{"book": "adl0208", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl0208\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/tht76hs0\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0208", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0208", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0208", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0208", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0208", "page": 6, "text": "بعون عنایت خالق کون و مکان در زمان سعادت اقتران\n\nدیباچه دیوان سر\nسر عنوان و کرشمه از احوال\nسر دفتر اهل زبان سخن فهم نکته دان\nجناب طرزی صاحب افغان طال\nعمره\n\nبسعی و اهتمام محمد انور خان تحریر یافت محمدمان زان؟"}
{"book": "adl0208", "page": 7, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nحضرت طرزی مابه الافتخار الکه افغانستان جناب سردار غلام محمد خان بن\nسردار مرحوم جنت مکان سردار رحمدل خان حکمران قندهار است که در فن اد\nبطرزی تخلص نموده اند، حضرت مشارالیه از شهزادگان با کمال خردمند خطه\nپاک قندهار اند که در اصالت نسب و نقاوت حسب در قوم نجیب نجیب محمد زای\nحائز مرتبه قصب السبق گردیده اند، سخاوت طبع، ذکاوت فکر، علو همت، مکارم\nاخلاق، وفور ادب، حلم و وقار حلل مکلل زیبائیت، وجود مسعود مبارکش متجلی او\nدر خصوص انتشار ادب و کمال و کسب بذل مال مساعی مالانهایه مصروف داشته\nاند، الحق اگر محی ادبیات الکای افغانیه گفته شوند هیچ بعدی ندارد، فنون اد\nو کمالات عالیه که حضرت ایزد متعال در وجود مسعود جبلتش نهاده پیر\nشمه آنرا قلم شکسته زبان شرح و بیان نتوان داد، در فن شعر و انشا دیوان کمالات\nعنوانش دلیل ساطع و برهان قاطع که در جمیع فنون و اقسام ادبیه و تخیلات\nو استعارات شعریه و مضامین بدیعه غریبه، ونکات عالیه حکمیه جامع و حکمت، وعلا\nبرانکه ادبا و فضلای عصر حاضر بر فضائل و مکارمش قائل و ناطقند، سلاطین"}
{"book": "adl0208", "page": 8, "text": "عظیم الشان تحسین آفرین جوان هنر و معرفتش گردیده اند سخاوت و کرمش در بیت\nاهل کمال بدرجه ایست که ادبا و فضلای عصرش بچنین اشعار مدح و ستایش میکنند\nمن کلام میرزا احمد علی\nفرید عصر و زمان خسرو بلند مکان\nیگانه داور دوران غلام محمد خان\nبدل قوی و بکف باذل و بدست جواد\nبعقل پیر و بجان کامل و ببخت جوان\nبذہن ہندسہ خوان و بفہم حکمت دان\nبطبع موی شکاف و بمنطق عذب بیان\nبعلم و فضل و بلاغت مسلم آفاق\nبرتبه فخر جمیع طوائف افغان\nبطرز شعر چو وارث اعران بود عمان\nدرانشده تخلص بطرزی افغان\nبلی کلام ملوکست چون ملوک کلام\nربوده زان د میان گوی سبقت از میدان\nببزم و برزم ازو با نظام سیف و قلم\nبرای محرم ازو با دوام شوکت و شان\nولی نعمت عصر او حاتم عهدا\nبا بر نسبت دستت ابم زہی بہتان\nکه ابر قطره آبی دهد ولی گرید\nکفت چو بحر درر ریز دو توئی خندان\nبچشم عقل و خرد تذکره چون حببیست\nتواز کمال و ہنر در جید شده چون جان\nدرین زمان که بود قحط جود در عالم\nعجائب است مرا از غرائب دوران\nکه کسر بیطه غزمین بهر فرود سی\nنموده وعده بیریتی یک اشرفی احسان\nتو آن شهی که بدادی درین قصیده مرا\nصد اشرفی صله ناکرده وعده احسان\nهمیشه تا بود از نثر معتبر دفتر\nمدام تا بود از نظم منتظم دیوان\nبود بمدح تو مشحون دفاتر ایام\nبود بمدح تو ہمیشه مدحت خوان\nسماحت و شجاعت شان بمرتبه ایست که کلام در ربار مبارکش بیت\nسر نه مجیدن ز دشمن شیوه شیرستان بود\nبروی خصم رفتن کار شمشیر است و بس\nشاهد صادق البیان عدلیت معیت کمال گستری و ہنر پروردی نها در افغانسستان"}
{"book": "adl0208", "page": 9, "text": "نی بلکه در سائر بلاد هندوستان و ایران و عراق و ترکستان نیز ولوله انداز شهرت\nگردیده اند بفضا‌ئل عفت و استقامت و تقوا فاضل و عامی و بخصائص سخاوت\nو مکرمت و همت کامل و بادل اند والحاصل سردار بکمالات اقتدار مومی الیه از شهرت و\nحسیب نسیب فاضل کامل خردمند شادان در رایت و همیچ افغانستان بکمالات ومعارف\nمفتخر و مباهی است بحضرت مشارالیه از قرار ینی که مادهٔ تاریخ ولادت با سعادت\nشانست ؛ در سنه هزار و دو صد و چهل و پنج در شهر سه شنبه احمد شاه قندهار از کتم عدم\nبعرصهٔ وجود بکوارۀ پیرای عالم شهود گردیده اند فرو مادۀ تاریخ است\nاز باغ بهار دل طلب تاریخش | زیرا که دل از ولادتش یافت نوید\nو چون بسن رشد و کمال قدم نهاده اند اول چیزی که جلب افکار عالی شانرا نموده همان\nترویج و تآمین معارف کمالات بوده است ؛ لاجرم خواه در زمان عم مرحوم شان سردار\nکهندل خان مغفور خواه در ایام حکومت والد ماجد بزرگوار مرحوم شان سردار رحمدل\nخان چنانچه برادر عالی شان خلف اگیان شان سردار محمد علم خان شهید که در\nفن سیاسات ملکی و نظام و انتظامات حربی عسکری اقدامات مجدانه بکار برده ؛\nسردار مشار الیه نیز در خصوص انتشار معارف و کمالات و اکتساب فضائل مساعی\nما لا نهایه صرف داشته اند ؛ بعد ازان در وقعهٔ محاربه که مابین عم و والد ماجد شان\nواقع شده بود ابراز شجاعت و غیرتی که بکار برده اند لائق شایان هزاران\nهزاران آفرینت ؛ چونکه بمقدار جزوی از سپاهیان جانفشان که در رکاب\nظفر انتساب شان مانده بود ؛ فوج بسیار جسمی از مدعی را مغلوب نمودند؛ و بدین سب\nفوق الحد مظهر التفات جهان درجات والد بزرگوار خود گردید شهر بسیار\nمشهور که از سلاطین صفویه دورا بعهد و در بدست ملوک افغانیه افتاده بود\nو نهایت الامر بحضرت والد بزرگوار شان ارثاً انتقال نموده مکافاتاً بحضرت\n\nمشار الیه"}
{"book": "adl0208", "page": 10, "text": "مشار الیه عطا فرمودند؛ و کذلک در حادثۀ محاربۀ داخلی که بعد از فوت عم مرحوم\nشان سردار کهندل خان بپادرمی کشی و اختلافاتی که در مابین اولاد عم با والد\nمرحوم بزرگوارشان وقوع یافت نیز در خصوص محافظۀ بلد و اطفای نایره فساد\nمهارت و جسارت فوق العاده ابراز نمودند این خدمت و غیرت قهرمانه شان موجب\nممنونیت و حسن توجه پدر والاگهر بزرگوارشان گردید و مؤخر از فتحۀ آن بو ایلیگری قندها\nممتاز و دسرفراز و مختار گردیدند ؛ و چون عم مرحوم مکرم شان امیر کبیر امیر دوست\nمحمدخان در سنه از کابل حرکت نموده قندهار را ضبط و استیلا نمودند و حضرت والد\nبزرگوارشان بجهت ایران تشریف فرما شدند ؛ حضرت مومی الیه را وقف نامه\nبر جمیع املاک مستغار و عائله وصی و وکیل و رئیس مطلق نصب و معین فرمودند؛ و بعد از آنکه\nوالد ماجد بزرگوارشان در طهران بجوار رحمت ایزد پیوست؛ و حکومت جملۀ افغانستان مستقل\nدر تحت امارت کابل در آمد ؛ عم بزرگوارشان جناب امیر کبیر با حضرت خجسته اطوار را\nنهایت مدت امارت خویش چنانچه شان و فرشان بالا مراد و گلهای اعز عزیز خویش رفتار مینمود\nهمچنان معامله نمودند؛ و سردار مشار الیه با امیر کبیر باندریا فق امارت و حیاتش\nاز هیچگونه خدمت و صداقت چنانچه شایان بزرگانست تقصیر و تعطیل نورزیدند امیر\nکبیر حضرت مومی الیه را در صنف شهزادگان و امرا ادخال بلقب ارجمند دانشمند\nملقب و سرفراز و بمعاش یکصد و بیست هزار روپیه مختار نمودند ؛ و اکثر اوقات\nحضرت خجسته اطوار را در پای تخت امارت یعنی شهر کابل کابل بحضور خویش بنا بر لیاقت فضل\nو کمالش اکرام نموده نگهداشتند ؛ دیوانۀ قوم بنابر استعداد و قابلیت جبلّی که در وجود\nمبارکش مرکوز است بخدمات عم محترم مکرم خود ترقی و اعتلا جسته اند و همیشه در\nخصوص امتیازات معارف و کمال استشارات و معاً افکار مشار الیه بر طبع عا\nحضرت امیر عالیمقدار پسندیده و مقبول افتاده است ؛ و بعضی اشعار ابدار غرائى که"}
{"book": "adl0208", "page": 11, "text": "که در مدح امیرکبیر از طبع خدادشان سرزده است در دیوان مسطور است باالجملہ حضرت\nامیر باشوکت و شان شهزاده اسعد قند بخت انرا با نهایت حمر گرانمایه از اکثر اولاد\nو اقارب معزز تر و مکرمتر میداشتند و قدر و کمالاتش را وقایه نموده روز بروز در رتبه و\nحرمتش افزودند علی الخصوص در سفری که بمحاربه سردار سلطان احمد خان برادر زاده\nخویش بسمت هرات رفته بودند و در انجا بعد از محاصره چهارده ماه قلعه هرات را فتح\nتسخیر و بعد از فتح قلعه تب در وز دنیا فانی را ترک و بدرود نمودند درین محاربه مذکور\nکه دم واپسین امیر مرحوم جنت مکانست صداقت و استقامت فوق العاده که از\nسردار نامدار مشاهده نمودند حسبالی ممنونیت و جالب امنیت امیرکبیر مذکو را فتاد\nچنانچه سلطان احمد خان چاره را بر خویشتن از چار طرف بیچاره یافت بحیله رشوت\nدادن و صرف زر و سیم نمودن در آمده بسیاری از امرا و کبرای اردو امیر را بطرف خود\nجلب و میل نمودند از انجلہ از برای حضرت مشارالیه نیز تخته مبلغ کلی ارسال و بوعده\nبسیار اطاعت خویشتن را اظهار نموده بود اما چون وجود مسعود ایشان از آلایش و\nنقصان چنین اعمال خیله که منافی طریقه همت و استقامت است مبراست از اخذ و گرفت\nان استنکاف ورزیده از جاده صداقت و استقامت غم بزر گوار خویش سرمو انحراف\nننمودند و بعد از وقوع فتح چون این معنی برای مهر انجلای امیر کبیر روشن گردید در حق\nحضرت مومی الیه یک بر هزار محبت و رعایت را افزوده در اخر دعای خیر نیز در حق شانالوا\nنمودند و چون بعد از وفات امیرکبیر مرحوم دور امارت بر ولدار شدشان جناب\nامیر شیر علی خان که ولیعهد بود میسر گردید حضرت مشارالیه بمعیت امیر جدید از هرات سو\nمرکز امارت که کابلست مراجعت نمودند و ذات خجستہ صفات با امیر حال نیز در محاربا\nو اسفار متعدده کثیره که تفصیلات آن سخن بطویل میدهد مدت مدید مجاده راستی بیخردی\nسرآورده و اوامیر مذکور نیز در دست مالوجه خویش رفتار می نمودند و بعد از ان چون امارت از\nدست"}
{"book": "adl0208", "page": 12, "text": "دست امیر شیر علیخان برآمده در تحت تصرف برادرانش امیر محمد افضل خان و امیر محمد اعظم\nخان در آمد امیرین مذکورین نیز در حق سردار حشمت مدار بر طریقه اسلاف خویش حرکت نموده\nو منظور هر گونه حرمت و رعایت گردید. تا ماموریات ممتازه ولایته ممتاز گردیدند. و چون و\nثانی باز حکومت امارت بدست امیر شیر علیخان افتاده برادرانش خلع و تسلیم گردند در شه\nرفته جمیع افغانها تر استقلالاً و منظوراً در زیر اداره در آورد. از جهاد و ستیزه والد بزرگوار\nخود انحراف ورزیده اکثراً اقربا و شهزادگان درانی را از پا در آورد و زمام حکومت را بد\nنا اهلان و فسده مایگان سپرده. الا جرم حضرت مشار الیه را نیز از پا در انداخت و مدتی محبوس\nو بعدۀ تخلیص و معاش تقاعدی از برای شان تاسیس نموده. و حضرت سردار بکمال تا مدار\nمدت یازده سال در حکومت امیر شیر علیخان عزلت و گوشه نشینی اختیار نموده و کسب\nفضائل و پرورش اهل کمال بسر آوردند. و چون حکومت امیر شیر علیخان چنانچه تفصیلات آن\nوظیفه تاریکست لغو و ابطال گردیده بسوی ترکستان فرار نمودند و دولت انگلیس بر افغانسان\nعسکرسوق نموده امیر محمد یعقوب خانرا جانشین پدر بود محبوس ساخته و کابل و قندهار را ضبط\nو استیلا کرده بعد ازان عموم افغانیان بلوای عمومی نموده انگلیسها را مجبور بترک افغانسان\nو تفویض امارت را به امیر عبدالرحمن خان پسر امیر محمد افضل خان نمودند. و امیر عبدالرحمن خان\nبسرعت فوق العاده از سمرقند آمده امارت افغانسانرا وارث گردید. هنگامیکه امیر عبد\nالرحمن خان دارد چهاریکار گردید حضرت پدر بزرگوارم محرر سطور را از کابل بچههاریکار بحضور امین\nفرستادند حضرت امیر نیز در حق بنده خیلی اعطاف و مکرمت امیرانه را اجرا و از برای\nحضرت والد بزرگوارم خلعت وزارت و نوید مکرمت و تبشیر عاطفت در کابل ارسال داشتند\nو چون بکابل رسیده اعلان امارت نمودند با حضرت مشار الیه بنا بر اخلاص و صداقت\nکمال و فضیلت شان یوماً فیوم در عزت و اکرام و رتبه و جا شان افزوده مغبوط و محمود\nاقرانش گردانیدند. اتا بنا بر فحوای لِكُلِّ عَدَاوَةٍ مُصْطَلَحَةٍ إِلَّا عَدَاوَةَ الْحَسُودِ بعضی از"}
{"book": "adl0208", "page": 13, "text": "حاسدین قبا خصمین بر منوال مصرع چشم خفاش کجا دیدن خورشید کجا\nبر کمالات خدا داد و تقرب نیا و عواطف بیشمار امیر که در حق شان مرعی میداشت رشک\nو حسد برده در اکثر اوقات خالیه افکار حضرت امیر را در حق ایشان در تشویش می\nانداختند تا انکه بعد از محاربه امیر با سردار محمد ایوب خان در قندهار وقوع یافت حضرت\nسردار معارف کردار بنا بی انکه سبب حقیقے آن اثبات یا بد مخبر و محبوس نمود\nو بعد از مدت سماء حبس محط اهل و عیال و اولاد با انکه جمیع املاک عقار و مواشی و حشم نقدا و\nجنس غصب تا راج نمود منقب ا و مجبو سا بسوی هندوستان برآورد و تا بسرحد حدود\nانگلیس که عبارت از پشنک است در انجا بدولت انگلیس تسلیم نمود اما دولت انگلیس که\nدول متظمه است با سردار نامدار بر جاده تمدن و انسانیت سلوک نمود کرنیل واتر فیل که\nدر انوقت اجنٹ سند و بلوچستان بود با حضرت مشارالیه در مقام پشنک ملاقات بر خلاف\nوحشت و جهالت حکومت افغانیه اجرای تمام اصول قوانین را نموده گفتند که دولت\nفخیمه ما با شما در این چند سخن خود را مجبور و مکلف میداند اول انکه شما را بنظر مجوسیت نمی بیند\nبلکه جودا ر ا د میدانند ثانیا تا وقتیکه در تحت حمایت او باشید با شما از هیچگونه نوازش\nو احترام و مهمان نوازی چنانچه در خور و حسب و نسب شماست تقصیر نمیکند و ثانثا\nمعاش ما هانه که شمار کفایت کند نیز تعین میکند رابعاً در هر شهری از شهرهای هندوستان\nکه خیال اقامت داشته باشید مختارید و هر وقت که خیال رفتن کنید آزادید الا بسمت\nافغانستان پس حضرت مومی الیه ازین کلمات مونسانه کرنیل واتر فیل اظهار خوشنودی\nنموده اقامت کراچی را بمناسبت بعضی از اقاربی که داشتند اختیار فرمودند و حکومت نیز\nجمیع مایحتاج سفر به شانزا نقداً و جستا از خیمه و دواب و خرچ راه بدارک داده بمعه جمیع عائله اتبا\nشان بولایت سبوی و از انجا در ریل نشانده راست بمحل اقامت اختیار پیشان\nواصل نمودند و ما هانه ششصد روپیه کلدار نیز برای معاش تخصیص دادند حضرت\n\nمومی الیه"}
{"book": "adl0208", "page": 14, "text": "مومی الیه مدت سه سال در کراجی هند با معیت سردار شیر علیخان که قبل از در وحضرت طرزی صا\nساکن کراجی بودند اقامت ورزیدند بعد از ان بعزم سیاحت هندوستان از دولت مستعد\nو در مدت ششماه اکثر بلا و هندوستان را مانند بمبئی وحیدر اباد دکن و بنگلوره د میسوره ومدراس\nواحمد اباد و گجرات و اجمیر واکبراباد و دهلی دسرہند و امرتسر ولا ہور و پنڈی و\nپشاور و سمی ملا و کثیره دیگر را سیاحت کرده پس بکراجی رجعت نمودند، بعد ازین سیاحت\nششماهه مرات قلب نور اششان که متجلی از انوار رحمانی بود از زنگ ظلمت شروران\nدولت کافرسنگ ابا نموده نخواستند که این اثرعمر در تحت حمایت ومعاشس این کفر شر\nلاجرم در صدد ان شدند که از هند هجرت نموده بدولت علیه عثمانی پناه آرند، پس از دولت\nانگلیس استحصال رخصت نموده و بترک معاشش کشته عزم زیارت بغدا دو ہشت ابا و مینا\nبهاوند، و بعد از مخابره و مذاکره با انگلیسان از طرف دولت انگلیس مبلغ نجهزار روپیه از برا\nخرج راه شان مقرر گردید در سنه با سی و پنج نفر از عائله واتباع خویش بغداد جنت اباد\nآمدند و مدت ششماه در بغداد در جوار مرقد شریف مبارک حضرت غوث صمدانی محبوب\nسبحانی شیخ عبدالقادر جیلانی قدس سره العزیز که سالهای دراز ارزو کش این نعمت\nعظما بودند بسر اوردند، این با را در صفت بغداد و مدح حضرت پیر بجال نزاکت انشا فرمودند رہا\nبغداد بذات شیخ شد سل صفات | چون در مه و سال و نیمه ماه برات\nدر خوبی بغداد روان می آرد | از صحف دجله آیت شط و فرات\nبعدازان بنابر توجه وطیب والی عالی ولایت عراق جناب دولتلو تقی الدین پاشا و شیر\nاردوی ششم همایون دولتلو هدایت پاشا که محبت والفت زیاد بر کمالات وفضائل\nحضرت مشار الیه بہم رسانیده بودند، عیال را در بغداد گذاشتند و بنده شان محمود طر\nکه از سایه حمایت حضرت شیر مغالسمیر مذکور بتحصیل لسان عذب البیان تر\nعثمانی تا یکدرجه موفق شده بودم بصفت ترجمانی بمعیت عم خویش گرفته بسمت در سعادۀ"}
{"book": "adl0208", "page": 15, "text": "استانبول بعزم آستانبوسی و شرفیابی حضرت خلیفه المسلمین حرکت نمودند و قبل از حرکت با\nدر سعادة كربلای معلی و نجف اشرف را نیز زیارت نمودند و در هنگامیکه در نجف اشرف\nبر گرد مرقد مبارك مشغول زیارت و سعادت بودند در میان پرده بر صندوق مدفن شریف\nشمشیری مشاهده نمودند و از ما بمضمون بسیار غریبی در سلك نظم کشیده اند که تذکار آن درینجا\nخالی از مناسبت نیست نظم مذکور اینست قطعه چونکه رفتم بهر پابوس علی\nآن تجلی گش ضیت مانند و طور درمیان مرقدش دیدم ز دور\nتیغی اویزان چو شمشیر ضمیر طرزی از ساز نوائی رایتی\nگفت با عشاق در آهنگ زیر مرگ هم شمشیر از دستش نبرد\nکی جدا گرد و بهم شیر و شیر الحاصل که چون وارد در سعاده استانبول\nکه مرکز سلطنت عظماء ومقرپای تخت خلافت کبر است گردیدند و بخاک آستان سعادت\nو شوکت و شان خلیفة المسلمين ملاذالموحدين سلطان البر و البحر خاقان خشك و تر\nابروی دودمان عثمانا افتخاراریکه صاحبقرانی حضرت سلطان عبدالحمید خان ثانی\nثانی خلد الله ملکه تشرف نمودند حضرت پادشاه مکارم انتماء بسلطان معالی آکا\nحضرت مشارالیه را بانواع التفاتهای جهاندار جات ملوکانه نائل و ملطف فرمودند بدار\nدولتیخانہ یا دراکرم خود جناب شیخ الوزرا و وتلوا مش پاشا معززاً محترم مهمان فرمودند و در\nوقتی که در در سعاده مقیم بودند و در عزت و اکرام و دلنوازی و احترام شان چنانچه داب\nمرحمت و مکرمت سلاطین ذیشان عثمانیت لحظه فرو نگذاشتند و بعد از آن هزار غروش\nماهانه با اعطا اراضی از برای شان تخصیص و محل اقامت شانرا نیز در مرکز ولایت سوریه شان\nکه عبارت از شام جنت مشام است ماس فرمودند و پس حضرت مشارالیه نیز از طبع خدا\nغزل قصیده غرایی که در مدح و ستایش آن خسرو عادل و او گستر انشا دولوحه بسیار مطبوی\nبنقاشی مجلد ده بهزاد ترتیب و ابا د نموده بتقدیم بارگاه حضرت سلطان بحال پسند مر بوند\nفرمودند"}
{"book": "adl0208", "page": 16, "text": "فرمودند حضرت پادشاه حقایق آگاه و سلطان اسلام پناه میر در مقابل آن مبلغ دوهزار غروش نقد اعطا و امر و اراده سنیه در خصوص ایصال عائله شان را از بغداد بشام در حین ولایت عراق اجرا فرمودند عزل قضیه مذکوره چون مدح حضرت خلیفة المسلمین بلسان استشهاد یست در خصوص کمالات حضرت مشارالیه نقل انرا درینجا لازم شمرده غزل قصیده\n\nما سوده ام زفخر برین آستان جبین بر بخت من سپهر برین کرد آفرین\nعبدالحمید خان که خطیبان بخطبیش خوانند امام برحق و سلطان راستین\nسلطان خافقین و شهنشاه شرق وغرب کاید امین بدین و نگهبان مسلمین\nبا قامت خمیده چو محراب تکیه زد در تسلمین بسایه دیوار شاه دین\nدر پیش روی فتنه یاجوج حادثات تیغت کشیده کرد جهان سد آهنین\nاز بس علوی عز و شرف درشش راه صف نعال بارگهت هست ثرشین\nارسنگ زن پله میزان قدر تو بام نهبان شرم فرورفته در کمین\nهر صبح دم ز روی شرف بر جناب تو چون سایه آفتاب نهد روی بر زمین\nطرزی کنی دعا چوبی ذات اقدسش روح الامین کند بدعای تو آمین\n\nپس حضرت مشارالیه بنابر امر و اراده سنیه شاهانه بعد از انکه مدت دو ماه مهمان دولت بود در دارالخلافه اقامت ورزیدند ممنوناً و متشکراً بشام شریف که محل اقامت شان مقرر گردیده بود تشریف آوردند و از انجا بنده کمینه خودشان محرر سطور محمود طرزی را ماموراً بسوی بغداد از برای ایصال عائله ارسال فرمودند بنده نیز بسرعت فوق العاده ببغداد رفته اوامر شاهانه را که در خصوص رسانیدن عیال بولایت مذکور با خود داشتم بحجاب واولات تبلیغ و تودیع نمودم وانینر بزودی تمام امر و فرمان واجب الاذعان معظم خود را بجا آورده اسباب و تدارکات سفریه ما را بوجه احسن حاضره مهیا ساخته ومحترماً ومسلماً بشام رسانید داشتند حضرت مشارالیه مدت دو سال در شام شریف که محل اولیا و انبیاکر است اقامت"}
{"book": "adl0208", "page": 17, "text": "ورزیده، بعد ازان در سنه دفعه ثانی بعزم آستان بوسی ولی نعمت بی منت خود حضرت علیا\nالمسلمین عازم در سعاده گردیدند و در ین دفعه نیز بعواطف و مکارم سینیه جناب جهانداری\nنائل گردیده معادل هزار غروش دیگر در معاش شان ضم گردید و آنرا برای مأموریت امتحانی\nپسران شان نیز اراده سنیه بر ولایت سوریه شرف صدور یافت و حضرت مومی الیه در ین دفعه طراز کار\nفوق العاده خداداد شان برسم جامع نور لامع حمیدیه را که در ان هنگام بنابر امر پادشا\nدر جوار سرای شوکت احتوای همایونی در تعمیر و ترمیم بود بصنعت تار و مهارت کامله ترسیم\nو ماده تاریخ انرا نیز معظم چون سحر حلالی مضمیم و بواسطه فرمای مآبی جناب جهانبانه طوطو جا\nعلی بیک افندی بحضور میامن موفور ملوکانه عرض و تقدیم نمودند و این صنعت ذی معرفت آن پیر\nبکمال نیز نهایت درجه مقبول نظر کیمیا اثر پادشاه داد و کرم گستر عدیم المثال افتاده بعد\nاز ضم معاش وانواع التفاتهای جان نواز ده هزار غروش دیگر نیز در صله آن احسان واعطا\nفرمودند چون ماده تاریخ بغایت مصنوع و مقبول افتاده بود نقل انرا درینجا مناسب یافته قطعه\n\nبنای مسجد سلطان عقل طارزی جست\nبخط و گفت که تاریخی زین زیاده مجوی\nز احتساب براری چولی کار ان را\nبنای مسجد عبد الحمیدی غازی کو\n\nالحق که حسن ماده تاریخ سزاوار آفرین است بچه نکه معلوم است که بی نماز را در مسجد راهی نیست\nپس چون عدد بی نماز را از مصرع رابع بدر اریم ماده تاریخ تکبیر بعد حضرت مشار الیه بعد ازین حسا\nوالطاف نمایان حضرت شاهجان مشکور و ممنون بنام حبت مقام عودت فرمودند و در\nاواخر سنه عزم سفر سعادت اثر ادای فریضه حج بیت الله را مصمم فرموده باستیدان دول\nد نومسیای ولایت مصوب مجاز عصرت طراز روانه گردیدند گویند و جانفشان خود محمدی\nسطور را در شام بر امورات جزوی و کلی داخلی و خارجیها وکیل نصب فرمودند و بعد از ادا\nفریضه حج بیت الله و شرفیابی مرقد منور حضرت خاتم الانبيا صلی الله و علیه و آل\nوسلم که اقسام فیوضات عالم علو بر قلب صفانزل شان متجلی گردیده عودت نمودند و بعد\n\nبعد از"}
{"book": "adl0208", "page": 18, "text": "۱۳\nابداری که درین سفر خیریت اثر از طبع خدا دادشان در وصف کعبه معظمه و مدینه منوره سرزد\nیکی در دیوان و رذیل اشعار سفر هند و عراق مسطور است من جمله مضمونی غربی است که در صفت\nاحرام حضرت کعبه معظمه که در موسم حج بر دمی ببندد انشا فرموده که درینجا بنگر ارتقای انراکت\nقطعه در معنی\nرفتم چو بهر طواف در خانه خدا\nدیدم که کعبه هم چومن احرام بسته است\nرفتم بخیر پیش و نهادم جبین بخاک\nزیرا که خاطرم غمبش سخت خسته است\nگفتم خدا را این کعبه راست کوی\nزین بسته سر بتن که از طبع جسته است\nعالم برای طواف تو احرام بسته است\nدر پای بسته است و در انخویش رسته است\nاخر بگو تو بهر که احرام بسته \nبا انکه خاطرت دو عالم گسسته است\nگفتا خموش طرزی ازین سر سرنفت\nاسرار این رموز دری باز بسته است\nزبان بر مبز گفت که طبع منم ز هجر\nچون پسته سفیر چاک مباد ادم خسته است\nگویند مردمان که منم خانه خدا\nمن خود ندیده ایم تا من نشسته است\nان یار بی نشان که بگنجد هر دو کون\nداری مکرگمان که برین تیغ دسته است\nمن خود ز هجر سوزم از ان یار بی نشان\nاین بیت سال من خلل بسته است\nمن بود هفته کرد در شش سید دهم سبر\nارکان من اگرچه تو بینی نشسته است\nمن کیستم که در شش باین عظمت علو\nبا اشک حسرت اررخ او دست شسته است\nاز قوسین ج دست مانع امکان\nیک لامکان جبیر بر از تاب جسته است\nگفتا که طرزی ان لب یکتای بی نشان\nحفش نزد می هر که بود چشم بسته است\nحضرت مشارالیه بعد از عودت این سفر خیر مسب مدتی قدم در دامن استراحت کشیده\nو مشغول بمطالعات و عبادات ذات معبود خویش که از وظایف عمری شان است\nگردیدند و در سنه ۳۱۰ موفق بر تالیف و ترتیب تهذیب کتابی کردند که بعنوان اخلاق حمیده"}
{"book": "adl0208", "page": 19, "text": "معنون در بنام نامی حضرت خلیفة المسلمین موسومست که چنین کتاب چشم روز گاریا\nانکه عمرش را در ورق گردانی گذرانیده است اما نظیر انرا خواه در حسن معانی خواه در زینت\nنظامی هیچ ندیده است ، و پس از اتمام و اکمال که بدست شنا، صرف نسا\nبمحصول انجامیده در نظر فضلا و علما عظام و ارباب ولایت و حکام کرام جلوه گر نمودہ جمیع\nاهل عرفان بفضل و کمال حضرت مشارالیه شأخوان و آفرین گویان گردیدند پس\nاز طرف اعضای ولایت و فضلای بلد چنان توجه و ترغیب کردند که چنین کتاب مستطاب بایستی\nبنجر حضور معارف شمیم حضرت جہانبانی دیگر بر اوراق دسرا داد یافت لاجرم حضرت مو\nالیه نیز بنده شان محمود طرزیرا به بردن و تقدیم نمودن کتاب مذکور فرمودند : بنده هم\nامرو فرمان والد ماجد بزرگوارم را که اطاعت ذی سعادتش بر رقبه ولدتیم فرض عین است بجا\nبجا آورده ، با آبهای ولایت جلیله و توصیه شریت علیه حامل ناقل کتاب مستطاب گردیده\nعازم در سعادة علیه گردیدم ، و در انجا بواسطه و دستیاری قرین ثانی جناب جہانبانی\nعطوفت و حاجی علی بیگ افندی دمعاونت و دلسوزیها پاشای کنایت جلیله و دیگر وزرا\nکرام که تفصیلات آن در سیاحتنامه عاجزانه ام مفصلا مسطور است منظور نظر\nلازمان حضور معارف نشور همایونی نمودم ، پادشاه دارا در هم شکر سکندر شرکت بکمال بیداد\nو کرم گسترش در انگه کره ارض باری دفتر است اکتاب مستطاب را بغایر قدر و\nمرتبت مؤلفش منظور و مقبول نظر عاطفت گستر ملوکانه فرموده ، معاش سه هزار\nغروش شأنرا بجهار هزار غروش ایقاع و بنده مخلص شانرا نیز مظهر التفات جہاند ر حات\nفرموده مسرور الفواد بحضورشان اعزام داشته از مندرجات کتاب اخلاق حمیده و دیجانی\nقصیده مدحیه شاهیه اکه ماده تاریخ اتمام کتاب نیز ازان منظور است نقل مینایم\nبچرخ تاز مهر و مشتری نشان با شد نشان دولت عبد الحمید خان با\nعلوشان بزرگی و پاکی ذاتت جو آفتاب به پیش جهان عیان باشد\nالمهم بر"}
{"book": "adl0208", "page": 20, "text": "امام برحق و سلطان مطاع تو از ان که زیر حکم تو شاهان جم نشان باشد\nز فهم کامل و رای درست و عقل سلیم کجا بمثل تو شاه مزاجدان باشد\nبموی موی رموزات عقل پیدا ز بیک فهم تو باریک نکته‌دان باشد\nز حسن خلقی تو ایام چون شکر است جهان پیر بعهد تو نوجوان باشد\nز بس رحیم و کریمی بکلی از سر لطف مزاجیه بجان خلق محو خوان باشد\nکرم ز لطف توانی در مهربانی جمیع حکم تو بر جان من روان باشد\nسحر بعقل سخن فهم نکته دان گفتم که سال ماه و تاریخ این چسان باشد\nبخنده گفت که طرزی بخدمت سلطان ز روی عجز بگو گر ترا زبان باشد\nز فتنهای بغی و حادثات جهان مدام دولت و جان تو در امان باشد\nچو قبهای بغی کنی برون ز خوان نشان دولت عبدالحمید خان باشد\nهمیشه تا که بود شرع مصطفی برپا خدای هر دو جهانت نگاهبان باشد\nپس ازین احسان رحیمانه پادشاه کریم الخصال حضرت مشارالیه را در خصوص معیت و اتفاق بان\nعیال راحت و رفاهیت کامله حاصل گشته اوقات شبانه‌روزی را براحت و رفاهیت بال\nمصروف طاعات و ریاضات شاقه در راه استرضای معبود برحق خویش حصر نمودند\nنه تنها وجود را بلکه جسم روح قلب سر اخفا ظاهر و باطن را همگی درین راه حصر و صرف ساختند\nشام چنان بلدیست که خاک پاکش از جسم پاکان و هوای روح فزایش از ارواح مقدسه\nسکان ان گردیده شده و پس زهی سعادت کسی که از عالم و نفوس یک شهر جسمی مانند شام\nکه اکثر ناسش عباد الصالحین است میبرد و مقدمترین اعمال صالحه و عبادات مرضیه باشید\nهیچ وقتی نشده باشد که پنچ ساعت از شب گذشته ایشان در جامع کبیر پرنور بحضور مرشد\nمبارک سیدنا یحیی الحصور باذکار رب غفور مشغول نباشد هیچگاهی نبوده\nکه کسی جمال باکمال شانرا از گد و سه و از طفل و بالغ و از رجال و نساء ببیند بی اختیار دست کوته"}
{"book": "adl0208", "page": 21, "text": "مبارکش تقدیم نمود زنده بنده جهان فشان جسارت نموده سوال کردم ایا سبب این همه\nموفقیت وباعث این همه سعادت ظاهر و باطنی حضرت والد بزرگوارم را ارچه باشد؟ بجواب\nبنده خود حکایت فرمودند که نقل انرا بر قارئین کرام عرضه میدارم حضرت مشارالیه ارسنا\nوالده مرحومه خویش حکایت فرمودند که قبل از تولد من والده مرحومه ام را دو ولد حضرت باریتعا\nعطا فرموده بود که یکی به محمد اسلم و دیگری باسم احمد موسوم بودند و لیکی آن هر دو غنچه نا\nشگفته مانده بمدت قلیلی یکی در پی دیگر ازین منزل فانی رخت بسرای جاودا کشیدند و داغها\nفراق بر دل غمدیده ام گذاشتند اتفاقاً بکم نزلی به حمل تو حامله گشتم اما از هم و غم ماندن و\nنماندت امین نبودم تا انکه تولدت بظهور پیوست چون در دو جگر کبابي برادرانت چشیده بودم\nترا برداشته بنزد عم کبیرت سردار پر دل خان مرحوم که در طائفه باطن صاحب مقرات\nبودند، واز مریداان با کمال قطب زمان میان حضرت صاحب شمرده میشدند فرستادم تا در\nخصوص بقای عمر تو دعایی فرمایند، چون ترا بحضور لامع النورشان حاضر نمودند اسم ترا غلام محمد\nگذاشت و فرمود که این اسم را موافق باسماء اولاد حضرت مجدد صاحب نهادم تا انکه خداوند عالم\nبرکت طول عمر او را عطا فرماید این همه برکات و سعادت از لثه آن بزرگوار است الحاصل عما\nکه شده هجری میباشد حضرت مشارالیه در مرکز ولایت سوریه که عبارت از دمشق شام جنت\nمشامست در ظل رافت حامی دین مبین خلیفه المسلمین خادم الحرمین الشریفین سلطان عبدالمجید\nغازی خلد الله ملکه به کمال عزت و حرمت و رعایت کرامت و نعمت غرقا\nدر جوامع پرنور و زیارات مقدسه بان فیض میپرورد\nسرخیا استان نبی حضور در حالیکه از عالم یک نیم فرش\nتقدم و حضور مییابد بدعا بخیر و حسرت\nتمام شد ترجمه احوال جناب سلطان سلیمن اراز اوقات قبله دو جهانی طرزی صاحب\nطول عمر من تالیف محمود مینماید طرزی بدست محمد زمان ولقیعده ۱۳۰۹"}
{"book": "adl0208", "page": 22, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nهزاران حمد و ثنای نامحدود بصدر محراب خجلت آلود نثار بارگاه صمدی که دهان سخن سنجانرا\nبجنبش نسیم حرف و بیان چون گل سحری بخنده باز کرده است؛ و زبان لکنت\nفهمانرا باهتزاز عبارت پردازی بسان منقار بلبل رنگین بیان دراز ساخته؛\nلب سخن سرایانرا در در نظم و نثر مانند جیب صدف از گوهر شهوار مالامال ساخته است؛\nو طنطنه سخن را بدستیاری زبان قلم ببیان بگوش دور و نزدیک انداخته خدائی\nقادر بر انست که نغمه سخن بهر نمک را از تار چنگ زبان عشاق قانون زن نا پرده گوش\nمستمعان برات آهنگ بصدر رنگ ساز و نوا چون صدا رسانیده است؛ و\nبا و از کوچک و بزرگ عراق و عجم و حجاز عروب خلعت صوت مخالف پوشانیده؛ با\nوجودی که سخن بخش بیان بسان صدای سرمه نوشان سراپا در موج مداد سر به\nمغالطه؛ لیکن بگوش ترک و تاجیک رسیدنیست؛ هر چند سخن شنیدنی نه\nدیدنیست اما از انعام عام او هنگام بیان لباس عبارت بروی صفحه دیدنیست مرتبه بدریظم\n\nاول فطرت که سخن ساز کرد\nراه سخن را بسخن باز کرد\n\nحرف نخست ورق کاف و نون\nصوت سخن بود که آمد برون\n\nبهر نمک مایهء کائنات\nقند سخن ریخت اول نبات\n\nبا غچه جان ز سخن تازه گشت\nروی خرد از سخن غازه بست\n\nای سخن نوچه کجا آمدی\nتازه رسیدی زکجا آمدی\n\nگرچه توئی حرف نخستین قلم\nتازه تری لیک چو گل در سبدم\n\nتیغ زبانراز سخن جوهر است\nدر سخن خوبترین گوهر است"}
{"book": "adl0208", "page": 23, "text": "جان صدف است گهر او سخن\nدرعبث ضایع ایام مکن\nحیف از ان حرف که بی نام اوست\nخنده زند صوت که وصفش دروست\nجان سخن زنده بمدحت کس\nبی سخن حمد مباد حرف کس\nپس درود نامعدود و نعت گوهرامود عاقبت محمود قرار دادت ؛ که بالف قامت\nبی درماخن سخندانان عالم شکسته است ؛ و راه سخن بر زبان نکته سنجان جهان بسته\nفصیح بیانیا که سخن گویان عرب وعجم پیش فصاحت و بلاغت کلامش زبان در\nکام خاموشی کشیده است ؛ و شیرین زبانی که نکته سنجان جنیب سلاست و متانت\nالفاظش در بان بناخن هرزه گوئی دریده ؛ واز بیم تیغ زبانش عبارت آرایان\nچون جوهر در خویش پیچیده ؛ واز سهم خنجر کلام معجز نشانش مخالفان مانند بید بر جان\nخود خنجر کشیده صلعم\nشاه نبوت نسب سرور امی لقب\nانکه منطق و بیان او به جهان بشکست\nشوکت دینش ربود رفعت عیسی ز بام\nمنزلت شان او قدر سلیمان شکست\nآیت قرآن او ناسخ توریت شد\nمرتبه اش رتبه موسی عمران شکست\nشرع متینش محکم حاکم احکام شد\nدین مبینش بقدر جمله ادیان شکست\nالتاب ولمع شهوارانی را درخور است که در راه دین جانها فدا کرده اند و از ظلم ظالمین\nدین صدمه نکرده اند صلعم\nچهار ناصر دین و چهار رکن رکین\nچهار مهر سپهر و چهار اولی الابصار\nیکی ستوده خصال و یکی بها و جلال\nیکی سپهر کمال و یکی جهان وقار\nازین چهار یکی گر کسی خلاف کند\nسیاه باد رخش نزد خالق جبار\nبر آل و اصحاب طیبین و طاهرین او سلام باد تا بروز شمار آمین یارب\nالعالمین در تعریف علی کرم الله وجهه فرمود\nچوبا"}
{"book": "adl0208", "page": 24, "text": "چو کو رفتم بپابوس علی\nدر میان مرقدش دیدم ز دور\nطره ای از تار موی راستی\nمرک هم شمشیر از دستش ببرد\nبجز خدای کسی قابل عطا نبود\nجهانیان همگی خط بندگی دارند\nز بنده که بخود صبح و شام محتاجست\nهر آنچه میطلبی زو طلب که در هر دو\nکرونزانده که پست ما ترا بد ہد\nگذشت عمر و امیدم بزندگانی نیست\nہر ان گناه و خطائی که صادر من شد\nتوئی غفور و تو غفار هم خطا پوشی\nتو قادری و قدیری و خالقی و رئوف\nتوئی کریم و رحیم و توئی بصیر و علیم\nبمرتضی و امامی وزینب و زهرا\nکه لطف بر من طرزی زار عاجز کن\nآن علی کشر نیست مانند و نظیر\nتیغی آویزان چو شمشیر شبر\nگفت در عشاق با آهنگ زیر\nکی جدا گردد بهم شمشیر و شیر\nبلی دهنده و بخشنده جز خدا نبود\nزبنده گر طلبی خواجگی روا نبود\nتو زو گر طلبی مدعا سزا نبود\nجواد و کریم و عطا بخش و رهنما نبود\nکه غیر ناخن لطفش گره گشا نبود\nبجز دست که امروز راهبما نبود\nتو عفو کن که بی بنده بیخطا نبود\nهزار شکر که جز تو دگر خدا نبود\nتوئی که جز در لطف تو ملجه جا نبود\nکسی بمثل تو رزاق و رهنما نبود\nکه کس قبول تر از اهل مصطفی نبود\nکه جز در تو امیدش پادشا نبود\nدر حمد باریتعالی بر طبق مخزن الاسرار نظام گنجوی\nسر خط طغرای کتاب کریم\nانکه بر آرنده هستی و نیست\nاول او اخر هر بیش و کم\nکرد ز یک حرف دو عالم پدید\nبسم الله الرحمن الرحیم\nہست بده هستی هرست و نیست\nاخر او اول نقش عدم\nہفت شش و نه و چهار آفرید"}
{"book": "adl0208", "page": 25, "text": "جرم زمین ریخت برآب روان\nباشد و او نیست وجود همه\nشد ز نظر دور ز عین حضور\nگشته نهان رنگ تماشای او\nدیدن او در خور هر دیده نیست\nدیده بیدار و ز تار نظر\nجلوه کند هم بر و ز آفتاب\nرنجه مکن دیده بیننده را\nباج غیرت بجگر میخورد\nپر خرد را مر و راه او\nاز کرم او شده بالا نشین\nلعل و گهر در جگر کان ز تو\nتاب دو رشته یکتای جان\nهست نگهبان سپهر درسبا\nاز رخ خورشید سیاهی سترد\nزنده دم یکدم او آدمست\nوز نفست روح مسیحا دمت\nزنده بتوزندگی مشت خاک\nمونس شام غم غمخوارگان\nروی زمین را تو بهستی دمی\nچاک شد از بیم زبان قلم\n\nحلقه فلک لب سیه و در آن\nپیشتر از بود و نبود همه\nبسکه عیانست ز نزدیک و دور\nبسکه هویداست تجلای او\nدیدن او گرچه بعین دیدن است\nدیده کور کن ای بی بصر\nتا که بر چشم تو بر پر حجاب\nور نه ببینی رخ بیننده را\nدر حرم او دل و عقل و خرد\nعقل کی برد درگاه او\nدانش و عقل و خرد دوربین\nگوهر دل در صدف جان نهاد\nعقد کن گوهر ستبارگان\nروز و شب از عجزه دان بارگاه\nمشعله داری کواکب سپرد\nهستی او هست کن عالمت\nای ز دست جان دم آدمست\nجان ز تو جان یافته ای جان پاک\nچاره گر چاره بیچارگان\nچرخ برین را تو بلندی دهی\nخواست قلم حمد تو ساز و رقم"}
{"book": "adl0208", "page": 26, "text": "حمد تو گفتن نه حد هر کس است\nکوه کشیدن نه حد هر خس است\nدست خرد حمد تو بر پشت بست\nپای زبان در ره حمدت شکست\nحمد تو شد مهر لب انبیا\nحمد تو گفتن زکجا ما کجا\nگر کرمت یار زبانم شود\nحرف ثنای تو بیانم شود\nنقد بیانم به ثنا خرج کن\nخاشیم را به نوا درج کن\nلیک نوائی که ثنایت کند\nدر سخن صرف برایت کند\n\nایضا در حمد باریتعالی عز اسمه\nای ز تو پیدا همه پست و بلند\nذات تو فارغ بود از چون و چند\nهستی تو هست کن کائنات\nاز جهت ذات تو برپا جهات\nچرخ ز علم تو بود خیمه\nزانکه بود حلقه بگردن در\nچرخ و زمین و فلک و آدمی\nدیو و دد و جن و حوش و پری\nجمله بیک حرف تو پیدا شده\nفاش بگو باد توانا شده\nلیک همه نو نواز بیش و کم\nدر بر هستی تو گم از عدم\nعقل بکنهت نتواند رسید\nدر تو رسیدن چه تمناست این\nطرزی مسکین که سگ کوی تست\nزنده دلم از رایحه بوی تست\nای شده از هستی تو نیست هست\nاز تو بنا یافت بالا و پست\nهست شد از تو همه کون و مکان\nلیک توئی هم ز مکان لا مکان\nکس نتواند که تو داند\nذره بخورشید کجا بارسد\nگرچه ز هر ذره نمائی عیان\nلیک نشان تو بود بی نشان\nما زکجا در تو رسیدن کجا\nتا نشود لطف توام رهنما\nلطف تو گر یاوری ما کند\nجلوه دیدار تماشا کند"}
{"book": "adl0208", "page": 27, "text": "آنکه منم نقش خیال ازل\nصورت حال ابد بی بدل\nای چه ازل نقش خیال برون\nوی چه ابد صورت حال درون\nای ز تو پیدا شده هر خوب و زشت\nهم ز تو شد مسجد و دیر و کنشت\nخاکدرت سجده گه خاص و عام\nختم خدائی بتو شد و السلام\nحکم تو جاری بسر آب و باد\nاز غضبت اتش دوزخ زیاد\nمحو کن نقش خیال دوئی\nباد تو سرمایه حرف نوئی\nنقش دوئی محو کن سینهیها\nصلح پزیرای شهر کینهها\nمبذر تو پیدا ز ازل تا ابد\nخالق مطلق تو بهر نیک و بد\nوحدت تو شحنه بازار شد\nدزد شب شرک سر دار شد\n\nطرزی بیکتای تو گشته محو\nکز اغیار ز تو جمله صحو\n\nاین همان شش فردیست که بلسان اهل حال شرح شده و در رساله حمیدیه\nبحضور حضرت همایون اقدس شهریاری امیر المومنین و سلطان المخالفین خادم\nالحرمین الشریفین سلطان روف و رحیم سلطان عبد الحمید خان غازی نوشته شد\nبود بیت آن صید عزیزم که صیاد رعونت از دبائگ کل بحی کاکفش باه یعنی انسان عالم\nتعینات خلقت امکانی جهان وجود صید عزیز مکرم شریف است که خالق انس و جان در حق او\nچنین فرموده و لقد کرمنا بنی ادم و صیاد حقیقی که حقیقت حقایق جمیع اشیاست باین صید\nآدم است آنقدر الفت و محبت دارد که چاکهای قفس شکنه در رنه تن از هم ریخته او را بتارنهای\nرک کل که مراد از رشته لطیف وحی است بخیه زد چنانچه میفرماید و نفخت فیه من روحی ایجا\nاین قفس تن چاک چاک و بدن قالب رخنه رخنه او را بتار باریک کل و وحی دوخته تا نیدن\nنغمه سرا و بلبل هزار داستان جان حیوانیشه هزار دستان در گلستان حمد و ثنا و ستایش آن میان\n\nاندمستم"}
{"book": "adl0208", "page": 28, "text": "۲۳\n\nاز ترنم زیرو بم در نوا باشند و مدام ساز شیرین کشا بر دل کویا در کاراند کرنام آن بہار ایجا د ہمیزی\nاست و بند آهنگ خموشی در صوت و صدار تا شکر بکجا خلقت بیدائی در حق او صاد ر شد کجا\nارو پس پس ظاہر وان شده ماه رویش انور آئینهاء مسطحه مانند ماهی جوہر ائینهاء چونکه وجود دیستیا\nدر عالم امر از تسق خطاء با ی میت العروس احدیت یکباره صفا پرور ظهور جوهر روحانیت مصفا\nنمود اند اسنجا به پرده عرض ملون بوقلمون رنگین مزاج جسمانیت نزول کرده در جلوه حسن شخص مرآت\nبسته آئینه جهان ا واند و در عکس فروشی آغاز نهاد جو ہر ائینها که عبارت از دل آگاه بیدارد\nدر هوای قرب وصل آن بحر صفا پرور احدیت و تمنای نزدیکی استحما و انتهاءی حقیقت دروس\nشطرا مواج طوفان بیتابی مانند ماهی بی آب بیتابانه میطہد و شب در روز می زارد و مینا لد و سگر بیان\nروشن روان او سبب ضعف صحبتی تیره دلان ہوا و ہوس در بستر استراحت طول امل چنان سیراب\nدر خواب غفلت اند که شور ناله و زاری دل را افسانہ خواب میدانند و صوت طلبیدن در را صدء آبشا را\nمیخواند نه بر صدا د اکوشی مینهد و نه بر طلبیدن او هوشی میکمارد مر کسی را که ہدایت میر توفق\nیا در کنند کشان کشان بحضور پیر روشن ضمیرش میرساند وان مسند نشین محرم خلوت حدث آن دور\nآرای ایوان بزم قرب احدیت به انگشت شهادت در قلبی آن پنبه غفلت را از بین گوش سری اویر\nمی آرد تا ہمدم و منفس جان جہان دار بهزار د ہم آواز دل بیدار آگاه میناسیکر و دو در زمره ایشان بین\nحساب میشود صاف دل را سایه تمثال جو و بار ولست یا عکس فضل رنگ کرد و در ائینهای صفا\nمشربان عالم حیرت وحدت را خیال عکس استنی بر ہستی خود شخص مانع و حجاب تجلیات ذاتی پرود\nواستار انوار اسمای مصطفا جلوه شهود حقیقی حقت اجرا کہ در جلوه زار وحدت هیچ کثرتی کثیف ترا\nوجود موہو می خود سالک نیست سالک میتواند که همیله با راعتبار تعینات امکانی د مکانی را\nکند همین کثرت بستی وجود خود را نفی کردن حقیقت اثبات بقا بالله است این وجود در سلوک از\nمشکلات عظیمه سلوکست و این نفی وجود را ماشا الله بعضی از سالکان باستقامت اثبات بیات\nمتحققت که هیچه باز گران تر برا ئینہ دل سالکت ساییه تمثال موجود خود سالک نیست مصرع دوم"}
{"book": "adl0208", "page": 29, "text": "دلیل مدعاست بداینه چون بصفای وجود سعانی فایض شده و بجزت والی که آخر مقام سلوک است\nبکمال رسیده بمحض نفس عکس جود چهرجه جا از نمود از عالم علوی بصفا ذاتی بتخصیص اغیار ضیاء کثرت\nنزول میکند همین عکس غیر قطرۂ زنگ کدورت در صفا حقیقی او میکرد در صحبت و شد لان چنان که بتی\nصاف بیند عیب خود رو شکر اتقیا، یعنی صحبت متابعت دانشمندان که حضرات مشایخ صوفیه رحمهم الله\nبهمجه وجه از دست نباید داد چرا که دل صفا ایشان آئینه صفاست و همین که در آئینه ظاهری بغایل\nنگری نیکوئی رشتی خود را معاینه بچشم سر اشکارا بینی و هرگاه متابعت شد لان صاف طبع با بر خود لازم\nگیری بر عیوب شخص نفس پنهان خود واقف پیداگردی و حسن فبح زشتی ما را بچه آئینه نماین مکر آینه دل\nصفا پرور پیر روشن ضمیر را در اصطلاح صوفیه حمالله روج رامیم نفس میم قلب هم بتائی نامند چونکه نفس کی\nروح است جوهریست علوی از عالم امر که بائی خیا ر صفات جہما عارضی دل فرموده پس همیشه توجه حضرت\nروح بطرف مرکز اصلی خود که علوی عالم امر بیت باشد و بسوی عیوب هیچ نینگر و چون آئینه رو نا هر رو\nضمیر متقابل میکرد و معاینه یک یک عیب خودرا بچشم سر مشاهده میکند هند بعد از ان با شبا شاقه که تزکیه نفس است\nاز کمنے حبشی را از آئینه دل خود کم کم کم د محو میسازد تا انسان کامل میکرد د مصرع دو قم نیست شخصی منکر چون نفس\nمصفا مجلا د مصفا بسازد صفا سا آئینه اول حسیب نیکنک به شخصی عکس خود او را با و رو رو صفا و پاک نهاد با زون\nمیفر یکی که در اوست معیت پدار چراکه کاقات عمل است مفت سر قدر کرده و کردون با اقتضای خودشت بموجبه بخار\nاتقیا، هر چند ل حسن آئینه سالک طریق سلوک بشارکر و ون دور ماه و مهر کرد و فلکی کرد و دورسیرانا والنعمی عمان\nالافلاک کوکب بار سیت لطیفه آسمان بود میکند از سفل بیوت بان مقام ملکوتی هم میتا و چنا که سید الله مرند\nالله سدرة مندرجه ضرورت تباه هوت الم تا نها تجلی ذاهر انوار افتا حقیقت من اینجن سفیها این سبعہ رات محصل من\nاستعدا و نظر پیٹ سالک تا قابلیت مشاهده شهو و پر نو سال ذات احدیت پیدا کند محو راقینها از ان گفته که تو\nر ضی کو عسگران حظه شما و سردیکر ان نقطه خوماست پس نقطه شما و نقطه جنوب فلک افلاک جود آسان\nکامل لطیفه قلبی روست بین نقطه جمیع بروج و کواکب آسمانی قالب اشاد کر دست بطری از اینها\nجان بخش مسیحا پرورشش میچکوان شد بدان از کوریا غیبهای داسی نظر بشنو که دهم نظیر لب جان بخش پروروش\nهمه تصورف انسان کامل در کجا کلم شد در یک شعرفوب گفته است، یوسف حضرت استاد دل طرزی چه در شتم با"}
{"book": "adl0208", "page": 30, "text": "Marges coupées p. 16\nVoir le 2e exemplaire\n(incomplet par ailleurs)\nqui restitue (presque)\ntoute la marge\nsupérieure"}
{"book": "adl0208", "page": 31, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0208", "page": 32, "text": "بفرمان خالق انس و جان در این زمان سعادت اقتران\nاشعار بلاغت عنوان فصاحت توامان جناب سردار غلام محمد خان\nالمسمی بدیوان\nجناب طرزی صاحب\nافغان طول عمره\nبسعی و اهتمام جناب محمد انور خان در مطبع فیض\nمحمدی صورت اختتام و زیور طبع پذیرفت سنه ۱۳۱۱ هجری"}
{"book": "adl0208", "page": 33, "text": "۱۸\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nدر حمد الله تبارک و تعالی غراسمه\n\nای لال از اوصاف تو پوسته زبانها\nدر خامه چوشق مانده از مد تو بیانها\n\nآثار تو ظاهر بهمه کون مکان لیک\nاز تو نتوان یافت نشانی بمکانها\n\nای از تو عیان ظاهر و باطن تو مبدا\nوی مظهر صنع تو عیانها و نهانها\n\nجان کرده نشان در دم تیر تو اسیران\nعشاق ترا هست برین راه نشانها\n\nدر فکر تو افتادم و گردید یقینم\nکز وهم در ادراک تو وامانده کمانها\n\nاندر طلب وصل تو چون شمع بهر شب\nدر آتش و آبند همه سوخته جانها\n\nتا خیر تراره ندهد چشم زمژگان\nداده بکف مرد مک دیده سنانها\n\nخاموش ز ذکر تو نیم هیچ زمانی\nهرسوی مرا هست بیاد تو فغانها\n\nطرزی اگر از دیده انصاف ببینی\nآب رخ صدرنگ بهارند خزانها\n\nدر حمد الله تبارک و تعالی\n\nای بسیر غلطان بهرسو در سراغت آبها\nگرد خود گردان بجستجوی تو گردابها\n\nگر ضعیفی از شکوه قدرت او دم زند\nاز نسیمی صد شکن افتد بروی آبها\n\nدر تماشای خیال جلوه دیدار تو\nدیده ریزند چون انجم ز مژگان خوابها\n\nطرز"}
{"book": "adl0208", "page": 34, "text": "تا که طاق جفت ابروی کجت در جلوه شد\nکشت از تعظیم هر مو بر تنم محرابها\nرشته غم درارم در غمت کوتاه شد\nبسکه در دست غم عشق تو نور دم تابها\nدل بیاد چشم مستت تلخکام در خون شست\nجان بیاد طره‌ات افتاده در قلابها\nتا که برق تیغ قهرت جلوه‌گر در بحر شد\nمیزند بر خاک سر از بیم تو سیلابها\nطرزی در وصف خیال عارضت میتراو\nمیروم هر چند میپوشم بهمان آبها\nدر حمد باریتعالی\nای بیم تو در سنگ نهان کرده شرر را\nانعام تو در ناله نهاد است اثر را\nتشریف ساسی تو قبا بهر قدار است\nپشت کرمت بهر میان ساخت کمر را\nدر بحر کف جود و سخا و کرم تو\nقیمت نبود بیش ز یک قطره گهر را\nاز مرحمت عام تو پرورده امان\nباشیرۂ جان شاخ شجر طفل ثمر را\nقهر تو عیان زهر از دهن مار\nلطف تو نهان در دل نی کرده شکر را\nصنع تو بظلمتکده محفل امکان\nافروخته از نور وضیا شمس و قمر را\nجز تو که دهد قوت بینائی اشیا\nبا این ضعفی که بود تار نظر را\nکس محرم اسرار نشد گرچه درین راه\nخلقتی ز پی وصل تو خون کرده جگر را\nاز نور تو یکذره مگر دیده که هر صبح\nخورشید در آغوش نهان کرده سحر را\nیا رب بدل سوخته ما شرری زن\nزان شعله که بر طور برافروخت شجر را\nبا چشم تر و چاک جگر خامه طرز\nدر قطع ره شوق تو با ساخته سر را\nدر نعت اشرف انبیا محمد مصطفی صلی الله و علیه وآله\nای از جمالت آئینه صنع را جلا\nخاک درت بچشم ملائک چو توتیا\nسوگند ایزد است بموی و بروی تو\nدر ابتدای سوره والیل و الضحی\nالحق که بود ذات تو مشتق زنور حق\nزانرو نبود سایه‌ات ای سایه خدا"}
{"book": "adl0208", "page": 35, "text": "جهانی که مادح بود خالق جهان\nمادح کجا و مدحت ذات تو از کجا\nعذرم پدیر زانکه توئی معذرت پذیر\nدستم بگیر زانکه در افتاده ام زپا\nارحم لنا بلطفك يا ارحم الأرحم\nاشفع لنا بفضلك يا شافع الورى\nاز عین لطف و مرحمت ای حقتعاله\nبنگر بحال طرزی مسکین بینوا\nدر تعریف مکه معظمه زاد الله تعالى شرفا\nعجب معشوق بی پروا بعالم کرده ام پیدا\nبظاهر در میان خلق و باطن بود تنها\nبپادامن کشان از ناز ناز جلوه می آید\nگریبان چاک و دست افشان خندان آمد نیهانا\nقیامت میشود تا یک قدم بردارد از تمکین\nسرا پا شور استغنا ز ناز بی نیاز یها\nنگار شوخ و شنگ و فتنه سازی سحر پردازی\nبلب شیرین برنج رنگین بقد از عالم بالا\nزهر کنجی زبس صد رنگ طرز جلوه دارد\nندانم قطره خوانم یا محیط موج یا دریا\nبسان کعبه معشوقی سیه پوشی نمیباشد\nولی در چشم ظاهر بین بود چون خانه برپا\nتجلی حق از هر گوشه این خانه میریزد\nبظاهر گر چه در لفظ است پنهان صورت معنی\nجهانی از صفا در سعی طوفش میدود بیخود\nگهی نامروه در مرهم گهی تا محره و مینا\nز بس از ناودانش آب سمت میچکد دایم\nزفرق تشنگان یکقدرود امواج او بالا\nنیاید در بیان توصیف تمکین جلال او\nکه تا مرگان کشایم بر خشد دل میرود از جا\nتعالی الله زشان و شوکت عز و علو او\nکه بر پایش هستی میکند در سجده شب سرا\nصدای ذکر تسبیح خلایق در شبش هر سو\nبگوش طارم اعلی رسد در مسجد اقصی\nبکفتن بر نیاید تا بکنی روی زیبایش\nشنیده کی بود مانند دیده بشنو ای دانا\nبر هند میبرد پایی بطوفش هر طرف بینی\nغریب و منعم و شاه و گدا و عاشق و شیدا\nازین در هیچکس نومید طرزی بر نمیگردد\nدر آغوشش تمنا آورد دنیا و ما فیها\nمسن مطبعه\nنام بردن"}
{"book": "adl0208", "page": 36, "text": "تا برون شد ماه رویت از در آئینہا\nمیطید مانند ماهی جوہر آئینہا\nنوبہار حست از بس کل کربیان میرسد\nعکس رویت میزند کل سر آئینہا\nدانہای جوہر از تاب رخت ہمچون سپند\nرقص بیتابی کند در حجر آئینہا\nجلوۀ می قامت قد قیامت خیز تو\nکر د بر پا شور محشر بر سر آئینہا\nخط یاقوتی نویسد صاف عکس لعل تو\nخوش قلم افتاد از بس سطر آئینہا\nہمچو موج می ز شور سرخوشی برپا شود\nاز لب لعل تو خط ساغر آئینہا\nاز قران آفتاب عکس روی انورت\nمطلع ہر شرف شد اختر آئینہا\nصحبت دشمنان آئینہ نیک و بد است\nصاف بیند عیب خود روشنگر آئینہا\nصاف دل را سایہ تمثال خود بار دست\nعکس قفل زنگ کردد بر در آئینہا\nخاطر روشن ضمیر مطبع ساده پوستی\nبسته این پرداز شهرت بر پر آئینہا\nہر قدر کرد و چو کرد و ن کرده ماه و آفتاب\nچون سخت مہری نہ بیند محور آئینہا\nطرازی از لبهای جان بخش مسیحا پرورس\nآبحیوان شد روان از کو ثر آئینہا\nمن طبعه\nماه رویش کری بیند شب بخواب آئینہا\nصبحام خیزد زجا چون آفتاب آئینہا\nبا رخ خویش خوبی کی مقابل میشود\nزلف جو ہر را د ہند چند تاب آئینہا\nاز تماشای عرق افشانی رخسار او\nکشتہ بیچون شیشہای پر کلاب آئینہا\nکر ہوای جلوہ اش ز آئینہ سرخونش مکندارد\nمیکند قالب تهی همچون حباب آئینہا\nاز تماشای رخ و زلف پخش مردم مژده\nمیخوردمانند جو پہیچ و تاب آئینہا\nتا فشاندی برخ انکه زلف مشکین ر\nچون دہان نافہ شد پر مشکاب آئینہا\nتاکه در اینه عکس لعل میونش فتاد\nغرق شد تا فرق در موج شراہینہا\nہر کجا بحر جمالش موج حیرت میزند\nافگند کشتی زبیابی باب آئینہا"}
{"book": "adl0208", "page": 37, "text": "زان قد آئینه از دوری او شرمنده جال\nهست و پیش آفتاب دلمه مهتاب شبها\nبسکه دارد روشنی طرزی صفای عارضش\nمیشود از عکس رویش آفتاب بآبها\n\nمن طبعه\n\nتا چند تیر غمزه زنی بر جگر مرا\nآخر مزن ز نبش مژه نیشتر مرا\n\nجز خانه خدا و بجز خانه رسول (ص)\nدر هر دو کون نیست پناه دگر مرا\n\nهر چند آب قد گهر را کند فزون\nبی آب کرد پیش تو این چشم تر مرا\n\nواقف نیم بفصل گل و موسم خزان\nبا دور کرد بسکه ز خود بیخبر مرا\n\nاز غم بخاک تا بمیان میبرم فرو\nافگند تا چو کوه غمت از کمر مرا\n\nاز بسکه درد عشق تو بار گران بود\nخم ساخت چون کمان تو آخر کمر مرا\n\nخواهد چو خوب که نشانم کند بتیر\nدارد ازان ز دور بزیر نظر مرا\n\nتبدیل بر نه تیر نماید دلم چو چشم\nناوک مزن بسینه ازین بیشتر مرا\n\nپرواز تیر صله نشین کرد تیرا\nافگند خود بدام بلا بال و پر مرا\n\nچون شیشه از نازکی طبع میزدم\nباشد مدام قوت ز خون جگر مرا\n\nبر سر ز بسکه سنگ چو بادام میخورم\nدلخسته ساخت لذت ذوق ثمر مرا\n\nشرمنده ماند بانک تهی مغز از عطاست\nآمد بکار عاقبت این گوش کر مرا\n\nیک کوچه کوی نیست که در وی نگشته ام\nطرزی چو باد ساخته تا در بدر مرا\n\nبر طبق میرزا بیدل\n\nاشکی که پیرهن نسوزد بیان ما\nبال سمندر است همان دودمان ما\n\nامشب بیاد نرگس مستش فغان کن\nاز سر بر ناله سبک آه و فغان ما\n\nشد بند بندم انجمن افروز گل طور\nتا برق عشق شعله زد از استخوان ما\n\nدردا که غیرت دل هیچکس نیست\nبر حال زار خار و خس آشیان ما"}
{"book": "adl0208", "page": 38, "text": "نام قد چو سرو تو تا بر لبم گذشت\nشد راست همچو تیر قد چون کمان ما\nباریکتر زموی تو کشتیم مادول\nبحث میانست آمده تا در میان ما\nتا نگھت خیال تو ره یافت در مشام\nگلهای آرزو دمد از بوستان ما\nپر گوہر است همچو صدف مخزنیم\nبر بسته تا بمهر خموشی دهان ما\nاز بس نشان تیر تو گشتم ما و دل\nکس غیر ناوک تو نیا بد نشان ما\nبا د بر خ تو کرده بدل جلوه ز آنکه باز\nدارد بهار صد چمنستان خزان ما\nجائی که کاروان غم و در دمیدرو\nباشد فغان نال جرس کاروان ما\nاز بس دو رنگی است بیان رحیمین خلق\nطرزی نماند نام و فا بر زبان ما\nبیدل\nاز لبش نتوان با فسون نا کشی دشنام را\nگز رگ یاقوت مشکل کس بگیرد کام را\nپیش و پیش حیرت آئینه چون سیماب شد\nشوخی حسنش ز بس رم میدهد آرام را\nاین چمن را غیر بوش بیش خبری با بست\nخانه زنبور بشمر دیده با دام را\nصحبت کم میکند خود را زحیرت چون حباب\nگر کند بخش آور در دریای لطف عام را\nآفتاب عارض او خال را در برکشید\nروز در آغوش میدار د سواد شام را\nاز ضعیف یها مشو غافل که شیران صیدند\nگرچه اینجا بیشتر از مو نیا بی دام را\nنقش زلفش تا بدل شد ثبت نال شکوه ام\nموی از فریاد سازد منع طبع جام را\nحلقه زلفش ز بهر صید دل در جنبش است\nشوق صید آورد در پرواز آخر دام را\nاز دهان تنگ او نا مد جواب حرف ما\nماند با در شکر از لعل لبش پیغام را\nبجز گل حسرت درینجا حاصلی در بائیست\nطرزی اتش زن بهارستان ننگ نام را\nجواب سلیم\nبس کن ای دل چند داری ناله شبگیر را\nبرده اند از نالهایت قوت تاثیر را"}
{"book": "adl0208", "page": 39, "text": "چشم خون افشان ما ار بس که جشت اشکبا گرتو همچون چشم ما می حمله از نخچیر را\nگر رسد از شست زنگیر تو روزی ناوت می نشانم چون مژه بر چشم خود آن تیر را\nدر دگر می آورد فریاد شور انگیز عشق سرمد امدادی که خاموشی کند تقریر را\nگل دمان از خنده چون بندد که آن لبهاز نا میبدر رنگ تبسم غنچه تصویر را\nدر رخش با قامت همچون کمان بشینن ما مگر از گوشه یا بی نشان تیر را\nآب چشم ار وشیمنهای که دارد بر سرم خانه نگذاشت الا خانه زنجیر را\nسپر جرمیم و خرسندیم کاندر روز حشر خلعتی جز عفو نبود صاحب تقصیر را\nتشنه آب دم تیغم و آن بیرحم کو تا دمی بر حق ما مالد دم شمشیر را\nدر بیابان غم او طرزی از ہم بشیونا گرد خود هر گزندیدم حلقه جز زنجیر را\nاز طبع خود\nبا یار تا قریب بدیدم رقیب را دیگر ندیده ام بدل و جان شکیب را\nز لفت خبر ز حال دلم گر نشد چه شد در ملک کفر کس ننوازد غریب را\nهر کس نصیب برد ز خوان وصال تو درد اکه نیست بهره من بی نصیب را\nمارا که منع کرد ز دیدار گلرخان کس از چمن بیرون نکند عندلیب را\nیارب نگاهدار تو از چشم مردمان آن سحر ساز نرگس مردم فریب را\nچشمش نساخت چاره در د مرا دریغ بیمار ساخت طالع طرزی طبیب را\nجواب صائب\nپیرخت گیرم اگر اندر کنار آئینہ را زآه گرم خویش سازم پر غبار آئینہ را\nار دو چشم خون فشانم عارض خود را بپوش زنگ کلفت زود گیرد در بهار آئینہ را\nحیرت دل گر بوصف ماه رویت دم زند میکند سیماب آسا بیقرار آئینہ را\nخنجر مژگان و رسم که ساز در خه اش دور کن از پیش چشم شوخ یار آئینہ را\n\nبارداد"}
{"book": "adl0208", "page": 40, "text": "بار دادی تا ببزم وصل خود آئینه را\nکرده ام آزاد ما دم سنگسار آئینه را\nهر که محو خود شود دیدار خوبان مفت او\nحیرت دل عاقبت آمد بکار آئینه را\nصاف دل را نقش بد در سینه نبود جایگیر\nعکس خوب و بد نباشد پایدار آئینه را\nهمچو شبنم پیش خورشید رخت نابود بود\nزان کشد زنجیر جوهر در کنار آئینه را\nپیش ازین وصف رخ خوبت نیا بدریبان\nعکس رخسار تو سازد لاله زار آئینه را\nدل جهان تاب جمالت آورد در یک نگاه\nشرم رویت ساخت همچون آبشار آئینه را\nکرده وصف آه طرزی آنکه صائب گفته است\nمیتوان کردن باهتی رنگسار آئینه را\nجواب کلیم\nبر طرخ فکنده طره معنبر نقاب را\nسایه مکر که میکند در بغل آفتاب را\nزیر نقاب میکنی عارض خود نهان\nتاب نیاورد کتان پرتو ماهتاب را\nدعوی حسن کرد مه خیر نقاب را ز رو\nبشرم حجاب کن باه من آفتاب را\nسایه صفت بشرم تو خور بر مین جبین نبد\nاز رخ همچو ماه خود گر فکنی حجاب را\nخواب بدیده نا مدم چه فسانه خوانم\nزانکه فسون چشم تو برده ز دیده خواب را\nبحت زلف تو بچین گر بخطا گذر کند\nغوطه بخون دل دهد نافه مشک ناب را\nجای نفس زسینه ام شعله زبانه میکشد\nپیش تو گر بیان کنم سوز دل کباب را\nپیش لب تو ای صنم دست باده کی کنم\nمن که چو آب میخورم خون دل شراب را\nبر طرف عذار خود طره چه تاب میدهی\nچند نهی کیا نچد بر رخ کل عذاب را\nمژده وصل آن جوان در دل پیر طرزیا\nباز پس آورد روان خرمی شباب را\nبر روش بیدل\nز بس دارد دو چشمش در گلویم سر بر سائیها\nز دل فریاد میخیزد بدوش نارسائیها\nکجا در دستم افتد دامن جمعیت خاطر\nکه دل چون شعله از خود بر رقص دارد جدائیها"}
{"book": "adl0208", "page": 41, "text": "گل مقابس غنچه تصویر حیرت شد زبان ناله‌ام برداشت نازگین نواهای\nبهار خامشی گلهای شهرت در بغل دارد قلم شد چون قلم آوازه‌ام از بیصداهای\nگلزاری که باد گلشن حسن گذر دارد چو کشت غنچه میرنگ انیس رنگ صدهای\nبراه عجز بخراهم درو بیدست و پا نمی زن که تا خورشید شینم را برد بیدست و پاهای\nنباشد خود نما پنهان وضع حیرت اندودم که در شش گیر گردون هم کم خود نماهای\nبیاد بوسه پای نگارین کسی طرزی سراپا خاک گشتم آخر از بس جبهه ساهای\n\nجواب ناصر علی\nبرندان غش کردم زبس فریاد یاربها بگردون پر رخون گردید چون تبخاله‌ کوکب‌ها\nزبس جوش لطافت میزند لبهای میگونش شود نیلی چو نیلوفر ز عکس بوسه آن لبها\nز شرم سائم در کوی نومیدی چه میپرسی که در طبع کریمان چون عرق شد آب مطلبها\nزبس در شعلهٔ شوقش بجان شمع میسوزم عرق بر چهره‌ام اخگر شود از گرمی تبها\nکواکب میطپد همچون سپند از جوش بیابی کشیدم آو گرم از بس بیاد آتش دل شب‌ها\nزبس شوخی رواج از طفل بازی کوشش می بارد معلم همچون سبکانه بازی مکتب‌ها\nبیاد یار زلفش سکته بر خود هر زمان پیچم خلاصه موی براندام من چون نیش عقربها\nبیاد بوسه لعل لبش در بزم میخواران ز حسرت غنچه جام می تهی گردند قالبها\nزیس دو دل طرازی رود تا آسمان شیب چو اشک از چشم گردون بر زمین افتاد کوکبها\n\nجواب صائب\nزہی پر حسرت بیدانت کام عشرتها بیابان مرک صحرای تمنای تو فکرتها\nطراز دامن حسن تبولت ذیل عزتها ز چشم افتاده لطفت غبار پای ذلتها\nز شوخیهای حسن نیرنگ جلوه پردازش ز بیتابی چو سیماب است در آئینه جوهرها\nبیاد بوسه لعلت تمنای تهی مغزم چو جام می کشد خمیازه در آغوش حسرتها\n\nبتا راز"}
{"book": "adl0208", "page": 42, "text": "غبار از پایمال توتیای چشم گردون شد\nبود افتادگیها نردبان اوج عزتھا\nکجا مارا گذار و لطف توعریان کشم خلق\nکه پوشد بر قد اشجار انعام تو خلعتها\nزعکس جلوه حسن تو دل در سینه تنگم\nبخود پیچیده چون آئینه در گرداب حیرتها\nدلم بیمار عصیانست از لطف تو میخواهم\nدوای درد خود را ای شفا آموز علتها\nبجو طرزی که در زندان حسرت میکند زار\nجهانی در بهار انست مست ساز عشرتها\n\nبر روش بیدل\n\nای داغ تمنای خیال تو جگرها\nپامال ره شوق تو چون آبله سرها\nیکذره اگر عشق دهد رخصت پرواز\nدر سنگ پر افشان شود از شوق شررها\nاز شوق تماشای گلستان وصالت\nشد جیش مژگان پر پرواز نظرها\nاز بس سراغ غم درد تو دویدم\nخون درزنی ناله من کرد اثرها\nتا پای طلب بست بدامان قناعت\nدر آب رخ خویش زند غوطه گهرها\nمن با تن چون کاه کجا و ستم عشق\nخم کشته ز بار غم تو کوه و کمرها\nطرزی بسر کنج نشینی ز قناعت\nکر حلقه صفت خم نشوی در پس درها\n\nبطرز بیدل\n\nبگذرد گر باد حسنش جانب گلزارها\nاز طراوت خون گل جوشد زنوک خارها\nتا برخسار تو زد گل لاف خوبی در چمن\nعثمان گل را فروشد بسته در بازارها\nسرکشیهای تو ظالم گرتنگ سنجر ما\nمحو گردد سایه چون افتد ز پا دیوارها\nتردماغی پرده ساز ناله زار دل است\nشد بلند آهنگ چون افسر د پرتو د تارها\nدیده تا رخساره ناشسته ات در چمن\nگل زحسرت بهر محو شوید بخون رخسارها\nگرباین حسن شکو جانب گلشن روی\nغنچه بردارد فغان از شوق چون منقارها\nدر ادبگاه محبت شوخی نظاره چیست\nمیکند بر پا مژه برد اشتنها دارها"}
{"book": "adl0208", "page": 43, "text": "ره نبردم بر در دیر محبت ای صنم\nما بستم از خم زلفت بخود زنار را\nدر گلستانی که طرزی بلبل دستان زند\nرونق از گل میبرد خار سر دیوار را\n\nپیرو شیر علی\n\nگر نسیم لغزش آرد باد در گلزارها\nتاب سنبل میدهد خار سر دیوارها\nهر کجا یاد جمالت جلوه آرائی کند\nهیچ میطلبد در خون گل گلزارها\nماه من روزی اگر از رخ براندازی نقاب\nمیخرد خورشید حسن سایه در دیوارها\nدر گلستان وصالش کرمژه بر هم زنم\nسیل در دیده ام مژگان بساحل خارها\nجلوۀ یارم غرض از کعبه و بتخانه است\nورنه خیز از رشته بود کعبه و زنارها\nتار هستی را نفس از بسکه پیچ و تاب داد\nشد گره در رشته مطلب بجای تارها\nخاک شد آئینه از یر غبار انفعال\nاز جمال او صفا دارد رخ دیوارها\nغیب نو میدی نخیزد ناله از قانون ما\nساز امید مرا از یاس باشد تارها\nدامن خورشید کوشی یک چمن بزار گل است\nمیبرد از بستن شرمش رنگ از رخسارها\nدر گلستانی که دم از لعل خاموش زنم\nغنچه را درس خموشی میدهد منقارها\nگر زسامان گذری طرزی سلامت نعمت است\nغنچه را سر میبرد برباد از دستارها\n\nجواب ناصر علی\n\nسینه ما شومی بیکر بآتش زند پرها\nشود چون حلقه چشم غزالان در هجوم ما\nگر آئینه حسن غمزه کش در نظر دارد\nکه مژگان پر بزا دست در آئینه جوهرها\nز بس در نامه کردم وصف آن دست نگاری\nزرنگینی بر طائوس شد بال کبوترها\nاگر کیفیت حسنش شبی مستان بیاد آرد\nبسان می بجوش آید ز مستی مغز در سرها\nاگر عکس لب میگون او بر روی بحر افتد\nبجای آب خون گردد گره در چشم گوهرها\nز بس وصف لعل سخنگویش رقم کردم\nچو تار چنگ در فریاد آمد خط مسطرها\n\nزخم چون"}
{"book": "adl0208", "page": 44, "text": "زندچون موج باد بجرحسن جلوه آرایش\nتهی کر سوسن کرد و چون حباب از شوق آموش\nزدر و حسرت یا د دم شمشیر بیدادش\nدلم چون مرغ بسمل میزند در موج خون پا\nعرق بر روی شرمم پرده پوشی کند طراز\nبوقت مرگ خاکستر به بندد چشم اخگرها\n\nجواب صائب\n\nبسکه از شوق تو شد آتش نفس نخجیرها\nگشت چون نال سمند شبنم شمشیرها\nبسکه خوردم بر جگر پیکان بیداد ترا\nبر لبم اید فغان من ناله زنجیرها\nباک نبود کر مرا بستند این بد طینتان\nلایق نخجیر باشد دست و پای شیرها\nگلشن را زرحمت بی شرح خواندن شگفت\nآیت حسن ترا زان خط کند تفسیرها\nبسکه در کنج غمت آه دمادم میکشم\nبر سحر بستم نفس از ناله شبگیرها\nاز سر تعمیرم ای معمار عشرت در گذر\nخانه ام را میکند سیلاب غم تعمیرها\nکاتب قدرت بنوک خامه اعجاز صنع\nآیت حسن ترا از خط کند تفسیرها\nبسکه پیکان خدنگت در نشیمن افتادست\nمیکند چون نغز ترت را بجان نخجیرها\nپیش چین تیغ ابروی ستماب کجت\nهمچو جو هر آب خود میخور د شمشیرها\nچند در تدبیر خود با عقل داری گفتگو\nکی کند تدبیر طرزی چاره تقدیرها\n\nجواب قاآنی\n\nبخط کعداره نشسته زلف تاره\nزده است حلقه مارها بروی سبزه زاره\nدو طره شرنده کشاده چون کمندها\nبه بسته دل به بندها نه یک نه صد هزارها\nشگفته گل بباغها نه باغها که را غها\nزلاله پر چراغها بمقدم بهارها\nبطرفهای گلستان بغنچهای سبلان\nبجایهای صوفیان نشانده کف چناره\nبروی لاله ژالها چو باده در پیالها\nهزار کرم نالها بطرف مرغزاره\nنگار می پرستها بپالها بدستها\nربوده دل زمتها بچشم پر خمارها"}
{"book": "adl0208", "page": 45, "text": "بنه بکف پیاله باده بین نوا لبها \nز مستی نور و سالها بیا و میکدا را\nز جور لاله رویان عشق سنگ بغربا\nسرشکمها چو جویبار روان کوه قطارا\nبه تیغهای غمزه ها به تیرهای مژه ها\nبطعنها بطنزها نموده دل فکارا\nکمان باز کرده زه برابر دان ذو کره\nبز لغمان چون زره نموده دل شکارا\nبنه کوس همرها باین ترانه شعرا\nنموده طرزی بحرها بوصف کلمذارا\n\nجواب صائب\n\nاز بسکه تازه گشته بویت دماغها\nگردد چو لاله داغ دل از سیر باغها\nدر جستجوی روی تو بر هر کنار جو\nدیوانه وار لاله فرو زد چراغها\nاز شوق انکه تا بلب او نهد لبی\nخمیازه ساز گشته ز حسرت ایاغها\nمانند غنچه انجه با گشته در چمن\nاز بس دویده اند ببویت سراغها\nدایم چو موج بسته دام کشاکشم\nسرگشته ات بخواب نبیند فراغها\nدل سوز تر ز داغ ندیدیم هیچکس\nسوزد که بر شهید تو غیر از چراغها\nلعل سخن طراز که خندید زانکه باز\nکان نمک شده لب خاموش داغها\nطرزی بیاد لعل می آلود او مدام\nاز جای باده خون بچکد از ایاغها\n\nمن طبعه\n\nزبس دویده ام اندرسراغ ابلهها\nبنقش پای گرفتم سراغ ابلهها\nمیان قطره شبنم که بر کلاب افتد\nچنان بروی تو زیبا ست داغ ابلهها\nزرشک انکه لبت را پیاله میبوسد\nز خون شده است لبالب ایاغ ابلهها\nبپای رهروانت بسکه خار محنت\nنمانده قطره آبی بباغ ابلهها\nخیال سیر کوی او بسر دارد\nچنین بخویش کبا لد دماغ ابلهها\nچو غنچه پای بدامن کشید ه میر کنم\nزبس براه شکستم ایاغ ابلهها\n\nبکوی یار"}
{"book": "adl0208", "page": 46, "text": "بکوی یار توانی که پی بری غماز می براهی که فروزد چراغ آبها\nبر روشن بیدل\nتحقیق دبانش بود صد جاعقده در دلها لبش از یک تبسم کرد ما را حل مشکلها\nبطوف کعبه کویش براه عجز تا رفتم بسان جاده در آغوش دارم پوش منزلها می‌دارد\nز بس تاثیر الفت داشت با شمشیر بیدادش چو جوهر صد گره دارد به تیغش رگ بسملها\nزبان احتیاج از بهر نان آن به که نکشا جهان یکبوش گرد است آب دیگ نایلها\nجمال وحدت از هستی ما نقش عدم دارد نگو گم گشت دریا در میان از جوش ساحلها\nبصحرای غمش از وضع رفتارم چه پرسید بدوش ناله ماند جرس دارم محملها\nمزن چون غنچه دم از خنده در صحن چمن هرگز چو گل از یک تبسم میرود بر باد محفلها\nبر طغرل بیدل\nبر عارض تو پیدا است این شبنم عرقها باشد عیان ثریا بر دامن شفقها\nاز پرده تا جمالت بصورت نما بر آمد اینها چو حباب افتاد در قلقها\nتا نرگس چشم مست زده بر کمان کمین بست شد دل زتیر غمزت پیره چو زقها\nآن نو بهار خوبی تا سوی باغ آمد گلشن بی نثارش گل کرده در طبقها\nیک سطر جان بیاریست فی مکتب عشقیت باشد به پیش رویت این درسها سبقها\nاول ورق درین ره سربازیست طغرل دیوان عشق دارد صد جزو زین ورقها\nتا گل منوز دار شرم از روی رنگینت آبی بر خ فشاند از شبنم عرقها\nاز خار ظلم گردون گلین بطرف گلشن از گل بسر گرفته صد آتشین طبقها\nطرزی بیخجالت عشقش از زخم داغ پر چون گل سینه دارم زان یخ ناشقها\nجواب صایب\nمیر دارد شوخی حسنت ز بس آرامها چون نهال بیثبات نبض دامها"}
{"book": "adl0208", "page": 47, "text": "۴۴\n\nما بوی دام آن صید شکاری مگذرذ سبزه کردد دانه چون مرغان کنجم دامها\nطاقت مکتوب خواندن نیست معشوق مرا میرسم سوی وار بو کل پیامها\nاز تبسم تلخی زهر نکاهت کم نشد از شکر شیرین نکرده تلخی بادامها\nزان بنام ما سیه و زان فاش میچ کرسواد بخت من شد رنک زلف شامها\nمی لب لعل می الودت بیزم میکشان موج می خمیازه حسرت کشد در جامها\nدر تمنای عقیق نامدار لعل تو از نگین چون بوی کل پرواز کیر د نامها\nتادم از هستی زدم حرف عدم آمد بیاد چون شرر میخوانم از اغاز خود انجامها\nکرشبی در خواب بیند لعل نوشین ترا در شکر چون پسته غلطه دیده بادامها\nطرزی از ذوق تبسمهای لبهای خنده دندان نما دارد زشادی جامها\n\nجواب شیخ سعدی\n\nای از پوب رویت کلها کلستانها کردند زیبستانی صد چاک کریبانها\nاز بوی کلاب کل شد دامن دل کلشن چون غنچه فرو بردم تا سر بکریبانها\nتا جلوه کنان آمد آن شاهد بازاری اینه ز حیرانی حسیدیم بدکانها\nاز ذکر توکر زاهد در شهر کند منعم بار یک سوان کویم وصفت به بیانها\nتا نقش جمالت را چون عکس کشد دربر مخود زحیرانی آئینه صفت جانها\nدر بزم وفاکیشان سوفار صفت خندم بر سینه کره کردم تا غنچه پیکانها\nای شوخ کمان ابرو تیری بکمانزل ما بیخو د فاکیشان هستیم زقربانها\nدیروز مرا پیمان پیمانه شکستن بود امروزکشم بر سر پیمانه به پیمانها\nتا دفتر حسنت را دیوان غزل بستم چون آب رو د معنی در جدول دیوانها\nباخانه نشین طرزی کو مصرح سعدی وقت دل سودائی میرفت ببستانها\n\nجواب صائب\n\nباین رو سها"}
{"book": "adl0208", "page": 48, "text": "۳۳\n\nباین بوی عرق ناک ارخرامی سوی گلشنها زخسرت برسر خود ریزد اتش کل بدامنا\nرسن دیوانگانت خاک بر سر میکند از غم بسان سرمه ما یا بست خاکستر بگلخنها\nکجا پروای تیر آه آن ابرو کمان دارد که حفظش را بر از حلقه خط است جوشنها\nکسی واقف نشد از آه و فریاد دل چاکم بزیرا کوبا ناله ما داشت شیونها\nرخت از پرده تا ای آفتاب حسن بیرون شد برد چون ذره از شوق جمالت چشم روزنها\nبمقصد سر برید نازی تا آستین بالا زشمشیر محبت نداست قبا بکردنها\nبنزمی سخت روچون تن ده پیرناک میگرد که باشد صورت آئینہ و شمشیر را بنها\nندارم چشم امید ز طبع پر خلعت دونان که جسم ماست وقف حبیب پوشنها جو سوزنها\nغنی از پهلوی چرب این چنین بخویش میبا که شمع این جعدہ نا دار و ز رو غنها\nسواد خال مشکین اش را خط گرفت اخر بلی باشد هجوم مور طرزی برق خرمنها\n\nبرد وشن بیدل\nبسان اشک کردم هر قدر سعی و دویدنها شدم آب عاقبت از شرم مطلب نا رسیدنها\nبصحرای جنون وحشت سراغ ما چه میپرس که از خود رفتم را جستجو دارد رسیدنها\nدرخت آرزو کن قطع تا بار آرزو آرد دید پر بیشتر در باغ تاک از سر بریدنها\nنگردید از تکاپو مدعا صیدم درین واد کشیدم بادا مان قناعت از دویدنها\nباین مستی چون نگ کل مد طول امل مردم بحال ما ز حیرت غنچه دارد لب گزیدنها\nبیا د عارضت جاهایی دل رنگ فغان دارد رسیدنها بطید نها پریدنها کشیدنها\nندانم بیقرار تیغ بیداد کیم یا رب که در پرواز می آرد بپرم طپیدنها\nنباشم اینقدر پر بی جگر در اشک با دید که دل داریم جای اشک ار مژگان چکیدنها\nز صید مدعا طرزی گذر در وادی امکان که مطلب نارسیدنهاست مطلب در رسیدنها\nبر طبق بیدل"}
{"book": "adl0208", "page": 49, "text": "۴۴\n\nبسکه در آتش شرر زد یاد آن رخساره دود خیز د شعله رنگ از روی اخگر پاره\nتا شدم گمگشته صحرای عشق گلعذار در رهم انگشت حسرت گشت نوک خاره\nشد بدست استخوان پیمانه از ذوق لبش بر سرم میقدح چون سایه دیواره\nحیرت از آئینها چون رنگ از گل میپرد گر بر د یاد رخش را با د در گلزاره\nدر تماشاگاه ناز نرگس مست او هیچو مژگان پاره گردد دامن نظاره\nخون حبرت از سرای تو اندر چشم من خشک شد چون موی چینی رسته نظاره\nبسکه کس را با کس کار هر سو میرود طفل اندر کوچه و دیوانه در بازاره\nنازکان از بسکه خار خلج کج طبعان بود میکند بر روی گل شوخی ز مژگان خاره\nبسکه تار کار خود را هر کسی تابد جدا جای مطلب صد گره افتاد اندر کاره\nبا در خسار عرق ریزش گلشن گردو موج خون گل چکد از جیب نازک خاره\nمردم عمیرا بهیچ و تاب طرفه نیست چون حباب از سر تهی افتاد این ساره\nطرز می از نمکین چندان فسر دن عام شد ناله سنگین چون رگ سنگ است در کهساره\n\nبر دوش مولوی جامی علیه الرحمه\n\nاز غیرت رخسار تو بر طرف چمنها چون عارض گل سرخ شود روی سمنها\nاز بسکه بکوچک تو بستی شده شهری در بود و نبود و هن تست سخنها\nاز بسکه تمنای سرکوی تو دارم شام غم غربت شودم صبح وطنه\nاز دانم غم عشق تو رفتش چه خیالست بر گردن جان زلف تو افگنده رسنها\nدر مشهد بیداد تو بر قد شهیدان از ظلم شمشیر بر یدند کفنها\nجز عکس رخت دیده ما را نبود نور بی شمع نسوزد بمی غنچه چشم لگنها\nطرز سخنت بسکه شکر ریزش طرب شیرین شوید از خواندن شعر تو دهنها\n\nجواب باصر علی\n\nالکنند"}
{"book": "adl0208", "page": 50, "text": "گر گشاید گره تارخم گیسو را\nحلقه دام شود شوررم آهو را\n\nهر که از وضع تواضع خم گردن دارد\nپائی چشم که دارد چوخم ابرو را\n\nخط سرارازل تا ابد خواند صاف\nهر که صیقل بکند هراز آینه زانو را\n\nصفحه گل ورق ساده نماید بچمن\nمیپرورنگ زشرم تو زبس اندو را\n\nدر چمن سرزگریبان گل غنچه کشید\nشد هوائی هوای رخت از بس بو را\n\nترک چشم تو چنان مست شد از باده حسن\nکه کمان برسرخورشید زد از ابرو را\n\nدیده اش جن گل بادام سفید است بلی\nانتظار رخت از بس که کشید آهو را\n\nزلف کا کل چو برخسار تو دیدم گفتم\nبین که خورشید پرستی کند این ہندو را\n\nتارپستان بتان بار مکیدن ندهد\nسیب آبی نتوان چید ازین لیمورا\n\nدل طرزی شود از رشک پراز خون جگر\nبده با دست دگر غشائی مو را\n\nجواب صائب\n\nای بگلگشت عذار از شرم رویت لالها\nپر حسنت خط کشد مه گردخود از هالها\n\nدل ز بس بی تاب یادگر می خوی تو شد\nجای خون از گرگره شد بر لبم تبخالها\n\nبر لب داغش زبس یاد نگاهت سرمه ریخت\nبیصدا از هم شکست ریخت جام دالها\n\nدل جیت دنبال ابرویش رود کان سخت است\nبرده تا کوی تغافل شوخی د نبالها\n\nدر سراغش گرد خود گرد دیبس دیوانگان\nحلقه زنجیر ها شد شعله جو الهسها\n\nنکنه در بر قبای لعل رنگ یار ماست\nیا برک لاله از شوخی نماید ژالها\n\nدر نظر خاک گریبانم خیابان گل است\nبسکه کردم نذر دامان آتشین پرکالها\n\nطرزی آخر بند بندم همجو نی سوراخ شد\nبسکه در دیدم بدل از بیم خویش نالها\n\nبر طرز بیدل\n\nلال گر چه تنم ساخت جمه سوداها\nرساند برافقم مدیم از فرود صها"}
{"book": "adl0208", "page": 51, "text": "۳۶\nفرود برعدم پاس از در ودنها گهر بجيب صدف يكت است سودنها\nبغافلان نبود روشني آگاهي مخواه ديده بيدار از غنودنها\nبمحقلي كه ادب سر خط حيا كردد عوض ببستن جشم است لب كشودنها\nبروي آينه سايه تيرگي با قيست غبار خط بيشا نيم زدو دنها\nبپامالي اهل صف مكن جرات كشنده تر شود الماس از زدو دنها\nسراغ حاصل خرمن بجيب دانه كنم كه سعي كاشتم داد بر درو دنها\nبجيب غفلت دل نقد عافيت باشد حواس جمع نگردد بجز غنودنها\nفزوني سر و سالم زحسرتم ميكا هد كمي فزود بر اعدا و من فزودنها\nسراغ پاي گذشتن گرفت آمدم نهان بجيب عدم گشتم از نمود نها\nبخامشي توان داد شرح حرف فغان كه عذر ناله بود وقف لب كشودنها\nوجود سوي عدم گشت رهبرم طرزي كه نا نمودن من دا نمود بو دنها\nبر دوش بيدل\n\nبهر سودا نه غرس كرده ام از خوشه چينها فلك يك مزرع سبز غمت از بي زمينها\nدران موي ميان كردم زبس باريك بينها نكه در ديده ام شد خشك همچون بين كينها\nز هر عضو شر جهاني ناز لطف آميز ميريزد سر ابا نازمن از بسكه دارد نازنينها\nزبس در معني باريك پيچيدم سراپا را عصا در دستم از مو باشد از باريك بينها\nترا زيبد كه دعوي سخن سنجي كني طرزي كه دارد شعر شيرين تو برجان دلنشينها\n\nچنان از عشق آتش خود دلم دارد حرارتها كه همچون شعله مي آيد برون از غنچه اشارتها\nز رنگ قسمه نيلي نيست آن دنباله ابرو كبود از بس نزاكت گشته از ياد اشارتها\nسواد خانه حيرت چشم بته روشن مژه خواباندم وكردم بويرا ني عما رتها\n\nجاز"}
{"book": "adl0208", "page": 52, "text": "غبار کرد تراوامانی مجلت سرشت خاسته\nاز رفت از طبع خنک من سطوفان طهارتها\nچو شبنم بیچکه از خامه حرف شعر رنگینم\nکه از کرمی معنی آب میگردد عبارتها\nگلستان همرا تخم چنان در سینه میکارم\nکه از کل زخم دل را میتوان بردن بغارتها\nدل اهل حسد هکز نبیند روی آسایش\nشرر در هستی خود میزند از بس شرارتها\nزبارنگاه عالم گشته نقش جبهه ام طرزی\nبپادکشته ام از بسکه برگرد زیارتها\nبرطرز بیدل\nدر بحر غم عشق حباب است دل ما\nتا دیده کنی با بخرابست دل ما\nپر دود برآید نفس از سینه تنگم\nبر آتش غم بسکه کبابست دل ما\nتا چشم کشائی بهارم اثری نیست\nچون رنگ حنا بار رکابست دل ما\nتا باده زمیخانه شوق تو چشیدیم\nچون عکس قدح غرق شرابست دل ما\nپیچیده ز بس عشق تن لاغر زارم\nچون زلف پریشو تو بتابست دل ما\nدر بزم وصال تو زبس کر یه گزاریم\nچون اشک سحرا همرکابست دل ما\nاز ہستی موہومی ما هیچ نپرسید\nمانند شرار موج سرابست دل ما\nدر محفل خورشید کس افروزہ ہمیت\nآنجا که توئی ذره حسابست دل ما\nباشانه میارای سر زلف پریشان\nدر سایه زلف تو بخوابست دل ما\nطرزمی کند نظم قیش کرم سرشان\nدر پیش سخن بار حجابست دل ما\nبرطرز بیدل\nباہستی او در چه شمار است دل ما\nچسنگ ترازوی شرار است دل ما\nزین صورت خاکی رخ معنی ننمودیم\nچون آئینہ در زیر غبار است دل ما\nمالب تبسم نکشودیم ز حسرت\nپژمرده کل دست بہار است دل ما\nبا سوزنفس ما هیچ نسازد بمرغان\nمحروم تر از شمع مزار است دل ما"}
{"book": "adl0208", "page": 53, "text": "ماروشن طبع پروانه ندیم ائینه شام شب تار است دل ما\nجز یاد نظر برد گهبان باز نکردیم گنجشک دلی باز شکار است دل ما\nاز باده شوق تو سیه مست شریم بیدرد سرینچ خمار است دل ما\nای کاش برویم در مقصود کشانید از ناخن امید فکار است دل ما\nزیبائی معشوق سواد غم عشق است خال رخ آن لاله عذار است دل ما\nدامان من از اشک چو ابر چه ایران از گریه کنار بهار است دل ما\nچون غنچه بگلزار تمنای وصالت خمیازه کش وست کنار است دل ما\nچون زلف بهرسو کنم هرزه درا چون دل نعیم لب یار است دل ما\nاز بسکه بگان خار تمنای تو خوردیم در پیش تو چون آبله خار است دل ما\nدر پنجه اشفتگی زلف پریشان بیتاب تر از طره یار است دل ما\nهر چند که سرشته تر از دور سپهریم چون قطب بیک جای اقرار است دل ما\nطرزی رخ ائینه پر از گرد غبارست تابسته این جسم نزار است دل ما\nمن طبعه\nهرچند چوحم سرخوش جوش است دل ما چون ساغر و پیمانه خروش است دل ما\nخون دل من عکس فگنده است برویم چون ساغر می عکس فروش است دل ما\nدر پای خم شوق تو چون مردم بدست در شور و شر و جوش و خروش است دل ما\nدر پیش صفائی تو یکدانه کو شت چون دانه در حلقه بگوش است دل ما\nدر هر طپش دل رسدم مژده رحمت هم نغمه اهنگ سروش است دل ما\nدر پای تو بر سنگ زنم این دل پرخون تاکی چو سبو بر سر دوش است دل ما\nتا چشم سیاه تو مرا خاک بنظر کرد از ضعف صدا سمه فروش است دل ما\nطرزی چو حباب از دل بیتاب چه پرسی در بحر فنا خانه بدوش است دل ما\nبر علیه"}
{"book": "adl0208", "page": 54, "text": "بر طبق بیدل\nای داغ تمنای خیالت هوس ما سرگشته وادی سرابست نفس ما\nاز بسکه نفس سوخته ام در ره تحقیق چون آیینه باد ندارد جرس ما\nصیاد چنان مست شد از نغمه صوتم کز شاخ گل آویخت بگلشن قفس ما\nدر چنگ خیالت مرا صید مضامین شهباز شکار است همای مگس ما\nسر جوش معانیت شراب خم فکرم بر مغز خرد ریخت می دور رس ما\nزان یک نفس از یاد تو غافل ننشستم کاندر دو جهان نیست بغیر تو کس ما\nبا نسخه شق تو طرف می نتوان شد چون ذره گریز د بشب غم عسس ما\nآن صید عزیزیم که صیاد بگلشن زد مارک گل بخیه بچاک قفس ما\nطرزی برخ عیش جهان دیده گشایم نبشتر سپاه غمش از پیش و پس ما\n\nبر روشن قاسم انوار\nپیش رویش بشکند گر رنگ رخسار ما چهره گلگون میکند از جید ما غی یار ما\nتا خیال نوبهار حسن او در جلوه شد رونق از کل میبرد خار سر دیوار ما\nاز سموم عشق از بس کشتم افسرده شد غنچه تصویر دارد خنده در گلزار ما\nای مسلمانان چه پرسی از من ایمان من رشته زلف بتان حلقه زنار ما\nاز نگاه چشم مستش مرده را جان میدهد الله الله کار عیسی میکند بیمار ما\nگر ببازی جان براه عشق یابی زندگی جان فروشی سود دارد بر سر بازار ما\nگر فغان ناله کوششم رسد بر بانک چنگ گوش او دارد گرانی از در گفتار ما\nای نفس تا کی بتابی رشته امید را مطلب باشد گره آخر بتار کار ما\nدر سراغ او بوحشت سو از خود رفته ایم جاده میسوزد چو برق از گرمی رفتار ما\nیک نفس فارغ نیم از یاد آن آشوب گر میزند ناخن بدل ہر دم خیال یار ما"}
{"book": "adl0208", "page": 55, "text": "بستام تا دل بکفر حلقه گیسوی او\nطعنه بر تسبیح دارد رشته زنار ما\nتا خیال حسن او طرزی بیاد آورده ایم\nصد چمن گل میزند جوشش ازین پرکار ما\nجواب کلیم\nروز صد بار اگر تیغ کشی بر سر ما\nچون قسم بر خط فرمان تو باشد سرما\nاستخوانم نمکی سر صفت خاک شود\nکر غباری بنشیند بتن لاغر ما\nدر گلستان جهانم ز پی جام پرس\nلاله سانست پر از خون جگر ساغر ما\nچشم رحمی نرسد دیده خونبار مرا\nکه پر از لاله و گل کرد همه بستر ما\nسست بنیادی ما بین که ز پای آبله\nاگر از بال هما سایه فتد بر سر ما\nدلبرم دل ببرم برده از ان میگویم\nدل بر ما نبود تا نبود دلبر ما\nزاهدان مجر دسته زلف کجش\nسخت زنار بدوش است بت کافر ما\nبا شوخی ننهی بر خاکم طرزی\nاخگری هست نهان در دل خاکستر ما\nبر روش بیدل\nجوش فغان میکند هر نمۀ اشگ ما\nرشتۀ شوق که شد تار رگ چنگ ما\nاز هوس آن دهن بیکه گره گشت دل\nغنچه گریبان درد پیش دل تنگ ما\nمست و خرابم مدام از می اشک دو چشم\nنشئه خماری نداشت در می بیرنگ ما\nجام سراپادیده شورز انتظا\nشیشه کشا بد بغل از هوس سنگ ما\nشانه صفت تاختم جمع نگردد بهم\nزلف پریشان او گر بکشد چنگ ما\nبسی که بدشت جنون حشت ما در رم است\nابله رهیبر شد در قدم لنگ ما\nطرزی ازین بس حیا گلشن شرم کیم\nتانو بنظاره میکنی می شکند رنگ ما\nبر طبق بیدل\nآه بیجائی چو زلف خم بخم داریم ما\nاز پریشان حالی دوران چه غم داریم ما\nسیم داریم ما"}
{"book": "adl0208", "page": 56, "text": "بکودلیریم همچون غنچه در بستان دهر\nبر دل از یک خنده کل صد ستم داریم ما\nهمعنانم چون شود وحشت که در دشتی جنون\nاز شکست رنگ روی خویش رم داریم ما\nدر سراغ او هستی بسکه وحشت خورده ایم\nخانه زیر سایه کوه عدم داریم ما\nیک سلیما ر چون کردیم ما از ذکر دوست\nکامد ر بی فرصت این یکدو دم داریم ما\nوصف خط و نقطه خالش نویسم روز شب\nتا زبان در کام ماند قلم داریم ما\nنوک پیکانش ز زخم سینه ام پر خون شد\nدر دل صد پاره خون از بسکه کم داریم ما\nاندرین محفل ز شیر سوختنها همچو شمع\nدایم از چشم تر خود جام جم داریم ما\nساحل از تر دامنیهایم چو دریا بیطوف\nبسکه از خشکی بخت خویش نم داریم ما\nداغ کردی کجروی گفتیم طرزی که باز\nصد چکیدن شمع سان در هر قدم داریم ما\nبر روش بیدل\nهر قدر هستی بمهر ناک شهر داریم ما\nبا ریک عالم تمنا زیر سر داریم ما\nاندرین محفل ز جوشش خجلت خود همچو شمع\nگرچه مینوییم اما چشم تر داریم ما\nآسمان بالا گرفت از بس نمای فخر ما\nبیضه خورشید رخشان زیر پر داریم ما\nتا درین کهسار از مارک مزاجی دم زدیم\nهمچو مینا قوت از خون جگر داریم ما\nساز کن در پرده ای مطرب بمقام کز\nکز نوای مخالف کشمکش کر داریم ما\nدانه از شب نشینیها بریم چون سحر\nدست امیدی بدامان سحر داریم ما\nروز صد بار ار به تسلیم سر خود سازیم ما\nچون قلم بر خط فرمان تو سر داریم ما\nشد دو نیم ای نور چشم مسکه در چشم ما\nبسکه ان موی میان را در نظر داریم ما\nآتش دل عاقبت طرزی کند خاکسترم\nاین سخن از دود اه خود خبر داریم ما\nبطرز بیدل\nچشم تو سرمه که از بس براه ما\nبر دیده سیاه چون ثرو به کت گیاه ما"}
{"book": "adl0208", "page": 57, "text": "از اشك چشم منو محيط است بكو ام\nبرآب ميپيچ رود سطر آه ما\n\nچون شيشه خون زبا نفس ميكنيم\nاز خون پر است چون رگ ياقوت آه ما\n\nكر طرز جلوه تو چنين هوش ميبرد\nايستد زور چون شرر تار نگاه ما\n\nاز بس زجلوه تو كران شد نظار ام\nدارد صدای ماندن پاي نگاه ما\n\nاز جوش رشك دامن حشر چو غنچه شد\nچندان پريد رنك زروی كناه ما\n\nبر فخر پر تاج شهان ناز ميكند\nاز عجز ما شكست پر خود كلاه ما\n\nاز شرم فيض سير خيابان كوي او\nريزد صفاي نور چو شبنم زماه ما\n\nگمراه چون شويم ازين شاهراه عام\nكافروخت شمع شرع پيمبر براه ما\n\nدر سينه تخم مهر بتان بسكه كاشتيم\nآورده بار مهر كيا ه هر كيا ه ما\n\nبر چشم هر سر رنگ تو ديديم يك شي\nريزد چو گرد سرمه زمركان نكاه ما\n\nغافل مشو چو مردمك از تيره روريم\nريزد صفا نور زرور سياه ما\n\nطرزي كل كلاب بدستش عوض ديم\nريزد كسي كه خار زحسرت براه ما\n\nبطرز بيدل\n\nبسكه چون شعله بر افگر دود انديشه ما\nميشود باد شرر در بغل شيشه ما\n\nبسكه در بيشه دل تخم الم كاشت ام\nپر زخون چون رگ ياقوت بود ريشه ما\n\nصفت كوهكني كز هنر فرهاد است\nجان شيرينهاست بخجا سنگت پيش ما\n\nپيش آتش نفسان كوه طرف چون كرد\nبيستون آب شود از شرر تيشه ما\n\nمن كجا و هوس مستي سرشار كجا\nكه نهان در بغل سنگ بود شيشه ما\n\nسينه من نئي نيستان شده است\nزخم دل چشمك شير است درين بيشه ما\n\nدر خيال لب ميكنون دو چشم است\nباده جوشيده چوخون در بغل شيشه ما\n\nبرق فكرم شده از بسكه بياد تو رسا\nاز فلك ميگذرد تيزي انديشه ما\n\nوبي"}
{"book": "adl0208", "page": 58, "text": "خوی گرتش با لالش د هاندیس مرکز\nچون شیر کوه خورد در بغل شیشه ما\n\nبر روش بیدل\n\nاز نقش پا کسی نبرد پی بجای ما\nکز ضعف همچو اشک سرگشت پای ما\nاز بسکه رفته ایم بشوقت ز خویشتن\nدر گوش ما ز عجز نیاید صدای ما\nترسم که غرق زنگ کدورت شود سرت\nآئینه دور شو ز رخ مصفای ما\nهمچون سپند سر به جهد از فغان خویش\nتا شد بلند شعله برق صدای ما\nمشکل که ره بریم بار ام سوی دوست\nاز خود رمیدن از شو د اشنای ما\nچون قطع ره کنیم که از جوش عاجزی\nهر قطره اشک آبله شد بپای ما\nعریان خوشیم ور نه خور از سوزن مژه\nمید و حتی ز اطلس گردون قبای ما\nطالب بز هر دولت دنیا نمیرویم\nدار و شکر بکام فی بور پای ما\nمقصود ما ز دست گریبان نمیر سد\nکافی است مطلب آب ز شرم گدای ما\nطرزی برهنه پائی ما را نظاره کن\nگلزارها دمیده ز هر خار پای ما\n\nبطریق بیدل\n\nاز بهار بیخودی گر گل کند سودای ما\nچون شرر در سنگ نتوان داشتن اجزای ما\nما برای درد ما خط غبار عاجز است\nناتوانهای ما فهمد مگر انشای ما\nدر تگاپوی نفس دل عاقبت از دست رفت\nآب شد کو ہر ز جوش موج در دریای ما\nاز شکسته هاست ایجاد من ای مژگان چورشک\nبا دو صد آغوش نتوان داشتن اجزای ما\nجلوهای حسنش از ما میتوان نظاره کرد\nدر غبار ناله مجنون بود لیلای ما\nدر ادبگاه محبت از گداز ما مپرس\nہچو شبنم یک نم اشک است سرتا پای ما\nدل چو بسمل پر قدر در خون حسرت میطپد\nرنگ استغنا شمار دیار بی پروای ما\nغیر برنگی خیر دوش از بهانه ام\nدر بغل چوش پری دارد بهمان صہبای ما"}
{"book": "adl0208", "page": 59, "text": "پیداست ای کور باطن با بنه در راه حق\nزانکه خار از ناخن کشید است در صحرای ما\nیکسر بودر کف ذات او نمی آید ز ما\nگرد مدارجهای هر مو دیده بر اعضای ما\nبسکه در ذوق فنا از هستی خود رفته ایم\nطرز می آغوشش عدم کرد است خالی جای ما\n\nبر طرز بیدل\nتا حرف سوز عشق تو شد گفتگو ی ما\nچون شمع شعله گشت گره در گلوی ما\nنامردمی نگر که بر چشم مردمان\nطفل سرشک میدود هر دم بروی ما\nدر پای خم ز دست درازی محتسب\nبر سر گرفته دست تحیر سبوی ما\nدر سوج ابر و چو غوطه میزنیم\nتا قاضی به کست آرزوی ما\nزخم میار تیغ تو گوید بزیر لب\nآن آب رفته باز نمیاید بجوی ما\nزرد و ساده پنجه بر نقش کار هاست\nرنگ دو عالمست نهان در کدوی ما\nطرزی بیا که عیش تمنای گریه ام\nچون شیشه است رانیهن بگلوی ما\n\nبر روش بیدل\nکیست تا فهمد زبان بی زبانهای ما\nزانکه از خط غباری دورست انشای ما\nچون کنم پرواز از دام تمنای رخش\nنزد گره صد جا خیال جلوه اش بر پای ما\nسوی ما نازک دلان فهمیده ترنه پای ناز\nحور وشکست است بر کهسار خم مینای ما\nبسکه زهر غم چشیدم در بیابان فراق\nسبزه زهر آلود غم سر وید از صحرای ما\nزرگ کل کر نباشد رشته در دست صبا\nکی شود شیرازه چون کل دسته اجزای ما\nتبز آهی میوان انداخت طرزی بر نشان\nچون کمان تا خم شد از بار غمت بالای ما\n\nبر طق بیدل\nکیس پشت دست نرسد بکوی ما\nتا نگذرد ز خاک بالا هوای ما\nبسکه بحد کمال شور جنونم رسید\nبوسه بصد چشم داد سلسله بر پای ما"}
{"book": "adl0208", "page": 60, "text": "بسی محیط دلم جوش معانی زند رشته بکوهر کشد سلسله بر پای ما\nبسکه بستکین دلان شیشه دلها شکت ریزه مینا بود سبزه بصحرای ما\nتا که نباشد بحک رشته زلف کجش جمع نکرد د بهم دفتر اجزای ما\nبسی زشرم رخش طرزی ما آب شد رنک چوشبنم چکید از برکلبای ما\nمن طبعه\nاستراحت بسکه نایابست در ایام ما خواب راحت خارحسرت میرند در کام ما\nبسکه ما آرامیم حسرت فاغوش رمقت همچو نشتر میخند هر موی بر اندام ما\nبیقراری بستر خارای ما را خاره کرد میخند چون خار بر رخ بالش کلنام ما\nتاشکار درد طاقت شد تن اندوه ام جز طپش صیدی ندارد حلقهای دام ما\nعشرت ما ناتوانان بسکه راحت دشمنت کشت موج باده نشتر بر یار جام ما\nتار بستر تن من خط جو سطر میکشد از ضعیفی کشت از بس ناتوان اندام ما\nاز هجوم بیقراریها از بس برآشتم چون سپند از جاجهد آسودکی از نام ما\nبسکه ما افتادکان تعمیر پستی کرده ایم آستان دیگران شد آسمان بام ما\nعمر کم فرصت رود از بسکه طرزی در شتاب چون شرر نبود حیان آغاز ما انجام ما\nمن طبعه\nبسکه چون سیل پریشانی بود در کار ما خود بخود از هشتکمی وا میشود دستار ما\nرشته جمعیتم از بسکه برهم خورده است کوشش بیجاست سعی دیگران کار ما\nنارواجی رونق دکان ما را برده است بیتاعبهات اسباب سر بازار ما\nبسکه از سامان عشرت خانه ما بیصفت است از چراغ دیگران روشن بود تالار ما\nپای ما از طوف دامان تمنا باز سات همچو طفل اشک بر پهلو بود رفتار ما\nبهر عریان حرف تا چون کوه تسکین مینمود کر چه ما را شر ز بوی کل بود کفتار ما"}
{"book": "adl0208", "page": 61, "text": "بر جگر از بسکه هردم خارحسرت میچکد خارمیرویدبجای غنچه در گلزارما\nمیرفد پیشش بناز و عجز وزاری میکنیم بیشتر از ناز استغنا کند دلدارما\nتا توانی طرزی در افغان زاری سعی کن رحم آخر میکند برنالهای زارما\nجواب صائب\nبانفس از صدق زداه سحر عنوان ما مصرح خورشید باشد مطلع دیوان ما\nقد نماگر بگذری از دیدۀ گریان ما محو چون آئینه گردد دیدۀ حیران ما\nتاکنم پیش تو مرغ ابی دل راکباب میکدمی شیر بر آب دیدۀ گریان ما\nاز بهار تیره بختی های ابر گریه ام سرمه سارویدچومژگان سبزه در دامان ما\nروی گلهای بهار عشق با خون شسته اند غنچه از دلهای خونین است در بستان ما\nبا گدا رویان چه لازم گوی و چوگان باختن از سر شانه آن بود چون گوی در میدان ما\nگرعذار رم چوبرق ازبسکه در راه طلب شعله جای گرد خیزد از ره جولان ما\nخلعت حق را نباشد زیر و در میان جامه کوتاهی ندارد بر قد عریان ما\nکاسه مانی نصیبان بسکه از نعمت تھیست پاره دل میخورد برخون ما مهمان ما\nز انقلاب بحر طبع صاف دل غافل مباش میشود کام نهنگ هر موج در طوفان ما\nهر که در زندان تنگ سینه ما جا کند باغریز مصر بیرون نیاید از زندان ما\nاز گرانجانی سود عشق ارزان نگذرد طرازمی یوسف میفروشد مفت در کنعان ما\nجواب سلطان سلیم\nبسکه پر مهرستاست زمین دل ما عوض لاله دمد مهر گیا از گل ما\nنخل اندیشه ما ثمر مقصد نیست ریشه گل میکند از باد و بر حاصل ما\nبسکه طوفانی شور وشر دریای غمم دامن موج خطر دست لب ساحل ما\nرنگ بر روی گریبان شکند پاس کرم خجلت از شرم کشد بسکه رخ سائل ما\nحافظ"}
{"book": "adl0208", "page": 62, "text": "خاطر نازک من شبنم گلزار و فاست میکشد دوش تمنای سوا شخص ما\nعکس دانیے بود چشم من عارض یار صورت خیره امکان مشود حائل ما\nبسکه ما پیر خرد دانش و همنفس است عقل را تنگ در اغوش کشد جاهل ما\nرفتن اشک همان تا سر مژگان باشد بیخودی ساخته کوتاه ره منزل ما\nطرزی جام حجم و مرآت سکندر ها بسکه اسرار نهان گشت عیان از دل ما\nبر روش بیدل\nغیبت در بر حاضره بهتر ز عریانی مرا نقش پا چون شمع بس باشد گریبانی مرا\nگرشرح دردم ای نوخط نمیخوانی مرا لیک بخود هر زمان چون نامه پیچی مرا\nگر محراب سجده ام چون تیغ مسن مکن سرنوشت افتادگی شد خط پیشانی مرا\nاز نگاه حسرت آلودم مشو غافل بیرم داد یگڑگی مکتوب درشت حیرانی مرا\nاز گشاد دست خود بستم در مقصود را کرد چون آئینه چشم خویش زندانی مرا\nپیش رخسار تو مانند سپند از روی شوق بر سر آتش نشینم گر تو بنشانی مرا\nسایه دست تحیر از سرم کم مباد جایزم وصل خوبان داد حیرانی مرا\nدر شهادتگاه نازت بسکه بردم انتظار زیر تیغت شد کفن از چشم قربانی مرا\nاز صفای طبع از بس صاف و شرکتم رنگ میگیرم بهر رنگی که گردانی مرا\nنسخه میم بیالای تمثلین از من مخوان انچه من خود را بدانم کی تو میدانی مرا\nاز دل ویران به ابادی رسیدم طرزیا گنج مقصود داد دست از خانه ویرانی مرا\nجواب هاتف\nتا که آمد قد و رخسار تهنت یا د مرا از نظر سرو و گل و نسترن افتاد مرا\nصید صد دام بلا ماست تن آزادم کاشکی شوق برد جانب صیاد مرا\nدر حضور تو نظر بازی چشم بد غیر چون سپند اورد هر لحظه بفر یاد مرا"}
{"book": "adl0208", "page": 63, "text": "جای اشکم ز نظر شعله برآید بیرون\nبنگر از عشق تو آتش بدل افتاد مرا\nکوه جا ذرا بیکی تیشه نکنم از پا\nغم شیرین و پنهان ساخته فرهاد مرا\nگاه گریم چوسبوگاه چو ساغر خندم\nرنده که یا اثر چشم پری زاد مرا\nبسر خاک کوی تو در اطراف چمن\nدر بدر ساخته چون نکهت گل باد مرا\nبندم داهم بلا تا به ابد باد اسیر\nهر که از دام غمت ساخته آزاد مرا\nطرزی اموختم از گریه سرشار ادب\nهر سرشکیست بررخ سیلی استاد مرا\nجواب امیدی\nآتش ز بسکه در در غمت زد بجان مرا\nشد آب همچو شمع همه استخوان مرا\nوی نانکه دم ز حسر کلوزوندرم\nشد همچو شمع شعله گره بر زبان مرا\nمانم و نقش جهه تسلیم عاجزی\nمشکل جدا کنند از ان آستان مرا\nدر باغ دهر غنچه تصویر حیر تم\nیکسان گذشته است بهار و خزان مرا\nدر شام هجر بسکه بزاری گریستم\nچون تار شد ز نارتن ناتوان مرا\nاز عار بونگرد سک آستانه اش\nپوسیده ساخت بسکه غمش استخوان مرا\nزین رود رود ز دیده مرا اشک لاله گون\nخون کشته دل بیاد رخ دوستان مرا\nطرزی پرس گرچه خمیده است قامت\nکرده است پسپ الفت آن نوجوان مرا\nجواب صائب\nزبس بر اتش رویت برشته اندمرا\nچو داغ شمع بر انگر سرشته اند مرا\nبآه میشویم از خود خراب مسح حساب\nبروی آب تو کوی نوشته اند مرا\nاز آن چوخون بدل اهل صدق میجوشم\nکر آب گرم محبت سرشته اند مرا\nبسان زلف بتان سربسر گره گشتم\nزبس بزلف تو بی تاب کشته اند مرا\nز باغ دل گل صد برگ درد میبیم\nسینه تخم غم از بسکه کشته اند مرا\nپیمانه"}
{"book": "adl0208", "page": 64, "text": "چو طره کرد سرت مو بموی کردام\nدرون سینه صد چاک حاکم طرزی\n\nچو زلف گرچه بپای تو رشته اند مرا\nزناله دل پرخون سرشته اند مرا\n\nجواب صائب در مشق سام نگاشته\n\nحدیث زخم نوید خط رساله ما\nبخدمت شه بغداد میکند پیدا\nچراغ روشنی داغ تا که گل نشود\nز دور نشه مستی تهی است ساغر گل\nز دست حسن که اتش بماه انجم زد\nبطاق گوشه ابروی سرمه دمه کشید\nلبش از دل خونین ما چه میپرسد\nشراب تلخی ایام میخورم چوشکر\nبکنج خانه خم فکر اربعین دارد\nدشت ناررس شوخ من نمیدزدد\nبر اتش است چو صائب دلم چنان بیار\n\nزداغ لاله بود مهر بر قباله ما\nکه باده ما خط جوهر است در پیاله ما\nکشیده پرده فانوس رنگ لاله ما\nبدوش رنگ بود گردش پیاله ما\nگذشته شعله جواله دور هاله ما\nز بسکه کشته رساهد رنگ ناله ما\nچو ما نه غوطه بخون میخورد کلاله ما\nکه شیر شهد شرنگ است در نواله ما\nبرای کسب صفا باده دو ساله ما\nز عکس سایه خود میرمد غزاله ما\nکه چون سپند جهد مهر از قباله ما\n\nجواب صائب در مشق سام نگاشته\n\nبپیچید بگوش تو صدای کلام ما\nاز بسکه سبکبار تر از بانگ در ایم\nاز حسرت مژگان سر خار تمنا\nاز بسکه بصحرای هوس هرزه دویدیم\nچون زخم بخون غلطم و با تیغ تو خندم\nبا کاکل او نسبت ما دور و دراز است\n\nبشوکه درازست سر سلسله ما\nبر دوش پر میگذرد قافله ما\nبا دیده پر اب دود ابله ما\nافتاد بپا عذر کنان ابله ما\nدرد و فراخ است لب حوصله ما\nناناف شها در سرسلسله ما"}
{"book": "adl0208", "page": 65, "text": "در مسجد اخلاص چو محراب عبادت\nپشت خم تسلیم بود قبله ما\nاز بسکه کنم شکوهٔ تاریک چورک گل\nدرد سر احباب نکرد و گله ما\nاز زلزله جور تو از بسکه بلرزم\nشد زیر و زبر ملک دل از زلزله ما\nبگذشت بیک چشم زدن از سر مژگان\nاز اشک روانست مگر قافله ما\nچون شمع بحلوتگه ناز تو تا صبح\nروشن شود از داغ جگر شعله ما\nدر قرب من ایار سخن دور مینداز\nچون بخت درنکست بهم فاصله ما\nدر دایره سخت گمانان ریاضت\nاز گوشه نشینان نکند کس چله ما\nبیتابتر از شعله از ان پای گذارم\nپراخگر سوزنده بود مرحله ما\nمانند حنا در رخ نخواهیم\nیک خنده شیرین تو باشد صله ما\nطرزی سخنم معجز اثرناست چه حسا\nنبود چو بپرس مرده در ابله ما\nجواب واقف\nکیست در زندان غم با همنفس باشد مرا\nزان همه حرمان دگر بپرس باشد مرا\nبی گل روی تو گر سوی گلستانم برد\nصورت گل در نظر شکل قفس باشد مرا\nتا دهم با صد زبان شرح جدائیهای تو\nکاش دل صد چاک مانند جرس باشد مرا\nگوهر جان سیکم چون خاک در پایت نشا\nگر نقد جان خویشم نرسرس باشد مرا\nدر چنین بزمی که همدم هیچ آدم کم بود\nهمدمی خواهم که چون نی همنفس باشد مرا\nچهره شادی بزیر گرد کلفت شد نهان\nلشکر غم بسکه صف از پیش و پس باشد مرا\nبسکه طرزی ز اختلاط خلق دل آزرده ام\nگفتگو غیر تو کی با کس هوس باشد مرا\nجواب واقف\nیار با هم پیاله کرد مرا\nبے از خود چو ناله کرد مرا\nیاد رخسار انشین بتان\nداغ مانند لاله کرد مرا\nدلا"}
{"book": "adl0208", "page": 66, "text": "نگاه چشم مست سرشارت\nبسکه کردم ز خود تهی قالب\nچشم شوخ تو از رمید نها\nشحنه کوچه فراق غمت\nهر که پر شد ز خود نوا شش نیست\nدم سرد فسرده کویا نم\nناله را غیبت روی کوتاهی\nبسکه خوردم بدل گره طرزی\n\nچون شراب دو ساله کرد مرا\nگرد رویت چو هاله کرد مرا\nبک بیابان غزاله کرد مرا\nبغم دل حواله کرد مرا\nخالی از بهر ناله کرد مرا\nبسته مانند ژاله کرد مرا\nدفتر آه و ناله کرد مرا\nبهزار لغت کلاله کرد مرا\n\nجواب واقف\nبسکه راه اد کسان دل شده دلگیر مرا\nدل دیوانه کجا روی خلاصی بیند\nچشم چون آهوی مست تو زخواب پیرونش\nجای یک خنده گل نیست بگلزار جهان\nحسن کلرنگ تو از جلوه نعمان فرماک\nبسکه خجلت جلوه سر فشاند ز نگاه\nخواهم که کنم گریه بهنگام وداع\nتر کش نفسم بسکه خطا کرده گناه\nدل چو ترکش شده پر تیره پهلو شش دوز\n\nشد بهر بال هما شهر شمشیر مرا\nبسته زلف تو بصد حلقه زنجیر مرا\nعاقبت ساخت شکار درین شیر مرا\nبچمن ساخت از ان غنچه دلگیر مرا\nساخت بخود تر از انینه‌ تصویر مرا\nدر حضورت نبود قوت تقریر مرا\nگریه چون شیشه می گشت گلو گیر مرا\nسوخت دل عاقبت از خجلت تقصیر مرا\nترک چشم تو زد از بسکه بدل تیر مرا\n\nجواب واقف\nپریرخان که بدل خانه کرده اند مرا\nنگاه سر کش چشم سیاه خونش مجان\n\nز طرز جلوه پریخانه کرده اند مرا\nبسان چشم تو مستانه کرده اند مرا"}
{"book": "adl0208", "page": 67, "text": "سواد شهر شبم هجوم طفلانست حریف مردم دیوانه کرده اند مرا\nزسوختن دلم ای همدمان مترسانید که پیش شمع تو پروانه کرده اند مرا\nنگاه کرشمه چشم سیاه سرشارش خراب باده مستانه کرده اند مرا\nزحرف بیخودی و مستیم جهان پر شد برای خواب تو افسانه کرده اند مرا\nبه پیش قلقل مینا و خنده ساقی خمشو چون لب پیمانه کرده اند مرا\nنه شیخ شهر شناسم نه محتسب دانم چه عاقلی است که دیوانه کرده اند مرا\nبدام شوق تو از دام و دانه آزادم اسیر طره جانا نه کرده اند مرا\nزسوز عشق بتان واقفانه طرزی گفت برت کعبه که بتخانه کرده اند مرا\n\nجواب واقف\n\nدر غمت میدمند پند مرا کی بود پند سودمند مرا\nپیش چشم حسود بد بینت سوخت شوق تو چون سپند مرا\nمردم چشم شیر گیر تو باز پوست کرد هم چو گوسفند مرا\nهم چو خال رخ تو ید قضا بر سر آتش او فگند مرا\nبودم آزاد از گرفتاری زلفت افگند در کمند مرا\nکوه چون کر مه از صدا افتد میشود ناله چون بلند مرا\nران بچشم چو مرد یک بنشست هست خال تو دل پسند مرا\nمژه ای درار و لدوزت بازی بازی همیگند مرا\nسر خوش چشم مست یارم من ساقیا می بده دو چند مرا\nگر چه کامم ززهر تلختر است شعر شیرین بود چو قند مرا\nنالهائی دل حزین طرزی هم چو نی کرد بند بند مرا\n\nجواب واقف"}
{"book": "adl0208", "page": 68, "text": "از بسکه اشک ریخته از چشم تر مرا\nدل آب شد چو اشک فتاد از نظر مرا\nدر گلشن فراق تو هر صبح نو بهار\nشوید چو لاله چهره بخون جگر مرا\nزین پس پناه بخانه زنجیر میبرم\nاز با فتاد خانه چو زین چشم تر مرا\nبر گلشن است بگذرت هر سحر چو باد\nپر خار گشت سینه ازین رهگذر مرا\nخواهم طواف گلشن کوی ترا کنم\nور نه چه حاجتست باین بال و پر مرا\nدر دل بسان ناوک پر زهر میخلد\nنی او اگر دهن بتجلی شکر مرا\nیکبار دست بر سر ما میتوان کشید\nتاکی بسان سبزه کنی پای سر مرا\nتیرم زدی و در هوس زخم خنچرم\nافتاد کار بخیه بر زخم دگر مرا\nدشنام تلخ و عشوه شیرین ادای او\nطرزی بکام جان شده چون گلشکر مرا\n\nجواب ناصر علی\n\nاز بس فشرده دست غم او ز پا مرا\nمانند نقش پا نبرد کس ز جا مرا\nاز شرم رنگسازی خود آب میشوم\nباشد چو شمع گردش رنگ آسیا مرا\nفریاد چون سپند ز پرتم جدا نکند\nایکاش همچو سرمه نبودی صدا مرا\nبر عمر رفته سوده ام از بس کف افسوس\nشد استخوان ز درد به تن توتیا مرا\nاز بسکه با قبول بود رنگ کاهیم\nاز خاک هم بخود نکشد کهربا مرا\nامداد غیر بر دل من بار محنت است\nسخت بد است سایه بال هما مرا\nخون میخورم چو غنچه و زان غم نمیخورم\nشد قسمت این نواله ز خوان قضا مرا\nپیری مرا چو چنگ بفریاد آورد\nاز قامت خمیده رساند نوا مرا\nتا سر کشیده ایم کجاکم نشانده است\nپامالیست حاصل نشو و نما مرا\nچون گل بباد رفت گریبان طاقتم\nشد جیب صبر چاک زدست قبا مرا\nطرزی دلم چو آئینه حیران دیدن است\nباشد و صالش از دو جهان مدعا مرا"}
{"book": "adl0208", "page": 69, "text": "جواب صائب\nشب چنان برد زخود جلوۀ دلدار مرا که نماند اثــر سان طاقت دیدار مرا\nهست بر محفل عیان سوز درو نم چون شمع در حضورت نبود حاجت گفتار مرا\nانچنان محو تو گشتم با و جا و حضور که در آئینه دل شد نفس اغیار مرا\nشوخی جلوۀ نظاره بود دام کمین هوس سیر چمن کرد گرفتار مرا\nسخنم تنگ شد آن شوخ ستمگر صیاد باض کاش برد جانب گلزار مرا\nکرد کش چرخ فلک هوس رها و جنون گرد مه گشته ترا ز حقه پر کار مرا\nهمه در طالع معکوس ترقی دارم اشک یاسم ز نقره کرده نگونسار مرا\nهست در مملکت ہستی مو ہوم وجود بود نابود تر از سایه دیوار مرا\nشد چو مینا دل پر خون من از گریه تهی اقرآه بغرض کریه شمار مرا\nمن که چون رشته زنجیر تو شد م زار و نزار کاش بند ند بمکتوب تو چون تار مرا\nطرازی آن کهنه صنایع که در چشم خرد شد کسادی سبب گرمی بازار مرا\nجواب واقف\nتا که بر خال لبت چشم تر افتاد مرا مردم دیده چواشک از نظر افتاد مرا\nاز لبم ناله رنجیر برون می آید بسکه تیرت پی ہم بر جگر افتاد مرا\nانقدر خاک نباشد که بسر باد کنم بسکه اشک از مژۀ چشم تر افتاد مرا\nکوهکن در غم شیرین نکشیدست بکان انچه در ہجر تو شیرین پسر افتاد مرا\nبا خم زلف درازت سرالفت دارم زندگی باز بسحر و کر افتاد مرا\nبعد ازین سوی تو چون شمع بسر خواہم رفت آتش از شوق تو در بال و پر افتاد مرا\nبر سر ہر مژه ام اشک چو گل رنگین شد تاکه بر گلشن رویت نظر افتاد مرا\nغنچه سان نان جگر بسته دامن دارم ہوس سیر گریبان سحر افتاد مرا\n\nناله در صف"}
{"book": "adl0208", "page": 70, "text": "۵۵\nتا که وصف لب لعل تو نوشتم طرزی\nسخنان چو گهر در شکر افتاد مرا\nجواب صائب\nشب چنان برد خیال تو ز سر هوش مرا\nکه چو آئینه ز خود کرد فراموش مرا\nدر اد یگاه وصال تو بسان مه نو\nکرده خمیازه کش حسرت آغوش مرا\nکرده چون فاخته از خاک نشینان چمن\nجلوه قامت آن سرو قبا پوش مرا\nننهم پای زمیخانه شوق تو برون\nچون سبو گرچه ببندم سر و دوش مرا\nچون سر زلف بهر سو ندوم میسرو پا\nجانشین ساخته چون خال بناگوش مرا\nغنچه سان پیر هن چاکم از شوق قبا\nگر شبی یار کشد تنگ در آغوش مرا\nخام سوز هوسم شمع صفت ای طره\nروز صد بار اگر عشق دهد جوش مرا\nجواب واقف\nعمر ها در بند غم بود است شیون مرا\nاز محبت میفشارد زنجیر در گردن مرا\nبسکه خوردم بر جگر خار فراق گلرخان\nدل بسان بوته خار است در گلشن مرا\nبر گلستان نازها دارد طرار دانشم\nبسکه مژگان میکند خون دیده در دامن مرا\nچاک زخم سینه‌ام را بخیه زخم دیگر است\nنوک تیر غنچه ناز است چون سوزن مرا\nسوزش عشاق نور بزم معشوقان بود\nاز گداز شمع این معنی بود روشن مرا\nدل مدام از دیده بیدار خواهد به پند\nاز که نالم دیده روشن بود دشمن مرا\nنوک پیکان خدنگ ناز آن ابرو کمان\nکرد دل در سینه صد جا چاک چون جوشن مرا\nناله بنیاد دلم را همچو که بر باد داد\nعاقبت آتش فتاد از باد در خرمن مرا\nاز شرار حسن عالم سوز او طرزی مپرس\nخوی گرم آتشینش ساخت چون گلخن مرا\nمربوطش بیدل\nجمع کرد آخر چو زلف او پریشانی مرا\nصاف چون آئینه آخر ساخت حیرانی مرا"}
{"book": "adl0208", "page": 71, "text": "من بجای هر مژه تیر جفا صید کنم\nبس بود در دیده از تیر تو مرغابی مرا\nشد ادب سد رهم در نه مقام شکوه بود\nدانه دیگر خورده دیگر و است نادانی مرا\nچون جناب از تو وجهی شد بچو را در بر کشد\nساخت فارغ از مقا محرم خانه بانی مرا\nدیده ای غنچه دجوش بهارستان داغ\nهمچو گل یک خنده دارم که برسنجانی مرا\nهمچو چنگ از هر رگم ساز فغان دیگر است\nعشق اگر بی پرده یک ناخن بجنبانی مرا\nموردی بارم واز این ان مستغیم\nکشکوی نیست بالکفرد سلمانی مرا\nحیرتی دارم شهید خنجر ناز کیم\nگر بن هر موی جو شد چشم قربانی مرا\nدشتم شور جنونم بخو دپیمای رحم\nاند رینجا نیست الفت با تن انسانی مرا\nطرزی آخر آبیار شرم روی کیستی\nکین جبین پرعنت کرد است طوفانی مرا\n\nجواب صائب\n\nصید غم کرد چنان چشم نظر باز مرا\nکه بدل هر مژه شد چنگل شهباز مرا\nناله از بزم توام کرد جدا همچو سپند\nکاش درین سر نه بودی طب و آواز مرا\nصافی ذاتم از کشمک مستغنی است\nآنهم و عیب بردست برو از مرا\nای شرر چند بمن جلوه فروشی دار\nهست معلوم ز انجام تو آغاز مرا\nدر شهر و شور بیابان قیامت افکند\nجلوه قامت آن دلبر طناز مرا\nبسکه با زلف گرهگیر تو الفت دارم\nنشود بی گره زلف تو دل باز مرا\nشوخی غمزه چشم تو چو دیدم گفتم\nمیکشد عاقبت این چشم تو از ناز مرا\nچنگ سان بسکه نوای مخالف دارد\nهست ناسازی ابنای زمان ساز مرا\nبسکه در پیش دو چشم تو خموشم طرزی\nشد چو مژگان بلبست طب آواز مرا\n\nبر طبق بیدل\n\nسرشته از گل سرگشتگی ایاغ مرا\nصبا ز نکهت گل میکشد سراغ مرا\n\nوانگر"}
{"book": "adl0208", "page": 72, "text": "از اتش رخ تو دل چو شمع میسوزد\nکه من کرم تو روغن بود چراغ مرا\nز دشمنی فلک کاسه باز مینمائی\nچو غنچه غوطه بخون میدهد ایاغ مرا\nدل شکسته در اغوش داغ نومیدی\nمدوش حسرت خمیازه بسته باغ مرا\nزسوز سینه افسرده ام چه میپرسی\nباتش جگر خود برشته داغ مرا\nدلم بگوشه چشم تو رفته است بخواب\nزغمزه خار مزن گوشه فراغ مرا\nدل کباب من اخر رساند جان بلبش\nطلب بچشمه حیوان رساند راغ مرا\nز بس بدشت جنون اشنا ندرم دارم\nرسیدن م وحشت کند باغ مرا\nخیال چین سر زلف تابدار بتان\nچو دام زلف قمر بشک کرده داغ مرا\nبمجرم خنده دم باد صبحدم گلزار\nدیده بپیرهن غنچهای باغ مرا\nجواب صائب\nداد ما دیدن آن آئینه رو دست مرا\nچشم از خوب و بد سرد و جهان بست مرا\nصورت نقش دو عالم بنظر آئینه شد\nداد ما ائینه از روی تو در دست مرا\nنقش بیداریم ائینه نه بیند در خواب\nگر ازین دست برد باد تو از دست مرا\nهر زمان پیش تو چون شیشه بسرميغلطم\nمیکند نزاکت مست تو ز بس مست مرا\nفرق از خانه زنبور ندارد دل من\nناوگ غمزه ناز تو ز بس خست مرا\nبسکه اشفته تر از زلف پریشان شده ام\nنتوان صورت جمعیت دل بست مرا\nمومویم چو سر زلف تو از خویش رود\nداد تا دست خم زلف کجت دست مرا\nبشکنیه خم قلاب دو زلف تو بلاست\nکی توان ماهی دل رست ازین شست مرا\nصور حشر بقیامت نکند بیدارم\nکه چنین دیدن چشمت برو از دست مرا\nبسکه دلجوئی هر قمری و بلبل کردم\nچون صنوبر همه تن صورت نال است مرا\nهر زمان طره ی از ان زلف سخن شانه کنم\nکه ز صد جای خم زلف تو بشکست مرا"}
{"book": "adl0208", "page": 73, "text": "۵۸\nبرطرز بیدل\nبگوش شانه که کشته است صدف خوی | که میکند بجگر زلف مشکبوی ترا\nز غنچه رنگ پریدن چو بخنت آهنگ است | مگر نسیم بگلشن رسانده بوی ترا\nز ذوق آب قسم تیغت ار شوم بسمل | بحق ما نگذارد مذاب جوی ترا\nشرر برون ز دل سنگ میچکد از غم | اگر به سنگ برم شکوهای خوی ترا\nرخ تو آب شود از خیال نظاره | چسان بخواب توان دید ماه روی ترا\nازان بشام دو زلف تو صبح نینجام | که از سیاهی بختم نوشته موی ترا\nز دیده جای نگه مشک سوده میریزد | چو دیدم آن خم گیسوی مشکبوی ترا\nنبات از رگ یاقوت میچکد نی نی | ازین زیاده بود شهد گفتگوی ترا\nچو برد دل ز نظر رفت اشک هم طرزا | فغان که برد ز کف ساغر و سبوی ترا\nبرروش بیدل\nغنچه اندر سینه پنهان کرد و پیکان ترا | خورده کل بر فرق خود زخم نمایان ترا\nدل درون سینه ام صد چاک میکرد در غغم | شانه چون در بر کشد زلف پریشان ترا\nعالمی در خویش می بینیم و خود در خود گم | دیده خود بین نباشد شخص حیران ترا\nبه مزن دامن کھی قتل من از ترس خدا | باش خونم سرخ سازد دست دامان ترام\nتا فغان برداشتم دل یک نیسان ناله شد | بسکه اندر سینه خوردم زخم پیکان ترا\nدل بمان پته کرد و چاک اندر سینه ام | کر بخاطر بگذرانم لعل خندان ترا\nراست گویم کر نمیزنگی ز من ای سرو قد | همچو رنگ کل ثباتی نیست پیمان ترا\nچون جرس ای دل جکر از ناله ساز چاک جید | دلخراشیها نباشد آه و افغان ترا\nمردمان چشمت از بس خون دل از دیده رخت | رشک گلشن ساخت طرزی دست و دامان ترا\nجواب صائب\nسواد"}
{"book": "adl0208", "page": 74, "text": "سواد خط مشکینت بپوشد روی چهر خشن\nکه دود تیره دل سازد سیه رخسار اتش را\nنمیدانم فسون یا سحر خوانم لعل میگونت\nکه دارد در میان انمحیوان بازه باتش را\nیکی کنج بحث فرم میکند صد اهل دانش را\nکه دست یک کمان خالی کند ترکش را\nبچاه معصیت اندازدت از زین مپندار\nگذاری کردی از کف عنان نفس سرکش را\nکشد تیغ ترا از ذوق در برچون نیام مردم\nمترسان از دم شمشیر رندان بلاکش را\nزجیب ذره ما ز جلوۀ خورشید می بینیم\nنماید خار چون کل در نظر مستان خوش را\nبمیدان جوانمردی شه چابک سواران شد\nجهاند از خندق گردون که دان هر که ابش را\nز آه شعله ایجاد من ای طرزی چه میرسی\nکه از کرمی تن کرم چوانفکر ساخت مغر شش را\nجواب صائب\nچو تبخاله بردار خود بار خود را\nمفکن بدوش کسی کار خود را\nمکن شوخ چشمی ببزم محبت\nباداب کن رام د لدار خود را\nبگفار سر دو بکر دار به\nمزن زخم غیرت دل یار خود را\nچو خواهی رسی بر در وصل جانان\nبیفکن ز پا زود دیوار خود را\nچو خواهی بری سود سودای دنیا\nبیارا باخلاص بازار خود را\nازین بپنج کهنه چرخ بگذر\nتو خود تاب دو رشتۀ تار خود را\nبخون دل غنچۀ ارزو ها\nچو کل ساز رنکین رخسار خود را\nقیامی قعودی رکوعی سجودی\nبکار سحر کن شب تار خود را\nاگر در ره او بدل راست کردی\nبسی کج کن از ناز دستار خود را\nز سوراخ غنچه سر بر آرم\nبهموار تار شته ام تار خود را\nبکلگونه رنگ خون معانی\nبزن غازه رخسار اشعار خود را\nمیاویز در گوشوار سلیمان\nکهر های غلطان گفتار خود را"}
{"book": "adl0208", "page": 75, "text": "شود راست کار تو طرزی چو صائب که سازی چو گفتار کردار خود را\nجواب سلطان سلیم\nمیرم ناخن بس داغ درون ریش را پر ز خون کردم چو گل لبهای تخم خویش را\nخون ریز د چون بجای آب چشم از دیده‌ام کرده زخمی کاوش مژگان بدرون ریش را\nدمبدم زار و نزار و آن شه خوبان مرا آری جز سلطان که جوید خاطر درویش را\nاز کمان صد تیر کر بر گوشهای دل زند میشوم قربان جان آن شوخ کافر کیش را\nاز غم رنج ره طول امل فارغ شوم گر کنم نزدیک من این عقل دور اندیش را\nتا بوصل نوجوانان انتقام از غم کشم کاش این پیر بخم هم جوان بویش را\nگر خیال لعل نوشینش بخاطر بگذرد همچو شان شهد شیرین کام سازم نیش را\nطرزی را بر در کش چون دید گفت آن سلیم خاک ره تا چند سازد نامراد خویش را\nدر دمشق شام گفته شد\nدر بر خود یافتم دوش نگار خویش را چون هم از دست آغوش نگار خویش را\nفارغم از دست تاراج خزان در این چمن همچو کل با خود برم برگ بهار خویش را\nصید گردی خوبان سبکدلنیام میکشم در دام حیرانی شکار خویش را\nخون دل جای صبوحی میکشم مخمورین کی ازین خم بشکند رنج خمار خویش را\nزان حریر کشتن کویم جوش قامتش افتاد رشته‌ام چون پیله من خود تار کار خویش را\nتا برآید صاف از خش پیش صرافان مهر بر محک کن امتحان زر عیار خویش را\nپیش ارباب صفا از خود نمائی در گذر دور کن از آئینه دلها غبار خویش را\nچون گهر من محمل خود را بدوش خود برم کی کشم بر پشت سعی غیر بار خویش را\nاختیار کار خود را کی دهم در چنگ غیر داده‌ام با حضرت دل اختیار خویش را\nچون ستم گر بند بندم را جدا سازد بتیغ طرزی ار کف کی دهم دامان یار خویش را"}
{"book": "adl0208", "page": 76, "text": "جواب صائب\nتا فروبستیم از خواهش زبان خویش را\nچون گهر در آب تر کردیم نان خویش را\n\nدر پیش هر گوشه از بس تیر آه انداختم\nزهر کردم عاقبت ابرو کمان خویش را\n\nصاف طبعم همچو آب از بسکه در بحر وجود\nآشکارا میکنم راز نهان خویش را\n\nسرمه سائی میکند امشب نفس در سینه ام\nبس ضعیف بسکه دزدیدم فغان خویش را\n\nسرکشی ز افتادگان عشق هرگز بر نخواست\nباز مین یکسان نمودیم آسمان خویش را\n\nسروها چون قدحرمان در خمیدن سر کشند\nکر بکش آورم سر و روان خویش را\n\nتا گردوخته پیکان خدنگ ناز او\nاز وجود خود کشیدم استخوان خویش را\n\nعمر از سر رفته ام آید روان در جو آب\nکر شبی در برکشم سروروان خویش را\n\nپیش او از بسکه اظهار محبت کرده ام\nعاقبت هیمر کردم مهربان خویش را\n\nتا بگلشن اسکا دبل دگل دیده است\nطرزی آتش زد بر غیرت آشیان خویش را\n\nبر طبق بیدل\nکر برآند بر سر من آن ستمگر تیغ را\nچون نیام از ذوق گیرم زود در بر تیغ را\n\nبسکه دارد دل هوای نوک شمشیر کسی\nسایه بال هما دانیم بر سر تیغ را\n\nخون ما از بسکه خون کرم و فا افتاده است\nبا دو صد دندان بمیرد همچو جو هر تیغ را\n\nبسکه زهر غم چشیدم کاه کشتن خون من\nساخت زهر آلود هچون سبزه تر تیغ را\n\nعافیت خواهی ز بیداوای جان خود راگذر\nزاری بسمل کرچون ساخت لاغر تیغ را\n\nچشمش از ابرو جهانی را چو کان خون کشانید\nدر کف دست باشد زخم دیگر تیغ را\n\nخون ناحق رخنه در فولاد و اهن میکند\nریش دم گردیدم طرزی اخر تیغ را\n\nمن طبعه\nز اشک سرخ کنم پر ز لاله گلشن را\nزآه گرم کنم شعله از دل آهن را"}
{"book": "adl0208", "page": 77, "text": "صدای ناله رنجیر از نفس خیزد \tدلم بسینه تپیدن کرد بسکه شیون را\nزترک چشم توام دل چنان کرد دوچار \tکه تیر ناز تو صد جاشگافت جوشن را\nاگر زعابرض کلکون نقاب بردار \tچو طوف باغ کنی پر زلاله کلخن را\nبنقته پیش سخن آفرینی قلم \tبرون زکام برآرد زبان سوسن را\nبراه یاد خیال تو هر شبی ای شوخ \tکنم ز اشک چراغان طرار دامن را\nزخار طعنه اغیار غنچه سان طرزی \tبچشم بسته تماشا کنیم کلشن را\n\nبه روش بیدل\nبنازم شعله خوبای تمک خون بسمل را \tکه چون بال سمندر میکند شمشیر قاتل را\nشود پای که مجروح از نظاره زلفت \tز بس شکرد دست شانه آنجا شته دل را\nنشان مقصد ما برق تازان را چه میپرسی \tکه جوش وحشت ما کرد بی آرام منزل را\nبیاد عارضت کلشن در آب انداخت کلها را \tبلی در آب میشویند مردم روی دایل را\nنه این دم بسل ما درس آزادی نمی بردارد \tکه با خود داشت اند بیضه دگر تیغ قاتل را\nنمیدانم جبین پرعرقنا کیم طرزی \tکه شرم من خجلت آب میسازد مقابل را\n\nجواب صائب\nبلاست پیش حقا ئینه صاف طبعان را \tغبار زنگ بود دیده می حسیدان را\nگشاید از بچمن آن دو لعل خندان را \tزاشک غنچه کند پرزخون کلستان را\nکو بجنجر که بارم بخنه خوبیی \tنهان با شرب کرده استجوان را\nبجلوه آید اگر با قد چو شعله ناز \tچو شمع آب کند سرودای بستان را\nچو جید جبین غضب تیغ ابروی یارش \tبه نیم برزو د جوهر به تیغ دامان را\nبیاد او دل جمعم زبس پریشان شد \tچسان بچنگ کشم کاکل پریشان را\nز دیدن رخ خوبان مساز منع مرا \tزباغ دور مکن بلبل غزلخوان را\nوای"}
{"book": "adl0208", "page": 78, "text": "نواءی بلبل طبعم رسید با بچمن\nبخون خویش چو بسمل طپید دلم هردم\nخدنگش از دل عطری برون نمی آید\nخموش غنچه صفت ساخت عندلیبان را\nبخواب بینم اگر آن خدنگ مژگان را\nکه سوز سینه او آب کرد پیکان را\n\nبیروگش بیدل\nز بس دز دیده ام از چشم ستمطأملى را\nمزن دم ای دل از جمعیت اجزا هیچی را\nزسوز گفتگوی شعله ایجادم چه میپرسی\nبسندل سائی هچون شمع سائیدم سراپا را\nاسیر الفت اویم و گرنه از سبکروی\nنگاه بسمل نازت بایما این نو ا د ارد\nلب زخمش ندارد رنگ الفت تا ابد طرزی\n\nنگاهم زیر بال آئینه دارد پر فشانی را\nنفس شیرازه دارد این کتاب نگوانی را\nنفس آموخت شمع محفل آتش زبانی را\nنکردم چاره ای بیدرد درد و استخوانی را\nچونکهت در طلسم غنچه دارد پرفشانی را\nکه دارم از شکست بال ساز آشیانی را\nمزن تامیتوانی بر جگر زخم زبانی را\n\nبه سرخ غمازه طرا نیم تاب را\nزیر نقاب میکنی عارض خود بنهان\nدعوی حسن کرد و خیره حجاب نارزو\nسایه صفت ز شرم تو خور بزمین جبین نهد\nخواب بدیده ام در چند فسانه خوانیم\nنکهت زلف تو بچین کر بخطا گذر کند\nجانبی نفس زسینه ام شعله زبانه میکشد\nپیش تو ای صنم دست زباده کی کشم\nبر طرف عذار خود طره چه تاب میدهی\n\nسایه نگر که میکشد در بغل آفتاب را\nتاب نیاورد کتان پرتو مهتاب را\nبرکش و بیحجاب کن بام من آفتاب را\nاز رخ همچو ماه خود کرفگنی نقاب را\nرانگه فسون چشم تو برد وز دیده خواب را\nغوطه بخون دل د هد نافهٔ مشکناب را\nپیش تو کر بیان کنم سوز دل کباب را\nمنکه چو آب میخورم خون دل شراب را\nچند نهی که باند بر رخ گل غراب را"}
{"book": "adl0208", "page": 79, "text": "مژده وصل آن جوان دل پر طر زیا\nباز پس آورد روان خرمی شباب را\n\nاز لبش نتوان با فسون دکشی دشنام را\nکز رگ یاقوت مشکل کس کشد کام را\nپیش رویش حیرت افزا چون سحاب شد\nشوخی حسنش بس برم میدهد آرام را\nاین چمن را غیر کوشش نیش چیزی بازیست\nخار زنبور بشمر دیده بادام را\nمعصیت کم میکند خود را ز حیرت چون حباب\nگر بیجنبش آوری دریای طافت عام را\nافتاب عارض او خال او در بر کشید\nروز در آغوش بدارد سواد شام را\nاز ضعیفی ها مشو غافل که شیران صید اوت\nگرچه اینجا بیشتر از مو نیابی دام را\nنقش زلفتش تا بدل شد شست دل از شکوه ما\nموی از فریاد سازد منع طبع خام را\nحلقه زلفش نه بهر صید دل در جنش است\nشوق صید آورد در پرواز آخر دام را\nاز دهان تنک او ناید جواب حرف ما\nماند پا در شکر از لعل لبش پیغام را\nجز گل حسرت درینجا حاصلی در بار نیست\nطرزی نش زبن بهارستان تنگ اندام را\n\nبس کن ای دل چند داری ناله شبگیر را\nبرده اند از ناله هایت قوت تاثیر را\nچشم خون افشان را زبس نوحشت اشک ریخت\nکرد بچون چشم ماهی حلقه زنجیر را\nکر رسد از تست زنگیر تو روزی نادکی\nمن نشانم چون مژه بر چشم خود آن تیر را\nدر دسر می آورد فریاد شورانگیز ما\nسرمه امدادی که خاموشی دهم تقریر را\nگل دهان از خنده چون بند د کزان لبها ز ناز\nمیدهد رنگ تبسم غنچه تصویر را\nدر هم با قامت چون گل نشین دلا\nتا کی از کوشه یابی نشان تیر را\nآب چشم از در تهمتهای که دارد بر سرم\nخانه نگذشت الا خانه ز نجیر را\nبر سر هم می دهم سندیم کا ندار در حشر\nخلقتی جر عفو نبود صاحب تقصیر را"}
{"book": "adl0208", "page": 80, "text": "تشنه اب دم تیغم دران سیرم کو\nتاد می برحلق ما مالد دم شمشیر را\n\nدر بیابان غم او طرزی از مهجویان\nکرد خود هرگز ندیدم حلقه جز زنجیر را\n\nیار با رقیب بدیدم رقیب را\nز لفت خبر ز حال دلم کر نشد چه شد\nهر کس نصیب بد دزخوان وصال تو\nما را که منع کرده ز دیدار گلرخان\nیارب نگاهدار تو از چشم مردمان\nچشمش نساخت چاره درد مرا دریغ\n\nهرگز ندیده ام بدل جان شکیب را\nدر ملک کفر کس ننواز د غریب را\nدردا که بهره نیست من بی نصیب را\nکس از چمن برون نکند عندلیب را\nآن سحر ساز نرگس مردم فریب را\nبیمار ساخت طالع طرزی طبیب را\n\nجواب صائب\nبی رخت کیدم اگر اندر کنار آئینہ را\nاز دو چشم خون فشانم عارض خود را بپوش\nحیرت دل کر بوصف ماه رویت دم زند\nخنجر مژگان او ترسم که ساز و رخنه شش\nبار دادی تا ببزم وصل خود آئینه را\nصاف دل را نقش در سینه نبود جاکیر\nهر که محو خود شود دیدار خوبان مفت اوست\nهمچو شبنم پیش خورشید رخت نابود بود\nبیش ازین وصف رخ خوبت نباید در جهان\nدل چنان تاب جمالت آورد کز یک نگاه\nکرده وصف او طرزی اگر صائب کجاست\n\nز آه گرم خویش سازم پر غبار آئینہ را\nزنگ کلفت زود گیرد در بهار آئینہ را\nمیکند سیماب آسا بیقرار آئینہ را\nدر کمین از پیش چشم شوخ یار آئینہ را\nکردم از اه و نا دلم سنکار آئینہ را\nعکس خوب و بد نباشد پایدار آئینہ را\nحیرت دل عاقبت امد بکار آئینہ را\nزان کشد ز نجیر جو ہر در کنار آئینہ را\nعکس رخسار تو ساز دلاله زار آئینہ را\nشرم رویت ساخت همچون آبدار آئینہ را\nمیتوان کردن آبی زنگبار آئینہ را"}
{"book": "adl0208", "page": 81, "text": "سروکیش بیدل\n\nبسکه در اتش دوانیدم سپند ناله را \nاز غبار ناله کردم سرمه داغ لاله را\nشب بیاد گرمی خوی تو از بس سوختم \nشمع زد بر سنگ خجلت ساتگنی کاله را\nدود دلها گرد رخسار چوماهت حلقه زد \nپرتو مه سوخت اخر چون کتان این هاله را\nدر گلستان سرخ روئی مایه خون خوردنیست \nبوستان از خون دل می پروراند لاله را\nاز فغانم شد گلو صد چاک مانند جرس \nیک نفس تا رخصت فریاد دادم ناله را\nپیش ابرو چشم تو دنباله داری میکند \nاهوی شوخ تو از بس میکشد دنباله را\nطفل شوخی خردسالی را بنازم کزنگه \nچشم مستش میدراند دام صد ساله را\nانکه چون خضرازپی خضرا محب موسی بود \nمعتقد کی میشود چون سامری گساله را\n\nبر طرز بیدل\n\nچو داری آرزوی جلوه بیخ او را \nز خود بیرون شود آیینه زانو را\nبقدر پستی تو اوج جاه میبالد \nکه خم شدی ابرو چید بد مو را\nدو ابرو پیش سر مردمان چو بال همات \nز بس کشیده رسا گوشهای ابرو را\nز بس زلفش بجلون سواد محو شدم \nزسایه ام کند امروز طرح گیسو را\nبجستجوی اثر مانده ام ز پا افتاد \nاز آن بسرمه فغانم نفس دپلو را\nزبان لال شود شق چو خامه از گفتار \nبخاطر اورد اثر مسلسل آن گفتگو را\nدل رمیده عاشق حریف رندان نیست \nنگرد غنچه سعد پیرهن نهان بو را\nسپندسان بطپش داغ میشود طرزے \nاگر با آینه گوئیم شوخی او را\n\nبر طرز بیدل\n\nخیال مستی چشم که از جامیبرد ما را \nکه چشم بیخودی از خود چودریا میبرد ما را\nسبکساران ز خود مان روضع رفتارم چه میپرسی \nکه دایم جبه اسا چشم مینا میبرد ما را"}
{"book": "adl0208", "page": 82, "text": "سینه الطف از شوق شعر باو کیم یارب\nباین بی طاقتی تاب نگاهش را چسان آرم\nبسان موج هر سویم بیکی رفته است از خود\nمن ازین ضعف از امروز نتوانم گذشتن هم\nندانم خیر از بوسه پای کیم یارب\nز عشق هرزه دام در دامن خورشید میغلطد\nکه از پس بخود بهمالد از جا سپرده مارا\nکه هرکس نام او میگیرد از ما میبرد مارا\nمکر باد سر زلف چلیپا میبرد ما را\nولی امید وصلت سوی فردا میبرد ما را\nکه شوق سجده بر پایا اساس میبرد ما را\nمکر طرز تماشا کجا ها میبرد ما را\n\nجواب غنی کشمیری\nکر شعله دلم کشد از جان زبانه را\nهر کز نمیخورد بهدف ناوک مراد\nاسنجاست شیشه دلها بتار موی\nنازم بهمت بلبل خونین جگر که کل\nچون برق اکر ز خانه گذشتم عجیب نیست\nپروانه سان زرشک بسوزند بلبلان\n\nسوزد چو خار خرمن و نیک نام را\nبر نوک تیر اگر نگذارم نشانه را\nمشاطه سوی زلف مبر دست شانه را\nبر فرق جای میدهد شبنم اشیانه را\nسرکشته ایم می نشناسیم خانه را\nخواند چو طرزی این غزل عاشقانه را\n\nجواب کلیم\nکر میبرم ببار دیگر در که میخانه را\nدل زما شکسته بود بعد عمری عاقبت\nبسکه در زلف تو افتاده است دل ها بیشمار\nای صبا کو از زبان شمع بزم یار\nمردمک در خون طپید امشب دل نالیدیم\nهر صید مرغ دل ببردی غم و از خط و خال\nایکه از کوی جنون در کفم جزسنگ نیست\n\nتا بروز حشر نگذارم زکف پیمانه را\nبی بزلف خوبرویان بردم این دیوانه را\nارحجوم دل نباشد کلک شانه را\nرحم کن با چند سوزی بی زبان پروانه\nبسکه از خون جگر کردم این کاشانه را\nصید یک جای ندانم و جای دیگر دانه را\nسخنه زین به نباشد مردم دیوانه را جای"}
{"book": "adl0208", "page": 83, "text": "۶۸\nدل ز چاک سینه حالش میگذارد اسمان کر قفص مرغی برون افکنده بیند دانه را\nطرزی ار بی خانمان افتاده ام علیم مکن ز اب چشم خویشتن بر باد دادم خانه را\nبر روش بیدل\nبا تعلق کی بود الفت دل و راسته را دست مژگان پس گرداند نگاه بسته را\nدلخراش ما را مکن تکلیف گلگشت چمن غنچه پیکان جگر دوز است طبع خسته را\nبسته زلف تو شد دل قصد زارش مکن از مروت دور باشد قتل صید بسته را\nلعل خاموش تو ممتاز است در کار آفرین باخبان هر جا بدور غنچه بند د دسته را\nبا لب خندان اگر سوی گلستان بگذری حسرت لعلت گربيان چاک سازد پسته را\nبی لبت از بسکه بر سرسنگ حسرت میزنم ساخت آخر خشکی پر خون دهان پسته را\nبسکه تخصیل عیب از شخص حیرت کرده ایم واکنی عکس در آئینههای بسته را\nاز ضعیفان بد دل آئینه هم نبود غبار بار کلفت کی بود گردی سحاب شسته را\nتار قانون باج پرواز مرغ نعمه نست خط بمطر چون مبند د معنی برجسته را\nغنچه از خجلت بخون لاله میشود عذار گر کند بی پرده در گلشن رخ نا شسته را\nاز شکستنها بخود چون تار چنگ افسرده ام ناله بی اهنگ باشد رشته بگسسته را\nصورت تمثال او پیداست از هر ذره ی نیست نقصان جوهر ایزینه شکسته را\nبا هیچ کج خلقی ز ازاد گان عاقل مباش تیغ کج با سرکشها دست تابسد دسته را\nاب چشم شمع بی اتش دل پروانه سوخت بیشتر تاثیر باشد گریه اهسته را\nنرم شو طرزی چو بیدل تا ز سختی وارهی میکند شوخی مغز استخوان پسته را\nبطرز بیدل\nعشرت کجاست خاطر از غصه خسته را پرواز پرشکسته بود بال بسته را\nنیل ستم بموقع خود حال عشرت است چاک دل است خنده بوقت بسمله را\nازینها"}
{"book": "adl0208", "page": 84, "text": "از پا فتاده ایم زما سرکشی مخواه\nنشود نما کجاست نهال شکسته را\nصیاد در کمین رم صید وحشی است\nدون همتی است بستن مضمون بسته را\nمضراب شوق بر رگ دل چند میزنی\nآهنگ نیست رشته تارگسسته را\nای گل مش ز خواری ما دامن غرور\nبی سبزه باغبان نکند بسته دسته را\nزحمت برای صید دل ما عبث مکش\nنتوان گرفت آهوی از دام جسته را\nطرزی بگوی دوست جدائی چه ممکنست\nنتوان زجای برد غبار نشسته را\n\nبروش بیدل\n\nکو در کفیکر آورده چشم اور بانم را\nکه همچون خار بر لب سرمه میسازد فغانم را\nندانم شعله شوق که آتش در بجان من\nکه همچون شمع سوزد مغز هر شب استخوانم را\nزنوک هر خس خار چمن صد رنگ گل جوشید\nبستان آرد ارباد صبا برک خزانم را\nندانم عندلیب نغمه پرداز کیم یارب\nکه از شوق جیا در دیده ساز د آشیانم را\nچنان صف لب شیر نت ای شیرین بیان کویم\nکه یاد لعل شیرین تو می بندد زبانم را\nزبس گشتم نشان تیر ناوک آن کمان ابرو\nبغیر ناوک او کس نمی یابد نشانم را\nباین بیطاقتی دل را بکوه غم چه میسنجی\nبیکحسرت تو ان سنجید جان ناتوانم را\nچوگل صدرنگ خون خوردیغ مگذار در دلشگفا\nبچشم کم مبین طرزی خزان بوستانم را\n\nبطرز بیدل\n\nاگر رخصت دهم یکدم زدن آه دما دم را\nچو شام زلف خوبان تیره سازم روی عالم را\nکجا با حرص همچون آسیا فردوس سازد\nکجا رجنت برون یکدانه گندم کرد آدم را\nبدل زخم نمایان دارم از دست گل اندام\nکه از بس جسم مرهم میکندار و زخم خاتم را\nخوشا میخانه و رندان قلاشش که از دستی\nنداند چون سفال کهنه خم ساغرجم را\nبمحفل نگاه خاشن دم زقربت مکرن ای زاهد\nکه آنجا کمتر از بیگانگان دانند محرم را"}
{"book": "adl0208", "page": 85, "text": "جهان هنجون سواد دیده ام طوفانی جان گیرد\nغبارم گر زحسرت دامن مژکان پر نم را\nبسان چنگ از پیری مکن فریاد ای همدم\nباو و ناله نتوان راست کردن پیکر خم را\nزذوق درد لبریزم خدا را ای طبیب من\nنمک بر چاک زخم سینه زن بگذار مرهم را\nبمحفل شمع را بنگر که تا وقت سحر از غم\nبمرگ بیکس پروانه ریزد اشک ماتم را\nز بس رنگین سواد افتاد طرف گلستان طرز\nکند چون حمن رنکین عکس کل دامان شبنم را\nبروش بیدل\nزمی سودای زلفت کرد شور العقل دا را\nصف مژگان خونریزی شکر قلب دلها را\nد مانت برد نقش نقطه موهوم از خاطر\nمیانت داد نقش بی نشانی بال عنقا را\nنمودی در شبم ماه من ناکوچه دندان\nتستی از خجالت رشته عقد ثریا را\nاگر رودر بیابان عمت آرم ز دستینکی\nکنم از چشم موری تنگتر دامان صحرا را\nبه بستی صد هزاران جان مشتاقان بهر تاری\nکشودی تا بخم زنجیر کیسوی چلیپا را\nبکلشن تا گذشتی ای کل کلزار محبوبی\nعرق ریز خجالت ساختی از شرم کلها را\nاگر خواهی چوبیدل سرفرازی در جهان طرز\nبصد کردن مده از کف جبین سجده فرسا را\nبطرز بیدل\nکر کنی برکشتن من امتحان شمشیر را\nخون کرمم میکند اتشفشان شمشیر را\nاز نزاکت آن کمر را نیست تاب پیچ و تاب\nشوخ من با چند بند می برمیان شمشیر را\nپیش تیغ ابروی او کر برآید از غلاف\nمیخلد چون خار هر جوهر، بجان شمشیر را\nاز هوای بوسه لبهای زخم سینه ام\nآب کرد و هر زمان اندردها ان شمشیر را\nتیغ ابرویش بجان ناوک ز مژکان میزند\nشوخ من از ناز میساز و کمان شمشیر را\nبسکه از شوخی بره خون شهیدان ریختی\nبامتد از دست تو چشم خونشان شمشیر را\nکر بما لطفی نداری رحم بر شمشیر کن\nباشد از بسیار کشتنها زیان شمشیر را\n\nزان"}
{"book": "adl0208", "page": 86, "text": "زان به جسم لاغرم شمشیرباز از کین کشد\nامتحان آری کند بر استخوان شمشیر را\nآن بهار حسن را نازم که از شوخی و ناز\nکرده از جوهر چو شاخ ارغوان شمشیر را\nزان عرق بر تیغ ابروی تو میکرد درا\nآری آری میکند گوهر فشان شمشیر را\nدسته‌اش را تا بدست بوسه کردن دست داد\nبگذرد سر بلندی زاسمان شمشیر را\nبسکه در سر زخم تیغش دمبدم خواند زبر\nنیت غیر حرف کشتن بر زبان شمشیر را\nکیست را طاقت که با تیغش کند گردن کشی\nما بهم آویزد بگوگوش اسمان شمشیر را\nبسکه در هر کل زمین خون ریختی ای غنچه لب\nساختی گلگون چوروی گلستان شمشیر را\nبسکه طرزی کشته خون شهادت گشته‌ام\nبرگلو داغم روان آب روان شمشیر را\nمن طبعم\nبید از سرمه کردی نرگس مستانه خود را\nکنی تا میک روز مردم خمخانه خود را\nبجزم دهر از بس خون دل از دیده میربزم\nچو کل پر کردم از خون ساغر و پیمانه خود را\nبرای صید مطلب انقدر بیعتاب میگردم\nکه در راه تمنا دام کردم دانه خود را\nبعین انتظارم اشک گلگون ریزد از چشم\nکنم کاهی سفید و گاه رنگین خانه خود را\nچو کاکل بسکه بر گرد سرش سرگشته گردیدم\nز وحشت رام کردم عاقبت جانانه خود را\nدل از ذوق شهادت هر نفس در موج خون غلطد\nاشارت کن بقتلم نرگس مستانه خود را\nبدور ماه رویش تا به شد هر حلقه دوشش\nشمعش سوختم از بس پر پروانه خود را\nچنان از باده لعلش تشنه لب بودم که از\nزمی در یکنفس کردم تهی خمخانه خود را\nبکواهم رفت پیرون از در پیر مغان ای دل\nبهمان سایه میبوسم طیب بخانه خود را\nبروز سایه‌ام بنماید شام هجر رخسارش\nبمیدی کاش ماه عارض جانانه خود را\nز فیض گریه طرزی گوهر وصلش بکف آمد\nببحر اشک آخریا فتم دردانه خود را\nجواب صائب"}
{"book": "adl0208", "page": 87, "text": "از لطافت باب ایدن نیست آن عذارا \nدر جنون از بسکه صحرا کرد کوی و دشتم\nپیش مردم طفل اشک پر دیم بریم میشد\nتا نکر در دست آن مه پاره افتد پاره\nدر دل آن سیم تن تاثیر آه ما نه کرد\nچند بپر میدم ای صیاد رحمت میکشی\nذوق دشت بسکه در دشت جنون پروردم\nپیرمستان می ننوشد جای می از بیجات\nسرکشی بگذار تا زا فتاد کی ایمن شوی\nطرز بی بیچاره را خود چاره کن ای چاره ساز\n\nبر رخش در کس نظر بندیم مبهم نظاره را\nطفل شوخم چون فلاخن میکند گهواره\nگرچه پروردم بخون دل من این خونخواره را\nساختم صد پاره از هم این دل سی پاره را\nاه گرم گر چه ساز د نرم سنگ خاره را\nکس به آب و دانه کیرد مرغ آتشپاره را\nمیدهم درس پریدن این دل آواره را\nشیشه از مینای کردون به بود میخواره را\nمیکند کردن بیا سرنگون فواره را\nکیست جز لطفت که سازد چاره بیچاره را\n\nاگر ارد بخاطر آب تیغ تیز قاتل را\nدماغ نشا در جام تما خاک میریزد\nز اوج ابروی خاکسار بها مشو غافل\nچوپای قدرت نشکست طبیع می مکن\nمحبت چنکه کامل شد همه معشوق می بینید\nجه لذت داشت تبغ ناز او کز بو سه سیرام\nبصد مهمیز دل در راه شوقش بر نمیخیزد\nز حسرت تخم اشکم غنچه میکرد دکه خون کن\nمیدانم محمودی کیستم از جوشش حیرت\nجمال کل نقاب غنچه صد جا شق کند طرز\n\nفشار و خون حسرت از تنما حل بسمل را\nز خون آرز و پرمیکنی کر شیشه دل را\nکه دریا بالب امواج بوسد پای ساحل را\nاگر از عاجز می افتاد و بینی پای در کل را\nنبیند چشم مجنون غیر لیلی کر دو محمل را\nطپیدن هچو پرواز از طبیعت رفت بسمل را\nعصا با شد ز غدر لنگ دقت کار کامل را\nیکف ننگین جیشان کن کند شمشیر قاتل را\nکه عکسم صورت آئینه میسازد مقابل را\nدرون پرده نتوان ساخت پنهان حسن کامل را\n\nروزنی"}
{"book": "adl0208", "page": 88, "text": "روزی بدری پاشا شرحی مطولی در باب اسیای خود بیان کرد که حضرت دل\nسرگشته شد این غزل را ساخته پیش شان خواندم خیلی خرسند شدند شلهم\n\nبهر نان سرگشته ام از بس بملک اسیا\nهمچو گندم میخورم مشت سنگ اسیا\n\nبسکه در راه تلاش رزق چابک میدوم\nگرد الود است گویم مشو سنگ اسیا\n\nمیرم از بس فرو در کام زق خلق را\nکرد گرد خویش کردم چون تفنگ اسیا\n\nبهر صید اهوی دلهای خلق کشته چشم\nمیدود بر گرد گلستان پلنگ اسیا\n\nدانه دلهای مردم را برد مانند اب\nدوره دامان رقص شوخ و شنگ اسیا\n\nگرد خود از حرص گردد در تلاش اب و نان\nپیچ حسرت خورده تا در پای لنگ اسیا\n\nچونکه جیب ارزونیش پر شود دار د شتب\nاز تهی دستی بود بر جا درنگ اسیا\n\nبار خود کشا سر س از سنگ جنگلهای او\nهست در اصلاح صیقل دانه جنگ اسیا\n\nگر نباشد اب نان از جا بردارد قدم\nدانه همیز نیست بهر پای لنگ اسیا\n\nزیر و در اسمان طرزی بپرس از براهم\nدانه ام افتاده ام در زیر سنگ اسیا\n\nاز برادران بدری پاشا جمیع اموال خود را به بنای اسیائی مصروف کرده اثر سیلاب برد ا؟\nغزل که پیش بدری پاشا خواندم شان مشق کردند\n\nهر که شد سرگشته از بهر بنای اسیا\nمیشود چون دانه اخر گرد پای اسیا\n\nنقد هستم از خجالت خاک گشت و اب برد\nبسکه گرد خود دویدم در بهای اسیا\n\nخانه و دکان و مال و اعتبار و ابرو\nجمله را چون دانه میسازم فدای اسیا\n\nدانه را خورد اسیا و اب یا را اب برد\nبعد ازین من گرد خود گردم بجای اسیا\n\nاب پرخوردن سقوط اشتها می اورد\nسرد از سیلاب شد زان اشتهای اسیا\n\nنعره سیلاب در گوشم نوای ماتم است\nاز مصیبت و نوحه پیچم برای اسیا\n\nبر صدای رود رعد از بس می سلاح زد\nچون سر مستان جانلغزم بپای اسیا"}
{"book": "adl0208", "page": 89, "text": "میدویم دامن کشان بر موج مانند حباب\nدانه دلهای مشتاقان بزم حرص را\nآسیا با سست پایی نال کرد و درد او مکرد\nشادی و غم توام است در جا درین با تم سمر\nطرزی کر خواهی سلامت دور ازین سیلاب رو\nشور مستی کرده ام بس بر صدای اسیا\nزود از جا میبرد ناز دادای اسیا\nدور تر اندازی سیلاب جای اسیا\nگریه کن بر خنده دندان نمای اسیا\nورنه ویران میشوی چون این بنای اسیا\nبیدلش بیدل\nزجلوه گاه پریزاد حن مست برون آ\nفسردگی شد هسنگ تا بخون خیالت\nخراش کوش حریفان توان شدن نپسند\nمبیده سر مژه‌ام شاخ گل کرشمه براست\nزپیچ و تاب حوادث شتاب کردن طاقت\nمدام حرص و هوا میطپد چو ماهی بسمل\nبروی ساغر می چون حباب شیشه بکف نه\nاگر بقصر مروت نمیتوان شد هما\nعنان خنک بقا دست هیچ چنگ فتاشد\nقدت خمیده چو بیدل نشسته از چه هرازی\nچو چشم خویش زمستی قدح بدست برون آ\nبجیب شیشه بزن دست تا بشکست برون آ\nچو ناله زن برسازی زطبع پست برون آ\nتو هم زباغ دل از خار کل بدست برون آ\nچو چین زلف بتان با کشا دو بست برون آ\nدرین محیط بزن دست تا بشست برون آ\nبپیش ساقی بد مست می پرست برون آ\nبر آستان خرابی زن از شکست برون آ\nعدم سوار براه سراع هست برون آ\nزخانه که بنایش کذشت برون آ\nبر طبق بیدل\nکه شیشه دکه باده کلرنگ برون آ\nکر حفظ مراتب بگذارد ببدل سنگ\nافسرده دلی کر نبود ابلة پا\nدرنبض عشاق بپر پرده نوا باش\nچون شیشه یاقوت همه رنگ برون آ\nچون شیشه نازک ز دل سنگ برون آ\nبازیچه از تار رگ چنگ برون آ\nتپید ایم تا"}
{"book": "adl0208", "page": 90, "text": "در بادیۀ شوق اگر عجز براه است\nچون جاده بهر منزل فرسنگ برون آ\nگر سیر سبکتازی شوقت نه مد دست\nوا مانده شود از قدم لنگ برون آ\nچون ناله عشاق اگر راست گرا\nزین پرده بصد نغمه و آهنگ برون آ\nزین سنگدلان چون شرر آتش حسرت\nچشمک بحریفان زن و از سنگ برون آ\nاز آئینه مطلب نایاب زحیرت\nچون طوطی منقصه پر رنگ برون آ\nطرزی بچمن چند چو گل جلوه فروشی\nچون غنچه ازین پیرهن تنگ برون آ\nمن طبعه\nبا غیر بهر باغ و چمن میکنی چرا\nگلگشت لاله زار و سمن میکنی چرا\nدر چشم روشن من بیدل قدم گذا\nدر سینۀ رقیب وطن میکنی چرا\nاغیار را چو غنچه در آغوش میکشی\nپیراهنم ز رشک کفن میکنی چرا\nبا لعل چون عقیق چه خندی بسوی غیر\nخشم ز اشک همچو یمن میکنی چرا\nخود آشکار گشت که با غیر رفته\nخنجر نهان بسینۀ من میکنی چرا\nدامان غیر را زد و زلف عبیرسای\nلبریز نافهای ختن میکنی چرا\nطرزی ز اشتیاق تو مرد و تو از جفا\nدر سینه رقیب وطن میکنی چرا\nغزل قصیدۀ در مدح آگاه دلان ایما فرموده\nاعتدال از بسکه دارد گلشن از لطف هوا\nغنچه تصویر را چون گل بود نشو و نما\nاز دم باد صبا بوی گل آمد در مشام\nگوئیا بند قبای غنچه گل کرده وا\nنوعروس غنچه را هر شب سحر انگشت ازنجوم\nدر چمن مشاطه باد صبا بندد حنا\nبسکه دارد در چمن باد بهاری آبرو\nبهر تعظیم پیامش سر نه سنجد در جا\nتا مگر عکس رخ گل روی بنماید در آب\nآب جون زانو زمی آید در چمن از هر کجا\nدر هوای کوی گل مانند عشاق حزین\nصد انوا دارد بگلشن عندلیب بینوا"}
{"book": "adl0208", "page": 91, "text": "بسکه لبریز است گلشن از نوای عندلیب\nطره سنبل بتاب افتاد از رخسار گل\nپیش روی گل صبا گرد صف رخسار شانه\nوصف بالای تو قمری گفت بر بالای سرو\nدر چمن بودم چنان دیدم که بیمار از شفا\nتا مژده بر هم زنی از گل نه بینی رنگ و بو\nرخنه دیوار گلشن هیچ میدانی که چیست\nغنچه هیچ و لاله هیچ و باغ هیچ و مرغ هیچ\nسال عمرت تا چهل شد خوی طفلی وانکنی\nسیر گل بگذار و روی مردم دانا نگر\nتا ز کوری داری بر عیب خود بینا شو\nکفش من خوب کفشی ای فدایت جان من\n\nاز شکست رنگ می اید بگوش گل صدا\nیا که بر طرف بنا گوش قران زلف دو تا\nغنچه از خجلت میان رنگ بر خیزد ز جا\nهست بالای ترا بالاتر ز بالای بلا\nگفت طرزی چند بیجوشی ز رنگ گل وفا\nکر تماشا میکنی رو سوی گلزار بقا\nبر امید باغبان دارد ز حسرت خنده ها\nهیچ شی باشی اگر بر هیچ گردی مبتلا\nبگذرد ای جاهل ز جهل و سوی دانائی گرا\nتا کند بیگانه ات از خلق و با خود اشنا\nکش بزرگان خاک پای عاقلان تاج نیا\nبعد ازین باشی تو طرزی را بهر جا رهنما\n\nجواب صائب\n\nاگر ز زلف کشائی کلاله در صحرا\nز انتظار قدت چوبه لاله گشت سفید\nز خود رسیدن دیوانگان دشت جنون\nبکاک راه فتد کوه از صدا چه سپند\nز اتحاد که سرشتگان من دارند\nز سرد مهری آن شعله خوی گرم مزا\nز جوش داغ دل اتشین و طرز\n\nچو ناف مشک شود داغ لاله در صحرا\nسواد مردم چشم غزال در صحرا\nنوشته نشود هم پیاله در صحرا\nاگر ز درد شوم گرم ناله در صحرا\nزند حلقه بمردم چولاله در صحرا\nفسرده ایم بخود همچو ژاله در صحرا\nنشسته ایم بر اخگر چولاله در صحرا\n\nتتبع بیدل"}
{"book": "adl0208", "page": 92, "text": "دلم شکسته بمرغاب گفتگوست کجا\nچنان بجمال تو بالا گرفت منزل حسن\nگل بهار بقائیم و لاله زار صفا\nزپای بوس توام عمر خضر حاصل شد\nزبس بوصف جمال تو گفتگو کردم\nشود پر آبله از نازکی لبش طرزی\n\nکه مویه لب جام است سرمه زار صدا\nکه مارسات بگوش تو نالهای رسا\nهلال چمبه تسلیم و آسمان رضا\nکه نقش پای تو ماراست عین آب بقا\nچوخامه نا بگلوسد زبان شوق مقا\nخیال بوسه لبش ار بگذرد بخاطر ما\n\nجواب صائب\n\nعصائی تا نباشد در کفم از گردن مینا\nبزم ما غم و عشرت بهم آمیخته با هم\nبیزم بیخودیهای تو ساقی عالمی دارد\nدلم در پوشش قرار و عقل چون پروانه میسوزد\nدلم بر نازک زبان سنگدل کهسار میبالد\nمکن گردنکشی تا از شکست ایمن شوی ای دل\nشکستن را نمیداند دگر اندیشه کی\nنشاید بیخبر بودن زافسونکاری مستان\nدرشتی گر نمیخواهی درشتی پیشه کن طرزی\n\nچوسایه بر نمیخیزم ز جا از دامن مینا\nلب جاست خندان دائم و شیون کند مینا\nبحیرت ماندن ساغر بپا افتادن مینا\nچو کرد و کلبه ام پر نور شمع روشن مینا\nسلامت سخت میگرزد درینجا برتن مینا\nکه از روز نخستین سنگ باشد مسکن مینا\nکه میباشد شکستنها درینجا جوشن مینا\nکه می را چون پری جاداده در پیرامن مینا\nکه باشد طبع نازک در شکستن دشمن مینا\n\nبر روش بیدل\n\nعالم از جلوه او جوشن بهار است اینجا\nابولهای رخ ما تو بنمود و دئی\nذره تا واکنی از هم اثری از مانیست\nبحسابی است اگر وهم شمردن نزنی\n\nگل ز پیریج او آئینه دار است اینجا\nورنه زنار هم از طره یار است اینجا\nنفس سوخته بر دوش شرار است اینجا\nکه فلک با من تو ذره شمار است اینجا"}
{"book": "adl0208", "page": 93, "text": "عافیت نام بود ورنه سراسر تعب است\nبا ادب خانه حسن نگہ شوخ و دست\nیک دلی صاف درین محکمه پیدا نشود\nچشم صیاد زگلزار و چمن مستغنیست\nطرزی از خود بگذر در رخ جانان خوانے\nتشنہ می تجلی رخ خمار است اینجا\nچشم از هم کشا آئینه دار است اینجا\nکه رخ آئینه هم مذهب دار است اینجا\nکه گل دامن او خون شکار است اینجا\nکه نفس بر رخ ائینه غبار است اینجا\n\nبطرز بیدل\n\nچون آئینه از ذوق بہنگام تماشا\nای دیده بنظر پوش که از جوش نظافت\nہمچون مژہ صد چاک کند دیدہ گریبان\nبر چشم ننهم دیدہ ز نظارہ که اول\nاز مرد مک دیدہ ما دانه فشاند\nنظارہ همه سوخته در مشق تخیر\nاز ذوق طپد مردمک دیده چو بسمل\nتا دیده کشودیم نگه داغ نظر شد\nطرزی چه توان کرد باین لطف و نزاکت\nسر تا بقدم دیده ام از بام تماشا\nداغ است شفاف رگ و اندام تماشا\nدر بزم وصال تو بهنگام تماشا\nدامان مژه بسته با حترام تماشا\nجائی که خیال تو کشد دام تماشا\nحیرت زده چشم شده بد نام تماشا\nدر دیده چو آرد مژه پیغام تماشا\nرفتیم زبس با خود و نا کام تماشا\nکز جنبش لب آب شود نام تماشا\n\nجواب واقف\n\nای شبک سینه از تیر مژگان شما\nای جگرها پر نمک از لعل خندان شما\nگرد بست اقداب لعل تو بوسم انچنان\nدر پی دل هر بخم زلفت جدا افتاده است\nتا کرا طالع کند ممتاز در میدان عشق\nدلنشین افتاده زخم نوک پیکان شما\nسینه ها چون خم بجوش از چشم فتان شما\nتا که گردی از نمک دارد نمکدان شما\nجمع کی گردد بهم زلف پریشان شما\nهمچوگوی افتاده سر با پیش چوگان شما\n\nدنباله"}
{"book": "adl0208", "page": 94, "text": "زنگی بدست افتاده است پرآب غب\nدر تماشاکاه خوبان دیده بازیها کند\n\nخال نبود برلب چاه زنخدان شما\nهرکه چون آئینه طرزی گشت حیران شما\n\nجواب واقف\n\nخال نیلی نیست برلبهای خندان شما\nغنچه پیکان چو از خنده کردن بشکفد\nچشم مشتاقان بره چون سرمه دان افتاده است\nبسکه مور خط هجوم آوردای شیرین لبان\nگوشه گیران هرطرف چو تیر از کیش وفا\nبر صفای تیره روزان خم خود بسنگرید\nشور وغوغا تاکی اندازید ای شیرین لبان\nخون طرزی را دیت خود نیست از کیش وفا\n\nاز اشارت داغ نشیب زنخدان شما\nدر هوای خنده لبهای خندان شما\nتا مکر آرد صبا گردی ز دامان شما\nنیست جای مو بگرد شکرستان شما\nپر برون می‌آورد و نهال پیکان شما\nصبح دارد در بغل شام غریبان شما\nشهر شد پرشور از شور نمکدان شما\nعاشقان قربانی شو قند قربان شما\n\nبر روش بیدل\n\nهرکه شد آئینه سان باچشم حیران آشنا\nهر شکوماکه دل شد با سخندان آشنا\nبرنفس آتش ز دل چون بوی کل آید بیرون\nبا بد و نیک جهان آئینه سان یکرنگ شد\nگوهر مقصود از گرداب اشک آید برون\nزاهدان خشک چون عارف زجان آگاه نیست\nغنچه خندان بگلشن گریه می آرد بیاد\nگر بزرگی بایدت طرزی به نیکان یارشوم\n\nمحوخود گردید و شد با نفس جانان آشنا\nدلنشینهای حرفش گشت با جان آشنا\nهرکرا سر شد بیا دش با گریبان آشنا\nطبع ناهموار هرکس شد بسوهان آشنا\nگرشوی در بحرغم با چشم گریان آشنا\nمرغ آبی نیست چون ماهی بعمان آشنا\nگر تبسم را کنی با لعل خندان آشنا\nمیرسد در بزم شه شخصی به دربان آشنا\n\nدرومیدن روضه منوره اشرف انبیا محمد مصطفی صلی الله علیه و علی اله و سلم"}
{"book": "adl0208", "page": 95, "text": "ردیف الباء دیوان\n\nتا که دیدم روضه پرنور ان عالیجناب\nمرنفس سر از گریبانم برآرد آفتاب\nگرد گرد روضه اش سر در پیجی د میدم\nاین چه بیداریست یارب یا که می بینم خواب\nچونکه حق فرمود او را رحمة للعالمین\nزان کند بر روی امت باب رحمت فتح باب\nروضه اش چون ریاض گلشن جنت بود\nتا کلیک میکند برآستان او تراب\nاز لب جان پرور و دمهای کرمش هریس\nدل درون سینه ام از شوق نالد چون رباب\nبسکه پاس انتظار محشردارم بادر\nمیشوم بیدار ز اواز صدای پای مور\nبسکه میگوییم بدرگاهش دعای د قبول\nو میدم چون موج بخو و میدوم هردوی\nمرقدر از سینه ام بوی کباب آید برون\nبسکه دل بر آتش عشقش ز حسرت شد کباب\nبسکه دارم اشتیاق بوسه در گاه او\nبر درش از دور همچون سایه بغلطم خراب\nتا که رخسار عرقناکش بچشم جلوه کرد\nگشت طرازی شیشه های اشک چشم من گلاب\n\nاشتیاق و ارزوی اشرف انبیا محمد مصطفی (ص)\nاز بس پیش دیش بزم دیده بخواب\nهمچون حباب آخر شد خانه ام بر آب\nاز پر تو جمالش بیتاب و بیقرارم\nآری به پیش خورشید از نمیرود تاب\nهر شب ز هجر سایم چون شمع سر بپایش\nتا جلوه کرد حسنش بر دل برنگ مهتاب\nچون بر درش رسیدم آهسته تر سرودم\nمرد عای نایاب پیداست زود بشتاب\nسرگشته بهر مطلب بهر طرف چه گردی\nسوی مدینه بخوام بردار نعل شبتاب\nخاک مدینه کویا در تجلیات ما بود\nاین نشته لب دل من زین چشم گشت سیراب\nدیشب بر آستانش میگفت بخت بیدار\nسرمست میرسد یار بکشای چشم از خواب\nچشم ز غنجه بر با حم کشتم از تواضع\nگفتا که سر معنی بشنو زباد دریاب\nهر جا که پا گذاری مانیم دستگیرت\nطرز ی بهر کجائی من با تو ام همرکاب"}
