{"book": "adl0247", "page": 1, "text": "اوپدرفن\n— اثر دیگر محمود طرزی —\n\n(دیوان تالیفات محمود طرزی)\nکتاب دوم\n\n(مطبعه دار السلطنه کابل)\nدرین مطبعه طبع گردید\nسنه ۱۳۳۱"}
{"book": "adl0247", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0247", "page": 3, "text": "Adab dar fann"}
{"book": "adl0247", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0247", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0247", "page": 6, "text": "او بدر فن\nبنام دیگر محمود نامه\n\n( دیوانچۀ غزلیات محمود طرزی )\n( به ترتیب ردیف )\n\n( در مطبعۀ دار السلطنۀ کابل )\n( بزیور طبع آراسته گردید )\nسنۀ ۱۳۳۱"}
{"book": "adl0247", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0247", "page": 8, "text": "مقدمه\n\nبعد از حمد لاتحصای خالق بی همتا جل و علی ، و نعت شافع روز جزا\nرت محمد مصطفی علیه الصلوة والتحایا ، ومنقبت آل واصحاب باصفا ، ودعای\nه بادانش ودین اعلیحضرت سراج الملة والدین خلدالله ملکه ابدا برمطالعین\nم پوشیده نماند که در سال گذشته یعنی بانسخه های سال اول سراج الاخبار\nیه دور ساله یکی بنام (علم و اسلامیت) ودیگر بنام (آیاچه باید کرد ؟)\nیه سراج الاخبار افغانیه) گفته تقدیم نظرگاه قارئین کرام خود نموده\nم . این است که درین باز بانسخه آخرین سال دوم این روزنامه خادم وطن\nدیوانچه غزلیات ناچیزانه خود را بنام (ادب در فن) بمعرض عرض انظار\nالابصار میرسانیم .\nدر مملکت عزیزما برای تدریس ابتدائی اطفال يك كتابی بنام (پنج کتاب)\nول است که بعد از ختم الفبای بغدادی ، وسپارهٔ عمه اول کتاب قرائت\nده میشود . کتاب مذکور موافق به مسمیٰ خود از پنج کتاب مرکب\nکه بغیر ازيك كتاب آخری آن دیگر چهار کتاب آن همه نظم است . دینی\nاق کتابهاست . مثلا کتاب اول آن که بنام (کریما) موسوم است از حکمت"}
{"book": "adl0247", "page": 9, "text": "( ٤ )\nاخلاق بحث میراند که در یکچند ورق مختصر بسبقهای بسیار پرغبری انسانرا\nرهبری میکند ، وتنها برای اطفال پنجده ساله نی بلکه برای مردان چهل ساله\nبیشتر مفید وزیاده تر نافع شمرده میشود . مثلاچون این دوبیت ذیل را بشنویم\nتصدیق خواهیم کرد که این کتابرا مردمان چهل ساله باید بخواند ، و پندازان\nبردارد :\nچهل سال عمر عزیزت گذشت مزاج تو از حال طفلی نگشت\nهمه با هوا و هوس ساختی دمی با مصالح نپرداختی\nمقصد عاجزانه ما از تذکار پنج کتاب درینجا تنهايك كتاب سوم آنست\nکه آنرا ( محمود نامه ) بنام دیگر ( محمود ایاز ) مینامند این محمودنامه صرف\nيك دیوانچۀ مرد فیست که در هر ردیف یعنی هر حرف حروف تهجى يك يك\nغزلی دارد که هر غزل آن نیز مرکب از هفت هفت بیت است .\n( ادب در فن ) نام دیوانچۀ عاجزانه ما نیز در خصوص رديف ، وتعداد\nابیات غزلها تقریباً محمود نامه را پیروی و تقلید نموده است . اما در اصل موضوع\nفرق بسیاری در مابین این دو محمود نامه ها دیده میشود . محمودنامۀ پنج کتاب\nاز لطافتهای می و پیاله ، از گل ولاله ، از باده وساده ، از حسن وجمال ، از خط\nو خال ، از غنج و دلال ، و امثال آنگونه حال و احوال بسط مقال دارد .\nمحمود نامۀ ادب در فن از کلمات غليظه و ثقيلۀ طوپ ، تفنگ ، زغال سنگ\nالكتريك ، يا قوتاژ ، تلگراف ، ریل و امثال آنچنان چیزهایی که از لطافت\nونزاكت ادبیه هیچ اثری دران دیده نمیشود سخن میزند .\nهیچ شبهه نیست که ادیبان سخن سنج بر هر دو محمود نامه ها از انتقاد\nو اعتراض خود داری نخواهند توانست . محمود نامۀ پنج کتاب را اگرچه\nدر فن شعر که شعبۀ مهم ادبیاتست موافق و مطابق خواهند یافت . زیرا شعر"}
{"book": "adl0247", "page": 10, "text": "( ٥ )\nاز زمانهاست که بر می‌نوشی ومحبوب پرستی بنایافته علی الخصوص غزل اگر از می‌ ومحبوبه ، وگل وباده بحث نراند چسان شعر گفته خواهد شد ؟ ولی باوجود آنهم ازین تنقید کسی آنها را منع نمیتواند که بگویند آیا اینچنین غزلهای می‌نوشی وساده بوسی چسان میشود که از درسهای ابتدائی اطفال خردسالی شمرده شود که لوحهٔ دماغهای شان از همه نقوش خالی ، ونقش پذیر هررنگ معانی سفلی وعاوی میباشد ؟\nخواهید گفت : که مراد ازمی می‌ وحدتست ، ومقصد ازمحبوب، محبوب حقیقت است . بسیار خوب ! اما يك طفل نه ده ساله ازین بیت :\nحدیث توبه و تقوی مپرس از محمود\nدهد ایاز چواورا زمی دوچار قدح\nآیا چسان قدح نوش بادهٔ وحدت خواهند گردید ؟ یا آنکه ازخواندن این بیت :\nطاقت من طاق شد ازغم آن سبز خط\nیکسر مویی بمن رحـــم ندارد فقـط\nچگونه بمحبوب حقیقت پی برده خواهند توانست ؟ هیچ شبهه نیست که این اعتراض را بر محمود نامهٔ پنج کتاب هیچ کسی ناحق ودور ازصواب نخواهد دانست درآغاز تحصیل هرگاه يك طفلی برعدم توبه وتقوی بيك دوسه قدح کشی باده پیما گردد ، و درپی نوخطان سبز خط بیصبر و طاقت شود نتیجهٔ کارش بکجا منجر خواهد شد !.\nچنانچه این تنقید واعتراض برمحمود نامهٔ پنج کتاب وارد میشود محمودنامهٔ ( ادب درفن ) نیزاز اعتراضات وتنقيدات ذيل تخلیص گریبان کرده نمیتواند :\nمثلا اگر اشعار محمود نامهٔ پنج کتاب بزبان آمده اشعار محـود نامهٔ ادب درفن را بگوید :"}
