعضی لباسهائی کوه زدهٔ کشتیبانی دیده میشد. در یکجا يك ميز چوبی کلفتی که بر سر آن يك بانوس معدنی ، و يك توبرات فرسوده شده و يك دو پیاله و بشقابی موجود بود . در يك گوشه يك يك بیل و کلنگ و تبری استاده بود . بر سر رف دو عدد تفنگ شکاریه یکی شکسته و یکی درست بود با دو عدد پیپهای کوچکی که در میان یکی باروت و در یکی گله بود ، و يك خريطهٔ که سنگ چاقماق بسیار دران بود پدیدار میشد که از خاك و غبار و تارهای عنکبوتی که بر ان ها دیده میشد بخوبی آشکار بود که از سالها دست به آن نخورده است . ژه ده ئون گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 332, "text": "- ( ۲۸۱ ) -\n\n- معلوم است که این اقامتگاه از سالهای بسیاری متروك مانده است .\n- بلی از بسیار وقتها .\n- موسیو سپیله! هرگاه امشب را درین اقامتگاه بسر آریم چیزی ضرری نخواهد داشت.\n- بسیار خوب میشود ، اگر صاحب خانه هم بیاید مهمانهای خود را دیده ممنون\nخواهد شد .\n- اما من میگویم که صاحب خانه هیچ نخواهد آمد .\n- یعنی شما حکم میکنیدکه فضا زده از جزیره رفته باشد ؟\n- نی چنین حکم نمیتوانم . زیرا اگر میرفت بهمه حال این اسبابهارا با خود تمامها\nمیبرد. چراکه در پیش فضا زده گان اسبابهای زمان فلاکت شان بسیار عزیز شمرده میشود.\n- اگر نرفته باشد هم مرده خواهد بود . زیرا اگر زنده و در جزیره میبودخانه\nاقامتگاه خود را بدینحال متروکیت نمیگذاشت .\n- گیرم که مرده باشد . خود را خود دفن کرده نمیتواند البته جسد فرسوده او\nدر یکطرفی پیدا خواهد شد !\nدر اقامتگاه مذکور شب بسر آوردن را قرار دادند چوبهای خشك بسیاری که در\nبیرون کلبه در یکطرفی از اطراف خانه جمع آمده بود آورده در اوجاغ انداختند و آتش\nفراوانی افروختند ، و دروازه را بسته بنشستند . اضطراب و هیجان شان بسیار بود\nهوش و گوش شان همه بر در مانده بود . این اقامتگاهی که از هرچیز آن متروك بودن\nآن ظاهر و آشکار است درین اثناهرگاه دروازه آن باز شده و يك آدمی داخل شودچه\nقدر موجب حیرت و تعجب هر سه رفیق خواهد شد .\nحالا آنکه نه دروازه باز شد و نه کسی داخل گردید . سبحان الله ! این شب چه\nقدر دراز گردید جملۀ شان منتظر صبحست که کی صبح بدمدتا در جستجوی صاحب\nخانه بیفتند . بغیر از هاربرکه بسبب جوانی و صباوت یکدو ساعتی بخوابرفت ژه ده ئون\nو پانقروف اصلا چشم فرو نه بست ."}
{"book": "adl0259", "page": 333, "text": "-( ۲۸۲ )-\n\nصبح شد سه رفیق بمعاینه کردن مدققانه اقامتگاه پرداختند. اقامتگاه بر دامنه یك\nتپه كك كوچكی بنا یافته، اطراف آنرا پنج عدد درخت بسیار بزرگ مستكی احاطه كرده\nاست. پیش روی اقامتگاه با تبر و بیل خوب صاف و هموار شده است. و یك سركی از\nپیش اقامتگاه تا بكار جوی كشیده شده كه دو طرفه آن بایك كتارهٔ چوبی گرفته شده.\nاز معاینهٔ دیوارهای تخته‌ئی اقامتگاه اینهم معلوم شد كه این تخته‌ها از مابقی كشتی شكستهٔ\nساخته شده است. مطلق كه كدام كشتی درینساحل افتاده وشكسته است. بغیر از یكچند\nنفری دیگر همه كشتی نشینان غرق شده اند. آن چند نفر باقی مانده از باقی ماندهٔ كشتی\nاین اقامتگاه را بعمل آورده اند. اینمسئله به این ثابت گردید كه ژه ده ئون بر یكی از\nتخته‌های اقامتگاه اسم «برتانیا» را خواند كه بعضی حرفهای آن پاك شده بود، واین\nتخته كه این لفظ بر آن نوشته شده از تخته‌های دنبالهٔ كشتیست كه همیشه نامهای هر كشتی\nدر انجا نوشته میشود. پانقروف گفت:\n— ازین نام جنسیت و ملیت كشتی نشینان معلوم نمیشود چرا كه به این نام بسیار\nكشتیها موجود است.\n— بلی، اینسخن همیچنیست! برماپالیدن جزیره است هرگاه از طایفهٔ كشتی برتانیا\nكسی را یافتیم البته ملیت، وقومیت اوراهم خواهم دانست. اما پیش از آغاز كردن به\nپالیدن یكبار رفته بونادو انتور را به بینیم چرا كه دلم بسیار پریشانست.\n— راست گفتی پانقروف! برویم.\nهرسه رفیق بطرف كشتی خود متوجه شدند. بعد از بیست دقیقه راه رفتن بساحل\nرسیده كشتی خود را بسته و بحال خود یافتند. پانقروف از دیدن كشتی خود را صحیح و\nسالم یك (اوه) دور و درازی كشیده اظهار مسروریت نمود. البته باید مسرور شود\nچونكه این كشتی را پانقروف مانند اولاد خود عزیز میشمارد. هیچ پدری تصور نمی\nشود كه هرگاه از جگر پارهٔ خود دور شود برای او بهزار گونه اندیشه نیفتد؟\nرفقا بر سطح كشتی خود بر آمده بكمال خوبی یك طعامی تناول كردند. بعد از طعام"}
{"book": "adl0259", "page": 334, "text": "- ( ۲۸۳ ) -\n\nاز کشتی فرو آمده باز به جستجو و پالیدن آغاز نهادند . این سه رفیق برزنده یافتن قضا\nزده که ساکن جزیره میباشد هیچ امیدوار نیستند . بلکه بحقیقت جسد مرده او را\nمیپالند . تا بوقت پیشین هر طرف جزیره را پالیدند هيچيك اثرى نیافتند . مطلق که\nبیچاره وفات یافته و جسد او را نیز حیوانات درنده پاك خورده تمام نموده است . دو ساعت\nبعد از پیشین در زيريك درختی برای استراحت بنشستند . پانقروف برفقای خود گفت :\n- فردا بوقت صبح باید که حرکت کنیم .\nهاربر - اسبابیکه در اقامتگاه یافته ایم البته با خود خواهیم برد ؟\nژه ده ئون - البته ، چرا که میراث خوار قضا زده بجز قضا زده که خواهد شد .\nهاربر - از تخمها و نهالهای سبزه هانیز میبریم .\nپانقروف - بلی بلی ، حتى يك يك جفت از بزها و گوسفند هانیز میبریم .\nژه ده ئون - پس وقت خود را ضایع نباید کرد ، برخیزیم بکار آغاز کنیم . هاربر\nبه نباتات مشغول شود ، ما و توهم بگرفتن حیوانات .\nاینرا گفته رفقا بر پا خواستند هار بر بطرف مزروعات روانه شد . ژه ده ئون و\nپا نقروف نیز بسوی جنگل رفتند. پانقروف و ژه ده ئون دو بز را گیر کرده همان بگره تن\nآنها مشغول بودند که بناگهان یکصدای مدهش خرخره از طرف هار بر که بقدر صد\nقدم دورتر از یشان بود بگوش شان برخورد . پانقروف فریاد زده گفت :\n- بخدا صدای هاربر است !\n- بدویم .\nهر دو رفيق بتاخت شدند . چون نزدیکشدند دیدند كه يك جانور عظيم الجثة بسيار\nبا هیبتی هاربر را بر زمین خوابانیده . هماندم پا نقروف و ژه ده ئون خود را بر جانور\nمذکور انداخته جانور را از سر سینه هاربر بر زمین غلطانیدند و باریسمانی که برای گرفتن\nبزها با خود حاضر داشتند او را محکم به بستند . اگر چه بستن جانور یکقدری بزحمت\nاجرا یافت ولی چون پانقروف خیلی پرقوت و توانا بود ، وقوت و حکمت ژه ده ئون"}
{"book": "adl0259", "page": 335, "text": "- ( ٢٨٤ ) -\n\nنیز با او منظم گردید بسهولت انجام یافت . ژه ده ئون مجابکی بسوی هارپر پیش شده پرسید که :\n- جایت افگار نشده هارپر ؟\n- نی موسیو ژه ده ئون .\nپانقروف - توراست بگو هارپر ! بلکه این میمون بد هیبت يك جایت را زخمی کرده باشد ؟\nهارپر - نی بیغم باش هیچ زخم مخمصی بمن نرسیده اما شما اینرا بوزینه قیاس مکنید خوب ببینید که چیست .\nپانقروف ، و ژه ده ئون بنابرینسخن هارپر بسوی مخلوقی که بسته بر زمین افتاده بود نظر کردند . بحقیقت که این جانور بوزینه نی بلكه يك آدمی بود اما چه آدم ؟ آدمی که لفظ «وحشی» هر انقدر معانی را که در برگیرد همه آن معانی را وجود اینشخص تفسیر مجسم مینمود .\nموهای بدنش راست برخواسته . ریشش از ناف پایان تر آویخته ، موهای سرتا بکمرش دراز شده ، وجود سراسر عریان ، چشمها درمیان موهای رو و رو پنهان و چون مشعل شعله زنان دستها بزرگ و درشت ناخنها مانند چنگال شیر سرتیز و کلف، پوست بدنش سیاه پایهایش مانند سنگ پا .\nاینست حالت این مخلوقیکه بضرورت آنرا انسان باید بگوئیم . هار پر گفت :\n- مگر قضا زده که ما آنرا جستجو میکردیم همین است !\nژه ده ئون - بلی همینست! اما والسفا که سالها سالها تنهائی اور اوحشی گردانیده، و از آدمیت بیرون برآورده است .\nحقيقتاً که سخن ژه ده ئون راستست . اینمخلوق نیز در حالتيكه يك شخص متمدن بود، بسبب تنهائی و بی همجنسی رفته رفته کسب وحشت ورزیده، و از مخلوقات جنگلی گردیده؛ از خنجره اش بعضی اصواتی که هیچ دانسته نمیشود میبراید . دندانهایش از حالت اصلی طبیعی برآمده برای خوردن گوشت خام مانند حیوانات گوشتخوار تیزی و کجی پیدا کرده . قوه حافظه اش از بسیار وقتها غائب گردیده . اسباب و اشیائی که دارد رفته"}
{"book": "adl0259", "page": 336, "text": "- ( ٢٨٥ ) -\n\nرفته اصول استعمال آنها را فراموش کرده ترك داده است ، حتی آتش را نیز نمیداند که چگونه\nو چیست ! اگر چه وجودش خیلی کلفتی و توانائی پیدا کرده ولی بعوض توسیع\nیافتن اعضای بدنیه حسیات عقلیه اش محو و ضایع گردیده است .\nژه ده ئون به آدم وحشی یکچند سخن گفت . در وحشی هیچ علامت فهمیدن\nو شنیدن معلوم نشد ژه ده ئون بدقت و تحقیق بطرف مردمکهای چشمش نظر کرد.\nيك کمی آثار ذکاوترا در چشمش مشاهده کرده امیدوار گردید که بعد از انسیت و تربیه به\nانسانیت رجوع خواهد نمود .\nوحشی برای رهانیدن خویش دست و پا نمیزند ، و هیچ آرزوی گریختن نشان نمیدهد .\nهمچنان بسته که افتاده ساکت و آرام مانده ، و چشمان خود را بیکطرز حیرت و تعجب\nبطرف سه رفیق دوخته مبهوت مانده است . آیا از دیدن همجنسان خود بعضی احوا\nلات ، ویادداشتهای هنگام انسانیت خود را حس میکند؟ و یا آنکه قوای عقلیه و حسیات\nانسانیه اش کم کم چیزها بد ماغش نقش میکند؟ ژه ده ئون چون یکمدتی بسوی وحشی\nمذکور بدقت ملاحظه نمود گفت :\n-- وظیفه انسانیت ما همینست که این مخلوق خدارا که از نوع خود ماست بجزیرهٔ\nلینقولن با خود برده تاسعی داشته باشیم در راه آدم کردن او کوشش ورزیم .\nهاربر – بلی بلی ، بلکه مهندس قوهٔ عقلیه او را واپس بسرش آورده بتواند ، و\nيك چاره برای آدم کردن او بیندیشد .\nپانقروف شبهه ناكانه يك كله جنبانی کرده با رفقا موافقت نمود ، و بردن وحشی را\nبجزیره لینقولن قرار گیر کردید . پانقروف پرسید که :\n- آیا همچنین بسته بماند ؟\nهاربر - اگر پاهایش را باز کنیم بلکه با ما خود بخود براه برود !\nپاتقروف پاهای وحشی را بکشاد. وحشی خود بخود برپا خواست ، وبطرف\nآدمهائیکه بالوست با یک نظر متحیرانه انداخته با ایشان براه افتاد . اما از اوضاعش هیچ"}
{"book": "adl0259", "page": 337, "text": "- ( ٢٨٦ ) -\n\nمعلوم نمیشد که بداند که منهم یکوقتی مانند ایشان بودم . ژه ده ئون گفت :\n— اول اورا باقامتگاهش ببریم بل که خانه و اسبابهای خودرا به بیند حال اولش بیادش بیاید؟\nلهذا اول اورا به اقامتگاهش بردند . وحشی هیچ علایم شناسائی با خانه و اسباب\nهای خود نشان نداد .\nگفتند بلکه آتش را به بینديك چيزی بخاطرش بيايد و يك تاثیری برو بکند .\nاز انرو در اوجاق آتش افروختند وحشی در اول امر بسوی آتش يك نظری انداخت\nولی باز روی خود را گردانیده حالت اصلی خود را گرفت .\nتنهائی و بی همصحبتی سالها این آدم بیچاره را بدرجه نهایت وحشت رسانیده است\nکه جمله حواس خمسه اش معطل و بیکار مانده است .\nحالا بجز بردن وحشی را بکشتی دگر کاری باقی نماندهر سه ر فیق وحشی را به پیش انداخته\nوریسمان آنرا با نقروف بدست گرفته بکشتی بردند و با نقروف با او در کشتی مانده هاربر\nوژه ده ئون و اپس بجزیره آمدند . بعد از چند ساعت آنها نیز اسبابهای اقامتگاه را\nبا يك جفت بزو تخمها و نهالهای نباتات برداشته بکشتی آمدند . شب را در میان کشتی\nگذرانیده صبح که مد آغاز نمود براه افتادند .\nو حشی را در او تاق طرف بینی کشتی گذاشتند در انجا متفکر و ساكن بماند. پا نقروف\nچیزی خوردنی در پیش وحشی بنهاد ، ولی چون طعام پخته بود نخورده اماچون يك\nکبوتر شکار شده خام را به او نمود، همانلحظه آنرا از دست پا نقر وف ربوده خام خام بخورد.\nپا نقروف از بحال وحشی سر خود را جنبانیده گفت :\n— آیا شما هنوز امید وارید که این وحشی باز پس آدم شود ؟\n— البته ، زیرا بسبب تنهائی به اینحال گرفتار آمده بعد ازین تنها نمیاندازانرو اینحالت\nاو نیز رفته رفته تبدل میورزد .\n— به بینم که چه میشود؟ دانشق فکر موسیوسیروس را در حق این وحشی آرزو دارم که\nآیا او چه خواهد گفت. مابرای جستجوی آدم در پنجا آمدیم حالا نکه بعوض آدم جانور میبریم؟"}
{"book": "adl0259", "page": 338, "text": "( ۲۸۷ ) -\n\nشب گذشت. اين بك معلوم نشد که آیا وحشی خوابيد يا نخوابيد؟ اما هيچ حركتی\nنکرده سرکشتی را بجانب شمال شرقی سر راست کردند که باینصورت راست بسوی جزیره\nلينقولن میرود . روز اول سفرشان بی حادثه و واقعه بپایان رسید . وحشی در کمره\nسرکشتی ساكت و ساكن يك بغله افتاده بود . اما ژه ده ثون که لحظه بلحظه هر حرکت و\nوضعت وحشی را در زیر نظر دقت و ملاحظه میداشت دید که از رفتار کشتی و حرکت\nامواج دریا در چشمهای وحشی علایم مسرت و فرحتی پیدا میشود . لهذا دانست که\nقوه حافظه اش یکقدری بحرکت آمده حسیات کشتيبانیش بیادش می آید.\nروز دیگر باد از سوی شمال بر خاسته دریا موج پیدا کرد . بوناد و انتور با موجها\nدست و گریبان گردید پانقر وف بادبانرا قدری سست کرده از احوال دریا به اندیشه بیفتاد\nولی اندیشه خود را از رفقایش نهان مینمود کشتی لحظه بلحظه از استقامت مطلوبه بیرون\nمی افتاد، و بر راهیکه لازم بود نمیرفت باد و موج او را از استقامت راه لينقولن بدر میکشید .\nپانقروف دانست که اگر هوا بهمینصورت دوام ورزد رسیدن بجزيره لينقولن خیلی\nبطول خواهد انجامید .\nدر ۱۷ ماه تشرین اول از وقت حركت بوناد وانتور از جزیره تابور مدت چهل و\nهشت ساعت گذشت و لی هنوز از جزيره لينقولن اثری معلوم نیست . در خصوص\nتعیین کردن جهت استقامت نيز بمشکلات افتادند چرا که باد بصورت غیره منتظم میوزد .\nبیست و چار ساعت دیگر نیز مرور نمود باز هم از لينقولن اثری پدیدار نشده باد هم ساعت\nبساعت زیاده شدت میورزید درین اثنايك موج بسیار بزرگی به کشتی برخور دکه تمام\nکشتی را از آب مملو نمود، واگر کشتی نشینان خود را محکم نمیداشتند همه بدریا میریختند . در\nینواقعه از وحشى يك مددگاری بسیار عجیبی بعمل آمد چنانچه بمجر د برخوردن موج با کشتی\nو پرشدن کشتی از آب وحشی بجلدی و چاپکی تمام از کمره خود بر امده بيك لكديك\nتخته دیوار کشتی را بر کند و برای آب مجرای باز کرده کشتی را از آب خالی ساخت بعد\nاز بشکار بی آنکه چیزی بگوید به کمره خود پس داخل شده گویا در ينوقنت حسیات"}
{"book": "adl0259", "page": 339, "text": "-( ۲۸۸ )-\n\nکشتیبانی وحشی عودت کرده است .\nرفقا به بسیار حیرت به این حرکت وحشی نظر کردند و امیدواری کلی به بازگشتن\nحال اصلی او حاصل نمودند .\nرفته رفته کار کشتی نشینان کسب وخامت مینمود پانقروف از گمکردن راه در میان\nاین عمان بیپایان خیلی بهراس افتاده بود .\nدر ۲۰ ماه تشرین اول باد آرامی وسکونت پیدا کرد ، ولی هوا خیلی دمه حاصل\nنمود ، وتاریکی و سردی بسیازی بعمل آمد . آنشب را رفقا به بسیار اضطراب و اندیشه\nو نا آرامی میگذرانیدند . سمت حرکت شان یکقلم مفقود بود ، کشتی را به تخمین بطرف\nجزیره خود میراندند . بسبب دهیم آنرا نیز داشتند که بخیرو نادیده بجزیره رسیده\nکشتی شان بسنگی برخورده از هم پاره پاره شود . یا آنکه جریان شدید کشتی را به بسیار\nدور جاها کشیده ببرد .\nپانقروف بنابرین اندیشه ها و تصورها خیلی متأثر و اندوهناك زمام سكان كشتی را\nبدست داشته نا امیدانه در تاریکی تیره درون شب دیدن نقطه سلامتی را منتظر بود . بعد\nاز نیمشب دفعة بپا خواسته فریاد برآورد که :\n- آتش ! آتش !\nبواقعیکه پانقروف در جهت شمال شرقی یك ضیای بسیار شدیدی دیده بود که بقدر\nبیست میل مسافه دور مینمود . ژه ده نون گفت :\nجزیره در انجاست . این ضیا مطلق از آتشیست که مهندس برای رهنمائی مایان افروخته است .\nبونادوانتور یکسر بسوی شمال رفتار داشت .\nپانقروف روی توجه آنرا بسوی نقطه تابناک بزرگی که در افق شرقی بقدر یك ستاره\nبسیار درخشنده بزرگی مینمود. توجه ساخته و بادبان را بخوبی باز کرده بسرعت رفتار\nآورد. تا آنکه بوقت دمیدن شفق بعد از انکه مدت چهار روز بر روی آب دریائی شده بودند\nبسلامت در کنار ساحل آمیزش نهر مرسی با دریا بونادوانتور بخخشکه توقف نمود ."}
{"book": "adl0259", "page": 340, "text": "- ( ۲۸۹ ) -\nباب پانزدهم\nفهرست\nمذاکره - سیروس سمیت با شخص مجهول - حوضه بالون -\nصداقت مهندس - يك تجربة مؤثر مهندس بر شخص\nمجهول - قطرات سرشك .\nسیروس سمیت و ناب بسبب دراز شدن مدت سفر رفقا و ظهور یافتن طوفان در دریا بسیار مضطرب و پریشان شده پیش از شفق بر پشتهٔ منظرهٔ وسیعه برامده منتظر و مترصد نشسته بودند تا آنکه از دور باد بان سفید بوناد و انتور را در افق دیده فریاد های سرور و شادمانی برآوردند . بوناد و انتور چون بساحل توقف نمود مهندس فریاد برآورده گفت :\n- خدا را هزاران ثنا ! که بسلامت رسیدید . ناب از شادی بسیار برقص آغاز نهاده بود، مهندس چون رفقای خود را حساب کرد تمام یافت . باز يك شكری بجا آورده بفکر آن افتاد که یار فضا فضا زده را نیافته اند یا آنکه قضازده با ایشان به آمدن راضی نشده است؟ زیر اقشازده درکمره کشتی بود، و برسطح کشتی تنها سه نفر رفیق موجود بودند. کشتی چون بساحل نزديك شد هنوز رفقا نبرامده بودند که مهندس گفت :\n- عزیزان من ! بدیر آمدن خود ما را بسیار پریشان کردید . انشاء الله چیزی فلاکتی و مصیبتی برشما نرسید ؟\nژدده ئون - نی ، الحمدالله هیچ چیز ناگواری بظهور نرسید . حالا همه حکایات خود را مفصلاً بیان میکنیم .\n- اما میبینم که کامیاب نشده اید چرا که شمارا سه نفر می بینم چارم کسی باشما نیست؟\nپانکروف - عفو بفرمائید موسیو سیروس ! ماسه نفر نی بلکه چهار نفر میباشیم .\n- آیا فضازده را یافتید ؟\n- بلی ."}
{"book": "adl0259", "page": 341, "text": "- ( ۲۹۰ ) -\n\n- با خود آوردید ؟\n- بلی .\n- آیاز نده و سالم ؟\n- بلی زنده .\n- کیست ؟ و کجائیست .\n- درینباب همینقدر گفته میتوانیم که بحقیقت يك آدم قضا زده بوده است .\nبعد ازین محاوره همه وقوعاتی که درین سیاحت دیده و مشاهده کرده بودند هی\nرایکان یگان بمهندس بیان نمودند . در آخر حکایت با نتروف گفت :\n- حتی ، اینرا هم نمیدانیم که آیا آوردن اینچنین جانور را با خود خوب کردیم یابد؟\n- اینهم سخنست ! بسیار خوب کردید . اگر نمی آوردید جنایت کرده بودید .\n- اما چه فائده که آن بیچاره از عقل محروم ، و انسانیت دروه معدومست .\nاگر چه حال همچنین است لکن پیش از چند ماه او نیز مانند ما بوده است ! هر گاه\nهمه ما بمیریم و یکی از ما در بجزیره تنها بماند او نیز بعد از چند سال بهمین حال دو چار\nخواهد شد . تنهائی کلی انسانر ا در مدت کمی دیوانه میسازد .\nهاربر پرسید که :\n- آیا از چه دانستید که حال وحشت این آدم از چند ماه بوقوع آمده است ؟\n- از کاغذیکه او نوشته است . چرا که نوشته کاغذ نواست .\nژه ده ئون - بلکه این آدم رفیقی داشته ، و او اینکاغذ ر انوشته ، و بعد از نوشتن\nوفات یافته است اما این آدم از سالها بهمین حال بوده است !\n- این نمیشود موسوسپیله ! زیرا اینحالت او را سبب یگانه تنهائی کلی اوست هرگاه\nيك رفیق دیگر با او میبود به اینحال نمیشد . دیگر اینکه در کاغذ یافته گی ما تنها از يك\nآدم بحث میراند ذکر دو آدم نیست .\nهاربر حکایت طوفان، ومد در سانی شخص مجهولر ا در اثنای باز گشت نیز بیان نموده"}
{"book": "adl0259", "page": 342, "text": "- ( ۲۹۱ ) -\n\nمهندس از حکایت مسرور گشته گفت :\n- ازین عمل او امیدواری کلی بر شفاپذیری او پیدا میشود . بیچاره آدم محض بسبب\nتنهائی و ناامیدی به اینحالت دوچار گردیده است . اما بعد از چند وقتی که در نجا مانند\nخود آدمانرا به بیند روحش تازه شده حسیات عقلیه اش پس عودت میکند .\nشخص مجهول را از کمره نونادوانتو زیر آوردند. بمجردیکه برخاک قدم نهاد آرزوی\nگریختن را نمودار گردانید اما سیروس سمیت به او نزدیکشده بر شانه اش دست نهاده بيك\nطور آمرانه برویش عطف نظر نمود، و يك تبسم لطیف و شیرینی بطرفش کرده ساکن\nشدنش را اشارت کرد . هماندم آدم وحشی یکنظر اطاعتکارانه بسوی مهندس انداخته\nساکن و آرام ماند . و سر خود را فرو آویخته هیچ سرکشی ننموده مهندس بر فتار و\nگردانیده گفت :\n- بیچاره آدم متروك !\nمهندس بکمال دقت شخص مجهول را معاینه کرد . چنانچه ژه ده تون گفته بود\nبحقیقت که در چشمانش اثر ذکاوت پدیدار بود. مهاجران برین يك قرار دادند که شخص\nمجهول را در یکی از او تاقهای خرا نیتم اوز جای دهند چراکه هم از نجا فرار کرده نمیتواند .\nو هم رفته رفته با انسا نهایه و انست پیدا میکند . لهذا همه مهاجران با شخص مجهول\nبخرانیتم اوز برآمدند .\nدر اثنای طعام خوردن هاربر و ژه ده تون وقوعاترا بتفصیل بار دوم نیز بمهندس حکایه\nکردند به اتفاق آرا حکم کردند که شخص مجهول یا انگلیز است یا آمریکائی . زیرا نام\n«برتاییا» اینمسئله را ثابت میکند و غیر ازین مهندس چون بفن علم سیمای اقوام خوب\nدسترس دارد در سیمای شخص مجهول صفات «آنگلو ساقسون » هاراجامع یافت . ژه ده\nتون ها ربر را گفت :\n- هاربر تو بما خوب حکایه نکردی که با اینوحشی چسان برخوردی ؟\nهاربر - من بجمع کردن نباتات مشغول بودم ناگهان يك جسم بسیار کلفت و"}
{"book": "adl0259", "page": 343, "text": "- ( ۲۹۲ ) -\n\nغلیظی از سر درخت بسیار بلندی که در پشت سر من واقعشده بود برزمین افتاد آنکه\nروی خود را گردانیدم که به بینم چیست این شخص بر من هجوم نموده مرا بر زمین بخوا\nبانید . اگر پانقروف ، وژه ده ئون نمیرسید کار مرا تمام نموده بود .\nسیروس - پسر من ! بواقعیکه تهلکه بزرگی برسرت آمده بود . شکر که بخیر\nگذشت، اما اگر این تهلکه نمیبود با این آدم نیز بر نمیخوردید. هر چه که باشد خیر بود.\nژه ده ئون - سیروس ! آیا امید وار هستید که این وحشی را آدم بسازید ؟\n- بلی !\nبعد از طعام مهاجران از غرانتیها و زبر آمده بساحل فرو آمدند ، اسبابهای کشتی\nو ابیرون کشیدند . مهندس اسلحه و آلات ، و اشیا را معاینه کرده هيچ يك فكرى\nبرای هویت، وشخصیت شخص مجهول پیدا نتوانست . حیواناتی که از جزیره آورده\nبودند به آغل برده برای زیاده شدن ذریت آنها را انداختند . باروت ، و گله را نیز\nبکمال ممنونیت قبول کردند ، بعد از انکه حمولۀ کشتیرا بیرون براوردند پانقروف گفت :\n- موسیو سیروس ! بونا و انتور را در یکجائی بسیار محفوظ و امینی باید نگاه داشت ؟\n- در جائی که آب مربدی بدر یا میریزد چسانست ؟\n- آنجا نمیشود چرا که بادهای تند کشتی را بسنگها زده خراب میکند .\n- پس بخیال تو کدام جا مناسب میآید ؟\n- حوضۀ بالون ، چرا که از هر طرف با دیوارهای سنگلاخی بلند محاطست موج\nو باد در انجا هیچ تأثیر نمی بخشد .\n- اگر چه یکقدری دور است اما چونت و آنجار اپسندیده و مناسب دانسته آنجا برده\nلنگر انداز اقامت میگردانیم .\nهاربر با پانقروف در کشتی نشسته کشتی را به لیمان حوضۀ بالون بردند ، و در آبهای\nساکت و آرام حوضۀ مذکور لنگر کرده باریسمانهای محکم مضبوط به بستند .\nشخص مجهول در اول امر برای آزادی و بیقیدی که در جزیرۀ تابور داشت دست"}
{"book": "adl0259", "page": 344, "text": "- ( ٢٩٣ ) -\n\nو بازده خیلی حدت و شدت نمود . اما رفته رفته در حالش سکون و آرامی حاصل آمده\nعلامات حیرت و تعجب در حالش پیدا شد . گاهی بطرف خود و گاهی بطرف رفقا بیک\nنظر حیرت دیدن آغاز نهاد ، و بعضی آههای سرد کشیدن گرفت . گوشت و طعام پخته را\nنیز بیکوضع حیرت و یکنوع لذت بخورد . مهاجران از خجالت او يك اميد بزرگی بشفا\nیابی او حاصل کردند . دستها و بازوهایش را باز کردند .\nسیروس سمیت در وقتیکه شخص مجهول بخواب رفته بود موی سروروی و ریش\nاو را برید آرایش و پیرایش بداد که باینسبب دهشت بر وحشت چهره و سیمایش کسب\nلطافت انسانیت ورزید . يك دست لباسی نیز باو پوشانیده سراسر شکل انسانیت را حا\nصل نمود . شخص مجهول بعد از انکه از خواب برخاسته خود را به آنحالت بدید وضع\nحیرت و تعجبش بیکوضع اند و هگینی و شرمساری مبدل گردید . علایم ذکاوت در\nچشمانش زیاده تر هویدا گردید . این آدم مگر در وقتیکه متمدن بود خیلی خوششکل\nيك آدمی بوده است .\nسیروس سمیت هر روز نقدر چند ساعت با شخص مجهول می نشیند . در پیش روی\nاو کار میکند . تا بلکه نظر دقت او را بیکچیزی نی بیکچیزی جلب و جذب نماید . بواقعیکه\nبرای جاندادن و روشن ساختن فکر او که در پرده ظلمت و حشت و مجهولیت مستور مانده\nيك تأثير ناهاد داشت ، و يك مهمیز تحظرات قدیم کافی دیده میشود . چونکه اثر آن در\nزمان طوفان در کشتی نیز دیده شده است .\nسیروس سمیت برای حرکت یافتن قوۀ سامعۀ او نیز کوشش میورزد ، بصدای بسیار\nبلند از مسئله های کشتیبانی حکایه ها و بحث ها میراند ، گاه گاهی بیچاره آدم از سخنان\nموسیو سیروس خیلی متأثر میشد ، و یکحالت بسیار عجیبی بر و پیش می آمد ، و گوش\nو چشم خود را بطرف مهندس میدوخت که ازین معلوم میگشت که بعضی سخنان\nرا درك و فهم میتواند . گاهی در چهره اش علایم کد روالم ظاهر میشود که ازینهم معلوم\nمیشود كه بيك عذاب وجدانی، و کدورت روحانی نیز گرفتار میباشد، ولی هیچ سخن"}
{"book": "adl0259", "page": 345, "text": "- ( ٢٩٤ ) -\n\nنمیگوید . اما با وجود آنهم باز يكدو باردهن خود را برای سخن گفتن باز کرده میخواست که چیزی بگوید ، ولی باز سر خود را فرو افکنده خاموش میماند .\nبیچاره آدم خیلی ساکت و مکدر است ! در نیچند روز متماد یا در غیرا نیتها و زبونها جبران یکجا مینشیند ، بر يك سفره طعام میخورد ، یکنوع چیزها میبیند ، خوب میپوشد ، خوب میخورد ، خوب چیزها میشنود ، ژوب ، و توپ را که از نوع حیواناتست به الفت و انسیت با انسانها میبیند . البته که بواسطۀ اینچیزها طبیعتش آهسته آهسته او را بحال اصلیش رجعت میدهد .\nبقول مهندس آدم متروك يك بيماریست که قابل مداوا تست ، و ازینسبب که مهندس خود را طبیب این بیماره مقرر نموده هر حال و حرکت او را در زیر نظر تدقيق وتحقيق میدارد، و هرگونه مداوات روحانی را بر و اجرا میکند، هیچ يکدقیقه از سعی و کوشش و انمی ایستد ، و بهر صورتیکه باشد او را شفاپذیر کردن میخواهد. بغیر از پانقروف که هیچ امید بر انسان شدن شخص مجهول ندارد دیگر رفقا به این وظیفۀ انسانیتپرورانۀ مهندس و اميد واعتماد او مشترك میباشند .\nشخص مجهول از اول خیلی فرق و تبدیل نمود ، اما سکوت و شرمساریش روز بروز در تزاید است .\nو بمهندس روزبروزيك ارتباط و اطاعت احترام کارانه حاصل میکند . سيروس سمیت خواست که بیچاره را از غرانينها وزفر و آورده برکنار دریا ببرد و جنگلرا به او نشان بدهد . تا تجربه کند که برحواس او چگونه تاثیری میبخشد ؟ ژ. ده ئون گفت :\nآیا اگر او را باز و آزاد فر و آورده بجنگل ببریم فرار نخواهد کرد ؟\nیا نقروف گفت – اینچه سخنت ! بخدا بمجر دیکه وحشی خانه خراب خود را آزاد بیاید دم خود را برپشت خود قرقره کرده بدوپایی بلکه بچهار پافرار میکند !\nمهندس – گمان نمیکنم .\nژه ده ئون – يك تجربه بکنیم به بینیم که چه میشود ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 346, "text": "- ( ٢٩٥ ) -\n\nروز اول ماه تشرين ثانی بود که از آمدن شخص مجهول بغرا نيتماور تمام ده روز\nگذشته . هوا خیلی لطيف و آفتاب گرم بود . سيروس سميت و پانقروف به او تاقی\nکه برای شخص مجهول مخصص کرده بودند داخل شدند . دیدند که در پیش پنجره دراز\nکشیده بطرف آسمان نظر دوخته است . مهندس اورا آواز داده گفت :\n- رفيق! برخیزید!\nشخص مجهول هماندم بر پا خواست . و نظر خود را بطرف مهندس دوخته از\nپی او روانه شد . در پیش دروازه بیچاره را در ماشین نزول و صعود بنشاندند. ژه ده\nئون و ناب ، و هاربر در زیر منتظر ایستاده بودند . مهندس و پا نقروف با شخص مجهول\nفرو آمدند .\nمهاجران از دور بیچاره یکقدری دور شدند .\nبیچاره آدم يکچند قدم بطرف دری پیش رفته توقف نمود چشمهایش بدرخشید.\nبسوی برخوردن موجها بساحل نظر دوخت ، ولی آرزوی فرار نشان نداد ! ژه ده\nئون گفت :\n- این صحیح نیست ! چونکه در پیش رویش دریاست از انرو جای فرار نمی بیند.\n- بلی ، بر منظره تپه وسیعه براریم ، در انجا ببینیم که چه میکند !\nناب - پلها هم بازاست ، گریخته نمیتواند .\nپانقروف - او هو . هو ! وحشی خانه آباد ازین گونه جویها پروا دارد ؟ همین که\nدم خود را قرقره كرده بيك خيز ديدی كه بآنطرف جویست !\nسیروس - به بینیم که چه میشود !\nوقتيكه در پیش اول درختان جنگل رسیدند شخص مجهول توقف نموده وبيكطرز\nبیهوشانه و مستانانه هوای نسیم روح افزائی را که شاخهای درختانرا با هتزاز آورده\nمی آمد استشمام کرده خواست که بدویدن آغاز نهد. ولی باز پس گردیده بایستاد ، و\nبطرف رفقا ديده قطرات بزرگ بزرگ سرشك از چشمان شعله فشانش باریدن گرفت.\nمهندس چون اینحالت اورا دید گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 347, "text": "- ( ٢٩٦ ) -\n\nچون گریه کردی معلوم است که انسان شدی مبارك باد !\nباب شانزدهم\n\nفهرست\nاول سخن شخص مجهول - اقامت دوازده ساله در جزیرۀ تابور -\nاعتراف - غیبویت - اعتماد سیروس سمیت - ساختن\nآسیای بادی - نخستین نان - يك خدمت صاد\nقانه - دستهای با ناموس .\n\nبنابر آمیزه مهندس شخص مجهول بسایه گریه انسانیتش باز گشت نمود . بحقیقت\nکه گریه چیزیست که مخصوص انسانیت است .\nمهاجران شخص مجهول را یکمدتی بر پشته منظره وسیعه تنها گذاشتند، و یکقدری\nازو دور شدند. دیدند که هیچ خواهش گریختن ندارد . بعد از مدتی که با چشمان گریه\nآلود در انجا گردش نمود مهندس او را برفتن غراینتهاوز اشارت نمود . او نیز بدون\nسرکشی با ایشان روانه شده بغراینتهاوز عودت کرد . بعد ازینوقعه بدو روز آثار\nکلی زنده گی و هوشیاری در شخص مجهول نمودار گردید . هر چیز را بخوبی میشنود\nو میداند ، ولی از سخن گفتن با مهاجران اجتناب میورزد . مهاجران هر چه که با او\nسخن میگفتند او سر فرو انداخته بغیر از باریدن اشک و سر جنبائی دگر هیچ جوابی\nنمیداد .\nیکشبی بود که پا نقروف از او تاق شخص مجهول صدای سخن گفتن باکوشش رسید .\nآهسته آهسته در پی او تاق او آمده گوش نهاد شنید که با خود تکرار نموده میگفت :\nمن لایق سخن زدن ، و بودن با اینهانیستم اصلانیستم ! یکقلم ! .....\nکشتیبان چیزیکه شنیده بود همه رایکان یکان به رفقای خود حکایه نمود .. مهندس گفت :\n- ازینسخن او معلوم میشود كه يك سر بسیار کدر انگیزی دارد .\nمهاجران از قید محافظت و پاسبانی شخص مجهول را رهیدند . چونکه شخص"}
{"book": "adl0259", "page": 348, "text": "- ( ۲۹۷ ) -\n\nمجهول بغیر از يك سخن گفتن بدیگر همه حالات انسانیت رجعت نموده بیل و كلنگ را خود\nبخود گرفته اکثر اوقات خود را به تنهائی در پشته منظره وسیعه به باغبانی و آبیاری کشت\nزارها بسر میآورد . اکثر اوقات که از کار فارغ میشد و وقت خود را به تفکرات و ملاحظات\nدور و در از میگذراند . اگر یکی از مهاجران به نزدیکش برود آنجا را ترک داده دور تر\nمیرود . و بشدت تمام بگریه آغاز میکند . آیا اینحال او را عذاب وجدانی سبب شده است\nیا چیست ؟ ژه ده ئون گفت :\n- بنظر می آید که سبب سخن نگفتن او از انست که گفتنیهای بسیار عذاب انگیز\nمدهشی دارد .\n- صبر کنیم ، به بینیم ، !\nیکروزی بود که شخص مجهول در اثنای بیل زدن دفعته\" بیل را از دست گذاشته باز\nبگریه آغاز نهاد .\nسیروس سمیت که از دور بحال او دقت میکرد بسیار متأثر شده به پیشش نزدیکشد ،\nو بر شانه اش دست گذاشته گفت :\n- دوست من !\nشخص مجهول بسوی سیروس نخواست که ببیند مهندس دستش را خواست که\nبگیرد ، شخص مجهول بشدت دست خود را بکشید . سیروس سمیت بیکصدای تیز و\nمؤثری گفت :\n- دوست من ! بمن دردت را بیان کن ! چرا اینقدر متأثری بسوی من نظر کن !\nشخص مجهول بسوی مهندس بدید اما آنچنان یکدیدن متأثرانه که تصویر آن ممکن\nنیست . در رویش تبدل حاصل شد ، چشمهایش بدرخشید ، وجودش بلرزید ، زیاده\nصبر نتوانست ، دستهای خود را بر بازوهای خود بهم پیچانیده بیکصدای خفه وسنگینی\nپرسید که :\n- شما کیستید ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 349, "text": "- ( ۲۹۸ ) -\n\n- مانند تو قضا زده کان ! ببین که ترا در میان همجنسان ، و همدردان تو آورده ایم .\n- آیا همجنسان من ؟ .... من همجنس ندارم ! ..\n- در میان دوستان خود هستی ...\n- آیا دوستان من ؟ بمن دوست ها ! ..\nاینرا گفته و سر خود را در میان دو دست خود گرفته :\n- نی ! نی ! ... نیست ! ... نیست ! بگذارید بگذارید ... مرا ترك كنيد ! .. لایق نیستم !\nبعد از ان دفعتهً دویدن آغاز نهاده بسوی آخره منظرهً وسیعه که بجهت دریا بود برفت ، و در انجا یکمدتی متحیر و بحرکت ایستا ده ما ند . مهندس به پیش رفقا آمده چیزیکه در میان او و شخص مجهول و قوعیافته بود حکایه کرده با تفروف گفت :\n- اینچه عجب آدمی را باخود آوردیم . آدم نی بلکه يك پیپ سربستهً اسرار است !\nمهندس ما هم به اسرار او حرمت و رعایت میکنیم . اگر بعضی گناهها و خطا هائی کرده باشد جزای آنرا نیز بصورت بسیار مدهشی داده پاك شده است . و در نظر ما حالا او پاك و معفو دیده میشود .\nشخص مجهول بقدر دو ساعت در انجا ایستاده بماند . مطلق که در زیر تاًثیرات خاطرات و یادداشتهای مدهشهً احوالات گذشتهً خویش زبون و دلخون مانده است . مهاجران آدم بیچاره را بحال خودش مانده در پیشش نزدیك نشدند ولی از زیر نظر هم دور نگرفتند.\nبعد از دو ساعت گویا یکقراری با خود داد که در پیش سیروس سمیت بیامد. چشمهایش بسبب گریهً بسیار سرخ شده بود . اما حالا گریه نمیکرد . در رویش بسیار آثار خجلت و شرمساری مشاهده میشد . چشمهای خود را بر زمین دوخته بسیار ترسان ولرزان از مهندس پرسید که :\n- افندی ! شما و رفیقان شما آیا انکلیزه میباشید ؟\nمهندس گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 350, "text": "- ( ٢٩٩ ) -\n\n- نی، برادر ! ماآمریکائی هستیم .\n- خوب !\nباز در میان لبهای خود باخود سرود .\n- این هنوز خوبتر !\nمهندس پرسید که :\n- شما چه هستید ؟\n- انگلیز .\nگویا گفتن اینکلمه یکعذاب بسیار بزرگی برای او بود که اینرا گفته بازدورشد و برکنار نهرمرسی رفته بازیقه مزدن آغاز نهاد . بعد از ان هاربر که در انجا ها گردش میکرد شخص مجهول به او نزدیکشده پرسید که :\n- در کدام ماه هستیم ؟\n- در ماه تشرین ثانی .\n- سنه چیست ؟\n- ١٨٦٦\n- امان یار بی ! دوازده سال ! سبحان الله ! دوازده سال ! وای وای ! . . . .\nاینرا گفته باز دوری گرفت . هاربر به نزد رفقا آمده اینمحاورة شخص مجهولرا حکایه نمود ژه ده ئون گفت :\n- بیچاره آدم از روزها و ماهابخبر مانده .\nهاربر - بلی ، هم ازین سخنش معلوم میشود که تمام دوازده سالست که در ان جزیره میباشد.\nسیروس - پس انصاف کنید که تنهائی کلی دوازده ساله عقل انسانرا چسان اخلال نکند ؟\nپانقروف - من میگویم که این آدم از اثر قضا در جزیره تابور نیفتاده است بلکه مجزای جنایتی که کرده دیگران او را آورده در انجا انداخته اند ."}
{"book": "adl0259", "page": 351, "text": "- ( ۳۰۰ ) -\n\nمهندس - دوستان من ! درینباب به تدقیقات و تحقیقات اگر نیفتیم بهتر است . من میگویم که این بیچاره آدم هر قدر گناه بزرگی که کرده باشد جزای آنرا بیشتر از گناه خود دیده است . ما او را بحکایه کردن سرگذشت او مجبور نکنیم البته يك روزی او خود بخود سرگذشت احوال خود را آمده بما حکایه خواهد کرد .\nپانکروف ـ يك نقطه هست که من آنرا ندانستم !\n- چیست ؟\nـ هرگاه این آدم از دوازده سال در جزیره تابور مانده باشد معلوم است ۵ پیش از چهار پنج سال باین حال وحشت گرفتار آمده خواهد بود .\nاحتمال قوی همین است که تو میگوئی پانکروف اما مقصـدت چیست ؟\nمقصدم اینست که کاغذی که مادر شیشه یافته ایم خیلی نو نوشته شده ، و از خود شیشه هم معلوم میشود که نواست و بسیار وقت در دریا نمانده است .\nسیروس تفکر افتاده گفت :\n- حقیقتاً که درینمسئله يك نقطه مبهمی موجود است که هیچ فهمیده نمیشود . هم خط و شیشه نواست و هم طول و عرض جزیره را بچنان خوبی و درستی نشان داده است که از دست هر کشتی بان نمی آید . اما بر ما لازمست که صبر کنیم تا رفیق نو ما بسخن زدن بیاید آنوقت همه احوالها خود بخود هویدا میگردد .\nیکچند روز شخص مجهول هیچ سخن نگفت ، و از تپه منظره وسیعه هیچ جدا نشد . همه اوقات خود را بباغبانی و دهقانی صرف میکند . هیچ فارغ نمی نشیند ، دایما بیل بدست بکار مشغولست . اما هر وقت از مهاجران دوری و اجتناب میورزد . شبها نیز بقرانیتیاوز نمی آید .\nدهم ماه تشرین ثانی بود که مهاجران در جزیره پشته منظره وسیعه در زیر چتری که داشتند نشسته بودند . شخص مجهول در حالتی که چشمهایش بیکطرز غریبی بدرخشیدن بود، و از همه اطوارش شدت وحشت هویدا مینمود در نزده مهاجران بیامد . مهاجران"}
{"book": "adl0259", "page": 352, "text": "- ( ٣٠١ ) -\n\nدانستند که بیچاره آدم در زیر تأثیر هیجان و اضطراب شدیدی میباشد . دندانهایش\nبر همدیگر میخورد ، و بدنش میلرزد ، اشکهایش میریزد . رفقا از بحالت او بحیرت\nافتادند آیا بیچاره را چه حال پیش شد ؟ آیا باز حال وحشتش بر و غلبه نمود ؟ مهاجران\nبه این فکر بودند که آدم وحشی بسخن آغاز نهاده گفت :\n— چه حق داشتید که مرا از جزیره من درینجا آوردید ؟ مرا با شما چه مناسبت\nاست ؟ آیا شما میدانید که من کیستم ، و چه کرده ام ، و دران جزیره چرا ، و بچه\nجرم ترك شده و تنها مانده ام ؟ آیا شما میدانید که من چه قدر ملعون و كافر نعمت يك بدبختی\nهستم ؟ بگوئید نی ! چرا مانند من يك نجس ملعون ناپاك را بچه دلیل و چه سبب\nباین جزیره پاك خود آورده اید ؟\nمهاجران اینسخنان شخص مجهول را بکمال آرامی و سکوت بشنیدند سیروس\nسمیت به شخص مجهول نزديكشده خواست كه با او يكدو كلمه گفته او را تسکین و تسلی\nدهد ، اما وحشی بشدت وحدت خود را واپس کشیده گفت :\n— نی ! . . . نی ! . . . يك سخن بگوئید ، آیا من اسیر و بندی شمایم ، یا آنکه\nآزادم ؟\n— نی ، خدا نکند که تو بندی باشی آزادی !\n— چون چنینست بخدا سپردیم !\nاینرا گفته و مانند دیوانگان رو بجنگل بفرار آغاز نمود . اگرچه رفقا در پی او\nرفتن خواستند ولی مهندس مانع آمده گفت :\n— بگذارید ، بحال خود ش ترك كنيد !\nپانکروف — این حریف دیگر هیچ نخواهد آمد !\nمهندس — نی پانکروف ، می آید .\nازینواقعه بسیار روزها گذشت ، از وحشی مذکور هیچ اثری معلوم نشد . اما\nمهندس میگفت این عصیان آخری طبیعت شدید اوست ."}
{"book": "adl0259", "page": 353, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 354, "text": "— ( ٣٠٣ ) —\nآسیای بادی"}
{"book": "adl0259", "page": 355, "text": "- ( ۳۰۲ ) -\n\nحكماً می آید . عذاب وجدانی او را درزیر حکم آورده است. بعد ازین از تنهائی\nدوچار خوف و هراس میشود ، وبحالت قدیم خود طاقت نمیآرد .\nدرین مدت هرنوع پناه او کار ها خواه در منظره تپۀ وسیعه و خواه در آغل بکمال\nگرمی دوام نموده. تخمها و نهالیهای نباتات که هار پر از جزیرۀ تابور آورده بود به بسیار\nدقت و اعتنا کاشته شد . کشتزار گندم نیز خوشه بسته باد نسیمی در هر وزیدن اورا\nبموج میآورد . روی منظره تپۀ وسیعه تماماً یکحالت مزرعۀ بزرگ بسیار سبز و خرم\nو سیمی را کسب نمود ، چار طرف تپه منظره وسیعه با آب محاطست ، او نا گاها بکمال آزا\nدی و بیغمی در میان چمنزار های تپه منظره وسیعه چرا و گردش میکنند و در وقت\nلزوم بدون سر کشی در زیر کار و بار می آیند .\nدر پانزدهم ماه تشرین ثانی مزرعۀ گندم را دفعۀ سوم درو کردند . اینست که\nدر ظرف هجده ماه از یکدانه گندم بقدر يك جریب گندم حاصل برداشتند . درینبار\nچهار هزار پیمانه گندم بعمل آمد . از گندم حالا توانگری کلی پیدا کردند. از چهار\nهزار پیمانه که پانزده پیمانه را بکارند بقدر پنج جریب زمین را کفایت میکند که حاصل\nآن بسیار سالهای مهاجران را کفاف مینماید . از ین حاصل امساله نیز آنقدر\nگندم حاصل برداشته اند که بقدر دو سال شانرا به بسیار خوبی کفایت مینماید .\nتا به آخر ماه تشرین ثانی بدرو کردن ، وخرمن ساختن ، و باد کردن مشغول\nشدند . حالا کار دیگری نماند مگر اینکه آسیائی بعمل آرند تا گندم را آرد بسازند.\nمهندس در اول امر خواست که برنهر غلیسرین آسیار ابسازد . چراکه بر آبشار تالاب\nغرانت کارگاه قماش سازی بنایافته اما بعد از مذاکره و مشاوره چنان قرار دادند كه يك\nآسیای بادی بر تپه منظره وسیعه بسازند . چرا که ساختن آسیای بادی هم آسان و هم\nچابك بوجود میآید ، وغیر ازینها.منظره شکل وهیئت آسیای بادی نیز خیلی خوش و\nنظر ربا می افتد .\nهمه مهاجران دست يك كرده بكار آغاز كردند . چوبهای لازمی آنرا انتخاب کرده"}
{"book": "adl0259", "page": 356, "text": "- ( ٣۰٣ ) -\n\nاز جنگل بریدند و بر عرابه ها باز کرده آوردند . در پیش کبوتر خانه هايك جای بلندی\nرا که همیشه باد بر ان میوزید انتخاب کردند . سنگهای بزرگی که در اطراف تالاب گرانت\nموجود بود برای سنگ آسیا انتخاب گردید . چرخ بزرگ پروانه آسیا را از قماش بالون\nکه هیچ تمامی ندارد ساخته شد . پانقروف ، و ناب در فن نجاری بسیار مهارت پیدا کر\nده اند از انرو در ظرف چند روز بنا بر نقشه مهندس يك آسیای بادی چوبی به بسیار\nآسانی و ساده گی بوجود آوردند .\nبسعی و کوشش همۀ مهاجران در پنجم ماه کانون اول کار آسیا اتمام پذیر شد. پانقروف\nازین اثر مهارت خویش نیز خیلی ممنون شده گفت :\n— حالا کار ماند بر وزيدن يك باد خوبی که گندم ما را آرد کند .\nهاربر — برای آرد کردن گندم باد بسیار تند برای آسیای ما بکار نیست . باد شمال\nشرقی بخوب صورت در وزیدنست . بمطلوب ماکافیست .\nدر خصوص آرد کردن گندم تا خیر کردن و معطلی روا داشتن جایز نیست زیرا مهاجران\nبرای خوردن نان گندمی خیلی خواهشگر هستند همان روز يك چند پیمانه گندم را آرد\nکردند . در روز دوم بر روی سفرۀ طعام نان گندمی خمیری بسیار اعلا اثبات و جود نموده\nاینهم حرف زائدیست که بگوئیم مهاجران بجه مسرت فوق العاده نان را خوردند\nچرا آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست !\nشخص مجهول هنوز معلوم نشد که کجاست و چه میکند ؟ یکچندبار هاربر وزه ده\nتون در جنگل گردش کردند ولی با او بر نخوردند . مهاجران برای آدم بیچاره پریشان\nواندیشه ناك گردیدند . اما مهندس هنوز به امید برگشتن او هست و میگوید که :\n— حکماً می آید درینجا میداند که مانند جزیرۀ تابور تنها و بی همجنس نیست لهذا\nحال وحشتش به این امید بر و بر نمیگردد ، و چون یکقدری جرم خود را بما اعتراف\nکرد باز آمده تمام حکایت خود را خواهد گفت .\nدر هشتم ماه کانون اول هاربر از غرا نیتهاوز دامهای ماهی را برداشته در کنار تالاب"}
{"book": "adl0259", "page": 357, "text": "- ( ٣٠٤ ) -\n\nگرانت برای صید ماهی رفته بود . و بسبب یکه در منظرههای جزیره تا به ایندم حیوانات\nوحشیه درنده دیده نشده است هار بربی سلاح رفته بود .\nناب و پانقروف در مرغانچه ها برای جمع کردن تخمها ، و آب و دانه دادن چوچه\nمرغها بکاره مشغول بودند. مهندس و ژه ده ئون نیز در شمیته ها بصابون سازی مشغول\nبودند چرا که صابون تمام شده بود .\nدرین اثنا يك فغان و و اویلایی از طرف کنار تالاب بگوش ناب و پانقروف رسید .\nمگر این فغان و فریاد هار بر بود که ( مدد ! مدد ! ) گفته نعره میزد ناب و پانقروف\nبتاخت شدند .\nهار بر در پیش روی ژاغار نام حیوان درنده که یکی از انها در شبه جزیره مار یا تیر تفنگ\nژه ده ئون کشته شده بود بی سلاح و بیمددکار افتاده بود. جانور مذکور همان خود را جمع\nکرده برای حمله کردن و پاره پاره کردن هار بر حاضر شده بود که به ناگهان شخص مجهول\nجزیره تابور که هیچ امید نبود که او در اینجا باشد از نهر قریقر وژ برجهیده مانند برق\nخود را به امداد هار بر رسانید . جانور مذکور چون شخص مجهولرا نزدیکتر از هار بر\nدر پیش روی خود بدید همان حمله که برای هار بر حاضر کرده بود بر او اجرا نمود ، جانور\nدرنده بيك غرش بسیار مدهشی بچالاکی برجهیده و هر دو پنجه های مدهش سرتیز خود\nرا بر هر دو شانه شخص مجهول بكمال شدت و قهر فرو آورد . شخص مجهول قوت و\nمهارت فوق العاده را مالک میباشد. لهذا بيم فرو رفتن چنگالهای ژاغار در گوشت خود\nنیفتاده بیکدست پر قوت خویش از گلوی ژاغار گرفته و بدست دیگر با کار دیکه مهاجران\nبه او داده بودند بر جگر گاه جانور درنده چنان بشدت بزد که ژاغار هماندم بر زمین افتاد.\nشخص مجهول چنگالهای درنده را بقوت از گوشتهای شانه خود بیرون کشیده و از خود او\nرا بدور انداخته باز بفرار کردن آغاز نهاده بود که مهاجران رسیدند . هار بر دامن شخص\nمجهولرا محکم گرفته گفت :\n- بعد ازین محالست که بروی ! نی ، نی ! ایستاده باش ."}
{"book": "adl0259", "page": 358, "text": "- ( 305 ) -\n\nسیروس بسوی شخص مجهول روانه شد. خون مانند جوی از شانه هایش روان\nبود ولی او هیچ به آن پروا نمیکرد . سیروس گفت :\nدوست من ! حالا باشما یکعهد شکران و منتذاری عقد کردیم . چرا که اولاد\nما را از مرگ رهانیدی، وحیات خود را برای او به تهلکه انداختی !\nحیات من ! آیا حیات من چه قیمت دارد ؟ مرگ هزار بار اشرفتر است از حیات!\nزخمی شده اید . هیچ نباشد بگذارید که زخم تا نرا مداوات کنیم .\nچه پروا دارم ! من به این زخم مستحقم !\nآیا دست تا نرا هم نمیدهید که مصافحه کنم ، و بمحبت بفشارم ؟\nاینرا گفته پیش شد که دست شخص مجهولرا بگیرد اما آدم مجهول دستهای خود\nرا برسینه خود چپراس کرده گفت :\nشمايان كيستيد ؟ برای من چه تصور دارید که چه کنید ؟\nمعلوم شد که آدم وحشی میخو اهد كه اول سر گذشت مهاجران را بخود معلوم کند .\nآیا بعد از انکه سر گذشت ایشانرا بشنود سر گذشت خود را نیز خواهد گفت یانی ؟\nسیروس سمیت احوال خودشانرا از هنگامیکه از ريشه موند بر آمده اند تا بوقت حاضر\nمختصراً بیان کرد . حتی از ترجمه احوال خود و رفقای خود نیز بیان کرد که کجائی و\nچه صنعت دارند وحشی بکمال دقت میشنید . مهندس گفت :\nدرینجزیزه از وقتیکه آمده ایم بهترین و مسرت آور ترین روزهای خود همان روز\nرا میشماریم که از جزیره تابور بر گشته و مانند شمایك رفیق دیگری را بدست آوردیم .\nازین سخن رخسار وحشی سرخ گردید ، چشمانش باز گریه آلود شده سر خود را\nبز فرو آویخت و در حالش آثار حسرت و تأثر پدیدار گردید . سیروس سمیت گفت :\nحالا ما را شناختید . بدهید دست خودا که بفشاریم .\nنی ! نی ! ... شما یان آدمان اشراف و با ناموس هستید . اما من ! ...\nنی ! نی ! این دست لایق آن دستها نیست ! ..."}
