{"book": "adl0243", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\nadl0243\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/8sf7m0gn\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0243", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 6, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 7, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nثنائی که لا احصی است آن ثناء\nثنائی که ادہست خاص خدا\nثنائی که بوده است برنفس ذات\nدر آندم که نه دہر بُد نه جهات\nثنائی که داند نه کس ابتداش\nثنائی که آگه نه کس زانتهاش\nکه بود است و هست و بود بعد از ان\nبود تاکه باشد زمان و زمین\nثنائی که باشد ز خلق جهان\nز جنس ملک در زمین و زمان\nثنائی که از انس و جن بر زمین\nهمه وقت جاری بود از یقین\nثنائی زبان و دل با حضور\nز مار و ز مور و وحوش و طیور\nثنائی که جنس نباتات راست\nثنائی که صنف جمادات راست"}
{"book": "adl0243", "page": 8, "text": "ثنائی که باشد ز دهر و جهان\nثنائی که از عرش و لوح وقلم\nثنائی که باشد برای کریم\nثنائی از کل خلق خدا\nثنائی که بس نور دلها از و است\nثنائی که نور دل اتقیا است\nثنائی که اکمال ایقان از و است\nثنائی که عالم از و قسیم است\nثنائی که نور هدایت ازو\nثنائی که شایسته کبریا است\nثنائیکه باشد محب زونیاز\nثنائی که ایمان از و استوار\nثنا و ستایش چه حمد و ثناء\n\nثنائی که هست از زمین و زمان\nکه هستند با حمد حق منتظم\nزجنات فردوس یا از جحیم\nثنائیکه حق داندش انتها\nثنائی که حُبّ و تولا از و ست\nثنائی که دلها از و با صفا است\nثنائی که بنیاد عرفان از وست\nثنائی که خورسند از و کردگار\nثنائی که نبود نهایت باو\nثنائی که از خلق عالم سزا است\nثنائی که بی او نباشد نماز\nثنائیکه اسلام از و پایدار\nهمه حمد پاکو بود کبریا"}
{"book": "adl0243", "page": 9, "text": "چه حمدی که تسلیم خالق به او\nچه حمدی که خوشنود خالق ازو\nچه حمدی که با ادای صفت\nچه حمدی که حاصل ازو معرفت\nچه حمدی که مصروف او عابدان\nچه حمدی که مشغول او عارفان به\nچه حمدی که خالق بود زورضا\nچه حمدی که زو بهر دلها صفا\nچه حمدی که سرنامه هر کلام\nچه حمدی که شد ورد هر خاص و عام\nچه حمدی که قدر ملائک ازو\nچه حمدی که رفع بلائیک ازو\nچه حمدی که زورفعت انبیا\nچه حمدی که زو عزت اولیا\nچه حمدی که مومن از و شادکام\nچه حمدی که عالم ازو با مرام\nچه حمدی که اول از و آشکار\nچه حمدی که آخر از و یادگار\nثنا و ستایش دگر حمدها است\nبقول خدا جمله لله ستراست\nنبودی اگر حمد او در میان\nکجا خلق عالم بدی در جهان\nزحمد است راه ملک در سما\nوزان معرفت بهر خلق خدا\nنبودی اگر حمد او در میان\nبدی معرفت با خدا انچنان"}
{"book": "adl0243", "page": 10, "text": "۵\nخدائی که بروی زر وی یقین یقین مومنا نراست از و قرین\nخدائی که ربّ همه عالم اوست همه عالمین را هدایت ازوست\nخدائی که رحمن بود هم رحیم بمومن بکافر رحیم و کریم\nبود مالک یوم دین و جزا کزونیک و بد را جزا وسزا\nعبادت سزاوار ذاتش بود که عابد غریق صفاتش بود\nاز انست کاین جمله خلق جهان خدا راست بینی ستائش کنان\nبهر دل زحُبّش ولای دگر بهر سر برایش هوای دگر\nعبادت کنند او را همه ستایش کنند او را همه\nعبادت باو استعانت ازو بدنیا وعقبی اعانت از و\nمدد گر نباشد از و آشکار دوام از کجا آورد روزگار\nزغیرش مددخواستن کی سزاست اعانت همه چون ز نزد خداست\nازین است گراستعانت زغیر بجوید کسی ننگرد هیچ خیر\nکسی تکیه کار با خویش بود توکّل بحق از ره پیش بود"}
{"book": "adl0243", "page": 11, "text": "هدایت نباشد بجز از خدا\nرو مستقیم آمد از کبریا\nصراطی که خوانی و را مستقیم\nنباشد بجز راهی قدیم\nبر او وگر هر که رفت از خطاء\nبگردد ز راه سعادت جدا\nکسی کو روان است در راه راست\nنعیم خدا بهر او از خداست\nبود نعمت حق ره مستقیم\nاز آن سر مکش تا نگردی سقیم\nباین راه رو تا نه بینی عذاب\nنگردی گرفتار قهر و عقاب\nز مغضوبی ایجاد و چار غضب\nدر آنجا گرفت رنج و تعب\nبود ضال و گم کرده راه یقین\nنه آئین و مذهب بداند نه دین\nبنامش سزاوار حمد و ثناست\nستایش نیایش بذاتش سزاست\nخدائی که مخلوق علم لدن\nپدیدار شد زو بیک حرف کن\nخلایق از و جمله پندار یافت\nاز و هر کسی بهره و بار یافت\nهمه کار هایش بیک صفت\nکه باشد عبارت ازان معرفت\nهمان معرفت را امانت نما\nز نطف و کرم داد با انبیا"}
{"book": "adl0243", "page": 12, "text": "نبوت امانت امامت چنین\nسپارید با زمره مسلمین\nچوهر ابتدا را بود انتها\nبود انتها ختم هر ابتدا\nشروع نبوت ز ادم گزید\nپس ان سلسله تا به عیسی رسید\nچو در خاتمه خاتم آید بکار\nازین است کان قادر کردگار\nبختم رسل مهر خاتم از آن\nعطا کرد با افضل انس و جان\nکرم کرد خاتم به ختم الرسل\nشه دین و دنیا امام سُبل\n\nدر نعت حضرت سرور کائنات صلعم\nنبی خدا و رسول انام\nخدا را حبیب انبیا را امام\nنبی که هر دم خدای ودود\nفرستد برایش سلام و درود\nنبی که فرموده کبریاست\nکه هر مومنی را که با من ولاست\nاطاعت نماید نبی مرا او\nکه تا یابد از لطف من اجرها\nولای نبی شد ولای خدا\nندانی تو او را ز یزدان جدا\nچو حبّ نبی حبّ مولی بود\nهمه وقت حبّ وی اولی بود"}
{"book": "adl0243", "page": 13, "text": "[ILL] [ILL] [ILL]\n[بسم الله؟] [بسم الله؟] [الحمد لله؟]\n[بسم الله؟] [محمد؟] [الحمد لله؟]\n۵۱۵ ۵۱۹ ۵۱۵"}
{"book": "adl0243", "page": 14, "text": "[ILL]"}
{"book": "adl0243", "page": 15, "text": "بود بسته دینت بحبّ رسول\nبجز حبّ او نیست طاعت قبول\nنباشد چو حبّ و ولایت تمام\nنباشد مسلمانیت جز بنام\nچو حق گفت لولاک در شان او\nدل وجان ما باد قربان او\nنبودی اگر ذات او در میان\nنه خلق جهان بودی ونی جهان\nرسول خدا اے شه انبیا\nکه هستی همه خلق را پیشوا\nهمه خلق عالم بوجود تو شد\nوجود همه با وجود تو شد\nزبهر تو تنها نه خلق جهان\nبرای تو خلق زمین و زمان\nمسلسل چو موجود شد انبیا\nوجود تو بد در میان مدعا\nنبوت چو زیبد وجود ترا\nخطاب تو شد خاتم انبیا\nنبی بعد تو نیست اندر جهان\nبقرآن خدا کرد این را بیان\nبحق تو چون حق کند این کلام\nز حق باشدت چون درود و سلام\nچو قدرت بود نزد حق اینچنین\nکه شد از طفیلت زمان و زمین\nبرای وجود تو عالم بود\nوجود تو دفع مظالم بود"}
{"book": "adl0243", "page": 16, "text": "۹\n\nزحبّ خدا حُبّ تو پیشتر\nبحبّ تو حُبّ خدا بیشتر\n\nفدای تو جان و تن و هم روان\nفدای تو ایمان و دین توأمان\n\nفدایت سر و جان و مال و تنم\nفدایت دل و عقل و مأمنم\n\nچو خواهم که نعت تو سازم رقم\nکند خجلتم سرنگون چون قلم\n\nچه نسبت بترقیم نعتت مرا\nزبان و دل پاک و طاهر کجا\n\nسیه روسیه دل سیه نامه ام\nازین روسیه روی شد خامه ام\n\nنه در سینه آه و نه نوری بدل\nنباشم چسان در جنابت خجل\n\nزجُرم و معاصی است حالم تباه\nچه سازم من زار گم کرده راه\n\nبه جُز درگه تو نه راه امید\nنه مأوا و ملجاء نه جای نوید\n\nهمان بِه که بر خود گشود آورم\nبذاتت سلام و درود آورم\n\nدرودی که باشد رضای خدا\nدرودی که باشد از و نورها\n\nدرودی که بر عرش مأوی کند\nمرضهای دل را مداوا کند\n\nدرودی که حکم الهی بود\nرضای الهی کما هی بود\n\nکاپی دوم"}
{"book": "adl0243", "page": 17, "text": "۱۰\n\nدرودی که صلوا علیه خدا \nبفرمود بر زمره اتقیا \n\nدرودی که یک گفتنش ده دهر \nدرودی که در سوی حق ره ده\n\nدرودی که بخشد بهر دو جهان \nز رنج و عقوبت به مومن امان\n\nدرودیکه راه هدی شد از و \nرضای رسول و خدا شد از و\n\nدرودیکه صدق و صفا آورد \nرخ دل بسوی خدا آورد\n\nدرودیکه روح عبادت بود \nدرودی که جان سعادت بود\n\nدرودیکه حاصل از و شد جنان \nدرودیکه دل راست روح و روان\n\nدرودیکه از اوست حب رسول \nدرودی بدرگاه ایزد قبول\n\nدرودی که از وی دعا مستجاب \nدرودیکه فتحت من کل باب\n\nدرودیکه تیر دعا را هدف \nدرودی که در صفا را صدف\n\nدرود و سلامی که زو دل بکار \nدرود و سلامی که جان را مرام\n\nسلامیکه جمله سلامت درو \nادای حقوق امامت از و\n\nسلامیکه دل را ببخشد جلا \nسلامی که در دیده آرد ضیا\n\nسلامیکه"}
{"book": "adl0243", "page": 18, "text": "سلامیکه راه سلامت دهد | سلامی سلامت از و تا ابد\nسلامیکه باشد زروی نیاز | سلامی کزو جمله اسرار و راز\nسلامیکه باشد سلامت همه | ازو دفع جرم و ملامت همه\nسلامیکه بخشد سلامت بدل | سلامیکه باشد بعقبی سجل\nسلامیکه باشد بغفران سَند | سلامیکه نزد خدا مستند\nسلامیکه باشد جوابش سلام | بود مغفرت حاصل او تمام\nسلامی که حاصل شود زو نجات | رساند بَرب جمیل الصفات\nسلامیکه دارد به پاکان حساب | سلامی کزو جمله خیر و ثواب\nسلامیکه باشد زروی اَدَب | سلامیکه حاصل شود زو طرب\nسلامیکه باشد تمامش ولاء | سلامیکه حاصل شود زو صفا\nسلامیکه تسکین دلها ازو | سلامیکه دل را تولا ازو\nسلامیکه آغاز و انجام کار | بود زان رضامندی کردگار\nسلامیکه باشد بتخصیص ذات | به آن سرور و سیّد کائنات"}
{"book": "adl0243", "page": 19, "text": "۱۲\nجميع درود و سلام وصلوة\nزخلق جهان تا دوام جهات\nصلوتيكه نزد ملائك تمام\nبود در سماوات هر صبح شام\nصلوتيكه ثابت بود زو قعود\nصلوتيكه زو قدر قعده فزود\nصلوتيكه نام نبى ياد ازوست\nصلوتيكه روح بنى شاد ازوست\nصلوتيكه هر كس ادايش نمود\nادا كرد امر خداى ودود\nصلوتيكه شد محب ابرار كار\nصلوتيكه شد بهر اخيار يار\nصلوتيكه باشد اجابت قرين\nبذات شه سيد المرسلين\nصلوتيكه باشد ز راه صواب\nدعاهاى مومن از و مستجاب\nصلوتيكه مصروف او هر زمان\nملائك بعرشند و هفت آسمان\nصلوتيكه از نز د خالق مدام\nبود بر محمد عليه السلام\nصلوتيكه باشد عبادت همه\nصلوتيكه بخشد سعادت همه\nصلوتيكه قايم ازو كيش و دين\nصلوتيكه ز و حاصل آيد يقين\nصلوتيكه حب خدا و رسول\nبدلها ز فيضش بيابد وصول\nصلتيكه"}
{"book": "adl0243", "page": 20, "text": "۱۳\nصلواتیکه رحمت ازو بر عباد\nصلواتیکه روح نبی زوست شاد\nصلواتیکه شد از محبان راه\nمطابق بحکم رسول و آله\nصلوة و سلام و درود کثیر\nبذات جناب بشیر و نذیر\nبآن صدر و بدر همه کائنات\nکه از نور او گشته روشن جهات\nبذات معلی مزکی صفات\nکه باشد مطهر منور به ذات\nجهان یافت آرایش از ذات او\nبه گردون سر افراشت رایات او\nبه انسان بود فخر زانسان همه\nکه شد سید جنس انسان همه\nعرب هم عجم مفتخر شد ازو\nجهان پر ز دین سراسر شد ازو\nسر انبیا هست و ختم رسل\nخدا را است بنده خدا وند کل\nمحمد که او خاتم انبیاست\nمحمد که او احمد مجتبی است\nچه احمد ستاید خدایش همه\nبگوید درود و دعایش همه\nچه احمد که نامش ز فرط صفات\nببسته است از فصل کل صلوات\nالف از قیام است و حا از رکوع\nبود میم از سجده با خضوع\n\nدر رساله حاجی الحرمین این بود*"}
{"book": "adl0243", "page": 21, "text": "۱۴\nز دال است شکل قعودت عیان من این رمز بهر تو کردم بیان\nچو این رمز دانستی ای با صفا شنو مدح محمود بهر دو سرا\nچه محمود حامد بجی قدیم شفیع خلایق مطاع کریم\nرسول خدا و نبی امین کزو بر سماء فخر دارد زمین\nبود طرقواگوی او جبرئیل حبیب خدا وز نژاد خلیل\nازو شد ہدایات اسرار حق بطحا از و تافت انوار حق\nاز و عشق حق در دل عاشقان وزو نور حق حاصل عارفان\nز پیغمبری یافت چون برتری باو ختم گردید پیغمبری\nباین ختم فتح دگر بد بکار که دین را از و ار سر آید شعار\nهمه وقت دین بود رونق نما ز جود و وجود همه انبیاء\nچو نوبت بخستم الرسل در رسید ضرویت باین قفل بد چون کلید\nکلیدش سپر د آنشه انبیاء بحکم خدا وند جل و علاء\nبپاکان را و حصدق ویقین مطیعان حق و کفیلان دین\nبپاکی"}
{"book": "adl0243", "page": 22, "text": "۱۵\nبا پاکی فطرت همه اولیاء براه هدایات چون انبیا\nبرای نگهبانی دین و کیش نبی دار مستحکم عهد خویش\nز حکم خدا آنچه بود از نبی از ایشان رواجش خفی و جلی\nزایشان بود تا به روز قیام رواج حقوق نبوت تمام\nچو زین بعد نبود رسول خدا رواجست دین را ازین اتقیا\nبدین خدا گه نیاید زیان چو باشند پاکان هدایت کنان\nاز نیست کز ختم پیغمبری بعالم نه از کفر شد خودسری\nاگر بود سابق بعالم اثر که از یک نبی تا نبی دگر\nشدی کفر اندر جهان آشکار هدایت نمی بود آن دم شعار\nنباشد چنین بعد ختم الرسل چو ماندند زو هادیان سبل\nنمودند جاری همه کیش و دین فزودند از بهر دلها یقین\nربودند رونق ز کفر لئیم فزودند زینت بدین کریم\nچنان سعی کردند در دین پاک کز ایشان بشد کفر را سینه چاک"}
{"book": "adl0243", "page": 23, "text": "۱۶\nاز ایشان بود شان دین مبین وزایشان مدار سد بصدرون\nاز ایشان همه رونق دین حق وزایشان بود دین حق را سبق\nاز ایشان ره دین حق آشکار وزایشان رضامند پروردگار\nاز ایشان همه قایم اسرار دین وزایشان متین است دین مبین\nاز ایشان بود تا قیام قیام کیش و بدین جمله کام و مرام\nاز ایشان همه ره خفی و جلی بزینت بود چون وجود نبی\nنبی نه ولیکن همه انبیاء نبی نه نبی وار پیش خدا\nنبی نی و مشغول کار نبی نبی نی و محمول بار نبی\nنبی نی وزان کار پیغمبران نبی نی ثبوت از ایشان عیان\nنبی نی ولی جانشین نبی نبی نی نگهبان دین نبی\nنبی نی بنی دار در نزد حق نبی نی بنی وار زایشان سبق\nنبی نی ولی گر نباشد میان نماند ز دین خدائی نشان\nنبی نی ولی در هدایت بنی نبی نی ولی در کفایت نبی\nکاپ دهم\nنبی نی"}
{"book": "adl0243", "page": 24, "text": "۱۷\nنبی نی ولی چون حبیب بکار نبی نی ولی حافظ روزگار\nنبی نی ولیکن بسان نبی زایشان رواج خفی و جلی\nنگویم نبی و بگویم بنی بگویم بنی و نگویم بنی\nنگویم نبی زانکه گوید خدا محمد بود خاتم انبیاء\nپس از خاتم انبیاء کی رواست که گوئی کسی را رسول خداست\nچو ختم رسل او بود در بشر نبی نیست کس بعد احمد دگر\nنگویم نبی زین سبب هیچگاه که باشد مخالف ز حکم آله\nبگویم نبی از کمال یقین ز فرمودۀ سید المرسلین\nکه فرمود آن سید انبیا برسم هدایت بخلق خدا\nکه از امتم عالم متقی بود در مراتب بسان بنی\nنبی وار عالم بود در حساب بود در نبوت چو نائب مناب\nبود عالم امّتِ مصطفیٰ چو پیغمبر امّتِ ما مضیٰ\nنبی وار عالم به امّت بود برتبہ نبی گویِش می سزد\nنبی آنچه"}
{"book": "adl0243", "page": 25, "text": "۱۸\nبنی آنچه بوده است در اسرئیل بود عالم امتم ز آن قبیل\nبنی پیشوای رسل در کلام چو بخشید زنیان بعالم مرام\nنبی گویمیش من بقول نبی نگویم خفی بلکه گویم جلی\nبگویم مطابق به قول رسول که گفتار او شد بدلھا قبول\nدر منقبت چھار یار کبار رضوان الله تعم اجمعین\nدرین فصل اول صحاب کبار حسابت مدار راه علم و وقار\nچهارند تخست بر روی زمین امین بھردین در یسار یمین\nچھارند کاندر یمین و یسار از ایشان بود دین حق استوار\nچھارند ھمچون عناصر به دین چو اجزای اولی بدین مبین\nچھارند ارکان و اعیان شرع چھارند برھان و سلطان شرع\nچھارند دروازه شهر دین چھارند شاھان روی زمین\nچهارند کزئین آن ھر چھار بود کفر و کفار اول فگار\nچهارند چون عنصر جسم دین زھی چار دیوار شرع متین\nچهارند"}
{"book": "adl0243", "page": 26, "text": "۱۹\n\nچهارند و هر سو ازین هر چهار فتوحات و نصرت شده آشکار\nچهارند و یک جسم در وقت کار به باطن یکی و بظاهر چهار\nچهارند همیچون عناصر پدید کز ایشان بود قوت دین مزید\nچهارند چون چار شاخ شجر کز ایشان بود نخل دین پر ثمر\nچهارند در رفتارشان یک براه نه منفک یکی از دگر هیچگاه\nچهارند هر چند اندر شمار ولی هست هر چار را یک شعار\nچهارند و یک حاصل از هر چهار ز هر چار دانی تو یک برگ و بار\nتو بگذر ز گفتار چار ای امین تو هر چار را یک تن ایجان ببین\nخلافت که هر یک نمود اختیار نمیکرد بر مقصد نفس کار\nنه بد این خلافت مگر ناتفاق که بوده است هر چار را یک وفاق\nنه بد مقصد نفس اندر میان نه از خود غرض در نهان و عیان\nنه بد مدعائی بجز حفظ دین نه بد مقتضی هیچ از آن و این\nبهرکس که دیدند تاب و توان خلافت سپردند با او روان"}
{"book": "adl0243", "page": 27, "text": "اطاعت باومی نمودند بیش که دارندگه مذهب و دین کیش\nشد او مقتدی و همه مقتدی شد او منتهی و همه منتهی\nازو حکم و زایشان اطاعت بجان وزو امر و آنان بامرش روان\nازو جهد در کار دین بیشتر وزینها جهاد اندران شیر\nاز و حکم و زایشان عمل بهر دین وزو حکم و زایشان سراسر یقین\nازو حکم از بهر اظهار کیش ازینها سر و جان و تن صرف پیش\nیکی از میان چون شدی بکنار بدین دیگری جان نمودی نثار\nز اول نه بدفرق تا آخرین که هر چار را بود یکسان یقین\nکدامند آن چار دارای فر کدامند کز بهر دین اندر\nسر و سرور راه دین و یقین شهان زمان وارثان زمین\nنخستین ابوبکر صدق آشیان دوم دان عمر فخر اهل زمان\nسوم هست عثمان کان حیا چهارم علی شاه مشکل کشا\nازین چار شد بیشتر شان دین ازین چار آمد بدلها یقین\nازین"}
{"book": "adl0243", "page": 28, "text": "۲۱\nازین چار بنیان دین استوار\nو زین چار ملک یقین پایدار\nازین چار دنیا و دین راست کام\nازین چار عالم بکام و مرام\nکسی را که باشد باین چار کار\nبود دوست نزد خداوندگار\nچرا من شکایت زغم آورم\nچرا شکوه از بیش و کم آورم\nچرا آورم از کسی ترس و بیم\nچرا ترسم از هر سفیه و لئیم\nچو ششدر از دهر باشم گهی\nنیارم چرا سوی تقوی رهی\nچو دارم محبت باین هر چار\nبود حبّ این هر چهارم شعار\nمحبّت چوزین چار شد چاکرم\nبشیر ژیان میروم روبرو\nکسی کش بدل حبّ ایشان بود\nز شیر ژیان کی هراسان بود\nغلامم چو از دل باین هر چهار\nچرا باشد از حزن جانم فگار\nسپردم چو خود را باین هر چهار\nز دشمن برآرند ایشان دمار\nبود چاره ام هر زمان زین چهار\nز شیطان و نفس و بد روزگار\nمنم بنده هر چار از ولا و صفا\nکه این شیوه باشد ز اهل صفا"}
{"book": "adl0243", "page": 29, "text": "۲۲\nدرین شد رضای خدا و رسول ازین شیوه گردد عبادت قبول\nچو حُبّ نبی حُبّ ایشان بود بحُبّ نبی حُبّ یزدان بود\nزحُبّ نبی هست حُبّ خدا همین راه و رسم است از اتقیا\nچو باشد ولای محبّان بدل کجا دل زغمها شود مضمحل\nمرا فرق نبود بحق خدا زحبّ خدا تا حبیب خدا\nازان حُبّ و حُبّ صحاب کبار نیارم جدائی به حین شمار\nچنانم ولا هست بر اهل بیت که روحم فدا هست بر آل بیت\nولای همه شد زصدق و صفا بخلوتگه دل چو حُبّ خدا\nازین حُبّ امیدم بود این مدام که باشد مرادین و دنیا بکام\nازین حُبّ بحبّت دلم را نوید بدین حُبّ زدوزخ نجاتم تهید\nازین حُبّ خلاصم زرنج و عقاب ازین حُبّ نجاتم زدرد و عذاب\nازین حُبّ امیدم بدل مغفرت ازین حُبّ نویدم بصد مرتبت\nازین حُبّ چو دارم امید ولا بدنیا بترسم زمردم چرا\nبدان را"}
{"book": "adl0243", "page": 30, "text": "۲۳\n\nبدانراسپارم به کردار بد\nبه پاکان راه و برب احد\n\nبدی را به ایشان سزا مبرسد\nنه بر من اثر زان بدیها رود\n\nنه بدعادتم نی زبد خوف من\nنه کردم گهی بد به خلق زَمَن\n\nنه بد کردم و نی زبد ترس و بیم\nنگهدار دارم خدای کریم\n\nچو باشد بپاکان تولای من\nچه باکم بود از حسود زمن\n\nکسی کو حسد بی سبب میکند\nبُن و بیخ خود بی سبب میکند\n\nغرض هر یکی از صحاب کرام\nبسان حبیب علیه السلام\n\nبه اجرای احکام دین متین\nبه اظهار انوار شرع مبین\n\nبتعمیم دین مبین نبی\nبتبلیغ سر خفی و جلی\n\nبتبلیغ دین خدا و رسول\nنمودند دین را بدلها قبول\n\nبشرق و به غرب و جنوب و شمال\nبجد و بجهد و به قیل و بقال\n\nبه امر و به نهی و به قهر و وداد\nبجود و سخا و به احسان و داد\n\nبه لطف و تشدد بجد و جفا\nبحرب و بضرب و بگیر و بدار"}
{"book": "adl0243", "page": 31, "text": "۲۳\nتبلیغ معروف زامر خدا رابلاغ فرمودۀ کبریا\nزامر خدا و ز حکم رسول بدلها رساندند زیب قبول\nبہا دین حق یافت زایشان عموم بگفتار زایشان عموم و ہموم\nاُولوالامر بودند بعد نبی باظہار اسرارہای خفی\nچوقوت فزون از نبوت بود بنبوت بعالم فتوت دھد\nنبی بود زان مشرق را امین اولوالامر هم بہر روی زمین\nچو فرمود آن سید ذوفنون که خیر است قرنی و خیر القرون\nقرونی که نزدیک باشد بمن زنزديکی عهد و قرب زمن\nبود نسبت خویش انقدر که نسبت بہ مسرت و بربشیر\nازین بدر عهد صحاب کبار ہمان شیوۀ دین ہمان قول و کار\nچوبعد قرون و مرور زمان به اوقات بد احتمال زیان\nاز آنروی پاکان راه یقین چنین شیوه کردند از بہر دین\nہمین شیوه بذاز شه انبیا کہ کردند اصحاب ہم اقتدا\nکالیسویم\nکہ بینی"}
{"book": "adl0243", "page": 32, "text": "۲۵\nکه یعنی چو آن صدر و بدرجهان\nحبیب خدا سرور انس و جان\nز شأن نبوت ز راه یقین\nبه ابلاغ احکام دین مبین\nچو هر جا شدی دین حق ساروج\nبدآنجا یگ را به شخص احتیاج\nبرای ثبات امورات دین\nهم اجرای احکام دین مبین\nیکی را ز اصحاب ذی احترام\nخلیفه نمودی پی انتظام\nبترتیب احکام اجرای دین\nنمودی به مخلوق راه یقین\nهمین شیوه کردند هر چار یار\nز ایشان همین بود بس کار و بار\nچو با احتیاط اندرین ره خزید\nچنین شیوه آمد ز ایشان پدید\nنمودند دو شعبہ از علم درای\nکه بوده است آن هم ز امر خدای\nیکی شعبہ علم و از عالمان\nکه از عالمان باشد و عارفان\nپی حفظ دین نبی زین سبب\nکه نآید بدین هیچ رنج و تعب\nمعیّن نمودند بود شمهان\nگزیدند زین ره وجود شهان\nنمودند بیعت به ایشان ضرور\nچو دیدند در کار ز آنان ضرو ر\nکافی چهارم"}
{"book": "adl0243", "page": 33, "text": "۲۶\nسپردند بیعت بایشان ازین\nکه سازند رشته حفظ دین\nغرض کاین شجر کوست طوبی نام\nدو شاخ از وی آورد سر ز احترام\nیکی شاخ شد شاخه علم دین\nکه شد خاصه اهل صدق و یقین\nکه باشند آن عالمان عارفان\nتن علم دین را چو روح و روان\nاز ایشان بود علم دین با رواج\nبایشان همه مومنان احتیاج\nنه فتوای که عالم نگوید از آن\nنه حکم آنکه عالم نکردش بیان\nنه بی حکم عالم بود خورد و نوش\nازانی بگفتار و از آن خموش\nنفس تابع حکم عالم بود\nنفس را از ان راه سالم بود\nنه بی حکم عالم شنیدن رواست\nنه بی حکم این قوم دیدن سزاست\nهمه ذایقه زیر احکام او\nشمیدن بود نیز ز اعلام او\nبود تابع علم حس دماغ\nخیال است روشن از و چو چراغ\nبود واهمه زیر حکم علوم\nتصرف ز قوت از آن بالعموم\nخرد تابع علم باشد روان\nکه باشد خرد را زیاد از آن\nبود دل"}
{"book": "adl0243", "page": 34, "text": "۳۷\nبود دل بعالم مطیع از یقین اطاعت گرش نیست پر نیست دین\nبعالم مطیعت و منقاد جان بعالم مطیعت روح و روان\nنه بی‌حکم عالم بود گشت و خون نه بی‌حکم عالم شود کس زبون\nبعالم بود بسته احکام دین بحکم وی آمد بدلها یقین\nبعالم بود بسته موت و حیات به قاتل به فتوی دهد رو ممات\nبود زندگی تابع علم و دین کسی را که ثابت به دل شد یقین\nنه بینی که بی‌حکم عالم ترا جماع ارکنی گفته آید زناء\nبود مؤمن پاک محکوم و قید بحکم خدا در سیاه و سفید\nبهر خوردنی کونیا رو مقال نباشد ترا خوردن آن حلال\nزعالم هدایت نباشد چوپیش چه دانی تو رسم و ره دین و کیش\nزعشر و خراج و غنیمت تمام به فتوای عالم ستانند کام\nتجارت به فتوای عالم حلال چو فتوی در ان نیست باشد و بال\nهمه صنعت و حرفت مردمان بود تابع گفته عالمان"}
{"book": "adl0243", "page": 35, "text": "۲۸\n\nز صلح و ز جنگ و ز عدل و داد همه یابد از حکم عالم مراد\nبود آنچه اندر جهان خیر و شر و یا آنچه باشد ز نفع و ضرر\nبود جمله در زیر احکام دین بفتوای عالم بود بالیقین\nچو فتوی ز عالم شود آشکار نگهبان آن کشد شهریار\nز علم است احکام دین برقرار ز شاه است آن حکمها استوار\nز عالم بود دین مولی بکام ز شاهان در آن جهد باشد مدام\nز عالم بود ظاهر اسرار دین ز شاه است آن امر ظاهر متین\nز عالم بود جمله اظهار حق ز شاهان باجرای آنها بق\nز عالم همه حکم شرع شریف ز شاه است اجری لطیف و کثیف\nز عالم روایت همه حکم شرع ز شاه است اجرای تقوی و ورع\nز عالم همه دین حق آشکار ز شاهان همان آشکار استوار\nز عالم بیان از امور معاد ز شه خرمن ظلم گردد بباد\nز عالم بیان از امورات دین ز شاهان شود حکم عالم متین\n\nز عالم"}
{"book": "adl0243", "page": 36, "text": "۲۹\nز عالم بیانی ز عشر و خراج زشه جمع و زان زینت تخت و تاج\nقوله تعم فَمَنِ اعْتَدٰی عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا عْتَدٰی عَلَيْكُمْ الآيَة\nز عالم به مثلت حکم جدال ز شه انصرام و نظام مقال\nبه مثل آور د شکل حرب و نظام به مثل آور د اسلحه را بکام\nبمثل آور د خوردنی و لباس به مثل آور د جنگها را اساس\nبمثل آور د جنگ را قاعده به مثل آور د فوج را مائده\nبمثل آورو بهر دشمن شعار بر آر د بمثل از دماغش دمار\nبه مثل آورد در صف کارزار زمردان جنگ آزموده هزار\nبه مثل آور د در حدود و ثغور قیام و قوام و دوام امور\nبه مثل آور د شهرها را مدام حصار استوار و ز اسباب کام\nبه مثل آور د در درون دیار ز آبادی ملک و مردم شعار\nبه مثل آور د حبدۀ الفت زیاد بخلق رعایا ز خلق و زداد\nبه مثل آور د علم بر ملک غیر که باشد ز احوال جیرانش سیر"}
{"book": "adl0243", "page": 37, "text": "٣٠\nبمثل آور د علم بر خلق خویش که مردم نمانند آئین وکیش\nبه مثل آورد علم بر مردمان که ظالم زمظلوم یابد امان\nبمثل آورد علم بر کاردار که دارد نه بیقاعده کار و بار\nدو شعبه نوشتم ولی اصل یک بگفتن بیان و د ولی فصل یک\nدو فعل اند اما زیک مصدرند دوشمند اما زیک خاورند\nدو گوئی بظاهر حقیقت یکی درین گفته عاقل نیارد شکی\nدو گوئی بود لیک در یک مرام بمقصود یک حاصل آرد بکام\nبه گفتن دو و یک بود در شمار دو بینی و در حاصلش یک شمار\nدو گوئی ولی گز زروی خرد بسنجی نباشد دو و یک بود\nدو گوئی بگفتار و یک بنیش یکی گوئی از راه حق بینیش\nدو گوئی بظاهر که شاخ دو است ولی هر دو حاصل زیک اصل جو\nدو گوئی چو آئینه پر ضیاء که از هر دو رو دیده روی را\nدو شعبه بگویم زطوبی شجر دو شاخی کش از کامرانیست بر"}
{"book": "adl0243", "page": 38, "text": "۳۱\n\nدو در گویم از بهر شهر یقین\nکزین هر دو رونق کیش است و دین\n\nدو دریای رحمت بگویم مگر\nکه زان مزرع دین بود بارور\n\nدو شمس و قمر بر سپهر تقا\nکز آنهاست دین روز و شب پرضیا\n\nدو دست تن دین خیر البشر\nکز آن شوکت و شان دین شیر\n\nدو گویم مگر اینکه چشم و چراغ\nکه از ظلمت جهل بخشد فراغ\n\nدو گویم عمادی ز تعمیر دین\nکز و خانهٔ دین بود بس متین\n\nدو گویم مگر اینکه روح و روان\nکه بهر تن دین حیاتست و جان\n\nدو گویم ولی چون سما و زمین\nکه دین خدا شد در نیف مکین\n\nدو گویم همچو هر دو جهان\nکه بخشند دنیا و دین تو امان\n\nدو گویم مگر همچو دو چشم سر\nکز ایشان بدین است نور بصر\n\nدو بالست گویم ز یک مرغ دین\nکه زو یافت پرواز دین مبین\n\nدو بالی که باشد پریدن از آن\nباوج سعادت رسیدن از آن\n\nدو بالی که پرواز باشد از و\nدو بالی پر مرغ معنی بد او"}
{"book": "adl0243", "page": 39, "text": "۳۲\n\nدوبالی رسیدن بسوی آشیان دوبال پریدن سوی آسمان\nدوبالی کزو مرغ دین استوار دوبالی کزو خوبی روزگار\nدوبالی که نبود چو زانها یکی پریدن نیاید ز مرغ اندکی\nدوبالی که شد زینت مرغ ازو چو نبود یکی زآن نباشد نکو\nدوبالی که از آن رسیدن بجای دوبالی رساند بنزد خدای\nدوبالی که گر یک نباشد از آن بدین خدائی رسد بس زیان\nدوبالی بپرواز باشد طار رساند بلاریب نزد خدا\nدوبالی که هر دو فزونتر ز جان دوبالی که بهتر ز روح و روان\nدوبالی که اسلام و دین بسته ش دوبالی که کفر لعین خسته ش\nدوبالی که رونق ازو بهر دین دوبالی کزو بهر دلها یقین\nدوبالی که راه محبت از و دوبالی که رسم مروّت ازو\nدوبالی که بادا فدایش روان دوبالی که از اوست حاصل امان\nدوبالی که آسایش دل بود دوبالی که زو کام حاصل بود\n\nکافی چهارم\nبجا"}
{"book": "adl0243", "page": 40, "text": "۳۳\n\nدو بالی که دنیا و دین زو بکام\nدو بالی کزو جمله کامست و نام\n\nدو بالی که حاصل ازو دو جهان\nدوبالی که زو جمله نفع و زیان\n\nدو بالی که حافظ بناموس و ننگ\nدو بالی که زو صلح یابی و جنگ\n\nدو بالی که زو این همه گیر و دار\nدوبالی رسیدن بپروردگار\n\nدوبالی که پرواز ملت ازو\nدوبالی که پرواز دولت باو\n\nببین دو کدام است ای با صفا\nهمین دو بود نائبان خدا\n\nبدایت ازین دو سعادت ازین\nبدایت ازیندو نهایت ازین\n\nچو هستند این هر دو بس ملتزم\nجدائی نیاید از یشان بهم\n\nیکی را عدم فرض داری اگر\nوجود دگر را نماند اثر\n\nیکی را اگر گم شود اقتدار\nدوم را نه بیند کسی بر قرار\n\nنباشد اگر علم دانی چسان\nحرام و حلال از امور جهان\n\nچه دانی حقوق خدا و رسول\nچه دانی فروعا‌ت دین و اصول\n\nچه دانی تو صوم و صلوة و زکوة\nچه دانی تو حج وحیات وممات\n\nکافی پنجم"}
{"book": "adl0243", "page": 41, "text": "۳۴\n\nزشه گر نباشد نگهداشت پیش\nکجا خیرت از علم و از دین و کیش\n\nزعالم شود گر قصاص آشکار\nبجز شه نماید که پس حکم دار\n\nچو عالم کند حکم بجهد و جهاد\nبجز شه که آرد دمار از نهاد\n\nدمار از نهاد حسودان دین\nبرآید زشاهان بقهر و بکین\n\nغرض آنچه احکام دین نبی است\nزشاه است اجرا خفی و جلی است\n\nنباشد اگر شاه دین در میان\nبدنیا ز دینت نماند نشان\n\nزشاهان بود رونق راه دین\nزشاهان متین است دین مبین\n\nبیا بیعت شاه درویش بین\nبسی فرق در بیعت پیش بین\n\nبسالک بود بیعت راه دین\nبخلوت به تنهایی اندر کمین\n\nبود بیعت سالک اختیار\nاگر سوی تقوی نمائی گذار\n\nولی بیعت شاه باشد ضرور\nنه مؤمن شود زین سعادات دور\n\nبود بیعت پادشه بالعموم\nز بیعت گذشتن بود بس غموم\n\nو گر ترک بیعت بگوید ز شاه\nز جهلت آن ساده گم کرده راه\n\nبود بیعت"}
{"book": "adl0243", "page": 42, "text": "بود باغی از بیعت شاه دور\nز علم است شایع علوم و سلوک\nسلوک اَر بدلها ضیا آورد\nاگر نزد پیری نگردی مرید\nوگر ناوری بیعت شرع پیش\nچو شه روی نهاد بهر جهاد\nچه واجب که با مال و بجان\nزیانکار باشد کسی کو نه کرد\nزن و مرد باشد درین مشترک\nازین رُه بدان ای سلیم امین\nاگر از مال و جان بگذری بهر شاه\nولای شه آمد ولای رسول\nازینست کاندر اطاعت خدا\n\nبباغی بجز غم نیاید سرور\nترقی دولت بود از ملوک\nبظاهر زشه ابتدا آورد\nنباشد درین بر تو باکی مزید\nحقیقت نیابی زدین و زکیش\nشود فرض برمومنان اتحاد\nچه واجب که شد آشکار و نهان\nحسابش نباید نمودن بمرد\nکه باشد بهین شیوه بس خوشترک\nکه باشد بهین حاصل از دین\nرضا از تو گردد رسول و آله\nاز یر ولای شه آمد قبول\nبفرمود با مؤمنان ابتدا"}
{"book": "adl0243", "page": 43, "text": "الفي\nچون این چند بیت از قلم افتاده بود بعد از اختتام طبع خواستم که مقابله کرده فهرست غلط نامه ترتیب دهم بین \nمقابله ومطالعه ثانی ثابت شد که بعد از این فرد (بهرجا که بنبود شهنشاه دین * زدین نبود\nانجا كمال ويقين) لغایت این فرد از قلم افتاده بود (بیجائی کند نبود شهنشاه دین * کجا گر\nكند حكم شرع متين) لهذا بكانی علیحده ترتيب داده و به طبع رسانده با کتاب منضم نمودم\nبهرجا كه بود شهنشاه دین زدین نبود آنجا كمال ويقين\nنباشد اگر حارس شرع شاه شود حال اسلام یکبر تباه\nبدلها چو گردید شیطان قرین برد از دل آثار تقوی و دین\nزآزادی و گفته های فضول بدلها کند فکر باطل حلول\nچوگوید فضول ونپرسد کسی ترقی کند کار باطل بسی\nبگفتار آید برون از قیود چه قیدی که آن مانع شرع بود\nبرآید زقيد شريعت برون بدان ظلمت جهل گردو درون\nروان پی خواهش نفس خویش نماند و را دین و آئین وکیش\nمُوحّد تراشد گهی خویش را گذارد ره ملت و کیش را\nکشداصطلاحات وکیش فزون که باشد مخالف زراه یقین\nوبابیت آن ساده بد سرشت بود در خورنار و خواهد گشت"}
{"book": "adl0243", "page": 44, "text": "بجوید چنان اصطلاح جدید\nکه از آگهی چشم تحقیق ندید\n\nکند اختصار کلام خدا\nبه معنی نماید ز خود اقتضا\n\nز تحریک شیطان و از خودسری\nکشد سر بدعوای پیغمبری\n\nدم از عیسی ابن مریم زند\nباین نهج گمراهی اندر تند\n\nچو گمراهیش آورد بس شعار\nبگوید منم مهدی روزگار\n\nشود آندگر دهری نابکار\nکه لعنت کند از ولش روزگار\n\nغرض هر کسی ز اعتقاد تباه\nکند روز و شب صرف جرم و گناه\n\nشه دین اگر باشد از اقتدار\nبحکم خداوند لیل و نهار\n\nبفتوای شرع نبی کریم\nکند بر سر دار جسم لئیم\n\nبرای رضای خداوندگار\nبجرمش رساند کند سنگسار\n\nکند حبس با حکم شرع مبین\nکند جاری احکام دین متین\n\nنماند که بیراه شرع شریف\nنشیند کشیشی بجای لطیف\n\nنماند که بیراه دین یکقدم\nز راه خدا کج بماند قدم"}
{"book": "adl0243", "page": 45, "text": "۳۶\nاطاعت نمود و پیمبر چو گفت اولوالامر را داشت با هر دو جفت\nاطاعت چو دارد کسی از خدا و یا از پیمبر اطاعت ولاء\nهمان قسم باید اطاعت ز جان بفرط محبت برای شهان\nنگهبان دینند شاهان دین خداوند را سایه اندر زمین\nوجود شهان بهر دین مغتنم ز بود شهان دین بود محتشم\nبهر جا که نبود شهنشاه دین که جاری کند حکم شرع متین\nکه جاری کند علم دین خدا که جاری کند سنت مصطفی\nتجاوز نمایند ز امر کتاب بگویند بس گفته ناصواب\nغرض بی شه دین ندارد نظام امورات شرع پیمبر تمام\nاگر فی المثل باشد اندر میان ز عالم رواج علوم و بیان\nنباشد اگر شاه غمخوار دین نماند در آن ملک آثار دین\nرواجی نباشد ز دین متین نه اجرا احکام شرع مبین\nبقانون بدل شرع انور بود ز احکام دین کے سرو بر بود\nهرجا"}
{"book": "adl0243", "page": 46, "text": "۳۷\nبشهری که نبود شَه دین عیان به بازار گر بگذری ناگهان\nز خیراتِ آزادی بی حساب بهر سو به بینی دکانِ شراب\nگذر چون نمائی تو از نه دکان دهم میدهد از شرابت نشان\nقمار است از حد اندازه بیش که نامش تجارت بماند پیش\nخبر نه ز وقتِ نماز از نماز بدل بهر حق نیست راز و نیاز\nز امرِ خدا وند و حق مُحْتَجَبْ که پرسد کجا هست و کو محتسب\nببین ای برادر که این رنج راه چه باشد بجز اینکه شَه نیست شاه\nاگر شاه اسلام بودی میان کجا حالِ اسلام بودی چنان\nنبودی چنین حال دین سُستی نبودی چنین دین حق منحنی\nنبودی که کُفّار از چارسو + نمودی به تخریبِ دین گفتگو\nنبودی که اسلام گشتی ضعیف نبودی که کُفّار بستی ردیف\nنمی بود از کافران عِزّ و جاه نمی بود بر مؤمنان درد و آه\nنمی بود این شوکت از کافران نمی بود این ذلت از مؤمنان"}
{"book": "adl0243", "page": 47, "text": "به مؤمن درین غم کجا شادیست\nکه او را همین قید آزادیست\nنه مؤمن برآید گه از قید دین\nکه این قید شد بهر مؤمن یقین\nمقید بود مؤمن اندر امور\nبقید است مر مؤمنان را شرور\nنبینی چه قید است بر اولیاء\nکه زان قید آمد بایشان ولاء\nچو شد لفظ آزادی اندر میان\nبه نفس لعین حاصل آمد امان\nبرآید چو نفس از ته قید دین\nبرآید ز علم و ز دین و ز یقین\nهمه حاصل دین بود از قیود\nز قید است حاصل قیام و قعود\nهمین قید بد حاصل انبیاء\nهمین قید شد در کتاب خدا\nهمین قید از علم و از عالمان\nهمین قید باشد ز نزوشهان\nبدینست ازین قید رونق بود\nازین قید مؤمن سوی حق رود\nشود هر که زین قید شرعی جدا\nادا کی تواند حقوق خدا\nز آزادیست اینکه برعکس دین\nپدید است کردار بد در زمین\nنمایند بس کارهای تباه\nکزان کارها نامه گردد سیاه\n\nاز آن قید شد تقرب بخدا * ازان قید از ماسوا شد جدا"}
{"book": "adl0243", "page": 48, "text": "۳۹\n\nوزان کارہا گر نمائیم شمار نه پنج و ده و بیست نه صد ہزار\nهمه بد کنند و ندانند بد چنان بد که افزون زحد تاعدد\nاز آنہایکی گر بیاری به یاد ببینی چه دین رفت و دنیا بباد\nاز آن یک بشد شهریاری است کز وبود کفر لعین در شکست\nاز آن کافرانند بس شادکام از آن مؤمنانرا ز کف شد مرام\nاز آن خسته دل مذهب باشیقین از ان از دل مومنان شد یقین\nاز آن گشت کفار بس با مراد از ان اہل اسلام بس نامراد\nاز ان نقص آزادی آورد کام ازان قید دین متین تا مرام\nاز ان خنده کفر بر اہل دین از ان ضعف آمد بدین مبین\nاز ان شد خلاف ره دین ظهور ازان رفت از کیش و ملت سرور\nاز ان شد تخلف بکیش و بدین خلاف حق و سید المرسلین\nچه باشد همین شیوه نابکار که حاصل ز آزادی آمد بکار\nتو مشروطه دانش که از شومی است که اظهارش از ترک واز رو میست"}
{"book": "adl0243", "page": 49, "text": "نه آزاد بودی اگر ملک روم\nچرا بوم گشتی همان مرز و بوم\nز آزادی آمد ورا در کنار\nهر آنچه نبودش مرتبی کار\nز آزادیش دست از کار شد\nز آزادیش دل در آزار شد\nز آزادیش شد سفیدی سیاه\nز آزادیش کار ها شد تباه\nز آزادیش بر خلاف عقول\nبشد پیش این کار و بار فضول\nز آزادیش بر خلاف خدا\nبه پیش آمدش اینچنین ماجرا\nز آزادی آن مردم بوالفضول\nنمودند بر عکس امر رسول\nخلاف ره دین و تقوی و کام\nکه شه را رعیت دهد انصرام\nرعیت بشه آورد عذران پیش\nنهی زهد و تقوی نهی دین و کیش\nخدا داد چون شاه را اختیار\nچسان می ستانند ز و اقتدار\nصغار و کبار است در دست شاه\nبحکم خدای سفید و سیاه\nببیعت چو کردند شه را قبول\nبود در کف شه فروع و اصول\nگذشته ز راه خدا ره میان\nنمودند بر عکس آنرا عیان\n\nکافی پنجم\n\nبمغزول"}
{"book": "adl0243", "page": 50, "text": "۴۱\nبه مغرولی شاه پیش آمدند خلاف ره ورسم وکیش آمدند\nاطاعت برشه بود لازم ز دین نه لازم که کردند زشت این چنین\nازین بد که کردند آمد چه سُود ؟ وزین زشت و بد حاصل شان چه بود\nنه کشتند جز دانهٔ بوم وخار نه گشتند شادان مگر دل فگار\nنظر گرکنی سوی ایران زمین بود حال شان زشت و بدتر ازین\nنمودند طرز بدی را شعار ! گرفته ز راهِ مُروّت کنار\nبدیها نمودند و ببینند بد چنان بد که نبود و را هیچ حَد\nز آزادیست اینهمه کاهها ز آزادیست این همه نامها\nز مؤمن نه آزادی آمد شعار به مؤمن بود قید پروردگار\nبه مؤمن همه قیدها از خداست نه مؤمن که فارغ ز قید خداست\nبود مؤمن از همه قید خوش ! که در قید دین است مؤمن بکیش\nخدارا تو ای مؤمن پاک دین به آزادی آور ز دل بغض و کین\nمکَش سَر تو از قید امر خدا ز آزادی آور بهر دم ابا\nکافیستیم"}
{"book": "adl0243", "page": 51, "text": "۴۲\n\nنه آزادی از کار مؤمن بود که آزادی دهر رنجت دهد\nمکن شوق آزادی ای نیک فال که گردد ز آزادیت زشت حال\nهمان قید شرع و همان مؤمنان که در وی بدین است امن و امان\nازان گر قدم برکشیدی جهل مپندار این شیون از جهل سهل\nچو دین رفت و دنیا رود همچنین بمانی پریشان و زار و حزین\nقدسیت این دین قید شرع قدیم باین قید شاد است مرد سلیم\nتو بگریز از آزادی ای نیک نام که در قید یابی همه نام و کام\nچه قیدی که قید خدا و رسول بود در دل و جان پاکان قبول\nچه قیدیکه در زیر دست شهان شوی فارغ از درد و رنج جهان\nچه قیدیکه آزادیت اندر وست چه قیدیکه خشنودی دل ازوست\nچه قیدیکه باشی بمرضای شاه نگردد گهی نامه‌ات رو سیاه\nچه قیدیکه بخشد رضای شهان رضای خدا هست در آن عیان\nچه قیدیکه دارد نگه دین و کیش چه قیدیکه ره سوی مقصود خویش\n\nچه قیدیکه"}
{"book": "adl0243", "page": 52, "text": "۴۳\n\nچه قیدی که ملت ازو استوار\nچه قیدی که دولت از و پایدار\n\nچه قیدی که از دین دهد کامها\nچه قیدیکه ظاهر کند نامها\n\nبه مومن سزا نیست جز قید دین\nبمومن سزاوار باشد همین\n\nهمین قیدت از کفر دارد خلاص\nازین قید آزاد گروی و خاص\n\nخلاصی ازین قید دیدی دو بار\nز دست حسد و شقاوت شعار\n\nنبودی گرایدوست در زیر قید\nشدی در کف دشمنان قید و صید\n\nبه قید ارنبودی دلت خوی گیر\nتو بودی بچنگال دشمن اسیر\n\nز آزادی ای جان من دور باش\nبلائیست ز آن دور و مهجور باش\n\nخلاصی به قید است و رنج و بلاء\nبه آزادیست ابتداء و انتها\n\nتو در قید شه باش و چون شا باش\nمکن دل ز آزادی ایجان خراش\n\nهمین قید شه را و نفع روان\nکه جاریست حکمش به افغانستان\n\nهمین قید شاه است ای ذی کمال\nکه این ملک را یمردین است حال\n\nچوکس نیست آگه ز نام شراب\nبخوردن کراز و توانست و تاب"}
{"book": "adl0243", "page": 53, "text": "۴۴\n\nشراب ارزانگور شدفی المثل\nزانگور مطلوبود این محل\n\nنه ترتیب داند کسی از شراب\nنه ترکیب او داند از هیچ باب\n\nربائینده عقل و هوش وخرد\nرسانندۀ رنج وآزار بَد\n\nنه نفعش کسی آور و درخیال\nنه در نام او از کسی قیل و قال\n\nنه از وی ببازار بیع وشریٰ\nنه در مجلس کس از و ماجریٰ\n\nحرام است چون آن بحکم کتاب\nز شاه است در آن عقاب و عتاب\n\nبلی هست زانجب از دین مبین\nکه آن سرور وسیدالمرسلین\n\nنمود امّت خویش را منع از آن\nبفرموده خالق انس وجان\n\nاز آنرو که قطع نظر از گناه\nبه بخمار رنج است در سال و ماه\n\nچو اومی برد عقل و دانش ز سر\nدرو نیست نفعی بجز از ضرر\n\nکنون این گروهی که در دین شان\nحلالست باده بآئین شان\n\nحکیمان شان کرده اند اتفاق\nکه زام الخبائث بسی رنج شاق\n\nشود حاصل آن که عادی باوست\nوزین رو نگوید که او نکوست\n\nبسیار\nچو نوست"}
{"book": "adl0243", "page": 54, "text": "۴۵\n\nچونو بهست امراض وافر پدید\nوزینجا نه کس خورد و نی رنج دید\n\nنه کس مرتکب بهر ترکیب او\nنه کس مستعد بهر تشریب او\n\nنه درکوی و بازار از وی رواج\nنه از شرب او نشه و ابتهاج\n\nنه عیسی شود کس نه مهدی عیان\nنباشد ز ادیانِ باطل بیان\n\nنیارد کس از دینِ باطل شمیم\nبود دینِ پاکِ خداوندِگار\n\nنباشد کسی کاهل اندر نماز\nشب و روز مصروف اندر نیاز\n\nکسی اَر سُست شد در نماز و صیام\nکند محتسب پرسش سخت ز او\n\nامام و مؤذن بوقتِ نماز\nبروم دهم یاد رسمِ نیاز\n\nکسی بر سخن نیارد کلام\nز گفتار پرسش به بیند تمام\n\nز درّه حدوداً رو جسم و شق\nز حکم شریعت بیابد طبق\n\nکسی کو بود در رهٔ حق روان\nنه بیند بجز نفع گاہے زیان\n\nهمه مسجد آباد و در او امام\nمؤذن ز آذان بکام و مرام\n\nامامِ مساجد بوقت و محل\nنمایند دعوت به خیر العمل\n\nدر اینجا هر کسی جز او را نمی سنجد"}
{"book": "adl0243", "page": 55, "text": "۴۴\n\nچو آواز الله اکبر بگوش\nرسد مؤمنان را رسد فکر و هوش\n\nشهادت بتوحید حق آورند\nزجان طالب ایزد و او رند\n\nز دل جملگی را بود این سبق\nکه ایزدیک است و رسولش بحق\n\nشتابند از جان بسوی صلوة\nچو در اوست جمله فلاح و نجات\n\nبجمع و جماعت همه مؤمنان\nز شوق و ز ذوق در طاعتیان\n\nهمه معتقد بهر احکام دین\nهمه مستعد بهر دین مبین\n\nمقرر بهر ملک دارالقضاء\nکه جاری در انست حکم خدا\n\nخلافت بشریعت نه یک امر آن\nهمه حکم از شرع غرا روان\n\nز حکم خدا و رسول امین \nهمه حاصل از صدق دلها یقین\n\nنه از رنج قانون خرد اشمئیل\nنه از شتر مشروطه کس مضمحل\n\nهمین گشت مخصوص اینجا ک پاک\nبدیگر دول هست زین سینه چاک\n\nز قانون چو کانون روم است تیش\nبایران ازین رنجها هست پیش\n\nبه هند آنچه پیش است این ماجرا\nهمه ظاهر است و نه دعوی خفا\n\nتماما"}
