{"book": "adl0248", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 4, "text": "Mahmud Tarzi\nAz ha dahan to khani 1331/1913"}
{"book": "adl0248", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 6, "text": "صبر از فراق تو همه لحظه غرق خونست\n\nکتاب هذا بمورخه یوم یکشنبه ۹ برج میزان\nسنه ۱۳۱۴ بمقابل ۴ روپیه کابلی ۱۳۰۴ از دوکان\n[؟] رمضان سراج بقومش [؟] ابتیاع\nخریداری شد\nفی تحریر ۱۹ میزان سنه ۱۳۱۴\n\nاز مکتب حبیبیه که شامل بستم\nدریافت حقوق برای خریداری\nمعارف مقالات امانت آورده\n[؟] حواله اوست\nمورخه ۸ دلو سنه ۱۳۱۶"}
{"book": "adl0248", "page": 7, "text": "ادویه که برای محکم کردن دندانها و بسته شدن خون کرم مفید است\nهلیله، بلیله، آمله بنفشه، گل سرخ، اقاقیا، شب یمانی، و طباشیر\nعاقر قرحا :\nاین همه اشیای فوق را مساوی کوفته بعد از خوردن طعام\nاستعمال نمایند. فقط مریضه[؟]"}
{"book": "adl0248", "page": 8, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 9, "text": "« وفات سردار محمد صدیق سنبل ١٣٢٥ در کابل و دفن آن در هدا »\n—( صاحب و مالك مطبعۀ عنايت )—\nشهزادۀ جوانبخت معظم\n( معين السلطنه سردار عنايت الله خان )"}
{"book": "adl0248", "page": 10, "text": "کتبخانه\nمطبعه\nعنایت\nعدد\n( ۳ )\nاز هر دهنی\nواز هر چمن سمنی\nمؤلفش\nمحمود طرزی\nدر دارالسلطنۀ کابل در مطبعۀ عنایت بزیور طبع آراسته گردیده است\nسنه ۱۳۳۱"}
{"book": "adl0248", "page": 11, "text": "( ۲ )\nهو\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\nیکدو سخن در باب طبع کتاب\n\nسابق برین يك ناول فنی که عزیزی بنیان محمود بيك طرزی از ترکی ترجمه کرده بود طبع و نشر نمودیم . و آن خطوۀ اول مطبوعات ( مطبعة عنایت ) بود . درینبار طبع و نشر يك اثر دیگر ادیب مشارالیه را که بعنوان ( از هر دهن سخنی , و از هر چمن سمنی ) میباشد در مطبعهٔ عنایت امر و اجازه نمودیم .\n۱ عزیزی بنیان موصوف يك اثری بنام دبستان معارف در سالهای پیش که در شام شریف اقامت داشت تالیف و تدوین کرده بود که از هر رقم سخن را در ان جمع نموده بود . کتاب مذکور چون بمطالعهٔ ما رسید سخنان نو و بافایده و شیرینی در ان دیدیم . لذا چنان مناسب دیده شد که هر\n\nعه معنی گام\nمعنی قدم\n\nعه\nدو چیز باچیز\nباهم پیوستگی\nو ربط دادن\nبمعنی جمع نمودن\n\nعه\nعه جمع نمودن و تالیف کردن"}
{"book": "adl0248", "page": 12, "text": "( ۳ )\n\nرقم سخن آنرا جداگانه کتابی تشکیل بدهد تا در حجم افزونی نکند ، ومطا\nلعه آن برای خوانندگان آسان شود ، وهم در طبع آن سهولت آید .\nاین است که اولا قسم ( ادبیات ) آنرا بعنوان فوق يك كتابي تشكيل داده\nطبع آنرا آرزو نمودیم . و امید از کرم حضرت باریتعالی جل وعلی داریم که\nبسایۂ مراحم آیه قبله وکعبه اقدسم ( اعلیحضرت سراج الملة والدين )\nروحی له فداه (مطبعهٔ عنایت ) بسی آثار مفیدهٔ سود مندی بروی کار آرد .\nومن الله التوفيق\n\nامضا\n\nعنایت الله معين السلطنه -"}
{"book": "adl0248", "page": 13, "text": "(٤)\nادبیات\nافادۀ مرام\nبعد ادای ما وجب علینا\nو دعای اعلحضرت (سراج الملة و لدین) پادشاه معارف اکتفاه مابر قارئین کرام پوشیده نماند ! موادیکه در تحت عنوان «ادبیات» مینکاریم عبارت از بعضی تخیلات شاعرانه . و نکات عارفانه و نشیده های عاشقانه و لطائفهء ظریفانه . آثار قلمیۀ اصول جدیده . و غیر ذالك میباشد .\nگر چه علوم ادبیه بر چند علوم معتنه ئیکه عبارت از صرف و نحو . و بدیع و بیان . ولغت وسائره باشد اطلاق میشود ولی موادیکه ما در تحت عنوان «ادبیات» مینکاریم با وجودیکه مستقلاً از علوم مذکوره ادبیه باحث و ناطق نیست باز هم سراسر از علوم مذکور بدر هم نخواهد بود . چونکه موضوع علم مذکوره که محض از برای ادبیات گردیده نیست بجز آن که تحریر و تقریر بواسطۀ قوانین وقواعد موضوعۀ علوم مذکوره در تحت دائرۀ انتظام و اسلوب و ترکیب قاعدۀ کلام در امده از چیز هائیکه موجب شین و عیب بوده باشد محافظه و وقایه گردد .\nاجله حكما اکثر با محاسن و فضایل ادبیه تزیین ذات وصفات کرده اند . از"}
{"book": "adl0248", "page": 14, "text": "( ٥ )\n\nتاریخ حکما چنان معلوم میشود که « افلاطون » در آوان صباوت به شعر و انشاء خیلی حریص بوده است و از انسبب در فن شعر و انشاء خیلی ماهر گردیده بود و بسی ابیات محزنه و اشعار مطربه انشاء کرده است و دو قصیدهٔ بسیار غرای مشار الیه نیز از جمله اشعار منشده اش در تاریخ حکما مسطور و مضبوط است . رئیس الحکماء شیخ ابو علی سینا نیز در خصوص شعر و انشاء و موسیقی و لغت و دیگر فنون ادبیه بسی اثرهای معتنای گرانبها گذاشته است و کذالك بسی حکمای مشهورهٔ دیگر نیز در فن شعر و انشاء که از مواد ادبیه است خیلی زحمتها بر خود هموار داشته اند . والحاصل ادبیات از فنون معتنای بسیار گران بهائیست که اگر بر صحایف رخسار شاهد آثار نفیسه اثری از ان نباشد حسن و جمال آن اثر از محاسن خال و خط عاری خواهد بود . لاجرم (دبستان معارف) ما نخواست که ازین حسن و جمال محروم ماند . و اینست که قسم ادبیات آنرا جداگانه يك اثری ترتیب دادم و اسم آنرا( از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی ) گذاشتم . ولی چنان گمان نشود که سراسر از خط و خال و می و محبوب بحث خواهد راند نی بلکه اکثر از آثار نثریه ادبیهٔ جدیده تشکیل یافته است . فقط\n\nامضا\n( محمود طرزی )"}
{"book": "adl0248", "page": 15, "text": "( ٦ )\n\nپروانه\n\nدر موسم بهار در مرغزار پر از هاری (كرمك) بیچاره در میان برگها\nو سبزهای کنار جویبار خزیده، بريك (پروانه) حصر نظر دقت نموده\nبود که پروانه برنگهای ملون قلم صنع قدرت زینت و آرایش یافته از كل بر گلی\nو از سبزه بر سبزه میگردید ، وهر لحظه بزیبائی و رعنائی وجود خویشتن\nمینازید . و برخوديك پيرهن ميباليد .\nكرمك بيچاره كه از شرم عدم لطافت و ظرافت خویش در تحت حجباب\nبرگها و سبزه هامانده بود بعد از دقت وملاحظۀ بسیاری که بحال مسعودانۀ\nپروانه جانانه نمود آهی حسرتانۀ کشیده با خود چنین ترنم ساز آواز گردید :\nآه ! در ميان طالع ناساز من وبخت باسعادت این پروانه تا چه درجه فرق\nعظیم، و تا چه پایه مبانیت بزرگی واقع شده است . قلم خوش رقم قدرت جمیع\nلطافتهارا به او بخشیده ، و مرا نیز از انهمه ظرافت و لطافت سراسر محروم\nگذاشته ! . او از همه صنایع سحر پردازانۀ لطائت های خلقت استفاده کرده :\nولی در وجود نابود من بیچاره هیچ يك زياتی باقی نمانده ! از نظارۀ خوش\nمنظرۀ آن بدعۀ خلقت همه کس محظوظ و مسرور ، و از دیدن بدهیئت\nمن عاجز هركس مقبوض ومنفور میگردند ! شاعران شیرین زبان"}
{"book": "adl0248", "page": 16, "text": "(V)\n\nعاشقان بیتاب جان فشانرا به او تشبیه و ستایش میکنند، و من بیچاره را در\nمقام ذم و هجو تقبیح و نکوهش میورزند ! ازهار گلزار بوجود نازنین\nاو افتخار ، و از دیدن من به تب لرزه آزار میانند ! مسکن و نشیمن او از\nهار طراوت نثار ، مأوا و مأمن من نیز کاهای کنار جویبار مقرر گردیده!\nگلهای عبیر آمیز روح انگیز گلشن او را بر سر و چشم خود جا داده از بادۀ\nخوشگوار روایح طیبه اش سرمست و بخود میسازند ! و من بدبخت بیچاره\nرا اگر احیاناً در پای گلبن به بینند از بیم آزار ریشۀ شان به تیغ ستم باغبان\nپاره پاره مینماید! شمعهای محافل انس از برای دیدار با کمال او سر تا پا میسوزد،\nگلهای گلستان از برای استحصال بوسه شیرین او خود را بهزاران رنگ و بو\nجلوه میدهد.\n\nکرمک بیچاره در اثنای این حسب حال بود که بناگهان جمعیت زیادی از\nاطفال مکتب آزاد شده داخل مرغزار پر ازهار گردیدند ، و چون پروانه\nخوشرنگ شوخ و شنگ را دیدند از پی گرفتن آن دویدن آغازیدند . خدا\nمیداند که در انحال در دل هريك از ایشان در خصوص بچنگ آوردن پروانه\nتا بچه درجه شوق و آرزو جا گرفته بود! پروانه وامانده، از برای رهانیدن جان\nنازنین، و تخلیص بدن سیمین خویش در اطراف گلستان بتکاپوی گریز بود.\nلیکن غافل از انکه : شوق ، و آرزو ، وجد و جهد چنان چیزیستکه طایر\nبلند پرواز معرفت و کمالرا بدام میآورد چه جای پروانه بیچاره !!!\nو الحاصل بر حال اسف اشتمال پروانه بزینت ظاهری مغرورانه هزار"}
{"book": "adl0248", "page": 17, "text": "( ٨ )\n\nافسوس که در مدت قلیل گریبان جان بدست آرزو کشان خویش داده گرفتار آمد .\nپس بنا بر مؤدای اینشعر چون آبحیات :\n\nبیت\nچوگنجشکیست مرغ دل بدست طفل بدخوئی\nکه از جان دوست تر دارد ولیکن میکشد زودش\n\nپروانه بیچاره بدست دوستان نادان ترك دغدغه حیات گرفت : یکی از اطفال پرهای نگارینش، و دیگری سر نازنینش، و دیگری بقیه وجود سیمینش را بخاك مذلت پامال ساخته در ما بین خودشان ضبط و تقسیم نمودند . اینستکه نتیجه :\n\nمصرع\nدشمن طاؤس آمد پر او\n\nمنتج ، و محقق گردیده حیوان بیچاره پارچه پارچه گردید .\n§ كرمك بیچاره چون بچشم بصیرت ، و دیده عبرت احوال حسرت اشتمال پروانه را مشاهده نموده گفت که :\nایواه ! من بیهوده تأسف ورشك میبرم ، باید من بر حال خویشتن بنازم ،"}
{"book": "adl0248", "page": 18, "text": "( ٩ )\nو لحظه بلحظه بثنا و شکر آن بپردازم ؛ چونکه درینجهان پر نیرنک هر\nلحظه به رنك وجود خویشتن را در نظر مردم جلوه دادن ، و خو شرنك\nداشتن چیز بس گرانبہائی بوده که درعوض آن جان گرامیرا بباد دادن\nلازم میآید . پس اگر کسی ازمآل اینمصرع بلبل نغمه طراز شیر از که :\n\nمصرع\nکلاه دلکشت اما به ترك سر نمیارزد\nصرف نظرنموده بهوای رعونت ، و خود آرائی ، و جلوه نمائی براید البته\nسر گرامیرا مانند پروانه غافل بباد داده باخاك سيه يكسان خواهد گردید.\nلا جرم به تحقیق دانستم که درینجهان ناپایدار هر چه آسایش وراحتيکه هست\nهمه درگوشه نشینی و انزو است که گفته اند :\n\nمصرع\nهیچ آفت نرسد گوشۀ تنہائیرا\n\nانتہا"}
{"book": "adl0248", "page": 19, "text": "( 10 )\n\nيك نشيدۀ وجد آور عمر الفارض\n\n۱ زدني بفرط الحب فيك تحيرا وارحم حشى بلظى هواك تسعرا\n۲ واذا سألتك ان اراك حقيقتاً فاسمح ولا تجعل جوابی لن ترا\n۳ یا قلب انت وعدتني في حبهم صبراً فحاذر ان تضيق وتضجرا\n٤ ان العزام هو الحياة فمت به صبا فحقك ان تموت وتعذرا\n٥ قل للذين تقدموا قبلي ومن بعدى ومن اضحى لا شجاني يرا\n٦ عنی خذوا و بی اقتدوا و بی اسمعوا وتحدثوا بصبابتي بين الورا\n۷ ولقد خلوت مع الحبيب وبيننا سر ارق من النسيم اذا سرى\n۸ واباح طرفی نظرة آملتها نغدوت معروفاً وكنت منكراً\n۹ فدهشت بين جماله وجلاله وغدا لسان الحال عنى مخبراً\n١٠ فادر لحاظك في محاسن وجهه تلقى جميع الحسن فيه مصورا\n١١ لو ان كل الحسن يكمل صورتا و راه كان مهللاً ومكبرا\nشرح بیت اول\n= ۱ =\nغلبۀ عشق ، وافراط محبتیکه بر من دلباختۀ آواره از راه لطف و\nعنایت ارزانی داشته ؛ تحیر مرا بر خویش بداندرجه افزوده که از جهان\nو مافيها بجز حیرت دگر چیزی سامعه خراش هوشم نمیگردد . و من هنوز"}
{"book": "adl0248", "page": 20, "text": "( ١١ )\n\nدل بستهٔ محبت ، و لب تشنهٔ حیرتم . میخواهم که لحظه بلحظه حیرت و محبتم\nمشتد و مزد اد گردد .\nلکن تو بر حال دل حیرت منزلم که محروق آتش عشقت عطف لحاظهٔ\nمرحمت بنما که عشقت آن بیچارهٔ از جهان آواره را درمیان آتشهای دایم\nالاشتعالی نهاده است .\n\n=٢=\n\nمطلب اعلی ، ومقصد اقصای دل حرمان منزلم ؛ تماشای جمال با کمال\nمقدس تست . از استدعای تجلی جمال با کمالت لحظهٔ فارغ نیم . دایما آرزو\nکش آنم که ترا بوجه دلخواه خویش دیدار کنم ، و در پیش جمالت مانند شعلهٔ\nجواله طواف محروقانهٔ اجرا نمایم . پس تو نیز عاشق نوازی فرما ، از ناز\nبی نیازی درگذر ، به لطف و کرم مالا نهایه ات دیده بجواب ( لن ترانی )\nعاشق دیدارت را مسوزان .\n\n=٣=\n\nایدل بیتاب ناتوان ! هنگامیکه گرفتار پنجهٔ قهرمان عشق قتال گردیدی\nآیا با من عهد نه بستی که در هر حال و همه احوال ملازم صبر و ثبات خواهی\nگردید ؟ حالا که گرفتار آمدهٔ بر وعد خویش ثابت قدم و با حذر باش که ناله\nو فریادت را نشنوم ."}
{"book": "adl0248", "page": 21, "text": "( ۱۲ )\n=٤=\nعشق حیات جاودانی ، و شهراه شهرستان زندگانیست . اگر حیات ابدی و زندگانی لم یزلی آرزو داری خود را شهید مشهد حضرت عشق گردان . که شرف و شان عاشقان شوریده سامان در ینراه فدای جان کردن و ازین محفل بادهٔ شهادت نوشیدنست !\n=٦-٥=\nمعاشر عشاقیکه قبل از من گذشته اند ، و یا آنکه بعد از من میآیند ، و یا آنانیکه همعصر من اندهمه رایکان یکان از من بگوئید : که بیائید حقیقت عشق را از من بیاموزید . و در طریق عشق بمن پیروی نمائید ، وکلمات حکمت آیات عشق را از من بشنوید . تا آنکه سخنانیکه باخلق میگوئید منحصر بر احوال عاشقانهٔ من باشد و آوازهٔ عشق من جهانرا احاطه نماید .\n=٩-٨-٧=\nبا دلدار و فاکردارم همخلوت انس و الفت گردیدم . در مابین ما از نسیم سحرگهی نازکتر و لطیفتر يك سر روحانی موجود بود . نگاه جانکاه دلربایش که انعطاف شفقت اوصاف او من عاشق گمنام را معروف جهان داشته است وقتیکه هم آغوش نگاه حسرت آلودم گردید در انحال در میان جلال و جمال او مدهوش مانده بودم . و از خودی خود هیچ خبری نداشتم ."}
{"book": "adl0248", "page": 22, "text": "( ۱۳ )\n\nاما این استعزاقم بزبان حال تا یکدرجه تعریف و بیان کرده میتوانست .\n= ۱۱ - ۱۰ =\nنظری بر محاسن وجه محبوب نازنینم بینداز ! تا آنکه جمیع لطافت وملا\nحتیکه در کائنات موجود است همه کی را در ان مجتمع و متجلی بینی . در عالم\nكون ومکان هر انقدر خوبیها ودلربائیهائیکه موجود است اگر همه کی\nدر یکجا جمع آمده محبوب مکملی تجسم نماید باز هم هنکامیکه جانان دلستانم را\nبنگرد بی اختیار تهلیل و تکبیر میگوید .\n\nملاحظه\n\n( اعلاترین معارف چیست ؟ ) اگر این سوال عالی را عارفی جواب بدهد\nآن جواب عبارت از همین دو کلمه خواهد بود :\n-- معرفته الله !\n( منتهای معرفته الله چیست ؟ ) این سوالرا نيز همين يك كلمه جواب كافى\nشمرده میشود : ( حیرت )\nحضراتیکه کتاب حکمتنامه کائنات را که هر کلمه از ان معرف حقیقت حق\nاست به کشافی شرح صدرای نبوت به نحو اوراق صرف هائی از برخوانده"}
{"book": "adl0248", "page": 23, "text": "( ١٤ )\n\nاند ؛ نهایت الامر به اعتراف ( ما عرفناك ) اظهار عجز کرده اند .\nانسان عاجزیکه بدانستن حقایق مكونات امکان نمییابد بحقیقت ممکن دکون\nچگونه پی تواند برد ؟ عقل محدوديكه ماهیت وجود خویشتر را بخوبی نمی\nشناسد از معرفت حقیقت ذات حکیم خرد بخش که کتاب کائنات از دفتر\nحکمت بیغایت او ماند ورقپاره بی سروپایست چنان بیان نماید !\nازدیاد معرفت مستلزم ایجاد حیرت میگردد ، کثرت تدقیق آثار ! عظمت\nو جلالت مؤثر را که بر جميع عظمة های مالا نهایه عوالم بیغایه محیط است در\nنظر ها تعظم و تجسم میدهد . دران عظمت و جسامت حیرت تامی آمده\nنظر عارف حق بین ر ا استيلاء میکند ، در ان بحر بی پایان عقل و فکر محو و نابود\nمیگردد . عارف در سفینه حیرت نشسته سیر دریای معرفت میکند .\nحلاوت روحانی ئیکه درینحیرت خدا جویانه موجود است منزه از دائرة\nتعریف ، و مبرا از حدود توصیف است . هر قدر که معرفت ظهور کند\nحیرت همانقدر میبالد ، هر قدر حیرت ببالد لذت و حلاوت از ان میافزاید .\nحضرت رسول قریشی صلی الله علیه و آله و سلم که اعظم و اکرم خداشنا\nسانست از رب جلیل خویش تزييد ( تحير فی ذات الله ) را طلب مینماید\n( این الفارض ) که از افاضل عرفای امت است اگر طالب ازدیاد حیرت گردد\nهیچ بعدی ندارد . < انتها >"}
{"book": "adl0248", "page": 24, "text": "( ۱۵ )\n\nاز کلام حضرت طرزی ، از رسالهٔ اشعار عراق وحجاز \n\nنوبهار\n\nدر سرابستانیکه در ( دمشق شام ) داشتم نشسته بودم : که طلیعهٔ\nسلطان عالم گیر بهار همعنان موکب جمشید زرین کلاه نوروزی از دور\nپیدا شد .\nتحريك سر انگشت نسیم سحر یکه مفتح الابواب درهای بستهٔ کلستانست\nدر سر ابستانمرا چون دل باز اهل جود و کرم از هم کشاد .\nتا نظر میکردم دیدم که لعبتان سیمین ساق شکوفه ، ونوجوانان کلکون\nقبای غنچه ، وعروسان کل پیرهن کل و لاله در سر ابستان بی مهابا در امدند ،\nوبجستی و چالاکی ، و شوخی و شنگی بر سر شاخهای اشجار بر امدند .\nبعضی سرگرم پیاله گردانی ، و بعضی مشغول کاسه بازی ، و کسانی همدم\nعشوه نمائی ، و جمعی دمساز جلوه پردازی ، یکی از خندهٔ عشرت سراپا\nدهن گردیده ، و یکی از مستی سرشار دیگر یراتنك در بر کشیده ، دیگری\nاز اهتراز شوق بر خود يك پیرهن بالیده بود .\nتا مژگان بر هم سودم ! دیدم که شکوفه از سر شاخ عزت بر سر خاك مذلت"}
{"book": "adl0248", "page": 25, "text": "( ١٦ )\n\nافتاده ، و غنچه به پنجه بيطاقتی قبای گلرنگ تنگ را چاک چاک ساخته ، وگل\nاز حسرت پیراهن رنگین را تا دامن دریده ، ولاله از غصه کلاه لعل گونرادر\nزیرپا افگنده ، خوبان چمن رخت کوچ در آغوش کشیده ، درختان باغ\nبارسفر بردوش بسته – بر شاخسار از جای غنچه وگل خاک ادبارریخته .\nو اطفال سبزه در فراق نوجوانان چمن و خوبان گلشن در پای اشجاربارنك\nشکسته و خاطر خسته در ماتم نشسته . نه از غنچه نمودی و نه ازگل اثربودی\nبود .\nدر آن فرصت اینغزلر ابنوای راستی دراهنك عشاق و پرده خسروانی\nبصد عبرت و پشیمانی سرودم :\nغزل\nبرك شکوفه از بغل شاخ سر کشید\nيا بيضه های غنچه گل بال و پرکشید\nآیا زشاخ غنچه گل سر کشیده است\nيا خود برشته دانه لعل و گهر کشید\nبرك سمن نه برکل سوری فتاده است\nجراح باد پنبه بزخم جگر کشید\nدر چاك چاك پيرهن غنچه خارها\nچون نوك ناوك است که از زخم سر کشید\nتا دولت بهار بعالم کشد لوا\nاز نامیه سپاه بكو و کمر کشید\nيك ساله راه آمده کل در هوای باغ\nاین زحمت سفر همه بهر ثمر کشید"}
{"book": "adl0248", "page": 26, "text": "( ۱۷ )\n\nدر برك سبز غنچه کل نیست آشکار طوطی ز شاخ سر بامید شکر کشید\nگفتم که وجه عشرت کل را سبب چه بود خندید غنچه و ز بغل مشت زر کشید\nبرك شكوفه بر کل نرکس فتاده دید (طرزی) زکفته‌های کلیم ایندرر کشید:\n« برك شكوفه رقعه معشوق باغ بود » « نرکس از انکرفته و بر چشم تر کشید »\nبر دوش خنده بود بنای ثبات کل تالب کشود رخت بملك دکر کشید\nتارنك شعله غنچه بر افروخت در چمن کل چون شرر ز رخنه دیوار سر کشید\nبر طبع غنچه بسکه کران کشت بار کل نابسته رخت بار بعزم سفر کشید\nفریاد سار و بلبل و قمری بلند شد خود را ز باغ غنچه از ینشور و شر کشید\nطوطی غنچه از سر شاخ درخت کل زود آنچنان پرید که کوئی تو پر کشید\nکل زیر بار حاصل یکروزه خسته شد (طرزی) ملال طبع زطول سفر کشید\n\nغزل محمود طرزی م\n\nچشمت اران بحال دل من نظر کند مستان همیشه پاس دل شیشه کرکند\nاز بزم غیر زود كذران كلفته اش منزل دوشب بخانه عقرب قمر کند\nشد جانشین شام سر زلف تو بچدل ای مردم شهر است خیال سفر کند\nچون ابر نازکی که شود ماه را نقاب زیر نقاب روی تو زیب در کرند\n\nدر استانبول سنه ۱۳۰۸ (محمود طرزی)"}
{"book": "adl0248", "page": 27, "text": "( ۱۸ )\nمحسنات رسایل\nموقوته\nدرینعصر ترقی حصر که عصر چار دهم از هجرت نبویه میباشد ترقی و اعتلا\nئیکه در خصوص علوم و فنون بر روی کار آمده حقیقتاً شایان دقت وسزا\nوار حیرت است .\nدر خصوص توسیع ، و انتشار این امر مهم روزانه در هر يك مطبعه از\nمطابع قطعات عظیمه ، و بلاد جسیمه اگر تحقیقات بعمل آید مشاهده\nمیشود که بمیلونها خروارهای کاغذ در تحت تضییقات ماکنه های مطبعه ها در آ\nمده به انواع آثار فنی . و حکمی آراسته و پیراسته میگردند. و ازینست که تنها\nدر يك مملكت ( المانيا ) ، و ( انکلتره ) در ظرف يك سال ( ٢٥٤٩٢ ) نوع\nتألیف از مؤلفات متنوعه طبع و نشر گردیده است .\nو این یکی نیز امر معلوم و قضیهٔ بدهی ست : که ترقی و اعتلای جوهر دکا\nبر اوج اعلای فضل و حکمت که غایت قصو است بر استحضار نردبان عالی\nنشان نطق وکلام مربوط و منوطست . زیرا که اگر این گوهر عالی گران بها\nنبودی جوهر دکار اثمره و استفاده از حکمت و معرفت حاصل نگشتی .\nمثلاً اگر در شخص ابکمی قوه ذھنیه و عقلیه که خاصه انسانست موجود بوده"}
{"book": "adl0248", "page": 28, "text": "( ۱۹ )\n\nباشد آیا آن جوهر ذکا و عقلش از فضایل حکمیه و علوم عالیه ثمره حاصل\nمیکند ؟ و اسباب عدم تحصیل او بجز عدم قوه نطقیه اش دیگر چیزی هست؟\nپس بخوبی معلوم گردید که تحصیل حکمت و معرفت محض موقوف بر نطق\nو کلامست .\nنطق و کلام اگر چه بر هر سخنی که از مخرج فم بدر آید اطلاق میشود ولی\nمقصد ما درینجا کلام عبارت است از همان کلام مستلزم الفوایدیکه در کارگاه\nبدیعه دماغ بزور و قوت ماکنه های تعقل و تفکر هزاران پیچتاب خورده\nو عض و ثمینش از هم جدا گشته بعد از ان بر روی صحایف اوراق رسائل عالیه\nاز نوك خامه شیرین چکامه در ریزد تا آنکه سر خوانندگان و بینندگانرا نرد\nبان اعتلای جوهر ذکا گردد .\nدر اعصار ماضیه مؤلفات متنوعه که از باب علوم و اصحاب فنون ترتیب داده\nگذاشته اند و متأخرین از ان حصه یاب منفعت گردیده اند بر اثبات سخن\nما فوق ما شاهد و ناطق عدلیست . اما آثار علمیه و فنیه که خواه از متقدمین باشد\nو خواه از متأخرین اگر منحصر در يك علم و يك فن بوده باشد در انحال ثمره\nو فائده آن مرهمان کسانیر ام حصر میماند که در همان علم و فن متوغل و\nمشتغل باشند . حالا نمک علم و معرفت چیزی نیست که در ید احتقار و\nو احتکار در آید بلکه علم يك غذای معنویست که قریحه شخص فکر و ذکای"}
{"book": "adl0248", "page": 29, "text": "( ۲۰ )\nجنس حیوان ناطقه را اعاشه میکند ، و چنانچه مأکل و مشارب ما به الحیات\nوجود صوری اوست علم و معرفت نیز مدار حیات مادی و معنوی اوست .\nلاجرم کتب مفیده متعدده که در علوم متنوعه بدیعه مانند علم حقوق ،\nو علم اخلاق ، وفن تشریح ، وطب ، وهندسه ، وحکمت ، وهئیت ، واد\nبیات ، و تاریخ وغیره ذالك تالیف وتصنیف گردیده آمده است هريك از\nکتب علوم مسرورةالبیان موجب استفاده همان کسانیست که در همان علم و همان\nفن مألوف ومشغول باشند .\nاما کتب نافعه مفیده که بعنوان ( رسائل موقوته ) در معرض انظار عمومی\nجلوه گر می گردد بر اکثر علوم وفنون عالیه و محاکمات حکمیه ونکات ادبیه،\nو مقالات تاریخیه ، و کشفیات صناعیه ، وغرائب طبیعیه، وموادهیئتیه ، و\nاحوالات امصار وبلدان جغرافیه، وعادات واطوار اقوام وحشیه ومدنیه،\nو بسی مواد مفیده سائره شامل و محیط است که اگر در حق او گفته شود\n( آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ) مبالغه بس بعیدی نخواهد بود .\nرسائل موقوته از برای توسیع فکر ، وانجلای ذهن ، و تنشیط قلوب ،\nوتهذیب اخلاق ، وتنسيق اطوار ، وتکثیر معلومات عموم قارئین خویش\nخدمت بی اندازه و غیرت بلا نهایه بهم میرساند .\nرسائل موقوته مانند ( نخل ) غیرتمندیست که از برای حاصل نمودن شهد"}
{"book": "adl0248", "page": 30, "text": "( ۲۱ )\nخوشگوار معلومات ومكتسبات عمومی بر ازهار بوقلمون هر علم و فن ،\nو شاخسار گوناگون انواع ذكا وفطن نشسته ، و از ان همه ازهار طراوت\nنثار ، وفواكه عذوبت دثار همان جوهر منتخب ، وخلاصه مستحب آنرا\nکه محصل ومستلزم عسل شیرین منافع عمومی است بکام جان قارئین با اذهان\nخویش می چکاند .\nرسائل موقوته مشابه کلزار پر ازهار بدایع آثاریستکه مشام جان خواننده ،\nودماغ روان مطالعه کننده را لحظه بلحظه بروایح عنبر بیز روح انگیز گلهای\nمتنوعه رنگارنگ معلومات بافرهنك خويش تازه میسازد .\nرسائل موقوته کوه سنگین با تمکینی ست که چنانچه دامن منفعت پیرا منش\nبه انواع جواهر آبدار متعلقست جواب اسئله هر کس را نیز با عکس صدا\nاز همان زمین ناطقست .\nرسائل موقوته مانند صفحه کتاب کائنات است : که لحظه بلحظه و دمبدم\nدر تنوع و تجدد است .\nقارئین کرام از مطالعه رسائل موقوته چسان مستفید ، وچگونه متلذذ\nنشوند ! که در اثنای مطالعه چون بر يك صفحه عطف نظر نمایند از\nادبیات چون آبحیات يك مقاله ؛ در صفحه دیگر از علوم بدیعه و فنون\nغريبه يك مبحثی ؛ در ورق دیگر از تهذیب اخلاق وتوسيع معلومات"}
{"book": "adl0248", "page": 31, "text": "( ۲۲ )\n\nيك بنده . بعد از ان از احوال عالم و اطوار امم يك صفحه . بعد از احوال\nمشاهیر و حوادث تاریخ عتیق و جدید يك ورقی . و متعاقب آن از احوال\nاقوام وحشیه و مدنیه ، و کشفیات ، و سیاحات ديار بعيده ، وحوادثات\nطبيعية ، مسائل و جغرافیه ، وریاضیه ، و نوادرات غربيه حكمية فنيه يك\nيك فقره می بینند که در انحال چون هر کس موافق طبيعت ، ومطابق\nمسلك خویش مبحثی و مقاله بیابند البته محظوظيت فوق العاده حس\nخواهند فرمود . لاجرم مقتضی انصاف چنانست که در انوقت محرر و\nمؤلف آنرا که در انراه هزاران مشقتها را بر خود هموار داشته و خونهای\nجگر خورده از گوشه خاطر فراموش نداشته بدعائی و یا تحسینی دلشاد\nفرمایند .\nبيا تا استفاده رسائل موقوته و محسنات آنرا از دیگر نقطه نظر نیز\nملاحظه نمائیم .\nاولا این يك را بخوبی باید دانست که امر تنوع وفعل تجدد چنان\nماده مهم و عمل اهمیست که مدار جمیع محاسن کتاب کائنات ؛ و اسباب\nجمله تزئین موجودات از ان ظاهر و هویدا گردیده است و بریکانکی و\nفردیت حضرت صانع بيچون ، و قوت كامله ، وقدرت بالغه آن واحد"}
{"book": "adl0248", "page": 32, "text": "( ۲۳ )\n\nبچند و چون جلت کلمته نیز دلیل ساطع و برهان قاطعی آمده است زیرا\nکه بجز قدرت عظیمهٔ کاملهٔ حضرت قادر قیوم الشان چسان میشود که\nاینقدر عوالم بلانهایهٔ بی پایان به انواع و اشکال مخالف که اگر بنظر امعان\nملاحظه شود در جمیع عوالم عضوی و غیر عضوی دو چیز با همدیگر بيك\nشكل و يك هیأت دیده نمیشود بلکه هر يك نوع به ترتیب جدا گانه عرصه پیرای\nظهور گردیده است ! پس معلومست که تنوع احوال وتجدد امثالیکه در\nهمه اشیای عوالم مالانهایه موجود است چنانچه باعث زینت ، و مدار محاسن\nصحایف اوراق کائنات گردیده همچنان برهان بسیار اقوایی نیز بر قدرت\nو سطوت عظیمهٔ حضرت حیّ لایزال آمده است تنوع ، وتجدد چنان\nمادۀ مهمیست که انسانرا در هر حال و همه احوال موجب انبساط تازه و محظو\nظیت بی اندازه میگردد .\nمصنوعات خارقه نمای طبیعت که بدین نظر ربانی و بدین پایه محير العقول ظهور\nمینماید هیچ انکار نمیشود که بادی آنهمه نظر ربانی بجز تجدد هر دم ،\nوتنوع دمبدم دگر چیزی نیست !\nاکملیت ، واشرفیت نشاء انسانی بجز کیفیات متخالفه ، و طبایع مختلفه ،\nو سیر در مدارج متفاوته ، وتقلب اطوار ، و تقالیب احوال بر دگر هیچ\nچیزی اطلاق نمیشود !"}
{"book": "adl0248", "page": 33, "text": "( ٢٤ )\n\nدر علم موسیقی اجرا کنندۀ آهنگ و صدا تنوع سازها ، و تجدد تارهاست .\nحلاوت بخش قوۀ نفسانی ، تنوع بودن طعامها و شرابهاست .\nاز نظارۀ بستان ، و منظرۀ چمنستان چیزیکه مورث انبساط ، و موجب\nنشاط روح و قلب میگردد همانا بجز تجدد مناظر ، و تنوع ازهار و اشجار\nدگر چیزی نیست !\nو الحاصل اگر به تعداد قسم جزئی از تنوعات طبیعیه که جناب حکیم\nمطلق و خلاق طبیعت به حکمت بالغه و ارادۀ ازلیۀ خویش در عالم اجسام\nتودیع فرموده اقدام ورزیم صحایف محدودۀ این رساله رانی بلکه بمجلدها\nکتاب نوشتن لازم می آید .\nپس ما بر صدد بحث خود رجعت کرده بر ادعای واقع خویش تکرار\nمیکنیم که لذت و لطافت و مرغوبیت همه در امر تنوع مودوعست .\nبناءً عليه رسائل موقوته نیز بحسب تنوع بودن مندرجاتش مرغوب\nعالم گردیدن و موجب استفادۀ کلی شدنش از شبهه و شك مبراست .\nمبنی بر اسباب مسبوطه در پایتخت بهیۀ کثیر المعرفۀ ( استانبول ) بنا بر\nهمت و غیرت ارباب قلم ازینمقوله آثار نافعه ، و ازینگونه رسائل متنوعه خیلی\nبه نظر عاجزانۀ بنده رسیده که از مطالعۀ آنها قلبم محظوظ ، و فکرم را\nوسعت حاصل گردیده لاجرم صاحبان تحریر آنرا بتريك ، و دوام انتشار"}
{"book": "adl0248", "page": 34, "text": "( ٢٥ )\n\nآنرا از دل و جان آرزو مندم ، ومأمولست که مطالعه ( دبستان معارف )\nمانیز با وجود عدم سرمایه و کم بضاعتی خویش موجب ملل و کد ر قاریین\nگرام نگردد و چون اصول تحریر ، ومسلك تقریر دبستان معارف مابر\nشیوۀ تحریر و تقریر معلومات فنون عصر حاضر اتخاذ شده لا جرم از\nبعضی کسانیکه از تر قیحات حاضره و شیوهٔ السنهٔ جدیده بخبراند عفو\nمیطلبم . . . .\nفی سنهٔ ١٣٠٧ در شام شریف برای مقدمهٔ\nرسالهٔ موقوتهٔ « دبستان معارف » تألیف خود محمودطرزی تحریر شده\n\nیأس بعد الامل\n\nاین مقاله از کلام در ربار حضرت قبله ام ( طرزی ) صاحب است که در سنهٔ ١٣٠٧\nبصورت مکتوب برای این حقیر که در استانبول بودم فرستاده بودند .\n\nهنگا میکه نه ماه به انتظار ولادت ولد نور چشم خجسته اطوارم\n«محمودطرزی» بنفس شماری گذشت ، ورشتهٔ املها از عقد های یأس و\nحسرت گسسته بتار حقیقت پیوست ــ یعنی زمان فرحت توامان ولادت"}
{"book": "adl0248", "page": 35, "text": "( ٢٦ )\nآن ثمره نهال زندگانی در رسید و در حالتیکه در قلوب حسرت آمود جمیع\nاعضای عائله انفاس انواع فرح و شادمانی میدمید ، و هر يك در باغچه\nسینه گونه گونه کلهای امید و از هار آرزو میکارید . کسانی در تقطیع\nالبسه اش میکوشید ، و جمعی در احضار مائده اش میطپید ، و بعضی در پی\nدایه میدوید ، و دیگری در جلب همسایه کوشش میورزید .\nمن نیز در تصویر صورت ارسال تلغراف ببریکه پدرش تفکر داشتم چونکه\nدر انوقت نور چشمی بنا بر عرض و تقدیم کتاب ( اخلاق حمیده ) که مدتی در\nامر تألیف و تذهیب آن رنجها برده بودم به استان معدلت پاسبان همایون پادشاه\nمراحم اكتناه حضرت ( سلطان عبد الحمید خان غازی ) خلد الله ملكه بدر علية\nاستانبول رفته بود . و قبل ازین بدو سه روز مر ا بعرضه شدن کتاب و مظهر\nقبول گردیدن آن و احسان بی پایان سلطان ذی شوکت و شان که در خصوص\nضم معاش و خصوصات سائره صادر شده بود بواسطۀ تلغراف بتريك نموده بود\nلاجرم من نیز میخواستم تا آن نور دیده را بچنین خبر فرحت اثر بتريك نمايم.\nو الحاصل در حالتیکه گوش هوش ، و چشم خردم همه کی منتظر پیام\nمژده آواز آن میبود بناکهان در عوض بشارت ولادت خبر جانکاه\nدکرکونی سامعه خراش هوشم گردید که ازان هوشم از سر پرید ، و قلبم\nدربر طپید ، واعضایم از هم پاشید ، و بدنم بر خود لرزید ."}
{"book": "adl0248", "page": 36, "text": "( ۲۷ )\n\nاین خبر دلخراش مگر خبر سقط شدن آن طفل صغیرۀ نازنین بود که قبل از انکه چشمش بر روی دنیا از هم باز شود بدار دنیا نارسیده از دنیا در گذشت ، و در يك آن واحد ساغر عشرت آمال همۀ ما را بسنك فراق ابدی خویش در هم شکست .\nسر طبیب اردوی پنجم همایون حضرت فریق عثمان نوری پاشا با چند نفر جراحان دیگر آمده بواسطۀ ماکنه های مهیب شدید البطئ مرده اش بیرون کشیدند . بعد رفتن ایشان من نیز رفتم تا جگر گوشۀ خود را به بینم . بلی رفتم و دیدم ! اما چه دیدم ! ! تن نازنینش در خاك و خون کشیده . و بدن لطیفش کبود گشته ، مغز استخوان سرش در پوست آب شده . از مشاهدۀ اینحالت بر خود لرزیدم از بی نیازی تجلی جلال کبریائی ترسیدم . بحضرت يحيى على نبينا و عليه السلام پناه بردم سر مباركش را در دامن مبارکش بریده دیدم ؛ به آستان فلك پاسبان حضرت ( رسول الثقلين صلى الله عليه وسلم ( التجا بردم دندان مبارکش را شهید یافتم ؛ بدركاه ملك پناه ( کعبه معظمه ) ملتجی شدم آنرا بسنك منجنيق حجاج ظالم ویران وعبد الله ابن زبیر را در و بردار بیداد آویزان نگریستم :\n( بمدینه طیبه منوره ) گریختم آنرا از مقدمه ( حره ) خراب یافتم : بدر گاه ( فاطمة الزهرا ) دو یدم در انجا ( حسنين رضى الله عنهما ) و"}
{"book": "adl0248", "page": 37, "text": "( ۲۸ )\n\nحضرت ( علی ) کرم الله وجه را کشته و خون آلود نظاره کردم .\nپس از چار طرف و شش جهت راه را بر خود مسدود و جای گریز را\nمفقود یافتم . لاجرم بدل قوی بذیل رحمت عام ( ففر وا الى الله ) دست\nتوسل زده از بیم و هراس نفسانی نجات یافتم . و بر کبریائی و عظمت جلال\nاو سبحانه تعالی اقرار نموده بر عجز و ناتوانی بشریۀ انسانی نیز اعتراف\nورزیدم . ایندو غزل آتی را در انوقت و هنگام ( يأس بعد الامل ) انشاء\nنمودم !!!!\n\nغزل\n« ۱ »\n\nتنها نه شیشه دل ما را شکست و ریخت\nشد مست، ساغر و خم و مینا شکست و ریخت\nدیشب بيك کرشمه که از روی ناز کرد\nاسباب عیش ما همه یکجا شکست و ریخت\nجام امید و ساغر لبریز آرزو\nاز ناز پیش چشم تمنا شکست و ریخت"}
{"book": "adl0248", "page": 38, "text": "( ۲۹ )\n\nبر روی غنچه رنك بر نکی شکست باد\nکز درد ساغر دل گلها شکست و ریخت\nمی خشك شد بشیشه ز بس اضطراب دل\nجام ز دست ذوق تقاضا شکست و ریخت\nطوفان گریه ام نزند چون ز دیده جوش ؟\nدر دانه ام ز جنبش در یاشکست و ریخت\nمانند جام بر دل چون آبگینه ام\nاز دستم اوفتاد و ز صد جا شکست و ریخت\nطمع امید و جام تمنا و آرزو\nخم جمله را بزیر کف پاشکست و ریخت\nپای خیال و خاطر اندیشه زخم شد\nاز بس بسینه شیشه دلها شکست و ریخت\nزین پس امید نفع بسودای سود نیست\nمینای نقد و مایه سودا شکست و ریخت\nمینا شکست و باده گلگون بخاك ریخت\nامروز ساز عشرت فردا شکست و ریخت\nجام عبارت و می معنی گفتگو\nحیرت گرفت و بر لب گویا شکست و ریخت"}
{"book": "adl0248", "page": 39, "text": "( ٣٠ )\n\nگفتم که وا کنم دل خونین خویش را\nافسوس کان زدست مداوا شکست و ریخت\nچون جام عشرتم که شکست از جفای چرخ\nاشکم درون دیده بینا شکست و ریخت\nمحمود گو بیا و ببین بزم عشرتم\nساغر نگون فتاده و مینا شکست و ریخت\nیا رب چه سحر داشت غم هجر روی یار\nکز بار غصه ام همه اعضا شکست و ریخت\n( طرزی ) ز دل چسان نکنم قطع آرزو\nپیمانه امید تمنا شکست و ریخت\n\nغزل\n« ۲ »\n\nدر مشهد شهیدان هنگام ترکتازی\nرنك ديت نگیرد خون شهید نازت"}
{"book": "adl0248", "page": 40, "text": "( ۳۱ )\n\nچون چنك ناز گیری در بزم بی نیازی\nاز جای نغمه بیرون خون میچکد ز سازت\nاز دوش مهد راحت طفل دلم چو بسمل\nدر خون طپد زشادی در پیش چنك بازت\nبر آتش عتابت از سوز دل چه پرسی\nهردم چو شمع سوزم در بوته گدازت\nصد پاره بود زین پیش از خنجر تو جانم\nصد چاك ساخت امروز دلرا زبان کا زت\nخون شهید تیغت مضمون بینیازیست\nاز خط زخم خواند مضمون سرّ رازت\nاز طرز حسن نازت از بسکه در هراسم\nسر تا بپا نیازم در معبد نمازت\nصدبار اگر شهیدم سازی به خنجر ناز\nاز نو حیات یابم از لعل جاننوازت\nبا صد نیازمندی (طرزی) زعجز گوید\nیارب پناه خواهم از ناز بینیازت"}
{"book": "adl0248", "page": 41, "text": "( ۳۲ )\n\nنالۂ گلی\n\nاز آثار ادبیۀ عثمانی بعبارات شیرین فارسی ترجمه شده\nورد در لطافت ، ونزاکت فریدیرا دیدم که در میان کل ولای رهگذری\nبنهایت پژمرده گی ، وغایت افسرده گی افتاده ، واز انهمه رعنائی وزیبائی\nکه داشته بود در جسم لطیفش اثری نمانده ، وبرگهای لطافت سیمایش در\nزیر پای هرکس و ناکس ازهم ریخته و پاشیده . رنك باده رنگش مانند\nنگهت هوائی گشته ، وبوی جان بخش دلفریپش در گلهای رهگذر حلول\nنموده به لسان حال و جسم پامال چنین حسب حال میداشت :\nطبیعت ! مرا برای تفریح روح ، وتنشيط قلب این ساکنان بی انصاف\nکرهٔ ارض بوجود وظهور آورده بود . من آن نوباوهٔ گلشن ، ونوردیدهٔ\nچمن بودم که در وقت افتتاح باب شگفتنم هر کس بزیارت من شتاب مینمودند\n، ومرا بکمال ذوق وشوق ، وغایت حیرت وآرزو تماشا میکردند ، واز\nرایحۀ جانخش روح افزایم تعطیر مشام جان میفرمودند .\nاز حسن خلق ، وشیوهٔ رفتی که طبیعت مرا احسان نموده بود به جلب\nقلب که تامه موفق گردیده بودم ، اثر آثار خلق کریمم تنها بر انسانهای"}
{"book": "adl0248", "page": 42, "text": "( ۲۳ )\n\nاز وفا دور نی بلکه بر حیوانات خالی از شعور نیز اثر کرده بود! حتی بلبلان شیدا، و عندلیبان خوشنوا فدائی وار برمن نقد جان نثار میداشتند، و در پیش جمال با کمال با صفایم بیخودانه و مدهوشانه ناله ها میکردند و فغانها میبرآوردند، ومن ایشانرا بسینه شفقت پیشه ام گرفته از شراب خوشگوار محبت و باده سرشار نگهتم مست و بیخود میساختم.\n\nدرمیان برگهای لطافت ادایم بجز حسن و نور ، و فرحت و سرور دگر چیزی مستور نبود.\n\nبوسه های دلستانانه، سخنهای عاشقانه، نگاهای مشتاقانه، نکته های شاعرانه، گردشهای ساغر و پیمانه، نواهای مطربان خوش ترانه همه در حضور با فرحت و سرور من تعاطی میشد!\n\nمرغکان خوشنوا، پروانه های دلربا، حشرات متنوعه مزین به الوان خوشنما، پیش از طلوع شمس جهان آرا بعزم زیارت بافیض و لطافتم سبقت و شتاب میورزیدند! و در دانه های درر شبنم شادابی را که سما از برای عرض تحسین و آفرین بر من نثار فرموده بود جمع می آوردند، و آن قطرات نشاء بخش مسرت آیات را بمقام باده خوشگوار، بنوشیده ازان ...؟\nمست گردیده به گلزار ان ترنمها مینمودند .\n\nمن يك مجموعه حکمت بودم! محرر م نوك خامه قدرت بود : ماهر ترین شاعران و دانا ترین فیلسوفان زمان برای مطالعه من میآمدند."}
{"book": "adl0248", "page": 43, "text": "( ٣٤ )\n\nمن يك لوحهٔ اعجاز طبیعت بودم ! مصورم رسام کائنات بود : سحر پر\nداز ترین رسامان جهان ، و کاملترین نقاشان دوران بتقلید من میکوشید\nند ، ولی کارشان بعجز و حیرت منجر میشد .\nيك صبح وقتی بود ! که هنوز از دم عیسی نفس نسیم سحر کهی حیات\nتازه عادتم را تجدید ننموده بودم ، و رایحهٔ عنبر ریز روح انگیزم را هنوز\nبه گلشن نشر نکرده بودم كه يك دست جفا پرست و فاشکست ظالمی بر من\nهجوم نموده بسر انگشت ظلم و جفا ، و پنجه غدارانه ستم نما مرا از گلبن\nبا وفایم بشدت ، و ضجرت تمامی جدا گردانید که از ان شدت بدنم لرزید ،\nو گلبنم که مرا بخون جگر پر ورده بود از جدائی من همچون صاعقه\nخورده بر خویش طپید ، بستان سرا از فرقتم ماتم سرای گردید ،\nگلبن وفا مامنم خاك بر سر باد نمود ، گلشن در حیرتم بخون ماتم نشست ،\nعندلیبان دلباخته بسوز و فغان صحن چمن را صحرای رستخیز ساختند .\nلکن چه فایده ! انسانهای ظالم خود پرست بر حال همنوع و همجنس\nخویش کجامر حمت دارند تا که بر من بیچاره ببخشائید !\nآیا نمیپرسید که مرا بجه گناه ، و کدام جفا و اذا از کنار شفقت دتار گلبن\nمرحمت مأمنم جدا نمودند ؟\nبگویم که چرا ! برای کامل ساختن زينت يك چار پنج ساعتى فى\nخويش ! . . . . ."}
{"book": "adl0248", "page": 44, "text": "( ٣٥ )\n\nاگرچه این خدمت جزئی عاجزانه ام خیلی جزئی و بی اهمیت است ولی\nدر مقابل آنهمه ظلم و جفای انسانها چون از من بدیشان منفعت و مکرمتی\nرسید متسلی و مفتخر میبودم .\nبعد از مرور هشت نه دقیقه خودرا در نقطه تلاقی انظار عاشقان ــ\nیعنی درمیان دو پستان دختر دوشیزه ملك منظر دلستانی مشاهده نمودم\nکه بر فستان حریر چون قماش جان بکمال ناز و ادا آویخته بود . و چون\nآنحال سعادت اشتمال مرا عاشقان بیتاب و توانش میدیدند میشنیدم که\nبا خود چنین میگفتند :\n( اینچه سعادت عظما ، ودولت اعلاست که مر این ورد سعادت انما را\nنصیب گردیده ! ایکاش عاشق شیدا آب حیات خویش را صرف آبیاری\nاین کل رعنا مینمود ! )\nقلب جوان دختر دلستان از طپش و پرش شدتناکی که داشت مرا هر لحظه\nدر حرکت و اهتزاز میداشت . و من از هر طپش آن تکرار کلمه ( عشق )\nرا میشنیدم.\nعشاق مشتاق نا بکامش که برای نیم نگاه التفات جانستانش هزاران بلیه ای\nجان مهیا نشسته بودند در حق من چون التفات و رعایت دختر پری پیکر را\nبداندرجه مشاهده مینو دند رشک و حسد زیادی میبردند .\nوالحاصل بدینحال نیز مغبوط و محسود بودم . دختر مه لقا آنروز مرا"}