{"book": "adl0259", "page": 359, "text": "-( ٣٠٦ )-\n\nباب هفدهم\nفهرست\nهمیشه جدائی طلبی — طلب شخص مجهول — دوازده سال پیش ازین —\nسرعمله کشتی بریتانیا — متروک ماندن در جزیره تابور — دست\nسیروس سمیت — کاغذ اسرار انگیز شیشه.\n\nاین سخن آخری شخص مجهول ظاهر گردانید که در ماسبق احوال این آدم، طالق يك\nجرم شدیدی، وجود است که بعد از بینهمه مجازات، مدهشی که دیده، و از طرف این همچنان\nخویش نیز عفو شده باز هم وجدانش او را عفو نمیکند اما آثار پشیمانی وندامت و توبه\nکاری ازهر وضع وحرکتش ظاهر و نمایان است . ازینسبب است که هرگاه دست خود\nرا دراز کند مهاجران بیمحا با بکمال محبت میفشارند ولی از بسکه وجدان او را در\nاشکنجه وعذاب دارد آن دست را بدست نا.وسکاران نمیتواند که دراز کند .\nشخص مجهول بعد از مسئله زاغاز بجنگل برنگشت . زخمهای خود را خود به تو\nبندی و گذاشتن بعضی نباتات تداوی کرده دست مهاجران را نگذاشت که بجانش بخورد\nاکثر اوقات خود را برپشته منظره وسیعه در زیر چبری میگذراند . آیا این آدم چه\nاسرار دارد ؟\nیکچندروز بدینمنوال گذشت . مهندس و ژه ده ثون باهمدیگر یکجا کوشش و کار\nمیکنند . گاه بکارهای کیمیا گری و گاه بکارهای حکمتی مشغول میشوند اجزاهای\nبسیار مفید ورساله های خیلی نافع برای بسیار کارها ساختند . تاب وباتقروف گاه در\nآغل وگاه درمرغانچه وگاه باهاربر بشکار سرگرم کار میباشند . شخص مجهول نیز و\nظیفه باغبانی و برزگری را بکمال سعی وکوشش اجراء میکند . زمینهای بسیار برایایل\nشدیارکرده برای زراعت گندم حاضر ساخته است .\nدرپانزده هم ماه کانون اول شخص مجهول در نزد موسیوسمیت آمده بیکطور"}
{"book": "adl0259", "page": 360, "text": "-(۳۰۷)-\n\nخجالت و شرم سازی گفت :\n- افندی من ! از شما یکچیزی آرزو طلبدارم .\nمهندس - بگوئید ، ولی در اول امر رخصت بدهید که من یکچیزی بشما بگویم .\nازینسخن شخص مجهول رنگش پرید ، بدنش لرزید چرا که بگمانش آمد که از\nاحوال ماسبق او خواهد پرسید . خواست که از پیش مهندس دور شود اما مهندس\nمانع آمده گفت :\n- اینرا بخوبی بدانید که ما بشما دوست و مهربانیم . اینست که گفتنی من بشما همین\nبود که گفتم حالا بفرمائید هر چه که میخواهید بگوئید .\nشخص مجهول چشمان خود را از اشك پاك کرده گفت :\n- افندی من ! از شما يك لطفی استرحام دارم .\n- بگوئید چیست ؟\n- در دامنه کوه برای حیوانات و مواشی خود يك آغلی دارید ، برای خدمت\nو سرپرستی حیوانات مذکوره يك آدمی بکار است پس اگر لطف بفرمائید که مرا\nاذن بدهید که در آنجا باشم هم خدمت حیوانات شما را میکنم و هم در انجا میخوابم .\nمهندس - دوست من ! در آغل يك جای مناسبی نیست که شما در انجا بخوابید !\n- برای من کا فیست .\n- دوست من ! ماشما را نمیخواهیم که بی راحت باشید. چون خود شما بدور بودن\nاز ما ، و در آغل بودن خود راضی هستید بسیار خوب ! ولی صبر کنید که برای شما\nيك اوتاقی در انجا بسازیم .\n- تشکر میکنم افندی من .\nمهندس اینمکالمه را برفقای خود بیان کرد . رفقا نیز ساختن يك كوته چوبی را\nدر آغل برای او قرار دادند .\nهمانروز رفقا آلات و ادوات لازمه را بر داشته به آغل رفتند . بعد از یکهفته يك"}
{"book": "adl0259", "page": 361, "text": "— ( ٣٠٨ ) —\n\nخانه گک تخته ئی كوچك خوشنمائی بوجود آمد ، درخانه مذکور يك ميز و چوکی و\nيك دولاب و يك تفنگ و مقدار كافی گله و باروت ، و خوا بكاه و كاسه و کوزه لازمی\nو مأكولات و مشروبات را نيز برده گذاشتند . شخص مجهول تا بوقتیکه رفقا در آغل\nکوشش ميورزیدند اصلا به آنها نزدیک نشده درتپهٔ منظرهٔ وسيعه بکار زراعت و کشت\nکاری مشغول کردید . پا نقروف میگفت :\n— چون اینقدر از آدم گریزان بود چرا مددگاری میخواست ، کاغذ را چرا در\nشیشه گذاشته برای طلب معاونت بدریا انداخته است ؟\nسیروس — اینرا نیز خواهد گفت .\nدر بیست و دوم كانون اول مهندس حاضر بودن اقامتگاه او را بشخص مجهول خبر\nداد . و برای ناراحت نشدن او او را آزاد گذاشته بغرا نیتهاوز برآمدند . در دالان\nبزرگ گرد آمده نشستند . از شب دو ساعت گذشته بود که در وازهٔ صالونرا یکی آهسته\nدق الباب نمود بعد از اذن گرفتن شخص مجهول داخل دالان گردیده گفت :\n— افندیان ! از شما جدا میشوم ، لهذا میخواهم که سرگذشت خود را حکایه کنم\nتا بدانید که من لایق صحبت و معاشرت شما را ندارم . اینست که اسرار خود را میگویم .\nاین سخن مهاجران را بسیار متأثر نمود . مهندس برپا خواسته گفت :\n— دوست من ! ما از شما چیزی نمیپرسیم ، بر اسرار شما آگاه شدن نمیخواهیم .\nسکوت کردن داخل حق خود شماست .\n— كفتن وظیفهٔ منست .\n— بنشینید . بگوئید .\n— نی بپا ایستاده میگویم .\nشخص مجهول در کنار دالان بپا ایستاده ، وسر خود را برهنه کرده، و دست های\nخود را بر سینهٔ خود چپراس کرده ، و بر نفس خود اجبار کرده ، و چشماهای خود را\nاز اشك پاك نموده بحكایت سرگذشت خود آغاز نهاد رفقا نیز بی آنکه چیزی بگویند ساکتانه"}
{"book": "adl0259", "page": 362, "text": "- ( ۳۰۹ ) -\n\nبه شنیدن گوش نهادند . شخص مجهول بانصورت بسخن دهن کشاد .\n– « در سنهٔ ۱۸۵۴ در ۲۰ ماه کانون اول »\n« دونکان » نام واپو رتزه « لارد کلناروان » در « بندر » « برنويشی » که در ۳۷ درجهٔ عرض بساحل غربی جزيرهٔ بزرگ « اوستراليا » واقعست لنگر انداز اقامت گردیده بود درين واپو ر خود لارد كولناروان ، وزوجهٔ او ويك كرنيل انگليزی ، ويك عالم جغرافيہ شناس فرانسوی ، ويكدختر ويك پسر نوجوان ، و كپتان اول ، و کپتان دوم ، و پانزده نفر عمله موجود بود . این دختر و پسر نوجوان اولادهای « غران » نام شخصیست که کپتان كشتی « بریتانیا » بود که یکسال پیش ازان تاریخ با عمله واشیای خود غرق گرديده بود .\nسبب لنگر انداختن واپو ر تزه دونکان در لنگرگاه پور « توئيپی » اینستکه پیش از شش ماه از ان تاريخ يك كاغذی درمیان يك شيشه در دريای ايرلانده بدست لارد كولناروان که در كشتی دونکان سير و تنزه مینمود افتاده بود . اين كاغذ از طرف كپتان كشتی بریتانیا کپتان غران نوشته شده ، و در میان شیشه ها بدریا انداخته شده است که درین كاغذ كپتان غران كیفیت رهایی یافتن خودر ابادو نفر عملهٔ خود بعد از غرق شدن كشتی خویش نوشته بود ، وطول وعرض موقعی را که در انجا افتاده اند نشانداده بود . اگر چه طول و عرض جای بودن خود را كپتان غران خوب نشانداده ولی درجهٔ عرض موجود ، و درجهٔ طول را آب دریا گم کرده بود .\nدرجهٔ عرض که نشانداده بود ۳۷ درجه و ۱۱ دقیقه عرض جنوبی بود . درجهٔ طول مجهول بود لهذا هرگاه همين درجهٔ عرض را پیروی کرده برکرهٔ ارض دور شود البته بجائیكه کپتان غران موجود است رسیده خواهد شد .\nوزارت بحریهٔ دولت انگلیز از ييگونه پالیدن و جستجو کردن مجہولانه ابا ورزید. لہذا لارد گولناروان با دونکان نام واپو ر تنزه خصوصی خویش به پالیدن و جستجو کردن كپتان غران اقدام نمود . « ماری » نام دختر کپتان غرانر ا با « روبر » نام پسرك"}
{"book": "adl0259", "page": 363, "text": "- ( ۳۱۰ ) -\n\nاو با خود برداشت . دو نقان برای سیاحت بسیار دور و درازی حاضر گردید . از بندر « غلا\nسقو » که در « ایرلند » است حرکت کرده از کلوگاه « ما جلان » که در آخر امریکای\nجنوبیست گذر نمود . از انجا یکسره باراضی « پاتاغونیا » که در امریکایی جنوبیست برا\nمد. خط ۳۷ درجه عرض جنوبی را گرفته تمام قطعه امریکای جنوب را از غرب بشرق\nبر همان خط عرض از خشکه قطع نمود . از ینفر فکر لار د این بود که مبادا کپتان غران\nدرینسوزه ینها بدست وحشیان افتاده باشد . و لی هیچ اثری درینسوزه ین از کپتان نیا\nفت باز از ساحل شرقی زمین مذکور در د و نقان سوار شده بالیدن خود را در بحر محیط آغاز\nنهاد . بعد از انکه جزیره های «تریستان واکونهاد» و « آمستروام » که بر همین خط\nعرض واقعست گردش و پالیش نمود از کپتان اثری نیافته برابر بسوی « اوسترالیا » حر\nکت ورزید تا در قطعه مذکور امر پالیدنرا بر خط عرض مذکور اجرا نماید . لہذا چنان\nچه گفتم در ۲۰ کانون اول سنة ١٨٥٤ در لنگرگاه بورنویپی لنگر انداز اقامت گردیده\nبود. فکر لارد این بود که اوسترالیارا نیز مانند پاتاغونیا بر خط دایرۀ عرض ۳۷ گردش\nنماید . سیاحها از ساحل روانه شده بخانه يك زمینداری که از مردم ایرلانده میباشد\nفرو آمدند. لارد بزبان ایرلندی به صاحب زمین سبب آمدن خود را به اوسترالیا و گردیدن\nو بالیدن خود را بیان کرد و پرسید که آیا از کشتی بریتانیا او را خبری هست یانی . زمین\nدار مذکور از بخبر بودن خودبیان کرد . ولیکن از خدمتکاران زمینداران یکی بر پا\nخواسته گفت :\nلارد صاحب ! بجناب باریتعالی شکر بکنید اگر کپتان غران زنده باشند مطلق\nدر اوسترالیا خواهد بود .\n-- شما کیستید ؟\n-- من هم از مملکت شما یعنی از اسقو چیا میباشم . در سفینه بریتانیا در زیر امر کپتان\nغران سر عمله بودم . از رفقای کپتان غران میباشم .\nنام این آدی که به لارد کولناروان خود را از رفقای کپتان غران و عمله باشی کشتی"}
{"book": "adl0259", "page": 364, "text": "- ( ۳۱۱ ) -\nبریتانیا شناسانید (آیرتون) میباشد. این مدعای خود را با کاغذهای رسمی که با خود داشت اثبات نمود . لارد گفت:\n- در وقتیکه کشتی بریتانیا غرق میشد آیا شما در کشتی بودید؟\n- بلی لارد من ! کشتی در ساحل شرقی اوسترالیا غرق گردید . من بشناوری در يك گوشه برآمدم و تا بحال خبر نداشتم که کپتان غران زنده رهایی یافته باشد اما حالا که شما از زنده گی او خبر دادید گمان قوی دارم که در ساحل شرقی اوسترالیا برآمده بدست بومیان وحشی آنسرزمین اسیر افتاده باشد، پس میباید که در انطرف رفته پالیده شود. این آدم چنین گفته طور صداقت و ناموسکاری به لارد کولناروان نشان داده بود. لارد و همراهان او از سخن او براستی و صداقت او هیچ شبهه نکردند زمیندار ایرلندی نیز بر خوبی و درستی این آدم که آیرتون نام دارد و از مدت یکسال بخدمت او نوکر میباشد شهادت و ضامنی نمود. لاردگولناروان نصیحت و رهبری آیرتونرا قبول کرده قرارداد که اوسترالیا را از غرب بشرق گذار نماید. لهذا لارد ، و زوجه او ، و عالم فرانسوی ، و کرنيل ، و اولادهای کپتان غران ، و کپتان اول و ابوردونقان و یکچند عمله در زیر ادا ره ، ورهبری آیرتون براه افتادند . دونقان نیز بزیر افسری کپتان دوم وا یوز به بندر که [مالبورن] رفته منتظر امر لارد ایستاده میماند.\nدر ۲۳ ماه کانون اول سنهٔ ١٨٥٤ قافله در زیر نظارت و دیده بانی آیرتون براه افتاد. درینجا اینرا نیز بگویم که آیرتون از جانی های بسیار بزرگ و شقاوت پیشه کان خیلی بد نیست. اگرچه در کشتی بریتانیا عمله باشی بودنش صحیحست ولی بسبب عصیان دادن و بلوا کردن عمله کشتی را برکپتان در ۸ ماه نیسان سنه ۱۸۵۲ از طرف کپتان غران به ساحل اوسترالیا براورده ترك شده است. از وقتیکه به اوسترالیا برامده نام آیرتونرا گذاشته (نجوبس) برخود نام نهاده است ، و سرکرده گی مجرمهای شقاوت پیشه فراریرا گرفته بسی شقاوتها ، و جنایتها بعمل آورده است. و حالا در خدمت ایرلندی نیز برای اجرای بعضی خیانت و شقاوت درآمده، و منتظر فرصت نشسته است تا آنکه"}
{"book": "adl0259", "page": 365, "text": "- ( ٣١٢ ) -\n\nلارد كولناروان بچنگش در افتاد ، آيرتون بنام دیگر بخو نیس از غرق شدن سفینه بر\nيتانيا هیچ خبر و آگاهی نداد . این خبر را از حکایت لارد آموخته است . مقصدش\nدر ینوقت این است که لارد را بسا حل شرقی اوسترالیا براند ، و از کشتیش دور اندازد ،\nو دونقانرا بهر حیلهٔ که باشد ضبط و تصرف کرده بواسطهٔ آن رهزنی و قطاع الطریقی\nدریائی را پیشه گیرد .\nدر نجا شخص مجهول یکقدری توقف نمود . صدایش بلرزه افتاد . باز بحکایه آ\nغاز نموده گفت :\n- هیئت قافله حرکت کرد . در راه ساحل شرقئی اوسترالیا بر هسپاری دوام ور\nزیده شد راه بالطبع خراب بود چرا که آیرتون به عونه و تابعان خود خبر داده آنها\nهم گاهی از پیش وگاهی از پس قافله را پیروی میکردند ، و هزار گونه مشکلات در راه\nمی انگیختند .\nدونقان حاضر شده بلنگرگاه مالیبورن رفته بود . حالا کار موقوفست بر ينکه دو نقان\nرا بساحل شر قئی اوسترالیا بکشند چرا که در انجا بدست آورد ن آن آسان مینماید .\nآیر تون قافلهٔ لارد را از بیراهه های مهلکی بکشیدن آغاز نهاد . بعد ازان در خصوص\nآوردن دو نقانرا از لنگرگاه مالیبورن به ساحل شرقى يك كا غذى از لارد بنام کپتان دوم\nدونقان که « توم اوستن » نام دارد بدست آوردن لازم شد . اینمسئله نیز چون طبیعی\nو ضروری دیده میشد لهذا لارد قرار داد که مکتوبی برای کپتان دو نقان نوشته\nبدست آیر تون بدهد که او بمالیورن رفته دونقانرا بسا حل شرقی بیارد تا آنکه بمجرد\nرسیدن قافله لارد بساحل شرقی کشتی خود را حاضر یافته سوار شود .\nاگر چه در وقتیکه مکتوبرا میخواستند به آیرتون تسلیم بکنند خیانت و شقا وت\nآیر تون از بسیار دلایل و براهین برلارد و همراهان او ثابت و واضح گردید اما آیرتون\nهزار گونه حیله ودسیسه بعمل آورده مکتوب مذکور را بدست آورده بعد از دو روز\nخود را بمالیورن رسانید ، و مکتوبرا به کپتان تسلیم نمود کپتان و اپور دونقان بمجردیکه"}
{"book": "adl0259", "page": 366, "text": "- ( ۳۱۳ ) -\nمکتوبرا بخواند لنگر برداشته روانه گردید .\nایرتون بدال بسیار خوشنود بود ، و کامیابی خود را تصوری بلکه محقق میدانست\nچراکه میدانست که بمجرد رسیدن بساحل شرقی همه عمله او حاضر و آماده برای\nضبط کردن دونقان خواهند بود . اما دو روز بعد دید که دو نقان بطرف ساحل شرقی\nاوسترالیا نی بلکه بطرف ساحل شرقی ( زه لاند جدید ) میرود . ازین حرکت واپور\nآیرتون بحیرت افتاده با کپتان واپور مخالفت و مجادلت آغاز نهاد کپتان همان مکتوب لارد\nرا که خود آیرتون آورده بود نشان داد که در ان مکتوب براستی همچنین نوشته شده\nبود که واپور باید بساحل شرقی زه لاند جدید برود . مگر عالم فرانسوی در وقتیکه\nمکتوبرا مینوشت بنا بر طبیعت متفکرانه که داشته فکرش به این مشغول بود که کپتان\nغران درزه لاند جدید خواهد بود . لهذا بجای اینکه ساحل شرقی اوسترالیا بنویسد\nساحل شرقی زه لاند جدید نوشته .\nازین خطای سراسر صواب کاتب نقشه افکار ملعنت آثار آیرتون سراسر برهم\nخورده خواست که عصیان نماید کپتان واپور اورا بند ی نمود . دونقان بساحل\nشرقی زه لاند جدید آمده لنگر انداخت . و منتظر ورود لاردیا خبر لارد بماند. واپور\nنشینان از لارد و همراهان او هیچ آگاهی ندارند .\nو دونقان تا بدوم ماه مارت در ساحل زه لاند ایستاده ماند . آیرتون در انروز\nاز جائیکه بندی بود صداهای توپ را شنید . این توپ از واپور دونقان انداخته میشد.\nبعد از کمی لارد و همراهان او به واپور آمدند . مگر لارد كولنار وان بعد از انکه کاغذ را\nبرای کپتان فرستاد ، وشقاوت ، وخيانت آیرتون به ایشان معلوم شد محقق دانست که\nدونقانرا آیرتون وعونه او ضبط کردند. لهذا بعد از بسیار زحمت وفلاکت و تهلكه خود\nشانرا بساحل شرقی اوسترالیا رسا نیدند . در انجا چون از دونقان اثر نیا فتند زیاده تر\nباشهره افتادند .\nباوجود اینهم باز از فکر پالیدن کپتان غران فارغ نشد . از انجانیز بيك كشتی بادی"}
{"book": "adl0259", "page": 367, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 368, "text": "- ( ٣١٥ ) -\n\nقیافت ( آیرتون ) در اوسترالیا بهمرکابی و رهنمایی لارد [ گولناروان ]"}
{"book": "adl0259", "page": 369, "text": "- ( ٣١٥ ) -\n\nغلام یحیی\n١٣٣٢\n\nقیافت « آیرتون » در جزیرۀ « تابو » بعد از کسب نمودن حال وحشیگری"}
{"book": "adl0259", "page": 370, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 371, "text": "-( ٣١٤ )-\n\nکراهی سوار شده برای پالیدن کپتان غران بساحل غربی زەلاند جدید برآمدند . قطعۀ زەلاند جدید را نیز بردایره درجه ٣٧ عرض از غرب بشرق قطع نمودند . از کپتان غران باز هیچ اثری نیافتند . چون بساحل شرقی رسیدند از طرف بومیان وحشی آنجا نزديك بود که اسیر شوند ولی از آثار عنایت ربانی بود که بقوت توپهای دونقان رهائی یافته به واپور رسیدند .\nوقتیکه لارد به واپور بیامد آیرتونرا بحضور خود طلب نمود و در خصوص کپتان غران ازو معلومات بخواست . آیرتون همانقدر که خبر داشت براستی بگفت لارد از خیانتی که به کپتان غران و خود لارد کرده بود آیرتون را بجزای متروك كردن از دنیا ، و تجرید نمودن از عالم انسانیت محکوم نمود . لارد بر خط عرض مذکور باز رهسپار گردید . تا آنکه بجزیرۀ تابور که بر همان دایرۀ عرض واقع بود برسید . لارد آیرتونرا در همین جزیره به پاداش کارهایش میخواست که برساند . واپور را در پیش اینجزیره لنگر کرده آیرتون را کشید که در انجا متروك گرداند . از حسن اتفاق کپتان غران ورفقایش نیز در یجزیره بودند .\nلارد کپتان غران و رفقای اورا در واپور برداشته آیرتون را در انجزیره ترك كرد . افندیان من ! آدم متروك در جزیرۀ تابور در اقامتگاهی که کپتان غران برای خود ساخته بود اقامت نموده روز بروز دو چار ندامت شده میرفت، تنهائی و وحدت هر لحظه او را بر قبایح اعمالش مطلع میگردانید ، ذات اقدس خلاق کائنات در هر طپش دلش او را از بدیهای کردارش با خبر میگردانید . او نیز توبه و ندامت میکرد . و با خود میگفت :\n– آیرتون ! تو میباید که سعی کنی که خود را لایق جمعیت بشر بسازی تا اگر یکوقتی بیایند و ترا ببرند کسب لیاقت دیدن انسانها را کرده باشی والحاصل بیچاره آدم متروك بسیار عذابها کشید ، در بسیار کارها کوششها ورزید ، شبهای بسیاری را تا بصبح بدعا گذرانید . گریه ها کرد عباد تها نمود . ولی بازهم نظرش همیشه بسوی افق دریا معطوف بود که کی يك بادبان کشتی از افق معلوم گردد تا اورا از پنجال عذاب و فلاکت وارهاند امان"}
{"book": "adl0259", "page": 372, "text": "- ( ٣١٥ ) -\n\nیابی ! وحدت و تنهائی برای دو چار شدگان عذاب وجدانی چقدر مدهش است !\nالبته جناب حق میخواست که او را زیاده تر جزا بدهد که رفته رفته از حال انسانیت\nکشیده بوحشیقش گرفتار نموده تا سه چهار سال احوال خود را خبر دارد و بعد از ان از\nهیچ حالات خویش خبر نیست .\nافندیان من ! گمان میبرم که دیگر حاجت به این نباشد که بگویم آیرتون و یا بخوبیس که بود!\nسیروس سمیت ، و دیگر رفقای او در آخر حکایه بپا خواستند ، همه شان از شنیدن\nاینحکایه بسیار متأثر شده بودند . در پیشگاه نظر شان يك لوحه فلاکت و سفالت بسیار\nحزن آوری تجسم کرده بود . مهندس گفت :\n- آیرتون ! شما بحقیقت که يك شقی بسیار بزرگ بوده اید اما جناب حق مجازات شما\nرا کافی دیده فلاکت شما را نهایت بخشید که شما را در میان ما انداخت آیرتون شما را خدا\nعفو فرموده است . حالا باز از شما میپرسم : آیا میخواهید که رفیق و دوست ما بشوید ؟\nآیرتون پس خزیده روی خود را بدستهای خود پنهان کردانید. مهندس گفت که :\n- اینست که دست محبت خود را بسوی شما دراز میکنم .\nآیرتون دویده هر دو دست مهندس را گرفته ببوسید و سیلابه سرشك خودرا بران\nدستها باریدن گرفت مهندس پرسید که :\n- آیا با ما بیکجا بودنرا هنوز آرزو نخواهید کرد ؟\nآیرتون گفت - موسیو سیروس ! یکچند روز دیگر هنوز مرا در آغل بگذارید .\n- بسیار خوب ، باشید !\nآیرتون وداع کرده میخواست که برود ، مهندس گفت :\n- آیرتون از شما یکچیزی سوال میکنم .\n- بفرمائید ، افندی من ! پرسید !\n- اینرا میپرسم که شما چون اینقدر تنهائی و گوشه گیریرا آرزو داشتید پس چرا کاغذ\nرا نوشته در شیشه انداختید ، و امداد طلب کردید ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 373, "text": "- ( ٣١٦ ) -\n\nمن هرگز نه کاغذی نوشته ام ، و نه در شیشه انداخته ام !\nاینرا گفته و سلام داده از دروازه برامد .\n- باب هجدهم -\nفهرست\nمکالمه - سیروس و ژه ده تون - تلگراف - الفبا - موسم\nخوب - معموری لینقولن - فوتوگراف - برف - دوسال .\nهاربر تا به دروازه از پس آیرتون آمده آیرتون چون باماشین نزول و صعود فرو\nآمد هار بر واپس آمده گفت :\n- رفت .\nسیروس - باز می آید !\nپانقروف - من به این حیران ماندم که شیشه را بدر یا که انداخته ؟ آیرتون میگوید\nکه من نینداخته ام چون او نینداخته باشد پس که انداخته خواهد بود ؟\nناب - مطلق که خود او انداخته اما بیچاره فراموش کرده است ! چرا که بیچاره\nبحال وحشت بوده است .\nپانقروف - از وقتیکه اورا بجزیره ترك کرده اند تا بقدر چهار نجس سال کسب وحشت\nنکرده است پس هرگاه در وقت انسانیت خود کاغذ را نوشته باشد اولا امکان ندارد که\nفراموش کند چرا که همه حالات پیش از وحشتش را مکمل میداند و گیرم که فراموش\nکرده باشد در انحال میباید که اینکاغذ را پیش از هفت هشت سال نوشته و در شیشه کرده\nبدریا انداخته باشد که هرگاه چنین باشد از کاغذ و شیشه یکقلم اینقدر کهنه گی معلوم نمیشود.\nمهندس - اینسخن بجز اینکه بگوئیم که آیرتون درین نزدیکیها بوحشت گرفتار\nآمده و خود او کاغذ را نوشته دگر تاویلی قبول نمیکند والسلام !\nاینرا گفته و سخن را بدگر وادیها گردانیده این بحث را خاتمه داد .\nدر ٢٢ ماه کانون اول مهاجران از غمرانیه واوز فرو آمدند و بر منظره پشته وسیعه"}
{"book": "adl0259", "page": 374, "text": "( ۳۱۷ )\n\nبرآمده از آیرتون در انجا اثری ندیدند دانستند که شب را در آغل گذرانیده رفقانخوا ستند\nکه به آغل رفته او را ناراحت کنند . هاربرت و ناب و پاتقروف بکارهای هر روزه خود\nمشغول گشتند . سیروس و ژه ده ئون نیز در شمینه ها رفته بکار کیمیا گری سرگرم\nشدند . در انجا ژه ده ئون گفت :\nعزیز من ! تأویلی که دیشب در باب شیشه فرمودید من هیچ باور نکردم . آیرتون\nکاغذ انوشته باشد، و بدریا انداخته باشد ، و باز فراموش کرده باشد اینهم چیزیستکه\nباور شود ؟\nاینواقعه را نیز بر دیگر بعضی واقعه هائیکه تا بحال بحقیقت آن پی نبرده ایم علا\nوه باید کرد، و بهمینقدر اکتفا باید ورزید .\nواقعیکه کارهای مبهم و پنهانی در جزیره ما بسیار شد . اولا کیفیت خلاصی شما،\nباز واقعه دو غونق و توپ ، باز پیدا شدن صندوق پر اسباب بیصاحب باز رسیدن کشتی\nدر نهر مرسی بوقت ضرورت ما ، حالا نیز ظهور یافتن این شیشه ...\nبحقیقت که معما هائیست بسیار عجیب ! آیا یکوقتی خواهد بود که این معما های پر\nاسرار حل شود ؟\nعزیز من! تو میدانی که من نه بروایات اساطیر الاولین پریهای یونانیان ، و نه بحکا\nیات بعید از عقل بابایان و قسیسان باور و اعتقاد داشته باشم . بلکه محقق میدانم که بی سبب\nو بی جهت معقول مادی هیچ چیزی بعمل نمیآید . اسرار ماوراء را نیز نمیدانم . هر چیز\nپوشیده ندانسته که باشد البته برای آن يك اسبابی خواهد بود . ما حالا بکار خود مشغول\nشویم، یکروزی خواهد آمد که سبب های اینکارهای پنهانی خود بخود بمیدان بروز\nخواهد نمود .\nماه کانون ثانی داخلشد . سنه ١٨٦٦ نیز تمام شده سنه ١٨٦٧ آغاز نهاد . مهاجران\nبکمال غیرت و اقدام بکارهای تابستانی خود شان آغاز نهادند برای ذخیره زمستان به\nهر گونه تدارکات لازمی و ضروری کوشش ورزیدند . آیرتون در خانه که به آغل ساخته"}
{"book": "adl0259", "page": 375, "text": "- ( ۳۱۸ ) -\n\nشده اقامت میکند رمه های گوسفند ، و بزی که در زیر دیده بانی و تربیه او میباشد به بسیار خوبی و دقت پرورش می بینند . مهاجران نیز اکثر برای دیدن و ملاقات او میروند . آیرتون خیلی صاحب اخلاق حسنه يك آدم عاقل خوب و معین و مددگار مرغوبی برای مهاجران شده است .\nنره ده تون وسیروس از ظهور یافتن بعضی وقایع غریبه گاه گاهی در جزیره به آیرتون خبر داده تنبه کردند که هر گاه يك حادثه پیش شود بزودی و چابکی به مهاجران خبر بدهد. اما برای ظهور یافتن واقعه غریبه که متعلق به اسرار جزیره باشد خبر دادن آیرتون باید که به بسیار سرعت و چابکی بعمل آید لهذا سیروس سمیت ساختن يك وا سطه مخابره بسیار سریعه را قرار داد . در ۱۰ ماه کانون اول مهندس فکر خود را برفقای خود بیان کرده پا نقروف گفت :\n— این واسطه مخابره سریعه را چسان خواهید ساخت ؟ مگر خیال تلگراف ، ساختن را نداشته باشید ؟\n— البته ، تلگراف خواهیم ساخت !\nهاربر — آیا باالكتريك ؟ یعنی برقی ؟\nمهندس — بلی باالكتريك ! چرا که برای ساختن پیلهای تلگراف ، وخود الکتر يك هر گونه اجزا بدست داریم تنهاسیم تلگراف مارا لازمست . يك ماکنه که برای سیم ساختیم آنهم بعمل میآید والسلام .\nپانقروف — معلوم شد که برای ساختن شمند و فر یعنی ریل نیز چیزی باقی نمانده .\nمهاجران بکار تلگراف ساختن آغاز ورزیدند . اول بکار دشوار ترین آن که سیم سازیست کمر همت بستند . معدن آهنی که در جزیره موجود میباشد از جنس بسیار اعلا ست . سیروس سمیت اول بکار ساختن يك ماشینی برای ساختن سیم شروع نموده اولا يك لوحه آهنین مخروطی الشكل بعمل آورد ، و در ان لوحه سوراخهای كوچك و بزرگی کشیده لوحه مذکوره را آبداری بسیار قوی داده فولاد بسیار سخت ومتینی"}
{"book": "adl0259", "page": 376, "text": "( ۳۱۹ )\nبساخت . و در پیش آبشار بزرگ آنرا بصورت بسیار محکم و متینی در میان دو چوب\nدار مانند کوتاه و کلفتی ربط کرد بعد از ان چند روز کامل کوره آهنگری خود را کرم\nداشته چند عدد میلهای آهنین نازک نازکی بساختند و نوک این میل را با سوهان باريك\nساخته از سوراخ بزرگترین لوحه پولادی بگذرانیدند و آنرا با تسمه های کلفت چرمی\nکه از پوست ماهی فوق بعمل آورده بودند ربط داده بچرخ بزرگی که در انجا برای ماشین\nتراش سازی ساخته بودند بسته کرده چرخرا بقوت آب بدور آوردند . میل باريك\nمذکور بقوت از سوراخ سیم کش بدر آمده صورت سیم کلفتی را گرفت بعد از ان از سوراخ\nباريك ترگذرانیده و از انهم باریکتر کرده تا آنکه بدرجه سیم تلگرافش رسانیدند .\nمسافه که در مابین چرخ و لوحه آهنین بود بقدر چهل قدم می آمد لہذا بدرازی چهل\nچهل قدم چند عدد سیم بوجود آوردند که سر آنها را هم با یکدیگر جوش داده بقدر درازی\nمسافه آغل تا بغرا نيتها وزيك پاره سیم بسیار در از متینی بوجود آوردند . اینکار سیم\nکشی سه روز دوام نمود مهندس درین سه روز رفقا را بکار سیم کشی مشغول گذاشته\nخودش برای حاضر کردن پیل و امتزاج دادن دیگر اجز او ساله های تلگراف مشغول گشت.\nاولايك پیل ثابت جریانی ساختن لازمست این يك معلومست که پیل همان ظرف\nهای چودنی یا شیشه ئی را میگویند که اجزا و مسأله حاصل شدن الكتريك يعنى برق\nدران موجود است. این اجزا نیز معلومست که مرکب از جس، ومس، وزغال، وبعضي\nحامضات میباشد این را نیز پیش ازین گفته بودیم که مس در جزیره لینقو لن موجو د نیست،\nزغال هم اگر چه موجود است ولی زغالرا قابلیت دادن برای تلگراف به بسیار کارهای\nدور و درازی موقوفست که اینهم خیلی مشکل میباشد . ولی جس در صندوق یافته گی\nشان چنانچه گفته بودیم که در درون صندوق چو بي يك صند وق از جس نیز مو\nجود بوده است . دیگر حامضات و اجزاها نیز حاضر است .\nسیروس بعد از تفکر و تصور زیادی قرار داد که تلگراف خودرا به اصول تلگراف\n«بکرل » نام کیمیا گری که در سنهٔ ۱۸۲۰ از پیلهای بسیار ساده از تکلف آزاده بوجود"}
{"book": "adl0259", "page": 377, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 378, "text": "-( ٣٢١ )-\n\nغلام کمال ۱۳۳۲\n\nهانرو زسیروس ـ ـ یت برای آیرتون يك تلگرافی کشید"}
{"book": "adl0259", "page": 379, "text": "- ( ۳۲۰ ) -\n\nآورد بسازد چنانچه در اول امر بازداش شیشه سازی را کرم کرده یکچند عدد بوتلهای\nدهن فراخ شیشه ئی بعمل آورد . و در میان آنها حامض آزوت پر کرده دهن شیشه\nهای مذکور را با چوبهای کاك محکم کرده از وسط آن کاکها يك يك لوله میان خالی شیشه\nئی دیگر را که یکطرف آن با قماش و گل پخته گرفته شده بود داخل گردانید . از طرف\nباز لوله ها پوتاس نام جوهر یکه مهندس از بسیار نباتات حاصل کرده بود ریخت که بآن\nترکیب پوتاس و حامض آزوت بواسطه گل پخته با یکدیگر رابطه پیدا کردند .\nبعد از ان دو عدد میلهای جسی باريك را یکی در میان لوله پوتاس و یکی را در میان\nشیشه حامض آزوت فرو برده در حال يك جریان الکتریکی حاصل آمد که از میل جس\nشیشه در میل جس لوله برفتن آغاز نهاد این دو میل جسی را نیز بدوسیم آهنیی که\nحاضر شده بود مربوط نمود كه يك سيم الكتريك منفى و يك سيم الكتريك مثبت کردید.\nاینست که پیل تلگراف باینصورت ساده و لی بسیار ماهرانه بعمل آمد که بواسطه این\nپیلها غرانینها و ز بآغل مربوط میگردد .\nدر ۶ ماه شباط چوبهای تلگراف را از غرا نیتها و زتا به آغل به مسافه صد صد\nقدم از همدیگر دور بزمین نشاندند . و بر هر ديريك يك يك شيشه كه آنرا « آلت تجریده\nمینامند نصب کرده سیم ها را بر آن پیچانیده تا به آغل کشیدند . چند روز بعد غرانینها\nوز و آغل با يك سیمى بهم مربوط گردید که جریان الکتریکی در هر ثانیه بسرعت صد\nهزار میل بر آن سیم بدور و سیر آمد . یکعدد پیل برای غرا نیتها و زیکعد د پیل برای آغل\nساخته سیمهار ابدآن مربوط نمودند . حالا کار موقوف بر ساختن « مانیپتوره» یعنی\nآلت تلگراف گرفتن و « ما نیپلاتور » یعنی آلت تلگراف دادن ماند که آنرا نیز مهندس\nماهر فنون شناس بطرز بسیار ساده و بسیطی بعمل آورد . در هر دو مرکز یعنی آغل\nو غرانیه، او زسیم تلگراف را در حالتی که مجر د بود بر روی «الکترونه مان» نام آلتی که\nعبارت از آهن پاره نرمی بود به پیچانید که به اینو اسطه بمجردیکه جریان از پیلها آغاز کند\nالکتریک از سیم مجرد گذشته و بر آهن دور کرده بواسطه زمین باز پس به نقطه که از انجا ظهور"}
{"book": "adl0259", "page": 380, "text": "- ( ۳۲۱ ) -\n\nبرمیگردد. آهن نرم مذکور که به اصطلاح تلگرافیان آنرا « الکتروئه مان » میخوانند\nخاصیت مقناطیسی یعنی آهن ربایی را میگیرد ، و جریان الکتریکی را چون استاده کنند\nحالت مقناطیسیت نیز در حال مندفع میگردد . پس هرگاه در حالت جریان الكتريك\nدر پیش الکتروئه مان يك آهن پاره گرفته شود بهمان لحظه از طرف الکتروئه مان جذب\nمیشود، چون جریان توقف نماید آهن پاره باز جدا شده بزمین می افتد . لهذا این\nآهن پاره را مهندس برلوحه چوبی در مقابل الکتروئه مان نصب نمود که باینصورت در\nاثنای جریان الكتريك آهن پاره مذکور بقوت مقناطیسیت الکتروئه مان بحرکت آمده\nبريك دائره که حروف الفبا بران نوشته شده و هر حرف از خوديك سوزن مخصوصی\nدارد که بر محورهای متحرکی سوار است . پس باینصورت بحرکت دادن هر سوزن از\nآغل تا به ضرانیتهاوز مخابره کردن برای سیروس سمیت خیلی آسانست .\nدر ۱۲ ماه شباط همه کارها تکمیل شد همانروز سیروس سمیت برای آیرتون يك\nتلگرافی کشید که کارهای تان چسانست . بعد از دو ثانیه جواب رسید که خیریت است.\nپانقروف از مسرت بی اندازه که از ساختن تلگراف او را حاصل شده در لباسهای\nخود نمیگنجد . هر صبح و شام برای آیرتون تلگراف میکشد و جواب میگیرد . از\nوجود یافتن تلگراف دو خوبی برای مهاجران حاصل شد . یکی احوال آغل و حوادثی\nکه رودهد بزودی برای مهاجران معلوم میگردد ، دیگر آیرتون خود را در انجا تنها\nو بوحشت نمی بیند. با وجود آنهم سیروس و رفقا در هفته یکبار به آغل رفته آیرتون را\nمی بینند . او نیز بگرانیتهاوز آمده با رفقا ملاقات میکند .\nموسم تابستان به اینگونه کارهای گوناگون در گذشت محصولات حیوانات و\nمیوه کاری شان هر روز زیاده شده میرفت . علی الخصوص تخمهاشیکه از جزیره تابور\nآورده اند امسال محصول بسیار خوبی بخشیده منظره تپه وسیعه بسیار خوب و لطیف\nشده است . از درو این دفعه گندم حاصل بسیار کافی و بابرکتی بعمل آمد. محققست که\nدر بنبار فکر کسی برای حساب کردن چهاره لیاردانه گندم نخواهد رفت . اگرچه"}
{"book": "adl0259", "page": 381, "text": "- ( ۳۲۲ ) -\n\nپانقروف اینحساب را نیز آرزو نمود ولی مهندس گفت که :\nاگر در هر دقیقه سه صد دانه حساب کنی در یکساعت نه هزار دانه حساب خواهی\nتوانست که به اینحساب برای تمام کردن حساب همۀ آنها تقریباً پنجهزار و پنجصد سال میباید\nکه مشغول شوی .\nدرین اوقات حال مهاجران ما بسیار معمور است مرغان مرغانچه ها بسیار افزونی\nگرفته لہذا برای گذاشتن آنها را بيك حد اعتدال صبح و شام دوسه دانه از آنها را میخو\nرند . بزهائی که از جزیره تا بور آورده اند نیز چوچه ها داده شیرهای آنها را بخوبی\nمینوشند کوره خر ها نیز دو چوچه آورده و چوچه ها نیز بزرگ شده اند که اکثر ژه ده\nنون و هاربر بر آنها سوار شده تنزه میکنند بسیار وقتها نیز بعرابه بسته زغال و چوب و\nدیگر چیز ها را بگرانیتها و ژمیآ ورند .\nبنابر تشویق ژه ده نون چند بار نیز بداخلیهای جنگل بهم پیوست فاروست برای\nشکار زاغار نیز رفتند و بازاغارها بصورت بسیار مدهشه اعلان حرب نموده بسیاری از\nآنها را تلف ساختند . هنوز از حالا او تاقهای گرانیتها و ژ به بیست عدد پوست زاغار\nتزئین و تفریش شده است که اگر بهمینصورت محاربه دوام ورزد در جزیره هیچ اثری\nاز حیوان باقی نخواهد ماند .\nرفقا هر وقتیکه بطرف جاهائیکه هنوز کردش نشده است میرفتند مهندس نیز با ایشان\nمرافقت میورزید . مقصد مهندس از رفتن و گردش نمودن بجاهای مجهول جزیره\nآنست که بلکه اثری برای وقایع مجهول جزیره که چند بار وا قعشده بدست آرد ، اما\nدر انجاها توپ و ژوب هیج آثار هیجان و تلاش نمیکردند . وخود مهندس نیز بهیچ\nگونه علامت و نشانی پی نمیبرد. اما با وجود اینهم باز توپ و ژوب بر کنار چاه درون غرا\nنیتها و ز از آثار هیجان و تلاش در هر چند روز یکبار فارغ نمیشوند .\nژه ده نون باماشین فوتوگرافیکه از صندوق برامده ، و تالحال معطل مانده بنای\nعکاسی را نهاد ، و چند قطعه فوتوکرافهای جزیره را ز هر هر طرف بکرفت . آلات"}
{"book": "adl0259", "page": 382, "text": "-( ۳۲۳ )-\nماشین فوتوگراف خیلی مکملست . ژه ده ئون وهاربر درکم مدتی عکاس بسیارکامل\nوما هری برآمدند . ازتپۀ منظرۀ وسیعه هر طرف جزیره راقطعه های بسیار خوش\nنمای عکسی بعمل آوردند . تصویر های جملۀ مهاجران را نیز گرفتند. پا نقروف ازین\nمسئله خیلی ممنون شده گفت :\nخداراضی شود ازکسیکه این ماشین فوتوگراف را درصندوق نهاده بود. چرا\nکه اگراین آلت نمیبود مایان کی اینقدر بسیار میشدیم حالا هریکی ازمادو آدم شدیم .\nخوبترین قطعه های عکس تصویرژوب برآمده ژوب بیکطرز مغرورانه جدیت\nپرورانه ایستاده . تصویرش بخودش مشابه برآمده است .\nباوجودیکه ژوب بسیار مشکل پسند افتاده است اما ازتصویرخود خیلی مسرور\nوممنون مینمایدکه هربازدر پیش تصویرخود آمده می ایستد . وبتماشا مشغول میشود.و\nبوضع خود يك ندای مسرت میبرارد .\nموسم گرماباماه مارت یکجا تمام گردید . هوااعتدال خریفی را پیدا کرد .حتی در\n۲۱ ماه مارت مهاجران چون صبح ازخواب برخاستند دیدند که جزیره للک سلامت\nوکنارساحل یکسر سفیدگردیده که زمین و سنگهاهیچ معلوم نمیشود . هاربر ازپنجره\nنظر کرده گفت :\nوای ! برفباریده ! جزیره سلامت سراسردرزیربرف پنهان مانده .\nژه ده ئون برخاسته چون نظر کردگفت :\nبسیار عجیب است ! درینموسم وبرف !\nپانقروف - بحقیقت که بر فست !\nناب - پایکچیز یست که به برف میماند.\nژه ده ئون - امامیزان الحراره ازصفر ١٤ درجه بالا تر است که هیچ هوای باریدن\nبرف رانشان نمیدهد .\nپانقروف - فروآئیم که کشتزارخود رايك علاجی کنیم !"}
{"book": "adl0259", "page": 383, "text": "- ( ٣٢٤ ) -\n\nپانکروف و ژوب هماندم در ماشین نزول نشسته فرو آمدند . بمجردیکه قدم\nژوب برزمین رسید برفها اززمین برخواسته به پریدن آغاز نهادند . هاربرچون اینرا\nدیدفریاد برآورد که :\n- وای ! این مگر برف نبود مرغانست !\nبحقیقت که این ها مرغان بسیار سفیدكوچك كوچكی بودندکه بصدها هزار برجز\nیرۀ سلامت و اطراف ساحل فرو آمده نشسته بودند . بمجرديكه مهاجران برزمین\nقدم نهادند همه گی بیکبارگی به بسیار سرعت پرواز نموده بهوا شدند. بداندرجه شدت\nپریدند که مهاجران بزدن یکی ازانها کامیاب نشدند هاربرجنس آنهاراهم نشناخت .\nبعد ازین واقعه بدوروز ٢٦ مارت داخل شدكه از حساب ازافتادن فضاژده گان\nبجزیرۀ لینقولن تمام دوسال کامل میشود .\n\nباب نوزدهم\nفهرست\nطالع - تفتیش سواحل جزیره - شبه جزیره مار - ساحل\nغربی - هواهای بد - شب شد .\n\nدوسال كامل شدكه مهاجران ازهیچ طرف نه مددی و نه از هیچ كس از ابنای\nجنس خود خبری و اثری ندیده اند . دوسالست که در یکجزیرۀ پنهان بینشان ازهمه ممالک\nمتمدنه دورومهجور افتاده اند . وچنان گمان میبرندکه در روی زمین نی بلكه در یكی\nاز سیارات صغیرۀ عالم شمس در فضای نامتناهی سهاافتاده اند .\nآیا در مملکت شان چه شده، وچه میشود ؟ از اولادوعیال واقربا وتعلقات خود\nهیچ خبری ندارندوقتیکه میبرامدند محاربه مدهشه جنوبی وشمالی بكمال شدت حكم\nفرمابود . آیا نتیجه آن بچه منجرگردید ؟ اینست كه مهاجران بیچارۀ آواره همیشه به\nاینگونه افکار هاواندیشه هامشغول میباشند ."}
{"book": "adl0259", "page": 384, "text": "- ( ٣٢٥ ) -\n\nدرین دوسال از پیش جزیره هیچ کشتی نگذشت ، یك بادبان هم دیده نشد ، اینجزیره\nاز راهای کشتی ها دور افتاده ، در هيچ يك خریطه و نقشه نام اینجزیره نوشته نشده .\nزیرا اگر نوشته میبود بهمه حال کشتیها برای آب شیرین گرفتن درینجزیره گاه گاهی می\nآمدند . پس ازینسببها این بیچاره گان امید برگشتن وطن را سراسر از دل برآورده اند.\nدر هفته اول ماه نیسان مهاجران یکجا گرد آمده از جدائی وطن و نا امیدی باز\nگفت و امثال اینگونه سخنها مذاکره ومباحثه میکردند . ژه ده ئون گفت :\nـ اگر يك چاره خلاصی باشد آنهم ساختن يك كشتی بزرگیست که یکچند صد\nمیل راه را در دریابطی بتواند نمود ، بوناد وانتور را که ساخته توانستیم البته از انهم\nبزرگتر را ساخته خواهیم توانست .\nهاربر ـ و همچنانکه تا بجزیره تابور با بونادوانتور رفته توانستیم با آنهم تا بجزیره « پو\nموتو» خواهیم رفت .\nپانکروف ـ من نمیگویم که نمیشود اما اینرفتن به رفتن جزیره تابور نمیما ند . چرا که\nتا بجزیره پوموتو مسافه خیلی بعید است و هم هیچ بندری ومرسای سلامتی در ما بین\nنیست بلکه سراسر در قعر دریا باید برود .\nژه ده ئون ـ هرگاه يك سبب مجبری پیش شود آیا با همین بونادوانتور برفتن جزیره\nپوموتور نخواهی خواست پانقروف ؟\nپانکروف ـ شما میدانید موسیو سیپله که من از هیچ چیزی نمیترسم وبرهر چیزی\nاقدام خواهم کرد . علی الخصوص که مانند آیرتون يك کشتیبان دیگری هم بامن رفیق\nو معاون باشد .\nناب ـ صحيح يك کشتیبان دیگری هم داریم .\nمهندس ـ دوستان من ! این فکر محالست با بوناد و انتور بجزیره پوموتور فتن\nممکن نیست . درمیان امیدهای خلاص شدن امید کشتی دونقان لاردكولناروان را نيز\nاز نظر دور نباید داشت . چرا که لارد با آیرتون وعده کرده که بعد از ختام مدت محکو"}
{"book": "adl0259", "page": 385, "text": "- ( ٣٢٦ ) -\n\nپیش آمده او را خواهد برد .\nژده ده نون - هم به این زود یها خواهد آمد . زیرا مدت دوازده سال نزد یکست\nکه تمام شود .\nپانکروف – من هم بهمین فکرم که لارد . یا بداما مجزیره تابور میا بد نه بجزیره لینقولن.\nهاربر – البته همچننیست! چراکه جزیره مادر خریطه ها و نقشه هانیز داخل نیست.\nمهندس - چون چنینست . بیاید که مادر صدد چاره آگاه کردن لاردر ا بر بودن\nخودو آیرتون در یجا بیفتم .\nژد ده نون - اینهم آسانست . باز بجزیره تابور میرویم و در کلبه اقامتگاه آیرتون يك\nکاغذی نوشته میگذاریم و احوال خود را مفصل در ان مینگاریم و طول و عرض جزیره\nخود را مکمل در ان نشان مید هیم .\nپانکروف – بسیار خطا کردیم که در اول باز همچنین کاغذی نوشته نگذاشتیم .\nهاربر – تو هم چه چیزها میگوئی ! در انوقت آیا ما بر سر گذشت آیرتون واقف بودیم\nکه چنین کاغذی میتوانستیم بنویسیم ؟\nناب – اما در یموسم سفر در یا بسیار خطر ناك است .\nمهندس - بلی ، بواقعیکه همچنین است . باید که اینکار را به اول بهار اجرا نمائیم.\nپا نقروف – اما اگر تابه آنوقت وابور لارد بیاید و آیرتون را نیافته واپس برود ؟\nمهندس – لارد در یموسم زمستان به اینطرفها نمیا بد . ولی اگر پیش ازینکه ماکه\nآیرتون در یجا بوده آمده باشد البته که او را نیافته برگشته خواهد بود . اما اگر تا به حال\nنیامده باشد آمد نش را به اول بهار امیدوار کشته صبر کنیم .\nناب – اگر دونقان بجزیره تابور آمده و باز رفته باشد حقیقتاً شایان تأسف يك\nمسئله ایست .\nمهندس – گمان نمیبرم که چنین شده باشد . حباب حق این امید یگانه ما را از دست\nما نخواهد گرفت ."}
{"book": "adl0259", "page": 386, "text": "( ۳۲۷ )\n\nژدہ ئون - وقتیکہ در اول بهار بجزیرہ تابور برویم البته خواهم دانست کہ لارد\nبجزیرہ آمدہ یا نیامدہ زیرا بهمہ حال يك علامتی خواهیم دید .\nمهندس - بلی ، راستست ماحالا، بباید که بکمال صبر ومتانت بهار را انتظار بکشیم\nاگر لارد آمدہ و رفتہ باشد برای خلاصی خود دگر چارہ پس از آن خواهیم اندیشید.\nپانقروف - اگر از جزیره لینقولن بر ویم هم بسبب بیراحتی و پریشانی نخواهیم رفت.\nمهندس - نی پانقروف ، رفتن ما از جزیرہ لینقولن بسبب پریشانی وزحمت ما\nنخواهد بود بلکه بسبب اشتیاق وطن واهل واولاد ما خواهد بود .\nپس ازینمحاورہ ساختن کشتی بزرگ را برای رفتن جزیرہ پوموتو در وقت حاضر\nموقوف گذاشتند . بکارهای دیگر خود مشغول گشتند . تنها بر ين يك قرار دادند کہ\nپیش از ینکه زمستان داخل شود با کشتی بوناد و استور در اطراف جزیره لینقولن يك\nسیاحتی اجرا کنند . زیرا هنوز دورادور جزیرہ رابتما مها بخوبی کشف ومعاینه نکردہ\nاند. علی الخصوص در حق جهت شمالی و غربی جزیرہ معلومات شان سراسرہ مفقود است .\nاین فکر سیاحت دور جزیرہ را در اول امر پانقروف در میان آورد . مهندس و\nدیگر رفقا بکمال ممنونیت قبول کردند .\nیوم حرکت خودشانرا در ١٦ ماہ نیسان قرار دادند . بونادواستور را برای سفر\nچهار پنجروزه به ذخیره ولوازمات حاضر ساختند. سیروس سمیت اگر چه آیرتون را\nنیز در ینسیاحت برفاقت تکلیف کرد ولی آیرتون امتناع نمودہ با ژوپ در غرانپاتہا و ز گذاشته\nشدند . در ١٦ نیسان مهاجران باتوپ یکجا در بونادواستور سوار شدند. باد از طرف\nجنوب غربی چون بوزیدن بود پیش رفتن بونادواستور بطرف دماغہ مار به آسانی بوقوع\nآمد . هنگامیکہ دماغہ مار را گردش کردند شب هم داخل شد . مهندس چون این\nسواحل رامیخواهدکه بنظر روز ببیند در شب از ساحل یکقدری دورتر کشتی رالنگر\nانداختہ شب را در کشتی گذرانیدنرا مناسب دید . لہذا در پیش دماغۀ مذکور پا نقروف\nکشتی رالنگر انداز اقامت گردانید . باد نیز چون باغروب آفتاب مقطوع گردید از انرو"}
{"book": "adl0259", "page": 387, "text": "-( ۳۲۸ )-\n\nبوقت پیشین به پیش آبشار باندی رسیدند\n\nغلام محمد\n[ILL]"}
{"book": "adl0259", "page": 388, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 389, "text": "- ( ۳۲۸ ) -\nشب را بکمال سکون و آرامی بسر آوردند . غیر از پانقروف که به پاسبانی مشغول بود دیگر رفقا در کمره کشتی بکمال راحت بخوابیدند .\nروز دیگر بوقت صبح پانقروف بوناد و آشور را براه انداخت . باد چون موافق بود از نزديك خشکه قطع مسافه مینمود . مهاجران این خشکه بسیار بلند را پیش ازین بگردش پیاده روی نیز دیده اند و حالا از طرف بحر می بینند . مهاجران به لطافت و هیئت بسیار عجیب این ساحل حیران ماندند . کشتی را به بسیار آرامی از نزديك ساحل میراندند . حتی یکدوسه بار به لنگر انداختن نیز مجبور شدند چونکه ژه ده نون تصویر بعضی منظره های ساحلرا گرفت. بوقت پیشین به پیش آبشار بسیار بلندی که از ریختن نهر آبشار بدریا حاصل آمده است رسیدند . در پیش این منظره لطیفه نیز یکقدری توقف نموده و عکس آنرا گرفته روانه شدند بعد ازین درختهای پشته ساحل رو بکمتری نهاد . ساحل بطرف کوه فرانقان هر چه که نزديك شده میرفت کسب بلندی میگرفت. و هیئت مجموعه آن چنان يك منظره غریبه عجیبه پیدا میکرد که در هیچ طرف دنیا امثال آن دیده نمیشد .. مهاجران اینجا ها را از سر کوه فرانقان ندیده بودند . و تا بحال به این طرفها هم نیامده اند . کوه فرانقان از ینطرف مانند دیوار سنگئی سر بفلك كشيده رفته است که جهت پایان این دیوار سر راست در برابر سطح دریا مغاره ها ، وطاق نماها ، وشکها ، وقبه ها ، و گنبدها ، و پلهای سنگئی طبیعی قدرتی بوجود آمده که حدو حساب ندارد بدایع گوناگون طبیعت خارج قوه مخیله آثار غریبه عجیبه در نجارونما کرده است در بعضی جاها آنقدر کاواکیها وسوفهای تاريك ودرازی از سطح بحر در زیر کوه در آمده است که از دیدن آن انسانرا حیرت و دهشت دست میدهد . مهاجران این منظره های عجیبه و غریبه را بکمال حیرت تماشا کرده ساکنانه و ساکتانه بر راهیکه دارند دوام میوزند . که این سکوت ، وسکونت شانرا عوعوه توپ درینجاها خلل پذیر مینمود . ولوله صدای سگ در گنبذهای طبیعی سنگی طنین انداز آواز میگر دید .. مهندس عوعوه توپ را درینجا نماند ولوله که در کنار چاه غرائیقهاوز می انداخت"}