{"book": "adl0208", "page": 96, "text": "کلم که باد جاری حکم تو تا قیامت بر جن و دیو مردم بر خاک و آتش و آب\nاستدعای مدعا از جناب خاتم انبیا محمد رسول الله صلی الله و علیه\nعلی آله و اصحابه و سلم\nسعی طلب صفا طلب ای دل مدعاطنب هر مطلبی که میکنی از در مصطفیٰ طلب\nنور خدا و مصطفیٰ و آن چو چراغ و پر تو ور رخ شمع انجمن محو شود بها طلب\nکعبه چه میروی بیا سوی مدینه کن گذر در رخ پاک مصطفیٰ جلوه کبریا طلب\nاز در فاطمه دلا مهر طلب شتاب رو رحمت و فیض مدعا زین پرد لکشاطنب\nپاک ز خویش به ثنام هیچ نمانده هستییم ائینه دار او منم عکس رخش نما طلب\nنقد دو کون آگهی رفته فرو بجیب تو سر بهوا چه میروی خم شو و زیر پا طلب\nاز پی صید مرغکان هر طرفی مدو بسا بر در باب رحمتش باز طلب هما طلب\nناله چنگ و شور دف در خور بیغمان بود نغمه کریه و فغان از دل بینو اطلب\nبهر دوای درد دل طرزی بپردگان مدد از کف او دو اطلب از لب او شفا طلب\nجواب صائب\nای از خیال زلف کجت دل به پیچ و تاب وی از رخ چوماه تو در پرده آفتاب\nدر روز حشر هم کنم افسانه خواب ناز گر چشم نیمخواب تو بینم شبی بخواب\nماه رخت زشام نقاب ار کند طلوع هر ذره از فروغ رخت گردد آفتاب\nتا ساز کرد عشق تو قانون درد را تلخ هستم بود بدلم نغمه رباب\nاز ذوق دیدن رخت ای شعله خو بود همچون سپند مردم چشم باضطراب\nگویی دو افتاب به ساغر طلوع کرد تا عکس ماه روی تو افتاد در شراب\nجائی که بارقیب می ناب میکشی از اتش جگر شود مرغ دل کباب\nاز دیدن رخ تو دلم آب می شود آری کتان ز دست رود پیش ماهتاب"}
{"book": "adl0208", "page": 97, "text": "ترسم ز خار خار مژه ورنه عمر‌ها\tبودی بشوق حلقه چشم ترا رکاب\nدر هر سری هوای گله داریست حیف\tاز هستی که تنگ از و میکند حجاب\nروزی حدیث زلف اگر بر لب آورم\tصد خطه میزند سخن من بمشک ناب\nکردم چو سجده پیش تو او بنظر گفت\tطرزی نگر که گشته پرستار آفتاب\nبردوش بیدل\nبیدار روی عرفا کت ترا کشش بخواب\tمتصل تا صبح محشر رود باز خاکش گلاب\nمیدمد از هر شکست موی من صد نافه مشک\tمحرم از بس در خم زلف تو با صد پیچ و تاب\nاز نزاکت بنود مجروح با خار مژه\tگر خیالت پانهد در دیده چشم بخواب\nبسکه در دیوان حسنت بیت ابرو شد دو تو\tساخت چشم مردمک را نقطه بهر انتخاب\nای مژه دستی بچشم شوخی آمیزه زن\tکان ندارد تاب گرمی از نگاه بیحجاب\nبر قسم از لبت چوشش ماحت زار ناله\tهر مگه از چشم مست شور باز ار عتاب\nماه من گر از نقاب زلف رخ بیرون کند\tمیشود در ذره پنهان از خجالت آفتاب\nپای کوبان میروم در حشر همچون گرد باد\tدر خیال چشم مست کبر آرم سر ز خواب\nگوشه افت اند ر دامن دم خوردنست\tاز نفس غلطه بنامی خانه ما چون حباب\nترک کن جام بلورین دمی یاقوت فام\tلعل نوشینت مبادا آب کرد دانه شراب\nچون شود اتمه سوار توسن عاشق کشی\tبهر پا بوسش دوان گردم سراسر چون رکاب\nتا نسوزد چهره گل ز آه گرم عندلیب\tمرحم طرزی زند دست بهار از شبنم آب\nبر طبق بیدل\nبسکه گرمی داشت از آن آتشین لبها شراب\tشد لیم تبخاله چون انگور کلثم تا شراب\nهمچو ساغر جمله اعضا وقف یک خمیازه ایم\tتا فتد یک قطره زان مینا بکام ما شراب\nهر زمان در صف لب میگون تو با خط موج\tبر بیاض چشم ساغر میکند انشا شراب\nبزم"}
{"book": "adl0208", "page": 98, "text": "شیشه برسنگ خجالت میزند هردم چوا\nدرخمار وشستم یارب نمیدانم که ریخت\nبسکه اسباب طرب افشانده بال نیستی\nز اختلاط صاف طبعان سینه روش میشود\nاز خیال نشه پیمانه چشم کسے\nبسکه چشم مخمور بهای می آلود تو شد\nزان لب میگون بهر محفل که خواهم دم زنم\nکه چو ساغر اشک میبارم که چوخیا اشک زیر\nحرف چشم نیم مستش را که گفتم با شراب\nباز در پیمانه ام از شیشه سودا شراب\nاین زمان پنهان بود در بیضه عنقا شراب\nنشه را سازد دو بالا بر لب دریا شراب\nشد دلم چون دانه انگور تا با شراب\nمیتوان ساقی گرفتن از نگاه ما شراب\nبچکد جای عرق از عارض حیا شراب\nرفته ام از خویش طرزی خورده ام گویا شرا\n\nاین غزل در بیت المقد س کشمیر با استعمار تشبیع واثبات مقال\n\nبخور گردش این چرخ بید رنگ شراب\nبمیر سخی عشرت ز شیشه معلوم است\nچو جام تا که کشی خط بدور ساغر عیش\nمیان عشرت مستی و رنج درد خمار\nثبات شرع اثبات ناله موقوف است\nبراه عشرت مستان جهان رود بشتاب\nبکوهسار خم از خط موج داغ حباب\nبپایه پر ساغر چسان خلاس شود\nبرای محفل مستان مدام شیشه و جام\nبخارص عام رخن قبول مقبول است\nبذوق صحبت رندان باده کش طرزی\n\nکه دور ساغر اور است خون رنگ شراب\nببزم عیش درون میکشم زسنگ شراب\nبنوش ز لب مینای لاله رنگ شراب\nفگنده است زافیون ناز در رنگ شراب\nبروی خاک بریز و بپک ترنگ شراب\nز شیشه آبله دارد بپای لنگ شراب\nبچشم جام کند جلوه پلنگ شراب\nز شیشه چنگل شاهین بود کلنگ شراب\nبرون کشد ز کف خم بزور چنگ شراب\nبگنج خانه خم کرده تا درنگ شراب\nز جوش شوق نجم سیر زشلنک شراب\n\nجواب صائب"}
{"book": "adl0208", "page": 99, "text": "۸۴\nفقر آراست چو برخاست تو چشم از خواب\nجان برآید چو در آمد رخ او زیر نقاب\nپای دل بست چو بکشاد ز رخ بند نقاب\nدل ز غم جان نکشد تا نکشم لعل مذاب\nهر زمان دیده من اشک حنائی ریزد\nتا که اغیار دغا دست ترا بسته خضاب\nبرلبت خال سیه مردمک چشم من است\nیا که بر لعل شکرخای تو بنشسته ذباب\nشیخ تا نشه از چشم سیه مست تو دید\nمیکند خرقه و سجاده خود رهن شراب\nمنع من میکند اغیار ز لعل لب یار\nنتوان کردن منع مگس از شکر ناب\nچشم شوخ تو عجب ظالم بیدادگرست\nکه بیک چشم زدن ملک دلم کرده خراب\nدیده ام از غم روی تو چو طوفان خیز است\nکه درو کشته نمودار فلک همچو حباب\nطرزی آن دم که کند وصف خط زلفت رقم\nشست باید دهن خویش بمشک و بگلاب\nمن طبعه\nموج را دانی چرا هردم رود بر روی آب\nبهر استقبال حیرت میدود بر روی آب\nتاکه از شور و شر طوفان دریا وارهد\nموج خود را سوی ساحل میکشد بر روی آب\nبسکه طوفان خطر زین بحر جوشدو میدم\nموج افتد از پی هم میرسد بر روی آب\nاز کف بیداد طوفان خطرناک محیط\nموج از صد جا گریبان میدرد بر روی آب\nدر هوای میکشی هردم حباب پوچ مغز\nکاسه خالی خود را می نهد بر روی آب\nعزت میغرتی در هر کجا ظاهر شود\nدر بود ورنه بر آب و خس رود بر روی آب\nکر نمی نم از یم لطفش بدریا در رسد\nبحر پشت قطره از خجلت خزد بر روی آب\nبر دماغ یم اگر بوی می لطفش خورد\nموج بچو دختر زند مستان فتد بر روی آب\nدر هوای کوهر وصلش دریای طلب\nطرزی بچون موج بیخود میدود بر روی آب\nمن طبعه\nاز صفا از بسکه پر خود بشکنم مانند آب\nبر جبین چین از نیمی اشکم نماند آب\nبها"}
{"book": "adl0208", "page": 100, "text": "بسی که می‌نایم بیاد عکس شخص جلوه‌اش\nتا کرد در حلقه کرداب هستی دور دیدیم\nدر گشاده عقده‌های تار کار تشنگان\nبسکه شستم رشتهٔ طول امل دور و دراز\nرستم و گودرز را چون کاه بردارم ز جا\nصاف طبع و نرم روی خوشگوارایم ولی\nاز صفای طبع با عکس غبار ادیده‌ام\nدر محیط هستی از ذوق فنا فارغ نیم\nطرزی با اشغال کثرت نقش وحدت بسته‌ام\n\nخویش را بر روی آتش افگنم مانند آب\nسیلی امواج بر خود بسته‌ام مانند آب\nجمله اعضا یکسرا پا ناخنم مانند آب\nکارگاه موج دریا می تنم مانند آب\nدر مصاف دشمنان آهن تنم مانند آب\nگاه طوفان غضب فیل افگنم مانند آب\nدر گذشتن موج چین دامنم مانند آب\nنفس از موج حسرت جان کنم مانند آب\nمن ز بیرنگی خود را د منم مانند آب\n\nحسن طبعم\nموج ازان سرگشته هر سو میدود بر روی آب\nهر نفس از شانهٔ مشاطه باد صبا\nمیشود هم‌رنگ او با هر که صحبت میکند\nاز غمش دیوانه و شیدا کوه و صحرا میشود\nتار موج پر گره در بزم دریا از حباب\nکار گردن تا نگفتن فرق دارد ای رفیق\nمن چگویم وصف او ماءالحیاه زندگیست\nتارکش از بسکه میرسد ز طبع نرم او\nبر سر آبست طرزی خانه‌ام بچون حباب\n\nتا که بندد دسمه بر طاق خم ابروی آب\nمیشود از هم پریشان حلقهٔ گیسوی آب\nصاف طبع و ساده‌دل افتاده از بیغرضی آب\nگر نه بستی موجها زنجیر بر پهلوی آب\nزنگهای بیصدا بسته‌ست بر زانوی آب\nتشنگی زائل نمیگردد بگفتگوی آب\nهیچ عیبی خیره حشت نیست در آهوی آب\nخاک بر سر باد آتش میکند در کوی آب\nهر طرف چون موج از بس میدود بر روی آب\n\nجواب مخمسشم\nماه من چین برفگند از عارض گلگون نقاب\nسایه‌سان رفت آفتاب از تاب ز افتاب"}
{"book": "adl0208", "page": 101, "text": "ماه من تجلت تا برخ و زلف بی تاب\nتا برون شد از سحاب زلف ماه عارضش\nابرویت محراب خوانم یا کمان یا ماه نو\nچون خنا سر سبزت خواهم دایم از خدا\nکرده یارب آفتاب از مشرق ساغر طلوع\nبسکه مجرم بر کل روی عرقناک کی\n\nاز شگنج هرخم مویش عیان شد آفتاب\nمینماید چون سها در چشم مردم آفتاب\nعارضت را مهر کویم در مثل یا آفتاب\nکز بخون دیده ام بر دست و پا بندی خضاب\nیا فروغ عارض ساقیست در جام شراب\nمیتوان طرزی کرفتن از نگاه ما گلاب\n\nمخاطبه با یار و صفت زلف\n\nنیم شب دیدم من آن مه را بخواب\nکامد از ناز و ببالینم نشست\nزلف از رخ بر فگند از ناز گفت\nبعد ازان کشا بمن آن نوش لب\nشعر رنگینی بخوان از طبع خود\nدست او بوسیدم و چشم بپا\nباش تا در وصف زلفت مطلعی\n\nباصراحی می و جام شراب\nبا رخ چون ماه و زلف نیمتاب\nطرزی این عارض بود یا آفتاب\nکای دلت بر آتش عشقم کباب\nکان بود در وصف زلفم انتخاب\nگفتم ای حال دل از چشمت خراب\nسازم از سیپاره دل انتخاب\n\nمطلع غزل زلف\n\nای ز زلفت رشته جانها بناب\nزلف شب رنگ ترا نازم که او\nخاطر جمعم پریشان شد ز غم\nاین اسیران سر زلف ترا\nزلف مشکین را منه بر عارضت\nرفت از جان و دلم تاب و توان\n\nوی ز چشمت نرگس رعنا بخواب\nبسته میدارد بزنجیر آفتاب\nتاسر زلف ترا دیدم بخواب\nشانه نتواند که آرد در حساب\nشب مکن روزم مپوشان آفتاب\nبیش ازین بر زلف خود ای مه رو متاب\n\nزلف"}
{"book": "adl0208", "page": 102, "text": "زلف تو نبود پریشان از صبا\nبهر دل بردن کند هر سو شتاب\n\nبسکه دارد بربط دل با طره ات\nزلف کز جنبد خورد دل پیچ و تاب\n\nگفتمش بر عارضت این طره است\nیا که عکس سنبل اندر روی آب\n\nگفت نی نی کاتب قدرت بمشک\nبر رخم نوشته کاین است آفتاب\n\nطرز بازی بین شیش بند لغش مسیح\nگو مبادا بکسلد از پیچ و تاب\n\nجواب غزل استاد\n\nوز ذکر نسیمی شوم من خراب\nحبابم حبابم حبابم حباب\n\nچمنها شود خرم از گریه ام\nسحابم سحابم سحابم سحاب\n\nبچهرش چه پرسی زاحوال من\nخرابم خرابم خرابم خراب\n\nتو با غیر نوشی شراب و من از غم\nکبابم کبابم کبابم کباب\n\nقدم رنجه فرما که در زیر پایت\nترابم ترابم ترابم تراب\n\nبباغ جنان گر روم بی رخت\nعذابم عذابم عذابم عذاب\n\nز هجران آن زلف پرپیچ و تاب\nبتابم بتابم بتابم بتاب\n\nهمیشه ز طوفانی اشک چشم\nدر آبم در آبم در آبم در آب\n\nچو طرزی مخموشم پر از معنی ام\nکتابم کتابم کتابم کتاب\n\nبه طرزی بیدل\n\nهر کجا عکس جمال او کشد دامن در آب\nخار ماهی شمع کافوری کند روشن در آب\n\nگر نسیم زلف مشکینش بدریا بگذرد\nحلقه گرداب سازد ناف ختن در آب\n\nپیر حبابم بر سر خود شهید ساغر میزنند\nتا که با د ماه رویش شد نقاب افگن در آب\n\nشد گلویم چاک از فریاد و کس واقف نشد\nناله ما داشت گویا دامن شیون در آب\n\nتا خیال نوبهار حسن او در جلوه شد\nشست حرف خوبی گلزار را گلشن در آب"}
{"book": "adl0208", "page": 103, "text": "هستیم را از ظلم موج خشکی بسته اند\nخشک کامم گرچه هستم غرق حین آهن درآب\nخرقه زاهد شراب الوده می اید برون\nبسکه کفر واز شعف سجاده چون سوسن درآب\nجاده تجرید را صد رشته تار زحمت است\nرهروان عشق را بر پا خلد سوزن در آب\nبسکه از بحر تعلق پایدامن میکشم\nتر نمیکرد د مرا همچون دامن درآب\nغنچه ها همرنگ گردو از خجالت چون حباب\nدر چمن گرد د بشوید عکس با ه من در آب\nفرق در طرزی مبدل غیر اسم و رسم نیست\nآب در گلشن نمایانست چون گلشن در آب\nبر روش بیدل\nدرین چمن چه خیال است آرزوی طرب\nچو گل بیا در و هم گز کنده سایم لب\nبهار خط تو ظلمت می بوسه بار آورد\nبپرده شب تار است چشمه مطلب\nبجلوگاه تو شوخیت دیده وا کردن\nگسسته حیرت انگنها عنان ادب\nچو شمع زندگی ما بشعله جگر است\nدگر زسوختن جان ما مپرس سبب\nز جور اره دهقان روز کار مباد\nبریده دست کسی کو فشاند شاخ عنب\nز پیش لعل لبت نام بوسه می نبرم\nکه اب میشود از نازی که بودان لب\nز اضطراب چو سیماب حیرتی دارم\nاگر بآئینه پهلو نهیم نیست عجب\nزتیغ ره زنی عشاق خود مشو غافل\nکه خوابگاه سحر است چین دامن شب\nز شرم جوهر شمشیر چین بدا من زد\nچو تیغ ابروی ناز تو چید چین بغضب\nبجار سوی فراقت زحجاحی اشکم\nشکست رونق بازار شیشه های حلب\nز بس بعشق تو جان سوختن رواج گرفت\nچو شمع سوختگانت برشته بند و تب\nگرچه دورم از و پر جدانیم طرزی\nکه ذره شبلی ماست افتاب نسب\nبر طبق بیدل\nزلال آب بقا از لب سرا بطلب\nحساب حاصل عمر خود از حباب طلب\nسرای"}
{"book": "adl0208", "page": 104, "text": "سراغ ما ہگی نقش بی‌نشانهاست\nز خویش گم‌شده را در دل حباب طلب\nز ناتوان باد بگاه پر توش پی برد\nز چاک پیرہن ذرّه آفتاب طلب\nزبان غنچۀ گلشن همین صدا دارد\nکه در نظاره خرابی بود حجاب طلب\nگشودن مژّه تا آرمیدن چشم است\nاصول مطلب آسودگی ز خواب طلب\nبمخفلی که خیال رخش نقاب کشد\nز غنچهای گل شمع، گلاب طلب\nز شیشهای نگاه خیال سرشارش\nز بهر رفع خمارش شراب طلب\nاگر ز معنی لفظ عدم نشان خواهی\nز غنچه لب خاموش او جواب طلب\nنشان گوہر نایاب خویش را طرزی\nباشک خویش ببن غوطۀ در آب طلب\nجواب ناصر علی\nشعله رنگ افتاده است از بس نوای عندلیب\nچون سمندر میشود گل از صدای عندلیب\nریشه در گلشن دواند از بس نوای عندلیب\nاز شکست رنگ گل آید صدای عندلیب\nغنچۀ گل پیرہن صد جا گریبان میدرد\nمیخُلد چون خار در گلشن بپای عندلیب\nبیکہ گلشن از رخش رنگین افناده است\nمیشود چون غنچه گل مضمهای عندلیب\nبسکہ پیش گلرخان باغ دارد آبرو\nفرش سازد چشم خود گل زیر پای عندلیب\nداستان ضعف گوید با ستان صد هزار\nدر گلستان هر که باشد آشنای عندلیب\nاز نوای دلگشای بلبلان غافل مباش\nگل ہمہ گوش شد پیش نوای عندلیب\nمصرع ہر بیت طرزی شرح درددل کند\nشوق گل ظاهر بود از ماجرای عندلیب\nبرطرز بیدل\nهر کرا دست امیدی ہست در دامان شب\nچون سحر خورشید تابان دارد از احسان شب\nتا که از فیض سیہ بختی بخواب غفلتی\nصبح را چاکی بدامانست از ہجران شب\nچشم اوقف سواد نامۀ شام است وبس\nخوانده ام نا مقطع خورشید از دیوان شب"}
{"book": "adl0208", "page": 105, "text": "۹۰\nبغیر قناعت کام دل از چرخ نتوان یافتن اسمان هم گرد خود گرد د بهر نان شب\nاز سیه پوشان در گاه غمش غافل مباش جام از خورشید دارد در ته دامان شب\nبا فلک کر شکوه بخت سیاه خود کنم چهرۀ شمع است ساز گرمی دکان شب\nدر کشاد عقدۀ ماتم دروزان و فا همچو شبنم از هم افتد عاقبت دندان شب\nگر بیا د شعلۀ دل را چهره پردازی کنم چون سحر از روشنی بر هم زنم سامان شب\nطرزیا شاید بچوگان سحر بردار دم همچو گوی افتاده ام عمریست در میدان شب\nبر طاق بیدل\nز بس کز در د هجرت سوختم تا بچا شب مرا شد از بن هر مو چرا غان جایجا امشب\nطراز دامن ناز تو تا بیدریغ از دستم نمیدانم ز جوش بیخودی سر را بپا امشب\nچو یار از در در آمد شمع را از خانه بیرون کن که ترسم پیش رویش آب گردد از حیا امشب\nصدا از شیشه و لها بجنب و بهم بشکن که کان سرمه شد دل زان دو چشم سرمه سا امشب\nدو چشم او بر د بنمرد آخر دل ر بود از من چه خواهم کرد ول کافتاد در دام بلا امشب\nمعطر میشود مردم ز مشکت نز مشام من کر بکشود از زلفت گره باد صبا امشب\nخموشم در گلویم سر بر افشاند از نگه طرز که من عیب ارنیاید از لبم بیرون صدا امشب\nجواب صائب\nنگارم با رقیبان در غما در کشن است امشب مرا صد خار غم از رشک در پیراهن است امشب\nدلم بشکستی و خاطر شکستی عهد پیمان هم بقر بان سرت گردم چه بشکن بشکن است امشب\nعذار شاہد لیلی وشی اندر نظر دارم چو مجنون کز نه خود سینه من مام میهن است امشب\nمگر از تیر مژگان تو دارد عاریت خونی که از زلف گره گیرت بزبز جوشن است امشب\nگلستان بزم ما را خوشه چینی گر کند زیبـد چرا کز باغ حسنت گل به پیشم خرمن است امشب\nنمودہ صبح امیدم طلوع از مشرق طالع که ان مه را درون خانه من مسکن است امشب\nبخانه"}
{"book": "adl0208", "page": 106, "text": "نیامد آن پری دربر بیمار هجر خود\nمهیا باش ای طرزی که کارت مرد نیست امشب\nجواب طالب املی\nبا یاد لبت شد می پیمانه ام امشب\nچون نرگس مخمور تو مستانه ام امشب\nچون قصر حباب می گلرنگ درین بزم\nاز باده بود پر زفضا خانه ام امشب\nمغز خردم جذبه سینای شرابست\nمی داد ز بس ساقی مستانه ام امشب\nمانند سبو بسکه لب جام کشیدم\nبر دوش کشند از در میخانه ام امشب\nسبزه بنا بنظر دامن پر سنگ نماید\nکز نشه سودای تو دیوانه ام امشب\nاز بوی گریبان تو ای غنچه گلپوش\nلبریز شد از نکهت گل خانه ام امشب\nاز بس در معنی چو صدف ریختم از لب\nدر گوش تو چون گوهر یکدانه ام امشب\nبر دور مه روی تو از بسکه زدم چرخ\nشد هاله شمعت پر پروانه ام امشب\nچون آئینه طرزی بدلم تاب نماندست\nسیماب بود در شش کاشانه ام امشب\nجواب بیخود\nگل کرد خیالت ز رگ ریشه ام امشب\nشد غنچه گل ساغر اندیشه ام امشب\nبا دلبرت از بسکه بدل ریشه دوانید\nبر باده چو انگور بود پیشه ام امشب\nمردانه کشم کوه غم و درد و بلا را\nدر عشق بود کوهکنی پیشه ام امشب\nهر بند من از درد چونی ناله فروشست\nدر عشق تو شد ناله سان پیشه ام امشب\nشاخ مژه ام را ثمر اشک فشانی است\nبر آب دود همچو گهر ریشه ام امشب\nدر پیش لب لعل می آلود تو در بزم\nبالیده تر از غنچه بود شیشه ام امشب\nشد لجه خون سینه ام از حسرت نامت\nطرزی چه بلا کینه بود تیشه ام امشب\nجواب بیخود\nخیال لعل تو ماند در اندیشه ام امشب\nبسان تاک جو شد باده از هر ریشه ام امشب"}
{"book": "adl0208", "page": 107, "text": "از شمعش مشرب پروانه در شب داشتم لیکن از سوز آتش عشقش سمندر پیشه ام امشب\nبیاد عارضش تا غنچه سان با خود گرانم چو گل رنگین پیراهن رواندیشه ام امشب\nکنم فریاد از بس در هوای لعل شیرینش هند ناخن بخستن از جوشش سرچشمه ام امشب\nسراپا استخوانم آب شد از گرمی خوبش فکند از شعله خونینها شرر در پیشه ام ا.\nزبس از برق حسن او بسان شمع میومم دود چون شعله آتش در افکار ریشه ام\nخیال چشمش از بس در رگ و پی میدود طرزی بود چون دانه انگور پر می شیشه ام\nمن طبعه\nشیشه بالیده بخود باده بجوش است امشب جام از جوش صفا عکس فروش است امشب\nپیش بختم هر که زستی سر افتاد چو جام پای او همچو سبو لایق دوش است امشب\nتا مگر از سر مستی سخنی گوش کند جام در پیش صراحی همه گوش است امشب\nاز لب جام رسد مژده عشرت در گوش قلقل شیشه مگر بانک فروش است امشب\nپیش مینا و می و جام و عذار ساقی نی تمیز و خرد و عقل درهوش است امشب\nوه که از نعره مستان و خروش محمود باز در بزم محب جوش و خروش است امشب\nلیجه پیمانه بکف دور تسلسل دارد نعره مجلس ما نوش بنوش است امشب\nچنگی از چنگ بنه چنگ و مزن نائی نی یار در پوشش و پیوسته خموش است امشب\nچون کسبب نای بعبارت می معنی نکشم که چو خم سینه ام از درد بجوش است امشب\nبه که در بزم حریفان چو صدف دم نزنم کز گرانی سخنم خیمه کش است امشب\nباز سینای معانی نگشایم کانجا یار نازک بدنم سنگ فروش است امشب\nگفت ساقی بعبارت بکسالب طرزی که چو در حرف توام حلقه بگوش است امشب\nجواب بیخود\nکرم است ز بس شعله صفت پیکرم امشب از اخگر سوزنده بود بسترم امشب\nچون"}
{"book": "adl0208", "page": 108, "text": "۹۳\n\nچون شمع ز بس سوختم از آتش دل دوش از شعله بود دسته گل بر سرم امشب\nاز حسرت آب دم شمشیر نگاهت پر تیغ تو پیچیده تر از جوهرم امشب\nچون دانه شبنم بگلستان وصالت بگداخت دل از تاب رخت در برم امشب\nاز منزلم آنگاه چو خورشید بر آمد در اوج ترقی است کر اخترم امشب\nاز گرمی خوی تو طپم بسکه در آتش از جای جهد همچو سپند اخگرم امشب\nیک قدم هم از جای چو دیوانه نسر شاد گر جلوه کنان یار رسد بر سرم امشب\nطرزی نگذاریم ز کف دامن وصلش پر زحم تر از کل کندار پیکرم امشب\nجواب طالب آملی\nبا آه ره شوق توطی میکنم امشب چون ناله سواری سرنی میکنم امشب\nدر گوشه محراب ز اندیشه چشمت رنگین برخ سجاده بمی میکنم امشب\nچون اشک ره دور و دراز غم هستی در لغزش پای مژه طی میکنم امشب\nدر چنگ فراق تو بقانون محبت فریاد هم از هر رگ و پی میکنم امشب\nمی قطره خون میشود از رشک بساغر در بزم چو وصف لب نی میکنم امشب\nاز ناله جانسوز بچنگ غم عشقت نی در بن هر ناخن نی میکنم امشب\nچون شمع شدم آب ز آغوش چکیدن از شرم ز بس شیرین خوی میکنم امشب\nبیداغ جگر شمع دلم نور ندارد تدبیر دل ساده کی میکنم امشب\nاز بسکه دلم تنگ شد از گوشه شبی آهنگ ره مشهد و ری میکنم امشب\nمن شب لب لعل می آلود تو دژم کی یاد لب ساغر کی میکنم امشب\nدر بذل در اشک با یثار قدومت طرزی روش حاتم طی میکنم امشب\nمن طبعه\nجام در دست سید آن بت گلرنگ امشب تا زند شیشه ناموس که بر سنگ امشب"}
{"book": "adl0208", "page": 109, "text": "سر خوش بدست پیرم آمد آن سنگین دل\nبر دل شیشه من کامش زند سنگ امشب\nحسن کلرنگ ترا ناکه در آغوش کشد\nدل چو آئینه ز حیرت شده بیرنگ امشب\nدل چو سبنا بخدا ز گریه نکردد خالی\nکار بر طاقت ما کرده ز بس تنک امشب\nکشت در پرده چو از بیم مخالف پنهان\nراست چون چنگ شد از بهر کم آهنگ امشب\nشانه سان پنجه من چنگ نکرد در هوس\nکوزنم در خم کیسوی کجت چنک امشب\nبسکه طرز نکهت طرح تغافل دارد\nمژه در چشم تو کردید رک سنگ امشب\nبا خدنگ مژه و تیغ نکه می آید\nمکر آن عربده جو راست سر جنگ امشب\nانقدر زیر دم تیغ تو در خون غطلم\nکه کبو د است از خون جکر رنک امشب\nکر چو کل ریزه ریزم کنی از خنجر ناز\nدر کریبان تو چون غنچه زنم چنک امشب\nدر کنی بر من شور قیامت بر پا\nدر بخل قامتت از شوق کشم تنک امشب\nهمچو طرزی با د بکامتمت می وصال\nپیش آئینه حسن تو شدم دنک امشب\nفی بیت المقدس من طبعه\nبرده یم یار اگر مرگان کند از ناز باز امشب\nچونقش یا براهش خاک بوسم از نیاز امشب\nز بس بی تابم از طرز نگاه چشم مستش\nبدل خواهم زنم خنجر ز مژگان کار ساز امشب\nچو چنگ از هر رک من ناله قد راست بخیز\nباین قانون نوازد یار اگر از پرده ساز امشب\nچو کل از پوست بیرون ایم از اظهار ما بیدن\nاگر از ناز بنوازد مرا آن دلنواز امشب\nکهی بر دل کهی با جان به پیچم زلف پرچینش\nسر حیدن کنم کوتاه آن زلف در از امشب\nحسان با ینخجات از چنکل شاهین مژگانش\nکه کیک دل کرفتار ست بسپر چنگ باز امشب\nرنک روی هستی بسکه از خود چشم پوشیدم\nنقوش بال عنقا دیده ام با چشم باز امشب\nبکو بی پرده حرف قصه سوز و کدا ز دل\nکه جز پروانه اینجا کس نباشد محرم راز امشب\nبکوه بیستون در و آن شیر بن بن ای دل\nچوخسرو اشک گلگرا کجا تا ابتا از امشب\n\nبه ناز"}
{"book": "adl0208", "page": 110, "text": "بمار رشته طول امل با چند می پیچی بیار کوتاه کن اندیشه دور و دراز امشب\nبدهر بی سرانجامی که انجامش نمیدانم کسی با کس نپردازد تو کار خود بساز ا\nز تاب اتشش در پیش بیزم وصل اخر سرت بجیب اشک میغلطم چو شمع از بس گدازا\nباین رنگت که سوزد گذار سجده مجازم چو طرزی پر پر پروانه میخوانم نماز امشب\n\nنامه منظومه\n\nایانگار پریروی ماه پیکر من شنیده ام که برین بیدلی بقهر و عتاب\nعتاب و قهر ترا میبرم در هر سر اداد ناز ترا میکشم در هر باب\nاگر به تیغ زنی بر سرم که سر برد ا دگر به تیر زنی بردلم که رو بر تاب\nمن از تو سرنکشم گر رود سرم در این من از تو روی نتابم وگرشوم بیتاب\nفدای تلخی تو باد جان شیرینم فدای قهر عتاب تو باد جان خراب\nاگر بجای تو من دیگری گزینم یا ر وگر بغیر تو بینم بدیگری در خواب\nشود بر اتشن هجرت دلم کباب از غم شود ز خون دلم پای مرگ خضاب\nکسی که گفت دروغ از زبان من با تو دلش استخوان شود ز رشک کباب\nکسی که کرده مرا پیش تو چو نون زالف تنش چو زلف سیاه تو باد اندر تاب\nزبان او چو زبان بنفشه باد کبود دهان او چو لب غنچه باد پر خوناب\nبگیر خنجر بیداد و تیغ کین بر کش بزن بسینه صد پاره ام ز روی صواب\nوگر ز سختی جان کندنم خلاص کنی که مردنت به ازینم کشته بیتاب\nبان وگر ختای شه ز راه لطف و کرم وگر ندای مه تابان ز روی خیر و صواب\nبوی طرزی افغان گذر کن از انصاف که از غم تو بخوناب دل بود غرقاب\n\nنامه منظومه\n\nای که ما را خیال یاری تو دیده بیخواب کرد و دل بیتاب"}
{"book": "adl0208", "page": 111, "text": "در هوای لب می آلودت\tدل بشم بسینه گشته کباب\nتا بدیدیم گوشۀ حشمت\tهمچو چشم تو گشته‌ایم خراب\nبرد چشم تو دل ز من بنگاه\tروز زلف تو جان من بعذاب\nچشم مست تو و خم ابرو\tترک بد مست و گوشۀ محراب\nهست لعل و دهان و عارض تو\tشکر و شیر و پر تو مهتاب\nروز و شب در هوای زلف کجت\tمیطپم همچو ماهی بی‌تاب\nبی‌گل عارض تو ای دلبر\tگر بگلشن روم شوم بعذاب\nبی‌حجابانه از درم تو درآی\tحال بیتاب خویش را دریاب\nره وصلت نمنا که شب همه شب\tاز دلم دمبدم چکد خوناب\nغیر وصلت که آرزوی دلست\tمطلبی نیست در دل بی‌تاب\nبهر وصل تو طرزی افغان\tروز و شب در ناله میکند چو رباب\n\nبر روشن دل\n\nخوانده طاوس روانی مسرع موج آب\tمعنی فرو گهر سازد روان مضمون آب\nغافل از افسانهای رنگ بی رنگی مباش\tدر چمن این رنگ ریزد با د و افون آب\nغنچها را بند گردان از تردد باغبان جوان\tنغمه تر دست دارد مطرب قانون آب\nدر هوا مرغان چمن برنگ دور نگی افگند\tسبز کنم رنگین چو گل روی چمن از خون آب\nکاسۀ ما گر چه پر از آب این دریا نشد\tبازم از جان چون حباب خالی نمون آب\nپای سعیش نا کجا بر سنگ حسرت بشکند\tبجا با مید و دچون اشک ناگلگون آب\nدر میان مجمع نازک خیالان چمن\tمصرعمی بندد چو گل رنگین بیان مضمون آب\nموج وحشت دارد از بس بحر طوفانی دلی\tاز غبار نقش پای خود رود مجنون آب\nصاف دل را راز ها پنهان نمیماند بدول\tصورت نقش درون ظاهر کند بیرون آب\n\nمبحث"}
{"book": "adl0208", "page": 112, "text": "صحبت جان پرورش دارد حیات ا در چمن چون کل از ان کردیده ام ممنون آب\nطرزی لب خشک را بیدل چنین کیف روکر تشنگیها کرد ما را اینقدر ممنون اب\nکرچه از جوشش صفا در اصل یک بیست آب لیک از عکس لب لعل تو کل رنکست آب\nرنک بیزنکی بقدر ظرف استعداد ماست و نہ کل خون و در حباب کهر یک بیست آب\nاختلاف اسم و اسما را سمی واحد است در فرات و دجله و کامون و در کنکست آب\nاز حباب و موج و کر داب ملاطمهای بحر دامن و جیب و کربیسان و کلاه چنکست آب\nمجلس اہل صفا هم نیست بی سامان شیر هم دف و ہم نای و هم قانون ہم چنگت آبا\nما پیش اب بخش دست از جان شسته ایم دل بطوفان داده را بهتر ز اور نکت آب\nیک قلم از بحر بیرون تر قدم توان نهاد با همه مشق روانیها بها لنگت آب\nسو جب با تیغ عربان میدود بر روی بحر با حباب خشک سر کو با که در جنگت آب\nبی جنون بیخودی از خود رسیدن مشکلت با ملایم نیستی زان مشت سنگت آب\nدر سراع غنچه ساران فیض رحمتش میرد پاسید دو از بسکه دل تنگت آب\nطرزی اب مردمی از چشم این دریا مجو شور تلخی میکند با ما چه بی ننکست آب\n\nبر طبق بیدل\nفشرده ام مژه از بس بگریه تنک در آب سرشک من چو گہر سر زد بنگ در آب\nدر ین زمانه ز مظروف و ظرف فرقی نیست زرنک آب برآید شته سنک در آب\nکنار دشت و گریبان باغ گلکونست مکر که ریخت از خون غنچه رنک در آب\nبسان موج کر بیان بحر مسکیرم بیا د دامن اوکر زیم جنگ در آب\nدماغ صلح کل از شور جنک خالی نیست حباب و موج بود روز و شب بجنگ در اب\nبوقت شورش طوفان کشاکش موجش مهیب تر بنظر آمد از نهنگ در آب"}
{"book": "adl0208", "page": 113, "text": "بیاد لعل می آلوده چشم میگونت حباب ساغر خود دید لاله زنگ در آب\nزبسکه شیشه طبع حباب نازک بود شکست ساغر خود لیک بی درنگ در آب\nز بس فراخی در یادلم فشرده بهم نشسته ایم بخود چون حباب تنگ در آب\nبه پیش مصرع بیدل سرم طرزی گفت نشسته در عرق خجلم چوسنگ در آب\nجواب سلطان سلیم\nگر نجمن افکند از رخ گلگون نقاب جوی پر خون شود هر رگ برگ گلاب\nعارض ماه ترا گر بخیال آورد ذره نشیند زناز در بغل آفتاب\nاز رخ گلگون او بسکه خجالت کشید همچو عرق آب شد رنگ بروی گلاب\nهیچ ملامت مکن سر دکشم و هست را لخت دلم کر برد چشمه بجای کباب\nانداز چشم یار پیش حریفان بزم جای عرق میچکد از رخ مینا شراب\nشور و شر کفر را تا که نه بینند عیان بر رخود میکشد پرده نازک حجاب\nچون بمیان پانهم بی مدد لطف او من که ندانم ز جهل کار خطا از صواب\nگر بغلط فکنم کف بپایش نظر پای نگاهم شود بر سر مژگان صباب\nبسکه در ایام وصل عمر با خر رسید شام فراقش بود اول روز عذاب\nاین دل بیدار من بسکه کشید انتظار مرد مک دیده ام خواب ندید بخواب\nطرزی چو سلطان سلیم پیش رخ یار برد و زجان در دلم عشق تو آرام و خواب\nز داغ اگر نمایم بانجمن مهتاب کند ز شرم فرو سر به پیر هن مهتاب\nز تاب سوزش داغ دلم خلاصی نیست اگر چو ناله در ارم به پیر هن مهتاب\nبصحن باغ و چمن سایه سیاهی است که هست لاله چو خورشید با من مهتاب\nچو پر تو از رو افتادگی کشد دامن که شب بکنج برآید باین رسن مهتاب\nدل از بر"}
{"book": "adl0208", "page": 114, "text": "۹۹\nاگر که شب چو سحر منیرست خورشید است\nکه جای خنده برون آرد از دهن مهتاب\nببزم ماه نومن گشاده رو آید\nکه پشت سایه من نمیشود کهن مهتاب\nبشب زخانه خرامان ببزم ما گذر\nزآسمان بپای کند وطن مهتاب\nبنامه وصف کراکرده رقم طرزی\nکه صفحه چرخ برین گشته مبرهن مهتاب\n\nانتخاب از صبح کردم مطلعی چون آفتاب\nصادقم بی کذب میگویم که میگوید جواب\nزلف مشکین ترانام که از بس پیچ و تاب\nمیداوند ریشه نازک معنی از آفتاب\nتا صفای موج حسنت را بدقت میگرد\nبحر عینک می نهد برچشم از جام حباب\nگر باین لبهای خندان سوی گلشن بگذری\nغنچه گردد بدست باغبان انگشت مرآب\nماهتاب از هاله روشـنتر نماید شام تار\nزلف مشکین چون بماه عارضت کردی سحاب\nعاشق بیچاره با این عشوه سازان چون کند\nلعل شان گرم قسم چشم شان بد مست خواب\nدر هوای بوسه پای نگارین کسی\nمیپرد از شوق همچون دیده چشم حباب\nاز رگ یاقوت اگر کام دل حاصل کند\nاز لب خاموش او هم میتوان بردن جواب\nخواب چشمش زبس از سحر سنگی کند\nچون شره ظاهر بود در چشم او رگهای خواب\nزان هم گر دوکشیهای که با ساغر کنند\nخون مینا گر بدست افتد بنوشم جای آب\nدر بدشتر بگذار رعیت در ائین عشق\nمدعا خواهی بیابی دل ازین درد و عتاب\nخواهی آسان بگذری از نقب سوراخ گهر\nناتوانی رشتهای تار خود هموار تاب\nتنگ روزی را بنظر بر تنگدستیها بود\nکرده ام چون خال از ان گنج لبش را انتخاب\nهر که میخواهد که خواند شعر رنگین مرا\nهمچو گل باید دهان را شست با آب گلاب\nخواهش بیجا بطرز مذهب رندان خطاست\nپیش مستان کن قناعت بطرزی بوی کباب"}
{"book": "adl0208", "page": 115, "text": "عکس نزانید بر مگذر من چه عجب\nگرفتند که زنگبر بش غمم چه عجب\n\nبیشی سنگ ترازوی سبک قدر می غمز\nگردهد وزن گرانی بگم من چه عجب\n\nنفس آئینه از دست صفا میگیرد\nدل کرد روشنی یا بد ز دم من چه عجب\n\nمن که جز مدحت تو هیچ نیارم برزبان\nحاسدا بر لب بگشاید بذم من چه عجب\n\nصورت قصر جمشید و قبا دو حصرد\nننماید بجو کر جام جم من چه عجب\n\nمن که یک قطره آن بحر محیط فضلم\nگر برون یم شود از زیر کم من چه عجب\n\nیار با ناز گران کوشن بخواب گوشی\nبشنود گر سخن زیر و بم من چه عجب\n\nنغی من محو کن هستی موجوداتست\nکذا ثبات ببت کردم د من چه عجب\n\nبیش و کم نیست چو در جود و سخایم اعزاز\nبیش اگر خرج کنم کم دهم من چه عجب\n\nبشور و فتنه آشوب دز کا مخسب\nبزیر تیغ برهنه چو چشم یار مخسب\n\nدرین زمانه دو صد چشم فتنه بیدار است\nز غفلت ای دل غافل باختیار مخسب\n\nبجستجوی طلب کار ما کند مردان\nاگر تو کار نمائی بوقت کار مخسب\n\nچو غنچه نا که نذرو دمها کلاه ترا\nبه نچی بچمن موسم بهار مخسب\n\nمقرر است که خواب بهار سنگین است\nبزیر سایه بید و گل و چنار مخسب\n\nشنیده ایم که بیدار دل نمیخسپد\nاگر ز زنده دلانی بشام تار مخسب\n\nمکان بیدر و دیوار جای راحت نیستا\nبزیر کنبد این چرخ بیوار مخسب\n\nکه تا چو گل ندرد جامه گلویت\nچو غنچه بر سر دیوار خاردار مخسب\n\nبنای تجسمی داغ میکند دلت\nچولاله بیخب از خود حواله دار مخسب\n\nروان چو موج گذر زین محیط پر شوشو\nحباب وار درین بحر بی کنار مخسب\n\nبدل اگر چو سحر نور روشنی داری\nچو آفتاب بروز و بشب مزار مخسب\n\nمگذر"}
{"book": "adl0208", "page": 116, "text": "۱۰۱\nسوار توسن عمری نه خود مشو غافل ز راه دور شوی در سفر سوار مخسپ\nصفای طبع تو از شعلهای بیدار ایست فسرده دل شوی از خویش ای شرار مخسپ\nگرفته طرزی ترا یار همچو جان بکنار زیار شرم کن دور کنار یار مخسپ\n\nردیف التاء دیوان طرزی صاحب\nغزل اول در مقبولیت رسول مقبول صلی الله وعلیه و آله وسلم\n\nدلا کسیکه غلام رسول مقبولست قبول حق بود ار عاقل است ار گولست\nزآستان تو هر نا امید یافت مراد درت بمنزل مقصود وصل موصولست\nبقد جت فرود سر صفت می‌ندهم زشوق هر که بیادت خرد مشغولست\nحیات دائمی و عیش جاودانی راه عشق تو هر عاشقی که مقتولست\nزینکه رحمت عامت بخاص و عام رسید ز نعمتت برد ار آشنا و مجهولست\nتو که طرز کلامت جوامع الکلم است که همچو شکر منقول و شهد مغفولست\nسوال نیک و بد از مخلص تو کس نکند اگرچه بنده با عمال خویش مسئولست\nز لطف عام تو طرزی مراد میخواهد چه شد اگر همه ناآشنا و مجهولست\n\nدر منقبت شاه ولایت مآب مرتضی علی رضی الله عنه\nآنرا که بدل شوق در شاه نجف نیست هرگز کف او پر زگهر همچو صدف نیست\nآنرا که سخن صاف بحول صاف نباشد آئینه بجن هست ولی آئینه کف نیست\nتا حلقه ز ماتم نشود پوست نپوشد در محفل عشاق نوازنده چوف نیست\nدیدیم بهر خیل همه شاهسواران همچون تو سواری بهمه لشکر و صف نیست\nهر کس که ذاتی نبود نقص پذیر است گر بدر شود ماه که بیداغ کلف نیست\nبا واچو کمان گوشه ابر و شکره دار هر دل که به تیر تو نشان همچو هدف نیست\nکنار لب مستان سبب شورش مستی است هر می که بچو جوشش نرد قابل کشف نیست"}
{"book": "adl0208", "page": 117, "text": "۱۰۳\nغیر از براقوس و بخبر ناپدیدا است\nچون زایجه طالع ما دید فلک گفت\nبه سنجت و چهار طرف چشم کشود م\nتأول مخالف ز خلف دور نگردد\nطرزی سخنم یار چو بشنید چنین گفت\nازان بتمر تلف گشته مرا هیچ کف نیست\nاین کوکب طالع تو بی اوج شرف نیست\nراهم بجز از کوچه او هیچ طرف نیست\nمانند الف حرف خلاف است حلف نیست\nاین گوهر شهوار تو در کوش صدف نیست\n\nمن طبعه\nاز خود بجستجوی تو هرکس که غافل است\nپیش رخ تو اینه زان محو دیدنست\nاین منظر رحسن تو سن گر عیان شوند\nنگذارم ار برشته مریم کند رفو\nدر اصل ذات جوهر فردیم ما و دوست\nهر کس که شرح مختصر عشق حل نگر د\nگوید ز علم وحدت دار د هوای زر\nزاهد که وصل حق طلب د از ره زبان\nهر کس بپوی حق رود از راه نقب دل\nطرزی وصال اگر طلبی خویش را مبین\nآنکس به پیش اهل خرد عاقل است\nاری بحسن ساده دلان شخص مائل است\nآئینه چون بحسن جمال تو قائل است\nاین زخم یادگار دم تیغ قاتل است\nدر ماد یار این عرض جسم جا ئل است\nعلم بیان و منطق او ژاژ وائل است\nخان علوم ما چه عجب بر دلائل است\nغافل که در خدا و تو این حرف حائل است\nبیشک بگنج وصل رسد زانکه قابل است\nدیدار یار دیدن و پندار مشکل است\n\nمن طبعه\nدلم بیک نظر رحمت تو محتاج است\nمتاع عقل و خرد سر بسر بیغما رفت\nدل من د مژه ای در اثر تیر تست\nبپیش تاج شهان سر همان فرود آرد\nکه جو دیده من تار چون شب تاج است\nکه ترک چشم تو در ملک دل بتاراج است\nهمان چو میکل شب از صید در اح است\nکه خاک پای تو بر فرق من بتابع است\n\nریزه"}
{"book": "adl0208", "page": 118, "text": "زسینه نعره لبیک میرسد در کوش\nزشر م دست تو بیرون زآستین نکشد\nدوئی بدیده اهل نظر ندارد راه\nکمان چرخ زسکو شام زند با تیر\nبتاج منطق زر فرزموز دانشت\nزچتر قامت و رفتار و عارضت یکر\nاز آن جو شمع ز روخندان بود طرزی\n\nگرد لم جرس کاروان حجاج است\nاگرچه ساعد خوبان بجید چون عاج است\nچشم زاحد خود بین زا حولی کاج است\nبه پیش تیر حوادث دلم جو آماج است\nبهمین که مهبد بی نطق صاحب تاج است\nصدای مبل و قمری کبک دراج است\nکه پند لب در داغش نه بهرج علاج است\n\nدر بیروت کشته شده\nتا که تخم خار عشق در شس برانست\nانکه رود نا سمک اشک جو دریای ما\nبسکه بیا د رخش خون جگر میخورم\nپیش کرمهای او هست سبکز نگا\nتا بدر سندگی کوس امانت زدم\nانکه ز نور کشید در ورق خوانی کس\nچون نشوم سربلند پیش بن بخشر ان\nدر سند بندگی به و رمفتی عشق\nطرزی چه خوش گفت دوش حضرت تسلیم\n\nیاد رخ گلرخان مهرگیاه منست\nوانکه رسد نا سماک ناوک آه منست\nسرخ تر از برک کل روی گیاه منست\nگرچه گران همجوکوه بار گناه منست\nمهر خفای راز پر کاه منست\nبر فلک دلبری عارض ماه منست\nبر در او جا بجری پشت و پناه منست\nسرحط داغ خمت مهر گواه منست\nمرتبه عاشقی بسمه آگاه منست\n\nجواب صائب در شام شریف کفته شده\nیک کره از غم زلفت دل نا شاد است\nبار منت کشد خاطر آزارم دلان\nزبان پر از شکر معابود هر سجون\n\nاز چه در زلف تو دل بر سر دل افتادات\nسروا زاد ازین بار گران آزاد است\nخامه ام نوک ترابش قلم بهزاد است"}
{"book": "adl0208", "page": 119, "text": "بسکه‌بیگانه ام از صورت تمثال دویی\nعکسهم از آینه چون شخص جدا افتاده‌ست\nبهر صیدم چه کشی منت صیاد دگر\nارزو دام و تمنای دلم صیادست\nدل چو تصویر ترا دید بنقاش بخیال\nگفت فکر تو بتصویر کشی استادست\nکیست جز ناله که احوال غریبان گوید\nقاصد گوشه نشینان عبث فریادست\nبر رخ بحر خیال تو ز حیرت چون موج\nهر سر موی من از خویش جدا افتاده‌ست\nعاشقان تو به بیداد و جفا خورسندند\nداد خواهان ترا داد رسی بیدادست\nزلف اگر سر کشد از روی توای شوخ مرنج\nزلف مشکین تو با مشک خطا همزاد است\nاز دلم دجله فیض است روان همچو فرات\nآب سر چشمه این لطف ز بغداد است\nمدح صائب کنم از مصرع تبریزے\nکه ز تردستی او ملک سخن آباد است\nدر راه بیت المقدس گفته شده\nدل ز دست گریه کرد پناه خراب افتاده‌ست\nهمچو شبنم خانه‌ام بر روی آب افتاده‌ست\nخاکساران در او را بچشم کم مبین\nذره ام هموزن سنگ آفتاب افتاده‌ست\nگشت تفسیر جلالین خجالت میوار\nسر خط از لغزے بس در پیچ و تاب افتاده‌ست\nیار خندان تاز چشم گریه الودم گذشت\nجیب هر اشکم چو شبنم در گلاب افتاده‌ست\nتر نمیکردد بآب گریه کام خشک ما\nگرچه ما گردن چو حباب در تیاب افتاده‌ست\nدر میان مطلع دیوان حسن نو خطان\nبیت ابروی طب دپ بیجواب افتاده‌ست\nتیره بختان درت چون سایه از افتادگی\nبگذر و بالا بلند از آفتاب افتاده‌ست\nبا چراغ نفس با اینقدر خم گشته‌ام\nامشب تارم زکف نقاش مساب افتاده‌ست\nتا ز هستی بگذر و چابک بملک نیستی\nپیک عمرم زان برفتن در شتاب افتاده‌ست\nفیض نور روشنی باشد متاع کلبه‌ام\nخانه ما زیر پای آفتاب افتاده‌ست\nطول و عرض و عمق خط خالها زان صفات\nمرکز پرکار دورش با شتاب افتاده‌ست\nکام دریا"}
{"book": "adl0208", "page": 120, "text": "کام در باز نشد از جام لب خشک حباب\nآب این سرچشمه کویا در سراب افتاده است\nخواب راحت را تہی به بیداری چشمان نمیکنیم\nخواب همچون اشک از مرکان بخواب افتاده است\n\nسرنوشتم گرچه واژون چون نگین افتاده است\nهمچنان بر خط تسلیم جبین افتاده است\nخال زیر گوشه آن لب نمیدانی که چیست\nنقطه از شوخی بزیر یاسین افتاده است\nدر ره کوی وصال او گذشتن مشکل است\nپاره شیشه دل بر زمین افتاده است\nبسکه دارم انفعال از عرض مطلب پیش او\nچون عرق شرم خجالت از جبین افتاده است\nگر خورم خون جگر چون شیشه می باک نیست\nقسمت روز ازل خود این چنین افتاده است\nمیکنم شرح گلستان را بیستان چون بهار\nبسکه رنگ معنیم در آستین افتاده است\nچون براه زندگی آسوده خاطر بگذرم\nمرک از هر گوشه ما را در کمین افتاده است\nبر رخ کلرنگ او این پیچ و تاب زلف نیست\nسنبل تر بر عذار یا سمن افتاده است\nبسکه ذوق شهرت کمنامیم بیتاب کرد\nنام ما چون نقش بیرون نگین افتاده است\nمن شدم در کاکل چون شام هند او اسیر\nدل بدست زلف چون ماچین و چین افتاده است\nموج مضمون در رکاب خامه من میدود\nطرزی ملک معنیم زیر نگین افتاده است\n\nکردش چشم تو از بس شوخ و شنگ افتاده است\nبا دورنگی چون فلک بیرون زنگ افتاده است\nگلشن چشمم زبس رنگین شد از عکس لبت\nاشک من چون غنچه در دامان تنگ افتاده است\nجز صدای دل شکستن غنچه دیگر هم نیست\nشیشه را بر دوش کویا بار سنگ افتاده است\nاز دهان او سخن لغزیده می آید برون\nدر لبش راه سخن در جای تنگ افتاده است\nاز غرور حسن بر روی گلستان ننگرد\nغنچه را دامان خوبی تا بچنگ افتاده است\nموی چینی را ز بس نازک جبها طبع\nمحمل فریاد بر دوش ترنگ افتاده است"}
{"book": "adl0208", "page": 121, "text": "در کشاکشهای بحر روم و دریای حشس\nزورق دل در دم کام نهنگ افتاده است\n\nاز میان لشکر جشم و در رزم شام هجر\nناله ام چابک سوار و پس جنگ افتاده است\n\nاز تماشای چمن طبعم چواہو میرمد\nسایه گل در نظر مشت پلنگ افتاده است\n\nمرغکان چشم من در حلقه گرداب اشک\nهمچو مندو در میان نهر گنگ افتاده است\n\nدر ره سر منزل مقصود مدح ذات او\nطرزی پیک خامه ام را پای لنگ افتاده است\n\nدر بستان شهدای دمشق شام گفته شد\n\nتا عکس یار در دل دیوانه منت\nتصویر جلوه نقش پری خانه منت\n\nبیگانه چون شوم که بدل اشنای ماست\nمن دور کی روم که وی همخانہ منت\n\nگیسوی حلقه حلقه او هست دام من\nخال سیاه دانه او دانه منت\n\nاز فیض اشک آه بدل گشت چشم من\nخوش اب و گوشت ام چو همیانه نا\n\nآئینه ساخت عکس رخش کردل مرا\nاز چاک سینه نیر بک شانه منت\n\nهر چند فارغم ز جهان لیک پیش یار\nگیسوی یار کنده و زولانه منت\n\nچون غنچه بسکه خون دل او غصه میخورم\nپر خون چولا لہا لب پیمانه منت\n\nبر دوش چرخ کشته کران گوش اسمان\nاز بس بلند نعره مستانه منت\n\nزاهد بپوش از در میخانه ام گذر\nرندان مست تخته میخانه منت\n\nهر صبح باغ رنگ دگر اورد برون\nاین رنگ بازی شب دیوانه منت\n\nاز بسکه ذکر گل شده وردم بصبح و شام\nطرزی ز غنچه سبحه صد دانه منت\n\nدر مغاره دمشق شام گفته شده\n\nگرد و غبار خاکدرت افسر منت\nجائی که نقش پای تو باشد سر منت\n\nمن آن نیم که منت چرخ فلک کشم\nدر زیر دست پنجه نگین تسخر منت\n\nمرغان با رول چرخ بیک زدن کشت\nشمشیر بار شهپر بال و پر منت\n\nمادر اچه"}
{"book": "adl0208", "page": 122, "text": "ما را به بند کس نتواند نگاه داشت\nرفتن ز خود چو آب روان جویهر تست\nخواهم ز چشم سوزن تخم زود بگذرم\nزان رشته سان زیاد تن لاغرفت\nتصویر قد نما شده همجوی بر تنم\nاز بس خیال یا د رخت در بر فت\nتا یا د چشم مست تو ساقی بزم ماست\nدوران مطبج دور خط ساغرفت\nسرخم بیای طاح کی و بهم نمیکنم\nبال همای تیغ بکجت بر فت\nتا سر به بند کی تو خم کردم از نیاز\nعز و تو وجاه غلام د رفت\nنفی دوئی نموده بر اثبات و حدم\nنام طلسم ذات تو نامظهرفت\nتا آب باده قطع شد از جوی شیشه ام\nلب خشک نز د کام و لبم ساغرفت\nاز تیغ ابروی تو مرا احتیاج نیت\nاز بهر کشتم مژه ات خنجرفت\nدر جیب غنچه باد صبا میکند نهان\nاز برگ کل کر ورق دفت رفت\nطرز می زدود سر مکی شکوه چون کلیم\nخوناب دل که صندل در د سر فت\n\nدر دمشق شام گفته شد\n\nچراغ مجلس خورشید شمع داغ مت\nفروغ نیم سحر دوده چراغ مت\nز فیض پرپکش ابر بهار نمشیرت\nدکان زخم دلم غنچه ای باغ مت\nز موج باده روان یار پر چرخ میخوانم\nکه نقش ساغر جم سر خط ایاغ مت\nزبور باده تخم میکشان کند ستی\nبجل من مقری از نشه دماغ مت\nچنان بخود اشبات بیخودی کردم\nکه قاصد نفسم نیست در سراغ مت\nز جوش سینۀ کلهای داغ خونینم\nبرنگ شهر طاوس باغ زاغ مت\nزنقش خوب و بد غیب ساده افتادم\nزچشم آئیات کوشه فراغ مت\nبکوی دل آسود کان تپد دارد\nز شورشی که نهان در ضمیر باغ مت\nبجنده گفت که طرزی بزاغ خویش ساز\nفروغ شمع تو پروانه چاغ مت"}
{"book": "adl0208", "page": 123, "text": "۱۱۸\nدر مشق شام گفته شد\nز ان صداقت جو ن قلم سطر خطایی است\nراستی از تار مسطر جاده در راه تست\nمعنی روشن دران آرم جواب نامه است\nچاه ظلمت چون قلم هر چند همرا ه است\nخانه ام بر باد رفت از دست اشک دانه\nبر سرم ابر بلا این اشک طوفان راست\nبر فراز اوج عزت ترک امیدم نشاند\nبا در ازیهای من از دست کو تا هیت\nدر طریق عشق مردان نیک دانند و بدیدند\nنیک خواه من بود هر کس که در خواص\nچون خلاصی یا بم از شام غم در شبها تار\nروز بد چون سایه هر جا هست همراه شت\nکه بر اشکی که در آب و که سجا هم نکند\nغول را نبود سیر جا نفس گمرا ه است\nتنگدل باشند ز جان مانت در تماشا\nخال کنج ان دمن زان روی دلخواهت\nطرزی زنگ زدم من دام فریب مردعم\nاز شکت تنگ آبی زیر این کاه تست\nجواب صائب شام شریف گفته شد\nیقین العمل است قوت روان است\nسواد خال خطت سحر خا امان تست\nاز ان ز چرخ فلک شیر ناله ام گذرد\nکه یاد قامت تو ناوک کمان تست\nزهر نگاه تو چون گل بخویش ميبالم\nکه باغ حسن تو با دبها ر جان تست\nازان چو اشک بکل تا کم فرو رفتم\nکه سنگ نیم غمت بار کاروان است\nز کاوش مژده سرمه زنگ دلدوزت\nچو میل سرمه سیه مغز استخوان است\nچرا ببرم محبت بصد در نشنیم\nکه عشق مرشد من شیخ همربان تست\nچنان بخاکد رت روی عجز ما لیدم\nکه اوج چرخ برین خاک آستان تست\nمہر کابی من شمع را مکن تکلیف\nکه در طریق بلا برق لمعان تست\nشام مار مصاف سپاه خود سر غم\nفغان خدنگ من و آه کمان تست\nبه بند زلف تو دل بیجو سید میسوزد\nکه تار زلف کجت رشته های جان تست\nولین"}
{"book": "adl0208", "page": 124, "text": "گر سخن در در کو شو ارا و محتشم\nکه چو صدف عقده ها ان صت\nچنان ظاهر و باطن بیار متحدم\nکه هر چه در دل است برزبان صت\nشام شیب پنجه ارمن این غزل گفتم\nتبار کی زغزلها ی نوجوان صت\nهمیشه برده صائب از ان روم طرزی\nکه سرمه نظرم خاک اصفهان صت\n\nجواب صائب در شام کثر شند\nاز فراخیها ی مشرب گره مامون است\nبا صفای بطح روشن نیل جیحون از فردا\nبرده پیر مغان ان رند قلاشم که سن\nباده پا پیمانه و خم با فلاطون از فردا\nتأکه بر نقد دلم مه قناعت سکه زد\nاز زر سرخ خنا صد کنج قارون از فردا\nبردیوان اشعار سخن سنجان دهر\nبیت مضمون از سن است شعر موزون از فردا\nتا که درس ابجد غم خوانده ام در پیش عشق\nحرف دال لام و میم و صورت نون از فردا\nبسکه الفت پیشگی با اہل محنت کرده ام\nدروازه من شاکر وسیاد ممنون از فردا\nبسکه جوی شیر شیرین حش کندم مجان\nبیتون و خسرو وفر هاد و گلگون از فردا\nبا نشان سرخط سر کار داغ و مهر اشک\nاز حدود شام تامر حد جیحون از فردا\nدر بیابان جنون از وسعت دیوانکی\nطرز شور وحشت سرشار مجنون از فردا\nدر شهادتگاه بر ق تیغ اتش رنگ او\nدید های داع و چشم زخم پر خون از فردا\nران دو چشم سحر ساز فتنه رنگ پر فریب\nجاد و وافسانه ونرنگ افسون از فردا\nدر نوای پرده عشاق صوت راستی\nچنگ دمای و بربط و مزمار وقانون از فردا\nتانهادم چون سحر خورشید داغن شامل\nزهره و پر دین وماه و چرخ و کردون از فردا\nسکه در تشکجه جمع پریشان کشته ام\nکاکل سرکشته از سن زلف شبکون از فردا\nبسکه طرزی همچو صائب نی بگلزین میزنم\nهر چه دارد درخم سر بنه کردون از فردا\nجواب شوکت در شام دمشق کفر شند"}
{"book": "adl0208", "page": 125, "text": "چشم صیادش زبس در بند تسخیر منست\nبسکه پیچیدم چو جوهر بر دم شمشیر او\nسنگ امرود او بدل ز بس گران افتاده\nمن برنگ نیکت گل ناتوانی وحشتم\nدر جهاد نفس کافر سورت یا دعلی\nدر شکار مدعا در صید گاه صبحدم\nشعر شیرین طرز قند و طبع صاف روشنم\nعقده ای سر مهر دامدهای سینه ام\nبسکه زور قبضه تسلیم میبازوی بیست\nدر دبستان ادب در درس مشق عا\nخانه چشمم بها از دیدن خوبان بود\nبسکه از شرم گنه هر لحظه رنگم بشکند\nبسکه پیش ناقبولی طرزی صاحبی کنم\n\nجنبش مژگانش اراوار زنجیر منست\nجای رنگ خون به بخش نفس تصویر منست\nهمچو کوه سر به سنگین بهت تقریر منست\nحلقه رگهای برگ غنچه زنجیر منست\nدر کف اندیشه من شیر و شمشیر منست\nناله ام تیرست و آه من پر تیر منست\nبر سر خوان عزیزان شکر و شیر منست\nغنچه شکفته گلزار دلگیر منست\nچله قوس فلک در مشت گیر منست\nحضرت دل شیخ من بسبتاد من پیر منست\nاز ضعیفیها نگر سمار تعمیرا منست\nاز گل خجلت پر از گل جیب تقصیر منست\nسیل برگرد در و دیواری که تصویر منست\n\nجواب شوکت در شام شرف گفته شد\n\nرنگ شکسته غنچه گل دسته در ندا\nبر صفحه کتاب مضامین درد یار\nمضمون نشسته رفته رنگین لعل یار\nبر روی شام سخنم ربط مصر عبست\nاز فیض نو بهار دم تیز خنجرت\nدر گلشن همیشه بهار حضور دل\nاز گرد خار سینه من میکشد صدا\n\nبالای ناله سر و برخاسته در ندا\nهر مد آه مصرع برجسته در ندا\nدر غور و گوش معنی شایسته در ندا\nبر چشم شعر ابروی پیوسته در ندا\nرنگین بخون چو غنچه دل خسته در ندا\nتار خیال رشته گلدسته در ندا\nطومار گفت و کو لب سر بسته در ندا\n\nاشک"}
{"book": "adl0208", "page": 126, "text": "آهنگ ساز محفل فغفور چین حسُن\nصوت ترنگ شیشه بشکسته مینا\n\nمارا بکام و ساغر و پیمانه کار نیست\nسینای باده ایم دل خون گرفته مینا\n\nشعر بلند من که ز گردون گذشته است\nدر گوش یار نکته آهسته مینا\n\nاز شور خندهٔ نمکین و لبان یار\nپرخون بسان غنچه لب پسته مینا\n\nطرزی که معانی نمکین شکستم\nرنگ پریده مصرع برجسته مینا\n\nجواب کلیم در دمشق شام گفته شد\nچنان بعقیق لب مهر جم بکام منست\nکه حرف خندهٔ نقش نگین بنام منست\n\nچوشیشه رنگ فروشی کنم بپزم سان\nکه سرخ از می عشق تو روی جام منست\n\nمدام در حلقهٔ ذکر حضور مرشد جام\nدعای ورد قدح ذکر صبح و شام منست\n\nز وصل آتش عشق تو کی شوم ایمن\nچوشمع داغ جگر روشنی شام منست\n\nچرا بگوهر غلطان شعر خویش ننازم\nکه گوشوار من گوش من بکام منست\n\nبرات هستی من برابد نوشته ازل\nفلک بود قشر پارینه و دام منست\n\nسمند غزم من از بسکه تند میتازد\nسپهر ریشهٔ گردلی خرام منست\n\nگر زخوشهٔ پروین فشانده دانه بدام\nکه نصر طایر چرخ فلک رام منست\n\nز خنده طرزی نیم چون کلیم افتادم\nگل شکوفه من سخنهای دام منست\n\nبحضور یحیی علیه السلام در شام شریف گفته شد\nدل چوخم فکر لبت جوشش می نابست\nکمی مستی زغفلت ریشهٔ خواب منست\n\nبسکه در بحر خیالت غوطه خوردیم چون صدف\nرشته عقد گهر موج گرداب منست\n\nتا که افتادم بیادت گشته ام از خود بی\nاز برای این کسان نذ دوعقاب منست\n\nروز میدان مصاف لشکر نفس و هوا\nآه سرد صبحگاهی تیر پر تاب منست\n\nدر عبادتگاه دل بهر نیاز عاجزی\nچاک زخم سینه من طاق محراب منست"}
{"book": "adl0208", "page": 127, "text": "در خرابی بنای قصر تقصیر کناه\nآب کشتن از خجالت هیچ سیلاب است\nدل کباب عشق از بالین و بستر فارغ است\nکرد خاکستر چو اخگر فرش سنجاب است\nترک تا ز ترک چشمت پیکر رنک فتنه است\nقصه دارا و جم افسانه خواب است\nحیرت ما هیچ رفع اضطراب دل نکرد\nبیقراری خانه زاد شخص سیماب است\nسرکجی با تیغ حکمش نوبر تسلیم است\nسجده افتادگی قانون اداب است\nساز و برک کوشه روشن دلان جز داغ نیست\nشمع بزم سوختن در خانه اسباب است\nتا که فهرست کتاب درد خواندم پیش عشق\nرقم سر حطهای وصل سوختن باب است\nچون گهر در بحر معنیهای رنکین سخن\nابروی شعر از مضمون شاداب است\nطرزی بیدل کفت در بازار زهد خود پسند\nهرچه خیر خود فروشیها بود باب است\n\nجواب صائب در شام شرف گفته شد\n\nکوه قاف حنا ما که کعبه کاه است\nطراز شب خفا پر کاه است\nز بس بنقش نظر بر قدم نظر دارم\nفراز چرخ برین مسر ز نگاه است\nبطاق معبد وحدت حیا و قیمت مرا\nکه یاد شخص دوئی صورت گناه است\nچو مردمک به من تا خیال خال تو زد\nزنور سایه بمردم نگاه است\nچنان بر آب حیات ابد قدم زنهم\nکخال کنج دهان تو خضر راه است\nبتخت سلطنت میزوال ملک فنا\nشکست عجز خم کوشه کلاه است\nز بس براه فنا تخم طینتی کشتم\nنهال وحدت او ریشه گیاه است\nازان بهوش و هم می نهد قدم طبا\nکه چون نفس ره باریک چین آه است\nچو خانه معنی روشن کشم ز چاه ذقن\nاکرچه ظلمت آب سیه بچاه است\nبروز یاد تو در دل مرا چو خورشید است\nبشب خیال تو در بزم سبزه ماه است\nفسون خیر نرد راه عقل و دانش من\nخیال نفس به خویش غول راه است\n\nبطن"}
{"book": "adl0208", "page": 128, "text": "بمن حکایت جمشید و کیقباد مکن\nگدای خاکدر دوست پادشاه منست\nز وضع خاطر آشفتہ ام چہ میپرسی\nبسان زلف پریشانی در پناه منست\nبپیش صائب از ان رو نمی شوم محرم\nکہ سرو مصرع برجستہ یک گواه منست\n\nجواب صائب در شام گفته شده\n\nجای سرمای خمار میخانه بر دوش منست\nعوض دل شیشه پری در آغوش منست\nمن چنان چون شیشه با رندان کنم گردنکشی\nکرب پیمانه می حلقه در گوش منست\nدور خط فکرم بر نقطه دل شد محیط\nموج بالا دستم و دریا در آغوش منست\nشورش مستی می در خم هنوز نشه است\nجرات سرشار من از مغز پرجوش منست\nبر سپهر خاکساری از عروج ما مپرس\nاسمان چاه کرد غاک پا پوش منست\nتا که باشم سرخ رو پیش بتان مانند لعل\nلخت پرخون جگر آویزه گوش منست\nنقشبند عشق تا بر نقد قلبم سکه زد\nمخزن گهر سخن لبهای خاموش منست\nنالهای خود تراش خامه ام ناگفته ماند\nظلمت گرد سواد سرمه رو پوش منست\nدر میان آتش حسرت سرا پا سوختم\nتا که بار سر بسان شمع بر دوش منست\nسبق خواندم در دو دانش پیش استاد خرد\nعقل چاکر هوشیاری بنده پوش منست\nطرزی چون صائب زموج فکر خود طوفانیم\nکاسه سر اخگر از فکر پر جوش منست\n\nجواب غرین در شام گفته شده\n\nزداغ لاله ستانی که در کنار منست\nگل شگفته من غنچه بهار منست\nشهید عشقم و بر خاک من چراغ مسوز\nکه رنگ آتش دل شمع مزار منست\nخیال غیر چنان کرد دامنم گرد و\nکه شب خیال تو با صبح در کنار منست\nدل دو نیم بروز مصاف خصم دو\nبدست جرات اندیشه ذوالفقار منست\nچو شمع بر سر من گرچه خاک میربزد\nکدورتم همه از چشم اشکبار منست"}
{"book": "adl0208", "page": 129, "text": "گلم چو غنچه کند چشم بسته سیر چمن عرق فشانی حسن تو ابیار منست\nزجوی کلکم ازان آب زندگی ریزد که خضر سبزه در طرف جویبار منست\nبسینه غنچه داغ و بروی دل کل زخم برای سیر چمن باغ و لاله زار منست\nبباغ بی قد سرو تو چون روم کستاخ که میو در نظرم سرو چوب دار منست\nبرنک خاتم یاقوت بهر شهرت نام چولعل خون جگر نقش روی کار منست\nبچنک همت شهباز فکر من عنقاست بکوه قاف فنا کمترین شکار منست\nبطرزی گفت حزین دیده در خیال تو باش بجلوه در دل این کرد شهسوار منست\n\nجواب نظیری در شام شریف گفته شد\n\nبسکه آن بیرحم دل در بند بیداد منست شمع جوریش شعله زن از باد فریاد منست\nدل گرفت ار بلا از ذوق آب و دانه است دام را هم تار زلف ای صیاد منست\nقد نما بر پرده دل بسکشم تصویر یار مانی اندیشه من کلک بهزاد منست\nتیشه شان تصویر شیرین پیش ناخن کوهکن بیستون از بسکه از یاد فرهاد منست\nبسکه بر تمثال من غربال درد و خاک بخت معنی کژ دم گزیده دست صورت باد منست\nلاله زار عشم گلست های داغ سینهاست سرو باغ خاطر من طبع آزاد منست\nدل غبار گردید تا آئینه تمثال شد بسکه تصویر تو نقش صفحه یاد منست\nچون نگریم چون نسوزم در شب یام وصال آتش دل شمع سان در مغز بنیاد منست\nدر میان همنوایان سخن سنج خیال مصرع برجسته ناز سر و فریاد منست\nچون نگردم رهروان نکته اهل خرد شیخ دانش مرشدم پیر دل استاد منست\nمیکنم ظاهر بهر معنی که میخواهد دلم شخص مضمونم بطبع خدا داد منست\nچون نظیری بسکه طرزی نا امیدی میکشم آرزو غلطان بخون در محنت آباد منست\n\nجواب اسیر در شام گفته شد\nنار نجیم"}
{"book": "adl0208", "page": 130, "text": "تا که چشم به مست تو هماز افتت\nچین پیشانی من پرده در راز افتت\nباده از قانون خط جام زدم\nبرق تا زان همه از اوج فلک میگذرند\nانکه بر صید دو عالم بکشاید مژگان\nگاه در آب نرم گاه بر آتش سوزم\nراستی نغمه قانون رگ ما ر دل است\nگفتم هستی سخن نیستی آمد بخیال\nزان سبک پر زدن از چرخ فلک میگذریم\nدر شب و روز به بیداری و در خواب و خیال\nدر شر و شور عدم صائب شوکت جوشید\nسوختم بسکه نهان طرزی ز شوخی با اسیر\nچون مژه سرمه غبار ره آواز افتت\nرنگ بازی برخو خشمک غماز افتت\nریشه نشئه می تار رگ ساز افتت\nانکه از خود گذرد فکر سبکتاز افتت\nچشم شاهین من و دیده شهباز افتت\nچکنم دیده و دل فتنه در انداز افتت\nصوت عشاق کز و عربده ساز افتت\nسخت نزدیک بانجام من آغاز افتت\nچونکه جنبش مژگان پر پرواز افتت\nذکر تو فکر تو و یاد تو دمساز افتت\nبر لب از بسکه رسانیم و آواز افتت\nدل پروانه بفروغ گهر راز افتت\nمن طبعه\nخیال چشمه که طاقت ربای هوش است\nصدای من قلم تا بگوش چرخ رسید\nبسان خط نگین سحر تم جهانگیر است\nبحرف زار یه همرگی گذارم گوش\nمرا ببردن پیمان مکن تکلیف\nزبسکه زمزمه را ست بسته اید دل\nچرا بمعنی اسرار فهم من نرسد\nزبسکه عشق مرا جوشش میدهد هر شب\nکه گرد سرمه غذای کف خروش است\nسواد خال که مهر لب خموش است\nعقیق لعل که مهر لب خموش است\nکه پنبه سر مغز خرد بگوش است\nسبوی باده پیر مغان بدوش است\nصدای نغمه او ناله خروش است\nکه حسن رخ یار فهم و هوش است\nدرون خم می سر شور است جوش است"}
{"book": "adl0208", "page": 131, "text": "چرا پیچ برخ سد فرو کنم به نیاز\nاز ان سنگ ستمان پای می جهد طرزی\nکه حلقه در یسیمینمغان کونسن است\nکه از خزیده آن مار خود در کش است\nدر بستان شهدای عشق شام کشته\nای که گوشم محرف شمع جان بوداست\nدوش با شمع در آتش سرا با سویم\nمی دهم با غنچه نخستین سر کرو کشان\nبر سر دیوان گلشن پیش منشی بهار\nمیببرد باد پریشان میر ندانش از چمن\nدر چمن بر روی خون غنچه مردم میدید\nبر دل آگاه ما رنج و بلا از غفلت است\nبا همه آب طهار تها نکرده تر دماغ\nخواب راحت میکند بیکار مرد کار را\nهمچو ابرو می نهد پا بر سر چشم بتان\nگوشتگویم تا سحر با حضرت دل بوده است\nزانکه چون پروانه مجتمعتی محل بود است\nتا بعمرم سایه شمشیر قاتل بود است\nدر حساب روی او کل فرد با طل بوداست\nبسکه گل با صحبت گلزار مایل بوده است\nگل نمیدانم که از تیغ که بسل بوده است\nمرغ دل پا بند دام آمد که غافل بوده است\nزاهد سر ختک ما کو با که ساحل بود است\nپای خواب آلود عذر لنگ کامل بود است\nهر که در مکر سخن هم رنگ سبل بود است\nدر بستان شهدای شام شریف کشته شد\nما با در جیب گل چو ز لیخا در یده ایم\nبر یاد قامت تو زلب آه میکشد\nاز شرم قامت الفت سر و در چمن\nاز بیم ترکتاز شبیخون باد صبح\nآورده تا که بوی ترا در چمن صبا\nاین غنچه نیست بلکه بشوق هوای کل\nابروی وسمه کار برویت نغوزه خم\nاز شرم رنگ یوسف کلشن پریده ایم\nاین سر و نیست کز دل گلشن دمیده ایم\nچون قد نون دامن گلشن خمیده ایم\nنکهت چو رنگ در بغل کل خریده ایم\nکلشن بسان آئینه رنگی پریده ایم\nپیش صبا بهار گریبان دریده ایم\nقوس قزح کمان برنج مه کشیده ایم\nدر طاق"}
{"book": "adl0208", "page": 132, "text": "در طاق ابروی تو ازان رو فتاده ام\nمژگان بپای مردم چشمت خلیده است\nباد صبا بگردش رنگم نمیرسد\nچون بوی غنچه بسکه دل از خود رمیده است\nاز پیشگاه خاک در آستان یار\nطرزی بکا روم که بسیچیم خریده است\nدر شام شریف گفته شد\nدر مشهد شهیدان هنگام ترکتازی\nرنگ دیت نگیرد خون شهید نازی\nچون چنگ بازیگری در بزم بینوایان\nاز جای نغمه خیزد خون بچنگه سازی\nاز دوش مهد راحت طفل دلم چو بلبل\nدر خوان طبله شادی پشه چنگ بازی\nبر آتش عنایت از حال دل چه پرسی\nهر دم چو شمع سوزم در بوته گدازی\nسیپاره بود زین پیش از غنچه تو جانم\nصد چاک ساخت امروز دل از زبان گرازی\nخون شهید تیغت مضمون بی نیازی است\nاز خط زخم خواندم معنی سرفرازی\nاز دست برده نازی بسکه در بهاریم\nسر تا بپا نیازم در معبد نیازی\nصد بار اگر شهیدم سازی بخنجر ناز\nاز نو حیات یابم از لطف جان نوازی\nبا صد نیازمندی طرزی ز غنچه گوید\nیارب پناه خواهم از نازی بی نیازی\nدر کراچی بندر گفته شد\nطبع نازک مشربان را طاقت گفتار نیست\nتاب گلشن از کجا خود طاقت دیدار نیست\nهنگام ناز حیرانی نزاکت آشناست\nعکس در آئینه هم از کلفت زنگار نیست\nخاطر آزاده از زنار و تسبیح فارغ است\nجای ناب یک گره در رشته این تار نیست\nسیر ملک بی نشان در پیش پا تو کرده ام\nبیخودان را چاشنی کمتر از رفتار نیست\nگوهر طالع بروزور نمی آید بکف\nاین متاع بی بها در روی سین بازار نیست\nفرع هر جاطالع اصل است سود و زیان\nنفع در گفتار کم خسران بی کردار نیست\nبسکه با داد بدل آئینه بندان کرده ام\nدر نظر جز جلوه های شوخی دیدار نیست"}
{"book": "adl0208", "page": 133, "text": "۱۱۸\n\nهر چه در چشم خرد سامان هفت دیداست دیده آئینه ام باجوب از زنگار\nپشه مغزان را خیال فکر سر در دوست زاهدان خام را غیر از غم دستاریت\nچشمه چشم زتاب آتش دل خشک شد کم نمی در جویبار دیده خونبارت\nبسکه دارد تازگی از جویبار حسن او غنچه هم رنگین چوخاران حسرت دیدار است\nبسکه خونین طرازی محو در حیرانی ام طاقت دیدار نبود قوت گفتاریت\nدر بغداد گفته شد\n\nهوای بوی که رنک بهار این باغ است که قطره قطره شبنم بروی کل داغ است\nزحسن کرم تو در بزم دور دیده من چو شمع هر مژه من فتیله داغ است\nز پیش چشم تو یک مین تا جدا گشتم که بدید من تیره چون پر زاغ است\nبهار تیغ تو خندید تا بحال دلم ز خون زخم مرا سبز دامن باغ است\nز طبع ساده زاهد دلا فریب مخور که آب ساده نمائی بکار خود کاغ است\nلوای ردست مجو از صدای کوکستی که لاف اهل دوئی سر بسر همش لاغ است\nز خوان نعمت او رزق میخورد هر کس چه فیل و پشه و مور و چه ماهی در ماغ است\nاز ان بمردم اهل زمانه ساز شریت که طبع نازک طرزی ز دهر با چاغ است\nدر شام شریف گفته\n\nبسکه در آتش عشق تو مرا حوصله است شمع سان ابحیاتم زمی آبله است\nبسکه از بادیه شوق تو چابک گذرم نفس سوخته چون برق مرا راحله است\nراه زنگین چو رگ گل بنظر می آید جاده بسکه آز خون دل آبله است\nتا بر د سوز رسودای متاع دردت ناله من جرس واشک من قافله است\nاستخوانم بکلی خورد سراپا چون شمع کو نیا داغ غم عشق تو خود اکله است\nنقشبند تو کند بسکه جلی ذکر خفی ناله زنجیر بپا در ره این سلسله است\n\nپلی یا حق"}
{"book": "adl0208", "page": 134, "text": "۱۱۹\nطی ریاضت نخورد ما وکت آہت بہناکست قوت بازوی پرواز کمان از چله است\nفرض بر کردن او ترک ادای فرضست زاہدا زیب که گرفتار غم نافله است\nاوز ما کوید و من حرف نکو میگویم در میان من او تا بکجا فاصله است\nبوی جمعیت خاطر و مدارا و مبش سر که چون غنچه بگلزار غمت یکدله است\nعمر بکذشت ره زلف بپایان نرسید جاده زلف در از تو عجب مرحله است\nچون جرس با دل صد چاک و و بیقراری سرگرا طرزی درین راه لب بر کله است\nدر بستان شهدای شام گفته شده\nمرکز ایا و رخ خوب تو شب بالین است همچو کل با سحر بینشر انس و نسرین است\nبسکه بر عارض خوب تو نظاره تشنام تار نظاره من چورک کل نمکین است\nاز تغافل بکجت بسکه کرانی دارد مژه چشم تو چون تار رگ سنگین است\nدل ز دام سر زلف تو خطائی کرد که خم زلف کجی باشکنت پرچین است\nقد شمشاد تو سرتیز چو تیغ الماس پیش او سرو چو شمشیر کجی جو بین است\nکجت کیک دلم را ہوا میگیرد مزه مار تو کب زنده تر از شاهین است\nدر دلم غیر تو کس می ندر ایدار بیم آری چرا که پری خانه کند سنگین است\nبر لبم زہر شود زان شکر شهد فروش بسکه از نام دکان تو لبم شیرین است\nما که تصویر رخ خوب تو بینیم بخیال پرسیماب چو آینه مرا بالین است\nبسکه کشتم سخن کاکل پرچین کجت طرزی چون ناف غزالان ختنم مشکین است\nاین غزل بمضامین عجیب و غریب در مشق شام کشته شد\nآبروی زندگی در دامن چشم تر است دانه دل کر جو شبنم آب کرد د کوهرا\nیک نفس بیداغ در دستر نباید زیستن سوختن چون شمع مارا صندل درد سر است\nشمع را از بسکه دل لبریز کرد کلفت است کر چه میسوزد در آتش لیک خاکتر بسر است"}
{"book": "adl0208", "page": 135, "text": "۱۲۰\nشور طوفان طلب یارب نصیب کیست کام\nگر د خود گرداب سرگردان بصل گوهر است\nهمچو مرهم هر کر اطبعش ملایم طینت است\nبیکمان ناخن بود بالین و بزمش بتر است\nنقش رویش بر بیاض دیده ام مغشوش شد\nاین همه از آب پاش بهای کان تراست\nچشم او از پهلوی مژگان کند صید دلم\nقوت واز شاهین جنبش بال و پر است\nکر صفا خواهی کند از لاف اظهار کمال\nبر رخ آئینه ها زنگ کدورت جو هر است\nگشتی ما چون حباب از سنگ تسکین رضا\nبا همه کم طاقتی در بحر وحدت لنگر است\nدر سخندانی مزاج خامه ما نازک است\nپیش راهش جاده پر سنگ خط مسطر است\nبا ضعیفی پشتیبان سرکشان خود سر است\nقوت دست قلم از زور مال لاغر است\nگفت بیدل طرزی با این مرده طبعان تمین\nآب این آئینه ها یکسر کدورت پرورا\nدر دمشق شام شریف گفته شده\nبسکه دل در آتش عشقش سراپا اخگر است\nبرتن کر مم زبیتابی عرق خاکستر است\nزینت بزم تپلان از بیقراریهای ماست\nپیچ و تاب زلف بوی عود دود مجمر است\nبسکه شمع زندگی را تاب نور رنگ نیست\nوا من باد صبا طوفان باد صرصر است\nمیتوان سد بست پیش راه یاجوج هوا\nهر کر از ول بکف آئینہ اسکند ر است\nچاره لب خشکی کام صدف با هم نکرد\nقطره آبی که موج چشمه سار گوهر است\nبر رخ آئینه مضمون سفیدیهای کور\nصافی طبع صفای صیقل روشنگر است\nصوت صور شورش محشر نمی آید بگوش\nاز گرانی خواب غفلت پنبه گوش کراست\nهمچو گل بر بستر لخت جگر خوابیده ام\nجای هر مو بر تنم از بسکه زخم خنجر است\nخضر راه عجز یعنی حضرت افتادگی\nمومو ما را براه ناتوانی رهبر است\nوضع ما افتادگان پنجر را سنگر شکست\nاز ضعیفی موی هر جا پا گذار د بر سراس\nبسکه دل رانین ز هر غم دنیا گزید\nصورت همیان پرندش چشم از دراست"}
{"book": "adl0208", "page": 136, "text": "۱۳۱\n\nتخلیه پر نعمت و سفره ناخالی کجبت است\nسرنوشت می پرستان خط دور ساغر است\nپیچ و تاب ہر برش موی کل کل مبدا است\nتارعنکبوت وائی اینه را گل بر سر است\nبیشتر از مطی قهرسم از زور سپاه\nبیم از شکر ملی بیش از سواد لشکر است\nدال دست نفس و حرص و آز و شهوت شکم زا\nاتفاق دشمنان آری فساد کشور است\nبحر طبعم در بیان از بس روان افتاده است\nقالب هر لفظ من مضمون معنی پرور است\nطرزی چون صائب بدست دل پریشان شستهم\nقطره ما خویش را گر جمع سازد کو ہر است\n\nدر بستان شهدای شام گفته شد\n\nروز نوروز است در غنچه تمامی خشن است\nاز ید بیضا گل طور گلستان روشن است\nدر چمن از سر خوشی از بس گریبان پاره کرد\nغنچه را مانند کل چاک گریبان دامن است\nاز گل و نسرین شاخ و غنچه ای ارغوان\nدر چمن لعل و در و یاقوت مرجان معدن است\nما و بلبل گرچه هیم پر سیم در در بار گل\nلیک کوشش سوی بلبل چشم لطفش با من است\nبسکه از ظلم صبا گلهای روی خاک بخت\nاز فغان بلبل در گلستان شیون است\nبید خنجر غنچه پیکان شاخ گل ساز و کمان\nآب جو زان چون شکر موج زره پوش است\nباد مطرب غنچه ساقی باغ بزم و لاله جام\nرنگ گل موج شراب سرخ و گلشن چمن است\nکی بظرف و صوت میکرده ادا وصف بہار\nمرغ حسن روی کل بر دن صد گفتن است\nہمچو بوی گل ازین گلزار باید زود رفت\nبزم رنگین چمن چون کل تماشا کردن است\nدر چنین محفل اگر طرزی ننوشی جام می\nپیش خوبان چمن از شرم جای مردن است\n\nدر بستان شهدای شام کشته شده\n\nزان دل من بدر پیر مغان پابند است\nکہ خط جام میم دام گلوگیر شد است\nتا که یک سیل شدم راهوی چشم تو جدا\nروی ائینه چشم و من شبنم شد است\nهر که حیران تو شد بشود انگشت نما\nنام آئینه از ان روی جهانگیر شد است"}
{"book": "adl0208", "page": 137, "text": "خاطر کل شگت از نفس باد صبا\nتا بیاد دهن تنگ تو دلبند است\n\nهمچو زنجیر سراپا گره حلقه زدم\nتا که دل بسته آن زلف گرہ گیر است\n\nعوض رنگ چکد تش نم داتم ز قلم\nدر خط مشق غمت بسکہ دلم پیراست\n\nتا سر قلب مرا بوته عشق تو گداخت\nهمچو سیماب دلم کشته اکسیر است\n\nبر لب زخم دل طفل مزاج بد خو\nنوک پیکان تو پستان پر از شیر است\n\nحرف سنجان دیار عرب د فلک عجم\nبیصدا پیش تو چون صورت تصویر است\n\nطرزی چون دید دل خویش بروی گفت\nشیرین گشته نوک دم شمشیر است\n\nدر شام گفته شد\n\nصفوت صافی آئینه دل پاک منست\nکوہر بحر حیا دیده نمناک منست\n\nاز خرام قد و بالای تو ای سرو سہی\nخاک بر فرق سرم چرخ من افلاک منست\n\nسرو آراسته شمشاد بگلشن میگفت\nطرز این جلوه از ان دلبر چالاک منست\n\nعقده هستی من حل شد از ناخن جام\nشیشه من گره تار رگ تاک منست\n\nعرق شبنم اگر شست رخ غنچه بباغ\nشوخی حسن تو ہم از نظر پاک منست\n\nریزم از جامه چو گردار بفشانی دامن\nبسکہ لبریز کدورت دل بیباک منست\n\nگل شادی ندمد از چمن عشرت ما\nداغ غم غنچه باغ دل غمناک منست\n\nچون رویم بہر تماشای گل و سرو چمن\nپیش را ہم نفس از سینه صد چاک منست\n\nبحر با چهرۀ ظلم تو بر افروخت چو نار\nتندی خوی توای شعلہ خاشاک منست\n\nنیست این لاله بدامان جلالی طرزی\nپارۂ می نفس سوختہ چاک منست\n\nمن طبعه\n\nجمله پیدا و نهان اسباب سامان دل است\nاز مکان تا لامکان میدان جولان دل است\n\nسر جهان بستان دل نسایم ہر سحر\nجای بزم عیش جانان پیش ایوان دل است\n\nماه مردم"}
{"book": "adl0208", "page": 138, "text": "ماه مردم بین بود دل نور حق بیند مدام در صفا امینه خورشید حیران دل است\nدر کلستان جهان یک یک ازان کل کز سید شاخ کل ان کل خودر و بوستان دل است\nدر بهار وصل اوجای هزار و ساریست بلبل خوشخوان بان عندلیبان دل است\nبرطرف ای کشته چشمان ارچه سرکردان دوید سمت الوان عالم چیده برخوان دل است\nچون زذکر نام او خاموش کر دم تاز در ازل با یاد اوسباق پیمان دل است\nاز برای دل غفلت ز کا فر نعمتی است جان بمانان بیزمان مردم شناخوان دل است\nاحتراز از صحبت ناقص کردن لازم است باد اغیار مخالف تیغ سوزان دل است\nاز علو عظمت دل من چکویم پیش تو اسمان چون بیضه پنهان زیر دامان دل است\nپرموچون بان ذکر ثنای او کند زان که یاد اور روان در هر رک جان دل است\nمن طبعه\nهنوز دلبر من از سفر نیامده است ز مصر مار نبات شکر نیامده است\nچو برق از سر من این شب تار کذت راه هنوز طره او تا کمر نیامده است\nبطرز لذت جان باختن نمیدانی که یار بر سر تو مخبر نیامده است\nچنین که از نظر لطف یار مهجوری برویت اهل نظر را نظر نیامده است\nچو برک کل کف پای تو از چه رنگین است مرا که خون دل از چشم تر نیامده است\nکر کمتن عشاق بسته تنک میان اکر چه دوش میان تا کمر نیامده است\nدلم بسینه چوسیماب میطپد بیتاب هنوز اثیرات در نظر نیامده است\nزانتظار کشد سر و باغ سر در جیب قدت بناز بگلشن کر نیامده است\nدلم چو سینه غربال از چه سوراخ است خدنگ ناز توام بر جکر نیامده است\nچنین که اینه از شوق محو دیدار است زکنج خانه کر یار بر نیامده است\nچو خون مرده ز جا بک قلم نمی جنبی زورق بررک تو نیشتر نیامده است"}
{"book": "adl0208", "page": 139, "text": "۱۳۴\nاز ان کشته چو حباب از هوای پوچ پرا\tکه کشتی تو بموج خطر نیامده است\nچنین که کودن و اسوده دتن و سالی\tبعشق عمر تو کو یا بسر نیامده است\nچو زلف شبخ روزت سیاه تا نمار\tکه شام تو بطراز سحر نیامده است\n\nمن طبعہ\nغنچه را نی هوای تو جگر پر خونست\tبلکه از درد در ون نالگر پر خونست\nبسکه از هجر رخت لاله بخون رقصه فرو\tهمچو کل لای ا لا زیر و زبر پر خونست\nبسکه کلشن ز غمت کن حمن ریخت بکجا\tپنچه از غنچه و زلاله سپر پر خونست\nدوش نارنج و بهی ده کنان گفت بهیم\tسیب پالهرده ز آسیب ثمر پر خونست\nهر مژه شاخ کل سرخ نماید بنظر\tبسکه از خون جگر دیده من پر خونست\nهمچو یاقوت ز دست کشد شور دریا\tدر بن کوش صدف د وی کهر پر خونست\nبسکه خون جگر از شر مژه ام میبارد\tکوچه و کوی و در و راهگذر پر خونست\nچند طرزی شکر و شهد جهان میطلبی\tبکشا چشم که این شهد و شکر پر خونست\n\nمن طبعہ\nاز ان شعله عشقم همیشه پای ثباتست\tکه پیش شعله خاموش اتش کهربا است\nبآب و رنگ صورت نیست دیده حق بین\tکه عین ذات حقیقت جدا ز نقش و نگارست\nچسان بعارض اجسام عارضی بینم\tمرا که با ورخ یار ا صل جوهر ذاتست\nاز ان بششجهت از هر طرف نظر پوشم\tکه یا ولی جهت او برون ز طرف جهاتست\nنکرد کاسه پر شهد روز کار مگرو\tکه پر ز زهر نباتش بهمان برک نباتست\nمرا که طبع لطیف از نسیم میسرنجد\tبدوش منت دو نان کران جو بار ماست\nولی تبسم او عمر جاودانی یافت\tکه خط و آن دهن تنگ خضر و آب حیاتست\nبحسرت لب خشک مدام تشنه لبان\tسر شک از مژه من روان چو جوی فراست\n\nیکہ"}
{"book": "adl0208", "page": 140, "text": "١٢٥\nبگیر دامن الطاف مصطفیٰ که تو دست\nبراه دین نشوی طرزی زین عمل غافل\n\nکه دوستی رسول خد برات نجاتست\nکه دین تمام بحج و صلوٰة و صوم و زکاتست\n\nمن طبعه\n\nبی شرار عشق او زانرو دلم پژمرده است\nبسکه از پیکان تبر او دلم آزرده است\nیک سراپا همچو گل در لخت دل پیچیده‌ام\nاز ادای سرد و خشک زاهدان مرده دل\nاز متاع صبر و عقل و دانش من هر چه بود\nسوخت همچون شمع سرتاپایم یکدم بر زنم\nگل بنمیدان نه میبند روی سرسبزی بگل\nدوش گل در پیش بلبل گفت در روی بهار\nابرویم ریخت بر خاک و رخم را زرد کرد\nدر چمن طرزی زنگ گلها پاک ریخت\n\nآتش آب زندگی در طبع شمع مرده است\nیکقلم از جانمی حس بنده گویی مرده است\nبسکه از تیغ کج او زخم بر دل خورده است\nدل بسان لاله از حسرت بخونوافسرده است\nترک چشم او بیغما پاک از ما برده است\nدر جگر داری دل من سخت صاحب کرده است\nحاصل برگ و برخسم ثمره زرده است\nدر چمن این رنگ را باد صبا آورده است\nهرچه با من کرد آن شوخ جفا جو کرده است\nاز لگد کوب خزان این بزم بر هم خورده است\n\nمن طبعه\n\nزانبکه روی چمن از بهار رنگین است\nاز ان زخواب گران غنچه چشم نکشاید\nمگر بهار حنا بسته پای گلشن را\nز نوک خامه نقاش کار صبا\nمگر بزلف کج سنبل و بنفشه گذشت\nمگر بسیر چمن میرسد عروس بهار\nچو دیده غنچه گلشن بدل گره دارد\n\nکف چنار نگارین چو دست گلچین است\nمقرر است که خواب بهار سنگین است\nکه دست لاله و انگشت غنچه رنگین است\nچمن ز غنچه و گل کارخانه چین است\nکه نفخه نفس باد صبح مشکین است\nکه صحن باغ زبرگ شکوفه سیمین است\nزموج سبزه جبین چمن پر از چین است"}
{"book": "adl0208", "page": 141, "text": "۱۳۶\n\nچمن ز درد چو فرهاد مبتلائے جنون که شور خنده خوبان باغ شیرین است\nمگر که خسرو باد بهار می آید که یونس گل و گلگون غنچه ها زین است\nبسان شبنم گل جزا می چشم جوش گناه که خواب سایه بید و بهار تسکین است\n\nمن طبعه\n\nهمچو چشمش گرچه عمرم در قدح نوشی گذشت خواب شد روز و شب غفلت مدهوشی گذشت\nزلف سودایی دمی از گوشش سر بر نداشت حیف کین عمر در از ادب کوشی گذشت\nبسکه آن شیرین دهان بر بی زبان افتاده است سرگذشت قصه ام یکسر بخاموشی گذشت\nاز کف خامی نشد خالی سبوئی بزم من همچونی هر چند فکرم من بر جوشی گذشت\nهمچو زلف و کاکل دلگیرم ویت از بخت رسا با بناگوش تو دوش من هم آغوشی گذشت\nهمچو نرگس در چمن از عشق روی گلرخان نوبهار نوجوانیم بی نوشی گذشت\nنی ز باغ و گل خبر دارم نه از باد بهار عمر من چون غنچه در خواب فراموشی گذشت\nانقدر دل در شش وحشت سراغ بیخود است کز رمیدنها خیال من بآهوشی گذشت\nاز حیا طرزی ز بس از خود قطره در دیدگام صبح و شام من بوصلش در فراموشی گذشت\n\nمن طبعه\n\nروز و شب نوروز و دم صبح بهار است من با تو بگویم تو بگو وقت چه کار است\nخون رگ گل بسکه صبا جای خمار بخت سرپنجه هر غنچه نگارین نگار است\nبا شاهد گل گوشه پیدا کن و بنشین کامروز بگلزار بسی گوشه کنار است\nاینکه صبا داد بگل ساغر سرشار سر جوش بچمن غنچه و بد مست هزار است\nخورد است ز پستان هوا شیر لطافت از شبنم گل زان بدل غنچه غبار است\nاز بسکه زده چشم بهم بوی گل امروز چون ابر چمن بخت گل سایه سوار است\nدارد هوس سیر گلستان عدم را کز آتش گل برگ جهنده چو شرار است\n\nبیجب"}
{"book": "adl0208", "page": 142, "text": "۱۳۴\n\nجیب سمن از غنچه رنگین شده گلگون یا شهر بهار پر از خون شکار است\nزان گشته جوانان چمن محو تماشا گل جلوه فروش است بهار اینه داراست\nدر پیش رخ خسر و گل همجو غلامان استاده بپا عرعر و شمشاد و چنار است\nساقی هوا باده به پیمانه گل ریز دوران سر غنچه بر تاشیه خمار است\nمشاطه گلزار بس غازه فروش است رنگین چو رک غنچه و کل هر سه غمار است\nبا سرو لب جو نکنم نسبت قدت شمشاد قد ر دونوزین جو بکنار است\nگل رخت سفر بسته واماده کوچ است زان نخل گلزار پی بستن بار است\nطرزی جسن گیر که از باد بیقت بر خنک صبا خسرو گل مست سواراست\n\nبا حسن رو نما دل آئینه صفت هموش چاک شانه او سبز زلفت\nبر دلق عشق پاره دگر ندوختم بر خرقه دست داغ غمت پنبه صفت\nتا مهر عشق روی تو بر دل نهاده ام پرورد داغ بیجو کنینه صفت\nبر کنج خبیب وجیب همان مصطفی (ص) پروانه خطاروزی روزینه صفت\nبر در و روزگار ازان روی صابرم از زهر صبر شهد بلو ز مینه صفت\nزان چاک سینه ام زرو چشم دو خته گین زخم یادگار تو در سینه صفت\nدر شهر ماه من سخن سعد در حسن است گرشنیده است شمس تو اوینه صفت\nطرزی خیال جلوه آن خبر مثال نور صفای دیده اینه صفت\n\nمن طبعه\nهر چند ز ما یار جدا است جدا نیست اینش بگویم که بجا است و بجا نیست\nدر جلوه یکتائی او توام و فردم ما برسی قدم از در و دو ما هست دوناست\nهر کس که زیستی گذرد در هم جا ما ن عالم همه گویند فنا هست و فنا نیست"}
{"book": "adl0208", "page": 143, "text": "هستی من و ما اثر هستی یار است\nهر رنج و غم عشق اشارت ز عماد است\nاز معنی عنقا سخنی بیش نماند است\nدر کون و مکان در بروز پر چپ و راست\nما با تو قریبیم و تویی از بر ما دور\nپامال کف پای تو شد خون شهیدان\nصد گنج حنا دارد اگر هیچ ندارد\nاین ناله کهسار صدا هست که صمد است\nرنجور ترا درد بها هست و دوایست\nاز دور شنیدیم وفا هست و فانیست\nدانی تو که آن ذات کجا هست کجا نیست\nاین آینه زان عکس جدا هست و جدانیست\nبر پای تو این رنگ حنا هست و حنا نیست\nطرزی بدر دوست گدا هست و گدانیست\nمن طبعه\nدر گلستانی که با د آن گل خود رو گذشت\nبسکه چشم سرمه ئگنش شوخ و شنگ افتاده است\nگر بریز ریشه غم سینه سازی چاک چاک\nزان کنم باریک بینیها بسخن خط او\nاز ضعیفی زیر دیوار غم آن آفتاب\nسرود مجوسس آرج بردن رفت از چمن\nاز رمیدنهاس چشم شوخ آن وحشی غزال\nناف گلها ی چمن مشکین حسن چون نافو شد\nسینه اش کرد د نشان تیر مانند هدف\nطرزی چون دیوانگان از خود حکایت میکنم\nیک سر و گردن ز خجلت تک بکل از خو کذشت\nسرمه دنباله دار چشمش از ابر و گذشت\nمیتوان چون شانه ها جا بکف روی او گذشت\nعمر ها چشم بصیر عینک زا نو گذشت\nسالها چون سایه خواب من بیک پهلو گذشت\nچونکه سر و قامتش سر جوشش از طوق فاخته گدشت\nو حشتم همچون نگه از دیده آهو گذشت\nصبحدم چون از چمن آن غنچه خوشبو گذشت\nهر که از پهلوی آن چشم کمان ابرو گذشت\nتا ز پیش چشم من آن در کـر جادو گذشت\nمن طبعه\nدل ز غم تبخاله داری تا بخود بالیده است\nنرگس سرمست را ز انرو بیمار وار کرد\nپیش چشم درد مندان سرخ رو گردیده است\nسیم و زر از نوجوانان چمن در دیده است\nبیم عباد"}
{"book": "adl0208", "page": 144, "text": "میرسد باد صبا هر صبح شستش بر دهان\nدر چمن با کل ز عشرت یک نامن خندیده است\nبسکه از تنکی کلستان بی فضا افتاده است\nغنچهای کل نفس در زیر لب دزدیده است\nکرد رسوا از فغان در باغ راز غنچه را\nعندلیب از رنگ غنچه ایعجب نادیده است\nمیچکد رنکین چو یاقوت از سر مژکان من\nدانه اشکم ز بس در خون دل غلطیده است\nپاک چشمان سکه پیش کلرخان با آبروست\nدر چمن شبنم شب آمد دوش کل خوابیده است\nکلرخان باغ بکبر از سر شوخی و ناز\nاز اطلس خار ای کلکاری قبا پوشیده است\nمثل رخسارت کل رنکین و شاداب و جوان\nزین کلستان دست کلچین صبا کم چیده است\nطول خط دائره از اصل ذات نقطه است\nآسمان زان سالهابکرد من کردیده است\nبسکه شخص شعر مرد صاحب غیرت بود\nشاعران را پادشاهان با طلا سنجیده است\nپوشش کن طرزی مشو مغرور رنگ این چمن\nتا مرو بر هم زنی این رنگها برچیده است\n\nمن طبعه\nدست فرهاد و صبا بسکه شکر ریز شده است\nغنچه شیرین لب کل خسرو پرویز شده است\nبا چشم تو مقتل دل ما تیز شده است\nکالب شم و دلم دیده خونریز شده است\nمکر از دور قد سر وترا دیده بباغ\nکه چنین سرو بتعظیم تو قد خیز شده است\nکمرم خم ز لفت زمیان کشته دو تا\nحلقه زلف تو از بسکه دل آویز شده است\nباز خون که بریزد بـه خاک آب\nخنجر کشته دم آن مژه تیز شده است\nنه همین عشق تو عقل و خرد م برد از کف\nبر سر عشق تو جان دل من ستیز شده است\nبسراغ لب شیرین و بهان اسکه دوید\nاشک کلکون شبنم نیز چو شبدیز شده است\nاز سه ستی خود همچو نفس زود کذشت\nتا که بر بوسه زدن لطف تو همیز شده است\nهیچکس نیست که چون شمع سرا پای نسوز\nکهنه غربال فلک بسکه شرر بیز شده است\nشبخون رود هر صبحه بتاراج چمن\nطرزی پوش نبم کل بسکه سحر خیز شده است"}
{"book": "adl0208", "page": 145, "text": "١٣٠\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nپاس ناموس حیا چشمه آب بقاست\nموج اب جوهر شمشیر کوهر را حیاست\nکرچه سر کردانم از غم حاشیہ پامالیست\nکره خود کردیدنم سر مشق تدریس فناست\nاسکان موج صفا دار و لطافت ای نما\nکر دبا بشرح تنهای دیده اغنیا ست\nمنکه بوی طره اش از جان نکه میداشتم\nاین زمان هر حلقه اش انگشتر دست مهست\nبسکه صید درد در صحرای غم از سر پرید\nچین پیشانی بغرقم سایہ بال ہماست\nرو بید بیدرد دیدن پشت سر خارید نیت\nرو بسوی دل از ان دارم که با در در آشناست\nدیدن دشمن مرا چون خاک کرد سر سه ساسات\nکوشش چشم عدد بر هم مرا چون آسباست\nشرم ناداری زنگ مفلسها بکند\nزیر دست از خودی بودن ها را مانعاست\nدر بزور چوب بگیرد ز مخلوق خدا\nدر حقیقت شاہ زور آور ز ناداری کد است\nچشم بر جب لئیمان دوختن آسود\nمن چه غم دارم که دستم کنج پیمای عداست\nپایمالی نایابی از دست رنگین ہوس\nروسیاهی عاقبت سرمایه رنگ حناست\nخواب مخمل را نہ بیند خواب شبهای نار\nهر کرا بر صفحہ دل باد مشعش بوریاست\nمردم صاحب حیا از خویش میدرد و قلیم\nعیب کوبیدرد پروانه دار بس بیجات\nبسکه طرزی پیشش ناتوان افتاده ایم\nما ضعیفان را بدست زر کردن مینا حصات\nجواب ناصر علی\nدل فرصت بصمم ائینہ پرداز ہواست\nصبح را دانه شبنم کره بند قباست\nتیرہ از سایه تمثال شود خاطر من\nعکس طوطی بدل اینہ ام زنگ صفاست\nصاف دل از سخن سخت بغیر باده اب\nاب را پست بلندی خطا سر مشق صداست\nدیت خون شهیدان و فا با ما لیست\nخون زخم دل صد پاره ام از رنگ حناست\nتا صبا کرد پریشان خم کیسوی ترا\nدل صد چاک مرا عربده با باد صباست\nندارد"}
{"book": "adl0208", "page": 146, "text": "مشک با زلف تو کرد در خطا لاف میری\nبیخودیهای غمم کرد ز هستی ممتاز\nدل پر خون کن در رشته هستی نفت\nنه فلک وسعت کل کردن یک ناله ندا\nغنچه بخت بدار اثر بی اثریست\nشرم نظاره مرا در عرق جبهه کدا\nمعطی قامت چون سرو مراخم دارد\nدوری از پرتو خورشید سیاهی دارد\nتا تماشای جمال شده نیرنگ کنی\nقطره اشک اکر چون دل بطرزی کردی\n\nراست کویند که در اصل ز آهوی ختات\nروی آئینه ام از دست بخبر نقضاست\nنفسی کرم رو از دانه دل لقه است\nیا رب این خانه ماتم چقدر تنگ فضات\nکرهش بک همپها بر دوش هوا\nدل چون شبنم آئینه کل از حیاست\nمه چو کر دید تهی شبش بطرقه دوتات\nسایه بخت سیه بر سرم از بال هما\nدر نظر شبنم کلهای چمن ایینهات\nتا بدامان فناراه بیک لغزش پات\n\nبر روش بیدل\n\nناتوانم از خیال ناله کرد نها بلاست\nریشه اندیشه خلوت دل مارسسات\nاعتبار رنگ امکان رنگهای دوتات\nاز هجوم ناتوانی ضعف حالم را مپرس\nصد بهار رنگ تأثیر کان نون پرواز داشت\nچشم حیرت پیشه کان انداز ناز جلوه است\nدل ز بس آزاد کیها جامه زیب نیستی\nحال ماضی را کن امروز استقبال کن\nپاک طبعانر اکمال ذاتی خود زیبیست\nشاهدان فکر را طبعم کند مشاطکی\n\nچون حباب از ضبط خودیک در طوفان است\nدانه تا در خاک نبود فارغ از نشو و نماست\nکیست تا این یک بیند چشم حیرت کفاه\nمیشود طنکه از بس فغانم نارسیاست\nرنگهای این چمن افسون نیرنگ فنآست\nپیرسنش چشم ما ائینههای قد نماست\nاز دو عالم چشم پوشیدن مرا بند قبات\nنقش با ز پس گذشت از بسکه کردیم\nنقش جوهر خانه ائینه از اوریات\nبر سر انگشت معنی از تاک مصمو نگات"}
{"book": "adl0208", "page": 147, "text": "۱۴۳\n\nشوخی چشمان حیا چون شعله در خاکستر است داند گوهر رشته ام آب در سرزیباست\nچشم پوشی جامه احرام تحقیق است وبس هر چه می اید بچشم ما حجاب چشم ماست\nقطره چون از خود برامد مایه دار غیمی است دانه پیدا، ما را خود نمائی آسیاست\nدست حاجتها برآوردن کمال قدرتست جنبش مژگان بچشم ناتوان دست دعاست\nخانه چشم بها از دیدن خوبان بود دیده تبخیر را جلوه کرد توتیاست\nجاده راه عدم بی نقش پا یک لحظه نیست رفتن رنگ اثر ها کاروان بی در است\nکرده طرزی تسخیر و زحالی سمی باد ما ضعیفانرا خیال ناله امداد عصاست\nجواب صائب از قندهار کشته\nخمار جام شبینه هنوز در سرماست ببین که این سر شوریده را چه شور ابتها\nبقامتش نرسد سرو بوستان ارم چه شد که از قد خوب تو قد اربهاست\nدلم زاتش رویت بسینه همچو سپند دو دیده ام زغم عارض توچون دریاست\nبه سیم غمره روان میفروشمش دل و جان فدای چشم تو کردم بگو که خوش سودا\nنگار من که زسر تا بپا همه زیباست رخ چو آئینه اش مظهر صفات خداست\nزبسکه چشم تو بیمار و ناتوان افتاد مکر سعی عصای مژه زجا برخاست\nاگر چه حسینی مودار را صدا نبود دلم شکسته ولیکن هنوز پر زصداست\nبچین زلف تو گر کرد مشک نسبت خویش مکن ملامتش ای جان که اصل او زخطا\nز شام تاسحر با نسیم در جنگم که از چه درخم زلف تو راه باد صباست\nنیافتاده صحن چمن ز خجلت سرو بناز تا که سهی سروما زجا برخاست\nزبسکه زلف تو با ردل حزین دارد مدام طره طرار سرکش تو د و تاست\nدلم بخست که تا بید پنجه خورشید بخون طپیدم و گفتم که کار کار حناست\nنه خت که دل زارش غبار میگیرد صفای سینه طرزی نگر که تا بکجاست\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 148, "text": "۱۳۳\nجواب صائب در بغداد گفته\nزلف سیاه او نه بر اشفته از صباست\nاز حرص دل ببری خم هر زلف او جداست\nتا رو بروی عکس رخت را بر کشید\nاب روان جوی از ان روی رو نماست\nصیاد غیر دام نه بندد بکوی صید\nدر راه مرغ دل خم گیسوازان بلاست\nهر چند پای پیش نهم و پس روم\nاز بسکه شوق خاطر من جانب قفاست\nدر زیر چرخ سر بهی از زر غیر سر\nلاغر بود هلال که چشمش همه طلاست\nدر اشتیاق سیر گلستان کوی او\nطبعم چو عندلیب نواسنج در نواست\nبا عالمی که کار ندارد بجز جدل\nصلحی که نصیر جنگ بود ارزوی ماست\nاز چنگ جور مردم بیگانه خار غم\nطرز می شکست خاطرم از دست آشناست\nبر روش بیدل در کابل گفته\nزندگی ترک سوال مدعا است\nابرو چون جمع شد آب بقاست\nخاک ما اخر بدامانش نشست\nاشک شبنم عاقبت نذر هواست\nناله از عجز بنالد بگوش\nساغر لب ریز اشک از صد است\nغنچه را بر خاک رحمت می نشاند\nپیرهن را ساز بالیدن قباست\nدر خیال جلوۀ دیدار او\nحیرت دل با تسخیر آشناست\nدر بهار نیستی سرکش مباش\nپایمالی حاصل نشود نماست\nهم طرف تخم اجابت میدهد\nساغر دل بسکه لبریز دعاست\nناامید ان کف رنگین شدم\nبر فرازم لوح از برگ حناست\nنقش پا طرزی زمن اخر گذاشت\nدر گذشتن بسکه رویم در قفاست\nبرطرز بیدل در کابل گفته\nان پریرو گرچه دائم در پی ازار ماست\nراست پرسی شور عشقش گرمی بازار ماست"}
{"book": "adl0208", "page": 149, "text": "از سر و سامان احوال پریشانم مپرس\nدفتر آشفته کل نسخه طومار ماست\n\nسرکشی در مارسبت گیران تا عجز نیست\nباز مین یکسان چو نقش ما در و دیوار ماست\n\nخاکساران مرده دل چون تن پرست منیعته\nزنده چون اخگر بکجا کستر دل بیداره است\n\nتا سرو کارم بدل افتاد پر خون شد نفس\nهمدم ائینه کشتیم و نفس اخیار ماست\n\nصاف طبعانرا کدو رتی با کلید کنکون است\nطوطی ائینه کو یا سبزه زنگار ماست\n\nاز بد و نیک جهان آئینه سان آزاد ایم\nزشتی تمثال کی بار دل هموار ماست\n\nچشم مست سرمه سایس تیره تریا رو بخت\nطره شب رنگ او آشفته تر با کار ماست\n\nخال رخسار نیهی است نیل روی من\nآبشار باغ ماتم کریه سر شار ماست\n\nاز نوای عندلییم لاله را دل داغ شد\nآتش سوزان بکجای ناله در منقار ماست\n\nناله ماکر بکوشش کم رسد پرباک نیست\nحلقه کوش کران از کوهر کفار ماست\n\nبرق تازان ترا باک از بلند و پست نیست\nجاده در منزل یکی با کرمی رفتار ماست\n\nطرزی از طله لبان منع خاموشی مخرجوا\nبیضه طبل بکجای غنچه در گلزار ماست\n\nبدوش بیدل در هرات گفته\n\nشکوه از زلف بجش آشفتگی در کار ماست\nصد پریشانی چو سنبل بسته دستار ماست\n\nگلشن طبعم زبس افسردگی پژمرده شد\nغنچه تصویر را صد خنده در کلزار ماست\n\nشیشه عیش مرا از بس شکست آن سنکدل\nریزه مینا بجای سبزه در کهسار ماست\n\nابر نیسان چون کرید برق میخندد عیان\nخنده اوزان با شک دیده خونبار ماست\n\nهر که با سودان طرف شد صاف چون آینه شد\nصافی طبع مدد از تندی کفار ماست\n\nپیش آتش نرم میگردد کمان سخت پی\nنرمی آن شیخ مکان از آه آتشبار ماست\n\nتشنه اسیدم از بس دست شوقش تاب داد\nجای هر مطلب کره طرزی بنار کار ماست\n\nاز طبع خدا داد خود در قندهار گفته\n\nایام کیا"}
{"book": "adl0208", "page": 150, "text": "۱۳۵\n\nبربوریای فقر و غنا ما درنگ ماست\nسیلاب اشک شکر و فریاد و غم نفیر\nقد و دو تا زبار ریاضت کمان ما\nما را که غمت با بد و نیک جهان سرت\nجز دوست هر چه هست مبین در هر دو ما\nهر کوهبر مراد کزین بحر یا فتیم\nطرزی چوشمع آنکه زر فتار کرم خویش\n\nاز تاج و تخت خسرو و جمشید ننگ ماست\nافغان سپاه و آه سحر پیش چنگ ماست\nفریاد صبح و آه شبانگه خدنگ ماست\nبا اهل روزگار چه صلح و چه جنگ ماست\nجز عشق هر چه هست درین راه ننگ ماست\nهر موج این محیط که بینی نهنگ ماست\nطی کرده راه را شب‌های لنگ ماست\n\nاز طبع خداداد خود در کشمیر گفته\n\nعجب بهار نزاکت بریشه گل ماست\nهزار ساغر معنی دل از زبان نوشد\nمگر ز حلقه زلف کجت سخن گفتم\nز بس ندیدن روی تو دست داد بما\nبهر شکنجه چو زلفت زنار هند و ماه\nبساز سلطنت جاه مالدایان بین\nز بس بوزن گرانی قدر سنگینم\nدر ان الم شده بدست جام استغنا\nبشاهراه عدم رود میرسد پیران\nبیان سینه طرزی بیا تماشا کن\n\nکه شور خنده گل رنگ صوت بلبل ماست\nکه رنگ شیشه دل از می تأمل ماست\nکه تار و پود نفس پیچ و تاب سنبل ماست\nببزم دیدن کرمت همان تغافل ماست\nکسی که بسته بست گشاده کاکل ماست\nکه طمطراق کی و جم کم از سجل ماست\nچو برک کاه سبک کوه از تحمل ماست\nکه چشمه خون تمنای آرزو دل ماست\nقد خمیده بحر فنای ما پل ماست\nکه خنده‌ی لب زخم پر خون گل ماست\n\nجواب واقف در کابل گفته\n\nبزم جلوه چو سرو قدش بپا برخاست\nسپند سوخته جانم بروی اتش شوق\n\nدلم چو سرو به پیش قد نما برخاست\nبزم خوی تو در بزم عید اب برخاست"}
{"book": "adl0208", "page": 151, "text": "شکنج سنبل زلفت بپا فتاد از شرم\nز بسکہ سبزۀ خط تو خوشنما برخاست\nبطرف باغ خرامان چو آمدی از ناز\nز شرم موی برا ندام سر و پا برخاست\nبطاق ابروی محرابیت نظر کردم\nز شوق از دل بیمار ما دعا برخاست\nبباغ شور قیامت ز قامتت افتاد\nخبر رسید کہ این فتنہ از کجا برخاست\nچو نی ز نالہ ام ای همنفس چہ میپرسی\nز بند بند من بینوا نو ا برخاست\nبیا د گلشن کوی تو هر سحر در باغ\nدلم چو غنچۀ گل با دم صبا برخاست\nگرسیر دسہا مژدۀ وصال تو داد\nکہ ز انتظار قدت هر نفس دعا برخاست\nز بسکہ آینہ روی دوست داشت صفا\nصفا ر چهرۀ آئینہ از حیا برخاست\nچو شمع سوختم از آه آتشین طرازی\nنشان دهید کہ این آتش از کجا برخاست\n\nجواب کلیم در قمار خانہ\n\nاز بسکہ دلم را ہوس جام شرابست\nبد مست شوم گر کلمم آبست\nهر چند کہ امواج سرشکم بفلک شد\nاز خشکی تخمم بنظر خشک سرابست\nتا پردۀ فکندی ز رخ ماہ بگلزار\nگل از عرق خجلت خود غرقہ در آبست\nزان ہستی ما رنگ فنا داشت کہ شنگان\nدر ساغر ما بادہ ز مینای شتابست\nاز سوز دل زار من خستہ چہ پرسی\nکز آتش ہجرت دل صد پارہ کبابست\nساقی چہ دہی ساغر سرشار کہ ما را\nدل موج زن ہستی یک قطره شرابست\nطرازی مژه بگشای کہ آن چشم فسونسا ز\nچون بخت من زار شب و روز بخوابست\n\nجواب صائب در کابل کشتہ\n\nبیا د لعل تو اندیشه شیشه شیشه شرابست\nز خندۀ تو درین شیشه شیشه شیشه شرابست\nز گاو دوش مژہ ات لخت دل بخون جگر\nدر آب گو هر این شیشه شیشه شیشه نابست\nنهال طبع مرا نوبهار بد مستی ست\nمرا چو تاک بصحرا همیشه شیشه شیشه نابست"}
{"book": "adl0208", "page": 152, "text": "دلم زطرز نگاه تو سر خوش افتادست\nکه موج باده این شیشه شیشه شرابست\n\nز هر خدنگ تو برطل گران کشم بر سر\nکه درد در دل غم پیشه شیشه شرابست\n\nزہر حلاوت رنگین لب پیاله کشم\nکه طبع این سخن پیشه شیشه شیشه شرابست\n\nزگریه یش جگر شیر شرزه آب شود\nکه چشم آهوش این شیشه شیشه شرابست\n\nجواب آن غزل صائب است این طرزی\nکه مرحبا بی ازین پیشه شیشه شیشه شرابست\n\nتتبع شیخ سعدی علیه الرحمه در قندهار\n\nماترک میه مست تو شمشیر بدست است\nمژگان تو برگشته و خونریزی شکست است\n\nچشم سیهتش ابروی کج تیغ بدست است\nزین ترک ولا و حذر امروز که مست است\n\nبر عارض چون آذرش آن مطله شبنم\nمهدوی سیاهی است که خورشید پرست است\n\nبگرفته بکف تیر و کمان ابرو و مژگان\nچشمش که بود قاصی و آزرده شصت است\n\nقمری سخن از سرو مگومیش قد یار\nکان مصرع کوتاه درین قافیه پست است\n\nساقی زکرم گیر مرادست بکامی\nزانکه مکافات عمل دست بدست است\n\nطرزی چه غم از نیستی و هستی دوران\nچون نیست بود عاقبت کار که هست است\n\nجواب کمال خجند در کابل گفته شد\n\nچشم تو بر قصد دل گوشه نشینت است\nشیشه دل را نگا هدار که مست است\n\nخال بروی تو سجده کرده براتش\nهندوی زلفت کر آفتاب پرست است\n\nماهی دل میطپد بزلف تو بیتاب\nچون بطپد بیجا دانه نشبه شست است\n\nمی نشود مرغ دل خلاص زبندش\nخال که در کنج لب بگونه نشست است\n\nدر قدمت از قد بلند فتاده\nزلف تراز و هراز جای شکست است\n\nدر نظر غرمان بلند بخواهم\nپیش قد یار سر ومصرع پست است\n\nعزت خونین دلان نگر که بمحفل\nپای صراحی مدام بر سردست است"}
{"book": "adl0208", "page": 153, "text": "پیش تو چون غنچه چون نگه دارم\nطرزمی عبث شکوه از خدنگ تو دارد\nترک نگا هدار من که تبر نشست است\nنیست کسی کان زناوگ تو بخست است\nبطبق بیدل در کابل گفته\nزیر تیغ ناز او ما را نیاز دیگر است\nزاهدان ساده را از کهنه رندان فر قهاست\nصید شهر را امین نگردد زود بسمل تیغ\nرفتیم در کوشا بمهرک چنگی چون رباب\nشمع را گر چهره از رنگ ریاضت زرد شد\nصوت قمری گرچه دارد نغمه بر سر و بلند\nگرچه دارد سحر جادو نرگس نی رنگ سان\nگرچه دست گلگش در دل بری کوتاه\nهرکه مضرا بی زند در پرده قانون غم\nرنگ خونم را به پیش شمع راز دیگر است\nشمع را سوز دگر ما را گداز دیگر است\nدل شکار باز ناز و لئو از دیگر است\nگوش ما بر نغمه را و از ساز دیگر است\nدر پر پروانه ما هم نماز دیگر است\nبلبل ما بیت خوان شرح راز دیگر است\nچشم جادوی ترا انداز ناز دیگر است\nبر سر ما زلف او عمر در از دیگر است\nلیک طرز بی نغمه اواز ساز دیگر است\nجواب صائب در قندهار\nچشم از نیکه مخمولدار است\nرخ آفتاب تا بالش\nمیں چه مقدار نازک است لبش\nاین چه زلف رخ و بنالو شش است\nرخ نمایان زچین طره اوست\nوقت گلچیدن رخت ای شوخ\nماند صد خار در دل گلشن\nده که در دور معسل میگونت\nهر طرف چون نگه کنم یا ر است\nروز روشن بچشم من تار است\nگزتبسم همیشه افکار است\nاین چه لعل لب و چه گفتار است\nیا شب لقمے نمودا راست\nمژه در چشم شوق من خار است\nزان گلی کان ترا بدستار است\nنیست فرزانه که شیار است\nوزن"}
{"book": "adl0208", "page": 154, "text": "خون عشاق میحورد چون آب\nچشم مست اگر چه بیمارست\n\nطروات در لباس شبرنگ است\nزان سبب کان حریف عیار است\n\nکس نجست از خدنگ مژگانت\nترک چشمت عجب کماندار است\n\nروی چون ماه خط مشکینت\nصفحه سیم و خط زنگار است\n\nآفتاب از شفق نشسته بخون\nزان تجلی که بر رخ یار است\n\nمیطید چون سپند مردم چشم\nدیده را بسکه ذوق دیدار است\n\nغنچه نبود بباغ گل هریک\nدل پر خون بلبل زار است\n\nبر دگر کس کمان تار کشش\nهدف ناوکت دل زار است\n\nدل چه بندی بر ان میان طلائی\nکز نزاکت بر ان گره بار است\n\nجواب غنی\n\nفلک از معنی تحقیق جهان بیخبر است\nچرخ سرگشته همان حلقه بیرون در است\n\nکام امید از نوشنه لبان هیچ نیافت\nلب سیراب تو گوئی رک یاقوت تر است\n\nرشتهای نکه چشم پریزاد خیال\nنازک اندام مرا حسنه موی کمر است\n\nتا که پیکان خدنگ تو نه بیند ازار\nاستخوان در بدنم نرم چوبادام تر است\n\nچشم فتان ترا در هوس فتنه گری\nعرض بالش پر تیر و کمان زیر سر است\n\nدوری از خاکدرت میل کشد در چشمم\nکه غبار تو مرا سرمه نور بصر است\n\nناوک ناز زلب جای نفس می آید\nچوس تیر تو از بسکه مرا در جگر است\n\nتیر آهم به نشان رخ مقصد ننشست\nناله بی اثرم ناوک بی بال و پر است\n\nنآمد و رفت نفس دل دمی آسوده نشد\nچون بئانو حه عمرم بسفر در گذر است\n\nجنگجویان دگر را بمیان شمشیر است\nترک بدست مرا تیغ نگه در کمر است\n\nزیر چشمی چوغنی طرزی اثر گرد یمن\nکه به تن پوست مرا سبزه چوبادام تراست"}
{"book": "adl0208", "page": 155, "text": "۱۴۱\n\nمن طبعه\n\nرویت که افتاب جهانتاب برتر است\nتنها سرم نه بقهرتک زلف بست\nان کل که زیب هر سر د ستاردیشود\nبا ما سخن زنگهت مشک ختن خطاست\nبر صفحه کرچه ناوک مارش زنوسعت غیر\nار بس کریستم ز غم هجر کلرخان\nچکر رز شک عارض چون اذرست صنم\nفرمان ناوک مژۀ جان کداز تو\nافغان زبکه‌ طرزی افغان بدل کشید\n\nلیکن دبان تنک تو از ذره کمر است\nاز موی کیشتر بدو زلفین اسیر است\nدر چشم عندلیب ازان خار بهتر است\nکز بوی زلف یار دماغهم معطر است\nمنکر هنوز نقطۀ اثیر دیگر است\nاز آب دیده ام ز سمک تا سما تر است\nاخگر فتاده در دل بقرار ی اند است\nکز جان گذشته و به جکر غرق تا پر است\nکوش فلک ز ناله و فریاد او کر است\n\nبر طرز بیدل مخمس فندۀ نگارنده\n\nظلم ظالم با ستم بار نه بر است\nعاجز ان قابل ستم نبود\nشوخ اخو کرم زفتنه کری\nحسرت خنده عقیق لبش\nهست بر سوی سایه پر سور\nچشم مستش ربوده شیشه دل\nگریه ام را سبب چه سپرسی\nقدر هر کس بار بر هنر است\nاز نوای مخالفان مجاز\nیک نفس هم نکو نشستن پروانم\n\nپر پروانه تیر و سل پر است\nسبزه سرکشیده پا سپر است\nجای پر فتنه اش بزیر سر است\nلعل را خون فسرده در جگر است\nدم تیغ ترا که بر کمر است\nمیکشان خواستنکار شیشه کر است\nشمع را آبرو ز چشم تر است\nبحر را موج آبرو گهر است\nکوش عشاق را شکوی کر است\nفرصت عمر چشمک شرر است\n\nجز"}
{"book": "adl0208", "page": 156, "text": "۱۴۱\nچند باشی مقیم کوی هوس\nخبر طرزی که عمر در گذر است\nدر شهر لاهور گفته شد\nز مجلس شبی ز عمر بسالی برابر است\nزانرو که هر نفس نفس عمر دیگر است\nچون سوی دوست عازم راه رفتن\nاز خویش هر چه زود بر آیم بهتر است\nآنرا که دل اسیر سر زلف الفت است\nیک ذره لطف و دست لعالم برابر است\nآنانکه واقفند زمیزان بیش و کم\nآنرا بوزن سنگ کم و بیش کیخر است\nاز حرف بیش و کم گذر و ذکر یار کن\nاز هرچه میرود سخن دوست بهتر است\nبیشک که ره برد بحریم ولای او\nاز جان کسی که خاک ره آل سید است\nلاف و گزاف با سگ آل علی مزن\nپوشش سگ بدرشان شیر صفدر است\nطرزی بیا چو شمع بسر سوی او رویم\nدر خود جبین چو سایه بسایم بهتر است\nجواب صائب در قندہار کھے\nترک چشم تو بخونریزی مردم تیز است\nتیر مژگان تو خونریز تر از چنگیز است\nماسوی دلهم از باده وصلت مخمو است\nساغر چشم من از خون جگر لبریز است\nعیب آشفتہ کم نیست که ای مجمع ناز\nدر پریشانی من زلف تو دست آویز است\nچشم فتان تو در کشور دل فتنه گراست\nلب شیرین شکر بار تو شور انگیز است\nمیچکد چاشنی شهد و شکر از لب تو\nگرچه دشنام لب لعل تو زهر آمیز است\nجان شیرین مراد او نه تنها بر باد\nکه فلک فاش صد کوهکن و پرویز است\nساخت صد رخنه در آئینه بیک چشم زدن\nتیغ برگشته دم آن مژه از بس تیز است\nجری غم بچشیدم زسفرهای فلک\nزانکه از شادی ایام مرا پرهیز است\nتا زدم یک پشم بر هم ز نظر رفت اشکیم\nاشک گلگون غشم تیز تر از شبدیز است\nدارد آن شوخ پسر سیل بناک باش بازی\nآه من تیر ہوا اشک منش گلریز است"}
{"book": "adl0208", "page": 157, "text": "زاھد از سبحه سر رشته آورده بکف طرزی از بہر فریب این ہمہ دست درازست\nجواب صائب در قندھار کھتہ\nزلف سیهت ہمچو شب ہجر درازست مژگان تو بر کبک دلم چنگل باز است\nکوچک شدۂ عشاق تو از راست روانا اخیار مخالف نہ بندکان مجاز است\nصیدیم درین دشت که از طالع واژون سر خط نجاتم بکف سینه باز است\nبا خویش بکو راز دل خویش حذر کن کس نیست درین پرده که او محرم رازست\nما را سر تسلیم در اتیغ تغافل ما را ہمگی عجز و نیاز او همه ناز است\nطرزی همه عنقاست درین هشت بشش آنرا کہ بفیضان سحر دیدہ باز است\nدر روشن بیدل در کابل گفته\nبسینه فیض سحر مرکز انظر باز است ہمیشہ دیدہ بکشتن چشم شہباز است\nهزار نخته رنگین بود بسینه من که عکس دل ز رخت شرح گلشن راز است\nکجا ز باز نگاه تو دل خلاص شود کہ جنگل مژہ ات ہمچو چنگ شہباز ست\nگنجشم تو بازی کر پر یزاد است زبسکه چشم تراطرز شوخی و ناز است\nزبان طرز نگاه ترا نمیدانم کہ حرف چشم سیاه تو سرمه آوازاست\nحسود اکرد ر آسیب است بر رخ من بهر طرف که نظر میکنم دری بازت\nز مهردن چه دہی ہم از قضا حاسد کہ دل چو شمع ببرم حضور سرمازست\nکسی بخانه آئینہ یکدمی نه نشست دکان بسنه آئینہ در ی باز است\nاگر نور است شوی چرخ مخالف فیضان چو ساز کوک شود تار ایک آواز است\nزبسکہ ترک تعلق ز دوستان کردم بمرکز نفس باران مرا لب کار است\nسواد خاتمت کار خود بخت بخوان که طرزی دفتر انشا م کار آغاز است\nبر طرز حافظ در کابل گفته شد\nببالا"}
{"book": "adl0208", "page": 158, "text": "۱۴۳\nبیا که ابر در افشان و گل درم ریز است\nبیار باده گلگون چه جای پرهیز است\nمی دو ساله بده ای سه دو صفت من\nکه سبزه لب جو چون خط تو نو خیز است\nہلاک حسن تو غیایم اشو را یمن\nکه ترک لشکر خط از دو سو جلوه ریز است\nمخور فریب دو چشمش که ان سیاه درون\nبسان دور سپهر و در نگ خونریز است\nرفو نکرد گریبان پاره پاره گل\nچه شد که سوزن ہر نوک خار سر تیز است\nزره مرو لشکر خواب صبح عشرت دهر\nکه شہد چشن جهان حمله زہر آمیز است\nز دام زلف تو طرزی کجا تواند رفت\nکه پای بند و لش طره دل آویز است\nجواب حافظ غیب اللسان صُدِّقَ\nبیار باده که ما را ز آب بنیاد است\nاساس ہستی ما چون حباب بر باد است\nزماہ تابکالست یک آسمان فرق است\nاگر چه ہر دو رقم صنعت یک استاد است\nدلم محلقه زلف بتی در افتاد است\nکه ہر که گشت اسیرش بعالم آزاد است\nبآن دهان که دلم جز بران نوشین\nبسان غنچه تصویر دیده نگشاد است\nبپرس از سبب دل شکستن طرز\nشکسته تا سر و کارش زلف افتاد است\nمن طبعه\nتا مار سه زلف تو دل را مگزید است\nدیگر رخ بہبو دَ دل دیده ندید است\nابروی تو محراب دعای ہمہ خلق است\nبیماری چشمت بشفائی نرسید است\nرفتی چو برون از چمن ای لاله عذارا\nبلبل جگر و غنچه گریبان بدرید است\nتا دیده ام افتاد بران عارض گلگون\nخون دلم از دیده بدا من بچکید است\nچون خضر بمیرد بخدا در همه عمر\nهر کس که چو طرزی لب لعل تو مکید است\nمن طبعه\nبگیسوی تو مرا ای نگار سوگند است\nبآن دو ابروی دنباله دار سوگند است"}
{"book": "adl0208", "page": 159, "text": "که میتوقم در کلبه ام چو حلقه نشست است\nکلحلقه حلقه زلف تو یار سوگند است\nرخت شکست بپهم رونق گل و گلشن\nمرا بروی نو ای گلعزار سوگند است\nز زلف پرشکنش دل مرشک ته دست\nبزلف پر شکن تابدار سوگند است\nبغیر خار نچید گلی ازین گلشن\nبخار خار غمت ای نگار سوگند است\nشهنچه تو باهی بسا لبا بآه\nمرا بگردش لیل و نهار سوگند است\nبیاد گیسوی او هم چو مار می پیچم\nببیتقداری گیسوی یار سوگند است\nز جور طعنه اغیار خسته طرزی\nبترک یار بگویم بیار سوگند است\nدر شرح حال ابنای زمان و اقوال شان فرمود\nازین زمانه پر فتنه جای فریاد است\nگهر بر که شه چه کند در محل ایراد است\nاگر نماز کنی گویدت که صوفی شد\nو گر قمار کنی گویدت که نزاد است\nبه بتکده چو روی گویدت که کافر شد\nبصومعه چو روی گویدت که شیاد است\nبدست سبحه چو گیری سگد که مکر و بند\nکه شجه نیست برو دام دانه نهاد است\nجو با سلام روی گویدت که طامع شد\nچو بی سلام روی گویدت که شداد است\nچو بخششی بکنی بر کسی همیگوید\nکه این خسیس عجب داد مسکی داد است\nچو طعمتش بدهی از متانقت صد جا\nسحر بخنده بگوید که دست بر باد است\nچو کهنه پوش شوی از قفا همیگوید\nکه این حریف نگرسخت تر ز فولاد است\nچو پوشی اطلس و دیبا و پرنیان بگوید\nبطعن و ضحکه گوید سرافتا د است\nخوش آنکسی که رود در قبول خلق جهان\nبسان طرزی افغان بکلی ازاد است\nجواب صائب در کابل مخمس\nدر چمن عارض خوبت گل روی سبد است\nخار دست گل باخت مژه چشم بد است\nبر دل خاک نشینان ره فقر و غنا\nبه نتاج کی و جم ترک کلاه نمد است"}
{"book": "adl0208", "page": 160, "text": "بیکه قدری نماند جوش ازین بحر سپس\nصاف دل اسوده در صحبت درویشاست\nبولهب از حسد خویش فرو رفته بنار\nخضر کها روم از عمر چه لذت دارد\nکمت از دیدن دشمن نبود سختی کور\nتا ز خود دیده نپوشی نشود صاف دلت\nنیست این کوهب غلطان که زشکست تب\nمردم اہل خرد جمله ازینجا رفتند\nمنع خیرم بدر خلوت معشوق رسان\n\nموج کوب رنج نگردان چون زند پست\nجوهر معنی آئینه ران رو نمد است\nآن نهالی که برش شعله بود آن حسد است\nصحبت یار عزیز است که عمر ابد است\nدیده تنک عدو در نظرم چون لکد است\nدیده دیدن دل زیرغبار رمد است\nاشک چشم صدف است انکه جوی محمد است\nاین جهان دامگه غول و چراگاه در است\nاین قبولی تو طرزی همه از دست است\n\nجواب ظہیر فاریابی در کابل کشته\n\nچو غنچه بسکه به بر گذشت حو صله تنگم\nبذوق راه فنا ما کشیده ام سرتی\nاز ان چو طوطی آئینها ست در نفسم\nسیاه چشمی من زان بود چو دیده اهو\nبکنج میکده خمیازه چون ابا کشیدم\nچو گل بخنده بیادت چنان کشیش بنالم\nشکستن دل عشاق چنگ عیش بتان شد\nززیر مصقل وحدت دلی که صاف برآمد\nبه پیش مومن این دهر حرف با من گسترد\nمخور فریب چو طرزی بکرم جوشی کردون\n\nمتاع قافله باد دوش کروش زنگم\nچو شمع چاک گریبان من ز کام نهنگم\nکه روی آئینه دوستان ساده دورنگم\nکه روی مردم اہل زمانه پشت پلنگم\nکه دست قدرت مینا مشر م پشنگم\nمرا که طرف گریبان مسل غنچه بچنگم\nکه ساز چینی فغفور از صدای درنگم\nبروی آئینه اش عکس غیر صورت زنگم\nکه دین شان همه آئین و عذر کار فرنگم\nکه جام چاشنی شهد و هر پر زر شرنگم\n\nبهمین قافیه از طبع خود در کابل کشته"}
{"book": "adl0208", "page": 161, "text": "مرا زتنگی فرصت زبسکه حوصله تنگست\nبهار زندگیهم غنچه سان ببدن رنگست\nبراه کوی فنا میروی شمرده قدم نه\nکه پیش می‌میرمغش پای کام زلنگست\nدرین زمانه حریفان بازساده نگاری\nزبسکه رنگ بکست کس تخت نه برنگست\nبحرف لاله روها طلســـتان مروآرد\nکه الفت دل پر کین شان چو چشم پلنگست\nزبازی فلک کاسه باز باک ندارم\nمرا که بار در آغوش جام باده بچنگست\nبراه عشق چوخوابی شکیب از دل طرز\nکه عشق و صبر بهم وصل آبکینه و سنگست\n\nرطبق بیدل در کابل کشته شد\nچشم و مژه شوخ تو آماده جنگست\nابروی کحت رخنه گر ملک فرنگست\nدر پرده نومیدی دل بسکه طپیدم\nسینا دلم راه نفس باز ترنگست\nاز زیر فلک آن همه وحشت زده رفتم\nگردون پر اخت زنم از پشت نهنگست\nمژگان تک دید من از ناز گهر\nتار مژه و دیده او چون رگ سنگست\nای بوالهوس از شورش عشاق حذرکن\nچون شمع مرا دیده تر کام نهنگست\nآخر چو کمان خاک نشین کشت خجلت\nبال و پری چون پر پرواز خدنگست\nمضمون دهانش بدل تنگ چو گفتم\nدل نعره برآورد که این قافیه تنگست\nیک صید سر از دام خیالم نتوان برد\nاز حلقه دامم که پرده تار رنگست\nمحروم ز دیدار تو ناگشـــته ام از غم\nدل گریه بدستست و بغض ناله بچنگست\nاز بسکه طهر رنگ بها جلوه فروشند\nطرزی نتوان گفت که دلدار چه رنگست\n\nجواب صائب در فندهار گفته\nبی کل روی تو ای کل باغ دیدن مشکلاست\nچون کل رویت نباشد باغ هم دلتنگ است\nدانه خال تو مرکز غیر دام زلف نیست\nسیفت در دام هر کس کلخجالت رنگست\nبا و سالش کی رسم هر چند دستا بازم\nگز سرشک خویشتن پیوسته پایم در گلست\n\nمادر نعش"}
{"book": "adl0208", "page": 162, "text": "با در نقش با هم نزدیک جان دل شد پیدا\nطوطی پرچه او دانم که ما دای دنا\nکرسوال بوسه از لعلش کنم کوید بقر\nپرکوی شوخ چشم این در نه باب سازنا\nبا دهانش غنچه دعوی کرد شد خونین جگر\nدعوی بیجاکسی کوکرده انیش حاصلنا\nاز برای کشتن طرزی حسن دل پیش\nابرو شمشیر است مژکان تیر چشم قاتلنا\nبه طپق بیدل در قندهار کفته\nچشم بکشادم زخود دیدم که عالم بسملنا\nیا رب این بیداد از تیغ کدامین قاتلنا\nحیرتم آینه زاریمی مقابل چیده\nای نفس خون شوکه اینجا دم کشیدن شکنا\nرنک وبوی دیگری دارد دل صد پاره ام\nورنه در کلزار شکل غنچه هر یک دانا\nبزم امکان از شرار عشق دارد فروغ\nچهره پردازی داغ شمع رنگ محفلنا\nخود نهان و پرتو حسنش دو عالم را گرفت\nتسلیم در محفل و گوشی برون محملنا\nدر ره عشق تبانم از سر و سامان مپرس\nیک سرکی دارم که ان هم نذرتیغ قاتلنا\nمحمل اشکم بمنزل ره نبرد از جوش عجز\nآب شوای سعی با بگریه ما در کلنا\nدلبر سنکین ما حاجت و ای ما نشد\nکرچه هر موی تنم همچون زبان سائلنا\nشانه با مشاطه کوید طره مان ناسید زباں\nدر هم رفتش بهر جانب که می بینم دانا\nدر شهادتکاه نازنرکس مخمور او\nجان راحم ازم از تار نگاه بسملنا\nپرتو شمع جمالش سوخت چون پروانم\nکرچه یک عالمیان ما و حسنش حائلنا\nنیست چشم امتیازت زنه طرزی کوتت\nرنگ صد معنی نه دل خاکپای بیدلستان\nجواب مکمال در کابل کفته\nرخ کلکون تو از تاب نکه پر عرق است\nیا مکر عقد ثریاست که طرف شفق است\nطبق پر کل و نسرین کل روی تو بود\nدهنت غنچه بشکفته روی طبق است\nمن بوشت دورق شیره مجنون فهم\nبدستان سخن کرچه بمن هم سبق است"}
{"book": "adl0208", "page": 163, "text": "۱۴۸\n\nکر ترا قوت بازوی دل از پشت حواست\nدل نومید مرا تکیه بر الطاف حق است\nنیست بر برگ گل این دانه شبنم بچمن\nگل زشرم گل رخسار تو غرق عرق است\nبیحجاباته چو خورشید در آدر بزم\nکه مرا بسیت چو شمع سحری باک نتق\nجز و آشفتہ دلیحالت نالان دروم\nنشود دستت اوراق کریگستان\nاز تف عشق تو بنجاب دلم خشک شده\nریش خونین و آب مژه پیگان\nتا ابد زلف سخن را نگزارم طرزی\nاز سخن کام وزبانم چو قلم گر چه مشق است\n\nبر روش بیدل در قندهار گفته\n\nبوجود دین تنک تو ما را قسم است\nکه لبم سخت غنچه باغ عدم است\nشوق و صف دسین تنگ تو بکشود لم\nکه زبان تا بگلو شق شد همچون قلم است\nبگه آئینه در مشق تحیر همه سوخت\nتماشای جمال تو عبث متهم است\nاز نسیم نفس نکحت گل داغ شود\nنکه شوخ تو آئینہ بران در ستم است\nخفته ام در گل عجز از اثر گریه خویش\nاشک چون شمع مرا ابله زار قدم\nنام آئینہ چو خورشید جهانگیر بود\nبین که حیرت زدگان ما نجا نا علم ات\nاشک کفر است زحیرت دکان تحت\nدیده آئینه از خشکی خود غرق یم است\nسایه سوختن از فرق سرم دور مباد\nکه چوشمع از لب داغ جگرم جام جم است\nپش خونخوار بیت ای شوخ تحرت قتم\nبیک جهان طیش کشتی و بکفشی کم کم است\nمرده ام درشش و نقش قدم شد آخر\nقامتم سیکه بپاو بخم زلف تو خم است\nچند پرسی که بچیدی گل عشرت چیمن\nدل شکفته طرزی ثمر نخل غم است\n\nدراجمیز شریف گفته شده\n\nخواجہ ہر دو سرا خواجہ معین الدینت\nکه غبار در او سرمه حور العین است\nزان سر خواجگی از عرش فراز و کیک\nبنده خاص در مالک یوم الدین است\n\nبرادر"}
{"book": "adl0208", "page": 164, "text": "١٦٩\n\nبر در خواجه دلا عزم دعا کن که ز عرش به دعاهای تو از روح امین آمین است\nیک قدم پیش و پس از راه بلا در نگذارد در ره فقر و فنا کوه صفت تمکین است\nبسکه خوناب جگر ریخت بسی در رخ یار چون چمن دامنش از خون مژه رنگین است\nکار خان بسکه جبین سوده بخاک در او آستانش بنظر همچو کف گلچین است\nسنگ قدرش ببر از وی خرد چون بخم کوه در پیش و قارش همه بی تمکین است\nصیت دین پروری خواجه نه در هند بود روم تا شام و ز ایران و ختن تا چین است\nارزه در بها سبد فراغ آمده است دست طرزی حزین گیر که لایق این است\nبسکه خون مژه از دیده بدامن ریزد دیده اش چون دهن شیشه می خونین است\nپیش ارباب زبان فهم سخندان طرزی این چنین شعر بحق لایق صد تحسین است\nبر روش حافظ در قندهار\nبهار آمد و صحرا ز لاله گلگون است ز جوش غنچه تو گوئی چمن پر از خونست\nز روی سبزه و گل باغ و راغ در چشمم نمونه خط و رخساره همایونست\nز سوسن و سمن و سنبل و بنفشه و گل عذار باغ و گلستان ز وصف بیرونست\nسنجات یافت ز غم بلبلان بمقدم گل ولی هنوز دلم بچو غنچه پر خونست\nبیا و روی تو ای گلعذار لیلی وش خمیده قامت طرزی چو بید مجنونست\nبه طبق بیدل در قندهار گفته\nمحفلی کر شمع رخسار چو ماهت روشن است از گل خورشید بر سویک جهان گل خرمن است\nگر شود خون در برت دل بهر دو عالم گلشن است در ز خود بیرون بر آئی تا گریبان دامن است\nدر جنون ای خاشی مشکل که بندی ناله ام همچو زنجیرم سراپا وقف عشق شیون است\nتا بچشم گلشن با در رخت در جلوه شد در برم از هر نگاهی یک جهان گل خرمن است\nهر کجا یاد دم تیغت سرافرازی کند شمع سان از شوق ما را جو اعضا گردن است"}
{"book": "adl0208", "page": 165, "text": "كو سلامت تیغ آفت شد که از بهر شش جهتر پیکر عریان ما را اره شكستن چو نیس\nيا رب اين بيگانه خوئی آشنا كش از كجا دوست تر از جان بود هر چند ما را دشمن است\nاز گریبان تا بدامن یک چمن خار گل است در فراقت بسكه خون دیده ام تا دامن است\nهر قدر چون رشته كشتم دیده از ما بر ندوخت دیده این تنگ چشمان هم چشم سوزن\nبسكه در عالم سلامت زیر دست آفت است چون بدل پیکان هجوم آرد حصار آن است\nنسبت دوری برخسار تو دارد آفتاب این سخن پنهان نمیگویم چون مهر روشن است\nبسكه عالم جلوه زار پر تو حسنش بود هر قدر طرزی ز من دور است کوئی با من است\nتتبع شیخ سعدی شیراز در قندهار\nزلف تو بلای عقل و دین است چشمان تو سحر ادلين است\nابروی تو کرده زه کمان را چشم تو ز غمزه در کمین است\nمژگان خطت بچین ز لفت پیوسته كدای خوشه چین است\nتیغ ستم تو جان ستانست تیر نگه تو دلنشین است\nقد تو ببوستان خوبی سروی که برشک دل حزین است\nاز رخ چو نقاب زلف گستی کویت که آفتاب این است\nآن ماه که با مهر بمهر است با طرزی خسته دل کین است\nمحه غزل در وصف دندان بخند\nدهان غنچه مبادلب تو پر خونست ز عکس لعل توام آب دیده گلگون است\nز هجران در هم حال دل چه میپرسی بسوی غنچه نظر کن که دلت چونسن\nبخنده غنچه به پیش دهان تنگ تو گفت که آن دهان و لب از حد وصف بیرون است\nمبادا تن حسن تنگ بسكه غنچه کداست ز آب جیب و کنار چمن چو جیحون است\nچنین که جامه درد بر تن گاهی خندد مگر بعشق دهان تو غنچه مجنونست\nظفر"}
{"book": "adl0208", "page": 166, "text": "۱۵۱\n\nمخند پیش من ای غنچه صبر کن غمم بباد آن دهنم حال دل دگرگونست\nزتنگی دهن او چه کویت طرزی دهان غنچه به پیش لبش چو هامونست\nجواب عرفی در پیشاور گفته شد\nبا جنون مشرب ادب تکلیف کردن دشمنست پای صحرا گرد ما ران رو بدامن دشمنست\nشوخی ظاهر مرا بر روی خاکستر نشاند طبع من ار سر کشی چون شعله ما بین دشمنست\nصاف کن خاطر اگر داری هوای دوستی رشته چون در دل گره بندد بسوزن دشمنست\nاز زبان بازی سر بیچاره بر دوش فتاد تیغ تیر از سر کشی هر جا بگردن دشمنست\nسخت رو با هر کسی خود را بکردن میکشد از درشتی آتش سر کش با هن دشمنست\nغفلت و آگاهی از هم سخت دور افتاده اند دیده بیدار دائم با غنودن دشمنست\nهست جرأت نشتر شیران خشم آلودگی مرد چون مردانه شد از جان با وزن دشمنست\nبا فقیر ساده ربط صحبت نادان کجاست او به زیرک دشمن و طرزی بکودن دشمنست\nجواب شوکت در کابل گفته\nمهر خاموشیم از فکرلبت بر دهنست یاد گفتار تو سر مشق مرا در سخنست\nگر زمیخانه روم میشوم از رشک بجز که چومی شام غمم شبنه صبح وطنس\nاز تن و پیرهن خویش جگویم کز شوق تن من شعله و فانوس برد پیر هنست\nدر گلستان جهان غنچه شگفته نماند غنچه را که شگفتن نبود آن دهنست\nچون نکردد ز رخت هر مژه ام سرتاخ دامن خار که از عکس رخت چون چمنست\nدور گل بلبل بیچاره نوا میسازد بهرخ خوب تو نزا نم ز دماغ سخنست\nبسکه سوز جگر آتش بدرونم فگند همجو اخگر کف خاکسترم آخر کفنست\nهر کرا در هوس بوسه لب آید برحم طرزی از رشک درون آن کف خون جمنست\nدر ایام شباب در قندهار گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 167, "text": "١٥٢\n\nرخت بحسن به از افتاب تابانست\nقدت کشیده تر از سرو ناز بستانست\nجگر خراشیم از خنده نمایانت\nدلم کباب از ان خندهای پنهانت\nمگر مصازه بر هم دوزلف مشکینت\nکه صیح طره او خاطرم پریشانست\nخدای را دل عشاق خود بدست اور\nکه کرد لشکر خط بر رخت نمایانست\nاگر چه گلرخی و سیمین تنی ولی حیف\nکه در بر تو دل سخت تر ز سنگست\nفتاده بر دهن غنچه شبنم سحری\nبعارض تو قسم این نمک ندانست\nاز ان لب شکرین طرزیا اگر بوسی\nبنقد جان بستانی هنوز ارزانست\n\nبجنور زیارت یحیی علیه السلام گفته\n\nخونین جگرم باده گلرنگ من این است\nچون شیشه مصفاست دل سنگ من این است\nشوخی صدانیست بقانون محبت\nخون از رگ سازم بچکد اهنگ من این است\nچون غنچه زکف تازو در رنگ حیا شد\nبر خویش گره خورده دل تنگ من این است\nچون شانه کشم دامن زلفش بدل چاک\nمرو ست تمنای طلب جنگ من این است\nچون شمع دمد داغ ز زیر کف پایم\nابله شش قدم لنگ من این است\nبا من سخن از صورت تمثال مکوئید\nمن صافی ائینه ام و زنگ من این است\nدر پرده عشاق نواسنج تو چون دف\nخم خوردم و خم که یمین چنگ من این است\nبا داغ غم عشق تو چون شمع بنازم\nاتش بقم بالش و اورنگ من این است\nنظاره بوصلش نکند رنگ فروشی\nاز ساده دلی ائینه ام رنگ من این است\nطرزی چو دلش رفت ز کف گفت بیدا\nائینه ندارم جگر چنگ من این است\n\nدر کابل که هنوز بهندوستان نیامده غائبانه با ملا محمد پشاور ی گفته\n\nبودم چون ملاقات شد لی و ین د ناکس بود این گذشته\n\nقاضی طلا که نام طلا اصل او جس است\nدر زمره کسان کس معلوم ناکس است\n\nهر کس"}
{"book": "adl0208", "page": 168, "text": "هر کس که دوستی نبرد با کسی بسه\nآن نخر ها که ماده برآند بدوستی\nرندان بکار پشم جل خر نمیخرند\nاهل کمال دین بد و عالم نمیهند\nطرازی به بوته خردش چون گداختم\nمگذر ازین طلا که نیرزد سنجا ک هم\nانها کسی میان کسان کمتر از خس است\nهم ماده هم ز است همان که کرکس است\nاز روی زهد گرچه معزز چو اطلس است\nدنیا بدین هر انکه فرو گول و مارگست\nنی سرب آدمی آهنی دار ز یکی جس است\nاوصاف ناکسان چگی کفتگوبس است\nبر روش بیدل در قندار گفته\nبسکه از سوز غمش ما را سراپا آتش است\nچون سپند از جا اگر پرشیت جسم عنبرین\nمست ساقی را خمار از جام مینا نشکند\nداغ حسرت بسکه در باغ دلم کرد است به\nچون اجل ساز د کمین آهوی دشت ختن را\nبستی داسیم ما را حاجت گلزار نیست\nچون سمندر غوطه در آتش ان دیتریم\nچاره غیر از سوختن طرزی درین کلینی\nشمع آسا دسته کل بر سر ما آتش است\nبیقرار ناله ام ما را ته پا آتش است\nمی لب میگون چشم جام و مینا آتش\nچون بهار لاله مار ا جمله اعضا آتش است\nبرد یش خودام دشت کوه و صحرا آتش\nخاطر آزرده گان را سیر کله اتش است\nبرسر ما ز حجر قدت نیزه بالا اتنشت\nاز پرمور و مگس تا بال عنقا انتش است\nجواب صائب در کابل گفته شد\nسبزه خط تو خرم زان بردی جهویت\nجای دل در سینه میرانده نشینن است\nدل بفرمانگها ، ترک چشم تیر انداز تو\nریشه نشود نمای جود یا در رشت است\nنوک پیکان خدنگ نازت از بس دکلت است\nاز هجوم ناوکت پر تیرا ز ترکش است\nنیمی با دل زیر تیغ ابرویت نشست\nاز شراب حسن تو چون چشم از بس سر خوست\nدر شهادتگاه نازت دل بزیر پا فتاد\nدر هوای سر بریدن بسکه تیغت سر کشات"}
{"book": "adl0208", "page": 169, "text": "زنده می بوی از صحبت خیابت شاخ کل چون خشک میکرد دبش است\nاز برای هستی طبع مریضان سخن شعر سرشار تو طرزی چون شراب است\nجواب صائب در کابل گفته شد\nیک جهان سر جوش از جوش خم خانه بها است هر دو عالم جرعه از قلقل سینا است\nافتاب کرم رفتاری که بینی در جهان کمترین برق از پی خنک جهان پیما اوست\nحسن کامل جلوه صرف خاکساران میکند وزه از سرگشتگان بر نور سوا اوست\nچند میکردی پی او کعبه و بتخانه را هر دل موری صحیفہ زاکبر بی جادوست\nکرجمال او نه بینی عیب در چشمت بود ورنه در هر ذره پیدا عارضه بیما است\nهر چه می بینیم جمال یار می آید بجشم بسکه عالم جلوه زار پر تو سجا اوست\nرحم بر یک قطره خون بسمل ماچون کند یک جهان چون کشتہ شمشیر استغفا اوست\nکرنواز دور بیندازد بقعرای دل فکمرن زیرا کہ انهم مهرا تھا اوست\nدر دل هر ذره یا قوت و مرجان مضمر است العل یک زمین دل حسن جهان ارا اوست\nبر سر هر خاردنس کل جلوہ یکسان کند این تجلی خاصه ان حسن بیتا اوست\nکوه و صحرا پایدا زوره عکس اوست اسمان و چرخ سرکردان یک ایما اوست\nهشت جنت یک نسیم از کلشن طعش بود هفت دوزخ یک شرر از گرمی تهمها اوست\nچون شعر طرزی درون سنگ دل افشانند هر کرا در سرسمان ذرہ سودا اوست\nبر طبق بیدل در کابل گفته شد\nبحر امکان در تری از بلس لب ابره چون صدف صد جاکره هر قطره ابدا رکنو\nدر کفم سررشته از ان تار زلف سنگونی زخم دل چون چاکهای شانه فارع از روید\nسخت رویی سنگ میخانه شرف شیشه را از طبع نازک طبس مستان مرید\nنا جدا یک از ان موی میان افتاده ام با دان موی میان در چشم راحت مجوکو\nفاصلی"}
{"book": "adl0208", "page": 170, "text": "حاصل سربری ماغم کز میان کردنیست\nنخل شمع از جویبار اشک ما ماتم درو است\nمیکشد زنگ خجالت از رخ ماشر بهمش\nشاهد گل گرچه در گلشن ز شبنم شست و رو است\nهمچو شبنم جیب خورشید تمنا میکند\nهر که در راه طلب بیدست و پا در جستجو است\nخنده اهل دول از دل پر بهای زر است\nشیشه را از جوشش خون باده قلقل در گلو است\nاز سرمستی فشاند آستین بر کاینات\nمی پرستان ترا در دست تا دست سبو است\nاز دل هر برگ طرزی چون رگ گل سر کشم\nدر چنین گلشن که نامحرم در انجا رنگ و بو است\nدر جواب محمد امین جان پسرشان\nز درد مینا غم چومای دل مگر دیشت است\nبسان زول نگردش از صو به گوشت است\nچرا چوشت سر خم بپای او ننهم سر\nمراکه همچو سبو با به سر مدام بدوش است\nزبان لاف تنگ مایگان خموش نگردد\nچو رو نهد کمی آب بجرو بخر و خروش است\nکسی که صرف فد از کتاب موج روان خواند\nدرین محیط بسان حباب خانه بدوش است\nکجاست حوصله انکه سر بحکم تو پیچد\nکه چرخ از مه نو بر در تو حلقه بگوش است\nبشکوه لب چه کشایم بدور سرمه چشمش\nکه ناله چو فرگان برسرمه فروش است\nکر است خاطر آسوده زین محیط تمنا\nکف صدف که چو از وصل کو ہر آبله پوش است\nکجاست تاب تماشای آفتاب جمالت\nکه شور جلوه حسن تو برق آفت هوش است\nزکرم جوشی دل با غمش بپرسن حالم\nکه دل بر اتش عشقش چو دیک بر سر جوش است\nبکوش طرزی مایه زکو هر این سخن آمد\nکه عندلیب مرا صرف عشق گوهر گوش است\nجواب بیخود در کابل کشد\nدر سینه دل موج می ناب وشن است\nچون چشم ماهی است که از آب روشن است\nشعر روان ما ز صف آب ته نهاست\nدر لفظ معنیش چو ز در آب روشن است\nدر خواب دل بروی تو گرم نظاره است\nبیداری دلم همه از خواب روشن است"}
{"book": "adl0208", "page": 171, "text": "چو روشنی دیده ام از مردمان بود\nزان چشم من بدیدن احباب روشن است\nگفتم چو ذره ایست برت افتاب گفت\nاین حرف سر بمهر چو مهتاب روشن است\nبا دوست زندگی طلبی نفس کش ترا\nاین کیمیا زگشته سیماب روشن است\nدر حلقهای طره بپیچ و تاب یار\nبینائی من بیستاب روشن است\nما را زمی چو جوی و آب رخ ماست شرمنده\nهستم که چراغ من از آب روشن است\n\nبیدل در کابل گفته\n\nزنگ غم بر دل من از نفس پاک خود است\nگندی طالعم از تیزی ادراک خود است\nزاهدار صاف با طینت ندارد خللی\nبدی ظاهرش از طینت نا پاک خود است\nدرة التاج سر عزت شاهان شده ام\nتا که در بنجر سرم نقش کف خاک خود است\nاز دل پاک کنم ناز چوشبنم بر کل\nعرقم کوه شرم رخ غمناک خود است\nدل افتاده دلان بیش گرفتار تن است\nسر پاپند بکل از قد چالاک خود است\nجام خورشید بکف از اثر زخم دل است\nآه چون صبح من از سینه صد چاک خود است\nاز پی نفع کند پاکی باطن ظاهر\nزاهد از سبزه دندان پی مسواک خود است\nپیر پروانه بال هوسم پرندهد\nصید ما پر شکن حلقه فتراک خود است\nجز گرفتن ندهد دست کشاد چنگش\nکف ممسک صدف کوهر امساک خود است\nہر مرض راست دوائی ز شفا خانه فیض\nزهر را طبع اکسیر دم تریاک خود است\nزندگی سدره ناز نفس شد طرزی\nدل من آبله پای رگ تاک خود است\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nرنگ بہار باده مینای عشرت است\nبوی کلش کرشمه ساقی صحبت است\nاز جوش غنچه شاخ نهال درخت سیب\nموج تبسم لب معشوق عشرت است\nدانی که غنچه با تو چپ کوید بزیر لب\nبینی که سیر کل بهاران غنیمت است\n\nاسوده"}
{"book": "adl0208", "page": 172, "text": "آسوده است خاطرم از طعن حاسد\nبرگرد ما حصار ز سنگ ملامت است\nبر فرق شاهدان چمن ابر نوبهار\nنی شهر بند یافہ کف دست غایب است\nچون غنچه دل همیشه بهار است غنچه اش\nهر گل که باز ما خندک مهر جبہہ است\nلطف کلام او به تن مرده جان دهد\nطرزی بطرز شعر چه صاحب کرامت است\nگوید گهر بگوش صدف این سخن بنوش\nکر حفظ ابرو طلبی در قناعت است\nدر غنچگی گوشه عزلت دمی نشست\nگل را شگفته چهر از فیض عزلت است\nبی باد روی آن چمن آرای نوبهار\nبر طبع نکهت گل رنگین کدورت است\nطرزی جریده گرد به پست و بلند دہر\nمانند آفتاب کرت ذوق شهرت است\nجواب شوکت در کابل گفته\nدلم ز گرد کدورت زبسکه غمناک است\nچو گرد ماه مرا زلف آه پر خاک است\nز گردش فلاک دل ازان طربناک است\nکه دور چشم تو ما را گه رگ تاک است\nز خجلت تو چنان گشت غنچه غرق عرق\nکه بوی گل بچمن همچو گرد نمناک است\nدرون سینه من همچو پسته خندان\nبیاد لعل تو پیراهن نفس چاک است\nبگوش تو نرسد از ضعیفی تاشم\nچه شد که ناله من دلخراش افلاک است\nز دوری تو چمن بسکه رنگ ریخت بخاک\nبباغ روی گل از گرد رنگ بر خاک است\nبرفع کرد صفا گلستان کثرت جمت\nباستین رخ آئینه دلم پاک است\nجهان پر است نه آدم ولیک آدم نیست\nچو گندم از غم بی آدمی دلم چاک است\nز فجر ماست که ظالم چنین کشد گردن\nزبان درازی این شعله ز خاشاک است\nز طبع زیرک طرزی سبب چه میپرسی\nکه نور خاطرش از تاب شمع ادراک است\nجواب صایب در کابل گفته شد\nدر باغ غم از بسکه دل از غصه دو نیم است\nبر غنچه دل تیغ دو دم باد نسیم است"}
{"book": "adl0208", "page": 173, "text": "در پیش کلام لب چون ابحیاتت\nاز دامن گل بادسبک پا نهد پیش\nدر پیش بناگوش تو از حلقه بگوشند\nاز یاد تو خالی نقسی نیست دل من\nای عافیت از همدمیم آسوده بنشین\nباریکتر آن موی میان از دم تیغ است\nاوضاع خم زلف کجت معنی دال است\nبا رخ خوب تو بچشم طبق چشم\nصد ساله خطای تو بیک عجز فروشد\nاهل حسد و اهل نفاق از شر دل\nطرزی دل خرسند بدست آر که اینجا\n\nانگشت کرمی بود که در کام کلیم است\nاز غنچه گل آبله بر پای نسیم است\nگر کوکب شهوار و گر در یتیم است\nدر آینه ام عکس تو چون شخص مقیم است\nبا داغ کباب جگرم درد ندیم است\nگردیدن آن دامن نظاره دو نیم است\nانداز قد خم شده ام صورت جیم است\nبامردمکت دیده چو نظاره مقیم است\nدر جود بهانه طلبی طبع کریم است\nچون شعله و اخگر همه در خورد حکیم است\nیک خاطر آسوده به از باغ نعیم است\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nزلف کج وخال او صد حلقه بر هم بسته است\nباغ پر گل ارتباط دوستان یکدل است\nخنجر از بیدادمی چنین هردم به پهلو میخورم\nطبع موزون هر نفس چون کشته میخواندمیکند\nپیش رخسارش سپند انداز و تاب آه\nدیده حیرت شکاران وقف رو و صافیست\nشیر چشم مست او مینای دل پر سنگ دن\nدر شب تاریک با مار سیه بازی کند\nتاکه شور تلخی بادام چشمش دیده ام\n\nیا که از دفتر د از مستی بهم پیوسته است\nچون رفیقان جمع کردد مجمع کلدستہ است\nگوشه گیران فارغ از زخم زبان آنکاس\nبر لب ما آه از ان یک مصرع برجسته است\nدر نه این آتش بجان از روی آتش جسته است\nدل چو ساغر پیش مینائی زنان نشسته است\nزیب بزم می پرستان شیشه بشکسته است\nهر که دل بر پیچ و تاب زلف پرچین بسته است\nاین دل چون پسته ام از شور حسرت خسته است\n\nچون"}
{"book": "adl0208", "page": 174, "text": "خون کرده است نافه غزالان ختن\nتا که خال عنبرین با چشم او پیوسته است\nقطره چون از خود بشوید دست دریا میشود\nشد باد پیوسته طرزی هر که از خود رسته است\n\nجواب شوکت در کابل گفته\n\nاز بسکه دلم بیخود ان چشم سیاه است\nتیره مژه در دیده من تار نگاه است\nدر زلف تو از بسکه دلم آه کشیدم\nچون بر سر تو گنبد دوار سیاه است\nچاه زنخ و خال سیاه و خم گیسو\nدلوست که با رشته بهم بر سر چاه است\nاز جوش خطر قعطر موج بلایم\nچون پل سیلاب فنا چشم براه است\nاز بسکه دل از ترکش تو کله خود\nچون شهر پر شاهین بسرم پر کلاه است\nطرزی چگنی شکوه ز بس معصیت چشمش\nخال رخم از تیرگی جرم گناه است\n\nمن طبعه\n\nتا نقش مسیح دستام بدر نوشته است\nخاک در توافسر بر سر نوشته است\nخط نیست انکه بر رخ دلبر نوشته است\nنام شکر بمشک و بعنبر نوشته است\nهر چند بعد تر ز همه آمدی و لیک\nنام تو پیش تر از همه بر زر نوشته است\nهر سو که بنگرم بجز از دوست ننگرم\nاز بسکه نقش دوست کر در نوشته است\nنقش دهان تنگ تو ای افتاب حسن\nاز ذره دیده ایم که کمتر نوشته است\nشیرین لبان ز شوق مگر بر بیاض چشم\nنام لبت بشیر شکر نوشته است\nعکس هم آب صاف کل الود میشود\nنقش مرا ز بسکه مکدر نوشته است\nبی باده چون توان گذرند ازل قضا\nرزق مرا بجام دباغر نوشته است\nوصف رخ و دهان ترا مردمان چشم\nبر دیده نقش جنت و کوثر نوشته است\nتا خط کشید یار دل از صفحه نجات\nخط سنجا تم از خط دلبر نوشته است\nطرزی چوپای بر خط فرمان حق نهاد\nحکم روان تیغ تو بر سر نوشته است"}
{"book": "adl0208", "page": 175, "text": "۱۶۰\n\nتتتبع بیدل در گمراهی کفته\nهر که چون آئینه حیرت آشنا افتاده است با صفائی نقش معنی رو نما افتاده است\nهر که همچون سایه از قدت جدا افتاده است بر سر خاک سیه روزی زپا افتاده است\nدرادبگاه تواضعهای تسلیم نیاز از خط پیشانی ما بوریا افتاده است\nبسکه ساز الفت عالم بهم دل چسب نیست عکس از آئینه ها چون رو جدا افتاده است\nخاک آلودم برآید از دهن گر نه نفس دانه دل از طپش در آسیا افتاده است\nبسکه در پرواز فکر فتبی فکرم رساست معنی مضمون عنقا پیش ما افتاده است\nهر که در راه طلب وحشت سراغ نیستی است ترک مطلبها برایش مدعا افتاده است\nعالمی در راه بیدا هی زهم افتاده دور نعل گمراهی درین ره رهنما افتاده است\nدیدن امکان نشد مژکان چشم وحدتم رنگ هستی همچو اشک از چشم ما افتاده است\nزان بسان غنچه دلگیرم بباغ زندگی عسکر کفرست چوجوان سوبجا افتاده است\nطرزی وبیدل هستی چون کندآسودگی نیستی مارا چو آتش در قفا افتاده است\nمن طبعه\nبسکه لعل روح بخش دلفر یبا فتاده است دل ببیابی بیا دش بی شکیبا افتاده است\nگلشن حسنت زبس طاقت ربائی میکند غنچه گل پیش او چون عندلیب افتاده است\nاین شکر خندان ننماید پیش لعل دلکشت با که در جام می گلرنگ حبیب افتاده است\nزهره جان آب کردد از نگاه گرم تو چشم مست بسکه با ناز وعتبی افتاده است\nتا چه پیش آید در ین ما و یج پیچش رو دل بز لفت در فراز ودر نشیب افتاده است\nهیچکس نتواند احسان ترا کردن حسا ب لطف بی پایانت از بس بی حسی افتاده است\nمیرو و همچون اشک از پیش چشمم چون غزل دل بنام هندر لفت تا غریب افتاده است\nغنچه پیر اهن قبا سازو ز ر شکت در چمن قامت زیبایت از بس جا مهر یب افتاده است\n\nوبد تایکا؟"}
{"book": "adl0208", "page": 176, "text": "دید تا بیستابی نبض دل بیمار من\nوز نیم نسخه از دست طبیب افتاده است\nخنده صبح وطن شام غریبانست و بس\nتا بسر بر سر کوی حبیب افتاده است\nبر سر خورشید تابان سایبان اندو کشید\nطاق جفت ابرویت شکل عجیب افتاده است\nدل بپهلو رفت طرزی در بردلبر نشست\nدر میان دو جانان دل رقیب افتاده ا\n\nمن طبعه\n\nتخم الفت هر کجا از خاک هستی رسته است\nریشه نخل حوادث را نهال بسته است\nتا فلک بر شیشه عشرت شکست اماده است\nدامن کهسار فرصت با شرر تا حته است\nدر کف دست فنا گلهای باغ اعتبار\nتا نفس د اعتباری رنگها بشکسته است\nهر کجا اشوب اقتها طپش بند و بساز\nتا کشاید لب نفس راه فغان بربسته است\nتا مطرد امیکنی صدا نگین بزم حضور\nاز خودتش مژگان چون نگه بر جسته است\nبود چون بادام توام بر شاخ هوس\nاین زمان چون پسته از سنگ حوادث خسته است\nکر دورا در طیش باد از دل طپیدن چاره نیست\nفتنه چون برخاست رنگ استراحت جسته است\nمطرب بزم مخالف بسکه زد مضراب غم\nرشته قانون اقتها در سم بگسته است\nسفت دید نهاست تا ک این بهار بی الاثر\nتا کند گل از شکستن در عدم گلدسته است\nطرزی تا مژگان زدم سیلاب کهسار فنا\nرنگهای اعتبار از لوح هستی شسته است\n\nبر طبق بیدل در کراچی کته\n\nحشمت زمانه شه چه بخود شسته است\nکز جنبش نگه مژه دامن شکسته است\nخاک مرا گرد کدورت سرشته است\nعکسم درون ائینه بر در نشسته است\nرنگم آب صاف گل آلود میشود\nگرد کدورتم بدل از بس نشسته است\nناز کل نزاکت ویت بباغ حسن\nگویا بهار رنگ گل دسته بسته است\nبادام چشم بسته کند سیر این چمن\nطبع غمز حاصل خود بیکه خسته است"}
{"book": "adl0208", "page": 177, "text": "مورولی خیال رسا سحر و قدرت است\nاز ناز کی چوشیشه مرأ تاب کلک نیست\nبکر یتیم چهره بیک پای من مبین\nاز قامت بلند تو افتاده ام بزیر\nصوت نوای نغمه من پرده غماست\nطرزی زدست می ندهیم دامن فنا\n\nمر مرغیچه قد تو بر بسته بر است\nخون دست اینکه بر دیم شکسته است\nافسوس ریشه پای مراحت بسته است\nچون کاکلت ازان سرو پایم نکسته است\nقانون مستقیم رگ ساز گسسته است\nاز فیض نیستی دلم از خویش رسته است\n\nاز طبع خود در لاهور گفته\n\nاین دل بروی آتش حسرت برشته است\nاز خون دیده بر رخ زرد م بخط خوشر\nیک نقطه خوش خطی خطم زان نکر د بخت\nآن شاخ پر گلم که به من سنگ کینه است\nاز باغ دل جهان در دهم تخم خوشدلی\nچون غنچه با ندیده بگلشن بنگرم\nشام دگر ندیدن صبح مرا بخواب\nتا چاک پرده داری عیبم کند رفو\nبهر خلعت غم تو ز دبگچه دگر\nجز گرد الفت ننشاند غبار من\nطرزی چراغ محفل من آتش دل است\n\nبر شعله ها که خورده بخوناب رسته است\nمژگان خامه شرح فراقش نوشته است\nتقدیر سر نوشت مرا بد نوشته است\nچون شنیدم از پی حاصی شکسته است\nدهقان دهر دانه شادی نگشته است\nتقدیر پیش دیده من پرده بسته است\nاز زلف ما که بر رخ خود پر ده بسته است\nدر دست و زگارم ازان تک شسته است\nتا بر مرا بجر خه ازین دست رشته است\nخاکم بآب صاف محبت سرشته است\nاز بس بروی کرم بنا غم برشته است\n\nدر تتبع بیدل در کراچی گفته\n\nشد مصفا دل من تا نفس ساخته است\nهر قدر مشق صفا کرده ز بس ساده دلی\n\nآمد و رفت نفس آینــه پرداخته است\nعکس خوب و بد خود آینه نشناخته است\n\nبا مردم"}
{"book": "adl0208", "page": 178, "text": "۱۴۳\nمقدم کرم محبت بهر پای رسند \nگرچه بسبیل درین راه پر انداخته است\nیک رقص جلوه کنان جانب من چشم کشا \nدل با هم ز صفا ائینه پر انداخته است\nاگر حیا لطافت دل از بس دور جوش \nرنگ طاقت بصد اجنبی باخته است\nهر کجا تیغ تو از نازسرافراخته است \nحجر مادر عوض سر سپر انداخته است\nهمچو شبنم برخ غنچه گل ناز کند \nتا دل از اتش رخسار تو بگداخته است\nتا که طرزی شده از جلوه حسن تو جدا \nدلش از بیکسی خویش بخود ساخته است\nاز طبع خود در گرامی گفت\nپاس خودداری چواشک محترم بگداخته است \nبسکه دزدیده‌ام من دل رنگ طاقت باخته است\nآمد و رفت نفس تا کاروان زندگی \nاز طپیدنهای دل شور بپر انداخته است\nرنگ امکان صددکان آئینه پرداز و زناز \nشوخی حسنت بطرز جلوه تا پرداخته است\nبرق ذوق خود گذشتنها نصیب کس مباد \nدل چو شبنم میخکد از بس بخود بگداخته است\nدل چو شبنم نکه جیب بهار قینی است \nتا نفس در دل بغی هستی خود ساخته است\nسرو از خجلت چود مال تهری شود \nدر چمن تاقامت سرو تو سرافراخته است\nامد و رفت نفس چون شعله بر افکرد دود \nگرمی عشقین عجب اتش بدل انداخته است\nاسبای نه فلک کردو برین کمدانخیل \nدل چرا از بی‌تمیزی قدر خود نشناخته است\nرنگ طرزی دانم از چه گلشن ریخته‌ید \nتا نفس پر میزند دل رنگ هستی باخته است\nبر روش بیدل در کابل گفته\nیاد آن دلدار کردن گرچه ما را پیشه است \nلیک نقش روی او بستن برون ز اندیشه است\nسوی او هرکس بفهم خود گمانی برده است \nما پری کوئیم نزد بانو شان شیشه است\nجای ما دیوانگان این دامن کهساریست \nبیستون لبریز چون از یک صدای تیشه است\nسر بریدن باعث سرسبزی ما میشود \nهمچو نخل شمع ما را یک سر ا پاریشه است"}
{"book": "adl0208", "page": 179, "text": "میدانم سند یستان از ناوک مژگان او این دل شوریده در وی مجسم شیر داست\nریخت خون عالمی و خاطرش غمگین نشد یارب این بیرحم سنگین دل چه کافر کیست\nناله دزدیده اندر سینه از بس کاشتم تا فغان برداشتم دل یک نیستان بی است\nپرتو نیرنگ او طرزی نفس در جلوه شد در دل هر سنگ صد جایگ ہزار افغان پیاست\nجواب شوکت در کراچی گفته\nنازکیهای میانش در دل خم پنه بست گلبن باغ طرازیطبع نازک ریشه است\nآن کمر را در میان چن پیج و تابی پیچ نیست نازکیهای میانش اند ک اندیشه است\nشهد کامیها خوبان می چشاق بہت بس آب جوی شیر شهر من زنا بردی فریست\nجای نخجیر نشه میزند در چشم غنچه ام گونیا مژگان نازکش کلیم ما ریشه است\nامدآن مهسش که حش جلوه مستانه ریخت پنجه در معنی زهی قهرمان سند بیست\nبیکه آن ابر و کمان پیوسته با تیرم زند دل ز فرکان خدنگش صد بساط نیست\nنعش شیرین کل شد و فریاد و خسرو هم نماد بیستون امروز هنوز از کار و کار نیت\nحسرت پروانه ام چون شمع سرتا پاکدا سعی ما در سوختنا غیرت اندیشه است\nدر دل ارایف آئی آئین بسته ام تا خیال جلوه اش در شکر اندیشه است\nنعش فیشر سینه از سینه ام پهلوانی داغ عشقش تا که شیراین نستان در بیت است\nنقش شیرین منفس از کند جان میکنم سینه ما بیستون ناخن با نتین است\nطرزی از مستی بی پروای شرم هرس باده ام از رنگ خون آلو دو شیشه\nاز طبع خود در کراچی بند گفته\nباز چشمت چه می از شیشه و ساغر زده است که لب جام ز مستی پسر خمزده است\nسنگ بر شیشه و بر ساغر من زد چشمت هیچ با او نتوان گفت که ساغر زده ات\nخرقه ام چاک زد و سبحه صد دانه چکنم دل می الفت ببو کافر زده است\nاز بخدا"}
{"book": "adl0208", "page": 180, "text": "از جگر داری من زمره دل آب شود\nکه چنین در صف مژگان تو دل سنگر زده است\n\nصید کبک دل بیچاره بخون میغلطد\nباز چشم تو چه شاهین بکبوتر زده است\n\nشیر مست آهوی چشم تو زخواب خرگوش\nپنجه شیر شکاری بسگ در زده است\n\nباغ کبکبش تو گل زو بسراز ناز مریخ\nصد چمن سنبل و گل حسن تو بر سر زده است\n\nلب نمکین و دهان تو چو دیدم گفتم\nقفل لعلی است که بر حقه گوهر زده است\n\nآخر از شرم لبت چون شکر در شیر گداز\nلاف با او چه شد ار قند مکرر زده است\n\nنافه در چین ز سر عسکر خطا میگوید\nزلف مشکین لبت خط عنبر زده است\n\nتا زنظاره لعل لب او پیچیده است\nطرزی از فکر رسارشته بگوهر زده است\n\nایضا در کراچی گفته\n\nدر رمت همچون نفس از خود پنهان افتاده است\nدل ز بسیر کلی چو عنقا بی نشان افتاده است\n\nدر تب و تاب غم عشقت تنم از بس گداخت\nاین زمان پیش تو مشت استخوان افتاده است\n\nاز بهار تا حسن او میگویم پیش ازین\nخنده چون غنچه رنگین زان دهان افتاده است\n\nاز دهانم گفتگو چون شعله می‌آید برون\nآتش دل تا چو شمعم بر زبان افتاده است\n\nطاقت رنگ نما از بس لطافتها نداشت\nبارها و من حبان بر پشت جان افتاده است\n\nچون نگردد پایمال پای ذلت جان من\nبر غبار خاک پستی ز اسمان افتاده است\n\nبند بند استخوانم همچو نی سوراخ شد\nکاوکش مژگان او در مغز جان افتاده است\n\nطافت یک موی چون چستی ندارد طبع من\nبسکه از نازک مزاجی ناتوان افتاده است\n\nتار گیسای میان را نیارم زور غم\nیاد ان موی میانم در میان افتاده است\n\nآرزوی تیر بیداد تو دارد بسکه دل\nبا کشاد جبهه پیشت چون نشان افتاده است\n\nدل نبردار در رویت چشم حیرت باز تیر\nکرچه دوز ار شست ای ابرو کمان افتاده است\n\nپیرم پهلو بزور نوجوانان میزند\nدر سرم تاشور عشق آن جوان افتاده است"}
{"book": "adl0208", "page": 181, "text": "۱۴۶\n\nبسکه ذوق سجده اش طرزی دلم بیتاب کرد\nجبهه ام چون نقش پا برآستان افتاده است\n\nجواب غزلی که در اخبار نوشته شده بود در کابل گفته\n\nتا که مهر ماه رویت بی نقاب افتاده است\nآفتاب از تاب و تاب از آفتاب افتاده است\n\nمیزند پهلو بکار شهداء هندی ابرویش\nبسکه در دیوان حسنش انتخاب افتاده است\n\nسرخی رنگ شفق خون ریخت در جام هلال\nیا که آن پای حنائی در رکاب افتاده است\n\nبسکه میخواهمت یادت دل بیدار من\nخواب چون اشک از پس مژگان بخواب افتاده است\n\nاز دهان تنگ او ناید سوال حرف ما\nلعل خاموشش مگویم بیجواب افتاده است\n\nپای بر پست و بلند دهر از عزت ننهد\nسایه هر کس بکوی بوتراب افتاده است\n\nہر قسم بر نیش بد مستی سرشار داشت\nخنده بر غنچه دناش در شباب افتاده است\n\nمن ز اشک تلخ خود بد مست شور گریه ام\nزآتش رویش دل بریان کباب افتاده است\n\nحرف خوب از هر که بشنیدی بدل باید نوشت\nآن اگر از شیخ باشد در شباب افتاده است\n\nاین ردیف قافیه بستن مراد از شعر فیست\nخون معنی پای مضمون را خضاب افتاده است\n\nشعر گویان صد هزارانند در دیوان دهر\nنام چندی زان همه ثبت کتاب افتاده است\n\nدل برنگ گل بود شعر و سخن چون نکهت است\nخوبی هر گل زنکهت بیحجاب افتاده است\n\nطرزی از شاه ولایت هر که چشم لطف دید\nنقد این گوهر دربان در یکحساب افتاده است\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nنامکو نقش خمیر ز دل پاک شسته است\nبا حرف نام او سخن خود نخفته است\n\nدر باغ و آشگافه میکند عندلیب\nکس با وجود او سخن گل نخفته است\n\nبا حرف پیچ و لفظ عدم کاتب قدرا\nموی میان و سر دهانش نهفته است\n\nنقص نه دال خال جمال کمالهاست\nداغ کلف بعارض ماه دو هفته است\n\nبرخنده گل خبر از غنچه کی دهد\nگین غنچه از نسیم غم دل شگفته است\n\nآشفته"}
{"book": "adl0208", "page": 182, "text": "آشفته حالی من خسته را به مجمع\nکامل عیان ز غیر مکوش تو گفته است\nاز بیم تند خویی عبث که دم نزند\nدر عهد زخم تیغ که چون طفل خفته است\nوصف رخش بغیر خموشی نشد تمام\nهر حرف کان نگفته شماریم گفته است\nطرزی بوصف گوهر دندان لعل یار\nبا سفتب خیال چه در ها که سفته است\n\nبرطرز بیدل در کابل گفته\n\nهر که در راه غم عشقش ز پا افتاده است\nبر سر سر منزل مقصود بسان جاده است\nاز بر و بار تعلق تا نگردد گل رشت\nباغبان خوشدل که سر باغ ما آزاده است\nدر تماشا گاه حسن از شوق بیدار باش\nیک قدم دور از سر مژگان نگاه افتاد است\nاین زمان بیقدر ی دل پیش ما معلوم نیست\nعمره شد دل چو اشک از چشم ما افتاد است\nنقش ما در انجمن میخواندم و در هم زانست\nورنه از تمثال خوب ما جدولها ساده است\nمحتسب از پاکی دامان بقاضی گفته ام\nزاده انگور را دانم حرامی زاده است\nمیکند از بسکه جذب می بچشمش دیده ام\nجام هرا شکی بمژگان شیشه پر باده است\nما ز کان از حال مسکینان کجا دارد خبر\nدرد ماند کسی که خود دل از کف دا ده است\nبا خدا نم کنته طرزی های بنگینش کجاست\nهر که چون بلبل پیش امواج بلا استاده است\n\nبر روش بیدل در کابل گفته\n\nاز بسکه بار غم عشق بر دل افتاد است\nز آب ویده خود پای در گل افتاد است\nچو شمع روشنی بزم اگر شوم چه عجب\nکه دل شعله داغت مقابل افتاد است\nزیک نگاه چو آئینه محو حیرانم\nخیال عالم دیدار مشکل افتاد است\nمنم شهید تمنای بسملے که زشوق\nچو خون زهم بدامان قاتل افتاد است\nخدنگ غمزه رها کن که دل براه امید\nزخنجر کهت نیم بسمل افتاد است\nزعارض تو بدیوان بوستان بهار\nکتاب لاله و گل فرد باطل افتاد است"}
{"book": "adl0208", "page": 183, "text": "بعیب زشتی خود آه کریم ازان شــــم\nکه در مقابل ائینه ذول افاد است\nازان چوحاک بسر باد میکنم آتش\nکز آب خشک بحکم بهاصل افتاد است\nبجان دوست که با و تو جان هم بودیم\nمیان ما و تو این جسم حائل افتادست\nز بار و برگ تمنای ما چه میپرسی\nدرخت خشک امیدم زحاصل افتاده\nکمال اہل جہانت کسب زر طرزی\nسخن بنفس کو خلق جاہل افتادن\nدر کلکشت کو دامان کامل کفتـــه\nدامن کهسار کامل را تماشا کردنی ست\nلاله زار و کوهسار و آبشارش دیداست\nدر چنین گلشن که شمشادش تفرعی مایل\nرخت زیر سایه سرو بلندش بردنی است\nچشمه آب روان از زیر هر سنگش دوید\nتایکی افسرده این آب جاری خوردنی است\nای رفیق مست عهد از خانه بیرون نهم قام\nغنچه از شاخ کل زمین باغ عشرت چیدنیات\nهر که از سیر چنین گلشن نباشد کوشه کیر\nاز مکان شاخ کل پیکان حسرت خوردنی\nآی بهر عذار نو عروان چمن\nنسخه زنگین سواد از روی بانش در نیام\nهر که شد مردود طبع باغبان این چمن\nمیکان از ما مراد بهای حسرت مردنیات\nخامشی لطفی ندارد عندلیب جان چمن\nهمچو طرزی صد فغان در پای هر کل کرونام\nجواب ما صر علی در قنده رکفته\nای دوست در غم تو دل از جان برید\nوز کائنات قطع تعلی نمو دلی است\nای سروناز بی کل روی تو در چمن\nمانند غنچه پیراهن جان در دلیات\nکر بگذری باین قد موزون بوستان\nشمشاد پیش قامت سروت خمیلی\nدر فرقت تو خون دل از رهگذر چشم\nماند طفل اشک بدامن جکی دلی\nگر غنچه با لب تو زند لاف همسری\nبا ناخن نسیم دهانش درید نی\nدر شمع باریع تو کند دعوی فروغ\nاندر حضور مجمع زیباش برید نی است\n\nبیاین"}