{"book": "adl0243", "page": 56, "text": "بخارا بود گر خراسان زمین\nکجا لذت از دین بود این چنین\n\nچه نعمت که داده است حق رهنما\nبه شاه و رعایای افغانستان\n\nکه شاه و رعیت به مذهب یکی\nدر ینحرف هرگز نباشد شکی\n\nنیارند از حکم شه پا بدر\nبراه خدا جمله نهاده سر\n\nنظام است در گر ملک هر دو بنام\nامورات ملکی و دین بانتظام\n\nاگر دوستی هست و رو دشمنی\nبود زیر فرمان شرع نبی\n\nهمه مستعد در نگاه حدود\nکه در ملک باشد همه نفع و سود\n\nبزرگان ملک و عزیزان راه\nقرین جمله با حضرت پادشاه\n\nبدربار نزد شه محتشم\nنشسته با عز از بس محترم\n\nنشستن بیک مجلس و یکزبان\nبیکدل زجان شکر ایزد کنان\n\nتلطف کنانست شه از کرم\nوز الطاف او همگنان محترم\n\nوجودی نه از غیر اندر میان\nمسلمان و پاکان همه مؤمنان\n\nهمه حرفها نرم و شیرین و خوش\nهمه نقلها از ره دین و هوش"}
{"book": "adl0243", "page": 57, "text": "۴۸\n\nچه بزمی همه رحمت کردگار\nچه بزمی رضای خداوندگار\nچه بزمی که دربار ظل اله\nچه بزمی که در صدر او پادشاه\nچه شاهی که بر کرسی زرنگار\nنشسته بگو نائب کردگار\nچه نائب کز و زینت تخت و تاج\nچه تختی که جانها فدایش بباج\nچه تختی که مانده بروی زمین\nبعرشش ستایند از فضل دین\nچه تختی که سامان دینی ازو\nهمه کام دلها یقینی ازو\nچه تختی که از فرط زیب وقبول\nبمعنی بود مسند آن رسول\nچه تختی که دین نبی را اساس\nچه تختی که باشد زونیش لباس\nچه تختی که محراب و منبر برد\nفرین همه دین و کشور ازو\nچه تختی که تحت شریعت بنام\nچه تختی کزودین و دولت بکام\nچه تختی که از سید دو جهان\nرسیده بمیراث با مومنان\nدل مومن پاک را شد علاج\nبه تحصیل ایقان ازین تخت و تاج\nچه تاجی مکلل بالطاف حق\nنگهدار او گشته رب الفلق\n\nچه تاج"}
{"book": "adl0243", "page": 58, "text": "۴۹\n\nچه تاجی که بس عز وشانش بود\nچو محراب و منبر نشانش بود\n\nچه تاجی که زیبش ازان سر بود\nکه آن سر سر دین و افسر بود\n\nسری کوست سردار سرهای راز\nسراسر در و شرق را نیاز\n\nسری کو سر افزائسر است افسری\nاز ین سر بآن سر بود سروری\n\nسری کو بود سّر اسرار حق\nسر اسر سر افزا ز سّرش سبق\n\nسری کو سر از ابو د سر و سّر\nسراست و فدایش سران سر بسر\n\nزا سرار این سر چو سر بشنوی\nزپا سر کنی و بسرش روی\n\nسری کو بود سّر سّرهای غیب\nفدای سرش باد برنا و شیب\n\nسری کو سر دین بود سر بسر\nز سّرسّرش سّر میاور بدر\n\nسری کز سرش سر بسر سروری است\nنسازی فدایش سرت کافریست\n\nغرض در حضور چنین شاه دین\nنشستن چو باشد ز راه یقین\n\nبود فکر شه جمله بر دین و کیش\nنگهداری دین از و جمله پیش\n\nبود جمله تدبیر و فکرش چنان\nکه باشد بدین جمله امن و امان"}
{"book": "adl0243", "page": 59, "text": "تدابیر و گفتار بس از یقین\nهمه بهر اجرای احکام دین\nهمه افسران ملک خواه از نظام\nباین حاصل آرند کام و مرام\nرعایا همه مستعد بهر این\nکه دشمن بود جمله دور انکیدین\nهمه بهر دین متین گفتگو\nترقی دین مبین آرزو\nتوگوئیش در باره وزرا راست\nکه از بهر دین جمله بیجا ز دست\nو مجلس از آنکه بهر خداست\nو ز آن حاصل اجرای کار خداست\nدرین مجلس پاک با احترام\nنباشد بجز رحمت حق مدام\nازین دین و شرع نبی استوار\nازین خرم و خوش بود کردگار\nازین بهر اسلام و دین بس نوید\nازین دشمن دین برنج مزید\nازین دولت و دین بکام و مرام\nازین دین لقب تر است و با قوام\nازین خاطر شاه مجموع و خوش\nازین افسر از ابر فیر و بنش\nاز نیست تالیف و طها ندام\nاز نیست کار رعایا به کام :\nاز نیست پیدا ره اتفاق\nاز نیست گم گشته راه نفاق\nنباشد"}
{"book": "adl0243", "page": 60, "text": "نباشد بدنیان ازین شیوه راه\nبیک دین وملت رعایا وشاه\n\nرعیت زمال وز سر در گذر\nبداند شه را به از صد پدر\n\nبگوید شه را پدر مهربان\nبخوشنو دیش از دل وجان روان\n\nز مال وزجان وز روح وروان\nبشه صرف آرند بی این وآن\n\nدعایش نماینـد بهر صبح و شام\nکه بادا جهانش همیشه بکام\n\nرعیت چنین شهریار آنچنان\nکه از فرط لطف وکرم هر زمان\n\nز اولاد خود تا رعیت گهی\nندیده است فرقی کسی از رهی\n\nاگر فرق باشد بود اینقدر\nکه اول رعیت ز بعدش پسر\n\nازین است کز مردم آن دیار\nکه کردند وقت فرنگی فرار\n\nبه لطف عیان وبه نقد روان\nطلب کرد جمله به افغانستن\n\nکه نبوند آشفته در ملک غیر\nبه غربت به کربت ندارند سیر\n\nنباشند محتاج مردم به قید\nبچنگال دشمن نگردند صید\n\nنه بینند اندوه ورنج مزید\nنباشند از ملک ومسکن بعید"}
{"book": "adl0243", "page": 61, "text": "۵۲\n\nبده این لطفها بهر آوارگان که در کشور آیند شادی کنان\nولی بهر نفع رعایا همه به آسودگی برایا همه\nنقودیکه بد پیش شان از حقوق که بود از زر مالیه و ز لحوق\nنقودی که بر ذمه مردمان طلب داشت آن شهریار زمان\nعطا کرد آن جمله را بی بدل که زان گشت در جود و احسان مثل\nببخشید چندان ز سیم و ز زر که گه را شود خم ز حملش کمر\nببخشید از فرط لطف و کرم که گردد رعیت نه خوار و دژم\nندیدی که در وقت قحط و تعب چه بخشید از بهر دفع طرب\nکدام پر از غله خالی نمود در آن دم که در ملک غله نبود\nبخلق خدا پخته میداد و خام گشتند از نعمتش شادکام\nکجا این محبت بود در جهان کجا اینچنین دید کس از شهان\nهم از بهر افزونی کشت و کار که آرد زراعت بسی برگ و بار\nبهر گوشه انهار جاری نمود وزان نهرها آبیاری فزود"}
{"book": "adl0243", "page": 62, "text": "۵۳\n\nکه آبادی ملک گردو فزون نماند رعیت نزار و زبون\nز آبادی آب یابند آب نه بی آب گردند و نی زان خراب\nنه بینی که از بهر اسباب جنگ نباشند محتاج توپ و تفنگ\nبتکمیل اسباب حرب و غزا بتحصیل احکام حی و علا\nچه ترتیب ماشین نادر نمود که فارغ نه زین هیچگاهی حسود\nعبادت بود این همه در حساب چو از آن بدین است بس فتح باب\nنظام است از وی بسی منتظم بملکش همه شیوه لطف کرم\nزبیدا ریش فتنه باشد بخواب ز آبادیش کفر باشد خراب\nز بیداریش خفته ارباب کفر وزو بسته گردیده ابواب کفر\nنگهبانی دین و ملت ازو پریشانی دشمن دین باو\nنگهدار دین خدا و نبی نگهبان سر خفی و جلی\nبود نام او زینت خطبه ها ز بعد خدا و رسول خدا\nازین به چه آرم به وصفش شمار که باشد چواو نائب کردگار"}
{"book": "adl0243", "page": 63, "text": "۵۴\nبه ظل الهی چو شد نسبتس\nازین به چه بالا بود رتبتش\nچو گویست شد سایه کردگار\nازین به چه باشد درین روزگار\nچو بعد خدا و رسول خدا\nبفرمود ایزد اطاعت ورا\nازین به چه باشد بعز و شرف\nکه دل را خیالی رسد زانطرف\nچو بیعت باو فرض کرده خدا\nازین به چه یابم بقدر و ولا\nز خوشنودیش چون رضای حقست\nازین به چه باشد بگفتن سزاست\nخلاف رضایش چو قهر خداست\nازین به چه باشد نویسم چو راست\nبگویم مگر این که شکر خدا\nبود لازم مؤمنان از صفا\nکه این نعمت بید و بی شمار\nکه داده است از لطف خود کردگار\nبه شکرانه این نسیم عمیم\nکه شد مرحمت از خدای کریم\nباین نعمت کردگار عظیم\nکه انعام کرده ز لطف عمیم\nهمه وقت آرند حمدش بجا\nهمه وقت سازند شکرش ادا\nکه افزون شود نعمت از شکر آن\nخداوند گرد از آن مهربان"}
{"book": "adl0243", "page": 64, "text": "۵۵\nزیادت شود نعمت حق سپس رضای خدا حاصل ارند بس\nباین شاه وجودش بیارند شکر به شاه و وجودش بیارند شکر\nازین شکر حق مهربانی کند ازین شکر فیض نهانی دهد\nازین شکر نعمت فزون تر شود باین شکر رحمت فزون تر شود\nازین دولت وملت آرد مزید ازین خیر و بس نفع اید پدید\nچو شکر شه آرند بس مومنان خدا جمله آرد به مومن امان\nز شکر شه امد ادا شکر حق ازین شکر شکر نبی را سبق\nز شکر خدا ونبی زمان بوممن ز دین جمله امن و امان\nدر ینوقت فرض است برایمان ز شکر خدای زمان و زمین\nوجود چنین پادشاه کریم که شد دین حق از وجودش سلیم\nبه شکرانه آرند از دل ولا ولای شه آرند و شکرش ادا\nبود فخر شان بس بروی زمین که ما را خدا داده شاهی چنین\nبشه زیب داز فکر سالم چنان که در بارگاه خدای جهان"}
{"book": "adl0243", "page": 65, "text": "۵۶\n\nکند شکر این نعمت حق اداء\nکه گروه است از فرط رحمت عطا\nچنین قوم داد و رعیت چنین\nبیک کیش و ملت بیک راه و دین\nچو الله و اکبر بگوید امام\nهمه از پی دین و ناموس و نام\nبرای رضا مندی کردگار\nبفرمان پیغمبر و شهریار\nز سر بگذرند و همه سر نهند\nبه قتل حسودان دین سر دهند\nکمر بسته در خدمت شاه دین\nنه فکر جهان از یسار و یمین\nبجان و به تن هم بمال و منال\nستاده که دشمن شود پایمال\nرعیت چنین و چنان شهریار\nازین دین و دولت بود استوار\nرعایا چنانند و شه اینچنین\nازین است دین خدائی متین\nامیری چنین و رعیت چنان\nنباشد بروی زمین این زمان\nشه ار فخر بر روی دنیا کند\nبحق هست و در حق او می سزد\nگرفتار باشد چنین سروری\nنبوده است این شان اسکندری\nنباشد چنین شاه اندر جهان\nچو گوید کسی هست گوید زبان\n\nکجا رستم\n\nست\nکدام ا"}
{"book": "adl0243", "page": 66, "text": "۵۷\nکدامست شاهی که در وقت تنگ\nرعیت همه فوج او بهر جنگ\n\nزن و مرد آماده کار زار\nکه دشمن زایشان بگردد نزار\n\nشکستی نباشد باین فوج پیش\nکه این جنگ از بهر دین است و کیش\n\nندانی تو این گفته ها را فضول\nنما جمله را از ته دل قبول\n\nچرا کاین نوشته نباشد دروغ\nنیارد دروغ هیچگاهی فروغ\n\nدو شاهد مرا بس به صدق کلام\nبدعوی دو شاهد ثبوت مرام\n\nچو گروه است دشمن غنیمت بدار\nدوبارش گذشت در این دیار\n\nهزیمت بسی یافت از مؤمنان\nنه سودی رسیدش بجز از زیان\n\nرعیت همین بود کز بهر شاه\nز بهر خدا و رسول آله\n\nکشیدند شمشیر غیرت زکین\nفتادند از صدق دل در کمین\n\nکشیدند اعدای دین ازویا\nبه توفیق و تائید پروردگا\n\nپس از شاه اسلام جستند کام\nز دین محمد علیه السلام\n\nچو شد آزموده مکرر تمام\nتو این گفت را دار باور تمام"}
{"book": "adl0243", "page": 67, "text": "همانست شاه و رعیت همان\nزمین است همان و همان آسمان\nهمانست دین و همانست کیش\nهمانست دولت یقین ستابیش\nاگر فرق باشد بود بس همین\nرعیت چنین اند با شاه دین\nکه بودند سابق رعیت بنام\nکنونند فرزند شه را تمام\nو یا اینکه سابق صغیر و کبیر\nهمی گفتنش پادشاه و امیر\nکنون شاه را مردم انیرمان\nبگویند باشد پدر مهربان\nغرض با چنین شه باین اعتبا\nبباید که اغیار باشند زار\nبصورت شه است و بسیرت ولی\nبا ولطف حق بس خفی و جلی\nامام است از بهر دین خدا\nأولو الامر از جانب کبریا\nخلیفه ز اسلام بر مؤمنان\nبهر جا که مومن بود بی گمان\nبود نائب حضرت کردگار\nکزو دین و دولت بود پایدار\nبود سایۀ لطف پروردگار\nوزو لطف هامی خدا آشکار\nچه سایه که او هست ظل ظلیل\nچه ظلی که هست از خدا جلیل\nفیلی"}
{"book": "adl0243", "page": 68, "text": "۵۹\n\nچه ظلی که آسایش مؤمنان از آن سایه حاصل بود هر زمان\nچه ظلی که او هست ظل آله بود سایه و لیک روشن چو ماه\nشه هست و شهنشه امیر کبیر که منقاد لطفش صغیر و کبیر\nچو اعلی است حضرت ز فرط علاء حضورش بود جلوه نور و صفاء\nچو دلها است روشن ز نور یقین چراغ است از بهر ملت و دین\nبه ملت بدین از وجودش ضیاء ضیا میدهد روشنی صفاء\nسرا حبت با ملت و دین براه محبّ رسول و حبیب آله\nحبیب آله و خدا را حبیب دل خستگانرا حکیم و طبیب\nمحبش نباشد چرا رسم و راه چو او هست ظاهر حبیب آله\nحبیب نبی و حبیب آله محبّ خدا نائب و پادشاه\nحبیبی که حبّش بدلها قبول ز حبّش حصول فروع و اُصول\nحبیبی که محبوب دلها همه * بدلها ز حبّش تولّا همه\nحبیبی که حبّش نجات و نوید حبیبی که حبّش رجا و اُمید"}
{"book": "adl0243", "page": 69, "text": "۶۰\nحبیبی که حُبش ز صدق و صفا رساند به حُبّ نبی و خدا\nحبیبی که فرضست حُبّش بدل نه حُبّش بدل هر که - گردو خجل\nحبیبی که از ول حبیب خداست حبیبی که حُبّش بدلھا رواست\nحبیبی که شد جانشین رسول حبیبی که حُبّش بدلھا قبول\nحبیبی که زو ملک دین استوار حبیبی که خشنود از و کردگار\nحبیبی که حُبّش شد از راه دین بود حُبّ او قدر کیش و یقین\nحبیبی که باشد حبیب خدا ازین بیش مدحش چه امکان ز ما\nنه امکان چو مدحش بود در رقم دعایش ز دل در نویسد قلم\nدعائیکه اصل اجابت ازو دعائیکه جمله سعادت ازو\nدعائیکه حاصل ازو بس مراد دعائیکه دلھا ازو شاد باد\nدعائیکه باشد به آن شاهین دعائیکه باشد اجابت کمین+\nدعائیکه خشنودی حق بازو+ دعائیکه فرحت فزاید باو\nدعائی که مقبول درگه بود بعرش و به کُرسی و را ره بُود\nمحیطا\n۳۲"}
{"book": "adl0243", "page": 70, "text": "۶۱\nدعائیکه حاصل از وخیرها دعائیکه مقبول نزد خدا\nدعائیکه زو کام دولت بود دوام همه دین و ملت باو\nدعائیکه هردم بسوئی فلک باو جمله آمین بود از ملک\nدعائیکه چون بهردین است پیش که دارد قبول و اجابت بپیش\nالهی به تقدیس و تنویر ذات که از اوست اسماء و حاصل صفات\nالهی باسماء ذاتت همه که زوشد ظهور صفاتت همه\nالهی بحق جلال و جمال که باشد از وجمله فضل و کمال\nالهی بان سر مکنون و نور که این خلق و عالم از و شد ظهور\nالهی بآن کن که عالم ازوست بنوریکه رفع مظالم ازوست\nالهی بآن نور خیرالبشر که بر جمله انبیا هست سر\nالهی به انوار اسماء ذات بذات مقدس بجمله صفات\nالهی بعز ملائک همه که دارند در یاد تو زمزمه\nالهی به اسرار پیغمبران به اکرام آن شاه آخرزمان"}
{"book": "adl0243", "page": 71, "text": "۶۲\nالهی ببر صحاب کرام\nکه زایشان بدین مبین اکام\nالهی باسرار پاکان دین\nباعزاز و اکرام دین متین\nالهی بآن خانه کز سوز و ساز\nجهانی کند با تو انجا نیاز\nالهی بعشق و به اسرار عشق\nالهی به نور و به انوار عشق\nالهی به طور و به اطوار عشق\nبه آن مظهر عشق و انهار عشق\nالهی بعشق محبان راه\nکه دارند در حضرتت عزّ و جاه\nالهی بدین متین مبین\nکه از تست این ملت و کیش و دین\nبذکری که شانش شد از حد فزون\nکه گفتیش انا له حافظون\nکه این شاه دین را که در حفظ دین\nبسعی است دایم ز فرط یقین\nتو در حفظ یا رب نگهدارش\nبه شهراه توفیق رو آریش\nنگهبانی دین چو او می کند\nنه از بهر خود بهر تو می کند\nنگهبان تو باشیش یا رب مدام\nکه از بهر دین زو بود کام و نام\nنگهدار او را تو از بهر این\nکه تا او نگهدار باشد بدین\nبا و دین"}
{"book": "adl0243", "page": 72, "text": "۶۳\n\nبادین نگه باشدا و بدین نگهبانی هر دو از تو قرین\nنگوئی که تنها ز من ایندعاء همه اهل دین را همین مدعاست\nبهر جاکسی کامت سرور است بخواهد همین تا دلش در بر است\nمسلمان نه دور است از ایندعا کند ترک این رکن دینی چرا\nبمؤمن دُعا بهر اسلام و دین بود از پی کیش و اسلام و دین\nبه دین نبی هر کرا شد ولاء به دین و شه انزل نماید دعا\nحقیقت دُعای شه دین و دین بود بهر خود ایندُعا در قرین\nپس از اهل اسلام باشد شعار دعا بهر دین نیز بر شهریار\nازین است بعد نماز و نیاز چو دست دُعا کس نماید فراز\nبجمع دعائی که خواهد زحق بود بایدش زینُدُعا هم سبق\nکه خواهد بدین و شهنشاه دین قیام و دوام زیادت قرین\nترقی دین خواهد و پادشاه همین آید از مؤمن خیرخواه\nنگهبان چو حق باشد از بهردین بمؤمن سزد هم دُعا این چنین"}
{"book": "adl0243", "page": 73, "text": "۶۴\n\nدر سبب تالیف کتاب صنعت تلازم لفظ دم\n\nدمی در دمم بود سودای دم دلم دم همی زد از آن دمبدم\nخیال دمم چون بدم شد پدید دم رفته را دم دم خوش ندید\nدم رفته دم دم چون دمبدم نه دم دید یک دم که باشد چودم\nعبث بودم وز دمیدن نبود دمی بود و نادم از و هست و بود\nنه زان دم مرا نفع بد یکدمی نه زان دم بریش دلم مرهمی\nبلی بهترین دم آندم بود که دم با عبادات همدم بود\nدمی کو نه در یاد حق میرود از ان دم بروحش قلق میرود\nچو دانست دل حال دمهای خویش دمی از خجالت سرافگند پیش\nازین دم بر آشفت دل دمبدم دمی شغل خواندن دمید از کرم\nچو دل بود از دم در آندم بسوز فراغت بدل بد از دم هنوز\nدمی باز شد چون کتاب جنون در آندم بدم دید لذت فزون\nجنون را بدم بود هر دم کلام در آندم که میخواند نقل همام\n\nکافیستیم\nمایل بود"}
{"book": "adl0243", "page": 74, "text": "۶۵\nچو بود آن دم خوش ز عیسی دری\nبدم دم در آمد دران دم دمی\nدم پاک یکدم در چون کلام\nدما دم بدم میدماند سلام +\nدمی دم شد آسوده از این در\nکه بد از دم پاک والا گهر\nشهی کز دم لعل جان بخش او\nدم رفت گرد د بلا گفت گو\nجنابی که از یک دم ذوالفقار\nدمی کافر از افگندی هزار\nدم آرای دمهای پر اضطراب\nدم غیب و دم بخش دم بو تراب\nبعاشق چو دمهای غیبی دمید\nدما دم از آن دم بمحنت رسید\nزتاثیر آندم در آن دم مرا\nهمی در رسیدم بدم این ولا\nکه فارغ نباشم زدم یکدمی\nدمی در دم دم نهم مرهمی\nکنم دم دمی صرف این روزگار\nبمعنی کنم صرف دم را شعار\nکنم ترجمه یک دمی از قلم\nکه تا تازه دمها شود ز آندمم\nدمم تازه گردد زدم یادگار\nزدم ماندم اندر دم روزگار\nنادمم لیک آندم ز خیر\nزدمها دعایم رسد وقت سیر"}
{"book": "adl0243", "page": 75, "text": "۶۶\nدمی کز دم پاک بیند کسے\nدعایم کند از دم خوش بسے\nز فیضان دم فیض بیند پیش\nدمی دم زند از دم دین و کیش\nندانی که دم را به آهو نظر\nکه دارم دم شعر بس مختصر\nنه من دم زدم از سخن هیچگاه\nنه از شعر دم را دمی رسم و راه\nدر یندم زدم دم من از بهر این\nکه آسان دمد نور بر اهل دین\nنوشتم روان فارسی دمبدم\nبه شکل دمی در نبردم قلم\nکسی کو کند صرف دم در کتاب\nخدایش بحق شه بوتراب\nدمش را دم غیب در دم دهد\nدمش از دم نفس و شیطان رهد\nدمش تازه گردد ز دعای را\nدمادم دمد در دمش صد نیا\nدمش راز را زدم آید دمی\nبود بهر زخم دلش مرهمی\nدمش چون دم عیسی آید بدل\nز عصیان نگردد دمش منفعل\nچو باشد دمش را دمی این شعار\nرسد از دم خوش به پروردگا\nندارم دم خوش ز فرط گناه\nدمم را ازین نیست خوش رسم و راه"}
{"book": "adl0243", "page": 76, "text": "۶۷\nدم پاکبازان راهِ یقین\nدمند از دمی بردم من بدین\nدمم دین و دنیا کشد در کنار\nدمم راه گیرد بسوی کردگار\nندارم ز عرفان چو دم یافتم\nدمم همدم درد شد دمبدم\nدمی کز دمِ پاکبازانِ دین\nدَمد از دَمِ پاک را یقین\nبیابد کتا بم دمی از قبول\nبدلها بیارد قبول و وصول\nدمیده چو زبندم دم پاکباز\nبرای دم پاکباز نیاز\nیقین بهر دلها دم خوش دهد\nبدلها دمِ خوش بهوش دهد\nبعقبی رساندم بفکرِ او\nز دنیا ربایدم بذکرِ او\nبیک دم رساند براه دَمم\nکه دم را از و حاصل آید همم\nدمی هوش در دم بیابد بهم\nبیابد دمی راهِ دم در قدم\nدم آرد بآن صاحبِ دم دمی\nبر آرد ز دم غم ز بیش و کمی\nبدم گر بماند دمی فکر و سیر\nبدم در نماند دمی دم ز غیر\nچو عیسیٰ دمی در دَمَد دَمبدم\nرهاند دمادم دم از کَرب و غم"}
{"book": "adl0243", "page": 77, "text": "۶۸\nدمادم رباید ز دل صد الم دمی گر بود دم ز صاحب کرم\nهمین دم جهان را نگه میکند همین دم جهان را تبه میکند\nدمی کو بجز حق دمی ره ندید از آندم دم حق بیاید پدید\nهمین دم دمست و دمش را اثر که در محشر از آندم بیابد ظفر\nبدنیا دم است و نفس هرچه هست ز دم قبض و بسط است هر دم بدست\nز دم قبض و بسطت و پاس نفس ز دم عالم است و نفس زان سپس\nکسانیکه قدر نفس دیده اند دمی از دم و پاس نبرمیده اند\nدم آنجا رسد کز دم آید مدام ز عطر معانی نفس صبح و شام\nمدم دم دمی جز بیاد خدا دم این است دم را مدم بر هوا\nچو از دم بدل در رسد نقش ذات در آندم بدل حاصل آید صفات\nبند دم بدل در میان ذات او بشیرازه دم از محبت ولاء\nچو نور آورد دم از ان اسم ذات ز نور محمد ضیاء از جهات\nچو دم در برد اسم حق را درون نفس زان بر آرد دم از هو بیرون"}
{"book": "adl0243", "page": 78, "text": "۶۹\nدرآید بدل زین نفس نورها دما دم ضیا زان بد یجورها\nرود دم درون ونفس چو در د دم الله گوی نفس دیکخوان\nدم الله گفت و نفس ہو بگفت و در معرفت هر دو از یاد رفت\nرود نورها از دم و از نفس بهرسو روان در تن چون قفس\nز انوار دم و نفس اندرون فزاید دمادم ز انوار چون\nشود دل مجسم چو از جسم نور دم ونفس آرد دمادم حضور\nدم آرد نفس آورد بارها شود دید دل جمله دیدارها\nچونور دم از دل بر آید برون به تن نور گردد باقصا درون\nدل آئینه بود و تن آینه گشت دست صیقل این دو آئینه گشت\nدرین دم چوشد حاصله ا حضور نفس گوی و دم گوی و دریا بنور\nشود قاب قوسین زدم آشکار نفس از وصال آور د برگ وبار\nز نور دم اند نفس صبح و شام فانوس تن چون زنور است کام\nزفانوس هر دم دمد نور غیب در عالم رباید همه تار جیب"}
{"book": "adl0243", "page": 79, "text": "ازاندم دمی یاد کردم بهم\nبآن دم نوشتم است از سر قلم\nبآن دم سپردم کتاب و نوشت\nاز آن دم نهادم بنیاد خشت\nاز آن دم بخواهم شرف در کتاب\nوزآن دم رسد در کتابم صواب\nاز آن دم بخواهم که گردد مفید\nازاندم بود زین کتابم امید\nامید محبان را و یقین\nومدادم و نفس ایقان و دین\nکسی کو دمی بنگرداین کتاب\nبحق دم پاک آن بو تراب\nنفس یابد و دم زدمهای غیب\nنماند دمش را دمی شک و ریب\nهدایت دمش را دمد از پی\nدمش را دمد دم زفیض خدا\nدمش تازه و فیض یابد نفس\nنماند دمش را دمی از هوس\nدمش را چو حق دم ز الفت دهد\nبنور خدائی دمش چون زید\nفرامش نسازد دمم از دعاء\nدمی یادم آرد برای خدا\nدمی در دمد یک دمی بهر من\nبدست دعا نزد آن ذو المنن\nکه از بار عصیان که دارم بدوش\nدمم را زعفان نه فکرو نه هوش"}
{"book": "adl0243", "page": 80, "text": "۷۱\n\nکند عفو جرم خدای کریم\nدمم را دم مرگ سازد سلیم\nز عصیان چو هستم بسی خوار و زار\nدمم را کند پاک پروردگار\nبه عفوم بیارد دمی از امید\nدهد این دمم را ز غفران نوید\nالهی براه کریمان دم\nالهی بحق ندیمان دم\nالهی بدمهای صاحب اثر\nکه اندر دمی خاک سازد چو زر\nالهی بآن دم که در یک نفس\nرباید زدمهای صاحب هوس\nبر از و نیاز دم و دروشان\nکه هر دم دهند از ره امتنان\nکه از شوئے من دمی درگذر\nدمم را دے جانب خویش بر\nبحق کسانیکه دمهای زار\nبراه تو دارند از دل نثار\nدمی رحم بر حال احمد نما\nدمش را ز الطاف خود ده ضیا\nدما دم زعفوت کند گفتگو\nکه فرموده تست لا تقنطوا\nدمی کو ز لطفت شوم ناامید\nکجا ماندم راه صدق و نوید\nچو شیطان ز لطف تو دم میزند\nچو عاصی دمادم زند دم بزد"}
{"book": "adl0243", "page": 81, "text": "۷۲\n\nز تو ایندم کفر ونومیدیست\nمبادا دمی مرد کفران پرست\n\nبدمهای پاکان صاحب نفس\nبفریاد احمد الهی برس\n\nدمش را زپاکی نفس ده دمی\nنماند بدل باقیش تاغمی\n\nزمن این دعا واجابت زحق\nنماند بدم رنج وکرب و قلق\n\nدمیدم دمی چند در راه دم\nبیاد دم پاک دم در زدم\n\nچو دم از دم غیب دم آورد\nدم شوق دم بر قلم آورد\n\nنویسد ز اسرار دم راز عشق\nدم آرد زسوز دهم از ساز عشق\n\nدمی از پس پرده ام در دمد\nوزاندم گهی دمبدم در دمد\n\nگهی عکس آئینه بیند بدم\nدرآندم سپارد دمی باقلم\n\nقلم از دم عیسی آرد شعار\nنویسد دم روح غیب آشکار\n\nغرض سر دم را نباشد کران\nدم ونفس باشند زان توامان\n\nدو باشند و حاصل ازان هر دو یک\nبدم هرکه داند نه او راست شک\n\nدمیدن ازین شش دم کی سفرم\nکه دم در فغان و بدل میرسیم"}
{"book": "adl0243", "page": 82, "text": "۷۳\nبرون گر بیاید دم از شکل ہو\nدبیا د آندم ز لا تقنطوا\nچو حاصل زدنیا بہمین دم بود\nاز بیندم چرا غافل آدم بود\nچو این دم بود دمبدم کار تو\nهمین دم بود دمبدم یار تو\nہمین دم رساند بمولا ترا\nہمین دم دهد فیض عقبی ترا\nدمی بی‌خبر ایدل از دم مباش\nدمی دم شمارست بی‌غم مباش\nدلا از دم سرد مردم گریز\nمزن با دم تیغ دست ستیز\nدم سرد مظلوم در هر دمی\nهمی چون دم تیغ ریز ددمی\nخدا را زدم سرد مردم حذر\nمنه در دم تیغ بی‌باک سر\nچه خوش گفت سعدی که هر دم نیا\nبروح و روانش رسد صد دعا\nنگهدار دم را که عالم دمیست\nدمی پیش دانا بہ از عالمی است\nبا ین دم دم خویش کردم تمام\nدمادم باصحاب دم والسلام\nدر آغاز کتاب می فرماید\nروایت چنین دیده ام در کتاب\nکہ آرم رقم من بطرز ثواب"}
{"book": "adl0243", "page": 83, "text": "که شخصی ز اصحاب خیرالانام\nکه بس متقی بود و نامش همام\nبه زهد و به تقوای بی فر و بود\nبراه عبادت جوان مرد بود\nشب و روز جاهد براه خدا\nز فیض سلوکش بی برنما\nز دل داشت اخلاص و صدق صفا\nبه شاه ولایت علی مرتضی\nمحبت ورا بیش بود و یقین\nبدرگاه شاه ولایت قرین\nصفای عقیدت بدش بی حساب\nبه آن سرور اولیا بوتراب\nز صدق دل و هم ز راه یقین\nبدرگاه شه بوسه زد بر زمین\nبپو تعظیم لازم بجا آورید\nبپا ایستاد و بلب نذر مزید\nبه شاه ولایت چنین عرضه داد\nکه ای عالم از تو به دین و مراد\nتوئی باب شهر علوم رسول\nولای تو در جمله دلها قبول\nولایتو بر اولیا اصل دین\nنه مومن کسی بر تو ناردیقین\nتوئی برده بار نبوت بدوش\nز تو اولیا رسا رسد فکر و هوش\nتوئی کز پی ذکر اسرار را\nرساندی بتحقیق بر اولیاء"}
{"book": "adl0243", "page": 84, "text": "۷۵\nاز تو تا قیامت همین است غریب || رسد اولیا را بلاشبه و ریب\nچو این فیض جاریست از خوی تو || باُمید رو کرده ام سوی تو\nبیمن اثر کرم ای شه اولیاء || زاطوار مردان راه خدا\nبفرمائیان از ره اهتدا || که یابم درین راه علم و هدی\nچو بشنید شاه ولایت مآب || چنین شکر افشان شد اندر جواب\nکه ای اخ دین ای برادر همام || چه درخواست داری زمین کلام\nز اسرار پاکان بیان مشکل است || زپنهان ایشان عیان مشکل است\nنه تاب دل هر کسی در شنود || شنید آنکه از دل ز دل در فزود\nنه آسان بود گفتن دوستی || که پنهان کن از طالب استی\nزاسرار پاکان بیان سهل نیست || بیان کی شود تا ورا اهل نیست\nبیفزود بر عذر و زاری همام || که تا یا بد از مقصد خویش کام\nچو آنسرو ر راه اهل یقین || بدید از همام التجا اینچنین\nبفرمود یک شمه زین بیان || به اجمال بهر تو سازم عیان"}
{"book": "adl0243", "page": 85, "text": "۷۶\n\nزبان حقایق بیان درگشود بیان حقایق چنین سرنمود\nکه ای شخص بر نفس خود رحم آر نه خود را به سختی و زحمت سپار\nتو تقوی کن و گیر راهِ خدا که با اهل تقوی بود کبریا\nفزون کشف اسرار از من مخواه که این راه بسیار سخت است و آه\nهمام اندران دم قسم یاد کرد بسوز جگر آه و فریاد کرد\nبفرمود انگه شهٔ اولیاء که بشنو ز اوصاف اهلِ تُقیٰ\nبحمد خدا پس زبان برکشود بشاه رُسُل گفت انگه درود\nفَإِنَّ اللّٰهَ سُبْحَانَهُ خَلَقَ الْخَلْقَ حَيْثُ خَلَقَهُمْ غَنِيًّا عَنْ طَاعَتِهِمْ\nپس بدرستیکه الله سبحانه پیدا کرده است مخلوق را وقتیکه پیدا کرد ایشانرا بینیاز بود\nآمِنًا مِّنْ مَّعْصِيَتِهِمْ لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَلَا تَنْفَعُهُ\nاز بندگی ایشان و ایمن بود از ضرر معصیت ایشان زیرا که تحقیق ضرر نمیکند او را\nطَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ ط\nنافرمانی کسی که نافرمانی او را کند و نه نفع میدهد او را بندگی کسی که او را فرمانبرداری کند\nز غیبت چو درخواست خالق نمود ز قدرت ازان خلق انسان نمود\nچه خلقی که از خلق بُد بینیاز بُدش بینیازی و بُد کارساز\nچسان بینیاز و چسان کارساز که از زهد و عصیان به بینیا[ز]"}
{"book": "adl0243", "page": 86, "text": "در آن خلق انسان حصول تی بود\nکه نقصی ز عصیان و تقواش سوء\nز عصیان ضرر در جنابش نبود\nنه در حضرت او ز طاعات سود\nمطیعان ز طاعت منافع برند\nزید عاصیان در عذاب اندرند\n\nبر سبیل تمثیل تمثیل\n\nبرای عبادت ملایک تمام\nهمه مشتغل در قعود و قیام\nعبادت ازان پیش زان کجات\nملک در عبادت صباح و مسات\nملک بی علایق از آن آفرید\nکه طاعت نمایند او را مزید\nبه مضمون نحن نسبح ملک\nشب و روز طاعت کنان بر فلک\nولی آفرینش ز انسان که بود\nنبودش بجز معرفت نفع و سود\nبخوانی اگر آیت یعبدون\nبدانی در ان معنی یعرفون\nبدانی که پیدایش انس و جان\nنبوده بجز معرفت آنزمان\nز عرفان جدا کن تو فرق اندرین\nبدان معرفت اصل کیش است و دین\nچو تولدت معرفت یافتی\nز خورشید سر پنجه برتافتی"}
{"book": "adl0243", "page": 87, "text": "ز سطح زمین در رسی بر فلک\nمقام تو بالا شود از ملک\nملائک ترا طر تو اگوی پیش\nبیایند دانی اگر قدر خویش\nترا قاب و قوسین جای از خداست\nمقام عروج تو عرش علی است\nملک در سما از همان جای خویش\nگذر کی تواند بیکموی پیش\nتو با معرفت از زمین تا سماء\nرسی و از انجا بعرش خدا\nتو آن طائری کز تو انطهر حق\nتو آن طاهری کز تو کردار حق\nتو انسانی و جان عالم توئی\nظلومی و در فع مظالم توئی\nتوئی در دولت جای یا بد خدا\nتوئی مخزن ستر و سر خدا\nوگر معرفت در تو ناید پدید\nترا فرق نبود ز سنگ و حدید\nتو بی معرفت از بهایم فرو\nتو بی معرفت روسیه زرد رو\nتو بی معرفت کافر نعمتی\nتو بی معرفت سر بسر زحمتی\nتو بی معرفت روز حشر و حساب\nبگوئی که یا لَیتَ کُنتُ تُراب\nعبادت ترا هست عصیان بدت\nاگر معرفت از تو وا رفت است"}
{"book": "adl0243", "page": 88, "text": "۷۹\nز عصيان وطاعت بود بے نیاز\tدلی معرفت را نياز است و ناز\nز طاعات باشد جنان حاصلت\tز عصيان بد دوزخ بود وصلت\nوليكن ز عرفان فنا حاصل است\tبشر معرفت با خدا واصل است\nز فرمودۂ سيد اولياء\tچو گرديد حاصل ترا ابتداء\nاميد انکه گر خلد داری بجا\tهمه طاعت وبندگی کن شعار\nکن آسودگی در بهشت برين\tبه آسائش جانی آنجا قرين\nوگر از تو باشد گنه در کنار\tمقام تو باشد همه درک نار\nبدوزخ گرفتار در واليم\tبباشی بهمراه ديو رجيم\nوگر معرفت راه توگشت باز\tتوئی و بحق از تو راز و نياز\nبود زان نيازت بسی رازها\tوزان سوز يابی وزان سازها\nوصال خدا جنت خويش دان\tبخود معرفت مذهب و کيش وان\nگر پيوسته باشد بحق جان تو\tتو باشی بحق حق بود زان تو\nزانسان تو حاصل بحق ميشوی\tزانسان تو واصل بحق ميشوی"}
{"book": "adl0243", "page": 89, "text": "تو در وی فنا اوست در تو بقاء\nفنای تو باقی و نامش فناء\nوجود تو فانی و بود تو حق\nهمه حاصل عمر و سود تو حق\nز اجمال تفصیل کردم کنون\nازین بیش گفتار باشد جنون\nفَقَسَّمَ بَيْنَهُمْ مَّعَايِشَهُمْ وَوَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ\nپس قسمت فرمود میان خلایق معیشتهای ایشان و نهاد ایشانرا از دنیا بمواضعی که بود مناسب ایشان\nمعاشی که بد لایق هر کسی\nز اشراف انسان و از هر خسی *\nسزا وار هر کس عطائی نمود\nزکس کم نه کرد و نه برکس فزود\nهوای جهان لایق هر که دید\nدر آن سر زمین کرد او را پدید\nبهر کس معاش و سکونت جدا\nز هر کس متاع و رعونت جدا\nدرین بی نیازی نظر کن بحال\nنگنجد در آن هیچگونه قیل و قال\nتو در اصل پیدایش ار بنگری\nبود بهر عرفان وزان سروری\nولیکن بنا برره امتحان\nتقاضای قدرت شده آنچنان\nکه نبوده با دل دو قوت قرین\nیکی بهر دنیا یکی بهر دین\nکه از بهر کار معاش جهان\nکند آدمی زندگی انچنان"}
{"book": "adl0243", "page": 90, "text": "۸۱\n\nبقدر کفایت کند کارها\nبقدر ضرورت برد بارها\nکند نفقه پیدا بو زنده زان\nحیات چنان دارد از زنده زان\nوزین حیله از زندگی بهره ور\nازین ره ره معرفت پیشتر\nبروره براه خدای کریم\nره حق بیابد بفکر سلیم\nنشاند درخت محبت بدل\nسپارد ز راه مروت بدل\nبو د بیخش اندر بن تن نهان\nشگوفه ازان بو دهد عطر سان\nثمر زو شود حاصل زندگی\nسراسر بود بارش از بندگی\nبود سبز و خرم ز تقوی مدام\nبود آبیاریش از زهد تام\nاز ان بی نیازی که بودش بکار\nبخلق جهان حضرت کردگار\nچو هستی عطا کرد از فضل خویش\nبهرکس بدا و از کم و یا که بیش\nبهرکس برآورد او انچه دید\nبه او کرد از لطف خود در پدید\nزیک جنس انسان که در آفرید\nبه الوان و اقسام کردش پدید\nزیک نطفه آب پیدا همه\nبیک جسم بنگر هویدا همه"}
{"book": "adl0243", "page": 91, "text": "۸۲\n\nنه از کس بود حق خدمت بپیش\nکه اندر عوض بایدش مزد خویش\nولیکن باندازۀ لازمی\nجدا کرد مخدومی و خادمی\nیکی را بسر تاج شاهی نهاد\nنشاندش به تخت شهی شاد شاد\nجهانی بحکم و بفرمان او\nجهان زیر فرمان و حکمت ازو\nیکی سرور و نزد شه با وقار\nیکی در وزارت بصدا اعتبار\nهزاران ز همجنس خدام شان\nچو بینی همه یک وجود است و جان\nکسی در تجارت بس آسوده حال\nشب و روز از سیم و زر قیل و قال\nکسی مست مال و متاع جهان\nیکی جان دهد بهر یک قرص نان\nیکی دانش آموز خلقی از هنر\nیکی گشته از جهل خاکش به سر\nنشسته کسی با سرور و غرور\nستاده کسی دست بسته حضور\nکسی صرف کشت و زمین دارست\nکسی از امور جهان عاریست\nکسی در صنایع بدایع حکیم\nکسی را نه صنع و نه فکر سلیم\nیکی را بود حرف از آسمان\nز افلاک و انجم ز تاثیر آن\nم س"}
{"book": "adl0243", "page": 92, "text": "۸۳\nیکی بی خبر از بساط زمین * ندارد خبر از یسار و یمین *\nیکی باده پیما د هم باده نوش شب و روز سرمست و بیفکر و هوش\nیکی تلخ کام و یکی کامیاب یکی پرده دار و یکی بی حجاب\nعرض بی نیازی چنین شیوه کرد به کس عیش داد و به کس رنج و درد\nیکی رنج سردی کشد از زمان دگر کس ز سرما به بیند زیان\nیکی گرم ناید به آتش تنش یکی سوزد از گرمی موطنش\nغرض رنج و راحت به تقسیم خلق بکس تاج شاهی به کس ژنده دلق\nعطا کرد و باشد همه امتحان که این خلق انسان ز سود و زیان\nچه داند که این بود دنیا چرات چه حاصل ازین بود و این مبتلات\nبدنیا و اسباب او مائلند و یا آنکه از راه حق سائلند\nغرقند در حب دنیا و جاه و یا آنکه هستن جویان راه\nاز آن شعبه دومی غافلند و یا آنکه زان شعبه هم قائلند\nچو خوانند از درس اَنْ يَعْبُدُون چه دانند از راه اَنْ يَعْرِفُونَ"}
{"book": "adl0243", "page": 93, "text": "چه دارند بافتهٔ انتما\nچه دارند با معرفت انتما\n\nبراه حقیقت قدم میزنند\nزراه طریقت چه دم میزنند\n\nبدنیا همه کام دارند و بس\nو دین یا دو دنیا نه زیشان هوس\n\nعبادت نمایند بهر خدا\nو یا انکه جنّت بود مدعا\n\nبیابند جنّت به اعمال نیک\nز عصیان باتش مقام است لیک\n\nطلب گر نمایند از ول خدا\nبیابند مقصود از کبریا\n\nفان المتقون فیها هم اهل الفضائل\nپس پرهیزگاران در دنیا ایشانند اهل صفات گزیده\n\nبه مخلوق حق انچه از اتقیا است\nفضایل به ایشان زایزد عطا است\n\nبعلم و عمل واصل و کامیاب\nبسی فارغ از کردهٔ ناصواب\n\nبه اصلاح از فیض علم و ادب\nندارند رو جز بدرگاه رب\n\nبهر دم رخ خویش را از نیاز\nگذارند بر درگه چاره ساز\n\nبجز حق نه با دیگری کارشان\nنه با دیگری راز و اسرارشان\n\nنیابند جز او بدل هیچگاه\nبرارند در یادش از سینه اه"}
{"book": "adl0243", "page": 94, "text": "۸۵\n\nفراغ از غم دهر دون یافته دل و جان بیاد خدا باخته\nمَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ\nگفتار ایشان حق است\nبود حرف شان جمله خير وصواب زگفتارایشان بود فتح باب\nچو کامل بود عقل شان از خدا سخنهای دلکش نمایند ادا\nبگفتار خود نیک سنجش کنند نه از بد دلی خلق رنجش کنند\nنرانند جز در ضرورت سخن نخواست بهر کدورت سخن\nبگویند نیک و نگویند زشت ندارند ایشان بدی در سرشت\nبگویند چیزی که حق گفته آن نیارند ناحق گهی بر زبان\nهمه راست بازند و گویند راست از ایشان خطا گر بدانی خطاست\nوَمَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصَادُ\nو پوشاک ایشان میانه است\nز اوسط بود وضع پوشاک شان وز اسراف باشند بس برکران\nهمه دور از شيوه مسرفان همه کار شان پیشه مقبلان\nچو گفتا ز حضرت بد نیسان بود کَه خَيْرُ الْاُمُورِ اَوْسَطُ آن بود"}
{"book": "adl0243", "page": 95, "text": "۸۶\nبود گفت شان گفته انبیاء | همه فعل ایشان ز صدق و صفا\nبود خورد و پوشاک شان چون رسول | که یابند زان در ره حق وصول\nبپوشی اگر پوشش اتقیاء | بزیب نمائی و ایزد رضاء\nتن اندر لباس و تواند ربوب | ازین شیوه جان را بکن کامیاب\nوَ مَشيُهُمُ التَّوَاضُعُ\nدر رفتار ایشان یعنا خرّ است\nتواضع بود طرز رفتارشان | سراسر بود خوب کردارشان\nنہ بینند از خود کسی را فرط | اگر بد بود خواه باشد نکو\nبهر کس نگاهی به عزّت کنند | ندارند خواری کس را پسند\nندارند فرقی ز خود تا به غیر | بخلق خدا چون نمایند سیر\nبلی نیک مردان فرخ سیر | نه بینند از خود کسی خوارتر\nبر سبیل تمثیل\nیکی از بزرگی نمود این سوال | که ای پیر روشن دل باکمال\nشنیدم که مردان راه یقین | ز خود به شمارند خلق زمین"}
{"book": "adl0243", "page": 96, "text": "اگر شخص بد بیند و بد سگال\nز خود بهترش چون نماید خیال\nبپاسخ بفرمود کام پاکدین\nسبب این بود می شنو از یقین\nبخلق و بخود چون نظر افگند\nبد خود ببینند و سر افگند\nببیند آری بانصاف خویش\nبد کرده آرند در دل به پیش\nبگویند از ما بدی سر زده\nملامت از ان بهر ما بر زده\nیقین نیست در باب دیگر بدی\nولی هست در نفس ما هر بدی\nز باشد یقینی زغیر اشتباه\nز ما از بدی گشته نامه سیاه\nدگر می ندانیم نز خدا\nشود به ز لطف و کرم اوز ما\nدگر چون بود خاتمه مُستتر\nبه ایمان که آخر بود مُفتخر\nعُصّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ تَعَا عَلَيْهِمْ\nپوشند چشمها خود را از چیزیکه حرام کرده است خدایتعالی برایشان\nنه بینند گاهی بسوی حرام\nحلال است از دیدشان جمله کام\nز دید حرام آورند احتراز\nبممنوع چشمی ندارند باز\nنگه چشم دارند از دید غیر\nبه نامحرم آرند گاهی نه سَیر"}
{"book": "adl0243", "page": 97, "text": "۸۸\nچنین گفت ان سید انس جان\nکه عین است عین المعاصی بدان\nبیافته نادیده باشی زدید\nکه بر صاحب دید آمد پدید\nبزرگ آنکه فبش چشم است و دید\nبسا جان صافی کز و شد پلید\nبود چشمه معصیت چشم زشت\nز خلوت بدر ره بسوی کنشت\nازین است پاکان راه خدا\nنه بینند گاهی بسوی خطا\nهمه دیدشان دید مولی بود\nهمان چیز بینند کاملی بود\nوَوَقَفُوا اَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ\nو گوشدارند بر علمی که نافع است ایشانرا\nبگوش آنچه از راه دین بشنوند\nهمه علم نافع یقین بشنوند\nنیارند در گوش جز حرف خیر\nبود قوت سمع شان صرف خیر\nهمه معنی معرفت بشنوند\nوزان معرفت منفعت می برند\nکند سمع شان اجتناب تعلم\nز بهتان و غیبت ز حرف حرام\nهمه حرف شرع وز دین بشنوند\nهمه نکتهای متین بشنوند\nهمه گوش دارند بر حرف خیر\nشب و روز باشند در صرف خیر"}
{"book": "adl0243", "page": 98, "text": "نکوبشنوند و خدا یارشان\nپسندند بود خوی و کردارشان\n\nبحق است از ایشان همه فکر و هوش\nبجز حق از ایشان نه سمع و نه گوش\n\nبحرف بد کس ندارند کار\nنمایند از زشت گوئی کنار\n\nچو پرسد خداوند روز شمار\nز اعضا که ایشان چه کردند کار\n\nبود گوش مسئول در آنزمان\nز گفتار باطل که بشنیده آن\n\nچو گوش است مامور سمع نکو\nاگر بشنود زشت پرسند ازو\n\nچو پاکان دین به یقین داشتند\nبحرف بدی گوش نگذاشتند\n\nهمه سمع شان حرف مرغوب بود\nهمه گفت شان دلکش و خوب بود\n\nبود حرف زیبا در شاهوار\nکه در گوش خوبان بگیرد قرار\n\nنَزَلَت اَنفُسُهُم مِنهُم فِی البَلاء کَالّذی نَزَل فِی الخَلَاء\n\nفرود آمده نفسهای ایشان در بلیات مانند کسی که فرود آید در نعمت و راحت\n\nچنانند مصروف ذکر خدا\nچنانند شغوف فکر خدا\n\nکز ایشان بجز طرز تسلیم نه\nبجز حق دگر حرف تعلیم نه\n\nاگر رنج ببینند و درد و بلاء\nبیابند در خرمی از قضاء"}
{"book": "adl0243", "page": 99, "text": "۹۰\nنه خوشدل زشادی نه مخزون بغم نه مسرف به بیش نه ممسک بکم\nچودانند هرجمله را از خدا ازایشان بودجمله شکرورضا\nمقام تشکربود حال شان شکرریز شکر خدا قال شان\nهمه خواهش نفس دون لئیم گذارندبهررضای کریم\nزلذات نفسی نگیرندکام زلذات عقلی پذیرند کام\nندارند بغض وحسدباکسی بودنز دشان جمله دنیاخسی\nتهی از هواهای نفس پلید پرازذکر وفکرخدای مجید\nمجسم زروح ومعظم چو جان بودجسم شان صافتر از روان\nبودخاص ایشان مقام رضا کزان شیوه یابند بس ارتقا\nهمه ترک زحمات دنیاکنند فیوضات از نزد مولی برند\nکنند اینهمه در هوای وصال بجز ذکروصلش ندارندقال\nنه جزوصل او مدعائی بدل نه جز یادکویش هوائی بدل\nفزون هر قدر رنج دنیا کشند چو از دوست دانند زانها خوشند"}
{"book": "adl0243", "page": 100, "text": "۹۱\n\nبلائی که او هست از سوی دوست بچشمان حق بین ایشان نکوست\nچود نیا بود موضع ابتلا بوندا زبلا خوشدل و با صفا\nلولا الاجل الذي كتب الله لهم لم تستقر ارواحهم في\nاگر میبود اجل مقرر شده که نوشته است خدایتعالی برای شان هرگز قرار نمیکرفت ارواح درخان\nاجسادهم طَرفَة عَيْن شَوْقًا الى الثواب وَخَوفًا مِنَ الْعِقَابِ\nدر اجساد ایشان بقدر بر هم زدن چشم محض بجهة شوق ثواب و بسبب ترس از عذاب\nبود روح شان در جسد بی قرار ز شوق وصال خداوندگار\nز بس شوق دارند باقی مزید ندارند روئی بَدَهر پلید\nنبودی اگر عُمرشان در حساب دمی زندگی را شمردی عقاب\nچو ناچار هستند از این حیات ندارند چاره برای ممات\nز عمرند هر وقت در اضطراب ز شوق ثواب و زبیم عقاب\nندارند چاره که قبل از اجل سپارند جانرا به شاه اجل\nز عمرند اندر خروش وفغان همه مرگ خواهند روز وشبان\nچودانند دنیا بود بی ثبات ثبات و بقا هست بعد از ممات\nاز ان روز و شب طالب مرگ خوش بسر رشته ساز و هم برگ خویش"}
{"book": "adl0243", "page": 101, "text": "۹۲\nبرسبیل تمثیل\nشنیدم که پیغمبر خوش سیر | چوبود انتقالش زبعد صفر\nزبس انتقالش بدل راه داشت | تمنای انجام آن ماه داشت\nهمینخواست کآن ماه گردد تمام | که از وصل جانان شود شادکام\nزشوق حضور و زذوق وصال | بفرمود آنسرور خوش خصال\nکه هر کس بیارد بمن این خبر | که آخر شد و رفت ماه صفر\nدهم مژده او را بخلد برین | باین مژده باید نمودن یقین\nهمین است رسم وره دوستی | که هرکس که بینم درین روزگار | اگر دوستی طالب اوستی\nچنان کابل دنیا بروزوشبان | نخواهند هر دم زمردن نشان\nکسانی که خاصان راه حقند | مسلمان و هم مومن مطلق اند\nشب و روزخواهند از ذوالمنن | که گردد جدا روح ایشان زتن\nتوئی طائر قدس وجای توعرش | فرستاد حق زامتحانت بفرش\nأدا نسانی وخوی انسان تر است | و یا خواب و خورتابه حیوان تراست"}
{"book": "adl0243", "page": 102, "text": "۹۳\n\nدلت ذوق عرش معلی کند\nو یا شوق اسباب دنیا کند\n\nشوی با خدای جهان آشنا\nو یا در نجاسات داری شنا\n\nبدل با شدت شوق حُبّ الوطن\nو یا از خدا دور و پا بست تن\n\nچو حاصل ترا روح باشد ترین\nمدان جسم را حاصل خویشتن\n\nترا کار با روح بود از اوّل\nهمان کار باقی است بعد از اجل\n\nشود بعد مُردن جسد زیر خاک\nرود روح هر چرخ گرهست پاک\n\nکنند امتحانت که آنروح پاک\nکه او را نهادند در مشت خاک\n\nتو با او چسان مینمائی عمل\nنکو داریش یا نهی در خلل\n\nگر آلوده سازی و تردانش\nکنی نفس امّاره را رهبرنش\n\nهمان مرغ قدسی عرش آشیان\nفتد بر زمین تیره و سرگران\n\nنه بینی تو در طائر گلستان\nکه بر شاخ گل چون کند آشیان\n\nبآن آشیان بسکه او مائل است\nبه آبادیش روز و شب شاغل است\n\nترا آشیان عرش رحمان بود\nگذشتن کجا لازم از آن بود"}
