{"book": "adl0207", "page": 1, "text": "عرض حال جناب\nمرحمت مآب\nمولوی محمد علیجان\nصاحب قندهاری"}
{"book": "adl0207", "page": 2, "text": "الله المستعان\nقصائد\nفیوض عوائد مع\nتاریخات جناب سردار\nغلام محمد خان المتخلص بطرزی\nصاحب افغان\nدر\nمطبع\nفیض محمدی پشاور\n۱۳۰۹"}
{"book": "adl0207", "page": 3, "text": "قصائد\nدیوان طرز\nی\nصاحب\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\nحمد و ثنای حق تعالی و نعت محمد مصطفی صلی الله علیه و علی اله و صحابه و\nمنقبت چهار یار کبار و امامین با وقار رضی الله تعالی عنهم اجمعین\n\nجهان چنان شده گلزار از نسیم بهار\nکه موج گل بحمن بر گذشته از دیوار\n\nز اعتدال هوا بسکه باغ شد مرطوب\nز سبزه اینه اب یافت زنگار\n\nروان بپای درختان بصحن بستان آب\nنمونه ایست ز جنات تجتھا الانهار\n\nبباغ لاله برافروخته چراغ منیر\nشگوفه خوانده بگلزار مطلع الانوار\n\nز جوش لاله و گل بسکه شد فروزان باغ\nتو گوئی اتش سوزان فتاده در گلزار\n\nزبسکه هست در ینفصل اعتدال هوا\nز شعله لاله و گل میدمد بجای شرار\n\nز شوق مقدم گلبره بر کشد بلبل\nبپای سبزه کند نقد جان شگوفه نثار\n\nصبا بتهنیت ارد ز صد هزاران جا\nشمیم نکهت گل باز جانب گلزار\n\nزبوی گل شده گلشن نمونه فردوس\nز عطر گشته چمن رشک کلبه عطار\n\nبسان چشمه کنون از تنور جوشد اب\nچنانچه هست روایت نوح در اخبار\n\nشد از ترشح باران عذار شاهد گل\nبسان روی عرقناک شاهد خمار\n\nتو گوئی از سر فوخون کوهکن زده جوش\nز بس دمید شقایق بدامن کہسار\n\nبگیر هم چو ادا کل بکار بلبل کرد\nکہ یک زمان ننشیند خموش از گفتار\n\nربوده"}
{"book": "adl0207", "page": 4, "text": "ربوده طاقت صبر و قرار مستان\nز نکہت چمن و شمیم گل کوی\nعجب مدار که از اعتدال فصل ربیع\nفتاده در قدح لاله ژاله زانکه کند\nبطرف مایل شده چو مستان سرو\nز بسکه خوردن می عام شد درین ایام\nخوشت باده گلگون خاصه در گلشن\nدرین بهار بگلزار کن گل اندامی\nبود همان تر و شاداب تا بهار دگر\nبگوش شاهد گل سحر و صف غنچه\nفتاده بر قدم گل کلاله سنبل\nبباغ سوسن آزاد با هزاران ق\nبزرگوار خدائی که نفس آفاق\nبحسب سعی و هر چه هست با شهر شست\nز صنع قدرت او آیه ایست صفحه سنگ\nنمونه ایست ز لطفش بهشت و حور و قصور\nچو نفخه صور سرافیل بانک بردارد\nکه خطبه لمن الملک را جواب دهد\nبکائنات حیاتی نماند از ذی روح\nبساط سبع سماوات را بهم پیچند\nهمه زوال پذیرند غیر ذات خدا\n\nفغان بلبل و سوت هزار و ناله سات\nصبا کشاده بگلزار نافهای تتار\nدمد شگوفه زشاخ شکسته اشجار\nازان پیاله سرشار دفع رنج خمار\nگرفته بازوی او با هزار دست چنار\nرود ز صومعه زا هد بخانه خمار\nبروی سبزه بپا گل بصوت هزار\nز روی ناز زند گل بگوشه دستار\nز اعتدال هوا و طراوت سرشار\nزبان غنچه فغانهـا کند بصوت هزار\nگرفته سبزه نورسته لاله را بکنار\nزبان کشوده بتسبیح خالق جبار\nاو احدیت ذاتش همی کند اقرار\nکه لیس فی وسط الدیر غیره دیار\nز جود رحمت او نسخه ایست عقده خار\nشراره ایست ز قهرش جحیم و دوزخ و نار\nشود ز سمت او محو از جهان آثار\nبجز خدای که شد واحد القهار\nبزور کارشماری نماند از جاندار\nبسان صفحه قرطاس ز کاغد طومار\nقدیر و قادر و پروردگار لیل و نهار"}
{"book": "adl0207", "page": 5, "text": "در رسیم پدر را نه هستی به پسر\nزخوف و رعشه معشوق نامید از یار\nفغان ناله کنند انبیای که و انفسنا\nبخویشتن همه مشغول انس ان جیزا\nدر ان مقام کسی را نه رحمتی به کسی\nبغیر احمد مختار در شرت اطهار\nزیک طرف حسنین و زیک طرف ز هرا\nزیک طرف اختیار چار یار کبار\nهمه گرفته کف گیسوان مشک افشان\nمی کنند همین لفظ امتی تکرار\nگشاده دست شفاعت بنزد خالق کل\nکه رحمتی بنما سوی امت ای غفار\nاگرچه مدحت ذاتت زحد عجز منی است\nبقدر دانش خود شمه کنم اظهار\nمحمد عربی شاه خطه لولاک\nکه هست بر همه پیغمبران فخر شرار\nمحمد عربی باعث وجود جهان\nکه بود همچه پدر بر مهاجر و انصار\nمحمد عربی انکه از کمال شرف\nبود شریعت او نقد کون المعیار\nمحمد عربی انکه از ره معنی\nبر انبیاست مقدم بر اولیا ناز\nاگر نه واسطه آفرینش او بودی\nمی نمود خدائی خود خدا اظهار\nمرا که هست چنین سرور شفاعت خواه\nچه باک زاتش سوزان خوف از نار\nز بعد حمد خدا نعت خواجه دو سرا\nشنو مناقب اوصاف چار یار کبار\nپس از مدائح صدیق و حضرت فاروق\nکنم محامد عثمان و حیدر کرار\nچهارکان سخا و چهار بحر عطا\nچهار راهنما و چهار شرع مدار\nیکیت هادی ایمان یکیت جان جهان\nیکیت جامع قران یکیت فخر کبار\nچهار ناصر دین چهار رکن مکین\nچهار مهر مبین و چهار الوالابصار\nیکی ستوده خصال یکی همایون فال\nیکی سپهر کمال و یکی جهان وقار\nچهار بدر منیر چهار ابر مطیر\nچهار شیر نر و چهار عدل شعار\nیکیت عذب فرات یکی محجه صفا\nیکیت مستحبات و یکی در شهوار\nچهار"}
{"book": "adl0207", "page": 6, "text": "چهار رکن عظیم است و چارکش عظیم\nچهار در مقیم و چهار شرع مدار\nیکیت صاحب غار و یکیت عدل شعار\nغنی سپهر وقار و یکی شهی کرار\nازین چهار یکی گر کسی خلاف کند\nسیاه با در حسنی بروز جانی جبار\nچونیست حد تو طرزی مدایح ایشان\nخموش باش بعجز و قصور کن اقرار\nبمصطفاً معلی و آل و اصحابش\nدرود و رحمت حق باد تا بروز شمار\nهمیشه تا که بود در چمن بفیض نسیم\nز شبنم سحری بر عذار گل اقطار\nمحب آل نبی سبز خرم و خندان\nچنانکه گل بچمن بشکفد بفصل بهار\nعدوی دولتشان زرد روی و غمگین باد\nبسان نرگس بیمار دائمآ ر دآر\n\nدر نعت سید المرسلین شفیع المذنبین محمد صلی الله وعلیه وعلی اله وسلم\n\nحقه لعل لبش قیمت مرجان شکست\nخط خوش لعلش رونق ریحان شکست\nغنچه خندان دار من گل بر درید\nگلشن رخسار او رنگ گلستان شکست\nعقرب زلف کجش دور قمر حلقه زد\nتا خم گیسوی او بر مه تابان شکست\nناوک مژگان او دیده با دام دوخت\nپسته شیرین او شور نمکدان شکست\nاز نگه گرم او باده بمینا گداخت\nاز لب یاقوت لعل بدخشان شکست\nلعل می آلود او رنگ یاقوت برد\nدست نگارین او پنجه مرجان شکست\nلعل فسونسا را و زنگ بتبسم چو ریخت\nغنچه گریبان درید پسته خندان شکست\nابروی او از کمین کرده کمانرا بزه\nنرگس او برد لم ناوک ترکان شکست\nزنگی زلفش بچین تاخت بملک ختن\nترک نگاهش کمان دل ترکان شکست\nتوسن خوبی ز بس تاخت بمیدان حسن\nگوی دل عاشقان در خم چوگان شکست\nنرگس جادوی او رهزن اسلام گشت\nطره هندوی او گردن ایمان شکست"}
{"book": "adl0207", "page": 7, "text": "دل زبرلینی ربودلیلی شیرین چشم\nخوبی عذرای حسن رامه کنعان شکست\nکارمرا طره سان رفت پریشان نمود\nعهد مرامنجو زلف آمد و آسان شکست\nعشق وی اندر دلم آتش سوزان فگند\nشوق ویم در جگر سوزن مژگان شکست\nگرد دلم را دونیم چوسر انگشت شاه\nکزائر معجز ماه درخشان شکست\nشاه نبوت نسب سرور امی لقب\nآنکه بنطق بیان داد سخندان شکست\nشوکت دینش ببر در رفعت عیسی ربود\nمنزلت شان او قدر سلیمان شکست\nآیت قرآن او ناسخ تورات شد\nمرتبه‌اش رتبه موسی عمران شکست\nبازوی ایمان و بست کف کفر را\nپنجه احسان او گردن شیطان شکست\nپایه دربان او از سر گردون گذشت\nرفعت ایوان او رتبه کیوان شکست\nخاک کف پای او آب رخ گل بریخت\nبندۀ درگاه او شوکت خاقان شکست\nحقه یاقوت را تا بتکلم کشود\nقدر در لعل را در جگر کان شکست\nگرد فلک را دو تا لنگر تمکین او\nگردن خورشید در گه جولان شکست\nلشکر کفار را ساخت پریشان و طی\nچون صف گلزار را دامن حطمان شکست\nتابکمان از کمین بسته ز هر کین\nدر دل اعدای دین ناوک پیکان شکست\nتیغ شرر بار او رخنه بخارا فگند\nگرزگران سنگ او گردن خاقان شکست\nخاتم انگشتش نگین گردن قیصر بیست\nرستم بندش بغل گردن قاآن شکست\nبرق سناشیش در جگر سنگ سوخت\nآب دم خنجرش حوجه عمان شکست\nموهبت عام او پشت فلک کرد خم\nقوت انعام او پنجه احسان شکست\nبر سر احباب او ریخت گل خرمی\nدر دل اعدی او خار مغیلان شکست\nای شرف انبیا معدن جود وسخا\nای که کفت در عطا داده بعمان شکست\nحقه فیروزه رنگ که بهر ستاره\nسنگ جفا تار اکوهر دندان شکست"}
{"book": "adl0207", "page": 8, "text": "نامرات از راه جهل خسرو بیدین درید\nدیده خسرو زس کین همچو حیوان شکست\n\nتازمین قصر دین گشت زنو سر بلند\nطاق انوشیروان با سر و سامان شکست\n\nپیش انورت باه شد اندر محاق\nوز لب جان کوثرت چشمه حیوان شکست\n\nشرع تو چندان فکند غلغله کز هیبتش\nرفت گمان آنکه یافت گنبد کردان شکست\n\nداد باجابات حضرت سبحان مدد\nداو باعدا تو ایزد یزدان شکست\n\nشرع متینت بحکم حاکم احکام شد\nدین مبینت بقدر جمله ادیان شکست\n\nگر روهم دستان دل تو بتنوان کرف\nور رسدم جان بلب عهد تو نتوان شکست\n\nبا ابدش در جهان هیچ سنتی بپا\nهر که بعهدت زجهل بعیت بیان شکست\n\nگرچه بمدح لب جامد سلمان عام\nنغمه بلبل بیست مدح سخندان شکست\n\nطبع من از لطف تواب رخ در گرفت\nعظم من از فیض تو کوه غلطان شکست\n\nتا گهر مدحت سفت بالماس طبع\nپایه شعری بشعر در افغان شکست\n\nتا که بصیر از اثر نفخ صور\nآور داندر دمی راه بارکان شکست\n\nپایه شرع ترا باد چنان محلی\nکز حرکات سپر نبودش امکان\n\nقصائد چهار فصل در منقبت چهار یار کبار بهاریه در مدح\nحضرت صدیق اکبر رضی الله تعالی عنه صیفیه در مدح حضرت\nعمر فاروق رضی الله عنه شتائیه در مدح حضرت عثمان رضی\nالله عنه خریفیه در مدح مظهر العجائب علی رضی الله تعالی عنه\n\nبیا که فصل بهارست باغ خندانست\nزجوش لاله و گل هر طرف چراغانست\n\nچمن زسنبل و گل بوستان فردوسست\nزمین سبزه و ریحان بیاض رضوانست\n\nنسیم باو بگلزار عنبر آمیز است\nنسیم صبح بگلشن عبیر افشانست\n\nاگر ز سنبل مشکین زبوی هند است\nچرا مشوش و آشفته و پریشانست"}
{"book": "adl0207", "page": 9, "text": "وگرنه بوی گل از دست برد بلبل را\nچرا بصحن چمن سر خوش غزلخوانست\nبدی مشاطه گل چشم نرگس شهلا\nبسان دیده آئینہ مخمور حیرانست\nدرخت غنچه بگلزار لاله حمرا\nنشان حقه یاقوت شاخ مرجانست\nشگوفه ببرق دم نثار یوسف گل\nدرم فشان بچمن همچو پیر کنعانست\nبپاسبان نظر کن نشاط و غم با هم\nکه غنچه خنده زنانست ا برگریانست\nکنون چو بلبل شوریده مست سرخوش باش\nکه گل پیالہ بکف لاله کاسه گردانست\nبگرشنیده حدیث وم یار رسول\nکه عندلیب بگلشن هزار دستانست\nیگانه سرور دین شاهباز صدق و یقین\nکه تازه از رخ او نوبهار ایمانست\nامام در سفر هجرتین حضرت صدیق\nکه عارضش شرف آفتاب تابانست\nبچشم اهل یقین از کمال عزو شرف\nغبار درگه او سرمه صفا با نست\nز قدر و منزلتش فکر و هوش مبهوست\nز جاه و مرتبتش عقل و فهم حیرانست\nغلام درگش اسفندیار و جمشید است\nکمینه چاکرش افراسیاب خاقانست\nسپهر جود و سخا آسمان حلم و حیا\nچراغ راه هدی شمع بزم ایقانست\nزباد آتش قهرش شراره ایست جحیم\nزخاک درگه او رشحه آبخنوانست\nرخش بنور و صفا غیرت دو مهر است\nکفش بجود و سخا رشک بحر عمانست\nبروز رزم ز چوگان تیغ خونریزش\nبساری که بمیدان گوی غلطانست\nبگاه معرکه از باد خنجر تیزش\nبساتنی که بمانند بید لرزانست\nشها کمینه غلام تو طرزی افغان\nزمین مدح تو امروز رشک سحبانست\nبجان اگر نفروشند خاک پای ترا\nز روی صدق و دان بید که ارزانست\nہر انکہ حب تو دارد بود بصد جانم\nهر انکه بغض تو دار د بقهر یزدانست\nدر ان دمی که رسد جان ناتوان بلب\nامید من توای شهر یار دین ا\nلمن"}
{"book": "adl0207", "page": 10, "text": "گر ظل مرحمت سایه افکند بر سر از انکه لطف تو در ماند، دستگیر است\nز عاجزان نظر فیض خود دریغ مدار که فیض جود و کرم شیوهٔ کریمانست\nبآستان چو دم از طلب که دور از تو بعین سلطنتم قند نأرزندانست\nبهار عمر محب ترا خزان مرساد همیشه تا که بهار از پس زمستانست\nرخ عدو تو بادا بسان برگ خزان مدام تا ز خزان بار برگ ریزانست\nقصیده صیفیه در مدح حضرت عمر فاروق رضی الله تعالی عنه\nز آفتاب چنان گرم شد هوأ امسال که از حرارت آن سوخت همچو شمع نهال\nحباب نیست که بینی بروی آب نشان که شد ز تاب هوا بر رخش عیان تبخال\nفتاده طائر و هم و خیال از طیران ز بسکه سوخته از تاب گرمیش پر و بال\nعجب نباشد اگر ماهیان شوند کباب ز سوز آتش دل مز بدان در آب زلال\nشده ببام فلک از زمان سریع السیر نهاده اندر آتش مگر که نعل هلال\nشود ز سوز جگر اندرین هوا اخگر اگر در آب زلال اندر افکنند ذکال\nگر ز تاب هوا تب گرفته دریا را که خشک گشته لب و کام او بسان سفال\nشده ز تاب هوا بسکه بیقرار عباد ز روی یار چمیدن پسند دانه خال\nببزم جلوه اگر مار با نهند بر مین بسان شعله جواله گردوش خلخال\nشده حرارت خورشید بسکه عالمسوز بسان کوره حداد گرم گشته جبال\nچسان شکایت گرما کنم درین موسم که خشک گشته ز تاب هوا زبان مقال\nچگونه شکوه کنم زین حرارت جانسوز که شد ز گرمی دل خامه بر کفم چون نال\nسموم باد جهنم شده نسیم صبا شرار دوزخ سوزان در نسیم شمال\nز تاب گرمی دل سوزدش ز سر تا پا کمیت فکر گر آرد سموم او بخیال\nگریزم از اثر شعله خیز این گرما بزیر سایه الطاف آسمان جلال"}
{"book": "adl0207", "page": 11, "text": "حبیب خالق و مخلوق حضرت فاروق که هست قبلهٔ اجلال و کعبهٔ آمال\nنظیر جود و سخایش عطای بحر است نظیر وصف صفاتش بیان ناطقه لال\nسپهر شرع مبین آفتاب ملت و دین محیط علم و یقین بحر جود و کان نوال\nبپیش دست جوادش عطای ابر خطا ازانکه بخشش او دارد آب در غربال\nزپاس معدلتش رام شد چنان دد و دام که موی میش کند شانه گرگ با چنگال\nز بس بعالم امکان نباشدش مانند بروی آینه مشکل که بینش تمثال\nز بسکه بحر عطایش نموده در یاب بعهد او نکشاید کسی زبان سوال\nسپهر شست و کر ددوم و فاروق عدل شعار فرشته خصلت و مهر طلعت و ستوده خصال\nچنان ز دوده غبار کدورت از عالم که نیست در دل آهن بماند گرد ملال\nبعزم رزم گذارد چو بچشم رکاب ز شوق فتح و ظفر آیدش باستقبال\nرفیع مرتبتا آفتاب منزلتا مباد معدلتت را ز دور چرخ زوال\nتوی که نیست بعالم ترا بعلم نظیر توی که نیست بگیتی بکلم همال\nاگرچه پادشهان جهان بگیتی اند ق و هند و روم و شام و دیار در زبان سو\nتو آن شهی که بگاه عطا و وقت سوا در و گهر سپری همی ز در و بجوال\nخوران سپهر چهارم بهر کسب شرف طواف کعبه کوی تو میکند مه و سال\nنهاده در ره خسروان جبین نیاز ستاده بر در تو خسروان بصف نعال\nچنان عدل تو منکر شود کسی از جهل که هست نام نکوی تو بر عدالت دال\nشها غلام تو طرزی که مدایح تو گذشته از سر جاه و جلال و مال ومنال\nز مخزنها ر طلب کن بر آستان خودش ز راه مرحمت و جود پیش صنف نعال\nهمیشه تا بود این موسم تموز و خزان مدام تا بود این در ماه و کردش سال\nمحب قدر ترا صبح و صلح در ایام عدو جاه ترا شام هجر باد سیال\n\nقصیده"}