{"book": "adl0259", "page": 390, "text": "- ( ۳۲۹ ) -\n\nمشابه یافت .\n\nبوتاد والتر تا بوقت شام به آهستگی و احتیاط رفتار نموده وقت مغرب بجهت شمالی\nکوه قراغلن در يك حوضۀ طبیعی کوچکی لنگر انداخت . آبهای بحر در بنطرف بسیار\nعمق و چقوری دارد . باد چون آرام شده شب را خیلی براحت گذرانیدند .\nبوقت صبح با نقروف باز بادبانها را کشاده بطرف ماندیبول شمالی روبراه عزیمت\nگردیدند . امروز باد یکقدری تندی پیدا کرده پانقروف گفت :\n- من دیشب بوقت غروب از بعضی علایم دیده دانسته بودم که امروز بيك باد شدید\nغربی سرد دچار خواهیم شد .\nمهندس - چون چنینست چابکی کرده خود را يك آن اولتر به نالۀ در امده کشی\nسگ ماهی برسانیم چرا که در انجا از خطر فارغ خواهیم شد .\nهاربر - در نالۀ در امده کشی سگماهی غیر از شب اگر روز دیگر را هم بگذرانیم بدنه\nخواهد شد . چرا که آنجا نیز بحقیقت شایان تماشا میباشد .\nپانقروف - اگر هوا خوب باشد در ناله در امده خواهیم توانست . اما در شب ،\nوهوای ناساز در چنین جاهای تنك و آبهای ناشناس گردش کردن هیچ بدرد من نمیخورد.\nمهندس - پانقروف ! کپتان ما تو میباشی هر چه که مناسب به بینی همچنان کن همۀ\nمابتو تا بعیم .\nپانقروف - شما خاطر جمع باشید موسیو سیروس ! اگر صخره سنگی بخواهد که\nبزیر کشتی من برخورد من حاضرم که آن سنگرا بسر خود پاره پاره کنم .\nپانقروف یکقدری توقف کرده پرسید که :\n- ساعت چند است ؟\n- ساعت ده .\n- تا بدماغۀ ماندیبول چقدر مسافه از نجا خواهد بود ؟\n- بقدر پانزده میل تخمین میشود ."}
{"book": "adl0259", "page": 391, "text": "- ( ٣٣٠ ) -\n\n- پانزده میل دو نیم ساعت راهست که باینحساب بعد از پیشین ما در دهنه ناله مذکور خواهیم رسید و چون در انوقت زمان جزر بحر است آب های ناله به برآمدن آغاز دارد که به اینسبب درآمدن در ناله محالست .\n- در دهن مدخل ناله آیا لنگر انداخته نمیتوانید ؟\n- نمیشود ، چرا که در هوای بد به نزديك خشكه لنگر انداختن مهلك است .\n- پس چه خواهید کرد ؟\n- دور از خشکه میان دریا لنگر می اندازیم و به مد انتظار میکشیم وقتیکه مد ابتدا کرد اگر روشنی بود میدرائیم و گرنه تا بطلوع آفتاب صبر میکنیم .\n- من گفتم و ابا نقروف ! ما بتو تابعبم .\nهاربر - البته احتیاط لازمست چرا که در بنبار مهندس مانیز در بیرون کشتی نیست که برای رهنمایی ما آتش بیفروزد .\nژه ده ئون - صحیح ! خوبشد که بیادم دادی بخدا موسیو سیروس اگر آن آتشرا نمی افروختید ما جزیره را نمی یافتیم .\nمهندس بسیار متحیر شده پرسید که :\n- کدام آتش ؟\nپانقروف - وای مگر فراموش کردید ! در وقتیکه ما از جزیره تا بور میآمدیم ، در شب آخری بسبب دمه وطوفان راهرا یکقلم گمکرده بودیم ، ویکسر بطرف شمال می راندیم که دران اثنا همت و معاونت شما بفریاد مار رسیده آتش بسیار روشنی در خشنده افروختید و مار ارهنمایی نمودید که آنشب هم بیستم ماه تشرین اول بود .\n- بلی بلی . خوب فکر کرده بودم که آن آتش را برای رهنمائی شما افروختم !\nبعد از یکچند دقیقه مهندس بطرف بینی کشتی باژه ده ئون تنها مانده گفت :\n- دوست من سيبله ! در دنیا یکچیزی بسیار معلوم و ظاهر یکه باشد آنهم همینست که من در بیستم تشرین اول یا پیشتر و یابس تر در هیچ جای جزیره هیچ آتشی نیفروخته ام !"}
{"book": "adl0259", "page": 392, "text": "- ( ۳۳۱ ) -\n\n- باب بیستم -\nفهرست\nشب گذرانیدن در دریا - نالهٔ سگماهی - مذاکره - حاضری\nبرای زمستان - هواهای بد - سردیهای شدید - کارهای\nداخلی - بعد از ششماه - آئینهٔ فوتوگراف - حادثهٔ غریبه\n\nهوا بحقیقت چنانچه پانقروف گفته بود ابتر گردید . باد رفته رفته کسب شدت\nمیورزید، بونادوانتور وقتیکه بدهنهٔ نالهٔ سگماهی رسید بسببیکه جزر آغاز نهاده بود داخل\nشدنش قابل نشد ، لهذا دور از ساحل بلنگر انداختن و شب گذرانیدن قرار دادند .\nاگرچه باد بسیار شدید بود ولی دریا موج کمتر داشت که اگر موج هم بسیار میبود مانند\nبونادوانتور کشتیهای كوچك راطبعاً دوچار تهلکه میگردانید . پانقروف بملاحظهٔ\nاینکه مبادا موج بسیار شود شهر ا تا بصبح به دیده بانی و پاسبانی گذرانید .\nامشب ژه ده ئون و مهندس تنها نشدند که دربارهٔ مسئلهٔ آتش يك سخنی بگویند.\nدر جزیرهٔ لینقولن يك دست مجهولی همیشه آثار عجیبه بظهور میآورد آیا کیست؟ و چیست؟\nژه ده ئون تمام شب به این افکار افتاد ، و آتشیرا که در وقت آمدن از جزیرهٔ تابور دیده\nبود در پیش نظر آورده بملاحظه افتاد . آتش را تنها خود اونی بلکه رفقای او نیز عینا\nتأدیده بودند ، و بروشنی همان آتش خود را بجزیره رسانیده توانستند ، و همه را تصور\nاین بود که آتش را مهندس افروخته است . حالا نکه مهندس میگوید که من نیفروخته\nام : آیا که افروخته ؟ و این اثر لطف ومروت را که نمودار کرده ؟ ژه ده ئون با خود\nقرار داد که این بار چون بجزیره برآید با جملهٔ رفقا هر طرف جزیره را بکمال دقت واعتنا\nجستجو و پالیدن گیرند .\nامشب راه مهندس و ژه ده ئون بهمینگونه افکارها وملاحظه ها، و پانقروف به\nدیده بانی و پاسبانی ، و ناب وهاربر بخواب بسر آوردند . امشب هیچ اثر آتشی از\nجزیره ظهور نیافت ."}
{"book": "adl0259", "page": 393, "text": "( ۳۳۲ )\n\nبا طلوع آفتاب باد آرام شد . پانقروف بادبانها را کشاده بکمال احتیاط دماغه ماند\nبپول شمالی را دور نموده بدهنه ناله سگماهی داخل شد که این جايك حوض طولانی\nبزرگیست که از « لاو » نام مواد مذایبه معدنیه کوه آتشفشان ترکیب و تشکیل یافته\nاست . پانقروف گفت :\nاینست حوضه لنگر گاه بسیار امین و محفوظی که دسته های بزرگ کشتیهای جنگی\nنیز در آن پناه گرفته میتواند .\nمهندس گفت - این حوضه طبیعی از دو شاخ لا و یعنی مواد آب گشته و مذاب\nشده که در وقت اشتعال و آتشفشانی کوه فرانقلن از دهنه تنوره کوه مذکو ر از مرکز\nزمین برامده و سیلان نموده بعمل آمده است .\nپانقروف - از هر چیزیکه بعمل آمده باشد باشد من اینحوضه طبیعی را بدولت خود\nپیشکش میکنم . آیا برای دسته های کشتی جنگی حکومت جماهير متفقه در بحر محیط بهتر\nازین لنگر گاه امین و محفوظی تصور میشود ؟\nناب - پانقروف ، تو حالا اینسخن را بگذار اینرا بگو که حالا ما تا بدرون دهنه\nسگماهی نیستیم ؟\nهاربر - بلی بلی ، تا بدرون دهن آن ! اما مترس ناب ، سگماهی دهن خود را بهم\nآورده ما را فرو نمیبرد .\nناب - نی ازین نمیترسم ، اما با وجود آنهم ازینجا هیچ خوشم نمیآید ، میخواهم که\nيك آن اولتر ازینجا بر آئیم .\nپانقروف - به بینید ، ببنید ، من میخواهم که این حوضه را بحکومت متبوعه خود\nپیشکش کنم ناب از حالا او را به ناپسندی بد نام میکند .\nاطراف اینحوضه طبیعی را دیوارهای صخره سنگهائیکه از مواد آبشده معدنی بعمل\nآمده و از سطح بحر بسیار بلندی پیدا کرده تشکیل داده است که هیچ راه مرور و بالا\nشدن بر آنها دیده نمیشود ، دورا دور حوضه مذکور را گردش کرده باز روی بونادوانتور را"}
{"book": "adl0259", "page": 394, "text": "- ( ۳۳۳ ) -\n\nبسوی دهنه ناله سر راست کرده دو ساعت بعد از پیشین از حوضه مذکور برآمدند ناب\nچون برآمدن کشتی را از ناله سگماهی دید بکمال ممنونیت و خشنودی يك « اوه » دور\nو درازی کشید . گویا زنجیی بیچاره بحقیقت خود را در دهن سگماهی میپنداشت که به\nترس افتاده بود .\nاز ناله سگماهی تا بجای ریختن نهر مرسی بدریا بقدر هشت میل راه است . بوتان وا\nشور از ساحل بقدر يك ميل دور تر بسوی غرانیتها و زیاد با نکشای عزیمت گردید .\nبعد از گذشتن از پیش روی سنگلاخهای بزرگ ساحل تپه زارهای ریگزاریکه\nمهندس در ان پیدا شده بود نمودار گردید . ساعت چار با تفروف جزيره كك سلامت\nرا دور کرده به نهر مرسی داخل گردید و در انجالنگر انداخته مهاجران بخشکه بر آمدند .\nآیرتون ، و ژوپ در ساحل منتظر بودند . ژوپ از دیدن افندیان خود بسیا و\nصداهای شوق و مسرت برآورد .\nمهاجران مدت سه روز کامل شد که از غرانیتها و زیر آمده اند . درین سه روز\nهمه اطراف جزیره را گردش کرده هیچ جای نامعلومی در سواحل جزیره باقی نمانده\nهرگاه در جزیره بغیر از مهاجران کسی دیگر موجود باشد یا در گوشه و کنار جنگل فاروست\nو با در پشته جزیره مار خواهد بود ؛ چرا که هنوز باین دو جا كما حقه بهر طرف آن کشت\nو گذار نشده .\nژه ده ئون با مهندس بعد از بسیار مذاکره و محاوره قرار دادند که نظر دقت و رفتار ازر\nبسوی اینواقعه هائیکه گاه گاه در جزیره رونمای ظهور میشود جلب وجذب نموده\nدر باب کشفیات آن یک قراری بدهند . لهذا در ۱ ماه نیسان مهاجران بر منظره وسیعه\nجزایر چیری خود گرد آمده مهندس بسخن آغاز نهاده گفت :\n- عزیزان من ! در جزیره ما بعضی وقایع عجیبه ظهور می یابد که میخواهم نظر\nشما را بسوی آنها جلب نموده در ا نباب از شما رأی طلب کنم چرا که اینوقایع چیزها\nئیست که خارج طبیعت است ."}
{"book": "adl0259", "page": 395, "text": "- ( ٣٣٤ ) -\n\nپانقروف دودهای توتونرا از دهن خود کشیده گفت :\n– وای ! مگر جزیرۀ ما خارج از طبیعت یکجزیرۀ بوده است ؟\n– نی جزیره از دایرۀ طبیعت خارج نیست . اما بعضی کارهای پنهانی اسرار انگیزی\nدر و ظهور می یابد که خارج طبیعت شمرده میشود که اگر یکان یکان آنواقعاترا برای\nشما بیان کنم وشما هم برای آنها يك سبب معقولی نیابید جزیرۀ ما اسرار انگیز و پنهانی\nآميز يك جزیره میشود و السلام !\nپانقروف — بگوئید موسیو سیروس ! ببینیم که چیست ؟\n— خوب اول اینراچه معناه میدهید که من بدریا بیفتم و غرق شوم و بعد ازان بمسافۀ\nيك ربع ميل دور از ساحل در ميان يك مغاره پیدا شوم ! ؟\n— میگوئیم که بیهوش شده بودید ، و به بیهوشی تابه مغاره آمده اید .\n— این تأویل هیچ قبول نمیشود . بگذاریم . اینرا چه میگوئید . از مغارۀ که من\nدر ان افتاده بودم تا به شمینه های شما که بقدر هشت میل مسافه است توپ چسان آمده\nتوانسته است ؟\nهاربر — به ذکاوت و درایتی که سگها دارند . . .\nژد ده ئون — عجب در ایت ! باوجودیکه باران بسیار شدید ، وطوفان هم بود سگ\nدر شمینه ماخشك وبی ترشدن رسید . ؟\nسیروس — ازینهم بگذریم . آیا در خصوص مجادلۀ سگ با دو غونق و بالا پرابردن سگ،\nوتلف شدن دو غونق چه میفرمائید که بشنویم ؟\nپانقروف — براستی که اینمسئله هیچ دانسته نشد و هم زخم دو غونق بسیار عجایب بود !\nسیروس — ازینهم گذاشته پیداشدن دانه ساچمه را در گوشت آهو بره چه بگوئیم ؟\nپیداشدن صندوق پر از اسباب ضروری خود ما ترابی آنکه از کشتی قضا رسیدۀ ان\nبیابیم چه تفسیر کنیم ؟ رسیدن کشتی خود را در وقت ضرورت در نهر مرسی چه\nبگوئیم ؟ وقتی که با بوناد و انتور گردش میکردیم دفعتهً پیدا شدی شیشه را که ما را بریو"}
{"book": "adl0259", "page": 396, "text": "- ( ۳۳۰ ) -\n\nدن آرتون در جزیره تابور آگاه کند چه تاویلی دهیم ؟ بخوف و هراس غریبی افتادن\nو خودشانرا از پنجره های غرائیها و بزیران انداختن بوزینه گا ر ابا افتادن زینه چه معنادهیم؟\nسیروس سمیت همه وقوعات غریبه را که از وقت آمدن شان تا بحال در جزیره\nبوقوع آمده است بی آنکه یکی از انها ر افراموش کند یگان یگان بیان کرده ناب و هاربر\nو پانقروف حیران ماندند که چه بگویند ! پانقروف گفت :\n- براستی که دانستن این مسئله ها خیلی مشکلست در پنیاب حق بدست شماست .\n- دوستان من ! حالا یکواقعه دیگری پیش آمده که دانستن و فهمیدن آن از همه\nزیاده تر مشکل گردیده است !\n- آن کدام واقعه است موسیو سیروس ؟\nوقتیکه از جزیره تابور می آمدید آیا در جزیره ما آتش افروخته دیدید یانی ؟\n- بلی دیدیم .\n- آیا از دیدن خود بخوبی امین هستید ؟\n- همچنین امینیم که از دیدن شما امینیم .\n- توهم آتش را دیدی هاربر ؟\n- بلی موسیو سیروس ! آتش مانند يك سیاره بزرگی بدرخشیدن بود .\n- خوب فکر کنید ! مبادا که براستی سیاره بوده باشد ؟\n- نی سیاره نبود ! چرا که آسمان سراسر با ابرهای سیاه و تیره مستور بود . موسیو\nژدده ئون نیز دیده است .\nژدده ئون - بلی من هم دیدم . حتی بچشم من از روشنی آتش زیاده تر بروشنی\nضیای الکتریک بر خورد ، و چنان گمان بردم كه يك چراغ بزرگی برقی بدرخشیدن\nآمده است .\nهاربر - بلی ، بلی هم برسر بام غرا نیتهاوز بود .\nمهندس - بسیار خوب دوستان من ! حالا تحقیق بدانید که در آنشب نه من و نه"}
{"book": "adl0259", "page": 397, "text": "- ( ٣٣٦ ) -\nما بهیچ آتشی در جزیره نیفروخته ایم!\nپانقروف بحیرت تمام گفت :\nچه میگوئید ؟ آیا شما نیفروختید ؟\nمحقق بدانید که اگر آتشی افروخته دیده باشید آن آتش از دست ما افروخته\nنشده است چرا که ما در انشب از غرائیقها و ز هیچ بیرون نیامده ایم .\nرفقا از ید. خن مهندس خیلی بحیرت افتادند چرا که آتش را بر أی العین دیده بودند .\nبر استی که در یمسئله هایکچیزی هست ! معلوم است که يك قوت پنهانی ناقابلی در\nجزیره لینقوان حکمر ما میباشد . اگر چه اینقوت برای مهاجران نافع و مفید حرکت\nمیکند باز هم در چا بودن، و که بودن آن خیلی به پریشانی خاطر و تشویش افکار افتاده اند!\nسیروس سمیت از ولوله انداختن و هیجان توپ و ژوب برکنار چاه ، و فرو\nآمدن خود در چاه، و نیافتن چیزی بژیبان کرده بعد ازین مکالمه همه مهاجران به اتفاق\nآر اقرار دادند که هر طرف جزیره را بکمال دقت و باريك بینی بپالند . و هیچ نقطه\nجزیره را بی تفحص و جستجو نگذارند .\nبعد از امروژ پانقروف خیلی اندوهگین شد . و بی اندیشه نماند . کشتیبان قهرمان\nما که تا بحال جزیره را یگانه مال خود میشمردند، و خود شانو احاکم مطلق آن میدانستند\nحالا يك آمر دیگری برای آن پیدا شدن خیلی بر طبعش کران آمده است ، وشوق و\nنشته اش یکقلم پریده است .\nماه مایس داخل گردید . زمستان نیز واصل شد مهاجران بکارهای زمستانی خود\nآغار کردند . مهاجران در زمستان خیلی پر وا ندارند . لباسهای پشمی نمدی بسیار\nدارند . پشم و ماشین قماش سازی شان نیز حاضر است .\nآیرتون نیز لباسهای پشمینه را پوشید، و بنابر رجای مهندس زمستانرا با مهاجران\nدر غرانیقها و ژیسر آوردن قبول نمود . اگر چه با ایشان بهركونه معیشت اشتراك\nمیور زدو لی همیشه مایوس و مکدر میباشد . بساعت تیریها، وسرورهایا آنها اشتراك نمیکند."}
{"book": "adl0259", "page": 398, "text": "- (۳۳۷) -\n\nمهاجران درينزمستان که سوم زمستان شانست هيچ از غرانيتهاوز نبرامدند.\nطوفانهای بسیار شدید شدیدی ظهور نمود. بحر بسیار تلاطم پیدا کرد موجه های\nبزرگ آن تا به پای دیوار غرانيتهاوز رسید. نهر مرسی نیز سیلابهای شدیدی بعمل\nآورد. مهاجران پلهای تپهٔ منظرهٔ وسیعه را محکم بندی خوبی کردند.\nدر اثنای طوفانها بمرغانچه ها، و آسیا بسیار خسارت رسید که اگر مهاجران\nزود زود خبر گیری و سرپرستی نمیکردند سراسر محو و تلف میشدند.\nدر موسمهای سردی در خارج تپهٔ منظرهٔ وسیعه یکچند زاغار و دیگر حیوانات\nوحشی دیده شد. مهاجران بر مرغانچه ها و طویلهٔ حیوانات خود شان ترسیده\nیکچند بار باز با آنها محاربه آغاز کرده متعدد حیواناترا تلف نمودند. زمستان بهمینصو\nرت بسیار شدیدانه گذشت. شدت هوا بغرانيتهاوز اصلاً ضرری نرسانید. آغل\nنیز بسبب پناهگی کوه فرانقلن بسیار خسارت نکشید. خرابی جزوئی آنها را\nآبرنون تعمیر میکرد.\nدر زمستان هيچيك حادثهٔ اسرار انگیزی ظهور نمود. اما مهاجران همه وقت\nاز الوقوعات غریبهٔ اسرار انگیز مذاکره ها و مباحثه ها میراندند، و قرار قطعی میدادند\nکه در موسم بهار همهٔ اطراف جزیره را و گوشه و کنارهای آنرا دور و تفتیش نمایند.\nبدخول ماه تشرین اول هواهای خوب و موسم لطیف بهار نیز داخل گردید. مها\nجران تصو ر دور و تفتیش جزیره را مصمم کرده بودند که درین اثناءيك حادثهٔ نودیگری\nکه نتیجهٔ آن خیلی مهلک و وخیم بود ظهور یافت که بدینسبب از تصور گردش جزیره\nفارغ شده در صد دچارهٔ حال خود افتادند این حادثهٔ غریبه را نیز آئینهٔ فوتوگراف\nبظهور آورد باینصورت که در ١٧ تشرین اول هاربز هوا را خوب و مساعد یافته خواست\nکه یکقطعه فوتوگراف همهٔ کمانهٔ جنبا هير متفقه را بردارد. که این قطعه منظرهٔ تمام کمانه\nرا از حد دماغهٔ ماندیبول تا بحد دماغهٔ پنجه همه را در بر میگرفت. آنروز هواصاف دریا\nهم آرام بود. ماشین فوتوگراف را هاربز در یکی از پنجره های غرانیتهاوز گذاشته ساحل"}
{"book": "adl0259", "page": 399, "text": "- ( ۳۳۸ ) -\n\nو بحر را در دائرة رویت او در اورد . بعد از انکه فوتوکراف را گرفت در خانه تاريك غرا\nنیتها و ز برای شستن آئینه فوتوکراف در امد و شیشه را شسته پس بر وشنی بر امد . دید\nکه در نقطۀ التصاق هوا و دریا یعنی منتهای افق بحر در عکس يك لكه سیاهی موجود است .\nبخیالش آمد که در شیشه این لکه خواهد بود باز آئینه را بخانه تاريك برده هر چه کانست\nلکه پاك نشد . ذره بین بزرگ را بر داشته نقطه مذکور را بدقت معاینه کرد . بعد از معاینه\nدفعته يك ندای حیرتی بر اورده آئینه را با ذره بین به پیش مهندس دوانیده بر دو گفت :\n- به این نقطه ببینید .\nسیروس سميت به نقطه مذکور با ذره بین بدقت نظر کرده آئینه را بجایکی بنهاد .\nو دوربین بزرگ را بر داشته بسوی حجره دوید .\nمهندس بادوربین هر طرف افق را معاینه کرده بر نقطه که در آئینه فوتوگراف مانند\nلکه سیاهی پدیدار بود توقف نمود. و فریاد بر آورده گفت که :\n- يك کشتی راست باینطرف می آید .\nژه ده ئون و یا نقروف نزد ویده دوربین را گرفته دیدند . براستی كه يك كشتی بزرگی\nبطرف جزیره لینقولن به سرعت در آمد است .\n- انتهای کتاب دوم -\n- مترجمش -\nمحمود طرزى"}
{"book": "adl0259", "page": 400, "text": "- ( ۳۳۹ ) -\n\nاعلان\n\nکتاب دوم رومان ما که بعنوان « آدم متروك » بود بعون الله تعالی رسیده\nحد ختام گردید و حالا بكتاب سوم آن که « اسرار جزیره » است آغاز میکنیم .\nآدم متروك که عبارت از آیرتون نام شخصیست ، و از طرف مهاجران از\nجزیرۀ تابور بجزیرۀ لینقولن آورده شده اگر چه يك کمی از سرگذشت احوال او\nدرین کتاب دوم رومان جزیرۀ پنهان بیان گردید ولی تفصیلات کلی وقوعات حالات\nلاردگولنازوان ، وکپتان غران ، و و اپور دونقان ، و خود این آیرتون رومان مستقل\nمخصوصی دارد که نام آن رومان ( اطفال کپتان غران )میباشد . اطفال کپتان غران\nنام رومان نیز از تألیفات مولف جزیرۀ پنهان ژول و رن فرانسویست که باز مستند\nبران میباشد . رومان مذكور از يك سياحت خارق العادۀ بسیار عجیبی که بر سی و هفتم\nدرجۀ عرض جنوبی بر تمام کرۀ زمین دور و گردش شده است بحث و بیان میراند ،\nو از جزیرۀ پنهان بزرگتر يك كتابیست . اطفال کپتان غران هم از طرف احمد احسان\nبيك بزبان ترکی عثمانی بمعۀ تصاوير ، ونقشه های مکمل آن ترجمه ونشر شده است .\nهرگاه این زحمت وجگر خونی که در راه ترجمۀ جزیرۀ پنهان را بزبان پارسی برخود\nگوارا ساخته ایم به هدر وعبث نرود ، و این اثر ما از طرف قارئین كرام وطن عزيز ما\nمظهر حسن قبول گردد ، وعمرهم وفا کند انشاء الله تعالی به ترجمۀ رومان اطفال کپتان\nغران نیز آغاز خواهم کرد . ومن الله التوفيق . ( محمود طرزی )"}
{"book": "adl0259", "page": 401, "text": "- ( ٣٤٠ ) -\n\nجزيرة پنهان\n\nکتاب سوم اسرار جزیره\n\nباب اول\n\nفهرست\n\nضياع با خود سلامت - آیرتون را بخواهیم - مذاکره مهمه - دوغان\nنيست - کشتى مشكوك - تدا بیر - کشتی نزدیک میشود -\nصداى يك طوپ - لنگر انداختن كشتى - شب شد\n\nتمام دو نیمسالست که مهاجران بیچاره فضازده فلاکترسیده بجزیره لینقولن افتاده اند. و در ظرف اینمدت باعالم انسانیت بهیچ مخابره اصلا کامیاب نشده اند . اگرچه قره ده ثون یکبار احوال خود شانرا مختصراً نوشته بگردن مرغ بزرگی که هاربر گرفته بود بسته و مرغرا بهوا کرده بودند اما این مخابره هم چیزی نیست که بنظر جدیت و صحت بآن دیده شود . تنها آیرتون است که بنابر نتیجه وقوعاتيكه بر قارئین کرام معلومست به اینها رفیق گردیده است . حالا انکه امروز آمدن دیگر آدما نرا در جزیره پنهان تنهای هجران خود می بینند .\nزیاده هیچ جای شبهه نماند . در پیش روی شان يك كشتى باد بان کشاده بزرگی"}
{"book": "adl0259", "page": 402, "text": "- ( ٣٤١ ) -\nپدیدار است اما آیا راه براه بدیگر طرف میرود ؟ یا برابر بجزیره می آید ؟ اینستکه بعد\nاز چند ساعت اینمسئله نیز بمیدان ظهور حقیقت خواهد رسید ! پانقروف نیز با دوربین\nبدقت بسوی کشتی که در آمدن بود نظر کرده گفت که :\n- بحقیقت يك كشتی می آید . اما آیا چسان کشتی خواهد بود ؟\nدر صدای پانقروف آثار ممنونیت و خشنودئی زیادی دیده نمیشد . ژه ده ئون گفت:\n- آیا بطرف ما میآید ؟\n- حالا هنوز معلوم نیست ، در افق تنها باد بانهای کشتی معلوم میشود ، بدنه کشتی\nهنوز معلوم نیست .\nهاربر - حالا چه باید کرد ؟\nمهندس - انتظار باید کشید !\nیکندتی مهاجران ساکت و ساکن ماندند ، بهزار گونه فکرها، و هیجانها، و ترسها،\nو امید ها دو چار شدند. اين يك معلومست که این مهاجران جزیره لینقولن مانند دیگر\nافتادده گان آفترسیده نیستند که از پریشانی و فلاکت و سفالت به تنگ آمده يك آن اولتر\nآرزوی برآمدن از جزیره را داشته باشند علی الخصوص پانقروف و تاب بسببیکه در\nجزيره لينقولن بر همه خواهشات خود مالك میباشند اگر ترك كردن جزیره لازم آيد\nبكمال تاسف و حسرت آنرا اجرا خواهند کرد ، وهم این پنج نفر رفیق با همدیگر چنان\nيك رابطه محبت و و دادی بهمرسانیده اند ، وجانهای شان چنان با هم انس و الفت پیدا\nکرده که اگر بیک قطعه مسکونه هم بروند از همدیگر جدا نتوانند که زیست کنند .\nاما از مشاهده این کشتی اگر هیجان ، و اضطراب شان بیشتر باشد حق بدست شا\nنست ، چرا که این کشتی یکباره از پاره های ممالك متمدنه و یک قطعه از قطعات مسکونه\nشمرده میشود ، و هم که میداند ، بلکه یک پارچه از وطن خودشان باشد ؟\nهر لحظه پانقروف دوربین را گرفته به پیش پنجره میدود ، و بطرف جهت غربی\nجزیره بسوی کشتی که بقدر بیست میل دور است نظر میاندازد ، مهاجرا نرا از دیدن"}
{"book": "adl0259", "page": 403, "text": "-( ٣٤٢ )-\nاین کشتی حیرت و اضطراب عجیبی دست داده ، هرکس بيك سودای عجیبی افتاده آیا\nاین کشتی به این طرف خواهد آمد یا راه براه بدیگر طرف خواهد رفت ؟ آیا وجود خود\nرا به کشتی نشینان خبر بدهند یعنی يك آتشی بیفروزند ، ويا يك بيرقی بکشند و يابك\nتفنگی بیندازند یا آنکه خاموشی را پیشه گیرند ؟ آیا این کشتی دوست است یا دشمن ؟ آمدنش\nبه اینطرف دیده و دانسته است ، یا آنکه تصادفی و اتکلی ؟ در حالتیکه نام و نشان این جزیره\nدر خریطه ها و نقشه ها مذکور نباشد ، و براه هیچ کشتی هم برابر نبود ، و در ینطرف\nها بغیر از يك جزیره تابور که اینهم از راه تمام کشتیها بر طرفست دیگر جزیره هم موجود\nنباشد آمدن این کشتیرا چه معنا باید داد ؟ هر يك از رفقا به اینگونه سوالها واستفهامها\nمشغول بودند که هاربر گفت که :\n— مبادا که این کشتی و اپور « دونکان » نباشد ؟\nقارئین کرام فراموش نکرده باشند که دونکان و اپور لارد گولنار و انست که آيرتون\nرا آورده در جزیره تابور گذاشته است. و بنابر وعدیکه لارد با آيرتون کرده باز به آمدن\nو آیرتونرا بردن موعود بوده است . ژه ده نون گفت :\n— باید که عجا یکی آیرتونرا از آغل طلب نمائیم چرا که بغیر از وکسی دیگر نمیشناسد\nکه این کشتی دونکان هست یا نی !\nاین رأی از طرف همه رفقا قبول گردیده هاربر همانلحظه برماکینه تلگراف آمده\nبرای آیرتون این تلگراف را بکشید .\n( چابك برخواسته بیائید ) .\nبعد از چند ثانیه آیرتون جواب داد که :\n(می آیم)\nمهاجران باز بتماشای سفینه مشغول شدند . هاربر گفت :\n— اگر این کشتی دونکان باشد آيرتون چابك آنرا میشناسد چراکه بسیار در ان سفر\nکرده است ."}
{"book": "adl0259", "page": 404, "text": "- ( ٣٤٣ ) -\n\nپانکروف - اگر بدانند که دونقان است چقدر متأثر خواهند شد !\nمهندس - بلی ، اما آیرتون الحق که در ینوقت به سوار شدن سفینه لارد ، و دست دادن با او لایق و سزاوار گردیده است . و خدا بکند که این کشتی دونقان باشد چرا غیر از دونقان هر کشتی که باشد در نظر من شبهه ناکست . اینطرفهای بحر محیط همیشه جولانگاه رهزنان دریا ئیست . ازینسبب میترسم که مبادا این کشتی سفینه رهزنان در یائی باشد !\nپانکروف - اگر چنین باشد ما جزیره خود را بزور و جنگ مدافعه و محافظه میکنیم !\nمهندس - همچنیست اما اگر بجنگ و مدافعه مجبور نشویم بهتر نخواهد بود ؟\nژده ئون - بسببی که جزیره لینقولن در نقشه ها مندرج نیست اگر این کشتی به تصادف هم ازینراه بگذرد چون جزیره را به بیند بهمه حال برای دانستن آن به جزیره نزديك خواهد شد .\nمهندس - من نیز همچنین میگویم . چراکه از طرف بحریه همه دولتها قرار داده شده است که هر کپتانی که يك نقطه غیر معلومی در بحر ببیند باید که آنرا تحقیق کرده بدیگران اخبار نماید .\nپانکروف - چون چنینست فرض کنیم که این کشتی بجزیره مانزديك شد ، و در پیش غرابتهاوز آمده لنگر انداخت بر ماچه لازمست که چه کنیم ؟\nاین سؤال در اول امر بیجواب ماند . اما بعد از یکقدری سکوت مهندس سر برا ورده گفت :\n- اگر کشتی سوداگری بود اول با صاحب کشتی مخابره و مذاکره میکنیم . اگر ممکن شد و تکالیف مارا صاحب سفینه قبول کرد در کشتی سوار شده جزیره لینقولن را بنام دولت جماهیر متفقه قبول گردانیده یکجا حرکت میکنیم . و بدولت متبوعه خود رفته جزیره خود را پیشکش و تقدیم مینمائیم . و از انجا با بسیار آدمها آمده اینجار ادر ذیل مستملکات حکومت معظمه خود آبادان میگردانیم ."}
{"book": "adl0259", "page": 405, "text": "- ( ٣٤٤ ) -\n\nپانکروف - آفرین ! هزار آفرین موسیو سیروس ! هم بحکومت خود يك جزیرهٔ\nکه هر چیز آن ساخته و حاضر شده است پیشکش میکنیم . زیرا هر طرف آن نام گذاشته\nشده ، حوضهای لنگر گاه ، و سرکهای منتظم خط تلگراف ، ماشینخانه های مکمل\nساخته شده است دیگر چه میخواهند !\nژد ده ئون - بلکه وقتیکه ما ازینجا حرکت کنیم دیگری آمده جزیرهٔ ما را ضبط کند؟\nپانکروف - چون چنین باشد من درینجا مانده نگهبانی و پاسبانی میکنم ، و هم از\nدست من چنانچه از جیب احمقی ساعت آنرا ببرند بمفت و رایگان کسی نخواهد برد !\nبقدر یکساعت مدت گذشت درین اثنا هیچ معلوم نشد که کشتی بطرف جزیره\nمی آید یا بدیگر طرف میرود . اگر چه یکقدری نزدیک شده است اما باز هم معلوم نیست\nکه براستقامت جزیره میآید یا نی . درین اثنا از دروازهٔ دالان گرانیتها وژ آیرتون\nدرآمده گفت :\n- به امر شما منتظرم چه میفرمودید ؟\nسیروس سمیت چنانچه عادت اوست دست خود را بسوی آیرتون دراز کرده بعد\nاز فشار دادن دست همدیگر او را به پیش پنجره برده گفت :\n- شما را براى يك مسئله مهمی طلب کردیم در افق يك كشتى دیده میشود .\nآیرتون از شنیدن اینسخن رنگش پرید . به پنجره نزدیکشد بطرف بحر نظر\nکرده چیزی ندید. ژد ده ئون گفت :\n- دوربین را گرفته بدقت نظر کن چرا که ما گمان میبریم که این کشتی دونقان\nخواهد بود !\n- آیا دونقان ؟ اسقدر چابک ها ؟\nاینسخن بغیر اختیاری از دهن آیرتون برامد و سرش خم گردیده ساکت ماند .\nبعد از کمی سر برآورده گفت :\n- نی نی ! دونقان نیست !"}
{"book": "adl0259", "page": 406, "text": "( ٣٤٥ )\n\nمهندس ـ يكبار خوب ببينيد شبهه مارا حل بكنيد .\nآيرتون دوربين را گرفته بکمال دقت معاینه کرده و بعد از معاینه گفت :\nـ واقعی يك كشتی دیده میشود ! اما گمان نمیبرم که دوخان باشد .\nـ چرا؟\nـ چرا که دوخان و اپور است . حالا نکه درین کشتی هیچ اثر دو ده مشاهده نمیشود .\nپالقروف ـ بلکه با بادبان ره پیمائی میکند چرا که این جاها از اراضی مسکونه دور\nاست و در چنین جاهای دور البته صرفه کردن زغال لازم ولا بد است .\nآيرتون ـ بلکه چنین باشد ! يكقدری صبر کنیم ، البته معلوم خواهد شد .\nاینرا گفته و در يك گوشه نشسته ساکت و متفکر مانده مهاجران در حق کشتی باز بمکالمه\nدوا کردند . اما آیرتون در سخن با ایشان شراکت ننمود .\nفکر همه مهاجران خیلی پریشانست . علی الخصوص پا نقروف وزه ده ئون عصبی\nالمزاج در هیچ جا نمی ایستند و دایما ب قدم زدن و در پیش پنجره رفته بدیدن مشغولند .\nهربرتز خیلی اندوهگین دیده میشود . تنها ناب مستریح دیده میشود . البته مستريح\nباید بود چرا که هرجا افندی او باشد مملکت زنگیائی صادق نیز همانجاست دیگر چه کار دارد.\nآمدیم برمهندس . مهندس بسيار انديشناك ديده ميشود . واز هر وضع و حركتش\nچنان معلوم میشود که ورود این کشتی را علامت نحوست میشمارد .\nدر بن اثناکشتی خوب نزدیکشد . بادوربین دیدند که بدنه کشتی بسیار منتظم ومتناسب\nاست بادبانهای خودرا باز کرده بسرعت راست بسوی جزیره می آمد که اگر همچنین\nبراه خود دوام ورزد بعد از کمی به دماغه پنجه خواهد رسید . در انحال میباید که بحوضه\nبالون رفته کشتیرا استقبال کنند . اما چون شب نزدیکشده اینهم مشکلست . ژه ده\nئون پرسید که :\nـ آیا اگرشب شود چه خواهیم کرد ؟ آیا اگر کشتی استاده نشود آتش بیفرو\nزیم تا وجود خودرا به آنها خبر بدهیم ؟ یا نی !"}
{"book": "adl0259", "page": 407, "text": "- ( ٣٤٦ ) -\n\nاين يك مسئله بسيار مشكليست . چرا كه حسيات مهندس باين هيچ راضی نيست\nلهذا اين سوال ژه ده ثون بجواب ماند . اما ژه ده ثون باز گفت كه :\n- بلی بايد كه سفينه بداند كه جزيره مسكونست چرا كه اين فرصت را اگر از دست\nبدهيم در آخر بسيار موجب تأسف ما خواهد شد .\nبنا برينسخن قرار داد شد كه ناب و پا نقروف به ليمان يعنی حوضه بالون رفته يك\nآتش بزرگی بيفروزند تا از طرف كشتی نشينان ديده ، و بجزيره بيايند اما در ين اثنا\nديدند كه كشتی سرراست بسوی جزيره بكمال سرعت می آيد لهذا برای آتش افروختن\nلزوم ندیدند . دوربين را باز به آيرتون دادند كه به بيند كه آيا دونقانست يانی ؟ هنوز\nروشنی بود . آيرتون بكمال دقت نظر كرده گفت كه :\n- دونقان نيست .\nدوربين را پانقروف گرفته ديد كه اين كشتی خيلی كشتی بزرگ بسيار متين باديست.\nو ابور نيست پا نقروف دقت ميكرد كه به بيند آيا بيرق كشتی علامت كدام دولترا دارد .\nپانقروف - بر دكل كشتي يك بيرقی می بينم اما نميبينم كه چه رنگست .\nژه ده ثون - بعد از نيمساعت آنراهم خواهيم ديد. و هم چنان معلوم ميشودكه كپتان\nكشتی بجزيره برامدن ميخواهد كه اگر امشب نشود فردا بهمه حال خواهيم شناخت.\n- با وجود آنهم ميخواهم كه امشب مليت كشتی را بخود معلوم كنم .\nپانقروف دوربين را از دست نگذاشت و متصل بسوی بيرق كشتی نظر ميكرد گفت :\n- اين بيرق امريكائی نيست . انگليزی و عثمانی هم نيست زير ارنگ سرخ بزودی\nو خوبی شناخته ميشود ، سفيد هم نيست كه به روس منسوب باشد رنگهای فرانسيس\nو المانرا هم ندارد ، اسپانيا هم نيست كه زرد باشد .\nپا نقروف مانده شده دوربين را گذاشت آيرتون دوربين را بر داشته نظر كرد و\nدفعتةً فرياد بر آورده گفت :\n- رنگ بیرق سیاه است ."}
{"book": "adl0259", "page": 408, "text": "-( ٣٤٧ )-\n\nاین کلمه بسیار تأثیر مدهشی بخشید چرا که بر همه مهاجران معلومست که این علامت کشتیهای رهزنان دریائی میباشد.\nچه عظیم مصیبت ! آیا رهزنان دریائی مالیزی میباشد یا آنکه اوسترالیائی ؟ آیا بجزیره لینقولن چنان پی برده اند ؟ چنان گمان میشود که بعد از رهزنیها و شقاوتهای مدهشی که اجرا کرده اند خود را به بیراهه زده به تصادف جزیره لینقولن را دیده اند. و چون در نقشه ها آنرا مندرج نیافته اند اینجا را برای پنهان کردن خود و جمع کردن اشیای مسروقه خویش پناهگاه امین و محفوظی شمرده آمده اند. آیا این جزیره که ملجاء ناموسکارانه مهاجرانست مجمع جنایت شقاوت پیشه گان خواهد شد !\nسیروس سمیت وقت را برای مذاکره و محاوره مساعد ندیده گفت که :\n— دوستان عزیز من ! بلکه کشتی تنها سواحل جزیره را دور تفتیش کرده پس میرود ؟ بلکه بخشکی آدم نمیبرارد ؟ لهذا این دوامید برای ما یکیک فرصتی میباشد . ما میباید ، که تا رسیدن آنها وجود خود را در جزیره سراسر ستر نمائیم و تا که سعی داریم باید چنان بنمایانیم که در جزیره کسی نیست چرخ آسیای بادی ما به آسانی دیده میشود، آیرتون و ناب باید رفته آنچرخرا بردارند ، پنجره های گرانیتها و زرا در میان برگها و شاخها بخوبی ستر باید کرد . آتش و روشنی را یکقلم باید برطرف کنیم تا که قطعاً پی نبرند که در جزیره آدم هست یا نی ؟\nهاربر — بونادو ا نتور را چه خواهیم کرد؟\nپانقروف — کشتی ما در حوضه بالون براحت پنهانست اشقیای خائن نمیتوانند که آنرا بیابند.\nامرهای مهندس در حال اجرا گردید. ناب و آیرتون بر منظره وسیعه رفته همه آثاری که مسکون بودن جزیره را بنمایاند برداشتند. دیگر رفیقا نیز بجنگل رفته بسیاری از شاخه های پربرگ را آورده پنجره های گرانیتها و زرا با آن بخوبی بپوشانیدند اسلحه و مهمات حربیۀ خود شانرا نیز از دولابها برآورده و پاك و حاضر ساختند اینکار"}
{"book": "adl0259", "page": 409, "text": "- ( ٣٤٨ ) -\nهاچون همه کی تمام شد سیروس سمیت بيك صدای پرهیجان و با تاثیری گفت:\nعزیزان من! هر گاه این اشقیای خبیث جزیرۀ عزیز ما را ضبط و استیلا کردن خواهند وظیفۀ انسانیت ما بجز مدافعه و نگهبانی جزیره دگر چیزی هست؟\nژه ده ئون و دیگر رفقا همه کی بیکزبان گفتند:\nدر راه مدافعه جزیرۀ خود مان همه بفدای جان کردن حاضریم.\nمهندس دست خود را بسوی رفقا دراز کرده ایشان نیزیکان یکان بکمال اخلاص دست او را فشار دادند.\nآیرتون در يك گوشه بپا ایستاده برفقا نزديك نشد. سیروس سمیت فکر آیرتونرا دانسته خودش به او نزدیکشده گفت:\nآیرتون شما چه خواهید کرد؟\nمن وظیفهء و دینی که بر من وفای آن واجبست آنرا اجراء میکنم!\nآیرتون اینرا گفته و به پیش پنجره نزديك شده بمعاینه حرکات کشتی رهزنان آغاز نهاد.\nبیست دقیقه میشود که آفتاب غروب کرده بود. افق آهسته آهسته رو بسیاهی نهاده بود. کشتی رهزن سرراست بسوی کانه چماهیره تفقه در پیش شدنست. وحالا داخل کانه گردیده یکسر بسوی پیشگاه غرانیت باوز در آمدنست یعنی اگر از دماغه پنجه تا بد ماغه ماندیبول يك خطی کشیده شود کشتی در ینوقت داخل آنخط میماند.\nسیروس سمیت چون بیرق سیاه کشتی را دید بسیار متأثر گردید . کشاده بودن و موجزدن این بیرق علامت نحوست و مصیبت بزرگی بر جزیره و جزیره نشینان شمر ده میشود. اینهمه آثار عمران و سعادتی که بعرق جبین و قوت بازو، وسایه همایه علم بروی کار آورده شده تموج این بیرق منحوس آنرا لحظه بلحظه تهدید میکند و الحاصل حال سعادت اشتمال مهاجران به ورود یافتن این کشتی منحوس شقاوت پیشه گان دو چار تهلکه عظیمی گردیده است. با وجود آنهم رفقا تا بوقتیکه هلاک شوند بمدافعه و محافظه جزیرۀ خود حاضراند، و با مهندس خود در ینباب عهد و بیعت کرده اند."}
{"book": "adl0259", "page": 410, "text": "( ٣٤٩ )\n\nآیا اشقیای رهزن در کشتی بسیار اند ؟ اسلحه شان مکملست ؟ اینستکه دانستن این\nنقطه ها لازم ؛ و برای اینعلم آوری تا بکشتی رفتن لازم ؛ اما بچه گونه ؟ و با چه واسطه ؟\nشب شد ، قمر که محاق هلال بود غروب نمود . جزیره و دريا را يك ظلمت كثفی استیلا\nکرد . سحاب پاره های غلیظی که در افق جمع آمده مرور ضیا را قطعياً منع کرده بود .\nباد هم سراسر از وزیدن افتاده هيچيك صدائی از طرف خشكه ، وبحر بگوش نمیآمد .\nپانقروف گفت :\nـ که میداند ! بلکه کشتی منحوس بشب براهی که دارد برود ، و صبح که برخیزیم\nهیچ اثری ازان نیابیم .\nگویا اینسخن پانقروف را جواب بود كه يك ضیای شدیدی از طرف دریا پیدا\nشده و در عقب آن صداى يك توپی برآمد .\nازین معلوم شد که کشتی رفتنی نیست و بساحل نزدیک شدنیست و درین اثناصدای\nزنجیر لنگر انداختن کشتی نیز بگوش تأسف مهاجران برخورد .\nو چون در مابین درخشیدن ضیاء ورسیدن صدا بقدر شش ثانیه مرور نموده معلوم\nشد که سفینه بمسافة يك ميل فاصله در پیش روی غرانیتهاوز لنگرانداز اقامت شده است .\n\nباب دوم\n\nفهرست\nمذاکره - تکلیف آيرتون - قبول شدن تکلیف آیرتون -\nپانقروف و آیرتون در جزیره سلامت - رهزنان در پاپی\nانگلیزی - تشبث جسورانه آیرتون - عودت\nکردن آیرتون - شش نفر بمقابل پنجاه نفر\n\nفکر رهزنان شقاوت پیشه بخوبی معلوم کردید ، در نزديك جزيره لنگرانداختند .\nفردا بهمه حال بازورقهای كوچك خود بجزیره میبيایند .\nسیروس سمیت و رفقایش اگرچه بهر گونه دلاوری و شجاعت برای مدافعه حاضر"}
{"book": "adl0259", "page": 411, "text": "-( ٣٥٠ )-\n\nمیباشند ولی قاعده احتیاط را از دست دادن نیز جایز نیست . اگر رهزنان تنها برای\nيك آب برداشتنی آمده باشند آب خود را از نهر مرسی برداشته میروند . چه ضرور\nکه مهاجران خود را به ایشان بنمایانند . پانقروف گفت :\n— اما کشتی چرا بیرق سیاه خود را برافراشت ؟ و برای چه توپ انداخت ؟\nمهندس — یا از برای نمایش ! یا آنکه میفهمانند که جزیره را استیلا کردیم !\nژده ئون — با وجود آنهم جای ما بسیار امین و پنهان و محفوظست . دشمن بهیچ\nصورت مجرای قدیم تالابرا که در زیر آب پنهان مانده پیدا نمیتواند ، از ینطرف نیز\nبی زینه بگرانیتها وز برآمدن شان محالست .\nپانقروف — اما جمله بناها ، و تأسیسات بیرونی ما را در ظرف یکچند ساعت خراب\nمیتوانند !\nمهندس — بلی ! اما چه کنیم ؟ چاره نیست .\nهاربر — آیا این اشقیا بسیار مردمان خواهند بود ؟ یعنی اگر ده یا یازده نفر باشند\nعیناً با آنها اعلان حرب کرده از عهده شان میبرآئیم .\nدرین اثنا آیرتون پیش شده گفت :\n— موسیو سایروس ! از شما مساعده و رخصت میخواهم ؟\n— چسان مساعده و رخصت ؟\n— تا بکشتی رفته عدد طایفه ، و درجه قوت آنرا بخود معلوم کرده برای شما خبر بیاورم .\n— به این حرکت جان تانرا به تهلکه می اندازید .\n— وظیفه منست چرا نیندازم ؟\n— اما اینکار از وظیفه شما افزونتر است !\n— من مجبورم که از وظیفه خود افزونتر کارها اجرا کنم !\nژده ئون — تا بکشتی با زورق كوچك خواهید رفت ؟\n— نی به آب بازی میروم . چرا که زورق مانند انسان از زیر آب گذشته نمیتواند !"}
{"book": "adl0259", "page": 412, "text": "- ( ٣٥١ ) -\n\nهاربر - کشتی اشقا از ساحل بقدر یکنیم میل راه دور ایستاده است چسان رفته خواهید توانست :\n- من خیلی خوب شناوری میدانم موسیو هاربر .\nمهندس - اما این تهلكه بزرکیست !\n- به این تهلكه پرواندارم موسیو سیروس ! از شما بکمال نیازمندی این رخصت را طلب مینمایم . بلکه به این کار و خدمت برادران خود یکقدری تخفیفی در گناه های خود به بینم .\nمهندس دید که اگر قبول نکند آیرتون بیچاره که آرزوی ناموسکاری دارد خیلی دلگیر خواهد شد . لهذا گفت :\n- بسیار خوب بروید .\nپانکروف گفت :\n- منهم با تو میروم !\nآیرتون خیلی متاثر شده گفت :\n- مگر هنوز از من امین نیستید ، و بر من شبهه دارید !!\nاینرا گفته باز در میان لبهای خود آهسته گفت :\n- هزار افسوس که حق بدست شماست .\nسیروس سمیت گفت :\n- نی ، آیرتون ! اینچنین نیست ! پانقروف از تو اصلا شبهه ندارد شما سخن او را غلط فهمیدید .\nپانکروف - - بلی ، آیرتون من از شماهیچ شبهۀ ندارم . من باشما تنها تا بجزیرۀ سلامت میروم . چرا که مبادا از ان خبیثان کسی در انجایرامده باشد تا باشما مددگار و رفیق باشم ، و اگر کسی در انجا نباشد من در جزیرۀ سلامت مانده و شما بکشتی میروید .\nبعد از قرار دادن بدینصورت آیرتون حاضری خود را دیده ، و از رفقا وداع کرده"}
{"book": "adl0259", "page": 413, "text": "= ( ۲۵۴ ) -\nغواصش از آب بیرون میباشد"}
{"book": "adl0259", "page": 414, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 415, "text": "- ( ٣٥٢ ) -\n\nبانقروف یکجا بساحل فرود آمدند. آیرتون خود را برهنه کرد. وجود خود را با پیه چرب کرد چرا که یکچند ساعت در دریا ماندنش احتمال دارد.\nبانقروف و ناب در اول امر زورقۀ کوچکی که داشتند از نهر مرسی آورده با نقروف و آیرتون در ان بنشستند. آیرتون يك پوستی بر شانه خود انداخته و وداع آخری خود را بارفقا اجرا کرده زورقۀ خود را بسوی جزیرۀ سلامت پراندند. گلوگاه را به آسانی گذرکرده بساحل جزیرۀ سلامت رسیدند . در بخصوص بسیار احتیاط کردند زیرا میترسیدند که مبادا کسی از رهزنان در جزیره بر آمده باشد. اما بعد از جستجو دانستند که در جزیره تك کسی نیست. زورقۀ خود را در همانجا بسته کرده بساحل دیگر جزیره روانه شدند. آیرتون از انجا بلا تردد خود را بدریا انداخت بی آنکه صدایی و ندائی بکشد سر راست بسوی کشتی به شناوری آغاز نهاد.\nپاتقروف در يك گوشه خزیده به باز گشتن آیرتون منتظر نشست. آیرتون بکمال جسارت و مهارت بی آنکه صدای از آب برارد شناوری میکند تنها سرش از آب بیرون میباشد، و چشم خود را بر وشنی چراغ کشتی دوخته است. آیرتون نه از تهلکۀ دندانهای تیز سگماهیهای بسیاری که درین آبهاست پروا دارد، و نه از مهالك مدهشه که در کشتی برو پیش شود خوف و هراس میآرد بلکه تنها وظیفۀ خودرا که در عهده گرفته می اندیشد و بواسطۀ جریانی که در خمام وجود است بسرعت بسوی کشتی پیش میشود.\nبعد از نیمساعت آیرتون بی آنکه وز و دخود را به کشتی نشینان آگاه کند به پیش کشتی واصل شد. و زنجیر لنگر کشتی را که از طرف بینی کشتی بدریا آویخته شده بود بدست گرفته خود را از آب بیرون بر آورد و یکقدری تنفس کرده، و گوش بطرف کشتی داده بر زنجیر مذکور بربینی کشتی بالا برامد. در انجا عملۀ کشتی کالاهای شسته کی خود را بر ریسمانها آویخته بودند. آیرتون بچابکی تمام يك پتلون را از سر طناب برداشته بپای خود در کشید، و زنجیر لنگر را محکم گرفته تنها سر خود را از کشتی بالا برآورده دیگر و جود خود را در پشت دیوار کشتی آویخته پنهان نمود و یکمدتی بهمین وضعیت مانده"}
{"book": "adl0259", "page": 416, "text": "- ( ٣٥٣ ) -\n\nپيشن كشتی و سخنان کشتی بانان هوش و گوش بداد . \nعمله كشتی هنوز بخواب نرفته بودند ، کسانی با هم سخن میگفتند ، بعضی بیت میخواندند ، مزاح ها ، و خنده ها میکردند آيرتون سخنانیکه میشنید اینست .\n— کشتی ما بحقیقت که خوب مالیست .\n— بلی رفيق ، اسم آن که « سپيدی » شده بامسمای آن مطابقت ( سپيدی در زبان انکریزی بمعنی کار کن است ) .\n— زنده باد کپتان ما !\n— زنده باد [ بوب هاروی ] ( نام کپتا نست ) .\nآیرتون از شنيدن اين نام آنقدر يك تأثيرى بر وجود و اعصاب او پيدا شد كه نزديك بود بی اختيار يك فريادى از دهنش برايد . چرا كه بوب هاروى در وقتيكه آيرتون به شقاوت مشغول بود يكى از عونۀ او بود كه از کشتیبا نان بسيار دلاور و ماهری میباشد .\nعملۀ کشتی از يكطرف باده كشی ، و از يكطرف بآواز بلند سخن میزدند كه آيرتون از سخنان ايشان اين معلوماترا حاصل نمود .\nاول اين يك را دانستكه نام اين كشتى سپيدی و نام كپتان او بوب هاروى ميباشد . و اینهم از مكالمۀ كشتیبانان به او معلوم گشت که بوب هاروی وعونۀ او از شقاوت پیشه كان وجنایتكاران انگليزی مركب شده اند كه از بنديخانه « نورفولق » فرار كرده اند .\nبشنويدكه بنديخانۀ ( نورفولق ) كجاست و چسانست ؟\nدر جهت شرقی قطعۀ اوستراليادر ٢٩ درجه و ٢ دقيقه عرض جنونی ، و در ١٦٥ درجه و ٤٢ دقيقه طول شرقى يك جزيرۀ كوچكى موجود است كه مساحت سطحيۀ آن شش فرسخ می آيد . در وسط انجزيره « پیت » نام يك كوهى موجوداست که بلندی آن از سطح بحر بقدر دو صد قدم میآيد . اينستكه نام اينجزيره نور فولق میباشد حكومت انگلستان جنایتکاران و شقاوت پيشه گانیرا كه قابل تأديب وتربيه نباشند ، وبقيد عمری محکوم باشند در ينجزيره ميفرستد . « به اصطلاح هنديان اينجا را كاله پانی میگویند » ."}
{"book": "adl0259", "page": 417, "text": "( ٣٥٤ )\n\nدر بجزیره بقدر بخيصد نفر جانی و شقى موجود است که اینها در زیر نگهبانی و دیده\nبانی صد نفر عسکر وصد و پنجاه نفر پاسبان محافظه میشوند. قانون این بندیخانه بسیار\nشدید است . قباحت بسیار جزئی موجب جزا و باز خواست بسیار کلی میشود . اگر\nچه این جانیان بصورت خیلی مکملی محافظه میدوندولی با وجود آنهم گاه گاهی میشود\nکه بعضی جانیان از بجزیره بفرار کردن کامیاب میشوند . و گاه گاهی هاینگونه فرار\nها بوقوع آمده است باینصورت بوده که چند نفر جانی دست يك كرده و بر يك كشتی که\nنزديك جزیره لنگر انداخته باشند هجوم برده كشتير اضبط وغصب ميكنند .\nاینست که بوب هاروی و عونه او نیز بدینسان حرکت کرده سپیدی نام کشتی تجارتی\nرا که از اسلحه و آلات حربیه و دیگر اسباب بار شده و برای آب گرفتن در جزیره نور\nفولق استاده شده بود بدست آورده و صاحبان کشتی را هلاك ساخته برهزنی در یارا\nمده اند . و از یکسال باینطرفست که در بحر محیط به اجرای شقاوت و رهزنی مشغول\nمیباشند. آیرتون نیز همچنین میخواست که بکند . کشتی دونکان را میخواست که بدست\nآورده برهزنی در یابر آید . و هم بوب هاروی آیر تونرا ، و آیرتون بوب هاروی را\nبخوبی میشناسد .\nاینست که آیرتون این معلومات را از مکالمه چند نفر عمله که در نزديك يكی کشتی جمع\nآمده و باده نوشی میکردند بخود معلوم كرد. و هم اینرادانست که کشتی سپیدی محض به\nتصادف و اتكلى بجزيرۀ لينكولن آمده است . و چنانچه مهندس گمان برده بود كپتان\nبوب هاروی از دیدن اینجزیره خیلی ممنون و مسرور گشته اینجایرا برای كدام كردن اشیای\nمسروقه و پنهان ساختن کشتی خود را و در وقت لزوم مناسب و منتخب یافته است .\nآیرتون دانست که حال مهاجران خیلی به تهلکه افتاد ، زیرا این اشقیای خبیث\nبفکر استیلا کردن جزیره افتاده اند . لهذا اول کارشان که بجزیره برایند قتل کردن\nمهاجران و بدست آوردن غرا نیتها و ز است . البته که همچنین خواهد بود ! چرا که\nبرای ذخیره کردن اشیای مسروقه محفوظتر و خوبتر از غرا نیتها و زكجاست ؟ و تا مها"}