{"book": "adl0247", "page": 11, "text": "( ٦ )\n\nآیا هیچ شرم تان نمی آید که به این ثقالت وغلاظتی که دارید نام شعورا\nبر خود بگذارید ، وباین نام چیز کثافتی خود را آغشته ساخته در بازار ادب\nبجلوه کری جرأت ورزيد ؟ شعر کجا ، و زغل سنگ کجا ! ادب کجا وطوپ\nوتفنگ کجا ! شعر چیزیست که بنیاد آن برتخیلات لطيفه ، وتصورات ظريفه\nحسن وجمال محبوبه کان پری تمثال بنا یافته باشد ، وازنشه می و قلقل صراحی\nبحث راند . هیچکسی شعورا ندیده و نشنیده که این جامه های کثیف فنون\nمغلقه را در بر کرده باشد .\n\nبواقعی که در مقابل این سنگهای انتقاد محمود نامۀ پنج کتاب ، محمود نامه\nادب درفن بجز اظهار عجز خموشی چیزی گفته نخواهد توانست . ولی\nبهمینقدر تسلی دل حزین کرده باخود خواهد گفت :\n\nچه باید کرد ! عصر عصر فن ، زمان زمان کار و ترقیست اگرجه\nمن از جادۀ ادب خارج قدم نهاده ام ، ولی جناب رفیقم نیز بر حادۀ ادب بتمامها\nحرکت نکرده . زیرا با وجودیکه تعلیم ابتدائی اطفال چون نونهال را در عهده\nگرفته ولی هزار افسوس که بعوض شهد زهر برای شان بار میدهد . اگر\nاز من هیچ فایده نرسد ، بازهم شکر میکنم که خوانندگان خود را بر منهيات\nتشویق و ترغیب نمیدهم . رفیقم محمود نامۀ پنج کتاب هزارها بار هزارها\nنسخۀ خود را بر نونهالان چمنستان وطن عزیزم توزیع نموده ، پس چه میشود\nکه این محمود نامه ادب در فن بیچاره نیز یکبار يك چند نسخه خود را درین\nچمنستان بیفشاند . امید است که اگر نفعی نه بخشد ضرری هم نرساند .\n\nو من الله التوفيق"}
{"book": "adl0247", "page": 12, "text": "ردیف الف\n(۱)\nحسن ابتدا\nهزاران حمد لا تحصی بذات حضرت یکتا\nکه از کتم عدم آورد بیرون این همه اشیا\nبذات اقدسش و هم و گمان و فکر و اندیشه\nبرد نی گر رسد يك خس بقعر عمق يك دریا\nبغیر عجز در تحقیق ذات بی کم و کیفش\nنیابی هیچگه راهی بکنج عجز کن مأوا\nصفاتش را بنازم کز تجلیهای انوارش\nشود هر لحظه در عالم هزاران نورها پیدا\nتمام کائنات و جمله موجودات و نوع و جنس\nبود يك قطره در بحر محيط ذات بیهمتا\nبجزء فرد هر ذرات این اجسام بیپایان\nعیان بینی تو يك نوری اگر باشی بحق دانا\nبعلم و فن توسل کن تو ای (محمود) عجز آمود\n(ادب در فن) کند توضيح صنع حضرت مولا"}
{"book": "adl0247", "page": 13, "text": "(۸)\n( ۲ )\nرفو چکر هوا\n( ملمع )\nگرچه آن پیشین زمانه اب رفو چکر هوا\nوان همه نقل وفسانه اب رفو چکر هوا\nليك خوبی و بدی هرگز نشد پنهان بدهر\nچشمهای عبرتانه اب رفو چکر هوا\nاتحادو اخوت و همدردی در قر آن بود\nليك فهم عارفانه اب رفو چکر هوا\nبهر يك مطلع دولك دينار دادندی بشعر\nداد های مسرفانه اب رفو چکر هوا\nاز تجدد های امثالست صنع حق پدید\nنو ببین ربرا پرانه اب رفو چکر هوا\nبا هزاران نفس شاه ما نماز عید خواند\nبی نمازی را زمانه اب رفو چکر هوا\nگفت (محمود) اینسخن را چون (جلال) خوش مقال\nخواب غفلت را فسانه اب رفو چکر هوا\nردیف با\n( ۱ )\nمكتب\nعلم است چون جان ، جسم است مكتب\nنور است عرفان ، چشم است مكتب"}
{"book": "adl0247", "page": 14, "text": "(۹)\n\nفيض و سعادت ترفيع و عزت\nكر شوق داری ، این است مکتب\nمکتب چه باشد ، سرچشمۀ علم\nآب حیاتست جاری بمكتب\nاولاد مکتب اولاد علم اند\nام است مکتب اب است مکتب\nنبود برادر کاهی برابر\nبا یار مکتب ، رحم است مکتب\nاز فیض لطفت ای شاه عرفان\nتأسیس کردید هر نوع مکتب\n( محمود ) کوید با نثر و با نظم\nمدح و ثنایت اسم است مکتب\n\n(۲)\n\nکتاب\nعلم و فن نبود اگر نبود کتاب\nجهل بكريزد چو پیدا شد کتاب\nجان فیض رحمانی بود\nجان و رحمان را بیابی در کتاب\nمی شناساند ترا بر حال تو\nبعد ازان از حق کند آکه کتاب"}
{"book": "adl0247", "page": 15, "text": "(۱۰)\nصد هزاران مکتب از باشد چه سود\nچون نباشد بهر آن لکها کتاب\nمونس و ناصح شفیق و رهبر است\nهمدم و یارو معلم شد کتاب\n( مطبعه ) ماشین علم و فن بود\nهست محصولات علم و فن کتاب\nکر کتب ( محمود ) نبود در جهان\nکی شود مظلوم عالم بی کتاب\nردیف یا\nیوروپ\nکرچه در هر پنج قطعه كوچك آن شد يوروپ\nليك آنها چون سهبا شد نیر اعظم يوروپ\nعلم و فن از آسیا داخل به انجا كشت ليك\nعلم و فن شد آله تسخیر عالم در یوروپ\nاز همه اوصاف صنعت حرفت و مال و درم\nبهره ور شد ليك از اخلاق بی بر شد يوروپ\nبهر يكجو نفع خود صد مزرعه ویران کند\nنام آن شد نشر انوار تمدن در یوروپ"}