{"book": "adl0243", "page": 103, "text": "۹۴\n\nباین قالب خاکیت قدر نیست\nگر آن روح تابنده چون بدریست\nنیاید به او روح تا ای امین\nکسی علقه را کی بگوید جنین\nبه تن تا زمانی که روحت بود\nازان زندگانی فتوحت بود\nچو بیرون شود از تنت مرغ پاک\nشود قالبت مرده و تن هلاک\nتو آن روح از عالم اخروان\nتن از عالم خلق و خاکی بدان\nکند روح پرواز بر آسمان\nتنت در ته خاک گردد نهان\nازان خاک چیزی نگردد عیان\nولی میرود روح بر آسمان\nچو حاصل ز جسم تو شد جان تو\nچه جان کو عزیز است و مهمان تو\nگرامی بدارش گرامیست آن\nمکن تیره اش اندرین خاکدان\nکه هنگام رحلت نگردد زبون\nچو جسمت نماند بدنیای دون\nگرش پاک داری چو زین تن پرد\nبر افلاک در آشیان آرمید\nدر آن سعی بنمای ای متقی\nکه روحت بود پاک و نبود شقی\nبرو نفس اماره مقهور کن\nریا و حسد را ز دل دور کن"}
{"book": "adl0243", "page": 104, "text": "۹۵\nمکن مشاور نفس بداندیش را بده از کفنت مذهب و کیش را\nبکش نفس را پیش از مردنت مدان حاصل از زندگی خوردنت\nعظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم :\nبزرگ شده آفریننده ایشان در دلهای ایشان پس خرد و حقیر گشت سوای خدا در چشم های ایشان\nچو دانست حق را بزرگ و عظیم بزرگی نداند جز از کریم\nنداند جزا و بزرگی دگر ازان غیر او ناید اندر نظر\nنداند جز حق نه بینند غیر بحق است زایشان همه سیر و طیر\nچو دانند هر کار را از خدا ز اسباب سازند خود را جدا\nبود غرق توحید حق روز و شب همه وقت شانت مصروف رب\nغرض جز خدا با کسی کار نی وز ایشان به کس رنج و ازار نی\nهمه غرق اندر صفات خدا دل و جان و تن غرق ذات خدا\nبجز حق تعلق بخلق جهان ندارند با خوب و زشت کسان\nنه از کس امید و نه بیم از کسی\nطمع نی جوی زرو سیم از کسی\nبزرگی نداند جز از کریم"}
{"book": "adl0243", "page": 105, "text": "۹۶\nفَهُمُ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْرَ أَيُهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَمُونَ وَهُمْ\nپس ایشان و بهشت مانند کسی است که تحقیق دیده است آنرا پس ایشان در آنجا نعمت داده\nوَالنَّارُ كَمَنْ قَدْ رَانَهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُوْنَ ط\nو ایشان و دوزخ مانند کسی است که به تحقیق دیده است آنرا پس ایشان در انجا عذاب شدگانند\nچو عین الیقین حاصل شان بود همه دیدن شان با ایقان بود\nبود آنچنان از ره هوش و دین که بینند گویا بچشم یقین\nبود جنت و دیدشان بی گمان بود دوزخ اندر نظر شان عیان\nببیند جنت از آن در نعم ببینند دوزخ و زان در الم\nبه نیکی روانند زان دیده خویش بخود فعل بد را نسازند کیش\nشب و روز جاهل به کار خدا ز کار جهان بس بعید و جدا\nقُلُوْبُهُمْ مَحْزُونَةٌ ط\nدلهای ایشان اندوه گین است\nهمه وقت محزون دل سان بود ز چشمانشان اشک ریزان بود\nازین غم که پا بند دنیا ستند شب و روز جانرا ز غم کاستند\nپریشانی شان علایق بود همه فکرشان سوی خالق بود\nوصال خدا چون بدل آورند ز دنیا و هستی آن بگذرند"}
{"book": "adl0243", "page": 106, "text": "۹۷\nبخواهند وصل خدا هر زمان\nبخواهند تن را و کار جهان\nچو این زندگی مانع وصل اوست\nبوند از علایق بسی در فغان\nهوای وصالست در جانشان\nبود زندگی خصم ایشان نه دوست\nوَشُرُورُ هُمْ مَأْمُونَةٌ\nو شرهای ایشان در امن داشته شده است\nز شرهای دنیا به امن وامان\nزشر برکنارند و مشغول خیر\nچو شر و حسد بهر دنیا بود\nز دنیا چو ایشان جدا گشته اند\nاز ایشان نه کس شر بیابد نه کین\nاگر زندگی خواهی ای نیک نام\nمکن شر برو خیر و خوبی رسان\nازان خوشدلی در حیاتت بود\nبخلق خدا با شدت اتحاد\nبکس نی ضرر نی اذیت رسان\nشب و روز مصروف در موضع در\nوزان اهل دنیا بغمها بود\nز جان آشنای خدا گشته اند\nکه هستند سالک براه یقین\nبکن این چنین زندگانی مدام\nچو خواهی که نامت بود جاودان\nوزان فیض بعد از مماتت بود\nخلاص و نجاتت ز فسق و فساد"}
{"book": "adl0243", "page": 107, "text": "۹۸\nوَأَجْسَادُهُمْ نَخِيفَةٌ\nو جسدهای ایشان لاغر است\nبود جسم شان لاغر و بس نزار\nکه دارند در سینه غمهای یار\nندارند با نفس خود التفات\nوزان نیست در جسم ایشان ثبات\nصیام و قیام و ریاضات بیش\nهمه وقت دارند عادت بخویش\nازان جسم شان زار و محزون بود\nکه جان خرم از فیض بیچون بود\nنخواهند تن پروری هیچگاه\nریاضت نمایند بیگاه و گاه\nبخوردن ندارند شوقی مزید\nهمه ذوق شان سوی حی مجید\nحکایت\nشنیدم یکی زاهد با صفا\nبشد میهمان یکی ز اغنیا\nدر آن جایگه بود جمعی کثیر\nزاهل دول از شیر و وزیر\nچو از بهر زان سفره آراستند\nطعامی ز هر گونه پیراستند\nچو کرد اهل محفل با کل ابتدا\nنخورد از دگر چیز مرد خدا\nبیک نان خشک اکتفا کرد بس\nبه الوان نعمت نبودش هوس"}
{"book": "adl0243", "page": 108, "text": "۹۹\nیکی گفت ای پیر بافکر و رای | چو این جمله نعمت بود از خدای\nچرا با دگر نعمت کردگار | بجز نان ترا نیست میل و شعار\nخرد مست پیر هدایت نشان | بپاسخ چنین گشت رطب اللسان\nکه اینجمله نعمت که حق آفرید | همه بهر ما بندگان شد پدید\nولی خلق ما بهر آنها نشد | پی خوردن این حلق پیدا نشد\nز چیزی که اینجا نخوردیم ما | وزان حسرت بیش بردیم ما\nبعقبی عوض زان فزونتر دهند | درین سر چو نبود در آنسر دهند\nتو دانی اگر حاصل کم خوری | اگر بیشتر خوردهٔ غم خوری\nشکم را مکن هیچگه پر ز نان | که افزونی جسم کاهد ز جان\nوَ حَاجَتُهُمْ خَفِيْفَةٌ\nو حاجت ایشان اندکست\nبود جسم ایشان نزار و نحیف | که حاجت ندارند الا خفیف\nنخواهند گاهی بجز آنقدر | که آرند این زندگانی بسر\nبخوردن کنند آنقدر رغبتی | که بهر عبادت بود قوتی"}
{"book": "adl0243", "page": 109, "text": "تمنا کنند انقدر نان و آب\nکه هوش و خرد شان نگردد خراب\n\nز اسباب پوشاکه این بندگان\nبخواهند تا ستر عورت ز تن\n\nز اسراف و امساک بس احتراز\nنمایند و فارغ ز حرص و ز آز\n\nچو اطوار شان این بود در زمان\nنباشد گهی حاجت شان گران\n\nچو دارند ایشان قناعت چنین\nنباشند محتاج خلق زمین\n\nوَاَنْفُسُهُمْ عَفیفَةٌ\nو نفسهای ایشان پاکیزه است\n\nبپاکیزگی نفس ایشان مدام\nز یاد خدا خرم و شاد کام\n\nچو شهوات از تن برون رانده‌اند\nبه تن جوهر روح را مانده‌اند\n\nاز آن جسم ایشان چو جانست پاک\nکه شد نفس اماره شان هلاک\n\nچو شهوت شد و گشت عفت پدید\nبه ایشان ز حق است رحمت مزید\n\nحقیقت چون عقل و پاکست روح\nبیابند از فیض عفّت فتوح\n\nبود نفس پاکان لطیف و عفیف\nشود روح چون نفس گردد لطیف\n\nصَبَرُو اَيّامًا قَصیرَةً اَعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَویـلَةً ۵\nشکیبائی نمودند چند روز کوتاه از پی ایشان رسید آسایش دراز\n\nسلیمانی"}
{"book": "adl0243", "page": 110, "text": "بود صبرشان چند روز قصیر\nدرین زندگی و متاع حقیر\nجهان چند روز است و زان بیش نیست\nکه دل بستگی اندر آن کفر نیست\nچرا دل بدنیا ببندی مدام\nکه کس از زمانه نشد شادکام\nدوامی نباشد چو در دهر دون\nبدهر از چه بندی دل ای ذوفنون\nچو او دل نبندد بتو هیچگاه\nتو گر دل ببندی بگردی تباه\nازین روی مردان راه خدا\nنبندند دل را بجز کبریاء\nگذارند چندی بدنیا چنان\nکه شخصی بجائی بود میهمان\nتعلق نگیرند با ملک و مال\nوگر هست باشد بقدر حلال\nازان زندگانی بسر می برند\nنه راحت کشند و نه تن پرورند\nدرین دهر باشند پر در صبور\nز دنیا و از اهل دنیا نفور\nبسختی دنیا صبور و رضا\nندارند شکوه گهی ز ابتلا\nچو هنگام سختی به آخر رسید\nسهولت بایشان بگردد پدید\nبروید گل مقصد شان از باغ\nز دنیا و از سختی او فراغ"}
{"book": "adl0243", "page": 111, "text": "١٠٢\n\nتِجَارَةً مُنْجِيَةً يُيَسِّرُهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ اِذَا دَفَعَهُمُ الدُّنْيَا وَلَمْ يَزِيدُوهَا ط\nتجارت سود کننده که آسان گردانید انرا برای ایشان پروردگار ایشان چون ایشانرا ضایع و تباہش نکردند ایشان دنیا را\n\nتجارت بود از خدا بهر شان\nوزان سود آرند اندر میان\n\nبود نفع ایشان زحکم خدا\nاوامر چو آرند یک یک بجا\n\nرضای خدا نفع ازان بیشتر\nدر نیره نه رنج و زیان نه خطر\n\nبوند از نواهی یزدان بعید\nوزان نور حق در دل شان پدید\n\nبحق است زایشان همه کار و بار\nبجز حق ندارند با خلق کار\n\nاز ایشان عبادت بصدق و صفا\nز یزدان عنایت بصبح و مسا\n\nتجارت ازین به بود در کجا\nکه از بنده طاعت ز ایزد عطا\n\nتوزین نفع گردی اگر با خبر\nجز این ره نگردی براه دگر\n\nزطول امل از تواین راه ماند\nو گرنه خداست باین راه خواند\n\nکسی کو گرفته است این راه را\nربوده همه عزت و جاه را\n\nدرین ره کسانیکه بشتافتند\nز راه دگر خود عنان تافتند\n\nزدنیا و عقبی ربودند گوی\nهمه عمر هستند در جستجوی"}
{"book": "adl0243", "page": 112, "text": "۱۰۳\n\nبود حیف بر آنکه ای بیخبر  همه خاک حسرت بپاشی بسر\nبرو جهد کن سود اندر کف آر  که فردا نباشی زیانکاروزار\nوَاسْتَرَهُم فضل والفضلهُ دُونَهَا\nداسیر کرد دنیا ایشانرا بخواری پس فدیه دادند همت خود را ازین گفتار\nشب و روز دنیا طلبگارشان  ولیکن بیاید ازو عارشان\nز دنیا بایشان همه التجا  ولی همت شان ز دنیا جدا\nبه ایشان بود واله دنیا مدام  ولی زونسا زند آلوده کام\nبدنیا نیارند رو هیچ گاه  بود ارچه دنیا فتاده براه\nغلامی کند هر چه دنیای دون  در ایشان بود نفرت از دون\nحکایت\nشنیدم که چون سید کائنات  بکعبه شکستند لات و منات\nشیاطین بابلیں گفتند آه  ازین غصه ما راست عالی تباه\nشه بحر و بر سید انبیاء  که بر خلق پیغمبر است از خدا\nز کعبه برون کرد اصنام را  نیا برد این مقصد و کام را"}
{"book": "adl0243", "page": 113, "text": "پیرن کونه ازار کونه\nیک عدد ۲ عدد"}
{"book": "adl0243", "page": 114, "text": "١٠۴\nشکسته است بتھا تمامی کنون نمود آن همه را ز خانه برون\nپس آن خانه را ساخت بیقال و قیل همانسان که بوده است وقت خلیل\nچو گم شد بت و بت پرستی تمام چسان از ضلالت ستانیم کام\nچه چاره کنیم و چه بیریم خاک که از بت پرستی شود دہر پاک\nبه مردم اگر بت پرستی شعار نباشد بر خاک بیریم زار\nپاسخ چنین گفت دیو رجیم که گر بت شکستند با قیست سیم\nبدلها محبت ازو چون بود نشاید شما را جگر خون بود\nز اصنام چیزیکه میشد پدید ز سیم است باقی شما را نوید\nاگر حُبّ دنیا بدل باقی است همان ساغر است و همان ساقیست\nز اصنام چیزیکه حاصل بود از ان بهتر از سیم واصل بود\nازین حُبّ دنیا و این حُبّ جاه شود کارشان بس خراب تباه\nپس آنانکه در راه حق رۀ روند ز دنیا و هر چه اندر و بگذرند\nغلامی کنند سیم و زر هر چه پیش گذارند او را نه در نزد خویش"}
{"book": "adl0243", "page": 115, "text": "۱۰۵\n\nبود شیوه راستان اینچنین\nز دنیا گریزند از بهر دین\nاگر خواهی از دین کمال و بهی\nنیاری بدنیا تو هرگز ولا\nره نیکمردان چو گیری ز دل\nبدنیا و عقبی نمانی خجل\n\nاَمَّا الَّيْلُ فَصَافُّونَ اَقْدَامَهُمْ تَالِيْنَ لِاَجْزَاءِ الْقُرْاٰنِ يُرَتِّلُوْنَهَا\nانچ شب است پس صف زده قدمهای ایشان در نماز در حالتی که خوانند اجزاء قرانرا میخوانند انرا\nتَرْتِيْلًا يُحْزِنُوْنَ بِهِ اَنْفُسَهُمْ وَيَسْتَبْشِرُوْنَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَاِذَامَرُّوْا\nبترتیل اندوهناک سازند بقرآن نفسهای خود را و بیرون میآرند بآن دواء درد خود را پس چون\nبِاٰيَةٍ فِيْهَا تَشْوُوْقٌ رَكَنُوْا اِلَيْهَا طَمَعًا وَتَطَلَّعَتْ نُفُوْسُهُمْ شَوْقًا اِلَيْهَا وَ\nگذرند بر آیتی که در آن آرزومند شد مسل میکنند بسوی آن از روی طمع و آگاه شود نفسهای ایشان از\nظَنُّوْا اَنَّهَا نَصْبُ اَعْيُنِهِمْ وَاِذَا مَرُّوْا بِاٰيَةٍ فِيهَا تَخْوِيْفٌ اَصْغَوْا اِلَيْهَا مَسَامِعَ\nشوق بسوی آنها و گمان کنند آنها پیش چشم ایشان است چون گذار کنند بایتی که در ان بیمی باشد فرا دارند بسوی آن صرت\nقُلُوْبِهِمْ وَظَنُّوْا اَنَّ زَفِيْرَ جَهَنَّمَ وَشَهِيْقَهَا فِيْ اُصُوْلِ اٰذَانِهِمْ فَهُمْ حَانُوْنَ\nگوشهای دل خود را و گمان کنند که هرآئینه اواز نیران و فریاد او در بیخ گوشهای ایشانست پس ایشان\nعَلٰى اَوْسَاطِهِمْ مُفْتَرِشُوْنَ لِجِبَاهِهِمْ وَاَ كُفِّهِمْ وَاَطْرَافِ اَقْدَامِهِمْ يَطْلُبُوْنَ\nپشت خم دهند و پهن کنند، جهت خضوع پیشانیهای خود و پره های پنجه اند در پایانها و کفها و زانوها و اطراف قدمهای خود را\nاِلَى اللّٰهِ تَعَالٰى فِيْ فَكَاكِ رِقَابِهِمْ\nو طلب میکنند بسوی خدایتعالی در خلاص کردن و از اوطاق گردنهای خود\n\nبه شبها تلاوت بود کارشان\nز یاد خدا بهره و بارشان\nبترتیل خوانند قرآن سبق\nبترتیب دانند فرقان حق\nبتاریکی شب چراغ آورند\nز قرآن به شبها ایاغ آورند"}
{"book": "adl0243", "page": 116, "text": "۱۰۶\n\nبترتیب دانند و ترتیل هم ز قال جهان فارغ از قیل هم\nنخوانند چون خواندن عامیان ولیکن بخوانند چون عارفان\nبهر حرف لذت بچشم و بدل بمضمون گهی شاد و گه مضمحل\nچو آیات رحمت قرین وصال بخوانند خرم بیابند حال\nچو خوانند آیات سخت عذاب بلرزد دل شان ز بیم عقاب\nچو خوانند در وعده آیات را ببالا رسانند رایات را\nبخوانند چون آیتی از وعید بایشان شود ترس و ذلت پدید\nتلاوت چو آرند اول شروع شروعش بود با هزاران خضوع\nچو دانند از عظمت کردگار نمایند عجز و نیاز انکسار\nخدا را چو دانند و هم عظمتش کلامش بدانند و هم حشمتش\nبه بینند قرآن بشان کلان بسانیکه اوراست تعظیم و شان\nبتعظیم مستغرق آن شوند بخواندن بدیدن همه جان شوند\nهمه جان همه تن غریق آنچنان حقایق برایشان ظهور و عیان"}
{"book": "adl0243", "page": 117, "text": "١٠٧\nببینند انسان که بینم ما\nبه ظاهر از ایشان تلاوت بو\nبود بطن قرآن که خوانندهم\nبود لوح محفوظ در دیدشان\nبه آن عظمت حرف و سطورام\nببینند با آن کلانی کلان\nبه آن عظمت حق بزرگی عرش\nچو دانند و بینند و دانسته اند\nتلاوت چو آرند اندر میان\nبقسیم که نازل شد آیات حق\nمشاهده ایشان همان وقت باز\nبهر آیتی زهره از ملک\nغرض عظمت حق و شان کتاب\nولی دیدشان غرق حب خدا\nبباطن از ایشان حلاوت بود\nز باطن بود آنچه دانند همه\nرقم گشته قرآن حق اندر آن\nکه زیبا نوشتست آن را قلم\nکه ناید به تحریر و نی در بیان\nبه اسرار حق از سما تا بفرش\nبه این لذت اینجا کمر بسته اند\nباین شیوه باشد نظر دیدشان\nشمارند آن گونه رایات حق\nببینند چیزی که بوده ا باز\nببینند نازل زسوی فلک\nچنان بهرشان حاصل آید صواب"}
{"book": "adl0243", "page": 118, "text": "که سازند حق تلاوت اداء\nهمه وقت راضی ازایشان خدا\nازین است تاثیر زایشان پدید\nکه زایشان بپاکی رسد صد پلید\nتلاوت همین است خواندن بیان\nهمه خیر دنیا و عقبی درین\nشنیدی چه فرمود خیرالبشر\nکه گفتار او خوشتر است از شکر\nبسا کس که قرآن تلاوت کنند\nچو در دل حضوری نه عادت کنند\nبخوانند قرآن ولی آنچنان\nکه قرآن کند لعنت از هر زبان\nبود زبده شرط تلاوت حضور\nحضور ار نداری مکن زان عبور\nغرض جمله شبها تلاوت کنند\nوزان کام جان پُر حلاوت کنند\nگهی در قیام و گهی در رکوع\nتلاوت نمایند با خضوع\nگهی در رکوع از جهان بیخبر\nگهی در سجودند افگنده سَر\nگه افتان وخیزان بسوی خدا\nگهی ذکر الله و گه ذکر هو\nببینند گه رازهای نهان\nز مُلک ومَلک وز زمین و زمان\nبظلمات شب نور را طالبند\nنه چون صبح اوّل در آن کاذبند"}
{"book": "adl0243", "page": 119, "text": "۱۰۹\n\nبگویند انواع راز و نیاز بآن دادگر مطلق کارساز\nزمقصد گهی دور و گاهی قریب تمنای شان جمله وصل حبیب\nچو آرند اندیشهٔ وصل دوست نگنجند از ذوق شادی بپوست\nچو آید ز هجران بشب یادشان به گردون رسد آه و فریادشان\nچو شب پرده پوشت بهم راز را بگوید در از و بگریند زار\nبشب کار عشاق تاب تب است بشب جان ایشان زغم بر لب است\nز معشوق ناز وز عاشق نیاز بود در شب و شب بود وقت راز\nز شب گر بدانی واسرار شب بجوئی دگر روز جز کار شب\nشب است و حبیبان شب وصل شبست همه وصل اندر خیال\nشب است ویها مشک شبست همه عنبر و عود خشک از شب است\nشب است و وصال محبان شب همه قیل و قال محبان شب\nهمان نور روشن همان تار شب به شب میرسد جان عاشق بلب\nبه تاریکی شب زخاور چه کار بود روز و خاور همه سازگار"}
{"book": "adl0243", "page": 120, "text": "۱۱۰\nبشب گردانی وانوار او\nنیابی زخور روز بازار او\nبه شب به زخورشید باشد چرا\nکه از شرم شان میکند خور شنا\nچو دیده است خورشید آن نور را\nرود شب ز خجلت بدیجور ها\nچو تاریکی شب بود دل ربا\nمحبان بپوشند زان دیده‌ها\nکه تاریکیش بس فزاید از آن\nمضاعف شود لذت کامشان\nدو تاریکی اینجا چو در کار شد\nدوبال رسیدن بد لدار شد\nزهجران شب باشد ای ذوفنون\nکه شام و سحر شد شفق غرق خون\nبشب عاشقانرا از یار کام\nبخود کرده زان خواب راحت حرام\nبشب چون همه آبیاری بود\nبدریا فزون آب جاری بود\nشود آب در یا به شبها فزون\nعلامات رحمت بدانی کنون\nشبت اینکه راحت دید بر عام\nشب است اینکه خاصا از و نیکنام\nبود لیلة القدر در شب نهان\nبشب وصل معشوق یابی عیان\nشب رنگ گلهاے گلشن ازو\nشب زنگ دل صاف روشن ازو"}
{"book": "adl0243", "page": 121, "text": "۱۱۱\nز شب کام عشاق در دل رسد شب کاروانها بمنزل رسد\nبشب شمع و پروانه عشق داد ز سر تا بپا سوخت هم جان بدا\nچو با نور شب نیستی آشنا از آنست در بحر روزت ثناء\nبرو خویش را کن شناسای شب که در روز هرگز نیابی تعب\nبشب گشت شق القمر آشکار بشب خورده سوگند پروردگار\nنظر کن که معراج سرور شب است عروجش به نه چرخ اخضر شب است\nبه شب از خداوند گردد ندا که ای بنده در حضرتم التجا\nدر هیچکس شب نبوده است باز بجز درگه رحمت کارساز\nبه تاریکی زلف شبها قسم به آن کاکل و موی زیبا قسم\nبه آن شب روانی که جان داده اند بجانان دل و جان روان داده اند\nبمستوری شاهد شب قسم به جانهای از ذوق بر لب قسم\nبجامی که در بزم شب میدهند وزان می برندان طرب میدهند\nبنوری که شب روی در طور کرد زتجلی همه کوه پر نور کرد"}
{"book": "adl0243", "page": 122, "text": "۱۱۲\nبه آن بخشش نور شبحات بان شاہد لیل نیافقتم\nبچشمی که او هست گریان دوست بجانی که او هست نالان دوست\nبصبحی که لب ریز باشد زنور بشام غریبان چو گیسوی نور\nبیدویکه بیمار را در شب است بجانیکه عشاق را بر لب است\nبموی دلاویز خوبان قسم بخط سیه فام جانان قسم\nبموئی که واللیل در شان اوست بروئی که والشمس تبیان اوست\nبروئی که تفسیر او والضحی است بموئی که تعبیر او والدجی است\nبسودائی طرهٔ تار تار برسوائی عاشق بیقرار\nبرخی که لب ریز خون چون گلست بموئی که آشفت چون سنبل است\nبه شوخی که چون زلف بر رو کشد شبی را بروزی به پهلو کشد\nبآن نور صافی دل دوستان به آنقد خم گشته راستان\nبه نوریکه روشن نماید شبان دماغ و دل و چشم و جان رهان\nبآبیکه ظلمات شد جای او بخاکی که شد عرش ماوای او"}
{"book": "adl0243", "page": 123, "text": "۱۱۳\n\nبه بادی که زو گشت عیسی پدید | بناری که در طور موسی بدید\nبچشمان شب خیز عاشق قسم | بمژگان در ریز عاشق قسم\nبه سوزی که عشاق را در دلست | بپایی که مشتاق را در گل است\nبه آنشب که از روز روشنتر است | بآن لب که اندر لب دلبر است\nبه آن لیل اقصی و اسری قسم | به آن مرکب چرخ پیما قسم\nبکفشی که شد جای او عرش پاک | به شخصی که بر عرش برشد نظام\nبچشمی که مشغول دیدار بود | ببزمی که خالی ز اغیار بود\nبه آنجلوه شاهد بزم غیب | بذاتی که در هستیش نیست ریب\nبوصلیکه هجران ندارد ز پی | بشامیکه صبحت بپایان وی\nبه فیضی که در گور مؤمن بود | بتجلی که نور مؤمن بود\nبعشقی که در نوجوانان بود | بزخمی که در سینه پنهان بود\nبدرویش قانع بجود کریم | بدلهای فارغ ز امید و بیم\nبه محتاج مستغنی از روزگار | که چیزی نخواهد بجز کردگار"}
{"book": "adl0243", "page": 124, "text": "۱۱۴\nبآن فاقه مستان نعماء عشق\nبه دل دادگانِ شب غم قسم\nبه پنهانی آب حیوان قسم\nبخضر یکه زان چشمه شد کامران\nبه بیماری دردمندان عشق\nبدردیکه هجر دوامید هند\nبزهری که از شهد شیرین تر است\nبشوخی که آرام دلها ربود\nبموئی که آهو بگیرد بچین\nبشوخی که عاشق کشی کار اوست\nبه تصید ناز نکویان قسم\nبسوکندهای دروغ بتان\nبحرفی که خوبان به ابرو زنند\n\nبه آن درد نوشان مینای عشق\nبسر چشمه چشم پر نم قسم\nبه پیدائی راه جانان قسم\nبمحرومی آن سکندر ز آب\nبخونخواری مستمندان عشق\nبفقری که بهر غنا میدهند\nبقهری که صد لطفش اندر بر است\nبنازی که صبر از دل ما ربود\nبه آن تیغ ابروی آهو کین\nبعشقی که محنت کشی بار اوست\nبدنبالهٔ چشم خوبان قَسم\nبُحسن سراسر فروغ بُتان\nبچینی که بر زلف بهت رو زنند"}
{"book": "adl0243", "page": 125, "text": "۱۱۵\nبآن لب که جان بردگفتار او | بآن سر که سامان نشد کار او\nبآن که خالیست از یاد غیر | نه راهش به مسجد نه رویش بدیر\nبه ساقی خمخانۀ باصفاء | به خُمخانۀ وحدت کبریا\nبه صهبا و ساغر به مینا و جام | بجامی که درد ورباشد مدام\nبمستی که بیهوش از جام اوست | برندی که مدہوش از نام اوست\nبمستی که پیمان به پیمانه بست | به پیمان و پیمانه کان بت شکست\nبه تو ائی هستی سراپای باز | بمن اینکه هستم سراپا نیاز\nبه آن زُلفِ مشکین زیبا قسم | به آنخط وخالِ دلآرا قَسَم\n(۱) که شب بهتر از روز روشن بود | ز شب سینها رشک گلشن بود\n(۲) بشب عاشقانراست وصل نگار | بشب طالبانراست با دوست کار\n(۳) قسم خورده است حضرت حق به شب | نباشی تو از فضل شب در عجب\n(۴) شب سرّ بندہ بحق آشکار | شب و شاهد شوق اندر کنار\n(۵) شب مشک عنبر در اور کنار | چوچین جسم زُلفِ مسکین یار"}
{"book": "adl0243", "page": 126, "text": "۱۱۶\n\nنبینی که کافور را در کنار چو فلفل نباشد نماید فرار\nبماند بآثار شب بوی او وگرنه رود بوی از روی او\nبشب دوستانرا ولای خدا بشب کارشان ذکر وفکر خداست\nبرون ار کنی چشم خویش فرو بیابی ز آثار شب اندر وه\nو گر چشم تو باز شبها بود زآثار روزت کجا جا بود\nبشب در کجا غیر تاریکی است ببینی اگر سخت باریکی است\nزخاور بسی جای تاریک ماند که نتواند انجا ضیائی رساند\nبسا خانه تاریک در روزها که محتاج شمعست بهر ضیاء\nمگر شب نیابی تو جائی چنین که خورشید روشن نماید زمین\nشب آثار خود را بهمه جای ماند بآثار خود مدعاها براند\nنبینی که زناد در روز ها بخلوت بیارند چون سوزها\nبخلوت سرا اعتکاف آورند حضوری بدلهای صاف آورند\nدر خلوت خود ببندند زود بیاد شب آرند این جمله سود"}
{"book": "adl0243", "page": 127, "text": "۱۱۷\n\nز روز و ضیایش همه برکنار\nبیاد شب آرند در دل کنار\nهمان نعمت شب بیاد آورند\nهمان روی دل سوی یار آورند\nبشب خاطر دوستانست جمع\nبشب پرفروغ و پرم شمع\nنبود است روزی که شبها پدید\nندارند حیرت ازین اهل دید\nجنین در رحم تا بوقت ولاد\nهمه دید شب تا ز مادر بزاد\nبود مرده در قبر زیر زمین\nبر و آن مکانست چون شب یقین\nتو شب را شناس و بشب کار خویش\nبه تاریکی شب ببر پیش بیش\nبشب دوستان خدار است کار\nهمه شب بدرگاه پروردگار\nگهی ایستاده تلاوت کنند\nقیامی کنند و حلاوت برند\nگهی لذت بیش اندر رکوع\nگهی سجده آرند با صد خضوع\nگهی گریه و ناله و درد و آه\nگهی ذکر ہو گاه فکر اله\nگهی رحمت حق نمایند یاد\nوزان روح و دل را بسازند شاد\nگهی یاد آرند از عدل او\nوزان سر گذارند بر خاک کو"}
{"book": "adl0243", "page": 128, "text": "۱۱۸\n\nپریشان گھی همچو گیسوی شب گهی جمع دل از وصال و طرب\nغرض شب روان راست تا صبحدم همین شیوه در پیش و انیست راه\nبود رنگ شان زرد چون زعفران وزان رنگ خندند بر گلستان\nچو شب سرخی انسانی دهند همه روز زان زعفرانی شوند\nغرض گه قیام آورندان نیاز از ان سینه نا پاک سازند باز\nگهی در قیام و گهی در قعود گهی بر ندارند سر از سجود\nگهی سر بزانوئی فکرت نهند وزان فکر در مقصد خود رسند\nگهی رو بخاک و بسجود آورند گهی رهبر بدر و و آورند\nگهی پیا در خرابات و دیر گهی باده نوشند در طیر و سُیر\nغرض شاهد مدعا در کنار وصال بودران گریه زار زار\nاگرچه وصال است لیک انو صال تسلّی نیار در بفکر و خیال\nمقامی که حاصل شود زان خویش برای مقام دگر بیشی است\nکسی را چو شاهد رسد در کنار دل او بیابد در آنم قرار"}
{"book": "adl0243", "page": 129, "text": "۱۱۹\n\nولی شاهد شب به انداز نیست تمامی به شبها ازین راز نیست\nو گر جلوه شاهد و هر شبی بهر شب نماید جداگگبی\nگذشته گذشت و بدان جاهل درین شب دگرشان و ناوا[؟]\nاگر سیر گردیده دوشینه بود به امشب دگر اشتها در فزود\nنه شوق محبان بیابد تمام نه ذوقی که حاصل کند کام کام\nبود عشق جانان همه در تزاد همین عشق هر شب دگر شوق داد\nشب است و محبان براز و نیاز همه منتظر بر در کارساز\nشب است و سیاهی پرده دار غم روز روشن همه در کنار\nبشب باش آگاه و شب زنده دار که طالب به شب بوصل نگار\nعروسان شب آیند در بر ببین کسی دیده در روز و صل چنین\nبشب شاهد شوق در بر کشند وزان کام دل را میسر کنند\nز شب عاقلان هیچ غافل نینند بجز ذکر و فکر باطل نبینند\nشب است و همه کامها اندروا شب است و همه نامها شد ازو"}
{"book": "adl0243", "page": 130, "text": "۱۲۰\n\nزبیداری شب همه کار تا به\nزبیداری شب بر و بار تا به\nزبیداری شب رسیدی بحق\nدل عاشق از آشنائی بطپق\nزبیداری شب بچشمت ضیا\nضیائی که بینی تو سرّ خدا\nزبیداری شب خدا مهربان\nشود بر تو ای جان من این بیان\n\nحکایت\n\nشنیدم که از فرط جهل و غوا\nکسانی که بودند دور از خدا\nازان امت لوط علیه السلام\nکه جُستند بی راه و بیجای کام\nلواطت نمودند بر خود شعار\nبرون برد شهوت از ایشان قرار\nبوعظ نبی گوش نگذاشتند\nبسر دانش و هوش نگذشتند\nنشد زامر معروف سودی پدید\nز حق شد عقابی برایشان مزید\nملک شد مقرر ز نزد خدا\nکه بنیادشانرا برآرد ز جا\nملک بعد فرمان چو آنجا رسید\nوز ایشان بگردید عطلت پدید\nبر ایشان سخن لوط آغاز کرد\nسر رشته گفتگو باز کرد به"}
{"book": "adl0243", "page": 131, "text": "۱۴۱\n\nکه ای جمله فرمانبر حکم دوست\nکه عصیان نورزید ازان کامرواست\n\nچو اهلاک این قوم امر خداست\nشما را درین کار دیری چراست\n\nملائک بداند پاسخ چنین\nکه ای لوط پیغمبر پاک دین\n\nمقرر شدیم اندرین مرز و بوم\nکه بر باد سازیم این قوم شوم\n\nمگر شرط باشد ز حی معین\nکه چون قهر نازل شود بر زمین\n\nچو بیدار باشد یکی زانمیان\nبود بر تمامی ایشان امان\n\nدرین لحظه یک کافر بت تراش\nپی بت تراشی نماید تلاش\n\nبود تا که بیدار چشمش ز خواب\nنسازیم این قوم هرگز خراب\n\nچو بگذشت یک ساعتی زین کلام\nملائک بگفتند ای نیک نام\n\nکنون شد چو در خواب آن بت پرست\nنمائیم این قوم را خوار و پست\n\nبیک آن نمودند با بال و پر\nتمام اهل آن قریه زیر و زبر\n\nز بیداری بت تراش لعین\nچو قومی شود در امان اینچنین\n\nتو ای دیده خواب گران چون کنی\nشرد چهره از اشک گلگون کنی\n\nکافی شانزدهم"}
{"book": "adl0243", "page": 132, "text": "۱۲۲\n\nزخوابت همه کار دشوار شد وزان روح پاکیزه ات خوار شد\nزخواب گران سود ونفع تو چیست چو بیدار خوابیده هرگز نیست\nچه حاصل نمائی زخواب گران ترا چون ندادند خط امان\nدرین زندگی چون کنی زنده خواب بود معرفت از تو کی در حساب\nنیاری تو ذکری و فکری به پیش عجب هوش داری عجب دین و کیش\nنبینی که پاکان درگاه دین همه زندگی می کنند اینچنین\nکه شبها ز خواب گرانند دور پی شوق دیدار و قرب حضور\nنیارند خواب و ندارند خواب ازین از خدا بهرشان فتح باب\nنخوابند و یابند نعمت فزون همه نور یابند در اندرون\nسیاهی شب بهرشان نور دل چه نوری که صد خاور از ان خجل\n\nحکایت\n\nشنیدم که شخصی زروی سوال بپرسید از مرد صاحب کمال\nچه صاحب کمالی به تقوی ترین چه تقوی همه مذهب و کیش و دین"}
{"book": "adl0243", "page": 133, "text": "۱۲۳\nکای باهوش و عقل و خرد زیک مشکلم جمله حیرت برد\nهمه وقت اینمشکلم در دل است که امید حلّش ز صاحبدلاست\nبگفتش که ایجان سوال تو چیست بگو تا بدانم مقال تو چیست\nبگفتا شنیدم که پاکان دین نخوابند شبها بروی زمین\nببیداری آرند زحمت بسی نخوابند ایشان چو خواب کسی\nبدنیا همه خواب و بیداریت بایشان ز خواب این چه بیزاریست\nچو از بهر انسان خدا هر دو داد چرا کس کند ترک خواب مراد\nپاسخ بفرمود پیر هدی که ای سائل کامل با صفا\nز خوابست نقصان انسانهم که خواب است شایان حیوانهم\nز خوابست دید جناب خلیل که ساز و پر و دره حق قتیل\nشد از خواب یوسف علیه السلام بزندان و چه بند و هم شد غلام\nز تفصیل خواب آنچه گویم کم است تبیین او بسط جویم کم است\nخدائی که جمله جهان آفرید به انسان خرد داد و جان آفرید"}
{"book": "adl0243", "page": 134, "text": "۱۲۴\n\nعطا کرد بر خلق انسان دو چیز\nیکی خواب و بیداریش داد نیز\nولی خواب را و نشانی ز موت\nکه گفتند النوم اخ الموت\nز بیداریش داد هوش دگر\nکه از زندگی باشد او را اثر\nمر او را پسندار بود موت حال\nکند خواب بسیار باشد خجل\nحیات دل ار باشدش مدعا\nسبک خیزد از خواب سنگین بجا\nبجنت نباشد شب و خواب هم\nز خواب است حاصل ترا صد الم\nخدا وصل خود را به شبها نهاد\nخوش آنکس که در بزم شب پا نهاد\nو گر میکنی خویش مرگ دل\nبرو خواب شبها شوی مضمحل\nولیکن ز پاکان بود خواب مرگ\nنفس چون بر آمد تو دریاب گرگ\nز پاکان همان خواب باشد شمار\nز مرگ حسد تا بروز شمار\nچو آن جایگه خفتن و خوابست\nبه نیکان از ینره گذر خوابست\nچو میعاد خواب اینچنین شد داز\nننازند از خواب خوش برگران\nاز انخواب هر کس که یاد آورد\nببیداری شب بجا دآورد"}
{"book": "adl0243", "page": 135, "text": "۱۲۵\n\nچه سود است در زندگی مُردنت | که آخر بمرگست ملحق تنت\n\nحکایت\n\nیکی شیر معنی شه نیک مرد | جریده گذر جانب بیشه کرد\nدر آن بیشه آن شیر شیری بدید | که از هیبتش خوف می شد پدید\nزشیران آن بیشه ممتاز بود | بهر گوشه در تک و تاز بود\nبآن شیر حق گشت چون روبرو | ستاد و سر افگند در پیش او\nبتعظیم در پیش او سر نهاد | بپایش ز روی ادب بوسه داد\nدُمِ خویش جُنبانید با صد نیاز | بعجز بلی شیوه انیست باز\nبپرسید آن مرد معنی ز شیر | که ای پادشاه دَوَان دلیر\nبیک مشکلم بیشتر حیرتست | بپرسم که این پرسش از عبرتست\nجواب ار بگوئی ز تو خوش شوم | تسلّی شوم جمله با هُش شوم\nبتعظیم شیرش بپایستاد | زبان را به این گونه پاسخ گشاد\nکه ای پیر دانای اسرار راز | ز فرمایشت کن مرا سرفراز"}
{"book": "adl0243", "page": 136, "text": "١٢۶\nبجان حاضرم بهر ملکت روان ز رحمت نما سرفرازم از آن\nبگفتش که ای شیر بیشه نورد ز انواع دام و ددی انچه فرد\nز تو بس بزرگند و چار پا عطا کرده قوت به آنها خدا\nتو غالب بجمله شدی از چرار نیارند تاب ترا هیچگاه\nز پیل و شتر کرگ و از غیر شان که حاجت نباشد بذکر و بیان\nکه ظاهر اگر بر تو حمله کنند گمانست کایشان بتو غاورند\nولیکن ندارند تاب ترا ندارند طاقت عتاب ترا\nازو شیر چون حرف شیران شنید بتن لرزه اش بیش آمد پدید\nبگفتا که ای مرد راه خدا که فردی تو اینوقت زاهل هدی\nتو در صنف انسان و بنجنس خویش چسان برده گوی هستی پیش\nکجا جای انسان که در دد کنند چومن شیر پیش تو خوار و زبون\nچرا اینهمه قوت در نهاد خدای جهان آفرین در نهاد\nیکی از خواصت که بیدار است به شیر و پلنگ و ددان جانور است"}
{"book": "adl0243", "page": 137, "text": "۱۲۷\n\nبه شبها نخوابیم و بیدار باش\nبه بیداری آریم شبهای خویش\nستوران همه شب نمایند خواب\nازین روی برماندارند ناب\nز شب زنده داری با جمله زور\nکه تابی نیارند جمله ستور\nبه تاریکی شب چو بینیم دوست\nهمین بهره ما هم از الطاف است\nکسی از ستوران که شب زنده داشت\nهمین زور و قوت بتن در نگاشت\nنه در چارپاست این رسم و رو\nولی باشد این خاصیت طیور\nطیوری که شب زنده داری کنند\nنبینم که خود را شکاری کنند\nنبینی تو این باشه و باز را\nکه گیرند مرغابی و قاز را\nز تعلیم آهو نمایند صید\nبه چنگال و بالش نمایند قید\nنبینی شکاری و صد باز را\nزبیدا ر خوابی به شبها ضیاء\nچو شبها ز تعلیم راه چراغ\nبه چشم و سرش در تابد ایاغ\nاز ان شعله شب چو بار آورد\nچسان روز شوق شکار آورد\nغرض فضل بیداری شب بسی است\nباین فضل او معترف هر کسی است"}
{"book": "adl0243", "page": 138, "text": "۱۲۸\nکسی کو نماید به شب ترکِ خواب به اکوانِ عالم شود فتحیاب\nگر انسان بود یا ز قسمِ طیور و یا نوعِ انعام و صنفِ ستور\nبشب هر کر ا چشمِ دل گشت وا مر او را به دل نور صدق و صفا\nندانی که انسان بشب عالم است بفکر و به احوال خود سالم است\nبحیوان ازین فضل بس عالمهاست ازین بهره بر خلقِ فیضِ خداست\nهمه دام و دد از وحوش و طیور به تاریکی شب بایشان حضور\nبدانند از نفع شب زنده دار به شب زنده دار است زیشان شعار\nمگر فرق انیست ای جانِ من دو قسمت بیداری شب بدان\nیکی عام باشد به مخلوقِ حق دگر هست از بهر خاصانِ سَبق\nبود عام از بهر این کامها که شیرش بیان کرد انجاعها\nمگر بهرهٔ خاص ای نیک را بود فیضِ عُرفان و قرب خدا\nزبیداری شب چو بارآوری دل و جان همه سوی یارآوری\nهمه معرفت آیدت در کنار از آن در رسی زودتر سوی یار\nگلی شانزدهم"}
{"book": "adl0243", "page": 139, "text": "۱۲۹\nچو از مرغ و مور و ز دام و دد\nتو زندگی در دل شب برد\nتو انصاف از دست و از کف مده\nهمه منت غیر بر خود منه\nز یک خواب بردار دست امید\nز بیداری از هر طرف دار امید\nکه پاکان راه یقین و هدی\nهمین شیوه دارند با کبریا\nهمین شیوه دارند و ایشان مجیب\nهمین شیوه دارند و ایشان حبیب\nهمین شیوه دارند و زان کامیاب\nدعاهای ایشان از ان مستجاب\nچو خواهی که با حق شوی آشنا\nهمین شیوه را پیشه در شب نما\nز بیداریت چشم روشن شود\nز بیداریت کار احسن شود\nز پاکان همین شیوه در عمرهاست\nو زین شیوه خالق از یشان رضاست\nشب شان بود به ز صد روزها\nبود کارشان ساز از سوزها\nبدرگاه ایشان غلامی بیار\nنزدیک حق نیکنامی بیار\nحکایت\nشنیدم که مردی و ملک دین\nکه بودش بدل فیض نور یقین\nکافی هفدهم"}
{"book": "adl0243", "page": 140, "text": "١٣٠\n\nبشبها چو بیدار بود و سحور شنیدم زمرغان همه بانگ و شور\nازین شور مرغان زشب تا سحر به سر حیرتش بود و در دل شرر\nشنیدی چو غوغای مرغان مدام ندانستی از این چه حاصل چه کام\nچو بودش بدل جمله سودا همین بمرغی بفرمود پس همچنین\nکه ای مرغک عاری از عقل و هوش چرا این خروسان کنند این خروش\nز شب تا سحر انچه این شورشان همه ناله و آه پر زورشان\nازین نالهای پیاپی چه سود ز شب تا سحر مطلب انچه بود\nپاسخ جوابش چنین مرغ داد که ای پاک دین سالک خوشنهاد\nشنیدی که مرغ سفید خروس ببالای عرشت چون نوعروس\nهمه وقت مشغول یاد خداست نه یکدم زیاد خدائی جداست\nبشبها شنیدی که از آسمان سه آواز آید ز هاتف چنان *\nکه ای بندهای خدای کریم خداهست بخشنده و بس عظیم\nبروز آنچه گردید سهو و خطاء و یا انکه دارید با من ولاء"}
{"book": "adl0243", "page": 141, "text": "۱۳۱\nبخواهید از من که تا در دهم بجوشست این لحظه بحر کرم\nشماگر نخواهید غفلت بود نه این کز کرم قصر و عطلت بود\nکه نبود خواهش که مقصد نیافت که آمد که اوعز بیحد نیافت\nقصور از کرم اندرین راه نیست چو شوق شما زیب و جا نه بیست\nچو آید صد متصل مرغ عرش نداور دهد با خروسان فرش\nکه آرید بس ناله ها زار زار بگوش حریفان خواب و خمار\nکه ای غافلان وقت بیداریست کنون وقت از خواب بیزاریست\nبخواهید مقصود خود از خدا که جوشیده بس بحر بی منتها\nبگوئیم قُومُوا اَیا غَافِلُون کرم میکند حق دریندم فزون\nجو رحمت طلبگار جرم شماست مباشید غافل که وقت دعاست\nزیک نعره باقی اثر ها هنوز که دیگر رسد نعره ساز و سوز\nاز ان نعره ما نیز نالان شویم به بیستابی و بانگ و افغان شویم\nغرض بشنویم و بنالیم سخت برین خوابناکان غفلت پرست"}
{"book": "adl0243", "page": 142, "text": "۱۳۲\n\nدو بال تاسف به هم برزنیم\nره خواب ساکنان عالم زنیم\n\nمگر غفلت غافلان بس گران\nکجا ناله را بشنوند این گران\n\nدرین بگذرد شب سحر چون شود\nز غم جان این مشت پر خون شود\n\nهمه روز از کار حق غافلند\nبکار جهان جملگی شاغل اند\n\nشبانگه نیارند از ما به گوش\nفغانها و فریاد و آه و خروش\n\nاگر خواجه بشنید فریاد ما\nبگوید نخوا بیده ام زین صدا\n\nخروش خروسان بخوابم نماند\nهمه شب بجان هیچ تابم نماند\n\nنگردد گر این مرغ این دم حلال\nز بیخوابیم امشب آید ملال\n\nولی خواجه غافل که افغان او\nنبوده است جز بهر اعلان او\n\nنداند که مرغ از چه نالان شود\nاز ان مرغ عرش این افغان شود\n\nمرا ناله زار از آن بود * *\nمرادل به شبها هراسان بود\n\nنه دوزخ مرا باعث و نه بهشت\nمساوی به من هست دیر و کنشت\n\nولیکن چو در حشر و روز جزا\nکه محشور گردیم نزد خدا"}
{"book": "adl0243", "page": 143, "text": "۱۳۳\n\nاز جنگ وجدل پرسش زبان بود \nوزان انتقامی بما در رود\n\nشود بعد از ان حکم دادار پاک\nکه ما جمله گردیم فانی و خاک\n\nاز ان بیم شبها ز خوابیم دور\nزما ترک خوابت شب تا سحر\n\nندانیم انسان چو غافل بود\nبخلقت اگر چند عاقل بود\n\nچرا غفلت آرد بشبها بخواب\nچرا در نمیبارد از دیده آب\n\nچرا سر نیارد فرود در نماز\nنخواند تهجد چرا از نیاز\n\nچرا میخواند کلام خدا\nچرا ذکر او نیست نام خدا\n\nچرا شرم دارد نه از کار من\nچرانشنود ناله زار من\n\nچرا گوش بر حرف هاتف نداشت\nچرا چشم بر خواب غفلت گماشت\n\nچرا معرفت را ز کف میدهد\nچرا نقد عمر او تلف میدهد\n\nچرا چون منش ناله و آه نیست\nچرا با خدایش شب راه نیست\n\nچرا بهر دنیا فروشد همه\nچرا دین بدنیا فروشد همه\n\nچرا کار با حق ندارد به شب\nچرا رو به مولی نیارد به شب\n\nچرا شب نگردد خواب غفلت کماشت"}
{"book": "adl0243", "page": 144, "text": "۱۳۴\nچرا بی خبر از بزرگی شب | چرا تا سحر غرق خواب طرا\nچرا نیخبر زینکہ این خوابها | برنداز رخ و روی او آبها\nچرا معرفت را نیارد بیاد | چرا از عبادت نگردید شاد\nچرا حُب دنیاش در دادفان | چرا حب مولاش از دل نہا\nچرا دل زحُبّ خدا خالیش | چرا دوری از رتبه عالیش\nچرا حرف عقلش نه بر جاش فر | چرا نیست او را به مولاش فخر\nچرا شرم دارد نه از مرغ خویش | چرا نیست بیدار آن ساده کیش\nچرا نسبت خود نہ بیند بمن | چرا نسبتی نے گزیند بمن\nچرا من چو شب کرده ام ترک خواب | چرا ناورد نسبتی در حساب\nچرا این نگوید ز مرغ افضلم | بود معرفت از خدا در دلم\nحکایت\nشنیدم بیانی بیان سرو | از آن سالک راه عبد الغفو\nچه سالک که بُد سالک راه دیقن | بحق داشت صدق و صفاویقن"}
{"book": "adl0243", "page": 145, "text": "۱۳۵\n\nسواد از وجود شریفین بیاض در اسلام بدر روضه از ریاض\nوجودش غنیمت باسلام بود از و مؤمنان را بسی کام بود\nزتهذیب باطن زاذ کار حق بسی بود در محفل او سبق\nزانوار پیغمبرش بیش بود وزان بهره وافرش پیش بود\nزاسرار حق بس خبر دار بود ز دل حاصلش ضبط اسرار بود\nمریدی به پیشش بیامد زجای مریدی که بذبابه فکر ورآی\nبپرسید زوحال علم و کمال که اندر عبادت ترا چیست حال\nبروزت چه باشد ز کار خدا شبانگه شعارت چه با کبریا\nبگواینکه شبها تراچیست حال چه اندازه خواب و چه از ذکر وقال\nمریدش زمین ادب بوسه داد پس آنگه بپاسخ زبان در کشاد\nکه ای پیر دانای صاحب کرم بغفلت قرین بیشتر نیستیم\nبشب ناله اول مرغ چون بگوشم رسد من زفرط جنون\nزجا خاستم پس بصد اضطراب بگویم زجان ترک آرام و خواب"}
{"book": "adl0243", "page": 146, "text": "۱۳۶\nبیاد تو یاد اورم از خدا\nز فکر تعلق ز دنیا جدا\nبفرمود آن كان جود وسخا\nکه ای مرد صاحب دل پارسا\nنشد زین بیانت مرا شاد دل\nاز ین گفته شاید که گردی خجل\nتوهستی اگر سالک حق طلب\nنباشی ازین قول خود در طرب\nاز ین گفته باید نمائی فسوس\nکه مردی و گردی بسان خروس\nبیانگ خروست چو بیداری\nچه عمر است این عمر بیکاری است\nز تو وز خروس است تشبیه دو\nتو هستی ز انسان خروس از طیور\nان\nباین عقل و هوش و بروح وران\nباین قوت و جسم تاب و توان\nکه حق در تو اینها ودیعت نهاد\nنشاید خروس از تو باشد زیاد\nچو از نعره مرغ خیره نمایی\nمزن لاف عرفان و حب صیام\nندانی که در جمع سالک روی\nچو از مرغ خانه بسی کمتری\nخروست چو از خواب بیدار کرد\nز غفلت نبایست انکار کرد\nبغفلت دو چاری و غافل زسوز\nدلت را نه حاصل نیاز است و سوز\nکافی هفدهم"}
{"book": "adl0243", "page": 147, "text": "۱۳۷\n\nدران سعی باید بکوشی مدام\nکه مرغ دلت خواب دارد حرام\n\nدلت دیده را پاسبانی کند\nکه شب سیرهای نهانی کند\n\nبود دیده بر دل نگهبان راز\nسپار چو بیند بدل جلد باز\n\nمکلف نه مرغست در معرفت\nچه حاصل کنی زان بجان صفت\n\nچو خیزی بآواز مرغ حزین\nچه دانی تو اسرار حق الیقین\n\nتو خوردی همه وقت مرغ کباب\nترا او نخورده است ای جان باب\n\nغذای تو باشد چو مرغ نحیف\nتو خود را چه سازی از و هم ضعیف\n\nببانگ وی آری تو از خواب سر\nبود شرمت ایجان من پسر\n\nبکش آه از دل بعجز و نیاز\nکه کار تو از سوز آید بساز\n\nتوئی مرغ لاهوت عرش آشیان\nز تو آه و درد است اندر جهان\n\nمده همتت را به آن حد فسوس\nکه فخری کند بر تو مرغ خروس\n\nازان گفته مرغ و این وعظ پیر\nتو ای صاحب عقل هویی گیر\n\nمده شب ز دستت که شب نعمتیت\nمده شب ز دستت دران رحمت است\n\nکتاب چهارم"}
{"book": "adl0243", "page": 148, "text": "۱۳۸\n\nمده شب ز دستت کز و روز ها است\nمده شب ز دستت در و سوز ها است\n\nمده شب ز دستت که شب مبتدا است\nمده شب ز دستت ز شب شد نوید\n\nمده شب ز دستت که یابی خدا\nمده شب ز دستت که مانی جدا\n\nمده شب ز دستت که شب زان اوست\nمده شب ز دستت که فیضان اوست\n\nمده شب ز دستت که غفلت بود\nمده شب ز دستت که عطلت بود\n\nمده شب ز دستت بشب کام تست\nمده شب ز دستت کزان نام تست\n\nمده شب ز دستت که وصل خداست\nمده شب ز دستت شب از دو سخاست\n\nمده شب ز دستت که آخر شب است\nمده شب ز دستت که جان بر لب است\n\nمده شب ز دستت شب از عاشق است\nهمین فرق از عاشق و فاسق است\n\nوَاَمّا النّهارُ فَحُلَمآءُ عُلَمآءُ اَبْرارُ اَتْقِیآءُ\nآنچه روز است بر ایشان هستند حلیمان عالمان نیکو کاران پرهیزگاران\n\nبه شبها بود حال شان آنچنان\nکه کردم به احوال شبها بیان\n\nو لیکن چو آیند روزان برون\nریاضت کشیده بشبها فزون\n\nبود گونهای زرد و زار و نحیف\nولی از صفا چهرهٔ شان لطیف"}
{"book": "adl0243", "page": 149, "text": "۱۳۹\n\nچه زردی که شرمنده سرخی ازو چه زردی همه نورها اندرو\nچه زردی که حاصل زر ازونیای چه زردی عطای شه کارساز\nچه زردی زر خالص خوش عیار چه زردی عطا گشته از نزدیار\nچه زردی گل زرد رنگ بهار بسنتی که خلعت عطا کرده یار\nچو سرخی پند است اندر عوام نشانی ز زردی جدا کرد کام\nشناسند از خلعت زعفران محبان خاص خدا را نشان\nغرض زردی رنگ شاهد بود که این بنده خاص و زاهد بود\nبود نرمی و حلم زایشان عیان نه امکان بود خلق شانرا بیان\nندانی که این حلم و نرمی چراست و یا اینکه این حلم شان از کجاست\nبسنتی که خالق به انسان فزود همین حلم همراه پیدا نمود\nهرکس که این حلم بود آشنا ستایش نمودش همه کبریا\nغرض از عطای خدای جهان همین حلم در بنده آمد عیان\nولیکن ز اطوار و کردار دهر ز اوضاع وقت و ز ادوار شهر\n\nاین کتاب از محمود جان خطاط میباشد"}