{"book": "adl0208", "page": 184, "text": "با این جمال و خوبی اگر بگذری بباغ\nرنگ گل از خجالت رویت پرید نی است\nپیر محل دو سه که هست گنجینه دلم\nپیر شب از جیل خیالت فشاندنی است\nبوسی ازان ذو لعل روان بخش طرزیا\nبا نقد جان اگر بفروشند خریدنی است\nاز طبع خود در کابل گفته\nیارب زچه با ماه رخان مهر و وفا نیست\nهر شیوه بظلم و ستم و جور خانیست\nاز ضعف چو قش قلم از جا نتوان کرد\nتا در کفم از باد قد دوست عصا نیست\nچون در پدر و هرزه دو و کوچه نورد است\nزان محرم راز دل ما با د صبا نیست\nبر دست تو ای دشنی مردم چشمم\nخون دل عشاق بود رنگ حنا نیست\nبر عارض آن ماه خم زلف به بینید\nگین سایه برخود شید سر موی جدا نیست\nپرسم زصبا حال دل بسته زلفت\nهر چند که انجا گذر باد صبا نیست\nوی شانه چمیگوئت که از کثرت دلها\nجا یک سر مو بر سر آن زلف دوتا نیست\nچشم تو چنانم بکلو سه مر فشا نده\nتا حشر کر ناله کنم رنگ صدا نیست\nبد بد نتوانی که برے نانطرا\nکین منزل عشق ست گه شهر سبا نیست\nای بادخبار می ز دو چشمم که مارا\nدر دیده بجز خاک در دوست توتیا نیست\nرفتیم چنان از وطن از رده که مه سال\nکر عمر بغربت گذرد میل فنا نیست\nهر کس که بدیدم گره افتاده بکارم\nدر دهر خدا حکم بعقد کشا نیست\nاز بسکه مر أسیر دعا بی اثر افتاد\nمن بعد مرا هیچ سر و برگ دعا نیست\nطرزی بره عشق دل بدیده بلا شد\nنی نی که دلم کشته بلا دیده بلا نیست\nبر در شش بیدل در کابل گفته\nبجاست دیده حیران ما را خواب نیست\nدر خیال آب لعلت در دل ما ناب نیست\nهمچو خورشید از لباس عاریت مستغنم\nکسوت عریانیم از مخمل و سنجاب نیست"}
{"book": "adl0208", "page": 185, "text": "بال صحبت پر محرق ریزہ ہست و ژولیدہ ام\nبہر کہ از وضع جهان افسردگی گل میکند\nگوہر مقصد نہ بیند دیدۀ خلقت بجوب\nمحتسب تا چند گوئی شیشه ہا بر سنگ زن\nکلبۀ ویرانه ام از تیرگیہــــا طارع است\nمخمل روی یارم و اشک از دو چشم ما مخواه\nنور حق صد جلوه دارد در دل اندر دکان\nتا شرہ بر پیچ و خم اشک از گریبانم گذشت\nہر رگم صد ناله در شب داشت تا کانون غم\n\nدر دیار ما و من یک مطلب نایاب است\nحیف را ای این زمان در چشم رسو باب است\nمسکن کوہر سحر در حلقه گرداب است\nدر حریم ما ضعیفان دل شکستن با است\nکسوت ما نبرگستان دامن مہتاب است\nدیدۀ آئینہ را از حیرت دل آب است\nسجدۀ زخم دلم کن حاجت محراب است\nسیل اشکم در روانی کمتر از سیباب است\nدل طپیدنہای طرزی کمتر از مضراب است\n\nاز طبع خود در قندھار گفته\n\nدل ز جفــــای تو در آزار نیست\nهر کہ بعالم پی کاری گرفت\nار نظرم گر فکنی دور کے\nبسکہ شدم محو خیالت دگر\nچند بدل کرد تعلـــق نـــی\nروز جزا وقت حساب و کتاب\nطرزی ازان سبحه بچنگ آورد\n\nکوه غمت بر دل ما بار نیست\nغیر تو ما را بجهـــان کار نیست\nار قسمت ننگ اند و عار نیست\nدیده ما را ســـر دیدار نیست\nآئینـــہ ات لایق زنگار نیست\nنفع بکر دارد کھنتــار نیست\nکر نخورم طعنــــہ تو زنار نیست\n\nاز طبع خود در قندھار گفته\n\nبید رو را دلا بساز ذوق میسانیت\nقدت قیامتی ست از باغ حسن خاست\nزاہد چو تافت روی محراب ابرویت\n\nزمین پردہ با خبر نگر از اہل راز نیست\nدر بوستان خلد چنین سر و ناز نیست\nخواند نماز گریه بساز ان نماز نیست\n\nلبخوانش"}
{"book": "adl0208", "page": 186, "text": "کینه وش سر است لطف بعشاق میحوا این سار ای رقیب مخالف نواز نیست\nدر زلف تو عمر هاست ولی کوته ست حیف عمرت دراز باد که عمرم دراز نیست\nچشمت کشته غمزه لب از خنده جان بده اعجاز حسن تست ولا جای ناز نیست\nاز شوخ چشمی ای دل غافل بران حزام درگاه بی‌نیاز صمد جای ناز نیست\nطرزی نمیشود بچمن باز خاطرم ما را قفس چو جنگل شمشاد مین باز نیست\nجواب بیدل هم در دل در کراچی کشه\nکدوت اهل صفا جز حرفهٔ تمهید نیست طلعتی غیر از نمد دلچسب بر آئینه نیست\nطبع ظالم نیست بی رحم مذلت بیکران در دم عقرب کره بی عقده‌های کینه نیست\nحاجت مرهم ندارد یک نگاهت کافیم رو بومی آید بهم زخم دلم دیرینه نیست\nبسکه در شش لجه رنگ خود ببنی دودیم غیر عکس عارضن جلوه در ائینه نیست\nما دکان در چهار سوی بیخودی وا کرده ایم جز خیال او متاعی در دکان سینه نیست\nنان صبح و شام هر کس میرسد از خوان روز بر در او هیچکس بی روزی روزینه نیست\nبسکه چون گل قانعم بر قسمت لطف نصیب پاره‌های لخت دل هم کمتر از لوزینه نیست\nعاشقان از سعد و نحس چرخ گردان فارغند در و بار نودانت شیره ادینه نیست\nنیست عکس خوب و بد گرد دل منصبام در دل اهل صفا از کس غبار کینه نیست\nسینه صافان تر دست داغ بر دل می نهند غیر نقش داغ غم بر خرقهٔ پشمینه نیست\nگوهر دیگر ز کنج سینه طرزی مخواه غیر مهر سکهٔ دردت در ین گنجینه نیست\nبر طبق بیدل در کابل کشه\nدر زمین عاجزی چون من کسی افتاده نیست هر کسی چون سایه اینجا یک قلم استاده نیست\nسر بخوشم از نظر چشم ست ساقی از ازل مستیم از ساغر و مینا و جام باده نیست\nلی رجولیت بد نیا پشت پا نتوان زدن نز بود مردان درین میدان چون لن ماده نیست"}
{"book": "adl0208", "page": 187, "text": "۱۶۳\nياد او آئينە سان در سينە تو ان كشتن است هر كه از رنكیبی معنی سرا پا ساده است\nدور شد از منزل مقصد بصد فرسنكها هر كہ صحرا كرد راه مد عای افتاده است\nموج حسرت يك سره كردن گذشت از ذوق در ره سيل فنا هر كس جو من استاده است\nكر زپشت بام نه كردون درافتد نشكند هر كه از طاق طلب سا دہ د لی افادہ است\nنيستم مركز بدا و بنده و ازا د بند داده دا و خدا طرز بیلی خود داده است\nبر روش بیدل در کامل کھر\nدر كف غفلت دل بیدار ما فرسوده است نا شره باز است پرواز كھ اسو دہ است\nدل مصفا كی شود بی نفی واثبات نفس زنك از آئینھا بی سعی مصقل سوده است\nدر تہ هر غنچه و در تای هر كل میخورم تا دم با كم چوبوی كل بنفس الوده است\nروی شرم از سواد الوجه خواهد سر شت سایه بخت سيا هم زاده هر دوده است\nدر كلسستان بھار خاطر دلكسير ما غنچہ دعوای حقاقت كل بكشاده است\nبسكه آه از همنشینهای دل دارد صفا از نفس آئینه دلهای پاك الوده است\nدر ترازوی عیار نیستی سنجيده شد هر كه از قلبی تسلا یان زر اندوده است\nدر میان ما آو در بود و نا بود است حرف سایه و خور شید یكجا بوده و نابوده است\nسیفی خواهی كذرا نو ستگاه زندگی در دیار ما و من طرز بی دل آسوده است\nبر طبع بیدل در غزنین کله\nدر دام موج می دل هر كس كه بستہ است پای نتش نه بند غم و غصه رستہ است\nيك دل زما خبار لالی ندیده است خاكم بسان كرد بكجا ئی نشستہ است\nتا دل شكت آب دو چشمم ندیده است می راد كر قرار بكجام شستہ است\nاز قطرهای خون دل و اشك ديده ام روی كلی بباغ ندیم كه شسته است\nاز نوك ناوك مژۂ جان كذ ار تو يك دل ندیدہ ام كه چو با دام خستہ است"}
{"book": "adl0208", "page": 188, "text": "۱۷۳\nنیست سان بستم وصالت در شوق\nما ز نظاره امروز خجالت کسر نیست\nاز دور چرخ خاطر ازاده فارغ است\nاز تیغ تیز افتی بر جان و سر نیسست\nاسم اثر نکرد بدان ماه مه کبی\nافسوس میک مال من بی خبر نیست\nطرزی زبند غصه خلاصی بجان نیافت\nدر دام زلف یار دل هرگز بسته نیست\nبر طوز بیدل در هرات گفته\nبسکه ما دیوانگان را مونس در محن است\nغیر زنگ باشه پر شمع ما پرواندست\nفیض نور صبح بارد از در و دیوار او\nحاجت شمع و لگن در محفل مرداندست\nبسکه در بحر فنا معمار قصر و میم\nگرمروا به هم زنیم موجش حباب خاندان\nحرف اول جانپاریهای ال بهران\nعرصه عشق است اینجا محن مکتب خوانده\nپاس ناموس خیان نوضع مجنونم مخواه\nبسته رنگ تعلق مردم دیواند است\nسرمهوش نشستیم از رنج خمار آزاد گرام\nمستی که مارد از ساغر و پیمانه نیست\nاز جفای چشم زخم داغ ایمن نیستم\nتا دعای جوشن شمعم پر پر و اندیست\nدرزمین پر فساد دهر امنیت مجو\nهر طرف صد دام موجود است دانداست\nقیمت اب نلف او از شانه مشاطگان\nجز دل صد چاک طرزی نفط افسانه ایست\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nتا شمع مرا بسرخ کرم تو نگاه است\nاز شعله نازت بسرم پر کلاه است\nاز خجلت تر دامنی خویش چگویم\nچون بحر مرا جبهه زرشرم گناه است\nنتوان ز خجالت برخت چشم گشایم\nرویم زگنه پیش تو از بسکه سیاه\nاز دیدن خط تو مرا جهر فزون شد\nخط بر لب لعل تو خضر گیاه است\nموی کمت در نظرم هیچ نیاید\nنازک رقمیهای میانت چو نگاه ا\nزان با شکن زلف کجت رام نگردید\nارامی دل در شکن پر کلاه است"}
{"book": "adl0208", "page": 189, "text": "هر دیده با شبنم بود اینجه خورشید\nدر بزم و فا از اثر خجلت تقصیر\nاز حیرت دیدار تو در بزم تماشا\nدر صومعه ز ند مال سبحه پیش بزرگان\nداد تو دهد عام ز بس داد خلایق\nاز سوز عطش بر دل بسیاب طرازد\n\nهر جای که افت ز وفا مهر گیاه است\nهر رنگ که بردو شش عذار گناه است\nخار مژه در دیده من تار نگاه است\nبر مردم چشم تو نگه روز سیاه است\nاز عدل توطری برد و دریا ز نو آو است\nخشکی لب و چهره زرد تو گواه است\n\nدر اربعین خلوت ماه رمضان در دمش شام شریف گفته\n\nتصویر سپهر صورت معنی حرف لاست\nاثبات نفی ناقص ما کثرت شش است\nتجدید قاب قوسین بقا را کشد بجنگ\nبر قفل شهر بند دلم نقش بالا تو\nدر بوریای ترک طلب راح راحت است\nدل در صفای حسن تو از بسکه محو شد\nتأدیست از طلب چو صدف را کشیده ایم\nمکتوب بوی غنچه رساند برنگ گل\nعیب و هنر بعالم اضداد تو أم است\nگر لاف دین ملی که دار غضنفر و نیو\nانوار حق بسینه روشندلان طلب\nاز دیده بگذر و نگه از من چشم من\nآیین صوت دلخراش گلید ز جادو است\n\nگلکمش کلید قفل در گنج کبریاست\nدر بحرف لا اله است لا کجا ست\nیعنی که فاق تیر بقا ورنه نا فناست\nدر مستجاب غنچه بشکل گشای است\nخط رموز معما ز خم نقش بوریاست\nآیینه ام بجرم تو تصویر مدعاست\nگرداب منقد گوهر ما آستین ماست\nدر هر چمن که رنگ برنگ قاصد صباست\nکهسار با کرانی تکبر بسنگ صداست\nدنیا و دین چوروز و شب از یکدگر جداست\nارمی بساط خانه آیینه ها صفاست\nاز خویشتن مکمبن تو از میکه در حیاست\nآواز زار نالی طرزی بینواست\n\nاین غزل را سینه در اربعین گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 190, "text": "١٧٥\n\nنام تو نقش اول حرف کتا بهاست دندان سین بسمه مفتاح با بهاست\nآواز کوه سرمه فریاد خامشی معنی طراز صرف سوال وجوا بهاست\nیاد وصال یار بدلـهای آسمان مقراض تار ریشه مژگان خوا بهاست\nنقد گهر که بحر با دناز میکند در چشم سیر ما چو حباب پر آ بهاست\nاسرار غیب از دل سی پاره خوانده زنجیر پای بند معانی کتا بست\nدر بحر حیرت از پی تحصیل نیستی درس زخود گذشتم از موج آبهات\nمیزان جمع و خرج فلک را دهم جواب با هر دل ز بسکه مرا شب حسا بست\nجای غبار دود نفس کز و میکند ما را ز بس براه گذشتن شتا بست\nپیچیدن من زمین بعبای عارغم با شخص نفس بسکه دلم را عتا بست\nاز سوز سینه لاله طبعم چو گل شکفت اری دماغ تازه ببوی کبا بست\nهرگز حدیث واعظا بمغز نشنوم طرزی زبس پیر مغانم خطا بهاست\n\nاین غزل نیز در اربعین گفته\n\nدر ره حق امتحان صادقان کردن خطاست چون شدی منکر عصا در دست موسی اژدهاست\nموج دریای فنا از خط نقش بوریاست با دبان کشتی بحر صفا کشکول ماست\nکسر کثرت با ثبات اصل وحدت ثابت است نفی اثبات فنا بهر بقا بند قباست\nنی بر اسم میکه از هستی بد و قا نیستی صورت نقشر الف در لا بجشم ازدهاست\nاسم ذات اوست مفتاح در باب سخا نقش الله زان بدلسانجه شکل کتات\nکشتن نفس است اکسیر مس قلب وجود کشتن سابامش کیمیا کر کیمیاست\nتا بذکر غیر مشغولی دم از وحدت مزن از شکر تا پر بودنی خالی از شهد نواست\nدل زانوار تجلای جلال ان جمال چون حباب پر زنور روی دریای صفاست\nروشنی خواهی دلا از سایه غفلت برا دوری از خورشید ظلمت قرب نورو ضیاست"}
{"book": "adl0208", "page": 191, "text": "ناله بر دل سبکسر از ورودت بچویم در دہ\nشاهدان کل زبس نازک ادا افتاده اند\nتا گذرد طرزی مکر در گوشه چشمش کنم\n\nبرطین بیدل در قندهار گفته\n\nبر دلی را کہ چو کل چاک کریبانی است\nرشته دوستی سوختن از دل نزود\nفکر بار یک بسرد منت راه نیافت\nزانش عشق تو چون کا غذ اتش زده\nمیتوان روشنی بزم تو کردد چوں منع\nسخت اشفنگی از طر تو جو شد طرزی\n\nدر شهر قند بار در بزم حضور بار کشته شد\n\nای دل سیر کلتوا زلفین با رد\nسر زیر پا چوخا کم اکر خوار افتد\nتابیده است پنچه سیمین هرنکار\nخواهد چوسرو من چمن با بردن نامد\nفواره سان رنحب بد من شک ترچکید\nاور وہ چین زلف تو بر شک چین شکست\nاز بسکہ داغ عشق تو بر دل نهاده ام\nچون صید دل بسینۂ طرزی طبد بخون\n\nدر اثبات خوبی عهد و پیمان شگنی خوبان\n\nدوش با من آن نکار می پست\n\nبر نفس دل تنگ زار سیندانی بر صد است\nدانه شنم بکلشن غنچه را بند قاست\nچون مکر از ناتوا نمیست از نر کام حصات\n\nچون جمن دامنش از غنچه چراغانی\nمہیچو شمعم بنظر نام ترنجانی\nدر من تنک توخوش غنچه پنهانی\nیک سرا پای مرا دونق چراغانی\nهر کراز انشر عشق دل بریانی\nبخیا لت مکر م زلف پریشانی\n\nزان در و دن مار کی بیقرار د\nکی میکشم ز دا منت ای کلعذار د\nمالیده تا بپای نکارم نکار د\nکیر و چنار دامن او با هزار دت\nزان دم که بر دوام بخم زلف با رد\nبد وحنای پای تو از نو بہار دست\nبردہ است دامن دلم از لالہ زار دت\nاخر دمی ہنیہ بدل بیقرار د\n\nاز سر لطف و کرم عهدی بست\n\nبدل"}
{"book": "adl0208", "page": 192, "text": "لیک دانستم که آن شیرین زبان\nآنچه بامن عهد بست از دل نه بست\nگفتمش کی سست عهد سخت دل\nرسم این عهد و وفا باید شکست\nگفت با من آن بت پیمان شکن\nکامی زجام وصل باید بست\nعهد خوبان و سر زلف بتان\nهر دو را لطف و خوبی در شکست\nبر عذار ماهرویان باد صبا\nزلف و کاکل تا بهم اندر شکست\nگر شکستی پای تا سر همچو زلف\nمیتوان طرّز بهمردیان نشست\nدرین غزل رعایت حرف آخر در اول شد\nنامکان را گرفت یار بدست\nتیر در دل مرا هزار شکست\nتو نسازی بهیچ کس هرگز\nآری از بلبلی هزار است\nترک چشم تو دل بغارت برد\nکس بزلف باخت یار نه\nتا ززلفت عجب دلاویز است\nجای هر بودل فگار بدست\nتا خرامان شدی بباغ کمر\nسرو آزاد بنده واره\nتا بکرد رخ تو خط پدید\nقیمت لعل آبدار شکست\nتا بیا درخ تو بگریستم\nهمه گلهای جویبار ترست\nسمن و سرو سبزه و گل دل\nهمه طرّز روی یار و خوشست\nدر روش بیدل در کراچی گفته\nیار بگذشت و دلم بر جا چو نقش پاست\nشد با پرواز رفت و در دو دستش\nچو بیگان قدم زبار ناتوانی خم گرفت\nمیتوانم کرد ضعیفی بسکه مراعطاست\nهر که از نازک مزاجی هیچ میناخون خورد\nیک سره کردن زساغر میتوان بالاس\nناله از خست بنای خویش را بر باد داد\nکوه از سنگی تمکین خود بر جائیست\nعکس خط سبزه نو خیز باغ حسن او\nچون غباری دان که بر طبع روان نا"}
{"book": "adl0208", "page": 193, "text": "داغ شد دل تا نفس در شوخی پروازها\nبسکه دست ناتوانی پر به ساحل داده است\nنشه در مغز ته دستی دماغ دل گرفت\nموج کشتی بر سر دریا دواند چون حباب\nبسکه فکر کاکلش اندیشه‌ام در مغز سوخت\n\nشعله اخگر میشود چون از طپیدنها نشست\nاز ضعیفی سوی بالا پر مرا در پروا نشست\nباده در ساغر پری در دامن مینا نشست\nساحل از خشکی دماغی بر لب دریا نشست\nطره‌ی از وحشت دلم در دامن سودا نشست\n\nبر طاق حافظ عیب اللسان قدس سره کشته\n\nکسی که دید بخواب آن دو لعل باده پرست\nهزار شیشه دلها بطاق سینه شکست\nدر کشاده بود قید گاه این جهان\nهزار حاصل سرسبزی از تعصب شرد\nدل شکسته من از فغان عنان نگرفت\nز عارض تو بود دل چو غنچه خونین دل\nسفینه غزلم را برند در عالم\nجهانیان همه یک سر شکار مر کشتند\nگشاد و بست عجیبی ز زلف او دیدم\nفدای چشم تو گردم باین نگه‌داری\nبروی شام گل ناز میکند مقری\n\nچو چشم یار بود تا بحشر مست و خرابست\nز ناز ناگه دو ابروی او بهم پیوست\nقبول عام شوی گر کشاده داری دست\nز تخم مهر که بخاک شوره دانه نشست\nبلی بلند برآید صدا چو شیشه شکست\nبه پیش قد بلند تو سرو با شد پست\nچو جام باده که مستان برند دست بدست\nکسی ز حلقه این زلف تابدار نرست\nز زلف تا گرهی بر گشاد بر دل بست\nکه دل ز تیر نگاهی همار باز نگشت\nکسی که دیده چو چشم تو خواب ناز ندیده است\n\nتمام غزل در تعریف قد کشته\n\nبباغ سرو من از ناز تا کمر بربست\nبهر خرام تو کبک و تذرو مانده خجل\nچنار دسته و صنوبر بباغ پیش قدت\n\nز خجلت قد او سرو را کمر بشکست\nبه پیش قد بلند تو سرو گردد پست\nستاده اند بپای و گرفته دست بدست"}
{"book": "adl0208", "page": 194, "text": "نه این زمان دل من برده جلوه قد تو\nچو سر و بنده قد توام ز روز الست\nتو تا بباغ خرامان شدی بطرف چمن\nز شرم سرو سهی بر کنار جو بنشست\nهوای سرو قدت ساخت قامتم چو کمان\nخیال قد تو چون تیر سینه ام را خست\nز شرم قامت سرو روان او طرزی\nبباغ سرو سهی پای در گل حبر است\nهنگامی که از اسپ افتاده دستم شکسته بود در قندهار نگاشته شد\nبرخ چو یار طرۀ خود مو بمو شکست\nسیل سرشک از مژه سد جهار شکست\nبی پشت طاقتم مگر صبر و پای هوش\nاز دست طاق ابرویت ای تندخو شکست\nدر پیش چشم مست تو ساغر کشد مدام\nانکس که پیش ازین همه جام سبو شکست\nنسرین و سنبل و سمن و لاله را نکر\nکز خجلت رخت همه را رنگ و بو شکست\nیک مو شد که وصف تو گویند هزار\nگرچون قلم زبان من از گفتگو شکست\nبشکست نوک ناوک مژگان او بدل\nچاک دلم نکرد رفو از چه رو شکست\nطرزی بکام دل نرسیدی بوصل دوست\nهر چند پای سعی تو در جستجو شکست\nاز طبع خود در حیدرآباد دکن نگاشته\nخود که دیده است خم طرۀ دلدار درست\nبا شنیده است دل عاشق بیمار درست\nدر غم عشق کسی خاطر اسوده ندید\nنتوان شیشه برون برد ز کهسار درست\nعاقبت هم چو شکلی بلب گور\nکه از ین بحر سبو نایدت هر بار درست\nبلبل است بپای خم گلبن مکنت\nیک لب ساغر گل نیست بگلزار درست\nشیشه و ساغر و مینا و صراحی در بزم\nخود نمانده است یکی زان بت خمار درست\nمنعطف نشود به دل آزرده ما\nمو میانی نکند شیشه مو دار درست\nجگرم خون شد ه از ناخن و خصل بیجا\nخاطر غنچه که دید از سخن خار درست\nدر جهان مرد تمام است بچشم مردم\nانکه گفتار نمود است بکردار درست"}
{"book": "adl0208", "page": 195, "text": "۱۸۰\nسپس کج دلم شود راست سعی مردم\nزان کهجا است بطبع کج اختیار درست\nدر شکستن در معجون شرافت دارد\nمشک دگر نبود کوهر شهوار درست\nچون صنوبر بکنی دل بپرا به طرز\nبسکه افتاد دل از دیده خونبار درست\nمرد و شش بیدل در نسخه کشته\nز طرز تا نشود کار طبع خسته درست\nموی کس نکند شیشه شکسته درست\nغبار ماند اگر دوستی صفا گیرد\nکدلی کره نشود رشته گسسته درست\nکشا د و بست جهان در کشاده دهیهاست\nکه نقش کار نیاید ز دست بسته درست\nبغیر رشته الفت کجاست جمعیت\nچو رشته داد بهم دست گشته گشته درست\nنوشته دست قضا ما بلوح خط قدر\nکسی چو من ننوشته خط شکسته درست\nدرست کوی جفای فلک برو جرمی\nز سنگ زخم خورد چو گوشت پسته درست\nسخن درست چو گوی قبول دل کرد\nکه با بدوش کند از سوی دسته درست\nدرست از دم گرمت نمیشود دل من\nکجا نفس نشود شیشه شکسته در ست\nنباید هیچ ز دست تهی بدون طرز\nکه نیست جرات پرواز در پر شکسته درست\nهنگام جدایی از یار دلسوز ار بصد سوز د گداز کشته شد\nتنها ندیده در غم جانانه خون گریست\nدور از لب تو ساغر و پیمانه خون گریست\nپیش تو چو شمع تو از بسکه سوختم\nبر سوزش دلم دل پروانه خون گریست\nبیگانه خوی من نشداشنا ولیک\nصد اشنا ز خوی تو بیگانه خون گریست\nاز چشم مهر رس که در دشت بیخود\nمجنون بحالت من دیوانه خون گریست\nدر طره ات چو دید دل پاره پاره ام\nاز رخم چاکهای دلم شانه خون گریست\nتنهای باده هم چو حبابی بسکده است\nچشم زبسکه بر در میخانه خون گریست\nطرزی ندور فراق اسخت خون دیده بیست\nدور از لب تو ساغر و پیمانه خون گریست\nدررهگامی"}
{"book": "adl0208", "page": 196, "text": "در نگاهی که بزم از قد چون سرو یار خالی بود گفته\nدر دیده ام ای سرو روان جای تو خا در سینه ام ای راحت جان جای تو خالیست\nدر دیده غمدیده و صد پاره دل من ای نور نظر روح روان جای تو خالیست\nدر جفت سراپرده چشم من بیدل چون مردمک دیده نهان جای تو خالیست\nصد جوی سرشکم ز مژه رفت ندید بر آب روان سرو چمان جای تو خالیست\nیک لحظه فراموش نگشتم ز خیالت ای مام توام در دو زمان جای تو خالیست\nطرزی ز برم یار بو سی رفت بشوخی با ناله بگویم که فغان جای تو خالیست\nاز طبع خود در قندهار گفته\nتا تو گذشتی ز منم جان گذشت جان نه که دین و دل و ایمان گذشت\nمجمع عشاق بهم برشکست یار چو با زلف پریشان گذشت\nتا که ترا دید بباغ ای صنم از رخ کل بلبل حیران گذشت\nسرو بکل ماند و صنوبر فتاد تا بچمن یار خرامان گذشت\nچون تو گذشتی برقیب ای نگار خون دل زار ز دامان گذشت\nچون برخ و زلف و خطت دیده باز از گل و از سنبل و ریحان گذشت\nبهر تو ای گوهر یکتای حسن از دو جهان طرزی افغان گذشت\nجواب شوکت در بنگلور گفته\nنام دهان تنگ تو تا بر زبان گذشت دل تنگ شد چنانکه ز نام ونشان گذشت\nیاد حنای پای تو شبخون بهند برد از دوش سنبرک حنا خون بان گذشت\nدل بسکه ذوق تیر خدنگت بسینه داشت هوشم ز تیر ناز تو پیش از کمان گذشت\nفرمان شست غمزه ناوک زنت شوم پیکان خبر نیافت که تیرت بجان گذشت\nچشم سیاه شوخ تو محتاج سرمه نیست چون میل سرمه ات نگه از سرمه دان گذشت"}
{"book": "adl0208", "page": 197, "text": "۱۸۳\nگفتم کمر نزاکت موی میان نداشت\nموی کمر بنام شد از میان گذشت\nماودلیم بر سر موئی بکشمکش\nتا بحث ناز کی بمیان میان گذشت\nگل آب شد چو شبنم در بروی خاک نیا\nتا با حذار پر عرق از گلستان گذشت\nجور خزان چو با گل نسرین بباغ دید\nبلبل چوبوی گل زغم آشیان گذشت\nعکس درون خانه ائینه بر در است\nحرف دل است این که مرا از بیان گذشت\nسودای نفع جنس غمت سخت مشکل است\nطرزی بسود در دتو از نقد جان گذشت\nجواب صائب در قندهار گفته\nتا حرف سوز عشق توام برزبان گذشت\nمانند شعله ام از استخوان گذشت\nمرغ دلم ز شوق بپایت فتاده بود\nزان پیشتر که ناوک تو از کمان گذشت\nصد جوی خون ز دیده روان گشت در کنار\nآن سر و ناز تا ز کنارم روان گذشت\nاشکم ز هجر روی تو بروی زمین نرفت\nهم بر فرقت تو ز هفت آسمان گذشت\nهمچون سپند خاک وجودم بباد رفت\nاز جوش ضعف تاب من افغان گذشت\nترک و فا و مهر ز حامان نمیتوان\nلیکن براه عشق زجان میتوان گذشت\nطرزی چو غنچه حسرت نسرین بخاک برد\nاخر بارزوی لبت زین جهان گذشت\nاز طبع خود در قندهار گفته\nکر شکست دلم صدا میداشت\nیار خواب گران کجا میداشت\nمی نکشتی بقتل من بدنام\nدست و پایت اگر خنامیداشت\nکی بریدی ز من محبت و مهر\nکردلی مهر اشنا میداشت\nپیش یار اینقدر نگشتم خوار\nقدری گر بدل و فا میداشت\nمن مسکین علاج میکردم\nمرض عشق اگر دوا میداشت\nخواب سنگین نبود پیش طرزی\nگر شکست دلھم صدا میداشت\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 198, "text": "١٨٣\nجواب کلیم در قندهار گفته\nچشم پر خمار مست ز بس با بکسر بیداد داشت\nاز بنای کعبه مقصود دل مقصد تو کی\nخسرو خوبانم ان سر حلقه شیرین لبان\nنه چششم بتان معمور دارد سینه ام\nسوخت بنیاد فلک را در شب هجران شمع\nهر قدر فریاد کردم پیش او سودی نداشت\nخرمن اعمال من از بسکه نامقبول بود\nاین همه شیرینی و لطف سخن را در کلام\nدل ز دست هجر او در سینه ام فریاد داشت\nجان بیاد مقدمت این خانه را اباد داشت\nبر سر هر تار زلف خود دو صد فرهاد داشت\nسانه دل مرا چوششم محش آباد داشت\nاه جانسوزم چو اتش بود در بنیاد داشت\nدلبر من جای دل کویا بسنه فولاد داشت\nننگ ازو برق کرد و عار از و سم باد داشت\nاز لب لعل شکر گوی تو طرزی یاد داشت\nجواب کلیم در بند بخانه کابل کشته\nدر گلستانی که قدت جلوه شمشاد داشت\nبیستون خود کیست تا کردن کشد از سختی\nجعفری دل را در ستی موی چشم مال نمود\nزان ر اقران حرف سبقت پیش امد در جنون\nجای فریاد از لبم آید صدای واودا\nخود بخود طرزی بسوی دام آید مرغ دل\nیک خیابان سرو از جان بنده آزاد داشت\nسر نگو نیب از دستم تیشه فرهاد داشت\nشیشه از جوشش شکستن باده فریاد داشت\nطفل طبعم درس شاگردی از ان استاد داشت\nبسکه ترک چشم بد مست سر بیداد داشت\nبسکه پستانی زبهر صید من صیاد داشت\nبر طق بیدل در کابل گفته\nبسکه گلشن را هجوم جلوه مشتک داشت\nرنچه چون پیراهن از صد جا چاک کرد\nیک کبوتر خان کبوتر بود از شوش چمن\nدل بجای اشک میریزد ز جوشش کریه ام\nاز خجالت برگ کل دستی بزیر رنگ داشت\nغنچه گل پیر هن از بس قبای تنگ داشت\nبسکه از رخسار کل میل پریدن رنگ داشت\nاب موج از شوخی بحرم کهر در چنگ داشت"}
{"book": "adl0208", "page": 199, "text": "۱۸۴\nاز شراب عشرت ارمن ساغر عظیم تهی است\nشیشه ام از نا امیدی دست زیرسنگ داشت\nنوعروس تیغ را بند و حنا دست بهار\nغنچه گل زان بگلشن پنجه کلرنگ داشت\nتاکه زد بر تار جانم زخمه مضراب غم\nهر رگم مانند تا رچنگ صد آهنگ داشت\nقطره سیماب را ذوق دویدن آب کرد\nکوهر من از روانی دست و پای لنگ داشت\nشد نگارستان ارشک معانی صفحه ام\nخاطر طرزی فسون سحر در آهنگ داشت\nبرطرز بیدل در کابل کشته\nبلبل از وصف کل روی تو قیل و قال داشت\nدر چمن رنگ گل از شوق پریدن بال داشت\nطوطی طبعم بگلزاری که کرم ناله بود\nمیل از شور نمو شبها زبان لال داشت\nقطره را با بحر اگر نسبت کنی خجلت کشد\nابر پیش گریه ام زان آب در غربال داشت\nجسم زارم را هجوم مویه کردن موی ساخت\nاستخوانم را خیال ناله نی نال داشت\nدر هوای چشم مست ولعل می الود او\nاز حساب باده حام می طپ تبخال داشت\nجوهر آیینه ما همی بروی تابه بود\nشوخی حسنش که در آیینه ام تمثال داشت\nعندلیب باز از داغ دل کردن طوق شرد\nبلبل از رگهای برگ کل بها خلخال داشت\nاین غزل را چون شنید آن نکته سنجند بلکه از ظرافت گفت الحق شعر طرزی حال داشت\nدر بزم حضور پر نور اینجانی بزار گرایانی کشته\nکره ناله من در دل آن مه اثری داشت\nکی جور و جفا در دل سخنش اثری داشت\nهر گرد لب لعل تو خط کشته نمودار\nیا مور در ان کوشه سراغ شکری داشت\nزان چهره زیبا و کلو کوشه زرین\nبالله مهی دیدم در فرق خوری دار\nبگشای لب غنچه و بنمای عیان در\nتا خلق بدانند که دگان دلمری داشت\nزلفیت زد و جانب جنست کشته پریشان\nچون زاغ سیا هیت که خور زیر پری داشت\nدر شب رخ شمع مثالت بحر گل\nمیسوخت چو پروانه اگر بال و پری دار\nچکین"}
{"book": "adl0208", "page": 200, "text": "سنگین دل من سنگ ستم برسکستی\nکر در دلم از ذوق جفایش خبری داشت\nهمتای قد سرو و رخ همچو قمر را\nتا خلق ببینند که سردی ثمری داشت\nسودای اسیران بنی از ناز بچوکان\nاین طره سرگشته تو برسی داشت\n\nبرردش خواجه حافظ حبیب اللسان در کابل رکشته\n\nتا نقش خط و خال تو از دیده ما رفت\nبر دیده غمدیده چگویم که چها رفت\nمو بر بدن ناف غزالان چمن خاست\nتا نکهت چین خم زلفت بخطا رفت\nشیرازه شد مصحف بسیار دو لبها\nتا تار سر زلف تو از دست صبا رفت\nبگذشت بهار و می گلگون نکشیدی\nدامان گل از دست توچون رنگ حنا رفت\nاز ما چه سراغ دل وحشت زده گیرید\nزان زلف بپرسید که دیوانه کجا رفت\nبر روی تو تا سایه طوطی خط افتاد\nاز چهره آئینه دل رنگ صفا رفت\nدر کوی تو وامانده تراز نقش قدم بود\nطرزی بهوای تو بنس و بسفا رفت\n\nاز طبع خود در قندار گفته\n\nراه دین و دلم آن زلف پریشان زدو رفت\nبرهم این سلسله جنبان زدو رفت\nآمد و باز بهر بند من افگند شرار\nشعله شوخ من آتش به نیستان زد و رفت\nآمد از خانه بیرون و بیکی غمزه مرا\nبدل خسته دو صد زخم نمایان زد و رفت\nیوسف مصر ملاحت مکه کنعان دشت\nبرق بر خرمن پندار عزیزان زد و رفت\nوصل یک روزه مرا کشت نه هجران در از\nوه که بر اخگر من وصل تو دامان زدو رفت\nدیده ام دید لبالب شده از خون جگر\nای بسا خنده که بر دیده گریان زدو رفت\nطرزی از سینه مجروح چه نالی کا ن شوخ\nصد خدنگم بدل از ناوک مژگان زد و رفت\n\nجواب ناصر علی در قندار گفته\n\nبسوای گل رویت سمن از یادم رفت\nبخیال قد سروت چمن از یادم رفت"}
{"book": "adl0208", "page": 201, "text": "تا بدیدم سر زلف و قد رخسار و منت\nسنبل و سر گل و نسترن از یادم رفت\n\nخواستم با تو زدل تنگی خود عرض کنم\nدر هن تنگ تو دیدم سخن از یادم رفت\n\nبخیال لب شیرین در دندانت\nلعل رمانی و در عدن از یادم رفت\n\nچون لب روح فزای شکرت دیدم\nلعل و یاقوت عقیق یمن از یادم رفت\n\nتا بچین سر زلف تو گرفتار شدم\nنفخه نافه مشک ختن از یادم رفت\n\nبسکه در راه تو بگریستم بخدای الت\nبوستان و چمن و انجمن از یادم رفت\n\nبهوای سر گلشن کویش طرزی\nهوس جنت و حب وطن از یادم رفت\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nآن پریرو تا زمن دمی روی خود تابیده است\nصبر از دل طاقت از جان جوی خون دیده است\n\nشد ز اشک حسرتم معمور جانها خراب\nتا باغیار دغا آن سنگدل خندیده است\n\nگر بیایی دیده ام روشن شود از دیدنت\nدر غمت هر چند نور چشم من از دیده است\n\nدر فراقت مردم و رویت ندیدم صد دریغ\nزان که تن از جان گذشت و روی نو نادیده است\n\nبعد عمری شبشی آمد صد ناز و عتاب\nنیم شب ناگشته آن مه از برم رنجیده رفت\n\nباز فسبان میکشدت و چون مرادید از جفا\nروی خود را با دو زلف مشکسا پوشیده است\n\nبر سر خاک شهیدان خود آمد از غرور\nتا که نشیند غباری زود دامن چیده است\n\nهر کجا نگذشته طرزی شوق پای بوسی\nآن زمین را سر بسر از جان و دل بوسیده است\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nدر دل صد پاره هر کس لذت دیدار یافت\nدیدن گل را بچشم خویش نیش خار یافت\n\nهر که را شد دیده دل محو روی گلرخان\nاز بن هر خار مژگان جلوه دیدار یافت\n\nهر که اول حسرت آباد خیال یار شد\nدر حریم وصل چون آئینه آخر بار یافت\n\nدید بلبل برک برک غنچه و گلزار را\nدر دل هر غنچه صد جایش نوک خار یافت\n\nیوسفی"}
{"book": "adl0208", "page": 202, "text": "یوسف نگشته دامان کنار از مصرد جذبه شوق زلچی از کار بازار یافت\nماه من از پرده چون رخسار گلگون برنمود آفتاب از شرم خود را در پس دیوار یافت\nبر ذرات عالم نور بخشی میکند هر که چون خورشید اینجا دیده بیدار یافت\nراز دار پرده اسرار عالم میشود گر ز حرفی از رموز پرده اسرار یافت\nشد خلاص از بند و زندان هوا و حرص انکه سر را بسته زنجیر زلف یار یافت\nنا امید بها کلید قفل امید دلرا عاقبت طرزی ز هجران دولت دیدار یافت\nمن طبعی\nامروز بیبی نه عجب جوشش و خروشش ساقی شده بدست و خمر باده بکوشش\nاین صبر عجب داروی تلخیست که در کام زهرش مکی شکر و نیشش همه نوشست\nاز حسرت مژگان سیه تاب تو ای شوخ فریاد نفس سوخته ام سرمه فروشش\nدر پیش بناگوش تو از جان خم کاکل مانند غلام حبشی حلقه بگوش است\nبر پشت جهان بست توان کلفت دنیا ما را که بعشق بتان بار بدوش است\nهر سر که ز مغز است تهی عقل ندارد مغز است که اصل خرد و مایه هوش است\nدر گوش حریفان خرد مند خبر دار شور طپش دل به از آواز سروشش\nاز میکه شدم محو تماشای تو در بزم عکس تو چو آئینه بدل جلوه فروشش\nدر بزم پر از شور و شر باده گساران چون جام تهی طرزی بیا و تو بخموش\nجواب کلیم در کابل گفته\nاز روی اتشین تو دل کام بر گرفت با شعله صحبت خس ما زود در گرفت\nچون دل طرار دامن مژگان بر گرفت و سل گهر برشته ام از ناز در گرفت\nدر شهر حسن کیست که پرسد حال دل پیکان رسید از دل پر خون خبر گرفت\nدارد کشاده دست بهنگام مفلسی پوشد کف صدف که چو نقد گہر گرفت"}
{"book": "adl0208", "page": 203, "text": "عنقا صفت بطرف قاف فنا نشست\nهر کس که چشم باز بحسن سر گرفت\nنقش صفای صورت حسن گین بنود\nآئینه شخص عکس ترا چون در گرفت\nارنب منش که بوسیده امن پرده نور شد\nشمع صفای روشنی از چشم تر گرفت\nبار و بر درخت امیدم شکستی است\nاین نخل خشک آب ز جوی نهر گرفت\nاین خال و خط بنج لبش کس نهاده\nیا مور بال و پر بهوای شکر گرفت\nطرزی چو شمع روشنی بزم الفت است\nهر کس بزیریق دفانرک سر گرفت\nجواب کلیم در کابل گفته شد\nدوش در بزم آن پری رو پرده از رخ بر گرفت\nشمع را در مغز جان از رشک آتش در گرفت\nدوش تاسوی من با چهره از می بر فروخت\nشمع طشت انشین از خوی او بر سر گرفت\nگر چه از بس گریه کورم لیک بتنها بیجا\nدر شب تاریک مژگان رشته در کوهر گرفت\nتا که دیدم گردش چشمش بزم میکشان\nطبعم از جام شراب گردش ساغر گرفت\nچهره افروزی بهم جنسی ندارد اعتبار\nاز هوس نتوان که رنگ شعله خاکستر گرفت\nبسکه دل دریا وصل تشنگیش شعله زد\nاخرا از سوز و در رقم بر زبان اخگر گرفت\nواعظی رنگین تر از روی گلستانت\nشخص عکس عارضت آئینه را در بر گرفت\nدر ره افتادگی نقش زمینم ز بس\nکس چو نقش پا مرا از خاک نتوان بر گرفت\nگفتگو رسم چون قلم کرد آستینم را تهی\nاز مخوشهای کف دست صدف گوهر گرفت\nگرچه دل از یاد جورش یک خیابان است\nسینه هر ساخت ززخم او گل دیگر گرفت\nطرزی بیچاره از جور و جفای گلرخان\nدستی بر دل ماند و دستی دگری بر سر گرفت\nجواب شوکت در کراچی کشته\nحماز خون بک بچزت که رنگ گرفت\nکه آن سیاه درون پنجه اثر چنگ گرفت\nشکست رنگ برخارت از زاکت حسن\nبمیر خیال رخت تا زنا که سنگ گرفت\nبیمار"}
{"book": "adl0208", "page": 204, "text": "بهار رنك زپامالی توحاصل شد\nخمار دست تو از بار کل بچنگ گرفت\nکشودن در فرج لبت بکینه داشت\nتبسم آمد و قفل از دهن تنک گرفت\nهزار شیشه دل میسدا چو غنچه شکست\nزکرد سوسه صدای قنا که سنک گرفت\nنزاکت کل رویت ز بس لطافت داشت\nمژه کشودم در وی تو کل برنگ گرفت\nز بسکه بیو سرم دود شمع کردن بود\nبسان ابله افتاد و پای لنک گرفت\nبزور بازوی عشقت که میزند پهلو\nغزال کوه محنت دراغ از پلنک گرفت\nچو طرزی داشتم آزادی از کرفتاری\nبدام نازمرا لعبتان شنگ گرفت\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nتا که طرف چشم رخسار و خطش کاکل گرفت\nپیش نرگس لاله دست از جیب کل سنبل گرفت\nزان کند وصف رخ کل را بصد دستان ادا\nخامه دستان سرایم درس از بلبل گرفت\nدر میان بزم چون مینا سرافرازی کند\nهر که زان ساقی سیمین ساق جام مل گرفت\nدر جهان رفتنی هر کس اقامت میکند\nرهبر دی باشد که منزل را بروی پل گرفت\nبر کردن کذارد پای از اغزار و فخر\nتا چو کرد از خاکساریها پی دلدل گرفت\nپاک چشمان را بود معشوق دائم در کنار\nشبنم خاکی دامن جا بروی کل گرفت\nبا یهود و مومن و کبر و مسلمان ساختم\nطرزی با وسعت مشرب بمیرا کل گرفت\n\nجواب کلیم در کابل کشته شد\n\nبسکه دل در حلقه زلف کجش منزل گرفت\nجای هر پیچ و خمش را رقعه رقعه دل گرفت\nکشته طر ز شهید مشهد الفت شوم\nکر وفانون من اخر دامن قاتل گرفت\nمیتوان مجنون صفت هم دوش با لیلی شست\nهر که چون کرد از طلب دنباله محمل گرفت\nکر چه غرق بحرم اما تشنه کامیها بجاست\nخشکی بختم چو کو هر دامن ساحل گرفت\nبر رخش مسه در کشاید عالم با لا زغیب\nهر که چشم و وزن امید خود را کل گرفت"}
{"book": "adl0208", "page": 205, "text": "انه برای صیدم ای صیاد دام دانه مرغ زیرک طبع را نتوان بچشم دام گرفت\nطرزی دلداده از کوی تو میت نشانم دستی برسرمیرود دست دکر بر دل گرفت\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nدلم ز مدرسه و بحث قیل و قال گرفت شراب اگر نبود میتوان سفال گرفت\nچواهر من که برد خاتم سلیمانی صفای حسن ترا خط بدست خال گرفت\nاشاره ایست که از دل سرگذشتن میدان دل شکسته از ان زلف لام و دال گرفت\nجلای چهره اینها ست خاکستر صفاز سبزه خط حسن ان جمال گرفت\nنشان سطر خط لوح کتاب ایام است کسی که درس بنمر یاد از کمال گرفت\nبمجر زتبه خورشید بی زوال رسید چو طرزی هر که پی حسن بیزوال گرفت\n\nبر طبق بیدل در کراچی کشته\n\nاز لغرش نفس دل من با صفا گرفت تصویر عکس باز ز دست هوا گرفت\nچون میتوان که شب خفا شکار کرد دون همتی که همت دامن بامعا گرفت\nصد خار حسرتم بمجگر همچو کل شگت بوی ترا چو غنچه ز دست صبا گرفت\nذوق فنا بجیب بقایم نشانده مارا خیال هستی ات در نا گرفت\nنازک ادا فتاده ز بس ناتوان تو تصویر موی بر لب حسینی صدا گرفت\nیک آه درد ناک بعالم نمیدهم شکر ز دست داد نی با صدا گرفت\nدرد فنا ببرم چمن و دش نفب زد از کل کلاه بر در سوسن قبا گرفت\nرنگی نداشت در کف دست خون من از روی عجز دامن برک حنا گرفت\nخضر ای خط سبز تو از طالع رسیا جا همچو خضر بر لب آب بقا گرفت\nطرزی نفس چوساخت مدل موجب از رفت و آمد نفسم دل جلا گرفت\nبر روش بیدل در کراچی کشته\n\nدیاد"}
{"book": "adl0208", "page": 206, "text": "فریاد درو اده راه نفس گرفت\nبارگران قافله در کش جرس گرفت\nعنقا بی بی نشان بکل بادم نشست\nشهبار کوه قاف شکار مگس گرفت\nاز طرز ناز جلوه زیبا قامتیر\nبراب فلک آینه پیش و خس گرفت\nاز بس مساحت قوت بازوی شجاعم\nدر چارسوی عشق تو در دم عسس گرفت\nاز ضیق دلم دو قدم پیش می نهاد\nدامن زپشت سر بمد ونیم نفس گرفت\nچو کودکان عطای فلک ناشناختیم\nچیزی که داده بود بما باز پس گرفت\nشیر فلک بدست تواند شکار کرد\nهر کس که کرک نفس ببند رس گرفت\nبا اهل دهر خاطر آزاد صاف نیست\nدر ناکسان کسی نتوان نام کس گرفت\nاز بسکه غول نفس دلم را ز راه برد\nشد بر هوا سوار و سراغ هوس گرفت\nکفتم بباله طر ز می شود باز خاطرم\nآنهم زبخت بدلب چاک قفس گرفت\nجواب صائب در کابل گفته\nمادر چمن نقاب ز روی نکو گرفت\nاز شرم غنچه دست خجالت در گرفت\nهرگز لغزشی زسد کردش پیشیر\nهر کس بکوی میکده دست سبو گرفت\nاز نسبت جمال تو ای نور بهار حسن\nکلشن رواج تازگی از رنگ بو گرفت\nتا کف ماند زار دل سینه فکارم\nکز دیدن تو گریه مرا در گلو گرفت\nاز گفتگو بی ست حریفان مست کوی\nبی گفتگو که طبع مرا گفت کو گرفت\nباد صبا چو شبنم کل در عرق نشست\nاز بسکه در سراغ رخت جستجو گرفت\nمادر چمن زطره پرچین کره کشاد\nمانند نافہ ناف کل و لالہ بو گرفت\nاز رنگ شعله برکف خس بسته ام حنا\nدستم چو طرف دامن آن شعله خو گرفت\nتا خط گرفت کام امید از دهان یار\nدندان کند با سر لب آرزو گرفت\nبستم دکان سیز بب ازار عاجز\nتا عشق راه چاره ام از چار سو گرفت"}
{"book": "adl0208", "page": 207, "text": "١٩٢\nتا بخیه زد بلب زخم من صبا\nاستاده دیده قد ترا بر کنار جو\nساغر بشیشه گرچه پری کرده ارغون\nمانند نقش پایدرش رو نهاده ام\nماندا بر بکه بیادش گریستم\nطرزی دلم شکست بیادسیب زنخ\nتار ورا ز زلف تو بپرو گرفت\nزان سروناز جای بر اطراف جرگر\nمستان ساده طبع پری ناگذر گره\nالفت زبسکه طبع بآن خاک کو گرفت\nرخسار کل بطرف چمن شستشو گرفت\nدامان سر و ناله چینی بمو گرفت\nجواب صائب بدر کابل گفته\nگل گل صحف روی تو حرف شکر گفت\nخوبان بوش صف صدق جان گوشند\nاز شرم ماه چهر رخت کاست چون ہلال\nمحصم مکر ران دہن تنگ را چسند\nدر پرپس روی مردم چشم جوان و پیر\nہرتار زلف خم بجمت بہر تسلیا\nالماس طبع طرزی بای شعرما\nپیش تو غنچہ ہم سخن سر مهر گفت\nاز بس صدف بلب سخن بسته در گفت\nپیش رخ تو هر که زماه دو مویه گف\nپیش لبت دگر نتوان حرف کز گرفت\nطفر سرشک راز عراش ته روکت\nصد حرف سر مهر بکوشت شهرت\nهر نکته که گفت چو کو ہر سفت گفت\nجواب صائب در کابل گفته\nخط رو بروی نصف تراکر نشته گفت\nوصف رخ وقد تو بکل از عندلیب\nصد حرف سخت وسست نشنیدم د این بار\nبا باد صبح از غم روی و رنک کل\nآتش بجان بلبل سن از ان یار تندخو\nیاری نماند رشته الفت چو قطع شد\nکاکل بپشت سر ہمہ را جسته جسته گفت\nبرجسته تر ز شاخ کل و سر بسته گفت\nبا طبع خسته بر رخ مادام خسته گفت\nاحوال غنچه را بزبان شکسته گفت\nہون سپند بر سرآتش نشسته کف\nنتوان که راز چنک بتار گسته یان\nفریاد"}
{"book": "adl0208", "page": 208, "text": "فریاد هر کجا که بود خیمه میزند بسیار جز سبک ناله را نتوان پی بستر شناخت\nدور از نوا ترازی صائب مأخذم چه عجب این قسم شعر را نتوان جز بخش شناخت\nجواب کلیم در کراچی کشته\nتا خیال شمع حسنش در دل من خانه ساخت پرده فانوس من را از پر پروانه ساخت\nو حشتم از ناله چون زنجیر میگردد فزون تارم و حشت نگاه او دلم دیوانه ساخت\nکرد دل آیئنه پرداز و صفای حسن او سینه ام با در فشان شاخ شانه ساخت\nپیکر حسن سرشتش ناز کنین افتاده است در حضور او بهار از رنگ گل پیمانه ساخت\nگر چنین ذکر گلم در دوست باز روزی میرود میتوان از اشک بلبل سبحه صد دانه ساخت\nاز سر طول امل پیچون حباب آید نفس دل که طوفانی نگردد وی دریا خانه ساخت\nپرده قفس نفس تا وا کند بر سینه بر کلید بیخودی دل از طپش دندانه ساخت\nزیب شبنم میتوازد اشک ما را هم دهد انکه یک قطره باران گوهر یکدانه ساخت\nپرتو دانم بزم هیچ افزوزد چراغ تاکه روشن شمع مارا از پر پروانه ساخت\nجوش مژگان سر سرشکم جان طرازی مینماید استخوانم را سراسر چاک بیچون شانه ساخت\nبر طبق بیدل در کراچی کشته\nبسکه دل از گرمی خویش بسر گردید و سوخت شعله جواله از حیرت بخود پیچید و سوخت\nاز شرار هستی موهوم در بزم وجود چون سپندم دل حسرت یکصدا بالید سوخت\nدوش ای مرغ دلم و امروزه در کر قفس نام او با بدر خود از دور پر رسید سوخت\nشمع را در دسر دل سوختن چندان گداخت تا برفع در دسر صندل بسر مالید سوخت\nپیش شوخیها حسنش عیشم واقف زول انقدر دیدم با و تبخاله سان بالید سوخت\nدر تب تاب شکن باد شمع بزم یارم تا شرار هستی او با ما را دید و سوخت\nحسرت این بزم را از بسکه آمد غم مقامت شمع ما بر روی محفل یک بر خندید وسوخت"}
{"book": "adl0208", "page": 209, "text": "۱۹۴\nبرشکست رنگ کل چون دید در گلشن چنار \nدست حسرت از ندامت ما بهم سایدر سوخت\nپر پرواز رنگ شمع از ین محفل مباز \nتا کف دست ندامت از ثمره خائیگر سوخت\nشعلہ خوجای حسن کرم او چون اشتم \nدر شرار کارند مک حبا پیچید سوخت\nتا نور د خاطرت از شعله خوبان دور باد \nشمع بهر زیب بزمش آستین مالید سوخت\nبسیه کرمیهای شوقش اختیارم پاک سوخت \nشعله را طرزی برنگ روی کل فهمید سوخت\nبر روش بیدل در کراچی کفته\nآتش عشقش چنان در دل خیال خام سوخت\nکر یتین آن سو کداشته خانه او رام سوخت\nاز فساد انفس شومی شهر تها مپرس\nدر دل سنک نگین همچو شهر انجام سوخت\nکفتگوی شعله خوبان دغا پر تش است\nهمچو شمع بر محمر از کر می زبان در کام سوخت\nعاجزانرا نارسائی سد راه حست است\nصیدم از پرواز نومیدی برو د ام سوخت\nتندی نازک مزاجی تیغ قطع الفت است\nشعله خونبها چو بر تم صورت ارام سوخت\nبسکه رنگ باده ہستی ندارد اعتبار\nتاحباب می نفس دو با ده در جام سوخت\nتمام سوز بی نصیبی کس در ین محفل مباد\nچرخ مار اسوخت همول تن نام سوخت\nدر دماغ عشق ز و مغز سرسودا گذشت\nاسمان زیت ملم ان سوی پشت بام سوخت\nبیکه معدومی شه روز دور بهای زمین \nمغز توام با نگه در دیده با دام سوخت\nقاصد پیغامت تاب جواب او نداشت\nهمچو بوی کل نفس از شومی پیغام سوخت\nبسکه در راه فنارم کرم از خود ر فتم\nچون شهر از تندی رفتارم اخر کام سوخت\nآتش درد نفس طرزی چه افت شد خودش\nآنچه با خود داشتم ز آغاز تا انجام سوخت\nجواب صائب قندهار\nشب بیما و جلوه اش بس دل دیوانه سوخت \nتا زدم یک م هم برهم چو شهر خانه سوخت\nبر سرم سودای الفت کیت مسیر م کلردان\nدر کف مشاطه از کر می آه شانه سوخت\nمحرر"}
{"book": "adl0208", "page": 210, "text": "۱٤٥\n\nسخت جانسوز است یارب شعله بیداد طرا ما شراب اید گل در دیده پیمانه سوخت\nدل نه تنها سوخت زمی از لب میگون گر نگاه نیم مستش هر سر میخانه سوخت\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nطرح رفتن با چویارم رنگ با بیگانه ریخت دیده برهم ز اشک حسرت صد هزارانه ریخت\nرفت تا با هر من صیادم و صیدم نکرد خون فشانمد از دیده دام و خاک بر سر دانه ریخت\nخانام بر دوستی چون حبابی میرود بسکه چشمم در فراقت اشک در کاشانه ریخت\nبسکه دل در حلقه زلف تو بر هم ریخته است زیبها دلها ی خونین جا بگی از شانه ریخت\nاز استین دانسم دست در باغ بوستان خون دل از بسکه چشم در غم جانانه ریخت\nچون گشاید عقده زلفت با نگشت خیال گر کشاد عقد زلفت پنجه ای شانه ریخت\nاز میان تا چشم مستت اخت مستی بند کرد دور از ان لبهای میگون باده از پیمانه ریخت\nدامن خورشید طPrintزی بک چین ریخت اشک خونین بسکه از چشم این دل دیوانه ریخت\n\nدر وطن شام گفته\n\nتنها شیشه دل را شکست و ریخت شد مست دساغر و خم و مینا شکست و ریخت\nدیشب بیک کرشمه که از روی ناز کرد اسباب عیش ما همه یک جا شکست درریخت\nجام امید و ساغر سر ریز ارزو از ناز و عیش چشم تمنا شکست و ریخت\nبر روی غنچه رنگ برنگی شکست باد گردید ساغر دل گلها شکست و ریخت\nمی خشک شد شیشه ز بس اضطراب دل جام ز دست شوق تمنا شکست و ریخت\nطوفان گریه ام نزد چون ز دیده جوش در دانه ام زجش دریا شکست و ریخت\nمانند جام پر دل چون آبگینه ام از دستم اوفتاد ز صد جا شکست و ریخت\nطبع دول د امید دست د ارزو غم خمره را بزیر کف پا شکست و ریخت\nپای خیال و خاطر اندیشه زخم شد از بس سفینه شیشه دلها شکست و ریخت"}
{"book": "adl0208", "page": 211, "text": "زین پس امید نفع بسودای سودتست\nمینای نقد مایه سودا شکست و ریخت\nمینا شکست و باده بگلگون بخاک ریخت\nامروز ساز عشرت فردا شکست و ریخت\nجام عبارت دمی معنی گفت کو\nحیرت گرفت و برلب گویا شکست و ریخت\nگفتم دوا کنم دل خونین خویش را\nافسوس کان دست مداوا شکست و ریخت\nتا جام عشرتم شکست از جفای دهر\nاشکم درون دیده بینا شکست و ریخت\nمحمود گو بیا و ببین بزم عشرتم\nساز نگون فتاد و مینا شکست و ریخت\nیا رب چه وزن داشت غم هجر یار یار\nکز بار غصه ام همه اعضا شکست و ریخت\nطرز ی چسان ز دل کنم قطع آرزو\nپیمانه امید و تمنا شکست و ریخت\nجواب بخو د در کابل گفته\nشب که شور جلوه اش می در لب اندیشه ریخت\nجای قلقل جوش هرنگی پری اندیشه ریخت\nبسکه از شور غم شیرین سرما اتش است\nبیستون را کوهکن همچون شرر اندیشه ریخت\nدر دل ظالم اثر از ناله مظلوم نیست\nدر زمین سخت نتوان دانه طرح ریشه ریخت\nسرنوشت هشیار چون مخمور مست بیخودیست\nرنگ این میخانه را ساقی برون اندیشه ریخت\nدر دل من آه آخر شیون و فریاد شد\nوه که جای ریشه نی ناله زین بیشه ریخت\nتلخی ما از خرابات پری می میکشد\nمی بسان نشه بیرون از دهان شیشه ریخت\nباغبان قطع کن از درخت خشک من\nجای حاصل نو نهال بی بر ما ریشه ریخت\nبسکه مجنونی شیرین شیرین کار بود\nنقش شیرین کوهکن جای شرر اندیشه ریخت\nهمچو خود چون نگردد طرزی مست و خراب\nیاد چشمش جوشش می در ساغر اندیشه ریخت\nدر کراچی بندر بمقدوم میشومی گفته\nای بوم شوم این کل اول قدم شومست\nعالم خراب از قدم بوم شوم تست\nصد شهر شد خراب از آواز بوم شوم\nاما ز مرگ بسته دیدار شوم تست\n\nمردم"}
{"book": "adl0208", "page": 212, "text": "مردم رو د بسوی عدم چون تو میرسد\nآتش بجث زار وجود است از دمت\nخواندی با تسکو درسی برهان جهل عی\nآثار خیر و شر ز تو پوشیده جمالی\nتقویم سعد زا بخط طالعت نداشت\nطرزي سخن اتش شومی او مگو\nاین هم بآب تیر خامه الطاف مخدوم است\nمار جحیم خود نفس چین سموم است\nکشف الفات جهل کتاب علوم است\nبر دیده ات خشاوه جهول و ظلوم است\nمنحوس هیات تو مهبط نجوم است\nطبع شرير او شرر شمع موم است\n\nبر در مشق خواجه حافظ در کابل گفته\nدر میکده یا رآمد از نشه می سر مست\nبدست زجام حسن بر چین غضب ابرو\nدر پای خم از مستی پیمانه و مینا را\nگفتم که چه دستی است ای ترک کمان ابرو\nسر دست گرفتم جان انداخت بزیر پا\nگفهم که بدست جام چون است نکویم شان\nدر خون جگر سازم بشم چلو در خار\nبا ابر و چشم او یکبار نظر بازی\nبگشود بروی من از غیب در رحمت\nاین مصرع حافظ را طرزی مچن میکردنت\nبر دوش کمان کمین شمشیر جفا در دست\nچون سرو زجا برخاست چون غنچه زیباست\nچون جام دل آمدان بشکت و دو تکه است\nلنجا و رست باز تیری که دلم خه است\nپایاس نهادم سر افگند کجا گم است\nبخشا که بعفوم پوش جان لیت بکویم فرام\nیک قطره ز عین سینا برخاست چاو در کات\nبگزید که چون بدست تا تیر و کمان بند است\nهر در که بروم بیانه زدی صد تر است\nاز قد بلند او بالای صنوبر پست\n\nسجواپ شوکت در د علی گفته شد\nبلکه پا خورده حنا از دوست\nدست از شرم دو جا روی بیا\nغنچه تا دست نگارین تو دید\nزان بهار دو بها از دو ست\nیکدست حیا از دوست\nمیکند چاک قبا از دوست"}
{"book": "adl0208", "page": 213, "text": "تا عمودی قد و بالا بچمن\nسرو استاده بپا از دوستی\nسیلاب دستی بالای بلاست\nبسکه در خاک بلا از دست\nمیزنی بسکه بدلها ناخن\nدستها سوی خدا از دست\nکمر کافر و ابرو مومن\nهمچو محراب دو تا از دست\nدل خونین من از جا شد شک\nاز غره ریخت بها از دست\nدست حکم تو بهر جای رسد\nکوره و طرزی کجا از دست\n\nجواب مولوی احمد جان تاصر تخلص در کراچی کشته شد\n\nزهی پر زهر حسرت کام شہد از لعل شیرینت\nبرنگ غنچه گل در خون طپد اندوی گلشنت\nز بوی گل نباشد کرد داغ مشک سودائی\nنه ندیدم چرا لاف خطا با زلف پر خمنت\nچگویم از لطافتهای موج حسن گلزارت\nکه چون شبنم چکید رنگ بهار از روی نگینت\nدو در رنگ کل از جای که از چشم جو شش\nبند بر چشم بلبل کز خیال پای برگینت\nکجا بردی عاشق از تغافل چشم کشاید\nکه مژگان مینمک نمکست از لعل شکرینت\nمدار سر به مژگانت گرانتر گشت ربعشق\nغبار سرمه شد کوه گران بر خواب تسکینت\nپهلوی ت حمله چون خار از جوشش نزاکتہا\nبود گر جامه خارا ز روی بار با سینت\nبه سینا سر از چاک گریبان بر نمی آرد\nاگر از آستین بیرون کنی دست نگارینت\nاگر تا جرتہی دست امد از هند سر زلفت\nدو صد چین یافت طرزی از شکنجه زلفه متینت\n\nجواب یحیی کشمیری در کراچی گفته\n\nچسان بیرون برایم چون صدا از بند کردن\nکه محوم چون شکن در حلقه زلف کر گیرت\nز بس خون شهیدان ریختی بر خاک پیونسته\nچو تیغ کوه سنگی گشت آخر پشت شمشیرت\nبه شش اساد می زان از دم تیغت نکردم\nکه چون جوهر بهم صد جا گره خوردم بشنجیرت\nچنان ذوق خدنگت خاطر شیرین تاب بیدارد\nکه خون صید یک دشت کمان پنهان شده از تیرت\n\nنمی"}
{"book": "adl0208", "page": 214, "text": "ربن بیز چشم اسطارا د ناوک ندارد نگاه صیدی آید چو تیرا ز چشم دیگرت\nدرستی صدا در زلف مشکینت نمیباشد ز شور دل شکستن میصید افتاده ز نگیرت\nبذوق میزد دست حلقه از زلف تمنایت طپیدن چون دل صبا دارد غرض شجرت\nبنوک خامه بنقش تصویرت چنان بندم که گرد آئینه را بیاب چون سیماب تصویر\nبکوچون کرده تصویر بیرنگ کشد طرازی که مانی را کند حیران خیال نقش تصویرت\nجواب حکیم در قندهار کشته\nسرم در پا فکن از دوش از فم چشم فتانت بگردن ماند مار مستی از تیغ مژکانت\nبمرک خود نیم از دامن پاک سیزتم که از خونم مبادا لوده کرد و دست و دامانت\nخدا را ای شکر لب خنده کن کن که زخم دل شود سرخه گلزار از تبسمهای پنهانت\nبدیدن از نزاکت آب میگردد کل رویت نگه دزدیده باید بگذر و از طرف بستانت\nنشان ما دکت از خسیر پنهان ای کل ان بردو دهم صد بوسه مردم بردهان زخم پیکانت\nزبس با نند ذوق قدشمشادترا در دل بجای سبزه روید سروازخاک شهیدان\nبصحرای غم عشقت اگر از تشنگی میرند ننوشد آبحیوان تشنه چاه زکدانت\nشود چون پسته خندان از نمک پاشور سازند از ان لب در تبسم در نمکدانهای خندانت\nکمان باز ده کن ناوکی بر کوشه دل زن که تا سازیم ای بد کیش جان و دل بقرانت\nکف افسوس مردم چون مکس بر سر از ان یبم که مور خط هجوم آورد کرد شکرستانت\nسمند ناز در میدان بتازای شهسوار حسن که طرزی هم سری دارد چو کوی از بهر جوکانت\nاز طبع خود در قندهار گفته\nای روشنی دیده ز خاک سرکویت خورشید چه مه کسب صیا کرده زرویت\nدرناف غزالان ختن مشک شود خون در چین رسدا رنیخ از خلق نکویت\nصد آئینه حیران تماشای جمالت صدنافه چین بسته با هر حلقه مویت"}
{"book": "adl0208", "page": 215, "text": "٢٠٠\nچون برد شمیمت چمن باد بهار\nتو قبله ارباب وفائی و از ان روست\nدو و دل طرزی نرود چون سوی کوی تو\nدر غنچه نهان کرده صبا نکهت تو\nاز هر طرفی روی دل خلق بسویت\nکاتش زده در جان دلش شعله خوت\n\nجواب بحال تخمد در کابل گفته شد\nچون تاب نظر نبود بر عارض زیبایت\nبر فرق تو از بالا گویند بلا آید\nچون طره مشوش شد از عاشق سودا\nچون نقطه که بگذارد بالای شکر در خط\nبر آتش رخسارت چون خال می گرد و داغ\nگر تیر زنی بر دل ای شوخ کمان ابرو\nدر بردن جان و دل حاجت نبود گفتن\nدر طرف بناگوشت سیماب بخود پیچد\nبر چرخ برین طرزی از خنده گذار دم\nدز دیده نگه کردم بهنگام تماشایت\nببینیم زیر چشم هر لحظه ببالایت\nسودیم اگر چون زلف سر زیر کف پایت\nزان گونه نماید خال بر لعل شکرخایت\nهر دل که برد داغی نبود ز تمنایت\nچون ناوک مژگانهما دید کنم جایت\nصد گونه اشارتهما پیداست بایمایت\nاز بسکه گره خوردم بر زلف سمن سایت\nچون گرد اگر سایم سر زیز کف پایت\n\nدر کابل برای یار سود که قدری گرانی تتا گفته\nچو بس سلته دل در شکن زلف شکنت\nخدارا ای شکر لب شهدی پیغامی که بیوت\nچو خواندم رقعه یار با ناز و عتابت\nدلم از حسرت اغوش تو هر دم میگوید\nحسان دل از خیال دانه خالت تهی کردد\nلب لعل تو از تنگی بس لفظ عدم گوید\nطبیب محت اول که دید پیش ان صف مرکان\nنگاه غمزه ای کل که در دام است میکنت\nکه شد کامم بیان زهر هریعل شکر بت\nبیان نامه پیچیده بخود از خط شگنت\nکه بودم کاش خار گلشن دیبائی باین\nکه هر شب نعل برد از راه چشم کی کل اسکت\nبسان غنچه پر خون ست در کلزار یکسنت\nکه کرد و کاش کیک دل اسیر چاک بیکنت\n\nجوابیه"}
{"book": "adl0208", "page": 216, "text": "جفا کیشی ترا تا درین به آیین گشت ای بدخو\nدل و دین رفت از دستم به دین از دین گذشت\nبیا تا کی بماند دور داری جلوه ای گل\nمرا از جان ربود آخر ادا و ناز گلچنت\nفشانم نقد جان در استین چون خالی کویا\nاگر در دستم افتدای سمن سیمین ساق سیمینت\nز اشگ لاله گون سازم حنایی کف بابا\nاگر در گردنم گردد حمایل دست رنگینت\nبجرأت پاسنه ای خامه بر لفظ کشد خیزم\nکه ترسم ناگهان چون شعله گردد پای چوبینت\nگشاید غنچه امید گرنه دود آه من\nبهان زلف سازد تیره گون کلبرگ نسرینت\nزبیابی دل حرفی اگر بر صفحه بنویسم\nبخط و طومار می پیچد بهمان زلف پرچینت\nز وصل لعل نوشین تو طرزی نگذرد هرگز\nرود گر جان شیرینش بیاد لعل شیرینت\nبفرموده عم معظم امیر کبیر امیر دوست محمد خان در هرات گفته\nای گشته بكون حيرت العنت من یافتو\nاز لعل تو دارد دل سودا زده ام قوت\nبرمصحف رو خط تو در آیت خوبی\nرد است بصد وجه سبق از خط یاقوت\nپیچیده بخود موی چین بر رخ از ر\nیا تاب زده حلقه گیسوی تو بر روت\nپر سر کند پشت چو محراب ز حیرت\nهرکس که کند سجده بطاق خم ابروت\nچون شمع شود آب قد سرو خجالت\nگر بر لب جو جلوه کند قامت دلجوت\nاز تاب که داغ شود طرف عذارت\nدزدیده نگه چون نکنم بر رخ نیکوت\nمادرت ندیدیم چو باروت بکجا هیم\nیا بیم خلاص از رهائی تو بماروت\nبویت سبب زندگی ماست از انرو\nما بوت رسد باز شوم زنده بتابوت\nطرزی سخن خویش بر یش شهنشاه\nآهوست بشیر کند جلوه گر آهوت\nردیفش بیدل گفته\nهر که چون آئینه حیرت آشنا افتاده\nبا صفای شخص معنی در نما افتاده است\nهر که همچون سایه از قدش جدا افتادست\nبر سر خاک سیه روزی ز پا افتاد است"}
{"book": "adl0208", "page": 217, "text": "۲۰۳\n\nدر بارگاه تو از صفحهای تسلیم بیام\nبسکه‌ ساز الفت عالم هجوم دلتپپ نیست\nبسکه در پرواز صید نیستی فکرم رساست\nهرکه در راه طلب وحشت سراغ نیستی است\nخاک آلودم بر آید از دهن گرد نفس\nدیدن امکان نشد مژگان کشم در عدم\nعالمی در راه بیدل بی خود افتاده است\nزان میان غنچه دلبستم صباغ زند\nطرز می در بیدل هستی چون کند اسود\n\nاز خط پیشانی ما بوریا افتاده است\nعکس ار آیینه چون در صدافتادها\nمعنی مضمون عنقا پیش پا افتاده است\nترک مطلبها بر آمش مدعا افتاده است\nدانه دل از طپیدن آسیا افتاده است\nرنگ هستی همچو اشک از چشم ما افتاده است\nغول گمراهی درین دیرهنما افتاده است\nعمر کفر ست در خوبان بوفا افتاده است\nنیستی مارا چواتش در قفا افتاده است\n\nاز طبع خود در دمشق شام کٹھ\n\nز نجیر جستن راه نجات فکر خطاست\nمرا بحال دل ریش خنده می آید\nنسیم صبح بکوز شد سحر گوید\nدوی میان خدا و رسول لایق نیست\nبامر خالق است دکشا دهر دو جهان\nهمه معانی خونی زیست مضمونش\nز بسکه خلق جهان زرپرست افتاد\nازان سفر چوک برگشت شام غربت مکر\nز اشک رنگ سحر گشت یار پرسیدم\nهوای وصل رخم هجر چون زند را هم\nنقوش کون و مکان مانع سیرم\n\nاگر کشائی هر کار بسته کار خداست\nکه یار با نگلی لطف سخت بی پرواست\nبی رسول ز دو هر که او ز اهل صفاست\nبذات هر دو یکی دان اگر باسم جداست\nکشاد کار بدست علی شیر خداست\nاگر چه خط دیوان روز گار طلاست\nچو سیم رونق بازارشان برنگ طلاست\nکه اشنائی نا آشنا جای بلاست\nز درد خون شد و پیچید و گفت کار حناست\nمرا که از سرتسلیم دل براه رضاست\nمرا خیال خودم پیش راه دام بلاست\n\nدنیا"}
{"book": "adl0208", "page": 218, "text": "ز بیم کینه لقی در اثبات نیستی گردم سواد ملک عدم یک قلم مسلم مراست\nسردش غیب بپطرزی چنین بشارت داد خدای میدهدت انچه میکنی در خواست\n\nجواب مغنی در کراچی کشته شد\n\nهر دیده که چشم سیاه تو دیده است در دیده اش نگاه گل باغ دیده است\nحسن تو قد نا بر و دوش میکشد این دیده پاره ائینه مرگان دریده است\nطرز خرام قامت تو ناز پرور است سرو تو سر ز باغ نزاکت کشیده است\nگلها بدوش رنگ چوبخت رو و بیان گلش ر شرم روی تو رنگ پریده است\nبخت از بوی را یکه بروح پرور ت در برک برگ غنچه ز خجلت خزیده است\nنازک تنشه بر فرہاد خورده است سر شیرین و زبار خجالت خمیده است\nہر زخم تیغ ناز تو افتاده دلنشین این گل ز آب محبت دمیده است\nبا بانک چنگ باده بخور پرده دار باش چنگ دندان دریده گیسو بریده است\nبا جوز پوچ هم نفر و شند زلف مرا لعلت بقیہ بوسہ مغتم خریده است\nبر روی شن و رقم این مداحی تست آب رخ بهار معانی چکیده است\nیاران زجام نظم تو سر شار معینند طرزی شراب طبع تو گویا رسیده است\nتضمین چو کرد شعر غنی طرزی طبع گفت خوش مصرعی بمصرع دیگر رسیده است\n\nردیف الثاء المثلث دیوان طرزیصاب\n\nبدو ر لعل لبت ساغر شراب عبث نوای چنگ و نی و ناله رباب عبث\nبه پیش کاکل مشکین و زلف پر چینت خیال سنبل و سودای مشکنا ب عبث\nنظر بقد بلند تو سر و گلشن پست نظر بماه جمال تو افتاب عبث\nکسی که هست مریض دو چشم بیمارت خیال صحتش ار بکند و بخواب عبث\nمرا که عاشق روی عرق فشان توام نظاره گل و اندیشه گلاب عبث"}
{"book": "adl0208", "page": 219, "text": "نوای ناله بلبل بطرف باغ این است که در شراب بفصل کل انتخاب است\nصریر خامه طرزی چوبکشد آواز صدای شهر حودان چون ذباب است\nجواب مولانا جامی در عشق شام کشمیر\nای موج می کنی چو بخط جام بحث مستی نمی کن بحلال و حرام بحث\nبر متن شرح مختصر خط لبت زلف و رخ تر است بهم صبح وشام بحث\nبا شانه قصه سر زلف دراز یار کرنا بد کنم که نگرد د تمام بحث\nدر بزم مى و پیر پیش خم شرآ با جام شیره است تعقل مدام بحث\nجز با جزای غمزه و مژکان شوخ یار نشنیده ام مجلس که بود بی کلام بحث\nحسن از چه گفتگو می کند روبردی زلف حیف است اینکه شاه کند با غلام بحث\nاقند لبان سر و زبانش دون کام شمشاد اگر کند بتو ای خوشخرام بحث\nاضداد را بهم می الفت بود حلال با سرخوشی خمار کند در دو کام بحث\nافتاد از عرق بعلبند می روی خآ تا آستانه کرد ز پستی بام بحث\nجامی کند بطرز ی از ان لعل لعل یار از می رو د بمجلس مستان مدام بحث\nاز طبع خود کشم ردیف الجیم دیوان طرزی صا\nاز دیده خونبار زند لخت جگر موج در سینه افکار زند جوشر موج\nکر شرح غم چشم سیاه تو نویسم همچون قلم سرمه زند تا بکم موج\nاز دیده حیرت زده ام اشک نچی شد مشکل که زند قطره در آغوش گهر موج\nعالم همه یک دیده کرداب توان ساخت کر عرض دهم بر مژه ام دیده تر موج\nمشکل که بر دشتی ما جان بسلامت کاین بحر غم عشق تو دار در خطر موج\nزاهد چه زنی لاف کرامات و مقامات کز خشکی زهد تو زند دامن تر موج\nوصف شیرین که بر خامه نوشعت کز خامه طرزی زندامروز شکر موج\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 220, "text": "جواب جامی در دمتن شام کله\nچو مار چند خوری پیچ و تاب از غم گنج\nکه نقد کج بود جنگ و محک عیار برنج\nچو گشت مات فلک رخ نهد شه فرزین\nبدور فیل دو د چون پیاده شطرنج\nبزم صحبت خوبان نکندوان چمن\nشده است آب غزلخوان باده قافیه سنج\nدرین سرای سپنجی اساس راحت نیست\nاگرچه چرخ دوی کرد این سه هفت و در پنج\nمجوی گنج فراغت درین بنای دور\nمخواه سیم سعادت ازین سرای سپنج\nشکنجہای خم زلف تابدار بخش\nشکست پشت دلم را بروز تاب شکنج\nکف جواد تو در جود در فشان شده است\nمگر که رفته فرو پای قدرتت در گنج\nمحقق ره اسلام در زمانه ما\nمتقید است بتقلید رسم دین فرنج\nبسان جامی برنجی زبخت خود طرزی\nزنبض فلک و دور روز کار مرنج\nدر دمتن شام کله در جواب بیدل\nاول بکرد خود چو سر زلف یار پیچ\nزان پس بدور روی بتان نامدار پیچ\nاز راه نقب ریشه برک حنای سبز\nخونصا چو تار رنگ برانگشت یار پیچ\nتا کی چو درد باده بمینانشسته\nمانند رشته بر مگان یار پیچ\nخواهی مدام سرخوشیست می دید بکام\nبر دور خط ساغر رنج خمار پیچ\nتانگ بار سمل بانت کشی سبک\nاستاده شو چو کوه کمر استوار پیچ\nذوق امید لذت کام طلب بود\nتار نظاره بکسل و بر انتظار پیچ\nزان پیشتر که چرخ دهد تاب کرپت\nدر دست و در کار تو با اختیار پیچ\nگر غرا بر وطبعی در محیط قدر\nچون تار موج بر گهر شاهوار پیچ\nدر صحن باغ سایه شمشاد در رسید\nهر سو و دوز خجلت قد تو مار پیچ\nای انش فسرده غنیمت شمار عمر\nطومار تار طول امل بر شرار پیچ"}
{"book": "adl0208", "page": 221, "text": "برگردن دلدار در بنا گوش گل حیات\nبیتا بے بیقرار تر از زلف یاریچ\nبیدل بطرزی گفت که بی‌عقرب خطش\nطومار ناله ام همه جا رفت ماریچ\nاز طبع خود در کراچی گفته\n\nکم ز بیکاری بتاب طره دستار یچ\nیکتفرن جون فکر سعی رستمی در کاریچ\nگفته بی‌عشق خوبان بار دوش کردنت\nرشته الفت ببر در عرض دستاریچ\nهر که می پیچد بخود خود عقده خود میشود\nتا کره‌ را هست شیدا اندکی گلماریچ\nچند پا مالی کشی چون زلف در راه بتان\nهیچو کا کل مبر و پا کرد در طی یاریچ\nدر خیال پیچ و تاب طره پر تاب یار\nاز تف تاب تفن خود بسان ماریچ\nدل معمای عجب در سر معنی بسته است\nکرده تا چندی پیچی بس که اسراریچ\nتا محور خورشید و شامت باه باشد در مل\nهیچ گردون اندر شب کرد و سیاریچ\nراه از کفار تا گردار دور افتاده است\nطرزی از کفار بگذربس که داریچ\nردیف الجیم دیوان طرزی حبا\n\nبسکه چشمم کشته محو جلوه دیدار صبح\nگل بدامن می‌برم امروز از گلزار صبح\nخور زطبعم میکند کسب ضیا زیرا که من\nخوانده ام آیات نور از مطلع الانوار صبح\nاز سویدای دلم خورشید خاور می‌دمد\nتا نهادم چون نقط سر بر خط پر کار صبح\nبر شبستانه مشک ختن گیرد خطا\nشمه هر کس شمید از غنچه عطار صبح\nای بسا گل کز گلشن فردای محشر بشکفد\nهر که او امروز شد مشغول استغفار صبح\nسر گران هستیم از خواب عدم فردای من\nهر که زد تا جرعه از ساغر سرشار صبح\nخواب غفلت در حقیقت مایه مرگ و فنا\nوای بر چشمی که نبود طرزی بیدار صبح\nدر تتبع بیدل گفته\n\nگویی چو کافی محب افتاده در میدان صبح\nکیست نسق میدان ما ید گوی چوگان صبح"}
{"book": "adl0208", "page": 222, "text": "جیب گلچین سحر حاکل اعمان نگذرد\nچون گل زردی خند خورشید از دامان صبح\nتیره روزان را حضور طبع روشن کیمیاست\nروز برگردد شب تاریک از ایوان صبح\nاول و آخر ندارد گفتگو ی صاف دل\nمطلع خورشید باشد مقطع دیوان صبح\nشهسوار افتاب از دور جولان میکند\nنور جای گرد از ان خیزد از میدان صبح\nدعوی کذب سحر را از صدق و صفا\nافتاب از جانب خود میدهد نادان صبح\nچون سحر جام صبوحی نوشم از سینا فیض\nیک تبسم کر بمالم بر لب خندان صبح\nمیکرد بهرای حسرت سبکو از باورش\nهمچو شبنم ریخت از هم عاقبت دندان صبح\nنور اگاهی ندارد صحبت غفلت سرشت\nهمچو بیداری بر از چشم پر خوابان صبح\nخاتمه ایینه لبریز است از نور صفا\nجز مناع فیض نتوان یافت در دکان صبح\nطرزی تا این مصرع بیدل شعرم دست داد\nمقطع برتر گذشت از مطلع دیوان صبح\n\nجواب صائب در کراچی گفته\nپشت کز است آسمان دوش غنچه بیسپار\nزاغ نشسته است شام باز پریده است صبح\nکرز صفادم زند بهر کو صادق است\nطرف بناگوش یار خوب دمیده است صبح\nمنتظر صبح باش بو که بفیضی رسی\nبر قد و بالای فیض جامه بریده است صبح\nصحبت روشندلان مایه صدق و صفا\nاز نفس آفتاب صاف دمیده است صبح\nاینه درد دل جوهر فیض است و بس\nزان طب زخم دل نمک خریده است صبح\nگرد بی رفتنش دانشکافد کے\nارث مِشهور فلک بسکه رسیده است صبح\nاینه افتاب زنگ کدورت گرفت\nبسکه دم آه سرد سینه کشیده است صبح\nزین غفلت سرشت آه سحر دمبدم\nچاک گریبان سحر پاک دریده است صبح\nتار شبخون نزند بر زنگ جیش شام\nخنجر الماس را علم چو کشیده است صبح\nطرزی از صائب شنید وقت سحر این سخن\nخیز و فضولی بدم تا ندمیده است صبح"}
{"book": "adl0208", "page": 223, "text": "جواب صائب در کراچی گفته\nتا دیده آن بنا گوش چشم سنا در موج\nچون قطره آب کردید در گوشوار اموج\nزان در مذاق جانم شیرین میتوسحر\nقند مکرر آمد شیر دو ماده موج\nاز بسکه نیز دارد باغ بهار حسنش\nچون برک زر و افتد خور از کناره موج\nبر حسن نگارش غفا شکار کردن\nهر سر که محو باشد شب در نظار ه موج\nبسکه آن در کوش دارد صفای ذا\nبر کل جکه پوشد بنیم نور ستاره موج\nچون ماه تو کسی را در خون نشانده شاخش\nمژکان بهم نخوابان از چشم پار ه موج\nچون آفتاب تابان یک طشت آتشستم\nاز بس بجانم افکند آتش شراره موج\nاز بس ز عقل و دانش بی بهره شعورا\nچون طفل سر که خوابید در کهواره موج\nاز شهد شعر صائب این تحفه خواند طراز\nشد آب از خجالت قند دو باره موج\nردیف المی در المعجمه\nشد ز تاب کنش می چهره دلدار سرخ\nهمچنان کز عکس روی کل شود کلزار سرخ\nلاله نبود اینکه میروید بکوه بیستون\nخون فرهاد است کرده دامن کهسار سرخ\nبسکه در گلشن بیادت اشک کلکون یختم\nشد زموج کریه ام خار سر دیواره موج\nمیکنم در دیده غمدیده تا پاکش کنم\nباوکش کز خون دل کر دیده ما شود سرخ\nبسکه خشم مجولبهای می آلود کسی ست\nشد سرشکم در نظر مانند لعل یار سرخ\nاز پی آرایش بزم چمن برنو بهار\nغنچه را بند د بسر باد صبا دستار سرخ\nبا همه زردی که نرگس را بود کز بوی تو\nتبکری کرد و جوشم مردم بیمار سرخ\nبسکه وصف عارض کلکون او طرز ی نوا\nشد طوطی عندلیب خامه اش منقاسرخه\nاز طبع خود در کراچی گفته\nکل از غم تو کریبان درید بر شاخ\nزغنچه رنک چو بخت امید و بر شاخ"}
{"book": "adl0208", "page": 224, "text": "رسید تا بچمن نو بهار بس خرم\nگل شگوفه چو شبنم پریده بر سر شاخ\n\nز رنگ گل اثری در زمین گلشن نیست\nز بسکه شرم تو گلها رمیده بر سر شاخ\n\nز خجلت تو بگل روی باغ تنگی کرد\nاز انکه زود رو دپاکشیده بر سر شاخ\n\nدرخت گل بچمن ای صبا چه چسبانست\nکه طفل غنچه بود آرمیده بر سر شاخ\n\nعروج رتبه بآهستگی شود حاصل\nکه پایه پایه بلندی رسیده بر سر شاخ\n\nمگر هوای تو با باد صبح می آید\nکه غنچه در بغل گل خزیده بر سر شاخ\n\nدرخت گل بچمن جامه زیب اقامت است\nقبای غنچه تو گوئی بیده بر سر شاخ\n\nبگوش گل مگر از خنده دهان تو گفت\nکه غنچه را بجگر زخم کشیده بر سر شاخ\n\nگل از هوای تماشای روی او طرزی\nچو عندلیب بهر سو رمیده بر سر شاخ\n\nاز طبع خود در کراچی گفته\n\nز بسکه دیده شد از عکس روی جانان سرخ\nنموده هر مژه ام همچو شاخ مرجان سرخ\n\nسرشک از سر شادی برون دویده زرق\nکه روز عید بود جامهای طفلان سرخ\n\nبغیر بارش اشکم که بیچکد رنگین\nکسی ندیده و نشنیده آب باران سرخ\n\nز رنگ درد تو چون گل چمن کشد نازم\nز خون زخم مدام است روی مردان سرخ\n\nدو چشم مست تو بر پادشا نمیبالد\nزخون نشه بود پای چشم مستان سرخ\n\nز خنجر تو ز بس زخم بر جگر خوردم\nنفس ز سینه بر آید چو تیغ جانان سرخ\n\nمیان مجمع عشاق از دم تیغت\nز خون من شود ای گلش روی یاران سرخ\n\nز طبع او رک سنگین دلی نمیخیزد\nچه شد که گشته چو گل رنگ لعل رخشان سرخ\n\nدلش چو کوه بدخشان هنوز سنگین است\nگرچه گشت رخ لعل در بدخشان سرخ\n\nبروی در چو گل ناز میکنم طرزی\nچو زخم تیغ تو نا کرده ام گریبان سرخ\n\nبر روشن بیدل در شام شریف گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 225, "text": "صحبت بد گوهران کامست کنه ناکام تلخ\nلذت از شکر برد چون میشود بادام تلخ\n\nمیکند تسلی گوارا در مذاق میکشان\nباده پر زور باشد هرقدر در کام تلخ\n\nبر امید مطلب انسین بیقرار افتاده ام\nخواب راحت میشود در دیده ایام تلخ\n\nذوق یاد بوسه لبهای شیرین کام را\nشهد را چون زهر میسازد بکام جام تلخ\n\nاستراحت را خیال رنج زحمت میکند\nشد ز با دمرک بر دل عشرت ایام تلخ\n\nجامی ذوق جوانی عیش پیری کام\nزندگی یعنی بود ز اغاز تا انجام تلخ\n\nزهر از دست محب لوزینه شکر بود\nکام عاشق کی شود از تندی دشنام تلخ\n\nخواب راحت شود شور غوغایی کس\nشهد را بر طبع چون حنظل کند ابرام تلخ\n\nگفت بیدل طرزی این تلخی ز خامی میکشد\nدر دمی آید برون از چوبهای خام تلخ\n\nردیف الدال جمله دیوان طرزی صاحب\n\nبردرت هر کو رخ از صدق و صفا میارد\nبر سرش نور تجلی خدا میبارد\n\nنیست این اشک گلگون که فشاند چشمم\nدر ره دلبروان نوحا میکارد\n\nناله کش نغمه قانون محبت کرد د\nهر که در پرده دردت بنوا میزارد\n\nهر قدر رفته ام از خویش رفتم از هوش\nپای خوابیده ما دست عصبی دارد\n\nکم نگاهی و تغافل بتو میزیبد و بس\nگریه وزاری و فریاد زما میبارد\n\nایشر از گریه من دانه مهر تو دمید\nاشک در دیده ما تخم وفا میکارد\n\nغنچه هر مژوه چون غنچه بگلن رنگین است\nبسکه خون جگر از دیده ما میبارد\n\nهیچ زاری من زار بکو شت رسید\nطرزی هر چند به غیبت بنوا میزارد\n\nجواب صاحب در دمشق شام کفه\n\nخم چو در دل باد آن لبهای میگوش آورد\nخون می را در دماغ شیشه در جوش آورد\n\nبسکه در میخانه حسن تو می بسیار خورد\nچشم مست را نمره اثر بر دوش آورد"}
{"book": "adl0208", "page": 226, "text": "چله پر زور بازوی کمان من را\nپسته از شرم سخنهای شیرین بست\n\nگوشهای ابروی ماز نوما گوش آورد\nخنده را آهسته بر لبهای خاموش آورد\n\nچاره اش جر شربت عناب لعل یارنیست\nگوهر از گرد یتیمی شسته رو آید برون\n\nخون مارا جوشش شوقت و در جوش آورد\nگر صدف در دل نهال آن در گوش آورد\n\nنا نا ین لب رنگ قبول تا نشاید\nآفتاب هر شام در اثبات طرزیست که\n\nچشم طفل اشک را چون غنچه گل پوش آورد\nماه نو را در حصورت حلقه در گوش آورد\n\nهرکه بر دو کش محبهای شراب از خود گذار\nتا کند غفلت شکارم نفس در ما با ز من\n\nبحر را چون موج عیشا بد در آغوش آورد\nپیش چشم آهوی من خواب خرگوش آورد\n\nگفت صائب طرزی را ان د آن موج از خود\nمیکند میدان که در بارا در آغوش آورد\n\nمن طبعه\n\nدلم از صحت روی تو د عا میخواند\nدلم از نرگس بیمار تو مرب است\n\nکه بر سوره اخلاص و شفا میخواند\nحکمت العین اشارات شفا میخواند\n\nخون نعمین مرا هیچ زریزی با\nغیر را هیچ گمان نیکند از ما زندان\n\nکف کلگون تو کی قدر حنا میداند\nبی تیم تیر جفا بر دل ما میشاند\n\nابرو و چشم سیاه و لب لعلش بکجاست\nترک ترکان سبه مست تم از شوخی ها\n\nخود بگو گل بچه رو بات با میماند\nبر سر ما ستم تیغ جفا می راند\n\nغم از اسیر راه فنا خواند منور\nطرزی مقبول شود در نظر اهل نظر\n\nنقد هستی به تو میجای بکجا میماند\nهر که رمز سخن آن مر با میداند\n\nمن اشعاره\n\nگر چنین دل بتو هر لحظه مصرف خواهد شد\nگر از حلقه خط مهر رحمت بنماید\n\nبکمان پیش خدنگ ته هدف خواهد شد\nما که بر گرد رخ ماه کلف خواهد شد"}
{"book": "adl0208", "page": 227, "text": "هر که پرورده درین بحر خموشی شهد پر گهر دامن او همچو صدف خواهد شد\nگر نوازی بکف از ناز درین دار الروم دل من حلقه بگوش تو چو دف خواهد شد\nگر باین دست می از شیشه بساغر ریزی مغز را مد سه پیمانه چو دف خواهد شد\nور چنین کف صدف از حسرت لعلت ساید پر گهر آبله در دست صدف خواهد شد\nور چنین خون من از دست تو میبارد رنگ خون من همپو حنا زینت کف خواهد شد\nنقد فرصت الی اگر میدهد از دست چنین گوهر عمر کرانمایه تلف خواهد شد\nور تو ای زهره جبین پیش من آئی بستر منزلم مطلع خورشید شرف خواهد شد\nحرف علت اگر از سینه برآرد سردم گر خلاف است موافق چو حلف خواهد شد\nطرزی از بند غم آزاد چو صائب گردم دستگیر من اگر شاه نجف خواهد شد\nمن طبعه\n\nزاهد در فت نفس دل چو مصفی گردد قد نما یار دران آئینه پیدا گردد\nهر قدر خون دل تاک خورد شیشه مدام عاقبت بشکن کردن بسزا گردد\nیک جهان شیشه دلها عزیزان شکند هر کجا شور می عشق تو بر پا گردد\nاز حیا بر رخ خورشید عرق می آید چون رخی تشته حسن تو دو بالا گردد\nچنگ شهباز خیالم هوا میگیرد صید مضمون همه کر بیضه عنقا گردد\nسرو چون سبزه خوابیده شود بر سنگاک در چمن قامت بلند تو چو بالا گردد\nبا رمنت قد سروش چو کمان سازد کج هر کسی حلقه صفت در پس در تا گردد\nنقطه ما و من از دائره ام دور نکند چه شود دل نفسی کرد تو پیما گردد\nمخبر دستور خون بین مژگان چو غزال دل دیوانه ام ار بادیه پیما گردد\nطرزی سودای خم عشق کر این سود داد عاقبت نقد خرد صرف بسودا گردد\nمن طبعه\n\nرلی"}
{"book": "adl0208", "page": 228, "text": "۲۱۳\n\nکسی گرچون که با چشم ترش مسناکرد\nرحم هم سعی خود چون ذره یک قدم حاکر کرد\nاگر دیوانه‌ات هوی زند در دامن صحرا\nدل کوه از گرانبها سبک همچون صداکرد\nبطوف کعبه دلدار سپند من مکارش\nبسعی نارسامرغی اگر حال صفا گرد\nباین روی عرق ریزار بگلشن بگذرد یارم\nزخجلت قطره شبنم بروی کل هوا کرد\nزبس کرد کدورت از سرم نام بدان\nرویم کرد رنگ از جا گران بامی ساگرد\nبرآید سروچون قدانگه از دیده ترمی\nبعزم جلوه در گلشن جو آن بالا بلاکرد\nبه ترک صید مطلب از سر کوشه اندازد\nگر از بهر ریاضت چون کمان قد دوتا کرد\nرئیس شعر تو تقطیع عبارت میکند طرزی\nچو حرف متفصل از لفظ او معنی جدا گرد\n\nمن اشعاره\nز حرف لاف بیجا کاهلان خاموش میکردد\nدرون خم شراب پختگی پرجوش میکردد\nبهان کف زیمغزی سبکردی هنگام\nسری هرکس که خالی از شراب هوش میکردد\nبهان غنچه از صد جا گریبان چاک میسازد\nزبس دلتنک پیش آن خاموش میکردد\nبهنگام سخن از لب شهوار میریزد\nبمانند صدف هرکس سرا پا کوش میکردد\nکجوچون دارحلقه سینه تکم نهان سازد\nحبابی کنفس کی بحر را سرپوش میگردد\nزتاب آتش حسرت اگر در آب بنشانی\nچراغ تک یاقوت از کجا خاموش میکردد\nخط ساغرچوتار چنک درفریاد می آید\nدران محفل که ساقی آن لب نیوش میکردد\nز بس بدستم از جام نگاه سر پوش سا\nبمحفل هوش سرجای کو دوش میکردد\nچو موج از سرخوشی آغوش در پامیزنم بیرون\nبخاطر چونکه طرزی یاد آن آغوش میکردد\n\nمن مطا یباته\nبا رویت آفتاب برابر نمیشود\nآیینه مثل عارض دلبر نمیشود\nنقص صفای دل نشود اختلاط غیر\nاز عکس کافر آینه کافر نمیشود"}
{"book": "adl0208", "page": 229, "text": "۲۱۴\n\nعطیه ناقصان بحقیقت نمیرسد از پیچ و تاب موی چو جوشها نمیشود\nاز روی جاه سفله نیابد علو ذات پا هر قدر بزرگ شود سر نمیشود\nهر چند ژاله هم بود از آب آسمان در آبرو چو قطره گوهر نمیشود\nهر کس که ندو د لاغر و خشکی دماغ نیست هرگز ببیان عامه سخور نمیشود\nدر تیغ آب جوهر ذاتی برشر بود زان رنگ بید تیر چو خنجر نمیشود\nمانند کیسه هر که شبش مهر مفلسی ست هرگز زر بخیل توانگر نمیشود\nحسنت حبیان بدیده توان دید بیحجاب نقشیست که در خیال مصور نمیشود\nطرزی ز زاهدان مطلب کار عارفان هر چشم چشمه چشمه کوثر نمیشود\n\nمن اشعاره\nاز بس خرام قامتش آزاد میرسد نازش بسر و جنته شمشاد میرسد\nبرق تبسم لب شیرین شکر لبیست از جوی شیر نالب فرهاد میرسد\nاز نقش خط بهشت جهان پیپ مشکینی کاین طعنه تا بخازن بصاد میرسد\nپرواز جفش مژه سرمه رنگ او تا گوشهای چشم پریزاد میرسد\nاز بس دلم ز درد تو در سینه نالدا هم زلب بحبقه فریاد میرسد\nاز نقشبندی خم زلفش نامپرسی این سلسه بشانه شمشاد میرسد\nچشم مست ابروی او دل جو د بد است این فرو انتخاب بآن صاد میرسد\nاورده مژده خبر وصل را مگر قاصد که این چنین بد دل شاد میرسد\nاز آه و ناله ام سنم او ز یاد شد دادم ز داد و او بدب او میرسد\nآسوده همچو غنچه شگفته باسم از ان تیری چو بر دل من ناشاد میرسد\nطرزی بکنج صوفه در ز ان تبسم دستم بمفصل کج خداداد میرسد\n\nمن طبعه\nبطور"}
{"book": "adl0208", "page": 230, "text": "۲۱۵\n\nجامه از بهر چمن باد صبا میسازد\nپیرهن از گل و در غنچه قبا میسازد\nشام گل شده از جوش رطوبت پیدا\nنادن لاله که از سنگ دوا میسازد\nعکس رخسار صفا کل زستت بهار\nاب را اینه روی نما میسازد\nزان شگفته است دل غنچه بایام بهار\nطبع کلر از باین آب و هوا میسازد\nدل ما غنچه کلزار بهار دگر است\nکی هوای چمن دهر بها میسازد\nمدعی کو منم کار من افتاده مخور\nکار این بنده دیرینه خدا میسازد\nحسن کرم تو د شورش جذبه شوق\nعکس ما از رخ آئینه جدا میسازد\nاوج حرت ہما نہر تربیت سایه من\nاستخوان با ہما بال ہما میسازد\nصد چمن غنچه و گل از قدم باد بهار\nخاک در زیر کف پای فنا میسازد\nطرزی این راستی سرو تر ازاد بہار\nحلقه را در بدر این شست دو تا میسازد\n\nمن اشعاره\nجایکه باده آن لب مینوش میکشد\nعقل مرا ز معرکه هوش میکشد\nمغرور حسن گل نشوی ای چمن که او\nبر چهره دار کوش تو خفاش میکشد\nکل بسته با در فتن هر سبزه غنچه را\nبهر وداع اشک در آغوش میکشد\nابروی شیخ کما ن تو هر چند پرکش است\nچشمت زما ر تا به بناگوش میکشد\nفکن لباس عاریتی ورنه روز گار\nچون گل قبای مار تو از دوش میکشد\nتصویر حسن تو چو کشد مانی خیال\nچون میرسد بروی تو بخروش میکشد\nزانکه مصاف شرزه در شده است شعرمون\nجای گهر ستان به بناکوش میکشد\nجائی که دل بیاد تو از خویش میرود\nکویا که موج بحر در اغوش میکشد\nمستی عشق چون زند جوش از دلم\nمیچو د ز خم شراب سر از جوش میکند\nطرزی بسینم سوخت سراپا د مر زبان\nچون شمع سوز عشق تو خاموش میکند"}
{"book": "adl0208", "page": 231, "text": "۲۱۴\n\nمن اشعاره\n\nدر چمن باد صبا با کل دورنکی میکند\nروی کلش زان بچشم غنچه تنگی میکند\n\nشاه من چون شکر شطی بخه بر روی بساط\nروز و شب با مردم خود خانه جنکی میکند\n\nفرق روز و شب زما کم کشت در دور فلک\nکردش چشمش نس با ما دورنکی میکند\n\nخواب مخمل کوشم در چشمش که تا صیدم کند\nشیر کیرا آهوی او با ما پلنکی میکند\n\nار لطافت بیکه شد باریک طبع نازکم\nبر مزاج ساغرم شیشه سنکی میکند\n\nاز خجالت چاک شد بر کل قبای لاله زنک\nبسکه حسنت در چمن شوخی و شنگی میکند\n\nکر چہ نیک است میروید خط سبزا رلبت\nمیکشد زانبوه خط تو بنگی میکند\n\nشام خط کر سایه انداز د بکورست عذارشت\nصبح جعلی را اسیر چون شام زنگی میکند\n\nآه من کیب بدوش ناله می آید برون\nمیتوانم ار نفس با سینه تنگی میکند\n\nحب دنیا کر چنین راه مسلمانان زند\nدر پرستی عاقبت مردم فرنکی میکند\n\nچون کند طرزی زبانم وصف اوصاف را\nدر ره مدح تو پا می خار لنگی میکند\n\nمن نتائج طبعه\n\nکسی جو اشک روان تاز خود سفر نکند\nز چشم مردم روشن بصر کذر نکند\n\nبکارم این دل خونین بکوچه می آید\nبه پیش تیغ تو خود را اکر سپر نکند\n\nز آب لطف کشی سرکه خار را سوران\nزیا برون نکشد تا لب تو تر نکند\n\nز بسکه کرد کدورت نشسته بر دل من\nز سینه ناوک ناز تو همه در نکند\n\nبموی یار بابستکی دلم هر شب\nچنان رود که خیال مرا خبر نکند\n\nقد خمیده من زین سخن تعجب گذر د\nکه خویش را بمیان بند آن کمر نکند\n\nرموز حاشیه خط و شرح زلف وروا\nمطول است لبش کاش مختصر نکند\n\nبراه عشق تو خاری نمیخالد در پا\nکه ہمچو رشته همه سر کذر نکند\n\nزبان"}
{"book": "adl0208", "page": 232, "text": "زبان خنجر فرهاد گفت باخسرو\nکه شورخنده شیرین لب شکر شکند\n\nزشهد وصل تو مژگان من بهم نچسید\nزهم خلاص نکرد و چو گریه بر شکند\n\nمنافع دوجهان نقد سود می آرد\nکسی چراز خوداز بهر او سفر کند\n\nبرای کار کشائی دیگران یارب\nمراچو درهم و دینار دربدر کند\n\nگلیم بخت که طرزی دمی نمیگذرد\nکه‌ار دل آن مژه شوخ تیر بدر شکند\n\nمن سابع مطبوعه\nدران گلشن که از نار آن چمن رخسار برخیزد\nباستقبال او بوی گل از گلزار برخیزد\n\nز شرم روی و قدت گل نشیند سرو در خیزد\nبلی از نیستان می بینه و بیمار برخیزد\n\nبنظار بر گل رویش غلط انداز اندازم\nنگاهم چون رگ گل از مژه گلنار برخیزد\n\nنمک در دیده بادام ریزد خواب شیرینش\nسخن جای گران سنگی شکر گفتار برخیزد\n\nز شور جذبه لبهای میگون می آلودش\nصدا رنگین برنگ شیره از کوهسار برخیزد\n\nمکران چشم خواب آلود راهم زدن بیدار\nکه خواب سرگران از چشم من بیمار برخیزد\n\nخرد در طوق قمری از خجالت سر در گلشن\nچو قد جلوه پردازش پی رفتار برخیزد\n\nبگلشن گر صفای صبح حسنش پر تو اندازد\nنگه روشن زچشم رخنه دیوار برخیزد\n\nبجلوه ای که حرف وی بگویش تخم سازم\nسخن رنگین تر از گل از خط طومار برخیزد\n\nچسان گلشن کین ساده کار یار من دافد\nکه جنس این زمین بر کنده گلدار برخیزد\n\nزشهر اشنائی نقد جنس عشق می آید\nمتاع درد خوبان کی ازین بازار برخیزد\n\nمکرده چون قبادل زخم عشق ایئی طرزی\nاگر صد سال رابده بافش دستار برخیزد\n\nمن آثاره\nهر محفل که حرف آن لب شکر شکن خیزد\nعبارت چون نبات مصر شیرین از دهن خیزد\n\nبیادش هر که شب با دیده بیدار میخوابد\nز بالین صبحدم چون غنچه گل پیرهن خیزد"}
{"book": "adl0208", "page": 233, "text": "٢١٨\n\nاگر از چین زلفش باد بوئی در خطا آرد چو در روی مشک از ناف آهوی ختن خیزد\nبشام زلف او روم روئی مصطقل شیرینش سیه روزی پریشان تلخ کامی کی چومن خیزد\nز بس شد ناتوان کرد سهی از یاد بالایش بدوش ناله قمری ز خاک در چمن خیزد\nز بس گلشن ز شرم عارض او رنگ می بازد چو بخت ساده و بیه رنگ رنگ یاسمن خیزد\nبدرها بسکه گشتم کوی جانان نذر فردوسم بعزت غمزہون بسیار شد حب طن خیزد\nاگر زان چین کاکل در فض فی مساکوتا بهیچ ذباب غیرت ما را مور بدن خیزد\nز بس از شرم لبهایش سخن شکوه میگوید سدا خاموش ماند غنچه زان دمن خیزد\nنمی گر از یم لطفش بگرداب یمن ریزد دری همچون ادیس از من دریای عمن خیزد\nاگر طرزی بروی ماه مهرش چشم بکشاید نگر همچون شعاع آفتاب از چشم من خیزد\nمن طبعہ\nاگر با این قد بالا بت طناز بر خیزد زیستانی حکمت سرو چون آواز برخیزد\nچو مرغ رشته بر پا از رگ کل میرو درکشش بگلشن چون ز نار آن لعبت طناز برخیزد\nز بس دارد هوای صیدم آن صیاد صید افکن بصیید کبک دل جابک ز جا چون باز برخیزد\nندانم جان فشانم یا سر در کار اندازم بهر مرقص بر پا چو کو دوست مان برخیزد\nز حسرت شیشه برخیزد شیشه ساغر از حیرت چو از پیش حریفان آن سه دلدار برخیزد\nز بس در پرده حسن بقانون نالها کردم چو چنگ از هر رگ من نغمهای ساز برخیزد\nبسان شمع روشن پور چشم انجمن کردد بزم وصل خوبان هر کسی بدار بر خیزد\nبیادش هر که چون طرزی سحر بیدار بنشیند ز عهد شاخ طوبی همچوابت باز برخیزد\nمن ز غماری بکانگان اثر حرمان نالم که اشک چشم و رنگ روی من غماز برخیزد\nبخواب نسب شبیخون هر که آرد صبحدم طرزی ز خواب ناز چون چشم کنم باز برخیزد\nمن شعاره\nچون"}
{"book": "adl0208", "page": 234, "text": "مجنون چون بادستی کاشانه را برآورد\nتیشه مزار شیرین بنیاد آورد\nقامت آزادگان از بار بی برگی خم است\nدس گرانی بی بری بردار آورد\nچشم گویی تو از بس لحجه افتاده است\nسرمه خاموشی مردم بفریاد آورد\nفیض استعداد ذاتی قابل عطف جلی\nالفت سرشار او ما را به بیداد آورد\nدر نفس بالم شکست و استخوان در مغز\nکیست تا از من پیامی سوی صیاد آورد\nمکث ساعتی این آخر مرا تصویر کرد\nاین شکست رنگ ما را پیش بهراد آورد\nپیش یاران در میان عجز زیم حضور\nچون سپندم دود کرد شو قش بفریاد آورد\nاز خجالت رنگ تصویر شیر بشکند\nبیستون چون تیشه پر خون بفریاد آورد\nدفتر تار خرد شکسته رنگ ماست\nقطره های دل پیام بسیا د آورد\nدر چمن چون غنچه از صد جا گریبان میدرم\nدل چو با خود لعل خاموش ترا یاد آورد\nسیل اشک چشم آه دل بهم افتاده است\nتا چه آفت که این باران با این باد آورد\nطرزی بهر زحمت بزم شهنشاه جهان\nباده نوشان شیشه از چشم پریزاد آورد\n\nمن نتايج طبعه\n\nباغ خطش را عرق از بس بخوبی آب داد\nسبزه اینک قلم موج طراوت آب داد\nپنجه سیلاب آب چشم از پهلوی در\nکوشهالبها بکوش حلقه گرداب داد\nاز شکستن حلقه در کوش بتان نالنده ام\nبسکه چون کاکل مرادست غم او تاب داد\nزان بخوبی سر نشان سرو گلشن میکشد\nگل قد نازک نهالش را مدام آب داد\nسرمه کوبا در دو دو د و دای بینشی است\nزان پیش چشم دم چشم او را خواب داد\nدر دل ناف غزالان ختن اما و چین\nرشک زلفش غوطها در خون مشکناب داد\nاضطراب نبض دل از بس که بیحاشو\nجویش مینابی موج چشمه سیماب داد\nخانه دل از متاع در د مالامال بود\nاشک لخت خونر اسیر سیلاب داد"}
{"book": "adl0208", "page": 235, "text": "جای شبنم از گلش رنگ طراوت میچکد\nخامه طرزی بیا دش گلستان دق\n\nباغ حسنش را عرق از بس مجلائی آب داد\nباغ نسرین را بموج آب سنبل تاب داد\n\nمن اشعاره\nشوخی جلوه حسن تو چنان بازم داد\nاز پی شوخی ناز تو بمحفل دیشب\n\nکوه بخت برخ گل پر پروازم داد\nانقدر رفتم از خود که دل آزارم داد\n\nنفس سردم و باز گل از سر گیرم\nسر بپل نهادم موج بلا\n\nشمع سان تیغ تو تا گردن سرافرازم داد\nآن بت فتنه گر خانه براندازم داد\n\nسگه خاموش نشستم تنکیان حسرت\nکبک را غفلت عشرت بپر شاہین داد\n\nسرو چشم تو آهسته تر آوازم داد\nخنده قهقهه در چنگل شهبازم داد\n\nگل نکرد عکس من از بسکه کدورت دارم\nچون نگاهم ز ضعیفی سر رفتار نبود\n\nحسرت در آئینه کز تهمت پردازم داد\nجنبش آن مژه جرأت پروازم داد\n\nضعف پیری بمد عجز مرا برد آخر\nسوز دل بود همان تا لب داغ نمود\n\nزندگی خو بقم انجام را غازم داد\nطرزی رسوائی همین جنگ غمازم داد\n\nبر دوش بیدل در کابل گفته\nسیند ما از ان در بزم وصلش ناله ها دارد\nمگر عزم گلستان آن گلزار محبوبی\n\nکه ان کشتن بجان از شوق اتش زیر پا دارد\nکه رنگ گل چو نگهت در چمن پروانها دارد\n\nبرواج حسن او بازار عشق خاکساران شد\nر همنشین طبعم غبار آلود میکرد\n\nبرخ آئینه از پرده ز خاکستر جلا دارد\nزعکس عارضش در سبزه دل ازین صفا دارد\n\nبپای سرو نازس خرامان می بسان آید\nگهر ما ان کف دست نگارین بد شیرم\n\nبگلشن باغبان چون قامت سر و کلی دارد\nکه زخم بس او رنگ از خون حنا دارد\n\nز زلفش سر مکش که وصل خصالت همین است\nکه این شام سیه دل روز روشن در قفا دارد\n\nنباید از"}
{"book": "adl0208", "page": 236, "text": "نیاید از دل امید چاک بیدردی چگو ایغا\nکه جام بی مودات جزو بی کی صفا دارد\n\nجواب شوکت در کام گشته\n\nمگر آن گلشن خوبی بطرف باغ جا دارد\nکه گل از برگ خود آئینه بهر رو نما دارد\nمگر سوی گلستان میرود یارم که از خجلت\nشکست رنگ بر رخسار گل آثار پا دارد\nاز ان رو سر قراری میکنم در زیر شمشیرش\nکه تیغش بر سر من سایه بال هما دارد\nدر ان مسجد که از دست نگارینش چکن طفلم\nهزار استخانش موج از برگ حنا دارد\nدل آور پر ستم جیش لعل آتشین او\nبسان خال رخسار تو آتش در با دارد\nسرم بران زق راه سجده افتاد کیباشد\nکه سر خط جبینم رقمش چرو با دارد\nز بس کز چشم مستش ناتوانی داشتم هرگز\nنگاهم در ضعیفیها رمزی گام عصا دارد\n\nدر فصل بهار در بندی خانه امیر شیر علیخان که بر دوستی امیر عبد الرحمن خان\nقید نموده بود در کابل گفته شد\n\nجهانی در تماشای چراغان چشمها دارد\nدلم در کنج زندان ناله زنجیرها دارد\nدلم در کنج زندان هیچ آسایش نمی بیند\nنظر در خانه تاریک بینایی کجا دارد\nز بس رنج غم شکست اجزای وجود من\nتنم چون حلقه زنجیر نا پا صدا دارد\nجوانانی که گردم حلقه چون زنجیر میگردد\nز لطف و مرحمت جائی بلی بر لب دعا دارد\nدرون بزم زندان هر طرف پیش و پس من\nبکھتاقیر از شمشیر هر دو نا دارد\nز بس شمشیر جفای خار طبعان همچو بردیدل\nنفس در سینه تنگم خک در زیر پا دارد\nازان چون سایه از پهلو بپلو میهم میگردم\nکه پای رستنم را دست قطعیت حنا دارد\nشدم تا بسته زنجیر از غم گرد خود گردم\nز پیگیری مرا سرگشته همچون آسیا دارد\nز بس در شعله درد گرفتاری دلم سوزد\nدلم چون اخگر سوزنده آتش در با دارد\nخدارا شب آزادی ندارم مطلبی دیگر\nبلی هر کس درین عالم بدل یکمدعا دارد"}
{"book": "adl0208", "page": 237, "text": "سپهر کینه جو از بس کمان کین کشد بر من\nنه میمرد وی جمعیت گل سینه چاکانست\nاگر ظالم بزور و زر کشد بر عاجزان گردن\nز درد و غصّہ حسن دل چه دار شکوه بیجا\nگواهی دل که در مدبر خود کردی خطا طرزی\nدلم را چاک چاک از تیر بیداد جفا دارد\nمرا هر کس بعهد از پیش ناید اشنا دارد\nبحمد الله که مظلومان برخ دل ناصدا دارد\nدر ی صر دعکن بن که هر دردی دوا دار\nخطا کرد انکه تقصیر ایران کم مذعا\nجواب صائب در بند گیخانه گفته\nاز بسکه چشم مستش ما را خراب دارد\nهنگام باده خوردن پیش رقیب بدگو\nان غنچه شگفته در باغ اگر خرامد\nاز نام بوسه لعلش شد آب در دهانم\nسیلاب آب تیغش سرگذشت مهن با\nکی مرغ دل ز زلفش سید دُرّخ محلات\nخواهی بسر بنای آراستہ تر قدم\nیک آسمان تفاوت از دست تا بخورشید\nتا چشم میکشائی جز خاک در نظر نین\nطرزی به پیش ساقی دارد چو جام عشرت\nدود دل کبابم بوی شراب دارد\nهر کرعه خونی در دل کباب ا\nچون رنگ بوی گلها با در رکاب دارد\nلبهای آتشینش از بسکه آب دارد\nشمشیر خونفشانش از بسکه آب دارد\nر تار چین زلفش صدگونه باب دارد\nچابک قدم درین بام هرگز شتاب دارد\nماه رخ نسبت با آفتاب دارد\nنابود بود هستی موج سراب دارد\nپرسن بزم رندان خود را حساب دار\nجواب صائب در قید خانه گفته\nهر کس ز پردم تیغ محبت دارد\nباک بدنامی رسوائی و سلامی نیست\nگِز آن شاخ گلم سوی چمن می آید\nحاصل عمر ملاقات عزیزان باشد\nگر شود کشته کجان حکم شهادت دار\nخانه رندان تو در کوی ملامت دارد\nعندلیبان فغان شور قیامت دار\nخضر تنها ز دم از عمر چه لذت دارد\nصفحه"}
{"book": "adl0208", "page": 238, "text": "۲۳۳\n\nصفحه نامه اعمال بشویت در آب هر که در دیده نم اشک ندامت دارد\nکیست تا منکر اعجاز دهانت باشد لبتر از خال کفت مهر نبوت دارد\nبیمن روی بدامان سمن میچشد غنچه در پیش رخت سکه خجالت دارد\nخندۂ لعل تو بر شور نمکدان پاشد بسکه لعل نمکین تو ملاحت دارد\nدل نه جرات بدم خنجر مژگان تو زد بر دم تیغ رود هر که شجاعت دارد\nشادی هردو جهان در کف کف یار منست و اسردست گرفت هر که سعادت دارد\nای شه مکه وبطحی نگهدار روز جزا طرزی از لطف توامید شفاعت دارد\n\nاز طبع خود در بندی خانه بکابل گفته\n\nبدرد و محنت بسکه دل مر دو دارد برخسار من اشک من گرد دارد\nزگل سرخ تر بود دل پیش ازینم زخم را غم او چنین زرد دارد\nبمردانگی از زمین شد بگردون فلک چون بوکی در جهان کرد دارد\nشعل از لبم سرمه آلود خیزد دل از درد و شقت پس درد دارد\nیکی بردجان و یکی باخت سر را که نزد غمت شش و آورد دارد\nمرا از غم و درد خود باک نبود زغم رحم دیگران زرد دارد\nاز ان شبنم اشک ریزم بچشمم که گلزار او تخم کل در د دارد\nببزم تو طرزی زتاب جمالت دلی کرم روبا دم سرد دارد\n\nجواب صائب در قید خانه گفته\n\nکسی کو چشم بست سرمه رنگش در نظر دارد نگاه سرمه الودش ز مژگان بال و پر دارد\nدهانش گرچه از تنگی بچشم مور میخندد دلی موئی میانش مودر کمر دارد\nبراه خاکسار یها چنان از خود نزدیکم که کس چون نقش پا مشکل مرا از خاک بردارد\nبگلشن گرچه میداند خرامش سفنه بلبل دهان غنچه را هم از دل پرخون خبردارد"}
{"book": "adl0208", "page": 239, "text": "۲۳۴\nمرای شعله خوار اتس سوزان چه ترسا که دل در سوختن چون شمع اتس در مکار دارد\nبچیں زلفش از وضع پریشانم چه میپرس که باد طره اش دل را ز هم در زرند دارد\nدل حیران ندارد زهرة دیدن چشیم او که تاب نگاش حیرت ائینه بر دارد\nخکش غنچه با حرف تبسم لیس او کو بد که در گنج دتانت خنده جان در کردارد\nچه شد کرچون زنان بسطامم خدا مداد ولی از زخم دل پیکان نلد دو نتر دارد\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nکجا پردای بزم ان ابروکمان دارد که حسی او زره از خط مسکین زنهان دارد\nسپریس ی عشقش ان سوزش داغ جکر سوزا د لم چون شمع اندر سوتها اتغران دارد\nدل صد چاک من از زخم پکانش چه دارم که آن ابروکمان بر قصد جان مردکان دارم\nکجا ای سرو بالا هم نشین میروی تنها بیا بر چشم من نشیں که جاش اب روان دا\nبیا زار غمش از سود و سودا یم چه پیپر کزوان نقد جان سودا بفرم از ارمان دارم\nزبارک دانی موی میان بارکس اخر چو مو باریک کشتم زانکه موی درمیان دارم\nبیاسوی چمن بخرام بر کل نازها مسکن کجا شوق سماع کل گلز باغان دارد\nخدنگ مار اکرشست بکشای سوی طرز دل خود را کجای استخوان پشت ننهادام\n\nجواب صاحب در جندلجانه کشه\n\nهر که چون ائینه پیش د ل جران دارد از کل عکس کلتان کریبان دارد\nکرم تازان تو از کوه و بیابان گذرد کی بره کرم روان با ک صفیحان دارد\nغنچه پیکان جکر دوز تو در دل دارو کل ز دست تو بدل زخم نمایان دارد\nخاطر ش دل اشفته ما جمع شود هر که در دل غم آن زلف پریشان دارد\nخال در دورلبت جلوه فروشی دارد مور آری یکی ملک سلیمان دارد\nشہر پرشور چو طر چو د لم تسنک کرد دل دیوانه از ان ذوق بستان دارد\n\n۲۰"}
{"book": "adl0208", "page": 240, "text": "٢٢٥\nبگو در سینه من بخت بگر کرده بلوم \nپاره ای دل من رو بقریبان دارد\nحاجت دیدن روگل و شمشاد مش\nهر که از آه بپرسد خرامان دارد\nچه خیال است چو طرزی نشود تخسرا \nهر که در بزم چو نو سر و عزامانی ارد\n\nجواب صائب در کابل گفته\nرئیس در گلشن شوق تو کرمی بستر م دارد\nدو صد تبخاله از حسرت بلب خاکسترم دارد\nبه پیش خط رخسارش بس ناخوش میجم \nچو سطر صیدساران آب جسم لاغرم دارد\nجهانی از طش سیراب من محروم درنگی\nبلی ما کام بخت تشنه لب از کوثرم دارد\nبطوفان حوادث مان چو کوه از جای نبرم \nکه از سنگی تکلمین کرانی لنگرم دارد\nبسر سودای بیداری بدان سردی زنم\nبرین شب خیمه خورشید با نیلوفرم دارد\nبکش شمشیر بیداد و رمان کندن صلامی کن\nکه تاکی شوق مژگانت بنوک خنجرم دارد\nاگر باند نویسندم که ناخواهیست تقریرم \nکه چون الفاظ به معنی کسی کی باورم دارد\nرئیس چون ابر طوفان خیر سیلا بست چشم \nکف بگر صدف دریوزه از شبنم دارد\nبعزت عزت بی‌عزتی ظاهـر شود طرزی \nچواز دیدار بدن شد قدر و قیمت گوهرم دارد\n\nجواب کلیم در قندهار گفته\nداغ بردل از رخت لاله بستان دارد\nزخم بر جان زلبت پسته خندان دارد\nاثر قرمها جوش از ان سینه زند\nکه سپر زخم از ان ناوک مژگان دارد\nخطی است\nرفت دلهای کرفتار رخ از دستت\nمور آری بکجا حکم سلیمان دارد\nپیش رخساره تو دل لخت جگر بسوزد \nوه که دیوانه بمهتاب چراغان دارد\nسبزه و یوار چمن سردسی از چه کند\nانتظار قد آن سرو خرامان دارد\nمیتوان اثبود لاله که روزی کناز \nخون دل از غم غنچه و دامان دارد\nطفل سیز بر شیر چنان طیش نیست \nکه دل طرزی از ان ناوک پیکان دارد"}
{"book": "adl0208", "page": 241, "text": "از طبع خود در سفر بکدو کلکتہ گفتہ\n\nبسان غنچه وطن هر که در چمن دارد چو لاله خون بدل و خنده بر دهن دارد\nسزد که روشنی چشم انجمن گردد چو شمع سوز جگر هر که در سخن دارد\nبکید زخم لبم ناوکت بدان لذت که طفل کوچکی انگشت در دهن دارد\nزبان لاله بگلشن همین ترانه زند که غیر داغ چه حاصل کس از چمن دارد\nہزار مرتبہ بد دانه چینی موری زخاتمی که برد دست اہرمن دارد\nچو یار عزم سفر کرد از برش طرزی چه حاصل انکه کسی جای در وطن دارد\n\nجواب کلیم در قندہار گفتہ\n\nبسکہ داغ فراق تو دل بجان دارد فراغت از کل و گلزار و بوستان دارد\nز ناوک ستم چرخ کی ہراسد دل بدست تا ابروی دلدار تا کمان دارد\nچه حاجتست بمشاطہ حسن شوخ ترا بگو کجا کل خورشید باغبان دارد\nنشان آن دہن از ہر کہ خواستم گفتا نگار موی میانت کجا دهان دارد\nبکام خسرو د فرهاد جان شیرین تلخ از آن شکر که دهانت بلب نهان دارد\nکسی که دید رخ خوب و قد دلجویت نظر کجا بکل و سرو بوستان دارد\nنکذار کس ست کران از ان چیزی که چشم شوخ ترا نشہ گران دارد\nبہر صباح دلم زخم ناوکش بوسد کہ یادگار ازان یار بی نشان دارد\nز دست نالہ طرزی که از فراق تو داشت ز ابر پنبه بکوش تو اسمان دارد\n\nبر روش بیدل در قندہار گفتہ\n\nمگر صیاد من عزم شکار دیگران دارد که دل در بر چو بسمل تپید بها بجان دارد\nبدل تیری که اندازی دیگر نتوان برن کردن که دل تیر ترا چون غنچه در استخوان دارد\nسر شمع وفاداران قضا راه سوختن گیرد که آن بیچاره در راه محبت یک زبان دارد\n\nبکش"}
{"book": "adl0208", "page": 242, "text": "پیش چشم در حصار و قد و خد خوشت جانم\nمراغ از رشک سرین سرو دارغوان دارد\n\nزبس نازک مزاجیها اگر کل بر رخش خندد\nچو نرگس با من غمدیده آن مه سرکران دارد\n\nمده دل را بچشم او که از بس ناتوانیها\nدو چشم نیم مستش از نگه بارکران دارد\n\nشرار آتش عشقت چومیگوید فغان کش\nسپند نا ارام اخر چسان ضبط فغان دارد\n\nاگر کل کرد جوش حیرت از وصلم که بینی\nچو سیماب آینه صد رنگ بیتابی بجان دارد\n\nبهر دیدن جمالی بر رخسار کل ریزد\nچسان از جوش غیرت طرزی مسکین فغان دارد\n\nبه طرز بیدل در کابل کفته\n\nکسی در بزم رندان چو ساغر آبرو دارد\nکه چون مینا سر تعظیم در پای سبو دارد\n\nمکر آن شاخ کل امروز سوی باغ می آید\nکه کل چون غنچه از شرم رخش ستی برو دارد\n\nچنان چشم فسون سازش دل افسانه میخواند\nکه این دیوانه شب تا صبح با خود گفتگو دارد\n\nبکلشن باغبان چند ین مکن کل در سینه باز\nبهار غنچه ات چون عارضش رنگ و بو دارد\n\nچه شدکر ساحر از افسون پری در شیشه می بندد\nکه افسون کاری رندان پری را در کدو دارد\n\nز بس در کشکو و در چرخش جام و مینا را\nببزم می پرستان شیشه قلقل در کلو دارد\n\nچسان سازم بمدعوی میان چین زلفت\nکه یارم در کمر جای میان از ناز مو دارد\n\nبقدست این سفروشان مبر د تپای خم طرزی\nکسی کو دست قدرت زیر سر همچون سبو دارد\n\nبر طبق بیدل در قندهار کفته\n\nبیطاقتی ما چقدر حوصله دارد\nکز رفتن دل پای جرا آبله دارد\n\nچون آینه از بسکه شدم محو جمالش\nدل از نفس سرد کشیدن کله دارد\n\nیکدم شش راست نشد بهر فراغش\nزاهد خم دوشی ز پی فاصله دارد\n\nگردیده به بندی بجز از دوست نبایند\nتار مژه بر داشت ده وله دارد\n\nتهمت تنهی بر من و دلدار بدوری\nنظاره ز چشمت چقدر فاصله دارد"}
{"book": "adl0208", "page": 243, "text": "۲۴۸\nاز بس طلبش رفت دل کو شد تسلیم\nکرد نفس سوخته این قافله دارد\nدیوانه از انم که گرفتار نبودم\nازاد کی ما غم این سلسله دارد\nشب تا بسحر شمع صفت سوزم و سازم\nدر سوختن دل جگرم حوصله دارد\nدر کریه بمویش نتوان دیده کشودن\nدر پای نکه دانه اشک ابله دارد\nچون شمع درین راه زبس کرم رویم ما\nاز سوز جگر طرزی ما را حله دارد\n\nنتایج بیدل در کابل کشته\nدل حیرت شکارم خاطر نمیده دارد\nکه زین عشرت سرای دهر دامن چیده دار\nدلم چون غنچه در باطن میان خون طید نرم\nبظاهر کردنان من لبی خندیده دارد\nبیا ای سنگدل رحمی بفریاد اسیران کن\nکه دل در کوشه غم ناله نشنیده دارد\nمدان ای مدعی بالیدنم را مایه عشرت\nکه چون تبخاله دل زخم تنی بالیده دارد\nبه چشم بخت بیدار خودار در خواب غفلتا\nبلی بیدار طبعان طالعی خوابیده داه\nبیک لغزش سدا بپنجو ذی دامن\nبراه شوق چون اشک هر که پا لغزیده داو\nز بیم ان بت نازک مزاج تندخوی خود\nدل اتنش درون من نفس دزدیده دارد\nبکیدیدن نخود قالب کردم زکم ظرفی\nببزم وصل طرزی دیده نادیده داد\n\nردیف بیدل\nبشه راه غباران دل بکر ابی قدم دارد\nکه از نار نفس تاریک تر راه عدم\nکسی کو در سخن سحر افرینی چون قلم دا\nبشهرت در میان نوخطان جا در اغلم\nنگاه تیز او مژکان مارش میرود چش\nبلی سوزن توان بر داشت ان جا کیوم\nباب شرم از خجلت ز بس د بشو دخشش\nچو شبنم رنک کل خاک میریزد زنم\nنشان بی نشان لی نشان جستم ز دل کش\nباسم هیچ حرفی از معمای عدم دان\nز شرمش پیکر کل بر تار خجلت باز می بندد\nرک کل در نوامی میخوائی بر دینم\n\nبلی"}
{"book": "adl0208", "page": 244, "text": "۲۲۹\nپری رویش به در خط ساغر صاف می بینم\nحباب می مینم می پرستان جام جم دارد\nچو بخت اسکه دارد چشتم شور جنون تازه\nدل از گرد شکست رنگ گل پرواز رنگم دارد\nبدور جوی چشمم خم ندارد سبزهٔ مژگان\nز بس امسال دریای سرشکم آب کم دارد\nشرار سرکش اینجا بسکه غافل سوخت تیغشوم\nزفیض نور خالی شمع ما زیر قدم دارد\nتواضع سر فرازان را بلندی میدهد طرز\nدر ان شمشیر رو با سرکشیها پشت خم دارد\nجواب حافظ\nهر که در وی بدل از داغ نهانی دارد\nهیچ نی دمبدم از ناله فغانی دارد\nکی روان بهر تماشاقد سر و رود\nهر که از قامت او سر و روانی دارد\nبجز از هیچ نه بینم میان را سخن\nکه دهانش ز عدم رمز نهانی دارد\nشست زنگیر خم گیسوی ابرو بکشا\nکه پی تیر تو دل طرز نشانی دارد\nادب حسن توام راه سخن بست بلب\nورنه عشاق تو هم سینه زبانی دارد\nسوسن قامت بالای تو ای آفت هوش\nمن ندارم که همه خلق جهانی دارد\nکیست زان سر و که بر چشم تو بیخود گذرد\nابرو از غمزه بکف سیر و کمانی دارد\nزینت گلشن اگر سرو بکار استاد است\nباغ حسن از قد تو سرور وانی دارد\nگرچه از و هم دمکجاست دهان لعلش\nباز داند بیقین هر که مکانی دارد\nنیست یکبرگ خزان بی اثر فصل بهار\nهر که شد پیر دل عشق جوانی دارد\nطرزی در مجمع اسرار پای عیان میسوزد\nهر که چون شمع بدل سوز نهانی دارد\nبر طبق بیدل\nدلم از تو و گذشتن بسکه چون کردو قدی دارد\nبسان سجده ام در ملک فرصت یک دو دم دارد\nبسان حلقه پشت در ز نومیدی بکو در پیچم\nجمال قامتم از مار حسرت بسکه خم دارد\nز روی نقش عکس شخص شادی گرد میریزد\nپس از اینه دل از کدورت زنگ غم دارد"}
{"book": "adl0208", "page": 245, "text": "نکرد د چو قبای هستم صد چاک ناوک زن\nنفس در قطع راه زندگی تیغ دو دم دارد\n\nبه پیراهن از نعمت بران بت پاکشان پاک مینو\nشرر در دل ز تاب آتش سنگ صنم دارد\n\nنشاند تا مگر در خون بگنجشک ظلم و بیدادش\nکسی کو بر ضعیفان سبحه انجیر ستم دارد\n\nبعلا دتهای دنیا زهر مرگ از نوش میریزد\nحکیم دهر از حکمت درین بو ریه سم دارد\n\nز حیرت سوخت بلبل رنگ تصویر تماشایم\nعبث آئینه دل پهلوش متهم دارد\n\nمکن تکلیف گلگشت چمن نازک نهالم را\nکه آن گل پیرهن در غوزه خو بهانه گم دارد\n\nچنان سرگشته چون بیدل شدم طرزی بعشق او\nکه خاک وادی مجنون بپای من قسم دارد\n\nدر طزر بیدل\n\nچسان دل جان نبرد مژگانش نگه در آستین دارد\nکه از هر گوشه ابرویش کمانی در کمین دارد\n\nدلم چون نقش پا در خاکساریها جبین دارد\nکه این محضر نشان مهر شاه در نگین دارد\n\nبغبار خاکساران سرافرازان بر نمیارد\nکه خورشید از بلندی چشم بر روی زمین دارد\n\nزبان عاشق شدا ز شوق لب لعل گهر بارش\nجواهر های رنگین چون قلم در آستین دارد\n\nپریزا د خطش فرمانروای خطه خط شد\nکه حکمش خاتم مهر سلیمان در نگین دارد\n\nاز ان تا صبح در محفل سرشک از دیده میریزم\nکه آسیب پر پروانه شمع در کمین دارد\n\nسخن از رشک چین با کاکلش حرف خطا باشد\nکه صد تا تار در تحت پر مشکین زمین چین دارد\n\nشکر نی یک قدم جسته در پیش لبت گوید\nنبات مصر شیرین تو شان انگبین دارد\n\nعبث سرو چمن با لاف آزادگی میزد\nکه ان بیچاره پا در گل قدم زیر زمین دارد\n\nقرار و طاقت و صبر و توانم میرود طرزی\nز بس قد و لبر بها آن دلبر با آن نازنین دارد\n\nدر طزر بیدل\n\nنه دود خط از لعل آتشینش سر برون دارد\nبود اخگر که از خود گرد خاکستر برون دارد\n\nفسون خط سبزش گر نه حرف سحر میخواند\nز لعل او چسان آب زمرّد سر برون دارد\n\nجنون"}
{"book": "adl0208", "page": 246, "text": "۲۴۱\n\nچمین کر قامت بالا بلايش فتنه انگیزد\nبدیوان چمن کز آیت حفظش رقم سازم\nبحر خاشی هر کس بران گفتگو بندد\nزمین بزم وصلش بال حسرت میزند شبنم\nبظن در هوای دیدن کلزار دیدارش\nزداغ سینه پر داغ دست باغبان دل\nزبس در باغ حسن شبنم شاداب سر زد\nچو بیدل پیش دل جا دیهی صل مدعا طرزی\n\nهمیترسم که سر از شورش محشر برون دارد\nبهار از صفحه کل صد ورق دفتر برون دارد\nلبش همچون كف دست صدف گهر برون\nنگاهم در تماشایش نه مژگان پر برون دارد\nز شبنم بوی کل هر لحظه چشم تر برون دارد\nز زخم تازه هر ساعت کل دیگر برون دارد\nعرق از تازه رویی چشم کوثر برون دارد\nکه میترسم بمغز از افسر برون دارد\n\nدر روش بیدل\n\nکسی از خوان شهرت یکدهن تا کام بردارد\nدمی بر کل دمی سبزه سر خوش باده نوشد\nزفيض مقدمش هر کل زمین کلزار میگرد\nبسان غنچه ارشادی گریبان چاک میسازم\nبجای اشک خوناب جگر میريزد از چشمش\nخدا را دم مزن از بوسه پیش لعلش ای قاصد\nبیاد ساغر عونشید از بس خون خورد مردم\nهمای دولت نایاب خود میدانه میگیرد\nبسان آن لب شیرین جهان بر کام من گردد\nتغافل طینی چشم حیا با بند طرزی\nچه ناخن مکنت بیدل بلب خابسو کشش طرزی\n\nسر مردی بخود پیچون نكین از نام بردارد\nچو شبنم هر که از چشم تر خود جام بردارد\nکسی کو چون صبا را از جا قدم آرام بردارد\nکر از بار نزاکتها لبش دشنام بردارد\nکباب خویش را هر کس ز آتش خام بردارد\nلبش کی گفتگو ی بوسه پیغام بر دارد\nمی خون شفق مر مرنج جام شام بردارد\nبهای انتظار انکو چو چشم دام بردارد\nاگر از لعل خود کاش لبم یککام بردارد\nبراه بیخودی از خود کسی کر کام بردارد\nنسیم پرده دار دجهان دشنام بردارد\n\nجواب حافظ در غدار کفر"}
{"book": "adl0208", "page": 247, "text": "۲۳۳\n\nبا رخ زلف تو هر کس که هوائی دارد کو بزی شاد که خوش صبح و مسائی دارد\nکر چه از شوخی چشم تو دلم شد بیمار از اشارات دو ابروت شفائی دارد\nمشک چین پیش خطت گر بخطا لاف زند شو اشفته که در اصل خطائی دارد\nشادم از بخت سپید زانکه زمین خاکستر رخ چون آئینه دوست جلائی دارد\nگرده پامال جفا خون دل عاشق را چشم بد دور عجب تک حنائی دارد\nهیچ دانی که چرا قامت محراب خمید پیش ابروی کجت قبله دو تائی دارد\nساقیا باده گلگون بمن ار کف حبیب زانکه باغ از گل رو آب و هوائی دارد\nپیش شبنم که ست همچو غلامان در باغ نرگس استاده و در دست عصائی دارد\nگر بدل عقده فتاد از خم زلفت صد شکر که چو یا قوت لبت عقده گشائی دارد\nگوش زن قول رقیبان مخالف جانا صوت عشاق حزین سید نوائی دارد\nشعر طرزی بصفات مه روی تو شها گهر بحر گرانمایه بهائی دارد\n\nبیدل و حسن بیدل در کابل گفته\n\nبها ر جلوه دیدار عالمی دارد که در گداز دل آئینه شبنمی دارد\nزغفلت است دلم مست خنده عشرت چو صبح گر چه همین فرصت دمی دارد\nمرا ز خطی حسن خارد ا ر جنت شد حضور روشن دل کو جهنمی دارد\nسراغ داغ دل بید و بادست آور کیه دامن زخمی که مرهمی دارد\nچو بحر گرچه کنارم لبالب است از و بسان موج در اغوش من نمی دارد\nهزار شیشه جگر دوز میتوان انداخت تپچه قدم چو کمان کجت خمی دارد\nخم شکسته مینا نه جام عشرت است حضور بزم تو کرب و غمی دارد\nدلیل راه بیابان گمری شد چو جان غول عجب چوں آدمی دارد\nمن و شراب سراسیمه تو کتاب مصلی درین زمانه بلی هر کسی غمی دارد\n\nبیدلش"}
{"book": "adl0208", "page": 248, "text": "۲۳۳\nبه پیش کلشن حسن تو از حیا طرزی نفس گدازی دل عرض شبنمی دارد\nجواب صائب در بند یگانه گفته\nهر که بر خود چوخم زلف تو تا بی دارد پیر صید دل مطلوب طنابی دارد\nخواب در پردۀ بیداری شحتم منوست ای خوشا دیده که در هجر تو خوابی دارد\nاز محیط غمم کو هر دل میجوشد شوخیا با محک از عقد حبابی دارد\nهست در زمرۀ عشاق علم همچوسلم هر که از لعل خموش تو جوابی دارد\nنتوان شست چوشبنم رخ کل وقت سحر هر که در چشم تر از دیده کلابی دارد\nمرغ تنها شدم از چشم تو بد مست در ان خجت هر کو شه چو من مست و خرابی دارد\nکاه در آتش مایم دگهی با غم و درد دوزخ هجر تو هر گونه عذابی دارد\nبیش از چشم سیه مست به سینه شود دلم از بخت جگر طی کبابی دارد\nبسر و چشم من ای سرو خرامان بنشین که به پیش تو روان چشمۀ آبی دارد\nبر رخ یار بنهد پای زغرت طرزی هر که بر خود چوخم زلف تو تابی دارد\nجواب صائب\nیا د لعلش مغر ما را چودر شور آورد باده در ساغر ز خون داغ منصور آورد\nسیل چوافتاد ز غم سینه پیکرم ای زحم کهنه احر سر بناسور آورد\nاز کف دست سلیمان بخت می اردک هر که در کاری زهمت روی چون مور آورد\nموج اشک از چشم ترم از سرگشت سر ببالا میرود چون آب جو زورآورد\nگریه تم بر کل از ناز بخرامی صبا کهت کل را باستقبال از دور آورد\nجلوۀ یا د تجلیهای حسن روشنش نور بینائی روان در دیدۀ کور آورد\nصاف مشرب از خراش سینه مینارد سبحی ام از خاک شخم دل بکف نور آورد\nغیر رشوت کار زحمت بانکهی شکل است طاقت بار گرانرا دوش مزدور آورد"}
{"book": "adl0208", "page": 249, "text": "۲۳۴\n\nهیچکس یارب مبادا در بیابه آشنا\nهمت دون همتانم زنده در گور آورد\nگفت صائب از می کر داغ دلت سوزد\nسوختگان صد شعله را از آتش طور آورد\n\nمن طبعه\nدیده ام گر یاد آن لبهای نمکین آورد\nهر مزه مانند سیب از اشک خونین آورد\nهر کجا تاب شکن آن زلف پر چین آورد\nخم بخم زار او صد چین آچین آورد\nسوی قصر میتون باغ فرا د صبا\nدر چمن با جامههای شوخ رنگین آورد\nدر مذاق عاشقان چون نوش دار و میشود\nزهر دشنامی که آن لبهای شیرین آورد\nغنچه گل پیش بنم آب کرد و از حیا\nچون بگلشن حسن شوخش ناز تمکین آورد\nمرغ دل را چنگ باز ناز مژگانش برد\nچون تذر وی را که چنگال شاهین آورد\nطرزی یاد نافه پیش کاکلش کفر خطاس\nزلف او از هر طرف صد چین ما چین آورد\n\nمن طبعه\nگرشبی گلشن بیاد آن دمی گلگون آورد\nشاخ جای غنچه بیرون قطره خون آورد\nمیشود شیرین چوخسرو در دل شکرلبان\nهر که در راه غم او اشک گلگون آورد\nبشکند سرگشتگانت خاک در وادی\nهر خبار این بیابان صد چو مجنون آورد\nطبع دون از گفتگو ی قد خوبان فارغ است\nمصرع برجسته گفتن طبع موزون آورد\nزنده رود دیده ام بر روم در شام غمش\nدجله در آمو براند نیل و جیحون آورد\nچون هوا افسرده شد از باد تسخیر و نفس\nآه سرد از لب برون دلهای مخزون آورد\nتا دو بالا نشه عشق حریفانرا کند\nدر شراب حسن لب خال افسون آورد\nخط موج سرخ خیزد از شراب سرخ رنگ\nسبزه خط را لب لعل تو میگون آورد\nطرزی از لعل شکر شکن دون بند سخن\nچون لبانش خنده را خاموش بیرون آورد\n\nجواب صائب\nلا"}
{"book": "adl0208", "page": 250, "text": "مرا آن غنچه خاموش در گفتار می آرد\nنی در ناله بلبل را برخ گلزار می آرد\n\nبنازم روز بازی وی زلیخای محبت را\nکه یوسف را بصد خوبی سر بازار می آرد\n\nبره آورد گلچین بهار ناز او گلشن\nزخجلت گل بدامن زان گل دستار می آرد\n\nبهار گلشن وحدت تماشا کردنی دارد\nکه چون منصور شاخ گل زچوب دار می آرد\n\nفسون جلوه طرا خرام فتنه بالایش\nزشوخی سرو را چون آب در رفتار می آرد\n\nمگر در باغ چشم آن بهار ناز می آید\nکه هر شاخ مژه گلهای رنگین بار می آرد\n\nچنان از شوق دیدا ر تو شب بیدار میخواهم\nکه یادت خواب در چشم من بیدار می آرد\n\nزشور جذبه مستی لب لعل تو سیب نما را\nبرون همچون شرر از دامن کهسار می آرد\n\nبرای زینت دست تو بزم آرای نوروز\nبگلشن غنچه گل را همچو دستار می آرد\n\nبیاد آن بر و دوش ست نسرین میناکوشم\nزحسرت کل بلب خمیاز خمار می آرد\n\nبهار از فیض سمائی بگلشن بر کنار جو\nرخ گل را زدو دستر وانشکار می آرد\n\nچو صائب هر که طرزی بر نمک میکند بیاد\nکلید گنج بیرون از دکان مار می آرد\n\nبر ردیف بیدل\n\nهر که از وضع تواضع قدم می آرد\nزیر فرمان چو نگین خاتم جم آرد\n\nهر که از غیب کند کسب ضیا چون صفحو\nلحظه پیش برو لحظه کم می آرد\n\nدر ره عجز و از شوق جبین ساهم\nجبهه ام همچو نگین نقش قدم می آرد\n\nدر میان هیچ ندیدم زوجود و خمش\nدمن او خبر از ملک عدم می آرد\n\nنیست از جنبش مژگان که زحسرت نگهم\nاز ندامت کف افسوس بهم می آرد\n\nاز پی شکر شب هجر از طرف افق\nآفتاب از سر نو کوس دهم می آرد\n\nتیره بختان سیه روز تو از عجز رسا\nکوه را سایه صفت زیر قدم می آرد\n\nتا که یابد خبر از شیرن خال قونش\nاز لبش خسرو خط ساغر جم می آرد"}
{"book": "adl0208", "page": 251, "text": "۲۳۶\n\nچون زغم دم زنهمرهای دم سمیرس\nطرز ی بربعش جهان دل نهی چون سید\n\nو متبعش حوض دم همه دم می آرد\nبا خبر باش که شادی همه غم می آرد\n\nجواب مخصے\n\nمفصل حسر ابی کی باغ روض خاکی دارد\nطراوت میکشند صرف بهارش بکفر نمکش\nزشر از روسی نکبت برنگ آلوده میر یزد\nاز ان چون شمع برگردش سریفا طین تیکرد\nدر اقلیم سخن ناکوش کردون فته آواز\nبقانون محبت نغمهای پرده ور وم\nزپیچ و تاب تار رشته آه دلم طرزی\n\nکه این مشاطه آن کل راهت خاکی دارد\nکل تبخال ز آب پیچ اونا کی دارد\nزسطح بهار حسن او پاکیز کی دارد\nکه داغ سینه من چشمک از غماز کی دارد\nقلم در خامشی از بس بلند آواز کی دارد\nنوای ساز عشرت در دلم ناساز کی دارد\nکتاب دفتر اوراق من شیر از کی دارد\n\nمن طبعہ\n\nبکو معشم ز خود بیخود دل بیاب آرد\nز طرز ناز شوخیهای حسن جلوه ارایش\nبگرداب محیط عقل تا در خود فرو ر فتم\nزفیض کریه مرا شکه در استین دار\nز وضع بیقرار اضطراب دل چه میرسی\nبچین از زلف پرتابش اگر بوئی صیادرد\nبلند و پست یکسانت پیش عزم جولان\nبمانم بر رسائیهای چین زلف پیچانش\nمرافتاده عکس سسیکون تو در چشم\nسمرار ا فتاد کیهابر فرازی میدهد طرزی\n\nکه چون آئینه کر از خود بر و کرداب آرد\nدل از خود میرود چند انکه چشم جواب آرد\nبکف غواص فکرت کر نایاب آرد\nبلی این بحر دانم کو ہر شاداب آرد\nکه مینائی سرم بر بالش سیماب آرد\nدماغ نافہ جای مشک خون ناب آرد\nبہر جائی که رو از خود کی سنجاب آرد\nکه بر دوش خم و پیچ و شکنچ و تاب آرد\nکه ہر اشکم بکف جام شراب آب آرد\nکه ماه نور جیب کاستن مهتاب آرد\n\nرباعی"}
{"book": "adl0208", "page": 252, "text": "۲۳۶\nبطریق بیدل در کابل گفته شد\nرویت پر پروانه چو از بال خط آرد بر حسن جهان دائره کم از نقط آرد\nبا ساده رخی از خط و از خال نگوید ناخوانده روم درس مربع بکه خط آرد\nآن گوهر پاکم که بجرم چو صدف در خاشاک نیم کاب مراروی شط آرد\nیک مو شگافم ز خط حکمت شکلمت مانند قلم گر سر من زیر قط آرد\nمادان تراز دنیت بر اهل سخندان هر کس که بخن ار بزدگان غلط آرد\nمانند قلم ما بچکو گشته زبان چاک معذورم اگر پیش تو حرفم سقط آرد\nزاهد بگزاف تو مازاده دلان است ماهی نتواند پر پرواز بط آرد\nهر کس بسر کوی تو آورد خطائی طرزی مدعا از تو عجب ز فقط آرد\n\nبر روش بیدل در کابل گفته\nعشق بظاهر بدست کار ندارد سنگ جو یاقوت شد فشار ندارد\nنیست بهم در دوزه رنگ نجمل اشک بمژگان دمی قرار ندارد\nبیچو دیم از سیاه خویش بدر کرد آئینه با خوب زشت کار ندارد\nدل ز طلب هیچ و ارا سوده بشیرین مطلب بی وعده انتظار ندارد\nخاک ره بودم بآب حیل سرشت است خاطرم از بیجبکی غبار ندارد\nپیش که غلطم بخون که با همه الفت در کف او خون من بهار ندارد\nمن بچه رو جا بیزم وصل تو انجم آینه در پیش او چو یار ندارد\nبا و تو بی اختیار برده ز خویشم آینه حیرت باخت یار ندارد\nشکوه طرزی طینت ناله نگردد ساز محبان عشق تار ندارد\n\nجواب محتشم در قندهار گفته\nفروغ روی تو ای ماه آفتاب ندارد به پیش عارض کلگام تو کل آب ندارد"}
{"book": "adl0208", "page": 253, "text": "پر زلف سرت دل ما توان داد گر غبار\nمتاب زلف که درین پیش تاب تاب ندارد\n\nجهد زلف سیاہت رواج مشک شکسته\nبدو وصل لبت رونقی شراب ندارد\n\nنگار من بکه گویم که در براین دل ریشم\nزغصه خون شد و پایت سر خضاب ندارد\n\nز بس گریست دو چشم ز دوری رخ دلسوز\nبقدر قطره مرا بحر دیده آب ندارد\n\nز خون دیده اگر صد هزار نامه نویسم\nچسان کنم که از و نامه ام جواب ندارد\n\nبچشم روشن من نه قدم که جای نشستن\nچو لایق قدمت را دل خراب ندارد\n\nبرفت آن گل و گیسویت گرفت قرار\nغریب طرزی محزون قرار و خواب ندارد\n\nاز طبع خود در هرات گفته\n\nحیرت زده ات صورت خود بینی ندارد\nخامش نفست ذوق سخن چینی ندارد\n\nاز مویه دل افتاد چو آن موی میان دید\nجز موی دگر لب بر لب بینی ندارد\n\nتا چند دہی نسبت گل را برخ یار\nگل با رخ او نسبت رنگینی ندارد\n\nحرف شکرین شکر و قند مکرر\nپیش لب شیرین تو شیرینی ندارد\n\nچون شمع همه سر ہوا سوخته غفلت\nهر کس صفتی در ته پا بینی ندارد\n\nتا عشق پرستی تو شد مذهب عاشق\nزین مشرب ایمن ره بیدینی ندارد\n\nگویم سخنان بر دل طرزی\nهمچون پر کاهیست که سنگینی ندارد\n\nبرطبق بیدل در کابل گفته\n\nگر یاد جمالت قدم پیش بر آرد\nچون آئینہ ام بخودی از خویش برآرد\n\nبر گشت بیادت دلم از کم ز دلهی\nاین قطره کی از بحر مرا پیش برآرد\n\nعالم همه در مطلب خود سعی فروش است\nآن کیست که خود حاجت درویش برآرد\n\nمیروی تو گر برخ گل دیده کنم باز\nخار مژه در دیده من نیش برآرد\n\nآن روز مبادا که ز عشق تو بچه چم\nعشق تو مرا گر همه از پیش برآرد\n\nدیروزم"}
{"book": "adl0208", "page": 254, "text": "در بزم تو شاید هوس جلوه دیدار\nچون آئینه ام از غم تشویش برآرد\nبر روی تو خندد کل نظاره طرزی\nکرباد تو یک ذره ام از خویش برآرد\n\nجواب کلیم در قندهار گفته\nچشم مست تو دل از مردم هشیار برد\nدست برد بخت صرفه ز اغیار برد\nدر پین تنگ تو دل را سوی ره فرم خواند\nچشم مست تو مرا جانب خمار برد\nنوکل گلشن حسن چه زنی خار جفا\nحیف باشد زچنین کل که کسی خار برد\nدیده ائینه از دیدن او روشن شد\nای خوش آن دیده کز ولذت دیدار برد\nبر نگیرد زنخ آتش دل چون سنگ\nسخ چون طوطی اگر لذت کفتار برد\nبسر زلف دل زار چه اسان بکشد\nمطلب خویش دل از وی بکجا زار برد\nرنک چون کرد ز خجلت پرواز چهره کل\nخاک کوی تو اکر باد به گلزار برد\nطالع خانه نشینم بکوی و انخرید\nکاشکی بخت مرا جانب بازار برد\nپیش چشمش سخن از کشتن طرزی کنید\nخبر مرک نشاید بر بیمار برد\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\nپیش قدت بچمن سر و زجا برخیزد\nپیش کلنار تو آب رخ کوهر ریزد\nسینه چون رحم دید کوچه دم تیغش را\nهر که آن شوخ مقدر دل ما برخیزد\nنیست خط انکه نو بینی رقم الغین\nلجت مشک برخسار سمن می ریزد\nشکر خنده و چشمی بغضب تلخ کند\nزهر دشنام لب او شکر آمیزد\nتارساند بمشام تو چمن نکهت خویش\nروز صدبار بدامان صبا آویزد\nچند خود را زنی ای دل بصف مژکانش\nکس میکتن بده صد خیل سپه ستیزد\nماند آخر ز صدا هر کس بیمار کسی\nسربه مناله از بس در گلویم می ریزد\nغنچه پر مرده شود او چودهن بکشاید\nسرو از پای فتد او چو زجا برخیزد"}
{"book": "adl0208", "page": 255, "text": "نیست طرزی بچمن غنچه که خندید اول\nبهر آن سرخسنی طرح قبا بسبز زد\n\nجواب کلیم در قندهار کشته\n\nبجرم قتل چو بارم ز راه کین خیزد\nدلم ز چاه چوس بلعد از زمین خیزد\n\nشرم موی اندام ناف خیز در ات\nز چین زلف توگر تلخی بکین خیزد\n\nسواد نامم اگر خاتم لبت بندد\nزشوق صورت نام من ار نگین خیزد\n\nمگر بوصف تن نازک تو دم زده ام\nکه دمبدم نفس از بوی یاسمین خیزد\n\nاگر باین قد و بالا بباغ بخرامی\nبجای سر و ز خاک در از زمین خیزد\n\nچو سایه در بگش روی خاک افتد\nبعزم جلوه چو آن یار نازنین خیزد\n\nهزار دل نکند در میان چاه ذقن\nچو خال گنج دمان تو از کمین خیزد\n\nحدیث شهد لبت گر رقم کنم بقلم\nزنوک خامه من جوی انگبین خیزد\n\nهزار شاه حسنی بود بچاه ذقنت\nز چاه مالک اگر د لومها و چنبن خیزد\n\nکنم بآینه گرنعت رخش طرزی\nز جوش قهر وغضب جفتش از جبین خیزد\n\nدر حضور یار بهنگام بهار در قندهار گفته شد\n\nسرشکم از مژه ای گلعذار لرزد و ریزد\nچو قطره که ابر بهار لرزد و ریزد\n\nاگر کسی رخ خوبت ای نگار به بیند\nز دید خون دلش زار زار لرزد و ریزد\n\nنظر بعارض گلفام او مکن چو شبنم\nعرق زچهره آن گلعذار لرزد و ریزد\n\nتو چون روی بچمن گل ز معدت ای گل\nبنجاک ره ز سرشاخسار لرزد و ریزد\n\nبیارکوی که دیگر شبانه زلف سیه را\nکه زیر پای تو دلهای زار لرزد و ریزد\n\nسرشک بر رخ طرزی چکد ز دیده بدامان\nکه قطره ی می از لعل یار لرزد و ریزد\n\nجواب طهوری در کابل گفته شد\n\nنه تنها از هوای قد او شمشاد میلرزد\nبآن قامت که سرو هم از غمض چون بید میلرزد\n\nبهمان"}
{"book": "adl0208", "page": 256, "text": "بسان در خاطرام باد آن سخن خرما ناز\nکه از هر پیش عزول خیال باد میسرد\n\nخیال عارضت را دیده در خواب تمبر فرد\nکل از خجلت بیان برک ما در زاد میسرد\n\nبعشق روی شیرین جان کنیم با این چنین شیک\nکه از بک تیشه جان خرو ناشاد میسرد\n\nمیدانم چرخ صید عزم دام من دارد\nله چشم دام از شوق چون صیاد میسرد\n\nجهان فریاد از بیداد ظلمش قبو ان کردن\nچو برک بید از دستش دل فریاد میلرزد\n\nعذا ر دیک سرمور سهم مرکبان جگر دوش\nبکجا یم که آنجای نشتر فصاد میلرزد\n\nنسیم انکه از هم نکند بارک زلفتش\nچو دست رعشه داران پنجه شمشاد\n\nندارد تاب آنکر دطبع نازک طرز\nدلش چون شیشه نازک بحرف باد میلرزد\n\nجواب ظهوری در کامل گدشته\n\nتا باد صبا بوی تراسوی چمن برد\nرونق ز کل و لاله نسرین وسمن برد\n\nتا باد بزلف تو دم از نافه چین زد\nسر خجلت از ان حرف بخطایختن برد\n\nاز حرت دندان تو ای غنچه خندان\nانگشت تحیر دهن در عدن برد\n\nفریاد که چشم تو بسر پنجه مژکان\nصبر دل عشاق بیکا چشم زدن برد\n\nبس عشوه کسان امد و بس جزد جور\nیارب دلم آن شوخ ستمکار بچی فن برد\n\nز چشم با وام ز لب داد دو عناب\nطفل دل مار انه بیلک سیب ذقن برد\n\nامنه لله که خیال سر زلفت\nاز خاطر عزبت زده ام حب وطن برد\n\nسرشته مقصود دو عالم بکف آورن\nهر کس که زکیسوی تو تاری بکفن برد\n\nامروز کلو کان سخن طبع تو طرز\nبیحرف و سخن کوی سخن را بسخن برد\n\nجواب ظهوری در کان کفته\n\nچو کدر پیر من آن سیمتن برد\nز خجلت ماه سر در پیر هن برد\n\nبچیں طره وطرف بناگوشش\nزسنبل تاب آب از نسترن برد"}
{"book": "adl0208", "page": 257, "text": "لب خون از رنگ یاقوت بکشود\nبدندان قیمت در عدن برد\nتبسم کرد و بر جسم نمک ریخت\nتکلم کرد و آرام زمن برد\nدل سرگشته ام را دست و پاست\nبستار زلف در چاه ذقن برد\nقد شمشاد در بستان برافراخت\nروان از قالب سرو چمن برد\nرخ چون ماه در محفل برافروخت\nفروغ حسن ماه از انجمن برد\nنشد تا و امن زلف تو گیرم\nبگاک این آرزو مشک ختن برد\nدل ناشاد طرزی دور از ان لب\nچه حسرتها که با خود در کفن برد\n\nدر حین اخراج هندوستان بشالکوت گفته\n\nچون در تصویر نگه رنگ تماشا می پرد\nاز شره نظاره بر خود گریبان میدرد\nبر نفس جان دگر باد بهاری بی چمن\nچون دم روح القدس در مریم گل مید\nدر گلستانی که خندد حسن او چون نو بهار\nخون بهای صد چمن بر یک ادایش میخرد\nبسکه میخواند فسون زنگ حسنش در چمن\nرنگ گلشن در طلسم بوی گلها میبرد\nسرو خم چون حلقه ای طوق قمری میشود\nچون چمان سرو چمانش جانب گلشن بپرد\nپیش سرو و بلبل و قمری و گل فضل بها\nآیت خوبی بکفت خط برون می آورد\nبسکه لعل دلکشت شیرین دهان افتاده است\nآرزو پیش تو حسن حسب تمنا میبرد\nتا که از حقش مبادم پیش روی غنچه ردا\nرنگ گل غدار چون شبنم گلشن میبرد\nطرزی نتوان خواب خرگوشی زهم ان چشم را\nآهوی من همچو غزال از سایه خود میبرد\n\nدر شام شریف گفته شد\n\nبر خلاف وعده اش هر کس دل و جان میدم\nنفع سود مایه نقصان بنیاد ان میدم\nبسکه خوبان را بود حرف فراموشی بیاد\nمفت عهد عدلت را بیاد ان میدم\nبی ثباتی های مکتب آن رنگین مزاج\nیاد رنگ بوی گلهای گلستان میدم\nبه"}
{"book": "adl0208", "page": 258, "text": "۲۴۳\nگرچه صد سامان دکان در راه اسان چیدم\nلیک یارم جمله را در کسر المان میدید\nمرحمت خواستم از و ان شوخ بی پروا مرا\nوعده بر لطف کثیر و مصدر و سلطان میدید\nنامه وصلی از و خواستم بدستم یجاب\nدفتر باطل ز خرج و د خل دیوان میدید\nگرچه صد امر خلا فم اشکارا میکند\nباز زیر لب مرا در محفلای پنهان میدید\nبازی بازی پیش یارانم ز نادان پر فریب\nصد دهن دشنام بالبهای خندان میدید\nزان کنم عالی بهاو شیشه و جام سبو\nچشم مستش می پرستی با درستان میدید\nبکہ عظمت همشین شاه و درویش د غنی است\nطرزی شعرت با د از اشعار سلمان میدید\nدر وقت مسافرت مکه گفته شده\nبر لب چو ذکر آن در مقصود میرود\nابم ز دیده بیشه ز ار رود میرود\nبر دل ز بسکه کرد کدورت نشسته است\nاز چشم آب دیده کل الود میرود\nدر هر نفس ز ملک عدم اور د خبر\nچابک سوار عمر چه بسر زود میرود\nاز بس شرار عشق تو اتش بسینه زد\nاز لب برون بجای نفس دود میرود\nتقریب رهبر مقصان دید گرد\nهر کس بنفع مایه بی سود میرود\nهر کس بهمان رضا بقضا خدا بود\nخشنودی نشیند و خشنود میرود\nاز شور حسن کان ملاحت بود لبت\nزان خنده بر لب تو نمک سود میرود\nدر اشتیاق لعل تو از حلقهای چشم\nهر بار اشک من کھر امود میرود\nبا اهل دل کسی که رجمان دشمنی کند\nشداد می بر اید و نمرود میرود\nدل بندگان عشق سوی مجله فضا\nبا بخت سعد و طالع مسعود میرود\nطرزی چو اشک در ره اظهار بن کے\nلیک سر سجده تا در معبود میرود\nهنگام سفر هندوستان بسوی کشمیر\nهر کس به پیش لعل تو نام کھر برد\nسیل عرق بحر کھر را میبرد"}
{"book": "adl0208", "page": 259, "text": "موی کمر تو خط کف دست میشود\nچون دست مار پرور من در کمر برد\nکام داب ذقاق شیرین کجا شود\nصد بار کر زبان تو نام شکر برد\nمانند شمع روشنی انجمن شود\nهر کس که زیر تیغ تو مهر لحظه سر برد\nصد بار شکند بخم زلفت چو خاطرم\nگر از دل شکسته زلفت خبر برد\nفریاد برامید اثر میکشم مدام\nآه و فغان از نیکه درا هم اثر برد\nبر نخل بی ثمر زند سنگ میچکس\nکاش از نهال ما ثمر مرغ بر برد\nبیغرقتی ز بس که زند موج ازین محیط\nچون خس کند آب گهر راهبر برد\nمانند خاک پا رند انت نظم من\nمردم اگر چه حرف مرا چون گهر برد\nطرزی بگوی یار ستم ز من بکی\nشاید که باد صبح ز خاکم خبر برد\nاز طبع خود در سفر هند دستانم\nدر برای جلوه چرخم چون بردن اورد\nطالع دارون چواشکم سرنگون می اورد\nمردمک در دیده ام از انتظار دیدنت\nیک سر و گردن چو مرگان سر برون می اورد\nسنگ طفلان سیزد آخر سر پر درد نام\nاز سواد شهر بیرونم بخون می اورد\nسرخ شد ابیاض دیده از عکس لبت\nاشک باشبنم چو گل رنگین بخون می اورد\nمهره نرد هم شد چون باید کامهان\nنفس طلسم بازی ماه نژگون می اورد\nگر براه کعبه عشقش ز خود گموه شوی\nپیش رایت لطف او صد رهمنون اورد\nتاشکار آهوی دلها کند با صد فریب\nنرگس جادوی او رنگ فسون اورد\nمار فکر بستم عنقا شکار افتاده است\nکی به بند دام خود صید زبون می اورد\nاز نگ چلم کی ز طرزی چوفتند\nکس جهان طرزی نکو کردن بون اورد\nجواب کلیمی در قندهار گفته\nبا د چشم تو چو در خاطر ماشا درود\nبدلم سر مژه چون شنجر فولاد رود"}
{"book": "adl0208", "page": 260, "text": "۲۳۵\nهیچ گل نیست جگر را دلم از سنگ بینا\nبی من افسرده در کوی تو گر باد رود\nگردد صد زخم زمد چشم تو از غمزه بدل\nخارش افتد که هوای رخت ایاد رود\nبکو تنگ آمده در دهر ز آزادی خویش\nخود بخود مرغ دلم جانب صیاد رود\nجانب خانه ز کوی تو بخشم یاد روم\nهمچو طفلی که سوی خانه استاد رود\nمیرود مهر تو از خاطر طرزی بین\nمهر شیرین اگر از خاطر فرهاد رود\nبر طرز خواجه حافظ در کابل گفته\nگر رود جان ستم عشوه تو از جان نرود\nیاور ویت ز دل غمزه و انسان نرود\nگرچه اشکم سجلی از عین بهشت اسباب\nلیک نقش قلم از دیده حیران نرود\nگل بگلزار چو روی تو نباشد رنگین\nسرو در باغ چو قد تو خرامان نرود\nیکشبی نیست که در حسرت روی تو مرا\nخون دل جای سرشک از سر مژگان نرود\nگر ز اشفتگیم دل شود جمع چو زلف\nدلم از حلقه ان زلف پریشان نرود\nهر که یکبار رخ خوب ترا دید ز دور\nچه مجالست که از وی سر و سامان نرود\nهر دل غمزدہ کو درد فراق تو کشید\nدر د عشق تو کشد از پی درمان نرود\nجزو ل من که طلب صف مژگان تو خاست\nکس دلسوخته چنین بر دم پیکان نرود\nجلوه کردی و چون عمر ز پیشم رفتی\nکسی از پیش ای قمر شتابان نرود\nچند کوئی که چو قمری مکن افغان طری\nماند سر دروان کو که خرامان نرود\nدر شهر لاهور هنگام سیاحت گفته\nاز سر کشی نفس دلم به ہوا رود\nسیماب ناگذشته نکردد رجا رود\nراضی چو گشت دل بقضای رضای دوست\nدست قضا گرفته براه رضا رود\nہر کس که دست دامن پیر مغان گرفت\nاز پای خم چوشیشه می با صفا رود\nاز بسکه طرز جلوۂ حسن تو دلر با ست\nعکسم ز روی اینه ز نهار و د"}
{"book": "adl0208", "page": 261, "text": "بہر طواف خاک درت بحر سحر باغ\nدر جیب ناک نگہت گل با صبا رود\nاز بسکه میطپد دل بی تاب در برم\nچون موج می ز پہلوی من جا بجا رود\nای نا خدا بگو کہ کشی نمیرود\nکشتی موج و بحر بکم خدا رود\nاخر بروی خاک نشیند بسان گرد\nچون گرد باد هر که بروی هوا رود\nرفتم چنان ز خویش که ناید صدای من\nطرزی ز دوری تو بگو تا کجا رود\n\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nبیتو آئینہ دل بسکه تحیر دارد\nعکس رسم در رخ من فکر نظر دارد\nاز بخیلان دل الفت پر از داغ و درم\nگرہ کیسه از و سینه دلی پر دارد\nدر پی مال کند هر که شب و روز تلاش\nخون دل میخورد و عیش تصور دارد\nاز خری هر که پی پرورش نفس رود\nهیچکاویست که بهر سر توبر دارد\nاین دل از غم سودای جهان زادرا\nطمع امساک بزرد مال تفاضز دارد\nمیتواند که زرہ کوہ گرا ن بردارد\nهر که چون بشه غم شکر دارد\nاتش خجلت تقصیر مرا بسکه گداخت\nعرق اینجبهه من لنگر تقاطر دارد\nبچکس نیست که از درد نباشد بینم\nبحر مانند گر نیر ولی پر دارد\nچشم حیرت کشا از خواب غفلت برخیز\nخندۂ صبح بحال تو تمسخر دارد\nهر کرا در دطلب نیست بمطلب نرسد\nناله چون از سر در دست تا ثروارد\nساخت چون آئینه ام محو تماشا طرزی\nدیدن روی تو یارب چه تحس دارد\n\nبر طبق بیدل در کراچی گفته\nکدامین شہوار امروز جولان تازی دارد\nکه در انجمنه پردازی غبارم بازی دارد\nبگریا و خرام او بزم جلوه می آید\nکه گردم چون سحر امروز گردون ماری دا\nنگنجم در خود با پیچکس حالم خبر دارد\nبلی جاسوس دانم چشمک غمازی دارد\n\nچنان"}
{"book": "adl0208", "page": 262, "text": "چنان در بزم دیدارش زغم محو تماشایم\nکه در آئینه عکس با صفا پردازیی دارد\nزپرواز شکست رنگ من هم صد چمن خندم\nاگر طفل سرشک از بخت دل گلبازیی دارد\nبباغ زندگی چون گل دماغم شد زکام آخر\nهوا و آب این گلشن بمن ناسازیی دارد\nچرا با بخت خود طرزی ننازم اندرین گلشن\nکه همچون شبنم گل دل بآن گلبازیی دارد\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\nچو مژگان از خمیدن هر که سر دروریی دارد\nبدوش آبرو از سر بلندیها سری دارد\nچو گل بر فرق نازش کل زند از دامن گلچین\nبهارستان نازش صد چمن گل بر سری دارد\nشوای ساده از افسون رنگ حسن او غافل\nکه او چون چشم خود بدست شوخی کافری دارد\nز آب دیده بحر صفای موج اشک من\nبناگوش بهار اندوده او گوهری دارد\nبلفظ وحدت از بس صفحه کثرتها فزون کردم\nدلم از جمع فردی در بغل صد دفتری دارد\nاگر طوطی طبعم چون شکر حرف شکر گوید\nنی کلک من هم از فیض نطقش شکری دارد\nبسر از اوج چرخ میز دال کوکب بختم\nکه از سهم سعادت طالع نیک اختری دارد\nبهر جا پا گذارد از غبارم شور انگیزد\nکه طرز جلوه نازش قیامت محشری دارد\nنشیند بر نشان تا قا اگر از شست بخشاید\nکه تیر شوق نگه از جنبش مژگان پری دارد\nعرق از جبهه ام هر دم بجای اشک میریزد\nاگر شبنم پیش روی گل چشم تری دارد\nز تمهید فضای نیستی قدری سبگبارم\nدلم بر دوش حسرت دل کمتری دارد\nاگر طرزی کند در روی خوبان ناز جا دارد\nکه چون آئینه از جوش صفا خوش جوهری دارد\nبرطرز بیدل در کراچی گفته\nمانگی دل از صدا رنگ طرب یار برد\nشور زنگ شیشه ام گرد کوهسار برد\nرنگ حنایی ای او کیست که دست شستش\nاز پی شمع خون من در د جگر نگار برد\nدر اثر نمود من کوشش سعی باطل است\nجرزه تلاشی نفس رود ولی شرار برد"}
{"book": "adl0208", "page": 263, "text": "طبع نبود پیش ازین بخود حیرت آشنا\nشوخی جلوه‌اش مرا آینه سان ز کار برد\nموی دماغ میشود هرچه بدل گران بود\nفطرت طبع نازکم شیر بکوه‌سار برد\nدلبر ناز پرورم دست تسلطش رسات\nحسن چمن قبای او بوی گل از بهار برد\nبسکه گسست دست غم رشتهٔ تار چنگ من\nناله ز پرده محو شد نغمه ز روی تار برد\nقطره شبنم از حیا ناز کند بروی گل\nآب گذار خجلتم خاک بکوی یار برد\nدر سر بزم میکشان گرمی هست سر بوشش\nاز سر من بیاد نگه در دسر خمار برد\nکبک دل و همای جان از کف طرزی حزین\nچنگل مار باز اور زود تر از شکار برد\n\nبه روش بیدل سکرابجی کفته\n\nبسکه بیخود ز خود آن شوخ پریزاد م برد\nآمد از دور فراموشی و از یادم برد\nربط آن طرهٔ مشکین بمران تاب و کره\nتاب چالاک دل شانه کشا د م برد\nعاقبت ناله براتش چو سپندم افکند\nدور از بزم تو این شوخی فریادم برد\nدل آزاده بیک لطف شود بستهٔ دام\nخندهٔ چاک قفس جانب صیادم برد\nاز تنم فتنه بس کرد ضعیفی خیز\nناله تا سوی لب چو نفس باد م برد\nخود فراموشیم از رنگ فراموشی است\nیادت آمد بدل و خود بخود از یادم برد\nدر خرابی دلم سعی چه حاجت دارد\nیاد سیلاب جاطاقت بنیاد م برد\nعشق معشوق ز یک پرده برون آیند\nاشک شیرین بمرشته فرهاد م برد\nبال پرواز نگاه تو چه سستی دارد\nکه ببر تا بکوی پریزا دم برد\nزان فراموش شدم از رهٔ دانش طرزی\nخواست در رسم و ره از خاطر استاد م برد\n\nبرطرز بیدل در کراچی کفته\n\nبسکه ذوق بیخودی هر لحظه از یادم برد\nنقشی بر رسم که آن سوی پریزادم برد\nارزوی ناله میباید مرا بر باد داد\nسوی آتش چون سپند اواز فریادم برد\n\nمتبدیر ز"}
{"book": "adl0208", "page": 264, "text": "شد بره ای دردسر پیدا کردم توتیا\nذوق در راه محبت دانه صد آفت است\nنشه شار مست نرگس مخمور او\nسعی کارپیشه دراز کار گر آرد خبر\nبیکر رنگ قصر هستم فنا آماده است\nبسچه آب از خود روان گردم کلین جویگر\nمیکشیم طرزی جوخاک روضه بغداد یاد\nچون غبار از جا مبادا بیش بادم برد\nبیقرار بهای دل سوی صیادم برد\nدر میان شیشه نامک پریزادم برد\nنامهای میتون تا پیش فرهادم برد\nجنبش مژگان همی ترسم که بنیادم برد\nچون رعنا یا خرام سر و آزادم برد\nدجله اشکم روان تا خاک بغدادم برد\n\nاز طبع خود در کراچی کفته\n\nگلزاری که از جا آن بت فرنگ برخیزد\nلب آن غنچه لب در سن تکلمی سخن دارد\nز ترشح های گل در بس گران از جای بنخید\nبقا نو نم فریاد لب در شته می بندد\nاگر حسن رخ او جلوه بر کهسار اندازد\nنهان از عکس لعلش می درون جام مینویم\nدر ان گلشن که نقش جلوه اش جاوید دانم تو\nبغر نور شر ایام نقش فتنه بیند\nموی سردار قد مستاح صیقل گل دارد\nسرد پا بوس چندین خاندان بروی خاک افتم\nکسی کرباده عشقش زجام بزم آکاب\nچواشک از لغزش پائی بدامان خارم\nز در پهلوی نازک مزاجیها دلم طرزی\n\nصدای عندلیب از هر شکست رنگ برخیزد\nتبسم چون رگ کل از دهان تنگ برخیزد\nبسان کرد از برپای لخت رنگ برخیزد\nکه جای تتره موج می ز تار چنگ برخیزد\nچو فرغانم زجا ر کهای روی سنگ برخیزد\nکه جای موج دود از ماده گلرنگ برخیزد\nرز ویم رنگ چوطی از پیش صد تنگ برخیزد\nچو گردون ناقش مرجا بصدر نیرنگ برخیزد\nببازی در میان شکوه کردن جنگ برخیزد\nبمیدانی که از جا کرد پای تنگ برخیزد\nز طبعت نشه دهم خیال بنگ برخیزد\nچو پای شوق آید منزل فرسنگ برخیزد\nبوسه نا یک سرو گردن وی سنگ برخیزد"}
{"book": "adl0208", "page": 265, "text": "٢٥٠\nبرطرز بیدل در کراجی گفته\nباز عکس لبش از دیده چه خون میریزد\nزان زنوک مژه ام لخت جگر جوش زند\nجلوه چون برق کند شورش باران خیزد\nشور وحشت زده ات بسکه رمیدن دارد\nیاد رخسار عرقناک که آورد صبا\nبسکه در دیده من خون جگر موج زند\nموج می جنبش مژگان پریزاد بود\nلب معشوقه معنی ز درون میخندد\nپیش جود وکرم دست کریمان طرزی\nکه سرشکم ز مژه شعشعه برون میریزد\nباده اندیشه چو کردید نگون میریزد\nدیده از خنده او اشک فزون میریزد\nگرد ما آن طرف دشت جنون میریزد\nرنگ کلما و سمن حین بوقلمون میریزد\nاشک من برک کل اخته بکون میریزد\nباز در بزم رحجمت چه فسون میریزد\nگرچه بر صفحه خط از خامه برون میریزد\nرنگ طلاقت رخ سفله دون میریزد\n\nمن طبعه\n\nگرچه در صحن چمن سرو و گل میخیزد\nپیش رخسار تو ای لعبت چین از خجلت\nگر باین ناز و ادا پیش چمن بخرامی\nتا رخت گشت عیان زلف تو آمد بمیان\nشکوه دارم زخود از غیر ندارم آزار\nبسکه لبریز فغانست مرا سینه ز غم\nگل رخسار تو از باغ دلم میروید\nپیش یاران نتواند که کند بالا\nقد شمشاد تو از گلشن دل میخیزد\nراست مو بر تن خوبان چاگل میخیزد\nشاخ کل پیش قدت از خجل میخیزد\nچونکه خورشید شب اندر پی ظل میخیزد\nدل بیان دلدار خجل میخیزد\nمیتوانم جای نفس ناله ز دل میخیزد\nگرچه کل در چمن از دامن کل میخیزد\nطرزی از بسکه ز بزم تو خجل میخیزد\n\nبر روش بیدل\n\nبهر کلشن که یاد آن رخ کلفام میخیزد\nچو رنک کل که از دیده بادام میخیزد\n\nدران"}
{"book": "adl0208", "page": 266, "text": "در ان محفل که حرفی زان لب جادو کام تسخیر شد\nز چین زلف او بکجست اگر موی خطائیه\nبر انگشت سلیمان حلقه زنهار می بندد\nبهر جا با دان سر با د میعاد سخن کیند کرد\nسواد نامه میکرد د غبار راه دور بها\nز شور اضطراب وضع بیتابم چه میرسی\nبدامن پا شکستن راحت منزل بکف دارد\nنیاید آه بیرون از دهان بخنجه معراجش\nبراه کام خود کامی بناکامی زند گامی\nبیاد بوسه لعل لب میگون او طرزی\nکند طرزی چو بیدل سر احسان این مردم\n\nبسان موج می از شوق خط جام سجیخیر شد\nرخصت نام طمار اموی بر اندام مخیر شد\nنگین را این چنین عزت از روی نام سخیر شد\nطپشهای دل بی تاب میعاد از د مم تسخیر شد\nبهر جا کرد پای قاصد پیغام تسخیر شد\nچو بنجخت یکقد از روی نگهیم نام تسخیر شد\nدرازی پیش پائین باشد ار کام تسخیر شد\nبلی خود بیشتر دود ار کباب نام تسخیر شد\nاسیر مدعا هر جا که مطلب کام تسخیر شد\nخط ساغر چو موج می بروی جام سخیر شد\nکه از تسخیر این بیدانشان بنام تسخیر شد\n\nمن طبعی\n\nمراخون جگر از دیده زان چون آب مییزد\nیقین دل را باشانه زلفت کو شکی دارد\nغمت هر شب شبیخون میزند بر چشم بیدارم\nاگر شبی خط در جبین زلفت شانه رو ناخن\nنسیم صبحدم بوی چمن آورده تا بویش\nمگر صبح بهارش بر دلم از مامیخندد\nطپیدنهای دل بر باد امد و او اجرایم\nاگر کرد اب چشم موج طوفان میزند طرزی\n\nجواب شوکت در کراچی کشه\n\nبلی هر جا که باشد زخم نو نو ناب مییزد\nبدست شانه ات غیرت دل بیتاب مییزد\nکه جای اشک از مرگان حسرت خواب مییزد\nکه از انگشت مست شانه مکناب مییزد\nز جیب غنچه رنگین رنگ کل ناب مییزد\nکه اشک از چشم من نگین آداب مییزد\nزبیابی بلی از دست خود سیماب مییزد\nکه نوک هر مژه در دامنیم سیلاب مییزد"}
{"book": "adl0208", "page": 267, "text": "تی گلکشت کشمر چین مدعای حسن میجوشد\nزرقتهای رنگ خرم آوار ها خیزد\nبخرم کشتم از جاچو آن بالا بلاخیزد\nبصد قتل من یک قطعہ مبارک صاحب\nاگر تمثال تصویرش رخ از آئینہ بنماید\nدر تم چون نقش خاتم عکس در مهتاب\nبدوش ماز شلک چین ما چین در رفتن آید\nاگر موی زلفش خطائی از خطا خیزد\nچو نی از بند بندم گر چنین شور فغان جوشد\nز نقش بوریا برسم ز پهلویم صدا خیزد\nبهر محفل که با آن دست نمکین پای بگذارد\nحنایک قد ز شرم پائی نمکین بناب\nمقابل گر شود آئینہ بارویش زحیرانی\nبسان موی جوهر بر تن آینهیا خیزد\nبهر راہی که بگرام ز ناز آن شهسوار من\nبدمبالش بسان کرد از جا نقش پاخیزد\nز بس از چشم مستش جوش رفتن بیخودی دارد\nچو موج می ز روی خاک نقش بوریا خیزد\nدهدگر رخصت نظاره کردن ذوق رخسارش\nسواد موی چینی ہمچوژ کام ز جا خیزد\nبہ پیش زن سنگ کوه تمکین و قارا و\nگرانی از دل کهسار بر دوش صدا خیزد\nچو باد دامن گردون غبار فتنه انگیزد\nنگاه گروبا و از بیقراری آسیا خیزد\nبذوق قطع راہ کعبہ مقصود کوی او\nزخاک نالہ دل ہر نفس بانگ در اخیزد\nز شرم ناخن دست نگارین کسی طرز\nچو بوی برگ گل از پشت ناخن حاصب\nبر طبق بیدل در کراچی گفته\nزبس گردکدورت از دل پر درد برخیزد\nفغان تا میکشم بر لب نفس چون گرد برخیزد\nچنان در خدمت اہل صفا کسب صفا کردم\nکه زیر پای من آئینہ جای گرد برخیزد\nز بس اشعار من برجستگی دارد ز قد او\nچو سرو تو ام از دیوان من هر فرد برخیزد\nشرار داغ دل گرمی ز بس چون شاله می بیند\nدران محفل که یا دزا هد دل سرد برخیزد\nتظاز بسکه دز دیدم زرنگ زر د محتاجان\nز مژگانم که چون رشتپای زرد برخیزد\nبصحرای جنون چندان سیدن وحشتم دارد\nکه نقش پا ز جا چون کرد با د اور د بر خیزد\nزبس"}
{"book": "adl0208", "page": 268, "text": "۲۶۳\nز بس قهرش است در دهر داور را عشق او\nز پای سر برداشت و جای گردید سبز\nز بس اه ستیزی بو بویم نویسم درین وادی\nز چاک سینه‌ام چون صبح آه تیز خیزد سبز\nامید از کردش گردون دون پرور مجو طرزی\nکجا از مردم نامرد کار مرد خیزد سبز\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\nتا جلوهٔ حسن تو مرا راهنظر زد\nصد باغ گل از روی تو در یافت و بسر زد\nبر قتل من آن چشم سیه‌مست غزالان\nشمشیری که از ناز گرفت و بکمر زد\nاز بس نمکین است مکه آن لب او\nلعلش ز تبسم نمک آبی بشکر زد\nدر بزم بهار چمن حسن تو امروز\nآیینه ز روی تو گل تازه بسر زد\nدیشب نگه شوخ کسی مست تو از ناز\nرقصید و لم از شره دامان بکمر زد\nاز بسکه پر از شهد بود تنگ دهانت\nهر خنده ز پهلوی لبت پاشکر زد\nآن قطره نایاب که در بحر نگنجید\nپنهان شد و خود را بموج گهر زد\nتا صافی مطلب نکند عکس فروشی\nتمثال در آئینه عجب قفل بدر زد\nدر ذوق فنا بسکه دلم تنگ شد از جوش\nبرجست تجلی و دست بدامان شرر زد\nآهم بسرشک و درد حسم عشقت\nشبگیر شب بر دوش خون سحر زد\nاز تاب رخت در نظر جمع محفل\nار داغ جگر شمع گل نار بسر زد\nطرزی ز هجوم غم او دست شست\nمیخواست که بر دل تپد از پاس شرر زد\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nدر بهاری که سخن از لب وی میخیزد\nشبنم از عارض گل سرخ جوی میخیزد\nموج خطی است که از عارض می میخیزد\nناله آهی است که از سینه نی میخیزد\nگر فتد عکس ز لعل تو بچشم ساغر\nموج می باخته در دیده می میخیزد\nبستن پای صد رنگ و ز بس ضعف نفس\nناله‌ام همچو کمان از رگ پی میخیزد"}
{"book": "adl0208", "page": 269, "text": "شعله داغ ندامت جگرش میسوزد\nهرکه چون شمع رک گردن نامی خیزد\n\nکاروان نفس از بانگ جرس پیش بود\nنفس ما قافله را گرچه زپی می خیزد\n\nداغ من واسطه روشنی بزم تو بود\nمی دلم شمع صفت از سرگی می خیزد\n\nتا گرفتار خودی نیست سر آزادی\nهرکه از خود گذرد از همه می می خیزد\n\nگرمی کشدگان از ســـــر ناز دگرست\nگرمی آب باین چاه بدی می خیزد\n\nنفس پر کره ناله درد نواست\nگره در و دل از ناله نی می خیزد\n\nپادشاهی دگر و جرأت مردی دگرست\nکار رستم نه زکاؤس و کی می خیزد\n\nطرزی وادی سخنرا نتوان طی کردن\nچو در سر جا که کند گرد دلی می خیزد\n\nاز طبع خود بقافیه جدید درکراچی\n\nدر چمن چون سخن از عارض او خیزد\nرنگ از شرم زگل پیش رو خیزد\n\nهر کجا جلوه پیراکی حسنش گذرد\nرگ گل بر بدن غنچه چو مو خیزد\n\nگر کنم سوی تو نظاره ز تأثیر نگاه\nخال بالید چو تبخاله ز رو خیزد\n\nموج انداز خرام تو تماشا دارد\nجلوه از قد تو چون سر و نو خیزد\n\nخشک شد کام ده نان میکده ز آب عشق\nهمچو گردم نفس از راه گلو خیزد\n\nمیروز روز دو رنگ گل حسن با رخ\nبگها پیش تو از شرم در و خیزد\n\nپیش چشم تر من جلوه کند قامت یار\nسرو دلجوی ز چار آب جو خیزد\n\nآتش حسن تو از تندی خو سوخت مرا\nشعله را سوختن از تندی خو خیزد\n\nبسکه در گوش دلم راز بگو کوید یار\nاز زبانم یکی حرف نکو خیزد\n\nاز لب شیشه ما کو ببر اسرار شنو\nموج می از دهن جام و بو خیزد\n\nجلوه شخص حیا تو بود عکس درخش\nشرم چون جوهر از ان ئینه رو خیزد\n\nطرزی در نقطه وحدت نبود صفر عدد\nچون بتعداد گذشتی یک و دو خیزد"}
{"book": "adl0208", "page": 270, "text": "۲۵۵\nاز طبع خود در کراچی گفته\nباز ساقی زلب شیشه چه می می ریزد که ز شرم لب او باده خوی می ریزد\nنه ز لعل لب او قطره می می ریزد غرق نشئه کشم اب ذی می ریزد\nغیرت دیدن آن لعل می آلود مرام خار از موج به پیراهن می می ریزد\nگر زنی دست برگهای دل از شور فغان جای فریاد زجگر گٹه پی می ریزد\nبسکه چون شمع بدل داغ جگر جوش زنده آتشه در عوض خنده ز کی می ریزد\nمیکند زمزمه های نیم مست و خراب جای فریاد مکرمی لب نی می ریزد\nهمچو شبنم که بچکد برخ گل وقت سحر همچنان از رخ او قطره می می ریزد\nدلم افسرده چریچ از دم سرد زاهد ژاله افسرده دل از سردوی می ریزد\nاز دو بخت چه بشکست دل از سنگ جفا جام چون بشکند از وی همه شی می ریزد\nبگذرد تند و بیکجا بماند بر جای پای گردش بود نقش زپی می ریزد\nطرزی پیش کرم دست سخا پرور او خوی خجلت زرخ حاتم طی می ریزد\nدرین غزل تکرار قافیه بتفاوت ضمه و فتحه در غیور گفته\nخوردم از ساقی غم تا بجام پر از دور و درد از خزان انکحه برد دوش بهار م برد برد\nخوی نوش اطوار خلق نیکت با زشت بسپاه نکهت گل در چمن زبان کشت ره آورد ورد\nبالطافت طبع ما هموار نبود اشنا جای خوی در خاک میرنز در زوی گردا گرد\nعاقبت در کشت در خم مات گرد دمهره چاه از حریف دهر دائم کس نبرد بر دو زد\nپای بندید است و پا از پای جان افتاد سر خانه ویرانی رسد در هر کجا از فرد مرد\nدر دو هجرانش که سرغم بسان کاه کرد رنگ عاشق میشود از نشتر از رو زرد\nبعد ازین خون جگر خواهم بجای می خورم کشت طرزی ساغر علیشم کدر از در دوزد\nجواب صایب در کابل گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 271, "text": "دلم را غمت کر پریشان برآرد\nز زلف تو چون نالهم افغان برآرد\nمبادرت برد هر که سر در گریبان\nچو صبح آفتاب از گریبان برآرد\nمن و وحشت و دامن کوه و صحرا\nکه دیوانه را از بیابان برآرد\nز راه نظر یادت از دل برآمد\nچو آن کل که آتش ز بستان برآرد\nسرا پا کند کل نهال امیدم\nاگر لطف تو دست احسان برآرد\nاگر جذبه پیر کنعان نداری\nکجا یوسفت سر ز زندان برآرد\nتمنای چشم تو از دیده من\nنکه سرمه سازد مژکان برآرد\nخط سبز نو رسته و عارض تو\nچو برک کلی دان که ریحان برآرد\nفلک پنبه از ابر در کوش کرد\nدلم کر لب بنام افغان برآرد\nبزندان جو صائب اکر رفت طرزی\nیوسف سر زینکریبان برآرد\nجواب صائب در کابل کشته\nهر که در دست دل آئینه صاف آرد\nخبر جنبش بال پری از قاف آرد\nنه همین فکر محک بهر تو عنبر دارد\nبلکه مشک آهوی چین بهر تو در ناف آرد\nهر که پر شد ز معانی بخروشد چون کوس\nمرد بیغز بشنکام سخن لاف آرد\nجهل جاهل نکند فرق بد و نیک بهم\nعقل کوتاه ترا بر سر انصاف آرد\nبحر مانند صدف میکشدش با بدوش\nاز دمین هر که چو کوهر سخن صاف آرد\nخوب را بد نتوان کرد بتقلید سخن\nذم صفت می نشود کر عبد و تخالف آرد\nطرزی از صاف دلهای تو صائب کوید\nمهر را صبح برون از نفس صاف آرد\nجواب صائب در کابل کشته\nعکس خط تو نه نقشی است که از دل برود\nزنک دیرین رخ آینه مشکل بود\nبرق عشق تو بهر جای که افکند شرار\nدانه و بار و بر و خرمن و حاصل بود\nپویا مجنون"}