{"book": "adl0259", "page": 418, "text": "- ( ٣٥٥ ) -\n\nجران را بقتل نرسانند غنائمها و زر و احسان بدست خواهند آورد ؟ و بسبب نبودن\nنام اینجزیره در نقشه ها بهتر ازین اختفاگاه برای بوب هاروی کجا خواهد بود ؟\nدل آیرتون را ازین اندیشه های مدهشه خیلی غم و الم استیلا نمود ، و با خود تأمل\nکرد که آیا بچه گونه چاره و به چه سان علاج شر و مضرت این بلای ناگهانیرا از جزیره و\nمهاجران دفع خواهد توانست ؟ آیا قوت و طاقت مهاجران باقوت کشتی نشینان مقاومت\nو توانایی خواهد کرد ؟ دانستن اینمسئله هم موقوف بر معلوم کردن عدد عمله ، و قوت\nتخریبية آلات حربیة کشتی میباشد . اینست که آیرتون معلوم کردن و دانستن اینمسئله را\nوظیفة خود میشمارد .\nبعد از یکساعتی که در همانجا پنهان ماند دید که اکثر عمله ها بخود شده بخواب رفتند ،\nچراغها نیز اکثر خاموش شد . آیرتون دانست که بسبب تاریکی شب در کشتی گردش\nکرده خواهد توانست . لهذا از جائیکه پنهان بود خود را بالا برآورد ، و برسطح بینی\nکشتی پا ایستاده شده اطراف و جوانب خود را نظر انداخت و بر سطح بگردش افتاد ،\nدید که در کشتی سپیدی چهار عدد توپهای بسیار مکملی موجود است . آیرتون توپهارا\nمعاینه کرده دید که از جنس دنباله پر و خیلی مدهش آلات تخریبیه میباشند . بر سطح\nکشتی باینطرف و آنطرف بقدر ده یا نزده نفر عمله افتاده دیده میشدند اما معلوم میشد\nکه در کمره ها ، و طبقه زیرین کشتی نیز بسیار آدمها خواهد بود زیرا آیرتون از کلامهای\nعمله کشتی فهمیده بود که بقدر پنجاه نفر آدم در کشتی موجود است .\nآیرتون دید که کار بسیار خرابست . آیا شش نفر با پنجاه نفر چسان مقابله خواهند\nتوانست ؟ آیا با آن تفنگهائیکه بدست دارند این توپهای مدهش را چسان مدافعه و\nجواب خواهند داد ؟\nآیرتون وظیفة کشفیات خود را بجا آورده میخواست که برگشته برفقای خود\nمعلوماترا که حاصل کرده بیان کند تا آنکه موسیوسیروس قوت و عدد دشمن را دانسته\nلزانقرار حرکت کند . اما درینحال بیادش آمد که بامهندس گفته بود که « من مجبورم"}
{"book": "adl0259", "page": 419, "text": "( ٣٥٦ )\n\nکه از وظیفۀ خود افزونتر کارها کنم» لهذایك فکر بسیار دلاورانه بخاطرش خطور\nنمود که آنهم خود را فدا کردن و جزیره را با مهاجران رهانیدنست ! این مسئله را\nنیز آیرتون تفکر نمود « که سبب یگانه آمدن این کشتی بصورت رهزنی به پیشگاه جزیرۀ\nلینقولن منم . چرا که فکر این رهزنی دریائی را بدماغ بوب هاروی من انداخته بودم،\nو هر شقاوتی که او آموخته معلم اول او من بوده ام . که بسبب آن تعلیمات من آخر الامر\nرئیس اشقیای بحری شده تا بدینجاها رسیده است » آیرتون را ازین تفکر خیلی دهشت،\nو شرمساری دست داد و وجدانش بر و حکم کرد که میباید این کشتی را بعهمۀ کشتی نشینانش\nبر هوا نماید ، و خود را نیز با آن یکجا محو و نا پدید گرداند . آیرتون در اجرای این فکر\nخود هیچ تردد نورزید . واینهم به او معلوم بود که در ینگو نه کشتیهای رهزن باروت\nبسیاری موجود میباشد ، و مخزن بارت هم در ینقسم کشتیها همیشه در طرف دنبال کشتی\nمیباشد . لهذا خود را بآن مخزن رسانيدن و يك شرری در ان انداختن به اجرای\nمقصد آیرتون کافیست .\nآیرتون بکمال احتیاط ، و تمام دلاوری از سطح کشتی به طبقۀ پایانی از راه زینه\nفرو آمد . درین طبقه كه يك دالان بزرگ طولانی بود عملۀ کشتی بیخودانه و مستانه\nافتاده و بخواب رفته بودند .\nدر زیر ستون کشتی یك فانوسی آویزان بود و به ستون مذکور از اجناس مختلف\nاسلحه مربوط میبود . آیرتون از میان اسلحه يك طپانچه شش میل براورد طپانچه را\nمعاینه نمود . دید که از جنس بسیار اعلا و هر شش میلش پر است . دانست که بآتش دادن\nيك كارطوس آنرا در مخزن باروت کشتی را بر هوا خواهد پرانید .\nطپانچه را بدست گرفته بسوی آخر دالان مذکور که مخزن باروت در انجا بود پیش\nرفت . هر چه که پیش میرفت فانوس روشنیتر کمتر میشد که بسبب تاریکی ممکن نمیشد\nتاپای آیرتون به یکی از خوابیده ها بر نخورد ، و هربار که پایش بکسی بر میخورد هزاران\nفخش میشنید . آیرتون به احتیاط و تانی برفتن دوام ورزیده تا به پیش دروازۀ مخزن"}
{"book": "adl0259", "page": 420, "text": "- ( ٣٥٧ ) -\n\nباروت واصل گردید .\nدروازه را بسته یافت . اگرچه شکستن قفل بی آنکه صدا برآرد مشکل معلوم میشد\nولی دستهای قوچاك آيرتون دروازه را لخت کرده باز نمود که درین اثنا يك دست قوچاكی\nبر شانه او خورد . آيرتون روی خود را گردانیده در میان تاريكی يك آدم دراز قامت\nبسیار قوی الوجودى را دید که دست بر شانه او گذاشته و میگوید که :\n-- در اینجا چه میکنی ؟\nاینرا گفته و فانوس دستیئی که بدستش بود بروی آيرتون برابر کرد .\nآيرتون بشدت خود را واپس انداخت . آيرتون شخص مذکور را شناخت که بوب ها\nروی میباشد ولی بوب هاروی آيرتونرا بجا نیاورد بوب هاروی از پانتلون آيرتون گرفته\nباز پرسید که :\n-- تو کیستی ؟ و درینجا چه میخواهی ؟\nآيرتون بشدت تمام يك مشتی بر سینه بوب هاروی گرم کرده بطرف زينه دویدن\nگرفت . بوب هاروی فریاد برآورده گفت :\n-- بدوید ! بگیرید که دزد است !\nازینصدا چند نفر رهزن برخاسته بر آيرتون هجوم کردند . و خواستند که او را بر\nزمین اندازند . ولی آيرتون پرقوت دلاور ما خود را از هجوم ایشان رها نیده برزینه\nخود را برسانید ، و باطپانچه که بدست داشت بر اشقیائی که در پی او افتاده بودند دو گلوله\nانداخت و دو نفر از اشقیار ابر خاك هلاك غلطانيد ، و خود آيرتون نیز از سر شانه خویش\nبمقابله يك شقی بروحواله نموديك زخم کمی برداشت .\nآيرتون بسبب اجرا نشدن تصورش خیلی اند و هگین گردید . زیرا بوب ها\nروی دروازه مخزن باروت را بسته کرده بود ، و بسبب صداهای تفنگچه و قیل و قال همه کشتی\nنشینان برپا خواسته بودند . لہذا بر آيرتون بغیرازینکه گریخته خود را برفقای خود\nبرساند و بوجود خود قوت و عدد آنها را بیفزاید دیگر وظیفه نماند . اما به بینیم که بکر بختی"}
{"book": "adl0259", "page": 421, "text": "- ( ٣٥٨ ) -\n\nکامیاب میشودیانی ! اگرچه باین کامیابی خود شبهه داشت ولی بازهم هرچه باداباد\nگفته از چارگله که در طپانچه مانده بود دو گلوله دیگررا نیز براشقیائیکه راهش راگرفته بو\nدند آتش نمود یکی ازین دو گلوله را بر خودبوب هاروی نشان گرفته بود ، بوب هاروی\nاگرچه بصورت خفیفه مجروح گردید ولی شقی دیگر هلاك شده راه زینه فراغت\nیافت آیرتون بدو خیز خود را برسطح کشتی رسانید . در انجا چندنفر اشقیا بازبر آیرتون\nهجوم نمودند . بازازدوگله یکی را بسینه یکی ازانها خالی کرده بسرعت خودرا بردیوارکنار\nکشتی برسانید . وبعداز دو ثانیه گله آخری خودرانیز برپیشانی آخرین شقی که اوراگرفته\nبود آتش داده خود را بدریا پرتاب نمود ایرتون نقدری قدم ازکشتی دورنشده بود\nکه باران گلوله از کشتی برسطح بحردرپی او باریدن گرفت .\nپانقروف از جزیره سلامت ، و دیگر رفقا ازشمیته ها که منتظر آیرتون نشسته بو\nدند چون این صداهای تفنگها و قیل و قالهارا ازکشتی شنیدند بنهایت درجه انديشناك گر\nدیده تفنگها بشانه همه گی بساحل دویدند . بخیال شان آمدکه آیرتون ازطرف رهز\nنان دریائی گرفتار آمده چارماری گردید، واشقیانیز از تاریکی شب فرصت جسته بجزیره\nهجوم میآورند .\nبقدر نیمساعت بهمین انتظار و اضطراب گذشت . اما هنوز ازپانقروف و آیرتون\nاثری پیدا نشد . آیا جزیره سلامت از طرف اشقیای رهزن ضبط و استیلا گردید ؟\nپانقروف نیزمانند آیرتون هلاك تیغ غد ر اشقیا شد ؟ آیابه مدد آنها رفتن لازمست\nیانی ؟ هرگاه لازم باشد بچه باید رفت ؟ زورق هم نیست ! آب در یانیزبسیاربلنداست!\nاینست که دماغهای مهاجران را اینگونه افکارهای مدهشه پاره پاره مینمود .\nنهایت از نیمشب نیمساعت گذشته بودکه زورقیکه که پانقروف و آیرتون راحامل بود\nبساحل نزدیکشد. آیرتون ازشانه راست خود مجروح بودازطرف دوستانی که بساحل\nمنتظربودند بکمال محبت و اشتیاق در آغوش گرفته شدند .\nهمه رفقادرشمیته هاداخلشدند. آیرتون همه وقوعات مدهشه را که دیده بود."}
{"book": "adl0259", "page": 422, "text": "-( ٣٥٩ )-\n\nو اجرا کرده بود حتی از تصور بر هوا کردن کشتی که کرده بود نیز یگان یگان بیان نمود .\nاز شنیدن این تصور جوانمردانۀ آیرتون همۀ رفقا بکمال محبت دست آیرتون را فشردند .\nدر ینوقت کار مهاجران خیلی مشکل و مدهش گردید چشمهای اشقیای رهزن\nباز شد ، دانستند که جزیره مسکونست . لہذا با اسلحۀ کامل و مردم بسیار بجزیره\nهجوم می آورند . وای بحال مهاجران اگر بدست شان بیفتند ؟ ژه ده ئون گفت :\n- چه کنیم ! ما هم فدای جان میکنیم !\nپانقروف - البته تا زنده باشیم جزیرۀ خود را تسلیم دست غداران نخواهیم کرد .\nمهندس - بجناب حق توکل کنیم ! و منتظر شویم !\nپانقروف - موسیو سیروس ! آيا يك طريق سلامت و نجاتی می بینید ؟\n- مهندس - بلی پانقروف .\n- چسان ؟ آیا شش نفر با پنجاه نفر ؟\n- بلی ، شش نفر . . . اما . . . آیا فراموش میکنیم که :\n- آیا که را فراموش میکنیم ؟\n- اولا عنایت ربانی را و بعد از ان . . .\nمهندس بهمینقدر اکتفا نموده سخن خود را تکمیل ننمود و همچنان ناتمام ماند .\nرفقا نیز ساکت شده هر كس بيك تفکری و اندیشۀ بگوشه خزیدند .\n- باب سوم -\nفهرست\nدمه در هوا - قرار داد مهندس - سه موقع مدافعه - آیرتون و پانقروف -\nزورق اول - دو زورق دیگر - هجوم بر جزیرۀ سلامت - بر آمدن شش\nنفر شقی در جزیره لینقولن - لنگر برداشتن و پیش آمدن سپیدی - گله\nهای پی در پی طوپها - حال نومیدی - نتیجۀ غیر منتظر .\n\nشب بی آنکه حادثۀ بظهور برسد گذشت . شفق دمید مهاجران در میان دمۀ تیره"}
{"book": "adl0259", "page": 423, "text": "- ( ٣٦٠ ) -\n\nکه روی دریا و هوا را فرا گرفته بود يك سیاهی مشاهده کردند که آنسیاهی سپیدی نام کشتی\nرهزنان دریائی بود . مهندس گفت :\nدوستان عزیز من ! معلومست که این کشتی منحوس بآسانی از ما و جزیره ما دست\nبردار نخواهد شد لهذا پیش از انکه دمه سر اسبر بطرف شود ما باید که خود را بجنگ\nحاضر و آماده سازیم. ما میباید چنان بنمائیم که کشتی نشینان بدانند که در جزیره ما بسیار\nمردمان هستند. لہذا بر سه فرقه میباید که تقسیم شویم. یکفرقه مادر شمینه ها، ويك\nفرقه مادر دهنۀ نهر مرسی ، و یکفرقه مادر جزیره سلامت پوسته و سنگر نمائیم. بدست\nما شش عدد تفنگ مکمل موجود است که بهر یکی از مايك يك تفنگ میرسد. کله و باروت\nما هم بسیار است . ما از کله توپ و تفنگ آنها بیم و هراس نکنیم بخوبی خود را در پشت\nخرسنگها پنهان کنیم. مقصد یگانه ما باید که کم کردن عدد آنها باشد، خوب نشان بگیریم،\nبهر تفنگ یکی از ان خبیثها را بجهنم بفرستیم ، وسعی کنیم که خود را بدست این رهزنان\nغدار ان زنده نیندازیم. تا که سعی داشته باشیم نگذاریم که بجزیره بر ایند . بر جیخانه\nخود سرفه نکنیم. و هر یکی از ما هشت هشت آدم میرسد باید که این دشمنانرا بکشیم.\nاگرچه سیروس سمیت بکمال استراحت و اعتدال اینسخنان را بر فقای خودبیان\nنمود ، و نقشه جنگ را ترتیب داد اما در مقابل تهلکه عظیمه راه بسیار خوب وطریق\nخیلی اسلمی نشان داده بود . رفقای حرب مهندس این نقشه مهندس را برغبت و\nرضای تمام قبول کرده بر فرقه ها تقسیم شدند .\nناب و پانقروف در اول امر بگرانیت ها و ژرفته جبه خانه ولوازمات لازمه را آور\nدند. ژه ده ئون و آیرتون که ماهرترین نشان انداز ان بود تفنگهای رخ دار دور انداز\nبزرگ را گرفتند ، چهار تفنگ دیگر نیز در میان چهار رفیق دیگر تقسیم گردید.\nسیروس سمیت و هار بر در شمینه ها سنگر گرفتند که از آنجا ساحل گرانیتم اوزرا\nمدافعه کرده میتوانستند. ژه ده ئون ، و ناب در دهنۀ نهر مرسی در میان خرسنگهای\nکلان پنهان شدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 424, "text": "- ( ٣٦١ ) -\n\nآیرتون و پا نقروف در زورقه نشسته بجزیرهٔ سلامت برامدند که در انجا در جدا\nجدا جاها موقع مدافعه میگیرند .\nهر گاه جزیرهٔ سلامت از طرف دشمن گرفته شود همانلحظه پانقروف و آیرتون\nپس بجزیره آمده هر نقطه که زیاده تر به كمك محتاج باشد در انجا خود را میرسانند .\nفرقه هایش از انکه از همدیگر جدا شده بموقعهای خود بروند بطرز بسیار دلسو\nزانه و جگر خراشانه دستهای همدیگر را فشار داده از همدیگر وداع کردند . بعد از\nيکدقیقه هر فرقه به جا هائيكه برای مدافعه انتخاب شده بود جابجا شده موقع گرفتند .\nجابجا شدن مهاجران و رفت و آمدشان از طرف کشتی نشینان دیده نمیشد چراکه\nهنوز روشنی هم نشده بود ، و دمه هم نخواسته بود .\nبعد از یکساعت آفتاب طلوع نمود ، دمه نیز پریشان شده میرفت . دیر کجا و بدنهٔ\nکشتی بمیدان برامد بیرق سیاه منحوسش در تموج بود .\nسیروس سمیت چون با دوربین نظر کرد دید که هر چهار توپ کشتی بطرف جزیره\nمتوجا و به آتش کردن آماده ایستاده است . اما در کشتی یك اثر حركتي ديده نميشود.\nکشتی آرام ایستاده ، و دو لنگر انداخته است بر سطح کشتی بقدر بیست نفر اشقیا در گر\nدش بود، دو نفر از انها بر ديرك كشتی بر آمده با دوربین بهمه اطراف جزیره نظر می\nانداختند .\nبهر صورت بوب هار وی و عونه او از واقعه که در شب میان کشتی بظهور آمده خیلی\nمتحیر و پریشان گردیده اند . آیا این آدم برهنه و عریانیکه در نیمشب میان کشتی آمده\nدروازه مخزن باروت را بشکست و رئیس شانرا مجروح و پنجنفر شانرا هلاك گردانيدكه بود؟\nآیا زنده برآمد یادر دريا هلاك گردید؟ آیا دروازهٔ مخزن باروت را برای آتش\nدادن و بر هوا کردن کشتی باز کرده بود؟ اینستکه اینمسئله هارا بهیچصورت حل کرده\nنمیتوانند !\nفکر یگانهٔ اشقیای مذکور در ینوقت تنها باین نقطه مشغولست که آیا اینجزیره مسكونست"}
{"book": "adl0259", "page": 425, "text": "- ( ٣٦٢ ) -\n\nیا خالی ؟ اگر مسکون باشد آیا بسیار مردم در انست یا کم ؟ حالا نکه در ساحلها ، وتپه\nها هیچ اثری از انسان دیده نمیشود . در هر طرف علایم غیر مسکونیت در هر سمت\nجزیره نمایانست خانه و بنایی در هیچطرف جزیره دیده نمیشود !\nاینست که بوب هاروی این چیزها را تامل میکند ، و پیش از انکه بجنگ آغاز کند\nدرجه قوت و کثرت جزیره نشینا نرا بخود معلوم کردن میخواهد . بقدر یکنیم ساعت\nگذشت هنوز از کشتی آثار برامدن معلوم نشد ، مطلق که بوب هاروی تردد مینماید،\nدوربین بزرگی بدست گرفته بهر طرف جزیره نظر می اندازد ، مهاجران که در پشت\nسنگها به خوبی پنهان شده بودند هیچ معلوم نمیشد . پنجره های گرانیتها و ژنیزسرا\nسردر شاخها و سبزه ها پنهان مانده بنظر بر نمیخورد .\nساعت هشت بود که مهاجران در داخل کشتی یکحرکتی مشاهده کردند ، دیدند\nكه يك زورقۀ از کشتی فرو آوردند . هفت نفر در زورق نشستند . چار نفر از انها\nبرای پر کشیدن نشستند . یکی سکان را گرفت ، دو نفر دیگر تفنگهای خود شانرا\nبروی دست گرفته در طرف بینی کشتی جایگیر شدند .\nپانقروف و آیرتون زورق را دیدند که برابر برایشان یعنی یکسر بسوی جزیرۀ\nسلامت در آمد نست البته که از کشتی جزیره كوچك را دیده اند ، و میخواهند که اول\nانجا را کشف نموده از نجا احوال جزیره بزرگ را بخود معلوم کنند . لہذا پا نقروف\nو آیرتون منتظر نشستند تا زورق بزیر هدف تفنگ شان برسد .\nزورق بکمال احتیاط پیش میشد ، و هم دیدند كه يکی از دو نفر شقی پیشینه ریسمان\nاسقندیل نام آلتی را که عمق و چقوری آب بحر رابه آن معلوم میکنند بدست داشته متصل\nدر دریا می اندازد و بر میکشد . از ین بك دانستند که اشقیا میخواهد چقوری بحر را\nدانسته کشتی خود را بجزیره نزدیکتر آرند .\nزورق آهسته آهسته نزدیک میشد. که درین اثنا بیکباره گی دو تفنگ از جزیرۀ\nسلامت آتش گرفت، و دران واحد دو شقی که یکی ریسمان اسقندیل و یکی سکان کشتی"}
{"book": "adl0259", "page": 426, "text": "- ( ٣٦٣ ) -\n\nرا بدست داشت هلاک گردیده در درون زورق افتادند . کله تفنگ آیرتون و پا نقروف\nیکبار فه هر دو بر هدف مقصود اصابت نمود .\nهمانا لحظه از کشتی سفیدی یک شعله و دود بسیار شدیدی برآمده یک کله بزرگی\nبر جزیره سلامت بیفتاد . کله مذکور چند خرسنگ جزیره را پاره پاره کرده به آیر\nتون و یا نقروف هیچ ضرری نرسانید .\nاز زورق صداهای بسیار حدت و بخشهای پر شدتی برآمده شقی دیگری سکانرا\nگرفت . و بسرعت تمام خود را از جزیره سلامت دور کرده بطرف دهنه نهر مرسی به\nبر کشیدن آغاز نهاده بعد از بیست دقیقه نزدیک نهر مذکور رسیده درین اثنا چون زمان\nجزر آب بود . و نهر مرسی نیز در طغیان بود کشتی مذکور را آب نهر نمیگذاشت که به آسانی\nنزدیک شود . رهزنان شقاوت پیشه به بسیار قوت باز و پر میکشیدند . که در آن واحد\nاز طرف ناپ وزه ده تون دو تفنگ دیگر آتش گرفته دو شقی دیگر سر نگون گردید .\nاز کشتی بزرگ باز به آنطرف کله های توپ انداخته شد . ولی بجز پاره کردن سنگها\nهیچ ثمره نه بخشید . در زورق سه نفر زنده ماند . زورق چون بدم جریان آب افتا\nده بود. و قوت بر زنی هم از و نقصان یافت مانند تیر بسوی کشتی بکریختق و بر زدن آغاز نهاد .\nتابه اینوقت مظفریت و کامیابی بطرف مهاجرانست . اگر اشقیای رهزن بهمین\nاصول به هجوم آوردن و جنگ کردن دوام ورزند مطلق که یگان یگان هدف تیر تفنگ\nمهاجران گردیده هلاک میشوند .\nان تدبیر مهندس و نقشه او معلوم شد که چقدر فایده مند بود . رهزنان دریائی\nدانستند که در جزیره بسیار مردمان مسلح موجود هستند . زورق بعد از نیمساعت\nبکشتی واصل شد . از کشتی بسیار صداهای قهر و غضب بلند شد چند توپ دیگر نیز بر جز\nیره سلامت و دهنه نهر مرسی انداخته شد ولی هیچ ضرری از ان بمهاجران نرسید . در\nزورق مذکور در حال دوازده نفر اشقیای دیگر فرو آمدند . یک زورق دیگر نیز پایان\nکردند . در میان آن نیز هشت شقی دیگر نشستند . یک زورق بسوی جزیره سلامت ."}
{"book": "adl0259", "page": 427, "text": "( ٣٦٤ )\n\nو یکی بسوی دهنه مرسی به پر کشیدن آغاز نهادند . آیرتون و پانقروف دانستند که به\nاینقدر قوت مقابله نخواهند توانست . مع ذلك صبر کردند تا زورق بزیر گله شان برسد .\nچون دانستند که رسید باز دو تفنگ آتش گرفته دوشقی سرنگون گردید . از زورق\nنیز فیر تفنگ برانها شد . آیرتون و پانقروف چند تفنگ دیگر نیز انداخته ، و واپس\nخزیده خزیده خود را بزورق خویش رسانیدند و در ان نشستند بعد از کمی خود را\nبشمنیه ها رسانیدند . در اثنای رسیدن دورفیق بشمینه ها زورق اشقیا نیز بجزیره\nسلامت واصل شده اشقیای مذکور که از دوازده نفر هشت نفر باقی مانده بودند بجزیره\nكلك برآمده هر طرف را بجستجو آغاز نهادند .\nزورق دیگر که هشت نفر در ان بود تا میخواست که به نزديك دهنۀ نهر برسد دو تفنگ\nاز شمینه ها آتش گرفته دو شقی را سرنگون گردانید و چند قدم دیگر نرفته بود که جر\nیان آب مرسی و دست و پاچه شدن زورق نشینان چنان نتیجه بخشید که زورق در نزديك\nساحل یعنی بطرف دماغه پنجه كفته بيك خرسنگی بر خورده از هم پاره پاره گردید .\nشش نفر شقی باقمانده تفنگهای خود را از سرهای خود بالا گرفته در حالتیکه آب تا بسینۀ شان\nبود بهزار زحمت خود را بخشکی رسانیدند ، و از انجا بتاخت بطرف جنگل فاروست با تفنگ\nو کارتوسدانی های خود بگریختن آغاز نهادند .\nدر بحوال بجزیره سلامت هشت نفر شقی میباشند که دو سه نفر از آنها نیز مجروح هستند.\nشش نفر شقی مکمل سلاح نیز در داخل جزیره لینقولن گریخته اند که بسبب برداشته\nشدن پلهای نهر مرسی و غیرهم به پشته منظره وسیعه و طرف غرانیتها وز گذشته نمی\nتوانند. پانقروف وقتیکه بشمینه ها رسید مهندس را گفت :\n- تا بحال کار خیلی خوب و درستست .\nمهندس - تا بحال خوبست اما گمان نمیبرم که محاربه تا به آخر بهمینصورت دوام ور\nزد . زیرا رهزنان این اصولیکه برایشان مهلك است ترك کرده دیگر اصول برای خود\nخواهند گرفت ."}
{"book": "adl0259", "page": 428, "text": "- ( ٣٦٥ ) -\nبچه اصول حرکت خواهند گرفت ؟\nیعنی اگر کشتی را نزدیک آورده ، ومتصل به توپ ریزی آغاز کنند !\nآیرتون - حق بدست شماست موسیو سیروس اشقیای رهزن از مد در یافتن صورت گرفته\nکشتی خودرا بدهنهٔ نهر مرسی می آورند بطوپهای مدهش خود بر ما گله میبارند .\nپانقروف - راستست بخدا! در کشتی علامات لنگر برداشتن مشاهده میشود .\nهاربر - بلکه بگریختن بفرامینهاموز مجبور خواهیم شد .\nمهندس - صبر کنیم !\nپانقروف - ناب و سپیله چه خواهند شد ؟\nمهندس - آنها هم خواهند آمد ! اما تفنگهای رخدار آیرتون و سپیله باید که\nحاضر باید شد چرا که حالاوقت کار آنها خواهد رسید .\nدرین اثنا اشقیا ئیکه در جزیرهٔ سلامت بودند هر طرف جزیره را دور و گردش\nکرده بطرف ساحلیکه بسوی جزیره لینقولن بود آمدند ، و بیقید بگردش آغاز نها\nدند. ولی از تفنگهای رخدار درست نشان حریفان جزیره نشین بخبر بودند که دفعتهً\nدو تفنگ آتش گرفته و دو نفر از انهارا بر خاک هلاک انداخت . اشقیای باقی مانده کشته های\nخود را گذاشته بتاخت بآنسوی ساحل رفته و بزورق خود نشسته بسوی کشتی روانه\nشدند . پانقروف گفت که :\nبه انحساب در کشتی از پنجاه نفر اشقیا بیست و سه نفر باقماند چرا که پنج نفر را\nآیرتون در کشتی بقتل رسانید . وشش نفر زنده بجزیره گریخت ، شش نفر هدف گله\nهای ما گردیدند .\nآیرتون - افندیان ، کار مشکل شد . ببینید که کشتی بحرکت افتاد .\nپانقروف - بلی راستست ، لنگر را برداشت .\nمهاجران بکمال حسرت و ناامیدی پیش شدن کشتی را مشاهده میکردند . چونکه\nاز نزديك با توپهای کشتی مقابله و مقاومت کردن مهاجران محالست زیرا هر انقدر که کشتی"}
{"book": "adl0259", "page": 429, "text": "- ( ٣٦٦ ) -\n\nنزديك شود ، مهاجران از نظر اشقیا خودرا پنهان کرده نمیتوانند . البته که اشقیا بجزیره خواهند برامد .\nسیروس سمیت تأمل میکرد که آیا چه کند ؟ آیا بغرانیتها و زر رفته محاصره کردن لازمست ؟ چرا که بقدر دوسه ماه آذوقه و ذخیرۀ محاصره را دارند در انحال اشقیا بجزیره برامده همۀ عمارات و کشتزارهای مهاجران را خراب و پریشان میسازند و نهایت الامر ایشانرا نیز اسیر کرده بقتل میرسانند . سپیدی هنوز به پیش آمدن دوام دارد چنان معلوم میشود که بوب هاروی کشتی خودرا بجزیره نزديك كرده با تو پها انتقام رفیقان هلاك شدۀ خود را میگیرد سپیدی تا بدماغۀ جنوبی جزیرۀ سلامت رسیده از انجا بطرف دهنۀ مرسی پیش شد . پانقروف گفت :\n- اشقیا می آیند ، اینستکه نزديك شدند .\nدرین اثنا ناب و ژه ده ئون نیز به پیش رفقا آمدند . مهندس فریاد بر اورده گفت :\n- زخمی نیستید برادران ؟\n- نی ، زخمی نیستیم ! اما ببینید که کشتی اشقیا نزديك نهر مرسی گردید !\nپانقروف - هم بعد از ده دقیقه در پیش روی غرا نیتهاوز لنگر انداز اقامت خوا هد گردید .\nژه ده ئون - آیا چه تصور و خیال دارید موسیو سیروس ؟\nمهندس - دیگر چارۀ نیست مگر در غرانیتهاوز رفته پنهان شویم .\nژه ده ئون - رأی من هم همینست اما بعد از ان چه خواهیم کرد ؟\n- در انجا قرار خواهیم داد .\nپانقروف - اگر میخواهید من و آیرتون درینجا بمانیم !\n- نی ! از هم جدا نشویم !\nرفقا به احتیاط تمام از شعینه ها برامده بی آنکه خود را نشان بدهند بسوی غرا نیتهاوز روانه شدند . در ماشین نزول وصعود نشستن ، و بدالان بزرگی که از دوروز"}
{"book": "adl0259", "page": 430, "text": "( ٣٦٧ ) -\n\nتوپ و ژوب در ان محبوس مانده اند داخل شدن همه کی بیکدقیقه اجرا یافت . مهاجران\nاز پنجره ها نظر انداختند دیدند که پله یی خیلی نزدیکشده و متصل در توپ اندازی میبا\nشد ، و سنگهای خمپنه ها و دهنه نهر مرسی را بر هوا میکند .\nمهاجران بسیار شکر میکردند که بنا بر رأی مهندس پنجره های غرانیتها وز را با شاخ\nها و برگها پوشانیده اند ، چرا که از نظر اشقیایهان مانده کله با نطرف نمیاندازند هنوز\nرقفا بهمین فکر بودند که دفعتهً يك کله توپ آمده و در وازهٔ غرانیتها وز را خورد\nو خاش ساخته در او تاق دالان طعام خوری بیفتاد . پانقروف فریاد بر اورده گفت :\n— لعنت ! مسکن ما را شنا ختند !\nمکر بوب ها روی در اثنای بر امدن مهاجران بغرانیتهاوز با دوربین ایشانرا دیده\nبود لهذا بکله توپ غرانیتها وز را کوبیدن گرفت . بر پنجره ها و دیوارهای غرانیت\nهاوز پی همدیگر کله های توپ ریختن گرفت برگها و شاخهای پنجره ها و دروازه ها وشیشه\nها را محو و نا پدید گردانید . حالت مهاجران خیلی مدهش گردیده مجبور گشتند برینکه\nاقامتگاه ناموسکارانه سه ساله خود را ترک داده بمخزن بالایی النجا برند چرا که گله\nهای توپهای سپیدی در غرانیتهاوز مجال اقامت را برای بیچاره گان نگذاشت . حسرت\nو نا امیدی و تأسف مهاجران بیچاره بدرجه نهایت رسید . گله های توپ پی همدیگر\nدر مسکن شان میریزد . همه شان در راه مجرای قدیم خزیده بنظر حسرت و نا امیدی\nبروی همدیگر مینگریستند و هیچ چاره برای دفع این بلا نمی یافتند که بناگهان یکصدای\nخیلی مدهش و هول انگیزی شنیدند ، و در پی آنصدا ناله ها و فغانهای بسیار جانخراش\nجگر تراشی بگوش شان رسید .\nمهاجران بتاخت بسوی پنجره ها دویدند. چه می بینند ! که کشتی سپیدی به تأثیر يك\nستون مایع و منوری بر هوا بر امده ، و از میان دو پاره گردیده بمه کشتی نشینان شقاوت\nپیشه خود سرنگون بدریا غرق گردید ."}
{"book": "adl0259", "page": 431, "text": "- ( ٢٦٨ ) -\n\nباب چهارم\n\nفهرست\n\nمهاجران بساحل فرومی آیند - آیرتون و پانقروف اشیا میرهانند -\nمکالمه در اثنای طعام - فکر پانقروف - جستجوی مدققانه در بدنه\nکشتی - مخزن باروت بحال خود است - ثروت جدید -\nریز و پاش آخری - يك ستون شکسته آهنی .\n\nهاربر گفت که :\n- برهوا شدند !\nپانقروف - بلی چنانچه گویا آیرتون رفته و جبه خانه کشتی را آتش داده باشد !\nپانقروف و ناب و هاربر همان در ماشین نزول و صعود نشسته بساحل فرو آمدند\nژهدہ نون گفت :\nآیا چه بلا بر کشتی و کشتی نشینان رسید !\nمهندس بشدت گفت :\n- اینتکه این بار خواهیم دانست ...\n- چه را ؟\n- بعد ازین خواهم گفت ، بپاسیپله حالا نقطه مهم محو شدن جنایتکارانست !\nژهدہ نون و مهندس نیز از پی رفقای خود فرو آمدند . دیدند که از کشتی اثری\nنیست در زیر تاثیر آن ستون مدهش مایع که بر هوا گردیده است البته كه بريك بغل افتاده\nخواهد بود ! کشتی در اول گلوگاهیکه در مابین جزیره سلامت و ساحل لينقولن واقع\nشده است غرق گردیده است درینجا چون آب دریا بقدر بیست قدم عمق دارد بعد از\nگذشتن مدت مد دریا بدنه کشتی پیدا خواهد شد .\nدر روی دریا شکسته ها و پاره های دیزکهای کشتئی و قفسهای مرغان شناوری\nداشتند . گاه گاهی بعضی پیپ های سربسته از زیر آب بر روی آب بر میجهید . اما از"}
{"book": "adl0259", "page": 432, "text": "( ٣٦٩ )\n\nتخته های سطح کشتی هیچ يك تخته پاره بروی آب دیده نمیشود که اینهم دفعةً و بغتةً\nغرق و ناپدید گشتن کشتی را بحالت معمای سربسته میگذارد بعد از کمتری دوديرك كشتی\nکه کمتی از مابین این هر دو ديرك بدو پاره گردیده است ریسمانهای خودرا کنده بر روی\nآب برآمد که بادبانهای آن نیز که بعضی پیچیده، و بعضی باز بود بر آنها موجود بود. لهذا\nاین چیزها رادر آب گذاشتن عبث است . پانقروف و آیرتون خواستند که در زورقه\nخود نشسته برای جمع کردن اسبابهای کشتی برآیند . ژده ده نون گفت :\n— آیا شش نفر شقی رهزن را که در جزیره مانده اند فراموش کرده اید ؟\nمهندس — آنها را نیز بعد ازین خواهیم اندیشید اگرچه بسبب مسلح بودن آنها\nتهلکه موجود است ولی چون آنها هم شش نفر وما هم شش نفریم بسیار ترسی از آنها نداریم.\nآیرتون و پا نقروف در زورق نشسته مجمع کردن اسبابهائیکه بر روی در یا شنا وری\nمیکردند مشغول گشتند. در يادر بحال بجد اعظم مد بود. آیرتون و پا نقروف به ديرك\nهای کشتی ریسمانهارا بسته و سرریسمانهار بسا حل آورده و همه رفقادست يك كرده\nدیرکهار ابمعه باد بانها بیرون کشیدند . پیپها و قفسها رانیز برآوردند . و همه رادر شمینه ها\nگردآوردند . یکچند لاشه جسد اشقیا نیز بر روی آب پدیدار بود که در میان آنها جسد\nبوب ها روی را آیرتون شناخته به پا نقروف نشان داد، و بيكصدای بسیار پر تأثیری گفت :\n— پانقروف ، اینست که منهم اول همچنین آدمی بودم !\n— عالیجناب آیرتون ! حالا ناموسکار و وفادار، و جوانمرديك آدمی هستید .\nلاشه های مرده هائیکه بر روی آب دیده میشد بقدر هفت نفر بود که آنرانیز جریان\nبسوی دریا میبرد که ازینهم چنان معلوم میشد که کشتی دفعةً غرق و نابود گردیده باشد\nچرا که نفرینهای کشتی همه کی در زیر آب مانده اند .\nبقدر دو ساعت مهاجران مجمع کردن اشیا و خشك كردن بادبانهـا وقات کردن آنها\nمشغول گشتند بسیار کم سخن میگویند. زیرا کارشان بسیار است هر يك بدل هزاران\nثناء خالق رحیم خود ادا میکردند چونکه او لا از شر مضرت آن اشقیای خائن وارهیدند."}
{"book": "adl0259", "page": 433, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 434, "text": "-(۳۷۱)-\nمهاجران در زورقچه نشسته"}
{"book": "adl0259", "page": 435, "text": "- ( ۳۷۰ ) -\n\nثانیاً اینچنین یك کشتی بر و پیمانی بدست شان افتاد . حتی پانقروف گفت :\n— بلکه این کشتی را بازبشناوری آوردن ممكن باشد هر گاه يك شکافی پیدا کرده\nباشد آنرا بستن آسانست . یکبار با مهندس و آیرتون بدقت معاینه کنیم خواهیم دانست.\nاگر سپیدی را بازبشناوری آورده بتوانند گویا چارهٔ مراجعت وطن خود را\nیافتند . برای حل اینمسئله بحاصل شدن جزر باید انتظار کنند . چرا که بعد از کشدن\nآب دریا کشتی بخوبی پدیدار میگردد .\nبعد از انکه از کار فارغ شدند برسر ریگها نشسته بطعام مشغول شدند . از گرسنه\nگی بسیار خراب شده بودند . تاب طعام را حاضر کرد . در اثنای طعام از غرقشدن\nسپیدی گفتگو میکردند ، پانقروف گفت :\n— خائنها تمام بوقت خوبی بر هوا شدند و گرنه غرانیتها و زمحو شده بود .\nژه‌ده‌ئون — خوب پانقروف این را میدانی که آیا کشتی بچه‌چیز بر هوا گردید ؟\n— این چیزیست معلوم ، مخزن باروتیکه در کشتی بوده از غفلت و جهالت رهزنان\nآتش گرفته کشتی را بر هوا نموده است .\nهاربر — من چنین گمان نمیبرم . زیرا اگر مخزن باروت را آتش میگرفت مانند صدا\nهای چند طوبی که آتش بگیرد آواز میداد ، و هم کشتی را پاره پاره نموده حالا پاره های\nآن برروی آب نمودار میبود حالا نکه صدائی که بگوش مارسید به آواز کفیدن مخزن\nباروت مشابه نبود ، و چوب پاره ها و شکسته گیهای کشتی نیز بر روی آب پدیدار نیست!\nمهندس — یعنی ازینمسئله متحیر میشوید ؟\nهاربر — بلی موسیو سیروس !\nمهندس — منهم متحیر هستم پسره من! اما بعد از حاصل شدن جزر و معاینه کردن\nبدنهٔ کشتی خواهیم دانست که چیست .\nپانقروف — اما اینراهم ادعا نخواهید کرد که کشتی بسنگ خورده پاره شده باشد!\nناب — چرا نباشد ، بلکه در گلوگاه خرسنگها بوده باشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 436, "text": "( ۳۷۱ ) -\n\nپانقروف — ازین معلوم شد که توچشمهای خود را باز نکرده بودی و ندیدی که\nکشتی چسان غرق گردید ! زیرا اگر چشمت باز میبود میدیدی که کشتی در اول امر\nبريك موج ستون مانند روشنی بالا شد، و بعد از ان افتاده غرق گردید. هر گاه بسنگ\nبر میخورد مانند دیگر کشتیهای اصیل با ناموس با هسته کی و اصول غرق میشد .\nناب — یعنی این کشتی از ارباب ناموس نبود ! از انرو بسنگ بر نخورده است .\nمهندس — جان من اینقدر سخن نمیخواهد ! بعد از یکساعت هر چیزیکه بود\nبمیدان میبراید .\nپانقروف — بمیدان میبراید اما من از حالا سر خود را بشرط بمیدان مینهم که در\nمیان کوکاه بقدر سرمن يك سنگی پیدا نشود ! راست بگوئید موسیو سیروس آیا این\nکار را نیز در میان کار های اسرار انگیز دیگری که تا بحال در جزیره بوقوع آمده است داخل\nنخواهید کرد ؟\nسیروس سمیت جواب نداده یکمدتی رفقا ساکت مانده به تمام کردن طعام خود\nمشغول گشتند . بعد از ظهر به یکنیم ساعت مهاجران در زورقه نشسته در پیش کشتی\nرفتندکه بدنه کشتی در ینوقت به بیرون برامدن آغاز نهاده بود . مها جران چنانچه\nگمان کرده بودند که کشتی به يك بغل افتاده باشد چنین نبود بلکه از زیر کشتی يك ضربه\nمدهشی خورده سراسر مقلوب و معکوس گردیده است ، و روی کشتی بزیر و زیرش\nبالاشده است .\nازین معلوم شد که از زیر آب يك قوت بسیار عجیبه که حقیقتش فهمیده نمیشود\nآمده کشتی را از یکرو بدیگر رو چپه نموده است رفقا در اطراف بدنه کشتی گردش نمودند.\nدیدند که در زیر کشتی و بطرف بینی نزدیکتر بقدر هفت هشت قدم يك دو شکافته گی بسیار\nمدهشی کشاده شده است که بندکردن و تعمیر دادن آن غیر قابل مینماید . تخته های\nمس و چپراسهای آهنین که ستون زیرین کشتی را با تخته های دو بغل کشتی باهم ربط داده\nچنان از همدیگر پریشان و پاره و پاره گردیده که اثری از انها معلوم نیست . تخته های"}
{"book": "adl0259", "page": 437, "text": "-( ۲۷۲ )-\n\nبغلهاى کشتی از ستون اساسی زیرین آن از جاهای مختلف از هم كسیخته كه مهاجران از\nشدت آنقوتی كه كشتیرا بدینحال رسانیده به تعجب و حیرت ماندند . ژه ده ئون پاتقر و فرا گفت:\n- اگر بگفته تو مخزن باروترا آتش گرفته و كشتیرا به اینحال آورده باشد شایان\nتعجب یك عمل معكوسی بعمل آورده است. چرا كه اگر مخزن باروترا آتش میگرفت\nتخته های روی سطح كشتیرا از هم پاره پاره میكرد و به ستون اساسی زیرین كشتی هیج\nضرری نمیرسانید حالا نكه می بینیم تخته های سطح كشتیرا هیج نشده و ستون و\nتخته های زیرین كشتی شكسته و از هم پاره پاره گردیده است كه ازین یك چنان معلوم\nمیشود كه زیر كشتی بسنگ و یا دیگر چیز مدهشی برخورده باشد كه كشتی را باینحال رسانیده.\nپا نقروف – درینجا میان دریا هیچ سنگی نیست . هرگمان و تخمینی كه میكنید بكنید\nاما اینرا مگوئید كه بسنگ خورده .\nمهندس – آبها حالا خیلی فرو نشسته از سوراخهای باز شده بمیان كشتی درآئیم\nبلكه آنوقت سبب غرقش را پیدا كنیم و هم اسباب و اموال كشتیرا بیرون برآوریم .\nمهاجران اینسخن مهندس را پسندیده و تبرها را بدست گرفته بدرون كشتی درا\nمدند قسم زیرین كشتی قسم بالائی ، و قسم بالائی آن قسم زیرین شده بود .\nهر نوع صندوقها در كشتی موجود بود. كشتی چونكم مدت در آب مانده بصندوقها\nضرری وارد نیامده . مهاجران در كشتی هرگونه اسباب ها می یافتند كه ازین جهت\nخیلی ممنون میشدند . اشیا بها را یكان یكان در زورقچه خود بازییمانها فروآورده به\nساحل میرسانیدند و باز زورقرا خالی كرده می آوردند . درینوقت پس جدا كردن و\nتفریق دادن اشیا نمیگشتند بلكه به برآوردن و انبار كردن آنها در ساحل اكتفا میورزیدند.\nسیروس سمیت اینگونه غرقشدن كشتیرا بكمال دقت و سكوت ملاحظه و مشاهده\nمیكرد. چنانچه ستون اساسی زیرین كشتی پاره پاره گردیده تمام تخته های بغلهای كشتی\nاز جهت بینی تا بدنباله نیز از همدیگر گسیخته است و چنان معلوم میشود كه یك گله از یك\nسو كشتی درآمده از دیگر سویش بدر آمده است ."}
{"book": "adl0259", "page": 438, "text": "- ( ۳۷۳ ) -\n\nمهاجران بطرف دنباله کشتی آمدند که بنابر قول آیرتون جبه خانه در انجا بوده است جای جبه خانه را آیرتون شناخته دیدند که پیپهای باروت بحال خود سر بسته موجود است . گله های بسیار نیز موجود بود . بقدر بیست عدد پیپ باروت بدست مهاجران آمده بسبب محکم بودن آنها هیچ آب بآنها تأثیر نکرده بود . درینجا پا نقروف طبعاً اعتراف نمود که غرقشدن کشتی بسبب آتش گرفتن مخزن باروت نیست . الهذا گفت که :\n-- منهم می بینم که کشتی بواسطه آتش گرفتن باروت برهوا نشده است ولیکن اینرا هم حکم میکنم که بسنگ برخو رده است !\nهاربر -- پس چه حکم میکنی که چه شد ؟\nپا نقروف -- منهم نمیدانم ، توهم نمیدانی ، موسیو سیروس هم نمیداند ، هیچ کس نمیداند والسلام ! !\nدر اثنای این جستجو ها و گردش ها یکچند ساعت مرور نمود که از انسبب زمان مد دریا رسیده آب گلوگاه بیشتری گرفت . لهذا کار اسباب کشیدنرا بفردا گذاشته بکشیدن همینقدر اسباب اکتفا ورزیدند . از رفتن کشتی با جریان آب نیز بیم ندارند چرا که از حالا هنوز در ریگ فرو رفته است . اما فردا در وقت جزر تاسعی داشته با شند باید بکشیدن اسبابها ، وحتی به بازکردن چوبها واسبابهای خود کشتی کوشش و جهد ورزند چرا که اگر دو روز دیگر بهمین حال بماند هیچ اثری از کشتی معلوم نخواهد شد بلکه همه در ریگ غرق و ناپدید خواهد گردید .\nمهاجران بساحل آمده از مانده گی بسیار باز مخوردن طعام مجبور گشتند . طعام خورده بازبکار مشغول شدند وبطرف مانده گی خود التفات نکرده بمعاینه کردن صند وق هاوتفریق دادن اشیا پرداختند .\nاز میان صندوقها لباسهای دوخته پوشیدنی گوناگون ، از هر نمبر بوطها و پاکتهای سیکریت و توتون واسلحه از هر نوع ، و آلات آهنگری ، و نجاری ، و انواع حبوبات برآمدن گرفت که برای هر يك از انها پا نقروف « هوررا » گفته فریاد میبرا ورد ."}
{"book": "adl0259", "page": 439, "text": "( ٣٧٤ )\n\nجمله این اشیا بسببی که کم مدت در آب مانده خراب نشده است. هرگاه این اشیا دو سال پیش ازین بدست مهاجران می افتادچه قدر خودرا مسعودمیشمردند. اگرچه به ثمره سعی وغیرت خود اکثر مایحتاج ضروریه خودشانرا ساخته اند ولی زیاده الخیر خیراً گفته به این اسباب نیز خود را بختیارشمردند.\nبرای حفظ نمودن اشیا اگر چه غرانیتهاوزکافیست ولی چون امشب برای نقل دادن اشیارا بغرانیتهاوز وقت مساعد نیست لهذا اسبابهارا امشب درشمینه هاگذاشتن مناسب دیدند. واینرا نیزفراموش نکردند که درجزیره شش نفراشقیای مسلح موجود هستند اگرچه پلهای هرطرف منظره وسیعه برداشته شده وگذشتن شان باینطرفها ممکن نیست ولی درپیش آن خبیثها گذشتن ازینگونه نهرهابی پل هم چندان مشکل نمی نماید. لهذاترار دادند که درشب یکیکنفر بنوبت پاسبانی نمایند. توپ و ژوپ را نیز برای پاسبانی در پایان گذاشتند.\nشب به آرامی گذشت ازاشقیا اثری معلوم نشد. زیرا اگر می آمدند توپ و ژوپ اخبار کیفیت میکردند.\nسه روز متمادیاً به کشیدن وجابجا کردن اسبابهای کشتی وبازکردن تخته ها و خل دادن وچیدن آنهاگذرانیدند. واینکارها راهم هرروز بعداز تمام شدن زمان مدت بوقت آغازکردن مداجراء میکردند. اسبابهای آهنین وسنگین بارکشتی درزیر آب فرورفته بود. ودرریگ مانده بود اماباتقروف و آیرتون درزیرآب غوطه خورده زنجیرولنگرک کشتی حتی چاردانه توپهای آنرانیزیافتند. وریسمانها را بآن بسته باجرثقیل های سردستی که از اسبابهای خودکشتی مهندس بعمل آورده بود درچند روزسعی و کوشش بیرون برآورده و توپهارانیزباجرثقیل بغرانیتهاوزبالابراورده در جاهای مناسب تیرکشها کشیده گذاشتند. باینصورت قلعه غرانیتهاوزرا استحکام بسیار متینی ساختند که بعد ازین ازکشتی زهزنان دریائی نی بلکه ازکشتیهای زرهپوش جنگی دولتی نیز پرواندارند!!"}
{"book": "adl0259", "page": 440, "text": "- ( ٣٧٥ ) -\n\nاز کشتی بغیر از بعضی تخته پاره های برهم و در همی که آنرا نیز موجهاى آب پراکنده\nکرده بود هیچ اثر و نشانی باقی نماند و بعد از هشت روز فکره مهاجران از کشتی و اسباب\nهای کشتی فراغت حاصل کرده بفکر قوهٔ غریبه مخربه مدهشه که سپیدی را باینصورت\nدهشتناکی غرق و ناپدید گردانید افتادند ، و هر انقدر فکر و اندیشه که در باب کشف\nو تخمین آن دوانیدند بهیچ چیزی پی نبردند تا آنکه در ۳۰ ماه کانون اول ناب در اثنائی که\nبر کنار دریا بجائی که کشتی غرق شده بود میگردید يك ميل آهنیئی که از میان دو شق شده\nبود پیدا کرد . این میل آهنین گویا در زير يك قوت شديد بسیار پرتاثیری آمده که از\nمیان دو شق گردیده است .\nناب آهن پارهٔ مذکور را در پیش مهندس آورده گفت :\n-- این را ببینید که چیست ؟ در میان ریگهای ساحل یافتم .\nسیروس بدقت تمام میل مذکور را معاینه نموده پانقروف را گفت :\n-- دوست من ! خوب میدانید که کشتی رهزنان بسنگ ناخورده غرق شده باشد ؟\n-- بلی خوب میدانم که بسنگ نخورده چرا که شما هم میدانید که در گلوگاه سنگ نیست!\n-- پس من بتو بگویم که بچه خورده و غرق شده است ، بنگر به این میل ! اینست که\nکشتی سپیدی به این میل خورده ، و غرق شده است .\n-- چه ؟ به این میل ؟ !\n-- دوستان من ! البته بیادتان خواهد بود که کشتی پیش از غرقشدن ، از سطح بحر\nبايك ستونی از آب بالا برآمده و پاره شده غرق گردید ؟\n-- بلی بیاد ماست .\n-- آیا میخواهید که سبب ظهور آن ستون مایع را بدانید که چیست :\n-- البته ، میخواهیم .\n-- چون چنینست بخوبی بدانید که آن ستون آبی راهین آهن پاره بمیدان آورده ،\nو کشتیرا نیز همین آهن غرق و ناپدید گردانیده است ."}
{"book": "adl0259", "page": 441, "text": "- ( ٣٧٦ ) -\n— آیا این ؟\n— بلی زیرا این ميل يك پارچه ایست از طور پیلی که بزیر کشتی انداخته شده است [طورپیل] گله های بمبیست که از کشتیهای جنگی در زیر کشتیهای دشمن در زیر آب کفانده میشود و کشتیها را بر هوا میکند !\n— آیا پارچۀ طورپیلست ؟\n— بلی .\n— آیا طور پیلرا که گذاشته باشد ؟\n— درینباب اینقدر گفته میتوانم که من نگذاشته ام ، اما حکم قطعی میکنم که این طور پیلست و در زیر کشتی گذاشته شده است و تأثیر مدهش آنرا برأی العین همۀ ما و شما دیدیم .\n- * باب پنجم * -\n*-* فهرست *-*\nسخنان مهندس — تصور بسیار بزرگ پانقروف — در جویبا صداهای\nمدهش توپ — چهار توپ — اشقیای زنده مانده — تردد\nو تلاش آیرتون — حسیات عالیجنابانه سیروس سمیت —\nپانقروف بتأسف مسئله را قبول میکند .\nحالا کیفیت غرق شدن کشتی سپیدی که بصورت بسیار عجیب و مدهشی بوقوع آمد به پیدا شدن پارچۀ طورپیل دانسته شد که چیست. سیروس سمیت در محاربۀ امریکادر خصوص تورپیلها که از مدهش ترین آلات ناریۀ حربیه ، و محز بتزین قوای بحریه شمرده میشود بالذات اجرای تدقیقات و تجربۀ عملیات نموده است لهذا در باب دانستن و شناختن آهن پاره طورپیل هیچگاه خطا نمیکند . طورپیل چنان قوۀ مخربه ایست که کشتیهای زره پوش بزرگ جنگی را ما ننديك زورقی بر هوا میپراند . پس مانند سپیدی يك کشتی چوبی بادی در پیش قوت تخریبیۀ آن چگونه مقاومت خواهد نمود؟"}
{"book": "adl0259", "page": 442, "text": "( ۳۷۷ )\n\nپانقروف گفت :\n— بسیار خوب اینرا هم دانستیم که طوریهاست، اما آیا طوریها را در زیر کشتی سپیدی که نهاد؟\nمهندس — رفیقان عزیز من ! بعد ازین دیگر شبهه جائی نیست که بگوئيم يك شخص\nپنهان موجودی درین جزیره وجود نه دارد، این شخص پنهان یا مانند مايك قضازده و يا مانند\nآیرتون يك ترك كرده شده خواهد بود ! هم اینرا برای آن میگویم که آیرتون از وقایع\nغریبۀ پنهانی که درین دو نیم سال در جزیره بر ما پیش آمده آگاهی حاصل کند . آیا\nاین آدم کیست که بارها معاونتهای خارق العاده او بمارسیده ، و یکرنگ میرسد ؟ آیا\nمقصدش از پنهان کردن خود را از ما و خدمت کردن بما چیست ؟ اينست كه اينرا نميدانم ،\nوهم این شخص پنهان مالك بسيار قوۀ شدیدۀ خارق العاده میباشد که از دست هرکس\nنمیآيد . وچنانچه ما بان بجان منتدار احسانهای نمایان آنشخص پنهان میباشیم آیر\nتون نيز بحیات خود مرهون لطف او میباشد . زیرا چنانچه مرا وقتیکه از بالون بدریا\nافتادم واز خوددر گذشته غرق گردیدم او رهائی داده . خبر بودن آیرتونرا در جزیرۀ تابور\nبواسطۀ کاغذ و شیشه نیز بما اورسانیده است . صندوق پر اسبابرا نيز او برای ما در دماغۀ\nبیصاحب گذاشته . در اثنای آمدن از جزیرۀ تابور آتش را نيز برای رهنمایی شما اوافر\nخته است . دانه ساچمه که در ران آهوبره پیدا شده نیز از تفنگ او برامده ، بوزینه\nها را نیز او از مسکن مارانده ، کشتی مارا بسر وقت ما نیز اورسانیده مسئله توپ ودو\nغولق نیز از طرف او اجرا گردیده است . سپیدی را نيز اثر خارق العادۀ مهارت او\nبر هوا کرده است . و الحاصل همه وقوعات اسرار انگیزی که در جزیره بر ما پیش\nآمده وماسبب آنرا ندانسته ایم همه کی از دست آنشخص پنهان اجرا گردیده . لهذا\nآنشخص پنهان هرکسیکه باشد باشد ما میباید که خودرا مرهون لطف و احسان او\nبجان بشماريم و هروقتيكه بدست ما برسد دين شکران خود را به او ادا نمائیم .\nژده دئون — حق بدست شماست موسيو سيروس همه منتدار آنشخص پنهان هستیم،\nوهم در موجود بودن او در جزیره هیچ شبهه نماند . وهم اینهمه کارهای خارق العادة"}
{"book": "adl0259", "page": 443, "text": "- ( ۳۷۸ ) -\n\nکه ظهور یافته چیزهایی نیست که از دست انسان بعمل آید مگر که يك قوهٔ خارق العادهٔ\nبسیار شدیده را مالك باشد . مثلا میباید که در زیر آب برفتن هم مقتدر باشد .\nمهندس — در نزد من اين يك محققست که شخص پنهان انسانست، و اینرا هم تصدیق\nمیکنم . که مالك چنان قوتها ئیست که انسان ها هنوز بر کشف و استعمال آن قوتها مقتدر\nنشده اند . همه اسرار در کشف این قوتها ست . هر گاه شخص پنهان را پیدا کردیم\nاسرار پنهان آنرا نیز ظاهر خواهیم ساخت اما حالا مسئله درینجاست! که آیا مادر پی جستجوی\nاین شخصی که معاونتهای ظاهری و علنی بمار سانیده و خود را از ما پنهان داشته بیفتیم،\nیا آنکه به آرزوی خود او متابعت کرده اور ا جستجو نکنیم ؟\nپانقروف — هر که که باشد بحقیقت که این آدم پنهان خيلی عالیجناب يك آدميست!\nموجب محبت و ستایش من گردید و السلام !\nمهندس — خوب اما اینجواب سخن من نشد !\nناب — اگر بفکر من باشد پالیدن و جستجو کردن این آدم عبث و بیفائده است .\nچرا که هر قدر بپالیم تا خود را خود بمانشان ندهد پیدا نخواهیم توانست !\nپانقروف — درست گفتی ناب ! آفرین !\nژه ده ئون — منهم همچنین میگویم ! اما اگر بپالیم بد نخواهد بود . اگر هیچ نباشد\nایفای وظیفه کرده خواهیم بود .\nمهندس به هار بردو گردانیده گفت :\n— پسر من ! توجه رأی مید هی ؟\n— من آرزو مند آنم که مخلوق مختفی را پیدا کرده اول از سبب رهایی دادن شما،\nدوم از لطفهائیکه در بارهٔ ما ها اجرا کرده عرض شکران به او بکنم .\nپانقروف — همچنینست اولادم ! اگر چه خود من از اهل مراق نیستم ولی برای\nدیدن اینشخص آنقد ر مراق پیدا کرده ام که میگویم بیکبار دیدن او اگر يك چشمم\nرا فدا کنم ضرر ندارد . من گمان میبرم که اینشخص قد بلند ، و تنومند وریش سفید"}