{"book": "adl0243", "page": 150, "text": "۱۴۰\n\nهمین حلم از آدمی دور شد از انروی از فضل مهجور شد\nز دنیا و ما فیه لیکن خواص گستند و جستند راه خلاص\nنباشد بایشان مگر حلم پیش نباشد ز ایشان مگر علم پیش\nلباسی ز اسرار در بر بود ز تقویٰ خیال اندران سر بود\nهمین اند ابرار و هم اتقیا گرفته به پیش از ره کبریا\nاز ایشان بدنیا سرو کاریست سروکارشان جز به غفار نیست\nبدنیا چو گاهی نه رو آورند همه وقت یادی ز هو آورند\nنه از کار اشرار و نیا خبر نه از شغل دنیا بدلها اثر\n\nو ايضا منه\n\nنه در خیر کس کار و نه در ضرر همه فارغ از خیرها و ز شر\nز خوف خدا بس تراشیده دل ز قهرش همه در خراشیده دل\nهراسان ز خوف خدا هر زمان همه وقت خواهان ذات حق ابا\nچو از دل رود خوف غیر خدا\nبدل باشد از خوف حق جابجا"}
{"book": "adl0243", "page": 151, "text": "١٤١\n\nينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضى وما بالقوم من مرض\nمی بیند بسوی ایشان بیننده پس می پندارد که ایشان بیمار اند نیست بایشان هیچ بیمای\nضعیف و نحیف اند و هم ناتوان | بود رنگ شان زرد چون زعفران\nچو بینی سوی شان بفکر سلیم | بگوئی که هستند ایشان سقیم\nبلی هر که آورد ترک طعام | ز شهوات بگذشت و از شوق کام\nشبانگه ریاضت بود کارشان | بود یا د حق جمله اذکار شان\nهمه روز باشند اندر صیام | شبانگه ندارند غیر از قیام\nز بس از ریاضت ضعیف آمدند | سراپای زار و نحیف آمدند\nنمایند در مردم گمان مرض | در ایشان و نبود در ایشان مرض\nويقول قد خولطوا ولقد خالطهم امر عظيم\nو میگوید هر آئینه آمیخته شده است بایشان حال عظیم سخت آیا\nچو بینند اهل جهان حال شان | جنون می شمارند اقوال شان\nبمولی چو هشیار گشتی ز خیر | بدنیا بکجامی توانی تو سیر\nبوند اهل دنیا به فکر درم | ولی اتقیا رو اله یک کرم\nبسی ز اهل دنیا و اینها بهم | مخالف فتاده است طرز و شیم"}
{"book": "adl0243", "page": 152, "text": "۱۴۲\nاز انیها به آنها خیال جنون | وز آنها بانیها ازین هم فزون\nمشوش چنان و غریق خیال | که باشند نه در دل بغیر از وصال\nهمه وقت مصروف فکر خدا | ز دنیا و از کارهایش جدا\nببینی چو ایشان بگوئی چنین | که دارند در پیش امر مکین\nوَلا يَرْضَوْنَ مِنَ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَلا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ\nو راضی نمیشوند از عملهای نیک باندک | و کرده بزرگ نمیدانند عمل بسیار\nندارند سیری ز اعمال نیک | حریص اند اندر عمل ها ولیک\nشود هر چه اعمال شان بیشتر | کم آرند آن جمله را در نظر\nنگردند سیر از عمل هیچگاه | عمل شان بود نیک بیگاه و گاه\nکنند آنچه بسیار اعمال خوب | کم آرند در چشم و نی از عجب\nکلان می ندانند آنجمله را | حقیرش شمارند از ارتقاء\nچو همت بود بیشتر از خیال | تسلی نگردند ز اعمال حال\nبطی مقامات مائل بوندا | ز اسرار پوشیده سائل بوندا\nفَهُمْ لا أَنْفُسِهِمْ مُتَهَمُونَ وَمِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ\nپس ایشان نفسهای خود را ملامت کنند و از تکبر و مغرورند و از کارهای خود میترسند"}
{"book": "adl0243", "page": 153, "text": "۱۴۳\nملامت همه نفس خود میکنند نه گاهی زما و منی دم زنند\nبترسند از کار و کردار خویش که مقبول ناید بدرگاه پیش\nچو دانسته اند عظمت کبریاء شناسند حق را به صدق و صفا\nز خود نسبت عاجزی بیشتر همه وقت آرند اندر نظر\nعمل را ندانند شایان او ندانند قوت به عرفان او\nنیارند طاعت خود در نظر فزون را شمارند بس مختصر\nاز نیست دایم که عذر آورند چو ذره طلبگار آن خاورند\nز نقص عبادات خود معترف بعزلت گه عاجزی معتکف\nحکایت\nبپرسید شخصی ز صاحبدلی که دارم بدل عقده مشکلی\nهمه وقت زان دل فگارم بسی وزان فکر با بیقرارم بسی\nز هر کس بپرسیدم این ماجرا شنیدم نه حرفی تسلی فزا\nبفرمود آن سالک راه دین که برگوی مشکل چه داری چنین"}
{"book": "adl0243", "page": 154, "text": "۱۴۴\n\nکه آرم سوال ترامن جواب \nبآسانی از ائمه اضطراب\n\nبگفتا که ای صاحب دین و پیر\nازین فکر همواره هستم خموش\n\nکه پاکان راه خدای کریم \nچو هستند در راه حق مستقیم\n\nشب و روز یاد خدا آورند \nز دل رو براه هدی آورند\n\nبشبها نخوابند و نالند زار \nبگریند از بیم روز شمار\n\nهمه شب بیاد خداوند خویش\nبعبادت کنان عجز از پیش\n\nبذکر و بفکر خدا مبتلاء \nز غیر خدا از علائق جدا\n\nنمایند از صدق شبها قیام \nبروزان همه صَرف اندر صیام\n\nز عیش بهان عمرها بر کنار \nهمه وقت مشتاق دیدار یار\n\nز اهل جهان و ز دنیا جدا \nهمه روی دلهاے شان با خدا\n\nهمه غیر یاد خدا بار نے\nوز ایشان بحق غیر کارے\n\nغرض غیر یاد خدائی گھے \nنه جویان کسی را نه پویان رهے\n\nباین جمله رحمت که پیش آورند \nشب و روز در طاعت داورند"}
{"book": "adl0243", "page": 155, "text": "۱۴۵\nچو طاعت کنند از چه لرزان شوند\nچرا اینهمه زار و نالان شوند\nبدانند خود را ریانکار بیش\nمقصر چرا می شمارند خویش\nبود قول شان ما عرفنا مدام\nبود حرف شان ما عبدنا تمام\nبخود نسبت اتقیا چون کنند\nچو طاعات بسیار و افزون کنند\nبود حق شان اینکه در بارگاه\nشمارند خود را بـعــذر و بـگـاه\nکسی کو شب و روز حاضر بود\nبباید بالطاف ناظـر بـود\nچرا ناامـیـدی بیارند پیش\nچرا دور دانند از دوست خویش\nننازند از قـرب مولیٰ چرا\nننازند بر صــدر اعـلـی چـرا\nچو بشنید آن زاهد حق پرست\nکشید آه سرد و دلش شد ز دست\nبدل آتش افگند این قیل و قال\nبرآشفت و آشفت شد حال او\nبفرمود کای مرد با عقل و هوش\nبه گفتار من یک نفس دار گوش\nز احوال نیکان چو پرسیده\nتو معذور هستی که نا دیدهٔ\nندیدی تو شمع شب افروز او\nچه دانی به پروانه و سوز او\nکافی نوزدهم"}
{"book": "adl0243", "page": 156, "text": "۱۴۶\nندیدی تو نوری که بر شد بطون | از ان می طپی بهر فردون و دون\nتوئی فارغ از لذت درد دل | گرفتار آلایش آب و گل\nندیدی دل ریش و جان فگار | ندیدی غم وصل و سودای یار\nندانی غم او چه شادی دهد | مرا دول از نامرادی دهد\nصعوبت ندیدی زراه جنون | نه پیموده راه عشق و فنون\nنخورده ترا شیشه دل بسنگ | نگشته دلت در غم دوست تنگ\nندیدی گهی جلوه از روی یار | که باشی شب و روز نالان زار\nاز آن دست کی میزنند سر دعا | که با چاک سینه نشد آشنا\nبگوشت نوائی نشد آشنا | که چون من بگردی ز هستی جدا\nدرین کو کسانی که ره میبرند | بحسرت بحال تبه می روند\nچو هستند واقف ز اسرار غیب | بزرگی شان را نه شک و ریب\nبعشق خدا سینه ها سوخته | وفای خدا در دل اندوخته\nز سوز خدا دروها اندرون | گرفتار سودای عشق وجنون"}
{"book": "adl0243", "page": 157, "text": "۱۴۷\n\nبدانند خود را بمقدار خویش\nخدا را بعظمت شناسند بیش\nچو بینند آن عظمت کبریاء\nبیابند خود را بکلی فناء\nنه یارا ز قطره بدریا گذر\nز قطره بدریا چه پا یست و سر\nچو پیدایش خویش را بنگرند\nازان قطره و جسم آگه شوند\nبسی خجلت آرند زان بحر نور\nچو دانند آن قطره از بحر دور\nوگر آنکه پیدایش خویش را\nبدانند از بحر یاد خدا\nبود معرفت چون حصول مرام\nوزین معرفت بهر خلق است کام\nهمه معرفت حاصلا و کام این\nازین معرفت حاصل انجام شان\nعبادت که حاصل ز انسان بود\nتنست و ورا معرفت جان بود\nحصول عبادت ز اعضا شود\nز دل عقدۀ معرفت وا شود\nحواسند مصروف عرفان همه\nچه ظاهر چه باطن درین رهزهمه\nبود از خدا حکم قطعی چنین\nکه مصروف باشند اندر همین\nبغیر عبادت نه کاری کنند\nغنان جمله با معرفت بسر برند"}
{"book": "adl0243", "page": 158, "text": "۱۴۸\nوگرنه بود جای پرسش مدام اگر صرف گردد نه حسب مرام\nچوبس مشکل است و نه ممکن چنین که باشند کامل بگلشن قرین\nازین جمله تشویش خاطر بود که خالق همه وقت ناظر بود\nنه ممکن که احرای امرش شود ازین بنده با جمله قاصر بود\nبتقصیر خود جمله حیران در آن چو بینند د عجز و در نقص کار\nبگویند پس ما عبد ناک ازین بگویند پس ما عرفناک ازین\nتو هم گر بدانی ازین ما جراء همین حال باشد ترا دائما\nمقام وصالت چولا حاصل است فراغت از آن مر ترا حاصل است\nدر آئی اگر اندرین شاهراه ترا نیز باشد همین رسم و راه\nواذا زُكی اَحَدُ هُم خَافَ مِمَّا یُقالُ فِیَقُولُ اَنَا اَعلَمُ بِنَفسِی\nو چون وصف کرده شود یکی از ایشان را بترسد از انچه گفته شود پس میگویند من داناتریم بین\nمِن غَیرِی وَرَبّی اَعلَمُ مِنّی بِنَفسِی اَللهُمَّ لَا تُوَاخِذ نِی بِمَا یَقُولُونَ\nخود از غیر من و پروردگار من داناتر است از من بنفس من با رخدا یا مگیر مرا با نچه\nوَاجعَلنِی اَفضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ وَاغفِرلِی مَا لَا یَعلَمُونَ\nمیگویند و بگردان مرا بزرگتر از انچه میگویند و بیامرز مرا انچه نمیدانند آن را\nستایش کند گر کسی بهرشان پسندند هرگز نه تعریف از ان"}
{"book": "adl0243", "page": 159, "text": "۱۴۹\nز تعریف گردند بس منفعل\nبدانند از ان خویشتن را خجل\n\nنه گردند گاهی به توصیف شاد\nبه نیکی نخواهند بزخویش یاد\n\nبگویند قابل به این نیستیم\nشناسند خود را که ما کیستیم\n\nبحال خود آگاهیم ونفس خویش\nخدایم باحوال دانا است پیش\n\nنمایند از صدق دل التجا\nکه ای عالم الغیب وای کبریا\n\nچو دارند مردم گمان اینچنین\nتو کن از کرم حال ما به ازین\n\nخدایا نگیری باین گفته ام\nکه من نیز زین گفته آشفته ام\n\nچو مردم ببا این گمان می برند\nتو گر رحم آری نباشد گزند\n\nهمی خلق گویند ما را چنین\nزمن نیست این دعوی و کیش و دین\n\nنگیری تو برمن به گفتار خلق\nخدایا فقیرم درین ژنده دلق\n\nتو چون علم داری بر احوال من\nنبا شد بجز عاجزی قال من\n\nفَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ اَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَحَزْماً فِي لِيْنٍ\nپس از نشانها یکی از ایشان آن است که به تحقیق می بینی مر او می قوت در دین و احتیاط در نرمی\n\nعلامات شانرا چو خواهی همام\nبیان آورم بر تو زانها تمام"}
{"book": "adl0243", "page": 160, "text": "۱۵۰\nکه تا دانی آن دوستان اله چه دارند در زندگی رسم و را\nچو علم آوری برعلامات شان بدانی تو اطوار و طاعات شان\nچو بینی بدین قائم و استوار بجز دین ندارند فکر و شعار\nشب و روز اندر عبادت روان بذکر و بفکر خدای جهان\nسر مو تجاوز نه از حکم او همه وقت مصروف در جستجو\nچو دورند از کید شیطان دام نمودند بر خویش دنیا حرام\nبود دین شان کامل و پاک و بس بجز حق ندارند کاری بکس\nبود صدق و اخلاص در شان شعار ندارند جز راستی هیچ کار\nزنفس و هوا دور و از کبر و ناز همه وقت مصروف عجز و نیاز\nهمه نرمی و لین به کار آورند زسختی و درشتی کنار آورند\nچو سختی بود خُلق دنیای دون شود درشتی از حُبّ دنیا فزون\nبه ایشان چو آن نیست این نیز نیست غم شان ازین آتش تیز نیست\nبود نرمی شان باهل یقین همه لین نمایند با مؤمنین"}
{"book": "adl0243", "page": 161, "text": "۱۵۱\n\nولیکن بکافر درشتند تام بکفار نارتد الفت بنام\nچنان سخت و درشتند با کافران که زایشان ربایند اموال وجان\nزهیبت به ایشان چنان رو روند که در عرصه دش حمله ها آورند\nولی در میان خود از فرط لین بود وضع شان دوستی از یقین\nهمه دوستی شان برای خداست همه خصم شان دشمن کبریا\nنه حُب و عداوت ز نفس آورند بحکم خدا جاهدو بیاورند\n\nوایماناً فی یقین\nو ایمان از روی یقین\n\nبود جمله ایمان شان از یقین ز روی یقین سعی ایشان بدین\nیقین باخدا و ولا با رسول ز سودای دنیا و حبش ملول\nخدا را بعظمت خدا دیده اند بدل حُب حق جمله ورزیده اند\nنبی را ز بعد خدای جهان بسی دوست دارند از مغز جان\nز جان و ز اولاد و احفاد خویش و یا آنچه در دهر افتاد پیش\nازین جمله الفت بآن بیشتر ولای نبی از همه بیشتر"}
{"book": "adl0243", "page": 162, "text": "۱۵۲\nبقدر ولا لطف دین برده اند | بسی ذوق و لذت ازین برده اند\nفتاد و ولای خدا ورسول | ولای دگر نی بدلها قبول\nوَخُشُوعُا فی عِبادَةِ\nو عاجزی در عبادت\nحضور دل اندر عبادت کنند | نه چون ما بعبادت بعبادة کنند\nخشوعت زایشان بهمه در نماز | نمازی تمامش حضور و نیاز\nنمازی که باشد تمامش خشوع | اگر در قیامند و گر در رکوع\nخبر از خدا و نخود بے خبر | بچینند از نخل طاعت ثمر\nندارند از خود نه از کس خبر | حضور خدا کرده در دل اثر\nچنان باخته در راه دوست هش | که نی چشم دارند در کش نه گوش\nحکایت\nشنیدم یکی رهبر ملک دین | بعزم سفر شد به راهی قرین\nدر آنراه رفیقش همراه بود | که اندر سفر اتحادش فزود\nبنزدیک شهری برابر شدند | در ان مسجدی بود اندر شدند\nکاپی نوزدهم"}
{"book": "adl0243", "page": 163, "text": "۱۵۳\nدر آن ملک بود آنچنان رسم و با که هر شام بندند بر شهر باب\nز مغرب شدی چون ادای نماز در شهر بر خلق می شد فراز\nدر شهر می بست دروازه بان بخلق از ترد و نماندی نشان\nچو کردند آنشب ادای نماز ز مسجد برون گشت آنخلقت باز\nبدروازه شهر کردند روی خلایق بچالاکی از چارسوی\nدران لحظه گفت ابزاهد رفیق که بشتاب اکنون بسوی طریق\nوگرنه شود بسته در این زمان گر انجا بمانیم باشد زیان\nتو کوته نما این نماز و نیاز در شهر ورنه شود شب فراز\nچو زاهد بداندر نماز از نیاز بمرده جوابی نفرمود باز\nبناگاه دروازهابسته شد دل آن رفیق از الم خسته شد\nفغان کرد کائی زاهد پارسا دلم را ز غم رنجه کردی چرا\nبماندیم بیرون دروازه آه چه سازیم شب چاره و چیست راه\nنمودم صداهای از حد فزون شنیدی ز مسجد نگشتی برون"}
{"book": "adl0243", "page": 164, "text": "۱۵۴\nوگر آن صداہا تو نشنیدۂ اگر گر تو ای شیخ گردیدۂ\nپاسخ بخندید آن مرد دین که ای ساده ای مرد اندک یقین\nتعجب نباشد به خندیدنم که داری تعجب به نشنیدنم\nاگر می شنیدم صدا در نماز نمازم نبودی ز روی نیاز\nصدای تو نشنیدنم بود کار که مصروف بودم بدرگاه یار\nاگر می شنیدم صدای ترا بسی حیف بودی نماز مرا\nمرا باید این شیوه اندر نماز که گوشم نگردد بهر حرف باز\nکسانی که رو با خدا آورند کجا گوش بر هر صدا آورند\nنداگر شنیدی میان نماز نباشد ترا آن نماز از نیاز\nچو گوشت بحرف و ندا باز شد نیازت کجا قابل راز شد\nز پاکان نماز است دایم چنین که اندر نیازند قایم چنین\nترا نیز اگر ہست ذوق نماز بخوان اینچنین جان من با نیاز\nو یحملان فاقۃ\nو بردباری میکنند در گرسنگی"}
{"book": "adl0243", "page": 165, "text": "۱۵۵\n\nبه فقر و به فاقه بسی بردبار بود فاقه و فقر ز ایشان شعار\nبخلق جهان روی در نیاورند بخالق همه کارها بسپرند\nقناعت برزق مقدّر کنند اطاعت بفرمان داور کنند\nرسد آنچه از غیب قانع بر او همین کار ز ایشان همین است خو\nنخواهند بیش از ضرورت می بخواهند وقت ضرورت همی\nنه جمع آورند از پی سال و ماه نه اندیشه شب نه فکر پگاه\nبرزق مقرّر کنند اکتفا ندارند در بیش و کم ماجرا\nتردّد نه از بهر رزق و بزیان که آرد براه توکل زیان\nتوکّل نمایند با آن کریم تردّد نه اندر در هر لئیم\nبحق اند نزدیک و از خلق دور بهر در نیا رند ایشان مرور\nچو بر نفس خود نیست زیشان ولا بود فاقه و فقرشان مدّعا\nبود فاقه نعمت برای فقیر بلی نفس از فاقه گردد حقیر\nتو هم گر کنی نفس را خوار وزار بعزّت شوی نزد پروردگار"}
{"book": "adl0243", "page": 166, "text": "۱۵۶\nتن آسانیت آورد مشکلات\nزتن پروری آیدت مهلکات\nز نفس است این احتیاج الغرز\nز نفس است گم گشته فکر و تمیز\nز نفس است عقل از نهاد تو دور\nز نفس است دوری زیار غیور\nز نفس است قربت بشیطانِ دین\nز نفس است بّعدت زیزدان دین\nز نفس است محتاجیت هر زمان\nز نفس است سر وقفت چون کمان\nز نفس است گردیدنت در بدر\nبپیش کسان از پی سیم وزر\nز نفست کاین جوہر پاک روح\nبوصل خدائی نیابد فتوح\nز نفس است خواری ترا پیش راه\nزنفست کبت نامه گردید سیاه\nکسانیکه از نفس برگشته اند\nزرنج جهان بخیب گشته اند\nوصال خدا یافتند و حضور\nز غیر خدایند هر دم نفور\nچو از لذّت نفس رو تافتی\nبدان لذّت آخرت یافتی\nوَ صَبَرُوا فِي شِدَّةٍ\nو صبری کنند در سختی\nبسختی بود صبّر کردارشان\nصبوری بوود ائما کارشان"}
{"book": "adl0243", "page": 167, "text": "۱۵۷\n\nهمه وقت مصروف صبرند و بس\nنباشند بی صبر در یک نفس\n\nدر حقیقت صبر\n\nتو اول بدان ای برادر ازین\nکه کیفیت صبر باشد چنین\n\nندانی اگر صبر دانی چسان\nفضیلت که حق داده بر صابران\n\nبمخلوق عالم چو گیری حنا\nزصبرند محروم جنس دوآ\n\nملائک ندارند از صبر کام\nکه این فیض باشد بانسان تمام\n\nز صبرند فارغ بهائم از آن\nکه باشد نه با معرفت کارشان\n\nملائک چو غرقند در عشق حق\nنخوانند جز عشق مولی سبق\n\nتعلق ندارند و از نفس پاک\nز زشتی و خوبی ندارند باک\n\nولیکن بانسان خدای مبین\nازین هر دو اجزا نموده قرین\n\nیکی از بهائم دگر از ملک\nبه انسان نهاده است بی ریب و شک\n\nدو تقسیم شد بهر انسان کنون\nازین هر دو انسان شد اینی و فون\n\nبهر قوتش عصر و وقتی جدا\nبهر عصر دارد زهر یک ادا"}
{"book": "adl0243", "page": 168, "text": "۱۵۸\nرسد تا بحد بلوغ آدمی | براه بهایم پرید همی\nخورد آنچه باشد ور اشتها | بسان بهایم صباح ومسا\nبپوشد خوش و فارغ از درد و غم | نباشد ز تکلیف بروی الم\nبه لهو ولعب شغل دارد مدام | بهر سود و دو خرم و شادکام\nچو بالغ شود پس بأمر خدا | خواص ملک بخشد اورا صفا\nزنور ملائک رهندش بديل | که گردد نه از کار بيجا خجل\nملک هم مقرر شود بهر این | که باشد و را ناصحی بس امین\nمرا ورا نمايد راه ثواب | که تا از معاصی کنند اجتناب\nبه اعمال نيکو بود ميل او | نيار د سوی کار بي اصل رو\nملک دومین داروش بر یمین | که ناصح بود این ملک از یمین\nغرض دو ملک از یمین ویسار | همه وقت مصروف این جمله کار\nدر اینجا ز شيطان بود اشتعال | خلاف ملائک نماید مقال\nملک منع دارد زافعال زشت | زشیطان بود حکم بر کار زشت"}
{"book": "adl0243", "page": 169, "text": "۱۵۹\n\nچو شیطان نماید بدش اشتغال | به نیکی ملک داردش اشتغال\nملک چون ز دین میدهد جمله کام | از ان باعث دینیش گشت نام\nز شیطان بود آنچه حاصل مدام | پس آنرا هوا بایدش گفت نام\nملک هر زمانست در سعی آن | که سازی بشیطان تخالف عیان\nهمه دین بخواهد ملک بر دوام | ز شیطان هوا باشدش جمله کام\nچو انسان طرف از ملک در گرفت | کز ان کار دینی همه بر گرفت\nچو زین هر دو باشد همه کارزار | شد انسان صالح بدین بر قرار\nجهاد است این فکر انسان را | کزین بهر دین حاصل آورد کام\nچو ثابت بود در جهاد آدمی | در این امر باشد مفاد آوری\nهمین شیوه را صبر دارند نام | ازین حاصل آید بدین جمله کام\nپس این صبر را دان ز راه یقین | بپاداشتن جمله از راه دین\nچو دانستی از صبر ای ذوفنون | مفصل کنم صبر فی التّشکون\nبود صبر از بهر سالک اساس | اگر صبر نبود بود هیچ پاس"}
{"book": "adl0243", "page": 170, "text": "۱۶۰\n\nبود تو به بی صبر گاهی بکام چو صبرت نباشد بود تو به نام\nفرایض نه بی صبر گردد ادا نه بی صبر گردی ز عصیان جدا\nز شاه رُسُل سید کاینات سؤالی نمودند اهل ثبات\nکه ای سید پاک ای نیکخو حقیقت چه باشد ز انسان بگو\nبود دین و ایمان چه ای شاه دین بفرمود صبر است ایمان یقین\nدگر باره گفتند و گفت اینچنین بود صبر از نصف ایمان یقین\nبه بینی بقرآن ز نزد خدا بود صبر مذکور هفتاد جا\nبفرمود هستم مع الصابرین خدا شد چو همراه چه افضل ازین\nهوا را گذارند مردان دین خدا همراه شان بود با یقین\nهوا را چو بگذاشت مرد خدا به صبر او شود هر زمان آشنا\nچو با صبر شد امتحانش پدید ز اموال و اولاد و حُبّش برید\nچو صبرش میان دل آمد پدید ز دنیا و فیها تَعَلّق برید\nبذلّت بمرگ و مصیبت روان همه صبر باشد ره سالکان\nکالای سیم"}
{"book": "adl0243", "page": 171, "text": "١٦١\nبه صبر است از سالکان کار و بار\nرسد هرچه هر وقت از کردگار\nبجز صبر راهی نباشد دگر\nخوشا صبر در راه حق سربسر\nعبادت ز صبر است و دیانت از او\nاز ین سالکانراست زین جستجو\nتو گر صبر داری بدل جان من\nشوی از بزرگان اهل زَمن\nخدا هم رهت باشد از تو شاد\nهمه وقت باشد حصولِ مراد\nز حرص و غضب داروت صبر ساز\nهمه حاصل آید ترا از نیاز\nبیا جان من صبر را پیشه کن\nکه تا حرص را برکنی بیخ و بن\nوَطَلَبَا فِی حَلَالِ\nو جستجو در حلال\nبود سعی شان جمله اندر حلال\nحلال از حلال است بزم وصال\nطلبگار رزق حلالند و بس\nندارند گاهی بجز آن هوس\nدر فضیلت حلال\nفضیلت بدانی چو تو از حلال\nز عصیان نگردی گهی پایمال\nبود مایه جرم و عصیان حرام\nحرامست بی دور و ار وزکام\nکافی بیست و یکم"}
{"book": "adl0243", "page": 172, "text": "۱۶۲\nيَا اَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِن طَيِّبَاتٍ واعْمَلُوا صَالِحًا\nای پیغمبران بخورید از مالهای پاکیزه و عمل کنید نیکو\nندانی که حق در کلام مجید پیغمبران داد انیسان نوید\nخورید ای رسولان زمال حلال عمل نیک دارید در قول و افعال\nپس اول بود حکم حق در حلال بآن زمرۂ انبیا در مقال\nبدانی ازین ای ستوده خصال که وصل خدا حاصل است از حلال\nحلالت رساند بوصل خدا حرام از خدایت نماید جدا\nدلت پاک باشد مدام از حلال حرام است وحاصل از ان بری ضلال\nحلالست و دل را بود زو ضیا حرام است و در جان از و صد بلا\nحلال است و روشن ازو کاخ دل حرام است و دل زآن سیاه و خجل\nحلال است و تن زو شود جمله پاک حرامست و بر سر از و جمله خاک\nحلال است و زود رسی تا بکام زکامست همه دور دارد حرام\nحلالست و حاصل از و فکر پاک حرامست و باطل ازو فکرها\nبفرمود زین آتئہ انبیاء که فرض است بر مومنین از خدا"}
{"book": "adl0243", "page": 173, "text": "۱۷۳\nضرورت چو دارد بکار جهان | طلب از حلالش بود هر زمان\nدر گفت شاه رسل اینچنین | که هر کس خورد از حلال اربعین\nتمام دل او شود پر زنور | کند از دلش عین حکمت ظهور\nشود حبّ دنیاش از دل برون | شود حب مولاش در دل فزون\nیکی گفت ز اصحاب بهر رسول | چه خوانم که گردد عایم قبول\nبفرمود آن سیّد دو جهان | ز رزق حلالت بود همچنان\nچوخور دی حلال از ره اعتقاد | دعایت اجابت بیابد یقین\nچنین گفت آن فخر انس و ملک | به بیت المقدس بود یک ملک\nندا میکند هر زمان اینچنین | که ای مومنین و ایام مسلمین\nکسی را که خوردن بود از حرام | ز فرض و ز سنت از وی نیست کام\nاجابت نمی یابد ان نماز | تو هر چند خوانی به عجز و نیاز\nعبادت چوده جزو داری شما | طلب از حلال است نه جزو کار\nز سفیان ثوری بپرسید کس | که ای پیر دانای دوانی هوس"}
{"book": "adl0243", "page": 174, "text": "۱۶۴\nکسی گردد صدقه از حرام از آن صدقه باشد مرا و را چه کام\nبگفتا مثالش بهمین دان وبس که با بول شویدی کی جامه کس\nشود آنچه زان بول آنجامه پاک درین حکم شد صدقه شیتر را\nچو حال حلال و حرامست این بود سالکانرا همین کیش ودین\nکه رغبت بسوی حلال آورند زان قرب با ذوالجلال آورند\nهمه وقت فیضان حق بهر شان بود نو رحق در دل شان عیان\nبدل انخدا نیکه نور آفرید بسی از حلالش سرور آفرید\nاز آنروی پاکان راه خدا همه از حرامند دور و جدا\nطلب از حلال خدا می کنند زقرب حرامش جدائی کنند\nتو هم گرکنی ترک زشت وحرام بیابی زحق مدعا ومرام\nچو باشد طعامت حلال ای اخی بسی لذت از قرب مولی بری\nبود شرط اول زپاکی حلال حلال ار نباشد ضلالش مال\nونشاطا في الهدى\nو نشاط در راه راست"}
{"book": "adl0243", "page": 175, "text": "۱۶۵\nنشاط است زیشان براه هدی\nهمه راه شان از هدی وعی\nدر حقیقت هدایت و نبذی از ترجمه ایه وافی هدایه مبارکه مجیده\nالم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى إلى هم المفلحون\nنشاط از چه باشد بدان ای پسر\nکه اگر رو مولی شوی با خبر\nازین فضل یابی بدل گر نشان\nبدانی نشاط هدی بی گمان\nهدی گر شناسی و افضال او\nکجا غیر تقوی کنی آرزو\nتو دانی که بر سالکان هدی\nنشاط از چه باشد براه خدا\nکتاب خدا را چو خوانی نخست\nبیان هدی را ببینی درشت\nالف لام با میم اول شروع\nز قرآن بگردید ای با خشوع\nنه ریب و نه شک در کتاب خدا\nبرین قول شاهد بود کبریا\nهدی هست فرمود للمتقین\nکه شد شیوه شان فرط یقین\nبیارند بر غیب ایمان همه\nبحق غائب آرند ایقان همه\nنماز خدا را کنند استوار\nبه تقوی چه در لیل و چه در نهار\nهمه وقت زیشان صلوة و نیاز\nهمه وقت زایشان نماز و نیاز"}
{"book": "adl0243", "page": 176, "text": "۱۶۶\nبخوردن قناعت از ایشان جگرن و مماترنقاست هم یعقون\nهمانا برین چون دوام آورند به ایمان ازین بیش کام آورند\nبه اخلاص کامل ز روی صواب بیارند ایمان بجمله کتاب\nقناعت از ایشان بروز قیام یقین جمله بر آخرت عام تمام\nبراه هدای خدایند چون بفرمود خالق هُمُ الْمُفْلِحُونَ\nچو راه هدی یافتند همچنین به ایشان نشاط است هر دم قرین\nهدی را چو دانستی ای ذوفنون نشاط هدی را بدان پس کنون\nهمین پنج توصیف آمد ثقه که فرمود آن خالق کبریا\nهدی در همین پنج محصور شد و زین سالکان جمله مرغوب شد\nهدایی که زیشان بود در حیات نشاط است زآن در جمیع جهات\nاز ایشان هدی زان بقای جهان از ایشان همه خلق از آن در امان\nزانفاس ایشان جهان قایمست ز انفاس ایشان جهان دایمست\nز انفاس ایشان زمین و زمان ز انفاس ایشان بقای جهان"}
{"book": "adl0243", "page": 177, "text": "۱۶۷\nشریعت زانفاس ایشان بپا طریقت زانفاس ایشان عیان\nزانفاس شان معرفت را ضیا حقیقت زانفاس شان را جلا\nچگونه نباشد نشاط این چنین که گوید خدا نسبت متقین\nاگرچه بغیب است ایمانشان ولیکن به از صد عیان و بیان\nمشاهد همه وقت اسرار را معاین همه راز آن یار را\nعیان دیده وزان حلاوت برند بهر دیده جان و دلی بسپرند\nبهر دیده نام و نشان دگر فدا بهر دید جان دگر\nتو در عالم غیب داری گذر از آنها شهادت بود در نظر\nتو هم صدق و اخلاص اگر آوری چو ایشان بدست آوری داوری\nتو گر عشق حق را بدل جادهی زغیبت قدم در شهادت نهی\nزغیب و شهادت بسا فرقهاست شهادت رسیدن بنزد خداست\nبغیب است ایمان عالم تمام شهادت بود وقف خاص و عام\nبود لذتی کز شهادت پدید بجز متقی چشم دیگر ندید"}
{"book": "adl0243", "page": 178, "text": "۱۶۸\nبود راه دیگر ره اتقیاء\nباین ره برو اتقیا را خدا با\nخوش آن راه زیبا خوش آب هو\nهدی خوش تقی خوش بود پرسو\nچواین قرب شد در ره تقیا\nنشاطا بفرمود زان فهمید\nنشاطی که خود غرق بود اندرآن\nشنیده نه بلکه بدیده عیان\nدوم در هدی حضرت ذوالجلال\nصلوة قیامش بفرمود قال\nصلوة ار بدانی بمعنی که چیست\nنشاط حیاتت نمایند و بیست\nصلوتیکه معراج بر انبیا است\nصلوتیکه زود وصل با کبریاست\nصلوتیکه نورش بعرش خداست\nصلوتیکه راهش سوی کبریاست\nصلوتیکه اوّل عبادت بود\nصلوتیکه آخر سعادت بود\nصلوتیکه از اوست امن وامان\nصلوتیکه عصیان بسوز دو فان\nصلوتیکه باشد عماد دین\nصلوتی کلید بهشت برین\nصلوتیکه توجیب چونشد بدست\nخدا فرض کردش بمؤمن نخست\nصلوتیکه جامع بود از کرم\nز جمله عبادات عالم بهم\nکافی بیست و یکم"}
{"book": "adl0243", "page": 179, "text": "۱۶۹\nصلواتی که نان از برای ملک\nندادند الا که از جز فریک\nصلوتیکه طبر ملایک نبود\nبجز یک قیام و رکوع و سجود\nصلوتیکه هم زمرۀ از ملک\nندید از قعود و دگر جزو یک\nصلوتیکه چون ترک شد از عمد\nزمومن عطا های ایمان ببرد\nصلوتیکه مقیاس اعمال تست\nبروز جزا رویت پرپشت\nصلوتیکه خوانت چو با خضوع\nبود از زمین سوی عرش رجوع\nصلوتیکه گر نیست با او خضو\nبروی مصلی زنندش ز دور\nدربیان کیفیت نماز اتقیاء\nصلوتیکه حق گفت للمتقین\nبیانش نمایم بدان از یقین\nبعالم نظر کن ز روح حساب\nزکیفیت خلق عالم بیاب\nدو چیز است از بهر خلق ایجاد\nیکی قالب تن دوم شد روان\nبود بهر تن جمله فیض و فتوح\nزیمن روان آنچه گوئیش روح\nچو از تن جدا گشت روح و روان\nنماند بجز نقص اندر میان\nکالای حصه دوم"}
{"book": "adl0243", "page": 180, "text": "نیاید ازو درک فعل ثواب\nسپارند ازانش بزیر تراب\nنماز ترا نیز باشد فتوح\nیکی از تن ایجان و دیگر زروح\nتنش صورت ظاهر است از نماز\nبود روح او از حضور و نیاز\nتنش باید اول شناسائی هوش\nکه تا در دل آری نیاز و خروش\nطهارت بتقسیم کمال و طهور\nشود ستر عورت زبعدش ظهور\nبه قبله ستادن بعجز و نیاز\nدمی کاوری روی دل در نماز\nنظر بر نگردد ز جای سجود\nپناه در شیطان بحق و ودود\nدل حاضر به نیت زبهر نماز\nهمه منتظر بهر راز و نیاز\nزتکبیر اولی لغرض تا سلام\nکه هر مومنش یاد دارد تمام\nنماز است از بهر این تن روان\nنیاز است از بهر این جسم و جان\nهمین صورت ظاهر است از نماز\nروانست از بهر آن تن نیاز\nزتن چون بدانستی ای باخرد\nروان هم ز دل گر بدانی سزد\nعمل در نماز است و اذکار گر\nبود بهر هر یک روان دگر"}
{"book": "adl0243", "page": 181, "text": "۱۷۱\n\nنباشد از آن روح گرد درمیان بود کالبد بی‌حیات و روان\nدر آداب و اعمال کامل نبود بود چون نسق گشته روی وجود\nنباشد چو روح حقیقت و را بود چون کس صم و بکم و عمی\nکه با چشم و با بینی و با زبان نه بیند نه بوید نه آرد بیان\nنمائی چواول نمازت شروع بود روح بهر نمازت خشوع\nحصول نماز تو آمد حضور حضور ار نباشد نیابی سرور\nنماز است دل راست کردن بحق دگر تازه کردن بذکرش سبق\nازین غصه برگیر ای نوجوان اقم الصلوة لذکری بخوان\nازین است فرمود خیرالوری مصلی ببینی که باشد بپا\nبخواند نمازی ولے بی‌نیاز نمازش نباشد بسانِ نماز\nبجز ماندگی حاصلش بار نی نماز و را قدر و مقدار نی\nنباشد نمازش بغیر جَسد چو روحش نباشد چه نفعش رسد\nببین ای برادر بفکر تمام بفرمودۀ شاہ خیرالانام"}
{"book": "adl0243", "page": 182, "text": "۱۷۲\nنمازی که بیع زیان بود | اگر چه جسد کامل از آن بود\nچو باشد بدم تمامش عیوب | چه یابی از ان غیر رنج و کروب\nنویسند اجر نماز آن قدر | که باشد حضورت بدل سر بسر\nنمازت جدائی ز آرو هو است | وداع هو اپس نماز خداست\nوداع هوا و زغیر خدا | چو کردی نماز این بود مدعا\nنمازی که باشد ز اهل ولاء | نماند بدل هیچ جز کبریا\nشنیدی مگر تو زقول و بیان | که فرمود آن ما در مؤمنان\nکه با حضرت سید المرسلین | همه وقت بودیم چون جان قرین\nز الطاف و اشفاق شان بشیر | رسیدی عنایات شام سحر\nچونزدیک میگشت وقت نماز | ز شوق و ز ذوق و ز قرب و نیاز\nنبی را چنان پیش میگشت حال | که با ما نبودی از و قیل وقال\nچنان وضع میگشت ز آنشاه دین | که فکرش نبودی یسار و یمین\nبدیدن چنان وضع او مینمود | که گوئی بما او شنا سا نبود"}
{"book": "adl0243", "page": 183, "text": "۱۷۳\nچنان میشدش حال در انزمان که کوئی نه بد معرفت در میان\nزما و زحضار بیگانه بود به ما جمله بیگانگی مینمود\nفراغت نمییافت تا از نماز نبودش بکس مطلقا حرف باز\nازین روی فرمود خیر البشر حضور نمازت نباشد اگر\nخدا ننگر د هیچکه در نماز مگر انکه آری حضور و نیاز\nشنیدم خلیل آن نبی ہمام چو خواندی نماز خدا را مدام\nزجوش دلش می برآمد صدا که هرکس شنیدی دو میل از نجا\nاز ین مردم از دور دانسته بود که دارد خلیل اشتغال سجود\nگر انصاف آری توای مرد راه ببینی همه حال خود را تباه\nبدانی نمازی که خواندی همه زراز و نیازی که راندی همه\nجسد نی از و تا چه باشد بروح تجسم و نه جائز است از وی فتوح\nجسد گر تصوّر بفرض آوری بجوهر گذر رو بعرض آوری\nجسد هم نسق گشته و خوار و زار جسد را چه حاصل از و چیست بار"}
{"book": "adl0243", "page": 184, "text": "۱۷۴\n\nچو یک عضو ناقص بود داند\nچه خذلان برای جسد میرسد\n\nجسد از تو دارد نه چشم و نه دید\nچه مسرت از و بر تو آید پدید\n\nجسد چون بود کر ز گوش ای اخی\nکجا حرف جانان از ان بشنوی\n\nزبان گر نباشد ترا در دهان\nکجا سود یابد ز حرفی زیان\n\nوگر چشم باشد نه دیدش بود\nکجا بصر دیدن کلیدش بود\n\nمن آنقدر کردم بجرم نمای\nنگشتم ممیز ز راز و نیاز\n\nنه از کالبد در نمازم خبر\nنه از روح او در نیازم اثر\n\nبخود آنچه زین کار نگریستم\nبهر سجده خویش بگریستم\n\nنمازار بود چون نماز منی\nتباشد از و نفع روح و تنی\n\nقیامش حپان و رکوع وسجود\nشروعش چه و نیتھایش چه بود\n\nتنش را چو تا حال نشناختم\nز فیضان روحش همه باختم\n\nالهی باین حال زار و نزار\nالهی باین دیده شرمسار\n\nالهی باین تن که عاطل بود\nالهی باین دل که غافل بود"}
{"book": "adl0243", "page": 185, "text": "۱۷۵\nالهی بجائی که فیضمان ندید الهی به دردی که درمان پذیر\nچسان ایستادم برای نما چسان رونها دم بخاک نیا\nنه شرمم ز اکل حرام هیچگاه نه بر حلالم سبیل و نه راه\nهمه غرق در بحر حرص و هوا خبری ز تقوی و زهد و صفاء\nهمه طالب جاه و عِزّ و شَرَف همه عمر کردم درین ره تلف\nهمه عمر از بهر تحصیل جاه تلف کردم و نامه کردم سیاه\nبه پیشت ستادم ولی بحضور همه حُبّ دنیا بدل از غرور\nستایش ترا کرده ام در زبان ولی در پی حمد با دیگران\nبگفتم ترا ربّ هر دو جهان ولی خواست بنمودم از دیگران\nز رحمانی تو و هم از رحیم زبانم همه وقت بوده کلیم\nطلب جسم را کرده ام از دیگر همه خاک بیزی نمودم بسر\nترا گفته ام مالک یوم دین از آن یوم و از تو نه ترس ان کمین\nپرستش تو این زبانم بخواند بغیر تو حظّ اطاعت براند"}
{"book": "adl0243", "page": 186, "text": "۱۷۶\nزبانم ز تو استعانت بجُست | ز امداد دیگر امیدم شکست\nز تو خواستم بس ره مستقیم | درین راه رفتم چو شخص سقیم\nبگفتم همه از ره عارفان | ولی صرف شد عُمر چون مسرفان\nز راه غضب از تو جستم پناه | براهِ غضب نامه کردم سیاه\nبگفتم هزار و نکردم یکی | نه حاصل ازان پیش شمداندکی\nبعذر و اچّه حاجت برویِ لئیم | چو امروز پیدا ست شئ ذمیم\nدرین عُمر رفتم نه راهِ رضا | نماندم دمی از غرور و هَوا\nتوکّل نکردم به تو ای کریم | همه بود امیدم از هر لئیم\nتو رزاق و من رزق جویان زغیر | تو با من من از جهل پویان زغیر\nز تو رزق و مشکور من از دیگرا | ز تو رزق مقسوم و من دربدر\nمُقدِّر مُقرّر ز تو عِزّ و جاه | من از جهل از دیگران جاه خواه\nتو از آب دادی وجودم نجاک | ز نارِ هوا جسم دادیم پاک\nمن از جهل خواهم ز غیر تو رو | نشد حاصلم هیچ و شد آبرو\n\nحکایت بیست و دوم"}
{"book": "adl0243", "page": 187, "text": "۱۷۷\nهمه عمر سرگشته و در بدر که عزت بیایم ز شاهان مگر\nهمه وقت مصروف این رنج و درد که ذلت نبارد بسر خاک و گرد\nخبری که عزت نه این بوده‌است همین تاریخ و قرین بوده‌است\nخیرنی که عزت نه غیر از خداست ازو ذلت ما وزان عزّ ماست\nاز انکس که خواهیم عزت مدام همانست محتاج عزت تمام\nوزانکس که خواهیم ما عِزّ و جاه ز ما بیشتر احتیاجش براه\nمحتاج خواهیم و بی‌نیاز در این عمر بگذشت و مانده مجاز\nعوض هرچه کردیم بد کرده‌ایم نه بهر دگر بهر خود کرده‌ایم\nبخیر و شر خود نه گاهی نظر نه اندیشه و فکر نفع و ضرر\nهمین کرد ما بس زنادانی است همین کرده نقص مسلمانی است\nکسانیکه راه هُدیٰ داشتند کسانیکه رَه با خدا داشتند\nهدا کارشان وازان بس نشاط نشاط الهی که بهرشان چوسماط\nهدی کر بدانی زایشان هدستی و زایشان هدی همره شان خداست\nکاپ بیست و سوم"}
{"book": "adl0243", "page": 188, "text": "۱۷۸\n\nبه تقوای همه کارشان با کریم از آن دین و ایمان شان مستقیم\nبود دین شان دین و ایمان یقین یقین جمله ایمان و ایقان دون\nنمازی که خوانند گفتم پیش نش کم نوشتم از آنست بیش\nاز آنست قول شد مر تضی نشاط است زیشان همه در هدی\nچو من حال شان بینم و حال خویش ازان حالت صعبم اید بپیش\nندانم که خود را چه دانم کنون بسی سخت حالت مرا از جنون\nنه حاصل هدایت نه در دل اثر نه از راه تقوی و فتوی خبر\nنه ایمان که باشد ز اهل تقی مسلمان بنام و عمل ز اشقیا\nنه از غیب علم و شهادت به پیش عجب اه رفتن عجب دین و کیش\nنمازی که در دل نه گاهی نیاز همه فکر دل در پی حرص و از\nوضو چون وضو نی و دل در حضور نماز و نیازی سراسر قصور\nنمازی که خوانم ز نقصان آن شود توجب لازمم بی گمان\nز نقصی که دارم من اندر نماز بدانم من و داند آن کارساز"}
{"book": "adl0243", "page": 189, "text": "۱۷۹\n\nبخوانم نماز و ملک در عجب که زین داری ای دون امید طرب\nچو سودا بیفزود اندر دلم ز سودا بشد پای اندر گلم\nہمین شکوه برد به پیر مغان که ای من فدایت بروح و روان\nمرا عمر ضایع شد اندر جہان نکردم به دل پیچ مهر تبان\nگر ایستاده ام بهر غیرم مدام نه بهر تبم بود اندر قیام\nہمین حالتم بود اندر قعود خجالت ز خاکم همه در سجود\nنه در قاعده قاعده حاصلم همه بے حضوری بدل واصلم\nچه حاصل بود بهر من زین نماز که باشد بدل نے ز عجز و نیاز\nبدل چون نباشد نیاز و خضوع نمازم چه و چیست از آن سرشوع\nمقرر نماز از برای نیاز نیازم چو نبود چه خوانم نماز\nچو بشنید آن پیر والا تبار ازین گفته بگریست بس زار زار\nبفرمود کز هجر انان مدام بود زین ندامت مدام و تمام\nدرین بحر پیوسته باشد غریق وزین آتش عشق هر دم حریق"}
{"book": "adl0243", "page": 190, "text": "۱۸۰\n\nنیازی که شایان ذات خداست ادایش زانسان خاکی کجا است\nتو در نقص خود اینقدر قایلی به اصلاح نقص اینقدر مایلی\nهمین حال پاکان بود هر زمان همین حال دارند روز و شبان\nمیسر نباشد حضور تمام بخواهد دل و در نیابد بکام\nحضور عوام است در خوردشان حضور خواص است با عزوشان\nنه نسبت بود عام را با خواص نه از خاص با انبیاء اختصاص\nمدارج بود در خواص و عوام بود انبیاء در مراتب بکام\nبود هر که خواهان بالای خویش کند سعی اندر رسیدن بپیش\nرسد گاه و گاهی بماند براه بود در دلش جلده قرب آله\nطلب چون فزونست و فقر افزون مدام است هر کس بسیره درون\nولی خوشدلی بس ازین میبنی است که جبر تبع حاصل از ین کیش است\nز تقلید پیغمبر و تبع او رسیده بحکم خدائی نکو\nز اخلاص وسعی است تقلیدها بود مرحمت پس ز نزد خدا"}
{"book": "adl0243", "page": 191, "text": "۱۸۱\nترا سعی گر در حضور است و غور کلامت همین و همینست طور\nبه اندازۀ چشم نور آوری به مقدار طاقت سرور آوری\nتو کوته مکن صدق و اخلاص را ازین بعد بسپر بحق عاصی را\nز تو قدر طاقت نموداریست کریمی از و در خریداریست\nتو دانی نه قیمت چو زین کرده ای کرم کی گذار و حزین کرده ای\nتو با عاجزی اعتراف آوری نه راہی زلاف و گزاف آوری\nبجز تو از تو چو دانا تر است زقوت ببخشش توانا تر است\nغرض چون ز تقلیب باشی بدور همین است بہر تو ایجان سرور\nتو در تبع و تقلیب سالار دین تھی چون با مید سر بر زمین\nبه تقلیب و تبع بے التجا ز تو در پذیر و بنقصان خدا\nحکایت\nشنیدم که در وقت موسی کلیم یکی مرد ساده دل بس سلیم را\nزاطوار نادانی و ار تداء تمسخر کشان با کلیم خداء"}
{"book": "adl0243", "page": 192, "text": "۱۸۲\nبهر محفلی مجلسی می نمود\nبگفتار موسیٰ زبان می کشود\nبه نقص زبان و به نقص ادا\nهمیگفت بر خلق آن ماجرا\nشباهت نمودی بگفت کلیم\nکه خندند کفار بر آن لئیم\nازین بود موسیٰ علیه السلام\nهمه وقت ازوی برنج تمام\nدرینکار بود و اجل در رسید\nاجل دامن زندگیش درید\nکلیم اندر آنشب بدیدش بخواب\nکه حق داده بودش زری نواب\nبدیدش کلیم خدای کریم\nبه انعام و اکرام اندر نعیم\nبه آسایش و راحت بیش بود\nز لطف خدا غرقش در فزود\nبگفتا زحیرت بیزدان کلیم\nکه ای حضرت کردگار رحیم\nکسی کو مرا عمر ناخوار داشت\nبه عالم به بی عزتم گماشت\nنه مستوجب این کرم بود او\nچرا میبرد اینقدر سود او\nکسی کو کند با کلیم چنین\nببایست باشد زبون و حزین\nبفرمود حق کای نبی کلیم\nتو هستی کلیم من و من کریم"}
{"book": "adl0243", "page": 193, "text": "۱۸۳\nبتو چشم الطاف من بیشتر | درین عصر باشد ز جنس بشرترا\nبه شکل تو میساخت خود را چون | چو تو حرف میزد میان کسان\nتو محبوبی او ساخت خود را چو تو | مرا غیرت استاد بس پیش رو\nکه هر چند او را نکو نیست کیش | چو از دوست اطوار آرد پیش\nمرا چشم بر پیشه اوفتاد | ز اوضاع او دوستی تو یاد\nکریمی من کرد این اقتضاء | که هرگز معذب نسازم ورا\nاگر بود نادانیش بیشتر | ولی بود با دوستم پیشه ور\nبه این پیشه دوست بگزیدنش | عقوبت نکردم به بخشیدنش\nپس این جای امید باندنا است | به کافر چو این مرحمت خدا است\nبه کفر و به آن پیشه بد شعار | چو بخشد ز لطف اینچنین کردگار را\nدر اینجا چو مومن به تقلید پاک | جبین از ره صدق ساید بخاک\nبود اعترافش ز عجز و قصور | بود طالب قرب و اجر غفور\nعجب نیست کآن کردگار کریم | که او هست بر بندگان بس رحیم"}
{"book": "adl0243", "page": 194, "text": "۱۸۴\nبه تقلید پیغمبر پاک دین\nنماید عطا نور دل از یقین\nبگوید که نالایقی گر تمام\nچو تقلید کردی بخیرالانام\nز تقلید و از پیشه آن حبیب\nترا ره نمایم به عرفان قریب\nز مومن بود هر زمان این نوید\nبدرگاه حق جمله راه امید\nالهی بحق شه انبیاء\nکه شد جمله خلق را پیشوا\nنمازی که از ما نه دروی نیاز\nقبولش نمائی به قسم نماز\nزما وز عمل جمله گرد در لیست\nبدید و نظر هرچه مستورست\nهمه نقصها در عملها است بیش\nبود نقص ما این نه از دین وکیش\nنه تو دین بما از پیمبر رسید\nدرین دل ضیائی زایمان دمید\nهمین دین و کیش و نماز و نیاز\nز تو وز پیمبر رسیده باز\nکمال از تو در پیمبر بود\nشرافت بدین منور بود\nاگر نقص از ما در آمد میان\nنماز و نیاز است فارغ از آن\nبه آن عظمت کبریا و رسول\nبه آن حشمت کیش و دین و قبول\n\nکار با حث و سوم"}
{"book": "adl0243", "page": 195, "text": "۱۸۵\nسر مو نہ گنجد ز نقصی میان ولی نقصها دفع زان میتوان\nپس این نقص ما از نماز و نیاز الهی تو از رحمت دور ساز\nاگر بیحضوریم تو حاضری بطهـای ما حاضر و ناظری\nبدل التجای حضورت مدام بود خواهش ما چه صبح و چه شام\nعلائق عوارض چه طول امل ز شیطان و این نفس دون دغل\nزما رفته است آنچه شایان بود قصوریست ظاهر نہ پنهان بود\nالهی تو این اعتراف گناہ زما در پذیر و ز ما عذر خواه\nبحق خود و سرور کارساز بحق علی و نماز و نیاز\nمکن ردّ تو این کرده بی حضور که زیبا است این از رحیم غفور\nاگر عرصه عصیان نیا رو بطی معطل کرمها بود تا بکی\nوگر نقص نبود ز عصیان حال کجا صرف گردد کمال کمال\nشکستی ز عصیان بیاید بدست که عفوت کند مومیائی درست\nغضب گر کار دهم برسبقتش ز رحمت رود در بجار وسعتش"}
{"book": "adl0243", "page": 196, "text": "۱۸۶\n\nالھی بود گرگنه پیش پیش بود موج رحمت ازان بیش پیش\nبدنیا عطا کن ز نور حضور بعقبیٰ عطا از حضور تو نور\nاگر نقص اناست از تو کمال تو بادی زمانیست جز قیل و قال\nز ما گر چه نقص است و بیکاریست کمال از تو و از تو ستاریت\nزره برده ما راست دیو رجیم بزه آر ما را تو ربّ رحیم\nروا کی بود سگان رجیم از دغا برد از رجیم و ز راه هدیٰ\nبیک تن که ملعون بود تا ابد چرا مؤمنان را ز مولیٰ برد\nتو از ماه ما انجناب توئیم و گر نیک و بد در حساب توئیم\nشهادت بتو آوریم و رسول ربوبیت تو بدلها قبول\nتو تخم محبّت به دل داده ز کفر و ضلالت بپاداده\nتو فرمودهٔ حکم لا تقنطوا عطا کردهٔ دم تو بر شکل ہو\nتن ما است مرهون در اہن توای خریدار این جان و این تن ای\nخریدیم حبّ ترا چون بجان ز شیطان چه حق بر تن ما روان"}