{"book": "adl0248", "page": 45, "text": "( ٣٦ )\nتا بشام از سینهٔ آئینه مثال خویش دور نفرمود .\nوقتيكه بخوابگاه خویش میدرآمد مرا از سینهٔ دلبرانهٔ خود براورده\nبعد از چند دفعه بوئیدن در نزد بستر خواب خویش بر سر میز بنهاد .\nوقتیکه آفتاب عالم تاب ، بطلاکاری صحایف اوراق کتاب کائنات با قلمهای\nزرین شعاعی بر تخت افق برامد ، دختر آفتاب چاکر نوجوان نیز برغم\nخورشید جهان آرا خوابگاه خود را ترک نموده در پیش آئینه دوید، وبطور\nمغرورانه واداهای دلفریبانه بزینت و زیب حسن وجمال باکمال خویش\nپرداخت ، وگرمی بازار شهشوار یکه تاز شمس عالم آرا را کساد ساخت .\nوبعد از ان از گوشهٔ چشم بطرف من نیز عطف نظری فرمود . ولی چون\nمن بیچارهٔ آواره را از لطافت وطراوت اولی عاری دید ، برداشته بمیان گل\nوخاك بر رهگذر هر پاك وناپاك بینداخت ! حالا بنگرید این انسانهای ظالم\nاقبال پرست رعونت ادارا که من بیچاره را در زیر اقدام غدارانهٔ خویش\nمالیده میگذرند ! . . .\nای دختر مه پیکر بحسن وجوانی خود سر ! بخوبی بدانکه چنانچه بجز\nذات پاك با صفات حضرت لایتغیر دیگر جميع کائنات وجمله موجودات را\nتغیر وتبدل طبیعی است ، روزی خواهد آمد که تو نیز چون من بیچارهٔ\nآواره از ینهمه لطافت و ملاحت محروم و مهجور مانده لگد کوب خزان\nحسن وجمال خواهی گردید .\nانتها"}
{"book": "adl0248", "page": 46, "text": "( ۳۷ )\n\nیکدو\n\nغزل\nاز طرز، طرزی\n\nبدوش توکل منه بار خودرا و لینعمت خویش کن کار خود را\nتواضع بود پشت بان قصر تن را به پشتی نگهدار دیوار خو د را\nمکن سر گرانی بار باب حاجت مکن بار افتا ده کان بار خود را\nبدرویش ده توشه آنجهانرا بمنزل ببر ئی تعب بار خود را\nمگیر از لب خویش مهر خموشی مکن رخنه دیوار گلزار خو د را\nزدندان ترا داده اند آسیائی که سازی ملایم تو گفتار خود را\nحساب خود اینجا کن آسوده دلشو میفگن بروز جزا کار خو د را\nنگردد خجل از محک سیم خالص مصفا کن از زرق کردار خو د را\nتو آموز ( صائب ) زار باب جاهی که سازی چو کفار کردار خود را\nچو تبخاله بردار خود بار خود را میفگن بدوش کسی کار خود را\nچو خواهی رسی بر در وصل جانان بیفگن ز پا زود دیوار خود را"}
{"book": "adl0248", "page": 47, "text": "( ۳۸ )\n\nمکن شوخ چشمی ببزم محبت به آداب کن رام دلدار خود را\nچو خواهی بری سود سودای دنیا بیا را باخلاص بازار خود را\nقیامی قعودی ركوعی سجودی بکاری سحر کن شب تار خود را\nازین چرخه کهنه چرخ بگذر تو خود تاب ده رشته تار خود را\nبخون دل غنچه آرزوها چوگل ساز رنگین سر خار خود را\nبگفتار سردو بکردار بد مزن زخم غیرت دل یار خود را\nاگر در ره او بدل راست گردی بسر کج کن از ناز دستار خود را\nز سوراخ عقد گهر سر برازم همواری تارشته ام تار خود را\nمیاویز در گوشهای خسان گهرهای غلطان گفتار خود را\nبگلگونه رنگ خون معانی بزن غازه رخسار اشعار خود را\nشود راست کار تو ( طرزی ) چو صائب که سازی چو گفتار کردار خود را\n\nبرگز نوشته\n\nاوائل ربیع الاول بود ؛ که شهریار مکارم دثار فیض آثار ( بهار )\nیقین اقدام حیات التزام همایونی اقالیم گلزار را از دستبرد قهرمان ( شتا )\nخلاصی داده بعدالت عادلانه و مکارم رحیمانه نوجوانان گلستانرا که"}
{"book": "adl0248", "page": 48, "text": "( ۳۹ )\nاز تضییقات شدیدهٔ مظالم سرما از جمیع سر و سامان عاری شده بودند سر\nاز نو بخلعتهای بوقلمون سرفراز و ممتاز ساخته بود !\nاز جمله ! بر ساق تازه نهال بیمثالیکه از احکام شدیدهٔ غالبانهٔ عاملان ستم\nکاران صرصرهای شدید بهزاران زحمت تخلیص گریبان نموده بود ( برك\nنورسته ) زمردین رنك بس زرنك بنهايت طراوت. و غایت لطافت گهوارهٔ\nشاخ را بقدوم سعادت لزوم خویش آرایش داده از کتم عدم بعرصهٔ\nوجود ظهور نموده بود !\nبرك نورستهٔ طراوت سیما در ابتداء نشو و نما بحمایهٔ مراحم آیهٔ مشفقانهٔ\nمادر فیض آور ( باران ) حیات رسان نیسانی خزیده ؛ و از پستان دایهٔ\nمهر آیهٔ سحاب شفقت نشان شیر صفا ضمیر مرحمت را نوشیده بدان\nوجه تربیه و اعاشه اش میسر شده بود !\nو گاه گاهی که مادر فیض رسان باران را غیوبیت حاصل میشدی همشیرهٔ\nصغیرهٔ خوش خمیره اش اعنی ( شبنم ) بیگم برك نورستهٔ شیر خواره را\nحسبتةً للطراوت اعاشه و حمایه نموده از حلق نازکش قطرات عاطفت را\nدریغ نمیفرمود !\nو چون پدر عالی گهر زرین کمرش یعنی ( آفتاب ) عالمتاب که معطئی حیات\nحیوانات ، و مورث نشاط نباتات ، و حامئی کافهٔ موجوداتست از سیاحت"}
{"book": "adl0248", "page": 49, "text": "( ٤٠ )\n\nنصف كرهٔ جنوبی معاودت فرمود ، برك نورستهٔ خجسته از اقتباس انوار\nحیات نثار شمس عالم آرا یوماً فیوم به تزنید طراوت ، و تزيين لطافت\nكوشيده گاه در آغوش شفقت همدوش مادر از پستان دایهٔ سحاب شیر لطفی\nمينوشيدی ، وگاه در ساعد خواهر مرحمت سیر تربیهٔ دیدی ، وگاه بنظر\nنور اثر پدر مظاهر تلطفی كردیدی ، و بدنیصورت لحفله بلحظه كسب رشد\nو بهره وری مینمودی .\nالحاصل برك نورستهٔ ناز پرورده بدينگونه نشو و نما يافته آوازهٔ كمال\nلطافت ، و طنطنهٔ صيت جمال و طراوتش به اطراف واكناف عالم عكس\nانداز شهرت گردید . و نظر شفقت و توجه عمومی را بسوی خويش\nجلب نموده بسایه اندازی طرب و بهجت ابتدا ورزيد !\nاز اقالیم حاره كاروانهای لا يعد ولا یحصی از طيور رنگارنگ بادسوار\nمهاجرت گردیده سيل سيل بزيارت برك نورسته می آمدند . و هريك\nبلسان آهنگر سان خلقی خودها در پردهای راستی نوابه نغمات مخالف\nصدازير و بم سازهای سیاحتنامه های مشهودات شان را برای تسلی قلب آن\nنوباوهٔ گلستان طراوت مينواختند . و بدانصورت بتفریح قلب ، و تنشیط\nصدر برك نوجوان صرف سعی و همت میكردند .\nبعضی از مرغكان خوش الحان حکایت ایام راحت و رفاهیت انجام"}
{"book": "adl0248", "page": 50, "text": "(٤١)\nخودش را که در مزارع و اراضی منبته واسعه ممالک متمدنه و بلاد معموره\nبسر آورده ، و حالا درینجا بسلامت و عافیت وارد گردیده و بعد از انکه\nموسم صیف را درینجا بگذراند باز پس بسوی مملکت خویش عودت میکند\nتفصیل و بیان میداد. و بعضی نیز از احوالات شدیده ممالک حاره ، وصعو\nبات مهالك بلاد وحشیه که نوع بشر با وجود اینهمه اختراعات بدیعه\nو کشفیات عجیبه حاضره به تقرب و استكشاف آن هنوز موفق نگردیده\nاند ؛ و او آنهمه مهالك ومخائف متعدده را بسر گرفته و بجسارت تام\nو شجاعت مالاکلام از انهمه گذشته است مفتخراً ومباهاتاً عرض وحكايه\nمینمود. وکسانیکه در اثنای سیاحت بر كلبه خرابه درویش دلریشیکه\nدر گوشۀ جنگل و یا صحرائی واقع شده بود داخل شده حال فقر و ضرورت\nآنرا از قرار یکه دیده بود بعرض آورده عبادت و فضیلت و اخلاقیکه\nدر انکلبه مشاهده نموده بود بر شماتت وثروت وقيل وقال ممالك جسيمة\nمتمدنه ترجیح میداد . و کسانی نیز از گله های صیاد ان ظالم که بر و اندا\nخته بودند ، و دامهای مختلفه که برای او نهاده بودند چگونگی رهائی\nوسلامتی خود را تعداد ، وظلم و تعدیات نوع بشر را يكان يكان تذكار\nمیکردند .\nپروانه دلداده نیز همچون بوسه آرزو و هوس توشه عاشق لب تشنه"}
{"book": "adl0248", "page": 51, "text": "( ٤٢ )\n\nکه بجستجوی لب شکرین محبوبه نازنین بیتاب و پر اضطراب باشد از کل\nبر گلی و از شاخ بشاخی پریده از زیارت برك دلر باقصور نمیکردی و یکچند\nدفعه که بر اطرف شاخسار بیخار لطافت نثارش طواف کردی بوسهٔ\nشیرینی نیز از جمال با کمالش میگرفتی .\nبرك نورسته بحسن و جوانی دلبسته بدینصورت روز بروز دائره الفت\nو محبت و دلر بایی را توسیع میداد ، و بگمان آنکه بجميع محظو ظات ممكن\nالحصول ایندنیای ناپایدار واصل شده است صفا و انشراح را بدرجهٔ\nاعلا رسانیده بود و اين يك را هیچ بخاطر نمی آورد که احوال عالم\nيكدایرهٔ بیسرو پائست که نقطهٔ کمال آن به اضمحلالش متصلست ! . .\nروزی از روزها برك نورسته از گردش عالم وارسته با دختر باد صبا بلعب\nو صفا تنها به تنها نشسته بود كه يك كرم ظالم بی پروا که از اول شب بطمع\nاکل و بلع آن بیچارهٔ غافلنمادر يك گوشهٔ نهال اختفا نموده بود دندانرا\nبسوهان حرص و طمع تیز کرده بشدت وز برت تمامی بر برك جوا\nنمرك هجوم نمود .\nبرگك بیچاره چون این بلای ناگهظهور را بدید هوشش از سر پریده\nو قلبش در بر طپید ، و در پنجه غدر وظلم کرم ظالم هلاك خودرا مصمم\nفهمید . و بعجز و نیاز آغازید ، ولی از قلب سنگین آن ظالم شفقت"}
{"book": "adl0248", "page": 52, "text": "(٤٣)\n\nو مرحمتی در بارهٔ خود ندید!\nو چون محققست که غداران ظالم حرکات ظالمانه و ستمهای غدارانهٔ\nخود را بصورت مشروعه و انواع کلمات حکیمانه بر مظلومان بیسرو سا\nمان به اثبات میرسانند ، و در همه اعمال ظالمانه حق را بطرف خود میدانند،\nو در پیشرفت جور و ستم خود ها انواع ملاحظات حیله کارانه ، و اقسام\nتفکرات دسیسه پردازانه ایراد مینمایند این غدار ظالم نیز در راه ترویج\nو تحقیق مرام خویش مطالعات فیلسوفانهٔ آتی را بیان داده میگوید :\n« ای برك نورسته از احوال عالم وارسته بدانکه در طبایع کافه موجودات\nاینجهان بی ثبات مادهٔ تمدید حیات و تن پروری از ازل مرکوز و مودو\nعست که حصول آن نیز بر اکل و بلع همدیگر موقوف و منوط میباشد\nلا جرم این فعل آکلیت و مأکولیت مر جمیع مخلوقات موجوده را امر\nمجبوری و فعل طبیعی است!\n« دقت بفرما انسانها ، و حیوانات ، و حشرات خرنده و پرنده که از ان\nجمله یکی منم اگر از اثمار درختان ، و سبزوات و حبوبات مزارع و بساتین\n، و ازهار ، و چون تو برگهای تر و تازه هر يك حصهٔ خود را برداشته اکل\nو بلع نکنند امر حیات و تعیش شان چگونه میسر خواهد گردید !\n« اولا قسم حیوانات را بنگر که سباع درنده با وجود یکه یکدیگر خود"}
{"book": "adl0248", "page": 53, "text": "( ٤٤ )\n\nرا پاره پاره کرده و باز بدان هم قناعت نکرده سائر حیوانات مونسه حتی انسانها را نیز بدست آورده دفع گرسنگی مینمایند . حیوانات مؤنسه سائره از انواع سبزهای خضرا و نباتات اعلا به تن پروری و فربهي خود کوشیده اند نهایت الامر آنهمه گوشتهای فربه و چرب شان ماکول انسانها میگردد .\n« مرغهای طایریکه در جوّ هوا به پرواز ند به اکل و بلع همدیگر خویش اکتفا نکرده روی زمین را نیز زیارت میکنند و بعد از انکه از میوه و حبوبات مزارع و بساتین تناول نمایند مانند من بیچاره کرمها و حشرات سائره را که از همچون تو برگهای نورسته تعیش نموده ایم گرفته بلع مینمایند و عاقبت الامر ایشان نیز بدام اغفال صیادان گرفتار آمده مدار تزئین سفرۀ توانگران و اسباب تسکین جوع گرسنگان میگردند .\n« انسانهائیکه خود را بی ضرر و مبرا از شور و شر میشمارند حیوانات صحرائی و کوهی و هوایی و بحری و حبوبات و اثمار شجری ومزروعی را مأکل اتخاذ نموده اند ، و هنگامیکه بخاك تیرۀ فنا می افتد موجوداتیکه در خصوص اتفاق و اعاشۀ شان خدمت کرده بودند بعضی بالذات و بعضی بالواسطه به استرداد حصه های خود ها قایم و دایم میشوند .\n« درختان و نهالان و چون تو برگهای نوجوان که خود تانرا معصوم"}
{"book": "adl0248", "page": 54, "text": "( ٤٥ )\n\nومظلوم ترین موجودات بیشمارید شما هم عامسم نی بلکه آشامید ! آبهائیکه\nاز امطار وانهار میریزد آنرا گرفته مینوشید آیا نمیدانید که در هر قطرهٔ\nآن هزاران حیوان ( میقر وسقو بیه ) موجود است وشما برهیچ یك\nاز انها ترحم نیاورده جذب وبلع میکنید .\n« فقط انحال تنها برموجودات ارضیه منحصر نی بلکه عوالم سماویه\nنیز تابع این قاعده است . آیا کرهٔ قمر اینهمه نورانیت وضیا پاشی ئی که\nبظهور میآ ورد بجز اخذ وضیای شمس دگر چیزی هست ؟ کرهٔ ارض\nکه این همه توالی لیل و نهار را برروی کار میآورد آیا قوهٔ حیاتیهٔ موجو\nدات وانتظام سائرهٔ اموراتش بجز اقتباس انوار خورشید ضیادار ، واکل\nوبلع حرارت کرهٔ شمس وکرهٔ هوادیگر چه چیز است ؟\nکرهٔ هواکه ما به الحیات من وتو وسائر موجودات کرهٔ ارض است آیا\nحرارت ، وبرودت و کثافت و لطافتی که بهم میرساند مأخذ ومجذب آن غیر\nاز عوالم شمسیه دگر چیزی هست ؟\n« برفها ، وجاله وبارانهائیکه ابرها از برای اعاشه و اعانه و اتفاق کرهٔ ارض\nوساکنان آن مبذول میدارد آیا حصول آنهمه بجز آنکه بمعاونت شمس\nوقمراجزای متعددهٔ از بحر وبرهمان کرهٔ ارض گرفته وبلع نموده دکر چیزی\nهست ؟ »\nبرگك جوانمرك به این درجهٔ قوهٔ نطقیه ودلایل حکمیه وبراهین فیلسوفا"}
{"book": "adl0248", "page": 55, "text": "( ٤٦ )\n\nنه که کرم ظالم بسط و تمهید نهاد مقاومت را خارج از حوصلهٔ طاقت دیده\nو رضا بقضا داده در پنجهٔ آزار کرم غدار تسلیم روح طراوت و لطافت\nنمود ، وعکس صدائیکه از ژغ ژغ جویدن دندانهای کرم بی آزرم حاصل\nمیشد ازان این بیت آتی تشکیل مینمود :\nبیت\nدنیا همه آکل است و مأکول تنهایی گزین که هست معقول\nتماشای\nتشریح خانه\n\nروز اوّل کانون ثانی سنهٔ هزار و دو صد و نود هشت بود که استاد\nطبیعت ، اهالی استانبول را معادل بهترین روزی از روزهای فصل بهار\nيك نهار لطافت نثار نوروزی احسان نموده بود . از ابرهای مظلم مدهشیکه\nدو روز قبل ازان عالم را در تحت تضییقات ثقلت سمات خود در انجماد و\nانقباض سنگینی در آورده بود در انروز نشاط اندوز هیچ يك اثری دیده\nنمیشد ! گويا يد مقتدرانهٔ طبیعت بقوهٔ ماکنهٔ ذی قوت حباله زراندود جر\nالاثقال حرارت آنهمه بارهای ثقیلهٔ سحاب با کثافترا برداشته بيك افق\nدیگر انداخته بود! در روی هوا بجز بعضی دودهای دودکش های واپور"}
{"book": "adl0248", "page": 56, "text": "( ٤٧ )\n\nدگر غباری منظور نبود !\nدر انروز همۀ اشیابه پیروئی سمای صفا سیما در خنده و نشاط بودند .\nمن نیز از برای آنکه ازین لطافت فوق العاده هوای باصفا بخوبی استفاده\nکنم بکوچه بر امدم . و یکقدری گردیده بسر کوپری یعنی جسر رسیدم.\nدر انجا یکقوۀ معنوی نظرم را بسمت ( سرای طوپقپو ) جلب نموده رفقا\nئیکه در مکتب طبیۀ آنسمت داشتم بخاطرم آورد . دریا نیز مانند سماحال\nلطیف و راکدی کسب نموده بود . دريك صندالی ـ یعنی کشتئی كوچك\nنشسته راست بسوی ( برون سرای ) حرکت نمودم .\nصندال بعد از چند دقیقه مگر در نزد ( ریختم ) سرای تقرب جسته\nاست ؛ و من هنوز بتماشای خوارقات طبیعت غوطه خوار گرداب حیرت\nمانده ام ! تا آنکه بنابر اخطار صندال جی بخود آمده از صندال بر امدم .\nو برریختم بگردش مبادرت ورزیدم . و چون در آن حدود باطراف\nنظر مینمودم صحایف تاریخ که درینخصوص تحریر شده مانده است بخاطرم\nآمده از خواب غفلتم بیدار مینمود . و وقایع عجیبه و حوادث غریبه را که در\nینجا گذران نموده است در نظرم تجسم داده ناپایه‌داری و بیوفائی دنیای دو\nنرا بنظرم پدیدار میفرمود . ازین تاثیرات در اقلیم حواسم گاه عظمت ،\nو گاه حیرت ، و گاه مسرت ، و گاه مخزونیت حاصل میشد ."}
{"book": "adl0248", "page": 57, "text": "(٤٨)\n\nبعد از ساعتی در مکتب مذکور داخل اتاق رفقای عزیزم گردیدم . و پس از لحظه بنابر تکلیف شان بتماشای تشریح خانه مکتب مذکور برفتم . و چون داخل ایندائره گردیدم خنده استهز ایانه موتر ا بمقابل حیات ؛ و تواضع ذلیلا نه حیاترا بمقابل موت مشاهده نمودم .\nاموات را دیدم که پارچه پارچه مینمودند !\nآیا چرا ؟\nبرای منفعت و استفاده ارباب حیات ! ...\nبدلالت رفقا به نزد میزی تقرب جستم . بر سر آن میز تحف انسانی را دیدم . باخود گفتم که اینهمه افکارات عالیه که دنیا بر آن تنگی میکند آیا بدینقدر چیز كوچك چسان میگنجد ؟\nپس از ان بمیز دیگری نزدیک شدم . مغز دماغی را مشاهده نمودم . باخود اندیشیدم که این پارچه نرم كوچك عجیب الخلقت چگونه انسانر ا مظهر اینقدر کشفیات بدیعه و معلو مات غریبه نموده است . انسانرا به احوالات سماوی ، ومعلومات ارضی دلالت کننده ، و در قعور بحورره سپارنده ، جبالهای عظیمه راشکافنده ، بحور جسیمه را باهم اتصال و التصاق دهنده، مسافات بعیده را باهم تقریب کننده بر روی هوا بسیاحت و ادار نده ، بعدالت و جنایت سوق نماینده ، خنده و گریه دهنده تخویف و تشجیع"}
{"book": "adl0248", "page": 58, "text": "( ٤٩ )\n\nکننده و الحاصل منبع ومنشاء جمیع حسیات انسانی همان پارچۀ كوچك\nنرم عجيب الخلقت را یافتم . وساعتی متحیرانه و متعجبانه در آن بدیعه خلقت\nنظر دوخته این بیت را چند دفعه تکرار نموده در گذشتم :\n( فرد )\n« سبحان من تحير فى صنعه العقول » « سبحان من بقدرته يعجز الفحول »\nپس از ان ازین میز گذشته بصالون دیگری داخل شدم در انجا بر سر\nمیز يك معدۀ تشریح شده را دیدم . و گفتم آنچیز یکه ما را از جنت طرد\nو تبعید نموده ، و از مرتبه ملکی محروم داشته ، و به بلیات عظیمه و جنایات\nجسيمه القا نموده ، کذب و عصیان و جنایت را در نظر ما مقبول پنداشته ،\nو ما را مر تکب جميع افعال قبیحه نموده ، خوف و خشیت الهی را سراسر\nاز قلب ما بدر آورده ، جمیع سعادات دنیوی و اخروی را از ما سلب داشته\nو الحاصل در دنیا آنچه افعال قبيحه و اعمال ناشایسته که با شد همین پوست\nپارۀ منحوس كريه المنظر ما زاعامل و فاعل آن گردانیده است . پس يك\nمدتى بکمال دقت وحدت بطرف او دیده بعصمت و قیومی پروردگار از\nشر این شرير خبیث كريه المنظر پناه جستم .\nنمیدانم از عدم ائتلافم بود یا چه بود در مزاجم يك انحرافی حس نمودم .\nلاجرم از رفقا نیاز رخصت نموده این سیاحت را نهایت دادم ."}
{"book": "adl0248", "page": 59, "text": "( ٥٠ )\n\nاز سفر استانبول فی ١٨ شوال سنه ١٣٠٥ محمود طرزی\n\nآشیان بلبل\n\nاز آثار «قامیل فلاماریون» عیناً ترجمه شده\nکه حکیم ، شاعر ، فیلسوف\nاورو پاست\n\nاز يك جنگل بسیار لطیفی میگذشتم . نظرم بريك آشیان بلبلی برخو\nرد . در میان این آشیان چار دانه چوچه موجود بود . بسببی که هنوز\nبال و پر نکشیده بودند از حرکت اهتزاز کارانه بسیار خفیف و روحپرور\nنسیم بهاری متأثر شده میلرزیدند، و بیکدیگر خود شان آنقدر نزديك\nمیشدند که تنها سرهای كوچك شان و چشمان مهره مانند سیاه شان\nدیده میشد .\nاز تخم هنوز نو برآمده بودند. از دنیا هنوز خبر ندارند! دردها، کو"}
{"book": "adl0248", "page": 60, "text": "( ٥١ )\n\nهها ، آبشارها ، چمنزارها هست یا نیست نمیدانستند .\nبیچاره گگها ! ... چه قدر عاجز و چه قدر بی قدرت بودند ! اگر\nبهمین حال ترک شوند از سردی و گرسنه گی هلاک شدن شان محقق بود .\nلکن حضرت خالق تعالی برای این چوچه گگها دو عدد حامی مشفق\nتعیین فرموده که آنها هم عبارت از پدر و مادر شانست که در یک کنار آشیان\nبپا ایستاده بودند .\nسبحان الله ! در انقدر وجودهای كوچك حكم بالغه خلقت آن جوهر\nبزرک عشق ومحبت ، و آن حس رقیق عجیب پدری و مادریرا چسان گنجا\nنیده است ؟ چون بغور مینگریستم میدیدم که در هر طپش دل شان یک حس\nشفقت و محبت بزرگی درباره اولاد شان موجود بود .\nبسوی آشیان خم میشدند ، غذائی را که بمنقار آورده بودند به چوچه\nگگهای خود تقدیم می کردند . این چار چوچه بلبل بچه گونه یک تلا\nشی و چقدر یک هوسی گردنهای خود شانرا دراز می کردند ، ومنقار\nهای خود شانرا میکشادند که از دیدن آن حقیقتاً انسانرا حیرت دست\nمیداد. کوشش تغلبکارانه ربودن لقمه بزرگتر را ، و قاعده طبیعیه گرسنه\nگذاشتن قوی زبونتر خود را در میان حواس این بلبلکهای معصوم که هنوز ،\nدنیار انمیشنا سند ، وحیات را نمیدانند که چیست ؟ بکمال خوبی عياناً"}
{"book": "adl0248", "page": 61, "text": "( ٥٢ )\n\n. مشاهده میشد .\nشعاعات زرین شمس خاوری از میان برگهای زمردین آسای درختان\nبرین اشیانه سعادت نور ها می افشاند . شر شر آب يك جویبار لطیفی که از\nنزدیك اشیان در جریان بود، و بوهای گوناگون ظریف گلهائیکه سواحل\nدلنشین پرسبزه جویبار را تزئین داده بود هوای نسیم را معطر مینمود .\nپدر و والده گاه گاه خدمت تقسیم غذا را تعطیل کرده بيك طور نظر ربا\nیانه ئیکه مخصوص مرغانست ، و يك شفقت مفتونانه ئیکه محسوس حسیات\nپدران و مادران است بتماشای چوچه گگهای خود شان مستغرق\nمیشدند . بعد از کمی زوج وزوجه بیکدیگر خود شان یکنظر ساکتانه\nسودا کارانه انداخته ، منقار بمنقار و گردن بگردن میشد ند . . . . و\nبمعانقه عاشقانه آغاز میکردند !\nچه محبوب يك عائله ! ... چه لذيد يك عمر ! ...\nبعد از داد و ستد این بوسه های عاشقانه از او ضاع شان چنان معلوم\nمیشد که این دو بلبل با همدیگر مداوله افکار و مشاوره حال میکردند ،\nو همچنین حرکات شان دیده شد که بعد از ین مشاوره ، بلبل نرپرواز کرده\nبرفت . بلبل ماده به آهسته گی در آشیان فرو آمده بال شفقت خودر ابرچو\nچه گگهای بیچاره خود که از تاثیر نسیم رعشه دار بودند کشاده بنشست ."}
{"book": "adl0248", "page": 62, "text": "( ٥٣ )\n\nبرای تماشای منظرهٔ حیرت فزای اطراف سر خود را از آشیان بیکوضع\nبلندی گرفته بود . چوچه ها در زیر بال و سینه اش خزیده بودند .\nبسیار وقت نگذشته بود . بلبل نر عودت نمود . منقار خود را بسوی\nمادهٔ خود دراز کرد ، و نفقهٔ را که آورده بود به او داد .\nواه واه ! چه طعام مسعودانه ؟ . . . بلبل ماده لقمهٔ را که رفیقش آور\nده بود . بچنان يك محظوظیتی میگرفت که از کمال لذت و محبت پرهایش ،\nهمیطپید و همهٔ وجودش همیلرزید ! بلبل نر به اینصورت یکچند با زرفت\nو بیامد . رفیقهٔ خود را سیر کرد .\nاین حیوانکها ، پیش از پانزده روز دگر گونه يك زندگانی داشتند .\nآن حیات شان با اینحیات شان فرق کلی دارد . در آنوقت از شاخی بشاخی\nمیپریدند . به نغمه های عاشقانه یکدیگر خود شانرا نوازشها ، مدحها و\nثناها میگفتند . والحاصل در يك ذوق و صفای آزادانهٔ نشاط آورانه میزی\nستند . با هم میپریدند ، عشق میباختند ، غزل میسرائیدند . حالا نکه\nدر ینوقت همه احوال شان تبدیل یافته . مانند اول نمیپرند ، نمیخوانند ،\nعشق بازی نمیکنند .\nآیا چرا ؟ چونکه حالا برای يك عائله پدر و مادر شده اند ! . . در ینوقت\nدر خصوص بجا آوردن وظایف پدری و مادری کوشش میورزیدند ."}
{"book": "adl0248", "page": 63, "text": "( ٥٤ )\n\nبرای تعایش و نفقه و اسباب استراحت چوچه گگهای خود حصر وجود کرده اند .\nاحتمال دارد که چوچه گگها از ین شفقت پدر و مادر خود شان بیخبر باشند ؟ احتمال که بمجرد بال و پر کشیدن ، و صنعت پرواز را از آنها آموختن این والدین پر شفقت خود شانرا کلیاً ترك كنند ؟\nشفقت پدری و مادری به جویبار میماند :\nجریان طبیعی آن دایما از بالا به پایا نست ! به عکس آن هیچگاه نمیگردد .\nآیا این يك جوره بلبل در باب اولاد های خود چه می اندیشند ؟ هیچ شبهه نیست که اینها از فکر تربیه و تعلیم دختران و پسران خود آزادند که چگونه علم و صنعت بیاموزند ، و کدام پیشه و هنر را مدار معیشت و زندگانی خود بسازند . اندیشه اینرا هم ندارند که برای رفاهیت استقبال اولاد خود شان جمع زر و مال بکنند . اما با وجود اینهم صورت معیشت و زندگانی اینها را اگر بنظر امعان حکمت نظر کنیم بابسی اسرار های عالی محاط می یابیم .\nآیا بلبلك ماده که پار سال خود او نیز چوچه گك عاجزه بود و امسال اول بار والده شده است بنا ساختن این اشیانه پر صنعت را که در ان تخم"}
{"book": "adl0248", "page": 64, "text": "( ٥٥ )\n\nنهاده از كدام مكتب فن معماری آموخته است؟\nبه این آشیان بنظر غور و حكمت نظر كنید. به بینید كه طرز بنا و ساختن آن عیناً و تماماً بهمان آشیانه پدر و مادر بلبل ماده كه پارسال او دران بزرك شده است مشابهت دارد. آیا این مطابقت و برابری صنعت از چیست؟ آیا چرا بدیگر صورت و دیگر طرز ساختن بنا وانشا نمیکنند؟\nآیا به او که گفته است که برای جان یافتن تخمها حرارت لازم است؟ آیا اینرا چسان دانسته که بعد از انکه برین تخمها پانزده روز بنشیند از هريك ازین تخمها يکيك چوچه گكی میبراید؟ آن مرغ تیز پرواز آتشین مزاج كه از شاخی بشاخی میپرید ، و پنجدقیقه در يكجا قرار نمیگرفت آیا بسوق كدام حس ، وشوق كدام روح به اینچنین يك وضع تحملفرسا هفته ها می نشیند. و طاقت می آورد؟ وقتی که چوچه گكها میبر ایند آیا بمادر شان که تعلیم میدهد که آنها محتاج غذا میباشند؟ هر طرف را دور میكند، غذای موافق معده های نازك آن چوچه گكها را انتخاب میكند ، و بمنقار خود گرفته میآورد، آیا این صنعت بسیار نازك و مهم را از که تعلم نموده ؟ آیا آن کدام حسیست که طبیعت او را بيك پا ايستادن و بخواب رفتن عادت داده ، آیا کدام حسیست كه برای نگهبانی"}
{"book": "adl0248", "page": 65, "text": "( ٥٦ )\n\nوگرمی آنهـا روزها بيك وضع نا آرامی برسینه وجاغر میخوابد ؟\nفکر خود را يکقدری پیشتر سوق بکنیم :\nآیا آن تخمی را که منشاء نسلهای بی نهایت حيوانات که ساخته ، و\nاز کدام ماشین بعمل آمده ؟ آیا آن تخم حیاتی را که در مرکز بیضه\nموضوع است کدام قدرت خوارق نما خلق کرده است ؟\nچه حادثه عقل براندازانه ؟\nدر درون مايع بيضه بعد از يك كم وقت يك مخلوقی دیگری که به پدر و ما\nدر شبیهه است بحرکت می افتد ! زردئی تخم بيك تناسخ بزرك اعجا زنمائی\nگرفتار آمده جاندار میشود ! قسم زلال سفید آن غذای این مخلوق\nجدید میگردد ! آهسته آهسته اعضای وجود چوچه كك تشكل وتكمل\nکرده میرود ! در ظرف یکچند روز بالها و پنجه ها معلوم میشود ! سر\nاز سینه جدا میشود ! پس معلوم شد که وقت چاك نمو دن محبس قفس\nبیضه وی دررسیده است . . .\nبرای بجا آوردن خدمت شکستاندن محبس بر منقار كوچك نازك آن\nمخلوق جدید در درون تخم يك پوش سخت و کلفتی پیدا میشود که بعداز\nبجا آوردن خدمت آن پوش پس می افتد . با این پوش غلیظ و سخت منقار\nخود بیضه را می شکند وسرك كوچك خود را میبرارد . وبمدد حرکت"}
{"book": "adl0248", "page": 66, "text": "( ٥٧ )\n\nدادن بالهای خود سراسر از محبس خلاص میشود .\nای آشیان بلبل ! تو از برای من يك نسخه کبرای حکمتی ! که بقدر همه عوا\nلمی که مسلك شمس را تشکیل داده بزرگی !\nای ذات واحد بیهمتا ! ای خالق یگانه همه این عوالم بی منتها ! کو\nچکترین مخلوقاتت بقدر بزرگترین مخلوقاتت حکمت آمیز و عبرت انگیز\nاست !!! . .\nانتها\nما\nتی\nق\nمل\nس\nس\nآن\nداز\nنقار\nکن"}
{"book": "adl0248", "page": 67, "text": "( ٥٨ )\n\nیک دو غزل محمود طرزی\n\n= ١ =\nتحصیل\nمعارف گلستانی دان ، که ریحانش بود تحصیل\nمعارف عندلیبی خوان ، که الحانش بود تحصیل\nاگر اهل معارف بگذرد باقی بود نامش\nحیات جاودان علمست و برهانش بود تحصیل\nمئی بزم معارف میدهد از جهل آزادی\nخسارت دیدگانرا رفع خسرانش بود تحصیل\nمعارف شد غذای روح و جای آن بود مکتب\nجهالت درد بیدرمان و درمانش بود تحصیل\nمعارف جمع آگاهی بود اندر زبان ما\nکه از شر جهالت ها نگهبانش بود تحصیل\nبیا ( محمود ) از فیض معارف تازه کن جانرا\nبنای قصر جان عرفان و ارکانش بود تحصیل"}
{"book": "adl0248", "page": 68, "text": "( ٥٩ )\n\n= ٢ =\n\nغزل دیگر\n\nبگذشت و رفت\n\nوقت شعر و شاعری بگذشت و رفت\nوقت سحر و ساحری بگذشت و رفت\n\nوقت اقدام است و سعی و جد و جهد\nغفلت و تن پروری بگذشت و رفت\n\nعصر عصر موتر و ریل است و برق\nگامهای اشتری بگذشت و رفت\n\nکیمیا از جمله اشیا زر کشد\nوقت اکسیر آوری بگذشت و رفت\n\nفحم، عفریت سیه صنعت پری\nقصه دیو و پری بگذشت و رفت\n\nتلگراف آرد خبر از شرق و غرب\nقاصد و نامه بری بگذشت و رفت\n\nسیم آهن در سخن آمد چو برق\nتیلفون بشنو کری بگذشت و رفت\n\nکوه ها سوراخ و برها بحر شد\nجانشینی زاگھری بگذشت و رفت\n\nشد هوا جو لا نگاه آدمی\nرشك بی بال و پری بگذشت و رفت\n\nگفت (محمود) این سخن را و برفت\nسعی کن تنبلگری بگذشت و رفت\n\nفی ١٢ رمضان سنه ١٣٢٨ در پغمان (محمود طرزی)"}
{"book": "adl0248", "page": 69, "text": "( ٦٠ )\n\nترجمۀ شعر فرانسوی \n\n(ویقتورهوغو) از شاعران مشهور فرانس است . این قطعۀ شعر او\nبزبان فرانسوی از جملۀ اثار بدیعۀ ادبیاتش شمرده میشود الحق مضمون\nنوخوبیست از فرانسوی به ترکی بفارسی مضمون آنرا ترجمه نمودم :\n\n§ قطعه §\n\nملك زرين بال جمال ؛ بعكس لطافت مثال خود را از جوهر فرد\n(حسن) مملو ساخته ؛ و بر تخت مرصع ظرافت نشسته ، و يك چوچه\nكك شيرينك كوچك بال بسیار خوش جمال كاوله گك خود را با خود بر\nداشته از افلاك عظیمۀ بی انتها عازم کرۀ زمین خاکی باصفا گردید .\nدر يك دشت فراخ همه چمنزار سراسر پر از هار ؛ بر يك تپۀ كوچك\nزمرد مثال تخت سلطنت جمال را وضع نمود .\nچوچه ککش شیپور در از تیز آواز خود را بشدّت بدمید . از هر هر\nطرف خیلها ، سیلها ، گروهها ، فرقه های خوبان پریرویان جهان بر"}
{"book": "adl0248", "page": 70, "text": "( ٦١ )\n\nاطراف تخت پری حسن و جمال گرد آمدند ، و بدامن بوسئی منعم پر شو\nکت و شان حسن و آن خودشان يك بر دیگر پیشقدمی ورزیدند .\nملیکه حسن و جمال بکس خود را باز کرده به تقسیم حسن و نیکوئی\nآغاز نمود :\nپریرویان انگلیز یرا يك گلگونه سرخی پر لطافت فجر شمالی آسا\nاحسان نمود .\nخوش جمالان اسپانیولی را با یکدسته خرمن موهای سیاه فامی مزین\nفرمود .\nدلبران سیمین بدن ایتالی را دو چشم درخشندۀ سوزنده کوه آتش\nفشان ( وه زو ) مانندی عطا فرمود .\nخوبان حلاوت نشان المان را دو صف دندان سفید منتظم چون سلك\nگهر بخشید .\nمهرویان رومی نژادانرا در پیکرهای خمیر مایه لطافت شان يك آن و ادا.\nو ناز و عشوه های بدیعه تودیع نمود .\nوالحاصل همه زنان ترك و عجم و عرب و هند و کشمیر را نیز بی بهره\nفیض و عاطفت نگذاشته و بکس خود را تکانده خواست پرواز کند که دفعةً\nمحبوبه تمکین دلنشین ملکوتی قرین فرانسوی نژاد دست توسل در دامن"}
{"book": "adl0248", "page": 71, "text": "( ٦٢ )\n\nچون خرمن گلش انداخته فریاد برآورد که :\n- انصاف ! انصاف ! ای ملیکه حسن و جمال ! این جاریه خود را سوا\n\nسرفراموش لطف و عاطفت خود فرمودید ؟\nملیکه حسن و جمال را محجوبیت بزرگی دست داده زبان اعتذار کشوده گفت :\n- ای دخترک مهرپرور من ! عفو کن از بسکه بمن نزدیک بودی تراندیدم.\nاین را گفته حاضرین را خطاب نمود :\n- ای دلبران جهان خوبی ! ای پریرویان چمنستان محبوبی ! چنانچه\nمحبوبه نزدیک من دست توسل بدامن من زده من هم چنگ شفاعت بشفقت\nشما میزنم . مرا بجز آنکه مروّت شما ازین خجالت وارهاند دیگر\nامیدگاهی نماند زیرا بکسم خالی ، و دستم تهی ماند .\nپریرویان و محبوبه گان حاضره بطرف همدیگر خود شان یک نظری\nانداخته بمروت آغاز نهادند .\nانگلیز از سرخی نجر شمالی و درخساره ها و لبهای آنرا غازه نمود،\nاسپانیولی از سیاهی موهای وافر خود زلف او را شانه و مژگانهای بلند\nبرگشته اش را سرمه کشید . ایتالی سوزنده گی نگاههای وه زو مانند\nخود را در چشمان سیاهش حل ومزج ساخت . المانی از دندانهای خود\nلبانش را تبسم جانفشانی آموخت . رومی بدن سیمین خود را بتعلیم"}
{"book": "adl0248", "page": 72, "text": "( ٦٣ )\nعشوه و ادایش مأمور نمود .\nو الحاصل ترکی ، عربی ، عجمی ، هندی ، کشمیری هر يك از حركات ،\nفضیلت ، نزاکت ، حلاوت باو بخشیده دلبر دلربای فرانسوی مظهر این\nمصرع برجسته گردید :\nآنچه خوبان همه دارند تو تنها داری انتها\n\nقطعه برفی\n\nاز زبان بنده درگاه اله میرزا محمد عزیز كاتب دار الترجمه تركى بطريق\nمبارك باد برف گفته شده .\nچار شنبه كه روز سعد و نكوست خاص از بهر ديدن رخ دوست\nليك ايام سردئى سرما از سماريخت برف بر سر ما\nاز خدای كریم بی منت عزت بيك ما بصد عزت\nاز برای تفنن خاطر باد مکشوف خاطر عاطر\nليك باشد چه خوش بموسم برف چای و قیماق پس چه ماند حرف\n\nقطعه جوابیە از زبان محمود بيك طرزی\n\nبرف برد است و فرد در خنکی دیدنش لرزه ممات آرد"}
{"book": "adl0248", "page": 73, "text": "( ٦٤ )\n\nآتش و ، شیر چای و خانه کرم دل و جانرا صفا ؛ حیات آرد\nچند روپیه ز بهر آتش و چای قاصدم بهر آن ذوات آرد\nنیست در دست حبه دیگر ورنه صدها چنین برات آرد\nنوش جان باد چای بر احباب گر بشغل خودش ثبات آرد\nفی البدیهه سرودم این ابیات برف باری چنین نکات آرد\nفی ٥ ماه ذالحجه سنه ۱۳۲۸ ( محمود طرزی )\n\nروزی در باغ رفته بودم\n\nروزی ! برای مشاهده اشیائیکه ایادی قدم در میدان حدوث عالم ایجاد و اختراع نموده ؛ وحکمت حکیم علیم مطلق و قدرت قادر قدیم بر حق بر لوحه کائنات بنوك خامه رسام طبیعت خارج از لعب وعبث احداث و ابداع فرموده ، متفکراً و متخشعاً از خانه بر آمده داخل روضه فرح فزا و باغچه دلکشائی گردیده بودم .\nاما چه حديقة فرح فزا ! که چمن پیرای باد بهاری زمین دلنشین عنبر آگینش را به اطلس سبز خوش قماش نباتات خضرای لطافت ادا ، و ريا حین"}
{"book": "adl0248", "page": 74, "text": "( ٦٥ )\n\nطراوت نثار کلهای غنچه قبا مفروش داشته بود ، وهوای حیات بخش\nباصفایش از دلهای خون آلود عشاق جگرخون رفع هرگونه اکدار و\nهموم را لحظه بلحظه اجرا مینمود ؛ انهار باصفایش شفا بخش قلوب هر\nجگر خون ، وازهار گوناگونش به مجوهر ات قطرات ژاله ها مشحون\nبود ؛ دانه های شبنم که بر گل سوری افتاده بود ؛ رخسار عرق آلودمحبوب\nجانستانر ا بنظرها مجسم مینمود .\nشاخسار اشجار بهم پیوسته مانند عشاق مشتاقیكه ببلای هجران نا\nبکار مدت مدیدی گرفتار آیند و بعد از هزاران گردش لیل ونهاربوصل\nهمدیگر رسیده باشند یکدیگر را هم چنان در آغوش گرفته بودندوصدا های\nحزینانه که از تاثر هبوب نسیم سر ایشانر اعارض میشد صوت فریاد و\nفغان دو عاشق شوریده را بگوشم میرسانید که در هنگام وداع مجبورانه همد\nیگر از جگر برمیآرند .\nچه خوش ، چه شیرین عالم تنهائیست ! آیاچه میشدی که درینجا با یاروفا\nشعارم حسب حالی میکردم ؛ و از نظاره جمال با کمالش کلهای می چیدم ، و در\nپیش گلزار حسن خدا دادش مانند عندلیب هجران نصیب ناله ها میزدم\nو شکایت ایام درد انجام جدائی را بیانها میدادم ! . . .\nمن بدین اندیشه مبهوت وحیران . و به سوی اینهمه نقوش متنوعهٔ"}
{"book": "adl0248", "page": 75, "text": "( ٦٦ )\n\nخاصۀ رسام کائنات نگران بودم که اشیای بدیعۀ منظوره‌ام یکان یکان\nبلسان حال عرض ما فی البال نموده گفتند :\n\n« که آیا از ما بهتر مجیب و از ما خوشتر ندیم ، و از ما احسن رفیقی ترا کجا\nمیسر میگردد ؟ در ین اشیای موجودهٔ که در تحت نظرت معاینه افتاده\nبچشم بصیرت قدری دقت نما که هريك بدیعهٔ قدرت ، ومحفظۀ اسرار حکمت\nاست . اگر چه تو او را در ظاهر حال صامت و جامد می بینی اما هر يك از\nایشان بلسان حال بیان حقیقت میکنند ! اگر صاحب ذوق سلیمی\nو سر صحبت داری پردهٔ غفلت را از گوش برداشته از لسان صامت ایشان\nبیان حقیقت را بشنو : »\n\nنسیم باغ\n\nدران باغچهٔ دلگشا ، وحدیقهٔ روح افزا ! اول چیزیکه حیات بخش\nدلها ، و تصفیه ساز ارواح مینمود «هوای نسیمی» بود که بوزش خفیف ،\nو الحان لطیف احوال لطافت نشان شریف دلپذیرش را بیان نموده میگفت:\n« ای زائر ! من رجای هر محبی را به حبیبش ؛ وشکوای هرعلیلی را به\nطبیبش میرسانم ؛ واسرار و اخبار یکه بمن رسد چنانکه بشنوم ، و چنان"}
{"book": "adl0248", "page": 76, "text": "( ٦٧ )\n\nچه حفظ کنم بی کم و زیادی به سامع خود نقل و بیان میکنم .\n« مصاحبان و رفیقان من از لطافت . و انستم استصحاب صفوت\nمیکنند ، و از برکت انفاس مبارکم قرین بهجت و مسرت میگردند . اگر\nرفیقم خوب باشد از غایت صفائی که دارم خو یش در من اثر ؛ واگر بدبود\nبدیش وجودم را ابتر میکند .\n« من حیات بخش کائناتم ، من صفا بخش موجو داتم ؛ (کره ارض )\nرا مانند طفل بیدست و پائی در آغوش شفقت ومرحمت گرفته تربیت\nو اعاشه میکنم ؛ اگر من نباشم کرۀ ارض از ینهمه حسن وزینتیکه بوجود\nموجودات خود دارد محروم میماند نباتات ، حیوانات ، حتی جمادات\nنیز از برکت انفاس مبارکۀ من اکتساب فیض و نشاط ، واستحصال نمو و\nحیات مینمایند .\n«اشجار بوزید نم مسلوب الغبار ، از هار به هبوبم لطافت دثار ، اثمار\nبوجودم نمودار ، فیض اسحار نیز به اخبارم پدیدار میگردند .\n« با هتزاز لطیفم مریضان رنجور ، و علیلان از راحت دور صحت و\nعافیت میگیرند ؛ بهبوب خفیفم عاشقان مأسور ، و مشتاقان مهجور نجات\nو راحت مییابند . رایحۀ شمیم عطر محبت را بمشام عشاق ناکام من میر\nسانم . و به بوی گیسوی عنبرین دلا رام دماغ مشتا قان بی آرام را من"}
{"book": "adl0248", "page": 77, "text": "( ٦٨ )\n\nمعطر میگردانم ؛ رهروان بادیۀ پیمای منازل محبت منتظر هبوب من اند\n، وسحر خیزان شب بیدار مقاصد سعادت زنده ببوی مرغوب من ؛\nمخاطب خطاب دردمندان دلفکار منم پیامبر حسب حال عاشقان زار نیز منم.\nدر همه حال ملایم الاعطاف وسریع الانعطاف ، سهل الائتلافم ، قدر رفق\nوملائمتم را ارباب لطف ورأفت میدانند ، وقیمت کمال صفوتم را اصحاب\nذوق وطبیعت مییابند .\n« وزیدنم که بر صور مختلفه وقوع مییابد گمان نشود که از اثر طغیان\nوعصیان من است ! نی بلکه من در هر فصل وهر موسم بصورت انفع\nوهیئت اصلح میوزم :\n« در موسم ربیع از جانب شمال بوزش میآیم . در عروق درختان\nعاليشان ، ونهالان نوجوان آبحیات خوشگوار طراوت ورطوبت را\nرسانیده به ازهار رنگارنك ، وبرگهای زمردین رنگ مانند عروسان\nناز پرور هر هفت کردۀ حجلۀ حسن و جمال ترصيع و تزئین میدهم ! نباتات\nرا که از دستبرد یغمای خانه بر انداز عساکر ظلم آور سرما سراسر از توشه\nوبرك محروم مانده اند از محال مختلفۀ بعيده ومحلات متنوّعۀ عدیده نمیم\nرا به آب سحاب تبدیل ، وبر وجود عاری از نموء شان که از شدت برد\nحكم كالمعدوم را گرفته اند تقطیر وتحویل داده سر از نو رونق بخش"}
{"book": "adl0248", "page": 78, "text": "( ٦٩ )\n\nانظار عالم میگردانم .\n« در موسم تابستان ! از جانب شرق و زیدن میگیرم . اشجار را به\nانواع اثمار تزیین میدهم ؛ در روان اجسام حرارت غریزی میریزم ؛\nاز باده کرم سر شار حرارت همه اشیار ا مست میکنم ؛ از فیض قدوم\nمنفعت لزوم من همه حبوبات وثمرات بکمال میرسند ؛ عالم را در بنوقت\nعرق آلو در خاوت و طراوت میگردانم ! گاهی که در يك سر ابستان جنت\nنشانی گذرم افتد در انجا بيك محبو به سیم اندام گلبدنی تصادف میکنم\nکه در زیر درختان با هم چسپیده نسرین و یاسمن بر تخت ناز پروری افتاده ؛\nو از شدت حرارت ساعد سیمین و سینه لطیفش را کشاده ؛ و بر بالین\nاستغنا تکیه زده است . من چون اینحال آن دلبر پری مثا لرا مشاهده\nکنم آهسته آهسته خودم را بر وایح گلهای خوشبو معطر ساخته\nو بروی آبهای نقره فام جاری گذری کرده و ازان طراوت و رطوبتی\nجذب نموده به اهتزاز بسیار لطیف خفیفی بر سینه آئینه مثال چون نقره\nخامش که قطره های عرق مانند دانه های گوهر در پای لطافت بر آن\nافتاده است وزیدن میگیرم وموجب تفریح روح و تقویه بدنش میگردم؛\nو بدینخدمت با سعادتیکه خودم را نائل وموفق مینگرم از فرحت بر خود\nمیبالم تا بحد یکه جهاتر افرا میگیرم !\n*"}
{"book": "adl0248", "page": 79, "text": "( ۷۰ )\n\n« در موسم خریف ! از جانب جنوب هبوب مینمایم ، اشجار را ازبار\nگران برك و بار رهائی میدهم ؛ چمن های بساتین دلنشین را به برگهای زر\nمثال نگارین رشك نگارخانه چین میسازم ؛ درختان و نباتاترا بيك قوه\nکهربائی از حالتی بحالت دیگر میدرازم ؛ اثمار و مزارع را بکمال رسانیده\nاز روی زمین بر میچینم ، جهانرا بيك پرده زرکار اطلس زردی\nمیپوشانم .\n« در موسم شتا ! از جانب غرب میوزم ؛ همه اشیا را از شدت قهر\nو تندی خویم جامد وصامت میکنم ؛ آبها را از جریان می اندازم ؛\nدرختان را عریان میکنم ؛ از بیم وزش من کسی را مجال گشت و گذار\nنداده بزنجیر های یخ در زندان برف محبوس میگردانم .\n« پس بنگر که من با وجود اینهمه بیرنگی و بی وجودی و نابودی که\nاز غایت ضعف دیده نمیشوم تا چه درجه حکمتها مستتر دارم . من در ظاهر\nحال اگر چه وجودم را کسی نمی بیند ولی خالق مطلقم در من بسی\nحكمتها مظمر داشته و مرا خیلی جوهر عزیزی آفریده است . »\nانتها"}
{"book": "adl0248", "page": 80, "text": "(۷۱)\n\nفقر وشتا\n\nروزی از روزهای زمستان که (کرۀ هوا) به ثقلت و برودت احمال\nطاقت فرسای برفهای ثقلت بخشا طاقت نیاورده همه را بر زمین انداخته بود\nدر اطاق فوقانی خویش در پیش پنجره ئیکه بسوی کوچه ناظر بود نشسته\nدیدم : که فقر و احتیاج يك زن بیوۀ بینوایۀ بیچاره را از کلبه احزانش به بر\nآمدن مجبور نموده بود .\nاین زن بعنوان والده حایز بود . یعنی دو طفل یتیم صغیری با خود داشت.\nو چون کسی که یتیمان بدبخت او را در تحت حمایه خود بودیعت گذارد در\nعالم امکان مرزن بیچاره را میسر نبود لاجرم مجبور بود که با خود همراه\nدارد . طفل صغیریرا که بسینۀ ریش برهنه اش چسبانیده بود شدت شتای\nعالم را ایندفعة اول بود که حس مینمود . چیزی نمیگفت ، ولی میگریست\nو بدینحرکت خویش تألم سر مار افهام مینمود . بگریستن و اظهار تألم\nنمودن مجبور بود : زیرا بجز گلیم پارۀ هزار پینه ئیکه بجای قونداق در آن\nپیچیده بود دگر چیزی در بر نداشت ، و بجز پستان های خشکیده مادرش\nکه بسبب گرسنگی چند روزه از شیر اثری ندارد قوت دیگر هم او را در عالم"}