{"book": "adl0207", "page": 12, "text": "قصیدۀ ستائیه در مدح حضرت عثمان ذی النورین رضی الله عنه\nرسید موسم دیماه و ابر است نقاب\nکنون نه وقت درنگ است ساقیا بشتاب\nبیاکه عالم هست و دور باده ناب\nدرین جهان خراب از شراب دی بیاب\nبرغم لشکر سرما بیار ساغر می\nبدفع باد مخالف بنوش باده ناب\nشگوفه بار چو شد برف در فشان باران\nزمان زمان می است اوان اوان شراب\nز سرد مهری فصل شتا و شدت برد\nخنک کسی که شود گرم زاتش می ناب\nهوا ز کثرت برف است همچو قلزم ژرف\nزمین ز موجه آبست لجة سيماب\nزمین ز برف شده همچو پنبه زار اینچ\nجهان ز آب شده چون حباب خانه خراب\nز بسکه برف ببارید ز آسمان بزمین\nگذشته ایلی ایام باز پشت کتاب\nکر است طاقت یارا کنونکه از سرما\nوشق کشیده بدر افتاب هم ز سحاب\nز بس تموج ابر و تلاطم باران\nز آب خانه بدوش است عالمی چو حباب\nدرین رطوبت سرما دگر پناهی نیست\nبغیر پر تو لطف شهی سپهر جناب\nامیر و سرور کونین شاه ذالنورین\nجناب حضرت عثمان ثالث اصحاب\nسحاب علم و حیا آفتاب جود و سخا\nسپهر حلم و حیا قبله اولی الالباب\nامین شرع مبین کاشف علوم یقین\nرواج ملت دین نور مسجد و محراب\nزخالص جوان جان پاک رفت بخاک\nز چرخ نعره برآمد که لیت کنت تراب\nشهی که حکمش اگر بر فلک سدید پی\nفلک شکافته گردد ز مدتیه شهاب\nدگر صلابت او بانگ بر زمانه زند\nزنیم حد اقتداس خیره طیند طناب\nزتیغ تیزش اگر شعله بحر افتد\nز تاب اتش قهرش شود نهنگ کباب\nشها سپهر حیا با ستوده القابا\nتوئی که کرده ترا یار خود رسول خطاب\nشده ز عدل تو همخانه باز با تیهو\nشده ز پاس تو هم آشیانه کبک و عقاب"}
{"book": "adl0207", "page": 13, "text": "۱۲\nبه پیش چشم سیاه تو شد خران نرگس به پیش عارض ماه تو شد شرم گل\nعدو ز خوف کجا جان برد که از ره طبع عدوست همچو کمان جان تست همچو شباب\nز بسکه از دم تیغ تو خون شود جاری ز خون خصم شود با مرکب تو خضاب\nبرون ز غار نیاید ز خوف تا دم مرگ خیال تیغ ترا مبیندار پلنگ بخواب\nبه پیش عارض ماه تو آفتاب شرم بسان ذره نهان گشته در حجاب سحاب\nشها غلام تو طرزی که در مدایح تو ز بحر طبع فشاند هزار در خوشاب\nنظر بدر که لطف تو دارد از هر در نظر برحمت فیض تو دارد از هر باب\nامیدوار چنانست کزره احسان کنی دراز غلامان خود بحشر حساب\nبود ضمیر تو سر از ضمیر خویش هیچ بود غلام تو در وار غلام خویش شتاب\nهمیشه تا که سردی شود مزاج یخ مدام تا که زباد انجماد یابد آب\nبود محب تو همچون گهر عزیز القدر بود عدو تو همچون حباب خانه خراب\nقصیده خریفیه در منقبت شاه ولایت حضرت علی رضی الله عنه\nخزان رسید به بستان ز قدرت جبار ز حلت یرقان باغ یافت بیمار\nز برگ ریزی باد خزان درختانرا رسیده کاه ببیماری از کرانبار\nاگرنه عارضه هست باغ را ز چه یافت بسرح روئی او راه زرد رخسار\nچنان گرفت تب لرزه نخل بستانرا که نیست مرکز ش امکان خاستن زنهار\nبسی بناز و نعم غره بود باغ کنون کشید نعمت و اقبال او بادبار\nبسی به دولت و دار فخر داشت بها چه واقع است که او را را و شد از ادبار\nمگر رسید به بلبل غم زبان بندی ق مگر بسار رسید است علت سار\nکه آن نمیکند آهنگ ناله سحر که این نمیکند آغاز نغز گفتار\nشد انکه بلبل شیرین دم غنچه شیرین کنون بباغ شده زاغ دل سیه قار\n\nنهاده"}
{"book": "adl0207", "page": 14, "text": "نهاده باد خزان بار غم بدوش چمن\nاگرچه بود بهاران که درم ریزی\nفکنده فرش زر اینک خزان بصحن چمن\nبجو ببار ز بس باد برگ روانشاند\nز وضع باد مخالف چمن همی آید\nدرخت کل ز نسیم خزان کنون بنگر\nببوستان کل و لاله رنگ و بوئی نیست\nنیکنی سیر چمن سبزہ نہ کل چیدن\nبصحن باغ نسیم خزان بیا بنگر\nچگونه شاهد کل را سموم باد خزان\nکنون با و خزان از فراق لاله و کل\nکلاه لاله ربود و قبای غنچه درید\nایا نسیم خزان تا بکی بباغ دلم\nبکر ز صولت و خشم شهنشه عادل\nشهی سریر امامت علی اعلیٰ قدر\nمدار ملک و لایت بشیرع پیغه\nبروز معرکه از ضرب تیغ خونریزش\nبود بمملکت علم و حلم و جود و سخی\nز رمح اوست طراوت بمزرع ایمان\nشها امام مبا نام دین و دنیائی\nدرخت شرع نبی از تو یافت سرسبزی\n\nرسیده باد دی اندر پسین سر بار\nکنون بوقت خزانست گاه زر کار\nستاده ابر کنون از پی گہر بار\nبجای آب از ان گشته زعفران جبار\nبدیده کاه زر اندود کاه زر کار\nبجای سیم کلزار کرده زر مار\nز بس کشاده خزان دست جفا کار\nدرین زمانه عجب دولتیست نادار\nچسان سبزه زنگار کرده زر کار\nبدل نموده بزردی عذار گلنار\nرسیده بلبل دلخسته را جگر خوار\nرسید باد خزان در چمن بطرار\nکنی چو باد سموم از جفا ستمکار\nکه میکنی بگلستان کین شرر بار\nکه بر شجاعت او ختم گشته کرار\nور است مرتبه سروری و سردار\nبسان آب روان گشته جوی خون جبار\nسزای سروری لایق گله دار\nز تیغ اوست نضارت بملک دیندار\nتوئی که از تو نیاید بجز نکو کار\nبنای دین مبین از تو یافت معمار"}
{"book": "adl0207", "page": 15, "text": "۱۳\nجناب دار بود خصم پوچ مغز بها کسی که با تو کند دعوی کله داری\nبروز خلق تو گر نفحۂ صبا بگذشتن بنافه خون شود از رشک مشک تاتاری\nپشتبانی عدل تو ای شہ عادل بچشم باز زند پنجه کبک کهساری\nندیده چو تو امیری جهان پیر و جوان ندیده چو تو دلیری سپهر دواری\nبروز رزم توئی سرفراز بی عشر بروز جنگ دشمن مذلت و خواری\nنزار ساخت دم خنجر ترا چون مو عدو ز تیغ تو از بسکه میکند زاری\nز علم و فضل و کمال تو کس نشد منکر مگر کسی که ز اسلام دین بود عاری\nچهار عنصر و نه اسمان و هفت زمین کنند بر در تو طرح چار دیواری\nز بیم قهر تو ای شهسوار عدل شعار ق زپاس عدل تو ای شہر یار نامداری\nز باده نوشی هوای شراب شد آزاد زمیفروش فراموش گشته خماری\nبوصف ذات تو ای شاه شیر گیر نکرد بسان طرزی افغان کسی شکر باری\nهمیشه تا که بود در پی بهار خزان مدام تا بجهان صحت است و بیماری\nرخ محب تو بادا شگفته چون گل سرخ نصیب دشمن تو باد زرد رخساری\nهر انکه حب تو دارد شود دلش روشن هر انکه بغض تو دارد دلش شود تاری\nقصیدۂ شش گل بهار در نعت محمد مصطفی صلی الله\nعلیه و علی اله و سلم قصیدۂ کل در منقبت شاه بغداد\nقدس الله و تعالی سره شگوفه در منقبت حضرت ابا بکر\nصدیق رضی الله تعالی عنه بنفشه در منقبت حضرت\nعمر فاروق رضی الله تعالی عنه لاله در منقبت حضرت\nعثمان"}
{"book": "adl0207", "page": 16, "text": "١٥\n\nعثمان رضی الله تعالی عنہر کس در منقبت حضرت اسد الله \nالغالب علی ابن ابیطالب کرم الله تعـــاوجه قصید او\n\nای رخ گلدسته ات نسرین بستان بها\nقامت برجسته ات سرو خرامان بہار\n\nگل حیاین کرد نکشی از فرو فرودین کند\nہست چون گلشن سراسزیر فرمان بہا\n\nدر بهار و کل بخواسم سمی پیشتر ست\nچیست عہد خسر و کل فصل دوران بہار\n\nدست کل بر شاخ بند و عندلیان بخر\nپیش و یت که کشد سر از گریبان بہار\n\nشد صبا کلراز و کلبر تخت آصف عهد\nباد ہمد ہمد غنچہ بلقیس سلیمان بہا\n\nاز ہجوم غنچہ گلشن صید پیکان خورده است\nکلش از بس خنده روول نوک پیکان بہار\n\nاز رخ اطفال کل رنگ حلاوت میچکد\nشیر شبنم میکد مردم پستان بہار\n\nبکہ ہر کل از صفا آئینہ شبنم گرفت\nکشت چون عینک مصفی سقف ایوان بها\n\nلالہ و نسرین کل از بس ہجوم آورده است\nنیست جای ماندن یکپا بمیدان بہار\n\nعکس رخسار صفا پرورت از آئین حسن\nہر طرف آئینہ میبیند دکان بہار\n\nخنده دندان نمایت جلوهای برج حسن\nدامن حسن عرق ریز تو دامان بہار\n\nتا قیامت موج کل سراز گریبانش کشد\nروی کلگون پاک اگر سازی بدامان بہار\n\nخاک پایت تا برد مشاطه با دصبا\nمیکشد چون سرمه در چشم غزالان بہار\n\nدل دراغ سوختن سازد چراغان چمن\nبرق حسنت تا که شد شمع شبستان بهار\n\nچشم جادوی تو از افسون گران جبر حسن\nزلف ہندوی تو از آتش پرستان بہار\n\nچشم مست تو یعنی می پرستان چمن\nلعل خندان تو یعنی شکرستان بہار\n\nتیغ ابرویت بود یا شهر طاؤس قدس\nچشم مخمور تو باشد یا غزالان بہار\n\nچیست خط مشگبارت سبزه کلزار جان\nچیست زلف تابدارت سنبلستان بهار\n\nطره همچون کمندت رشتہ جانها پاک\nقامت سرو بلندت سردبستان بہار"}
{"book": "adl0207", "page": 17, "text": "عقل قدت سبزه خوابیدگی آید بچشم صد حیا بان سرو اگر ارد گلستان بهار\nاه قمری سرو را چون بید مجنون میکند سرکشی از سر بند با خاکساران بهار\nتا قد سرو تو سر افراخت در صحن چمن خاک میگردد چو سبزه سرفرازان بهار\nدیده تاریک داغ از غم سیاهی میکند گرنباشد عارضت کلجام ایوان بهار\nبسکه بروی تو چشم غنچه تنگی میکند تنگتر از حلقه میم است میدان بهار\nبر لب گل و بند و بادش حیا پروین کرده نان غنچه شبنم بریخت دندان\nزیر پایت گر بمیرم باغ حشمت تازه باد نقد جان بلبلان بادا لقربان بهار\nای رخ رشگین ات گلدسته باغ ارم وی لب چون پسته ات بادام خندان\nباغ وبستان اینقدر مضمون رنگینی نداشت از خط و خال تو دارد زیب دیوان بهار\nباغ رحمت گلستان لطف حق گلزار کبر ابشار ابراحسان سرو بستان بهار\nاحمد مختار کز بحر کرم هایش نمی ست تازه روئیهای گلشن ابر احسان بهار\nدر بهار گلشن فضل خداوند جهان اسیا کز ارومی چون آب باران\nگرگل رویش نمیبست از گلستان قدم نه چمن بودی نه نسرین نه گلستان بهار\nابر لطفش گر نمی شد بیار باغ کین نی نمودر نامیه نی نم بباران بهار\nآسمان از باغ قدرش یک سنبری پیش یک نمی از بحر لطفش شوکت شان بهار\nتا عقیق آن لب از کام عدم آمد برون یافت رنگینی زعلش گوهرگان بهار\nهر چه می بینی درین عالم ز نیک و زشت و بو از طفیل اوست کامد در بیابان بهار\nروی گلگونش بود دیبا چه دیوان حسن خط مشگینش بود سرخط عنوان بهار\nزلف پر چینش شکنجه سنبل باغ ارم لعل نوشینش گل گلزار خندان\nقامت برجسته اش سرو خرامان جنان لعل همچون پسته اش شور نمکدان\nنرجس فتان او بادام گلزار قدم گوهر دندان او دریای غلطان بهار\n\nای بر"}
{"book": "adl0207", "page": 18, "text": "ای لب جان پرورت سرچشمه آب بقا\nای خطت رشک ریاحین گلستان بهار\nای رخسار تو چون ماه تابان در جهان\nای قدت سرو خرامان در چمنزار بهار\nدر چمن گردد از رخسار بالا رنگ و بوی\nاز گل و از لاله و از سنبل و از یاسمن\nدر ازل چون شد چنین خرم چمن آباد بود\nزان سبب سرسبز شد کشت دهقان بهار\nسبزه با گل هر چه می بینی طفیل روی تست\nرسته بر بوی تو این پیدا و پنهان بهار\nگل پیش سبزه اقرار غلامی میکند\nگر رسد پروانه لطفت بدیوان بهار\nتا گل رویت شکفت از باغ امکان در وجود\nسر کشد فردوس از جیب گریبان بهار\nچونکه جان عزیزی جان سالار قدم\nنعمت الوان کشد پیش تو بر خوان بهار\nتا فشاند زیر پایت ای در یکتای حسن\nلعل و یاقوت زمره آورد کان بهار\nاین غزل طرزی بیاد عارضت میخواند صبح\nآب چون شبنم گل عندلیبان بهار\nغزل\nای رخ گلگون تو سرمشق دیوان بهار\nوی خط مشکین تو فصل گلستان بهار\nبر فضن روی تو نقاش باد صبحدم\nصورت گل نقش می بندد برایون بهار\nآیت واللیل آمد خط مشکینت بباغ\nسوره نور است رخسارت بقرآن بهار\nنیست در دوران حسنت غنچه محتاج چمن\nمیدهد روی گل افشان تو مادان بهار\nشاهدان گلرخ گلزار از روی شرف\nخاک درگاه تو میبوسند در کان بهار\nگلشن جان از فراق عارضت پژمرده شد\nباغ خشک زرد میگردد ز هجران بهار\nیا رسول الله یا سرورم یا باغ جان\nگر تو دارد تازگیها باغ و اغصان بهار\nطرزی مسکین ادای شکر نعمت چون کند\nبلبل بیچاره نتوان گفت احسان بهار\nبسکه مانندت نباشد در گلستان وجود\nسایه هم رویت ندید ای ماه تابان بهار\nنخل بزم انبیا گل جان پاکت میوه بس\nاین منیت سبزه اطراف دامان بهار\nمنکران از ابر لطفت خشک کام افتاده اند\nبر نیارد شاخ خشک نخل بستان بهار"}
{"book": "adl0207", "page": 19, "text": "۱۸\nاز فروغت ان بوجهل لعین بی درما\nبولهب که برق حسنت را ندید نارک است\nحکم تیغت بر سر اعدای دین جار بدین\nباغ دین از اب شمشیرت گشت سیراب\nگر سموم باد قهرت جانب گلشن وزد\nای شفیع المذنبین وی رحمۃ للعالمین\nکیت از باران الطافت سرسبزی نیا\nمن اگر نا قابلم سیفی قبولت قایست\nبسکه از شوق گل رویت فشانم اشک چشم\nبسکه حیرانم بکار و بار خود از نفلی\nگوشه چشمی اگر سویم کشائی از کرم\nعالم از شب تیر پیدا کرد در دئی هرچه\nیا رسول الله تر ادادم بذات حق قسم\nپیش تو قرآن شفیع اورده ام ہم جبرئیل\nهم بروی فاطمه هم مرتضی هم مجتبے\nہم بکہ ہم مدینہ ہم بزمزم ہم نجف\nگرترحم کی نظر بر حال زار افغان فکن\nجز تو دندان طمع از هر دو عالم کنده ام\nخواریم از حد گذشت و زاریم از آسمان\nعید قربانست عید از تو خواهم یا\nمجلس محروم از درگاه الطافت قرفت\n\nگل نگردد خار ار ما شتر بر ان بیا\nچشم خفاش است خورشید تابان\nسبزه ماکل دجله مانند بر فرمان بیا\nغنچه میخند و سان گل مدور ان بیا\nبیچو شبنم آب ابد ساحت میدان\nپیش پایت چون گدا افتاده خاقان\nسبزه و خار و گلست ممنون احسان با\nمطلب میخورداشی را از خوان بیا\nدامن مژگان من شد ابر دامان بیام\nگشتم از حیرت چو نرگس چشم حیران\nمیکند صد خنده چون گل در بیابان بیا\nحکم تو جاریست چون بر سبز و فرماں بیا\nیک نظر کن سوی من ای لطف احسان\nہم زمین تاسش هم وی را برامان بیا\nہم با صحاب غربی حکم لقران بیا\nمید ہم سوگند ای خاک درت شان بیاد\nزآنکه از خواری شد چون خاک دران ب\nپس تو دستم گیر مستی جان سلمان\nہست برخواری من واقف جود آمان\nده برات عیدیم بر شاہ ایران بیا\nمن چنان نومید گردم ای سلیمان بیا\n\nطوفی"}