{"book": "adl0243", "page": 197, "text": "١٨٧\n\nزما استعاذه زنور وقع آن زما سئلت زان تو رفع آن\nآلهی چو حُبّ تو از ما بُرد کَرَم کی گذارد کبا کِ سُرد\nزتو ما و ایمان و دین هم زتو رُخ ابلیس آرد بما از چه رو\nبود کار ابلیس با کافران که با باغی باشُند چون تا آن\nرجوع بمقصد\nبود نفقه شان زرزّاق چون و مئونه قنا است همه نفقها\nقناعت نمایند بر رزق حق نخواهند پُر کاسه و با طَین\nبخواهند قدری زرزق حلال که باشد از ان طاقت قیل و قال\nبنفس انقدر توشه دردهند که از مرگ ایمن وزان میز نند\nنه چون ما غم هفته و ماه و سال نه انبار غله نه صندوق مال\nتوّکل برزّاق و بر رزق او نه زین بیشتر از کسی جستجو\nبوقت غذا هر چه آید به پیش از ان دفع حاجت بانداز خویش\nبفکر تر و خُشک نی پیش و کم نه خواهش بخیری که خواهد شکم\n\nگل بیست و چهارم"}
{"book": "adl0243", "page": 198, "text": "۱۸۸\nخورند آن قدر کزوی آید بکار\nنه چون ما که خوردن بیارد عوار\nخورند و از آن بهر گیرند\nنه خوردن که زانت شرمندگی\nخورند آنکه صحت ازو حاصلت\nوزان عافیت بر بدن واصلت\nهمه فارغ از رنج و از ابتلا\nهمه فارغ از درد و دور از دوا\nخورند از غذا و شود جمله نور\nشود نفس مصروف راز حضور\n\nحکایت\nشنیدم که در وقت خیرالانام\nشهی از ولا و خلوص تمام\nزاندیشه خیر و هم اعتقاد\nحکیمی خردمند بس اوستاد\nفرستاد اندر حضور نبی\nطبیب رسا بر خفی و جلی\nنوشته عریضه بسی با نیاز\nبدستش بداو و فرستاد باز\nکه ای سرور دین و ای فخر پاک\nنخواهم بشهرت کسی در مغاک\nحکیمی با هوش یار و خلیق\nکه از ماست اندر علاج دقیق\nفرستادم آنجا که بخشد دوا\nمهیا بود بهر خلق خدا"}
{"book": "adl0243", "page": 199, "text": "۱۸۹\nبفرمود آن سید انس و جان که خوبست باشد طبیب نیز اینان\nچو بگذشت یک چند برآن حکیم نیامد به پیش مریض وسقیم\nبحیرت دو چار و علاجی نیافت مریضی نه از بهر چاره شتافت\nز بیکاریش سخت حالا اوفتاد به پیش حبیب چنین عرض داد\nکه ای سید پاک والا گهر ازین مردم خطه پرثمر\nبه من هیچ رغبت نمایند پیش علاجی نخواهند از درد وریش\nز بیکاری خویش هستم فگار چو مردم علاجم ندارند کار\nبفرمود آن سید انس و جان که ای مرد کارآگه نکته دان\nدر اینجا به سگان این مرز و بوم ز جنس دوا نیست هرگز رسوم\nاز ایشان بسی دور بیماریست به صحت قرین زندگانی است\nخورند انچگه نی بجز اشتها خورند اشتها شد چو در منتها\nرسد چون بقدر کفافی غذا تناول نمایند کم از اشتها\nز خوردن شکم چون فزونی نیابد مرض اندر ان کی بگردد پدید"}
{"book": "adl0243", "page": 200, "text": "۱۹۰\n\nهمه درد هائی که در ادم است ز پر خوردن و سیری اشکم است\nهمه رنجها کاندر انسان بود ز سیری و پر خوردن نان بود\nشکم چون نشد سیر دردا دور ز کم خوردنت حاصل آید سرور\nچو مردم همه از مرض فارغ است طبیب از علاج عرض فارغت است\nتو هم ای برادر چو کمتر خوری ز نور درون بهره ور برخوری\nنه محتاج باشی گهی با دوا نباشی به درد و الم مبتلا\nازین روی آنسرور انبیا بفرمود المعدة حوض الداء\nحمیه چو دانی که رأس الدوا است حمیه همین خوردن کم دو است\nبخور کم که بسیار خوبی از دست بخور کم که بس تندرستی دروست\nزکم خوردنت نور آید پدید ز کم خوردنت فکر گردد مزید\nز کم خوردنت دل بیارد ضیا ز کم خوردنت دوست دارد خدا\nدگر متقی راضیا و هدی چه باشد که هستند در اهتدا\nبود جمله ایمان شان مستقیم کتب و آنچه آمد ز نزد کریم\n\nکمال بیست و چهارم"}
{"book": "adl0243", "page": 201, "text": "۱۹۱\nز صدق و ز اخلاص دارن کیش بقرآن و نازل آن آنچه پیش\nبه امر و به نهی است ایقانشان بود در کتب آنچه ایمانشان\nنیا رند یک مو تجاوز از آن همه کارشان بسته در حکم آن\nنه گاهی کنند آنچه نبود روا مطابق همه کار با شرع باد\nشب و روز در امر معروف بس ز نهیش همه دور باشند و پس\nبروز جزا جمله زیشان یقین بود کیش شان این و آیین دگین\nیقینی که دانند روز جزا که هست از یقین ظاهر و بر ملا\nهمه وقت ملحوظ دارند نظر که برپاش دانند بس مختصر\nبهر لحظه دانند استاد باز پیش خداوند بس بی نیاز\nنه غائب دمی زین حضور و نیاز ازین اند مصروف ذکر و نماز\nندانت فردا بود آخرت هم امروز دانند آن عاقبت\nاز آنست افعال شان جملہ خوب وزان دور از حمله زشت و عیوب\nتو هم گر بدانی زروز جزا زاستادنت پیش روی خدا"}
{"book": "adl0243", "page": 202, "text": "۱۹۲\nکنی جملگی انچه ایشان کنند کنی زندگی زانچه ایشان خند\nبچشم تو چون پرده غفلت است ز اعمال نیکت ازان عطلتست\nتو گوئی ز روز جزای عزیز نیاری از آن روز و روز ان تمیز\nبدانی اگر هول روز جزاء کنی کار کی جز بیاد خدا\nزطول امل چشم و گوشتہ کور نداری مگر بھر دنیا حضور\nنشاط بدی گر به بینی دمی بدم کی دھی ہیچگہ عالمی\nزعالم فزون جمله دانی فرام بدانی دمی کز دوم مکرمست\nوَتَخَرُّجَا عَن طَمَع +\nو باز ایستادن از طمع\nعمل میکنند انپی کردگارا نه ز امید جنت نه از بیم نا\nرضایش بجویند و راهش پویند بهر جلوه در ره فدایش شوند\nتن و جان دهند و رضائیش خرند بروح و روان یک ولایش خرند\nبدنیا و عقبی نه میلان صرف بجز حُبّ مولا نه قیل و نه صرف\nنه چون ما بهوس بهر فردوس حور عبادت نه از ترس نار و شرور"}
{"book": "adl0243", "page": 203, "text": "۱۹۳\nشب و روز در بحر عرفان غریق بسوز محبت همه دم حریق\nهمه جان دهند و محبت خرند همه محنت از بهر جانان برند\nعمل را بعوض می کنند و بدان بس از کرده خویشتن منفعل\nنیارند اعمال پیش نظر نمایند از خود نمائی حذر\nعبادت بدانند از خود شعار عبادت نیارند اندر شمار\nهمه عجز آرند در بارگاه زکبر و منی یاد نارند گاه\nبود عشق شان با خدای کریم نیارند یادی بجز از رحیم\nز دنیای دون و ز درهم جهان ز اسباب او برکنار و کران\nطمع جمله از غیر ببریده اند از آن حب حق جمله بگزیده اند\nطمع راندند و از وی بعید طمانیت از بهر شان ز آن پدید\nز خاصان حق این بود رسم و راه همه وقت مصروف راه اله\nيَعْمَلُ أَعْمَالاً صَالِحَةً وَهُوَ عَلَى وَجَل\nمیکند اعمال نیک و او بر تر سست\nهمه وقت اعمال صالح کنند همه دوری از کار طالح کنند\nکد بیست و پنجم"}
{"book": "adl0243", "page": 204, "text": "۱۹۴\nهمه معرفت کار ایشان عیان\nهمه امر معروف و فعل بیان\nعبادت همه از نماز و نیاز\nهمه غرق دریای آن کار ساز\nبروزان همه ذکر و فکر خدا\nبه شبها قیام وزراحت جدا\nهمه صائم الدهر از بهر\nهمه قایم اللیل شب تا سحر\nباین جمله ترسان و لرزان مدام\nبدل هیبت از ترس حق بردوام\nندانی که در قرب حق فایزند\nکه از بیم یزدان همه در غمند\nحکایت\nشنیدم یکی پاک دین و ولی\nکه اسرار حق بود بر وی جلی\nبرآمد ز شهر و برون در شتافت\nبه نزدیک دریا قراری نیافت\nز جمعی مریدان اخلاص جو\nنشسته باخلاص در پیش او\nزخوشنودی و خرمی پیر راه\nهمیراند گفتار یاد آله\nز پیشانیش خرمی می نمود\nز گفتار او خرمی می فزود\nچنین بود در خنده کز ناگهان\nشد آثار اندوه در وی عیان"}
{"book": "adl0243", "page": 205, "text": "۱۹۵\nبرنگش ز سرخی نشانی نماند گل ارغوان زعفرانی بماند\nبها ندام او لرزه اندرفتا ازان لرزه در جای خود در فتاد\nمریدان بحیرت دو چار امدند تعجب کنان زار و زار امدند\nکسی پای مالید و کس سر گرفت بجان همه آتش اندر گرفت\nپس از ساعتی چند ان نیکخصال بصحت گرائید زان گونه حال\nبهوش آمد انمر شد راه دین زبان توبه گویان و دل در یقین\nبه تن لرزه از هیبت کردگار همی کرد بس گریه زار زار\nز حضار شخصی که نزدیک بود بپرسش زبان در حضور بکشود\nکه ای پیر دانای بادین و هوش چنین حالت از چه آمد پیش\nچه حالت بدانحالت جان گداز چه پیش آمدت ای شه پاکباز\nبدو گفت آنمر شد با خبر کزین ما جرایم مپرس ای پسر\nنه حرفیست کاظهار او خوبست که پنهانیش بهر من میز بوست\nندارم توانی که آرم بیان نه دل را یارانه تاب زبان"}
{"book": "adl0243", "page": 206, "text": "۱۹۶\n\nنمود التجا پیش پیر آن مرید که ای شبلی عصر و ای بایزید\nبباید ازین سرکنی آکهم که زین فکر و سودا نمی اواریم\nبگفت ای برادر چو پرسی زحال بیارم به ناچار پیشت مقال\nشنیدم که غوثی بحکم خدای برحمت قرین گشت و شد زیر\nمرا بود امید از فضل حق که جایش سپا و باین مستحق\nامیدم برین بود و فرخست بسے ندیدم زخود مستحقی تر کسے\nچو بوده است مرحمت بهر شرایم ز شهر آمدم بر لب بحر در\nبامید بودم بسے شادمان امید همین بود و خشنودم ازان\nبدیدم کنون بر لب بحر من عجب ماجرائی که شد جان بتن\nکه یک ذمی هندوی بد شعار زتن جامه در بحر کردی کنا\nبه آب اندرون آب بازی نمود ز قدرت بر آن آبیاری فزود\nکرم کرد از لطف خود کردگار نمودش بخاصان خود درشما\nبیک بار از لطف غوثش نمود تو گوئی که او هیچ کافر نبود"}
{"book": "adl0243", "page": 207, "text": "١٩٧\n\nبدیدم که زنارش اندر هوست\nمرا تن بلرزید و جانم بکاست\n\nکه من داشتم چون امیر نوید\nشدم زان گرو در هم ناامید\n\nمبادا که زنار اندر هوست\nرخش رو بره در هوا سوی باست\n\nمبادا زند برق خیر منم\nبیدارد این طوق در گردنم\n\nازین پیستم لرزه آمد بتن\nازین بیم شد عقل و دانش مین\n\nنه هوشم بسرنی قرارم بدل\nازین منفعل گشتم و این خجل\n\nزخاصان بود اینچنین پیشم\nاگر چند هستند اندر نعیم\n\nکند هرچه اعمال نیکوفزون\nز ترس میمند زار و زبون\n\nنه چون ما که روز و شبان بد کنیم\nبطلم و بیداد برخود کنیم\n\nنه شرم از خدا و نه ترس از عذاب\nهمه مستعد بهر رنج و عتاب\n\nحکایت\n\nشنیدم جگر گوشه مرتضی\nامامیکه بد زین اهل تقی\n\nمام الوری زینت العابدین\nکه رونق از وداشت دین متین"}
{"book": "adl0243", "page": 208, "text": "۱۹۸\nدر ایام حج تلبیه مینمود بلبیک شوق دلش میفزود\nدر اثنای لبیک انشاه دین در افتاد بی حس بروی زمین\nهمه خلق شد جمع از هر کنار بگریان و با ناله گشتند زار\nچه پیش آمد از بهر این شاه دین کز و تیره شد روز بر مسلمین\nفرو دند بس بیقراری بخویش که شاه جها زا چه آمد به پیش\nغرض بعد ساعت بلطف خدا بهوش آمد آن سید اتقیا\nهمه شکر کردند و شادان شدند از ان سید پاک جویان شدند\nکه شاها چه بود اینکه آمد پیش بفرمای یک شمه ز احوال خویش\nبفرمود و بگریست بر زار زار که بودم به لبیک مصروف کار\nچو لبیک لایق ندیدم ز خویش چنین فکرتم در دل آمد بپیش\nمنم تلبیه گوی و لبیک خوان بدل معرفت نیست در خود آن\nمنم تلبیه خوان و هاتف اگر بگوید ز دل نیست این خبر\nبود دولت از صدق و اخلاص تو زبان تلبیه خوان و دل بی حضور"}
{"book": "adl0243", "page": 209, "text": "۱۹۹\nزھاتف نہ لبیک آید بجواب\nنہ سعدیک گوید زروی خطاب\nچہ حاصل ازین گفت لبیک کا\nچو دل بستہ ایخانہ باکبریاست\nچنین ست احوالِ پاکان دین\nچنان صدق و اخلاص عهد حنین\nنہ چون ما کہ خوانیم گر یک نماز\nنباشد در آن ہیچ راہِ نیاز\nبہ پندار باشد که زاہد شدیم\nبہ انوارِ غیبی مشاہد شدیم\n\nحکایت\nیکی واعظِ پاک با علم و دین\nبہ مسجد ہمیکرد وعظ ایزقین\nدر انجملہ جولای بافنده بود\nکہ از وعظ واعظ نصایح شنود\nزواعظ چوبشنید بحث نماز\nکہ گردد چو مومن بصرفِ نیاز\nدلش پاک گردد ز نورِ خدا\nزغیب آیدش روشنی در صفا\nبہ القای غیبی شود سرفراز\nزغیبش نمایند راز و نیاز\nہمین شخص بس بود دور از خدا\nنمیکرد گاھی نماز و نیاز\nچو از واعظش اینخبر در رسید\nدلش گشت خرّم بسوی نوید"}
{"book": "adl0243", "page": 210, "text": "٢٠٠\n\nوضو کرد و برخواند در شب نماز\nچو بشنید تعریفها از نیاز\nچو اتمام کرد آن نماز خدا\nبپوشید چشم و بدل مدعا\nکه آید کنون ما تفی زود زود\nرسد زود و آید بدل کام شود\nچو در شب ندید آنچه بودش در دل\nازین کرده خویشتن شد خجل\nبرفت و بواعظ شکایت نمود\nنمازی که خواندم نیامد شود\nنه درواج چراغ و ایام نور\nنه از غیب هاتف عنایت فزود\nز پاکان نباشد چنین ادعا\nندارند در زهد خود مدعا\nبدانند پیدایش خویش و دین\nزهر عبادت بکیش و بدین\nهمه وقت تقصیر آرند پیش\nشمارند بے کرده خود را زبیش\nنه چون ما که نارفته پیش از عمل\nطلب مزد داریم بیش از عمل\nنه بینیم اعمال و اطوار خویش\nهمه وقت خواهیم زاندازه بیش\nنه بر کرده خویشتن یک نظر\nکه این کرده آرد چو بار و ثمر\nطلب بیش و زاندازه بیرون طمع\nعمل اندک و از خدا فزون طمع\n\nکابینت و پنجم"}
{"book": "adl0243", "page": 211, "text": "۲۰۱\n\nتیتر دهم در الشکر\nشام میکند و قصدش شکر خداست\n\nشب آرند با شکر ایزد همه\nنیارند بی شکر حق زمزمه\n\nبروز آنچه از حق رسید پیش\nبران شکر آرند زاندازه پیش\n\nبدانی اگر شکر حق را اساس\nگذاری هر لحظه شکری سپاس\n\nتو گر مجلسی شکر دانی تمام\nز شکر خدایت بود جمله کام\n\nو گر معنی شکر نشناختی\nبدان نعمت شکر در باختی\n\nنه یک لفظ محض است شکر ایجوان\nببایدت فهمید معنی آن\n\nبیان آرم از شرح شکر چون\nشوی کام شیرین بشکرت کنون\n\nتو ای جان من شکر حق یاد گیر\nکه در شکر غیرش نگردی اسیر\n\nبه شکر اندر آمد شناسای او\nبه شکر اندر آمد تمنای او\n\nبه شکر اندر آمد سر معرفت\nز شکر است بال و پر معرفت\n\nبه شکر است یاد خدا از عبید\nز شکر است بر بنده آیین نوید\n\nز نا شکر کر واجب نعمت است\nشناسایی صاحب نعمت است"}
{"book": "adl0243", "page": 212, "text": "۲۰۲\nتو بشناس اول منعم نشان پس از شکر گردی بی شادمان\nمقام است سه بهر دین ای جلیل که علمست و حالست و سوم عمل\nبهر کار دین این سه باشد ضرور ازین سه بسی حاصل آید سرور\nبود علم اصل اصول ایجوان که بی علم حاصل نیاید بیان\nچو شد علم حاصل از آنست حال نیابی بجز علم حال و مقال\nعمل آید از حال حاصل سپس بدان سه مدارج ضرورت و بس\nمدارج بشکر است زین چنین عیان سازم هر سه بیا و یقین\nبود علم از شکر ای وی کمال شناسائی نعمت و جاہ مال\nشناسی تو از صاحب حال را نه بر غیر آن آوری قال را\nبود حال حاصل ازان خرمی که از وصل نعمت تو شادان شوی\nعمل باشد ایجان اگر بشنوی که صرفش بجای رضایش کنی\nخداوند نعمت چو دادت نعم ترا داد نعمت ز روی کرم\nتو صرفش بجائی کنی ایجوان که صاحب ز صرفش شود شادمان"}
{"book": "adl0243", "page": 213, "text": "۲۰۳\nهمین صرف میدان تو ایجان من تعلق بدل با زبان و بتن\nنه گردد همین سه گر از تو اداء ادا شکر گرد دنه ای پارسا\nپس از شکر حق گر تو خواهی ادا بود اعتقادت نه از این جدا\nکه اول زنعمـت بدانی یقین یقینت بدل جمله باشد همین\nکه این نعمت از کردگارست و بس بیادت نیاری دگر از هوس\nبدادن شریک دگر مشمری نه غیر خدا نام دیگر بری\nندانی شریک عطا دیگری بیادت نیاری در ان سوسری\nشریک و مددگار گوئی اگر بود شکر ناقص ز تو سر بسر\nخیالت اگر این بود هوشدار که در شکر کشتی بسی خوار و زار\nبتمثیل گویم ترا مختصر بر این فکر داری و دانی اگر\nتراگر شهی کرد خلعت عطاء تو شکر از وزیر آوری در خطا\nهمین شکر باشد نه از بهر شاه ز شه شکر تو گشت زار و تباه\nهمین شکر کردی ز بهر وزیر تو این شکر را بهر آنشه بگیر\nکافی بیست و ششم ش"}
{"book": "adl0243", "page": 214, "text": "۲۰۴\n\nدو جا شکر تو گشت زین رسم و راه\nیکی بروز بر و دگر بحر شاه\n\nبود بهر شر خر میت رت نام\nازین شکر تو راست تا نیام\n\nوگر در دل آری خیال رقم\nکه تحریر نبوده اوراقم\n\nبگوی که خلعت بمن زین سبب\nرقم داد از بهر خلعت نبود\n\nنباشد درین نقص دیگر تو\nمسخر بود این رقم چون باد\n\nسیاهی و کاغذ قلم هیچگاه\nنداده است باکس پشیزی زراه\n\nازین نقص در شکر ناید پدید\nترا باد این شاکری بر مزید\n\nوگر شکر گوئی تو از آن کسے\nکه نوکر بود بر خزانه بسی\n\nنباشد درین هم زیان آنچنان\nکه او را نباشد بدان توان\n\nاگر حکم بر وی بگردد بداد\nبه دینار از وی نبایست داد\n\nز ابر و ز باران کنی اعتقاد\nهمه ملک آباد ای خوشنهاد\n\nز کشتی به دریا بگوئی نجات\nهمه دور باشی زشکر حیات\n\nوگر با دو باران و شر و قهر\nگیاه و زمین کوه و بحر و بحر"}
{"book": "adl0243", "page": 215, "text": "۲۰۵\nمسخر به قدرت کنی عنقا خلافش ندانی همه در نهاد\nبه شکرت نیاید نقصان هیچ زیانخوار شکرت نگردد گهی\nو گر در رسد نعمتی از عباد خدا را نیاری درینجا تو یاد\nبدانی همان نعمت از بندها ز شکر خدا جهل کردت جدا\nو گردانیش اینکه داد خداست موکل همین شخص از کبریاست\nبدل حق بیند از خبت او درین که داده است ما را ز مال بخشین\nنه گر حکم خالق بدینسان بدی کجا مر مرا بهره زان بدی\nنبودی اگر حکم و لطف خدا یکی حبه بر من نکردی عطا\nز حق مرحمت بود و از داد او میانجی شد این مالا داد\nچو خازن شماری همه خلق را خزینه بود خاص آن کبریا\nبود چون قلم خازن اندر میان تهی دست دانی همه اندر آن\nبحکم خدا داد دان و ستد ز حق گوی این جمله هست دید\nبحکم خدا صرف دانی تمام همین شکر باشد بدان والسلام"}
{"book": "adl0243", "page": 216, "text": "۲۰۶\nهمین علم و شکرست ایجابال نوشتم برای تو بی قیل و قال\nمگر حال شکرای برادر بدان که فرحت بدل آید از آن عیان\nهمین حال شکر ار حساب اور ازین نیز سه حصه باب آور\nکه خورسندی تو ازین بود خوشیها بدل از همین میبود\nیکی آنکه محتاج بودی رسید نباشد همین شکر از تو مزید\nفی التمثیل\nمثل گویمت بهر دانش کنون که دانسته گردی تو انید و فنون\nشخصی را که شد پیش عزم سفر بجا کر بخشید اسپـی اگر\nاگر خوش شود اینکه شیرین نه شکر ملک شد ز چاکریده\nز حصہ اگر اسپ می یافتی همین خُرمی در دلش تا فتی\nوگر خوش باین شد که این بود اگر بخشش از شاه با شیدا\nنویدش بشکر اندر آید بیات اگر شکر اوست نقصانیات\nوگر خوش باین بابت ای با گزین است خدمت نماید تمام\nکانی پدیست کو؟"}
{"book": "adl0243", "page": 217, "text": "بشاه است زین خرمی بیشتر ازین شکر باشد بجا کرمر\nپس ایجان چو نعمت ختدا شد از ان نعمت حق بگردی چو شاد\nمنعم نه این شکر باشد بتو ادا شکر کردی نه ای نیکخو\nرضا و عنایت چو آری بدل بود شکر لیکن مبنی بفعل\nو گر خرمی تو باشد براین که فارغ شدم از غم آن واین\nفراغت چو آمد بمجموع دل شوم در عبادت ز دل مشتغل\nبود این تراشکر ای ذوفنون چو مجموع خاطر بخواهی کنون\nبود شکر را اینکه گفت کمال همین بود علم و کمال وعمل\nز شکر از نشان کمال آور بدل جمله از شکر حال آور\nبود حاصل آن بتقوی چنین که چیزیکه دورت کند از یقین\nنخواهی زد نیا و اسباب آن بدانی تو اسباب جمله زیان\nاگر آیدت مال دنیا بدست بدانی که این آمد او بدکست\nرود چون شوی شاد و شکر کنی همه دور باشی ز دنیا دنی"}
{"book": "adl0243", "page": 218, "text": "۲۰۸\nبخیری که یاور بدینت نبود چو دانستی ازوا و جانسون\nهمین شکر تقوای و سالکه بین زهد را نیک مالک بود\nزنعمت گذشتی بمنعم نوان برفتن نگردید چون دل گران\nبه لذات وشهوات الفت نما سوی عیش در نفس شهرت ندا\nهمین شکر باشد خداوندان همین شکر آر دترا روی او\nدر بیان اقسام شکر بدلون زبان تن\nهمین شکر دل باشدای پاک دین که از روی ایمان صدیقی نقین\nکه خواهی زبهر همه خلق خیر چو آری به نعمای مردم توقیر\nهمه نعمت خلق بینیش بدیدن همه شاد باشی دوشیر\nحسد ناوری و همه شادمان به آسایش خلق خرم زمان\nبخیر همه خلق میلان دل نه خرم که بیند کسی معجل\nبود باز بان شکر گفتن خیان بحمد خدای زمین و زمان\nتعلق به تن چیست شکر خدا بدان تا بگردی بشکر آشنا"}
{"book": "adl0243", "page": 219, "text": "۲۰۹\n\nچو اعضا همه نعمت حق بود ز اعضا چو افعال ظاهر شود\nهمه باش داز بهر حق قدیم نباشد همه بهر دنیا ندیم\nبدانی که اعضای سر تا بپا که اندر تنت آفرید خدا\nهمه هست شان بهر کار خدا عبادت از ایشان همه مدعا\nزهر عضو کاری بود فار بدا همه خلق شان بهر کار خدا\nاگر صرف اعضا بیار آوری عبادت زجمله بکار آوری\nکنی صرف هر یک بکار خدا تو شکر خدا کرده باشی ادا\nوگر صرف بیجای از نو نمود نه کردی درین زندگی هیچ شود\nهمه از تو کفران بحق می فزود ز شکر خدا مر ترا نیست سود\nاز نیت قول شه بحر و بر وَمِنْهُمْ وَمِنْهُمُ الشَّكُورُ\nچه شکری که سر تا بپای دوان همه یاد حق در تن و هم روان\nچه شکر یکه این چشم انچه بدید بجز دید مولا دگر بدید\nچه شکر یکه گوش هوش ان بنوا همه حق شنید همه حق شنید\n\nکار بیست و هفتم"}
{"book": "adl0243", "page": 220, "text": "۲۱۰\nچه شکری کشید آندماغ از هوا\nبیابند از آن یاد مولا و بس\nچه شکر یکه از رفتن هر سوا\nتازه شد ذکر و فکر خدا\nچه شکر یکه از رفتن هرنفس\nجدا معرفت راه آرد سپس\nچه شکر یکه یکدم بود عالمی\nچه شکر یکه یکعالمی عالمی\nچه دم عالمی را از آن برگ ونوا\nچه دم هر دمش راه راز و نیاز\nچه دم حاصل عالم دهر و کون\nچه دم عالم گون راز دوست عون\nچه دم حاصل زندگی و حیات\nچه دم جمله عالم از و در امان\nچه دم معرفت را از و جمله کام\nچه دم در طریقت از وجمله نام\nچه دم چون کشد مرد را شش عام\nبنور و ضیا صبخش آرد سلام\nچه دم آور د شب برایش بنات\nنهار و معاشش همه در جهات\nچه دم جمله روز و شب از بهر او\nچه دم این دهان و لب از بهر او\nچه شکری که لب بهر ذکریات\nاز غیب چه روح و روان شادبات\nچه شکری زبان صرف ذکر خدا\nکفتار غیرش سوا و جدا"}
{"book": "adl0243", "page": 221, "text": "۲۱۱\n\nچه شکر یکه بر سینه در ستا ست\nچه شکر یکه دست دعا باخدا\nچه شکری بپا ایستاده بران\nچه شکری بزانو کف با خضوع\nچه شکر یکه افتاده سر بر زمین\nچه اعضا که جمله بمصروف یاد\nبجز یاد مولا دگر کار نی\nچه شکر یکه بر حرف شکرش بزبان\nچه شکر یکه سر را سرور حضور\nچه شکر یکه از حس شود مشترک\nچه شکر یکه حسنش بحجر صفا\nچه شکر یکه در دل نباشد خیال\nچه شکر یکه و همیخ در دل درون\n\nبحمد خدای سیاه و سپید\nنخواهد دگر هیچ جز کبریا\nکند هر چه شایان راز و نیاز\nهمه پشت خم در ادای رکوع\nبخاک سیه سوده صد جبین\nبجز یاد مولانه صرف و نگار\nبجز فکر داور برو بار نی\nبری نی بجز هسته مولی گران\nحواس اندران غرق دریانو\nطلای محبت زند بر محک\nشست و ز آرد بشکرثنا\nخیالست اگر صرف وقت وصال\nهمه و هم در سر زعرفان قرون"}
{"book": "adl0243", "page": 222, "text": "۲۱۲\n\nچه شکری تصرف بچیزی تصرف همه در محبت مگر\nچه شکر یکه حفظش همه تیرو چه سیر و چه طر یکه بیرون ضمیر\nچه شکر یکه آید ز رزق حلال بهر لقمه شکری دگر در مقال\nچه شکر یکه دریا د رزاق خویش چو دست آورد در دهان القمش\nنه از بهر حرص فربین پروری نه از بهر آزورۂ سروری\nولیکن برای بقای بدن که شد مرکب روح ایجان من\nبود جاری اذکار عرفان بکام بود معرفت را از ان رسم و نام\nچه شکر یکه در معده چون ان رود همه صرف ایقان و عرفان رود\nچه شکر یکه از معده و از جگر به اعضا رساند ز عرفان خبر\nچه شکر یکه دل با قوی و برخود از آن شکر یابد ز مولی فتوح\nچه شکر یکه در دل چو آرد ظهور به اقصای اعضا ر د حله نور\nرگ و پی عروق و شرایین تمام ازین شکر یا بند انجام کام\nنیاکان ازین شکر و این ماجرا بود هر زمان از عطای خدا"}
{"book": "adl0243", "page": 223, "text": "۲۱۴\nبود هم شان فکر و در مسیر همین است سیر و همین است طیر\nتوگر شکر ایشان بیاری پیش بیابی چو ایشان همه دین و کیش\nوَتُصْبحُ وَهَمُّهُ الذِّكْر\nوصبح میکند و قصدش ذکر خداست\nبروزان همه قصد ذکر خدا ز ذکر خدا از جدایش سوا\nشنیدی که فرمود خیرالانام که فرموده اش مومنا ترا کام\nکسی کو سحر خیزد از خواب خوش همه با خدا باشدش راه و پیش\nدل آویخته باشدش با خدا بدنیا نباشد دلش مبتلا\nتوکل بحق آورد در سحر ز دنیا بدل آیدش نی اثر\nز لطف و کرم با خدای کریم ز مهر خدائی و لطف عمیم\nملک بر گمارد بلطف رحمان که به سازدش اندرین روزمان\nبود انچه انروز تا حاجتش زرحمت نماید روا حاجتش\nاگر است چون او براه کریم نباشد و را احتیاج لئیم\nبرحمت روا باشد حاجات او نیارد بحاجات خود جستجو"}
{"book": "adl0243", "page": 224, "text": "۲۱۴\nهمه خلقی باشند در خدمتش بحق خدا تند رو همغضتش\nچو اورو بدرگاه ما آورد بجز ما در پیچکس را ندید\nچو از بندگی کرد خلاصی تنش نش خوانم انگه بدرگاه خویش\nغرض هرچه کارش بود روزها نه محتاج باشد برای ادا\nادایش زغیب روا حاجتش نه محتاج باشد روا حاجتش\nبود زین بذکر خدا اشتغال خدار انظار بوی وجدا جال\nوگر خیر داند سحرگه ز خواب ز دنیای دون اندرون اضطراب\nبدنیا و کارش هم اضطراب ز عقبی و کارش نه در ون جنان\nشود امر از حق بقهر غضب که این مرد مشغول لهو و لعب\nچو یاد محبت ز دل شد پرید بجز راه دنیا ره من ندید\nبخذلان دو چارا و دو پارا نه او یاد من کرد و از من نه یاد\nنه یادش کنم من نه را هم وجودش بقهر وغضب مبرم\nبهر جا رود شادیش بس حرام نه کامش بود هرچه جوید بکام"}
{"book": "adl0243", "page": 225, "text": "۲۱۵\nاز من چون جداگشت من هم جدا نه از او بمحبت نه از من ولاء\nاز نیت پاکان بجز یاد حق نخوانند در دهر دیگر سبق\nسحرگاه یاد خدائی کنند ز دنیا و فیها جدائی کنند\nخدا رحمت خود برایشان روان عنایت نماید ز فضل عیان\nبرحمت قریب اندرون و برون زقهر و غضب دور و اندر امان\nتو هم گرشناس خدا را بدل نه گردی گهی در جهان منفعل\nتوکل بذاتش کنی بارها همه وقت باشی بیادش تو شاد\nچو شرمت برما زانداز کیش براین اعتقاد و بر این دین کیش\nخدائی که از نیستی هست داد همه تاج اکرام بر سر نهاد\nهمه رزق و روزی مقرر نمود کرمها همه وقت بر ما فزود\nاز آن دور گردیم بیگانه وار بدنیا و اهلش همه بیقرار\nنیاریم رو با خدای کریم از آن زیر باریم هر دم سقیم\nگر آریم اخلاص و رو با خدا ز دوری و خذلان نیابیم جدا"}
{"book": "adl0243", "page": 226, "text": "۲۱۶\n\nبه بحر محبت غولقیت دران ازان یُسَبِّحُونَ هُمُ الذَّاكِرُونَ\nچه خوش آمدست این چنین تا نند جز ذکر روز و شبان\nازین ذکر حق و ز خدایاد او بحق دا و رحمت و زین جستجو\nيُبَيِّتُ حَذَارًا\nشب می کنند ترسان\n\nشبانگاه ترسان زراه صواب زند نی که راه عبادات خواب\nچوخوابست دشمن براوصاف بخوابست کم از بزرگان حیات\nنخواهند خواب از وصال درین که غفلت حجابی بدور اوست\nبمین خواب شب امتحان است که در راه من ترک راحت کران\nکه دارد ولای من و ترک خواب که از خوف من ریزد از چشم آب\nنبود است چون خواب اند راجل نه در حشر باشد ز خواب واجرا\nنه در خلد میخوابی انیسان گران نه خوابست در دوزخ ایجانجان\nبود خواب وابسته این تن بود خواب ایجان من بهرزن\nلباسی است اینخواب از بهر تن که راحت از و میرسد بر بدن\nکالیسه است و هفتم"}
{"book": "adl0243", "page": 227, "text": "۲۱۷\nولی راحت روح بیداریست بروح و دل از خواب بیزاریست\nهمین خواب حق بدن پنجروز که هستی بدنیا تو در ساز و سوز\nگرت میل دل جانب کبریاست شب و روزت اینخواب غفلت چراست\nنبود است خوابت بروز جزا نه در آخرت مقر خواب هست\nهمین پنجروز ایهنرور جوان تو محتاج خوابی در اینخاکدان\nبه اول به آخر نظر چونکنی بخواب گرانت گذر چون کنی\nبمستقبل و ماضی آور نظر درینحال از خواب کن حذر\nازینروست پاکان با یقین نیازند در خواب بهر زمین\nز خواب عوض رو باری کنند بشبها ز چشم آبداری کنند\nبود خرم و سبز زان کشت جان وزین آب یابند باغ بهشت\nهمین اشک گردد درینجا هوا همین آورد بار اندر بکا\nچو از وصل خلعت بشبها دهند ازین دوستان خواب را کی برند\nمبادا که در موعد وصل یار شود چشم با خواب غفلت دچار\nکمالی بیست و هشتم"}
{"book": "adl0243", "page": 228, "text": "۲۱۸\nز شب تا سحر سیر راهش کنند\nهمین چشم تر غذر خواهش کنند\nهمه شب از ایشان چہ راز و نیاز\nگھی ساز و گه سوز و گاهی نیاز\nدریخجله حزن و خلوت سرا\nنہ فکر شب و روز غیر از اله\nویصیر فرحا حدّما لهل حد من الغفلة\nبامداد میکند شادان بمان که برای آستین چه رسانیدۀ از غفلت\nگذارند شب چون براز و نیاز\nبروزان خوش و خرم و سرفراز\nتماشای قدرت بروز آورند\nبروزان دگر ساز و سوز آورند\nکنند از نماز فرایض اداء\nبپیشین و دیگر بصبح ومساء\nمراقب بدرگاه گردند چون\nخبر نے ز احوال دنیای دون\nشبها از آن خوش نعم خوابنے\nبروزان بحب زیاد و عتاب نے\nدمی بر نیاید بحب زیاد او\nدمی در نیاید بحب زیاد خو\nاگر جز بیادش دمی دردمند\nهمان دم دم زندگی نشمرند\nبود بسته دم جمله در قید یاد\nشمارند بی یاد یکدم ســـــبا\nبجز یاد دانند دم را چوموت\nبگويند النّوم اخ الموت"}
{"book": "adl0243", "page": 229, "text": "۲۱۹\nشنیدم دو کس زاهل دنیا و دین که بحدیت حق در دو انشاقربین\nبیدار یک دوستدار خدا نمودند از صدق دلها ولا\nز شهری بشهری زصدق و صفا بیدار آن سرور اولیا\nپیاده بپا منزل اور پیش ز منزل بمنزل قدم رانده پیش\nبنزدیك بغداد واصل شدند دمی مسترح در مراحل شدند\nنشستند از ماندگیهای سخت بیک سایه سرو زیر درخت\nدمی ماندگی رفت و راحت رسید بدل شوق دیدار آمد پدید\nدرختیکه در سایه آرام بود درختی پر از میوه و کام بود\nدو طایر بر آن آشیان داشتند در آن آشیان بلرح جا داشتند\nیکی با دگر گفت حیفست و آه درینمر زبوده محتب آله\nرسیدش زحیّ خدا وند موت زحکم خدا گشت فی الحال فوت\nهمین کاملان ره زهد و نور شنیدند این حرف چون از طیور\nبسی حیف خوردند و بر اضطراب نمودند زیحرف در دیده آب"}
{"book": "adl0243", "page": 230, "text": "۲۲۰\nبگفتند قسمت نه یاری نمود ندیدیم مولا وعنقا فزود\nبگردیم پس سوی مسکن براه که بس روی امید باشدسیاه\nرفیق دگر گفت لازم چنین نمازی بخواهیم بر شاه دین\nسوی شهر رفتند هر دو روان غم آسا بدل نی زتاب وتوان\nبسی خرمیها بدلها فزود کز آن عارضه بهر آن شه نبود\nسلام ونیاز آوریدند پیش ز دیدار او شکر کردند بیش\nنشستند و با هم همه ماجرا نمودند اندر تکلم اداء\nکه یعنی دروغست و دور از طیو[ر؟] چرا کذب زایشان نماید ظهور\nبپرسید آنشاه دین ماجرا که دارید با خود چه حرف از خفا\nبگفتند اینواقعه پیش او نمودند اظهار زان گفتگو\nبفرمود کائی دوستان امین به صدقست بس قول ایشان قرین\nطیوران که کردند سرگم حساب درآمد بم چشم بیدار خواب\nبود خواب اهل تقی اخلم فوت اگه گفتند النوم اخ الموت مس"}
{"book": "adl0243", "page": 231, "text": "۲۲۱\n\nچوزاہد بیالود چشمی بخواب\nندا درشود در جهان خراب\nکه شد فوت آنمرد راه یقین\nبعالم ندا در رسد اینچنین\nچنین است احوال پاکان راه\nچنین اند مصروف یاد آله\nکه یکلحظه تعطیل از ذکرشان\nبعالم کند مشتہر موتشان\nز خود تا بزا هد ببین راه را\nچه فرقت فرقی را ضیا را\nز تو در غفلت از راه خو خبیر\nز موت وحیاتت نه نفع و ضریر\nکسانی که یاد خدا میکنند\nشب و روز هم پارسا میکنند\nبعالم بود نام شان آشکار\nبود خواب شان مرگ اندیشها\n\nوَفَرِحًا بِمَا أَصَابَ مِنَ الفَضلِ وَالرَّحْمَةِ\nشادان است بانچه که رسیده آنرا فضل و رحمت\n\nبود خرمی حاصل شان مدام\nچو از فضل و رحمت بیابند کام\nخدا خوشنود از ایشان در تمام\nبیمنست ہر لحظه جستجو\nاگر اصلاع دیشی آری بیاد\nرضا و خوشی گشت حاصلش بنهاد\nبظاهر رفیق این بود مسلیم\nکه آرد نه گاهی بظاهر گله"}
{"book": "adl0243", "page": 232, "text": "۱۱\nاطلاع از مدینت الله شریف به مدینه منوره\nرسیده که:\nخادم رسول الله صلعم رسول خدا صلعم را در خواب\nدیده که قیامت نزدیک است است مرا\nخبر دهید که نماز پنجگانه خود را بوقت معین\nبخوانند و صدقه بدهند و توبه کنند که عقیده\nتوبه شبانه خواب شد.\nمردم\nهر کس این را کرایه هفت قطعه نوشته کرده\nدهند اگر ندهند بلا به خانه او بیاید."}
{"book": "adl0243", "page": 233, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 234, "text": "۲۲۲\nبباطن سه حاست بهر فقیر که ریحان امید بنبات قصیر\nبود اولش آنکه شاکر بود بدرویشی خویش شادان بود\nبداند که این صدق از حق عطاست که با اولیاء اینعطا از خداست\nدوم انکه کاهل نباشد فقیر و گر فقر در چشمش آید حقیر\nمثل گر بگویم چنین می سزد کسی از حجامت کراهت بود\nحجامت چو مکروه داند چه عجب چو بیند نه حجام را او طبیب\nنباشد در این امر خارج فقیر نشد چون بامر فقیر و حقیر\nبود سومی آنکه از کردگار بود شکوه اندر دل بیقرار\nازان سومی فقر باطل شود فضیلت از ین فقر عاطل شود\nبود لازم هردم برای فقیر که دارد همین در دل و در ضمیر\nکند آنچه بر بندگان کردگار بود لازم بنده آن فعل و کار\nمناسب بهر که هر چه داند کند سزاوار هر کس عطائی دهد\nدر اینجا که فرمود فخر بشر همان قسم اول بود با خبر"}
{"book": "adl0243", "page": 235, "text": "۲۲۳\nسعادت چوشد با فقیر آشنا بود شاکر و خرم از کبریا\nاز آن است فرمان شاه رسل که فقر است گنجی بے ہمل\nندانی که خالیست فقر خدا زگنجینه ہا پر بود فقر ما\nزفرموده آن شه انبیا خبر داری ای مرد دین صفا\nکلید بہشت حب فقیر زجّبش نباشی تو گاهی قصیر\nبروز قیامت بود ہمنشین فقیر خدا با خدا بالیقین\nنباشد فقیر و توانگر چنان که در حشر افسوس آرد از آن\nکه ای کاش بودمی صابی بیش ز اموال و نیاز حاجات بیش\nچنین است قول نبی الوریٰ که روز قیامت بگوید خدا\nکجایست خاصان درگاه من کجا برگزیده خلق وزمن\nملایک بپرسند کای کبریا کدامند آن زمره باصفاء\nبفرماید آن قادر ذوالجلال فقیران که خواهش نکردند بال\nز اسلام خود برعطاهای من خوشی داشتند از زمان و زمن"}
{"book": "adl0243", "page": 236, "text": "۲۲۴\nحسابی ندارند در بارگاه\nاز ایشان رضا بد رضا اله\nدر نیرو ردار و کرم اقتضا\nبجنت در آیند با مرحب\nهمه خلق باشند اندر جا\nبرایشان زجنت شود فتح باب\nفرح زین نمایند اهل تقی\nرسد بهر شان انچه از کبریا\nانِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا يَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُوْلَهَا فِيمَا يُحِبُّ\nاگر سختی میکند بر او نفس او در انچه مکروه شمارد ندهد او را خواهش او در انچه دوست دارد نفس او\nبکردار اگر نفس سرکش شود\nدهندش نه چیزی که او خوش شود\nخلافست از نفس ایشان تمام\nنیارند برنفس خود هیچ کام\nبچیزی که خواهش کند نفس شوم\nنرانند اندر پی او قدم\nحکایت\nشنید یکه سلطان به یزید\nچه کرده است در حق نفس پلید\nهمه وقت بر عکس او کارها\nنمودی همه آن شه اولیاء\nبچیزی که نفسش خوشی می نمود\nمخالف به ضدش عمل می فرمود\nندادی زکامش گهی مدّعا\nخلافش نمودی ز راه هدی\nسال بیست و هشتم"}
{"book": "adl0243", "page": 237, "text": "۲۲۵\nیکی زان جهادش بیان آورم ترا سر او در میان آورم\nبخواهش ازو خواست نفس خراب بخواری و زحمت زیجرعه آب\nبریدش ز آب و ندادش امان که یکسال بگذشت اندرمیان\nبپرسید کس کای شه اولیا بگفت چه حالت زروی تقا\nبگفتا که کردم بسی زهد پیش ندیدم ازین نفس رفتار کیش\nچو آبش ندادم بیک سال من کنون در ره حق روانشد بتن\nچنین است احوال پاکان دین که دارند از دل بمولی الیقین\nبیاد خدا نفس سرکش کشند نفس درگذارند و ترکش کنند\nتو هم گرگذشتی زنفس لعین یقینا شوی با خدایت قرین\nزما وزایشان جدائی بسی است زایشان نفس کشته ورما بز\n\nحکایت\nقرة عینه فیما لایزول ونزهته فیما لایفنی\nروشنی چشم او در چیزیست که زوال نیابد و نزهت او در چیزیست که ندارد بقا\n\nبود چشم او روشن از بحر کمال بچیزیکه باشد نه او را زوال\nکند زهد در انچه او در جهان ندارد در اینجا بقای عیان\n\nحکایت بیست و هفتم"}
{"book": "adl0243", "page": 238, "text": "۲۲۶\nاگر دانی ای صاحب جد و حال که باشد چو نبود برایش سوال\nبدانی اگر سر این نکته را ز حوادث خبر آیدت بر ملا\nبدانی ز حوادث زوال وفنا بقا گر بود ذات پاک خدا\nازان غیر باقی نیابی تو هیچ بیابی اگر جمله مانی تو هیچ\nاز نیست پاکان راه خدا بجز حق ندانند دیگر ولا\nز دنیا محبت نخواهند گاه بمولی همه زادشان بست راه\nچو اموال و اولاد دنیای دون بقائی ندارند بیش و فزون\nنه بندند دل هیچگاه اینها وفا باشد و نی بقائی در آن\nگزیدند از جمله حب خدا ز دنیا و حبش سوا و جدا\nبآن روشنی جمله در چشم شان همه قرة العین شانان عیان\nبقائی نبینند چون در جهان نه بندند دل هیچگه اندر آن\nچو دنیای دون را نقدر بقاست بود آنچه در وی برای فناست\nبقاذات حق را چو دانسته اند بریده ز دنیا بحق بسته اند"}
{"book": "adl0243", "page": 239, "text": "۲۲۷\nاز اسباب نیا نه اندوه گین بعقبی همه بس قرین در قرین\nز اعمال نیک وز قرت صال همه وقت زایشان بعد قال و حال\nهمین باقیاتی که همراه شان بود صالحاتی روان وعیان\nبدنیا سرور و به عقبی سرور سروریکه حاصل از و جمله نور\nنه چون ما که آریم عصیان پیش نه فکری زدین خیالی ز کیش\nکنیم آنچه اعمال زشت و زبون بماند همه اندرین دهر دون\nرودنی بهمراه الا عذاب همان کرده ماند درینجا چو خواب\nگهی حُب دنیا گهی حُب جا خطا کرده منزل خطا جمله راه\nاز آن کوفتا گردد اندر میان همه عیش گویان فنا اندران\nوز آن پیچ حاصل نه در زندگی چه حاصل نمائیست شرمندگی\nز دنیا بر آئیم دست تهی نیابیم راحت زیک در همی\nبُدنیا حزون و بعقبی حزون بُدنیا ندامت بعقبی زبون\nنه راه خدا پیش و نی راه دین همه وقت در راه دنیا حزین"}
{"book": "adl0243", "page": 240, "text": "۲۲۸\n\nزپاکان تراین رسم در راه باد رضای خدا جمله زیشان مکاد\nبیا و خدا جملگی اشتغال بیاد محبت بدل اشتعال\nبیادش همه فارغ از غیر او همه وقت دل اندرین جستجو\nنه جز یاد حق فکر و فکری بیدل نه بی یاد او منصرف مشتغل\nزحق چون بعرفان گذر یافتند همه در ره دوست بشتافتند\nفرو مانده راهی بحسن کبریا همه صرف همت براه خدا\nبقا دیده در راه باقی روان زراه فنا بس بعید و کران\nچه خرم گروهی که در راه دین بود راه و رفتارشان اینچنین\nبدنیا همه کشته ده والان کل به عقبی قرین خدا از عمل\nهمین انداز واژان رسل همین اند خوش رهروان سبل\nهمین اند پیران خوش راهنما به ایشان بود تاج کرم کبریا\nهمین اند حاصل از ایشان شرف همیست نه حاصل چو روح لطیف\nبقای جهان جمله از جودشان همه هست عالم شد از بودشان"}
{"book": "adl0243", "page": 241, "text": "۲۲۹\n\nقیام زمین ابرو باران همه بپا انجم و شمس و کیوان همه\nزانفاس شان قائمست انچنان چنین بود و باشد الی منتها\nچو غیر خدا جمله بگذاشتند همه بار عالم نگهداشتند\nنظر چون نمودند در لایزال رسیدند در عزت و هم کمال\nنمودند چون جهد ما لا یطاق رسیدند در عشرت ما بقی\nهمه وقت موصول و حبان باری نه چون ما همه حسرت اندر هوا\nیمزج العلم بالحلم والقول بالعمل\nبیامیزد علم را بحلم و گفتار را به کردار\nبیامیخته علم با حلم از آن که داند این هر دو را توامان\nبود قول و گفتن که باشد عمل مطابق بود قول و فعل محصل\nشعار است اینها ز خلقی نکو همه خلق نیکو زشان جستجو\nزعلمی که با حلم یکجا شود از ان خلق نیکو محیت شود\nازینقوت علم باشد فروغ جدا مینمایند صدق از دروغ\nبگفتار زشتی جدا از نکو از نیکی همه خواهش جستجو"}
{"book": "adl0243", "page": 242, "text": "۲۳۰\nجدا حق زباطل به علم آورند\nبدست اینهمه را بحلم اورند\n\nهمین علم و حلم است حکمت عیان\nکه حکمت عبارت بود از همان\n\nهمین حکمت حق بود بینظیر\nکه یادش نموده بخیر کثیر\n\nهمین خیر باشد زایشان شعار\nازین خیر یابند ره سوی یار\n\nبود علم شان کامل اندر امور\nبدل حاصل از علم شان جمله نور\n\nبود علم ایشان چنان در کمال\nکه باشند غرق وصال جمال\n\nز علمی که حق بهرشان داده است\nبرایشان در علم بکشاده است\n\nز علم شهود و ز اسرار غیب\nبود منکشف جمله بی شک و ریب\n\nاز آن علم حاصل شود حلم جم\nکه حلم است تحصیل از فیض علم\n\nبحلم انجنان پاک دلهاشان\nغضب را نباشد بدل ساربان\n\nبود دشمنی دوستی بهر رب\nبرای خدا جمله لطف و غضب\n\nشنیدم که آن سید دو جهان\nبسی رنجها دید از کافران\n\nاز ایشان بسی رنجها در رسید\nدر آندم که گردید دندان شهید"}
{"book": "adl0243", "page": 243, "text": "۲۳۱\n\nبسی رنج و زحمت زایشان کشید\nبه اصحاب هم رنج و زحمت رسید\n\nبه آخر دعا کرد آنشاه دین\nبدرگاه حق از دل با یقین\n\nکه یارب برایشان تو رحمت کن\nکه این بندگان و تو هستی خدا\n\nز جهلاست احوال ایشان تباه\nوز ایشان ازین جهل گمگشته راه\n\nهدایت بایشان تو گردان نصیب\nکه گردند با عقل و دانش قریب\n\nهمین است حلم ای برادر ببین\nکند بر دشمن دعا از یقین\n\nاز ایشان همه رنجها در رسید\nوزان شاه دین یابد عا ناید\n\nحکایت\n\nشنیدم که آن ادهم پاک دین\nبدشتی برآمد بروی زمین\n\nسواری در آندشت از لشکری\nسوی شهر رو داشت از کشوری\n\nبه او هم چو او را نظر در فتاد\nبگفتش که بنده خانه زاد\n\nبگفتا بلی بنده و بنده ام\nبه این بندگی بس سرافکنده ام\n\nبپرسید آن لشکری زانجناب\nکجا هست آبادی ای عبدخدا"}
{"book": "adl0243", "page": 244, "text": "۲۳۲\nدر آنجای بد قبر ها در یمن اشارت نمودش که است بان\nبر اشفت آن لشکری زین سخن بزد چند چوبی بران پاک تن\nکه من پرسم آباد و روزش نشان میدی قبر ها را چسان\nزآسیب چوبش شکستند روان کرد زیر عنان شیر\nغرض خون روان پیشین شهر اندر آمد علی نعمان\nمرا زیر عنان آنشه ملک دین روانشه بکش در آنسر زمین\nچو مردم بدیدند از هر کنار بکردند بس گریها زار زار\nبآن لشکری مومنان صفا بگفتند از هر طرف حیف ها\nکه ای مرد نادان بس بی خبر چه کردی جفا خاک بادت بسر\nکه این پاک دین او هم پاکزاد که در عالم از اوست بر خلق یاد\nسر آمد بود در ولای خدا در اینوقت باشد سر اولیا\nچه بیجای کردی تو اینکار بد شوی کشته از شه اگر میدهد\nچوبشنید آن لشکری ان چنان لرزه افتاد او را تبن\nکانی پستی و نوحه"}
{"book": "adl0243", "page": 245, "text": "۲۳۳\n\nکه افتاد از اسپ او بر زمین بیفتاد در پای آنشاه دین\nکه بد کردم ای شاه دشنام بتام ز دنیا و دین است کرده صیام\nبحجل کن مرا بیشه اولیاء تو بگذر در حب رحم برای خدا\nچرا گفتی ایشه که من بنده‌ام ندانستم از آن ترا محترم\nبگفتا که من بنده‌ام از خدا نه گفتم دروغ و نه بد افترا\nغرض شکر ی عذر بسیار کرد بحل خواست با گریه واه سرد\nبگفت ای برادر ز پیشتر بحل کردم آنگه که بشکست شیر\nبفرمود چون زد مرا نوجوان ز سر گشت از آن چو خونم روان\nندانستم آن منتقم کارساز ثوابم دهد اندرین راه باز\nچو بُد واسطه شکری در میان که از آن ثوابم رسد بیگان\nمروّت ندیدم کزو بگذرم همین نعمت حق به تنها برم\nهمان وقت کردم دعای مزید بدرگاه آن ختی حق مجید\nکه من زو خوشم این خدا کریم به بخشای او را که هستی رحیم\n\nحکایت سیم"}