{"book": "adl0248", "page": 81, "text": "( ۷۲ )\nنبود پس بجز گریه کردن دگر چه چیزیست که او را مدد رساند؟\nطفل دیگر چون بسن سه و چهار سال قدم نهاده بود، ناچار بره رفتن مجبور بود. گریه کرده و فریاد زده و نعره کشیده و ( یخ بستم) گفته براه میرفت. در نعره زدن و فریاد کشیدن حقداشت. چونکه با پاپوشهای پاره پاره که جراب را کاهی ندیده بر سر برفهای چون زمهریر و یخهای چون زنجیر در تك و پوبود. از شقهای زیر جامه پاره پاره اش چهره حزین نکبت و فلاکت نمایان میشد !...\nدر انروز در کوچه و بازار بجز باد تند سرد دگر هیچکس در گردش نبود. در هر طرف سکوت و تنهائی حکم میراند. در انروز عالم از دستبرد برد زمستان مشابه مزارستان مینمود !...\nفقیره زن که از شدت برد قلبش مانند برك ميلر زيد. وازگرسنگی بدنش میطپید ، و بر حال رقت مآل جگر پاره ها يش اشك حسرت میبا رید، شنیدم که شتا را مخاطب نموده میگفت :\n«ای زمستان آفت رسان! فقرا، از دهشت شدت مظالم قهر مانیه ات در موسم صیف نیز بجان میلرزند. برای آنها در بستان عالم گو یا بهار هیچ خلق نشده است. زیرا که چون بیائی اجساد، و چون نیامده از خوف آمدن خود ارواح شانرا چون یخ منجمد میگردانی. قهر و شدت را"}
{"book": "adl0248", "page": 82, "text": "( ۷۳ )\n\nهمه کی برفقر احصر میکنی ، ولی بتوانگران اظهار تواضع مینمائی\nبلی اگرچه در خانه‌های ایشان نیز بد رآمدن میکوشی ولی موفق نمیشوی\nبنگر بسوی این دهنهای آتش‌فشان بخاری های شان که هر يك طوپهای\nخانه ویرانیست که از برای محو و پریشان کردن تو و عساکرت تهیه و آماده\nکرده اند . وتو چون پریشانی ومغلوبیت را از آلات ناریۀ ایشان محقق\nمیدانی بسوی ایشان اصلا تقرب نمیجوئی حقار تیکه در خویش از\nتوانگران مشاهده میکنی . انتقام آنر از مامیکشی . پس بنگر چقدر ظالم\nبی‌انصافی ای زمستان ! ...\nS بعدازان بسوی مناظر توانگران که تفت وبخار آتش‌های بخاریهای\nشان ، بابویهای اطعمه‌های گوناگون شان تاچخهای دور باش عساکر سرما\nو گرسنگی بود متوجه شده بدین گفتار رقت آثار مبادرت ورزید .\n«ای توانگرانی که جناب رازق مطلق شمارا درناز ونعیم مستغرق کردا\nنیده ؛ مرحمت کنید ، وبه امداد ما برسید ، مارا نیز بسلا حیکه از خصم\nجانستان ما یعنی زمستان برهاند مسلح گردانید . براطفال بیچاره یتیمۀ\nمن ببخشائید که ایشان نیز مانند اولاد شما از بطن مادر تولد نموده ،\nاز زمین نروئیده اند . بخوبی بدانید که چنانچه شما از نوع بنی بشرید ما نیز\nاز همان نوعیم . نه نباتیم ، ونه جماد ! پس اینک را در زیر نظر آورده دقت"}
{"book": "adl0248", "page": 83, "text": "( ٧٤ )\n\nنمائید که اگر آنقدر مطلق شعار ابحاك ما و ، ما را بحال شما میداشت که مانع\nمیتوانست شد ، شما در خانه های گرم و بسترهای نرم نشسته و میخوابید،\nو مادر کلبه های سرد و خاکهای سخت تعیش و زندگانی میکنیم . شما از\nطعامهای لذیذ لذتیاب میگردید ، و ما بسی روزها که برای لب نان خشکی\nبدرجه هلاك میرسیم . شما اولاد های تانرا در قونداقهای زر بفت و کم\nخواب میپیچید ، و ما پارچه کهنه سانی نیز نمی یابیم . پس قیاس نفس نموده،\nو حال ما را بر خود و حال خود را بر ما مقایسه کرده به تشکر انهمه نعم گوناگو\nنیکه قادر توانا شما را ارزانی داشته بر احوال ما فقرا مرحمت کنید تا نعمت تان\nمزید گردد . »\nاگر سوال شود ! که روح انسانی را زیاده تر تهدید کننده ، و لرزه دهنده\nدر دنیا چه چیز است ؟ جواب آن ایندو کلمه مختصره خواهد بود «فقر\nو ـ شتا » انتها \n\nحکمت حق\n\nجل و علا \n\nبر بینایان منظر تحقیق اینمعنی مشاهد ، و معین است که هيچ يك فعلی از"}
{"book": "adl0248", "page": 84, "text": "( ٧٥ )\n\nافعال فعال مطلق وجود او برحق اگر چه معلل به اغراض نیست اما خالی از\nحکم و مصالح وغایات و ثمرات هم نیست . چونکه اگر معلل باغراض بودی\nحدوث در فعل او تعالی لازم آمدی ، واگر خالی از مصاحت بودی فعل\nحکیم عبث و بیفائده شدی ! پس اگر در هردّره از ذّرّات اکوان ، و حقا\nیق عالم امکان بنظر تحقیق و دیدۀ تدقیق ملاحظه رود بحکم «اعطی کل\nشیئی خلقه ثم هدی» هر یکرا غایتی و مصلحتی یابند که بمنزلۀ ثمره آن باشد\nچنانچه مقدمات اینسخن در علم الهیات به براهین قاطعه مثبت گردیده است،\nو بسبب غیر محدود بودن حکم حکیم علیم استقصا کردن در اینباب مقدور\nبشر نیست . زیرا که در همۀ موجودات عالم ارواح ، و جملهٔ کائنات عالم\nاجساد در کلیات و جزئیات وجود هر مرجود حکمت بالغه او سبحانه تعالی\nمستتر و مضمر است که هر يك از آن دلیلی باهر و برهان ظاهر برکمال كبرياء\nحضرت الوهیت اوست چنانچه خود میفرماید«و ماخلقنا السموات والارض\nو مابینهما لاعبين» پس عقل قاصر انسانی از استقصای آنهمه حکم مالا\nنهایه لابد عاجز میماند ولی با وجود آنهم علمای عالمین ، و حکمای عارفین\nدر نصوص لايعد ولا يحصی کتب و رسائل تحریر و تألیف نموده اند واگر\nتا ما دام القیامه نیز سخن رانند هنوز قاصر و عجز شان ظاهر خواهد بود ما\nنند مفاد و حکم قرآن مجید و فرقان حمید را که از زمان نزول آن تا بحال"}
{"book": "adl0248", "page": 85, "text": "( ٧٦ )\n\nبصدها هزار بار تفسیر نموده اند و اگر تا مادام قیامت نیز کنند هنوز گنجایش\nدارد . چنانچه جناب عالم جلیل حضرت ( شاه عبدالعزیز ) در تفسیر بینظیر\nخویش بدین مناسبت این فرد را که :\nیکعمر میتوان سخن از زلف یار گفت در بند آن مباش که مضمون نمانده است\nبغایت مناسبت ذکر نموده اند .\nاصل مرام از تبئین اینهمه کلام آنکه ؛ حضرت استاد مکرم و معلم عالم افخم من\nجناب ( شیخ محمد اکرم ) از تفسیر ( ملا نظام ) در ذیل حکم بالغه خلاق عالم\nعبارت سراسر حکمت آتی را نقل نمودند . و چون جمعیت شیرازه صحایف\nاین اوراق پریشان با مثال اینگونه سخنان منوط ومربو طست لا جرم\nمرقوم رقم تدوین و مسطور قلم تبئین نمودیم .\nبقای نوع انسان بسه چیز متعلقست : اول تنفس که عبارت از بلع (هوا)\nست . استلزام هوا مر بقای حیات انسانرا بدرجه ایستکه اگر بقدر ( ٥ )\nدقیقه از بلع آن محروم مانند حیات شان مبدل بممات گردد . دوم شرب\n( ماء ) که بدرجه ثانی مر حیات انسانی را واقع شده است و نسبت باول احتیاج\nبدان کمتر است ؛ چه میتواند شد که انسان یکشبانه روز بعدم آن اعدام\nنشود . سوم اکل ( طعام ) که درجه ثالث است مر حیات انسانرا .\nو احتیاج بدان نسبت بآند واقل و اهو نست ؛ چه میتواند شد که اگر در"}
{"book": "adl0248", "page": 86, "text": "( ۷۷ )\n\nاستحصال آن مانعی آید لااقل دوسه روز انسان طاقت بتواند .\nو اين يك نيز معلوم ارباب فهوم است که هر چيزيرا كه رواج و احتياج\nقومی بدان بیشتر باشد آنچيز بالطبع استلزام قیمت میکند .\nمثلاً در کارگاهها و فابريقه های تجارتی هرگاه از انواع اجناس هر انجنس\nکه رواجش بیشتر بود ، و احتیاج نیز بدان اکثر قیمت آن نیز ازید باشد\nحالا نكه حضرت حکیم مطلق و رازق برحق جلت حكمته از غایت شفقت\nو مرحمتی که درباره این نوع شریف مبذول داشته در کارگاه عاطفت كبـ\nریائی خویش مایحتاج ثلاثۀ مذکور ره را باسهل وجوه میسر گردانیده .\nچنانچه بلع هوا که اهمیت آن بر حیات انسانرا بدرجه اول واقعشده\nبهیچ مصرف و آلۀ موقوف ننموده ، و شرب ما که درجه دوم است بر\nآلۀ جزوئی دلو وكاسه ، واكل طعام که درجه ثالث است آنرا متعلق\nبسعی و عمل و حرکت و تشبث فرموده است و مجوهرات و امثال آن که\nمستلزم حیات انسانی نیست آنرا ذی قیمت و نهایت غالی نمود . حالا\nآنکه قضیه بالعکس اقتضا می نمود زیرا لوازمات جوهر گرانبهای حیات\nشایسته قیمت و سزاوار گرانبهائیست .\nپس بمقابله این لطف نمایان و احسان بی پایان که رازق انس و جان\nدر حق انسان مبذول داشته انصاف آنستکه در طاعت و عبادت و شکران"}
{"book": "adl0248", "page": 87, "text": "( ۷۸ )\n\nنعمت او سبحانه تعالی اقصی الغایت والنهایه جهد و کوشش نمائیم . عامل اوامر . و مجتنب از نواهی او باشیم . و در پیروی رسول مقبول او صلی الله علیه و آله و سلم تهاون و تکاسل نورزیم .\nکن للحق عبداً فعبد الحق حراً انتها\n\nخانه تن آدمی\n\nحضرت امام ( فخر الدین رازی ) در باقیات الصالحات نام کتاب فوائد انتساب خویش در خصوص بدن انسانی چنین میفرماید :\n« بدن انسانی خانه ایست که از مایحتاج بیت هر انچه انسانرا بدان احتیاج افتد در انخانه موجود است .\nاولا باید دانست که هر سرا را غرفهٔ لازم است ، و سرای بدن انسانرا (سر) بمنزلهٔ غرفه ایست که بر موضع بلندی وا قعشده است . و هر غرفه را مناظری لازم است که آن هفت سوراخ کلهٔ انسان مناظر آن غرفه است . باب این سرا ( دهان ) است ؛ و ( بینی ) همان طاقیست که بر سر باب موضوعت . و ( شفتین ) همچون دو در آن بابست ، و"}
{"book": "adl0248", "page": 88, "text": "( ۷۹ )\n\n( دندانها ) هم چون در بانانند مر سرا را ، ( زبان ) کار گذار ، و هر دو\n( چشم ) دیده بانی باشند ، و ( گوشها ) جاسوسانند که صاحب خانه را\nاز اخبار خارج مطلع گردانند : و ( پشت ) دیوار اساس آن سر است ،\nو ( سینه ) بمنزلۀ صحن سرا باشد ، ( قلب ) ، و ( دماغ ) دو اطاق آرا\nسته و پیراستۀ صاحب خانه بود ، ( شش ) بادزن ، و ( جگر ) شر ابدار ،\n( خونی ) که در انست بمنزلۀ شراب قایم بود ، و ( معده ) مانند مطبخ ،\nو ( سپرز ) حوضی ست که در مطبخ باشد ، و ( زهره ) چون سلاخ خانه ،\nو ( رگها ) بمنزلۀ رهگذار هاست . ( امعاً ) چون مبرز ، ومثانه چون\nآبخانه. و هر دو رهگذار نجاست همچون معابریست که مزخرفات از انجا بیر\nون رود ، و ( استخوان ) ها بمنزلۀ اخشا بیست که بنای خانه بر آن باشد،\nو ( گوشت ) همچون گلیست که خانه را بدان اندود نموده اند ، و ( پوست )\nبمنزلۀ گل خوشرنگی ست که برای زینت بر دیوار خانه مالند .\nخانۀ تن آدمی عبارت از ین است ؛ و این یکرا نیز باید دانست که هر خانه\nرا صاحبی لازم است . مالك وصاحب ایندار نیز عبارت از حضرت روح\nاست که اطلاق ( نفس ناطقه ) نیز بر ان میشود . قلب ، ودماغ محل راحت\nودیوان عام اینذات بزرگوار است . دخول روح در جسد بمنزلۀ دخول\nپادشا هست در سرا ، زهی سرا ، وخھی پاد شاه ! ."}
{"book": "adl0248", "page": 89, "text": "( ۸۰ )\n\nیا کامنزها آفریدگارا ! سلطانی چون تو خداوندیرا سزد که به امر نافذ\nاز لئی ( قل الروح من امر ربی ) روح را پاد شاه و بدترا مملکت آن مقرر\nنمودی ، و اینقدر مصالح مر این مسافر پنجه روزه را آماده گردانیدی تا\nآنکه روح در مملکت خویش مشغول معرفت و محبت تو گردد . تعالی شانه\nالله اكبر ! ....\nانتها\n\nعدالت خداوندی\n\nامروز که یوم دوشنبه ١٥ شهر رجب المرجب سنه ۱۳۰۸ ست جریده\n(اختر) از (در سعاده) آمده در صفحه ٢٠٥ نمره ٢٦ آن بعنوان\nفوق تفصیلی دیده شد که واقعاً جای عبرت و بصیرت است لهذا ما نیز آنرا\nدرینجا مینکاریم تا بمراتب عبرت و و ثوق مطالعه کنندگان بیفزاید\nو بعدالت عادل مطلق اعتراف نمایند .\nروز نامه مذکور از روز نامه (خدمت) منطبعه (ازمیر) نقل کرده\nمیگوید : که در طوفان پیشتر یکه از کثرت بارش در بعض جاها خرابیهای\nزیادی بهم رسید در محله بالائی از میر خانه مرد فقیری نیز رفته رفته قریب\nبه انهدام بوده است . بیچاره بایکی از دوستانش مشورت میکند که آیا چه"}
{"book": "adl0248", "page": 90, "text": "( ٨١ )\n\nباید کرد ! پولی ندارم که خانه را تعمیر کنم و اگر تعمیر نکنم میترسم که\nروزی بسر اهل و عیالم فرو آید ازین رهگذر بکار خود حیرانم چه کنم؟\nآن دوست بداندیش نیز از در خیر خواهی برآمده او را اندرز میکند\nکه ترا باغچه کوچکیست آنرا فروخته خرج تعمیر خانه کن چونکه خانه\nترا در هر حال از باغچه لابدتر است .\nآن مرد ساده لوح نیز قبول کرده باغچه اش را بسی عدد لیرای عثمانی\nفروخته وجه را میگیرد . رفیق بد اندیش باز از در نصیحت برآمده می\nگوید که دشمنان پول نقد بسیاراند میباید که کیسه پولت را شب در زیر با\nلین بنهی و هوشیار باشی که در صندوق و یا جای دیگر نگذاری . صاحب\nخانه این اندرز را نیز از دوست خود پذیرفته بگفته او عمل میکند .\nآن مرد ناجوانمرد بخیال اینکه آن پولرا بتقریبی به چنك آرد با زن\nخودش مشورت کرده قرار میگذارد که شبانگاه هر دو پس از خوابیدن\nبخانه او رفته زن طفل آنانرا ربوده بدر برد و چون آنمرد بازنش بفریاد\nطفل که جگر پاره شان است سراسیمه از خواب بتعقیب آن پردازند او\nنیز از زیر بالین پولرا برداشته بدر رود و همین طور میکنند .\nولیکن حالا عدالت عادل حقیقی را بنگر که چه میکند : مرد بد سرشت\nبعد از آنکه زنش طفل صغیر مظلوما نرا بدر میبرد و پدر و مادر بفریاد جگر"}
{"book": "adl0248", "page": 91, "text": "( ٨٢ )\nپارهٔ شان از پی زن میدوند پولرا از زیر بالین مظلوم بدر آورده میخوا\nهد تا بگریزد خانه فرو می آید .\nآنگاه نیز صاحب خانه که طفل شانرا از نیمهٔ راه گرفته برگشته بودند\nخانه را خراب یافته چون از دسیسه و حادثه که بر انمرد بد نهاد گذشته بود\nآگاهی نداشتند سجدهٔ شکر خدا وندیرا بجا آورده گمان نمودند که آن\nملکی بود که طفل شانرا در ربود تا بدان حکمت از انمهلکه همهٔ شان نجات\nیابند . فردا فعله می گذارند که خاک و خشت را یکسو کرده اول پولرا\nبچنگ آرند تا سپس به تعمیر پردازند در اثنای کار کردن فعله ناگاه پای\nآنمرد از زیر خاک نمایان میشود .\nحالا جای حیرت اینست که پس از ان که خاک را از روی آن تبه روزگار\nدور میکنند می بینند که همان کیسه را سخت در چنگ فشرده و بدان حال\nفضاحت آمیز دم در کشیده است .\nفاعتبرو یا اولی الابصار * انتها *\nسیاحات\n* از سیاحتنامهٔ در سعادهٔ استانبول *"}
{"book": "adl0248", "page": 92, "text": "( ۸۳ )\n\nیک شبی\nکه در بوغاز دلنواز گذرانیده ام\n\nسیاحتنامۀ در سعادة استانبول عبارت از سیاحتنامۀ ایستکه در سنۀ\n۱۳۰۶ هجری بنا بر امر حضرت والد بزرگوارم از شام بسوی در سعا\nده اجرا نموده ام . مقصد ازین سفر تقدیم نمودن کتاب فوائد انتساب\n( اخلاق حمیده ) میباشد که به اعتاب حضرت خلافت پناهی عرض\nو تقدیم نمایم . پس از ابتدای حرکتم از شام الی انتهای رجعتم را یکان\nیکان در قید تحریر آورده بعنوان « سیاحتنامۀ در سعاده » کتابی تشکیل\nداده ام . ازین سیاحتنامۀ عاجزانه ام احوال جغرافی و تاریخی و حکومتی\nو معلومات مفیدۀ در سعاده تا یکدرجه بخوبی مفهوم قارئین کرام میگر\nدد . اینست که بعضی پارچه های شیرین آنرا در صحائف دبستان معارف\nنیز گاه گاهی بنظر قارئین کرام جلوه میدهیم که از انجمله یکپارچۀ ادبی\nآن عنوان ما فوقست :\nیوم دوشنبه ساعت ۹ و نیمی بود که بعزم تفرج از محل اقامتگاهم بسوی"}
{"book": "adl0248", "page": 93, "text": "( ٨٤ )\n« کوپری » یعنی جسر برآمده بودم ! وقتا که بر سرکوپری رسیدم ساعت\nباقی بودن یکنیم ساعت را بغروب شمس اشعار مینمود .\nکسیکه آرزوی مشاهده کثرت وغلبهٔ نفوس اینپایتخت عظما را داشته\nباشد ، باید که در اوقات صبح ، وطرفهای مغرب بر سر کوپری بیاید !\nزیرا این شهر مینو بهر بنام ( بلاد ثلاثه ) بر سه پارچه منقسم میباشد که\nاول آنرا « استانبول » و ثانیش را « غلطه مع بيك اوغلی » وثالثش را\n« اسکدار وحیدر پاشا » مینامند . قطعهٔ استانبول وغلطه را از قطعهٔ\nاسکدار بحریکه از شعبات بحر سفید است و در آخر بوغاز بابحر سیاه می\nآمیزد تفریق داده ، و قطعهٔ استانبولرا از قطعهٔ غلطه نیز شاخچهٔ بحر کو\nچکی که آنرا « آلتون بوینوزی » که ترجمه اش ( شاخچهٔ طلا ) است فرق\nو جدا گردانیده است .\nحالا کوپری این سه قطعه را مدار وصول و مرکز مقبولیست که قطعهٔ\nاستانبولر اباقطعهٔ غلطه مع بيك اوغلی رأساً بهم وصل داده، و قطعهٔ اسکدار را\nبدو قطعهٔ مذکور بمناسبت استیشنهای و اپور های کوچکی که در آنطرفها\nدر حمل ونقل نفوس گشت و گذار دارند معناً متصل گردانیده است . و\nاین نیز گفته شده بود که دوائر جسیمهٔ حکومتی مانند ( باب عالی ) و ( دائرهٔ\nمالیه ) و ( دائرهٔ عدلیه ) و ( دائرهٔ معارف عمومیه ) و ( دائرهٔ تجارت و نا"}
{"book": "adl0248", "page": 94, "text": "( ٨٥ )\n\nفعه ) و ( باب والای سر عسکرى ) و ( مدارس ) ، وتكايا ، ومكاتب ،\nوجوامع شريفه على الاكثر در قطعه استانبول ؛ وموقع اشياى\nنفیسه ، وصرا في وتجارات جسیمه و ذوق وعشرت و كيف و صفا نيز\nاکثر در سمت غلطه وبيك اوغلى ؛ و محلات صیفیه ها . و سیرانگاه ها و\nتنزه و تفرج نيز جملۀ در بوغاز دلنواز واسکدار و قاضی کوی واطه ها وا\nقع شده است که ممر و معبر عمومی اینهمه باز هم جناب کوپری حسینتر از\nپریست .\nپس در اوقات صباح جميع عالم از برای تسویه امورات خود شان که اکثر\nازین سه حالت بدر نیست بحرکت آمده از سر کوپری مرور مینمایند .\nو در طرفهای شام نیز از کار و بار خودها فارغ گردیده بمحلات خود شان\nعودت میکنند . لاجرم در بند و وقت البته انسان تا یکدرجه بدیدن غلبه\nنفوس این شهر شهیر موفق میگردد .\nكمر دلبران سیمین بر بمنا سبتیکہ در میان شهرستان حسن و جمال افتاده\nنازکخیالان عالم معانی در توصیف و تعریف آن داد موشگافیهــای لطیفی\nداده اند ، ولى نوك خامه شان از مو خالی نشده تا که سخن شان را تکمیل نما\nیند ! پایتخت عالی بخت استانبول که حسن ولطافت را نیز پایتخت است مانند\nمحبوب نازنين بيعیوبیست که کوپری بمثابه کمر آن دل نشین واقعشده ."}
{"book": "adl0248", "page": 95, "text": "( ٨٦ )\n\nپس اگر در حق توصیف و تعریف آن هر قدر سخن رانیم باز هم ناتمام\nخواهد ماند .\nوالحاصل هنگامیکه بر سر جسر رسیدم آفتاب جهانتاب برطرف\nصفحه افق باقلم زرین شعاعی اعلانی مینگاشت : که بعد از یکدیم ساعت\nجهانرا از دیدار فرحت آثار خویش محروم خواهم نمود .\nهوا بنهایت لطافت ، دریا بغایت سکونت ، وبمناسبت تقرب غروب\nشمس ، عالم نیز بسوی خانه ولانه خودشان در سیر و حرکت بودند . سکو\nنت بحر و لطافت هوا مجبورم نمود برانکه قدری دریائی شوم و ازین هوای\nبانشاط ، ومنظره عمومی این شهر با انبساط استفاده نمایم . لاجرم بعزم\nرفتن [بوغاز] بی انباز وملاقات محب دلنوازم [......] در اسکله\nلب جسر آمده تکت محل مقصودم را گرفته بر سطح فوقانی درجه اول\nواپور باسرور برقعه که رویش بسوی رفتار واپور است نشستم . بعد از\nمرور بخد دقیقه واپور بر خط مستقیمی که یکسر بسوی بوغاز تمدید یافته\nبرفتن آغاز نمود .\nحالا چون اسم بوغاز درینجا تذکار یافت لازم آمد که شمه در وصف\nچگونگی آن نیز عرض نمایم . اگر چه تفصیلات محلات عمده این شهر\nمینو بهر در سیاحتنامه عاجزانه ام سبقت نموده است ولی درینجا چون قاز"}
{"book": "adl0248", "page": 96, "text": "( ۸۷ )\n\nتین گرام از لفظ بوغاز منتظر چگونگی اوصاف آن میشوند لاجرم\nبمختصری از ترجمه احوال این محل بینظیر که بدیعه لطافت وودیعه طبیعت\nاست اگر سخن را نیم خالی از مناسبت نخواهد بود .\n(بوغاز) در لسان ترکی (گلوگاه) را می گویند . ودر اصطلاح ( جغرا\nفیون) نیز بر محلاتی اطلاق میشود که بحر در ما بین دوکوه یا تپه ها بعرض\nکمی واقع شده باشد که از ین سبب چنین جاها با بوغاز که گلو گاهست مشابهت تا\nمی بهم میرساند . لاجرم بوغاز لطافت طراز استانبول نیز چونکه تپه های\nزمردین فام ساحل خوش نمای قطعه اروپا که جانب غربی ، وساحل\nدلکشای قطعه خطه اسیا که جانب شرقی بحر ائینه سیما را احاطه داشته\nاست بدینمناسبت عنوان بوغازر ابحق سزاوار گردیده حتی بعضی از ارباب\nفن ( ژه ء ولوژی ) از قرار فن چنان استنباط نموده اند که قبل از عصر\nهای بیشماری ایندو ساحل باهم ملصق ویکوجو د بوده اند ولی بعد از آن\nبوقوعات وتبدلات جسیمه کره ارض که از ابتدای خلقتش تا بحال دیده\nو می بیند از هم جدا گردیده بحر سیاه با بحر سفید آمیخته اند . وچون\nانسان بنظر دقت بسوی وضع وهئیت این محل که یگانه بدیعه طبیعت است\nنظر اندازد اینسخن فن طبقات الارض را تا یکدرجه تصدیق میکند .\nزیر ااز خاصیت آبستکه چون اول ابتدا بجر یان نماید بصو رت مار پیچ در"}
{"book": "adl0248", "page": 97, "text": "( ۸۸ )\n\nمیگذرد . لاجرم بوغاز بی انباز نیز از ابتدا تا انتهایش که بقدر دو سه سا\nعت مسافه دارد مانند زلفان محبوبان جانستان خم و پیچ نمایانی دارد که\nاین يك نيز بر تصدیق قول فن ژء ولوژی شاهد عدلیست .\nکسانیکه کتب احوال عالم را مطالعه نموده باشند و یا آنکه خودشان\nبطریق سیاحت از احوال عالم خبر گرفته باشند میدانند که در خصوص\nلطافت طبیعت ، و اهمیت ترکیب و وضعیت هیچ يك پایتختی به بوغاز بی\nانباز استانبول مقابله نمیتواند . چونکه اولا اين يك را از نظر دقت\nدور نباید داشت که بوغاز بی انباز این شهر مینو بهر را برد و قطعهٔ\nعظیمهٔ کرهٔ ارض که عبارت از آسیا . و اوروپا باشد پر تو نثار ، و بر دو بحر\nجسیمهٔ که عبارت از بحر سفید و بحر سیاه باشد در يك نقطه جامع وسزا\nوار گردانیده است .\nسواحل شرقی بوغاز لطافت طراز که عبارت از سمت قطعهٔ آسیاست\nبه اسم « ساحل اناطول » و سواحل غربی‌ش نیز بنام « ساحل روم ایلی »\nمسمی میباشد . از حد کوپری یعنی جسر تا به محلیکه آنرا « فنار » تسمیه\nمیکنند . بوغاز اعتبار میشود از جسر تا به فنار بقدر دوسه ساعت راه\nبحر سفید امتداد یافته که هر گاه انسان به فنار واصل میشود بعد از آن به\nبحر پر تلاطم سیاه تصادف میکند که از انجا تا نظر کار میکند بجز بحر\n\nدگر چیزی دید\nکوچکی که مانن\nدر میان این تپ\nسراپاهای چ\nوان مرتبه تو\nبدلك قائق م\nكوچك غايت\nمسیح ابتسام م\nمیل و نخل\nگر چران\nيك قطعه احد\nو در بحالت\nانطا کیه ی\nنمیده ام ،\nوانجاء\nیا قصرفن\nواود"}
{"book": "adl0248", "page": 98, "text": "( ٨٩ )\n\nدگر چیزی دیده نمیشود . دو طرفه این سواحل به تپه های پست و بلند\nکوچکی که مانند یکپارچه زمرد سبز و خرم افتاده تشکیل یافته است که بحر\nدر میان این تپه ها مانند نهر نقره فامی در جریانست . محلات بانشاط و\nسرایه های جسیمه حکومتی ، وعمارات صیفیه دولتی ، وباغچه ها وعما\nرات مزینه وكلا وكبرا ، ومواقع سیر وصفا جمله در همین دو ساحل ازم\nمعادل کا ئن میباشد . قومپانیۀ بنام [ شرکت خیریه ] و اپور های كوچك\nكوچك غايت لطیف ومزینی درمیان بوغاز بگشت و گذار وا داشته که از\nصبح تا بشام مانند ماهیهای بحر لطافت فریاد زده وشناوری کرده در راه\nحمل و نقل اهالی خدمت و غیرت میکنند . تعریف و تو صیف اسا\nکل ومحلات مینو مشاكل بوغاز دلنوازچون در سیاحتنامۀ عاجزانه امیکان\nیگان بمهۀ احوال تاريخية ماضیه وعمارات عالیه اش مذکور ومسطور است\nو درينجا تعريفات آنها سخن را تطويل ميدهد لاجرم همینقدر معلوماتیکه\nاعطا نمودیم کافی بنظر آمده حالا ماپس بر « شبیکه در بو غاز دلنواز گذرا\nنیده ام » مراجعت مینمائیم .\nوالحاصل واپور بر خط مستقیمی که یکسر بسوی بوغاز بی انباز تمدید\nیافته برفتن آغاز نمود .\nواپور گویا ازید بیضای ساقی بزم محبت باده خوشگوار حضرت عشق"}
{"book": "adl0248", "page": 99, "text": "( ۹۰ )\nرا كشيده كه مانند سرمستان صحرای بیخودی با آنكه بحر از سلاسل امواج\nهر لحظه بپايش زنجير مينهد ولی او آنهمه سلاسل را بقوت احتراق محبت\nاز هم گسلانيده برفتار مستانه كه دارد دوام ميورزد . چسان مستانه رفتار\nننمايد ! و چگونه بیخودانه زنجير از هم نكسلاند ! آتش عشقيكه در ماكينه\nجگرش در اشتعال است او را كجا می گذارد كه در راه محبت تكاسل ورزد دود\nآهشر روی فلك را تيره ميسازد . وفرياد جانكاهش دل كوه را بلرزه\nميدرارد. تيزی رفتارش جگر بحر را از هم ميشكافد .\nواپور درينوقت از اسكله ( بشكطاش ) گذشته در داخل بوغاز در تك\nو تاز است .\nسبحان الله ! نظاره اين شهر باصفا تا بچه درجه فرح بخش دلهاست !\nشعاع كهربائی شمس جهان آرا عکسیكه بر بلورهای پنجره های عمارات عالی\nدو طرفه ساحل می اندازد . وبحر باصفا كه آنهمه عكوس متجلای متلا\nلا را در مر آت سينه بی كينه اش منعكس میگرداند انسان چنان گمان میبرد\nكه گویا مذهب بدايع آثار شمس خاوری بانوک فرچه زرين تار شعاعی\nبطلاكاری صفحه ممتازی آب از بوغاز دلنواز که بلطافت هوا . وخوبی\nمنظره دلكشا . وطراوت تپه های خضر اورق اول كتاب ارض است مبا\nشرت ورزیده ؛ متن بحر لطافت ادا را زر افشان گردانیده . وحاشيه"}
{"book": "adl0248", "page": 100, "text": "( ۹۱ )\n\nخضرای خوشنما را بجدول طلا ، و تحریر زنگار جدول کشیده و قطعهٔ\nکاغذ آبی رنگ سما را بپازچه های كوچك و بزرك سحاب پارهٔ پارهٔ که از\nتقرب غروب شمس الوان مختلفهٔ یافته ابری نموده است .\nو الحاصل بغروب نیمساعت باقی بود که بمحل مقصودم واصل شدم . وقتا\nکه واپور در اسکله توقف ورزید کسیکه دیدن او مرا مجبور آمدن اینجا\nداشته دیدم که استقبالم میکند . حالا نكقبل ازین از آمدنم هیچ خبری\nندارد . مگرا و را الكتريك تلغراف محبت خبر داده بود ! خلاصه دست\nهمدیگر را گرفته از اسکله بر جادهٔ مستقیم ریختم کنار در یا بحرکت افتادیم .\nتا آنکه جاده بسوی دست چپ رو ببالا میل نموده بباب باغچهٔ جنت مثال\nقصر بیقصور خوش بستی واصل گردیدیم مگراین باغچه و قصر عالی صیفیهٔ\nآن محب دلنواز است . شب را تا بساعت پنج به بزم الفت و بادهٔ سرشار\nمحبت بهر گونه ساز و صحبت بسر آور ده بعد از آن هر کس بخوابگاه خو\nیش مراجعت نمودند . خوابگاه مرا در یکی از او تاقهای درجهٔ اول آن\nقصر لطافت حصر که مناظرش بسوی دریای صفا سیما ناظر بود مقرر\nنمودند .\n\nتا بساعت هفت شب بخواب راحتی رفته از خودئی خود هیچ خبری\nنداشتم . تا آنکه هوای لطیف جانخش روح افزایی از پنجرهٔ مقابل رویم"}
{"book": "adl0248", "page": 101, "text": "( ۹۲ )\n\nآمده از خواب غفلتم بیدار نمود . درون خانه را از انوار ضیا نثار مهتاب\nپر از انوار یافتم . از جابر خاسته در نزد پنجره که يك پله اش باز بود آمده\nپله دیگر شمرانیز گشاده برای کسب هوا واستفادهٔ منظرهٔ بی همتا بر سر قنبه\nبنشستم . در آن اثنا اول چیزیکه نظرم را جذب نمود هما نا دریا بود .\nاما چه دریا ! دریائیکه ید صانع قدرت گویا در میان قبه های زمرد یکپارچه\nالماسی وضع نموده . مهتاب عالم تاب جهانرا در زیر انوار خویش چنان\nمستغرق نموده بود که گویا فراشان چابکدست طبیعت کوه ، و صحرا . و در\nیای بوغاز باصفا را از برای پا انداز حسن و لطافت به برگهای گلهای نسرین\nو نسترن تفریش نموده است . انعکاس اضويهٔ لامپه های قصور برسرور\nدو طرفهٔ ساحل با شعشعه پاشیٔ شعاع قمر و انجم خوش هیاکل معظم گر\nدیده بحر عديم المماثل بوغاز لطافت منزل را بنظرها چنان جلوه میداد\nکه گويانلك مينا فام بنابر عرض تحسین حسن و جمال بیمثال بوغاز عديم\nالهمال جواهر گرانبهای دفئینه غیر محدودش راجميعاً بر يکقطعه دلنشین\nنثار فرموده !\nالله الله ! تاثیراتیکه فرمانفرمای لیل بر حسیات انسانی اجرا میدارد\nتا چه درجه سودا آمیز است ! کائناترا هرانقدر که سکونت استیلا میکند،\nحسياتراهمانقدر وسعت حاصل میشود !"}
{"book": "adl0248", "page": 102, "text": "( ۹۳ )\n\nدر انلحظه بجز من سودا مزاج دیگر هیچ کسی از اعضای موجوده\nقصر سعادت حصر بیدار نمینمود . بلی اگر تشویش افکار و سودای\nبیشمار یکه مرا در خصوص انجام مقصد خیر مرصد خدمت با سعادت وا\nلابزرگوارم دامنگیر خیال است دیگر یرانیز میبود البته ایشان نیز مانند\nمن به نشستن مجبور میشدند . والحاصل بنده نیز ازین سکونت وسکوت\nعمومی استفاده خوبی کرده بودم . از هر طرف که گوش میگرفتم بجز\nسکوت دگر چیزی نمیشنیدم . باز هم اگر صدایی بگوشم میرسید همانا شل\nشل دلربای موجه های كوچك كوچك خوشنمای بحر صفا سیما بود که ما\nنند عاشق جنون مشرب زنجیر بپا كف دست محبو به ساحل لطافت ادا\nرا پی هم بوسه میزد ؛ و گاه گاهی که تکرر نغمات بلبلان بیقرار از شاخ\nسار باغچه های جنت مثال دور و نزديك بگوشم میرسید هوشم میپرید،\nو قلبم میطپید ؛ و برقابت آن بعضاً آواز خواننده کان موسیقی شنا سیکه\nمستانه و بخودانه از پای عمارت در عالم مهتاب میگذشتند و تغنی مینمودند\nبی اختیار بفریادم می آورد .\nدر هر طرف که نظر میانداختم مناظر تطز ربای بوغاز دلنو از بدیگر گونه\nجلوه مینمود . انوار قمر ضیا نثار بوغاز بی انباز را ببارش باران نور شاداب نمو\nده بود . موجه های لطیف دریای پر انوار که از پرتو ضیای مهتاب گویا از يك"}
{"book": "adl0248", "page": 103, "text": "( ٩٤ )\n\nپاره نور مجسم مخلوق گردیده تموج عرق خجلت عاشقی را بخواطر میداد\nکه از حسن گرم پر نور محبوبش غرق عرق بیخودی گردیده باشد .\nسبحان الله ! اینچه موقع دلکشا، و اینچه موضع فرح افزائیست که هر قدر\nمینگرم هما نقدر تشنهٔ دیدن دیگر میشوم ! نظرم را چه حرص و آزی\nحاصل شده که از جای خواب راحت نظارهٔ حیرت را پسندیده ! عجبا\nتحریص کننده اش چیست ؟ آیا بجز الوان نعمتهای گوناگون طبیعت که در\nخوان مزین بوغاز فرح طینت چیده شده است دگر چیزی هست ؟ قوهٔ\nنظر مضراب قوهٔ مفکره ام گردیده ازین الواح طبیعت بدایع تا چه درجه\nغرائبات اعجاز نما تصور میکند !\nوالحاصل در حالتیکه نظرم از حسن چنین منظرهٔ دلربا بگرداب حیرت\nفرو رفته بود ناگهان طبیعت تبدیل حرکت ورزیده در کرهٔ هوا حال عجیب\nوانقلاب غریبی ظهور نمود ؛ لطافت وصفا ؛ بوغاز بی انباز را وداع نموده\nیعنی در حالتیکه از عدم وزش هوای نسیمی در اوراق اشجار يك اهتزاز\nجزئی هم مشاهده نمیشد از جانب بحر سیاه باد پر زور ناكم ظهوری به پنجهٔ\nقهر و شدت ابرهای مظلم کثافت پیرا کلوگاه بوغاز بی انباز را فشردن\nگرفت . در ارض وسما ، و در بحر و هوا تبدل و انقلاب کلی نمایان گردید\nبلبلان تر نه‌ساز شاخسار ذوق وصفا بنغمات دلربا یانهٔ شان نهایت داده به"}
{"book": "adl0248", "page": 104, "text": "( ٩٥ )\n\nآشیانهای شان سر در زیر بال سکوت و سكونت كشيدند ! نغمه طرازان\nآهنك راستی از زبردستی این مضراب انقلاب مخالف به ترك نواهای\nشهنازانه شان گفته بچابكنی هر چه تمامتر رو به گریز نهادند !\nالله الله ! ازین باد شدید البطش ناگهانی چها بر روی کار آمد ! صداهای\nمهیبی که از اغصان اشجار بگوشم میرسید وجودم میلرزید . گویا از\nبیداد باد به حضور خسرو طبیعت داد و بیداد مینمودند ! به به در یارا\nچه حالت پیش آمد ! ! دهشت فریادها و فغانهای امواج جبل آسایش\nجگرم را آب میگردانید . لطمه های امواجش از ساحل گذشته برقالد\nبرجهای پای عمارت میرسید گویا خیال بلع نمودن جهانرا مصمم نموده\nبود ! نه از سمای با صفا اثری ماند. و نه از ضیای مهتاب ضیاتاب نشانی ! قهر\nمان بادظلم بنیاد از اطراف واکناف کائنات لشكر عظیم دهشت اندازی\nجمع آوری نموده ملك خوبى و شهرستان آرامی را سراسر ضبط و تحز\nیب نمود . پاره های سحاب پر آب سیاه لحظه بلحظه بلند میشدند ، و به\nتضییقات شدیدهٔ قهرمان باد تاب آور مقاومت نگردیده در استیلای روی\nسمايك برديگر سبقت میورزیدند. ازین انقلاب بیحساب بگرداب حیرت\nفرو رفتم . چسان متحیر نگردم ! که آن منظره خوب روی ملك آسا كه\nقبل از نجدقیقه نظارۀ آن قلوب عالمیرا احیا مینمود دفعةً بچنين منظرهٔ"}
{"book": "adl0248", "page": 105, "text": "( ٩٦ )\nبد روی عفریت نما که از هیبتش وجود جهانرا تب لرزه ممات میگرفت\nتبدل ورزید !\nبقدر پنجدقیقه نگذشته بود که از شدت بادخانه آباد ... يك ابر كثيف\nظلمت بنیادی بعمل آمده جمله سمارا استیلا نمود . و بعوض انوار عالم\nافروز ماه جهان آرا که پیش ازین عالم را مستغرق ضیای باصفا میداشت\nظلمت تیره کثافت اندود مهیبی مخوفی قایم گردید . برق لمعه پاش از جوف\nسحاب ظلمت قماش درخشیدن گرفت ، رعد سامعه خراش درمیان جو\nکره نسیمی زلزلۀ عظیمی انداخت . بعد از لحظه باران ژاله آمیزی نیز\nبباریدن آغاز نمود . اماچه باران ! باز انیکه گویا شدت رعد وسوزش برق\nتمام کره نسیمی را به آب تحویل داده وبريختن ابتدا نموده است ! شدت\nباد و هیبت رعد ، و درخشیدن برق وصا چمه های ژاله بفر و بستن پنجره\nئیکه در نزدش نشسته بودم مجبورم ساخت . بستم لکن بعد از مرور\nزمان کمی قیامتی برپا شد پنجره ها را گویا به گله های صد منی زدن گرفته\nاند . هر قدر به بستنش سعی نمودم باد ظلم آباد همانقدر بکشا دنش همت\nورزید . آخر الامر از بستن پنجره عاجز مانده بيك گوشۀ گریخته\nخزیدم . شمعیکه در داخل اتاق من در سوختن ثابت قدم بود مقاومتش را\nبا قهر مان باد غیر ممکن دانسته و آخر الامر بترك دغدغه حيات گفته مرا"}
{"book": "adl0248", "page": 106, "text": "(۹۷۶)\n\nدر میان ظلمت بسیار تیره گذاشت .\nطوفان رفته رفته کسب شدت مینمود . صدای هولناك سامعه خراش که از\nین حوادث طبیعت متولد میشد لحظه بلحظه بر خوف و خشیتم می افزود ..\nتار یکی ئیکه از خاموش شدن شمع در درون خانه حاصل شده بود با ظلمت\nمهیب خارجی انظام نموده اتاقم بعینه صورت قبریرا گرفته خودم را زنده در گور\nمیدیدم از صداهای مخوف و مهیب زلزله سماوی رعد ، و از چکاچاك صا\nعقه و برق چنان گمان میبردم که قیامت بر پا شده است . لاجرم هر دو گو\nشم را بدستمالی محکم بستم تا آنکه از شنیدن آن صداهای جگرخراش\nگوشم را راحتی حاصل آید ؛ و هر دو چشمم را پوشیدم که تا از ان ظلمت\nپر هراس چشمانم را زحمتی نرسد در انحال بر سر تختیکه خزیده بودم\nخودم را مانند میت نامتحر کی حسن مینمودم یکمدت کمی نمیدانم که\nبخواب رفته ام یا در بحر استغراق غوطه خورده ام ؟ بهرصورت از جهان\nبیخبر بودم ! تا انکه بعد از ساعتی چشمم باز شد !\nالله الله چه می بینم ! ! اینکه می بینم به بیداریست یارب یا بخواب ؟\nدیدم که او تاقم باز غرق نور ، و جهان از انهمه ولوله و دهشت در\nحضور مانده بود . چون از ان حال مظلم دهشت انگیز هيچيك اثری ند\nیدم بی اختیار از خوابگاه هم بر خواسته به نزد پنجره آمدم و بر سر آرام"}
{"book": "adl0248", "page": 107, "text": "( ۹۸ )\n\nچوکی بنشستم .\nوقتیکه از پنجره بسوی خارج احاله نظر نمودم عالم را جمله باز غرق انوار\nقمر ضیا دار دیدم ! کو یا صور اسرافیل دمیده که بعد از چنان قیامت پر\nشور و شر ، کائناترا حیات تازه دیگر حاصل آمده بود .\nدر همه اشیا بجز لطافت ، و در همه موجودات بجز طراوت دیگر چیزی\nدیده نمیشد . ماه عالم آرا کویا مانند دلبر دلر بائیکه تاب و طاقت مستو ریرا\nنداشته باشد نقاب سحابرا از هم پاره پاره کرده جمیع عالمرا بعرض جمال\nباکمال پر نور خویش نائل هزار گونه ذوق و سرور گردانیده بود . آن\nباد هیبت بنیادیکه بوغاز دلنواز از دهشت آن در داد و بیداد بود . بيك نسيم\nصبای لطافت ادای روح افزای تحول نمو ده بود . ولوله دهشت انگیزیکه\nپیش از يك لحظه عالمرا به شور رستخیزی انداخته بود بيك سكوت و سكونت\nطراوت نمای لطیفی تقلب ورزیده بود .\nاخلال کننده سکوت و سکونتی که کائنات را فرا گرفته بود از هیچ\nطرف دیده و شنیده نمیشد ؛ مگر چهچهه حزينانه بلبلان خوش الحان\nکه قدوم حیات بخشای سحر را با همدیگر تبشیر مینمودند !! لحظه بلحظه\nمیدیدم که اطراف افق را محلول نوری احاطه مینمود . ساعت بساعت\nجهان منور شده میرفت ! رؤس جبال و نوکهای اشجار مستغرق انوار میگر"}
{"book": "adl0248", "page": 108, "text": "( ۹۹ )\n\nدید عجبا اینحال از چه پیش می آمد !! مگر نفس مسیحادم سلطان صبحدم به\nاحیای عالم میپرداخت !\nدر انحال وقتیکه از پنجره بسوی تپه های خضرای بوغاز لطافت ادا\nوبحر صفا سیما حصر نظر دقت مینمودم چنان گمان میبردم که بحر\nمحبوبه نازنین سیمین اندامیست که وجود لطافت آمودش را سراسر\nبرهنه کرده و بر بالین های اطلس سبز بوته داری تکیه زده افتاده است !\nاشجار را سقای باران آنچنان شست و شو ننموده بود که از دیدن آن\nقلب انسانرا نشاط بی اندازه حاصل نشود ! سبزه زارراچنان طراوتی\nحاصل نشده بود که انسان در حق آن دعای ورد قدح نخواند !\nپس در انحال طراوت سبزه زار ، ولطافت هو ا بخاطرم آورد که\nدرینوقت ازینکه در نزد پنجره نشسته باشم اگر در باغچه رفته در زیر\nدرخت گلی بنشینم البته زیاده تر موجب انشراح صدر وتفریح روح\nخواهد گردید ! لاجرم به احتیاط تمامی برخواسته و بی آنکه کسی را\nاز حرکتم بیدار کنم از نردبان فرو آمده داخل باغچه ارم مثالیکه قصر\nکوچك بیمثالرا احاطه داشته است گردیدم . در اول امرگلهای رنگارنگی\nکه دائر آما دار قصر بیقصور را پیچانیده بود یکان یکان زیارت نموده ، وبر\nلب حوض با صفائیکه در وسط باغچه بینظیر واقعست ، وضویی تازه"}
{"book": "adl0248", "page": 109, "text": "( ۱۰۰ )\n\nساخته و بر سر صقهٔ سبز و خرمی که در زیر درختهای بهم پیچیده نسرین\nسفید واقع شده بود به ادای فریضهٔ معبود یگانهٔ خویش موفق گردیدم.\nبعد از ان بخاطرم گذشت که پیش از انکه شمس جهان آراء طلوع نماید\nاگر یکقدری بر کنار ساحل با صفا بر صحرای که عبارت از دامن این تپه\nهای خضرا است قدمی بزنم هیچ عیبی نخواهد داشت! پس از در باغ بر\nآمده مدت مدیدی تا مسافهٔ بعیدی بر کنار دریای لطافت پیرا قدم زدن\nگرفتم.\n\nسبحان الله ! استانبول چه پایتخت عالی بختیست که چنانچه دولت ،\nو عظمت ، و مدنیت را پایتخت است لطافت طبیعیه و محاسن اصلیه را نیز\nپایتخت اصلی و مرکز طبیعی اتخاذ گردیده !\nاستانبول ، دلبر نازنین بانمکینیست که قلوب زائرین و سائرین خود ش را\nبکمند مار پیچ زلف عنبرین بوغاز بی انباز چنان ضبط و تسخیر نموده که\nانفکاکش را محال میپندارد .\n\nکسانیکه کتب جغرافیا و آثارات احوال عالم را مطالعه نموده باشند\nمیدانند که منظرهٔ طبیعیه و حسن عمومیهٔ اینشهر مینو بهر را در تمام کرهٔ\nارض دیگر پایتختی حائز نیست. ولی اینرا نیز بگوئیم که در استانبول\nبوغاز بی انباز نیز بهترین و زیباترین نقاط این پایتخت عظما میباشد!"}
{"book": "adl0248", "page": 110, "text": "( ۱۰۱ )\n\nبوغاز را اگر نگارستان لطافت گويم روا ، واگر مجمع جميع محاسن\nطبیعت خوانم سزا است . زیرا طبیعت نفیسترین و مزین ترین الواح\nلطافتش را در انجا موضوع داشته است . اگر کسی بنظر باریکانه شاعرا\nنه بسوی هیئت اصلی ووضع طبیعی این محل دلفریب نظر اندازد ، چنان\nگمان میبرد که ساحل دلربای قطعهٔ اسیا با ساحل خوشنمای قطعهٔ او رو پا از\nبسکه بر حسن و ملاحت همدیگر واله وحیران گردیده اند بیتابانه ومضطربانه\nخواسته اند تا همدیگر را در آغوش کشند ، واز وصال همدیگر صفای باکمال\nحاصل کنند ولی درین اثنا دریای با صفا در میان ایشان درآمده مانع هم\nآغوشی آیند ومستاق نابکام گردیده است حتی در بعضی جهاتش دیده\nمیشود که از غایت شوق ونهایت ذوقی هم آغوشی یکدیگر از آب حذر نکرده\nتا بسیار جائی در آب دویده اند وچون دانسته اند که غرق خواهند شد\nپیش ازان برفتن جسارت نتوانسته اند .\nوالحاصل در ان صحرای فرح افزا که از یکطرف با باغچه ها و قصرهای عالی\nنشان، واز یکطرف با دریای لطافت رسان محاط بود تا قریب طلوع شمس جهان\nآرا گردش نموده پس بسوی محل خویش عودت نمودم . در اثنای عودت\nبر پیشگاه باغچهٔ بسیار عالی گذر کردم . باغچهٔ مذکور بداند رجه با صفا\nو بدان پایه خوشنما بود که نظر بینندگانرا بسی اشغال مینمود. در وسط"}
{"book": "adl0248", "page": 111, "text": "( ۱۰۲ )\n\nاین باغچه جنت نظير يك قصر بسیار دلپذیری نیز واقع شده بود . روایح عطر\nبیز گلهای چنبیلیكه بر در و دیوار پنجره های عمارت دلنشین برآمده بود\nمجبورم بر توقف ساخت . هنوز مشام جانم از آن رایحۀ عنبر بیز حظ کاملی\nنبرداشته بود که آواز حزین بسیار دلنشین ( پیانو ) قوۀ سامعه ام را در\nاهتراز آورد . دقت نمودم ! صدای پیانو را از همان قصر دلپذیر شنیدم .\nآهنگ پیانو در مقام راست به نواهای كوچك و بزرك نغمه طراز هواهای\nعاشقانه میبود . بعد از لحظۀ که پیانو حصه خود را ادا نمود با آن ساز خوش\nاهتراز آواز جانگداز نوازندۀ پیانو نواز نیز دمساز گردید ! از شنیدن آن\nآواز چنان گمان نمودم که طایر روحم پرواز نمود ! بلی پرواز نمود ! اما نکجا ؟\nتا بشاخسار گلزار عشق ! مگر خواننده و نوازندۀ این ساز جان نواز و این\nآواز دلگداز دختر مه پیکر دلنوازی بود که گویا در رشتۀ ساز سحر پرداز\nخویش قوۀ الکتریقی اعماز داشته بود که از شنیدن آن در وجوم لرزش\nوطپش الكتريك زده گی راحس مینمودم . خوانندۀ دلربا اتول برداشت\nخواندنرا از نیمطلع ترکی ابتدا نمود :\nعاشقه ذوق ايلمك ، لايق دكلدريار سز\nبلمك ، كوردکمی ؟ بردم كولديكك كانز ار سز\nناله و فريادى ترك اتمه ، كوكل ! ليل ونهار عاشقك كجمز زمانی چونکه آه زارسز"}