{"book": "adl0247", "page": 16, "text": "( ١١ )\nکرچه با طياره بر روی هوا پرواز کرد\nليك از رجم شياطين شد بسی ابتر یوروپ\nهر کمالی را زوالی در عقب موجود بود\nدر کمالات عروج کبر افسر شد یوروپ\nلاجرم وقت زوال کبر شد ( محمود ) ما\nجمله دینا میت کشته يك شرر خواهد یوروپ\nردیف تا\n( ١ )\nبگذشت و رفت\nوقت شعر و شاعری بگذشت و رفت\nوقت سحر و ساحری بگذشت و رفت\nوقت اقدام است و سعی و جد و جهد\nغفلت و تن پروری بگذشت و رفت\nعصر عصر موتر وريل است و برق\nگامهای اشتری بگذشت و رفت\nکیمیا از جمله اشیا زر کشد\nوقت اکسیر آوری بگذشت و رفت\nفهم عفريت سیه صنعت پری\nقصه دیو و پری بگذشت و رفت"}
{"book": "adl0247", "page": 17, "text": "( ۱۲ )\nتلگراف آرد خبر از شرق و غرب\nقاصد و نامه بری بگذشت و رفت\nسیم و آهن در سخن آمد زبرق\nتیلیفون بشنو گری بگذشت و رفت\nکوهها سوراخ و برها بحر شد\nجانشینی را کری بگذشت و رفت\nشد هوا جولان که نوع بشر\nرشک بی بال و پری بگذشت و رفت\nگفت ( محمود ) اینسخن راو برفت\nسعی کن - تنبلگری بگذشت و رفت\n( ۲ )\nتجارت\nای تاجر بازار هنر چیست تجارت\nدانی که تجارت چه بود کیست تجارت\nسرمایه بازار ترقی ممالک\nهرگز نشود پیش اگر نیست تجارت\nاز جمله چار عنصر دولت که شد ارکان\nخاک عنصر زرع آمده آبیست تجارت\nچون آب که جاریست بهر هم رگ اشجار\nملک است شجر آبک جاریست تجارت"}
{"book": "adl0247", "page": 18, "text": "( ۱۳ )\nدر ده اکرت نفع يك آمد تو بشو شاد\nمیدان به یقین نیست ده و بیست تجارت\nکوشش بودوسعی وجد وجهد وتك و دو\nسرمایه تاجر بجز این نیست تجارت\n( محمود ) تجارت نبود سهل و تمسخر\nفنيست تجارت همه علمايست تجارت\n( ٣ )\nزراعت\nاز بهر بشر فیض حیاتست زراعت\nوز بهر حیات تازه براتست زراعت\nاز دفتر انعام خداوند تعالى\nمقبول براتست و سماطست زراعت\nگویند زمین هست بشاخ بقر اما\nچون غورشود راست بساطست زراعت\nبي علم زراعت بزراعت نبود خير\nاین فن همکی پر زنكاتست زراعت\nیکپاره زمینی که به فن تربیه یابد\nمحصول وی از غیر سه قاتست زراعت\nبي علم نه زرعست و نه صنعت نه تجارت\nعلم و عمل و صبر و ثباتست زراعت\n( محمود ) نه زارع شدهء نه تو تاجر\nاین مدح سرایی چه صفاتست زراعت"}
{"book": "adl0247", "page": 19, "text": "( ١٤ )\n( ٤ )\nسعی\nهر کس که بکوشش کند اظهار متانت\nشك نيست كه يك روز كند كسب سعادت\nارباب همم محترم اهل جهانست\nاز سعی و کمالات بیابی همه عزت\nممتاز بشر شو تو به عرفان و کمالات\nاز علم و هنر میشوی شایستهٔ حرمت\nتحصیل معارف بکن ای نور دو دیده\nتا آنکه شوی مردمك ديدهٔ رغبت\nبا كوشش و باسعی بشهراه ترقی\nمیپوی و همیکوش و بشو حائز قیمت\nانوار هنر لمعه نثار است بدنیا\nساعی شو و هردم بكشا چشم بصيرت\nبا علم و هنر سعی چو شد منظم و همدم\nبی شبه ز اقران ببری گوی به سبقت\nگه نظم و گهی نثر و گهی خوب و گهی زشت\n( محمود ) همیگوید و قصدش شده خدمت\nردیف ثا\nمكتب اناث\nباشد ضرور بهر وطن مكتب اناث\nزیرا ذکور نیم و دگر نیم شد اناث"}
{"book": "adl0247", "page": 20, "text": "( ١٥ )\n\nشد مکتب بدایت آداب هر ولد\nآغوش پر لطافت باشفقت اناث\nپس هر زنی که علم و ادب دارد و کمال\nباشیر علم را به ولد میدهد اناث\nتعلیم علم بهر زنان فرضتر بود\nزیرا که هست مادر نوع بشر اناث\nهر مادری که علم و کمال و ادب نداشت\nطفلی که شیر داد شود کمتر از اناث\nمكتب، زبهر نوع زنان آمده ضرور\nتعلیم علم فرض بود بهر هر اناث\n(محمود) تابکی غم مردو زنان خوری\nتو درد کور خیر چه دیدی که در اناث\n\nردیف جیم\n\nزجاج\nقیمت این نعمت مقبول کان باشد زجاج\nکی شناسی تا نکردی واقف فضل زجاج\nشیشه و آبگینه و بلورو آئینه همه\nنامهای مختلف شد بهر آن صافی زجاج"}
{"book": "adl0247", "page": 21, "text": "(١٦)\nبهر فن و علم حکمت كيميا طب و شيميك\nشد حیات جاودانی از خمیر آن زجاج\nکر نمیبودی زجاج صاف بیغش در جهان\nخانه ات تاريك و روزت شب همیشد بی زجاج\nدور بین و آن تلسکوپ و دگر میکروسکوپ\nدور را نزديك کرده ذره را خاور زجاج\nنعمت نور بصر کان از جهان افزونتر است\nکم چو شد عينك بیانی نور بخش است آن زجاج\nاز زجاجی مشربی بگذر توای ( محمود ) ما\nسنك زار است این زمین بشکسته هر دم صد زجاج\n\nتفنګ و كريچ\nزمانه ایست که الزم بود تفنګ و کریچ\nجهان جهان تفنك و زمان زمان كریچ\nاگر توخواهی که صلح عمومی در عالم\nنهد اساس مهيا بكن تفنك و كریچ\nزبون گشت بشر چونکه بی سلاحت دید\nهمان بحمله کند قصد با تفنك و كريچ\nتفنك و توپ و کریچ و فیوزو، دینامیت\nهر انقدر که فزون شد نه بینی ضرب کریچ"}