{"book": "adl0243", "page": 246, "text": "۲۳۴\nهمین لطف چون جو آراو دید\nکرم از تو بر من از و شد پدید\n\nبحل کردمش من ببخشایشش\nزآسایش و بهر نمایشش\n\nچو این نفع از او بمن در رسید\nالهی کرم کن بر آن هم مزید\n\nببین حلم انیست ای با صفا\nکه او سرشکستش بی این مدهای\n\nزحکمت بود علم و حلم ای آخ\nتو بیحکمت از این کجا حظه بر\n\nببین نیکمردان چنین کرده اند\nبدشنام خلق آفرین کردانید\n\nحکایت\n\nشنیدم که عثمان حیری بیجا\nبد آماده از بهر ذکر خدا\n\nکسی آمد و دعوتش در نمود\nکه شوق و عقیدت مرا در فزود\n\nکرم گرنمائی بیایم کرم\nبی خرمی از تو درون دلم\n\nبفرمود آن سید پاکدین\nکه دعوت بود با اجابت قرین\n\nبیایم بهر وقت در خواهیم\nتو هردم که من سرکنی راییم\n\nمعین نمودش ز وقت طعام\nباظهار شاد و بدلا شادکام"}
{"book": "adl0243", "page": 247, "text": "۲۳۵\nهمان وقت آنشاه راه یقین بیامد بدروازه اش در کمین\nچوز و حلقه بر در نمودش صدا برون آمد آن مرد از آن سرا\nبگفتش که زحمت کشیدی بسے ولی بود مهمان خوانم کسے\nنماند از طعام و بخور دو برفت بتو زحمت اینجای بیجا می رفت\nبگردید عثمان حیرتی زراه بگفتا که قسمت نبود از آله\nچو برگشت بشنید دیگر ندا که بر گرد پس ای شه اتقیا\nبیامد پس و باز گفتش چنین که نانی نمانده است ای دل حزین\nغرض چند بارش براند و بخواند هر بار بر وی دعائی بخواند\nبه آخر بعذرش بگفت ان لئیم که ای پاک دین ولی کریم\nدر این بد مر انیقدر امتحان زحلمت چه اندازه باشد نشان\nکه آشفته گردی ازینکار من و یا اینکه حلم آوری ای سر من\nچو بشنید عثمان از یحرف باز بخندید و گفتش بعجب ناز\nکه ای مرد دانای راه هدی خدایت کند خیر و نیکی عطا"}
{"book": "adl0243", "page": 248, "text": "۲۳۶\nدرین استقامت نبوده حلم\nنبوده است این شیوه از حلم کم\nهمین خاصه بوده نه از عارفان\nولی هست این خاصیت از سگان\nصدا چون کنی بهر نان شان\nبیایند روان و دوان بهر نان\nوگر رانیش پس رود از قفا\nهمین شیوه از سگ بود بر ملا\nهمین را که کردم تصدیق و صفا\nز خاصیت سگ بگردم ادا\nخواص سگان بس بود بیشتر\nکجا میتوانم ادایش زیر\nزپاکان راه خدا و یقین\nبود شیوه ایجان جان اینچنین\nبود حلم این گر بدانی کنون\nچو دانی بخود حکم آری جنون\nچو بینی همه از ره اتقیا\nبدانی ز خود راه جهل و خطا\nچو یابی زحلم بزرگان خبر\nخیال بزرگی بر آری ز سر\nازین حلم اگر چو گردی ز دل\nز اطوار خود می شوی بس خجل\nهمین بندگان خدایند و بس\nز ما حاصل عمر نی جز هوس\nحکایت"}
{"book": "adl0243", "page": 249, "text": "۲۳۶\n\nشنیدم زحال اویس قرن\nکه بوده است خون خمارمخزن\n\nچو از جائی خود می برآمد به کو\nزطفلان بدش در عقب تکاپو\n\nبسنگش زدندی زهر سودون\nبدی در میان آتش و دین دون\n\nبگفتی به لطف و محبت براه\nکه باشید اندر امان آله\n\nازین سنگباران بسی خرمم\nبعمر شما بس دعا میکنم\n\nولی خوردگیرید ازین سنگها\nمبادا رسد یک شکستی بپا\n\nکه محروم گردم زلطف قیام\nنمانم کنون از قیام و سلام\n\nشما خورد گیرید سنگ ایزنان\nعطا بر شما باد عمر کلان\n\nکسی کو ازین سنگ خوردم زند\nبعمر کلان با مقاصد زید\n\nببین جان من شیوه اولیاء\nببین بردباری وحلم و تقاء\n\nچنین شیوه باخلق زیشانست\nکه حق قرب خود بهر ایشانست\n\nازینحلم کر بهره بر خود بری\nدهندت ازین بهره از سروری\n\nچو باشد خواص بهایم بتن\nبرولاف از نیک مردی مزن"}
{"book": "adl0243", "page": 250, "text": "۲۳۸\nاگر پاک گردی زشت و زیبد\nترا دعوی نیکمردی سزد\nبعلم و بحلم آوری رازها\nدهندت بدل را ز وقر و خطا\nو گر قول شان با عمل مستوی\nمخالف نه قول از عملت یکموی\nبخلق آنچه گویند اول کنند\nنه چون ما که ناکشته را بدروند\nز ما جمله گفتار و ناکردن است\nز ایشان همه گفتن و کردن است\nنخواندی که فرمود فخردان\nاز ان پس که مؤمن نمو د خطاب\nچرا گفت گوئید ای مومنان\nکه کردار باشد شما را نه زان\nبفرمود کاین زشت باشد بسی\nکنند و نه انان که گوید کسی\nاز نیست پاکان راه خدا\nبگویند و آرند زان ابتدا\nنگویند چیزی که ناکرده اند\nکنند و از ان راه گفتن زیند\nحکایت\nشنیدم زنی را که بد یک پسرا\nکه رغبت بدش با شکر بیشتر\nزنش منع کر دی از انصبو شام\nو لیکن نمییافت از منع کام"}
{"book": "adl0243", "page": 251, "text": "۲۳۹\nبخوری شکر ور شکر بد سقیم\nنمیگشت منع از شکر آن لئیم\nبیاورد آنرا بپیش ولی\nکه ای بر تو ظاهر خفی و جلی\nدعا کن تو از لطف بهر پسر\nکه گرد از و دور حُبّ شکر\nسقیم است از بس شکر میخورد\nمَرَضها ز شکر به تن می پرورد\nبگفتش شه اتْقِیا در جواب\nکه یک هفته بعدش بیاور بیا\nزَنش برد پس بعد یک هفته باز\nبحضرت بیاورد بین بانیاز\nدعا کرد آنکه شه اتقیاش\nخدا یا جدا کن زشکر و لُهاش\nبپرسید شخصی از انمرد راه\nکه ای واقف سّر راه اله\nدر آنروز کاین طفل آورد زن\nنشد التفات از تو در آنزمن\nتو یک هفته اش وعده دادی چرا\nچه بد حکمت ای مرد راه خدا\nبفرمود کانروز آمد پسر\nمن آنروز خود خورده بودم شکر\nچو خود کرده بودم عمل آنزمان\nدعا کردنم بود جمله زیان\nبیک هفته باقی ازان بادها\nهمان هفته شد وعده ام باپسر"}
{"book": "adl0243", "page": 252, "text": "۲۴۰\nچو از بعد هفته رسید انیزمان دعا کردم و حق بدادش امان\nچنین است از اتقیا فعل گفت ز فرقی بظاهر بود در نهفت\nبظاهر بباطن یکی رسم وراه زقول و عمل یک بود عزوجاه\nبگویند از راه وعظ اجل همان گه نمایند اول عمل\nهمین است تاثیر در گفتشان که گویند هرچه شود آنچنان\nنصیحت موثر بدلها شود همه گفت شان محکم مولا شود\nچو دل پاک گردید قوا و عمل همه پاک گرد وز فعل کسل\nهمه گفت شان گفت حق میشود همه فعل شان سوی حق میرود\nتراهُ قَرِيبًا آمَلُهُ هَلِك لَّا اللّٰه\nمی بینی تو اور ا که نزدیک است آرزو و اگر ست لله تعالى\nببینی که باشد امیدش قریب وز آن آرزویش همه در حبیب\nبود لغزش حال شان بی قلیل کجا لغزش آید بره از خلیل\nبیان امل را بیارم کنون که طول امل چیسی بت ورچون\nتامل کنی گر در این مسئله بطول امل کی کنی مشغله\n(طالب مستقیم)"}
{"book": "adl0243", "page": 253, "text": "۲۴۱\n\nچو برزندگانی امیدت دراز زطول امل باشدت جمله راز\nبان زندگی غره باشی مدام زطول امل باشدت جمله کام\nبدنیا ولایت بود در جهان بطول امل دل عیان و نهان\nنه صاد رشود کار دینی گهی نه رفتار اندر محبت رهی\nبگوئی حیاتت از بس دراز زطول امل چاره عمر ساز\nاکنون این کنم وفردا جنین بماه و آن و بسال و این\nزمین سازم آباد و باغ و دکان ززرع اینچنین نفع آید میان\nتجارت چنین مال خواهم چنان ازین نفع آید چنین و چنان\nبود مالداری زیر قسم پیش زیادت نماید بود نفع بیش\nغرض از خیالات طول امل بروید بدنیا ز فعل و عمل\nگهی فکر اولاد و گاهی زیم کند دورت از کبریای کریم\nچو نزدیک دانستی از مرگ خود نه پندار کردی ز نیک وز بد\nچو پنداشتی کاین حیات بقا ندارد ثبات و ندارد وفا\n\n(کلاسه و یکم)"}
{"book": "adl0243", "page": 254, "text": "۲۴۲\n\nبمرگت بود از دل و جان یقین\nچو مرگت هر دم ترا در کمین\n\nفریبش بدانی و دانی مدام\nکه از مرگ بر ماست هر لحظه کام\n\nبود عاریت زندگی روان\nرود جان ز تن بس روان دوان\n\nنه بر زندگی اعتماد کنی\nچرا در اجل راه و زاد کنی\n\nچو باشد نه از اعتبار حیات\nچرا یاد آری تو غیر از ممات\n\nچو مرگت بیاد آمد ای نیکخو\nچرا فکرت آید بجز ذکر هو\n\nچو از زندگی دل کنی زاهد\nبناچار در راه حق جاهدی\n\nکسانیکه در راه حق میروند\nنه چون ما بدنیا بعشرت زیند\n\nز قرب اجل از حیاتند دور\nز طول امل نیست ز ایشان خطور\n\nندانند این زندگی را بقاء\nهمه معتقد اینکه آخر فناء\n\nبدم اعتباری نه زایشان بود\nهمه زندگی نزدشان یکدمی\n\nحیات جهانرا ندانند کام\nنفس را از ایشان فنا گشت نام\n\nاز نیت کآن شاه خیل بشر\nبفرمود روزی باین شهر اندر"}
{"book": "adl0243", "page": 255, "text": "۲۴۳\n\nکه چون صبح بیدارگردی ز نوم\nمدران تابشب زنده خودر ابقوم\n\nچوشب خواب آری ندانی کهی\nکه روز از حیاتت بیابی زهی\n\nتوبستانی از زندگی زان دوت\nکه حاصل بود از حیات تو فوت\n\nستانی زصحت تو زاد مرض\nکه در جنب سقمست صحت عرض\n\nتو نشنیده باشی زقول رسول\nکه قول وی آمد بدل‌ها قبول\n\nبفرمود آن سید انس وجان\nهراسندم دو چیز ابر مومنان\n\nیکی رفتن شان براه هواء\nزطول امل که ست جمله خطاء\n\nحکایت\n\nاسامه که بُد از صحاب کبار\nبه تقوی یکی فرد در روزگار\n\nخرید از کسی مالی آن مردراه\nکه سازد ادا قیمتش بعد ماه\n\nچو بشنید آن سید کائنات\nبفرمود آن شاه والا صفات\n\nاسامه بسی کرد طول اَمَل\nنه یاد است اورا ز قرب اجل\n\nکند وعده یکماه اندر بها\nزمرگش امان اینقدر از کجا"}
{"book": "adl0243", "page": 256, "text": "۲۴۴\nقسم بس مرا با خدای کریم\nکه چون چشم بر هم زنم برمیم\nنه پندارم از مرگ خود بر ملا\nرسد مرگ و گردد نتیجه هم\nنه یک لقمه آرم درون دهن\nکه باشد در آن لقمه پندارم\nکه آید اجل بهر من ناگهان\nهمان لقمه ام باشد اندر دهان\nبفرمود کای غافلان زمان\nشمارید خود را هم از مردگان\nهمان وعده مرگ آید بپیش\nهمین اعتقاد است نیک اندیش\nحکایت\nشنیدم که عیسی علیه السلام\nبدشتی میکرد وقتی خرام\nیکی مرد پیر کهن سال دید\nکه قوت نبد در وجودش پدید\nبایستاد و در وی نظر کر دیش\nبر آن بیشتر شد دلش ریش یش\nکه بیلی بدستش بد و بر زمین\nهمیزد به بیل از یسار و یمین\nعرق بود هر سو ز جسمش روان\nنفس میزد و زار وین ناتوان\nبحق کرد عیسی در آن دم دعا\nکه اینجا لق خلق و ای کبریا\nاجال"}
{"book": "adl0243", "page": 257, "text": "۲۴۳\n\nزروی کرم ایخدای اجل\nجداکن ازین پیر طول امل\n\nدرین بود کان مردک بجینو\nهمان دست بیل انداخت دور\n\nبرفت و بیک سایه آرمید\nازین راحت آمدنش را نوید\n\nگذر کرد زآنجای عیسی پیش\nبهر جا که بوده است از کارخویش\n\nغرض پس چو آمد بانجایگاه\nنظر برفتادش برآن پیر راه\n\nکه افتاده آرام و بی اضطراب\nدر آنسایه بودست آرام خواب\n\nبگفت آن نبی کایخداوندا\nزطول امل دورش باز دار\n\nهمان بد که آن پیر زار نزار\nسندبیل در گردید غوکا\n\nندا کردش اندر زمان آن نبی\nکه ای مرد دهقان پیر غنی\n\nچرا ترک کرده بدی کار خویش\nگرفتی دوباره چپ کار پیش\n\nبگفتا که ای سید پاکدین\nدوفکرم بدان در رمیدان بن\n\nهمیکردم اینکار در دل سیر\nکه چون بارعمرم بر\n\nچه زحمت کشم در چه جان بر لبم\nکه مرگست نزدیک بهر تنم"}
{"book": "adl0243", "page": 258, "text": "۲۴۶\nزکار زمین دست برداشتم فراغت غنیمت بر انگاشتم\nبدل ترک گفتم ازین کارها که گردم ز کار جهانی جدا\nبه پیری ز بهر چه جان بر کنم همان به که ترک هوا در کنم\nبطول امل چیست حاجت بمن که زار است از پیریم جان و تن\nز دنیا چه حاصل نمودم پیش که آرم کنون زحمت جان خویش\nرها کردم انگار و رفتم کنار دمی استراحت نمودم شعار\nکنون بازم آمد بدل اینخیال که بگذشت گر عمر بقیل و قال\nولی بخروزی کنون باقی است بدل اندرون این جنون بیست\nکه خواهد شکم جمله نان و طعام بتن جامه نبود چه بار و چه کام\nپس این بیل در دست برداشتم بدل شد غمم گشت و از کاشتم\nغرض ای برادر بطول امل رها گشته از دست علم و عمل\nتوبیست و کوته ز پاکان امل از انست ز ایشان ستوده عمل\nعمل نیک و دور از امل بهر زبان زعلم وعمل پیش حق قرب شان"}
{"book": "adl0243", "page": 259, "text": "۲۴۷\nنه لغزند در راه حق هیچگا بجز راستی هم نشان جو درا\nبسهو است گر لغزش آید پیش ندانی عمل نیست ایندین کیش\nبه پاکان تو پاک آوری اعتقاد که پاکی ز پاکانست اندر نهاد\nخاشعاً قلبه\nفروتنی کنندۀ دل او\nبدل از محبت خشوع وخضوع همه وقت دل بهر حق در خشوع\nچو دانند دنیا نه جای سکون چه باشند خرم دریندار دون\nازین نفرت و رغبت آخرت خشوع از همین بهر ایشان صفت\nهمه خاشعین اند بهر وصال همه شوق از بهر دید و جمال\nخشوع آورند از برای همین که شوق وصال است از راه دین\nبخلوت خشوع و همه شرم حق ز شرم و حیا ذکر مولا سبق\nرسید انچه از حق باو اکتفا بدل هیچ نی جز رضای خدا\nعبادت از ایشان بشرم و خشوع بجز حق ندارند با کس رجوع\nچنین گفت آسید ان بی گمان که روز قیامت به بینی عیان"}
{"book": "adl0243", "page": 260, "text": "۲۴۸\n\nگروهی ز پاکان خیرالامم جدا حق نماید ز فضل و کرم\nبایشان عطا بال رحمت کند بایشان ازینراه فرخنده د\nشود حکم با آن گروه از زنان ببال و پریدن بسوی جنان\nبدروازه و راه جنّت نه کا ببال و پریدن بیارند بار\nدر آیند در جنّت ایشان چنان که باشد خبر نی بدروازه با\nپرند و بجنّت در آیند زود ملائک چو بینند در آن حدو\nبپرسند کای زمره عارفان کیایند با اینهمه عز و شان\nبگویند ما امّت سروریم که محتاج دربان و نی تستر\nبپرسند کایمؤمنان کریم مبارک بود بر شما این نعیم\nچه بود از شما حُسن فعل و عمل که مقبول شد نزدیّ جل\nبگویند با آن ملائک چنان که کردیم دو فعل اندر جهان\nبخلوت زحق شرم و خشوع بجلوت بجز حق نه با کس رجوع\nمیسّر شدی چون زحق اکرم نه سود اما بود از بیش و کم\n(کلید سیم و پنجم)"}
{"book": "adl0243", "page": 261, "text": "۲۴۹\n\nملائک بگویند با مرحبا\nکه فردوس حقست جای شما\nقانع الانفسه\nراضی است نفس او\nبود نفس شان قانع اندر جهان\nهمیشه بدهرند قانع کنان\nدرین دهر هر چند اشیاست\nکه آرند طول امل را بپیش\nضرور است چیزی که بهر بشر\nکه محتاج باشد بآن بیشتر\nبود شش که از جمله ناچار است\nخلایق بآن در گرفتار است\nغم خوردن اول بود بالتمام\nز پوشاک باشد غم خاص وعام\nسوم خانه و مسکن آمد ضرور\nبمردم پی دفع برد و حرور\nزن و مال و جاه است ایندون\nکه باشد متساعی بدنیای دون\nدر بیان قناعت طعام\nبیان طعام است سه قسم راه\nبود عارفانرا درین اشتباه\nبسالک ازین سه بود دو طعام\nکه دارند دایم ازین شیوه کام\nدو ازمان خوردن یکی نا نخوش\nکه سالک نماید از آن پرورش\n\n(کافی سعی ورزید سه)"}
{"book": "adl0243", "page": 262, "text": "۲۵۰\nبود در جه بهترین بهرشان که آید وصول غذائی از ان\nبود اوسط ایجان من قسم نان که باشد ز جاور جو مجردان\nبود شومش نان گندم و زغربال اورانه بپز دمی\nو گربیزد آن آردای دو فنون بود از ره زهد این نان برون\nتلاذذ بود حکم این نان کنون ز زهد و ز تقواش میدان برون\nبفرمود آنسید انبیا که آید ز ملی به خلق خدا\nکه از بس بحب در جهان این همه نان از مغز گندم خورند\nتر اشد از خلقت دان بیان گرفتار نفس و هوابیگمان\nقناعت که در زهد افضال بود بود اکتفا از انچه حاصل شود\nندارد نظر بهر وقت دگر همین زهد باشد بدان ایپسرا\nو گرغم بود بهر وقت دگر ز شامش بماند برای شحر\nبزاهد بود این زطول امل نه کامل بود زهد او در محل\nولی دومی درجه زاهدان بود جمع دارند از خورونان"}
{"book": "adl0243", "page": 263, "text": "۲۵۱\n\nکه یکماه چهل روز آید بکار\nز زاهد بود اینقدر هم شعار\nبود درجه آخر زهد آن\nکه دارند یکساله خرج روان\nنه از بهر زنا و لازم بود\nکه در جمع زین پیش عازم بود\nبدین راه از سرور کائنات\nکه بهر تعلق ز راه ثبات\nبیک ساله خوراکه اهل خویش\nتردّد نمودی که آید به پیش\nولی بهر خوراکه نفس خود\nبجز وقت موعود فکرش نبود\nز وقتی بوقتی طلب مینمود\nز فردا گهی فکر خوردن نبود\nز زاهد بود نان خورش جان\nکه آرند رغبت برای بدن\nبود اولش تره همـراه نان\nدگر سر که باشد خورش ها بجان\nبود بعد از آن روغن از بهر نان\nدگر بهترین گوشت باشد عیان\nمگر گوشت خوردن نباشد مدام\nمدام ارخورد زهد را نیست کام\nبزاهد ضرر پیش ناآرد بکار\nخورد گوشت در هفته گر یکدوبار\nبخور در زاهد چو خواهش شود\nبه یک روز یکبار باید بود"}
{"book": "adl0243", "page": 264, "text": "۲۵۲\n\nزیکبار زاید نبات شعار\nبزاید نه گردد به زاهد شمار\nبدوروز گر خوردنش یک بود\nبرودعوی زُهد و تقویٰ سزد\nشنیدی که آن مادر مومنان\nچه فرمود از حال خود بیان\nکه بود هست شبها بسی بی چراغ\nنبودی به ما ها چراغ و ایاغ\nنبودی طعامی بغیر از تَمُر\nز خُرما و آبی ببردے بَسَر\nبفرمود عیسی علیه السلام\nکسی را که باشد ز فردوس کام\nبود خوردن او زنان جوین\nنه رغبت بخوراکهای مهین\nنه باک از فتادن بسگرفضاک\nز هرایی سگ نے بعد ونه باک\nبَحوّاریان اَمر بودش مدام\nکه گر قُربِ مولا شمار است کام\nز قُرص جوین با تره در خورید\nکه تا حَسْب دلخواه مَقصَد پرید\nهَوَس نان گندم نیاید بگاه\nتوانید شُکْرش نه نزدِ اِلٰه\nنه پاکان قناعت بود اینچنین\nبود رغبتِ شان بنانِ جوین\nنه چون ما که اندر پیِ نَفس و دُون\nشب و روز مصروفِ راهِ جُنون"}
{"book": "adl0243", "page": 265, "text": "۲۵۳\nزگندم گذشته هوس اینچنان که خواهیم هر لحظه بهتر از آن\nبود نانه ترسیده گندمین قناعت بکجا نفس آرد کمین\nهمان نان کجا خشک خوردن توان نباشد خورش چون بهمراه نان\nهمان در شریعت از بهر نام ولی در حقیقت پلو است کام\nنه تا نفس سرکش زما خوش بود کجا وقت خوردن بسرش بود\nچو خوش نفس باشد عقبات حرام کجا لذت اندر قعود و قیام\nکسانیکه از نفس رو تافتند همه نعمت اخروی یافتند\nتو هم گرکنی ترک از حرص و آز بیدل آیدت راه راز و نیاز\nچو من گر برادر تو تن پروری بمانی به افسون تن پروری\nچو پرورده شد این تن بهتک چه زیبا شود چون سپاری بخاک\nزروحت نیابی اثر از صفا بتن یا بر وحت کجا مرحبا\nدر بیان پوشاک\nز پوشاک پاکان چو خواهی خب بتن پیرهن یک کلاهی بسر"}
{"book": "adl0243", "page": 266, "text": "۲۵۴\nقناعت ز پوشاک بس سخنین همین پوشش آید زاهل یقین\nز یکدست زاید نباشد گھی وگر بد ز زهدش نباشد بھي\nچو پوشید لباسی زبھر متقی بھرته بود باخبر متقی\nبپوشاک این شد ز زاهد شعار چنین کس که باشد تو زاهد شمار\nوگر زین فزاید ببند جوانی ز دستار بھر سر آن پاک بان\nوگر زین زیادت نماید شعار جوان است پوشد اگر یک ازار\nسدیم چیست از بھر پرھیزگار بود بھتر پاکی بپاپای زار\nبود کمترین جنس بھر لباس کھ باشد لباسش نه جنس پلاس\nبود اوسطش پشم ای ذیشعار کھ باشد درشتیش اندر شمار\nچو از جنس پنبه بپوشد درشت شمارند اعلیٰ ولیکن درشت\nوگر نرم و نازک بود این لباس نه زاهد بود بایدش ناسپاس\nبپوشد اگر جنس پنبھ درشت ولی لازم است آنکھ باشد درشت\nدرشت ار نپوشد نه زاهد بود نه سالک بحق نی مجاهد بود"}
{"book": "adl0243", "page": 267, "text": "۲۵۵\nشنیدی که انسیّد دو جهان\nچه فرمود با مادر مومنان\nچو خواهی که یابی رضای مرا\nدر اوضاع دنیا قناعت نما\nچنان کن قناعت که مرد غریب\nبزاد سفر مینماید قریب\nنه پیراهنی از تن آری برون\nکه گردد بپیوند بر من فزون\nشنیدم که سلطان عالم عمر\nبتخت خلافت چو بد جلوه‌گر\nبتن پیرهن بود آن شاه را\nکه بد چارده پینه‌اش برملا\nچنین بد که شاه ولایت علی\nکه بودش عیان از خفی و جلی\nخلافت چو با آن شه دین رسید\nبقیمت ز کس خرقه در خرید\nدرم سه بداد و ستد پیرهن\nبدش پیرهن تا زمانی بتن\nچو شد کهنه آن پیرهن در برین\nشدش پاره در حد دست آستین\nبفرمود آن پارگی را جدا\nکه بودش نه امکان ز پیوند تا\nجدا کرد و فرمود شکر مزید\nکه این خلعتم بد ز حی مجید\nبپوشیدش تا بعهد اخیر\nنگشتم به پوشیدن آن قصیر"}
{"book": "adl0243", "page": 268, "text": "۲۵۶\nچنین وارد است از رسول خدا\nکه فرمود آن سید دو سرا\nچو قدرت کسی را بود بیشتر\nکه پوشد ز پوشاک اعلی نگر\nتواضع گزیند برای خدا\nز اسراف پوشش گردد جدا\nبود حق او بر خدای کریم\nکه اندر بهشت چنان و نعیم\nبدل عبقری بهشتی کند\nسریر ش زیاقوت زیبا\nچنین است قول علی مرتضیٰ\nگرفته است این عهد را تو خدا\nکه عهد از امامان دین هدیٰ\nچنین است با خالق کبریا\nکه باشد ز پوشش از ایشان چنان\nکه او بوده باشد لباس کهان\nبود عهد حق از برای همین\nکه تابع شوند اغنیای مهین\nز اسراف باشند دور اغنیا\nنگردد گدا نیز دور از خدا\nشکسته نگردد دل بینوا\nنگردد فقیر از امیدش جدا\nدر بیان مسکن فرماید\nبود افضل از بهر زاهد همان\nکه باشد نه او را محل و مکان\nپیک گوشه\n(كافی سبق دو درسه)"}
{"book": "adl0243", "page": 269, "text": "۲۵۶\nبیک گوشه مسجدی یا رباط\nو یا حجره باشدش مختصر\nبلندی خانه بقدر ضرور\nزشش گز نباشد بلندی فرید\nشنیدم بعهد رسول خدا\nبروزی عبور شه ملک و دین\nبران گنبدش چون نظر اوفتاد\nبگفتند مردم زطرز هوس\nگوارا نشد بهر آنشاه دین\nچو میآمد آنجن بحضرت حضور\nیکی گفت او را که ای نوجوان\nنه خوش گشت حضرت ز تعمر تو\nچو بشنید آنصاحب فکر و هوش\nگذاروز اوقات با احتیاط\nاجاره کرایه که در ملک دکر\nغرض زان بود دفع برد و حرور\nخریدار شود زهر نبود پدید\nنمودند یک گنبد پر بنا\nبآنراه شد در قریب و قرین\nبپرسید بنیاد این که نهاد\nکه عباس نهاده این بار اساس\nبیاشفت چون دید بختیال او\nنگه مینکردی بر آن ار نفور\nرسانید تعمیر تو این زیان\nپسندش نیامد ز تدبیر تو\nبدل آمدش بس ز جوش و خروش\nحکایت سی و سوم)"}
{"book": "adl0243", "page": 270, "text": "۲۵۸\nبرفت و زتعمیر ویران نمود\nبدرکات چیزیکه بودش فزود\nچو گفتند باستید این ماجرا\nبسی خرمی کرد و بس مرحبا\nعنایت بسی کرد و کردش دعا\nشد از وی بسی خستم در رضا\nبفرمود حضرت امام هدی\nحسن آنچگر گوش دار ترضی\nکه گاهی نشد سیدالمرسلین\nبتعمیر جائی بروی زمین\nگھی خشت ننهاد بر خشت گاه\nکه زان بهر مسکین بود در مراود\nبه آبادیش غبت آرد نه پیش\nبه آب و گلش صرف گردد زرین\nبه آثار وارد شده اینچنین\nزشش گز چو بالا شود از زمین\nعمارت بلند آید اندر ہواء\nز شش درعه بالا شود بر ملا\nنداور دہر کلنک آنزمان\nندایش بود از سر آسمان\nکه ای آنکه فاسق ترسی در جهان\nکجا روی آری سوی آسمان\nمقر تو سطح غبرا بود\nدرون زمین بر تو ما وای بود\nچرا مانده میل زمین ای لئیم\nبسوی سما رو کنی از ادیم"}
{"book": "adl0243", "page": 271, "text": "۲۵۹\nچو منصف شوی ایدون بدانی که از فق حال است چون\nقناعت از نیّت رُنا و را که حاصل نشد رنج دنیا\nاسباب خانه\nقناعت باسباب خانه عیان ز پاکان بیارم به پیشت بیان\nقناعت چوگیری ز اول بکام ز عیسی بُوَداَوّل عَلَیْهِ السّلام\nنبودش ز اسباب خانه دگر یکی شانه و آفتابه دگر\nفتادش نظر بر کسی هویدار بانگشت شانه نمودی شعار\nبینداخت آنشانه را بر زمین که حاجت چه باشد بآن بعد ازین\nدگر دید شخصی که میخورد آب بدست از لب جوی بی اضطرار\nجدا کرد آن کوزه را هم ز خویش که حاجت باین نیست زین پس پیش\nقناعت چو کامل بود آدمی شعارش ازین شیوه باشد دمی\nبود اَوْسَطش اینکه دار دگر ضرور آنچه باشد نه زان بیشتر\nبود یک یکی دنیاست دونا یکی هم که باشد ضرورت نما"}
{"book": "adl0243", "page": 272, "text": "۲۶۰\nسفالی بود اولتن بهتری زچوبی بود گر جوار شربی\nبرنج و مس از بود ظرف پس نه زهد است و تقوی بدان یوه\nبود راه زاهد باین بیشتر بایک ظرف باشد چو در جا در\nبیک در بیارد بسی کارها زیک ظرف گیرد همه بارها\nقناعت بود هرچه اسباب کم زیادت دهد در قناعت یلم\nچو کم کردی اسباب دنیا دون قناعت رساند ز نعمت فزون\nحکایت\nشنیدم که روزی شد انبیا زخانه برآمد ز راه صفا\nبر آن بوریائی که خوابیده بود از ان بوریا نقش بگزیده بود\nبجسم مبارک از ان بوریا همه بود از نقش نشوونما\nچو آن بوریا عاشق زار بود فدگشتنش هم زاسرار بود\nجدائی چو میدید در اه جوان ازین نقش می کرد و و انطا\nو نالو د چون در وجود نبی گرفتی از ان نقشهای خفی\nکند محک لعل کلید که سینه پر از چرک دل خیره بپذیر ستم عالم زر و کلید سینه کرد برا در علیه علم"}
{"book": "adl0243", "page": 273, "text": "۲۶۱\nفداجسم و جانم بر آن بوریا که بروی رسول مبین دانجا\nغرض چون عمر الله اولیا بتن دید آن نقش از بوریا\nبه گریان درآمد بسے زار را زدرد والم گشت بر وی فکار\nبپرسید آنسید انس و جان عمر را که ای متقی جهان\nاز گریه بسی زار و بی تاب شد جگر خون ہمہ شیخ و ہم شاب شد\nبفرما که این گریه ات از چه روت نماین گریه کردن ترا رسم و خوت\nبگفتا که ای شاہِ دنیا و دین فدایت سرم باد و جان حزین\nتو شاہی و این خلق عالم ترست زبہر تو این خلق از مرحب شماست\nبه لولاک حق چون ترا برگزید به مثل تو ایت دهر مثلی ندید\nوجود تو مقصود در کون بود زبہر تو حق خلق عالم نمود\nچو دیدم تن نقشست از بوریا دلم رفت از نا امیدی زجا\nزکسری و قیصر نگفتار دی کہ دورند از صدق و کین و فصور\nنعیم جهان از معاش فزون مہیا بایشان ز دنیای دون"}
{"book": "adl0243", "page": 274, "text": "۲۶۲\n\nشب و روز در حظ دنیا بکام بکامند ایشان بعجب مرام\nوجودت که فخر همه عالمست زجود وجودت جهان سالمست\nتو فخر جهانی و خلق جهان زبهر وجود تو گشته عیان\nچو دیدم تنت را شه انبیا که بوده است نقش ازین بوریا\nدلم خونشد و بس تاسف فزود همین حسرتم چشمها تر نمود\nشه انبیا چون شنید اینخبر بفرمود کای شاه معنی نگر\nنخواهم بدنیا من این عز و جاه زدنیا شود کار عقبی تباه\nنباشی تو خرم باین عاریت قیامت بود بهر ما سر بسر\nچو دنیا بود بهر این دشمنان بود آخرت بهر ما بی گمان\nبدنیا چه حاصل متاع قلیل بعقبی بود به که باشم خلیل\nبدنیا تو آسایش من مخواه که در آخرت به بود سهم و راه\nکفار حاصل بدنیا است کام نه در آخرت بهر ایشان مرام\nهمین جای خورسندی وقت شادیت همین سختی و بهر آزا دست"}
{"book": "adl0243", "page": 275, "text": "۲۶۳\nحکایت\nشنیدم که آن سرور دوجهان شد از یک سفر پس بخانه روان\nبخیر و خوشی در مدینه رسید ره مسکن فاطمه برگزید\nبشوق و بذوق محبّت تمام سوی خانه فاطمه راندگام\nسوی جای خاتون بدرچون رسید بدر پرده درف و برشته دید\nبدست مبارک دو حلقه سیم بدو دیده شخص رسول کریم\nزدروازه برگشت آنشاه دین درون در نیامد شه مرسلین\nچودانست آن نور چشم رسول کشید حلقه از دست و پرده بتول\nروان کرد و بفروخت هر دو هم که حاصل شدش یک دو نصف درم\nهمین صرف کرد از برای خدا چو بشنید این آنشه انبیا\nدرین گشت شادان و خرم زلی چور گرفت زین ماجرا یش کسی\nدرآمد بپیش جگر گوشه اش بپیشانی پاک زد بوسه اش\nدعا کرد و خرم بے شد ازو ز خوشنودیش گفت احسن نکو"}
{"book": "adl0243", "page": 276, "text": "۲۶۴\n\nهمین شیوه باشد همی اتقیاء\nهمین راه خاصان بود با خدا\nقناعت چنین هر سو اکنند\nباین شیوه قرب و توکل کنند\nببین ای برادر بغور تمام\nکه داری چه فرحت بمال حرام\nز اسبابها خانها پر کنی\nحرام است کز حکم طاغی کنی\nز هر جنس باشد معدل بسی\nبود شوق آرد و گر هم کسی\nنه از حرص و آز از گردی تو سیر\nهمه وقت در جمع آنی دلیر\nببین حال خود را تو ما اتقیا\nچه فرقت فرق از زمین تا سما\nباینشیوه خواهی که تقوی کنی\nکجا فارغ هستی زمأوی\nدر حقیقت نکاح\nبود پنجم از امرهای نکاح\nکه باشد با سنت از ان با صلاح\nزاهد در این امر باشد نه قید\nکه این است از بهر نسل و امید\nولی زاهدان ترک هم آورند\nکه مصروف با آن داوراند\nبعضی شود شیوه این چنین\nکه در دفع شهوت ز راه یقین\n(گلزار سی و سوم)"}
{"book": "adl0243", "page": 277, "text": "۲۶۵\n\nبخواهندگر زن بدفع ضرور\nبجویند حسنش برای سُرور\nز خوبی نخواهند از عُجب آز\nکه از حرص و آزند بس بی نیاز\nنخواهند از عیش دنیا فزون\nکه دارند حُبّ خدا در درون\nقناعت چو حاصل بود دهر شان\nکجا ماند از آزو دنیا نشان\n\nحکایت\nشنیدم که آن احمد حنبلی\nکه واقف بُد از سرّ و راز خفی\nمجرّد همی زیست آن پاکدین\nبزن هیچ میلش نینداز یقین\nرفیقان او از طریق وِداد\nنمودند تکلیف بر او زیاد\nبگفتند کای صاحب جاه و جلال\nز بهر تو خواهیم اکنون عیال\nبسی عذرها کرد آن پاکدین\nفراغت مرا به بود بالیقین\nچو اصرار کردند زان دان بیش\nسکوتی نمود و سرآورد پیش\nیکی گفت دارم دو دختر کنون\nمُهیّا است در خانه ای ذوفنون\nیکی بس حسین است و زیبایی\nنخواهم بجز تو بدیگر کسی\n\nکتابت عیسی نهم محرم الحرام"}
{"book": "adl0243", "page": 278, "text": "۲۶۶\nدگر هست کور است بن سرشت چشم است معذور و معیوب زشت\nبفرمود کا ی شفق از دل حزین ندانم من آنخست در دین\nمرا از هوا و هوس نیست کام بجز نسل ما را سر انجام نیست\nنخواهم که نفسم در این جوش بود بقائی ز نسلم بدل هِش بود\nچنین است رسم محبّان راه نخواهند مقصود خود هیچگاه\nبدنیا اگر کار پیش آورند همه راه از دین و کیش آورند\nنیارند شادی به نفس لئیم کنند آنچه باشد برای کریم\nنه چون ما که دایم زنقص و ناز همه دور مانیم از کار ساز\nهمه شوق دنیای دون آوریم همه بذر روی جنون آوریم\nدر بیان مال و جاه\nبپاکان نباشد ز مال و ز جاه بدل شوق گاهی ز بیگاه و گاه\nقناعت گزینند ز بهر دو نوش محبّت نیارند زین هر دو نوش\nکه چون زهر قاتل بود حب جاه بآن رو نیارند پاکان راه"}
{"book": "adl0243", "page": 279, "text": "۲۶۷\nولیکن ازین زهر قاتل کنون چو تریاق باشد بخوران فزون\nچو باقدر حاجت طلبیدیش نه باکی بود زان طلبگاریش\nحکایت\nشنیدم براهیم علیه السلام ز یکدوستی وجه در خواست کام\nفرستاد وحیش خدای جلیل چرا در نخواهی تو وام از خلیل\nزبیگانه خواهی نخواهی زما باین خواهش و عادت و مرحبا\nخلیل منی و منت هم خلیل خلیلی کجا به بود از جلیل\nخلیل عذر آورد و زاری نمود که ای خالق خلق و رب ودود\nنیاوردم از ترس مان الاّ که از بهر دنیا چه آرم دعا\nچو دشمن شماری تو دنیا دون ز دشمن بخواهم من انز دو چون\nجوابش رسید از خدای جلیل که ای بنده خاص من ای خلیل\nز دنیا چو خواهی بقدر ضرور نه دنیا بود در شمار حضور\nبه قدر ضرورت نه دنیا شما بود حکم دنیا فزونتر ز کا"}
{"book": "adl0243", "page": 280, "text": "۲۶۸\nچو از کار بیش است و و از ضرورت\nبود دشمنت نی شماریش دوست\nبه اندازه حاجتت ایخلیل\nنه دشمن شماریش نه دوست قلیل\nبه شهوت اگر جمع دنیا کنی\nهمین است در جمع دنیا دنی\nشود حکم دنیا در آنوقت کو\nببینی برای نهادن بگو\nنگونسار گردی بروز قیام\nهمین است دنیا فقط و السلام\nببین وسعت رحمت کردگار\nکه از بهر دنیا چه زیبا است کار\nبقدر ضرورت ز لطف و کرم\nنکردت نگونسار و خوار و دژم\nتوزان بیش خواهی چرا ایجوان\nبه پیشت چه نفع است غیر از زیان\nبقدر ضرورت چه دارد نه باک\nمجو بیش از ان تا نگردی هلاک\nچوبیش از ضرورت بماندیش در\nبمیراث ماند برای پسر\nخدا از تو آزرده باشد اگر\nچه از بهر تو بود یا از پسر\nپسر زار ستاند تو زیر عقاب\nببین ای برادر چه باشد صواب\nاز نیت پاکان راه هدی\nشمارند زر را بتر از بلاء"}
{"book": "adl0243", "page": 281, "text": "۲۶۹\nقناعت نمایند در صبح و شام ندارند با سیم و زر هیچکام\nمَنْزُورُ اَكْلُهُ\nاندك است خورش او\nززاہد بود خوردنش بس قلیل که دارد همه وقت حُبّ جلیل\nخورد کم همه نور زاید بدل خورد کم همه فیض آید بدل\nشنید یکه فرمود خیر الوری که این معده حوضست حول فضل\nمرضها ازین معده گردد پدید ازینمعده شد رنجهای مزید\nبظاہر بباطن از و رنجها از و فوت زانسان بی گنجها\nبظاهر مرضهای این تن ازو بباطن بحق نا رسیدن از و\nزسر تا بپا جمله امراض تن مرضهای باطن همه در بدن\nبمعده رسد چون غذابیشتر که از ہضم آن عاجز آید پسر\nتا داخل شود چون بمعده فرو مرضها بتن حاصل آید کنون\nبخارش غرض آورد دردسر بمعده بود نفخها سر بسر\nبه امعاء قراقر زباد روان تعذر به احشا رسد بیگمان"}
{"book": "adl0243", "page": 282, "text": "۲۷۰\nزیکسو چشم دوش شیر\nهمه عضو ماندمبتلا در ستیز\nبود سینه بس تنگ و تنگش نفس\nبه پشت و کمرزان گرانست بس\nتعفن بمعده چوآرد غذا\nبه تب در رسد آخرش ماجرا\nوگرنه به اسهال وقی مبتلا\nبچشم و بگوش و بسر صدمه ها\nگهی مسهل و گه اباله ضرور\nزسر دیت بلغم ز صفرا ضرر\nحواس دماغ از بدامبتلا\nزفعل دماغی جدا و سواء\nزمعده تمامی بدل اختلاج\nکه از صد مفرح نیابد علاج\nازین ابتلا در جگر روید آب\nبه ضعف و بامراض گردد خراب\nنباشد غرض هیچگه تن صحیح\nهمه وقت باشد بحال قبیح\nبباطن چوآری در ینو حیات\nز بخور و نت روح را زشت حالی\nچو در ابتلا و تعفن مدام\nبود روح را حال بدزشت کام\nکجا سیر آرد براه خدا\nره معرفت بهر او از کجا\nگرفتار درد و بلا و محن\nبود حال روح آنچه شد از بدن"}
{"book": "adl0243", "page": 283, "text": "۲۷۱\n\nنه تن را ازین معده جان بخشد نه دل را ازین دانش فر فزایدش\nخورد خواجه تا خوردنش میتوان تن و روح جوید ز خواجه امان\nآزاد\nهمین جاریست رنج از حرص و از نه لطف نماز و نه راز و نیاز\nز پاکان نباشد ازین شیوه ها تن و روح ایشان نباشد تباه\nز خوردن بود شهوت آدمی ز خوردن رود خاصه آدمی\nز خوردن بود حرص بر مال و جان ز خوردن بود حال مردم تباه\nفزود\nبحرص و بجاهت چو رغبت فزود ببدخواهی خلق آید کشود\nهمه خلق بدبینی اندر نظر همه خلق از دست تو در بدر\nازین\nحسد زین تعصب عداوت ازین ریا و کبر و کین و بغاوت ازین\nگذشتی چو از معده و خوردنی بری از سعادت همه بردنی\nاز نیست پاکان راه خدا بخوردن ندارند چون ماؤ من\nگریزان ز خوردن بیگاه و گاه خورند آنقدر کو شود قوت راه\nازینرو بروزان صیام آورند ازینرو به شبها قیام آورند"}
{"book": "adl0243", "page": 284, "text": "۲۷۲\nاز تیره دل انورق پرکنند\nاز تیره همه نفس را خر کنند\nشنید یکه فرمود خیرالانام\nکه از گفته اش عالمی است کام\nبمؤمن بباید بود این نهاد\nزخوردن نماید شهوت جهاد\nجهادی که آمد در این خورد نوش\nجهادیست کار و بر عقل و هوش\nگرسنه چو باشی و تشنه کام\nنخورد و زنوشت ستانی بکام\nثوابش بود بهر برای عباد\nبکفار چون مینماید جهاد\nنباشد ثوابی نزد خدا\nبه از ترک این خورد و نوش غذا\nبفرمود آنسید دو جهان\nکه هر کوک پرشکم را بنان\nنیابد گهی ره سوی آسمان\nبه اشغال اوست ثقلت گران\nبفرمود آنسید راه دین\nکه دانید ای زمره مومنین\nبود بهتر خلق آن درشعار\nکه باشد تفکر و با اصل کار\nگرسنه تفکر نماید راز\nهمین افضل خلق شد در نماز\nکسی کو خورد بیش و خوابش مزید\nبحق دشمن باطنت شین بد\n\nحکایت سی و چهارم"}
{"book": "adl0243", "page": 285, "text": "۲۷۳\nگرسنه چوباشی براحدا ده از خیر گردد برایت عطا\nفائدة الأولى\nدلت صاف روشن شودبیگمان شود صافیت جمله روح و روان\nازینرو فی فربہو در ریل که دران نه واریز کاینست کل\nبه نخوردنت خوشبود زندگی زنخوردن آید ہمہ بستگی\nگرسنه چو کردید خود رانگاه ز عقل و خرد می بیابید راه\nچو از حرص نانرا فزونتر خورید بدل معرفت از کجا در برید\nزبیری شود گشته دار چون تون کجا معرفت ره بیابد کنون\nبود معرفت راه جنّت عیان بود جوع در گاه او خوش روان\nدر جنّت آمد گرسنه بدن باین ره در خلد باید زدن\nبفرمود دروازه خلدا بجوعست و از جوع حلقه درا\nبزن حلقه خلد را پس زجوع که در خلد آئی زجوع و خضوع\nفائدة الثانية\n(کالی سی و یکم)"}
{"book": "adl0243", "page": 286, "text": "۲۷۴\nدل انجوع گردد نهایت رقیق بالذات حق آشنا و رفیق\nبیابد مناجات حق را اثر بحق میشود میل دل سر بسر\nقساوت بدل هست از مرقدی دلش کی بیاد خدائی ولی\nبیارد اگر ذکر حق بر زبان دلش هست غافل از ان درميان\n\nفائدة الثالثه\n\nچو غفلت بیاری براه کریم بود راه دروان بهر حجیم\nبود عجز دروازه از جنان شکست دلت میرساند بان\nز پیری ترا غفلت آید بکام رجوعت بود عجز ای نیکنام\nبه بینی تو خود را عجز و نیاز بیک لقمه محتاج بینی نیاز\nکجا عجز خود را شاردان کجا قدرت حق به بینی عیان\n\nحکایت\n\nشنیدم بحضرت علیه السلام نمودند عرض حسن انجام\nکلید خزاین ز روی زمین بیاورد حاضر چو روح الامین"}
{"book": "adl0243", "page": 287, "text": "۲۷۵\nقبولش نفرمود خیرالبشر بفرمود کای اخ نیکو سیر\nبانیم نباشد هوس هیچگاه درینره قدم بر ندارم زراه\nنخواهم من آسایش اینجهان که سیری و غفلت بود توامان\nبسیری و غفلت مرا کارنیست که مرغافلانرا بحق بار نیست\nنمیخواهم از فرط شوق مزید که جوعم همه وقت باشد مزید\nرفیق هم جوع باشد مدام زجوع آورم بهر دل اصل کام\nچوسیری امانم بیار د ز جوع چنان سوی مولی نمایم خشوع\nمرا این بود حاصل مدعا گرسنه بگردم برای خدا\nزروزی بروزی رسد لقمه شود بهر این نفس دون لطمه\nتسلی ازین گرشود یک زمان باین نفس ماند هوس در ضمان\nگهی باید و گاه محزون بود بکام دلی نفس من چون بود\nچو یابد همه شکر یزدان کنم چوفاقه بود طاعت آسان کنم\nنخواهم کلید و نه گنج جهان من و جوع باشیم یار جهان"}
{"book": "adl0243", "page": 288, "text": "۲۶۶\nکنم صبر در جوع بهر خدا\nبه سیری زشکرش حصول صفا\nبجز رنج حاصل چه باشد نگنج\nنخواهیم گنج و نه بینیم رنج\nهمین نعمت صبر و شکر خدا\nبود بهتر و خوشتر از گنجها\nفائدة الرابعة\nزسیری فرامش شود جمله جوع\nزسیر است کی بر گرسنه رجوع\nچو سیری فرامش کنی گرسنه\nبسیری کجا بهش کنی گرسنه\nنیابی چو لذت جوع خویش\nزجوع فقیرت کجا هوش ریش\nچو از جوع زحمت نه بینی دمی\nزمر در گرسنه چه آری غمی\nبه سیری چه یادت بود از خدا\nچه احسان نمائی بخلق از صفا\nکجا در نظر آیدت آخرت\nبدل از کجا باشدت معرفت\nعذاب خدا کی بیاد آور\nزدوزخ نه فکر و نه یاد آوری\nکجا اهل دوزخ بیاد آیدت\nکجا جوع شان در نهاد آیدت\nگرسنه شوی بایدت ای سلیم\nبیاد آوری جوع اهل جحیم"}
{"book": "adl0243", "page": 289, "text": "۲۷۷\nوزان دور باشی ز اطوار زشت\nکنی از محبت بدل داشت گشت\nکنی تشنگی را تو بر خود شعار\nبیا د آوری عطش روز شمار\nچونانت بکام و بود آن پیش\nچو یاد آوری رنجهر بهر خویش\nحکایت\nشنیدم یکی عالم نیک نام\nبشد نزد یوسف علیه السلام\nبگفتش که ای شاه والا گهر\nچرا جوع داری بخود بیشتر\nگرسنه چرا باشی ای پاک زن\nخزینه بدستت زر و نیز\nزجوعت چه حاصل نهان و عیان\nکه از جوع بر نقص جانی رسان\nچه سودت که باشی گرسنه مدام\nز جوعت چه خیر است تا زان کام\nپاسخ پیمبر زبان بر کشاد\nجوابش نگر تا چه فرزانه داد\nازین جوع دارم بسی پایگاه\nباینجوع دارم بسی کارها\nاگر من نباشم گرسنه مدام\nز حال گرسنه که آرد پیام\nوگر سیر گردم من اندرون\nز حال فقیرم رسد علم چون"}
{"book": "adl0243", "page": 290, "text": "۲۷۸\nاگر با شدم پر نفس شیریم گرسنه نگذارم مساکین فقیرم\nمساکین چو پیر ند من گشتم زسیری من منفعت ہست چم\nتو منصف شوی گر ز راه خرد گرسنه چها خیر و خوبی برود\nز جوعت حاصل ولا ی خدا ز جوعت حاصل رضای خدا\nزجوعت شفقت بخلوق بهان زجوعت در دل ضیاء عیان\nزجوعت یا د بهشت و جحیم زجوعت بس لطف پاکریم\nدر جنت از جوع برتست باز زجوعت اینجمله را نز و نیاز\nشکم سیر بودن چه دارد انعام شکم سیرت آوری دورین کام\nشکم سیرت راه صحت بود شکم سیرت بیخ تقوی بکند\nشکم سیرت معصیت آورد شکم سیرت نور از دل برد\nشکم سیرت راه عرفان بند شکم سیرت بیخ ایقان\nشکم سیرت آورد رنج و غم دو چارت نماید بدرو و سقم\nشکم سیری اندازدت در حرد بسوزاند اندر حجیمت جسد"}
{"book": "adl0243", "page": 291, "text": "۲۶۹\nزسیری نگهدار خودرا بسی زسیری بحقی کی رسیدی\nگرسنه رسی زود تر با خدا بمیری بگردی ز خالق جدا\nباینچند روزی که سیرست تن چه حاصل برد آخر از آن بدن\nشود خاک این خورو خوابت همه ز خاکت چه آید برون در دهمه\nفائدة الخامسة\nبود همت مومن پاک دین که نفسش بود زیر دست کیه کین\nشقی باشد آنمرد شهوت پرست که در زیر فرمان نفس اندراست\nندانی ستوران سرکش مدام نگردند کاهی کبر جوع رام\nبجمع بہائم بود نفس نیز چوجوعش نباشد بود دستیز\nکنی نفس را گر تو از جوع رام بیابی نجات از معاصی مدام\nزجوعت یک گوهر بی بها بهرکس نگردد بعالم عطا\nبهرکس که خواهد خدای کریم بدهد میدهد بهرۀ زین نعیم\nولی شرط باشد که دارش کند که از معرفت در نهانش کند"}
{"book": "adl0243", "page": 292, "text": "۲۸۰\nگرسنه کند ظاهر شروح جان\nبه سیری دهد معرفت در نهان\nگرسنه اگر باشی ای پرهنر\nبگردی از آن معرفت بهره\nز سیری چه سودت بود در جهان\nگرسنه شو و یاب دولت نهان\nکز و فیض عقبی بری پیش پیش\nکمالت فزاید بدین و بکیش\nازین خوردن آخر ترا سود چیست\nبدنیا و عقبات بهبود چیست\nبکن ترک پرخوردن ای متقی\nکزان فیض دنیا و عقبی بری\nتنت باشد آسوده ایجان من\nتو خوش باش و خوش زی تو در انجمن\n\nفائدة السادسة\nبود خوردن و خواب با هم گران\nز سیریست خواب گران ای پسر\nبشه‌ها چو خوردی شکم سیر نان\nز خوابت کجا حاصل آید امان\nچو گشتی بخواب گران مبتلا\nبشبک بهر طاعت نخیزی بجا\nدمت در دم خواب گردد خران\nشنیدی چو مردن بود عین خواب\nدمت رایگان میرود در خواب\nندانی همین خواب برد آب تو\n(کلان سی و پنجم)"}
{"book": "adl0243", "page": 293, "text": "۲۸۱\nچو کردی شکم سیر از آب و نوش خموشی و پز خواب و گردی خموش\nبه شبها چو یا د خدا ناوری بدنیا و عقبی چه حاصل بری\nز نیت پاکان راه خدا بخوردن به شبها نیند آشنا\nچو خوردن نشد خواب نآرد هجوم بدل جمع آیند از جوع علوم\nبه سیری بشب گر بخوانی نماز کجا حاصل آید زر از و نیاز\nمناجات آری بحق در میان کجا یابی از خواب غفلت امان\nز خواب گرانت بحق را زیان بخوابت بحق سوز یا ساز جان\nبه شبها بکن ترک از خورد و نوش که تا بشنوی حرف معنی بگوش\nفائده السابعه\nز کم خوردنت گر بیاید تعب شود حاصلت وسعت روزگات\nزمانه بود حاصل جوع و بس زسیری نیاید بجز از هوس\nچو خوردی نه بسیار خوابی آنجا چو خوابت نباشد بیادت خدا\nفراغت چو یابی ز خواب و غل بود حاصلت جمله علم وعمل\nطایفه چشتیه"}
{"book": "adl0243", "page": 294, "text": "۲۸۴\nچو خوردن نباشد فزون از جوان زبسیار غمها بیابی امان\nنه از بهر خوردن کنی اشتیاق ز اسباب نانت نباشد وفاق\nشود وقت ضایع نه از خوردنش نه غم بهر آوردن و بردنش\nخوری نان خشک ار تو یک لقمه نه بیکار ماند دمت لحظه\nندانی که دم گوهری بی بهاست ز کف رایگان دادن او خطاست\nز هر کار فارغ چو باشد دمت ز دل کینه کن کند صدمت\nتو قدر نفس را چو نشناختی همه نعمتیم از آن باختی\n\nحکایت\nشنیدم که سقطی بصیر بجرجان بیاورد در سیر طیر\nعلی با بجرجان ملاقات کرد از آن حاصل اسرار و رایات کرد\nبخوردن بیاور آن نیکخو محقر قلیلی کمی پست جو\nبنینداخت قدری درون دهان بزودی گذشتند او را روان\nنخورد آب و خشکش فرو برد پس ز آبی نیاورد بر آن ہوس"}
{"book": "adl0243", "page": 295, "text": "۲۹۳\nپرسید سري سقطي ازان\nکه ای پاکدین جمله روح و روان\nخوری پست جو بهر چه هر زمان\nچرا ترک کردی تو خوردن نان\nبگفتش که ای زاهد پاکدین\nخورم پست جو هر زمان بهترین\nکه کردم حسابی بخوردن چو من\nاگر لقمه آرم میان دهن\nجویدن ازان لقمه خوردنش\nجویدن ازان تا فرو بردش\nزهفتاد تسبیح گردد قضاء\nازین ترک کردم زنان و غذا\nکنم اکتفا بر همین بهتران\nکه مر گست هر وقت اندر کمین\nبیک لقمه هفتاد تسبیح ما\nز دستم رود چیست زان مرحبا\nگذشتم من از نان و از خطه او\nخوش آمد از انم همین پخت و جو\nچهل سال شد ای برادر که من\nنکردم زنان لقمه در دهن\nکه در مضغ نان این نعیم روان\nز دستم بر آید چپ و رایگان\nببین ای برادر به نفسانی خو\nمُحِبّان حق را چنینست کیش\nز بهر عبادت ز تاب و توان\nبگیرند دست محبت زنان"}