{"book": "adl0207", "page": 20, "text": "طرزى کر ابرا هم کند بر دعا کین ختم کار\nپیش کل شو حلیت آہ عندلیبان بھار\n\nتا چمن را از کل و از سبزه باشد رنگ و بو\nتا که کل را تازگی باشد بدور ان بھار\n\nما ھوا در حب کل کو ھر شبنم میدر\nتا صبا از غنچه ساز و طرح همیان بھار\n\nکلستان دین تو رنگین با دار کلھای شرع\nچون کلستان چمن در عین طغیان بھار\n\nدشمنانت سر نګون و خم چو مجنون بید باد\nدوستانت سرخ رو چون کل بدور ان بھار\n\nھر که در دین تو با چشم حقارت بنکرد\nنخل جانش اوفتد از جا ببوہ ان بھار\n\nفرق اعدای دغا محکوم شمشیر تو باد\nهمچو کوی غنچه در فرمان چوکان بھار\n\nهر که در پای توافتاند زحسرت خار غم\nمثل کل در رحم بسپاندش هم سایبان بھار\n\nقصیدهٔ کل در منقبت شیخ عبد القادر کیلانی قدس سره\n\nبار سو میها زدوی بر کوشه دستار کل\nشد چو نقش پار نجمت بر یمین جوار کل\n\nاینقدر کل کر درخت سرو کلستان هم ندارد\nخط کل و کاکل کل و عارض کل و رخسار کل\n\nاز نگاه چشم مستت بسکه شبنم کلست\nخم کل و ساغر کل و مینای کل و خمار کل\n\nقامتت در بن شاخ کل از بس که بر کلست\nقد کل و قامت کل و بالا کل و رفتار کل\n\nبسکه همچون غنچه کلوش امدی در صحن باغ\nپیرهن کل جامه کل کالا کل و دستار کل\n\nباغ رخسارت زبس کل بر سر کل میزند\nشد دهن کل خنده کل بھا کل و کفتار کل\n\nبسکه تیر بازت از شاخ کمان کل کل است\nپیکان کل ناوک کل پیکان کل و سوفار کل\n\nحجاب امدی اکر یک شب بکلشن بگذری\nکل کند برجای کل خورشید ز اشجار کل\n\nچون صبا هر کس براه کلشن کویت رود\nکل کند از نقش پای او دو صد کلزار کل\n\nکلشن رویت از ان از سبزه خط فارغ است\nاز زمین باغ حسنت میدمد بخار کل\n\nتا صبا بوی خط و روی تو در کلزار برد\nرسته جای سبزه ریحان وبجای خار کل\n\nاینقدر کل کر درخت سرو د کلستان هم ندارد\nکس ندید فرق کلشن هم باینمقدار کل"}
{"book": "adl0207", "page": 21, "text": "در سراغ گلشن رخسار گلگونت بباغ\nمیدود دیوانه وش در کوچه و بازار گل\n\nدر چمن از جوش اب عیش عشرت میکشد\nقصر مینا کار گلشن باشد اشعار گل\n\nشد چمن دارالشفا باران ابادش طبیب\nدایم اب سبز مالین پر و بیمار گل\n\nبسکه دارد اشتیاق دیدن روی ترا\nمیکشد هر لحظه سر از رخنه دیوار گل\n\nبر خمار بلبل مخمور خود هشیار است\nدر چمن ارد بکف چون ساغر سرشار گل\n\nغنچها از جای تک بو بکش رسید\nهمچو بلبل بسکه از شوق تو شد طیار گل\n\nهست از شور کلامت صد نمکدان پر\nست از طرز خرامت صد قتار بار گل\n\nاز گلاب آب چشم میفشاند زان گلاب\nتا کند بر دوش گلشن غنچه را بیدار گل\n\nکر شد عکس لب لعل تو بر رخسار گل\nمیکند جای عرق یاقوتش از رخسار گل\n\nعقرب تا بکل از عذارت حلقه زد\nاز خجالت آب خود میخورد چون مار گل\n\nاز هجوم لاله گردد چون به تخشان بهار\nکر چمن آید در نقش گل بر روی کار گل\n\nبسکه صرف کارگاه جفت آمد خوش قماش\nمخمل روی ترا باشد بجای تار گل\n\nاطلس گلدار پوشد جای خارا سنگ هم\nبسکه از صد جا بر امد از سر کهسار گل\n\nقامت برجسته دانرو حی این گلدسته است\nهست گویا سر و ازادی که ارد بار گل\n\nسوزن تار ار زنی بر سر درین فصل نمو\nروید از هر چشمه سوزن بجای تار گل\n\nسوی بلبل گز بخون غلطه بیند از نظر\nاز رعونت بسکه افتاده است پندار گل\n\nغنچه از خود اینقدر سامان نگینی نداشت\nسوده رخ بر خاک پای احمد مختار گل\n\nخاک درگاهش بسن دارد بهار رنگ وبو\nغنچه گل کرده در باغ حیدر کرار گل\n\nپیر پر ان غوث اعظم دستگیر بیقزارن\nکز بهار رحمتش هر کل کند صد بار گل\n\nگر نسیم لطفش از سوی گلستان بگذر\nاز طراوت خار خشک اور دی بار گل\n\nتا صبا حرف لب خندان او اورده است\nخنده جای ناله کردن کرده در منقار گل"}
{"book": "adl0207", "page": 22, "text": "شهد لعلش اگر عقرب بخاطر آورد\nدر دهان چون غنچه میگردد زبان مار گل\nابر اگر بردارد از دریای انعامش نمی\nمیفشاند جای باران ابر کوهسار گل\nبهر اعدایش کمان شاخ میسازد بباغ\nغنچه پیکان خار ناوک کبرگ سوفار گل\nدر گلستان مصاف از عکس گلزار رخش\nگشته خنجر گل کمان گل تیغ جوهردار گل\nاستعداد کل کز نم خون دو تیغت فشاند\nباغ پر گل را نباشد هم بدین هنجار گل\nدست تیغ ترا از بس نکردن میکشد\nمیکند چون شمع سر از چوب خشک دار گل\nتا که دیوار امیدم پایه از لطفش نهاد\nبر زمین افتد بجای سایه از دیوار گل\nگر نسیم باغ خلقش سوی گلشن بگذرد\nتا قیامت حرف خلقش میکند تکرار گل\nگر صبا بوی ز خلقش جانب باغ آورد\nچشم شبنم میکند بر سبزه زنگار گل\nتا سواد نسخهٔ خلقش نویسد در چمن\nمیکشاید هر طرف بر شاخ گل طومار گل\nگر خیالش بگذرد سوی چمن باد صبا\nدر رهش ریزد بجای درهم و دینار گل\nابر احسان عطایش در چمن دامن فشاند\nدر میان برگ شبنم چون گوهر شهوار گل\nگر سموم قهر جانسوزش بگلشن بگذرد\nسبزه زهرآلوده میگردد بدل افکار گل\nیا محی الدین اگر آوازهٔ دینت رسد\nمیکند تسبیح چارشته زنار گل\nعکس رخسارت اگر بر صحن گلشن اوفتد\nروید از برگ خزان چون غنچه گلنار گل\nدر چمن گر پرده از رخسار بالا افکنی\nباغ پر گوشه صد خرمن کند انبار گل\nهر که بر گلزار دامان تو زد دست امید\nچون گلستان میزند بر فرق سر بار گل\nخامهٔ طرزی بصف آرائی ان گلدسته است\nبلبل مستی بود کاورده در منقار گل\nدر خیال روی خوبت ای گل رخ اندرم\nاز خجالت ماند چون اکسیر سارخسار گل\nگر کند عکس جمالت از دل گلزار گل\nآب گردد همچو شبنم پیش آن رخسار گل\nبسکه شوخ و شنگ و طرارست در صحن چمن\nنقد صبر بلبلان را میبرد عیار گل"}
{"book": "adl0207", "page": 23, "text": "٣٢\nنوبهار دلکش لطفت بس گل گل شکفت  در چمن چون یک ره افتاد پیمان گل\nاگر گل رویت اگر عکسی بدر ما اوفتد  از تن ما میرود غنچه بی خار گل\nسبزه بالین دایه ابر و باد نوروزی  نرگس دلداده بیمار آه و عطار گل\nتا صبا بوئی ز چین زلف مشکین تو برد  شد ختن گلزار و ناف آهو تاتار گل\nطرزی مسکین ناامید بهار لطف تو  عمرها شد سبز اندر فرق جویبار گل\nکیست کز گلزار امید تو گل بر سر نزد  غیر طرزی کز گلستانش دمد چون خار گل\nیازده نام ترا بر دل نوشتم از شرف  تا ز هر نام تو روید صد چمن گلزار گل\nعفو باشد بر امید وی ز لطفت مانده ام  یک نظر کن تا زنم بر سینه دردار گل\nدستگیر عالم طرزی لیک چون من عاجز  در گلستان هم نبیند کس چنین بیکار گل\nحرف درد و غصۀ دل به ورقی سازم  میکند از تار مسطر شور موسیقار گل\nغوث قطب شاه و مولا ما وسطا و شیخ  یک نظر کن کز تو دارد گلشن اسرار گل\nچون نگردد دامن امیدم از تو پر ز گل  عارضت آمد گلاب و احمد مختار گل\nسالها شد از ده نامت مجاور در زبان  زان اسامی میکند از سینه بیخار گل\nپس حباب طرزی و نویسد ز لطف  گر رخت در دید مینا میکند دوار گل\nدر طفولیت آئینه اسرار حق  در فر ماه روزه باشد همچو برین اسرار گل\nگاه در گهواره شیرین شوی جان جسم  گاه بهر دوستان آری ز مشت خار گل\nاز گل صدقت نشان هنرمندان او دین  جای انکار آور و بیرون بیاستغفار گل\nدر چنین فصلی که از لطف بهاران میدمد  همچو شاخ گل ز طرف غنچه و بازار گل\nطرزی هم خواهد که از باران لطفت ای صنم  دست امیدش زند بر گوشه دستار گل\nساز مستغنی مرا از احتیاج این خسان  خود بهاتم مهر کن ای مشفقون چون خار گل\nدشمنانم سرقوی ستند از پهلویم ها  با شد از خواری نمی آرد بروی کار گل"}
{"book": "adl0207", "page": 24, "text": "ماسمهر سال ارامداد با د نوبهار\nدر گلستان اور د هر دم بروی کار گل\nاز قوی نامیه کز اعتدال نوبهار\nدر چمن آرد بروی بر کنار هر اشجار گل\nدشمنانت باد همچون شهر باد خزان\nدوستانت را بر ایدار در دو نوار گل\nهر که با تو لاف همجشمی زند در بوستان\nاز گل چشمش کند اندر عوص بیدار گل\nتا ابد ماند تو باد در گلستان جهان\nروز و شب بو چو طرف دامن گلزار گل\n\nقصیده شکوفه در منقبت خلیفه اول ابوبکر صدیق رضی الله عنه\n\nباغ آمده شاخ نوبر شکوفه\nزده تاج الماس بر سر شکوفه\nبطرف بهار گلستان نماید\nافق شاخ گل مهر انور شکوفه\nچمن از گل و لاله بتخانه بر چین\nدر بوستان سمنبر شکوفه\nگل شاخ بادام حور است گلشن\nنماید چو چشم بتان در شکوفه\nسپهر است گلشن که ماه است نسرین\nگل و لاله خورشید و اختر شکوفه\nهوا میدهد اش از شیر شبنم\nچو طفل است در دوش مادر شکوفه\nبلی خواب راحت بگهواره شاخ\nمده در برسهره با لشک پر شکوفه\nبر د تا ز شوخی دل بلبلانرا\nنماید رخ از زیر چادر شکوفه\nبرد تا که خوابش ز آواز من\nکند پنبه در گوش خود در شکوفه\nگل نوبر نوبهار است داند\nگرفته ز گل مایه برتر شکوفه\nز طوفان همش حلاوت بگلشن\nکدو بته همچون شناور شکوفه\nزنجوی سحر روی نا شسته است\nکه چون صبح آمد منور شکوفه\nچمن گشته طوفانی موج گلها\nکه افکنده از شاخ لنگر شکوفه\nبگلشن سرشاخ چون کا سه زنان\nکند کاسه بازی بساغر شکوفه\nرخ از گرد ره تا که پوشیده ماند\nفکنده سر شاخ چادر شکوفه"}
{"book": "adl0207", "page": 25, "text": "عصا برکف در شاخ بکر قد زانو\nزکلی بهای مصفای شبنم\nاز آن پرده بار و مارست صعیت\nزشفتالو و سیب بیدا د اطرم\nبتان زوسیم در صحن گلشن\nزنبس جشن در خون اندام غنچه\nرگ ارغوان میکشاید بکشن\nکشادست قرآن ببالای کرسی\nمکدر شود یار از آه سردم\nگل و ویت ارگریه ام آب دارد\nاز ان پیش تاب سخت آب گردد\nبگلشن میان بنات نباتات\nقدم رنجه فرما بوی گلستان\nیوسف خت این غزل میرودم\nبیا درخت چون کبوتر شکوفه\nگذر سوی گلشن که ار لطف دارد\nزگلشن برون کر بیایی سیادت\nزشوق تماشای کلزار حسنت\nطراوت باغ جمال تو دارد\nزشرم جمال تو ای کلکلانم\nزشرم گل وویت ای باغ خوبی\n\nکه شد از غمت زار ونلا غر شکوفه\nپیدا آینه در برابر شکوفه\nکه با خاکساران بپرد شکوفه\nطبقهای پر میوه تر شکوفه\nنشایند مانند آذر شکوفه\nچو جراح زد آستین برشکوفه\nکمر رفته در دست نشتر شکوفه\nکند سوره نور از بر شکوفه\nبلی ما ور د تاب صرصر شکوفه\nزباران شود گرچه ابتر شکوفه\nکه خورشید سازد مخمسر شکوفه\nنشسته است دوش مادر شکوفه\nکه چشاب شیرینت و شکر شکوفه\nشد از شرم در آب رو تر شکوفه\nبرآرد زپهلوی خود پر شکوفه\nزیر قدم سبزه بتر شکوفه\nبخاک افکند تاج از سر شکوفه\nکشد سر چو عینه منظر شکوفه\nنباشد چرا تازه و بر شکوفه\nفکندست سر بر حادر شکوفه\nکشد بر رخ خویش چادر شکوفه\n\nصفحات"}
{"book": "adl0207", "page": 26, "text": "صفای رخت مرهم زلف مشکین\nنماید چو در سنبل تر شکوفه\n\nکشائی اگر زلف بر شاخ گردون\nچو ناف غزالان معطر شکوفه\n\nز صد جا اگر بشکفد در گلستان\nکی با تو گردد برابر شکوفه\n\nز رخ پرده بردار امید گلشن\nکه باشد بمهتاب خوشتر شکوفه\n\nزه دامنت تا زنم کش رها شد\nز حسرت درید دست بر سر شکوفه\n\nبگلشن ز بس جفت اتش فکنده\nبود مجمر رز اخگر شکوفه\n\nپریشان کند تا که رقص سپند\nگرفت از لاله مجمر شکوفه\n\nکند تا نثار قدوم خیالت\nکشیده ست در رشتۀ گوهر شکوفه\n\nز شبنم فشانی لطف هوایت\nبود چون صدف پر ز گوهر شکوفه\n\nنهالیست کلک گل افشان طرزی\nکه گل کرده از پای تا سر شکوفه\n\nبنور صفا سبزۀ گلها برآرد\nچو بو بکر را صحابی دیگر شکوفه\n\nبباغ صداقت محمد شه دین\nبود نخل و صدیق اکبر شکوفه\n\nعصا در کف دست و عمامه بر سر\nچو بو بکر بر روی منبر شکوفه\n\nبپایش گر سود سر نخل گلشن\nکه شاخشد پر بار و هم پر شکوفه\n\nمگر دیده نور صفای دلش را\nکه چون صبح آمد منور شکوفه\n\nبه پیش صفا دل با صفایش\nبود از سر صدق چاکر شکوفه\n\nبرد باد اگر بوی خلقش بگلشن\nز هر سبزه روید گل تر شکوفه\n\nوگر باد با خود برد نکهتش را\nبگلشن دمد بر مکرر شکوفه\n\nکند با اد ا وصف خلق نکویش\nدهن بسته تا پای تا سر شکوفه\n\nشبخون کند تا بر اعدای جانش\nزهر سویار است لشکر شکوفه\n\nشها سرورا باد شاها جنا با\nتوی کز هوای تو زد سر شکوفه"}
{"book": "adl0207", "page": 27, "text": "زز بخشي دست جود و سخایت\nشقایق زده تاج وز نور شکوفه\nزجیب سخای تو ای بحر احسان\nکف واستین کرده پرزرشکوفه\nچو نخل سخایت فشاند استین را\nز خجلت برون شد چو صرصر شکوفه\nبه پیش ندا فشا دست جودت\nچو عرعر بود شاخ بی بر شکوفه\nبگزار از دست برد سخایت\nزند بر نفس دست سر شکوفه\nچو هم یار غاری و هم یار حجره\nازانی در اصحاب غمبر شکوفه\nبصدق از همه پایه برتر گرفتی\nبلی سید پیشتر بر شکوفه\nبه پیش تو طرزی یکی عرض دارد\nکه از باغ دل رسته این برشکوفه\nزلطف تو خواهم که من هم بکشن\nز غم تاج زر چون توانگر شکوفه\nدرین فصل چون شاخ خشکم برهنه\nبود جامه صرف در بر شکوفه\nچنان استینم پر از سیم در کن\nکه از رشک سوزد چو اخگر شکوفه\nچنانم توانگر کن ای ابر احسان\nکه پیشم بود دست نی زر شکوفه\nرسید عید و خواهم حنا عیدی ازتو\nکه گردد زخیرت معنبر شکوفه\nبده صله شعر چون کوهرم را\nکه دارد ز تو جیب پر زرشکوفه\nکشد تا که از لطف باد بهاری\nبهر سال از شاخ سر بر شکوفه\nدمد تاز شاخ کهن در گلستان\nز لطف هوا تازه دربر شکوفه\nبفرق سر دشمنان تو دائم\nکند کار تیغ دو پیکر شکوفه\nبتهذیب دوستانت همیشه\nز الماس در کو برافهر شکوفه\nقصیده بنفشه در منقبت حضرت عمر فاروق رضی الله عنه\nتا خواند سبق از خط دلدار بنفشه\nچون آیت خوبی است بگلزار بنفشه\nتا نبتت"}