{"book": "adl0248", "page": 112, "text": "( ١٠٣ )\n\nآه ! شنیدن این آواز جانخراش چقدر بیقرارم نمود ! خود مرا در\nگرداب حیرت فرو رفته میدیدم ! از خودئی وجودم هیچ خبری نداشتم\nافکار غربت و جدائی حضور والد بزرگوارم بخاطر آمده بی اختیار\nفریاد کشیدم و نعره ها زدم ، حرکات عاشقانه شام جنت مشامم به هیجان\nآمده بسی گریستم . من در انحال بیخودی بودم ، که قوه مادئی آمده\nاز انحال استغراقم رهائی داد ! رهائی دهنده ام مگر مهماندار جان نوازم\nبودکه بازویم را گرفته میجنبانید ، و حال استغراق مضطربانه ام را میدید\nو از احوالم میپرسید . تا آنکه گفت چرا اینقدرم در تشویش انداختی . !\nگفتم چه تشویش . گفت وقتیکه از خواب بر خواستم ترا نیافتم در باغچه\nآمده از هر گوشه اش خبر گرفتم باز هم از تو اثری نجستم . ازین سبب خیلی\nدر مراق افتادم . بیتابانه از باغ برامدم . اینست که مدو جزر دریا بدینطرفم\nرهبری نمود .\nگفتم خطا کردم ! ولی حالا اینقدر رجا دارم که اگر تا ختام این پیانو مسا\nعده فرمائی تا درینجا ایستاده باشیم مر ا احیا خواهی فرمود .\nگفت — در نزد ما هم پیانو موجود است اگر آرزو داری ازین\nبهتر خواهی شنید . خلاصه دست همدیگر را گرفته آهسته آهسته داخل\nباغچۀ بینظیر گردیدیم و تا بوقت ظهر از هر گونه مصاحبه وموانسۀ الفت و"}
{"book": "adl0248", "page": 113, "text": "( ١٠٤ )\n\nمحبت ، واكل وشرب باللذت ، وساز و سرود خوش صحبت بسر آورده\nاز همدیگر وداع نمودیم . مهمان نواز دلنواز تا به اسکله بمشایعتم نیز نازل\nفرمود . بعد از لحظه در و اپور بودم . تا آنکه واپور بحرکت افتاده و مانند\nعاشقان بیقرار چند جا کنار ساحل را بوسیده دو ساعت بغروب مانده در\nنزد کوپرتئ حسینتز از پری توقف نمود . همه عالم فرو آمدند . من حالا\nهنوز خودم را در ان باغچه جنت نظیر در میان همان قصر دلپذیر میدیدم.\nالحاصل اینست که سیاحت یکشبانه روزئی که در بوغاز دلنواز گذرانیده ام\nبدینجا ختام یافت . . . .\nاز سیاحتنامه استانبول که در سنه ١٣٠٦ هجری\nبامر والد بزرگوارم بسوی در سعاده\nاجرا داشته ام منقولست\n( محمود طـر زی )"}
{"book": "adl0248", "page": 114, "text": "( ١٠٥ )\n\nاز سیاحتنامۀ\nآمریکا\n\nللوی وحشیان\n\nمعلوم است که از برای خوابانیدن اطفال صغیره زنان هر وطن بعضی سخنان و کلمات مخصوصۀ استعمال میکنند که عثمانیان آنرا «ننی» و در بلاد ما بلسان عوام آنرا «للو» میخوانند. حتی این للو خواندن در میان بنی بشر آنقدر تعمم نموده که مردمان وحشی جنگلی آدم خوار بلاد امریکای شمالی نیز اطفال خودشانرا به للو میخوابانند.\n\nیکی از سیاحان امریکای شمالی در سیاحتنامۀ خویش للو خواندن زن آمریکائی را که طفلش را در گهوارۀ سبد مانندی نهاده و از شاخ درختی آویخته بوده است نقل و تحریر داشته، و جناب (احمد مدحت) افندی که از ادیبان تحریر عثمانیانست در (قرق انبار) نام رسالۀ موقوتۀ خویش للوی وحشی مذکور را بالترجمه نقل و بیان، و تطبیق آنرا با للو خواندن نسوان طرفهای خودشان نیز بطرز بسیار ظریفانه و بلسان بسیار"}
{"book": "adl0248", "page": 115, "text": "( ١٠٦ )\n\nسادۀ ادیبانه ظاهر وعیان نموده اند .\nما نیز در پنجا للوی وحشی را در ذیل سیاحات دبستان معارف خودمان\nترجمه نموده نقل میدهیم . ولی تطبیق آن که عبارت از للوی زنان اسنا\nنبولست بمناسبت ترکی بودنش ترك نموده با یکدو للو خواندن زنان بلاد\nخودما که در لایعنی بودن از للو خواندن زنان استانبول بصد درجه اعجب\nواغر بست تطبیق میدهیم :\nسیاح امریکای شمالی میگوید : كکر وزی از روزها در جنگلی رسیده\nدیدم که زن وحشی در گهواره ئیکه از شاخهای درختان مانند سبدی\nساخته بود . و طفل شیر خواره اش را دران خوا بانیده و از شاخ درختی\nآویخته بود سبد مذکرر راجنبانیده و بلسان خود چیزی میگفت من\nاز وضع و هئیت کلامش دانستم که آنچیزیکه میخواند للو خواهد بود .\nومقصود من چونکه سیاحت و خبر گرفتن از احوال خصوصی وحشیان\nاین سرزمین است لاجرم خواستم تاللوی این وحشیان را نیز شنیده در\nسیاحتنامۀ خویش درج نمایم . پس قلا و وز بومی را که با من همراه بود گفتم\nکه بر کلامهای للو خواندن زن مذکوره دقت نموده یگان یگان بمن بفهماند .\nقلاووز ترجمان من سخنان زن مذکور را بمن ترجمه مینمود . ومن نیز\nآنرا مینکا شتم اینست که از قرار آتی مذکور میگردد :"}
{"book": "adl0248", "page": 116, "text": "( ۱۰۷ )\n\n« بخواب روای بچه گکم بخواب رو ، که خواب راحت و سلامت ترا\nدرینزمان میسر ست ! »\n« خواب شو خواب ! که پستان مادرت مر ترا چنان رزقیست که خود\nبخور دبد هنت میآید . توهنوز از برای تحصيل يك لقمه رزق مجورنهٔ\nبر انکه جانت را به تهلکه ها بیندازی »\n« گریه مکن ، سعادتمند ترین ایام عمرت را بگریه کردن مگذران زیرا\nکه چون این ایام سعادت انجامت را بگذرانی بعد از ان مانند من و پدرت\nکه بر حال راحت اشتمال تو رشك و حسرت میبریم تو نیز در انوقت بر حال\nراحت و بیغمی دیگر اطفال اشك حسرت خواهی بارید . »\n« خواب شو خواب ! ای جگر پارهٔ مادر که درین زمان سعادت انجام\nمجبور و مکلف نیستی بر انکه خود را از برای صید آهوئی در پنجهٔ گرگها\nبنهی . و یا از برای جمع نمودن چندانه میوه در میان جنگل به پنجهٔ سباع و\nبهایم پاره پاره گردی . چنانچه برادر بزرگت چندروز پیش ازین درینراه\nبه پنجهٔ خرس کوهی میوهٔ حیاتش را پامال خزان ممات نمود »\n« ای پسرك نازنين من چرا خواب راحتت را بگریهٔ زحمت مبادله میکنی .\nچونکه تو مجبور و مکلف نهٔ بر انکه اگر در نیمشبی که بخواب شیرین باشی و\nدفعهٔ شبیخون قبایل مدعی ظہور نماید سرسام و بیہوشانہ بر خواسته"}
{"book": "adl0248", "page": 117, "text": "( 108 )\n\nسینه ات را سپر تیر و سنان دشمنان نمائی . »\nای نور دیده گك مادر تو بجز خواب راحت دگر چیزی مکن چونکه\nدر خصوص زندگانی و معیشت بهر چیزیکه محتاج باشی آنچیز در سینه\nمادرت ترا حاضر ، و برای انسان هر بلائیکه متصور باشد برای دفع آن\nمادرت دایما آماده و حاضر میباشد . »\nحالا یکدو فقره تمثیلا از للو خواندن طرفهای ما نیز بشنوید که نسبت به\nللوی وحشی امریکائی تا بچه درجه بمعنی و تا چه پایه مضحك چیزی بوده\nاست :\n« آللو بچه للو ، پس در بچه للو ، بابه ات بشکار رفته ، مادرت پس کار\nرفته . »\n( آللوی مبهاره ، مبهاره بگهواره . گهوراه طلاکاری . بند و بارش\nمرواری »\n\nفاعتبر و یا اولو الابصار --\n\nاز قرق انباز نام رساله موقوته در سنه\n1308 نقل و ترجمه گردید\nانتها"}
{"book": "adl0248", "page": 118, "text": "( ۱۰۹ )\n\nمحاورة سیاحی با یکی\nاز وحشیان\nامریکای\nشمالی\n\nیکی از سیاحان ( امریکای شمالی ) که باسم ( هسکه دندز ) موسومست\nچنین روایت و نقل کرده میگوید :\nدر یکموسم تابستانی در بحر « هودسون » که در قطعهٔ امریکای شمالی\nکائنست در میان يك ( شالوپای ) ماهیگیران اهالی « هولانده » ئي نينکه از\nسواحل مملكت [ غرونلاند ] بودند بسير وسياحت مشغول بودم . در\nمیان شالوپهٔ مذکور یکی از امریکائیان بومیئی نیز موجود بود که مدت مد\nیدی در نزد انگلیزان بسر آورده لسان انگلیزیرا بخوبی آموخته است ،\nو یکچندی با ماهیگیران هولانده یی نیز رفاقت کرده يك كمي لسان فلمنك\nرا نیز میدانسته است . اصل مقصد من از نشستن این شالوپه آنست که\nسواحل وحشیهٔ آنطرفها را که از انسانیت ابداً بهرهٔ ندارند به امنیت کاملهٔ\nسیر و سیاحت نمایم ."}
{"book": "adl0248", "page": 119, "text": "( ۱۱۰ )\n\nالحاصل صید ماهی کرده کرده تا آنکه به مصب گاه نهر [ شورنل ] که\nدر سواحل غربی هود سون کائنست رسیدیم . يك نيم شبی بود که من\nدر طرف دنبال کشتی بخواب بودم که ناگهان يك قيل وقال وزد وخورد\nبسیار هولناکی مرا از خواب بیدار نمود . مگر در انجواريك قبيله از وحشیان\nمردم خواری سکنا داشته اند که در نیم شب بقصد اخذ ویغمای شالویهٔ\nما برما هجوم و شبیخون زده اند .\nمردم هولاندیان کشتی ما بچابکدستی تمام با تفنك های دو لوله شان\nبمقابله و مقاتلهٔ وحشيان مسارعت ورزیدند . پس بمناسبت تاريكشی شب\nو قوت اسلحهٔ ناریهٔ هولاندۂ ئیان بعد از چند دست تفنك انداختن ،\nوحشیان بیچاره از صداهای مهیب تفنك رم خورده فرار کردند . وماهی\nگیران شالویه مظفراً ومنصوراً عودت نمودند .\nمن که بر سطح کشتی بر آمده منتظر عودت ماهیگیران بودم ؛ دیدم که\nدر پیش پیش ماهیگیران يك چیز سیاهی مانند چوچهٔ گاومیشی در دوید\nنست . مگر اين يك وحشیئی بوده که رفقایش را گم کرده . و راه گریز ش\nرا نیز نیافته سراسیمه شده است . وقتا که ماهیگیران وحشیئی بیچاره را\nدر یافتند خواستند تا پاره پاره اش گردانند لکن من فرياد بر اور دم که\nخبردار وحشی را اذیتی نداده زنده اش بیارید . لاجرم سالماً به شالویه"}
{"book": "adl0248", "page": 120, "text": "( ۱۱۱ )\n\nآورده بمش تسلیم نمودند .\nمن نیز وحشی را گرفته بطرف جای خودم آوردم بیچاره از ترس\nجان مانند برك بید برخود لرزان بود . من اگرچه بنا بر ازاله خوف\nو بیمش اظهار بشاشت وخنده مسرت مینمودم ولی او خنده مرا بر\nخندۀ استهزای غضب وحدت قیاس نموده بر خوف وخشتش می افز\nود تا آنکه به بسیار دلاسا ومحبت دلش قدری بجا آمده خوف ورعبش\nکم گردید .\nاینوحشی اگرچه عمرش مقدار پنجاه سال مینماید اما مانند جوانان\nبیست ساله قوتمند وچالاك است .\nمقصد من با این وحشی مکالمه کردنست . تا آنکه بدانم که وحشیان این\nسرزمین را چگونه عادت ومعیشت ، وعقل وفکرشان بکدام طریق\nمسلك خدمت دارد . پس بدینمقصد وحشی مونسی را که در شالویه\nما موجود بود طلبیده خواستم تا در میان من و او ترجمانی نماید .\nوحشی اسیر وقتیکه وحشی مونس ما را بدید بمناسبت جنسیت خیلی\nمسرور گردید . و از جای خود حرکتی کرده چنانچه او را جاخالی\nمیکند با او معامله نمود . ولی با وجود آنهم علامت کین وغضب از چهره\nاش پدیدار بود . وحشی ما با وحشی اسیر یکچند کلمه تعاطی کردند . ولی"}
{"book": "adl0248", "page": 121, "text": "( ۱۱۲ )\n\nچه فائده که وحشی ما بلسان وحشی اسیر بکمال مهارت واقف نیست لاجرم دانستم که بخواهش طبع محاوره با او دست نخواهد داد مع هذا عزم خودم را باطل نکردم .\nوحشی ما وحشی اسیر را مخاطب نموده گفت : « مترس چرا میترسی! این افندی ترا نمیکشد » . او بجوابش گفت : « وای ایشان مگر گوشت نمیخورند ؟ » پس ازین سخنش معلوم کردید که چنان گمان میبرد که ما او را کشته خواهیم خورد . لاجرم همین مکالمه اول مرا اساس اتخاذ نموده با وحشی مذکور بواسطه ترجمان ابتدا بمحاوره نموده\nگفتم — آیا شما مگر انسانرا میخورید ؟\nگفت — چه کنیم ، تقدیر آلهیست !\nگفتم — به به ! چسان تقدیر آلهی ؟\nالله از خوردن یکدیگر انسانها گاهی خوشنود نمیگردد !\nگفت — پس ما را که آموخت که گوشت همدیگر خودمانرا بخوریم؟ غیر از اله دیگر کسی هست ؟ چنانچه خرسها و گرگها و پلنك ها را خدا آموخته است ما را نیز که از انجمله ایم خدا آموخته است .\nگفتم — اینچه سخنیست که تو میگوئی ؟ آیا بدین عمل ترا کدام کس امر نموده ؟"}
{"book": "adl0248", "page": 122, "text": "( ۱۱۳ )\n\nگفت — خدا، زیرا اگر او امر نمینمود ، گوشت خورده نمیتوانستم\nبرای خوردن سنك وخاك چون امر نکرده است نمیتوانیم که از آن چیزی\nبخوریم . چونکه انسان هر کاریكه میکنند البته آنرا الله امر کرده میبا\nشد، وهر کاریراکه نمیکند مطلقا الله نگفته میباشد . » پس ازین سخن\nوحشی چنان معلوم گردید که ایشانرا اعتقاد مذهبی اگر چه بر\nوحدانیت باری تعالی هست ولی انسانرا فاعل مختار نمیدانند .\nپس ازان گفتم — اگر چنین باشد ما نیز انسانیم ، آیا چرا یکدیگر\nخود مانرا نمیخوریم ؟\nگفت — چونکه شما همه از يك جنس سفیدید ، و سفیدان همه يك\nعائله ويكرك و ریشه میباشند . آیا اگر از دیگر عائله بیابید باز هم نخو ا\nهید خورد ؟\nگفتم — خیر ، از گوشت انسان اگر از هر جنس و هر عائله که باشد\nاصلا و قطعا نمیخوریم . در انجا بيك گوشت قاقی که آویخته بودیم اشا\nرت نموده گفت — پس اینچه چیز است ؟\nگفتم — این گوشت انسان نیست گوشت حیوانست .\nگفت — پس چسبان گفتید که ما از گوشت دیگر جنس و عائله نیز\nنمیخوریم . آیا همه ما يك حیوان نیستیم ؟ مرغ وجمله طیور حیوا نیست"}
{"book": "adl0248", "page": 123, "text": "( ١١٤ )\n\nکه بعائلة پرنده منسوب میباشند؛ خرس و كرك و بوزینه و غیره حیوا\nنیست که بعائله دو پا منسوب میباشند . آیا گوشت همۀ اینها يك گوشت\nنیست ؟\nپس ازین افاده وحشی دانستم که اساس اعتقاد اینها با اعتقاد هنود\nیکیست . چونکه هنود نیز کافۀ ذیروح را يك حیوان اعتبار میکنند . اما در\nمابین هنود و ایشان اینقدر فرقی هست که هندیان گوشت جمیع ذی حیاترا\nبر خود حرام کرده اند ؛ و وحشیان امریکا جمله لحوم جاندار را بلا استثنا\nبر خود حلال پنداشته اند . باز بر استنطاق خود دوام نموده گفتم\nخوب، حالا اينك را بگو كه شما امشب چرا بر سر ما شب خون زدید؟\nگفت - از برای آنکه شما را صید نموده از گوشت شیرین لذیذ شما\nلذتی حاصل نمائیم. چونکه گوشت شما هم لذید، و هم بغایت چرب و لطیف است.\nچنانچه من قبل از ده سال یکبار یکی از جنس شما را صید نموده خورده\nبودم تا بحال لذت آن از دهنم غائب نشده است . لکن امشب ماشما را گرفته\nنتوانستیم . حالا شما ما را گرفته خواهید خورد . چنانچه ما بشکار\nخرس میرویم اگر خرس بچنگ ما بیفتد ما او را میخوریم ؛ و اگر ما بچنك\nاو بیفتیم او ما را میخورد .\nگفتم - وقتیکه بر قبیلۀ دیگری از خودتان هجوم نمائید نیز چنین معا"}
{"book": "adl0248", "page": 124, "text": "( 115 )\n\nحیوا\nوشت\n\nمابه خواهید نمود ؟\nگفت – بلی ، آیا آن قبیله حیوان نیست ؟ همه گی یکسا نست .\nگفتم – بنگر که ما این امریکائی که از جنس تست چسان خوب\nنگهداشته واورا نخورده ایم !\nگفت – شما اینرا برادر خوانده اید ، از ان سبب گوشت او بر شماحرام\n\nهنود\nما در\nتیا ترا\n\nگردیده .\nستثنا\nگفتم\nدیده\nشما\nاست.\nنورده\nگرفته\nشکار\nيچيك\n\nگفتم – بیا تا ترا نیز برادر خوانیم و در حق تو احسان هانمائیم .\nگفت -- خیر اگر در حق من احسان کردن میخواهید مرا آزاد\nگردانید .\nگفتم – چون چنین ست تو ما را برادر بخوان .\nگفت – خیر من شمارا میخورم .\nازین محاوره که تا بدنجا با و حشئی مذکور سبقت نمود اینقدر دانستم\nکه اولا این وحشیان دروغ گفتن و خاطر کسی را گرفتن اصلا و قطعا نمی\nشناسند. واگر باکسی عرض اخوت نمودند گوشت آن برایشان حرام\nمیگردد . پس بازبر استطاقم دوام نموده :\nگفتم – حالا بگذار اینسخنا نرا ! بیا که با تو برادر شده به قبیله ات\nبرویم . واز تویکدختری گرفته باهم اقربا شویم.\n\nنین معا"}
{"book": "adl0248", "page": 125, "text": "( ۱۱۶ )\n\nوحشی ازینسخن من حدت و حیرت و تعجب زیادی کرده :\nگفت -- آیا تو دختران مارا گرفته ؟\nگفتم -- نی نگرفته ام .\nگفت -- پس اینچه سخنیست که تو میگوئی ! هر گاه گرفتی بعد از ان\nخواه گوشتش را بخور ، و خواه با او جفت شو . من درینجا زنده دخترهم\nدر قبیله تو چسان دختر را میگیری ؟\nپس از معلومات مفسره که از وحشی مونس خویش گرفتم دانستم\nکه درمابین اقوام وحشیهٔ این سرزمین اصول دادن و گرفتن دختر بنکاح\nو کابین هیچ جاری و عادت نشده است بلکه هر گاه يك قبیله بر قبیلهٔ دیگر\nدست بیابند در اثنای اکل اسرادختران جمیله را اکل نکرده استقراش\nمیکنند . باز بر محاورهٔ خویش دوام نموده :\nگفتم -- بیابگذار این سخنانرا . تو مرا باخود برادر کرده بقبیله ات\nببربنگر در نزد من چه خوب طپانچه ها و تفنك ها موجود است که بواسطهٔ\nآنها هر جنس حیوانر ابسهولت از برایت شکار میکنم .\nگفت -- نی نی ! توحیوان سفیدی ومن حیوان سیاه . برادرئی ماو\nتوغیرممکن است . توباین شیطانها ( که مقصدش از طپانچه ها و تفنك هـا\nبود ) مرا و اولادهای مرا شکار کرده خواهی خورد ."}
{"book": "adl0248", "page": 126, "text": "( ۱۱۷ )\n\nگفتم – استغفر الله ! من گاهی ترا و اولاد هایت را شکار نمیکنم .\nما را شکار کردن انسان هیچ شایسته و پسندیده نمیباشد .\nگفت – پس چون چنین است مرا چرا شکار کردید .\nگفتم – ما ترا شکار نکرده ایم . بلکه با تو اختلاط و گفتگو کردن\nمیخواهیم .\nگفت – ما و ترا گفتگو و اختلاط چه لازم است . انسان با زن خویش\nگفتگو میکند . حالانکه تو هم مردی و من هم مرد پس گفتگو و اختلاط\nما و تو چه مناسبت با هم دارد . » مگر در نزد این وحشیان مصاحبت\nو حسن الفت در مابین خودشان نیز عادت نبوده است . الا بازن و فرزند\nشان ؛ حتی در میان قبیلهٔ خود نیز بجان همدیگر شان قصد\nمیکرده اند .\nپس گفتم – بنگر ! مادر میان این شالو په پانزده نفر موجودیم .\nهمیشه يك بادیگر خودمان صحبت و الفت میکنیم ، و یکدیگر خود را مثل\nبرادر میدانیم .\nگفت – اینعمل شما خیلی شنیع است . چونکه انسان با هم برادر\nنمیشود . اگر امروز با هم برادر باشید فردا باز یکدیگر تانرا خواهید\nخورد . پس ازینکه ظاهر آبا هم برادر شده از شر یکدیگرتان غافل کردید ."}
{"book": "adl0248", "page": 127, "text": "( ۱۱۸ )\n\nبهتر و اولی آنستکه با همدیگر دشمن بوده دایما از شر همدیگر خود تارا\nمحفوظ و متنبه بدارید .\nگفتم — خیر ! ما چنین نیستیم . زندگانی و معیشت ما بجمعیت و معا\nونت همدیگر ماء و قوفست . اگر تنها بسر خود بمانیم معیشت ما میسر\nنمیشود .\nگفت — حالا دانستم که شما خیلی مردم ترسنده و خوفناك و بغایت كاهل\nو تنبلانید که مانند ( قوندوزها ) میباشید [ قوندوز حیوانیست از حیوا\nنات ذو معیشتین که هم در آب و هم در خشکه زندگانی میکنند و بسیار تر\nسنده و دائما بجمعیت بسر میارند ] . اگر مانند شیر و خرس جوز\nمیبودید گاهی چنین شین و بیعاریرا بر خود قبول نمیکردید . « پس ازین\nسخنان وحشی دانستم که این وحشیانرا حال وحشت و حیوانیت\nچنان متمکن طبیعت گردیده که ( به آب کوثر و زمزم سفید نتوانکرد . )\nلاجرم گفتم — حالا اگر ترا رها کنم مسرور میشوی ؟\nگفت — بلی بسیار مسرور و متشکر میشوم .\nگفتم — پس اگر مرا در یکجا بیابی با من چه خواهی کرد ؟\nگفت — من نیز ترا آزاد خواهم کرد . پس بشکرانه اینکه از چنین\nوحشتی که از حیوان مفترس هیچ فرقی ندارد باز هم فکر مکافات را گرفتم"}
{"book": "adl0248", "page": 128, "text": "( ۱۱۹ )\n\nاو را آزاد کردم .\nحالا از خلاصه و نتیجه این محاوره که با وحشی دست داد اینقدر دا\nنستم که در مردم این قبیله وحشیان شمالی از انسانی و انسانیت هیچ يك\nاثری نبوده هر يك از یشان همانایک مفترسی اند لا جرم بر چنین حال\nاسف اشتمال بنی نوعم خیلی حسرت و تأسف نمودم .[ از قرق انبار\nترجمه شده ] .   انتها \n\nچند شعر\nبرحکم حضرت امام اعظم \n( رضی الله عنه )\n\nالا تو بوا الى رب الا نام  وكونوباالصلاح على الدوام\nالا لا تطلبوا الا حلالاً  الا لا تسبلو سبل الحرام\nولا تعثو بما نالت يداكم  ولا تأسو على فوت المرام\nاله الخلق يدعوكم جميعاً  من الدنيا الى دار السلام"}
{"book": "adl0248", "page": 129, "text": "( ۱۲۰ )\nمآل ایات\nببارگاه لا یزال رب الانام توبه کنید ؛ وبر صلاح دائمی مداومت\nورزید ! غیر از حلال دگر چیزی مطلبید ! راه حرام را جستجو مکنید\nبچیزیکه دست تان برسد آنرا بمکاره و خبایث اخلال و افساد مکنید !\nاله عالم جل و نعم همه شما را از دنیا بدارالسلام دعوت میکند !\nتجبيه\nموذن حضرت نبی القریشی م\nصلى الله عليه وسلم جناب بلال\nحبشی رضی الله عنه\nتيقظو اتیقظو ايانيام قدهزم الفجر جنودالظلام\nيا نائماً فانتبه عن نومه ليلك قداسرع في الانهزام\nياذ الذى استغرق فى نومه انت تنام ربك لا ينام\nفهل تقول انى مذنب مشتغل الليل بطيب المنام"}
{"book": "adl0248", "page": 130, "text": "( ۱۲۱ )\n\nربك يدعوك الى بابه قم واسئل العفو بغير انتقام\nصل على سيدنا المصطفى احمدنا الهادى عليه السلام\n\nمال\n\nای کسانیکه بخواب نازید ! بیدار شوید . زیرا سپاه مظفر فجر جنود\nظلمت آلود شب را منهزم و پریشان نمود !\nای آنکه در خواب غفلت مستغرق گشته . ازینقدر غفلت متنبه شو !\nچونکه شبت ترا در غفلت گذاشته و خودش در گذشتن شتابان\nگردید .\nتو اگر چه مستغرق نومی ! تو اگر چه میخوابی ! خالق متعالت جل و\nعلی هیچ نمیخوابد ! شب همه شب مشغول نو می آیا هیچ میگوئی که\nگنه کارم ؟\nجناب حق تر ابباب مرحمتش دعوت میکند ! برخیز قبل از انکه مظهر\nانتقام شوی از حضرت غفارالذنوب مغفرت طلب کن ! درود بفرست\nبرسند و سید و هادی صراط مستقیم ما یعنی حضرت محمد مصطفی صلی الله و\nعليه وسلم .\n\nانتها"}
{"book": "adl0248", "page": 131, "text": "( ۱۲۲ )\n\nعرض حال\nدست چپ\n\nاز زمانهای بسیار مدیدی در عالم و افواه ناس اعتقادی و اعتیادی\nجاریست که کاریکه از دست راست میآید چپ از عهده آن نمی بر آید !\nچونکه همیشه می بینیم که در جمله اعمال مهمه عالیه مانند نقاشی\nو حکاکی و رسامی و غير ذالك دست چپ بجز آنکه ادنا معا ونتی بدست\nراست برساند دیگر بر هیچ يك ازین اعمال مقتدر نمیشود . و ازینست\nکه از زمانهای قدیم تا بحال در همه جا و همه احوال دست راست را بر دست\nچپ ترجیح و تفوق میدهند .\nولی بعضی از حکمای متقدمین و اکثر حکمای متأخرین درین مسئله\nخیلی تحقیق بعمل آورده اند ؛ و در تقدیم و ترجیح دست راست بر دست چپ\nهیچ يك سببی و حکمتی نیافته اند . چونکه دست چپ و دست راست هر دو\nبطرز و سیاق واحد مخلوق گردیده اند، و خواه در وضع و هیئت، و خواه در\nترکیب و ترتیب و خواه در جمیع خصوصات سائره دست راست از دست"}
{"book": "adl0248", "page": 132, "text": "( ۱۲۳ )\nچپ هیچ فرقی ندارد ، واز و در هیچ عمل پس نمیماند . मगर اینهمه اعتقاد واعتماد یکه درکاملی دست راست و عاطلی دست چپ نشأت نموده بجز آن نیست که از اول حال وبد و اعمال جمیع اشغال و افعال مهمه را بر دست راست حصر و حمل نموده اند ، و دست چپ را سراسر از ان محروم گذاشته اند . واين يك بدهی و آشکار است که اگر از اول امر خدمات دست راست بر دست چپ حواله میشد . حال بالعكس آن میبود . چنانچه دیده میشود که بعضی اشخاص صحرائی و یا شهری چون نان خوردن وسنك زدن واعمال مهمۀ سائره را از آغاز شناختن دست چپ و راست بر دست چپ حواله نموده اند بر تغییر دادن آن مقتدر نمیگردند . حتی بنده در خانه خود دو کس را دیده ام که بدست چپ خیاطت میکنند . ودر مسجد امویه شخصی را دیدم که بدست چپ هم مینوشت و هم جدول میکشید .\nانسانهای اینعصر حاضر بیچاره دست چپ را که مدتیست از کار و اقتدار محروم مانده بود در هر شغل وعمل با دست راست که برادر و هم سر اوست برابر کرده اند ، و بدان افکار اند که هر کاریکه دست راست بکند دست چپ نیز از عهده آن کار بدر اید . لاجرم اطفال صغیره را از اول امر شناختن دست چپ و راست هر دو دست شانرا بکار میدارند لہذا در مردم"}
{"book": "adl0248", "page": 133, "text": "( ١٢٤ )\n\nاوروپا حالا فرق دست چپ وراست هیچ باقی نمانده .\nاهمیت این مسئله را انسان درهر مکاتب صنایع که درزمان حاضر مدار\nمدنیت میباشند بخوبی مشاهده میکند . و چون این یک نیز بدهی و آشکار\nاست که جمیع کارهای عظیم ، و اعمال جسیم بجز تکثر ایادی یعنی بسیا\nری دستها صورت نمی بندد لهذا انسان نیز در اعمال خویش بدو دست\nپر منفعتی که حضرت خالق عالم جل تعالی شانه مخصوص از برای او عطا\nفرموده و زندگانی اورا بر و موقوف داشته بهمه حال محتا جست . پس\nفناً و حکمتاً نمی شاید که انسان یکدست خودش را بیکار دارد ، واورا از\nجمیع اعمال نفیسه محروم گذارد .\nاز فیلسوفان بسیار مشهور و ماهر دنیای جدید یعنی قطعه امریکاکه\n« فرانقلن » نام دارد از برای تفهیم نمودن وشیوع دادن این ماده مهمه\nخیلی سعیها وکوششها نموده است . حتی از لسان حال دست چپ يك\nعرض حالی نیزترتیب و تحریر نموده است که بمناسبت لطیف وشیرین بودن\nآن ترجمه اش را خالی از مناسبت نیافتیم :\n\nصورت عرض حال\n\nصاحبان مكرم . ومربیان افخم خودم را بزبان بیزبانی عرض نیازی"}
{"book": "adl0248", "page": 134, "text": "( ١٢٥ )\n\nمیکنم. و در حق عاجزانهٔ از کار و عمل ماندهٔ خود حسن توجه شانرا\nتمنا، و ازالهٔ کم التفاتی شانرا که در حق من روا داشته‌اند رجا مینمایم.\nمن با برادرم اعنی دست راست توأئم. فرق مادر تفوق يك بر دیگر هيچ\nنیست. حتی هردوی ما يكجا با هم از برای سعی و کوشش خلق شده ایم.\nلکن هزار افسوس که مربیان مهربان من بیچاره را سراسر از نظر عاطفت\nدور انداخته اند، و توجه تامی که در حق برادرم روا میفرمایند، در حق\nمن عاجز عاطل بنابر بعضی اعتقادات باطل آنرا به تحقیر و تذلیل بدل میدارند.\nاز سن طفولیتم فوقیت برادر بسن و سال برابر مرا بر من ادعا نمودند.\nو برای تعلیم نوشتن، و رسم ساختن، و صنایع دیگر مرا او را معلم‌ها\nتعیین نمودند. و مرا از وقتیکه تولد نمودم همچنان بی‌ تربیه گذاشتند. و\nحسن توجه شانرا سراسر از من دریغ فرمودند.\nمعاذالله اگر گاهی قلمی برای نوشتن، و یا فورچهٔ برای نقاشی، و یا\nسوزنی برای خیاطی به كلك گيرم؛ و یا لقمهٔ نانی بردارم هزاران تکدیر و\nتوبیخ از خود و بیگانه میشنوم. و موجب هر گونه تعییب و تقبیح میگردم که\nاز خجالات ناگوار بر كم سعادتی خویشتن خیلی متأسف ميشوم.\nبخاطر عاطر مربیان افخم نرسد که این شکایات عاجزانه ام برای حرص\nشرف و شان خواهد بود! نی نی! ! بلکه سبب این شکایاتم خیلی اهمیت"}
{"book": "adl0248", "page": 135, "text": "( ١٢٦ )\n\nبزرگی دارد . مثلا خدانخواسته اگر وقتی برادرم را خسته کی ویا بیماری\nپیش آمد . مربیان معظم حوایج مقتضیه ما به الحیات خودشانرا بواسطهٔ\nکدام کس آماده و تدارک خواهند نمود ؟\nبر حال اسف اشتمال خود چسان تأسف نکنم که مربیان مکرم در\nبارهٔ تعلیم و تربیهٔ من بیچاره آنقدر اهمال ورزیده اندکه مقتدر بر نوشتن این\nعرض حال رقیت مآلی که تقدیم خاکپای عالی نمودم نیز نشدم حتی بعجز\nو الحاح به برادرم مجبور شدم .\nاز عاطفت ومکرمت حضرات اکرم استرحام میکنم که من عاجز را مظهر\nلطف وعنایت فرموده چنانچه در حق برادرم هرگونه تربیت وتعلیم را\nدریغ نفرموده اند در حق عاجزانهٔ بنده نیز دریغ نفرمایند تا در خدمات\nصاحبان خویش بابرادرم برابر باشم . باقی در همه حال امر از شماست .\nانتها\n\nاختلاف طبایع\n\nمعلوم ارباب عقولست که خالق وقادر قیوم کائنات و رازق اعلم حکیم\nموجودات جلت حکمته ؛ اشیای موجودهٔ این جهانرا بحکمت بالغهٔ خو"}
{"book": "adl0248", "page": 136, "text": "( ۱۲۷ )\n\nایش چنان بر صورت منتظم و هیئت انظم بر صحایف عالم مرتسم فرموده که هر یک از انها لسان شهادتیست که شاهد و ناطق بر واحدیت و قادریت، و صمدانیت آن صانع قدیمست .\n\nزهی صانع یگانه ! و خهی خلاق زمانه که از برای اظهار حکم بلا نهایه . و اعلام علوم غیر محدوده ذات اقدس خویش لوحۀ کائنات را که عقول جمیع ذوی العقول از تحدید حدود آن مانند نقطه در وسط دائره متحیر و سرگردان میماند صفحۀ قرار داد ، و طبیعت را که قوۀ متفکرۀ جمله متفکران بدایع قدرت در خوارقأت وغرائبأت محیر العقول آن به بمثابۀ او هام لا تجزائیه میماند قلمی مقرر فرمود که بواسطۀ آن اینقدر بدایع قدرت ، و اینقدر صنایع حکمت را بر صحایف عوالم بلا نهایه به نهجی مرتسم ساخت که اگر بنظر تحقیق و دیدۀ تدقیق ملاحظه شود در جمیع اینهمه نقوش بدیعه و رسوم غریبه دو نقش را بريك شكل و يك طرز نمی بینیم، بلكه قلم قدرت تمامی اشیای موجودۀ کائنات را بر اقسام و انواع متخالفۀ متنوعه ترسیم نموده كه يكى بدان دیگر مناسبت و مشابهت نمیرساند .\n\nدر حالتیكه افلاك ، و اجرام و خاك ، آب ، جماد و نبات ، وحيوان و انسان همه کی ریختۀ يك قلم صانع بیچون است لکن هر يك از ان به شكل وهيئت دگرگونست . و اگر در هر يك ازين اقسام باز يك ملاحظه نمائیم ، هر قسمی"}
{"book": "adl0248", "page": 137, "text": "( ۱۲۸ )\nاز انرا بر ملائین انواع منشعب و منقسم مینگریم که باز هر يك از انها در عالم خود مستقل انواع و حالاتی دارد که فرق و مبانیت بآن دیگر میرساند .\nمثلا اگر در يك نوع حیوانی تدبر و تفکر کرده آید آنقدر عوالم در آن موجود است که عقل قاصر انسانی از ادراك تعداد آن عاجز میماند . و باز چون در حیوانات تنها در يك نوع انسانی که در بادئی نظر خیلی ساده و از تنوع آزاده بنظر میآید تدقیق و تعمیق کرده شود آنقدر انواع مختلف ، و طبایع متخالف در آن مییابیم که بعقل نمیگنجد .\nدر حالتیکه فی حالة هذا در جمیع کرۀ ارض از قرار تحقیقات و تدقیقاتیکه بعمل آورده اند يك ملیار و پنجصد ملیون نفوس انسانی موجود است آیا اینهمه از پشت يك پدر و شکم يك مادر بوجود نیامده اند ؟ پس یکدفعه ملاحظه نما که در جمیع اینهمه نفوس موجوده کدام دو کس بر يك شكل و يك صورت بنظر میآید ؟ و کدام ملت بادیگر ملت در اخلاق وعادات موافقت بهم میرساند ؟ وکدام قوم بادیگر قوم در البسه ، واطعمه ومساكن وخصوصات سائره مشاکلت بهم می آرد ؟\n«سبحان من تحير فى صنعه العقول : . سبحان من بقدرته يعجز الفحول » \nکه ن\nبه معنی بیان \nو آشکار ساختن\nحالا مقصد از تبین اینهمه کلام آنکه جناب ( احمد مدحت ) افندی که یکی از اجلهٔ ادبا و مهرۀ حکمای عثمانیانند در ( قرق انبار ) نام"}
{"book": "adl0248", "page": 138, "text": "( ۱۲۹ )\n\nاثر بینظیر خویش در تحت عنوان (اختلاف طبایع) مقالۀ بسیار شیرین\nو ظریفی نگاشته اند. مقالۀ مذکور چون خالی از حکمت، و عاری از معرفت\nنبود لاجرم به ترجمۀ آن مبادرت ورزیدیم.\nاز ینمقالۀ مذکوره چنانچه حکم بالغۀ حکیم مطلق جل و علی در خصوص\nتنوع و تجدد امثالیکه در طبایع اقوام و ملل بنی نوع بشر موجود است\nمبین میگردد، همچنان بعضی احوالات خصوصی بعضی اقوام نیز\nبوضوح می انجامد. واين يك نيز بوضوح میرسد که عادت وطبیعتیکه\nدر نزد يك قومی موجود است نمی شاید که قوم دیگر آنرا تعییب و تقبیح\nنماید. زیرا این مسئلهٔ اختلاف طبایع اهمیت خیلی عجبی دارد، والحاصل\nاین مسئله اختلاف طبایع من کل الوجوه خالی از حکمت و استفاده نیست.\nلکن درینجا چون تغییر و تطبیق اصول تحریر انسانرا از مقصد دور می\nانداخت لاجرم ما نیز ترجمۀ آنرا بر همان شیوۀ که ادیب مومئی الیه اتخاذ\nنموده است لازم دانستیم.\nادیب مشار الیه اول برداشت سخن را چنین نموده میگوید :\n« کلمات ولغاتیکه در يك لسانی موجود میباشد بسا میشود که بسیاری\nازان الفاظ ولغات در لسان دیگر موجود نمیشود. مثلا در السنهٔ طبیعی\nمردم ممالك حاره که تمام عمر خودشانرا در حرارت جهنم مثال زیر خط"}
{"book": "adl0248", "page": 139, "text": "( ۱۳۰ )\n\nاستوا میگذرانند هرگاه لغتی و یا لفظی که معانی [ ییخ ] و [ برف ] را افاده\nکند موجود نشود هیچ بعدی ندارد . کذالك در السنة اهالی قطبهای\nشمالی که مدت عمر خود را در زیر برفها و یخیها صرف مینمایند هرگاه کما\nتیکه معانی سردابخانه و بادپکه را ظاهر گرداند پیدا نشود باز هم هیچ مبا\nلغه ندارد ؟ لکن در جمله السنة که در میان اقوام و ملل کره ارض جاری و\nمتداولست آیا چنان الفاظ و لغاتیکه معانی [ نيك ] و [ بد ] را افاده نکنند\nموجود میشود ؟ خیر ! اینست که تنها این مسئله را هیچ احتمالی داده نمی\nشود . بلکه در جمیع السنة معانی لغات نيك و بد موجود است .\nپس معلوم شد که مؤدای این خوب و بد در هر ملت و در نظر همه اقوام\nو عشیرت معین و معلوم است . یعنی در میان جمله اقوام مسكونه كره ارض\nامر طبیعی است که هرگاه يك چیزی که بنظر شان پسندیده و گوارا آید\nآنرا ( خوب ) و چیزیکه بنظرشان زشت و نابجا آید آنر [ بد ] میگویند .\nلاجرم ما در اینجا يك چیز یرا مقایسه و موازنه میکنیم که طبایع جمیع\nامم آنرا پسندیده می پندارند .\nحالا آنچیزیکه از برای موازنه اختلاف طبایع شایان اتخاذ مقیاس و\nمیزان بنظر میآید همانا « آلات موسیقی » و حب « حسن و جمال » نسوان\nاست . چونکه در میان عموم اولاد بنی بشر رغبت استماع موسیقی ، و\nمیل و محبت حسن و جمال زنان بنهایت درجه تعمم کرده است . و چون"}
{"book": "adl0248", "page": 140, "text": "( ۱۳۱ )\n\nاینمقایسه خیلی اهمیت و اعتنا دارد لاجرم ما نیز آنرا مدار مقایسه اتخاذ نمو\nده وجه اختلاف طبایعی که در ان خصوص مر اولاد بنی بشر را عائد است\nظاهر میگردانیم .\nو معتنا بودن آن نیز آزاده قید بیان است زیرا اینقدر طبایع که بريك\nنقطه اجتماع نماید البته مهم و معتنا خواهد بود .\nو این مقایسه را بر همه اخماس بنی بشر تطبیق نموده در پنج رنك مختلف\nکه همه انسانها بر همین پنج رك منقسم است اجراء مینمائیم .\nجغرافیون عصر حاضر همه نفوس روی زمین را «۱،۵۱۱،۰۰۰،۰۰۰»\nتعداد نموده اند، و این عد درا بر پنج عرق یعنی بر پنج رنك تفريق داده اند\nو آن پنج عرق عبارتست از « عرق ابیض » ، و « عرق أصفر » ، و\n«عرق اسود » ، و « عرق احمر » و « عرق ماليز » .\nحالا اگر یکی از شاعران چینی را که بعرق اصفر منسو بست تکلیف کنیم\nکه در وجدان خود يك محبوبه چینی را تصور کرده توصیف و تعریف نماید\nآیا چسان تعریف خواهد کرد ؟ این است که از بقرار تعریف میکند :\n\nتعریف محبوبه چینی از لسان\nشاعر چینی"}
{"book": "adl0248", "page": 141, "text": "( ۱۳۲ )\n\n«دلم بردلبری مبتلا شده است که خرام لرزان لرزان قامت موزونش\nجگرم را پر از خون نموده . آن پایهای لطافت ادای كوچك كوچك كه\nکه نزاکت و لطافت آنرا از اول ولادت در میان قالب های پولادی گرفته\nو تربیه داده است ، چنان دلربا و نزاکت ادا افتاده است که گویا پایهای مانند\nبرک گل طفل نازنینی ست که در میان گهواره نازی افتاده باشد و از زیر رو\nپوش نمایان شده باشد که هر گاه انسان آنرا می بیند میخواهد که بر چشم\nو روی خود بمالد . وقتیکه خرامان خرامان ولرزان لرزان بسوی من\nمیآید آن پایهای دلر با از غایت کوچکی و لطافت به ثقلت وجود سیمین\nنمود نازنینش طاقت نیاورده مانند میوه رسیده شاخسار لطافت بر زمین\nافتادن میخواهد ، و من آغوش آرزو ام را کشاده منتظر افتاد نش می\nمیشوم که بلکه در آغوش من بیفتد .\nدنباله های چشم های کج اندازش مانند دو نوك هلال نو آسا چنان\nبسوی شقیقه هایش میلان نموده که عقل و فکرم را همه گی به یغما داده .\nو گمان میبرم که ایندو نوك چشم مخمور آن مه لقا که دائما بسوی بالا نگرا\nنست مطلقا در امر آمدن در نزد من از فلك در احتراز ست . »\nاز قراریکه معلوم است : در نزدملت چین درجه غایت الغایۀ حسن و جما\nل زنان کوچکی فوق العادۀ پایهاست پس هر محبوبه که پایهایش کو چک تر"}
{"book": "adl0248", "page": 142, "text": "( ۱۳۳ )\n\nباشد محبوب تر و پسندیده تر است . لاجرم پایهای بنات صغیره شانرا از\nابتدای آوان طفولیت در میان قالب های پولادی گرفته تا یکمدت معین\nدر انجا تربیه میدهند . وقتا که بزرگ میشوند پایهای شان نسبت به بدن و\nتنه شان مانند نقطه موهومی میماند که از ان سبب در وقت راه رفتن بیچار\nگان خیلی بزحمت اندر میشوند بلکه بعضی هیچ مقتدر برفتن هم نمیشوند.\nوكذالك چشمهای کج نیز از مزیات حسن وجمال محبوبه گان چینیان عد\nمیشود . اینستکه شاعر چینی بنا بر اسباب مسروده محبوبه اش را چنانچه\nمذکور گردید توصیف و تعریف میکند .\nحالا نکه اگر این محبو به را حالا بریکی از شعرای ملك روم كه بعرق\nابیض مینویسد عرض و تقدیم نمائیم شاعر رومی از توصیف چنان محبوبه\nتنفر نموده بجواب شاعر چینی چنین مقابله خواهد نمود :\n« ای شاعر چینی ! این دختر لنك شلرا که پایهایش بر حالت طبیعی\nخویش پرورش نیافته و مانند پایهای دختران جنئی افسانه های اساطیر\nکج و مکعب مانده با آن چشمهای کانج کج که انسان از دیدن آن مخوف وهرا\nس میافتد چسان محبوبه اتخاذ کرده و بر کدام اعضای قشنك ، وکدام\nرفتار لنكالنك ايندختر كانج لنك عاشق گشته . »\nپس اگر بشاعر رومی گفته شود که وصف محبوبه خودش را بیان"}
{"book": "adl0248", "page": 143, "text": "( ١٣٤ )\n\nکند آیا میدانید که چگونه توصیف خواهد نمود؟ هیچ شبهه نیست که\nاو نیز بدینگونه مدح و ثنا خواهد گفت :\n\nوصف محبوبه رومی از لسان\nشاعر رومی\n\n« وصف محبوبه مرا از لسان قاصر من میپرسند ! من چسان مدح آن\nآفت جانرا بتوانم که بمجرد گرفتن نامش از خود بی خبر میگردم .\nشکل و سیمای بی همتای آن دلربا در سیاه خانه چشم تاریکم مانند نور\nضیا پاش جهان آرا شعشعه پاشی میکند .\nرخساره چون بدر منیرش که گاه گاه از زیر طره زرین دلنشینش که\nگویا از رشته جان آفتابش بافته اند لمعه میزند قلبم را کجایارا که از دیدن آن\nخودداری تواند . ابروان خونریز آن مه لقا دو تیغ زرین کاریست که اثر خون\nمختق در ان ظاهر و هویداست گویا چشمان بادامی فتان جلادش که بلباس\nفیروزه رنگی ملبس گردیده اند از برای قصد قتل عاشق بیچاره بر سر برده\nاست تا کدام عاشق مسعود و بختیاری باشد که نایل شهادت آن گردد !\n« بینی سیمینش که مانند غنچه گلاب گلزار حسن و جمالست بر آن لبهای"}
{"book": "adl0248", "page": 144, "text": "( ١٣٥ )\n\nياقوت فام نازك لطيف و آن چشمۀ آبحیات دهان شکرین خضر راه عشاق\nنا بکام گردیده است. از من دگر چیزی مپرسید با وجود اینهمه پریشانیکه\nاز زلفش بمن اثر کرده بهمین قدر وصفی که کردم قناعت کنید . »\nبیائید حالا اینمحبوبه را بريك شاعر (مغول) يعنی ( تاتار ) عرض\nبکنیم . میدانید که تاتار تا بچه درجه از ین تنفر خواهد نمود ! اگر در تز\nئيف و بدئی محبوب رومی هر قدر اختصار ورزد باز هم اینقدر خواهد گفت:\n« ای رومی بخرد ! اینچیزیکه تو تعریف میکنی نمیدانی که چه قدر بد\nچهره و تا چه پایه مستکره چیزیست . معایب روی سفید منحوسش را\nمیخواهد که با موهای چون کاکل جوارئی خود مستور سازد ، آیا این\nچشمیکه تو میگوئی چگونه چشمیست ؟ گویا از طرف شقیقه هایش طناب\nانداخته و کش گرفته اند که صورت بادامیرا پیدا کرده . بیائید محبوبۀ\nاین را که محبوبۀ چینی را نمی پسندد تماشا کنید ! آ ــ آدم ! چیز یکه آنرا\nبینی میگویند باید بزرگ و هموار و دو پره های فراخ نمودار داشته باشد .\nپره های بینی كوچك محبوبۀ ترا گویی بریده اند و يك چيزی لوله مانندی\nگذاشته اند . بگذار از برای خدا اینچنین منحوس بدسیما را . »\nپس اگر شاعر مغولی محبوبۀ خودش را وصف وثنا بگوید البته از قرار\nآتی خواهد گفت :"}
{"book": "adl0248", "page": 145, "text": "( ١٣٦ )\n\nوصف محبوبة مغولی ازلسان\nشاعر مغولی\n\n« آه محبوبه من كه بيك جهان می ارزد من چسان حيران او نگردم كه هیئت عموميه يعنی همه وجه دلبر من دائماليك شكر خنده تصویر میکند . وجرا چنین نباشد بآن پیشانی کلوله و آن رخساره های برامده بغیراز خنده چه میزیبد !\n« ای زمره عشاق آیا درموسم كدو هیچ شده باشد كه در يك باغچه کدو زاری داخل شده باشید ؟ آيا لطافت زردئی آن کدوها را هیچ دقت نکرده اید؟ اینستکه رنك رخساره محبوبه من بدان کدوهای بستان حسن و جمال میماند . صانع حقیقی دو چشم شوخ آن فتنه زمانرا به پرکار قدرت مانند دو بدر منیر گرد و مدور رسم نموده است . آخ ! چه بگویم ازان دولب شکرین که هرگاه بدهنم بگیرم تمام دهنم بدان مملو میشود وگمان میبرم كه يك مشت نقل شکر پاره را بدهن انداخته ام ، برسر آند ولب شکرین بینی ناز نین را ببین كه بینی محبوبه شاعر رومی باد هانش در يك پره آن میگنجد. محبوبراهمچنین بینی مکمل باید بود . »\nحالا بفرمائید صاحب من ! شاعر رومی كه این تحقیر اولی را از شاعر"}