{"book": "adl0243", "page": 296, "text": "۲۸۴\nنه چون ما که هر که توان آوریم توانی فقط بهر نان آوریم\nقاعده الثامنه\nبه کم خوردنت تندرستی بود کسالت بدن را نه سستی بود\nهمه دور باشی ز درد و بلا همه دور باشی ز رنج و عناء\nبه منت نیائی به پیش طبیب نه دست طمع آوری در جیب\nنه از رگ زدن خون کم کنی نه بهر حجامت دمی غم کنی\nنه از دارویی تلخ سازی تو کام به آسایش تن قرین والسلام\nبر سبیل تمثیل\nشنیدی حکیمان رو در زمین برین متفق گشته اند از یقین\nکه چیزی که نفعش بود بیگیان نباشد در آن هیچ خوف و زیان\nنباشد بجز خوردن کم مدام و زان میرسد بر بدن سود تمام\nاز نیت فرمود خیر البشر که گر تندرستی بخواهی دهر\nبود بهر این تندرستی مدار علاج موافق ز صوم و صیام"}
{"book": "adl0243", "page": 297, "text": "۲۸۵\nبدن راست زین شد درغیرند از نیست خوش کردگار مجید\nخوری کم جدا باشی از درد و غم نیابی بدن را بدرد و الم\nاز نیست پاکان را یقین بخوردن نه گردند چندان قرین\nبود خوردن شان فقط بهر نام نخوردن نیارند بر نفس کام\nنه چون ما که جز خوردن روز و شب نداریم در دل هوا و طلب\nهمان دور دارد ز راه هدی همان دارواند بر بلا و عنا\nفائدة التاسعة\nنه بسیار حاجت شود دیروز نگردی بدروازها در به در\nندانی که بر معصیت اشتغال ضرور آید از حاجت جمع مال\nچوبانفس فکر و تردّد فزود بخوردن همه رنگ بود و نبود\nبود جمع کردن بدلها خیال شب و روز مصروف قیل و مقال\nنه اندیشه باشد بجز خوردنی بود خوردنی جمله دل بردنی\nطمع بهر خوردن حسد بهر آن همه دشمنی است از بهر نان"}
{"book": "adl0243", "page": 298, "text": "۲۸۶\nکسانی کزین حرص وازند و در بهر کس از ایشان بدل‌ها شرر\nنخواهند چون خوردنها به طف همه صرفشان پاک و ایشان نظف\nشنیدی حکیمان چه خوش گفته‌اند زحکمت چه درهای خوش سفته‌اند\nچو حاجت ترا پیش آید گهی نخواهی به کس احتیاج از رهی\nازان کار گر ترک آری کمی نماند بدنیا برایت غمی\nدگر بهر خوردن تو از خاص و عام بخواهی کنی از کسی قرض و وام\nهمان قرض گر با شکم آوری چرا احتیاج از در غم اوری\nشنیدم ز ادہم بدینر شهر و را چو پرسید از نرخ چیزی مخوا\nبگفتی بود قیمت ارزان کنند ز یک ترک آن قیمت آیان کنند\n\nفائدة العاشر\n\nچو حاصل شدت قدرت نا ندیم بتو حاصل آید ز دنیا حشم\nسخاوت شعارت شود از ریان زایثا خرم شوی جاودان\nبخیرات و صدقه دلیری کنی زکخور و نت این بود سروری"}
{"book": "adl0243", "page": 299, "text": "۲۸۷\nحکایت\nشنیدم که آن سَروَرِ انبیا\nبَخوردن چنین مینمود ابتدا\nکه دارید این معده را حصه چار\nکه باشید در جمع اهلِ شِعار\nزهر حصه حاصل نمائید کام\nکه باشد همه وقت حاصل مرام\nبیارید از بهرِ معده شِمار\nهمین معده را حصه گوئید چار\nیکی بَهرِ نان و یکی بَهرِ آب\nیکی باشد از ذِکر حق کامیاب\nچهارم بود بَهرِ راهِ نفس\nهمین است تقسیم و تعلیم بَس\nولی این مناسب بود برعوام\nز خاصان نباشد چنین هم کلام\nز خاصان درین ره دگر گشته است\nبایشان نخوردن بس اندیشه است\nشکم شان بود گرسنه روزها\nزخوردن دهندش بسی سوزها\nبسی دور دارندش از آب و نان\nبدستش نمانند هرگزعنان\nعنانش بیارند در دستِ خویش\nدهندش زبان هفته یک لقمه بیش\nبِمِثقال و وزن نخود بشموار\nچو عنبر دهندش بتفریح کار"}
{"book": "adl0243", "page": 300, "text": "۲۸۸\n\nسَهْلا اَمْرُهُ\nآسان است کار او\nبود سهل کارش ز روی یقین\nکه باشد سهولت بدین مبین\nز تکلیف خوردن بود در امان\nخورد آنکه سهل است از آب و نان\nنه کلفت ز جامه بخورد نه دهر\nقناعت گزیند وزان خورید\nچو شهوت غضب بی و نی عجاب\nبسی سهل سازند بر خویش راه\nنه آز و نه حرص و تکبر کنند\nز اعمال بیجا تنفر کنند\nصفات سباع و بهایم برو\nخواص شیاطین نماند بند\nچو از سینه شان قساوت رود\nبدل نور و فیض سعادت رود\nز دنیا نباشد بدل چون اثر\nتعلق نباشد بدنیا دگر\nکند ترک اسباب دهر دنی\nبود از قناعت بعقبی غنی\nنباشد چرا سهل امرش کنون\nکه دور است از کار دنیا و دون\nچو ترک جهانی و کارش نمود\nبدل حُب پروردگارش فزود\nازین امر سَهلش بود در جهان\nبود فارغ از صعب و سخت بیان\n\n(طایفه ششم)"}
{"book": "adl0243", "page": 301, "text": "۲۸۹\n\nاز آن کار باشد به سختی و چا\nکه هستیم در فکر دنیا و کار\n\nسهولت نه بیند کسی در امور\nکسی کو ز سختی فتت در غرور\n\nعزیز است آنکه\nتکلیف کشته شده است در دین\n\nنگهداشته دین او از خلل\nخودش پاک و دین پاک عزوجل\n\nریاضت همه وقت از بهر دین\nحصول کمال دیانت ازین\n\nفراغت ز نفس و ز شهوت فراغ\nبتقوی شعار از هدایت ایاغ\n\nهمه خوی نیکو همه خلق خوش\nبذکر و بفکر خدا ذکر و هش\n\nزبان محتزر از کلام حرام\nبذکر خدا نیمه ذکر و کام\n\nنه خشم و حسد بهر خلق خدا\nهدایت بخود هم بخلق خدا\n\nطمع نی ز دنیا همه احتراز\nبهر وقت مصروف راز و نیاز\n\nز جاه و حشمت گرفته کنار\nشب و روز با نفس در کارزار\n\nدرین پارسائی جدا از ریا\nعبادت ریاضت برای خدا\n\nهمه دور از حضرت شان نفاق\nز پاکان نیاید بجز ارتفاق\n\n(حکایت سی و هفتم)"}
{"book": "adl0243", "page": 302, "text": "۲۹۰\nزغفلت همه دور و و ازغرور زخلُق نکو حاصل شان سُرور\nچو ترک همه خوی بُد می‌کنند ازینره نگه دینِ خُود می‌کنند\nنگهداشته دینِ شان درامان به آثمامه زین مُهلکاتی زیان\nنه چون ما که روز و شب اندران گرفتار دنیا و اسبابها\nزِزِشتئ دنیا همه میل وخو نه گاهی به دل فکر کار نکو\nگرفتار رنج و عُقوبت همه دوچار بلا و صعوُبَت همه\nدمی یاد حق نی ز اخلاصِ دل زافعال خود روز و شب منفعل\nمیته شهوته\nمُرده است شهوت او\nریاضت کند نَفس را پُرهلاک کند شَهوت و نَفس را زیرِ خاک\nچو دانی که شد معده خُوضرِتن بود سِفت دریاعُروقِ بَدَن\nبهر هفت اعضا رسیده از ان یکایک بهر عضو زین رگ دوان\nبود مَنبَع شهوت انمعده بس وزِیمعده آید هوا و هَوَس\nهمین شَهوتِ معده شوم زشت نموده است بیرون ترا از بهشت"}
{"book": "adl0243", "page": 303, "text": "۲۹۱\nشکم چون شود سیر افت از و زسیر همه رنجها پیش رو است\nهمه شهوت از سیری آرد ظهور وزان میشوی از سعاد ا دور\nجماعت و شهوت من سیرو و زین سریست بس کار ها ی فضول\nشکم سیری آید چو حاصل کنون و زان شهوت دیگر آید فزون\nکه پیدا شود حرص حالت بکرا ز از و شره میشوی مفتعل\nوزآن بعد از بهر تحصیل مال ضرورت بدانی غلو و جلال\nچو شوقت بجاه آمدای بوالفضول خصومت بخلق آوری بهر حصول\nحسد در دل آید ازین لا محال تعصب عداوت کنی لا مقال\nز کبر و ریا و زکین و حسد بلاهای وافر بدینت رسد\nدرین گر تأمل کنی از خرد حصول همه پس زمعده بود\nچو از شهوت معده باشی بعید بدنیا و عقبی بگردی سعید\nاز انیست پاکان راه خدا همه وقت باشند زیره جدا\nنه نفس و شکم کام زایشان بخواست از بیراه شهوت از ایشان بخواست"}
{"book": "adl0243", "page": 304, "text": "۲۹۲\nنفس گشتگان و ز شهوت جدا ز شهوت جدا و بحق آشنا\nازین غم چو خود را جدا کرده اند همه رو براه خدا کرده اند\nنه چون ما که روز و شب اندر خراب در معصیت کرده بر خویشتن باز\nهمه غرق شهوت هوا و هوس هوا و هوس حاصل عمر و بس\nز پاکان هوا و هوس دور دان از ان پاک دارند روح و روان\nهمه شهوت شان بود زیر خاک دل و دیده و نفس شان است پاک\nبپاکی شب و روز مصروف کار بهر حال موصول در راه یار\nمَکظُومًا غَيْظُهُ\nفرو خورده شده است خشم او\nفرو خورده باشند قهر و غضب ز قهر و غضب فارغ و از تعب\nولی اینچنین ای برادر مکن که گردد غضب دفع از بیخ و بن\nپندار کاندر تن عارفان نباشد گهی قهر و خشم ایجوان\nهمین قوت اندر وجود از خدا مقرر بود بهر بس کارها\nوجودش بود در تن حق شناس ولیکن چوبینی ز روی قیاس"}
{"book": "adl0243", "page": 305, "text": "۲۹۳\nبود خشم شان عقل را زیر دست ز عقل و خرد آوردندش شکست\nوگرنه بجائی که جایش بود بکلی خشم اکتفایش بود\nاز آنست فرمود اغلظ خدا به کفار با آن شانبیا\nولیکن چو توحید باشد بدل شود خشم بیجا از ان مضمحل\nچو توحید حق غالب آند درون خشم و غضب رست زان رهنمون\nز توحید گردد غضب مختفی بپوشد غضب را و بس مکتفی\nبدنیا چو بیند همه از خدا بداند برین خشم بس ناروا\nببینی اگر از ره فکر و هوش بگر در قهر و غضب بس خموش\nاگر سنگ آید ز دستی برون رسد بر تو آنسنگ بینی کنون\nنشاید که بر سنگ خشم آوری چرا نیست از سنگ این داوری\nبود سنگ تابع بدست دگر که آنسنگ را بدست آید بدر\nز دست است این سنگ آید بدر ز سنگ از کجا درد رسیدن ا\nنه بیدست سنگی آند ر هوا بود دست و سنگش بود در قفا"}
{"book": "adl0243", "page": 306, "text": "۲۹۴\n\nپس اینجا نظر بایدت بیگان برانکس که این سنگ زد برتوان\nشخصی گر بفرمان رقم در دهد به حکم و به طغرا کسی بر کشد\nنه سنجد کسی هیچگه از قلم زکاغذ ندارد شکایت بهم\nسیاهی ندارد گنه اندرین شه اینحکم آورد اندر کمین\nمسخر بود کاغذ و هم قلم کند دیگری حکم قهر و کرم\nمداد و سیاهی مسخر بود نه از خود به حکمی مثمر بود\nچنین پاکبازان اہل یقین زپاکی فطرت بتکمیل دین\nبدانند از صدق دل بیگمان نه مخفی و پنهان ولیکن عیان\nکه خلق جهانی همه مضطراند نه از خود بکار اختیار اند\nرسد بهر ایشان ز قدرت امور گراز ذلتست واگر از سرور\nارادت زقدرت بظهور آورد ازین داعیه پس مرور آورا\nزقدرت در اینجا ست ظهور کز آنست افعال عالم مرور\nپس افعال تابع بقدرت شما که باشد همه از سوی کردگار"}
{"book": "adl0243", "page": 307, "text": "۲۹۵\n\nپس انهم رسد برتو چونسنگ دار نباید که باشی از انسک نکار\nچو دانند پاکان بهر قضات بدانند کاین غیظ بس ناوست\nاگر نیک بینند و کربد به راه بد آنست جمله زنزد آله\nنیارند خمشمی به روی کسی ز غیظ اند ایشان گریزان بسی\nرسد هر چه از نیک و زشت جهان ندانند آنر از نزدیکان\nچو دانند از حق بر آن شادمان همه خرمی باشد از دوستان\nاز نیست مکظوم بن غیظ شان وزین است دایم بپاشان بیان\n\nحکایت\n\nشنیدم کسی از ره ارتداد به سلمان بادج دشنام داد\nنیا شفت از گفته زشت او جوابش چنین گفت آن نیکوخو\nندانم چه حالم بر روز جزاست چه احوالم آخر پیش خدا\nاگر سبئاتم بروز شمار زنیکی فزونتر برآور و بار\nچیزیکه گفتی از آن بدترم ازین گفته تو چه نقصی برم"}
{"book": "adl0243", "page": 308, "text": "۲۹۶\n\nبمیزان اگر نیکیَم بیش بود مرا طاعتِ نیک در پیش بود\nچه باکم ازین گفته است ایجوان چو از نزد خالق بیابم امان\n\nحکایت\n\nبشبلی کسی داد دشنام زشت جوابش چنین داد نخوش سرشت\nکه این نسبتِ بَد که کردی بمن اگر در وجودم بود این سخن\nز خالق کنم مغفرت ادّعاء که بخشد ز لطف و عطا یم خدا\nچرا عاصیم جزویم راه نیست ببخشش بجز او دگر شاه نیست\nو گر گفته باشی دروغ ای رخی ز کذب و دروغت مذلّت بسی\nچو بُهتان گناهِ عظیمست و بیش ز بهر تو خواهم ز مولای خویش\nکه عَفوت نماید درین معصیت ببخشایدت از رَهِ مَکرُمَت\nنه گیرد خداوند در این گناه نگرداندت نامه از آن سیاه\nز پاکان حق استقامت چنین ز تسلیم بر خاک باشد جبین\nالْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ\nخیر از و امید داشته شده و شر از و امن داشته شده ۱\n\n(حکایت دو هفتم)"}
{"book": "adl0243", "page": 309, "text": "۲۹۷\n\nرسد خیرشان عام باهر کسی\nز شر دور باشد اندیشه شان\n\nخبرداری از خیر و خوبی شان\nکه دارند شیوه چه با مؤمنان\n\nبفرموده سید المرسلین\nسر و خیر با با همه مؤمنین\n\nکه دارند از راه اسلام و دین\nهمه خیرها از طرق یقین\n\nکنند اینچنین شیوه با همدگر\nکه باشند ایمن همهاز ضرر\n\nچو پاکان راه خدای کریم\nهمه فکر دارند و رای سلیم\n\nهمه خیر آرند بر مومنان\nحذر از ضرر آورند و زیان\n\nبپاکی دل خیر پیش آورند\nهمه خیر از راه کیش آورند\n\nدر بیان حقوق مسلمین که با همدگر دارند\n\nبود بیست و سه شرط بر مومنان\nکه آرند با مومنان در میان\n\nحقوق مسلمانی آمد بهمین\nز پاکان بود استقامت برین\n\nتو هم پیرو دین چو هستی ز جان\nبود لازمت استقامت بر آن\n\nنمایم تو جملگی را پدید\nکه گردد از آن نور جانت مزید\n\nکار سی و هشتم"}
{"book": "adl0243", "page": 310, "text": "۲۹۸\n\nشمارم بتو چیزهای فرید\nکه هستند در گنج عرفان کلید\n\nبود اولش اینکه بر مؤمنان\nپسندی همان کو پسند یجان\n\nهمه مؤمنانرا بدانی چوتن\nشماری تو خود را چو عضوی درین\n\nبدردش بود حال تو هم چنان\nکه آید بتو از المها زیان\n\nبشادیش دلشاد باشی چنان\nکه گویا تر اختر می شدعیان\n\nدویم آنکه از دست تو ور زبان\nنرجند مسلمان نیابد زیان\n\nچرا معنی مؤمن از ایمن است\nامانت ز مؤمن هم از مؤمن است\n\nبفرمود آنسید انس و جان\nاشارت کند گر کسی بر زبان\n\nرسد زان اشارت بمؤمن ضرر\nدرآید از ین فعل اندر سقر\n\nمسلط نماید خدای جهان\nجرب را ز روی عتاب و چنان\n\nبسایند و خاینند با همدگر\nکه آید همه استخوانها بدر\n\nند اما تقی در دهد آن زمان\nکه دانی در انچه بود این زیان\n\nاشارت بمؤمن برای ضرر\nچو گردید پوشیده با چشم و سر"}
{"book": "adl0243", "page": 311, "text": "۲۹۹\nاشارت بخارش شد از کبریا که یابید از این حُرِّبنا سزا\nبگوئید بس سخت هست اینعذاب نداریم طاقت نداریم تاب\nندا در رسد کای صف ظالمان چرا ظلم کردید بر مؤمنان\nاشارت چو کردید بر رنجها بگیرید پس نقد این رنجها\nبفرمود آن سیّد کاینات که فرمودۀ او بود طیبات\nکه شخصی بدیدم میان جنان نشسته بسی خرّم و شادان\nنه مانع کسی و نه حاجب میان شدی هر طرف شادُ و دیوان\nچو دیدم همه گشت و آزادیش به گشتن همه کام و هم شادیش\nبپرسیدم احوال آن نیکنام که از چیست حاصل ترا جملہ کام\nبگفتا که ای سیّد دو سرا چه پرسی زاحسان و لطف خدا\nدرختی بدیدم به شهراه عام که زحمت از و بود بهر انام\nاز آنراه ببُریدمش بهر زیر که بر خلق آسان شود راهِ سِیر\nاز ان خیر خواهی که کردم بکار چنین یافتم منزل و عزُّ و جار"}
{"book": "adl0243", "page": 312, "text": "۳۰۰\nرفاهیت از بهر خلق خدا\nمرا ساخت از رنج عقبی جدا\nچنین یافتم رتبه بس جلیل\nبنزو خدا وند گشتم خلیل\nسیم انکه خود را به اسلام و دین\nز اوضاع ایمان بکیش و یقین\nندانند نخوت به از دیگران\nنباشد برایشان تکبر کنان\nنیار دکسی را بدید حقیر\nنه فرقی کند در غنی و فقیر\nشنیدیکه آن فخر هر دو جهان\nچه بد شفقتش در حق عاجزان\nچومسکین بدیدی و یا بیوه زن\nکه بودی برایشان بلا و محن\nبرفتی همراه شان از کرم\nبحاجاتشان رنجه کردی قدم\nز فرموده سید الانبیاء\nبشد اینچنین وحی و حکم از خدا\nتواضع کنید و ندارید نگاه\nبچشم حقارت سوی کس نگاه\nچهارم بود انکه در هیچ حال\nز نمام نآرد قبول مقال\nبحق مسلمان ز نمام بد\nز حرف و مقالش گهی نشنود\nسخن جمله از عدل باید شنید\nز نمام فاسق چه آید پدید"}
{"book": "adl0243", "page": 313, "text": "٣٠١\n\nچو گوید بد مؤمنان پیش تو نگوید دگر جا ترا هم نکو\nبود جنبش آنگه با مؤمنان سکوت از ملالت نیارد بیان\nبه مؤمن نه ترک آورد گفتگو بود چون برادر همه نیک خو\nبود ششم ای مؤمن پاک دین که نیکی بمؤمن کنی از یقین\nچو خیری توانی زدست و زبان رسانی همه خیر با مؤمنان\nنیاری مگر فرق در نیک و بد به بدگر نه لایق تو میسزد\nشنیدی که فرمود خیر البشر که از اصل عقلست ایندین هنر\nکه ایمان بود اولش با خدا بدل باشدش مؤمنان را\nبمؤمن گمار و همه دوستی تعمیم دارد همه دوستی\nبود خاصه هفتم ای نیکمراد چنین شیوه داری بخلق خدا\nکه عزت به پیران دهی بیشتر کنی رحم بر کودکان از هنر\nشنیدیکه فرمود خیر الورا کسی کو نه عزت دهد پیر را\nمحبت به طفلان نه کارش بود نباشد ز ما و غلط میرود"}
{"book": "adl0243", "page": 314, "text": "۳۰۲\nبموی سفید است عز و کمال\nمطابق بامر خدای جلال\nبموی سفید هر که تحقیر کرد\nدل و روی خود تیره چقیر کرد\nنوشتم ای صبا رای و پیش\nکه داری بتو من همه لطف خویش\nگشاده جبینت بود هر زمان\nبخنده کنی روی با مومنان\nحکایت\nشنیدم که روزی رسول اله\nبیک کوچه میگذشتی زراه\nصحاب کرامش به همراه بود\nبرحمت گذارش در نیراه بود\nزنی عرض احوال خود را نمود\nکه ای عالم خلق را از تو سود\nمرا حاجتی هست گویم برت\nبجائی بیایم بفرصت کرت\nباستاد آن فخر هر دو سرا\nبفرمودش از لطفها ماجرا\nکه برگوی کاریکه باشد ترا\nکه رغبت بود در شنیدن مرا\nولیکن ضعیفی وبس ناتوان\nبه استادگی رنج یابی ازان\nدر آن کوچه بنشست آنشاه دین\nبهمراه آنزن فخر طقتین"}
{"book": "adl0243", "page": 315, "text": "بیانات او را سراپا شنید\nنشست و بسی زحمت آنجاکشید\nبه لطف و محبّت جوابش بداد\nگرها نمودش ز لطف و و داد\nازین شیوه باید تو هم حظ بری\nز دل گر غلامی به آل نبی\nنهم اینکه هستی گر پاک و صاف\nنیاری بمؤمن ز وعده خلاف\nمنافق کند خلف در وعده‌ها\nکند مرد مؤمن بوعده وفا\nچو مؤمن کند وعده‌ای از صفا\nبود بسته با وعده او وفا\nبوعده نباید خلافت گهی\nوفا آرد در وعده از هر رهی\nدهم شرط آنست از مؤمنان\nکه عزّت بمؤمن دهد هر زمان\nبه قدر مراتب دهد عزّتش\nنگاهد زشان و هم از رتبتش\nکسی را که عزّت بخلق است بیش\nتو هم عزّتش بیش آری بپیش\nبحفظ مراتب بکوشی مدام\nازین شیوه در دین بیابی مرام\nچو حق داد عزّت بکس از کرم\nنداریش باید تو خوار و دژم\nهمین را فرمود شاه رسل\nکه او فخر انس است و هم عقل کل"}
{"book": "adl0243", "page": 316, "text": "۳۰۴\nچو آید عزیزی ز قومی بجای\nعزیزش بدارید از فکر و رای\nعزیزی چو می آمدی بر رسول\nبوی عزت بیش بودی وصول\nردای مبارک بدادی بان\nنشاندی بعزت ز لطفش بران\nازین شیوه فخر دنیا و دین\nچو واصل نمائی ز راه یقین\nبمؤمن دهی عزت و احترام\nخدا یت دهد عزت و احتشام\nتو خوش باشی از خلق و خالق ز تو\nز خلقت فزاید همه فکر و هش\nبدان یار دهیم ز راه یقین\nکه باشی به اصلاح مؤمن قرین\nنزاعی چو واقع شود در میان\nکز ان کینه افتد میان کسان\nتو ساعی شوی از ره کثرت دین\nکه آید در ایشان صلاحی قرین\nز دفع نزاع و حصول صلحا\nمیان دو مؤمن بیاری فلاح\nشنیدی که آنشاه هر دو جهان\nچه فرمود در حق مصلح بیان\nباصحاب فرمود آنشاه دین\nکه آرید بر این بیانم یقین\nبگویم عملی که به است از صلوة\nهم او به زصومست و هم از زکوة\n\nکاپشه و هشام"}
{"book": "adl0243", "page": 317, "text": "۳۰۵\nهمه عرض کردند کای شاه دین ز راه عنایت بفرمای این\nبفرمود آنسید انس و جان که آن سعی مصلحت در مومنان\nبود دوازدهم ز راه یقین که پوشی همه پرده مسلمین\nگذشته زعیب مسلمان نسازی زعیبش کسی منفعل\nشماری نه عیبش پیش کسان چو بینی بپوشی بقدر توان\nبود قول آنسید دو جهان که هر کس بپوشید عیب کسان\nخدائی که ستار عیب است او بعبیش نیارد گهی گفتگو\nز ستاری خویش روز جزاء نگرداندش عیب او برملا\nبروز قیامت ز انعام عام رساند مر او را بعالی مقام\nچو ستاری از خاصیت اوست به آن رغبت از دان اهل صفا\nبود سیزدهم بدان ای امین که در جای تهمت نباشی مکین\nکه بیند مسلمان دیگر ز دور بدیدت نیفتد بجرم و قصور\nبه مؤمن گمانی چو آورد بد بماند میان گنه تا ابد\nحکایت دوازدهم"}
{"book": "adl0243", "page": 318, "text": "۳۰۶\nشنیدی که آن سید انس و جان بمسجد بدرشن باصفیه بیان\nتکلم به همراه او می نمود بحرف و تکلم کرم می فزود\nدو کس اندر انره در آمد پدید چو سرورد را تره سویشان ندید\nبفرمود حضرت بآن هر دو تن که این زوجه باشد نکاحی من\nبدانید از صدق و در حق من مبادا بیارید از سوء ظن\nصفیه بفرمود کای شاه دین هو چون بیار د کسی این یقین\nبفرمود شیطان بود اندر روان بیامیخته در بدن همچو خون\nبود چاره هم شرط یقین که داری اگر غرقتی در کمین\nبآن میتوانی کنی از صفا بمو من که داری نصاجت ادا\nبخود یا بدیگر که توانیش نمائی بتشویق ارزانیش\nادا خود کنی و شفاعت کنی بخود بهر عقبی زراعت کنی\nاز نیست فرمود خیر الورا که نیکوترین از همه خیرها\nبود صدقه و خیر کو از زبان بود افضل از خیرهای روان"}
{"book": "adl0243", "page": 319, "text": "۳۰۷\nبگفتند کآن خیر باشد چگون که فضلش بود بهتر ای سنمون\nشفاعت بفرمود نطقان که نفعی رساند به مؤمن ازان\nکه نفعی زگفتار او در رسد و یا گفتنش رنج و محنت برد\nرهاند کسی را ز رنج و الم و یا در رساند به لطف و کرم\nازین به نباشد ثوابی دگر همین از زبان است بهتر شمر\nخدایش رساند به لطف و کرم خدایش رهاند ز رنج و الم\nبود پانزدهم بدان ای پسر که گویا است شخصی بحق دگر\nزند حرف زشت و بر او نامروا که او را رساند ضرر در قفاء\nشود نائب آن در این انجمن و زودور دارد ز رنج و محن\nبگوید رهاند و را از ضرر کند اندرین سعی بیشمتر\nازینست فرموده شاه دین که هر کس ز شفقت کند یاری\nدهد عونش حق بروز جزا که باشد در آنروز بس بینوا\nدر آن بیستوائی شود دستگیر نگردد برنج قیامت اسیر"}
{"book": "adl0243", "page": 320, "text": "۳۰۸\n\nبود شانزدهم شنوای عزیز چو گردی دو چار بدونی تمیز\nمجلس ترا شخص بد اتفاق بیفتد که گوید ز روی نفاق\nسخنهای زشت و بدوناسزا که گر بشنوی قهر آید ترا\nدر آن صبر آری تحمل کنی بصبر و تحمل تجمل کنی\nاز نیست فرمود خیر الوری زبد گو نگهدار خود را هما\nبود صدقه زندگی این چنین زبد گو نگهدار خود را همین\nشنیدم که فرمود بودردآ که باشند بس بندگان خدا\nکه بینیم و خندیم بر رویشان ولیکن دل ماست لغت کشان\nبود هفدهم آنکه ای خوش یقین بمشکین کنی لطف از راه دین\nبدرویش الفت کنی بیشتر بمفلس نمائی همه کار و سر\nخدا را توانگر نمائی مدام همه الفت آری بدرویش نام\nبفرمود آن سید دو جهان که مجلس میارید با مردگان\nبگفتند کای سید پاکدین کدام است با مرده مجلس قرین"}
{"book": "adl0243", "page": 321, "text": "۳۰۹\nبفرمود کای زمرہ مومنان توانگر شمارید چون مردگان\nغنی مجلس آورد حکم موت بود مجلس زنده اش صدقوت\nحکایت\nشنیدم سلیمان علیه السلام چو مسکین بدیدی بشوق تمام\nنشستی همره مسکین بشوق ملاقات کردی بشوق و بذوق\nبه آخر بفرمود از راه دین اگر دید مسکین مسکین قرین\nمحبت کنی گر به شخص فقیر نگردی تو مسکین و زار و حقیر\nبود شرط هجده بدان ای عزیز که داری بدل هر زمان این تمیز\nکه شادی رسانی بومومن مدام زحاجت روائی نمایش کلام\nازینست فرمود خیرالورای کند گر کسی حاجتی را روا\nچنان باشدش اجر و مزدود که اوعمر را صرف طاعت نمود\nهمه عمر خدمت براه خدا نمود و نگردیده یکدم جدا\nبفرمود آن سید انس و جان پی حاجت کس چو گردی روان"}
{"book": "adl0243", "page": 322, "text": "٣١٠\n\nچو یک ساعتی بگذرد اندرین\nشود یا نه حاجت روا و قرین\n\nشود اجر او را ز خالق عطا\nز لطف و کرم اجر بخشد خدا\n\nبیک ساعتش از دو جا اعتکاف\nعوض حق دهد اندرین پنجلاف\n\nبود نوزدهم اینکه ای نیکنام\nبمؤمن مقدم شوی در سلام\n\nسلامی بیاری بشوق و نیاز\nکه خرم بود از تو بس کارساز\n\nسلامی کنی پیش از گفتگو\nچو مؤمن بیاید ترا روبرو\n\nبگیری ز بعد سلامش بدست\nمحبت کنی ای محبت پرست\n\nبفرمود آنسید خاص و عام\nکسی کو در اول ندادت سلام\n\nنباید کلام همره او نمود\nکه در گفتگویش نه خیر است و سود\n\nشنیدم که شخصی بقسم جهول\nدرآمد به مجلس پیش رسول\n\nسلامی نکرد و در آنجا نشست\nپیمبر از آن کار آشفت سخت\n\nبفرمود بیرون ز محفل رود\nوزین کرده خود خجالت کشد\n\nدر آید به مجلس بفکر تمام\nنیازی بیارد نماید سلام"}
{"book": "adl0243", "page": 323, "text": "۳۱۱\n\nشنید یکه فرمود خیرالبشر\nبگیرند با همدگر دستها\nزهفتاد رحمت خدا در دهد\nبود هر که خندان و خرم زیاد\nسلامی چو آرند با همدگر\nسلام خدا آنکه اول کند\nبود بیستم حق مومن چنان\nچو الحمد گوید تو ترحیم گو\nبدان بیست و یکم تو ای خوشمقال\nکه فرموده سید عالم است\nعیادت نماید بمومن روان\nز بعد عیادت کند کردگار\nمقرر که تا شام از هر جهات\n\nدو مومن که ببینند همدگر\nملاقات اخوت ز صدق صفا\nقرین رحمت حق بهر دو شود\nبود شصت و نه از وی اینکر او\nز صد رحمت آید برایشان نظر\nنود رحمت از آن و این ده برود\nکه هر وقت بینی تو عطسه زنان\nکه او مغفرت خواهد از بهر تو\nعیادت زمومن که پیشش کمال\nکسی اگه رامی و خرد سالم است\nخدایش نشاند میان جنان\nفرشته در آنروز نهفتکه هزار\nفرستند بروی ز رحمت صلوة"}
{"book": "adl0243", "page": 324, "text": "۳۱۲\nعیادت چو آری تو ای حق پرست بمالی تو بر دست بیمار دست\nکه این سنت است از رسول گزین به بیمار باید کنی این چنین\nو یا دست مالی به پیشانیش بپرسی زسقم و پریشانیش\nبود بیست و دویم ز خیرای این شریک جنازه شو از یقین\nروی با جنازه بحزن و عقب شریک غم آئی برنج و تعب\nچنین گفت آنشاه دنیا ودین کسی همرا میت آید حزین\nاگر با جنازه رود از قفا خدایش قیراط وارد عطا\nوگر فرض میت نماید ادا د قیراط یابد ز نزد خدا\nز قیراط گردانی ای ارجمند ز کوه احد حصه اش بیش\nبود بیست و سویم ز عبرت قبور برای ادای دعای قبور\nبداند که من نیز هستم روان برون پی زمره مؤمنان\nکند دائما شغل در یاد موت شود فوت نی زو ازین بامحو\nهمین خیر با بود از سالکان که باشد روان در حق مومنان\n\nکار سی و نهم"}
{"book": "adl0243", "page": 325, "text": "۳۱۳\n\nچو هر وقت خیر است ازایشان ظهور از آنست مأمول خیر از ظهور\nچو با خیر رغبت بود هر زمان نیاید گهی شر ازین سالکان\nچو آید نه شر پس بدان ای عزیز که با خلق زایشان نباشد ستیز\nتو ای مؤمن پاک در هر زمان درین شیوه تابع شو از سالکان\nبود تا همه خیرها کار تو ز شر دور باشی بلا گفتگو\nإن كان في الغافلين كُتِبَ في الذّاكرينَ وِان كان في الذّاكرينَ لم يُكْتَبْ مِنَ الغافلين\nاگر باشد در میان غافلان نوشته شده در ذاکران واگر باشد در میان ذاکران نوشته نشود در غافلان\nز اجمال تفصیل خواهی اگر نویسم بتو حاصل و مختصر\nچو ذکر خدا در دل آید درون سوای خدا از دل آید برون\nنماند بدل غیر ذکر خدا شود پاک دل از عوارض جدا\nچنان محو گردد بذکر احد که دل غرق دریای وحدت شود\nبهر سو که آید نگاه ولی ببیند زوحدت خفی وجلی\nدل وجمله اعضا بذکر خدا بود شاغل اندر صباح و مسا\nنشیند اگر هم غافلان زغفلت نیاید شر از نیان\n+اگر بود باشد با غافلان + حسابش بجای با ذاکران + وگر جمع باشد با ذاکران + نگردد محسوب با غافلان"}
{"book": "adl0243", "page": 326, "text": "۳۱۴\nحاسبت بیکاری از غافلان\nوانی که حق در دل عارفان\nنویسنده قدرت کردگار\nنویسد بیا د خداوندگار\nبهر مجلس ومحفل از ذکر حق\nبدلهای پاکان بود شوق سبق\nاز انست با شیوه با ذاکران\nنیایند در زمره غافلان\nبهر محفل و مجلس آید درون\nحسابست در زمره ذاکرون\nبدنیا و عقبی بحق آشنا\nهمه وقت بیگانه از ماسو\nهمه نور حق در دل و ضمیر\nگذشته زحب صغیر و کبیر\nبحق خدای جهان آشنا\nولی واله راه حب خدا\nبدنیا و فیها نظر چون کنند\nازین دیدها ره به بیچون برند\nهمه حق شناسند و حق دیدشان\nبجز حق نه دید است و نه پنهانشان\nيَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَيُعْطِيْ مَنْ حَرَمَهُ يَيَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ\nدر گذرد از کسی که او را ستم کند و بدهد بکسی که او را محروم گرداند و بپیوندد به کسیکه او را ببرد\nبود عفو ایشان زراه کرم\nبر انکس که بیند از او ستم\nعطا آورند و کرم بر کسی\nکه بینند محرومی از وی بسی"}
{"book": "adl0243", "page": 327, "text": "۳۱۵\nکسی کو جدائی بیارد میان\nتوصول نمایند با وی بجان\nبدان ای برادر ز روی خرد\nکه چون خشم آدمی در خورد\nدو قسمت خوردن زخشم انجان\nیکی از دیانت دوم از زیان\nز راه دیانت چو خوردی غضب\nاز ینشیوه شیطان شود جان بلب\nرضای خدا حاصل آید ترا\nدرین از تو باشد خداست رضا\nزعصیان و از سرکشی های تو\nز اکرام آرد بحالت عفو\nور غیظ خوردن بود از غرور\nاز انجا صل آید بنسبت عُيُور\nدرون گرد آید ز کبر و حقد\nوزان حاصل آید درو رنج و صد\nنواسه از آن هشت آید پدید\nکه زاد است اینها ز آب پلید\nبود اولش نقص دین ایجوان\nکه گردی به اندوه او شادمان\nبشاویش گردی قرین عموم\nبه او شادی و بر تو آید هموم\nشماتت بود در دمی حاصلش\nشود خوش که گردد بدی واصلش\nبیان آرد از بد که با اورسد\nبیان آورد ز آن و خرم شود"}
{"book": "adl0243", "page": 328, "text": "۳۱۶\nسوم آنکه ترک کلام آورد جوابش نه بهر سلام آورد\nچهارم بچشم حقارت نظر کند در وی آید چو در پیش در\nبود پنجمین آنکه بی احتراز بعیبش کشاید زبان دراز\nبگوید همه فحش و عیب و دروغ که باشد نه از گفتن او فروغ\nترا بدارد عیبش کند آشکارا که تا از شنیدن بود دل فگار\nبود ششمین اینکه بهر گزند کند یادش از بهر زهره خند\nبود هفتمین آنکه قطع رحم نماید به تقصیر یا بس درم\nز اعزاز و از عزتش درگذر به تحقیر بیند در او بیشتر\nبود هشتمش آنکه از سوء ظن کند سعی حیرتی ورزد بن\nتواند اگر خود زدن از هواء زند از حسد هم ز راه غواء\nو گر تاب دارد نه از خود زدن کند سعی بسیار در این بن\nز دست اجانب بمکر و حیل بریزدون آردش از دغل\nز دست دگر آب او در برد که بیعزتی بهر او در رسد"}
{"book": "adl0243", "page": 329, "text": "۳۱۲\n\nبود نقصها بیشتر اندرین شود رنجه بس عصیان قرین\nنزد خدا بس بود ناپسند که خواهد به مؤمن رساند گزند\nهمین شیوه جاریست در عام تام کزین شیوه بس نقصها گشته عام\nعوام اند مصروف این را بید ازین شیوه بس نقصها میرسید\nزجهل است این عادت بد بکنون که آرد بسر هما خمار جنون\nکسی کو بود بادیانت قرین پسندد نه از زشت و بد پر کین\nبدو زشت ناورده بروی کار نیارد ز نیکی زشتی شعار\nز ترس خدا و زلحاظ کناه پسندد نه بر خویش حال تباه\nبگوید که احسان نیارم بپیش دعایش نخوانم بدین دین کیش\nعنایت از و باز دارد دگر که با او نبوده محبت مگر\nدعایش نیارد بنزد خدا بیادش نیارد در حب و ولاء\nکنه چون چنین مرد باره و دین همه نقص بیند بزه و کین\nز تقوی بسی دور باشد براه شود زینچنین حال پاکان تباه"}
{"book": "adl0243", "page": 330, "text": "حکایت\nمسطح که بوده است مرو عزیز\nببوبکر بوده است خویش قری\nزصدیق آن کان صدق صفا\nمقرر به او بود خرج وغذا\nبه او نفقه صدیق دادی مدام\nازین میگذشتند خوش صبح و شام\nشد از اتفاقات پیش اینچنین\nکه با عایشه آمدش حرف کین\nبرآشفت صدیق از انسخن\nروا کرد بر وی ترنج ومحن\nهمان نفقه‌اش منع فرمود باز\nبفرمود سوگند با کار ساز\nکه دیگر دهد نفقه با او نه گاه\nبه او ضارع خود کرده باشد تباه\nز صدیق شد چو چنین رخ پدید\nچنین آیت آمد زحی مجید\nوَلَا یَأْتَلِ اُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ\nنیارید سوگند در ترک خیر\nکسی کو براه جفا کرد سیر\nندارید آیا شما دوست‌تر\nکه بخشد خدا بنده را بی‌خبر\nچو بشنید صدیق از این نوید\nپس آور د بهر مسطح اُمید"}
{"book": "adl0243", "page": 331, "text": "۳۱۹\nهمان جیره او فزون دا پیش باو عذر آور دور راه پیش\nپس ای واقف سر راه یقین سه حالت بدل آید از راه کین\nیکی آنکه اندر مکافات بد زنیکی کند آنچه در وی سزد\nیکی بد کند و اندگر در نوید به نیکی کشاید ز دست نوید\nبود شیوه و راه صدیقها کنند اینچنین در رضاے خدا\nبدی را عوض نیک ارند و بس بجای بدی بد نخواهد به کس\nدویم اینکه اندر مکافات بد بقدریکه بتواند احسان کند\nهمین شیوه زیبد بهر پارسا که عادت نماید به ترس خدا\nسیم اینکه بد را دهد بدعین همین شیوه دانند از فارتقا\nتوایمرد دانای صاحب خرد مکن همچو فاسق گهی زشت و بد\nمکن بدکه نسبت بفاسق شود رو در تو انکو به فاسق رود\nپسند دگرکس برای تو بد تو گر از بدش بگذری میشود\nگر از دستت آید با و نیک کن بدی را ز دل بر کن از بیخ و بن"}
{"book": "adl0243", "page": 332, "text": "٣٢٠\nازین به نباشد بدینادمی که بدرانگوئی بیاری همی\nوگر می نیاید ز دست چنین پس از عفو مگذر ز راہ یقین\nبپرسید موسی علیه السلام ز نزدیک حق در مقام کلام\nکه یارب تو داری کرا دوستتر درین زمره بندگان بشر\nبگفتش خدا کی نبی کلیم چو هستم خدای کریم و رحیم\nکسی کو کند عفو از راه دین منش دوست دارم که باشد امین\nمن از عفو خورسند گردم بسی کنم رحم عفو اور دہر کسی\nشنیدی که فرمود خیر الانام ندا ہاتف آرد بروز قیام\nبخیزیدیای زمره مقبلان ز خالق بگیرید مزد روان\nطلب از شما حق مزد تابش بیائید و گیرید آنمرد خویش\nبخیزید و آئید شادی کنان ره آرید فارغ بسوی جنان\nبپرسند کاین زمره پاکدین کدامند با غوشان چنین\nبگویند هستند این آن کسان که کردند بس عفو در آنجهان"}
{"book": "adl0243", "page": 333, "text": "۳۲۱\nنه کشتند و انتقام بدی | گرفتند هرگز نه نام بدی\nاز نیت پاکان راه هدی | بعفو اند هر لحظه بهر خدا\nبدی را نه گاهی بدی آورند | ازین روی محبوب انداوند\nشنید یکه آن عتبه بالیقین | که بود ابن آن عامر پاکدین\nبفرمود از راه صدق و صفا | که بودم قرین رسول خدا\nز دیدار او فرحتم بیش بود | از آن حاصل ندیم کش رو\nدر آمدم من مرحمت بیش داشت | دما دم ز لطف و کرم می کا\nز لطف و کرم پس دو دستم گرا | بفرمود فرموده بس شگفت\nکه آرم ز اخلاق بر تو بیان | که باشد بسی بهر هر دو جهان\nدر اخلاق فاضل بود بینا | بفضلش نباشد کسی قیل وقا\nبگفتا فدای تو جان و روان | بفرما که فخرم بود بس انین\nبفرمود کی عتبه با خرد | ز تو گر کسی صله را در برد\nتو پیوند آری برید و را | جدائی نیاری ز ترس خدا\nکافی چهل و یکم"}
{"book": "adl0243", "page": 334, "text": "۳۲۲\nترا هر که محروم کرد از عطا\nتو بر او نمائی ز همت عطاء\nکند هر کسی ظلم بیجا به تو\nتو عفوش نمائی بلا گفتگو\nبَعِيدَ الْفُحْشِ\nدور است حرف یاوه\nز فحش است دور و نگوید گهی\nبجز راه وحدت نپوید رهی\nچو فحش است حاصل ز رنج و حسد\nحسد آورد فحش و هم با ربد\nکسی کو حسد را بر آرد ز ین\nازو فحش نبود گهی در سخن\nبسی دور از فحش باشد ولی\nکه اور است ظاهر خفی و جلی\nلَيِّنًا قَولُهُ غَائِبًا مُنْكَرُهُ حَاضِرًا مَعْرُوفُهُ\nنرم است گفتار او غائب است کار ناشایسته او حاضر است کار نیک او\nبود نرم گفتار مردان حق\nکه خوانندند از قول لَیّن سبق\nنه مُنکر زایشان بیاید ظهور\nز معروف دارند قرب حضور\nبود امر معروف ای نیکنام\nو یا نهی منکر چو بینی تمام\nهدایت نمائی بخلق خدا\nچو خواهی بیاری براه هدا\nمکن تا توانی بگفتن غلط\nمیاور بگفتار حرف سقط"}
{"book": "adl0243", "page": 335, "text": "۳۲۳\n\nبگوئی همه نرم و گفتار خوش که تا مستمع را بیاری بپیش\nهمه نرم گوئی و با حسن رب که فیض از تو یابند خلق خدا\nچو خواندی که حق در کتاب مجید بموسی بفرمود امر مزید\nکه رو سوی فرعون طغیان کنا روی بهر او بس هدایت کنا\nکنی امر معروف برآن سفیه زمن گر بگردد مگر آن سفیه\nولی بر تو لازم بود این چنین که باشد همه قولهای تولین\nبگوئی همه قول لین به او بنرمی نمائی همه گفتگو\nکه از قول نرم تو آن بی حیا مگر روی آرد بسوی خدا\nچو قول خدا با نبی کریم چنین است ایدر راه حکیم\nاز نیست قوله حق شناس بنرمی گفتار جمله اساس\nبدی دور زایشان بود بر زبان زنیکی بود جمله کردار شان\nبود دوست کز ایشان بسی بجز نیک بیند نه زایشان کسی\nمقسلا خیره مدل برا شره\nرو تمام است خیر اد و پشت داد است شر او"}
{"book": "adl0243", "page": 336, "text": "۳۲۴\nبود خیرها جمله در وی شان پس و پشت شرها از ایشان نهان\nچنین گفت آنسید انس و جان که چیزیکه جاریست از مومنان\nبود همت شان بر از و نیاز بود کارشان جمله صوم و نماز\nبود همت شان عبادت بود حاصل شان سعادت همه\nمنافق بخوردن بود چون ستور بحیرت نباشد دمی فکر و غور\nز مومن بود فکر و عبرت می منافق زحرص است در حسرتی\nبود مؤمن ایمن ز عالم مدام مگر ایمن از حق نباشد تمام\nمنافق بترسد ز خلق جهان مگر از خدا ترس دارد نه آن\nبود مومن از خلق بس نا امید امیدش بحق باشد و هم نوید\nمنافق امید از کسان میکند زحق نا امیدی بیان میکند\nز مؤمن فدا مالی در راه دین منافق بدنیا دهد کیش و دین\nز مومن بود طاعت و گریه پیش منافق کند آرزو خنده بیش\nزراهد بود خلوت حق براه منافق زجلوت شود رو سیاه\nسلمان"}
{"book": "adl0243", "page": 337, "text": "۳۲۵\nز سالک عمل باشد و کشته خیر | نیار وز بهر درو فکر و میر\nمنافق نه کشته است نگاخته | همه وقت دارد امید درو\nچو خواهی شناسی ناحو الا را | که بس اندر ان اولیا ست سرا\nبود از ره خیر ایشان میان | همه عادت شیوه صادقان\nبود شرمگینی همه کارشان | ز روی حیا است گفتارشان\nبود رنجش خاطرشان کمی | بهر حرف و هر جان مجدمی\nهمه وقت باشد اصلاح جو | دروغی نه و هر زمان راستگو\nبود کارشان طاعت کردگار | نکو خواه هر کس درین روزگار\nبه کردار نیک و بخلق خدا | محبّت کنان بهر آن کبریا\nهمه وقت آهسته و صبور | قناعت بهر حال و باحق شکور\nبدن نازک و سینه بین دریا | به کوتاه دستی رفاقت شعار\nطمع از کسی نه توقع زکس | بدنیا نیارند گاهی هوس\nنه دشنام کس را نه لعنت کنند | نه فحش و نه غیبت و نه اتخوینی دی"}
{"book": "adl0243", "page": 338, "text": "۳۲۶\n\nسخن چینی و کین و آز وحسد\nنیارد تعجیل در کارها\nکلامش خوش و بازیبانش\nبود دوستی در بود خشم ازو\nبود مقبلان را همه خیر پیش\nزایشان بود ترک شر در میان\nنه چون ما که محروم از خیر ها\nخبرنی ز خلق و نه از خود خبر\nاگر بر کسی خیر آید ز غیر\nشب و روز میلان بهر کار\nنخواهی چو خیر کسانرا پیش\nاگر خیر خواهی شعارت شود\nبیا خیر جوی و زشر باش دور\n\nکجا سالک و مرد حق را بسرد\nبرفق و تحمل برد بارها\nنرنجد ز تو گرچه رنجانیش\nبود بجهر حق همه گفتگو\nزپاکی دین و ز خوبی کیش\nاز آنست زایشان دلم شادمان\nهمه بسته زنجیر حرص و هوا\nهمه در پی زشتی خلق دهر\nنیارد بدل گاه برغو ضمیر\nبخود خیر خواهان بمردم شرر\nنیابی از آن خیر از بهر خویش\nترا رنج و شر از کجا در رسد\nکه خواهان خیر است مرد شکور"}
{"book": "adl0243", "page": 339, "text": "۳۲۶\nو گر شر رسانی بخلق خدا  تو خود خیر بینی بخود ای کیا\nز مردان حق خیر باشد مدام  ز شر دور باشند بس نیکنام\nمنافق کند سعی از بهر شر  نباشد ازان حاصلش جز ضرر\nبود دشمن خلق و دور از خدا  نیابد گهی بهره از صفا\nبود خیر از سالک راه دین  منافق پسند شر از ره کین\nوفی الزلازل و غيره\nدر سختیها و فتنه ناآرام است\nبه سختی و در فتنه ها از جفا  به نرمی نمایند دایم مرور\nچو داند سختی و نرمی زدوست  مقرر شده جمله از نزد اوست\nچو آید ز حق سختی از بهرشان  ندانند در حق خود آن زیان\nپسندیده حق پسندند و بس  ندانند این را بجز حق بکس\nچو از حق رسیده شوند شادمان  ز خشنودی دل دران بگروند\nچو این آزمایش بود از خدا  بود خرمی بهرشان در بلا\nچو از ایشان نفس پروری دور شد  به ایشان همه فتنه منظور شد"}
{"book": "adl0243", "page": 340, "text": "۳۲۸\nهمه جوربینند و باشند خوش\nبایشان رسد هر چه از روزگار\nزخود چون ندارند راهی دگر\nنه نالان زشدت نه شاد ازین\nوقار است و عفت در ایشان تمام\nز عصمت چو دارند حاصل وقار\nچو عجلت زشیطان بود بیگمان\nتأنی نمایند پر از وقار\nگریزان ز تعجیل و هردم شکور\nزبیچون بما کو چوسختی اید پیش\nشکایت بخلق آوریم از خدا\nز داور اگر بشنود مهربان\nبه محتاج آریم دست امید\n\nبسختی و نرمی ندارند هش\nپسندند بر خود چو مرضیات او\nمساوی شمارند نفع و ضرر\nچو دانند از حق بود نی زغیر\nندارند سختی بسختی شمار\nاز ان مطمئن گشته از روزگار\nبتعجیل رغبت ندارند از آن\nبآهستگی جمله را یشان شعار\nزکفران حق گشته از دل نفور\nدل افگار گردیم و بس سینه ریش\nبهر کس نمائیم از ان ماجرا\nبنالیم بر بنده ناتوان\nز گفتار مردم بدل بر نوید\n\nکافی چهل و یکم"}
{"book": "adl0243", "page": 341, "text": "۳۲۹\n\nالحق سختی آید چو اندر کنا بجوئیم دفعش ز خلق کبا\nندانیم کآن کرده از حق بود ز تقدیر این جمله مطلوب بو\nمقدر چو باشد ز نزد خدا که دفعش تواند بجز کبریا\nچو دفعش بجوئیم از اهل خویش مضاعف نمائیم سختی خوییش\nکسی را که انصاف باشد بدل ازین شکوه باید بگردد خجل\nشکایت چو کردی بخلق از خدا نمودی تو خود را ز راحت جدا\nهمان به که باشی ببحش صبور رسد آنچه از حق بآن شو شکور\nبسختی بر آئی نه که از وقار بخواهی تلطف ز پروردگار\nنخواهی بجز او ز کس چاره که شد دست یاری بیچاره\nسپاری چوبا او سرو کار خویش همه خیر در راه باز پیش\nهمین است کیش و سنت در دین از نیست رفتار پاکان چنین\nتو هم شیوۀ راه پاکان بیا بسختی بحق کارها را سپار\nسپردی چو با حق امورات خویش ترا خیر دنیا و عقبی است پیش"}
{"book": "adl0243", "page": 342, "text": "۳۳۰\nوَفِي المكَارِهِ صَبُورُ وَفِي الرَّخاءِ شَكُورُ\nدر سختیها شکیبا است و در فراخی شکر کننده\nبسختی شکیبا است مرد صبور فراخی چو یابد ز دل بس شکور\nبه صبر و بشکر است کارش مدام ازین هر دو دائم حضورش مرام\nبدانی اگر صبر آن کیمیا است که بی صبر نآید گهی تو بستر\nنگردد بجز صبر فرض خدا نه بیصبر گردی ز عصیان جدا\nاز نیست کآن سید انس و جان بفرمود صبر است ایمان عیان\nچنین است فرموده مرتضی که صبر است چون سر تن محیط\nچو بی سر نه امکان بود بودن تن چنانست بیصبر ایمان محن\nز صبر است سه درجه انگیفا زهر سه براتیو آرم مقال\nبطاعت بود اولش در شمار که سه صد دهد اجر آن کردگار\nدوم صبر باشد ز نفس حرام یکی را به ششصد توانست کام\nسویم صبر چون مصیبت بود بیک صبر نه صد ثوابت سزد\nبود شکر حق بس مقام عزیز وزان شکر حق است نام عزیز"}
{"book": "adl0243", "page": 343, "text": "۳۳۱\n\nز بس شکر را هست عالی مقام | خدا یاد کردش بخود در کلام\nقال الله تعا واشکروا ولا تکفرون\nشکر کنید مرا و کفران من مینمائید\n\nچو مشکل بود شکر حق را ادا | قلیل بفرمود از ان کبریا\nاز انست پاکان راه یقین | بشکر خدایند دایم قرین\nنمایند از کف نعمت نفور | بشکر خداوند دایم شکور\nبود شکر زایشان و از حق نعیم | نعم بهرشان متصل لاجرم\nشب و روز نعمت نخواهد شدن | کرم از خدا شکر از شاکران\nاز آنست قول خدای کریم | زیادت بشکر است اندر نعیم\nتو گر شکر حق آوری در نعم | شب و روز یابی ز مولا کرم\nبیاد امن شکر آور بکف | که عمر عزیزت نگردد تلف\nبیابی ز شکر خدا جمله کام | بدنیا و عقبی شوی نیکنام\nنیاری اگر شکر رب کریم | به کفران دهندت عذاب الیم\nهمه وقت شکر خدا پیشه دار | که نعمت بیابی ز پروردگار"}
{"book": "adl0243", "page": 344, "text": "۳۳۲\nلَا يَخِيفُ عَلَى مَنْ يَبْغُض\nجور نمیکند برکسی که دشمن دارد\nکند دشمنی یا که آرد ستم\nنیارند جورش بفرط کرم\nحسد چونکه حاصل ز نفس و هوا\nبپاکان ز نفس و هوا از کجا\nچو باشد نه نفس و هوا در میان\nز سالک شود دشمنی برکران\nکسی ار دشمنی آورد از حسد\nنیارد گهی سالکش شت و بد\nچو دور از حسد هست مرد خدا\nحسد ناورد چون ندارد هوا\nز بغض وحسد سالکانند دور\nز نفس و هوابره کنار و نفور\nهمین است فرق خواص وعوام\nکز ایشان همه کام ور انها بنام\nوَ لَا يَأْتِمُ فِي مَنْ يُحِبُّ\nو گناه نمیکند در حق کسیکه دوی دارد\nنیارند عصیان و نی سرزنش\nمحبت چو آرند از سرور\nچو آرند با کس وداد و ولاء\nپسندند گه نه بروی بلاء\nشب و روز چون با خدا مایلند\nز قرب وصال خدا سائلند\nولای خدا در دل شان مدام\nبجز دوستی نیست در عمر کام\nسید علی"}