{"book": "adl0259", "page": 444, "text": "- ( ۳۷۹ ) -\n\nيك آدمی خواهد بود !\nمهندس به آيرتون رو گردانیده گفت :\n— خوب آيرتون شما چیزی نگفتید ؟\n— من در بخصوص رأی داده نمیتوانم ، هر چیزی که شما بگوئید و بکنید خوب و پسندیده است ! من بهر قسم خدمت و معاونت حاضرم .\n— تشکر میکنم . اما شما هم یکی از اعضای ما میباشيد يك مسئله که متعلق بمنفعت عمومیه باشد در آنباب رأی دادن شما هم لازم و ضروریست .\n— چون چنینست عرض کنم که این ولینعمت مجهول و پنهان خود ما ترابیابیم و جستجو كنيم ، وبيابيم. بلکه تنهاست، بلکه ناخوش است، بلکه بيك معاونتی محتاج باشد. چنانچه خود شما فرمودید من هم به آن آدم دین شکران بزرگی دارم. مطلق که او بجزیره تابور آمده و مرا دیده است ، و بشما خبر مرا رسانیده و با ينواسطه آدم شده ام این فضل و احسان او را هیچوقت فراموش نخواهم کرد .\n— قرار داده شد . هر طرف جزیره را میپالیم ، هیچ گوشه و کناری را بی تفتیش و تفحص نمیگذاریم در بخصوص ولینعمت ما مارا البته عفو خواهد فرمود .\nبعد ازین قرار داد چند روز متمادیأ مهاجران به کارهای کشتکاری و زراعت مشغول گشتند میخواستند که پیش از برآمدن برای جستجو و پالیدن ولینعمت پنهان خویش همه کارهای خود را تکمیل و حاضر نمایند . محصولاتی که تخمهای آنرا از جزیره تابور آورده بودند در نیموسم بکمال رسیده همه را جمع کرده بغرانیتها و ذخیره کردند اموال واشيا و ذخیره وجبه خانه مهاجران بسیار شد لهذا مجبور شدند که مغاره الاقی کدام خود را باباروت و کلنگ و تبر بزرگتر ساختند . و در قسم آخری غرانیتها اوزيك او تاق تحویلخانه دیگر نیز ساختند . مأكولات، واسلحه وجبه خانه ، و همه اسبابهای خود را بخوبی جابجا کردند . جاهای گذاشتن طوپها وتبرکتیهای آنها را نیز خیلی خوب اصلاح و محکم کرده دهنهای دو توپ هارا بسوی دریا و یکی را بطرف جنوب و یکی را بطرف شمال گردانیده"}
{"book": "adl0259", "page": 445, "text": "( ۳۸۰ ) -\n\nوضعيت يك استحكام جنگی بسیار منظمی را دادند بسبب بلندی غرانتیهاوز گله های\nاین توپهای استحکام غرانبةهاوز تا بسیار جاها را هدف تاثير مدهش خود خواهد نمود .\nپا نقروف گفت :\n— موسیو سیروس : توپهای ماجابجا گردید حالا میخواهم كه يك تجربه اجر اكنم.\n— جانمن ، چه لازم است .\n— لازم نی بلكه الزمست ! اگر تجربه نکنیم منزل توپهای خود را چسان تعيين\nخواهیم توانست .\n— بسیار خوب تجربه کنیم اما بجای باروت پیرو قسیل استعمال نمائیم اگر چه باروت\nما بسیار است ولی من میگویم که برای احتیاط باروت خود را هیچ غرض نگیریم .\nژہ دہ نون -- آیا این توپها به پیرو قسیل تحمل کرده خواهند توانست ؟\n— گمان میبرم که خواهد کرد . ما هم احتیاط را از دست نمیدهیم . منزل گله بمقدار\nباروت متناسب است و مقدار باروت با تحمل آهن توپ مناسب است . متحملترین معدنها\nپولاد است ، و چون این توپها از پولاد بسیار متین و اعلایی ریخته شده است گمان\nقوی دارم که به پیروقسیل طاقت بیارد و نتیجه های مکمل بدهد .\nژه ده نون — تجربه کنیم به بینیم !\nاین را هم بگوئیم که پانقروف از وقتیکه طوپها را از دریا بر آورده به چرب کردن، و\nجلا دادن ، و اسپا بنها و بچهای آنرا درست و پاك كردن مشغول گشته طوپها را آنقدر\nخوشما و پر جلا ساخته که انسان گمان میبرد که حالا از کار خانهٔ توپ ریزی برون آمده است.\nامروز در حالتیکه همه مهاجران حتی ژوپ و توب نیز حاضر بودند به تجربه توپها\nآغاز کردند . مهندس در اول امر کارتوسهای آنرا باز کرده و باروتهای آنرا کشیده\nبعوض آن پیرو قسیل پرکرد. و چنان حساب کرد که پیرو قسیل چهار بار از باروت قویتر\nباشدلهذا بهمین مقدار و تخمین پیروقسیل انداخت . مقصد مهندس از استعمال پیروقسیل\nدو چیز است یکی آنکه طوپهارا تجربه کند که به پیروقسیل تاب میآورد یانی ، دیگر اینکه"}
{"book": "adl0259", "page": 446, "text": "— ( ۳۸۱ ) —\n\nباروت پیروقسیل اختراع کرده کی خود را تجربه کند که در توپ چقدر تأثیر وقوت\nدارد مهندس اول یکی از طوپهائیکه دهن آن بطرف جزیره سلامت بود پر کرد . پالقروف\nریسمان ساقی را گرفته منتظر اشاره مهندس گردیده و بنا بر اشاره مهندس با لقروف\nریسمانرا کشیده طوپ آتش گرفت .\nکله از روی جزیره سلامت گذشته در بسیار دور بدریا افتاد .\nطوپ دوم پر شده یکی از خر سنگهای سنگلاخ دماغه پیصا حب را نشان گرفته\nآتشداده شد . کله بمسافة سه میل بر هدف مقصود بر خورده سنگرا پاره پاره کرد.\nطوپ را چون هاربر نشان گرفته و آتش داده بود لهذا بسبب موفقیت و کامیابی خود خیلی\nمفتخر و مباهی گردید . طوپ سوم را نیز بهمین رنگ تجربه کرده در طوپ چهارم\nمهندس مقدار پیرو قسیل را علاوه کرد . میخواهد که منتهای درجه قوت پیروقسیل را\nتجربه کند ریسمان چاقماق را دراز کرده هر کس از طوپ دور شده طوپرا آتش دادند .\nطوپ بصورت بسیار مدهشی آتش گرفته و صدای بسیار مهیبی بر آورده کله را انداخت .\nاما طوپ از هم نه ترکید . رفقا به پیش پنجره ها دویده دیدند که کله از دماغه ماند بیول\nکه بطرف شمال جزیره بمسافة پنج میل واقعست گذر کرده در حوضه ناله سگماهی بیفتاد .\nپالقروف هور را برآورده گفت :\n— خوب موسیو سیروس ! به این طوپخانه ما چه میفرمائید ؟ چیزی سفینه های\nرهزن بحر محیط که هستند بیاسند تا اذن ما نباشد هیچ یکی از آنها در کانه جماهیر متفقه داخل\nشده نمیتوانند .\n— من میگویم که اگر نیایند و ما هم به این تجربه مجبور نشویم بهتر خوا هدبود .\n— خوب از رهزنان خارجی در گذشته باین شش نفر اشقیای داخلی که مانند حیوانات\nدرنده وحشی در جزیره ما بیقید و آزاد میگردند چه خواهیم کرد ؟\n— توچه میگویی که چه کنیم ؟\n— من میگویم که در مابین اینها و ژاغارها هیچ فرقی نیست . لهذا چنانچه جزیره خود"}
{"book": "adl0259", "page": 447, "text": "-( ٣٨٢ )-\n\nرا از ژاژها پاك ساختیم از ینها هم پاك كنیم .\nـ آیا رأی شما همینست پانقروف ؟\nـ بلی ، موسیو سیروس !\nـ بلكه تبدیل فكر كرده نادم و پشیمان شوند .\nـ آیا آنها پشیمان میشوند ؟\nهاربر ـ پانقروف آيرتونرا ببین كه اوهم از انها بود چسان انسان كامل گردید .\nـ چون همهٔ شما برأى من مخالفت میكنید به بینم كه تا چه میشود اما خدا كند كه پشیمان نشویم !\nهاربر ـ احتیاط را هم از دست ندهیم و برای آدم كردن آنها بكوشیم انشاء الله دو چار تهلكه نخواهیم شد .\nژه ده ئون ـ اشقیا شش نفر وهم همه شان مسلح است . هر گاه بيك بيك گوشهٔ پنهان شده و بر سر ما آتش كنند بكمال آسانی جزیره را صاحب میشوند .\nمهندس ـ از همه بهتر اینستكه صبر كنیم ! هر گاه آنها بر ما تجاوز و هجوم كردند ماهم بر آنها هجوم میكنیم .\nوالحاصل مهاجران بر همين يك قرار دادند كه بر انها هجوم نبرند . و احتیاط را هم از دست ندهند و هم جزیره بزرگست و مغتنم است . پس هرگاه به افكار انسانیتكارانه بیفتند ناموسكار شده بیكطرف جزیره ساكن میشوند . اگر چه مهاجران مانند پیش آزادانه و بیقیدانه حركت نمیتوانند ، و جزیره شان آزادی و بیقیدی اولئی خودرا غائب كرد اما چه باید كرد راحت و آزادی كلی درین دنیای سراسر اسارت برای كه میسر گشته ؟ برای مهاجران بیچاره میسر شود ."}
{"book": "adl0259", "page": 448, "text": "- ( ٣٨٣ ) -\n\nباب ششم -\nفهرست\n\nقرار دادن بر گردش — آیرتون در آغل — رفتن بحوضۀ بالون —\nدر بو ناد وانمود بعضی علامات — تلگراف کشیدن به آغل —\nجواب نیامدن از آیرتون — روز دوم حرکت بسوی آغل —\nتلگراف بریده .\n\nبزرگترین آرزوها ، ومهمترین کارهای مهاجران پیدا کردن شخص مدد رسان\nپنهانیست که بر وجود داشتن او در جزیره دیگر شبهۀ برای مهاجران باقی نمانده، وهم\nدر اثنای جستجو کردن ، وپالیدن انسان پنهان جای و مقام اشقیارانیز بخود معلوم کنند\nکه کجا را انتخاب کرده اند و بچه گونه معیشت میورزند .\nسیروس سمیت اگر چه چابک حرکت کردن میخواست ولی بسبب زخمی بودن\nیک پای یکی از او ناغاها حرکت شان بقد ریکهفته معطل مانده زیرا مهندس میخواهد\nکه سیاحت خود را بقدر چند روزی امتداد دهد لهذا اسباب و لوازمات بسیاری میخواهد\nکه با خود بردارد که اینهم بر جور شدن پای او تاغاه موقوفست در ظرف این هفته کارهائیکه\nدر غرانبتها وزوتیۀ منظرۀ وسیعه اجرا کردن آن لازم بود همه را اجرا کردند، و\nچون چند روز است که از آغل و حیوانات هم خبر نگرفته اند از انرو فرستادن آیر\nتونرا به آغل نیز قرار دادند .\nآیرتون برای رفتن آغل و دو روز در انجا ماندن و باز عودت کردن حاضر شد .\nمهندس گفت :\n— جزیرۀ ما حالا مانند پیش امین نیست آیرتون ! میخواهیکا یک آدم دیگر نیز\nبا تو همراه کنیم ؟\n— نی موسیو سیروس ! گرگ از گرگ نمیترسد ما نند این شش نفر ها بنظرم حکم\nیکنفر را دارد ، هیچ اندیشه مکنید ."}
{"book": "adl0259", "page": 449, "text": "- ( ٣٨٤ ) -\n- بسیار خوب ! بروید بخدا سپردیم . هرگاه يك واقعه و حادثۀ ظهور نماید همانلحظه بتلگراف ما را خبر بدهید .\nآیرتون از رفقا وداع کرده بسوی آغل روانه شد . بعد از دو ساعت باینمضمون که : ( هر چیزی بجای خود است . خیر خیر یتست ) . يك تلگرافی ازو رسید .\nبعد از اجرا شدن اینکار پانقروف ، و ژه ده ئون و هاربر نیز برای رفتن حوضۀ بالون حاضر شدند زیرا پانقروف کشتیبان در خصوص دیدن بوناد و استور خیلی مراق و تلاش دارد . و میگوید که :\n- اشقیا وقتیکه از آب برآمدند راست بسوی جبه زار تادورن رفتند . اگر تا بحوضه بالون رفته باشند مطلق که بوناد و استور را غصب کرده اند هرگاه برای فروختن درین وقت ببازار بیع وشرا برآید من به نیم روپیه هم آنرا نخواهم خرید چرا که بوجود خباثت آلود آنها ناپاك كرديد .\nپانقروف و رفقایش طعام چاشت را خورده و بامهندس و ناب وداع کرده براه افتادند . هر سه رفیق بصورت بسیار مکمل مسلح میباشند . پانقروف در تفنگ خود دو گله انداخته است ، و از سر جنبانیش چنان معلوم میشود که هر که پیش رویش بیاید بیسوال وجواب اورا تلف کند .\nناب رفقا را تا به پل مرسی برده ، و بعد از گذشتن آنها پلرا برداشت . و در بین خود چنان قرار دادند که در اثنای بازگشت رفقا يك تفنگی انداخته ناب را خبر میدهد و ناب آمده پلرا می اندازد .\nسه رفیق برسر سرك روانه شدند اگر چه از غرانیتها وز تا بحوضۀ بالون بقدر سه میل مسافه است اما رفقا اینمسافه را بدو ساعت تمام طی نمودند چرا آرام ، و هر طرف را دیده و پالیده حرکت میکردند. تا آنکه بحوضۀ بالون رسیدند . در راه بهیچ اثری از اشقیا برنخوردند . کشتی خود را نیز در میان آبهای راکد و آرام حوضۀ مذکور ایستاده یافتند"}
{"book": "adl0259", "page": 450, "text": "- ( ٣٨٥ ) -\n\nو چون هر طرف اینحوضه با سنگلاخهای بلند محاطست از انرو بصورت رهگذری یافتن کشتی محالست . پانقروف گفت :\n- اشقیا باینطرف نیامده اند . مطلق که بطرف جنگل فاروست رفته اند .\nهاربر - نیامدن شان خیلی خوب شده است . زیرا اگر می آمدند بهمه حال بوناد و انتون را با خود میبردند ما هم بجزیره تابور دگر بار رفته نمیتوانستیم .\nژده ئون - راستست ، رفتن ما بجزیره تابور یکبار دیگر خیلی ضرور و لازمست . زیرا در اوتاق آیرتون میباید که یک کاغذی نوشته بگذاریم که اگر کشتی دونکان بیاید بودن آیرتون و مارا در جزیره لینقولن بداند .\nپانقروف - کشتی حاضر است مسیو سپیله ، هر وقتی که آرزو فرمائید برفتن حاضرم .\nژده ئون - هر وقتیکه سفر داخلی جزیره ما تمام شود ، و از جستجو و یافتن حامی پنهان خود فارغ شویم بسفر جزیره تابور آغاز میکنیم .\nهاربر - من میگویم که حامی پنهان ما در حق جزیره تابور ولینقولن از ما زیاده تر واقف و آگاه خواهد بود . حتی از آمدن لارد نیز با خبر خواهد بود !\nپانقروف - بخدا بسیار عجب کاریست ! این آدم ما را بشناسد ، و ما او را نشناسیم ! اگر قضا زده است ما هم قضا زده ایم چرا از ما پنهان شدن مجبور است ؟ آیا بجزیره لینقولن به آرزوی مخصوص خود آمده است ؟ آیا هر وقتیکه دلش بخواهد میرود و باز می آید ؟ آیا حالا در جزیره است ؟ یا رفته خواهد بود ؟\nسه رفیق بهمینصورت سخن زده زده در بوناد و انتون نشسته بودند . پانقروف بادبان كوچك كشتی را که باریسمان خودش بسته بود معاینه کرده فریاد بر آورده گفت :\n- اینستکه به اینمسئله باید انسان واله و حیران کردد ! بسیار عجب است !\nژده ئون - چیست پانقروف ؟\n- اینستکه این گره را من نزده ام !\nپانقروف اینرا گفته و گرهی را که کشتی را بساحل ربط نموده بود نشان داد ."}
{"book": "adl0259", "page": 451, "text": "- ( ٣٨٦ ) -\n\nژه ده ئون — این گره را که تو نزده دگر که زده ؟\nهمینقدر میدانم که این گره گره من نیست !\nهاربر — پس معلوم میشود که اشقیا درینجا آمده باشند ؟\nآنرا نمیدانم منکه میدانم همینست که این کشتی یکبار ازینجا باز شده و دوباره بسته\nشده است . بلی بلی ، باز شده است علامت دیگر هم برای باز شد نش یافتم این است که\nلنگر را هم برداشته اند و دوباره انداخته اند . چرا اهنگامیکه من لنگر را انداخته و\nکشتیر ابسته بودم روی سوراخی را که لنگر از انجا می افتد با تختهٔ آن پوشیده بودم\nحالا نکه در ینوقت باز است .\nژه ده ئون — اما اگر فرض کنیم که بدست اشقیا افتا ده باشد آنها کشتیرا غضب\nکرده دوباره چرا می آوردند ؟ بلکه با آن فرار میکردند !\n— آیا بکجا فرار میکردند آیا بجزیره تابور ؟ آن خبیثها اینقدر دلاوری ندارند که با این\nکشتی كوچك در بحر محیط برآمده توانند .\nهاربر — وهم اشقیا از جزیره تابور چه خبر داشته خواهند بود ؟\n— شما هرچه که میگوئید بگوئید . من همینقدر میگویم که چنانچه محقق میدانم که نام\nمن ( پانقروف بوناد وانتور ) است همچنان محقق میدانم که کشتی ما ازینجا باز شده\nولنگر برداشته سفر کرده است .\nهاربر و ژه ده ئون ساکت شده چیزی نگفتند . اگر چه در باب بردن بوناد وانتور\nرا در پیش روی غرانیتها و : با گذاشتن در همین جا بسیار مذاکره و مباحثه کردند ولی\nبسبب نبودن لنگرگاه مناسب در انطرف و نیامدن اشقیادر ینطرف هر چه باداباد گفته\nدر همین جا گذاشتنش را مناسب دیدند . واینمسئله سفر بوناد وانتوررانیز براسرارهای\nسابقه علاوه کرده از کشتی برآمدند و راه غرانیتها و زر اپیش گرفتند .\nدو ساعت بعد بکنار نهر مرسی رسیده تا بر منتظر ورود خودیافتند . بغروب\nنیمساعت مانده بغرانیتها و زباء و سیوسیروس ملاقی گردیدند و دیدنیهای خود را بآن"}
{"book": "adl0259", "page": 452, "text": "- ( ۳۸۷ ) -\n\nيگان بيان كرده موسيو سيروس نيز با آنها در بنياب متفق الرأى گرديد .\nوقت شام به آغل براى آيرتون يك تلگراف در خصوص آوردن بزها را با خود\nكشيدند اما بسيار عجب است كه بخلاف عادت دايمى آيرتون كه بزودى جواب ميداد به\nاين تلگراف هيچ جواب نداد ! اگر چه مهندس از يمسئله در اول امر متحير گرديد\nاما رفقا به اين تأويل كردند كه بلكه آيرتون باينطرف برآمده و در راه خواهد بود لهذا\nتلگراف را نگرفته است .\nمهاجران بوقت صبح منتظر آمدن آيرتون شدند چونكه بنا بر قراريكه داده شده\nبود امروز بوقت صبح بايد كه آيرتون بگرانيتهاوز بيايد. ناب و پا نقروف بر سر پل منتظر\nبايستادند . تا بظهر منتظر شدند از آيرتون هيچ اثرى و خبرى معلوم نشد . شام شد\nبازهم آيرتون نيامد . باز تلگراف كشيدند هيچ جواب نگرفتند . انديشه مهاجران\nبدرجه نهايت رسيد . آياچه شد ؟ اگر آيرتون در آغل نيست پس كجاست ؟ آيا كشته\nشد ؟ آيا اسير افتاده ؟ هاربر گفت :\n- بلكه در ستونهاى تلگراف خرابى پيش آمده باشد .\nژده ده ثون - ميشود !\nسيروس - تا فردا صبر كنيم به بينيم چه ميشود ؟\nبه انديشه تمام تا بفردا صبر كردند . صبح سيروس باز تلگراف كشيد. باز هيچ جواب\nنيامد . گفت :\n- به آغل بايد برويم .\nپانقروف - خوب مسلح بايد بشويم .\nقرار دادند كه ناب را در غرا نيتهاوز بگذارند . ناب تا بسريل ايشانرا همراهى كرده\nبعد از گذر كردن ايشان پلرا ميبردارد ، و در پشت درختان منتظر ورود رفقا پنهان مى\nنشيند .\nعلى الصباح مهندس با رفقاى خود خوب مسلح شده براه افتادند . و راه آغلرا"}
{"book": "adl0259", "page": 453, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 454, "text": "-( ۳۸۹ )-\nگلوله تفنگ اشقيا راست بر سينه اش خورده"}
{"book": "adl0259", "page": 455, "text": "-( ٣٨٨ )-\n\nپیشکر فتند. تفنگهای خود شانرا آماده و حاضر گرفته اند . دو طرفۀ راه پیشه زار است\nلهذا احتیاط بسیاری لازمست . اشقيا در پیشه زار پنهان بوده دفعتهً اجرای خباثت\nکرده میتوانند . ازار و در راه تهلکه بسیار است .\nمهاجران بسرعت ولی ساکتانه براه رفتن دوام دارند توپ پیش پیش میرود ولی\nهیچ آثار هیجان نمیکند . توپ هر گاه تهلکۀ حس کند بولوله می افتد و لی چون\nساکت است معلوم میشود که هنوز تهلکه نیست . رفقا در راه خط تلگراف راپیروی\nکرده میروند . بقدر دو میل راه رفته بودند که ها ربر فریاد بر اورد که :\n- سیم تلگراف بریده شده است !\nرفقا دویده دیدند که بحقیقت هم سیم بریده شده و هم ستون نمبر ٤٧ کشیده شده\nبر زمین افتاده است . و هم بخوبی هویداست که بدست انسان شده است . سیروس گفت:\n- ببینید که آیا نو بریده شده است ؟\n- بلی بسیار وقت از بریده شدنش معلوم نمیشود .\nپانکروف – به آغل برویم در انجا کار را خواهیم دانست که چیست .\nمهاجران در نیم راه هستند . ازيك واقعۀ مدهشۀ متأسفه خیلی در بیم میباشند .\nجمله افکارشان به این مشغولست که آیا آیرتون بوعدۀ خود چرا نیامد ؟ آیا سیم تلگراف\nرا که بریده باشد ؟ آیا چسان میشود که به آیرتون ضرری نرسانده باشند ؟\nمهاجران بکمال اندیشه و هراس بدویدن پیش میروند . بحقیقت که مها جران\nبا آیرتون يك محبت صمیمی پیدا کرده اند . همه در بیم اند که مبادا بیچاره آیرتون از دست\nاشقیای خبیث هلاك شده باشد ! تا به پیش جوی آب کوچکی که زمینهای آغلرآآبیاری\nکرده بیرون میبراید رسیدند در نجا رفتار خودرا آهسته تر کردند . زیرانزديك بموقع\nمجادله شده اند . نمیخواهند که مانده و ناتوان باشند چاقماقهای تفنگهای خود را بالا\nکرده به بسیار دقت و بصیرت پیش میروند . به آغل هر انقدر که نزدیکتر میشوند در\nتوپ آثار هیجان و غرش بیشتر میگردد ."}
{"book": "adl0259", "page": 456, "text": "- ( ۳۸۹ ) -\n\nدیوار تخته ئی آغل پدیدار گردید . علامت خرابی در دیوار مشاهده نمیشد .\nدروازۀ آغلرا بسته دیدند در آغل سکوت و سکونت تمام حکم فرما بود . نه از آیرتون\nونه از گوسفندان هیچ صدایی و ندائی بگوش نمیخورد . سیروس سمیت گفت :\n- در ائیم .\nاینرا گفته و بدروازه نزدیکشد . رفقایش بفاصلۀ بیست قدم از دنبالش روان بو\nدند . سیروس سمیت زنجیر چوبی دروازه را برداشته هنوز يك پله آنرا باز نکرده بود\nکه توپ بشدت تمام بعوعوه آغاز نهاد . همان وقت از پشت دیوار تخته يي يك تفنگی صدا کرد.\nصدای تفنگرا از ینطرف ديوار يك آه پر اضطراب جانخراشی مقابله نمود .\nمگر این آه از دهن هاربر نوجوان بیچاره برامد که کله تفنگ غدارانه اشقیای ملعون\nراست برسینه اش خورده و از پشتش برامده و بر زمینش غلطانیده است .\nباب هفتم\nفهرست\nژده ئون و پانقروف در آغل - نقل دادن هاربر مجروح را به اوتاق تخته ئی آغل -\nفریاد و فغان پانقروف درباره هاربر - معاینه کردن زخم هاربر از طرف مهندس\nو ژده ئون - پیدا شدن امید - به ناب چسان خبر باید داد - امین\nيك واسطۀ خبر - جواب فرستادن ناب .\n\nپانقروف بمجرد شنیدن آواز هازبر بی اختیار تفنگ خود را انداخته بر هاربر\nخود را بینداخت ، و بشدت فریاد بر آورد که :\n- وای ! پسرمن ! وای ! ولد عزیزم را کشتند مهندس و مخبر نیز به پیش هاربر\nدویده مخبر گوش خود را بر دلها ربر نهاده گفت :\n- زنده است اما باید که او را بيك جای نقل بدهیم .\n- بغرانیتهاوز نمیشود چرا که بسیار دور است !\n- به آغل ببریم ."}
{"book": "adl0259", "page": 457, "text": "- ( ۳۹۰ ) -\n\n- یکقدری صبر کنید .\nمهندس اینرا گفته و از جائیکه تفنک انداخته شده بود خودرا بدرون آغل بینداخت.\nدر انجا دید که یکی از اشقیا بسوی او نشان گرفته است . مهندس بسوی او بتاخت .\nتفنک شقی آتش کرده کلاه مهندس را از سرش بر بود و يك کمی پیشانیش را نیز بلیسید\nشقی تا میخواست که دیگر میل تفنک خود را آتش کندسیروس سمیت خودرا با ورسانیده\nقمه که بدست داشت بر جگرش حواله نمود ، و در ان واحد بدار البوارش فرستاد .\nپانقروف و ژه ده ئون نیز خودرا بمعاونت مهندس رسانیدند . رسیدن اینهاهمان و اندا\nختن دوشقی دیگر خودرا از دیوار تخته یی به بیرون همان بود . رفقا دانستند که اشقیا فرار\nکردند . دروازه آغلرا آمده باز کردند ، و هاربررا بکمال احتیاط و آرامی برداشته\nبه او تاقیکه برای آیرتون ساخته بودند نقل دادند ، و در انجا بر بستر خوابگاه آیرتون بخوا\nبانیدند .\nسیروس سمیت در اول رفته هر طرف آغلرا بپالید اشقیارا نیافت ، دروازه آغل\nرا بندکرده بیامد . هاربر بچاره مانند جسد بیجان غیر متحرک افتاده بود . پانقروف از\nدیدن اینحالت مانند دیوانه کان فریاد ها میزند ، و گریه میکند ، و جامه چاک میکند ،\nسر خود را بدیوارها میزند . مهندس و ژه ده ئون اورا تسکین و تسلی نمیتوانند . چرا\nکه خودشان نیز خیلی مضطرب و پر هیجاستند .\nباوجود آنهم برای رهایی دادن هاربررا از پنجه ممات هر سعی و کوششی که از دست\nشان می آید دریغ نمیکنند. ژه ده ئون در فن طبابت تا یکدرجه مهارت دارد، و بسببیکه\nدر محاربه های بسیاری موجود کشته بصورت تداوی زخمهای کله و تیغ واقف شده است\nمهندس نیز در یباب سر اسریی بهره نیست . لہذا بمعاونت همدیگر به مداوات ابتدائی\nهاربر آغاز کردند .\nهاربر مانند قالب بیروحی افتاده بود . ژه ده ئون از بحال به اندیشه و حیرت افتاد. این\nبیهوشتی هاربر از ضایع شدن خون بسیار ، و یا از خوردن کله بر استخوان پیش"}
{"book": "adl0259", "page": 458, "text": "- ( ۳۹۱ ) -\n\nآمده است .\nسینه هاربر را باز کردند . خونرا از جای زخم باد سمال تر پاك كردند. زخم را با آب\nسرد بخوبی شستند . بعد از شستن دهن زخم بمیدان برآمد . دیدندكه يك سوراخ بيضى\nالشکلی در مابین استخوان قبورغۀ سوم و چهارم موجود است که گله آنرا بعمل آورده\nاست این سوراخیست که گله از انجا در آمده است .\nهاربر را به احتیاط بپهلو گردانیدند . از دهن نوجوان یکصدای بسیار خفیفی\nبرآمد گویا نفس آخرین خود را تسلیم نمود .\nپشت هاربر نیز غرقۀ خونست . آنطرف را نیز با آب بسیار شسته با دستمال پاك كر\nدند . درینطرف نیز دهن سوراخ بیشتری نمایان بود که گله از طرف سینه در آمده ازین\nطرف بیرون برآمده است ژه ده تون گفت :\nخدا را شکر است که گله بدرون نمانده و گرنه برای کشیدن آن خیلی بمشكلات\nبر میخوردیم .\nمهندس - آیا قلب چسانست ؟\n- گله بر دل برابر نیامده ، هر گاه برابر می آمد حالا جان میداد .\nپا نقروف تنها کلمۀ آخری را شنیده فغان برآورد که :\n- آیا جان داد ؟\nمهندس – نی نمرده ، نبضش میپرد دلش حرکت میکند . حتی صدای خفیفی نیز\nبر آورد اما اگر تو میخواهی که پسرت جور شود خود را میباید که استوار و متین داری\nبفریادها و فغانهای بیجا خود را هم از کار می اندازی و ما را هم ، وقت وقت معاونت و عقل\nو هوش را بسر داشتنست .\nپانقروف بیچاره سکوت نمود . اما بشدت تمام مانند سیلاب از چشمانش اشك جاری\nگردید . ژه ده تون به مداوات آغاز نهاد . در اول امر دانستن اینمسئله ضرور است که\nآیا گله در داخل چگونه خرابیها بعمل آورده و بکدام اعضا ضرر رسانیده ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 459, "text": "- ( ۳۹۲ ) -\n\nژه ده ئون لازم بودن دفع کردن آماس داخلی زخم را حس نمود. والتهاب پیدا نکر\nدن اطراف زخم را با حاصل نشدن حمارا درك و اندیشه کرد. اما دواهای دفع کردن اینها را\nاز کجا باید پیدا کرد؟ وجلوگیری آماس داخلی والتهاب خارجی و حمارا چسان باید کرد؟\nژه ده ئون گفت :\n— در اول زخمرا از دو طرف باید ببندیم و رفتن خونرا منع کنیم چرا خون بسیار\nضایع شده و هاربر را سراسر از قوت انداخته .\nمهندس — اما پیش از بستن باید که بآب سرد خیلی بشوئیم تا التهاب در زخم پیدا نشود.\nلهذا نوجوانرا بيك بغل که انداخته بودند بهمان وضعیت گذاشته بمداوات ابتدا\nنمودند . ژه ده ئون هاربر بیچاره را باز بکمال دقت معاینه کرد . دید که مانند کهربا زرد\nگردیده . ژه ده ئون گفت :\n— سیروس من حکیم نیستم . دست و دلم میلرزد بمن باید معاونت کنید . یکجا باید\nکار کنیم .\n— دست و پاچه مشو دوست من ! برای ماحالا سکونت و هوشیاری کار کردن لازم\nاست . اصل مقصد هاربر را از پنجه مرگ رهانیدن است .\nژه ده ئون از ینسخن مهندس کسب سکونت نموده در پیش خوابگاه هاژبر بنشت .\nسیروس بپا ایستاده است با نقروف گریبان چاك . و موهایش پریشان . و اشکهایش\nروان نشسته و بی اختیارانه پارچه های زخم بستن را ترتیب میدهد .\nژه ده ئون با مشاوره مهندس چنان قرار داد که دهن زخمها را بصورت بسیار محکم\nنباید بست تا فعل تقیح در درون بعمل نیاید . لهذا زخمها را بصورتیکه دهنهای شان\nسراسر بند نشود با پارچه ها بسته کردند. و آب سرد بسیاری آورده بر پارچه ها ریختن\nگرفتند استعمال آب سرد در عالم طبابت از واسطه های نخستین دفع کننده التهابات شمر\nده میشود . آب سرد هم زخم را از التهاب منع میدارد. و هم از تماس هوا محافظه میکند.\nو هم زخم را به استراحت میگذارد ."}
{"book": "adl0259", "page": 460, "text": "-( ۳۹۳ )-\n\nژه ده ئون و سیروس چنین قرار داده بکار آغاز نهادند. بر دهن زخمها قماشهای ریش ریش شده که پا نقروف حاضر کرده بود گذاشته و با آب سردتر کردن گرفتند .\nپا نقروف در اوتاق آتش افروخت ، بعضی نباتات نافعه نیه که خود هارپر به دست خود آنها را گرد آورده بود و چیزی ازان آیرتون با خود آورده بود در چایجوش جوشانیدند . هارپر را ازان نوشانیدند . بیچاره هارپر از دنیا بخبر و بی هوش افتاده است حرارتش بسیار شدت دارد ، آنروز و آنشب با ینصورت گذر نمود . حیات هارپر بيك تار خام بسیار باریکی مر بوطست .\nروز دیگر یعنی ۱۲ ماه تشرین ثانی رفقا یکقدری امیدوار شدند . هارپر بهوش آمد ، چشمان خود را باز کرد ، پانقروف و سیروس را شناخت . هارپر بعد از خوردن گله بیهوش شده از هیچ چیزی خبر ندارد . رفقا همه واقعاترا به پسر فهمانیدند و داناندند که اگرچه حیاتش در تهلکه نیست اما به استراحت کلی و حرکت نکردن قطعی محتاجست . و چون همیشه آب سرد بر زخمها میفشارند ، هارپر در درا کمتر حس میکند . فعل تقیح بصورت منتظميانه بعمل آمده حرارت بتناقص رو نهاده رفقا از بیم نتایج وخیمه ابتدائی زخم هارپر یکقدری امین شدند. شدت فریاد وناله پا نقروف نیز کمترکی تسکین یافت .\nهارپر باز بیهوش شد اما اینبار بیهوشیش مانند خواب راحتی بود . پا نقروف گفت:\n- رهایی یافتن فرزندمرا آیا امیدوار هستید. مسیو ژه ده ئون ؟ باید که هر لحظه امید واری خود را بمن خبر بدهید !\n- آری پا نقروف بسیارامید وارم . هارپر انشاءالله میرهد. اگرچه زخم بسیار سنگین ومهم است اما نتیجه اش وخیم نخواهدشد .\nمهندس - بواقعیکه زخم بسیار دهشتناکست زیرا که جگر سفید راشکافته گذشته است . اما با وجود آنهم شکافته شدن این عضو موجب ممات نمیشود .\nمهاجران در بمدت بیست و چهار ساعت تنها با هارپر مشغول گشته اند . و بفکر واندیشه اشقیا و باز ظهور یافتن آنها، و تهلکه های بر دهشتی که از وجود دخیاثت آلود آنها"}
{"book": "adl0259", "page": 461, "text": "- ( ٣٩٤ ) -\n\nبوقوع آید هیچ فرصت نیافته اند .\nبانقروف در پیش فراش هاربر پاسبان شده مهندس و ژه ده ثون بپالیدن و جستجوی آیرتون برآمدند . هر طرف آغلرا بکمال دقت پالیدند . نه از آیرتون ونه از اشقیا اثری یافتند . آیا آیرتون بیچاره را چه پیش آمد ؟ آیا بدست اشقیا اسیر شده با خود برده اند یا بدست غدر آنها هلاک گردیده ؟ سیروس گفت :\n— بر آیرتون بیچاره بناگهانی هجوم آورده اند ، و بیخبرانه او را تلف کرده اند ، و لاشه او را برده در يك گوشه یا مغاکی انداخته اند .\n— میشود که همچنین باشد ، و هم بعد از انکه آیرتون را هلاک کرده اند در آغل بکمال استراحت نشسته اند . و چون ما را دیدند که می آئیم بعد از کمی مقابله و آوردن این فلاکت وایر ما فرار کرده اند .\n— بلی ! حتی یکی از آن ملعونا را من خود دیدم که بسوی دامنه جنوبی کوه فرانقان بتاخت بود ، و توپ نیز در پی آنها تا یکجائی ولوله کرده دوید .\n— بهر حال ، بیاید که ما حالا یکمدتی در آغل مانده هاربر را تداوی کنیم تا آنکه بیچاره یکقدری بحال آمده بدون تهلکه او را بغرا نیتهاوز نقل داده بتوانیم .\nبعد از شفا یافتن هاربر هر طرف جزیره را گردش کرده وجود منحوس آنخاشان را محو کنیم .\n— بلی برین خبیثان مرحمت کردن بعد ازین هیچ جائز نیست . با نقروف خوب فهمیده بود . این سگهارامانند ژاغاره میبایست که بلا مرحمت هلاک میکردیم .\n— حالا اینرا بگوئید که نابرا چه خواهیم کرد .\n— ناب در غرا نیتهاوز به امانست !\n— اما اگر بسبب نیامدن ما به اندیشه افتاده و بر خواسته روان شود ؟\n— اینکار را اگر بکند خیلی بد خواهد بود چرا که بهمه حال او را نیز در راه تلف خواهند کرد !"}
{"book": "adl0259", "page": 462, "text": "- ( ٣٩٥ ) -\n- من طبیعت او را میدانم بهمه حال خواهد آمد !\n- آه ایکاش تلگراف خراب نمیدوه، پانقروف را در نجاتمها گذاشتن هم نمیشود.\nتو با نقروف به محافظه و پاسبانی ما بر در بخوابمان . من تنها رفته و باز می آیم .\n- نی نی سیروس این بهیچصورت نمیشود. در یجادلاوری هیچ فائده نمی بخشد.\nاشقیای خبیث در بیرون آغل بسخودارند. و در ینطرف و آنطرف به قابو نشسته اند\nاگر برائیم يك مصیبت ماده مصیبت خواهد شد !\n- آیا دیگر واسطه خبر نخواهیم یافت ؟\nمهندس در یتفکر بود که چشمش به توپ برخورد که دم جنبانی کرده و در پیش\nپاهای صاحب خود در جهیدن و لابه بازی کردن بود گویا بلسان حال میفهمانید : که\n« آیا مرا نمی بینید ؟ » مهندس يك يكبار امیدوار گردیده بر توپ فریاد کرده ، توپ\nبدو بالابه کنان ایستاده شد !\nژه ده ئون تصور مهندس را درك كرده گفت :\n- خوب یافتی موسیو سیروس ! از راه های پنهانی که ما گذشته نتوانیم توپ رفته\nو باز بما خبر آورده میتواند .\nژه ده ئون بزودی از جز دان خود يك كاغذی بریده اینچند کلمه را بران تحریر نمود !\n« هار برنز خبیست . مادر آغل هستیم ، بر خود هوش کن از غرانیتها و زیرون مشو.\nآیا از اشقادر انطرف چیزی اثری هست ؟ با توپ بزودی جواب بفرست »\nکاغذ را لوله کرده در حلقه گردن توپ بصورت معلوم دار آویختند . مهندس\nسگترا ناز داده و دست برو کشیده و دروازۀ آغلر اباز کرده و راه غرانیتها و زر اباو نموده گفت:\n- توپك من دوست من ! تاب ! ناب ! بدو ! جانم ! تاپ ! تاپ ! توپ تاپ ! هله هله .\nسگ باین سخنان مهندس برجهید ، ومقصد را بخوبی دانست که ب چالاکی بتاخت\nشده از نظر پنهان گردید . دروازۀ آغلر ابسته باز به پیش مریض آمدند. هار بر بیهوش\nافتاده است . پانقروف بر پارچه های روی زخم در آب فشانیست ."}
{"book": "adl0259", "page": 463, "text": "- ( ٣٩٦ ) -\n\nژده ئون بحاضر کردن طعام پرداخت . قدری شیر از حیوانات دوخته آورد،\nو آنرا گرم کرده کمتری شکر نیز آمیخته آهسته آهسته با قاشق بدهن هاربر ریختن\nگرفت و يك شوربایی نیز برای خودشان حاضر نمود . مهندس بپاسبانی مشغول بود.\nمهاجران بکمال اندیشه و بی صبری باز گشتن توپ را منتظر بودند . مهندس و\nژده ئون تفنگ بدست در پشت دروازه منتظر بودند . که بنا گهان یکصدای تفنگی\nبلند شد و در عقب آن عوعوه توپ هم برامد . مهندس یکا یکی دروازه را باز کرد.\nدید که از مسافه صد قدم دورتر دو دتفنگ بالاشده است مکر خبیثها در انجا بقا بو نشسته\nاند . ژده ئون و مهندس آنجارا نشان گرفته آتش کردند . درین اثنا توپ بتاخت از\nدروازه درامد و در پیش پاهای افندی خود به لابه بازی آغاز نهاد . مگر خائنان بر\nتوپ آتش کرده بودند که از اثر کله بعضی موهای آخر دم توپ سوخته شده بود .\nمهندس دروازه آغلرا بسته سگرا در آغوش گرفته بمحبت ببوسید . در گلوی\nتوپ کاغذی آویخته بود که از خط برهم و درهم آن شناخته میشد که نوشته نابست .\nکاغذ را گرفته دیدند که ناب اینچنین نوشته :\n« درینطرفها از اشقیا اثری نیست ! از جای خود حرکت نمیکنم . در حق موسیو\nهار بر دعا میکنم .»\n\nباب هشتم \n\nفهرست\nاشقیا در جوار آغل - اقامت موقته - تداوی هاربر - مسرت نخستین\nپاتقروف - تحظّر ماضی - چه چیزهاست - فکر سیروس سمیت .\n\nپس معلوم شد که اشقیا در اطراف آغل به کمین نشسته اند ، و قصد دارند که بیچاره\nگانرا یکان یکان هدف گله غدر و خیانت نمایند . لهذا بسیار احتیاط لازمست ! زیرا\nاشقیای خبیث بی آنکه خود را نشان بدهند مهاجران را دیده نشان میکنند ، و خود"}
{"book": "adl0259", "page": 464, "text": "- ( ۳۹۷ ) -\n\nشان از هجوم محفوظ میباشند .\nبنا برین سیروس سمیت قرار داد که یکمدتی در آغل بمانند . خوراکه در آغل\nبسیار است . اسباب ولواز مات نیز تا یکد رجه در او تاق آیرتون موجود است سیروس\nسمیت گفت :\n- بغیر از انتظار کشیدن و صبر کردن دگر چاره نیست . هاربر بعد از انکه صحت یابد\nهمه گی ما اتفاق کرده یک اعلان حرب بزرگی با آنها خواهیم کرد . وهم باینصورت\nپالیدن وجستجو کردنی که در مد نظر داریم نیز بعمل خواهد آمد .\nپانقروف - یعنی حامی پنهان خود را خواهیم پالید همچنین نیست ؟ لکن راست بگو\nیم موسیو سیروس در غائله هجوم اشقیا و مجروحیت هاربر حامی پنهان ما هیچ مددی\nنرسانید .\n- که میداند ؟\n- یعنی چه ؟\n- یعنی اینکه هنوز فلاکت های بسیار بر ما خواهد آمد که در انوقت دست معاونت\nخود را در از خواهد کرد! حالا این بحث را بگذاریم، لازمترین چیزها حیات هاربر است.\nاینستکه حزن انگیز ترین کارهای رفقا تداوی زخم هاربر است. چند روز دیگرهم\nگذشت در احوال هاربر آثار شدت و خیمه دیده نشد . تر بندی با آب سرد جلو گیری\nالتهاب و تقیح زخمرا به بسیار خوبی نمودند ، وهم آبیکه در آغل می آید از معدن گوگرد\nمیآید که اینهم برای التیام و خوبی زخم خیلی مدد رسانید . هاربر آهسته آهسته بزنده\nگی و نهاد . امید حیات در و مشاهده شد . اما ضعف و ناتوانی آنقدر برو مستولی شده\nکه از شناخت بر امده است . اما مشر و باب مفرحه با و مینوشا نند. و همیشه در باب استرا\nحت او میکوشند . استراحت فایده کلی باو میرساند . سیروس و ژه ده ئون و پانقروف\nدر خصوص جراحی زخمهای هاربر خیلی مهارت حاصلکرده اند .\nبعد از شش روز هاربر بحال آمده بنالش آغاز نهاد و بخوردن طعامهای خفیف نیز"}
{"book": "adl0259", "page": 465, "text": "- ( ۳۹۸ ) -\n\nمیل نمود . یکقدری رنگ هم بر رخسارش آمد . بطرف رفقایگان تبسم لطیفی نیز\nمینمود کمترکی بسخن هم آمده پرسید که :\n- آیرتون کجاست ؟\nپانقروف از برای آنکه هاربر مضطرب نشود گفت :\n- برای معاونت ناب بغرا تبثها و زرفته است آه اشقیای خائن اگر یکبار بدست من بیایند\nآنوقت بآنها نشان خواهم داد که به قبه کی و دزدی تفنگ انداختن چیست ؟ ایرا\nچه میگوئی که موسیو سميت بفکر نیکویی و خوبی بآنها افتاده بود ! من خوبی و نیکویی\nرا در میان تفنگ خود انداخته با گله های بزرکی بزرکی بحضور شقاوت نشورشان\nتقدیم و پیشکش میکنم !\nهاربر - آیا دوباره دیده شده اند ؟\n- نی دگر دیده نشده اند ! اما کی میگذاریم تا آنها را پیدا نکرده انتقام ترا ازان\nملعونان خائن نگیریم پس تو یکبار جور شوی بعد از ان کار آنها را خواهیم اندیشید ! حالا\nمقصد جور شدن تست !\n- پانقروف من هنوز بسیار ضعیفم .\n- آهسته آهسته بقوت می آئی هاربر ! هیچ اندیشه مکن ! از درامدن يك گله در سینه\nمانند تويك پهلوان دلاور چه میبراید ؟ اینگونه گله ها مانند یکبازیچه ایست .\nنا خوشی هاربر رفته رفته كمب خفت مینمود . اگر دیگر عکس و عکس عملی بظهور\nنیاید اعاده عافیت محقق است . اما اگر گله در داخل سینه میماند ، و عملیات جراحی لا\nزم میآمد آیا حال مهاجران بچه منجر میشد ؟ ژه ده ئون گفت :\n- هر گاه بیادم می آید که اگر گله در داخل میماند موهای بدنم راست می ایستد .\nسیروس - هرگاه عملیات جراحیه لازم میآمد تردد نمیکردید نی موسیو سیله ؟\n- البته نمیکردم اما شکر خدا را که مجبوریت دست نداد !\nاینستکه مهاجران بیچاره چنانچه تا بحال بدیگر کارها مظهر عنایت ربانی گردیده اند"}
{"book": "adl0259", "page": 466, "text": "- ( 399 ) -\n\nدر نیمله جراحت هاربر نیز توفیق رفیق شان گردید . اما هر بار اینچنین نخواهد بود . مهندس چنان حس میکند که تا بحال هر چیز موافق آرزوی شان بعمل آمد . در جزیره معادن و نباتات و هر گونه حیوانات را فراوان یافتند و از همۀ آنها بخوب وجه استفاده کردند . حتی گاه گاه بدست همت يك معاون مجهول از ورطه های بزرگی بزرگی رهائی یافتند . اما اگر کار بدینصورت دوام نورز دچسان خواهد شد ؟ بنابراین سیروس سمیت از عدم موفقیت و کامیابی خود بهراس افتاد . اگرچه کشتی رهزنان دریائی بیکصورت بسیار غریبی غرق گردید اما شش نفر از آنها در جزیره برآمده راحت و سعادت مهاجرانرا مختل سا خت. زیرا در مجادله اولی ضرر و زیان مهاجران از زیان اشقیا بیشتر بعمل آمد . آیرتون زنده غائب گردید، هاربر بصورت مهلك مجروح شد. از انها تنها یکنفر بدست سیروس سمیت تلف گردیده که به اینحساب اشقیا در دم حاضر غالب و مهاجران مغلوب شمرده میشوند . غراشیقه روز ، و آغل هر دو در زیر محاصره مانده ، قوت مهاجران نیز تقسیم یافته که در پنوقت در مقابل پنجنفر اشقیای بیرحم خائن مسلح یکجا ، سه نفر دلشکسته ستم باقی مانده اند. قوت خارق العادۀ پنهانی که تا بحال در هر بار و هر جا عنایت ها و معاونتهای علنی رسانیده درینبار می بینند که آنقوت نیز پس مانده است .\nباوجود آنهم دوچار نومیدی نیستند، بکمال جسارت و دلاوری در روی فلاکت ها و مصیبت های آمدنی مقاومت و پایداری کردنر ابر خود گرفته اند .\n- باب نهم -\n- فهرست -\nاز ناب خبری نیست - تکلیف ژه ده ئون و یا نقروف قبول نمیشود -\nگردش ژه ده ئون - یکپارچه قماش - يك مكتوب -\nدر حال عزیمت مواصلت به منظره وسیعه .\n\nمریض روز بروز بحال صحت در پیشر فتست . آرزوی یگانه مهاجران آنست که"}
{"book": "adl0259", "page": 467, "text": "- ( 400 ) -\n\nهاربر بیچاره کی یکقدری قوت یابد تا بغرانیتها و ز نقل داده شود. چرا که خانه آغل اگرچه\nمکمل باشد ولی راحت و اسباب لازمه که در غرا نیتهاوز موجود است هیچگاه در آغل\nمیسر نمیشود . وهم اگر در غرا نیتهاوز باشند همه یکجا و بسیار محفوظ و از شر اعدا در\nامان میباشند .\nاز ناپ هیچ خبر ندارند . اما برای ناپ پریشان بودن و بفکر افتادن هم چندان\nلزومی ندارد . زیرا زنگی دلاور خودرا در غرانیتهاوز بکمال خوبی محافظه میتواند\nدوباره توپرا بفرستادن غرانیتهاوز لازم ندیدند زیرا سگ صادق را هدف گله خاشان\nنمودن هیچ معناندارد .\nدر ۲۹ ماه در حالتیکه هاربر بخواب بیهوشی بودرفقادر باب چگونگی دفع مضرت\nاشقیای خائن بمذاکره آغاز نهادند . ژه ده ئون گفت :\n-- دوستان من ! در ینوقت از آغل بغرا نیتهاوز رفتن خود را هدف دانه دنائت\nاشقیا کردنست . لهذا از ان صرف نظر کردن، و در ینوقت چه لازم بود نرا باید اندیشه نمائیم.\nپانکروف -- من میگویم که از گله این خائنان پروا نباید کرد. هرگاه موسیوسیروس\nاذن بدهد من همین لحظه به برآمدن حاضرم .\nمهندس -- يك آدم بايك آدم بخوبی مقابله میتواند لکن ماسه نفر و آنها پنجنفراند !\nژه ده ئون -- من هم رای پانقروف را میپسندم اگر اذن مهندس ما باشد من و\nپانکروف مسلح شده و توپ را به پیش انداخته میبرائیم .\nمهندس -- هیچ جائز نیست . آیا فکر نمیکنید که اشقیا چون بیرون برآمدن شمارا\nاز آغل به بینند میدانند كه يك پسر مجروح و من درینجا مانده ام هما نلحظه بر آغل\nهجوم می آوردند .\nپانکروف -- حق بدست شماست اگر ما برائیم آغل را پیشبهم ضبط میکنند. ایکاش\nدرغرانیتها وزمیبودیم .\nمهندس -- بلی اگر درغرانیتها وز میبودیم زخمی خود را در پیش ناپ گذاشته"}
{"book": "adl0259", "page": 468, "text": "( ٤٠١ )\nخود ما میبرآمدیم ، و جنگلرا کردش کرده با این جانورهای مفترسه پنجه میدادیم ، حالا\nباید تاوقتیکه همۀ ما یکجا از آغل برآمده بتوانیم چارناچار صبر کردن لازمت .\nسخنان مهندس خیلی معقول بود، جواب او داده نمیشد . ژه ده ئون گفت :\nایكاش آيرتون هم باما بود . بیچاره آيرتون باز گشتنش بعالم حیات بسیار کوتاه بود.\nپا نقروف – اگر مرده باشد همچنیست که شما میگوئید !\nژه ده ئون – چه ! مگر گمان داری که آیرتونرا نکشته اند ؟\nپانقروف – اگر از کشتن آن فایده داشته باشند البته که نکشته اند !\nژه ده ئون – ازینسخنت چنان معلوم میشود که گمان داری که آیرتون بارفقای قدیمۀ\nخود دستيك کرده وضیفهٔ انسانیت ووفاشعاریرا فرا موش کرده باشد ؟\nپانقروف – که میداند ؟\nمهندس – فکرشما درینباب سراسر بخطاست پانقروف، اگر اینچنین بگویی مرا\nزیاده متألم خواهی نمود . بصداقت آیرتون من ضامنم .\nژه ده ئون – من هم ضامنم .\nپانقروف اعتراف قصور نموده ساکت شد . درینوقت از موسم بهار دوماه گذشته\nاست . درختان همه بگلهای رنگارنگ مزینست . زمینها ، تپه ها ، دامنه ها همه کی بسبزه\nها وگلها ورياحينها مزینست . بسیار مزروعاتیکه بر تپهٔ منظره وسیعه کشت شده است زمان\nدرو آنها رسیده است . حالا نکه مهاجران بیچاره پراگنده و پریشان محصور مانده اند .\nیکچند بار ژه ده ئون تفنگ خود را بدست گرفته و توپرا در پیش انداخته اطراف\nآغلرا يك يك دوری اجرا کرد . هیچ يك علامت شبهه ناکی ندید . توپ نیز چون\nهیچ فریاد و هیجان ندارد چنان معلوم میشود که اشقیا بدیگر طرف جزیره رفته باشند .\nدر ۲۲ تشرین ثانی ژه ده ئون باز در حالتیکه اطراف و جوانب آغلرا دور میکرد\nدر یکجایی رسید که توپ بنای هیجانرا گذاشت. باینطرف و آنطرف جهیدن گرفت\nو هر طرفرا بومیکشید . بعضی اشارتهای غریب و عجیبی اجراء مینمود ."}
{"book": "adl0259", "page": 469, "text": "- (٤٠٢) -\n\nژه ده ئون حیوانرا بشوق و حرکت می آورد سبب هیجان او را فهمیدن میخواست خودش نیز درختها را سپر گرفته و تفنگر احاضر کرده پیش میرفت. اما از حرکات سك بودن آدم در انجاها حس نمیشد چراکه اگر سگ آدم را حس میکرد البته که عوعوه ولوله زیادی می انداخت.\nبقدر پنجه دقیقه گذشت. که درین اثناسگ یکی یکبار خود را در میان بوته زاری انداخته و یکپارچه قماش کلفتی بدهن خود گرفته بیرون برامد. پارچه قماش از يك لباس بریده و پاره شده بود.\nژه ده ئون قماش مذکور را گرفته به آغل آمد. و کیفیترا بمهندس بیان کرده قماش را با و نمود. مهندس قماش مذکور را شناخت که از قماشهای ساخته گی خودشان است که برای آیرتون ساخته بودند. مهندس گفت :\nحالا هیچ شبهه نماند که اشقیا بناگهانی در آغل بر آیرتون هجوم نموده اند. آیرتون نیز با آنها مقابله و مقاومت نموده است. اما آخر الامر مغلوب گردیده بدست آنها اسیر افتاده و بهر شش نفر آنرا بسته کرده بزور با خود برده اند حتی یکپارچه از لباس او در بوته ها بند مانده است آیا بعد ازین دیگر شبهه برای خیانت نکردن آیرتون برایت باقی نماند پانقروف ؟\nنی موسیو سیروس ! من از بسیار وقت از ان فکر خود فارغ و نادم گشتم! اما ازین حادثه یکچیزی دیگری استدلال میشود!\nآیا چه ؟\nاینکه آیرتون در آغل کشته نشده است بلکه تا بحال زنده است. اشقیا بلکه آیرتونرا شناخته اند که در اوستر الیارئیس اشقیا بنجوئیس است لہذا آنرا با خود بزور برده اند تا با خود رفیق سازند!\nرفقا بر همین فکر قرار دادند. و به امید افتادند که اگر آیرتون زنده اسیر باشد البته يك چاره برای فرار خود خواهد یافت. و هم این اندیشه افکار مهاجران را سراسر"}
{"book": "adl0259", "page": 470, "text": "- ( ٤٠٣ ) -\n\nزیر و زبر میداشت که اشقیا بغرانیتها و ز هجوم ببرند اگر چه بخود غرانیتها و ز ضرری\nرسانیده نتوانند ولی تپه منظره وسیعه را سراسر خراب خواهند کرد . هاربر بسبب\nکه محبوسیت رفته رفته در آغل ناخوشی او باعث شده دایما از چور بودن خود و رفتن بغرا\nنیته اوز بحث میراند و میگوید که :\nاز زحمت راه بمن هیچ ضرری نمیرسد ، ومیدانم که اگر بغرانیتها و زبرویم .\nهوای در یایمن خیلی خوب و موافق آید بر خیزید که برویم . عرابه که آیرتون با خود\nآورده بايك او تا غا نیز البته در نجاهواهد بود !\nاماژ . ده ثون از بیم آنکه مبادا زخم ها ربر که نو بهم آمده است باز پس باز شود آر\nزوی هاربر را بالطبع رد میکرد .\nاما درین اثنايك واقعه ظهور یافت که رفتن بغرانیتها و زبرای مهاجران امر مجبوری\nگردید ، وازینرفتن نتیجه خیلی پر المی ظهور یافت :\n۹ ماه کانون اول بود که مهاجران در او تاق هاربر نشسته بودند ، و از هر در و\nرهگذر سخن میراندند که ناگاه ولوله شدتناك توپ را شنیدند .\nسیروس،ژ. ده ثون ، پا نقروف هر سه نفر تفنگهای خود را برداشته بیرون دویدند\nتوپ در پیش دیوار تخته یی بجهیدن و ولوله کردن دوام دارد ، و از اوضاع و حرکاتش\nآثار فرحت و شادمانی پدیدار میگردد . و آثار قهر و غضب معلوم نمیشود . مهندس گفت:\n- آیا کسی می آید ؟\n- بلی !\n- اما دشمن نیست !\n- بلکه نابست !\n- یا آنکه آیرتون .\nاینسخنان را هنوز تمام نکرده بودند كه يك وجودی از پشت پرده تخته یی بر جهیده\nبدرون آغل بیفتاد . آیا که باشد که به پسندید ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 471, "text": "- ( ٤٠٤ ) -\n\nمگر مستری ژوپ نیاید ؟\nحالا مسرت ، و شادمانی توپ را تماشا کنید ! انچه خیزها انچه خوشامدیها !\nپانقروف بحیرت فریاد کشید که :\n- ژوپ ! ژوپ !\nژه ده ئون - ناب فرستاده است !\nمهندس - بهمه حال کاغذ آورده است .\nپا نقروف بوزینه را ببالیدن گرفت . در گردن میمون يك خريطه كك كوچكى\nآویزان بود ، در درون خریطه بدستخط ناب يك كاغذی موجود بود که اینچند کلمه\nبر آن نوشته شده بود .\n« جمعه . ساعت ٦ . صبح . »\n« اشقیاء منظره وسیعه را استیلا کردند »\n( ناب )\nسه رفیق از خواندن اینکلمات بسیار متأثر شده بی آنکه چیزی بگویند بروی همدیگر\nبحیرت نظر کردند و برخاسته بخانه درآمدند . چه باید کرد ؟ هر گاه اشقیا در تپه منظره\nوسیعه باشند هر چیزیرا محو شده باید دانست . هاربر چون بطرف رفقا نظر کرد دانست که\nکار خرابی گرفته است . علی الخصوص که ژوپ را هم در میان رفقا بدید بخوبی دانست که در\nغرا نیثها وز فلاکتی ظهور نموده است . لہذا گفت :\n- موسیوسیروس رفتن میخواهم . بزحمت راه تاب و توان در خود می بینم .\nژه ده ئون در نزديك نوجوان آمده و نبض و زحمش را معاینه کرده گفت :\n- توکل بر خدا ! بسم الله برویم .\nفکر کردند که هاربر را بچه ببرند. هر گاه زنبیل مانند يك چیزی بسازند و هاربر را\nدر آن انداخته بد و آدم بردارند البته بهتر و راحت تر خواهد بود اما چون باینصورت دو\nآدم شان بیکار و بی سلاح میماند در اثنای هجوم اشقیاء مقابله و مدافعه کردن شان محال میشود ."}