{"book": "adl0208", "page": 272, "text": "٢٥٨\nهمچو مجنون بین چاه نشیند صد سال\nهر که چون کرد بد سماله محمل برود\nچون پیش از دم تیغش نکنم کرمی نرو\nخونم آن نیست که از خنجر قاتل برود\nکیست عجب که سدره دیوانه شود\nیخود ان تو چو در باب سلاسل برود\nپیش پائی خود از پیرس بناکس چو کدا\nهر که ناخوانده و نا کشته محفل برود\nد از او بقد توجه نیست دارو\nنامکس در سعی پیش تو در کل برود\nدر میان دیرو حرم تنک در آغوش کشد\nهر که افتاده تر از جاده منزل برود\nجذر و مد نفسم از تن خاکی نگذشت\nجیش موج نشد کر لب ساحل برود\nبیم انست که مطلب چوعرق آب شود\nکاش شرم طلب از خاطر سائل برود\nکر بحق ره طلبی بیخودی و کم شد نیست\nره عقلت که باید بد لا ئل برود\nچون خم زلف بهیچ و شکن تاب خورد\nهر که در عشق بتان در عقب دل برود\nکه قد رود فکارش چو اسفند بیاد\nسنک میزان سنجل چو بز غافل برود\nکس چو طرزی نکند در سخن صائب دخل\nچون قلم راه سخن کر با نا مل برود\nاز طبع خود در کامل کشته\nمیتو بلبل چو بسیر کل سنبل برود\nیاد کل چون که از دیده بلبل برود\nسیل اشکی که ز طوفان کده کریه ماست\nیک سراپای بلند از زیر پل برود\nتا بود دور فلک دوره دوران تو باد\nدور حسنت همه تا دور تسلسل برود\nدیده ام قالب میگون ترا دید بچشم\nجای نظاره شرار شرر مل برود\nبا دکر قصه زلف تو رساند سمن\nپیچ و تاب و شکن از طره سنبل برود\nدل حسرت زده در خون طپد ر بار چو کل\nهر کجا حرف دم تیغ تفافل برود\nهیچ در زیر کف پای نیفتد چون کرد\nهر که در راه با ندازه تا مل برود\nدل طرزی شود از حلقه زلف تو جدا\nپیچ و تاب و شکن ار از خم کاکل برود"}
{"book": "adl0208", "page": 273, "text": "٢٥٨\n\nاز طبع خود در سیر گلش بکابل گفته\n\nدر چمن چون سرو من بهر تماشا میرود\nسایه را با او نمیخواهم که یک جا میرود\n\nاز نگاه نرس مخمور آن پیمانه نوش\nجای اشک از دیده ام چون شیر صهبا میرود\n\nاشتیاق دیدن لعدار دارد بسکه دل\nسر مقدم تر بسوی یار از پا میرود\n\nاشک چشم از غم ما دیدنی سر کردگان\nآری آری آب در اغر سالا میرود\n\nدل از ان سیمین بدن آن جاده می خرام\nکانچه از سنگ ستم بر جان مینا میرود\n\nنسبتی دارد چو با رخسار او گلهای باغ\nدل بدان نسبت بسیر باغها میرود\n\nدل چه باشد تا نگردد چاک چاک از غمزه اش\nدر دل آهینه‌ آن مژگان چو صدها میرود\n\nدر تماشای گلستان آنهی خرکوشین\nاز غرور حسن آن غورش بید جا میرود\n\nما نمیخواسیم دیدن بمرخ او خویش را\nدلبرا گرچه در گلزار بیما میرود\n\nبهر صید مرغ دل حاجت ندارد دام زلف\nدل ببدن او دست طرزی پیش او تنها میرود\n\nدر قندهار در برغم حضور یار دلنواز گفته\n\nآن ماه با رقیب چو همراه‌ میرود\nآهم زجان سوخته تا ماه میرود\n\nدر روز بیکسی غم عشق او بگو\nما را بغیر سایه که همراه میرود\n\nدل را بهوای زنگدان اوفتاد\nدیوانه بین که دیده‌ بسوی چاه میرود\n\nسرو سهی بصحن چمن ایستد بپا\nچون یار سر قامت من راه میرود\n\nاز بسکه نقش زلف تو در دیده ثبت شد\nاز جای حرف بردهنم آه میرود\n\nدلهای عاشقان همه جا در پس روان\nچون لشکری که در عقب شاه میرود\n\nاشکم زفرقت تو بجایی رسیده است\nاهم ز دست هجر تو نا ماه میرود\n\nطرزی رخ چو اینه یار تیره شد\nاز بسکه هر زمان بیبت آه میرود\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nلی ما"}
{"book": "adl0208", "page": 274, "text": "کسی که سجده چو پیمانه پیش مینا کرد\nبنور باده دل خویش را مصفا کرد\nدگر بروی گل و لاله چشم نکشاید\nکسی که روی ترا در چمن تماشا کرد\nشود ز کوکب شهوار دامنش لبریز\nبپای شور قناعت کسی چودر پا کرد\nنسیم مرحمش صبحدم بطرف چمن\nزبان غنچه کل عقده دلم وا کرد\nدلم ز نشئه لعل لب تو سرخوش بند\nنسیم بهار خطت آمد و و د بالا کرد\nفدای دیده تاریک بین او کردم\nکسی که موی میانت زلف پیدا کرد\nببزم وصل تو ما را بباده حاجت نیست\nکه دیدن تو بدل کار جام صهبا کرد\nزنور در هجر بلائی که پیر کنعان دید\nوصال یوسف ما با دل زلیخا کرد\nبسان غنچه زنگار از چشم بسته رود\nکسی که گلشن حسن ترا تما شا کرد\nز قطره قطره دریا خبر بود طرزی\nدلی که سیر چو ماهی بقعر دریا کرد\nجواب صائب در قید خانه کابل کشته\nهر کس که لب خویش تر از آب عنب کرد\nچون جام بمیخانه شوق تو طرب کرد\nاحمر در شاہ و مقصود نشیند\nمقصود خود از راه خدا هر که طلب کرد\nبی الت اسباب سبب کار تو سازد\nدر راه سبب جو دلت ترک سبب کرد\nچون شیشه ز مستی بپرافتاد دل من\nاز بسکه ببزم لب لعل تو طرب کرد\nمشاطه برخسار تو نازلف بیار است\nپیرامن خورشید من از جاد و شب کرد\nدر بزم وصال تو جبینم نام تماشا\nدل آینه شد پیش تو از بسکه ادب کرد\nدر بزم وصال تو چنان محو نگاهم\nکا ینه حیرانی من زهره عجب کرد\nچون دیده بسوز دل مستانه طرزی\nدر بزم رخیت سی من شمع تو تب کرد\nجواب صائب در قندھار کشته\nچون شام زلف روی ترا در نقاب کرد\nگویا بزیر ابر پنهان آفتاب کرد"}
{"book": "adl0208", "page": 275, "text": "ساقی پیاله گرندهد کو بده که یار\nاز یک نگه تلافی صد خم شراب کرد\n\nپیکان ناوک مژه‌اش آب سیل داشت\nمعموره دل من ازان رو خراب کرد\n\nوانم که آفتاب رخت بر سرش نتافت\nبختم که زیر سایه زلف تو خواب کرد\n\nتا دل سبزه بود بمن لطف مینمود\nچون نال ربود دست بماز و عتاب کرد\n\nآن خال نیست بر رخ جانان که دست صنع\nاین نقطه بر صحیفه حسن انتخاب کرد\n\nکابستم تیر غمزه زنی که به تیغ ناز\nبسکه کسی بعاشق خود این عذاب کرد\n\nطرزی دهد زلخت دل و پاره جگر\nهر گه که چشم مست تو میل کباب کرد\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nهر که روی خود کبود از سیلی استاد کرد\nمیتوان صد مصرع موزون چو سر آزاد کرد\n\nنونهال بی برم از سنگ طفلان فارغم\nدر چمن بجا صلی ما را چو سرو آزاد کرد\n\nتیشه زان سد یک ستمها بر دل کوهکن نکرد\nآنچه با تصویر شیرین تیشه فرهاد کرد\n\nعندلیبم را چمان صیاد بند و در قفس\nآه گرم رخنه چون در بیضه فولاد کرد\n\nبهتر از صد کعبه باشد پیش اهل معرفت\nهر که در راه محبت یکدلی آباد کرد\n\nربط زلف شانه را وا شد در بازار حسن\nباغبان زان عمر صرف خدمت شمشاد کرد\n\nروی آزادی نبیند تا ابد از دام غم\nهر که از قید گرفتاری مرا آزاد کرد\n\nرفته است از خاطر صیاد طرزی در قفس\nیاد او بادا بخیر آنکس که ما را یاد کرد\n\nبر طبق بیدل در کابل گفته\n\nبسکه برق جلوه حسنش دلم پر نور کرد\nجذبه دم را بحیرت راز کل طور کرد\n\nبسکه چشمم نسخش شد سرشار دوشت\nدر میان شیشه می را چون پری مستور کرد\n\nداشت از بس دلخراشی چشم مستش در نگاه\nکاوش مژگان او زخم دلم ناسور کرد\n\nدر حریم دل برای نغمه قانون عشق\nاز سر منصور مطرب کاسه طنبور کرد\n\nهمت"}
{"book": "adl0208", "page": 276, "text": "همت پاکان اگر بر ضعف وضع شان بین\nتخت حشمت بر کف دست سلیمان مور کرد\n\nمن چنین بد بخت و بستر من درم آهن زمین\nاز جهنم آب بخشم را لب او شور کرد\n\nدر میان پر تو وخورشید حرفی بیش نیست\nجلوه حسنش چنین نزدیک ما را دور کرد\n\nذره اشک تا بنور شید یمورتی کند\nدر بزرگی ذره را خود دی پسین مشهور کرد\n\nگر بر خلاف سخن طرزی برای جاهلان\nعشوه مستانه باشد که پیش کور کرد\n\nاز طبع خود در شهر کشه شد\n\nقرب وصل او مرا از خویشتن ابعد و دور کرد\nجان بچشم و در تر از شمع بزم طور کرد\n\nخون ز زخم سینه من سرسره رنگ آید برون\nتیغ مژگانش مگر زخم دلم ناسور کرد\n\nمن بدرگاه شهی روی نیاز آورده ام\nکز کف دست سلیمان بخت پیر مور کرد\n\nکسیکه واکردن ز فرط آب چشمی در گذشت\nاشک از فواره مژگانم ارس را دور کرد\n\nمن یکی خوانم یکی گویم یکی بینم که عشق\nرنگ آثار دویی از پیش چشمم دور کرد\n\nاز تماشای رخش مینای مطلق میشود\nهر که چشم از سیر اغیار مخالف کور کرد\n\nبسکه در هجران کشیدم رنج اندوه فراق\nعاقبت حرف غم دردت مرا مسرور کرد\n\nیک شهر داری نشد روشن دل پر درد من\nگرچه شامم را چراغان چون سحر پر نور کرد\n\nدستم در رانه ببند بعد ازین مردم بخواب\nبسکه بی شرم چشم مست او مستور کرد\n\nبر تماشای دو عالم سر نمی آرم فرود\nبسکه قرب وصل او طرزی مرا مغرور کرد\n\nبر طرز خواجه حافظ در کابل گفته شد\n\nساقی بعشوه دوکش سر حقه باز کرد\nساغر نهاد بر کف و آغاز ناز کرد\n\nبا صد کرشمه گفت که طرزی بنوش\nبا ما چو صوفیان نتوان حیدره ساز کرد\n\nآن جام می که رشحه انعام عام او\nما را ز ساغر جم و کی بی نیاز کرد\n\nچون جام می کشیدم و گشتم بصید نیا\nبر دل فروغ می در رحمت فراز کرد"}
{"book": "adl0208", "page": 277, "text": "ساغر گرفت و کلفت نمرود زاهل را از \nهر کس که دست دامض دل این دار کرد\nمطرب نوای راست دو از پرده عراق \nعشاق روی عزم براه حجاز کرد\nداروکس جوکر به عابد بمسجد خلق\nزاهدا باعتکاف برای نماز کرد\nمیگفت سر خوشی بخرا باتیان راز \nطی جام می ز دل بتوان عقده باز کرد\nدر آستین همیشه کشد جام مدعا\nهر کس که دست جو د چو طره ی دراز کرد\nجواب صائب در کابل گفته\nعزم گلگشت چمن چون آن بت چالاک کرد \nجلوه قد بلندش سرد را چون خاک کرد\nدل چو اخگر سینم از خاکستر دل گرم داشت \nچون خس بیقایب از رخسار انشاک کرد\nبر در میخانه ما قدر که وی باده د ید\nبا خبان چوب که در اینجه حش ناک کرد\nبسکه بدمست است چشم سر پوشش در ستاه\nنشه‌می را توان در چشم او ادراک کرد\nدید ناگهر بک رخسار عرق آلوده ش \nدر گلستان غنچه پیش کل گریبان چاک کرد\nهر که پیش از مرگ بمیرد زنده باشد بعد مرگ\nطی در دیدم در و زهر را تریاک کرد\nبر خط و خالش سببین تا دل نیفتد در بلا \nدر غبار خط رخ او دام زیر خاک کرد\nاز کجا کشته شمند پیش قمری عیب نیست \nسرو ما را جامه کلنا ر تشناک کرد\nتا نباشد پر ز خون طراری خدنگ ناز او \nناو کش را چشم با دامان مژگان پاک کرد\nجواب صائب در کابل گفته\nدر چمن چون یار من عزم می گلرنگ کرد\nشوخی حسنش بشم کل چمن را تنگ کرد\nبسکو رنگ باده ش در بزم آتشناک بود \nبالش اندیشه ما را شرر اهنگ کرد\nهر که بنواز د مرا فریاد می آید طلب \nضعف پیری قامتم از بسکه خم چون چنگ کرد\nبسکه در بزم وصالت مشق حیرت کرده ام \nسینه صاف مرا ائینه سان بیکنگ کرد\nبیتون را چون شیرین تجلی آب ساخت\nکوه کن تا نقش شیرین در رقم برسنگ کرد"}
{"book": "adl0208", "page": 278, "text": "محو روی یارم و در این و آن تسلیم صافی طینت مرا با میکشان یکرنگ کرد\nتا بچشم نو بهار خط سبزت جا گرفت طوطی ائینه ام را سبزه زار زنگ کرد\nهر که شد طرزی ز عالی همتان روز کار قطع راه عشق را با عذرهای لنگ کرد\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nشب خیال تو بر بس از دل حیران گل کرد آفتاب سحر از چاک گریبان گل کرد\nجلوه ات از نظر م در بچه سامان گل کرد که سرشکم همه ائینه بدامان گل کرد\nتا بیاد گل روی تو زدم چشم بهم از سر خار مژه غنچه خندان گل کرد\nبسکه اشک مژه ام لخت جگر ریخت بچشم پاره ای دل من از سر مژگان گل کرد\nتا صبا بگرد رهت ریخت بچشم تر من از بن هر مژه ام خاک مغیلان گل کرد\nجلوه ناز بشب ائینه ام داد بجف صبحدم اشک مژه ائینه دامان گل کرد\nبا نفس برک کل تازه بر آید بسخن بسکه گلزار غمت از دل حیران گل کرد\nنا شنیدم خبر وصل تو از تار نگاه تماشای تو دل از سر مژگان گل کرد\nلخت دل بر مژه ام طرح چراغان دارد لاله داغ تو ما از دل بریان گل کرد\nآه چون شعله لب مصرع موزون کردد از لبت بسکه مرا طبع سخندان گل کرد\nنقشه غنچه خط کرده نقش رخ اوست بسکه از خاطر من صورت جانان گل کرد\nدل بخود در بهر ائینه جلوه اوست قد نما ائینه سان یکدل حیران گل کرد\nدل طرزی که برخسار تو چون آب چکید شبنمی هست که بر غنچه خندان گل کرد\nجواب صائب در کابل گفته\nخیال روی تو بزم مرا گلستان کرد هزار غنچه شگفته ام بدامان کرد\nنفس ز سینه ام اشفته میشود بیرون خیال زلف تو از بس دلم پریشان کرد\nشکوه حشمت ما عاجزان بیا ننگر که مور تکیه بروی کف سلیمان کرد"}
{"book": "adl0208", "page": 279, "text": "۲۴۴\nببرم آئینه حیران وضع حیرت ماست خیال روی تو دل را ز نیکه حیران کرد\nخیال جلوه بالا بلند قامت یکرات چو قد سرو تو اه مرا خرامان کرد\nکباب لخت جگر می نهم بر آتش دل که تیر ناز ترا جان بسینه مهمان کرد\nبروی خوب تو زلف تو همچو هند و نیست که پادرا درستی ببوی قرآن کرد\nبخنده لعل شکر بار شور انگیزت دهان زخم مرا شور چون نمکدان کرد\nهوای خنده سوفار تیر او طرزی دهان زخم دلم را چوست خندان کرد\nجواب ناصر علی در کراچی گفته\nبگلشن عکس رویش گر چنین تاثیر خواهد کرد شکست رنگ کل را بلبل تصویر خواهد کرد\nاگر خونم چنین از بیم عیش رنگ میبازد بدل خون مرا بیرنگ تر از شیر خواهد کرد\nچنان با یونم که آن ابرو کمان من زبهر الفت صیدم کمانزا نیز خواهد کرد\nاگر بیند بصبح روشن شبهای تار من سحر بهر سواد شام او شبگیر خواهد کرد\nبدل کر لعل خاموشش باین انداز می آید مرا خاموش تر از غنچه تصویر خواهد کرد\nاگر یاد خم زلفش چنین بر گرد دل پیچد نفس در قصر درون سینه ام زنجیر خواهد کرد\nدوم کر بردم تیغش بکمال جو هرداتی سراپایم کو سخر غرق چون شمشیر خواهد کرد\nاگر ساز ضعیفیها چنینم ناتوان دارد مصور را خیال صورت من پیر خواهد کرد\nز تدبیر علاج درد و رخم دل بیا بگذر که بشکست پنج تقدیرش نمک تدبیر خواهد کرد\nز بیدردی ندارد ناله تاثیر خراش دل زروی درد اگر باشد فغان تاثیر خواهد کرد\nشبی گر آن بهار ناز طرزی بر زعم خندد دماغ ناز کم بر بوی کل شبگیر خواهد کرد\nاگر اکسیر لطف شاه من این کیمیا دارد مس قلب مرا طرزی به از اکسیر خواهد کرد\nبطرز بیدل در کراچی گفته\nانقدر در دل من جلوه جانان گل کرد که سرا پا بنظر دیده حیران کل کرد\nجای"}
{"book": "adl0208", "page": 280, "text": "جای پیچ و خم و تاب دل آمد بمیان\nبشکه از هر خم زلفت دل حیران کل کرد\n\nنیمشب با درخ خوب تو آمد بخیال\nافتابم سحر از چاک کریبان کل کرد\n\nمحو ائینه حسن تو زبس کر دیدم\nاشکم آئینه بکف از سر مزکان کل کرد\n\nخنده ناله اثرار در غنچه جلوه نمود\nناله کریه نما از لب خندان کل کرد\n\nتا زدم دم بهوای لب شور انکیرت\nاز لب مه سحنم شور نمکدان کل کرد\n\nتاکه دیدم بکل روی تو از راه نظر\nاز بن هر مژه ام طرّۀ بستان کل کرد\n\nتاسراپای در اغوش کشم جلوۀ او\nقد نما پیش نوام دیدۀ حیران کل کرد\n\nناکه شد جلوۀ حسنش بد لم جلوه فروش\nنور اسرار چو نظاره زمرکان کل کرد\n\nدل صافش زجبین جلوه فروشی دارد\nاز صفا جو هر آئینه نمایان کل کرد\n\nعرق شرم و حیا بمجکد از جبهه او\nاز کف صاف صدف کو هر غلطان کل کرد\nصفاده درایام\n\nخبر فجر صادق که صداقتی ست صحیح\nاز دل نور حیا کو هر ایمان کل کرد\n\nراستیماد لش مست حیان است شمش\nبوی کل از دهن غنچه خندان کل کرد\n\nبس صراف زر قلب شود صاف بعیار\nوصف مردان عجه از مرد تخمدان کل کرد\n\nصافدل را نبود هیچ طرف سس و نج\nراستی بازر و باسنک میزان کل کرد\n\nسخنی راست نیاید چو نباشد بمیان\nصفت صاف دوم بذر قلمدان کل کرد\n\nصدا شعر تو طرزی شنیدن دارد\nهمه جا جائزه اش بر سر نادان کل کرد\n\nچو کرد روانه وصف تو در ین رشته کشید\nاز لب هر حرفش صد در عمان کل کرد\n\nبرخ درقن بصد گلشکرد ه بچرخ\nتا در مدح تو از طرزی افشان کل کرد\n\nجواب حافظ با تغییر قافیه در کابل کفته\n\nهر که چون جام می چهرۀ خود رنگین کرد\nکام جان از لب شیرین دهنان شیرین کرد\n\nمیتواند که بمن هم دل چون شیشه دهد\nانکه مینای دل سیم تنان سنکین کرد"}
{"book": "adl0208", "page": 281, "text": "۲۶۶\nنشئه چشم تو با نرگس جادو نست\nخال هردوی تو انداله گل بالین کرد\nبخطاء کرده از زلف تو بکشود صبا\nخون حسرت بدل نافۀ مشک چین کرد\nهرکه چون شبنم بیدار شب خواب نکرد\nصبح دم دست در آغوش گل نسرین کرد\nدامنش از در و یاقوت و گهر لبریز است\nهر که چون کوه بسنگینی خود تمکین کرد\nصد چو فرهاد ازین طاق کرا افتاد است\nتا که شیرین ستم خسرو شیرین کین کرد\nگر حسودان سخن خوب مرا بدگویند\nبد بگو شخص مرا عکس بآئینه من کرد\nلائق مرتبه شعر بود حرف یکی\nکه بالفاظ متین معنی خود تضمین کرد\nورق اول دیوان سخن بساز انست\nهرکه با خون جگر لوح دلش تزئین کرد\nخامه سحربیان در زبان طرزی\nاز معانی ورق شعر مرا رنگین کرد\nبفرموده حضرت سایان عبدالخالق بخواب حافظ کلمه\nپیرمیخانۀ من خرقۀ ما گلگون کرد\nگفت دست آنکه ز سرداق ریا بیرون کرد\nپیر ما مرشد ما در کش زميخانۀ شوق\nالقدر و او بمن می که مرا مجنون کرد\nخاک او در این چب خرابات شوم\nگر به بینی نظر از خویش مرا بیرون کرد\nکیستم من که پشت نزنم سر چون جام\nحلقۀ امر تو در گوش فلک گردون کرد\nحرف عشق تو بدیوان ازل میخواندم\nدست حق زاول نه زر را نگون کرد\nگرچه سنگم بنظر لیک چو مینا در بزم\nعکس می پیش بتان قدر مرا افزون کرد\nدر خرابات مغانش بسپر دست خدا\nهرکه چون جام میی چهره خود پرخون کرد\nقوت جان روح روان راحت بیمار دل\nپیر میخانۀ می طرح عجب معجون کرد\nنشئه از دیدن خال تو دوبالا گردد\nخال گویایی لعل لبت افیون کرد\nدل دیوانه به نیرنگ فسون آرام نشد\nچشم جادوی تو گویا بدلم افسون کرد\nکاسه رود مژه را ساخت نم اشک دوبا\nدجلۀ چشم مرا سيل ستم جيحون کرد\nحسرت"}
{"book": "adl0208", "page": 282, "text": "صوت طرزی که باهنگ مقامات رسید نغمه راست مرا پرده این قانون کرد\nجواب کلیم در هند با گفته\nبیاد ناوک تو دل دمی قرار نکرد دلی نماند که تو گاهی بدل گذار نکرد\nهزار بار گذشت از من آن شکار افکن ولیک یکدقم از پهلوی شکار نکرد\nچنان عنان که بخم در عارضت دال کرد پیوستان بهمین سیل صد هزار نکرد\nخدا زیار کند انچه غنچه با دل من بسینه ناوک پیکان ابدار نکرد\nصبا مگردده بر هم دو زلف مشکینش که مرغ دل بسب مادمی قرار نکرد\nاثر نگر که کمان فلک برون افتاد که هیچ ناوک آهم برو گذار نکرد\nبر دست غره مشوب مکت او بدر وزم و گرنه روز مرا تیره روزگار نکرد\nندانم از چه نهاد است دل زبغض سر که کس بدست ستم اندر و مان شکار نکرد\nچو گرد سیر دل داغدار خود میگرد نظر بسوی گل و باغ ولاله زار نکرد\nجواب شوکت در کابل گفته\nسگ دروشن ز جمال تو یکه میگردد دیده پر نور تر از خانه مه میگردد\nپیش چشم سیه دست توام سیل زنان چون مژه برلب خاموش چه میگردد\nقیست بر چاه زنخدان تو آن خال سیا زنگی مست به پیرامن چه میگردد\nدانه مردم دیده بپشمت از بس دام در دیده من چشم سیه میگردد\nدر تماشا گه جلوه فریب رخ او مژه در دیده من نار نگه میگردد\nیاور جسار تو در مجمع عشاق حزین همچو شمعی ست که بر گرد پسه میگردد\nبی شریعت نبری ره بحقیقت طرزی طعمه گرگ شود هر که زره میگردد\nبطرز خواجه حافظ در کابل گفته\nنگوی شاید مضمون کهنه توانی کرد بسان خامه اگر پای سر توانی کرد"}
{"book": "adl0208", "page": 283, "text": "ز دست ساقی شیراز گیر جام مراد\nبسان قطره شبنم اگر سحاب شوی\nزچشم قلب شناسان اگر برائی مهاب\nغبار میکده چون سرمه گر بدیده کشی\nچو گل ز درد اگر جیب بخون غلطی\nچنین که بیخبری سود و عافیت دارد\nچو صبح سینه اگر در غمش کنی صد چاک\nاگر ز زهر غم او دلت شود شیرین\nچو جام دیده بخون جگر شو طرزی\n\nجواب خواجه بمستی گر توانی کرد\nدماغ سامعه از شعر تر توانی کرد\nچو کیمیا نظر خاک زر توانی کرد\nبلی بسر خط ساغر نظر توانی کرد\nچه خنده ها که بوقت سحر توانی کرد\nبذوق بیخودی از خود سفر توانی کرد\nباطرح صفای سحر توانی کرد\nدرون بیضه چونی پر شکر توانی کرد\nبروی دختر رز جوفظر توانی کرد\n\nجواب عرفی در کراچی گفته\n\nنفس نه جرات دل پر زور در نمیخیزد\nز بسکه ناله ام از روی در در نمیخیزد\nبه پیش روی تو دیدم بکل ز دیده من\nترانه قلم مشاح سر و د شمشاد است\nز گرد سرمه چشمت دامن مژه ام\nزدر و عشق نوار بسکه ناتوان شدم\nز باد شعله اتس زیاده تر گردد\nصبا بروی کل و غنچه مید و د هر دم\nحیا ز روی تو با آب شرم میریزد\nبروی تیغ تو مردانه میدود طرزی\n\nکه جای گرد دل از راه مرد بخیر\nچو گرد باد نفس پر زگر و نمیخیزد\nگداز شرم تو بارنگ زر در نمیخیزد\nاز ان ز حامله سن بت فرد نمیخیزد\nنگاه تیره تر از لاجور و نمیخیزد\nکشم چو ناله تن از جای کرد بخیزد\nچو سوز سینه که از آه سرد نمیخیزد\nچو پاس شرم از ین کوچه گرد نمیخیزد\nچو رنگ بوی که از برگ و رد نمیخیزد\nمدام زبره جرأت زرد بخیرد\n\nجواب ظهوری در کابل گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 284, "text": "هر کرا چهره زغم سرخ تر از خون کردد\nچنگ عشاق اگر نغمه باهنگ کشد\nنشوه حسن تو از خط سیه دستی زد\nسرخ روئی طلبی مستعد اتشباش\nچو کل در ائینه دهم مثالت نبود\nبا شرای شکر می یک دو سه روزی کام\nاز ادب آب شدم لیک همی باید کفت\nمن از ان بی ادبی با سک لیلی کردم\nدست از اره ولان هیچ از و نکشاید\nبخیال قد موزون تو طبع طرزی\n\nجواب صائب در کابل کفته\nیار چون تیغ بقر دل ما میکردد\nباور وی تو در ون دل ما میکردد\nعاقبت بر در او حلقه صفت خم کشتم\nشکوه از جان خم زلف تو نهان میکردم\nبسکه لبریز فغانست دل پر دردم\nدود واه است که بر شمع رخت هاله زود\nبسکه دارد چو سن وون دلها در سر\nاشک در چشم من از تاب رخت کشت نکه\nبسکه در سف کف آن دست نکارین کردم\nهر که طرزی بود از راست بیان چون نی\n\nغنچه سان در چمن باز تو کلکون کردد\nبنو ار است تر از پرده قانون کردد\nچه عجب خط لبی میل بدافبون کردد\nتاکه چون لعل بکان قدر تو افزون کردد\nرو برویم کو از تو کسی چون کردد\nپیش می مزقه و سبحه تو مرهون کردد\nکا شق باور ه لب لعل تو مجنون کردد\nعاقل است که در عشق چو مجنون کردد\nجیب امساک بمه کر کیسه قارون کردد\nبی سخن هر سخنش مصرع موزون کردد\n\nبسرم خنجر اد بال هما میکردد\nیادد ائینه انوار صفا میکردد\nبسکه قدم زغم عشق دو تا میکردد\nاین زمان حلقه انگشت صبا میکردد\nهمچو نی بر لب من آه صدا میکردد\nیا که پر و در رخت زلف دو تا میکردد\nهر خم زلف تو از ناز جدا میکردد\nشبنم از پر تو خورشید هوا میکردد\nکاغذ نامه من برک حنا میکردد\nحاصل ما همه در پیش صرف نوا میکردد"}
{"book": "adl0208", "page": 285, "text": "٢٨٠\nاز طبع خود در کابل گفت\nز تاب پرتو رویش دلم عیاب میگردد\nکه در غورش بعظمی از حرارت اب میگرد\nکنم گر گریه میمانم تماشایش مکن عیبم\nکه چشم از دیدن او بشه غرق اب میگردد\nچو با اغیار بینم آن در یکدانه تنهای\nز جوشش گریه چشمم حلقه گرداب میگرا\nباین روی عرقناک از کلش بگذرد یارم\nبدست باغبان کل از خجالت ای میکرد\nزبس دارم هوای اتس بیتابیش روزی\nدلم از یک طپش سیماب چون سیماب میکرد\nاز طبع خود در قندهار گفته\nدل زارم بگرد عارض دلدار میگردد\nچو آن بلبل که کرد دامن کلزار میکرد\nزبس جردی عبث دیدن کلش چو خار آمد\nبکل کردن کویای که پرخار میگرد\nاگر گویم دمی با ماشین آتشوخ بی پروا\nبر غم من هماندم یار با اغیار میگرد\nفلک از بسکه دارد بستکی در کار و بارم\nنهم هر در اگر رو پیش من دیوار میگرد\nبدو دودی که از رخسار همچون اتشس خیزد\nند انست آنکه بر اطراف ان رخسار میکر\nمگر از شیوه جان ملعند آن مس بوشین را\nکه در وقت تکلم از سخن افکار میگرده\nتماشش غمزه را کر عام سازد از بها افتد\nشود بیقدر هر مالی که او بسیار میگرد\nچسازم با دل امیدوار خود که می بینم\nزمین کشت من جو شد که ز انحا بیگرد\nچسان دل را بخشم ناتوانش بیدی طرز\nکه از بارنگه چشمش صد شوار میگردد\nبر طرز بیدل در کابل گفت\nمرا بر کرد ساز و ردمندی در د میگردد\nکجای رنگ بر رخساره من رو میکرد\nچنان لبریز باشد کاسه فقر از جوانمرد\nکه کردن میکدازد پا در ین ده مور میکرد\nاگر علم بیان زانسوز دل کس بیاموزد\nبدیوان سخن بیت بلند فرد میگردد\nزنس نبض عشق چند ان فصول در سفینه جا دارد\nکه بیدرد ار مرابید سب با درد میکردد\nچنان"}
{"book": "adl0208", "page": 286, "text": "چنان از دست خشادم بیاد روی گلنابی\nکه رنگ اشک کلکون بر رخ من زرد میکرد\nتمنایی که جانب از می بود کار جوا نمردان\nزروی تیغ در پشت کمان نامرد میکرد\nدرون دیده اشک کرم من چون شمع بگر بند و\nوضع سرد ما رانم زین دل سرد میکرد\nنشیند بر سر مژکان عنان بار شکمی\nکسی کاندر در جفتش بهان کرد میکرد\nهمای طبع علوی کر کشاید بال مدرو\nکوه قاف معنی بچه عنقا فرد میکرد\nبر طبع بیدل در کابل گفته\nبهر جا وصف چشم مست آن بیاک میگردد\nخیال نشه می خون بطبع تاک میگردد\nچه ماند صاحب جوهریز می کی د میں دیا\nکه کو هر سم بروی بحر جون خاشاک میگردد\nچنان دل را غبار ماسوی پر کرده میسازد\nکه از حکم رخ ابنیها بر خاک میگردد\nز خجالت در سر خاکت همچون کر دیدی\nهمان تا ان جنین اتل مات جاک میکرد\nز دست آوردن کل در چمن چون بید میگرزم\nاچیدن کل کلشن از مباصد چاک میگردد\nصبا جوی کل روی عرقناک که می آرد\nکه بوی کل ز خجالت در چمن غمناک میگرد\nسخن دالع جهان بخش اگر حلم روانان\nکند هر جو د ر کام دلم تریاک میگردد\nبزیم جلوه کر یا بر خاکی نهد طرق\nزمین بر کرد من بیتاب چون افلاک میکردد\nبر روش بیدل در کابل گفته\nچوقهید منصور من عذر پای لنگ میکردد\nعرق از عار سائیها بجای اشک میگرد\nجنان دل از خیال آن سرین بانک میکردن\nکه پیشر نقطه موهوم صد فرسنک میگردد\nبیگمر شبکه شهرت تماشا کلی برخاک میمردم\nجودر یا در چمن کرداب آب در نگ میکرد\nزبی عشقی کمد زاد بیامان فناور نه\nبپای عقل هر کامی دو صد فرسنگ میگرد\nچنان نازک مزاجی افتاد طبع کم دمام ما\nکه با شیشه بر طبع کران جونک میکرد\nزمیں از عکس ماه یار سر مسبت طبع من\nصفای خاطر ائینه ما زنگ میگردد"}
{"book": "adl0208", "page": 287, "text": "لوای همت دون طبعان که پرده رخ پوشد\nچو چنگ ساز مشتاقان بلند اهنگ میگردد\nمپرس از وضع ایجادم که در گلزار موجودی\nبهار زندگی انجا بدوش رنگ میگردد\nبگلش گر نماز اید عرق الوده هستی\nنگا ه شبنم باده گو یک رنگ میگردد\nاگر سوی چمن سید و بی تابش دیده میگشاید\nچو شبنم غنچه گلشن بنزگام تنگ میگردد\nزساز ناتوانیم صغیر انقدر طرز\nکه فریاد هر که بردارد قد من چنگ میگردد\nز شرم معصیت بیدل لیس کردم عرق طرزی\nبموج یک عرق صد اسمان ننگ میگردد\nجواب صائب در دمشق شام گفته\nچنان مال کرد روی ساقی کلفام میگردد\nکه در شیم نگه از دور خط جام میگردد\nبدور چشم مستان چنان شد عالم میخاد\nکه شیخ صومعه چوب نظر جام میگردد\nنگاه او چنان طرز ادای مرد می دارد\nکه گر برپتہ افتد چشم او بادام میگردد\nنفس چون غنچه پهلوی سبک خالی زند انجا\nچو در دل حسرت ان غنچه خندان کم میگردد\nز عکس پر تو ماه رخت ای افتاب من\nبهر شب روز روشن چراغ شام میکرد\nنیم بیکار چون پرگار تا مرکز و نفو کردم\nکه دل چون حاضرمی کرد دررهام میگردد\nچنان از انتظارت دانه دل میشود روشن\nکه عمر و یک در دیده ای دام میگردد\nمکش صیاد زحمت در شکار بال طاؤسم\nکه صیدم هر کجا کرد و همام جادام میگردد\nکدامین اوج برج آسمان مجاه می آید\nکه صحن خانه من سقف هشتم بام میگردد\nمراکش سینه بر دوش خط دارون غم سازی\nسیه روزی که چون خاتم بگرد نام میگردد\nچو در ائینه عکس بیقرارم روی بنماید\nبلی اینه چون سیماب بی ارام میگردد\nمکش طرزی چوصائب سرز در جام میمون\nصفای وقت دارد هر که در د شام میگردد\nجواب صائب در دمشق شام گفته\nدل پاکان زحرف سرد گرد الود میگردد\nهوا چون سرد پر خیر د نفس مسدود میگردد\nدل پاکان"}
{"book": "adl0208", "page": 288, "text": "دل پاک از درهم ظلمتی چون آب می‌کرد\nز سعی خیر مگذر از طواف کعبه مقصود\nگذر پر نور از دود و هوای نفس چون آتش\nبدل گر روشنی خواهی ز دود آه رو مگذر\nبیمار از غم او جنس هستی رایگان افکن\nبسیم صاف از زری مطامع کی شود سودی\nز بس بر تلخی برخاک حسرت میطپد جسم\nخلیل از بندگی پوشید در بر خلعت خلت\nچو صائب اغرزدی مگذر حضور در خدمت مردان\n\nبهرحالی که گردانی با ن نمک دود میگرد\nکه مردان از صفا خود کعبه مقصود می‌گرد\nکه قلب دود را گرم اشکانی زود می‌گرد\nبنظر تاریک گردد خانه چون پر دود می‌گرد\nکه اینجا نقص نقد مایه نفع سود می‌گرد\nدل قانع بحرف مفت هم خشنود می‌گرد\nدل از باد نفس چون سبزه بر باد می‌گرد\nاگر خود بین شود زاهد مگر نمرود می‌گرد\nایاز از حسن خدمت عاقبت محمود می‌گرد\n\nجواب شوکت در دمشق شام گفته\n\nز بس پشیم از عشقش آتشین پرکاله می‌گرد\nز بس خون جوش دارد دل میرو از حرارت\nز بس حسن گل سوز تو دردی شیر دارد\nبرای صید دل در گوشه آهنگ کمین دارد\nز بس لبریز فریاد است چون نی بند بند من\nاگر باران اشک از ابر چشم این چنین بارد\nچنان از آتش شوقت دلم بیباک می‌سوزد\nز بس سردی که مرگ باشد خانه چشمم\nز جسم و جان گشتی دور راه از خود پرستن\nبجای مردمک خوابد نشیند خال در چشمم\nچنان مهرک نام طرزی پوشوکت سرافراش\n\nکجا هم کرد رویش شعله جواله می‌گرد\nنفس بیرون کن عمر یک یک لاله می‌گرد\nبدل کر بگذرد ماست نیم تبخاله می‌گرد\nاز ان بر وخال ابروئی تو در دنباله می‌گرد\nنفس تا میرسد بر لب بحسرت ناله می‌گرد\nعظیم اباد دل از صوبه بنکاله می‌گرد\nکه کرد ماه رویت زود اسم ناله می‌گرد\nسرشک افسرده بر مژگان من چون ژاله می‌گرد\nبهر ستی است کرد کاروان دنباله می‌گرد\nببین جائیکه چشم مہر باق خاله می‌گرد\nاگر بسوزنم کل شعله جواله می‌گرد"}
{"book": "adl0208", "page": 289, "text": "جواب کلیم در مشق شام گفته\nانچه در دل کند ذوکر زبان میکرد این نه رازیست که در سینه نهان میکرد\nگشایه چوده لب زانکه ببازار سخن از زبان این مه دیوانه بیان میکرد\nبیش کم هیچ تفاوت نکند وقت ضرر در کف حکم قضا عار سمان میکرد\nدیده از بسکه بحال دل من میگرید از بن هر مژه‌ام اشک دوان میکرد\nخال بر گوشه ابروی تو دیدم گفتم این چه زاغیست که بر دور کمان میکرد\nخال شوخ تو مگردزه‌دل عشاق ست که نهان بر لب ان تنگ دهان میکرد\nتا بکردیم تبره نکنم مهربان از خجالت مکرم شت کمان میکرد\nساعود کشیده پیمانه و مینا و سبو همه بر گرد سر پیر مغان میکرد\nبر عداق من شوریده دل تلخ دهان چین ابروی تو حلوای منان میکرد\nبر در بسکه بعشق تو رندی میکند گر خورد سیب ازین باغ جوان میکرد\nبسکه خورشید زماه رخ او میشد همزمان شت سرقره نهان میکرد\nمیتواند بسکه بمن چشم زدن دشوارست مژه بر دیده من کوه گران میکرد\nطرزی بیتاب بخود ناب بود همچو کلیم بسکه در خاطرم آن کوی بیان میکرد\nجواب صائب در مشق شام گفته\nچنان دل در هوای زلف او دیوانه میگردد که همچون هاله زنجیر باز و لانه میگردد\nبدور ترک چشم فتنه‌خیزان مژگانش خم محراب ابرو گوشه میخانه میگردد\nسر برد از زلفش مو بمو این مرغ دلم دارد نفس با چاکهای شانه‌اش شانه میگردد\nچو نور چشم با این قرب مهجرد غم زدیدارش چه شد از مردمی با من اگر بیگانه میگردد\nدل از ناز نگاهش بسکه شور سرخوشی دارد چو مژگان گرد چشم او بسر مستانه میگردد\nزبس نور محبت کرده روشن چهره جانش بجای اشک در شمع من پروانه میگردد\nبجای"}
{"book": "adl0208", "page": 290, "text": "بیپای ناامیدی قطع کردم راه مقصود را\nکلید یاس بر قفل من دندانه میکرد\nز بس سرگشته گرد محفل رندان بسر کردم\nنگاهم جانطی در لب پیمانه میکرد\nچنان ابر کرم باران رحمت بر دلم بارد\nکه در بحر دهان آب سخن دردانه میکرد\nچو صائب چین باواز آشنائی همزنم طرا\nنگاه آشنا در چشم او بیگانه میکرد\nجواب صائب در دمشق شام گفته\nز جلوه تو چنان دل بتاب میکرد\nکه ذره ذره من آفتاب میکرد\nبدیده اشک چنان پر زتاب میکرد\nکه غرق ناخشر کار بآب میکرد\nچو صبح زان دل من پر تو صفا دارد\nکه شب بمقابل آن آفتاب میکرد\nبوقت گریه گربا و او ندیده گذشت\nکه اشک بر مژه من گلاب میکرد\nمراگنی که میان بامر خرد عیان\nدلم زموی میان پر زتاب میکرد\nبروی بگرصفا همچنان دلی دارم\nکه تا حباب بگویم خراب میکرد\nچو صبح عید بقربان خود خوشم که زناز\nبخون من کف تیغت خضاب میکرد\nاگر که پر شود از یار بکر آغوشم\nتهی ز خود دل من چون حباب میکرد\nز شوق دیدن روی تو هر سحر نگمین\nدنان شبنم گل پر گلاب میکرد\nبجای اشک بچکد خون گرم از چشمم\nدلم ز بسکه مبادت کباب میکرد\nبسوز دانه انگور دل ز جذب لبت\nبسان شیشه می پر شراب میکرد\nبپاد زلف دلت گر بسینه خون سازد\nبسان نافه پر از مشکناب میکرد\nچو صائب آب شود رو حص خواهی از طرازا\nکه شبنم آئینه آفتاب میکرد\nجواب صائب در دمشق شام گفته\nچو چشم سرمه الو دیش سخن پرواز میکرد\nخضار بر چون شکر کان بان ناز میکرد\nچنان بآتش دل بیقرار جابرسند من\nکه رنگ من بعدش شعله اواز میکرد"}
{"book": "adl0208", "page": 291, "text": "هزاران عقده مشکل بدل صد جا گره بنداز\nزتار کاکل اویک گره تا باز میگردد\nچنان شوخی بچشمش طرز ناز مردمی دارد\nکه کرگ همه چون کرکان بان ناز میگردد\nطایر دل هست او در ترازو چرخ می آید\nکه کبک نر ز اول طعمه شهباز میگردد\nچه شد با گوشه عنان لاف قربت میزند هم\nکه آخر اصل پاک او بدربا باز میگردد\nمحالی مستان احسان بی احسان نکو باشد\nصدا هر کس کند در کوه با او باز میگردد\nثمر در نخل با بر آمد بآخر میشود شیرین\nبلی انجام نیکان بهتر از آغاز میگردد\nچنان باداغ در دکشر دل قاسم بظرف افتاد\nکه مرهم چون نمک از خم من ناساز میگردد\nز دل غافل شوگر راز دان رمز اسرار\nکه چرغ اینجاه صدف زگوهرین آباز میگردد\nز بیتابی مرا از و بدن در منع میدارد\nبزو زور وصل دل هم بهر من غماز میگردد\nسخن را سحر کویند عاقلان در شعر الحکمت\nکرامت گروره باشد بلی اعجاز میگردد\nمنم ممنون داد او فش رحمت بپردازم\nرخ آئینه من شته از پرداز میگردد\nبغفلت ماند و شهر طرزی چو صیاد در کی گرفت\nلکه هم چارو د آخر کرکان باز میگردد\nجواب صائب در دمشق شام گفته\n\nدر ان محفل که ساقی آن لب پر شور میگردد\nبروی می کف از مغز منصور میگردد\nچنین کر نوک مژکانش کج و کا رول باشد\nبلی زخم دل من عاقبت ناسور میگردد\nچو خواهم بوسه از لبهای شهد آلود شهرنش\nبمقصد دل گزیدن کال او زنبور میگردد\nبپویا پرود دست از ناز در آغوشش میگرد\nدران محفل که ساغر چو مهر مخمور میگردد\nنگاه ناز کم از بس ندارد تاب دیدارشر\nبسان ناله دور روی او از دور میگردد\nز روی صبح شام شبع و چون روز نورانی\nبرو شبدل چه شیرانی دلت پر سور میگردد\nکنم از بسکه جذب مستی از لبهای میگونش\nدلم پر می بسان دانه انگور میگردد\nچو میخواهد قضا کس را بچاه عظمت اندازد\nخردچون می براید چشم بینا کور میگردد\n\nدر تم"}
{"book": "adl0208", "page": 292, "text": "دلم چون تنش حاتم ملعکم از آبگینه نماید اگر آب در هم در صیان العطش شور پیدا\nشکست شیشه دل که باین آهنگ بر خیزد صدا سوی دماغ چنی نفور پیدا\nکو پشوکت معائب که حش لعل اور در که این سنگ شکر آخر نصیب مور پیدا\nجواب صائب در دمشق شام گفته\nچومی بینم که به کرد رخ او خال میگردد به پیش و یمار بر من خجلت حال میکرد\nبنقش حال او هر کس ببالی عشق میبازد خباش از نزاکت نخسته دان چون حال میکرد\nبه هر جا چون عزامه بهر صید آهوی دلها دو چشمش بیش ابد وی کمان و نبال میکرد\nبخاطر گذارد کر یاد لبهای می آلودش دلم جای حباب می تپ تبخال میکرد\nچنان در بوته عشقت تن من آب شد از غم که طوق گردنم برپای من خلخال میکرد\nدران بشن میدان صرح روز گیرم خون سر بر پای او جای حنا پا ما ل میکرد\nمحفل در حضور لعل خندان سخنگویش زبان غنچه از حیرت زبانم لا ل میکرد\nپرواز سخن با مرغ شهرت میر د شعرم که بهرمرغ معنی شعر رنگین بال میکرد\nطریقه د ابل چاه زنخدار شود حاصل که صرف دام تعریفش بجمع ما ل میکرد\nچوسر آزاد از فصل خزان نوبهار انم هوای این چمن برمن سبک منوال میکرد\nبلی خال کورا قبال میگودر تقاد ار از ان دل از تماشایش همه اقبا ل میکرد\nچو صائب آشناوی سیراب آزر می دیده پر نم زیشم ساغر خورشید مالا مال میکرد\nدر دمشق شام بجواب صائب گفته\nبحر چشم خود را بر غمره تر میکردد چون صدف دامن من پر زگهر میکرد\nسیکه چون شمع لب از سوز بگرآبه زد نفس از سینه طب سوخته بر میکرد\nخامه چون نام ات بزبان می آرد لب هر نقطه لبالب ز شکر میکرد\nبیم از شتن جان نیست ولی ترسیم که در یخم دم شمشیر تو بر میکرد"}
{"book": "adl0208", "page": 293, "text": "دل سرگشته ام از ذوق نوای نغمه خوانان\nهمچو پرکار بگرد تو بسر میگردد\nتاکه چالاک بره شوق تو از میگذرد\nدل تپش نغمۀ مال شرر میگردد\nحاصل معرفت اهل کمالندیشه بود\nسخن از ریشۀ چین در ثمر میگردد\nتاکند کسب نزاکت ز خم موی میان\nموی مو درلف تو درگرد کمر میگردد\nبگذر از تاب هوس تا نشوی چون شمع داغ\nآتش حسرت دل داغ جگر میگردد\nنقطۀ از محبت گر بمد راست افتد\nچشمۀ دایۀ لب های گهر میگردد\nعارضش طرۀ ی چو مهتاب مکن از انسبا\nورق حسن ز خط زیر و زبر میگردد\nدر طرز بیدل بفرموده یار سخندان محمد علیخته\nسهر افتادۀ من سایه را گر رهنما گردد\nنمی جنبد چو نقش تا قیامت گر بپا گردد\nزگرمیهای دیدارت نگه شد اشک در چشمم\nحرارت چون کند طوفان رطوبتها هوا گردد\nنوای عشرت از خاطر مکدر در نمی آید\nچو مو از طبع چینی گل کند ضبط صدا گردد\nاگر با و صبا آرد نسیم گلشن کویش\nچو شبنم تک داز کل آب از جوش حیا گردد\nدر ان وادی که من پرگرو شرگشته میکردم\nبجای گرد باد از بیقراری نفس ها گردد\nبتعظیم خیالم خورده خیر د قامت پیری\nچه بردارد بغیر از مک قامت چون د تا گردد\nبرای شعر طوف بیت مضمون میمواکنش ان\nبسان خامۀ انگشت را که سر در جای پاگردد\nسخن تا هستی دارد بلند بهای اقبالش\nسیه روزی که گرد سایۀ بال هما گردد\nچرا از چشم زخمم خون نریزد هر دم از حسرت\nمباد از زخم تیر هم مرهم اشنا گردد\nبچنگ دهر مالم چنان از خود نما نها\nکه هر ساعت یکی زنگم همدرنگ حنا گردد\nدلم از خاکسار یها کند کسب صفا طرزی\nبخاکستری با ئینه روپوش صفا گردد\nدر روش بیدل در کابل گفته\nبذوق بیخودی کزدل برفتن آشنا گردد\nنیاید انقدر با خود که رنگ رفته دابگرده"}
{"book": "adl0208", "page": 294, "text": "نیم خجلت کش معنی و من لعل جانانش \nعرق از عکس لعلش بررحم اب بقا کرد\nمن ان برق جولانی که از بس گرم رفتن \nچو شمعم دیده شوق تو سر از جای پا کرد\nدل از نقش خیالش را جدا سیم بتوان کردن\nهمان صورت زترکیب هیولی کر جدا گردد\nنمیشدانگ انگوشد نکه از پرتو رویش \nهوا کل میکشد شبنم همان شبنم هوا کرد\nمن ما از میان برداشت اخر ذوق یکتائی\nچه پیکردی بگرد او بگو نا گرد ماکرد\nمن ان شخص گران سنگ سبک سیرم که حسرت \nدرین کهسار پیش ناله ام کوهی صدا کرد\nزتاب طاقت طاقت ربای ناچه میری \nدل از بیطاقتی چون سایه از شخصم جدا کرد\nهجوم نی نوامحشرا نواشد نی نوایان را \nپولی برحاصل شکر کره زو بینو اکرده\nچو بیدل نسخه اندیشه ام طرازی رنگنائی \nعجب دارم که در آئینه تمثالم جا کرده\nجواب کلیم در قندهار گفته\nخیال قدترا غیر کبرسب بکیرد\nزرشک نقشم از پای تاسر گیرد\nزوام حلقه زلف تو مرغ دل پر \nهزار بار گرا ز ناوک تو پر گیرد\nنمیتوان توسوز جگر بیان کردن\nمبادزانش دل دامن تو در گیرد\nبغیر جعد معنبر که کرده عارض تست \nشبی که دید که خورشید را ببر گیرد\nتب و طپي غمم را بخونی از من یار\nبان لبی که دو صد حرف بر شکر گیرد\nبهرکجا که دلی کم شود ز عاشق زار \nرو و ز طره طرار او خبر گیرد\nکنی کاکل دکاهی برشته بتزلف \nبگوی باز توای دل کسی خبر گیرد\nزعهده دل طرزی برون نمی آید\nچرا دو زلف تو شرم دلی بر گیرد\nبرطرز بیدل در کابل گفته\nیاد چشم تو جوانز دیده تر میکند \nجای اشک از مژه خون جگر میکند\nبر رخ ماه تو این عمر گرامی بشتاب \nچشنگی میزند و شیر شکر میکند"}
{"book": "adl0208", "page": 295, "text": "عاشق بمیرد پای تو بر سوز درول\nار کوی تو چون اشک بسه میگذرد\nچشمه چشم من از بسکه زند موج بهم\nگر مژه باز کنم شک بسر میگذرد\nنگه از چشم تو بر جام شراب افتاد\nسخن از لعل تو در موج شکر میگذرد\nگر چه آن موی میان ناب کر دار ولیک\nپیچ و تاب خم زلفش ز کمر میگذرد\nیکدم نیست بجائی ز خیال تو قرا\nعمر من در سفر میگذرد\nسبکچون برق جهد زندگی از بس بشتاب\nتا نظر باز کنم عمر در میگذرد\nراه ناگوی غبار دسبک لغزش پا\nهر که چون اشک درین راه بر میگذرد\nطرزی تا آب در نظم ترا دید صدف\nآب حسرت ز سرو دوش که میگذرد\n\nجواب کلیم بغداد بکشه\n\nدو چشم مست تو کاهی ز دل کباب نگذرد\nکه خون دل شدگان را بجای آب نگذرد\nدمی نگشت که ترکان چشم بد ستش\nز پاره جگر و لخت دل کباب نگذرد\nاگر بروی تو پیچد بخویش زلف رواست\nکدام موی که بر شعله پیچ و تاب نگذرد\nبسیج رهگذر آن شهوار من نگذشت\nکه موج خون دل مالش بر رکاب نگذرد\nز چین زلف تو بوئی بکس نشد که ز رشک\nچو دل ز خون جگر غوطه مشک ناب نگذرد\nز فرقت رخ خوبت نبود هیچ شبی\nکه مرغ فلک از اشک دیده آب نگذرد\nکهی دوزلف کر شب دلکش تو نشد\nبتاب گین دل بی تاب پیچ و تاب نگذرد\nبچشم اهل بصیرت نداشت طرزی آب\nز آب دیده عاشق گلی که آب نگذرد\n\nجواب کلیم در کابل کشته\n\nکر صفا ائینه روحی ترا از آب دهم\nتاب رخسار توتب لرزه بسیماب دهم\nکف مشاطه شود ناف غزالان ختن\nگر با نكشت خم زلف ترا تاب دهم\nخواب از دیده من چشم فسونساز تو\nقصه زلف درازت مکرم خواب دهم\n\nکسی"}
{"book": "adl0208", "page": 296, "text": "٢٨١\nکس زابروی کجت جان بسلامت نبرد\nبشکه شمشیر ترا غمزه ببراب دهد\nبم چین بخت زلفت بخطا می گذرد\nنافه را خون جگر غوطه بخوناب دهد\nگر از پرده رخ خوب تو بی پرده شود\nخار دیوار گلستان کل سیراب دهد\nبی زاندیشه اسباب جهان سنگی گرد\nدل کر خون شود درخت سیلاب دهد\nاینقدر خون نبود در دل خونین طراز\nکباب تشنه شمشیر ترا آب دهد\nجواب میرزا بیدل همدل او کار کله\nدل ببندی خطت جان میدهد\nدل چه باشد دین دایمان میدهد\nدر غمت دل مدتی خون میخوررد\nدیده غمدیده تاوان میدهد\nگرچه جان بخش است انفاس مسج\nفیض لعل دلگشت جان میدهد\nیک یک بوست دهم ما نقد جان\nجان فدایش سخت ارزان میدهد\nترک چشمت دل رنا از مرده\nمیزا با بمر کان میدهد\nباد با ما شرح گیسوی ترا\nمیدهد اما پریشان میدهد\nمی کشم از تیغ نوسر کو چو شمع\nمیرود سر داو سامان میدهد\nمیزند لعلش صلای می با\nباده اندر باد مستان میدهد\nاین بود طرزی اگر سیلاب اشک\nعاقبت مارا بطوفان میدهد\nجواب کلیم همدانی در عین جوانی گفته\nهر کس که دل بجلوۀ دلدارسیدهد\nگویا که طعمه در دهن مار سیدهد\nزنجیر زلف نست دیوانگان عشق\nاین سل کسی نه بهشیار میدهد\nامروز آستین مژه دیده دور کرد\nابی مگر بدامن گلزار میدهد\nهر خنده که لعل شکر ریز او کند\nما را نمک بسینه افکار میدهد\nزخم دلم که تیز تو با پرکشید هچیست\nبا دلب تو بوسه بسوفار میدهد"}
{"book": "adl0208", "page": 297, "text": "مجلت رواج یافت ز عشاق بینوار از ری بال شهر خردیدار سید\nساقی بکام ما همکی درد می کند با دیگران پیاله سرشار سید\nما بسیم ودجان بعوض دل بمیده سیم دلها ردل طلبه دولدارسید\nروزی اکر بطرف گلستان گذار بی او بدیده دیدن کل خارسید\nسرگشتکی ماست ز دوران چرخ دون تعلیم ما بگردش پرکار سید\nطرزی چنان فغان کشد پیش آن من لعلت بطوطی چون شکر شار سید\nدر تعریف صمد نام در قندهار گفته\nسوی تو والسیس و بیت قل هو الله احد الله الله این چه موی در دست الله الصمد\nکرد کوثر را عرق ریز خجالت از انفعال چشمه نوش لطافت لعل جان بخشد سمد\nچشم تو صیاد است ابروی تو باشد مد آن ده جه خوش افتاده دور از چشم در صیادام\nکی رسد با قامت زیبات سرو بوستان کر رسد اندر چمن با عالم با لا شد\nمرغ طبع من نه تنها نغمه سنج کوی اوست کاندین گلشن هزاران صد هزار انصدمد\nسید و یا آن شوخ واز بی سیده وش می قریب از می ارسی در همه جا آهو از سگ سید\nپرو از یک جرعه سودای ازل را از ولم خانه پیر مغان باد طرزی تا ابد\nبر طبق بیدل در قندهار گفته\nاگر تیغ نکه عریان دو چشمت را بدست افتد یکدین انقلاب کشد دلها شکست افتد\nباین قد کر خرامد سوی بستان سر و ازادش بحیرت انقدر استد که اطر از نشست افغان\nمبخش هیچ نرگس سرگران از خواب بر خیزم اگر بر من نگاهی زان دو چشم می پرست افغان\nبهر چیزی که می بینم جمال یاری بینم بی غیرت نه بیند هر کسی کو بت پرستان\nعجب دارم با شه حلقهای زلف مشکبیت که کم بیند خلاصی دل حیا کاپای بستا\nکمر از ناز چون بند د یکلیل عاشقان یک سر شکن افتد شکست اند شکست اندشکستان\nبسان"}
{"book": "adl0208", "page": 298, "text": "بمان شانه صد زخم ار بخورم از چنگ کدرنی\nز بس صد جا بدل مهر از لبش ریشهادارد\nز دندان مدعا طرزی مجو زیرا که میدانم\n\nاگر شام سر زلفش مرا روزی بدست افتد\nاگر یکتار مو بندی بدل صد جا شکست افتد\nلب نان قرص خورشید است هر بی سر کجا افتد\n\nجواب بدر جاج در قندهار گفته\n\nگر پرده ز رخسار تو ای ماه برافتد\nوصف لب شیرین تو هرگه که کنم سیر\nبا این قد اگر سوی گلستان گذر ار\nزین آه دمادم که کشد سوز درونم\nتا بر دهن خویش زدم مهر خموشی\nباز آبنما شای سخن گفتن آن لب\nدر دیده خونبار دو نیم است نگاهم\nهر ناوک نازی که و از شست کشاد\nطرزی سخن خویش چو بر صفحه نویسی\n\nخورشید برقص آید از چرخ در افتد\nحرف دستم بین که بعرج شکر افتد\nترسم که نو بخرامی سرو از کمر افتد\nدر مزرعه چرخ مبادا شرر افتد\nجای سخنم چون صدف از لب گهر افتد\nگر از صدف لعل ندیدی دُرر افتد\nموی کمرت بسکه مرا در نظر افتد\nآن تیر مرا تا پر اندر جگر افتد\nدر پیش صف مورچه کوئی شکر افتد\n\nتتبع حسن بخش الکان عبد الرحمن جان\n\nاز بس ز جگر بحای اشک از چشم رم افتد\nپندار از ان پیش رخش بی ما له میسوز\nچسپید چنان کو به که از یک یاز می آید\nکش نقاش تصویرم که اندود پیکس کرم\nاگر پای صبا شد در حنا از اشک گلگونم\nسمند تار اگر تازد بمیدان سرافرازی\nسراپا دیده شد زخم دلم چشم از وفاکشها\n\nزانشک اتنشین تبم شرر در بسترم افتد\nمبادا گر فغان برداشت خاکسترم افتد\nبنی ام تا از این گفتگو کی با درم افتد\nگر عکس قلم بر نقش جسم لاغرم افتد\nکه گویم رو بکوی یار بر خاک در م افتد\nچو گوی اندر خم چوگان ادان دیم سرم افتد\nگر ان مژگان دل شاید که تیر دیگرم افتد"}
{"book": "adl0208", "page": 299, "text": "بجای می چکد یاقوت از جام دلم طرزی\nاگر عکس لب ساقی بجشم ساغر افتد\n\nاز شعرها سمی که اول بر زبان جاری شده است\n\nبر حسن بخال کنج لب یار کی رسد\nیک نقطه است خال بسبیار کی رسد\n\nسرو بآن یار بسی راهراضی است\nفهمیدنش بسجده دستار کی رسد\n\nگر قد یار من بچمن جلوه گر شود\nدیگر بسر وحاجت رفتار کی رسد\n\nزنجیر زلف یار بعاقل نمی رسد\nفیض جنون بمردم هشیار کی رسد\n\nطرزی هرا که دید رخ خوب آن نگار\nدیگر بخاطرش گل و گلزار کی رسد\n\nتمام غزل در صفت تیغ ابرو در کابل گفته\n\nچشم مستت چواز ابرو رخت تیغ کشید\nزنگ از عارض خورشید جهاتاب پرید\n\nگفت این تیغ دودم کار فرنگست فرنگ\nهر که آن تیغ دو ابروی سیه تاب بدید\n\nطوطی از مار کشاید پر حشرت بچمن\nیا که شاطه برا بروی کجت وسمه کشید\n\nتا که از گوشه برقع بنمودے ابرو\nپیش ابروی تو محراب به یوار خزید\n\nگرچه ابروی کجت شکل کمان دارد لیک\nبدلم گوشه ابروی تو چون تیر خلید\n\nتیغ ابرو بنما تا که فشانم دل و جان\nدلم از حسرت زخم تو چوبسمل بطپید\n\nمن کجا دیده برا بروی کجت باز کنم\nیاد ابروی تو چون سینه صدپاره بدید\n\nچین ابروی خود از ناز چو چیدی ای شوخ\nجو هراز بیم شمشیر تو بر خویش تپید\n\nبسکه تیغ تو چو ابروی تو خونریز افتاد\nجای آب از دم شمشیر تو خاب بچکید\n\nعاقبت کشته ابروی تو گردید دلم\nطپش شوق مرا نا بدم تیغ کشید\n\nیاد ابروی دی از سرمدر افگن طرز\nرو مزن چرخ مگر چون تو سبر کس ندید\n\nاز طبع خود در قندهار گفت\n\nکسی که بر گل گلزار عارض تو بدید\nزمیر پنجه بختش نکو چو خار خلید\n\nدلبند"}
{"book": "adl0208", "page": 300, "text": "فریب دیدۀ مدہوش منس حندانست\nکه جوش خندۀ لب پسته را چو غنچه درید\nنسیم صبح گلزار نامشم نورد\nز غنچه لخت و از روی لاله رنگ پرید\nستمی که پر در دوش بخون جگر\nچو اشک عاقبت از دیده ام بچهره دوید\nبآفتاب کف خاکپای دندهم\nمرا اگر چه به من بدرۀ نخشبرید\nزحیرت نام شمشیر تیز او طرزی\nفشرد خون دل از دیده چون عقیق چکید\n\nجواب استاد صائب در کابل گفته\nبباغ یار چو با لعل باده رنگ رسید\nزبوی پیش مرا پیش غنچه زنگ رسید\nبیمن چشم تواند گز نورۀ اسلام\nکه فمهای دو چشم تو تا فرنگ رسید\nبسان شیشه دلم هر نفس بخود بالد\nبگوش شیشه مگر گفتگوی سنگ رسد\nز رقص این دل دیوانه ام چه میپرسی\nچوگرد باد دلم با دوصد شلنگ رسید\nدر شک غنچه گریبان بسیر بن چاکست\nبطرف باغ چو با آن دهن تنگ رسید\nاز آن ببزۀ صد چاک دل زره پوشد\nکه ترک چشم و سپاه مژه بجنگ رسید\nتمیز عکس بد و خوب خویش را نکند\nبروی آئینه دل ز بسکه زنگ رسید\nدلم ز نالۀ نیستان نمیشود طرزی\nز بس بسینۀ ریشرگان او خدنگ رسید\n\nدر جواب حضرت میان عبداللہ گفته\nآب عرق زآتش روی تو برچکید\nگویا زآفتاب هزاران قمر چکید\nحز لعل دلفریب توگردی شکر نچید\nشکر کسی ندید که از لعل تر چکید\nآب گهر ز رشک شد اندر گلوگره\nگاه سخن که از لب لعلت گہر چکید\nکردم اشاره در خم گیسوی مشکبو\nفواره سان ز ناخن من مشک تر چکید\nز بس بدر د ہجر تو دیشب گریستم\nدل آب شد چو اشک مرا از نظر چکید\nاز زہر درد رگ برگم بجلک طرزیست\nزہراب جای خون ز رگ نیشتر چکید"}
{"book": "adl0208", "page": 301, "text": "٢٨٢\nدر بزم درو شمع صفت بسکه سوختم گل کرد آه از دل و داغ جگر چکید\nطرزی زتاب روشنی دائم العذاب چون شبنم آب گشت ز چشم سحر چکید\nجواب صائب بکابل گفته\nدیده ام تنها شد از دوری جانان سفید بلکه شد از انتظارش هر سر مژگان سفید\nچون گل بادام کردم زان بیاض دیدها در ره باد خیالش مسکنم ایوان سفید\nیک نفس بخرام در باغ ای بت گلپیرهن کرده بر بوی تو نسرین در چمن میدان سفید\nصد گلستان ارزو بافرصت چون رنگ گل زامید ما سحر مردم کند دندان سفید\nمشک خونا به دل از بس از جفای گلرخان خنجرش آمد برون از سینه بریان سفید\nاز تمنای در اویزه گوش بتان در سما کوش صدف شد بر طفلان سفید\nبر امید سیر گلگشت شب مهتاب او کرد صحن خانه خود را مه تابان سفید\nهر کجا دست نگارینش بر آید زاستین چون ید بیضا نماید پنچه مرجان سفید\nدر چمن از انتظار او گل بادام و سیب شد بسان دیده یعقوب کنعان سفید\nدر بر شاخ کلان از عکس ماه روی او میشود چون غنچههای نسترن پیکان سفید\nموز غفلت شد سفید وز گنه دل شد سیاه کاش جای مو با کردو دل حیران سفید\nدیده تا نوک مژت تیغ کج او را بخواب شد بسان ما فيها مو بر تن دستان سفید\nنیست از خورشید و مه طرزی شدی چرخ از غبار ما بود این گنبد گردان سفید\nاین جواب آن غزل طرزی که صائب گفته است از جدائی نامه را شد موی حرمانمان سفید\nاز طبع خود در چشمه مقرر گفته\nگلمدام از آب چشم اخر بویرانی کشید دیده ام از دیدن رویت بحیرانی کشید\nآتش لعل لب میگون جانان عاقبت دود حسرت از دل یاقوت زانی کشید\nبسته دلهای پریشان اسیران را بهم زان سبب مجموعه زلفش پریشانی کشید\nاز نصر"}
{"book": "adl0208", "page": 302, "text": "۲۸۶\n\nسر کویت بخوش بخودی شم ولیکن\nدل بسی زان رفتن بیجابشبمانی کشید\n\nداستان غم عشق بتان با مدعی\nعاقبت دانائی ماست نادانی کشید\n\nچون کشم نقش رخش کزین خط مشکین\nباد تصویرش قلم را از کف مانی کشید\n\nنیست از بیرحمی صیاد در گذشت عمرم به بند\nدل چو بلبل قید دام از دست گلخوانی کشید\n\nطرزیا میگذار الطاف بی پایان دوست\nکار بی سامان ما اندر بسامانی کشید\n\nبر طاق بیدل در کراچی بگفت\n\nزینجه کیست کز صفا پیش دلم نفس کشد\nآب هنوز در رخم جرعه در قفس کشد\n\nسرو سہی ببوستان با برشم نمیرسد\nگردن مطیع کجا منت بار کس کشد\n\nبادگران زندگی درکش نفس بسر برد\nسعی و تلاش کاروان بانگ دران جرس کشد\n\nاین دل هیچو جام جم کو زده در صفا قدم\nحیف که از بود بدم ننگ ره ہوس کشد\n\nوار هم راه من کاین دل هرزه گردین\nهر چه به پیش میرود دامن من بپس کشد\n\nاین نفس جنون ہوس غیبت که دار در در خرد\nہمچو سحر ز چاک دل پرده چو در سس کشد\n\nحسرت یا تیر پر آنکه ہماست صید او\nچند بدام آرزو بال پر مگس کشد\n\nدست کشی بعاجزان مایه سر بلندیست\nآن مرز پای ناز همه منت با ر خس کشد\n\nطرزمی سبک درس نهد در پی صید می تپد\nگردن گرگ نفس را کاش با رس کشد\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nنا مصورش آن شوخ ستمگر میکشد\nچون بر نقشش میرسد آه از جگر بر میکشد\n\nمیکند دارد آرزوی ناوک بیداد او\nہمچو دل پیکان اور اسینه در بر میکشد\n\nدر خیال آن دهن خواهد که سوسن را\nزخم دل در بر از ان شب تا سحر میکشد\n\nدر بیاض دیده وصف خط مشکینش دلم\nلخت مشک خطا و بوی عنبر میکشد\n\nدامن آن گل میان آرم بکف از بخت بد\nخار ها غش نیزار نا میدی در سر میکشد"}
{"book": "adl0208", "page": 303, "text": "۲۸۸\nگشت مبدم نه سیراب از شکی بخت چشم من هر چند آب از دیده تر میکند\nاشک نبود انکه بینی مردم چشم منت بهر ایثارت زر بیخودیده گوہر میکند\nچون نگردد پای تا سر چشم طرزی در نشود آئینه صد چشم مهر نیت ز جوهر میکند\nمن اشعاره\nهر زمان از سینه ام آهی که دل بر میکند آه نتوان گفت اتش زلف اثر میکند\nمردم چشم بیا د آن مژه پنهان ز غیر ناوکت را سر زبان دید تر میکند\nکشمش جوهری که از چشم تو جان و دل کشید کافرم کر مومنی از دست کافر میکند\nگفت اگر بیداد جوذر رسم بینداد کر دست از جور و ستم این ستمگر میکند\nکانت قدرت بکار زرعشان از رشک تو خط پریکان بین که بریاقوت امر میکند\nای کبوتر نیست لحاجت اینکه پیغامم بری در هوای وصل او مرغ دلم پر میکند\nتا صبا بوی ز لغش جانب گلشن رساند سایه پریکان او دامن خبر میکند\nخیر دشنام از لبش طرزی دگر چیزی مخواه طالع شورت نگر تلخی شکر میکند\nاز طبع خود در ملاقات ریگشه\nبر من امروز صنم دیده چواز ناز کشاد صد خدنگم بدل از نرگس مشش افتاد\nبنده کشته زلفت بخطا مشک ختن بنده قامت شمشاد تو سر و آزاد\nبگل و نسترن و لاله ندادست خدای این همه حسن و لطافت که برخار نو دا\nچاره هجر رشته گیسوی صمد نیت دگر هر دلی خسته که در چاه زنخدان افتاد\nشور اندر جگر بسته خندان افکند به تبسم چولب لعل شکر بار کشاد\nدیده چون عشق من وحسن تو مشاطه صنع عوض شانه بزلف دل صد پاره نهای\nاز سفر امده گفتم دمش جان بمقدم بوسه از نار بدستم زد و از دستم داد\nبا جهانت زوال تو مبادا صمدا گه گلستان جهان بی قد سر و تو مبا\n\nابمرد"}
{"book": "adl0208", "page": 304, "text": "۲۸۹\nزهد و تقوی دو صد ساله طرزی او دوش\nغمزه نرگس فتان تو در داد بباد\nاز مطبع خود در قندهار گفته\nتا که از قد تو در گلشن افتاد\nسرو از اد خط بندگی خود بتواند\nسرو افتاد ز پا تا قدت از جا برخاست\nغنچه بر بست عماری چو رخت پرده کشاد\nزلف و قد و خد خوب تو در باغ بدید\nسنبل و سرو کل اندر قدمت سر بنهاد\nعمر خود را همه در جور و جفا کردی صرف\nکمر استاد ترا حرف وفا یاد نداد\nروز عشاق سیه گشت چو شبهای فراق\nزلف مشکین تو تا بر رخ خوبت افتاد\nخواست دل داد خود از نرگس مستش طرز\nعاقبت غمزه او دادول غمزه داد\nدر قندهار بادر د سنوازم مرغان میکدشت کلی دادم که حریف نیا\nدی بکوی تو نهاند کلی بارقیب داد\nز آن کل هزار داغ بغم بر جگر نهاد\nمیرفت از غرور نگاهی بمن نکرد\nصد ناله پیش کردم و او یک صدا نداد\nای دل ز آه عارض او تیره کن چو زلف\nز آتش رخشن بگلزار محشر او فتاد\nصد شبشهای دل بزمین خور و خورو شد\nانگشت شانه تا گره کاکلت کشاد\nدست رقیب را چو بدست آن پسر گرفت\nدل آنقدر طپید که آخر ز پا فتاد\nمجنون مشکل باغ و گلستان کسی ندید\nچون تو پسر زما در دهر ای صنم نزاد\nمن این زمان نه قهر تو می ورزم ای صنم\nعشق تو داغ بر دل من از ازل نهاد\nبا غیر لطف و مهر بطرزی بغمزه کین\nاین طرز و این ادا بتوانخره که یاد داد\nبرووش بیدل در کابل گفته\nچوسن شوخ تو از ناز گل برنگ زند\nنگاه چشم سیاهت بشیشه سنگ زند\nغبار سر مه مژگان سر گشت نرسد\nتغافل نکهت کی بسرمه سنگ زند\nنگاه دیده آهو شود سواد خطش\nچو گز باد اگر د چشم شلنگ زند"}
{"book": "adl0208", "page": 305, "text": "ز جرأت رم دشت سراغ عشق مپرس غزال کوه جنون پنجه با پلنگ زند\nکس از صفا نتواند کشید دامن آب بدامنی که نداری کسی چه چنگ زند\nمگر خلاص شوم از غم درستیها شکست شیشه من کاش بر سنگ زند\nکسی که سعی ندارد بقطع منزل شوق بجانشیند عذری بپاهنگ زند\nبجان رسید دلم از هجوم دست تنگی کجاست سنگ که دل در میان تنگ زند\nزمنزل غم و دردت سرگذشتن نیست شتاب مهر و عشاق تو بر درنگ زند\nگل دورنگ ندارد بهار یکرنگی چه ساده گی است که خود را کسی برنگ زند\nچنین که چشم تو سرشار ناز بدمستی است نگاه مست تو رسم شباهنگ زند\nبگذر سرمه چشمش چوبیدل ای عزة زسایه مژه رسم بهم برنگ زند\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nهرکس که جمال یار بیند مشکل که دگر نگار بیند\nلعلش در آتش است دائم هرکس لب لعل یار بیند\nشیرینی وصل همچو زهر است کر تلخی انتظار بیند\nچون مار دلم بکویش پیچد کر طره ات ای نگار بیند\nآن شوخ نظر به ندارد کی برمن خاکسار بیند\nاز مرکب صبر و طاقت افتد هرکس که ترا سوار بیند\nدر خون غلطد بسان طرزی آن کو بتو کلف دار بیند\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nآن شوخ اگر بما نشیند نقش دل ما بجا نشیند\nاز ضعف خود ار صدا برآرم در نی چو کره صدا نشیند\nجفت است بدرد و محنت و غم هرکس ز رخت جدا نشیند\n\nپائیں"}
{"book": "adl0208", "page": 306, "text": "کو پیش چشم یار نشیند هر کس بهم بلا نشیند\nخو کرده باغ سرو آزاد کی با من مبتلا نشیند\nبیگانه شود ز خویش چون من هر کس بتو آشنا نشیند\nگل از رخت ز دست ندهم صد خارغم ار بپا نشیند\nجان بهر امید بوی زلفش هر دم به صبا نشیند\nطرزی بفلک اگر بر آید با چون تو مهی کجا نشیند\nبه طریق بیدل در کابل گفته\nبر مقرد لم یاد تو چون ریشه دواند نادشت عدم رستم اندیشه دواند\nشد سورشم از دیدن شمع تو دو بالا کار مرا نسبت سم پیشه دواند\nاز سر خار مژه ام غنچه برآید در دیده چو عکس رخ او ریشه دواند\nدر پیش لب لعل می آلود تو در بزم ساقی ببرم نام لب شیشه دواند\nناخن بگره کش دل من زخم ندارد ای کاش که شوخم بحگر تیشه دواند\nآن ناله زاریم که هردم ره شوق ما را بهوس ناله ببر بیشه دواند\nخار و خس اونهام تسلی نکند گل گر تخم خیالت بدلم ریشه دواند\nچون کوهکن از کوه محنت بانگذارم گر دست ندافت بسرم تیشه دواند\nدر بزم تو از بسکه دلم گداز است اشکم بسیر بال پری شیشه دواند\nچون بیدل اگر طرزی با گشت سخن سنج در بحر غزل زورق اندیشه دواند\nجواب شوکت در کراچی گفته\nباغ دل را ابریغ او طراوت میدهد هر گل بزمش از ان بوی محبت میدهد\nخنده صبح طراوتها ی گلزارش باغ رنگ و بوی گلها را نزاکت میدهد\nجلوه های قامت بالا بلایش در چمن یاد شور فتنه روز قیامت میدهد"}
{"book": "adl0208", "page": 307, "text": "عشق خوبان را بدرد دل فکاران ربطها\nلاغری انگشت چون مویم بچشم خارها\nصحبت گل نکحت و آزار دارد وصل خار\nبوی گل را گر صبا از نسترن بیرد بیار\nکه بروی گل کهی بر غنچه میخند د زناز\nبر دل روشندلان یا بد ددئمی کوه بلاست\nبر من از نزدیک تکلیف تماشایش مکن\nطرزی گر عزت همیخواهی از ان مه رو متاب\n\nشانه از خم چگر با زلف الفت میدهد\nماه نو را ناتوانی بال شہرت میدهد\nخوب و بد هر یک حنا با هم صحبت میدهد\nبر دماغ ناز کش گرد کدورت میدهد\nشبنم از تر دامنیها میا د شربت میدهد\nعکس در ائینه رنگ زنگ کلفت میدهد\nدیدنش با کی حیا از دور رخصت میدهد\nخاکساریهای آن مه تاج دولت میدهد\n\nجواب شوکت\n\nگل را چو نظر بر گل دستار تو افتد\nاز رشک شود غنچه گل آب چو شبنم\nدر دیده خفاشی شودش سایه مژگان\nچون شبنم گل بر رخ گل آب فشاند\nشاداب شود چون رگ گل هر مژۂ او\nیابد دل بیمار شفائی با شارت\nمانند صدف بحر کشد در یمن کوشش\nاز بزم تو چون غنچه نظر بسته گذشتم\nسنجیده سخن گو گهر افغان سخندان\nطرزی بگذر از سر پر کار که داری\n\nاز شرم شود آب برخسار تو افتد\nگر سایه گل بر قدس تا ر تو افتد\nآنرا که نظر بر گل گلنار تو افتد\nانرا که گذر جانب گلزار تو افتد\nچشمی که بخاک ره دیوار تو افتد\nگر یک نظر از نرگس بیمار تو افتد\nگوشی که در و گوهر گفتار تو افتد\nترسم بغلط چشم بر خسار تو افتد\nشاید که عدد در پی گفتار تو افتد\nترسم که مبادا بکسی کار تو افتد\n\nبردوش بیدل\n\nغنچه واری گر زناز آن لعل خندان بشگفد\nدل چو گل از شوق دامن تا گریبان بشگفد\n\nدر چمن"}
{"book": "adl0208", "page": 308, "text": "در چمن آرد اگر باد صبا بوی ترا\nابر گرید سبزه خیزد غنچه خندان شگفد\n\nیا د تیغ او اگر سوی شهیدان گذرد\nزخم خندد درد بالد داغ حرمان شگفد\n\nنو بهار برق تیغ او اگر خندد دمی\nبر دل از گلهای همت بسگلستان شگفد\n\nخون سودا عقده گردد در دماغ اشک چنین\nعقده واری گر زوان زلف پیچان شگفد\n\nعینک از آئینه می بند و صفا بر دیده ام\nگر مژه داری برویم چشم حیران شگفد\n\nار گل داغم سحر دامان گل گردد چمن\nگرگی چشم شبی بر وی جانان شگفد\n\nدر هوای ناوکت پیدا و آن ابر دگان\nغنچهای زخم از گلهای پیکان شگفد\n\nبرگ امید نو بها حسن حق بخش بچشم\nلاله زار صد قش از دامان ایمان شگفد\n\nبر رگ کل در نگاه غنچه مژگان بشکند\nبرخ گل گر ز ناز آن شوخ مژگان شگفد\n\nگر خفای تو طرازی بلبلان خواند بباغ\nچون گل صدرنگ طبع عندلیبان شگفد\n\nدوش بیدل گفت طرزی دل بخود بالید\nیمزه چشمی که بر روی عزیزان شگفد\n\nجواب شوکت در کراچی گفته\n\nتلخکامی که لب از در د شیرین کرده اند\nاز می عشرت چو ساغر چهره رنگین کرده اند\n\nکرد شمشیر ترا آخر چو تیغ کهکران\nبسکه خون کشتگان تیغ تو تسکین کرده اند\n\nمردمان فتنه جوی نرگس چشم ست یار\nزیر تیر ابرو کمان از ناز بالین کرده اند\n\nدر فضای عرصه لاهوت جولان میکند\nشهوارانی که خنک نفس را زین کرده اند\n\nعمر ها بر عارضت شب تا سحر خون خورده اند\nعارفان تا دل بسان غنچه رنگین کرده اند\n\nبسکه در آئینه خوبان روی خود را دیده اند\nعاقبت آئینه را چون شیش عمر و بین کرده اند\n\nکام عیش خویش را پر زهر حسرت میکند\nاز ثرش نوشی همین آنها که پر چین کرده اند\n\nاز سبک روحی دوان رنگ پری دیبایی\nشیشه سازان شیشه را برج پشکین کرده اند\n\nطرزبی لغزیدنم از شنگ خطای عین خطاست\nزلف در کاکل بیابان رسم چون چین کرده اند"}
{"book": "adl0208", "page": 309, "text": "از طبع خود در شهر قندهار گفته\nگفته نی که چندین شعر موزون بسته اند حیرتی دارم که تارش را چه مضمون بسته اند\nمیزند بر صفحه خورشید پهلو از عروج شاه بیت ابرویت از بسکه موزون بسته اند\nمردمان دیده ام از حسرت لعل لبت همچو یاقوت دل صد پاره ام خون بسته اند\nهیچ دانی مطربان را چوب دستی از کجاست نغمه های سوز دل بر ساز قانون بسته اند\nاز لب خندان جام و اشک مینا فارغند می پرستانی که دل بر چشم میگون بسته اند\nشاخساران را نشیمن قله قاف فناست عاشقان زان آشیان من گنج بیرون بسته اند\nیک سخندان همچو طرزی کو بمرز سخنفت گرچه استادان بسی مضمون کنون بسته اند\n\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nآنانکه شهپر قدرت شکسته اند چون بخت از طلسم در غنچه رسته اند\nروشن دلان زبسکه جبین شان گشاده است بر سنگ مدعواشینه در را بسته اند\nآتش دمان زشعله عشق تو دم بدم بیخود بمرغ بر سر آتش نشسته اند\nآن بیخودان که بتوز خود چشم بسته اند همچون نگاه از نظر خویش جسته اند\nبا نغمه ای پرده قانون راستی عشاق سینه چاک بچنگ گسسته اند\nخونین دلان که غنچه باغ محبتند پیوسته گرشوند بهم به ز دسته اند\nآزرده گان شکسته دلها بجان خرند گلها عذاب الفت رنگ شکسته اند\nخوبان همه کجا که گذارند باز ناز عشاق خاکسار بتب در نشسته اند\nدلهای عاشقان زدکان در خریداریم چون پسته سینه چاک چو بادام بسته اند\nآن بیخودان که سر عرش هم بطارۀ ام از چشم مردمان چو نظر بر جسته اند\nاز تیغ چرخ خاطر آزاده فارغ است وارستگان خویش درین تیغ دسته اند\nبیدل شکسته رنگی طرزی چودید گفت رنگ دل است اینکه بر رویش شکسته اند\n\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 310, "text": "جواب صائب در کابل گفته\nجماعتی که بیادت چو جام خاموشند بکنج میکده چون خم نشسته در جوشند\nکجا بکش چشم قدم ز ناز نهند که رخ ز دیدن اغیار این بتان پوشند\nبروی اتش غم عاشقان سفینه کباب سیاه روز تر از خال آن بنا گوشند\nز خود تهی شدگان غم تو چون منه نو رخسرت و دوش تو محو آغوشند\nزسوز سینه جگر خستگان آتش غم چو دیک بر سر آتش نشسته در جوشند\nزشوق بوسه لعل لب تو تشنه لبان دهان پر آب تر از در با گوشند\nچو طرزی انگر شود مست جرعه ساقی ببزم در د قدح را چو صاف مینوشند\nبر طرز بیدل در کابل گفته\nآن صاف دلانی که بیاد تو خموشند چون حلقه گرداب فرو رفته بجوشند\nعقد سخن از گوهر یکدانه به بندند آنانکه بمانند صدف صرف خموشند\nبر درد کشان پای مزن دست نگهدار کایشان همه مانند سبو لایق دوشند\nآهنگ خموشیت مرا نغمه سرا کینجا در و دیوار همه پرده گوشند\nدر کنج خرابات حریفان قدح کش چون خم همه از مستی خود بر سر هوشند\nگرد ز بسیم است کر گوهر شهوار در پیش بناگوشت حلقه بگوشند\nاین قبله نامان که نفرید از مکامند در دست ایکا کش پیچم بفروشند\nاز زهر دم شیر حسودان بشو ایمن چون شان عسل کر چه سراسر همه نوشتند\nجای که بود طبع تو طرزی سخن آرا فهمیده زند حرف کسانیکه بهوشند\nاز طبع خود در قندهار گفته\nهر کرا شد همت عالی ز استغنا بلند لیک سرو گردن رو و چون موج از دریا\nهیچکانه قطره می بر لب جام شراب زان سبب شد پیش ساغر گردن مینا بلند"}
{"book": "adl0208", "page": 311, "text": "کعبه زاهد کجا روکش شود با شمع جام  زانکه زاهد پست فطرت شمع صهبا بلند\nتیغ قاتل میطپد چون شهر بسمل بخون  میکشد از بسم شور طپیدلها بلند\nاختلاط اهل شرب خیزد از خمیر شوق  وحشت مجنون شود از عیدان صحرا بلند\nغنچه عشرت نچیدم از گلستان امید  دست کوتاه و سرو آن سهی بالا بلند\nگر نسازد طبع ما با اهل عالم عیب نیست  زانکه دنیا دون پرست افکرتر ما بلند\nرتبه عالیست اینی حاصل افتادگی  از مکینی بوشینم پایه اعضا بلند\nدوش شر با برخواندم مطلعی از شعر خود  گفت الحق شعر طرزی هست سرتاپا بلند\nجواب صائب در کابل گفته\nهر کجا طر زسخن آن لعل خندان افگند  از دهن جای سخن گلهای ارجوان افگند\nچونکه میگردد خرامان قد شمشادش بناز  لرزه بر سیمین بید بر سرو خرامان افگند\nدامن مطلوب در راه طلب آسان گر  هر که در جیب گدا از دست احسان افگند\nرشته جان برتنم چون دام ماهی میشود  چون برنج قلاب مشت زلف پیچان افگند\nتنگ چشمی مینماید پیش استغنای فقر  گر نظر چون مور بر ملک سلیمان افگند\nقطره می گر چنین از لعل میکونش چکد  کشتی بنیاد زاهد را بطوفان افگند\nعشق پست هر کرا از جام خود یک جرعه داد  آسمان را بر زمین چون سایه آسان افگند\nدر مقام جانسپاری هان مکن یارا نگیا  عاشقان سر را بپای او دوان افگند\nدان بجرم ناله ام مد هوشت این غافل که آه  میکند طوفان که آتش در نیستان افگند\nآه چون گیر در سائی جمعشان شنیویست  تیر از وصل کمان خود را بمیدان افگند\nبوسه میتاب از لبر شوق لعل دلکشش  چون سخن خود را بران لبها خندان افگند\nطرزی چون صائب بقت نکتہ سنجی کن سخا  ورنه کاه سبزی بهر کش سنگ آن افگند\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nباز نظم"}
{"book": "adl0208", "page": 312, "text": "بار طبعم چون خیال عالم بالاکند\nکام دل اشیان رومیه عنقا کند\nدفتر امواج طوفان کیفلم شوید باب\nچشمه چشم اگر چشمی در یا کند\nهر که خواهد چون قدح لب بلب سقا خند\nاز ادب یک چند باید خدمت مینا کند\nهر که خواند نقش عالم ہمچو ساغر میکرد\nبر جمال دختر رز دیده را بینا کند\nتب آن باد بهار روزی بستان گذرد\nفتنه صبح قیامت در چمن بر پا کند\nفکرم از بار یک بینیها شود تا در نظر\nتا میان زلف آن موی میان پیدا کند\nکنگام له فکر مضمون لب او بگذرد\nطبع بد مست مرا در دشن خوار سهبا کند\nاز هزاران عقده آن زلف مشکین یک گره\nشانه با صد ناخن تدبیر نتوان واکند\nاز سخن پردازی طرزی چه جای حیرت است\nطوطی طبعش اگر آئینه را کویا کند\nجواب صائب کابل کشته\nچو شانه دست در ان زلف پر عتاب کند\nدلم نخواف کف شاطه را خضاب کند\nگر بروی عرقناک او نظر رو کنم\nچو شیشه ساغر چشم مر از گلاب کند\nجمال شاہد مقصود کی تواند دید\nکسی که وقت سحر چشم دل بخواب کند\nر روی عقل بفتوی عشق مقتول\nکسی که موسم گل تو به از شراب کند\nزبس که حسن تو دارد فروغ دل کرمی\nرخت بدامن هر ذره افتاب کند\nنسیم زلف ترا با د کر برد بختی\nز رشک خون دل نافه مشکاب کند\nچنان بر بزم تو چون شمع سینه ام گرم است\nکه آه من دل پروانه را کباب کند\nمزار سگوه ام در شکست رنگ رود\nاگر نگاه دو چشم تو دل خراب کند\nبدست طرزی اگر اوفتد بیاض رخت\nهزار بوسه ز یک روی انتخاب کند\nجواب کلیم در قند هار گفته\nاگرس است چو من دست پیدا کند\nبکزه کار دو صد خنجر فولاد کند"}
{"book": "adl0208", "page": 313, "text": "سخت بیرحم وجفا جو است بمین آن صیاد ترسم اورا بدستم ناکم آزاد کند\nکس بسوز دل پروانه نکرید بجوشمع غیر شیرین که فغان بر سر فرهاد کند\nزندگی چون بحقیقت نگری بر بادست خاک بر فرق کسی کو طمع از باد کند\nجای امنی کجهان گنج قفس ماند بس مرغ دل زان هوس خانه صیاد کند\nآسمان گشته کدورت بدلم یاران جمع که مکدر شود انکس که مرا یاد کند\nنیست آنی که کسی اتش غم بنشاند نیست خاکی که کسی بر سر خود باد کند\nقدر یار از کف طرزی شده اکنون بیرون روی یاران دگر اق ناله ی و بغداد کند\nجواب صائب در کابل گفته\nدر چمن جلوه چو آن قامت شمشاد کند سرو را بر لب جو بنده آزاد کند\nتیشه از شرم خجالت نگند سر در پیش بیستون چون سخن کشش فرهاد کند\nدل صد پاره چسان تاب نگاهت دارد طره شوخ تو چون رخنه بفولاد کند\nسینه آینه را شانه کنی با مژگان چشم بدست توچون مست بیداد کند\nنیست بی یاد بگیدم دل حیرت زده ام نو فراموش نی نا که ترا یاد کند\nچشم آئینه اگر شوخی حسنش بیند جوهر آئینه را چشم پریزاد کند\nتکیه بر حسن مکن تا که نیفتی زمین بر زمین خورد کسی تکیه که بر باد کند\nمرغ دل جانب دام تو چنان شاد رود همچو آن طفل که از مکتبش آزاد کند\nمیکنم ناله بگنجه قفس از دلتنگی که مرا ناله مگر یاد بصیاد کند\nنقش معنی تو طرزی بگلستان سخن بی حسرت همه در ناخن بهزاد کند\nاز طبع حود در کابل گفته\nحسن گرم تو چنان کردل ما آب کند جلوه ات آئینه را خیمه سهراب کند\nبرق حسن تو چنان نور تجلی دارد دل اندیشه اگر کوه بود آب کند\nطرق"}
{"book": "adl0208", "page": 314, "text": "طوق قمری بر سر سرو قد کوته بست\nگر صبا بخت زلف ترا در چین گلاب\nسوی ما چون مژه از ناز کشاید کان شوخ\nزان کنم گریه به پیش تو بهنگام وصال\nیاد ما دام دو چشم و لب چون پسته او\nگر چنین آب بکار کون رود از سیل سرشک\nخواب در دیده بیدار نه بیند در خواب\nگر صدف قطره باران در یکدانه کند\nبیکمان روز سبب سبب می آرد\nنور و بخش است بکاشانه ام از بس طرزی\n\nسرو را جلوه قد تو در لباس آب کند\nمشک را در جگر نافه چو خوناب کند\nخواب چشمش مژه را پنجه رشکاب کند\nدیده را دیدن خورشید پر از آب کند\nاشک را بر مژه ام دانه عناب کند\nچشمه چشم مرا سمر سر خاب کند\nچشم شبنم بکجا وقت سحر خواب کند\nاشک را دیده من کوهر شاداب کند\nهر که از عین سبب تکیه بر اسباب کند\nسینه را خانه من پر تو مهتاب کند\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nترک چشمت در س افسون کر چنین از برکند\nاز دو سو مژگان او گردلم تازد چنین\nرشک رخسار عرق آلودت بر طرف باغ\nدقت آن آتش رخسار حسن را که در بزم وفا\nدر دل صد چاک دل تخم وفا افشانده ام\nبسکه دارد چاشنی لعل لب شیرین تو\nمیلوا بانین کل مه تن کوت پس بگرد و رشیطنی\nسیرم می پستان بگذری از روی ناز\nصائت پرواز شهرت نیست معنی سیخ\n\nسرمه را چشم تو چون مژگان زبان آور کند\nبر دل من صحن گلشن را صف محشر کند\nاشک شبنم را بروی غنچه ها جن کند\nچون سپند از شوق رویت رقص در مجمر کند\nدانه امید ما تا از کجا سر بر کند\nزهر را در کام جان پر شهد چون شکر کند\nدر چمن چون عندلیبم ناله کردن سر کند\nتلخی با دام چشمت زهر در شکر کند\nدر سخن طرزی دو مصرع کار بال و پرکند\n\nجواب واقف گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 315, "text": "دل دولت کسی خودگر تو تقریر کند\nطبع خندان ترا غنچه تصویر کند\n\nدل بیچاره چه سان پیش تو فریاد کند\nناله را طبع تو چون حلقه زنجیر کند\n\nگر گدازد نفس سرد ول سندان را\nآه من هم بدل سخت تو تاثیر کند\n\nدر ازل قسمت ما رندی و ستی کردند\nبنده با قوت تقدیر چه تدبیر کند\n\nبسکه قانع بکم از فیض قناعت شده‌ام\nدیدن کاسه همسایه مراسیر کند\n\nحکم تیغ تو چو آبست روان بر سرما\nکیست تا یک سر مو حکم تو تغییر کند\n\nپیش آن شوخ نگا نذر بزاری گویم\nکاش چشم تو دلم را بسپر تیر کند\n\nبخدا روز جوانی نگذارد بی رزق\nآنکه پستان امل بهر تو پر شیر کند\n\nدوش طرزی بشن آن شوخ زمان میگفت\nعشق این تازه جوان عاقبت پیر کند\n\nغزل صائب مدعی از جناب طرزی صاحب مرثیه مضمین خواند\n\nگفت نقیب ناله ام گردون پراخگر کند\nچون صیاد اشیان مرغی صفیر کین کند\n\nبپس کرب و بلا ار تاب سور تشنگی\nدانه را سازد سپند و دام را نخچیر کند\n\nزخم قاسم ساخت چون لعل سمدی شیخ\nخون گرم او نمیدانم چه با شمشیر کند\n\nگفت کلثوم ار بگریم زیر گردون پاک نیست\nشعله‌ام ضبط نفس از تنگی مجمر کند\n\nجای خون شاه دین از خاک سر زد آفتاب\nپرتو این می دکان شیر را مخمور کند\n\nگفت زینب شب روح الامین سوزد نجوم\nآه گر محکم گذار بر صف محشر کند\n\nسرو گلزار نبی را چون فگند از پای چرخ\nدانه امید ما از خاک چون سر بر کند\n\nگر ندارد درد اهل بیت طرزی در جگر\nشمع خاکستر عزا در انجمن بر سر کند\n\nجواب صائب در کلان کلته\n\nای خوش آن پیرو که منزل در رباط دل کند\nنقد جان بر کف نهد سودا بعشق کامل کند\n\nمست خواهد گشت خیز دچون قدح ما دوشس\nهر که در میخانه بر پای خم منزل کند\n\nوجوان"}
{"book": "adl0208", "page": 316, "text": "بخوان بکرم نازان همعنان کردو چوبرق\nکوی جانانه کسی گر اشک مرجان گل کند\nخشکی بخت بدم گر سوی دریا بگذرد\nبحر را در پیش چشمم خشک چون ساحل کند\nبر مرادش صد گل مقصود روید بر زمین\nهر که از آب دو چشم خود زمین را گل کند\nاز ضعیفی گرچه با ما است خون بسمل\nلیک جا همچون حنا در پنجه قاتل کند\nدر گلستانی که رخسار تو گردد جلوه‌گر\nخوبی روی گل از شرم باطل کند\nدر میان اهل دل آخر مکمل میشود\nروز و شب هر کس که از جان خدمت کامل\nبشنو این دو بیت طرزى محمد صرف او\nمنعمان شہر مانع لب سائل کند\nجواب صائب در کابل گفته\n\nهمدمی خواهم که با خود محرم رازم کند\nدر ز خود بیرون روم آهسته آوازم کند\nخدمت دانشمندان با خویش احسان کردنا\nروی خود اول به بیند هر که پروازم کند\nدر بیابان غم او کاش صیاد هوس\nبهر صید دل قفس از چنگ شهبازم کند\nبر لب من خنده با دار تفکر جامی‌دهد\nچون گل نشکفته گر باد نفس بازم کند\nشهر پرواز من از بال عنقا بگذرد\nگر حصیر شوق تو پر در بال پروازم کند\nساده نقش افتاده از بس گر در عالم سود\nبشکنه رنجم اگر نقاش پردازم کند\nعقده کار مرا بکشود دندان کسی\nناخن لطفش گر از دل گره بازم کند\nناله در قانون غم مضراب بر تار می‌زند\nخامشی شاید که تار نغمه سازم کند\nای بهارستان خوبی در چمن چون غنچه لیب\nیاد رخسار تو پیر هم که گلریزم کند\nدر میان کشتگان طرزی سرافرازی کنم\nگر کشته تیغ بیدادش سرافرازم کند\nجواب صائب در کابل گفته\n\nمن نه آن رندم که شور باده مدهوشم کند\nیا لب پیمانه می‌حلقه در گوشم کند\nچون حباب از می پرستی بحر را بر سر کشم\nگر جوای لعل میگون تو مینوشم کند"}
{"book": "adl0208", "page": 317, "text": "بی رخت در بزم از ان در دیده نا دارم نظر\nدیدن چشم تو در بزم که مدهوشم کند\nبسکه از مستی بپای خم بسر غلطیده ام\nچون سبو باید که رندی در بدوشم کند\nصبحدم گلپیر هن از خواب بر خیزم چو گل\nگرشبی آن غنچه لب مستی در آغوشم کند\nنکته سنجی زانخموشیهاست سد گفتگو\nسرمه خوردن کی بسان خانه خاموشم کند\nخامشی کی میتوان پوشید راز سینه ام\nسرّ آن دانم که پنهان زیر پوشم کند\nبحر را در زیر پیراهن بپوشاند حباب\nپرده پوشی کی تواند زیر دوشم کند\nدل بسان مرد مک از نور بینائی طپید\nدر نظر گر سرمه خال آن بناگوشم کند\nدر دل آگاه من انوار بینائی شود\nگر مرا از مغز غفلت پنبه در گوشم کند\nنور برق خنده اش طرزی بهنگام سحر\nاز صفا لبریز چون صبح بناگوشم کند\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nقدت چو آب سرو چمن را روان کند\nرخسار چون گلت بتن غنچه جان کند\nطرز نگاه شوخ تو مژگان سرمه را\nبر دور چشم مست تو میل زبان کند\nدل آب چون نکرد دم آن طفل شوخ شنگ\nنی را چو شعله خوی تو آتش بجان کند\nصد طعنه بر طراوت برگهای گل زند\nآن خار و خس که بلبل از و آشیان کند\nخون جگر چو آب ز دست هوس خورد\nنان آرزو کسی که از ین گرد خوان کند\nاز بسکه تنگجای فتاد است چشم تو\nبر دیده هر نگاه تو کار سنان کند\nافتادگان عشق تو از همت رسا\nچرخ بلند پست تر از آستان کند\nخود را بزیر پای هوس خاکمال داد\nغفلت نه خویش هر که در ین خاکدان کند\nسبز پوش فوج بهار خیالت چه گلشن است\nکز خار خشک طرح گل و گلستان کند\nاز شور ناله غم و درد تو همچو نی\nآه خموش را بلب من فغان کند\nدزد ره است آن دهن تنگ بی نشان\nخود را ز مردمان بنظر زان نهان کند"}
{"book": "adl0208", "page": 318, "text": "۳۰۳\nدل بسکه ذوق تر تو دارد ز کوهسار\nطرازی ز خویش رفت چو صائب بناله\nمردم به پیش خوبرو دندانشان کند\nارام را غرام توکوش عنان کند\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nیاد رخسار ترا چون دل دیوانه کند\nبسکه خون کرم بود ان بت سنگین دل من\nخون دلهای اسیران چکند از شانه بخاک\nسرچون سایه بخجلت بسپر خاک فتد\nکر باین حسن جهان سوز محفل آئی\nنور حق جای بکنج دل ویران دارد\nکس علاج سر مخمور بصندل نکند\nچون اسیر باده کشانش ببرد دستش ده\nمیرساند پشی بانگ ازا مهد را\nبهرحوصله از ناز نشیند طرزی\n\nسفید از عکس جمال تو پریخانه کند\nچون برهمن دل من خدمت بتخانه کند\nدست مشاطه اکر زلف ترا شانه کند\nدر چمن چون قد تو جلوه مستانه کند\nشمع پنهان رخ خود در پر پروانه کند\nنور چون کنج از ان جای بویرانه کند\nچاره در دسر م را لب پیمانه کند\nخدمت پیر مغان هم که بمیخانه کند\nاگر از دانه دل سبحه صد دانه کند\nهر که در بزم چومن نعره مستانه کند\n\nاز طبع خود در سرداحی کمال در کابل کشته\n\nدلم بیاد رخ آن جمال کریه کند\nز در و روز جدائی زبس کداز و جفا\nصفای طبع مرا آب دهانم شد\nزسر داحی این کنم فریاد\nبجویبار هنر بسکه آب خشک لبی است\nز بس بباغ مروت نمی طراوت نیست\nزبان خامه چو چشم دوات پر آبست\n\nکلاب آب شود ز انفعال کریه کند\nدلم چوشمع بشام و صال کریه کند\nچوابشار ز آب زلال کریه کند\nبه دل زحسرت درد و ملال کریه کند\nتشنه کامی دهقان سفال کریه کند\nبخاک ریشه بکال نهال کریه کند\nبمرگ یکسر شخص کمال کریه کند"}
{"book": "adl0208", "page": 319, "text": "روست سخت دلان سخن تسکین طرازی\nچو چشمه جمجه چشم حبال کریست\nجواب صائب در کابل گفته\n\nیاد رخسار تو چون عزم گل افشانی کند\nلاله خودروی اورا گل گریبان میکند\nخاطر جمع مرا حرف سر زلف کجت\nنسخه اشفت وضع پریشان میکند\nخال نو قهر محبت بردل عشاق زد\nمور در دوران خط حکم سلیمانی کند\nنیفرس پخت دل در پرکاله جان آرزو\nناو کش راسینه میجوالد که مهمانی کند\nدر چمن کز پیش روی کل به بند حیرتیم\nخنده تصویر کل حیرت زحیرانی کند\nمیکردار د دل هوای بوسه پای ترا\nسجده با خاک درت باهمین پیشانی کند\nهیچس تنک مرده دل افتاده باشد برزمین\nهر که در راه بتان از خود کران جانی کند\nهر چه با ماسید از عالم بالا بود\nما صدف احسان کوهرا بر نیسانی کند\nبلبلان چون غنچه خاموش کردد در چمن\nعندلیب خامه طرزی چرخوانی کند\n\nبیدلش بیدل در کابل گفته\n\nمستان که می بیاد لبت در سبو کنند\nدیکر شراب خلد کجا آرزو کنند\nان صاف طینتان که بخود سر فرو کنند\nخود را چو موج دام رم آرزو کنند\nاظهار جوهر شرک سنگ است در نظر\nآیینه خاطران زچه عرض نکو کنند\nاز جوش در دبرق روان تو دیدم\nمانند ابرکریه زهر تار مو کنند\nچاک دلم که زخمی مژگان ناز اوست\nخوبان کرشمار نگاهش رفو کنند\nغیر از توکس بعالم امکان نکردہ کرد\nخود را کرز خود ر ہت جستجو کنند\nحرص و ہوس ترا بدلت ساخت بیخو دیش\nما نعش دانه کاش نرانند خو کنند\nاز ناز کلرخان چو صدایش شنیده اند\nما حرف خاشی همه در کفت و گو کنند\nاز در دو تنفس دل خونین ملان چونی\nاز جوش کریه ناله کره در کلو کنند"}
{"book": "adl0208", "page": 320, "text": "این سخن میشکند ساز گفتگو ماند خامه میدا گر در گلو کند\nشاید کشید لاغری عاشقان زار در خانه گریه وی سوهان نمو کنند\nاز انتقام دیده بپوشم که عاجزان از ضعف خویش موی بچشم عدو کنند\nدلخستگان زسیر گل و لاله فارغند گلهای داغ را بخیال تو بو کنند\nمشک ختن بدوش صبا ما خطر درود هر جا سخن ز چین خم زلف او کنند\nماند غنچه که دل رنگین شود برون خونین دالان چو سر بگریبان فرو کنند\nآبها چو کله سیماب میشود گرم اینج تو اکستر مه در بر کنند\nدریای دهر را که سرابست موج او عالم مرآب قوطم در سبو کنند\nدامان لاله دار شود جیب خاطرم گلهای داغ را بشگفتن غلو کنند\nچون جان گوهر آب کند میتون نجاک تا آمنه غبار سال در دکون فرو کنند\nانا بکه خلق آئینه حق شمرده اند بحر محیط را ز تو تبسم بجو کنند\nبا تار شبنم و رگ گل هر سحر کهان سیراب می دیده گل را رفو کنند\nاز ساغر سپهر کشد باده مراد انها که خون چومی بدل آرزو کنند\nدستان حصار گردن امید نایکن دستی بدوش خویش بیان سبو کنند\nطرزی عیان شود زسخنها بیدلم در پرده اهل درد اگر گفتگو کنند\nشاید او ا کنند چو طرزی نماز عشق با خون دیده هر که بحقیقت وضو کنند\nجواب صائب در کابل گفته\nعکس لعلت چون درون میناام جا میکند در نظر هر قطره اشکم چو مش بهیا میکند\nدل زبد مستی بزم می پرستان تا محر سجده پیش روی ساقی همچو مینا میکند\nزیر بار کشتگان ناز سازد پشتها چون بمقصد کشتن ما دست بالا میکند\nاز غرور حسن چون خورشید تابان صبحدم روی کل را در چمن تنها تماشا میکند"}
{"book": "adl0208", "page": 321, "text": "طوق قمری کرده در گردن نگهداردوش شق\nدر سراع نکہت پیراهنش باد صبا\nباغبان تا چند روی غنچه را پوشی بخار\nحسن یوسف را که کل در پرده عصمت ندید\nپیش حسنش ضبط خود دارد با طرزی نخواه\n\nدر کمنان جلوه چون ان سروبالا میکند\nہر سحر بند قبای غنچه را وا میکند\nبوی خوش کل را میان باغ سوامیکند\nجذبه عشق از سر بازار پیدا میکند\nتابش رویش سراچون اب فی با میکند\n\nبر طبق بیدل در کابل گفته\n\nبر لبست چون جام حرف بوسه انشا میکند\nسرفرازان کی کنند گردن کجی از احتیاج\nشیشه نتوان کرد پنهان باده را از چشم ما\nخاک راهیم ای ما تمهید ساز ابروست\nسوی مقصد با پر و بال ہوس نتوان پرید\nچون عذار مشکین او بہنگام عرق\nسینه صد عقده غم بر دل آزادگان\nچونکه بر خیزد بپا آشوب بنشیند بجا\nدیده بی آب ما طرزی در دل میزند\n\nشیشه از خمیازۂ حسرت بغل وا میکند\nسرکشی در پیش خم ما جام صہبا میکند\nراز دل را طبع نازک زود رسوا میکند\nسوز در خاک اینچ دانه بالا میکند\nشهر پروانه کی پرواز عنقا میکند\nجام ما می را انفعال خویش پیدا میکند\nیک کره چون از غم کیوی خود وا میکند\nچونکه بنشیند کجا صد فتنه بر پا میکند\nابر چون بی آب کردد رو بدریا میکند\n\nبرطرز بیدل در کابل کشته\n\nدر چمن یارم چو برخ پردہ بالا میکند\nگلرخان از بسکه هر جا جای خود وا میکند\nبسکه نقش دلنشین افتاده یاد ناوکش\nچون سحاب اوج عزت اسب ار ابروست\nحاصل سرمایه سود دو عالم مفت اوست\n\nغنچه از بیطاقتی بند قبا وا میکند\nحسن شیرین نقش خود در سنگ پیدا میکند\nجای دل پیکان او در سینه ام جا میکند\nضعیفان دست احسان هر که بالا میکند\nجنس جان با نقد درویش هر که سوامیکند\n\nہالسر"}
{"book": "adl0208", "page": 322, "text": "پاس میناد را بگر سخن سمیاد کرد\nتا گریبان قیامت دست ما خواهد رسید\nدامن مژگان او چون غنچه گردد پر گلاب\nدر هوای بوسۀ لبهای او طرزی ببرم\n\nچشم بد تخمش امان با دل مدارا میکند\nبسکه آن مه وعدۀ امروز و فردا میکند\nهرکه سنگ نامردان رویش تماشا میکند\nنهر نفس چون جام از حسرت تماشیا میکند\n\nتتبع بیدل در کابل گفته\nهر که حرفی زان دو لب وا میکند\nهرکه عقده زلف مشکینش کشود\nتار بید دخل در گردن تپ\nمیشود نفس راض تا بر آید زود\nبر عذارش کمین کل میباغ\nهر که خواهد مدعا از ناکسان\nمیبرد شخص جسد را بر سخن\nزانشک بند چشم دکان شیشه گر\nوقت کشتن قهرمان حسن خلق\nگر رسد امر رب در زمان\nغنچه از خم مرا طرزی بطف\n\nعقده از جایم طرب وا میکند\nجود گره از مویشب وا میکند\nرشتۀ شمع بار تب وا میکند\nهر که لب بهر طلب وا میکند\nغنچه چشم ادب وا میکند\nراه بر خود از تعب وا میکند\nهر که طومار نسب وا میکند\nدیده باز از حلب وا میکند\nچین بابروی غضب وا میکند\nعقدۀ اشکالی سبب وا میکند\nتیغ خونریزیش طب وا میکند\n\nدر روش بیدل در کابل گفته\nباور نقش در دل من ریشه پیدا میکند\nگردن همت ز بار منت دونان کشد\nمردم چشم پری را در شب تار خیال\nغمزه و خون گرم از دل میباد ترکش\n\nتخم سودا ریشه زین اندیشه پیدا میکند\nهر که روزی ار تلاش و تیشه پیدا میکند\nدر دکان موی دل زا ندیشه پیدا میکند\nباده گلگون زخون این شیشه پیدا میکند"}
{"book": "adl0208", "page": 323, "text": "آمد و رفت نفس مصروف آه و ناله شد جای نی شور دمد ازین نیستان پیدا میکند\nلذت رقص سپندم بر جگر آتش نشاند اهل همت خیرت از بیم تپش پیدا میکند\nجنبش بال پری در قاف می بیند عیان هر که در فکر رخش آمد تبش پیدا میکند\nبازوی فرهاد عشق هر سه در بیستون جویها خونر از نوک تیشه پیدا میکند\nطبع نازک از سخن صدجای با هم بشکند نازک اسنک پیر شیشه پیدا میکند\nطرزی چون تبدیل زوال عمر بیداری شود نخل ایمان در غضب ریشه پیدا میکند\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nهر چه دل و دیده پر از آب میکند بخشم همان قدر سوه تر غرقاب میکند\nبینایی دل ار بدد چشم کهنه چاک ابروی خود چو طره پر از تاب میکند\nمینا بمسجدا شیشه زیا آورد و در شوق چون یار غرم جام می ناب میکند\nاز بس بیاد آن در یکتا کر یستم چشم مرا سرشک چو گرداب میکند\nهر کس که کرد سجده بمطلق دو ابرویت بر قبله پشت خویش چو محراب میکند\nهر دل که پیش عارض او سجده میکند عرض کنان بدامن مهتاب میکند\nهنگام دیدن تو از ان گریه میکنم چون آفتاب دیده پر از آب میکند\nاز بیقراری دل بیتاب ما مپرس آئینہ را جمال تو بیتاب میکند\nآخر در آب دیده طرزی فتر فت سیلاب اشک ہمہ سر غرقاب میکند\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nجام می با می پرستان این حکایت میکند بچگان در چشم بد مستی کفایت میکند\nدر حضور بزم ساقی نشه پیما بھا پیش رندان زان لب میگون حکایت میکند\nبا دل صد پاره ما نرگس بیمار او گاه نشتر میزند گاهی رعایت میکند\nجام خالی از صد لب ریز میگردد پیرم پیر مستان از فلک طرزی شکایت میکند\n\nبگذر"}
{"book": "adl0208", "page": 324, "text": "میستاند نقد جان بمیدهد یک بوسه ام\nالله الله باچه حد با ما عنایت میکند\n\nترک چشمش نقد جان و دل بیغما پاک برد\nظلم ترکان بین که چون دراین ولایت میکند\n\nحلقه زلفش دلم از هرزه گردی باز داشت\nزلف کافر کیش او ما را هدایت میکند\n\nچشم من بیمار زلفش غمخورو دل از دست رفت\nزهر اگر بر یار سد در دل سرایت میکند\n\nبندگان با ما عنایت گرندارد باک نیست\nلطف حق طرزی مرا روزی حمایت میکند\n\nاز طبع خود در کاس گفته\n\nعاشقان جانی که قصر دل عمارت میکند\nخوبرویان بھی را رفته غارت میکند\n\nچون نباشم مست از محراب چون پیشون\nسوی مستی چشم او را اشارت میکند\n\nبر مصلای نیاز عاشقان خواند نماز\nهر که با خون جگر اول طهارت میکند\n\nسربزیرتیغ عشقش باختن از عقل است\nسود از جان بافت هر کس اینتجارت میکند\n\nجیب دامانم زرشک لاله گون گلزار شد\nدیده ام خون دل خوردن جسارت میکند\n\nبسکه میسوزم ز تاب آتش شوق سخت\nدل بآه سرد از گرمی حرارت میکند\n\nعاقبت طرزی شادی گه نشین عشق اوست\nهر که قصر دل بآب غم عمارت میکند\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nبا ناز بسکه چشم تو بیداد میکند\nدر سینه دل زدست تو فریاد میکند\n\nاینه چست نامشکن ز انکه چشم تو\nاز غمزه رخنه در دل فولاد میکند\n\nخمیده است رابطه زلف و شانه را\nسر پنجه بان که خدمت شمشاد میکند\n\nدر گلستان روی تو باصد نوا هزار\nدرس حدیث عشق تو با یاد میکند\n\nهر چند چشم مست تو دل میبرد ز حد\nدر دلبری و زلف تو بیداد میکند\n\nدر بستر غم این همه خونابه ریختن\nبا طفل اشک پیر دل ارشاد میکند\n\nاز رشک نافه خون جگر را بجای مشک\nهردم بیاد زلف تو برباد میکند"}
{"book": "adl0208", "page": 325, "text": "طرزي به پستون سخن در فنون شعر\nكلمات نو كار رديف پاد ميكند\nجواب مسائب در كابل گفته\nدل را خيال چشم تو مخمور ميكند\nياد لب تو رخنه دلم شور ميكند\nنزديك تر ز جان مني در حريم دل\nنزديكي تو در سرم زما دور ميكند\nآن شوخ جنگجو كه كمين گمان ناز\nدل را به تير خانه زنبور ميكند\nاز يک نگاه گردش آن چشم سرمه رنك\nروزم سياه چون شب ديجور ميكند\nهر كس بحرف محض كند راز حق بيان\nبر روي دار رقص چو منصور ميكند\nاز انتظار ديده فيروزه سبز شد\nاز بسكه ياد خاك نشابور ميكند\nاز بسكه در كمال ملاحت بود لبت\nنام لب تو كام دلم شور ميكند\nصرف سوال اگر بخيال آورد لبم\nشرم خجالتم ز يمن كور ميكند\nشوق ترانه خانه با د خيال تو\nدل را چو حشره مست و غفور ميكند\nطرزي بكوي عشق چو موسي بهر طرف\nمردان چراغ از شجر طور ميكند\nجواب مسائب كابل گفته\nبر روي صبح هر كه نظر باز ميكند\nچون غنچه بر حديقه جان باز ميكند\nتصوير غازان مژهاي دراز او\nصيد شكار جنگل شبنم ز ميكند\nبر عارض چو برك كلت دانه عرق\nچون شبنمي كه بر رخ كل ناز ميكند\nاز سير گلشن دو جهان چشم بسته است\nهر كس كه بر رخ تو نظر باز ميكند\nآخر بسان تير بخاك مي تپد شست\nانكو ببال غنچه جور ور باز ميكند\nما را حساب جانب درياي نيستي\nبحر ف و صوت هر نفس آواز ميكند\nعشاق بينوا تو با چنگ راستي\nبأ سازي زمانه بخود ساز ميكند\nهر كس كه واقف است ز خوب و بد جهان\nانجام كار خويش ز آغاز ميكند\nصدها"}
{"book": "adl0208", "page": 326, "text": "صد جاگرہ زند بدم جنبش صبا\nیک عقده ز زلف تو ما باز میکند\n\nآن سوی قاف صید معانی کندنگاه\nطرزی چوباز شکر تو پرواز میکند\n\nجواب صائب در بند بخانه کابل گفته\n\nبا دلربا وجوان دل مایوس میکند\nآمد شد نفس دل اندوس میکند\n\nچون اشک چشم غمزده گان شب فراق\nبخت بدم تر قی معکوس میکند\n\nسوز غمت درون دل ما ز کم بود\nبا شمع جلوه از ره فانوس میکند\n\nهرکس شنید وصف دهان تو از لبم\nبی اختیار بر دهنم بوس میکند\n\nگلهای داغ عشق تو برسینه و دلم\nدر چشم شوق جلوۀ طاوس میکند\n\nپیرانه درستم نکند ناله وفغان\nجمعیت شکوه شیر نی چون کرس میکند\n\nآن شوخ شمخجان زپی صید عاشقان\nبال خدنگ از پر طاوس میکند\n\nطرزی دل شکسته صد چاک تار شوق\nدر دیر عشق ناله ناقوس میکند\n\nبر طاق بیدل در کابل گفته\n\nنی ولم دلبر چوبرکس پر ز ناوک میکند\nسینه را پیش صد جا مشبک میکند\n\nتا که نقش خال مشکینت بپاض ممی رود\nمردمک را چون نقطه از چشم ما حک میکند\n\nبا د اشک من اشارت میکند با عارضت\nانچه با رخسار خوبان داغ چیچک میکند\n\nرشک خالت در میان دفتر خوبان حسن\nنقطہ می منتخب را نقطه شک میکند\n\nدر درون شیشه روی می نماید صاف تر\nدر نظر سیمای پیری کار عینک میکند\n\nبی لبش ناسور گذشت تیغ اور اب گوش\nبر سر مور من کار گزنک میکند\n\nهر طرف چون گرگ مدرک خون شارک میچون\nسنگ چشمی هر که با مردم چو از یک میکند\n\nشوخی نظارۂ عشاق یا رو میکند\nانچه نوک نشتر فصاد با رگ میکند\n\nمعنی ارحم ترحم را چو بر خواند می بدان\nبا رگ و پیوند بدلی خنجر حک میکند"}
{"book": "adl0208", "page": 327, "text": "خواجه از حرص مزدنی نیم را صد شمرد\nطرزی از ذوق کمی صد لک لم را یک میکند\nجواب مسائب در کابل گفته\nجائی که جلوه آن قد چالاک میکند\nاز بال قمری سرو سپر خاک میکند\nرنج خمار نشه می گریه آور است\nاز بند بند گریه از ان تاک میکند\nدست تطاول ستم گلرخان ناز\nپیراهن صبوری غماک میکند\nزان باده شد خرام که در دهر پر ملال\nیک لحظه شاد خاطر غمناک میکند\nعشق شررفشان تو با جان عاشقان\nآن میکند که شعله بخاشاک میکند\nهر موج پراشکی که دیده است درقندام\nسر وقف جبین حلقه فتراک میکند\nخوبان بآب گرچه رخ خویش کرده پاک\nروی تو آب را ز صفا پاک میکند\nزاندر بهر طعمه مشکوک زلف غیر\nدندان حرص تیز بسواک میکند\nآسودگی کنج قفس مرغ دل چودید\nسر وقف دام حلقه فتراک میکند\nمعشوقه بهار عذار شته را\nهر مسجدم بدامن گل پاک میکند\nطرزی بباغ غنچه و گل پیش باغبان\nپیراهنی بیاد کسی چاک میکند\nدر امر تقیه در خصوص بابا نانک که سکه اهل هنود گفته\nهندوان دانی چرا تعظیم نانک میکنند\nیک یکت ده ده بگویم ملکه صد لک میکند\nزر پرستها هند و پیش عالم ظاهر است\nسجده پیش زر کند کی پیش نانک میکند\nکعبه و سقف و در و بامش سراسر از طلا\nپیش زر سر میکند اردکون خاشاک میکند\nگر زر و زیور جدا سازی سقف و بام او\nپابجای سرو پای بابا نانک میکند\nقوت اسلام کم شد قدرت هند و زیاد\nزان ایران پشت پا رومی زدان سبک میکند\nبین باین شست یه دیبان که طرزی چندین\nبا وصول تنک و تامی چونیک و تاپ میکند\nطرزی کر روزی بستم بدین بد مشرمان\nجای بابا نانک اصطبل اتابک میکند\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 328, "text": "جواب کلیسم در قندهار گفته\nدر دل شب بیاد لم آه دمادم میکند\nکشت معلوم که با زلف پرخم میکند\nصبح زلف کج خوبان نخواهد دست کس\nاسکه آنرا بیجست شانه در هم میکند\nبیکو مژگهای بیداد تو غمیزه اردل است\nزخم پیکانت بدنها کار مرهم میکند\nقطره خونی که میر یزد و دو چشم در غمت\nاز دل صد پاره گویا پاره گم میکند\nدانه در چشم دام افسرد مژگان سبز شد\nز انتظارست اسلکه دایم دیده پرغم میکند\nیار من هر چند در چشم است نتوان دیدنش\nکان پری رو چون نگه از دیده ام رم میکند\nبسکه دیدم منقلب اوضاع آن پیمان شکن\nزود بر هم شکند عهدی که محکم میکند\nبست عظمی پرورد عاطر زی مخواه\nورنه بار منت این دون قدت خم میکند\nدر دشتس بیدل در قندهار گفته\nچون صبا زلفش پریشان میکند\nعالمی را سنبلستان میکند\nدی نمودم که نمایان میکند\nعالمی را محو و حیران میکند\nقطره خونی که آرد دل بکف\nدیده آن در در دامان میکند\nلخت دل بالای مژه بیجا مریز\nناو کش با سینه مهمان میکند\nدل چه باشد زانکه مژگان خونخوارش\nرخنه اندر قلب سندان میکند\nبمدحری قسمت اردشتم در بزم\nآسمانم قلع و دندان میکند\nضبط خود داری مخواه از من که باز\nیاد او در سینه جولان میکند\nدل بر چون مار می پیچد بخود\nزانکه یاد زلف جانان میکند\nگر باین رفتار بخرامد به ناز\nسرو را در باغ حیران میکند\nجان و دل جانفزی کند در پیش او\nهر کجا آن شوخ جولان میکند\nجواب واقف در هرات گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 329, "text": "میتوانم سکه در دل ناله خرسن میکند\nهمچو برنجیر مس در سینه شیون میکند\nعندلیب طبع چون موزون برآرد ناله ها\nصفحه را از معنی رنگین چو گلشن میکند\nبر در بتخانه رندی دوش میگفت این سخن\nعاقبت عشق بتان ما را بر همن میکند\nراست پیمان جهان پرده دار بها عاشق\nعیب پوشیها بعریانی چو سوزن میکند\nگر ز تاب آتش عشق تو سوزد دل چنین\nآه گرم آخر دل ما را چو گلخن میکند\nزیر شمشیر مجبت دل مبرمان آرزوی شوق\nشمع سان از جمله اعضا سر از گردن میکند\nصبحدم گر بی لب خندانت آیم در چمن\nغنچه را در دیده ام پیکان آهن میکند\nسیکو دار و قصد دل آزردن عشاق خود\nیار ما آگاه در هر قصد دشمن میکند\nگر صبا خاکدرت را آورد پیش از سحر\nچشم تاریک مرا چون صبح روشن میکند\nدر بیابان جنون طرزی ز فریادم مپرس\nبند بندم چون لب زنجیر شیون میکند\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nصافدل چون آب جو بر هر کجی رو میکند\nاز صفا او را چو خود هم خویش را او میکند\nدل بدور روی او وضع پریشانی جوید\nمیکند آشفتگی چون با و گیسو میکند\nچون رود بیرون ز بزم عشرتم آن رشک حور\nشمع بزم را سواد چشم آہو میکند\nمیخورد از بسکه بر خود تاب آن موی کمر\nمارکیس از نزاکت مار برمو میکند\nاز گریبانش عرق کل بوی گلاب آید برون\nهر که سرو قد تماشگاه زانو میکند\nمیکذارد پای بر چشم بتان از روی ناز\nاز تواضع هر که قامت خم چو ابرو میکند\nاز دهان کل بگلشن وصف وی او شنید\nزان صبا هر دم دهان غنچه را بو میکند\nمیزند پی در خم ماتم نیازار کوشها\nترک شوخ شخمه کاکل زور بازو میکند\nسر مکش از راستی طرزی که در میران عدل\nسنگ را با کوهر دردانه باز و میکند\n\nاز طبع خود گفته\nبها"}
{"book": "adl0208", "page": 330, "text": "۳۱۵\nهر جا که سحر چشم او خانه میکند\nآن خانه را خراب چو ویرانه میکند\nچشمت زبر طاق دو ابرو فتاده است\nمحراب را تصور میخانه میکند\nبا دوست دشمنت و بدشمن مدام دوست\nآن اشنا رعایت بیگانه میکند\nبر عاشق خراب نظر کن که آفتاب\nکی نور خویش منع زویرانه میکند\nدل را دور زلف هندوی شبگیر کرده\nجان را خیال روی تو دیوانه میکند\nمرغ دلم بسوختن استاد همچو شمع\nزان خنده که بورخ پروانه میکند\nصد معنی در ست بهر مصرعش درآ\nطرزی اگر که زلف سخن شانه میکند\nبر طلق بیدل در کابل گفته\nقامت او هر کجا جلوه گری میکند\nناز سهی سر و باغ خوی زتری میکند\nانجمن اتحاد جام دو رنگی نداشت\nپیر هن شیشه ام باز پری میکند\nدر ره افتادگی کرد بلندی نکرد\nآبله از خود سری فکر سری میکند\nساز عزیزان بزم طبعت مخالف صدا\nگوش کش حاشتی عزم کری میکند\nجام مقلد نداشت باده تحقیق را\nآب چه شد گر حباب شبد گری میکند\nسوی عدم شمع سان صاحبت پیغام\nرنک زرو خسته ام نامه بری میکند\nباد صبا در چمن بوی تو با خویش برد\nغنچه زبطاقی جا مه دری میکند\nرحمتی تیغ و فا ناز ستم کشد\nچاک لب زخم دل عذر سحری میکند\nاهل سخن بسته اند به موی میان\nشانه مضمون ما مو کمری میکند\nتا که براه سخن پیرو بیدل شدیم\nلطف دیم در سخن را بری میکند\nمست چو طرزی شدم در شب هجر بیدل\nشیشه ما سنگ رشک دری میکند\nبر روش بیدل در کابل گفته\nهر که ایجاد سخن از طبع عالی میکند\nمصرع برجسته اش نازک نهالی میکند"}
{"book": "adl0208", "page": 331, "text": "۳۱۰\nدر وداع دوستان ان اشك بار در تخم\nگريه کردن سینه ام چون شیشه خالی میکند\nشعره الفقر و فخری میزنم در حین جان\nکاسه چینی با طرح سفالی میکند\nروی شبنم از خجالت چون انار دانه است\nبر جبین زان رو عرق بی انفعالی میکند\nاین صورت گفته هیچ معنی سخت نیست\nکی شکار صید چنگ شیر فالی میکند\nشیش ابروی کجش خم خورده با دارسات\nبدر از قالب تھی کردن خالی میکند\nکاه پی بر رخ دگر حلقه برلب میزند\nتار زلف سرکشت بی اعتدالی میکند\nاختلاط این سیه کاران دلم را تیره ساخت\nباطن پر اتش و ظاهر زکالی میکند\nچون حرس طرزی ندارد دلخراشی تابد\nدل عبث در پیش نادان غزلخوانی میکند\nتسبیع میرزا اعظم خان جانان\nبا عزیزان چونکه یارم مهربانی میکند\nبا مهرا نزول کند با ما زبانی میکند\nنرکس بیمارش از بس سرگران ناز بود\nجنبش مژگان بچشم او کرانی میکند\nچشم شوخش را چو سیل سر عبار نمیاد\nپیش چشمش چشم آهو سرخرانی میکند\nانیکہ چند سوی ما هر لحظه از الطاف پنهان\nاز برای تیره وه مارا نشانی میکند\nزلف مشکین کرد رخسار چوهابت حلقه زنا\nما ربر کلزار رویش با سبانی میکند\nحاجت سیر گلستان نیست مارا بعد ازین\nغنچه اشرف وقت تکلم کل فشانی میکند\nپیش مردم آشکارا میکند چشمش مرا\nگرچه ایماش بمن لطف نهانی میکند\nعاقبت هم سایه بر باش جبین سودم بعجز\nمطلب ما را قبول نا توانی میکند\nز ور بازوی تباغم خاکمالی سید هنده\nبا من این نازک نهال پهلوانی میکند\nگر چو کل غلطم بخون بر من نیندازد نظر\nچشم او از بکو با ما سرکرانی میکند\nدوستم از بس زیار در داد طرزی نمید\nسایه هم پهلوی من بیگانگی میکند\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nبت"}
{"book": "adl0208", "page": 332, "text": "بت سنگین دلم در بزم تا بدست صهبا شد\nولی چون شیشه ام یک پرده نازکتر ز مینا شد\nچه شد گر صد گره زان چین ابرو داشتم در دل\nچو گل تا خنده کردی عقده غنچه ام وا شد\nبغیر از بود نابودی ندارد هستی موهوم\nکه رنگ کرده جان از غبار بال عنقا شد\nدلم از وسعت مشرب بکنج غم بیا دا و\nز خود چندان برون آمد که زندان وی صحرا شد\nبسان نی در خون تا مگر از غصه بنشیند\nدرین کهسار طبع هر که نازکتر رسوا شد\nز حسن خلق ظاهر خوبی باطن شود پیدا\nبوی گل سیلان راز غنچه رسوا شد\nبمان غنچه اخرمید رو بستن قبایش را\nچو گل از ناز در صحن چمن هر کس خود آرا شد\nبگلشن تا خرامان آمد آن بالا بلای من\nزرشک قامتش شور قیامت خیزه پا شد\nبآه گرم طرزی سنگ را بر ق شرر سازد\nسپند کم صله نتوان حریف ناله ما شد\nاز طبع خود گفته\nبوزش لب لعلت ببوسم می آید\nخون بخود در این خوان کسم می آید\nز اتش حسرت لعل تو کبا بست دلم\nزان سبب بوی کباب از نفسم می آید\nبیخود از خود بروم از بسکه براه شوقت\nناله جاسوس زنانگ جرسم می آید\nبا گل روی تو از تنگی این نفسم\nبخبت غنچه ز چاک قفسم می آید\nمنکه با درد و غمت سایه صفت هم دوشم\nزان بهر جا که روم غم بر سرم می آید\nمن بجان پاک نسوزم بپرونده غم\nشعله عشق تو بر قصد حسم می آید\nامشب از حسرت دل لخت بکویش طرزی\nداد و بیداد مکن داد رسم می آید\nجواب صائب در کابل گفته\nمبادا آن لب خاموش هر که گویا شد\nمیان عهد سخنگوی چون مسیحا شد\nپند و بلبل مست در چمن گوید\nبهار چشم تو روشن شکوفه پیدا شد\nچرا گره نکشائی ز غنچه سیم\nکه در چمن ز دل غنچه گره وا شد"}
{"book": "adl0208", "page": 333, "text": "۳۱۸\nهنوز آن در یکتا نیامده بکنار\nزخود تهی شدم یاربداشت در اغوش\nزگریه بسکه مرا بخیه روی کار افتاد\nگریبوی چمن آمد آن بلا بالا\nبقیه باده عشرت بکام ما دانبست\nزعکس لعل می آلود و چشم میکونش\nچنان خیال تو بنشست در سرای دل\nنشان ما و تو طرزی نداشت یکتائی\nچه شد که دامنم از آب دیده در یا شد\nچو قطره که زخود مجو کشت در باشد\nبه پیش خلق مرار از سینه رسواشد\nکه شور فتنه محشر بباغ پیدا شد\nمدام خون بخورد از غصه هر که دانا شد\nسرشک سرخ بسبز چشم صهبانید\nکه نقش خال توام نقطه سویدا شد\nغبار پای دوئی خار جمع رعنا شد\n\nبر دوش بیدل در کابل گفته\nهر کس که در خموشی دل بسته صدا شد\nچون بحر آنو از خود بیگانه دوش برآید\nچون افسر سر نشاند بر سر ز روی عزت\nهر خنده لبت را صدجان در آستین است\nخیز از فغان رگ دل ساز دگر ندارد\nاحوال سوز دردم از دل نمود روشن\nجائی که لب کشانی فهمیده تر سخن گوی\nاز چهره تو چون گل خون دلم نماید\nسوی دهان تنگت ره یافت بیم آخر\nبی قامت بلندت نتوان بجای خیزم\nگل را از روی حیرت افروخت چهره در باغ\nطرزی توان در اغوش دلدار را کشیدن\nهمچون نی تهی مغز از بند کبر رسوا شد\nبا گوهر معانی هر دل که آشنا شد\nهر سر که از تواضع پیش تو نقش پاشد\nمیم دهان تنگت سرچشمه بقا شد\nچون چنگ قامت من از بار غم دو تاشه\nبرسینه مهر داغم جام جهان نما شد\nدیگر گره نکردد این غنچه که وا شد\nآئینه خجالت از سکه صفا شد\nمارا که خط سبزت چون خضر رهنما شد\nدر قعر چاه افتد کوری که عصا شد\nتا غنچه زبان ان هزار با صبا شد\nهر کس که در غم او دوش چو گهر یا شد\n\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 334, "text": "۳۱۱\nجواب صائب در کابل گفته\nدر بزم انس دلبر من مست طرب شد\nچون گل ز بی خنده سرا پا ہمہ لب شد\nآتش عشق تو بدل شعله فروزست\nچون شمع تنم سوخته گرمی تب شد\nدین پیش ز رخسار تو شام سحری داشت\nاز دست خطت روز سپیدم چو شب شد\nآمد زبان ناصفت حسن گلو سوز\nچو شمع به پیش تو پر از ابله لب شد\nچون آینه گر پیش تو محویم عجبی نیست\nحیرت زده گانیم ازان ترک ادب شد\nاز دفتر دیوان حسن هیچ ندانم\nجز کس که سخن سنج ز طور از نسب شد\nطرزی رخ مطلوب ز اسباب نیابند\nدر راه شب چو کسی در طلب شد\nجواب صائب در کابل گفته\nهر که از جان بنده آن قامت شمشاد شد\nدر چمن از قید بار و بر چوسرو آزاد شد\nسر مجرد کوه کندن کوہکن نتوان شندن\nمیتوان جان بکند از پای تا فرهاد شد\nنیست آسان ناله کردن پیش مستاند خو\nدل بخون غلطیده تا آه دلم فریاد شد\nدر دستانش از بس ادب آموختم\nہر شکست رنگ رویم سنبل استاد شد\nبیکر دیگر فتاری دماغ سر خوشان\nهر که کرد آزاد از دام مرا صیاد شد\nسفینه معنی رنگین چو آمد جلوه گر\nاز هجوم رنگ نی در ناخن بهزاد شد\nبسکه دارد پیچ و هر ذوق شمشیر کنش\nخون من صد جا گره بر تیغ آن جلاد شد\nدست خود طرزی جهان کوته کنم از دام\nدستگیرم چون حیرانی شه بغداد شد\nجواب صائب در کابل گفته\nدامن امید شاه پر گل چودل نومید شد\nهر که مرد از تیغ عشقش زنده جاوید شد\nتا تو آید جانب ما تیره روزان امدی\nکلبه تاریک ما چون خانه خورشید شد\nچون سر زلف کل سا روزه بکشایم می\nدور جام می که طالع چون هلال عید شد"}
{"book": "adl0208", "page": 335, "text": "نخل من با بد بری فخر سایه یاسی ند است\nشاخ امیدم در بین گلشن محال بید شد\nسنگ باران از کشه کامی مهوم با شتن\nیعنی کی سیراب کس از چشمه خورشید شد\nشد کف افسوس برهم خوردن کان کا\nاز تماشای تو ارکس دیده ام و بید شد\nکار گر را دوری همکار می آرد بدرد\nجام را لب بر صدا از دوری تبشید شد\nهر که بر چشم کمچید دانش راه یافت\nبیگمان چون خضر طرزی زنده جا وید شد\nبر طبق بیدل در کابل گفته\n\nتا که نقش آن دهن از پیش چشمم دور شد\nروی عالم تنگ بر من ز چشم مور شد\nهمچو بیمارس که شمی با جام وسافرشکند\nهر که در میخانه شوق شش مخمور شد\nهر عبارت بر لبم کان ملاحت میشود\nاز خیال بوسه اش از بس کام سور شد\nتا که برق تیغ او خند ید برحال د لم\nچاک زخم من تجلی زار گل طور شد\nچون حباب از خود تهی شد بحر را در بر کشید\nبا خیالش هر که شد نزدیک او خود شد\nنعره مستانه رندان زبس دارد صدا\nکوش گردون کر زیک قف صبوحیشد\nچرخ دون از جای یک نیکی دو صد بدمیکند\nگرد و بران ممارک مایه معذور شد\nبسکه دارد دلخراشی ناوک مژگان او\nزخم دل آخر ز کنج و کا و او ناسور شد\nاز نگاه چشم مست ساقی بیمار نوش\nشیشه دل پر زمی چون دانه انگور شد\nچشمه دل سبره در دور خط خال لبس\nکن حذر طرزی چوگرد آلوده این سورشد\nاز طبع خود گفته\nغنچه سان هر کس که در صحن چمن دلگیر شد\nخنده گل بر دلش برق درم شبگیر شد\nدل بکوی آن جوان از بس شستن پیر شد\nراست گویم در خاک کوشی دست دامنگیر شد\nبسکم از دستت کی جور مدار خاطر گنه ام\nعاقبت از صحبت مهمحصمان درگیر شد\nبر دل از هر گوشه از شست تو پیکانی رسیدم\nچون بکان در زقم تی رزین کو با تیر شد\nساخت"}
{"book": "adl0208", "page": 336, "text": "ساخت بازی کوش طفلا نرا چوک شمشیر خوب شد دیوانه من بسته زنجیر شد\nبسکه بازی کرد با عن دل آتش پر دل بستر عاقبت مانند اخگر شد\nکیست بردارد سواد کرده تصویر من زانکه پیش از رنگ کردن صورت من پیرشد\nاز لب صحبام استغفار می آید برون باده گلگون بکام و ساغرم چون شیر شد\nبسکه آهی اثر کردم بزندان غمش ناله بیتاب بی در ناخن تا ثیر شد\nبسکه طرزی خاطرم پر خون شد از یاد لبش خندهای کل بچشم من دهان شیر شد\nدر تعریف میان عبدالبها صاحب گفته\nزبیقدری خود آخر مرا این حرف با ور شد که در کویش نمیدازد چو در هر کس که بیزر شد\nزبیباکی مرا هر حرف پهلو دار می آید به پهلو میخورد پیش هدف تیری کلی پر شد\nجواب از معنی ان دول اهل زبانباران رود اسباب بباد فنا چون خانه بی در شد\nپیش چشم بی دنییش مزن لاف مسلمانی که هر کس کفرزلفش دید چون من درگاوفر شد\nچو از کنج روزن شود روشن درون دل دل تاریکم از عکس رخش تابان بان مور شد\nسحر چون عارض عالمش ز شام زلف پیدا شد خجلت خور بطاق آسمان از ذره کمتر شد\nز بس نرمش درسی عشق مهروبان ببر کردم تنم از لاغری با ریکیست دانه تار مسطر شد\nز کار میر و سامان اوضاعم چه میپرسی مرا خود چید با شد که رو در چرخ استر شد\nترتم بر سلانش خود مرا نادار میس دارد بسان ا بر آخر حبها هم از فصلی تر شد\nهر رنگ امری مگشوده ام از جانب دلها کشا دوست ما آخر کلید قفل این در شد\nخطا کردم غلط گفتم کجا ماده پسین بازد مرا خود رهنمای راه این پیران پر شد\nجناب حضرت مخدوم و مولانای ما باقی که دل از یک نگاهش مست تر از چشم دلبر شد\nمی وریای عم افتم کی بوسم لب ساقی نمیدانم چه بدرستی مرا امروز در سر شد\nبیا ای ساقی بانی بھائی ده مرا ساغر که بر طبع خمار افرو و دستی رنجت شهر شد"}
{"book": "adl0208", "page": 337, "text": "شراب ارغواین ای ساقی بده نه دردمیارا\nگدطرزی از غلامی پیش خم بودن بجام اموختم\nبزم می پرستان سرفرازی میکند طرزی\nچو مینا از تواضع هر که خم در پیش صهبا شد\nجواب صائب در کابل گفته\n\nناله در بزم غم در دکشی فغانم ساز شد\nهرد کم برتن چو قانون صاحب آواز شد\nشہر شاہین چشمش تامسک پرواز شد\nچنگ مژگانش بلل چون پنچه شهباز شد\nاز خیال خط مشکینش دلم روشن شود\nزنگ این خاکسترم آئینه را پرداز شد\nمورت آئینه را چون شانه صدجا چاک کرد\nچشم پرستم چو در آئینه امیاز شد\nدل درون سینه چون نرگس پر از تبریک اوین\nبر دلم ان غمزه اش انشوخی غماز شد\nچشم دل را در شب تاریک بید ور دبیر\nست صاف غمزہ اش انشوخی غماز شد\nرشته مقصود را فکر کشایش حون کند\nصدگرہ افتاد در یک عتعده از و باز شد\nر از عشقش را چو بوی غنچه پنهان داشتم\nاشک گلگون امد و بر روی من نماز شد\nدوستان تاکی مرا تکلیف گلشن میکنید\nبوی گل پنج دو دم با شد چودل ناساز شد\nشبه شیر او تا بر من بر کشید\nچون نفس از زخم صدر در ن دلم پرواز شد\nبا لب خاموش طرزی شکوه اندوهی کن کنم\nیاد چشمش بر لب من سرمه آواز شد\nجواب صائب در کابل گفته\n\nناله چنگ چو در بزم بلند آواز شد\nپرده گوش حریفان پرده می ساز شد\nشکرخط با سپاه نظرت انباز شد\nحسن بر تاراج ملک دل مدست انداز شد\nتا کہ کبک خوشخرا ام من برون شد از چمن\nخنده کل بر دلم چون چنگل شهباز شد\nطبع ما هم از هوس چون غنچه گل شگفد\nغنچه تصویر اگر از خنده کردن باز شد\nاز شکار چنگ شاهین بخش کی داهر\nسرو شستم چون خط سینہ شنباز شد\nدر گلستان غت نی سال امد دوشت\nمردمک جای نگه از دیده در پرواز شد\n\nپردو"}
{"book": "adl0208", "page": 338, "text": "همچو دف روی مرا سیلی خور پیدا کرد\nناله ام با نانوای راز همی دم ساز شد\nبسکه دارد مار نفص زناز آن نازنین\nغمره خونریز او طرزی دل باز شد\nجواب بیخود در کابل گفته\nنوبهار آمد گلستان سرخ و صحرا سبز شد\nدر هوای باده اشکم ریخت مینا سبز شد\nتا بعکس ماه رویش در اب مینا فتاد\nخار ماهی گل شد و بر روی دریا سبز شد\nدر هوای باده از بس اشک خونین ریختم\nشیشه ما عاقبت از سنگ خارا سبز شد\nبهر صیاد جفا از بس کشیدم انتظار\nدانه ام در دیده و دامم زبستا سبز شد\nیار با ما گفت بیمار و ز عیادت یافت\nعاقبت بر روی نا صرف بتمنا سبز شد\nقطره خون جگر از بس بدمانم چکید\nبر طراز دامنم چون برگگلها سبز شد\nرستم بر موی طرزی شاخ در کف داشتم\nتخم غم گویا بباغ سینه ما سبز شد\nمن اشعاره\nهر که از بار غم درد تو خم چون چنگ شد\nناله اش با نغمه عشاق هم آهنگ شد\nدر چمن گل از رعونت پوست تن سید\nدامن جیب بم قبا از دست تکه تنگ شد\nگفتگو بر صاف طبعان باز کلفت میشود\nعکس طوطی بر رخ آئینہ ام چون زنگ شد\nتا بزم می پرستان آمدی ای گلعذار\nجام می از نقش روی تو اتش رنگ شد\nدر خیال آن دهن از بس بخود پیچیده ام\nغنچه سان آخر نفس در سینه من تنگ شد\nبسکه از وضع برم افسردگی گل میکند\nاز گران جانی برستم شیشه من سنگ شد\nبسکه طرزی هر طرف چون اشک میغلطیم\nعاقبت در راه شوقش پای امید لنگ شد\nجواب صائب در کابل گفته\nتا دل پر داغ من در بزم چون طاؤس شد\nشمع از خجلت نهان در پرده فانوس شد\nمیشود چون شمع آخر نار سائی دستگیر\nهر که در راه طلب از سعی خود ما یوس شد"}
{"book": "adl0208", "page": 339, "text": "در غم عشق بت ترسا وش زنار بند\nبر در دیر محبت ناله ام ناقوس بند\nراز دردش را درون سینه پنهان داشتم\nخندهای دلع بردل چنگ مایوس شد\nاشک مایسم هر نفس سوی گریبان میدود\nبخت ما را ترقی در طالع معکوس شد\nپخته مغزان هوس در خامشی دار دنفس\nکله بیغز زاهد پر صداچون کوس شد\nچاک زخمم هرنفس خمیازه حسرت کشد\nاز وصال تیغ بیدردش کر مایوس شد\nبسکه دارد حسرت پیکان هجرش را دلم\nب بهم آوردن چشم کف افسوس شد\nور نه چون کل در شخسار طنایی داشتم\nاز سبکروحی چو بخت من همین جلوس شد\nما ضعیفان را ل شمشیر جفایش حون بریم\nدور کردون قاتل کو درزه کیر طوس شد\nدر میان بزم طرزی پیش حسن کریم او\nدل درون سینه ام چون شعله فانوس شد\nجواب کلیم در قندهار گفته\nدلم زسخت دلی پیش از انکه بسمل شد\nچو غنچه مُرده بَشَت تیغ قاتل شد\nبروز رُوش هیچ بهار می ندیم\nبران شبی که مرا با زمین مجافل شد\nبهم کشتن خود بلک مرده ام زین غم\nکه بهر گشتن من بیجه دست غامل شد\nشراب کهنه نماید مرا زه تحقیق\nسخن در ست بکوید هرانکه کامل شد\nبراه عشق عجب وضع مختلف دیدم\nهرانکه از دم ششن برست پسمل شد\nنخور زبید لی خویش غصه کان عیار\nدیر زآهن پیکان دلی که بیدل شد\nزیسکه دیده طرزی شکست شیشه دل\nکذشتنش به سرکوی دوست مشکل شد\nجواب صائب در کابل گفته\nزبس چشم جگر خونم زدرد هجر پرنم شد\nگریبانم زاشک الکون جب دامن شد\nمنه مرهم بزخم همنشین بکذار برجانش\nکه زخم سینه ام خونین جگر از دست برهنم شد\nبنادان میدید مردم هزاران غمت الوان\nزباغ جفتش مردهان کند هرکس که ادم شد"}
{"book": "adl0208", "page": 340, "text": "۳۲۵\nزکار بسته خود هر چه میکرم فزون کردد\nكره در رشته مطلب چو تر کردید محکم شد\nرو ضح حنجه آشفته کیها میرو سنبل\nببا د بوالهوس ار بس بخاطر آشفته بر هم شد\nاگر فریاد بردستش نمیکردم چه میکردم\nکه از بار غمش چون چنگ پشتم عاقبتم شد\nدعایش هر کههر چون کوش های میشود آهی\nمیان قلزم عشقش جو ماهی هر که بیدمشده\nدرین ماتم سرا عشرت چه داری از رو گردن\nکه تحویل سرسال نوسش ماه محرم شد\nبر طبق بیدل در قندهار كفته\nچون از قلم صنع رقم صورت من شد\nخون شد دلم از عشق و ازان طرح چمن شد\nغربت زدگان سفر راه فنا ئیم\nبا انکه کره دشتیم و طن شد\nدر محفل کست می تو جان بود در انجا\nكردي زكف پای دوسی خاکترن شد\nهر اشک که اغوش کر قمت حقیقتی\nكز عکس لب لعل توام ديده بمن شد\nای وای که از رشته یکتای دو مریخ\nبسل شده ناز ترانسیج کفن شد\nاستاد ازل تارعدم را کر هی زد\nدر صورت هستی تو ان نقش و من شد\nبندره حرفم جو قلم سر به نباشد\nماراست زبانی که همه صرف سخن شد\nسلک که سجد حقه لعل تو چودیدم\nهر قطره اشک منظور عدن شد\nاز قم بخیال خم زلف تو بر نکی\nکر برفتن زنکم بچان طرح مکن شد\nطرزی بخیال دو مریخ ستم ارد\nخونمم بزمین ریخت بر نکی که چمن شد\nجواب کلیم در قندها رکفته\nاز دیده پاره دل بسکه صرف دامان شد\nکنار دامن پرشک صد کاستان شد\nمدام جلی دیدار بچه آینه یافت\nدو دیده که بدیدار دوست حیران شد\nفلک بکبی جذبه همتان نکرده است\nهمیشه کردش کردون بکام دونان شد\nبچشم مست او کریه میکنیم رو است\nزا بر آب حکه چونکه برق خندان شد"}
{"book": "adl0208", "page": 341, "text": "مریز باده دل را دگر بخاک ای چشم\nکه ناوک ستم او بسینه مهمان شد\n\nزعکس لعل لب یار دانهای سرشک\nدرون دیده من سبحه لعل رمان شد\n\nهزار گریه جانسوز بلبلان کردند\nبباغ در سحری غنچه تا که خندان شد\n\nز تیر کج نظران بعد ازین نیندیشم\nکه دل برم ز خدنگ سهان پیکان شد\n\nلبت که آیه فریاد بوسه میگوید\nبدور آصف خط پایمال موران شد\n\nاسیر چشم تو گشتم بعاقبت ای دل\nدو بنده نجمی بین اسیر ترکان شد\n\nنگار سیمتن سنگدل ز بس طرا\nشکست شیشه دل هر طرف نمایان شد\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nدران محفل که از شمع رخت کاشانه روشن شد\nبدور شمع رخسارت پریوانه خرمن شد\n\nشب هجران ز بس خون جگر از دیده افشاندم\nگریبانم ز خون رنگین تر از دامان گلشن شد\n\nز تاب رشته زلفت چنان بنمود گردونم\nکه دست نگاه عالم شبنم از چشم سوزن شد\n\nچکد از دیده رنجبر آب آهن از حسرت\nبصحرای جنون مجنونت ز بس گرم دویدن شد\n\nشرار عشق چون موسی مگر آتش بجانم زد\nکه از نور تجلی دل بسان نخل ایمن شد\n\nبهر مرزی که برخود دم گرفتم توشه راهی\nمرا از خوشه چینهاست تا یکدانه خرمن شد\n\nلباس عاریت عافیت چون کل بپوشیدم\nگریبان چاک میکردم چو دردم طرح شیون شد\n\nچه کافر فتنه ای بت که طرزی باستای\nچلیپای سر زلف ترا دید و بر همن شد\n\nبردوش بیدل در کابل گفته\n\nشرار عشق تا یک شعله سان بر دل نمایان شد\nز دود داغ بزم سینه ام روشن چراغان شد\n\nببزم حیرت آباد خیال جلوه نازش\nز بس در دیده در دیدم نگه آئینه حیران شد\n\nدم شمشیر او چون برق خندید بر حالم\nز جوش خونم دل زار مارا قطره خندان شد\n\nز بس وحشت کمین افتاده ام در وادی عنقا\nغبار نقش پایم سرمه چشم غزالان شد\n\nمجنونی"}
{"book": "adl0208", "page": 342, "text": "تویئنی نمود چون نجس خانم باعت سهر\nنفس ماناله واری سوختم دل یک نیستان شد\nز شرم کوت عریان سینها سوختم اند\nمرا چون شمع از نقش قدم چاک گریبانش\nزبرق شعله شوقت چنان در دل گدازیم\nکه تا مرگان کشادم دامنم سرجوش طوفان شد\nزبس چون لاله در بزم چمن مستانه میدیدم\nز سامان بهار و داغ دل رشک گلستان شد\nزبس نفی دونی کردم در اثبات یکتائی\nسواد کفر در چشم بیاض نور ایمان شد\nازان ائینه سان با دوستان صدق و صفا دازم\nکه نا همواری طبع عدو دل را چو سوهان شد\nلباس عافیت در زیر گردون نیست نمیدا\nکه تا مژگان زجا برخاست نور دیده عریان شد\nبگرداب حقیقت تا فرور فتم زحیرانی\nشکست موج بسم اله از تار یگگلان شد\nزجوش حسرت دیدار مارا غنچه سان طرز\nبدل یک قطره خونی بود آن هم مدردامان شد\nجواب بکسیم در کابل گفته\nزشمشیرت چنان لذت بجان شد\nکه زخمم از لبش شیرین دهان شد\nزبس پیکان تیرت دلنشین بود\nخدنگت جای مغز استخوان شد\nسرش را افکند در پای غیرت\nچو سوسن هر که اینجا ده زبان شد\nز فلک دل براه چشم بردم\nسرشک من روان چون کاروان شد\nز خون هر خار گلشن گشت گلگون\nز چشم جوی خون از بس روان شد\nزبس حیران ر خسار تو گشتم\nبه پیش دیده ام ائینه دان شد\nحباب بحر دریای خیالم\nتهی از خود بیا در ستخوان شد\nچو نام آن لب شیرین گرفتم\nچوطوطی خامه ام شکر زبان شد\nز وصف چشم مست سرمه سایت\nزبانم همچو سیل سر روان شد\nز شادی خنده دارد چو وقاد\nبپیش ناوکت هر کس نشان شد\nز بس طرزی بگلشن دارم عزت\nمرا در دیده گل شبان شد"}
{"book": "adl0208", "page": 343, "text": "۳۴۸\n\nبر نطق بیدل در کابل کشته\nدر پای تو از بسکه دلم بوسه کمین شد\nچون سایه سراپا من از شوق جبین شد\n\nلعل لب جانخش تو از بسکه نمک داشت\nاز خنده شیرین تو داغم نمکین شد\n\nاز بسکه پر از مشک بود آن خم گیسو\nهر حلقه زلف تو پر از نافه چین شد\n\nتا پرده فکندی ز رخ خویش بی مشاطه\nآئینه ز عکس تو پریخانه جبین شد\n\nفرق سر شاهان سرافراز ز تعظیم\nدر راه تو چون نقش قدم خاک نشین شد\n\nآنرا که بود از غم شهرت بجگر داغ\nدر دیر سید روی ترا ز نقش نگین شد\n\nدر بود و مان تو بشک بودم و از ناز\nتا حرف زدی و سهم و کمانم بیقین شد\n\nدر آئینه مردی آئین بزرگان\nکمتر زن آن مرد که خود آئینه بین شد\n\nطرزی نفسم داشت ز بس قدر سنائی\nسینه از فغانم بسپر چرخ برین شد\n\nبر روش بیدل در کابل کشته\n\nدر هوای او سپندم بسکه گرم ناله شد\nاز غبار ناله من سینه داغ لاله شد\n\nدر سراغ او زبس سر کرد خود گردیده ام\nحلقه زنجیر پایم شعله جواله شد\n\nبا عذار آن پری رو مقابل بس گشت ماه\nگشت ماه گردید چندان تهی قالب که بر دتی ناله شد\n\nچشم سر سبزی ندارد مزرع بیحاصلم\nقطره گلزار اسیدم ژاله شد\n\nاشک شد از بس محیط چشم من از فشان\nبر سواد دیده من تهمت بنگاله شد\n\nکوچه حسن ترا دی بس ببازار عشق\nدل خریدار آمد و چشمم غش دلاله شد\n\nلعلش از جوشش نزاکت بسکه هم دوش صفا\nقطره می بر لب او ساغر تبخاله شد\n\nطرزی بیجانان از بازی چرخ کهن\nعاقبت پیرانه سر بر طفل خود دگاله شد\n\nجواب میرزا صائب در کابل کشته\n\nهر که در راه خیالش صاحب اندیشه شد\nاز شراب معرفت لبریز همچون شیشه شد\n\nزانحراف"}
{"book": "adl0208", "page": 344, "text": "صحبت این رنج در پای سعیم میشه شد\nداغ کوئی شیر سرخ این نیستا بییشه شد\nدانه بیحا صلم وقف سرا باریشه شد\nصاحب عزت بود هر کس که صابر پیشه شد\nدر زمین سینه ام نا تخم غم را ریشه شد\nنخل قد کوهکن بی باز دست و تیشه شد\nبر کراطرزی دل نازک اسان شیشه شد\n\nجواب صائب کابل کشته\n\nناکه از خونم رخ تیغ جفایش شسته شد\nهر که با شمشیر بازی کرد اخر کشته شد\nدر کف عشقش تنم باریک چون نشته شد\nزیر پایش هر طرف نا کشته صد چا پشته شد\nمیشود اکسیر چون سیماب اگر کشته شد\nتا خط آوردی برات عاشقان نوسته شد\nتا جو بسمل زیر تیغش دل بخون اغشته شد\n\nجواب صائع در کابل کشته\n\nبهر مرغ طفل ما سرشتنی کهواره شد\nو امن نظاره چون مژگان از صد پاره شد\nدانه چینی کی کند مرغی که دانشخوار شد\nبسکه چشم شوخ آن شیرین دهن نخجیر ه شدا\nتا طبیب رنج او در سینه ام بخواره شد\n\nزا نحراف نفس از سیر معانی مانده ایم\nسینه من بسکه از شیر نیستان بهتانه\nاز دل صد پاره غیر از ناله خیزی بچوان\nمردار فضل و هنر سرمایه دار ابرو است\nصد هزاران غنچه حسرت دل کل میکند\nچونکه ظالم سر پیش افکند زدایمن بسان\nاز در و دیوار سنک فتنه میبارد برو\n\nروی دل صد بار از حسرت بخون اغشته\nپر حذر باش ای دل از ابروی خونریزی\nباعث جمعیت حقف کهم کردیده ام\nبسکه چشم چنگیایش حکم قتل عام داد؟\nکیمیای معرفت از خویش بیرون رفتن\nپیش خط لعل تو سفت د بوسه مجرا میدار\nهمچو کل طرزی بخود پرواز بازی میکند\n\nکی ز سر کردانی کر دون دلم اواره شد\nتا نظار کشم چشم شوخ آن خنجر کذار\nمانند در شرمان فارغ زاب و دانه ایم\nغمره صد دل کند سوراخ چون سنجد کمان\nدل بروی بستر رحم جکر افتاده است"}
{"book": "adl0208", "page": 345, "text": "آنچکس بود که سازد چارهٔ بیچارگان\nچارهٔ خود یافت هرکس در غمش بیچاره شد\nدر حریم وصل خوبان داد دیدنها مدام\nهر که چون آئینه عمرش صرف یک نظر شد\nبیکر نازک گشت از شمشیر او ایا بت زخم\nمصحف سیپاره دل عاقبت پاره شد\nراستی کی میشود طرزی طرف با کج سرشت\nصد خدنگ اننجا بر دست بکمان آواره شد\n\nجواب ناصر علی در کراچی گفته\nببستان گردوان آن قامت شمشاد خواهد شد\nبسان آه قمری سروما بر باد خواهد شد\nزکلش کل ز شرمش کرچنین چاکست درپیرهن\nسجابی کرد رنگ از دامن کل باد خواهد شد\nز بس لبریز شد از سعی شیرین کاری کن\nبکوه بیستون ترسم صدا فرهاد خواهد شد\nاگر میت بلند ابرویش باشد بدین غمره\nبلی از چشم خوبان انتحاب صیاد خواهد شد\nز آه دل چنین کر کاروان ناله میخیزد\nنفس از سینه ناب جرس فریاد خواهد شد\nچو دربط کاکلش باشند فهمیدم بدل گفتم\nکه آخر استخوانم شانه شمشاد خواهد شد\nدلم در بند دام او بخود چون بید میلرزد\nکه این بیجاره از دامش مگر آزاد خواهد شد\nبفکر آخره لم حرف دهانش میکند پیدا\nاگر فهمی انجنین باشد بلی استاد خواهد شد\nنفس هردم بنای زندگی را میکند ویران\nاگر معمار باشد اینحسین آباد خواهد شد\nبیا و آن میان بر خود دلم چون مار می پیچد\nگر از ناز کبیجا خا مرام بیداد خواهد شد\nنمیخواهم کنم فریاد زار و پیش آن بدخو\nکه میترسم بطبعش داد من بیداد خواهد شد\nمدام اوازان طرزی طپیدن رفته از یادم\nکه کرد من غبار خاطر صیاد خواهد شد\n\nجواب شوکت در کراچی گفته\nدلم در پای رنگینش بس در جبهه سائی شد\nبسان شمع سرخط جبین اخر حنائی شد\nکج خلل او مشاطه نادانسته خالی زد\nبچشم عاشقان بهتر تر از خال خطایی شد\nسپاهی زاده شوخی جنگجو دل زود میگیرد\nدلم از دیدن چشم بیکدیدن فدائی شد\nبنفس"}
{"book": "adl0208", "page": 346, "text": "٣٣١\n\nز بس اهل سطر حشمت به دان پر کرده مژگانرا\nدران محفل که از شور شکستن شیشه میبارد\nبهم طینی بکیر سخن از وصل یکهشم\nنفس برخود درازی کرد در فریاد درد دل\nمیان پرده دل سالها غلطیده در خونم\nز بس کردم رقم شرح توانای جدائی را\nشبی در خواب طرزی با رخ گلگون او دیدم\n\nغبار خاک دامنش کنم تا چون توتیائی شد\nشکست ساغرمی را لب او مومیائی شد\nغبار پای هستی در میان ناک بهائی شد\nکه تا ماتم میان همنوایانت نوائی شد\nکه طفل اشک من ناشوره رنگین قبائی شد\nورقهای کتابم کاغذ باد ہوائے شد\nسر مژگان من چون غنچه رنگین حنائی شد\n\nجواب کلیم در قندهار گفته\n\nآب شد شکلم بصد خون دل و مهیا نشد\nشانه سان هر چند صد ناخن بدست آورده ام\nاز سه یخی نکر لعل لب او شیرین بیان\nگرچه سود عاشقی رسواد کشید یمن است\nآن تغافل پیشه را نازم که از بس حجرش ناز\nدوش آمد وعده ضل مسف دا داد بود\nشوخ با ما اینقدر سر تا بپا اشوب و شور\nتا کمان برداشت آن صیاد بهر صید دل\nگرچه دل چون مو بفکر آن میان باریک شد\nسربلندی خواهی ای دل پیشه کن افتادگی\nاز سر و سامان گذر طرزی که اندر راه عشق\n\nخون شد اندر سینه کردم داغ فردا شد\nیک گره از عقده های مشکلم ما وا نشد\nقسمت موران شد اما نصیب ما\nنیک چون من هیچکس در عاشقی رسوا نشد\nهر قدر در خون طپیدم چشمش از من باز\nسالها بر ما شد و امروز ما فردا نشد\nهیچ جانیست کانجا فتنه برپا\nاز هجوم شوق دل در سینه ما جاش\nهیچ مضمون با آن تنگ او پیدا نشد\nدانه تا ننشست برخاک سها بالا شد\nیک سری نبود که آخر هیچ نقش پا شد\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nکدام بزم که روی تو بی نقاب نشد\nکه شمع پیش تو از انفعال آب نشد"}
{"book": "adl0208", "page": 347, "text": "نگاه دیدنت ارگر یه میگزر دوست\nندافت تابش خورشید مغز فت\nچو جام می نه ربو دیم بوسه زان لب\nزبسکه تیغ نگہت گران بود با من\nاز ان مباد توانز نمود و داع اخوشم\nنکرد پای غطمع او بزنگ حنا\nنیافت لذت عمر در از را طر ز\nکدام چشم که بر آب و افتاب نشد\nدلی که از غم رویت بخو د خراب نشد\nبر اتش رخ تو ما جگر کباب نشد\nسؤ ال گشتن ما لائق جو اب نشد\nر خو د گشت تهی قطره تا حبابش شد\nنخون دیده ما تا کفش خضاب نشد\nزیر سایه زلف تو تا که خواب نشد\nتتبع بیدل در کابل گفته\nهر که چون سبزه زانو خم بر ساغر نشد\nبلکه برچشم طلمع من خشکی بسته ند\nای بت سیمین تن گلگون عزار سرو قد\nبسکه از گرمی خوی اتنشینت سوختم\nمیکشید صد در مقصد برویش کردگار\nبیکہ داری در فنون دلبریها دلبری\nزلف کافر کیش ہندویت و اسلام\nحسن او دار و صفا از تیره روزیها ما\nزانکه در بتها طاهر کور با طن میشود\nاز شراب لاله گون کام د لسا ور شد\nچون گهر در آب عرق د دیده ما تر شد\nچون لب شیر ین تو شیر ین بلی شکرشد\nہمچو خاکستر بجز اخگر مرا بستر نشد\nهر که از روی تو اضع حلقه هر نشد\nدر میان دلبرا ن شل تو کس دلبر نشد\nدل سید تر از خم زلفت دل کافر نشد\nبر رخ آئینه صیقل غیر خاکسترشید\nز اختلا ط ناکسان طرزی کسی گوهر نشده\nبر روش بیدل در کابل گفته\nبا مکس شخص عرفه سخن بد و رو نشد\nاز خوان اسمان مطلب لقمه مراد\nحیف زنگہت گل مقصد نیافت بو\nهر کس بتاب پیش مبا نت چوبمونه\nزین کاسه نگون شده سیرار زد\nچون غنچه نمانست بگریبان فرو شید"}
{"book": "adl0208", "page": 348, "text": "۳۴۳\n\nاز ستم ها پای او در دام منجات افتاد\nتخم امیدیکره بگر نمونشند\nبجرخش بروی تار در اغوش کشید\nچون کبوترانکه پیش طوبی آبرو نشد\nیک قطره آب بسته بخود زدم که در\nآن قطره ام کرو چوصدر فے نکو نشد\nهر چه افتاب بخون شفق نشست\nخورشید با رخ تو اگرد و برو نشد\nچون ساغرت بدست نگیرد نمیکشان\nعمرت جو صرف خدمت جام و سبو نشد\nآمد بدست دامنست ای سرو ناز من\nاشکم چواشک سرزده نا جو بجو نشد\nباریکی میان جو مویش نیافتم\nطرزی بتاب ناکه دلم همجو مو نشد\n\nجواب کلیم در قندهار گفته\n\nداس فزه ده از خون دل سنگین نشد\nاز لب شیرین دهان تلخ او شیرین نشد\nدر هوای لعل بوشین تو بریاکر گذشتم\nاز سرشک لاله گونم استین نگین نشد\nکرچه از بار محن پشت فلک امدوتا\nلیک کوه درد او بر جان ما سنگین نشد\nحیرتی دارم ازین اسبباکی و شوجواں\nعالمی را کشت و الف سرکشش پر چین شد\nکشی بگذشت ماکر جفای گلرخان\nخار حسرت بسته و سنگ ستم بالین شد\nدر گلستان جهان هر گل برنگے جا گرفت\nغنچه ما لیک زیب دامن گلچین نشد\nهر قدر دل سعی در ضبط عنان ناله کرد\nناله بیتاب طرزی قابل تمکین نشد\n\nبر طبق بیدل در سندھی مد گفته\n\nاگر آینه دل در حسن او صف باشدا\nجمال یار در وی همجو صورت در نما باشد\nببخشم کم نگاه او رک سنگت مژگانش\nخوشا کر بانگاه کرم چشم اشنا باشدا\nچنان از چهره او نور بخش میشود پیدا\nکه عکسش دیده آئینه را چون توتیا باشد\nنه بیند خواب در خواب مخمل ہم جشم خود\nکسی کز بخودی سر جوشن خواب زیبا\nسخن در پهلوی افتاب ماه کرد و برا\nنه کوری ای عدد سنگر تفاوت تا کجا باشدا"}
{"book": "adl0208", "page": 349, "text": "۳۳۴\n\nچه شد گر تکیه بر مژگان کنم چون جوی برخیزد\nبدنبال سر قاصد زجوش شوق مینائی\nزبس در کنج زندان خانه با خود ناله ها کردم\nبه پیش ناکسان از بیکسیها ناله کمتر کن\n\nبکف بیمار را از ناتوانیها عصا باشد\nچو قهر مادات چشم اسیران در قفا باشد\nدلم چون حلقه زنجیر لب برزنجها باشد\nکه یار بیکسان طرزی بهر جای خدا باشد\n\nجواب صائب در قید خانه کلکته\n\nچون قلم هر که زبانش بسخن وا باشد\nمیکنم قطع ره شوق تو چون شمع بیسر\nبچه امید کنم یاد می و ساغر و جام\nدر گلستان غم عشق تو از شوق درون\nگوشه گیران دار نقنه دوران امین\nرنگ از چهره گل عزم پریدن دارد\nنگه در دیده من خشک چو مژگان استأ\nهر که چون پنبه سبکی رسر اید از خویش\nکیست جز زخم که اندردل صد پاره من\nنمیدانر گنه محتبت ز محبت خیزد\nتا که رفتی زنظر ای گل گلزار وفا\nدوش گفتم من طرزی بخم زلف بیدار\n\nبلبلش سرنه خاشاک کو با باشد\nگرچه در راه تو پر ابله ام پا باشد\nشیشه عشرت ما در دل خارا باشد\nگریه چون بار مرا از همه اعضا باشد\nکی گهر با خبر از شورش دریا باشد\nگل رخسار تو هرجا چمن آرا باشد\nبسکه چشم رخت محو تماشا باشد\nپایش از روی شرف بر سر مبنا باشد\nدر غم بستن شیرازه اجزا باشد\nگره دل بدل از جانب دلها باشد\nخار در دیده ام از دیدن گلها باشد\nشانه گفتا سر زلف گره جا باشد\n\nبه طاق بیدل در بندگنجانه کلکته\n\nهر که از روی طمع خم بس پرور د شد\nحسن انیست که در خلق جهان مشهور است\nدر اگر نیسبت مرا پاکی گوهر با قسیت\n\nعیسو و پای ترا زحلقه کلی سر باشد\nباعث زندگی نام سکندر باشد\nعیب نبود که رخ اینه مینا باشد\n\nتا که"}
{"book": "adl0208", "page": 350, "text": "۳۳۵\n\nناکه عمامه شوق تو بلف اسد دادم چشم من سنخ تر از پای کبوتر باشد\nسرخ روی من از اشک بود پنهان بحر را ابرو از شوخی گوهر باشد\nبسکه در بزم تو قیامت برفاست مرغابت بنظر چون صف محشر باشد\nهیچ از خود نکند رحم بحال زارم چون غریبی که اسیر کف کافر باشد\nگردن تیغ تو از کشتن ما کشت بلند در پس خون دم تیغ زجو هر باشد\nناله بسینه که دلدار نیامد در بر بشنیدن سخنی نیست که باور باشد\nگر چه شبخونی به سر طرزی چو قلم سر ز حکمت نکشم تا که مرا سر باشد\nجواب شوکت در کابل گفته\nدلم با بوریای فقر از بس آشنا باشد مجشمم سایه مُرغان ز عقر بو ریا باشد\nبپرس از شوکت شاهانم در خاک کر دش کلبه ام از سایه بال هما باشد\nچنان از شرم چش ماوه را دل سروه که در ساغر شکست موج را آواز پا باشد\nبوی شکر گریم به رت میشود بین مرا چون مردمک از چشم پوشیدن قبا شد\nبکش کاروان رنگ بس باری مند بکو دشن باغبان اور گل بانگ درا باشد\nفلک را در میان همچون مردمک بیند بوضع خود نه بینی هر کرا دل آشنا باشد\nگرانی در تصور کر سخت میکند از خود خیال کوه این اوای سبک تر از صدا باشد\nدر بن گلشن بطبع غنچه نازکراج من خیال گردش رنگ از گرانی آسیا باشد\nبود چشم و چراغ بزم رندا شمع سان طرن نزدیک شعله آتش گرا گشت حنا باشد\n\nبردوش بیدل در قندهار گفته\nتماشای لب او هر دلی را گشتر هوس باد بهار غنچه پرواز نگاهش را نفس باشد\nمن از خود رفتن خود نیستم غافل دلی دار طپید نهای دل در گوشم آواز جرس باشد\nجهان با دل از دستش بکمدار تم برا سپاه غمزه بر تاراج دل از پیش و پس باشد"}
{"book": "adl0208", "page": 351, "text": "چو غنچه در بغلم غنچه نتوان دانستن\nدرین دریا که هر موجش ره صد کاروانها زد\nدرین غفلت سرا ور و سر فریاد کنز ده\nشمشیر نگاه ما زا و گز خوش بینی\nخدارا ای پریشانی مزن جمعیتم برهم\nشوخی با مه نا مه توانی بر خسی مگذر\nدر ین گلزار پروانم در آغوش خس ماند\nحباب آسا دلم محمکشه بار نفس ماند\nبود هر موزبان نالدات گر گوشه کس بماند\nمرا ور خاک خون پشته طپید بناموسس ماند\nدماغم را خیال طره آشفته بس ماند\nقبول دامن مژگان بود هر چند خس ماند\nدر جواب شوکت مرد منون نام گفتمه\nنهان باشد چو عنقا تا که مضمون در دست\nزگشتم نیستی از حرف گاف کن برون آید\nبه از صبح وطن شام غریبا نست گوش\nلب لعل درخشان مثل یاقوت ایخند کیریم\nبجاناسانی ریشه باده زب جام میکند\nجنون من فزون گردد بوقت اشکبارید\nچه می نازی بخود ای غنچه ر سامان این گلشن\nدرین صورت پرستان عکس تمثالش چه میکید\nاساس پیش اینجا تا شاکردنی دارد\nبجای بوی سنبل دور از صحن چمن خیزد\nبیا د حلقهای کاکل مشکین پرنا بش\nکشر ار تواضع گر بلندی آرزو دارد\nکوه میتون طلاق کر او صورت شیرین\nسپر ل حضرت طرزی که چون شوکت بدین خشن\nبی بال و پر پس از سعی از سخن ماند\nطراز نقش هستی کرده از یک سخن ماند\nبلی هر گل زمین چمن دل الشکر ید دراین مان\nعقیق نامدار چون شبس کو در یمن ماند\nبهر جا غنچه دل میدم بزم چمن باند\nصدای گریه من ناله زنجیر من ماند\nبدوش خنده گل کر دش رنگ جمن ماند\nکه نقش وحدتش بیرون رنگ در سین ماند\nکه آتش جای گل بر فرق شمع انجمن ماند\nدر ان کلشن که عکس زلف او برنو کلن ماند\nبچین چون نافه خونین خاطر اشک من مانه\nکه قدر زلف خوبان از خم و پیچ و شکن باند\nدلیل همت بلطح طبع کوهکن ماند\nکف با سم بادام دو مغز این چمن ماند\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 352, "text": "جواب کلیم در کان کته\nهرکرا دیده برخسار تو حران باشد\nدر دلش نقش همان عکس نمایان باشد\nخشکی بخت من از بسکه تری داد بباد\nاین همان آب نه در آهن پیکان باشد\nحذر از آه شرر بار کن ای ظالم در\nکه دل گرم دلان چون دم سوهان باشد\nبیوفائی ثمر حسن خوبی باشد\nدل نخواهش بود مدعی گر که کنعان باشد\nدر گلستان جهان ای گل خندان دائم\nاین جمعیت که در باد تو گریان باشد\nزلف مشکین چو برخسار تو دیدم گفتم\nگرد کفر است که بر دامن ایمان باشد\nدر و دل سیکه بود مونس داغ مژدگان\nدامن زخم بچشم لب خندان باشد\nبر لب زخم دل من نمک از خنده مزن\nاشک تلخم نه کم از شور نمکدان باشد\nقابل جلوه شوی گر بخرابی برسی\nنور در شش جهت در انجا نه که ویران باشد\nروی جمعیت و ان نتوان دید بخواب\nهر کرا دل بخیال تو پریشان باشد\nدر بیابان جنون چون بروم میرو پا\nخم زلفت چو مرا سلسله جنبان باشد\nاز ضعیفی نگذرد تا بتوالی طرزی\nمور از ضعف هم آواز سلیمان باشد\nبه روش بیدل در کرائی\nگردیده حیرت نزد جیران باشد\nدل سینه چو زلف پریشان تو باشد\nهر غنچه چو گل باز و مد از بغل شاخ\nجائی که سخن از لب خندان تو باشد\nسر سبز خط تو ز سر شمرده می روید\nخضریست که بر چشمه حیوان تو باشد\nچون آب روان میرود از خویش من\nجائی که روان سرو خرامان تو باشد\nبر سر که خور و تاب بود چون خم کاکل\nآشفته تر از زلف پریشان تو باشد\nاز بسکه نزاکت زده است دست بدانم\nاز خنده کل چاک کر بیان تو باشد\nمانند قلم هر که دل از درد کند چاک\nگویا چولب لعل سخندان تو باشد"}
{"book": "adl0208", "page": 353, "text": "از بسکه رسا هست زد دامن بانت\nماخوب و بذار ساده ولی صاف براید\nدوری میخانه هستی که نه ازجوش\nاین قطره خونی که بنامش شمرد دل\nببارد کو نه مرغم در دشت جفا است\nزین معنی رنگین که تو بر صفحه نوشتی\n\nاز یاس بگردست مدامان حیا باشد\nچون آئینه هر دیده که حیران تا باشد\nابر بیخودی نعره مستان تواشد\nگویی ست که سرگشته چوگان تاباشد\nبگذار که فرمان تو فرمان شما باشد\nطرزی رگ گل جدول دیوان تواشد\n\nجواب شاه شجاع سدوزا کله\n\nسرخاک مهمتی جفا شده باشد\nاز بار غم عشق تو کوه از کمر افتاد\nخون بسته شد در جگر ناذکره خورشید\nبرگوشه ابرو گره از ناز مکن\nچون شمع بقطع ره شوق توکردم\nجان نیز دهم در شکن آن خم کاکل\nاشک مژه ام خشک شد از آه دمادم\nبینه مه نو بماند بانگشت\nبامن شده نزدیک ترازجان گرامی\nطرزی رخش از سبزه خط درت گرفت\n\nپیر این سرم چوقبا شده باشدام\nزین بار گرم پشت دو تاشده شدام\nگر عقده از زلف تو واشده باشدام\nگر ناوک ناز توخطا شد شده باشدام\nپای من اگر ابله پاشد شده باشدام\nگردل بسر زلف دو تاشد شده باشام\nگر چشم من صرف هواشد شده باشنام\nابروت گرانگشت نما شد شده باشدام\nگر یار ز اغیار جدا شد شده باشنام\nبر آئینه زنگ صفا شد شده باشنام\n\nدرویش بیدل در کابل کشه\n\nدل بسته آن زلف دو باشد چه بجا شد\nدر صحن چمن از قد و بالای توامی سرو\nدر بزم تمنای تو از شوق تماشا\n\nدیوانه بزنجیر بلا شد چه بجا شد\nصد فتنه و اشوب بپاشد چه بجاشد\nآئینه دل روی نما شد چه بجا شد\n\nعشق"}
{"book": "adl0208", "page": 354, "text": "٣٣٩\nعثمان پی پر تو پروانه کرفتند میر و مصیبت دل مانند چه بجاست\nرسوایی من مرد من مرد درل افتاد دل در غمت انکشت نما شد چه بجاست\nزنگار خط امینه رخسار تو کرفت روز تو سیه چون شب اشد چه بجاست\nدر دوعم توکوه ستم است به شتنم زین بار مرا پشت د و تا شد چه بجاست\nاز سنک جفای فلک اشبته قدایندا اخیار ز دلدار جدا شد چه بجاست\nطرزی بره شوق ز واماند کی خویش چون شمع دلم ابله پاشد چه بجاست\nاز طبع خود در دمشق شام کفته\nدوست بهجر رخ او بمن چه شد که نشد بلی زباد خزان با چمن چه شد که نشد\nزبان اہل خرد فقح باب مطلبهاست مکوخلاص ز دست سخن چه شد که نشد\nبطرف کلشن کنعان شوقم در سیب زفیض صحبت آن پیرین چه شد که نشد\nزباد بوسه که دیشب بخواب میکردم بکو شبهای لب آن دهن چه شد که نشد\nز دست نرکس جادوی چشم فتاشت بشهر فتنه و زنک فتن چه شد که نشد\nزتاب عارض کلرنگ در روی کلکونت بجان غنچه و جیب سمن چه شد که نشد\nزشور سحر چشم تو دوش در محفل بجام و ساغر و مینا و دن چه شد که نشد\nزچین زلف تو ناشت خطاحم کا کل بناف اهوی مشک ختن چه شد که نشد\nز فیض الفت اخلاص میعرض طرز به بین اویس قرن امین چه شد که نشد\nبه طرز بیدل در کابل گفته\nانرا که دل با و کش از خود جدا نباشد کر از شماست باشد اندر قا بلا شد\nبوی بهار الفت چون غنچه میخوادم بوی برید یاران تارنگ ما نبا شد\nتهمت نمی پسند د پای را کت او خون دل تمناست رنگ حنا نبا شد\nدر عالم عبارت بس معنی غریب است بیکانه چون شما رم آن اشنا نبا شد"}
{"book": "adl0208", "page": 355, "text": "با ویده پاره ایدل کمتر نشین بخلوت اخگر را ز شوخی چشم حیا نباشد\nاسمی که می ندانی در معنی سمائش جغد و کس نخوانش شکر نما نباشد\nزانم خموش در بزم کز عشق پر ز دردم جامی که شد لبالب از انصدا نباشد\nایدل براه نازش از بسکه عجز دارم افتاده چو من هم در نقش پا نباشد\nچون خاک پاش قایم بر آبرو باشم تا آتش دماغت پا بر هوا نباشد\nدر گلشنی که چون کل از خنده میرنجم دم بلبل بنالد انجا محرم صبا نباشد\nگفتم نشانه دل را در زلف او ببندم گفت از هجوم دلها یک موی جا نباشد\nطرزسنجان غنی کردار وضع اهل حجم طرزی کدا نماید لیکر کدا نباشد\nبطبق بیدل در کابل گفته\nذکر تو نه صولی ست که در کوش نباشد خیر تو نه حرفی که فراموش نباشد\nخونش چو صراحی بقدح ریزد و ادم آنکس که بیاد تو قدح نوش نباشد\nدر میکده یاد تمنای خیالت در مغز خرد فم سپر هوش نباشد\nاز یاد قد و قامت مینای پر ائم خمیازه ساغر کم از آغوش نباشد\nهر چند که بر چشم سخنگوی تو مژکان خاموش زبانست کج گوش نباشد\nبر سنج دلم برق تجلی صفا زد این برق ز ان صبح بنا کوش نباشد\nیا رب بز مین کور چوخم ما در حسرت هر سینه که از شوق تو در جوش نباشد\nدیشب خبر وصل بد امروز شب هجر امروز همان وز ولی دوش نباشد\nازاد بود دوش دل از بار تعلق همکفش بیاد تو سر دوش نباشد\nبا بلبل بی پاس زبان غنچه چه خوش گفت هر رخنه در ین باغ مکر کوش نباشد\nطرزی شده غرق عرق از گفته بیدل این سکه در اغیر عرق جوش نباشد\nجواب عرفی در کراچی گفته\nبطبق"}
{"book": "adl0208", "page": 356, "text": "۳۴۱\nبگلشن گریبان خار را شاک خواهد شد رگ می شعله اتش بطبع تاک خواهد شد\nباین روی عرقناک از خرامان مگذرندم جو شبنم بوی کل بررک کل تریاک خواهد شد\nشرار استخوانم خور را از اتش دوزخ هم که رنگ شعله ات رنگین از این خاشاک خواهد شد\nزدامان من شور جنون بر حشر اندازد گریبانم رو دست کریدین سار چاک خواهد شد\nشبهای غم هجرت ازان بی اشک میکرم که میترسم ز چشمم نقش رویت پاک خواهد شد\nچنین جسته که اید بگلشن قد دلجویت بستان اب گردد ناز هم چالاک خواهد شد\nباین طرزار خرامان بگذرى در بزم مستانا بسی جان عزیزان زیر پایت خاک خواهد شد\nسمند ناز گر روزی ستارد بر عنان سرم سرم از برتر هیا برتر از افلاک خواهد شد\nچنین کز نمیرز لعلش اندیشام طرز دل تبخاله پر می بر لبم چون تاک خواهد شد\nجواب کلیم در کابل گفته\nچشم شوخ تو بلای دل ما میباشد غنچه ان مرغ بچنگ بلا میباشد\nآو بر سینه من زنگ کدورت کرده داغ ائینه ماند از صفا میباشد\nمن کجا طاقت فریاد کشیدن دارم قامت چنگ ازین بار دو تا میباشد\nاینکه در بنفشه قد این شکدلان میگوشند عکس رخ پاره وی در آئینه جلا میباشد\nریشک دل اگر ناله کنم عیب مکن لائق حلقه زنجیر صدا میباشد\nگر بحد شنز خود بوی وفا باکی نیست غنچه را کی بچمن بوی وفا میباشد\nدل پر درد کجا شکوه بیجا ز کجا جام چون گشت تهی پر ز صدا میباشد\nتا نفس سوخت بال اشک مژگان اری شبنم من باد هوا میباشد\nاز بطش عاشقم شعله با حل شمع نفس از امد و شد ابله پا میباشد\nناله بیرون نشود از دل پر خون جام چون گشت تهی پر ز صدا میباشد\nجواب صائب در کابل گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 357, "text": "۳۴۲\n\nز بیداد تو دل از بسکه درد اندود میباشد\nنفس در سینه چون تیغ بزهر آلود میباشد\nز دود خط او شد روز روشن تار در چشمم\nبلی تاریک باشد خانه چون پردود میباشد\nچو بسمل در میان خاک و خون از شوق میرقصم\nبکشتن تیر غنجش بسکه دل خشنود میباشد\nبصحرای طلب از بسکه مقصد طایر افتادست\nدل هر مور این کعبه مقصود میباشد\nمکش دست از سخاوت سر فر از گر همتی داری\nزبر دست دستی هر که صاحب جود میباشد\nبشهرستان غم از نقد سودایم چه میپرسی\nکه انجا مایه نقصان بنفع سود میباشد\nزکوی آن پری گر قاصد چابک سوار من\nپس از عمری رسد در دیده من زود میباشد\nغلامی محمّد سرفرازی میدهد ما را\nکسی کو شد غلامش عاقبت محمود میباشد\nمکلش بقد و بالای آن سرو قبا پوشم\nبچشمم دانه ها چون نیزه هر آلود میباشد\nنفس چو دود می آید برون از سینه تنگم\nبهر جا بیقند آتش با خرمن دود میباشد\nبد و خط رزم چشم او ایمن مشو طرزی\nحذر باید ز زنبوری که کرد آلود میباشد\n\nردیف دال در کامل گفته\n\nرخش در پرده از بی پردگی مستور میباشد\nبا و نزدیکتر شد هر که از خود دور میباشد\nگر یام لب میگونش آوردم ز دل بر لب\nکه بر می هر لب تبخاله چون انگور میباشد\nمکن منع گدایان ما که مالت در امان باشد\nکه هر گنج خر منهاد مانع مور میباشد\nهزاران نیش دارد در قفا ظالم ز کج طبعی\nچه شد از شهد شیرین گر لب زنبور میباشد\nبیزم می پرستان سرکشی از سر بیندازی\nکه انجا جام مو دار از سر مغرور میباشد\nبجز از حسان یک نخل بیجاصل نمیباشد\nکه نخل دار را بر از سر منصور میباشد\nز چشم رحم چشم من بپوشان عارض خود را\nکه از لبهای شیرین تو چشمم شور میباشد\nبشیاری ره مردن کجاکوتاه میگردد\nمستی لغزشی باید قیامت دور میباشد\nبه پیش کمان ابرو چشم ران گرم ارزویی\nکه آتش نرم سازد چونکه آن مقدور میباشد\n\nبچشم رحم"}
{"book": "adl0208", "page": 358, "text": "۲۴۳\nچشمهای برق تیغ بیداد جگر دوزش\nبر زخم سینه ایم مرهم کافور میباشد\nنباشد باک از سیل حوادث پاک طینتانرا\nبروی آب در صرم چون کند معبور میباشد\nبرو از اهل دل کسب دل آگاهی کن ای غافل\nدل بمیعرفت چون دیده بی نور میباشد\nبراحت یکدمی قدر است نتوانم کنم طرزی\nکه دوشم زیر بار زندگی مزدور میباشد\nاز طبع خود در کابل گفته\nدر ان گلشن که یارم بالب خاموش میباشد\nچو گل در پیش او بس عند لیبان بکش میباشد\nلب دارم چو ساغر پیش مستان شیشه جامش\nچو خم از جوش مستی گرچه دل در جوش میباشد\nبدور خط مروسوی زنخدانش ای غافل\nسر این چاه بهر صید دل خس پوش میباشد\nلب خندان عشرت گریه غم در قفا دارد\nجهان جان خانه زنبور نیش و نوش میباشد\nز بس حسرت کمین آن بر دوشم حبیرا\nچو ماء کوثر ایا یم همه آغوش میباشد\nجهان ادبار نقم پیش مینا آریتی\nکه در میخانه ام مار سیه بر دوش میباشد\nبجای درس بازی میدهد تعلیم طفلانرا\nدر ان مکتب که قبله آن طفل بازی گوش میباشد\nلسان غنچه را کن از دل خاموش میگوید\nکه از هر رخنه دیوار چمن را گوش میباشد\nمرا از نارسائی گفت طرزی خامشی تا\nکه بر حرفت بسان در مرا در گوش میباشد\nجواب صائب در کابل گفته\nز ریزش اشک کی از هر دو دلان میباشد\nچشمی نما زنده بود آب روان میباشد\nجلوه شوخی دلدار با غیار مکوی\nبهتر ان راز که در سینه نهان میباشد\nزدم سرد نخود تاب خور طبع لطیف\nبر رخ آب دم باد گران میباشد\nخاطر صافدلان زود مکدر گردد\nگرد بر دیده ائینه گران میباشد\nاز پی رزق مکن سعی که بیچون مریم\nروزی جای نشینان بان میباشد\nصحبت کج نفسان باعث دوری نصحیت\nپر او ار کی تیر کمان میباشد"}