{"book": "adl0247", "page": 22, "text": "( ۱۷ )\n\nبشر بقتل بنى نوع خود چه استاد است\nهزار مخترعاتش بود نه این تفنك و كریچ\n\nبه تحت بحر كه آبست آتش افروزد\nتو طور پید ببین و مبین تفنك و كريج\n\nهزار آتش سوزان بومبه طياره\nبریخت بر سر بی توپ بی تفنك و كريج\n\nدرید تانك و زرهپوش و هم کرو وازور\nزطور پیل و زماشین کن و تفنك و كريج\n\nبشر بقتل بشر جمله دیوو دد شده است\nکسی نمانده چو ( محمود ) بی تفنك و كریچ\n\nردیف ح\n\nصبح\n\nبهر هر کاریکه داری زود شو برخیز صبح\nچونکه وقت فیض باشد زود شو برخیز صبح\n\nصبح خیزی شهپر پرواز اوج مدعاست\nگر تو خواهی صید مطلب زود شو برخیز صبح\n\nصبحدم تأثير انفاس مسیحش در بغل\nعبرتی گیر از بهایم زود شو برخیز صبح\n\nجمله طير و وحش و پروانه نباتات و هوام\nجان زفیض صبح گیر دزود شو برخیز صبح"}
{"book": "adl0247", "page": 23, "text": "( ۱۸ )\nشب نشینی صبح خوابی را دهد ببارای عزیز\nصبح خوابی شدفلا کت زود شو برخیز صبح\nشب بخواب و صبح برخیز و خدا را یادکن\nکار کن در دین و دنیا زود شو برخیز صبح\nصبح صادق فیض خالق را نمایان میکند\nبشنوای (محمود) طرزی زود شو برخیز صبح\nردیف خ\nهلال سرخ\nدانی که چیست معنی لفظ هلال سرخ\nباشد هلال زرد و چرا شد هلال سرخ\nای جان بدان که نیست سماوی هلال سرخ\nباشد زمینی بهر بشر شد هلال سرخ\nيك هيئت شريفه زجمعیت بشر\nدر عهده کرده خدمت و نامش هلال سرخ\nهر جاكه جنك و قتل و قتال و مرض بود\nحالا مدد كند بطبابت هلال سرخ\nدارو و هم طبیب و مداوات و زخم و پیچ\nگیرد رود بجنك خورد غم هلال سرخ\nجمعیت هلال بود بیطرف بجنك\nخدمت بنوع کرده نه شخصی هلال سرخ"}
{"book": "adl0247", "page": 24, "text": "( ۱۹ )\n(محمود) نوع انس به تیغ و به ناز و دود\nمیکشته است و باز بگوید هلال سرخ\nردیف دال\nاتحاد\nحکم قرآن مبین شد اتحاد اصل این دین متین شد اتحاد\nحزب واحد گر شود اسلامیان حاکم روی زمین شد اتحاد\nاتحاد مسلمین فرض است و دین پس چرا متروك دين شد اتحاد\nصد اسف بر حال ما اسلامیان خوار پیش ما چنین شد اتحاد\nمبدأ و مأوای این لفظ شریف در میان مسلمین شد اتحاد\nتا که ما بودیم با هم متفق از عرب تا سور چین شد اتحاد\nزاختلافات و نفاق و تفرقه مجتنب از مؤمنین شد اتحاد\nدیگران بگرفت و ما ماندیم دور در فرنگستان رصین شد اتحاد\nبهر تقسیم زمین فرس و ترك در حریفان عین کین شد اتحاد\nاتفاق سه و دویل جمله گی بهر بلع مسلمین شد اتحاد\nدم مزن (محمود طرزی) زاختلاف متحد شو بر همین شد اتحاد\nحسد\n( ۲ )\nحاسدان را همچو هیزم میخورد نار حسد\nآتش سوزنده پنداری که شد یار حسد\nمیکنی تا کی حسد ای دشمن علم و کمال\nزهر پر کشتی مگر بر دل زدت مار حسد"}
{"book": "adl0247", "page": 25, "text": "( ۲۰ )\n\nمیکنی پنهان تو شمس علم را زیر سحاب\nکار دار علم هستی میکنی کار حسد\nبازبان کفرکان جهل است و غدر است و نفاق\nمیکنی فخر و چو خر ماندی ته بار حسد\nبهر حاسد شد جزا نار جحیم پر غضب\nدر دو دنیا دایما آتش بود یار حسد\nحاسدان این سراج نور پاش علم و فن\nسوخت در نار حسد تا شد گرفتار حسد\nتا ز انوار سراج ملت و دین نور یافت\nکشت این اخبارما (محمود) کسار(۱)حسد\n\nعرفان\n(۳)\n\nچون خدا قومی نمایان میکند\nذوق شانرا سوی عرفان میکشد\nعلم و عرفان و تمدن هم هنر\nبهرملکی حق چو احسان میکند\nپادشاهی عاقلی فرزانه\nرهبر و هادی ایشان میکند\nشد سراج ملت و دین شاه ما\nنور او هر سو چراغان میکند\nنیّت خیرو کمال و علم او\nروح بخشیها به افغان میکند\nعلم ودین و عدل و رحم و عقل او\nملک و ملت را گلستان میکند\nمیکند (محمود طرزی) مدح او\nليك بی اغراق و بهتان میکند\n\n(۱) کسار شکننده را گویند"}
{"book": "adl0247", "page": 26, "text": "( ۲۱ )\nردیف ذال\nکاغذ\nنو گشت دنیا ایجاد کاغذ احیای علم است بنیاد کاغذ\nگرمی نبودی کاغذ بدنیا آیا چه می شد بر یاد کاغذ\nبرگ درختان یا پوست حیوان بد بهر انسان اسناد کاغذ\nبرسنگ بنوشت بر خشت بنگاشت محروم کاغذ ناشاد کاغذ\nبعضی زچین گفت بعضی زاعراب ایجاد کاغذ ، استاد کاغذ\nهر کس که بوده ، صد آفرین باد بر همت او زجداد کاغذ\nامروز بنگر ( محمود طرزی ) گشته تمدن منقاد کاغذ\nردیف را\nاخبار\nگرچه در لفظ عرب جمع خبرشد اخبار\nليك يك نامۀ پرعلم و هنر شد اخبار\nچند اوراق شده جمع و بهرماه دوبار\nمیشود نشر وچويك سلك گهر شد اخبار\nخبر جمله عالم بتوگوید هردم\nهست درخانه و بغداد خبر شد اخبار"}