{"book": "adl0248", "page": 146, "text": "( ۱۳۷ )\n\nمغولی بشنود اگر بر اخذ انتقام بر آید میدانید که چه خواهد گفت ؟ چه میگوید ؟ اینستکه چنین میگوید :\n« آفرین تاتار بابا ! چه خوب ماهیتت را بمیدان برآوردی ! اینچنین چیز منحوسی را که گویا شقیقه هایش را زور کرده و پیشانیش را بیرون برآورده اند چسان محبوبه اتخاذ کرده ، و کجای او را پسندیده . چشمها چشم نیست ! گویا دو سوراخیست که با برمه آنرا شکافته اند . رنك رویش را هیچ ذکر کردن لازم نیست . چونکه اگر بخاطر انسان بگذرد بی اختیار قی زدن خواهد گرفت ! آه از بینی او ! گویا در وقت آفرینش دست قضا از خلطهای پر از گند آن آلوده شده و از قهر يك مشت بسیار محکمی بران زده است که همچنان پهن و فراخ مانده است . آه ازان لبها که چه لبهاست! گویا در وقتیکه از خمره دوشاب شیره را کشیده و میخورده است بناگهان يك زنبوری ظهور کرده و آنرا گزیده است که اینچنین سطبر شده و آماس کرده بنظر میآید . حالا اگر بچنین لبها کسی افتخار بکند همانا شترها باید کرد و غیر از ان دیگری را نشاید . »\nدرین اثنا اگر يك شاعر زنگی را در میان بیاریم آیا او چه خواهد گفت، و او محبوبه خود شرا چگونه وصف خواهد کرد ؟ بدیهی ست که شاعر زنگی در خصوص لب و بینی و چشم تاتار بابا را ذی حق میشمارند . چونکه"}
{"book": "adl0248", "page": 147, "text": "( ۱۳۸ )\n\nاگر چشم و بینی و لب محبوبه خودش را تعریف کند همچنین خواهد\nگفت از همه زیاده تر امتیازی داده، و چشم و بینی و لب را برای مغول وا\nگذاشته باقی بدینصورت تعریف کردن خواهد گرفت :\n\nتعریف محبوبه زنگی از لسان شاعر\n- زنگی -\n\nافندیان ! در همۀ شما نقدان شعور می بینم . چونکه اگر شعور میداشتید\nباید که ثنا و ستایش محبوبه را از من سوال میکردید . شما در حالتیکه محاسن\nمحبوبه تان تا ترایکان یکان بیان میکردید يك عيب بسیار بزرگی که در عالم\nازین بدتر هيچ يك عیبی تصور نمیشود سراسر فراموش کرده اید . چیست\nآن عیب بزرگ که بر رنگ و روهای ایشان مشاهده میشود ، و چون انسان\nآنرا می بیند دلش برهم میخورد که شما آنرا سفیدی تعبیر میکنید ؟ در\nچولها و بیابانها گاهی که خاك و غبار روی محبوبة مرا استیلا میکند و من\nچون بر روی او مانند محبوبه بان شما آن رنگ منحوس سفید را مشاهده\nمیکنم همان لحظه سراسیمه و بیتابانه او را از خالت مستکره خبر میدهم\nو او نیز در حال داخل خانه ئی بست خویش گردیده و مشک روغن را\nباز کرده بر روی چون مشك سیاه خویش مالیدن میگیرد . آخ ! آنزمان"}
{"book": "adl0248", "page": 148, "text": "( ۱۳٩ )\n\nآنرنك منحوس اولی زائل شده بجای آن آنقدر براق و بر قناك يك\nرنك سیاهی میآید که زاغها و قوزغونها و کرگسها از رشك آن هلاك\nمیشوند . یا برادر لطافت و طراوتیکه در ین رنك سیاه من ملاحظه میکنم\nاگر شما را نیز قدری شعوری میبود و بامن درینملاحظه شريك ميشديد\nآنگاه بدیدن همچنین محبوبه های منحوسیکه تا بحال در اوصاف آن\nکوشیدید هیچ تنزل نمی کردید . محبوبه ام وقتیکه از شدت خنده قهقهه\nبر سر ریگها لوت زدن میگیرد در انوقت دندانهای چون کودئی سفیدش\nاز زیر آن لبهای برگشته خوش نمایش مانند نور انوری بدرخشیدن میآید\nکه من از مشاهده این حالات دلربایانه اش ماعدا از انکه چون شعله جواله\nچند دفعه بردو رش چرخ بلاگردانی زنم بر سینه های چون دو مشك\nروغنش از شادی و خوشی يك لوتی هم میزنم . وعلی الخصوص درمیان\nآن دندانهای درخشان زبان چون پارچۀ مر جانش که مرا هزار گونه\nوعد و وعید میدهد آنچنان يك رنك لطیفی اظهار میکند که از دیدن آن\nسراسر عقل و هوشم میپرد .\n« شما محبوبه های تانرا که بدینقدر زر و زیور ، والماسات و گوهرتز\nئین میدهید آیا در نخصوص از طبیعت هيچيك فتوائی گرفته اید ؟ آیا\nنمی بینید که طبیعت از برای تزئین روی دلبرانه شب سیاه چه هزاران ستا"}
{"book": "adl0248", "page": 149, "text": "( ١٤٠ )\n\nره های درخشان تعیین و تعبیه کرده است؟ حالا نکدشب هر انقدر که سیاه و تاريک تر باشد زینتهایش نیز همانقدر درخشنده تر و بازینت تر میگردد. آه آه ! من وقتیکه محبوبه جان ستانمرا که بهزارهها کودی و پارچه های صدف آرایش یافته در آغوش میکشم ـ چنان گمان میبرم که آسمان يك شب بسيار تاريکي را بمعه ستارکان و کهکشا نش در آغوش کرده ام . هم چه حاجت بدینقدر کلام وقتیکه شما از رنك محبوبه من يك نقطۀ بروی محبوبه خودتان مشاهده كنيد « خال سیاه ـ خال سیاه » گفته فریادها میبرارید. آخ محبوبه من که از فرق تا قدم يك قطعه خال سیاه است . »\nشاعر چینی ، و رومی ، و مغو لی در حالتیکه به تحقیر و ترئیف محبوب زنجی به اینسخنان که : بگذر ازیچنین زغال نیم سو خته منحوس را که از گرفتن اسم او دلهای انسان از رویش بترسیاه میشود . » مشغول باشند. که بناگاه از يك طرف يك شاعر امریکائی بمیدان بر آمده در اثبات حقیقت میدانید که چه خواهد گفت ؟ البته از قرار آتی بیان خواهد گرفت :\n\nتعریف محبوبه امریکائی از لسان\nشاعر امریکائی\n\nباشید باشید افندیان ! شما همه گی تان درین باب مخطی اید . من در"}
{"book": "adl0248", "page": 150, "text": "( ١٤١ )\n\nمیان شما حقیقت را بیان میکنم . در خصوص چشم حق بدست چینی،\nو در حق ابرو نیز رومی ، و در باب لب و بینی حق بید. غولی ، و در خصوص\nرنك نیز تا یکدرجه زنجیر اذی حق میپندارم اما آن آفت جان که مرا\nدیوانه و از عقل و هوش بیگانه نموده است اوصافیکه شما کردید چون بر\nوی لطیف ، وسیمای ظریف آن محبوب دلر با تطبیق میکنم هر كدام\nتانرا تا یکد رجه ذی حق میدانم . دنباله های چشم محبو به من مانند\nنوکهای بروت شاعر رومی تاب خورده و بینیش مانند یکدانه انجیر کوهی\nبرون بر آمده. ولبهایش همچون شفتالوی تازه آبدار بلکه گرده تر و تازه\nتر. و زبان دل نشانش از میان آن لبها مانند تخم آن شفتالو بنظرم جلوه\nگر میگردد . و این چهره دلارارا دوا بروی مقوس طويل عريض احا\nطه کرده است که از دیدن آن قر بان شدن مر اضر و ریست . آخ ازرنك و\nجود آن – آخ از رنگ وجود آن ! در بخصوص اگر چه تا یکدرجه شاعر\nزنجی را حق میدهم اما از برای خدا بگوئید که در عالم از فجر شمالی بهتر و\nخوبتر چیزی هست ؟ آیا سبب اینهمه لطافت فجر شمالی بجز همان سرخی\nرنك دگر چه چیز است؟ اینستکه محبوبه من نيز بر نك اين نور سرخ فجر\nاست و قتیکه او را در آغوش میگیرم چنان کمان میبرم که آن فجر لطیف\nشمالی را در آغوش کرده ام . آه آه ! اگر از خرام آن دلا رام سخن رانم"}
{"book": "adl0248", "page": 151, "text": "( ١٤٢ )\n\nگمان میبرم که دلهای همۀ تان آب گردد. آیا هیچگاهی شده باشد که در میان\nجنگل بيك خرس سیاه عظیم الجثه تصادف کرده باشید؟ اینسکه تمکین\nخرام دلبر ناز نین من نیز از خرام آن حیوان مبارك لطیف هیچ فرقی ندا\nرد. بسر شما سو کند! که اگر فیلان جنگلی این رفتار قامت خوش قوارۀ\nمحبوبۀ مرا بنگرد از رشك و حسد هلاك خواهند شد . »\nحالا در حق شاعر امریکائی اعتراضهائیکه آن چهار شاعر دیگر بکنند\nبغیر از قارئین کرام که حکم اتخاذ شود باقی کسی نماند آیا حالا اگر شما او\nصاف مذکوره را در نظر خود موازنه کنید چسان حکم خواهید کرد؟\nهیچ شبهه نیست که شاعر رومی را ذی حق خواهید شمرد. زیرا در\nحس با او مشترکید. اما اگر خودتانرا از حواس ایشان خارج\nومستقل مطلق فرض کرده و بنظر عبرت يكبار اینمسئله را تحقیق ومطالعه\nفرمایند در انحال البته هيچيك را در خصوص پسندشد کان شان لوم و توبیخ\nنخواهید کرد. بلکه از یندرجه اختلاف طبایع متحیر گردیده بر قدرت کامله\nخالق مطلق اعتراف خواهید نمود .\nموازنه ئیکه تا بحال در خصوص اختلاف طبایع نمودیم بر افکار ملیه پنج\nملت بزرگی اجرا شد. حالانکه این اختلاف افکار مذکوره در میان ملل نی\nبلکه در مابین افراد بنی بشر نیز بنهایت درجه تعمم کرده است ."}
{"book": "adl0248", "page": 152, "text": "( ١٤٣ )\n\nمثلا بعضی کسانرا می بینیم که از يك محبوبه نازك اندام گندم گون ریزه\nپزه سیه موی سیه چشمی ممنون و مسرور میشود . دیگری نیز نازنین میانه\nبالائی خوش گوشت خوش اندام خرمائی موئی کبود چشمیرا عرض خواهش\nمیکند. و کذالك ديگری بر خلاف آن میبراید و هلم جرا . والحاصل هر کس\nهمانجیز که طبیعتش بر ان قرار گیرد همانچیز او را مقبول و شایسته میآید\nو بر دیگری که بر خلاف آن باشد متعرض بر امده جرح و تنقید میکند .\nحالا نکه اگر این موازنه و مقایسه ما را بنظر عبرت و دیده حقیقت تحقیق\nوغور رسی نمایند جرح و ایراد را هیچ محل باقی نمیماند .\nاختلاف طبایعیکه در خصوص نغمات و آلات موسیقی موجود میباشد\nبرای آن جداگانه میزانی گرفتن لازم است : مثلا مردم (اوروپا) هرگاه\nدر اوپه رای بزرك «پاریس » موزیقه که بر اصول ایتالیان يك هوای فاجعی\nبنوازد بمجرد شنیدن آن زار زار بگریه در آمده هزارگونه وجد ومسرت\nبرای شان پیدا میشود بالعكس آن محمد افندی ما از ثقلت صوت و صدای آن\nسردشده و تنفر کرده میایستد. و چون دره ولو یخانه غلطه ـ « استانبول»\nنی نواز باشی در مقام حجاز هوائی ومقامی نواختن گیرد محمد افندی جگرش\nپاره پاره شده اظهار تأسف و تحسر میکند. و چون اوروپائی آنرا میشنود\nچنان گمان میبرد که نی چوپانی بنواختن آمده ."}
{"book": "adl0248", "page": 153, "text": "( ١٤٤ )\n\nحالا هرگاه يك چینی ئی ويايك زنگی را داخل مولویخانه استانبول ،\nو یا اوپە رای بزرك پاریس گردانیم نه از نی مولوی و نه از موزیکۀ پاریس\nهيچ يك حظی نمیبر دارند . چینی از هشتصد نوع سازهای خود شان هر\nيك مقامی که دلشان بخواهد همانرا نواخته مسرور میگردند . زنگی نیز از\nهمان طراق طراقی که عبارت ازده پانزده تخته پارچه هائیکه مانند تخته های فال\nبینانست در پیش رویهای شان نهاده و بدو د و چوب یکرنگی بر آن تخته ها\nنواخته و طراق طراقی که از انها بر میاید موجب محظوظیت و باعث مسروریت\nشان میگردد ، حالا نکه اینها همۀ شان موز یقه را خوب میگویند ، و همۀ\nشان حتی زنگی نیز از طراق طراق خود شان متلذذ میشوند .\nو در حق موز یقه نیز اختلاف طبایع تنها در میان ملل نی بلکه در میان\nافراد بیشتر وزیاده تر تعمم کرده است . مثلا محمد افندی از مقام حجاز حظ\nمیکند . وعثمان بيك مقام حسینی میخواهد . و حسن آغا مقام راست\nرا می پسندد. وكذاك از زنجيان نيز يكیرا می بینی که از وزن طراق طراق\n« طاق طاقه طاق طاق طاق طاق طوق » خوش گردیده وقتیکه به آنصوت\nطراق طراقی بشنود از غلیان عشق بر خاسته بر قص میدر آید . و دیگرش\nنیز از اصول طراق طراق [ طبق طبق طبق طبق طاق طاق ] بسیار محظوظ\nشده از تاثیر آن زار زار بگریه میدر آید ."}
{"book": "adl0248", "page": 154, "text": "( 145 )\n\nوالحاصل در عالم چقدر که چهره های انسانها مختلف است طبیعتها یشان\nنیز همانقدر اختلاف دارد. السنهء ملتها چقدر که متنوعست طبیعتها یشان\nنیز متغیر است اگریك لفظ ولغتی در ما بين دولسان مشترك باشد باز هم می\nبينیم كه در احکام آن لفظ ولغت اختلافی موجود است .\nخلاصه كلام در طبایع انسانی مسئله اختلاف آنقدر تعمیم کرده که دو انسان\nگاهی بر يك طبع ويك فكر ديده نمی شود . کجا دو انسان ! بلکه در جمیع کا\nئنات و تمامی موجودات دو نوع و دو شیئ را بريك شكل ويك هيئت يافتن\nمشکل است .\nدريك باغچۀ پر از اشجار و اثماری رفته دقت کنید که همۀ اشجار و جملهٔ\nازهار در حالتيکه از يك آب و يك هوا و يك حرارت ويك خاك تربيه واعا\nشه میشوند باز هم می بينی كه يك شجر سیب و دیگری آلو و آن یکی بهی\nو آندیگری انار بار میآرد . آیا اعظم برهانی و اکبر دلیلی بر كمال قدرت و\nغايت حكمت آن حضرت حکیم قادر جل و علی ازین زیاده چه با شد ؟\nپس اگر مدققین زمان در تدقيقات حکمیه خود شان بر یند قیقه حکم\nنمایند در هيچ يك حكم خود خطا نخواهند کرد . وکسانیکه بخیال آن\nافتاده اند که همه عالم را بيك قانون دعوت كنند نیز بر ان دعوای خودشان\nاصرار نخواهند کرد ! .... انتها"}
{"book": "adl0248", "page": 155, "text": "( ١٤٦ )\n\nم تنہائی م\n\nمن مائل این و آن نباشم مایل شده ام بیار خاموش\nمن جاهل عالمان نباشم تنهایی و علم میزند جوش\nتنهایی مرا صفای جانست\nتنهایی مرا غذا توانست\nمفتون شده ام به آنچنان یار خاموش نشیند و دهد در\nآن یار کتاب ومن گرفتار چون گنج شدم زمعنیش پر\nدر عالم وحدتست کارم\nگیرم قلم و گهر نگارم\nيك نو سخن لطيف مشرب گويد چه سخن به بیز با نان\nيك تازه زبان عشق یا رب مگذار شود جدا ز جانان\nتنهایی و وصل یار از من\nقصر عظمت ترا نشیمن\nیارب چه غمست اینکه انسان گردیده بزندگی گرفتار\nاز بهر حیات خود بسی جان کرده تلف و ز عیش بیزار\nدنیا همه آکل است و مأكول\nتنهایی گزین که هست معقول"}
{"book": "adl0248", "page": 156, "text": "( ١٤٧ )\n\nمؤنس ز کتاب چیست بهتر گوید سخن و ضرر نیارد\nگوید سخنی چو آب گوهر خاموشی او ملال آرد\nتنهایی گزین که مردم دهر\nاز شهد سخن ترا دهد زهر\nداغ غم عشق تا که بر دل زد مهر ختام کار خود را\nعقل و خرد م بماند در گل جویم همه دم نگار خود را\nتنهایی و وصل یار توأم\nاز روز ازل شدند باهم\nگر دست دهد کتاب و شاهد با يك منى كهنه صفا ناك\nگاهی نروم به پیش زاهد آن زاهد خشك پر خطر ناك\nتنهایی و یار و شیشه می\nبهتر ز قصور خسرو و کی\nدر جلال آباد سنه ١٣٢٩ کلام محمود طرزی\nانتها\n\nیکدو غزل معشوقانه عربی\n\nهز والقدود وار هفو سمر القنا و تقلد واعوض السيوف الاعینا"}
{"book": "adl0248", "page": 157, "text": "( ١٤٨ )\n\nو تقدموا للعاشقين فكلهم طلب النجاة لنفسهم الا انا\nلما بدا فى حلة من سندس قالت غصون البان ما ابقى لنا\nو بخده و بثغره و عذاره ماء الحياة و بارق و المنحنا\nيا قلبه القاسى ورقة خصره لم لا نقلت من ههنا الى ههنا\nلو ان رقة خصره فى قلبه ما كان جار على المحب و لا حبنا\nشبهته للبدر قال ظلمتنى يا عاشقى والله ظلما بينا\nمن اين للبدر المنير ذوائباً او شامة او ورد خد يحبنا\nالبدر ينقص و الكمال لطلعتى فلا جل هذا صرت منه احسنا\n\nغزل دوم \n\nيا من حكى ورد الرياض بخده وقنا قضيب الخيزران بقده\nكل السيوف قواطع ان جردت وسيف لحظك قاطع فى غمده\nان شئت تقتلنى فانت محكم من ذا يعارض سيداً فى عبده\nيا محسناً الا الى و منعماً الا على و مخلف فى وعده\nفبحق من خلق الهوا و بلى به اهل الغرام و اخصنى باشده\nلا تستمع قول الوشاة فربما نقل العزول عن المحب بضده"}
{"book": "adl0248", "page": 158, "text": "( 149 )\nغزل\nاز کلام درر بار والد بزرگوارم حضرت طرزی صاحب\nکه از مکه مکرمه فرستاده اند\nفرزند من !\nبحضور حضرت ( کعبه ) میباشم . قصد میکنم که خواهشی نخواهم ،\nوهیچ دعائی نکنم . لحظه نگذشته جلوۀ می بینم که بیخواست هزاران\nدعا بر زبان میگذرد . اینمضمونرا مطلعی بستم آن مطلع بمقطع منتهی\nشد . یعنی غزل غرائی گردید . اینست که برای آن فرزند مینگارم :\nچو محراب خم ابروی او در چشم ما آید\nدعا بخواست برلب از دل بیمدعا آید\nبطوف معبد شوقش به اظهار عبودیت\nبعزم سجده سرها یکقدم چابك زپا آید\nپئی رنك عبادت ریختم عمری درین مینا\nکه از سعی طواف او بدل شاید صفا آید"}
{"book": "adl0248", "page": 159, "text": "( 150 )\n\nندانم ای گل از طرف كدامين باغ ميآئی\nتوچون آئی فضا آید ، صفا آید، هوا آید\nبه استقبال آن باغ بهار حسن بيرنگى\nمقدم يكقدم بوی گل از باد صبا آید\nنگاه حكمت العینش شناسد بس كه نبض دل\nاشارت گر كند رنگ شفايش از دوا آید\nنمی جنم زجا گر بر سر من آسيا گردد\nنمیخيزم اگر برق من از كوه بلا آید\nبالا ازسرو ، دردازگل، ستم ازغنچه ميريزد\nبعزم فتنه در گلشن چو آن بالا بلا آید\nسبك از بزم يار آشنا بيگانه وش خيزم\nخرامان سوی من گر آن بت دير آشنا آید\nبه بزم وصل از بس كشته چشمم محو ديدارش\nنگه از ذوق يکمژگان زچشم من جدا آید\nزبس دارم هوای گردسرد گرديدنش(طرزى)\nدلم يكناله چابكتر بکویش ازصدا آید\n\nحاجى صاحب ( طرزى ) افغان از حرم کعبه فی 27 رمضان سنه 1317\nانتها"}
{"book": "adl0248", "page": 160, "text": "( ١٥١ )\n\nظلمت\n\nتوحید خالق وحید بشیوۀ ادبیات طرز جدید.\nاوه ! اینچه عمیق ظلمت ! آسمان گویا بر رخسار دلارای خویش جالۀ\nسیاه نازك بافی کشیده که باز هم چهرۀ نور فشانش از ان نمایانست .\nآه ! اینچه طویل سکونت ! جهان ، گویا از سیاهئی ظلمت شب سرمه در\nگلو کرده که از هیچ طرف نه صدائیست و نه نوائی !\nمگر صدای جانفزای « نهر » که از وسط بیشه زار در جریانست با قوۀ\nسامعه دلنشینی ها دارد .\nهبوب هوای نسیمی شاخهای اشجار بهم چسپیدۀ بیشۀ تیره و تار را عه با هم وزیدن \nگاه گاهی که در اهتزاز میآرد ، طایر قدسئی قوۀ مفکره را آشیان بند عه جنبیدن\nتفکرات شاخسار صنایع صانع قدیم حکیم میگرداند .\nدر کنار بیشه بپای درخت میشۀ نشسته بودم . نظرم را بسما دوخته،\nو حرکات موزو نانۀ اجرام سماویه در خشنده را دقت مینمودم . گاه گاه\nنظرم ابرهای مظلم پاره پارۀ از هم متفرقه را که بنا بر تحريك طبیعت در\nحرکت بودند تعقیب مینمود ، و از اشکال غریبۀ که از قطع مسافه ایشانرا"}
{"book": "adl0248", "page": 161, "text": "( ١٥٢ )\n\nحاصل میشد گلهای لذت میربود، نهایت الامر محو و نابود شدنش را\nمیدیدم ، و با خود میسرودم :\nچیست که زوال ندارد ؟ الله الله ! !!\nفکر بشر در تماشای کدام بدیعه ، و نظارۀ کدام صنعتش حیران نمیماند؟\nلوحۀ قدسی فضای نامتناهی ، دماغ را تا چه درجه علویت ، افکار\nرا چقدر سکونت ، قلب را تا چه درجه استراحت می بخشد ! ؟\nيارب ! هر صورتی را علویتی ، هر وجهی را الطافی می بخشی عظمت\nخالقانه ات در هر جسم هر لحظه بدگر صورت تجلی میکند .\nصنع دست قدرتت بدیعه را که بظهور آرد ، از تکرار آن مبراست .\nدو زمان بیکدیگر مشابه نیست . مخلوقائیکه غیر از علم محیط اکمل ذات\nپاکت دیگر احدی آنرا تحدید کرده نمیتواند، هیچ يك بدیگری نمیماند .\nاز بزرگترین مصنوعاتت تا بکوچکترین مخلوقاتت آنقدر خوارق بد\nیعه مندرج دارد که عقل و فکر از ادراك حقيقئی آن عاجز و قاصر است.\nایچه عظمت ! ایچه علویت !\nدر توصیف عظمت قدرتت ، وعلویت شانت هر قدر معانی غریبه گفته\nشود باز هم مضمون لنك است .\nآنقدر عظیمی که بزرگی آسمان نامتناهی در نزد کبریائیت نسبت جزء"}
{"book": "adl0248", "page": 162, "text": "( 153 )\n\nفرد را به فضای نامتناهی نیز قبول نمیکند . بداندرجه بزرگی که نسبت\nبه علوت در تعریف کوچکی کائنات هر قدر يك سخن کو چکی گفته شود\nبازهم بزرك است .\nعظمت و علوتیت را نی ؛ بلکه ؛ بیان بدایع صنایع قدرت بالغه ات را نیز\nمعانی دانان طبیعت معترف عجز و قصور کشته اند . . . . . .\nعظیم توئی ، جلیل توئی ، یارب ! ! ! . . .\n\nفلاکت\n\nفلاکت ، عبارتست از احوال و وقایعیكه آسایش و سکون روح انسانا را\nبه قلق و اضطراب ، و راحت و رفاهیت فکر و قلب انسان را به انواع الم و\nعذاب مبادله میکند . ؛ و آرزو و حسیات انسا نرا غیر موافق چیزها\nبظهور میآ ورد ؛ و گاهی صحت وجود ، و هم ثروت موجود انسانرا ابتر و\nزایل میکند . که هر گاه کسی آماجگاه همچنین اسباب نا گهظهور فلاکت\nشود آنشص را عنوان ( فلاکت زده ) میدهند .\nانسان فلاکت زده ، مستغرق کرداب مأیوسیت ؛ و غوطه خوار لجهٔ\nحیرت میگردد . فلاکتی که او را تنها از یکطرف احاطه کرده باشد رفته"}
{"book": "adl0248", "page": 163, "text": "( ١٥٤ )\nرفته هر طرفش را استیلا میکند . به هر سو که رخ گرداند سیلی رد میخورد،\nبهر کار یکه تشبث کند پنجه اش از ان میشکند .\nکسیکه او را به دلنوازی و تسلی قبول کند هیچ نمییابد . بیچاره بدبخت\nکه از مهاجمات غم والم بیتاب و بیدرمان مانده از برای لحظۀ مکث و آرام\nدر پس درها حلقه میزند . لکن بازکننده نمییابد . از تعب و مشاق\nبی پایان بجان آمده بجستجوی محلی میشود که لحظۀ بر ان تکیه زند . لکن\nهزار افسوس که بجز تنۀ درختان رهگذر هادگر تکیه گاهی نمیجوید !\nفلاکت، چنان علت ساری و جاریست که هیچکس از پنجه قهر ظهور\nناگهانی آن تخلیص گریبان نمیتواند . اگرچه به بساز تدابیر مراجعت\nکند ، وهرقدر متيقظانه حرکت نماید ولی تدابير تحفظیۀ علت فلاکت نا\nگهانی خیلی مشکلست .\nپس چون از پنجه قهر فلاکت ناگهانی مقدره خلاصی وفرار غیر ممکن\nاست لاجرم انسانرا حرکت عاقلانه باید که وجود و روح خویشتن را\nبجوشن صبر واستقامت ، وزره تسلیم و شهامت بپوشاند ، و بسلاح\nجسارت مسلح کردد تا از تیر باران قهر مان فلاکت جان بسلامت برد .\nورنه در وقت ظهور فلاکت مقدر تأثرات روح انسانرا دوچار اضطراب\nومأ يوسيت میگرداند ؛ اعضای بدنرا رخاوت میدهد ؛ وقوا و عقل را"}
{"book": "adl0248", "page": 164, "text": "( 155 )\n\nضعیف میسازد :\nدر چنین حال انسان بر چاره خویشتن مقتدر نمیشود ؛ چونکه در ینو\nقت عقل بشر از محاکمه عاجز میماند . پس بهمه حال انسان باید که یأس و\nحرمان را از دل بدر کرده ثبات و استقامت و حرکات عاقلانه را از دست\nندهد ؛ لحظه لحظه منتظر فرج بوده چشم امیدر از کرم و عاطفت حضرت\nکاشف الهم وفارج الغم بر نکند .\nويك چاره این لشکر فلاکت اینست : که انسان همیشه در وقت نعمت و\nرفاهیت فلاکت زده را دستگیری نماید که در زمان فلاکت خیلی معا ونت\nاینعمل را خواهد دید .\n\nمدنیت\n\nمدنیتکه ضد آن بدویت میباشد عبارت است از معیشت و زندگانی انسانها\nدر زیرلوای سعادت انتهای « هیئت اجتماعیه » که این هیئت اجتماعیه نوع\nانسانی لزوم و فائدۀ « مدنیت » را درک نموده ، و قواعد و اصول مرعیه آنرا یکی شدن ویگانگی\nمرعی الاجرا داشته با هم اجتماع و اتحاد ور زند . داشتن"}
{"book": "adl0248", "page": 165, "text": "( 156 )\n\nچنانچه دیده میشود : که بعضی انسانهای وحشیه چون لزوم مدنیت\nرا حس ننموده اند از طریق جمعیت و اصول معیشت هیچ بهره ندیده\nاند .\nانسانها از هنگامیكه تأسیس و تفریق لسان مر ایشانرا میسر شده ، و بعضی\nوسائل حیاتیه چون گندم ، و آتش بدست شان افتاده منفردأ زندگانی\nنتوانستن خود شانر ا حس و درك نموده اند . و چون محقق دانسته اند\nکه بدون اجتماع و اتحاد معیشت و زندگانی شان محالست لاجرم سرخود\nشانرا بيك يك مركز اتحادی اتخاذ نموده به تشکیل هیئت اجتماعیه مجبور\nشده اند . و رفته رفته بسی قواعد و اصول که کافل دوام و بقای این هیئت\nشود اختراع نموده اند که مؤخراً این قواعد و نظاماترا بايك يك قوهٔ\nضابطهٔ دیگر نیز تائید و تحکیم نموده اند که مخالفت کنندگان این قواعد را\nبجزاهای گوناگون گرفتار آورده اند .\nاگر تواریخ هر کدام از جمعیات مدنیه را بکشائیم در خصوص هیئت\nاجتماعیه خیلی قواعد وقوانین بنظر مطالعه میدراید که اگر بنظر دقت\nتدقیق شود بخوبی معلوم میگردد که کافهٔ قوانین وقواعد موضوعه از برای\nتکفل و تشييد مدنيت گذاشته شده است .\nو هرگاه بقواعد موضوعهٔ مدنیت متابعت نشود یعنی هر کس در هر\n\nعه مقررات\nتبا  تبیین"}
{"book": "adl0248", "page": 166, "text": "( ١٥٧ )\n\nحال وافعال خود در مقام لایسئل باشند پس بدین تقدیر به شیرازه جمعیت\nانحلال کلی طاری می شود که بدان سبب اقبال و کمال از عالم رو گردان میشود. عه فرود آینده از جا کا\nدر هر ملت و قوی که هیئت اجتماعیه اولتر تشکیل یافته باشد بالطبع و ظاهر شونده بر شی\nناگاه. تقدم مدنیت آن قوم تسلیم میشود. از صحائف تواریخ چنان بنظر می آید که\nابتداء آثار اجتماعیه در اقوام چین و آریه ظهور نموده است . از تدقیقات\nعمیقه ئیکه در تاریخ این دو قوم بعمل آمده به یقین پیوسته که تاریخ مدنیت\nاز زمان چینیان و آریائیان ابتدا نموده است .. تعاقب چینیان و آریائیان\nمر کادانیان ، و مصریان ، و بعده به یونانیان و عربان ، و از همه بعد تر به\nاورو پائیان انتقال نموده . و از هر ملتی و هر قومیکه جدائی اختیار کرده\nآن ملت را به هجران مدید و حرمان شدیدی گرفتار کرده گذاشته است .\nقومیکه بر مدنیت عتیقه خویش ثبات و استقامت کامله ورزیده اند هانا\nچینیانند که از اعصار قدیم تاحال مدنیت شان بر يك قرار و يك استقرار\nاست نه ازان ترقی و نه از ان تدنی کرده است . و محض ازان است که از\nبلای محرومیت و مهجور یتیکه دیگر اقوام بدان گرفتار آمده اند خلاصی\nیافته اند . پس ازین یك چنان معلوم میشود که مدنیت نیز مانند مادیات\nدیگر دلیل زوال آن ترقی اوست .\nبلکه گفته میشود که مدنیت از يك حيثيت با انسان مطابقت و مشا"}
{"book": "adl0248", "page": 167, "text": "(١٥٨)\n\nبهمت تامه دارد. مثلا انسان در هر خطوه هم تمدید حیات و هم تقدم بممات\nمیکند. همچنان مدنیت نیز در هر لحظه هم بيك اوج كمال تقدم، و هم به\nحضیض انحطاط تقرب ميورزد .\nمدنیت نیز همچون انسان تولد میکند. و بر مدارج مختلفه و مراتب\nمتفاوته سير و دور مینماید . ونهايت الامر بنابر فحوای (کل شیئی هالك\nالا وجهه ) فوت شده فانی میشود. وفنای آن وقتیست که نوامیس\nآلهی مرعی نباشد .\nواكر حال حاضر مدنیت را بحال ماضی آن قیاس کنیم : چنان کمان\nمیشود که در استقبال این مدنیت حاضره اور و پائیان که حالا بدرجهٔ\nاقصی، ورتبۀ اعلا واصل شده است از میان برخواسته بدیگر ملل\nانتقال نماید.\nحتی در ينز مان ما نیز مشاهده می يابيم که مدنیت خودرا حالا بقطعهٔ\n( امریکا ) انداخته، و در قطعهٔ مذكور بدرجۀ واصل شده که مدنيت او\nروپائیان حالا فراموش میشود .\nآيا در امریکا بدرجهٔ کمال ابداً دوام خواهد کرد؟ هيهات هيهات !!!\n\n( کل حال يزول )"}
{"book": "adl0248", "page": 168, "text": "( ١٥٩ )\n\nمحاوره در مابين علوم\nو فنون\n\nشبی از شبهای زمستان که بسیاهی کوی سبقت از زلف محبوبان جانستان\nربوده ؛ و بدرازی و رسائی از آه جانکاه عاشقان نشاندا ده ؛ و به سردی\nو خنکی از دل برودت منزل افسر ده دلان خبر آور ده ؛ بدو ده ظلمت\nاندوده تاریکی تیره درون سرمه سکونت و خاموشی در کلوی عالم و عالمیان\nکشیده ؛ و به کفن پوشانی برفهای ثقالت بخشا جهانرا مشابه مزارستان\nنموده ؛ و پای حرکت و رفتار آدمیانرا بسلاسل یخهای چون سنك خارا\nدر کشیده ؛ مرا نیز در گوشه اطاق در لطافت و نظافت طاقم که بهر گونه\nآلات مدافعة عسكر تغلب اثر سر ما مجهز و مکمل شده بود محصور و مجبور\nنموده بود !\nتا آنکه شش ساعت از شب گذشت ، و دیده کانم را خواب شیرین از هم\nفرونه بست . سکوت و سکوتی که عالم را استیلا نموده بود ، و اهل سرا را\nسائر عالم رویا ؛ بر انم واداشت که انیسی و حبیبی بجویم تا لحظه با او مصاحبت\nکنم ، و حبیبی و رفیقی بکف آرم که ساعتی با او منادمت نمایم .\nاز هر سو که اثر جستم بجز بی اثری و سکونت چیزی ندیدم ، و بر هر"}
{"book": "adl0248", "page": 169, "text": "( ١٦٠ )\n\nطرف که گوش نهادم بغیر از خامشی و سکوت چیزی نشنیدم .\nدرینعالم سکوت و خاموشی عمومی آوازیکه بگوش هوشم رسید ؛ همانا\nصدای جان افزای حیات بخشای قراءت سعادت آیت فرقان عظیم رب\nکریم بود که از سمت اطاق مقابل، احیاکنندهٔ دل هر مرده دل میگردید .\nآیا قاریٔ آن کیست ؟ مگر ذات عالی صفات حضرت والد بزرگوارم\n( حضرت طرزیست ) که بر شمع جمال با کمال چون کوکب دری شاهد هویت\nوجود خود را پروانه سان قربان نموده ، و در طریق عبودیت معبود\nبا عظمت قلب و سرور وح و جانرا آینه سان حیران داشته ، و بدین سبب\nمردمک عین عالمیان گشته . زهی سادت ! خهی هدایت !\nوالحاصل در انعالم تنهایی چون کسی بمصاحبت و مرافقتم دستگیری\nننمودبرپا خواستم که بخوابم ، و دیدگانم را مجبورانه بپوشانم . که ناگهان\nاز کتابخانهٔ معرفت آشیانه ام که در سمت رأس تخت خوابگاهم موضوع ،\nو از کتب نادرهٔ بدیعه مانند سینهٔ اهل عرفان بجواهر آبدار حکمت و معرفت\nمملو بود فریادی برآمد : «که ای غفلت پسند ناپسند چسان شد که اینسان\nدمساز دائمی ، و حبیبان معرفت طراز همد میت را سراسر فراموش\nکردی ، و امشب بخلاف عادت از چمنستان معرفت ثمرایشان بهره ور\nنگشتی ، و از بستان نظارهٔ ذی استفادهٔ ایشان کلهای حکمت نربودی .»"}
{"book": "adl0248", "page": 170, "text": "( ١٦١ )\n\nاین آواز خوش نواز مضراب بیداری غفلتم گردید ، وسر رشته گم کرده\nمحبتم بکف رسید پس بی تابانه ومشتاقانه چون عاشق گم کرده جانانه بر\nکرسی که در نزد آن معرفت خانه مو ضوع بود بنشستم ، واز هر گونه\nصحبت های حکیمانه ، وتأد يبات ادبيا نه شان مستفيد شدم . وبنابر\nخوش طبعثی احباب این محاوره را از لسان حال ایشان نگاشته گذاشتیم .\n«ما نباشیم ولیکن اثر ما خواهد بود » :\nحکمت\nاولا آغاز مجادله ومحاوره را ( حکمت ) و « تاریخ » با هم نهادند .\nحکمت - تاریخ را مخاطب نموده گفت : که ای تاریخ ! اگر ترا خیال\nرقابت ، وهم سرئی من در سر باشد باید که آنرا از سر بدراری . زیرا\nچیزیکه تو از ان بحث میکنی عبارتست از بعضی وقوعات وحوادثات\nمرده فرسوده هزار ساله که اگر هر قدر مطالعه وملاحظه شود اصلاحی\nوتغییری در آن راه نمییابد ؛ اگر چه موضوع بحثت احوال انسانها که\nاشرف آشییاست باشد ولی توتنها از حوادثات ، ووقوعات ، وحکایات"}
{"book": "adl0248", "page": 171, "text": "( ١٦٢ )\n\nآنها بحث و بیان میکنی . حالا آنکه مواد مبحوثۀ تو نسبت بدیگر کیفیات انسانی که موضوع بحث منست نسبت قطره را بحر هم نمیگیرد .\n\nمن اس اساس هر گونه علوم و فنونم و مبنای هر قسم مباحث و مکالم، جمیع حوادثات طبیعیه ، و کیفیات مادیه و معنویه ، و خواص اشیاء ، و احوال سما ، و چگونگئی هوا ، و اطوار اجزا ، و اشکال بدیعه ، و اجسام غریبه در ضمن وجود بهبود من مندرج و مند مجست .\n\nانسانها اگر آرزو کش توسيع مكتسبات ، وتحصیل معلومات بوده باشند باید که حکمت بیاموزند . زیرا اگر از حکمت صرف نظر نمایند در جمیع علوم و فنون حکم بی بصر را میگیرند و بعنوان حكيم وعاقل نائل نمیشوند .\n\nچیزیکه صحائف اجزا ينو بدان افتخار می کند ، و اوراق فرسودۀ تو اتزئین مید هدنیست بجز تراجم احوال کسانیکه در من توغل و اشتغال نموده اند ، و از سایۀ معرفت پایه من بعنوان عالم دانشمند و حکیم خرد مند معنون گشته اند .\n\nبسیاری از انسانها در مکتب فیض مکسب من چیزی که نمیدانستنددانا، و بمسائليکه نمیرسیدند آگاه و بیناشده اند . چونکه من هر چیزی که بگویم بدهی و معقول است ، وسخن مدرك ومعقول . در نزد هر ذوی العقوله احسن و مقبول ."}
{"book": "adl0248", "page": 172, "text": "( ١٦٣ )\n\nتاریخ\n\nتاریخ — چون اینهمه دلائل واضحه و براهین قاطعه حکمت را بشنید\nلحظه تأمل نموده بگفت : « اگر چه در حق سائر علوم و فنون جهت شا\nمله ذات حکمت سمات شما قابل انکار نیست ولی این يك را نیز بخاطر عاطر\nباید داشت که بنابر قاعدۀ دور و تسلیم ؛ و افکارات عالیۀ عتیقۀ حکمت و\nفلسفه بواسطۀ خدمات مشکورۀ من دوراً بعد دور و عصراً بعد عصر دو\nران و انتقال نموده است تا آنکه این ترقی و اعتلای حاضره را که ذات عالی\nسرکار بدان افتخار مینمایند حائز و سزاوار گردیده است . پس ذم و قد\nحی را که بر مخلص خود میفرمائید هیچ شایسته و سزاوار نمی بینم !\nو چون محققست که نوع بشر بر ایجاد و اختراع هیچ چیزی دفعهً و\nوهله بصورت مکمل و هیئت منتظم مقتدر نمیشوند . بلکه بالتدریج به\nتحصیل کمالات و معارف مجبور اند مثلا یکی از دیگری يك نكته شنیده\nبر آن فکر دیگری زیاده میکنند ، و همچنان آندیگر از دیگری مسئله گر\nفته بران اساس تازۀ تأسیس می نهند ، و كذالك آنشخص از شخص"}
{"book": "adl0248", "page": 173, "text": "( 164 )\n\nدیگر قضیه استماع نموده از ان نتیجه اخراج میدهند . لاجرم در بخصوص\nخدمت و معاونت و استفاده کلئی که از من میشود بهیچ وجه از ان چشم\nپوشی نشاید و انکار از ان نباید .\nمن ! حالات ، وشئونات ، اعمال ، و اقوال اقوام و ملل سابقه را ضبط\nو تحریر میکنم . شما نیز آنها را در پیش نظر مطالعه گرفته بعضی نتایج\nحکیمانه ، و معقولات عاقلانه و محاکمات فلسفانه از ان استخراج و استحصال\nمیکنید . بخوبی بدانید که اگر همت عاملانه ، وقوت مخبرانه من نمیبود\nيك قسم بزرگ شما عاطل و ناقص میماند . و این مفاخر و مباهات حالائی شما\nبدین نسبت نمیبود .\n\nارخیولوژی\n\n« آرخیولوژی » یعنی « فن آثار عتیقه » که از علوم معتنا بهای این عصر\nحاضر است چون این محاوره حکمت ، وتاریخ را ملاحظه نموده گفت : -\n«اگر چه بنده شما نیز تا یکدرجه برادر عالی جنابم تاریخ را بر کلام صداقت\nاشتمالش ذی حق میشمارم ولی بر تصحیح و توضیح اینقدرش خودم را\nمجبور میپندارم . که اگر من درین اعصار اخیره بواسطه سعی و اقدام"}
{"book": "adl0248", "page": 174, "text": "( ١٦٥ )\n\nبعضی مربیان با خبرت ذی فکرت از بطن مادر شفقت گسترم یعنی\n( طبقات زمین ) تولد نمی یافتم برادر والا گهرم اعنی تاریخ به بسی غلطهای\nبیشمار ، و نقصانهای بسیاری برمیخورد .\nاز زمانیکه تولد یافته ام تا بحال خیلی نقایص تاریخ را اصلاح و اکمال نموده ام ،\nحالا نیز شب و روز در اصلاح و تصحیحش بجان و دل میکوشم . پس\nبشان و شرف جناب تاریخ نمیزیبد که اینهمه خدمات نمایان و منافع بی\nپایان مرا کتم و اخفا نماید . اگر من ظهور نمی نمودم تاریخ بیچاره از\nاحوالات دولتهای جسیمه ، و حکومات عظیمه ( آشور ) و ( بابل ) که\nدر ارض راه عراق عرب واقعست چه بیان مینمود ؟ و کذالك از احوال\n( مصر قدیم ) چه میگفت . ، چونکه بمناسبت کثرت قدیمی آنها در\nصحائف آثار و اوراق اخبار خبری و اثری قید و ضبط نشده است . این\nیکدو مثالیست ورنه خدمتهای نمایان دیگر من نیز ظاهر و نمایانست . »\n\nجغرافیا\n\nجغرافیا — از میان برخاسته گفت : « شما هر يك بتعداد محسنات"}
{"book": "adl0248", "page": 175, "text": "( ١٦٦ )\n\nخودتان مشغول گشته دیگر انرا هیچ بخاطر نمی آرید . شما را اخطار ،\nو از خواب غفلت بیدار ، و از مستی رعونت هشیار کرده میگویم -\nکه اگر من نباشم هيچيك از شما کاری نمی توانید کرد ، و دعوئی خودتانرا\nبسر رسانیده نمیتوانید « زیرا این يك امر بدهی و آشکار یستکه چنانچه\nهر هر ماده و جسمیرا ازمانی لازم باشد كذالك مكاني مر اورا لابد وضرو\nر یست پس اینست که آن مکان را تعیین و تخصیص کننده بنده شما اعنی\nجغرافیه ام . و اين يك را نيز میدانم که بواقعی تصدیق خواهید کردکه\nافکار و ملاحظات حكما تابع تأثیرات آب و هوای ممالکیست که در ان تولد\nو نشو و نماکرده باشند . پس در جات آن تأثيراترا بغیر از من کیست که\nتعریف و تبیین بتواند ؟\n« تاریخ حوادثات ، و وقوعاتیرا که حکایه میکند محلات و مواقع آنرا\nبجز بنده که مبین میگرداند ؟\n« ممالک و مداین عیقه را که از برای تحریات آرخیولوژی مستعدو آماده\nباشد بغیر از من کدام کس ارائه میتواند ؟\n« پس چون قضیه چنین باشد انکار نباید کنید که اکملیت\nو اتمیت معلومات معطیه شما همه گی از سایه فیض آیه این مخلص\nشما است . »"}
{"book": "adl0248", "page": 176, "text": "( ١٦٧ )\n\nاخلاق\n\nاخلاق – چون اینهمه مباحثه و مجادله را بگوش هوش بشنید\nبرپا خاسته گفت : « ای برادران و ای اخوان من ! محاوره و مجادله که تا\nبحالا باهمدیگر نمودید بنده همه را شنیدم ، و معاونت و مظاهر تيكه يك باديگر\nمیرسانید مخلص تان همه را تصدیق هم میکنم ولیکن به تصحیح اساس\nمباحثهٔ شما خودم را خیلی مجبور می بینم .\nاولا این يك راه ملاحظه کنید : که اگر قوانین موضوعه و قواعد مربو\nطهٔ من درمیان نباشد ، و انسانها در مکتب فیض مکسب من آن قواعد\nموضوعهٔ مربوطه را که عبارت از کسب اخلاق حسنه ، و نفی اعمال\nشنیعه است از بر نکنند ! بخواندن و تعلم هیچ یکی از شما سر فرو نخواهند\nآورد .\nحکمت را علت میشمارند ، و تاریخ ؛ را تاريك . آرخیولوژی ؛ را\nژاژی میخوانند ، و جغرافیه ؛ را مالیخولیا .\nاز هر چیزی مقدم انسانها باید قواعد کلیه را که من وضع و تأسیس نموده\nام تحصیل بکنند تا فوائد و منافع شما یانرا دانسته در تحصیل شما صرف غیرت"}
{"book": "adl0248", "page": 177, "text": "( ١٦٨ )\nو بذل همت نمایند . و اگر از تحلیه و تخلیه من صرف نظر نموده در اول امر به\nتحصیل و تعلم شما پردازد در انحال شما او را منتفع نی بلکه بسی متضرر میگردانید.\nچونکه در انوقت کبر و غرور که از مطرودان و مردودان بارگاه منست\nبسبب دانستن شما ایشانرا حاصل آمده منفور خاص و عام میگردند .\nآیا نمی بینید کسانرا که چون حسن اخلاق و تربیه و آداب را از دست\nگذاشته اند از بلایای وادی تنگنای جهالت هیچ خلاص نمیتوانند شد !\nپس بنابرین دلائل واضحه مبینه که عرض نمودم باید که تقدم و تفضل\nمخلص تانرا بر علوم و فنون سائره تصدیق و تأمین فرمایند .\nمنطق\nمنطق — برپا خواسته گفت : که در تحصیل علوم و فنون دخل کلی\nئیکه حضرت اخلاق دارد انکار هیچ ازان شایسته و سزاوار نیست .\nولی با وجود آن باز هم بدینقدر عرض خالی از غرض جسارت و مبادرت\nمیکنم — که انسان اگر هر قدر مهذب اخلاق حسنه باشد باز هم بدانستن\nمن محتاجست . چونکه این يك امر بس بدهی و اشکاریست که اگر قوه\nعقلیه و فکریه انسانرا رصانت و متانت لازمه حاصل نشود ، و از برای\nاخذ و جذب و قبول نقوش بدیعه علوم و فنون باستعداد کامله واصل نگردد"}
{"book": "adl0248", "page": 178, "text": "( ١٦٩ )\n\nمقتدر بر تحصیل هیچ يك از علوم و فنون نخواهد گردید . اینست که مخلص\nشما یعنی منطق عقل و فکر انسانها را تربیه و پرورش داده مقتدر بر تحصیل\nو تعلم شمایان میگردانم .\nو دیگر اینکه از مؤدای اسم من چنان مفهوم میشود که مدار نطقیم ،\nو چیزیکه انسانرا از حیوانات عجم تفریق میکند بجز قوۀ نطقیۀ عقلیه\nدگر چیزی نیست . و حکمت ، و تاریخ و سائر علوم و فنون عبارت از همان\nنطق است . پس اگر مرا ندانند از حکمت و تاریخ و اخلاق وغیره چسان\nاستفاده خواهند نمود ؟\nکسانیکه از اصول عقلیه ، و نطقیۀ من بیخبر باشند ، و بصغرا و کبرای\nمن عرض منسوبیت بهم نرسانند از هیچ قضیۀ علمیه و فنیه نتیجۀ خیری\nنخواهند دید . حتی معلومات مکتسبۀ شان نیز تا معاونت و مددگاری\nعائلی من نباشد در اذهان به انتظام تام جاگیر نده نمیشود .\nو الحاصل من چون مربی عقول و افکارم لاجرم مخلق حسن جناب اخلا\nق نمیزیبد که از ین محاسن و منافع عقلیۀ بدهیۀ مخلص خود انکار فرمایند . »\n\nریاضیات\n\nریاضیات ـ چون اینهمه نطق منطق را مسموع نمود گفت : « که"}
{"book": "adl0248", "page": 179, "text": "( ۱۷۰ )\n\nافادات رفیق ذی توفیقم منطق اگر چه جملتهً قرین حق و صواب ، و مقبول\nرأی اولوالابابست . ولیکن این يك مسئله نیز روشن و مبرهن بر اصحا\nبست : که عقل و فکری که منطق آنرا تربیه میکند ، و مستعد محاکمات ،\nو مناقشات علمیه میگرداند اولاً آنرا صفا و انجلای با ضیای لابدو لازم\nاست تا آنکه نقوش بدیعهٔ علوم و فنون در ان منعکس گردد . پس اینست\nکه آن صفا و انجلا محض از سایهٔ مهر آیهٔ من حاصل میشود !\n\n« الحق اگر چه در جریان مباحث علمیه حرکت بر تطبیقات قواعد\nمنطقیه متوقف است ؛ اما استعداد در خصوص تطیقات بوجود\nریاضیات نشو و نما مییابد . مباحثات حکمیه نیز اکثر بواسطهٔ دلائل مجسمه\nو براهین بدیهیهٔ علوم ریاضیه بموقع ثبوت میرسد . مسائل اقصر خطوط بین\nالخطین اخلاق نیز از برکت جادهٔ مستقیم من بروی کار میآید . عملیات\nآرخیولوژی ، و نظریات جغرافی نیز اکثر به تطیقات من متوقف و مر\nبوط است . لاجرم لزوم تحصیل و تعلم من بهمه حال بدیهی و آشکار است»\n\nهیئت\n\nهیئت - گفت : بلی در ینخصوص حق فیاضی جناب ریاضی بهیچصورت"}
{"book": "adl0248", "page": 180, "text": "( ۱۷۱ )\nانکار نمیشود، ولی این يك را نیز از خاطر نباید کشید که اگر من نمیبودم\nحیثیت و اعتبار یکدامر وزه روز مر اور اشامل است بمنزله كان لم يكن میبود.\nمن اين يك را مصر آ ادعا میکنم : که خواه حکمت ، و جغرافیا ، وخواه\nمنطق وریاضیات وغير ها همه کی بوجود من قائم ودائمند . زیرا کتاب\nکائنات را که بدرقه کافه علوم و فنونست ، بلکه مطرح جميع اشياء ومو\nجودات مخلوقۀ قادر بیچونست انسانر امن مینمایم ، و وسعت فضای نامتناهی\nو جسامت و ابعاد اجرام سماوی را نیز من انسان ضعیف را تعلیم می کنم .\nو از نتیجه آنستکه انسان بر وحدانیت وعظمت وكبريائى خالق بر حق ،\nوقادر و احد مطلق خویش اقرار ، و بر عجز وناتوانى ، وخضوع وخشوع\nبندگی خود اصرار نموده تحصیل تهذیب اخلاق نیز اور امیسر میگردد.»\n\nشعر\n\nشعر — چون اینهمه مباحثات طویله را مسموع نمود برخاسته گفت:\n« که هر یکی از شما از دری سخنی کشاده به ادعای تفوق يك بر دیگر میبر آئید،\nو احتیاج و ارتباط متقابله خودتانراهم انکار و هم تصدیق میکنید ، ومرا\nسراسر از خاطر بر آورده هیچ اهمیتی نمیدهید . پس معلوم شمابا شد که"}