{"book": "adl0207", "page": 28, "text": "با صبحت دوری بخطت تافته از باز\nکج کرد بسر طرهٔ دستار بنفشه\n\nشیر خط ریحان تو از چشمهٔ لطافت\nخشک است چو خار سرد یوار بنفشه\n\nتاروم با بخت خط تو بگلشن\nخوشبو شده چون طبلهٔ عطار بنفشه\n\nنامه کشی سنبلی کیهان خطت دید\nخم کرده سر از شرم بگلزار بنفشه\n\nگر بخت خطت گذرد سوی گلستان\nروید بچمن از در و دیوار بنفشه\n\nمردام خط تو زند دست تمنا\nزان بسته بگلشن گل بخار بنفشه\n\nگرد حاشیهٔ خط ترا شرح مطول\nزان شد بچمن عالم اسرار بنفشه\n\nسودای خطت کرده چنان زار و نزارم\nکز پهلوی خود میکشد آزار بنفشه\n\nتا ما و غبار خط ریحان تو آورد\nخسته است بساخن گل رخسار بنفشه\n\nتا حسن تو از غایت گل گفت انا الگل\nاز شوق برآمد بسر دار بنفشه\n\nتا سبزهٔ تراز گل رخسار تو سر زد\nبا خاک ز حسرت شده هموار بنفشه\n\nاز شوق گل روی تو ای غنچهٔ خوبی\nچون بلبل مست است بگلزار بنفشه\n\nاز بسکه درین میکده تا قحط شرابست\nمی میکشد از جام نکو نسار بنفشه\n\nهر چند بپرور دن بادام بنفشه است\nبا دام تو پرورده بگلزار بنفشه\n\nگرداست نسیم سحری خط تو پیدا\nتفریح دماغ و دل بیمار بنفشه\n\nتا عقرب خط بر گل رخسار تو دیدم\nآید بنظر چون آهن ما ربنفشه\n\nکوه غم هجران خطت بسکه گرانست\nخم کرده از ان پشت ازین بار بنفشه\n\nاین خط تو یا جوهر آئینه حسن است\nیا رسته زبرگ گل ریحار بنفشه\n\nگر روی بسر چشمهٔ خورشید شوید\nنبود بصفا خط آن یار بنفشه\n\nبی سبزهٔ نوخیز خط و عارض آن گل\nخار است بچشم اولی الابصار بنفشه\n\nدر گلشن اقبال جهانگیر تو ای شاه\nچون شمنت افتاده در ادبار بنفشه"}
{"book": "adl0207", "page": 30, "text": "تا حلقه گیسوی خم برلفت دید\nمشکین شده چون نافه تاتار بنفشه\nگل راست باین صفت نامی بگلستان\nکان خورده زر دارو و معیار بنفشه\nباشد زغلامان کنیزان تو درباغ\nشمشاد و گل لاله و گلزار بنفشه\nتا نسخه خوبی بردارد اثر حسنت\nبگشوده بگلشن سطر مار بنفشه\nتا یوسف حسنت چو زلیخا بکف آرد\nامد ز چمن بر سر بازار بنفشه\nتا چشم کماندار تو تیر مژه برداشت\nگل زخم بجان آمد و افگار بنفشه\nتا پای خیالت بسر خاک نیاید\nکرداست چمن را همه گلکار بنفشه\nخواهد که زغنچه رباید ز کف گل\nدامن کمر بر زده طرار بنفشه\nعمریست که رنجور فتاد است بگلشن\nاز حسرت آن نرگس بیمار بنفشه\nزان رو که ز گل برد بجالاکی و چستی\nآورده بکف جامه زر تار بنفشه\nدر میکده باغ بپای خم گلبن\nمدهوش شده نرگس خمار بنفشه\nاز بهر نثار تو ز در دانه شبنم\nآورده بکف گوهر شهوار بنفشه\nاوازه خلقت چو صبا برد بگلزار\nجان و خرد انداخته بیمار بنفشه\nچون مردم افعی زده شد پیکر او سبز\nاز زهر دم خنجر خونبار بنفشه\nخرم تو چو بر باد کند عزم سوار\nخود را شمرد غاشیه بردار بنفشه\nتا برق شرربار ی شمشیر ترا دید\nپیچیده بخود ده است گلزار بنفشه\nاز بسکه عدو زیر دم تیغ تو نالید\nاز زاری او گشت دل آزار بنفشه\nتا سینه اعدای تو از سهم شگافد\nبرداشت بکف خنجر پیکار بنفشه\nگر خیل سپاه ظفر آیات تو اید\nدر پاس کشد اطلس زنگار بنفشه\nگر بخت خجل میرود در گلزار\nافتد چو خس خار ز مقدار بنفشه\nاز رشک گل خلق تو شمس شده تیره\nزانرو شده روزش چو شب تار بنفشه"}
{"book": "adl0207", "page": 31, "text": "با کو ہر جان نا که خرد سخت لفت\nباداده دلال و خریدار بنفشه\n\nاز ذوق سجود درت از بسکه حصوور\nسیلی شده اش چهره و افکار بنفشه\n\nدر پیش کل خلق تو مانند غلامان\nبر کردنجان بسته بتی نار بنفشه\n\nتا کرد تو خیزد پی امداد ضعیفان\nکردن کشد از سند بیدار بنفشه\n\nطرزی تو خواهد که درین فصل بهاران\nاز ناز زند بر سر دستار بنفشه\n\nپسند که طرزی و از لطف تو نویسد\nوز ناز کند زر همه ایثار بنفشه\n\nبا کوشه چشم از نکری سوی من از لطف\nریزد بکفم کو هر شهوار بنفشه\n\nتا از مدد باد بهاری بکستان\nروید سمن ولاله و اشجار بنفشه\n\nبا واسطه حبات تو در اخت جوان\nاعدای تو با دا چو نکو نسار بنفشه\n\nقصیده لاله در منقبت حضرت عثمان ذی النورین رضی الله عنه\n\nبیا بباغ که کردید جلوه کر لاله\nقدح کرفته بکف کل ز ده بسر لاله\n\nشکست شاه ریاحین چو شکر سرا\nزده است چار میخ نعل را بسر لاله\n\nرسید از سفر و باد کردش استقبال\nکرفت سبزه نو شیشه را بر لاله\n\nرخش سیاه شد و کرد راه بادی شهر\nچرا که خانه نشین بود نو سفر لاله\n\nمکر هوای تو دارد که کلستان امروز\nکرفته دامن پر کل زده بسر لاله\n\nسحر خیال کل روی تو بباغ کشت\nچو غنچه کشت بجو ناب ایده تر لاله\n\nز خجلت حستان عارضت در یبان\nبجیب سبزه فرو برده اسرا لاله\n\nبباغ از قفس پاره ی دل ریزد\nکه تیغ ناز تو خور دست جکر لاله\n\nزباغ قامت کلچره ام برون آمد\nز ده بدیده خونبار نیشتر لاله\n\nاز ان پیاله کل از شراب رنک پرسات\nکه شیشه ساز شد آب و کار کر لاله\n\nبو چشم"}
{"book": "adl0207", "page": 32, "text": "چو چشم مست تو سودایش بشود چشمانش\nگرفته چون کل بادام زارن بهر لاله\nبغیر باغ رخت کان ماند سر فرا کل\nهمیشه سبزه بزیر است و برز بر لاله\nفرو در ولق حسن تو ارزد میدان\nبلی سبزه و بدر زیب بشیر لاله\nچو آب در چمن دهر سر بسر کشتم\nندیدم از کل رویت شگفته تر لاله\nسحنوتی دیوانه کرند در چه رو\nهمیشه کوه بکوه است و در بدر لاله\nسیخ کوه ز ند نا چوک بک از شوق\nبجای سنگ اور دبال و پر لاله\nامان زبس حمن سرخ رو و عذار فخار\nکه داغ عشق ترا داشت بر جگر لاله\nپیش حسن تو چون دلبران صحیحی است\nپخیره کرچه نهد خال شک بر لاله\nز شرم رو تو و از رشک حار شهر زدا\nبکوه و دشت گرفت آشیان مقر لاله\nز دست عارض گلگون تو بطرف چمن\nگرفت طشت پر آتش ز غم بسر لاله\nچراغ دانش از ان جن عشق پر باد\nکه آب جوی چمن کرده است و لاله\nچمن از آب و ان میکشد سرکحرش\nکه شوخ تیره درونست فتنه گر لاله\nشده سیاهی داغش چو مردمک نین\nچو کرد خا کدرت سرمه بصر لاله\nجناب حضرت عثمان ثالث ایتی\nکه باغ منزلتش داشت تا سحر لاله\nچو دست جود و سخای تو گاه در باره\nز ژاله کاسه خود باخت پر گهر لاله\nصبا بوی گلستان نیم خلق تو برد\nچو نافه داغ دلش یافت شک در لاله\nنسیم اگر خبر حلم تو برد بچمن\nچو سنگ کوه در آویز و از کمر لاله\nز دست خط تو پوشید تا به پوشن\nز نا عمال خزان کشته بخطر لاله\nبباغ از بی خیل مخالفان نرسید\nگرفت شحنه در داشته سپر لاله\nدرون باغچه قدرت از بلند یها\nشد آفتاب کل سرخ سرخ تر لاله\nعدو جاه ترا سرخ روی گرد شبت\nکه شیخ خویش کند ناب که در تر لاله"}
{"book": "adl0207", "page": 33, "text": "۳۳\nنسیم عاطفتت حلم اگر کند بنمو \nبرون بجای شرر آید از حجر لاله\nوگر بگلشن کوی تو باد لطف وزد \nزجای گرد بر آید ز رهگذر لاله\nبروی مجمره گر عکس عارض توفتد \nبجای شعله برون ید از شرر لاله\nز لطف جود و سخای تو ای سخی باز \nبباغ تاج زمرد زند بسر لاله\nزشوق مدحت ذاتت به آهن کسا \nگرفته قطره مانند کبک زر لاله\nبو صفت این غزل تازه صبح سکیختم \nزرشک سوخت کلزار چون سقر لاله\nچو عکس آن لب میگون فتاد بر لاله \nمیشد و آنکه گردید و نوشه لاله\nچو ز هر سبزه نماید نش ز رشک رخ او \nبجواب دیدن او خون فم جکر لاله\nبروی سبزه کل با مداد دوده مشک \nنوشت وصف رخت را به نیشکر لاله\nطراوت کل رویت بگریه ام افزود \nچنانکه در چمن از قطره مطر لاله\nز بسکه داغ تمنای آن کل رویم \nچکد بجای سرشکم ز چشم تر لاله\nزعکس لعل می آلود روی گلگونت \nشراب ناب و بالا شدست در لاله\nچه هست کو بر و آتش در و در میان \nکلاه چرخ اور وزان بسر لاله\nبباغ پیر بن باز می کند بکتا \nز بس بدست غمت کشته جاره لاله\nزدوری کل رویت ز بس نشاند اسف \nبخون بد نشسته است تا کمر لاله\nبکارسخت دل پاره جگر آورد \nکه بیزر است همین داشت محضر لاله\nز ابر لطف توی مستلفت ایکیوان قدر \nکه میزند بسر فرق خود سلاله\nهمیشه لاله بروید سبز و و ین حجت است \nکه عارض تو بر آورد سبزه بر لاله\nبقدر ریختن خونت صیحه صحرا \nبخاک کوهکلم کشت و بسپرا لاله\nبهان غزیز بود داغ سینه در نظرش \nمجید ول پر داغ زان ببر لاله\nبباغ سبزه ل داغدارم اربینی \nمطر چیکی از باز بروکر لاله\n\nبا نور ریخت"}
{"book": "adl0207", "page": 34, "text": "زبر رفت بنرم تو ای بت سمنبر\nشده است غنچه لب باز کار گر لاله\nسبز خاک تبدل داغ دیده پر نم\nزعاشقان جگر خون باد خبر لاله\nبپای بخت تو سر جای پا انداخته\nکه داشت کف قدرت همین قدر لاله\nهوای سجده خاک درت بسر دارد\nکه بر کشد ز سر کوهسار سر لاله\nتو ان غنی جوادی که در تبوک از تو\nصحابه را صله رو ندد ما حضر لاله\nچوکاسهای سر دشمن تو پر خونست\nبجیب دامن کهسار جام پر لاله\nاگرچه دشمن جاه تو نیست از همه سال\nسفید داغ و بخون کرده جوهر لاله\nز خیمه سار دم خنجر تو سیر است\nکه چون سپاه تو بگرفت بحر برلاله\nتوئی چو بحر سخا ابر جود و کان کرم\nبداغ سکه تو هست همسفر لاله\nمنم فقیر گدا و توئی غنی بغنا\nسرم بتاج سارا چو تا جور لاله\nغمم بطرزی افغان لطف و جود توام\nکه خاک جنکت میشد نمد بباله\nبچشم خلق ز افلاس زرد و گر کشتم\nبرات سرخی رویم نویس بر لاله\nزسیم و زر شده تا جب آرزوها\nبباغ هم نکند سوی من نظر لاله\nدماغ غنچه ز پهلوی زر شگفته بود\nز بیزری زده صد داغ بر جگر لاله\nچو داغ معصیتم بر جبین بود از سرم\nگذاشت شهر برون خیمه سوی بر لاله\nدرین زمانه پر درد مفلسی سرت\nبخون طپید بمن گفت این خبر لاله\nتو دستگیر شو درین بلا خلاصم کن\nکه نیست طاقت گفتن مرا دگر لاله\nبپای مدح تو از خامه یکنیابان کل\nفشانده ام که دهی باج جای هر لاله\nنه من کا نیم کم نه تو ز محمد وحش\nکه تاج زر بسرش روز جنگ ترا لاله\nبپیش اهل سخا بیش ازین نکو طرزی\nبزن بفرق دعایش همیشه فر لاله\nهمیشه تا که امدا د باد نوروزی\nشود ز دامن کهسار جلوه گر لاله"}
{"book": "adl0207", "page": 35, "text": "۳۴\nعدوی جاه تو با دا چو سایه در قدم محب جاه تو با دا چو تاج در لا له\nقصیدۀ نرگس در منقبت اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب رضی الله تعالی عنه\nیارم از جلوه گری تا زده بر سر نرگس کو نه چشم چمن است نظر بر نرگس\nزان منور شده چون جیب سحر دا من باغ که بود صورت خورشید و سحر در نرگس\nکس ندید است که انجم بر خورشید بود بر خورشید نمود این همه اختر نرگس\nتا که در بزم چمن پیش کل افروزد شمع بر سر خویش نهاده لکن از زر نرگس\nبچمن شاد کل با بتو سران باده کشی است ساغر چشمه می کرده میسر نرگس\nچشمش از باده تهی کشت کازر رنج خمار سر نگون کرده قدح مانده بنا سر نرگس\nسر خوش دست سکندر فلک ده کل بچنگ کرد مستی چشم که کرد است اثر در نرگس\nاز غم چشم تو چون مردم بیمار بباغ ساخت از سبزه زیبا لنش بستر نرگس\nدفتر نسخه خوش چشمی او کرد سواد زان کشاید بچمن این همه دفتر نرگس\nتا نوبد صفت قامت و ابروی ترا صورت نون و شلم کرده مصور نرگس\nدر تماشای کل روی تو ای شوخ نگاه چشم خود سرخ کن چون کل احمر نرگس\nتا تماشای رخت با مد و صد چشم کند چشم حیران نمود از همه پیکر نرگس\nخواند از دور بروی تو مکه بکشاید چشم حسرت شد از شوق مقر نرگس\nتا که بر روی تو از هر طرف انداز د چشم رسته از دامن کل زار مکرر نرگس\nبهر کلگشت چمن میرسد آن شوخ بباغ پر زکل کرده کریبان د ه بر سر نرگس\nبچمن جلوه کنان میرسد آن سر خوش مست سر و شد بنده آزاده و چاکر نرگس\nتا نثار کف پای تو کند در کلشن بر کف دست کرفته در و کوهر نرگس\nتا که بر تخت چمن شاه نشان بنشیند بسته بند کمر و سم زده افسر نرگس\nافسر نرگس"}
{"book": "adl0207", "page": 36, "text": "افسرش سر سر تاج سکندر شده است\nزان عبه بر خاست چمن ساخت مسخر نرگس\nگوی زرین بکف خسرو پرویز بود\nیا چو جمشید گرفته قدح زر نرگس\nدرمیان شبنم سبزه اطراف چمن\nخیمه زر بر سرش افراشته چون چتر نرگس\nچشم را با رو بری نیست بجر یک نگاه\nگل خجلت از ان آمده بی بر نرگس\nتاکه بر گل کند از ناز نظر باز بها\nگوشه چشم نمو دار بر مخبر نرگس\nتا برو شق شد چشم جوانان چمن\nمیکشد بر رخ خود گوشه چادر نرگس\nسوده مارخ بکف پای شه کشور دین\nمی نهد پای عزت همه بر سر نرگس\nشاه دین والی ایمان علی اعلی قدر\nکه بود در سخنش عید کل بی بر نرگس\nعرف خوش خشمی او معمل کل میفکند\nشد بآب عرق خجلت خود تر نرگس\nگر سموم غضبش سوی گلستان گذرد\nآتشین بشود از هم چو اخکر نرگس\nور صبا حرف کشد باز تیغش گوید\nسپر از شعله کند همچه سمندر نرگس\nسبزه زان خاک کف پای کدائی دارد\nکاسه بر دست گرفته چو قلندر نرگس\nای که از حسرت چشم ستمت در گلشن\nمیشگافد دل صدپاره بخنجر نرگس\nتا صبا خاک کف پای تو آورد بباغ\nشده چون دیده خورشید منور نرگس\nتا نسیم سحری سوی چمن بوی تو برد\nگشت چون جیب کل وغنچه معطر نرگس\nچون سوسن ببر عمامه و بکرفته عصا\nتا کند مدح ترا بر سر منبر نرگس\nصبحدم دید کر خواب رخ خوب ترا\nکه بکشن شده چون مطلع خاور نرگس\nتا غبار سر کوی تو صبا برد بباغ\nگشت پر نور چو چشم خوش دلبر نرگس\nتا که در سایه سرو تو رساند خود را\nهمچو قمری کشد ار پهلوی او پر نرگس\nتا که بر فرق سر دشمن جاه تو زند\nبسته بند کمر افراشته شمشیر نرگس\nتا که با چاکر تولاف بر چشمی زد\nزده بر نوک سنان دیده قیصر نرگس"}
{"book": "adl0207", "page": 37, "text": "۳۶\nاین غزل بر شق طرزی نومیخوانم که زغم سوخت چو پروانه بی پر نرگس\nچشم مست تو مگر کرفکند بر نرگس روید از خاک چمن با دم محشر نرگس\nکر چشمت یکه با چشم تو سازم تشبیه که بود پیش تو چون دیده اعور نرگس\nچشم شوخت بچمن با سر برداشت بناز شده از سبزه خوابیده فروتر نرگس\nبسکه از حسرت چشم سیهت چال بلند و مد از خاک شهیدان تو یکسر نرگس\nبا وجود قدرت ارنیت امد در نظرش چشم دار در چه بر سهره صنوبر نرگس\nاندکی نور بصارت بنظر کر میداشت پیش چشمت نیکشید بجمن سر نرگس\nزان شادی نکند تا سر خورشید کلاه کر کشد بیضه زرین ته اسر نرگس\nنیست برکس زبرک شکوفه بچمن که شکوفه است چو بهمن بود آذر نرگس\nتاکه منظور نظر پیش تو کرد در باغ کرده بر هفت عذار در و در نور نرگس\nمی نهد ساغر عشرت بچمن در کف دست تاکه شد باده کش ساقی کوثر نرگس\nسر کرسود بدر کاه وی از روی نیاز که کند سرکشی از چرخ مدور نرگس\nیا زخاک کف پایش سر افسر زده است که جہانکر بود چو سکندر نرگس\nتا شبیخون بسر دشمن جاه تو زند شمشیر و تیغ و سنان داده بلشکر نرگس\nعرضکی است مر ا پیش تو از روی نیاز کر در تسلیم مرا پیر مکرر نرگس\nچند ای ابر سخا با یکی ای بحر کرم من تہیدست مگر غوطه زنر زر نرگس\nرنگ من رو شد از بسکه بیا د رسم میکنم سرخ چوک چشم طمع بر نرگس\nمن اگر لاغر و زارم غم ارسیم و زراست سیم و زر دارد و باشد ز چه لاغر نرگس\nوافر ار زر و سیمت لبالب چه را سر فرو برده وشسته گدریز نرگس\nچون دم نیست سرافکنده ام از شهر یتیم سیم و زر دارد و ز اموخته خود شرم\nپیش از نیم سینای شه با جود و سخا که ز ند خنده بر بی برکی من هر نرگس\nیک نظر"}