{"book": "adl0247", "page": 27, "text": "( ٢٢ )\nکاه از دین و زدنیا گھی از حب وطن\nمیدهد پند و ترا دافع شر شد اخبار\nتیغ عریان وطن فکرو لسان ملت\nهست اخبار و ترا تیغ و سپرشد اخبار\nاحمق خیره سر بیخبر از حب وطن\nگویدت نفع نشد جمله ضرر شد اخبار\nپادشا هم چو خریدار کمال و هنر است\nزانسبب گنج گہر مخزن زر شد اخبار\nاز ازل دشمن علم آمده جہل جاہل\nبیخبر کی خوشش آید که خبر شد اخبار\nحامی ملت و دین پادشه علم گزین\nچون پسندید ، به (محمود) هنر شد اخبار\nردیف زا\nفیوز\nچیست آن ثقب هوایغنی فیوز نار بر اعدا همیریزد فیوز\nگرچه بارد از هوا باران و برف آتش از روی هوا بارد فیوز\nکله بینی چويك قند اوروس پیچهای باحسابش شد فیوز\nآله بس مدهش حرب و وغاست جنك را فیضی نباشد بی فیوز\nاز دهان طوپ بر رأس عدو میبرد پیغام غم هردم فیوز\nدر وطن این نعمت عظمای حرب از فیوز همت شه شد فیوز"}
{"book": "adl0247", "page": 28, "text": "( ۲۳ )\nآن سراج ملت و دین شاه ما بهر حفظ ملك آورده فیوز\nبامکافات و به تشویقات او مرد افغان ساخت در کابل فیوز\nمیکند (محمود طرزی) ایندعا غالب و فیروز بادا این فیوز\n\nردیف ژ\nبایقو تاژ\nانچه لفظ ژاژ ماندیست نام بایقو تاژ\nمعنی آن چیست آیا چیست کام بایقو تاژ\nبایقو تاژ لفظ فرنگی بوده و معنای آن\nباده جنگ تجارت شد بجام بایقو تاژ\nاین زمان باشد زمان بس عجیب روزگار\nشد تفنگ و توپ زیر حکم و رام بایقو تاژ\nشد تفنگ و توپ ازيك تاهزارش می کنی\nليك خواهی کرد رامش بالکام بایقو تاژ\nدولت ایتالی خاین به اورو پلان نکرد\nآنچه عثمانی نموده با سهام بایقو تاژ\nبا تجارت زنده باشد دولت اوزپ زمین\nچون تجارت منع شد آمد مرام بایقو تاژ\nمخرج بیع و شرای مال یورپ آسیاست\nآسیا (محمود) باید ساخت دام بایقو تاژ"}
{"book": "adl0247", "page": 29, "text": "( ٢٤ )\n\nردیف س\n\nحواس خمس\nيك كائنات پر عظمت شد حواس خمس\nاز جمله هستن پر برکت شد حواس خمس\nدر انجهان هر انچه که بینی و بشنوی\nوز می چشی و می شمی شد در حواس خمس\nدر چشم و گوش و بینی و کامست این حواس\nبنگر که کائنات بود در حواس خمس\nآن لمس قوتیست که در جمله وجود\nموجود هست و پوره نموده حواس خمس\nدر کائنات آنچه ز اشیا بود پدید\nآن جمله کشته جمع میان حواس خمس\nیا دید نیست عالم و یا خود شنیدنی\nعالم که کشته شد تو بدانش حواس خمس\n( محمود ) پیش حکمت خلاق کائنات\nيك تف خشك بيش نباشد حواس خمس"}
{"book": "adl0247", "page": 30, "text": "( ٢٥ )\nردیف ش\nزود باش\nوقت نقد است وز نقد خود بگیر و زودباش\nنقد را سرمایه سازو کار کن هم زود باش\nوقت کر ضایع کنی نقد و سر و سرمایه ات\nمیشود مفقود هشدا رو بتاز و زودباش\nوقت اندر این زمان شد بس گران قیمت عزیز\nلحظۂ آنرا مکن بیهوده صرف وزود باش\nیا بدنیا کار کن یا خارج از دنیا بشو\nهرچه خواهی کرد میکن پند گیر و زودباش\nزود بودن کار باشد دیر ماندن تنبلی\nدور باش از تنبلی در کار باش و زود باش\nکار نفع و سود آرد تنبلی نقص و ضرر\nبگزر از نقص وضرر در سود باش و زودباش\nریل را بنگر توای (محمود) و عبرت گیر زود\nزود باش و زود باش و زود باش و زودباش\n\nردیف ص\nرقص\nدر جمله قومهای بشر عادتست رقص\nهر قوم را ولی بدگر صورتست رقص"}
{"book": "adl0247", "page": 31, "text": "( ٢٦ )\nاز رقص ملتى نبود خالى هيچ قوم\nرقص يورپ وليك همه لعنت است رقص\nيك گله مرد و زن كه زنان هم برهنه روى\nسينه بسينه گشت چه بد بدعت است رقص\n(بالو) كه مجلسيست براى فجور و فسق\nبهر معاشقه همه اين حيلتست رقص\nآغوش نيم برهنه زنها به ( بالها )\nباز است بهر هر كه به او رغبت است رقص\nهر شوهر زنى كه به پيش زنى دگر\nرفت و بگفت رقص، همان دعوت است رقص\n(محمود) دين حق همه آداب و ننگ شد\nبيغيرتيست رقص يورپ شهوتست رقص\nرديف ض\nعرض\nهر زنی را کو بود ناموس و عرض\nشد عزيز دهر با ناموس و عرض\nعرض و ناموس است روح عالمه\nجان و ما وا نام شد ناموس و عرض\nعرض از مرداست و زن حافظ بران\nشد حيات مرد از ناموس عرض"}
{"book": "adl0247", "page": 32, "text": "( ۲۷ )\n\nعفت و عصمت حيا و ننگ و دين\nبهر زن زیور بود ناموس و عرض\n\nحسن و مال و اصل و نسل و صد هنر\nباشد ت هیچ است بی ناموس و عرض\n\nنیست از جنس بشر حور است و نور\nهر زنی را کو بود ناموس و عرض\n\nقیمت زن پیش (محمود) از جهان\nهست افزون ليك باناموس و عرض\n\nردیف ط\n\nخط\n\nاز نقطۀ ضعیفه پدیدار گشته خط\nلیکن چنان قویست که شد كاينات خط\n\nاز نقطه که مردمك چشم نام اوست\nممدود کن بسوى فلك يك دو تار خط\n\nخطين مستقيم بلا انتها رود\nشد کائنات تا به ابد این دو تار خط\n\nگر سوی این جهان تو به تحقیق بنگری\nاشکال مختلف بود ، اشکال هم زخط\n\nاز مستقيم و منحنى و منكسر خطوط\nاجسام شکل بسته چو استاد گشته خط"}