{"book": "adl0259", "page": 472, "text": "- ( ٤٠٥ ) -\n\nبنا برین قرار دادند که چار ناچار هارپر را باید با عرابه که آیرتون با خود آورده نقل بدهند. او ناقا را آورده بعرابه به بستند علفهای نرم بسیار بسیاری در عرابه ریختند لحاف و نهالین و دیگر کالایی که در او تاق آیرتون موجود بود همه را در عرابه فرش کردند. هارپر را با فراشی که بر آن افتاده بود به آرامی برداشته در عرابه گذاشتند .\nهوا خیلی خوب و صافست . سیروس پرسید که :\n- تفنگها پر و حاضر است ؟\n- بلی .\n- تو چگونه هارپر ؟\n- امین باشید موسیو سیروس ! انشاءالله در راه نخواهم مرد .\nسیروس باز تردد کرد . امر حرکت را نخواست که بدهد . اما دانست که اگر تأخیر شود هارپر خیلی متأذی خواهد شد . لهذا بكمال حسرت و جسارت :\n- مارش .\nگفته حرکت نمود . دروازه آغل را باز کردند توپ، و ژوپ به بیرون جهیدند . عرابه بآهسته گی بیرو نشد . دروازه را بسته براه روانه شدند .\nپانکروف بیکدست طپانچه شش میله و بیکدست لجام او ناقا را گرفته عرابه را میکشید. سیروس و ژه ده ثون در دو طرف عرابه تفنگهای خود را حاضر گرفته پیش میرفتند .\nتوپ صداقت شعار، و ژوپ وفا کردار پیش از همه در دو طرفه راه تفتیش و تجسس کرده میروند اما هیچ علامت خوف و هیجان نشان نمیدهند . عرابه را خیلی آهسته میرانند در اثنای راه هیچ اثری از اشقیا پدیدار نشد . بقدر دو ساعت طی مسافه کرده بو دند که دریا پدیدار شد و تپه منظره وسیعه نیز نمایان گردید .\nدرین اثنا پانقروف عرابه را توقف داده بدهشت فریاد بر آورد که :\n- لعنت باد بر اشقیا !\nاینرا گفته و دود کثیفی را که از تپه منظره وسیعه میبرامد برفقا نشانداد ."}
{"book": "adl0259", "page": 473, "text": "- ( ٤٠٦ ) -\n\nمگر اشقیای خبیث چپری ، و آسیاب بادی، و مرغانچه ها و سایر بناهائیکه بهزاران\nزحمت درینقدر مدت مهاجران بنا نموده اند همه را آتش داده اند . در میان دودهايك\nآدمی دیده میشد که بکمال تلاش باینطرف و آنطرف میدوید . این آدم مگر ناب بود که\nبرای خاموش کردن آتش سعی میورزید .\nمهاجران نا برا آواز دادند . ناب شنید بتاخت بیامد . پلرا انداخته عرابه ومها\nجران داخل تپه منظره وسیعه گردیدند .\nمگر اشقیا بعد از انکه تپه منظره وسیعه را خراب کرده اند پیش از نیمساعت بطرف\nجنگل فرار کرده دفع شده اند . ناب پرسید که :\n- موسیوهار بر چسانست و کجاست ؟\nژه ده تون به عرابه اشارت کرده خودش نیز بعرابه نزدیکشد .\nمگر هاربر بیچاره بیهوش شده از خود در گذشته بود .\n\n- باب دهم -\n- فهرست -\nهاربر را بغرا نیتهاوز نقل میدهند - ناب واقعات را نقل میکند -\nگردش موسیو سیروس در منظره وسیعه - جسارتهای مها\nجران بشدت مرض هار برعاجز میمانند - پوست درخت\nبید - حمای بسیار مهلك - توپ باز ولوله میکند\n\nمهاجران خسارتهای تپه منظره وسیعه ، و تهلکه بودن اشقیا در جزیره همه\nرا فراموش کردند . چرا که حال هاربر خیلی خرابست . در اثنای نقل از آغل بغرا\nنیته اوز بسبب حرکت عرابه البته که بعضی تبدلات داخلی در زخم هاربر بوقوع آمده\nکه مرضش کسب شدت ورزیده. هنوز ژه ده تون نمیداند که چه شده ولی او نیز مانند\nدیگر رفقا از وضع وهیئت هاربر دو چار نومیدی شده است .\nرفقا از چوبها و شاخهایك زنبیلی ساخته نوجوانرا بکمال آهسته گی و احتیاط در ان"}
{"book": "adl0259", "page": 474, "text": "- ( ٤٠٧ ) -\n\nبخوابانیدند . بعدازده دقیقه بدامنه غرانینها وزرسیده بواسطۀ ماشین نزول وصعود\nبالا برآمدند . بعد از کمتری هاربررابر بسترش بخوابانیدند .\nهر واسطه وعلاجی که بودصرف کردند تا آنکه هاربر بهوش آمده چشمهای خود\nرابازکرده توانست . اگرچه بسوی رفقايك تبسم شیرین شکرانه نمود ولی برسخن\nگفتن مقتدر نشد .\nژه ده ئون زخم را باز کرد . چرا که به بیند که زخم مباداباز نشده باشد اما دید که\nزخم بحال خود است هیچ آسیبی بآن نرسیده . پس اینحال ازچه پیش آمده است ؟\nهاربر بيك خواب بسیار پرهیجان وحرارتناکی فرورفت . ژه ده ئون وپانقروف\nدر نزد بسترش به پاسبانی نشستند .\nدرین اثناسیروس سمیت وقوعاتیکه در آغل برانها واردآمده به ناب ، وناب نیز\nوقوعاتیکه در نجا بر وپیش آمده به افندی خود حکایه میکنند . ناب میگفت :\n- یکشب پیش ازین در مرغانچه ها بودم . دیدم که اشقیادر کنار بیشه زار ژاقا مار\nپدیدار شدند. یکی از انها بر کنار نهر مرسی نزدیک شده بود که من فرصت را غنیمت دانسته\nبرو آتش کردم . ولی چون تاریکی بود ندانستم که گله ام کارگر شدیا نشد بعدازان\nبغرانیتهاوز آمده تحصن نمودم . چونکه دانستم که قوت من با آنها مقابله نمیتواند و\nچون بقدر نوزده روز بودکه از شما هم خبری نداشتم و موسیوهاربر رانیز میدانستم که\nمجروحست ، ودرامدن اشقیارا نیز در تپه محقق دانستم لهذا مجبور شده باژوپ برای شما\nخبر فرستادم .\nدرینجا موسیو سیروس سخن ناب را بریده گفت :\n- خوب کردی ناب اما اگر برای ما خبر نمیفرستادی و هاربر بدینحال نمیشد خوبتر میبود.\nوالحاصل در وقت حاضره موجود بودن اشقیا در جزیره برای مهاجران تهلکۀ عظیمی\nشمرده میشود، وتاوجود خباثت آلود اینها از میدان برطرف نشود ممکن نیست که راحت\nوسعادت اولی خود را بیابند ."}
{"book": "adl0259", "page": 475, "text": "- ( ٤٠٨ ) -\n\nژه‌ده‌ئون و پانقروف در نزد هاربر مانده. مهندس و ناب بخوبی خود را مسلح کرده\nبرای تفتیش به‌تپۀ منظره وسیعه برآمدند.\nاشقیا در تپۀ منظره وسیعه خسارتهای بیشماری بعمل آورده اند اکثر بناها را آتش\nزده اند کشتزارها را پامال نموده‌اند. ولی تا بحد شمینه ها و ساحل پیشروی غرابیها وز\nفرونیامده‌اند.\nسیروس سمیت تا بساحل نهر مرسی و از انجا بخندق غلیسرین هر طرف تپۀ منظرۀ\nوسیعه را گردید از اشقیا کسی را نیافت. لهذا دانست که ازینطرفها بدیگر طرف دفع\nشده رفته اند.\nمزروعات منظرۀ وسیعه تمامها پامال شده، مرغانچه ها سرا سر سوخته مرغها\nئیکه در آن بود همه‌گی باینطرف و آنطرف پریده اند، و حالا یکان یکان پس بطرف\nآشیانۀ خود در آمدنست. تخمهای نباتات نیز از هر نوع در پیش شان موجود است که\nازان سبب غم ندارند.\nسیروس سمیت از مشاهدۀ این همه‌خسارات خیلی غضبناک وبر قهر گردیده بغرا\nبیۀ پاو ز عودت نمود. روزهائیکه بعد ازین بر مهاجران میگذرد خیلی کدر انگیز و غم\nو الم آمیز است. زیرا حال صحت هاربر رفته رفته کسب وخامت میکند. ژه ده ئون از\nظهوری افتن يك مرض مهلك شدیدی بسیار به اندیشه افتاده است.\nهاربر را يك بيهوشی دایمی استیلا نمود. حرارت تب رو بزیادتی گرفت. بینی و\nگوشها و دستهای هاربر تمامها زرد گردید. تب لرزۀ بسیار شدیدی آمد. هاربر سراسر\nاز خود در گذشت. يك عرق آتشین بسیاری از تمام وجودش ریختن گرفت. این\nنوبت حتمای شدیده تمام بقدر نجسا عت دوام ورزید. ژه‌ده‌ئون از پیش بستر هاربر\nمریض هیچ جدا نشد. ژه‌ده‌ئون دانست که اگر حما به همینصورت یکچند نوبت اجرای\nدور کند هاربر هلاك خواهد شد. لهذا بهمه حال يك علاجی که دافع حما باشد ضرور\nاست اما از کجا باید پیدا کرد ؟ ژه‌ده‌ئون مهندس را گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 476, "text": "- ( ٤٠٩ ) -\n\nبرای هاربر به دوائیکه دافع حما [۱] باشد احتیاج کلی پیدا شد .\n- اما خودت میدانیکه نه کنین داریم و نه كبريتيت كنين و بجز این اجزاد گر چیزی دافع حما نیست .\n- البته که همچینست . اما در کنار تالاب درختهای بید بسیار است . پوست درخت مذکور نیز گاه گاهی جای کنین را میگیرد اگر چه بدرجهٔ کنین مؤثر نیست ولی باز هم بجز آن دگر چاره نداریم .\n- چون چنینست همان رفته جمع نمائیم .\nاینرا گفته سیروس سمیت خود رفته پوست درخت بید را بیاورد ، و آنرا خشك ومیده کردند . آنشب به هاربر از آن بنوشانیدند .\nاگر چه تا یکدرجه فایده کرد ، ولی ژه ده ئون دید که بسبب شدت حماجگرسیاه نیز رو به آماس مینهد ، و اگر علاج مؤثر دافع حمابدست نیاید اختلال برثه وی دماغ نیز سرایت کرده هاربر را دفعة ره سپای عدم خواهد کرد . در ١٧ کانون اول نوبت دوم حما ظهور نمود. درین نوبت خیلی شدت ورزید. نوجوان بیچاره بآن درجه شدت و ضجرت بلرزه افتاد که تمام وجودش مانند چوب نیمسوخته سیاه شد ، گویا برای رهانیدن جان خود را از پنجهٔ ممات گاه بطرف پانقروف و گاه بسوی ژه ده ئون بحسرت نومیدانه در عالم بیخودی دستهای خود را دراز میکند . پانقروف گاه جامه های خود را چاك ميزند و گاه سر خود را بدیوار میزند ، ناله ها میکند فغانها میکشد .\nاین نوبت تمام هشت ساعت دوام درزید . اما شب بداندرجه بغم والم بر مهاجران گذر نمود که به تصور نمیگنجد . ژه ده ئون گفت :\nاین نوبت هم گذشت اگر پیش از آمدن نوبت سوم کنین نرسد ، و باوخورانیده نشود هلاك هاربر مقرر است .\nپس امید از حیات هاربر باید بر داریم . چرا که پس فردا دور نوبت حماست اگر فردا پیش از شام کنین باو داده نشود میمیرد ، و چون کنین هم وجود ندارد هاربر را نیز\n(۱) حما بمعنی تب بسیار سخت که به آخر درجه باشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 477, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 478, "text": "-( ٤١١ )-\n\nغلام محمد\n١٣٣٢\n\nباغروف يك قطعی کوچکی"}
{"book": "adl0259", "page": 479, "text": "- ( ٤١٠ ) -\nهلاك باید شمرد ! وا اسفا ! هزارا اسفا !\nهاربر ، در اثنای نوبت آنقدر سخنان دلسوزانه جگر خراشانه رقت انگیزی در عالم\nبیخودی و بیهوشی بطور هذیان گفتن گرفت که دل و جگر رفقارا پاره پاره نمود . هاربر\nگاه با والده و همشیره خود راز دل میکند، گاه با اشقیا مجادله و محاربه میورزد ، گاه حامی\nپنهانیرا فریاد میکند ، گاه از مهندس و پانقروف حق پولی میطلبد. یکچند بار چنان حالتی\nبر نوجوان آمد که رفقا گمان کردند که تسلیم روح میکند.\nشب شد . امشب آخرین شب هاربر است . رفقا ماتم نوجوان جوانمرگ را از حالا\nگرفته اند چرا که فردا شب نوبت آخرین حتما و وداع آخرین هاربر است .\nدر اثنای شب هاربر بسیار هذیان گفت . جگر سیاهش زیاده تر آماسید ، در دماغش\nاختلال کلی پیدا شد هیچکس را نمیشناخت .!\nرفقا همه گی در اوتاق هاربر گرد آمده بودند. در دالان و دیگر اوتاقها هیچکسی\nنمانده بود چرا که رفقا وداع آخرین خود را با هاربر جوانمرگ ایفا کردن میخواستند برای\nآمدن نوبت سوم و هلاك شدن هاربر هجده ساعت دیگر باقی مانده است .\nدرین اثنا توپ بیکصورت بسیار عجیبی بولوله آغاز نهاد ، ولی از دروازه اوتاق هاربر\nکه به بسیار حسرت بر آستان افتاده ، و پوز خود را بر دو دستهای خود گذاشته و چشم\nهای خود را بسوی بستر خوابگاه هاربر پیکر ضع عجیبی دوخته بود حرکت نکرد، و تنها\nسر خود را بطرف آسمان بالا کرده عوعوة ناله آمیزی اجرا نمود .\nرفقا بسبب غم و المی که داشتند به این وضعیت و صدای سگ التفات نکردند.\nصبح نزديك شد . نبض هاربر دقیقه بدقیقه اجرای حرکات شدیده مینمود.\nبیتابی و اضطرابش بدرجه بود که خود را چند بار از سر تخت به پایان میخواست بیندازد\nولی ژه ده تون او را محکم میگرفت .\nپانقروف از شدت غم و الم درین اثنا از اوتاق هاربر بیرون برآمد ، و در اوتاق خود\nآمده خواست که بی قید و آزادناله وفغان برکشد. چرا که در پیش هاربر بضبط نفس"}
{"book": "adl0259", "page": 480, "text": "-( ٤١١ )-\n\nکردن مجبور بود . درین اثنا شعاع آفتاب جهانتاب از پنجره او تاق پانقروف داخلشده\nاو تاق را منور ساخته بود . پانقروف چشمش بنا گاه بر میز افتاده بی اختیار یکصدای\nفرحت ومسرت بلندی بر آورد که ژه ده ئون ، و مهندس متحیرانه به او تاق پانقروف\nدویده آمدند . پانقروف يك قوطی کوچکی که بر میز افتاده بود به اشارت برفقانشان داد.\nاین قطی در از شکل و خیلی خوشنمایك قطی بود . که بر سر آن اینکلمه خوانده میشد.\n« کبریتت کنین »\nباب یازدهم\nفهرست\nحال اقامت هاربر — پالیدن جزیره — حاضری سفر جزیره —\nروز اول ودوم — اثر قدم — رسیدن به شبه جزیره مار.\n\nژه ده ئون قطی را برداشته دید که بوزن دو صد گندم کنین دران موجود است ژه\nده ئون نوك زبان خودرا بغبار سفید مذکور زده دید که کنین بسیار اعلاست . کنین را\nباید بلا قوت شدن وقت به هار بربخورانند. ژه ده ئون گفت یکقدری قهوه بجوشانید.\nنپ بعد از چند دقیقه قهوه را پخته بیاورد . ژه ده ئون پیمان قهوه بقدر هجده گندم\nکنین انداخته و به هار بربنوشانید .\nدوا بوقت بسیار مناسبی رسید . زیرا هنوز نوبت حما نرسیده بود و امید است که بواسطهٔ\nاین دافع حما دگر عودت ننماید .\nاینرا هم بگوئیم که از قوهٔ خارق العادهٔ حامی پنهان که چند وقت هیچ اثری از ان\nپیدا نبود باز در چنین وقت بسیار مهم و ناز کی مدد رسیدن مهاجرانرا باز غرقهٔ دریای\nمسرت ، وغوطه خوار گرداب حیرت نمود .\nهاربر بعد از چند ساعت از حالت مدهشی که در ان گرفتار بودسکونت پیدا کرد.\nوبيك خواب استراحتی فرو رفت. رفقا فرصت یافته در باب واقعهٔ ناگه ظهور بمذاکره"}
{"book": "adl0259", "page": 481, "text": "- ( ٤١٢ ) -\n\nو گفتگو آغاز نهادند . مهندس گفت :\n- لطف و کرمگاری شخص مجهول در حق مامانند آفتاب ظاهر ونمایان کردید.\n- اما در شب بغرا نیتها وز چسان درامده توانسته است ؟\n- این مسئله حقیقتاً بسیار غریبیست !\n- بواقعیکه مسئله ایست معما که حل آنرا بغیر خود حامی پنهان مادگر کس نتواند.\nآنروز تابشام در هر سه ساعت یکبار به هاربرکنین نوشانیدند. فردا که نوبت حما\nبود بی آنکه آثار حمما در هاربر مشاهده شود بگذشت . اگر چه هاربر بحالت بیهوشی بود\nولی این بیهوشیش از شدت حمما نی بلکه از ضعف و بیقوتی بود. بعد از ده روزهاربر\nبحال نقاهت یعنی ضعف و ناتوانی بعدازمرض در امد . ضعف و ناتوانیش بسیار است.\nمرض دوباره عود نمود . پائقروف بشخصی میماند که ازيك كرداب عمیق فلاکت\nرهایی یافته باشد . مسرتش بدرجه ایست که بغیر از رقص و جهیدن دگرچیزی کار\nنمیداند گاه ژه ده نون و گاه مهندس و گاه ناب را در بغل گرفته میفشارد. پائقروف مخبر را\nبعد ازین « داکتر سیپله » خطاب کردن گرفت . لکن اصل مقصد آنست که داکتر\nحقیقی را پیدا باید کرد .\nماه کانون ثانی نیز داخل شدکه بدخول اینماه سنه ١٨٦٨ نیزابتدا نمود . سنة\nهزار و هشتصد و شصت و هشت با یکروزی بسیار خوشهو او با آفتابی آغاز کرد . هاربر\nخود را خوب جمعکرده است . بر بستر خود که در پیش پنجره افتاده است هوای رو\nحفزائیکه از طرف دریا می آید حیات تازه با ومیبخشد ناب نیز در خصوص پختن طعام\nهای رنگارنگ مقوی همۀ صنعتهای خودراصرف مینماید .\nدرین ایام اشقیا در اطراف غرانیتهاوز هیچ دیده نشده اند . از آیرتون نیز هیچ\nاثری و خبری معلوم نشد در اثنای ماه کانون ثانی کارهای لازمی تبۀ منظرۀ وسیعه\nدیده شد . زمینهای کشتر از سر از نو شدیار شده زراعت گردید. برای ساختن آئینه ها\nبنابر رأی مهندس صبرکردند. چرا که تادفع مضرت اشقیا نشودازساختن آئینه فایده"}
{"book": "adl0259", "page": 482, "text": "- ( 413 ) -\n\nنیست . حالا از همه لازمتر آنست که با اشقیا کار را یکطرفه باید کرد .\nبعد از 15 ماه کانون ثانی مریض از بستر نا خوشی برپا خواسته توانست . در روز اول بقدر يك ، روز دوم دو ساعت گردش نموده هاربر بسبب جوانی و نشو و نمای حرارت غریزی روز بروز بصحت و عافیت پیشمیرود . در آخرهای ماه هاربر بشانۀ بانقروف تکیه زده بر ریگهای ساحل غرا نیثها و بز ندم زدن مقند را گردید سیروس سمیت از بحال هار برامیدوار گردیده قرار داد که در پانزدهم ماه شباط که مهتاب هم در شعشعه فتا نیست برای بالیدن و جستجو حرکت کنند .\nبنای تدارکات و حاضری دیدن سفر خود را نهادند و حاضری سفریۀ خود را برای سفری بسیار دور و درازی تدارك كردند . چرا که این بار چنان عزم نموده اند که تا بمقصد خود نرسند پس نگردند . مقصدشان نیز دو چیز است : یکی به اشقیا کار را یکطرفه کردن ، دیگر حامی مجهول را و آیرتونرا پیدا کردند .\nدر چهاردهم ماه شباط همه حاضری وتدارکات سفریه دیده شد . همۀ مهاجران حتی توپ و ژوپ نیز برای سفر حاضر شدند . برای هاربر در عرابه جای ساختند . ماشین صعود و نزول را نیز برداشتند تا هیچ راه بالا برآمدن برای هیچکس نماند . زینۀ ریسمانی را دو چنگلی بر سر آن بند کرده با خود برداشتند که در وقت آمدن بواسطۀ آن بالا برآیند .\nهوا بسیار لطیف وصاف بود . مهندس امر حرکت را داده عرابۀ که بدو او تانها های قوی و توانا بسته شده بود و هاربر بکمال راحت در ان نشسته بود براه افتاد تاپ جلوهای عرابه را گرفته بود. سیروس و ژه د، ئون و پانقروف به پیش افتادند . توپ بکمال مسرت گاه بسوی چپ راه گاه بسوی راست راه بوی کشیده و هوشیاری کرده میدود . در ینسفر بر راهی باید بروند که پیش از ان بر انراه نرفته باشند. و چون پیش ازین از کانه واشینگتون تا بدماغۀ ماتر را گردش کرده اند درین بار از وسط جنگل فاروست بطرف دست راست نهر مرسی گردش را قرار دادند ."}
{"book": "adl0259", "page": 483, "text": "- ( ٤١٤ ) -\n\nعرابه اولا از پل نهر مرسی گذشته تا یکجای بر سرک حوضه بالون براه رفت . و بعد از ان سرک را ترک کرده راه جنگل را پیش گرفتند . درختهای جنگل تا یکچند فرسخ یکه یکه بود که از انرو عرابه بسهولت پیش میرفت . در جنگل درختهای گوناکون و مرغهای بوقلمون بسیار دیده میشد سیروس سمیث گفت :\n- اینجیونانرا از پیش زیاده تر ترسان میبینم گمان میبرم که پیش از کم وقت اشقیا از نجا گذشته باشند البته آثار قدم شانرا خواهیم یافت .\nبحقیقت که پیشتر درینجا و آنجا درختهای زده شده و جاهای آتش در دادن ، واثر های قدم دیده شد . اما هیچ علامتی که در یکجا بسیار نشسته باشند معلوم نمیشد بلکه در هر رهگذری گذشته اند .\nسیروس سمیث رفقا را از شکار کردن منع کرد چرا که بلند شدن صدای تفنگرا موافق نیافت. بعد از پیشین بقدر شش میل از غرا نیتها واز دور شده بودند که راه کسب مشکلات نمود در ختها هم پیوسته کی پیدا کرد بعضی جرها و چقور یها هم پیدا شد که در ختها را زدن و بر جرها چوبها را انداختن و پلهای سردستی ساختن و چقوریهارا برابر کردن لازم می آمد . سیروس در هر جا که برای کار کردن ایستاده میشد در اول امر سگ و بو زینه را برای تجسس باطراف میفرستاد هر گاه آنها ولوله و آثار هیجان نمیکردند بعد ازان بکار آغاز میکردند .\nآنروز را با تمام راه زده بقدر نه میل مسافه را قطع کرده در كنار يك جوی که از نهر مرسی جدا شده بود او تراق نمودند که تا بحال اینجوی و اینجاها را نیز ندیده اند .\nبکمال اشتها نان خوردند چرا که بسبب ماندگی بسیار گرسنه شده اند هرگاه تنها از حیوانات وحشیه در نده میترسیدند بر اطراف خود آتش در داده از تعرض و هجوم آنها خود را به امان میداشتند ، ولی چون آتش افروختن دیگر در نده گان یعنی اشقیا را جلب و دعوت مینماید از انرو در تاریکی ماندنرا مرجح دانستند .\nتا بصبح به نوبت پاسبانی کردند . و چون شبها هم کوتاه بود شب بزودی و بیعارضه"}
{"book": "adl0259", "page": 484, "text": "— ( ٤١٥ ) —\n\nگذشت. گاه گاه صدای زاغار ها، و بوزینه ها و دیگر حیوانات سکون و سکوت را اخلال\nمینمود. اینرا نیز بگوئیم که صداهای بوزینه ها مستر ژوپ را خیلی متأثر میگردانید.\nروز دیگر بکمال مشکلات باز براه خود دوام ورزیدند بقدر سه میل مسافه قطع کرده\nبودند که باز به آثار قدم اشقیا بر خوردند. حتی در پیش خاکستر آتش که در یکجائی افروخته\nبودند بسیار اثرهای قدم دیده میشد که رفقا این اثرها را بکمال دقت معاینه کرده قیاس آنرا\nگرفتند. دیدند که قدم پنجنفر است. از ششمین که آیرتون باشد اثری معلوم نیست. هاربر گفت:\n— معلوم شد که آیرتون با آنها نیست .\nپانقروف — بلی نیست ! معلوم میشود که بیچاره را کشته اند . آه ! آیا ملجأ و مأوای\nاشقیا را پیدا نخواهیم کرد تا رفته در انجا جگرهای شانرا پاره پاره نمائیم .\nژد ده ئون — ازین گردشهای شان چنان معلوم میشود که تا بوقت فرصت یافتن بر ما،\nوصاحب شدن بر جزیره وقت خود را میگذرانند .\nپانقروف از ین سخن بقهر و حدت فوق الحد آمده و چشمهایش بیرون برآمده گفت:\n— چه گفتید؟ صاحب جزیره شوند؟ این کله که در تفنگ منست آیا میدانید که\nاز کجاست ؟\n— نی ، پانقروف !\n— این همان کله ایست که از سینه هاربر برآمده و بر زمین افتاده است . امین باشید که\nتا این کله را از جگرگاه آنها نگذرانم جزیره را مالك نخواهند شد ؟\nامروز نیز تا بشام راه زدند و بسبب تاب و پیچ راه و تسویه کردن ، و درخت زدن خیلی\nزحمت کشیدند. شب را در شبه جزیره مار بقرار شب سابق گذرانیده فردا صبح زودی\nبحرکت افتادند و بعد از سه ساعت قطع مسافه بدماغه مار واصل گردیدند و بدینحساب\nبه نقطه منتهای جزیره واصل شده اند اما نه از اشقیا و نه از حامی پنهان هیچ اثری نیافتند."}
{"book": "adl0259", "page": 485, "text": "- ( ٤١٦ ) -\n\nباب دوازدهم\n\n- فهرست -\n\nتفتیش در شبه جزیرۀ مار - اوتراق در حوضۀ شلاله - شش میل\nدورتر از آغل - کشفیات پانقروف و ژه ده ئون - عودت\nکردن - مارش - دروازۀ باز - پنجره روشن -\nدر ضیای قرچه ها دیده میشود .\n\nروز دیگر را بدور و تفتیش از شبه جزیرۀ مار تا بحوضۀ آبشار حصر نمودند . هر\nطرف این جنگلی که شبه جزیره را تشکیل داده ، و عرض آن بقدر سه چهار میل می\nآید دور و تفتیش کردند . در اینجا درختان از هر طرف جزیره زیاده تر بلند میباشد که\nقوۀ انباتيه این زمین را اثبات میکند انسان چون درینجا باشد چنان گمان میبرد که در\nجنگلهای افریقا و یا امریکای وسطی آمده باشد .\nوالحاصل هر انقدر که بکمال دقت پالیدند هیچ چیزی نیافتند. حتی در ساحل غربی\nاثر قدم و جای آتش در داده گی نیز ندیدند که ازین يك معلوم شد که اشقیا در ینطرف\nها نیامده اند . سیروس گفت :\nازین يك متحیر شدن لازم نیست ، زیرا اشقیا بجزیره از دماغۀ بیصاحب داخل\nشده اند ، و بعد از انکه از جبه زار تا دورن گذشته اند بر همین راهیكه ما آمدیم پیش شده\nاند . اما چون بساحل رسیده اند دانسته اند که در ینطرفها آرامگاه و پنا جاهی نخواهند\nیافت لهذا بطرف کوه فرانقلن رفته آغلر ایافته اند.\nپانقروف - بلکه حالا نیز در آنجا خواهند بود !\nژه ده ئون - من گمان میبرم که دوباره به آغل تحصن نخواهند کرد . البته در کوه\nفرانقلن کدام مغاره یا شعبته پیدا کرده آنجار املجأ خود قرار داده اند .\nپانقروف - راه براه به آغل برویم . اینکار را یکطرفه کنیم بیهوده وقت خود را\nضایع کردیم !"}
{"book": "adl0259", "page": 486, "text": "- ( ٤١٧ ) -\n\nسيروس ـ نی با نقروف ! ما تنها يك مقصد نداريم بلكه دو مقصد داريم كه يكی سرشكنی\nاشقياست ، و يكی يافتن حامی پنهان ماست كه او را يافته عرض شكران وثناگوئی خود را\nباو ادا كنيم . لهذا هر طرف را بخوبی بايد بپاليم .\nپالقروف ـ خوب اما من بخوبی میدانم كه آن حامی را تا خود او نخواهد ما پيدا كرده\nنخواهیم توانست .\nبواقعه كه اين سخن پالقروف خيلی درستست . البته كه محل اقامتگاه شخص پنهان\nمانند خود او و كار های او اسرار انگيز خواهد بود .\nامشب عرابه شان در آخر نهر آبشار يعنی بجائی كه از ساحل بسيار بلند آب نهر مذ\nكور آبشار بسيار بلند و عجيبی تشكيل داده بدریا میریزد توقف نمود . بقرار شبهای گذ\nشته محل اوتراق را ترتيب ، و بعد از صرف طعام بنوبت پاسبانی كرده استراحت نمودند.\nهاربرت تماماً كسب صحت و عافيت كرده قوت قديم خود را پس مالك گرديده است نوجوان\nازين گشت و گذار خيلی فايده برداشته حالا بعرابه سوار هم نمیشود . از همه رفقا پيشتر براه\nمیرود .\nفردا مهاجران از یکجای كه نهر همواری و پهنی پيدا كرده بود گذر كرده راه دامنه\nكوه قراغتان را پيش گرفتند . مهندس در سطح مائل كوه مذکور هر گوشه و كنار را\nبكمال دقت تفتیش كرده به احتياط تمام بسوی آغل پیشمیرفت كه اگر اشقيا در آغل موجود\nباشند آنها را بزور از انجا برآورده محاربه قطعی با آنها اجرا كنند و اگر در آغل نبا\nشند در انجا اقامت گزين گرديده به اجرای تفتيشات وحركات خود آغاز ميكنند .\nاین قرار به اتفاق آرا قبول گردید زیرا همه گی میخواهند كه صاحب یگانه جزیره\nشوند . بناء عليه مهاجران بكمال دقت و احتياط پيش میشدند توپ و ژوپ هر طرفرا\nمعاينه و تفتيش كرده به افندیان خود رهنمائی میكردند . هيچ علامتی از گذشتن اشقيا به\nاین نزديكيها از پخاها معلوم نمیشد .\nنزديك شام بود كه مهاجران بقدر ششصد قدم از دیوار تخته ئی آغل دور بودند در اینجا"}
{"book": "adl0259", "page": 487, "text": "- ( ٤١٨ ) -\n\nتوقف نمودند پیش ازین راه را درختان سراسر پوشیده داشته بود. حالا بودن و نبودن اشقیا را دانستن موقوف بریدن و کشف کردن آغل یست. اما اگر حالا بسوی آغل روا نه شوند هدف گله خائنان شدن از محققانست. لهذا بالطبع منتظر شب باید شد.\nسه ساعت گذشت، پرده ظلمت شب بر کائنات کشیده شد. در هر طرف سکوت و سکونت حکمفرماست. اگر يك شاخ درخت حرکت کند در حال شنیده میشد. توپ نیز افتاده و سر خود را بردستهای خود نهاده هیچ آثار هیجان نشان نمیدهد.\nپانکروف و ژه ده ئون رسیدن زمان کشف و تفتیش را به مهندس اخبار کرد. مهندس، و هار بروت و تاپ حتی بوزینه و سگ نیز در همانجا ماندند. زیرا در اثنای تفتیش صدا و صوت نباید بود. سیروس گفت :\n- بی احتیاطانه حرکت نکنید. زیرا برای ضبط کردن آغل نی بلکه برای کشف و تفتیش کردن میروید.\nهر دو رفیق روانه شدند. بسبب سایه درختان و تاریکی شب بقد رسی چهل قدم بیشتر دیده نمیشد. هرگاه اد نايك صدای میشنیدند توقف ورزیده هر طرف را معاینه میکردند. و بازیه بسیار احتیاط پیش میشدند و از همدیگر جدا جدا میرفتند. و لحظه بلحظه منتظر صدای يك تفنگ هستند. بعد از نجد قیقه هر دو رفیق به آخر درختان و اول چمزار یکه آغل بران بنا یافته واصل گردیدند که از اینجا تا به دیوار تخته یی آغل مسافه بسیار کمی باقی مانده است بقد رسی قدم پیشتر دروازه آغل مشاهده میشود که بسته است. این مسافه را اگر منطقه مهلکه بگوئیم جا دارد چرا اگر در پشت دیوار تخته یی يك كسی پنهان باشد و درینمنطقه کسی را نشان کرده گله بیندازد در حال بر خاك هلا کش میغلطاند.\nژه ده ئون و پا نکروف اگر چه که بیدل و ترسنده نیستند و لی اگر بی احتیاطی کرده خود را بهلاکت اندازند سبب محو دیگر رفقا و از دست دادن جزیره میشوند لهذا توقف را در ینجا ضروری دیدند. اما پا نکروف خیلی غضبناك و بر حدت گردیده خواست"}
{"book": "adl0259", "page": 488, "text": "- ( ٤١٩ ) -\n\nکه بر دروازۀ آغل هجوم نماید . اما ژه ده ئون مانع آمده گفت :\n- یکچند دقیقه دیگر صبر کن تا تاریکی شب بخوبی فراید و دشمنان هم بخواب روند\nآنوقت کار خود را بخوبی خواهیم دید .\nژه ده ئون و پانقروف یکمدتی در انجا توقف نموده آغلرا هیج از نظر دقت و ملا\nحظه دور نگرفتند . آغل بتمامها خالی مینماید . هرگاه اشقیا در انجا باشند البته یکی از انها\nدر پیش دروازه بپاسبانی نشسته خواهند بود .\nژه ده ئون دست پانقروف را فشرده اشارت رفتن را بداد . چاقماقهای تفنگهای\nخودرا بالا کرده پیشرفتن گرفتند . بی واقعه و حادثه در پیش دروازه رسیدند پانقروف\nدروازه را تیله داده بسته یافت . وهم دید که ازینطرف نی بلکه ازدرون بسته است .\nپس معلوم شد که اشقیا در آغل هستند چرا که دروازه را ازدرون محکم بسته اند.\nژه ده ئون و پانقروف گوش دادند . در آغل هیچ صوت و صدایی نیست . حتی\nگوسفندان و بزان نیز بخوابرفته سکوت و سکونرا اخلال نمی کنند . دورفیق چون هیچ\nصدایی و ندایی نشنیدند از دیوار با لابر امده به آغل داخل شدنرا آرزو کردند که اینکار\nبرأی و فکر مهندس سراسر مغایر است . لهذا ژه ده ئون این فکر را رد کرد . و گفت :\n- نی برادر . برای در امدن به آغل همه ما یکجا باید باشیم . حالا اینقدر دانستیم\nکه تا بدینجا بلا عارضه آمده میشود . پاسبان و نگهبان نیست .\nپاتقروف نیز فکر ژه ده ئون را قبول کرده اصرار نکرد . عودت را مصمم نمودند\nپیش مهندس آمده کشفیات خود را فهمانیدند . مهندس بعد از فکر کردن بسیار گفت که :\n- من میگویم که اشقیاها در آغل نیستند !\nپانقروف - وقتیکه در آغل در ائیم آنرا هم خواهیم دانست !\n- چون چنینست برویم .\n- آیا عرابه بماند ؟\n- نی اسباب ولوا زمات ماهم در انست. باید با خود ببریم . هم در وقت لزوم برای"}
{"book": "adl0259", "page": 489, "text": "- ( ٤٢٠ ) -\n\nما سیر هم میشود .\n-- مارش !\nعرابه از میان درختان برآمده بی صدا بطرف پردۀ تخته یی روانه شدند. ظلمت\nشب خیلی کثیف بود . ژوپ بنا بر امر افندی خود از پس عرابه میآید . ناب نیز\nسگ را گرفته از پیش رفتن وصدا کردن منع میکرد .\nبعد از کمی عرابه در پیش دیوار تخته یی آغل به ایستاد ناب لجام عرابه را گرفته در انجا\nبماند. چهار نفر رفیق بسوی دروازه پیش شدند. .قصدشان دانستن محکم بودن یا نبودن\nدروازه و باز کردن آن بود .\nحالا تکی یک پلۀ دروازه باز بود . مهندس به ژه ده ثون و پانقروف روی خود را\nگردانیده گفت :\nخوب شماچه گفته بودید ؟\nژه ده ثون و پانقروف دوچار وله و حیرت شدند پانقروف گفت :\n-- هم چنین که در ژه ده ثون بودن و پانقروف بودن ما هیچ شبهۀ نیست در بسته بودن\nاین دروازه نیز پیش از کمی هیچ شك و شبهۀ نمیباشد !\nژه ده ثون -- بحق سوگند است که من خوب دیدم که از داخل محکم بسته بود .\nمهاجران از ینکار به تردد افتادند . آیا اشقیا وقتیکه ژه ده ثون و پانقروف آمده\nبودند در آغل بودند و پس از ان برآمده رفته اند ؟ یا آنکە یکی از انها بیرون برآمده؟ و\nيايك دام احتیالی ترتیب داده اند ؟\nدرین اثنا هاربز که یکچند قدم پیشتر رفته بود یکی یکبار پس گردیده دست مهندس\nرا گرفته گفت :\n-- در خانه روشنی معلوم میشود !\nهر پنجنفر رفیق به آغل درآمدند . دیدند که بحقیقت از پنجرۀ خانه‌يك ضیای خفیف\nچراغی پدیدار است سیروس سمیت گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 490, "text": "- ( ٤٢١ ) -\n\n- اشقیا از آمدن ما بخبر در خانه نشسته اند فرصت بسیار خوبیست! بسم الله ! یورش .\nمهاجران پیش راندند . تفنگهای خود را حاضر گرفته بودند . بکمال احتیاط و\nآرامی تا به پیش خانه رسیدند از درون خانه هیچ حرکت و صدایی حس نمیشود . سیروس\nسمیت از پنجره بدرون خانه نظر انداخته دید که بر میز يك فانوسی میسوزد . در پیش میز\nيك بستری افتاده است بر بستر يك آدمی بخوابست ! !\nمهندس دفعةً خود را پس کشیده بصدای لرزان و پرهیجانی آهسته گفت :\n- آیرتون !\nاینرا گفته و دروازۀ خانه را باز کرده در آمد . رفقا نیز از پی او در آمدند . بغیر\nاز آیرتون که بر بستر افتاده دگر هیچ کسی در خانه نیست !\nآیرتون در يك خواب بیهوشی مانندی افتاده است از وضع و سیمایش چنان معلوم\nمیشود که بسیار درد و الم کشیده است . در بازوها ، و بندهای دست ، و بندهای پایش\nآثار زخمهای بستن ریسمان پدیدار است . سیروس سمیت بر بستر آیرتون خم شده از بازوی\nآیرتون بگرفت و بشدت جنبانیده گفت :\n- آیرتون !\nبیچاره آدم چشم خود را باز کرد ، و بيك نظر حیرتی بسوی مهاجران نظر کرده به\nصدای بسیار ضعیفی گفت :\n- آن شمائید ! شما ! آه .\n- بلی مائیم آیرتون !\n- من در کجا هستم ؟\n- در آغل .\n- خبیث ها کجا هستند ؟\n- اینجا نیستند نمیدانیم !\n- اما برخود هوش کنید . هر جا که باشند حالا پیدا خواهند شد !"}
{"book": "adl0259", "page": 491, "text": "- ( ٤٢٢ ) -\n\nاینرا گفته باز چشمهایش از ناتوانی بهم آمد و بر بستر بیفتاد . مهندس گفت :\n- دوستان ! فرصت نیست چابکی کنیم ، بلکه ملعونها باز هجوم بیارند عرابه را بدرون\nبیارید دروازه ها را بخوبی ببندید . همه ما درینجا جمع شویم .\nژه ده ئون ، پانقروف ، ناب برای اجرا کردن امر اورفتند . هاربر بامهندس در\nاوتاق پیش آیرتون بماند .\nسه رفیق از دروازه آغل برامدند عرابه را برجای خود دیدند . توپ صداهای\nخفك درونی میبرآورد بوزینه نیز خرخر آهسته میداشت .\nمهندس و هاربر از اوتاق برامده تفنگهای خودرا حاضر و آماده گرفتند . ودر\nوازه دیگر آغلرا که بطرف کوهست در زیر نظر دقت و معاینه گرفتند . چرا که اگر اشقیا\nاز انراه هجوم آوردند مهاجران را سراسر محو میسازند .\nدرین اثنا کره قمر طلوع کرد هر طرف ضیادار گردید هر طرف آغل ، و جوی\nآب پدیدار گردید . مهندس داخل شدن عرابه ، ورفقا را هم دید ، صدای بسته کردن\nدروازه را نیزشنید . توپ بمجردیکه در آغل درامد ریسمان خود را از دست ناب\nبرکنده عوعوه زنان وولوله کنان بتاخت بجهت دست راست خانه بدویدن آغاز نهاد .\nسیروس سمیت گفت :\n- رفیقان من ! بدقت نشان بگیرید که تهلکه در نظر فست .\nمهاجران تفنگهارا بر وگرفته به احتیاط در پی سگ روانه شدند . ژوب نیز در\nپی توپ دویده صداهای غریبی کشیدن گرفت .\nمهاجران تا بزیر درختان کوچکی که بر کنار جوی آب بود رسیدند در انجا چه می\nبینند ؟ می بینند که پنج جسد بر سر سبزه زار بوضعیتهای مختلف دراز دراز افتاده اند .\nاین پنج جسد لاشه های پنجنفر اشقیا ایست که پیش ازین به چهار ماه از کشتی سیدی\nرهزن بجزیره لینقولن برآمده بودند ."}
{"book": "adl0259", "page": 492, "text": "- ( ٤٢٣ ) -\n\nباب سیزدهم\nفهرست\nحکایۀ آیرتون - تصورحاشان - اقامت در آغل - حامی پنهان در\nجزیرۀ لینقولن - در اطراف کوه فرانقلن جستجو - صدا\nهائیکه از زیر زمین شنیده میشود - جواب پانقروف -\nمجرای کوه آتشفشان - برگشتن بغرانیتهاوز\n\nآیا چه شد؟ مهاجران بحیرت افتادند که آیا اشقیا را که هلاک کرد؟ آیا آیرتون بر\nتلف کردن آنها موفق شد؟ این گمان صحیح نیست زیرا آیرتون يك آن اول از ورود\nآنها بخوف بود برای دانستن حقیقت اینمسئله بهوش آمدن و جور شدن آیرتون را\nباید انتظار کشید.\nمهاجران بحالت بسیار حیرت و هیجان شب را در اوطاق آیرتون گذرانیدند و بمدا\nوات لازمی آیرتون کوشیدند فردا آیرتون بخود آمده از دیدن رفقا که بعد از جدائی\nیکصد و چهار روز باز بهم رسیده اند يك فرحت ومسرت بی اندازۀ برای آیرتون و مها\nجران حاصل گردید. آیرتون بیکچند کلمۀ سرگذشت خود را بیان نمود.\nآیرتون بعد از انکه از رفقا و داعکرده به آغل آمده است حیوانات را جابجا کرده\nيك قهوه نوشیده بخوابرفته است. اشقیا بخبرانه بر و هجوم آورده او را گرفتار کرده\nاند، و دستها و پاهایش را باریسمان ها محکم بسته کشان کشان با خود برده اند، و در دامنۀ\nکوه فرانقلن در يك مغارۀ بسیار تنگ و تاریکی که برای خود منزل و مأوا اتخاذ کرده\nبودند در يك گوشه انداخته اند.\nاشقیا در اول امر اسیر خود را کشتن خواسته اند ولی یکی از آنها او را شناخته از\nکشتن او فارغ شده اند و در زیر شکنجه و عذاب او را گرفته با خود شريك کردن خواسته\nاند. ولی آیرتون به صب و شتم آنها را جواب رد داده است.\nباینصورت چهار ماه تمام بیچاره دست و پابسته در همان مغاره مانده است اشقیا خو"}
{"book": "adl0259", "page": 493, "text": "- ( ٤٢٤ ) -\n\nرا که خود را همیشه از آغل میآوردند ولی در انجا اقامت نمیکردند . در یازدهم ماه\nتشرین اول در حالتی که اشقیا به آغل بودند آمدن مهاجر انرا کشف نموده فرار کرده\nاند و دو نفر از انها برای کشف کردن نتیجه مقاصد مهاجران در آغل پنهان مانده اند.\nبعد از شام یکی زانها آمده دیگرانرا خبر داد که یکی از مهاجر انرا کشته ، و یکی از خود\nشان نیز کشته شده است .\nاز حوادث آیرتون خیلی متأثر و غمناك گردیده است بعد از چند روز باز حوادث\nخراب کردن و سوزانیدن منظره وسیعه را آورده اند که این نیز برغم واندوه آیرتون\nافزون گردیده است . اما با وجود اینهم خبیثها از مهاجران خیلی به بیم و هراس\nبوده وقوت آنهار ا خیلی افزون پنداشته از اختفا گاه خود خیلی کمتر بیرونامده اند .\nدرین اثنا عذاب وشکنجه رابر آیرتون نیز بیشتر کردند ، و میخواستند که از و در حق\nدر جه قوت و عدد نفری مهاجران و کیفیت محل ومأوای شان معلومات حاصل کنند.\nولی از آیرتون بجز سب وشتم دیگر معامله نمیدیدند تا بهفته سوم شباط حال بدبختوال\nگذر نمود . آیرتون روز بروز ضعیف و ناتوان شده میرفت ، و از اشکنجه وعذاب بسیار\nهر لحظه بمرگ خود راضی بود . تا آنکه سراسر از خودگذشته نمیشفید ، و نمیدید تنها\nروحش زنده بود . حتی درین دو روز سراسر بخود بوده از هیچ چیزی خبرندارد .\nآیرتون بعد از انکه حکایت خود را تمام کرد پرسید که :\n- من در مغاره بودم ، آیا در نجا چسان امده توانسته ام ؟ آیا شما مرا آورده اید ؟\nمهندس - چنانچه شما از ما این کیفیت را میپرسید ما هم از شما این کیفیت را میپرسیم\nکه آیا اشقیا در کنار جوی آب میان آغل چگونه مقتول افتاده اند ؟ آیا شما آنها را کشته اید؟\nآیرتون از ینسخن بکمال حیرت فریاد برآورد. گفت :\n- آیا کشته افتاده اند ؟\nاینر اگفته بی اختیار بر پاخواست ! برشانه رفقا تکیه زده بالا تفاق بسوی جائیکه\nاشقیا افتاده بودند رفتند ."}
{"book": "adl0259", "page": 494, "text": "-( ٤٢٥ )-\n\nصبح دمیده بود . دیدند که پنج جسد بیروح بر چمنزار مانند صاعقه زده گان یکی بر رو ، و یکی بر پشت ، و بعضی چارپلق ، و بعضی سر نگون افتاده اند .\nآیرتون متحیر است .. مهاجران ساکت !\nبنابر اشارت مهندس ناب و ژه ده نون بمعاینه پنج جسد بیجان سرد شده شیخ مانده آغاز نهادند دیدند که در هیچ جایی از وجود آنها اثر زخم و جراحتی پیدا نیست . اما پانقروف بعد از انکه بکمال دقت و باريك بيني نظر کرد دید که بعضی نقطه های سرخ سرخ بر سینه ، و پشت ، و پیشانی ، و بازو ، و بغل آنها دیده میشد اما هیچ شناخته نشد که این علامت چیست ؟ مهندس گفت :\n- بر همین جائیکه علامات سرخی بر ان پیداست زده شده اند !\nژه ده نون -- آیا باچه گونه سلاح ؟\n- بايك سلاحی که ماهنوز بصورت ساختن آن واقفیت و علم آوری نداریم .\n- آیا که زده باشد ؟\n- آیا بجز حامی پنهان ما که در جزیره است دگر که خواهد بود ؟ آیرتون را نیز بجز او که از مغاره آورده است؟ اینقدر لطفها که تاحال درباره ما اجرا نموده است بجز همان لطفگار مرحمت شعار کیست ؟\n- چون چنینست او را باید بپالیم !\n- بپاليم اما چنین کسی که اینقدر خارقه هانشان میدهد تا خود او نخواهد که او را پیدا کرده میتواند ؟\nبعد از چند دقیقه باز به اوتاق آمده بحیرت باهمدیگر نشستند . آیرتون بواسطه مشروبات مفرحه ، ومأکولات مقويه اعاده صحت وعافیت نمود .\nناب و پانقروف لاشه های اشقیا را از آغل کشیده در جنگل بردند ، و گودال عمیقی کنده لاشه ها را در ان انداختند و سر آنرا باخاك پوشانیدند و بعد از ان با هم نشسته سرگذشتهائیکه در اثنای غیبوبت آیرتون بر رفقا آمده بود بیان کردند . از زخم مهلك"}
{"book": "adl0259", "page": 495, "text": "- ( ٤٢٦ ) -\n\nهاربر ورسیدن بحالت مرك ، وامداد نمودن حامی پنهان به کنبین ، و باامید شدن\nرفقا از دوباره دیدن آيرتون همه را یكان يكان به آيرتون حكایه کردند.. مهندس چون\nحكایۀ خود را تمام نمودكفت :\nم - اگرچه از شره ضرت اشقیاء رهایی یافتیم اماب قوت بازوی خودرهایی نیافتیم.\nژ - بپرایم ، هرطرف ، وهرگوشۀ كوه فرانقلن را بگردیم ، هرشكافرا تدقيق\nكنيم تا اورابجويیم و بیابیم !\nها - بلی البته تاحامی مجهول خودرا نیابیم بغرانیتهاوز برنکردیم !\nیا - آیادر آغل خواهیم ماند ؟\nم - بلی در همین جابمانیم . مركز دایرۀ تحری خود را آغل را قرار بدهیم .\nدر نجخوراکه هم بسیار است . هم بغرانيتهاوز ، وهم بكوه فرانقلن كه اصل بالیدن\nمادرا نجاخواهد شد نزديكست .\nیا - بسیار اعلا ، ام من يك ملاحظه دارم که آنرا عرض کردن میخواهم !\nم - بگوئید چیست ؟\nیا - موسم تابستان درگذ شتنست ، لهذا بايد فراموش نكنيم كه يك سیاحت بر\nمافرض است !\nم - چه سان سیاحت ؟\nيا - تاجيزيرۀ تابوررفتن و يك کاغذی در انجا گذاشتن تا آنكه لاردوقتيكه درانجا\nمیاید از بودن ماو آيرتون در نجا خبر یابد .\nآ - اما این سیاحت باچه اجرا خواهد شد ؟\nيا - بابوناد وانتور .\nآ - آه بیچاره بوناد وانتور !\nیا - یعنی چه ؟\nآ - یعنی اینکه بوناد وانتوره وجود نیست !"}
{"book": "adl0259", "page": 496, "text": "- ( ٤٢٧ ) -\n\nپا - ( بشدت ) چه ؟ بونادوانتوره موجود نیست ؟\nآ - بلی موجود نیست ، چونکه اشقیای خبیث پیش از یکهفته بوناد وانتوره را در\nحوضه بالون یافته و در ان سوار شده اند ، ولی چون کشتیبانی را بخوبی نمیدانسته اند\nبسنگ آنرا زده پارچه پارچه کرده اند ، و هزار زحمت خود را از غرق وارهانیده\nاند . اینحکایتر اوقتیکه باهمدیگر میگفتند. من بکمال تأسف شنیدم .\nپا - وای خائنهای ملعون !\nهار برچون دیدکه پانقروف خیلی متأثر و آزرده گردیده است باو نزديك شده گفت :\n- ضرر نیست پا نقروف ! دگريك كشتى خواهيم ساخت .\nپا - آیا نمیدانید که مانند بونادو انتوريك كشتى ساختن به پنج ششماه کوشش محتاجست !\nژ - چه کنیم چاره نیست ، بایدکوشش كنيم ، وبسازيم . سیاحت خود را نیز\nبسال آینده اجرا میکنیم !\nپا - آه بونادوانتوره من ! آه بونادوانتوره من !\nپانقروف بیچاره زار زار بگریستن آغاز نمود . بواقعیکه پاره پاره شدن بوناد وانتور\nيك واقعۀ بسيار تأسف انگیز بست که تلافی مافات آن بجز ساختن دیگر کشتی بدیگر چیزی\nنمیشود . لهذا در اول امر بپالیدن و بعد از فراغت از پالیدن بکشتی ساختن قرار دادند .\nبه پالیدن از همان روز آغاز نهادند . سطحهای مایل کوه فرانقلن بسی تپه هاو\nدره ها ، وشیله ها بوجود آورده است . اینست که این بار پالیدنرا در میان این دره ها\nوشيله ها اجرا میکنند. زیرا برای پنهان شدن در تمام جزیره از نجاها بهتر جائی نیست .\nوالحاصل مهاجران بقدر یکهفته تمام هر طرف کوه فرانقلن را که عبارت از سه سطح\nمائل بزرگیت بکمال دقت و بینایی پالیدند در هیچ طرف هیچ اثر قدمی وملجاو مأوایی نیافتند.\nشیله ها و دره ها وشکافته گیها ، و گودالهای بسیار عمیق ومدهشی در کوه دیده\nمیشد که اکثر آنها از شدت آتشفشانی کوه در وقت انشعال قديمة او بعمل آمده است\nو بعد از انطفا یافتن و خاموش كشتن بهمان حال طبیعی خود مانده است . حتی سیروس"}
{"book": "adl0259", "page": 497, "text": "- ( ٤٢٨ ) -\nسعیت در آن شکافته گیها و چقور یها نیز درآمده اجرای کشفیات نمود .\nدرین اثناء مهندس بر سر تپه يك چقوری بسیار عمیقی برآمده بود که ازین گودال بعضی صداهای پردهشت و مهیبی از زیر زمین مانند غرش رعد میبرآمد ، و آن صدا در سنگهای کهسار پیچیده يك عكس صدایی بعمل میآورد . این چقوری که صدا ازان میبرآمد بقدر صد مترو عمق داشت .\nژه ده ئون نیز اینصداهای مهیب راشنیده دانستند که حرارت مرکزیه ارض باز به اشتعال و انبساط کردن آغاز مینهد یعنی کوه آتشفشان از دردهن فرانکلن بازبنای آتشفشانی وشعله وری را دارد . ژه ده ئون گفت :\n— معلوم میشود که وولکان سراسر منطفی و خاموش نشده بوده است !\n— بلکه منطفی بوده ولی بعد از انکه ما و شما در ان گردش کرده ایم باز بعضی انفعالات داخلی بظهور آمده باشد . زیرا هر کوه آتش فشانی که منطفی دیده شود بازهم استعداد فطری در شعله وری میداشته باشد .\n— اما اگر کوه ما به آتش فشانی آغاز نهد برای جزیرهٔ ما موجب تهلکه نخواهد گردید؟\n— گمان نمیبرم ! چرا که کوه ما مجرا یعنی منفس دارد آتش از ان منفس و مجرا شعله ور میگردد، و مواد مذابیهٔ معدنیهٔ او از مجراهای که سابق پیدا کرده جاری شده میرود.\n— اما اگر آن مواد آب کشته مذاب شده که آنر الاوه میگویند بر مجراهای قدیم خود نرفته بدیگر طرف یعنی بطرف منظرهٔ وسیعهٔ ما وجنگل فاروست مجراهای نو کشیده روان گردد ؟\n— وولکانها هر چیز میتوانند ! اگر يك زلزلهٔ بسیار شدیدی بعمل آورده تبدیل مجرا ومنفس نماید اینهم ممکنست !\n— اما دو دیکه اشتعال وولکانرا اعلان کنندندیدیم .\n— نی هنوز از دود اثری نیست! بلکه در مجرای وولکان بمرور ایام سنگها و خاکهای بسیاری گرد آمده مجرا را بند کرده باشد . اما این خاکها و سنگها در پیش قوهٔ شدیدهٔ"}
{"book": "adl0259", "page": 498, "text": "( ٤٢٩ ) -\n\nمرکز به اصلا مقاومت کرده نمیتواند. بهر صورت گفته میشود که اشتعال یافتن و کفیدن کوه آتشفشان ما علامت خیری نیست .\nژد ده ئون و مهندس از جائیکه بودند به پیش رفقا فرو آمده کیفیت پر دهشت علا مات آتشفشانی کوه فرانقان را بیان کردند. پانقروف گفت :\n- بسیار خوب ! از همه خلاص شدیم ، حالا کوه آتش فشان نیز بر ما قوت خود را میخواهد نشان بدهد! بکند او هم مانع خود را خواهد یافت !\n- چه میگویی پا نقروف مانع کوه آتش فشان که میتواند شد ؟\n- وای ! مگر حامی پنهانرا فراموش کردید ؟\nمرده اگر بخواهد برای وولکان مجرائی کشیده بدیگر طرف دنیا آنرا بر اورده میتواند !\nبه بینید که پا نقروف مبالغه کار ما در چه قوت و اقتدار شخص مجهولرا بفکر و ذهن خود چقدر بزرگ گردانیده است و بواقعیکه کارهای خارقه نمای شخص مجهول و یافت نشدن محل و مأوی او مانند پانقروف خیالپرستان مبالغه دوستان را بسی خیالات و تصو رات غریبه می اندازد !\nهر قدر تفحص و تفتیشات که در هر طرف کوه فرانقلن در تمام دره ها ، وشیله ها ، و شگافته گیها، و مغاره ها ، و سنگلاخها حتی در مجرای قله کوه اجرا نمودند ، وسعیها و کوششها ورزیدند از حامی پنهان اثری نیافتند . لهذا مهاجران محروم ومأیوس بگرانیتهاوز برگشتند ، و محقق دانستند که شخص مجهول در جزيره يك جای ومقر معلومی ندارد چرا که حالا هیچ جای در جزیره نماند که آنرامهاجران نپالیده باشند. على الخصوص پانقروف و ناب سراسر بخيالات وتصورات محال بعید از عقل افتاده بربو دن پری و دیو اقرار گرفتن را باور کردند.\nدر ٢٥ ماه شباط مهاجران بگرانیتهاوز آمدند . زینه چنگلدار ریسمانی خود را انداخته بالا برامدند و ماشین نزول و صعود را پس سوار کردند ."}