{"book": "adl0207", "page": 38, "text": "یک نظر کنی بر من بی برکت و نوا\nاز زر و سیم زند بر سرم افسر کس\nزان کنم پیش تو زاری زغم ناداری\nکه منم مفلس و نادار و توانگر کس\nنهم از مفلسی خویشتن برینه چون سیر\nپوشد از پهلوی خود جامه شبرنگ کس\nگرسرا پا کند از خنده دهن چا دارد\nسیم در روار دو خورد است مرعطرنگ کس\nمن که بی سیم وزرم گر نبود کار مرا\nخنده غنچه رخ نزر کرده میسّر کس\nدارم امید فضل تو درین فصل بهار\nکه نهد بر من طشت پر از زر کس\nکاتی از مد وطبع چو گلزار ارم\nگرچه در باغ معانی زده بر سر کس\nلیک بر فرق کسی نرگس خرد را زده ام\nکه بود پیش سرش تاج سکندر کس\nبا همه عزت بیقدری کم جامی جاه\nکرد جیب طمعش را همه پر در کس\nمنکر در مدح تو شاهی که نداری مانند\nزده ام بر سر شعر از سخن تر کس\nچون کنم بشود از زر و از سیم امید\nکه زلطف تو شده صاحب زیور کس\nتاکه در باغ جهان لاله برافروزد رخ\nتا فرازد بچمن افسر پر زر کس\nرخ احباب برافروخته چون لاله بود\nتن اعدای تو افراخته بیبر کس\n\nدر نعت سرور کائنات مفخر موجودات محمد مصطفی\nصلی الله علیه و سلم\n\nشد برون درگر و دین از تنگنای حجب\nمحوطه در شد تا میان حجم از بیمین بسب\nزنگی شب گشت اندر خور که ظلمت نهان\nرومی خور کرد بر پا خیمه در عین طناب\nزاهد شب منتکف رحجره ظلمت نشست\nعابد شب زنده دار صبح سرزد از خواب\nشد عیان کشمیر روز از سوی بابی شرق\nرفت و توران غرب چین شب افراسیاب\nمنهزم شد شکر دارای شام از جوش غم\nچون نهاد اسکندر روز از شغب در رکاب\nبازندین بال خور بگشود پر از بام شرق\nشدنهان آشیان غرب با پیش عقاب"}
{"book": "adl0207", "page": 39, "text": "کرد عالم را مسخر خسرو سیارگان\tهمچو شرع دین پناه شاهی عالیجناب\nمصطفی شاهنشه اوج سریر کل کفی\tدارد از ما اوحی شاهی مالک رقاب\nشاه دین ختم النبیین بهر او تعیین\tزیعت عرش برین دیباجه ام الکتاب\nواقف رمز حقائق کاشف اسرار حق\tعالم علم لدنی شافع یوم الحساب\nگر برد باد صبا بوی ز کویش سوی چین\tخون شد در رشک ناف غزالان مشک ناب\nسر زد از بحر دلم در مدحت از معجزه\tمطلعی بر جسته روشنتر از در خوشاب\nهر که رخسار عرقناک ترا بیند بخواب\tتا قیامت جای اشک از دیدگانش ریزد گلاب\nبر سر پر عزت و تمکین و جاه و برتری\tانبیا همچون نجومند و تو همچون آفتاب\nبود الحق ذات پاکت مشتق از انوار حق\tزان نبودت سایه ای شاه نبوت انتساب\nدر ازل نقاش قدرت از همه پیغمبران\tکرد نقش عارض ماه نکویت انتخاب\nگر دو نعلین تو باشد زینت عرش برین\tخاک درگاه تو باشد توتیای شیخ و شاب\nشد یکی از معجزاتت انشقاق القمر\tوز دعای مستجابت در یمن شد فتح باب\nعنکبوتی از پی دفع کمان مشرکان\tپرده بست از معجز در غار در محکم حجاب\nخوابگاه مرقدت چون گشت خاک ای جان پاک\tگفت عرش از آرزو یا لیتنی کنت تراب\nهر سحر که خسرو خاور پی کسب شرف\tسر نهد بر آستانت ای شهی عالیجناب\nیا شفیع المذنبین یا رحمة للعالمین\tمن سگ کوی توام رو از سگ کویت متاب\nدوزخ سوزان بود با یاد تو باغ جنان\tجنت رضوان بود بی روی تو عین عذاب\nدوری از خاک جنابت شد مرا بئس المصیر\tطوف خاک آستانت باشدم حسن المآب\nعلت غائی ایجاد جهان یکسر توئی\tزان سبب خلاق عالم کرد لولاکت خطاب\nقرب درگاه تو کردستم در د فع الثواب\tسجده جانگاه تو گردستم کند بهر العقاب\nیا رسول الله بپا افتاده ام دستم بگیر\tعاجزم درمانده ام بنما بمن راه صواب\nیا نجا"}
{"book": "adl0207", "page": 40, "text": "۳۹\nتاکی از حسرت دیدی تو دور از کوی تو\nز اشک غم این صفحه رخساره را سازم خضاب\nیا بجهد از سوز دل همجون سپند بیقرار\nزاتش حران حرمانم نمانم اضطراب\nایخوش انروزی که طرزی بطرف مرقد\nبند و احرام و کند سعی صفا با صد شتاب\nرود از جاروب مزگان خاک پاک روضه ات\nوز دو چشم خونفشانش جون سحاب ندات\nتا شود هر صبح و طالع بنام ممدوح مهر\nتا شود هر شام ابن چاه مغرب آفتاب\nدر مسانت سامیان از طلعت بدر منیر\nدشمنانت نالهان از فرقت مه در سحاب\nمناجات پیش رسول رب العلمین محمد صلی الله و علیه وسلم\nیا رسول الله غریب عاجزم از وطنین\nرحم کن بر حال زار خاکسار خود ببین\nاز شر نفس بد خود در عذاب معصیت\nسخت افتادم بپادستم بگیر ای شاه دین\nگر نگرد و لطف عامت دست عاجزان\nمیدرد از ره مرا شیطان ملعون لعین\nنفس شیطان از دوشب دشمنیهای قدیم\nسوی عصیان میکشندم گاه آن گاه این\nزهر بسیار فریب نفس کام در کلم\nکرده شیرین چون بطبع طفل کو چابک سبین\nمرغها چون حلقه در گوشه پسی میکنم\nلیک نفس بد بخانم هست هر سو در کمین\nگر نباشد ماست ای خورشید چرخ معرفت\nنفس سرکش میدند از اسمانم بر زمین\nیا رسول الله کناه شفاعت خواهم\nزانکه از لطف کرم هستی شفیع المذنبین\nبیکو از بدنیست رو خود کردم سیاه\nدر حضورت میکشم از شرم بر دوستتین\nخاک پای هر دوان کهبت را از شرف\nمیکند جون تو تیا در دیده خود حورعین\nطرزی سگین شوق بوسه خا کدرت\nهر زمان چون نقش پا برخاک میبالید جنبین\nقصیده در التجا بجناب حق تعالی جل جلاله و عم نواله\nسحر گوش دلم از فضای عالم نور\nرسید مژده لا تقنطوا ز رب غفور\nسروش عالم غیب این چنین صدا در داد\nکدای مایوس عمل از جناب با شده"}
{"book": "adl0207", "page": 41, "text": "ز ششجهت در رحمت کشوده اند بیا\nچه دل نهی بسرای که متصل بیند\nهمیشه غنچه این گلشن ست خونین دل\nرخ از حرارت صفر است و مغز از یاردا\nببین که جامه سوسن حبان شده بنے\nچگونه عارض مر شد سپهر زرین هو\nمدام در کف نامحرمان گرفتار است\nمکن دو روزه عمر ای پسر فریب مخور\nز آنکه مال تو مار است و جاه تو چاه است\nدل از جهان همه بر کن بخالقی پیوند\nچو این نوید شنیدم ز خود شدم بخو\nپس از دمی که بهوش آمدم بیوی\nجمال شاهد لا ریب از در یچه غیب\n\nبکوش و سعی نما آن رفیعکم مشکور\nهمیشه خار کل و نوش پیش نام دسو\nمدام در یر قانت نرگس مخمور\nبزنج علت سردیست مبتلا کافور\nببین که داغ دل لاله چون شده ناسور\nچسان درد کسوف افتاب شد سنجور\nچوشاهد سر بازار دختر انگور\nبجاه و مال منال ای جوان مشو مغرور\nتو غافلانه چرائی باین و آن مسرور\nکه هم غفور ورحیمست و هم صبور وشکور\nچنانکه رفت ز من عقل و هوش و فهم شعور\nدلم قرین خرد گشت و دیده منبع نور\nبطور سینه تجلی نمود و کرد ظهور\n\nدر نعت اشرف الرسل والانبیا محمد صلی الله\n\nای فرش زیر قدمت عرش\nاسرار کماهی زلعل تو ظاه\nذات تو بر ایجا دجهان علت عا\nبر مقطع اوراق ابد نام تو تاریخ\nممسک نسیم ست ز خلقت دم\nشهد لب تو چاشنی طینت ادم\n\nعلیه وسلم \n\nجاروب کش خاک درت طره حورا\nانوار الهی زجبین تو هویدا\nنور تو بر انوار همان علت اولی\nبر مطلع دیوان ازل اسم تو طغرا\nدر زیر کلیمت دو سقت ید بیضا\nشور سخن تو نمک خوان مسیحا"}
{"book": "adl0207", "page": 42, "text": "آمده بستان تو یک طفل نو آموز\nادریس بتدریس تو یک کودک نوپا\n\nیاد تو بود مونس یونس بزمانی\nذکر زکریایست خیال تو بشبها\n\nاز نفحه انفاست ای سرور عالم\nوزشمه انفاس تو ای شاه برا یا\n\nبر جان خلیل آتش سوزان شده گلزار\nدر پنجه داود چو موم آمده خارا\n\nاز باد تو بر باد رود تخت سلیمان\nوز شوق تو بر آب رود خضر بدریا\n\nتاراج شد از دبدبه ات دبدبه خسرو\nبر باد شد از مرتبتت دولت کسری\n\nذکر تو کند از دل جان آهوی وحشی\nتسبیح تو گوید زبان صخره صما\n\nفرداست همان را که بست حالت امروز\nامروز عیان از سخنت صورت فردا\n\nبسته است پیش عرمت طاق مقرنس\nخاکت ببر قدس کند جبهه خضرا\n\nاز بحر سخای تو بود بحر کم از نم\nوز بحر عطای تو بود قطره چو دریا\n\nطبعم بحکال تو چنان نظم دری سفت\nکاندر روکش شعله کشد حست از شعرا\n\nدر وصف تو سر زد ز دل صبح مشالم\nچون مصرح برجسته چو مطلع غرا\n\nای کون و مکان از اثر نور تو پیدا\nوی پیشروان کرده بدین نور تولا\n\nگردید. پرتو عیان انجم و افلاک\nآمد ز طفیل تو برون آدم و حوا\n\nشاهی لبیان تاج ردا بر سر بهرام\nردی همه را خواست چو عزم تو بیغما\n\nایوب بلطفت شده پرورده شکیبا\nادریس بفضلت شده بر ذروه علیا\n\nسنگت عدو تا در دندان تو با سنگ\nسوراخ شد از غصه دل لولوه لالا\n\nیک لمعه از ماه جمالت شره طور\nیک لقمه از خوان نوالت من سلوی\n\nاز گرد رهت روشنی سینه تاریک\nاز خاک درت تازگی دیده اعمی\n\nای واقف اسرار رموزات الهی\nوی عالم اسما خدا وند تعالی\n\nبا همت عالی تو دین بست براد هم\nبگذشت پی برق براق تو ز اریی"}
{"book": "adl0207", "page": 43, "text": "بدل تو بود گاه عطا ویل شفاعت\nنازل شده در شان تو قران معرب\nاز طنطنه عدل تو شد کوش فلک کر\nاز شرم خرد سایه صفت کوته و پوا\nای مدح تو یاسین و ثنائی تو مزمل\nطرزی بتمنای امید کرم تو\n\nنزل تو بود بر سر خوان سمیه مصطفی\nمنزل شده با منزل تو کعبه و بطحی\nاز شعشعه لطف تو خوب کشت مطرا\nنا کرده رخ ماه تو از پرده تجلی\nطاهات قبای تو لوای تو فتحنا\nبر دامن لطف تو زده دست تولی\n\nدر نعت رسول مکرم سید ولد ادم محمد صلی الله و\nعلیه و سلم در صنعت لزوم شیر هر بیت\n\nمیچکد از لب شیرین شکر بار تو شیر\nشیر و شکر شب مهتاب چه لذت دارد\nشیر پاکی بلب پاک تو همشیره بود\nکر شیر اهو مست تو فرود ارد لب\nور شود شیره بشیر لب شهد تو سفید\nبوی شیر از لبت وقت خطا امد بشام\nشیر در شیر کر اب ندارد زچه رو\nناله ها میکند و زور بدر میکشد\nیار من گفت لب پر شکرم هست طمیع\nهمچو طفلم بهوس شیر سزد وا نشود\nمیچکد شیر هنوز از لب شور انگیزت\nرخ چون شیر لب پر شکرت جانی است\nشیر با لعل تو ظاهر چه حقیقت دارد\n\nشیر را شیره جان و شکرش شیر مسیر\nپیش دویت لب شیر سخن صاف چه سیر\nلیک لعل تو کبیر آمده و شیر صغیر\nشیر مرغ اورد از قاف پری ریز پر شیر\nخجلت شیره درونش کندش چیره چو قیر\nلب شیرین تو در شیر بود کودک و شیر\nکرده در پشت و پیش رخ از شرم زپیر\nتا براید بحضور لب شیرین تو شیر\nکر چه خوبان دکر راست مهیا چون شیر\nکر چه در عشق لبان شکرین کشتم پیر\nکر چه حسن تو چو حورست و عالمگیر\nشیر و شکر ز بهم شکر و شیر بپذیر\nدر نوشتن چه شد ار شیر نویسد چو شیر\n\nدولش"}
{"book": "adl0207", "page": 44, "text": "روشن باطن چو شیر شیرین شصتم\nکف این لب چون شیر شمی می زدم\n\nسید و سردار دارنی نوع بشر\nاحمد و حامد و محمود و محمد نامش\n\nشیره شیره اشرت شهدادم\nاول جمله رسولان بود از شیر شرف\n\nاز پی انه طالب شیر بودش\nنیستان جهان شیره جان آدم\n\nگرسگ محمدم از همت همش و با\nشیر اخوان ز دل با کجامیری که است\n\nشیره نا خادم ملک خوان جلیل\nپادشاه دو جهان شیره شیر ملکوت\n\nپهلوان دردی کرده که شیرش سر است\nخط موج است که بر شرفه دست بنیاد\n\nشیر مالی شد چون شیر حلال از دینش\nیا رسول عربی شمع شبستان رسل\n\nگرچه موید شده چون شیر لی ال گناه\nبر سرش عشق تو چو شیرم در جوش\n\nمرگ بر من چو شتر مسلط نشو و\nسینه پاک تو چون شیر ندارد مونسی\n\nغرات از طبع تو بس شجاعت خورد\nاز بحر اصل آب چون شیر مرانیست نظیر\nخاک درگاه شهنشاه عرب بالضمیر\n\nکه همش کوثر و تسنیم حسن جن شیر\nشیر ما خورده در حق گشت مخاطب بشیر\n\nخسرو ملک و باشی عرشش سر بر\nگر چه ظاهر بظهور آمد است از همه دیر\n\nطائر سدره و طوبی زند از عرش صفیر\nسبب هستی دور فلک عالم پیر\n\nشیر خوار عرب از پشتی چشم حسن شیر\nهمه را جان تنی چه زبرین پست چه زیر\n\nشکر مصر کرامت کهر اب قطیر\nخواجه کون مکان سرور بی تاج وقیر\n\nکی زند که سم در زرد و بیا و حریر\nیا نماید تین نازک انگشتش حصیر\n\nزان حرام امده بر طبع مصیفا خنزیر\nگشته چون شیر مراموی شهرسم تفسیر\n\nتیره و تار کبو د است سپاه است و قیر\nبر لب آورده کف سبیک ا ند نظیر\n\nمالب جان شکر و شیر کرم گونکی میر\nچشم بو جهل همه مور حصد دیده بصیر\n\nراست ثابت سگان شد در وی شمشیر"}
{"book": "adl0207", "page": 45, "text": "تیر طفل نورس شیر شرخ خورده مدام\nبا د را فسر خون شیر می و جم ندید\nاین سجن سلب پوش تو خط کرده رقم\nبا می شیر دوصد صورت اگر پردازد\nچرخ هر چند که با شیر شریک گشته بریز\nیا رسول عربی طرزی افغان تا غمت\nگر بخوشم چکتم زانکه مرا آتش شوق\nعارض خوب تو بر چرخ نبوت شاء\nهمچو در شیر سفید است جوایت بیان\nشیر خون کرد و دو خون شیر بر سمحت چمیدن\nبرق تیغ تو با جسام بستان بیمان\nچهارم شیر تو کر خار براه تو کند\nشیره شیر توسن شهد مرا ساخت شیر شک\nتا که سر پنجه پستان هوا پر شیر است\nعلم جوش مصطفا تو باد شیرین\n\nجای خون شیر چکد از لب زخم آن تیر\nتاج فخری که زده لطف تو بر فرق فقیر\nماند از آبا و ابد آنکه ترا گشت اسیر\nکی کند نقش حجر تصویر تو کلک تقدیر\nپیش ما پهنی بحساب تو خورد مسلم تقصیر\nمیکند ره جوش چو شیر و کشد از سینه نفیر\nشد بدل شیر بجون آن شده همرنگ پنیر\nاست از شیر مصفا بنظر بد منیر\nاست مهریت دلم همچو سد او در ز بخیر\nیا در محت کند ذار کیال تصویر\nشیر کرم است و شکرا ضل و قهار است شیر\nحق جوار شس ندہد کر چہ مجاور است بخیر\nنظم افگند ز با بهر خدا دستم گیر\nتا شکر و کره هندی افتاده اسیر\nدین حق شهد تو هرگز که مبینا در نظیر\n\nقصیده در منقبت اسد الله الغالب علی ابن ابیطالب\n\nسپیده دم چو نیم سحبا شدم د بان\nدر آمدم زد و حجر و با دل خرم\nبر از مصافحه ام بود از صفا سینه\nاکنون طبیبم و کشم کجائی اوریون\nچراد می ننشینی در اغوشم از نهاز\n\nباتفاق رفیقی حمیده خو و وبان\nبلب دو انگشت و در دست داشتم سعدان\nدل از مشاهده ام بود مائل اعناق\nبخاک رفتم و گفتم که ای تو غنچه حراق\nچرا دمی مکنی با من از کرم اعناق"}