{"book": "adl0248", "page": 181, "text": "( ۱۷۲ )\n\nجميع كائنات وموجودات از اجرام متلالی سماوی ، گرفته تا به اجسام\nنامی وغیر نامئی ارضی جمله بيك زنجیر غیر منفكه مظبوطی بسته و مربوط\nاست که آنرا جناب برادر محترم ما یعنی حکمت بلسان خویشتن « قوة جا\nذبه » تعبیر میفرمایند ، و در اصطلاح شعر ما آنرا « عشق و محبت » میخوا\nنیم . اینستکه موضوع بحث بنده عبارت از ان جو هر یکدانه نفیس ، و هما\nن گوهر در دانه بدیع است .\nاجرام سماوی در جو فضای نامتناهی بهمین قوه قویه مظبوط وقایم،\nوکره ارض تا مرغ و ماهی نیز بهمین جاذبه بدیعه مر بوط و دایم است .\nانسان ، و نبات ، وحیوان و غیره جمله گی بهمین قوه قویه بدیعه قدرت\nنشوونما ، ووجود وبقا مییابد .\nاگر همین قوه بدیعه و جود نمیداشتی یکی از شماو جود نمیگرفتی اگر\nهمین جاذبه غریبه نبودی هیچ قلبی به تحصیل و تعلیم شما رغبت و میلان\nنمینمودی . پس اینست که تجسم دهنده این ماده مهمه اصلیه منم ، و مجسم\nکننده این بدیعه قدرت الهیه را نیز منم .\nاحوال مشاهیر ، ور و ایات دلپذیریکه تاریخ روایت میکند اگر بجواهر\nزواهر آبدار من تزيين و تشهیر نیابد از خواندن آن قلو بر انشاطی\nحاصل نشود . اگر استعارات غريبه ومضامين بديعة من نباشد علم"}
{"book": "adl0248", "page": 182, "text": "( ۱۷۳ )\n\nهیئت ، و حکمت مانند گنگی بدیدۀ حسرت بمعجزات سماویه ، و اشیای مو\nجوده عطف نظر حیرت انداخته لال و بیمجال میماند .\n« پس چون اینحالات حاضره موجود باشد از احتیا جیکه بمن دارید\nبحث نکردن تان خیلی شایان تعجب دیده میشود . »\nادبیات\n\nادبیات ــ چون اینهمه مقالات و محاکمات ایشانرا شنید برخاسته\nبیان نمود : « که برادران ! مباحثه و مجادلۀ تانرا خیلی تطویل دادید .\nامّا اين يك را سراسر فراموش كرديد ـــ كه وجود هر يكی از شما بواسطۀ\nلسان بميدان آمده ، حالا نكند تنظيم دهنده و اصلاح كنندۀ لسانها نیز\nذات فضیلت سمات ( ادبیات ) است .\nهر يك از منتسبين شما در اول امر باید که در دبستان من از معلمان ذی\nعرفان صرف ، ونحو ، لغت ، واصول کتابت و آثار مشاهیر ، و اشعار\nدلپذیر تعلم وتدريس ورزند تا آنکه برای تحصیل شما ایشانرا استعدادی\nحاصل آید ، ومضامین غریبه و معانی بدیعه رابیان نماید ، و گوی فصاحت\nو بلاغت را از میدان برباید ."}
{"book": "adl0248", "page": 183, "text": "( ١٧٤ )\n\n« و اگر تصحیح و تحصیل لسان ایشانرا میسر نشود از اصطلاحات\nمشکلهٔ شما آیاچه خواهند فهمید ؟ پس چون بخوبی میدانم که این ادعا\nو دعوای مراهمهٔ شما بلا شك و شبهه تصدیق و قبول میفرمائید ،\nو درینخصوص البته مرا ذی حق میشمارید لاجرم زیاده بر ین حاجت\nبه تطویل کلام نمی بینم . »\n\nرساله موقوته\n\nبعد از شنیدن اینهمه قیل و قال « رسالهٔ موقوته » از میان بر خواسته\nبدين يك كلمهٔ مختصره مجادله و محاوره ر اختتام داده گفت : که معین\nو مدر گار شکر گفتارم یعنی حضرت « شعر » ترجمهٔ احوال ، و چگونگی\nبحث و مقال ؛ و کیفیت منافع و استفادهٔ بیشمار مرا بدين يك مصرع\nمختصر که :\n« آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری »\nخلاصه و اکمال فرموده است . لاجرم به تطویل مقال حاجت ندارم .\nانتها\n\n[ رسالهٔ موقوته ، عبارت از همچنین کتا بها ئیست که از هر دهن سخنی گوید ، و از\nهر چمن سمنی بوید ]"}
{"book": "adl0248", "page": 184, "text": "( ۱۷٥ )\n\nمشاهدة خانه کعبه بنظر عشق وجلوه محبوبیانه او\n\nفرزند !\nروزی ، در حضور پر نور حضرت (كعبه ) واله وحيران ، آشفته\nوپريشان نشسته بودم. وبنظر عشق، ودیده شوق بر او نظاره میکردم.\nگاهی بر قد وقامت قیامت خیزش بحيرت مینگریستم ، ولحظه بر بالای\nبلند بالابلای فتنه انگیزش بحسرت میدیدم .\nبره آورد طرز تمكين خرام آهسته رفتارش « ازل » دو قدم باستقبال\nپیش نهاده ، واز پیش باز آیی شوخیهای رميدن آهوانه بی آهویش\n( ابد ) يك ميدان پشت سر افتاده .\nدمی در مجمع عشاق بالب خندان خرامان وغزلخوان در عاشق نوازی،\nوساعتی در مجلس جانباز ان دامن پياكشان، و آستین افشان در سر اندازی .\nتا بعزم جلوه از جا بر میخیزد بشوق تماشا جهانی چون مینا بخون آر\nزو تا گلو می نشیند . و چون بقصد ناز از پائشیند دو عالم از ذوق تمنا از سر\nجان بر میخیزد .\nنی یارای رو برویش ديدن ونی طاقت چشم از روی او پوشیدن .\nچنان حسن جهان آرایش دلربا افتاده ، و برنگی تجلی رخسار\nسراپا زیبایش بعالم گیری پای پیش نهاده که عاشقان جانباز دلداده عريان"}
{"book": "adl0248", "page": 185, "text": "( ١٧٦ )\n\nسراپا برهنه از شش جهت و چهار طرف يك بك . دودو ، ده ده نی ! بلكه\nصد صد ، وهزار هزار عمری بسعی طواف کویش از وادی ترك تعلق\nاحرام بسته ، و وجود خودرا از آلایش دنیوی محروم ساخته ، و به آب\nشور اشك چون زمزم غسل سراپابر آورده ، وبمئی ناب مینای با صفای\nمنا وضوی چهار اندام کرده ، و از خاك پاك قد مكاه خلوت ابراهیمی بر\nسمت و ادی مروۀ باصفا گذشته ، وبکوه معارف عرفان عرفات عرفانر\nآمده، وبرمیت جسم مرده دلان بیجان خود از سر اخلاص باچهار تکبیر\nنمازجنازه خوانده و نسای طبیعت را از ثلاث و رباع که مواليد ثلاثه وعنا\nصر رابعه است بسه سنگریزۀ جمرۀ ثالث بكلمهما طلاق ثلاثه داده، وخود\nرا از جمیع علایق مجرد ساخته ، و بپاکثی خلق سر پندار بی پا ، و فرق\nنفس بادر هوا را از موی خود بینی پاك تراشیده ، وحاجثی جانرا از جمیع\nآلایش صغیره وکبیره حلال نموده . وبعد از همۀ این اشغال به بلدۀ جان\nپاك ،ووطن باطنی ،صفای عالم ارواح مراجعت کرده ، ودر بيت الشرف\n(ادخلی فی جنتی )بناز و احترام. و اعزاز واکرام ساکن و آرام نشسته است.\nلاجرم من ( طرزی افغان ) بعد از همۀ این تردد های نمایان در پیش\nروى بزرك . وكوچك ، وراست ومخالف مقام شناسان پردۀ قانون دا\nئرۀ حجاز ، بنغمۀ آواز ساز دلنواز خوش آواز این غزل دور ودراز"}
{"book": "adl0248", "page": 186, "text": "( ۱۷۷ )\n\nرا بصد سوز و گداز نواختم :\nS غزل معشوقانه ، در جلوه محبوبهانه S\n« کعبه »\nعجب معشوق بی پروا بعالم کرده ام پیدا !\nبظاهر در میان خلق و در باطن بود تنها .\nبپا دامن کشان از طرز ناز جلوه میآید\nگریبان چاك و دست افشان و خندان آن بت یکتا\nقیامت میشود تا یکقدم از ناز بر دارد\nسر ا پا شور استغنا ز ناز بینیازیها\nنگار شوخ و شنگی فتنه سازی سحر پردازی\nبلب شیرین برخ رنگین بقد از عالم بالا\nبه بیرنگی زبس رنگ طراز جلوه ها دارد\nندانم قطره خوانم یا گهر یا موج یا دریا\nبسان کعبه معشوق سیه پوشی نمیباشد\nولی در چشم ظاهر بین بود چون خانه برپا\nتجلی حق از هر گوشه ایخانه میریزد\nبظاهر گرچه در لفظ است پنهان صورت معنی"}
{"book": "adl0248", "page": 187, "text": "( ۱۷۸ )\n\nجهانی از صفا در سعی طوفش میدود بیخود\nگهی تا مروه وز مزدم گهی تا عمره ومینا\nز بس از ناودانش آب رحمت میچکد هردم\nز فرق تشنگان یکقدر و دا امواج او با لا\nتعالی الله ز شان وشوکت و جاه و جلال او\nکه بر پا پشدستی میکنند در سجده اش سر ها\nنیاید در بیان تو صیف حسن بیمثال او\nکه گر مژگان کشابی بر رخش دل میرود از جا\nبگفتن بر نیا بد تا نه بینی روی زیبایش\nشنیده کی بود ما نند دیده بشنوای دانا\nصدای ذکر تسبیح خلایق بر درش هر شب\nبگوش ملاء اعلا رسد تا مسجد اقصی\nبرهنه پا سر و بی پا بکویش هر طرف بینی\nغریب ومنعم وشاه و گدا و عاشق وشیدا\nازیندر هیچکس نومید ( طرزی ) بر نمیگر دد\nدر اغوش تمنا آورد دنیا و ما فیها\nدر بیت الله زاد الله شرفها تحریر یافته ودر دمشق شام شریف برای\nمؤلف عاجز ( محمود طرزی ) فرستاده شده سنه ۱۳۰۹"}
{"book": "adl0248", "page": 188, "text": "( ۱۷۹ )\n\nیکدو قطعهٔ لطیفه آمیز کمال\n\n«خجندی»\n\nیکی از مصاحبان (خواجه کمال خجندی) که میر عبدالله نام داشت و از کرگوشی آلام. همیشه از صحبت خواجه تشرف نموده احراز استفاده مینمود. لکن خواجه را طبیعت از صحبت مصاحبهٔ آواز بلند خیلی بیزار و بامیر مذکور مجبوراً برفع صوت بسخن گفتن مجبور بود.\nبعضی از احبا چون از مشرب خواجه آگاه بودند روزی بحضور خواجه عرض نمودند: «که از صحبت این آدم حضرت خواجه را خیلی بزحمت می بینم چونکه حضرت برفع صوت سخن گفتن را دوست نمیدارند، و این شخص نیز تا بفریاد بلند بگوئی نمی فهمد. ایکاش به حضور کم رسیدی تا راحت خواجه را مخل نگردیدی.»\nلاجرم اینسخن احباب خواجه را مجبور بر انشاد این قطعه گردانیده است. که حقیقتاً از ظرافت خالی نیست: عه زیر کشیدن دو گوش طبیعی\n\nقطعه\n\nما ز تشریف میر عبدالله\nنیک آسوده و قوی شادیم\n\nنیست ما را ز صحبتش گله\nلیکن از گوش او بفریادیم"}
{"book": "adl0248", "page": 189, "text": "( ۱۸۰ )\nدیگر\nیکی از صوفیان بی بینی که گاه گاهی بصحبت حضرت خواجه تشرف\nمینمود . بعضی از ارباب انف بیعیب ( خودبینی ) او را تعییب می نمودند .\nروزی در مجلس احباب بحضور خواجه باز در حق این بیچاره بی بینی\nهر کس چیزی میگفت .\nلاجرم جناب خواجه نیز از برای آنکه اهل بزم را از عیب جوئی صوفی\nبازدارند قطعهٔ آتی را انشاد نمودند :\nقطعه\nبما آنصوفی ببریده بینی بغیر از عجز و مسکینی ندارد\nنشاید جرم خود بینی بروست که آن بیچاره خودبینی ندارد"}
{"book": "adl0248", "page": 190, "text": "( ۱۸۱ )\n\nرومان\n\n( رومان ) ، کلمه ایست از السنة بلاد غریبیه یعنی قطعهٔ اوروپا که بر حکایات\nشوق انگیز ، وروایات عشق آمیز اطلاق میشود .\n\nروما نها ، اگر چه بلسان اجنبیه ، وبطرز وتحریر انشای غریبیه\nطبع ونشر میگردد ، ولی مقصد اصلی از ان واساس کلئی آن برا نست\nکه ترویج افکار ؛ وتحريك تحرير ، وتقرير انشاء ، ومدار تسلی ؛ وتفر\nیح ذهن ؛ وتنشيط فكر از مطا لعه ویا تحریر آن حاصل گردد . یعنی بعد\nاز انکه ذهن از مطالعات عمیقهٔ علوم وفنون مدققه کسالت وبطالت حاصل\nکند مطالعهٔ رومان او را تا یکدرجه مدار تسلی ، وموجب تفنن قلب ،\nوانشراح صدرش گردد .\n\nپس اینستکه ما نیز بنا بر تفنن قلب قارئین گرام بتحریر وترجمهٔ این رو\nمان آنی که معنی تحت اللفظ آن حکایه ، وافسانه میآید ابتدا نمودیم .\n\nاین رومان یعنی افسانه ! در تحت عنوان « فلورا » در ( انواردکا ) نام\nرسالهٔ موقوتهٔ فنی وادبی — از لسان فرانسوی بلسان عذب البیان عثمانی\nترجمه شده است . که ما نیز از انجا بلسان چون آب روان دری ترجمه"}
{"book": "adl0248", "page": 191, "text": "( ۱۸۲ )\n\nو نقل نموده ایم .\nوضع تحریر و انشای رومان چونکه بلسان فرانسوی میباشد لاجرم\nمانیز بهمان شیوه و اصول تحریر که با اصول تحریر حکایات فارسی تا یکدرجه\nمباینت میرساند مینگاریم . تا آنکه اصول تحریر شعر و انشای لسان اجنبیه\nنیز تا یکدرجه بر قارئین همز بان روشن گردد .\nفلورا\nيك صباح ذی انشراح بسیار لطیفی بود : که شاعری از برای تماشای\nمعجزات طبیعت بر آمده بر ذروۀ يك لاش بسیار مرتفع ساحل بحر که \nبلندی\nبسوی دریا میلان خفیفی هم داشت غوطه خو از گرداب تفکرات شاعرانه\nخود نشسته بود .\nاین لاش را کسیکه از دور میدید چنان گمان میبرد – که حالا بدریا\nخواهد افتاد .\nشاعر ، در میان سه چیز بسیار و اسعیکه دریا ، و صحرا ، و سما باشد\nمانده بود .\nبحر ، راکد بود ، سما صاف ، شاعر ، صامت بود صحرا فراخ !\nخاموش\nعمه آب ایستاده\nکه جاری و روان\nنباشد"}
{"book": "adl0248", "page": 192, "text": "( ۱۸۳ )\n\nهيچيك صدائی که ارباب تفکر را تعجیز کند شنیده نمیشد. تنها!.....\nسكوت ! .....\nگويا يك دست معنوی، بزنجیر بسیار قوی سکونت ، دست و پای هر چیزیرا\nبسته ، و برشته سکوت دهان همه اشیا را دوخته بود .\nشاعر ، درمیان این سکوت روح پرور ستاره بسیار لطیف آسمان\nخیالراتما شا میکرد .\n§ آفتاب جهانتاب از گوشه افق طلوع نمود . صبا بهبوب ، دریا تموج\nخفیف مرغوب ابتداء ورزید مرغان چمن نیز به ترنم دمساز گردیدند .\nچشمان شاعر ، در حالتیکه اموج كوچك كوچك لطيف دریا را تعقیب\nمیداشت ناگهان بمسافه دو صد قدم بريك (صندال ) یعنی کشتی کوچکی\nتصادف نمود . دقت کرد : درمیان کشتی آدمیرا بخواب دید ، کشتی را\nنیز امواج آهسته آهسته بسوی ساحل میانداخت .\nبعد از کمی کشتی بسنگهای ساحل مصادمه نمود. آدمیکه در میان آن\nدراز افتاده هنوز حرکت نمیکند !\nشـاعر ، متفکر گردیده از جائیکه نشسته بود فرو آمد ، بسوی کشتی\nبحركت افتـاد . وقتیکه بکشتی تقرب نمود — از برای شناختن کسیکه در\nکشتی افتاده بود بیتـاب گردید . اما بشنا ختن آن موفق نشد . چونکه"}
{"book": "adl0248", "page": 193, "text": "( ١٨٤ )\n( شابفه ) ( ١ ) حصیر نازکباف نائم بر رویش افتاده، و ( مانتوئی ) حریر\nسیاهی یعنی خفتان درازیکه مخصوص نسوان اورو پاست در بر داشت نیز و\nجودش را کاملاً مستور نموده بود . شاعر ، چند دفعه بر نائم مذکور\nآواز هم داد . لکن هیهات ! نه جوابی شنید ، و نه حرکتی دید .\nنهایت الامر بیتاب گردیده داخل صندال گردید . از روی نائم شابقۀ\nاش را بر داشت .....\nآیاچه دید ؟ یکدختر نی نی ! بلکه یک پری !\nشاعر ، چنان پنداشت که دختر ملک سیما بخواب بسیار عمیقی رفته\nاست . ولی رنگ شکسته خون آلود دختر خطا بودن این حکم شاعر را\nاشعار مینمود . شاعر در اثنا ئیکه اینحالت دختر را دقت میکرد . دفعۀ\nچشمش بخنجریکه در سینۀ دختر خلیده بود ، و خون لاله رنگی که ازان\nدر جریان آمده بود تصادف نمود. فریادی زده بچابکی تمام خنجر را از\nسینۀ دختر بدر آورد . درین اثنا دختر نیز چشمان آهو مثالش را\nکمی از هم باز نمود . بعد از ان در میان شاعر ، و دختر این محاوره\nجریان نمود :\nدختر ــ گفت : آیا بر من دلت میسوزد ؟ دل مسوزان ! بلکه خنجر را\n( ١ ) شابفه یعنی کلاه فرنگیشی که نسوانرا مخصوصست"}
{"book": "adl0248", "page": 194, "text": "( ١٨٥ )\n\nزیاده تر بقلبم فروبر !\nشاعر - گفت : چرا ؟\nدختر - گفت : چونکه قلبم مستحق اینجزا است . . .\nشاعر - گفت : این خنجر را کدام دست جفـاپرست بسینه آئینه\nمثالت فروزانده است ؟\nدختر - گفت : عشق . . . . .\nشاعر - گفت : آیا عشق ؟ !\nدختر - گفت : بلی !\nبنابرین شاعر بتفکر فرورفت . دختر نیز چشمانش را فروبست .\nیکد و دقیقه بدین وتیره گذشت . بعد ازان شاعر - گفت که : اسم شما\nو پدرتان چیست ؟ و در کجا اقامت دارید ؟\nدختر ، بی آنکه چشمانش را بکشاید این جوابرا داد :\nاسم من ( فلورا ) ، و اسم پدرم موسیو ( ویسمان ) است و در قشلاق\nصیفیهٔ خودمان که بدینجا خیلی قریب است اقامت گزینیم .\nشاعر پدر دختر را و صیفیهٔ شانرا قبل از ین میشناخت لاجرم کشتی\nرایدان سمت گردانیده به پرکشیدن کشتی مسارعت ورزید . در ظرف\nپنجد قیقه کشتی بصیفیهٔ مذکور تقرب جست . چند نفر از خدمتگاران"}
{"book": "adl0248", "page": 195, "text": "( ١٨٦ )\n\nبر کنار بحر منتظر ورود کشتی بودند . لکن نه بدینصورت ! پس بنابر\nاشارت شاعر بی آنکه صدا و فریادی بلند سازند دختر را بر داشته در یکی\nاز او تاقهای قریب عمارات صیفیه بردند . و باز بنا بر امر شاعر یکی از\nخدمتگار ان به آوردن جراح بسوی قصبه بشتافت پدر دختر و مادرش و جمله\nکسانیکه در صیفیه بودند از واقعه مدهشه مذکوره خبر دار گردیده سرا\nسیمه بسوی دختر شتافتند . شاعر واقعه را همانقدر که دیده و از زبان\nدختر شنیده بود بی کم وز یاد به ایشان بیان نمود . در اثنای این محاوره\nجراح نیز داخل او تاق گردید .\nکسانیکه دختر را احاطه کرده بودند از هم پاشیدند . جراح در نزد\nفراش دختر رفته زخمش را معاینه نمود . بعد از معاینه و ترتیب ادویه\nمقتضیه ، و تعریف صورت استعمال آن رو بمادر دختر آورده گفت که :\n— غصه مکشید . زخم ماده وازل خیلی خفیف است . خنجر به استخوا\nن قبورغه تصادف نموده مانع از داخل شدن گردیده است و بهیچ آلت دا\nخلی ضرری نرسانیده است . هیچ افکار و اندوه مکشید که در خصوص\nحیات مادموازل هیچ تهلکه نیست. و این بیهوشی او راسبب کثرت سیلان\nخو نست . حالا امر بفر مائید تا مادموازل را بر تختش برده بخوابانند .\nو ادویه و معالجاتیکه ترتیب نموده ام عمل نمائید . وقت شام آمده باز زیا"}
{"book": "adl0248", "page": 196, "text": "( ۱۸۷ )\n\nرت خواهم نمود .\nپس دختر را بر قالیچه خوابانیده بر تختش رسانیدند . در ین اثنا پدر\nدختر شاعر را مخاطب نموده گفت :\n- افندی ! به این لطف نمایانیکه الی الابد خاطر نشان خاندان ما کردیده\nنمیدانم که ذات عالئی شما را بچه چیز مقابله نمائیم . از ین سبب گرفتار\nخلجان زیادی میباشم . لطفا شهرت خودتان و اقامتکاه تانرا بیان بفر\nمائید تا یکروزی بالذات آمده به ایفای تشکر پردازیم .\nشاعر – کفت : استغفر الله افندی ! من هیچ چیزی نکرده ام که مو\nجب تشکر باشد بلکه وظیفه انسانیت را ایفا کرده ام . مقابله آن نیز التفا\nتیکه در حق من فرمودید کافیست . يك لطف عال العالی که از شما امیدوارم\nهمانستکه تا هنگام شفا یافتن مادمو ازل هر روز از دربان خبر گیر اباشم . اکر\nاین مساعده را در حق بنده اجرا فر مائید حقیقتا افتخار بیشمار میکنم .\nپدر دختر – کفت : افتخار بمن عائد است . لکن اقامتکاه خودتانرا\nبیان نفرمودید . مطلقا بشرف زیارت شما نائل خواهم شد .\nشاعر – کفت : تشکر میکنم افندی من ! از صیفیه شمابه بعد ده\nدقیقه در فلان قریه در عمارت صیفیه که داریم اقامت کزینیم .\nپدر دختر – کفت : خیلی مبارك ! بهمه حال بصیفیه تان آمده تعجیز"}
{"book": "adl0248", "page": 197, "text": "( ۱۸۸ )\n\nمیکنیم .\nشاعر - گفت : استغفر الله ! مشرف میفرمائید .\nدرین اثنا والده دختر نیز بشاعر تقرب جسته تشکرات زیاد خودش\nرا عرض نمود . بعد ازان از هم وداع کرده شاعر برفت .\nشاعر بمجردیکه از صیفیه بر آمد بسرعت فوق العاده برفتن ابتدا نمود.\nبعد از دو سه دقیقه در اجزاء خانه قصبه داخل گردید . جراحرا در انجا\nیافت.مقصد شاعر از ملاقات جراح بجز اخذ معلومات مفصله در خصوص\nجریحه فلورا دگر چیزی نبود . بقدر نیم ساعت گفتگو کردند. جراح\nبکرات و مرات بی تهلکه بودن جریحه فلورا را بشاعر تبیین ، و قلب شاعر\nرا بدان تطمین نمود .\nشاعر ، هنگامیکه بسوی اقامتگاه خویش عودت میکرد . بسوی\nصیفیه فلورا نظری انداخته با خود چنین زمزمه نمود :\n« -- فلورا ! امین باش : اگر ترا نائل گردم ، همان خنجر یکه از سینه بلور\nمثالت کشیده ام بجگر پاره پاره شده ام فرو خواهم راند » مگر طایر فکر و\nروح شاعر بیچاره بيك دیدن نادیده در شاخسار زلف كمستانه رنگ تابدار\nفلورا آشیان بند ابدی گردیده بود .\nسه ماه بعد ازین وقعه یعنی در یکی از روزهای ماه تموز ، در وقت زوالی"}
{"book": "adl0248", "page": 198, "text": "( ۱۸۹ )\nهر گاه در باغچه اقامتگاه صیفیه ( فلورا ) داخل میشدید میدیدید که\nیکدختر مه پیکر ملك منظر یکه بسن هجده سالگی قدم نهاده ، وبه\nاقصای بلاد ملك حسن و دلبری واصل گردیده بر سر يك قنبه چوبینی\nیعنی چوکیهای طولانی که از برای نشستن در محلات باغچه ها همیشه\nموجود میباشد نشسته ، وسر لطافت افسرشرا بر دست راست خویش\nتکیه داده . و بدست چپش نيز يك كتابی گرفته است . و وزش نسیم عطر\nبیزی نیز زلفان چون رشته جان کستانه رنگش را بر پیراهن فرنگی\nلاجور در نگش پریشان داشته است .\nحالا دانستید که این دختر حور چاکر قمر پیکر که بود ؟ ایندختر ملك\nسیما ، فلورای باناز وادا بود که از جریحه سینه آئینه مثالش هيچيك اثری\nباقی نمانده صحت كامله فوق العاده حاصل کرده بود .\nوباز در همان صيفيه بaddrسی چهل قدم دور تر در میان درختان بهم\nپیوست بید و چناريك جوانیکه بسن بیست یا بیست و پنج سالگی قدم نهاده،\nوبدریای ناپیدا کنار عشق که بجای آب آتش دارد جدیداً در افتاده\nمشاهده میکردید . که بنظر حسرت ودیده حیرت این منظره دل کش\nرا تما شا مینمود .\nاین جوان نیز همان شاعر يستكه میشناسید ! ! !"}
{"book": "adl0248", "page": 199, "text": "( ۱۹۰ )\nبعد از انکه شاعر يك مدتی این وضع دلنشین فلورا را تماشا نمود آهسته آهسته نزدیکش رفته ــ گفت :\nــ وقت شریف تان بخیر باد ماد موازِل ! اینست که از برای وظیفه که بمن حواله فرمودید شما را بتعجیز نمودن مجبور شدم از ینر و عفوم فرمائید .\nــ فلورا نیز : استغفر الله ! من نیز منتظر تشریف شما بودم ولی چون آمدن تانرا حس ننمودم تعظیمات لازمه که در خورد شاگرد باستادست اجرا نتوانستم نمود . لاجرم طلب عفو حصۀ منست .\nاینرا گفته بر پا خواست . وشاعر را گرفته داخل عمارت گردیدند .\nفلورا ، بریکی از چوکیهائیکه در اطراف میز موضوع بود نشسته شاعر را نیز بمقابل خویشتن بنشانید . وکتابیكه بدستش داشت بسوی شاعر دراز کرده گفت :\nــ درسی که دیروز گرفته ام . بزهنم بوجه دلخواه جا گرفته است . پس حالا میخواهم که از بر بخوانمش تا آنکه افرین شما را در حق خویشتن بشنوم .\nشاعر کتاب را گرفته ــ گفت : بلی هیچ شبهه نیست . درسیكه"}
{"book": "adl0248", "page": 200, "text": "( ۱۹۱ )\n\nدیروز باهم در آن مذاکره نموده ایم مهمترین اقسام ادبیاتست بفرمائید\nتا بشنوم .\nپس فلورا نیز بتقرير و تفسیر درس خویشتن ابتدا نمود .\nحالا تفصیل کیفیت جریحه فلورا ، و چگونگی درس گرفتن او را از\nشاعر نیز قدری لازم آمد که بیان کنیم :\nمگر فلورا را نامزدی بود جوان ، بغایت حسن و آن . که مرغ قلب فلورا\nبدام محبت آن صید گشته بود . و در راه عشق و محبت آن نامزد ، فلورا\nنیز به نشان عشق نامزد شده بود . تا آنکه آن نامزد ناجوانمرد طریق\nبیوفائی را گرفت . و بطمع چند خز پاره زرودینار فلورا را ترك كرده،\nوبادیگری ازدواج نمود. فلورا نیز از اندوه بسیار موت را بر حیات خویش\nبهتر دید . وبقصد آنکه از مرده اش نیز کسی خبر نیابد در کشتی نشسته در\nیائی شد . و چون از صیفیۀ اقامتگاه خویش دور افتاد خنجریرا که باخود\nداشت بسینه اش فرو راند. تا همان بود که آن موت او سبب حیات شاعر گردید.\nوزخم اومر قلب شاعر را مرهم .\nوقتا که جریحه فلورا روبه التیام نهاد . شاعر نیز با ایشان برفت و آمد\nمبادرت ورزید . پدر فلورا نیز از طرف فلورا بنا بر عرض تشکر و منت\nداری چند دفعة بصيفيۀ شاعر تنزل نموده پس بدینمنا سبت در میان فلورا"}
{"book": "adl0248", "page": 201, "text": "( ۱۹۲ )\n\nوشاعر رسم وداد ومحبت يوماً فيوم در تزاید بود و رفته رفته چنانچه گردش زمان ازجریحه اش اثری نگذاشت اسباب اینجرحه را نیز سراسر از قلبش محو و نابود گردانید .\nتا آنکه روزی فلورا شاعر را مخاطب نموده گفت :\n— از شما يك چيزی رجا میکنم . اما نمیدانم قبول خواهید فرمود یا نه ؟\nشاعر — گفت : بفرمائید افندى من! بنده به انفاذ هر امر شما حاضرم.\nفلورا — گفت : بلی عنايت و لطف شما را در حق خودم دائما ملاحظه میکنم . لهذا بدینعرض عاجزانه جسارت میورزم : که اگر لطف فرموده در هفته يكبار يادو بار مخلص تانرا از فن ادبیات بعضی درسھائی بدھید خیلی منتدار عنایت شما خواهم شد .\nشاعر — گفت : بسر و چشم افندى من ! اگر آرزو بفرمائید سر از فردا هر روز به اجرای این امر شما مهيا ام . اما اگر این آرزوی خودتانرا يكدفعه بجناب پدر عالی سیرت تان عرض بکنید خیلی مناسب خواهد بود.\nفلورا — گفت : خیلی خوب فرمودید . بنده نیز چون استشاره پدرم را درینخصوص از لوازمات میدانستم لهذا قبل از انكه بخدمت شما عرض نمایم پدرم را اخبار نموده بودم . و از افادۀ ایشان چنان معلوم گردید که اگر مخلصۀ خود تانرا لایق این شرف به بینید ایشان نیز متشکر"}
{"book": "adl0248", "page": 202, "text": "( ۱۹۳ )\n\nخواهند شد .\nشاعر — گفت : بسیار مبارك . چون چنین است فردا آمدن مخلص\nتانرا بساعت چند مساعده میفرمائید ؟\nفلورا — گفت : این راه میباید که خود جناب تعیین بفرمائید .\nشاعر — بعد از قدری تفکر گفت : اگر مناسب باشد در وقت چاشت .\nفلورا — گفت : خیلی خوب خیلی خوب ! فردادر وقت چاشت تشر\nیف شما را منتظرم .\nاینست که بنا برینقرار داد شاعر هر روز بصیغیۀ فلورا رفت و آمد را\nبنا گذاشت . وایندرسیکه پیش ازین درصفحۀ ما قبل بیان کردیم بیست\nو ششمین در سیست که فلورا از شاعر گرفته بود .\nوالحاصل « شاعر » بعد از انکه درس ( فلورا ) را شنید ، و تحسینیکه\nدرخوردش بود ایفا نمود درس تازۀ دیگر را داده از حضور فلورا وداع\nنمود ، وبچابکی تمام از كوشك بدر آمد .\nوقتیکه فلورا در كوشك تنها بماند آهسته آهسته قدم زدن وعمیق عمیق\nتفکر کردن بنا نهاد بعد از ان توقف نموده خود بخود این سوالرا ایراد\nکرد [ آیا باز اینچه سود ابسرم جا گرفته ؟ گمان میبرم که حالاباز مرغ دلم\nبشاخسار عشق پرواز کردن میخواهد . مگراین معلم نبود ! بلکه استاد\nعشقم گردید ! بلی بلی ! حواسم را دگر گونه می بینم . بخوبی میدانم که"}
{"book": "adl0248", "page": 203, "text": "( ١٩٤ )\n\nمرغ دلم را باز سر از نو این جوان آفت جان صید نموده است .]\nباز یکقدری قدم زده در نزد آئینۀ زنگار قد نمائی که بر میز گذاشته شده بود\nتقرب ورزید . و لحظه حسن و جمال باکمال خودش را دقت نموده باز\nبا خود زمزمه فرمود :\n[ آیا او نیز مرا دوست خواهد داشت یانی ؟ نمیدانم که این مسئله را\nچگونه معلوم خواهم کرد ؟\nبعد از قدری تفکر به نزد میز نوشتن برفت . و يك كاغذی گرفته این\nشعر شاعر مشهور ( و يقتور هوغو ) را بنوشت که مضمونش اینست :\n[ محبوب شدن تا چه درجه چیز بزرگیست . ولی چیزیکه از انهم بزرگتر\nاست همانا محب یافتن است ]\nپس از ان اندیشید که این کاغذ را در جائی بگذارد که شاعر آنرا به بیند .\nآخر الامر از میان کتابی که شاعر او را از ان درس میدهد بهتر و مناسب\nتر جائی نیافت . بعد از ان کتابرا برداشته باز کرد . در محل درس يك\nکاغذ بسیار خوش نقاشی چهار قات کرده یافت . بكمال تعجب و تلاش\nکاغذ را باز کرد . خط مکتوبرا بيك نظر بشناخت . مگر خط جناب\nشاعر بود . شاعر ماهر بر آن کاغذ لطیف بمرکب آبی رنگی این سطور\nآتی را نگاشته بود :\nمحبوب شدن گر چه بود کار بزرگی زان به بود آنکس که اگر یافت حبیبش"}
{"book": "adl0248", "page": 204, "text": "( ١٩٥ )\n\nمكتوب\n\n« ای یگانه اختر آسمان جمال !\n« انسان اگر هر قدر بدرجهٔ غایت الغایهٔ سعادت واصل شود باز هم قناعت نمیکند .\n« سعادت ، و بختیاری من از روزیکه با شما مصادف گشتم ابتدا نمود . ماد موازل ! ترا قلب شکستهٔ ناتوانم در اول ملاقات محبوبه اتخاذ نمود . این مسئله بدایت سعادتم گردید . بعد ازان التفات تانرا نائل شدم . این نیز سعادت و بختیاریم را تأمین و تزئید نمود . بعد ازان بشرف خواجه گی شما سرفراز شدم . این نیز درجهٔ اعلای سعادتم را اشعار نمود . بدینواسطه هر روز بنظارهٔ جمال با کمال شمانیز موفق شدم . و مافوق اینهمه نور محبتی نیز از بعضی اطوار و حرکات شما در حق خود حس نمودم . آیا برای عاشق دلباخته ازین عظیمتر چه سعادتی خواهد بود ؟ حالا نکه بنده بدین هم قناعت نمیکنم . بلکه سر محبتی که اگر با بنده داشته باشید میخواهم که از لسان مبارك تان بشنوم . و هم اجرای اینعرض گستا خانه ام را فردا از شما نیاز دارم ! ! ! اما اگر حیا مانع این اعلان گردد باز هیچ"}
{"book": "adl0248", "page": 205, "text": "( ١٩٦ )\n\nضرری نیست . بعوض آن بر سر لطافت افسر خويش يك دسته کل آبی رنگی\nبزنید . تا آنكه اين رنك لطیف از لسان مبارك تان وكالت نمايد . هرگاه\nفردا بحضور شما مشرف شوم ، و ديگر رنك گلی بر سر مبارك بيبنم\nلابد التجأ گاهم من از خواهد بود . و اين يك را نیز عرض کنم : رنك\nآبی را که از رنگهای دیگر انتخاب کرده ام سببش . آنكه هم خوشرنك\nاست ، و هم بوجود آنخمیر مایه لطافت خیلی زیب میدهد . حتی طبیعت\nنیز برای اکمال حسن و جمال آن ملك مثال بدو چشم سرمست سماوی\nعرض احتیاج ورزیده . بخاکپای فلورا سوگند ! که از هنگامیکه آندو\nچشم شوخ افلاك صباحت وملاحت را ديده ام بدیدن فضای نامتناهی\nتنازل نمیکنم . آیا برای من دلباخته بهتر ازین سما کجاست ؟ آه از انسا عتیکه\nفردا بحضورت مشرف شوم ، ورنك کل سرترا دیگر رنگی بیابم .»\nفلورا بعد از انکه اینمکتو برا بخواند بوسیده در مدالیه بغل خویش\nنگهداشت . و كاغذيكه خودش نوشته بود پاره کرده بینداخت چونکه\nلزومی برای آن باقی نماند . و کتاب در سش را گرفته از كوشك برامد .\nو بر کنار نهر یکه از زیر در ختان عرعر و شمشاد در وسط باغچه صيفيه\nدر جریان بود برفت : تا بوقت مغرب در انجا بنشست . صداهای دل نشین نهر\nباصفا ، وزمن مه های شكرین مرغان خوش الحانرا شنید . گلهاى رنكاً"}
{"book": "adl0248", "page": 206, "text": "( ۱۹۷ )\n\nرنگی که در اطراف نهر شگفته بودند ، و پروانه های خوشرنگی که بیتابانه و مشتاقانه آنها را زیارت مینمودند ، و چوچه های صغیرۀ مرغان متنوعۀ که سرهای شانرا بانتظار قدوم مادران و پدران خویش از آشیانه ها برآورده بودند همه رایگان یگان سیر کرده برای طعام شام پس بکوشک عودت نمود . و بعد از صرف شام در يك كشتی نشسته بگردش دریا برآمد . لکن پدر و مادرش هنوز دهشت آن واقعۀ هولناك سابق را فراموش نکرده بودند لاجرم برای محافظۀ دختر یکدو خدمتگاری نیز ترفیق کردند .\nحالا نکه حالا اینچنین احتیاطها را هیچ لزومی نبود . زیرا فلورا بعد ازین مردن نی بلکه زندگانی میخواست .\nدختر پری پیکر ، تا به نیم شب بر روی بحر گردش نمود . بعد ازان بصیفیه آمده بخواب بسیار شیرینی فرو رفت . در عالم خواب ازدواج خود را با شاعر بدید !\nفردا بمجردیکه از خواب برخاست یکسر بباغچه فرو آمد . و گلهای خوشرنك با غچه رایگان یگان تماشا کرده یکدسته گل آبی رنگ بسیار لطیفی انتخاب نمود . اما برای چه ؟ برای احیا نمودن شاعر !\nشاعر ، بوقت معین خویش بصیفیه آمد . از فلورا جویا شد . گفتند"}
{"book": "adl0248", "page": 207, "text": "( ۱۹۸ )\n\nدر کو شکست . او نیز بسوی کو شك پوئيد . لکن در وا زۀ كوشك را باز کرده بداخل شدن هیچ جسارت نمیتوانست . دلش میطپید . بدنش میلرزید . آیا چرا ؟ چونکه رنك كل سر فلورا را نمیدانست !\nدر پس در شاهی را منتظر بودند. آیا که ؟ یا سعادت یا مصیبت ! امروز باز شدن ایندر بروی او یا مدخل جنت ، یا ممر جهنم میگردید . در پس در بایستاد ، بگرداب تفکر فرو رفت ، پنج شش دقیقه بدینصورت گذشت . چند دفعه دستش را به پیچ در وازه هم برد ، ولی باز پس کشید . نهايت الامر در حالتیکه چشمانش بسوی سماء و قلب و بدنش در آزار و جفا بود پیچ در وازه را تاب داده در را بکشاد .\nفلورا ، بريك در از چو كئی اطلس گلداری در از کشیده بخوابرفته بود. ساعد سیمین یمینش را تا بحد بازوی بلورینش برهنه کرده از در از چوکی آویخته بود ، و بدست یسار آئینه کردارش کتابیكه درس محبت را از ان بسبق می آموخت گرفته ، و نصف آخری پستانهای چون لجهٔ سیمایش را بدان پوشیده بود . لكن سینه بیكینه آئینه مثال باصفایش با سر پستانهای چون نار خندان لطافت نمایش ظاهر ونمایان بود ، سرعشق افسر دلبرانه اش بسوی سینهٔ چون آئینه اش تمایل نموده ، وزلفان چون رشتهٔ جان کستانه رنگش نصف کمی از رخسار گلرنگش را بايك قسمی از"}
{"book": "adl0248", "page": 208, "text": "( ۱۹۹ )\n\nبازوی سیمین صفا آهنگش پوشیده از در از چوکی آویخته بود ، پیراهن لاجودر رنگی که در بر داشت قدری بالا بر آمده ساق در لطافت طاق بلورینش را تا بحد زانوی دلکشش نمایان کرده بود . پاپوشهای زرد وزش بزمین افتاده ، و پایهای کوچک لطیفش را جراب های کلابی رنك ابریشمینش حائل تماشا نمی گردید . آیا بر سر لطافت افسرش چه بود ؟ بلی بلی ! ! بريك گوشۀ سر نازنینش نیز یکدسته کل آبی رنگی بس قشنگی که از نیلوفر وسوسن وسنبل تشکیل یافته مانند اکلیلی نهاده ، وطره طرار خرمائی رنگشرا بدان پیراسته بود !\nشاعر ، از دیدن اینحالت خوش هئیت فلورا که صورت مجسم ازدواج ( حسن ) را با ( عشق ) تصویر ، و بلسان خواب ساخته گی تقریر میداد مظفرانه ، و منصورانه داخل گردید. و آهسته آهسته بفلورا تقرب ورزید. وبنابر ایفای تشکر لبهای از آتش عشق تفیدۀ خویشتن را بر لبهای شکرین کلرنك فلورا كه يك تبسم بسیار لطیفی تشکیل داده بود بنهاد . . . . ای بوسه نخستین ! اگر جمیع لذائد جهانرا با هم مزج کنند باز هم معادل بلذت تويك لذتی محصول نمیآید !\nبوسه چیست ؟ لسان عاشقانه روح ! تماس دولب بایکدیگر ، معانقۀ دو روح باهمدیگر است ."}
{"book": "adl0248", "page": 209, "text": "( ۲۰۰ )\n\nوالحاصل ، فلورا تبسمی کرده چشمانش را باز نمود . شاعر نیز گریه\nکرده بر پاهای فلورا بیفتاد ، و به اشک خونین خویش پای های نازنین فلو\nرا را رنگین ساخت . و گفت :\n— فلورا فدایت گردم ! این عاشق مسکین خود تانرا بجسارتیکه از وصا\nدر گشته عفو فرمائید . جگر خراشی «عشق» را خود تان نیز چشیده\nاید و آلام آنرا بخوبی میدانید پس بگوئید که بنده بدین گستاخی معذوریم.\nو مرحمت شما را سزاوار نیستم ؟\nفلورا — گفت : اینست که خواهشت را بجا آوردم ، دگر چه !\nشاعر — گفت : بلی تشکر میکنم ! ولی میخواهم که از لسان مبارکتان\nنیز بشنوم که آیا مرا دوست دارید یانی ؟ و آیا بنده تانرا بعاشقنی خود\nقبول فرمائید یا نی ؟ چونکه بتلفظ این کلمۀ حیات پرور میخواهم که روحم\nرا به اقطار اثیریۀ عالم خیال اصعاد نمائید !\nفلورا — گفت : چون خواهش شماست این بلی تنها بلسان نی بلکه\nقلباً میگویم که ترا دوست دارم . اگر دوست نمیداشتم امر تانرا اجرا\nنمیکردم ! اگر دوست نمیداشتم درس گرفتن را حیله نمی ساختم حالا\nاطمینان قلبت حاصل گردید ؟ دگر چیزیکه باقی نماند ؟\nشاعر — ( قطرات گریۀ شادی بر رخسارش دویده ) — گفت : يك"}
{"book": "adl0248", "page": 210, "text": "( ٢٠١ )\n\n— چیز دیگر : . . .\nفلورا گفت — : چه چیز ؟\nشاعر — گفت : هر روز تکرار اینکلمه . . .\nپس فلورا خندیدن گرفت . الحق حالت شاعر شایستهٔ خندیدن بود ؛\nزیرا از کثرت شادی نمیدانست که چه طلب کند ، و چه بگوید . شاعر را\nحضرت پیر عشق بحالت پانزده سال پیش ازینش رجعت قهقری داده\nبود . یعنی طفلش ساخته بود !\nدرین اثنا ، یکی دروازهٔ كوشك را دق الباب نمود .\nفلورا — گفت : چه کسی ؟ داخل شو !\nدروازه باز شد . يك خدمتکاری درامد .\nفلورا — گفت : چه خبر است ؟\nخدمتکار — بکمال ادب و تعظیم ، گفت : مهمانان آمده اند. و جناب\nمادموازل را منتظر نشسته اند .\nفلورا — گفت : بسیار خوب میآئیم.\nخدمتکار برفت . بعده فلورا شاعر را مخاطب نموده گفت :\n— مهمانانیکه آمده اند از احباب عزیز ماست . تاييك هفته درینجاخواهند\nبود. بفرمائید تا برویم ، و ترا با ایشان معارفه نمایم . در میان ایشان موسیو"}
{"book": "adl0248", "page": 211, "text": "( ۲۰۲ )\n\n( ادوار ) خیلی ظریف الطبع يك جوانیست . طبع شما از وخيلي حظ\nخواهد گرفت . چونکه او نیز شاعر است . و دیگر ماد موازك ( ماری)\nنام یکدختر پری پیکر یستکه موسیو ادوار از جان و دل بر او عاشق است .\nو ماری نیز او را خیلی دوست میداشته است .\nشاعر ــ گفت مگر مهمانان همدرد است . بسیار خوب بفرمائید .\nلاجرم هر دو از كوشك بدرامـدند و در نزد مهمانان برفتند .\nوقتیکه فلو را داخل صالون مهمانان گردید صالونرا يك شماتت شادمانی\nاستیلا نمود . ازهمه اولتر ماد موازل ماری دست بگردن فلورا انداخته\nچند دفعه همدیگر را بوسیدند . بعدازان علی الترتیب مهمانان فلورا را .\nفلوراه مهمانانرا بوسید . بعد از همه موسیو ادوار نیز بکمال تعظیم دست\nلطافت پیوست فلورا را ببوسید . شاعر ما ، همچون هیکلی در پیش در ایستاده\nبود . و بنظر رشك وغيرت غضوبانه بوسندگان فلورا را تماشا میکرد شاعر\nتا بحال در میان عادات ملل این عادت دست بوسی را خیلی شایسته و پسندیده\nمیدانست . لکن امروز و جدانش حکم نمود که در دنیا ازین بدتر عادتی\nهیچ نخواهد بود !\nبعد از ان فلورا خواجه خود را بهر يك از مهمانان پر زانته یعنی تعرف\nنمود . ادوار بعد از انکه شاعر را بکمال تعظیم سلامی بداد گفت :"}
{"book": "adl0248", "page": 212, "text": "( ۲۰۳ )\n\nافندی من ! بنده شما را خوب میشنا سم .\nشاعر — گفت : تشکر میکنم افندی من ! لکن بنده هیچ بخاطرم\nنمیآید که با جناب در دیگر جا ها ملاقی شده باشم .\nادوار — گفت : بلی همچین است ! ولی فرقهٔ شعرا چون یکدیگر شانرا\nاز عکس صدای کهسار سخن میشناسند لهذا بنده را نیز بعضی اشعار\nآبدار جناب بشما معارفه نموده است .\nشاعر — گفت : خیلی تشکر میکنم ! آیا کدام هزیانهای بنده بدرد\nسرشما فرصت یافته خواهد بود ؟\nادوار — گفت : استغفر الله ! لطافتهائیکه در اشعار شما موجود است\nجميع بدایع پرستان معانی را حیران میسازد . مخلص شما نیز از همه زیاده تر\nمنظومه را که در تحت عنوان (رشك) انشاد فرموده اید خیلی پسندیده ام.\nشاعر — گفت : اینهمه لطفیكه میفرمائید از حسن ظن شماست . ورنه\nآن خز فپاره ها را قدر و اعتباری نیست .\nمقصد ادوار چون از تذکار منظومهٔ رشك شاعر لطیفهٔ پهلو داری بود\nلاجرم شاعر این یك را نیز علاوه کرده گفت :\n— ( رشك ) را در منظومه که فرمودید بقرار واقعی تصویر نتوانسته ام ،\nحالا میخواهم که در انخصوص يك چیز نوی بقلم آرم . زیرا حقیقت"}
{"book": "adl0248", "page": 213, "text": "( ٢٠٤ )\n\nمعنی رشك حالا به بنده تان معلوم کردید .\nدر حالتیکه ایندو شاعر درین مکالمه بودند ماد مو ازل فلورا ماد موازل ماریرا در خصوص پیانو نواختن تکلیف میکرد ، این تکلیف فلورا را رجا ها و زاری های دیگران نیز همراهی کرده ماریرا مجبوراً بر چو کی پیش روی پیانو بنشاندند . و بدستش يك ورق نوطۀ نیز بدادند .\nدختر پیانو نواز ، هم به پیانو نواختن . وهم بدلالت نوطۀ که در دست داشت یکغزل بسیار حزن انگیز یرا خواندن گرفت .\nغزل مذکور چون يك خنجر جگر شکافی از برای عشاق مشتاق نا بکام بود ، وماری نیز آنرا بصدای محرق ، ونوای خیلی حزینی مینواخت لاجرم بر رخساره های شاعر قطرات اشك حسرت بی اختیار دویدن گرفت . وچون عادت اهل اورو پاست که بر يك چیز بدیع وغریب که خواه درمقام تحسین باشد وخواه در خصوص مزاح كف بهم میزنند ، لهذا در حالیکه چشمهای شاعر بقطرات اشك از هم پوشیده بوديك كف زدن شدیدی در صالون به اهتزاز آمد . شاعر بیچاره بگمان آنکه در مقام تحسین دختر پیانو نواز کف میزنند - بی آنکه چشمانش را بکشاید - بکف زدن مبادرت ورزید . اما کف زدن شاعر را چون خندۀ قهقهۀ عمومی پیروی نمود مجبوراً چشمانش را از هم کشود . اما چه می بیند ؟ مگر"}
{"book": "adl0248", "page": 214, "text": "( ٢٠٥ )\nكف زدن اهل محفل در خصوص تحسین ماری نی بلکه در مقام مزاح گریۀ\nشاعر است .\nلاجرم شاعر بیچاره خیلی محجوب و شرمسار گردیده ( چنانچه\nعادتست ) بر پا خواسته عرض اعتذار نمود .\nوالحاصل این چهار جوان ظرافت توامان آنروز را بيك سرور و نشاط\nفوق العادة بسر رسانیده قرار دادند که فردا را بصید افکنی و شکار اندازی\nدر جنگل شمالی صیفیه بسر آرند . و چون فردا قبل از طلوع آفتاب براه\nمی افتادند لاجرم شاعر آنشب را نیز در صیفیۀ فلورا بماند و این نیز از برای\nاو سعادت و بختیاری گردید .\nاین اول رومانیست که خوانده و همینقدر آنرا\nکه در انوار ذکا نام رساله موقوته یافته بودم\nترجمه کردم . اگر چه این رومان ناتمامست\nولی چون اول رومانیست که مرا بر ترجمهٔ\nرومان نویسی تحريك و تشويق\nنموده خیلی دوستش میدارم\nدر دمشق الشام\nسنه ۱۳۰۹\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0248", "page": 215, "text": "( ٢٠٦ )\n\nعشق\n\nحالتیکه آنرا «عشق» میگویند. هرگاه خلاصه تر، و مجملتر تعریف،\nو توضیحی در صدد آن بیان نمائیم ! میباید گفت : که\n\n( عشق ، عبارت از جمع شدن )\n( ، و گرد آمدن حواس ظاهره و حوا )\n( س باطنهٔ انسان است در محل )\n( و مکان واحد . )\n\nحواس ظاهره ، و باطنه خواه مشهودات خارجیه ، و خواه تخیلات\nداخلیهٔ بعضی اعضا را بيك قوهٔ حادهٔ الکتریکیه بنهايت سرعت ،\nو غايت قوت در محفظهٔ دماغ ایصال داده در انجا بر لوحهٔ قوهٔ مفکره آنرا\nمحكوك و مثبت میگرداند. و رفته رفته آن نقش در انجا قایم و مثبت گردیده،\nو آن لوحهٔ مقدسه را سراسر استیلا نموده برای دیگر نقوش محلی باقی نمیگذارد.\nپس اینحالت مذکوره را « عشق » و شخصیکه بدین صفت موصوف\nگردد آنرا «عاشق» میگویند .\nدر صدد اثبات این مقصد، تنها همين يك دلیل کفایت میکند که : مرد\n\nعمله قوت کے\nدریافت"}