{"book": "adl0259", "page": 499, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 500, "text": "-( ٤٣١ )-\n\nصبح وقت مرا به ها را"}
{"book": "adl0259", "page": 501, "text": "- ( ٤٣٠ ) -\n\nباب چار دهم \n\nفهرست \nسه سال تمام گذشت — مسئله ساختن کشتی — برچه قرار داده\nمیشود — راحت مهاجران — سردیهای زمستان —\nپا نقروف ناچار صبر میکند — کوه فرانکلن وغرایب آثار\n\nدر ٢٥ ماه مارت سال سوم آمدن شان بجزیره لینقولن تمام گردید . از هنگامیکه\nاز محاصره شهرریشموند فرار کرده اند و بیکصورت عجیبی بجزیره لینقولن افتاده اند\nتمام مدت سه سال میشود که از وطن و اقربا و تعلقات و دوستان و آشنایان خود جدا\nمانده اند . آیا هر گاه که وطن شان بیاد شان میآید چقدر الم واضطراب میکشند ؟\nآیا محاربه که در ان داخل بودند بچه منجر گردید ؟ هیچ شبهه ندارند که اردو\nهای شمالی مظفر و غالب آمده اند . اما اینمحاربه چقدر خسارت و مضرت را سبب\nگردید ؟ چقدر خونها ریخته شد ؟ آیا چقدر دوستان و آشنایان شان تلف گردیداین\nست که مهاجران بیچاره اکثر در بخصوصهابحث وصحبت میدارند . فکر و مقصد یگانه\nشان عودت کردن بوطن است ورابطۀ جزیره لینقولن را با وطن پیدا کردن، و باز\nاز انجابرای اعمار انجا آمدن ، وشیرینترین ایام عمر خود شا نرا در نجا گذرانید نست .\nبرای اجرای اینمقصد شان دو چاره موجوداست یا آنکه يك كشتی بجزيره لینقولن\nآمده آنها رابرداردیا آنکه خودشان يك كشتی بزرگی ساخته بیرون برایند .\nسیروس سمیت مسئله ساختن يك کشتی را بر رفقا عرض نمود چرا که ساختن\nيك کشتی بسیار ضروری ولازمی دیده میشود هیچ نباشد تا بجزیره تابور رفتن و يك\nکاغذی در انجا گذاشتن از لوازماتست . مهندس گفت :\n— عزیزم پا نقروف ! تا به اول بهار بسیار وقتست مادام که کشتی میسازیم این بار\nیکقدری بزرگتر باید بسازیم چرا که من چندان اعتمای بر آن کشتی لارد گولناروان\nندارم . آمدن دو نغان بجزیره تابور و از انجه به اینجا آمدن يك امید بسیار دوریست"}
{"book": "adl0259", "page": 502, "text": "- ( ٤٣١ ) -\n\nهرگاه بساختن يك كشتی که مارا تا بجزیرۀ ژه لاند جدید بتواند برساند، یا تا بجزیرهٔ پوموتور برده بتواند آغاز کنیم بهتر و موافقتر خواهد بود !\n- البته ! اگر شماه وجود باشید و اپور زره پوش جنگی نیز ساخته خواهیم توانست !\nم - آیا اینچنین يك كشتی را بچه قدر مدت ساخته خواهیم توانست ؟\nپا - شش هفتماه کار دارد . اما در زمستان خوب نمیشود . هرگاه تا به تشرین ثانی آینده تمام شود بسیار کامیابی و موفقیت خواهد بود .\nم - تمام ، در آنوقت موسم سیر و سفر دریاست .\nپا - خیلی خوب ، چون چنینست نقشهٔ کشتی را بسازید کاری گرها هم حاضر اند همان بکار آغاز کنیم !\nسیروس به نقشه کشیدن کشتی مشغول گردید . دیگر رفقا نیز بچوب بریدن ، و آوردن ابتدا ورزیدند . چوب از جنگل فاروست آورده میشود . سرك تا به آنجا مکمل ساخته شده است يك گادی چوب کشی بسیار سبك وقوفی نیز ساختند . رفقا صبح وقت عرابه ها را به او غاها بسته بسوی جنگل میکشند ، و در انجا چوبهای مناسب را برای نادای ، و قبورغه و کنار ، ودکل ، وکمره ها وغیر هم بریده بواسطهٔ عرابه ها تابه پیش شمینه ها که کارخانهٔ کشتی سازیرا آنجا برپا کرده اند میرساند . مستر ژوب در باب چوب بریدن خیلی مدد میرساند . بر درختهای بلند یکه بریدن و انداختن آن لازمست با لا میبراید و ریسمانرا بر سر آن میبندد ، و باز فرو آمده با رفقا ریسمانرا میکشد و درختانرا بر زمین میغلطاند ، و یا تنه ها و تخته های بزرگ را بشانه گرفته تابه پیش دستگاه کشتی سازی میرساند . در فن اره کشی و دیگر کارهای نجاری نیز در وقت ساختن بوتاد و انشور هنوز استاد شده بود .\nدر ماه نیسان هوا خیلی معتدل و خوش گذشت . مهاجران با کار کشتی سازی از دیگر کارها نیز فارغ نه نشستند . ضررها و خساراتهائی که اشقیا در منظرهٔ وسیعه رسانیده بودند همه را سر از نو دستکاری و تعمیر کردند. مرغانچه ها را در بنابر بسبب بسیار شدن"}
{"book": "adl0259", "page": 503, "text": "— ( ٤٣٢ ) —\n\nمرغان بزرگتر ساختند . طویله اونا غاهارا نیز به بزرگتر کردن مجبور شدند چرا که\nاوناغا ها پنج عدد گردیدند . دو کره آنها از سواری و عرابه کشی شده اند حتی بقولیه\nرانی نیز مستعد اند . يك كره دیگر هنوز نو بدنیا آمده است . والحاصل هر يك از مها\nجران بيك كارى مشغولند و هيچ يك دقيقه خود را بيكار نمیگذرانند . حال محنت\nاینچنین مردم مشغول کوشش مند را تصور کنید که چقدر مکمل خواهد بود ! روز\nها از وقت طلوع تا بوقت غروب بكار کشتی سازی و دیگر کارها مشغول میشوند . و\nبوقت شام ها مهاجران در دالان غرانيت ها وز جمع آمده طعام های خوب ولذیذی که ناب\nحاضر میکند میخوردند . و اختلا طهای شیرین و لطیفی که در تصورات آنها صرف\nذهن مینمایند وقت میگذرانند .\nآیرتون مانند پیشها از رفقا کناره جوئی ندارد شب و روز باهم یکجا بسر میآو\nرند . اما بیچاره آدم بساعت تیره هاوه سر تها هيچ اشتراك نميورزد . اما در وقت كار\nبقدر سه آدم کار میکند على الخصوص در کار کشتی سازی با پانقروف خیلی مهارت و\nغيرت بکار میبرد . آغل نیز ترك نشده است در دو روز یکبار یکی از مهاجران با عرابه\nدر انجا میروند ، سرپرستی حیواناترا کرده و بره و شیر را برای ناب میآورند . خط\nتلگراف که مابين غرا نیتهاوز و آغل بود سر از نو تعمیر یافت . هر گاه یکی از رفقا در شب\nبه آغل بماند با تلگراف بغرانيتها وز مخابره میکند .\nدر ١٥ ماه مايس شکل و قیافت استخوان بندی کشتی نوشان بمیدان برآمد . این\nکشتی که از چوبهای بسیار محکمی ساخته شده است بقدر صد قدم درازی و بیست قدم\nبردارد . اماچه فایده که درین اثنا موسم زمستان بکمال شدت داخل شد ، وكار کشتی\nسازی به تعطیل افتاد . یکهفته دیگر نیز بسعی کار کرده یکچند تخته دیگر را نیز ربط کرده توانستند.\nدر آخر ماه مايس هواها بسیار خرابی پیدا کرد . باد ها و بارانهای بسیار شدید\nبباریدن و وزيدن ابتدا نمود پانقروف و ایرتون هم پروانکرده حتى المقد ور از کار\nکشتی سازی و انه ایستادند . يك ميخ اگر زیاده بزنند آنرا منفعت میشمارند . اماچه"}
{"book": "adl0259", "page": 504, "text": "( ٤٣٣ ) -\n\nچاره که بعد از بادها و بارانها سردیهای بسیار سخت نیز رو نهاد . تخته ها مانند آهن سخت\nگردیده از انروز در ١٥ ماه حزیران نجاران بضرورت تعطیل کار نمودند .\nمهاجران می بینند که موسم زمستان ها در جزیره لینقولن بسیار شدت می دارد .\nسبب اینرا نیز مهندس از یخ پاره های بسیار جسیمی که در بحر محیط منجمد جنوبی بسیا\nحت و شناوری میباشد و تا بسیار جاها شناوری کرده می آید قیاس کرده هار بر گفت :\n- پیش ازین شما یکوقتی فرموده بودید که جزیره هائی که در بحر محیط باشند بسبب\nبلغ کردن حرارت را در موسم صیف و نشر کردن آنها را در موسم شتا شدت زمستان\nبسیار نمیشود . پس جزیره لینقولن چرا تابع اینقاعده نیست ؟\nم - بدلیلی که در نصف کره جنوبی واقعست ، و این بخود توهم معلومست که در\nبحرهای نصف کره جنوبی یخ پاره های سانح بحر منجمد جنوبی پیدا تر و بیشتر از بحر\nهای طرف شمالی پدیدار میگردد لهذا گمان میبرم که شدت برودت جزیره لینقولن از\nیخ پاره های سانح بزرگ بزرگ بحر منجمد جنوبيست که تا به نزديكهای جزیره ما\nبشناوری آمده میباشند .\nها - حق دارید موسیو سیروس ! از قواعد کلیه مثبته فنیه است که قطعات جنوبیه\nنسبت بقطعات شمالیه سردتر و خنك تر است . چرا که کره شمس در موسم زمستان\nاز قطعات جنوبی بسیار دور می افتد ، و در تابستان بسیار نزدیک میشود . لهذا اگر\nبحرارت و برودت بسیار شدید مصادف شویم از فن بعید نیست ؟\nیا -- خوب ! اما چرا منطقه بیچاره ما به اینگونه معامله ناحق دو چار بشود ؟\nم - ( تبسم ) حق باشد یا ناحق انقیاد لازمست . سبب اینرا نیز بگوئیم که چیست؟\nکره ارض در اطراف شمس بريك دایره تامی دور نمیکند بلکه محور ارض بیضی الشکل\nيك قطع ناقصيست . شمس نیز بسببی که مرکز یکی ازین قطعهای ناقص را در زیر شعاع\nنام می آورد لهذا وقتی که ارض بر محور خود پیش میرود گاه به آفتاب نزديك و گاه دور\nمیشود ، در اثنای سفر نقطه که در تابستان بشمس بسیار نزديك و در زمستان بسیار دور"}
{"book": "adl0259", "page": 505, "text": "- ( ٤٣٤ ) -\nمی افتد بر منطقه جنوبی تصادف میکند ، و ازینست که این نقطه هم بسیار گرم ، و هم بسیار سرد میشود . برای اینگونه محذورات چاره جستن محالست یا ظروف : انسانها هر انقدر که عالم بشوند قواعد و نظاماترا که از طرف حق موضوع شده است تغییر داده نمیتوانند .\nژ - سبحان الله ! پروردگار چقدر علم به نوع انسان عطا فرموده است که اگر همه آن معلومات در یکجا جمع و گرد آید چه يك کتابی بزرگی بوجود خواهد آمد !\nیا - موسیوژه ده ثون ، امین باشید که اگر جهل ها و چیزهائیکه انسان نمیداندهم در یکجا جمع آید از ان بزرگتريك كتابی بعمل خواهد آمد .\nدر ماه حزیران به بسیار شدت زمستان حکم خود را اجرا نمود . مهاجران در خرانتیه روز محبوس ماندند . ژه ده ثون از ین محبوسیت به تنگ آمده گفت :\n- اگر کسی مرا بايك اخباری از اخبارات عالم مشترك كرداند و يك نسخه از انرا در هفته یکبار بمن برساند همه مالی که بمیراث بمن برسد با نکس خواهم بخشید .\nبا وجود آنهم مهاجران خود را در خرانتیه اوز بیکار نمیگذارند هر روز يك مشغلة برای خود پیدا میکنند گاه بشکر سازی ، گاه بشمع ریزی ، گاه بصابون پزی ، گاه به ترتیب دادن و ساختن بادبانهای کشتی سپیدی را برای کشتی نو خود مشغول میشوند . اما امسال مانند سالهای دیگر بی سر انجام نیستند . از کشتی سپیدی لوازمات و اسباب بسیاری بدست آورده اند که از جهت پوشاك و دیگر اسباب خیلی به استراحت میباشند .\nماه حزیران و تموز و آغستوس بسرمای بسیار پر شدتی گذشت . امسال سر ما نسبت بسالهای گذشته خیلی زیاده تر شدت ورزیده . درجه حرارت از صفر ۱۲۱ درجه فروتر آمد درین اثنا بخار یهای آهنین خرانتیه اوز بيك رونق بسیار خوشنمایی در شعله فشانیست . على الخصوص تراشه های نجاری که از کشتی سازی بعمل آمده بود رونق و شعله وری بخا ریهارا دو بالا گردانیده بود .\nصحت و عافیت همه مهاجران بر کمالست . توپ و ژوپ نیز بکمال تند رستیست تنها"}
{"book": "adl0259", "page": 506, "text": "( ٤٣٥ ) -\n\nژوپ از خنک یکقدری متأثر است . لهذا برای خدمتکار صادق خود از قماشهای نمدئی خود بافته گی خویش یکدست البسۀ مکملی ساختند . این خدمتکار کار گذار که بکمال مهارت وسعی کار میکند و هیچ چیزی نمیگوید میباید که برای خدمتکاران نوع انسان يك نمونه وسرمشقی باشد . پانقروف میگفت :\nهر کس را مانند بوزینه اگر چار دست بوده باشد البته کار مکمل میکند .\nبعد از جستجو و پالیدن کوه فرانقلن بحث حامی پنهان هیچ بمیان نیامد . دیگر هیچ اثری و خارقهٔ نیز درین هفتماه از و بظهور نرسید . مهاجران را نيز يك فلاكت و مصيبتى نرسیده که به استمداد و استعانت از و مجبور شوند . توپ ، و ژوپ که گاه گاه بر کنار چاه آخر فرانقین اوز عوعوه و اوضاع غریبه اجرا مینمودند از مدتیست که آنها هم بر کنار چاه نمیروند و اوضاع غریبه اجرا نمیکنند آیا حامی پنهان سراسر از جزیره بیرون برا مد ؟ یا آنکه برای حمایت و مددگاری لزومی نیست تا او اظهار خوارق نماید آیا باز ظهور خواهد کرد یا نی ؟ که میداند ؟\nزمستان گذشت . در هفتم ماه ايلول يك حادثهٔ ظهور کرد که در آخر به نتیجهٔ وخیمهٔ منتج خواهد گردید . یعنی در روز مذکور سیروس سمیت چون بسوی کوه فرانقلن نظر کرد دید که از تالاق کوه مذکور يك دود خفیفی با بخار آمیخته بالا میبرامد .\n\n-- باب پانزدهم --\nفهرست\n\nآتش فشانی وولکان - موسم لطیف - آغاز کردن بکارها - \nپانزدهم تشرين اول - يك تلگراف - يك طلب -\nجواب - رفتن بسوی آغل - يك كاغذ - دیگر \nخط سیم تلگراف - ساحل سنگلاخ - \nمد وجزر - شايان حيرت يك ضيا . \n\nسیروس سمیت رفقا را آواز داد . رفقا نیز کارهای خود را ترك كرده به پیش مهندس"}
{"book": "adl0259", "page": 507, "text": "-(٤٣٦)-\n\nدويدند و دود و بخار زروۀ کوه فرانقان را بکمال سکوت و انديشه تماشا کردند. از حالا\nمعلوم نميشود که آیا حرارت مرکز به بشدت تمام خواهد کفید یا کمتر اجرای شدت\nخواهد ورزيد. هرگاه زلزلۀ شديدۀ فوق العادۀ ظهور نکند از غرانيتها و زيم تهلکه\nملحوظ نیست. اما اگر لاو بسوی قسم مثبت جزيره يك مجرای نوی پیدا کرده سیلان\nگیرد آنوقت اغل سراسر محو و ناپدید خواهد گردید.\nسر از امروز از دهنۀ تنورۀ کوه فرانقان دود و بخار به بالا برآمدن دوام ورزید.\nرفته رفته دود و بخار زیادی میگرفت ولی هنوز شعلۀ آتش پديدار نشده است و از غرش\nهای رعد مانندی که در اثنای طوفانها از جاهای بسیار دوردوری میآید از زير زمين\nنيز همچنين صداهای سنگين دوری ميرسيد که از ينهم معلوم ميشد که در مرکز ارض امر\nاشتعال روز بروز در افزو نیست و نتیجۀ مدهشۀ کفیدن پرهیبت آن نيز روز بروز در\nنزدیکیست. مهاجران تن بتقدير داده در کار کشتی سازی خود شب و روز بجان ميکوشند.\nمهندس يك ماشين کوچکی که بقوت آبشار تالاب غرانت بدور و حرکت می آمد برای\nکشیدن اره نيز بعمل آورد که بواسطۀ آن چوبها و تنه های بزرگ بزرگی را بکمال سهولت\nاره میکردند و تخته ها از ان ميبر آوردند. در نهایت ماه ايلول قبورغه های کشتی به\nستون کلفت و جسیم تا دای و تخته های کنار و دیوار کشتی ميخ شده شكل و قيافت كشتى\nظاهر گرديد. اما انداختن تخته های سطح و سوار کردن دکل و ترتيب دادن باد بان\nو تفریق دادن کمره ها و دیگر لوازمات آن بسیار وقت ديگر به تيشه زدن وا ره كشيدن\nو ميخ کردن موقو فست.\nدرين اثنا کار کشتی سازی بقدر يکهفته تعطيل گرديده مهاجران بسبب رسیدن\nموسم زراعت بکشتکاری و جمع کردن محصولات مشغول گشتند. باز بکار کشتی آغاز نهادند.\nدر وقت شام مهاجران مانده و هلاک شده به غرانيتها و زجمع می آیند و طعام شام را وقت تر\nخورده همان بخواب میروند. اما بعضی شبها بمكالمه و مصاحبه پرداخته تا بسیار وقتها\nمینشینند."}
{"book": "adl0259", "page": 508, "text": "- ( ٤٣٧ ) -\n\nامشب نیز از همان شبهائی بود که مهاجران بمکالمه و مصاحبه مشغول گشته تا قریب\nنیمشب نشسته بودند . به نیمشب دو ساعت باقی مانده بود که مهاجران بخمیازه کشیدن\nآغاز نهاده بنای خوابرا گذاشتند . هر يك از رفقا بر خواسته بخوابگاه های خود رفتند .\nهنوز بریمتر خود نیفتاده بودند که زنگ تلگراف که در دالان بزرگ موجود است بشدت\nتمام نواخته شد .\nمهاجران سراسیمه و متحیرانه بدالان دویدند. در آغل بجز حیوانات هیچ کسی\nنیست همه رفقا در دالان غرانيتها و ز موجوداند . حیوانات از آغل تلگراف کشیده\nنمیتوانند دیگر انسان هم در آغل نی بلکه در تمام جزیره نیست . آیا تلگرافر اکه کشیده است؟\nرفقا بحیرت و سراسیمه بطرف ماشین تلگراف میدیدند ناب گفت :\n— اینچه سر است ؟ بلکه بریم باشد ؟\nها — بعضی اوقات در هواهای طوفان الكتريك بتبدلات هوای ....\nهار برسخن خودرا پوره نتوانست چرا که مهندس دره قام ردسر میجنبانید. ژه\nده ئون گفت :\n— صبر کنیم ، هرگاه اشارتی برای مکالمه کردن باشد البته بتلگراف زنگ نواخته\nخواهد شد ! واگر .. ..\nژه ده ئون هنوز سخن خود را تکلمیل نکرده بود که باز بشدت زنگ ماشین\nتلگراف نواخته شد .\nمهندس بچابکی برماشین آمده تلگراف کشید که :\n— چه میخواهید ؟\nبعد از چند ثانیه جواب رسید که :\n( بچا بکی به آغل بیائید )\nسیروس بمسرت تمام برفقا گفت :\n— آخر خود را نشان داد !"}
{"book": "adl0259", "page": 509, "text": "- ( ٤٣٨ ) -\n\nبلی نهایت الامر اسراری که از مدتها در پرده بود بمیدان ظهور جلوه گر میکردد.\nرفقا خواب و مانده گی و همه چیز را فراموش کرده بی آنكه يك كلمه سخن بكویند از غرا\nنیها و زفرو آمدند . تنها توپ و زوبر ا در اقامتگاه كذاشتند .\nشب بسیار تاریکست ، هلال با غروب شمس غروب کرده . ابرپاره های كثیف\nبزرک در هوا ظهور يك طوفان باد و بار انرا نشان میدهد . تاریکی شب مانع راه رفقا\nنمیکردید . بلامشکلات تپه منظره وسیعه را گذشته در میان پیشه زار برسرك راه آغل\nبراه افتادند مهاجران بكمال هیجان و سرعت براه میروند .\nالبته که به هیجان باید باشند : چرا که بعد از یکساعت در آغل شخص مجهول و\nحامی پنهانیرا که ازینقدر مدت لطفها وعنایتهای خارقه نمای او در اوقات ضرورت و\nنا امیدی به ایشان دستگیری و مدد رسانی کرده ، و اینچنین کارهائیکه مافوق قوه بشریه\nمیباشد از و بعمل آمده او را برأی العین می بینند .\nمهاجران بهمین فکر ها پیش میرفتند . ظلمت بآ ندرجه كثیف بودكه يك مترو\nپیشتر دیده نمیشد . در جنگل هیچ صدا و ندائی شنیده نمیشد مکر صدای پایهای خود\nمهاجران . این سکوت عمومیرا اینسخن با نقروف که :\nـ كاش يك فانوسی با خود می آوردیم ؟\nاخلال نمود . مهندس بجواب گفت که :\nـ در آغل پیدا خواهیم کرد !\nدر ین اثنا صدای رعد و تابش برق نیز شنیده و دیده شد که ظهور طوفان رانشان میداد.\nبعد از یکساعت طی مسافه دیوار تخته ئی آغلر امشاهده كردند . به آغل در آمدند .\nصدای رعد نیز بیشتر کردید ! بادی باباران آمیخته شدیدی نیز آغاز نمود بخانه که برای\nآیرتون ساخته شده بود واصل کردیدند، بلکه حامی پنهان در خانه باشد ؟ لهذا اول\nمهاجران رايك طپش مسرت و حیرتی استیلا نمود . چرا که ماشین تلکراف در همین\nخانه است ، وتلكراف هم لابد که از نجازده شده است ! اما هیچ اثر روشنی ، وصدا"}
{"book": "adl0259", "page": 510, "text": "- ( ٤٣٩ ) -\n\nوندائی از اوتاق دیده وشنیده نمیشود !\nمهندس دروازه را دق الباب نمود . هیچ جوابی نیامد . دروازه را باز کرده بخانه در امدند . ناب چقماق زده چراغ را بیفروختند . هر طرف اوتاقرا پالیدند هیچ کسی را نیافتند همه چیز او تاقرا جابجا یافتند سیروس گفت :\n- این عجب است ؟ یا ما بغلط دانستیم که تلگراف زده میشود ؟\nژ - نی این هیچ نمیشود ! چرا که تلگراف صریحاً وعیناً کلمات « چابك به آغل بیائید » را کشید .\nبر سر ماشین تلگراف آمدند دیدند که همه آلات و اسباب تلگراف طیاره بجای خود است.\nدرین اثنا هاربر بر میز نظر انداخته فریاد کرد که :\n- وای يك كاغذی موجود است !\nمهندس کاغذ را برداشته دید که بر ان به انگلیزی این کلمات نوشته شده .\n- « خط سیم تلگراف را که نو کشیده شده پیروی کرده بیائید »\nمهندس دانست که تلگراف از آغل زده نشده است. بلکه از نقطه اقامتگاه شخص مجهول که سیم را از انجاتا به آغل رسانیده کشیده شده است .\nهمانلحظه مهندس و رفقا خط نورا گرفته براه افتادند. فانوس را مهندس بدست گرفته پیش پیش میرفت طوفان باد و باران نیز کسب شدت نمود . صدا های رعد و چكا چك برق پی همدیگر در غریدن و تابیدن بود حتی بدرجه که صدای رعد هیچ انقطاع نمی یافت و روشنی برق متصل همدیگر در تابش بود . بروشنی برق قله کوه فرانقلن را نیز دیدند که در دود و بخار پنهان مانده است .\nسیم تلگراف را یافتند که برتنهای درختها ، و در بعضی جاها بر روی زمین ممدود شده رفته است . سیم اول در میان جنگل و از انجا بردامنه کوه فرانقلن دراز شده رفته است . مهاجران در کنار کنار سیم بسرعت پیش میروند . خط تلگراف یکسر بطرف غرب جزیره کشیده شده است . صدای رعد چون متصل در غرشست از انرو"}
{"book": "adl0259", "page": 511, "text": "-( ٤٤٠ )-\n\nسخن گفتن قابل نیست و هم سخن گفتن در ینوقت لازم نیست بلکه براه رفتن لازمست.\nمهاجران در اول امر از تنگی که در مابین سطح مایل کوه فرانقلن و نهر آبشار واقعشده است خط را پیروی کرده پیش رفتند . بگمان مهندس بود که اقامتگاه شخص مختفی در همین دره ها و شیله های کوه در کدام مغاره یا شکافته گی خواهد بود . حالا نکه چنین نشد خط تلگراف بعد از انکه بردامنهٔ کوه تا یکجایی امتداد یافت از انجا بسوی ساحل بلند بحر که متشکل از سنگهای غریب الشکل و کمر ها و گنبد ها و دهلیزهای طبیعی که پیش ازین در اثنای سیاحت دور جزیره با کشتی بوناد و انتور آنرا دیده بودند فرو آمدن گرفت . و یکسر بطرف بحر در از شده رفته بود .\nمهاجران از نجا مجبور شدند که پیروی سیم را کرده از ساحل بلند آهسته آهسته بسوی دریا فرو آیند . شدت طوفان باران پر رعد و برق نیز لحظه بلحظه در تزاید بود گاه گاهی صاعقه های دهشت انما نیز در بعضی اطراف جزیره بشدت و هیبت می افتاد . غرشهای رعد سماوی، و صداهای مهیب زمینی که از یر زمین بشدهٔ وولکان برمیخواست باهم آمیخته ولوله رستاخیز را بر پا داشته بود . درین اثنا از زروهٔ کوه شعله های آتش نیز درمیان دود و بخار پدیدار میگردید .\nاز نیمشب گذشته بود که مهاجران از ساحل بلند مهیب سیم تلگراف را پیروی کرده براه باريك سرنشیب فرو آمدن گرفتند. مهندس پیش و آیرتون از همه پس تر بکمال احتیاط بزراه دوام داشتند .\nاگرچه تهلکه ها و بیم افتادن خیلی بسیار است ولی مهاجران بیکی از تهلکه ها و خطر ها پروا نکرده مانند آهن پاره که بمقناطیس منجذب شده باشد بسوی اقامتگاه مخفی حامی مختفی خود در تك و تاز اند .\nرفته رفته بجایی فرو آمدند که سیم تلگراف ازيك گوشه سنگهای ستون مانندی دور خورده بلب دریا درمیان آب فرو رفته غائب گردیده بود . مهندس سیم را بدست گرفته دید که بدریا فرو رفته است ."}
{"book": "adl0259", "page": 512, "text": "- ( ٤٤١ ) -\n\nمهندس و رفقا در بنجا بحیرت و تلاش افتاده توقف کردند. صدای نومیدی از دهنهای\nجمله شان برآمد اگر این هیجان و اضطراب مهاجران باشد بی اختیار خود را در پی سیم بدریا\nخواهند انداخت! اما يك ملاحظه و مطالعه مهندس بر رأی همه معقول و مقبول افتاده صبرو\nآرام گرفتند. مهندس رفقا را بيك مغاره کوچکی که در دیوار ساحل پیدا بود برده گفت:\n- در پنجا یکقدری مکث و درنگ نمائیم . زیرا حالا در یا بحالت مد است . پس از انکه\nجزر آغاز کند راه باز بمیدان ظهور خواهد نمود .\nرفقا برین سخن محل اعتراض نیافتند . لهذا یکچند ساعت انتظار کشیدن لازمست\nمهاجران در مغاره مذکور بر همدیگر تکیه زده مستغرق خیالات گردیدند اضطراب\nو هیجان شان خیلی زیاده بود . آیا با چگونه مخلوق خارق العاده ملاقی خواهند شد ؟\nآیا چگونه انسان عالی با اقتداری خواهد بود ؟\nبعد از نیمشب بیکساعت مهندس فانوس را گرفته بکنار در یادر پیش سیم آمد . دیدکه\nآب دریا يك کمی فرو نشسته است ، ودهن يك مغاره بسیار بزرگی بمیدان يك كمتری به\nبر آمدن آغاز نهاده است . سیم در میان این مغاره ممدود گشته رفته است .\nسیروس به پیش رفقای خود آمده گفت که :\n- بعد از یکساعت راه کشاده میشود .\nژ - یعنی راه هست ؟\nم - البته هست ، دهن يك مغاره بسیار بزرگی کمتری پیدا شده است !\nها - اما گمان میبرم که اگر این مغاره بمیدان هم برآید باز هم آب بسیاری در آن خواهد\nماند !\nم - یا مغاره بتما مها خشک شده ما رفته خواهیم توانست یا برای بردن ما يك واسطه خوا\nهد آمد ؟\nیکساعت دیگری نیز گذشت . مهاجران همه گی بکنار دریا آمدند . در ظرف این\nسه ساعت آب در یا بقدر پانزده قدم فرونشسته بود . مدخل مغاره مانند كمان يك طاق"}
{"book": "adl0259", "page": 513, "text": "- ( ٤٤٢ ) -\n\nپل بزرکی بمیدان برآمده بود . مهندس سیم تلکرافرا دیدکه بردیوار مغارهٔ مذکور پیش\nرفته است، وهم دیدكه يك چیز سیاهی برسطح آب در دهن مدخل مغاره بطرف درون\nکفته ایستاده و بايك ریسمانی بيك ستون سنگی مربوطست . مگر این جسم يك زورقۀ\nبودکه دوپر هم درآن موجودبود . مهندس گفت :\n— توقف لازم نیست ، سوار شویم .\nمهاجران همان خود را بدرون كشتی انداختند این زورق از آلومینیوم تام معدن\nبسیارمحكم وسبكی ساخته شده است. ناب و آیرتون پرها را بدست گرفته به پرکشی،\nو پانقروف زمام سکان را گرفته بدور دادن زورق آغاز نهادند . مهندس نیز فانوس را\nبدست داشته بربینی کشتی بنشست .\nزورق بدرون مغاره به پیش رفتن دوام ورزید ، وقتیکه از زیر كمان مدخل گذشتند\nسقف مغاره رادیدند كه خیلی بلند است . اما تاریكی نیز بسیار است روشنی فانوس بد\nیدن هر طرف اینمغارهٔ غریبۀ خلقت کفایت نمیکند . طول وعرض وعمق آن بخوبی\nدیده نمیشود . در داخل این مغاره سکون و سکوت زیادی حکمفرماست . از ولولهٔ پر\nدهشت طوفان بیرون . هیچ چیزی درینجا شنیده نمیشود .\nدر بسیار جاهای كرۀ ارض ازین نوع مغاره های خلقتی موجود است كه ازابتدای\nتكوين كرهٔ ارض موجودبوده اند. بعضی ازین نوع مغاره هار ا آب دريا پرکرده است ،\nودر میان بعضی ازآنها تالاب های بسیاربزرگی پیداشده است . مثلا مغارۀ « فنغال »كه\nدرجزيرهٔ « شتافا » ، ومغارهٔ « دو آرنه تر » كه درانگلستان و مغارهٔ « پوتیقاسبو » كه\nدر قورسیقه ، ومغارهٔ «ایرزورد»که درنوروج ، مغارهٔ « ماموت » كه در كنتوكی واقع\nمیباشد هريك ازعجيبه های خلقت و مصنوعات قدرت مغاره هایی میباشند كه در پیش\nوضعیت وکیفیت تشکل آنهاعقل بحیرت می افتد. تنها مغارهٔ ماموتکه در کنتوکی میباشداز\nتفاع سقف آن پنچصد قدم ، وطول آن بیست هزارقدم است .\nآیا این مغارهٔ جزيرهٔ لينقولن چقدر طول وعرض وارتقاع را مالك است ؟ اینست"}
{"book": "adl0259", "page": 514, "text": "- ( ٤٤٣ ) -\n\nکه بسبب تاریکی تا بحال مهاجران به تعیین آن موفق نشده اند ؛ آیا از زیر جزیره تا بکدام حد جزیره لینقولن ممدود شده رفته است ؟ تعیین اینهم مشکلست ؟\nزورق بقدر يك ربع ساعت است که براه رفتن دوام میورزد .. مهندس فانوس را بالا گرفته خط حرکت صندل را نشان میدهد . درین اثناء مهندس بپنا نقروف که زمام سکان زورقرا بدست دارد فریاد کرد که :\n— بدست راست بگردان .\nپالقروف زورق را بدست راست دور داد مهندس از تحرکت مقصدش این بود که بدیوار مغاره نزدیکشده ببیند که سیم تلگراف موجود هست یا نی . دید که سیم موجود است . باز به پیش راندن اشارت داد . برهادر آبهای تاريك مغاره حرکت کرده به پیش راندن کشتی دوام نمود .\nزورق بقدر يك ربع ساعت دیگر قطع مسافه نمود . باین حساب از ابتدای داخل شدن بمغاره تابینجا بقدر نیم میل راه پیموده اند .\nدرین اثناءيك ضیای بسیار درخشندۀ شدیدی داخل مغاره را منور گردانید این ضیای الکتریکی بسیار شدیدی بود که از پیش روی شان از آخر مغاره بتابش آمده بود.\nمهاجران بواسطه این ضیا بدیدن هر طرف مغاره موفق و کامیاب شدند ، سقف مغاره بقدر صد و پنجا قدم بلندی تخمین میشود که از سنگهای باز الت بوضع بسیار عجیبی متشکلست. بعضی ازین سنگها باشکال غیر منتظم مانند ستونهای کج و پیچی از سقف مغاره تا بسطح آب که بسیار ساکن و آرام ایستاده دراز گردیده و در آب پنهان شده رفته است . ضیای شدید الکتریکی برین ستونهای صاف و براق عکس انداخته و بر آب صاف و هموار داخل مغاره سایه انداز گردیده منظره های بسیار نظر ربایی بجلوه گری میآورد. زورق نشینان چنان گمان میبرند که زورق شان درمیان دو طبقه بلورینی پیش میرود. قطرات آبی که از زدن پر کشتی فشانده میشود ضیای الكتريك آنرا مانند دانه های الماس بدرخشیدن میآورد . درینجا وسعت مغاره بقدر ۳۰۰ قدم می آید .\nمهاجران یکسر بسوی منبع ضیا زورق خودشانرا به پیش راندن دوام میورزند ."}
{"book": "adl0259", "page": 515, "text": "- ( ٤٤٤ ) -\n\nدر یادر نجا مانند تالاب بسیار جسیم بیموج و آرامی بنظر می آید . آخر این تالابرا\nدیدندکه بايك دیوارطبیعی سنگی براق صاف و راستی مسدود است . عکس ضیای\nالكتريك گاه بردیوارصاف مجلای آخر مغاره، و گاه برستونهای آویخته مختلف الاشكال ،\nوگاه برسقف ، و گاه برسطح آب عکس انداخته مهاجران خود را در يك عالم دیگری\nتصورمیکردند .\nچون یکقدری پیشترشدند دیدند که میان آب يك جسم بسیار بزرگ عجیب\nالخلقة غربی بيك وضعیت وكيفيت برهیبتی ایستاده است که ضیای الكتريك ازدو\nسوراخی که برین جسم باز گردیده است میبرامد . این جسم مستطیل الشكل ودو\nنوك آن باريك وحد وسطی آن مدور و بدرازی دوصد و پنجا قدم بودکه ازسطح آب\nنیزبقد ر پانزده قدم بلند تر ایستاده بود .\nزورق آهسته آهسته بجسم مذكورتزديكشد . سیروس سميت برپینی زورق بپا\nایستاده بکمال حیرت وهیجان بسوی جسم مذکور نظر دوخته بود . مهندس دست\nژه ده ئون را فشار داده گفت :\n- بلی ، همانست !\nمهندس اینرا گفته و يك نامی را بر زبان راندكه تنها ژه ده ئون آنرا دانست .\nژه ده ئون بتلاش پرسیدکه :\n- آیاهما نست ؟\n- بلی ، خود ش است !\nپس بنا بر اشارت مهندس زورق را بسوی چپ جسم مذکورنزديك كردندكه\nدرانطرف يك زينه بسیارمنتظم خوشنمایی آویخته شده بود . سیروس سمیت برزینه\nمذکوربالابرامده رفقانیز پیروی کردند. درمابین دوسوراخ بزرگ بلورینی که ضیاازان\nمیبرامديك بامچه صاف و واسعی که اطراف آن بايك كناره بسیار مصنع برنجی کلت شده\nگرفت شده بود، ودروسط این محل يك دریچه بازبودکه از ان دریچه يك نردبان منتظم"}
{"book": "adl0259", "page": 516, "text": "- ( ٤٤٥ ) -\n\nو فراخی بسوی پایان فرو رفته بود .\nمهندس پیش و مهاجران از دنبال او از دریچه بر نردبان مذکور فرو آمدند . در آن\nخزینه يك رهرو بسیار روشن و مفروشی پدیدار بود که در آخرین این رهرو يك دروازه\nمزین پیش شده دیده میشد . مهندس دروازه مذکور را باز کرده در يك دالان بزرگ\nبسیار منور و فوق العاده بازینت و آرایشی داخلشدند ، و از دالان مذکور گذشته در يك\nکتابخانه که از سقفش چراغهای الکتریکی آویخته بود درامدند. مهندس ازین کتابخانه\nهم یکایکئی گذر نموده يك دروازه بزرگ دیگری را که در آخر کتابخانه بود باز کرد .\nمهاجران خودشانرا در يك دالان واسعی یافتند که در پیش زیب وزینت مفروشات ،\nو آثار نفیسه معدنیه و ضياعية آن بحیرت افتاده خود را در عالم خیالات و منامات گمان کر\nدند . در یکطرف این دالان بر يك كتبه بسیار مزینی يك پيرمرد دراز قامت نورانی دراز\nافتاده بود که بحالت بیخودی در خود فرو رفته بود که حتی از آمدن مهاجران نیز آگاه نکر\nدیده بود . سیروس سمیت در رو بروی پیرمرد محترم نورانی ایستاده شده بيك لهجة\nاحترامکارانه و زبان نرم و متواضعانه که هم رفقای خود را و هم پیر محترم را دوچار وله\nوحيرت گردانیده گفت :\n- جناب کپتان نمو ! مار اخواسته بودید اینست که بخدمت تان حاضر شده آمدیم !\n- باب شانزدهم -\n- فهرست -\nکپتان نمو - سخنان نخستين - يك حكا يه - رفقای او - عمر\nدرزیربحر - تنها - التجا بردن آخرین کشتی نوتیلوس\nدر جزیره لینقولن .\n\nبصدای سیروس سمیت پیرمرد محترم سر خودرا بالا کرده سرظريف ، و پیشانی\nکشاده ، و موهای سفید ریش و سر ، و انظار پر عظمت خود را نمودار گردانید . این\nآدم بر کنار کتبه که بران افتاده بود تکیه زده بنشست از حالتش چنان معلوم میشد"}
{"book": "adl0259", "page": 517, "text": "- ( ٤٤٦ ) -\n\nکه دوچار مرض سخت است و آهسته آهسته شعله حیاتش رو بخاموشی نهاده است .\nبصدای بسیار پست و متحیرانه بزبان انگریزی گفت :\n- افندی ! من نام ندارم ! چسان شد که مرا کپتان نمو خطاب کردی ؟\nم - من شما را میشناسم !\nکپتان نمو از ین سخن سیروس سمیت زیاده تر بحیرت افتاده و آثار قهر و غضب از\nناصیه اش نمایان گشته انظار آتش فشان خود را بر مهندس عطف نمود . گویا میخواست\nکه در زیر شدت شعله انظار خود او را آب سازد ! اما آهسته آهسته از قهر فرو نشسته\nپس بر کنبه دراز کشید و بیکصدای مسترحمانه گفت :\n- چه ضرر دارد ! مادامیکه زنده گیم به آخر رسیده اگر بدانند یانداند !\nسیروس به کپتان نزدیکشد . ژه ده ئون دست کپتان را گرفت دید که در آتش تب\nسوزانست . آبرتون و پانقروف و هازبر و ناب در يك گوشه دالان مزین چو نروز رو\nشن بپا ایستاده اند .\nکپتان دست خود را کشیده به نشستن آنها را اشارت نمود . رفقا بکمال هیجان\nبطرف کپتان نظر دوخته بودند . خود شانرادر پیش روی همان ذات خجسته صفاتی\nکه او را حامی پنهان نام نهاده اند ، و بارها بسایه لطف و عنایت او از پنجه مرگ وار هیده\nاند می یابند بحیرت اند که آیا دین های شکر گذاری خودشانر ابچگونه و چه زبان ادا نمایند.\nعلی الخصوص پانقروف و ناب بسیار متحیر و مبهوت مانده اند چرا که آنها حامی پنهان\nرا در خیالخانه دماغ خود شان از انسان ها و عالم بشریت برتر وعالی تريك چیزی قرار\nداده بودند. حالا نکه در ین وقت به پیش روی خود مانند خوديك انسان و بشر میبینند!\nرفقای مهندس بغیر از ژه ده ئون ازینهم خیلی بحیرت افتاده اند که آیا کپتان نمورا\nمهندس از کجا میشناسد ؟ و کپتان نمو بمجردی که اسم خود را شنید چرا بحیرت از جای\nخود برخواست ؟\nکپتان مهندس را خطاب نموده گفت :"}
{"book": "adl0259", "page": 518, "text": "– ( ٤٤٧ ) –\n\n– معلوم شد که اسم مرا میدانید ؟\n– بلی میدانم ، حتی نام این کشتی خارق العاده که اختراعکردهٔ دست مهارت خود\nشماست و در زیر بحر بیکصورت محیر العقولی حرکت میکند نیز میدانم .\n– نوتیلوس ! نی !\n– بلی ، کپتان ! نوتیلوس !\n– اما اینراهم میدانید که من کیستم ؟\n– بلی میدانم !\n– حالا نکه مدّت سی سالست که من با جمعیت بشریه یکقلم قطع منا سبات کرده\nدر ژرفهای بحر زیست میورزم و هیچکس به احوال من خبر ندارد، ومنهم بهیچکس\nسر خود را فاش نکرده ام . آیا سر مرا که فاش کرده خواهد بود ؟\n– يك آدمی که با شما در باب فاش کردن سر شما وعده نداده بود !\n– مبادا آن عالم فرانسوی که پیش از شانزده سال به تصادف در کشتی من افتاده\nبوده نباشد ؟\n– تمام ! خوب شناختید ! خود اوست .\n– اما من میپندارم که آن فرانسیس و رفیق او در هنگامیکه نوتیلوس در گرداب\nمدهش « مائیلستروم » در امده بود از کشتی بدریا افتاده غرقشده بودند !\n– بلی افتاد نرا افتادند ولی هلاک نشدند ، و به اروپا آمده بعنوان ( بیست هزار\nفرسخ سیاحت در زیر بحر ) يك اثری نشر کردندو سرگذشت شما و احوال نوتیلوس را\nدران نوشتند .\n– اما او یکچند ماهه سر گذشت مرا خبر دارد !\n– اما بهمانقدر سر گذشت نیز نام شما را و کشتی شما را بماشتا ختاند. توانسته است !\n– بلکه مرا از عاصیان و جنایتکاران بزرگی برقم داده خواهد بود ؟\nمهندس جواب نداد ! کپتان باز پرسید که :"}
{"book": "adl0259", "page": 519, "text": "- ( ٤٤٨ ) -\n\n— افندی ! آیا همچنین نیست ؟\n— احوال ماضی شما را تفسیر کردن نمیخواهم . تنها اینقدر میدانم که در جزیرهٔ\nلينقولن بیکطرز غریبی افتادیم . از طرف یکدست عالیجنابی همیشه حمایه و محافظه\nشدیم . و همه ما مدیون شکران آن حمایه میباشیم . وبجان و تن خود را مجبور و مرهون\nاحسان او میشماریم . و اینرا هم میدانیم که آن دست مبارکی که ما را حمایه کرده دست\nجناب کپتان نمو میباشد !\n— بلی منم !\nمهندس و رفقا بر پا خواستند . و بحامی معلوم خود عرض تشکر کردن خواستند .\nولی کپتان نمو بآنها به نشستن اشارت کرده گفت :\n— سخنان مرا بشنوید بعد از ان هرچه که میکنید مختارید .\nکپتان اینرا گفته و در حالتی که ضعف و ناتوانی برو مستولی بود . و نفسش در هر\nچند کلمه بند میشد همه قوت واقتدار خود را جمعکرده بحکایت سر گذشت خوددوام\nورزید. در اثنای حکایت چند بار از خود در گذشت مهندس وژه ده نون در باب بهوش\nآوردن او خدمت کردند . وسکوت نمودنش را رجا نمودند ولی اوسر گذشت خود\nرا ناتمام نمانده گفت :\n— بیهوده زحمت مکشید. میدانم که حیاتم به انجام رسیده است بگذارید که حکایت\nخود را تمام کنم تا که تهمت جنایتکاری که بر من بسته شده بوجدان صاحبان وجدان\nحواله شود که حقست یا نا حق !\nخلاصه حکایهٔ کپتان نمو چنینست که :\n«کپتان نمو برادرزادهٔ سلطان تیپو که محارب مشهورهنداست میباشد . بعد از انکه\nبدروکاکایش جنگهای خونریزانهٔ بسیاری با انگلیزان نموده شهدای معرکه گردیدند\nکپتان نموکه اصل نام او «پرنس داقار» است بسن سیزده سالگی با ثروت جسیمه برای\nتحصیل به او روپا آمده تا بسن سی سالگی بتحصیل علوم وصنایع حصر دقت وصرف"}
{"book": "adl0259", "page": 520, "text": "- ( ٤٤٩ ) -\n\nمقدرت نمود . و چون ذكا و استعدادش بدرجة فوق العاده بود در هرفن و هرصنعت معلو\nمات خود را بدرجة اعلا رسانید .\n«پرنس در هر طرف اروپا گردش و سیاحت کرد و در هیچ وقت و هیچ جا بمحلات\nذوق و عشرت موجود نگردید . همیشه در اطوار و اوضاعش جدیت و فضیلت رو نما بود .\n«پرنس واقار از یکچیزی متنفر و بیزار است که آن نفرت او را به این حالت گرفتار\nآورده . موجب نفرت او خاك انگلتره وملت انگلتره است .\n«ازین معلوم میشود که پرنس واقار عداوت و خصومترا با انگلیزان از پدروعم خود\nدو چندان بیشتر و پیشتر برده است . پرنس واقار در جملۀ صنایع موجوده کسب مهارت\nنمود، فنون طبیعیه را بدرجهٔ فوق العاده پیشبرده است .\n«پرنس واقار متفقن اگر چه در ظاهر حال يك اروپائی تمامی بنظر می آید اما در حقیقت\nحال از دل و جان قلباً و فكراً يك هندیست . حرص انتقام . ودفع كردن انکلیزانرا\nاز هندستان ، و باز نشستن بر تخت حکومت هندستان بجای گذشته گان هیچ گاهی از دل\nپرنس واقار نبرآمده ونمیبراید .\n«بنابر همین فکر و آرزو درسنهٔ ١٨٤٩ از اروپا به هندستان آمده با دختر يك هندیی\nکه او نیز مانند خود پرنس از انگلیزان متنفر و جگر خون بود عقد ازدواج نموده باین\nزوجهٔ خود اگر چه چند سال خیلی بخوبی گذران و سه اولاد نیز از و بدنیا آمد ولی\nاین سعادت عایلهٔ نیز حرارت حرص انتقام او را تسکین نتوانست .\n«پرنس هر طرف هندستانرا گردید . اعوان و انصار بسیاری برای خود پیدا کرده\nوخود بسر کردہ گی آنها بر آمده با انگلیز اعلان حرب ورزيد ، ومهاجمات عمومیهٔ\nخونریزانه که در سنۀ ١٨٥٧ انگلیزانرا سراسیمه ساخته بود سبب یگانهٔ آن محاربات\nپرنس واقار بود .\n«پرنس واقار بقدر یست بار حیات خود را به تهلکه انداخت ، و ده بار زخمی شد اما\nعسکرش يگان يگان هدف گلهٔ انگلیزان گردیده به آرزوی خود موفق و کامیاب نشد ."}
{"book": "adl0259", "page": 521, "text": "- ( ٤٥٠ ) -\n\n« نام پرنس اقار بهر طرف مشهور گردید. حکومت انگلیز هر کسیکه پرنس را کشته وسر اورا بیارد مبلغ بسیار گزافی وعده داد . اما کسی پرنس را نیافت . ولی زوجه واولادهایش در راه اوقربان رفتند .\n« پرنس تنها مانده بکوهستان دکن خود را کشید درانجا باقی مال وثروت خودراجمع کرده بابیست نفر عونۀ صادق خود بیکطرف مجهولی برفت .\n« آیا پرنس بکجا رفت ؟ پرنس بیکی از جزیره های خالی بحر محیط رفت . درانجا بنابر ترتیب واختراعات خویش بساختن يك وابوری که درزیر بحر حرکت ورفتار کند آغاز نهاد . ازقوۀ الكتريك استفاده کردن خواست . بران هم موفق آمد . برای گرم کر دن وحرکت دادن . وروشن ساختن الکتريكرا استعمال نمود. در زیر بحر مأکولات مشروبات ، ملبوسات ، اشیای قیمتدار ازهرنوع بكثرت موجود است .پس کسیکه دران جا زیست نماید بمددگاری قطعات مسکونه هیچ احتیاج ندارد . على الخصوص که ثروت وسامان کشتیهای قضا زدۀ غرق شده را نیز بتمامها مالك ميباشد .\n« پرنس وابورخودراساخت. و چنانچه دلخواه او بود کامیاب آمد. نام وابورخود را نوتیلوس ، ونام خودرا کپتان نمو نهاده در زیر بحرها غوطه خورده برفت .\n« بسیارسالها کپتان کرۀ زمین را ازيك قطب به ديگر قطب واز شرق بغرب طولاً وعرضاً دورنمود اشیای بسیار نفیسه واموال كثيرة بدست آورد.سفینه پرازطلا ئيكه در سنۀ ۱۸۰۲ در دریای ویغو ازمال اسپانیا غرق شده بود همۀ آن طلا ها را کپتان بدست آورد .\n« در حالتیکه با مردمان روی زمین اصلا و قطعاً هیچ اختلاط ومناسبت نداشت و هیچ خیال دیدن مردمان روی زمین را آرزووهوس نمیکرد در سنۀ ١٨٦٦ در وابور اوسه نفر آدم افتاد که یکی ازینها عالم فرانسوی و یکی نوکر اوويكي صياد ماهی از ملك کانادابود یکی از کشتیهای زرهپوش دولت امریکا برای گرفتن نوتیلوس مامورشده در بحر چین راه را بر نوتیلوس گرفته بود. نوتیلوس نیز مجبور گشته دنبالۀ کشتی زرهپوش"}
{"book": "adl0259", "page": 522, "text": "- ( ٤٥١ ) -\n\nمذکور را بشکست تادربى او آمده نتواند. در اثنای اینمصادمه این سه نفر مذکور در کشتی نوتیلوس افتاده بودند .\n« کپتان این سه نفر را اگر چه برروی زمین برآورده رها میتوانست دادولی بسبب افشا نشدن اسرار خود اینکار را نکرد. و درسفینه خود محبوس نگاهداشت بدایع بحریه را در ظرف هفتماه به آنها نشان داد .\n« در سنة ١٨٦٧ نوتیلوس در گرداب مایلستروم افتاده این سه نفر بازورچه خود نوتیلوس فرار نمود . کپتان بگمان اینکه از گرداب مذکوررهایی یافتن محالست در پی اینها نیفتاد و محقق دانست که غرقشده اند . و تابه ایندم ازین خبر معلومات نداشت که آنها رهایی یافته اند و در اوروپا سیاحتنامة هفتماهة نوتیلوس را نشر کرده اند .\n« بعد از رفتن آن سه نفر کپتان بازسیاحتهای بسیاری درزیر بحر اجرا نموده عمر گذرانید. امارفته رفته عمله و عمله اویکانیکان وفات یافته در قعر بحر محیط برتپه های قورای مدفون گردیدند تا آنکه آخرالامر کپتان در نوتیلوس تنها بماند .\n« درین اثنا عمر کپتان هم بشصت رسیده بود . تنها بسر خود نوتیلوس را در همین مغاره زیر جزیره لینقولن که آنرا حوضه قرار داده بود آورد که حالاهم در انجاست .\n« کپتان از مدت شش سالست که سیاحت و گردش زیر بحر را ترك داده در همین مغا ره آرام گرفته است . و منتظر مرگ خود نشسته است . پیش از سه سال يك روزی بودکه کپتان لباسهای اختراعکرده کی زیر در یا رفتن خودرا پوشیده در دریا گردش داشت که افتادن مهندس را از بالون مشاهده کرد لهذا اور ابعداز انکه بیهوش شد از در یاراور ده در مغاره تپه های ریگ رسانید ، وسگ اورا پشمینه هارسا نیده رفقا را بحال او آگاه گردانید .\n«کپتان این قضا زده گان جزیره لینقولن را از زیر نظر دقت دور نگرفت . لکن خود را بهیچصورت بآنها نشان دادن نخواست . بسان دید که این آدمان خیلی ناموسکاروبا همديگربيك اخوت محبنگارانه مربوطند لهذادست معاونت خودرا از انها دریغ ننمود."}
{"book": "adl0259", "page": 523, "text": "- ( ٤٥٢ ) -\n\n«کپتان در هرچند روز یکبار لباسهای دریائی خود را پوشیده از زیر بحر بپناه غرا\nنیتها و برآمده از احوال و مکالمه مهاجران خبر میگرفت . کشتن دوغونق و بالا پرانیدن\nتوپر از تالاب نیزکپتان بعمل آورر . صندوق اسبابر ا در دماغۀ بیصاحب نیز او نهاده .\nکشتی شانرانیزاوبه امدادشان رسانیده بوزینه گانرانیز اوبواسطۀ مجلی الکتریک از غرا\nنیتها و زرانده و زینه را برای شان بپایان انداخته . احوال آیرتون را نیز او بمهاجران\nخبر داده چرا که دانش خیلی بروسوخته کشتی سپیدی رهزنان را بواسطۀ تورپیل نیز\nاو بهوا پرانیده ، برای هار برکنین را نیز او آورده اشقیارابا تفنگ الکتریکی اختراعکر\nده کی خوداوهلاك كرده و آیرتون را از مغاره به آغل اورسانیده . والحاصل همه و\nقایع غريبۀ اسرارانگیزی که در جزیره بوقوع آمده فاعل همۀ آنها کپتان نمو بوده که\nامروز آن اسرار کشف گردید .\nنهايت الامر خود را قریب الموت دیده برای بعضی نصایح مفيده واجرای بعضی\nوصایا یا خط تلگرافی له خود آنرا تا به آغل رسانیده بوده مهاجران را طلب کرده است .\nکپتان تا بدینجا سرگذشت خود را تمام نمود . در آخر حکایۀ خود گفت :\nفرانسیستی که سیاحتنامه نوتیلوس خود را نوشته البته از بعضی جنایتهاى من\nکه در بات غرق کردنهای کشتیهای جنگی انگلیزی اجرا کرده ام نیز نوشته خواهد بود.\nحالا شما سرگذشت مراشنیدید شما حکم بدهید که من آشکارا بحق کرده ام یا بنا حق؟\nسیروس سمیت مرادکپتان رافهمیده سکوت کرد . اما کپتان بشدت فریاد برا\nورده گفت :\nافندی ! بدان که من کشتی دیگر ملتی را غرق نکرده ام ، زرهپوشهای انگلیزرا\nغرق کرده ام . آن انگلیزی که بوطن من، بملت من ، بقوم من ، بعايله من ظلم وغدر\nو جنایت رواداشته . حالا دانستی ! حکم بده که من بحق کرده ام یا بناحق ؟\nاینرا گفته و از شدت هیجان واضطراب ، وکثرت غم والم وبسیاری ضعف و\nناتوانی بیهوش افتاد . ژه ده ئون ومهندس ، ورفقا بمعاونت کوشیدند . بعد از کمی"}
{"book": "adl0259", "page": 524, "text": "- ( ٤٥٣ ) -\n\nباز بحال آمده بيكصدای مستريحانه گفت :\n- من از وجدان خود محجوب و شرمساری ندارم چرا که در دائره حقانیت حرکت کرده ام در بسیار جاها نیکی ها و خوبیهایی که از دستم می آمد اجرا کرده ام ، و به بدیهای بسیاری که به اجرای آن وجداناً خود را مجبور میدانستم نیز کوتاهی نکرده ام.\nکپتان در صدا و سینه اش خفقانی حاصلشده بيك صدای خفه شده باز پرسید که :\n- بحق کرده ام یا بنا حق ؟\nسیروس سمیت دست خود را بسوی کپتان دراز کرده و بيك طور جدیت برورانه گفت :\n- کپتان نمو ! محقق بدانید که حرکات عالیه و اعمال حقانیه بطرف حق عودت میکند، چرا که محل ورود آنهم از انطرفست. اما این بیچاره گانی که حالا در نجا بحضور شما حاضر اند و مظهر عنایت و معاونت شما گردیده اند آدمان ناموسکار حق شناسی میباشند که تا به ابد در غم شما سرشك حسرت خواهند بارید ، و نام مبارك شما را بزبان شکران و تمجید یاد خواهند کرد !\nبعد از ان رفقا يكان يکان در پیش کلبه کپتان زانو بزمین زده دست کپتان را بوسه دادند . در چشمهای پیرمرد محترم سرشك حسرت و الم پدیدار گردیده گفت :\n- فرزندان من ! حضرت خالق بر حق شما را مظهر الطاف ربانی خود گرداند .\n\nباب هفدهم \nفهرست\n\nساعتهای آخری کپتان نمو — طلبهای حالت نزع يك آدم — بدوستان يكروزه خود یادگار — تابوت کپتان نمو — مهاجران را نصیحت — دقیقه آخرین — در زیر بحر .\n\nدر ین اثنا صبح نیز پدیدار گردید ولی روشنی روز در مغاره اصلا دخول نمی یابد بلکه از روی ساعت پدیدار شدن روز را دانستند . دهن مغاره را آب مد دریا سراسر پوشانیده است . اما ضیای شدید الكتريك نوتيلوس دو چار ضعف نشده همه اطراف"}