{"book": "adl0207", "page": 46, "text": "بخنده گفت که ای در فزانم ای مشکین\nبچه دل بغم عشق آزمون کردی\nبگفتمش که نداریم شکوه ز تو زان\nدوان دوان ببر امد چولعبت چین\nکه کم مزه بکواب ارغوانی ایر\nنوای راست برار بربط وارغن\nبیاراب از رسا بوش انتش سر\nبیار چنگ بچنگ گیر بربط ونا\nز آب گشتن خرد شرم و آب بسته بیا\nز جای جستم و گفتم که ای مه افلاک\nشراب ناب در چشم کباب بخت بار\nبغم گفت که ای اسمتند مزمول\nنوای راست ار و شراب ناب بده\nز طبع خویش لو صنفم بدهه گو غزلی\nزبان کشادم و پیشش نشستم وگفتم\nبوصف عارض تو مطلعی تو انم گفت\nز پرده عارض ماه تو کر شود براق\nدهان تنگ تو ایچ د عارضت اشو\nبگوش کل سخن از خوبی رخت گفتم\nبیاد موی میانت مویه اچون مو\nبانگار پر اختش مرا بخدمت تو\n\nبعشوه گفت که ای دیر جای غم پر طاق\nکه شهد وصل خوش افتاد پاکه بر فرا\nبگفتمش که نداریم غیر تو و شاق\nژگان کان من از ناز گفت ای مشتاق\nکه اقرح است بر آب شیر یراق\nبساز نغمه شاق نغمه ای فراق\nبخواه پر غم اب دوای حماق\nبسیای کف چنار سوق دمرع بربطا\nز آب خفته مندیش و خیر آباباق\nبکاک جفتم و گفتم که ای مه آفاق\nرباب باز قرای کن کرده ام بوثاق\nبصد غین من دید و گفت ای غراق\nو یاشین بدوز انوبرم جدانقاق\nکه چون غزاله بود کر میشود اغراق\nکه ای رخ تو چو اپماج وجهه ات اخلاق\nکه همجو عارض خوبت بود بخو بی طاق\nز شرم سایه صفت خود نخرد مکو شد طاق\nخط تو رسته چواکوز اب ای احداق\nبباد در وکل از شرم عارضت اوراق\nبیاد جفت و ابروت طاقتم شد طاق\nزصال دل دو سه عرض است کلکی مسداق"}
{"book": "adl0207", "page": 47, "text": "خالص\nصرف بی آمیزش\nدر حال\nباقرینه چنگ\nمغفر\nتیر سر کج\nمعمای تیر\nپره های سبک\nآفتاب\nشگفتی آور گلها\nآب در متی کردن\nتازیانه\nسینه سپر\nپیوستن\n\nمرا ز هجر جمال تو ای سیم صنم\nهزار بار چو بسمل دلم بخون غلطد\nبیاد عارض گلگون تیر مژگانت\nدو چشم مست خمار دار ناوک انداز\nرسانده تا برک حاتم آور مژگان\nخدنگ غمزه زند سیکر دلم پی هم\nز سهم تست دلم همچو از گن در بر\nگذر ز جور و جفا اینقدر سپهر علا\nوگرنه از ستمت میروم بنزد شهی\nشهی سریر امامت علی اعلی قدر\nجهان حلم و حیا آسمان جود و سخا\nبه پیش رتبه و شانش چو چاک غرس عظیم\nعطای اوست مر مردمان کل نوال\nشموس پر ستی از یک پرور؟\nبسان کل شکفد حوریان باغ بهشت\nتوان بحال عاصی گذشت نستقبو\nز کو شوار فلک کند دلیر ز بیم\nدل سپهر و سر آفتاب و سینه ماه\nبه تیر و خنجر و شمشیر صاحب صفین\nروز معرکه از بیم برق شمشیر او\nشوارق دم شمشیر شه روی کین\n\nمرا ز دوری روی تو ای کل رعناق\nهزار باشد از اشک کلبه ام در ثاق\nدلم بسان پر تیرن شد در خم بسراق\nز بس بخون دل عاشقان بود شلتاق\nنشانده بر دلم انجای غمزه را نافاق\nبگوش آید م از دل صدای جاقا جاق\nز عدل تست مرا کام تلخست زبواق\nگذر ز ظلم و ستم پیش ازین مکن شلتاق\nکه او رحیم ست اندر پناه و خو قشلاق\nکه او بخلق کریمست صاحب اخلاق\nسپهر لطف و عطا سر بر مهر اشفاق\nبه پیش مرتبه اش ست این بلند رواق\nسخای اوست بر خلق ضامن ارزاق\nز روی معجر هر صبح سرشدس اشراق\nاگر دو پیچ خلقش کند استنطاق\nپشت ابلق ایام کر زند مطراق\nبر آفتاب اگر از غضب زند فجر انق\nز سهم درید و برید و شکافت در اعماق\nکه او ببرده جهیم انشت بنکوی طاق\nبهام چرخ زجوزا بهم گسست نطاق\nبوارق دم شمشیر شکاقت سبعت طباق\n\nببریده و پاره"}
{"book": "adl0207", "page": 48, "text": "بریده نوک پرندا و گرش دل ضیغم\nنشسته تیر خدنگش پلنگ را بحقاق\nفغان زار عدو از مهیب هبیت او\nبسان مرغ شب از هجو ناله عشاق\nبود بسان پریان شعشعه اش روشن\nبود چو سالخه ارسل او دل شقاق\nزآب خنجر او باز دیده اسلام\nز آب بسته او آفتاب دین براق\nاگر کسی بستیغش با و در آویزد\nملک کجه اثرا ز عرش افکنده بزان\nدر آفتاب بپوشش بکشیم بد بیند\nزصل تیر بر آرد ز دیده اش شقاق\nایا شهی که توشی نور دیده ذات\nایا شهی که توئی چشم ذات را احماق\nبهشت و چهار عزاصد قسم که مانندت\nکسی ندید و نه بیند درین و هفت طباق\nبگاه نطق و بیان ای یگانه امکان\nکند ناطقه و منطق از تو استنطاق\nبه پیش رای منیر آفتاب سها\nز برق فکر ضمیر تو تیرگی بزراق\nگرفته طبع رسایت دل صباع الارض\nگرفته نور فکرت رخ مه آفاق\nصفات صبح تو صفی زند بروی گناه\nصلای جود تو افاق را دهد اتفاق\nنمی تو در دل شجعان نشد زن صارم\nزنی تو در جگر شب ز ناوک غیداق\nبعز و شان نبی بست مدحت تو خلاف\nبحق حق که بو صفت نمیکنم اغراق\nتوئی که بسته کلک دل قضا پیوند\nتوئی که بسته بدستت کف قدر میثاق\nبه پیش سنگریت آسمان شبان\nبه پیش حلم و وقار تو کوه قاف حماق\nبگاه نطق و بیان نیست چون تو کس ناطق\nبوقت جود و کرم نیست چون تو کس غیداق\nفلک بخاک چو قارون فرو رود از بیم\nزروی قهر برویش اگر زنی از ماق\nکلید قلعه خیبر اگر نی شمشیر\nز پیشگاه ازل تا ابد بدی مغلاق\nبزیر خیمه خورشید آسمان بلند\nبزیر قبه ماه در بر هفت طباق\nکسی نگفت که مثل تو هست در گیتی\nکسی نگفت که مثل تو هست میثاق"}
{"book": "adl0207", "page": 49, "text": "زسیم شام شود مس صبح کرد وشام\nبه پشت ابلق ایام کر زنی مطراق\nسریر وعرش امامت تراست اندر خور\nفراز مسند شاهی تراست استحقاق\nتو شاه کلحی و از لطف سیتو اسما\nبیک نگاه صد اعلاق را بسان یلاق\nبزهر قهرکنی شهد شیر را چون مر\nبشهد لطف کنی زهر مار را تریاق\nشها امام مبیبنا مروج دینا\nتوئی که صاحب خلقی و عالم اشفاق\nتو شکیب شوای شاه شیر یزدانے\nکه کرگ نفس چو سگ بامدت شد عراق\nبدام دیو و دد نفس مدہ اسیر شدم\nشعله شرر حرص گشته ام حراق\nہو ا و حرص بپاه ضلالم انداخت\nیکی زروی عداوت یکی ز روی نفاق\nکنم زشائی شیطان مدرکه خبث\nکنم ز اشتیلم نفس بر درت بعراق\nز دست نفس شدم طیش طیش اہل خرد\nز دست حرص شدم شش بش اہل عقل و حقا\nازین دو یار مخالف همیشه ام سیر\nازین دو یار منافق همیشه ام بشقاق\nگہی ز دست هوا و ہوس شوم طیرو\nکہی ز حرص شود رنگ روی من سیراق\nز دست حرص چو بیچارگان خرم پیغام\nزدست نفس چو بیوارگان خورم ارزان\nترابعرّت قرآن ترا بروح ننے\nترابروح امامین و خالق ارزاق\nترا بسوره یاسین وسورۂ طاها\nترا بعرش عظیم ترا بہفت طباق\nترا بعصمت بی بی ترا بجود علی\nترا به تیرگی شام ومطلع افلاق\nکہ دست حلمی می افغان گیر از سطرطف\nز دام حرص و ہوا و ہوس کنش اطلاق\nدلم ملول شد از کارو بار اہل دول\nدلم خمول شد از مکر گنبد زراق\nہمیشه تا که بدور است اطلس مهر و قمر\nمدام تا بجہان ثابت است عقد طاق\nعدوی جاه ترا باد در سطر کام\nمحب قدر ترا ز هر باد چون تریاق\nقصیده در منقبت شاہ ولایت مآب حضرت علی رضی اللہ عنہ\nچون یار"}
{"book": "adl0207", "page": 50, "text": "چون ماه با رخ تو تواند مقابله\tباشد یک آسمان تو تا ماه فاصله\nرویت بهر صید دل عاشقان زار\tبر برگ گل ز سنبل تری نهد تله\nجوز لفتان و بوی تو مرغوله بسته است\tکس ماه را ندیده که بندد بسلسله\nآن گل میان حلقه سنبل نشسته بود\tیا جا گرفته ماه ببرج سنبله\nآنانکه نسبتش برخت بگل کنند\tگویا در آفتاب فروزند مشعله\nپیش قد تو سرو بود حرف منحرف\tپیش رخ تو لاله ز افراط باطله\nدی شمع بزم حسن گلو ساز باز کرد\tشد آتش درون لب پر ز آبله\nزان غنچه سان نفس بگلو میکشم فرو\tکآواز حشر بود از آه در گله\nدارند میگشان لب لعل تو مدام\tاز نقل نقل لعل تو در بزم مشغله\nچشمم فکر کرده و تان غمزه‌راه تنگ\tبر پای عقل زلف کجت بسته سلسله\nلعل لبت گرچه طبیبم کجا کند خون\tتسکینم از زبان تو یکبار بیسله\nاز شه‌دال ملک غمت با متاع درد\tخشمم ز نور اشک و آهم قافله\nسر تا بپای شمع صفت حالم است سوخت\tگویا که داغ عشق تو بود است آکله\nدر دل نیم بسان صنوبر درین چمن\tچون غنچه ام بکش عشق تو یکدله\nخون دل از پیاله گل میکشم مدام\tچون بلبلان است و آواز بلبله\nما را که بلبلان گلستان هزار جا\tبر شاخ گل ز شوق فکنده است غلغله\nدست تطاول غم عشق تو عاقبت\tدر کشور وجود من افگند زلزله\nبگذر ز ظلم ورنه کنم شکوه با شحن\tکز صیت عدل اوست جهان پر ز غلغله\nیعنی علی عالی و والی ملک دین\tشاه بلند مرتبه شیر مجادله\nدر عالم مثال ندارد دگر مثال\tبنی کرد را میه او را مماثله\nببند اگر شراره شمشیر او بخواب\tآتش فتد بجان عدو همچو مقله\n\nبآهنگم محبت در زدی یانق\nنمی‌گویم که آه دردی سر"}
{"book": "adl0207", "page": 51, "text": "در خون نشست نامر ماه ومـــــر\nدر پیش حلم اوست چه که کوه با وقار\nحیف است تصرف دیم که آفتاب\nای شاه انس جان سرسردان دین\nآن شیر حمله که کمرگاه کوه را\nشد نوک خنجرت بسپر خصم ما کچب\nدر انکشاف راز سرا پردۀ عدم\nای کان جود و بخر سخا معدن کرم\nگر حل عقده کنی کردن دلم\nچاهی است پر بلا که بدو بسته نام جان\nخوش آنزمان که سه اخلاص سرم در\nدارم هوای طوف حریم در ترا\nدر قطع راه در که عالميقه ام تو\nنی نی که شوق سعی صفای حریم تو\nتا نفخ صور کرد بر آرد ز ممکنات\nتا روز رستخیز د سحرگاه حشر باد\nاز بسکه ریخت خون عدو در مقاتله\nدر پیش خلق اوست گلستان مزیله\nباشد بپای با زحملاتش چو زنگله\nکس با تو چون کند ز عداوت معامله\nچون که کنی زجای بروز مضادله\nشد نوک نیزه ات مرینخ تشکله\nکی عقل کل زند بتولاف محاضره\nدارم امید از تو کعبه ناکام غله\nزیرا که حرمیست بکویم مرسله\nزنجیر مدعاش دل بصید امر این مزاجه\nجویم پیش با بجنابت مواصله\nهر چند در میانه بود بعد و فاصله\nخواهم ز لطف عام تو طرزی مبادله\nباشد کفیل زاد غریبان مرحله\nبر دشمنان جاه تو با داسبابله\nبر جان خصم جاه تو با دا مشاعله\n\nقصیده در منقبت مظهر العجائب علی ابن ابیطالب که\nالله عنه و همین ابیات در مزار شریف بخط خوش تحریر شده\n\nتهی شتر یکنج غم و شکنج فراق\nشده بفکر خیالات خویش مستغرق\nنظر الم یار را فگنده بدر\nز الفت همه فرد و ز صحبت همه طاق\nچنانکه صوفی صافی بحجر استغراق\nتصور غم اغیار را هبا و بطلان\nدیار"}
{"book": "adl0207", "page": 52, "text": "ولیک از هوش مست و شب بمهتاب\nکه تا کسان بدلم پرتوی فتاد از دور\nچه بارگاه که از حسرت درش دایم\nبچشم حور مکر منظر قصورش را\nکر از کرشمه غلمان ببسته طاق و درش\nبمنظری که بود از ذوق آنمنظور\nملک بیکدرش مانده رو بنقش قدم\nزپی عقل نمودم سوال کاین درگاه\nجواب داد که این بارگاه سلطانی است\nجهان جود و سخا آسمان حلم و حیا\nعلی ولی خدا نفس پاک پیغمبر\nتوئی که امر قدر عهد کرده با رایت\nتو آن خلیق نژادی که برده تا دم حشر\nاگر نه دست تو شیرازه جهان بستی\nاگر نعل براق تو بر جهد برقی\nملک سراز فلک آرد برون که آه کجاست\nببارگاه تو زان اوفتاده ام شانا\nرسم بلطف تو از شیر نفس اماره\nبکو مان تو نامی چو حصه او بنجات\nز پیز مهر تو اشفاق کرده بر نفس\nببارگاه رفیعت پناه آوردم\n\nچو شمع سوخته و ساخته بسوز فراق\nز طاق بار که عالی سپهر رواق\nبرنگ حلقه در او فتاده مه بمحاق\nکشاده اند که گردید چشم دل عشاق\nبود جو ابروی جانان جزا کونی بطاق\nچه غرفه که بود غرق نور چون صبراق\nفلک بخاکدرش او فتاده چون رمق\nبود مقام کدامین شه رفیع وثاق\nکه او فتاده بسطامش بخاکش از اعماق\nسپهر مجد و علا سرور علی الاطلاق\nامیر جن و بشر میر انفس افاق\nتوئی که حکم قضا بسته بر کفت میثاق\nز حسن خلق تو خلقی محاسن اخلاق\nشدی صحائف افاق یکقلم اوراق\nشبان تیره درین گنبد بلند رواق\nزما رحلوه گر این شهسوار برق براق\nکه از تری عالم مرا دهی اطلاق\nکه نیک چاره کند ز هر ما را تریاق\nبعاجزان تو شوی دستگیر روز مشاق\nمدام جود تواشفاق بر او بد انفاق\nز مکرو حیله کردون از رق زتراق"}
{"book": "adl0207", "page": 53, "text": "باستان توجو خاکسان نهادم رو\nبسایه کرم خود مرا پناهی ده\nچرا ز رزق کشم بار منت دونان\nبداد وازی افغان شہا بکس لطف از\nمدام تا بجهان توام است صبح و مسا\nچو سقف عرش عظیم چوبت ابراهیم\n\nکه در چرخ ستمکار مین کند شقاق\nکه سوختم زتف احتیاج بی اعراق\nتوئی بعالم امکان چو قاسم الارزاق\nکه گشته حوصله اش تنگ و طاقتش طاق\nهمیشه تا بمیان ثابت است عقد طلاق\nزحادثات مصون باد این خجسته رواق\n\nقصیده در مرثیه شاه شهیدان امام برحق امام حسین \nرضی الله تعالی عنه\n\nسلطان صبح دم که ز لعل است افسرش\nخورشید رخ نمود چوعیسی زبام چرخ\nزنگی شب مهول گریزان بطرف شام\nبر عزم رزم زنگ شه چین سید صبح\nشبرنگ شب زبیم شبیخون خنگ صبح\nشب زنگی کشته پس چرخه فلک\nشهباز صبح بین وزراندود شهپرش\nخور آشکار شد ز افق با قبای زر\nاز دشت خاوران چو دم کرگ شد عیان\nعذرای روز سرز حجاب افق کشید\nهنگام صبح دم که در فیض باز بود\nدیدم فلک چو مردم سرگشته میرود\nدیدم بآسمان سیاه و سفید و سرخ\n\nاز شام تا بروم جهان شد مسخرش\nدجال شب بخاک در افتاد از خرش\nرومی خورگرفته سنان از پس سرش\nکوس و علم بدوشن و بک تیغ و خنجرش\nدر تک گذشت ابلق ایام از برش\nور زود شامی مجرد نیلی ست چادرش\nباشد سیاهی رخ شب سایه سرش\nدر شرم ریخت از کف مه ریزه زرش\nشب را رسید گله آهوی اخرش\nانجم چو اشک وامق شب ریخت از برش\nکردم نظر بگرخ و بر خار و بیرش\nبی مقصدش معین و بی راه و رهبرش\nدیدم بجرخ منطقه و طوق و محورش\n\nدیدم"}