{"book": "adl0248", "page": 216, "text": "( ۲۰۷ )\n\nعاشق ـ قوهٔ باصره‌اش بجز رؤیت دیدار محبوب ، وقوهٔ سامعه‌اش بجز\nشنیدن آوازو پیغام محبوب ، وقوهٔ لامسه‌اش بجز از لمس وجود و متعلقات\nمحبوب ، وقوهٔ شامه‌اش بجز شمیم زلف مشکین و یا یادگار محبوب ، وقوهٔ\nذائقه‌اش بجز بوسهٔ لب شکرین محبوب بدیگر چیزی پرداختنش از محالاتست.\nوكذلك حواس باطنیهٔ مرد عاشق نیز بجز اشتغال محبوب بدیگر چیزی\nصرف شدنش غیرقابل است : مثلا در قوهٔ مدرکهٔ عاشق بجز تصور ادراك\nدلدار ، و در قوهٔ تخلیهٔ‌اش بجز خیال وصال یار ، و در قوهٔ متصرفه‌اش\nبجز تذکر حسن و جمال گلعذار ، و در قوهٔ واهمه‌اش بجز وهم و بیم فراق\nو حرمان نابکار ، و در قوهٔ حافظه‌اش بجز محافظه و نگهبانی عشق ومحبت\nمحبوبهٔ جفاکار دگر چیزی صورت‌پذیر نیست . و این حواس عشرهٔ عاشقان\nدلباخته بداندرجه کسب لذت ، و اخذ قوت از متعلقات محبوبه‌اش بر میگیرد\nکه لذایذ جمیع کائنات ، و اشیای جمیع موجودات در نظرش خوار و بیمقدار میماند.\nدر خصوص اثبات اینمسئله که ( عشق عبارت از اجتماع حواس است\nدر محل واحد . ) حکما و مدققین خیلی مختلف شده‌اند . حتی بعضی از\nمدققین هر يك از حواس بشریه را در حرکات و اموراتش مستقل ومستبد\nقرار داده اجتماع جملهٔ حواس بشریه را در يك محل محال پنداشته‌اند . و در\nصدد اثبات آن گفته‌اندکه : (مثلا يك گل خوش‌رنك بسیار قشنگی دیده"}
{"book": "adl0248", "page": 217, "text": "( ۲۰۸ )\n\nمیشود که قوۀ باصره از صورت بدیعه ولطافت عجیبهٔ آن حیران میماند .\nولی قوۀ شامه از رایحهٔ آن هیچ حظی نمیگیرد . و گیرم که قوۀ باصره و شامه\nدر استلذاذ آن اتفاق هم نمایند ولی قوۀ لامسه از زخم خارش بیزار و در آزار\nمیشود . نی بلکه ! حالت عشق ، یك مرضیست که بر پیهای انسانی مسلط شده\nانسانر از همه کارها باز میدارد . )\nاینست که بعضی از مدققین چنین حکم نموده اند . ولی باب اعتراض بر حکم\nاین گروه همیشه مفتوح است . زیرا حالت عشق تنها بر اشخاصیکه پیهای شان\nضعیف باشد نی بلکه بر هر نوع انسان مستولی میتواند شد .\nو این يك نیز بنا بر تدقیقات اخیره اظهر من الشمس گردیده که مرجع\nو مرصد کافهٔ حواس انسانی [ دماغ ] یعنی مغز است. و حواس انسانیرا اگر\nچه یك استقالیتی باشد باز هم استقلالیت ایشان همان استقلالیتی است که از طرف\nمرجع شان یعنی دماغ مر ایشانرا تحدید شده است . چنانچه اگر مرکز سلطنت\nدماغ را تعبیر نمائیم ، حواس بمنزلۀ ولایتها و والی ولایتها مشابهت تامه بهم میر\nساند . پس ولات حوادثات ولایات را بمرجع و مرکز اخبار میکنند . حواس\nنیز حوادث موظفهٔ خودشانرا در آن واحد بدماغ ایصال مینمایند . و دماغ\nنیز آن خبر را در دفتر خویش ثبت نموده بمحاکمهٔ آن مشغول میشود .\nمثلا میگویند فلان بر يك دلبر نازنینی عاشق شد . اما چسان عاشق شد!"}
{"book": "adl0248", "page": 218, "text": "( ۲۰۹ )\nاولا آن دلبر را یکبار بدید . حسن و ملاحت آن دلبر قوه نظر اورا جلب\nنمود. و چون مرکز قوه مذکوره ماغست همان لحظه در انجا مثبوت گردید .\nو دماغ در انجام محاکمات آن حسن و جمال که نظر بدو خبر داده است مشغول\nگردید. درین حالت که هنوز آن دلبر نازنین تنها قوه نظر مرد عاشق را\nجلب نمود يك دفعه صدای جانفزای باهتزاز آن دلبر را نیز میشنود . که\nاین صدا قوه سامعه مرد عاشق را نیز جلب نموده بدفتر دماغ محكوك ميگردد.\nپس چون این دو حواس مرد عاشق بدین صورت بر آن محبوبه منحصر\nگردید قوه ذایقه اش نیز آرزو کش بوسه شیرینش میگردد . و چون این\nسه حس باهم اجتماع نمودند قلب را نیز با خود یار و دمساز کرده دل مرد\nعاشق نیز بسوی آن محبوبه میلان مینماید . و هلم جرا !\nو چون یکبار اغلب حواس خمسه ظاهره و باطنه آن عاشق بیچاره بمحبوبه\nاش مشغول گردید دماغش نیز بمحاکمات احوال محبوبه مشغول مانده به اغفا\nلات ، والقائات قوای حاسه سائره گوش نمی نهند . حتی اگر یکی از\nحواس بر محاکمه دماغ اعتراض نماید دماغ بقهر و شدت تمام آنرا رد میکند .\nچنانچه عاشقان جانباخته در محبوبه خودشان جميع قصورات را حسنات\nمی بیند .\nوالحاصل حکمای متأخرین برین اعتقاد تمام آورده اند که حالت [ عشق ]"}
{"book": "adl0248", "page": 219, "text": "( ٢١٠ )\n\nعبارت ( از اجتماع حواس خمسة ظاهره و باطنه است در محل واحد . ) و در بخصوص بد لائل حکمیه و براهین عقلیه رسائل و کتب کثیری املا نموده اند . که درینجا بهمین قدر اکتفا نموده بشرح و بسط زیاد آن نپرداختیم .\n\nصباوت\n\nطفلی و دامان مادر خوش بهشتی بوده است\nتا بپای خود روان گشتیم سر گردان شدیم\nای زمان سعادت اقتران ( صباوت ) ! هر انقدر که از من جدائی و دوری جستی ، راحت و سعادت و رفاهیت و بیغمی نیز با تو رفیق طریق گردیده از من وداع نمودند !\nهر انقدر که دل وفا منزلم از تو جدائی نمیخواهد ، تو همانقدر به تباعد ، و مفارقت میکوشی . در زمان راحت توامان نشاط آور سلطنتت قلمرو ملك دلم تا چه درجه معمور ، و روح و فکرم تا چه پایه مسرور ، و از غمهای جهان به هزارها فرسخ دور بودم . حالا چون آن ایام مسرت انجام را بخاطر میارم ، از آتش فراقت خاك بر سر باد میکنم ، و از هوای شوقت آب سرشك خونین از دیدگانم میریزم ! اما تو در عوض آنکه بر من هجران کشیده مرحمتی نمائی ، و بر حال اسف اشتمالم رقتی فرمائی ، بالعکس لحظه بلحظه در"}
{"book": "adl0248", "page": 220, "text": "( ۲۱۱ )\n\nقطع مسافهٔ جدائی میکوشی ، اما چسان جدائی ! جدائیکه امید برگشتن\nآن هرگز مامول نیست . گویا شاعر برای تو این شعر را گفته :\n( اگر در وقت رفتن گفت می آیم مکن باور\nکه او جانست چون جان میرود دیگر نمی آید )\nاز وقتیکه از تو جدا گردیده ام ، راحت ، و انبساط ، فرحت ، و نشاط\nقلب خراب آبادم را وداع. و جای آنهارا انواع الم و اضطراب استیلا نمودند.\nحقد و حسد ، انواع تقاضای نفس که در عصر سعادت حصر تو اسم شانرا\nنیز نشنیده بودم ، و چندی نگذشته بود که اطراف ، و جوانبم را احاطه\nنمودند ، و نسبت بتفارق ، و بتباعد تو تقرب و تزاید مینمایند . حالا هیچ\nکاری نمیتوانم ، و هیچ سخنی نمیگویم تا آنکه کین و غضب ، و عرق بغض و\nحسد عالمیرابر خود تحریک نکنم .\nآه ! چه خوش بود زمانیکه حزن و کدررا نمیشناختم که چیست ! از\nمال دنیا ، وحب ادخار آن بغیر از همان چند پارچه آلات لهو و لعبیکه با\nاقران خویش با آن بازی میکردم دگر هیچ چیزیرا نمیدانستم . اضطراب\nو بیراحتی بس جزءی من نظر شفقت و مرحمت مادر مهربانم را بر من\nجلب مینمود . ناخوشی بسیار خفیف من بادی اضطراب خیلی ثقیل پدر\nشفقت گسترم میگردید . حتی بعضی اوقات محض از برای آنکه نایل"}
{"book": "adl0248", "page": 221, "text": "( ۲۱۲ )\n\nهمچنین التفاتهای و شفقتهای نازنینانه والدین مهربانم کردم . و همچنین\nمعاملات محبتانه دلنوازانه ایشانرا مظهر شوم خودم را قصداً محزون و کذباً\nمریض هم میساختم. و تنها از والدین، و اقربا و متعلقات خویش نی بلک!\nاز هر کس خواه مرد و خواه زن در حق خویش اثر لطف و مرحمت مشاهده\nمی نمودم . يك آدم بسیار بیگانه با من مانند یکدوست بسیار مخلصی معامله\nمی نمود .\nلکن حالا هیهات ! هیهات ! بهر طرف که نظر می اندازم بجز\nکين، وغرض دگر چیزی نمی نگرم . و اگر احیاناً دوست و احبابی هم\nبیابم آثار مودتش را با غراض گوناگون، و حیل بوقلمون مبنی می یابم.\nکسانیکه خود را مادون من میشمار ند بمداهنه و چاپلوسی، و کسانیکه خود\nشانر امافوق من میدانند برسومات ظاهرداری مرا از خود متنفر میسازند.\nمحبوبه كان بیرحم جانستان، و دلبران جفا کیش با حسن و آن که لحظه\nبلحظه به خنجر جفا وستم قلوب هزاران عشاق جان فشانرا پاره پاره\nمینمودند . ، و از فرط تغافل و استغنا بسوی کسی نظر نمی انداختند،\nو از غایت حسن و ناز و ادا بر پشت پای خویش نظر نمی کردند در آنزمان\nسعادت نشان لبان شکرین خودشانر از رویم بر نمی داشتند . ومرا در آغوش\nلطافت همدوش نازنین، بر ساعد صفا فروش سیمین خویش بر میگرفتند،"}
{"book": "adl0248", "page": 222, "text": "( ۲۱۳ )\n\nو بانواع تکلمات شیرین ، و باقسام تلطفات شکرین نوارشم می نمودند .\nيك تبسم بسیار جزء ی من باعث خنده قهقهة همه شان میگردید . واگر\nكلمة بسیار خفیفی از زبان بیزبانی من می شنیدند از فرحت بسیار هزار\nبارم بسینه آئینه مثال خود شان می چسپانیدند . که اگر چه من از انهمه\nحسن معامله به تنک آمده اظهار اضطراب و بکا هم مینمودم . لکن\nایشان از آثار محبت ، و ابراز شفقت ابدأرو نمی گردانیدند . حتی گاه گاهی\nبنابر اسکات بکا و اضطرابم بعوض پستان مادر لبان شکرین خویش را نیز\nبدهنم میگذاشتند ، و من آنرا میکیدم . حالا تکدر شوقـت ميل ورغبتم\nرا به استغنا و تغافل ، و آرزو و محبتم را بعقوبت وجفا مقابله مینمایند .\nخلاصه ای زمان صباوت ! تو موجب سعادت ، وباعث هر گونه راحتم\nبودی . اشک حسرتی که در فراق ابدیت از دیده خون فشانم میریزد\nبجز آنکه آتش یأس و اضطرابم را زیاده تر اشتعال نماید بدگر چیزی موفق\nنمیگردد .\nای عیش گذشته کذکر باز نگردی\nرفتی تو زدست و نروی هیچ زیاد م\nانتها"}
{"book": "adl0248", "page": 223, "text": "( ٢١٤ )\n\nطفل نوزاد\n\nدر خانه توانگر چسانست ؟ و در خانه فقیر چگونه ؟\n\nهر گاهی که در خانه ذی حشمانه ( توانگر ) پرزر و گوهری طفل نوزادی از کتم عدم بعرصه عالم قدم می نهد . آن خانه از فرح و سرور ، و شادی و حبو ر مملو میشود . بتريك کنندگانیکه از هر طرف می آیند خارج حساب و شمار است . هدایا و تحایفیکه از خویش و اقربا مانند باران میریزد خارج حد وقیاسست . مژده دهندگان میدوند ، زرها و دینارها افشانده میشود .\n\nزاچه بر تخت طلا کار و مزینی میخوابد . لمعه پاشی گل الماس شعشعه پاشیکه بر پیشانی او آویخته است الوان سبعه را بصورت بسیار لطیفی باطراف انتشار میدهد . ماکولات چرب و نرم و مشروبات لذیذه سرد و گرم در میان طبقهای مزین چینی بر سره نیز های بلوری برای اشتهای زاچه موجود میباشد. کنیز کان پری چهره ، و سریه کان خوش خمیره در اطراف فراش زاچه ،معذوره برای اجرای اوامر ، و فرمانش دامن در میان"}
{"book": "adl0248", "page": 224, "text": "( ٢١٥ )\n\nخدمت ایستاده اند . قابله کان متعدده ، ودایه کان متنوعه صف بسته\nخدمت اند .\nطفل نوزاد را بعد از انکه در قماشهای اطلس وکم خواب قونداق نمایند\nبيك شل کشمیری پیچانیده برنها لین چه پر قوی اطلس خارائی در نزد\nفراش نرم ولطیف زیبای مادر مغرور پر زر وزیورش میخوا بانند . و\nبيك لحافیچه زردوزش میپوشانند . خلق خانه مانند پروانه به اطرافش\nمیگردند . هر آرزو ومرادز اچه رادر آن واحدمجاه یارند . طفل بمجرد\nگریه کردن پستان پر از شیر دایه کان متعدده در دهانش میرسد .\nپس این طفلیکه بدین صورت ، واینچنین کیفیت گهواره پیرای عالم شهود\nگردد سعادت ، وثروت ، و اقبال از هر طرف و هر گوشه او را طبعاً استقبال\nمیکند . حالا نکه هنوز هیچ معلوم نیست که اینطفل اینقدر لطف ( جمعیت\nبشریه ) راچگونه مقابله ، و در راه مدنیت انسـانیه و ( هیئت اجتماعیه )\nچسان معا ماه خواهد نمود . ؟\nحالا نیز یکقدری درکلبه ویرانه فقیر بیچاره عطف نظر کنیم که درینجا\nنيز يك طفل نوزادی بوجود آمده است . لکن تاثیرات اینولادت با آن\nولادت سراسر دگرگون افتاده است ! از تزئینات و مسراتی که در خانه\nتوانگر مشاهده کرده اید درینجا هیچ اثری نیست . بسبب ولادت این"}
{"book": "adl0248", "page": 225, "text": "( ٢١٦ )\n\nطفل معصوم کلبه ویرانه بيك ماتم خانه تحول نموده ! چونکه در تمام عالم\nامکان يكدو گزسانی نیافته اند که آنطفل معصوم را در آن به پیچـنـد\nلاجرم مجبور شده اند که با کهنه پاره ای پارچه پارچه زیر پائیهای خود شان\nپیچانیده اند .\nپدر و مادرش در حالتیکه هر دو سالم بودند بمعاونت سعی دست هم دیگر\nاز صبح تا بشام بہزار گونه تعب ومشت يك لقمه نان شب خود شانرا پیدا\nمیکردند . زن محنت مسکن هر انقدر که وقت حملش تقرب ورزید از کار\nوعمل بدست کشیدن مجبور کردید. سکته که ازین رهگذر در دخل وخرج\nقوت لایموت یومیه شان وارد آمد البته بفروختن ریز و پاش شکسته و ریخته\nکه در گوشه و کنار کلبه در میان خاك توده ها افتاده بود لزوم دیدند .\nیکچندی نیز از بقال و قصاب بقرض گرفتن مجبور شدند . تا آنکه درین\nاثناز ائیدن زن بیچاره نیز تقرب ورزید . لکن در دست و چنگ بیچاره\nگان هیچ چیزی باقی نماند . قرض کهنه کنگی خودشانرا چونکه ایفا نکرده\nاند لاجرم اهل دکاکین بقرض هم چیزی نمیدهند .\nپس حالا در چنین احوال فلاکت اشتمال شوهر بیچاره چه کند ؟ گدائی\nکردن را بناموس خویشین عار میداند . اگر بکسا نـیـکه شناخته اوست\nمراجعت کند آنها نیز مانند خودش فقیر الحال پریشان روز کاری اند"}
{"book": "adl0248", "page": 226, "text": "( ۲۱۷ )\n\nکه امید فائده از انهم مأمول نیست . لاجرم فقیر مرد در مانده به کار خو\nیشتن بیچاره میماند . و بگرداب تفکر فرو میرود که غبار یأس و الم بی نانی\nو گرسنه گی چشمه هایش را کرد آلود میکند . درین اثنا فقیره زن بیچاره\nکه درد زه بیتابش کرده از شدت درد و کثرت وجع ، و غایت جوع و\nنهایت جزع لحظه بلحظه فریاد و فغانش زیاده میشود . فقیر مرد بیچاره\nاز سببیکه هيچيك تدبیری نمييا بد بکار خویشتن در مانده میگردد ، و بر\nسر آنهمه فلاکت ، و مصیبت جوع و گرسنگی فغانهای جانکاه زن بیچ[؟]\nره نیز فقیر مرددر مانده را سر اسر از عقل بیگانه میسازد . هیچیک چاره\nو تدبیری نمییابد . در گرداب یأس و نا امیدی آن بیچاره سر اسر ناپدید\nمیگردد . نغان و فریادزن بیچاره نیز رفته رفته امتداد میگیرد . هر نعره\nزن سنك سنگینی ست که بر سر آن مغروق بحر یأس والم میخورد . آخر\nالامر نا امید میشود از استمداد و مددکاری جمیع ابنای جنس خویش\nمنقطع الامل میگردد در چشمانش دود نا امیدی می پیچد . از ان دود\nحسرت اندود در سمای دماغش سحاب یأس و الم پیدا می شود . از ان\nسحاب طوفان حساب باران سرشك خونینش باریدن میگیرد . تموج\nطوفان بلاخیزیکه در بحر دماغ مرد فقیر در حرکت و هیجانست بواسطهٔ\nقنالهای عروق و اعصاب به بعضی عضلات چهره اش انتقال میکند ."}
{"book": "adl0248", "page": 227, "text": "( ۲۱۸ )\nو آن عضلات را منقبض نموده درجه یأس و الم را از رخسار فلاکت آثارش\nظاهر و عیان میگرداند .\nپس طفلیکه از میان چنین گردباد یأس آور الم پدر، و آنچنان شورش\nطوفان اثر و غم مادر بساحهٔ دنیا قدم نهد اول کسیکه او را استقبال کند ها\nتا ضرورت و سفالت خواهد بود ! این معصوم بیچاره بمجردیکه به دنیا میآید\nزنجیر ضرورت ، و اغلال سفالت بگردنش افتاده در زندان محنت نشان\nفلاکت محبوس میگردد. درین کلبهٔ تنك و تاریکی که شمس جهان آرا با\nآنهمه عاطفت و مکرمت بی اندازه که در حق جمیع موجودات ( منظومهٔ\nشمسیهٔ ) خویش اجرا میدارد بعمر ها آن گوشهٔ ویرانه را بیکذرهٔ ضیا و\nو حرارت ذی منفعت خویش تلطیف و تلطیف نفرموده است. و هوای\nنسیمی باو جود آنهمه حیات بخشی بی اندازه که در حق جمیع مكونات\n( کره ارض ) که مانند طفل ناز نین عدیم المثلی بآغوش شفقت ممدوش\nخویش چپانیده است روا میدارد يك مقدار جزءی نیز بدان خرابه\nنشر ننموده است. و گیرم که بسبب محذوریت عدم خلا محال مجبورا املا\nنموده باشد بازهم آنرا ببعضی غازات مضره که از تکون تعفنات اطراف آن\nحدود تشکیل یافته اخلال و افساد نموده ، و بحالت سم مهلکی تحویل داده\nو بعد از آن آنکلبه ویرانه را املا نموده است ."}
{"book": "adl0248", "page": 228, "text": "( ۲۱۹ )\n\nحالا ملاحظه فرمائید ! طفلیکه در چنین محلی و بدینصورت پر ملالی\nبزاید در عوض قونداق هر گاه کهنه پاره زیر پائی را بیابد نیز بر و بسیار است!\nطفل گریه جوع ، و ناله خشوع میکند . مادر گرسنه فلاکت چاکر ش\nپستانهائیکه از گرسنه گشی چند روزه مانند پارچه نمد گردیده بدهن او\nمیدهد . طفل بیچاره نیز آنرا میمکد. لكن هیهات ! شیر کجاست ! یکچند\nقطره آب شیر مانندی میچکد . ولی بعد از چند روز آنهم منقطع می گردد.\nزیرا نان خوردن نمییابد تا آنکه شیر ازان حاصل شود .\nاین طفلیکه از ابنای جنس انسانیست نه از نوع حیوانات بیابانی رفته رفته\nبدینحال فلاکت ، و سفالت اشتمال بزرگ میشود . اما قوة عقلیه ، و دماغ فکریه\nاش را پرده سفالت ، و عظای فلاکت میپوشد . و قلب و نفسش را سحاب\nشدیده ضرورت ، و الام فقدان معیشت فشار میدهد . زنجیر ذلت و پا\nمالی ، و تشدید سفالت و سرگردانی پای توسع نشو و نمایش را می بندد .\nبلکه ترکیبات کیمیوی و شکل و هیئت طبیعی اش را نیز اخلال میکند .\nپس از برای چنین بیچاره کان وقوعات متواليه حیات عبارت از يك محبس ،\nو اشكنجه ضیق النفسی است که بعد از انکه یکچندی نفس میشمارند چنانچه\nمحکومان زندان عاملان بعد از ختام محبوسیت آزاد میگردند ایشان نیز\nهمچنان فرحان و شادان بترك دغدغه حیات میگویند ."}
{"book": "adl0248", "page": 229, "text": "( ٢٢٠ )\n\nآيا جمعيت بشریه چنین بد بختان بیسرو سامانرا که جمیع حیات شان\nعبارت از يك فریاد و فغانست بمقابل کدام جنایت ، و معادل کدام قباحت\nشان بدین جزا مستحق می بینند ؟ حالآنکه ایشان نیز از نوع انسانی شماست\nنه از نوع بهایم ، ونبات ، و جماد !\nای توانگران عالی نسب، و ای صاحب ثروتان با حسب ، که اقبال و سعادت شما\nرا از هر طرف استقبال میکند . بدانید که اینچنین بیچارگان نیز از هم نوع انسان،\nو مانند شمایان ذی جانند بر حال چنین درماندگان مرحمت کنید ، و مروت\nنمائید. آیا نمی اندیشید از ینکه : هرگاه دست قدرت قادر ذو الجلال شما را بحال\nایشان ، و ایشانرا مانند شمایان میساخت چه مانع میشد؟ پس قیاس کنید !\nو زرهای سرخیکه در مخازن و صنادیق می اندوزید از ان چه فائده می بینید ؟\nاگر یکقدری از ان زرها را بر حال چنین اشخاص و مال خودتان مصروف\nسازید چه ضرر می کشید ؟ نی بلکه در انحال از اجزای هیئت اجتماعیه محسوب\nگردیده از اثر و در دنیا و آخرت سر فراز میگردید . انتها\n\nتعشق\n\nيك شیره مهابت منظر ، بریکدختر پری پیکر\n\n(مرآت عالم) نام رساله مصور عثمانی از جریدهای اوروپايك حکایۀ"}
{"book": "adl0248", "page": 230, "text": "( ۲۲۱ )\n\nبسیار غریبی در تحت عنوان مافوق درج صحایف رساله لذیذة المطالعه\nخویش نموده ، و تصویر اینحکایه را نیز بطرز بسیار دلنشینی مطبوع ساخته\nکه ما نیز حکایه مذکوره را بلسان فارسی ترجمه نموده داخل اوراق پریشان\nاین اثر ناچیزانه نمودیم .\nناقل موصوف روایت کرده میگوید که : (موسیو بولیو) نام توانگر\nمعتبر شهر پاریس ، تربیه و تعلیم حیوانات وحشیه را از برای خودمدار\nتسلی ، و مشغولیت مخصوصی قرار داده ، در میان باغچه سرای خویش\nاز برای حیوانات مختلفه و وحوش متنوعه محلات مخصوصه جداگانه\nساخته ، و انواع حیوانات مختلفه را مانند بوزینه‌گان ، گوزن ، و آهو\nهای کوهی ، و گاوهای دشتی ، و خرس ، و پلنك وغيره ذالك را در انجا\nنگاه میداشته است . در میان اینحیوانات يك (شیری) نیز موجود بود که\nبسن یکماهه گی از (جزایر غرب) برای او آورده بودند . جمله اینحیوا\nنات چنان باموسیو بولیو مالوف و مانوس شده بودند که بامومی الیه بنظر\nابویت و حس مربیت معامله و رفتار مینمودند .\nاین موسیو بولیو را یکدختر پری پیکری دوشیزه پاکیزه اختری نیز بود که\nدر حسن و جمال قدم بر ذروه کمال نهاده ، و در لطافت و دلبری باقصی الغایۀ\nجمال رسیده بود !"}
{"book": "adl0248", "page": 231, "text": "( ۲۲۲ )\n\n(کرهٔ ارض) بوجود آن یگانه اختر حسن و جمال از پيك خویش یعنی بدر منیر مستغنی و بی نیاز گردیده بود . بلی بدر تمام بود ! چونکه بسن چارده سالگی قدم نهاده بود ! اسمش مادمو ازل ژان بود ! نی بلکه آفت جان و جهان بود !\nو الحاصل چنانچه موسیو بولیو با حیوانات وحشیهٔ خویش مانوس و مألوف شده بود، دختر پری پیکرش نیز بمناسبت شطارت و سرخوشی جوانی زیاده تر انس و الفت پیدا کرده بود . اما شیر با دختر بداندرجه الفت و محبتی گرفته بود که هر گاه مادمو ازل ژان در قفس شیر داخل میشد شیر مانند گربه در زیر پاهای او بر زمین میغلطید ، و از آمدنش علناً و ظاهراً اظهار فرح و شادمانی مینمود . ژان نیز در حق شیر بچهٔ خویش یوماً فیوم تزئید لطف و محبت کرده بعضی وقت طعام خود را نیز در قفس شیر با هم یکجا تناول میکرد . و بغیر از وقت خواب از شیر هیچ جدائی نمیجست . ژان هر انقدر که محبتش را باشیر زیادت میداد شیر ازان زیاده تر بدو میل و محبت مینمود . ژان هر وقتیکه داخل قفس شیر میشد و بر زمین می نشست شیر خود را در بغل او انداخته چنانچه یك عاشق بسیار دلسوخته بر روی معشوقهٔ خود نظر کند . همچنان بر روی ژان با حسن و آن نظر میدوخت . و قطرات اشك حسرت عاشقانه اش را در دامن"}
{"book": "adl0248", "page": 232, "text": "( ۲۲۳ )\n\nلطافت پیرا من ژان میاندوخت . روزیکه مادموازل ژان بسوی قفس\nشیر دیرتر میآمد فریاد و فغانهای شیر بعیوق میرسید . و تاژ ان نمیآ مـداز\nخورد و خواب سراسر محروم میماند .\nتا آنکه رفته رفته شیر بچه يك شیر عظیم الجثه مهابت منظری گردیده بود.\nژان نیز بسن هجده نوزده سالکی قدم نهاده یکدلبر پری پیکری گشته بود.\nلكن ژان چون از جنس حیوان نبود لاجرم مدت عمر خودش را\nبا حیوان نمیتوانست بسر بیا رد . نی بلکه انسان بودلهذا وقت آن رسید\nکه بعنوان والده موصوف گشته يك عائله از ذریت خویش تشکیل بدهد\nیعنی نوعروس حجلهٔ لطافت ، وسعادت گردد .\nپس موسیو ( هانری ) نام جوان خوش چهرهٔ توانگری ماد موازل\nژان را طلبکار گردید. و چون موسیو هانری از اصحاب ثروت و جنسیت،\nو من كل الوجوه شایسته و سزاو از زوجیت ماد موازل ژان بود لاجرم\nموسیو بولیه نیز به رای دختر خویش بخواهش موسیو هانری موافقت\nنمود . والحاصل ماد موازل ژان نامزد موسیو هانری گردید .\nموسیو هانری نیز از برای مشاهده جمال نامزد جوان خویش بخانه موسیو\nپی هم رفت و آمد گرفت .\nیکروزی بود که سه روز باجرای رسم از دواج شان باقی مانده بود ."}
{"book": "adl0248", "page": 233, "text": "( ٢٢٤ )\nدرینروز باز داماد نوجوان بعزم زیارت نوعروس بالطافت و آن خویش\nآمده بود. ژان دست در بازوی نامزد خویش انداخته بنابرانکه شیر ،\nو حیوانات سائره خودش را بدو نماید در باغچه بیاورد . و از همه پیشتر\nبرای نشان دادن شیر بسوی قفس آهنین شتاب نمود .\nشیر وقتیکه درمیان بازوی محبوبه خویش يك جوان بیگانه را مشاهده\nنمود مانند عاشقی که از دیدن رقیب در آتش رشك وحسد بسوزد قوه غضبيه\nمفترسه اش بهیجان آمده بنظر بسیار نفرت و دیده غضب وحدت بسوی\nموسیو هانری دیدن گرفت. و مانند جنون زدگان صحرای عشق و بیخودی\nدندانهای ستم پیشه اش را بر یکدیگر سائیده به نعره بسیار مهیبی غریدن\nگرفت . ژان که چون در میان دو عاشق شوریده خویش مانده بود\nا خالت غضب و تهور شیر را هیچ ملتفت نشده بود . بلکه بخیالش میرسید\nکه شیر چون هیچ گاهی در باغچه کس دیگر را ندیده بدین سبب بر موسیوها\nنری غضب ناك گردیده است . لاجرم موسیو هانریرا خطاب نموده گفت:\n- موسیو ! قبل از انکه ترا بشناسم اول محبتیکه در دنیا با کسی کرده ام\nهمانا این حیوان بیچاره بوده است .\n- موسیو هانری - گفت: بلی شیر حیوانیست که شایان محبت است.\n- ژان - گفت : شیر من نیز مرا خیلی دوست دارد بفرمائید تا"}
{"book": "adl0248", "page": 234, "text": "( ٢٢٥ )\n\nداخل قفس شده تماشا کنيم .\n— هانری — گفت : عفو بفرمائيد مادموازل ! اين تكليف شما . ما\nورای عقل ست . انسان چگونه بر حيوان مفترس اعتماد نمايد .\n— ژان — گفت : هيچ انديشه مكنيد . شير با من خيلی مأنوس ،\nو مألوفست . و از محبتیكه با من دارد شما را نيز هيچ تعرض نميكند .\n— هانری — گفت : دريخصوص چون امر شما را بهيچ صورت اطا\nعت نميكنم لهذا عذر تأثر اتمند دارم . واگر شما نيز داخل قفس نشويد در\nانحال تشكر بس عظيمی خواهم نمود .\n— ژان — گفت : هيچ مترسيد ! چنانچه شما مرا دوست داريد شير\nمن نيز همانقدر مرا دوست دارد . اينرا گفته و از كمال اعتماديکه برشير\nداشت پنجره اقامتكاه شير را باز نموده داخل قفس گرديد . شير اگر چه\nاز برای برون بر آمدن . ودرانيدن هانری استعجال ورزيد ولی ژان\nاز حركت او مانع آمده بجابکشی تام پنجره رافرو بست .\nبعد ازان دست بر سر ويال شير خود کشیده گفت : ایدوست من ! مو\nسيو هانری بيگانه نيست بلكه شوهر من است . چرا حدت میکنی ؟ شير\nگويا اين سخن شوهر را فهميده كه غرش و غضبش زياده تر گرديده و تحريك\nحس رقابتش از هره ویش جدا جدا ظاهر شد . آن شيریكه هر وقت در"}
{"book": "adl0248", "page": 235, "text": "( ٢٢٦ )\n\nزیر پاهای ژان مانند گربه میغلطید ، و هزار گونه لا به بازی و محبت میورزید\nامروز سراسر دگر گونه معامله مینمود . بعد ازان شیر هر دو دست های\nخودرا برهر دو شانه ژان نهاده بيك نظر بسيار وحشیا نه گاه به سوی ژان\nوگاه بسوی موسیوها نری دیدن گرفت . ژان نیز بی آنکه ملتفت این او\nضاع غضوبانه شیر بشود بقرار عادت پیشین دست های خود ا بگردن شیر\nخویشتن انداخته گفت : — ایدوست و فادار من ! میدا نیکه حالا از تو\nبه صورت ابدی جدا خواهم شد . ومن بعد از ین باهم نخواهیم دید .\nچونکه حالا مرا بدین جوان نامزد کرده اند و تا بسه روز دیگر اجرای\nرسم از دواج ما مقرر است . اینست که بعد از سه روز تواتر ك كرده\nخواهم رفت .\nشير ، بعد از استماع كلام ژان بيك هیبت وشدت وحشيا نه ازان جدا\nشده ، و یکدو دفعه بر اطراف ژان گردش نموده دفعته بایستاد و دهنش\nپراز کف گردید و چشمهایش دگر گون شد . و بعد از آن به صورت\nبسیار مدهشی بسوی پنجره ئیکه موسیو هانری در پس آن ایستاده بود\nهجوم نموده يك پنجه بسیار محکمی بر موسیو هانری حواله نمود . ولی ها\nنری چون اوضاع شیر ر ا قبل از ان دقت کرده بود از پس پنجره خود را\nبچابکی تمام پس کشید . لاجرم پنجه شیر خالی رفت ."}
{"book": "adl0248", "page": 236, "text": "( ۲۲۷ )\nموسیو هانری ژانرا مخاطب نموده گفت : حیوان بحدت و غلیان آمده میایستید چابك بر ائید ! زیرا میترسم كه جبلت حیوانیه خود را اجرا نكند .\nژان ـ گفت : مترسید مرا هیچ اذیتی نمیرساند. ولی چون به برامدن امر میدهید بسیار خوب میبرایم .\nاما شیر در اثنای سخن گفتن ایشان در پیش دروازه پنجره بکندن آهنهای پنجره میکوشید . ژان در پیش دروازه آمده و از یال شیر گرفته گفت : ای بی ادب چه میخواهی بکنی ؟ پس شوکه برون شوم . لکن کجا ! آن شیریکه تا بحال هر امر ژانرا بدل و جان اطاعت مینمود بکمال تهور ، وغضب یکقدری پس رفته و در حالتیکه دمش را بسر برده بود ، و یالهایش را مانند خنجر راست کرده بود بر ژان نوجوان يك هجوم بسیار مدهشی اجرا نمود . ويك پنجهٔ وحشیانه غدارانه انداخته از سر شانه تا بحد پایهای آن بیچاره همه گوشتهایش را با البسهٔ خوش نقشه که در بر داشت باهم بربود. و بدینهم اکتفا نکرده يك پنجهٔ ظالمانه دیگر نیز حواله نمود که درین دفعه ژان نو جوان در خاك و خون آغشته شده در زیر پنجهٔ غدارانهٔ حیوان مفترس جان کندن داشت .\nشیر بعد از انکه زار زار ناله و فریاد ژان بیچاره را بشنید . و متعاقب آن"}
{"book": "adl0248", "page": 237, "text": "( ۲۲۸ )\n\nنالش بسیار ناتوان اورا حس نمود . و آخرالامر تسلیم روح کردن آن\nبیچاره چون گل تازه و تر را بدید برسر پایهای ژان سرش را نهاده ، واز\nچشمهای آتش فشانش قطرات اشک ندامت را بارانيده يك صيحهٔ\nبسیار مهیب وصدای بغایت بلند بر آورد .\nموسیو هانری چون این مصیبت مدهشه ناگهانی و ابحالت جگر خراش\nدلبر نامراد خویشتن را بدید دنیا و مافیها از نظرش غایب گردید . وطپانچه شش میله که در جیب داشت برآورده هر شش میلش را بر پیشانی شیر\nخالی نموده واز غایت یأس و حسرت نامراد خويش يك آه جانکاه و فریاد\nبیدادی کشیده بر جائیکه ایستاده بود افتاده بیهوش گشت .\nمردم عائله موسیو بولیو چون این آوازهای دهشت ناك را بشنیدند\nسراسیمه شده از قصر بسوی باغچه شتافتند .\nچه می بینید؟ میبینید که مادموازل ژان در زیر چنگال حیوان مفترس تسلیم\nروح نموده ، وخونهای شیر باخونهای ژان نو جوان باهم آمیخته و بخاك\nآغشته شده . وهر دو بی روح افتاده وموسیو هانری نیز در پس پشت قفس\nافتاده . ونتيجه اين بيت که : (عاقبت گرگ زاده گرگ شود .. گر چه با آدمی\nبزرك شود . ) در آن میدان ظاهر و عیان گشته .\nدوستان و آشنایان ، و اقربا و خویشان عائله موسیو بولیو ، وموسيوها"}
{"book": "adl0248", "page": 238, "text": "( ۲۲۹ )\n\nتنی که بعد از سه روز برای اجرای رسم عروسی ژان دعوت شده بودند امروز برای برداشتن جنازه او اجتماع نمودند ! واحسرتا !\nدر سنه ۱۳۱۰ یکی از سیاحان فرنگستان § بعضی اشیای بدیعه، و اشکال غریبه باخود بشام آورده در یکی از کازینوهای معتبر اشیای موجوده خودش را ( موزه خانه ) که در اصطلاح اهل هند( عجائب خانه ) میگویند ترتیب داده بود . و از سیر کنندگان او اجرت دخولیۀ گرفته اشیای موجوده خودش را مینمود .\nبنده نیز داخل این موزه خانه گردیدم . و اشیای بدیعه آنر ایکان یکان از نظر دقت گذرانیدم . از جمله هیکل مجسمۀ این حکایه مافوق نیز درین موزه خانه موضوع بود . که در يك صندوق بلورین بسیار جسیم مادموازل ژان بالطافت وانرا در حالتیکه لباسهای اطلس سفید بسیار فاخرش بخونهای لاله رنگش گلگون ، وطرف شانه راستش تا بحد کمرگاهش همه پر از خون گشته بود . وشیر بسیار مهیب با هیبتی نیز بر پاهای لطافت ادایش افتاده بود . وموسیوها نریرا نیز در بیرون قفس بیهوش انداخته بودند . در پیش مهارت وصنعت فوق العاده که درین مجسمه بکار داشته بودند انسانرا حقیقتاً تحسر وتاسف زیادی حاصل میشد . زیرا حالتیکه درین هیکل مندرج داشته اند آنقدر ماهرانه وبدانپایه استادانه مجسم"}
{"book": "adl0248", "page": 239, "text": "( ۲۳۰ )\n\nنموده اند که هیچ کمان بر مصنوعی بودن آن نمیشود. بلکه بر طبیعی بودنش\nطبعاً حکم میشود .\nاینست که مشاهده این مجسمه جلب تحسر و تاسف مرا نیز کرده بعد\nاز انکه بخانه آمده ام ترجمه حال اینحکایه را بی کم و کاست از ( مرات عالم )\nنام رساله مصور عثمانی به لسان فارسی ترجمه نموده بیاد کار احباب\nگذاشتم . انتها\n\n( رومان كوچك )\nبلای هوس زیور و زینت عاریت\n( ماتيلد )\n\n( ماتیلد ) نام یکدختر پری پیکر بسیار دلبری بود که بجز لطافت طبیعیه،\nو حسن و جمال ساده خداداد یکه ذات اقدس احسن الخالقین در اجزای\nفردیه وجود سیمین آن زهره جبین درج و مزج نموده بود دگر هیچ يك\nزیور و زینت ظاهری و مصنوعی را مالک نبود . یعنی طالع ناساز اورا از\nصلب يك پدر فقیر و بیچیزی بدنیا آورده بود . گاهی که در بعض جمعیت های\nبزرگی مانند جمعیت ( بال ) و یا عروسی و یا ضیافت و امثال آن دعوت"}
{"book": "adl0248", "page": 240, "text": "( ۲۳۱ )\n\nمیشد زیور و زینتی که حسن و جمال بیمثال عالم آرایش را بدان دوبالا نماید\nو لباس فاخر ی که اندام دلارام خودش را بدان بیاراید و بدان واسطه بر اقران\nو امثال خویش مانند شمس تابان بشعشعه باشی جلوه دهد ازینگونه و\nسائط بهیچ يك واسطه و اسبابی امیدواری نداشت . از امید ازدواج بانوا\nنگران ذیشان و کبرای ذی ثروت و سامان نیز بمناسبت عدم زر و دینار\nسراسر منقطع الامل بود .\nبیچاره چه کند ؟ نهایت الامر بايك افسر کوچکی از فرقه عسکر یه عقد\nازدواج نمود . و چون بمقصد آرزو ها و هوسهای خود نرسید ازانرو\nبيك معیشت بسیار ساده ، و پوشاك و خوراك خيلي حقيرانه مغمو مانه\nو محزونانه به گذران اوقات حیات خود آغاز نهاد .\nسبب حز و نیتش نیز معلوم ست ! زیرا طایفه زنان را عادت برانست\nکه هر قدر مالکه حسن و جمال ، و صاحبه نکوئی و کمال بوده باشند باز هم زیا\nده تر از انرا آرزو دارند ، و زیادت آنرا نیز بر زیور و زینت همان سنگها و\nمعدنیهای بی ثمر که نوع بشر انرا در ذیل حوایج خویش منحصر میپندارند\nموقوف و منوط می شمارند . پس اینست که ما تیلد پری پیکر نیز بکمان\nآنکه او را ید قادرانه خلقت محض از برای زیور و زینت خلق نموده ، و لی\nطالع ناسازش او را از ان محروم ساخته دائما محزون و مکدر میبود ، ولی"}
{"book": "adl0248", "page": 241, "text": "( ۲۳۲ )\n\nغافل از ینکه :\n( برنك و بوی و خال و خط چه حاجت روی زیبارا )\nپست و غیر منتظم بودن اقامتگاهش با کهنه و فرسوده‌گی مفروشاتش، و ریخته و پاشیده‌گی اسباب و سامانش دختر بیچاره را دائماً بگرداب حزن و الم مستغرق میداشت .\nوقتیکه بر سر سفره طعام می نشست و میز پوش سفره خودش را که از سه روز بدینطرف هیچ تغیر و تبدیل نیافته ملاحظه میکرد ، و کاسه شوربائیکه شوهرش آنرا باقاشق حرکت داده و به اشتهای تام شکر گویان میخورد در انوقت طعامهای رنگارنك نفيس ، وسفره های با تزئین و ضروف و اوانی نقرئین توانگرانرا تخیل نموده اشتهایش بفرسخها میگریخت .\nوالحاصل این زن بیچاره از جنس مجوهرات و البسه فاخره وسائر لوازمات زیور و زینت برهیچ چیزی مالکه نبود . وشب و روز این مسئله را بیاد آورده محزون میبود .\nماتیلد بیچاره را يك رفيقه شفيقه بودکه در يك مكتب با هم درس خوانده بودند و دختر مذکوره از زمره توانگران وعائله بسیار ذی ثروت وسامانی بود . ماتیلد هیچ آرزومند ملاقات رفیقه خود نبود . زیرا هرگاهی که او را میدید مستغرق الماس ، و تزئینات بیقیاس می یافت از انرو هوا"}
{"book": "adl0248", "page": 242, "text": "( ۲۳۳ )\n\nو هوس و تفکرات بیغایات مفلسیش زیاده میگشت ، و آنشب را حتش را سراسر گم می کرد . از شدت غم و کدر میگریست ، تا بصباح بسبب آن اضطراب قلبی بچشمش خواب نمیدر آمد .\n\n( يك شبی شوهرش ، در حالتیکه يك پاکت بس عریضی بدست داشت بطور بسیار مسرورانه بخانه در آمد . و ماتیلد را مخاطب نموده گفت :\nـ جانم ماتیلد بنگر که تراچه خوب هدیهٔ آورده ام . ) اینرا گفته و کاغذ را بدست زوجهٔ مه چهرهٔ خویش بداد . ماتیلد بکمال هیجان پاکت را پاره نموده کاغذ را که در ان بود خواندن گرفت . در کاغذ مذکور چنین نوشته شده بود :\n\n( جناب موسیو ...!! در هجدهم همین ماه در خانهٔ ما اجرای رسم عروسیست لہذا از طرف جنرال و مادامه اش رجا میشود که جناب موسیو بمعۀ جناب مادام ماتیلد در شب موعود بخانهٔ ما تشریف بیاورند . )\n\nمگر مکتوب مذکور از طرف جنرالیکه شوهر ماتیلد در زیر افسری او ست نوشته شده است .\n\nوقتیکه مادام ماتیلد مکتوبرا خوانده بآخر رسانید آثار حزن و کدر بر رخساره چون قمرش نمایان گردیده مکتوب مذکور را بیکسو افگند و شوهرش را بنام مخاطب نموده گفت :"}
{"book": "adl0248", "page": 243, "text": "( ٢٣٤ )\n\nــ مرا با چنین دعوت نامه ها چه کار !\nشوهرش چون بگمان آنکه زوجه اش از مدت مدیدی بچنین دعوتها و جمعیت ها نرفته است ، حالا بدین دعوتنامه خیلی ممنون و مسرور خواهد شد ، حالا نکه بر خلاف گمان خود از ماتیلد بجای فرحت و شاد مانی حسرت و اسف خوانی شنید . پس ماتیلد را مخاطب نموده گفت :\nــ محبوبه ، زوجهٔ من ! من بگمان آنکه از خبر که من ترا آورده ام خیلی ممنون و شادمان خواهی گشت . چونکه از مدت مدیدی بهیچ يك جمعیت و مجلس سور و سروری نرفتهٔ. حالانکه بالعکس ، تو از خبر محزون و مغموم گشتی . ای زوجه دلربای من این مسئله وسیلهٔ بسیار خوبیست ، بدین جمعیت عروسی میرویم . و يك چند ساعت بفرحت و مسرت میگذرانیم ، چونکه هرگاهی که من ترا مسرور و شادمان به بینم برای من ازان بهتر ساعتی نیست .\nشوهر ماتیلد در حالتیکه این سخن ها را بزوجۀ خویش میگفت زوجه اش نیز متعجبانه بروی او نگاهای متحیرانه مینمود . نهایت گفت :\nــ بلی بسیار خوب میرویم رفتن آسان است ولی این يك را هیچ بخاطر نمی آری که آیا من چه خواهم پوشید ؟\nحقیقتاً اینمسئله بخاطر شوهرش نیز هیچ نرسیده بود . دانه های کوهی"}
{"book": "adl0248", "page": 244, "text": "( ٢٣٥ )\n\nآسای اشك حسرت بر رخسارۀ چون برك كل ماتيلد بيچاره دويدن\nگرفت . شوهرش نيز خودش را ضبط ننموده با او بگريستن دمساز\nگرديد . بعد از لحظۀ شوهر زوجۀ متحسر خويش را اينقدر گفته بتوانست:\n-- چرا جانم ! دلبرم ! گريه مكن كه دلم را چاك چاك ميتمائی . ماتيلد\nنيز جبر نفس نموده . كوشش نمود تا اضطراب خودش را ستر نمايد ،\nو چشمان نمناك خودش را پاك نموده گفت :\nچسان نگریم : چونکه برای رفتن این جمیعت از جنس البسه وسائر\nتزئینات برحبۀ مالك نیم پس چسان در اینقدر جمیعت به البسۀ کهنه\nو فرسودۀ خود عرض وجود نمایم . دعوتنامۀ مذکوره را بیکی از\nاحبابت بده که زوجه اش برفتن مقتدر باشد آقای من !\nشوهرش از ینقدر تحسر و تاثر زوجۀ عزیزۀ خویش بغایت متاثر\nگردیده گفت :\n- ماتيلد من ! هیچگاهی نمیتوانم که ترا محزون ومکدر بنگرم پس\nحسابی بکن که برای رفتن این جمعیت آیا البسه که ترا بکار آید بچند طلا\nحاصل خواهد آمد . اما چندان حساب بكن كه موافق با حال و احوال\nما باشد .\nماتيلد ، قلباً ازین سخن شوهر خویش غرقۀ مسرت گردید . وبحساب"}
{"book": "adl0248", "page": 245, "text": "( ٢٣٦ )\n\nالبسۀ خویش ابتدا نمود . ولی چون حال مفلسی شوهر خودش را میدانست حساب خودش را متوسطانه اجرا می نمود . نهایت الامر بطور مترددانه شوهر شرا مخاطب نموده گفت :\n- خوب نمیدانم ، اما گمان میبرم که بچارصد فرانق کار ما انجام بپذیرد .\nافسر نوجوان برای خریدن تفنك شکاری از مدتی بجمع آوری اینقدر مبلغ موفق شده بود ، و آن مبلغ را در یکجائی حفظ نموده بود . و چون از زوجۀ خویش همین قدر مبلغ را بشنید اگر چه تا یکدرجه رنگش پرید ولی باز هم تفنك شکار را بر خاطر دلدار مرجح دانسته گفت :\n- خیلی خوب ، من همین قدر مبلغ را بزحمت بیشمار برای خریدن تفنك شکار اندوخته بودم . برخیز آنرا از جایطۀ من بگیر . و کار خود ترا انجام ده ولی سعی کن که قماش خوب و متینی بگیری . تا دیگر وقت نیز بکار ت آید .\nماتیلد نیز بکمال مسرت از جبین شوهر مهربان خویش بوسۀ تشکری گرفته بصورت بندی البسه ولوازمات خویش ابتدا نمود .\nجمعیت عروسی ئی که بورود آن انتظار کشیده میشد روز بروز تقرب مینمود . ماتیلد مالزمۀ خویش را اکمال نموده بود ولی باز هم مأیوس و مکدر و اندیشه ناك میبود . شوهرش يك شبیکه شب آینده وعدۀ رفتن شانست"}
{"book": "adl0248", "page": 246, "text": "( ۲۳۷ )\nماتیلد را مخاطب نموده گفت :\nماتیلد من ! دوسه روز است که باز ترامکدر و مأیوس مینگرم . البسه\nانرا گرفتی . فردا شب هم بجمعیت عرس خواهیم رفت ، در انجا خیلی\nخوش خواهی گذراند ، چونکه هر نوع اسباب والات سرود و طرب مو\nجود است لکن اسباب موجبهٔ یأس وکدرت را هیچ نمیدانم .\nماتیلد گفت : چسان مأیوس نباشم ! که از جنس جواهر هيچ يك\nچیزی ندارم که بر سر و روی خویش بزنم . لاجرم در ین جمعیت خیلی\nعاری و ساده بنظر خواهم خورد .\nشوهرش گفت : جواهر چه ضرورت دارد سر حسن افسرت را\nبکلهای طبیعی بسیار خوشرنگی تزئین نما ، درینموسم هم مناسبتر ، وهم\nزیبنده توست ، و بر خسارهٔ سپاره ات خیلی لطافت میدهد .\nماتیلد گفت نی نی ! در میان اینقدر جمعیت ، و اینقدر عائله های ذی\nثروت که همه گی مستغرق الماسها وجواهر باشند از ینکه من فقیر و بیچاره\nبنظرها در آیم نرفتن را ز یاده تر خواهشمندم .\nشوهرش گفت - پس چون چنین ست بخاطر من يك وسيلهٔ آمد در\nنز در فیقهٔ خود مکتب مادام ( فروستیر ) بر و مجو اهرا تیکه درینجمعیت ترالازم\nاست عاریتاً از و بگیر امید است که بنابر محبتیکه در میان تا نست این آرزویت"}