{"book": "adl0208", "page": 359, "text": "نه چو آیینه بهمین دیده ام حیران نمیشد\nطبیعہ ہم کل شبنم نگران میباشد\nکرجوانی طلبی دور ز میخانہ مرو\nپیر این خانه بانفیض جوان میباشد\nچشم خونین جگران اشک از ان میریزد\nباغ را تازکی از آب روان میباشد\nصورت خنده شیرین لب خاموشش\nپستہ چو نچه یست که در لفظ همان میباشد\nبمجر و بر کرد مسخر بسخن اہل زمان\nعالمی زیر دم تیغ زبان میباشد\nطرزی از کریه مشو دست که صائب کوید\nدیده زنده دلان اشک فشان میباشد\nجواب صائب در کابل گفته\nمرو ایدل بی زلفش که او گمراه میباشد\nدر ین راه از سخندان پیشی دو میباشد\nاگر مقصود میخواهی ره افتاد کی گزین\nکہ مهر جا راحت منزل بجیب او میباشد\nاز ان در پیش او هر اسر جان هلاک میسازم\nکه بادی صحبت اوصل کنان ماه میباشد\nاز ان دیوانه ام در حلقه زنجیر می رقصد\nکه مکتب بر طفل شوخ بازیگاه میباشد\nمدار در پرده بالا یک سر سود و جوشش\nبچشم ما از ان خال لبش دلخواه میباشد\nبعین بیخودی چشمش ززخم دل شد غافل\nکه این بیدا ر دل در کار خود آگاه میباشد\nسخن فریاد میکرد در تنور سینه ام بر لب\nدهان شمع را در خنده کردن آه میباشد\nکسی گر سر گذشت حاجت نباشد با کلا او\nعروج جاه از جودر دستکاران چاه میباشد\nز زلفش گرچه دارم رشته عمر ابد طرزی\nچوروز وصل شام من کوتاه میباشد\nجواب صائب در کابل گفته\nز چالاکی و چستی جوهر دولت نمیباشد\nبہر کاری که باشی زود کن فرصت نمیباشد\nصدف در کوش ماهی این سخن آسنه میگوید\nبعشر تخانه دنیا به از عزلت نمیباشد\nبہر جمعی که برخوردم همین حرفم بگوش آمد\nبیماران سخندان بہت از صحبت نمیباشد\nز خدمت سرکش گردتبه آزادگان خوا\nچه سرداری مخدومی که در خدمت نمیبام\nدلبری"}
{"book": "adl0208", "page": 360, "text": "دلیری گنه کم کن اگر عفو آرزو داری\nکه در تقصیر بی‌مهرا ز خجلت بیمائی\nسیه‌روزی نه بینی در بیاض دیده‌آردوستن\nدرون خانه خورشید در ظلمت نمی‌باشد\nمرا از خود تهی کرد دست لبریز از حیات\nبلی در قرب روحانی مرا حیرت نمی‌باشد\nبسان برق از خود میرود دیوانگان او\nکه صحرای جنون را جزم دشت نمی‌باشد\nچو دیدم شمع را سرکش مرا این نکته روشن ش\nتواضع یکقلم در صاحب دولت نمی‌باشد\nشدم لاغر چوماہ نو ز انگشت اشارتها\nبعالم آفت جانکاه چون شهرت نمی‌باشد\nمکن بیدردی مقسوم از حق شکوه ای ظالم\nز عادل کسر موهین در قسمت نمی‌باشد\nاگر همت دلیر است یار شد روی زمین گیرد\nبکاری پای مهندش که آهست نمی‌باشد\nطمع هر کس که اندازد قناعت هر که بردارد\nعزیز من بجز او کیست عزت نمی‌باشد\nچو حیات گد رای طرزی آبست میزند\nکه آب زندگی در پرده ظلمت نمی‌باشد\nبر روش بیدل کامل گفته\nچون قلم هر کس که در راه سخن کویا شود\nاز نگونساری سرش آخر کجای پا شود\nفیش روی آن بت سنگین دل سیمین بدن\nکاشت گل یک پرده هم نار گز از با شفو\nسخت حالی بین که طبع نرم همچون موم نم\nبر دل چون شیشه ما سخت چون خارا شود\nبلبلان از طوق قشتم حلقه در گردن کنند\nباغ چون کل اگر قدم هم از آشود\nسبحه جام جم را سر از معانی پی برد\nهر کرا از خاک پایش چشم مینا شود\nرشته نظاره مژگان جواب آلودام\nاز گرانبها کیش چون رک خارا شود\nچشمه چشم رس طوفان سرشک ناغان\nگر ذره بر هم رقم دامان من دریا شود\nکړ نمید هستی خود ذره واری سر کشم\nگنج دندان در نظر چون دامن صحرا شود\nهر که چون مریم طب مهر خموشیها رند\nخاطراش هم کویا چون لب عیسی شود\nمصحف سیپاره دل پاره از تیغ او\nرشته زلفش کر شیرازه دلها شود"}
{"book": "adl0208", "page": 361, "text": "۳۳۶\nشبنم دل ستر از اغوش ناز غنچه داست\nدر گلستانی که بو بار دل گلها شود\nسرو پا چون سبزه خوابیده خوابید در زمین\nدر چمن از جا چو آن بالا بلا بالا شود\nهر لب واغش بود سرجوش بحر معرفت\nهر کسی چون شمع گرم از صحبت شبها شود\nچشم اکر از اشک طوفان شد ز دل عذری بخوه\nنا خدا کی ضامن بیتابی دریا شود\n\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nدر گلشنی که لعل تو چون غنچه وا شود\nمنقار عندلیب چو گل بیصدا شود\nخیزد ز رشک موی بر اندام نا فها\nگر سوی چین ز زلف تو بوی خطا شود\nدوری ما و یار خیال محال دان\nمشکل بود که قطره ز دریا جدا شود\nدامنگشان ز طرف گلستان مگذری\nپیدا بسن گل گلهای قبا شود\nهر کس که در هوای تو کردد بگرد خویش\nسر گشته تر بگرد خود از اسیا شود\nدر آتش غم تو اگر ناله بر کشم\nکوهسار چون سپند غبار صدا شود\nبازی بتیغ جوهر مردان جرأت است\nز انروی تیغ آئینه روی ما شود\nطرزی زضعف طالع خود بسکه عاجزم\nاز سایه هما قد بختم دو تا شود\n\nجواب کلیم در قندهار گفته\nدور زلف مشک فشانت چو نیمتاب شود\nز رشک رخ زمین ما ه شکاب شود\nهمای سایه چو افگند جغد در عقب است\nز دیده اشک فشان تا که دل خراب شود\nسیه بعارض و زلف را که سیر کرد\nدبال خلق چو در عقرب افتاب شود\nجهان خراب کند گرچه پیش ز اینده است\nاگر ز تاب رخت دل سینه آب شود\nبناوگ مژه دل خون چکان بود از من\nز چشم مست تو نگذشت که کباب شود\nبدور لعل می الود او نمی بینم\nکسی ز باده کشان مایل شراب شود\nحقیر تر شد و طرزی ز ذره در نظرت\nخوش آنزمان که ز خاک در جناب شود\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 362, "text": "جواب صائب در کابل گفته\nهر کجا پرده دران حسن جهانگیر شود چشم حیرت زده ام دیده تصویر شود\nگر گره برزره زلف گره گیر زنی پیچ و تاب نفسم حلقه زنجیر شود\nگر نباشد نظر آہوی چشمش در بزم روی آئینه بچشم دمیں شیر شود\nگر بیاید بر چمن غنچه گل پیر ہنم رگ گل در نظرم جوہر شمشیر شود\nدل حیرت زده را در طلب لمیاست چشم آئینه زعکس تو کجا سیر شود\nگر نباشد لب میگون تو در بزم خرام لب پیمانه بچشم دمنشیر شود\nتا که تیر تو ز خون نمک نگیر د بدلم پیش پیکان تو خون در دلم شیر شود\nباده مستی چشمت چوبخمارم گذرد موج می بر لب من دام گلو گیر شود\nدر دلش آہن پیکان تو آهن نشد هر که در راه وفا راست تر از تیر شود\nکی بر آید ز دل نقش تو صورت بندم طبعت از دیدن آئینہ چود لگیر شود\nجزی که میخانه ننوشی طرزی مرد صاحب نظر از صحبت این پیر شود\nردیف خواجه حافظ در قندہار گفته\nچون با د جلوه ات کو علوه گر شود خواب دیده حلقه دور کمر شود\nگر با ده تره تو بهم برزند شبی دل در برم چو زلف تو زیر و زبر شود\nزخم دلم مباد که نالش چو خو گرفت مرہم زطلب مبادا بتر شود\nدر خاطر از نبات خط آن لب آورد چون زهر کا مکام مشکر شود\nاز آو کیست حاصل بارش در رگین ہر کس کہ ہمچو سر دہی بی ثمر شود\nدر با دگر بوج خطر پس نمیرد آبی که جا بگیرد کام گہر شود\nدر مزرع خیال که آتش ز دوشت در کام دانه آب گوارا شهر شود\nآسان بود مفارقت جان ز تن ولیک مشکل خیال روی تو از سر بدر شود"}
{"book": "adl0208", "page": 363, "text": "۳۴۸\nدیدار حسن ساده رخان مفت چشم اوست هر دیده که آئینه سان عجب شود\nگردیده بسی رخ تو بگلزار وا کنم در دیده هر نگاه مرا بشتر شود\nشاید که ره بمنزل مقصود دل برم گر پر میفروش مرا راهبر شود\nطرزی براه آن در یکتا اگر رود در قشرهایی المیات گهر شود\nجواب کلیم در کابل گفته شد\nگر سواد دیده از عکس رخت گلگون شود چون کف رنگین گل پای نگه پر خون شود\nشبنمی در غنچه از شرم پنهان میشود چون ببرم پیرسنان بلب بکون شود\nگر خرامد سوی گلشن آن بت گلگویان لاله از جوش خجالت سرنگون بن شود\nاز لب قمری بجای ناله اید سر فرا هر سخن برجسته گوید طبع چون موزون شود\nکوهکن تا جا نیفید یک بیابانیت دور تیشه فرهاد کی چون ناخن مجنون شود\nبسکه میلرزد دلم چون ذره بران روی کلان گریه می آید مرا گر سایه او پر خون شود\nدل بچین زلف او افتاد دستم برو رفت در دام بلا یا رب ندانم چون شود\nاز زبان شانه میلرزد دلم بر زلف او کو بچنگ شیر و افتاد است در یجن شود\nبد گهر از صحبت نیکان نگردد صاف دل خم بکار دشمنم از فکر افلاطون شود\nگشتی طرزی ز خواب نازسر بالا نکرد گرچه هر شب ناله ام دلکوب چرخ دون شود\nجواب کلیم در کابل گفته\nهر کس که خم زبار غمت چون کمان شود شاید که پیش تیر خدنگت نشان شود\nوز دو ست آن سمن تک بی نشان زان هرزمان ز دیده مردم نهان شود\nبا تیغ روبرو سخن دل بیان کند پیکان زمان زخم مرا کرز بان شود\nاز خوردن شراب نرگس سر کی جین هر کس زبانعولب تو سرگران شود\nتا بوسه بر لب تو شیر تو دهد از شوق زخم سینه من یکدیگان شود\nاز نوک"}
{"book": "adl0208", "page": 364, "text": "از نوک خنجر مژه سر به رنگ نو\nپرسیزه زهم من چو لب سر بردان شود\n\nدارم سر و در پرقمری شود بنان\nدر گلشنی که قد تو سر و روان شود\n\nهرگز نمی رود بهدف ناوک مراد\nمقصد اگر به پشت کمانم نشان شود\n\nاز شرم شمع سر بگریبان شود فرو\nدر بزم داغ سینه من گرهیان شود\n\nطرزئی سیر گر ببلندی سد درست\nپست است گر دگر همه با آسمان شود\n\nاز طبع خود در کرانچی گفته\n\nهر که بی رول خود غنچه خوش بو شود\nکز بند خویش را آئینه دار رو شود\n\nاندک گلی که برآید ریشه اندیشه\nاز لطافت نمک گردد مگذر در نا بو شود\n\nشوخی اظهار ما در من حجاب ما حدتست\nدل اگر از صورت خود چشم پوشند ژ شود\n\nدر محیط آبر و هرکس گره بر خود خورد\nچون گهر غزلت نشین یک خم زانو شود\n\nاز صفای چشمه سار مخزنی پروای دل\nهر که یکر از ویکو د آب روان جو شود\n\nهر که در نشو و نمای خود گذشت از سعی غیر\nدر گلستان پیش گلها لاله خودرو شود\n\nبا د آن موی میانم کز بخاطر مگذر و\nناتوانیهای ضعیفم مو بچشم مو شود\n\nاز نگار بسته زنگ کشش چشم کسی\nگرد هم مو تباهی دیده آهو شود\n\nهر که با طلاق تواضع از خمیدن جفت شد\nبر سر چشم سان طاق خم ابرو شود\n\nطبع طرزی از بهار اندیشه بیدل شگفت\nعندلیب از صحبت کل مبل خوشگو شود\n\nجواب کلیم در کابل گفته\n\nخیال روی تو کر تو بهار دیده شود\nبخشم هر مژه شاخ کل بچیده شود\n\nبچهره تو ز شوخی نگاه خواهد کرد\nکسی که آئینه سان دیده اش در یده شود\n\nشهیدی که شهیدان کل بخون غلطد\nخوشا سری که شمشیر تو بریده شود\n\nچو کل بچاک گریان در شهیدانت\nدلی که از دم تیغت بخون طپیده شود"}
{"book": "adl0208", "page": 365, "text": "٣٥٠\nچو قطع کرد کشی زلف در پیش مروئی\nاگر بیار کنی را ز دل بیان بزبان\nجدا زروی توکر سوی گل نظاره کنم\nبدام وحشی مقصود آرمیده کشد\nچوشست ماهی مطلب بدام می افتد\nتوان دماغ حریفان کنی ز مستی شاد\nز چهره یار اگر پرده برکشد طرزی\n\nحذر کند بماری که سر بریده شود\nچنین بگوئی که آواز او شنیده شود\nچو خار هر مژۀ در دیده ام خلیده شود\nبخود سری دل صیاد گر رسیده شود\nز درد ما بمرضان کر قدت خمیده شود\nشراب طبع تو کر چون می رسیده شود\nزروی غنچه چو بورنگ گل دمیده شود\n\nجواب کلیم در کابل کشته\n\nبیاک زبان صفت طره ات ادانه شود\nتونا بخنده نباشی کشاده روچون صبام\nزروی ناز چو دامن کشان بباغ آئی\nز بسکه شد قدرا نداز شست غمزۀ تو\nاگر خیال رخت پاتوی سینه زند\nعروج خاطر اراده خاکسار بهاست\nز بیکرانسان نزدیک با دلم دارد\nبشعرنکته چون موی کی تواند بست\nمدد براه سخن تا چوخامه طرزی\n\nکد این گره بصد انگشت شانه وانه شود\nگره زا بروی سینه کشاده وانه شود\nکدام غنچه که پیراهنش قبا نه شود\nنشانم تار خدنگت زول خطا نه شود\nسراچه دل تاریک با فضا نه شود\nچو بال قمری ما شهپر هما نه شود\nغمت چو سایه زپهلوی من جدا نه شود\nکسی که چون خم زلف کجت دوتا نه شود\nز دست کرم رو بها سر قبا نه شود\n\nبرطرز بیدل در کابل گفته\n\nنالۀ خشک من از خون جگر ترشود\nطبع آزاده ز نگذشتش بوی خلق\nخواب راحت نکنم در بغل باد بهار\n\nبوسۀ لعل توچون جام میسر شود\nشور در یا خلل خاطر گوهر شود\nتا چو گل خارمرا بسترش نرم شود\n\nتیغ"}
{"book": "adl0208", "page": 366, "text": "۳۵۱\nنشئه را سینه پر درد نکرد و خمار\nلعل میگون تو تا بر لب ساغر نشود\nابر در جله بخشے من داد مباد\nسود آن چشمه که با بحر برابر نشود\nلعل شیرین تو از بسکه شکر ریز بود\nبا دهانت سخن تلخ مکرر نشود\nکی شود غافل شیرازه تار زلفت\nتا که اجزای پریشان تو دفتر نشود\nجان خود را مزن ایدل بصف مژگانش\nرگ انگشت حریف دم نشتر نشود\nاز زبانت سخن شستن من سخت عجیب\nاین سخن از دهن تنگ تو باور نشود\nسرخ رویی نشود حاصل هرگز در بزم\nتا که چون شمع سرت تیغ نکو کار نشود\nجواب صائب در کابل گفته\nهر که چون آینه در پیش تو حیران نشود\nگل رخسار تو اش غنچه دامان نشود\nچهره صبح سعادت نتوان دید بخواب\nهر که آشفته آن زلف پریشان نشود\nلذت شورش داغم نشود شور انگیز\nزخم از خنده تو تا که نمکدان نشود\nخوابی از سحر و قمری نشود خاک نشین\nتا قدت کوکبه در باغ خرامان نشود\nچون خیابان پر از گل نشود کوچه ز خم\nتا گل داغ من از جور تو خندان نشود\nذوق گوهر نپذیرد گوش عمان\nدانه اشک تو تا کوهر غلطان نشود\nپیش داغ دل من لاله کجا جلوه کند\nپرتو شمع بخورشید نمایان نشود\nنشوی نغمه قانون محبت طرزی\nاز پی ناله گرت سینه نیستان نشود\nجواب صائب در کابل گفته\nسینه از پاس نفس کردن مصفا میشود\nسنگ چون در خود نفس دزدید مینا میشود\nرشته تار نفس ما را بخود پیچیده است\nچون حباب از خود بشویم دست و پا میشود\nگفتگو با ردل صافم غبار کلفت است\nعکس طوطی زنگ بر آیینه ما میشود\nدیده ام در چار سو ائینه دکان چیده است\nگرد و غبار جلوه ات گرد د تماشا میشود"}
{"book": "adl0208", "page": 367, "text": "٣٥٣\n\nپنجه چون کشتم بر روی سبزه حیا پرد\nآفتاب روی ساقی چون بهویدا میشود\nاز فروغ لعل رنگین خط مشکین یار\nدر کف ساقی لب پیمانه مینا میشود\nز اختلاط صاف طبعان کینه مییابد صفا\nپسته ام از دیدن چشمت دو بالا میشود\nبگذرد گر در چمن آن یوسف مصری شان\nشبنم گل در رخش اشک زلیخا میشود\nسرو هم چون سایه از خجلت شود در پای گل\nدر چمن چون قامتش از جا بالا میشود\nپیش رخسار تو طرزی نکته پردازی کند\nآری آری طوطی از آئینه گویا میشود\n\nجواب کلیم در کابل گفت\n\nیک گره از زلف پرتابش اگر وا میشود\nبر دلم از یک گره صد عقده پیدا میشود\nچشم مشتاقان بگرد توتیا محتاج نیست\nچشم ما از خاک پای دوست بینا میشود\nصحبت اهل سخن ما را بگفتار آورد\nطوطی از آئینه انشاگر گویا میشود\nدر حضور ساقی نازنگرا سنگدل\nشیشه ام از سخت جانی سنگ خارا میشود\nشهرت مجنون بعالم بی تکلف بود نیست\nهر کسی از وضع خود بگذشت رسوا میشود\nفایلی خواهد که تا مقبول اهل دل شود\nدر گذار شیشه کی هر سنگ مینا میشود\nبسکه سودای خیال او بستم بدل\nدر دل من نخل او جای سویدا میشود\nتا شود خرمن بصد خوشه چینی میکنم\nقطره قطره جمع چون گردید دریا میشود\nما سفید و دگر مرغابی بیابان خانه است\nچون ز خود بیرون برآئی شهر صحرا میشود\nجام عشرت میکشد دایم بمیای هوس\nخون خورد از غصه طرزی هر که دانا میشود\n\nبر طبق بیدل در قندهار گفته\n\nائمه چیکه گران می ناب میشود\nآتش ز تاب عارض او آب میشود\nاز بسکه چشم او بتغافل گریخت خو\nمژگان بدیده اش سحر خواب میشود\nدر دیده ام آن در یکدانه بگذرد\nچشم ز گریه حلقه گرداب میشود"}
{"book": "adl0208", "page": 368, "text": "۳۵۳\nاز اشتیاق سجده محراب ابرویش\nهر موی تنم خم محراب میشود\nبوی خطواش میرود گر صبا بچین\nدر نافه مشک ناب چوخوناب میشود\nگربر نوی زروی نوا هت در آیند\nآئینه بیقرار چو سیماب میشود\nاز گرمی نظاره شود داغ عارضش\nدر ناد بوب لعل شرب میشود\nسیلاب چنان سعی بویرانه ام کنی\nکاین کلبه ام خراب زمهتاب میشود\nگیرم عروس دولت بیدار در کنان\nشب که با خیال تو در خواب میشود\nبرطره نو با د صبا گر در دکشی\nدل در برم چو زلف تو بیتاب میشود\nطرزی مکیدن بناش آرزون\nکز خجلش که چو حباب آب میشود\n\nجواب صائب در کابل کشته\n\nهرگز زچشم شوخ او مست و خراب\nتار نگاه هیچ دکس موج شراب میشود\nآن بت کم نگاه من میگو نظر نمیکند\nتار نگه بچشم او چون رگ خواب میشود\nسوز درون سوز ام پیش زبانه در ردا\nآتش نرم شعله زن زاشک کباب میشود\nدل چومی رسیده شد اندوه جذبه لبت\nکوزه چو چرب می کند پر می ناب میشود\nگردم از خود تهی دیدن ماه روی او\nتحت کل زتاب خور بار کتاب میشود\nکبر محیط را بر تنگ چو قطره میکشد\nهر که ز خویشتن تهی همچو حباب میشود\nدانه شبنم عرق دید چو بر عذار او\nپشت کف صدف کهبر ز یر حجاب میشود\nنکه اثر ده برون نشد چشم مست او\nشور طیم رست موج شراب میشود\nطرزی چومی رسیده دل از سخنان صائبم\nغوره پخته گان باده ناب میشود\n\nاز طبع خود در پشاور کشته\n\nبایران استادی هر کس کند بدمیشود\nهر که تر در میکردان سکته زودمیشود\nهر که خلق که عالم مریدش باشد کونا\nهر که کوید ینات او با عالمی بدمیشود"}
{"book": "adl0208", "page": 369, "text": "۳۵۴\n\nاز عداوت خویش را بد گوی دگردن مباد\nانکه خود را میدرد یاد و با در میشود\n\nهر که را دروی رسد ناچار گوید وای وا\nهر که بی مادر و بکوید دشمن خود میشود\n\nدر فروانی این زمان در غم و غمازی بود\nبهر دشمن در یاران حرف آل و میشود\n\nدر میان دوستان هر کس نماید دشمنی\nمیل طبعش از فنون بر کید و بر کد میشود\n\nلاف شاگردی زند اظهار استادی کند\nنا توانی رود هر حرف و ی رد میشود\n\nهر که ناسنجید کوید پیش مرد سنجده کو\nخامه اش را نقطه میار زد که نامرد میشود\n\nطرزی فغان بکال از هرزه گویان وری\nورنه هر حرف خوشت هرزه کور دمیشود\n\nجواب شوکت در کراچی کشته\n\nمرکجا لعل لبت کرم تکلم میشود\nخنده را از و نوشی راه سخن گم میشود\n\nاز خموشیهای کرد لعل آن شیرین دهن\nخنده بر خود بیکه سی باله نگرد میشود\n\nگوهر دل میرود زلف تو غیر سیاه\nهست تاریکی ز دستش سفید کم میشود\n\nبسکه حسنش را حیا در پرده میدارد نهان\nخنده از دل تا بلب آرد تبسم میشود\n\nز اختلاط مردمان چشم آن مردم فریب\nسر به کویا میشود چند انکه مردم میشود\n\nبسکه بسته است بیاد نرکس مخمور او\nساغر خالی اگر گیرم بکف خم میشود\n\nبی خم زلف خمش هر موی کاندا منم\nگاه مار و کاه عقرب گاه کجدم میشود\n\nناتوانی پا مکش طرزی ز راه مرد می\nاز پی مردم کسی چون رفت مردم میشود\n\nاز طبع خود در کراچی کشته\n\nهر که چون ماهی بجر عشق بسمل میشود\nبا دل پاک از صفای طبع محرم میشود\n\nما سمندر مشربان بوی اتش زنده ایم\nباغ ما چون نخل شمع از شعله خرم میشود\n\nاز روان بخشی لعل او حکویم شر از ین\nخنده بر لعل شکر جان مجسم میشود\n\nچون صبا درخش سوی کلستان میرود\nغنچه چندان تنگ میبازد که شبنم میشود\n\nبخش"}
{"book": "adl0208", "page": 370, "text": "۳۵۵\nبسکه بیدردیم چون دردمیبالد بخود هر قدر شب پیش گردد روز ما کم میشود\nبسکه مچد بسایه کاکلت بر سینه ام آه از دل تا لب آید زلف پر خم میشود\nبسکه از چشم تو طرزی مردمی آموخته هر که صحبت کرد با من یکدم آدم میشود\nبر روش بیدل در گرامی گفته\nهر که اسر غنچه سان نذر گریبان میشود از گل اسرار دامانش گلستان میشود\nهر که ببا د غم زلفش پریشان میشود همچو کاکل بر سر کارش پریشان میشود\nچشم تو مست نیاز زیب جامه اہل حیا مردمک تا بخره برداشت عریان میشود\nروی دلتنگی نبیند وحشی صحرای عشق دل ہزار وسعت مشرب بیابان میشود\nرنگ لفت بسکه دارد زخم دل با خنجر خون جو جوہر بردم تیغ تو دندان میشود\nهر که از شور فغان بر سینه می بندد گره ناله داری گر بخود بالد نیستان میشود\nدردها شش تا هوای گلش کمحبت بیدا عطسه کل خار بر طبع گلستان میشود\nبسکه از شور فغانم ناله میگردد بند نکہت گل در چمن فریاد مرغان میشود\nباعث آبادی دار است شخص پرخند ارمی آرمی خانها از مرگ ویران میشود\nسود دشنام است اینجا مایه کردار بد هر که بردبار د برد این جنس نادان میشود\nدل بزم آئینه سان از حیرت دیدار تو یکسره اما در حضورت چشم حیران میشود\nوحشت مجنونم از قید لباس افتاده چون گریبان چاک گردد طرح دامان میشود\nبسکه در راه فنا چون شمع از خود میروم نقش پایم عاقبت چاک گریبان میشود\nزان کنم صیقل نفس طرز بیدل در جنون گر گریبان چاک سازم ناله عریان میشود\nبر طرز بیدل در کابل گفته\nمی بسغر از لب او تازه جانی میشود شیشه در پیش قدش سرور دانی میشود\nچون قلم ما از زبانم صرف گفت سوت یک سخن گر الب آرم داستانی میشود"}
{"book": "adl0208", "page": 371, "text": "باسبکباران چوجوش شور دریاتاییم\nموج طوفان بهرما سکت روانی میشود\nنیمرنگهای حسن روی گلزار هوس\nاز شکست رنگ مارنگ خزانی میشود\nهرکرا باشد هوای سیربام لامکان\nآسمانها پیش پایش نرد بانی میشود\nمامیواختر دور آغوش تنگی خودیم\nوسعت مشرب نگر مکتب جهانی میشود\nزخم حسرت بر دل صد پاره من میخورد\nسینه هرکس که تیرت را نشانی میشود\nباریکهای معما از رگهای ناز\nفکر باریک مرا موی میانی میشود\nبشکه ما آب از هوای نم طمع صافیست\nدر گلوهر قطره ایم استخوانی میشود\nناله خاموش ما از ساز قانون ادب\nجنبش نظاره ام شور فغانی میشود\nچون صدف از حسرت لعل لبت خندان\nدر کلو هر قطره ایم استخوانی میشود\nچون کنم شرم گناه سنگ و غازی عیان\nیاد آن لب بردلم راز نهانی میشود\nخازی ومیدان تنها شوق پابوس تو دار\nنقش پا ییم بهر ما دوست درمانی میشود\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nهر کجا آئینه بار ویش برا بر میشود\nدیده اش گرداب اشک اراب عب میشود\nزلف چون گرد د نمایان میشود در پیش ما از\nهر قدر شب پیش گردد روز کمتر میشود\nکر تبسم ریزگرد و لعل جان بخبش زناز\nاستخوان از خجالت در عرق تر میشود\nهر کجی از سوزش دل گریه می آید مرا\nاشک بر مژگان من سوزنده اخگر میشود\nبرسیر زخم شهیدان دم تیغ وفا\nبسکه می پیچد بخود شیرجهور میشود\nبی اثر نبود اگر سنگ سیه باشد مشل\nلال پیش لعل جانخش شیر میشود\nبسکه دل از وضع پاس آشنائیها گد اخیست\nرنگ در من برهوی خجلت در میشود\nارلب شیرین شور انگیزان شیرین زبان\nهرسخن بر لب مرانشد مکرر میشود\nانچنانم سوخت حیسم از حسرت ام وصال\nمردم چشم سفید و دیده اخگر میشود"}
{"book": "adl0208", "page": 372, "text": "پای اگر بر گذار و پای کی سر میشود\nپر صدا چون تار چنگم تا مسطر میشود\nسرمۀ مژگان من بال سمندر میشود\nنخله در گوش خوبان ابر که پیر میشود\nابره چون فرسوده شد در خور استر میشود\nطوطی از آئینه رویش سخنور میشود\n\nغنجۀ خندان زنگ سبز بازوکلی میشود\nگرزند او عکس در آئینها رو میشود\nهر که می پیچد بخود باریک چون مویشود\nهر مژه بر دیده ام سرو لب جو میشود\nکل ز خجلت شمع گشته بد بو میشود\nتیره تر آئینه اشم اهو میشود\nگردم از هر جاکه خیزد خاک آن کو میشود\nرشتۀ نظارۀ در دیده ام مو میشود\nهر که محو او شود آئینۀ او میشود\nپله سنگ فارش بی ترازو میشود\nاز هجوم شبنهای کل سیل چکو میشود\nصحبت در جانۀ ائینه مکرو میشود\n\nچون شبنم کل چشم تری داشته باشا\n\nای ضعیفان را بزرگان میزنند پهلوی جاه\nخامۀ خاموش از بس سطر افغان میکشد\nاز پس چشم ز خسارت مرا با کشی است\nحرف مفلس گر همۀ جوهر بود شیرین\nمردم عالی زپامالی کم از ادنی شود\nطرز ی چون بیدل ز طبع صاف در و گفتگو\nبر طرز بیدل در کراچی کته\nچون کمنان در برد با آن کل رو میشود\nرنگ تصویر تماشایش بس جان پر ورس\nتا که خونم ناب برنو د شعر من باریک شد\nگر باین قامت خرامان بگذرد چشم کشم\nچونکه اید در چمن آن گلبن خوشبوی من\nاز ندامت رخ بخت سپاه من در و\nآستانش با غبارم رنگ الفت بسته\nاز چین می کشم یا و آن موی میان\nعکس در آئینه شخص جلوه شخص است\nهر که میران خندان پاکسان قدری نزید\nپیش باز نخودان عاشق چکونه داستان\nطرز ی با این سفاہت کیک و بیدل یکت\nاز طبع خود گفته\nہر کس که بدست نظری داشته باشا"}
{"book": "adl0208", "page": 373, "text": "٣٥٨\n\nجز نازکی مو به میان هیچ ندیدم شاید بمیان خود کمری داشته باشد\nدر سوختن استا دکی شمع چودیدم گفتم دل نرمش جگری داشته باشد\nبر راز دلم دوکش نفس نوحه گری کرد ماتم زد کان نوحه گری داشته باشد\nچون شمع کند بدم تیغ تو نثارش هر کس که درین بزم سری داشته باشد\nمانند شرر جسته ازین خانه بر آئیم هر کس باین در دوری داشته باشد\nهر جا که نی بو ذرعس نیشکر بافت شاید نی ما هم شکری داشته باشد\nچون بخت کل زود پروازین کلزار هر کل بچمن بال و پری داشته باشد\nحیرت زدگان تو بصحرای تحیر شاید که ز ما هم خبری داشته باشد\nاز شور د شر حرف بد و نیک بر امد چون حلقه اگر کوش کری داشته باشد\nسرخ است چو کل چهره اش از خنده کل هر کس که درین دهر زری داشته باشد\nدر جرکه این مردم حیوان مینه خر ادم بود انکس که خری داشته باشد\nمانند صدف میکندش سینه زخم چاک هر کس که بامن هری داشته باشد\nبیر چو گهرکس نکشد در ین کوشش طرزی بکند کر هنری داشته باشد\n\nاز طبع خود در بغداد شرف گفته\nکر دل زخمم هجو تو خون شد شده باشد دل کر عوض اشک بدون شد شده باشد\nدر دست غمم هجر تو عشق تو ای یار هر میر که د درد فزون شد شده باشد\nتا چشم زدم باده اشکم بزمین ریخت کر شیشه پر باده ننگون شد شده باشد\nدیوانکی عشق بتان عیب ندارد عقلم همه کر صرف جنون شد شده باشد\nهمت هوس پرورش دهر ندارد کر چرخ فلک سفله دون شد شده باشد\nدانسته دلم کشت بزلف تو کر فتار دیوانه زنجیر جنون شد شده باشد\nکر کبک دل وصعوه جان من محزون در چنگل شهباز زبون شد شده باشد\n\nدریده"}
{"book": "adl0208", "page": 374, "text": "۳۵۱\n\nدر پنجه قد رو تو کر خامت طرزی از بار غم درد نگون شد شده باشد\n\nبر طبق بیدل گفته شده\n\nشب که یاد جلوه اش گلشن طراز رنگ بود\nبر نگاه غنچه روی گلستان تنگ بود\nاز دم آن استین دستش نمی آمد برون\nپنجه اش کویا که زیر اسیای رنگ بود\nنازکبهای خیال نشه سرشار می\nبر دماغ شیشه اندیشه ما سنگ بود\nبیکو چون اثینه از حیرت بخود میخندد\nیا د عکس غیر بر خاطر غبار رنگ بود\nبیکر این محفل بساط عیش و عشرت حیدند\nرنگ می در شیشه پنهان ان شرر در سنگ بود\nاز هجوم شرم آن مست نگارین در چمن\nبوی کل چون غنچه ما زا نو فرو در رنگ بود\nتا که بر قانون عشرت خاشی مضراب زد\nنغمها چون بوی کل در چنگ بی اهنگ بود\nطرزی تو بیدل زبس در اتش غم سوختم\nاستخوان هم در تنم چون شمع مقوز نگ بود\n\nبر روش حافظ در کابل گفته\n\nبیکو در میکده دل را بهوس صهبا بود\nدگر پیمانه می در رد و عالمی بود\nدوش در دیر مغان از هوس ساغر\nسر مستان بسجود قدم سینا بود\nطره چنگ بچنگ و لب نائی بنوا\nجام می در کف ساقی سمن سیما بود\nرفتم از دور ستادم با دیگاه حضور\nزانکه با جام مرا نیز حکاتیها بود\nچون مرا دید باین عجز و نیاز از سر لطف\nکفت چون جام چشیم تو خون لالا بود\nچون صراحی پسر افتادم و گفتم خم کن\nزانکه او بر همه عیب و هنرم بینا بود\nجام می داد بکف گفت که فی نوش و مخموش\nدور کردن همه بر قصد دل دانا بود\nباده نوشیدم و بیخود شدم از هستی خود\nلیک از عقل مرا پای خرد بر جا بود\nسبحه در خرقه و سجاده بباگ شراب\nبر در میکده هر کس که بدین دانا بود\nطرزی آن کوهر شهوار نیامد بکنار\nکرچه از خون جکر دامن دل دریا بود"}
{"book": "adl0208", "page": 375, "text": "۳۶۰\nجواب صائب در قندهار گفته\nشمعش از بس در فن عاشق کشی استاد بود یاد مژگانش کسان چون خنجر فولاد بود\nناله شد نید از ما این کر این آبا ن نام چون جرس هر چند کا بعر ناله و فریاد بود\nانتقام خنده گل را ز جان ما کشید دور گردون بسکه با ما بر سر بیداد بود\nدر کمین بسکه دارد شمع من اسبابها ریز و همامی نو ای پروانه دست آموز بود\nبسکه دل شاد است تا قید گرفتاری مرا انکه از دامم رها نید او مرا صیاد بود\nدل نه تنها غلام داغدار آن رخ است سرد بستان هم قدت بنده آزاد بود\nوه که در بزم غمحیرت اسباب نشاط در بساطم انچه بود این خاطر ناشاد بود\nبا رخ خوب تجب این گل و گلشن گذشت پیش قدت شریان به سروازا بود\nتا رساند نکنی از زلف مشکینسیم شب همشب با جوشم راه با د بود\nشد ز دست ناخن آخر سینه من چاک کیا ناخنم رسید کو یا تیشه فرہاد بود\nشانه را تا در سل زلف مشکبنیت نشست مشک خرمن خرمن اندر سایه شمشا د بود\nطرزی از اشک روان تو و ادب آموز غم هر سرشکی بر رخم کو پچنینی استاد بود\nجواب کلیم در کابل گفته\nدر برم دل بسکه از وضع جهان دلگیر بود فارغ از شود نما چون غنچه تصویر بود\nاست یار خانه زنبور در ول اگر نگرد بر دل صد پاره ام از بسکه زخم تیر بود\nبر دل آئینه اش تاثیر آه ما نکرد آه آه این هم زضعف آه بی تاثیر بود\nدر بیابان غم عشق تو از همش یونام همنفس گر بود با ما ناله شبگیر بود\nما ه دال و پرور شنیستی خاک کرد خاک کوی دوست یاران سخت اکسیر بود\nمن که آنم کرد مرغ تو رو گردان شوی چون سپر رویم بجر غائب شمشیر بود\nتم اشکت خجالت طرزی کو حاصل بود حاصل او شهت و رسوائی اندر تغیر بود\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 376, "text": "جواب ناصر علی در کابل گفته\nبسکه در تنگی دهان تنگ یار مشهور بود\nحلقه میم بسم الله نون چشم مور بود\nتخم اشک من بکام سبزه در میآید\nاز محلهای آن لب آب چشم شور بود\nغمزه چشم بیما رش بسکه ناخن زود بید\nسرمه جای خون روان از دیده ناسور بود\nدیده ام از بس نگاه نرگس مخمور بود\nهر سرشکم در نظر چون دانه انگور بود\nطرزی از کیفیت حسن نمایانش مپرس\nچون پری در شیشه و از شیشه مستور بود\nجواب ناصر علی در کابل گفته\nشب که بر کبک دلم شاهین چشم باز بود\nبا دو ژگانش دل چون چنگل شهباز بود\nشب که چشمش در میان بزم گرم ناز بود\nشوخی طرز نگاهش سرمه آواز بود\nدیده انجم ام نعمت شکار حیرت\nلیک چشم ما سحر بر روی حیرت باز بود\nخون حسرت تار رگ طنبور عشرت چنگ داشت\nبسکه در قانون غم چنگ فغانم ساز بود\nبسکه آن صیاد صید مرغ دل دارد هوس\nدل طپید نها بگوشش هم طببل باز بود\nطرزی از جوش تخیر در حضور لعل او\nبیصدا همچون نکه بر لب مرا آواز بود\nجواب صائب در قندهار گفته\nاز صفا آئینه سان از بسکه دل بیزنگ بود\nهر گه آهی بر کشید ار غم بر و چون زنگ بود\nنم دکشد تخم گل از امیدم گل نکرد\nسبزه نورسته ام گویا بر زیر سنگ بود\nغنچه تصویر دارد خنده هر گل از دل\nاز خیال آن دهن از بسکه دل دلتنگ بود\nدی بخواب خویش میدیدم که بختم آرمید\nچون شدم بیدار دیدم طره اش در چنگ بود\nاز خیال عارض گلفام آن گلگون قبا\nدامنم از اشک خونین غنچه سان گلرنگ بود\nخاطرم از ناز کیها بسکه با در نجش است\nباد سینا بردل چون شیشه ام سنگ بود\nبسکه یاد ناخن مضراب او در دل خلید\nهر رگم مانند تار چنگ در آهنگ بود"}
{"book": "adl0208", "page": 377, "text": "هر زمان از اشک چشم خویشتن نم میکنم\nدامن طفل سرشکم کویار رنگ بود\nطرزی بهر صنعت را آب رنگ دیگرست\nدر مداد خامه ات کو با بهار رنگ بود\nتتبع قاسم انوار علیه الرحمه در کراچی گفته\nقیو و شب بیکسی ز بس او در خانه بود\nرنگها بمهار روی شمع من دیوانه بود\nشب مراچون با د رویت شمع خلوتجان بود\nخویشتن رام من زنگینی پروانه بود\nبیکسی از بس جدایی در میان افگنده ات\nسایه بیجون شخص عکس من برون از خانه بود\nگشت چون فانوس روشن خانه از عکش من\nپوشش قیافت زبیرون خود در خانه بود\nموج می چون نشه نیز گست در جام سرا\nگردش چشم پری کویا مرا پیمانه بود\nآگهی صد درد سر دارد درین غفلت سرا\nاسای غنچه آن کو از خود بیگانه بود\nبر کف مار عاصر و نیا تخم افشانی است\nلذت شهد نمرد در بند عقدا نه بود\nمشرب آزاد کان آخر بوسعت میکشد\nزان بصحرا میل طبع مردم دیوانه بود\nمیتوای صیاد صید افکن بزور و انتظا\nفاخته در چشم دام حسرت من دانه بود\nطرزی او را در قدح ذکرش نمود است جیم\nمر که حمر می شکف چون من درین میخانه بود\nبر طرز خواجه حافظ در کابل گفته\nبالب ساغر مرا نگو محرم جانی بود\nچون صراحی را ز دارست پنهانی بود\nصبحدم هرگز نشد جام صبوحی از سحو\nمیکشان جانم دلش چون صبح نورانی بود\nگردش پیمانه در میخانه از بس عام شد\nلاله را در سر هوای کاسه گردانی بود\nباده ار ز د کشند در خلوت هم جام\nصاف طبعان جن پری باید کند خوانی بود\nیکدمی بی باده و مطرب نمیخواستم سست\nراحت روح روانم راح ریحانی بود\nبسکه از مستی ببایش جلوه پیمایی کنم\nچشم ساغر از تحیر محو حیرانی بود\nفصل کل هنگام عشرت بزم یار میکشا\nتوبه از پیمانه می عین نادانی بود\nمحموزی"}
{"book": "adl0208", "page": 378, "text": "منخوری مال یتیم باشی ارعی به کام\nمی نخوردن زاهدا وضع مسلمانی بود\nهر که سر در پای مهروبان سرکش می نهد\nعاقبت چون زلف کار او پریشانی بود\nپاکدامان در همه بغان طرزی و است\nکاندرینجا خاکروبی نه زسلطانی بود\n\nجواب شوکت در کابل گفته\n\nعرق آلوده کر یارم بگلشن بهجی می آید\nز خار نوک دیوار چمن بوی گلاب آید\nز بس چوش لطافت میزند رخسار کلگون\nز شرکا تم شود آزرده کر باد شکر می آید\nز بس کرم است بزم می پرستان از رخ ساقی\nبروی شیشه از جای عرق بوی کلاب آید\nهلال از شرم در خون شفق رخسار پشید\nا کر پای نکارینش کل چشمر رکاب آید\nاشارت سوی رخسار عرق آلوده است کردند\nبسان غنچه از انگشت من بوی گلاب آید\nپذیر سایه زلفش نمیخواهم که بر خیزم\nاکر یک نیزه بالا بر سرم آفتاب آید\nز حرف سرد طبعان صاف دل آزرده میکرد\nز تحریک نسیمی صدرشکن بروی آب آید\nسوال بوسه کر از لعل خاموشش کنم روزی\nبسان غنچه رنگین از لبش بیرون جواب آید\nبزم شاعران این نور چشم معنیم طرزی\nنویسد صاد بر بیتی که طبع انتخاب آید\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nکل بسر رخ خوب تو کرم در نظر آید\nخون مجکر از دیده مرا تا بکمر آید\nاز بسکه دل آویخت بمیعد تو از ین پس\nکرشانه بزلف تو رسد خون بد رآید\nای دیده بیدار برین بخبت غنوده\nابی زده ام تا مکر از خواب برآید\nکر انجاتم بدهد خضر تو شسم\nلعل لب حبان بخش تو برلب اکر آید\nصد چشمه روان کرده ام از چشم که روز\nان سر روان بهر تماشاکر آید\nدر دیده زبس نقش خیلاف تو بستم\nاز جای سرشکم بثر و شک تر آید\nعمریست که با وصل توام دست رسی نشت\nیارب چه شود شام غم را سحر آید"}
{"book": "adl0208", "page": 379, "text": "۳۶۴\nطرزی بشیر تا که شوی خاک پاش شاید که شبی به سر تو شخب آید\nدر جواب کمال مجندور قندهار گفته\nنمیدانم سخن زان لب چرا چند بن گمان آید سخن با دل نمیخواهد که بیرون زان دهان آید\nنکرد دیوانه شد سرو از قدش کاندر چمن مردم پی پابستنش زنجیر ها زاب وان آید\nنسیم صبح اگر بر گلشن حسنش وزد روزی محالست این که ان گلشن دگر در نوسان آید\nبچشم باز اگر بیند بسویم آن کمان ابرو ز پیکان خدنگش کاوش اندر استخوان آید\nزبانم لال گردد پیش آن لعل سخنگویت بود مشکل که در پیش تو حر فی بر زبان آید\nنگه ناکردنش بر من نه از بیم رقیب اما ز مژگان گر بکیردش نگه بر من گران آید\nشود پیچیده مضمو نم بدل طرزی که هر ساعت خیال پیچ و تاب آن مکر در دیگان آید\nجواب شوکت در کراچی گفته\nچنان از ناز شوخی سوی من بیتاب آید که در رویش عرق لغزید چون سیماب آید\nنمیدانم که پیوسته لعل سبز میگوز را که رنگین چون یک یاقوت موج آب آید\nچنان بیدار و بیحوابم بیاد چشم پر خوابش که در گوشم شب و ارهای خواب آید\nچوباک از بسکه لبریزم بیاد چشم مست او ز هر تبخاله ام خون شراب ناب آید\nز کوهسار جنون بیجودیهای که می ریزد که شور ناله ام بخشاب ابشتاب آید\nچنان پیش چشمش بیجود پیما پرده از جایم که در دل تا رسد یادش نوکان خراب آید\nاگریزم تماشای چمن آن ناز نین دارد که جای موج رنگ کل بروی آب آید\nز بیجا بدل جیحون سرشت ما چه میپرسی که آب کاسه رو دیده چون سرخاب آید\nبسان برق تش میزند در بند بند من زبس با داح او در دلم بی تاب آید\nچوانگر نا که با داغ دل خود ساختم طرزی ز خاکستر بدو شم خلعت سنجاب آید\nاز طبع خود در قندهار گفته\nبر رخ"}
{"book": "adl0208", "page": 380, "text": "عبث کویم زکویش قاصد من دیر می آید\nزسویش با ده سم پیہم صد شب کیر می آید\nبکوی یارم اسبکو د اسنکیر خاکی داشت\nجوان کزسید دو قاصد بکوشس پیری آید\nجو مکتوبی نویسم سوی آن شوخ کمان ابرو\nجواب نامه ام را نجا نبوک تیر می آید\nنخوانده نامه ام را بار و لی دا د جو ابس را\nکه قاصد اینچنین از کوی او دلکیر می آید\nمحبت باز دل معشوق من برگشته میدانم\nکه زنحسان در جواب نامه ام شمشیر می آید\nز وحشت کاہ امکان شه طرازی حیرتی دارم\nکه دیکر او کی این ناله زنجیر می آید\n\nردیفش بیدل کثو\n\nبکلشن چون زشوخی آن چمن پرداز می آید\nچو بلبل کل ببال غنچه در پرواز می آید\nز شیرین رنگ بوی کل پهلو میخورد فرها\nکه در کوسس از شکست رنک کل آواز می آید\nبر رفت و امد ذوق تماشایم چه می پرسیم\nباستقبالس از خود رفتن من باز می آید\nچو چشم او اشارت کرد سویم با سر مژکان\nبشارت سوی دل بردم که انیک ناز می آید\nبروی رنک کل تحبت چشم آب میگرد\nمکر سوی کلستان آن بهار ناز می آید\nپری در شیشه چون می میخود ار دیدہ مستانہ\nکر از شوخی بزم ما باین انداز می آید\nز مرغ دل نیم واقف ولی باز اینقدر دائم\nکه از بال پریشاهین بکوشس آواز می آید\nبطرف کلس اینباغ عدم پردازین کلوچن\nبذوق دیدن او دیده چشم باز می اید\nمکر طرزی چو بیدل ذوق کرد پای او دارم\nکه دشت خاک من چون چشم در پروازمی اید\n\nبه طبق بیدل\n\nبدل هردم هوای زلف چون زنجیر می آید\nکه برلب هر نفس چون غنچه ام تصویر می آید\nخیال چین زلفس حلقه زد تا در چشم من\nزبخشهای مژکان نالۂ زنجیر می آید\nزجوی صبوح باد رنکی نشو و نما دارد\nکه خود را تا نفس بر لب رساند پیر می آید\nخیال جلوه حسن که زود چشم بیدارم\nکه با آئینه اشکر برون تصویر می آید"}
{"book": "adl0208", "page": 381, "text": "از ان ابد کمان بر گوشه چندان میخورد پیکان\nکه کر دل میطپد بیرون صدای پر می آید\nز تکلمین خرام او چه میپرسی که سوی من\nبیم کشتن کویی بعد شمشیر می آید\nچو موج از حسرت خمیازہ نا بر باد شده ام\nز پس آن صید بانگین سویم در می آید\nدم پیکان سر تیز خدنگ دلنشین او\nز خون دل کرم تر در خاطر نخچیر می آید\nندارد دلخراشی چون به س باد آه من\nزبیدردی نفس از سینه بی تاثیر می آید\nبسطری دو شش بیدل کهنت از درد جگرخون\nکه دل خون میخورد چند انکه از جان سیر می آید\n\nجواب صائب که کراچی کشته\nبچشم جلوہ چون عکس آن رخسار آید\nنکه همچون رک کل در نظر کمخار می آید\nز بس آن نو بهار حسن کل کل شگفته در بخوا\nگلستان پر من در پیرهن دستار می آید\nبکوه و در وا و تا از کران جانی فغان کردم\nصدا چون سنگ سنگین زود بکهسار می آید\nباستقبال نیش بوی کل بارنک برخیزد\nچو آن ناز خرام از ناز در گلزار می آید\nدر ان گلشن که میکرد د روان شمشاد و اغوش\nز طر جلوه او آب در رفتار می آید\nز بس با همدمان شرح غم در دشمن خم کردم\nز نوک خامه ام فریاد موسیقار می آید\nشود فانوس دنیا شمع در وی باده گلگون\nدر ان مجت که آن شوخ پریرخسار می آید\nغلام ند خریدم کرد اخر جوهر ذاتی\nکه یوسف از کمال حسن در بازار می آید\nسوی باغ کر آن کلپبر من از ناز بخر امد\nطراوت های بوی کل بنوک خار می آید\nز رشکش شمع پیدا برین یک شعله میپوشد\nدر ان محفل که ان سر و قبا گلنار می آید\nز دست از خود مرکز نه بینم بستگی طرزی\nدر باز است هر جا بر رخم دیوار می آید\n\nبروشن بیدل کامل گفته\nبچشم جلوہ کرجون آن بت بیباک می آید\nبکل کر بنگرم در دیده ام خاشاک می آید\nز اسیب ست امیر جرح کبر عزلت گزین دایم\nبروی سین ہر جا نبکری خاشاک می آید\n\nچوز زلف"}
{"book": "adl0208", "page": 382, "text": "چوزلف شانه ایم ربط آمیزش هم دارد\nچومی بینم زاهد را بدل مسواک می آید\nزبس شد محو آن لبهای میگون دیده حیران\nبچشمم هر مژه مانند شاخ تاک می آید\nتوجون در گلستان آئی گل از جوش خجالتها\nزبس بر گشت پا میدرخشد بر خاک می آید\nدلم از بس گیسوی تو بسنجان شانه جا دارد\nنسیم زلف مشکین از دل صد چاک می آید\nرحرت می کشم ساغر و پیمانه میسوزد\nهر بزمی که با آن لعل آتنناک می آید\nنا بر سر زاطرزی زبخت خویش می نالد\nنه از چرخ و نه از گردون نه از افلاک می آید\n\nجواب شوکت در غده آرگنه\nبیا دم هر کجا آن دلبر مدهوش می آید\nخیال عارضش در دیده ام گلپوش می آید\nزبس چشم سیاهش خون بخجاس باده مینوس\nنگاه رس او زان همه مدهوش می آید\nعرق پس می چکد عقیق از عارض گلگون دارا\nسخن چون غنچه رنگین زبان در لعل نوش می آید\nمیدانم که دارد جلوه سیر تک رعنا\nکه گردون بهر تعظیمش همه آغوش می آید\nزبس پروریا ی فخر خواب عافیت کردم\nحصیرم در نظر بستر مخمل پوش می آید\nز بس شد عام می خوردن و بر لعل سمیلوش\nزحلق شیشه هم آواز نوشانوش می آید\nخطر بر زورق عقلم زراه دیده می ریزد\nبلابر کاروان دل زراه گوش می آید\nزفکر چشم او گرد در شکم چون گل رنگین\nدلم چون خم بیاد لعل او در جوش می آید\nلبش طرزی ز بس مهر خموشی بر دهانم زد\nسخن هم از زبان خامه ام خاموش می آید\n\nاز طبع خود در کراچی گنه\nلب خاموش تو با سور نمی آید\nصوت بلبل هم چون بوی سمن می آید\nتا که بر طبع لطیف تو گرانی نکند\nبوی گل بخیه از سوی چمن می آید\nبسکه گشته چین خم گیسوی تو شد\nمشک از راه خطا سوی ختن می آید\nهمه از قامت و بالای بلند یار است\nهر بلائی که فرو بر سر من می آید"}
{"book": "adl0208", "page": 383, "text": "وضـع کوچک دهنی بسکه گرفتـسـت لـبـت\nخنده‌ات کشته برونست و دهـن می‌آیـد\nآب گوهر ز رگ نازگ یاقوت چـکـد\nیـار لـعـل تـو روان آب سـخـن می‌آیـد\nدل عاشق طلب از گـوشـه لعـل لـب یـار\nایـن عقیقی است که پر خون یمن می‌آیـد\nهر کـجا فـتـنـه آن چـشـم کـنـد مـیـل شـراب\nبـهـر وی جـام می از بـاز نـسـن می‌آیـد\nدر بر نقطۀ وحـدت عـدد کـثـرت نیسـت\nایـن کم و بـیـش بغلط تو و مـن می‌آیـد\nسـوزد از بسکه شهیدان تو در گنج لحـد\nعـوض گـرد شـرارم ز کفـن می‌آیـد\nطـرزي تا دیـد بـروی تـو دل از دست بـداد\nایـن بـلاء بمـن از دیـده مـن می‌آیـد\nبر طرز بیدل بفرموده محمدخان کابلی\nاسم صیاد قدت چون از دهن برآید\nچون نالهـای قـمری سـرو از چـمـن برآید\nگر سـوی باغ آیـد آن غنچه دهـن\nاز چـشـم بـیـضـه بـلـبـل گـل پـیـرهـن بـرآیـد\nاز یـاد بـوسـه لبـش تـخـم درون دل را\nاز جای آب حسرت خـون از دهـن برآیـد\nگر تـاب چـیـن زلفـش مشـک خـطا نبینـد\nچـون زلف دود پیچـان مـشک از ختـن برآیـد\nگر پـیچ و تـاب کـاکـل بنیـد بـروی خـویش\nسنبـل بـتـاب افـتـد آتـب از سـمـن بـر آیـد\nوا سـنگـسـتان هـجـرش از ناز چـون خرامد\nآه و فغان و فـریاد از مـرد و زن بـر آیـد\nآن گـل اگـر بـرآیـد از گلـسـتان ز شـوقـش\nچـون میلان سـرمست گل نعـره زن بـر آیـد\nبـر امـر خـان عالی ایـن شـعـر سـرودم\nشـایـد ز ابـر لطفـش در از دهـن بـر آیـد\nآن گلـرخ پـریوش گر اینچـنـیـن خـرامـد\nبـلـبـل بـشـور و شیون نـعـره چـو مـن بـر آیـد\nطـرزي ز طبـع بـیـدل میـگفـت پیش لعلـت\nآب از عقیق ریـزد در از عـدن بـر آیـد\nجواب صائب کابلی تخلص\nازان رو وضع صـوری از تهمتـن کـی آیـد\nبلی از رنج صبـرش کار سـوزن می‌آید\nهـوای اهلبیـت داری بیـا اعلان کـن صحـبت\nز بـزم میـکشـان کـس بـاکـه دامن بـر نـمـی آیـد\nدستور"}
{"book": "adl0208", "page": 384, "text": "ز شور خامشی شد خنده گل ناله قمری\nنوای عندلیبان ان گلشن بر نمی اید\nبچشم دل مگر گیر جلوه دیدار میجویی\nکه با رنگ تماشا چشم روشن بر نمی اید\nگرفتار من و مائی و از وحدت سخن کوئی\nخیال نقش کن با شیرین با من بر نمی اید\nمرو در برگ برگ گل چورنگ از غنچه بیستون\nازان با باد بوی گل دشن بر نمی اید\nناقص ار کسی صحبت عذاب روح میگردد\nصدا جز آب افکندن بر روغن بر نمی اید\nشد افلاک طرزی مانع نظاره صائب\nحجاب چشم ما دلهای روشن بر نمی اید\n\nبر دوش بیدل در کراچی گفته\n\nازان بها ز نزاکت دل از سخن گوید\nچو عندلیب بخون غلطه و چمن گوید\nمیان عاشق و معشوق جان نمیگنجد\nگرارسد که بلب حرف پیرهن گوید\nرموز والی اداب نازک افتاده است\nمگر نگه بزبان آید و سخن گوید\nسپاس شبنم گل از خجالت آب شود\nبهار کز ز گل و غنچه و سمن گوید\nزتاب اتشر داغ ضمیر فصل داغ مجو\nکتاب شمع بر رمز سوختن گوید\nدوئی می پرده قانون ساز و حصر نیست\nنری م می تو صوت ما و من گوید\nرسوم واسم مهم است در بزم فضیل\nبکعبه شیخ و بتخانه برهمن گوید\nبطرز الفت اضداد استقامت هست\nشکست شیشه می راز انجمن گوید\nکمی ز قطره بحر محیط زده پهلو\nسنگ مزن کم آید کسی که من گوید\nبفکر مفرد قانت نمی نماید هیچ\nمگر بلب تو بحرف آید و سخن گوید\nبزم اهل صفا کم ترک زراهد گوی\nبیش جان چه ضرورت که سخن من گوید\nکسی بخصه درود گلم نمیفهمد\nمگر نبض دلم را ز خون شدن گوید\nز بسکه محورخ مارگشته ام طرزی\nرسد بمعنی او هر کسی ز من گوید\n\nجواب واقف در کابل گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 385, "text": "بکو در هجر توام از مژه خون می آید\nمر که یک سیل جدا می فتدا ز اهل نظر\nشمع را شعله بسا از اثر داغ دل است\nبکو خون میخورد از دست نگارین دل\nدل کھی آب شود گاه شرگاه کباب\nلاله در خواب نکردید رخ خوب ترا\nکودکان نان بسر راه و در سنگ بدست\nچرخ چون ذره نماید بنظر طرزی را\n\nعوض اشک نال از دیده برون می آید\nاشک سان تاب خاک کون می آید\nآه جانسوز من از سوز درون می آید\nبوی خونی مشامم ز درون می آید\nچه بلایا که برین قطره خون می آید\nکه بکون شسته رخ از خاک کون می آید\nدل دیوانه ام از کوی جنون می آید\nاشک چشمی همه از مردم دون می آید\n\nدر جواب استاد که این مصرع مشهور دارد\nکر خیال تو بیرون رود که خواب در آید کلو\n\nچو یاد روی توام در دل خراب در آید\nخیال روی تو از راه چشم جانب دل شد\nدل فسرده زاهد چه نشه یا بد از ان لب\nز شوق زود دهم جان پیش خاک ده او\nبعارض عرق آلوده چو دیده کشایم\nدلم چو خانه خورشید میشود ز روشن\nبمغز صاعقه ام شهد ناب ذایقه بخشد\nز پیچ و تاب دل از کشته براف تو گویم\nبجز دعا چه توان گفت کردید همه دشنام\nکند چه شرح خم خویشتن پیش تو طرزی\n\nدرون خانه تاریک آفتاب در آید\nچو برک کل که بگلشن ز راه آب در آید\nبچشم شیشه چه پستی که از شراب در آید\nچکید ام اگر از ناز بر شتاب در آید\nبچشم شیشه اشکم از ان گلاب در آید\nبدیده عارض ماهت چو بنجگاب در آید\nبراه کوشم کر از لبت جواب در آید\nز بیقراری حالم پیچ و تاب در آید\nبجز نیاز چه آرم چو در عتاب در آید\nفشانه شرم و حشمت کجاب در آید\n\nاز بس"}
{"book": "adl0208", "page": 386, "text": "مرا پیش او انچنان حیرت آمد\nکه آئینه هم خود دار عبرت آمد\n\nز خون خوردن غنچه دل چه پرسی\nکه این لقمه اش از ازل قسمت آمد\n\nبمقبول انسان مطبوع سا[ن؟]\nرسید های حالی مرا حسرت آمد\n\nدلم پیش او قدر خردل ندارد\nچه عزت بمالی که بی قیمت آمد\n\nمعانی بکرم که گم دیده چشمش\nبصد جلوه از پرده عصمت آمد\n\nسه روز نوایی که کردی بعزی[؟]\nکه اهل هنر صاحب عزت آمد\n\nسحر در شام من از جانب او\nشمیم نسیم گل عشرت آمد\n\nز ورد و دست یدالله طرزی\nبرویم کشاده در دولت آمد\n\nجواب شوکت در دمشق شام کته\n\nچو سوز عشق تو در جان دوشه ام آمد\nبجای باده شرار از دهان شیشه ام آمد\n\nبجای برگ دمد صوت[؟] شاخ نالم\nز بس خیال تو در تار مار ریشه ام آمد\n\nبصوت راست نه اشگال کته ام هنگا[؟]\nبدوش ناله نی بیرون ز پیشه ام آمد\n\nبچوب تکیه کند بیکه خم شود از غم\nچو سعی زحمت فردا و باد تیشه ام آمد\n\nنهال دل ثمر رسد ز خلوت فکر\nاز ان نگاه نهان پای شخص پیشه ام آمد\n\nز بسکه باخته ام رنگ طرزی از غم شوکت\nصدای بال پری از شکست شیشه ام آمد\n\nدر دمشق شام کته\n\nز بس یاد لبش سرمست در اندیشه ام آمد\nصدای پای مستی از شکست شیشه ام آمد\n\nز بس پیچیده مو مو در خیالم یاد مشرکانش\nبجای آب خون می برون از ریشه ام آمد\n\nکوه بیستون تیشه صد چوش نهان بیارم\nکه بوی خون کوهکن از دهان تیشه ام آمد\n\nدرخت شمع سانم بن[؟] مقامت\nچه شد پروانه گر در سوختن هم پیشه ام آمد\n\nز فیض عشق او با نا توانبها قوی هستم\nبجای بانگ نی آواز شیر از بیشه ام آمد"}
{"book": "adl0208", "page": 387, "text": "کنار جوی شیر شعر شیرین چونکه بنشینم صدای خنده شیرین بکوشش میاید\nدمد یاقوت بر جای ثمر نخل خیال من زبس آب لب لعلش بجوی ریشه میاید\nبپیچ و تاب گیسویش بسن جمع حلقه خم خورد نسیم بوی مشک از ریشه اندیشه ام آید\nچنان از خون بود لبریز طاق سینه‌ام طرزی که در دستم دل خونین بجای شیشه ام آید\nدر شام شریف گفته\nچنان پر نشه ام دل از خم اندیشه می آید که تا بینی نه از مستی بدوشش شیشه می آید\nدلم پر کوهر معنی شد از پیچ و خم فکرت ثمر بر نخل مارا در بزور ریشه می آید\nز راه عشق این جرسنگ خارا دور میگند بزور بازوی فرهاد نوک تیشه می آید\nفغانم از حلاوت در درش شهد ناب کجائی ناله شکر زین بستان پشه می آید\nچو موج می بجوش آید بجایم استه خونم که این خیل مزید ان قاف اندیشه می آید\nز بس از باغ گلهای دماغش ناله میخیزد نفس از سینه پر خون بهار اندیشه می آید\nبروی تیغ و برپشت کمان از بهر جان دادن جوانمردان برغم غیرت هم پیشه می آید\nچنان آمد بجوش از شور سودا خون امین که جای می کف خون از دهان شیشه می آید\nبکوه بیستون شعر طرزی از نی کلکم بگوش معنی شیرین صدای تیشه می آید\nجواب بر طرزی در شام گفته\nتیر چون راست در آغوش کمان می آید یک کمان پیشتر از تیر نشان می آید\nراستی کوشه نشینان بریاضت یابند تیر از چله بآغوش کمان می آید\nخم چو خالی شود از می ز سبک مغزیها از دم باد بفر یاد و فغان می آید\nراز تا فاش نگردد کشا لب بسخن گوهر راز دل از جوی زبان می آید\nکل بسر چنگ و آغوش صراحی در کف سوی مابار عجب جلوه کنان می آید\nغنچه در چاک گریبان کل از شرم خرد یار چون بر زده دامان بمیان می آید\nاستنی"}
{"book": "adl0208", "page": 388, "text": "بر سخن جای چنان درلب او تنگی کرد که نفس سوخته بیرون ز دهان می‌آید\nلبش خنده از ان تنگ نگیرد که ز راه دهن تنگ نفسان می‌آید\nزندگی پیر بهین تنگ نکو کیر شود بیستو از بسکه دل از خویش بجان می‌آید\nبسکه ذکر تو بود ورد شبانروز من پیشتر از همه نامت بزبان می‌آید\nپیر میکده دی باده فروشی میگفت کر خورد پیر دین باده جوان می‌آید\nتیر تدبیر کر راست بتقدیر شود کار ناوک ز خم پشت کمان می‌آید\nارزو قصر سعادت به نظیری طرف همه بیقصد خدا کو به نشان می‌آید\nجواب امیر خسرو دهلوی در شام شریفه گفته\nبه قوامکاه با ترکش چو آن مه کیش می‌آید زشادی جان من یک کام از هر نیش می‌آید\nکوجون چاک از حم سینه من پیش می‌آید که هر ساعت ریشم زان مزه صد نیش می‌آید\nز تیمار یک شب تاریک و هیرسند دونفش نمیدانم در ین ماه چه بر من پیش می‌آید\nکجا کشتم که چابک بکذر عم این شان اندام رسم دور از خیال عقل دور اندیش می‌آید\nبمیرم و صن بالا بیند یکرو کردن بیا دشن که در پیر کسن دول از خویش می‌آید\nبجای درد از رحم دلم کرد نمک خیزد زبس اد لعل پر شور شربک بر ریش می‌آید\nبدل از دوستی نیگرد بردای ریاضتها کسی کز استقامت کرد در می پیش می‌آید\nکجا سنگی بلی از ذره کمتر شته در زن من ز بس بر دل غم او بیشتر از پیش می‌آید\nشبان با محنت عشقش بدل پیوند ها دارم مرا عم غم برادر درد وحسرت خویش می‌آید\nشد کم سو چشم طرزی آب دیده خسرو که بیش است از جشم مرچه باران پیش می‌آید\nجواب هلالی در دمشق شام گفته\nچو با دجوی شیر از گشت فرهاد می‌آید روان تا بیستون در ناله و فریاد می‌آید\nزجای کحد جهم همچون سعید از پیوس مینا شرار گرمی حسنش مرا چون یاد می‌آید"}
{"book": "adl0208", "page": 389, "text": "بخرام جلوه چون سوی گلستان بگذارد پایم\nمژه در چشم دانم شد سفید از انتظار او\nزبس در خلوت گل ناز پرورد است وی گل\nز دل از بسکه شور درد میجوشد ز بیداد\nکند چون که و طوق بندگی شمشاد در کردن\nبوضع یار میخندم بحال خویش میگریم\nبلالی گفت با طرزی که از سنگینی دردش\n\nز خجالت در پسشت سایه شمشاد می آید\nزبس آهسته سوی بام آن بادم می آید\nزجیب غنچه با گلشن بصد شرم باد می آید\nز زیر پای فریادم صدای داد می آید\nچمان سوی چمن چون کو مر از یاد می آید\nتغافلهای یار او مرا چون یاد می آید\nاگر با کوه گویم کوه در فریاد می آید\n\nجواب شوکت در دمشق شام گفته\n\nچنان بیرون خیالش از دل مایوس می آید\nبگوش از آمد و رفت نفس از حسرت بوس\nز آواز پر تیر توای شوخ کمان ابرو\nز دل از بس گل کشت تمنا می دمت سرزد\nچو چشمش کرد بر حال دل زارم نظر گشتم\nزبس از صدق در دیر محبت بندگی کردم\nزبس از خجلت تر دامنی بر خویش میگریم\nبرویم میدود از شوخ چشمی تا سر مژگان\nچو مار گنج یاد آور دگر در خویش میکردم\nز پشت بام شوکت چشم چون بالا کنم طرزی\n\nکه گوئی نور شمع از پرده فانوس می آید\nصدای سودن دست کف افسوس می آید\nبگوش من صدای شهپر طاوس می آید\nباستقبال من بوی بهار طوس می آید\nبرای پرسش بیمار جالینوس می آید\nرسانم پرده دل ناله ناقوس می آید\nسرشک از شرم از مژگان سبحوس می آید\nسرشکم در نظر از مردم جاسوس می آید\nبدل از بس خیال گنج دقیانوس می آید\nمرا خجلت ز پای خویش خون طالوس می آید\n\nجواب شوکت در دمشق شام گفته\n\nسحر در دل خیال حسن آن گلشن بدوش آید\nزفیض صحبت مینا چنان مغزم بجوش آید\n\nز رنگ گل نگه بیرون جسم غنچه پوش آید\nکه آواز صدای پای موج می بگوش آید\n\nزبس"}
{"book": "adl0208", "page": 390, "text": "۳۸۵\n\nز بس در مجلس رندان ادب ننگ حیا ریزد صدای قلقل مینای می از لب خموش آید\nچو جام شیشه و پیمانه را دیدم بدل گفتم کز خیل پری از کوه قاف مینوش آید\nز سانو باده رنگین بسان چشمه میجوشد ز بس خون می از یا دلبعلش بجوش آید\nمژگان کشم چشمش دویدم بر لب گفتم سبو بر دوش سرمستی بکوی میفروش آید\nبجیب غنچه میغلطد گریبان نگاه من ز بس از ذوق او خون آشنایش بجوش آید\nکمان ابرویش را حسن او چندان کشید از هم که نوک گوشهای ابرویش تا بچ کوش آید\nز چشم او بس کیه طوفان کرده پیرامون ز جوش اشک مژگان سرخ بیا بدوش آید\nپیش لعل خندانش جو شوکت طرزی از شادی بلب همچون کل شمعم تبسم شعله پوش آید\nجواب شوکت در شام شریف گفته\nخرامان چون بکلشن آن بت کلرنگ می‌آید صدای نال بلبل از شکست رنگ می آید\nز شرم آن تبسم رنگ کل زان سان پریده که شور خنده کل از شکست رنگ می آید\nبنک بوی کل از ناز صبا پهلو تهی کرده به تنگی خنده از بس زان دهان تنک می آید\nبافسون پری زان سان دماغ شیشه نازک شد که از مینای محفل بدوش سنگ می آید\nچو نبض لعل طپدار شوق موج باده در ساغر بسوی بزم چون آن ساقی کلرنگ می آید\nازان جو بن موج از صد جا گریبان میدرد دائم که همچون آب سروقامت از چنگ می آید\nچو بوی کل خجالت بسکه پیچید در پایم نفس همچون رگ کل از لبم کلرنگ می آید\nز بس مضراب طافت میزند ناخن ستارش صدا از هر دلم بیرون بسان چنگ می آید\nچو کوشش سوه ساز مخالف گشته نوبهار نوای نغمه عشاق بی آهنگ می آید\nبدلتنگی نفس از لب بدون پیچیده بر خیزد چه سازم این حباب از راه نقب تنک می آید\nز شور میکشان در بزم از بس قصه میبارد بفرق شیشه از آواز قلقل سنگ می آید\nچنان طرزی چو شوکت گشته ام دیوانه خوی که از رنجیر هم آواز شکست رنگ می آید"}
{"book": "adl0208", "page": 391, "text": "۳۸۶\n\nجواب صایب در شام شریف گفته\n\nیار چون جلوه کنان جانب ما می آید\nپیش سر زده بالب دل بطافت کین\nپیش طاق خم ابروی تو ای قبله جان\nهر پا بوس کف پای تو از بند رهند\nبچمن جو که خرامي هواي رخ تو\nغلط انداز کرسوی من افکنده نظر\nشک چین هرخم زلف تو را ریختن\nدر شب سرمه چشم سهلت بر دل من\nصبحدم وقت سحر گفت بطرزی صائب\n\nسایه میگذرد من از رشک خدا می آید\nبه تماشای تو بر دوش صدا می آید\nقد محراب بتعظیم دوتا می آید\nخون من در ورق رنگ حنا می آید\nرنگ یک یک کل از کل بهوا می آید\nکه دلم آینه بر دوش صفا می آید\nدر کف ماطه اهوی خطا می آید\nغنچه آن مرغ چنگ بلا می آید\nنفس بوی دل از باد صبا می آید\n\nجواب مخفی در شام شریف گفته\n\nشراب نابکلویم فرو نمی آید\nبسان لاله بدل داغ کارئی دارم\nگره شود چو گهر آب در لب خشکم\nچنان بیار شدم وصل درده افت\nبخون شوی رخ و پس کفاره سر به پیما\nزبسکه فرد شدم در حساب بکثریت\nنهال عمر جوانی ز مغز بیرون کن\nچنان میکده از مستی اوفتاده ز پا\nچوشمع گر چه لبم از زبان درازی سوخت\nچنان ز معنی اثبات نفی من خایت\n\nچو شیشه خنده بزدن از کلو می آید\nکه کار بخیه اواز ر فو نمی آید\nکه میتواب فرو در کلو نمی آید\nکه در میان سر یکتار سو نمی آید\nکه این نماز بجر این وضو نمی آید\nبغیر یک نه زبان حرف دو نمی آید\nکه آب رفته از ان پس بجو نمی آید\nکه دستگیری جام از سبو نمی آید\nولی برون ز دهان گفتگو نمی آید\nکه رنگ رفته من تا برو نمی آید\n\nو مخفی"}
{"book": "adl0208", "page": 392, "text": "چو تخمی تخم دل طرزی بنور خون لبریزم چه شد که اشک در چشم مردم نمی آید\nجواب ملالی در شام شرف گفته\nجهان تیره ی او در دیده روشن نمی آید بجشم هر دو عالم چون سر سوزن نمی آید\nنکوی او دل بیسوا سوی گلشن نمی آید بلی کل را اثر در دیده روشن نمی آید\nچرا پروانه سان دل را بشمع او نسوزانم که غیر سوختن کاری ز دست من نمی آید\nچنان از مستی عشقت ز کار افتاده دست من که از دستم گریبان چاکی دامن نمی آید\nگورنک و رنگی کرده کل در غنچه و بلبل که صوت عندلیب از جانب کلشن نمی آید\nبا سم شخص نتوان رسم پاکان آکنی جبار روانهای بکار از چشمه سوزن نمی آید\nصفای مرقلب از نفس سرکش کی شود ظاهر برون آئینه از خاکستر کلخن نمی آید\nمغلط با محق کی متقابل میتوان کشتن نمط بازی بچشم از دیده روزن نمی آید\nنهنگ خار پهلو دار پنهان در بغل دارد از ان ماهی برون از آب بی جوشن نمی آید\nسفیدی میکند چشمم یکه گوشه نشینم چرا از یوسف کل بوی پیر اهن نمی آید\nغنی از پهلوی چرب ایچنین برخویش میبالد زشمع این خنده های کرم بیرون نمی آید\nچه شد که قدر من نشناخت شهناز کوری بخت تمیز خوب بد بیدیده روشن نمی آید\nمالی کشت با طرزی که در راه غم خوبان بغیر عاشقی کاری ز دست من نمی آید\nدر جواب اپسر طرزی صاحب عندلیب کلنجر گفته\nتا عشق تو مرا بدر دل استاد آمد سبق بزود گذشتن ز خود مرا یاد آمد\nمیتوان را چو بدل یاد ز نشتر دآمدم تیشه زد بر سر و از در و بفر یاد آمد\nنقطه عشرت اند و در ترانه افغان بیکر انغو د ول من چون الف آزاد آمد\nروشن خاک جگر نیست طریق دل ما سر این سلسله از شانه شمشاد آمد\nباید اوید چو آمد سوی من دیده دام چشکی زد بمن و گفت که صیاد آمد"}
{"book": "adl0208", "page": 393, "text": "۳۷۸\n\nخنده سینه نگوکشم ز غماز کسی\nچون صدای پر پروانه پریزاد آمد\n\nخواست تا نقشه تصویر میان تو کشد\nموی برنوک سر خامه بهزاد آمد\n\nبر صفحه خورشید نویسد نامش\nبیت ابروی تو ما تعجب صاد آمد\n\nجای خال ارخ تو خال خدا ئی سر زد\nزینت وجه تو از حسن خداداد آمد\n\nبسکه دلتنگ ز جمعیتی نفسم شدم\nدل برون از دهنم با نفس ناز امد\n\nدانه و دام درین دانه و دام درین دامگه وحشت چیست\nارزوهائی تو از بهر تو صیاد آمد\n\nهر خط بندگیش جرعه شمشاد تو\nبسکوان سروسهی چمن ازاد آمد\n\nعندلیب سخنم امد و با طرزی گفت\nسخنم از اثر طبع خداداد امد\n\nجواب ملاجامی در شام شریف گفته\n\nازان چشم چوی شیرین و د خون اید\nکه مانک تیشه نه هنوز از بیستون اید\n\nبسان شیشه پرمی لبالب میشوی ازوی\nدلت گر یکنفس از خود بیاد او برون اید\n\nمگر خونین دل از یاد رخش در سینه میتپم\nکه هردم از دهان آه گر مم بوی خون اید\n\nمرود نبال چشم و ابرویش دیوانه میگردی\nز رنگ سایه بال پری بوی جنون اید\n\nز دور گردش آن نرگس جادو بپرهیزند\nبلاوفتنه ریزد سحر و نیرنگ فسون اید\n\nبصحرای غمش دل سیکو برگرد کدورت شد\nنفس بر خاک همچون گرد باد از تست\n\nنباشد تا بدل دردی نخیزد گریه را کردی\nبلی خوناب اشک از دیده از غم در درون اید\n\nبه پیش دیده اهل نظر کی میکند شوخی\nبسان اشک از مژگان حسرت سرنگون آید\n\nخدا را گوشوار در مشو آویزه گوشش\nمبادا رعکس کو ہر طرف کشش مکدون اید\n\nبطرزی گفت جامی لعلها پر خون بیارد سر\nمرا بر هر زمین کز دیده اشک لاله گون اید\n\nجواب امیرخسرو دهلوی در شام شریف گفته\n\nچون قابل من از پی قربان من آید\nپس رود روان من من جان من آید\n\nچون"}
{"book": "adl0208", "page": 394, "text": "چون بخم دهم کوچه بردی دم ناموس\nگر ترک من ارمانه بمیدان من آید\n\nاز بهر تماشای رخت طفل سرشکم\nاز دیده دوان تا سر مژگان من آید\n\nاز بسکه بیاد تو برم سر بگریبان\nبویت چو گل از چاک گریبان من آید\n\nبر بسته غنچه شوم خنده شیرین\nدر بزم چوان غنچه خندان من آید\n\nاز شرم خرد سر در بر پیر قشری\nچون جلوه کنان سر و خرامان من آید\n\nاز ذوق تماشای رخ خوب تو چشم\nنزدیک ترک از سر مژگان من آید\n\nلخت جگر و پارهٔ دل کرده مهیا\nشاید که آن شوخ بمهمان من آید\n\nبی بند کی ما ز دلم شد کرود\nگر روی زمین در خط فرمان من آید\n\nطرزی دلم از رود ز من رفت چو خسرو\nکی باز باین سینه ویران من آید\n\nجواب بکمال مجد در دمشق شام گفته\n\nطوف کوی تو پس از عمر مرا پیش آمد\nسعیها کردم و تا دل بصفا پیش آمد\n\nبسکه ز افسانه دل بردن دلهاست حرص\nپی دل بردیم هر سوی جدا پیش آمد\n\nسینه پر داغ و جگر چاک دلم خونین شد\nچه بلاها که بعشق تو مرا پیش آمد\n\nگریه و ناله من هر دو پی درد و وید\nاشک بس ماند بد دنبال صدا پیش آمد\n\nدر ره فقر دویدم بغم پایم خورد\nصید عنقا بد لم بود ہما پیش آمد\n\nآرزوهای طلب گشت حجاب من و یار\nدر میان من و او دست دعا پیش آمد\n\nگر چه چون کعبه ز خط ستر تو پوشید سیاه\nلیک ما را ز سر صدق صفا پیش آمد\n\nدوش سر گرم نظر بازی چشمش بودم\nناگهان چنک بلای مژا پیش آمد\n\nیار با خویش نهان جلوه فروشی میکرد\nدل چون آئینه ام روی نا پیش آمد\n\nگاه در اشکم از او و که از گریه در آب\nبر سرم در غم هجر تو چها پیش آمد\n\nپیش ترکان با طرزی چنین گفت بکمال\nفتنه آورده همین روی طلا پیش آمد"}
{"book": "adl0208", "page": 395, "text": "جواب صائب در دمشق شام کفته\nتیغ مژکان توام چون بنظر می آید اشکم آلوده بخوناب جگر می آید\nنفسی خوشه بآه بر آید ز لبم این عجب شعله که بر دوش شرر می آید\nما هم از نغمه قانون مقامات دمم مرقض زمزمه ام طزر دکر می آید\nآب شعززم از جوی صفا کشته روان نهر طبعم کز از بحر گهر می آید\nخامه ام میگودم از عقل و دانبا داند از لبم رخن طعم شکر می آید\nیکقدم پیش مژکان تماشای سخت با نکه مرد مک از دیده بدر می آید\nطفل اشکم بنظر کرچه د و د پرشت چون مژکان کذر د زود بسر می آید\nکام من خشک از خام سفالین ست کرچه آب فراوانم با بکر می آید\nهر فره شاخ کل سحن ماید بنظر بسکه خون دلم از راه نظر می آید\nهیج از دست حم زلف تو ناید بیرو هیچ دانائی که اران سوی کمر می آید\nینحیا بان کلستان بیا کشن بیان آب خوبی همه از جوی نفر می آید\nکفت صائب جو مدل خشکی طرازی مینه سنگ بر سینه ارباب هنر می آید\n\nدر روش بیدل در دمشق شام کفته\nخار ا تا کف دست نکار پیش بچنک آمد زما ر رنگ دست مارس در یشک\nچوبوی کل در و جیب لطافت نمک دانرست سخن نازک بس پرون ازان لبهای ناکست\nزه بند یقنی طاؤس کل تا دا من کلشن زرو جهش بال و پر پرواز ر کست\nز سعی نارسا بگذره با افتاد کی کوس ز قعر بخر تا کوشت سان پای آبکست\nمعنی بستی کردم چنان اثبات پیری که تصویر تم نوک خامه نقاشی بن سکست\nهو بوی کل نشد آلوده وا مانم برنگ کل از فیض بیخودی میر مکندل او زیر ر کست\nاز بس در کبریا یش ناز فرعونیت بندگی دارد باستقبال عجزهم بی نیازی بهداشت\nباتر"}
{"book": "adl0208", "page": 396, "text": "۳۸۱\nزید در گوشی می برد دست نگاهش\nز بزم ما که بیرون رفت امشب به کران شاد\nمرا بر ق از نیرنگ چشم سحر ساز آه\nبیاد آن لب شیرین بکوہ بیستون رفتم\nز پس در شعله رنگ شفق بیتاب میشوم\nبگل تارنگ باقی است روی دمی شود ظاهر\nبجشم شبنم سوزن در این صحرای محشر شد\nچو بیدل طرزی روز همره که دامانش بخشاند\nبجان هر هرمزگان دلنشین سر از خدنگ آمد\nبگوشم قلقل مینا عجب باران سنگ آمد\nبلا و فتنه آمد جادو و افسون و جنگ آمد\nمژه ما بر هم آمد اشک گلگون بدرنگ آمد\nگریبان کلویم شمع سان کام نهنگ آمد\nبلی بخت بود چوبهر غرض مانند رنگ آمد\nجهان بی کر کشر جس بدل از سنگ آمد\nبرنگ غنچه این شسته بخاطر بعد جنگ آمد\nجواب صائب در دمشق تمام گفته\nجائیکه سخن زان گل دستار بر آید\nبر صبح بنا گوش تو این خط لولا لا\nبر روی گلر فعت که بچیده خورد تا\nدر محفل رندان لب جام پر از می\nچون پسته خندان شکر شور بر آرد\nبلبل چو انا لغنجه بگلزار سر آید\nتبدوش که دل تماشای جمالت\nاز رهگذر دیدن رویت نکشم چشم\nمانند نفس دل بتمنای سراغفت\nآیینه ام از بس بصفا ساده نماید\nمینای مرا محتسب از سنگ مترسان\nشنید چو طرزی سخنت گفت بر صائب\nمانند رگ از پهلوی گل خار بر آید\nنوریست که از مطلع انوار برآید\nیا دود از ان شیر خمار بر آید\nهر لحظه برون تخفه احرار بر آید\nهر خنده کزان لعل شکر بار بر آید\nمنصور صفت کل بسط بر آید\nتا نوک مژه از پی دیدار بر آید\nچون مرد مکی از دیده ام از هار بر آید\nبسیار در ون آید و بسیار برآید\nتمثال از و صورت زنگار بر آید\nاین شیشه ما از دل کهسار برآید\nرا زیست که از مخزن اسرار بر آید"}
{"book": "adl0208", "page": 397, "text": "۳۸۲\nجواب عرفی در شام شریف گفته\nبقتل من شره ات حبقه جقه می اید که دل بپنیام ار زحم خته می اید\nمگر کشتن عشاق میرسد از ناز که چمیش از مژه تیغ بسته می اید\nنگاه من بر خمش چون دست به کردند که پای خط برخ او شکسته می اید\nاگرچه زلف برو از مار خت امد ولیک خال برویت نشسته می اید\nببزم یار کند نا که جلوه پردازی سخن بدون ز لبم جسته جسته می اید\nدلم بیاد رخش بسکه نازکی دارد بدوش کل نفسم دسته بسته می اید\nز زیرسنگ ستمها شنی گوشت نگهبان دلم چو پسته و بادام حسته می اید\nزگوی یار مگر مژده وصال اورد که پیک ناله من پی خسته می اید\nنفس مباده با کتش درون سینۀ من بدوش خنده لبهای بسته می اید\nکسی که طرزی چو عرفی کند شکار صفا غزال قدس بفتراک بسته می اید\nاز طبع خود در دمشق شام گفته\nرخش در مجمع خوبان به از کلدسته می اید لبش در وی برنگ غنچه سر بسته می اید\nندانم تا کرا در خون نشاندی از سرکوه که ترک چشم او شمشیر ابرو بسته می اید\nز راه آب سردارشتم لرزان طپید و میرود بگلشن قد شمشادش زبس جسته می اید\nبجای دل اکر سندان بود در سینه تختم ز نوک ناوک مژگان او در خسته می اید\nز بس از چشم مستش سر خوشی در بزم میبالد بدوش نی صوت شیشه شکسته می اید\nشوم قربان حست کوتهای ابردی نازت که ناوک بر و لم زان شجکان دوسته می اید\nبپر سینه زحم تیغ او قدر است بجزا بسوی باغ دل داغش کل شسته می اید\nلب پر خنده اش از شوخ حیرت زیر میگردد تبسمهای شیرینش چو با در بسته می اید\nنفس اواز پای رفتنش را نشود طرزی بدل از بس خیال او شب اهسته می اید\nجواب"}
{"book": "adl0208", "page": 398, "text": "۳۸۳\nجواب کلمے در قندهار گفته\nدل در چمن چوقد تو سر وروان ندید\nجان همچو عارض تو گلی در جنان ندید\nدر دست صد رقیب فتاده است یار ما\nیک گل کسی بدست او صد باغبان ندید\nاز بس هجوم دل بقدوز لف سیاهت\nجان غمز دل بزلف تو مو در میان ندید\nنگذاشت دل بدست کسی زلف سرکشت\nکس همچو طره ات بجهان داستان ندید\nاز چرخ دل توقع مرهم کند و لیک\nچیزی بجز خدنگ کسی از کمان ندید\nاز اشک لاله گون رخ من زردیشود\nاز ارغوان کسی ثمر زعفران ندید\nهرچند دل زکون جگر غوطه میخورد\nچون ستم خبر خنده مرا در دهان ندید\nهر دیده که روی ترا بی نقاب دید\nطرزی صفت زکر بگل گلستان ندید\nجواب شوکت در کابل گفته\nچون خیال عارضش از دامن گل میگذر\nرنگ گل بچون که از چشم بلبل میگذرد\nبسکه چشمم زسرشک دیدن او سرخ شد\nهر رگ گل چون شرر از دیده گل میگذرد\nبر سراب خجالت شکند چون نار موج\nگر نسیم طره اش بزلف سنبل میگذرد\nمیشود بیبرگ چمن تازنگه موج بهار\nیاد لعل او اگر بر خاطر مل میگذرد\nمیفتد چون اشک عاشق غنچه از چشنگل ک خاک\nگرتمنای رخش بر یاد بلبل میگذرد\nخون حسرت شهاد نگاه ناز او چو موج\nیک شمر گردن بشمشیر تغافل میگذرد\nبسکه میروی تو گلشن تنگ شد برعنک لیت\nاشک بلبل همچو رنگ از دامن گل میگذرد\nبرهوا از بخودی هردم زره سازی کند\nچون صبا پر پیچ وتاب چین کاکل میگذرد\nهرکه دست از جان بشوید پیش مشق المران\nفارغ از موج خطر با شد چواز پل میگذرد\nخویش را چون کاه در میزان مقداری کند\nاز سبک مغزی کسی چون از تحمل میگذرد\nدر میان خاکساران صاحب شوکت بپوش\nهمچو طرزی هر کس از خوی خجل میگذرد"}
{"book": "adl0208", "page": 399, "text": "۳۸۳\nجواب شوکت در کراچی گفته\nعاشقان صد سال چون کل سینه پر خون کرده‌اند تا ز دل نقش خیال غیر بیرون کرده‌اند\nاز حنای فته رنک شراب لاله کون دیدها پای نکه از ناز کلکون کرده اند\nدم شماران غم باد جهالت دمبدم سرد در عالم چون سیل ز سینه بیرون کرده‌اند\nاهل دل از الفت دنیا و عقبی مردوار دست همت را بسان ابله بیرون کرده‌اند\nدامن وصل کلاب آسان بکف ناورده‌اند سالها چون کل درین غم سینه پر خون کرده‌اند\nصاف طبعان نو در باریکی موی کمر عینک از آئینه طبع فلاطون کرده‌اند\nبسکه اتش شر ا نت خورده خون ارزو از نفس فانوس را چون شمع کلکون کرده اند\nناله را بر جسته تر از سر و می آرد بلب نکته سنجان طبع را از بسکه موزون کرده‌اند\nتا کند طرزی مر دیوانه عشق بتان در شراب سرخ دار خال افیون کرده اند\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nشب که با دین نهاد در دل ما بوسی نبود ذره بر هم زدم جز کف افسوس نبود\nحسن بی پرده چوشد تار نظر میسوزد داغ محرومی پروانه که فانوس نبود\nما ز کردون سبکبار رخ خود ارادیم بوی کل در قفس کل همه محبوس نبود\nدر زبار کده ویر خرابات مغان بود صوت دل ما ناله ناقوس نبود\nدر بله برده اسرار غم عشق مرا چشمک داغ که از دیده جاسوس نبود\nدوش فیض جنون در چمن ببرنکی جلوه در نظرم بود که محسوس نبود\nناله ام آه و کم کوشر خراش فلکم همچو اشک مژه ام طالع معکوس نبود\nدر بهار چمنستان خیالش طرزی همه داغ تو کم از پر طاؤس نبود\nاز طبع خود در شام شریف گفته\nدر چمن سرو قدش از بار غم آزاد زاد شد از ان آزاد بنهابش دل شمشاد شاد"}
{"book": "adl0208", "page": 400, "text": "انقدر بیداد مش داد در بیداد داد\nمدتی سنگی که دانه جوی در خون طپید\nبسکه اسیر فغان شد مرغ بیداد غم\nمیدید همراه دل مرد من از فریاد یاد\nبرد از چرخنه می دور گردون دانه دل\nخانه پیر مغان یا رب مدام اباد باد\nحال چون به گوشه چشمین میدیم عقل گفت\nکلک قدرت خوش نوشته بر سر این صواد باد\nخاطر ازادگان در بند دان دانه است\nفارغ از قید جهان شد هر کسی ازاد زاد\nبزم دو شن را ندانم ساز عشرت یاکمی\nتاحال او ز دم شد خاطر نا شاد شاد\nطرزی هر کس شعر من بشنید از انصاف گفت\nدر سخن این لطف اور افیض استعداد داد\n\nردیف الذال دیوان طرزی صاحب طبع عزیز\n\nای در مذاق جان سخنت چون شکر لذیذ\nدر قند مصر لعل لبت بیشتر لذیذ\nهرگز نزاد مادر گیتی هزار سال\nدر لطف و دلبری چو تو زیبا پسر لذیذ\nگویا بجای شیر شکر خورده که هست\nهر عضو تو ز عضو دگر بیشتر لذیذ\nزاب نبات نخل قدش دیده پرورش\nهمچون رطب از ان بودش بار و بر لذیذ\nکس ندیده سرو میوه شیرین براورد\nجز سرو قامت تو که دارد ثمر لذیذ\nشیرین ز می نا هر چه بخاطر رسیده است\nچون می که جود تو با تا به لذیذ\nطرزی نمود در زمان وصف ان لبان\nگردیده زان سبب سخنش چون شکر لذیذ\n\nردیف الراء مجمله دیوان طرزی صاحب\n\nگشوده غنچه با د صبا کتاب بهار\nبعالمان چمن میکند حساب بهار\nببیم سوختن نرگس جو بید بلرزد\nکه در شکنج بود غنچه از عقاب بهار\nسؤال مشکل با دبهار حل نشود\nگرکه گل بگوید دهد جواب بهار\nعذار شاهد گل اب افتاب ندارد\nاز ان بابر نهانست افتاب بهار"}
{"book": "adl0208", "page": 401, "text": "۳۸۶\nبذوق بزم گلستان و دیدن گلشن دود شکوفه و کل مست در رکاب بهار\nزروی غنچه چوشبنم کلاب می ریزد بجوی رگ رک کل خطه شتاب بهار\nشور ناله بلبل نکر د مژگان باز زبسکه غنچه بود سر گران خواب بهار\nچوکل به شوق رصد جای میدرد دامن بکو شش غنچه چو آرد صبا خطاب بهار\nز شور می نه آغوش خود د و بیرون زبسکه شاهد کل میخورد شراب بهار\nمگر صبا نی تعمید قصر کلزار است که جو صحن جمن میکشد طناب بهار\nبکوش طرزی افغان بناله بلبل کش بروی اتش کل کشته ام کباب بهار\nجواب صائب در کابل گفته\nخیال بادۀ بی تو کر کند و سوی کلزار تموج عرق کل کند سرا ز دیوار\nبارزوی تو ای کلعذا رغنچه دهن نکه بدیدۀ خفاش از ان بصورت خار\nچو و صف لعل سخنکوی تراکنم بچمن زبان غنچه فغانه ها کند جو موسیقار\nرسید فصل کل و وقت باده ملعی است چه انتظار دهی ساقیا بیا د بیار\nزمان عیش و نشاط است موسم شادی هوای باغ و شمیم کل و نسیم بهار\nچو عندلیب بوصف رخامه طرزی بسان غنچه برا ز خون دل کند منقار\nبرید و شس بیدل در قند ها ر گفته\nز من چونا م ونشان من چه سراغ پرسی وچه خبر که برون زده سر هستیم ز بهار بیخودی ثمر\nتو درین چمن بهوای بر چه تنی چوریشه میکشد که درین بهار خزان اثر نه نهال ماند و نی ثمر\nچو حباب تا یکی از نفس بسرت نهی کله هوس بچه روی بشکنی این قفس که برون کشی ز سپهر سر\nمبری علاوه ز همتت بتلاش کو شش پایه که مدام تشنه لبی کشد ز محیط کام و لب کر\nبخم سما ز یش می پرسی که پیکش نیرس که بسوزن مژه کن رفو دل پاره پاره تا دکر\nنزدیم ساغر امتحان زنگاه دیده در فشکان بمن و بعظم آن با آن چه فسونی که نزد سحر\n\nچو یکتی"}
{"book": "adl0208", "page": 402, "text": "۳۸۷\n\nچون کی سرد ع من ای طوطی نسیم دار هم از قفس بود از فغان دست هوس دمبار بیجران کذا\nبخال آن لب شکر بن مر اکره شده خون دل که هزار عقده گره بود زلبست سینه نی شکر\nکف از طرازی بخردل داغدار جنون اثر ز خیال جلوه دور کند چونی از فغان چه دهی خبر\nسردار غلام حیدر خان پسر امیر کبیر از طرزی صاحب دارش تخطی کرده\nبود در قندهار گفته\n\nگلشن ارمن میسازد امروز از ما خواست عطر غنچه آسا دل ز جوش شوق شکر باست عطر\nاز علم پرده نا محمد دین آن گلندار هر طرف از چار سو ما عالم با لاست عطر\nدر گلستانی که یاد بخت رویش وزد غنچه گوید با نسیم حرف با معنی ست عطر\nهرسرنگی غنچه اش یک عطر گنجینست گوییا در گلشن رویش درین میناست عطر\nما بدیهای سرشکم عکس رویش جلوه کرد آب نبود بلکه سر تا پای این دریاست عطر\nتا که نام گلشن حسنش بلب آورده ام در دهان خلق طرزی گفتگوی ماست عطر\n\nبر روش بیدل در کابل گفته\n\nمرا چو غنچه دلی هست پر زخون جگر بسان لاله در افکار ممیزنم ساغر\nز بسکه بخت بردیم طلسم خشکی بست غریق بجم در و هم نیست برایم جو گهر\nسیاه روزی ما را حشم کم نگر که صیقل رخ ما نهیست ست خاکستر\nبر آسمان شکند بیضها حباب سرشک نشانده تا مژه ام آستین دامن تر\nزسرد مهری دلها بکار سه چشم فسرده چون تک چلمت تار های نظر\nشپر حس جمال نال زار پاره پاره من نشسته تیر حجابت بسینه ام تا پر\nزسوز عشق توام بسکه سینه شعله زند برون رود زدها نم بجای ناله شرر\nجهان خط تو کرد نگینی کند عطر که حکم تیغ ترا چون قسلم کشیده بسر\n\nبر طرا شیخ سعدی در کابل گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 403, "text": "٣٨٨\nزار بمار بر قم مرقعه با تار بیا قسم بخور در جهان ساقی خمار\nگلی بهر که مبادا بشکل کی نبود درین زمانه نگر خوار تر بود از خار\nفلک بساغرم از جای باده خون ریزد بمزرعم ندهد از جای آب بحر شرار\nکمی که گریه کنم قطره ای اشکم را فلک گره کند و انگند برسنگا\nاگر چه آب دوچشم فلک برو یزدوش ز خواب باده بخستیم نمیشود بیدار\nعروس بختم اگر روی خویش بنماید شود چوزلف بتان افتاب تره وتار\nعذار اتشه زنکار کرد و از پنجم بخاطرم ز کدورت نشسته صد غبار\nز بس بزندگی خویشتن بجان شدم نفس بسینه خلد هر زمان بصورت خار\nزبان شکوه طرزی بستر الوداست ز صفحه تیغ جفایت مکر وریغ مدار\nنامه در استدعای وصال در کابل گفته\nایا نسیم صبا کردوی بجانب یار سلام من برسان بر حسین بچاک کذار\nبکوبعجز و نیازک که ای شه خوبان بکو بسوز و گدازک که ای نسیم بهار\nز دوری تو بجان آمدم ز دست غمی قدم بپرسش من نه که رفت وقت کار\nنماند طاقت و صبرم دکر ز رفتن تو بیابیا که منم بلبل و توی کلزار\nز بلبلان نکشد کل زیر پرده عذار زباغ کس نکند منع عندلیب هزار\nکجاکپای تو ای سر و نونهال چمن که دل ز دیده برآورده مر پی دیدار\nز فرقت تو چو پروانه سوختم ای شمع بیابکلبه تاریک من قدم بکذار\nمرو مرو که دلم میشود ز خود بیهوش بیابیا که چو جان تنک کیسه ست بنا\nز درد دوری روی تو جان بلب آمد چرا قدم نگذاری بپرسش بیمار\nز هجر عارض چون از رتوای دلب دل زار حزینم میکشد ازار\nبکجاکپای تو کان توتیای دیده ماست که درغمت شدم از جان خویشتن بیزا\nچنان"}
{"book": "adl0208", "page": 404, "text": "جان ضعیف شدم از فراق عارض تو\nکه کر بنام رسم زندگی بود بسیار\nچه نقص حسن جمال تو میشود آخر\nکه بیحجاب در آئی بکام یکبار\nچه کم ز شوکت و شان تو میشود ایحی\nکه است سوی من انتی بچهره گلنار\nخدار یارس مردمی چو نور بصر\nبسوی من بخرام و قدم بدیده گذار\nبخوان نشسته دو چشمم ازین سخن طرز\nکه در حضور بپایش نهم ز دیده نثا\n\nدر حین غضب معشوق که از بزم رفته و در کامل گفته\nبکار عشوه کرم تا بنیاز رفت از بر\nبجای اشک فشاند م ز دیده خون جگر\nبباز آمد و یک لحظه با شتر مقهر\nنهان بدیده من گشت همچو نور بصر\nروان چوشد زپی رفتن آن سهی سروم\nدویدم از غضب او چو طفل خاک بسر\nبالتفات نگاهی بمن نکرد از ناز\nرور وچون نفت اندم دو ید لخت جگر\nز گرم خوی او در براین دل ریشم\nزپای تا بسر آتش گرفت همچو شرر\nدعاش کردم و دشنام در جوابداد\nشدم چو سرمه ببویم نکرد نیم نظر\nچوشد برون زکهم استین بدامن او\nزا شک کشت مرا آستین و دامن تر\nبوقت رفتن او از هجوم غصه و درد\nبخوان طپیدم و بر من نماز گرد گذر\nبگفت کای شده در سحر من دلت بنتا\nمگر بخواب بدیدی که آیمت برسر\nبگفتمش که چه بد کرده ام گناهم چیست\nکه زهر درد هم ریزی از لب چوشکر\nبگفت جرم تو جز اینقدر نمی باشد\nکه دوست داریم ار جان و دل چوکور بصر\nایانگار پریروی ماه پیکر من\nشنو ز من سخنی گرچه غیبت با ور\nکه گر بتیر زنی روستا نم از تیرت\nدرم مقهر برالی نخدمت از در\nگمان مبر که بقهر از رخ تو سر یچیم\nگمان مبر که بتیغ ستم کشم ز تو سر\nز غم تو کشم سر اگر رود جانم\nچرا که پادشه حسنی و منم چاکر"}
{"book": "adl0208", "page": 405, "text": "ببحال طرزی افغان اگر بکریم زار که گشته عاشق رخسار این چنین دلبر\nجواب سلمان ساوجی در کابل گفته\nای که وصف قد تو ادا کند محرر قلم بسینه من میخلد بصورت تیر\nبکاه گریه ز دیدار یار محرومم که اب دیده بپای نگه کند زنجیر\nدو چشم مست تو از بس فسانه وافسون زسوی یک مردم میکند شبگیر\nصدای ناله زنجیرم از نفس خیزد بسینه سکه زند یار تیر بر سر تیر\nچو دام و دانه خال و خط ترا بیند پرد بسوی تو از شوق طائر تصویر\nخیال چشم تو دنبال دل چنان دارد چو بک مست که میتازد از پی نخچیر\nمدام دیده براه غزاله فرش کند خیال چشم تو گر بگذرد بدیده اسیر\nکجاست مرگ که کویم بیا بیا طرزی که گشتام خحجل از زندگی و اکسی\nاز طبع خود بفرموده دوستی در کابل گفته\nتا بدیدم عارض گلگونت ای نسرین عذار از دل و جانم رسیدم صبر و ارام و قرار\nجور و بیداد و غم هجر تو جانم سوخت سخت وصل میخواهد که حشم شد بغمدار انتظار\nلالم عشقت خون جردون بجام درد و غم طاقتم شد طاق از هجر تو ای نسرین عذار\nرنگ خحسار تو اتش در دل گلها فگند سرواز رفتار پیشت ماند ای رشک بهار\nای بهارستان خوبی ای گل باغ جنان ای گلستان ارم ای سرو ناز جویبار\nنیست غیر از دیدن روی تو ما را ارز و یمحیاباریخ نما از چین زلف مشکبار\nیک نگاهی کردی و جان دلم را سوختی ای روان جان طرزی در دو چشم اشکبار\nدر صفت تکرار در کراچی گفته\nشد چمن از جوش کل چن عارض گلنار یار همچو بلبل میسرایم بر گلزار زار\nگر میخواهی چو گل از ارز و خندد لبت اشک هردم بیار از چشم کوهباربار\nدرجی"}
{"book": "adl0208", "page": 406, "text": "در چمن چون پرده از رخسار بالا می کند عارض گل مینماید پیش ان رخسار خار\nغنچه با زولاف خوبی با دهان تنگ تو غنچه را بر بسته می ارند در بازار زار\nاز حیا در میتوان دیدن بکومی راز او شوخ چشمیمها ندارد اندر ان در بار بار\nگر میخواهی که داریست دبدل داری مبر خجالت محکم بذیل مردم دیندار دار\nیاد غیر از دل برون کن محرم روی یار شو تاکی باشی زجان طرزی تو با اغیار یار\nجواب صائب بفرموده سردار محمد امین خان پسر امیر کبیر\nدر قندهار گفته\nاز روی شاهد کل پرده بر کشاد بهار قبای غنچه بخوناب نمک داد بهار\nهزار مرتبه حسن چمن زیادت یافت چو صفر غنچه بپهلوی کل نهاد بهار\nچنان جنون کنم در چمن که هر جانب هزار چشم پریزاد کل کشاد بهار\nاگر چه دامن کلشن ز غنچه لبریز است بصورت دیمنت غنچه زنزاد بهار\nزبسکه شبنم کل موج زد بطرف چمن بخاک راه چو برک کل اوفتاد بهار\nکرکه خون دل کلستان بجوش امد که خون دل زدرک ارغوان کشاد بهار\nبخور طرزی از سان طریق زهد و ورع که داد و دین مرا همچو کل بیاد بهار\nاز طبع خود در کابل گفت\nدهان پر نمک شور تر ز قرص پنیر مه جمال تو برده صفار بدر منیر\nمنم ز غصه چو مارنج زرد و تلخ دهان توی ز خنده شیرین جو شکر چون شیر\nز دوری تو جلیبم ترنج سان پر چین ز فرقت تو رخم زرد تر بسان زریر\nز عشوه تو دلم شور شد چہ کان نمک ز غمزه تو دلم شد چو تیردان پر تیر\nتو خواه عشوه کن و خواه ناز خواه عتاب کجا روم که بزلف تو دل فتاد اسیر\nچراقی تو که هر جا جمال بنمائی دل از جوان بربائی و نقد جان از پیر"}
{"book": "adl0208", "page": 407, "text": "٣٩٣\nاگر چه لاف زدن کار نیکمردان نیست\nمن آن حریف ظریفم که از نظر سفیها\nمنم همای همایون کمک بنمک شر\nولی بدام دوزلف تو جو شب در افتادم\nچوشد چنین تو هم از راه مهر با مهسا\nبهر کجا که هم پای دیده کش نمایی\nو گر نه تو نبود رسم دلنوازیها\nزیاده در دسـر یار را مده طرزی\nولی به پیش تو یک نکته میکنم مکرر\nکشم زموی شکافی بنفکر موژ محشر\nکه سایه ام سبب راحت و غزو پر بر\nنه از خطاست که این بند گوشه نقدر\nبحرف سخت به پیمان سست خورد مگیر\nزهرحرف که در آیم چو زلف ماتم گیر\nگریزم از نظر سبک منظرات چون تیر\nکه پیش شاہ فضولیست گفتگوی فقیر\n\nجواب ثراحمد خان پسرامیرکبیر در کابل گفته\nچوبوی غنچه هوائی شدم بوی بهار\nدلم چونکهت کل عاقبت بطرف چمن\nمکر هوای چمن در دماغ غنچه رسید\nچمن نه صورت کل کارخانه چین است\nببزم شاد کل بر بساط عیش چمن\nروی غنچه کل هر که باده نوش کرد\nبه نور پنجه ساقی کلعذار بکش\nبصحن باغ تو زان شر پیاله بکیر\nزخون غنچه رخ نوبهار کلکون است\nنسیم مژده بادهار اگر آرد\nبرنگ بوی کل از غنچه سرشد بیرون\nبسان غنچه مرا هم سخن بود در تکین\nچو لاله آبله پایم بجستجوی بهار\nکشید سر زکریبان کل ببوی بهار\nعقده خنده کل کرد ده بکوی بهار\nصبا بنقش عجب بست کبدی بهار\nبدوش غنچه کشد باغبان سبوی بهار\nهزار رنگ خجالت کشد روی بهار\nزحسرت غنچه دی لنگ شبوی بهار\nکه سنگ باد خزان شکند سبوی بهار\nبجوی آب وان شسته شد روی بهار\nچوکل زپوست برایم بارزوی بهار\nبکنج جیب طبیعت سری ببوی بهار\nبروی صفحه ز تاثبر کفتکوی بهار\n\nباین"}
{"book": "adl0208", "page": 408, "text": "۳۹۳\nبه بین باد بهاریم مو بموطرزی بسان سبزه نو رسته از نموی بهار\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nباده حسن که یارب در سبو دارد بهار کز تماشا صد گلستان رنگ و بو دارد بهار\nاز سبوی غنچه گل باده گلگون بنوش فصل عشرت چوبینا در کلو دارد بهار\nسرو سیمین قصد مستی غنچه میخند د ز ناز باده عشرت تو کوئی در کدو دارد بهار\nاز طراوتهای لطف باد نوروزی بپرس از رگ هریک گل آبی بجو دارد بهار\nخندهای گل مگلشن هیچ میدانی که چیست بوسه زان پای نگارین آرزو دارد بهار\nعارض گلگون گل با هر سحر از روی لطف با گلاب اشک شبنم شست و شو دارد بهار\nچون نگوید وصف باد نو بهاری عندلیب در چمن هر یک گل روی نکو دارد بهار\nزان صبا هر یک رگ غنچه را بو میکند در گلستان عارضت را جستجو دارد بهار\nسوزن ابریک خار آورد و تار سبزه را چاک زخم غنچه را فکر رفو دارد بهار\nلاف رنگینی نباید با رخ آن گل زند از حیا کرد اسن شرمی بر و دارد بهار\nصد قدم طرزی باستقبال حسن درشت بیکه پیش می پرستان ابرو دارد بهار\nبپیرویش بیدل در کابل گفته\nبازچون ابر بهاری چشم تر دارد بهار آبیاری در چمن مدنظر دارد بهار\nتا بسان غنچه بلبل را جگر پرخون کند شاخ گل را در غضب جلوه کرد ار د بهار\nصد چمن خون خور د تا یکت وی گل را غازه است زینت گلزار از لخت جگر دارد بهار\nروز عمر خود چو گل در خنده کردن صرف کرد از بقای رنگ گل گویا خبر دارد بهار\nتار موج می بپای طائر عشرت ببند از پریهای بال رنگ پر دارد بهار\nتیز را چون سبزه سیر دامن گلشن کنیم باز از گل جلوه رنگ دگر دارد بهار\nدامن هر گل بوقلش نگارستان چین فتنه رنگ عجب در زیر سر دارد بهار"}
{"book": "adl0208", "page": 409, "text": "۳۹۴\nرنگ بوی سمن و گلر از صرف غنچه کرد\nچون صبا در قدر دانبهامعنه دار دجا\nتا کجا برشی بیا ای نوبهار باغ حسن\nمیتواند گشت تحسین از گل بردار دجا\nفیض عام او با ستعداد ما دارد اثر\nدر سمن آبست اندر گل شردار و جا\nشعر طرزی جلوه وصف غنچه در سر دست باغ\nدر گل و بلبل معانی بیشتر دارد جا\nدر صنعت ترصیع در تعریف بهار گله\nای رخ نامسترات مثر تر از تو با\nوی خط نورستات دسته زگل سمینا\nخط و لب و گلگنت سبزه و آب بقا\nزلف و رخ مهوشت آیت لیس نما\nغنچه چون پسته ات مغزق شکر خند ناز\nحقه سر بسته ات پر گهر شاهوار\nقامت و بالای توفتنه بالا بلا\nزلف چلیپای توسلسله نامدار\nخنجر مژگان تو سب جگر دوز دل\nترگس فتان تو آهوی مردم شکار\nخط و رخ آل تو آتش و پیچیده دود\nزلف کج و خال تو مهره مار است نار\nقامت رعنای تو مصرع طبع بلند\nعارض زیبای تو داغ دل لاله زار\nچهره با آب تو برده زجانها شکیب\nسنبل تاب تو برده ز دلها قرار\nترگس جادوی تو ساحر بسیار فن\nحلقه گیسوی تو نافه مشکت نثار\nقامت برجسته ات جبه تر از عشوه ناز\nدست حنا بسته ات شاخه گل کله کا\nغمزه خونخوار تو رخنه گر جان و دل\nعشوه پر کار توفتنه گر روزگار\nچونکه شنید این سخن آن بت گلپیر هن\nگفت بیا پیش من غنچه زنگین هزار\nطرز نوا غاز کن چنگ فغان ساز کن\nلب بسخن باز کن در صفت نوبهار\nکشمش ای تو شلب نغمه طراز مطرد\nمطلعی همچون طلب بیست و کوسش دا\nای قد موزون تو سر و لب جویبار\nوی رخ گلگون تو آب رخ نوبهار\nسوسن"}
{"book": "adl0208", "page": 410, "text": "سوسن سرد و سمن باطین نسترن\nبرقد مست مه چمن کرده زکل نثار\nباد صبا طرف باغ نا کذارد کل سرخ\nلاله کرفته جراغ از سزداغدار\nتا بجمن تاخته سر وقدا فراخته\nنعره زنان فاخته بر سزبید و جنار\nواید اثر بهار جون دم جان بخش یار\nعطسه کل هر کنار ریخته در جیب خار\nتا کل بارنک و بو پرده کشاید زرو\nشد زصفا آب جو در جمن ائینه دار\nطرزی دل باخته بیش تو جون فاخته\nسازفغان ساخته بر سر کل جون هزار\n\nردیف الزا بمهردیوان طرزی صاحب\n\nایدل هوس عشق بتا ناز سرانداز\nیا درقدم اول این راه سرانداز\nخواهی که بدیوار خرد سایه صفت خیز\nیکبار ز رخسار مهت پرده بر انداز\nتاقامت هم دوش نالی ای بت شنز\nیک جلوه کش تا ابدم جیب انداز\nصد بار بران در کذر عمر فگندی\nیکبار مرانیز بران در کذر انداز\nهرجند ره تیر تو پیش است بجانم\nبر سینه پر خونم از ان بیشتر انداز\nبکشا بره باد صبا یک کره از زلف\nصد عقده زحسرت بدل مشک تا انداز\nبنمای لب لعل خود ای تنک دهانم\nاخکر بدل غنجه خونین جکر انداز\nبر هم زدن لشکر دل کر هوس مت\nبر قلب سپاه دل ما یکنظر انداز\nقمری بجمن بیش قدسرو تو میگفت\nبخرام سهی سرو مرا از کمر انداز\nای غیرت کلزار کند کن بگلستان\nوز آتش رخسار بکلها شرر انداز\nبکشای لب پسته شیرین بشکر خند\nصد شور زغیرت بدل نیشکر انداز\nاکنون که زبحر تو سراپا بشنا سم\nیکدم کذری بر سرم ای سبر انداز\nتاب دم شمشیر دو ابروی کشی را\nطرزی نتوان داشت خدا را سپر انداز\n\nدرکابل بردوش حافظ بهار امتحان مزار محمدامین جان کشه"}
{"book": "adl0208", "page": 411, "text": "۲۹۶\n\nربود دل من آن شوخ دلربا بستمير بآن دو لعل شكر ريز و زلف عنبر بيز\nسپس كه نجه پريشان و در همي كه مدام مرا ز زلف آشفتگيت دست آويز\nزحسرت لب شيرين شكر افشانت بخون طپيده چو فرهاد خسرو پرويز\nمقابل دم مژگان او مشوايد ل که کرد رخنه در آئينه آن دو خنجر تيز\nدلم جو كان نمک شد درون سينه من بياد آن لب شيرين ولعل شورانگيز\nبدين طراوت جان و خط تو می آيد لبان چشمه حيوان و سبزه نوخيز\nبباغ سرد رهى خواهى از ربا افتد سهي قدان ترا اى خدا بپا برخيز\nبیا و حل مى آلود چشم ميكونت ز خون چولاله مدام است جام دل لبريز\nنميچشي بجز از زهر در دو غم ايدل كزين شادى ايام كرده پرهيز\nدلا جو نكهت كل غوطه زن به بيرنگي جو غنچه تاكه توانی مباش رنک آميز\nز ناله خاک مکن باد بر سر از غم او زآه شعله ميشان بخون ديده مريز\nحسان زدیده نريزيم خون دل هر دم که هست چشم تو خونريز و تير مژگان تیز\nتو آن شهى كه ز بيم خدنگ مژگانت لبان غنچه طپد هر زمان بخون جكيز\nجو چشم یار ز وحشت عنان جانان تا بم که با و آن غزه در دل همي زند مهيمز\nسها غبار ملالی بخاطرت نرسد چو باد ارك كويت اكر روم بكريز\nز قند دار ملولست خاطر طرزی خوشا دمى كه كند رخ بجانب تبريز\nتمام غزل در صفت مزكان كفته\nاى دوابروى تو خونريز و دو مژگان تو تيز وز خدنگ مژه ات شكر دلها بكريز\nبيخبر از نگه كرم تو بودم بدم نشترى زد بدلم آن مزه وكفت كه خيز\nاي بسا لشكر دلها كه بهم برشكني صف مژگان كجت چونکه در آید بستيز\nتترك چشم سيه و آن صف مژگان كج خنجر تيز دمی هست بدست چنگیز\n\nبخم"}
{"book": "adl0208", "page": 412, "text": "تم دستان تو ما در صف مژگان دیدیم\nدل من گفت که پرهیز از ین فتنه گریز\nچند خود دار نی آخر بصف مژگانش\nای دل زار تو با لشکر ترکان مستخیز\nبہر تسداد وم از خانه چو مجنون بگریز\nیا د مژگان وی از بسکه بدل زد شبخیز\nجواب بیخود در کابل گفته\nایشی در جلوه شد بی پرده ما ه من هنوز\nچشم انخور شد چوشد از نگاه من هنوز\nتا لبوسبزه بربان من خندیده است\nنو بهار برق حسر تصت آه من هنوز\nدر خیال زلف مشکین کج پر چین او\nعمر ما شد بر سر موی ستاه من هنوز\nبار چون خورشید بار خار گرم از سیر گذرد\nصبح باشد سایه بخت سیاه من هنوز\nزهر چون زلف پریشانش بهم اشفته\nمیر دو انشعنت حالی در پناه من هنوز\nشاب از مستی بکل شبنم رویش کرده ام\nسالها رفت و نمی بخشد گناه من هنوز\nبکشی بر زلف مشکین شطراند اختم\nمشک آلود است چون زلفش نگاه من هنوز\nگاه بلبل خوانم که عندلیب و که بهار\nمیر بی باکی حسین پر در کلاه من هنوز\nاین جواب آن غزل طرزی که بیخود گفته\nمیچکد چون اش ا و از نگاه من هنوز\nاز طبع خود در کابل گفته\nبزم ما پر زگل و عطر و گلابست امروز\nنکته سنجان همه بفتان کتا بست امرور\nیار بکشو د کمر بسته تقا طسر ناز\nکہ چو کل کلبه ما پر ز گلا بست امروز\nچشم بد دور ازین بزم که در فهم و خرد\nشعر خوانی عوض چنگ و ر با بست امروز\nسکه در حرف و سخن داد معانی دادم\nدل معنی طلبان مرغ کبا بست امروز\nبحث شعر و سخن غرو عبارات لطیف\nجای مینا و صراحی شطرا بست امروز\nپیش آن چشم به بست مزن دم سخن\nترگیس عربده جو بر سر خوا بست امروز\nعوض ساغرمی جام معانی نوشم\nبهتر از فعل خطا کار صوا بست امروز"}
{"book": "adl0208", "page": 413, "text": "۳۹۹\nبسکه آب سخن از جوی زبان میریزم مجلس ما چوگهر عالم آبست امروز\nباش چون حشمت تو گش که طرزی سخن در سوالات عزیزان بجوابست امروز\nدر جواب مسائب بفرمایش محمد خانصاحب\nبه پیش پای غم ای عیش از دلم برخیز ترا بمرگ الم میدهم قسم برخیز\nنه مرد بحر فنائى ولى حریف بقا گره مزن چو حباب از ره عدم برخیز\nعیار مرد ز غم سکه میزند بر زر ندیم در دلی از راه ندم بر خیز\nچو جام تا که برندت ببزم هر دوست بنوش زهر زاندوه بیش و کم برخیز\nبنام خویش اگر طبل عیش میکوبی میان شکر اندوه چون علم برخیز\nگنج سکندر از دست لطف پرریحان بگیر ساغر عیش و زملک جم برخیز\nمیان اهل زبان تا علم شوی چو سخن به پیش معنی برجسته چون قلم برخیز\nچو قلب اهل صفا تا زدت برآید صاف چوسکه در ره محتاج از درم برخیز\nچو داغ با دل پر درد سر بسر بنشین چو آه از لب اندوه و سب دم برخیز\nمباش در پی مدح و ذم بخیل و سخی چو طبع اهل مروّت ز مدح و ذم برخیز\nبود که در پی اهل صفارسی چون کرد ببان طرزی افغان بی کرم برخیز\nردیف سین مهمله\nبر روش شیخ سعدی علیه الرحمه در قندهار گفته\nدل در برم ز فرقت روی تو ہر نفس صد چاک میکند جگر از ناله چون جرس\nبیلو فری شو د لب لعلت زماز کی گر بر لب تو سایه فتدار پر مگس\nحبس نفس حبان کنم اندر طلسم جسم با دمباکسی نتوان کرد در قفس\nبهر نثار مقدم خیل خیال تو جز نقد جان هیچ نداریم دسترس\nخالد برین نظر گلستان عارضت بیقدر تر بدیده نماید ز خار و خس\nبرون"}
{"book": "adl0208", "page": 414, "text": "۴۱۱\n\nمردوان که جمع کرد دل طرزی در محبت\nریزد دو چشمش ارغم هجر تو درین سپس\n\nبر طرز شیخ سعدی علیه الرحمه در غندهار گفته\n\nزان چون مکس نهم بسر دست از فسوس\nاز جوش مور خط لبت نیست جای بوس\nگر خسرو ممالک روی زمین بود\nدر خود بود سکندر و جمشید و فیلقوس\nانرا که نیست مهر بز د بدترا ء\nوانرا که عشق نیست بیز زد بیک فلوس\nچون دولت وصال تو دستم نمیدهد\nدارم بسر خیال تمنای پای بوس\nسایم همی دست کف حسرت از فسوس\nتا بر گفت حنای سیه داده در پی سبوس\nآورده خط بعارض گلفام او هجوم\nاز هر طرف چو لشکر زنگی بملک روس\nانرا که سخته در برجانان بصد نیاز\nبدتر زنفخ صور بود ناله خروس\nباشد بسند زلف تو دلهای خستگان\nغلطان بپهلوی در خم چو کان آبنوس\nبا کنت نمیرد زلف تو چو نسیم زانکه خلق\nسانند هر نزلف کجت شانه زابنوس\nشاد انکه دل نه بست بدنیای بیوفا\nمردانکه در گذشت چو طرزی از ین عروس\n\nجواب نعمت خان عالی در قندهار گفته\n\nاندازه ناله من بفر یاد که بس\nارز دانی عمر و اشک من افتاد که بس\nخواست بر سنگ کشد صورت شیرین فرهاد\nتیشه شد تیز دم و گفت بفر ہا دکه بس\nناله از بیدلی خویش چو کردم از ناز\nدلم از زلف درآورد و بمن داد که بس\nبا کشا بال و پرم باز بچمن نه قفسم\nدر قفس تنگد لم کوی بصیاد که بس\nانقدر ریخته خون که زبان تیغت\nبسخن آمد و گفتا بتو جلاد که بس\nدر شب هجر تو از بسکه نوشتم غم دل\nچاک شد خامه و من سینه داسناد که بس\nچون بصحا در پی او بسکه دویدم هر سو\nسایه ام در قدم از عجز در افتاد که بس\nبوسه از دلبرش خواسته بودم طرزی\nجام پس خورده خود داد فرستاد که بس"}
{"book": "adl0208", "page": 415, "text": "۴۰۰\nبادتنه کرک منجو ریار جدار فرستادن کس آن یا ر در کابل\nگفته فرستاده شد\nز دست یار رسید است تا نرگس\nبباغ صفحه نشاندم بجای بار نرگس\nکه ز نرگس بیمار او خبر دارد\nکه زرد گشته زره نکه چو بیمار نرگس\nرسید نرگس و بلبل بناله گفت بباغ\nکه زرد گشته مگر هست مبتلا نرگس\nمگر ز چشم سیاه تو مجلتی دارد\nکه چشم دور نسازد ز پشت بار نرگس\nرسید تا گل نرگس بدست با برگین\nبجای چشم نهادم بدید با نرگس\nز حال نرگس بیمار یار پرسیدم\nزبان کشاد بمن گفت ماجرا نرگس\nکه الحذر ز فنون دو چشم بیمارش\nبیک نگاه برآرد ز سینه ها نرگس\nوگر بچشم فسون او برزمین بیند\nز خاک سر کشد از شوق التجانس\nدو چشم روشنش از بیستی ای خاک برستر\nکه نرگس تو فرستاد هدیه بار نرگس\nاز طبع خود در حضور میر حقیقی میان عبدالباقی صاحب\nدر کابل گفته شد\nهر که بار دل نهد از تار و دوکش نفس\nخواب راحت فنوان کردن آنه و شش کا\nبحر امکان بر پر موج نفس مشکل کند\nکی حباب دل تواند گشت سر و شش نفس\nمیثو د از حلقه داران دم سردش فلک\nهر که دل را حلقه سان انداخت آغوش نفاس\nمیتوان بی پرده دیدن شاهد مقصود را\nاز کستان دل اگر سازند رو پوش نفس\nار سرستی گذارد پای بر مینای چرخ\nهر که دل را چون سبو بنهاد بر دوش نفاس\nباده وحدت حاتم ار چه طرزی نوش کرد\nاز سه سنتی بشود هر کس که هم دوش نفاس\nایضا در حضور میان عبدالباقی صا در کابل گفته\nصفا گرز دوز اثبات ننگ سوس دل بیاب شوا ز دم پیر مکرم نفس"}
{"book": "adl0208", "page": 416, "text": "دیوانه نغمه حسان ساز اهنگ نفس\nراستی گر شودت پرده آهنگ نفس\nمیتوان جلوه باش ناز در آغوش گرفت\nاگر کشد دامن آئینه دل چنگ نفس\nسیلی دست مار پر یخانه آئینه شود\nبگذاری بدم گرم اگر سنگ نفس\nدر نظر مهر شرر شاخ گل صد رنگ شود\nور ولت جلوه کند گریت بهرنگ نفس\nصلح با کافر و مؤمن کنی از یکرنگی\nبادل کم نفست گر نبود جنگ نفس\nکشف اسرار لطایف کنم از گر مردیون\nتا سراج دل بدنان شده فرهنگ نفس\nدر غم دل افت هوش در کرد جو شرار\nمستی نشه تحقیق دهد بنگ نفس\nکرین صفحه آئینه ساده کنی\nنقشها کل کند از معنی ارنگ نفس\nطرزی آن سوی عدم رفت بیک قدم\nبسکه در زدورو بها بود آهنگ نفس\nردیف الشین دیوان طرزی صاحب\nجواب صائب در قندهار گفته\nای دل محزون پی خال لب جانانه باش\nدام زلفش شد ز وصلت پای بند دانه باش\nاست دور ویرانه دل مور حق در کعبه نیست\nناتوانی در پی تعمیر این ویرانه باش\nبارگاه عشق او خالیست از نقش دو\nخواهی آنجا پی بری از خویشتن بیگانه باش\nپای شکر از کلبه دل یک زمان بیرون ننه\nمن نگویم خود بهر عمر اندرون خانه باش\nدر ره عشق چنان هشیاری آمدن کارت\nگر توئی عاقل کمی هشیار و که دیوانه باش\nخواهی از وصل سر زلف کج مشکین یار\nدایم ایدل در غمش صد پاره همچون شانه باش\nدر طریق عشق شو طرزی زصائب که گفت\nدر گلستان بلبل و در انجمن پروانه باش\nبطریق بیدل در کابل گفته\nبگون اعظم جو سهم بیدرمان زیاد نمیشویش\nمیدانم چه کل خواهد شکفت در زخم شمشیرش\nجهان نما سرش نقش عارضی شوخی رقم سازد\nکه نی در ناخن مانی شکست یاد تصویرش"}
{"book": "adl0208", "page": 417, "text": "٤٠٣\n\nز بس در سینه خوردم ناوک بیداد مژگانش بجای آه هردم میکشم بیرون ز دل پیکانش\nندارد درد دل تسکین اثر شور و فغان من چه سود از ناله و آهی که نبود هیچ تاثیرش\nچسان خاطر شود ز اشفتگی مجموع چون هردم دلم دیوانه میگردد بیا دزلف زنجیرش\nز هجران تو در دارچشم بد دیوانه دارم که از بس مهربانیها کند سیلاب تعمیرش\nشرار ناله طرزی زند اتش بحر و بر حذر کن از فغان صبحگاه و آه شبگیرش\nبر روش بیدل در قندهار گفته\nدلم در خون طپد هردم بیاد چشم فتانش شک سینه دارم ز زخم تیر مژگانش\nبپای سر و بستان اره گردد شهپر قمر اگر در جلوه اید قامت سر و خرامانش\nز بس جوش لطافت غنچه سان سوج خون غلطید تبسم گر بخاطر بگذرد لعل خندانش\nبنازم آن عزیز مصر خوبی را که از رغبت هزاران یوسف افتاده است بناه در کلش\nز گلزار رخش خط انچنان سرزد که از حسرت دل یاقوت خون شد از غبار خط ریحانش\nچسان کشته کان تیغ نازش خون نگیرد که چشم طمع گریانست بخاک شهیدانش\nندارم باکی از کشتن ز تیغش لیک از ان ترسم که خون بسلم آلوده سازد دست دامانش\nز چاک پیرهن بویند صافش مبین طرزی مبادا از لطافت آب گردد ناز بنیانش\nبطرز بیدل در قندهار گفته\nسیه مست جنونم ساخت چشم سرمه الودش سرم پر شور سودا شد ز لبهای نمک پوش\nسرا پا دیده شد زخم که تیغ دیگر انداز سبحانث غلبت غیر از رحم دیگر هیچ معدودی\nنمی آید ز دستم پیش رویش حال دل گفتن که از دورم کند بیهوش لعل خنده الودش\nخمارم را نیارد بر د حوران بهشت انجا چنین مستی که من دارم ز لبهای می الودش\nچویم سیل اسا موجها دارد درین بادی جهان گردیست نبود دو زلف عنبر الودش\nبصد لاف صفا آئینه با رویش مقابل شد بغیر از موج حیرت دیگری از خویش ننمودش\nبیاد"}
{"book": "adl0208", "page": 418, "text": "بیا و طاق برویش کشیدم از جگر آهی\nکه محراب ملائک سرمه سا گردید از دودش\n\nاز شوم قم حمودل خمیازه دارد بسی طرز\nکه تیغش بار دیگر آید و در برکشم زودش\n\nبکابل با میرزا عبدالواسع خان بمشاعره گفته\n\nندازی رنگ بوئی دید لبهای میگونش\nز بس تنگی بجای حرف ریزد اره عمجونش\n\nبنی بیلی و نی شیرین خرامی در نظر دارم\nکه در هر چین زلفش صد چوخسروهست مجنونش\n\nز دریای دو چشم خونفشان من چه میپرسی\nکه گردون چون حبابی مینماید پیش جیحونش\n\nز ظاهرخواری ماکسر باطن برنمی آید\nچه شد دیوار گلشن گر بود پر خار بیرونش\n\nبدیبای نعم عشقش منهای عبارت را\nکه جانها همچو خاک افتاده اندر کوه و هامونش\n\nزبس در سر دویدن باده اشک گلین طرز\nنمی آرد مژه ضبط عنان اشک گلگونش\n\nجواب ظهوری در کابل گفته\n\nز بس بماند فسون خواب دل چشم پریخوابش\nز خواب خفته خیزد گرسان خیزه دابش\n\nخجالت بار میشک از دل بابو دیده می آرد\nچو برگ گل که از کلزار بیرون آورد آبش\n\nشهیدانرا آن مسمل که از بس ذوق چون جوهر\nبدندان ازین دندان بگیرد تیغ قصابش\n\nمباداز دانه خال تو روید سبزه زار خط\nعرق از جویبار حسن هردم میدهد آبش\n\nبگردان دنگر از سینه بریان چه میخواهی\nمتاع سوختن در خانه شمع است نایابش\n\nزبس در چاک زخمش مغز شمع استخوان سوزد\nزحسرت سرمه سا گردید آخر طاق محرابش\n\nسبک درن گران در بحر هستی زانکه می بینم\nکمند کشتی جانست موج آب گردابش\n\nزبین جوش لطافت میزند رخسار گلگونش\nگل خورشید ریزد زیر پا از سیر مهتابش\n\nجوای پرزه گیر کزن دشتش که میگیرد\nکه چون شست است کام دلوم زلف چو قلابش\n\nبببيداری حریف مرده پیدا کن هم طرزی\nشبیخون میزند یکره زراه خواب خوابش\n\nدر روش بیدل در کابل گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 419, "text": "شونی گرخدا تک نازکیر درشت گیرش\nبپیکان بگذرد پیش از رسیدن ان نخیرش\n\nمدام طره اش در شانه از حالم که میپرسد\nغریب بیستکی افتادم شام زلف دلگیرش\n\nزجوش بیقراری لجۂ سیماب میگردد\nکشد گر بر رخ آئینه شوخک تصویرش\n\nلب هر چاک زحمم رنگ محراب کر دار\nمخوف بسکه بر دل میخورد هر لحظه شمشیرش\n\nز بس خوردم بدل پیکان از آن کمان ابرو\nکنون مرو پر سر بالین گذارم از پر تیرش\n\nچسان صنف میان نازک اور در تبر نام\nکه میآید بنوک خامه ام هنگام تحریرس\n\nبجای خون عرق ریز دز رحمم بسمل نامش\nز شرم انکه رنگ خون نکیر دامن بیرش\n\nحباب آسا دلی دارم زبنیاد شکستن حپیر\nکه شوخیهای پرواز نفس شد رنگ تسخیرش\n\nز شرم قامتش سرو چمن دیوانه وش خیرد\nنه بند و ریشه گر از تشبعت بر پای زنجیرش\n\nبدون تخم بیدا دشت سال الفت سرشت من\nزجا هر لحظه سنجد د باد از بر تسیرش\n\nدل طرزی بدست تابکی در خاک خون غلطد\nحذر کن ای شکار مگن از آه تیر شب گیرش\n\nجواب غنیمت در کابل کشته\n\nگر آو خرامان سوی کلشن قد شمشادش\nکه خم چون بید مجنون شد ز خجلت سر و آزادش\n\nغزال وحشی دارم که پیش کرد جولانش\nشود چون ایده روشن حلقها بتی دم سیادش\n\nصدای با توانیهای محمویش که میداند\nکیا شد از شکست موج می آواز فریادش\n\nبسان کوهکن فارغ کند از جا سکیها یم\nزند بر بیستون جان اگر تیشه فرهادش\n\nبیاد بوبۂ پایش ز بس مست نایم\nبسر چون سایه معلم طپش سرو آزادش\n\nشدم دیوانۂ طرز نگاه عشوه پردازی\nکه باشد چشمک چشم پری چشم پریزادش\n\nبمکتب گر زند ستی معلم نوکل مارا\nشود چون شاخ گل از نازکیها دست ستادش\n\nبیادا و فراموشم فراموشم بیادا و\nسم آن شخص نسیابی که دور افتادم از یارش\n\nمیان خاک خون از پر زدنها یم چه میپرسی\nچو بسمل میکشم پرواز برتیغ بیدادش\n\nدر نعمت"}
{"book": "adl0208", "page": 420, "text": "درخت بد تقوی که پروردی بباغ دل\nبه آب زیبا طرازی کن از بیخ و بنایش\nمن طبعه\nبکو حیرانم بکن دلبر قلاش خویش\nصورتم آئینه شد در خانه نقاش خویش\nکوری باطن مرا از نور حق محجوب کرد\nهمچو خورشیدم نهان بربر خفاش خویش\nتابینم نقش وی صورت تصویر غیر\nمیشوم پنهان بپشت خانه نقاش خویش\nبر نفس پوشن لباس استراحت میدهم\nاز جنون گردیده ام بیخود نبپاش خویش\nاز تصور های دل در ناله در دکرم\nمیخورم تریاک غم از دانه خشخاش خویش\nراه نعمت بستم بر خود ز کافر نعمتی است\nخود بروی خاک پشتم کاسها و آش خویش\nمیل ابوابعاش کردن دملع و جنگ کربست\nصلح اگر با باز نخواه باشن و پرخاش خویش\nمیکه از خورشید شست چشم عقبتم تیره شد\nمیکنم در شام غم پروا ببا خفاش خویش\nچون کنم شرح لطافت های مضمون رابیان\nاز لب معشوق می بخشم نبوناباش خویش\nطرازی موج بحر گردد شعله آتش فشان\nاز دمن بیرون کنم گره آه شباش خویش\nمن اشعاره\nخدارا ای صبا گردم بهر سوی گلستانش\nکه مسکین ترز دست تک باشد بودامانش\nکن چون سرسبز با مرغان شوخش آشنا کردیم\nکه من خود چون کند دارم وطن در غنچه پنهانش\nخدارا ای هوس مگذر ز نقش صورت او را\nزتمثالم برنجان خاطر انگیز سامانش\nبان کا کل بگو احوال ما سود افزا جان را\nمبادا غصه گردد خاطر زلف پریشانش\nنداده در رسم نتوان نظر بر روی او کردن\nکه پای فکر لغزد چون نگه برروی تابانش\nپرمیدان که بخرامدت چابک سوار من\nدلم چون کوی غلطه در خم زلف چگانش\nبکوشش رخ بر قلب صمانم اینچنین گوید\nکه محمودم شود یارب از خاص سلطانس\nبآه سرد و اشک گرم یعقوب خلیل خود\nمعزز چون عزیز مصر کن پیش عزیزانش"}
{"book": "adl0208", "page": 421, "text": "بآن ذاتی که پاک از شرکت نقص و دنی باشد\nکه همچون سود سوداکن بری از نقص نقصانش\n\nزموج شورش دریای طوفان حوادثها\nبآغوش صدف آسوده داری کوهر جانش\n\nبسان لعل رنکین در حسینی سرخ رو یارب\nبود روزی که اندر رنگ بینم لعل خندانش\n\nبمیدان دعا طexری اجابت کن در کویم\nبهر جائی که باشد فضل حق باشد نگهبانش\n\nمن طبعه\n\nموبمو گردم بس بر نقشه پر کار خویش\nقد نما تصویر سازم بر رخ دیوار خویش\n\nهمچو بخت بسکه محوم بر رخ گلزار خویش\nرنگ گل را غنچه بندم بر سر دستار خویش\n\nبسته در چاه زنخ حظش دل عشاق را\nمور آری هر چه یابد آورد در غار خویش\n\nنقش دویش گل کند جائی که از دیده ام\nمحو گشتم بسکه برعکس رخ دلدار خویش\n\nتا که از هم نکسلد سررشته تدبیر من\nمیخورم بر خود گره هر دم بتار کار خویش\n\nدر کشم گیر خط تقدیر نقاش ازل\nاستقامت میکنم چون نقطه در پرکار خویش\n\nدر حضور حضرت دل از سر رغبت بجان\nمن پشیمانم زکردار بد و گفتار خویش\n\nکی فروشم نقد قلب دل بدست دیگران\nاین متاع کاسد ما و سر بازار خویش\n\nزخم جو از داران آب زبانش مرهم است\nیعنی غمخواری کنیم با شعر دفم دار خویش\n\nبسکه از غفلت به بیداری بخواب حیرتم\nخنده می‌آید مرا بر صورت بیدار خویش\n\nاین غزل را چون نوشتم بهر شیخ خواجه ام\nشرح طرزی شربت مل کرده ام با یار خویش\n\nچون سخن سنجان گران گوشند من هم چون صدف\nدر بنا گوش خود آویزم در شهوار خویش\n\nیک سراپا از بره دوش قیامت بگذرد\nگر گشایم همچو زلف او سر طو مار خویش\n\nصاف بینم صورت عنقا بپشت کوه قاف\nچون سحر از هم گشایم دیده بیدار خویش\n\nزورق مه بر فلک از شور طوفان بشکند\nگر فشارم در شب غم دیده خونبار خویش\n\nهمچو شبنم نیست بار محملم بر آفتاب\nمیبرم تبخاله سان دوش خودم بار خویش\n\nطرزی"}
{"book": "adl0208", "page": 422, "text": "عزیزی بیدر کانم محرم بیک پهلو گذشت\nخواب راحت میكند چون تار و پودر آغوش\n\nجواب صائب در کامل کفته\nتشنه كامم چون تمکین از حسرت لعل لبش\nکی بود یارب شوم سیراب چاه غبغبش\nدر دبستان طفل ما تا شرح بستان خوانده\nاز فصاد وی كلستان كشت صحن مكتبش\nچون سکندر زلف او در راه تاریکی رود\nخضر خطش خوش گرفته جای بر کنج لبش\nمایه جانكاهش آبی کوه را سازد آب\nدوست را یارب نكهدارد ز آه ياربش\nبر نمی تابد قتیل ما عكس در غیض شكند\nدر شفق چون ماه نو بنمود چین غبغبش\nپیش رخسارش کزان جان خود یکت لا كنم\nرو پنهانی كزینها بیا بم یک شبش\nاین کمان من بستم از همعنانان چون غبار\nداشتم در پی سوار بهار كاب مركش\nمن بآب چشمه ها، دفن شوم می کند\nبا که عکس بوسه افتاد است بر کنج لبش\nدر طلب طرزی ز مطلب سبکرد چون خدرنگ\nزانكه در مطلب بود بمطلبها مطلبش\n\nبر روش بیدل در كامل گفته\nدلی دارم که باشد از شرر آغاز و انجامش\nبهار خنده صبح شرر شد صیقل نامش\nز بس جوش لطافت میزند کل از اندامش\nشود آب از نزاکت کر بکجا طر كند دامش\nاز ان سازم تهی قالب چو خاتم پیش نام او\nكه زودر سنگ را نواز تواضع پیش او نامش\nچنان کام دل از کام و لب و دندان ولبا\nکه نا كامی شاق است کام مر مرجود كامش\nكل اندامی كه من دارم سر نازک او اینها\nشنیدم از شکت رنگ کل آواز پیغامش\nز حش لمعۀ نور تجلائی که من دیدم\nبدوش سایه باید یكند د حور شبانده امش\nهمان منزل که بگدای قدم ای نور چشم من\nبسان دیده ریزد نور پیش از دور بامش\nعیث خوبان عالم زلف خال دانه میریزد\nكه مرغ حسن در جو لی صید شد حلقه دامش\nشراب ساغر سونش خمار نیستی دارد\nتو كومی شد خط بال پری موج جامش"}
{"book": "adl0208", "page": 423, "text": "۴۰۸\nگل رنگین ادای باز پروردی که من دارم\nسخن بر لب چو گل رنگین شود از بوی پاکش\nبود تفریح قلب روح بیماران نگاه او\nبنفشه پرور گل از فردوس است خاکش\nزبس دارم هوای دیدن بالا او طرزی\nزجا یک فقه جو پر چون گرد و بشنوم پاکش\nبرطبق بیدل در کابل گفته\nشبی در خواب اگر از ناز گیرم در بغل تنگش\nدراز چشم شود نیلوفری از نازکی رنگش\nدرین گهسار از بس آبرو دارد دل نازم\nبقدش خرد کشد از ناز بار شیشه سنگش\nقدم گشته ام را ضعف پیری می زنو دارد\nچه شد گرنغمه آهی کم کنم از مدعون چنگش\nخودش در پرده پنهان و برون صد جلوه دارد\nبپرده می که میر شارم چه افسون کرده نیرنگش\nخیال جلوه نازش بیک عالم نمیگنجد\nحسان جا میتوان کردن دن سینۀ تنگش\nنمیگر د دامن مارا بزور پنچه کج طبعان\nچو آب از پاکی طینت بردن می کم زنگش\nجنون بچه از سنگ طفلان میشود افزون\nمن و آن طفل بدخوئی که در دامن بود سنگش\nمباد شوق گلزارش ز احوالم چه میرسد\nکه چون کل پوست برتن میدر د از شور اهنگش\nزنوک خامه طرزی چکد صد معنی رنگین\nبیای منکر قدرت نگر بر سحر و نیرنگش\nبر روش بیدل در کابل گفته\nگل اندامی که من دارم چسان در برکشم تنگش\nکه از تاب نگاه گرم پر رخ بشکند رنگش\nبپایش چشم بستمش نگو چون از دل بگویم\nکه دارد شکوه نازک ز دست شیشه سنگش\nز دست تیغ او چون جان نگه در آستین دارم\nکه از خون دل عشاق می بندد حنا چنگش\nصدای نغمه قانون او از ان راستی دارد\nنوای ناله عشاق در پردست آهنگش\nشو از خجالت نام او ار ان غافل درین محفل\nکه تا زانو فرو شد نام شاهان در دل سنگش\nچونین برنوس خطی زندان شهسوار من\nمه نو صد فسون خواند که گردد حلقه تنگش\nچو دیدم حلقه گیسو بطرف عارضش گفتم\nکه بر خورشید بند د سایبان زلف سبرنگش\nبطرف"}
{"book": "adl0208", "page": 424, "text": "ز طرف دامن طرزی چوکلی بوی گلاب آید\nبسان غنچه گر یکدم کند بر دل نفس تنگش\n\nجواب ل همایون پسر ما براه شاه در کابل گفته\n\nچشید ایم بکان بسکه لذت ستمش\nدلم چو طفل گذشت ناوک المشن\n\nمیان خلق شود سر فراز همچو قلم\nچو سایه بر که کند سرسایه علمش\n\nلبالب است عالم ز کنج احسانش\nبمرگ هم نشوم نا امید از کرمش\n\nز مهدی دمش دم چه میزنی ایدل\nدقم گرفت بدم باد تیغ کینه دمش\n\nدر ان حریم مزن دم ز خربش زاهد\nکه محرمان همه نامحرمانند در حرمش\n\nبعیش و عشرت کو نین شادی دو جهان\nنمیدهد دلم از دست دامن المش\n\nچرا چو غنچه بنالد بخود دل از خط او\nکه روی صفحه شود نوبهار از رقمش\n\nزبحر خشش او نا امید چون کردم\nکه فیض بحر محیط است کم نمی زنمش\n\nز روی صفحه هستی چو خط برآرم سر\nبنام من چو کند بر زبان خود قلمش\n\nپرس از قدم بی مجبه اش طرزی\nچو سبزه خضر رون کشیده از قدمش\n\nجواب میرزا صائب در کابل گفته\n\nآنانکه نظر دوخته بر چشم سیاهش\nرسر سواد و چون مرغ تا ربنگاهش\n\nدر چرخ ز خجیلت برخ خورشید شود زرد\nگر کج شود از ناز بسوطرف کلاهش\n\nاز بسکه شدم منتظر آن شه خوبان\nچون جود در بنظرم کرد سپاهش\n\nگر پرده زرخ افکن آن ماه دو هفته\nخورشید شود حلقه بگوش و شبانش\n\nزان و بهار همتش راه خزان نیست\nگز آب بقا شستن چو شبکیه اهش\n\nجائی که قدش جلوه کنان بگذر و از راه\nجا بها همه چون باک نشینند براهش\n\nطرزی که چنین پیش تو در خون طپید آن\nجز عشق رخت هیچ نه بینیم گناهش\n\nدر جواب مشرب بام گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 425, "text": "زکوه قاف اگر بگذرد پیکان تیرش\nکه مژگان پریزاد است اندازد بپیرش\n\nنگشتهای آن ابروی جانزا کرد خم سازم\nتنم باریکتر از موی کرد و دقت تحریرش\n\nبشام طره آشفته اش آشفته میخواهم\nبلی خواب پریشانرا پریشانی است تعبیرش\n\nلب تیغش سراپا غوطه زد در جوهر ذاتا\nز شوخی خون جوهر دار ریزد زخم شمشیرش\n\nزبان حرف آن چشم سخنگو را که میداند\nکه چون مژگان سراپا سرمه آلود است تقریرش\n\nکه تیغش نشوئی بوسه زد با آن کف رنگین\nکه خون رنگ بوی گل آب شمشیرش\n\nدل و چشم دو وارفتن در پس و قبال ابرویش\nبلی پیکان دود از پیش و سوفار از پی تیرش\n\nازان خط جبین بخت مراگرمی مشوش شد\nقلم لرزید از حیرت بخود هنگام تحریرش\n\nبر روش بیدل کشد\n\nدر ان میدان که میگردد نمایان پیکر تیغش\nنهان خون دو عالم میشود در جوهر تیغش\n\nبکار بریدنها دم تیغش برش دارد\nصفای جوهر ذاتی است اصل گوهر تیغش\n\nببازم سر بندهای اوج سبز بال او\nکه چون جوزا اسد کرد دو پیکر از هر تیغش\n\nز فیض خدمت روشن دلان در صفا خیزد\nسراپا غوطه در جوهر زنده و سنگ بحر تیغش\n\nرئیس پرواز سعی از بهر قتل صید خود دارد\nعرق چون خبطه صیاد ریزد از پر تیغش\n\nمیان کشتگانش سرفرازی میکنم نازم\nکه باشد سایه بال هما در شهپر تیغش\n\nباهل قدر نسبت سنگ قدر ناکسان کردو\nکه تیغ کوه سنگین شد زسنگ لنگر تیغش\n\nبوقت قتل صید شعله خوی گرم خون من\nبخود چون دانه تبخاله بالد جوهر تیغش\n\nزموج چشمه حیوان مراد دادند آبش را\nکه سیرت بقاشد عالمی از ساغر تیغش\n\nبزیر تیغ رنگینش بطرزی گفت شب بیدل\nبدخشانها میکدم شباند جوهر تیغش\n\nمن طبعه\n\nصفای جوهر ذاتی بود تا همدم تیغش\nتپش هر دم جگر بر خاک هردم از دم تیرش"}
{"book": "adl0208", "page": 426, "text": "۴۱۱\nبسمها کند بر خاک دهم سجد هم هردم\nاگر نه غم درون سینه کرد د محرم خویش\nدر ان مشهد که زخم سینه چاکم رفو سازد\nسفیداب سحرارد برای مرهم خویش\nبروی غنچه در دوش نمک از شرم خون گرد\nچکو گو بر کل زخم دل من شبنم خویش\nزقطره موج رابرحمت بحرکف دستش\nبدست قطره شوید روی فلزیم یم خویش\nحیات جاودان دارد نم خون شهیدانش\nخط نقش بقا میخواند از جام جم خویش\nبمیدان مصاف انتزظا رباد شمشیرش\nتم باریک چون دم کشته اخرازخم خویش\nهزاران کشتی جان غرقه بحر فنا کردد\nچو طوفان بلا خیزد ز امواج یم خویش\nزصاحب جوہروانی تواضع ابرودارد\nعروج سرفرازیها بود زیر هم خویش\nچومی اید در آغوشم تسلی خویش میکردم\nچه پرسی ازخم مینا مکیف و یکم خویش\nبباغ سینه کل کل بشکند زخم دلم طرزی\nباستقبال اگر اید بها رسعدم خویش\nمن طبعه\nدران شخصی نمیشمارم برجکو دندان خویش\nتا زخون ارزوی دل کنم درمان خویش\nبکنم از بزم رندان کی گذارم با برون\nکرچه همچون شمع سوزم سر بسر سامان خویش\nصبر و طاقت در بلای اشیوه نامردیست\nیافتم این طرز را از همت مردان خویش\nکرچه از بیطاقتی در شعله میکردم بسر\nلیک چون جواله کردم کردبر دامان خویش\nهر که چون یوسف نمها صبر یعقوبی کند\nبا عزیز مصر بودن داند زندان خویش\nخون از کدام حسرت نما افتاده است\nبسکه پنهان کرده ام راز دل حیران خویش\nذوق آب و دانه دوران ندارد اسیا\nبهرمان دیگران کردیم سرکردان خویش\nدست کش زین قاتل نقد ذوق ارزو\nچون شهیدان خون خه در امید هم تاوان خویش\nبزولان از سیه روئی مردان پشت و سرست\nسرخ روچون زخم جرات آیم از میدان خویش\nدر راه دین کر کند شیر علان بسی دلا\nکی دهم با هر دو عالم ذره ایمان خویش"}
{"book": "adl0208", "page": 427, "text": "۴۱۰\nکر طمع دندان زند بر مادیان ممسکان\nمن بدر بیت در کنم کم کیک و بی دمان خویش\nطرزی افغان مرگ پیش ازین برخود لاف\nشرم کن آخر تو ازین روز سرگردان خویش\nجواب صائب در کابل گفته\nهرکس که دید گرمی تاب نظاره اش\nآتش چکد بچرخ زچشم ستاره اش\nامد پیاده از سر شبدیز عقل و دین\nهرکس که دید بر سر گلگون سواره اش\nان طفل تند خودل سیاره مرا\nسازد چوباسه کاش هم پاره اش\nاتش مسیرین باسن شب جلوه میکند\nباشد ز ریز زلف نهان گوشواره اش\nبر طبع نازک دل چون آبگینه ام\nهرگز نگشت نرم دل سنگ خاره اش\nمینای دل که در کف سنگین دلان خم\nخیز از شکست هیچ به بیم قناره اش\nطرزی درین محیط عبث دست باز\nبحرست بحر عشق که نبود کناره اش\nجواب صائب در کابل گفته\nخون دل میخورد از بس شرفه جویگوارش\nسرخ تر از رنگ گل شد رنگه بیمارش\nچون کنم بر نظر بر چین رخسارش\nکه شد از خنده گل داغ گل بیخارش\nقطرۀ عرق شبنم گل را از ناز\nمیکند دانه یاقوت رخ گلنارش\nجای فریاد و دنگهت گل از شس\nبلبلی را که بود و صفقه در منقارش\nگر باین ناز خرامان گذری سوی چمن\nمیشود سرو چو مدنگه از رفتارش\nدر شفای گشتن باشارت میگفت\nنفس عیسوی آید ز دم بیمارش\nآنچه از دائره کون مکان بیرنت\nنقطه می توان بس سرین کارش\nاز در پیرمغان جانب مسجد گذرم\nحلقه کردن جانست سردارش\nدر من آئینه و اماند زحیرت چون جام\nجلوۀ حسن تو برد هست از بس کارش\nزاهد ساده که با اهل صفا بغض کند\nگنبد و کوه پرید است سر دستارش\nبلبل"}
{"book": "adl0208", "page": 428, "text": "امبل آن چمن بازد دشم که در و خطوطی کل دمد از خار سد بوارش\nباغ حسن آهنجنان جوش بطراوت دارد که بخون کل از جیب بار خارش\nکری طرپس بوسه لعلش گذرآ آب کرد وز لطافت لب شکر بارش\nمن چوکم صفت لعل لب شیرینش شیرۀ چاشنی جان مد از کفارش\nهر کجا کرم سخن میشود از نازبس لؤلؤ سفته بریزد عوض کفارنش\nبوسه قرص دهد نقد روانم بدهد کرم از شور خریدار بود بازارش\nدل طرزی که خردار شد بود ناز کتر یارب دل شکنان نوش مسلات دارش\nجواب صائب در کابل کفته\nباین آونه العلمت لرزان بر باگوشش که شند خون صفای صبح تاوان در گوشش\nخیالش در پس هر موی تصویرها دارد نفوذ با این فراموشی جهان ازم فراموشش\nمخان در دانشای که از پوش سے سنے سان شیشه می پیش هم آرند بر دوشش\nکل متقار بس غنچہ تصویر میکرد کلش در سخن آید اگر لبهای خاموشش\nزاکت بیشترین هم مرک کل اسباب باشد که عکس آب در نیکی کند طرف سبا کوشتش\nتبشس سخن مانم دیده دایہ فطرت غبار سره همچون خامه توان کرد ها موش\nبر جا گذر دآن دلب بالای من چو ساغر میکند خمیار باده پیش اغوشس\nبنازم کرد ش چشمی که مغز میکمار ان کند چون ساغر خالی تھی از باده پوش\nنوای عندلیبان دن کوش کل بسد طرذ که صبح از قطره شبنم کشید چیده در کوشتش\nبرویش بیدل در کابل کفته\nشی در خواب ار از بیخودیها بکرم سویٹس اکر می نگاہم اقبالی میشود رویش\nزمبس دارد ہوای سجدۂ خاک دانش در سر سرا سر شد جبین باد صبا چون سایه در کویش\nدران در میزام شور شکستن ہا صدا وارد کہ میچون شیشہ مارک فتاد از طاق ابرویش"}
{"book": "adl0208", "page": 429, "text": "۴۱۴\nکسی کزیکبزد از گوشه چشم نگهدارش\nنشیند با دل پر تیر چون ترکش پهلویش\nبهر حرفی که لعلش زبان شانه میگیرد\nکه دارد معنی باریک بیت شعر ابرویش\nزما خونین دلان از گرمی خویش چه میپرس\nکه چون تبخاله بالد دل زکوه از تندی خبر\nاز ان در بزم رندان شمع ارزو شد لان باشد\nکه دارد از حیا در پیش رو انیژه زانوش\nنگاه نرگس جادوی او نیرنگها دارد\nپری در شیشه میبخند در بحر چشم جادویش\nز بس دارم درین گلش هوای سرو آزادش\nچو آب از خود روم در پای هر و قذای دلجویش\nگریبان گل و جیب سمن را چون صبا طرد\nبدامان چمن هر صبحدم عبوکم از بویش\nجواب صائب در کابل گفته\nدر بزم کرم روی ترا ز آفتاب باش\nبدیم به پیش کرم و ماج ان حباب باش\nخوابی بباغ جای دهندت بجیب گل\nتفریح روح غنچه دلان جان کلاب باش\nمستان شیشه ات چو پری جای میدهند\nدر طبع غم زدای چوجام شراب باش\nدر بزم میکشان ز رخ آتشین یار\nمیتا ب ز رانش اشک کباب باش\nهر گل بصد زبان بتو گوید ز زیر رنگ\nیعنی بسیر باغ تو با در رکاب باش\nای بخت خواب رفته من شام تا سحر\nماند بچشم مست بتان مست خواب باش\nخواهی که همدم پاکان شود دمت\nدر کلم واقف دم خود چون حباب باش\nچون چرخ با تو ذره شهاریست در حساب\nکرا و می زپاس نفس در حساب باش\nطرزی ببرم حرف شناسان نکته سنج\nخامویش تر ز معنی حرف کتاب باش\nجواب شوکت در کراچی گفته\nخاری که در جنک کمر و کشی شمش\nشود رنگ از نزاکت بر کف از میر گشتنش\nبجز اشکم کر اقتدت که شستش را سخون برد\nخنا بک پشت دست اند و برین در سر شش\nبقلم هر کجا چون شاخ گل از ناز بر خیزد\nرک گل میشود جوهر میان تیغ در شش\nدر خواست"}
{"book": "adl0208", "page": 430, "text": "از جرات کر اشارت سوی وی او کند دست جهانی رشته نظاره می بندد برا نگشتش\nولی روشندلم را از درون بس عیان سازد چو عینک صاف می بینم خویش کلی انگشتش\nبها زندگی دائم بدست کس نمی ماند که چون رنگ حنا آسان برون می آید از شستش\nشهید او شهادت بـ حیات جاودان دارد نمیرد تا ابد انرا که او یکبار خود کشتش\nلب لعل پرورشش همچون مسیحا کشته خود را بیکدم زنده میگردد اگر از ناز کشتش\nنه تنها لشکر خط کی بحسنش رو برو کردد سپاه زلف بهر کمک میاید پس از پشتش\nبردی سینه مهر مهر با دش تا که چسپاندم چو خاتم مهر دنیا دل برون آرده از مشتش\nتمنا منطق ندارد اهل دانش ران سبب طرزی نمیسوزد در آتش خود در زر نبود در دستش\nچه نسبت کی نشین طرزی بشاهنشاه من دارد هزارش بنده کان باشد یکشعت بپرد زشتش\nجواب سیخود در کابل گفته\nفری را ده معشوقی که من کشته کرفتاش زشوخیهای مژگان ریز ادست زیمارش\nز بس خون جکر ها میخور دمرگان خونخوارش چوموج باده رنگین شد که در چشم بیمارش\nزبس رنگین سواد افتاده طرف وی کاونش عرق چون دانه یاقوت رنگین شد برخسارش\nچه میدانم دلش بیرو از طرز خرام او برنک حرمی کل نازک و افتاده رفتارش\nنه خال است انکه برنج لب لعلش وطن دارد تکاسیم بازبکر اند در لعل شکر بارش\nدل بیتاب من تاب نگاهش را حسان آرد که کر د د آب چون سیماب سنک از برق دیدارش\nچوکل رنگین بود هر رخنه دیوار کوی او ز بس موج لطافت میچکد از خاردیوارش\nمقدر دمعت مشرب بود پیمانه نوشیها دلی چون بحر باید تا بنوشد جام سرشارش\nزبس موج نزاکت جیب سنبل میدرد کلش بجای خار کل میروید از اطراف خشارش\nبمجلس وعده یک بوسه جان میکرد زغو غای خریداران بس گرمست بازارش\nبجای انتظار وصل خوبان عالمی دارد چو کل خمیازه دارد در مخم دل ذسوق خارش"}
{"book": "adl0208", "page": 431, "text": "دلم چون پسته خاری نماید در نظر طرزی\nاز بس بر سینه خوردم تیر از چشم نگاهانش\nبر طرز بیدل در کابل گفته\nبروی جام میخندید تا لبهای میگونسش\nزغیرت چهره می سرخ شد چون روی گونش\nبطرف باغ اگر آید خرامان قد موزونش\nشود ز آشفتگی سرو سهی مجنون بید مجنونش\nدل نازکتر احم میکو نازک طبع افتاد است\nبسان شیشه را نسیه نماید زیر دانش\nبیابان کرد الفت بسته زنجیر کی کردد\nبسان رم وطن در چشم آهو کرد مجنونسش\nبگلشن گل برخسار تو نازد لاف محسنی\nبناز سبزه گلچین است و کرد از باغ بیرونش\nقدم فهمید و نه در کوه و صحرای غمش قیس\nبود ریک روان از دل طپیدنهابها مونش\nز امواج سرشک دیده اشکم چه میپرسی\nبغرق بین زد ساز و حباب آب جیحونش\nسواد نامه طرزی بسان غنچه رنگین شد\nبروی صفحه تا کردم رقم از چشم پرونش\nبر طرز بیدل در اکبرآباد گفته\nانرا که بوی تو بود تازه دماسش\nچون غنچه زخون رنگ شود روی قاش\nبر طرف چمن بوی شانش توان یافت\nبانکہت گل رنگ برد کر بستر ائسش\nہر جا کہ خیال تو در و جلوه نماید\nچون زلف پر از مشک بود دود چراش\nگفتیم چو خط سبز برامد ز عذارش\nبر بیضه طاوس مگر شهر زاغش\nدر نافہ نشکفت که از حسرت آن زلف\nبوی نفس سوخته آید ز و ماش\nاز نازکی آن چمن ناز چگویم\nبر غنچه چکد شبنم نظاره باغش\nچندان سین داغ دل خویش خرامم\nتا بار بخون رنگ دهم سرمه داغش\nاز چشم بد غیر چو تعویذ به بستم\nطرزی پر پروانه مهار دی چراغش\nجواب صائب کابل گفته\nبس طاقت ما افتاده سر و جلوه ارایش\nزطوق گردن قمری بود خلخال مینایش"}
{"book": "adl0208", "page": 432, "text": "بکن گر خرامان کند در قد قرآن پیش\nچگویم از لطافتهای حسن روی زیبایش\nز بس در دور لعل می پرستش باده پیمین شد\nندرد دل چسان از چشم شاپیش نگهدارم\nز حسرت غنچه انگشت تحیر در دندان گیرد\nبترک ناز دارا ترک ترکش بسته می آید\nبسان حلقه زنجیر بازنجیر میگردم\nبسان پسته سازم چاک برتن پوست از شکش\nز خجلت رنگ بر رخسار کل چون لاله میگردد\nعرق آلوده گر آید بسوی بزم میخواران\nز پریانی کند دامن خورشید میگردد\nباسم هیچ طرزی بسته مضمون دهانش را\n\nبسان سایه می افتد ز خجلت سر و در پایش\nاشارت سوی او از دور گردد مانع شد جایش\nچو می آید بمجلس شیشه خالی میکند جایش\nکه میگیرد نگاه شرر اثر کان کیر ابش\nحنا چون روی خود مالد ز شوخی کف پایش\nزشوخی با تمیرکان مینماید چشم شهلایش\nزبس چون زلف سودایی شم در شور سودایش\nبنود گر بیا مو زند در گر لعل شکر خایش\nگلش گر شو دلی پرده ماه روی زیبایش\nز خجلت می چکد جای عرق از رو مینایش\nبنازم برسہایتهای گیسوی سمن سایش\nمگر لفظ عدم خوانی که بکشائی معمایش\n\nبر روش بیدل در کراچی گفته\n\nعجب نیرنگ دارد جلوه حسن دل آرایش\nبمقام چون حبابم خاست سر در جلوه پیرایش\nقیامت قامتی دارد بنازم قدر رسایش\nگلزاری که کرم جلوه کرد و حسن کلر نگش\nبسان سایه بر خاک سیه روزی وطن دارم\nبهار جلوه در چشم ندیدن دیده میخوابد\nدماغ نشته مستی زرنگ باده اش ریزد\nسر موئی جدا از حلقه زلفش نمیکردم\n\nز خود پر میشو د چند انکه خالی میکنی جایش\nبعجز تسلیم زنگ حنا کل ریخته در پایش\nقیامت یک وجب کوتاه تر ماند ز بالایش\nچکید رنگ بهار شبنم کل از سراپایش\nکه رسم بکام خرام مار افتادم بپایش\nچورنگ کل بخون غلطد تماشا از تماشایش\nنگاه چشمک حشم پریز دست مینایش\nکه دارم چون شکن جا در خم زلف سمن سایش"}
{"book": "adl0208", "page": 433, "text": "۴۱۸\nجنون مندر دماغ آخر شراب تند شوقش\nسویدای دلم در سود سودا شد زسوداش\nگهرچون شیر وشکر از حیا در خویش بگدازد\nاگر شهد تبسم ریزد از لعل شکر خاش\nچمن با چشم شبنم چون تماشایش کند طرزی\nبدو رشک گل از خود رود رنگ خفاش\nبر طر ز بیدل در کابل گفته\nدر دیده کشیدم نمک جان بخش جمالش\nرم کرده ز آئینه تمثال شالش\nاز صورت آئینه چه جوید مثالش\nخود آئینه در خواب ندیدست مثالش\nدر سینه رسن باید و کشتن شه دوانید\nاز باغ دلم سر بدر آورد نهالش\nدر حسرت آن خال ز بس اشک فشانم\nسرزد گل ریحان بخطا رو زنهالش\nبراتش سوزنده سپندی شده بریان\nبا خال بنظر دوخته بر چهره آلش\nچون آئینه حیران شدم از دیدن رویش\nبیطاقتیم تاب ندارد بوصالش\nتا کرده دلم بوسه سؤال از لب لعلش\nمن غرق شدم در عرق شرم و الخش\nمرغ دلم از بسکه طپد پیش تو بیتاب\nچون تسخ تو خون میچکد از شهپر و بالش\nدر پرتو هر اوج رقعیت تنزل\nخورشید چو بگذشت نه پر شد روالش\nدر عرصه شطرنج فلک اسپ چه تازد\nشه مات شود سلپتن از بازی چالش\nبی خون جگر یک لب نانی ندهد دست\nبر خاک شود کا سه گردون سفالش\nطرزی بهر کوچه ز اقران شده ممتاز\nچون بخت ندارد بچم فصل کمالش\nطرزی نظر لطف ز الطاف تو دارد\nیا رب زکرم یک نظر انداز بحالش\nجواب صائب در کابل گفته\nبدور سرمه سنگین است دآول جوابگینش\nغبار سرمه شد کوه گران از هر نگینش\nز بیرنگی چو بوی گل دبان غنچه میبوسم\nدر ان گلشن که گل بر شاخ بندد دست گلچیش\nز شیرینی لبو چون پسته در موج شکر غلطد\nبخطا طر بگذرد گر بوسه لبهای شیرینش\nطرز"}
{"book": "adl0208", "page": 434, "text": "کف نمکین کل چون پنجه نسرین بچشم آید برآید راستین بردن اکر دست نکارینش\nزکلشن کو بخرامان بکذرو آن جلوه پردازم زحیرت آب را آئینه سازو ناز کیبنش\nبعزم قتل چون آید سوار آن شهسوار من طلوع از مطلع خورشید کردو مشرق زینش\nبیاد بوسه از بس آرزو بیتاب میکرده زخون آرزو کردوحنائی پای رنکینش\nبزیر کوه تمکین در شکر خوابست چشم او کجا شور اسیران تلخ سازد خواب شیرینش\nچه لازم سرو را نسبت دهی باقدشمشادم مکن با خنجر الماس بیرون تیغ چوبینش\nزشادی زندگی پروانه خط بر مرک می آرد دم مردن بغربی را که باشی شمع بالینش\nبرویش چون شکنجه زلف را دیدم که میپیچد بخود پیچیدم از غیرت میان زلف مشکینش\nزحال سینه صد چاک طرزی هیچ مپرسی بسان غنچه پر خونست از دست نکارینش\nجواب صائب در کابل گفته\nدل کفرستی دارم که انجام است آغازش چوبوی کل شکست رنک باشد بال پروازش\nدر ان وادی که من کشتم شکار چنگل بازش زاستغنا نه بیند سوی خود چشم نظر بازش\nکه دارد دفتر قتل من چشم فسون سازش که سرکوشی بابر و میکند مزکان غمازش\nبزم بیخودی از هوش حیرانی دلی دارم که از بس سینه صافیها نفس هم نسبت مسازدش\nبدو خط شکین جلوه حسنش دو بالا شد من و آئینه رخساری که زنگار است پردازش\nزکرد سرمه سنگیته بود خواب کرانش فسون خواب میخواند در س چشم فسونسازش\nخموش از سر چشم کند پردازنش نمیگردد بزیر کوه سنک سرمه نتوان کرد آوازش\nزخجلت سر دچون فواره خون سرنکوتین اکر آید بگلشن سر قد جلوه پردازش\nدل بیطاقتم چون تاب خودداری کند طرز که شد آئینه فولاد آب از شوخی نازش\nجواب شوکت در کراچی کفته\nپریونی که من دارم بپرس از شور اوازش چوشبنم در کمین بیدار دار د شوخی نازش"}
{"book": "adl0208", "page": 435, "text": "۴۳۰\nبه پشت سایه سازد زیر دیوار کشد و یردا\tکه شیر سحر خورد است مهتاب لب بامش\nشبی گر بی نقاب از طرف گلشن بگذرد یارم\tچو مینا میکند رنگین چمن را روی گلنامش\nچرا شیرین بجام جان نباشد زهر نگاه\tبشکر خواب هم تلخی ندید و چشم بادامش\nشدم صید غزال شوخ چشمی جلوه پرداز\tکه نتوان قید کردن هممچو نگه در حلقه دامش\nچه جادو کرد ناز نرگسش در بزم میخواران\tکه در پای نگه بند و خمار تک می جامش\nشد از جان معتکف برزخم جان هر که از غزه\tبصد سعی ار صفا خود کعبه شد طوف احرامش\nندارد بخت دو حامی می خمخانه شوقش\tو به صد جوش میغرم چو کا نا باده خامش\nاگر چه خیره شد در حکم تقدیر است ای طرزی\tترا کن اغا زگاری را که بخیر است انجامش\nجواب صائب در کابل گفته\nمن و آن باده تلخی که مرد افکن بود در خوش\tکه شور حشر را افسانه خواند شورش نوشش\nکنند نیم نظر بر جام می گر چشم مخمورش\tشود تبخاله پر خون بشاخ تاک انگورش\nمیان میکشان آوازه هم زان علم باشد\tکه از جام جهان بین است سنگ داغ به گورش\nببازم دادی عشقی که صد ملک سلیمانی\tنماید مور و تر از مرد ک دیدیدۀ مورش\nچنان در بزم از نزدیک بیینم آن پریرها\tکه دل را آب میسازد خیال بدن عریش\nترا ودناز از ان لبها چو نخلستار در کان گل\tنماید شورستی چون نگه از چشم مخمورش\nنکرد خاک پایش نور بینش توتیا دارد\tکه مژگان میشود تا زنگه در دیدۀ گورش\nمیان کشتگان زخم از ان چین صبح پیش شد\tکه مغز استخوان سوزد بجای شمع کافورش\nفلاطون چین کند بیماری چشمش دو اطرز\tکه جالینوس را ول میطپد از نبض رنجورش\nجواب صائب در کابل گفته\nاگر آید خرامان سوی گلشن سرو چالاکش\tزخجلت میفتد سرو سہی چون سایه بر خاکش\nعذار گل شود عرق عرق از شرم روی او\tبگلشن گر شود بی پرده رخسار عرقناکش"}
{"book": "adl0208", "page": 436, "text": "۴۳۱\n\nسموم سید چنان صیاد شیر افکن که از عزرت بر آهوی حرم صد باز دارد صد نفر انگش\nبمجر ماه بیمار آرد غد از شرمگین مینا بجاسی کرد خیره بوی گل از خاک غمناکش\nنمیخواهم که آن گل سوی گلگشت چمن آید که خون گل مبادا توده سازد دامن پاکش\nشود بخاله خونین بگل هر قطره شبنم بگلشن گر شود بی پرده رخسار عرقناکش\nکمن بند دش باقد بندش سر و موزونرا که دارد یک سرو گردن بلندی سرو چالاکش\nنم خاک ره گردون شکو هی آسمان قدر که میباید فلک چون سایه رخ بر ساحت خاکش\nدرین گلشن از ان طرزی چنین دیوانه میگردد دو صد چشم پری چشمک زند بر خوشه تاکش\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nچشم از تنگی هر گوشه باغ و بهش عاقبت یافتم از هیچ نشان سخنش\nنبود یاسمنی رنگ تن نسرینش اطلس ساده گل گرچه بود پیرهنش\nنیست آن خال که بر سیب زنخدان است بونه تشویه افتاده بجا ء ذقنش\nطوطی ناز وطنی در شکرستان دارد یا بر آمد خط سبز از لب شکر شکنش\nگرد خطیست که از طرف رخ یار نمود شکم و دار شبر زلف عذار سمنش\nگر بچین نکهتی از حلقه زلفش کیزند هیچش ناف خود ما نده شگک ختنش\nمرغی که شد صیدوی از دام دگر آزاد سوی گلشن نرود بلبل طرف چمنش\nخون من هم چو حنا گر چه بریزد در پای چه شود گر بگذارد حریفان بغنش\nهر غریبی که بیاد تو ز خود کرد سفر تار چون شام غریبان شده صبح وطنش\nرقم طرزی از ین شمع تو تا یافت فروغ خنده بر صبح زند روشنی انجمنش\n\nجواب شوکت در کابل گفته\n\nباده روح فزانیست لب شیرینش موج آن باده گلرنگ خط مشکینش\nاز میانم نکند باک که آن شوخ نیاز باشد از صافی آئینه پر بالینش"}
{"book": "adl0208", "page": 437, "text": "۴۲۲\n\nبوی کل در چمن از یار محبید چون کل\nغنچه را که بخاطر کذرد کلشنش\nرنک یاقوت چو موسی سراتش پیچید\nبخیال آرد اگر لعل لب رنکینش\nعاشقان در غم او از دو جهان بیخبرند\nنشئه پرنشئه است دل بویش\nهمچو آن باده که از شیشه دهد عکس برون\nخون عشاق نماید ز دل سکینش\nنکهت مشک ختن همچو کل شمع شود\nچون شود یار بخم زلف کجه مشکینش\nصفحه همچون پر طاوس زند غوطه برنک\nچون مکتوب کنم وصف کف رنکینش\nهمچو سوسن شودش تن سر ناز کبود\nاز لطافت بود ار پیرهن نسرینش\nصید دل را بمهش باز زره میکرد\nطره کیسیه غداره طرار بود شاهینش\n\nمن اشعاره\nندانم تا کرا افکنده در خون چشم فتانش\nکه همچون شاخ مرجانست کلکون تیغ مژکانش\nشهید خون چکان تیغ آن شوخم که از عزت\nزیارتکاه عالم شد سر خاک شهیدانش\nنه خاست انکه بر سیب ذقن آن نازنین دارد\nکه عکس وجه افاداست بر چاه زنخدانش\nچکویم از فضای دلکشای حسن کلرخش\nکه از نسیم شکفتن غنچه روید کل بستانش\nچسان کل کنم تشبیه آن کلزار خوبی را\nکه صد روپاست راز غنچه باشد جیب دامانش\nخرد بیجا نسازد محو اثار بزرگان را\nکه در یابی کند ظاهر طلب سیمای پنهانش\nبدوزد سر در چشم او بقلم تیر تر کرد و\nغبار ره شد سنک خسان تیغ مژکانش\nز خجلت سرو همچون سایه خود سر نکون کردد\nچمان سوی چمن آید اگر سرو خرامانش\nز بس شاداب می اید نسیم کلشن کویش\nچو برک کل طراوت میچکد از خار بستانش\nبتاب طره سنبل زخمار خواب بر خیزم\nدلم در خواب اگر بیند شب زلف پریشانش\nمنم شاکر در استادی که اندر مکتب عشقش\nفلاطون را کند تسلیم دانش طفل نادانش\nببزم وصل او طرزی دلم شد آنچنان خوشنود\nکه با حیرت در چاره ام ساخت طرز چشم حیرانش\n\nردیف"}
{"book": "adl0208", "page": 438, "text": "ردیف الصاد جقود یوان طرزی صاحب افغان\nجواب خواجه حافظ در قندهار گفته\n\nچون بدرد غمت ام قبله کوی تو مناص\nقبله من بود هم با تو از ان و اخلاص\n\nقلب من صاف شد از دولت اصلای تو\nزر خالص شود از آتش سوزنده رصاص\n\nتاکنون قصه تو در بر کم ما میر نخت\nبود در عالم جان قصه وصفت دل رقاص\n\nچشم بد دور که آموخته تیر اندازی\nاز کمانخانه ابروی تو سعد و قاص\n\nای نظر کرده الطاف خدا بهر خدا\nبنده نحو مکن دانه بند خودم ساز خلاص\n\nاین هم نیست که در حشر شهیدان تو باز\nسرشمشیر تو گیرند بخواهند قصاص\n\nگند جون سر و بازاده دلی طرزی عام\nتا شد و فاست زلجوی ترا بنده خاص\n\nردیف الضاد بجمعه دیوان طرزی صاحب افغان\nبر روش بیدل در قندهار کفه\n\nمردلی کر مید با فیاض شد شایان فیض\nمیکنیان بادر در این دل هر زمان باران فیض\n\nرخت پیدایش کنه کو هر شود\nچون صدف هر کس که دار دیشم بربنیان فیض\n\nفیض فیاض حقیقی شامل حالش شود\nهر که در بازار احسان کستر دو کان فیض\n\nمیدا خت کوشش و ما رستے دناں کُشاں\nدر تنور چرخ حاصل کن چو خورشید نان فیض\n\nسچو خضر از لفت برج فیالمین شوی\nگر بنوشی قطره از چشمه حیوان فیض\n\nکام جانت از حلاوت چون شکر شیرین شود\nگر شوی مهمان خوان جود بی پایان فیض\n\nاز فوضات الهی شد چو طرزی مستفیض\nهر که از صدق و صفا ز و دست بدامان فیض\n\nردیف الطاء مجملہ دیوان طرزی صاحب افغان\nبر طابق بیدل در قندهار گفته\n\nکنون که سبز و مطرف چمن فگنده بساط\nبزغم زاہد خود بین عیش کوشش ونشاط"}
{"book": "adl0208", "page": 439, "text": "۴۳۴\nمخور فریب طاق مقوس ابروش که نیست جای اقامت درین شکسته رباط\nاشارتی کن و دردمرا شفائی ده که درد مند ترا کی شفا دهد بقراط\nبکام بخشی دل سبکدلیت تفریط ولی بستن جان غمزدات کند افراط\nدر ید پیـرهن صبر و طاقتم روزی که دوخت جامه خوبی بقامتت خیاط\nبصفحه رخت از خال حسن خط افزود بلی بود همه جا زیب خط خوش نقاط\nترا رسد که بنازی بشعر خویش طرزی که کرده سحر از طرز بیدل استنباط\nردیف الطاء مجزه دیوان طرزی صاحب افغان\nبر طرز خواجه حافظ در قندهار گفته\nزلاله زار و چمن بیتوای نگار چه حظ بجز ز خسته کل ای گرد کعذار چه حظ\nجدا ز ناوک و رخسار و قد شمشادت ز سنبل و سمن و سرو جویبار چه حظ\nکسی که از لب و دندان او نگیرد کام ز دیدن در و یاقوت آبدار چه حظ\nدلی که حسرت گلزار عارضت دارد ز بوجبهار چه حاصل ز لاله زار چه حظ\nبغیر سبزه خط و عذار یاسمنت ز باغ و راغ چه لذت ز سبزه زار چه حظ\nکسی که صوت خوش لحن دلکش تو شنید ز صوت قمری و ز نغمه هزار چه حظ\nببوستان چمن بی تبسم لب تو ز خنده کل و فریاد آبشار چه حظ\nزچشم مست بتان جام بی خمار طلب ز جام باده گلگون بجز خمار چه حظ\nجدا ز خاک درت ای نگار طرزی را ز تاج خسروی و تخت زر نگار چه حظ\nردیف العین مجمله دیوان طرزی صاحب افغان\nبر روش بیدل در قندهار گفته\nیک شعله آتش است فغان و کلوی شمع سوز درون عیان بود از کفتکوی شمع\nگر یار با فتاد زمن بینوا چه باک پروانه را چه فرق کند شست و شوی شمع"}
{"book": "adl0208", "page": 440, "text": "۴۳۵\n\nبالم کجاست هر که سرم قطع میکند\nنشود ماتم محل مرا زاب جوی شمع\nپروانه خود ز شوق چو خویش را بسوخت\nورنه نبود سوختنش آرزوی شمع\nاحوال شعله دل صدپاره ام مپرس\nگردید سوز سینه من بمو بموی شمع\nترسم که سوزد از عرق انفعال خویش\nگر پیش عارض تو کنم گفتگوی شمع\nطرزی ز دست دامن داغ جگر مده\nگر فرض سوختن بود این ابروی شمع\n\nردیف الغین معجزه دیوان طرزی صاحب تخلص\n\nبر طرز خواجه حافظ در قندهار گفته\n\nگیرم بسیاله و کل باشدم فراغ\nکو خاطر شگفته کجا دل کرا دماغ\nدور از تو داغ دیده و دل چشم خون فشان\nگردند خارغم ز گلستان و سیر باغ\nبعد از وفات گر ز گلم سبزه بر دمد\nچون لاله از فراق تو سوزد بسینه داغ\nحاشا که بیستولب بلب جام می نهم\nجانم بلب رسید چو سر در بم ایاغ\nدل نام اقتبی ز برم گشته بود گم\nدادند دوش در خم گیسوی تو سراغ\nبازا که جان بشوق تو امشب کرشمه باز\nاز سوز دل به بستر من بود در همه چراغ\nتا دامن دلست بمقبضه چه حاجت است\nطرزی گشت دشت و تماشای باغ و راغ\n\nبر طبق خواجه حافظ در قندهار گفته\n\nدردا که نیست از غم روی توام فراغ\nدر سیر لاله زار و تماشای باغ و راغ\nگمگشته بود از نظرم طفل اشک خویش\nدادند زیر خاک قدوم تو اش سراغ\nای دوست تارخ و تماشای بهستان\nمارا کجا ست فرصت باغ و د ماغ راغ\nبیمار میکشی تو به بیگانگان من\nای نور دیده میکشم از خون دل ایاغ\nآندم که شام و سحر می دهم چو باد\nدیوانه سان بپوی تو من سوئی دشت راغ\nهر شام نقل محفل جمعی ست روی شمع\nپروانه را چگونه نسوزد کو دماغ"}
{"book": "adl0208", "page": 441, "text": "۴۳۶\n\nهرگز هوای لاله و گل نیست در سرش\nتا صحن باغ سبزه‌طرازست پر ز داغ\n\nاز طبع خود در هرات گفته\n\nعشقت زبسکه بر دل و داغ بر سر داغ\nدارم بسینه تپش همچنان لاله احمر داغ\nاز درد ناتوانی بستر دل ضعیفم\nدارد ز زخم بالین گسترده بستر داغ\nدر بزم اهل الفت جامم بسان لاله‌ام\nچون شمع تا گرفتم در دست ساغر داغ\nاز شعله طوق دارم زانگر کلاه د افسر\nدزدیده‌ام ز خود ناز پر جبر داغ\nدر بحر درد عشقت طوفانی غم کرد\nتا زورق دل من افکند لنگر داغ\nکی عکس شخص شادی دیگر نمایدم رخ\nآئینه دلم را بنمود جوهر داغ\nاز چشم زخم سوزان چاک سینه مرکز\nسوزم سپند حسرت بر روی مجمر داغ\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nهرچند که گل زیب بهار است درین باغ\nبالین سر غنچه ز خار است درین باغ\nهر رنگ بروی رگ گل دام بهد شست است\nطاؤس چمن دام شکار است درین باغ\nسرمحله آغشت ذلان سنبل پر تاب\nهم نسبت زلف کج یار است درین باغ\nاز خلق کناری کن و بنشین بکناری\nگر کوشه دلی کوشه کنار است درین باغ\nگل گوش بحرفت ننهد بلبل فریاد\nهیچون من و تو ناله هزار است درین باغ\nاز خون شهیدان رخ گل گشته نگارین\nهر برک حنا لوح مزار است درین باغ\nدر نیستی ما اثر هستی یار است\nسرجوش خزان سیر بهار است درین باغ\nاز درد سر گل شده کافور چو صندل\nسستی نگی رنج خمار است درین باغ\nطرازی چمنستان جهان رنگ فروکش است\nهر خنده گل زنگ بهار است درین باغ\n\nدر روش بیدل در کابل گفته\n\nتا برافروخت رخت شمع بپهلوی چراغ\nهرعرق پاره اخگر شده بر روی چراغ\n\nگردید"}
{"book": "adl0208", "page": 442, "text": "۴۳۴\n\nسرمه دیده اثر دود پروانه بس است حاجت و سمه ندارد خم ابروی چراغ\nمیدود زان بهر شعله آتش بیتاب هست حرز از پر پروانه بازوی چراغ\nحاجت نامه و پیغام ندارد عشاق بس بود در هر پروانه با بوی چراغ\nهر کجا شمع رخت انجمن آرا گردد تیره چون دود نماید بنظر روی چراغ\nخون ما غازه فروکش رخ گلگون شماست پر پروانه کند شانه بگیسوی چراغ\nگرم جوشی بتان برق دل عشاق است کاش پروانه خبر داشت ازین خوی چراغ\nگرمی حسن دهد خرمن هستی بر باد عجب نگذری پروانه زپهلوی چراغ\nپیش پروانه بیتاب ببزم الفت چه تفاوت کند از پشت سر و روی چراغ\nدل طرزی و سر زلف پریشان بتان دل پروانه شد ار صید خم موی چراغ\nردیف الفاء دیوان طرزی صاحب افغان\nجواب صائب در قندهار گفته\n\nاز بسکه در فراق تو سودیم کف بکف پر آبله شده کف من چون کف صدف\nبا ناله همدمیم بچنگ غمت چو چنگ سیلی خوریم در کف عشق تو همچو دف\nکاهی که ناوک افگن مژگان شود بناز دل را ز بهر ناوک او میکنم هدف\nنسبت بعارض تو چنان ماه را کنم چون نیست هیچگاه رخ ماه بی کلف\nهر خوان که دل بعشق رخت جمع کرده بود گردند مردمان و و چشمم کنون سلف\nدل را چنان بدست تو دارد کسی نگاه خیل مژه چو از دو طرف برکشید صف\nبستیم گر بصید دل نیم بسلم زلفت د یکطرف رخ ماهت بیکطرف\nجای عرق زجبس دمن مایه میچکد سایم اگر جبین پدرشمی بنجف\nطرزی گهر بجای سخن ریزد از لبت نامهربخشم لبت هست چون صدف\n\nاز طبع خود در قندهار گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 443, "text": "۴۳۸\n\nیکی کمانه ابرو که نگویم خلاف\nکه دل ز ناوک ابروی سر است شکاف\nبسر هر که کشی تیغ دلم چاک شود\nکه بحر سینه من تیغ ترانیست غلاف\nمن کجا و طمع بوسه خوبان زکجا\nچشم ما را که بنظاره نکردند معاف\nدم مزن ناله مکن آه مکش ای محرم اینجاست\nدارها زهر خشم آینه از سینه صاف\nتیر مژگان تو از جوشن جان میگذرد\nماند از یم بخیل مژه ات بس بصاف\nما به پیمانه شکستیم دگر پیمان را\nزاهد از زهد و ورع پیش من نزنید لاف\nدلم از خانه زنبور نگردند قیاس\nتیر مژگان تو از بسکه دلم کرده شکاف\nکعبه مهرورند در سر ما میگردد\nگشت تا گرد سرکوی تو طرزی بطواف\n\nایضا از طبع خود در قندهار گفته\n\nتا وصل زلف او رخ ماهش نصب طرف\nخورشید شد ز شرم رخش آب همچو برف\nچون غنچه سر از گره جبین زلی\nسر دندان او نتوان یافت هیچ طرف\nزحمت بدوری من و یار ای رقیب چیست\nکس قطره را جدا نتواند بیحر ژرف\nداند دل مرا همه بر دوش چشم\nدر پاس راز طفل سرشکم نداشت شرف\nشام و در زلف و صبح رخش دیده ایم هم\nجز من کسی بچشم ندیده است این شگرف\nجز زخم سینه چاک جگر حاصلی نداشت\nطرزی که عمر در سر عشق تو کرده صرف\n\nایضا از طبع خود در قندهار گفته\n\nعذار مهوشت از بس که نازک است و لطیف\nنزاکت رخ گل پیش روی تست کثیف\nعذار کل همه غرق عرق شود از شرم\nباین جمال گر آئی بیوستان شریف\nبسایه مژه چشم مور تشبیم\nزبسکه کشته ام از درد عشق زار و نحیف\nرساله غم در دست دست شعرم\nبیا بخوان که چه غمنامه کرده ام تصنیف\nچو شمع سوختگانت شعله میخندد\nبدلغ سوزش دل نالان بهم تسخیف\n\nدوست"}
{"book": "adl0208", "page": 444, "text": "۴۳۹\n\nاز دست برد خرد بسکه دل به تنگ آمد جنون ببوی بیابان مرا کند تکلیف\nزبان بشکوه در دست نا امان نکنم که طبع و خاطر معشوق نازک است لطیف\nز شوخی سخنی بر نداشتم هرگز که بار حرف کسی بر نداشت طبع لطیف\nکجا بطرز سخن حاسدان رسد طرزی که طبع شان نکند فرق خرمهره ز صدف\n\nردیف القاف دیوان طرزی صاحب افغان\nاز طبع خود در قندهار کشته\n\nنشتم روی نگار از بسکه کل عرق موج کلاب میچکد از عارض شفق\nتا در چمن ز خوبی حسن تو دم زدم از شرم کرد دفتر کل را ورق ورق\nدر کش رخ تو زعشاق بینوابلبل هزار مرتبه گیرد نوا سبق\nکردم زبسکه وصف لب لعلت ای نکار اکنون زبان من چو قلم تا کلوست شق\nطرزی درین جهان پی غمخوار می الم دیگر کسی بجز که نداریم غیر حق\n\nاز طبع خود در قندهار کشته\n\nبا شانه تار موی تو را وقتی کرد فرق مشاطه تا مکز شده در شک ناب غرق\nای کیه تار خن بسیم که م چو آفتاب بکرفت نور ماه رخت غرب تا شرق\nجز دود آه شعوه نمای دیکر نخواه خار و خسم چو سوخت ز جوشش بهار برق\nتا در چمن ز عارض خود پرده بر گرفت کلشن ز رشک کشت بموج کلاب غرق\nنسبت بعارفت نکند آفتاب را انکس که کرده است سفید و سیاه فرق\nطرزی نشین و زاهد خود بین مخور فریب چون نیست در طاعت شان در میانه فرق\n\nبرویش حافظ در قندهار کشته\n\nاز جفای هجر مکینیم و ناشاد از فراق آه و واویلا ز هجر و داد و بیداد از فراق\nیاد وصلت خانه عیش مرا آباد داشت عاقبت بنیاد ما را داد بر باد از فراق"}
{"book": "adl0208", "page": 445, "text": "من بی تو نصب میکنم جانرا غم شکربان جان شیرین میدهد فرهاد براد ار فراق\nناله دارد سینه بندم کوئی استاد ازل همچونی کل وجودم کرد ایجاد از فراق\nچون سپند از اتش هجران کنم شرم فغان بسکه طرزی کرده ام تسلیم فریاد از فراق\nاز طبع خود در قندهار گفته\nتا دیده شد زحسرت لعلت بخون غریق طفل سرشک من بکف آرد در و عقیق\nاین دم که جز دشمنی الفت ندید کس بامات همچو سایه غم عشق تو رفیق\nاز دور وعده آمده اکنون بجان دلم ساقی بکام ریز مرا باده رحیق\nبا شره جان ستانده و الطف جان دهد عیسی کجاست تا که بیاموزد این طریق\nپر خون چو غنچه هر سخنت سفت در لب راه و هان تنگ تواند بیکه بست ضیق\nرحمت بمهربان نه نامهربان چود بمهر ماه من نشود کسب کینه شفیق\nای نامدار چرخ بدست تو با مران بهر نجات طرزی بی تحفه عونق\nردیف الکاف دیوان طرزی صاحب افغان\nاز طبع خود در قندهار گفته\nاز دست تو ای شوخ جفا پیشه بیباک که آه شرر بار کنم تخانها چاک\nاول سپه شوق تو بر کشور جان تاخت نگرفت شه عشق توران پیش دل غمناک\nمرهم نه دیچه من سینه چاکم این زخم حبیب است گذار چنین باک\nهر صوت که ساز نشود از لب خیار زان صوت و صدا نغمه همان میکند در درها\nزاہد تو وسجاده و تسبیح مرقع ما و می درین خه و آن در که و آن ها\nبگشای تو این دیده حق بین ونظر کن کین خاکدرس که و عالمیست اقال\nطرزی چور و دسوی عدم از می روشن شوید و کفن پیش بدہ پر مغان باک\nبر روش حافظ در قندهار گفته\nروزه"}