{"book": "adl0247", "page": 33, "text": "( ۲۸ )\nکر سطح و کر عمود و کر کرد و ور کره  از خط پدید آمده وزشکلهای خط\nغیر از خطوط هندسی تحریر هم خط است  (محمود) علم و فن هم پیدا شده زخط\nردیف ظ\nذوق و حظ\nبحر ایست بیکران که در ایام ذوق و حظ  هشدار تا که غوطه نکردی بذوق و حظ\nافراط هرچه زهر بود ليك فرط این  منجر بود بماتم و نامست ذوق و حظ\nبا خواندن و مطالعه دل زنده می شود  دل را کشد بسوي مرضهاي ذوق و حظ\nکر دائما بذوق و صفا عمر بگذرد  آیا چه قدر ماند بایام ذوق و حظ\nدر هفته دو روز اگر ذوق وحظ کنی  شش روز را زكار وعمل كير ذوق وحظ\nاز هر فلاکت است بترذل و فقر حال  افلاس شد نتیجۀ افراط ذوق وحظ\n(محمود) ذوق و حظ حقیقست در هنر  تحصیل وجد وجهد کمالست ذوق وحظ"}
{"book": "adl0247", "page": 34, "text": "( ۲۹ )\n\nردیف ع\n\nشرع\nشرع راه راست باشد از کجی دور است شرع\nشرع حق و عدل باشد ناحقی نبود بشرع\nدر محاکم کر تو بینی ناحقی و غدر و غبن\nآن زحاکم دان نه از احکامهای عدل و شرع\nعدل و شرع و جمله قانون حقوق معدلت\nبهر اصلاح و قوام خلق شد موضوع شرع\nکر به موضوعش موافق باشد و از غدر باك\nشاهراه عدل باشد حق و احقاقست شرع\nور بود در شرع نفس قاضی و مفتی شريك\nظلم گردد نام آن هرگز نمیگوئیم شرع\nرشوت آن ظلمیست کو ناحق کند حق صریح\nبهر هر کس عیب باشد ليك زهر آمد بشرع\nتابکی ( محمود طرزی ) حاکمان پنهان کند\nظلمهای خویش را با نامهای عدل و شرع"}
{"book": "adl0247", "page": 35, "text": "( ٣٠ )\nردیف غ\nدروغ\nعار باشد ، عیب باشد ، بهر مرد وزن دروغ\nليك بازن دوست و بامردان بود دشمن دروغ\nارتکاب کذب ذلت ، شرمسازی میدهد\nپیش خالق و حق شوی مخجول از گفتن دروغ\nگرچه این فعل بد مردود معیوب است و عیب\nليك در این عصر ( پولیتکل ) بود پرفن دروغ\nشد دروغ مصلحت آمیز به از راستی\nفتنه انگیزی مکن برمصلحت بشکن دروغ\nقول ( سعدی ) را عمل کن مصلحت آمیز باش\nراستی بادوست میگوی وتو بادشمن دروغ\nجمله ( پولیتکل ) بشعر حافظ وسعدی بود\nآن مروت و ان مدارا(١) مصلحت افکن دروغ(٢)\nراست کرداری کن ای ( محمود ) تا وسعت رسد\nراست باش و راست گوی، وز است رو مفکن دروغ\n\n( ۱ ) حافظ میگوید . ــ\nآسایش دو گیتی تفسیر ایندو حرف است با دوستان مروت بادشمنان مدارا\n( ٢ ) سعدی میگوید . ــ دروغ مصلحت آمیز ، به از راستی فتنه انگیز .\nــ چون بعلم پولتیکل اروپا نظر کرده شود اساس آنرا بر همین چیزها مییابیم ."}
{"book": "adl0247", "page": 36, "text": "( ۳۱ )\nردیف ف\nف\nای نو هوس علم دبستان معارف\nجهدی کن و میشو تو سخندان معارف\nجمع است معارف که شده جمع زعفان\nشو بهره ور از مفرد عرفان معارف\nگر معرفت حق بودت مقصد و اقدام\nاین جنس بیابی تو بدکان معارف\nور آرزوی ثروت و مسعودی دنیا\nباشد هوسـت ، یابی ز احسان معارف\nگر هردو بود مقصدت ای معرفت آگاه\nیابی بخدا باز ز همیان معارف\nشد بیخبری ضد معارف تو بضد بین\nبشناس بضد قدر نمایان معارف\n( محمود ) شناسائی هر چیز بدنیا\nمبنی شده بر پایه ارکان معارف\n۲\nتلگراف\nچیست آن سیمی که گویندش خطوط تلگراف\nکو خبر آرد بيك لحظه ترا از کوه قاف"}
{"book": "adl0247", "page": 37, "text": "( ۳۲ )\nاسم اعظم برق و آن دیو و پری و وحش و طیر\nزیر حکم آصف علم است پی لاف و زاف\nخارقه ، یا معجزه ، یا سحر ، یا افسون نبود\nعلم بود و علم با جهل آمده اندر مصاف\nسیم آهن را نگر کز علم جان پیدا نمود\nبا تو میگوید سخن هردم ز هر سو صاف صاف\nعلم داوود است کآهن در کف او موم شد\nسیم را برداشت بی سیم از هوا شد تلگراف\nتیلفون و هم گراموفون و هم بی سیم و سیم\nسحر پردازی اینعصر است کی باشد خلاف\nتا بکی ( محمود طرزی ) پیش یار نکته دان\nگوئی از علم و خودت بی بهره ماندی چون خلاف(۱)\nردیف ق\nق\nغرب - شرق\nبشنوید ای ای دوستان این ماجرای غرب و شرق\nعبرتی گیرید از اسرار های غرب و شرق\nشد طلوع افتاب از غرب و شد نزدیک حشر\nفاش گویم من ترا از راز های غرب و شرق\n(۱) خلاف درخت بید بی ثمر را گویند"}
{"book": "adl0247", "page": 38, "text": "( ۳۳ )\n\nآفتاب و غرب و شرق و حشر میباشد رموز\nفهم معنی کن چوهستی آشنای غرب و شرق\n\nوقت استغفار و ، توحید است ، ای اخوان دین\nمتحد گردید در وقت وغای غرب و شرق\n\nشرق از علم و تمدن مطلع الانوار بود\nآه صد افسوس برتبدیلهای غرب و شرق\n\nاتحاد و علم و صنعت ، ثروت و سعی و عمل\nبود در شرق و بشد در منتهای غرب و شرق (۱)\n\nتا قلم داری بکف ( محمود طرزی ) در سخن\nآگهی ده قوم را از نکته های غرب وشرق\n\nردیف ک\n\n( الكتريك )\nروشن شده جهان بضیای الكتريك\nسرعت مجسمست بپای الکتريا ،\n\nذات یگانه خالق این کائنات ژرف\nپیچیده دهر را بر دای الكتريك\n\nجذ بست و دفع خاصۀ اجسام کائنات\nبر پا شده جهان بعصای الكتريك\n(۱) منتهای غرب لندن . منتهای شرق اپان"}