{"book": "adl0248", "page": 247, "text": "( ۲۳۸ )\n\nرا رد نکند .\nماتیلد از شنیدن اینسخن خیلی مسرور گشت ، و فریاد مسرتانه زده گفت : — وای راست گفتی خیلی راست . من این مسئله را نیندیشیده بودم حالا میروم .\nوالحاصل مادام ماتیلد برخاسته به نزد رفیقه خویش برفت و بیان حال نمود.\nمادام فروستیر از شنیدن این استدعای رفیقه خویش بکمال ممنونیت بر خاسته از دولاب يك صندوقچه مقفلی برآورد و سرشرا باز نموده گفت :\n— انتخاب کن رفیقه عزیزه من . ازین صندوقچه پر از جواهر هر کدام را که آرزو داری بگیر .\nماتیلد اولا بريك کره الماس نشان . و بعد ازان بر يك گردن بند مروارید ، و دیگر زیورهای مرصع يك نظاری گردانید ، و یکان یکا نرا بر سر و گردن خویش بر میزد و در نزد آئینه دویده خود شرا تماشا مینمود و باز آنرا کشیده دیگریرا میزد تا آنکه در میان قطی مخملین بسیار مزینی بيك گردن بند الماس نشان بی نظیری بر خورد و آنرا برداشته برگردن چون آئینه خویش برنهاد . و لطیفتیكه از وضع این گردن بند بر حسن خدا داد آن پری پیکر علاوه گردید ماتیلدرا نیز بر حسن خود واله ساخت.\nلاجرم برفیقه خویش برگشته گفت :"}
{"book": "adl0248", "page": 248, "text": "( ۲۳۹ )\n\n— تنها اینر اپسندیدم . آیا تا فردا عاریتاً احسان خواهید فرمود؟\nگفت : — خیلی خوب هر كدام را كه پسندت می آید بگیر .\nماتیلد چون گردن بنده مذكور را خیلی عالی و گران بها میدانست گمانش\nبودكه مادام فروستیر آنر انخواهد داد و چون بر خلاف مامول از لسان رفیقۀ\nشفیقۀ خویش اینسخن را بشنید بکمال بشاشت دست بگردن رفیقه شفیقۀ\nخویش انداخته و از هر دو رخساره هایش بوسۀ تشكری گرفته محفظه را با\nخود گرفته بخانه آمد .\nشب موعود در رسید . افسر نوجوان بازوجه ملك سیمای خویش در\nجمعیت مذكور حاضر گشتند . در میان اینقدر جمعیت مرد وزن اتول\nشخصی که نظر حسن پرستان انجمن را جلب مینمود همانا مادام ماتیلد بود!\nحسن و آنیكه خالق اكوان در وجودش نهاده بود درین شب خیلی رونق\nگرفته بود، والبسۀ كه پوشیده است بر بدن سیمینش از جمیع اهل انجمن\nبیشتر جلوه گری میداد .\nوالحاصل در تمام جمعیت از و بهتر واز و ظریفتر و دلر با تر كسی بنظر نمی\nآمد . هركس بسوی او عطف نگاه حیرت میكرد . و هركس از اسم و نشان\nاو میپرسید در اثنای رقص همه كس به آرزوی آن میبودكه خود را بدو\nتقدیم نماید . حتی نظر صاحب خانه یعنی جناب جنرال را نیز جلب"}
{"book": "adl0248", "page": 249, "text": "( ٢٤٠ )\n\nنموده بود .\n\nماتیلد نیز بچنین مظفریت حسن و آن لطافت خویش و نائل شدن\nبچنین شب پر سرور سر مست لذت گر دیده بيك نشاء فوق العادة\nرقص مینمود .\nتا آنکه وقت پراگندگی جمعیت تقرب ورزید . یعنی هادم الذات چنین\nمجلس ها که عبارت از سپیده صبح است بطلوع آغاز نمود . مردمان آهسته\nآهسته به برامدن رو نهادند . ما تیلد نیز با شوهر خویش راه عزیمت گرفتند.\nبالاپوشش را که شوهرش در دست گرفته بود بسرعت تمام از دست شوهر\nگرفته و خود را بدان پوشانیده بسرعت تمام برفتن آغاز نمود . ومقصدش\nاز ینقدر عجله و سرعت آن بود که بالا پوش کهنه خود را از نظر مادامهای آراسته\nو پیراسته که همه گی به بالاپوشهای سنجاب وسمور مخملین ذیقیمت پوشیده\nشده بودند پنهان دارد .\nو الحاصل بسرعت تمام از میان مردمان در گذشتند و به جستجوی عرابه\nآغاز نمودند . ولی عرابه نیافتند . از سردی هوا لرزیده لرزیده یکسر از\nکنار نهر ( سن ) بسوی اقامتگاه خویش پیاده برفتن مجبور شدند . تا\nآنکه بر لب سوك سنك بست نهر مذكور بيك عرابه کهنه فرسوده برخور\nدند که بسبب کهنه گی وفر سودگیش بغیر از شبها در روزها برآمده نمیتوا"}
{"book": "adl0248", "page": 250, "text": "( ٢٤٢ )\n\nتست . لاجرم اجرت عرابۀ مذکوره را فصل نموده بسوی اقامتگاه خویش روانه شدند .\nهنگامیکه عرابۀ شان در نزد در اقامتگاه شان توقف ورزید زوج و زوجه از عرابه فرو آمده بر نزدبان خانۀ خویش برامدند . ماتیلد . که از مدتی به اهتمام تام برای ورود همین شب حاضر گشته بود و دیگر هیچ امید آمدن اینچنین شب را نداشت ، لاجرم ختام یافتن سعادت خود را بختام یافتن همین جشن تفکر مینمود . و شوهرش نیز صبح وقت بر سر خدمت خویش حاضر بودنش را تخیل مینمود و ازین سبب هردو خیلی محزون میبودند .\nتا آنکه داخل اوتاق خویش گردیدند و به مجرد داخل شدن شان در اتاق ماتیلد در نزد آئینۀ قد نمائیکه در دیوار منسوب بود دویده حسن و جمال خویش را تماشا کردن گرفت ، و به کشیدن البسۀ خویش آغاز نمود. اما درین اثنا دفعتهً فریادی زده و برسر در از چوکی بیهوش بیفتاد . زیرا گردن بند عاریتی را در گردن خود ندید ! ...\nشوهرش که هنوز البسۀ خودشرا تماماً نکشیده بود ازینحالت زوجۀ خویش بتحیر افتاده پرسید که : —\n— خیر باشد چرا چنین شدی ؟"}
{"book": "adl0248", "page": 251, "text": "( ٢٤٢ )\nماتیلد دستهایش را برداشته بحالت بیخودانه چنین جواب داد ؟\nگردن بنديرا که از مادام فروستیر گرفته بودم گم کرده ام .\nشوهرش نیز ازین خبر دهشت اثر بحال مجنونانه جنون زده در آمده گفت :\nآه ! .. چه گفتی ؟ اینچه سخن ست ؟ ...\nبعد ازان در میان اثواب ، وقاتهای بالاپوش ، ودرون اوتاق ، وزینه\nها و میان کوچه را بدقت تمام جستجو نمودند. ولی از گردن بنداثری نجستند\nشوهرش گفت :\nآیا در وقت خروج ، از خانه جنرال میدانی که در گردنت بودیانه ؟\nماتیلد گفت - بلی . بلی در وقتیکه از نردبان دالان فرومی آمدم\nخوب میدانم که در گردنم بود .\nشوهرش گفت - پس معلوم است که در عرابه افتاده است . زیرا اگر\nدر راه می افتاد صدایش را می شنیدیم .\nزوج وزوجه بروی همدیگر نظر دوخته مدتی مدهوش و مبهوت ماندند.\nبعدازان شوهرش گفت :\nباش تا یکبار راه هائی را که بر آن رفته ایم تا بخانه جنرال جستجو نمایم\nبلکه بیابم . اینرا گفته از خانه برامده براه افتاد . ماتیلد نیز بهمان البسه که\nداشت برهمان در از چوکیئی که نشسته بود مبهوت و متحیر ماند. و بگرداب"}
{"book": "adl0248", "page": 252, "text": "( ٢٤٣ )\nتفکرات بی اندازه فلاکتی که از نتیجه گم شدن گردن بند مذکور برایشان\nظهور خواهد نمود فرو رفت !\nبعد از یکد و ساعت شوهر بیچاره اش بیامد . ولی هیچ چیزی نیافته بود\nو خبر خیری دستش نرسیده بود .\nبس برخاسته کیفیت مسئله خودشانرا بنظارت ضبطه یعنی کو توالی اخبار\nنمودند. و بعد از ان در غزته خانه ها رفته اعلان ها نوشتند که هر کس همچنین\nگردن بند گم شده ما را یافته بیاورد بدینقدر مبلغ او را مکافات خواهیم نمود و\nبهر وسائط لازمه دیگری که بخاطر شان میرسید نیز تشبث نمود .\nماتیلد بیچاره خلاص این بلیه ناگهظهور بچار چشم انتظار منتظر میبود .\nتا آنکه وقت شام شوهرش بخانه بیامد . چهرۀ کلکونش از اول زیاده تر\nزرد گشته ، لبهای خشکش زیاده تر تفسیده بود . چونکه جمله تشبثاتش نا\nکارگر و بی ثمر افتاده بود .\nشوهرش ماتیلد را بگفت : ــ حالا میباید که تذکره از برای رفیقه خودت\nبنویسی و بگوئی که گردن بندتان کمی شکست یافته یکچند روز محتاج\nتعمیر است هر گاهی که از نزد زرگر بیاید اعاده خواهد شد .\nماتیلد نیز بر موجب گفته شوهرش تذکره را نوشته بر فیقه خویش بفرستاد.\nبرین وقعه مولمه یکهفته مرور نمود . از گردن بند هنوز يك اثری ظهور"}
{"book": "adl0248", "page": 253, "text": "( ٢٤٤ )\nنمود . پس سراسر قطع امید کردند .\nدر ظرف اینمدت افسر نوجوان بحالت پیر ناتوان رجعت نموده بود. ماتیلد پریچهره نیز مانند گلی که از يك هفته از ساق گلبن خویش جدا شده افتاده باشد پژ مرده و آزرده گشته بود .\nشوهرش گفت : - ماتيلد من ! حالا برای ما هيچ چاره باقی نماند مگر اينكه مثل آنرا خريده تاوان بدهيم .\nروز دوم محفظه گردن بند مذکور را با خود برداشته بسوی بازار روانه گشتند. اسم ونمبر مغازه که بر محفظه نوشته شده بود پیدا کرده از جواهر فروش مذکور نظیر گردن بند مذکور را طلبیدند . جواهر فروش مذکور دفاتر خویش را یکان یکان از نظر گذرانیده گفت که این چنین گردن بند از من کسی نخریده لکن محفظه مذکور را تنها از من خریده اند .\nبنابرین سخن جواهر فروش اضطراب درونی شان بدرجه نهایت رسیده از دکان بدکان و از مغازه بمغازه گردیدن گرفتند . و برای یافتن نظیره گردن بند مذکور هيچ يك دكان جواهر فروش را نگذاشتند .\nنهايت الامر در یکی از دكان های بازار جوهريان [ پاله رو و ایال ] نظیر گردن بند گم کرده خودشانرا بجستند . از قیمتش سوال نمودند چهل هزار"}
{"book": "adl0248", "page": 254, "text": "( ٢٤٥ )\n\nفرانك طلب نمود .\n\nبزحمت بسیار به سی و شش هزار فرانك فرو آوردند . و به جواهر فروش مذکور استرحام و نیاز آوردند که تا تدارك نمودن پول سه روز گردن بند مذکور را بکسی نفروشد .\n\nجمیع ثروت و اقتدار شوهر ماتیلد که از پدر میراث یافته به هجده هزار فرانك بالغ نمیشد که مابقی آنرا نیز باید بقرض تدارك بکنند .\n\nروز دیگر بوام گرفتن مشغول گشتند . در ظرف دو سه روز بسود های بسیار فاحش از هر گونه مردم مدیون گشتند . بسی سند ها بر خود نوشتند ، والحاصل بهزار گونه جانکنی پول مذکور را تدارك نموده توانستند . اینقدر قروض خود شانرا چسان ادا خواهند توانست محض از برای بد نام نشدن از هر گونه سعادت و رفاهیت محروم گشتن خودشان را بچشم گرفتند . و بهر گونه لجاآت مولمه و بهر نوع احوال اسف اشتمالانه که بعد ازین وارد خواهد شد سینه کش تحمل گشتند . تا آنکه سی وشش هزار فرانگی که جمع کرده آورده بودند بشماریده گردن بند مذکوره را بگرفتند .\n\nروز دوم ماتیلد گردن بند تاوان خریده را برداشته بخانه مادام فروستیر رفیقه خویش برفت و بصاحبش تسلیم نمود ."}
{"book": "adl0248", "page": 255, "text": "( ٢٤٦ )\nرفیقه اش بی آنکه محفظه را باز کند برداشته در صندوقچه اش بنهاد . قلب ماتیاد بشدت در پرش میبود ، زیرا که اگر رفیقه اش تبدیل شدن گردن بند خویش را فرق و درک میکرد آیا چه خواهد گفت ؟ طبعاً دزد خواهد گفت ! . . . . ماتیاد بیچاره ازین تاریخ به ایام نافرجام ضرورت و احتیاج قدم نهاد . لکن بصورت بسیار مردانه بدین مصیبت و فلاکت ناگهانی سینه اش را سپر نمود . همه خواهشاتش را فراموش کرده بود . چه چاره ؟ برای ادا کردن دیونیکه بدان گرفتار آمده بودند بدین حال پر ملال تحمل شان لازم بود . خدمتکارهای خود شان را جواب دادند . اقامتگاه شان را تبدیل نموده در محله فقرا يك خانه بسیار محقر کرایه نمودند هر گونه خدمات بیتیه را حتی آش پزیرا نیز ماتیاد خود اجراء مینمود هر شب قبل از انکه خواب کند به آن دستهای بارم مثال لطیف دیگها و کاسه های آلوده را می شست . وصافی ها و لته ها را خشك میکرد . صبحها زود از خواب برخاسته خاک جاروبهای خانه را بکوچه می انداخت . و آبیکه لازم میبود بالا میکشید . اما وجود ناز نینش چون بدینقدر خدمت شاقه مألوف نبود لاجرم در دو سه درجه زینه یکبار افتا به های آب را گذاشته نفس راست مینمود . در حالتيكه يك البسه کهنه دهاتیان در بر میداشت سبدی"}
{"book": "adl0248", "page": 256, "text": "( ٢٤٧ )\n\nبدست گرفته نزد نانبا ، و بقال و قصاب میرفت . و اشیای مالزمه خود ش را\nمیخرید . و بسببیکه یکد و فلوس ارزان تر بخرد مجادله دور و دراز بادکا\nنداران مینمود .\nبرسرهر ماه بعضی از دینداران را پول ، وسند های بعضی را تبدیل\nو بعلا وه سود تمدید مینمود .\nشوهرش نیز بعد از انکه از خدمت عسکریه خویش فارغ میگشت شبها\nتا بصبح کوشش نموده به اجرت دفترهای بعضی تجار راه ینوشت . و بهر\nصحیفه يك شاهی از ان اجرت میگرفت .\nو الحاصل مدت هفت سال بدینحال پر ملال زندکانی کردند . در ضرف\nاینمدت دینیکه بدان کرفتار بودند بمعۀ سودهای فاحش آن ادا گردید .\nماتیلد بحالت پیری رسیده بود باوجود عنفوان جوانی حالت زنان دهقان\nجفاکش را گرفته بود . با موهای پریشان و البسه بسیار کهنه میگردید .\nکفهای دست لطافت پیوستش مانند سنگپا گردیده بود . کاه کاهی که از\nکار و خدمت خلاص شده در نزد پخیره می نشست آن شب عروسی\nمصیبت نمونرا بخاطر آورده آه سرد بر میکشید . و مزیت شکر ان نعمت\nو بلیۀ کفران سعادت را دانسته در حالتیکه بر حال اول خویش شاکر نبود\nدر نحال هر لحظه بخدای خویش شکر می آورد ."}
{"book": "adl0248", "page": 257, "text": "( ٢٤٨ )\n\nآیا اگر بحرص زینت عاریت نیفتاده در آن شب گردن بند را ضایع نمیکرد در ینقدر مدت حالش چه میبود ؟ حیات چقدر عجایب و متلونست اسبابیکه انسانرا بختیار و یا بد بخت میسازد چقدر جزئی و كوچکست .\nيك روز یکشنبه بود که بمناسبت لطافت هوا هر کس به تنزه و تفرح میبرآمد . ماتیلد نیز برای کسب تنفس بسوی جادهٔ عالی ( شانزه لیزه ) که از جاده های معتدا و با صفای شهر پاریس است بر آمد . در انجا يك زنی بسیار آراسته و پیراسته را بدید که با پسر كوچك خویش گردش مینمود . ماتیلد ، زن مذكور را بيك نظر بشنا خت . مگر آن زن رفیقهٔ او مادام فروستیر بود اما ماتیلد در اول امر خواست تا خود را بدو نشناساند در مخصو ص قدری تأمل نمود . ولی دانست که این تردد او نابجاست . چرا خود را بدو نشناساند ؟ زیرا گردن بند شر اداده و دینیکه از اثر هگذر جمع آمده بود همه را ادا نموده حالا همه سر گذشت خود را بیقیدانه حکایه می تواند کرد .\nبنابرین بمادام فروستیر نزديك شده گفت :\nمادام ! صباح شریف تان بخیر باد !\nمادام فروستیر ماتیلدر انشناخت. و از چنین خطاب لا ابالیانهٔ زن دهقان نما بحیرت مانده گفت :\nمادام ! من شما را نمی شناسم . بلکه مرا بدیگری غلط کرده باشید"}
{"book": "adl0248", "page": 258, "text": "( ٢٤٩ )\n\nماتیلد گفت - خیر ، خیر ! چراغلط کرده باشم . من رفیقه مکتب شما\n( ما تیلدم )\nرفیقه اش از ینسخن بکمال حیرت افتاده فریاد بر آورده گفت :\n- آه ! بیچاره ما تیلد . احوالت چه قدر تبدل کرده !\nگفت - بلی بلی ! از وقتیکه شما را ندیده ام تا بحال بسی بدر وز یها کشیده\nام . به انواع فلاکتها گرفتار آمده ام . وهم سبب همۀ فلاکت های\nمن توئی .\nمادام فرو ستیر گفت ـ اینچه سخن است ؟ من چسان سبب فلاکتت\nگردیده ام ؟\nماتیلد گفت - آیا بیادتان نمیآید که از شما گردن بندی عاریت کرده بودم .\nفروستیر گفت ـ بلی ! چه شد !\nماتیلد گفت - این ست که من آن گردن بندر ا گم کرده بودم .\nفروستیر گفت - چسان گم کرده بودی ! آیافراموش کرده که گردن\nبند مرا آورده بمن اعاده نمودی ؟\nماتیلد گفت - بلی راستست ! ولی آن گردن بند شما نبود . بلکه یکدانه\nنظیر و مانند آنر ابتا و ان خریده بشما دادم . حالا تمام هفت سالست که\nاز ینرهگذر بسفالت و فلاکت امرار اوقات مینمایم . ما چونکه توانگر نبودیم"}
{"book": "adl0248", "page": 259, "text": "( ٢٥٠ )\n\nالبته خواهید دانستکه برای تضمین و تاوان آن چقدر مشکلات کشیده خواهیم بود . بهرحال الحمدالله حالا همۀ آنقرضها را ادا نمودیم . چه باید کرد به قسمت خویش راضی ایم .\nمادام فروستیر بحیرت افتاده بعد از قدری تامل و تفکر گفت -- وای ! مگر آن گردن بندیکه بمن اعاده نمودید از من نبود . تاوان آن بود ؟\nماتیلد گفت - بلی ! بلی ! شما بفرق آن نفهمیدید و نپرسیدید . چونکه بگردن بند شما خیلی مشابهت داشت مادام فروستیر از ینسخن سراسر متغیر و متاثر گشته هر دو دست ماتیلد را گرفت و بصورت متاثرانه متاسفانه گفت :\n- آه ! ماتیلد بیچاره من ! چرا در انوقت اینسخن را بمن نگفتی و درینقدر مدت چرا بمن یکبار اینحوادث را اخطار و اخبار ننمودی ! چونکه گردن بندیکه از من عاریت گرفته بودی الماس اصل نبود . بلکه از سنگهای الماس نما ساخته شده بود من آنرا به پنجصد فرانك خريده بودم ! . . .\nحال مادام ماتیلد در یکروز بگرفتن گردن بند و فروختن آن و پنجصد فرانك مادام فروستیر را دادن باز از فلاکت بسعادت مبدل شد .\nانتها"}
{"book": "adl0248", "page": 260, "text": "( ٢٥١ )\n\nمثالی در خصوص شهامت و عالیجنابی\nاعراب\n\nهنگامیکه آفتاب لمعه پاش اسلامیت قطعه « اسپانیا » را تنویر ، و حکومت\nفاضلۀ عربیه در انسو زمین جا یگیر گردیده بود روزی در مابین جوانی از\nاعراب و یکی از سر کشان اسپانیول منازعه و مجادلۀ وقوع یافت که\nنتیجۀ آن منازعه نیز بضرب و قتل عرب بیچاره بخنجر ظلم و غدر اسپانیول\nآواره منجر و منتج گردید .\nوقتا که خبر کدورت اثر این جنایت در داخل مملکت شیوع یافت خیلی\nکسان از خورد و کلان به عقب گیری قاتل بشتافتند .\nقاتل نیز حتی الوسع بگریختن و دویدن آغاز نموده تا بجایی رسید که راه\nفرار از هر طرف بر و مسدود گردید . مگر در مقابل دیوارچۀ پست باغچۀ\nمر او را تصادف نمود که غیر از جهیدن از آن دگر چاره نبوده .\nقاتل غدار بجهد بلیغ از دیوار مذکور خود را بدان سو در افگند و در انجا\nخودش را در کلبۀ خاشاك پوشی ، در حضور عرب پیری بیافت که\nحمیت و جوانمردی از ناصیه اش نمایان بود . قاتل مذکور بی اختیار بر پاهای\nآن پیر با وقار افتاده بعجز و نیاز چنین دمساز گشته گفت :"}
{"book": "adl0248", "page": 261, "text": "( ٢٥٢ )\n\n- امان ای پدر شهامت توامان ! جنایتی از من صادر گشته است ، و احبای مقتول به تعقیب و جستجوی من جهد بلیغ دارند ، و از هلاکم چیزی باقی نمانده ؛ پس بمرحمت و حمیت عالیجنابانه شما التجا و امان آورده ام .\nعرب بعد از کمی ملاحظه قاتل را مخاطب نموده گفت :\n- هیچ مترس ! چون بخانه من التجا کرده و از حرکت فجیعه خویش پشیمان گشته لهذا با تو وعده میکنم که در خصوص تخلیص و صیانتت هر معاونی که از دستم بیاید دریغ نکنم درین کلبه داخل شو که آنجا از برای تو اختفا گاه امین و متینی خواهد بود .\nقاتل نیز تشکر نموده داخل کلبه گردید .\nبعد از مرور نیمساعت خبر دهشت اثر بسیار فجیع عرب بیچاره را بحالت صاعقه زده در آورد . که آن خبر نیز عبارت از کشته شدن پسرش بدست اسپانیولی بود . پیر ناتوان بمجرد شنیدن این خبر فلاکت توامان اثر چگونگی احوال را بخوبی کشف نموده و دانست که قاتل پسرش کیست در دار دنیا یگانه ثمره حیاتش که عبارت از ولد ارشد او ست ، بدست اسپانیولی ئیکه اور امهمان دار کشته ، و از هر گونه مخاطره حیاتش را در عهده گرفته مقتول . و ابداً از نظر ش مفقود گردیده است پیر چون اینمسئله غریبه فاجعه را در مدنظر دقت در اورد غوطه خوار گرداب حیرت"}
{"book": "adl0248", "page": 262, "text": "( ۲۰۳ )\nگردید . و یکمدتی بملاحظات عمیقه فرو رفت . بعد از ان بدست خویش\nاجرای قصاص جگر پارهٔ خودش را تصمیم نمود .\nاین قصد و تصمیمش را بحقوق مهمانداری . و علو جذابی سراسر مغایر\nیافت . و وظیفهٔ ابویت با وجدانش بمجادله افتاد . ازین تردد و اختلاف که\nدر مابین وظیفهٔ ابویت و وجدانش حاصل گشته بود سرتاپا وجودش را\nعرق خون آلودی ایستیلا نمود نهایت وجدانش بر وظیفهٔ ابوت غالب آمد.\nهمانلحظه بمحل اقامتگاه قاتل شتافته گفت :\nحالا از مخاطره و مهلکه که در و در افتاده بودی چیزی اثری باقی\nنماند میباید که مهیای فرار گردی .\nاسپانیول از ین بشارت که حیاتش سر از نو تجدد نموده اشک ریز شادی\nگشته بر پاهای حامی عالیجناب خویش سر نهاد . و بنابر ایفای منت داری\nخواست تا دستهای مبارک آن پیر خجسته سیر را گرفته ببوسد . لکن\nپیر عالیجناب بشدت تمام دست خویش را کشیده گفت :\nای خائن جفاکار ! دست خباثت آلودت را که هنوز خون گرم\nپسر من از ان سرد نشده است بکدام جسارت بدستم تماس مینمائی . برو !\nبرو ای نا بکار که چشمان خون افشانم زیاده برین ترا دیدن نمیتواند .\nاسپانیول از ینکلمات دهشت انگیز بگرداب حیرت فرو رفته متحیرانه"}
{"book": "adl0248", "page": 263, "text": "( ٢٥٤ )\nو متحسرانه بروی پیر نگاه کردن گرفت . و چون محققاً دانست که مقتول\nپسر اوست سراسر از حیات خویش نومید گردیده بلرزه در افتاد . و به\nخوبی دانست که اجل او را بپای خویش بدام انتقام ، دراند !\nخته است .\nبناءً علیه پیر حالت نصرانی قاتلرا دقت نموده گفت :\nجنایتی که از دستت سرزده اگرچه روح و حواس و قلب و جمیع\nوجودم را به اشکنجۀ عذاب جاودانی در انداخته ولی وجدانم مرا از\nگرفتن انتقام واداشته خوف و تلاشرا بخود راه مده که وعده و قولیکه\nباتو کرده ام آن را بهیچگونه نخواهم شکست . برو که ترا بعدالت الهیه\nحواله نموده ام .\nوقتا که پردۀ ظلمت تاريك شب که در خصوص ستر عیوب عالم سرمه\nدر گلوی کائنات در کشید وقت فرار اسپانیولی نیز دررسید .\nپیر عالیجناب غیر از انکه از خون جگر پارۀ خویش در گذرد ، يك\nاسپصبا رفتاری نیز برای قاتل مذکور تدارك نموده چارۀ فرار شرازیا\nده تر تسهیل نمود ! ... زهی عالیجنابی « انتها »"}
{"book": "adl0248", "page": 264, "text": "( ٢٥٥ )\n\n- تنہائی -\n( از یادگارهای صالحيهٔ شام شریف )\n\nآيا هيچ وقتى تنها مانده ايد – يعنى يكدمى با خود نشسته ايد؟ اگر نشسته\nباشيد، آيا چه ديده ايد، چه شنيده ايد، چه گفته ايد، بكجا رفته ايد،\nاز كجا آمده ايد؟\nعجب سخنها! از يك سو از تنهائى، و با خود نشستن سخن ميگوئيم و از\nديگر سو از آمدن، و رفتن، و گفتن، و شنيدن، و ديدن حرف ميزنيم!\nعجيب وحدت! غريب كثرت! ...\nيك اهل دلى ميگويد :\nاز نفس تا چند شور ساز باطل بشنوم\nدم فرو خوردم بخود تا حرفى از دل بشنوم\nبلى! اگر يكدمى با دل بنشينيم، و از دل بشنويم، و از دل بخوانيم كائنات\nرا در خود، و خود را كائنات خواهيم يافت، و چون نظر كنيم نه از خود\nخبرى، و نه از كائنات اثرى خواهيم ديد!\n— پس چه خواهيم ديد؟\n— هستيی ازلئی مطلق!"}
{"book": "adl0248", "page": 265, "text": "( ٢٥٦ )\n\nچه خواهیم شنید ؟\nوحدت ، وحدت ، وحدت !\nچه خواهیم گفت ؟\nهمه عدم !\nکجا خواهیم رفت ؟\nبمقام حیرت !\nچسان خواهیم آمد ؟\nبه انکسار عجز و خجالت !\n\nدر باغچه كوچك متناسب الاشجار پر اثمار خوش جو بهار هوا داری که در ( صالحية ) نام موضع با صفای ( شام ) جنت مشام دارم ( تنها ) نشسته ام . نمیدانم از چیست ؟ مدتی میشود که ( تنهائی ) را خیلی دوست میدارم . طبیعت آنقدر از اختلاط عالم رم کرده که سواد شهر را آیه عذاب میپندارد! گوشه باغچه صفا آماده برای این طبیعت تنهائی مایلم زمین دلنشین بسیار مناسبی تشکیل داده . نه یاری دارم . نه غمگساری . نه با کسی کاری دارم نه با من کسی را کاری ! هم نفسم نسیم خوش شمیم جان فزا . همدم گلهای رنگارنگ نظرفریب است !\nگاهی میشود که تنهائی مرا [ مستنطق ] یعنی ( پرسان کننده ) میسازد ."}
{"book": "adl0248", "page": 266, "text": "( ٢٥٧ )\n\nنظرم بر هر چیزیکه میخورد از ان استفهام مدعا میکنم . نباتی می بینم :\nدر کینه قوه نمای آن بحیرت میروم . یکقطعه پاره زمینی می بینم که مانند\nيك دایه شفقت آیه اطفال سبز های نمکین و ریاحین رنگین . و میوه های\nشیرین را دريك گهواره می پروراند . و از پستان لطافت رسان جویبار\nخوشگوار شیر زنده کی تخمیر جوهر آب صفا تاب را بيك و تيره بدون\nتفریق و تمیز مینوشاند . ولی هريك را بدیگر گونه بوئی ، و دیگر گون رنگی\nو دیگر طعم لذتی بظهور می آورد .\n\nاز مشاهده اینگونه اشیا ، حواس این متفکر عاجز تنها در فضای بی\nانتهای حیرت ، مانند دایره بی سر و پا مبهوت و بیصدا میماند که در این اثنا\nآواز با اهتزاز طرب دمساز يك مرغك موسیقی نواز ، حواس این تنهای\nفکرت انباز را از آنسو بسوی خود جلب و جذب مینماید . چون مینگرم.\nدر يك مشت پر هزار ها حکمت مستتر می بینم. نباتات را اگرچه اجسام\nذی حیاتی یافته بودم ، زیرا تخم بودند شجر شدند! ازدواج پیوندی کردند.\nثمر دادند ! بخزان پیری رسیدند و فات یافتند ! ولی اين يك حیات نباتی\nبود که بر حرکت از جائی بجائی ، و آواز و صدائی خود بخود مقتدر نبودند.\nحال آنکه این آواز مرغک خشنوا را در قالب روحانی ، و آهنگ حس\nحیوانی می شنوم ."}
{"book": "adl0248", "page": 267, "text": "( ٢٥٨ )\n\nبسوی آشیانۀ سعادت کاشانۀ این مرغك خوش ترانه كه در میان شاخهای\nبهم پیچیدۀ بیشه زار بوته‌های (آس) بيك صنعت هندسه‌وی بسیار عجیبی\nبنا یافته بود نظر کردم. آن کاشانۀ محقر كوچك خس و خاشاك اساس را\nاز یکدایرۀ خانۀ يك عائلۀ انسانی بهیچ چیز كمتر نیافتم. جد و جهدیکه در راه\nنگهبانی زنده كانی نوعی ، و پرورش و تربیت افزون كردن جنسی ازین\nمشت پرورد آن آشیانۀ محقر سر بر میزد هیچ‌گاه از كشش و كوشش يك\nپدر شفقت‌گستر، و يك مادر مهر‌آور نوع بشر که در راه زندگانی اولادهای\nمحبت پرور خود اجرا میکنند پاكم نمی آورد !\nيك پدر برای نفقۀ حال، و سعادت استقبال اولاد خود هزار گونه\nمهالك. و هزار رقم مخاطر را برخود گوارا میسازد! تسمۀ پشت اژدر را کشیده\nپنجۀ شیر نر را به آن می بندد! در مقابل گلوله‌های صد منئی توپهای كروپ،\nو گله‌های پیکانی تفنگهای ماوزر جگر کوب سینه‌اش را سپر میسازد، در\nجوف طبقات زمین در آمده شمع حیاتش را در زیر پنجۀ خفه كنندۀ پر فشار\n(حمض كاربون) نام جوهر زغال سنگی بر مینهد ! به تهلکه های عظیمۀ\nغلطیدن و افتادن كوه پاره های جسیمه التفات ننموده با تیشۀ فرهادی\nدر زیر نقب‌های دور و دراز راه‌های آهن خاك وسنك بر میكند ! در\nقعر بحر قدم بركام نهنك نهاده ، و از منقطع شدن نفس خود اصلا نیندیشیده"}
{"book": "adl0248", "page": 268, "text": "( ٢٥٩ )\n\nمشغول ته دای نهادن سدهای دریائی میشود : آیا برای چه ؟ برای نفقهٔ\nحال و سعادت استقبال اطفال بی پر و بال خود ! . . . . .\nاین است که این مشت پر محقر نیز بهمان گونه حیات غریبیه ، و شوق و\nهوس عجیبه برای نفقه و پرورش آن چوچه های چون لخت جگرش بهر\nسو بال و پر میزند ؛ گلویش را نذر حلقهٔ دام صیاد ، و سینه اش را آماج سا\nچمهٔ تفنك جلاد جفابنیاد ، و وجودش را طعمهٔ پنجهٔ شاهین ستم نهاد قرار\nداده ، و هزار گونه ظلم و بیداد را بر خود گوارا ساخته از جنگل بجنگلی ،\nو از مزرعه بمزرعهٔ بال افشان نفقه آوری میگردد ! آیا چرا ؟ چونکه\nآن دو چوچهٔ اصغر بی بال و پر که پیش از سه روز از تخم چو نه مشال\nبجانی سر بر کشیده به طعمه و پرورش محتاج است !\nبنگر بسوی این دوکله گکهای كوچك خس آشیانه ، و این دو منقار\nكوچك خوش ترانه که بچه گونه آهنگهای مخالف نغمهٔ قانون سرور و\nطرب را راست مینماید ، و بچه حس غریبی بال و جد و عشرت میزند .\nآیا چرا ؟ چونکه می بیند : که مادر شفقت گستر ، رزق آن بخبر جهان\nپرشور و شر را بمنقار محبت اثر گرفته از روی هوا بسوی آشیان در فرو\nآمدنست ! . . . . .\nسبحان الله ! آواز شهیر لاهوتی همراز آن طایر کوشش دمساز ،"}
{"book": "adl0248", "page": 269, "text": "( ٢٦٠ )\nمرغ تیز پرواز قوه مفکره این متفکر تنہائی گزین عجز قرین را به اوج\nبالاترین سمای حکمت به پرواز آورد ! دیدم که در هر ذره از ذرات کائنات،\nودر هر جزء فردی از اجزای فردیه موجد دات يك تجلی ، عظمت پیرای\nجبر وتی ادائی هویداست ! در هر شکل هندسی ، و در هر يك ماده عضوی\nو غیر عضوی يك نور مصباح الانوار بسیار شعشعه باری پدیدار است !\nاین عظمت از کیست ، و این نور از چیست ؟\nازین استفهام . روح ارواح ، و جسم اجسام بيك حركت بسيار مد\nهشی ، و بيك لرزه سریع السیری در آمده از هر جزء فردی که اجزای\nفردیه اینقدر کائنات بی انتها را تشکیل داده اند بصدای بسیار لطیف\n( فونوگراف ) آسا ، چون خبر تلگراف و تلفون سرعت انتها این کلمه\nقدسیت احتوا بگوش هوش این متحیر تنها بر میخورد که :\n( لااله الا هو الخلاق العظيم ) .\nاز هیبت و دهشت این صوت ذی عظمت ، بر اعصاب و عروق این\nغرقه گرداب حیرت يك بخودی و رخاوتی حاصل میشود . از حال صحو\nبحال سکر میرود . کائنات واهمه گی در زیر تاثیر شعاع انوار شعشعه نثار\nپر تو بار غریبی می یابد ، قوه نظوش از تاثیر قوت و سرعت روشنی آن\nنور از شبهه و نظیر دور از کار باز می افتد . در خصوص تعیین و تخمین آن نور"}
{"book": "adl0248", "page": 270, "text": "( ٢٦١ )\n\nکائنات نشورقوۀ متفکره اش نیز مانند قوۀ نظر از محاکمه عاجز میماند .\nبرای نقطۀ ورود این نور قدسیت ظهور نمیتواند که جهت تعیین کند . از\nغرب و شرق منزه ، و از فوق و تحت مبرا مییابدش . درجه حیرت .و\nمقدار بیخودی غرقاب و حدت آنقدر بر خود میبالد که هیچ چیزی نمی\nبیند ، و هیچ چیزی نمیشنود ، از خودی خود بخبر می افتد . شعاع جهان\nسوز عالم افروز جلال و جمال آن نور با کمال تنها خرمن هستی بیخود تنها\nرا نی بلکه هستی وجود همه موجود را چنان محو و بی نشان میگرداند که بجز\nنیستی و عدم از هیچ چیزی هیچ اثری باقی نمیماند !\nدر ان لحظه هستی واجب ظهور میکند . هر ذره از ذرات کائنات ، و هر\nعنصری از عناصر موجودات آئینۀ قدنمائی میشود که انوار جمال باکمال\nبیرنك بی نشان شاهد قدس در ان پر تو می اندازد ! عالم را دگر گونه رو\nنقی پیدا میشود . سرا پای اجزای فردیۀ کائنات از پر تو نور بدیعی که\nنه شر قیست و نه غربی بدرخشیدن می آید . موجودات ارض و سما\nوات از شدت تابش آن پرتو محو و معدوم گردیده بجای آن همان نور اقدس\nقایم میگردد . در ان زمان ندای ( الله نور السموات والارض : ) [الایه]\nدر همه اشیای گنبد کائنات می پیچد . پس هر آنچیزیکه اطلاق شئی بر ان\nممکن است همه گی بلسان حال از یکسو ( احد ، احد ، احد ! ) میگوید.\nاز صدای این کلمۀ مقدس ، تنہائی گزین عجز قرین نیز ( احد ) گویان بخود"}
{"book": "adl0248", "page": 271, "text": "( ٢٦٢ )\nمی آید ، و گوش هوش بسوی اشیائیکه در نظرش می آید بر مینهند :\nنبات میگوید : قوۀ نامیه من از وست ! جماد میگوید : ذرات مترکبۀ من\nاز وست ! مرغك خوش ترانه نیز میگوید : که این حس شفقت اولاد پروری\nمنهم از وست ! این متفکر تنها نیز به این بیت مترنم میگردد :\nو فی کل شیء له آیة\nیدل على انه واحد\nانتها\nقلم آزمائی طبع\nقصیدۀ نثریۀ بهاریه کلام محمود طرزی\nبهار را دوست دارم\nزیر ا بهار ! تجلیگاه عبرت نمائیست مر قدرت کامله و صنعت بالغه\nحضرت فیاض قدرت را ؛ و آئینه رو نمای متلالائیست مر صفت قدیمه ،\nو حکمت عظیمۀ حضرت هستی دهندۀ عوالم ذی وسعت را .\nهنگامیکه طلیعۀ حضرت بهار زندگی نثار پدیدار میشود در تمام موجودات\nزمین خوش هو السرار ( يحي الارض بعد موتها ) ظاهر و آشکار میگردد ."}
{"book": "adl0248", "page": 272, "text": "( ٢٦٣ )\n\n(قوۀ نامیه) که مدتی در محبس عدم آباد ظلمت ؛ وسکونت از خاك سياه\nتیره درونی جامۀ نيستی در برداشت از فیض نفحات نسمات عدالت حضرت\nسلطان بهار بخلعت فاخرۀ اطلس دیبای سبزی مخلع گردیده بشکل\nمحبوبه زمرد پری بجلوه گری میدر آید .\nدیوسیاه ابرهای مظلمه قسوت انگیز که بمعاونت ویاری عفریت سفید برفهای\nبرودت آمیز ، و مددگاری قوای عسکر یه بارشهای تگرگ ریز و واسطه\nآلات ناریه رعد و برق حرارت ستیز برممالك وسيعه لعلمی لاله و گل؛و\nدولت جسیمه نیل برنی سوسن و سنبل شور رستاخیز برپاداشته بود بحکمت\nحکیمانه ، وقوة شجيعانه سليمان بهار بمانند ايام سعادت انجام تشریف فرمائی\nشهریار جنت قرار ( عبدالرحمن ) نامدار که بر دشمنان قوی صولت بیشمار\nمظفر و غالب آمده ، جهانرا سر از نوحیات تازه بخشیده است .\nبلی ! زمان سعد اقتران خروج حضرت خاقان مغفور از ماوراء النهر\nهمانا اول طلوع شمس خاوریست که اول بار در اول بهار بقدرت کامله خالق\nليل و نهار بزندگی بخشی عالم بر آمده است .\nزهی طلوع زندگی شیوع! که از پرتو ضیا نثار، و شعاع حیات آثار او از زنجیر\nبندگی اسارتهاى يخ آساى برودت انتهای کفار اجنبئی ناهنجار در وطن اثری باقی\nنمانده و چمنستان عالم اسلامیت از زیر بار نقمت برف نمای دشمنان پر وغاو ارهیده\nبگویۀ گونه از هارشکو فه نثار سعادت وشرافت سر سبزی وشادابی گرفت."}
{"book": "adl0248", "page": 273, "text": "( ٢٦٤ )\n\nپس عصر سعادت حصر ضياء الملة والدين بهاری بود که فیض نسیم\nعاطفت او آبیاری ناموس وطن و ملت را فرمود، لا جرم بهار را دوست دارم.\nبهار را دوست دارم\nچونکه حضرت سلیمان بهار شهریار کرم شعار خوشخلق عادل باذل\nمسرت و لطافت نثاریست که شاخهای بی برك و بار در ختانر ا از بلیهٔ عریانی\nرهانیده بشگوفه های لطیف گوهر فشان ، و ثمر های لذیذ حلاوت رسان\nترصیع و تزئین فرموده است .\nدر ایام فرحت انجام بهار با انعام در عالم شطارت توام خلقت ؛ نظر بر هر\nنقطهٔ که بیفتد و بهر جزی از اجزای زمین که دقت شود کلهای رنگارنگی\nدیده میشود که هر برك غنچهٔ آن یاد از تبسم شیرین لطیف دلبری میدهد ؛\nو بهر سو که نظر شود دیده میبیند که شاخسار پیوست آثار اشجار از فیض\nنسیم اسحار بهار رشته های گوهر بار آورده که هر اهتز از نزاکت همرازان\nرایحهٔ لطیفهٔ محبوبهٔ ناز پر وری را بخاطر می آورد .\nپرتی دلفریب بهار بدستیاری مشاطهٔ چابکدست نسیم با همهٔ زیور\nوزينت ، و جملهٔ صباحت و لطافت آرایش و پیرایش گرفته بسوی صحراها\nو کلزارها بر آمده جوانان چمن را ببوی روح افزای خویش مست بادهٔ\nشطارت میسازد ، پیاله های لعلفام یاقوتی کل و لاله را از می ناب شبنم"}
{"book": "adl0248", "page": 274, "text": "( ٢٦٥ )\n\nشاداب املا نموده مشتاقان دیدار با کمال خویشتن را صلای عشرت\nمیزند . کیسه های سر بمهر غنچه های رنگین ادارا بتحريك سر انگشت\nنسیم از هم کشاده بر مستحقان نعمت شناس باسپاس خویش از روایح\nعبیر آمیز روح انگیز لطیفه زر و دینار بیشمار احسان و ایثار مینماید ؛\nاطفال شیر خوارۀ برگهای زمرد رنك نورسته ، و دوشیزگان سبزه های\nخوشرنك برجسته از مراحم فیوضات حیات پر ور بهار بحمایۀ دایه\nمهر وایۀ نسیم درا غوش شفقت تودیع گردیده و از پستانهای فیضرسان\nابرهای نیسان شیرزنده گی تخمیر باران زنده کی نشانرا نوشیده و بواسطه\nاین نعمای متوالی یوماً فیوم کسب طراوت و لطافت میکنند .\nتاثیر فیض اکسیر جمال باکمال خسرو شیرین شمائل بهار فرحت نشار تنها بر نباتات\nنی بلکه بر جمیع مكونات عالم خلقت اجرای حکم مسرت مینماید از ان جمله\nمرغکان خوش الحان و بلبلان شوریده سامانرا حس شوق و نشاط و ذوق\nحظ و انبساط بسر می افتد .\nبلبل شاعر مادرزاد چمن است . بلبل ؛ مداح قصیده پرداز پایتخت سلطنت\nسینۀ حضرت بهار است! سبحان الله ! اینچه باده سرشار محبت، و این چگونه\nمی نشه بار حقیقت بکام جان این شاعران مادرزاد چکائیده شده که لحظۀ\nاز اجرای آهنگ صدا رنگ فارغ نمیشوند ! ! !\nای شنونده ! گمان مبر که اینهمه ناله و فغان بلبلان چمنی نژ اد عبارت از اصوات"}
{"book": "adl0248", "page": 275, "text": "( ٢٦٦ )\n\nبیهوده بمعنی میباشد .\nنی نی ؛ هر یک زمزمة آن نشیده ایست سماوی ، قصیده ایست لاهوتی که در مدح ولینعمتی خویشتن یعنی حضرت بهار میسرائید ، و هر نغمة آن آهنگ موسیقاریست ملکوتی که در بزم انس خسرو شیرینکار بهار طلای زر افشار نثار میوه های شکر بار بنواهای راستی با مضراب منقار كوچك خود شان مانند عشاقان را حماز بر تار قانون محبت بجنك عود آونك خوش آهنگ علویت شهنازانه می نوازند .\nما نند لسان حال عموم اسلامیان و خصوصاً بلبلان چمنستان خاك پاك افغانستان که به نغمات صداقت ، وترنمات عبودیت زمره پرداز مدايح و ثنایای حامی مقدس مکرم ، ومتبوع جو انبخت عدالت شیم سراج الملة وا لدين ، بادشاه بادانش و دین «امیر حبیب الله » خان معظم میباشند .\nالحق که روز فیروز شرف اندوز تخت نشینی این شهریار عادل دانش پژوه ما، وعصر تو قيحصر این سپهدار سکندر شکوه ما چنان بهار طراوت نثار فیوضات بار جان بخشائی است که از فیض انعام عمیمش چمنستان ملك و ملت بگونه گونه ازهار مدنیت و سعادت رشك آور گلزار فر دوس برین گردیده است.\nلسان ملت نیز منقار بلبلیست که فی اللیل و النهار از در بار کردگار بقا و دوام این بهار ذی ثماز را نیاز میدارد !\nبلی منهم بلبلی ام که این بهار ترقی باز را خیلی دوست دارم ."}
{"book": "adl0248", "page": 276, "text": "( ٢٦٧ )\nبهار را دوست دارم -\nچونکه لقای فرح فزای بهار، دانستن قدر و قیمت این ایام جوانی را اخطار و اخبار مینماید و میگوید : که زمان جوانی در فصول عمر انسانی بمثابه ایام بهار خوش جمالست ، درینزمان اغوش امال کشاده عروج هر گونه کمالست .\nحرارت غریزی مانند شعاع شمس بهاری در مزرعة خشکیده لب حواس انسانی هزاران هزار گلهای سعادت و کامرانی ببار می آورد .\nحسیات حواس خمسه در کارگاه دماغ بمانند هوا های لطافت بخشای ربیعی بکمال قوه پرورش، و جمال صورت نمایش باهتزاز حیات استقبال پروری بوزیدن میآید .\nقوه نظر در ایام ربیعی عمر تلسقوب طبیعی ، وميقريسة وب حقیقى باشد که قابلیت و استعداد کشفیات ابعاد سماوى ؛ و ذره شماری اجزای فردیه ارضی را مالك است .\nشنوائی سامعه صدا های ششهزار سال پیشتر را که درین گنبد دیر بی پا و سر پیچیده مانده بدستیاری قوه ناطقه از اعماق کهسار دماغهای گذشته گان برای درس عبرت و اخذ حکمت آینده کان چون عکس صداء و یه کنان ، وموکشان در منظر نظر جلوه گر میسازد تا آنکه قوه شامه بر استشمام نيك و بد كامیاب آید . و بواسطه تلگراف ناز كباف اعصاب قوه لامسة"}
{"book": "adl0248", "page": 277, "text": "( ٢٦٨ )\n\nجمیع قلمرو مملکت وجود را حساس و بیدار سازد .\nقوۀ مفکره مانند ابر نیسانی ، لطائف بدیعۀ رحمانی را بر چمنستان مغز نغز گوهر گرانبهای انسانی همیفشاند ؛ باغبان قوۀ مصوره بدستیاری آلات قوۀ مخیله خس و خاشاک اوهام باطله را تطهیر و تنظف نموده شهراه صراط المستقیم حقیقت را در محکمۀ حاکمۀ عدالت سلطان وجدان بظهور می آورد .\nماشین دلنشین احسن التقویم وجود ، که نمونۀ بسیار بدیعۀ از صنایع حضرت معبود است ؛ در زمان ریعان ربیعی همه روز در تمام سعی و کمال جد مستعد اعمالات و اختراعات هر گونه بدایع غرابت نمونست .\nزهی سعادت و بختیاری ! که از فیض انفلاق این صبح صادق ربیعی بهره مند عنایات ربانی ، و برومند فیوضات حبیب الرحمانی گردد .\n\nانتها\nتمام شد"}
{"book": "adl0248", "page": 278, "text": "فهرست\nمندرجات\nصحیفه\n۲ یکدو سخن در باب طبع کتاب\n٤ افادهٔ مرام\n٦ پروانه\n١٠ يك نشيده وجد آور عمر الفارض\n١٠ شرح آن\n١٣ ملاحظه دران\n١٥ نوبهار\n١٦ غزل\n١٧ غزل محمود طرزی\n۱۸ محسنات رسایل موقوته\n٢٥ یأس بعد الامل\n۲۸ غزل ۱\n٣٠ غزل ۲\n۳۲ ناله گلی ۱\n۳۷ یکد و غزل از طرز طرزی\n۳۸ برك نورسته\n٤٦ تماشای نشر یخانه\n٥٠ آشیان بلبل"}
{"book": "adl0248", "page": 279, "text": "ب\nمندرجات\n\nصحیفه\n٥٨ | غزل — تحصیل\n٥٩ | غزل — بگذشت و رفت\n٦٠ | ترجمه شعر فرانسوی از ویقتور هوغو\n٦٣ | قطعه برفی\n٦٣ | جواب آن\n٦٤ | روزی در باغ رفته بودم\n٦٦ | نسیم باغ\n٧١ | فقر و شتا\n٧٤ | حکمت حقتعالی جل و علی\n٧٨ | خانه تن آدمی\n٨٠ | عدالت خداوندی\n٨٣ | سیاحات — يك شبي که در بوغاز گذرانیده ام\n١٠٥ | از سیاحتنامه آمریکا — بلوی وحشیان\n١٠٩ | محاوره سیاح با وحشی\n١١٩ | چند شعر حضرت امام اعظم رضی الله عنه\n١٢٠ | تمجید حضرت بلال حبشی رضی الله عنه\n١٢٢ | عریضة ال دست چپ\n١٢٦ | اختلاف طبایع"}
{"book": "adl0248", "page": 280, "text": "ج\nصحیفه | مندرجات\n\n۱۳۱ | تعریف محبوبهٔ چینی از زبان شاعر چینی\n١٣٤ | وصف محبوبهٔ رومی از زبان شاعر رومی\n١٣٦ | وصف محبوبهٔ مغولی از زبان شاعر مغولی\n۱۳۸ | تعریف محبوبهٔ زنگی از زبان شاعر زنگی\n١٤٠ | تعریف محبوبهٔ امریکایی از زبان شاعر امریکایی\n١٤٦ | تنهایی\n١٤٧ | یکدو غزل معشوقانهٔ عربی\n١٤٩ | غزل از مکهٔ مکرمه فرستاده شده\n١٥١ | ظلمت\n١٥٣ | فلاکت\n١٥٥ | مدنیت\n١٥٩ | محاوره در مابین علوم و فنون\n١٦١ | حکمت\n١٦٣ | تاریخ\n١٦٤ | آرخیولوژی\n١٦٥ | جغرافیا\n١٦٧ | اخلاق\n١٦٨ | منطق"}
{"book": "adl0248", "page": 281, "text": "د\nمندرجات\n\nصحيفه |\n١٦٩ رياضيات\n١٧٠ هيئت\n١٧١ شعر\n١٧٣ ادبيات\n١٧٤ رسالۀ موقوته\n١٧٥ مشاهدۀ کعبه بنظار عشق و جلوۀ محبوبانۀ او\n١٧٧ غزل معشوقانه در جلوۀ کعبه\n١٧٩ يکدو قطعۀ لطيفه آميز کمال خجندی\n١٨١ رومان\n١٨٢ فلورا\n١٩٥ مکتوب\n٢٠٦ عشق\n٢١٠ صباوت\n٢١٤ طفل نوزاد در خانۀ توانگر ، و در خانۀ فقير\n٢٢٠ عاشق شدن شير بر يکدختر\n٢٣٠ رومان كوچك ماتيلد\n٢٥١ مثالی در شهامت و عاليجنابی عرب\n٢٥٥ تنهایی از يادگار های صالحيۀ شام شريف\n٢٦٢ قلم آزمائی طبع - بهار را دوست دارم"}
{"book": "adl0248", "page": 282, "text": "مؤلف این کتاب\nمدیر و سر محرر سراج الاخبار افغانیه\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0248", "page": 283, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 284, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 285, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 286, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 287, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 288, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0248", "page": 289, "text": "[BLANK PAGE]"}