{"book": "adl0208", "page": 446, "text": "۴۴۱\nزوه غدار و انس کن وانس و ملک\nفگنده شوربشکرت کلان کلک\nزشاه حال اسیرانش باز چشم و گفت\nاسیر طره طرار اوست لاپدر ک\nمباغ دل زغم طره بار مشک فشان\nزتخم سینه بکاریم خنده نمک\nدمی نمیکزد گر غمت نمیگذرد\nهزارها دک آه از دلم سوی فلک\nشود هزار گراز محنت شانه کی شمرد\nزبستگان سر زلفش بهر هزاران یک\nکسی نماند از خیار غیر ماه طرزی\nبکوی دوست بگو کوی اوست سنگ محک\n\nدر بندسخانه در شکوه خنک در کابل گفته\n\nبکوزندان جای تنکم بود جای خنک\nجای بالین زیر سر باشد مرا پای خنک\nبیکو تنگ آمد دلم از خار خار بیشران\nبو سهابر دم زنم از عجز بر پای خنک\nبکو خونم را بجای باده از عشرت خورد\nهمچو سینای پر از می گشت مینای خنک\nپشته جنگی کیک رقاصی کند در پیش او\nبرم ما خالی مباد از جام و مینای خنک\nکس ازین قوم ستمکش روی آسایش ندید\nپشه کاکای عزیزو کیک مامای خنک\nپر نمک کردم دو چشم خواب را از اشتیاق\nتا بیاید خواب در چشمم سودای خنک\nعالمی دارد فغان از اکشش در سارها\nچون ننالم مریکه در سندم غوغای خنک\nمار پیراهن طلبد چون خار راه ام ما\nبسکه جیب و دامنم گشتنت ماوای خنک\nاز خنک طرزی چه می نالد در ایام ما\nاین چنین در گریند پنهانست لالای خنک\nگر خنک شب سگر و مسخر نمک باشد علاج\nزهر کش کین این قوم است صندلی خنک\nنیش قهر این حینان گرگز در روزی ترا\nمیکمان از جان دل باشی نو مولای خنک\nدر گزیدن در گرفتن درد و دیدن ازدن\nمردمان این زمان هستند اقای خنک\nبسکه پیش ظلم ایشان پر ز زهر کین بود\nمیکندر و مردمان غرق خود پای خنک\nقیس این کج طینتان مارو کژدم برترست\nزیر قهر شان بلی پیا شد مینای خنک"}
{"book": "adl0208", "page": 447, "text": "۴۲۲\nبر جگر کر شرر و یکبار شد یکریان\nکر کر د صد جا نباشد پیچ پروائی خنک\nچون بلای آسمان سیر بدار نا لا سر\nنیست تنها ستر و بالین پر جای خنک\nاین سخن طرزی کو در پیش این طبعتان\nتا نپندار د جمعیت را رهای خنک\nجواب صائب در کابل گفته\nکر نگہت گیسوی تو ایجا د کند مشک\nدامان صبا را ختن آباد کند مشک\nدر بوی خم زلف تو ار د بخنتن باد\nصد نا فه ره آورد صبا با د کند مشک\nدر ناف غزالان ختن آب خورد خون\nکر چین خم زلف ترا یاد کند مشک\nتا نکہت چین سر زلف تو کند صید\nدام از خم گیسوی پر یزاد کند مشک\nدر چین اکر از نکهت زلف تو زنم دم\nبدبو چو کل شمع دم با د کند شک\nکر صورت چین خم زلف تو نویسد\nبر صفحه رقم خامه صد ایجاد کند مشک\nخون مشک شود مشک دو خون کشورتجات\nکر چین خم زلف ترا یاد کند مشک\nکر جلوه کند زلف تو از شرم رخ خود\nدر چشم نهان تر ز پریزاد کند مشک\nمن نام ختن را بخطا با زنکیم\nبا زلف تو طرزی ز چه رو یاد کند مشک\nمن اشعاره\nکر خطش را شد خطا اردست هندستانت\nزلف او صد چین د ما چین میدهد با د ان شک\nز آتش رشک خطش از بس دماغ نافه سو\nبوی خون آید برون از سینه بر یان مشک\nهمچو بوی نافه در ناف غزالان ختن\nشد سفید از انتظار طره اش کا ن مشک\nبر بازار سودای سر زلف کجش\nغیر خون دل متاعی نیست در دکان مشک\nاز حیای سبز خط سفته پر درویش\nدر بیاض نافه شد پنهان خط ریحان مشک\nدر تمنای تماشای خطش از روی شوق\nسیر در ناف آهو دیده حیران مشک\nبسکه ناف نافه شد خونین زرشک طره اش\nجای نکهت خون چکد از جیب ناز دامان مشک\nدر دکان"}
{"book": "adl0208", "page": 448, "text": "۴۳۳\nدر دکان انسا بربوی سودا کاطس هیچونمکت رفته بردوشم جو اسامان شکست\nتا بکین جلوه اش طرزی رساند خویش را خون حسرت بشکست میکرو در مغز جان شکست\nبروش بیدل در دلی کله\nزنبس رنگ تعلق شدید دالم جنگ چو اشک شنم کل خون من چکیده زنگ\nزنیکه ستی اودام وحشت آهنگ است چورنگ باد پر رفته از صدای ترنک\nچنان بتبا رنفس عاشقی زند مضر اب که میسا پچون کا هم بریده نغمه چنگ\nزمانمان رکین او به تنیم زد چو کل زنم والم جای خون ترا و در رنگ\nسوی او نتوان کل ز روی بازی زد که داشت نکت کرانی بر و چو بر کل رنگ\nزیر به نیر شش مد و مشو غافل ز عاجزی چو کند پشت خم کمان پینک\nزبان شکوه کجا کر سرم جدا سازی صدا کره شده چونی مرا بسینه تنک\nچنان رسیده روم چون شر در شورجنون کرده نازی ما را عنان کن یک\nمرا چه حاجت بیام نامه قاصد که پیک شکر ندارد غم ره و فرسنگ\nاز ان جو کوه بر اندوه جان کمر بستم که دل کرانی من بسته بر کریبان سنگ\nز طبع نفس کل انداز می بیب دامان شدت صحن چمن همچو کارگاه دو رنگ\nازان و صف کفت کاغذم حنائی شد رواست دست توامروز کل بچه یک\nز طبع نازک طرزی بید باغ مپرس که داشت شیشه ماشکوه از صدائی نک\nردیف التلام دیوان طرزی صاحب افغان\nبر طرز بیدل در قند بار کله\nای لعل لبت چاشنی خوان تغافل میر خنده تو شور نمکدان تغافل\nرفتم بخیال تو برنکی که بسان مرکت خاکم نشود شرمه مژگان تغافل\nمژگان چوکشائی زبی خواب فرا موش چشمت شکند رونق دکان تغافل"}
{"book": "adl0208", "page": 449, "text": "۴۳۴\n\nوامانده چشمت یکی ناز و نیاز است در ناله دانه دی توشان تغافل\nبس شد را نجوب داد تو کشتم گل ریخته خونم بگریبان تغافل\nعالم همه در جوش تغافل طپد امروز چیده است بس چشم تو سامان تغافل\nدر عهد تو بر عاشق بیچاره نه بیند چشم تو بکرشمه پیمان تغافل\nغرقیم بخیال تو و از خود خبرم نیست گویا که منم گوهر عمان تغافل\nعالم همه در غفلت دل جلوه فروشست از بس که بلند است ز توشان تغافل\nاز حسرت دیدار تو خون شد جگر من تا چشم تو در دست دامان تغافل\nطرزی بتمنای نگه دل چه گدازد مژگان شده نظاره در ان تغافل\nاین غزل بد و بحر خوانده میشود\nای لب نو شیرین چو سلسبیل وی شده از چشم تو عالم طفیل\nدر ره شام سر زلفین تو هست خدا ماه تو ما را دلیل\nای مه من با همه تاب آفتاب چون رخ نیکوی تو نبود جمیل\nاز روی وصل تو بر دم بخاک جان جانزار دم از غم به نیل\nساختم از درد تو با سوز دل سوختم از عشق تو بیچون خلیل\nپیش خط خوب تو گل منفعل پیش قد تو عرعر ذلیل\nاز پی کوچ سفری طرزی با میرسد از ناله دل الرحیل\nبر روش بیدل در قندار گفته\nاز رشک رخت جامه بجان چاک کند گل وز فکر لبت شعر مقصر در قحط دل\nدر گلشن اگر نکهت زلف تو برد باد چون مار بخود تاب خورد طره سنبل\nسهلت نبشیری خاکستن عاشق یارب نشود دوش نیر تغافل\nدر ناف غزالان ختن مشک شود خون در چین رسد از را بجز زان خم کاکل\n\nاز خام"}
{"book": "adl0208", "page": 450, "text": "۴۳۵\n\nاز جام دانم چه کشیده است حصراب\nمعشوق ندارد بخطر شورش عاشق\nزنجیر زلف ترا دید چو طرزی\n\nکرذات او در و زبان ساخته قلقل\nگل را چه غم از سوز دل ناله بلبل\nزان سلسله گردید گرفتار تسلسل\n\nبه طرز بیدل در قندهار گفته\n\nبا تیغ تو گوئیم سخن در پس پل\nصد بار بخون جگر از یاس طپیدم\nخون میچکد از تیغ تو بر شهر باطش\nدر پیش دم خنجر بیداد نگاهش\nبر ناله و کل کی نگرد عاشق بیتا\nتا برق دم تیغ تو خندید بحالم\nآبم تو خورشید دم خنجر نازت\nطرزی بدلت هیچکس تیغ رضا است\n\nمرغ دل ما را است وطن در پس پل\nتا جای گرفتم چو شکن در پس پل\nپیغام مگر برده رسن در پس پل\nسازید تر اسینه کفن در پس پل\nدار در خیال تو وطن در پس پل\nاز اشک سمت است عدن در پس پل\nبر خون چو فستین منت من در پس پل\nمانند پشس کیم وطن در پس پل\n\nبر طبق بیدل در قندهار گفته\n\nبکنم جعد بگویش دل اسیر این فرمندهای گل\nلب خنداب زانه چو گلچن کشاد پگنت کو\nرمین دهم هوا پرم دل سوس کجا برم\nچونکنه خار جفا صبا بدل شکسته خنچها\nسدم بکوش دل این سخن ز هجوم تنگی این چمن\nمن بینوای ترانه کو بخیال تیغ خیال او\nدل داغدار خون اثر چو دم زرستی خود حسد\nنه بوی سبزه فتاده کل که نسیم باد سحر کسان\n\nکه بهار بسته ز بیخودی بطلسم خنده نمای گل\nکه کررسید خیال او که سبا دیزده قبای گل\nهمه تن چوسایه جبین شوم که به پیم زپای گل\nبچو دلخوشی بچکن روم من بینوای بوی گل\nکه شکست تاک رخ سمن ز صدای امدن پای گل\nچو طپم بخون جگر بگو دل بلبلان جلای گل\nتو درین بهار خزان اثر چه طمع کنی ببقای گل\nبره قدوم خیال او گلچن کند ز دای گل"}
{"book": "adl0208", "page": 451, "text": "۴۲۶\nبگوش بلبل نتوانم شنوم سخن این صدا نرسد ترالاب فانسخواری چو غنچه جفای کل\nسخنان طرز بد یوانک زبان قلم ز هجوم حیرت نال کشم رخ چو بانمای کل\n\nدر شام | این غزل را در اربعین خلوت رمضان مسرح اخر مقطع دیر | شیرین کلو\n| | خواب کشته باقی به بیداری | |\n\nچوبوی غنچه ام از بسکه دل ربوده کل\nبسان رنگ برینم ز دست سوده کل\nوجود ظاهرم آئینه دار مظهر اوست\nبهار جلوه بود صورت نموده کل\nچمن بگوشه دستار می نهد کل را\nزود دمان بهار است اصل و ده کل\nبه برک و باره ثمر مازگان نه پردازد\nمتاع رنگ بود بوده و نموده کل\nحساب خوبی گلشن هزار شد صبا\nچو صفحه غنچه خندونده ست افزوده کل\nبهار زندگی کل بخواب نگذشت\nکشم نداست ازین طالع غنوده کل\nزبسکه خاطر بخت بغنچه تنگی کرد\nبدوش رنگ از اب کشوده کل\nبصنع دستر چمن باغبان به بی ناز\nچو بوجساور و و فرمین دمده کل\nبه پیش روی جوانان باغ در گلشن\nصبا ور ید کر یبان ناکشوده کل\nخمیر مایه حسن بستان بود طرزی\nزاب رنگ بهار در خاک توده کل\n\nجواب کمال خجند در کابل کشمه\nبچین دورلفش مرو ایدل ای دل که چاهیست بس صعب را پست مشکل\nزقدت اگر صد بلا بر سر آید نگویم چیزی زبالاست نازل\nبرفتی و تنها مرا باز ماندی برد خوار کردی که بی مانی ای دل\nبآه جکر خستگان میل دارد که سرو چمانت با باد مائل\nتو مشمار خوار این دل زار ما را که هست از دو عالم همین یکدل حاصل\nبزلفش دلا در مرو بر حذر باش که این راه را کس ندیده ست منزل\n\nهزار"}
{"book": "adl0208", "page": 452, "text": "هزار قه برین مادر برصنع بچون\nکه بیرون برآورد چون گل از گل\nبقربان آن قاتلم کزنگاهی\nبمیراند سیلاب از خون بسل\nزبس دل زلف گره گیر گشت\nبلی بسته ای یار عیار پر دل\nسیه بختی ما بزلف تو ماند\nدلی ما جدا او بگردن حمائل\nمیان من چشم او صلح نبود\nکه طرزی تسل است چشم تو قاتل\n\nاز طبع خود در کابل گفته شد\nزتاب گرمی یاد نگاه چشم خیال\nچمد زعازض او چون سپند دانه خال\nزحیرت لب لعل سخن طراز کسی\nبیان شمع سز اول شد زبان سوال\nزبس که گرمی نویش طپیده ام بر مین\nدلم چو شعله برآتش زند ز شوغ بال\nز بهر صید خیال قد چو شمشادش\nز ریشه دام مدوش افگند بباغ نهال\nز بهر وصل لب غنچه ات چو بلبل است\nزمصحف دوق گل همیشه بکیت و فال\nبود نمود وجودم چو آن دهن موهوم\nزبسکه مشق ذهانت کمدم بطی خیال\nدلم که غنچه حرسش مباحث دارد\nرسانده بوی ترا ناشمیم باد شمال\nبوصف آن دهن جان طلب رسید بآخر\nکسی نکرد چومن عمر صرف امر محال\nخیال قد نو بسینه ام نوید لام\nهوای زلف تو بر دل نوشت صورث دال\nنبات خط و لبش خضر چشمه حیوان\nدهان عارض او غنچه ست و آب زلال\nچو شد که دیده طرزی چو چشمه ریزد خون\nکه هست کام و لبش تشنگر زجام سفال\n\nاز طبع خود در کابل گفته\nخم از مویه می آیدم چو موی خیال\nزناله جسم ضعیفم بود بصورت نال\nنپیر مرغ درون حجاب کوه دلم\nزبیم تیغ و وا بر دی او خمیده یال\nزغره زهری عشاق حسن جلوه کند\nبپای سرو بود طوق قمریان خلخال"}
{"book": "adl0208", "page": 453, "text": "۴۴۸\n\nسینه پر دارد دلم بی مطرب اران ریزد که ضبط آب نمی اید از کف غربال\nدرآمد سردیجان و دلم شرر افتد شود چواتش سوزنده از نسیم ز کال\nمبادا رتش رویت چو جان من سوزد منه زبهر خدا استین مجرد آل\nازان یوسف رخش نمی بنامخم لگبت ز نقش عارض او در جهان خدا تمثال\nزوسر کان لب نوشین و لعل شیرینش که مور شکر خط کرد طزریا پامال\n\nردیف المیم دیوان طرزی صاحب افغان قندهار\nاز طبع خود در شام گفته شد\n\nبلب راه سخن بستم قلم را بیزبان کردم بجانان عرض حال خود بجاموشی بیان کردم\nچو خواب رفته از یاد حریفان حرف نپیمانم زبس از چشم مردم چون نگه خود را نهان کردم\nبیاورتم شمشیرت بس برخویش پیچیدم بسان تیغ جوهردار مغز استخوان کردم\nنباشد بعد ازینم احتیاج گردش گردون که من از دود دل ایجاد دیگر اسمان کردم\nمحل از گزند چشم بدبین چون سپند آخر براتش خویش را افکندم و از جان فغان کردم\nبکیش گوشه گیران ز نعمت قربان شدم صدراً به پیش ناوکت چون هدف خود را نشان کردم\nخیال یاد دشمن سینه را مجروح میسازد ازان دل را گلستان من ببوی دوستان کردم\nدل سنگین چو غنچه ان بخت آهنین جانرا چوسوفار خدنگت در لب خندان همان کردم\nچو محراب از خمید نهاست عمری با بر روشن جبین را تا که در شش سجده ان استان کردم\nبیاد قامت سروروان نوجوان خود دو جو از آب چشم خویش در گلشن روان کردم\nمکن اندیشه از خون خوردن مجام دلم طرزی که من چون غنچه خون خویش را پیکان کردم\n\nدر وقت بخش طبع از اهل دربار سلطان در شام دمشق گفته\n\nعبث دل را سسپر از سر خط فرمان غم کردم سر بیدرد خود را خود بخود نادان غم کردم\nبدشت نیستی آزاد میگشتم چرا خود را همان زنجیر صد گوشه ایوان غم کردم\n\nبما بودیم"}
{"book": "adl0208", "page": 454, "text": "۴۳۱\n\nبها بودم جو از باب همایون بسته باب بودم چوسکت صدر خود را بنده سلطان قلم کردم\nبصد مضمون نمکین خون دل انچه سان بخوردم من از دیوانگی تصنیف این دیوان قلم کردم\nبه تصنیف به ترتیب و به تذهیب و به نقطا باین سامان برای کار خود سامان قلم کردم\nبسی خون جگر خوردم بگلزار پشیمانی که تا از خون دل رنگین چو گل دامان قلم کردم\nچو دیدم بی نصیبم بیهاست من بجم از هر سرشته نظر پنهان بزیر دامن مژگان قلم کردم\nز صدر و امن وجودت خلاصی تا دهم دستم سنم از خود گذشتم ترک این میدان قلم کردم\nمی طلبم دید گر باش کاتب خوش نگارم له پاد چشمهای در دمن پنهان قلم کردم\nبرای بی هدایت هم جمیل بی جمالش را عوض با سود نفع مایه نقصان قلم کردم\nصنف دل بخشا هم اغرب پر عیوب او به پیش باب عالی خاک کورستان قلم کردم\nکه تا خود چرخ دیونش شوم از جان و دل من ز پاشایان خریدم بنده نادان قلم کردم\nز روی غمکده بر مکه و طر پیش میرایم نظر پوشیدم و سیر سر استان قلم کردم\nنه سیروت نه طلب خواهم نه شام و شومی یقین اعراض کردم عزم هندوستان قلم کردم\nبرای قطع زنجیر مقیدهای این دولت در انهای طمع خویش را سوهان قلم کردم\nز فیض دری سلطان بلکه مجو حیرتم طرزی بسان نقش صورت خویشتن را حیران قلم کردم\n\nاز طبع خود در شام شریف گفته\n\nاگر بار تواضع از ادب بر دوش خم بندم چو خاتم نام خود را بر نگین منفر جم بندم\nچو خور گردم بگرد دور عالم در شبانروز بغزم سیر در راه سیاحت گر قدم بندم\nسپاه درد نومیتا بگردش جمع میکردد در ان میدان چو من تا له بالای علم بندم\nچونو هم جاده راه غمش راطی کنم اول دل خونین بجای ابله بر قدم بندم\nزبان فارسی گرگشایم در عرب از هم بمهر خامشی راه سخن را بر عجم بندم\nزمرغ و نامش شیرنگ از شهد انگیزم ز شهد خنده لعلش شکر در کام سم بندم"}
{"book": "adl0208", "page": 455, "text": "اگر ترک دوا کردم مداوا میدید در دم\nوگر جام رضا نوشم بغمردت است همدردم\nرسد تا پرده ای چنگت کشش شوکت دوستان\nاگر چون شعر طرزی تار قانون عدم بندم\n\nپرویش بیدل در شام شریف گفته\n\nطریق قطع را در خشمش از دل دود بشین سیدم\nبخود بگداخت چندانی که من هم آب گردیدم\nسحر در دل نفس داری بخود یک غنچه بالیدم\nچو شبنم سچدم بر روی کل از ناز خندیدم\nچوزلف از بس پریشانی بخود آشفت پیچیدم\nز شور خشکی سودا چو مو باریک گردیدم\nشریک او از بسیم هر قدر در خاک غلطیدم\nبحال خویش استغنای او بسیار خندیدم\nبیاد لعل میگون تو مانند حباب می\nبخود یک پنبه مرهم زدم روی جام بالیدم\nنگردم چاره درد سرد آب و تب عشقش\nبسان شمع صندل بر جبین من چند بالیدم\nچو دیدم گردش پیمانه را در بزم میخواران\nمنم چون خارسنا خود در دور جام گردیدم\nدمی آن هم نفس از همدمی بنواخت در بزمم\nچو نی هر چند پیشش ناله کردم زار بالیدم\nبسان اشک از بس میدوم چابک بد نبایش\nپهلو خوردم و آخر بروی خویش غلطیدم\nبگلشن صبحدم برباد بصل خنده الودش\nبسان غنچه تا وقت سحر از ناز خندیدم\nنشد یکذره معلومم کز اقیمای من او\nبمیزان خود چندانکه حسن یار سنجیدم\nچو بیدل خاک من طرزی خطر کشمکش دارد\nبغبار گرد باد امروز آغوش رسانیدم\n\nاز طبع خود در شام شریف گفته\n\nبه ترکی نماز میزنگی است هرشب غرم شب گیرم\nچوبوی کل مدام رنگ نتوان کرد تسخیرم\nبود آئینه رنگ شخص عکس نقش تمثالم\nبرون از آستین کلک نقاش است تصویرم\nبه پرواز نفس از بول خلاصی نیست آسانم\nکه من چون ناله صد جا حلقه بند دام زنجیرم\nبصبر در خانه صوتم بلب قد نگه گردد\nبعرض مدعا پرده الود است تقریرم\nچو نی نالیدنم بیجاست و در دشت دل تنکم\nصدای گریه میکردد بلب حرف گلو کیرم\n\nجنون"}
{"book": "adl0208", "page": 456, "text": "به نوق غنچه پیکان او از بسکه بیهابم\nنی تبر خنک من کرانه بوریا باشد\nولی بیدم نمیگردد دم تیغ دم آلودش\nبزنم بتیه خوابت سودای سر زلش\nبوصف حضرت دل صبحدم طرزی چودرسفتم\n\nدر وجیب ہوا مانده شبنم خون نخجیرم\nکه بردار شبگیری بود صید پر تیرم\nپرسش در پریشانم میکو دار و آب شمشیرم\nدماغ آشفته خواهم پریشانی است تعبیرم\nکه ما انسان کامل میرسد معنی تقریرم\n\nربط ز بیدل در شام محته\n\nمن بناز آشفتگی دل را بپائل بسته ام\nرنگ مستی همچو ریاحون ندیدم اعتبار\nترک مطلب مرهم کافور زخم تمنی است\nتا که در نقش خیالش مونجا فیها کنم\nتاکه من خون کلش را کنم در دام صید\nتا کنم سیر سواد غیبی راچون حباب\nتاکه با دل گرانیها کشم انسان بکان\nبسکه می پوشم بیا چشم بد سفت و ام\nخیر حق طرزی ندارم نیم و است سچے\nطرزی چون بیدل براجی بوکھت نے\n\nموج آبم ریشه در رگهای سنبل بسته ام\nزان چو تخت آشیان دامن بگل بسته ام\nمن ازان پیمان الفت با تغافل بسته ام\nمن شب فکر عنکب تار تامل بسته ام\nخویش را چون مردگی چشم بمبل بسته ام\nبر رخ دریای ہستی از نفس پل بسته ام\nکوه احسابه کمر سنگ تحمل بسته ام\nرگ برک چون تاک بکف ساغر بسته ام\nتا بنای کار خود را بر توکل بسته ام\nنامه آهی ببال بحث کل بسته ام\n\nمن اشعاره\n\nچنان در خامشی چون خامه بهزاد استائم\nروایتهای عذر با شک من گرد\nزبیاد سیند لی ثبات من چرمی پرسیم\nشکست رنگ تصویرم ندارد بال پرواز\n\nکه کرد سمه میگرد دغبار پای فریادم\nکه من غلطیده ام در کان بسان اشک افتادم\nکه با وما که کردن میدهد برباد بنیادم\nببیرنگی رقم کرد است ایدل کلک بہزادم"}
{"book": "adl0208", "page": 457, "text": "به بند قید صید ما ضعیفان کس نپردازد\nجهان این همای همت انکس که خصم یادم\n\nگر با جیحون کردم طرف بردارم از راش\nهمان در سعی همت حسبت دانه فریادم\n\nبباطن از تعلّق تاکم در خاک پابندم\nبظاهر گرچه انبارم چون سر از بادم\n\nز بس حرمان سر در گردم تو تیای پای حسرت شد\nتحریک نسیمی چون غبار از جا برد بادم\n\nمن از غرب کف مطرب چو دف اند در و ننالم\nبکوشش غنچه‌سان ساز عشرت کند فریادم\n\nبپیش پرتو خورشید از جا سایه میخیزد\nزیاد خود فراموشم کرا و کرده خود یادم\n\nز بس پیچ و تاب افتاده تار زلف مشکینش\nبصد انگشت یکتا خر گره آن زلف کشادم\n\nبمنزل چون رسد بارم بسعی نارسای طرزی\nکه من صهبای خم بضعف بید به ترز اشک افتادم\n\nاز طبع خود در شام شریف گفته\n\nچون نفس در دل خود بسکه لغزش تک شدم\nیکسر امای بخون غنچه صفت در لک شدم\n\nدر گداز نفس گرم ز تاسف هوس\nشیشه با یست شدن لیک حباب تک شدم\n\nراستیرهای دغا جو مخالف سوتست\nتا که بر ساز و من پرده آهنگ شدم\n\nکثرت کرو نفس داشت ز بس در تمثالم\nبه رخ آئینه وحدت تورنگ شدم\n\nمست یار خود و بیگانه فراموشم شد\nبسکه بر حس جوانائیه تو د تک شدم\n\nما قد قامت خم گشته به تسلیم و نیاز\nاز پی ذکر تو کوییده تر از چنگ شدم\n\nغنچه‌سان شب بخیال تو بخود پیچیدم\nصبحدم در چمن باز نو گلرنگ شدم\n\nتا که دم سینه غم از جای برد باد مرا\nز آمد و رفت نفس اینهمه بی تک شدم\n\nتا که در حضرت دل علم معانی خواندم\nطرزی کشف بیان صاحب فرهنگ شدم\n\nاز طبع خود در شام جنت مشام گفته\n\nبر چراغ طبع از بس رنگ آتش سوده ام\nچون شب قدر است روشن دل ستا و ده‌ام\n\nسایه‌سان از پرتو خورشید چون می‌زدال\nبود ما بودی عجب در ملک مستی برده‌ام"}
{"book": "adl0208", "page": 458, "text": "۴۴۳\n\nمن بهیچوس یک قدمی با راه نرفته یی\nچون گهر از بس براجت در صدف اسوده ام\nبا نکه میخانه دل کوشه کیری کرده ام\nاز کشائشهای طوفان این گهر اسوده ام\nتا نهاد رو هسای بدر زندگی از سر گذشت\nچون هلال سلخ از بس کهنگی فرسوده ام\nکرد پایم نقشه تمثال تصویر فناست\nبسکه چون الماس برهم دست ماتم سودهام\nروشنهای برج خور شید روشن اندید\nبسکه همجو کر چه عمری نا محب بغنوده ام\nکرچه روزی صد گره ز اندیشه فکرم واکند\nیک کرۀ اسکن ز تار کار خود نکشوده ام\nبر جفای خار خوارم داوا از سلطان بلخ\nهر سحر کل زان جبین دامن بکلی اندوده ام\nجیب حرص کفته چشممها ملکی پرشود\nهر قدر چون صفر برخو د در عدد افزوده ام\nطرزی سعی کار بیمغزان ندارد اعتبار\nچون خیال سنگ بکر کوششی بیهوده ام\n\nاز طبع خود در شام کشم\n\nسیر کش کویت چو پای لنگ بارم\nبسان بخت کل بال و پر زرنگ بیارم\nاگر کداز دل کرم بی نفس گردد\nگهر بجای شرر زود در زنگ بیارم\nچو بوی شیرۀ دل نغمه بر صدا بندد\nز جام سینی فغفور چهر ترنگ بیارم\nسرشک غنچه قبار از بر گلشن خشم\nبه پیش نرگس مستت قدح بجنک بارم\nکر جو وصف جمال تو غنچه کل را\nبسان قطرۀ شبنم ز جیب تنک بیارم\nد هم چو شهپر قدرت ببال صیادی\nز خشم طغرل شاہین پر کلنک بارم\nبروز معرکه باز و ببازوی جرأت\nز شیر ناخن و هم چنگ از پلنک بیارم\nبحر همت عرضم چو افکند قلاب\nز جیب موج برون پیکر نهنک بیارم\nز دم بخنک سگ دور چرخ کرگس پیر\nچو کرد باد اکر پای در شلنگ بیارم\nز بسکه تیر تو بر سینه خورده ام چو کمان\nبجای آه ز دل ناوک و خدنگ بیارم\nبدور گردش آن چشم فتنه جو طرزی\nفریب جادو و نیرنگ از فرنگ بیارم"}
{"book": "adl0208", "page": 459, "text": "از طبع خود در شام تشریف کنه\nچون طب دری طراز ماند قد و بالای توام همچو نیستی رنگ تبخیر نقشه پای توام\nگر سرا پا دید، چون ائینه کردم عیب نیست گشته چشم دیدن حسن دلارای توام\nرنگ امکان محو بے کلک معنی صورت اما تقیه پرده پنهان پیدای توام\nگاه در ستری نگاهی در خطای فلسفه هیچ میدهم ردم به پیدا کردن جای توام\nمحفل امکان زشور حسن من پر صد است سچو می بیرون نامی تنگ مینای توام\nهر نفس رنگی بر وی کار ارد غنچه ام رنگ باز گلشن بیخار و بیخای توام\nهر که بیند سوی من بر وی تو میکردد عیان صورت آئینه اسم مسمای توام\nبا همه افتادگیها سر بلندی جلوه ام سایه تمثال شخص قد و بالای توام\nکه بگرد عارض دکاهی بدورس ددم همچو کاکل میسرد لی پای سودای توام\nچشم قدرت نغبار پای من پر کرده کرد با د ما هیچ رو می صحرای توام\nبیقراریهای دل سیماب حیرت میشود بسکه چون ائینه بیتاب تماشای توام\nبساط\nچون حباب از خود ندارم پیچ طرزی در شورش رنگ ظہور موج دریای توام\nاز طبع خود در دمشق شام کته\nبنقش سجده گر خاک درش را بر جبین بندم برنگ نام شاهان معزت بر نگین بندم\nهمان از عجز چون پر تو بر ا شس خاک میتوم اگر خود را چو خور بر اوج چرخ چارمین ببندم\nز اغوش مکائم وسعت امکان برون افتد اگر در دل تمنای مکان آن مکین بندم\nدل ازاده ام آن سوی ماه وسال میکرد چرا بر تار عمر خود کره از سین وشین بندم\nبخوان نعمت الوان کردون چشم کشا یم زاستغنا چو من دست طمع بر استین بندم\nمدار کوکب قطبم گر ثابت کند تمکین زو گردش روی دور چرخ ہفتمین بندم\nبرون نمی ارم از جیب همایون مطلب خود را اگر چشم طمع بر دامن سلطان بین بندم"}
{"book": "adl0208", "page": 460, "text": "بحر کم بخت صد گلستان سیدم از دل\nمن از الفت چه بد دیدم که در دل خارگین بندم\nبود ناامید مطلب را بگردون نام اندازی\nبسان حلقه فتراک خود را پشت زین بندم\nنمیرود ستم آن با لا بلا از روی استغنا\nاگر چون نقش پا رنجر خود را بر زمین بندم\nچو در را و صبا دامان زلفش را بر افشانم\nره بیرون شدن بر روی بوی مشک چین بندم\nاگر نور هدایت شمع در را هم بر افروزد\nز بدعت رو بگردانم قدم در راه دین بندم\nطریق راه آگاهی برون از دایره این با شد\nچرا افند روی دل خود را بآن هند مبین بندم\nاز طبع خود در شام شریف گفته\nچو شد در دل خیال صورت آن بی نشان بندم\nسحر در دیده روش جبین نقش جهان بندم\nزمی سعد و نحس کوکب اردستم نمی آید\nاگر چون آسمان خود را بقدن فرقدان بندم\nبزم عشرت خفتش بهان شمع از شاد\nز رشک شعله آتش حنا بر مغز جان بندم\nنشان از ترکش چشمت در ورا اندازی\nاگر خود را چو زه بر گوشه های کمان بندم\nچو بارم در دفا کیشان کمان ابرو دگر نجیزد\nبه پیش ناوک نازش نشان از استخوان بندم\nز پیوند خشن چون بزم گلشن را و هم نیست\nدل پرخون بجای گل بشاخ ارغوان بندم\nبعزم جلوه چون خیزد ز جا نارک میان من\nمگر از حلقه چشم پری بر آن میان بندم\nدر آن گلشن که مرغ با ر محکم کوی تو میگویم\nز دست یکے چو گل راه نفس بردهان بندم\nبم سجون صدف پر گوهر شهوار میگردد\nزفیض خامشی راه سخن گر بر دهان بندم\nبعزم رز می گر خیزم ز جا کاموس گیرد و زا\nچو رستم در خم خام کند ککستان بندم\nنهان بسیار میخوانم سواد نامه شوقت\nکه میخوام چو خاتم نقش خط بربان بندم\nز حق خواهم که در پیرانه سر روز می سالے\nکمر با نوش الفت بر میان امتحان بندم\nبگلشن خار عشق کل بس ناخن زند بر دل\nچو بلبل شیون کل در بوته خار آشیان بندم\nز وضع قامت خم گشته ام طرزی چه پر\nبجای حلقه خواهم خویش را بر آن مان بندم"}
{"book": "adl0208", "page": 461, "text": "از طبع خود در شام شریف گفته\nبگلشن غنچه ام در دل چو نقش آن دهن بندم\nنوا سنج گلستان بهار عالم نازم\nچو خواهم باده معنی برون از جام بر ریزم\nمی سر جوش معنی تا در بزم ناز اندازم\nبیاد چشم در رخسار و قد و روی تو در گلشن\nقدر در دل بس باد بهار معنی قدرت\nزنم دم چون ز چین زلف مشکین تو عبارت\nازان هر دم گره بر خود خورم پیش سیه روزی\nهوای نفس با اشغال کثرت کرده مشغولم\nبستم رقعه از خط جامان گر رسد روزی\nنفس از دل برون چون تیغ جوهر دار می آید\nز بس دود ار جو ما نیست از بخت سیاه طر\nبسان غنچه از حسرت بلب راه سخن بندم\nچو بلبل دل بجان بسترگت بوی این چمن بندم\nسخن را نونما چون چینی بار فن بندم\nسخن بارک بر رنگ ساغر با رفتن بندم\nبهار نرگس و نسرین و سرو ونسترن بندم\nبسان غنچه مضمون را بلب گل پیرهن بندم\nنفس را بر گلوی نافه مشک ختن بندم\nکه جای خال خواهم خویش بران ذقن بندم\nز وحدت دور ماندم دل از ان با اهر من بندم\nچو تعویذش زعزت بر گریبان کهن بندم\nبدل از بسکه زلف او بصد تاب شکن بندم\nدل خود را بران کا کل بصد افسون و فن بندم\n\nاز طبع خود در شام جنت مشام گفته\nاز بس براه درد تو غلطیده دویدم\nچون رنگ بصد شاخ بیاد تو پریدم\nیکبار برویم ز پس پشت ندیدی\nچون دانه اشک است فتادن و بازگش\nچون شعله در آغوش شرار نفس گرم\nچون شمع زکم حوصلگی در رخ گلزار\nاز شرم تو چون شمع بس می شکنم رنگ\nچون اشک همان در بغل خویش چکیدم\nهرگز زگل روی تو بوی نشنیدم\nهر چند بدنبال تو چون سایه دویدم\nمعکوس نشان مژہ چشم دمیدم\nتا خاک شدن بیخود و بیتاب طپیدم\nپیرامن جان تا بگریبان بدریدم\nتا صبح ز دل تیر پر رنگ کشیدم\n\nچون"}
{"book": "adl0208", "page": 462, "text": "چون گشته مر کانِ سیه چشمی آهو\nدر کوشش من همت با مرد فقیر است\nپاک ست ز تصویر رخ غیر دل من\nپیوسته عروجی و نزولی زده ام پا\nدر چله کشی بدست تر از تیر برایم\n\nنگذشت ز ترکش نه نشانم نرسیدم\nچون نقش قدم زان بمقامی نرسیدم\nتا نقش تو بر صفحهٔ اندیشه کشیدم\nتا حبله صفت در بهنجو تو خمیدم\nطرزی چو کمان کرچه از ضعف خمیدم\n\nاز طبع خود در شام شرف کشه\n\nمیگونه زبم توار شرم خجالت ازم\nداغ تو کراپورنهم مسیح روشن میکند\nپیش مستان باز تخم میگنم ظاهر جو موج\nزرو اینجای موج آبروی اصل پاک\nمن صید شیرین زبانی چون صدا سیم برید\nزغوّاص سعی ما در کوشش مطلب بخیر\nناب مانی بدست آید در ین دولاب چرخ\nمایه سودای رسوایی ست نفع سود ما\nکوش دل در بزم عشاق این چنین بی پرده\nمژده زود آمد نمایش بصدا کید و کوش\nطرزی حسن در و عشق او باز خرد\n\nدر عرق پوش که دارد سر با پیکرم\nکو بیا کرد نمک دارد کف خاکسترم\nنقش جام جم بود سرمشق خط ساغرم\nبر بها گوش نهان غلطیده پهلو گو ہرم\nنی کر صد جا کره بند د بپای شکرم\nبحر صید مدعا چون سیر بی پر میپرم\nروز و شب چون آسیا برگرد خود گرد دسرم\nدست شستم پرده ناموس عصمت میدرم\nراست پیری را بهنک مخالف کی کرم\nکرزبانی کفت قاصد لیک ناید باورم\nکر بدست آید بنقد جان روانش میتخرم\n\nاز طبع خود در شام شرف کشه\n\nچنان ذوق تماشای رخش برده است از کارم\nبرد بی صافی مطلق نفس کر دیده زنگارم\nہر محفل که بر خیزد صدای صوت گیتارم\n\nکه چون آئینه شخص عکس نتوان کرد بیدارم\nمیان با و مقصد این تن خاکی ست دیوارم\nدل حاسد شود پرشور از شعر نگار ارم"}
{"book": "adl0208", "page": 463, "text": "بلب هرخنده مضمون من آئی دگر دارد\nزراه پر تو حسش مرا از جا که بر دارد\nزسرگردانی وضع پریشانم چه میپرسی\nکسی مائل بود نفع سودايم نمیباشد\nمجو از نقطه کارم مدار استقامتها\nهمان تصویرتمثالم بلوح نقشه هستی\nندارد قاصدی در کار مکتوب غمم در دم\nز بس در ذوق یکتائی باستغفار میگویم\nبگوش چنگ در بزم حریفان تانوا گفتم\nمبينم دویی طرزی کو از غیر پیش من\n\nتوگوئی معنی حسن ادای بار دلدارم\nکه من چون سایه انرا افتاد کیمی از رویام\nکه چون سنبل سراشفتگی تباهت نسارم\nمتاع بی بهای کم نمای روی بازارم\nبمخرج گردش سر رفت خط دور پرکارم\nبخواب غفلتم بیخود بصورت گرچه بیدارم\nبجانان میرسد طول و در ازیهای طومارم\nبصد لب بخین کوید چو تسبیح تا زنارام\nاگر بی پرده گویم نغمه می ساز این بارم\nکه من بیاد یکتائی ز سنگی گجودارم\n\nاز طبع خود در دمشق شام گفته\n\nدرین صحرا نفس هستی خود بسکه رم کردم\nچنان الفت بشور وحشت من اشنا کردد\nبذوق فکر یکتائی زبس بیخویش میبالم\nنهالم از خیال بار و بر دلخسته میگردد\nعجب بشیر و کمی دارد و هم از آمد و رفتن\nزدینا رم میان بار و چون سیم سر اسایم\nز اوج رفعت افتاد گیهایم چه میپرسی\nرموز نقش محفل را سرا با صاف میخوانم\nبروی کلک شایان نام شهرت بر تکین بستم\nز هستی تا عدم چندان ره دوری نمیباشد\n\nنفس را بهر قطع زندگی تیغ دو دم کردم\nکه من چون چشم آهو از نگاه خویش رم کردم\nدو عالم را میان نقش ما زیر قدم کردم\nازان چون تاک گل از زوار دل ظه کردم\nاگر برسال افزودم همان از عمر کم کردیم\nازان از دیدن دی درم رم چوزده ام کردی\nکه فرق چرخ را چون سایه در زیر قدم کردم\nبسان شمع ما از داغ پیدا جام جم کردم\nچو خاتم تا بعظیم تو ندار تحجبر خم کردم\nزخود تا چشم پوشیدم همان سیر عدم کردیم"}
{"book": "adl0208", "page": 464, "text": "شده گوشم خلاص از رو برو چنگ گوشمالیها\nچو چنگ هر چند پشت مالهای نرم در خم کردم\nبروی صفحه دل نقش تصویر جهانی را\nبمان خانه نقاش بامرگان رقم کردم\nپریشانند غمو دنیای دون طرزی\nندیم حشم و ابس ندامت باده هم کردم\n\nاز طبع خود در شام مکته\n\nاز بس ز طبع سرد عزیزان فسرده ام\nو امانده تر کجانب درگ خون مرده ام\nتمثال نقش صورت امینه خیرت\nاز بیخودی بکوی تو من راه برده ام\nمن قطع راه عشق بتجرید کرده ام\nچون کبک سنگریزه درین راه خورده ام\nفریاد من چوند که بصدا بود\nدر دل ز بس گلوی نفس را فشرده ام\nبا دوستی و الفت دنیای دون مزاج\nاز دل چو موی سبیلت هند و سترده ام\nز آشفتگی همیشه پریشانی میکشم\nتا دل بچین کاکل مشکین سپرده ام\nدر سوئی صید بس ز کمین خارج گشتند\nاز جای تیر چو کمان سر خورده ام\nبر روی من جو آب روان اشک میدود\nتا من بچشم دامن مژگان نسرده ام\nدر پیش روی حضرت الفت بپوش شرم\nمردم از اینکه از چه رو روت نمرده ام\nطوزی ازین اساس بزرگی که کر و فر\nجز پستی بکوی که با خود چه برده ام\n\nبر طبق بیدل در شام کشته\n\nمن سایه تمثال تو در عین شهودم\nچندانکه ز خود کاسته ام بر تو فزودم\nجائیکه توئی از من و ما یم چه نماید\nدر بود وجود تو همان بود نبودم\nز نقش دوئی وحدت او بود مصی\nاز عکس خود این آئینه را تیره نمودم\nجز صورت حیرت بدلم هیچ نماندست\nز آئینه تمثال دوئی بیکر زدودم\nشاید که بیک شک کنم جذب نگاهت\nاز درد تو گر سرخ و گهی زرد کبودم\nگویا شب من بود مگر صبح قیامت\nبیدار نشد چشم سحر هر چه غنودم"}
{"book": "adl0208", "page": 465, "text": "موی کمرت عقده سربسته میان بود\nبا ناخن اندیشه من این عقده گشودم\nبا هیچ نظر درکش ز یاران نظرانه\nچون حلقه کمر را ز میان زود ربودم\nهر چند که چون آتش طورم تبکی تو\nدر چشم عدو لیک پر از مار چودودم\nدر شور و شکفتن دلراد سکندر\nمن صبح نگه بودم همه را قصه شنودم\nدهقان غرودی زسرتخم مدام کت\nسر تخم درین مزرعه گشتم بدرودم\nاز خوبی گلشن بمیان هیچ بجا نیست\nطرزی چومن از خواب عدم نیم غنودم\nبیدل بدر معبد او گفت بلرزی\nچون شمع ز سر تا قدم احرام سجودم\nبیدرد کش بیدل در شام گله\nاز بس بیاد پرواز خویش عالیم\nتصویر عکس آبهای خیالیم\nبا آب زهر لوح سپهرم نوشته اند\nهمچون هلال مصرع ممتاز عالیم\nاز بس بموزدان قوافی الفتم\nدلچسپ تر بطبع ز مضمون عالیم\nتمهید زنگ صافی آئینه جوهر است\nنقصان سود من شد صانعکمالیم\nداغم سان اخگر سوزنده تند خوست\nچون شعله گشت تا پر آتش نهالیم\nکو شوق تا که همچو شرر برفشان شوم\nدر سنگ آخرمیده ز افسرده بالیم\nتنگی کند بدیده من وسعت مکان\nمژگان شور وحشت چشم غزالیم\nدر صید گاه بشه خونخوار روزگار\nبیکار و هم کار تر از شیر قالیم\nترشد بآبروجه کهرکام خشک من\nبا شرم قعر ز و بلب بی سوالیم\nتسکین سرشک چشم و دل پر زخونام\nچیده ست جام و شیشه بکرد حوالیم\nبرگشت عاقبت ز تمنای یاد یار\nآمد بکار این دل از خویش خالیم\nچون ابله استانه من تخم حاضری\nنشود نمای من بود از پایمالیم\nهمچون هلال سلخ مپرس از ثبات من\nاز اسمان فکنده برون کهنه سالیم\n\nغزل"}
{"book": "adl0208", "page": 466, "text": "محتاج آب ساغر چین جبین نیم\nدر رنگ خال یار بس کرد و امحول\nطرزی ز هجر گفت چو بیدل سر کشان\n\nلب تر بخود چو دامن جام سفالیم\nموهوم تر بدیده ز نقش خیالیم\nمن شیشه ریزه ام حذر از پایمالیم\n\nبر طرز بیدل در تمام براف گفته\n\nاز اشک نامه که باد ما نوشته ایم\nبا پیر مفروش بامی کشی رواج\nتغییر شرح سوره نور جمال او\nافسانهای قصه دور و در از زلف\nما خامه خیال رموزات غیب\nتمثال نقش صورت او را بکلک فکر\nپر شخص نا امیدی گنجینه دار یاس\nمضمون غنچه بر مروان رود وفا\nمضمون سر گذشتم عشق پریجهان\nدیشب ز روی دفتر آشفته خط زلف\nاز چاک زخم ما که نماید بجمال داغ\nطرزی براه عشق چو بیدل حاضری\n\nبا خط موج معنی در یا نوشته ایم\nپروانه خطابه صهبا نوشته ایم\nما بر بیاض دیده بینا نوشته ایم\nپشت نامه شب یلدا نوشته ایم\nبر دل بطرز غمز معما نوشته ایم\nبر صحیفه ای طبع مصفا نوشته ایم\nاز خون دل برات تمنا نوشته ایم\nدر رنگ نقش آینه پانو نوشته ایم\nتنها نوشته ایم بتیخها نوشته ایم\nیک خوش سواد نسخه سودا نوشته ایم\nما چون قفس بسینه دلها نوشته ایم\nما هم برات آبله بر پا نوشته ایم\n\nتتبع بیدل در قندهار گفته\n\nاز بسکه بان خم ده م تیغ تو دارم\nدر مزرع سینه بجا صل سد چاک\nزین بعد بس قطع ره عشق تو سازم\nچون گرمی در برم آرام ندارد\n\nهر سبزه پر از خون دمد از خاک مزارم\nگر تخم خیال تو بکارم بچکارم\nچون شمع ز هر اشک بپا آمله دارم\nهر چند از و پر بود آغوش و کنارم"}
{"book": "adl0208", "page": 467, "text": "٤٦٤\nيافته این نرگس مخمور تو دیدم\nگر سینه کنم چاک زفریاد چه حاصل\nتا چشم زغم بستی ما را اثری نیست\nاز حسرت مخموریم اندیشه چه پرسی\nطرزی هوای چمن یاس اخرست\nمیخانه چکد گر بفشارند بهارم\nچون خانه نشین سوخته ناله ندارم\nگویان ز دم سوخته بر برق سوارم\nبسیار خجل دارم و در رنج خمارم\nپژمرده و مد غنچه در اغوش بهارم\n\nبر طرز بیدل در قندهار گفته\n\nاز ان دو لعل می آلود تا گیرد کام\nتا بیدام من ای کبک خوشخرام آئی\nدل مراز طپش داغ چون سپند کند\nبسینه سوختگان بخت تیره میبازد\nزجوش حسرت ما کاسیم چه میپرسی\nزسقف بام که شقت صحن خانه ما\nچو جای دیده کشودن در ین چمن نبود\nشراب خام دلیها نصیب کس نشود\nز گفتگوی جواب دلم چه میپرسی\nبنفشه پیش دو زلف سیاه اوست کنیز\nگلاب از دهن غنچه میچکد بی می\nمر است خواهش دشنام طر زیا در دل\nزانظار بسوز دنگه بدیده جام\nزانتظار شود سبز دانه ام در دام\nبموج آنگه زنگین امید بدارم\nکه شمع چهره خود بر فروزد اندشام\nچو خار کلشکر م مهوم میخله در کام\nخراب کرده مرا لنگر گردش ایام\nبچشم بسته تماشا کنیم چون با دام\nاگر چه سوخته ام هیچ شمع هاشم خام\nبحرف هیچ مرازان دهن مید پیغام\nبپیش قامت ازاد اوست سرو غلام\nدر رخت در صدف چون امیدا و بکام\nاز ان لبی که نیاید از و جواب سلام\n\nبر روش بیدل در کابل گفته\n\nاز بد و نیک جهان دون از ان و ارسته ام\nدر گلستان جهان ناوک بیداد چرخ\nکز دل آزاده بر تیغ فلک چین بسته ام\nچشم چون بادام نکشایم زبس دلخسته ام\n\nنامیدیم"}
{"book": "adl0208", "page": 468, "text": "نامید چشمه با دانه دنان غنچه ات\nمیباید مغزجان ارخنده همچون پسته ام\nاز پریشانی نباشد زلفت در دستت بنود\nگرشود شگت جمع چون گلدسته ام\nجرشک شیشه خاطر نماست در کفم\nتا دل پرخون شود در تار زلفت بسته ام\nبشود پای نگه مجروح از نظاره اش\nشیشه دل بسیکه در زلفت بهم شکسته ام\nسیشه دل فارغ از سنگ حقا د هر شد\nتا بمطلق جنت ابروی تو دل پیوسته ام\nطرزی از فکر رسا در مطلع دیوان مهر\nچون قد موزون اویک مصرع برجسته ام\nبرطبق بیدل در کابل کشته\nخار باشد دسته گل بر سر دیوانه ام\nریشه همچون شمع سرتا پا دواند دانه ام\nچون نگه قید نیرنگ طلسم بامهرس\nاشنا با مردم و از مردمان بیگانه ام\nمیکشو دقصه ام طاقت بربا افتاده است\nخواب را ساز د نمک در دیده افسانه ام\nاز صفاسیل زبان در سرمه خوابانیده ام\nگر کنی غرم جدل آئینه کردو شانه ام\nسازش عشاق دارد سوز و ساز دلبرا\nشمع مرگان سوخت از سوز پر پروانه ام\nدشمنا زافا کمالی میدهم از فضل حق\nهمت از مردان کرفته همت مردانه ام\nدخته کاشانه ام از نور شخیا کشفر\nخنده با بر قصر شان میزند ویرانه ام\nطرزی و بیدل زبس شیدائی دورگیشتر\nشمع دار ولرزه از باد پر پر و انه ام\nبرطرز بیدل در کابل گفته\nدل بخیال تیغ او تا که شهید کرده ام\nروز فراق او بدل باش عبد کرده ام\nخوش مبر آئی از دلم کل بسرای او برم\nگر کل انتظار توخانه سفید کرده ام\nدر ازل از نظاره ات قطع نظر نکرده ام\nاین که هست اولین من نه جدید کرده ام\nاز در یار تا با محقه م است در میان\nراه قریب احسبین ارچه بعید کرده ام\nتاب رحمت نماند کو در تن خنک پی مرا\nخم چو کمان شد ه قد مکته قدید کرده ام"}
{"book": "adl0208", "page": 469, "text": "۴۵۲\n\nهمچو صدف کف گهر از لب بحر میکشم\nطغرل انمظف را در مکه نظاره گرد صید\nطرزی چوبیدل حزین گفت بدرد با نقطف\nتاکه عوض بخامشی گفت و شنید کرده‌ام\nمرغ شره بر بگذر باز سغنب کرده‌ام\nای قدست بچشم من خانه سفید کرده‌ام\n\nبر روشن بیدل در کراچی گفته\n\nانقدر از باغ حسنش گل بدامان کرده‌ام\nهر ده کم سر رشته دار نبض جعد سنبل است\nمیکشم آئینه سان بر عکس مردم خط صفا\nگرچه طبع نازکش بر داشت تنگ کل ندا\nنالم از دل گرانی زیر کوه سرمه ماندم\nمن چو شبنم فارغم از بند تکلف لباس\nدر سواد فتنه و آشوب میگیرد پناه\nبر گل رنگ بهار ناز دارد سر میکشم\nسیر گلشن گل گریبان میرسد تا چون نگاه\nبهر عیش بیخودی در شهر بند نیستی\nتا بمنزل چون برد کالای بار زندگی\nننگ بوی باغ الفت دارم دشت کجا\nطرزی ابروی ناز سر طنز بها کشم\n\nگز برگ کل بخیه بر چاک گریبان کرده‌ام\nتا بیاد کا کلش خود را پریشان کرده‌ام\nمشق این روشن سواد از چشم گریان ام\nهر چه بادا با د عرض دل بجانان کرده‌ام\nسیر خواب سایه سنگین مژگان کرده‌ام\nپیر هن از نکهت رنگ گلستان کرده‌ام\nتا که جاچون سایه در مژگان خوبان دهام\nتا بسان غنچه نذر گریبان کرده‌ام\nآشیان در کنج چشم حبدلیبان ده ام\nچون شرر کهسار را یک سر چراغان کرده\nدوش هستی را که من پرهیچ نادان کشده‌ام\nچون رسید بهارم از چشم غزالان ده ام\nتا چو مژگان جا بدر چشم خوبان کشده‌ام\n\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\n\nما نقش غیر از دل خود پاک کرده‌ایم\nاز لایش صراحی و پیمانه فارغم\nتا ول باب حیرت آن کشته‌ام\n\nگردن برون ز چنبر افلاک کرده‌ام\nخود را چو نشه نذر رگ تاک کرده‌ام\nسیر جمال صورت ادراک کرده‌ام\n\nسامان"}
{"book": "adl0208", "page": 470, "text": "سامان زندگی که وبال دل است و بس\nپیراهن نفس بقفس چاک کرده ام\nآویزه ای کوش تا غم زنگ عمر\nماروی خود بخون جگر پاک کرده ام\nکرد کدورت است بلب قد ناله ام\nجائی که حرف خاطر غمناک کرده ام\nدر روی آب با بگر رفته ام فرو\nاز بس دو رخی بسر خاک کرده ام\nمانند موج پای بطوفان زند دلم\nاز بسکه سیر بحر خطر ناک کرده ام\nشبنم عرق گبنج نشسته است\nاز ماروح بدامن گل باک کرده ام\nطرزسی بدور چرخ مرا احتیاج نیست\nقطع طمع ز انجم و افلاک کرده ام\nبر روشس بیدل در کراچی کشته\nمن نه چون تبخاله برخود این چنین بالیده ام\nاز دم لبهای او قدری نفس دزدیده ام\nدر هوای لعل خندانش ببزم نوبهار\nغنچه بشگفته ام در زیر لب خندیده ام\nدر خیال بوسه پای نگارینش ز شوق\nروی حسرت برکف یک حنا مالیده ام\nدم زدن خود را بطوفان افگندن است\nچون حباب باده زان خود نفس در دیده ام\nباعذار شهر کینش چون نظر بازی کنم\nبسکه از جوش حیا از خود نظر دزدیده ام\nاعتبار رنگ هستی بسکه بر دوشم فتاد\nاز شکست رنگ در جیب عدم گل چیده ام\nاز معمای جهان شکت رنگ گل\nطرز ناز آن بت مازک ادا فهمیده ام\nسر نوشت جبهه ام بی نقش حرف سجده ست\nچون نگین با خط نامش بر جبین مالیده ام\nپیش دارم نقطه پرگار وحشت میشود\nبسکه چون جواله چابک کرد خود گردیده ام\nدر گل رنگین چشمم جیب بیرنگی درم\nبسکه بر رنگ بهار نیستی غلطیده ام\nغیر نقش خود بگو دیدن ندیدم صورتی\nمار آسا مند کردون گرد خود گردیده ام\nبر سر مژگان چو طفل اشک آرامم کجاست\nبسکه از بیطاقتی بر روی خود غلطیده ام\nهست کردی از غبار ما بصحرای عدم\nبسکه هستی را بسنگ نیستی مالیده ام"}
{"book": "adl0208", "page": 471, "text": "پای عزت بر فراز تاج شاهان می‌نهم\nبسکه از سوی فنا از بیخودی افتاده‌ام\nطرزى در باغ تمنای خیال ناز او\n\nما که چون گوهر بموج آبرو غلطیده‌ام\nناله خود را بگوش خویش هم نشنیده‌ام\nهیچ شبنم تا سحر بر برگ گل خوابیده‌ام\n\nبرطرز بیدل در کراچی گفته\n\nچو عکس پرده در صورت خیال توام\nز زنگ هستی و گرد عدم جنون دهام\nبروی چرخ نه بینم گوشه ابرو\nسجده جبین نیاز میسایم\nشب سیاهی من روز روشنی دارد\nخیال هم کند است باز خوب بدم\nبروی آینه عکس جلوه نازم\nز شکر شرم کام دهر شیرین است\nبغیر عکس آیینه هیچ ننماید\nبذوق لذت پیغام میروم از خود\nچو عکس آینه صورت نمای خویش نیم\nببین به کم طرزی چو دید بیدل گفت\n\nبهار حیرت آئینه جمال توام\nرمیدن مژۀ وحشت غزال توام\nدماغ ناز هلال شکسته بال توام\nسحر کرشمه در دبر هلال توام\nسواد سایۀ خورشید بی‌زوال توام\nکه رنگ صورت تمثال بی‌مثال توام\nظهور روشنی نور خیال توام\nکه برگ بار و بر ریشه نهال توام\nچسان بخویش رسم محو خیال توام\nچه آرزو است که مرغ لب وصال توام\nچه حیرت که آئینه کمال توام\nعرق فروش گلستان انفعال توام\n\nبر طبق بیدل در کابل گفته\n\nتا خیال لعل میگون در دل اندیشه‌ام\nرازها پنهان نماند صاف طبعانرا بدل\nاز سرشک لاله گونهم بیتون از پا فتاد\nتا دلم شد بی نشین در مرتع سبز فلک\n\nمیکند آتش کنون جای عرق از ریشه‌ام\nتیر چو تاریجه از بیرون نماید ریشه‌ام\nاز فغان دل کند در گوش ناخن تیشه‌ام\nخرمن افلاک باشد دانه جو پیشه‌ام"}
{"book": "adl0208", "page": 472, "text": "۴۵۶\nناله شد همپای دل لبریز باد نگرست سنگ مکر یز و بصد فرسنگ طارم شیشه ام\nتا شدم از قتط طبعان باطن از می جواب در دل هر کس رصافی جا کند اندیشه ام\nبر روش بیدل در قندهار گفته\nتا برخ یار نظر کرده ام خون دل از دیده بدر کرده ام\nپیش خدنگ مژۀ آن نگار سینه صد پاره سپر کرده ام\nبسکه لذیذ است حدیث غمش سر بسر از شوق زبر کرده ام\nکوشش و بنمید زمن در نه من ناله بهر شام و سحر کرده ام\nزانش هجران جگر سوز یار در بر خود داغ شرر کرده ام\nتا شیندم که دور زلفت بلاست از خم زلف تو حذر کرده ام\nدر طلب وصل رخش طریا دست دل زیر و زبر کرده ام\nبرطسق بیدل در قندهار گفته\nتا بیادت دیده حیران کرده ام رشتۀ نظاره مژگان کرده ام\nکنم هجوم حرت دل در نظر هر طرف آیینه سامان کرده ام\nدر خیال قامت موزون او ناله را سر و خرامان کرده ام\nوات انور شب بیدارم کر چه من خویش را در در پنهان کرده ام\nسرکشی چون شمع از وضعم مخواه تاکه سر ندر گریبان کرده ام\nهمچو کاغذ اتشر در عشق یا ر جمله اعضا را چراغان کرده ام\nهر بن موچشم حیرانی بود یکسرا مار سنان کرده ام\nبسکه نخت دل بدامان ریختم خار در چشم گلستان کرده ام\nعضو عضوم میرود از خود کر یاد آن زلف پریشان کرده ام\nطرزی از بیمار سهمهم همچون سپند ناله را هر چند پنهان کرده ام"}
{"book": "adl0208", "page": 473, "text": "۴۵۸\n\nجواب بیخود در سفر راه کابل گفته\n\nدارد از بس ذوق الفت با دل دیوانه ام\nبهر صید دل بکجائی دام جائی دانه ام\n\nصید وحشت خورده را صیاد باشد در کمین\nزانشتابان پیش تا بند الفت بمانم\n\nقبله دل گشت طاق ابروی جانان مرا\nدانه خال بتان شد تسبیح صد دانه ام\n\nگرد باد از وحشت خود سر بصحرا میزدم\nاین رمیدن برد آرام از دل دیوانه ام\n\nدر خیال خوی گرمت بسکه دیشب سوختم\nهاله شد بر شمع از دود پر پروانه ام\n\nبسکه با قید گرفتاری دلم را الفت است\nهمچو مجنون حلقه زنجیر باشد خانه ام\n\nتا دلم بشکست در بزمشک چشم از دیدنت\nچشم منش بر دار کف شیشه و پیمانه ام\n\nتا فتادش نگاه چشم مست میفروش\nروز و شب چون حلقه در بر در میخانه ام\n\nمشک طرزی گرچه بر زخم دلم ناسور شد\nزلف مشکین گشت مرهم بر دل دیوانه ام\n\nجواب بیخود ایضاً در سفر گفته\n\nز بس در آتش عشق تو دل گداخته ام\nچو شمع جای نفس رنگ خویش باخته ام\n\nدرین سراچه مرا چونکه چاره سازی نیست\nبا تنش جگر خود چو شمع ساخته ام\n\nبغیر سرد سهی دل بمهر کس ننهاد\nغلام فکر رسای بلند فاخته ام\n\nگلی بباغ ندیدم که داشت رنگ وفا\nچو بوی غنچه بهر سو اگرچه تاخته ام\n\nز وضع رفتن بیگانه ام چو سَیّاره\nز خود رسیده رویم ترا شناخته ام\n\nمکو فغان دلم باستان تسکین دل\nحذر کنید که من تیغ آه آخته ام\n\nمپرس از لب یاقوت فام او طرزی\nبسان عکس نه لعلش شکر گذاخته ام\n\nجواب محمد امین جان عندلیب تخلص پسر طرزی صاحب گفته\n\nمن نقش یارم و از خویش ساده ام\nتصویر عکس غیر دل ره نداده ام\n\nبا تیغ تیز گر کشدم دم نمیزنم\nگرما در رضائی تسلیم زاده ام\n\nصلیدار"}
{"book": "adl0208", "page": 474, "text": "۴۵۱\n\nمضطرب همچو خامه گرد سرانی به تیغ\nمن سر به پیش حکم روانت نهاده ام\n\nبسته تعلق بار چمن نیم\nازاده تر زسرو درین باغ زاده ام\n\nخاک مرا چو گرد زن اتش که میبرد\nدر پای او که من چو غبار فتاده ام\n\nمن کاه نیستم که بیادی روم بجا\nکویم که پیش صرصر افت ستاده ام\n\nخیری نماند در کره ما بغیر دوست\nنامید از خودی برخ خود گشاده ام\n\nاشنای ابروی غیر نیستم\nتا درشنای ابرخ خود فتاده ام\n\nدر کنج بزم میکده چشمت او\nچون شیشه نگاه تو لب بر زیاده ام\n\nطرز بی زچاک سینه ما گفت عندلیب\nچون طفل غنچه از دل صد چاک زاده ام\n\nدر دوشس بیدل در مزار شریف گفته\n\nتا برویت چشم خود وا کرده ام\nهمچو مجنون سر بصحرا کرده ام\n\nاز رسوائی بعشق عارضت\nخویش را در شهر رسوا کرده ام\n\nنبت کل رنگین پیش عارضت\nبارها کل را تماشا کرده ام\n\nدل از ان چون مار می پیچد بخود\nیا د ان زلف چلیپا کرده ام\n\nمیم از چین جبین خلق نیست\nبا کجین طره ات جا کرده ام\n\nاشک یا قونی ز چشمم میرود\nتا لب لعلت تمنا کرده ام\n\nاز غبار در کمت ای نور چشم\nدیده عمده بینا کرده ام\n\nباکم از طعن رقیب و غیر نیست\nدلبر طناز پیدا کرده ام\n\nای در یکتانه بهر وصل تو\nدیده را از اشک دریا کرده ام\n\nدر خیال لعل او طرزی مدام\nخون بجام از جای صهبا کرده ام\n\nدر جواب بیخود در ماس فرغان گفته\n\nاز یک نگاه چشم تو مد هوش کشته ام\nچون خم کنج میکده پر جوش گشته ام"}
{"book": "adl0208", "page": 475, "text": "در عهد زلف کافرت زونار بکشته‌ام\nدر دور چشم مست تو مد هوش گشته‌ام\nگفتا ز خاطرم نپرد فی گهمتش\nیاد تو کرده‌ام که فراموش گشته‌ام\nای شاخ گل چو شاخ گلی جان فدای تو\nچون غنچه کز نگاه تو گلپوش گشته‌ام\nتا باد چشم مست تو در سینه پخته‌ام\nهمچون خم شراب از بجوش گشته‌ام\nبستم بس خیال برو دوش ناز\nمانند ماه حیمه آغوش گشته‌ام\nتانکته مگر شنوم زان لب و دهان\nپیش تو همچو گل همه تن گوش گشته‌ام\nدر ماتم فراق تو طرزی بمانه گفت\nچون شام زلف یار سیه پوش گشته‌ام\nجواب شوکت در کابل همی گفت\nانقدر از یاد رویش گل بدامان کرده‌ام\nگر بهار خندهای گل گریبان کرده‌ام\nبوی گل آید ز زخمم سینه صد پاره را\nبارگ گل بخیه تا چاک گریبان کرده‌ام\nحسرت سیر گلستان را ندارد خاطرم\nصد چمن گل از بهار داغ پنهان کرده‌ام\nغنچه دل بسکه لبریز بهار رنگ و بوست\nچون گل چاک گریبان گل بدامان کرده‌ام\nدر بهار غم هوای ناله اشک شبنم است\nسرو رقص ناله را بر گریه تاوان کرده‌ام\nآبیار گلشن بود و نبودم نیستی است\nسر برنگ رفت سامان گلستان کرده‌ام\nخود نمائی شیشه سنگ است بر آئینه صفا\nخانه آسیب رانه تمثال بران کرده‌ام\nاز نگاه سرمه آلود نظر باز کسی\nسرمه سار ناله را از تار مژگان کرده‌ام\nشخص حسرت بسکه دست یاس بر ستم زدا\nدر پشیمانی پشیمانیرا پشیمان کرده‌ام\nانقدر محو تماشایم که اندر بزم وصل\nپیش حیرانی خود آئینه حیران کرده‌ام\nدر بهار حسرت طرز خرام جلوه اش\nطرزی من هم ناله را سرو خرامان کرده‌ام\nبر روش بیدل در کابل گفته\nاز صفا با کس ندارد کین دل بیکینه‌ام\nزود می‌آید بهم چون آب زخم سینه‌ام\nیا"}
{"book": "adl0208", "page": 476, "text": "بکو میدد نفس از کین الفت سینه ام\nخون دل را ازان عشق تو مهر غم کهت\nدر نهادارم فغان آئینه دل را ز غیر\nهر سحر باد صبا مرهم ز شبنم می نهد\nاز ثبات خود نابودم مپرس ای همنفس\nمیکدار د ذوق دسر عشق طفل خود سرم\nساده بالان از ساده طبعان صرفه توانند برد\nدر دل صد پاره از بس ریشه دارد تخم غم\nبکو طرزی میخورم شب تا سحر خون جگر\n\nدر گلستان صفا همصحبت آئینه ام\nکر در و یاقوت در دست بود گنجینه ام\nکج مبین زاهد بسوی خرفه پشمینه ام\nبه شد چون لاله داغ کهنه دیرینه ام\nناقص از خود نگرداند من پارینه ام\nاز تماشای رخت در شیوه آدینه ام\nمدتی کرشانه کرد دمن پیمان سینه ام\nغنچه صد برگ میگوید زباغ سینه ام\nبر سر خوان پارسای دل بود نورینه ام\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nگر ببین برگرد خوبه بپجه دل دیوانه ام\nدر هوا ماست پری از بیخودی سالم زدوم\nمی بر در میکشی در بزم رندان زنده ام\nدر هوای انظار صیاد آن وحشی غزال\nنقد آزادی نکیب طاقت ایام نیست\nچرخ چون پشت خم می بر د ما شکنند\nدست حال ارجنین اقبال ماضی بود\nبگو طرزی الفت دلها مرا بیتاب کرد\n\nعاقبت چون شعله جواله کرد دخانه ام\nمی بسان نشته بر برگ است در پیمانه ام\nباشدار می چون حباب با ده بر پا خامه ام\nمیپرد چون مردمک از شوق چشم دانه ام\nدر گره چون مردمک تار و طپیدن داندام\nگرشبی بیهوشی برآید از دل مستانه ام\nتا لب از هم واگشائی خود همان افسانه ام\nبهر صید دل بجای دام جائی دانه ام\n\nبه طرز بیدل در کابل گفته\n\nمن درین باغ نه از بهر نمود آمده ام\nچشم پیش تو کر حبه نسایم بزمین\n\nبهوای تو بگلزار وجود آمده ام\nمن که اول ز عدم سر بسجو داده ام"}
{"book": "adl0208", "page": 477, "text": "۴۶۲\nبا ضعیفی نیم از دیده دشمن پنهان این چه موئیست که در چشم حسد داده ام\nدیدۀ دشمن کند از اشک پر آب نورم و در نظر غیر چو دو داده ام\nسوخت خت مدّل سخت حسودان حسد گرچه در طبع سخا صاحب جود داده ام\nبعصا کس نتواند که زخاکم برداست قطره اشکم و از چشم فرود آمده ام\nبخیال تو ز دل عیش تعین برخاست اینقدر نقص در حضورم که شهود داده ام\nنقد فرصت همه صرف ره بیباکی است من بیباک ندانم بکجا سوداده ام\nسایه‌ام زنگ نه بندد پس دیوار وجود بر سر خویش چو دیوار فرود آمده ام\nغافل ناله‌ام انکی که درت نشوی چقدر سوخت نفس باش ندا داده ام\nاز گل غنچه ندانم بکجا آمد و رفت من درین باغ نه دیرست که زو داده ام\nصاف شد زنگ دل از مصرع بیدل طرز بر سر سایه چو دیوار فرود آمده ام\nجواب شوکت در کراچی کته\nشبها در غمش از بسکه چون سیماب بیتابم صدای پای خواب از دیده من میود دویم\nچنان بر مردمان دیده بخوابی گران آمد که چون مژگان بچشم من عیان شهرک کلیم\nزجوشن بیقراریم ایم ای همدم چه میپر که پرواز پریدن داد بیتا بی جو سام\nچو بخت خوابناک از روی بستر بر نمیخیزم بسان خس بروی موج از جا کر بردا کنم\nشبی یادت اگر آب زرخسار من کردی چو شبنم از جبین برخاک ریز د نور مهتابم\nچو موج بحر ائینه آب جلوه میریزد زشوخیهای کهسار پریر ادست سیمانم\nچنان بخواب بیدارم که در شبهای تار من ز آواز صدای پای خواب خویش بخو.ا بم\nبپرس ای همشین از جبهه شرم عرق ریزم که من آن کو هرم کز ابروی خویش در آبم\nمن از چین جبین تو تندخوی همان طرز بسان جوهر شمشیر با روطی سینابم\nبر طبق بیدل در کابل گته\nبیکرام"}
{"book": "adl0208", "page": 478, "text": "آیه اگر زلفت بمیایی زدوستم\nارمن مرنج ایماه چون ماهی شستم\nمردم کشم چو ساغر مخمور بارخستم\nساقی طفیل چشم جامی بده بدستم\nنه شیشه میشناسم نه جام باده دانم\nمست و خراب سر جوش از باده الستم\nدیروز پیش زاهد پیمان تو به بستم\nامروز پیش ساقی با ساغری شکستم\nطرزى زچشم مستش از بس خراب گشتم\nیکسان چوسایه آنجا بلند و پستم\nبر روش بیدل در کابل گفته\nتا نشانی زان دهان بی نشانی یافتم\nاز معمای عدم رمز نهانی یافتم\nاختلاط چشم خوبان سرمه را گویا کند\nچون شرار از سرمه خوردنها زبانی یافتم\nمرده بودم کز لب او دم عیسا او مرا\nاز لب او همچو روح الله جانی یافتم\nکاروان گریا خردرو دل پر درو ریخت\nاز برای نقد و جنس خود دو کانی یافتم\nتا که نفی خویش کردم عالمی اثبات شد\nدر دیار نیستی یک تن جهانی یافتم\nاز عروج عزت افتاد کیهایم مپرس\nبازمین یک سان شدم تا آسمانی یافتم\nبت پرستم ز معمائی از گلستان خیال\nسر زبر مال بردم آشیانی یافتم\nهر قدم کتمت قدم مالام قدر هستیش\nشبه بازی میکنم تا من گمانی یافتم\nطرزی بودم بیدل از خیال نیستی\nغوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم\nجواب صائب در قند هار گفته\nاز بسکه اشک سرخ بمیخانه ریختم\nبا و شراب از لب پیمانه ریختم\nدیشب بیاد آن لب میگون در چشم من\nاز آب دیده سبر صد دانه ریختم\nدر راه انتظار نهادم ز دیده وام\nدر مردمان چشم برودانه ریختم\nبر عارض چو شمع تو از بسکه سوختم\nآتش ز آه بر سر پروانه ریختم\nطرزی مرات خانه ز جوش چمن\nاز بس سرشک سرخ بکاشانه ریختم"}
{"book": "adl0208", "page": 479, "text": "بر طبق بیدل در کراچی گفت\nجائی که در غمت دل دیوانه سوختم تا صبح شمع از پر پروانه سوختم\nدر شام طره تو ز آه شرر فشان مشاطه را بدست نگر شانه سوختم\nمانند برق زان همه سرگشته میروم کز خوی گرم منزل و کاشانه سوختم\nدر آتش شراب بصد شوق چون سپند پیش لب تو سبحه صد دانه سوختم\nدیشب بیاد آن لب میگون چشمت از آه گرم ساغر و پیمانه سوختم\nای پر جفا بکش بجامی بجر مرا کز انتظار بر در میخانه سوختم\nاز وصل من بپرس چو پروانه پیش شمع از شوق خویش در همه‌جانه سوختم\nتا صبح چون سپند دلم بی‌قرار بود دیشب بیاد چشم تو مستانه سوختم\nطرزی آشنائی بیگانه خوی خویش از بسکه سوختم دل بیگانه سوختم\nرط از بیدل در کراچی گفته\nدرستی شب خیال زلف جانان بود در دستم چو سودائی نه خواب پریشان بود در دستم\nچو رنگ برگ گل همواره مینالم چو رنگ گل گزینش گلستان بود در دستم\nز بس شعله داغ جدائی میتپم چون مرغ سرایا شمع سان یکداغ حرمان بود در دستم\nبگلشن تا قبای تنگ رنگین جلوه کرد م چو گل تا انتیها جیب دامان بود در دستم\nز شور خنده لبهای شیرین شکرریزش بسان پسته یک چاک گریبان بود در دستم\nبآیات لب سیپاره اخلاص بند یها که رویش مصحف خوش طبع و خولان بود در دستم\nز بس از دیدنش آئینه سان محو تماشا یم بزم جلوه‌اش تا چشم حیران بود در دستم\nکجا آشفتگی سازد پریشان خاطر جمعم که شب از کاکلش صد رشته‌جان بود در دستم\nچو آهو میرم از سایه یا دنگاه او که شور وحشت چشم غزالان بود در دستم\nلب هر داغ روشن دل عر شمع ما طرزی نه جام جم که خود مهر سلیمان بود در دستم\n\nبر دلش"}
{"book": "adl0208", "page": 480, "text": "۴۶۵\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nدیشب چو خیالتس بدال تنگ گرفتم\nچون غنچه دل خود همه در رنگ گرفتم\nز طبع نزاکت اثر خاطر خونین\nچون شیشه می بر دل خونچنگ گرفتم\nچون جام کل وغنچه سیما بصبوحی\nاز دست طرب باده گلرنگ گرفتم\nتا باد و شهرت چو فلاخن فکند دور\nچون عتش نگین جابدل سنگ گرفتم\nدر بزم طرب پیش لب عارض ساقی\nدر دست صراحی بغل چنگ گرفتم\nآماد تردد نفس رنگ ہوس ریخت\nچون آبله پای قندم لنگ گرفتم\nبا ساز شر ظاہر نبود صلح طبیعت\nاضداد اگر صلح کند جنگ گرفتم\nمن تاب تماشای دو نیرنگ ندارم\nآئینه سرا پا همه در زنگ گرفتم\nطرزی چو نقط تنگم افشرده در اغوش\nاز بسکه نفس بر دل خود تنگ گرفتم\n\nجواب بیخود در راه کابل گفته\nیاد ایامی که جا در دامن کل داشتم\nوز خیالش نالها مانند بلبل داشتم\nیاد هنگامی که ماند دل از بس جوش شوق\nدر رو زلف چو عنبرش توکل داشتم\nیاد ان موسیم که بیخود در دل بی تاب خود\nاز پریشانی زلفش تاب سنبل داشتم\nیاد ان وقتی که پیش مردم از سیلاب غم\nچشم خود از گریه بیحون دبد با پل داشتم\nیاد ان روزی که در بزم وصال قرب او\nخون دل از پر تو لعل لبش مل داشتم\nیاد آن شب که از آشفتگیهای تا سحر\nشانه سان در دست خود آن زلف کاکل داشتم\nیاد ان صبحی که پیش آن گل خندان بیا\nاز بهار داغ دل صد خنده بر کل داشتم\nیاد ان سالی که بر یاد خم زلف کسی\nاز سپاه آه یک عالم تخیل داشتم\nیاد آن ساعت که طرزی بی جفاهای کسی\nصد ستم میدیدم وزان تحمل داشتم\n\nبه طرز بیدل در قندهار گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 481, "text": "ز جانان ما نشانی یافتم از خویشتن رفتم\nبسی بستم خیال هستی اندر دل از ان غافل\nبصحن سنبلم یا فیتی دارم سر و کاری\nبصد ذوق و هوس رفتم بسوی گلشن ازانکی\nنشد طغرای میسر وصل ان شیرین پسر مارا\nنقاب پر نور ویش چو شعلم از چمن رفتم\nکه چون اشک از سر مژگان بچگان ازین رنتم\nز بس کز خویشتن اندر خیال ان سمن رفتم\nگل بلبل بکی چون بیدیم از چمن رفتم\nبصد تلخی ازین حسرت سرابون کوهکن رفتم\nجواب صائب در کابل گفت\nهر نفس بر صفحه دل طفل بی پروای غم\nنیست خالی یکسرموزان فضای سینه ام\nچون بود از نقطه زیب خط از ان ان ماست\nدل چو جو هر بر سر شمشیر بازی میکند\nتا ابد چون غنچه زخم را نباید لب بهمم\nاز دو ابرویش بجز چاک جگر چیزی نخواس\nدر سرای سینه از بس میخرم افتاده است\nدامنم از موج خون چون بحر طوفانی شود\nکرچه میدوزد بنوک سوزن پیکان تیـــــر\nبر سپاه درد و غم فرمانروائی میکنم\nدانه در شجاعتها بکف اورده ام\nدر میان کشتگان رقص سپندی میکنم\nبیکر نوک غم شمشیرت ما افتاده است\nپیش چشم مردم بیدرد طنازی هچو گل\nمیکند مشق الف از قامت بالای زخم\nبسکه چاک زخم افتاد است بر بالای زخم\nمیکندار و نقطهای داغ سر تا پای زخم\nتا شدم سر جوش جوش در نشنه سهای زخم\nیک تبسم و ارگر خندد بدان لبهای زخم\nنوح بار تیغ دارد در بغل گلهای زخم\nمیفروشد بر جگر دل هر نفس کالای زخم\nکرتر و بر هم فشار د چشم خون پالای زخم\nمیر دبا تیغ ادل جامه رعنای زخم\nمادلم در دست دارد سر خط طغرای زخم\nتا چو غواصان فرو رفتیم در دریای زخم\nتا که سر جوشش کشته ام از باده مینای زخم\nمیکند تنگی قبای سینه بر بالای زخم\nساخت رسوا عاقبت این خنده بیجای زخم\nجواب مشتاق در قندهار گفته\nدل"}
{"book": "adl0208", "page": 482, "text": "دل دیوانه را در حلقه زلفت رها کردم\nبدست خویش دل را بسته دام بلا کردم\nنگاه حسرت من از مردم چشمم می‌آید\nکه من در دیده زاول سر ره بر مجلا کردم\nاگر زلف تر امشک خطا خواندم مکن عیبم\nپریشانم ندانستم غلط گفتم خطا کردم\nزبهوشن بخودی از کوی او بار دگر رفتم\nبدست خویش هنگامۀ هجران بپا کردم\nبحیرت مانده‌ام تا کاکلش را بکه بسپارم\nکه یکدل داشتم او را بزلفش مبتلا کردم\nزنگین آن تغافل چشم دانازم که لبها را\nبدشنامم زهم بکشود هر چندش دعا کردم\nزخویش اشنا بیگانه میگردم از انروز\nکه دل را با توای بیگانه خومن آشنا کردم\nبامیدی که روزی بخت لعلش بسده طرزی\nسر خود درش راه مقدم باد صبا کردم\nاز طبع خود در قندهار گفته\nزکوی آن پری پیکر چو آهنگ سفر کردم\nبجای اشک لخت دل زچشم تر بدر کردم\nبزم الفت ما رو نیاز آن کمان ابرو\nدل و جان را به پیش تیر مژگانش سپر کردم\nجهانرا کردم از آب سرشک چشم طوفا\nبیا دروی گلغام تو هر جا گریه سر کردم\nزخوبان دو عالم چشم را پوشیده میدارم\nاز ان روزی که ای دلبر رخسارت نظر کردم\nزمرغ روحم دل زغم خدنگ آن کمان ابرو\nبسان بلبل بیچاره طرزی پر بدر کردم\nبر طبق بیدل در کراچی گفت\nچو طوف عارض ای آن نگارین دست و پا کردم\nگریبان پازخون جبین دامن بر کف خا کردم\nبتمثال فنا محوم چنان از خویش می‌آئیم\nچو عکس جلوه ئی آئینه رو بر قفا کردم\nسراپا یکدهن بر روی گل از ناز میخندم\nسحر تا یک گره چون گل بباغ غنچه وا کردم\nببز اسبای در دکشته تو تیا رخسد\nکه تا دل را بچشم سرمه سایش اشنا کردم\nگنجیم تبسم شرم صرف شد پیش بناگوشش\nرحسن شکر خندش جبین کهراز بس حیا کردم\nنهال عمرمسی بکه اتس در قفا دارد\nسرا پا در گرفتم تا که بر خود چشم وا کردم"}
{"book": "adl0208", "page": 483, "text": "۴۴۸\nبخود هر نشست بکشادم خندکم بپشان آمد \nبسوی غیر هر سدی که افگندم بخطا کردم \nز بس دارم هوای تیر بیداد جفا دویش \nبرای جذب پیکانش نفس آهن ربا کردم\nتعظم وداع بیخودی برجسته در محشر \nبمحفل چون سپند از دور بیایان صدا کردم\nز بس رنج و رد بیدردی دلم اسان شد نقارے \nبصد درد و بلا خود را بدردش اشنا کردم\nبرای فطرت غفلت سرشتان تن اسانی \nزخلق امتیاز این بی تمیزی را جدا کردم\nبطرز حکمت دار الشفای عشق بی پروا \nبدرد بیدوا اینجا دل خود را د وا کردم\nزخاک نیستی نقد فنا باز دور بردارم \nبدوش ضعف پیری قامت خود را دوتا کردم\nز عکس آه طرزی خاطرم پر زنگ میکرد \nز بس با صیقل وحدت دل خود را صفا کردم\nبــــه روش بیدل در کراچی گفته\n\nبدامان بهار بیخودی چند ان جنون کردم \nکز آغوش امید با جوشت سر برون کردم\nز شوخی تا بروی گلشن چشم بکشودم \nز سیلی ندامت وی خود را لاله گون کردم\nدلم تا برد نام غیر من هم از سر غیرت \nزکنج سینه پر خون پیکان دل ون کردم\nطبیبم در میان خون براتش با لھـــے کرد \nولش تا رام خود کردم خون کردم فسون کردم\nزسوز درد او از یک شرر صد شمع افروزم \nبحرف سوختن در صغر داغ دل فزون کردم\nبفکر نیستی در نفس از خود جدا گردم \nبدرد جان کنی جانرا چوکوه بیسون کردم\nمن و مانگزاحمی باز پروردی که حسش را \nز خاطر تا بدل تکلیف کردم سیکون کردم\nچگویم از صفای باز گههای تن گوش \nزعکس در بنا گوش چونیلم نیلکون کردم\nببزم ظرافت زان سر دیوانگی دارم \nکه من از چنگت غنچه پیر اهن خون کردم\nز طر ز چشم بد مستش سیه مستم چنان امشب \nکه پیش پای ساغر گردن مینا نگون کردم\nشد تاب کمند کردن مقصد شو و طرزی \nکه من بسیار بخت نارسا را از مون کردم\n\nبه طرز بیدل در کراچی گفته\n\nحسن"}
{"book": "adl0208", "page": 484, "text": "تا که در آب بخ خود خط چون گہر زدم\nسر دوش از پیمانه سر سار وحدت کشته ام\nانقدر از شوق دیدارت بحیرت سوختم\nقفل مینای عشرت شورش درد سر است\nمیرغم از سردخوستیها سنگ مینای چرخ\nعالمی حکم روانم را بگردن میکشد\nدیده ام در بیابان امواج خشکی میزند\nجسمان افتادم در دیار ما و من\nروح سیبالیه بکو دانگواری نفس العین\nبند بندم چون نیستان یکسرا با نفست\nای نفس دل چه مضمون سطر اه خواہی\nیک سطر این گلشن بخون بلبلان گلزار بون\nخاطر طرزی شد از این شعر بیدل در کتاب\n\nاز ہجوم موج عزت پا بجنگ نز زدم\nهر دو عالم را چو ساغر با بیکدیگر زدم\nکز غبار اسینه را در دیده خاکستر زدم\nچون لب جام از خموشیها بکوش کر زدم\nدر بهار گریه تا از چشم تر ساغر زدم\nتا که چون تیغ دوسر از پهلوی لاغر زدم\nدامن مژگان حیرت تا بشخص تر زدم\nتا بہستی خویش را از ذره کمتر زدم\nخاک در چشم عرض از پاکی جو ہر زدم\nاثر این خاشاک را از ناله اتش در زدم\nخامه ات سر کن که من این صفحه را سطر زدم\nمن هم از خون شره مهری برین محضر زدم\nبسکہ از اوراق معنی آب مظلم تر زدم\n\nبر طبق بیدل در قندهار گفته\n\nسرزلف سیاه عقربت از خواب بیدار\nزبان خامه بالبهای خاموش این سخن گوید\nغبار ناله من سد مه ساعتی میکند امشب\nچو دیدم غنچه را جمر زنگ بویخبری نمیباشد\nبدان سنگین دلیها کوه هم نالد بحال من\nبرم وصل او اینه سان از هوش بیستام\nکر می کند دل سپید م چون کاه بر بادم\n\nچو سر از خواب بر کردم بخود چون مار پیچیدم\nکه کل را فرصت یک خنده کردن نیت فهمیدم\nکه از بس رخیم سر مه سای یار در دیدم\nاز ین گلزار چون با دام من ہم چشم پوشیدم\nز ہجر آن نگار سنگدل از بسکه نالیدم\nز بهر دیدن رویش سر ا پا دیده کردیدم\nبیاد آن سر ا پا ناز خود از بسکه کاهیدم"}
{"book": "adl0208", "page": 485, "text": "به پیش چشم آن بیمار کشم خال دل گویم چو دیدم آن صف مژگان بجان خویش میلزام\nمرا ذوق فغان بس بلب ناخن زند طراز نیستان شد وجودم تا بکی و یک ناله بالیدم\nدر حق ماهروئی در کابل کشته\n\nبمستی چشم مستی دیده بودم که چون مینا بسر غلطیده بودم\nبگوشم دوش حرف غنچه اش گفت که چون گل تا سحر خندیده بودم\nبیکدیدن دل و دین دادم از کف دمت هستم نادیده بودم\nبخویت دیده دل فهمیده دادم غلط کردم بخب فهمیده بودم\nخیالش بود با من دوش در پش که در بالین حسنین بالیده بودم\nبسر از ناله ام مالید صندل بلس در در گهش نالیده بودم\nنویدم داد ز پر لب دهانش و گرنه کام ازو ببریده بودم\nتنم چون شده حواله گردید ز بس پر گردا و گردیده بودم\nز خصوم جایئ کل کرده سنبل ز بس بر طره ات پیچیده بودم\nسرافرازد در پیچ عشقت ب علی را که من پروریده بودم\nبگفتا از تو رنجیدم طرزی من این با بخت خود سنجیده بودم\n\nبر طرز خواجه حافظ در قندهار گفته\n\nمن نه اکنون بخم زلف تو دل بنهادم که بدام سر زلفت زازل افتادم\nدل و دین کرد و داع من بیدل روز که دل اندر خم کیسوی تو کافر دادم\nتا شدم واله خد و قد و زلف سهت از تماشای گل و سرو سمنبر و آزادم\nکر چو بلبل خورم از خار دو صد نیش رواست که چرا دل بگل روی توار کف دادم\nبعد ازین منت جلاد اجل را نکشم که بود غمزه خونریز بتان جلادم\nهر قدر سیر کل و لاله و شمشاد کنم لذت کج نفسی می ندهد در یادم\n\nبپای"}
{"book": "adl0208", "page": 486, "text": "پای در گلم ای عشرت ازین بس بگذار\nکه بیاد خم دلدار عجب دلشادم\nماندم بسته دامش طرا ز من بگزشت\nطرزی از خاطر صیاد مگر افتادم\n\nبر روش بیدل در کابل گفته\n\nانقدر در پی او از همه سو گردیدم\nکه نه خود رقم و اخر همه او گردیدم\nدوستن در کش باز تو زبس محو شدم\nرنگ گل بودم واز ناز چوبو گردیدم\nبجز هم هیچ دگرهیچ ندیدم بمیان\nپیش آن موی میان کرچه بمو گردیدم\nنالدا م همچو قلم گوشه دار شور صدا\nمن که در سر به فرود تا بکلو گردیدم\nهیچ سروی قدت راست ندیدم همچون\nکرچه چون آب بسروی نکو گردیدم\nمیکشم بسره دوش رساند در بزم\nتا که جا مانده تراز جام وسبو گردیدم\nنیست کس واقف تصویر چو کلک نقاش\nمن بنقش تو از ان بوی ببو گردیدم\nخاکساری درش آب رخم کرد زیاس\nمن چخان خاک برا بتم که وضو گردیدم\nفارغ از شور و شر موج خطر ساخت مرا\nتا چو کوهر همه در خویش فرو گردیدم\nطرزی با در بدری جمع چو بیدل باشم\nجمع در جیب خودم گر همه سو گردیدم\n\nجواب محمد امین جان عندلیب تخلص گفته\n\nمیپرسی ای همدم از قس شرار بود نابودم\nکه تا گوی عدم محوست رنگ شعله دودم\nبیک قطره بحر عمان میشوم از شرم محجوبی\nمتقابل گر شود دریا بچشم گریه آلودم\nمن که بدایم دویم قدم خوانم عدم دانم\nنعالم بود نی آدم در ان وادی که من بودم\nفر ازندگی بر بیقرار بهات فهمیدم\nدمی چندی طپیدم عاقبت چون شعله آسودم\nتعارف به پستی همجو یکجا بستی دارد\nچو شعر رفته ام نرد یه شماری همان تار و دم\nنشان آوری عمر اہل دولت هم گذشت اخر\nبزیر بار کو هر من همان چون رشته فرسودم\nهر جائی بونی جلوها دارم ز بیبرگی\nبچشم دوستان نورم بطبع دشمنان دورم"}
{"book": "adl0208", "page": 487, "text": "۴۸۶\n\nگهی مانع رسائی گهم از ظلم مکافاتی\nلکن جوری که میدانی که من با درد خشنودم\nزروی خاکساران گذری سرکش که موئی\nچه شد ظاهر چو اخگر در نظر با خاک آلودم\nگلستان میشود از فیض خجلت بر رخم طرز\nگر صد در وجود ان افگند در مار نمرودم\n\nجواب سلیمان در کامل گفته\n\nاز بس ضعیف غمت ای دلربا شدم\nوامانده ز راه تو از نقش پا شدم\nاجزای من چو گل بنسیمی زهم فتد\nتا در چمن چو غنچه بشگفته واشدم\nصد بار دست رد بدهان سخن زدم\nدر گوش خلق تا که چو حرف بجا شدم\nدر پرده‌های راست نوایای ساز دل\nگشتم چونی ضعیف که تا با نوا شدم\nصد بار جان ز ناله براتش فکنده ام\nهمچون سپند سوخته تا میصدا شدم\nگرد یتیمی از رخ من کس نمیبرد\nهمچون گهر ز گوشت صدف تا جدا شدم\nمد نگاه من چو فرومایه تنگ شد\nبا چشم سرمه سای تو تا آشنا شدم\nبازی زلف عاقبتم صید دام کرد\nبازی بشمر دم و بدبان بلا شدم\nطرزی چو آفتاب بگردون سرم رسید\nتا خاک روب در گه آل عبا شدم\n\nبر طبق بیدل در کراچی گفته\n\nتا مقابل با رخ آن شوخ بی پروا شدم\nشبنم سان یک پهر من باز کمتز از هما شدم\nگر شاهی داشتم در قم بتاج فقر خود\nخواستم گیرم هما اتنوز دم عنقا شدم\nاز سراغ وحدتش در کثرت اما و وجود\nگم شدم چندان ز خود کز خویشتن پیدا شدم\nچون سپند از اتش رویش به پیش انجمن\nناله کردم سوختم در گرد دل پیدا شدم\nتا نفس پر زد طپیدن منزل خاک ریخت\nنشۂ تاکشاپری از شربم من مینا شدم\nبند قیدم در سفعل چون جماد با افسرده ام\nوسعت مشرب تامل دواس صحرا شدم\nهر که زد بر نیستی اثبات مطلق میشود\nمحو محض انقدر گشتم که خود لیلی شدم\n\nالم"}
{"book": "adl0208", "page": 488, "text": "اسم من بیرون تعداد صد افتاده است\nموج دریا محوشد ما من دریکی شدم\nبسکه بی او چون نفس هر لحظه از خود میروم\nیار رفت و من بد نبالش صدای پاشدم\nموج بحر آبر و سیلاب از خود رفتن است\nبر دلم جوش صفا لبر یز شد دریا شدم\nگفتگوقانون ساز پرده وهم خودست\nیار چون خاموش شد من اینچنین گویا شدم\nدر جبین شمع سان نقش قدم خوابیده است\nبر دوش بهر انقدر سودم که نقش با شدم\nدر میان ما و او اسم و مسمی پیش نیست\nجملہ او بودم دمی با خودنشستم ما شدم\nدر کشی مشکل نا ناخنی در کارنیست\nعقده های غنچه هم از لب کشو دن و اشدم\nدر بیابان فنا از زیر بار نیستی\nتا نفس از دور گردی کرد من پیدا شدم\nطرز بی از نقش و نشان خود حکویم بیش از ین\nزیر پای بی نشان نقش نشان با شدم\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nانقدر در یاد او از خویشتن یکسو شدم\nکز لطافت اشک کل کر دیدم اعتر بوشدم\nسالها بربوی با داد بخود خوردم کره\nنا بسان غنچه کل یک حم را نوشدم\nدر خیال سجدۀ آن افتاب بیزوال\nبر جبین افتاد کی چون سایه یک پهلو شدم\nمفت در ایوان ناز او نکردم جای کرم\nنفی خود کردم که اثبات نک او شدم\nدر بیابان جنون دشت شکار فرصت\nاز رمیدن بانگاه دیده آهوشدم\nاز تواضع بس مردم تا حم کردن زدم\nبر سرچشم بتان هم خوردم و ابر و شدم\nدر چمن صد بارچشم از اشک حسرت شسته ام\nتا چوشبنم محرم آن غنچه خود رو شدم\nبسکه در بزم صفا تسلیم حیرت کرده ام\nبا دو عالم یک بداننه سان یکر و شدم\nدر میان بویه عشق تو جسم نا توان\nانقدر بکداخت کا خر موشم مو شدم\nنالۀ سرسودم بیا سبزه و خار چمن\nصاف مشرب از صفا مانند آب جو شدم\nعاقبت چون غنچه باری طاقتم بر خار شد\nدر سرش خونبها از بس بجمه شدم"}
{"book": "adl0208", "page": 489, "text": "آنچه بیدل طرزی افغان مکر ارادب\nاز لبش حرفی شنیدم کاینقدر جوش زدم\nبطرز بیدل در کابل گفته\nزبیتابی بعد ازان گوهر نایاب میگردم\nکه نامش هرکه میگیرد من از خواب میگردم\nبجستجوی آن دردانه دریای بیری\nبگر دو خویشتن چون حلقه گرداب میگردم\nبجنبک او مدانم چشم لیک اینقدر دانم\nکه کاهی تار کاهی ناله که مضراب میگردم\nبگلزار و فااز گریه منع من مکن همدم\nنهال تخم و از اشک خود سیراب میگردم\nدر اقلیم تمنای کلیهای دیدارش\nکشان کر گل کنم یک تو عتاب میگردم\nبامن گفتیم سر جوش زن دور باده کش\nکه در طبع حریفان جابن شراب آب میگردم\nبجز زندگی از اضطراب جان چه میر\nبکام واهی دل ز سر نقاب میگردم\nرقم کر کوس مستی بر سپهر از روی او\nبوضع وز کی خورشید عالمتاب میگردم\nغرور سرکشیها در رم از وضع ادب دارد\nبیانم روشن کر خم شوم محراب میگردم\nزخواب غفلتم بیدار کرد این صرع بیدل\nبخشم هر که رو در ابر ساز بخواب میگردم\nبصحرای جنون آباد چین طرزی اس سر\nکره کر میخو زم چون ناقه شبکتاب میگردم\nبطرز بیدل در کابل گفته\nرفتم ازینکه بیاد تو فراموش خودم\nجوای تو چوکل دست در آغوش خودم\nبخیال قدوبالای تو ای آفت هوش\nهمچو محراب تهی مانده آغوش خودم\nسورش صور قیامت نکند بیدارم\nمن که از صبح نفس پنبه کش گوش خودم\nاینقدر بیخودم از باده یکرنگی شوق\nکه نویدستی و من سروش و پادوش خودم\nمیخرد بحر چریک قطره آبم کنار\nموجم و دست خمش وسعت اغوش خودم\nنیست چون بوالهوسان مستیم از ساغرد\nمست ازان چشم تو از باده جوش خردام\nناشنیدم سخنی چون گهر از لعل لبت\nچون کهر حلقه بکوش صدف کوش خودم"}
{"book": "adl0208", "page": 490, "text": "چون توان گشت علم قصه خاموشی من\nمشت پر بهر صدا لب بجموش خودم\n\nاشک من رفت و عمار دیگر از باری کن\nمحمل انجام بار سر و دوش خودم\n\nمیچویا قوت بیاد لب لعلش طرز\nدل کباب شرر آتش خاموش خودم\n\nبرطرز بیدل در ممبئی گفته\n\nبست چشم ساقی مستانه خودم\nسرشار بوی باده پیمانه خودم\n\nتصویر قد نماست بهر روی خانه ام\nنقاش نقش صورت جانانه خودم\n\nچون جم بخاک میکده مانده ام بگو\nخمخانه نوش میخود پیمانه خودم\n\nدیوانگی برتبه معشوقم رساند\nممنون طرز دشت دیوانه خودم\n\nبادر وصاف دهر مرا هیچ کار نیست\nمن لای جوار گوشه میخانه خودم\n\nبا مدعای برین کوهسار نان دهم\nغربت طرانه کوهر یکدانه خودم\n\nچون مه چراغ محفل بیگانه نیستم\nفانوس شمع منزل کاشانه خودم\n\nمژگان بو بستم نتوان سد راه شد\nاواره چون نگاه خود از خانه خودم\n\nتصویر هستم همه در نقش نیستی است\nطرزی مثال عکس پر یخانه خودم\n\nبرطرز بیدل در کراچی گفته\n\nمطرف جلوه اش چون از نگه احرام می‌بندم\nزسیر روی کلشن دیده چون بادام می بندم\n\nز دستش در دل جو نقش جام می بندم\nزموج می بهای نشه صد جادام می بندم\n\nشکر شبها چون طوطی شکر شکن گردد\nسخن هر جا لب از بو سه پیغام می بندم\n\nطواف کعبه از خود گذشتن عالمی دارد\nزرنگ کل چو نکهت بر چمن احرام بندم\n\nکشا دست بخشش ذوق نعمت دار بادام\nنهال پر بدارم ثمر خام می بندم\n\nزمین دارم هوای سرکشی در سرزمین کلشن\nچونرکس کل بسر چشم روشن جام می بندم\n\nندانستن چه هستم چون شمع سرتا پا دلی خامم\nخیال سوختن در کنج شبستان جام می بندم"}
{"book": "adl0208", "page": 491, "text": "غ بیدل\nچورنگ رفته کرد کار دانم کس نمیاید\nدرین گلشن بهاز رنگ گلینم حقه پیری\nبهر سودام بر دوشم ولی از خویش آزادم\nاگر آو دم کر خم شبی راه ہوا گیرد\nبمذهبهای استغنایم از افتا دگی باشد\nنباشد ننگ حسرت پیش این بی شهر قفطرز\nنفس بربوی گل از محمل آرام می بندم\nکه از اجزای شبنم کل جام می بندم\nچو طارسم که بربال پریدن دام می بندم\nدم سر د سحر را برد بان شام می بندم\nبصبحن خانه میکردم هوای بام می بندم\nکه واردان همین مخود را زشوق نام می بندام\nجواب بکمال محمد در کابل بکه\nبیاد قامتش آهی کشیدم\nزچشمک بازی آن مردم چشم\nبسازی تارخ او خال آورد\nقبای طاقتم شد صرف دامان\nگزیدم تا تر از جمع خوبان\nکمان گوشه گیران چله دارد\nبازار محنت بفروختم جان\nچو بند روی خود در اب چشمم\nنشان آن مبین طرزی چگویم\nچوخاک از باد تا بالا رسیدم\nچونور چشم از مردم بریدم\nبساط زره نقش ما بچیدم\nچو گل از بس گریبان را دریدم\nزحسرت بار ها لب را گزیدم\nاز ان چین تیر از شست پریدم\nکه تا نقد غم و دوت خریدم\nبگوید که مه در آب دیدم\nندیدم خود و هین حرفی شنیدم\nبرویش بیدل کراچی لکھتے\nبعشق او چنان حسرت نصیب شهر در دم\nدماغ تو بهار ناز پرور ومنشایم\nفلک در انجم نقطه از خورشید می آرد\nبیزم گرم در یاده نوشان سازشی دارم\nکه بیجا نم سپندم دانه اشکم رخ زردم\nغبار از بوی کل خبر زهر جا کل کند کردم\nکه من در مطلع دیوان بستی بیت به فردم\nشراب سرفرم در بطن دردان اتش مردم\nگرفت"}
{"book": "adl0208", "page": 492, "text": "حریف چابکباز دهر از من کی برد بازی که من در روی طاسن برد گردون نقش آوردم\nبدوشم سگبان همچون سبو با پای خم آرد که من از دست لعل می پرستی باده ناخوردم\nز جرات بر سر تیغ مژه چون اشک میخلیطم همه دل در جگر دارم تو گویی زهره ٔ مردم\nدر عالم رنگ گل شد صرف طرف دامن یارم همان آغوش در گلشن که گرد خود بگردم\nبدرد درد مندان بسکه میداند دکو طرزی اگر بر اشک حسرت بگذرم دل میکند دردم\nبر طبق بیدل در کراچی گفته\nکسی نگوید با نجن نغمه می آرم خویش را پیش وار شاخ فرو می آرم\nهر کجا کسر مست تو کند می کوی نشه را موی کشان سوی سبو می آرم\nهر کجا حرف سیه مستی چشم گویم شیشه را خون جگر با بگلو می آرم\nخنده بلو داغنیابی او تهمت شیر من و ماما که بیارم همه او می آرم\nبازم بخر بجیب نفس صد چاکم رشتهای رگ گل بهر رفو می آرم\nتا بپوشم رخ آلوده نمازی سازم از گداز دل خود آب وضو می آرم\nگلشن آینهٔ قدرت طبع خویشم همه تمثال گل روی نکو می آرم\nبسکه گویم بسر اغ گل هر رنگی خود رنگ کل گویم و بوی بچو بوی آرم\nروی پر شبنم گل اینه روی نمات من که چون آینه عکس رخ او می آرم\nتا بیادک چشم زدن راه فاطی سازم رخت هستی همه چون اشک فرو می آرم\nهر زنیب چمن حسن تو ای سرو روان سود را تا بکنار لب جو می آرم\nتا چو بیدل گذرم زود زمستی طرزی چون حباب از بر خود جامه فرو آرم\nدر جواب غزل مشهور منیر تخلص در قندهار گفته\nروز و شب بیقراری دارم از غم یار زاری دارم\nمیدم از دو چشم خون افشان بکنار آب جاری دارم"}
{"book": "adl0208", "page": 493, "text": "از دو چشمان شیر گیر کی اهوان شکار یی دارم\nبجگر از خدنگ مژگانش زخم پیکان کاریی دارم\nمستیم نیست از صراحی و جام از دو چشم خمار یی دارم\nلاله سان از تبسم کل اندامی بجگر داغدار یی دارم\nاز خم و پیچ زلف مشکینش زاریی سوکوار یی دارم\nدور ازو زنده ام نمیمیرم زین سبب شرمسار یی دارم\nغم عشقش نهفته میدارم وه چه خوش راز دار یی دارم\nهیچ طرزی بیاد دلداری هر زمان جان نثار یی دارم\n\nبر طرز بیدل در کابل گفته\n\nز بسکه ناوک ناز تو بر جگر دارم بسینه زخم زیاد ام بیشتر دارم\nجدا ز گلشن روی تو ای گل خوبی بدیده هر مژه مانند نیشتر دارم\nبیاد نرگس جادوی فتنه انگیزت هزار فتنه خوابیده در بر دارم\nز عکس روی تو کوی تو ام گلستان شد هزار حیف کز انجا سفر گذر دارم\nدلم بهندوی زلفت اقامتی دارد اگر چه از سر کویت سفر دارم\nز پرده رخ گل عارض تو می بینم خیال روی تو از بسکه در نظر دارم\nز بسکه مشق رخ یار کرده ام طرزی بسان خامه دل چاک و چشم تر دارم\n\nبر طبق بیدل در قندهار گفته\n\nز چشم مستش از بس ناوک مژگان بجان دارم نشان زخم چون بادام اندر استخوان دارم\nهزاران ناله دارد عندلیب دل کزین گلشن چسان فرعون نظلم بک گل و صد باغبان دارم\nزمین تا اسمان دورست مارا با تو ای زاهد تو سیر اسمان داری و ما بر استان دارم\nدلم در سینه مانند جرس یا ناله میکوید نیان جان میسوزد در دل ز ین کاروان دارم\n\nمحراب"}
{"book": "adl0208", "page": 494, "text": "خراب چشم یارم کام درین میخانه حیرت\nنه در میانه این دانم نه فکر این و آن دارم\nزسوز گفتگوی شعله ایجادم چه میپرسی\nکه شرح سوز دل چون شمع یکسر بر زبان دارم\nدلم در هر نفس طرزی باه و ناله میکوبد\nنفس در سینه میگام خیال نیستان دارم\nاین غزل در خلوت اربعین رمضان در شام شریف گفته\nما دل بدست دلبر نقاش داده ایم\nکوه گران بدانه خشخاش داده ایم\nگفتم چو دل خیال ترا در بغل کشید\nخورشید را بخفگی خفاش داده ایم\nاز تنگ روی غازه خوباب تنگ چشم\nشوخی برنگ خانه خفاش داده ایم\nما از شگر نه کی تصویر نقش خویش\nشوخی بکمک خامه نقاش داده ایم\nدر خاک ما ز نفس مجو شرر آتشی\nاین نقل صلح بر بر پرخاش داده ایم\nدر سینه خانه غم و سوز دگداز عشق\nرغم فکر بدر و تک باش داده ایم\nتاراج گرد گنج دلم را هو او حرص\nما این خزینه در کف اوباش داده ایم\nبرخوان حرص همچو مگس سر چوهوس\nنقد حیات طعمه بر اوباش داده ایم\nدل از هوس نه معرفت حق بر برسانت\nخود مرده را گرفته بنباش داده ایم\nما دوزخیم نعمت فردوس را بهر\nار گف کندم نخود ما ش داده ایم\nبوار خاک رسم تو از سینه کم مباد\nزان فیض صبح در قندش داده ایم\nصورت پرستیش همه از حسن نقش است\nما موجکلک خامه نقاش داده ایم\nتار کدام سنگ قدم چون شیشه باش\nمینای دل بمطرش عیاش داده ایم\nطرزی بسرچ پرده مدح تو چنگ زد\nقانون تار و نغمه بشاباش داده ایم\nدر جواب محمد امین جان عندلیب تخلص در کابل گفته\nجبین برغم شرم خجالت ناگجا دارم\nکه عکس آب کرد آئینه را از بس حیا دارم\nندانم می خورد رفتم نه از فریاد خون گشتم\nمگر آن ناله ام کاندر دل بیدرد جا دارم"}
{"book": "adl0208", "page": 495, "text": "ازان در وحشت و واماندگی سردفتر عجزم\nکه مهر خصم را افتادگی از نقش پا دارم\nنیم رنگی که از کل شتر پا بال بکشایم\nکه من چون بوی کل جا در طلسم غنچه ها دارم\nز فیض خاطر روشن مپرس از انتسی ام\nکه من چون مرد مک نه دیده اعمیا بر جا دارم\nبخون حسرت دل سرخ کن دست نگار\nکه من از خون پایی ارزو رنک حنا دارم\nاز ان از اشنایان صورت بیگانگی هستم\nکه من چون معنی بیکانه یار اشنا دارم\nنیم واقف زخوب و زشت عالم اینقدر ام\nکه من ائینه سان از عکس حیرانی صفا دارم\nز بهر جلوه پردازی بکف ائینه کرداری\nدرون سینه من هم دل زبهر مدعا دارم\nاکر سر هوا ایم نقا هستی نبرد با دارم\nبسان شمع تاج سر همان از نقش با دارم\nنیم جاہل که حب جاہ بیجایم کند از جا\nکه من با عضن ما بر جانشین کبریا دارم\nبقدر رنگ هستی نیستیم از نیستی غافل\nکه چون شبنم اکرانم ولی شتر بر هوا دارم\nجهانی را ز خود شهار از خود رفته دان طرز\nدو عالم از رو در یک دل بید عا دارم\n\nبروش بیدل در قندہار گفته\n\nنوک کلک بهزاد نقش لیلی دلم\nدر سخن طراز بها شیر یم بران دارم\nمیکنم سر هر شب قطع منزل شوقش\nهمچو شمع در راهش کر چه پای کل دام\nدانها که کستشارم در شمار مخموری\nکر چه چون حباب می شیشه در بغل دارم\nچون زهر دشنامم لعل شکرین کشود\nکمت کام اکر خواہی زہر در عسل دارم\nمسجد زاہدان شهر جز ریا ندارد کار\nطاهری چو کل رنگین باطنی دغل دارم\nبنتام تمیزی چون حباب دستانم\nچون فقیه این دوران علم جهل دارم\nبحر معنیم طرزی همچو بیدل اندر شعر\nمصرعی اکر خواهم سر کنم غزل دارم\n\nجواب سلمان ساوجی در قندهار گفته\n\nپیش رفتار قد سرو تو با سرو ارم\nسر سودازده با خاک برابر دارم\n\nکه بخاک"}
{"book": "adl0208", "page": 496, "text": "اگر بخاک قدمت دسترس من باشد\nخاک نعلین ترا بر سر افسر دارم\nرو که در بزم وصال تو چواینه زشوق\nروی با روی تو تا صبح برابر دارم\nگر بسوزم که نسازد دل سنگت چکنم\nبگو گویم که زاتش همه بستر دارم\nگرچه از ما بدل نازک تو صد گله است\nمن ز دست تو زیک مو گله کمتر دارم\nجای پیمانه و مینا و صراحی و سبو\nدر بغل پیش تو عناب و دفتر دارم\nگر خرامان گذری بر سرم از راه وفا\nخاک بادا بسرم گر زرهت بردارم\nدر دلستان غم عشق تو از در سگال\nوصف رخسار و خط و خال تو از بر دارم\nمیخکد در قلم جای سخن آبحیات\nبسکه از وصف لب او سخن تر دارم\nیار سیه رویا بر سر ز نار زدم\nچکنم رشته الفت ببو کافر دارم\nپیش پیشا نم اگر سجده کن جیب مرا\nبیخو دستت خرامم سر ساغر دارم\nنو بهار که طرازی بگل از نورود\nگریه و دل زبرم کی زتو دل در دارم\nبه طرز بیدل در کابل گفته\nز بس چون موی چشمی با تو اینها ربط دایم\nندارم انقدر طاقت که نام ناله بردارم\nاز یز رنگ شرمیش میپرسی از هر گوشه نشین\nکه هردم چون شرر بیم تپش از کنده دارم\nاین گم قرست ها چون شرار خود میسوزم\nکه من ز اغاز خود انجام در مد نظر دارم\nچو خود فروشی کرده ام با کم زنی سودا\nبسان قطره در بند گره نقد گهر دارم\nبسان کوه تا بار گرانجانی کشم اسان\nبپا استاد واز نگین دامن بمکر دارم\nز پہلوی دل پر درد چون نور صفا جو شد\nبناخن میتراشم بیضه دفتر سحر دارم\nز بس اینه سان در برم وصلش محو دیدارم\nز حیرانی نمیخواهم ز دوش دیده بردارم\nدرین صحرای معدومی چو پرواز پر عنقا\nبهستی بچمان نیستی در زیر پر دارم\nز بس از خود گذشتم کم رفتارم در ستی\nز صد جا میخا چون شمع گر یککام بردارم"}
{"book": "adl0208", "page": 497, "text": "بپای خم گذارون راه عدم طی میکند طرزی\nکه من چون شمع از پهلوی خود زاد سفر دارم\nاین غزل نیز در جواب غزل او ان کابل گفته\n\nبسان شمع اربس در گداز دل جگر دارم\nبجای اشک طوفان چکیدن در نظر دارم\nسیلاب غم از طوفان اشک بچشم\nکه من چون بحر موج آب و در چشم تر دارم\nزجوش خنده عشرت گریبان چاک میسازیم\nدرین گلشن ز فرصت گرچه یکدم آن شر دارم\nز گردون تا که خون کوهکن چون بیستون خواهم\nبگردن تیغ و برکف سنگ دامان برکمر دارم\nز بس آئینه سان در بزم حیران تماشایم\nندارم طاقت آن تا یکی از جای بردارم\nزبس وصف لب لعل شکرخایش رقم کردم\nزبان خامه‌ام جای سخن برلب شکر دارم\nدو چار حیرتم آئینه بند چشم حیرانی\nز سر این جلوه کشتن می من از خود کی خبر دارم\nبیاد گلشن کویش دلم از خویش میر یزد\nچو شبنم میکدازم یکسرا تا چشم تر دارم\nدل کفر صنم سوی عدم پروازها دارد\nولی هستی ز پهلوی نفس در زیر پر دارم\nز نوک ناوک مژگان ان چشم گمان ابرو\nنشان زخم ابنا دام بردل بیشتر دارم\nدلم از آمد و رفت نفس طرزی بجان آمد\nپس زانو نشستم عزم خلوت چون گهر دارم\nبر طبق بیدل در کابل گفته\n\nزان سان بوکثر آئینه بند تحیرم\nکز نقش خویش خالی از مباد او پرم\nاز بس دواند ریشه نومیدیم خیال\nگلهای داغ رسته ز باغ تصورم\nبا ناخن خیال چو آن طره واکنم\nدانش ز دور خنده زند بر تبخرم\nدر بحر از کشاکش امواج فارغم\nآن گوهرم که غرقه بحر تفکرم\nآهم چو گرد باد شب گرد میکند\nبر دل نشسته بسکه غبار تکدرم\nدر هر شکست جوهر آئینه رو نماست\nدر بحر حیرت دل خود بی بها درم\nچون تیغ دارش درو گوهر نمیکشم\nاز جوهر خود است لباس تفاخرم\n\nطرزی"}
{"book": "adl0208", "page": 498, "text": "۴۸۳\n\nطرزی منم چو آئینه در بزم وصل او کز نقش خویش عالمی دائم بیاد او پرم\nجواب بیخود در راه کابل گفته\nبعشق آن جوان از بس ضعیف و بیخود و پیرم ز تحریک نسیمی میتوان کردن بزنجیرم\nچه حاجت بهر صیدم زلف و خال خط سیارا نگاهی بس بود از چشم مست بهر تسخیرم\nخط نفش غبار از آن کشم صیقل افتد ز جوش صیقل آمد مشق لوح تقدیرم\nزبان خون بخش بالا این سخن گوید به پیکانش خدا را نقش کن نقاش تصویرم\nدرین گلشن تو ای بوم سرا با خنده هان گشا که من چون غنچه تصویر ازین گلزار دلگیرم\nرقیب از کجرویها در اغوش تو جا دارد که من از راستی دور از برت افتاده چون تیرم\nبیاد آن دو چشم سرمه سا نادم زدم ایدل بسان خامه دائم سرمه آلود است تقریرم\nنمیدانم گره شد عقده زلف که در کارم که عالم شانه سان ناخن بود در عقده تدبیرم\nگلستان میشود یک مصرعم هرکس که میخواند بهار رنگ گویا میچکد از جای تحریرم\nز شام طره او پی برخسارش بردم با غوش سحر انداخت آخر راه شبگیرم\nچه پرسی ز سامان من بیخانمان طرزی کند در عشق او سیلاب غم هر روز تعمیرم\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nبیاد شمع مشع از داغ دل تا جام میگیرم صفای صبح روشن در سواد شام میگیرم\nبهر جائی که باشم جز کف پای تو بستانم کف خون حنایم ز کفش آرام میگیرم\nزدم چشم خود کاش دلم شیرین شود هردم که من طعم شکر از تلخی بادام میگیرم\nسخن از بوسه پیغام پیش بی تمیزان کن که من دشنام او را بوسه پیغام میگیرم\nز بس مخمور چشم بر در امیدوار یها بگوشم هر صدا آید نشان الهام میگیرم\nکمن در هم بکس تاکه عنقایت دام آید که من هم صید مطلبها بردشنام میگیرم\nببندیهای اقبالست فرستن و دریغا اگر از آستان کویم هر چند بام میگیرم"}
{"book": "adl0208", "page": 499, "text": "۴۸۴\nزکام امید پيمای عالم کام بردارم\nکه ماکام امید از لعل آن خودکام میگیرم\nندانم نامداران چین نمیر دزیر نام خود\nکه من همچون نگین جان میکنم تا نام میگیرم\nندارد حاجت جام و صراحی بزم ماطرز\nپردطادرس نامم از پر خود جام میگیرم\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\nبشکه تابد موج فکر نارسائی پیکرم\nدر پس زانو بخود پیچد سرا پا کوهرم\nتاخیال چشم میگوش بز م جلوه کرد\nجنبش بال پریا دست موج ساغرم\nکرنه واری جیب هستی خود کل کنم\nچون شره برخویش از صد جاگریبان میهم\nکویز مدنهای پروار نفس وحشت کند\nچون سحر از مستی موجو م خود آن سوبرم\nخانه آئینها از بسکه لبریز صفاست\nدر درون خانه ام چون عکس بیرون درم\nاز شرار اشتن دل همچو شمع بزم یار\nشعله آتش نماید دسته گل بر سرم\nاخگر داغ درون از آتش بیتابی است\nکستردسنجاب خاکستر بروی بسترم\nبر جهان بی نشان آغوش کشانیم زما\nچون نفس گریکدمی از نیستی خود بکندرم\nسکه از انداز وحشت بال پر دارم در ساسات\nاز طپیدن مرغ دل پرواز بندد دربرم\nدر چمن از شوخی انداز ناز جلوه اش\nچون کل از بیطاقتی پیش گریبان سیدزم\nدر خیال غنچه و بهای بهار ناز او\nتا چوشبنم باد هستی میکند از خود ترم\nآب را کر کوهر یکدانه میسازد صدف\nلفظ را مضمون تراشد طبع معنی پرورم\nطرزی از افسون بیرنگی بنرنگش هوس\nهر زمان صد آسیا بمی نمک کرد د بسرام\nاز طبع خود فرموده\nشور بحر عشق او چون در دل تنگ افکنم\nمن که ماند حباب از ضعف بر خودبشکم\nاز دلم ربب نفس تا گرد طوفان میکند\nکبله از موج و تار موج رگها بر تنم\nسکه در گردانم با یادرخش از شخص حیف\nاز زبانه آینه عکس خود دندان سنگیم\n\nالنسیم گرادی"}
{"book": "adl0208", "page": 500, "text": "۴۸۵\n\nبسكردي چه شدکرچون نسیم ناتوان\nاز جفای مخبر سرب چرخ آسمان\nبكه پیرامن مركزی قرار افتاده ام\nچون سپند از بسکه مشتاق تماشا توام\nدمبدم در پیش مردم آب میكردم چو اشك\nبسكه‌تازی برین نامش حسرت میطپم\n\nلیکن وقت امتحان صد لطمه بردریا زنم\nنیست غیر سایتع توجا یی ما منم\nپر نفس چون شعله بنود بال وحشت میزنم\nدر حضورت خویش را بر روی آتش میزنم\nبسکه زدا من شرم خجالت ما د منم\nكشته چون خارهای اندر پیرهنم\n\nبرطرز بیدل در كابل گفته\n\nزتاب شعله خویت بسوز دل وطن دارم\nبچشم جادویش دیدم نكردیوانه خواهم شد\nازان رو قطره خونی بررحم تبخاله می بندد\nبجونیستی كجا از اسباب آسا\nزبون اند و سامان رنگ غنچه پیدا شد\nچوشمع از استقامت جام جم در دست من\nجهان اندیشه تصویر خیالش محومیکردد\nمیان حرص و از ونفس شیطان انشد غافل\nچنان داغ دلی دارم كه در مهتاب میسوزد\nچو بیدل رستم طرزی زخود هر چند با شدم\n\nامان چون شمع در بزم تو آتش در دهن دارم\nكه پیش مه طلبم میكنم تا خودسخن دارم\nكه چون انگار رنگ شعله در بر پیرهن دارم\nنفس راجوش مینا بال خیال او طن دارم\nنفس دردل شكم طح انداز چمن دارم\nكه من روشن دلی در هر رگ کردن زدن دارم\nكه یادش را بجای جان شیرین در بدن دارم\nبمین طرزی که من هم خلوتی در انجمن دارم\nتو خود پرسی مرهم نه كه من داغ كهن دارم\nدرینجا همچوكو هر خلوتی در انجمن دارم\n\nبر روش بیدل در كابل گفته\n\nکرناله بیادت ز دل تنگ برآرم\nدر محفل در دت زلب شیشه و ساغر\nاز روی خبر داز رخ چون كامه الرشگ\n\nفریاد بجای شر رنگ برآرم\nخون در عوض باده کلرنگ برآرم\nصد بار چویاقوت پر از رنگ برآرم"}
{"book": "adl0208", "page": 501, "text": "از پنجه سیمین ول خویشتن خود آخر\nچون شیشه می از بغل سنگ برآرم\n\nگر حرف زبان راست شود با سخن دل\nصد صوت پر از نغمه ازین چنگ برآرم\n\nتا قصه دور وم نشود حرف مخالف\nاین نغمه ندانم بچه آهنگ برآرم\n\nچون آین اگر تقدم از خود گذرم پیش\nشاید که دل از زحمت فرسنگ برآرم\n\nرنگین شده از بسکه بیاد تو دل من\nزین باغچه یک گل بصد رنگ برآرم\n\nگر بگذری از نیک و بد خلق چو طرزی\nبی صلح دل از عرصه هر جنگ برآرم\n\nبر طبق بیدل در قندهار گفته\n\nصدای عشرت سازم نوای بار محقورم\nتبسمهای زخم خندهای داغ ناسورم\n\nدرین خمخانه همچون می بیاد چشم مخمورم\nخمار نشاءم موج شراب چشم انگورم\n\nز بس محوم نیرنگی بیاد جلوۀ حسنش\nگهی چون باده ام ظاهر گهی چون نشئه مستورم\n\nگهی بالا و گهی دورم گهی آصف گهی مورم\nصفای پرتو نورم شرار شعله طورم\n\nگداز آتش سنگم نوای نغمه چنگم\nاگر گویم که میرنجم باین گفتار معذورم\n\nشرارم نشئه‌ام موجم خمارم بیخود پیمانم\nخروشم ناله‌ام چشم خونپیمای رنجورم\n\nدرین بازار پر غوغا بسودای تن آسان\nبچنگ حرص پابندم بدست نفس مجبورم\n\nگهی صلحم گهی جنگم نمیدانم چه آهنگم\nبیدهای رنگم حیف باریهای مخمورم\n\nبچشم کم مبین بر حال زار ناتوان من\nکه گر چون ذره ام پنهان ولی بسیار مشهورم\n\nز تلخی دل بجان آمد ز شیرینی لبم سوزد\nهزاران نیش با نوشم نکوئی شان بدستورم\n\nز هوش بیخودی نزم بار بگوید\nسخن خرمی کو ساقی که من بیمار مخمورم\n\nجواب محمد امین جان عندلیب مخلص گفته\n\nگاهی که من بیاد تو از خویش میروم\nخود را ز خود بدوش خرقه دار خود میبرم\n\nزان می روم بکوی خراباتیان زار\nپیراهن صبوری ناموس میدرم"}
{"book": "adl0208", "page": 502, "text": "۴۸۴\n\nمریضی بار من عیسی فرود شدیم من بار موی او بدو عالم نمیخرم\nاز آدمی بس است دو بار حاصلم هر چند همچو سرد درین باغ بی برم\nهرکس ز سرگذشت بوصل ابد رسید در راه یار عقده فتاد است این سرم\nبالم چو بشکنی که پریدن ز پر پزد بکشای شهپرم که ز دامت نمیپرم\nسنگی ز سماجت غیرم هلاک کرد خم کرد بار منت بال هما سرم\nچون کل کتاب زندگی من بیا درشت ای همنفس مپرس ز اجزای دفترم\nبا صوت چنگ راست نوائی نمیدهم از نغمه مخالف اغیار من کرم\nتا چنگ غنچه دامن آن کل بدن گرفت چون کل ز غصه پیرهن جان نمیدرم\nهر چند دل در آمدنش میتپد چنبه تا خود زمین نشود هیچ باورم\nدر مجمعی که جمع شود اهل معرفت طرزی همه چو شیر بود سرخ شکرم\nاز طبع خود در کابل گفته\n\nبسان غنچه بر خود هر زمان بالیدنت نازم چو گل بر حال زارم هر زمان خندیدنت نازم\nبیم غم در طعن و شتیم بان جفا گستر چو برک بید هر ساعت بخود لرزیدنت نازم\nبصحن باغ چون طاوس هنگام خرامیدن بشوخی رفتن و از ناز برگردیدنت نازم\nسرا پا ناز من از بس ادا و ناز میبارد بسان غنچه گلشن بخود نازیدنت نازم\nز طعن مردم بیگانه خواهی آشنایی کن بسوی عاشقان زار پنهان دیدنت نازم\nز جوش کو بگا شبها بکس با دیدنت کردم ز جوش کم سزائیها سخن نشنیدنت نازم\nبت نا ز کزاج من ز جوشش کم داغها ز گفت کوی طرزی بی سبب رنجیدنت نازم\nبر دوش بیدل در کابل گفته\n\nاسیس دارد اغوشم بهانوائی ده نامم برنک بخت کل بیصد افتاده اوا نام\nنپوشد سینه ام سینه جوهر را بحیرانی بسان بخر از بریدن کالبد شوخی آرامم"}
{"book": "adl0208", "page": 503, "text": "۴۸۸\nندانم با که گویم راز دل زین دشمن جانی که در هر کشمش طپیدنهای دل گردید غمازم\nبیاد چشم مستش بسکه با خود گفتگو دارم چو مژگان سیاهش سر با لو در نیازم\nز بس وحشت کمین افتاده ام از بیجان بین بال طائر رنگ چمن بسته است پروازم\nبباز گریه کر نالم مکن عیبم ز بیدردی که در کنج غم او ناله زارست دمسازم\nبدام هستی موهوم پابندم نمیدانم چه سحری زا سنجا هم که معدوم است اوازم\nجمال بینیازش عکس خود در ما نمیدازد بحیرانی اکرابینم طرف آئینه پردازم\nسپر از کرمی رفتار ما بیجانمان طرزے چو نم وحشتم شو قم رمیدنهاست ناسازم\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\nکه داند خرتگاه سرمه رنگش شوخی رازم که زیر کوه سنگ سرمه خوابیده است آوازم\nسراغ جلوه ای بی نشان رنگم چه میپرس که همچون بوی گل بیرون گلزار است پروازم\nبهر صید زبون انداز پروازم نپردازد که عنقا گیر کوه قاف معدومی است شهبازم\nبهر مژگان زدن صد اشک رنگین میر و از چشم که من همچون بهار رنگ بوی ناز گلنازم\nچنان از بیخودی مستانه از خود میروم بیرون که هردم میکند موج شکست باده آوازم\nبدست نیستی هر غنچه ام صد دسته می بندد ز بس در گلشن هستی ز حسرت اشک میبازم\nز عکس جلوه ای حسن بژ نگش که می بینم بروی بخت خود آئینه سان از ناز میتازم\nخطوط هر رگ گل را بگلشن درس میگویم که من چون صبح دیوان معنی دیده بازم\nبجو رندگی از پاکی طبع صفا پرور بسان موج از سینه زن باید شوخی رازم\nبدعوی کمالات هنر پروردگان هر برا می سنگ قدرت در ہر شعر اعجازم\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nدل از طرز نگاه او چنان مستانه میسازم که از کرد شکست موج می پیمانه میسازم\nچنان معنی گنجایی و حرف فراموشی که خود را با دل و براشا بیگانه میسازم\nدین"}
{"book": "adl0208", "page": 504, "text": "داغ انعام دو رخسار خوانده از یارم\nمحرم جلوه حسنی من آن صفت کراساوه\nنیم او بیمار اما ز تاسف محرم الفت\nز حسن تیره روز می آنچنان دامن کشی دادم\nز حسن شعله رنگ او چنان سوزد و دل گیرم\nندانم با چه افون کرد چشمش مدرک تاکم\nبرون دشت امکان هم ز عیبی گرد جولانم\nاگر زاهد زخاک کربلا تسبیح میگیرد\nدماغ فطرت یکتایم زنگ دونی دارد\nبکام میشه طرازی کس سراغ ما نمی یآبد\n\nزدور گردش چشمش گهر پیمانه میسازم\nکه دل از پرتو این سینه ام پر شانه میسازم\nنفس ها میکشم اما تن بین نجا نه میسازم\nکه همچون مرد مک از چشم خوبان خانه میسازم\nکه من از ان گرد خاکستر گل پروانه میسازم\nکه از هر دانه انگور صد میخانه میسازم\nکه من خود را بیاد خش انجیر دیوانه میسازم\nبلی زانکو من هم سبحه صد دانه میسازم\nاز ان رو چون صدف با گوهر یکدانه میسازم\nداغ شبنم با ر گرسنانه میسازم\n\nبر طبق بیدل در کراچی گفته\n\nگر در شکت رنگم و ماز بو و نمیرسم\nمن رسم پیش او که چه ز خویش میروم\nزاده پردۀ حیا کوی نگو نمیدود\nز کلفدت سرکشان فیض نه گنجا جران\nبر دلب نیر سکنان گوشه چشم کانی است\nجلوه حسن بی نشان زنگ فسون نمیدید\nچونگه گذشتی از عدد صرف حساب پاک شد\nقطرت آوان من از تو مدد طلب کند\nریشه صفت نهال من رو بزمین فرورود\nبر در بی نیازیت سجده جنیه از عرف\n\nساز تر نگ حیم قالب مو نمیرسم\nشیم گر آب شد یک جو نمیرسم\nموج می پیاله ام قالب جو نمیرسم\nقطرۀ آب خنجرم تا بگلر نمیرسم\nآبله پای شیشه ام تا بسبو نمیرسم\nپاک خویش میروم باز با و نمیرسم\nنقطه صرف وحدتم با یک و دو نمیرسم\nقطرۀ آب شبنم بتو جو نمیرسم\nکشت بدست محتمم تا بنمو نمیرسم\nآب نگشته از حیا من بو نمیرسم"}
{"book": "adl0208", "page": 505, "text": "۵۰۰\nشاید کم دماغ من طرزی سخن نمیزند من میکوچه وارسم چون میکو نمیرم\nجواب صائب در قندهار گفته\nخون میخورد بیاد لبت مردمان چشم شد گلشن از خیال رخت آشیان چشم\nخار مژه زجلوه رخسار گلرخان هر یک چوشاخ گل شده در بوستان چشم\nدر هر نگاه چشم بیا زاست صد سخن فهم رسا کجاست که داند زبان چشم\nتیرو کمان ناز تو از غمزه چنک افکنده در میان دل در میان چشم\nرستم ززخم خاره مژه ورنه هر زمان بوسم نشان پای ترا با دہان چشم\nکارم ز دست چشم بد یوانکی رسید یا رب خراب باد مرا خانمان چشم\nروی ترا بدیده ندیدیم ای صنم هر چند چون نگاه تو ئی در میان چشم\nطرزی بحسرت لب لعل پریوشان یا قوت ناک اشک د دار میان چشم\nجواب صائب در قندهار گفته\nزنجوش حسرت اغوش آن نسرین بنا کونم بسان ماه نو از خود تهی مانده است اغوشم\nکز از ساغر خمر و چشم باده نوشیدم که پیش لعل میکون تو چون جام مد هوشم\nعجب گر ناله ام زنک صدا خیزد که از حیرت بیاد آن لب و گفتگو چون غنچه خاموشم\nنمی آغان کپی خیرا کوی میفروشی آیم میدانم نمیفهمم کرمی خورده هوشم\nہمان بهتر که از سینه مستان نهان ماند مکن بی پرده ام زاہد که سر جیب چاک بوستم\nکند سر در سہی از طوق قمری حلقه در کردن خرامان چون بستان ایران به و شیم\nبگوشم جنگ کلم ناله کمتر کن به گفت لب از فریاد چون بندم که پیچہ مضطر بنوشم\nزنی آتش بجان طرزی که می فغان کش سوزان چون سپندم تا زغم پر خطره در گوست\nبه روش بیدل در کابل گفته\nچسان چو گل کند عرض نیاز یار حموشم که رنگ جوہر طاقت گداخت بار خو دوست\nنجار"}
{"book": "adl0208", "page": 506, "text": "۴۹۱\nمبار سرمه فروشد دل شکسته عاشق چو طبع چینی نو درلیت ناک مجروشم\nچوتارهای ثره وقت گریه در ره عشق ز بار درد خم روی یار ابله دوشم\nبند کم نفس بینوای محفل یاسم بکرد سرمه خروشد غبار صوت نخوشم\nمکن تو بر سجاده پیر پر او است که طره جلوه نور ده رنگ ساغر پوشم\nزفیض خاطر اسوده بهار تبسم همان چو غنچه گلزار ناز عشوه فروشم\nنبرد جوش تمنا شراب صل ز طرازی چو خون حلق شهیدان بیدیت همه جوشم\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nبیاد لعل میگون کسی پیمانه مینوشم که در محفل بدستی خود افتاده مدهوشم\nبسان شمع کرم آب سرو از خجلت پشیش خرامان در چمن اید اگر سرو قبا پوشم\nزبین درس خموشی خوانده ام لعل خاموت بسان غنچه تصویر در پیش تو خاموشم\nبزیر خرفه پنهان باطنی آتشفشان دارم بچشم کم مبین ظاهر اگر حیث پوشم\nترا با ما دیدم دوش در پیش رقیبان چگونه بگذرد گراشت جهان از درد گوشم\nشدار موی سپید کوش عظم بیشتر کویا که آورده برون است اصل این پنبه از گوشم\nفراموش کار من منگره به رسم و فا دار نکردی یا دم و هرگز نخواهی شد فراموشم\nدل اسایم اغوش ضیا کرد و همه عضوم اگرائی زروی مرحمت یکشب در آغوشم\nرد در یاد تم زین خاکدان یارب خودمن بخاک آستانت کر ہوای خلد مفروشم\nبا چه مست لعل میگون کسی طرازی بسان بخودی در گوشه افتاده مدهوشم\nبر طور بیدل در کابل گفته\nچون می بدست ساقی بدست میکشم مینای مه سپر پیکدیت میکشم\nدر قلزم خیال عبث غم خورده ام ماهی مجر ر از ماین شت میکشم\nشهباز همتم همه عنقاست صید او ان معنی که کس نتوان بست میکشم"}
{"book": "adl0208", "page": 507, "text": "در محفل خیال تو چون شمع دمبدم\nهر صفحہ که نقش ترا میکنم رقم\nدست ادب بدامن نازت نمیرسد\nتا نیستی بداغ دلم وار رسیده است\nطرزی خراب مصرع بیدل شدم که گفت\nسر زیر تیغ ناز تو تا مست میکنم\nچون سبر سحر چشم قد پست میکنم\nجائی که دامن تو کشم دست میکنم\nدست طمع ز هر چه بودست میکنم\nتصویر شیشه در بغل مست میکنم\n\nبا تغییر قافیه بر منبع همان غزل گفته\n\nگاهی که ناله را ز دل تنگ میکنم\nچندان رسیده ام ز بد و نیک روزگار\nدارم خیال بزم حریفان باده نوش\nمانند نی تا که سبکبار بگذرم\nناگشته ام ز صدر نشینان پیر دیر\nمردان بناک صبر کنند پای حرص\nاز ناز کی شود بدن چون کلت کبود\nاز عکس شخص خویش جبین میکنم ترش\nدر وادی که جاده چو تار نظر دود\nقانون شناس زمزمه پرده های درد\nطفل دلم چو ست کند نوک سینه را\nتصویر نوک خامه نقاش قدرتم\nجای شرر صدا ز دل سنگ میکنم\nچیزی که میکنم زجهان جنگ میکنم\nدر دست شیشه در بغل چنگ میکنم\nطی کران جاده کاهنگ میکنم\nسردار تاج و پایی اورنگ میکنم\nمن هم بدوش فقر از ان سنگ میکنم\nچون در بغل خیال ترا تنگ میکنم\nجای صفا برآئینه زان زنگ میکنم\nمن تا بد امن قدمم لنگ میکنم\nداند که من نوا سنج آهنگ میکنم\nکی ناوکت برون زدل تنگ میکنم\nطرزی نفس بدون پر رنگ میکنم\n\nبطرز بیدل در کابل گفته\n\nبصد خمخانه می پر نشد یک ساغر عشقم\nبصد خم نشکند رنج خمار ساغر عشقم\nنمیدانم چه مستی ریخت یا رب در سرعشقم\nنمیدانم چه مستی گشت یارب رهبر عشقم\n\nبجوشم"}
{"book": "adl0208", "page": 508, "text": "تو بحکم خاطر آشفته ام وضع پریشانم\nبدیوان دماغ اندیسگان سطر فرستم\n\nبافتاد و دولب شر ساز امکان میسازد\nنه هندو میشناسم نه مسلمان کافر عشقم\n\nکمی چون داغ میخندم کهی چون تخم میگیم\nبتیغ از تار می چاک تا جوهر مشقم\n\nزتاب صل سیتانم زسوز بجر عرانم\nشرار داغ سودایم سپند مجمر عشقم\n\nوگر در رنگ پنهانم دگر آب نمایانم\nبخود خود را همی بینم بلی روشنگر عشقم\n\nشبار و ناله سردم بهار چهرۀ زردم\nنمک پروردۀ دردم بجان مهور عشقم\n\nبدست ناله چون نالم پراز خون همچونی خامم\nسر پستی حالم کتاب تفکر عشقم\n\nنمیخوب بیدل درشق حیرت سمرهم طرز\nصفای جلوۀ آئینہ روشنکر عشقم\n\nجواب بخود در کابل کفت\n\nندانم جهت ما ازلفت تبه کشته است احوالم\nشکسته شیشه ام مردم بحال خویشتن نبالم\n\nبسان خاطرم از غم غبار آلود میگردد\nمقابل کر شود آئینہ بار شستی تمثالم\n\nخدا را گوشۀ چشمی بمن ای پیر میخانه\nکه از بس بیخودی چون چشم مست یا در بخوالم\n\nاسیر جوی صیاد خودم در نه چوبوی کل\nقفس مانع نمیگردد ز پرواز پر و بالم\n\nچومیری ز احوالم که اندر آتش عشقش\nزبس گداختم زنجیر گردن گشت خخالیم\n\nبیاد شرین رخساره ابرو کمان بیدل\nز بس بچویش پیچیدم بسان دانه خالم\n\nز عشق قامتش از خویش تنها چون الف گشتم\nبیاد جیم زلف اور مخم خم گشته چون دالم\n\nنمیدانم کجا همچون کبوتر صید و کردم\nکه باز امشب چو شاهین است چشم او بند الم\n\nبمغزش از دل صد چاک طرزی حید تیر\nخدنگ ناز آن ابرو کمان کرد است غربالم\n\nبطرز بیدل در کراچی گفته\n\nنمع سان از بسکه کر می دانت داغ بسلم\nشعله سیکرد در رطوبت مهر داغ بسلم\n\nطرفه مظروف جگر خواران حسرت دیدست\nمیچکد برجای می خون از ایاغ بسلم"}
{"book": "adl0208", "page": 509, "text": "بزم ما حسرت نصیبان نیست هم بی سازوبرگ\nتیغ خون آلود قاتل شمع چراغ بسم\nسوی گلشن رنگ کل سعی تلاش رنیست\nقطرۀ خون قفسر باشد در صلاح بسم\nتابهار تیغ او خندید بر حال دلم\nلاله خون آلود می روید ز باغ بسم\nتیره روزان و فادار روز روشن در فغانت\nروشنی چون مرده کت و ید زاغ بسم\nهمچو موج باده رنگ جام عشرت میکشم\nسرخوشی از بسکه جوشد از دماغ بسم\nاستراحت بسته دامان جیب نجودیت\nچشم حیرت میشود کنج فراغ بسم\nسرخ رویی پیش تیغش آبیا رز نگیت\nرنگ خون بات کل ایجا رباغ بسم\nبسکه پر خون شد دلم طرزی بیاد تیغ او\nلاله خون آلود میروید ز باغ بسم\nجواب شوکت در کراچی گفته\nمن از ناز کمر احیا از ان باشیشه در جنگم\nگرا و از طپید نهای دل اندور یدنگم\nز بس رنگ بهار این چمن دارد پریشانی\nرودرنگ حنا از کف چو گل نادانشو در رنگم\nبا فسون پریزادان نگیرد شیشه ساز انم\nسپوش آگه ز برویم که من چون ششه نیرنگم\nاز ان روزی که دامانش بکف اند از یکر فتم\nشود از غنچه رنگین تر اگر شب در قح چنگم\nاگر روزی مراران فتاب ناز بنوازد\nبجای نغمه بوی گل براید از رگ چنگم\nچنان کسار از با وش طلاوتی در بغل دارد\nکه خون یک برگ گل چکد از هر رگ سنگم\nدلم از بسکه ذوق میکشی بی تاب میلازد\nصدا شد قسقه مینای پر می بر لب سنگم\nخود آن سوی عدم گردم هستی رنگها دارد\nپس از زنگ اسیرانم بهار نشئه ننگم\nغبار غیر چون ضعفوت دل جاکند طرزی\nکه یادت غنچه میکرد و ز تنگی در دل تنگم\nاز طبع خود در شام گفته\nبگردن چون سلیمانی ز مین زنار می بندم\nکه بهر باد کار او بساخن مار می بندم\nمرا چون طره زان اشفتی بر کرد سر گرد\nکه من از پیچ و تاب الف او دسار می بندم\nبزوی"}
{"book": "adl0208", "page": 510, "text": "بوی غنچه آوازه حسن تو بکوش می آید\nکه بر حریم سفر چون گل بگردن بار می بندم\n\nصدا رنگ و فسون هر شبخ از خون میگیرم\nکه تا خود را بسان گل بران دستار می بندم\n\nاگر چون موج نی کردد بخود پیچم گزین سیم\nکه نقش بوسه چون ساغر بلعل یار می بندم\n\nبکر دوست مرا قدرت که شد در کل حکمت\nکه من بر نقش می بندم همان بیکار می بندم\n\nبیاد ش آنقدر سر شار در حیران به بستم\nکه در بزم وصالش چشم از دیدار می بندم\n\nبزیر گونه سخن جان معانی فهم دانا دل\nدهن از حرف میدوزم لب از گفتار بندم\n\nمنم آن نخلبند گلشن معنی که از شوخی\nبهار غنچه رنگین بنوک خار می بندم\n\nبهر موشگافی بسکه استادیوی دقم\nبیک مو صد هزاران معنی بسیار می بندم\n\nبوی حسن خلق نوجویان همین طرزی\nچو بلبل آشیان در دامن گلزار می بندم\n\nاز طبع خود در شام دمشق گفته\n\nازار بسکه زان گل رخسار میکشم\nجای نفس بسینه لب خار میکشم\n\nاز بس بسیکی تو تنها نشسته ام\nغمخانه تو بر رخ دیوار میکشم\n\nدر روی جام و ساغر و پیمانه شراب\nخمیازه با بیاد تو بسیار میکشم\n\nکوه گران الفت دنیا چه سان برم\nکز بار باد ناله من آزار میکشم\n\nاز اشتیاق آن خم ابروی چون کمان\nمن بال و پر ز شوق چو سوفار میکشم\n\nهر شب بشام تیره بخود میروم فرو\nچون خال صبح سر ز لب یار میکشم\n\nبا لفظ عین نقطه کردد بحرف دل\nمن خط بگرد خویش چو پر کار میکشم\n\nمن قطع آرزوی ازان روز میکنم\nعقد گهر برشته این تار میکشم\n\nفارغ ز سیکی لب جام و ساغرم\nتا می ز اشک دیده خونبار میکشم\n\nآزادی سرو ز باری که بی برست\nمن حسرتی چو نخل ازین بار میکشم\n\nطرزی بهار غنچه ندید است این ستم\nرنجی که من ز دیدن گلزار میکشم"}
{"book": "adl0208", "page": 511, "text": "حسن شوخی کرد من خود را بما و من زدم\nدر کنار بوی کل خون درین کلشن زدم\nدر ره ملک فنا از جیب اظهار ظهور\nتا نفس کردید کند خاکی بچشم تن زدم\nخود بخود میسوخت دل من هم زحسن شعله خوی\nاتشی برداشتم بر روی این کلخن زدم\nاز کمالات هنر تار است و در دو شتم\nسکه جوهر یافتم بر خاطر روشن زدم\nامد و رفت نفس خاکسترم بر باد داد\nبر شرار تشویش خاموش خود دامن زدم\nتار موز عشق خواندم از لب سار تو\nبوی یوسف خواستم حرفی بپیرامن زدم\nرنگ هستی مرا آن سوی امکان کرد است\nهمچو نکهت اشیان بیرون زین کلشن زدم\nبر در دلها کدائی وضع سامان غناست\nمن در شهر معنی پای در هر فن زدم\nتارسد در پرده کوش کرانغایان راز\nبر در زنجیر حسرت حلقه بر شیون زدم\nتا که بزم سفیده را طرح چراغان افکنم\nشمع داغی سوختم سر رشته در روغن زدم\nبی لباس می آلودش بزم میکشان\nجام را از پانکونده شیشه را کردن زدم\nاز تمنای دهان و عارضش طرزی بیدل\nکل بر روی شاخ بستم غنچه بر کلمن زدم\nاز طبع خود در شام گفته\nذره داری کر بخود بالد دماغ بسمل\nبر سر خورشید ساز غرا باغ بسمل\nشمع افروزد اکر تیغ تو در محراب زخم\nخانه مه را کند روشن چراغ بسمل\nبسکه ان صیاد دارد اشتیان کشتنم\nبا چراغ تیغ کردد در سراغ بسمل\nاز بهار برق شاداب دم شمشیر او\nغنجهای زخم دل خندد باغ بسمل\nجای جوی کل دمد از دامن کلزار تیغ\nیکدمین خند و اکر کلش با غ بسمل\nکر بیاد آب تیغش زخم دل نوشد سزاست\nجای موج می چکد خون از ایاغ بسمل\nهر رکت خونش خم کیسوی سنبل میشود\nشاخ تیغش کر برآرد سر زباغ بسمل\nکشتگان"}
{"book": "adl0208", "page": 512, "text": "تشنه‌گان عشق را طرزی پر پرواز است از طپیدن میتوان کردن سراغ بسمل را\n\nبر روش بیدل فندار گفته\n\nزروزگار وفا خسته بسکه ناکامم\nبسان زهر شود شهد ناب در کامم\nچنان خراب مراکرده گردش ایام\nکه سخن خانه گذشت از لب با مم\nز بس نشتر غم بسکه بر جگر خوردم\nمشبک است جگر همچو چشم بادامم\nهزار گونه دعا گویشم ز صدق صفا\nدو لب اگر بکشاید ز بهر دشنامم\nز شوق آنکه مرا دانش بجنگ افتد\nچوچشم میروا ز شوق دیده دامم\nچه شد بدور سرش کر هزار ره گشتم\nکه آن غزاله‌وشی نمیشود را مم\nرفیده‌ام گذشته از ان سبب هرگز\nکه نیست هیچ روئی حاصل نامم\n\nبر طرز بیدل در قند هار گفته\n\nملول خاطرم از مضمون وضعف الحال ایامم\nصداقت خوانم صورت احوال ایامم\nز بس کتب بخیر کرده‌ام در مکتب عشقت\nسراپا حیرتم آئینه احوال ایامم\nز وضع بی ثباتیهای ایجاد وجه پیری\nبشه راه فنا بازیچه اطفال ایامم\nبسان شمع سر تا پا زبانم لیک خاموشم\nز بس خامش بیانم بازبان لال ایامم\nبگوش حیرت پیش طپیدن قد از بادم\nبزیر خنجر او بسمل بال ایامم\nبیاد قامت سرو بلند فتنه انگیزش\nچو قمری ناله گردم ناله گشتم مال ایامم\nچو دوران کرزان زکر د شکر دون پرین\nز بس دارم تسلسل در دل و سال ایامم\nدرین غفلت سراچندان گرفتاریم که پنداری\nبطول آرزو پارسنگ آمال ایامم\nبیاد بوی پای نگارین کسی طرزی\nز بس پیچیده‌ام بر خویشتن خلخال ایامم\n\nجواب محمد امین جان عندلیب تخلص در کابل گفته\n\nر بس از بزم وصل انچهره سان بخویش حیرانم\nزطرز جلوهٔ حسنش بنجر حیرت نصیبانم"}
{"book": "adl0208", "page": 513, "text": "زوضع وحشت سرگشتگیهایم چه میپرسی\nجهان چون مردمک تنگی کند برگرد جولانم\nچه پرسی از ثبات دست و اجزای ادراکم\nکه چون ایوان گل با باد برخیزد پریشانم\nچنان از شرم خار تو گل آب از خجالت شد\nکه جای آب اشک کل روان باشد بدامانم\nز بس حیرانم از طرز نگاه چشم مخمورش\nنمی آید بهم آئینه سان آغوش مژگانم\nسرشک از هر بن مژگان من فواره سان ریزد\nفشار دیده ترگر بهم دامان مژگانم\nبیاد طره آشفته اش حالم چه میپرسی\nرود چون موج هر عضوم ز خود در بی سروسامانم\nچنان در سخن از سعی خاموشش فرو ماندم\nکه گویا میکند آئینه را طبع سخنرانم\nبیا و طرز حال اهل مشرب را تماشا کن\nکه دل چون غنچه پر خونست من پیش تو خندانم\nچو طرزی تا ابد بیرون نمی آید ز حیرانی\nمقابل گر شود آئینه پیش چشم حیرانم\nبه طرز بیدل در کابل گفته\nچو تخم سبزه ام در خون طپید کل از غم شبنم\nصباہر جا کف گل زان میکندارد در میبستم\nنباشد غیر اشک آه در چشم لب عاشق\nبود آری همین آب و هوا در عالم شینم\nنمی دانم که از یاد که میریزد سرشک من\nکه از شوخی نشیند پیش چشم پر نم شبنم\nچو خوی بر قطره اش میرسد ختی زبان فریادش\nکسی کو از گداز دل بر آید همدم شبنم\nچنان تردامنان را ساز عشرت روبراه باشد\nکه بتواند رگ گل نفهمه زیرو بم شبنم\nگداز دل هزاران تخم در هر بیان دارد\nبلی یک مهر عنوانست نقش خاتم شبنم\nچه پرسی پاکی دامان شبنم را ز بوی گل\nکه کس چون غنچه سر بسته نبود محرم شبنم\nگرانی زهر براش فگن صبا ہر دم\nکه همچون شعله بتیابست در کارم شبنم\nپیش باد طرزی محو چون بیدل شود از خوب\nبلی خورشید می چیند بساط مبهم شبنم\nبر دوش خواجه حافظ در قندهار گفته\nمپرس ای همنشین از حال زار چشم خونینم\nکه جوشد لاله زار از جویبار اشک رنگینم\nفغان"}
{"book": "adl0208", "page": 514, "text": "فغان زان مسلمان ای مسلمانان که در یکدم\nدو زلف کافرش اکف بود دین آیینم\nبگوشش مار چون دیدم فروزان گوشوارۀ او\nطلوع از مطلع ماه درخشان کرده پروینم\nبی آزارم با خیزر شیند چو برخیزم\nبقصد کشتنم با خصم بر خیزد چو نشینم\nز دام عاشقی عمری رهائی داشتم لیکن\nشد اکنون از مرغ دل اسیر چنگ شاهینم\nشود حور شهید از کاشانه تاریک من غایت\nشبی گر ماه روی یاد کرد و شمع بالینم\nبخواهم کرد ترک محفلش گرما برا و طرز\nبخلی همچو فرهاد ار بر اید جان شیرینم\nجواب محمد امین جان در کابل کو\nکی زمن پنهان شدی تا من ترا پیدا کنم\nمن کجایم تا ترا در خاطر خود جا کنم\nگر بکوشش سنگ نام لعل سیزابش برم\nدر رگ خارا شرر را آب چون صہبا کنم\nنا صید خود گرفت ارم بیابان خانه است\nور نه خود بیرون برایم خانه را صحرا کنم\nبحر از خجلت بجیب قطره پنهان میشود\nگر بکشم چشمه نیر بحشتی در پا کنم\nزان مقابل با صفا طبعان نمی آرم شدن\nچون باین تمثال زشت آئینه را رسوا کنم\nکر برای بستن معنی پر و شاهین فکر\nصید مضمون را بیرون از بیضۀ عنقا کنم\nمن که خون اشام دردیم نظم با غیر تست\nزان بجای باده خون دل امین مینا کنم\nجام خالی زان تمنا با دۀ عشرت کشد\nباش تا من نیز چندی خدمت دلها کنم\nطاقت دیدن ندارد چشم از ضعف نگاه\nبی کل روی تو چون مژگان زیم بالا کنم\nاز امل تخمی که با خاطر با توام است\nزلف طومار پریشانی رس چون وا کنم\nبا دل روشن سیه روزی بیجا میکشید\nتاسان مرد یک در چشم مردم جا کنم\nطرزى چون بزرگی ما دید میکت عندلیب\nعکس زنگ لحن آئینه را رسوا کنم\nبردوش بیدل کا بل کو\nبیشتر نقش نیم چون تما شا میکنم\nهمچو ساغر خط خمیازه را انشا میکنم"}
{"book": "adl0208", "page": 515, "text": "هر یکه طره جلوۀ قدشین تماشا میکنم\nاز هوس در بزم چون مینا گلوا میکنم\nاز سبکروحی بس که از پا افتاده ام\nچون نگه در چشم مردم جای خود وا میکنم\nسوی بزمم جلوه گر اید کر آن بالا بلا\nپیش او چون جام زحمت مهیا میکنم\nبسکه چون ائینه رو د چشم حیرت دوختم\nخود بخود خود را بچشم او تماشا میکنم\nپیش یاقوت لبش چون حال دل سازم رقم\nبرزمین خط غبار عجز انشا میکنم\nمن بنشان آن دهن از هیچ پیدا میکنم\nعقده باریکتار مو شب وا میکنم\nبسکه از باریک بینی چو مو گردیده ام\nدر میان دل چو باد آن میان جا میکنم\nطبع نازک بس چو حاتم نا گرد خون میکند\nشکوه نازک مزاجیها چو مینا میکنم\nتا بکی از قطره گی در بحر خجلت گم شوم\nمیکدازم کو هر دل سیر دریا میکنم\nچون حنا عمریست خونم پایمال عاجزیست\nانتخاب بوسه زان خاک کف پا میکنم\nتانسوزد پرتو خورشید هستی پیکرم\nبر سر خود سایبان از بال عنقا میکنم\nجام استعداد فطرت زهی وسعت تهیست\nچون تنگ ظرفان از انروی تقاضا میکنم\nهر چه باداباد از مستی به پیش چشم جام\nپرده روی پری از ناز بالا میکنم\nانقدر در بحر گمنامی نفس دزدیده ام\nتانسوس نگرا بمیگرد دجل پا میکنم\nاختیار هر دو عالم کر بدست من دهند\nبا یکی تار سر زلف تو سودا میکنم\nاسم حرف ہستیم باشد معمای عدم\nلفظ ضعیف را باسم این معما میکنم\nبسکه دل آمد بجان از جان کند حیائی مکن\nبه خود میرنم کر فدیه پیدا میکنم\nزخم دل پیکان اور در مکیدن آب کرد\nهمچو گل این غنچه را طرزی طبا میکنم\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\nبسکه بهر گم شدن از خود بخود جان میکنم\nاز رخ آئینہ عکس خود بدندان میکنم\nبهر لیلی جان کنم کان تن پر سنگ سخت\nنقب سنگین را بجان از گنده دندان میکنم\nتا کجا"}
{"book": "adl0208", "page": 516, "text": "تا کتاب جلوه‌اش مبلغ دل برم\nجوی آن بهر که بانوک مژگان میکنم\n\nکر زبان لب از طمع در پیش فرون بازوا کند\nاز تن و دندان سوهان پنچ دندان میکنم\n\nدرجای جان کنی مردانه فرهادم که من\nبهر شیرین جوی شیر از کندن جان میکنم\n\nزشت از اغفالی عشق بان معلم جوی\nکوه غم از همت مردانه آسان میکنم\n\nاز سکباری پشم نمیسکو یارم بر هوا\nرود از خود میروم دل را بکیسان میکنم\n\nنبت آسان دل ز عشق خوبستان برداستن\nاز تو تا دل میکنم جانرا تبادان میکنم\n\nپیرن جانرا برون از چاه تن می آورم\nجذر و زنجیر و بر این کهنه زندان میکنم\n\nاصد من در باز قحط آبرو و طنزی مپرس\nمن بصد تلخی برای آرو جان میکنم\n\nدر روش بیدل در گر اجی کنه\n\nچون کشمع اصلاح بی درد میکنم\nاز پای رنگ رفته خود کرد میکنم\n\nاین رفت و آمد نفس گرم و سر چیست\nداغ کباب دل بنفص سرد میکنم\n\nمانند برگ زرد شود روی سرخ من\nچون یاد روی مردم نامرد میکنم\n\nچون رنگ زرد حبست بکل لحظه خزان\nمن نیز رنگ رفته ره آورد میکنم\n\nیار قابز و رفص میکشم بدوش\nکاری که هیچکس نتوان کرد میکنم\n\nتعداد کثرت نفس او راقی زیادست\nبیخویش صفر میکشم و فرد میکنم\n\nپای تکش دل پسراغ گذشتگان\nتبحاله را از ابله پر ورد میکنم\n\nهرجا که میروم بخیالش زخو دروان\nدر رنگ و بوی کل بحمن کرد میکنم\n\nکردی کل زنکس رخش سرخ میشود\nمن هم رخی بدرو غمش زرد میکنم\n\nکرم است دم مژادی و بیدل انیس من ام\nشیری که چون محتر مفس سرد میکنم\n\nبطرق بیدل در کابل کنه\n\nجامه هستی بدست نیستی نه میکنم\nبنفس می پیچم و این رشته کوته میکنم"}
{"book": "adl0208", "page": 517, "text": "۵۰۲\nکارگاه هستی من جامه باف فانیت تار و پود این کتان از پرتو مه میکنم\nهمچو شمع از زندگی در حرف عذر دل گذشت کز ترک کردن به این رشته کوته میکنم\nگرد می سر در گریبان تامل و اکشم یوسف معنی برون از قعر این چه میکنم\nاین دل اگاه را تسلیم غفلت میدهم شخص معنی را چو غول از راه بیره میکنم\nدفتر هستی باور نگران دارد حساب یکی یکی را صد شمارم بث ده میکنم\nیکرد امبا سجده سان نقش جبین افتاده ام جبهه سائی پیکر پیش نگاه میکنم\nاز لباس عاریت از بسکه دلتنگم چوک صبح میپوشم بیارد شام پس ده میکنم\nمحرم راز دلم کی بانفس همدم شوم چون بدربان می نشینم صحبت یه میکنم\nدر ره یاد خیال ان بت محمل نشین در رواق چشم روشن طرح خرگه میکنم\nطرز می نکته طو ما ر عزت خوانده ام سر برای سرفرازی خاک در که میکنم\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\nاز نفس تا چند شور ساز با طل مشنوم دم فرو خوردم کجا داغی از دل بشنوم\nاستراحت نیست تا دل از نفس دارد طپش از در احرف دراز یک منزل بشنوم\nبی نشان در گرد امکان بسکه سنگ جمله بجت حرف لیلی کوچه داواز محمل بشنوم\nمیکنم نالامکان پرواز از پهلوی شوق کر صدای شهر شمشیر قاتل بشنوم\nاز طپشهای زبان شعله میتابد سمع بیقرار بهای شور نبض محفل بشنوم\nبائن اسانی چه نسبت بیقرار عشق را موجم و از دور حرف بام ساحل بشنوم\nبا طپیدن دست افشان کندم از خون و کر صفیر بال خون آلود بسمل بشنوم\nازین هر موی نقص عافیت دال اسد از زبان پشه مان کرنا م غافل بشنوم\nیک سرا پا در دیم در د باغ و دل پیچیده ام گفتگو ی مردم بیدرد مشکل بشنوم\nهمچو شبنم اب میکرداندم شرم کرم نیست نام انقدر تا نام سائل بشنوم\n\nبا"}
{"book": "adl0208", "page": 518, "text": "۵۰۳\nبلکه طرزی انفعال انشا پر مضمون کنم آب میگردم بمهر که شعر بیدل شندوم\nجواب شوکت در کراچی گفته\nچندان بپشت لعل تو از هوش میروم کز خود چو موج باده بصد جوش میروم\nعشبی که از سبب کسوت صفا در بزم پادشاه نمد پوش میروم\nاز بسکه ریخت آن مره ام شدنه کلو چون مردمان چشم تو خاموش میروم\nتا در چشم مردم اهل نظر شدم برپشت پای دیده و خاموش میروم\nکوشد در تبداوج حزنم تا چون صدا بدل زده گوش میروم\nدر جستجوی کوهر نایاب خویشتن از خود جواب مست بصد جوش میروم\nگر ذو شوم جو س که مفتم نمیخرد چون در بزور زر بدرگوش میروم\nکر لعت انجبین ز سرم هوش میبرد امروز کر رفته ز خود دوش میروم\nتا تند ہی زختش دل چاک چاک من همچون غبا بقد تو همد وش میروم\nدر چشم مردمان نظر در میان چشم چون سزنه نگاه تو خاموش میروم\nزانست در ده که مرا کرم کرده است یکقدر جوشش انسر سر وش میروم\nاز راه موج پی به کسر میبرم مدام از جانب سحر به بنا گوش میروم\nفیض سحر ز وصل شب تار یافتم از شیر خط بطرف بنا گوش میروم\nطرزی ز خود رسیده و در بسکر از صفا مانند موج بحر ز آغوش میروم\nاز طبع خود در بیت المقدس گفته\nچنان داریم از شومی بر دوش حشم دادارم که من چون سایه در مژگان حرم ارحبان دارم\nبوی تنگ کهارنگ خون زندگی بکوشم بگلشن زبان چو کل نمک شات بی تفاداران\nخورشید انسنیم روز من روشن نمیگردد که من چون سا بیا خود تیره روز می زره ها دارم\nزاین بیتاب مردم چون سپند از جای بخیرم که من از حسن گرم یار آتش زیر با دارم"}
{"book": "adl0208", "page": 519, "text": "۵۰۳\n\nچسان با یاد شخص غیر در جان همنشین گردم\nهمان بر خاطرش آیینه سان یک شخص میبافم\nبیا و دیدنش آئینه سان بر خویش حیرانم\nبغل وا میکند عکس رخ او را چنان در بر\nبوزن قدر تمکین گرچه چون کهسار سنگینم\nبعین سرخوشی مانند چشم یار بیمارم\nچو لا باشد تهی جیب من از اثبات الا الله\nچه حاجت اینکه ای ظالم بر آزارم کمر بندی\nازان در کت کن گل همچو سکت بوده ام طرزی\n\nکه من چون سایه از خود یک قدم دور امیدارم\nچه شد خود را بمان عکس بادی آشنا دارم\nباین بیطاقتی تاب تماشایش کجا دارم\nکه من از شرم چون گلزار در ویش حیا دارم\nکنم تا بار خود بر دل سبک ذوق صدا دارم\nکه روز و شب بزیر تیغ ابروی تو جا دارم\nز بار خجلت هستی خود قد دو تا دارم\nکه من جود دشمنی چون نفس سرکش در تقار\nکه بر حسن ادا ز برگ گل آنجا دارم\n\nبر روش بیدل در کراچی گفته\n\nافروخته از حسن تو تا شمع نگاهم\nاز خجلت تر دامنی خویش چگویم\nاز حسن رخت کرده زبس کسب نزاکت\nچون خضر خط سبز توام عمر فزاید\nدر دشت شب تار رخ روز نماید\nپیروی تو گر بر رخ گل چشم گشایم\nسدت میان من و تو این تن خاکی\nعشق تو به گردون مگوکب بسترم\nچون صبح کند نفس مرغ شکارست\nدر دست ملامت شکم سنگ ملامت\nچون شمع بی جاه ز بس سوخت دماغم\n\nاز شعله زند ماز ببرز نگاهم\nاز جمعه چکد جای عرق شرم گواهم\nاز سیر چمن ابله شد پای نگاهم\nاز چشمه حیوان ده بهر عمر گیاهم\nدر دامن خورشید خرد روز سیاهم\nبرگشته خله چون ثمره در دنگاهم\nخرسنگ همین بینش است براهم\nدر دامن شب جلوه کند مهر و ماهم\nاز بسکه رسا پست ناله آهم\nشخص خجل مفعل عذر گناهم\nگلدسته بسبر شعله زد از حسرت جاهم\n\nنور چشمه"}
{"book": "adl0208", "page": 520, "text": "خورشید رویم میکشد از دهن چاه\nمن سایه افتاده درین چاهم\nاسند دماغ است بس خاطر طرزی\nبر حلقه زلفت بود پشت پناهم\n\nجواب ظهوری در کابل گفته\n\nگر باردیکنا حسن دیدم بدیدن دهم\nچون شرم نظاره را جیب دریدن دهم\nزیر قدح او خمار انسان شمع سان\nپای بدامن کشم سر بریدن دهم\nنادید میکند رشته نظاره ام\nگریخت دیده را رخصت امدن دهم\nشب شمشیر او کر بسرم میکشد\nرقص چو بسمل کنم تن بطپیدن دهم\nشوق ز افسردگی پای بدامن کشید\nطبع جنون تاز را پای دویدن دهم\nدیده افلاک را سرمه بفرکان کشم\nاو جهانیوندر اگر کشیدن دهم\nدر پر عنقای زار صید معانی کنم\nگر تند و نظر بال پریدن دهم\nبر دهن غنچه من کوه بدخشان کشم\nخون جگر خسته را خون بمکیدن دهم\nخون جگرها چکوچون بصراحی شرب\nکر نفس ناله را نیش خلیدن دهم\nرو ددون همچنان حلقه صفت نانکی\nسلسله جبان شوم قد بخمیدن دهم\nطرز دگر ساز کرد محله طرزی بیا\nتا که بخشم عدو سرمه دیدن دهم\n\nجواب بیخود در کابل گفته\n\nبس بدار سینه هیهای دل برد است از جایم\nچو رنک رفته اوازی ندارد ماندن پایم\nیادینی اسیر بس هر جا میروم مردم\nبسان آه از خود بر کت نهادارد و نعضایم\nندارام نشام مارا بسنگ شیشه جای بو\nمپرس از بخود بهایم مپرس از جوش دو دایم\nبک پیمانه ام رنک دو عالم فیتی جوشد\nپری بیرون دواند بسکرهای اوه صهبایم\nدرون دردی مخمل ز غفلت چند میکردی\nبرون دارو و صحن جلو با صد کو نه لیلایم\nبس کنجیر سفت نشناسم در نفس و ارم\nبطاق سینه جای دل بکندار ند مینایم"}
{"book": "adl0208", "page": 521, "text": "در پرواز ضعیفهای دل غافل مشو ای گل\nچو شبنم دامن خورشید گردد طاعت جانم\nنطقش کر چه یک عالم هوس پروازه دارد\nز چشم او بغیر از یک نکه نبود تمنایم\nزبان غنچه در کلزار با خود این سخن دارد\nبساط یک چمن چیدست با خویش می آیم\nببزم وصل او از بیخودیها چون سپند آخر\nفغان این دل بیتاب طرازی کرد رسوایم\n\nبر دوش بیدل در کراچی گفته\nجمعیت دماغ پریشانی خودیم\nاینه دار حیرت حیرانی خودیم\nدستامید ما بندامت نمیرسد\nدندان کز یاس پشیمانی خودیم\nفرد مذهب فنا کردم انتخاب\nشعرب ضی دیده قربانی خودیم\nحرف فنای من بسخن جان تازه داد\nنقص کمال طرز خندانی خودیم\nمانم همان نقش نگین کج نوشته اند\nواژون طراز خط پیشانی خودیم\nدانسته ام که هیچ ندانسته ام بخود\nبقراط جهل دانش نادانی خودیم\nغرقم بحر معنی نفس در کشاکش است\nهمچون حباب کشتی طوفانی خودیم\nجز رفت و آمد نفسم نیست دستگاه\nسامان کار میرو سامانی خودیم\nطعم کتاب کا کل شفقت جمع کرد\nشیرازه بند وضع پریشانی خودیم\nچون شخص عکس خود بخودم تارمی نیست\nامه ا یم و بخود حیرانی خودیم\nتوحید کویم و بتلاش بت زریم\nحیران کار و بارسلمانی خودیم\nهر چند اد گم نرسیدم ز دست جهل\nطرزی نشان کوه سلیمانی خودیم\n\nدر عین شباب در قندهار گفته\nخراب مست دو چشم سیاه جانانم\nبیا د زلف پریشان او پریشانم\nز دوری قد بس غن دل مدامن ریخت\nکه کرد رشک چمن گشت جیب و دامانم\nبزلف خم بخم یار تا دو چار شدم\nچو مار سر زده دایم بخویش میجانم\n\nدر زلف"}
{"book": "adl0208", "page": 522, "text": "دوزلف خم شده در گوش او چه میگوئی\nمقصد کشتن جان حزین حیرانم\n\nبآن دو چشم سیه مست زلف کافرکیش\nببرد جان و دلم بلکه دین و ایمانم\n\nزحال زار خرابم چه پرسی طرزی\nکه کشته دم تیغ تغافل آنم\n\nدر شام شریف گفته\nشو بکر عشق او چون پروان تک تکنم\nمگر مانند حباب از ضعف بر خود بشکنم\n\nاز دلم رب نفس ناگرده طوفان میکند\nیکسلدار هم چو تار موج رگها بر تنم\n\nمیکرد گردانم از یاد رخش از شخص غیر\nاز رخ آئینه عکس خود بدندان میگنم\n\nخواهم گرجه از وضع سبکر وحی چو باد\nلیک در وقت غضب صد لطمه بر دریا زنم\n\nاز جای خجر تیر چرخ آسمان\nنیست غیر از سایه تیغ حمایتی ما منم\n\nمن که هر اس مرکز بیت دار افتاده ام\nنی ترسیم من شعله بر خود بال حشت میزنم\n\nچون سپند از بسکه مشتاق تماشای توام\nدر حضورت خویش بر روی تش افگنم\n\nندیم چشم مردم آب میکردم چو اشک\nمیگزد در اسن شرم محجلت ما و منم\n\nمیکر طرزی بی رخ ماهش حسرت بطپم\nگشته همچون خار ماهی تار در پیراهنم\n\nردیف النون دیوان طرزی صاحب\nمن اشعاره در شام گفته\n\nضمیر خاموشی که میداند زبان بیاز من\nاز غبار سرمه چون مژگان دلا و از من\n\nسنگ در گهسار من از بس لطافت آشیانست\nدوش بینا میکشد از نازکیها ناز من\n\nصبح شام فقرند چون گنج بر اوج کمال\nجغد عنقا را کند در قاف معنی باز من\n\nچشم غفلت بسته جهان بس شبیخون دارد\nسر سحر نامند صبح است تک و تاز من\n\nرنگ نه برویم ندارد نغمه عشاق را\nهمچو بوی گل بود نازک صدا در ساز من\n\nخانه دل را نفس آئینه بندان میکند\nجلوه پردازی کند چون دلبر طناز من"}
{"book": "adl0208", "page": 523, "text": "بکو چون آینه حیران تماشای تو ام\nکی مژده برهم زند پیش تو چشم باز من\nدمبدم چون شمع از آب آیم تیغ وفا\nزندگی میکیر د از سر کردنی سر باز من\nطرزی از شر شد رسا صوت صدای شعر من\nدر عدم ناکوش سلمان میر آو از من\nجواب سلمان در قندهار گفته\nای خم زلفین پس پر آورده چین\nگشته بهر چین او نافه چین خوشه چین\nلعل تو از میگونی برده زماحین گرد\nخال تو ملکت حبش کرده بزیر نگین\nخط ز رخت سرزده پاکه بگلزار حسن\nسایه سنبل بود برورق یاسمین\nاز اثر چشم تو نرگس بیمار باغ\nمی نتوان بی عصا خاسته روی زمین\nهر نفسی خنده ات جان دگر میدهد\nروی برد گویت غنچه بخندد جبین\nپنجه مرجان محت جلوه کند ای نگار\nدست نگارین خود کرگنی استین\nده که در شگفتی مجمع عشاق تو\nهر زده از قطره ات گریہ بسیار ومین\nہست کرت از خدا چشم امید عطا\nیک نظر از عین لطف بجانب طرزی بیین\nاز طبع خود در قندهار گفته\nای قدت طوبی و رویت حورعین\nدی لب لعل تو چون با معین\nخرمن حسن کلوسوز تر\nصد ہزاران همچو یوسف خوشه چین\nچون تو ماهی ناید از مادر پدید\nکر باید صد شہور و صد سنین\nیار مهروی مرا در این زمان\nصد سلیمانست در زیر نگین\nزہر دشنام دو آن نوش لب\nگرچه دار ولعل میگوں انکبین\nکوه غم خاک مرا بر باد داد\nساقیا جامی ز آب آتشین\nعالمی را گرد تسخیر آن صنم\nبی سپاه و تاج و بی تخت و نگین\nاین چنین جوری که با طرزی کنی\nنایدت اندیشه از روز پسین\nاز انتی"}
{"book": "adl0208", "page": 524, "text": "۵۰۹\nگر تفتاد بحر بی پایان تو\nپیش حق سایم جبین امید چنین\nیا مرا صبری دهد در عشق تو\nیا ترا با من چو عود ساز د قرین\nبرطرز بیدل در کابل گفته\nز نام اورده از حرف خود خجالت گوش من\nاز بس نگذشته تا او میرسد شور و خروش من\nازان بر روی خاک تیره روز نهاد خویش دارم\nکه همچون سایه با شخص میباشد بدوش من\nچو چنگ از بهر که صد ناله در است میخورد\nبزیر بار غم از بسکه خم گشته است دوش من\nفغان از سن بیاد سرمه چشم تو مینالم\nبجای اه کرد سرمه خیزد از خروش من\nبنازم قدر دانی را که از بس قدردانیها\nبهیچو کر خود قدرم فزاید زود فروش من\nشرم خام جوشی تا رسی نذر هوا کردد\nچو می مینید بجوشم کشته چو شبهای پوش من\nلسان تیغ آه ماست چشم سرمه آلودش\nز زیر کوه سنگ سرمه میبالد خروش من\nبزم میکشان از بسکه ذوق بخودی دارم\nبجای می به پردازد ز مینا کاش پوش من\nبندبهای فریاد از عبار سرمه میپوشد\nدر ان محفل که بردار و صدا حرف خموش من\nنفس چون نی زلب فریاد بیرون آورد د طری\nحریفان بسکه حرف گرم میگویند بگوش من\nبر روشن بیدل در کابل گفته\nگزند جوش مینا سحر استغنای من\nموج کوهر وانشد هر قطره از دریای من\nنشه جای می زحلق شیشه ام آید برون\nپنبه از مغز پر بزا دست بر مینای من\nدرد مندا نرا لباس در دول ز بیهار است\nخلعت داغت چسپان بر قد و بالای من\nبر رخ روشندلان صد در چو مژگان با شود\nمیکند چون مرد مک آید بدید خاجای من\nسر بلند انرا نباشد زید و بالا در میان\nهمچو کردون میکد از در بسر خود پای من\nدر رکاب کل باستقبال می آید بیار\nمرگجا پا میکذارد ان چمن پیرای من\nبقدر در خون طپیدم هیچ پیدائی نکرد\nسخت بی پرواست یارب موج بی پروای من"}
{"book": "adl0208", "page": 525, "text": "ای رواج پنهان پست طبع دون مزاج\nلیک شرم کردن مهدی ندانست نقص پای من\nمن که بر پاییش بیاد خبر از خودرسته ام\nکرفراموشم کند ایاد خود بس رای من\nکر بود ایشان دل بکندز وحشت کل کند\nچون شرر در سنگ نتوان پیشتر اخر اس من\nتا عرق بر روی کلکونش تماشا کرده ام\nبوی کل خیزد بجای نشه از صهبای من\nدر طلب فنی از بسکه طرزی کم شدم\nرنگ فرصت میبرد امروز از فردای من\n\nبر طبق بیدل در کامس کشه\nتا برون امدز کلشن ان بلا بالای من\nباغ را صحرای محشر کرد بر غوغای من\nخاکساران ترا چندان اساس ابرو داد\nکرد باد خاک کو هر خیزد از صحرای من\nبسکه محو صورت هستی در همی کشته ام\nهست هر جا در دل ائینه خالی جای من\nباده کلکون چو محبت بوی بیرنگی دهد\nپای بر خواب پری زد قلقل مینای من\nشور غفلت پای سعیم را ز مقصد دور داست\nساخت زنجیری مرا بر جای خواب پای من\nبسکه دل طرزی بیاد سجده با شش رخت\nمسجدی فرش چین و پن سایه از سیمای من\n\nجواب کلیم در هند بار لکشته\nاز هجر رویت ایند کلکون عذار من\nشد غرق خون چو لاله دل داغدار من\nاز عکسم اب صاف کل آلود میشود\nاز بس کندر است دل را عذار من\nغیر از خیال زلف کبابم، بخت نبود\nاندر شب فراق کسی غمکسار من\nطفل سرشک را که چو جان پرورم\nاخر ز دیده رفت نیامد بکار من\nخط بر ست از لب لعلش شده عیان\nاز بسکه نازک است رخ کلعذار من\nطرزی ز فرقت قد روان یار\nشد جوی خون ز دیده روان در کنار من\n\nاین غزل در دار بصیر رمضان در شام کشته\nچهره مطلب عسیر از انتظار اید برون\nاز میان کنج اخر اژدہار اید برون\n\nدر بطاق"}
{"book": "adl0208", "page": 526, "text": "در طریق استقامت پایه آن سغزیم که کمین\nانقدر بر دوش بینم تا که مار آمد برون\n\nچشم خود از انتظار طلعت رحمت مدوز\nهمچو سوزن خنده ات آخر ز تار آمد برون\n\nبسکه سبز و خرمش آند بسوی خار سد\nسبزه کم کم از زمین فصل بهار آمد برون\n\nگر کمربندی به تمکین همچو کوه با وقار\nمطلبت آخر چو لعل از کوهسار آمد برون\n\nبسکه بستم پیش چشم ساقی از بوی شراب\nاز سر مخمور مار پیچ خمار آمد برون\n\nهر که در میخانہ عشقش در آید یک نفس\nگر ہمہ دیوانه باشد ہوشیار آمد برون\n\nمن ز دنیا بی طالع حاصل سرسبزست\nلاله اری از میان سبزه زار آمد برون\n\nاز غم باد خزان آزاد باشد سرو\nهر که در آزاد گیها استوار آمد برون\n\nدر دبیری طرزی آخر استخوانم پاک\nدر کهن سالی بلی تار از خیار آمد برون\n\nجواب صائب گفته\n\nاز هجوم جان فدان سرو روان آید برون\nسرو را چون سایه دنبالش دوان آید برون\n\nچون بخشر با یمن بر چیده دامان بگذرد\nگل ز حسرت از بسین دستکشان آید برون\n\nدر میان جمع از گرمی خویش شمع سان\nمغز همچون شعله ام از استخوان آید برون\n\nفیض عشق کار حاتم کرد معنی اشنا\nعندلیب از صحبت گل نکته دان آید برون\n\nشاهدان معنی و خط بر روی صفحه ام\nچون خط از دنبال کلکرموشکان آید برون\n\nمرباعت مادک آہت گردون بگذرد\nچله چون نبود کجا تیر از کمان آید برون\n\nکی نمیکرد د با هر راستی از کج سرشت\nبا فنون راستی تیر از کمان آید برون\n\nعمر را افزون کند فیض حضور میکشان\nپیر از میخانه ما نو جوان آید برون\n\nسینه اش طراز مهلسب چاک میکر دو دهم\nناله ہر کس چو نی از استخوان آید برون\n\nجواب کمال در قند هار گفته\n\nتیغ اندر دل گل خار بشکن\nکیسه و شک را مقداد بشکن"}
{"book": "adl0208", "page": 527, "text": "مزن برحسد دیگران دست را\nهمه رشته افکار بشکن\nاگر خواهی مهرویان نشستن\nدل خود را چوزلف یار بشکن\nخرامان شو بطرف گلشن حسن\nبعارض رونق گلزار بشکن\nگره بگشا ز زلف و شوکت مشک\nبناف آهوی تا تار بشکن\nبگنج زلف عنبر جیب بگشا\nبهر تاری دلم صدار بشکن\nمباش از عاشقی محجوب طرز\nخمار از ساغر سرشار بشکن\n\nاز طبع خود در کابل گفته\n\nغیر خون خوردن دلی نیست بکامانه من\nداد خون در عوض شیر من دایه من\nاز لفا قم بدل صدق تصرفات نشان\nمعنی مصحف اخلاص بود آیه من\nرو برو راز دلم گفت بردم چون آب\nطفل اشک بسیج ساور دی وایه من\nعاجزی رتبه اقبال بلندی دارد\nپلو ما چرخ زپستی زده زان پایه من\nفخر حرمان نتوان وصل تو با نقد روان\nکی د هر سود بود ای غمت مایه من\nانقدر خون دل و لخت جگر ریخت زچشم\nکه چکد خون دل از دیده همسایه من\nپیش زاهد سخن عشق تو گفتم گفتا\nرتبه عشق بلند است خودا پایه من\nبسکه چون نقش قدم جای نشینم طرز\nیک قدم پیش زمن میکند و سایه من\n\nاز طبع خود در قندهار گفت\n\nیار مهربان چهر و با یاران مکین\nیار بد خوی مرا این است دین\nهمنشینی با رقیبان یا سچند\nماه من اخر دمی با ما نشین\nخوبرویا بابدان کمتر نشین\nخوب نبود با بدان بودن قرین\nگر نداری خوبی خود اعتبار\nاینه بردار روی خود ببین\nبا به آئینه نه پینی از غرور\nوصف خود بشنو ز من ای نازنین\n\nچون"}
{"book": "adl0208", "page": 528, "text": "چون تو ماهی نیست اندر اسمان\nچون قدت سروی نباشد در گزین\n\nآفتاب و ماه هر شام و سحر\nآید و بر درگهت ساید جبین\n\nداد ایمان تا بزلف کافرت\nشد برى طرزی ز آئین و دین\n\nجواب میرزا عبدالواسع حکیم در کابل گفته\n\nچو پیری داد بر ضعف جسم ناتوان من\nغباری گر فتد بر من شود خورد استخوان من\n\nشهد ان عهد بیمر ایشان از گلشن بی میل\nکه آتش خنده گل میزند بر آشیان من\n\nچنان در دل شرار عشق آتش زد که هر ساعت\nسحابی ناله آید شعله بیرون از دهان من\n\nبجز سوز محبت نیست حرفی بر زبان ما را\nبسان شمع آتش گرفته بر استخوان من\n\nز اشگ لاله گون چهره ام زرد و ضعیفم\nدهد بر زعفران چون کشت زار ارغوان من\n\nز بس کردیم وصف آن دو چشم سحر ساز او\nبسان سیل اندر سر مرسیغلطد زبان من\n\nجواب شوکت در کابل گفته\n\nچشم مستش سکه با ما کرده نیرنگ فسون\nخامه سان از سر مه خوردن دلم ام کرد وخون\n\nحیرت دل میکند وحشت خورد کا زا بت پا\nناله هم شکل ربون آید ز زنجیر جنون\n\nچشم الفت مدار از گنبد گردان چرخ\nنیست جای استقامت زیر کوه بیسون\n\nسر نوازی با نیند نیستی نگیرد امتزاج\nناتهی گردید از می شد صراحی سرنگون\n\nگشته پر تبخاله بر لب اشک را موج سراب\nگوئیا آن لعل میکون کرده در کارش فسون\n\nبا د مژگان گت نا بر دلم خنجر کشید\nبر مشامم میرسد هر لحظه از دل بوی خون\n\nبسکه بر دل خورده ام پیکان بیداد کسی\nجای آه از دل خدنگ ناز می آید برون\n\nموی اوکش آموز طرزی تا کنی جذب قلوب\nجهل انرا حکمت کل شد بگلشن رهنمون\n\nمستمیع بیدل در قندهار گفته\n\nشانه سان گر شودم حمله اعضا ناخن\nعقده وا نکند از گره ما ناخن"}
{"book": "adl0208", "page": 529, "text": "۵۱۴\nگرچه عالم همه یک ناخن و حل پیچاست\nعبرتم کیست که خارد سرما با ناخن\nهمه کس بلب خم دل من خنده زند\nحسودان بدل اندوه تنها ناخن\nمردم چشم حسودان کج اندیش مدام\nمیزند بر دل من از مژه صدجا ناخن\nمدعی ناخن ایراد بحرفم چه زنی\nبر دل ریش مزن اینهمه بیجا ناخن\nگره غنچه ز دل ریش همین جامه گشاد\nعقده‌های دل ما را نشد صهبا ناخن\nتا گشایم گره از غنچه زلفین گجت\nاز بدن شانه صفت میکنم انشا ناخن\nپیش گلزار رخت ای صنم غنچه دهن\nمیبرد غنچه ز هر خنده بصد جا ناخن\nهیچ موجود کرم کربگشائی برعام\nدست لطف تو بصد برگ تمنا ناخن\nغنچه‌سان تا که بعقده دل خود ساختم ام\nمیشود باد صبا در گره ما ناخن\nتا کشد از قدم راهروانت خاری\nاز سر آباد جودم شده پیدا ناخن\nیک گره عقده کارم نگشاید طرزی\nشانه سان گر شودم جمله اعضا ناخن\nبفرموده مهربانی که نام معشوق آن عمر و است\nدر قندهار گفت\nعمر بست دل بسوی عمر کرده روی من\nباشد ز خاک پای عمر آبروی من\nایدل بوصف زلف خم اندر خم عمر\nعمرم گذشت و طی نشد این گفتگو من\nروزی که بر خورم به عمر بر خورم ز عمر\nبادا دراز عمر عمر را ز روی من\nدل با عمر بزلف کجت عمرهاست\nکفت این طفیل موی عمر این روی من\nبا چشم بد اگر نگرم عارض عمر\nکوتاه باد دست من از آرزوی من\nزلف تو عمرهاست که در گوش ای عمر\nگوید سخن ز کشته ای ماه روی من\nعمرت چو عمر خضر شود ای عمر در زما\nگر بنگری دمی ز تلطف بسوی من\nعمرم به آبروی گذشت این دم ای عمر\nآب دو چشم داد بباد آبروی من\nابرو"}
{"book": "adl0208", "page": 530, "text": "۵۱۵\n\nای بسته رقم گرامی نخواهست\nیارب سیاه باد چو موی تو روی من\nطرزی ز من جو عمر بگریت در گذشت\nاین آب رفته باز نیاید بجوی من\n\nبر روش بیدل در قد بار گفته\n\nای مشتعل ز درد خجالت عرقی کن\nاز خون جگر دامن دل را شفقی کن\nاو کشرق داعبت لب خمیازه حت\nای شمع دمی باش و وداع رمقی کن\nخوابی خط موهومی تحقیق ندانی\nچون خامه دل از ناله و فریاد شقی کن\nاندیشه دمی چند زند راه شعورت\nاز تخته مرد و جها زا ورقی کن\nجائیکه جها ز اورق سجده فرو است\nعرقی ز خطا خنجر نگیر و سبقی کن\nیک ناشی او با من نا جلوه ندارد\nیکوی ز خود دور شو و یاد حقی کن\nطرزی با و بگاه تمنای وصالش\nاز شرم اگر آب نگردی عرقی کن\n\nدر جواب بیخود در کابل گفته\n\nزبس دزدیده ام در دل خیال ان لب لعلون\nمی نابم ز رگها میچکد هر دم بجای خون\nزبس رنگین سواد افتاده نقش صفحه رویش\nعرق چون گر خون میچکد زان عارض کلگون\nبسان موج در بحرم نباشد همعنان تایی\nبسان کرد بادم کس نگیرد بر لب مامون\nنفس بر لب مرا چون آسیا پر کرد میخیزد\nز بس گردیده ام سر کرده خویش چرن کردون\nمنصور شت از تصویر نقش خویش گردانی\nز کلک جلوه گر آید چو بیرون شاهد مضمون\nسرشک نمکین پار نای دل چنان بمالد\nکه کوئی جای موج اخکر فتاده دن میحون\nزبس کردم که طرزی بخشم سرمه الودش\nچو سیل سرمه می آید که از دیده ام بیرون\n\nدر کابل بیمار خواهش دوستی ای گلشن نام خار گفته\n\nهزارغان کرده ام بیاد رویت جای کلشن\nدلم چون غنچه شد پر خون دوریت بیای گلشن\nرخ گلگون نما تا دل کنم فرش را پایت\nقدم کن سجه تا جانرا کنم مشت فدای کلشن"}
{"book": "adl0208", "page": 531, "text": "بغض در سینه ام چون ارمنی پیچد ز هجرات\nکه در دیده‌ام خار است عیون پر نما گلشن\nنکردد غنچه دل جمع خیار رشته تنها\nاز ان رنجور می پیچد ترا هر دم بها گلشن\nمپرس از بیقرار یها دل ای گلشن خیالی\nبسان شمع میسوزم ز هجرانت بها گلشن\nدلم در خاک خون هر دم چو بسمل میطپد !\nتماشا کن هوس داری بیا بهر خدا گلشن\nدل طرزی زهر دیدنت خون جگر ریزد\nوفا کن پیشه ای دلبر بیا بهر خدا گلشن\n\nبتتتبع خواجه حافظ در قندهار گفته\n\nیارز اقبال من دید براحوال من\nدید براحوال من یارز اقبال من\nساغر تخمال من کشت پر از خون دل\nکشت پر از خون دل ساغر تبخال من\nصورت احوال من کیست که گوید بیار\nکیست که گوید بیار صورت احوال من\nرفت مه و سال من از غم هجران تو\nاز غم هجران تو رفت مه و سال من\nسینه غربال من گشته مشبک زتیر\nگشته مشبک زتیر سینه غربال من\nسوخت پر و بال من از شرر عشق تو\nاز شرر عشق تو سوخت پر و بال من\nنامه اعمال من گشته سیاه از گناه\nگشته سیاه از گناه نامه اعمال من\nطرزی زاقبال من یار یمن یار شد\nیار یمن یار شد طرزی ز اقبال من\n\nجواب صائب در کابل گفته\n\nنمی گزاشت بیاد رخت سوز دو داغ من\nصفای صبح جو شد از سیاهیها دماغ من\nمگر ان جلوه پردازت شمع کلبه تنگم\nکه چون پروانه در پرواز می آید چراغ من\nکدامین شاخ گل دارد هوای سیر این گلشن\nکه چشم بلبلان شد رخنه دیوار باغ من\nمگر دارد خیال سکشی لعل می آلودش\nکه میبالد بخود چون غنچهای گل ایاغ من\nدل و داغ من کل کل شگفت از زخم شمشیرت\nبباغ سینه دارد جلوه طاوس داغ من\nدرین صحرا ز بس دارد هوای جستجوی من\nبر آرد بال و پر از رنگ و بو گل در سراغ من\n\nفتاندم"}
{"book": "adl0208", "page": 532, "text": "نماند ملکه خواب جگر ار چشم تر طرزی بروید سبزه و چلون از کنار باغ و راغ من\nجواب صائب در کابل گفته\nدر فانوس دل از بردن شمع داغ من کند خورشید شغل رو شن ابز دود چراغ من\nشود چون کاسهائی پر خون حلقه گرداب بملک موج اگر دریا نویسد حرف داغ من\nكزلف پریشانرا میان جمع بکشوی که سنبل میکند کل اندک دود چراغ من\nکتان خیال کیت یارب سینه تنگم که چون شبنم چکد خورشید از اطراف باغ من\nزشوق بوسه لعل لبت ای شعله خوی من بلب تبخاله دار و از حباب می ایاغ من\nدل پر داغ من چون خال بر کنج لبش باشد وطن بر چشمه آب بقا بگرفت زاغ من\nورای کاروان نگتم از باغ بیرنگی زرنگ و بو بکل نتوان کردن سراغ من\nدرین بجزا یمنم از شورش موج خطر طرز که از گوش صدف شد چون کنج فراغ من\nبر روش بیدل در قندهار گفته\nبمیدادم کر بند دگر آن شوخ مست من ترنگ شیشه غفور خیز دار شکست من\nبمان سایه نشستم سمت تمنایش بلند و پست امکانست یکسر زیر دست من\nچو ساغر میکند قالب تهی از شوق میخواران عرق آلود اگر آید بزم آن می پرست من\nخدنگ آه درد آلودم از پیشون می آید حذر کن ای کمان ابرو که پر عنایست شست من\nازین پس بر رخ آئینه راز دل رقم سازم بمعنی ننگرد چون دلبر صورت پرست من\nحباب بحر ایجا دم زبنیادم چه میپرسی که تا مژگان کشایم بر رخ خود نیست بست من\nگرا سر و سنان نسبت قدش کنم طرزی چو نقش پای خاکم نشاند طبع پست من\nبر طبق بیدل در کابل گفته\nسر از خود گذشتن دارد از بس گوشه کیر من رود بخاک همچون موج می نقش حصیر من\nغبارم گرد باوم دود آهم ناله سردم ز اقبال جنون برباد میگردد سربر من"}