{"book": "adl0247", "page": 39, "text": "( ٣٤ )\n\nاز دور ودلك و از حركت شد ظهور او\nكرات جمله محفظه های الكتريك\n\nاين طفل نو رسيده بپا نامده هنوز\nبگرفته عالمی به لوای الكتريك\n\nدوری و ظلمت و همه تعطیلهاي دهر\nيكسو شد است از نعمای الكتريك\n\nکابل زفیض شاه منور شده ، ازان :\n( محمود ) کشته شعر سرای الكتريك\n\n(۲)\nخاك\n\nهرچه ميجويي بيابي بي سخن بافن زخاك\nسیم وزر ازخاك پيدا كشت و هم كلشن زخاك\n\nمعدن سنك زغال ، وغازو ، سیماب و نمك\nاسرب و ارزيزو كلس و هم مس و آهن زخاك\n\nگندم و جو نیشکر ، قطن و عنب را بر ببین\nناریال و بانس و باءو باب(۱) و هم ارزن(۲) زخاك\n\nخاك را كويند تيره هم سياه و هم كثيف\nاين غلط باشد ببین دنیا شده روشن زخاك\n\nنور تیل كاز واستيلين و ، هم غاز هوا\nجمله پیداشد زخاك و خاك شد معجن زخاك\n\n(۱) باءو باب بزرگترين انواع نباتاتست در صنف شجر\n(۲) ارزن كوچكترين حبوباتست در صنف غله"}
{"book": "adl0247", "page": 40, "text": "( ٣٥ )\nاشرف مخلوق شد نوع بشر بنگر که او\nشد خمیر مایه اش از خاک و هم مد فن ز خاك\nکی بود هر خاك يكسان پيش ( محمود ) حقیر\nخاك افغان مقدس شـد مـراد من ز خاك\nردیف گ\nزغال سنگ\nانوارها پدید شده از زغال سنگ\nظلمت زما بعید شده از زغال سنك\nظلمت کجا و نور کجا انچه حکمت است\nتاريك شب سفيد شــده از زغال سنك\n( غاز هوا ) که روشنی شهر ها از اوست\nبهر ضيا مفيد شــده از زغال سنـك\nماشین جمله کار که كره زمين\nدر دور بس مدید شده از زغال سنك\nاين روسياه را تو به بین صنعتش به بین\nچون زندگان حدید شده از زغال سنك\nبهر حـديد هـر حر كات حيات وش\nماشين چه خوش نويد شده از زغال سنك\n( محمود ) در وطن بود این جوهر عزیز\nموجود و نا اميد شده از زغال سنك"}
{"book": "adl0247", "page": 41, "text": "( ٣٦ )\nطوپ و تفنگ\nصلاح وصلح عمومی بود زطوپ وتفنك\nامان وراحت و آسوده کی زطوپ وتفنك\nاگرچه بهر شرور است وجنك وقتل وقتال\nولی نتیجه صلح آمده ز طوپ تفنك\nز ترس قوت همدیگراند بسته دهن\nبه بین که صلح عمومی شده زطوپ وتفنك\nاگر تو خواهی که جانی بری زحرص بشر\nبعهد نامه مبین ساز شوز طوپ وتفنك\nچودید قوت وزو رت که هست افزنتر\nبصلح ونرمی والفت رود زطوپ وتفنك\nاگرز طوپ و تفنگت بدید بی بهره\nهمان دم آوردت صد بلا زطوپ وتفنك\nاگر بصلح بود آرزوت ای ( محمود )\nبجنك حاضر و آماده شوز طوپ وتفنك\nردیف ل\nریل\nاز عجایبهای عصر ما یکی ریلست ریل\nراحت وثروت سعادت جمله کی ریلست ریل"}
{"book": "adl0247", "page": 42, "text": "( ٣٧ )\nریل بهر ملك رگهای حیات دل بود\nدل بود پایتخت و همسوقاصدش ریلست ریل\nآن خطوط آهنین ریل بر روی زمین\nهست پنداری که سیل آهن ریلست ریل\nاینچه عصر آهن است کاندر زمین و هم هوا\nسیمهای تلگراف و جاده ریلست ریل\nاینچه دجال است کودارد جحیم و هم نعیم\nآنکه خرمای ذهب ریزد همان ریل است ریل\nتلگراف و ریل باهمدیگر خود ملصق اند\nتاز برقی پیشو او رهبر ریلست ریل\nشعر فنی گفتن ( محمود ) از فن ادب\nگرچه دور افتاده لیکن خامه اش ریلست ریل\n\n( ٢ )\nتحصیل\nمعارف گلستانی دان که ریحانش بود تحصیل\nمعارف عندلیبی خوان که الحانش بود تحصیل\nاگر اهل معارف بگذرد باقی بود نامش\nحیات جاودان علمست و برهانش بود تحصیل\nمی بزم معارف میدهد از جهل آزادی\nخسارت دید گانرا رفع خسرانش بود تحصیل"}
{"book": "adl0247", "page": 43, "text": "( ۳۸ )\n\nبدور افتاد كان علم جان بخشد معما مینش\nمعارف نامۀ لطف است و عنوانش بود تحصیل\n\nمعارف شد غذای روح و جای آن بود مکتب\nجهالت درد جانکاهست و درمانش بود تحصیل\n\nمعارف جمع آگاهی بود اندر زبان ما\nکه از شر جهالتها نگهبانش بود تحصیل\n\nبیا ( محمود ) از فیض معارف تازه کن جانرا\nبنای قصر جان عرفان و ارکانش بود تحصیل\n\nردیف میم\n\n( ۱ )\nقلم\n\nچه عظمت ، چه شوکت به شاه قلم عطا كرده ذات آله قلم\nقلم کر کند قصد جنک وجدال چه سرها بیفتد بچاه قلم\nگر اصلاح خواهد بنوع بشر چه گمراه آید براه قلم\nقلم زنده کرد است نوع بشر جهان روشن از نور ماه قلم\nسخن از قلم شد جهانگیر وقت بود علم و عرفان سپاه قلم\nنه طوپ كروپ و نه تیغ دو دم کند کار دود سیاه قلم\nبه ( محمود ) طرزی قلم شد نصیب بود دایما خير خواه قلم"}
{"book": "adl0247", "page": 44, "text": "( ۳۹ )\n( ۲ )\nرشوت\nر شوت بود ان ماده ومکروب مظالم\nکز دهشت ان لرزه بیفتد به عوالم\nرشوت چه بود راشی وان مرتشیش کیست\nنا حق کن حق کشته به اینجمله مکالم\nرشوت درم و مال چه نقدی و چه جنسی\nراشی بود آن کس که به دادن شده عالم\nشد مرتشی گیرندهٔ رشوت که کند زود\nحق باطل و باطل کندت حق بمظالم\nاز حق چقدر فرق بود تا عدم حق\nاین است که رشوت دهد این علم بظالم\nظلمست بمعنای حقیقی همه رشوت\nعدل است که از رشوت ظلم آمده سالم\n( محمود ) گذر از سخن رشوت منحوس\nرشوت بسر بام ضلال است سلالم (۱)\n( ۳ )\nغزل\nمابیش چه بودیم و درین وقت چه گشتیم\nبودیم برفتار و به راحت نه نشستیم\n(۱) جمع سلم است که بمعنی نرد بانهاست"}