{"book": "adl0207", "page": 54, "text": "دیدم ستاره را که ز مژگان شام تار\nچون اشک سرخ ریخته بر طرف چادرش\n\nدیدم شفق نشسته بزخم جگر بخون\nدیدم که شام جامه نیلی است در برش\n\nمه کنده رخ بناخن و شب کرده زلف تار\nمخور از غصه زرد شده رنگ احمرش\n\nاز غصه صبح دم کشد از سینه آه سرد\nدر ورد خون دوان شده بر روی اصفرش\n\nدیدم زمین بلرزه و چرخ است بیقرار\nدیدم زمانه مضطرب از شورش و شرش\n\nگفتم چه ماجراست که بر چرخ ماه نو\nچون من خمیده قامت و اندام لاغرش\n\nگفتا محرم است شب قتل شاه دین\nکز رتبه بود کرسی نه چرخ منبرش\n\nیعنی حسین بن علی جان فاطمه\nگر ناز بود جای بدوش پیمبرش\n\nفرزند مصطفی که خداوند کبریا\nبا نام خویش کرد ز احسان برابرش\n\nدر دشت کربلا ز جفای زیاد و شمر\nبا خنجر ستم ببریدند حنجرش\n\nبستند آب راه خداوند ظلم و کین\nشد تشنه کشته گشته مظلوم و اصغرش\n\nقاسم که با عروس عیان بسته بود دل\nبا تیر کرد شمر برون آن دل از برش\n\nاز بسکه گروه از پی قتلش کمان کمین\nقندیل بر ز تیر شد از پای تا سرش\n\nیکتن شنیده ایم که ظالم کشد به تیغ\nیک خاندان که دید که سازند بی سرش\n\nاز سوز تشنگی شهیدان کربلا\nآخر فتاد شعله بخزگاه و چادرش\n\nآن خاندان شرم و حیا کز ره ادب\nمه چشم بر نمیکرد و شام از درش\n\nبی پرده در برهنه سر و خوار و موکشان\nنی یار و غمگسار و نه غمجوار و یاورش\n\nبردند تا به پیش یزید لعین و شر\nاز بهر جاه و منصب از خواهش زرش\n\nیا رب تو خالقی و تو دانا و قادری\nخود ده سزای قاتل و بدکار کافرش\n\nیا رب بحق او چو مگس پست باد و زار\nانکو به تیر ظلم بسرد دوخت مغفرش\n\nچون آستین زکار فتد دست و پنجه‌اش\nانکو کشید جامه خونین ز پیکرش"}
{"book": "adl0207", "page": 55, "text": "۵۴\nطرزی بصدق دل چو شد از جمع دوستان\nیا رب بحشر هم تو شوی یار و یاورش\nدوازده بند در مرثیه شاه شهیدان امام حسین رضی الله\nتعالی عنه در جواب محتشم فرموده بند او ل\nباز چشم سرزین غافلی می گوش و هوش\nماه محرم آمد و هنگام عزاست\nبرخیز در مصیبت فرزند فاطمه\nزین روضه قیامت که بوده‌ست نین و مات\nدر ماتم و مصیبت آل علی نگر\nکشتی صبر طاقت آل عبا شکست\nگر گوش هوش باز گشائی هنوز هم\nآمد چو حرف قتل حسین بگوش دل\nفریاد نخل قد علی اکبر جوان\nیا رب چسان به نیزه توان دید آن سر\nلب تشنه شاه دین و لب شط و فرط\nطرزی بطرز محتشم از شعر آبدار\nکها که بطرز یار خبر گشته رخنموش\nعالم بما تمند و تو در فکر نای و نوش\nآه و فغان برآر و لباس عزا بپوش\nزین ماتم است خیل ملایک سیاه پوش\nکوه از کمر فتاد زبس ناله و خروش\nاز بسکه موج خون شهیدان در جنبش\nاز خیمه‌گاه ناله زینب رسد بگوش\nکردم چنان فغان که ز سر رفت عقل و هوش\nطوفان بپای کرد امام ز سرگذشت هوش\nکز ناله می‌نهاد رسول خدا بدوش\nسیراب بود دیو و دد و طائر و وحوش\nبس کن که سوختی دو جهانرا بیک شرار\nبند دوم\nدل گفت طرزیار چه رو می بنوع خواب\nگفتم چه ماتم و چه عزا و چه غلغله است\nچون این سخن ز دل بشنیدم بجوش غم\nزان پس بسوز سینه بریان بچرخ پیر\nایکاش از زمان که بریدی سر حسین\nبیدار شو ز خواب که عالم گرفت آب\nگفتا که هست قتل حسین پور بوتراب\nبر خاک و چو سایه فتادم ز اضطراب\nگفتم که کرده چه ستم خانه ات خراب\nکشتی سرادقات ندا فلک بطناب\n\nایکاش"}
{"book": "adl0207", "page": 56, "text": "کاش از زمان که بخون قاسم اوفتاد\nکاش آنزمان که علی اکبر جوان\nمردم بسان دیده من پر زخون شدی\nاصغر ز تیر حرمله غلطان بخون چو گل\nزینب برای نشئه بیمار کربلا\nکلثوم بینوابنوای سوزناک\nیارب سزای شمر چه باشد در آنسرا\n\nاز خون حلق غنچه خور میشدی خضاب\nبر خاک میطپید چو ماهی جفاز آب\nبر خاک پر سایه در افتادی آفتاب\nدر هجر او سکینه چو سنبل بپیچ و تاب\nمیریخت خون دل عوض اشک چون گلاب\nشادان یزید باده کش چنگ و نی رباب\nزین ظلم و کین جواب چگوید بمصطفی\n\nبند سوم\n\nچون بهر قتل آل علی شمر تیز شد\nدر دشت کربلا ز شهیدان کربلا\nاز تیغ شمر کافر بیدین بدنهاد\nدست قضا بنای قدر را بریده\nظلمی که کرده با مامان دین یزید\nچون شهسوار دین سوی میدان روانه شد\nکای جان پاک و سبط نبی عشرت بتول\nزینب که بود سیده جمله زنان\nیکدانه گوهری که دو عالم بهای تست\nتا تیغ شمر سبط نبی را بقتل داد\nتا گریه طفیل حسین علی کنم\nای چرخ تیغ کین بدل شاه دین زدی\n\nچندان بریخت خون که زمین چشمه سیز شد\nاز بسکه ریخت خون بزمین رستخیز شد\nجسم حسین و قمر کل ریز ریز شد\nای چرخ دستت ارکه تیغ تو تیز شد\nچشم کواکب از غم آن اشک ریز شد\nچشم سکینه در ره آن اشک ریز شد\nیکدم شیر که شمر لعین در ستیز شد\nبیقدرتر به نزد یزید از کنیز شد\nکمتر ز پیش لعین از پشیز شد\nطرزی بخون نشست که فلک بی تمیز شد\nطفل سرشک در نظر من عزیز شد\nبرداشتی کلاو کرا بر زمین زدی\n\nبند چهارم"}
{"book": "adl0207", "page": 57, "text": "تا شاخ گل ز گلشن صدق و صفا شکست\nاز غم چو غنچه رنگ بر خسار ما شکست\nدر حیرتم که تیشه ظلم و جفا چرا\nآن سرو بوستان وفا را ز پا شکست\nگردون دست کش نگر از راه دشمنی\nشاخ نهال دوستی مصطفی شکست\nتنها نه سر و گلشن زهرا ز پا فتاد\nدست علی و پشت رسول خدا شکست\nخود از شفق بخون جگر تا مگر نشست\nزان شاخ گل که در چمن کربلا شکست\nزان ناوکی که بر دل پاک حسین رسید\nصد چاک غم بسینه خیر النسا شکست\nاز موج خون حلق شهیدان کربلا\nکشتی صبر و طاقت آل عبا شکست\nاز بس صدای ناله زینب بلند شد\nمینای چرخ چون دل من زان صدا شکست\nآن سینه که مخزن علم رسول بود\nاز دست شمر ستمگر دل ایا چرا شکست\nپشت سپهر و دست قضا و دل قدر\nحکم یزید بین ز کجا تا کجا شکست\nدر نی نوا ز ناله کلثوم بینوا\nطرزمی فغان برار که نی از نوا شکست\nدر حیرتم که چرخ چرا سرنگون نشد\nزین خون که ریخت چون ز جهان غرق خون شد\n\nبند پنجم\n\nفاش ار جهان ناله شبگیر گریستی\nبر گریه اش زمانه بهمراه گریستی\nتنها نه من گریستمی بهر شاه دین\nچشم سپهر و دیده اختر گریستی\nدر خاک و خون فگنده شهی را که در غمش\nمانند چشمه چشم پیمبر گریستی\nچون چشمه آبکم ازین جوی روان شده\nارغرقش گر این تن لاغر گریستی\nای دیده خون ببار که در ماتم حسین\nمیبایدت که تا دم محشر گریستی\nکروبیان ببار که در الجلال هم\nبا چشم تر بر ان تن مبتر گریستی\nبر حلق تشنه شهی عطشان کربلا\nایکاش چشم شمر در اختر گریستی\nدر حیرتم که چون نچکید آب چشم سر\nبر حال آنکه دیده کافر گریستی\n\nکين مرد"}
{"book": "adl0207", "page": 58, "text": "بین هزار چو چشمم زغزم سوزد آه\nچشمم بآب داد صغیر و کبیر را\nزین ماتمی که پشت ملک چون فلک بخم\nبسلسبیل تسلی بگو نگیرد پی\nاز بس بحال اصغر و اکبر گریستی\nعالم اگر با شک بشویم هم کمست\nبند ششم\nظلم یزید را چود لم یاد میکند\nاز دیده عروس صله خون می شکند\nبنیاد دین تیشه کین میدهد بباد\nفرعون با کلیم و نه نمرود با خلیل\nآن ظلم و کین که کرد بسبب چیر دیم\nای کرد گار دادرس دادگر ببین\nبا آب چشم و آتش دل مرتضی علی\nماندم که تم سر زن شاه دین بچه\nرفت از زمان گمان که مکرد و در ستحفر\nطرز ی غمین مشو که طفیل حسین محشر\nزین ظلم چون هنوز بجرخند ماه و مهر\nبی اختیار ناله و فریاد میکند\nبرگه بیا د قاسم داماد میکند\nبیداد چرخ بین که چه بنیاد میکند\nکرد انچه این ستمگر شداد میکند\nهرگز بهیچ صید نه صیاد میکند\nبر اهل بیت شرع چه بیداد میکند\nزین ظلم خاک بر سر خود باد میکند\nتاروز حشر فاطمه فریاد میکند\nایزد بدشت ماریه ایجاد میکند\nایزد زحوف دوزخت آزاد میکند\nزین جورچون مه در بود کرد شش دهم\nبند هفتم\nروزی که شد به نیزه سر انور حسین\nکشتند بی کجاره به پشت شتر سوار\nبردهان ستمزده کانرا بقتل گاه\nافتاد چشم زینب غمدیده ناگهان\nبیخو د شد و فتاد زپشت شتر بخاک\nگردید اسب ظلم و ستم خواهر حسین\nذریه مطهر نام آور حسن\nتابشنوید مکرد ر خون حسین\nبرجسم چاک چاک و تن بی سر حسین\nامد بخود گرفت بر پیکر حسین"}
{"book": "adl0207", "page": 59, "text": "رو کرد سوی مرقد شیر کیبریا\nبنگر بحال زینب خود در پسین\nدست و الم ست کجا بود ای پدر\nخنجر کشید شمر چو بر حنجر حسین\nپوسته بود خواهش او دست مصطفی\nگردیده یک کرمه کنون بستر حسین\nیکجا بخاک خفته دو دست آند بدن\nعباس آن برادر با مهر اور حسین\nیکسو فتاده قاسم دست از خون خضاب\nیکسو بخون طپیده علی اکبر حسین\nافسوس و صد دریغ که طرزی ازینزمان\nمیمود رو می نهاد سر خود بر حسین\nچون عرض حال کرد بان باب نامدار\nرو کرد سوی فاطمه با چشم اشکبار\nبند هشتم\nکز خاک سر بر آر و حسینت بخاک بین\nوان جسم پاره پاره او چاک چاک بین\nچون صید دست و پا زده در خون بخاک\nاز دست قوم کوفی بیدین بلاک بین\nدر کربلا بیاد یتیمان خویش را\nتن چاک سینه ریش و دل دردناک بین\nآل علی بماتم و ال یزید را\nشادان بر بر سایه خود و دار الک بین\nآنکو ندیده کرد و باماش کوب\nجسم عزیز کرده زهر است بخاک بین\nطوفان اشک جن و ملک تا سمک نگر\nآه و فغان آل نبی علی تا سماک بین\nاز نصرت تیغ و ناوک بیداد اشقیا\nصد جوی خون روان شده زین جان پاک بین\nبکش از خواب چشم چو نرگس ببوستان\nبرخیز و چشم اسب خود خواننا ک بین\nسرها ی بی تن شهدا بر سنان نگر\nتنها ی بی سر مصلی در مغاک بین\nاز بهر اشک چشم منیان کریم\nصد چشم پر راشک چو کوشه پاک بین\nاز عین لطف و مرحمت ای بضعة الرسول\nبر طرزی حزین فلک و حی غمناک بین\nدر حیز تم از ین که قیامت شد عیان\nز آن دم که گشت شاه شهیدان بگان طپام\nبند نهم\nاز تیغ"}
{"book": "adl0207", "page": 60, "text": "از باد تیغ خسته تن پاک شاه دین\nاز پشت زین چو برگ گل افتاد بر زمین\nانتبعت تیغ کینه در سینه اش نشست\nتا سر برآرد از تنش آن کافر لعین\nدر حیرتم که تیغ چنان حنجرش برید\nچون بود جای بوسه که عقل اولین\nچون تیغ دم زبخت بجای دم حسین\nچون عرش بد بپای چو افتاد بر زمین\nابی مداد و خاک شهیدان بیا دوان\nآتش فگند شمر به بستان یاسمین\nتنها حسین لشکر کوفی ز حد برون\nکرده کمان بقتل و بی از هر طرف کمین\nاز دست شمر و بود در اتمین قضا و حیف\nدر دشت کین ز خاتم پیغمبری نگین\nآمدم که شاه دین زفرسن بین فتاد\nآیا چه حال داشت زم غم زینب حزین\nاز یک طرف مصیبت اطفال بی پدر\nو ز جانبی شماتت قوم مخالفین\nتنها نه مو کشوده ازین غصه اهل بیت\nآشفته گشت زلف برخسار حور عین\nطرزی بمانم شهدا خون دل ببار\nزیرا که کس ندیده چنین غم بروزگار\nبند دهم\nدر خاک خون فتاده حسین علیست این\nیا انکه کرده صید حرم را کسی شکار\nآن شاخ گلبن چمن جان مصطفی\nدر چشم شمر قدر ندارد بقدر خار\nدر خون کشیده تن سلطان دین حسین\nبکر چه ظلم کرده ای چرخ کجدار\nآن سر و نو نهال گلستان فاطمه\nآورده بار غنچه پیکان آبدار\nاصغر ز قحط آب ز تاثیر تشنگی\nبر خاک و خون طپیده چو ماهی بیقرار\nقاسم که عارضش بنظر میگرفت داغ\nاکنون نشان سینه بود بر تنش هزار\nبیدست پا فتاده علی اکبر همچو گل\nکبپاد تند برگ گل افتد ر شاخسار\nیا رب بسوز د آتش حسرت ز جود گیر\nمر آن سان که زد بخیمه آل نبی شرار\nبر جسم چاک چاک شهیدان کربلا\nهر چشم زخم گریه کنان بود زار زار"}
{"book": "adl0207", "page": 61, "text": "خنجر بکش بحنجر فرزند مصطفی\nشرمی نکرد کار کن ای شمر نابکار\nخون گلوی شاه شهیدان طراز\nدر جویبار لاله که روید بهر بهار\nاز تیغ ظلم شمر برافکنده ز پا\nای چرخ سروهای گلستان مصطفی\n\nبند یازدهم\nاز تیغ شمر نعش حسین علی تر است\nجسمش ز زخم همچو سپهر پر اختر است\nشاهی که بادوش پیمبر همی نهاد\nبالین او ز نیزه و ز خاک بستر است\nآن نبی که چشم خدا از وی حجاب داشت\nروی برهنه در نظر شمر کافر است\nاصغر که جای شیر شکر می مکید دوش\nامروز زاب آهن و پیکان لبش تر است\nیک سو نوای حشرت شادی قاسم است\nیکسو بخون فتاده تن چاک اکبر است\nداماد را به پیش عروس جوان کشی\nای زال چرخ ظلم تو با آل حیدر است\nاز آه زار و ناله کلثوم بینوا\nنی گوش چرخ بلکه سماک تا سما کر است\nزینب ز قحط آب گر خشک کام بود\nعالم ز آب اشک دو چشم ترش تر است\nزین غم نه پشت طاقت زهرا خمید بس\nپشت سپهر و قامت افلاک چنبر است\nچوب جفا بلعل لبش آشنا مکن\nشرمی کن ای یزید که سبط پیمبر است\nطرزی ز خوف آتش دوزخ ترا چه باک\nدر حشر یاور تو شفیعان محشر است\nیارب ز ظلم شمر بنالیم یا یزید\nزین سان که جسم شاه شهیدان بخون کشید\n\nبند دوازدهم\nخاموش طرزی که دل خلق داغ شد\nعالم ملول گشت و جهان بیدماغ شد\nخاموش طرزی که درین دار سپیدار\nاز خون حلق آل نبی دشت باغ شد\nخاموش طرزی که درین دشمن انجمن\nاز باد تیغ شمر جهان بیچراغ شد\nخاموش طرزی که بود خون شادمین\nهر لاله که رنگ گل باغ و راغ شد\nخاموش"}
{"book": "adl0207", "page": 62, "text": "خاموش طرزیها که بخون می طپید دلم شهباز شاخ سدره مگر حب زاغ شد\nخاموش طرزیها که ز لب تشنگی حسین پر آب خشک کام بدشمن ایاغ شد\nخاموش طرزیها که شب روز متصل آن نور دیده را غمه خور در سراغ شد\nخاموش طرزیها که زجور وجفای شمر آسودگی ز آل نبی در فراغ شد\nبراین ست کرد جهان تنگ روزگار گر تنگ گشت قافیه بر ما عجب مدار\nقصیده در منقبت امام ثامن علی موسی رضا رضی الله عنه\nبهار آمد چو رخسار و خط دلدار شد صحرا زجوشش سبزه و گل وز هجوم لاله حمرا\nبگلشن سبزه و ریحان و گل گوئی دران ماند که نقاش صبا کردست صحن باغ مینا\nدمید از گل بجای سبزه اکنون دسته سنبل فتاد بر گل بجای شبنم اکنون لؤلؤ لالا\nزفیض باد نوروز گیاه مرده شد زنده تو گوئی در گلستان گشته برپا محشر کبرا\nزمین از بس یاسمین گشته رشک دامن گلچین هوا از بس لطافت گشته رشک جنت الماوا\nپریشان شد بفرق بید مجنون طره چون [word?] فروزان شد سحر لاله همچون طره لیلی\nهوا گردید زان سان معتدل کز اعتدال او چو شبنم از تف هور منهزم شد لشکر سرما\nبروی سبزه غلطد گل ز جوش غنچه چون پیکان که در گلشن بجای آب جاری شد شراب ناب\nگل از شادی فروزان شد و رخ چون طلعت زهرا شگوفه سر زد از شاخ درختان چون کف خضرا\nبر آن سنگین دلها کو به سیم این آرزو دارد که پوشد اطلس دیبا بجای جامه خارا\nچنان پرگشت بوی مشک ناب از باد نوروزی که جای سبزه میروید ز خاکش عنبر سارا\nصبا بستر زند در خار ز بخت سبز هوا مشک ختن بیزد بروی لاله حمرا\nشد از بوی یاسمین مست اطفال چمن یکسر از آن آب روان زنجیر بندد سبزه زار\nبباغ از بانگ صوت قمریان هر جانبی کوکو به بستان زنوای عندلیبان هر طرف غوغا\nسحرگاهان بستان زان نسیم صبحدم خرم ز بوی گل فتادم از خود و چون او شدم از جا"}