{"book": "adl0243", "page": 345, "text": "۳۳۳\n\nوفا در ره حق چو شد کارشان محبت بود جمله اشعارشان\nهمان خو بخوش کو بحق آورند همان شیوه در روی خلق آورند\nنه عصیان پسندند نزد خدا نه بر خلق دارند زحمت روا\nچو دارند در دل ز حب خدا همان حب گمارند بر بندها\nچو دارند صدق و صفا با کمال بقصد زایشان همه قیل و قال\nبظاهر بباطن بایشان صفا نه فرقی ز ایشان نهان و ملا\nهمینست پس شیوۀ مقبلان همین است کردار از راستان\nنه چون ما که ظاهر محبت کنیم در آن دوستی بیخ و بن بر کنیم\nگهی لاف از دوستیها زنیم بآن دوستی بیخ او بر کنیم\nمحبت چو نبود برای خدا در آن دوستی نیست مهر و وفا\nچو از بهر حق دوستی آوری در آن دوستی حق دهد یاوری\n\nيعترف بالحق قَبْلَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْهِ\nاقرار میکند بر حق پیش از انکه گواهی داده شود بر او\n\nبحق باشد اقرار با سالکان چه حاجت بشهادت بود در میان"}
{"book": "adl0243", "page": 346, "text": "۳۳۴\nچوکذ بست معدوم وصدقیال\nهمه وقت از صدق آرند یاد\nشب و روز در وحدت کبریا\nهمه صرف حُسن و صدق صفا\nچو حقداان وحق بین حق جواند\nمقیمان درگاه آنداورند\nهمه حق بینند وحق کارشان\nهمه حق بود کار وکردارشان\nچوهستند خود شاهد راه حق\nنخوانند زان جزره حق سبق\nندارند حاجت گواه دگر\nکه هستند خود شاهد حق نگر\nلا يضيع ما اسْتُحْفِظَ\nتا و بیسار در جزر کرامات ایشان\nچو بار امانت بسر برده اند\nوزان جملگی بار و بر برده اند\nنه ضایع امانت نه ایشان شود\nزایشان امانت نگه تا ابد\nامانت که تابش جمیع جهان\nخلایق جبال و زمین و زمان\nهم عجز در عجز آورده پیش\nنیاورد طاقت به پندار خویش\nهمین مردنای خدای کریم\nهمین باربردند بار عظیم\nچو دارند تاب امانت چنان\nنباشد برایشان امانت گران"}
{"book": "adl0243", "page": 347, "text": "۳۳\nامانت زحق چون بدینسان برند اماناتِ مردم چرا نَسپرند\nچو در حفظِ اذکارِ ذِکر خدا دمی نیست سالک بَعِيد و جُدا\nهمه حفظ دارند اذکارِ هُو بذکر خداست در جستجو\nامانات حق را چو حافظ بود ازین حفظ سالک چرا دَر رُمود\nخیانت بود حق با هر زبان خیانت زعا و زیانست و تان\nخیانت کنیم و زیانها بریم خیانت کنیم و از آن خود دَریم\nامانت اگر در بیاریم پیش ببینیم لَذّت زدین و زکیش\nکسانیکه دارند امانت بجا بایشان امانست از کردگا\nرضای خدا بهر ایشان مُدام همه وقت موصول کأم مرام\nفراموشی آید نه در شان هیچ ولا یَسُو مَا ذَکَرُ دِگری که پویند در آن رِنج\nفراموش نکنند چیزیرا که بیاد داده شود\nوفا چون بحد نهایت بود از آن ذکر مارا کفایت بود\nنیاید به آئینه پاکِ شان بجز ذکر مولا دگر در میان\nپویا بند اذکار حق در ضمیر شود قلب شان همچو بَدرِ مُنیر"}
{"book": "adl0243", "page": 348, "text": "۳۳۶\nفراموشی آید نه گاهی بنیا که عکس خدائی بود بهر زبان\nفراموشی آرند از غیر حق بحق حق نیازند در دل سبق\nز نسیان غیر و زذکر خدا همه وقت صرف ره کبریا\nز ذکری که در دل فرو برده اند دل وجان بآن ذکر بپردہ اند\nچو گردند مشتاق کبریا فراموش زایشان شده ما سوا\nهمی یاد دارند و یاد آورند از نیست خاصان آنداورند\nنه زایشان فراموش ذکر خدا نه حق هیچگاهی زایشان جدا\nفراموشی آرند ایشان بنجون نه گرد و گهی حال ایشان زبون\nفراموشی از ماست بیگاه و گاه ازین شیوه گمگشته ایم ای پناه\nنه فکر دل ماست ذکر خدا نه از ذکر دلهاسی ما را ضیا\nهمه زنگ دنیا بدلها قرین کجا روشنی آید از کیش و دین\nفراموشی آورد این بارها فراموشی آورد زنگار ها *\nکسانیکه در دین حق رہ پویند فراموشی نذکر خدا کی کنند"}
{"book": "adl0243", "page": 349, "text": "۳۳۷\nهمه وقت یاد خدا آورند همه وقت در ذکر آن داوند\nهمه ذکر گویند و مصروف فکر نیارند جز حق ذکر جای فکر\nنشسته چو استاده ور هر روان چه اُفتاده ذکر خدای جهان\nرَوَد نی نَفس جُز بیادِ خدا دل و جان و تن بَهرِ ذکرش جدا\nچو اینحال شد بَهرِ سالک قرین فراموشی آید کجا اندرین\nفراموشی و دوست دور اند از اندوستانند اندر حضور\nحضور و فراموشی آید نه راست حضور ار بدانی تو ذکر خداست\nولا تنابزوا بالالقاب\nمیتواند مردم را بنامها بَد\nکسی را نخوانند یا نام بَد همین شیوه از سالکان تا ابد\nچو حق منع فرمود اندر کتاب که نام کسی را بزشتی متاب\nکسی کو بوَد پیر و شرع و دین ندارد نگه چون زبان را ازین\nز قولِ خدای زمین و زمان بپاکان همین شیوه آمد عیان\nنیارند نام کسی را بزشت ز ایشان همین کیش و دین سرشت\nسراجی پهلوی ۳"}
{"book": "adl0243", "page": 350, "text": "۳۳۸\nانظر بر همه خلق از احترام نمایند از راه تفو تمام\nنه بیند کسی از ایشی گهی نپویند گامی بزشتی رهی\nهمه خلق را احترام آورند از نیست در راه کام آورند\nنظر نیک آرند بر جمله خلق نه بینند دیبا و نی ژنده دلق\nبه پیدایش حق تفکر کنند بحسن خلایق تذکر کنند\nچو حاصل بایشان بود خلق خوش از انخلق خوش نیک آندینش\nهمه خلق را نیک بیند و خوش از آن بهرشانت جذاب نفوس\nنیارند زشتی کسی را بنام نگردند مانع ز مقصود و کام\nنه چون ما که جز بدنیا ریم رو بجز زشتی و بد نداریم خوی\nبد آریم پیش و نه بینیم نیک گرفتار رنج و بلائیم لیک\nهمین دور باشد زپاکان راه نگردد از آن کار ایشان تباه\nولايضا بالجار\nو ضرر نرسانند بهمایه\nزایشان نباشد چوبیم و خطر همسایه زایشان نباشد ضرر"}
{"book": "adl0243", "page": 351, "text": "۳۳۹\n\nچنین گفت آنسید انس و جان\nز همسایه فرمود و تحقیق بیان\n\nبود حق همسایه ای پاکدین\nبه اقسام گویم یکا یک قرین\n\nاگر جار تو کافر مطلق است\nز همسایگی بهر او یک حق است\n\nوگر مؤمنست هست همسایه باز\nدو حق بر تو دارد ز راه نیاز\n\nوگر مؤمن است و بود خویش نیز\nسه حق بهر او دان ز راه تمیز\n\nبفرمود آن سید انبیاء\nکه جبریل پیک کریهیا\n\nچنان حق همسایه من فزود\nشریکش بمیراث باید نمود\n\nز فرموده سید انبیاست\nکسی را که ایمان بحشر وقضاست\n\nگرامی از و باشد همسایه اش\nکه از بهر دنیست ازین مایه اش\n\nدگر گفت آنسید انس و جان\nکه از امت من بود هر که آن\n\nکه همسایه ایمن ندارد ز شر\nبهمسایه خود رساند ضرر\n\nچنین است فرموده شاه دین\nبروز قیامت عدو و قرین\n\nدو همسایه ان از بهر ستیز\nز رنجی به ایشان رسد گزند"}
{"book": "adl0243", "page": 352, "text": "۳۴۰\nحکایت\nشنیدم به پیش رسول خدا\nبیان کرد شخصی چنین ماجرا\nزنی است بس عابد و پارسا\nکه شبها نخسپد زترس خدا\nهمه شب بود در قعود و قیام\nبروز است از وی نماز و صیام\nریاضت از و هست تا اندازه بیش\nبزهد و بتقوی است با دین و کیش\nعبادت اتو هست لیل و نهار\nبجز یاد حق دیگرش نیست کار\nجوارش بود شخص دیگر بزار\nز دستش بسختی برد روزگار\nچو بشنید آنسید انس و جان\nبفرمود آنکه بپاسخ بیان\nکه آنزن بود دوزخی بالیقین\nنه بیند ره خیر از کیش و دین\nچو همسایه از وی دل افکار شد\nعبادت زوی جمله بیکار شد\nبود حق همسایه بین بیشتر\nرساند به همسایه چون او ضرر\nنه بخشد خدایش بدوزخ برد\nنه سود از عبادت برایش بود\nبود اینچنین حق همسایه باز\nازین حق همسایه کارکبا؟"}
{"book": "adl0243", "page": 353, "text": "۳۴۱\nندانی که همسایه باشد جوار که داری تو او را نه خوار و زار\nبود تا چهل خانه مستحق حساب تو همسایه دانسته قدر جناب\nمیازار همسایه را هیچگاه که آزار همسایه باشد گناه\nز هر چار جانب چهل در شمار همه را بدانی جوار است و جار\nندانی تو ارحق جارنقیر رسانی تو او را ز رنج و ضرر\nولی حق همسایه دان بیش ازین که نفعش رسانی بسیار وین\nتو آسوده حالی اگر جان من کنی بهر او دفع رنج و محن\nتوان داری و گر نکردی چنین بدل ای برادر نداری یقین\nکه روز جزا این جوار مکنان کند عرضه گر نزد رب جهان\nکه غفلت بدینسان نمو و ازین بخواهیم از و حق خود از یقین\nبود از تو پرسش بروز حساب نداری بحق اندرینره جواب\nبگوید چو همسایه با کبریا که یا رب تو از عدل پرشش نما\nبمن بست دروازه خیر این بسختی مراداشته بقرین"}
{"book": "adl0243", "page": 354, "text": "۳۴۴\nنکرده نکوئی بمن هیچ گاه ز دست رسائی بدش عز و جاه\nخدا پرسد آنکه ز همسایه باز بوی چون نکردی مدار و نیاز\nچو دست رساد او مت از کرم چرا داشتی جار خود را درم\nچو محتاج همسایه بودت بنان چرا بیخبر بودی از نان آن\nچو بد دور از تنگدستی بکار چرامی ندادیش از قرض وام\nچو همسایه درویش بود و فقیر چرا دست کردی بجانش حقیر\nعیادت نکردی چرا در سقم مصیبت رسیدش نکردی کرم\nبمرگش نرفتی چرا تا به گور خوشی چون نکردی چو بودش سرور\nنکردی چرا تعزیت در بلا نکردی چرا در بلایش ولاء\nرساندی چرا بهر جارت گزند چو دیوار را کردی از حد بلند\nچرا بسته کردی برورا باد بخوردن چنین گنکردیش یاد\nغرض حق همسایه باشد بسی نباید که تا بد ازین رو کسی\nاز نیست پاکان را یقین که دارند پابندی کیش و دین"}
{"book": "adl0243", "page": 355, "text": "۳۴۳\nمحبت بهمسایه دارند بیش\nبآزار گاهی نیایند پیش\nپسندند نی که ضرر بهر جا\nندارند همسایه را خوار و زا\n\nحکایت\n\nبزرگی که بودش سرای وسیع\nبسکن پریشان شد از دست موش\nضرر میرساندند بس بیشتر\nهمه وقت بودش از ایشان ضرر\nرفیقی بجایش درودی نمود\nخوش آمد و را از رفیقش درود\nبشیرینی مجلس و اتحاد\nبمیوه با یار خورسند و شاد\nشکایت زموشان پس آغاز کرد\nدر شکوه از درد دل باز کرد\nرفیقش بگفت ای ندیم کریم\nبود گربه بس بهر موشان لیم\nچو یک گربه باشد درین خانه ات\nزموشان خلاص است کاشانه ات\nجوابش بفرمود آن پاک دین\nکه ای مشفق با محبّت قرین\nبه گربه مرا علم زین پیش بود\nمرا شوق اینکار بس بیش بود\nولی فکر کردم که گربه زموش\nرباید ز من چون شکوهش"}
{"book": "adl0243", "page": 356, "text": "۳۴۴\nبترسند موشان ز کاشانه‌ام\nگریزند ترسیده از خانه‌ام\nگریزند و روسوی جا برآورند\nخرابی به همسایه بار آورند\nنه کردم نگه گربه را ز انسبب\nکه باشد به همسایه من طرب\nرسد چون بهمسایه زمن زیان\nهمان به که باشد بجایم امان\nچنین است از سالکان رسم و راه\nنگهدار حق اند بیگاه و گاه\nولا يشمت في المصائب\nوشادی نمیکنند بغم دگران\nنیارند شادی بزشت دگر\nمصیبت چو بر کس رسد قر قر\nبر آشفته باشند لیکن بحال\nرسد چون بدیگر رنج و ملال\nاگر دشمنی کرده باشد کسی\nپسند ید روی نه زشتی بسی\nنه خورسند گردد بیدریچگاه\nبر انکس که بدکرد و حالش تباه\nپسندند بد را نه برکس گهی\nنه خورسند گردند بر بد گهی\nچودانند نیک و بد از کردگار\nمقدر بهرکس زروی شمار\nفرستاده حق بدانند چون\nبود عبرت شان نصانی زنو\n\nکاپي جلد ۲"}
{"book": "adl0243", "page": 357, "text": "۳۴۵\nزبون چون به بینند حا دگر تبرند از حق ز رنج و ضرر\nبجویند از حق پناه از عذاب بدیگر بد و دل از ایشان کباب\nچو آشفته گردند بر حال غیر چسان میتوانند بر زشت سیر\nچو زشت دگر ناگوار آورند چسان خرمی زان بیا آورند\nشماتت ندارند اصلا بیاد شماتت ندارند اندر نهاد\nچونفس و هوا نیست اندر نهای نباشد ز اسباب نفس اقتضا\nز اسباب زشتی نفس و هوی همین عیوهائی که هردم ز ماست\nهمه بد بینیم و به بینیم بد گرفتار زشتی و بد تا ابد\nبود سالک حق از انیراه دور چرا هست مصروف فیض حضور\nلا يدخل في الباطل ولا يخرج من الحق\nداخل نمیشود در باطل و بیرون نمیشود از حق\nبباطل نه رو آورد هیچگاه برآید نه گاهی زحق ارکه ماه\nچو ائینه پاکست اندر دل زباطل کجا ساز دمش مضمحل\nبحق گر در آئینه رتب پاک زباطل نیارد بر آن گرد و خاک"}
{"book": "adl0243", "page": 358, "text": "۳۴۶\n\nهمه خوانده اش چون بحق اشارتی بداند که باطل همه زبیقرارتی\nدل پاک بین را به باطل چه کار جدا کرده از باطلش کردگار\nهمه او حقست وحق هم او ندارد بجز حق وی گفتگو\nچو حق جویا شد این شدای پاکدین بباطل نیاندر و از یقین\nان صمت لم يدعه صُمته\nاگر خاموست تفکرین بسازد او را خاموشی\nچو خاموش گردند از راه دین نیارد غم افزاید اندریه یقین\nسکوت بزرگ ارندانی که چیست بدانی که خاموشیس تا ریتیت\nچنین گفت آنسرور کائنات که اندر خموشیست یکسر نجات\nبخاموشی ایدل چو کار آور همه دین کامل بیار آور\nزبان شپچو خاموش گویا دلت نظاموشی اسرار دل حاصلست\nتوخاموش باش بیآور یقین دلت زنده بینی تو در راه دین\nچو گویا زبانست دل خامشت زبان گر بود بسته دل خواست\nتفکر بدل نیست جز خامشی تذکر بدل نیست جز خامشی"}
{"book": "adl0243", "page": 359, "text": "۳۴۷\nتو خاموش شو تا در آید بکار ز دل خوش بود کار با کردگار\nبخاموشی از آوری فکر و هوش نباشی تو گویا و گردی خموش\nزخاموشیت حاصل اَسرارِ حق زخاموشیت هست دانِ سَبَق\nنه کامی ز گفتار حاصل کُنی نه نامی ز گفتار حاصل کنی\nاگر خواهی اسرارِ حق یافتن بخاموشی آور تو دل کلفتن\nبخاموشیت دل بیابد خدا زخاموشیت دفع گردُ دِلا\nز خاموشی آید همه کام دل نگردی بخاموشی ایجان خجل\nرساند خموشیت با کردگار خموشی دهد عشرت و عیشِ یار\nوَ اِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلِ صَوْتَهُ\nاگر بخندد بلند نسازد آوار خود را\nچو خندد صدایش نه بالا شود بخوف خدا تعالی شود\nچو قَلِيْضَحَكُو گفت خالق جلیل نگردند از خنده هرگز ذلیل\nچو شد گریه بسیار حکم خدا نخندند از آن قَهْقَهَهٔ اولیاء\nبگریند بیش و بخندند کم همه وقت در یاد رنج و اَلَم شود"}
{"book": "adl0243", "page": 360, "text": "۳۴۸\nترا مرگ اگر یاد باشد مُدام نباید بخندی تو در صبح و شام\nیقینت چو آمد بمُردن تمام نخندی گهی گریه داری مُدام\nهمان خنده باشد ز طول امل همین خنده ناید ز فَرْدُ مُکَمَّل\nهمین خنده هر دم ز نادانی است وزین خنده آخر پشیمانی است\nازینست پاکان را یقین نباشند خندان بر عِصْیَان و کین\n\nوَ اِنْ بَغَیَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتّیٰ یَکُونَ اللّٰهُ هُوَ الَّذِیْ یَنْتَقِمُ لَهٗ\nو اگر ستم شد بر او صبر نماید تا باشد خدا آنخدائی که برای او انتقام درآید\n\nچو بیند ز کس بغی و جور و ستم کند صبر آنکه ز راهِ کرم\nبماند بحق از ره دین و کام که گیرد خداوند او انتقام\nنگردد بہمین انتقام و جدل که باشد معطل بوقت و مَحَل\nز اهل خدا هست چون این حساب نیارد بکس قهر و رنج و عتاب\nبماند که حق انتقامش دهد ز درگاه خود نام و کامش دهد\nچو با غیر او کار دارد نه هیچ بغیر خدا روی آرد بهیچ\nبخیر و به شر و هم نفع و ضرر بجز حق نیارد شریکی دگر"}
{"book": "adl0243", "page": 361, "text": "۳۴۹\n\nبدانند همه از جناب خدا\nنداند ز تقدیر از دو سوا\nبخود داند از حق گذارد بخود\nبیابد همه آنچه از نیک وبد\nبود واسطه آنکه اندر میان\nنداند ورا واسطه بر عیان\nسپار دبحق انتقام سخن\nنیارد بدل هیچ رنج ومحن\nمعطل ندارد امورات خویش\nنیارد غم از آنچه آید بپیش\nنه چون ما که هستیم اگر خوب بد\nبیاریم از رنج وکین وحسد\nگرائیم فی الحال در انتقام\nشتابیم بهر بدی صبح وشام\nببد کردن خویش شادان شویم\nبزشت وبدی بهره ها در بریم\nگنهگار گردیم زان زشت وبد\nگدازیم بجوشش رنج وحسد\nحسد آوریم و بدیها کنیم\nدرین بد بحسرت به نبران رویم\nز پاکان نباشد ازین شیوه ها\nبدینسان نپویند ره هیچگاه\nز صبر وتحمل شعار آورند\nتوکل بپروردگار آورند\nحسد دور دارند از دل مدام\nاز آنست دلهایشان با مرام"}
{"book": "adl0243", "page": 362, "text": "۳۵۰\nتو هم ار حد دور داری ز خویش\nالم نآیدت در دل از جان ریش\nنفسه منه في عناء والناس منه في راحة اتعب نفسه لاخرة واداح الناس من نفسه\nنفس او اند و ر نجست و مردم از دور راحت بر نجباند نفس خود را برای عقبی او آسایش دهد مردم را از نفس خود\nسپارند خود را برنج و عنا\nکه راحت بود بهر خلق خدا\nسپارند بار بخود انفس پاک\nنباشند تا خلق اندوهناک\nتو سر حقیقت بیابی اگر\nازین سر معنی شوی با خبر\nکه در خلق انسان دوام جهان\nبقای جهان نیز ز انسان\nچو سر رشته شد از خدای کریم\nبرای نگاه و امان نعیم\nز کن چون وجود همه عالم است\nچه دانی جهان از چه رو قایم است\nچو از کاف و نونست خلق کریم\nز کن گشته موجود جمله نعیم\nبود عظمت کاف و نون انچنان\nکه زین هر دو آمد وجود جهان\nازین هر دو مخلوق خواں\nو زهی سر و پیدایش روزگار\nبهر یک ازینصورت کاف و نون\nبخدمت معین جو دی فزون\nکه دارند حق عقوش ادا\nبسان مقدر نزد خدا"}
{"book": "adl0243", "page": 363, "text": "۳۵۱\nملک در سما انس اندر زمین همه وقت باشند مهر آفرین\nملایک ار نیست در آسمان شب و روز باشند تسبیح خوان\nستاده نشسته رکوع و سجود همه یاد آرند از لطف وجود\nنخوابند و آرام نارند گاه عبادت کنند شام و پگاه\nچنین است ایجان بروی زمین که جاری همان شیوه آید یقین\nکه از صنف انسان ز قدرت فزود خدا بهر این کار ایشان نمود\nبرای نگهداری عظم کن بروی جهان ماند از بیخ و بن\nکه از صنف انسان ز پاکان راه بدارند ازین حق عظمت نگاه\nملایک بعز و شرف مختلف چو هستند در یاد حق معتکف\nمقرب کسی کم کسی بیشتر مقرر بیاد خدا سر بسر\nبدانسان چوبینی بروی زمین همین شیوه جاریست اندرین\nکه از انبیا و هم از قطب و غوث نجیبان نقیبان خالی ز لوث\nز اوتاد و ابدال عالی نژاد ز راه عبادت بهر کس بداد"}
{"book": "adl0243", "page": 364, "text": "۳۵۲\nبقا و دوام زمین آسمان زانفاس ایشان بود بیگان\nبدلهای شان جز خدایادی بجز حق بدل فکر و نسیان\nهمه غرق یاد خدا کریم بیاد خدا فکر از دل سلیم\nندارند جز حق به دیگر ولاء شب و روز در یاد و ذکر خدا\nگذشته ز عیش و زلذات نفس نفس را همه وقت دارند حبس\nهمه فارغ از زحمت خورد ونوش بیا و خدائی بعالم خموش\nبشب خواب نی غیر ذکر خدا بروزان صیام و ز خوردن جدا\nازین زحمت و شیوه راستان جها نر است با خلق عالم امان\nزانفاس ایشان زمین قایم است نسر ار ایشان سمادایم است\nبود ابر و باران هم از یمن شان دهد آب زنیرو همه آسمان\nزبیداری شان همه خوابها زبی آبی شان همه آبها\nزنارائی شانت آرامها زناکامی شان همه کامها\nبشبها نباشند بیدار چون کنی خواب شیرین تو خوار چون\nکار جها و ماده"}
{"book": "adl0243", "page": 365, "text": "۳۵۳\nنه فاقه بودگر ز مرد خدا توسری بیابی بگو از کجا\nبحبس اثرنیارند ایشان نفس کجا جاری آید نفس تا پس\nاگر صوم نارند در روزها تو سیری کجا آری ای باصفا\nنفس را ندارند در حبس چون نبا از زمین کی بیاید برون\nسکوت اثر نباشد ز ایشان زبان نباشد ز تو گفت گو هر زمان\nازین ذکر و فکر است هر صبح و شام که شمس و قمر سر آورد این خرام\nمراقب چو آیند و فکرت فزون از آنست گشتن بگردون دون\nثبات زمین حرکت آسمان زانفاس ایشان بود بیگان\nبود رحمت شان چو راحت فزا براحت همه زوست از مه سرا\nهمه خلق ز ایشان براحت قرین به ایشان همه رنج از بهر دین\nبُودکُن زایشان همه پایدار نگهدار ستر خداوندگار\nگهی سیر آرند در کائنات گهی طیر آرند اندر جهات\nزگن آنچه پیداست خلّق جهان بجمله بود گردش و سیرشان"}
{"book": "adl0243", "page": 366, "text": "۳۵۴\nبه بیند خلق و بخالق رسند زخالق سوی خلق رو آورند\nز خلق جهان آنچه بیند همه زتأیید قدرت گزیند همه\nخبردار از خلق و حافظ بر آن نگهدار برکارهای جهان\nز دریا و ریگ و نبات و شجر ز دنیا و فیها همه با خبر\nخبردار از کارهای جهان بدوش از امانات بار گران\nغوض رحمت شان بماراحت است چه راحت که هر لحظه هر ساعت است\nدمی زندگی بهتر از خودشان همه کارها خوشتر از بودشان\nنه ممکن وجود چنان هست و بود اگر ایشان نباشد بعالم وجود\nبه ایشان مدار همه کاینات هم آباد باشد بایشان جهان\nبایشان همه رنج و راحت بپا از ایشان همه خیر در کارها\nزایشان نگهبانی اینجهان وزایشان همه سر پنهان عیان\nز ایشان همه رنگ عالم پدید ز ایشان رموز قدیم و جدید\nزایشان ره خوف و راه رجا ز ایشان ره حضرت کبریا"}
{"book": "adl0243", "page": 367, "text": "۳۵۵\nزایشان بود فخر عالم همه | زایشانست دفع مظالم همه\nبشاهان ازایشان اُمید و نوید | ازایشان بعالم سیاه و سفید\nازایشان بزینت همه روزگار | نگهشد بایشان یمین و یسار\nشد آنکس که خاک ره پاکشان | همه کیمیا یافت از خاکشان\nخودش سرور است شش درین جا | بدنیا و عقبی نه بیند ضرر\nبیا در ره شان بیاور نیاز | نیازی کن و کار با زان بساز\nبیا خاک درگاه شان شو بدل | که تا در دو عالم نباشی خجل\nتصدق وصفا راه شان پیش گیر | نگردی گهی تا بزحمت اسیر\nگرت وصل باید همین ره سپار | چو رفتی بدین ره شو رستگار\nجز این ره نباشد رضا ی خدا | جز این ره نیابی تو راه هدی\nهمین ره بود راه اسلام و دین | همین ره بود اصل راه یقین\nازینره رسد آدمی با خدا | که این راه باشد ره کبریا\nکسی را که زینره نباشد خبر | زحبّ خدا باشدش کی اثر"}
{"book": "adl0243", "page": 368, "text": "۳۵۶\nچو خواهی تو قرب ره کبریا درین راه پاکان رو در نما\nدرین ره چو مردان قدم گر زنی نیاری دگر یاد ما و منی\nز دنیا چه حاصل بجز غفلت چه حاصل ز دنیا بجز زحمت\nبیا بگذر از راه دنیای دون بیاسای از رنج و درد جنون\nز تقوی شوی با خدا اشنا ز تقوی شوی از مظالم جدا\nغرض حاصل زندگی تقاست که در زهد و تقوی رضای خداست\nبعده عمن يباعد عنه زهده و نزاهته ودنوه ممن دنی منهُ ليّنٌ وَ رَحمةٌ ليسَ\nدوری او از کسی که دور باشد از زهد است و پاکی و نزدیکی او ب کسی که نزدیک شد نرمی است و رحمت\nتباعده بكبر وعظمة وَلَا دتوه بمكر وَ خَديعه\nنیست دور شدن او بسبب گردنکشی و بزرگی و نه نزدیک شدن او بواسطه حیله و فریب\nبود دور از انکه دور است او ز زهد و نزاهت بلا گفتگو\nبود هر که لین رحمت قرین محبت با و باشد از دل یقین\nنه درویش باشد ز کبر و جود نه نزدیکی او به مکر و بدی\nز پاکان چو پاک است هردم خیال ز پاکی از ایشان بود قیل و قال\nچو مستند غرق محبت تمام به ایشان ز حب خدا ست کام"}
{"book": "adl0243", "page": 369, "text": "۳۵۷\nهمه زهدآرند و پاکی همه بزهد خدا در وناکی همه\nندارند جز حب حق در کن همه وقت اندر ره کردگار\nپس آنکس که از زهد حق دوری از نزدیکی و قرب مهجور شد\nچو دارند با حق وصال و قور از ایشان به نیکان محبت سزاوار\nکسی کو بود دور از کردگار محبت نباشد مر او را شعار\nدلا هر که او دور از کبریا ست زپاکان محبت به او کی رواست\nبود مرد حق را بزاهد ولاء چو زاهد نه بیند ولایش شکا\nز زهد خدائی کسی کوست دور بود پیرو حق از انکس نفور\nچو همنجن باشد نه کس با کسی بود جای نفرت از انکس بسے\nاز نیست زاهد ندارد ولاء به آنکس که دور است از کبریا\nچو مرد خدا دور از اشقیاست سروکار او جمله با اتقیاست\nضرور است رغبت و را با سعید که دور است از دل شخصی بلید\nکند میل با شخص امین ضرور که آید مرا و را ز دیدن سرور"}
{"book": "adl0243", "page": 370, "text": "۳۵۸\nبهر جا که بینند زلین و حلیم محبت نماید ز خوی کریم\nچو بینند در لغو و دین محتشم بدار و بجان و دلش محترم\nمحبت بیاید و را بیشتر ز هر کس دهد غرتش بیشتر\nچو بیند ز نرمی و رحمت نشان دهد در دلش جای باغنون\nبرا بد خدا خلق نیکو جود خوش آید و را مردم خوشنهاد\nز پاکان نه دوری بود اندا نه از روی کبر استرا بود ندا\nز راه تکبر نه دوری کنند نه از عجب از کس تنفور کنند\nنه از عظمت آرند بر خود شمار نه از کبر دارند راه و شعار\nچو ما و منی را بدارند دور ازین است از حق بایشان حضور\nنه عظمت بیارند از بهر خویش نه از عجب آرند راهی پیش\nغروری ندارند اندر ضمیر تکبر نه زایشان ببرنا و پیر\nندارند خود را بمردم کلان کلانی نه زایشان عیان و نهان\nهمه عجز دارند در کارها بعظمت نیارند پندارها"}
{"book": "adl0243", "page": 371, "text": "۳۵۹\nخودی دور باشد ز مرد خدا بود سالک از خود پرستی جدا\nخدا چون پرستد دل پاکت خودی کی شود در ضمیرش قرین\nچو سالک ز کبر و عجبست دور ازان در دل اوست قرب حضور\nغرض دور باشد ز مردان راه همان شیوه کو دور شد ز اله\nنیارند قربي زمکر و حیل ندارند در دل زیان و خلل\nمنافق کند حیله و مکر پیش که کامل نباشد در ادین و کیش\nمنافق بمکر و حیل ره برد نداند که او راه در چه برد\nتقرب اندر آرد بسی کارها نماند بسی کار و پندارها\nولی مرد راه خدای کریم چوداند همه فکر و رای سلیم\nازین شیوۀ خدعه و حیلها نیار د بدل گاه مرد خدا\nکند دوستی بهر حق هر زمان همش دشمنی بهر مولا عیان\nبود قرب و بعدش برای خدا براه خدا دشمنی و ولا\nغرض بندگان خدای کریم پویند بر جادۀ مستقیم"}
{"book": "adl0243", "page": 372, "text": "۳۶۰\n\nبخلقش بود الفت و دشمنی\nهمه بهر حق نی ز نفس دنی\nجدا از امورات دنیا نی ان\nبدل حب مولا و قون ان فرمان\nندارند مقصد به اهل جهان\nز یاد خدا خرم و شادمان\nنباشد گراش حزبی نباید\nنگردد ز افعال بد منفعل\nچو دل پاک باشد براه خدا\nکند آنچه باشد به تقوی سزا\nبتقوی بود مرد سالک ظفر\nز تقوی دعایش بدرگه مجیب\nز تقوی همه کشف اسرار ها\nز تقوی بمالک برو بار ها\nز تقوی است راه هدا قرین\nز تقوی است رونق بروی برین\nز تقوی است راه خدا آشکار\nز تقوی رضای خداوندگار\nز تقوی است قایم زمین و زمان\nز تقوی است دایم زمین و آسمان\nز تقوی است عالم همه استوار\nز تقوی است خورسند پروردگار\nز تقوی همه کامها حاصل است\nز تقوی خلایق بحق واصل است\nز تقوی است حاصل همه کاردین\nز تقوی است همه کیش و دین الیقین"}
{"book": "adl0243", "page": 373, "text": "۳۶۱\nزتقوی شود دین و دنیا حصول زتقوی است حاصل و دنین ول\nزتقوی است دنیا و دین از ولی وزان کشف سترخفی و جلی\nزتقوی است زینت بخارخدا زتقویست از بهر عالم هدی\nزتقوی ره دین بود استوار زتقوی رضاست پروردگار\nقال الراوی فَصَعِقَ هَمَّام صَعَقَةٌ كَانَتْ نَفْسُهُ فِيْهَافَقَالَ امير المؤمنين\nگوید راوی پس بیهوش شد همام بیهوشی تمه ای که بود جان او در ان پس فرمود امیر\nأمَا وَالله لَقَدْ كُنْتُ اَخَافُهَا عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ هَكَذَا تَصْنَعُ المَوَاعِظُ\nالمومنین بدانکه قسم بخدا هر آئینه بودم که میترسیدم این حالت برو پس گفت همچنین کار میکننده ای\nالبَالغَةُ بِاهْلِهَا فَقَالَ قَائِلٌ فَمَا بَالَكَ اَنْتَ يَا امير المؤمنين\nبالغه باهل آن پس گفت گوینده پس چیست حال توای امیر المومنین پس فرمود\nفقالَ وَيْحَكَ اِنَّ لِكُلِّ اَجَلٍ وَقْنَا لا يَعْدُوهُ وَسَبَبًا لَا يَتَجَاوَزْهُ\nوای برتو بدرستیكه هر اجلی را وقتی است که در نمیگذرداز ان پس آهسته\nمهلا لَا تَعُدْ لمِثْلِهَا فَائِمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ\nباش و بازنگرد بمانند این گونه کلمات که هر آئینه دمید شیطان بر زبان تو\nایا حضرت عشق عالیجناب زحال شهید محبت بیاب\nامام همام شهید ولاء امام شهی در کبریاء\nامام شهید آن همام سعید چو اسرار پاکان براشنید\nچو درهای شهوار در گوش کرد زسر ترک هشیاری و هوش کرد"}
{"book": "adl0243", "page": 374, "text": "۳۶۲\nکلام حبیب ان تند نیاز علاج مرض چون شنید از طبیب\nچو در ناگران مایه بود و گران نه بدقیمتش غیر روح و روان\nفدای ره عشق جانان نجان نمود این تن و جان و روح و روان\nز جوش محبت بعشق خدا نمود از تن آنجان شیرین جدا\nدلش را ز اسرار حق گشت فتح نثار رهش کرد آن نقد روح\nگهر های روشن چو با جان خرید تنش رفت از آنکه ارزان خرید\nچو عاشق بیابد ز جانان نشان دهد چون نثار خرمی نقد جان\nچوبوی محبت نفس در مید بجز جان که آرد بفعلش کلید\nز عاشق چو عاشق سخن کرد گوش کجا در سرش ماند از فکر هوش\nچوزین هوش عاشق برآمد برون رسد هوش معنی بدل اندرون\nبدل هوش معنی چو اظهار کرد ز جان چون نبایست انکار کرد\nچو دل یافت از معنی عشق جان نثارش کند چون نه روح و روان\nبود جان و تن تا زمانی بجا که عاشق بود دور از وصل یار"}
{"book": "adl0243", "page": 375, "text": "چو وصل حبیب آمدش در کنار نماندش باینجان قرین هنجار\nبعاشق در اینجا است جان دگر دگر جان و روح و روان دگر\nازین روح آرد بسی احتراز که باشد ته این روح را ضبط راز\nاز نیست عشاق را سر بسر بهر حال در عشق جان دگر\nچو بشنید سر محبت تمام برآمد ز هوش و زدانش تمام\nنثار ولا کرد چون نقد روح ز روح مکمل آمدش بس فتوح\nز روح وجد هم بجان در روان چو بگذشت بار دگر یافت جان\nچه جانی که در وصف مولا قین چه جانی نثارش هم کیشون\nچه جانی که جان در بر جان نهان چه جانی نگنجد میان جهان\nچه جانی نثار ره او جهان چه جانی فدایش زمین و زمان\nچه جانی که خواهان او کبریا چه جانی سرو کار او با خدا\nچه جانی که از او بود فخر عرش چه جانی نگنجد بغیر از فرش\nچه جانی که حق گویدش اصل جان بود عشق را همچو روح در روان"}
{"book": "adl0243", "page": 376, "text": "۳۶۴\nچه جانی که باشد از و کار عشق چه جانی که نوشد بروبار عشق\nچه جانی که عاشق از و کامیا چه جانی کزو در رسد فتحباب\nچه جانی که حاصل زعرفان حق چه جانی دلیل است بر برهان حق\nچه جانی که اسرا را حق فاش کن چه جانی که او معرفت را جان\nچه جانی که تن باشدش بر بصر چه جانی که جمله رضای خدا\nچه جانی که رونق بدلها ازو چه جانی که لذت بجانها ازو\nچه جانی که مشتاق از موقِبلان چه جانی همه زیب عرفان ازان\nچه جانی که عشاق را زوجیات چه جانی که هرگز نه بیند ممات\nچه جانی حیاتش بود تا ابد چه جانی که عشاق را می کشد\nچه جانی که عُشاق از وی بکام چه جانی حیاتِ ابد زو تمام\nچه جانی حیاتش همه با خدا چه جانی که از نفس و شیطان جدا\nچه جانی که تقوی بود زان او همه زهد حق راه برهان او\nچه جانی که قربان همه عاشقی چه جانی رضای خدا مقصر ش"}
{"book": "adl0243", "page": 377, "text": "۳۶۵\nچه جانی که از عزت و اقتدار\nچه جانی که آید چو اندر کنار\nچو این جان زجانان برایش رسید\nز هجران جداگشته موصول شد\nبفرمود آن سید اولیا\nکه بودم همین ترس اندر خیال\nکه در راه عشق خدائی همام\nچو بر حضرت عشق روشن دلیل\nبشاه کریم ولایت مآب\nرسانید از جانب آن همام\nهمام امام سعادت ترین\nچو بد دوستدار خدا جلیل\nودود و وکیل است ز انروی تمام\nدرون دل پاک یابد قرار\nقرینش بود رحمت کردگار\nسروکار با کبریائیش رسید\nبراه خدا نیک و مقبول شد\nشه ملک معنی علی مرتضی\nکه طاقت نیاری بدین قیل و قال\nمبادا در یندقف جانت تمام\nهمانش نمود اندرین ره وکیل\nهمان عشق حق کوست عالیجناب\nکه ای پیشوا عاشقانرا امام\nکه بوده است مستغرق نام دین\nمربی با و بد و دود و وکیل\nمطابق به اعداد اسم تمام"}
{"book": "adl0243", "page": 378, "text": "۳۶۶\nچو بود او فدای ره عشق حق وُدُود و وکیلش از انشُد سَبق\nچو هشتاد و شش شد وکیل وُدُود همام است هشتاد و شش مفرد\nدگر بُد چوراه هُدایش کفیل از ان شد رفیقش وُدوُدو وکیل\nوکیل است شصت و شش اندر سِما وُدودش شود بیست و هشت دِلرُبا\nهُمام است با ایندو ناصر جلیل مطابق از آن گشته حُصّنِ دَلیل\nدو شاهد چو باشد چه حاجت بمزید که بود از ازل در ره حق شهید\nزِ عشق این سُخنها نباشد عَجَب که عاشق سرو جان دِهَد در طَلَب\nحکایت\nشنیدستم از پیر صاحب دِلی جهاندیده عاشقی کامِلی\nسرش پُر ز سودای عشق نگار دلش خالی از اُلفت روزگار\nکه در مُوسَه بُد کاملی نیک نام محبّ خُداشُه سلیمان بنام\nدلش مَهبِطِ صِدق بود و صَفا کَفش مطلع جُود بود و سخاء\nبه پنهان و ظاهر بخلق خدا رساندی فیوضاتِ بی مُنتَها"}
{"book": "adl0243", "page": 379, "text": "۳۶۷\nازو حب حق در دل عاشقان وزو عشق هو حاصل عارفان\nبهر گوشه از وی خوارق پدید شقی را بیک دم نمودی سعید\nعیان بسکه ازوی کرامات بود سرکوی او جای حاجات بود\nبدل هرکه میکرد مقصد بیان در آئینه شه بگشتی عیان\nیکی روز آنشاه والاگهر بجمع مریدان بشد جلوه گر\nبناگه کهن جامه مردی غیور بدرگاه شه آمد از راه دور\nبه تندی بشاه جهان نعره زد که ای عارف کامل با خرد\nاگر نیستی مرد ظاهر پرست بود رشته حب یارت بدست\nبمن کن عیان تا بدانم چهء چه باشی چه وزکجائی کهء\nدر از سر عشقت بدل بار نیست مرا با تو هم گر نه و کار نیست\nبفرمود آن کان حلم وحیا که ای مرد صاحبدل پارسا\nچه میخواهی از گنجهای جهان که بخشم ترا نیز نان رایگان\nتمنای دنیا چه داری بگو که سازم روا حاجتت موبمو"}
{"book": "adl0243", "page": 380, "text": "۳۶۸\nزمن هرچه خواهان شو انیرزا\nدهیم من بتوفیق ربّ جهان\nبگفتانیم طفل ای با صفا\nکه با چرب و شیرین فریبم کیا\nچه لذت برم من بحلوای دهر\nکه مخلوط گردیده یکسر بزهر\nنصیبی گرت هست از خوان عشق\nزرحمت مرا ساز مهمان عشق\nازان باده گر هست در ساغر\nبده جرعه تا جان دهم در برت\nنباشد ببار تو گر آن صدا\nمزن بانگ عرفان بچرخ و بپا\nپس آنگه شه کامل باهنر\nبه او کرد از شور دل یکنظر\nبیکدیدن آن سائل با صفا\nبیفتاد و جانش شد از تن جدا\nبلی عشق را زین اثرها بسی است\nبمیدان او مرد کی هر کسی است\nکسی را که کامل شود عشق یار\nبیک حرف جانان دهد جان بکار\nخاتمة الكتاب بعون الله الوهاب\nبحمد الله از لطف پروردگار\nمنتظم شد این گوهر شاهوار\nز الطاف شاه ولایت مآب\nفراغت میسر شدم زین کتاب"}
{"book": "adl0243", "page": 381, "text": "۳۶۹\n\nاگر لطف شہ نیست بر این پرد\nمن مستمند حزین دو مو\n\nباین شغلهای فزون از شمار\nکه دارم زاحسان پروردگار\n\nکسانیکه از حال من واقفند\nبه احوال روز وشبم عارفند\n\nنه خاصان من بلکه خلق عوام\nکه دارند در این نواحی مقام\n\nبه ایشان عیانست احوال من\nگرفتاری و شیوه حال من\n\nکه از با مدادان الی شامگاه\nنشینم پی حاجت دادخواه\n\nنیم یکزمان غافل از کار خلق\nببر کرده پشمینه ژنده دلق\n\nنه یکسو گرفتاری کار شاه\nنه یکسوی غمخواری دادخواه\n\nنه یکسوی کار تجارت بپیش\nکه نقد حلالی کنم رزق خویش\n\nبه این شغلهای کثیر وفون\nمرا شعر گفتن چه امکان چنون\n\nبه هر کس که میخوانم این گفته ها\nز روی تعجب کند مرحبا\n\nکه با این گرفتاری بیشمار\nکه فارغ نباشی به لیل و نهار\n\nچسان و چه وقت این سخنها بکر\nپدید آوری از ضمیر و فکر"}
{"book": "adl0243", "page": 382, "text": "ولیکن چو توفیق حق یاور است\nچو مولای من حیدر صفدر است\nچو دیدم شخصهای آنشایدن\nکه هر نکته اش بر فزاید یقین\nقلم را به تائید پروردگار\nگرفتم نوشتم من این یادگار\nکه تا یادگاری بود در جهان\nدر آندم که از من نماند نشان\nچو این گنج معنی به پایان رسید\nبجستم پی قفل نامش کلید\nکه زاعداد او سال تاریخ آن\nبهر کس که خواند بگردد عیان\nبه گوش دل از هاتفم ناگهان\nچنین گشت القا که ای نکتہ دان\nچو باشد بیانات پاکان دین\nبگو نام او مخزن المتقین\nچو اعداد این اسم مجموع گشت\nهزار وسه صد بود با هشت وهشت ۱۳۲۸\nالهی بپاکان نیک اعتقاد\nبدرد دل عاشق نامراد\nبه اسرار تنزیل و پیغمبران\nبدرد دل خسته عاشقان\nبآن یک که در وی نگنجد دوئی\nکه گرفتارتر گویم آن خود توئی\nبان تن که او مخبر صادق است\nکه تو بروی و او بتو عاشق است"}
{"book": "adl0243", "page": 383, "text": "۳۷۱\nبه صدق ابوبکر و عدل عمر به عثمان و داما د خیرالبشر\nبه اصحاب پاک و امامان دین که هستند سرخیل اهل یقین\nبه شبهای یلدای هجران یار به در د دل عاشق بی‌قرار\nبه آن عاشق صادق پرخرد که از نام جانان دل و جان برد\nکه از شومی نفس من در گذر به محشر مرا خوار و نالان مدار\nتوئی دستگیر فروماندگان زشیطان و نفس از توخواهم امان\nتو مپسند ما را که طوفان برد مبادا که شیطانم ایمان برد\nمرابس بدرگاه پاکت امید دہد این تفائل سر ار نوید\nکه فضلت چو برحال من بیحد است ز لطف ازل نام من احمد است\nدگر فضل تو اینکه عمرم تمام به هجرت گذشت و به اسلام کام\nچهل سال عمر عزیزم کنون درین ملک اسلام بگذشت چون\nنصیبم ز فضل تو بیگاه و گاه زشاهان نوازش برین بود و جاه\nمقصر بخدمت اگر بوده ام ولی حسب طاقت نیاسوده‌ام"}
{"book": "adl0243", "page": 384, "text": "۳۷۲\nبذات تو شکرانه دارم همین\nکه از کفر دور و بدینم متین\nدرینملک اسلام و اینخاک پاک\nزکفار و کفر م تسکین چاک\nنه از خدمت کفر نان خورده ام\nسلامت بایمان و جان برده ام\nاگر عاصیم چوکمدی بمن همچنین\nامیدم همین است و اینم یقین\nکه مرگم به اسلام و ایمان بود\nحیاتم به ایمان و ایقان بود\nامیدم بحشر است این بیشتر\nشمارم با مت شود پیشتر\nالهی بحق شه انبیاء\nبسر دار و سالار اهل تقاء\nبه آن شافع امت پر گناه\nبه آنکس که او انبیا رست شاه\nبه آن کاینهمه آفرینش باوست\nجهانرا همه زیب و زینت ازوست\nبه آنذات کو عاشق است و حبیب\nبعشاق از عشق پاکش نصیب\nکه امید این احمد پر گناه\nکه وارد امید اندرین بارگاه\nمکن نا امیدش ز لطف و کرم\nبگیرش به افعال زشت و دژم\nامید است هر دم بدرگاه تو\nکه فرموده تست لا تقنطوا\nتم شد"}
{"book": "adl0243", "page": 385, "text": "صفحه\n۳۵\n۳۶\n۳۷\n۳۹\n۴۰\n۴۱\n۴۹\n۴۹\n۵۱\n۵۳\n۵۵\n۶۰\n۶۱\n۶۱\n۶۳\n۶۶\n۶۹\n۶۹\n۶۹\n۷۱\n۷۲\n۷۳\n۷۳\n\nسطر\n۱۰\n۶\n۱۳\n۸\n۱۳\n۴\n۱\n۳\n۴\n۸\n۱۱\n۴\n۳\n۲\n۳\n۵\n۱۳\n۴\n۱۲\n۱۳\n۶\n۱۳\n۲\n۸\n\nغلط\nماردین\nکه جاری کت حکم شرع متین\nکافرون\nتا مرام\nرومیان\nبدین و بدولت نمودند پشت\nثانش\nبند و شعر ۳ چه باجی که اکلیل گویند و باز\nچه باجی که زرش بود سر بسر\nبسر\nبان\nفزون تر\nرواست\nباد\nو حالی که بادین ملت مدام...\nپیروان کی کمش و اسلام و دین...\nمدارم\nدوان\nنفاتوس\nو عالم\nصاحب هوس\nمیش\nدیتا\nخدارادم\n\nصفحه\n۳۵\n۳۶\n۳۷\n۳۹\n۴۰\n۴۱\n۴۹\n۴۹\n۴۹\n۵۱\n۵۳\n۵۵\n۶۰\n۶۱\n۶۱\n۶۳\n۶۶\n۶۹\n۶۹\n۶۹\n۷۱\n۷۲\n۷۳\n۷۳\n\nسطر\n۱۰\n۶\n۱۳\n۸\n۱۳\n۴\n۱\n۳\n۴\n۸\n۱۱\n۴\n۳\n۲\n۳\n۵\n۱۳\n۴\n۱۲\n۱۳\n۶\n۱۳\n۲\n۸\n\nصحیح\nراه دین\nز دین نبود آنجا کمال یقین\nکافران\nنامرام\nرومیان\nنکردند بر پنجه او باز گشت\nثالث\nگذارند بر میانه کارساز\nز سر تا بپای فنون سان سراسر\nپسر\nباین\nفزون تر\nرواست\nبود\n... رسانند هر تب باس کام نام\n... بود در بی کش دین ویقین\nنداریم\nروان\nبقانوس\nز عالم\nهواء هوس\nبیش\nدنیا\nخدارازوم\n\nاز مجله افغانی\nاز طهران\nمجری باد\nآمده است\nاز لوح محفوط"}
{"book": "adl0243", "page": 386, "text": "صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح\n۷۷ ۱۱ نبوده ۷۷ ۱۱ نباشد\n۸۰ ۷ نگردد ۸۰ ۷ نگردو\n۸۱ ۱۳ بیک ۸۱ ۱۳ سیک\n۸۲ ۱۳ را خاک ۸۲ ۱۳ ز افلاک\n۸۳ ۵ زسرما ۸۳ ۵ زگرما\n۹۲ ۳ زبس انتقالش ۹۲ ۳ زبس شوق وصلش\n۹۳ ۶ گرمست پاک ۹۳ ۶ چون هست پاک\n۹۷ ۷ حبر ۹۷ ۷ خیر\n۱۰۰ ۳ دربار ۱۰۰ ۳ دربار\n۱۰۲ ۱ زسختی که صبرش میدهد کنا ↓ ↓ شکر جای تلخی برآرد ببار این سه سطر افتاده بود\n۱۰۴ ۲ زدنیا به عقبی قرار آورند ↓ ↓ همه روی جان سوی مار آورید\n۱۰۴ ۳ ز سختی دهند و براحت ترین ↓ ↓ یک تلخی آن عیش شرت بین\n۱۰۵ ۱۳ چراغ ۱۰۵ ۱۳ چراغ\n۱۰۹ ۱۲ عاشق طلب ۱۰۹ ۱۲ عاشق بلب\n۱۱۵ ۳ به خمخانه ۱۱۵ ۳ بمیخانه\n۱۱۵ ۷ سراپای باز ۱۱۵ ۷ سراپای ناز\n۱۲۰ ۳ زبیداری ۱۲۰ ۳ زبیداری\n۱۲۲ ۲ هرگز ز زیست ۱۲۲ ۲ هرگز ز زیست\n۱۲۲ ۴ زنده خواب ۱۲۲ ۴ جمله خواب\n۱۲۴ ۱۰ حسد ۱۲۴ ۱۰ جسد\n۱۲۶ ۱۰ پس ۱۲۶ ۱۰ پیش\n۱۲۶ ۱۱ کبا جای ۱۲۶ ۱۱ کجا جای\n۱۳۰ ۱۲ گریم ۱۳۰ ۱۲ کریم\n۱۳۱ ۵ شوق ۱۳۱ ۵ ذوق"}
{"book": "adl0243", "page": 387, "text": "صفحہ سطر غلط صفحہ سطر صحیح\n۱۴۲ ۶ میداند ۱۴۲ ۶ نمیدانند\n۱۴۳ ۱۰ پرسید ۱۴۳ ۱۰ بپرسید\n۱۴۵ ۲ زیانکار ۱۴۵ ۲ زیانکار\n۱۴۷ ۱ عطت ۱۴۷ ۱ عظمت\n۱۴۸ ۷ دانما ۱۴۸ ۷ دائماً\n۱۴۹ ۶ حال با ۱۴۹ ۶ حال ما\n۱۵۵ ۵ وقت ضرورت ۱۵۵ ۵ وقت ضرورت\n۱۵۸ ۶ دهندش ۱۵۸ ۶ دهندش\n۱۷۳ ۸ ارین ۱۷۳ ۸ ازین\n۱۷۵ ۸ دلی ۱۷۵ ۸ دلم\n۱۷۷ ۱ مکر ۱۷۷ ۱ مگر\n۱۷۸ ۱۰ نیار ۱۷۸ ۱۰ نیاز\n۱۷۸ ۱۲ حوانم ۱۷۸ ۱۲ خوانم\n۱۷۹ ۳ برد ۱۷۹ ۳ بروم\n۱۸۰ ۱۳ سعی ۱۸۰ ۱۳ صدق\n۱۸۲ ۹ کردکار ۱۸۲ ۹ کردگار\n۱۸۲ ۱۳ کریم ۱۸۲ ۱۳ کریم\n۱۸۳ ۹ نه تو دین ۱۸۳ ۹ ز تو دین\n۱۸۴ ۱۲ ارزان ۱۸۴ ۱۲ ازان\n۱۸۵ ۳ ناطری ۱۸۵ ۳ ناظری\n۱۸۵ ۷ عذر ۱۸۵ ۷ غدر\n۱۹۴ ۱۳ کز ناگهان ۱۹۴ ۱۳ کز ناگهان\n۱۹۵ ۷ گریه ۱۹۵ ۷ گریه\n۱۹۷ ۱۳ مام ۱۹۷ ۱۳ امام"}
{"book": "adl0243", "page": 388, "text": "صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح\n۱۹۹ ۱۰ درصفا ۱۹۹ ۱۰ وصفا\n۲۰۱ ۸ توکر شکر دانی و معنی آن * * ندانی گهی شکر شکر زنان از قلم افتاه\n۲۰۲ ۸ دی کمال ۲۰۲ ۸ ذی کلال\n۲۰۳ ۱۰ بگردد ۲۰۳ ۱۰ نگردد\n۲۰۵ ۷ نه کر ۲۰۵ ۷ نیگر\n۲۰۹ ۱ ظاهر ۲۰۹ ۱ صادر\n۲۰۹ ۸ وکر ۲۰۹ ۸ دگر\n۲۱۲ ۴ بیش ۲۱۲ ۴ پیش\n۲۱۳ ۱۰ با خدای کریم ۲۱۳ ۱۰ آنخدای کریم\n۲۲۰ ۵ رسیدند دیدند کان تا بدین + + نشسته سلامت قرین از قلم افتاه\n۲۲۳ ۱۰ کجاییند ۲۲۳ ۱۰ کجایند\n۲۲۵ ۱۱ نزول ۲۲۵ ۱۱ زوال\n۲۲۸ ۱ مداست ۲۲۸ ۱ بد است\n۲۲۹ ۵ مالایقی ۲۲۹ ۵ بالایقی\n۲۳۰ ۲ بود ۲۳۰ ۲ بود\n۲۳۰ ۳ بود ۲۳۰ ۳ بود\n۲۳۰ ۱۰ آنچنان ۲۳۰ ۱۰ آنچنان\n۲۳۰ ۱۰ سان ۲۳۰ ۱۰ شان\n۲۳۳ ۷ را پیشتر ۲۳۳ ۷ ترا پیشتر\n۲۳۵ ۱۳ نیکی عطای ۲۳۵ ۱۳ نیکی عطاء\n۲۳۹ ۱۰ سقیم ۲۳۹ ۱۰ سقیم\n۲۳۹ ۲ پیش ۲۳۹ ۲ پیش\n۲۴۰ ۱۱ کی ۲۴۰ ۱۱ کسی\n۲۶۳ ۹ یک دونصف - - یکر و نصف"}
{"book": "adl0243", "page": 389, "text": "صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح\n۲۶۴ ۴ لی ۴ ۲۶۴ کے\n۲۶۴ ۴ کر ۴ ۲۶۴ گر\n۲۶۶ ۶ بیش ۶ ۲۶۶ پیش\n۲۷۸ ۸ اندر ضرر ۸ ۲۷۸ اندرحذر\n۲۸۴ ۶ نه از رگ زدن خون خود گم کنی ۶ ۲۸۴ خون خود\n۲۸۴ ۱۰ ریان ۱۰ ۲۸۴ زیان\n۲۸۵ ۱۱ این ۱۱ ۲۸۴ این\n۲۸۶ ۳ سفته اند ۳ ۲۸۶ سفته اند\n۲۸۶ ۶ قرض و رام ۶ ۲۸۶ قرض و وام\n۲۹۳ ۱۲ اندر رسید ۱۲ ۲۹۳ اندر سید\n۲۹۳ ۱۳ بود در قضاء ۱۳ ۲۹۳ بود در قضاء\n۲۹۶ ۸ مذلت ری ۸ ۲۹۶ مذلت بری\n۲۹۸ ۸ بزبان ۸ ۲۹۸ بر زبان\n۲۹۹ ۸ شادش ۸ ۲۹۹ شادیش\n۳۰۹ ۷ زار و حقر ۷ ۳۰۹ زار و حقیر\n۳۱۳ ۶ العفلین ۶ ۳۱۳ الغفلین\n۳۱۹ ۹ آیایپد ۹ ۳۱۹ آئی پدید\n۳۲۷ ۱ از کجا ۱ ۳۲۷ از کجا\n۳۲۹ ۳ ز پیش ۱۰ ۳۲۹ به پیش\n۳۳۱ ۱ خداماد ۱ ۳۳۱ خدایاد\n۳۳۶ ۱۱ دن ۱۱ ۳۳۶ دین\n۳۴۰ ۱۲ بُرد ۱۲ ۳۴۰ رسد\n۳۴۱ ۶ بجانش ۶ ۳۴۱ بحالش\n۳۴۸ ۲ یقینت ۲ ۳۴۸ یقنت"}
{"book": "adl0243", "page": 390, "text": "صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح\n۳۵۳ ۱ بیائی ۳۵۳ ۱ بیائی\n۳۵۳ ۴ بیاید ۳۵۳ ۴ برآید\n۳۵۴ ۱۳ کبریا ۳۵۴ ۱۳ کبریاء\n۳۵۶ ۸ باشد ۳۵۶ ۸ شد\n۳۶۰ ۱ بخلقش ۳۶۰ ۱ بخلقش\n۳۶۱ ۱ دلی ۳۶۰ ۱ دنے\n۳۶۴ ۱ چه جائی ۳۶۴ ۱ چه جانی\n۳۶۴ ۷ از و مقبلان ۳۶۴ ۷ او مقبلان\n۳۶۴ ۱۳ قریان ۳۶۴ ۱۳ قربان\n۳۶۷ ۱۲ چه میخواهی ۳۶۷ ۱۲ چه میخواهی\n۳۶۸ ۹ لی ۳۶۸ ۹ بلی\n۳۷۰ ۵ یامان ۳۷۰ ۵ پایان\n۳۷۰ ۷ نگته ۳۷۰ ۷ نکته\n۳۷۱ ۹ ما بست و هشت ۳۷۰ ۹ با بست و هشت\n۳۷۲ ۱ قرین ۳۷۲ ۱ قرین\n۳۷۳ ۱۱ بشنویم ۳۷۳ ۱۱ بشنویم\n۳۷۴ ۱۰ آسمان ۳۷۴ ۱۰ آفتاب\n۳۷۹ ۲ گرده ۳۷۹ ۲ کرده\n۳۸۲ ۱۰ سخی ۳۸۲ ۱۰ سخی\n۳۸۲ ۱۳ فتحیابی ۳۸۲ ۱۳ فتحیابی\n۳۸۲ ۹ نازنینان ۳۸۲ ۹ نازنینان\n۳۸۳ ۱۰ غیابی ۳۸۳ ۱۰ غیابی"}
{"book": "adl0243", "page": 391, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 392, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 393, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0243", "page": 394, "text": "[BLANK PAGE]"}