{"book": "adl0247", "page": 45, "text": "(٤٠)\nآسودگی وعیش وسفاهات وتنعم\nبگذاشته بودیم و بپیش هیچ نگشتیم\nدر يك كف ماتيغ شجاعت بدگر کف\nمیزان عدالت بدو آفاق گرفتیم\nدر نشر حق ولغو اسارت عقب علم\nهر لحظه دویدیم و ذدودیم ونهشتیم\nافسوس که این فضل و کمالات و عدالت\nماترك نموديم ودگر هیچ نجستیم\nمحدود نموديم علوم و زحدو دش\nيك خطوه چوبیرون بنهشتیم گذشتیم\n( محمود ) چو محدود نمودیم درعلم\nتحديد ترقی شدو محدود نشستیم\nردیف نون\n( ١ )\nخلق حسن\nرسی بمنزل عرفان زفیض خلق حسن\nرسی بمحفل جانان زفیض خلق حسن\nبخوی بد چوشدی شهره میشوی مذموم\nبخوبی میشوی اعلان زفیض خلق حسن"}
{"book": "adl0247", "page": 46, "text": "( ٤١ )\nز علم و هنر و هر کمال بهره نبرد\nکسیکه ماند به حرمان زفیض خلق حسن\nجمال و زیور و زینت چه فائده بخشد\nزبهر عاری عریان زفیض خلق حسن\nاگر حسود نهانت کند بصد پرده\nشوی چوشمس نمایان زفیض خلق حسن\nز فحش و غیبت و کذابی و ترشروئی\nشوی خلاص بمیدان زفیض خلق حسن\nزبار گاه خداوند انس و جان ( محمود )\nنیاز میکند ایمان زفیض خلق حسن\n( ٢ )\nکسیکه در دل او نیست حب خاك وطن\nمحققست كه او نیست نسل پاك وطن\nرسول گفت که حب وطن زایمانست\nاگر تو مومنی در دل بگیر پاك وطن\nبحفظ و خدمت او لحظه مشو بيباك\nبنوش باده حب و طن ز تاك و طن\nچو کشت حب و طن جای در دل ملت\nعدو به لرزه فتد میشود هلاك و طن\nوطن بحب و طن قایم است و هم محفوظ\nکه هست حب و طن تير سهمناك و طن"}
{"book": "adl0247", "page": 47, "text": "( ٤٢ )\nزحق نیاز کند عاشق و طن ( محمود )\nکه دشمنان و طن باد زیر خاک و طن\n\nردیف وا و\n\nمرو مرو\nای جان مکن غرور به آنسو مرو مرو\nشیطان غرور کرد تو بااو مرو مرو\nکبرو غرور خصلت دون همتان بود\nنفست عزیز دار بهر کو مرو مرو\nکبرو غرور دیکرو دیگر شلو نفس\nبهر غرور خود به تکاپو مرو مرو\nهر جائی میشوی که نمائی غرور خویش\nای خود نماچو مردم بی رو مرو مرو\nتحقیر میکنی همه خلق و بخود ببین\nخود بین شوو مشو پی جادو مرو مرو\nباشد اگر ترا مرض سخت و مهلکی\nپیش طبیب تند ترشرو مرو مرو\n(محمود) را به کبر مکن متهم که او\nمرشد به او نموده که هرسو مرو مرو"}
{"book": "adl0247", "page": 48, "text": "( ٤٣ )\n\nردیف هع\n\nاعانه\n\nاز بهر بشر فضل عظیمیست اعانه\nگراین نبود زنده کی نبود بزمانه\nمعنی اعانه مدد همد کر آمد\nگرنیست اعانه تو نه نان یابی نه خانه\nمحتاج و ضعیفان بنی نوع بشر را\nدریاب و مددکن که شوی مرد میانه\nدرجمله اشیای جهان یکننظر افکن\nبنگر که به این کشته جهان منتظماته\nگرابر به باران مدد روی زمین کرد\nآن روی زمین نیز مدد کرد به دانه\nگر شمس به جذب و کشش و کرمی و انوار\nجان داد بسیاره شداو نیز روانه\n(محمود) چو انسان شده اشرف زهمه نوع\nباید به اعانه نکند هیچ بهانه"}
{"book": "adl0247", "page": 49, "text": "( ٤٤ )\n\nردیف ی\n\nسعی عمل\n\nخالق خوش و کمال و علم جهدو جدو هنروری\nمیکندت عزیز خلق میبردت ببر تری\nعیش و صفا و ذوق و حظ جمله ملال میدهد\nکار بکن که کار تو بهر تو گشته سروری\nکار چو تخم و سعی شد مزرعهٔ حیات او\nکو ثمری نداد کار به که ز کار بگذری\nسعی و عمل دو شهپر است بهر نوای خرد سرشت\nبال و پرت کشا ببین تابه کجا همی پری\nوقت تو نقد عمر تست صرف مکن عبث ورا\nفایده گیر هر زمان تاتو ز عمر بر خوری\nسعی و عمل اگر شود همدم علم و عقل و فن\nکوه و صحاری و بحار میکندت مسخری\nپند بگیر از سخن هیچ مبین بقا باش\nنیکوئی متاع بین به بدکان که ننگری\n( ۲ )\nترقی\nعلم است که بنموده بماراه ترقی علم آمده محبوبهٔ دلخواه ترقی\nبیعلم و هنر نیست ترقی بدو دنیا از علم بحق میرسی همراه ترقی"}
{"book": "adl0247", "page": 50, "text": "(٤٥)\n\nجان علم وجسد مكتب و اولاد وطن خون\nجهل است مرضهای جگر گاه ترقی\n\nاز علم و ز مکتب بوطن نام نبودی\nگر لطف نمیکرد بما شاه ترقی\n\nاینعصر سراج است که هر سو شده روشن\nاز پرتو رخسارهٔ چون ماه ترقی\n\nاز همت شه دولت و هممات افغان\nچون برق روانست بشهراه ترقی\n\nمحمود ز اخلاص دعا گوید وخواهد\nعالی شود این ملك هوا خواه ترقی\n(انتها)"}
{"book": "adl0247", "page": 51, "text": "بدولت تمام آرزومند\nچه گلنار باب بنده گانی\n\n[ILL]\n۱۵\n[ILL]\nصد ساله\n[ILL]\nپنجاه\nحصه"}
{"book": "adl0247", "page": 52, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0247", "page": 53, "text": "[BLANK PAGE]"}