{"book": "adl0259", "page": 525, "text": "- ( ٤٥٤ ) -\nضیا دار و پرتونثار است .\nدر حالت قپودان نمو آثار ضعف لحظه بلحظه در تزاید بود. رفقا از فکر برآوردن کپتان را از نوتیلوس و بردن بغرانیتها و زفراغت کرده بودند چرا که خود کپتان آرزوی مردن نوتیلوس و مردن را در آن بیان کرده بود .\nدر حالتیکه کپتان بحالت بیهوشی بود ژه ده ئون و سیروس به نبض و حالت او دقت کرده دیدند که شمع حیات نمو آهسته آهسته در خاموش شدن و ختام یافتن است ژه ده ئون گفت:\n- چه چاره ! از دست ما چه می آید !\nیا - اما نا خوشیش ختام یافتن حرارت غریزی ، سبب مرگش خاموش شدن آتش اوست !\nآیرتون - آیا اگر او را بیرون کشیم، و بهوای صافی او را معروض داریم بلکه فایده کند.\nمهندس - باین فکر افتادن جائز نیست . کپتان را راضی کردن بر برآمدن از نوتیلوس محالست ! در نوتیلوس زنده گانی کرده در آنجا میمیرد .\nکپتان اینجواب سیروس را شاید که شنیده باشد که از جابر خواست و چشم خود را باز کرد . رفقا پیش شده متکاها را برای استراحت او در اطرافش گذاشتند . قپودان تکیه زده گفت :\n-- خوب گفتی افندی ! من درینجا میمیرم ! بناءً علیه از شما يك طلب و آرزوی دارم.\nسیروس سمیت سکوت را موافق دانسته منتظر سخن گفتن قپودان گردید . قپودان نمو در اول امر بر هريك از اشیای قیمتدار نفیسهٔ که در دالان موجود بود يك نظری گردانید گویا از این اشیای نفیسهٔ که از مدت سی سال با او الفت و آشنایی گرفته وداع آخرین خود را اجرا میکند. بعد از آن گفت :\n-- افندیان ! آیا خودتانرا به تشکر کردن از من مدیون میشمارید ؟\n- کپتان ! برای تمدید حیات شما فدا کردن عمر خود حاضر و آماده میباشیم !\n- چون چنینست وصیت آخری مرا اجرا بکنید و درینخصوص و عدی دهید که باین"}
{"book": "adl0259", "page": 526, "text": "— ( ٤٥٥ ) —\n\nسبب دین شکران شما ادا شود .\n— وعده میدهم .\nکپتان يك مدتی ساکت مانده بعد از ان سر بر اورده گفت :\n— افندیان ! من فردا میمیرم ! آرزوی وصیت من اینست که قبر من نوتیلوس باشد بغیر از نوتیلوس دیگر تابوتی برای من نباشد . زیرا همه دوستان و رفیقان من در زیر بحر مدفونند . منهم در میان همین تابوت خود در زیر بحر دفن شدن میخواهم .\nمهاجران سرهای خود را بوضع تواضع و احترام فرو آورده منتظر کلام کپتان گردیدند. کپودان گفت :\n— افندیان ! بسخنان من خوب گوش نهید بعد از انکه فردا من بمیرم موسیو سیروس شما و رفیقان شما از نوتیلوس میبرائید زیرا همه ثروت و سامانی که در وابور من موجود است با من یکجا باید مدفون شود . بشما این صندوقچه را یادگار میدهم که در میان این صندوقچه بقیمت یکچند ملیون الماس و گوهر موجود است . الماسها را از میراث اجدادها ، و گوهر ها را از قعر دریا بدست آورده ام . باینقدر مبلغ شما بسیار وقتها بسیار کارهای نافع و مفیدی اجرا کرده خواهید توانست . فردا این صندوقچه را گرفته ازین دالان میبرائید . دروازه دالان را بدقت خوب مبندید . بعد از ان بر سطح وابور بالا میبرائید . وقتیکه از زینه بر سطح وابور برامدید گانهای دروازه زینه را نیز به بسیار دقت و اعتنا به بندید . بعد از ان در طرف دنباله کشتی رفته در دو طرف سکان وابور دو شیردهن بزرگی می بینید پیچ های شیردهنهای مذکور را باز میکنید ، و بجائیکی از وابور برامده در زورق خود می نشینید . آب دریا از شیردهنهای مذکور در مخزنهای مخصوصه زیرین نوتیلوس میدراید . نوتیلوس نیز آهسته آهسته در قعر آب فرو میرود .\nدرینجا سیروس سمیت یکحرکت مترددانه کردکه کپتان معنی آنرا درك کرده گفت:\n— اندیشه و تردد مکنید زیرادر نوتیلوس بغیر از جسد بیجانی دگر جانداری نیست ."}
{"book": "adl0259", "page": 527, "text": "( ٤٥٦ ) -\n\nسیروس ورفقای او به کپتان دیگر روی انکاری نشان ندادند زیرا وصیت آخری\nاوست قبول کردن آن امریست ضروری! قپودان نمو گفت :\n- خوب ! حالا وعده دادید یانی ؟\n- بلی کپتان وعده دادیم .\nکپتان در مقام تشكريك اشارتی کرده تنها ماندن خود را آرزو کرد . مهاجران\nاز دالان برآمدند. و در کتابخانه آمده یکقدری مکث و درنگ نمودند از هر گونه کتاب\nهای نادره نفیسه که بخانه را توا نکر یافتند بعد ها ر بر بر سطح واپور برامده يك قدری کر\nدش کردند. سطح و اپور را بقدر ده پانزده قدم از آب بالا یافتند. بازیکقدری بطرف دنبالۀ\nکشتی رفته يك كمرۀ کوچکی در انجاد یدند که آلات ماشین های عجیب وغریب الکتریکی\nموجود بود . یکقدری پستر کمره سکان کشتی موجود بود که این آلات و ادوات ماشینها\nمحير العقول بود و ماشین بسیار عجیبی بود که ضیای الکتریکی از ان اخراج مییافت . و\nنوتیلوس وقتی که در زیر بحر حرکت میکند تا بسیار جاها را پیش روی آن روشن میسازد.\nمهاجران بعد از یکچند ساعتی که هر طرف و اپورر اسیر و تماشا کردند ، و در بدایع\nصناعية آن حیران ماندند باز پس از زینه فرو آمده بدالان آمدند. قپودان نمو از بیهوشی\nبخود آمده چشمهایش بدر خشیدن بود و در میان لبهايش يك تبسم لطيف وشیرینی پدیدار\nبوده مهاجران به او نزديك شدند . قپودان گفت :\n- افندیان ! بحقیقت که شما آدمان بسیار جسور و ناموسکاري هستید . برای تأمین\nراحت ومعيشت خودتان متفقاً کوشش میورزید . من شما را بسیار دوست دارم . بد\nهید دستهای خودتا نرا که بفشارم .\nمهاجران یکان یکان پیش شده با قپودان دست دادند . قپودان گفت :\n- بسیار خوب ! هنوز باشما چیزی گفت و شنودی دارم اولا این را از شما میپرسم که\nآیا از جزیره لينقولن رفتن را آرزو دارید یانی ؟\nپا نقروف – بلی . آرزو داریم اما بشوط بازپس آمدن!"}
{"book": "adl0259", "page": 528, "text": "- ( ٤٥٧ ) -\n\nنمو - (به تبسم) آری شما جزیره را بسیار دوست دارید . چونکه به ثمره سعی و\nغیرت خودتان معمور شده !\nمهندس -- بفکر ما چنانست که جزیره خود را بحکومت خود یعنی امریکا پیشکش\nو تقدیم نمائیم تا آنکه دولت متبوعه مارا در بحر محيط يك لنگر گاهی باشد .\nنمو -- آفرین شما مردمان باغیرت و وطن پرستی میباشید باید که همچنین بکنید .\nحالا که من از وطن خود مجدایی و حسرت در زیر آبهای سیاه بحر درین مغاره زیر\nزمين ترك حيات ميكنم .\nسیروس بمسیت پرسید که :\n- آیا چیزی گفتن و وصیت کردنی بوطن خود دارید؟ بلکه در انجا دوستان و تعلقات\nتان باشد .\nنمو -- نی افندی ! هیچکس ندارم . عضو آخرین خاندان خود منم . باقی همه خاندانم\nکشته تیغ ستم انگلیز شده اند. شما حالا باید چاره رفتن خود را از جزیره لینقولن به بینید .\nیا- بلی، بنای ساختن يك كشتی بزرگی را داریم . اما اگر برویم باز خواهیم آمد چرا\nکه بسیار یادداشتها ما را به انجزیره مربوط دارد .\nمهندس -- على الخصوص که قپودان نمو را در نجا شناخته ایم !\nنمو -- بلی ، منهم در نجا به نوم ابدی خواهم ماند . اما ... اگر ...\nکپتان سخن خود را تکمیل ننمود . تردد کرد ... و گفت :\n- موسیوسیروس ! باشما تنها چیزی سخن گفتن میخواهم .\nرفقای مهندس بیرون برآمدند . مهندس و قپودان بقدر نیمساعت تنها بماندند .\nبعدازان باز رفقا را خواستند. ولی از مکالمه پنهانی خود بحثی نکشادند امروز نیز باینصو\nرت گذشت .\nزنده ثون دید که لحظه بلحظه شمع حیات قپودان نمو در خاموش شدنست و علامات\nحالت نزع در و پدیدار است . اما هیچ عذاب و اضطراب نمیکشد بلکه رفته رفته خاموش"}
{"book": "adl0259", "page": 529, "text": "– ( ٤٥٨ ) –\n\nمیشود . از دهنش بعضی کله های که معنی آن فهمیده نمیشود میبراید .\nیکچند دفعۀ دیگر باز مهاجر انرا خطاب نمود و تبسمهای شیرین شیرینی بسوی آنها\nنموده دگر چیزی نتوانست بگوید .\nبعد از نیمشب بیکساعت اثر حیات تنها در چشمهایش باقی مانده بود چشمهایش دفعتهً\nبدرخشیدن آمده از دهنش این دو کلمه که :\n( الله ! هندستان )\nبرامد . و بکمال آهسته گی و آرامی تسلیم روح نمود سیروس سمیت چشمهای پیرمرد\nمحترم را بپوشانید . هاربر و پانقروف بگریه کردن آغاز نهادند .\nسیروس سمیت دست برداشته گفت :\n– جناب حق تقصیراتش را عفو کند .\nبعد از ان برفقا رو گردانیده گفت :\n– برای استراحت روح این حامی عالیجناب خویش که بصورت ابدای او را غایب\nکردیم دعا کنیم .\n\nبعد از چند ساعت مهاجران به اجرا کردن وصایای کپتان نمو مشغول شدند .\nسیروس و رفقای او صندوقچۀ گرانبهای یادگار قپودان نمو را برداشته از دالان مزین\nو مکمل نوتیلوس برامدند . و دروازۀ دالان را بخوبی بستند ، و از زینه بر سطح و اپور\nبالا برامدند و دروازۀ زینه را نیز با کمانهای محکم فلزی* آن بخوبی سد نمودند که یکقطره\nآب از ان گذشته نمیتواند . بعد از ان در زورق نشسته در پس کشتی در جائیکه سکان مو\nجود است آمدند . و دوشیر دهن بزرگیرا که در دو طرف سکان موجود بود باز کردند\nنوتیلوس آهسته آهسته فرو آمده در آب غرق گردید .\nمهاجران یکمدتی هنوز بروشنی ضیای الکتریک فرورفتن نوتیلوس را در زیر آب\nتماشا کردند . لکن بعد از کمی ضیای الکتریکی ناپدید گردید که ازین معلوم شد که تابوت"}
{"book": "adl0259", "page": 530, "text": "- ( ٤٥٩ ) -\n\nقپودان نمو یعنی وابور الکتریکی نوتیلوس در قعر دریا واصل کردید . مغاره مانند شب\nتاريك تیره وتار کردید .\n- باب هجدهم -\nفهرست\nابتدا کردن بکارها - آغاز کردن سال ١٨٦٩ - علو آتش در سر\nکوه - علامات نخستین اشتغال - مهندس و آیرتون در\nآغل - مغاره داقار - قپودان نمو بمهندس چه گفته بود\nصبح زودی مهاجران بکمال سکون وسکوت بطرف مدخل مغاره متوجه شدند\nاین مغاره را بنابریاد کار قپودان نمو « مغاره داقار» نام نهادند . رفته رفته روشنی مدخل\nمغاره را دیدند. درین اثنا بحر چون بحالت جزر بود بکمال آسانی زورق آلومینیوم شان\nاز مدخل مغاره بیرون برآمد .\nزورق را در دهن مغاره بايك ريسمانى بيك سنگي بستند . حتی با نقروف برسر\nریگهای کناره دریا زورق را خیلی خوب نشاند .\nطوفان بادوباران از دور شنیده میشد ولی از جزیره لینقولن برطرف شده بود . اما\nهوا هنوز به ابرهای کثیف سیاهی مستوراست . سیروس سميت بارفقای خود از مغاره\nداقار برآمده از راهیکه آمده بودند بسوی آغل متوجه شدند . در راه تاب وها و برسیم\nتلگرافی را که از کپتان بود جمع کرده میرفتند .\nدر راه خیلی کم سخن میزدند . وقایع مختلفه که در ین دوشب بربیچارگان پیش آمد\nخیلی موجب هیجان واضطراب شان گردیده است. حامی مجهولی که بایندرجه لطفها\nوعنایتها در حق مهاجران اجرا مینمود پس ازین موجودنیست بلکه خوداو و نوتیلوس\nدر قعر بحر عميق بخواب شیرین ابدی رفته است . بناءً علیه مهاجران خودشانرا از\nاول خیلی تنهاتر وبیکس تر می بینند ، وعجزوناتوانی بحسابی در خودمشاهده میکنند .\nآنشب را در آغل گذرانیده فردا بساعت نه درغرانیتپهاوز آمدند.سیروسسمت"}
{"book": "adl0259", "page": 531, "text": "-( ٤٦٠ )-\n\nبساختن کشتی از اول زیاده تر صرف همت نمودن گرفت . که میداند که در آینده چه\nخواهد شد بهمه حال يك کشتی محکمی بدست داشتن ضرورتست. هیچ نباید تا بجزیره\nتابور رفته يك کاغذی برای لارد کولناروان گذاشتن لابد و ضروریست و هم باید پیش\nاز رسیدن زمستان کشتی حاضر شود . لهذا هر شش نفر رفیق بکمال جد وجهد از صبح\nبسیار وقت تابشام تاريك کار میکنند . آخرهای سنهٔ ١٨٦٨ به این کارها گذشت. بعد\nاز یکنیم ماه قبورغه ها و کنارهای کشتی بتمامها ساخته شد . هنوز از حالا معلوم میشد\nکه این کشتی که بر نقشهٔ مهندس بنایافته تا بسیار جاها در موجهاى دریا تاب آوره مقاومت\nخواهد گردید . على الخصوص پا نقروف از همه کس زیاده تر بکار کشتی سازی مشغول\nمیشد . هرگاه یکی از رفقا تیشه را گذاشته تفنگ را برای شکار بدست بگیرد در حال\nبه سر جنبانی وغرغر آغاز مینهد .\nهوا همیشه بارانی و برابر است . حتی روز اول سنهٔ ١٨٦٩ بيك هوای طوفانی پر\nبادو بارانی آغاز نهاد . در اطراف جزیره در بسیار جاها صاعقه ها افتاد . در روز سوم\nکانون ثانی هاربر بطرف کوه فرانقلن نظر کرده دیدکه از دهنهٔ تنورهٔ ذروه وولكان\nيك دود بسيار کثیف و سیاه بهوا شده است . هاربر بدیگر رفقا اخبار کیفیت نموده رفقا\nنیز دیده اظهار حیرت کردند پانقروف گفت :\n- کوه ما از بخار پرا نیدن به تنگ آمده حالا بدود کشیدن آغاز نهاده .\nبواقعیکه در بنبار این دودخیلی دهشتناك است پیش ازین از غلیان مواد معدنیه بخار\nمیبرامد اما حالا از در گرفتن مواد مذکور بقدر هفتصد قدم بلندی وسه صد قدم ستبرى\nيك دود بسیار کثیف وغلیظی بر می آید . ژه ده ئون گفت :\n- معلومست که اوجاق در گرفت .\nها - چه کنیم ! خاموش کردن آن بدست ما نیست !\nسيروس بكمال دقت بذروهٔ جبل نظر کرده بر فقاکفت :\n- دوستان من ! تبدلات بسیار مهمی در جزیرهٔ ما بوقوع خواهد آمد . خودرا"}
{"book": "adl0259", "page": 532, "text": "- ( 461 ) -\n\nبازی دادن بیهوده است . معلومست که وولکان به این زودیها مواد مذاب گشته معدنیۀ خود را بمیلان خواهد آورد .\nپا ـ خیلی خوب است ! او میلان میکند ما هم كف بهم میزنیم . درین نقطه مهم چیست؟\nدرین اثنا آیرتون گوش خود را بر زمین نهاده و یکقدری گوش کشیده گفت :\nبعضی صداهای مدهشی از زیر زمین میشنوم ! مهاجران نیز گوش نهاده شنیدند که بواقعی بعضی صدا های بسیار مهیبی می آید . پا نقروف گفت :\nاین چیست؟ کوه به آتش فشانی آغاز کرده هر قدر که دلش میخواهد آتش بیفشاند بماچه ؟ ما برای آتشفشانی او از کار خود چرا پس بمانیم ! کشتی ما باید که بعد از دو ماه بدریا شناوری کند .\nبنابرین دعوت پانقروف رفقا از کوه صرف ذهن کرده باز پس بکار خود سرگرم شدند . امروز که سوم ماه کانون ثانی بود مهاجران بلا توقف کوشش کردند و به کوه فرا نفلن مشغول نشدند . اما گاه گاه دود آنقدر بلند میشد که ضیای شمس را سراسر ستر میکرد ، و روی هوا سیاه میشد . مهندس خیلی اندیشه ناکست . از انرو میخواهد كه يك آن اولتر كشتی به اتمام رسد .\nبعد از طعام شام هاربر وسیروس و ژه ده ئون بر تپۀ منظره وسیعه برامدند تا بینند که کوه بچه حالست از همه پیشتر هاربر رسیده فریاد برآورد که :\nکوه آتش میفشاند .\nاز قلۀ کوه فرانقلن که بقدر ده میل مسافه از غرا نیتیهاوز دور است بلا فاصله شعله های آتش با خاکستر و دود و بخار معدنهای آب شده در بالا برامد نست مهندس گفت:\nوولکان رفته رفته کسب دهشت میکند فکره مهندس آنقدر مشغول بود و آن قدر متفکر و اندیشه ناك مینمود که ژه ده ئون نیز به اندیشه افتاده پرسید که :\nآيا يك تهلکۀ از آتش فشانی کوه فرانقلن بر جزیره می بینید که اینقدر متفکر هستید ؟"}
{"book": "adl0259", "page": 533, "text": "— ( ٤٦٢ ) —\n\nمهندس — هم بلی ، هم نی .\nژه — یعنی چه تهلکه خواهد بود ؟ در هر جائی که کوه آتش فشان موجود است از\nدو سه چیز آن اندیشه میشود که یکی از زلزله شدیده که خانه ها را خراب میسازد حال\nآنکه جزیره ما از ان اندیشه ندارد ! دوم ریختن خاکستر بسیار که از انهم برای ما بیم\nبسیاری نیست ، سوم سیلان یافتن لاو که برای آنهم مجراهای بسیاری از قديم بر سطح\nمائل کوه بطرف دماغه و حوضه ماندیبول موجود است که از انجا لا و جاری شده خواهد\nرفت. و بما چیزی ضرری نخواهد رسانید . پس اندیشه و اندوه شما را ندانستم که از چیست؟\n— من هم ازینچیز ها آنقد راندیشه ندارم اما دیگر چیزی هست که بسیار مهلك و\nمدهش دیده میشود !\n— مثل چه ؟\n— حالا چیزی گفته نمیتوانم ! تا یکبار رفته کوه را به بینم . بعد از ان بیان رأی خواهم کرد!\nژه ده نون سکوت کرد سه روز دیگر نیز گذشت مهاجران بکمال سعی و غیرت در\nانشای سفینه میکوشند علی الخصوص مهندس بی آنکه سبب آنرا بنمایاند خیلی استعجال\nمیورزد . زروه فرانقلن همیشه بطبقه های دود و شعله های کثیف مستور است .\nبعضی سنگپاره های آتشین شعله ریز از دهنه کوه آتش فشان بکمال شدت بجو هواپریده\nباز در مجرا می افتاد که صداهای پردهشت کفیدن آن سنگها دهشت بخش دلها میگردید .\nپانقروف میگفت :\n— دیو پر هیبت ما سنگ بازی را بنا نهاد .\nاگر چه از کوه سنگپاره های آتشین بزرگی در پریدن هست ولی هنوز از سیلان\nمدهش لاواثری دیده نمیشود . معلومست که هنوز مواد مذابه معدنیه که بحرارت مر\nکزیه ارضیه آب شده اند تا بدهن مجرا نرسیده اند .\nمهاجران با وجودیکه بساختن کشتی خود حصر وجود کرده اند ولی بازهم بعضی کار\nهای ضروری دیگر نیز دارند که آنهم بسعی و غیرت خود شان محتاجست . مثلا به آغل"}
{"book": "adl0259", "page": 534, "text": "- ( ٤٦٣ ) -\n\nرفتن و حیواناترا سر پرستی کردن لازمست لهذا در بخصوص قرار داده شد که فردا آیر\nتون به آغل برود . مهندس گفت :\n- آیرتون ، چون فردا به آغل میروی منهم با تو خواهم رفت .\nپانقروف گفت :\n- اوه ، موسیو سیروس ! کار کشتی سازی که از همه ضرورتر است بر فتن شما دفعة\nچهار دست از آن برداشته میشود .\n- ضرر ندارد پانقروف اینهم ضرور است . چرا که من میروم تا بدانم که کیفیت\nکفیدن کوه آتش فشان بچه درجه است ؟\nروز دوم بوقت صبح آیرتون و سیروس بعرابه خود سوار شده بسرعت بسوی\nآغل متوجه شدند . جو هو ا علی الخصوص بر سر کوه فرانقلن به ابرهای کثیف و\nغلیظی محاطست که هر گاه بدقت نظر کرده شود آن ابرها از خاکستر غبارات معدنیه\nمتشکلست. بواقعیکه غبارهائیکه از وولکانها میبراید ماه هادر میان ابرها میماند . مثلا در سنهٔ\n۱۷۸۳ وقتی که کوه آتش فشان جزیرهٔ « ایسلانده » به آتشفشانی آمده بود ابرهای\nکه از غبارات معدنیه متشکل بود تا بقدر یکسال در جوهوا باقی بود .\nسیروس و آیرتون چون به آغل تقرب نمودند بارش خاکستر سیاهی را دیدند که از\nهوا میریزد اما با دچون از طرف غربی در وزید نست غبار مذکور را بسوی دریا میبرد\nآیرتون گفت :\n- اما این عجب است !\n- عجب نی بلکه مهلك است . چرا که این دلیل درجهٔ شدت وولکانست .\nآیرتون به آغل در آمده خدمت بزها و گوسفنداترا بدید . حیوانات خیلی رم\nخورده و برهیجان دیده میشدند سیروس سمت سطح مائل شرقی کوه را دور کرده\nتا بجائیکه معدن کبریت را دیده بودند آمد .\nتبدلات بسیار در انجا دیده میشد، در اوایل يك ستون بخار کبریتی میبرامد در ینوقت"}
{"book": "adl0259", "page": 535, "text": "- ( 464 ) -\n\nبقدر سیزده ستون بخار مشاهده میشود . مهندس هرچه نظر کرد از لاوا اثری ندید . سطح مائل شمالیرا نیز گردش کرد اگرچه از جریان لاوا اثری نیست ولی زمینها بتمامها باغبا رات معدنیه پوشیده شده است . بعد ازان مهندس به آغل برگشت . در راه بر صداها و ولوله هائیکه از زمین بر می آمد دقت مینمود . آیرتون مهندس را منتظر بود مهندس گفت:\n- يك فانوس بگیر که برویم .\nآیرتون فانوسرا گرفت عرابه را و حیوانا ترا در آغل گذاشتند و دروازه را بخوبی بسته بسوی ساحل دیوار مانند شرقی روانه شدند . دورفیق بر زمینهائیکه با غبار معدنی مستور بود براه افتادند . در اطراف از مرغ و چارپا هیچ اثری دیده نمیشود . گاه گاهی که باد غبار را بر میداشت دو رفیق با دستها ادهن و بینی خود را میبستند . مهندس و آ یرتون بکمال زحمت قطع مسافه میکردند . چنان کمان میشد که گویا شعله های کوه آتش فشان يك قسم كلی مولد الحموضه هوای نسیم را سوختانده باشد که برای تنفس غیر کا فی دیده میشد . در هر صد قدم يكبار به تنشق مجبور میشدند تا مانده گی خود را برآورند . تا آنکه دو ساعت بظهر مانده بلب دیوار ساحل بلند رسیدند . و از انجا بر راهیکه پیش از ان بنا بر دعوت کپتان نمو فرو آمده بودند تا بکنار آب خود را رسانیدند . سیروس و آ یرتون بالا زحمت مدخل مغاره داقار را پیدا کردند . مهندس گفت :\n- زورقچه آلومینیوم آیا بجای خود است ؟\nآیرتون زورق را کشیده گفت :\n- بلی در نجاست !\n- سوار شویم .\nهر دو رفیق نشستند . آیرتون فانوس را در داد بطرف بینی زورق آویخت . و پرها را بدست گرفته و مهندس نیز سکانرا بدست داشته داخل مغاره گردیدند .\nنوتیلوس حالا در میدان نیست که داخل مغاره را ضیادار کند . نوتیلوس اگرچه در قعر بحر هنوز درضیا باشی خواهد بود اما آن ضیا تا بسطح آب نمیرسد . در داخل"}
{"book": "adl0259", "page": 536, "text": "- ( ٤٦٥ ) -\n\nمغاره در اول امر يك سكوت و سكونت کلی پیدا بود اما هر چه که پیش شده میرفتند بعضی\nصداهای مدهش و خفه و پرهیبتی از پشت دیوارهای مغاره مانند صوت رعد میبرآمد .\nمهندس گفت :\n- اینست صدای مدهش کوه آتش فشان !\nبعد از کمی در داخل مغاره بوهای گوگرد و دیگر اجزای کیمیاویه معدنیه نیز به بینی\nشان رسید . هوای داخلی مغاره بمقدار کلی با این غازها مخلوط بود .\nمهندس یکقدری بتلاش افتاده گفت :\n- اینستکه قپودان نمو از يخمشیله میترسید .\nبعد از بیست و پنچدقیقه زورق بمنتهای مغاره رسید مهندس بطرف بینی زورق برپا\nخواسته فانوس را بسر دیوارسنگی آخر مغاره نزديك كرد. آیا کلفتی و ستبری این دیوار\nچقدر خواهد بود ؟ اما از صدائیکه از پشت دیوار مغاره میآید چنان معلوم میشود که\nدیوار بسیار کلفت نیست .\nمهندس اطراف دیوار از هر سو مشاهده و ملاحظه کرد. دید که از بعضی چاکها\nو سوراخها دود بسیار سیاهی در برآمدنست . مهندس یکمدتی ساکت مانده به اندیشه\nفرو رفت . بعد از ان گفت :\n- راستست ، قپودان در ینباب حق داشت اینست که تهلكه مدهش در بجاست !\nآيرتون هیچ چیزی نگفت اما بنابر اشارت مهندس به برکشی آغاز نهاده بعد از\nنیمساعت از مغاره دا قا بر برآمدند .\n- باب نوزدهم -\nفهرست\nرأى سيروس سميت - زیارت آخرین به آغل - معارضه آب و آتش -\nاز جزیره چه باقی میماند - شبهای ۸ و ۹ ماه مارت .\nمهندس آنشب را با آیرتون در آغل گذرانیده روز دیگر هر دو رفیق بگرانیتها وژ"}
{"book": "adl0259", "page": 537, "text": "- ( ٤٦٦ ) -\n\nبرگشتند . مهندس رفقا را جمع نموده بیان نمود که :\n- ای دوستان! مجبورم برینکه بشما يك خبر کدورت اثر بسیار مدهشی را خبر بدهم.\nو آن خبر اینست که جزیره لینقولن با کره ارض تا به آخر یکجا باقی نخواهد ماند . يك\nسبب بسیار عجیبی جزیره را محو خواهد کرد ! بر طرف کردن این سبب داخل قوت و\nاقتدار بشر نیست . وهم آن سبب در درون خود جزیره است .\nرفقا ازین سخن مهندس محیرت افتاده اولا یکی بسوی دیگر خود، و بعد از ان همه کی\nبسوی مهندس دیده ژه ده ئون گفت :\n- ازین سخن شما چیزی مفهوم نشد . مهربانی کرده مسئله را واضح بفرمائید تا دانسته\nشویم !\nم - بسیار خوب ایضاح میکنم ! بلکه همان چند سخن قپودان نمو را که بمن گفته بود\nبشما تکرار میکنم .\nژ - خوب قپودان نمو بشما چه گفته بود ؟\nم -- قپودان نمو گفته بود که جزیره لینقولن قریباً از بیخ و بن بر افتاده محو و\nخراب میشود .\nیا - اینچه سخنست ! جزیره چسان از بیخ و بن محو و خراب میشود ؟\nم - یا نقروف ! تو یکبار سخن را بشنو که کپتان نمو بمن چه گفته بود ، و منهم در\nمغاره داقار چه کشف کرده ام بعد ازان خواهی دانست که چیست ؟ مغاره داقار تابزیر\nمجرای کوه آتش فشان پیش رفته است ، و با مجرای مذکور بيك ديوار سنگی از هم جدا\nشده است که این دیوار هم از حالا بعضی چاکها و شکافته گیهایی پیدا کرده که از انهم\nبعضی بخارها و دود ها در برآمد نست ! منهم دیدم که این چاکها و این دیوار به تضییق و\nفشار داخلی مقاومت و توانایی نکرده از هم می کفد و آبهای بحر ب داخلی وولکان\nهجوم و یورش میبرد .\nیا - خیلی خوب ! ازین بهتر چیست ؟ آبهای بحر در و ولکان هجوم میکند. آتش هم"}
{"book": "adl0259", "page": 538, "text": "- ( ٤٦٧ ) -\n\nخاموش میشود . کار هم باینصورت بخوبی بانجام میرسد . ما هم از بیم آتش فشانی کوه فرا نفلن وامير هيم والسلام !\nم – بلی بلی، از کوه آتش فشان نی بلکه از غم تمام جزیره بکلی واخو اهيم رهيد. یعنی دیوار مغاره از هم پریده آبهای دریا در وولکان درامده جزیره لینقولن بر هوا شده از هم پاره پاره میگردد .\nمهاجران جواب ندادند درجهٔ شدت تهلکه را درك كردند. چرا که سیروس در ينباب اصلا مبالغه نکرده بود زیر ا این معلومست که هر گاه در داخل کوه آتش فشان آب دراید آن آبها به مقابل آن هزاران درجهٔ حرارت هیچ تاب آور مقاومت نگردیده در آن واحد به بخار بسیار شدیدی منقلب میشود. و ماننديك ديگی که آتش آن زیاده شود همه محیط خودرا دفعتهً از هم کفا نیده پاره پاره میشود .مثلاً اگر آبهای بحر سفيد در کوه آتش فشان « آتنا » در آيد جزيرهٔ بزرگ « سيجليا » در آن واحد از هم می کفد.\nحالا دانسته شديد که دوام حیات جزيرهٔ لينقولن بر مقاومت وتوا نائی دیوار داخل مغاره موقوفست . آیا دیوار ، امروز، فردا، بعد از یکهفته یا بعد از يكروز، يا بعد از يك ساعت یا پنج دقیقه شکافته شود ؟ معلوم نیست !\nمهاجران از غم جان خود زیاده تر بغم جزیرهٔ خود متألم شدند . و بی آنکه ماتم تهلکه حیا تهای خود را بیند یشند به اندیشه مصیبت جزیرهٔ خودشان افتادند که اینقدر مد تها ایشانرا در آغوش شفقت خود پرورانیده و به اینقدر سعيها وزحمتها بدرجهٔ اعمارش رسانیده اند با ینصورت فجیعه مدهشه دفعته محو و ناپدیدگردد ؟ پاقطروف قطرات سرشك خود را که در میان مژگا نهایش جمع آمده بود گرفته نتوانست .\nمکالمه بقدر یکساعت دیگر دوام کرد . برای چاره های خلاص خود ازهر جهت سعی و کوشش را مفقو د دیدند مگر اینکه در کشتی سوار شده از جزیره برا يند . لهذا میباید بکمال سرعت کشتی را به اتمام رسانند . هرکس بکار کشتی مشغول گشتند. دیگرکار ها رابکفلم ترك كردند. بلی کاشتن، ودرودن ، وحیوان پرورانیدن ، و ابنیه ساختن بی"}
{"book": "adl0259", "page": 539, "text": "- ( ٤٦٨ ) -\n\nغیره بعد ازین چه بکار خواهد آمد ؟\nهمه اوقات خود را بکار کشتی حصر نمودند. تا به بیست و سوم کانون ثانی نصف کشتی تخته بندی گردید. تا به اینوقت در ذروۀ جبل يك تبدلات عظمیۀ بعمل نیامده بود. اما در شب بیست و هفتم کانون ثانی در حالتی که مهاجران در غرا نیته اوز بودند. بنا گهان یکصدای دهشت انتهای پر هیبتی برآمد . بگمان آنکه جزیره بر هوا گردید به تلاش و چابکی از غرا نیته اوز فر و آمدند .\nاز نیمشب دو ساعت گذشته بود . روی هوا را آتش گرفته بود قسم مخروطی مر تفعی که از اصل کوه به بلندی هزار متر و مانند شاخی بلند شده، و دهنۀ تنوره وولکان را تشکیل داده، و در اوایل ورود مهاجران بجزیره مهندس پاها و بر در آن درآمده بودند همین قلۀ مذکور که به ثقلت هزارهـاهزار بلکه ملیونها ملیون خروا رو به بلندی هزاره ترو می آمد به تضییق و فشار مواد مذابۀ معدنیه که آنر الاو میگویند تاب آو ر مقاومت نگردیده ماننديك گله توپی بهوا پریده است ، و بعد از انکه بقدر صد صد و پنجاه مترو بهوا بالابرا مده پاره پاره گردیده به اطراف جزیره افتاده است . بعد از پریدن این ذروه دهنه مجرا خیلی فراخی پیدا کرده بجو هوا آنقدر آتش ها میبرامد که بسبب انعکاس ضیا چنان گمان میشد که هوای محیط را یکقلم آتش گرفته است . درین اثنا مواد مذابۀ معدنیه بکمال شدت از مخرج وولکان خروج و از اطراف کوه ریختن گرفت . و چنان معلوم میشد که کوه فرانقلن را از هر طرف مارهای آتشینی احاطه کرده است . آیرتون فریاد برآورد که :\n- آغل ، آغل !\nبواقعیكه لاوها یکسر بطرف آغل هجوم آورده به سیلان آمده بود . چرا که بعد از پریدن ذروه مجراهای نو برای جریان لاو پیدا شده بطرف قسم مثبت جزیره لاوها بسیلان آمده است .\nبنابر فریاد آیرتون بچابکی تمام او ناقاها را بعرا به بسته بسوی آغل روانه شدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 540, "text": "- ( 469 ) -\n\nفکرشان همان به آغل رفته حیواناترا آزاد کردند. سه ساعت از نیمشب گذشته به آغل واصل شدند. حیوانهای بیچاره بکمال اضطراب بناله وفغان آمده بودند. بزودی تمام دروازه ها را باز کردند. حیوانات بیچاره خود را همان به بیرون انداخته بفرار شتاب کردند. بعد از یکساعت لاوها به آغل هجوم نمود. مجرای آب كوچك آغلرا به بخار تحویل داد. در مدت بسیار کمی از آغل اثری باقی نماند دیوارهای تخته یی و چپری های طویله حیوانات را سوختانده محو گردانید از آغل هیچ اثری باقی نماند. مهاجران اگر چه برای کشادن دیگر مجرا برای لاو و آغلرا رهائی دادن کوشیدند. ولی وا اسفا که انسانها از علاج اینگونه آفاتها عاجزانند.\nصباح شد. مهاجران دیدند که لاوها یکسر بسوی قسم منبت جزیره در جریان آمده بیشه زار اینطرف نهر مرسی را سوختانده میرود. و رفته رفته ممکن است که همه جنگلرا سوختانده تپه منظره وسیعه را نیز محو گرداند.\nژد ده ئون گفت :\n- بزگترین مجرای لاو بطرف نهر قریق روز و تالاب غرانت جاری شده می آید. بلکه تالاب ما را وا رهاند !\nم - بلكه !\nمهاجران خود را بزودی از راه مجراهای لاو برطرف کردند. لاو بطرف قسم منبت جزیره از دوشیله کوه بصورت بسیار مدهشانه جریان یافته است یکی بسوی نهر آبشار و یکی بسوی نهر قریق روز که راست بطرف تالاب می آید. لاوها آبهای نهرها را بصداها و فغانهای بسیار پر دهشتی بلع نموده به بخار تحویل میدهد. شکل و قیافت کوه نیز سراسر بدیگر قالب درآمده است. بسبب پریدن قسم علیای کوه شکل کوه بدیگر هئیت درآمده است. علی الخصوص سیلان یافتن نهرهای آتشین مواد مذابه معدنیه از هر طرف كوه يك منظر دهشت آوری بنظر می آورد. سر کوه آتشفشانرا دودهای بسیار كثيف و مظلمی احاطه کرده است که از میان آن دودها شعله های تیره و بنفش رنگ بسیار"}
{"book": "adl0259", "page": 541, "text": "- ( ٤٧٠ ) -\n\nغلیظی باغبار های خاکستر معادن ارضیه وسنگپاره های بزرگ و کوچک سرخ شده\nبهوا میشد حتی این سنگهای اخگر شده بهزار ان قدم در جوهوا بالا رفته وصدا های\nمهیبی برآورده از نظر نهان میگشت .\nمهاجران در جائیکه بودند توقف کرده نتوانستند چرا که از یکطرف سنگهای\nاخگری و از دیگر طرف مجراهای پرسیلاب لاو آنها را در زیرتهلکه می آورد . لاوها\nبمجردیکه‌به بیشه تقرب نمود درختهای صف اول جنگلرا آتشگرفته چوب‌های خشك\nآنها در حال سوخته و محومیگردید وترهای آن بقوت حرارت سیلاب لاو دفعته بدود\nو بخار منقلب گردیده مانندتفنگها و توپها از هم کفیده در میان سیلاب لاومی افتادند .\nو سوخته محومیگردیدند .\nمهاجران برکنار تالاب آمده توقف ورزیدند درینجاستلۀ حیات وممات در پیش\nآمد . مهندس گفت :\n— از دوحال خالی نیست : یا آب تالاب این سیلاب لاو را بلع میکند و آب برلاو غا\nلب آمده يك قسم منبت جزیره که عبارت از تپۀ منظره وسیعه واطراف تالاب باشدوا\nمیدهد . و یا آنکه لاو بر آب تالاب غالب آمده آبرا بلع کرده به بخارتحویل میدهد ،\nوتپه را با جنگل فاروست محومیسازد که در انحال برای ما انتظار کشیدن از هم کفیدن\nجزیره وهلاك شدن باقی میماند .\nپا — چون چنینست مشغول گشتن ما بکار کشتی سازی نیز بیهوده است .\nم — انسان باید که وظیفه خود را تا بنقطه آخرین حیات خود اجرا نماید !\nدر ین اثناخط جریان لا وهمه در ختان اطراف نهر قریق روژ را محو کرده تا به نز\nديك تالاب رسیده بود . امادر انجا زمین بلندیی پیدا کرده بودکه بسبب آن بلندی مجرای\nلاو بطرف تپه منظره وسیعه ریختن میخواست . واگر آن بلندی نباشد لاو بتالاب\nمیریخت لهذا مهندس فریاد برآورده :\n— رفقا بدویم که وقت کار است !"}
{"book": "adl0259", "page": 542, "text": "- ( 471 ) -\n\nرفقا مقصد مهندس را دانسته بتاخت از شعبينه ها بيل و كلنگ را بر داشته بسوی\nبلندی شتافتند . اولا يك سدى از خاك و سنگ بطرف منظره وسيعه در پيش سيلاب\nبسته بعد از آن بكندن بلندى ئيكه حايل ريختن لاو به تالاب بود آغاز نهادند . بقدر سه\nساعت كار كردند و چنان پنداشتند كه سه ساعت نی بلكه سه دقيقه كار كرده اند . تمام\nوقت بود . زیرا تمام شدن كازه مهاجران و رسیدن سيلاب. لاو در اول امر به پیش سدی\nکه بسته بودند رسيده يکقدری توقف نمود. بعد از آن دفعتاً در نهر قریق روز ریختن\nگرفت و از انجا در تالاب بشدت تمام جریان یافت مهاجران در نجامبهوتانه ومتحيرانه\nو ساكتانه بمجادلة ومحاربة اين دو جسم بدیع الخلقه نظر میکردند .\nسبحان الله ! محاربة آب و آتش در نجا چه منظره مدهشی تشکیل داده است دهشت\nاين منظره را آیا قلم کدام محرر، وقلم موی كدام مصور تحرير و تصوير ميتواند ؟\nبمجرد تماس كردن آب بالاو مبدل بخار گردیده صدا های پر ولوله عجيب وغريبی\nبرمیآورد . بخار بكمال شهامت بجو هوا بالا بر امده دائره ها تشکيل ميدهد . اما از نجال\nچنان معلوم میشد که آب تالاب که از منبع آمدن نهر قریق روژ محروم مانده وسيلاب\nلاوكه هميشه از منبع لاينقطع دایمی در جریانست بر آب غالب آید .\nلاوها ئيكه در تالاب غرانث ميريزد در حال تصلب ميكند و در قعر تالاب به تشکیل\nدادن طبقه ها آغاز مینهاد ، و طبقه بر طبقه پیش رفته تابه ميان تالاب رسيد حال رفته\nرفته كسب دهشت ميكند . چرا كه تالاب نيز به بلع نمودن لاو کفایت نمیکند . رفته\nرفته آب تالاب مبدل به بخار شده بهوا میپرد .\nبخاریکه از آب تالاب بهوا میشود در جو هوا باز به آب تحویل یافته باز مثل باران بر\nجزيره و دریا میریزد . در وسط حوضی که تالاب را تشکیل داده بعد از کمی خرسنگهای\nبزرگ بزرگی از انجماد یافتن لاوها بعمل آمد و چنان معلوم میشد که بعد از یکشبانه روز\nاگر لاو بهمینصورت جریان داشته باشد بعوض آب در تالاب آتش مذاب شده قایم گردد.\nحالت اینطرف را گذاشته حالایقدری بطرف مجرای سیلاب دیگری که بطرف"}
{"book": "adl0259", "page": 543, "text": "( ٤٧٢ )\n\nنهر آبشار و جنگل فاروست روان گردیده نظر کنیم . لاوهائیکه بآنطرف روان کر\nدیده بعد از انکه مجرای نهر آبشار را پر کرديك شعبه آن بخدمت سوختاندن نهر مرسی و\nيك شعبه آن بسوختن جنگل فاروست کمر همت بسته جنگل را آتش داد.\nحیوانات پرنده و چرنده که در جنگل هستند بکمال دهشت و وحشت باینطرف\nو آنطرف در تکاپوشده اند . مهاجران بیچاره از دیدن انحالت جزیره دل و جگرشان\nکباب میشود . و گاه بر حال خود و گاه بر حال جزیره اشکریز حسرت میگردند . و\nبواقعیکه منظره جزیره خیلی جانخراشست درختان سبز جنگل سرا سر محو گردیده\nبجای آن طبقه های سیاه سیاهی از انجماد یافتن مواد مذابه معدنیه قایم گردیده ، آب\nصاف ورا کد تالاب لطیف غرانت خشك شده بجای آن لاوهای حمیم آسای جهنمی\nجاگیرشده ، و از سر دیوار غرانیتها و از بکنار ساحل ریختن گرفته بسوی بحر در جریان\nآمده است . در نهرهای قریق روز و آبشار و مرسی يك قطره آب باقی نمانده ، سبزه زار\nها و چمنزار ها را حالت پردهشت بلا استیابی در بر گرفته.\nمهاجران بیچاره لحظه بلحظه منتظر هلاك خودنشسته اند ، غرانیتها وز را بالمجبو\nریه ترك داده در جای کشتی سازی خود غژدی از بادبان کشتی سفیدی برپا کرده منتظر\nموت نشسته اند . ولی لحظه از تیشه زدن و اره کشیدن فارغ نیستند و امید دارند که\nاگر تا به ده روز دیگر اجل امان شان بدهد کشتی خود را در دریا بندازند .\nاز وقت پریدن قله کوه و جریان یافتن سیلاب لاوتا به امروز که هشتم ماه مارت است\nحال بهمین منوال گذشت . اما روز نهم ماه از زروه كوه يك ستون عظیم پردهشت دود\nو بخار بقدر سه هزار قدم به جو اهواصعودیافت که از نظارۀ پرهیبت و صدای جانخراش پر\nسرعت آن مو براندام ولرزه بر اجسام بینندگان افتاد . مهندس دانست که دیوار مغا\nرة داقار به تضییق و فشار بخارات داخلیه مجرای وولکان مقاومت نیاورده از هم پاره\nپاره گردیده است و آبهای بحر در درون مرکز آتشین زمین بريخته است . و در حال\nآن آبها به بخار مبدل شده این ستون عظیم و خم را حاصل نموده است . اما مجرای دهنه"}
{"book": "adl0259", "page": 544, "text": "- ( ٤٧٣ ) -\n\nوولکان بخروج همه این بخارات کافی نیامده بايك صدای پر غلغله وولوله دهشت انتهای\nکه از صد میل مسافه شنیده میشد جزیره لینقولن را از هم کفانیده پاره های کوه فرا\nغمان در بحر محیط بریخت . آبهای بحر محیط نقطه یی را که جزیره لینقولن بران بود\nمستور و پوشیده ساخت .\nباب بیستم\nفهرست\nيك پشته سنگی در بحر محیط - التجا گاه آخرین مهاجران - مهات\nمقدر است - يك معاونت غير منتظر - لطف آخرین قبر قپودان نمو\nاز تمام جزیره لینقولن يك پشته سنگی که درازی آن سی قدم ، و بر آن پانزده قدم،\nو از سطح بحر بلندی آن ده قدمست باقی مانده است که همین قدر نقطه را آب بحر محیط\nمقر نکرده است . این پشته سنگ متباقی خرسنگهای غرامیتها و زاست که در حالت زیر\nوز بر شدن جزیره این سنگها نیز بهوا پریده و با دیگر پاره های کوه فرانقان با هم آمیخته\nاین پشته را بعمل آورده است. بغیر از همین پشته سنگی که مذکور گردید دیگر هیچ\nچیزی از جزیره لینقولن باقی نمانده است . که التجا گاه آخرین مهاجران عبارت از\nهمین پشته سنگ گردیده است .\nجمیع کوه ودشت و جنگل و سنگ و خاك و پرنده و چرنده جزیره محو وهلاك\nگردید حتی توپ و ژوپ نیز درین آشوب رستاخیز دکادکای جزیره بر حیات ذوق\nانگیز خودشان خاتمه کشیدند ."}
{"book": "adl0259", "page": 545, "text": "- ( ٤٧٤ ) -\nقضازدگان از مرگ وارهیده برین پشته سنگ خشك و خالی دو روز است که اقامت دارند"}
{"book": "adl0259", "page": 546, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 547, "text": "- ( ٤٧٤ ) -\n\nاما رفقای شش گانه بنابر اشارت مهندس در هنگام بر آمدن ستون مدهش بخار از دهنه کوه فرانقلن خود را بدریا انداخته تا که قوت داشتند خود را بشناوری از جزیره دور کشیدند ، و از نیم میل مسافه دور تر کفیدن جزیره را تماشا کردند . بعد از غرق شدن جزیره باز خود را بشناوری برین پشته سنگ باقی مانده رسانیده بر ان بر امدند .\nاینستکه قضا زده گان از مرگ وا رهیده برین پشته سنگ خشك و خالی دو روز است که اقامت دارند .\nفلاکت این بارشان هیچگاه بفلاکت بار اول شان که از بالون بجزیره كوچك سلا مت افتاده بودند قیاس قبول نمیکند . چرا که درین بار برچنان جایی مانده اند که از جنس خوردنی و نوشیدنی و سوختنی هیچ اثری نیست . مرگ شان مقرر ، و هلاك شان منتظر است . درینجا علم و فن، ومهارت و کارکنی هم هیچ بدرد نمیخورد. معاونت و مرحمت بجز از طرف خداوند یگانه هیچ دیده نمیشود !\nسیروس سمیت ساکت و مستریحت ، ژه ده ئون یکقدری متهیج دیده میشود ، پانقروف بکمال قهر وحدت بر پشته سنگ گردش دارد ، هاربر در پیش مهندس افتاده زار نالی میکند، ناب و آیرتون هیچ نمیگویند و هیچ نمیکنند مگر ناب یکبار همینقدر گفت:\n— قبودان نمو چقدر مرد عاقلی بود که پیش از دیدن اینحال فلاکت اشتمال وفات یافت !\nدو روز دیگر نیز بهمین منوال گذشت ! شمع حیات فلاکت زدگان نیر لحظه بلحظه در خاموشی بود . زنده گی شان با مرگ در پنجه زدن بود .\nضعف و ناتوانی شان بدرجه رسیده که بر پا ایستادن برای شان محال گردید . هر يك از رفقا بر وی همدیگر بیک نظر حسرت و دیده رقت دیده ساکتانه و ساکنانه مبهوت افتاده"}
{"book": "adl0259", "page": 548, "text": "- ( ٤٧٥ ) -\n\nبودند ، گرسنه گی و تشنه گی و در مانده گی و نا امیدی تیشه ها و اره های عمارت حیات\nشان گردیده لحظه بلحظه وجودشانرا منهدم میگردانید .\nدر بیست و چهارم ماه مارت هر کس بیکطرفی مانند قالب بیوحی افتاده از عقل و\nحرکت سراسر محروم مانده بودند که هر گاه از خارج کسی آنها را میدید هیچگاه بر ذی\nحیات بودن آنها حکم نمیکرد .\nدرین اثنا تنها آیرتون در عین حالت بیهوشی جانکندن يك صدایی از طرف در\nیا بگوشش برخورده بسوی افق يك نظری انداخته توانست .\nدید كه يك و اپوری سر راست بسوی پشته سنگی که فلاکت زدگان بران در جان کندنست\nبکمال سرعت پیش می آید !\nآیرتون اینحال را مانند سیر فی المنامی مشاهده کرده ، و بعضی صداهای پر اضطراب\nپست و خفه شده بر آورده ، و دستهای خود را بهوا بالا کرده پس بیهوش شده مانند\nدیگر رفقا از خود در گذشت !\n\nخاتمه\n\nبعد از یکساعتی سیروس سميت ورفقای او بهوش آمده خود را در يك كمرة و اپوری\nیافتند که بعضی اشخاص ناشناسی را بمعالجه و مداوات خود مشغول دیدند ، و ندانستند\nکه بچه صورت از پنجه ممات رهایی یافته اند ! اما این فریاد بیجابای آیرتون که :"}
{"book": "adl0259", "page": 549, "text": "- ( ٤٧٦ ) -\n\n-- دونقان ! دونقان !\nبرفقا همه کیفیت را بفهمانید . سیروس سمیت دستهای خودا بالاکرده گفت :\n-- ای خالق یگانه ارض وسما ! آخر بفضل وعنایت خود مارا از مرگ رهایی دادی!\nبواقعه که این واپوردونقان نام واپور لارد کولناروانست که بعد از دوازده سال در\nزیر افسری « روبر » نام پسرکپتان غران برای آیرتون بجزیره تابور آمده است .\nپس معلوم شد که اراده از لئی رب العالمین بر رهایی دادن مهاجران رفته بود که بیچار\nگان رهایی یافتند ، وحالا بوطن خود باز میکردند . سیروس پرسید که :\n-- خوب قبودان روبر ! شما برای گرفتن آیرتون بجزیره تابور آمدید ، وچون\nاو را در آنجا نیافتید باید بازواپس میرفتید ! پس چسان شد که به اینجا آمدید ؟\nروبر -- برای گرفتن شما و آیرتون بجزیره لینقولن آمدم ؟\nم -- آیا برای گرفتن ما ؟ بجزیره لینقولن ؟ حالا تکه جزیره لینقولن داخل نقشه\nها نیست ! وهم بربودن ما در نجزیر چسان واقف شدید ؟\nروبر -- از کاغذی که نوشته بودید ، و در جزیره تابور گذاشته بودید ، وعرض و\nطول و تهلکه کفیدن جزیره خود را در ان نوشته بودید .\nکپتان روبر این را گفته و از جیب خود يك کاغذی کشیده بسیروس سمیت بداد .\nسیروس کاغذ راخوانده وخطرا شناخته گفت:\n-- اینهم اثر لطف قبودان نموست !\nیا -- معلوم شد که قبودان به کشتی بوناد وانتورما سوار شده تنها بجزیره تابور\nرفته است ."}
{"book": "adl0259", "page": 550, "text": "- ( ٤٧٧ ) -\n\nها – بلی برای گذاشتن این کاغذ رفته است ؟ و آن علاماتی که در کشتی خود در باب سفر کشتی دیده بودید از طرف قبطان نمو بعمل آمده است .\nیا – به بینید مرحمتکار آدم را که بعد از مرگ خود نیز بما اظهار معاونت نمود !\nم – دوستان من ! دست بالا کرده برای کپتان نمو دعا کنیم .\nهمۀ مهاجران و روبر دعا کردند . درین اثنا آیرتون بمهندس نزدیکشده و يك خریطۀ بزرگی از جیب خود برآورده گفت :\n– این خریطه را در کجا میگذارید ؟ موسیو سیروس !\nاین خریطۀ جواهر های صندوقچۀ بود که کپتان نمو مهاجرانرا بیادگار هدیه کرده بود ، و آیرتون حیات خودرا به تهلکه انداخته و در وقت آشوب رستاخیز آنرا از صندوقچه درین خریطه گذاشته در جیب کرده بود ، و درینوقت به مهندس آنرا عرض مینمود . مهندس از دیدن خریطه بکمال هیجان بسوی آیرتون نظر کرده گفت :\n– آیرتون ! آیرتون این توئی ؟\nبعدازان به روبر خطاب نموده گفت :\n– افندی ! بعوض جانی غداری که در جزیرۀ تابور گذاشته بوديديك نادم ناموس کاری می یابید که من بدست فشار دادن او افتخار میکنم .\nبعدازان مهاجران از سر تا بپا سر گذشت خود را به کپتان روبر حکایه کردند .\nشنوندگانرا از سر گذشت عجیب ایشان حیرت دستداد . پشته سنگی را که از جزیرۀ"}
{"book": "adl0259", "page": 551, "text": "- ( ٤٧٨ ) -\nلینقولن باقی مانده در خریطه موقع آنرا قید و ثبت کرده و بجماعت يك دعای آخری\nبروح كپتان نمو خوانده وابور براه افتاد .\nبعد از پانزده روز مهاجران به امریكا برامدند دیدند كه بعد از محاربه مدهشه\nکه در ان حاضر بودند شمالی ان مظفر و غالب آمده اند . جواهرات خود را فی الفور بنقد\nتحویل داده يك زمین بسیار جسیمی خریدند . بزرگترین دانه كوهى را بنام لیدی كو\nلنار و ان هدیه فرستادند . مهاجران با همدیگر عقد رابطه اخوت کرده عهد بستند که\nتا ما دام الحياة از همديگر جدا نشوند . زمینی را که خریده بودند جزیره لینقولن نام\nنهاده چنانچه در جزیرهٔ لینقولن به اتفاق ومعاونت همديگر سعی وکوشش میورزیدند\nدر ینجا نیز برای آبادی و عمران زمین خود همچنان جد و جهد بعمل میآوردند . از\nثمرهٔ سعی و اتفاق در كم مدتی خیلی ترقی كردند . در داخل ارضى مذكوريك نهركو\nچکی موجود بود که آنرا « نهر مرسی » ويك تالابی هم بود که آنرا ( تالاب غرانت )\nويك بيشه زار محدودی نیز بود که آنرا [ جنگل فاروست ] نام نهادند . عمارت نشيمن\nگاهی را که برای خود ساختند ( غرانيتهاوز ) نام گذاشتند ولی شکر کردند که کوه\nوپشته در داخل اراضی شان نبودکه آنرا « کوه فرانقلن » نام نهند .\nو الحاصل همه رفقا از دیگر صنعتهاى خود دست بر داشته بزمینداری\nکوشش ورزیدند .\nژه ده ئون در انجا بنام ( لينقولن هرالد ) يك اخبارى نيز تأسیس و نشر داد كه"}
{"book": "adl0259", "page": 552, "text": "-( ٤٧٩ )-\n\nبسبب شیرینی مقا لا تش در کم وقت خیلی رغبت و نشر یافت .\nیکچند بارهم لارو، ولیدی کولناروان نیز باواپوردونقان بزیارت مها\nجران آمدند، و از طرف مهاجران به بسیار حسن معامله قبول\nگردیدند . در داخل اراضی هر کس بکمال سعادت و رفاهیت\nو مسرت معیشت مینمودند . ولی با وجود اینهم\nجزیره لینقو لن را که عریان و بیسامان دران\nافتاده مدت چهارسال بکمال خوشی و رفا\nهیت دران بسر آوردند و آخرالامر\nدرزیر بحر غرق گردید با لطفها و\nمعا ونتهای قپودان نمو هیچ\nفراموش ننمودند *\n- انتها -\nتمام شد\n- المترجم -\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0259", "page": 553, "text": "-( ٤٨٠ )-\n\nمطبعۀ عنایت\n\nدارالسلطنۀ کابل"}
{"book": "adl0259", "page": 554, "text": "— ❊ مترجم این کتاب ❊ —\n❊ مدیر و سر محرر جریده سراج الاخبار افغانیه ❊\n( محمود طرزی )"}
{"book": "adl0259", "page": 555, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 556, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 557, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 558, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0259", "page": 559, "text": "- (اعلان) -\n\nآثار مطبوعة مبارکة\n\n(مطبعة عنایت)\n\n(عدد) اسم کتاب\n\n(۱) جغرافیای منظوم افغانستان [ نسحه اش باقی نمانده ]\n(۲) سیاحت بر دورادور کرۀ زمین بهشتاد روز\n(۳) از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی\n(٤) سیاحت در جو هوا\n(٥) روضۀ حکم\n(٦) (بیست هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر مصور)\n(۷) (جزیرۀ پنهان مصور) قیمت ١ روپیه کابلی\n(تصاویر این هر دو کتاب آخری بقلم با اتقان سر نقاش (غلام محمد خان) مصور ساخته شده)\n\nهمۀ این کتابهای فوق در کابل در نفس (مطبعه عنایت) از نزد\n(عبدالرؤف خان) سر مرتب، و در بازار اصلی از دکان (یار محمد\nتاجر کتب و از دکان ملا (غلام محمد) متصل مدرسۀ شاهی\nبقیمتهای معین آن که در پشت هر کتاب رقم شده است\nخریداری میشود. از خارج کسانیکه آرزوی\nخریداری آنها را بکنند با مدیر سراج\nالاخبار افغانیه مخابره کنند."}