{"book": "adl0208", "page": 533, "text": "خدنگ آه در دآلودم از گردون جهد بیرون\nز زهر اشکت دارد آب پیکانهای تیر من\n\nسواد بود نابود وجودم کشر در دکشن\nبچشم مور گرد د مردمک چشم حقیر من\n\nندار آینه کز پوشم بدوشم جامه زیبد\nز حیرانی بود سر رشته تار حریر من\n\nنگاه انتظار آلود از عکسش نمیکردد\nروان ناکوی شیرین میرود این جوی شیر من\n\nدلم آئینه دار جو ر عشق مهوشان آمد\nبجز این تمثال در وی نیست نقش دلپذیر من\n\nدماغ جاه میفارد دل ز امیدواره‌ها\nبتاج خسروی سر را در مارد فقیر من\n\nچنان از صیقل وحدت مصفا شد دل رشن\nکند کسب صفا آئینه از زنگ ضمیر من\n\nکشم بار سبکساری زبخت تیره کون طرزی\nکه میکنی ندارد ذره چون سایه قیر من\n\nبر طرز بیدل در کابل کشته\n\nندانم از غم حشم که مینالد اسیر من\nچو مژگان سرمه آلودست لبهای سفیر من\n\nنسیم گلشن رنگ بهارم غنچه جنگم\nدر آغوش قفس پرواز ها دارد اسیر من\n\nرموز سر نوشت کوہر خاکش بیانی دا\nبخط موج میسازد رقم کلک دبیر من\n\nبیاد جلوه اش از خود بکیرت آنچنان رفتم\nندید آئینہ در تمثال حیرانی نظیر من\n\nتوئی چون دستکیرم یا محی الدین جیلانی\nزپا افتم اگر دستم بگیری دستگیر من\n\nسپرس از شوکت جا ہم که از فرما نروا\nبسان موج بر آب روان گرد د سریر من\n\nندارم دستگیری یا محی الدین جیلانی\nبطرزی دستگیری کن که باشی دستگیر من\n\nبر تتبع بیدل در کابل گفته\n\nدلی که کشته شهید تو مال سمل او من\nکسی که در دو نو جوید نهان سر نل او من\n\nدری که زد بصفا غوطه آب عزت او تو\nیمی که موج بلازد کنار ساحل او من\n\nکسی که ساخته با عشق شمع مجلس او تو\nکسی که سوخت چو پروانه‌ باب محفل او من\n\nدلی که عکس پذیرفت نقش صورت او تو\nگلی که بست بکش داغهای نل گل او من\n\nکسی"}
{"book": "adl0208", "page": 534, "text": "مدهی که شد پست خاک اوج رفعت او توان\nبری که خرمن ادلی بدست حاصل او کن\nدلی که رفته ز خود رو برو برابر او تو\nکسی که سوی تو بیند مقابل او کن\nدلی که داشت صفا طرزی نقش صورت او تو\nکسی که سوخت بداغ تو شمع محفل او من\nجواب صائب در قید بارگفته\nسرو پیچان دتمن گیسوی تو سر رشت من\nروبروی خصم رفتن کار شمشیر است من\nدامن صحرا چاک غلطیدن بخون آگین تاست\nهمچو کل در خون طپیدن رسم تخمیر است من\nدر خیال زلف مشکینت بزندان فراق\nاز سه سحبان شب دیجور دلگیر است من\nخنده چون مانش ند سید نگشود از روگلم\nبعد ازین در عاشقی دامان تقدیر است من\nسوز اسیا چروکتاب غنچه ساغ دارد\nعادت آن زلف پیچان کرمیکیر است من\nدادل صد چاک اندر و همت با و جنون\nناله و فریاد کشیون کار زنجیر است من\nمرتبا در حیرت آباد جهان آئینه سان\nمحو بودنها نصیب نقش تصویر است من\nجواب نجود در کابل گفته\nشوخی سوز دار بستان ارد در و شندگ\nرم چشم پری شد حلقه دور سپند من\nیک شب نگری دل برد آن افونگر جادو\nبمن چه کشش چشم بندی دو شوخ چشم بند من\nبصبرم متصل زاغوشتر از بجلاب بیایی\nچه شد گر تلختر از صبر شد داروی پند من\nشکار نمره صیدی نه بند و حشم فتراکم\nشکست خاطر صیاد شد چین کمند من\nبمن ملکن سخن خوشتین چوان آئین حیران شدم\nاگر آئینه بنمایم نه بیند خود پسند من\nکجا است هم کتاب شوقم شهر صنعان باشد\nبهر جا بگذرد از ناز آن بالا بلند من\nزمین چاک سخندان افتاد خشک طبع کلوخم\nز جومی کهکشان آسان عبور اسپ سمند من\nبس طرزی طناب خیمه فکر من رسا باشد\nبکوه قاف بند د گردن عنقا کمند من\nاز طبع خود در بیکلر گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 535, "text": "من بته جان بنده حبیبم من\nلیک از بخت بی نصیبم من\n\nبعد دودش مرا گداخت چو شمع\nگرچه با وی بسی غریبم من\n\nچارهٔ دردم از دوا نبود\nمن مریض لب طبیبم من\n\nنخل پر بار من تهی ثمر است\nنیست آسیب گرچه سیبم من\n\nخواهد از من حساب آن شب روز\nبا دل خویش در حسیبم من\n\nبسکه خواند فسانه و افسون\nاز دو چشم تو در فریبم من\n\nزان چودف چهرام کبود شده\nسیلی خوار کف رقیبم من\n\nزین ستمها مرا رهان شاها\nعاجز و بیکس و غریبم من\n\nپادشاها تو بود غریب نواز\nبنوازم که خود غریبم من\n\nچشم لطف از عنایتت دارم\nگرچه من لایق عتیبم من\n\nطرزی چون با تو لاف قرب زند\nبر فرازی تو بر نشیبم من\n\nردیف الواو دیوان طرزی صاحب\nبر طبق خواجه حافظ در قندهار گفته\n\nآنکه برد است مر گوشه ابروش گرو\nحلقه بندگی افگنده بگوشم در و نو\n\nسر بر افلاک نساو دو تفرو زد رخ\nاز برکات سگت کسب شرف کرده او\n\nتا نیفتی بنظر دایم و در روز شوری\nچشم من اشک صفت میرود امروزو\n\nبنده پیر مغان باش که تا میخواران\nبمی کهنه جوانیت دهند از سر نو\n\nخلد را در عوض عارض گندم می\nمیدهم از کف و اندیشه ندارم یک جو\n\nسبزه خط لبت سرز دورندی میگفت\nآنچه درین پیشترک گشت نیاکنون بادرو\n\nرفت شاہی کیان بانو کی آن ماند کو\nکی قبادی بجهان آمد و کی کیخسرو\n\nبکیان دل نه از من بشنو باده بخور\nجام می به بکف دغدغه جمشید شنو"}
{"book": "adl0208", "page": 536, "text": "باپو غلزی زدود انس و دین از کفت\nز بیار از بی جادو کهان سنگ مرد\n\nبر دوشس بیدل در غز من گفته\n\nبمرکی دل زن غوطه و از خویش عریان شو\nپس انکه در کلستان عدم چوش جماعان شو\nنکاه بخود باش ربا شعله سیکوید\nباین کم فرصتی یک چشم وا کردن کابان شو\nدرین حسرت سرا کر جلوۂ دیدار میخوابی\nنخود بسوزن بر آو هر طرف آئینه سامان شد\nلایم سینا زاجور کردن کارکر نبود\nتو نزی چون با بن آموز دشمن کن چودندان شو\nزدمت عیب پوشی کر بیابد جب کس ننگی\nاکر دامن نباشد در کفت باری کر بان شو\nدل دشمن نصیب ازاداره میسارد\nبدل الفت بیا موزر و هجم کجیا چومر کان شو\nهجوم پیشانی چوز لف یار میکنند\nاکر جمعیت دل ارزو داری پریشان شو\nدرین حرت سرا دیدن کشم حیرتی شبها\nمبین دیگر ی برخوت زشت خیش حیران شو\nکردن مست ہر زازادی منو ا بیدل\nبیاد قامتش عریان خود سر و خرامان شو\nبزم عاشقان بیکار بودن کفر میباشد\nچوسیب ناکرزیزی اشک همچون کم کریبان\nجو بیدل با شر طرزی بهارستان پیر\nنمیکویم قیامت جوش کن با شور طوفان\n\nجواب میخو د در کا بن محخته\n\nچون نسیم بوی بیان دلفت چن میکرد\nخامه ام چون مو شود باریک در تصویر او\nبکردار دار زوی ناوک سبرا و او\nصد چون یکان سبر دید جدا از تیر او\nچون ختنگ ابرو شت آن دلبر ابر و کمان\nناوگش در بر کشد ماند حمان زنجیر او\nبرج انچه شیر باشره دل نکرد\nآه جانسوز ی کشم از راه بی تاثیر او\nخون دل را اینکه باش جال است\nصد کره دار د چو جو ہر رو ہم شمشیر او\nدر صحایف این بیت چند بر خامه م\nخوش خوانا نیز در کر شنو ی تقریر او\nسبر د خط چونکه دیدم بر رخت کفتم نکر\nدست قدرت با خط شکی کنند تفسیر او"}
{"book": "adl0208", "page": 537, "text": "۵۲۲\n\nخانه ام از چشمه زخم دور کارا مین نبود میکند سیل سرشکم هرکجا تعمیر او\nآسمانرا در کشا و عقده کار دلم ریخت از بس غمزۀ سوهان ناخن میر او\nزشتی طرزی نکرد و خوب از سعی کسی کا چنین گرد است استاد ازل تصویر او\nجواب صائب در کابل گفته\nدر خیال آن دهن از بسکه کردم گفتگو غنچه می آید برون زین مرز از جای گو\nثبت شد در دل مرا از بسکه تصریف او اسم از آب سیه دبیرون بجای کلگو\nگرشبی پایم رسد چون جام در میخانی او دست زیر سر نهم دیگر نخیزم چون سبو\nآبرو برباد میده لقمه نانی مده نان بشکت تر شود گر جمع گردد آبرو\nپیش چشم سرمه سای یار باید شکوه کرد سر بسر چون غنچه خاموش بودان گفتگو\nبسکه در دشت طلب هر سو بسیر غلطیده ام اشک سان آخر مرا گردآب سمی شستشو\nگرد از خاکستر من گرد اغ شمع را سوختم از بسکه از گرمی خوبی شعله خو\nعاقبت از چشمۀ چشم روان شد جویها در گلستان سد و خدار بستن شهر کو\nدل باین بیطاقتی با و سفار چون شود پیش او افعه را نتوان نها دن روبرو\nدر بیابان طلب مطلب بحرفی بیش است مدعا خواهی کند طرزی رسید د آرزو\nجواب کلیم در قندهار گفته\nسحر بباغ شنیدم زباغبان میقو که گلش است مرا گلشن جنان میقو\nاز ان بباغ گل و لاله ناشگفته نماند که غنچه لب بکشاید ببوستان میقو\nکشم چو آه زدل میرود بجایی مرا ز دست هجر شدم بسکه ناتوان میقو\nچو سرو سوی لب جو روان نمی آئی چه شد که سیل سرشکم شد آب ران میقو\nچنان بشعلۀ شوق تو سوخت سینه من که آه گرم ندانشم بجان میقو\nببوی آب د و د خانه ام بسان حباب زبسکه اشک فشاندم بر ستان میقو"}
{"book": "adl0208", "page": 538, "text": "نه در فراق تو من سینه ریش مدرانی\nچو یار عزم سفر کرد دل بناله بحت\nشب فراق تو سوز جگر زسینه کشم\nمشبک است دلم همچو خانه زنبور\nزبند بند جدا گشته ام چونی آخر\nاگرچه سوخت پر خود بشمع پروانه\nبگریه ابدی مبتلا شود طرزی\n\nبخون چو غنچه زند غوطه گلستان بی تو\nکه تلخ گشت مرا عیش جاودان بی تو\nهزار ناله جانسوز هرزمان بی تو\nز بسکه ناوک غم خورده ام بجان بی تو\nز بسکه بند بگلویم گره فغان بی تو\nمرا چو شمع زغم سوخت استخوان بی تو\nاگر بخنده گشاید دمی دهان بی تو\n\nجواب صائب در قندهار گفته\n\nمستی اندر باده پنهان از نگاه چشم تو\nتا که چشم نیم مستت گلستان دار شد\nدل چه باشد محو گردد پیش خشم مست\nبر سر شاخ درخت گل بگلشن هر طرف\nغنچه گل در گلستان لاله اندر جویبار\nطرزی محزون نالد چونکه پیکان صد هزار\n\nنشئه ریزد خون ترکان از نگاه چشم تو\nگشت گلشن ریگستان از نگاه چشم تو\nمیشود آئینه حیران از نگاه چشم تو\nبلبلان مست و غزلخوان از نگاه چشم تو\nجمله را خون گریبان از نگاه چشم تو\nدارد اندر سینه پنهان از نگاه چشم تو\n\nاز طبع خود در کابل گفته\n\nاگر ده ام خیال لب می پرست تو\nدارد دلم چو خانه زنبور صد شکاف\nای تند خوی عشوه گرفته جوی کن\nاز اول دل مرا بغلط برده زگف\nبا دست جور ای مه من این دل مرا\nخواهی نواز خواه بکش خواه دانه ده\n\nگردیده ام خراب تراز چشم مست تو\nدر سینه تیر خورده ام از بس شست تو\nبا تیغ اگر زنی که نگیرم دست تو\nاین دفعه گر بری دل من بر دست تو\nگر بشکنی چوزلف نخواهم شکست تو\nبیچاره مرغ دلم شد پای بست تو"}
{"book": "adl0208", "page": 539, "text": "افتاد دل بپای چو برخاستی بناز\nبرخاست دل بجای بپیس نشست تو\n\nدل اندرون سینه چو بسمل بخون طپید\nدر پیش رفتن نگه بازگشت تو\n\nطرزی ببر و نسبت قدش چو میرسد\nما را خراب کرده خیالات پست تو\n\nاز طبع خود در کابل گفته\n\nای جان فدای غمزه چشم سیاه تو\nوی دل شبک از دم هر نگاه تو\n\nقدم خمیده تر ز هلال است در غمت\nتا شد نهان ز دیده رخ همچو ماه تو\n\nای جان ز عارض تو نه پیچم سر ز جور\nگردم اگر غبار بخیزم ز راه تو\n\nدر پیش چشم ما ز بس خوار گشته ایم\nای دل چه کرده وجه ما شد گناه تو\n\nمانع اگر ز بی نگهیم اه و چاره نیست\nافتاده دل ببند دو زلف سیاه تو\n\nصد شهر بند دل بنکاهی گرفته\nایشی اگرچه نیست کلاه و سپاه تو\n\nطرزی فغان که در دل سختش اثر نکرد\nهر چند چرخ تیره شد از دود اه تو\n\nردیف الهاء دیوان طرزی صاحب\n\nاز طبع خود در صنعت لزوم گفته\n\nخط خوش تو کرده رخ ماه را سیاه\nهر نقطه اش چو مردمک دیده پر نگاه\n\nاز خجلت غبار خط مشکبار تو\nدر ناف آهوان خطا مشک ناب\n\nخط عبیر بز تو از مشک تر کشید\nخطی چو هاله بر رخ ماه تو آه آه\n\nخواهم چو وصف خط خوشت را بیان کنم\nگردد زبان من چو قلم تا کلوه گیاه\n\nریحان بعارض سمن و لاله گشته اند\nیا خط کشیده هاله بگرد عذار ماه\n\nای دل بهوش باش که در خطش گم کرده\nخردوش کشته با خط مشکین دهان چاه\n\nبر گرد خاتم لب یاقوت رنگ یار\nخط است یا به تنگ شکر مور برده راه\n\nبر عارضت بخط چلیپا نوشته اند\nاین سلسله که گردن مجنون کرده ماه\n\nخط است"}
{"book": "adl0208", "page": 540, "text": "۵۳۵\n\nخط است کز آن لب چو شکر آبدهد یا سبزه دور چشمه حیوان زده گیاه\nای مدعی بحرف خوشم نکته کم فروش در وصف خط اگر بکنم صفحه‌را سیاه\nطرزی اگر بخط تو سه لاف میزند رویش چو خط شام سیاهت شود سیاه\nجواب مصائب در قندهار گفته\n\nبشکنم چین زلفت و دل بی‌جا نشسته چو دلاوران شیرو مدیم جاشسته\nنموده ناله من بدلت اثر بنظر کن که نوای سینوایان چه در سجا نشسته\nزخرام سرو قدت شده خجلت سرو بستان نتواند از تحیر نفسی زپاشسته\nنمود خط عنبر بعذار تو ای سمنبر که ز آه تیره روزان رخها صفا شسته\nنتوانم آنکه تیرت زجگر برون برآرم که خدنگ نازت ایبد بدلم بجا نشسته\nدل مرغ مرغ بسمل برهت فتاده بسمل که بی پواتک زپا شسته\nدل دغدار طرزی هوای بوی زلفت همه شب چو غنچه گل بره صبا نشسته\nجواب کمال مجدد در کابل گفت\n\nتا خصمت از غضب روه برابروان گره افتاد همچو زلف تو بر نار جان گره\nزلف عبیرسای تو از بسکه مشکبوست گرد دچو نافه خون دلم بر زبان گره\nهمین جفاست زلسب نا مهربان تو آری خدر باد برآب روان گره\nلعل حیاتبخش تو بهین حسین بود ریزد گهر چورشته زرد بیان گره\nغافل ز تاب کمین نشود طبع ظالمان هرگز کسی برون نکند از کمان گره\nگر خون شود گره بدل دشمنان چه باک یارب نون بدل دوستان گره\nخواب شد گره بدل از دست حله‌ها بکشا بکلک شانه از ان زلفکان گره\nطرزی بوسف الف تو از کلک بحکمال ای از حدیث زلف توام برزبان گره\nجواب بکمال در کابل گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 541, "text": "گویند بر گوشه ابروی خود جانان گره\nچاک زخم سینه صدپاره نتوان دوختن\nهر زمان از بیم تیر ناوک مژگان او\nنامه انگشت نگارش برآمد آستین\nقاپل فیض ازل کی میشود هر میکدی\nگر شود همدم برخم دلگشای سینه‌ام\nجود طرزی بگشاید عقدۀ سربسته را\nآب میگردد ز پیش در گلوی جان گره\nگشت تا راشک من به سوزن مژگان گره\nآب گردد در گلوی آهین پیکان گره\nشد ز حسرت خون دل در پنجه مرجان گره\nنقد گوهر یست در هر قطره باران گره\nمار همچون آب گردد در دل پیکان گره\nگر نمیچاک میزند بر کیسه پیمان گره\n\nجواب کمال خجند در کابل کشته\nدهان تو قند است ولبها چوپسته\nلب غنچه گفت روشن برم\nز آتش چه ترسانیم زانکه صد بار\nبه پیش قوای شفاع نسیم شمائل\nدلی زخمر تا چند بر بار جانم\nز بند زلف تو روی خلاصی\nحریص است از بسکه بر بردن دل\nگل از سبزه روید ولی بر عذارت\nخطت دید طرزی بگفت از کمال است\nکه از رشک خون در دل پنبه بسته\nکه بادام چشمت دل خسته خسته\nبر اخگر سپندم مرغ نشسته\nشکرابی بکرته از جای جسته\nکه چنگ مرا رشته از هم گسسته\nکه زلف تو دل را ز صد جای بسته\nنگیرد دوزلف تو دل را دو دسته\nبوجه حسن سبزه از لاله رسته\nغباریست بر خاطر ما نشسته\n\nجواب سلطان سلیم در شام گفته\nگریه تست چگل تازه بآب آلوده\nپنجاهت را سحمار نگ چو دیدم گفتم\nمیشوم پیش خم کاکلت از رشک چوب\nروی ماهنم تو از خون بیادآلوده\nخون رنگین که این چنگل باز آلوده\nکه چرا مشک باین لف دراز آلوده\n\nبود از"}
{"book": "adl0208", "page": 542, "text": "۵۳۴\n\nنو دارم ناله حیان حال دل خونینم\nبست روزی من پراره مدار آلوده\nبسکه بگداخت دل از آتش هجرین بالید\nاشک من بحب کدا ز دیده کذار آلوده\nعشق فارغ ز غم هر دو جهان ساخت مرا\nعشق خوبست بود گرچه مجاز آلوده\nمی نهد پا بسرحج برین از سر ناز\nهر کرا دامن عجز است بنار آلوده\nنقد راز برون رفت زسازت چو صدا\nتا که شد پرده کوش تو ساز آلوده\nطرمی کنم که کشم دامن لطفش سلیم\nکفت رو دامن است بنیاز آلوده\nاز طبع خود در کابل گفته\nجو کر سکه هر دیده خونین شده\nیک سرامای چو کل این همه رنگین شده\nخسروان بش بفرما و صفت جان دارم\nاین قدر ای شکرین لب زچه شیرین شده\nوصف زلف قدر رخسار و خدت را گویم\nسنبل سوره کل و لاله و نسرین شده\nعشق تو مرا سوخت سرایا چون شمع\nشعله خوباز دن آتش دیرین شده\nتو باین عشوه گری ای صنم عشوه طراز\nافت جان دل وماهروان بین شده\nمحفل از حسن توانید صفت حیران شد\nای بت کا فرچه این کچه آئین شده\nخواب در دیده من سوخت زحیرت امشب\nتا بدین جلوه جانسوز بیالین شده\nنا زدی خنده با شک مژه ام از سر ناز\nباعث تفرقه خوشه پروین شده\nتا کشادی گره کاکل مشکین بخطا\nخون فشان جگر مشک نما چین شده\nار پی رقص چو برخاستی ای مایه ناز\nآتش جان و سپند دل خونین شده\nباز کن دیده بحال دل ریش طرزی\nکه بجنگ دل ما باز چو شاهین شده\nبر روش حافظ در قندهار گفته\nز خانه مست برون آمده شراب زده\nبسوی جام و صراحی و شمع و شاپ زده\nعنان بکش که مبادا بخون شود پایت\nکه خون کشته تو موج تارگاب زده"}
{"book": "adl0208", "page": 543, "text": "نموده باثره پاک وز اشکت آب زده\nکه آب اشک روان طعنه بر سحاب زده\nکه پشت پای خجالت بر آفتاب زده\nهزار بار بر و دیده ام کباب زده\nکه راه دین و دلم چشم نیمخواب زده\nگره چو یار بزلفین بمیتاب زده\nنفس گره بجهین رشته از حباب زده\nکه بوسه بر کف پایت هزار کاب زده\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nحذر کنید که بی پرده آفتاب شده\nبر آتش غم تو بسکه دل کباب شده\nز تاب روی تو مویت با پیج و تاب شده\nچو چشم مست تو حال دلم خراب شده\nچو شمع قیو بهر جا نشته آب شده\n\nجواب صائب در قندهار گفته\n\nترک شوخیت که سر جوشش شرب افتاده\nخنده زان لب همه در موج شراب افتاده\nای بسا دیده کزو در خوشاب افتاده\nاتش از چشم تو در جام شراب افتاده\nپاره های دل من بر سر کباب افتاده\nآهوی مست خطائی بعذاب افتاده\n\nبیار کشم مرا مرد مک بخندین سوق\nز آب دیده گریان من چه میپرسی\nچه نسبت است قمر را بعارض تو سمت\nز خواب بخت من زار بر نمیخیزد\nهمین هم از اثر نیم بخت بیدار اس\nهزار غوطه بخون زد بنافه مشکت تتار\nشتاب تا ر امل را که اندر ین دریا\nسوار توسن نازی و طرزی از غم مرد\n\nعذار ماه من امروز بی نقاب شده\nهمیشه بوی کبابم میرسد بمشام\nچنانچه موی بر اتش بخویش می پیچد\nبرنگ خال تو روزم سیاه گردیده\nزسوز اتن دل شام تا سحر طرزی\n\nاین چه چشم تو که بد مست و خراب افتاده\nسخن از لعل تو در شهد و شکر میغلطد\nدر غم چشم تو تنها نفشانیم سرشک\nرخنه از ناوک مژگان تو در گنجینهاست\nچشم مست تو اگر میل کبابی دارد\nحلقه زلف و دو چشم تو چو دیدم گفتم\n\nاز دو"}
{"book": "adl0208", "page": 544, "text": "از چشم تو بجز فرجه بیدار چشم است تو که با خود بعتاب افتاده\nمن اشعاره\nنم زود در دم غم عشرت کد و من که خاک ره عشقم زلعت که من که\nچون آئینه ساده دو روئی ننمایم با اهل ریا طرح محبت که و من که\nبیماری دردت بهدا وا نفروشم در وقوه اندیشه صحت که و من که\nچون سایه ز خورشید بقصد مرحله دورم در بزم وصالت دم قربت که و من که\nچقدر زار شک بود سیم بدستم دون طبع نیم الفت دولت که و من که\nطرزي زنی لاف سخن پیش بزرگان در شعر بگو رتبه شوکت که ومن که\nجواب صائب با تغییر قافیه در کابل گفته\nنمود از زلف مشکین بوی یار آهسته آهسته برآمد صبحم از شام تار آهسته آهسته\nزول یکبار یارب زلف او بیغزن بنما کشد بیرون سر از سوراخ مار آهسته آهسته\nکف خون کم دامان قاتل را گرفت آخر کند سحر بجه را در کمین نکار آهسته آهسته\nرُخ سند نقاب آهسته تر برداشت یار من بگلشن میرسد گل در بهار آهسته آهسته\nشکر خنده کم کم میکشاید آن لب شیرین شود کل غنچهای لاله زار آهسته آهسته\nبیکدم طی نیازی راه صحرای قناعت را بمنزل میرسد مرد سوار آهسته آهسته\nشور وطبه دنیا ساز ما شیرین بو د کامت رسد از بحر کشتی در کنار آهسته آهسته\nبودت ارزو داری در سر پیش قناعت زن که نخل با برور آید ببار آهسته آهسته\nبماد آئی ز نومیدی بمطلب میرسی طرزی رود بیرون سر از بیخ خار آهسته آهسته\nردیف الیای دیوان طرزی صاحب\nجواب صائب در قندهار گفته\nبچشم قطره چون خسته در خو است پندار ز آب عارضش آئینه سیمابست پندار"}
{"book": "adl0208", "page": 545, "text": "پنهان در زیر زلف شناسی خورشید رخسارش\nدر انجوش شب دیجور مهتابست پنداری\nهلال آسا بیا و سجده طاق دو ابرویش\nز بس خم گشته‌ام قدم چو محرابست پنداری\nزعکس لعل میگونش درون ساغر چشمم\nسرشک لاله گون من می نابست پنداری\nدلم هر دم درین سینه تپد چون مرغی بسمل\nخم گیسوی او از باد در تابست پنداری\nجفا در عهد ما چون آفتاب از هر طرف پیدا\nوفا در عهد ما چون ذره نایابست پنداری\nز لخت دل گریبانم بود دامان گل کوئی\nز جوش اشک چشمم همچو گردابست پنداری\nحباب آسا ز کجروک نفس هر دم ز پا افتم\nنفس در سینه تنگم چو سیمابست پنداری\nشوید خنجر مژگان خونریز تو از فرقت\nموج سیل خون افتاده غرقابست پنداری\nز اشک لاله گونم بحر خون شد دشت و هامون\nسرشک چشمه‌ام این بحر خونابست پنداری\nز جوشش افتاد بر باد لب لعل حسن شهدست\nکجا سیب لب لعل تو عنابت پنداری\nشکنج طرۀ مشکین بگلزار رخش طرزی\nچو عکس سنبل در برج آبست پنداری\n\nاز طبع خود در قندهار گفته\n\nبخواب غنچه‌من ای کاش عارض تو ندید\nکجا بچین ز خود و خواب بگلمزار رسید\nاگر ز ناوک چشمت دلم فگار نگشتی\nبخون و خاک چو بسمل هرزمان غلطید\nپی عیادت بیمارت آمدی و ز شوخی\nدمی چو آهوی وحشی نیار مید\nندوختی دل صد پاره‌ام ز لطف ولیکن\nز غمزه پیرهن صبر وطاقتم بدرید\nتو چون بناز براندی سوار توسن خوبی\nپیاده در جلوت عاشقان بسر دوید\nز بهر آنکه به بینم رخ چو ماه منیرت\nز زلف و کاکل مشکین برین نقاب کشید\nپیاده مانده براهت ز همرهان سر پل\nنسیم باغ چو بر بوستان سوار رسید\nدویده‌ام ز پی اندر میان مردم و غلغلم\nبطلعه گفت که طرزی چرا بسر ندید\n\nجواب صائب در قندهار گفته\n\nنالی"}
{"book": "adl0208", "page": 546, "text": "۵٣١\nآه کی حزاب از غم دنیا شود یکی\nمانند غول بادیه پیما شود کسی\nامدل چوشد باش سحر رو در خرام\nتاکی شیشه قید چو صهبا شود کسی\nتارکدلی نمیخرد ایام دم مزن\nباید درین زمانه چوخارا شود کسی\nجز زخم سینه چاک جگر حاصلش چیست\nهمچون قلنز بهر چه گویا شود کسی\nاز قسمت ازل نبرد بیش نیم جو\nگرشکول چو غنچه صحرا شود کسی\nهر چند بوی مشک رود دور بهتر است\nباشد کمال عشق چو رسوا شود کسی\nهمچون فوج بخنده کشاید دولب مدام\nگرزانکه اخگر یز چوسینا شود کسی\nتک حسن که هر در دو جهان نیست رونما\nکوری ماست بهر چه مبینا شود کسی\nجای که قدر عالم و جاهل بود یکی\nخونش گروست که دانا شود کسی\nطرزی نشین ز پای که صائب بمانه گفت\nتا کی غبار دامن صحرا شود کسی\nاز طبع خود در قند هار گفته\nگل بباغ آمد و شد موسم دی\nساقی از لطف بده ساغری\nگوشت مبل سحاب دفت و چنگ\nساغر باده بنوشان بی می\nجام می نوش نصیحت بنیوش\nکه نه خسر و نه بجهان ماند نه کی\nساقی باده رخ از بهر خدا\nسوز جان دلم از آتش می\nسینه از ناله کنم چاک چو چنگ\nگر دمی لب نهی برلب نی\nبگه می ریخت بسا جام شب\nگر دطی ساقی ماه قری\nدوش طرزی ز سر مستی گفت\nکمترین بنده ما حاتم طی\nجواب سلمان در قندهار گفته\nمست از خانه برون ای و بیمار آساستی\nباده ناب که مردم ز خمار آساستی\nساغر چند پیابی دهم از بهر خدا\nتا بنوشم بخیال رخ یار آساستی"}
{"book": "adl0208", "page": 547, "text": "سر عوی بار مش گل دلاله در سز گشت\nباده در شیشه چه داری بہار ایامست\nبخیال نگه نرگس سرشار کسی\nعقل و هوش و خرد و رفت کار ایامست\nخواهی ار درکش است ایده مستان باشد\nدامن جام به دست گذار ایامست\nدست طرزی بیکی جرعه بگیر از سر لطف\nپیش از ان دم که رود دست کار ایامست\n\nترجیع بند سعدی در قندهار گفته\nمرا صد بار اگر سر خامه سان از تن قلم کردی\nهنوزت مست و پیوست خاک اقدم کرم کردی\nمیان مردمان ای چشم آهو بریکنی کے\nبمن ای دیده خونبار مین انم ستم کردی\nرخ خود طوطیا و نو ظهوری در جهان داد\nدهان خویش پنهانتر از نقش عدم کردی\nبوصف چشم مستش بسکه گردی گفتگو بید\nزبانم را کوی سرمه ماند قلم کردی\nبقدر خون ندارد تا که پیکانش کنم گلگون\nبیا د لعلش از سر خون دل از دید کام کردی\nمگر ابینه سان در مشق حیرت سوختم ایه\nعجب چشم بد بدارین و خود مهم کردی\nمرا ای سر و قد بر باد سهون خاک ره داد\nسرم را شعله سان ای سرکشی نقش قدم کردی\nتنی چون کاهم ای کوه جفا بر بادغم دادی\nرخم را زردای سیمین بدن همچون درم کردی\nبخاک و خون چو بس مرغ دل انداختی پر\nببین ای شوخ بی پروا چه با صید حرم کردی\nز بس طرزی بدل نقش بتان ما هر دری\nکه بیت الصمد را عاقبت بیت الصنم کردی\n\nردیفش بیدل در کراچی گفته\nخیال حسن شوخش چون بچشم تر کند باز\nمژگان طفل کل بدار سین کند باز\nمژگان چشم شوخ جنگجویش الفتی دارد\nسپاهی بیشتر مانع تا خنجر کند باز\nخیال جلوه حسنش بروی داغهای دل\nبود چون شعله سرکش که بر اخگر کند باز\nبیا د چشم مستش دانه های اشک در چشم\nبود همچون حباب می که در ساغر کند باز\nبگرد لعل نوشین خط مشکینش بدان ماند\nکه مور عنبرین در پسته باشکر کند باز\n\nبجم"}
{"book": "adl0208", "page": 548, "text": "۵۳۳\n\nبلبم قالب شمش ہنگام سخن گفتن\nبود موج نزاکتہا کہ در گوہر کند بازی\nبشہر روه آرائش ندارد چرخ اگاہی\nچو مهرو مان فلک با صلحہا شی کند بازی\nبدستی گذار مستی بے تیغ تبسم علطہ\nچو چشمش در صف مژگان شوخی سر کند بازی\nبروی شرمگینش شوخی موج عرق طرزی\nچوشبنم در چمن بالا لہ احمر کند بازی\nبر طبق بیدل با مغیر قافیه در کراچي کشته\n\nنگاه ناز پروردش چو در مژگان کند بازی\nز چشم اشک خون آلود در دامان کند بازی\nدل تاریک من چوبا طبعش طرف گردد\nبود چون شب تاریک که با سدان کند بازی\nکه در چشم او چون موج در گوهر کند سوسی\nتبسم در لبش چون آب در مرجان کند بازی\nخیال لعل او در سحر اشک چشم گریانم\nصفای گوهری باشد که در عمان کند بازی\nدل عاشق بکین زلف او دیدم بدل گفتم\nمگر برکوی غلطانی که با چوگان کند بازی\nدرون سینه ام تصویر چشم جنگجوی او\nبسان شهسوار ناز در میدان کند بازی\nشکنج طره مشگین بطرف روی گلکونش\nتوگوئی ظلمت کفر است با ایمان کند بازی\nز شوخی طفل اشک لالہ گونم طرف رخساری\nچمن ندر گریبان کرده و روان کند بازی\nدلم از قید هستی تا نگر آزادی یا بد\nبسان مردم دیوانه با طفلان کند بازی\nتبسمہای ناز و خندہای عشوہ پردازش\nبصد حسن صفا با آن لب و دندان کند بازی\nدلم از می بس سجده برخود پیش گیسویش\nبرخسار شہیان طره پیچان کند بازی\nبر طرز بیدل در قند ہار کشته\n\nچوچشمش در صف مژگان بشوخی سر کند بازی\nبود چون ترک بدمستی که با خنجر کند بازی\nدلم بر نوک مژگان کج آن مہ بدان ماند\nکه شوخی از سر نیرنگ با ساغر کند بازی\nبراه آتشینم پارسای دل چنان قصد\nکه پنداری شرر در دامن صرصر کند بازی\nچو دیدم خال مشکین بر لب میگون او گفتم\nبود موئی که بب نابانه برازر کند بازی"}
{"book": "adl0208", "page": 549, "text": "۵۳۴\nمرا در نردعشق از بسکه نقش بکار آمد\nدلم در زلف او چون مهره ششدرک باز آمد\nببوی دامن پر خون سرشک دیده ام طرزی\nبسان قطره باشد که با کوثر شتاب آمد\n\nبر روش بیدل در کابل گفته\n\nای غنچه بگلزار رعونت چه نمائی\nترسیم برت پوست در د شگفتا بی\nوامانده تسلیم و فاتحر فروش\nاشکم بسرافتاده رس العلیابی\nدر پرده قانون محبت زده ام چنگ\nآهنگ خموشیت درین نغمه سرابی\nتا وصف کف پای نگارین تو کردم\nمکتوب زنر گسینی معنی حنایی\nدر دهر فریاد مده روز فراش\nبا ناله کن بخیه لب زخم حیابی\nاز وسعت مشرب بصراح سر کویش\nچون اشک فریب مکر قم چون حابی\nای نفس با دمر او از در رحمت\nشاید ز میان دور کند گرد جسابی\nعالم همه از شاه و گدا مجر سوالست\nیا رب بکجه امید توان کرد گیابی\nنقش دو جهان در نظرت عکنس نشین است\nچون آئینه گیر کفن از خویش برای\nزحمت کش خون بدم از دیده بیدا\nچون آینه شد دشمنم این سینه صفایی\nآئینه تقلید تو تحقیق ندارد\nبال مگسی نیست تر افسر ہمای\nطرزی تو باین معنی موهوم چه نازی\nنابمرد تر از بوی گل و رنگ حنایی\n\nتتبع بیدل در گرایی گفته\n\nسرشک از دامن مژگان شوید کرد پیدا\nشنید کرد این وادی چولان از جود بردانش\nخیال نازکنها طبع را هموار میسازد\nکه من با این دل نازک کنم در هم بیخانی\nبنام نیک اگر خواهی که گردی شهره در عالم\nبچشم مردمان خود را چو عنقا، هیچ نما\nاگر خود را نه بینی عالمی در خود عیان بینی\nجهان مین شود چشمت اگر بر خویش کشا\nچرا در خود سری هر دم بجیبا دآویز و\nدماغ مشک کرد از فکر زلفش نیست سودایی\nهلال"}
{"book": "adl0208", "page": 550, "text": "۵۳۵\n\nنهال خنده در گلزار صحبت ریشها دارد\nنوید همزه آفت در زمین کنج خاموشی\nمجو همجشم من پیش خاک عبرت میزنم گردی\nزجیب نیستی خود را اگر یک ذره بنمائی\nمحیط هستی امواج طوفان فنا دارد\nمزن تاسیتوانی ای حباب بحر پیدا\nبغیر از فضل حق شیشه را صرفی نمیباشد\nپریزا د صور در جلوه آرد چرخ مینائی\nدلم را هم دو تا یاد خیال ما و من دارد\nنه تنها قامتم طرزی خمید از بار یکتائی\nدر روش بیدل در کراچی محمه\n\nاگر یک نفسی از جگر ریش بر آید\nصد قافله از هستی خود پیش بر آید\nدر خسته دلانرا اثر طبع خدا داد\nچون شانه‌گنی مو درویش برآید\nصد مرحله هستی بپسر گشت گذاری\nگر یک دو دمی چون نفس از خویش برآید\nچون شان عمل در سد و حفظ مراتب\nگر خود نکی پوش شوی نیش برآید\nدر بحر کرم اسم و سمائی کهر باش\nچون قطره اگر از کم و از بیش برآید\nخودداری ما جیب بر بت سنگ نشان\nدر بر دعو می کر کی از خویش برآید\nتا نگرد حرش صد ناب کندت\nچون ناله گرا ز طبع هم خویش برآید\nگر کوس اقبال براشی به بلندی\nگر گرد دل خاطر در ویش برآید\nطرزی الم در و نه بینی که چومرهم\nگر گرد دوای جگر ریش برآید\nبر طبق بیدل در کابل گفته\n\nبیاد طره اش اندل کشیدم جیب جانها\nفلک سوختم تا کهکشان همچون مرنجانم\nگام در رهگذران خال مشکین دلارایش\nبسان زنگی مستی که باشد بر لب جای\nمقصود حاصل بر ندارد. گریه کوشیدم\nمگر آنهم نماید روی ما نمر منزل در آیا\nبیرس از آه گرم چشم پر اشکم نرخ زردم\nکه دارم بر جگر چون شمع محفل داغ جانگا\nسینی نخی دارم طمید است پردازم\nبیایش نقد جان بازم نگاری گر کند کا"}
{"book": "adl0208", "page": 551, "text": "بزیر زلف مشکین عارصش دیدم بدان گفتم\nتعالی الله شب قدری که دارد در بغل ماهی\nمیان اب و اتش شمع سان جان داشتم در شب\nکه امد ناگهان آمد سرو قدسم سحرگاهی\nمراچون دید کز هجرش بخون دارم طپیدنها\nتبسم کرد و گفت از عشق مهر و بان چه میخواهی\nنگاهی غمزۀ نازی ادای عشوه پردازی\nچه کم کرد و ملطف بالگدائی کر کند شاهی\nگنج بیکسهای غم تنهای هجرش\nندارم مونس و یاری بغیر از ناله آهی\nبود روزی که طرزی صید مقصودم بدام آید\nکمین گر داست پیک ناله ام بر هر سر راهی\n\nبر طرز بیدل در کابل گفته\nچون حباب این چه گره بود که بر باد بستی\nبی نفس شو که طلسم در ناب شکنی\nصید فرصت ز نظر رفت بمژگان زدن تو\nعبث از بیخبری رشتۀ نظاره گسستی\nراه از ادیت از مال نفس نیست چو ناون\nسر بخاک کشی اگر پشت بشستی\nلاف دعوی بلندی مکن از پستی فطرت\nآسماں چرخ اگر سر کشی ای گرد که هستی\nکیست کز پرتو حسن تو نبرداست نصیبی\nجلوۀ خرسنت و دامنعی که تو آئینه بدستی\nبر کباب دلم از خنده نمک سیدنی تا چند\nبا تو چیزی نتوان گفت که می خورد و مستی\nاز خم هر شکن زلف تو ماییست هویدا\nلطف کردی که رینج طرۀ پرتاب شکستی\nنیست دنیا بجز از دار مکافات عمل\nبشکنی سری اگر سر عهد و بستی\nطرزی بی نفعی وجودت در اثبات چه گویم\nکجا میرسی آخر تو که از خویش برستی\n\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nثمره شوخی ندارد چون نگه در چشم قربانی\nکر حیرت کند بر دیده آهسته مژگانی\nندیدم همچون صدف دندان نمای\nگهر خیز است بر هم سودن دست پشیمانی\nزنیم خیز عکس جلوۀ حیرت ز دیدار شش\nکه از جای نکه خیز در چشم موج حیرانی\nمن ان بوی گلم کز بال سعیم رنگ میریزد\nبجیب کلفت دل چون شدرادم کرد نمایی\n\nمادحیه"}
{"book": "adl0208", "page": 552, "text": "تباوت نتیجه دارد جامه زیب انرا\nکه برتن غنچه گل راست و امن گریبانے\nچوبوی گل شب ابی نیست رنگ شرع کاخار\nچمن بر دوش رنگ گل پر دنا چشم گریان\nبریس غربت بهر گرد سر اشفتگی کشتم\nچو کاکل از سراپایم دمیده ضبع پریشانے\nپلوگوهر مقصد بکف آوردم از ہمت\nچو گو ہر ہا بنا گوشت بیان ختم بغلطانی\nز بحر خامه ام زان موج معنی صفا جو شد\nگہر ریزد و ه ریزد قطر ہای ابر نیسانے\nخیال حیه باش شش جهته بند ما ابد طرز\nنشتن کی رو و همچون نگینم خط پیشانی\nبر طرز بیدل در کابل گشته\nکعبت رسیدم اخر از وضع پریشانے\nصفای سینه شد حاصل مرا از جوشش حیزانی\nسپید است تمنایم زکوی شوق می آیم\nبسان سایه در پایش زمین بوسم بپیشانی\nزسر شش دہم جنس گرفتم درس جان دادن\nندارد خط آزادی بیاض چشم قربانے\nبراه قطع شوقش سکته از خود میروم بیرون\nبسان شمع از نقش قدم دارم گریبانے\nبگلشن نیسنی خوش چو بر گل چشم بکشودم\nکف افسوس شد ترکان و دند از پشیمانی\nریس شق تحیز کرده ام گرید ارش\nنگاهم زیر بال انینه می سد در حیرانی\nنمیدانم شهید غمزه ناز کیم یارب\nکه از هر قطره خونم گل کند رنگ گلستانی\nزہوستان بستی عزم ملک نیستی دارم\nاز ان چون شمع دارم هر نفس از خود پریشانی\nبسان شقه می بر فشان شوار شبگردی\nشب نگری کنی چون شیشه تاکی از گرانیها\nنگاهی حرفی از مضمون درد بیدلواسن\nولی صد بار چون تنبویم از حسرت بپیچانی\nجو کل ہر چند در ساز لباس باغ کو شیدم\nندیدم جامه چاکت را ز کالای عریانی\nبسان شعلہ جوالہ کرد خویش کردیدم\nکند بر کرد جولانم بیابان نمک سانے\nز جان برخیزم اربو قتل من از جای برخیزد\nنشینم بر سرش کردم از ناز فشانے\nگراوانی که من دارم زلطف نازک اندام\nکند پیر اهن از خند های گل گریبانے"}
{"book": "adl0208", "page": 553, "text": "۵۲۸\nنیم را قصر دکان خانه بحت جانب شیرین طرز\nبسان دشت چشم غزالانم سیاهی\nبرروش بیدل در کراچی گفته\nجاد کردش جام نگاه چشم جادویی\nچو چشم از بخودی افتاده ام از طاق ابرو\nدلم گم گشته عمری در رفتن آباد گیسویی\nبچین کاکل پرتاب بردم عاقبت بوی\nبدشت هم رسید نها سرع ما نمی یا بد\nکه همچون آرمیدن میبرم از چشم آهوی\nزرشک جلوه طرز خرام قامت بالای\nچو آب از خود روم در زیر پای سرو دلجوی\nاگر خواهی که با اهل صفا آزاده بنشینی\nبسان سرد در کلشن وطن کن بر لب جوی\nبروی شاهد مضمون چوخواهی چشم بکشای\nبدوش خود چو کو هر سر بنه بر روی زانوی\nبدوش پستی شاید کشیدن بار هستی را\nچورنگ کل سری پیچیده ام در دامن بوی\nاز ان از سیر کل امروز پوشم دیده از حسرت\nکه دیشب شبنم من از بخودی افتاده بر روی\nدل از سوز محبت در کداز دل چگو دارد\nزخود چون اشک میغلظم بطف کو بکوید\nنه بندی نسبت مشک خطا با زلف مشکینش\nبهر مو صد ختن بندد و داغ چین گیسوی\nمیان ما و او طرزی جدائی رنگ هستی شد\nو گرنه سایه و خورشید با هم داد پهلوی\nبرطبق بیدل در کابل گفته\nندیدم از دعای صبحدم چوندی بهبود\nنسوز و شعله عشق دل افسرده طبعانرا\nحباب آسا بخود تا چند با لیدن کنی آخر\nدر آن گلشن که نبود جلوه قدی چو شمشادش\nتبسم میکنی تا چند بر حال دل ریشم\nزسودای مشاع در د خوبان کذر ای طرز\nمرغ ساز مجود ضمیر دایمی سرمه آلود\nشرار شمع با وقم ندارد آتش دود\nبا این هستی بی بنیاد و با این بود نابود\nبحشم شبنمی اید چو تیر زهر آلود\nزشور خنده است دارم بدل زخم نمکوس\nکه در بازار خم دار و زیان جان و دل سود\nبطرز بیدل در کراچی گفته\nدریمان"}
{"book": "adl0208", "page": 554, "text": "درمیان من و دلدار چها گذشته است ای حسن چه کردی دل خونین مرا\nچرخ پیش نظر همت مردانه بود کهنه غربال پر از خاک شگسته است\nطبع ممسک نه خشک با خد مال است میکند جذب چو در آب گذاری نما\nهوش کن تا دل ممسک نشار گرت سنگ از دل حاسد نبود یک کله\nنتوانی رهی کرو نفس را از کف هر نفس سوی فنا میت سراغ عله\nاز همره شد و هرزه ما باید جست دل ازاده بود آینه نیک و بد\nمهیامار جهان راهنما افتاد است نیست دیو جهالات تو دامی و ددی\nتا که مرغ دل بیچاره نیفتد در دام بگذر از دانه خال و خط گیسو ردی\nرخش از پرده هر برگ عیان جلوه کند گر نبینی چکنم چشم تو دارد رمد\nیکعنان تاب بکنگره عرش رسی طرزی کردار ہی از ظلمت جسم و جسد\nاز طبع خود در قندهار گفته\nساقی بیا که موسم جامست وقت دی خرگاه کرم مرغ کبا بست با دی\nبا سردی هوا که دم گرم بسته یخ از تاب می نشسته برخسار یاس خو\nساقی بیار باده که گرما ذوق است جمشید کی گذشته و کاوس بودی\nبرجام چرخ سنگ ستم گر بخف رسد مینا پر شراب صراحی پر دی\nتا بارست گرد و در ندان شود خرام ساقی بگیر ساغر و مطرب نوای دی\nبا یکشم معرفت عاشقان راز دنیا به نیم خر دل و عقبی بهیچ دی\nبا همت بلند و باین طبع بی طمع باشد بخشم من چوگدا پادشاه دی\nدنیا بجای شهد بجاست کند شرنگ طرزی مخور فریب فسونهای کرد\nدر روش بیدل کراچی گفته\nز نور جلوه اش از خود بپا نیمرم بالی من و اینه حیرت نگار رنگ تمثالی"}
{"book": "adl0208", "page": 555, "text": "غم نشود تا در ریشه بچه تخم دیجا نرا\nبمی جا نیکند قطره ام جیب کهر کیرد\nزدو د هستی موهوم خود نامکسله دائم\nزسعی ریشه ام جز دود خط چیزی نمیروید\nعبث کویت بعزت سایه بال هما دارد\nاگر بیچون نفس نتوان کشش کاروان تازم\nبدانا کر نساز د چرخ دون حرف عجب نبود\nجو انیهای فصل غنچه کل را غنیمت دان\nغم درد ضعیفان سر فرازان میکند طرر\nبجو د صد بارجا خوردم که کشتم دانه انا\nباسانی نیاوردم بکف شیر ابرا\nبسان شعله بر روی انگر میزنم پیا\nز روی اتشین تخم در پیر دانه خا\nکه من چون سایه افتادم ندیدم اوج اقبال\nولی در کاروان چون کرد میساریم دنا\nنکر نشنیده تمثال طوطی اینیست است\nبهار عمر برنگ است تامل سیند آرا\nکه جیب یک قلم جود تھی از ریشه تا است\n\nتتشیع خواجه حافظ در قند بارکشه\n\nسحر رسید بکوشم زکوشه می صدای بلبل زاری اسیر پیس\nکه ای بنار خرامی چو سرو برلب جو کهی بجای کلی کاه زیر پا سنے\nشوچو غنچه بسامان خویشتن مغرور که هر که چون تو درین باغ داشات ہے\nدلی به نیم نظر از نظر چنان رفتند که هیچ زان عهد یاران نماند جزا\nازان بیان کل اندام دعا شقان تهران قبار غنچه و درد لاله ماند پسنے\nچو این حدیث شنیدم زخویشتن رفتم که است در خور بو سیدن اینچنین د\nوفار کل مطلب ساقیا بیاو بیار دوباره و برن در باده کهن در\nغبار غصه بشواز بیاض سینه من بجام باده صافی و یا بدردد\nبحرف تلخ نسیہ زار خاطر زارم که کل نداشت چنین میل شکر شکئے\nبگیر جام و پیاپی بدست طرزی ده که نیست بر در میخانه رند همچونے\n\nبطرز بیدل در کراچی کشته\n\nرنیس"}
{"book": "adl0208", "page": 556, "text": "برین افتاده بر خود بسان سنگ سبک شوم یارب که این خاشاک را از خویش برچینم\nوجود چون پرده اندازی ز حشمت پرده اندازد نه یعنی روی معنی را که با خود خویشتن بینم\nپریزده بوی خلقی خویش پنهان نمیماند چو بوی مشک در پسدی اگر چون نافه در چینم\nنگارم یک گره انگشت دست شانه بکشاید که من چون تاب پیچیدم کمین زلف پر چینم\nهر صورت که می بینی زخود آئینه پردازد زخود بینی همان با نقش خود آئینه آئینم\nبهارست و از رنگ بو چندان نمی شاید نوجون گل از شکت رنگهای خویش برچینم\nاین انجبر تکتین نقش ساده دارد تو از خبر رو مد امواج خود بر روی خود چینم\nروی برگ گل ستم چو گوهر لنگر اندازد در ان گلشن که سر بزند خر اش رنگ گلچینم\nیک نو غم ز جیب کل بدا مان خار ریزد شبنم میزند گر بار با این دست بر چینم\nکوه اری جهان مرغ دل از دستش نگهداری بدستال دلم افتاد چشمش همچو شاهینم\n\nاز طبع خود در کابل گفت\n\nساقی بگیر ساغر نامی بشیر دار کا مد بچمن گل از باز بهشت در مکار\nتا قد تو بخرامش در باغ شد خرامان بر تیغ کوه خود ساز د کبک کوهسار\nگردیم گل اندام چون غنچه باز آید طالع بود مدد کار باشد ز بخت یار\nدر زیر تیغ مارش از خال آل چه پر در خون طپم چو بسمل از جوشش سفرار\nای بوالهوس منه پا در کوی عشقبازان کاول قدم درین راه شرط است جانسپار\nسعی دوکنش توقم پوشیده روی مطلب باشد رسیدن صید از الفت شکار\nدر باغ سرور تا و چون بندگان ستاد سلطان گل بگلشن دارد و سرسوار\nزار و نزار هستم چون تار چنگ احقر از بسکه در فرافت کردم فغان و زار\nطرزی ز دست گذار جام می دلب یار چون غنچه گشت خندان از باد نو بهار\n\nمن اشعاره"}
{"book": "adl0208", "page": 557, "text": "بیان هیچ دارم هستی معدوم آثارم\nز گلشن گرچه محرومم بخود هستم نسیم طرم\nبکاری آمدم بیکار ماندم از شب غفلت\nز فیض درد قانع گشته‌ام با سرخ زرد خود\nز بس در نفی خود اثبات هستی در نظر دارم\nز باغ نو بهار ناز طرح جلوه می آید\nز فیض سوختنهای تب ناب غم عشقش\nز سر بی نشان طالع نشد آثار امکانم\nببازار جهان است اعتبار آن کهنه کالایم\nدل نازک را هم بار هستی بر نمی دارد\nبسوی کلبه‌ام طرزی بصد انداز می آید\n\nچو بوی گل درین گلشن نیم بر دوش خواندارم\nصنم آن غنچه پر پرده بر طرف دستارم\nچو دست پهلوانان افتاده‌ام از کار بیکارم\nگل زردم ز درد و با مد غم اشک گلنارم\nبعین هستی‌ام در نیستی دارم سرو کارم\nبت زنار بر دوشی نگار جامه گلنارم\nبسان شعله پوشم جامه زر کوب زر تارم\nبزنجیر دوازنت کز خود ماندم در رفتارم\nکه باشد سیه داهی نفع سودم ز اضرارم\nکه دوش طاقت حمال باید تا کشد بارم\nچمن پرورده آغوشی بهار اندوه رخسارم\n\nتتبع حافظ در کابل گفته\n\nدلم سینه پر از خون شد از غم دور\nدرین زمانه که ایام خوشدلی عنقاست\nز دست ساقی گلچهره گر بنوشی می\nبشور مستی مستان مخند ای زاهد\nمرا ز خوردن می کیست تا که منع کند\nچو گل بخند و شادی ز زیر پوست برآ\nچه شد بپای تو در خون طپم که از سر ناز\nشکست شیشه دل ناساز عشرت اوست\nبامید قاسم از بار زندگی طرفه است\n\nکسی مباد گرفتار درد مهجور\nغم از دلت که برد جز شراب انگوری\nشگفته تر شودت طبع از گل سوری\nچگویمت که نخوردی شراب معذوری\nکه من ز چشم تو دارم بدست دستوری\nبسان غنچه کنی تا بکی مستوری\nبکبر می نگری از کمال مغروری\nنگار میکند لم راست طبع نفوری\nمگر که مرگ خلاصم کند ز مزدوری\n\nبحر منسرح"}
{"book": "adl0208", "page": 558, "text": "۵۴۳\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nمیخرامی چوگل از ناز بوقت سحر کاش یابی ز دل سوخته جانان خبر\nبر بناگوش صفا پرور او اشک گهر دانه شبنم نازست بوقت سحر\nانکه محوست دلم در اثر پرتو او از گل و رنگ درین باغ ندیدم اثر\nچند چون شعله گدا رو خس او بام تنی بال پرواز کشاسوی عدم چون شرر\nهمچو گرداب ز خود گوهر نایاب طلب مطلب کوهر مقصود ز سرماغ دگر\nمهلک برد با و حلقه صفت باش مقیم با د هم نیست چنین کوچه و دی در بدر\nدید چون غفلت سرگرمی یاران جفاان چنگی زد بجریبان ببدرید و شرر\nبا همه عالم اضداد بهم متفقند دست و دامان و شکرون پشت شکر\nطرزی متقاع فرج دست کلید بصر است از شکر داری دل روز بلا جو جگر\nبر طرز بیدل در کراچی کفته\nزخم گنجان از نو د بیا و شومی ناز که از گرد شکست دل رسد در گوشم اواز\nبیائی بخودی از کوی مستان در افتادم شکست جام فریاد نی تک شیشه اواز\nز فیض عشق نا پرودام از بخودی بوئی برنگ بوی کل بر روی کلشن میکنم ناز\nز طرز روماغی باده در عشرت زند سازم ولی از درد افسرون ناله بند د برک ساز\nبدل گرد در فت نفس از روی اکاهی طپید نهای دل هم طبو دانند پرواز\nببزم عشق با بخودی دم خورده میکشم اگر از خود روم آهی کن در گوشم اواز\nچه حاجت انکه طفل اشک گوید درد بر دو برای راز دل برداشتم از چشم غماز\nبقصد قتل من بیاب ناز جلوه می اید نگاه غمزه اندازی ادای عشوه پرداز\nگریبان مراچون غنچه رنگین میکند طرز بوی دامن پرور کرده طفل اشک پرواز\nاز طبع خود در قندهار گفته"}
{"book": "adl0208", "page": 559, "text": "۵۴۴\nدر گلستان ببو که بنماید کل خود روی رو\nوصف روی کلرخان با بلبل خوشگوی کو\nفصل کل چون عزم می خوردن کنی با کلرخان\nدر چمن جائی که جوئی برکنار جوی ہو\nغنچه دل میشود خندان چو کل از روی ناز\nدر شام آید سحر چون از کل خوشبوی بو\nدر چمن خواهی که از آزادگان باشی چو سرو\nجای زیر سایه آن قامت دلجوی جو\nاز خطا بکشو دار زلف کر کیرش صبا\nشد زبوی مشک ماثل چون شگوی کو\nتا که جیحون سر شکم رفت در سیلاب غم\nدجله اشکم نباشد کمت از آموی مو\nپیش چشم مردمان اهل علینش مارنیا\nسینه ش گلشن نماید همچو نی بردی رو\nجواب کمال در قندهار گفته\nای رخت مظهر انوار خدا ی\nبرقع از رو بکشا صورت لطفی نما\nدهنت نکته سربسته اسرار خداست\nسخن بهر خدا نکته سربسته کشا\nدر غم عشق رخت طشت من افتاد نام\nبا تو ایمه که نشان داد که بنام بر آ\nبچمن تا که سهمان آمدی ای سرد سہی\nسرو چون سایه بسر پیش تو افتاد زیا\nپیش خم غنچه دهنش برندی میکن\nمصطفا خانه عشق از در میخانه در آ\nتا چو ساغر بنهم لب بلب و جان بدهم\nنمشب بهر روشن در شب بالین کنم\nبدل و دیده و جانست ترا جای عزیز\nتو چو جانی و ترا جای بود در همه جا\nآمدی باز بسیر کل و کابل امروز\nبلبل آسا بسر مرغکلوری بسرا\nرو بروس بیدل در کراچی گفته\nبان کل شبنم دارد خیال بستن دا\nکه رنگ پستی می آورد از بوسه بگل\nز تصویر خیال کرس مست خود کا\nنکه در دیده ام بالد بخود چون مغز بادا\nخیال آن بهار ناز می اید درین گلشن\nچوبوی کل توان رفتن باستقبال کا\nدل از طرز لراحت صد قیامت شور انگیزد\nاکر در کام جان ریز د نمک پرورده دشنا\nبیموز"}
{"book": "adl0208", "page": 560, "text": "خیز ارشک مویئومی گیرم دامن سیدی\nگدا بر بس نخودی ربوی گل فگنده ام دامی\nمن در ان بزم بیرنگی که موج نشه حشش\nدوصدچشم پری خوابانده در هرچشمک جامی\nبافی جلیس خواندم درس اثبات ظهورا\nبذوق هستی مطلق زدم برنیستی کامی\nچرا امکانت امکان خود نشان بی نشان گردو\nدران عالم کدا و باشد که از من میبرد نامی\nمزن دم با نفس در خلوت دل نغمه ریج شد\nزخم بیرون نیاید باده تا دارد رگ خامی\nدلم طرزی بطرف کعبه نایاب خود طرزی\nزسعی بیخود بهای مقامی بندد احرامی\nجواب ظهوری در کابل گفته\nدر آغوش فراغت برده کنجی را شکر خوابی\nفشار در گریبانم مژگان که بر دوش زند بامی\nزیس بیتا ب باد طره پر چین او گشتم\nبسان حلقه گیسو براتش میخورم تابی\nدرین شهد شهید خون چکان کیستم یارب\nکه در خون میکند بازی چو تیغ تیز قصابی\nنمی دارام چمی یارپستانی که من دارم\nدلم را خسته همچون پسته با لعل چو عنابی\nپنهان در نوبهار گریه ام دامان نمیگردنم\nکه خندانست بر اشکم گل شاداب سیرابی\nبجوشق از سرشکبهایم چه میپرسی\nبخود چندان فرو رفتم که سجده میبرم گردابی\nبجوش اضطراب بیقراریهای دیدارم\nبخواب حسرتم آینه سان بردوش سنجابی\nندارد بزم شوقم احتیاج نغمه دیگر\nطپیدنهای دل در بر نباشد کم ز مضرا بی\nبیاای نوبهار حسن کا ندر بزم میخواران\nتماشا دارد امشب بوی گل در سیر مهتابی\nخمش سعی خواب آلود طرزی عذر میخوات\nوگر نه نیست پنهان در جهان مقصود نایابی\nبه طرز بیدل در کراچی گفته\nدر ان گلشن که چون گل غنچه بر بند قبابند\nبدست شاهد مضمون ما رنگ حنا بند\nکر شمشیر بخت دولت اندیشا مد کنجای\nاگر خود را بسان سایه بر بال هما بند\nبپیر کی کند تا شخص همت عشوه پردازی\nزرنک جلوه از آمیزات عکس عصا بندد"}
{"book": "adl0208", "page": 561, "text": "۵۳۰\n\nمحبت چشم بند بهای فسون میکند ظاهر ز رنگ خیرت انفس گشت مستانه\nثبات رنگ هستی بسکه نفخی نیستی دارد برات رنگ بوی کل بکلسن بر هوا ماند\nگر از ان رو در باز و نا که با عصمت طرف گردی بدیدن دست مژگانر از شومی چا خا ماند\nشکوه بار این نشست غبارم آب میسازد که رنگ تهمت هستی او بر دوش ما ماند\nگرانیهای هستی چون برد آه ضعیف من پایی کرد باد و انده دل شبانده\nازین حسرت طراز یها مکر در سر رسد غلطی گره در رنگ امکان چار بندم بر عصا ماند\nاز ین خجلت سر شتنمها سرم از شرم هم گه هردم بر دل خود تهمت نام خدا ماند\nمشوافسرده آهنگ رنگ قانون بیدل بدوش غنچه در اکاشن پر دوش صبا ماند\nتمیز خوب و بد نتوان کنی ای پیحیا سے تو چون آئینہ نهایت حبرا عرض بجانده\nشوی آوینه طرف بنا گوشت بربان طراز چو کو ہر کر بجه شرم خود آب حیا بند\n\nبر درویش بیدل در قندهار گفته\nندارد باغبان در باغ همقد کو شمشاد دپد خط غلامی قامت ر اصعر و ازاد\nبعد از جا نشینی پیش کل چون تک بشیند صبا را کر بقدر وری در ان گلشن کر افتاد\nسخنهای زبان سرمه آلودم که میفهمد به پیش سرمه از بید او چشمش میزنم فریاد\nبحرف تلخ دشمن جان شیرین داد از شید مدار د بیستون مردانه تر مردی ز فرها\nکهی میکر بم از حسرت کهی میخندم از حست شدم دیوانه کویا دیده ام جسم پریزاد\nبحرف تند بد کویر ننیخرم حوش از جا بخند کوه با تمکین سنگین از دهم باد\nبجرم اینکه یکدم با کل سیراب خندیدم چو بلبل عمر با ماندم بدام قید صیاد\nمکن از خاطر اندوه طرزی شکوه بیداد درین دوران عالم کس ندارد خاطر شاد\n\nبر طرز بیدل در کراچی گفته\n\nبجیب نوبهار بیخودی ما کرده ام کردی زبوی کل ز مستانبستی سویم ره آورد\n\nمدامم"}
{"book": "adl0208", "page": 562, "text": "۵۴۷\n\nندانم از چه کلست ریخت رنگ خاک هستی را\nخمارم ناقص و در دید از خود میکند کرد\n\nزسوز شعله عشقش مپرس از رنگ احوالم\nکه چون تبخاله تب بالد بخود از آتش درد\n\nبچشم شوخی انگیزش مژگان نمیکردم\nکه در راه فنا از دور خاکم میکند کرد\n\nزخجلت میکشم تمخم دم سردی کند انجم\nبخود چون ژاله ام افسردابی ناله میسرد\n\nفلک از فسون افتد که انگیرد چو فرها د\nز مد صدا دور دوران تا چو مجنون اور دارد\n\nمغانم ناله ام درد و لم آه جگر سوز م\nهزار و عشق بیچون من بخاطر درد میپرورد\n\nبدست ابرویش با مطلع خورشید هم پهلو\nکه از دیوان حسن او نوایسی میت شد فرد\n\nبکاریه روزی زجوهر بیصفا کردم\nکه ائینه دل تا میفتد عکس میپدرد\n\nباری هم شق پوشش خواهیم دو عالم\nندار تخته نزد وفایم نقش اوردی\n\nزخار حیا کل کردن مژگان بی پروا\nدماند از شکست رنگ خجلت چهره زرد\n\nزین گردان بان یک مدعا حاصل نشد طرزی\nنکرد هیچکس محتاج یارب پیش نامرد\n\nمطلق بیدل در کابل گفته\n\nاگر مطربی گر بر لب رسد حام می نابی\nبسر غلطم چوچشم مست خوبان زیر میجرا\n\nبباد زلف پر تابش نوا خوانم چو قمر\nبیان سوی آتشین برخود میخورم تابی\n\nزجوش بیقرار بهار بس حیران و بیدارم\nچو شخص عکس در خوابم ربدی در شش بابی\n\nگبار حال نایم نگرد آن شوخ بی پروا\nکه مژگان از تغافل گشت در چشمم رگ خوابی\n\nبگوش حسرت آب در گوش صدف آسنا\nشود چون استخوانم در کلو هر قطره را\n\nبرودوش قضایش به پیش عکس دی او\nنو گوئی یک چمن بنا دی شکفته در دیوتا بی\n\nدل از دست سر زلفش نه بیند روی آزاد\nکه در هر شت زلفش شصت و پنجاهست قلا\n\nچو خوش صیدی بود یارب بفرمانگاه شوقا\nکه خون بسلم شد و منار بدست قصابی\n\nپریشان کردی ابرو داری بیا طرزی\nببزم می پرستان شو که دارد عالمی ناب"}
{"book": "adl0208", "page": 563, "text": "٥٣٨\nبر روش بیدل در کراچی گفته\nدل از برق تجلی مشربی مستح صبا گوے\nچو گرداب کهر در موج آید ور زند جوے\nدلم از جلوۂ طرز خرام بی نشان جنتی\nچوسبحه انار بر هستی خود واکر و ابھوے\nلب خامش بساحل چون تواند کرد آرامم\nدل از موج صفا چون بحر از خود میزند جویے\nچوچنگ از ہر رگمہ آہنگ قانون نواخیزد\nکہ بر دل میزند مضراب فتان بہا ہویے\nبچندین جلوہ آئینۂ ظاہر رنگ امکان شد\nبرای چشم بیدروان رخ نجاست بر رویے\nبسی خون جگر با خورد حسرت آب شد آخر\nبصد سعی و صفا آویخت خود را برین کوے\nکف خون جگر سر جوش سر بر روز لبهایم\nچوساغر با بخاطر میرسانم لعل خابوے\nز بس از خود فراموشم بیادم گم فراموشش\nببخاطر میرسم بیگاه چون حرف در ابهویے\nکو یا ہم بقسم تفاتی کرده حسن او\nکه می آرد بسر گوشی خط و کاکل سرو کویے\nدلم از بار هستی سر کرانی میکند طرز\nباغوش سبکساری بید ر دم بگردویے\nدر جواب غزل ہندی در کابل گفته\nبرودل زلف کرہ گیر خدا کرے\nگشت دیوانه بزنجیر خدا کرے\nغمزہ چشم کمان دار تو از بشردنا\nکرده دل را هدف تیر خدا کرے\nپیش چشمت دل غمزده ام پیچ پر\nشد شکار دہن شیر خدا کرے\nتاکہ پر خون نشود نوک دم شمشیرت\nکشت خون بارہ شمشیر خدا کرے\nتا کرالالہ صفت باز بخون غوطه دہی\nامدی دست بشمشیر خدا کرے\nای غزالان خطائی او بیھا مکنید\nتیغ شاہم زده بر شیر خدا کرے\nپادشاهی که زلشگر کش روم و فرنگ\nہت چون شیر و نخجیر خدا کرے\nپیش تصویر تو آئینه پرستان فرنگ\nشده چون کرده تصویر خدا کرے\nمردی نیست که بر قلب ضعیفان تازد\nانکه زد شیر بشیر خدا کرے"}
{"book": "adl0208", "page": 564, "text": "توبه از جرم کنم لیک بت سرکش من\nکند عفو ز تقصیر تجاوز کرسی\nگر عبث کز نبود طبع مرنجان از من\nتا که ایما ن شوی د لکه تجاوز کرسی\nدر پسندت نبود هم ببر حضرت شاه\nکه گریزم ز تو چون تیر تجاوز کرسی\nورنه طرزی ز خطا هم بخطا باز امد\nعفو تقصیر کن ای شیر تجاوز کرسی\nجواب میان خورشید احمد در کابل گفته\nمدت کز خان ای ضل نمیدانم که چونی\nکه خوبا نیت تسکین دل خوار یکخطرا چونی\nزبس بی پرده افتاده است حسن محرم الویت\nدرون پرده جا دارد تو میگویی که چونی\nبصحرای غم عشقش اگر هشیار یا زار\nببازار خرد مندی به عقل است این چونی\nشب وصلش خیال بوسه کرد در دل بباد آرد\nبنا گوشش چو سوسن از لطافت میتگلو چونی\nبمردم وصل سوی او اشارت کردم آری\nچو نیلم طرف رخسار چوماه تس میکلو چونی\nزلف تابدار است اینکه سرمیاید بپای او\nدومار عنبرین است یا که از سردی نگلو چونی\nنمیدانم چه استغناست برگرد سرت بادم\nچو بسمل کز بخون غلطم مپرس که چونی\nنباشد رهبری در کار ما را در سراغ او\nکه بوی کل بگلش بیلانزار میمو چونی\nچه نسبت با کل روی تو دارد غنچه رنگین\nبلطف و ناز کی صدره ز برگ کل فز و چونی\nبوجای غوس اینتی بهیچت کس نمیگیرد\nتپم گرچون فلاطون مار بسطو ذو رقو چونی\nبناگاه با حق کوه جان کوه کن گرد\nز خجلت تیشه را بر سرش به زانز و نکلو چونی\nمرد دش بیدل در کراچی گفته\nبسکه چون شمع روم گرم براه هوسے\nگرد این قافله خیزد ز غبار نفسے\nغیر از قافله رفتن زل نیست مرا\nاز و ردن نشنوم لیک صدای جرسی\nخاطر د شده کان از دو جهان ازادست\nاین جهانست غباری ز آن کم کسی\nبی نشان جلوه حسن تو در ائینه ها\nسایه هیچ نقاست ببال مگسی"}
{"book": "adl0208", "page": 565, "text": "۵۵۰\nناکسان بسکه درین دهر هجوم آوردند\nهر قدر پیش دویدم ندیدم کسی\nآتش هستی موهوم چو شمعم در داد\nسپر و وزان طلبم شعله دود نفسی\nشهر حسن تو در هستی من آتش زد\nشعله پوش رنگ حنا بست بکفی\nتماشای هوای چمن آزادی\nمیرنم سبز صد پاره بجاک قفسی\nچون جگر چاک بهر کوه و بیابان مدو\nمحل در و فتاد است بدست عسی\nطرزی با این دل وارسته و طبع آزاد\nبگذر از صحبت این مشت خس و بوالهوسی\n\nقطعه تاریخ تولد عبدالهادی جان پسر محمد انور خان\nکه بعد از اتمام غزلیات در شام شرف نگارش درینجا\nشد\nنکته خوانی مرا آمد بیاد\nدر طریق الفت و راه وداد\nآن بود تاریخ نوردیده ام\nعبدالهادی شمع ایوان شاد\nفی البدیهه گفت در تاریخ او\nاین دل آگه دل خوش اعتقاد\nگفت آن بدر منیر انورم\nدر سه شنبه آخر شعبان بزاد\nدال دولت را چو کردم فزون\nتا شود قدرش فزون قدرش زیاد\nگفت طرزی پس بگو تاریخ او\nعبدالهادی بامت راه سداد\nخالق انس و جن و دیو و پری\nطول عمر و وسعت رزقش دهاد\nآن نهال نورس شمشاد قد\nدر میان سروران چون سر و باد\n\nرباعیات طرزی صاحب\nای"}
{"book": "adl0208", "page": 566, "text": "۵۵۱\nرباعی\nای صنع تو از جمله اشیا پیدا ظاهر ز تو شد جهان و هم مافیها\nافعال تو عین حکمت و مصلحت است در مصلحتت چون و چرا نیست روا\n\nرباعی\nیارب بگشای عقده کار مرا کم کن غم بیشمار بسیار مرا\nاز دیدن رخسار جهان افروزش روشن چو سحر ساز شب تار مرا\n\nرباعی\nاز نور رسول هر دو عالم پیدا وز نام خوشش سپهر گردان برپا\nدر شان علا او چه گویم طینت با نام خدا نوشته نامش یکجا\n\nرباعی\nای دلبر زرد پوش با ناز و ادا چون شاخ گل زرد شدی با هم خدا\nنی نی که بروی صفحه استاد ازل شکل الفی نوشته با آب طلا\n\nرباعی\nمحتسب بهر خدا تاکی بریزی باده را چند بی زینت کنی زلف بتان ساده را\nدر درون پرده خم از بیم محتسب دختر رز در سحر بنهاد طفل زاده را\n\nرباعی\nطرز کی چه روی بر در هر شاه و گدا گر ائینه گردند بکس رخ منما\nگنجار تو گر راست چو کردار تو نیست این خانه خالی برخ کس مکشا\n\nرباعی\nضعف بصری که هست در دیده مرا بی دیده عینک نشود روی نما\nبا عینک گر چه دیده‌ات عادت دارد از دیده خود گذار بر دیده ما"}
{"book": "adl0208", "page": 567, "text": "٥٥٢\nرباعی\nای طرۀ مشکین تو سر تا سر تاب زلفت ز من دلشده بس چین ها تاب\nتبخاله شود ز نازکی لعل لبت بوسیدن آن لب ار به بینم در خواب\nرباعی\nای آنکه قدم رنجه نمودی بصواب بر دیدهٔ پر ز خواب طرزی تر خواب\nچون روی تو دید بخت بیدارم گفت خورشید برآمده است برخیز زخواب\nرباعی\nبا دل بتو نزد آشنائی در باخت غیر از تو هر آنچه دید درویش انداخت\nدر راه محبت تو دیدیم بسی هرکس که ترا شناخت کس را نشناخت\nرباعی\nای چشم تو شوخ و کشته زان چشم مردم دی زلف کجت چو خاطرم مجمل گشت\nمسیحاست بمن لب تو عهدی ببند با بسته به پیش چشمت ابروت شکست\nرباعی\nبر روی تو جان چو زلف اندر تابست در سینه دلم چو ماهی بی آبست\nبر شعلهٔ عارضت کبابست دلم وز دود خط تو دیده ام پر آبست\nرباعی\nای ذات تو ماسواست از نور صفات از جنس و عرض بود جدا جوهر ذات\nذاتت ز جهت ز هر طرف بیرونست هر چند طرف بود ز اطراف جهات\nرباعی\nای نام خوشت محمّد و محمود است در معنی احمد دو جهان مقصود است\nچون اصل مسمای اسم ذاتست ذات تو ازان وجود هر موجود است\nدرهای"}
{"book": "adl0208", "page": 568, "text": "۵۵۳\n\nرباعی\nدریای رسول ابر نیسان فیض است\nمہر شبنم او جهان جهان فیض است\nهر قطره او ز نسیم ابر رحمت\nپر نم یم آب ناو دان فیض است\nرباعی\nدی قامت خود بجلوا چون سرو آراست\nگفتا که نقد توان قیامت آراست\nگفتم که بخر باو همتای قد تو\nچون سایه نمیتواند از جا بر خاست\nرباعی\nاین بوته گل که در چمن جلوه نماست\nنسرین و سمن گفت که رعنا زیبات\nطرزی بنوا گفت نه رعنا زیبات\nطاؤس زیستی بچمن بال کشاست\nرباعی\nای چشم تو برده دل ز هشیار و مست\nوی روی تو بیکجان عمل آورده بدست\nتا چند بشعله فراقت سوزم\nگفتا در آتش من ای عاشق مست\nرباعی\nمیلم به بسوی باده رنگین است\nمی خوردن تلخ نه مرا آئین است\nبوسی زلبت بده که گویم مستی\nنوشیدن لعل تو می شیرین است\nرباعی\nالفت که بطرز الفتش مانی نیست\nصیادی خاطرش بآسانی نیست\nدر کار محبت و وفا و الفت\nبا طرزی خود چنانکه میدانی نیست\nرباعی\nگفتم ای که از چه روزت زرد است\nنالید و چه درد چهرہ ات پر گرد است\nگفتا که رخ چو سیب چون نار یکی\nرخ زرد و بچهره گرد و دل پر درد است"}
{"book": "adl0208", "page": 569, "text": "۵۵۴\nرباعی\nهر کس که ز دست ساغر ماده بهشت\nشد لایق دوزخ و نه در خور بهشت\nهر چند نظر بچشم بینش کردم\nفرقی نبود در کعبه و دیر و کنشت\nرباعی\nای قد تو با قیامت هم آغوشت\nبالای بلند تو بلای هوشت\nاین جامه گلنار ترا بر دوش است\nیا قد تو همچو شعله اتش پوش است\nرباعی\nاندر چمن چو بچه بلبل است\nکز شوق دل هزار بود ناله دست\nاستاده پیاده سبزه و سرو و چنار\nبر تخت چمن گل سواره آمده است\nرباعی\nگل بر سر تخت شاخ از ناز نشست\nسنبل سر خویش از ناز شکست\nتا حسن جمال باغ بالا گیرد\nگل را بفسون بهار بر شاخ به بست\nرباعی\nهر دل که ز چشم اهل دل افتاد است\nبار دگرش بآب و گل افتادست\nچون شیشه باده بشکند بر سر خود\nهر کس که ز کنج طاق نل افتادست\nرباعی\nدامان چمن ز عکس گل گلگونت\nزان وصف گل و غنچه ز حد بیرونت\nدر سیر چمن زخون گل پای بهار\nچون غنچه غنچهای گل پر خونست\nرباعی\nحسن تو بچمن رنگ زبندست\nبر شاخ ز غنچه جام گلرنگ ز دست\nاین غنچه غنچهاست بر عارض گل\nیا دست تو در دامن چاک زبست\nبلخ"}
{"book": "adl0208", "page": 570, "text": "رباعی\nطبع تو شگفته چون برخ گلزار است کلک تو بهار ابر گوهر بار است\nشیرین سخنی تو خسرو لب است فکر تو ازان طلای دست افشار است\nرباعی\nآنرا که خیال باید و بدن هوس است در چشم تو کر خاشاک پیشتر بکس است\nارزانکه نشان بی نشانی نبود کیرم همه عنقاست به چشم مگس است\nرباعی\nاز این سخنم جهانیان آگاه است یعنی که شهنشاه چو ظل الله است\nانوار جبین تو چو دیدم گفتم شابهم بخدا که نور الا الله است\nرباعی\nاوصاف کمال تو زحد بیرونست کم قطره به پیش طبع تو جیحونست\nاز رشک معانی گل رنگینت چون غنچه دل سخن طرازان خونست\nرباعی\nای خط غبار تو چو یاقوت تر است الفاظ تو چون دل صدف پرگهر است\nاین معنی روشن و خط تست بهم یا ماه دو هفته بر فلک جلوه گر است\nرباعی\nدر مدح علی ز طرزی این نکته شنو کان پیر شجاعش عجب تقریر است\nدر مرقد او چو تیغ دیدم گفتم آن شیر بود علی که با شمشیر است\nرباعی\nمیروی تو سیر باغ و گلزار عبث بی بوی تو مشک چین و تاتار عبث\nبی وصف لب لعل و در دندانت تعریف دُرّ و لؤلؤ شهوار عبث"}
{"book": "adl0208", "page": 571, "text": "۵۵۶\nرباعی\nاز راحت و محنت اندرین دهر سپنج\nگر عارف عاقلی مشو شاد و مرنج\nزیرا که درین زمانه پر غم و رنج\nبی مار گزیده کی بدست افتد گنج\nرباعی\nای عشق تو کرده عقل در صبرم تاراج\nروی تو گرفته از مه چارده باج\nبی یاد تو طرازی نخورد آب چو نیشکر\nبی مانتخوری تو سینه کبک دوراج\nرباعی\nای چیده گل امید از گلشن صبح\nبرخیز در بچین خوشه از خرمن صبح\nنومید مشو که ما از شب قدر است\nباشد شب تیره دایم آبستن صبح\nرباعی\nگفتی که ره تو به وسیع است فراخ\nزین مژده چو مرغ صبحم شاخ بشاخ\nچون عفو تو ضامن گناهم باشد\nپس من بکنم چرا تبسم گستاخ\nرباعی\nبر خاک مدینه هر که روی سایم\nگر جبهه او شمر شود میشاید\nاز شوق مدینه هر که از خویش رود\nبا قافله فیض روان می آید\nرباعی\nبا یاد تو هر کسی که دمساز شود\nبا یار و عزیز خویش ناساز شود\nهر کس که ببال شوق سوی تو پرد\nگر خود مگس و پشه بود باز شود\nرباعی\nچون ذکر ترا شب دل آغاز کند\nبا باد سحر مرغ قدس پرواز کند\nهر عقده غنچه را چو گل وقت سحر\nدانسته و آهسته بلب باز کند\nباعثی"}
{"book": "adl0208", "page": 572, "text": "رباعی\nباعشق تو هر کرا سر و کار بود\nاز هستی خود همیشه بیزار بود\nهرکس که سری بیتر عشق کشید\nباید که چو منصور سردار بود\n\nرباعی\nایبا رخ تو هر که بیبتاب بود\nچون شبنم گل مدام بیخواب بود\nغساق شد م روی تو چو شمع\nمیسوزد و لیک غرق در آب بود\n\nرباعی\nچون با رخ تو در دل ریش آمد\nیک نمره دل من نفس پیش آمد\nرو که تو بهر طرف بهر نثار\nسلطان و فقیر و شاه و درویش آمد\n\nرباعی\nرخسار تو اتش است زلفین تو دود\nیا بیضه خورشید پر زاغ ربود\nنی نی که رخ ماه توان زلف سیاه\nصبحی ست که در مقابل شام نمود\n\nرباعی\nصوفی که زکر هر سحر میجنبد\nخزنبک به بد زبان نی میزد\nخون دل صد یتیم نوشد چون\nدر نغمه تار و باده می پرسیزد\n\nرباعی\nفکر دهنت چو غنچه خاموشم کرد\nیاد نگه چشم تو مدهوشم کرد\nذکر لب تو مرا چو یا قوت گداخت\nابروی کج تو حلقه در گوشم کرد\n\nرباعی\nنارنج اگرچه بوی دلبر دارد\nبر چهره ز دست دوست جوهر دارد\nصفرای فراق را چنان بردار و\nکو خود ز فراق رنگ اصفر دارد"}
{"book": "adl0208", "page": 573, "text": "۵۵۸\n\nرباعی\nاز می چو بعارضت عرق پیدا شد\nدر دیده سرشک سرخ من صهبا شد\nاز عکس زمرد خط و لعل لبت\nساقی قدح نشاط ما مینا شد\n\nرباعی\nبا رنج بمن نسبت جانی دارد\nوز غنچه فشرده من نشانی دارد\nمیبویم و با خود این سخن میگویم\nکین بوی خوش از دست فلانی دارد\n\nرباعی\nدر خاطر من چو یاد جانان گذرد\nاشک مژه ام بجیب دامان گذرد\nشمشیر محبت جگر چاک کند\nتیر مژه ات ز جوهر جان گذرد\n\nرباعی\nآن زلف رسا چو پا بگره آل زند\nهمراه بم گره بت را تال زند\nتا جای نشان بوسه خالی باشد\nمشاطه بگو که لبت خال زند\n\nرباعی\nبا رنج بمن ز وصلت امید چور سید\nرنج از دل ما برد و دعا ما بخشید\nبا رنج ترا سزد که خوانم با رنج\nزیرا که بوصل جاودان داد نوید\n\nرباعی\nچون در دلم آن دو لعل رنگین گذرد\nفرهاد صفت ز جان شیرین گذرد\nاشک مژه ام ز گاه ماهی گذرد\nاو دل بمن ز ماه و پروین گذرد\n\nرباعی\nتا دیده من بخط خوب تو بدید\nگفتا که خطی چنین کسی خوش نکشید\nجان گفت زمرد یک کنم نقطه او\nاز ذوق دو دیده ام گریبان بدرید\n\nاول"}
{"book": "adl0208", "page": 574, "text": "رباعی\nاول چو صبا باغ نظاره کند تنگی دهان غنچه را چاره کند\nببیند چو به تنگی دهان او نیست گیرد بهم درامد را در پاره کند\nرباعی\nخط برلب لعل آن پری روی نمود یا از لب همچو آتشش خاسته دود\nنی نی ز نزاکت آن لب لعل بدار از سایه بوسه خیال است کبود\nرباعی\nهرکس که بفقر آشنائی دارد رخساره تر از اشک حنائی دارد\nوان دل که بدیده روشنائی در قدم یار نمائی دارد\nرباعی\nهر دیده دل که از تو بینا نشود واقف ز شرار طور سینا نشود\nدر راه جنون که عاقلان بیخبرند هیچون تو کسی عاقل و دانا نشود\nرباعی\nبروی تو سحر چمن میخندد گلها برخمت بصد دهن میخندد\nاز آمدنت گوشه بدست چمن بالیده بخود گل و سمن میخندد\nرباعی\nبا چشم تو هر که جام دست زند با رتبه هست و نیست یکدست زند\nاز ذلت ذل نفس آزاد شود هر کس که بذیل دامنت دست زند\nرباعی\nانر بخدا ناز جوان زین نهاد در حقه زین ز عارضش شعله فتاد\nجان کاست هلال تا که چوگان تو دید خورشید چو گوی سر بپاتو نهاد"}
{"book": "adl0208", "page": 575, "text": "رباعی\nبر توسن نازت هر که ای شاه بدید\nبر روی تو فاتحه ز اخلاص دمید\nاز شعشعه سنان عالمگیرت\nرنگ از رخ خورشید جهانتاب پرید\n\nرباعی\nشاها ز سر لطف بپرس بیمار ند\nطرز ی کرم که قابل لطف بدید\nزین شوق دلم بسینه هراس جنبان\nزودت به هزار جا چو ترکان بدوید\n\nرباعی\nنوروز شد و بخند و کل لب بکشود\nدر لطف بهار حسن گلزار فزود\nاین شکل شکوفه در نظر می آید\nیا انکه زنخ نور پروین نمود\n\nرباعی\nدرد اده صبا سبزه ز جا میخیزد\nنکهت بگریبان نسیم آویزد\nاز شرم کل رخ تو بر طرف چمن\nاز شاخ شکوفه چون عرق میریزد\n\nرباعی\nاز شوق بهار کل بگلشن خندد\nبر شاخ کل شکوفه روشن خندد\nتا باد خبر ز حرف عیشش نشود\nنسرین بسمن بزیر دامن خندد\n\nرباعی\nبر تسعیف بهار کل بگلزار آمد\nمرغ چمن از شوق بگفتار آمد\nتا شاهده نو بهار بیند رخ خویش\nهر برگ کل آئینه دیدار آمد\n\nرباعی\nهر که چون زلف زر دی تو جلائی دارد\nفکر سودا بر سرش رو بر سائی دارد\nنسبت سلسله زلف تو می جنبانند\nمشک و شاک رگ ما در بخطائی دارد\n\nابو بکرا"}
{"book": "adl0208", "page": 576, "text": "رباعی\nاز بحر گہر گرچہ برون می آید\nدر قدر ز اصل خود فزون میآید\nدر دانه طبع من ز روی عزت\nدر بحر کف شاه درون می آید\nرباعی\nشمشیر تو باج از شهان میخواهد\nہم از درت افسران نشان میخواهد\nغازی بدر از خجالت اسناد پڑی\nاز لطف تو سرخط امان میخواهد\nرباعی\nتفنگ شاه کہ کبک کار بیصد ا کند\nبچشم مور سرموی را خطا نکند\nزبان ماشه بگوش تفنگ گفت بینی\nکہ حق صید چو شیر قضا قضا نکند\nرباعی\nدر باغ سلیمان صبا تازه رسید\nدر مقدم او شگوفہ بر خود بالید\nاین آب بصحن باغ کرد روان\nیا در ره بلقیس گل آئینہ کشید\nرباعی\nدی شاخ یکی ز دست دلدار رسید\nکز خجلت او ز روی گل آب چکید\nبهزاد چو باریکی تحریرش دید\nچون خامه اموش رم بر خود پیچید\nرباعی\nای لعل تو شکرین و گفتار لذیذ\nرخسار تو دلنشین و اطوار لذیذ\nجو رو ستم و قہر و عتاب از طرفت\nباشد بمن ای نگار هر جار لذیذ\nرباعی\nدر مدح تو ای علی سہی شیر شکار\nمضمون نوی کنم بپای تو نثار\nهرچند که بک عدد جدا از پنجه است\nذاتت زده و پنج و چهار است شمار"}
{"book": "adl0208", "page": 577, "text": "۵۶۲\n\nرباعی\nاز بسکه شدم بدام عشق تو اسیر\nشمشیر ز چنگ تو جدا خواهد شد\n\nجز مدح تو یکحرف نباید بقلم\nگر شیر برون شود ز لفظ شمشیر\n\nرباعی\nای از تو بنای هستیم زیر و زبر\nدر کوی تو از بس سرو جان افتاد\n\nناکی بدلم زنی ز نوک مژگان خنجر\nجان بر سر جان فتاده سر بر سر سر\n\nرباعی\nاز بهر تماشای تو ای لاله عذار\nزان دیده من بنظر می نگذارد\n\nچون آئینه شد بحیرتم دیده دو چار\nتا دیده من بدیدنت گردد چار\n\nرباعی\nدیدم بچمن شگوفه در دست بهار\nبلبل باشار ه گفت کای طره ی مست\n\nیک گل بمیان پنج غنچه بکنار\nگلهای معانی بسرش ریز نثار\n\nرباعی\nرنگینی گلشن است مضمون بهار\nنی نی که سجلۂ چمن دایۂ ابر\n\nشد باغ ز روی غنچه مفتون بهار\nبسته کف گل خضاب از خون بهار\n\nرباعی\nخندید چمن ز ناز بر روی بهار\nاین پنجه غنچه هاست بر چهرۀ گل\n\nگل تحفه ارژنگ گرفته بکنار\nیا دست نگارین بود در وی بهار\n\nرباعی\nای چشم تو در ربودن جان کرم انگیز\nباز آی که هست که در فراق تو مرا\n\nمژگان تو خونریزتر از صد چنگیز\nهر دم خسرو هر زمان رستم تیز\n\nروز"}
{"book": "adl0208", "page": 578, "text": "۵۲۳\nرباعی\nرویتو چو عید و روز نوروز نیاز\nشام تو بعیش چون شب قدر در از\nاز اتش رشک صبح و شام تو مدام\nچون رشته شمع باد در سوز و گداز\nرباعی\nای تیغ کجت چو تیر بخت ترتیز\nدشمن نتواند که کند با تو ستیز\nتو مهری و دشمن تو چون سایه بود\nاز مهر همیشه سایه باشد بگریز\nرباعی\nاز بسکه مرا هست بصیاد هوس\nگردید چو آشیانه ام کنج قفس\nدر راه غم تو بسکه شیون کردم\nشد چاک دلم ز ناله ماند جرس\nرباعی\nطری زغمش فغان مکن همچو جرس\nگل را چه غم اینکه هست بلبل بقفس\nروزان کنم ناله ز بیداد رقیب\nشبا بدش نیایم از بیم عسس\nرباعی\nدوشم زسروش هاتف آمد در گوش\nکای رند خراباتی مست مدهوش\nنومید مباش از کرم و رحمت حق\nدر عیب کسان مکش می پوش بخوش\nرباعی\nای در حرم قرب خدا خاص الخاص\nوی روی توام قبله و کوی تو مناص\nگیسوی تو بر گردن جان بسته کمند\nابروی تو برده دل ز سعد وقاص\nرباعی\nاز دیدن گل مراست روی تو غرض\nوز رفتن گلشن است کوی تو غرض\nاز رایحه عبیر و بوی عنبر\nگیسوی تو مطلب است بوی تو غرض"}
{"book": "adl0208", "page": 579, "text": "۵۶۴\nرباعی\nتا کرد عذار مه برآورد می خط\nاز شرم تو مه ز هاله درفت اندر خط\nخط تو ز خال زینت دیگر یافت\nآری همه جاست زینت خط از نقط\nرباعی\nبی ماه رخت ز لاله و باغ چه حظ\nبی سرو قدت ز سبزه و راغ چه حظ\nگر بسته دیدن گل و لاله روم\nاز دیدن لاله ام بجز داغ چه حظ\nرباعی\nاز شوق رخ تو با دل سوزان شمع\nاستاده بپا تمام شب گریان شمع\nپروانه صفت پیش جمالت سوزد\nتا کشته شود ز جمع جانبازان شمع\nرباعی\nگر بسته کنم سیر گل و گلشن و راغ\nاز دیدن گل شود دل و جانم داغ\nگفتی که بدوریم صبوری بگزین\nکو صبر و چه طاقت کجا دل چه دماغ\nرباعی\nرفتم بچمن ز بهر تفریح دماغ\nدیدم کف لاله پر از باده ایاغ\nگفتم که چرا شکوفه استاده سوار\nگفتا که گل پیاده دارد سر باغ\nرباعی\nشد کوهستان و زمین شده پر برف\nدامن صحراست چون دریای ژرف\nاز طریفی گفت طرزی این سخن\nبرف ما باد بر و لسر بکف\nرباعی\nبا دوست که نقد عمر کردیم تلف\nاز دست عبث فتاد چون نقطه بحرف\nآید عوض دوست بدستم لیکن\nناید عوض عمر گرانمایه بکف\nای"}
{"book": "adl0208", "page": 580, "text": "رباعی\nای آگر دلت بنور مطلق شده غرق نقش قدم تو سپهر اخضر رزرق\nخورشید گری چرا بشام مغرب رفتی و طلوع کردی از جانب شرق\nرباعی\nای روی تو برده ز گل و لاله سبق گیسوی تو بر گردن جان بسته ونق\nباز آئی که بیمار غم عشق ترا جز نصفی بتن نمانده است رمق\nرباعی\nاز جور و جفای این سپهر ابلق در خون جگر غرق شدم بسچو شفق\nچون شیشه مدام گریه دارم بگو کر خون بگریم بس چو شیشه دارم حق\nرباعی\nزو باده پریر رنج ز در بر کل چاک وی مغز نسیم نرگس افتاد بخاک\nسوسن زاد آب تیغ الماس امروز فریادست عقیق لاله خود آتشناک\nرباعی\nچون است غم زندگیت پیش از مرگ زین عم چه حاصل وجه تشویش از مرگ\nعمری که نه مرک محنتش بیشتر است زان مرگ به است زان میندیش از مرگ\nرباعی\nاز روی تو آب رفته از چهره گل و ز موی تو پیچ و تاب دارد سنبل\nگردی دل افروز تو ببیند در باغ دیگر نکند بهر گل افغان بلبل\nرباعی\nچشمان تو نرگس ست و رخسار تو گل گفتار تو شکرین دلبهای تو مل\nخفت چو بنفشه بر رخ لاله بود زلفین تو بر عذار نسرین سنبل"}
{"book": "adl0208", "page": 581, "text": "۵۶۶\nرباعی\nسیب است که از شاخ نمود استگال\nیا آتش طور شعله زد بهرنمال\nمی دانی که ز زیر برقع سبز نمود\nسیب رخ نگار یا غنچه ولال\nرباعی\nبر عارض تو زلف چو بر گل سنبل\nبر روی تو زنگ پس چو در سازمل\nدر چشم تو ناز همچو مستی بشراب\nدر لعل تو خنده چون نباتش بقفل\nرباعی\nما باده ز خوناب جگر مینوشیم\nور فصل بد خلق نظر میپوشیم\nدر بزم حریفان سخن فهم مدام\nدر گوشه نشسته و همه تن گوشیم\nرباعی\nرفتم چو بطوف مرقد پاک رسولص\nآیات صفا بر دل من کرد نزول\nآثار محبت جمالش چون جان\nدر رگ رگ مغز جان من کرد طول\nرباعی\nتا عشق تو در دلم ننهاد است قدم\nنه واقف هستم نه دانای عدم\nدر راه فنا بشوق دیدار رخت\nهر دو دو قدم پیش گذارم ز عدم\nرباعی\nساقی بلب زخم دل ار روی کرم\nاز چشمه چشم شیشه نه مرهم\nمیناچه بگوش جام گفتا دوش\nکز خنده لب جام بیابد بر سم\nرباعی\nدر سینه دلی بسان صهبا دارم\nدر دیده سرشک بسان مینا دارم\nچون شیشه بخون تپید نم ساغر وار\nبوس لب تو ز بس تمنا دارم\nبازآ"}
{"book": "adl0208", "page": 582, "text": "۵۴۷\nرباعی\nبازم که ز هجران رخت میمیرم در شوق تو همچو شمع در میگیرم\nافسوس که بگذار چون آئیات تا شیر نرد آه بی تاثیرم\nرباعی\nشب بهر تو زبشکه دیدم آه زدم بر قافله صبح سحر راه زدم\nصد تاب شکن چو زلف بر خوددم تا حلقه چو هاله بر سر ماه زدم\nرباعی\nدیشب زکفش شراب گلرنگ زدم بس سنگ شیشه بر سنگ زدم\nامروز ز شور بدمستی و دوش پای سرتاج و تخت اورنگ زدم\nرباعی\nدر عشق تو بسکه دیده پر خون کردم چون غنچه بگلشن عذار کلگون کردم\nر سینه صد پاره بخم پرور خود جز عشق تو هر چه بود بیرون کردم\nرباعی\nیا رب برسان مرا به پیش یارم کز دوری یار خویش در آزارم\nاندوه و یار بود و آمد غم یار زین بار هزار بار افزون شد بارم\nرباعی\nمحراب دو ابروی بلندت خوانم در گردن عاشقان کمندت خوانم\nکنج سر سینه ای دلم هست که سر بر خاک ره سم سمندت مالم\nرباعی\nای جان بدر زلف مشکسای تو هم وی دلبر من بخاکپای تو قسم\nگرفت تو غنچه دل پر گره است جانا بعذار دلگشای تو قسم"}
{"book": "adl0208", "page": 583, "text": "دی در خم آن زلف نرند افتادم\nاز بسکه شکن داشت به بند افتادم\nگفتم که چرا شکسته ای سرزلف\nگفتا که ز بالای بلند افتادم\n\nاز درد و غم شباب غمدیده شدم\nاز پیری و ضعف پاک نادیده شدم\nآخر زکمال لطفت ای مردم چشم\nوزحسرت سنگ تو دو چار با دیده شدم\n\nای آنکه بجان و دل عزیزت دارم\nکی حکم غم تو بستیغ بیکارم\nاز بسکه رعایت مزاج تو کنم\nگفتن نتوانم آنچه در دل دارم\n\nناحق ترا بسینه مهمان دارم\nوز لخت جگر کباب بریان دارم\nاز آتش عشق بسکه دل داغ شده است\nدر سینه ز داغ نو چراغان دارم\n\nاز ناز غم تو سینه بریان دارم\nوز دوری تو دو چشم گریان دارم\nبر سفره پاره جگر میسوزم\nبر آب روان طرح چراغان دارم\n\nدر هجر تو هر زمان بجان میلرزم\nاز بس غم تو من بجان میلرزم\nاز بسکه مزاج نازک است لطیف\nبر طبع چو شیشه ات بجان میلرزم\n\nبیا همت که ماهم یار کردیم\nنکرد یار چون پر کار کردیم\nبیادش انقدر از خود بر آئیم\nکه آخر یک سراپا یار کردیم\n\nبیا همت"}
{"book": "adl0208", "page": 584, "text": "بیا ایدل که جهت یار سازیم برای جستجویش اسب تازیم\nبکف یا گوهر وصلش بیاریم و یا از دست نقد جان ببازیم\nبیا ایدل زیا د عبر کردیم گرد یار خود بی سیر کردیم\nرخش در کعبه و مسجد بدیدم بیا تا از گشت و دیر گردیم\nهر کس که بروضه نبی سود جبین بر نام شهان حکم کند همچو نگین\nغیر از در فاطمه بروضه پاک رسول نگذرد بنود بازگش چشم و ببین\nرباعی\nگر خاک مدینه خود کشی چشم روشن گل کل شکند دل تو مانند چمن\nاز هر کف خاک او حیان سیدم گلهای حسین رنگ گز از یمن\nرباعی\nاز فیض بهار در سپهر گلشن بر شاخ شگوفه را بود شکل پرن\nاز یک شگوفه بر سبزه فتاد چون چرخ پر از ستاره شد صحن چمن\nرباعی\nایدل زغمش سینه فریاد مکن وز درد همیشه ناله بنیاد مکن\nاز بهر خدا سپند اسا ایدل خاکستر من زناله بر باد مکن\nرباعی\nبا جامه سبز امد ان جان جهان برد از دل من قرار و ارام و توان\nاین قد بلند تست در چشم ترم یا سر و ستاوه بر لب اب روان\nرباعی\nای یاد تو در دلم چو نور اندر عین نور تو بدیده ام چو عینک اندر عین\nبی عینک اگر بود مر عینک چشم عینم بنظر بود چو عینک بی عین"}
{"book": "adl0208", "page": 585, "text": "۵۷۰\nرباعی\nعالیست زبس پیش خدا پایه تو جبریل امین گشته مجاورپایه تو\nدر سر خط مشق محک ظلمت شرک شد خرج همه سیاهی سایه تو\nرباعی\nپیوسته کند دلم سراغ غم تو در دل دارم چو لاله داغ غم تو\nشادی جهان بکلی ازیاد برفت زانروزکه نوشیدم ایاغ غم تو\nرباعی\nای کوه صبوریم چو کاه از غم تو روزم شده همچو شب سیاه ازغم تو\nانم شده بیستو نا ماه از غم تو اه از غم تو هزار اه از غم تو\nرباعی\nدر چنگل باز دیده بال تذرو یارب زخاک و خون طپد بال تذرو\nتا بچه تذرو میخرد امی طرزی در حلقه دیده ساخت خلخال تذرو\nرباعی\nتا طوطی غنچه پرده بکشاد زرو گلزار چو طاوس شد از رنگ نمو\nگل چنگل شاهین بود و غنچه تذرو زان پنجه بخون غنچه گل برده فرو\nرباعی\nبزمی که نواب مست طابست درو هر ساغر جای آفتابست درو\nدر بزم سما وار تو گوئی فلک است هم آتش و خاک و باد و آبست درو\nرباعی\nبا ناوک اگر هزار نی بر دیده حیرت چو مژه نمیرنم بر دیده\nاز شوق خدنگ ناوک مژگانت چون ائینه ام زپای تا سر دیده\nطرزیا"}
{"book": "adl0208", "page": 586, "text": "رباعی\nتاریخ بگرطی هجران دیده\nکایمن تازه بهار او خزان گردیده\nمعلوم میشود که دردی دارد\nکز غایت آن درد بخود پیچیده\nرباعی\nاز لاله صبا چمن چراغان کرد\nدر تبسم شکوفه زر بدامان کرد\nناقد میان سنبل گل بندد\nاز آب روان آئینه بندان کرد\nرباعی\nاز بسکه بتار کارم افتاد گره\nدر راه به پیش رویم استاد گره\nهر عقده که زد گره خدا بکشاید\nسعی من دست بر دم باد گره\nرباعی\nانکس که بسطح خاک پستی داده\nبابادهٔ تاک شور دستی داده\nتا کی غم رزق صبح و شام داری طریق\nروزیت کسی دهد که هستی داده\nرباعی\nای برده ز عارضت ضیا چهره ماه\nروی تو شود مانع تماشای نگاه\nاین جامه زرد و عارض گلگونت\nچون شعله اتش است در خرمن کاه\nرباعی\nهر دل که شود محور انوار نبی (ص)\nداند بر موز سر اسرار نبی (ص)\nبیمار رخش چو شبنم مرگ بیدار بود\nبر غنچه کند تکیه بگلزار نبی (ص)\nرباعی\nیا رب تو مرا راه یقین بنمود\nوانگه در فیض بر رخم بکشود\nگفتی که رحیمم بگنها کارانم\nپس رحم نما چنانکه خود فرمود"}
{"book": "adl0208", "page": 588, "text": "۵۷۳\nرباعی\nاز تو بمکان و لامکان نیست نشان دهم و خرد و عقل زدرکت حیران\nزین پیش بوصف تو نمی آرم گفت از هست نگرفت زتو گشته عیان\nمستزاد از طبع خود در شهر کشه\nخورشید سراپای شود شمع صفت آب قالب تهی از شرم کند ماه جهانتاب\nزانروی چو اتش زان عارض مهوش\nابروی تو از ناوکشد تیغ بخورشید مژگان تو با غمزه کشد دل بیتاب\nاز قوت بازو صیدیه زرکش\nخال سیه شوخ تو برطرف عذارت رخسار شب افروز تو در طره پرتاب\nهندو است در آذر ماه است بمشوش\nچون غنچه دل از غصه درد پسپهر مرجان چون نافه‌ دل از درد زند غوطه بخوناب\nزان عارض گلگون وز طره سرکش\nبرقلب عزیزان شکنی تیرملاست برسینه عشاق زنی ناوک پرتاب\nاز ناوک مژگان زابروی کمان کش\nبرچهره ال تو بخط تو عجب پر عارض گلگون تو زلف تو خورد تاب\nچون موی بر اخگر چون دود بر آتش\nنرگس ز خجالت بزمین دیده بدوزد از شرم شود سرو خرامان بچمن آب\nزان چشم سیه مست زان قامت دلکش\nاین شعر شب روزه محمود که هستم بسپیم چنین نظم بصد سوز و بصد تاب\nدر منزل شعله با خاطر ماخوش\nدر روز کشانیم زهم پیش جمالش شبها بخیال رخ آن ماه لقا خاب"}
{"book": "adl0208", "page": 589, "text": "ای طرزی حیران\nبا طبع بلاکش\nنام غزل در تعریف نان گفته شده بعد از اتمام\nدیوان بنظر امده در اینجا نوشته شد\nاگر با این دهان از خانه اید یار من بیرون\nز خجلت غنچه پیش از رنگ اید از چمن بیرون\nچه شد گر آن دهن از نقطه موهوم میخواند\nولی صد نکته معنی بر اید زان دهن بیرون\nاگر با این دهان تنگ سوی باغ بخرامد\nبرنگ گل بر اید غنچه از پیر هن بیرون\nبهنگام تکلم چون دهان تنگ بکشاید\nهزار خوان از لبش خون غنچه می اید سخن بیرون\nنهال شمع جای گل بهار غنچه بار ارد\nاگر آن غنچه خوبی بر اید ز انجمن بیرون\nدهان غنچه اش بس تنگی گفتگو دارد\nسخن چون بوی گل نازک بر اید زان دهن بیرون\nبیاد ان دهن این بس بخود خوردم گره طرزی\nمرا از جای هر مو غنچه اید بر بدن بیرون\nمخمسات جناب طرزی صاحب تخلص مخمس\nاول در نعت سید المرسلین در شام گفته\nشکر کشا محمد صاحب لوا علی (ع)\nصدق و صفا محمد مبد وفا علی (ع)\nشمع هدی محمد نور و ضیا علی (ع)\nفضل خدا محمد جود و عطا علی (ع)\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی (ع)\nهر سو نظر گشایم رخسار یار بینم\nبا یار میخرامم با یار می نشینم\nپرسی اگر حقیقت از طرز راه دینم\nاین حرف لوح پرور شد نقش در نگینم\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی (ع)\nبر روی ماه غیب بکشای چشم حق بین\nدر نفس خیمه کند را با دیار تسکین\nما را براه خوبان این ست دین و امین\nکفار من مخشر گر شنوی بود این\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی (ع)"}
{"book": "adl0208", "page": 590, "text": "۵۸۵\nبر لوح امجد عشق گر نکته بخوانی\nباید بهر دو شش کن سعی کر توانی\nدر هر هزار معنی یکیک ز دل بتراشی\nنقش است این عبارت بر لوح اسمانی\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\nای دل بیا و جانان از خود دمی جدا شو\nبا اهل صدق از جان آئینه صفا شو\nدر پر تو رخ او شبنم صفت هوا شو\nدر بزم چنگ عشاق این نغمه نوا شو\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\nجائی که یار باشد از من مجو نشانم\nبا این همه معانی هر چند نکته دانم\nدر آفتاب حسنش چون ذره پنهانم\nمیخواست از دل آمد این شعر بر زبانم\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\nنا مصحف دل من خوانده است حرف اخلاص\nثبت وی اخلاص در عین محض خاص\nهر ذره وجودم بر چرخ گشته رقاص\nاین شعر بر شنیدم از پیش سعد و قاص\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\nدر مدح ذات پاکش تا باز میکنم لب\nخواهی مرا ثنا گو خواهی مرا بکو سب\nچون شمع زانش غم در جان من فتد تب\nوردم بود ز اخلاص در صبح و روز و شب\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\nای دل چو زلف خوبان باشی اگر پریشان\nبشنو ز عاجزی حرفی چودر و مرجان\nبر گرد روی جانان گردی چو طره پیچان\nآورده گرا یمان از روی صدق و ایمان\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\nجز عشق ماهرویان کار دگر ندارم\nبا زلفک گذارم هر چند چون غبارم\nبی باده غمرشان مستی بود خمارم\nبا خون دیده هر شب اینحرف میگزارم\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی"}
{"book": "adl0208", "page": 591, "text": "۵۷۰\n\nبر خاک پای جانان یارب رسان سرم را\nروشن بروی خویش کن دیده ترم را\nبر چرخ بخت یار کن سعد اخترم را\nزین گوهر معانی ده زیب افسرم را\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\n\nطرزی چنان ندارم من شکر این عنایت\nکز لطف یار بینم هر لحظه صد رعایت\nهر چند در هد بخش دارم ز دل شکایت\nکردیم ختم مدحش بر این سخن نهایت\nمعجز نما محمد مشکل کشا علی\nترجیع مخمس در منقبت شاه ولایت\n\nکه دری نعمت و رحمت با بست یا سمیع\nکه دهی دولت و حشمت با عزیزان فقیر\nکه بروی دشمنان دین زنی شمشیر و تیر\nبه درت افتاده ام خوار و پریشان وزهیر\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\n\nلافتی لاسیف در شان تو میگوید ملک\nیا رسول الله تو داری شرکت ان از مک\nای تراب پای تو افتاده بالای فلک\nچون حسابم از غمان در سی و رب الشک\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\n\nشیر یزدان شاه مردانت بحق آمد لقب\nیا رسول الله هستی یار در اصل و نسب\nکوی جود و علم بروی از دو عالم در حسب\nطرزی افغان غلامت میکشد رنج و تعب\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\n\nشان قدرت کس نمیداند بجز پروردگار\nغالبی بر هر که باشد در مصاف کارزار\nتو گلی صد برگ و باشد مصطفی چون نوبهار\nاین نواز بی نوائی با تو گویم چون هزار\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\n\nیا علی شیر خدا بر هر که باشد عاور\nبا محمد مصطفی در نسل اعدا یاور\nبرتر از عالم نزدی قدر پیش داور\nبا تو گویم اینکه روشنتر ز مهر خاور\n\nیا علی"}
{"book": "adl0208", "page": 592, "text": "یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nیا علی یا مصطفی دادت خطاب بو تراب شد نسیم انکه هستی بعد باد و نار و آب\nجبهه سای تو صبح و شام ساید افتاب طرزی کوید هر زمان پیش تو با صد عجز و تاب\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nنا در شهر علومت خواند از جان مصطفی بر شد از دروازه علم تو عالم نا ســـما\nانچه خوبیها که میبایست دادت کبریا یک نظر کن بر من مسکین زار بیــــنوا\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nیا علی یا مصطفایت ساخت موج قائمه کشت از اغاز کار نیک پی تا خاتمه\nبر محمود اسمان بــــستون فــــاتمه طرزی می ارد شفیع پیشت حـسین وفـاطمه\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nنا در انزابت محمد مصطفی عمامه دا د همچو عمر و کافری از تیغ تو از پا فتاد\nزین شجاعت آسمانت سر بزیر پا نهاد میزند طرزی ز جور چرخ پشت دا و وا د\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nیا لوای مصطفی در خیبرت آمد بدست پنجه زد بر تو برسم قلعه خیبر شکست\nزیر پایت خاک ره باشد همه بالا و پست در جهان امید من بالطف عامت هستم ست\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nمعجزات از سینه ات مصطفی شد برنجوم با خبر کشتی ز راز چرخ و اطوار نجوم\nکی ترا یاری دهد ابلیس سحس و نفس شوم رفت از دستم ز خواری گشته رسم رسوم\nیا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nدیده ام یا روشنی از خاک درگاه تو یافت شام تاریکم صفا از عارض ماه تو یافت\nنور شمع معرفت از قلب اگاه تو یافت طرزی این دولت زیاد گاه درگا تو یافت"}
{"book": "adl0208", "page": 593, "text": "یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر\nترجیع مخمس در منقبت شاه ولایت کرم الله وجهه\nاز فضل و جود بر همه عالم تو کاملی در فهم دانش ار مد د عقل عاقلی\nدر بزم کائنات تو چون شمع محفلی در دادن مراد کسان سخت مایلی\nبکشا گره ز کار من ای مرتضی علی\nساید جبین بپای تو هر صبح آفتاب حکمت برد چو خاک بجان بارها در آب\nتعداد وصف تست برون از حد حساب از ناله حزین من زار رو متاب\nبکشا گره ز کار من ای مرتضی علی\nای جوهر مقدس ذی حیان پاک ساید فلک زیر غش پای تار روکا ک\nگردد ز پاس شرع تو می خون بطع تاک هر شب رسد فغان من از درد تا سماک\nبکشا گره ز کار من ای مرتضی علی\nجاریست حکم تو بسر حرف کاف و نون ادراک ذات تست احد خرد برون\nاز بهر سقف چرخ بود قامتت ستون در دست درد و غم شده ام عاجز و زبون\nبکشا گره ز کار من ای مرتضی علی\nبر داشت چونکه کاتب قدرت مجال قلم بعد از نبی بنام تو زد خامه اش رقم\nنقش جهان نماست ضمیرت بچام جم بیش تو داد داورم از جای غم\nبکشا گره ز کار من ای مرتضی علی\nچون ذوالفقار تیز برون آری از نیام بر دشمن تو صبح شود تا تر ز شام\nآن طالبی که میکشی از چرخ انتقام این عقده میکند بمدت بعد از سلام\nبکشا گره ز کار من ای مرتضی علی\nهر عقده که بود گره باخت شاد هر بامرا ور اکف جودت مراد داد\n\nلطف"}
{"book": "adl0208", "page": 594, "text": "لطف تو دست بر جگر خستگان نهد\nمردم زغم بدرکمت از دست چرخ داد\n\nبکشا گره زکار من ای مرتضی علی\n\nدر هر مصاف چونکه بگیری بکف سنان\nاز پشت کهکشان گذرد خون دشمنان\n\nشیر خداست نام تو در پیش انس و جان\nبعد از دعا کنم بدرت اینچنین فغان\n\nبکشا گره زکار من ای مرتضی علی\n\nدر علم وجود چون تو ز مادر کسی نزاد\nکس داد تیغ جرأت مردی چو تو نداد\n\nچرخ برین جو خاک براه تو رو نهاد\nبر بوی رحمت تو نیاید نسیم بیاد\n\nبکشا گره زکار من ای مرتضی علی\n\nیکتای گوهری و صدف آمدت بکف\nچون تو دری ببخش ندید است یک صدف\n\nخود گوهری و جوهر ذات حقت بکف\nدستیم گیر ورنه ز غم میشوم تلف\n\nبکشا گره زکار من مرتضی علی\n\nطاقی ز مردمی و ترا مثل و جفت نیست\nکس را بفضل و جود و کمال تو گفت نیست\n\nمهر تو شدن بجهان کار مفت نیست\nبر بستر تو ز اتش غم جای خفت نیست\n\nبکشا گره زکار من ای مرتضی علی\n\nفریاد بار هم رسد هر شب با سمان\nدر نار غم چو شمع مرا سوزد استخوان\n\nطرزی بناله گویدت ای روح انس و جان\nبا ناب سوز سینه و با چشم خونفشان\n\nبکشا گره زکار من ای مرتضی علی\n\nترجیع مخمس در منقبت مظهر العجائب اسد الله الغالب\n\nدر هر دو کون نیست مثل تو هیچکس\nهر چند هر طرف نگرانم ز پیش و پس\n\nعالم به پیش همت تو چون پر مگس\nهر دم با این ترانه کنم ناله چون جرس\n\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس"}
{"book": "adl0208", "page": 595, "text": "از قدر رتبه تو گذشت ارسر سما\nختم است بر تو سلسله جمله اولیا\nدر بزم انس داده ترا راه کبریا\nدر زیر بار غصه و غم شد قدم دو تا\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nاز بس دراز دست فتاد است همت\nچرخ فلک چو گوی برد چنگ قدرتم\nغم چون کمان عدد شده از شصت محنتم\nسایم ز مجر چرخ بدر خاک دولتم\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nای بو تراب مثل تو در خاک نایبست\nروشن چو روی تو بخدا آفتابست\nکردن شبیہ چرخ بان ناصوابست\nچون من کسی بانش حیرت کبابست\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nاز چنگ همت در خیر کشا د یافت\nمفتی چرخ از در تو اجتهاد یافت\nحقت ز عصمت تو صفا و سداد یافت\nهر نامراد از در لطفت مراد یافت\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nدر جنگ دشمنان اسد الله غالبی\nدر اصل ذات مظهر صنع خرامبی\nہر فعل نیک و خلق حسن را تو طالبی\nمشکل کشای رنج کشان نوا نبی\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nعزم تو از نیام چو شمشیر کین کشید\nزنگ ثبات معنی جرات بدل خرید\nدشمن ز سهم نو چو خدنگ از کمان پرید\nدست ستم ز ظلم گریبان من درید\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nشمشیرت رخنه گر کشور فرنگ\nسویت کراست زهره که بند بروز جنگ\nاز وزن قدرتت دل کوه پر زسنگ\nپیش تو این ترانه نوازم بساز چنگ\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nقم"}
{"book": "adl0208", "page": 596, "text": "عزم تو هر کجا که برحمت قدم نهد\nاول قدم بتاج کی و تخت جم نهد\nبر پای است هر برین دودش خم نهد\nچونخم بسیه زخم زند داغ هم نهد\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\n\nوصف ترا چسان کنم ای شاه انس و جان\nقاصر بود زبان من از شرح این بیان\nمدح تو ناید از من مسکین ناتوان\nپس رو بهم بخاک کنم از حیب فغان\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\n\nچرخ برین به پیش تو از ذره کمتر است\nاز ممکنات ذات تو از چرخ برتر است\nهر جا تو ا خدای جهان یار و یاور است\nاز سوز درد بستر و بالینم اخگر است\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\n\nطازی بر آستان تو فریاد میکند\nاز جور چرخ پیش تو بیداد میکند\nکه گریه کاه ناله گهی داد میکند\nبا این ترانه خاطر خود شاد میکند\nیا مرتضی علی تو بفریاد من برس\nترجیع مخمس در منقبت اسدالله الغالب مظهر العجائب علیه السلام\n\nمثل تو یا علی بجهان نیست در سخا\nنأد علی بهیچ تو افتاد بر ملا\nوصف ترا به پیش خدا گفت مصطفی\nمی آورم بدرگت از عجز التجا\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nبست و کشاد کار غریبان بدست تست\nتیر مراد گوشه نشینان بشست تست\nسرهای سروران جهان جمل پست تست\nگوید جنین بناله دل از شکست تست\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nای انکه ماه بندی و در نشیب\nوی از برای درد دل خستگان طبیب\nهستی محب در گه محبوب هم حبیب\nسرگشته ام از انکه منم سیکس و غریب"}
{"book": "adl0208", "page": 597, "text": "از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nای پادشاه انسر و ملک ای شیر بحق\nیکدانه گوهری تو و عالم بود صدف\nاز لطف مصطفی چه بذات خدا بحق\nدستم بگیر در نه زغم میشوم تلف\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nهر جا کند چو عزم تو آهنگ ترکتاز\nچرخ فلک بچنگ نمائی چوکوی باز\nهستی برای احمد محمود چون ایاز\nطرزی بچنگ پای تو گوید بصد نیاز\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nامرت روان بهش بر روز بر سنین\nحکمت روان بمهر و مه و چرخ چارمین\nبر جان پاک تو ز خدا باد آفرین\nگویم چو چنگ پیش تو با نغمه تحسین\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nتیغ تو هر کجا که نهد پای در میان\nنم خانه کمان کشد از خون دشمنان\nزائع گمان خورد چو همانمغز استخوان\nصد ترکش از چرخ کشم چون بافغان\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nاسمت طلسم گنج معانی و رازهاست\nروز مصاف خصم دم تیغ از دهاست\nادراک تفردات تو بیرون عقل ماست\nدر پرده با تو هر رگ جانم باین نواست\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nکس ناامید از در جودت نرفته است\nچون من کسی بمدح تو حرفی نگفته است\nطرزی که خود بوصف تو دُردانه سفته است\nبنگر بحال او که شب و غم نخفته است\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nدر راه مصطفی زده تا از جان قدم\nبس سرکشان که خسته تیغ تو در عدم\nباشد دلیل پاکی تو زادن حرم\nچون نای این نوا کشم از سینه دمبدم\n\nاذکار"}
{"book": "adl0208", "page": 598, "text": "از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nای شیر حق بنخل امید هم قسم\nبا مهر مشرق مشرقین ارض و سما میدهم قسم\n\nبا مصطفی و آل عبا میدهم قسم\nبا علم و فضل و صدق و صفا میدهم قسم\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nطرازی ز دامنت نکشم دست التجا\nبا تیغ اگر ز شانه کنی دست من جدا\n\nبیگانه گشته است بمن یار و آشنا\nهیچم هنوز عکس در آئینه روز ما\n\nاز کار بسته ام گره ای مرتضی کشا\n\nترجیع مخمس در منقبت علی ابن ابیطالب کرم الله وجهه\n\nایسکو بدولت نظر خاص کبریاست\nیا مرتضی علی دلت آئینه صفاست\n\nنقد دو کون یک سر موی ترا بها است\nبهبر نشستمت زهمین صفحه صداست\n\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\n\nدر کعبه زاده و بمسجد شدی شهید\nمثل تو جان پاک بعالم کو که دید\n\nپروردگار بنده بچون تو کم افرید\nکروبیان بعرشن بین این ندا کنند\n\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\n\nناروز حشر وصف ترا گر کنم بیان\nهر روز تازه تر سخن آرد برون زبان\n\nبا مشتری عطار دفتی آسمان\nو صفت بخط نسق رقم میکند بیان\n\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\n\nپیداست علم باطنت از رونق کلام\nدانی رموز سر غیب را تمام\n\nصدر تو علم گنج رسولست و السلام\nو صفت چوجبرئیل چنین گفت ای امام\n\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\n\nروشن بین چه رخشان قناده و مراتب\nخضر ای چراغ برک درشت کیا است"}
{"book": "adl0208", "page": 599, "text": "۵۸۳\nخورشید مه چو سایه به پشت و پناه است\nطرزی بگو که قاضی چرخ هم گواه است\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\nچون از نیام تیغ دو پیکر برون کشی\nاول سر زنی و بدر از ممر بکشی\nگر طعن و بغض از دل پرکینه برکشی\nچون این سخن ز من بشنوی خود برکشی\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\nهر کس که دوستدار رسول خدا بود\nباید ز جان محبّ علیّ مرتضی بود\nخود مصطفی ز آل علی کی جدا بود\nداند یقین کسی که ز اهل صفا بود\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\nوصف علی بیان کلام خدا بود\nدر روی دشمنان سپه مصطفی بود\nمثل علی بگو دگری کی کجا بود\nدر دشت و در شریعت و معمار بینوا بود\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\nبیشک که بی نبی و علی نیست هیچکس\nیا مرتضی علی تو بطیف یاد من برس\nبا همت تو چرخ بود چون پر مگس\nو حش و طیور و جن و پری گوید هر نفس\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\nشخص خیال چون تو ندید است در خمیر\nبی شبهه نیست در دو جهانت کسی نظیر\nنادان بود چو طفل به پیش تو عقل پیر\nگوید سپهر و زهره و کیوان ماه تیر\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\nطرزی بذیل دامن لطفت ز دست است\nخود امن تو میدهم از دست هرچه هست\nدر دست تست کار جهان را گشاد و بست\nدیشب دل از ترانه این نغمه مست مست\nمشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست\nدر مرثیه سید الشهدا امام حسین رضی الله عنه فرمود\nبداشت"}
{"book": "adl0208", "page": 600, "text": "۵۸۵\n\nبدشت کرب و بلا چون شهید صاحب دین مرا بال علی دشمنی چرخ بعین شد\nبرنج سپهر برا نکرد سپید روی زمین ز رنگ خون شفق سرخ جیب چرخ برین شد\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nزمین بلرزه در آمد سپهر خم گردید ز غصه پیرہن ماہ آفتاب درید\nملک بسمه در افتاد نعره در شش کشید خلیل در آدم و حوا ز غم بخاک طپید\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nمید استلم این بار گشت طاقت چرخ دوید موزه سر اسکے ز غرہ بسلخ\nبهم جبش جهان گشت زهد شمر دریغ کشید ندوه وحوش و طیور و مور و ملخ\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nگرفت غصه رخ آفتاب گشت سیاه کشید حلقه ماتم ز هاله عارض ماہ\nچو مرد یک بنظر شب و گشت روز نگاه خیال شود و نما شد برون ز طبع کیا\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nنشست غنچه بخون تا مگر بصورت کل زبیخ کند دو گیسوی خویش را سنبل\nبجای موج رود رود خون ز ساحل و پل بجای خنده لب شیشه میزند قلقل\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nصدای ماتمیان چون بکو شہ ماہ رسید میان خون شفق ما قد خمیدہ طپید\nز هول رنگ ز رخسار آفتاب پرید فلک بتیغ سحر سینه تا بناف درید\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nطپید بر آتش سیارہ سپهر سپند گرفت مشتری جامه و سحاک فکند\nصدای نوحه ناهید شد ز چرخ بلند فگندہ کا کشان در گلوی چرخ کمند\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد"}
{"book": "adl0208", "page": 601, "text": "حسین ابن علی چون بردی خاک فتاد ملک بنزد خدا داد زور ازین بیداد\nشهید فاطمه در نزد مصطفی فریاد رسول گفت که نفرین به نسل اهل زیاد\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nرسید نعره این قصه چون بگوش فلک فتاد شور و فغان در میان ملک ملک\nفلک ز دهشت این فتنه اوفتاد از تک سچاک زخم سحر ریخت آفتاب نمک\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nخدای نا خوش و شد مصطفی بحال نزار علی و فاطمه ازین قوم بد شدند آزار\nزمانه زشتی این فعل را کند اقرار جهان پدید است انیجین اطوار\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nبجای آب رود رود خون ز چشم فرات فتاد شور ازین فتنه در تمام جهات\nز اضطراب با مکان نماند رنگ ثبات بهایهای کسن در گریه چوب سنگ و نبات\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nبناله طرزی ازین درد پیش حق دایم شین قهر درم همچو نقش در خاتم\nبجای اشک دمادم چشم افشان نم تهی مباد لب از اه سرد و بد و ز غم\nحسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد\nترجیع مخمس در تعریف شیخ عبدالقادر جیلانی\nقدرت فکنده بر زیر لا مکان سیر جز یاد حق نماند تر ا هیچ در ضمیر\nدر هر دو کون نیست ترا شبه و بی نظیر هم غوث و قطب و سید و مخدوم دستگیر\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nدر جان و در دل تو بجز کرد کار نیست اندر جهاد نسن چو تو شهسوار نیست\nدر هر دو کون چون تو یکی مرد کار نیست چون من فتاده بهمه روزگار نیست\nدستم"}
{"book": "adl0208", "page": 602, "text": "دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nنار و نمود حسن تو را کس ندیده حال چشم قدیم بچشم ندیده چنین جمال\nشد دیده بکمال خرد محو آن کمال در دست غم خم شده باریک چون هلال\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nکس باز دار مثل تو در اهل پار نیست با ما ز سر تو بدر بی نیاز نیست\nگیرنده تر ز چنگ تو یک چنگ باز نیست در مار غم چومن دگری در گداز نیست\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nاولی نشان با سخت میدهد نشان باشد نشان رو تو اسرار بی نشان\nسر الهی بود ازلت عیان در زیر کوه غم شده ام خیره داستان\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nنوریش نیا و از رخ نور و شینی گرفت نبض از در تو شانه که او غنی گرفت\nاز نفس شوم پاس تو کبر ومنی گرفت نفس و هوا و از همن دشمنی گرفت\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nباکس نگیر گیره بدست من حزین از شر نفس و دشمنی دشمنان کین\nکردم زبهر نام سرا نقش بر نگین چون سایه ام فلک زده از چرخ بر زمین\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nجز درگه تو هیچ طرف وی دگر نیست بی آستان لطف توام تکیه گاه نیست\nغیر از در تو دز دو جهانم پناه نیست از بس بخوهم ناله بلب راه آه نیست\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nلطفت ببخشد او بمن نا مراد داد دست مدام عقده کار مرا کشاد\nپشت از دشمنان بتوانم که کرد یاد دارم ز دست خویش پیش تو داد داد"}
{"book": "adl0208", "page": 603, "text": "۵۸۸\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nاز دست دشمنان کنم پیش تو فغان\nسودم زدست خویش کشد مایه زیان\nباشد گدای درگه تو سلطنت نشان\nرحمی بکن بحال من زار ناتوان\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nیا پیر دستگیر رسان مطلبم بکف\nتیر مراد من بنشان بر رخ هدف\nکروند سعی در کوشش من ای بحکم شیف\nپرگوهر مراد کنم دست چون صدف\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nطرزی بدر که تور اخلاص رو نهاد\nبا ناخن کرم گره ام را بده کشاد\nغیر از تو نیست کس که بطرزی دید مراد\nای پیر دستگیر به پیش تو داد داد\nدستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر\nترجیع مخمس در توصیف شیخ عبدالقادر جیلانی قدس سره\nهر که بوسید بکف پای ترا باستین\nهمچو خورشید ازورفت شب انتی بوس\nچون عذار تو کلی نیست باین زینت وفرین\nسرو گلزار نبی گلین باغ حسنین\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nپیر پیران بد و عالم نبود مثل توکس\nخلعت قرب بو د راست به بالای تو بس\nروز و شب میکنم از هجر تو افغان چوجرس\nدست من گیر بفرما د من زار برس\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nشه بغداد توئی نور دو چشم زهرا\nبرقع از رخ بکش ای عارض خودت بنما\nدست من گیر که از درد فتادم از پا\nدستگیری نبود چون تو بعالم بکدا\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nبسته الفت تو مومن وکافر باشد\nروشن از نقش قدم دشت بیابان دریا\nدیگری"}
{"book": "adl0208", "page": 604, "text": "دیگری کی شود زقت در برابر با شد \nهست سر خاک درت تاج مرا سر باشم\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nسخت آمد زمیان تاب و توانم بر بود\nبی نشانی نشان تو نشانم بر بود\nجان من برد هوای تو تو انم بر بود \nغم و اندوه وبلا آمد و جانم بر بود\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nگر باب بنده نگا رم زره لطف نگا\nگم شدم از ره مقصد تو بمن راه نما\nمن کجا و بر دراست رسیدن کجا\nتو بمن راه نمائی که توئی شمع هدا\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nمیر پیران شه جیلان زمدد دستم گیر\nسوده برخاک درت جبھہ چه شاه و چه وزیر\nتو براری من زار حزین خسرده کیسہ\nمیکنم عذر به پیش تو دعذرم بپذیر\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nغفلت ازیاد توام کردسیه روی سفید\nشد فراموش یادت بر هم شد امید\nتوبہ کردم که نگردم زتو غافل جاوید\nلطف کن لطف کہ تا بر خورم از ساخته صید\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nبی نشانت نشان پیش نشان تو هدف\nخود ولایت بتوشد ختم پس از شاه نجف\nهمان پای کرم نه کہ نیم ساخت تلف\nعالمی از کرمت کنج گھر برده بکف\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nنیست نشان تو در آئینہ کون ومکان\nبی نشانی زنشانت نہ پد بسپچ نشان\nمو بمو بر تور پیشالی من مست عیان\nبزبان وصف ترا کس نتوان کرد بیان\nدستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین\nشمع آسائی غم بر جگر م ریخت شرر\nہست چون مار مرا سینه پر از خون جگر"}
{"book": "adl0208", "page": 605, "text": "بی سبب خلق زند بر جکرم نیش ضرر\nپیر پیران به بانم تو ازین شورش و شر\nدستگیر دوجهان حضرت غوث الثقلین\n\nخیر لطفت که بود ما که بجر دوستم\nانقدر بیستم از غم که بگویم بستم\nانقدر رشته صفت تارنفس بگسستم\nکه زصد جا چو خم زلف بتان بشکستم\nدستگیر دوجهان حضرت غوث الثقلین\n\nمدد از لطف تو طرزی حزین میخواهد\nاز تو خواهد نه ازان و نه ازین میخواهد\nنقش مطلب بکف خود چو نگین میخواهد\nاز تو صد مطلب دیگر نه همین میخواهد\nدستگیر دوجهان حضرت غوث الثقلین\n\nترجیع مخمس در تعریف پیر پیران محی الدین گیلانی قدس سره\n\nنفس سرکش همچو سگ باشد ترافرمانپذیر\nشهوت و حرص و غضب افتاده در چنگ اسیر\nاینچنین گوید بمدحت اسمان ماه و منیر\nسید و مخدوم و درویشی و مسکین وفقیر\nیا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nشد محی الدین ترا محبوب سبحانی لقب\nغوث نامندت و کس در بزرگ نامجیک غرب\nعالمی دارند با من دشمنی خیر سلب\nگبرو سنم را که تا چون کل بیابم از طرب\nیا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nدستگیری چو تو در عالم ندیدم هیچکس\nسینه ام از ناله شد صد چاک مانند جرس\nلشکر غم صف زده برگرد من از پیش و پس\nپیر پیران بگنس اخر بفریادم برس\nیا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nاز درت سید عالمی پیر پیران کی نرفت\nدست خالی از برت ای پیر پیران کی نرفت\nوز عطا و بخششت محروم و حیران کی نرفت\nناامید از پیش تو ای شاه جیلان کی نرفت\nیا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nبنم"}
{"book": "adl0208", "page": 606, "text": "چشم رحمت باز کن بر من که نومید هم کجای\nپیش با بی مهجورم از هر کسی دو جائی\n\nمایم\nیا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nمیر پیران شاہ جیلان بر دو عالم پادشایت\nساز ناساز جهان با ساز من دمسازی\n\nبہر صید مطلبم دست تصرف باز کن\nعزم در انجام دارم از کرم آغاز کن\n\nیا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nدر جهان مشکل کشای چو تو دیگر کس نبود\nرا مقصد مکمر بازار رحمت عامت نمود\n\nهر گره مشکلی را ناخن لطفت کشود\nیک گره از تار کارم نیز میباید شود\n\nیا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nبہر لطفت یا محی الدین ندارم یاوری\nنیست در درگاه حق همچو تو دیگر غادر\n\nدستگیری کن بکارم چوتو پیری پسیر\nدستگیری دو عالم نیست مشلت دیگر\n\nیا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nمیکم زاری برت یا غوث الاعظم دستگیر\nاز ته دل میکنم پیش تو افغان ونفیر\n\nنوجوانی رفت و هستم ناتوان زار و پیر\nمیر پیران از برای مصطفی دستم بگیر\n\nیا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nبر دت سر مرمن و هندو و کافر می نهد\nہر عر پیش تو رخ خورشید خاور می نهد\n\nبر کف پایت شہان سر جای افسر می نهد\nروی زاری بر درت طرزی مکرر می نهد\n\nیا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر\n\nترجیع مخمس در توصیف قطب ربانی محبوب سبحانی قدس سره\n\nاز دیو او حرس دمکد هر لحظه را هم میزند\nغیر از تو کس را کی سزد گر نفس شومم دای\n\nنفس بدم چون دیو و د در دره دلم میرو\nحکم تو هر کس میدهد دستت بهر جا میبرد"}
{"book": "adl0208", "page": 607, "text": "۵۹۲\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nاز دست نفس شوم به پیش تو آوردم پناه از شرم زشتی گناه رویم چو شب باشد سیاه\nجز در که عالی تو جائی نمی یا بیم راه غافل مرا نفس و هوا هر لحظه اندازد بچاه\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nهردم بیاد روی تو از خود روم چون بوی گل از حسرت لعل لبت خونین دلم چون جام مل\nباشد براه سین غم قدم خمیده تر ز پل افگنده اندر گردنم نفس و هوا زنجیر و غل\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nغرقاب بحر حیرتم ز اندیشه فکر خطا هردم خیالات عبث سرگشته میدارد مرا\nکاهی چو خاکم بر زمین کاهی چو گردم بر هوا یا غوث الاعظم دستگیر از دست افتادم ز پا\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nنی یاور و یاری بود تار و بکار ما کشد نی ناخن مشکل کشا تا عقده من واکند\nنی عاقل و دانا بود تا دیده ام بینا کند جز تو که باشد در جهان تا دستگیر ما کند\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nهردم رود دل از هوس که بر هوا که بر زمین که شهرت باسم زند صد نقش و شادون بکمین\nاز خجلت شرم گنه من رخ کشم در آستین تا چند گردم اینچنان تا چند باشم اینچنین\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nسوزد دماغ از بوی گل از بسکه را هم زد بچوس از سرکشی نفس و هوا نارد که خیر و فین کس\nاز نار آز و حرص و کذ سوزد دل ناباب نفس زین دشمنان نند حوش تو نا که چون بکس\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nمن خود بخود را ساختم این داد بخت بد بمن نقاش قدرت از ازل این نقطه زد در دکمن\nبگذشتم از دنیای دون زین تخم گو بارد بمن خواهم ز تو در بندگی تا دل بمن یارد بمن\nمحبوب"}
{"book": "adl0208", "page": 608, "text": "محبوب سبحانی مد د یا شاه جیلانی مدد\nجز یاد رویت هر چه هست از جان و دل بگذاشته‌ام من تار فکر وقت بر چرخه جان رشتام\nجز روی تو بر ماسوا دامان غفلت هشته‌ام در راه حق حب تراچون دانه در دل کشته‌ام\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nهر چند زاری میکنم یاری نمی بینم زکس از راه نفسم میرود در جانم اندازد هوس\nاز غم دل بیمار دام صد چاک شد همچون قفس شب تا سحر دارم فغان یک دم فریادم برس\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nیا غوث قطب پادشا و یا شیخ یا مولای من بیشک محی الدین توئی کن رحم بر آوای من\nعالم هم پر شور شد از ناله رسوای من عیبم بپوشان از کرم بر عیب من بینای من\nمحبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد\nطرز مسکین حزین پیش تو افغان میکند سرما به سود و فغان بر گریه مآوان میکند\nدل را پریشانی غم از خود پریشان میکند در سینه شور ناله ام طرح نیستان میکند\nمحبوب سبحانی مد د یا شاه جیلانی مدد\n\nترجیع مخمس در تعریف پیر پیران غوث محی الدین عبد القادر جیلا\nهر دو عالم گشته در بند ولایتی اسیر دست لطفت را ز کار عاجز خود وا بگیر\nدر همه پیران نداری شه به مانند و نظیر سید و مخدوم درویشی و مسکین و فقیر\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دستگیر\nدستگیری کن من یا شاه جیلانی مدد مانده ام در چاه غم ای ماه کنعانی مدد\nگرگ نفسم میدردای شیر یزدانی مدد یا شاه جیلانی مدد محبوب سبحانی مدد\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دستگیر\nعاجز و درمانده ام بی یارم و بی غمگسار از جفای چرخ افتاده در تار کار"}
{"book": "adl0208", "page": 609, "text": "میکنم زاری بدرگاه تو ای عالی تبار\nدستگیری کن تو پایم را ز لای غم برآر\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر\nبا تن چون کاه زیر بار غم افتاده ام\nدر میان مار غم همچون الف ستاده ام\nاز هجوم درد حسرت من دل از کف داده‌ام\nبر درت چون سایه رو از عاجزی بنهاده‌ام\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر\nبیکس و بی‌ یار و بی غمخوار و حیران مانده‌ام\nاز دماغ آشفتگی در خود پریشان مانده‌ام\nمن به سودمایه در سودای نقصان مانده‌ام\nنقد جنس مالم و در دست تاوان مانده‌ام\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر\nجز درت اوی امید ای شاه جیلانی کجا\nدستگیر جو نتوا ای محبوب سبحانی کجا\nدر همه دیوانگان چون من بیابانی کجا\nغیر من در دیگری زین سان پریشانی کجا\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر\nمن بغیر لطف تو یاری نمیخواهم ز کس\nروی عالم گر و نیکی بر دل من چون عسس\nشد دلم صد چاک از فریاد مانند جرس\nیک نفس ای شاه جیلانی بفریادم برس\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر\nکی شود محکم بجز لطف تو کار سست من\nکس نباید دست جز تو بر گشاد و بست من\nتا دکن مطلب نیاید بر نشان انگشت من\nسخت حیرانم بگیر ای شاه جیلان دست من\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر\nالتجا بر هر که بردم او مرا افگند دور\nدامن هر کس گرفتم او بجا گم زد چو مور\nبر رخ هر کس گشادم چشم چشم کرد کور\nبر در لطفت پناه آورده ام با صد غرور\nعاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر\nبر درت از صدق عزیزی وی جان نهاده\nنقد جان این شگ پایٹ وان نهاده\nاز بخت"}
{"book": "adl0208", "page": 610, "text": "از جهت لغت مغز جان نهاده است\nدر رتبت سر آشکارا و نهان نهاده است\nعاجز و درمانده ام با پیر پیران دست گیر\nمخمساست\nای آنکه توئی واقف اسرار نهانها\nتسبیح تو گویند همه بسته زبانها\nجان یافته از مرحمت روح و روانها\nای لال ز اوصاف تو پیوسته زبانها\nدر خامه چوشق مانده زحمد تو بیانها\nای گشته ز انوار تو روشن دل تاریک\nراهیست ترا با همه کز زشت و گرانیک\nهستی همه جا با همه سو از همه نزدیک\nآثار تو ظاهر بهمه کون و مکان لیک\nاز تو نتوان یافت نشانی بمکانها\nهر سال شجر را تو دهی خلعت خضرا\nهر روز ز لطف توضیا یافته بیضا\nهر شام کنی طره شب را تو مطرا\nای از تو عیان ظاهر و باطن ز تو پیدا\nوی مظهر صنع تو عیانها و نهانها\nانی که نداری بجهان هیچ مکانی\nدر کنه صفاتت نرسد و هم و گمانی\nگرچه نبود قابل حمد تو بیانی\nخاموش ز ذکر تو نیم هیچ زمانی\nهر موی مرا هست بیاد تو بیانها\nدر شب همه شب با دل اندوه قرینم\nتخم گلی از معرفت دوست نچیدم\nچندانکه باین خاطر اندوه حزینم\nکردم طلب وصل تو گردید یقینم\nکز و هم و در ادراک تو و امانده گمانها\nدر آتش جانسوز تمنای تو یا رب\nاز خون جگر ساغر جان گشته لبالب\nپروانه صفت مانده و دل در هجر تو در تب\nاندر طلب وصل تو چون شمع همه شب\nدر آتش دلشد همه سوخته جانها"}
{"book": "adl0208", "page": 611, "text": "امید اگر از اهل تمیزی و یقینی در راه طلب لحظه از پایت\nشادی جهان برغم جانان مگزینی طرزی اگر از دیده انصاف ببینی\nآب رخ صدرنگ بهارند خزانها\nمخمس\nکسی که خورده بدل تیر آرزوی ترا ز دست می ندهد یاد ماه روی ترا\nبجشم ایکه بجان میخرند بوی ترا بکوشر شانه که گفت است موی ترا\nکه میکشد بکگر زلف مشکبوی ترا\nز خون برات مرا همچو غنچه ساغر دل ز بوستان جهانم همین بود حاصل\nمن از کجا و دم خنجر نوای قاتل بیاد آب دم تیغت ار شوم بسمل\nبگلنار ما بگذارد آب جوی ترا\nچو چنگ قامت من شد بیا در زلف توخم مشبک است مرا سینه از خدنگ ستم\nنه همچوشمع زند شعله از دلم هردم شرر برون زند دل سنگ پیچندار غم\nاگر بسنگ کنم شکوه های خوی ترا\nبیاد ابروی تو هر که شب خیال زند بخونش بالد و پابرسر هلال زند\nزبان ذرة بخاموشی این مقال زند رحشم نرگس شهلا نگاه بال زند\nسیاغ آرد اگر باد خاک کوی ترا\nز چشم مست تو اهو همیبر مدنی نی ز خجلت تو قد سرو میحهد فی لی\nشکر بجای خط از لعل تو دمدنی نبات از رک یاقوت میچکد نی نی\nازین زیاده بود شهد گفتگوی ترا\nستم زنیکه کند با من جفا پاره چگو د بحال دلم خون چشم بنماره\nمن از کجا و تماشایت ای ستمکاره رخ تو آب شود از خیال نظاره\nهمان"}
{"book": "adl0208", "page": 612, "text": "چسان بخواب توان دید ماه روی ترا\nقدم خمیده زغم همچو قامت چنگست\nدلم بسان دهان تو در برم تنگست\nپیش عارض زیبات لاله بیرنگست\nز غنچه زنگ پریدن چو بخند آهنگست\nاگر نسیم بگلشن رسانده بوی ترا\nچو در چمن قد سردت ز جای برخیزد\nز شرم سر دروان همچو بید میلرزد\nز بسکه حلقه زلف تو مشک می بیزد\nزدیده جای نگه مشک سوده میریزد\nچو بنیم آن خم زلفین مشکبوی ترا\nچو چشم رحم بما بجانب خس\nچوخار تا بتوانی بگیر دامن کس\nزناله تا نکنم سینه چاک همچو جرس\nچو رفت دل ز نظر اشک رفتم از پس\nفغان که برد زکف ساغر و سبوی ترا\nز بهر کار فرو بسته جهان طرزی\nزدیده اشک بیفشان بهر زمان طرزی\nسرشک سرخ چه ریزی زدیده گان طرزی\nبپیش مرد مک چشم مردمان طرزی\nبیا و داد ده چشم نو آبروی ترا\n\nمخمس\nز فکر لعل میگون تو شد جان تن مینا\nملی از باده رنگین فیشود پیراهن مینا\nدلم از ضعف گوید این سخن در شین مینا\nعصائی تا نباشد در کخم از گردن مینا\nچو سایه بر نمیخیزم زجا از دامن مینا\nبیاد آن بت کافر بخود ز نار میبالم\nبسان غنچه پیش عارضش گلزار میبالم\nز ناز چشم سیاهش کیهان از ار میبالم\nدلم بس نازک فرآن سنگدل کهسار میبال\nسلامت سخت میلرزد در نجا بر تن مینا\nبشک مژده ارم چو با دام از خدنگ غم\nخمیده قامتی دارم بیا در الف حم درجم"}
{"book": "adl0208", "page": 613, "text": "ز اوضاع جهان هردم قرین ناله و آهم\nبجرم ما غم و عشرت بس آمیخته با هم\nلب جاست خندان انما در شیون مینا\n\nدو چشم خون فشان من که اشک ار دید مینارد\nمگر بر زعفران زار رخ من لاله میکارد\nزبان چنگ مطرب هر زمان این ناله بیدارد\nببزم بیخودیهای تو ساقی عالمی دارد\nبحیرت ماندن ساغر زپا افتادن مینا\n\nبه پیش چشم مستش کیجهان میخانه میورزد\nوزان لبهای میگون باده در پیمانه میورزد\nنه زاهد زانش دل سبحه صد دانه میسوزد\nدل و هوش و قرار و عقل و دین دیوانه میسوزد\nچو گردد کلبه ام پرنور شمع روشن مینا\n\nشمشیر جفا صدد ار اگر میسازد تراه بس\nچو جوهر صد گره خونست اندر حنجر قاتل\nچو نقش پای خود کن بسوی عجز تمایل\nمکن گردنکشی تا گردی ایمن از شکست ایدل\nکه از روز تکبر سنگ باشد مسکن مینا\n\nدل من یک نمکز ازست مهری زان لب خندان\nبخود چون مار می پیچد بیاد طره پیچان\nلب ساغر بحرف خامشی میگوید یم پنهان\nنشاید بیخبر بودن ز افسون کاری مستان\nکه می را چون پری جا داده در پیرهن مینا\n\nدرین حیرتسرا از دشمنی اندیشه کن طرز\nبهر دل از برای دوستی صد ریشه کن طرز\nدرین کهسار اخر عبرتی از میشه کن طرز\nدرشتی گر همیخواهی درشتی پیشه کن طرز\nکه باشد طبع نازک در شکستن دشمن مینا\nمحسن بر غزل تلخ همدانی\n\nجائیکه کنم وصف من آن تنگدهانرا\nاز شوق چو گل غنچه درد جامه جانرا\nگویم بفغان در چمن آن سرو روانرا\nفصل گل روی تو جوان ساخت جهانرا\nحسن تو ازین باغ ببردن کرد خزانرا\n\nهر چند"}
{"book": "adl0208", "page": 614, "text": "هر چند که جبر نقد دل جان میبرد زلف\nنقد دل مارا بفلوسی نخرد زلف\nاز خوبی او گرچه ز عنبر گذرد زلف\nبر سبزه نو خیز خطت می نگرد زلف\nزان سان که بسحرت نکرد پیر جوانرا\nتا آهوی چشم سیهت دیده بدید\nاز دیده من مردمک دیده رمید\nرخسار تو پیر امن گل بدر یده\nمژگان تو خنجر برخ ماه کشید\nابروت زده بر سر خورشید گیانرا\nخوبان بشکست دل ما سنگ نگیرید\nوز دست رقیبان می گلرنگ بگیرید\nشمشیر جفا اینهمه در جنگ بگیرید\nبر طاقت ما کار چنین تنگ مگیرید\nای جوش مکر ان تنگ مپسند میانرا\nای کل چکنی ناز برخسار خود آخر\nاندیشه کن از عاقبت کار خود آخر\nبلبل چه زنی لاف بگفتار خود آخر\nخاموشی پروانه کند کار خود آخر\nای شمع میندیش نگہدار زبانرا\nترکان نگاه تو زبس سنگدلانند\nاز ابرو و مژگان تو با تیر و کمانند\nهر چند که آشوب دل افت جانند\nچشمان تو ترک دل عاشق نتوانند\nباشد گران کار بوناده کشانرا\nهر چند که آن شوخ ستمکاره جفا جوست\nطرزمی شکایت کش لب که نه نیکوست\nهر نیک و بدی را که ببینی همه از اوست\nپیش که بری شکوه کلیم از ستم دوست\nاز مرگ نماند چوکشی دو کسانرا\nمخمس بر غزل بیدل کشه\nای شیخ طراوت سر حلقه دام بلا\nهر دو عالم همچو من در پیر گنجش مبتلا\nتا نوایهای دل از بیخودی زد این نوا\nای خیال قامت آه ضعیفانرا عصا"}
{"book": "adl0208", "page": 615, "text": "۶۰۰\nبر رخت منظرار باء العرش از جوش صفا\nعکس حسنش هر کجا در دیده ام جا میکند در نظر هر قطره اشکم چو شش صهبا میکند\nمردمک در دیده ام این نکته انشا میکند رنگ خالت سرمه در چشم تماشا میکند\nمیدهد گرد خطت آئینۀ دل را جلا\nای کچو کان خم زلف تو سرتا پیچ و کو دل ز زلفت حال دل خواهد که گوید مو بمو\nدر حضورت بسکه محوم نیست تاب گفتگو همچو ائینه بهزارت چشم حیران روبرو\nهمچو کاکل یکجهان جمع پریشان را بخدا\nپش رویت از عرق گلزار میشوید ورق طفل اشکم حرف رنگینی دید کل در سبق\nای جمالت نوبهار مبدع انوار حق از صفای عارضت جان میجکد کا در غرق\nوز شگفت طره ات دل میدهد جای صفا\nنذر مژگان تو کردم این دل صد پاره را چشم مستت تا کی ازار د من بیچاره را\nحیرت دلها با یما گوید آن مه پاره را گر جمالت عام سازد رخصت نظاره را\nمردمک در دیدها پیش از نگه کیرد هوا\nهر کجا ماه جمالت سرز روزن میکشد سیل تاریکی بکنج شمع روشن میکند\nجفت ابرویت زطاق چرخ گردن میکند تیغ مژگانت بآب ناز دامن میکند\nچشم مخمورت ز خون پاک می بندد حنا\nماه من گر از طلسم پرده گردی بیحجاب میشود از خجلت در ذره پنهان آفتاب\nهر زمان در تاب و تب میکوید ای مه آفتاب هر کجا شوق تماشایت براندازد نقاب\nکیست کرد و قطره بر هم زدن صبر از ما\nدل چو بسمل میطپد امروز در آغوش غم سینه من نوبهار لاله دارد از الم\nتا کی آموزی بچشمت بی نیازی ایصنم قامت ابرویت از بار تغافل کشته خم\n\nنا طرد"}
{"book": "adl0208", "page": 616, "text": "۶۰۱\nمانده زلف سرکشت را نزنید و لهاد و تا\nدارم از هر تار زلفت یک ابد عمر دراز | ریشه تا باغ ازل قدت رساند از روی ناز\nاز طپیدن تا لبت این غنچها دارد بساز | بسته بر بال اسیرت نامه پرواز ناز\nخفته در خون شهیدت جوش گلزار بقا\nخال اگر بر عارضت از خود نمائی دم زند | چون تبسهای گندم راه بر آدم زند\nبسته هم از خند با این نقش بر خاتم زند | لعل خاموشت کر از موج تبسم دم زند\nغنچه سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا\nتا کبودم دیده دیدم بسته نام و سنجم | زان سبب طرزی بجایت شیرین میکنم\nاین زمان چون طوطی از متن خود می تنجم | عمر باشد در هوایت بال علوی میرنجم\nتا کجا پرواز گیرد بیدل از دست دعا\nمخمس بر غزل بیدل گشته\nشده گفتگویی که حسرت کسی چو طفلان سخن درا | هوای لاله کنم نفس منعان تا ناله چو من درا\nبهار معنی برنگ و بوچو گلاب غنچه دهن درا | شگفت اگر ببوت کشد که بسیر شهر دیمن درا\nتو ز غنچه کم نه میدۀ در دل گشا بچمن درا\nچو سرشک دشمن آبرو ز پیوستم همیشه خون بجو | هوای ریشه آرزو بد و بدلی همه سو بمو\nبه نسیم هر طرفی بپو چو صبا روی بچه کو بکو | پی نافهای رسیده بو همه در حمت جستجو\nکجال حلقه زلف او کره خورد بختی درا\nز تری نشسته این گلی تو چو خاک مرده ساسان | زفسردن این همه کاملی چو ره فتاده منزلی\nبخوان پر اگر عافلی ز صفای زنگ کل و | بکدام ائینه مائی که ز فرصت اینهمه غافلی\nتو نگاه دیده نمی مزه واکن بخن درا\nز ازل جهان بد نوشد من پای تو عدد شد | دم پیر با صمد نو شد سر چکر حصار حسد"}
{"book": "adl0208", "page": 617, "text": "که حجاب دل حبقه تو شد تن خاکی تو سد تو شد \nنفس تو دام و دد تو شد هوس تو نیک و بد تو شد\nکه درین جنون بلد تو شد که باین رباط کهن درا\nبدرون سینه با صفا زجمال ائینه رو نما\nبجهار گلش نه عناصرین زبیا د رخش جدا\nزحجاب غنچه دل بر اکشای گوش بکن صدا \nز سروش عالم کبریا همه وقت میرسداین نبا\nکه بخلوت او ب و فادر ا ز برون شدن درا\nزده موج با طلیش کی بختر راستی برامد\nهمه زیر می زنم و جمی بخیال خاطر بیجمی\nنفس جو قطره نسیم می چو حباب کی نکند\nجو هوای هستی مبهمی بنمائی زود ام ستمی\nکره حباب شبنمی کشا و در دل من درا\nبجگر خدنگ تو خورده ام زغم فراق تو سپرده ام\nبتو حال دل شمرده ام بچه منا کرده ام\nچه ارجه ناله فسرده ام بنظر مرو نفرده ام\nغم انتظار تو برده ام ره خیال تو مرده ام\nقدمی بپرسش من کشا نفسی در جان بدن درا\nمکر چو طره ی مبن نفس سیاه دار و هیچکس\nکه جهان دو جو برک دن کوهیر توندا د بس\nرسد هم بکوش دل از جرس که بشده ادام بستر\nبدرای بیدل از ین هوس کر از اینطرف کنده هوس\nتو بعزت از همه سوپوش زکی بکوی بت بدین درا\nمخمس برغزل بیدل\nبمزار جلوه بوی کل نمود رنگ بهار ما \nزکنار سنگ شررفشان کشود دیده شراره\nزہوس بجیب هوا نرو کف دست گزبار ما\nهمه عمر ما بقدح زدیم و رفت رنج خمار ما\nچه قیامتی که نمیری زکنار ما بکنار ما\nشده ام جو نکهت کل بهوای صبح جدا \nزخیال رنگ کل عذار نفس جو بنجه ام جدا\nهمه کردوی چو ساز جا برسی بکرد غبارها \nچقد ر ز خجلت مدعا زده ایم براثر بقا\nکه جو رنگ دامن خاک هم نگرفت عن غبار ما\nنخی"}
{"book": "adl0208", "page": 618, "text": "لشکر ناتوان رسیده تابه سرزبان زغبار سرمه بی نشان شده کردستی احیان\nحوصله هی نبوده همراش رمیده میرمرغان چو غبار ناله پنهان زدیم کا می بامتحان\nکز خود گذشتن باشد هزار کوچه دو چارا\nزچه هر نفس بره هوا می خام د یک هوسرا نداشتی در باسن زن بسز د انکه تو آب کز\nهوای سیر بار کل زچه هر سحر چو صباوز دل ناتوان کجا برد الم تر و د عاجزی\nکه پوچه سرقدم اوفتد بهزار ابله کارا\nهزار جلوه پرفشان بهار خنده زند کلست بطو دستی بخیر و زه بان شیشه پر دکست\nبکمال شاهد امتحان کشود دیده تغافلت سواد نسخه نیستی بر سید رنگ تا ملت\nقلی سنجک سیاه زن مکین خط غبارا\nبساحل پر شرار کل مکث در یدی چمن مین چو هلال رخ شفق کن کشای غنچه به بهترن\nزبهارباغ و کل چمن بگذار زرنگ و بوکمن صف نمک و لبم شکن می جوشش کل زیبرین\nببار دامن یار زن حنایی مست نگارا\nتوبک مد خار سدنه سجا ک چین بدار سد نه شور مانک در ارسد نه سنجاشی نه نوار سد\nنددت نمک خار سدنه قدم بهایی دو تا رسد نه بیداستی حیا رسدنه بدستگاه دعا رسد\nچه شود بیست پار سد کف دست آبله دارا\nبه نشان خنده انشان زدیم حرف تکلمی برهوز سر از ان بیان گرفته در دست غنمی\nبمعان فرصت بی نشان دم اه تاملی رکاب عشرت پرفشان زدیم دست نظلمی\nبغبار سر و دار ز و کشیده دامن یارا\nنفس هم کن کنم نم طپش کنار شکستی لب زخم داغ دل خودم کل لاله زار شکستی\nدم صاف طرزی سر خوشم طرب بهار شکستی چمن طبعیت بیاد لم ادب ابیار شکستی\nزودست ساز و رنگ و بو دباغ غنچه بهارا"}
{"book": "adl0208", "page": 619, "text": "مخمس برغزل بیدل\nچه هجوم نشئه معنوی که دمیده از دل سنگ ما چو بهار موج صفای دل شده صرف رنگش\nهمه خون اشک پری چکد ز جبین شور زنگ ما سخیال چشم که میزند قدح جنون دل تنگ ما\nکه هزار میکده میدود برکاب خنک لنگ ما\n\nکل رنگ مامی فنا شود سر و برک غنچه چمن خا بهار غنچه زنگ بو شوم اشنا بچو مست ها\nسر پیچ و تاب کناکیم شده است تا بعت  مخضر د زاویه عدم زده ایم پرده بعات\nکه ز دست نفس کسی نمدار د اثر سنگ ما\n\nرخ باغ در دی بهار کل همه در ست رنگ  سخیال نشه بوی کل زده است بخیه سنبلے\nکه هوای قطع تعلقیم بسته تا رسن بدل شکسته ازین چمن زده ایم بال کد خنک\nکه شتاب کرمه خون شود زنصد کرده رنگ ما\n\nچو شرار دور پی شور دشر تو کس ندیده بجز ضرو چونہال بی بر کم ثمر نخورد ز ساخ و کس ثمر\nدل شیشه دلعالم زشتی ز کینه یکدکر بفسون من بخیه رشک شیشه دلان کدر\nشخون بخواب پری سبز رفسانهای بنک ما\n\nدل زار عاجز ما توان تو بر ته نه بدستان توئی اصل نسحه کن فکان ثمہ در بقدلی شان\nز چه مائی تو باین آن و بقدر وعزت و بعدان که پری ز هر دو جهان گران شد خاک رست جنون حا\nسکپر زانهه این زمان تر از وآمد بنک ما\n\nز هجوم ضعف اثر ب شد بانش ک بره ده ستم جکر ز شور فغان من د سد چو سرمه کوش کس\nچو زرنک شیشه بصد المکند نوا دل حمن جرس ز دل ضمر ده سالمه برید اب نفس\nبرید ناخن معلب ازکره برشیه جنگ ما\n\nز تو سر نفس تفت رد چه دوی بمه چوخرد و تہی برون قدرت بحد مقام صفر و درم\nچه ترانه سازی نیک با چه فسون رنگ دولا چه فسانه ازل وابد چه امل طرازی عرض دکم\n\nباہمی از"}
{"book": "adl0208", "page": 620, "text": "۶۱۵\nبهزار سلسله میبکشد سرطره تو زچنگ ما\nبهار گلشن خنگ و تر نه نهال دیدم و نی ثمر همه جاست از پی همدگرلب پرنفیر و دم شرر\nدم سرد آه نفس سحردم گرم ناله پرشرر نفس عرو رجون اثر ز زبان جرات ماتست\nمژبشکنی ره نظر پراکر دی بنجک ما\nهوای باغ و بهار جان گل نفس نه خودشده فشان چونکاه رفته ام از میان اثری مرنشود عیان\nکنجمن چوبوی گل خزان مطلب طرزی نشان که رکرد بدل ناتوان دل نازکت نشود گران\nکه روز باد نو خود بخود چورس برانجه زنگ ما\nمخمس\nزلف خم بجز ستم دلی چون شانه خود را بصحرای جنون سرداده ام دیوانه خودرا\nدلم کوید بزاری و برد جانانه خود را به از سرسه کردی برکس مستانه خودرا\nکنی تاریک تاکی خانه میخانه خود را\nزفیض عشق شد چون شمع روشن باغ یکویم زفیض باد پو شد مسجدم از داغ ما سورم\nزفیض خودی سرشار بد مست مخمورم زفیض کرییه شبدری بکف هروقت انکوم\nبسان تک نازم کر یه مستانه خودرا\nچوبوی گل ازان با مسجدم هرلحظه آمیزم که شاید همچو رنگ رفته زین گلزار بگریزم\nزغربال مژه لخت دل از بحر میبیزم بزم وصلم هم خون جکر از دیده میریزم\nکه چون کل با کنم رنگین لب پیمانه خودرا\nبجر درد کرد خویش چون دولاب میکر دم زجوش آه زد چون موج در کر داب یم\nکهی سیماب کاهی شعله کاهی آب میکردم برای مطلب انقدر عتاب میکردم\nکه در راه تمنا دامه کردم دانه خود را\nچوزلف تابدار از بس دوش چهره پیچیدم چو تارطره از بس پیش او اشفته پیچیدم"}
{"book": "adl0208", "page": 621, "text": "چو كعبه بسكه برد در رهش نياب أوميدم چو كاكل بسكه بركرد سرش سر كشته كرديدم\nزوحشت آم كردم عاقبت جانه خودرا\nدلم فرياد سان در جوي خون ميتيد غلطيد بجاي اشك لخت لخت دل در بر مي غلطيد\nبيا وكش تبانه جان از خود برون غلطيد دل از ذوق شهادت هر نفس در موج خون غلطيد\nاشارت كن بمسلم نركش مستانه خود را\nچو نكهت ميرومم خود ازان بيرحمانه بر دوش كه با باد صبا خود را رسانم تاسر كويش\nبسان دود مجمر رخش بر باد كمبويش بدور ماه رویش واله شد بر حلقه مویش\nبشمعش سوختم آخر پر پروانه خود را\nبراه بخيه ما دل سوي مهركاه نجف آمد كهم بر كوهر شهوار چون حبيب صدف آمد\nمبال اشك تيز ناله من بر هدف آمد زفيض كريه طرزي كوير مقصد بكف آمد\nبحر اشك اثر بافتم در دانه خود را\nمخمس\nچو سرشكات ره هستي قدمي كزار و بي تاب همه آب همچو عرق بران بمقصدت رهياب\nتو بسال موج شكست زن كهر محيط إن طلب بحصول مقصد عاقبت نه دليل جوي نه عصا طلب\nتوز اشك اين همه كم نه قدمي ز التجا طلب\nزپي مراد هواي دل بكذر زحرص و هوا بهل تو مباشر نقطه دال دل نزوي حبه دانه در ككل\nنخوري فريب بت جكل نشوي زهمت خود خجل ز مراد عالم آب وكل بدر خنو ن دان كسكل\nاثر اجابت منفعل زشكسته دست دعا طلب\nبكذرز الفت جسم و جان بطلب نشان بي نشان بجھان مرقع رزجهان نخوري فريب زآسمان\nچه بود عيان چه بود نهان تو بهيچ ده پي نشان كجا است صدر و چهاستان بكذشه تو ازين اوان\nچو نكا حسرت اين مكان بچھو ز در بقا طلب\n\nچو دهمان"}
{"book": "adl0208", "page": 622, "text": "چو طفلان چه چسبی بهرکس در هوای لعب و پر\nبحال زبونتری مجو شعله سر هوای\n\nتو کو کوره مجاری چو هوای شیم خود تر\nز سپهر گرجه کدری تو همان بسایه برابر\n\nبعلاج سفله خود سری نمی از جبین حباب\n\nرسد بطبع ملولی که شوی ز جمله جهان غنی\nکمال گر چه بکغنی تو به شیخ پرکنی\n\nمقدام دتن سخنی زچه بامعرفت فلک زنی\nز هوای کهنه سرستی همه راه ست خرد\n\nتوددون منصب ایمنی ز پزشک نه حباب\n\nبسراغ هستی جون شرر جو نفس ز هم کشای پر\nزنمود خود تو نمی خبر که برون کشی رسپهر\n\nکشای جانب حمد ونظر تو دولت ره افسون\nبفسانه نفس انقدر مفروش ایهمه کرد وخر\n\nچو غبار انجمن بحر نفسی شمار و مجاب\n\nرخ یار غنچه چین ما نگهداشت عقل نه دین ما\nچه کشی کمان تو بکمین ما بشکار جان حزین ما\n\nگل باغ خلد برین ما لب لعل و نقش نگین ما\nکف پای معجزه شیرین ما بخیال کرده کمین ما\n\nبلی از روی حسین ما ز چراغ رنگ حجاب\n\nهوای صحبت این وآن بسی باغ بهار جان\nتو بسنگ زار چودی کران که برنگذر شده زمان\n\nتو راز هستی خود عیان که بهار گل کندت خزان\nشده رمز جلوه بی نشان بغبار آئینت نهان\n\nنفسي بصيقل امتحان بردار زمیان حباب\n\nچو ود چو طرزی ادسا کنی نکو نمی کنی حیا کنی\nنه بروز خواب نه شب کنی بکو شمع سوی به کنی\n\nنه سخن باصل و نسب کنی نه بکس ثنایت کنی\nچه پوش انکه ترک سخت سفین بحق کب\n\nز حقیقت آنچه طلب کنی بطرق بیدل ا...\n\nمن به غزل حافظ\n\nعذار هوشت ار صد وصف پیر دست\nقد چو سرو تو خوشتر زمو موز دست\n\nچو رسم کینه چومست جگر جونیست\nز گریه مردم چشم نشته در خونست"}
{"book": "adl0208", "page": 623, "text": "ببین که در طلبت حال مردمان چونست\n\nبغزه رخنه کعکدی اگر چه در دینم\nفدای لعل لبت باد جان شیرینم\n\nنوازشت برقیب ای نگار می بینم\nچگونه شاد شود اندرون غمگینم\n\nباختیار که از اختیار بیرونست\n\nنه شور عشق بجان دل من افتاد است\nبهر که روز ازل قسمتی خدا د ا د است\n\nشرار عارض عذرا بوالق افتاد است\nحکایت لب شیرین بکام فرها دوست\n\nشکنج طره لیلی مقام مجنو نست\n\nز بهر دیدن رخساره هما یو نت\nبکوه و دشت رود عاشقان مفتونت\n\nبهر کجا که رود عاشق جگر خو نت\nبیا د لعل لب و چشم مست میکونت\n\nز جام جم می لعلی که میخورم خونست\n\nبگو بدختررز از من این زمان ساقی\nکه موسم طرب آمد شو بمان ساقی\n\nز چنگ و نی بچکنی هر زمان بیان سا\nز دور باده بجان راحتی رسان سا\n\nکه رنج خاطرم از جور دور کردونست\n\nچو باری ناله بسیار میکند حافظ\nز بهر دیدن دلدار میکند حافظ\n\nنه ز عقل خواهش دیدار میکند حافظ\nز بیخودی طلب یار میکند حافظ\n\nچو مفلسی که طلبکار گنج قارونست\n\nمخمس بر غزل حافظ\n\nز فرقت تو مرا خون د دیدگان جاریست\nبیا بیا که مرا غمزه کار خونخواریست\n\nخموش بودن با پیش کن بکار\nبنال بلبل اگر بامت سر باریست\n\nکه ما دو عاشق زار یم و کار ما زار\n\nبمن مکوی حدیثی که غیر جام و سبوست\nکه میل خاطر من سوی باده نابست"}
{"book": "adl0208", "page": 624, "text": "۶۰۹\nچو مار غمزده پیچد بنفشه اندر پوست در ان چمن که نسیمی وزد ز طره دوست\nچه جای مفرحدن ماغبای ما ماریت\nبجور یار دل زار من چه ازاری که هیچ منفعتی نیست در دل ازاری\nبکنجکاوی قد خود سرم تو مگذار بر استان تو مشکل توان رسید اری\nعروج بر فلک دلبری بدشوار است\nزمستی من بیدل نه باده و جام است که هر چه هست لعل لب دلار است\nزطره هاشم زلفت هزار جا دام است خیال زلف تو پختن نه کار هر خام است\nکه زیر سلسله رفتن طریق عیاریست\nدلا ز ناوک بیداد آن پری مکریز اگرچه بر سرت آرد هزار رستاخیز\nسخن ز توبه مکن هیچ آب دیده مریز بسته اند در توبه حالیا بر خیز\nکه نوبه وقت گل از عاشقی نوبیکار است\nخوش آن شبی که برخ خود بیات بالیدم زشوق روی تو چون گل بپوش بالیدم\nبکام دل همه شب بوسه از لبت چیدم سحر کرشمه وصلت بخواب میدیدم\nزهی مراتب خوابی که به زبیدار است\nگذر ز دهر دغا بر در کهن حافظ بگیر دامن ان سرو مار بن حافظ\nبنوش باش چوطنزی مکن سخن حافظ دیشب ناله میاد ار ختم کن حافظ\nکه رستگاری جاوید در کم ازار است\nایضا مخمس بر غزل جود کفته\nدر غمت میگد دلم ناله و فریاد کند رخنه اندر جگر بیضه فولاد کند\nدل صد پاره زغم این سخن ایجاد کند نرگس مست تو چون دست ببیداد کند\nیک مژه کار دو صد خنجر فولاد کند"}
{"book": "adl0208", "page": 625, "text": "سد گره از خم زلف تو بکارم افتاد\nترک چشمت بدلم ناوک بیداد کشاد\nدل مدام تو همین نکته مرا داد بیاد\nسخت میرنجم و جفاجوت بمن ان صیاد\n\nترسم از راه ستم نا گهح ازاد کند\n\nکس چو دل در خم جانانه بریدن شمع\nدیگری بیخودی مستانه نگرید بجر شمع\nبر مرار دل پروانه نگریمد بجز شمع\nکس بسوز دل پروانه نگرید جز شمع\n\nخیر شبر من که فغان بر سر فریاد کند\n\nسرسر کار جهان حمله چوبی بنیاد است\nخرم انکس که زشادی و غمش ازاد است\nطپش بال نفس را همه این فریاد است\nزندگی چون بحقیقت نگری بر باد است\n\nخاک بر فرق کسی کو طمع از باد کند\n\nگوش کن گر همه فریاد جرس باشد بس\nچشم رحمت کشا گر همه خس باشد بس\nوام در راه دلت تار نفس باشد بس\nجای استی بجهان کنج قفس باشد بس\n\nمرغ دل زان بهوس خانه صیاد کند\n\nشده در کفر و و زلف سیرت بانجی\nگرد سندی خطت کشته مسلمان مچی\nنه همین غم شده اندر دل این حیران جمیع\nاستخوان گشته کدورت کم یاران جمیع\n\nکه مکدر شود انکس که مرا یاد کند\n\nبر دلم جور زمان تیر ستم فشاند\nہم ز بیداد بجان ناوک غم بنشاند\nنیست یاری که ز دل دردو الم بشناند\nنیست اهی که کسی اتش غم بنشاند\n\nنیست خاکی که کسی بر سر خود باد کند\n\nای عزیزان سخن دوست قدم کردن و چون\nکه برون از لب حجو در سخنت جور کنون\nغنچه سان جان دل صد پاره نسازم حون\nنقد بار از کف طرر اکنون بیرون\n\nرو بایران عراق و ری بغداد کند\n\nطرز"}
{"book": "adl0208", "page": 626, "text": "۶۱۱\nمخمس بغزل کلیم گفته\nهر که ز من آن نوش لب لعل خندان بگذرد\nبیمردم چشم ترم ارگر به طوفان بگذرد\nدر عشق او از جسم من سهلست گر جان بگذرد\nدل را کی آن طاقت بود کز لعل جانان بگذرد\nبا بیکجان لب تشنگی از آب حیوان بگذرد\nدر عشقت ای شیرین دهان هر چند فریاد دم زد\nاز حسرت لعل لبت جان دادم و شاد دم زد\nاز ذوق در دام غمت من خود بیفتادم فرو\nهجر ترا من بد بخود هر گز نمیدادم فرو\nآتش به خود دراکند چون نیستان بگذرد\nاز بس زتاب عشق تو بر خویشتن پیچیده ام\nبرآتش رخساره ات چون موی آتش دیده ام\nاز بسکه در خون جگر مانند گل غلطیده ام\nهر کس که بیند حال من داند که هجران دیده ام\nار بی قرابی ظاهر است آنجا که طوفان بگذرد\nاز بس مژگان ریختم در گلستان خون جگر\nهر خار دیوار چمن دارد گل رنگین ببر\nاز حال چشم خون فشان ابدال چه میپرسی خبر\nمینو سر شکم در کنار از بسکه ریز چشم تر\nگر بشنوی زامان من آب از گریبان بگذرد\nاز آتش لعل لبت دل در برم بگداخته\nو ان نرگس مستت محمود کشور جان تاخته\nبی فری دل هر نفس با آه و افغان ساخته\nهر موی بر اعضای من گو کو زبان افراخته\nهر گه که در دل یاد آن سرو خرامان بگذرد\nگفتم چودیدم آن قن کین است چاه رو در رو\nدل گفت ما را سوی او بنمای راه پر رو\nدر شام زلفش کرده ام زان چاه رو یے\nخواهم شب روز نوی خورشید ماه رو\nکین تیره روز بهار در شبها هجران بگذرد\nاز بس بیاد آن دهن باروز با هم گفتگو\nفریاد وافغان میکنم مانند چنگم مو بمو\nبا بند ای شیرین دهان کوئ که حال دل نکو\nاز حال دل اگه نیم لیک اینقدر دانم که تو"}
{"book": "adl0208", "page": 627, "text": "هر که بخاطر گذری اشکم ندامان نگذرد\nطرزی لای شاه دین من رهبر خود میکنم\nوز مدحتش آفاق را فرما نبر خود میکنم\nمهرش انیس خاطر غم پرور خود میکنم\nخاکدر شاه جهان تاج سر خود میکنم\nتا فرق بخت من کیم از اوج کیوان بگذرد\nمخمس برغزل میرزا صائب\nدان آب سینه کر محم چو شب ما میشود\nاشک نارنگین بست در دیده صهبا میشود\nچون قلم کریے کرد و چاک کے پا میشود\nدل بدشمن چون ملائم شد مصفا میشود\nسنگ با آتش چو نرمی کرد مینا میشود\nعارضت اخگر نگردد لاله زار انداخته\nپیش رخسار تو رنگ از شرم گلها باخته\nخویشتن داکو به پیرنگی دل پرداخته\nخود نمائی کار ما را در گره انداخته\nقطره چون برداشت سر از خویش میا میشود\nچنگ میگوید بگوش شنا ما در خروش\nدر حضور محتسب بیداری را سر هوش\nهم انرا پد مدار و باده از پیمانه نوش\nجرم مادر پای رحمت را نمی ارد بجوش\nصاف کرد و سیر حین داخل در با میشود\nکل گریبان میدرد پیش توای غنچه دهن\nلولو میریچد زان لب بهنگام سخن\nسرو در قدس ری هر زمان تا نله گوید چمن\nچون رود بیرون باغ آن یوسف گل میرن\nگل مدامن پرش دست زلیخا میشود\nچشم مستش پرده ناموس زاہد را درید\nمحتسب از پیش لعلت باده گلگون کشید\nسینه صد پاره دارد با خود این گفت شنید\nشیشه پا چید امشب طاق محمود شد اسید\nگر فید سنگی از نو میدی تماشا میشود\nهر نگاه چشم مستش موجب صدافت است\nخوشنگاهان جهان یارب عجائب اریحات"}
{"book": "adl0208", "page": 628, "text": "۶۱۴\nمفلس بی باده بودن جان غمت است\nبا خیال یار صحبت احسن صحبت هاست\nمیرم غیرت بران عاشق که تنها میشود\nتاب خورد و شتران زلف میاد می کند\nغنچه دل ساز طرزی خن از کل می کند\nعاقل خوابی بیا دار تا در کند\nحساب زاندیشه آن زلف کاکل می کند\nفکر حوان بسیار در دل ماند سودا میشود\nمخمس بر غزل حافظ گفته\nهر که سر خاک ره خسرو بغداد کند\nبیکان از دو جهان خاطرشاد کند\nدل بناهنده خود این سخن ایجاد کند\nکلک شکین تو روزی که رقم یاد کند\nببرد اجر دو صد بنده که ازاد کند\nپیر مران که براهش دویدم روی نیاز\nلطف حق صد در رحمت بشکشو دو باز\nهمچو مجنون کنم این مرض بصد سوز و گداز\nیارب اندردل آن خسرو شیرین انداز\nکه برحمت گذری بر سر فرهاد کند\nغوث الاعظم که گل باغ رسول مدنیست\nنور از شمع حسینی چراغ حتی است\nواقف سر کمال تو خدا و مدعی است\nکو بہراک تو از مدحت باستغنی است\nدست مشاطه چه با حسن خداد کند\nشاه شاهان نظری کن بمن خوار و کدا\nکه سرم ذره از خاک درت نیست جدا\nدر شب فرقت از خار توامی بدر د\nقاصد حضرت سلمی که سلامت بادا\nچه شود کر بسلامی دل ما شاد کند\nدر سر شوق رخ تو جانب بغداد بدم\nبیخودی امد و خود را همه از یادم برد\nپیش از ین کرچه محبت دل ناشادم مرد\nحالیا عشوه عشق تو ز بنیادی بود\nتا دکر فکر حکیمانه چه بنیاد کند"}
{"book": "adl0208", "page": 629, "text": "غزل ۶۰\nخواری از درد و غم و غصه و محنت بکشند\nوز بلای دو جهان خاطر شادت بدهند\nگر براه شه بغداد گذارت بدهند\nامتحان کن که بسی جام مرادت بدهند\nگر غزالی بومر ا لطف تو آباد کند\nسرو طنازی بر و خسرو بغداد اندا\nز آتش عشق رخش نل چو یکی شمع گداز\nتا که این نکته سرائی بد و صد محمو د بسا\nره ببردیم بمقصود خود اندر شیراز\nخرم از ور که حافظ ره بغداد کند\n\nمخمس\nچه شود که این دل ناتوان نفسی ز جیب سحر کشد\nگل حسرتی بنظر زند سر عبرتی ز پر کشد\nچو نسیم بخت پریشان دم عبرتی زجگر کشد\nبکدام فرصت ازین چمن بکر فضولی اثر کشد\nشبیخون عمر خضر زنم که نفس شراب سحر کشد\nچو صدف براز دل پر هوس نشکن وهم درین قفس\nتو بگیر دامن خار و خس کندز رطب ثمر مگس\nنشوی بشهد هوس کسی رسی بمسجد محتر\nنشد انکه از دل گرم کس قفلی کشدم هوس\nبطپم در آینه چون نفس که ز خوبم نمر کشد\nرنگ و زنگ بهار گل چو عرق تازه گلایم\nبنهاده افسر خجل بسر هم نظاره نمایم\nنکشیده آتش سوختن ز جگر شراره نمایم\nگرفته گردنه آسمان سر راه هرزه درایم\nکرم تامل نقش پا مژه به پیش نظر کشد\nچه دوی بیهوده هر طرف بسرابی حاصلی زاب\nتو قبای زیب نفس مده بهوای پارس بی طناب\nبدار کشمکش هوس بنشین بکوشه عزلت\nدل آرمیده بخون بکش بتلاش سبحه\nکه فلک پنبه کوهرت نکند رحلت اگر کشد\nز کتاب دانش انس و جان بشنو تو وصف سخن عیان\nکه زبان من است و بحربیه وان بحقیقت محش آن\nتو بید بخت کشادبان که سر و د میل ا کح دان\nبلب فصیح و فا بیان بحدیث کین کنی بان\nسحر است"}
{"book": "adl0208", "page": 630, "text": "سمت خطی اگر کشی به ترازوی که لنگر کشد\nمنرش ای غرور از سپهر تو خطوط حرص بهم منشکر نمود سری ای جنون بمطواف چرخ کنیم\nتو براکت ستم ای نفس چه زروی صفحه بر آیم نپسندی ای فلک انقدر خلل بطبیعت وخیم\nکه چو موج آب ببار غم هم انفعال کهر کشد\nکشا درین عاجزان در راحتی بکشا و دل ورق بیاض شکستگان ننوشت خط سواد دل\nنفس بهار سحر جبین نکشود غنچه ز داد دل بحدیقه که شهید او کشد انتظار مراد دل\nچو سحر نفس دمد از کفن که شکوفه شجر کشد\nببار کش بارا و بخیال غنچه نشسته ام بخیالش از دو جهان بحبس قفس سینه بسته ام\nهوای غنچه رنگ بونفس سحر گسسته ام بنظر می دانه درین چمن بخیال بسته شکسته ام\nبنشینم انقدر در رهت که قدم با بله سرکشد\nدل پاکن خاطر ما بصفا ز شمیم باد صبا طلب تو قبول خاطر مرد و زن ز طرار طره وفا طلب\nبکمار طرزی سرکران عرق فنی جام صفا طلب سر و برگ همت میکشی ز دماغ بیدل ما طلب\nکه چو شمع از همه عضو خود قدح افریده و در کشد\nمخمس\nبحریم حرمت ما زا و دل هوا بکجا رسد بتهرنگ شیشه اگر رسم نرسد که دل بنو ارسد\nجوکه پر سر زبیخودی بغبار کر فنا رسد بطراز دامن ناز او چه زخاکساری ما رسد\nنزد آن مزه به بلندی که زکرو سر مژه ها رسد\nنفس بسته عنان من نفس شمرده نفس نزد بره تامل بیش و کم بصد ا چوسر حرس نزد\nپرو بال هرزه پریده غم زشکت پر بقفس نزد نمک و ناز هرزه دویدغم در انفعال چوسر نزد\nمحیط میرسدم شنا عرق اگر بکجا رسد\nهوای سیر بهار کل مژه بهوس شکته ام دل غنچه چوغنچه درین چمن بهزار ریشه بسته ام"}
{"book": "adl0208", "page": 631, "text": "۶۱۶\n\nز خیال عشرت تک کل چو کلاب کته شده ام\nبخار تنگی این قفس چو بهار غنچه نشته ام\nپرسی چکنم از بغل همه کربصن بعبار سد\n\nبفلاک اگر چه بوار ومردم شور ساز جنون کنا\nبر زمین اگر چه خط کشد چو غبار رنک شان کنا\nنرسد بدامن با زا و کف دست بخت زبون من\nبقبول آن کف نازبین که کند شفاعت آن کنا\nدر صبر میزنم انقدر که بهار رنگ خار سد\n\nسرشکوه را بکه واکتم که کسم نمانده زبی کسی\nبجه روی پیش فر روم که پس است کار من از\nبفلک شوم بپو ا پوم ز هجوم حسرت نا رسی\nدل طپید کجا برد غم تنگدستی و سس\nمژه برهم آورم از حیا که برنکی بتبار سد\n\nزبهار گلشن کبر با نشوی چو بخت کل جدا\nز صفای سینه با صفا چو جمال اینه رو نما\nچوتو خواهی ای دل بیوا چورسی بکلشن مدعا\nکذرزخاصیت سحا که سحاب مزرعه وفا\nبفتادکی شکند عصار که فتاده بعصا سد\n\nبصفای ائینه قدم بسرو چوٹالی عدم\nبجبین لوح د قلم بسواد حیرت نوشتی\nبجمال خالق بشین کم کمال فیض حت کریم\nبگشا دست کرم فشم که درین میانه چه ستم\nنرسد به همت بستکی ز در کجائی نکار سد\n\nسبها رستی بی نشان ز نظر جو بوی کلم نهان\nشده ام بدرکش روان سیم سحر بارین\nکه چو سنگ در قسام از میان چکرده ورطه نهان\nز خمار فرصت بر نشان نه بهاردایم ونه خران\nهمه جاست نشه بشرط آن که و ما غبا تو تھا\n\nنه بکل رسیده بهار با بپا فرو شده خار ما\nنفشرده پنجه نکار مایشر ا د دید ه چار ما\nنه وجود حامی قرار مانه عدم رسیده بکار ما\nنه زمین بساط غبار مانه فلک دلیل بکار ما\nبغبار کرد نفس کسی بکجا رسد که مارسد\n\nزنن ای نسیم سحر کہان بسان مبل نغمه زن\nکه زبوی بخت کل شنو سخنان طرزی سخن\nلبياد"}
{"book": "adl0208", "page": 632, "text": "که بیاد او شده در نظر همه باغ لاله و نسترن\nسر رشته طرب آبهاس بها رسیر مدار چمن\nتو خیال بیدل اگر کنی ز تو بگذرد سحرا هند\nمخمس\nشدانکه از دل هوس نفسی شکسته برون کند\nشد انکه صفر فزون عدد غنا فزوده فزون کند\nشد انکه برگ مروه همان سر نشتر یی دم خون کند\nشد انکه شعله وحشتی بدل شرره جنون کند\nبزمین دم فلک دم چه جنون کنم که فسون کند\nبخيال طرز نگاه او شده پر ز سرمه كنار من\nبخیال خنده لعل او گهر فروشده تار من\nبخیال شوخی رنگ و زده بجویش بها ر کن\nبخيال گردش چشم او می تصرف بہار من\nکه ز دور اگر نظری کنی شره کار بو قلمون کند\nز جهان بحجر تعب مطلب تو عیش و مجوطه آب\nشده شمع در شه تا ر و شب ده اطراف مشب\nلب تامل ای چو طب مدارین ترا نذیر اب\nبفسانه هوس طرب تهی از خودیم بران اب\nچه د مر ز صنعت صفر یی بکرانیکه ناله فزون کند\nبهای بیع توام بجان چو غبار سر به مقاوان\nز خدنگ از دهی بان طبم کر ونفر فغان\nب تم سینه خونچگان دل خون کند ابریمان\nز جراحت دل ناتوان بخیال تو ندید نشان\nکه مباد آن کف نازنین برو پس سایه و خون کند\nبفنون و روز از دل عدد کی شمار اجل\nتو گذار ان نتوان بهل نگذرد دلت زال بال\nزخیال پیچ نفس گسل ہوس طلا ز آب و گل\nبچنين بيولى دست و دل صنایع الم محمل\nکه سردی اگر کشی دم بهزار خانه ستون کند\nبتو شق سعی جنون چو ددی چو پشه مکر کر\nپری اگر همه چون شکنی اره چو شعله جونی\nز برای حاصل یا بر چو به شرکت کریدم\nنبرم ز قسمت تنگ تر ود ہوس دگر\nکه نهال بخت سیه گر گلی آور دس خون کند"}
{"book": "adl0208", "page": 633, "text": "چو بهار با گل وحسن بندم زدمانبی خامة اس\nتو زطرز سخن آفرینی مشو ز خامة جامه کر\nگل و غنچه و سمن آورد سطور صفحه نامه اس\nهمین تسخیر بید لم که سحاب غنچه عمامه اش\nچه تامل که انکند همه قطره کرکون کند\nمخمس\nچو وا پوشم کل دم که نفس نهال پری رسد\nنه مراست به صفت هوس که نهال غنچه کپی رسد\nبزمین چو غنچه بخون طلبیم که زبوی کل خبری رسد\nهمه راست در چمن آرزو که بکام دل ثمری رسد\nمن و پریشانی حسرتی که زنا مه گل بسری رسد\nبسر اغ باغ بهار جان نرسیده ام ز خود انچنان\nشررای دیده خونچکان بلب انکند این بیان\nکه نیم بخت پریشان بدشت و کوه و بیابان\nچقدر دشت قاصدان که ندارم این دل ناتوان\nببر تو نامه برخودم اکرم چورنگ پری رسد\nنزدی باو دم سحر و غبار انشر ر بکذر\nچو شرر زخود بکشیده سر چو که نخود افشانده پر\nتو بخود فسرده انقدر که بهر شرم و کشت تر\nنکمی نکرده ز خود سفر زکمال خود چه بری اثر\nبرویم درینت انقدر که زما با خبری رسد\nچو حباب با نمکی تری نکنی کو ہرم همسری\nتوز خود اگر چو که پری نشود که ره تو بمن بر\nنکد رز خواهش بر تری بهر جیب خود چه عطر سن\nبکدام آئینه جوهری کشم التفات از ان کی\nمگر انفعال گدار من بقبول شیشه کری رسد\nهوای باغ بهار جان همه نگاه رفتم از میان\nز هجوم جوی کلم نهان چه نظاره از مژه بر فشاه\nچو نسیم باد سحر کهان نرسم بصبحت این و آن\nشمر طبیعت عاشقان بقصروک اند نشان\nتب موج مانبری سکان که بسکه دلبری رسد\nز عدوات حسد وحسد شد باغ جهان جتا\nزفسون عالم رنگ شیط بجاک جیب غنول رد\nز فرولی نقطه عدد بد و خوب بد و هم رسد\nز محالات جهان که بید ر ا نه ین همه دام درد"}
{"book": "adl0208", "page": 634, "text": "۶۱۹\n\nعقصی بکی بکی خورد کلکه خری بخری رسد\nبدبان غنچه لفظ خود چو بهار بوی کلم بهان\nزمی عبارت مه جوشم کشیده ساغر سرکران\nهنوز امتحان نرسیده خاطر نکته دان\nبتلاش معنی نازکم که درین قلمر و امتحان\nرسم کرس ناتوان سخنم بموبکری رسد\nبفلک چو صبح پریده ام بزمین چو سطر طپیده ام\nدل خود چوغنچه دریده ام سر خود چوسبزه کشیده ام\nچو که ندیده رسیده ام چونفس بنال عنیده ام\nبهز ار کوچه دویده ام به تسلی نرسیده ام\nزقد خمیده شنیده ام که چو حلقه شد بدری رسد\nبجهان بخود بخرد بکمال طرزی ما کذر\nبسخن طرازی چون شکر تو بحاب دی برهبر\nبرو بمال چو کا و خر بزبان تونام هنر مبر\nزکمال نظم فنون اثر بکداخت بیدل بخبر\nچه قیامت است بران هنر که بهیچ بی هنری رسد\n\nمخمس\n\nچونیم با دم سحر نفس نه هستی خود کذر\nتو بخود مبین بجهان نکر چو نگاه مرد مک نظر\nشکسن هستی بی اثر چو نفس حجاب هوس شر\nزمن و بنام و نشان مبر بسراغ هستی چه خبر\nکه برون زده سر تسلیم ز بهار بیخودی شرر\nبخیال ای دل پر هوس حق نغان کنی بس\nبکذر ز صحبت الهوس بقیاس پیش دام کس\nیقین هستی خود برفع دعوی تن کجایی در\nچو حباب انکی از نفس سرت نهی که هوس\nز چه روی نشکی این قفس که برون زرهبر سر\nز شکوه هستی چون شرر زهی شوکت جم حشمت\nزکتاب معنی بیخرد چیست خواندن حکمت\nبی زرق سکه ودیده موحباب در شد عظمت\nتلاش کوشش با دو شرر ری علاوه قسمت\nکه مدام تشنه لبی کشد ز محیط کام در لب\nز نهال بی بر بی ثمر تو مجوی میوه خشک تر\nبکشار سبزۀ او نظر بفکن چو با دو برش شرر"}
{"book": "adl0208", "page": 635, "text": "ز گلشن چون بحسرت واکند لب غنچه مستش بستانم\nتو درین چمن هوای بر چه می چوری به میگدر کزا\n\nکه درین بهار خزان اثر نه نهال اند نه ثمر\nهوای حسرت زلف او به بخون نشسته جلجل\nهوای گلشن روی او شده است گل بگریبان\n\nبسرو قامت دلکشش نشسته سرو سهی بخجل\nهوای آن لب شکرین مرا گره شد بخون دل\n\nکه هزار عقده گره بود به لبش بسینه بی شکر\nهوای باغ بهار جان نفسی بخود نشده دمان\nز غبار صحبت این و آن شده ایم بر دل خود گران\n\nز خود انچنان شده ام نهان که یقین شک کنم در گمان\nنزدیم ساغر امتحان ز نگاه دیده رفتگان\n\nببین و مغتنم دان بان چه طبیمی که نزد سحر\nزکدورت دل بی هوس نفسم فغان شده چون جرس\nتو بگو واسن عمار و خس طمع بهشتی تو در کودکس\n\nبهوای این گل زود رس من و سیارونی چه پیش و پس\nچکنی سفیر چمن ای نفس چو نسیم عار غم از قفس\n\nبودار نشان بست و هوس بدر یار خیر ان گذر\nز زبان بلبل خویش خبر مشنو نوای عبث پس تر\nکه چو باد صبح و دم سحر ز بهار غنچه گل گذر\n\nزنهال حاصل بار و بر ز کنار مستی بی ثمر\nبکف آر طرزی تبجر دل که از او چو نی اثرا\n\nز خیال بیهوده در گذر چونی از فغان سخن مگو\nمخمس\n\nکجاست همت جستجو که رسی بجاده سر بسر\nز عرق فشانی سعی خود چو قدم نشی انه که پس\n\nبسب خونم شبنم یك دهان به شنای تیغ تمایش\nمن و پریشانی حسرتی که شکست مقصد پیش\n\nبصدای من برسی کزینبان بخجر فاش\nشرر که با دل خام خود شب روز در یک بسترش\nطپشی است با شمع از د چه رفت دیوسرش\n\nزچه بیچ و کردشیتی ز دم می حبیب بر سرس\nقسمت ذوق گذشتن و ز غبار کوچه عامرا\n\nنبری اگر کشدت بخون بکش انه که من که\n\nبمزار"}
{"book": "adl0208", "page": 636, "text": "۶۲۱\n\nهزار رنگه بجوش سموم در دام ساغر حیات\nهزار دادی ابن دل شده ایم همسر غایت\nهزار موت دعا کشی شده ایم بر سر عافیت\nهزار یاس دستکشی زده ایم بر در غایت\nچو غنچه که بشکند فکند بدامن چاکش\n\nنوید کشتن تار بیش من نگذرد ز سف رگ\nچه سود چاکت بوی کل ز چمن بچب هوا پر\nلبی ندم سویدایبش من کند این جراغ تو بنکر\nشهید تیغ و فاکرا رسد از توهم حسر\nکه سخت منطقه فلک بشکوه زخم چاکش\n\nدل عریان ترانه جو شود اش خالش کشکو\nشنو نور هر کلام او بجواب او سخنی بکو\nمن پای حسرت کو بکو تو بهار ائنه رو برو\nدل ذره تاشن جستجو سر هر کر می ارزو\nچو چاک کل کند نمیکدر نگاه آئینه باکش\n\nهوای کسی میسا دل چو نفس شکسته بخو نتم\nکه رسم بحاصل جمع دل چو کهر نمونه عونتم\nبه کس متفادل از نفس ندود صورت حلم\nبخبال اینه دل از ده جهان شکن خطتم\nبچه جلوه بنون برم که نفس کنم مغاکش\n\nبسماع قافله نفس رسد صدای پای جرس\nشکافت دیده امتحان نه کرد شکر با پرس\nکشیده در معارضش سر دست فطرت پیپ\nهوای مطلب بی نشان عصحر وده اکسم آری\nکه زخاک هر بن چپا عرفی شته دم نماکش\n\nز طراز بی حبیب نفس مدر جو نسیم سر بهوا کبر\nنمود هستی حیان شرر بکنی تو این همه کرد فر\nکشای جمت بال و پر نفسی بهستی خود کذر\nکسی از حقیقت بی اثر بچه اگهی د هد ت خبر\nمحلی که وار سد عطر مطت باله بید کش\n\nمخمس غزل بیدل\n\nهجوم هرزه دویدنت شده پش پرده غلط\nخطا جاد و هفت خطا سبق تامل دو غلط\nنفس پریدن تم عبت ہوس بدین قم\nشده فهم خصم هجا بلات هرزه عدرم غلط"}
{"book": "adl0208", "page": 637, "text": "نهماست کهنه دو پر اگر کتب پراه عدم غلط\n\nبر هست نشئه رفتن ولی نشه در سران هوس زوی زره بفریب کس زطبیعت کجهمان کس\n\nزبی صدای لب بر حسن یتغیر بن حنپس بغبار مرحله هوس ز نفس شکایت کجهمان کس\n\nکجا رسد بی لشکری که کند نشان علم غلط\n\nبخلاسکه نیبمهات نضاند به عرق جبین چو غبار سر بهوا مرو بزمین چو نقش قدم نشین\n\nچو حباب از بعق نفس برسی بمعنی ان و این زمید، محضر زندگی ثبوت محکمه یقین\n\nکه گواه دعوی باطل تو دروغ بود و قسم غلط\n\nچو شرار از پی همسری بگذر ز منصب برتری نشین بزن بدر گرئی نموه بجرت بال و پر\n\nبحقیقت چه شکری نفس چه جیب هوش زصفای شیشه طلب پرکه در کمال یقین\n\nتو باب میفکنی تری من تست هردو بهم غلط\n\nزچمن چو بحکت بوی گل کند ز سر بهار جان حقیقت از یعقین رسی شجاعت مورهان\n\nچه وجود سعی مسمی که نشان توندید نشان نمود شخص معیت ز عکس ز ان و امتحا\n\nچه خطی که شد ز تامل توکتاب اینه سم غلط\n\nمن و مابت از هوس خرد ده چون بنقلب صف چه شود بخود نظرت رسد که بعالم دگرت کشد\n\nرسد از بیخودیت مد و برباندت غول در وا ز تمیز جاده منزلت الم ردو یک و بد\n\nخط ما بدار رسیته سر اگر شود رقم غلط\n\nتو چو سرو رفته فرو بگل بهوای پستی جای کس مده ذلت مال ذل بعد و فزونی جلال کس\n\nبگذر زالفت رنگ و دل بکس و یادش بل قسمت گرفت خجل من دمای کسب کمال کس\n\nسند اسی ابدی کش سطری که گشته دودم غلط\n\nمن وساز هستی بی اثر که خریده در بغل فنا من و جوهر غرض حسد که چوی کل کذرجا\n\nچو بهار شبنم رنگ و بو شده ام اباب حس حوا خط سر نوشت من آب شد ز تراوش کنان غلط\n\nبهوش"}
{"book": "adl0208", "page": 638, "text": "۶۳۳\nچوخوش میرسی که شود از کاعذم غلط\nنگار آهوی آرزو از هوش طراز می ویداه\nبغبار او رسیده اصورخ او بدیده ندیده ام\nهمه عمر در جیب دل چو نفس اگرچه طپیده ام\nمر ثمل این قدر از جنون بخیال هرزه به\nرقم جریده مدعا غلط است اگر نکنم غلط\nمخمس بر غزل خود فرموده\nسر سرو باغ بسحر شد بهم سحره با گل\nبسحر چه غنچه شکفته است دل مبلان هوای گل\nلب عندلیب سخن سراند این نوا زور اکل\nبچمن چه می کشش من بساین نواز صدای گل\nکه بهار ستم بیخودی بطلسم خنده بنا کل\nزبهار باغ خزان نماتوچوبوی غنچه بردن ا\nتو محوی رنگ گل و خار بهال بی بر بی بقا\nز زبان بلبل بنوا رسدم بگوش دل این صدا\nکرنکت خار جفا مسا بدل شکفته غنچها\nبچه دلخوشی بچمن روم من بینوابموا کل\nهوای غنچه اندو جوسیم سرطانی سو\nخرمن رحمت چتو بخیال عشرت رنگ و بو\nتو وصال سرود کیم من گشای کوثر سخن بگو\nلب عندلیب ترانه کو بچمن کشاده بگفتکو\nکه براه با و خیال او بچمن دیده قبا کل\nتو سبزه زار د کنار جو تو وباغ غنچه رنگ وبو\nتو بهر غنچه چو چون نمونما بقد همه مو بمو\nتوزلف تاب شکن او تو وناف نافه مشکبو\nمن ستمو اترانه کو بخیال تیغ جمال او\nچوطپم بخون جگر کزدل مبلان جلاکل\nز سرم لاله ونسترن بشمرین مال چو سنبلن\nچو صباسبزه وکل مزن بدرا چو غنچه زپیرین\nتوزکوش غنچه برون نکن بکنای کوشن سخن من\nکه رسد بکوش دل این سخن زجوم تنگی این حمن\nکه شکست زنگت سخن دصبا باندن با کل\nبچمن اشقایق یا سمن شد بهم عارض کلمتان\nموهار از بربخودی کفدست وجو هو افشا"}
{"book": "adl0208", "page": 639, "text": "۶۳۳\nزسیم گلک شیشه غنچه اشده خور دار کف باغبان نه بروی سبزه فتاده کل که نسیم باد سحر کیان است\nبرفته وهم خیال تو منگن نگذرد واکل\nچو زمان خامه تما کشم نواکنم صدا زد رون پرده خاک دل فغان منی دهم نوا\nلب آگاه سخن کجا رسد کسی نوای ما سخنان طرزی بیدل کند زبان فلم ادا\nز هجوم حیرت دل کشم رخ چو اینها کل\nمخمس بر غزل بیدل کلته\nتو در تک بود و نبود من ز تو آشکار و نهانیم بفلک زمین به براریم بزمین زمین تو نستانیم\nچکنم بجز اینکه برضا د هم تو به سر هر انچه براینم تو کریم مطلق و من گدا هکنی بجز اینکه کجانم\nدر دیگری بنما من بکجا روم چوبراینم\nبسراغ عالمی بی نشان چه تکاپو از ره رفتگان هوای سیر بهار جان بکبیر موج بوی کم توانان\nعنا نرفته ام انچنان که عدم بک جوام عیان کسی از محیط عدم کران چه رقظره واحد بنشان\nز خودم مروه انچنان که ز خود بخود برسانیم\nسراح بوی کل خانه عدم شناسم فدایی شکند اگر همهد لک بالکند چه تخت کل صدا\nبخیال آن رخ با صفا ز خودم نرنک تفر جو کجاست انقدرم مقاکه تاملی کندم وفا\nعرق خجالت فرصتم کم انفعال و باینیم\nهوای کوی بهار غم کشم ترد و کیف و کم سلا چنان زده ام قدم که شکر خورم زلب\nبلی چوشهد الم قسم که زرهر درد تو دمبدم خبر دغم همه تن الم متر ود ابله در بدم\nچو غبار داغ نشستنم چو سرشک تنگ امینم\nبدرون سینه طبهن به خیال نوچون مک چو صبا دمی که چه شیرین که مجای این کل دن\nشبه تار بخت سیاه کس حمین حرو جنون نفس سحر طلسم ہوا قفس همها جاست مفعل پی\nچقدر عرق کندم نفس که بشمبی تسانیم\nنوید"}
{"book": "adl0208", "page": 640, "text": "۶۳۹\nپیوند سرو و گلشنم نه چو خار نو سر کشم | نه چو ابروی تو کمان کشم نه زره بکان کین کشم\nبگمان کج تو ما حومم نه زور و د خصمه دائم | نه بنقش بسته شوشم نه بحرف ساخته رخ نمم\nنفس سیاه تو میکشم چه عبارت چه معانیم\nبسے کشم آرزو ز نفس چو صبح رسیده ام | تو پای لاله دمیده ام بخمار غنچه خریده ام\nکچه جا بهار رسیده ام کچه شاخها ببریده ام | همه عمر هرزه دویده ام مچو کنونکه خمیده ام\nمن اگر بکعبه رسيده ام بمرادن شتایم\nنمود شیوه های کج روی فریب و سحر | که کسی نمانده پیرن بن رای يک دمی زن\nنور عزیزی بن بس کنی بن صافی | ز طین شبی بی نفس خجلت سيد ان جگر\nکجا عم و چوبم کوتو جز سالہ بدایم\nشمس محمود گفت\nبحمدالله اگر اخر ازین دیر کهن رفتم | شهید تیغ عشق ان بت پیمان شکن رفتم\nلذت از خود کسی بن باکی من بن سحر رفتم | ز جامان تا نشانی یافتم از خویشتن رفتم\nزتاب پرتو روی حبیبم از چمن رفتم\nبی دنیای دن ناکی جی بار جهان کجال | بیا گر میتوانی در گذر مردانه زین منزل\nکه من در شب تقوی او در بن نجائی مل | ببستم خیال ستی اندر دل از ان غافل\nکه چون اشک از سر مژگان سگان کن رفتم\nدیوانه من دل و من دلبر شوخ ستمگار | کند از یار مرا اخر غم هجر گرفتارے\nجهان خون غلطم با که گویم بیعت غمخوار | بهمین ستم ما نیستی دارم سروکار\nز بس کز خویشتن اندر خیال ان بن رفتم\nز بگو دوستی جزم نشد حاصل ثمر ما را | زطاق ابروی خوبان بغير چشم تر ما را\nمخمر اخلی وصل بنان خون شد جگر ما را | نشد طرزی میسر وصل آن شیرین پسر ما را"}
{"book": "adl0208", "page": 641, "text": "۶۲۶\nبصد تجلی ازین حسرت سرمون کو بکن چشمم\nمخمس بر غزل بیدل گفته\nقدری بپردہ جبین نما بهار کل سحر آفرین\nنمکی بخند و کشای لب بعقیق تر کمر آفرین\nزدهان غنچه بگو سخن به صمیمت شکر آفرین\nسر طرہ بہوا فشان حشنی مشک تر آفرین\nمژہ بانیزه باز کن کل عالم دکر آفرین\nنظری بدور زمانه کن بشهین میانه ترک کن\nنه ہوای دام دنه دانه کن همه کردون بنا کر\nچو نگه بدیدہ تو خانہ کن بخد نگ تست نثار کن\nسرزلف عربده شانه کن کجی نقشه فنایرین\nکشش جنون بهانه کن رسعار مجر آفرین\nبکمال حسرا زل قسم که نه ذوق و نیوای هم\nنه قدم شناسم و نه عدم نه بدیر و قبله دلی تمام\nچو نسیم نکہت مسجدم نفسے بیا و تو سرکرم\nزحضور عشرت کیش کم به شت داغی الم\nبخیال باغ تو فارغم نو ز بہرمن جکر آفرین\nنه نیم بحت بوستان نوای ناله بلبلان\nنه رخ بہار و دل خزان نه کف نشان ولی نیا\nنه دماغ دانش سخته دان خرد نقصور فهم جان\nنه زمین سیده آسمان بکمال خالق انس دان\nمصدف کسی چہ نشان ز حقیقت کھر آفرین\nتو بپوش دیده دم مزن بچشم حیا شکن\nتو بند لب چہ کل از سخن تو بکفتو کشا دهن\nبلی رنگ و بوی کل و چمن چه دوغی هرزه بهرین\nحذر از فضولی ما و من چه چہ سبکی بجان بن\nدر احولی ہوس مرن دو چشم منظر آفرین\nتو چو کر دپای کذشتنکان نشویی ذره کشان\nتو چو جادہ شو قدمی روان ز بود و ویش قدم\nچو نفس ز حسرت فشان خر وخود بکو وسخت نشان\nشین جو سطر دکران عبارت فاسدان\nرقم حقیقت لک و نوزشکست نامه رافرین\nبکشای دیده امتحان ہوای عالم معرفت\nچہ دو بیچ ریشه بی ثمر بہار ہستی عاریت\nزنهال"}
{"book": "adl0208", "page": 642, "text": "ارسال ساج وکونهم همه را غبار ودعاست\nبجمنی مشاکلی بری ز طرب شکاری است\nچو جبا ر روز کف تهی همه بله کمراز من\nرموز شعر و قول آن شده کشف راز بی کم\nکه رسید و طرزی خش سخن بکمال سب آن\nنور چشم بیدل این سخن ز سرش بافت با\nکلام بیدل کر رسی بگذر زجا د ه مستنی\nکه کسی مبطل به تو سله دکر گرا فز من\nمخمس بغزل بیدل کشته\nکجاست جرعة انقدر که رسم بیهوشی با م او\nمن برره که چه آرزو برم حرف نکر دوام او\nچو غبار من بزمین علیک شو این ادعای کام او\nشورش پابه بندی رسد از شکوه خرام او\nکه بلال خط بزمین کشد ز تپیدن بام او\nبدار اکر چو خار سم جو فغان اگر بره با رسم\nچو شکست اگر بصدا رسم چو ترانه کر بنوار سم\nچو نفس اگر بغبار سم چونکه اگر بمر جا رسم\nرز مین اکر بهوا رسم سنگ اگر بینا رسم\nز دل امیده کجا رسم که رسم بهیچم ومقام او\nبسراع باغ بهار جان میده دانر ازل\nبسرام حیرة آسمان سیده پاپی اردل\nبسرام محفل بیودلان چه نوا کشد رکت سائل\nبسراغ منزل بی نشان نرود گماۓ مانزل\nکه بهر قدم سپرا کند چو نفس دهانه کام او\nز خیال طبع تورسته به چو خدنگ آه وخستبه\nبموس مقیم نشسته به بهو خاک سفینه جو بسته به\nامراحت گستر بال و سند نوخسته\nلغت بدین شکسته به در چشم مژده بسته به\nکمند کرم کند از نظر خونگاه و چشمی بام او\nتک و تاز کسب بیان مکن خود چو خامه ننگون مکن\nصفت سفینه برون مکن هوس حال درون مکن\nسوی بندوان مهربان مکن دعوی تصور زان مکن\nجرز دوست یار فسون مکن بخیال آینه خون مکن\nز نیاز و ناز جنون مکن چه دعائی چه سلام او"}
{"book": "adl0208", "page": 643, "text": "۶۲۸\n\nبسراغ حسن تو کاشتم سرشب آئینه نا مطلب بنقاب شرم تو دانشد، مصورم مژۀ ادب\nز هجوم غصه بیا قهم رگ ساز رمز نمد طرب ز شکوه جلوه نداشتم سر و برگ آئینہ طلب\n\nبزبان موج گهر زدم در التماس حیام او\n\nبسراغ گلشن رنگ و بوم باز گردن بیدلم بطراز طرازی حرف و جلب باز گردن آبم\nبسرود محفل آرزو رگ ساز گردن بیدلم بسواد انجمن او ب مژه باز گردن بیدلم\n\nکه ز رقص پیچانم کس سحرا فرینی شام او\nمخمس بر غزل بیدل\n\nز چه چون گه هواپری چه اشک گنجه دم ز چه وزن سنگ تراز ویت همه طبع گذرکم\nنشیمن بگوشۀ دل دهی چو نفس بهر زه چه دمم چه شد استان حضور دل که تو یچ و پردحرمم\n\nسجده بسته دهانه دی رقم که قلم کی\nچه بسان لاله شر ته یره و بال فرد تو چه موج خطی بگذاشتن غم کمال فرد\nنضی چو قطره ز خود بر از خم جمال فرد بقبول صورت بی اثر کش انفعال فرد\n\nبمقد ار مصور حیرتی که چو سنگ باز هم\nتو در ین چمن ز چه د میدم قد خود چوسبز علم تو ز خاک مرده بکش قدم شکن نو ساز جامم\nز وجود بگذرو از عدم چه خورو حصرت بینم ز منی ست در سس صنم بیو فسنان منم\n\nجو حباب می کنی مدعا که نفس سحر کم ی\nبکمن کسی چه نفس کشد نفسی کسی بچکر کند عبث اب سپس کشد دم مش فنه کشی\nچه عقل سیم خرد شد نسرد که دامن حسن کشی کس از پری که مکر کشد ز چه تنگ بام و قفس کشی\n\nغم ساحری که بهوس کشد بد ماغ سوخته کم\n\nتو در ین چمن چکنی طرح دوی عجب ریشه در جگر مگذر بصحبت مرد و زن بشوی نوسته باد کن\nتو بسوز شمع و نگن شکن مد راه ناله را بحجر بخیال عبرت هم وطن میند دورست طن\n\nآخر ز"}
{"book": "adl0208", "page": 644, "text": "۶۲۹\n\nعزت حاصل علم و فن که شمار یاد عدم کسے\n\nزبار گلشن بی‌شأن مخار مارسی و همی شأن \nشوی تو مایل این شأن تو بگیراسن ناکسان\n\nنه هوش مرده ات انگیخته گید هستی باغ جانت \nبیقین معرفت گنهان تفکرت ببرم گمان\n\nچو کشف گنه بخیال مان بروی سر تفکرت \n\nبهار هستی بی‌اثر نموده خطر مانی \nطرب اشیان تصورم بفرود عشربت ناغمی\n\nبچه پایه زندگی دلم از جگر بکشد دمی \nنه بید صبحم از انجمن که نه بت صورت شبنمی\n\nحذر از مال تر ددی که نفر که از ی گمی\n\nچو می‌راند ر نظر ایک شکی نه رود گذرا \nرصد اگر چه رهت سفر خرم جاده هر گذرا \n\nرہی بطنت ہر قدر تو بر از خود نفسی مدرا \nاگر ز تردد بی اثر رسی بمنصب اہل و پرا\n\nچو نهال صبر کن انقدر که زیپای خسته علامتی\n\nسخنان طرازی بی‌زبان در پار زرخم دلی امان \nنوز ناله در د دلم بخون دلی شکسته فغان\n\nبحضور غنچه باغ جان شده ام چو گل ارسا کان \nمن زار بیدل ناتوان نیم انقدر بدان گران \n\nکه جو بوی گل دم امتحان تر از وی نفسی کشی\nمخمس بر غزل بیدل کشته\n\nچه جلاست اینکه ز باغ جان بوای ملک تنش \nکه نمود با تو ازین بیان که بسوی انجمن امد \n\nکه در درجه یافت که برون ز پیرہن امد \nکه کشید دامن فطرت که بسیر ما و من امد\n\nنوبهار عالم دیگری بکجا باین چمن امد\n\nدم سرد صبح بهار جان بچه روی دل افروز \nنفس ہوای گل غرور سید بال هوس نبرد\n\nدم شاخ عالم معنوی نسر و رنگ نورسید \nشجر حدیقه الهی سمت جیب خون در د\n\nچه هوا پرده نداشت که برون پیرہن امد\n\nنه نگه روی تو باز شد نه سر شک شمع گداز شد \nنه پرید غم پر باز شد نه ترانه نغمه ساز شد"}
{"book": "adl0208", "page": 645, "text": "نه رحم بکویی بیمار شد نه قادم بیجا در درآمد\nنه مغز بهانه طرار شد نه قایم خون یک ناز\nبخودت همین مژده مار شد که بعزتت وطمرامد\nنه نگاه بر سخنک زد نه کنم بجب تو شک زد\nنه به خار خامه رنگ زد نه ترابهارک نمک زد\nنه بساغرم کسی سنگ زد نه صدای شیشه رنگ\nنه لبی بزمزمه چنگ زد نه نفس در دل تنگ زد\nعدم انگیز سنگ زد که تو قابل سخن امد\nبسرین درنگ کل هوس چه چون مسافت دود\nر چه خط موج کف کفت بنظر کشیده جو جز ردم\nزکتاب هستی بیحد د تو نخوانده خط نیک و\nچقدر تبحر د صنعت مد ر تصنع لفظ زد\nکه جو تار سجه سلک بخلوات صمد دین امد\nچه شته تو در چمن بخیال سرو کل سمن\nتو چو کرم پیله بخود متمن سمت میل توسو کن\nزغریب صحبت جان مکن نشوی لغره ماه کن\nز خودت بصیرت مر دو زن باسن بخرین\nکه چو شمع در بر انجمن ز چه پیر سوختن امد\nچه دوی برنگ نم صبا بهوای کلشن بلعن\nتوسوی خود نظری کشا که توی کل هم دو فا\nز سر ش عالک بر با همه وقت میر سدش نبا\nچه شد اطلسی شبکی قبا بدر ید این نکی ردا\nکه در ین رباطکره فنا بلی کید و کر کفن امد\nتو جو بوی غنچه در تک کل در اشکار و نهان کن\nتو بخود د می نظری کشا ز بهان گذر بعیان کن\nبکذر چوطرزی از ین چمن نفسی باین دل من\nهوسین بیدلن نخبر در اعتبار جهان کن\nچه بلاست شوق مهر شد که چوی و شکن امد\nترکیب بند در نعت اشرف انبیا محمد مصطفی صلی الله علیه\nو علی اله وصحبه و سلم\nدلم چو غنچه ببالد بکو در بوی محمد مجمل دین\nچو کل شکفته ام هر دم بیاد روی محمد ا\nدو چشم روشن من شد ز دور نیش نیک\nکشم بدیده خود کاش خاک کوی محمد"}
{"book": "adl0208", "page": 646, "text": "۶۳۱\n\nخدا که کرده بقرآن بیان خلق عظیم بحق حق که بود وصف خلق خوی محمد (ص)\nصفیحه زنگ در آب که می بینی نمی ست این همه از بحر ابروی محمد (ص)\nزیکته چشمه علق چو بحر سبر است کدام لب که نکردد آب از بجوی محمد (ص)\nبکوشش ماهی خورشید با سیاهی شب نوشته کلک قضا و صف موی محمد (ص)\nز درد حصه دوران نجات می یابد کسی که بست دل خود بتار موی محمد (ص)\nبجای حرف لبم نام مصطفی گوید ز بسکه دل شده لبریز کفتگوی محمد (ص)\nهمیشه تا که بود نوبهار باغ و چمن بصبحن باغ زند عطر کل ببوی محمد (ص)\nدل شکسته طرزی ز خاکساریها خدا کند که بساید جبین بکوی محمد (ص)\n\nچه خوش بود که نهم سر در شرف جبین سا\nبرخ ز شرم کنم پیش آستین سا\n\nبند دوم\nچه خوش بود که رسد سر بخاک پای محمد (ص) دهم نخنده نفس چون کل از برای محمد (ص)\nبدوستش باد بهاری چو بوید اهن کل بطرف باغ روم هر سحر برای محمد (ص)\nبتاج شاهی کونین سر فرو نارد کسی که شد ز سر صدق دل کدای محمد (ص)\nز دست نا سپر مشرک کف نگارش کجا نهند قدم انبیا بجای محمد (ص)\nاکر مجاور آن استان شوم روزی بدامن مژه رو بم در سرای محمد (ص)\nسعید کام تمنای آن شه خوبان چه چشم مرغ دکر کنم جان و دل فدای محمد (ص)\nبدین کرایم سیدهی تا کی بصد جفا بکشم دست از و فای محمد (ص)\nبخواب غفلت جهانت حیکم ار جاز که ساخت جمله جانرا خدا برای محمد (ص)\nز افتاب قیامت نسوزم ای طرزی که کر بود بسرم سایه لوای محمد (ص)\n\nمن و لوای تمنای او بروز جزا"}
{"book": "adl0208", "page": 647, "text": "که ناگناه مرا عضو خواهر او ر خند\nبند سوم\nدلم شد آئینه از پرتو جمال محمد\nعین عشقم انبیا و زلف و خال محمد\nچو آفتاب که از مغرب تا بمشرق رود\nچنان گرفت جهان حسن بیزوال محمد\nاگر خیال کنم فکر اوست منظورم\nو گر بخواب روم بینم خیال محمد\nنشان مردی اگر در توست از سر عجز\nبگیر دامن مردان باک و آل محمد\nشکوه دولت جاهش بس من حصرت\nشهان عجم اندر تعظیم پیش دال محمد\nچو رخ ز پرده برون کرد در میان گشت\nبسوخت آتش دو نشست و می آل محمد\nخدا که وصف کمالات او بیان سازد\nکمال نیست که گوئیم ما کمال محمد\nاز ان جواب لبش ما زبان دال دادیم\nکه رنگ و بوی غرض نیست سوال محمد\nسهی قدان همه رفتند قد خمیده بباغ\nچو سر کشیده قد سر و خوش نهال محمد\nچو بیجه در وزبانست نام او طرزی\nدرود بر که فرستاد بر جمال محمد\nز ما بروی نبی صد درود باد و سلام\nهمیشه تا که زمین است از سکون آرام\nبند چهارم\nخوشا کسی که بود بلبل بهار محمد\nهزار کنج معانی کند نثار محمد\nبغیر وصف رخ او نخوانده ام حرفی\nگرفته بس با جانم اخبار محمد\nبجای حرف لب وصف لعل لب شاید\nکرشمه تا بمواخ در جویبار محمد\nحجم بکشتر می از زبانه قهرش\nبهشت یک کلی از لطف لاله زار محمد\nزبان اوست کلید خزینه اسرار\nکسی که کوهر معنی کند نثار محمد\nسخن ز خارجی و رافضی مکو با من\nکه پر بود دلم از حب چار یار محمد\nبیان"}
{"book": "adl0208", "page": 648, "text": "بسان غنچه بود سرخ روی صحن چمن\nز شور فتنه دوران کناره گیر بود\nخوشا سری که بود خاک آستان او\nبجای شانه جان میکشم بدل طرزی\n\nدلی که چون گل خودروست داغدار محمد\nکسی که جای گرفته است در کنار محمد\nخوشا دلی که زدردست بیقرار محمد\nاگر بدست فتد زلف تابدار محمد\n\nطناب گردن جان زلف تابدارش باد\nدلم خراب لب لعل آبدارش باد\n\nبند پنجم\n\nجهان شده است منور ز آفتاب محمد\nصفای چهره جان عالم از فروغ آینه اش\nدو چشم فتنه دوران بخواب راحت شد\nز آفتاب عظام و ز اولیای کرام\nبه انتساب کسی از باب جنّت المأوا\nصفات کنه او کی بشرح میگنجد\nطفیلی کرم اوست آدم و حوا\nجهان چو پرتو خورشید سر بسر گرفت\nکر است زهره که از امر او شود بیرون\nبسان غنچه شود آب و از حیا بچکد\nچنان بجانب طرزی روی فضل نهد\n\nنقاب جلوه حق حسن بی نقاب محمد\nطناب گردن دل زلف نیمتاب محمد\nز خواب خانه تا چشم نیمخواب محمد\nبکحن خلق که باشد در مد جو اب محمد\nکه هست محیط جبرئیل قیت و باب محمد\nکه هست فصل خدا بابی از کتاب محمد\nاز انکه معنی لولاک شد خطاب محمد\nفروغ پرتو رخسار آفتاب محمد\nکه می تپاک شود آب ز اعصاب محمد\nاگر بباغ رسد بوی از گلاب محمد\nبآب فضل سرشته چون تراب محمد\n\nز لطف او کنم دست آرزو طرزی\nمگر نقاب بشبی برکشد ز رو طرزی\n\nبند ششم"}
{"book": "adl0208", "page": 649, "text": "کسی که نیست غلام رخ چو ماه محمد همیشه باد سرش خاک پای راه محمد(ص)\nبهر کجا که کند دعوی سرافرازی بفرق عرش فتد سایه کلاه محمد(ص)\nجهان و هر چه درو هست سر بسر از فخر بسان سایه خزدید است تباه محمد(ص)\nز شام تا بسحر زانتظار میسوزم بود که بر سرم افتد شبی نگاه محمد(ص)\nزحق شنیده ما زارع در کلام مجید همان بود صفت نرگس سیاه محمد(ص)\nز جهل چند کنی بر نبوتش انکار که شد کلام خدا شاہد گواہ محمد(ص)\nسپهر خیمه باشد ز بارگاه بلندش ببین بمبنزلت جاه و بارگاه محمد(ص)\nبروز حشر به محشر برون آرد کسی که دیدشبی نرگس سیاه محمد(ص)\nچسان عدو نشود کشته و فرار بذل که خوانده آیت فتح و ظفر سپاه محمد(ص)\nره نجات اگر طرزی آرزو داری زسر قدم کن بماند برسم و راه محمد(ص)\nکسی که پیرو او بست در طرق رضا\nزگمراهان جهانست پیش خلق خدا\n\nترجیع بند در نعت افضل انبیا محمد مصطفی(ص)\nصلی الله وعلیه واله وسلم در شام شرف کشد\nترجیع بند اول\n\nهر دو عالم خاک درگاه محمد مصطفی(ص) عرش و طوبی پست براہ محمد مصطفی(ص)\nچرخ را با رتبه قدرش چسان آرم بیاد عرش باشد پست با جاه محمد مصطفی(ص)\nناز بر خورشید سر از آسمان برکشم گر جبین سایم بدرگاه محمد مصطفی(ص)\nتا ابد عمرم چو مینا در صفا خواهد گذشت گر رسد جان بر لب چاه محمد مصطفی(ص)\nچشم جان تاریک شد از مکر نفس هر زول روشنی میخواهم از ماه محمد مصطفی(ص)\nغنچه کج دلم کا ندر رو او رو نکنند جز غم حق نیست دلخواه محمد مصطفی(ص)"}
{"book": "adl0208", "page": 650, "text": "۶۴۵\n\nهمه عالم از طفیل روی او پیدا شده\nشام دنیا روشن از ماه محمد مصطفی (ص)\nنفس و شیطان در پی ام چون غول در صحرا و بن\nمیگریزم سوی درگاه محمد مصطفی (ص)\n\nاز تو میخواهم مدد یارحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین\n\nبند دوم\nگوی کونین است در چنگ محمد مصطفی (ص)\nچرخ نی رنگ است از رنگ محمد مصطفی (ص)\nبکر اندر شش حیا زیر حجاب عصمت است\nپرده ناموس شد سنگ محمد مصطفی (ص)\nدر گلستان جهان هر گل که بوش میدمد ماه\nیافت آب و رنگ از رنگ محمد مصطفی (ص)\nاهل دل را از نوایش جانسپاری میکنند\nصف کشند ماهیان در چنگ محمد مصطفی (ص)\nاز فلوز به قدس حکم چوم طیش بر زمین\nبا بوق عرش و خنگ محمد مصطفی (ص)\nمیکشد در دیده جای سرمه حشر کیمیا\nگرد خاک پای اورنگ محمد مصطفی (ص)\nدفتر احکام او باز ارباب نسخ نیست\nعقل و فهم و علم و فرهنگ محمد مصطفی (ص)\nصبحدم از خنده شادی گریبان میدرد\nشب نشیند هر که دلتنگ محمد مصطفی (ص)\nمیکنی تا چند با من دشمنی ای نفس شوم\nشرم کن از روی گلرنگ محمد مصطفی (ص)\n\nاز تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین\n\nبند سوم\nدیده ام تا نقش رخسار محمد مصطفی (ص)\nشد دلم زان باغ اسرار محمد مصطفی (ص)\nاختیار نقد کونین گر بدی در دست من\nمیشدم از جان خریدار محمد مصطفی (ص)\nگوهر جان نقد دل مال و منال زندگی\nهمه سازم صرف در کار محمد مصطفی (ص)\nمیرود آئینه سرش صفا در پیش من\nتا که گشتم محو رخسار محمد مصطفی (ص)"}
{"book": "adl0208", "page": 651, "text": "۶۳۶\nدر درون حجره هم با خسرو باشد هم نفس\nنقطه قطب ولایت میشود بر بحر فضل\nهر که آمد بردرش گلهای مطلب یافت\nگر بکرد چارسوی ما و من گردی که نیا\nاز بلای از و حرص و شهوت بفض حسد\nهر که خود در غار شد یار محمد مصطفیٰ\nهر که شد در خط پرکار محمد مصطفیٰ\nگلشنی نبود چو گلزار محمد مصطفیٰ\nگرم بازاری چو بازار محمد مصطفیٰ\nمیکریزم زیر دیوار محمد مصطفیٰ\nاز تو میخواهم مدد یا رحمۃ للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین\nبند چهارم\nتا گرفتم ذیل دامان محمد مصطفیٰ\nچیده‌ام گلها ز دامان محمد مصطفیٰ\nتشنه مخمور جنت منبع صاف و روان\nسیر گردانند و ید حیران محمد مصطفیٰ\nمنحجابی که نقد دین نبازی رایگان\nنیست کس کوی میدان محمد مصطفیٰ\nکہکشانرا انیکہ می بینی ز نقشش آسمان\nنعمت الوان عالم در دهانم زهر شد\nاز در حق چشم نبینم روی نعمت تا ابد\nدر دست طبع در عرش باشد این سخن\nبوی خوش از سبحه شد صرف بہار خلق او\nز جفای نفس و ظلم و حیث جور نفاق\nهست نقش کوی چوگان محمد مصطفیٰ\nتا ربودم دانه از خوان محمد مصطفیٰ\nهر که شد محروم احسان محمد مصطفیٰ\nرحمت حق باد بر جان محمد مصطفیٰ\nمیدهد کل از گریبان محمد مصطفیٰ\nمیزنم دستی بدامان محمد مصطفیٰ\nاز تو میخواهم مدد یا رحمۃ للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین\nبهر"}
{"book": "adl0208", "page": 652, "text": "بند پنجم\nشب نهم سرمه که بر پای محمد مصطفی(ص)\nصبح خیزد پیش بالای محمد مصطفی(ص)\n\nمست گردد مست چندانست خیزد صبح دم\nبسکه بنوشد جام صهبای محمد مصطفی(ص)\n\nخوردن بیمار عادست تا قیم اب حیات\nتا روی سرسیم در پاهای محمد مصطفی(ص)\n\nدر ده و هفت و پنج و چار و سه\nجمله می نازد ببالای محمد مصطفی(ص)\n\nدر میان بستان سرشار مدشتی بود\nهر که بنوشد ز مینای محمد مصطفی(ص)\n\nجمله عالم ظلمت هستی اند پوشیده است\nچون بگردد یکن جای محمد مصطفی(ص)\n\nیا رب ما ابدا با داین گلزار سبز\nشد جهان گلشن ز گلهای محمد مصطفی(ص)\n\nبر سر تسنیم جو کل از تر دماغی پا نهد\nهر که دارد شور سودای محمد مصطفی(ص)\n\nدار عقبی یا همه نعمت جهان یا خوب و بد\nهست در پنهان پیدای محمد مصطفی(ص)\n\nمن ز دست نفس کافر ماجرای سخت کوش\nسر نهم هر لحظه در پای محمد مصطفی(ص)\n\nاز تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین\n\nبند ششم\nگشت پیدا عالم از بام محمد مصطفی(ص)\nچرخ خواهد تا ابد کام محمد مصطفی(ص)\n\nعرش مسکن و ناگوی وحدت سر به سر\nبوی حق دارد می جام محمد مصطفی(ص)\n\nدر بلای قد امکان بقل یا بد نجات\nهر که پابندست در دام محمد مصطفی(ص)\n\nاز غلو غرت ذاتش چگویم بیش از این\nخوانده ام با نام حق نام محمد مصطفی(ص)\n\nتیره روزانش بود چون مردمان دشمن شوم\nصبح روشن گرد و از شام محمد مصطفی(ص)"}
{"book": "adl0208", "page": 653, "text": "۶۳۸\nبسکه غنچه از عرب دانست لطف عام او شادی امت بود کام محمد مصطفی\nکر بنده می ارزد و باری زین نمره مهتاب عرش باشد سایه بام محمد مصطفی\nاندین دنیا و شام مرگ و روز رستخیز دست ما و رحمت عام محمد مصطفی\nزین چمن دامان پر گل آورید ای عاصیان روز نور وز است ایام محمد مصطفی\nنفس هر شب میزند را هم به بیداد جواد یاوری خواهم ز انعام محمد مصطفی\nاز تو میخواهم مدد یارحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین\nبند هفتم\nماه تابانست از نور محمد مصطفی چرخ گردانست از زور محمد مصطفی\nبسکه حق دادت تسلط بر اعادی دین نفس و شیطانست مقهور محمد مصطفی\nشاد مانیهای کونین است درشش در هر که از جانست مسرور محمد مصطفی\nنیت ممکن پا گذار و از عدم سوی وجود هیچکس بی اذن و دستور محمد مصطفی\nشاهد مضمون من از چرخ گردون میکشد مدح من تا گشت منظور محمد مصطفی\nهر روی اگر چه کوی طور تجلای بر از قبة عرش آمده طور محمد مصطفی\nطرزی خیر از روی او از بهر در عالم کور با نور حق بیند بلی کور محمد مصطفی\nبسکه عصمت در او پرده پوشی میکند مه نه بیند سوی مستور محمد مصطفی\nدر دو شش ساعتش در دو عالم تار باز نذیر چرخ مخمور محمد مصطفی\nمامنی از دست نفس ظالمی میعافیت هیچ جائی نیست جز نور محمد مصطفی\nاز تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم و سلطان لعین\nبند هشتم\nدرد"}
{"book": "adl0208", "page": 654, "text": "در دو دوران کردم اوصاف محمد مصطفی\nپله میزان انصاف محمد مصطفی\nکشف برهان کشاف کناف محمد مصطفی\n\nتا بکیگر دوستم اوصاف محمد مصطفی\nکبر عو عیل پیم وزندار و از کی\nناسی از شمس انوار هدایت بر فروخت\n\nبشیر نفخ مکا بر پرده مکاری\nشمع ایوان مصاف محمد مصطفی\n\nتا یکبر بندد عقای کج مجاز و شش\nمیداند قاف محمد مصطفی\n\nهمچو آب معرفت بنشینه بیضاء و حشمت است\nهر که در باطن مخالف گشت از راه نبی\nزان بود اطراف او پرنافه چون صحرای چین\nدر بساط قرب عزت پیش روی انبیا\nاز برای شکر نفس شوم و بیداد هوس\n\nجمله آمد صرف اشراف محمد مصطفی\nخود خلاف ا رود بر اخلاف محمد مصطفی\nاز مناف آمد برون ناف محمد مصطفی\nفخر فخری آمده لاف محمد مصطفی\nهست امیدم بر الطاف محمد مصطفی\n\nاز تو میخواهم مدد یار بقه للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین\n\nبند نهم\nدر کمان بگذشت تا تیر محمد مصطفی\nقیصر و فغفور چون گل نامکر در خون شست\nدر دهان اور دایمان پیش لعل و کشش\nدر غم دنیا بجان طرزی خلاصی یافتم\nنیست یک حبل المتین استوار درین جهان\nچنگ بستم د او از پهلوی ز د ما دین\n\nسرکشان گشتند نخجیر محمد مصطفی\nگشت عریان تا که شمشیر محمد مصطفی\nهر کسی بشنید تقریر محمد مصطفی\nتا که بستم خود بر زنجیر محمد مصطفی\nچون سر زلف کرہ گیر محمد مصطفی\nهر دو عالم کرد تسخیر محمد مصطفی"}
{"book": "adl0208", "page": 655, "text": "گردن لات و هبل را بر صفا در هم شکست پنجه پر زور مدنیب محمد مصطفے صعم\nکافران یکسر همه چون صورت بیجان شدند تا که رخ نمود تصویر محمد مصطفے صعم\nاز عداوتهای نفس کا فرم عصیست میکریزیم زیر شمشیر محمد مصطفے صعم\nاز تو میخواهم مد دیا رحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین\nبند دهم\nبا ازل بسته است آغاز محمد مصطفے صعم میکشد از جان ابد ناز محمد مصطفے صعم\nدر درون پردہ تمهید با خدا گوید سحن کی شود کس واقف از محمد مصطفے صعم\nصید عنقای حقیقت را کند در لامکان چنگل گیرای شهباز محمد مصطفے صعم\nدر عدم آوازہ اش را آدم و حواشنید شد رسا از بسکه آواز محمد مصطفے صعم\nبکه در هر پرده با نام خدا دار و نوا ذکر حق شد نغمه ساز محمد مصطفے صعم\nدر همه انس و ملک در نزد حی ذالجلال نیست کس در رتبہ انباز محمد مصطفے صعم\nعرش و کرسی پست باشد پیش سبز فرشش از مکان با لاست پرواز محمد مصطفے صعم\nهر دمی چون شمع در راہ غمش جان میدهم هر که شد از شوق سر باز محمد مصطفے صعم\nطرزی هم از نفس شوم و شیطان تا کی بیخ شان کن قطع با کار محمد مصطفے صعم\nاز تو میخواهم مدد یارحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین\nبند یازدهم\nاست بحر رحمت آغوش محمد مصطفے صعم با برامت نان کشد دوش محمد مصطفے صعم\nاز می وحدت شود سر شار تا روز ابد هر که بیند لعل مینوش محمد مصطفے صعم\nگفتگوی اهل باطل کی رسد در گوش او هست بر اسرار حق گوش محمد مصطفے صعم\nصاف"}
{"book": "adl0208", "page": 656, "text": "صاف خواند معنی اسرار از لوح حبیب\nهر که بیند لعل خاموش محمد مصطفی\nدیدن گلشن بچشم خار حسرت میزند\nتا که دیدم روی گلپوش محمد مصطفی\nجوهر گزارش مغز پوش آگهی است\nهر که شد از ذوق مدهوش محمد مصطفی\nبسکه قد قدر او بالا بلند افتاده است\nعرش باشد پست از دوش محمد مصطفی\nبسکه بر انعام جودش چشم دارد نیک و بد\nمیخرد امکان بآغوش محمد مصطفی\nشکوها بیدادئی ظلم هوای نفس شوم\nعرض باید کرد در گوش محمد مصطفی\nاز تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین\n\nبند دوازدهم\n\nبخت تا دانسته اقبال محمد مصطفی\nمیدود چون سایه دنبال محمد مصطفی\nعقل و فکر ما ز درک عالیش مستغنی است\nکس نداند غیر حق حال محمد مصطفی\nگشت از آواز هوای دانه دام هوس\nدیده دل ناوه اخال محمد مصطفی\nعقل ما از امر و نهی حق چه دارد آگهی\nخوب بد خواندیم ز اقوال محمد مصطفی\nدر رضای حق بصبح و شام در لیل و نهار\nدعوت حقست اشغال محمد مصطفی\nدر عبادت کوش گر داری هوای پیروی\nصرف طاعت شد همه سال محمد مصطفی\nدر مصاف نفس و شیطان لعین جنگجو\nداد نصرت آخر اقبال محمد مصطفی\nطرزی آخر وارها از قید این نفس شوم\nهر که از جان بشنود قال محمد مصطفی\nگر میخواهی که بینی نور شمس معرفت\nباش همچون سایه دنبال محمد مصطفی\nاز تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین\nعاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین\n\nترجیع بند ثانی ایضا در نعت\n\nشب وقت سحر ز عالم خاک\nرفتم چو نکو بسیر افلاک\nاز ماه گرفته تا بکیوان\nدیدم همه را بچشم ادراک"}
{"book": "adl0208", "page": 657, "text": "صد خیل ملک استاده برپا\nاز نور و صفا بسان جان پاک\nجنت همه پر ز لاله و گل\nدوزخ همه پر ز نار خاشاک\nاز طوبی و سلسبیل و کوثر\nاز زهره و مشتری و افلاک\nهر صوت و صدا که گوش کردم\nہر نقش که دید دیده پاک\nهر یک بزبان راز میگفت\nاوصاف رسول شاه لولاک\nانحیا بچه فهم وصف گویند\nبشنو که بگویدت خداوند اک\nحق گفت چنین با حمد پاک\nلولاك لما خلقت الافلاک\nبند دوم\nنورش سبب ظهور عالم\nقدش الف روان آدم\nتا مهر نبوتش نگین زد\nشد ختم پیمبری بخاتم\nاوصاف وی از زبان عیسی\nصد بار شنید گوش مریم\nشد جام جهان نما زمانش\nسر خط رموز ساغر جم\nبر زخم دلم طبیب لطفش\nهر لحظه نهد ز رحم مرهم\nابی زکرم فشان بر ویم\nزیرا که شدم کباب از غم\nخم چون نکنم به پیش او سر\nپیشش چو سپهر کرده قد خم\nدریای دو کون و بحر گردون\nدر پیش یمش بود نمی کم\nجائی که کند خدای مدحش\nاوصاف ویست مجر من دم\nمن کیستم نیم که باشم\nگزشان علوی او زنم دم\nحق گفت چنین با محمد پاک\nلولاك لما خلقت الافلاک\nبند سوم\nوالشمس بود صفات رویش\nواللیل ثنای تار مویش\n\nدر حسن"}
{"book": "adl0208", "page": 658, "text": "در حسن وصفا و غازه رویش\nچون مرده ز تو حیات یابم\nاز بس گل روی او لطیف است\nلب تر نکند بآب کوثر\nاز دام دو کون گشتم آزاد\nدر صورت اوست شخص عکسم\nدل از تو چوطرزی مدح خواهد\nبا ماذوا و بالصوت دلکش\nحق گفت چنین باحمد پاک\n\nجنت نبود چو خاک کویش\nهر صبحدم از هوای بویش\nوز دیده نظر کنم برویش\nهر تشنه که نوشد آب جویش\nتا گشته دلم اسیر مویش\nآئینه شدم ز بس برویش\nاین نکته نهفته گویش\nاز قول خدا بگو برویش\nلولاک لما خلقت الا فلاک\n\nبند چهارم\nای سرش نشان بی نشانی\nخوانی خط لوح غیب را صاف\nدر بعض شبه بحسن اخلاق\nعشق تو زبس شتاب طبع است\nهم عالم سر هر نهانی\nزان گوشه دامنت گرفتم\nبگشای گره ز تار کارم\nطرزی نکنی ادای وصفش\nچون خامه خموش باش بگذار\nحق گفت چنین باحمد پاک\n\nدانای عیان و هم عیانی\nهر چند الف ز با ندانی\nکس با تو و تو بکس نمانی\nآموخته پیر را جوانی\nهم واقف وحی آسمانی\nچرخ است بمن شبح کمانی\nزیرا که ز لطف میتوانی\nصد سال اگر تو قصه خوانی\nمدحش بکلام آسمانی\nلولاک لما خلقت الا فلاک\n\nبند پنجم"}
{"book": "adl0208", "page": 659, "text": "در شش جهت فلک بجناک اشتر\nدارد بخدای قرب ذاتـی\nبر جا که کند تکیه مردم\nمه را چکنی با و مقابل\nشد تـیر بلا بپای جانت\nدر باغ بهار عکس رویش\nطرزی تو کجا و حرف مدحش\nخود مدحت او کند خداوند\nحق گفت چنین با محمد پاک\n\nبر عرش نه است تکیه گاهش\nزانست ببزم قرب راهش\nجه تکیه زند بتخت کامش\nخورشید خجل بود ز ماهش\nخاری که فشاندۀ براهش\nگلزار دمیده از گیاهش\nسایه نرسد بقرب بامش\nطرزی تو مباش نیکنامش\nلولاک لما خلقت الافلاک\n\nبند ششم\nرویش گل بوستان جانست\nجیش چو بهشت لاله خیز است\nاز هیبت نام و سهم رمحش\nشانه رقم کشی است زانرو\nخورشید ز سفره نوالش\nانعم خدنگ او عدویش\nبگرفت جهان ز شرق تا مغرب\nاوصاف محامد کمالش\nخاموش نشین و گوش بکشا\nحق گفت چنین با محمد پاک\n\nیاقوت لبش چو جان روانست\nدستش چو سحاب درفشانست\nموبر تن دشمنان سنانست\nدر موکب او شمان دانت\nیک گرده گرم روی خوانست\nدر گوشه خنده غنچه بچانست\nشمشیر کش چو کهکشانست\nطرزی تو بگو کرا گما نست\nاین مدح شنو که بی زبانست\nلولاک لما خلقت الافلاک\n\nبند هفتم\n\nبانور"}
{"book": "adl0208", "page": 660, "text": "یا قرب خدا است میگرد مساز\nکشته چو خیال آسمان تاز\nهم عاشق و دلبر است و مجنون\nهم جمله نیاز هم همه ناز\nدر دائره خط پادشه نیست\nانجام و یت حرف آغاز\nبا همت اوست چرخ گردون\nچون کبک ضعیف چنگل باز\nسر بند گره زنار کارم\nجز ناخن او که میکند باز\nطرز ی نرسید تا بکوشش\nهر چند طبند کردم آواز\nنومید مشو که آخر کار\nاین در بر خ تو میشود باز\nای مطرب دلنواز یکدم\nبی پرده مرا چو چنگ بنواز\nطرزی رسخن گذر بهر حس\nاین نغمه بیار ساز بنواز\nحق گفت چنین با حمد تا پاک\nلولاک لما خلقت الافلاک\nترجیع بند ثالث در نعت محمد (ص)\nانا ست ناست و ذیل دامان نبی\nگشت ما یه شرف ابراحسان نبی\nهر د فتر مصحف دل آیت صدق صفا\nخوانده ام تا سوره اخلاص قران نبی\nخوب و زشت نقش عالم بر دلم گشت\nاز محبت گشته ام تا محو و حیران نبی\nسکه دارد آب عرزت پیش حق و جهان\nروز و شب روح الامین باشد نگهبان نبی\nدشمن است گر دین تا شهوار قل کهنی\nهمچو گوی افتاده گردون پیش چوگان نبی\nعاجز ان خود کیست تا از تیغ حکمش سر کشد\nگردن شاهان زند شمشیر بران نبی\nگرچه اسماعیل تنها گشته قربان خلیل\nسی و سه فرزند او جان کرده قربان نبی\nتا که نوشید در دهانش از سنگ عدو\nلعل در خون غوطه زد از رشک دندان نبی\nروی گلشن بدیع غنچه تنگی میکند\nاز هجوم خجلت لبهای خندان نبی\nگر عروج سرفرازی آرزو داری طلا\nفرق خود کن فرش خاک پای یاران نبی"}
{"book": "adl0208", "page": 661, "text": "از تو میخواهم مدای همت گنجت بلند\nتا بگان بوسم نشان پای انرهبان کنے\nای خوش آنساعت که در روضه چونهخشتن\nهمچو بلبل هر زمان گردم غزلخوان کنے\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\nیا نبی الله مرا بر آستان خود رسان\nبند دوم\nشد علم بر عقل دشمن با که شمشیر نی؟\nقیصر و فغفور و کسری کشت نخچیر نی؟\nکافران چون سنگ اعجاز حرف اوشوند\nمعنی قرآن بود آیات تفسیر نی؟\nبسکه تقریرش بود پرون ز معنی بیان\nخامه را شق شد زبان از شرم تحریر نی؟\nچرخ از سهم خدنگش گوشه گیری میکند\nکس چهان بند دگره برست رهگیر نی؟\nگردن سر از کمند حکم او از ادنیست\nصید شاهزا بود دام گلو گیر نی؟\nاز خدا تعلیم دانش بسکه هر شب میکند\nعقل کل تدبیر آموز و ز تدبیر نی؟\nشست صافش بسکه دارد قوت بازوی دین\nمی نشیند برنشان تا طاق ہر تیر نی؟\nشست او مفتاح باب فتح کردون بین\nنی ور خیبر کشاید نوک شمشیر نی؟\nآدمی زادان نه تنها امر و نهیش میبرند\nشد جن و انس و پری و دیو تسخیر نی؟\nصورت غلمان زحیرت آب چون ساب شد\nقد نباشد ما برون زافته تصویر نی؟\nاز بلای قید دنیا تا ابد از اد شد\nهر که شد پابسته زلف چو زنجیر نی؟\nبهرا مداد طواف مرقد آن جان پاک\nاز تو میخواهم مد د ای شیر شبگیر نی؟\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\nیا نبی الله مرا بر آستان خود رسان\nبند سوم\nصید عنقای حقیقت کرد شهباز نبی\nهر دو عالم بسته انجام و آغاز نی؟\nگفتگوی سرّ عالم بیست سر افکنده\nغیر با دحق نباشد هیچ و ساز نی؟\nجز نوای راست کس نشنید یک آقا ز کج\nاز درون پرده های نغمه ساز نی؟\nبانش"}
{"book": "adl0208", "page": 662, "text": "پاک از آزار پاکان در سرای بوتراب\nخار غم بر دل خود دار ستم غماز یی\nهر که چون حق فاروق و علی مخلص بود\nتا ابد باشد بجان دمساز و همراز یی\nنام شان در بزم عالم است مرحومه شد\nاز صداقت گشت یاران تا که دمساز یی\nمیکند بر ملکنه تذکار ذکر یاد حق\nافکن در عرش غلغل شور آواز یی\nتنی شد دست سخت از ان سنگدل\nگرچه شق شد قلب مه زانگشت اعجاز یی\nبندگان در گهت پیش سر نسا ما نیاز\nحق تعالی میکند از لطف چون ناز یی\nچون محمد مصطفی زارتبه مجبولی است\nطرزی زان در انبیا کس نیست بانباز یی\nبرعوج چرخ عزت بشکند فرق کلاه\nهرکه از سهم سعادت گشت ممتازیی\nیا الهی از تو میخواهم که از روی نیاز\nروی خود از حجر نسایم بر در فاز یی\nاشتیاق جهره سا درت دارم ایجان\nیا نبی الله مرا بر آستان خود رسان\n\nبند چهارم\n\nشیم بلبل گر رسم بر طرف گلزار نبی\nداستان گویم دستان شیرین خبازی\nهر ند من هستم لایق که بوسم درگش\nلیک دارم این امید از لطف سر شاز یی\nبر ندر در خورد سود جنس سودایش نیم\nمیکشم این نقد قلب خود ببازاریی\nگر ببوسم پای ارباب درش از روشنی\nگرد خود نجم سپهر دور دستاریی\nره ور بردار با از هر طوف روضه اش\nطرزی جان برلب سید از ذوق دیداریی\nنا گه گونقطه بای نبوت گشته ام\nکشف شد بر دل ز مور سر اسراریی\nآب از سرچشمه های الهی نوش کن\nگر گذاری پا ز دل در راه اطواریی\nاین همه روی من صد چشم حیران کل کند\nبو که بینم ذره از نور انوار یی\nهر که از معرفت چشم بصیرت باز شد\nنور حق ببیند عیان از روی دیواریی\nحسن خلق احمدی را خود چگویم پیش ازین\nمعنی قرآن بود اخلاق اطواریی"}
{"book": "adl0208", "page": 663, "text": "ای کریم کارساز و وی رحیم بی رهنما\nاشتیاق جبهه ساورت دارم بحق مصطفی\nفضل کن یا سر د هم بر خاک در بارحسن\nیا نبی الله مرا بر آستان خودرسان\nبند پنجم\nآرزو دارم که بوسم لعل میگوش نبی\nبسکه قدقدرا و در پیش حق باشد رسا\nبا گل رویش گل گلشن جهان آید بیاد\nبسکه در دربار حق مستشرع از افتاده است\nدر حضور جلوۀ حق کی کجاحواهی رسید\nشاهیانش سر بریداز تن بسان گوسفند\nکی صدای طعنۀ اغیار در گوشش رسید\nاز کف ساقی وحدت از سر مستی شوق\nشان شیرینی زبس لبهای پرشهدش زد\nدین و دنیا آرزو داری ز پایش سر متاب\nلطف حق خواهم مدد درآمد و رفت در نفش\nاشتیاق جبهه سائی مت دارم بحق طاب\nعرض حال خودر سانم با گوش اکروقین\nعسر آمد یکوچک ماه از دو سکین\nگشته صحنش خود خجل از روی کلپوش نبی\nمرده عالم عاصیان کنجد در آغوش بین\nتا نگردی واله وحیران و مدهوش بنین\nآن عزیزی را که بودش پای در هوش بین\nبود پر همچون صدف از وحی حق گوش بنی\nبادۀ قربت کشد لبهای مینوش بنین\nز هر میگردد عسل در لعل مینوش بنی\nنعمت عالم بود در زیر سر پوش بنی\nتا چو جزو مد خزم در بحر آغوش بین\nیا نبی الله مرا بر آستان خود رسان\nبند ششم\nگشته پیدا از دو عالم پیشتر نور نبی\nجلوۀ بزم حضورش آرزو دارم بدل\nپادشاهان آن آرزوی تعظیم جلال\nکارشان صدق و صفا و عدل وعلم و رحیا\nشام تا ر روسی ما ظلمت کفر و نفاق\nخوان آدم را نمک فعل پر شور نبی\nور نه فرقی نیست در نزدیک یا در دور نبی\nجبهه سر بر خط طغرای منشور نبی\nدر نظر ها زان شود هر کس ز منطور نبی\nگشت روشنتر زروی صبح از نور نبی\nبکار"}
{"book": "adl0208", "page": 664, "text": "بلکه عصمت بر در او پرده داری میکند\nمه شب پوشد نظر از روی مستور نبی\nخاک درگاهش نو بس دارد بهار ابرو\nاصف ملک سلیمانی بود مور نبی\nبنده د صفوان و بوجل و ولید و بولهب\nبا همه بغض و عداوت کشته مقهور نبی\nبا ظهیران بمسلمان تاز وخمار موکش\nایت انا فتحنا خوانده منصور نبی\nدست بخشایش بدامانش زنیدای عاصیان\nمیرند در بحر رحمت غوطه مغفور نبی\nای خدا طغری تسکین را رسان بردرگی\nتا شود روشن دو چشم و کوش از نور نبی\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\nیا نبی الله مرا بر استان خود رسان\nبند هفتم\n\nیک نظر گران کنم از دور بر روی بنی\nکرد خود هیچم بخود از ناز چون موی نبی\nماند ہمچون کمان آباد دل بپریز تیر\nتا چو ترکش کاش نشینم بپهلوی نبی\nنیکو رو حه حسن خلق خوشتر دارد اثر\nگشته عالم گلشن از اخلاق خوشبوی نبی\nنیکو اخلاق آگهی کسب حسن خلق کرد\nگل کند دریوزه بوی خوش از خوی نبی\nسوی این آینه ان ای تشنگان کوثرند\nبا محیط و بحر پہلو میزند جوی نبی\nحیوان در صف کش هر روز خواند این نوار\nشد معطر جنت از گلزار شببوی نبی\nشهمره جوان گرجوئی بران در بزند\nجنت فردوس اگر خواهی بیا سوی نبی\nخار حسرت میدر و صد چاکر بیان دلم\nسوی جنت کر گذارم پای از کوی نبی\nهشت جنت کم بهای ذره خاک دورش\nهر دو عالم قیمت یکتار گیسوی نبی\nرتبه شان نکو پیش حق بلند افتاده اس\nکس نمیرد جایزم قرب پهلوی بنی\nتا تجین سائی کنم بر خاک پاک روضه اش\nمن شفیع می اورم پیش خدا روی نبی\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\nیا نبی الله مرا بر استان خود رسان\nبند هشتم"}
{"book": "adl0208", "page": 665, "text": "از سعادت هر که بنهد کام بر کام نبی\nبادهٔ وحدت کشد سرشار از جام نبی\nاز عقوبت خم نخورد طرزی که در روز جزا\nنیست غیر عفو امت از خدا کام نبی\nبیکہ شب از ماه رویش میکند کسب ضیا\nخنده دارد هر سحر از رو شنی بام نبی\nهمچو رنگ گل که ظاهر میشود از بوی گل\nنور حق ظاهر بود از روی گل فام نبی\nکس چنان از بند حکم محکم او سر نکشد\nعالمی چون صید افتاده است در دام نبی\nبسکه ذیل دامن لطفش فراخ افتاده است\nکس نگردد بی نصیب از رحمت عام نبی\nخوان نعمت را کشیده قاف تا قاف جهان\nمیرسد نواله خاص و عام از انعام نبی\nبسکه قصر رفعتش دارد عروج کبریا\nعرش یکپله فرو تر باشد از بام نبی\nبیکہ دارد نور معنی بادهٔ تخمخانه اش\nپای بر گردون گذارد در دآشام نبی\nزاول و آخر اگر خواهی که دانی عزتش\nاز کتاب دل بخوان آغاز و انجام نبی\nقرب حق خواهی بخاک آستانش رخ بسا\nطرزی با نام خدا یکجا بود نام نبی\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\nیا رسول الله مرا بر آستان خود رسان\n\nبند نهم\n\nهر که رخ ساید ز روی عجز بر پای نبی\nسایه سان خیزد ز جا در حشر طابق پای نبی\nدر کلام حق بس داو فصاحت میدهد\nشد سخنگویان خموش از لعل گویای نبی\nتا قیامت سرخوش سر شار هستی بود\nهر که نوشد جرعه از جام و مینای نبی\nعاقلان در مکتبش من تعلیم آگاهی کنند\nتا دلم دیوانه شد از شور سودای نبی\nتا که ما زاغ البصر در چشم مستش سرمه شد\nغیر نور حق نه بیند چشم شهلای نبی\nاین چمن را بسکه ابر رحمت حق آب داد\nنور حق ریزد ز رنگ و بوی گلهای نبی\nناف شان از جای مشک صاف گویم میدهد\nآهوان بخطای کوه و صحرای نبی\nاختیار نقد عالم گر بدست من بود\nميفشانم بہر ما انداز در پای نبی\n\nاز روی"}
{"book": "adl0208", "page": 666, "text": "آرزو دارم که در درگاه او پوزدل\nقرآنی حق مدحت ذاتش نمی آید ز من\nیا الهی بر من مسکین رحم کن\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\n\nشعر خوانم پیش رخسار دلارای نبیص\nتا قیامت گر کنم اوصاف بالای نبیص\nتا گذارم روی خود از عجز بر پای نبیص\nیا نبی الله مرا بر آستان خود رسان\n\nبند دهم\n\nتا برون از پرده شد رخسار گلگون نبیص\nدر خیال لف گیسویش دلا دیوانه باش\nبشکند پر زور اسب موج بحر الطف عام او\nنیست در اطاقت که تازد همعنان کش\nقهرسواران چون کند باشهواریم ترکتاز\nزان جہان کشت پدید از نور شان بین نبیص\nسر با قامت پس خم کردم در نماز\nدین و ایمان را دزید کروید ای سگ طبیعات\nکا وان خود از خدا کفران نعمت کرده اند\nمرد را یکسره خجلت مید مجنون گشته اند\nاودی عم بر سابم بخاک در گوش\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\n\nانبیا و اولیا گشتند مفتون نبیص\nمیشود بهلول دانا عطر بوی مجنون نبیص\nمیرسد تا سقف گردون آب جیحون نبیص\nبگذرد از ابلق ایام گلگون نبیص\nهر دمی تا لا مکان باشد شبیخون نبیص\nلعل شب افروز شد در های مکنون نبیص\nطاق محرابم خم ز ابروی چون نون نبیص\nشیر مردان پاس میدارد بهامون نبیص\nمومنان از جان دل هستند ممنون نبیص\nتا زبستان سرکشیده سر و موزون نبیص\nتا قیامت کردم از جان دین مرهون نبی\nیا نبی الله مرا بر آستان خود رسان\n\nبند یازدهم\n\nگر بمن یاری کند از لطف الطاف نبیص\nمیگو در میخانه نوش خراب افتاده ام\nدر صحرای حرم شیر شرف خور د از رعاف\n\nمیتوانم مه گفتن بر اوصاف نبیص\nپاک میپوشم اگر در دست گربصاف نبیص\nنافهای مشک ریزد هر طرف ناف نبیص"}
{"book": "adl0208", "page": 667, "text": "بسنکه ذیل لطف عام او فراخ افتاده است\nعاصیانرا چشم امید است از الطاف نبی\nدر حمایت شفاعت بهر است کانی است\nحاویم عین و سین و با و هم قاف نبی\nحمد حق باشد نهان در حاویم و دال او\nکاف کن پیدا شد و از نون انکاف نبی\nانچمن از بسکه موج آب رحمت میزند\nپرکل صد برک باشد دور اطراف نبی\nدر خلافت جوی چون آب خلف باشد بهم\nحرف علت کر برون آری ز اخلاف نبی\nدر حریم دل کزر در شهر صداقت نکنی\nعزت و عزش شرف میباید اشراف نبی\nرنگ دوئیات کس نمی بیند دل بیغش بیار\nصاف قلبی روشناسد چشم صراف نبی\nهرقدر طرزی نیم در خورد این عالی مقام\nطوطیائین دم آرزو دارم ز الطاف نبی\nاشتیاق جبهه سائی دارم سجان\nیا نبی الله مرا بر استان خود رسان\nبند دوازدهم\nتا برون از پرده شد رخسار چون ماه نبی\nجان پاکان فرش شد چون خاک در راه نبی\nاز مکان قطبی مکانش که قدم بالاترست\nهر کسی پامی نهد در راه همراه نبی\nدر نیاز و در نماز و در تضرع در دعا\nهیچ مقصد جز شفاعت نیست دلخواه نبی\nبارگاه رفعتش از بس بلند افتاده است\nهر دو عالم میخر د ور زیر خرگاه نبی\nذلت و خواری عجز و مسکنت خواهد کشید\nاز عداوت بشود هر کس که بد خواه نبی\nبسکه بیدار است در کسب شهود حق دلش\nلحظه غافل نباشد جان آگاه نبی\nطاقت سرپنجه شیرش که دارد در جهان\nشیر نر را میدر د چنگال روباه نبی\nدر فریب نفس شوم و سیر شیطان لعین\nمیگریزم در پناه طاق درگاه نبی\nبسکه نازل کشته ایات الهی بر دلش\nسر بسر معنی بود هر حرف ز افواه نبی\nطرزی خود واقف بود از اشتیاقم بیخودی\nبعد ازین کن در خموشی عرض مدعاه نبی\nاشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان\nیا نبی الله مرا براستان خود رسان"}
{"book": "adl0208", "page": 668, "text": "ترجیع بند معشوقانه\nای شوخ ستمگر دل آزار وی عهد شکن بت جفاکار\nتاکی کشم بقول دشمن در محنت هجر و غم گرفتار\nتا چند بلحظه رقیبان روزم ز جفا کنی شب تار\nتو خفته خوش و من از فراقت شب تا بسحر نشسته بیدار\nکی رفته چنین ستم باسلام بر مؤمنی از جفای کفار\nاز خوف ملال حال خود را گفتم بتو اندکی ز بسیار\nلطفی که برفت کارم از دست رحمی که فتاد دستم از کار\nجان و دل در دست دلبری زین بیش بدست هجر مسپار\nچون بوسه مرحمت نداری من نیز بران سرم که ناچار\nگیرم ره و رسم بی وفائی وز خاکدرت کنم جدائی\nبند دویم\nآه ستم ز غمت رسید تا ماه آه ار رسد بگوشت ای ماه\nتاکی کنم از جفا و جورت آه شب و ناله سحرگاه\nدشنام دهی بجای بوسم وان نیز بصد هزار اکراه\nدل در شب تیره گون زلفت در چاه ذقن فتاد ناگاه\nتا چند کنی به نیک خواهان زین گونه جفا بتول مخواه\nانگار رویت ای پریزاد شد تیره ز دود آه ناگاه\nرفتم که کنم ز جور وصلت فریاد بموکب شهنشاه\nتاکی پی منع این تظلم بگرفت یمین و قاصد راه\nکی سخت حدیث تست پنهان داری چه خیال الله الله"}
{"book": "adl0208", "page": 669, "text": "۶۵۴\nاز دست که میکنی شکایت کس این نکند بعشق والله\nبس کن زجفا و گرنه روز حاکم بدهم نعوذ بالله\nگیرم ره و رسم بی وفائی وزخاک درت کنم جدائی\nبند سوم\nتا شد بغم تو مبتلا دل افتاد بدام صد بلا دل\nپیش تو چگویم ای پری روی کز دست تو کشته جفا دل\nبیگانه شد از جهان بکلی تا شد بسگ تو آشنا دل\nرفت از برم ارجفا ندانم در دل دارد و چه مدعا دل\nعمریست بجان به پروریدم گردید آخر ز من جدا دل\nاکنون بره ایدن ندارد ورزلف تو تا نمود جادل\nبخرام که پیش سروقدت جان افشانم کنم فدا دل\nگیرم که بدوریت بسازم کو صبر و چه طاقت و کجا دل\nخوش حرمت بیدلان نمود روی تو سپید مرحبا دل\nتا چند بریزی آب رویم یارب نرسد بمدعا دل\nدر دل دارم که هیچو جرزا گر از تو نگرددم دو اول\nگیرم ره و رسم بی وفائی وز خاک درت کنم جدائی\nبند چهارم\nاز هجر تو ای نگار گلرنگ تاکی باشم چو غنچه دل تنگ\nافتاده بزیر بار محنت چون دانه بزیر آسیا سنگ\nبارغم هجر کوه و من کاه سر منزل وصل دور و من لنگ\nاز ناله تنم ضعیف چون نا در غصه قدم خمیده چون چنگ\nبرینم"}
{"book": "adl0208", "page": 670, "text": "ریزم همه دم سرشک کلکون\nاز حسرت آن دو زلف شبرنگ\nسیر از دل و دل ز سینه ریش\nافتاده جدا مدام از فرسنگ\nدر عشق تو طاقت و شکیبم\nآن دید که آبکینه از سنگ\nزونیش غمت بدل چو عقرب\nزو چنک غمت بجان چو خرچنک\nبردی دل و دین و صبر و هوشم\nاز بسکه ظریف و شوخی و شنگ\nزین بیش جفا مکن بیدیش\nزان دم که بدامت از غم چنک\nبردای بصیقل وصالت\nز آئینه دل کدورت زنگ\nطرزی سپر افکند به پیشت\nکزانکه ترا بود سر جنگ\nمخروش دلم بطلعة حشراش\nورنه بسر ت قسم کزین تنگ\nگیرم ره و رسم بی وفائی\nوز خاک درت کنم جدائی\nبند ششم\nای چشم تو در ستیزه آویز\nخونریزتر از هزار چنگیز\nبگرفت سواد کشور جان\nمژگان تو از دو جلوه ریز\nملک دل و جان شدت مسخر\nتا چند کشی هنوز مهمیز\nاز دست غمت ز پا فتادم\nخنجر چکنی بکشته تیز\nاز پاسخ تلخم ای شکر لب\nجلاب بزمهر غم میا میز\nبسکت فریب چشم مستت\nصد توبه ز ا به سحر خیز\nاز شوخی و دلبری زمانی\nساکن شود فتنها مینگیز\nبرعات هزار فتنه بنشین\nبنشست چراغ عمر برخیز\nگلگون سرشک خون فشانم\nشب ره خواب زود چشم بید\nطرزی ز غم تو داد بر باد\nتقوی و صلاح و زهد و پرهیز"}
{"book": "adl0208", "page": 671, "text": "۶۵۶\nچون نیست ترا سر ترحم\nناچار بران سرم که من نیز\nگیرم ره و رسم بی وفائی\nوز خاک درت کنم جدائی\nبند ششم\nاز هجر رخ تو ای گل اندام\nتاریکتر است صبحم از شام\nمرغ دلم از جفا و جورت\nرم کرده ز آشیان آرام\nتأ کی پاسے بقول دشمن\nبررحم دلم نمک ز دشنام\nنه جرعه جام خود کرم کن\nکمین بوسه بود برسم پیغام\nاز بهر طواف خاک کویت\nدل بسته ز راه دیده احرام\nما منتظر هلال عیدیم\nابرو بنما ز گوشه بام\nگردید مثل بحرف تعریف\nتا شد قد و زلف تو الف لام\nآسوده دلان خبر چه دانند\nاز محنت رند در دآشام\nکی عشق کشد نخست آغاز\nعاقل که خبر بود ز انجام\nجان باختن است رسم این راه\nسرمنزل عشق نیست خمام\nای حور پری نژاد خود رای\nوی سرو سمن عذار خودکام\nزان چشمه قند و لعل نوشین\nکامم چو نمیدهی بناکام\nگیرم ره و رسم بی وفائی\nوز خاک درت کنم جدائی\nبند هفتم\nای مرهم ریش دردمندان\nدرمان دل نیازمندان\nچشم سیه تو میبرد دل\nیاقوت لب تو میدهد جان\nدل با تو سپر د مست مشکل\nجان پیش تو دادنت آسان\nهر کس که ببیند آن لب لعل\nدیگر نکند حدیث مرجان\nبگنجد"}
{"book": "adl0208", "page": 672, "text": "آنچه خندد روح افزاست\nخط رسته بر ان لبان شیرین\nدر لطف ربوده گوی خوبی\nسیمین تن تو پاک نسرین\nزلف سیه است بر عذارت\nگفتی بکشم تیغ تیزت\nبر خیز و ز صولجان تیغت\nباشعله اتش درونم\nتا چند رشربت وصالت\nچون نیست امید انکه یابد\nگیرم ره در رسم بی وفائی\nیا حب نبات و آب دندان\nیا سبزه بگرد آبجوان\nسیب زنخت ز نار پستان\nسنمت دل تو با که مندان\nیا مه شده زیر ابر پنهان\nاز کشته خود مشوپشیمان\nچون گوی سرم بیا بغلطان\nبنشین و بآب وصل بنشان\nباشد طرزی زبی نصیبان\nکام دل زار م از تو درمان\nو ز خاک درت کنم جدائی\n\nترجیع بند در منقبت مرتضی علی\n\nحاصل ناید و بر حسن عمل خوف باشد\nهر که بر تافت رخ از دایره ال علی\nهر کرا پرتو از مهر علی نیست بدل\nهر که از جهل کشد سر بکف پای علی\nهر که با آل نبی همچو کمان کج گردد\nهر کسی سنگ ترازو ی علی کم سنجد\nکر علی زاشنا سید اخوی رسول\nکر علی شیر خدا هم نبود ز و بوسال\nایشنم مجردم گفت که طرزی خاموش\nبا علی شیر خدا هر که ملاق خواهد شد\nسفلی خوار کف هر حجر و دف خواهد شد\nگر بود ماه سیه رو چو کلف خواهد شد\nپایمال کو و خر سر سچو علف خواهد شد\nتیر باران حوادث چو هدف خواهد شد\nدر رخ خلق سبک مغز چو کف خواهد شد\nاخ و تف بر رخ آبای سلف خواهد شد\nمنزلم مطلع خورشید شرف خواهد شد\nعاقبت خاطر ما پر ز شعف خواهد شد"}
{"book": "adl0208", "page": 673, "text": "دستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد\nدامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد\nبند دوم\nیاور خسروا علی غنچه بستان است\nکوچه اش روضه از باغچه جنان است\nمن چه سان سر ننهم بر کف پایش ز نیاز\nشیر یزدان من هم شاه مردان است\nبه نبی دوستی علی هم شفاعت کند\nطرزی هم مخلص و هم بلبل خوشخوان است\nنظر لطف بر احوال خرابش افکن\nبنده خاص شما است و ثنا خوان است\nکف جود لایق لطف است او اندل[؟]\nشام تا صبح کمر بسته فرمان است\nطرزی چون مرحمت رحم بحالم کند\nآن رسول است این شاه سخندان است\nیاوشان تقویت روح و روان اند\nنام ایشان سبب زندگی جان است\nنشود از نظرم دور بیک چشم زدن\nروی شان ائینه دیده حیران است\nطرزی خامش باش مخور غصه و این بخشه[؟]\nکاین اشارت لب یار زبان است[؟]\nدستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد\nدامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد\nبند سوم\nکن نگاهی بمن ای شیر خدا بهر خدا\nکه منم بنده درگاه و ثنا خوان شما\nتا که سودی رخ اخلاص بدرگاه شما\nکشته چون ائینه رویت همه انوار صفا\nهر رگ گل سر خاری شکند در دل آن\nبوی خلق تو چو آرد بچمن باد صبا\nسنگ وزن تو ز بس قدر گرانی دارد\nکوه خیزد سبک از جای چو چشمه آسا\nبر در جود و سخا جمله عطا و بخشش\nدر ره صبر و تحمل همه تسلیم و رضا\nعالم علم لدن کاشف کشاف رموز\nصاحب شرعی و واقف اسرار خدا"}
{"book": "adl0208", "page": 674, "text": "۶۵۱\nسر شمشیر تو از بسکه سرافراخت بلند سرزر کی بسراز دوش فتاده ست پسی\nبشب تیغ تو بود سام نریمان چون زنان پیش خط تو بود حاتم طائی چوکدا\nطرزمی در دوستی آل عبا ثابت پای غم مخور هیچ در اول عقده اندیشه بیا\nدستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد\nدامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد\nبند چهارم\nیا علی شیر خدا بر خدا دستم گیر که مدام غم ایام دلم گشته اسیر\nچون نسازد کرمت کار من مسکین را هست چون لطف تو غمخوار اسیران فقیر\nجززدامن لطف تو کجا بگریزم بی هم میزندم چرخ زهر کوشه به تیر\nهر چه بینم رخ خوب تو در آید بنظر بسکه تصویر رخت کشته مرا نقش ضمیر\nگرد تصویر صور موی بمو گردیدم عکس تمثال رخ خوب توانیت نظیر\nسرخی چشم غضبناک تراگر بیند دشمن از بیم شود زرد تر از رنگ زریر\nکشکانان من زخمم سنانت بیند پیچش ناف خورد دشمنت از پنج و چبر\nذو الفقارست علی تا بقیامت توام شیر را کس نتوان کرد جدا از شمشیر\nطرزمی آسود زشیرین و غم و اندیشه بخور دهن از حرف به بند و لبت را راه به شیر\nدستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد\nدامنم پر زگهر همچو صدف خواهد شد\nبند پنجم\nبسکه از آتش عشق تو دلم دارد تاب می نهم پهلوی خود بر سر آتش چو کباب\nدر دلم بسکه هوای رخت آتش زده است بر سر آب دوم از سر مستی چو حباب\nمن جهان دفتر مدح تو کشم بر قلم شرح اوصاف کمال تو نگنجد بکتاب"}
{"book": "adl0208", "page": 675, "text": "سراسر در گره بند فرورفته بخود\nصبح خورشید را روشن جا بخرم\nمن کیم تا که تو از وسعت با زرم\nهمچو برن چشم از شوق تو افتاد بجا\nدوش مرحوم گفت که طرزی شنو\nرشته کار من از بسکه در افتاد بتاب\nشب اگر برخ خوب تو بینم در خواب\nکاش در خیل غلامان باشم کتاب\nمیدوم بهر تماشای تو از بس شتاب\nزغم و غصه هیچ در نجواند از درو ناب\n\nدستکرم ز کرم شاه نجف خواهد شد\nدامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد\n\nبند ششم\n\nمنکه از دوری هجر تو شدم زار و نزار\nچشم از روی تو مانند گل فصل ربیع\nزخم کاری بجگر خورده ام اینج ستم\nخواستم مدح تو گویم زعدد در سیدم\nنه کسی با تو ولی تو بکسی مانند\nطرزی کی یک سحاب عدد بچ رسد\nنیست بر غنچه تو قلعه حبس چیر بود\nآب شمشیر تو از جوهر ذاتی هردم\nگفت که چرا رود بمطلب برسم\n\nکاش بر ناخن باد تو رسم چون تا\nدلم از یاد تو چون غنچه ایام بهار\nیا علی مرهمی بر زخم دل من بگذار\nگفت عقلم که بگو طرزی و اندیشه مدار\nبخدا و برسول و بمرسل و بها\nست ذات شمار د ده هم پنج و چهار\nکنده چاک فروکشد مچرخ دوار\nزده در خرمن اعدای تو آتش شرار\nبخدا و برسول و بعلی دارم کار\n\nدستکرم ز کرم شاه نجف خواهد شد\nدامنم پر زگهر همچو صدف خواهد شد\n\nبند هفتم\n\nایچنین گفت بمن دوش باده فروش\nطرزی در مدح علی تا بقیامت بخروش\n\nدر هندا"}
{"book": "adl0208", "page": 676, "text": "۶۶۱\n\nدر خداوندی همه جمعی قرمزی جهان\nبیکه از باده عشق تو ز خود مست شدم\n\nالله و بالله و با دین است که هر جا زده گوش\nمیزنم چنگ و نا در منجمانه مد هوش\n\nدر جنابت فلک با قد خم میکرد\nبر درت چرخ بود از مه نو حلقه بگوش\n\nاز لب لعل تو از جای سخن ریزد در\nچون فشان عمه الم شد در شمع خموش\n\nحب مائل بود موجب ایمان و یقین\nعشق ذات بود مغز سردانش و هوش\n\nیا علی دست من عاجز افتاده بگیر\nکه مرا بار غم از درد فتاد است بدوش\n\nعاقبت عقده کار تو علی بکشاید\nاینچنین مژده شب دوش شنیدم از سروش\n\nطرزی چون مست غزلخوان دلم از سر شوق\nمیرسد این سخن از زمزمه دل در گوش\n\nدستگیرم کرم شاه نجف خواهد شد\nدامنم پر ز گهر زیر صدف خواهد شد\n\nترجیع بند در منقبت اسدالله الغالب مظهر العجائب علی\nابن ابیطالب کرم الله وجهه در شام جنت مشام فرموده\n\nبند اول\n\nدر عشق تو دل چو نو بهار است\nهر دل که ز عشق پر زنونست\n\nوز داغ تو دل چو لاله زار است\nآنرا بگل و چمن چه کار است\n\nنت کند بباغ و گلشن\nم غنچه شود بسینه پیکان\n\nآنرا که نظاره روی یار است\nآنرا که زعشق دل فکار است\n\nبیمار بعشق از مودم\nهر دل که بعشق گشت آرام\n\nدل کاغذ و عشق چون مزار است\nبامهر که گشت بیقرار است\n\nای عشق چه شاهباز حسینی\nگر چرخ بود ترا شکار است\n\nای باد ز ناز گفت با من\nطرزی ز عشقت چه اعتبار است"}
{"book": "adl0208", "page": 677, "text": "۶۶۳\nباتو زجه عشق دارد الفت بسته تو زچه عشق بیقرار است\nگفتم کرم نمی شناسی بشناس که فهم اصل کار است\nمن خاک ابو ترابم\nزان هیچو گهر تمام آبم\nبند دوم\nدرد تو دوای دردمندان یاد تو چراغ شب نشینان\nخمیازه حسرت تمناست پر خنده گل بطرف بستان\nآغوش و داع آرزوهاست آئینه بزم وصل خوبان\nپر خون دل ما و طبع سخنت چون شیشه نازک است سندان\nخضرای خط تو سبز دامن لعل لبت آبحیوان\nاین طره بعارضت خور دتاب یا موی بر اتش است پیچان\nبر عارض تو دهان تنگت در برگ گل است غنچه پنهان\nاز دست تو نگار گلرنگ چاکت چو غنچه ام گریبان\nچون مرغ بخون طپد دل من زان تیغ نگاه و ب مژگان\nاز کشتن طرزی جگر خون یارب نشود شوی پشیمان\nای گلین باغ حسن خوبی وی چشم و چراغ مهر و جهان\nزین بیش غصه‌ام میازار زین بیش مرا بغم مرنجان\nهر چند بقدر من ندانی بازم بنوازین پریشان\nمن خاک در ابو ترابم\nزان هیچو گهر تمام آبم\nبند سوم\n\nای"}
{"book": "adl0208", "page": 678, "text": "۶۶۳\n\nای جسم لطیف تو چو جان پاک شمشاد قد تو هست چالاک\nدر پیش علو قدر و جاهت پست است فلک چه توده خاک\nاز حسرت پیچ و تاب زلفت چون شانه مراست سینه صد چاک\nاز طرز نگاه چشم مستت پر خون شده باده در رگ تاک\nرشک دم توای بهار خوبی گلزار حسین و جوی و خاشاک\nدر کشتن عاشقان محزون مژگان تو سخت گشته بیباک\nبسیار دل از غمت فتاده چون بسمل نیم کشته برخاک\nاز دست تو بیش است چون کوثر است از قبل تو زهر تریاک\nای شیر شکار صید افکن پربند بسویم بچین فتراک\nعشق تو درست استخوانم چون شعله اتش و خاشاک\nدل لخت جگر ز دیده ریزد شد بسکه دلم ز درد غمناک\nهر شب که مست جام هستی بگذرز من ای نگار بیباک\n\nمن خاک در ابو ترابم\nزان بسیج گنه عام ابم\n\nبند چهارم\n\nای لعبت شوخ و شنگ طناز بر دل مژه ات چو چنگ شهباز\nافزود ز خط بهار حسنت انجام تو بهتر است ز اغاز\nاز شوخی چشم سرمه ساید دارد چه سپند سرمه اواز\nدر ناف غزال خون شود مشک حسنی که ز طره ات شود باز\nگفتم که چوشمع سوزم از غم گفتا که جنم بسوز و میساز\nای مطرب بزم عشق مشتاق یک لحظه مرا چو چنگ بنواز"}
{"book": "adl0208", "page": 679, "text": "ما چند گره غنچه بابت\nبر خاک درش پای انداز\nناسازي روز کار تا زیست\nناشته دلم بتعبق و ساز\nکاشانه عشق را دید نور\nهر کس که چوشمع کشته سرباز\nمژگان تو و دل حزینم\nچون کبک بود بیچنگل باز\nمهر تو کرم دمی نوازد\nتا چرخ کنم ز شوق پرواز\nهر چند که طرزي خوشنمایست\nدر پیش بتان عاشقان ناز\nانصاف بده که چون نیازم\nبر کوکب سعد و بخت و ساز\nمن خاک در ابو ترابم\nزان هیچو کهر بنام ابم\nبند پنجم\nاي غنچه دهن نگار کلرنگ\nبکدار بدامنت زغم چنگ\nاز حسرت بوسه دهانت\nچون غنچه بخود فشرده ام تنگ\nاز مستی جام حسن سرشار\nتا چند زنی بشیشه ام سنگ\nکل جیب دریده تا بدا من\nاز شوخی آن قباي کلرنگ\nاز خجلت آن عذار رنگین\nچون بوی کلست غنچه در چنگ\nچون آب رود ز دست بیرون\nهر چند بدامتت زنم چنگ\nدر دیده اود شنم قدم نه\nکی لایق تست این دل تنگ\nتا چند زنی به تیغ نازم\nاي در سپه شنج ولعبت جنگ\nدر کشتن من شتاب تا کی\nتا چند کنی بعاشقان جنگ\nکر قدر مرا تو خود شناسی\nهر کز نکنی زصحبت تنگ\nمن خاک در ابو ترابم\nزان"}
{"book": "adl0208", "page": 680, "text": "۶۶۵\nزان ہمی کهر بنام آنجم\nبند ہشتم\nاز آتش عشق دل کباست هر قطره سرشک من شراست\nپیوسته میان سنبلستان یا چشم تو در غزه بخوابست\nاین نکہت آن دہان تنگست یا غنچه کل پر از کلابست\nبرماہ دو هفته بسته ہالہ یا آن برخ و زلف پر زتابست\nخون خوردن عاشقان بیدل در مذہب کلرخان صوابست\nدر مشرب عاشقان یک رنگ بروی تو زنده کی عذ است\nمعمور بود بنای جانش انرا که دل از غمت خرابست\nشمرده قدم نه درین راه با ماه نو هیچ در حسابست\nجانت بکوشه دہانست یا نقطه بوسه انتخاب است\nاز چشم تو کجروی عجب نیست مست زنه که شرابست\nیکتا سخن لبی گہر ریز ہر حرف تو چون در خوشابست\nبا طرزی خود مباسخن عمهر بشنو که نصیحتی صوابست\nمن خاک در ابو ترابم\nزان سمی کھر بنام انجم\nغزل جدید که در شام تشریف فرموده بود بعد از اتمام\nدیوان رسید درینجا نوشته شد تا از نظر نفیستد\nاز طبع خود فرمودہ\nازان کنم در نقش او سنکام تحریش کہ از یاد نکو کرد د مشوش نک تصویرش\nندارد حسن پیکرش زبس تاب تماشائی بر ایدیانکہ راینه برون عکس تصویرش"}
{"book": "adl0208", "page": 681, "text": "غزال وحشی شوخم چنان دور میدنها\nکجا پیکان فکر کس گذارد پا بکشمیش\nچنان نازک مزاج رنگت بیزیکست حش\nبسان نغمه از بس پرده بر خود میدرد تاریش\nز بس منع تماشا کرده از هر گوشه ابر ویش\nزبس خون کرم تاز افتاده حسن آن گل انیم\nزیس چابک سوار من بطرز نازمی تازد\nزمرگان دو تر دل میبرد ابرو بکش از تو\nکمان گوشه ابرویش از بس سرکشی دارد\n\nکه نتوان بست خود را چون صله در بند کیشی\nاگر بردیده از جای مژه بندم پر پیش\nکه هر ساعت یکی نقش نماید در یک تصویر\nز خط اید برون اواز شوخیهای تغریش\nصدای دور باش اید زمر کان بی تاثیر\nچو رنگ کل دو در روی تکاف آن کبیر\nبسان قق چابک کند زو از قبضه تکبیر\nکمان بسپرد کردن میکندم پشت از شیر\nزاستعنا بر صید و نه میدهد چشم زنچیرش\n\nبزیبا رچه اثر ایران تن ناده ام طرز\nکه چون حکم قضای اسمانی نیست تدبیرش\n\nساقی نامه ترجیع بند\n\nساقی بده آن می که به از اسحیاتست\nآن جوهر پیراصل که از روشنی ذات\nآن زهره جبین ماه لقائی که ز قدرست\nان دانش و فهم و خرد و فطرت ادارت\nان آب که در اصل نمو نامیه کردار\nآن باده که در جام مشام خرد روح\nآن جوهر ذاتی که در ین عالم امکان\nساقی بده آن می که در اثبات جودی\nبا موج شر اسیم و حباب می نابیم\n\nمعجون سفر غلث داروی ممات\nهم نور جهانت هم عین صفا\nبر چرخ فلک گردش و بر قطب ثبات\nگرنه بر معانی خبر از سه نکات\nدر نشوه تماقوت هر برک نبات\nبوی کلی گلشن راز نغمات\nهر چند نه ذات ست ولی فصل صفات\nهم استحیات است هم رنگ ثبات\nبی باده ولی جام جهان نقش سراهم\n\nبند دوم"}
{"book": "adl0208", "page": 682, "text": "۶۶۷\nبند دوم\nساقی بده آن می که دل از وی بجزوشت\nدر مغز خرد جوشش و گم سر خوش و هشرت\nمی ریز به پیمانه از آن شیرۀ حض\nلی نشئه سرم سر کو بار بدوششت\nدر پیش می و فلفل بستاد و حمیرا\nپیمانه درین شته و ساغر همه گوشت\nدارم سر از بس هوس بادۀ گلگون\nچون جام زحم رفته دلم در خروشش\nیک قطره چکان بر لب ما تلخ دهانان\nزان بادۀ چون زهر که شیرین بنوشت\nاز تربیت پیر مغان طفل سینا\nدر گوش حریفان از و دار سروشت\nبی باده چنان زنده توان زیست که مارا\nاز باده روان خرد و دانش و هوشت\nما موج شرابیم و حباب می نابیم\nبی باده ولی جام جهان نقش سرابیم\nبند سوم\nما را که در پیر خرابات مقام است\nورد قدح باده و ذکر می جام است\nدر پای خم از بسکه ز خود بیخود و مستم\nاز شنبه و آدینه ندانم که کدام است\nاز بزم تو ساقی نتوان رفت بجائی\nاز موج می ناب دلم بسته بدام است\nشبوست دماغم چو دهان گل فردوس\nتاموج می اندر زدن جامم بمشام است\nای پیر خرابات با گوشۀ چشمی\nدرد سر مخمور بیک جرعه تمام است\nمن چون نشوم بندۀ فرمانبرت\nجمشید همان حلقه بگوش لب جام است\nبحرم اگر می کنجاند بکامم\nزان سیل دل مانی و جانم مدام است\nما موج شرابیم و حباب می نابیم\nبی باده ولی جام جهان نقش سرابیم\nبند چهارم\nساقی بده آن بادۀ شیرین چشمیرم\nگردید نرم باده دمی زود بمیرم\nجز سطر خط ساغر رسد هیچ بخاطر\nگویاز خط جام بود نقش ضمیرم"}
{"book": "adl0208", "page": 683, "text": "سرخی رخ من بود از باده گلرنگ\nبی باده همان زرد تر از برگ زریرم\n\nهر چند که تا گردن مینا رسدستم\nدر جنگ بجز دامن پیمانه نگیرم\n\nکی از در میخانه بپرواز توان رفت\nدر دام خطاموج می ناب اسیرم\n\nهر چند در آژردن موری نیم انا\nدر ریختن خون دل تاک دلیرم\n\nدر میکده شب جلوه بلبل سزد\nدر گوش بغل باده چنین نغمه بپذیرم\n\nما موج شرابیم وحباب می نابیم\nبی باده و بی جام همان نقش سرابیم\n\nبند پنجم\nساقی بده آن می که بدل گرمی جانست\nچون آتش یاقوت سهر از دمعانت\n\nهر صبح خورد آب زار چشمه خورشید\nزان آب رزان زرد تر از برگ خزانست\n\nان می که بر آئینه جان سیقلیست\nآن باده که بر تیغ زبان سنگ فسانت\n\nآن می که دوای خلل ماده سود است\nآن باده که داروی جنون دیر نانست\n\nآن می که گوارنده بهر طبع چوا بست\nآن باده که در تقویت پیرو جوانست\n\nآن باده چون آب حیاتت لبان ده\nکاندر تن وجان و دل ما به زروانست\n\nبر دوش فنا میروم ار باده نباشد\nزیرا که رگ موج بجم رشته جانست\n\nما موج شرابیم و حباب می نابیم\nبی باده و بی جام همان نقش سرابیم\n\nبند ششم\nطرزی بمن آن می که روان بخش جوان\nدر مغز خرد نشته و در شیشه شرابست\n\nچون چشم بپوشم ز رخ باده گلگون\nمی آب و در ان آب دل بحو حبات\n\nیک جرعه دیگر بمن سوخته جان ده\nدل زاتش می گرچه سراپای کبات\n\nدر پیش رخ ساقی و پیمانه ومینا\nجان سرو شنش هوشش کم است و خرام\n\nاز بس در هس جام ز می گشته لبالب\nسر تا بسر میکده یک عالم آبست\n\nدر دانش"}
{"book": "adl0208", "page": 684, "text": "۶۷۹\nدر کوس زبان نفع دکش هیچ گوش آوازه می به از آهنگ رباب است\nما موج شرابیم و حباب می نابیم بی باده و بی جام همان نقش سرابیم\n\nبند هفتم\n\nساقی بده جام کل و باغ بهار است در شیشه می سرخ همان نار و جمار است\nدر بزم دو چیز ست کران بیخود و ستم از شیشه برود و شس پیما نه کنمار است\nمیگفته بپای خم سندر زستی بی باده رخ زرد بخشش تابار است\nیک جرعه می چاره کرد درد سرسات زیرا که مرا درد سر از رنج خمار است\nاین باده کلرنک چه داروست که ازو تفریح دل و قوت جان و لنگه عذار است\nاین آتش ترکرچه بود آب ولیکن در فطرت ما خشک مزاجان حجه شرار است\nبی می برخم می شکند زنک حسرت جام می کلرنک مرا فصل بهار است\nما موج شرا بیم و حباب می نابیم بی باده و بی جام همان نقش سرابیم\nسراپای معشوق در جواب سراپای قمر عرب فرمود\nصفت جلوه جانان است\nای سراپای وجودت همه جانت شرح وصف تو نکنجد به بیان\nچه وجود اینه موج صفا کر لطافت شده سر تا رجیا\nصفت قامت دلجوی است\nقامتت سرو گلستان امید عاشقا نرا است چوعمر جاوید\nانچه قد است تر از فکریسا داده یادش کف ناز عصا\nوصف فرق سر زلف یار است\nفرق در کاکل و زلف پیچان شده ارشا نه بفرق تو عیان\nزنان گیسوی مشکین عجباست چاکی از صبح بدامان شباست"}
{"book": "adl0208", "page": 685, "text": "وصف زلف کج دلدار تست\nزلف مشکین توای مایه ناز سحر ساده است ای بت بد نباز\nزان سبب گشته پریشان دژند کو فتاد است زبالای بلند\nوه چه زلف آفت جان مجردان هر خمش سلسله جنبان جنون\nوصف گیسوی خم اندر خم اوست\nدام دلهاست خم گیسویت طوق جان طرة عنبر بویت\nوه چه کیسو بشرافت شب قدر کاندر اغوش نهان دارد بدر\nوصف خوبی رخ یار تست\nلاله از رشک رخت خونین دل گل زشرم گل روی تو خجل\nچه گل رو که زبس حسن وصفا تکهی گرم برانست جفا\nصفت عارض گلگون توست\nعارض ماه تو ای بدر منیر مهر را از فلک افگنده بزیر\nوه چه عارض که زتابش در نگاه میشود داغ چو ائینه بآه\nوصف رخسار عرقناک اوست\nرخ گلگون تو هنگام عرق ریخته عقد ثریا بشفق\nچه عرق شبنم هنگام سحر که ببارد بگل تازه و تر\nاز جبینت ز صفا چون رخ حور میچکد جای عرق رشحه نور\nچه جبین ائینه حجله جان که دران چهره جان گشته عیان\nصفت جبین سیمین یار است\nجبین میناست ای حور محرکات است چون موج برخ آب حیات\nوه چه جبین"}
{"book": "adl0208", "page": 686, "text": "وه چه چین از رنگ گل بارکتر برده از جوش صفا آب گهر\nصفت ابروی دلدار یست\nطاقت و صبر و قرار عشاق شده بی جفت دو ابروی تو طاق\nهست چشم سیاهت ابرو همیجوقوسی که بود برآهو\nترک چشم تو زابرد پوست تاخت بر قلب دلم تیغ بدست\nوه چه ابرو خم محراب نماز زاهد انرا بر پیش روی نیاز\nوصف دنباله ابروی دست\nرود دنباله ابروی تو دل از کف جمله خوبان چگل\nوه چه دنباله ابروی هلال که بود چشم توانش در دنبال\nصفت وسمه ابروی دیست\nوسمه ابرویت ای مسخ امید است چون قوس قزح بر چوسید\nتیغ ابروی تو در وسمه بخود ہمجو شمشیر کجی زہر آلود\nصفت چشم چو بادام دست\nچشم مست تو ای افت هوش برده هستی زسرماده فروش\nوه چه چشمی که ز تاثیر نظر خون کند باده بجشم ساغر\nصفت تار نگاه یار است\nگردد چشم تو به هنگام نگاه روز مردم جوشب سرمه سیاه\nوه چه چشم ست چه حام شراب که جهانی شده زوست خراب\nصفت غمزه دلدوز یست\nغمزه شوخ توای رهزن دین بهر صید دل و جان کرده کمین\nوه چه غمزه قدر انداز بلا راست رو ہمچو پر تیر قضا"}
{"book": "adl0208", "page": 687, "text": "۶۷۳\n\nصفت جبهه بنا گوش ویست\nشد بناگوش تو ای حور خصال رنگ نیلوفری از یاد خیال\nچه بنا گوش که از جوشش صفا مهر ازو کرده چو مه کسب ضیا\nصفت بینی سیمین ویست\nبینیت ای صنم سیمین بر کلک صنع است بی شق سر\nیا نمود است سرانگشت قضا باشارت دهن تنگ ترا\nچه دهن نقطه موهوم خیال که بود قسمت آن امر محال\nوصف تنگی دهان یار است\nاز دهان و سُخنت آبحیات شده از رشک نهان در ظلمات\nدهن تنگ تو هنگام سخن ریخته آب رخ دُرِ عدن\nچه دهان و چه سُخن گاه خطاب بچکد از دهن غنچه گلاب\nصفت لعل لب یار است\nکر لب لعل تو آید بخیال شود از جوشش نزاکت تبخال\nاز دولب شور برا نگیخته آب واتش بهم آمیخته\nوه چه لب چاشنی جوهر جان رشک سرچشمه آبحیوان\nوصف دندان و لب یار است\nلب و دندان تو ای رشک قمر حقه لعل بود پر زگهر\nیا بود ژاله بگلبرگ عدم یا که در غنچه نماید شبنم\nصفت لعل تبسم ریز است\nبه تبسم چو گشایی لب خویش حل کنی عقده در دول ریش\nچه تبسم چو لب خویش کشود قسمت نقطه موهوم نمود\n\nصفت"}
{"book": "adl0208", "page": 688, "text": "۶۸۴\nصفت بوسه لعل لب اوست\nچون کنم بوسه لعل تو بیان | شود از شوق تو پر آب دهان\nوه چه بوسه که شگفت الو | غنچه نیم شگفت خوشبو\nوصف خال لب دلدار ست\nخال کنج لبت ای ماه لقا | هست خضری بلب آب بقا\nآن نه خال است نه لعل میگون | بلکه در بدخ گزند و افسون\nمردم چشم من ای شکر خند | شده بر آتش لعل تو سپند\nخال چه مردمک دیده حور | نقطه ستر سویدای ظهور\nصفت سبزه خط یار است\nخط پر خار تو ای حور سرشت | هست چون سبزه گلزار بهشت\nنیست آن خط که بروی تو نمود | هست بر آتش خار تو دود\nوه چه خارست بوجه دلخواه | بر لب آب بقا مهر گیاه\nصفت حسن صبیح الملیح\nنه صباحت ز جمالت وجهوش | که ملاحت بودت هم اغوش\nچه ملاحت نمک خوان جمال | چه صباحت چودم صبح وصال\nوصف سیب ذقن دلدار ست\nای تو بر جمله خوبان سرخیل | هست سیب ذقنت بدر سهیل\nوه چه سیبی که ز آسیب نگاه | شده ظاهر زنخدان تو چاه\nصفت غبغب دلدار هست\nغبغبت هست از ان چه موجی | وندران ماهی سیمین فوجی\nوه چه غبغب که زبس غنچه و دلال | شده از چین شکن مالا مال"}
{"book": "adl0208", "page": 689, "text": "صفت گردن سیمنای تست\nگردنت همچو گلوی مینا گر خوری آب نماید در صفا\nوه چه گردن که زبس نازک بود گشت از سایه زلف تو کبود\nصفت نازکی ان بدنیست\nبدن نازکت ای دُرّ خوشاب اتصالی شود اندر مهتاب\nچه بدن رشک گل تازه و تر که شود آبله از تاب نظر\nصفت پیرهن دلدار است\nگر بپوشی سمن پیراهن از نزاکت شودت بار بدن\nبهر پیراهنت ای جان جهان باید از رشته جان بافت کتان\nتن به پیراهنت ای حور مثال همچو شمعی ست بفانوس خیال\nصفت سینه پاکیزه اوست\nسینه صاف تو چون مطلع نور کرده از وی صفت نور ظهور\nوه عجب سینه که از جوش صفا برده ز آیینه هور شید ضیا\nوصف پستان نار با راست\nهست پستان تو ای حور سرشت خوشتر از لیموی بستان بهشت\nوه چه پستان دو انار خندان ایمن از آفت زخم دندان\nصفت ساعد سیمین ویست\nساعد سیم تو ای ماه لقا برده دست از ید بیضا به ضیا\nوه چه ساعد چو دو شمع کافور روشنائی ده شام دیجور\nصفت پنجه رنگین ویست\nدست و بازوی تو از سر پنجه ساخته پنجه مه را رنجه\nپنجہ مہر"}
{"book": "adl0208", "page": 690, "text": "۶۷۰\nوا چه سر پنجه دو شاخ مرجان | برده از پنجه خورشید عنان\nصفت موی میان یار است\nچون کنم وصف میان تو رقم | بجز از موی نیاید بقلم\nچه بیان را، بکمان ابروی دور | هیچو تار نگه دیده حور\nهست وصف شکم نرم و لطیف\nشکم بیکه بود نرم و لطیف | هست بیرون ز مقام تعریف\nچشکم بالش پر تقانم | برده نرمی و صفا را بریشم\nصفت حقه ناف یار است\nحقه ناف تو باشد گرد اب | کاندران شده رء مقصد نایاب\nناف چه غنچه نسرین و سمن | نافۀ مشک غزالان ختن\nصفت کوه سرین کبر است\nان سرین شاخ گل نسرین است | از صفا مستعد ریختن است\nبکمه زان موی میان دارد تاب | بیقرارست چو موج سیماب\nچه سرین صنعت استاد قدیر | خوش در آور بخم کوهی ز کمر\nبه نهان سرنهان میگویم\nچون کنم وصف ازان سر نهان | که نگنجد ز نزاکت به بیان\nگله اینجا ز حیا سر بفگند | طایر حوصله را پر بشکست\nصفت ساق بلورین است\nساق سیمین تو همچون عاج است | که بدان گردن جان محتاج است\nساق نی شاخ گلی از نسرین | دور ازو افت دست گلچین\nوصف رنگینی پای یار است"}
{"book": "adl0208", "page": 691, "text": "۶۷۶\nکف پایت بصفا برگ کل است \nورحنا نشه در جام مل است\nده چه کف ده چه حنا در گلشن\nارغوان ریخته بر برگ سمن\nعذر تقصیر سراپای بت\nطرزی از وصف تو مانده حیران \nسر انگشت تحیر بدندان\nسخنش قابل توصیف تو نیست\nذکر یک شمه ز تعریف تو نیست\nگر ترا روح مصور دانند\nور ترا جان مجسم خوانند\nهستی افزون تر ازین هر دو صفا\nسر و پایم بفدای سر و پات\nسراپای ثانی در جواب ممتاز در کراچی بندر فرموده\nبوصف شوخی دلدار گویم\nز شوخیهای ناز جلوه او\nز عکس آئینها وز دیده پهلو\nز طرز جلوه اش آئینه بیتاب\nز حیرت تکیه زد بر روی سیماب\nسخن در وصف قد بالانشین است\nبه پیش قامت آن فتنه پرداز\nرود سر در روان از خود چو آواز\nچه قامت محشر آشوب دلها\nقیامت با قد او خیزد از جا\nسخن پر مغز شد در وصف آن\nزند در وصف سر گر خامه بالغز\nقلم چون استخوان گردد پر از مغز\nبوصف سر اگر گردد ز با غم\nتهی از مغز گردد استخوانم\nسخن در وصف گیسوی معنبر و ناب\nبه پیچ و تاب آن گیسوی مشکین\nدل مشتاق است اندر نافۀ چین\nچه گیسو چون ازل از پا دراز\nبدامان ابد با دست بازی\nمداوم شد بوصف زلف مشکین\n\nبنفش"}
{"book": "adl0208", "page": 692, "text": "برانش رشته جان تاب خورد\tز دلها تاب چون سیماب برد\nسراپ زلف او پر تاب و پیچ\tبهرتارش نه یعنی غیر دل هیچ\nازان کاکل مسلسل شد بناع سنبل\nخم ان کاکل مشکین خوشبو\tبرنک غنچه بشکفته شفتو\nچه کاکل رشته تار رگ جان\tکه بروی جان و دل چون زلف پیچان\nدوات از طره اش شد نافه مشک\nزتاب طره پر پیچ و پر تاب\tدلم چون قطره سیماب شد آب\nدلم بر طره پر تاب او دید\tبجو د بی تاب تر از مار پیچید\nسخن بر خشان یوسف ان جبین شد\nشداز عکس جبینش ماه تابان\tدل ائینه پیشش محو و حیران\nزتاب ان جبین ناز پرور\tصفا کرد و عرق بر روی کو هر\nورق شد بدر از پیشانی او\nز پیشانی ان ائینه سامان\tبود غور چون چراغ زیر دامان\nچه پیشانی که از بس جلوه نور\tجبین سائی کند تر پیش از دور\nقلم در وصف ابرو تیغ کردم\nدلم پیوسته زان شمشیر ابرو\tخورد چون خنجر مژگان بپهلو\nپیس از بسکه چون دم مهرم اوست\tنفس کشید گلوی ما دم اوست\nبوصف خنجر مژگان زنم دم\nزنوک خنجر مژگان دلدار\tنکه لرزد بخود چون چشم بیمار\nچه مژگان دور چشم سرمه الود\tزگرد سرمه بالا میرود دود\nسخن بدست زان چشم سیه مست"}
{"book": "adl0208", "page": 693, "text": "به پیش نرگس جادوی مستت نی نرگس قلم گردید در دست\nنپذیرفت ابر و کلک بهزاد برنگ می نوشته صورت صاد\nسخن شد صبح صادق زان بناگوش\nتجلیهای آن صبح بناگوش چراغ بزم کرده شمع خاموش\nشد از آب صفا گوشش چنان که از وی در چکد چون آب از در\nبه بینی میکنم باریک بینی\nنه این بینی است بر رخسار آن کل بود سطر مجع ساغر مل\nنبیی شمعی از کافور باشد مصحف جدولی از نور با شد\nسخن از عارض کل کل شکفته\nگر از لب نام آن عارض برآید سخنهایم بهار اندر در آید\nخیالش گر نهد در دیده‌ام پا ز مژگانم شود آزرده صد جا\nز خالش نقطه‌ها چون مردمک شد\nزیر لب خال او بالا فتاده نقطه بر لفظ شکر با نهاد\nبچشم مردمان آن خال زیبا بود چون مردمک زنگ تماشا\nخطم یاقوت شد از نام لعلش\nاز رشک رنگ آن لبهای گلگون پری لغزد میان شیشه در خون\nز تاب آتش لعل می آلود ز ساغر جای موج می رود دود\nسخن لب میکرذ از وصف دندان\nدر دندان لعل روح پرور بود درج عقیق سلک گوهر\nگهر چون ریز دندان او در در آغوش صدف بس آب کردید\nسخن خند در اوصاف دهانش\n\nدهان"}
{"book": "adl0208", "page": 694, "text": "دهان تنگ آن رخساره چون سیم\nزسرخی بر سه مصحف بود میم\nدهن نقد عدم برهیچ بسته\nزباغ بی نشانی غنچه رسته\nشد از وصف لبانش کام شیرین\nزبان پرورده شیرین کلامی\nچو مغز پسته دارد چرب و نرمی\nزبان برگ گل باغ محبت\nسخن بانگ ادا باشد چو نکهت\nذقن گفتم سخن در چاه افتاد\nذقن چاه و لطافتها در و آب\nنگه در وی فتاد چون بوسه بیتاب\nذقن پرورده دست لطافت\nزرنگ نکهت و آب نزاکت\nسخن در وصف کردن سر کشی کرد\nشب گردن از سرکشی سه\nرسید با یک سرو گردن فراتر\nچه گردن صبح مینای پر از نور\nنماید خون عاشق در وی از دور\nسخن در وصف ساعد دستگیر است\nزساعد آستینش از صفا پر\nبلغزد در تماشایش تصور\nنماید راستین چون ساعد یار\nبود شاخ سمن برطرف گلزار\nسخن رنگین شود از دست نگارین\nکف رنگین آن شاخ کل اندام\nمی گلگون نماید در لب جام\nچگویم وصف آن دست نگارین\nکه شد زاستین دامان گلچین\nقلم را کشت او برکف حنا بست\nزخوبیهای آن نگین سرانگشت\nحنا بر پنجه خوبان زندمشت\nقلم را گشت او صد جا قلم شد\nمیان جوش خطان نان وعلم شد\nحنائی شد سخن بران پشت ناخن"}
{"book": "adl0208", "page": 695, "text": "۶٨٠\nز پشت ناخن رنگین او گل\nخرد چون سنگ زیر دامن گل\nچه ناخن ها بخوبی سر کشیده\nهلال از شرم او ناخن بریده\nبوصف سینه حرف صاف گویم\nصفای سینه اش ائینه تا بست\nلطافت پیش او از شرم آبست\nچه سینه نیست در وی هیچ کینه\nزاسرار ازل گنجینه سینه\nزپستانش سخن بر خویش بالید\nحباب الغه یعنی دو پستان\nو یا خود قبه نوریست رخشان\nچه پستان لیموی گلزار عشرت\nدهان پر آب از و دندان حسرت\nشکم گفتم تسلم موج صفا شد\nز نرمیها شکم چون پشت قاقم\nلطافتها درو ره بسته کم کم\nشکم آئینه انی بود صاف\nدرو گرداب باشد حلقه ناف\nقلم شد مال از وصف میانش\nزباریکی میان مودر کمر بست\nمرانت در کمرزان موی شکست\nسرین کوه و کمر چون موی بی تاب\nبسان بند و موئی کوه سیماب\nسخن ائینه شد تا گفت زانو\nچگویم وصف آن ائینه زانو\nنماید جام جم در صورت او\nدمی گرد در پس زانو نشیند\nجمال بی نشان آئینه بیند\nقلم را با شکست ار وصف ساقش\nرساق او خجل ساق عروسان\nدلم برسیم او چون آب لرزان\nزساق او چگویم کز لطافت\nرود بر پای او موج نزاکت\nبوصف ان کف پا خامه بر جاست\nپایها"}
{"book": "adl0208", "page": 696, "text": "جو جان کف رنگین گذارد\nنشان نقش پایش عین جوان\n\nز غطش پای گل سر بر آرد\nکه دل را ارز والی میدهد جان\n\nدر وصف ان سر اما غذر خواهم\n\nچسان وصف سراپایش سرایم\nزنار بی نشان نا چند کو یم\nنشان و بی نشان گر باز پرسی\nزپای عظمت این نکته و شی خاست\n\nمدار هم با بالا چون برایم\nبه تنها تن درین ره چون پویم\nیکی شخصی نشسته بر دو کرسی\nدوبی دیدن نشان اعولهاست\n\nنشان و بی نشان طرزی جدایت\nاگر با اعولی چشم شناسیت\n\nافراد متفرقه جناب طرزی صاحب عمل تغمره\n\nرو برو تا که بحسن تو مقابل کرده\nجلوه حسن او اگر یابد\nروی گلچین چو از شرم حسن توی\nپیچ و تاب طره پرتاب تو دانی که\nاز انتظار بوی خم زلف کثرت\nبگذار تا بر د سخنا بوی طره ات\nتا ما در بد بخت زلفت بوی حسین\nبوی زلفت را صبا تا برد در صحرای چین\nاز تو ز عکس زلف پر چین\nز عکس خم زلفش تحصیف\nهر چند موی آینه نقصان حلی است\n\nعکس آئینه از ان پشت با ئینه کند\nعکس در آئینه روی او تابد\nبوی گل چون رنگ زیر دامن گل منجرد\nبر زرا کتهای شتر زلف میخرد\nچون ما فه گشت چشم غزالان بچین سفید\nگزا نتظار موی تو شد نا فها سفید\nاز رشک شد سفید بتن موی نا فها\nنا فه نقد خویش را پنهان نش جوئی کرد\nشد ما فه اهو ی خطائی\nسنجم خیابان پرسنبل است\nاز موی زلف چیتی صفت کمال است"}
{"book": "adl0208", "page": 697, "text": "چین جبین\nزرافشانی\nابرو\nابرو\nخال ابرو\nچشم\nچشم\nمژگان\nچشم\nحنا\nدست\nپای\nقد\nخرام\nخرام\nقد\nخرام\nرخ\nابرو\nسجده فروتن\nمبتدی حسن\n\nمن از چین جبین تند خوی بتان طرز\nزرافشان کرد جبینت را\nگر در آئینه کند جلوه گمان بردی کس\nبر گوشه ابروت بود خال سیاه\nخال میان ابرویش دید چودل بساله\nمهر بادامی چشم سیت با همه مهر\nخایم چشمش از ان بر مردمان شد نظرا\nچشم انیمه کز آن شوخی مژگان بیند\nترک چشم تو وصف مژکان\nزانشک کلک سمرانگشت یار رسیدم\nپامدست نگارین بسوی گلزار سیزده\nزنش آن کف پای نگارین\nاین دیده پاره ائینه بر شاخ حیات\nبالای تو از نزاکت طرز خرام\nکز انیمه باین طرز خرامان گذرد\nنی قدو بالای موزون در صحن چمن\nگر بباغ باین طرز یار بخرامد\nزنیمه پایه خوبی رخش نهاده بلند\nبقصر بار که حسن جفت ابرویش\nزبس که پیش قدام جو نقش نگین\nنشیب صیت تو باشد فر از سقف فلک\n\nبسان جوهر شمشیر بار خویش میابم\nبافشاندی ستاره بر خورشید\nجوهر آئینها و پس فزع میگردد\nیا نقطه عین تیغ افتاده غلط\nشوخی حسن او نگر قبضه یکی و تیغ دو\nبهر ما هیچ براتی بنگه محضر نکرد\nمهر با دامی درین ایام باشد کوما\nشخص تمثال چو غربال مشبک گرد\nسپه چنگیز و خنجر تیز است\nزدرد خون شده و سجده و کف چنا\nرنگ گل همچو هوادر شگفت اندام کو\nزمین پر گل چوجیب با غبان ب\nدر بزم قد نا قد سروت بر گرفت\nمانند الف زمانه در ناز نشست\nعکس بستان در ائینه چو سماب\nمیگرد چون مارول را سایه سرو\nروی خاک دودمان چو سرو\nوحسن ماه رخش یک قداستاده بلند\nدو طاق در نظر مردمان کشاده بلند\nزمین ز خاک من بکدا افتاده بلند\nزمین شعر تو طرزی بس فتاده بلند\n\nصورت"}
{"book": "adl0208", "page": 698, "text": "۶۸۳\nصورت است بیدریغ بان اینه یم از نقش عکس آینه رنگین نمیشود خوبان\nدیده در خانه من پاکترا مردم شهر کشته مشهور که این خانه پریخانه بود پریخانه\nوضع حیرت کودکان اسکه تسخیر دارد وصل آئینه طپش از دل بسما نی حیرت\nمید در دیده با حسن جهان نظر طلی کردند که در انشات خوبی حسن او در دوست نظر خط\nاسطره کا رزرگان نمیشود ظاهر ز دست ناخن پا هیچ عقده نکشاید نقطه\nطبع سنگدل سخت زکینش شود قطره یلی از ساغر کوسار جای می صدا خیز هفت\nنظرهای غلط انداز خوبان عالینی دارد که چون خطا نگین کر جا ید راست نظر\nاز سواد اعظم هند سرزلفش دلم سوی شهر سنان چین کاش رفت زلف\nزلف سر تار تو ما را میکند آخر بلاک کشته کرد و چونکه در فن طبع زمین حرا لطف\nاز سفیدی های چشم انتظار راه دوست داغهای سینه را دل پنه کاری میکند انتظار\nدر دیده آب چشم و بدل آتش جگر چوب نرم که سر سر از آب شستم شبنم\nچون جامه در روش میرسید ارمان دری نخل نو جو انرا با غبان د میپوشد ناز\nدل بد ر چشم دادم کام کا مچوان بلی که بر همراز ادش کنند چشم\nپس نور ذات او فرقی ندارد کفر دین خانه دیر و حرم از شمع یکسان دشت شمع\nدمهای کرم یار کرد از دلم کشود این غنچه را برو نفس با میکند دم کری\nسیه مو یگان چشم شوخ یار کر دی گل پر پرده های دیده با دام مینما هم چشم\nاگر جای حریر ت را هم در استخوان چخو بی زان استخوان صفها گردیده تیر\nز شرم داغ دل که محرم بس میمانه در رنگ آب آتش از پر پروانه میریزد داغ\nکل ب میام بزرگی برو سوی همت زنان کریم با غبانت جای کل در نشاه خطاب بلیه\nچنان دل از تماشایت نسازد پاره کرد کمین از چیدن المات گریبان یک بیمار تماشا\nچون شود انا وارق تعلق پادشاه حاتم از شوقی نام شان کرد در حلقه تعلق"}
{"book": "adl0208", "page": 699, "text": "روی\nپری\nروی\nکوزه سفالین\nبخش\nزلف\nتبخال لب\nمی\nخط\nخط\nخط\nخط\nخط\nخط\nخط\nخط\nخط\nچشم\nچشم\nشبنم\nروی توبت نورچشم مردمان آینه دار\nزان زعکس عارضت آئینه مردم میشود\nبه پری طینتیم باشد تمنای دلم طرزی\nنه ازطول امل بر گوشهای این گران بندم\nآئینه چون بروی تو لاف صفا زند\nایخیره رونا است دلی رو نمیشود\nسره جوشش مستی من حاجت بمی ندارد\nچون کوزه سفالین من خم دو را ب میشم\nبخشش خورشید کرد وزرا نباشد نقصا\nصبح زر پاشد ولی شب پس تارین میشود\nپایم بدوش صبح قیامت رسیده\nخوابم بیاد زلف تو از بس دراز شد\nنیست این تبخال از تاب حرارت بر بشت\nبوسه از شوق لبش بر خود چی می زند\nگویند می بجهم پچهل روز میرسید\nاز شیشه تا بلب نرسد می رسیده است\nرخت بدعوی خوبی چو خط برون آورد\nدو چشم شاهد ی و حسن تو گواهی داد\nتمسک خط دعوی خوبی رخت\nسند بخلاصه و مهر آفتاب بود\nبکرد صفحه روی توخط مشکین بت\nرقم بخط غبار است شرح گلشن راز\nیاقوت لب بچه حسن با خط عنبرید\nتفصیل شرح سوره یوسف نوشته است\nچو خط روی ترا دیده دیده روشن گشت\nببین بصحفه قرآن نوشته سوره نور\nیاقوت خوسش لعل لبت و دهان تنگ\nبا خط نسخ حاشیه مختصر نوشت\nگفتمش خط تو گویا خط صاحب قلمست\nگفت نی نی خط من سرخط مشق حسنست\nخط و لب ودهنت چو دید طرزی گفت\nنشسته خضر و مسیحا بگرد آبحیات\nلب مسح پر رخت است و گفت سواد\nخط تو خضر و دهان تو آبحیواست\nزبس مردم ازان دو عنبر من چشمیت\nکه آهوی حرم دامن گلستانت\nدر غنچگی چو رسم از باغ چیده اند\nتا بر رخ که باز شود چشم بسته ام\nبدوش غنچه بگلزار دیده شبنم\nبا نتظار رخ آفتاب کشه سفید\nقطعه که برای نصرالدوله فرستاده بود و آن نیز قطعه بهمین قافیه در جزو فرستاده بود\nدر قطعات"}
{"book": "adl0208", "page": 700, "text": "در قطعات وسته شده بود بباران درینجا نوشته شد\n\nبجناب شیر دوله راد\n\nبکنم طرزی حال خود تقریر\n\nحرف مدحت بدفتر شب روز\n\nمنشی چرخ میکند تحریر\n\nپیش معنی صورتت مانی\n\nمحو گردد بصورت تصویر\n\nکلک نقاش قدرت فکرت\n\nنقش اندیشه را کند تفسیر\n\nهمه خدنگ کمان تدبیرت\n\nمیخورد راست بهدف چون تیر\n\nدر دبستان علم و دانش تو\n\nهست پیر خرد چو طفل صغیر\n\nدر وزیران داخل و خارج\n\nدر امیران صاحب تدبیر\n\nبہر تدبیر هر امور بزرگ\n\nمیکند عقل شورت بشیر\n\nاز قد جاه و قامت قدرت\n\nیک سر گردنست چرخ قصیر\n\nقصر بی کسر دولت شه را\n\nکرده معمار فکرتت تعمیر\n\nصاحبا مشفقا خردمندا\n\nخود سکن در نداشتن تقصیر\n\nگرچه دورم زچشم تو چو خیال\n\nلیک هستم مدل قرین چو ضمیر\n\nچشم رحمت بسوی ما بکشا\n\nایکه گردون ندیده چون تو وزیر\n\nدست ما عاجزان دور و قریب\n\nبکف مرحمت ز رحمت گیر\n\nتا پس سینه بود میدان\n\nتا که بر قوس چله بندد تیر\n\nسید مضمون ز کلک مطلب را\n\nشست عزمت زند همیشه به تیر\n\nرفعه رقعات مصنوعه و معنویه جناب طرز حصاب بہاریہ\n\nهنگامیکه دایه مهر شعار ابر بهاری در کوشش پرورش اطفال چمن بپستان\nهوا دار شیر شبنم شاداب عرق کل داشت و مشاطه چابکدست صبا به\nافروزه نوروزی رخساره تازه عروسان شق مجله گلشن باز را بطراوت بی اندازا\n\nقطعه در باره\n\nاستاد ناصر الدین\n\nقاجار مالک عیار ملکه\n\nایران سروده بود قطعه\n\nقطعات نوشته شده\n\nدرینجا نوشته شد\n\nقطعه مخبر قسمت\n\nمادر نامه سنگین خامه\n\nبحکیم کرم که در دیده نو نیا با\n\nحاجی ناظم کو و هرات مرقوم شده باشد\n\nزین طالع من با به با باند\n\nرنگ نقش میکند در دکان\n\nرنگ تن حیات خنطیلہما بند\n\nنشان سجن\n\nنقش بخار معلم بنا\n\nسواد مدحیت سیمین ذقا با بند\n\nبخاک خامه یکم کرم که دیده بود\n\nز فیض دید کرم کرد را با بند\n\nچه بخته نامم هر چند کمترین تایم\n\nبه طرزی ز مدح چن د خاما بند\n\nکدام نامه تهناه بهنجیت لیکن\n\nکه حاطت سخن در کو شتابا بند\n\nو ماغ عقل و دل دانش و روان و خرو\n\nهمه زدیدن روی تو بر و یا بند\n\nولازمست بحا نگاشتن دعار\n\nبحکم حفظ سخن که انشا باند\n\nعارضه ظالمانه طرزی نیست طم\n\nبرای بطول بقای تو در دعا باند"}
{"book": "adl0208", "page": 701, "text": "سفیداب صبح و کلگونه شفق افروخته تر از ساغر مل داشت : و نارنجستان\nقامت افراخته عشرتکده صحن باغ را به پیرهن صوف سبز برك و قبای کلمون\nشکوفه و کلاه مخمل رنگ لاله خلعت سراپا پوشانیده : و جوانان نوخاسته\nگلپوش گلبن را در بساط نشاط انبساط گلزار بجامه دیبا و جبه خارا آراسته و مبرا\nگردانیده : واز اعتدال فصل ربیعی گریبان جوشن قماش نسرین باشعوه انگر\nگل سوری در دامان : و شقه چادر نازک باف جاله نسترن از آستین گل سرخ\nامان : و کف دست نکارین شاپه کل بانگشت حنائی غنچه دوشیزه را خضاب\nو امادی بسته : و سر و آزاد بلند بالای جویبار بخوبی چون سبزه نورسته بعزم\nرقص شادمانی از جا جسته : و شاخ درخت شکوفه دست از آستین مروت و کرم\nبیرون کشیده : دامن اطفال نبات بنات را از درهم سیم ساده بسپید تنیا\nساخته : و صدر شاہ نشین چمن بفرش زمردی گسترانیده و نوجوانان نهال سیام\nرا بروی مسند گلشن علی قدر مراهم پهلو پهلو جا ساخته : بید و چنار همچون\nغلامان دل شاد در خدمت حضور دست داده منتظر فرمان استاده : و در پایه\nلپرآب از آروان آئینه قد نما برای تماشای جلوه شاهدان چون صفا کف شادرون\n\nرباعی\nاز باد صبا چمن چراغان کرده\nو نسیم شکوفه زر بدامان کرده\nتا عقد میان بلبل و گل بندد\nاز آب روان آئینه بندان کردن\nدر باغ سلیمان صبا تازه رسید\nدل در قدم او شکوفه بر خود بالید\nاین آب بصحن باغ کردیده روان\nیا در ره بلقیس گل آئینه کشید\n\nشاپر ادة اقلیم چمن یعنی خسرو کل شیرین دهنان غنچه وشکر لبان شکوفه را در تحت\nبیغی شاخ در آغوش کشیده : و بلبل رنگین ادابنواهای خسروانی و کمکمک پهلوی تیم\n\nبالیده"}
{"book": "adl0208", "page": 702, "text": "باید بکوچون نای از صد جا دریده؛ تا بشنود آهنگی سوت دلگشای عندلیب در باغ\nسیاه وشان بحضور تخت اردشیر غنچه پنجه کبک بر دل شاهباز شهنشا زده؛ و قمر\nپیش صدا در ترانهای طرب افزا در سروبستان بهمن نوای چگاوک خارکن با\nفاخته دل باخته دمساز و هم آواز شده؛ سار شیرین گفتار برخسار گلستان بهار\nپرنق رزنک و کوچک کلرنک فریدون باز منقار نثار کرده؛ و در پوش صفایان\nجویبار از هر کنار در کف عروسان بهار آئینه رو نماداده؛ صدا رنک تا\nسارنک آبشار مقام عشاق نوازی سر کرده؛ و مضراب چنک دوستی این نوا از سر گرفته\n\nمثنوی طرزی\n\nفصل بهار است تماشائی باغ\nخیز که بان کل از رخنه زاغ\n\nخیز که چون باد بستان شویم\nهمدگر مرغان خوش الحان شویم\n\nکردم جان کش نسیم بهار\nعطره کل ریخته در جیب خار\n\nطره سنبل زعبیر صبا\nغالیه بیز آمده و عطر سا\n\nدر قدم سبزه از بهر نثار\nریخته سیم از بغل شاخسار\n\nخیرتی سیمین بهم آمیخته\nدرهم و دینار ز کف ریخته\n\nبلبل مست ز طرف چمن\nچهچه زن بر سر سرو و سمن\n\nخط بنفشه برخ یاسمن\nآیت خوبیست بطرف چمن\n\nدر چمن از بسکه کل افشانده\nصحن کلستان شده آتشکده\n\nبسکه لطافت شد، مصرف فضا\nخار بود چون تک کل خوشنما\n\nلاله خونین جگر داغدار\nشعله دار آمده بر جویبار\n\nبرسخن بلبل و آواز سار\nکل همه تن کوش شد از شاخسار\n\nسرو قد از ناز بر افراخته\nفاخته از شوق پر انداخته"}
{"book": "adl0208", "page": 703, "text": "عرعر و شمشاد کشیده ردا\nدر چمن امید به چشمت ارودپا\nدست صنوبر بگریبان سرو\nآمده خواهش کر عذر تذرو\nفاخته بر سدره معلق زنان\nقمری دلداده مطوق کسان\nچونکه چنین است تو هم ای نگار\nشیشه می گیر و کل در کنار\nساغر می ساقی بدست من\nریز ز لطف تو بر دست من\nکامده خوبان چمن میکسار\nساغر و پیمانه و مینا بیار\n\nپس ساقیان سیمین ساق انجمن چمن از آب زلال شراب عنبی شبنم عرق کل\nپردۀ سینای زجاجی غنچه و دامن شیشه کل کنابی را مالامال ساخته * و جام\nبلورین رنگین لاله کا سه کرد را در کاسه کردانی انداخته * و ابارین باده رحیق را بر کف دست\nشاهد شاخ شکوفه داده * و ظروف بارقین می مروق را در حضور میکسا ران با\nپیمانه نهاده * دامن آب از جوش حباب مانند کار کاه شیشه کران و مینا\nسازی * کار محفل چون سد کلعین از هجوم کل شکسته بسان مردم کا سه باز گرم\nپیاله بازی * و بر که پر آب از ول پری سر جوش لبریز از خود بر آمدن * فواره از آو\nاز هوس رقص شادی بر جان خویش در آستین افشاندن * و کل در آب افتاد\nاز بس نازکی نشو و نما چون چراغ زیر دامان و صبدم در افروختن * و سلاله داغ لاله\nاز موافقت هوا در راه باد صبا بهان شمع میان فانوس سرکرم سوختن\nو داده بزم آرای هوا کلاب ناب در ئی از شیشه عطر و امپهای قطرۀ باران در لاله زارا خیابا\nشاهدان محفل چمن افشانده * و باجی یاسمن سپاسپند شوخ چشمی از دانهائی\nخال رخسار لاله پیش روی عروسان حجله کلشن در مجمر شقایق بر آتش نهاده * و قما\nدل باخته بر شاخ صنوبر و شمشاد چون خطیبان سر منبر دعای دوران بجا دائمی بن\nردا از بر خوانده * و صوفی غنچه پوشش خاکستر نشین قمری بر فراز مناره سرو ندام\n\nموذنان"}
{"book": "adl0208", "page": 704, "text": "مؤذنان سحر خیز گل بانگ حی علی الصلوة تا برده گوش صبوح نوشان رسانیدند\nو نغمه سرایان موسم که نظاره را نشوه نمای تماشا مدنظر بود بخیال شیرین زبانی آن\nطوطی شکر شکن مهند در پای هر گل چون هزاردستان بهزار دستان این\nداستان میگفتم منظم\nدر دیده امر ای سرو روان جای تو خاست\nدر سینه ام ای راحت جان جای تو خاست\nصد جوی سرشکم ز مژه رفت و ندید\nمرآت روان سرو روان جای تو خاست\nطرزسی ز برم یار چو رفت بشتاب\nبا ناله بگفتم که فغان جای تو خاست\nگاهی هوایت بصحن چمن چون آب روان بر روی سبزه سیر میغلطیدم ؛ و دمی تمنایت\nدر میان گلشن غنچه بصد قهقه بر دامن گل شکفته میخندیدم ؛ و لحظه تمثال خیالت\nچون غنچه برخود میبالیدم ؛ و لمحه از خیال جمالت مانند عندلیب از جان می نالیدم\nدرین حالت پیش از نسیم سحر چون باد صبحدم با یاران همدم بهتر از جان و رفیقان گلشن بیخ\nسخن وان تفرج باغ و بستان میکردم ؛ و بهر نگاه هزار غنچه تماشا بگریبان نظر میبستم\nیکی از دوستان همچون جان باریک بین بان دان گلی عجیبی بدستم داد که دیدن\nآن از دستم برد و بسان سایه گل از پایم انداخت، صورت آن شاخ شکوفه که از غیب\nرباعی در صفت سرخ در خندان خوبان شگفته بود این رنگ داشت آن گل که پنج غنچه خدا\nدیدم بپمن شگوفه در دست بهار\nیک گل بمیان پنج غنچه بکنار\nلعل یار اشارت گفت کی طرزی\nگلهای معانی بپرش ریز نثار\nپس از دیدن آن گل نو ثمر تک طبع طرزی چنان شگفت که مثال ان غنچه و کل را بهیچ\nمضمون در پنجه کف دست پنج رباعی دادم هرگاه در حضوران ربیع مجسم او نیست این\nرباعی را جو اس خمسه شعر خوانم رواست ؛ واکر این مجلس را ناسخ پنجه سیاهی شرک بیگانگان\nگلرخان دانم سراپا مصرح شخصی که بدل ما خنی زند این است، بخدمت آن حواس"}
{"book": "adl0208", "page": 705, "text": "وان حواس خمسه چنگ بسته در دست شاد بمعیار طلای دست افشارش هسات\nسنجیده بر ایده رباعی اول\nرنگینی گلشن است مضمون بهار\nشد باغ زحرف غنچه مفتون بهار\nنی نی که ز روی ناز بسته است حنا\nبر پنجه گل خضاب از خون بهار\nرباعی دوم\nدامان چمن زعکس کل کلکونست\nزان وصف کل و غنچه زحد بیرونست\nدر سیر چمن زخون کل پای بهار\nچون پنجه غنچههای کل پرخونست\nرباعی سوم\nحسن تو بچره چمن رنگ زدهست\nهر شاخ زغنچه جام کلرنگ زده است\nاین پنجه غنچهاست بر عارض کل\nیا دست تو در دامن دل چنگ زدت\nرباعی چهارم\nخندید چمن زناز بر روی بهار\nگل تخته اثر رنگ کرشمه نگار\nاین پنجه غنچههاست بر عارض گل\nیا دست نگارین بود در وی بهار\nرباعی پنجم\nطوطی غنچه پردہ بگشا د زرد\nگلزار چو طاؤس شد از رنگ امیز\nکل پنجه شاهین بود وغنچه مدرو\nزان پنجه بخون غنچه کل بردہ فرو\nای غنچه نوسگفته شاخ گلین گلزارسخندانی وای مصرع برجسته قامت موزون\nسرباستان نکته خوانی با دفتر رنگینی که نخواه کش دیباچه بیاض صفحه دیوان گلستان\nبوستان بودرسیده واز نظر طرزی پیچهمدان که عندلیب نغمه سنج کلشن طبع شما\nگذشت با سبحان الله اگر شرح فهرست رنگینش بیان کنم شاهد چمن از شرم در پرده\nرگ رگ گل پنهان میگردد و اگر از طراوت شادابیش گویم غنچه اب و تاب\nطن"}
{"book": "adl0208", "page": 706, "text": "۶۹۱\nگلشن از خجالت در حجاب دامن غنچه چون کلاب از چهره عرق جبین عیان میکردد :\nرقعات در گلستان پیش کی از دوستان میخواندم بلبل شیرین زبان از شاخ کل\nکوش کرد کل منقار شکته اش غنچه تصویر خاموشی گشت ؛ و عندلیب شکر گفتار\nبر درخت شکوفه شنید بر گوشک چنک ساز نغز نوائی رشته قانون بیصدائی بست.\nتغار خوشه هایش دانهای خال چهره افروخته لاله ال را بر روی اتش غیرت نشانده ؛ و\nعبارات طرب افزایش از رنگ شعله رشک اخکر بر عارض کل سرخ افشانده هایش\nمضامین سر بسته اش غنچه کل سوری چون جبای دست بسته بیرنک ؛ و من الافاظ\nنمکین بر جسته اش حسن مطلع سرو شمشاد بستان شعریت در قافیه و ردیف کش رشک\nباغ طبیعت کلتانی ست که بر شاخ کل نخلش بلبل اشارات نو خواسته پر وربال پیدا\nدر تماثیلش قمریان استعارات بر جسته خیل خیل بهم نشسته ؛ و در صحن با\nریاحین معالی چمن چمن ؛ و بر روی کلتانش کلهای رنگین نوائی دامن دامن ؟\nکر کویم که چنین کلشن شگفته با بلبل کلستان کردیده ام ندیده ام ؛ و بر تک انجمن\nغنچه و کل با عندلیب بستان نکته دانی کشته ام کلی سنجیده ام ؛ خلاف نگفته باشم؟\nهزار دستان اکر بهزار دستان شکر خوبی کل کند از صدی کی گفته باشد ؛ و اگر\nعندلیب چون سوسن ببده زبان وصف رنگینی غنچه بیان سازد از بسیار\nاند کی کشته باشد رباعی\nهر چند که مرغ خوشنوای چمنم    وصف تو نیاید ز زبان قلمم\nنو غنچه کلزار معانی باشی    در باغ تو بلبل سخن کوی سمم\nچو که بعضی از قصاید طرزی از نظر فیض مظاهر گذشته این دفعه خواستم که چند\nغزل و رباعی که درین فصن بهار شار پای دوستان شده بود بخدمت\nنوشته آید ؛ و قصیده کوهر که فرمایش شده بود فرستادم انچه سخن است شرف"}
{"book": "adl0208", "page": 707, "text": "۶۹۳\n\nپاره چند حمیقه‌دار را چه قدرت که در حضور صرافان جوهر شناس جلوه گراید؟\nو مهره سیاه چهارسو یه دنی را چه یارا که پیش در ابدار گوهر شهوار بارگالا\nخودنمائی گشاید؟ ازانرو گوهر بخشم دست خجالت بر رو گرفته حاضر بزم حضور\nسراپا شعور گردیده این نسخه بهاربه در ماه محرم الحرام موسم بهار در کابل کشیده ۱۳۱۷\nرقعه در صنعت رقطا و این صنعتی ست که یکحرف منقوط باشد و یکی غیرمنقوط\n\nاخوی من صبح بزم بلبل باغ زنگت بو برقع نوید نسیم تمنای عشرت باغ از\nرخ چمن افکند؟ قلب کبوتر شب از غازان شل باز صبح پر پلس از عقاب سلمان\nاباخا خان اتابکت خدیو زاغان دی منهزم شد بس تو خون می از لب سبو بکشا\n\nقطعه در صنعت رقطا\nاز لب ایاغ می عناب رنگ مخنانه کش کی کنم تو یه ز\n\nچون کنم با غم تو بوجه ز\nخون می از لب سبو بکشا\nایصنم بر فکن حجاب از رخ\nهمعنان ننگ بو مکشا\nرحم باش کبر پای عفور\nمی عناب رنگ بکمک بکشا\nبا غم زلف مشکبو جانم\nبسته شد زلف مشکبو بکشا\nآغا شاه باش میکند\n\nرقعه صفت دو حزفی که بچه جانمان صاحبزاده مجددی قدس سره در کابل نگار\nجانانم جانم قربانت حاس نامه کاغذ جانانم بدست من حریف ظریف رسانده هر حرفش\nمرهم خاطر عاطر شد؟ با خوبی خط بر لاله تر فایق؟ جانم بر خط خوش عاشق زائی\nبی هوشم ساخت؟ صاحب من هر کس ته جرعه ساغر خم خانه ساقی باقی نوشدنی شک\nباک بار کاسه جم گذشت؟ می سرخوشی مربی باطن پاکش شد؟ بدست پرجم شادم\nمدعا قایم گرفت؟ هر سر که خدمت مرشد کامل یافت سالم ماند؟ هرگز غم ظاهر مانع باطن\nخوبش ناید؟ بدبر بر فریب گرمی ساغر پر شرنگ جاهل فریب ناکاش عالم"}
{"book": "adl0208", "page": 708, "text": "۶۹۳\nبندة بی اسم فاش عاجز کش ظالم پرست ناپاک شر زفت نا اگاش تاس سر سنده\nرقعه در صنعت مرکب سه حرفی چهار حرفی از صنایع کلکا\nمشفق سخن جسم محنت منع سیر گلشن طبع محب شمیم شیقه صفت سهای صحیح\nگفٹ بسر شب بدر سحر شمیم سمن نسیم چمن سنبل شفﻊ نکہت عیش کمین پیش غنچه\nسمن سپهسید کشته نیم بسمل تیغ غنابسر طپیده جعد سنبل شکن شکن در عطر غنچه\nچمن انگین خبر نیم صبح نکہت خلق غنچه عنق شمیم جنت گلشن حیا ہشت بقا صقصه نین\nبین من منقصل تحت غنچه متفق حبین طبق عقیق سپر گلپای همین شقت با کُہر\nشبنم خط سمع لعل نگین صفا ببطن جیب غنچه سمن هفت در عظم بقعه غنچه صبا\nخلعت عنقا بخشد ؛ سمن بجیب جمن بخیہ قبا بخشد؛ طبع ضمین چمن شبنم عطر ضمیم\nبیت کن غنچه گلش گشت بغضب خصم کمینه چاک بخیر مک منگر بحق تهناست\nبها پیش محنت کشم باسمه امید سمن سرشته طینتہ نیم لطف فطف معین است\nرقعه صفت تمام منقوط اشیا و ان صعب صفت است درین صنایع\nکم پرداخته اند\nبی ظن بیقین پیش بین جنت زینب جیبین خبت شش زغن رشتی خنزیست\nغضب وقت زمین خیج زنخ شفق غبن غین زخمی بیت زیب وقت زمین\nپنج شغب با جثت ربیبت ہیبت زین زشتی شب ، فیج شفق شب خیز بخشی بین\nپین شفقت محت شخیز ی با حقتن فن شب نشینی شفق صمین بی چیزی بیت\nشیخ نبض تخبز شب یش بش بین؛ خیز پیش پیش تیز شغب شیخ فیق شیب\nشب یقین غرقت زبیض تبزی پیش بخیر یجب غش از جیب شققت بخش شین پز\nمحنت شتق رقعه غیر منقوط درین صنعت فیضی بصیری داشته از ان کمی قناعت کردم\nسرور مرا سلام رسد که هر محواله دلداده در ہوس حصول مراد و ہوا وصال\nدلدار دل در خار کس درد الود را مصدر در دو الم دارد؛ و همواره در روح"}
{"book": "adl0208", "page": 709, "text": "۶۹۳\n\nومساکل ساده در وصول اصل مرام کام وصال سر در گرم و سرکرده اهل کمال\nمکرم سرور دودوه مصراع معما را که دارد\nکل حصول مراد دل دارد سرور در وصل لاله دارد کام\nکرده ام ماه و سال درودعا که مکر کام کرد دهم آرام: والسلام\n\nرقعه در صنعت فوق المنقوط\nسرو ناز من کلزخان عروس کلستان از شاخ شکوفه مویچ نموده و لاله نودسته\nشکن در شکن طره زلف از عارض کلکون کشود بــــر وناز در کلشن شاد راه\nاغوش کرفت با دلداخته دلداده از خار خار رشک حسرت انقدر کوکو گفت که از دیا و سوس\nکرفت نظم\n\nسرو ده شاد سار کشد در کلشن کر آن سر دقعه شوق کلستان\nکل همه کوشش دود تا شود سوری خود سخن فهم سر حرف سخندان باز\n\nرقعه در صنعت تجنیس خط از صنایع مشکل است اگر تبروقم\nبساط نشاط نیاز باز یا د باد که جواب جو اب انجاب انجبات سیز و سیز دھان جان\nبود با بو دبه بهار بهار شکر عرض غرض تیاری بیماری دل دل بوسید ی\nنیو شیدی حال خال عذار عذار اغیار اعتبار غلامی قلابی رنگ رنگ پستی بستی\nچہ چشم با با محنت محبت بیا شما خون چون برود برود و تیم نم سوئی شوق حبس حسنی\nانجمن انجمن روح روح خائب را جانب سخنان سبحان نبین مبین کلین بانگین سمانا\nما بید یابید\nرقعه که برای قاضی بالاحصار بتوام اسباب بازی ختی کراپرس پرس\nاز جناب قاضی بیاضی دان مرتاض راضیم؛ هر چند که این بیچمدان بنظر مهندسین\nتربیع در مثلثات افلاک دیده شکل عروسی که در خور مجلد مادی الاضلاع باش\nنیافتم پس بخدمت آن فلک الا فلاک انسانیت شتافتم با که اگر تقویم سا\nحال را"}
{"book": "adl0208", "page": 710, "text": "۶۹۵\n\nحال را همراهی کنند تا احوال مضارع چون زمان ماضی باستقبال آید زبانه\nکینه پردازی منحصر در آن رموزدان اسرار صعود و هبوط سر مایه آسمان فطانت\nعین تا رفعه که از جناب سردار شیرعلی خان تعمیه چای خواسته بود در کراچی ادائی است\nاز حضور صاحب معظم خود چیزی میخواهم که سه حرف است : و هر سه حرف آن بر عدد\nده هیچ ر درجه پای برتری بالا نهاده است : حرف اول آن این موالید ثلاثه بپای\nبر چهار عنصر مقدم افتاده : و پنج پنج شترات خمسه چهل مایه این سینی را بی خردی\nو کاه یکحرف تهجی حساب آموز سرامد جد ابجد با حروف جمل ابجدست : وقت شیخه عالم\nکون و فساد بمرد عمده و تاج سر افزازی عالم امکان : و افسر سرداری جهان جهات\nو حرف دوم آن چون دل صداقت تیغ آخته بر میان منافق زده و از پای برکنده : و\nشمشیر آسمان آسا اضداد اشد ار را در مزاج آتش خوی را در افکنده : و از قامت است قامت\nبار جا در دل چاه مانند شاه شت : و اگر سپس سر در بر فرق افتاب عالمتاب گوش\nجناب آسمان قباب شکند : حرف سوم آن پای همت در اغوش نیم میم و سریر\nبی پایان افشرده : و قلب تیغ را در میان عین خیل حبش سپر شیر مک درین شیار\nمهم ودیعت نهاده : جای آن دارد که بر پای رنگینی معانی پوشیده اش در در تحسین\nعلانیه و گوهر آفرین اشکار نثار فرمایند\nرقعه تخجه غلامسراج الدین مکلمس مرقوم\nخداوندان دانش اند که دست سر بی که بافته اند چون کومه در بحر عرق انفعال\nبخود در فته در پای شعور و غرفه محیط بی آبرو نیست : و صاحبان جیش اندک مرک\nپای که خورده اند بسان دانه اشک چشم یتیمان بگرداب بی سروپائی سرنگون و\nبسیلاب خجالت گریبان گیر دامان فناد اگر گردش چشم حسرت نگاه بمصیبت\nرسید کان محل ندامت توام مردمان دیده را چون غمزدگان سیه پوش نسازد و هستی را"}
{"book": "adl0208", "page": 711, "text": "۶۸۶\n\nو اگر پردۀ نگاه حیرت دستگاه بر بخیہ دیدگان این بزم نومیدی الم دامان مرگان پوسته\nگریبان طاقتم بگریبان چاکی نمیداد و وا مصیبتها و اگر کور چشمان عالم هستیانه\nنگاه تغافل در دامنش کان تامل نکند بکدام دیدۀ تاریکی نظر چشم نظارہ بر روی\nشاہد معانی خواہم انداخت و بی بصیرتان حق ناشناس گردم ناسازی در پردۀ\nدل جہل مایل ندزد و بچه نفس درازی بی صرفہ کو زبان بعذر معشوفه کمال خواهم دور\nاین کم فطرتان کج بین بدبوی از عبیر حشم میم حلقهای گیسوی نکہت ختن آباد\nخاطر نکته دانی در قساوت قلب ازلی جان داده اند بخی اور اک گلہای گلزار معانی در\nدیدۀ این خسان خار عبرتی نزده که از ان گل بخش گل کوری ببیند، و اندوی که\nشگوفه دانش بر شمع جان این ناکسان نفس باد سموم حسرتی میوزد که چراغ کشته دل\nشانرا گل ناکرده گل میکند، ہمہ در گرداب بی تمیزی سراپا غرقہ ہوا و کف\nدست نار سائی مانند رشته بر تاب حبد مجید بر ا با در قند از بی تمیزان هر چه دوانه\nعزیز تر و از ناقدر دانان هر قدر بر کنار تر قدر مندی بیشتر من آنهم بهاری\nداشتم که قطرۀ باران کم بہار ابقوت جاذبه از دست ابر نیسان کشیده بکف جہد\nتربیت آورده کم مایه فرصت سراکشت قابلیت چون گوہر شهوار کشوار گوش شاہاں\nمیساختم و دمی از تاب پرتو آفتاب شعاع توجہ سنگ سیاه سخن را در شیشه فیض عام\nبسان لعل رنگین ابدار آویزه وار با حلقه زرگر کانی در بین بنا گوش خوبانش می اندامی\nحال اگر چون سایه بر خاک سیه روزی مذلت افتاده ام، باری سایه هما یم که ہے\nاستخوان میخورد سایه اش سری دیگر را با فسر سلطنت معنوی میرساند و باج\nنامداری میدہد بادشاہی ظاہر و باطن را بر در ابو سخا و صفا طلب\n\nهنگامی که جناب سردار شیر علیخان تنخواه متعلق خود را بکسر مضموم مکسوری\nساخته بود و فتحہ جواب را در باب بعضی مقدمہ مفتوحہ فصل خاتمہ کار خود\n\nشگوفه"}
{"book": "adl0208", "page": 712, "text": "شناخته اسمان هم دران سه روز از کهنه غربال چرخ هجری در کرد کدورت و\nغبار مذلت بیختن بر روی شان کوتاهی نداشت و خیر مقدم جناب\nنسیم یتیم تیز ابواب تفرقه جمعیت ها را از باب اتفاق دقاق خوانده بود این\nمکتوب را بچشم نموچشم گرام محمد انور خان محرر کرانچی منشی\nعبد الباقی کرد افغانی پیامی و خاک خاشاک ریزی دمبدم و غبار انگیزی هر لحظه\nگرد باد وادی پریشانی آن حی را مشروح بیان کرد و احقر ما با اینمرد امین دامن\nغبار صحرا صحرا کرد او بار در جبهه کهنه غربال چرخ هجری از کجاست که از پرویزن\nخاک بر باد بر روی یاران بیخت و مصیبتها نقد بیابان بیابان خاشاک\nرض ناپاک در جیب آسمان دریده گریبان دیرینه کوژ پشت کمری از چه جاست که از\nسبده پاره پاره دوران و دبور و شمال برچشم و مژگان عزیزان ریخته با اینچنین گرد\nو کرد اکرد دوره دوران پر کرد گرد گرد گردنکرده بود که در ان دوره دایره وار کوچه کوی\nکویی ظهور نموده و این غبار بسیار پایه دار از روش گردش فلک کج رفتار پیدا\nتا قرار روشن سواد نشد که درون آن احاطه محوطه باخند دیده با مجهرا زاکور فرمود\nبلکہ بس آن گرد کدورت که از در و دلهای دردمند امیدوار و از غبار خاطر آسودگان\nطار بر در ارندوی بسیار و دل بسته رشته دور دور از طول امل صد طومار از زمین کشیده\nبه سینه چاک چاک مایوس شان بیخته و بدستیاری دمهای سرد\nحسرت فرسود و نفسهای گرم حسرت اندود و تحریک باد جمیاز های محنت الود و\nهوای نابهجای ندامت الم و بحرکت نسیم یاس توام و شعله زنیهای جگر سوز غم\nخاک مذلت و خاشاک ذلت بر هم میریزد ریا\nبی خاک بسر از هوا میریزد\nاین گرد دل است کز نفس میخیزد\nگرد است غم دل وبود بادنفس\nان گرد ازین باد بسر میریزد"}
{"book": "adl0208", "page": 713, "text": "و ازین عمل زشت کردار بدکس نام و ننگ بعد ر خوابی و ابی بروی ارس نکولی نیا\nشرم چشم یحیا و کلاب کردن همی نگاه حیرت آشنا از پرده زجاجی نظاره انما دا\nبرپا و عطر حریت زبانی از لب عطر دانی قطرهای اشک ندامت و نفخه عبیر نمیروی نین\nگوئی از طپلا سندان جقه لعل سلامت برسر روی بچدیکر میباشند، و\nبعرق انفعال دعوی خجالت بر عقیده فاسد خود ہا نشانند آری هر کس که از کریم\nخداوند کارساز هستی چشم پوشیده و با میدواری جود ما باید ار بنده کند رس افکنده\nمجازی بجان کوشند آبروی ابدی در خوی ازلی در دیده باشند و پای استقامت\nو قدم طاقت در غلاب شناکش ندامت دایمی خود لغزیده یا بند: هنوز کجاست تخم\nریش گذشته پدران بدست بچه گان نداف خراف این زمان افتاده تا ازین بنه کا دور\nو ازین خرقه چه رواسازند عکس خمد ینی دیده حق شناسان بخشیم سینا در شکر\nتکبر در اسینه دل عاجزان نختر رسا و علم\nدیده خود بین نه بیند عکس نباشن بجا\nسیر که از خود چشم پوشد دیده اش حق این نون\nخفت طبع است کو سرح د سنائیها زنا\nکز نگه خیزد صدائی سنگ تو نگین شود\nشخص سینایان و بین را جو ابها کور کرد\nدل کر خود را نه بیند چشم عالم بین شود\nسرکشی با عاجزان قطع شعله است\nاز شرار کیست بیقان آتش سحین شود\nطرزی خود بینی مکن در روی حیرت مجو شاس\nتاکه چون انگشینهایت دیده مردم بین شود\nجلوه ناز سینان حسن و جمال خوبی را در تازگی طبع و خرسندی خاطراریت نام :\nکج اندامان قباحت زشت خویی را نیز در بمان بنای ذل معبت منزل و اساس\nقصر اندیشه الفت مایل بشر ر ضررت بالا کلام : حسن ظاهر ائینه پرداز جلوه عکس\nشخص خوبی باطن نیکهاست و بیحیائی در دیده پاره کی مجرفاری و بدگویی\nعیب جوئی شعبه ایست از نسل شناستان دام و دو دیولاخ بیابان بلای\nعلی"}
{"book": "adl0208", "page": 714, "text": "٦٩٩\nگل در قاف قیافه قافیه بندی نموده اند اگر در حرف روی یکسر مو از ان بیت شعر مخارج آهنگ\nبراید بر طبع روان چون موی مضمون و انان باریک بین سکته کوزه و ناهموار تر از حرفهای\nبی ربط خواهد بود جلوه فروشی جبین بسته های چین نگہت تماشا دارد و یدنی ست که در ہر\nمحفلی نقاب کشوده اند متفقان اتفاق بزم اندامان الفت چون عکس در شخص در نقاب\nجدائی اتفاق بسته اند و در هر مجلسی که پرده برداشته اند و این همنشینان مجموعه جمعیت نکات\nمانند اوراق ورق گل بر مضمون کتاب تفریق فراق دوری هم یک ورق انتخاب گشته\nدربان رنگ و بوی غنچه ریخی خود با هر اثبات بی ثباتی محکم بسته در هره جوعی معدوم و\nموجود نبود نامعلوم مستر صد طره تفرقه نشسته واکر دم ما تم قدم در سرا پرده سور و سردار\nنادید و نظاره بزرگان تماش بردار و جلوه گلزار رنگ گلگون حشریتیان چون بوی لکهت گل\nپریده در کف عدم و دست نیستی هزاران گلدسته رنگین می بندد و غمخانه در فریزی کار\nگله ناخون حنای شادی انقدر که گولی غم خور و نده با هم ماتم بسته اند که سرخ روئی کنگین\nحنای کف عروسان مجلرد اما دی ما خوی خجالت عرق انفعال اند از نشان\nرنگ زاروانه شبنم دامن گل نوبهار آن زمین شک کینی میچکد دوانه عنبرین خال\nیش رخسار خوبان از کف مشاطه اداس میل حسرت میخور د وسوزن غیرت میدوزد\nچون نیل چهره سیه تیان جامه کبود پوشند و از پا در افته چون سرسنگ خیل صف\nمژگان خوش چشمان دیده برشکته زنگی روی حشریتیان و از پا افتادنگا ، ناتوان و\nحمیده و دشتی ابری چون گمان داشته حالی خاطر کا کل پریشان افتاده دانه در ورغصه\nبرود لریزید و چون نگاه بدستان بر غلطیده بخیز مردم خیره نود برید و گریبان طاقت\nوصد جا درید و بر شومی عدم بوم شوم این نغمه راست تا آهنگ ولا نر پرده مخالف شین\nکوچک و بزرگ الججر بوصف ایشان زبای کل گوشید و گفت\nغزل در وصف ان بوم شوم"}
{"book": "adl0208", "page": 715, "text": "ای بوم شوم این کل اول قدم عالم خراب از قدم شوم بوم تست\nصد شهر شد خراب ز اواز بوم شوم اما برنگ بسته دیدار بوم تست\nمردم رود بسوی عدم چون تو میپری اینهم زشینی خاصه و لطف عموم تست\nاتش بکشت زار عدم میزند دمت نار جحیم خود نفس جون سموم تست\nخواندی بسکه درس نبرهان جا کشف اللغات جهل کتاب علوم تست\nآثار خیر و شر ز تو پوشیده جای بر دیده ات غشاوه جهول ظلوم تست\nتقویم سعد زا بجه طالعت نداشت منحوس سبات تو سهوط نجوم تست\nطرز ی سخن زاتش شومی اندکو طبع شرر او شر شمع موم تست\nرقعه یکه سردار محمد اصف خان سردار محمد یوسف خان مرحومی\nقره العینین نور الابصار بی شین سردار محمد اصف خان و سردار محمد یوسف\nخانرا دیده بوسی برسد مشفق مهربان سردار محمد سرور خان وارد کراچی گردید بعد از\nخیلی وقت ملاقات شان دست داد با سر با صحت در اختلاط و تذکار ما و اور بها\nان نور چشم مردمان دیده بحال گذشت با و شغل شکار آن صیاد صید افکن غزال\nصحرای ختن آباد دامان چین آهوی بی خطا را مشروح بیان کرد؛ که از بهلوئی نام\nتا پشت شیرزه و از دهان مار تا کام اژدر و از پوز یوز تا چاق پلنگ با و از سرین\nتا میان زنگ ناز تهی کا، کرک تاناف اهو و از سقف ارگ کف تا بال تیهو و نزور باز و\nقدر انداز با نوک پیکان تیر خدنگ و بقوت شست زهکیر کمان شیخ چاک و از هر\nگوشه و کنار هر درند ار در پی هم کچاک و خون فگند؛ و بکوله تفنگ شرر افشان\nاتش دم شعله نفس کم خطا با شاره گوشه چشم قراول نا کرده ابسمه موی تا چشم\nمور بیکبار بلکه با ر بار نشان میزند با رباعی تفنگ یار که یکت کار بیصد افکند\nزچشم مور سرموی را خطا نکند زبان ماشه بگوش تفنگ گفت بلند\nنطق"}
{"book": "adl0208", "page": 716, "text": "که من صید چوتیر قضا قضا نکند + چرا چنین نباشد که هر صاحب جوهر برین دیه\nاستعداد ذاتی در هر کاری که همت بگمارد گوی سبقت از شهسوار چابکتاز عرصه مامع و تک\nکاه کان زبردستی از میدان بردارند با و هر راهی که پا نهند از پستی و چالاکی از همقدمان یکقدم پیشتر\nروی منزل گذارند با افسوس که طرازی افغان بمقصود میرد تا با آن شاهین تیزبال و شهباز\nبلندپرواز در دامن کوه قاف نیستی پریزادان معانی را شکار سبیکرده با که چون عنقا صید\nشهرت باش از قاف تا قاف هستی را فرو میگرفت با بهر صورت طرزی مخزون هم در شیوه\nگرامی گرنجی نشستگان بیکار ننشسته باری بدستیاری قلاب شست گیرقلم هم\nفکر رسا از قعر گرداب پر پیچ و تاب قلزم اندیشه نهنگ اسرار را بآسانی برمی آرد با و از موج\nموج خیز بحر محیط خیال بپای مردی شبکر دام شبک دراز دست تأمل ماهی راز را\nبزودی بدام میآورد با گاهی لالی متلالای معانی چون لؤلؤ لالازرگجاتی گوشوار امین کو شش\nشاهدان مضامین نمکین آویزد با و لحظه جواهر زواهر و مروارید غلطان آبدار شهوار است\nبرای ترصیع کلوبدن گردن نوجروسان عبارات شیرین از دهان صدف گوهر خیز خامه فریه\nلجّی سخن بنمائیست که از چشمه سار انگوان آب زندگانی خورده با و بر لب جویبار\nعمر ابد چون سرو سهی قد بآزادی برآورده با و سخنگوی را مانند خضر نه بنده حیات\nبآب حیات جاودانی رسانیده و لسان روح روان در رگ تک برگ گل نهال سخنوران\nآب تازه روئی را جاری و ساری گردانیده مثنوی\nبه پیش سخنگو جهان بنده است اگر من مانم سخن زنده است\nدرین دار شش گوشه هفت بام بغیر از سخن از که باقیت نام\nسخن در لب مرد جان پرور است درین جوف صدف حرف چون گوهرست\nبیا زای سخنگو بجان سخن که از تازه روئی نگردد کهن\nسخن هر قدر از قدیمان بود ولی همنفس با جوانان بود"}
{"book": "adl0208", "page": 717, "text": "چه شدگر سخن کوتہ آمد بجا\nکہ نخل سخن خود غیست ز پا\nبنا بر قدردانیهای آن رموز شناس رمز سخن ؛ و بنا بر یاد آوریهای آن جوانان\nبا علم و فن ؛ چند صفحہ را بخط سیہ روط خود بسواد رسانیدم؛ و بر خطوط سطر از مدادوں\nدودمان هنر و دو سہ سطری کشیدم؛ و بحضور شیرازہ کردہ فرستادم؛ چشم آن دارم\nکہ بدیدہ بصیرت و تامل بر نو عروسان ہنر بعفت کردہ معاینش نگردند؛ و بنظر تعمق و\nغور رسی شاہدان جلی بند حلہ پوش زیور بند مضامینم بخوبی بیند؛ کہ بغازہ خون جگر\nسفیداب صفا دل آراستہ و ارایش یافتہ اگر مدح شاہانہ است تعریف نزاکتہای طبع\nبلند خود منظور است؛ و اگر توصیف معشوقانہ است تجلی غیبی و شاہدان لاریمی مراد\nو ازیں صور مختلفہ و ورور نہ ایں رنگ بو در گل و غنچہ این چمن کجاست؛ و این حسن و جمال دان\nصورت متصور ایگنہهای این جہان بیان پیدا غزل بیدل دین\nبآن گل شبنم دارو خیال بستن دارد\nکہ رنگ نیستی می آورد از بویستقادر\nز نفی خویش خواندم درس اثبات ظهورا\nبدوق ہستی مطلق زدم در نیستی کا\nچہ امکانست امکان خود نشان بی نشان\nدران عالم کہ او باشد کہ از من میبرد نارا\nمن و ان بزم بیرنگی کہ موج ریختہ حسنش\nدو صد چشم پری خواباندہ در ہر شکنگ ما\nخیال آن بہار نازه می اید درین گلشن\nچو بوی گل تو ان برفتن باشق الا\nبغیر از رنگ موہومی نگیرم دامن سید\nکہ من از بیخودی بر بوی افگندہ ام دارد\nز تصویر خیال نرگس بدمست خود کا\nکہ در دیدہ ام بالد بخود چون سخنه بادی\nمزن دم تا نفس در خلوت دل پختہ تر کرد\nز خم بیرون میاید بادہ تا دارد رکنا\nدل از طرز ملاحت صد قیامت شور انگیز\nاگر در کام جان ریزد نمک پروردہ دشنام\nدلم عمری بطوف کعبہ نایاب خود طرز\nرسعی بیخودیها می طئ بند احرا\nامید کہ طرزی را فراموش نفرمایند کہ از طرف مافر اموشی محال است؛\nر موز"}
{"book": "adl0208", "page": 718, "text": "۷٠۳\nرقعه نور محمد خان در جواب کاغذشان\nدانشمندی آن فرزند مرا براه سخن نموده و قابلیت آن نور دیده باین چند حرفم در بین گشوده\nو از عبارات رسمی منشیانه و کلمات عادی مترسلانه اهل زمانه طبع رسا و فکر پابرجا نفو\nمیگوید تا که سلسله سخن در بین اند و دامن گفتگو باین سجا چرا خاطر حزنکوی بخط شکسته رنجے\nکود که عمر با دست فرسود زبان قلم دست شکسته میر زایان روز نویس مکتوبات ما د آزم است\nو از چه عبارتی نویسد که ساهر زبان نزد خامه کلک بریده منشیان مقلد ملفوفات نا\nنظم درین\nانشعر کس سخنی بر نداشتم هر گز که بار حرف کسی بر نداشت طبع لطیفم\nغواصان در نو و فروزنده گرداب تلزم دانائی بفرغوطه هزاران کو هر غلطان شہوار بر\nآورده نوک شب الماس تیزدم پیچ کو هر اسودی بثقب سور اخ آن زبان نرسانیده\nو چنان در دانهای بی بهای آبدار بکف می آرند که تا رخیال بسلک جوهری با\nبند عقد آن رشته بتصرف ندوانیده با که از تازگی خیال و لطافت اگر خوانند سخن گل کند\nقدم اندیشه در گریبان چمن فرو برند و از چاک جیب تخبت بوی غنچه بر آرند و او\nگر حرف میا سرایند پای شعور برخواب ما نپدی رسانند با و ار خوشی بخودی رفته\nمدهوشان حبر آرند با از کوهسار صدا بشنوند و از چشم تار نگاه بمقصدها رخسار شاهدان معنی\nاشنا را در جلباب پرده رنگین دیده اند با و چهره معشوقان مضمون یگانه را از حجاب نقاء\nتضمین لفظ مستحسن دانسته اشعاره\nباین مرتبه شعر بود حرف کسی که بالفاظ مستحسن معنی خود تضمین کرد\nورق اول دیوان سخن بیضا رنست هر که با خون جگر لوح غمش تزئین کرد\nخامه سحر بیان در زبان طرزی از معانی ورق شعر مرا رنگین کرد\nاین سخنان بیجا و حرفهای پادر هوا از ان خاست که در رقعه آن نور چشم تردد سینه چا"}
{"book": "adl0208", "page": 719, "text": "خامۀ دوزبان و سعی فلایش پیوسته شش پیازو دانستم این حرف را پوشیده نتوانستم\nعبارت سماء که اسمش سمای معنی لفظ معمای کیمیا و عنقا باد چون آن حرف را دیدم صرصرسا\nگشت برنده که محرف بچاک زخم قلم خورده دستمانی شد تبرکه راست سپر دافع نقطه نداده\nو در باز از روی میدان صفحه برد اگر در خانه کس است یک حرف بس است درین بگرام\nاز گلزار طبع بهار آغوش چمن طرازی گلهای معانی سبد بک کل کل شکفته دو غزل برهم\nره آورد بحضور نوشته فرستادم امید که پسند خاطر ارجمندش گردد پس بس\nرقعه بجیه نسبت به بعضی از شاعران هندوستان نویسته شد\nطرزي افغان کف دست ندامت میاید و لب افسوس میخاید بر پستی طبع کمان پشت\nکش پی بسته بریده چله اش که گوشه حریفان همرزمان و مارمی فطرت خدنگ کج کوبران\nبی پیکان شاعران زمان که ناوک زمین دوز خیال شان چون تیر پای خاکی دم سوخته کم\nنفس و در روی هدف مضمون بی نشان پهلو میخورد د کند فکر کوتاه برچین حلقهای مارسیا\nاز سستی بازو امائی بازوی شان تا کردن صید عنقای معنی کم نامی رهبردانگی\nتهمتن رستم توآن بردار تا میدان جوانمردی داری کما تا در صف ارائی مفتقر\nاز خود گذشتن مصاف نیستی مکان توجه توجهی را بزه از جان گستن گره رده د عهد\nراست رو استقامت روز بازوی پایه داری و قوت شست همت سخت کشان\nاز مهره پشت اشکبوس مستی آسان گذراند و کمند در از دست پرتاب شست خم مصور\nجاذبه را بگردن کاموس کشانی بی نشانی زود اندازد و کشان کشان تابش روی لگر\nموجودات رساند و خاقان کجکلا و خود بین خودی را بیک با دست بیخودی از سرو\nکردن فیل پندار بر پیچ و تاب طناب معدومی بچا کی بربند دو دیولا و دند رنجیر مقدرد\nآمد راحت بیا بر پیدائی را بر روی خاک نیستی زده پشت پهلویش خورد شکند و رخش\nهمت را ازین هفت خندق جهان کردان بسان هفت خوان جهان پهلوان آسان بیان\nکابلدس"}
{"book": "adl0208", "page": 720, "text": "کادرس جان و کور دروح وکور دل و طاووس طبیعت را از بند ارضد و بوچشم سفید\nر و سیاه چون وام و د و سجا یکی رهانده ای سخن سرایان بیاض بی انصاف و ای\nحرف گویان کتاب حق ناشناسی ! چرا در اخباری که مد د روز دیک و ترک و تاجیک\nخبر سپردند و از نظر بزرگ و کوچک میگذر دو داہل خرد میخر د و صاحبان تمیز بر رقمی نا\nشوری منویست که انسی دو گسگی عبارت لفظ آن چون نارهای عنکبوت سودن دست\nاز هم ریخته است ؛ و از شس پای افتادگی ولکد کوب قدم قلم گذشتگان کردن سیلا\nمضمونش بحرکت زبان خاک مذلت و غبار ندامت بر روی خود ریخته : اگر تند\nکه راد با طبع عزیز است با این سخن گفتگوی بی تمیز و هر چند فرزند ماننند نور نگا د است چشیم مادرن\nخوب و زشت ظاهر او ا گاه بهر شخص را که بر جن و قبح زاده خود دید نیست و در چشم صاحبان\nین بودیدنیست ، مار خیا ا ف ک نفقه لفظ س با در سهرون صرف رنگ نیند کن\nمعنوی با سر با در نکهت بوی گل پیچیده انده در پرده تار کی خفاش این خباطار عن پررک پند\nدیده انده همه دیده حیران تماشای بهارنده و جشم نظاره حسرت زده شان بوی کل چین بیاید\nنار نظم حرف کل ناجید کو ئی ز کلاتی چو مری کل بکرید و مرننگ باشه نیمروز ؛ وصف بو\nگل کویا در رنگ بیرنگی برآمد نالشه هستی صدا ریختی اسفند سوز نا سخنان بسته رسته نوشتم این\nدلسوزی عمرای افغانسته نه شته دلخراشی حریصان ؛ ہر حرفی که بر زبان گذرد باید نوشته\nر معنی که بیجار گذرد باید نگاشت نظم صد بار دست رو بزبان سخن ند و دو در کوس خلق ناله چو حر\nکجا شده با بیچاره اہل سخن محل کشتکوست ، و روی حرف خوب و بد سخن مالو با سخنگویان زمان\nبا گو با دیوان استادان قدیم را ندیده انده یا داشتن چه رسد؛ هر کز شعر د یگر را نخوانده اند تا\nنوشتن کجل برد و خیرت پروانه همه را با بروی خانه خبلان داند؛ و اندیشه سم پیشکی\nسمع پروان رابی پرویا دامن جت بر کردند چون شعر سوخت بهانه نظم شد سوختم را دیدم\nشمع نود و ما باد در کارم را غیرت هم پیشه داند و خیرت رہبیرت بزرگ و همت رهنمائیت"}
{"book": "adl0208", "page": 721, "text": "سترگ + شاید تمکویان از سخنان افغانی طرزی افغان بر خسار عروسان معانی را بچگونه سرخی چشم\nو گلناری رنگ شگرف تازه تازگی زده و بر صنفت کرده از پرده عبارات نمکین شیرین ناز مجالس الان\nسمین برون جلوه دهند + رقعه حبه قاضی ملا محمد عشاور که نادیده اشنا شده بود کشید جناب\nقاضی ملا غلام محمد را بجان مشتاقم بخیال میگذشت که وقتی طرزی افغانرا درین بلد نابلد که رفقا\nجناب قاضی صاحب که در میان صرافان قلب شناس معانی که امروز فکر سلم و رائی متین شایان\nچون طلا دست افشار دست فرسود و زبان رو شیرین انخسروت بسان سیم ساوه د نقد الی ندی ایران\nبخنده سفید خواهد فرمود و مانداسل نشان نیشان بی از دهن اشنا به جیم از نیم خواهد شود ازین مفوضات\nروی نمود و قلب رخ کرداندن باینکه وعده آمدن دادن پیش عیان بنظر طر را چون در قلب سگراست\nروی ندیم ند هم ساخته است ، هر دوهم مانند ر دست بالب خندان سر افغان باب سپید روز گویند که طلا\nشما چرا چنین سکه قلب ناشد ه وز رسو شمار چه رونقد ناقص بر سنگی بر محک انداخت واز چه شما را درشتی\nفروشان با زار تار و مسلک ساخت، از ین کلکوی تران کا بسان سیم باک اتش حسرت میگذاردیم\nو می مانند زر صاف گداخته در بوته غیرت تک میانده با وجود اینها مهلت اشتیاق بیدار هر آن\nکرده راه خانه ات کجاست که چون عیار از بسیار حکم در از میکش کی بصورت تاخرم دین\nسیم غش انقد رآب کردیم که از چهره سالی بر روی کار آوریم خافه نا محمد خراب که طرزیر مانند این مین\nافسرده ساخته اگر خود می ائید مرا طلبید و اگر مرا نه بینید بگذارید که ترا یبنم ، خوایش صلوتمیه از بادشنا\nاز خاک پای حضرت شهریار مدعائی مطلب که اصل آن سه حرفت حرف اول آن ته بار قدم بر\nفرق ده گذاشته تا از یکی دو شود در جے بر رتبه و از بس مصدر صوابت مصدر صد واول پیدا\nو قلب مقصود و اخر اخلاص کشته + وصوت صدا صومعه نشینان در ارز می قلب بین را سیرانان\nاز سر صفار بیان خبیر که از گوشها تصویر عنیان مرصوص ست قصد صعود نموده با حرف دوم ان بیای بیری\nپنج قدم برشته خود را بروج بر زوال کرسی سی پایه حساب رسانیده سره کلمه لا اله لال در پایکمال کلی بین\nو جمال است ؛ وسیله ما بین اصلاح صل کل اسلام کشته ثواب لباسیان کلام علی را بمقصودا والا بیان\n\nدر مجال"}
{"book": "adl0208", "page": 722, "text": "و بحبل جلاب بعلی رتبه جلی محکم نموده : و حرف سوم آن سپر همیت و هیچ انگشت فرق نمی پیوند\nبا هو وقف لاهوت و انتهای لا اله الا الله در دامن جل جلاله را محکم گرفته و چرخ هنگام از د یاد بحر\nشاهانه از بنای هویت با هوبدعا ها میخواهد امین یا الحق صله لطافت این کلام طرزی بفضات\nشان کل دیده با ده هنگامیکه فرزندم محمد و بیلک بحته تقدیم نمودن رساله دل اگاه در بخورات\nاخلاق مهذبه سیف طرزی که خود نوشته و تذهیب کرده باسم حضرت سلطان عبد الحمید خان\nغازی بحضور اقدس شهر یار رفته بود بعد از تقدیم کردن جواب به ماه طول کشید\nاعضای پارلمینت دولت امیر تیمور قلب معلمین سجاعت سلطان باین چنین مشورت کردند\nاول از کرج خوان طبیعت، از جابر حوادث و گفت که من کتابی که خوبی باطنی ان مجهرا با حکم رونات\nدر زمان عالم اقتاب نصف النهار روشن است: وحسن ظاهر ان با طن ان محصول حکومت ما نبات اس\nنار مرین به تصنیف که ده دست نخد ومحمد ی بابت بابت تارش مه به پاشائی برحکومت شیر انا\nبشر دولت استنبا نامجاهده ملت بحضور امیر المومنين خلیفة المسلمین وسلطان الخافقین سلطان عبد الحمید خا\nغازی تقدیم نمودم بجواب خامنه قرارت مدیس من ملح عزت و با اسناد ولت عظم که کام ه و اسرد کایا\nو برا بر ان قاتل اعم کرد در مقابل نین ول مجرد خان کمر بانی ہوں\nبایستی کار اور ان کی روانه درخواست انسان کتد ای از کرج مخاطبت برکار دار خود می کنیم با\nنا کتابی قدیم کرو جا او مذبور نام در نفرمو د اریسا کے خود را خو دو و ار زار حریت با شورانی انا\nدرو از مواد مجب فرااین ای دا د ند دوشن دار در کشی رجال دار درخوداند که این متقیاسی\nهدا نا دعوا فراس طراز در حقها رو و عداوه شام بادکن و حقها شانزر سهام مل انفلون اینجا لا فاسده\nبخواه گردید دست خالق جاعت صف شکر عالین و بنی شمیر و سهر ما زمان انا ناموس سر نو را در بیات عرضی\nو ملی مردان برجا حرت وصیت جنگ انتهای شجاعت و سپر مروخان هم از ور باتفاق کشته ای را ورا\nکر نقیا ایام حکومت میں عظیم خان زنحمنها عهد دولت امیر عبد الرحمن خان بما کینا دبگر خوار بیا دوستی\nنیر عثمان ہند وسازان فراموش کر دی اسب بدار بلک بنجار بصبر ور و بارخان بی کن میرزا صادق کا\nشکیبائی مظاهر سکته ندوی نما\nدر مطلب است و بمی علی رتبہ محمد و\nشعله فروخی انها سینه پر\nمیشود و مجراسی بحر عرفات و بروی\nحسرت می کشند که این چه پیچ دست\nو ربط است از بخش فرزندی\nانفضائی علوی طرزی وبس\nدر مناقب بانشهای دفع شریعه\nاقتصات نکرده تا حالتی که در\nعقاید با خود خرد بار جهانمان خودم\nچنینی که یکه سواری قلم در میدان\nسکندر تخت نام میبرد از هر جا\nبقدم حکومت حقیتی تا خیر میکرد\nبنجام درهم و شگوفه خرمی و رونق\nو اذیتهای بین میشد تا اینکه درین\nشبستان علوی طرزی رخت من\nجلال الدین رومی نفیس مبارکی\nدر لاد و سیاره لا هوی آسمان جوی\nچراغ دار اسلام نامی یافت دست\nدارم بودی قراری علوی طرزی\nبجایز ما کان قدسی نموده پاس\nعقده کار را بدست خود بر آورده\nبا این کار سلطان شام چو بکر سحری\nبر هیمه شب سکوت شام میزدین\nهمجماعت فی مجالس مسجد الحرام طرزی\nدر بغداد بوهین سم جهم زدن یکجاست"}
{"book": "adl0208", "page": 723, "text": "دولت و اخراجات راه هر کار حضرت سلطان برفع امر را که بهمل هزار حصت است قبول کنند دوست\nفرمایند معلوم است که نوشته تقدیر ازلیت بپس نوشته تقدیر مکزیک تدبیر خاک نمیگردد و برا یقین صادق\nو عقیده کامل اینجا و انجا تفاوت ندارد چنانچه خود طرزی صاحب گفته اند ص صیقاد دل بشود التخاطر و اعدام\nعکس کاذاتیه کا فر میشو درس با با صادق اندلئی اندیشه راست و و زبجان کشمیری فکر رسا والا بجا\nمصری خیال محکم و متفق شده ثبوت سانند پس بخور سلطان روج و صدارت عظمیای کابل امیران\nخارجه فلکنا و جنابیان فرمودند که اگر حضرت سلطان مقرا نجاند دو یکجا با باطنی و نظا هر بقرار جسما اتفاقی در اندین\nیکی امر مت شد قرار جسما علاوه برین میں ملکت بید و جا دیگر رو سرامه غلط و حطاد اگر یکی را کند دفتین این\nاز شرور پا پس به اعضا مجلس باثبات بین ان هم نمود و بخشه ثبوت امد مکه تعین اعضا میعاد بتون بودر مقود\nکشته نودم شهر اعضا مجلس با رینش تمام مجلس ونما م تمام شد قوله از اسلامول شراعینی بانک دیگر که صه حل کین\nنهاد جنا علی سیده ندید گشند با خاص و عام د را فرش تم عاش بان براز شیرینی ها در انها را مه جود بیان خان گردیدم\nاعضا مجلس بایلت بدعا طول مهر دوام ان حضرت سلطان عالم السلطان کند بغرض مدنی جارتہ بقلعہ جانا\nا شده اند که دوان در ای دی داره ها را با بیان ن ا ور ا ا ام ابی ای\nمحمدی همت بلند مردانه جواد طبع خیر ها محب متفق مسلمات نهاد جامع جمع مکتها فیض محمد خان صلابه ولد صیب\nخان اگرامی مکث بین الہی تمام سید و این اتفاقا حسنه که از عقیقه مصا و نیت ولق اخلاص فیض محمد خان است\nی محمدیست که دیوار فیضا اغفان بھی شد در مطبع انا چا د د د ماین برا در احتی در محمد اور جان\nمرد مهر را در تما روسته امیشان به ن ا اتمام چاپ زین انا محمد انی کاربر داران به سود کی\nا او در این استان\nویران کام ان مان وان جه ترین نیت دو و ادین انا ان کا نام و مصنف بن ابی نیا\nس شاد\nرای ما را برای بی ام و برای بان با ما را برای این دایر\nطبقه دهم و انا عبدی بود درام که یکی فاصله در راه د دیوان دو دکاپ ان دو نان بدم باش\nقبض روح غیر مارزان نیا مر رفتم\nوقت گوشت باز دی سگان جمله بهید\nزانکه لم یعقش ناسپاس بیخ\nر مکر و اداری پر دور کنم حو صله\nطریقی بخند می گفت جرف بجا\nفاشی سور عفا و اصدای کار دست\nنشت م مندر معون ایک الندان\nدیوان دو نفت در حصارت و\nحساب خود کا ہلی حرامز د کی حب\nافغان اور اہم الله بر کارده\nکر بھی شد سند بپور مجھ پہنچے\nصحت مفهوم حمود اعوام است\nدر مطبع فیض حسیں مبعلی\nر او هم محمد انور خان بدست\nخطة محمود زمان حله طبع شد\nامیدوارم که خطا و سهو انرا\nبذیل عفو پوشیده در گذرند و در\nباره این مجموع که قیمت\nمنعقد است هرکس خرید"}