{"book": "adl0207", "page": 63, "text": "چوزان بوست گردیدم پسرعقل پرسیدم\nکه ای روشن ضمیر بی نظیر مرشد دانا\nبگوکاین باد از خاک کدامین روضه می آید\nکه میبالد ز فیض آن نگه در دیده اعمی\nبگفتا ای طرازی افغان نسیم روح بخش است\nکه اید عنبر افشان از حریم گلشن سولی\nاما م ثامن ضامن کین از خاک سرکویش\nهزاران دیده اعمی شود در یک زمان بینا\nهوای کوشه مقصود اگر داری جو غواصان\nبیا و غوطه زن اندرین دریای گوهر زا\nپروگر طائر فکرت هزاران سال با پرفت\nبا دل پایه قصر جلال اورسد حاشا\nپیشه عارضش خار است گلهای چمر سر\nبه پیش قامتش پست است نخل سدره طوبی\nبرامد ماه لولا غر شرم آن خم ابرو\nشود دره پنهان جور شرم آن رخ زیبا\nرخش چون در نظر آید رود از دیده خون دل\nبگفتن چون کشاید لب بریزد لولو لالا\nاگرچه صامتم از درک کنه ذات تمثیلش\nبسان خامه ام وصف صفاتش میکند گویا\nبگلشن صبحدم مشاطه باد سحرگاهی\nفروشد خاک پایش را برای غازه گلها\nنه بر نسرین بود برنجان نه برکل سبزه غلمانی\nبود کیدوی مشک افشان طواف عارضش پیدا\nشهنشانأ حق آگاه عطا بخشا خطا پوشا\nبود مدح و ثنای ذات تمثیلت کرا یارا\nنیاید یکسر مو درک ذات و از مآثر کو\nاگر روید بجای هر سر مو چشم از اعضا\nندارم روی راهی جز در دولت سراتو\nزروی مرحمت راهی من ای رهنما بنما\nنباشد جز در لطف تو ما را مسکن وما من\nنباشد جز سر کوی تو ما را ملجا و ماوی\nبطوف مرقد خویشم طلب زان خاک ان شاہا\nشدی چون ضامن صیاد آهو آوگی را\nجدا زان خسته ام باشد همیشه سینه چون تنور\nجدازان در هم باشد همیشه دیده ام ژالا\nبرای طوف کویت عمرها شد آرزو مندم\nکه هچون لاله ایم با دل پر خون در آن صحرا\nچو بود بر کل بو و مضمر مراشوق تو اندر سر\nچو جان در تن بود مذکور مهر تو در اعضا\nچسان کشتی شہید از زہر مامون حیرتانم\nکه لطفت هر را شکر کند در کام از درها\n\nنباشد"}
{"book": "adl0207", "page": 64, "text": "نباشد درحقیقت کر به بیند دیده حق بین\nدو عالم قیمت یکتار مویت ای علی یکتا\nچوغازی را بود امروز مدحت بر زبان جبار\nتو هم از لطف احسان شافع او باش در فردا\nخدا یا بهاران شاهد کل سرخ بر افروزد\nالا تا شکر باد خزان بر کل کند یغما\nمجان ز اباد این باغ از شادی جو کل رنگین\nحسودان تو باد از درد و از غم زرد اسا\nقصیده در تعریف قطب الاقطاب شیخ عبدالقادر قدس سره\nسپید، دم چو شدم در حریم قرب مقیم\nرسید این دم جانخش از شمیم نسیم\nکجا ای بطیح استیم از کلیم برده سبق\nبرنج معجز تخته نموده هشت اقلیم\nچرا محوش نشنی رومخ کبار\nولی حضرت پرورد کارحی قدیم\nگل ریاض حس سرو بوستان حسین\nسرور جان بنی نور چشم ابراهیم\nبنی نژاد و علی قدرت و حسن سیرت\nکه هست شان رفیعش قرین بعرش عظیم\nبه دیده حق بین درکشن بیست برین\nبود چشم یقین و نه پاش نیاز تنیم\nبکوش الزمان که رسم بزار پردوش\nخوش انزمان که شوم اندر ان مقام مقیم\nبی نثار قدوم مجاوران درش\nز چهره در بفشانم ز دیده ریزم سیم\nبنیزان مهش جان روان بر افشانم\nبساکنان درش نقد دل کنم تسلیم\nچودل بر بند ازل بر ارادتش بستم\nکرم رود سر و جان تا نهم بعهد قدیم\nبیم کویش اگر بومی آرد م بشام\nبمرده جان بفشانم بران نسیم بهیم\nشد باغ جنان فخر کشور جیلان\nکه هست کشور جیلان چوطور او چو کلیم\nکراب کوثر و حور و قصور میخواهی\nبنوش از شط بغداد و کوثر و تسنیم\nزہی! چو تو خلف باب درز کا نین\nزہی! چو تو پسر مادر زمانه عقیم\nندیده دیده افلاک چون تو کوہر پاک\nنچیده دست قضا چون تو کل ز باغ نعیم\nبحق انس بود لطف ہی تو لطیف\nبخاص و عام بود فیض بیحد تو عمیم"}
{"book": "adl0207", "page": 65, "text": "نبود بر فلک جاه چون تو بدر منیر\nنبود در صدف رتبه چون تو در یتیم\n\nشمیم روضه تو هوشتر از نسیم بهشت\nغبار درگه تو بهتر از نعیم مقیم\n\nبلطف رحم رحیمی بحسن خلق خلیق\nبفیض جود جوادی بفضل علم علیم\n\nتو شیخ جم و شبونی و قطب اقطابی\nترا ولیاست ترا فخر رتبه تقدیم\n\nنظر بسرعت عزم تو نیست باد عجول\nبظن بسایه حلم تو کوه نیست حلیم\n\nدم ترا بلطافت اثر چو باد مسیح\nکف ترا بکفایت صفت چو دست کلیم\n\nاگر نه فیض عمیم تو عاطفت کردی\nبجفتی که نمانده بروز گار کریم\n\nببوستان ندمیدی ز خاک سنبل و گل\nاگر نه خلق تو دادی نسیم را تعلیم\n\nدلم ز هجر تو افتاد در غم جانکاه\nتنم ز فرقت تو ماند در عذاب الیم\n\nنه در چرخ بمن مهربان نه در شفیق\nنه روز گار بمن یار و نه سپهر رحیم\n\nغبار کوی تو گر نگذرد بچشم من\nز شوق روی تو یا بد روان عظام رمیم\n\nشها غلام تو طرزی بطرز مداحات\nمدیح ذات تو اکش بار و مونس دیم\n\nببحر صفات تو دائم بود ملول دخول\nببحر ثنای تو دائم بود صمیم و کیم\n\nبر آستان خودش کن طلب که دور از تو\nندیده در رنج غم روز گار گشته سقیم\n\nهمیشه تا بود از امر ایزد یزدان\nمطاف قبله ایمان مقام ابراهیم\n\nحریم روضه پاکت برغم بد خواهان\nز حادثات مصون باد همچو کن حریم\n\nمزار مرقد تو دائما ز پارنگاه\nطواف روضه تو فرض دائما چو حریم\n\nحریم عدل تو همچون حرم بود مأمن\nز باد فتنه چو دار السلام باد سلیم\n\nقصیده در تعریف پیر پیران شیخ محی الدین عبد القادر\n\nدر دیار درد افغان میکنم\nناله را از نی سوران میکنم\n\nبسکه مد ناله ام آمد رسا\nچون فغان بر چرخ جولان میکنم\n\nهر قدر"}
{"book": "adl0207", "page": 66, "text": "هر نفس در دل گریه می آرد بیاد\nناله را هم دوش افغان میکنم\nمیزنم بر ناله خود ریشخند\nخنده با هر گریه تا دان میکنم\nبسکه از بیم عدو نتوان گریست\nناله را نذر گریبان میکنم\nناله ام با گریه یکجا میرسد\nبر صدای رعد باران میکنم\nگریه ام از ناله کوتاهی نکرد\nناله را در گریه پنهان میکنم\nسینه ام از ناله تنگی میکند\nهر چه باداباد افغان میکنم\nناله تا بگریه می آید بگوش\nآه چون در سینه پنهان میکنم\nرفته ام از خود اگرچه بیدمم\nدر نگاه مور جولان میکنم\nباز بپای خود خوردم گره\nچرخ را در ذره پنهان میکنم\nباز بگریه بدل کوه گران\nزان سبب هر لحظه افغان میکنم\nبند در بگریه شب سان بدلم\nناله از دست جوانان میکنم\nبسکه دلگوئی کند صوت حزین\nخنده با بر وزن سندان میکنم\nلخت دل ریزم ببزم ناکسان\nجغد شوم زاغ مهمان میکنم\nتا کنم هموار طبع دشمنان\nناله را بر تیغ سوهان میکنم\nبسکه در زندان چکد خون دلم\nدامن مژگان گلستان میکنم\nمیدمد از هر بن مویم شرار\nبزم زندان را چراغان میکنم\nاز تجب بینم بسکه حیرت میدمد\nخانه را اغنیه بستان میکنم\nهر نفس از آه سرد بندیان\nچون حباب شکر جولان میکنم\nعرض خود از ظلم و بیداد عوان\nدر حضور شاه جیلان میکنم\nبگذر از آزار حواری بد سرشت\nورنه عرض خود بسلطان میکنم\nسید و درویش و قطب شاه و غوث\nدستگیرم پیر پیران میکنم"}
{"book": "adl0207", "page": 67, "text": "چون خیالش مگذر در خاطرم\nلشکر غم را پریشان میکنم\n\nبر دل خود من بیاد نام او\nکارهای سخت آسان میکنم\n\nچون کنم اسباب لطفش را بیان\nپشت با اسباب امکان میکنم\n\nبسته شاخ گل وصف رخش\nنالها چون عندلیبان میکنم\n\nدر میان چاه زندان روز و شب\nناله برطرز غریبان میکنم\n\nبشنوید ناله زندانیان\nنغمه سازی با اسیران میکنم\n\nخاک راه پای گلگونش مدام\nپاک با جاروب مژگان میکنم\n\nخود بلائی صعب تر باشد کجا\nآه را در سینه پنهان میکنم\n\nآه سرد عاجزان را کم مبین\nمن بآه زنجیر سوهان میکنم\n\nاز برای خاک پایش از شرف\nسرمه دان از چشم گریان میکنم\n\nگر رساند خاکپایش را صبا\nسرمه برخاک صفاهان میکنم\n\nاز خیالش سینه گلشن میشود\nچون فرو سر در گریبان میکنم\n\nمیبرم از خود اگرچه بندیم\nخانه در چشم غزالان میکنم\n\nبندیم ای دستگیر عاجزان\nبردرت زاری ز زندان میکنم\n\nگر نمی از بحر جودت در رسد\nقطره را چون بحر عمان میکنم\n\nبا و لطفت گر وزد برخواریم\nغنچه بیرون از مغیلان میکنم\n\nاز گلستان بهار لطف تو\nپر گل منهم گریبان میکنم\n\nشاه شاهانی رسید عاجزان\nوا د و بیداد می افغان میکنم\n\nگرچه افغانت طرزی بر درت\nآه و افغان هم ز افغان میکنم\n\nتا مگر لطفی کنی بر حال من\nچهره را از خون افشان میکنم\n\nتیغ خونریز ترا از اشک خود\nسرخ چون کوه بدخشان میکنم\n\nبیا"}
{"book": "adl0207", "page": 68, "text": "بسکه خون از دیده بر زمین چکانم\nروی میدان گلستان میکنم\nوصف روی خوب تو در پیش تو\nاز زبان عندلیبان میکنم\nسطر اه نا کشیده در جگر\nلب خاموش بهتان میکنم\nاز خط نوشته دیدم سرنوشت\nتوبه از خط و قلمدان میکنم\nدستم از خالی شدن پر میشود\nنفع سود خود ز نقصان میکنم\nچون نسازد لطفت از بندم خلاص\nمنکه جان پیش تو قربان میکنم\nیازده بر یازده بر نام تو\nبر فقیران نذر و احسان میکنم\nشحنه بپاست منادی میزند\nشیر از زنجیر بند ان میکنم\nکن ز زندانم خلاصی پادشا\nناله و فریاد از جان میکنم\nسیدا شاها نقب پیش تو\nمن شفیع خون شهیدان میکنم\nبا غم زندان بصد اندوه و ان\nطبع را مست غزلخوان میکنم\nمطلبی پیش تو میخواهم بگو\nکز صدا پر نغمه زندان میکنم\nپیش لعلت گریه باران میکنم\nاشک را من همچو عمان میکنم\nچشم پوشم چون بیاد عارضت\nخار مژگان را گلستان میکنم\nگر ز گلزار رخت گویم سخن\nبندوان را همچو رضوان میکنم\nگر کنم در دیر وصف روی تو\nبت پرستانرا مسلمان میکنم\nگر برم نقش ترا در سومنات\nقبله اتش پرستان میکنم\nگر بتخانه برم نام ترا\nبت پرستانرا خدا دان میکنم\nمن گنه ناکرده در بندم اسیر\nگرچه هر شب صد گناهان میکنم\nچون بپیران یوسف گلرخ تو\nناله زان چون پیر کنعان میکنم\nبا گناه و بی گناهم گر خلاص\nگریه ها ای پیر پیران میکنم"}
{"book": "adl0207", "page": 69, "text": "در نجات خویش پیش شاه من\nای خداوند ا و پیش من شفیع\nگر بنالم تا ابد در پیش تو\nبه که باشم در دعادش زنم\nتا که وقت گریه از اشک مژه\nتا ابد در زیر ترکان کجت\nغنچه گفتا من دعایت بهر بهار\nهر سحر گا، ان عایت در چمن\nمن دعای استان تو\nطرز ی مادری خوست از خاک\n\nمن شفیع اسمای یزدان میکنم\nنام خوب شاه گیلان میکنم\nغصه را کی دل اسان میکنم\nگرچه در فریاد طوفان میکنم\nهر سحر که کوی چوکان میکنم\nچون سر خود کوی امکان میکنم\nدر چمن با عندلیبان میکنم\nیاد چون ایات قران میکنم\nهم نهانی هم نمایان میکنم\nبچه بوی غنچه پنهان میکنم\n\nقصیده بهاریه در نعت اشرف الانبیا و المرسلین محمد\nمصطفی صلی الله علیه و علی اله و اصحابه و سلم\n\nچو رعد کوس زند بر در سرای بهار\nمار زوی تماشا شگونه کل کرد\nهزار بلبل قمری پرده عشاق\nمکر که باد بهار است صور اسرافیل\nزسبزه و کل و نسرین و ارغوان سمن\nبدوش غنچه چو شبنم سحر کواکب\nبرای زیت بزم چمن نیم سب\nبرای روز تماشای محفل کلشن\nدر ان چمن که منم ابیار کلبن وصل\n\nچنار درد در و در چمن لوای بهار\nدوند بر سر دیوار کوچه ای بهار\nمقام راست نواز ند بر نوای بهار\nکه زنده گشته کل و سبزه از صدای بهار\nفکنده فرش بکلشن صبا برای بهار\nکسی که از دل و جان کشته اشنای بهار\nرواست از رک کل بجهد فبای بهار\nز غنچه ریخت چمن طرح نگبهای بهار\nشود زکام دماغ من از هوای بهار"}
{"book": "adl0207", "page": 70, "text": "سحر بگوش دلم عندلیب گفت برا\nکه ساز می تپد ای سبز پیر پای بهار\nبگیر دامن آن گلشن همیشه بهار\nمرو بسان صبا از پی هوای بهار\nچراکه آن گل خودرو مدام سرسبز است\nهمیشه باد خزانست در قفای بهار\nمحمد عربی شاه خطه لولاک\nکه بیصفاست به پیشش صفای بهار\nزرنگ آل محمد ز بسکه آب چکید\nدمید رنگ طراوت بلالهای بهار\nز شیشه عرق روی مصطفی باشد\nشراب ناب که بینی بکاسهای بهار\nچه باک خون بپای رارنجا که برمیخون\nکه خاک پای رسول است خونبهای بهار\nبهر کجا که از رفت دم شود گلزار\nرسید ناکه بخاک مدینه پای بهار\nاگر بطرف چمن بی نقاب بگذرد\nزشرم برگ شگوفه فتد بپای بهار\nاگر بروی محمد شبی کشایم چشم\nبسان غنچه سفر دورم از لقای بهار\nبه پیش غنچه و در پیش گل بپرجم او\nبود بوصف رخ او نوای نای بهار\nچو دید بر گل روی و قد چو شمشادش\nنکرد میل قمری دگر تماشای بهار\nتو آن گل چمنستان صنع یزدانی\nکه هست آینه روی تو جلای بهار\nبجا رحسن تو از بسکه شوخ در مکین است\nکفیل رنگ گل دلاله شد کجای بهار\nبدور حسن تو از بس بهار بیقدر است\nبقهر باد صبا میدرد درای بهار\nهوای کوی تو ما را بود پیش چمن\nهوای روی تو ما را بود کجای بهار\nخدای را ز کرم یک نظر بحالم کن\nکه خورد خارستم بر دل از جفای بهار\nدلم ز غصه بپوشیده ام زمی خجلت\nدرین فضای گلستان این هوای بهار\nبسان غنچه گره از جبین من نکشود\nشگوفه وشی گلها و خنده های بهار\nشگوفه سیم فشانست گل درم ریزان\nچمن چو گنج روان گشته از غنای بهار\nکیم ز سیم تهی کیسه ام زدر خالی\nاز ان چو دزد بشب میروم بیای بهار"}
{"book": "adl0207", "page": 71, "text": "دگریه مشت زر غنچه را چو کیسه مهران\nنهان بروز ربا یغم رزید بها بهار\n\nبیا و طرزی از ین فکر ناصواب که\nبدوز دیده امید از عطا بهار\n\nبجز رسول بدا د تو هیچکس نرسد\nکد رنشت زر غنچه دعای بهار\n\nدرخت شرع تو سرسبز تا زنده بقدام\nچو غنچهای درخت کل از هوا بهار\n\nهمیشه روضه پاکت مطاف عالمنا\nچو ما نمیر که هجوم آورید بها بهار\n\nقصیده در مدح سید جلال الدین که از روم امده بود فر مو\n\nنسیم صبح انکلش و زید ار جانب صحرا\nخبیرا نیز و عنبر بیز و روح انکیز و روح افزا\n\nطراوت بخش روی کل پریشان کن بوی کل\nموافق همچو خوی کل مطیع مردم دانا\n\nچوبوی لاله جان پرور چوبوی کل روان در\nدما دم ستان پرور سراسر بوستان پیما\n\nحبیب یاور کلشن رقیب د ر بگلشن\nخطیب منبر کلشن حسیب نیست صحرا\n\nاز و طبع چمن تازه وزو بر روی کل غازه\nاز و در گلشن آوازه وزو در بوستان غوغا\n\nبطفل غنچه او دایه بچنک لاله او مایه\nبفرق زاغ او سایه بید رش باغ کلارا\n\nبوری رنک آب و می سنبل پیچ و تابی از وی\nشده سرسبز خط اب و می چشم نسر س ملا\n\nبطرف باغ کو شید بکل چون رنک پیچ شید\nبقدشاخ پوشیده ز غنچه دیده دیبا\n\nرخ چون کل عرق کرده جواهر در طبق کرده\nقبای غنچه شق کرده چوجیب لاله حمرا\n\nبشاخ سرو تخنت کل نشسته قمری بیل\nیکی در شیون غلغل یکی در ناله و اوا\n\nرخ کل در بهارستان انسان روز کارستان\nکه مانی در نکارستان نقش دکش زیبا\n\nبجسم لاله نعمان چنان از لطف کشد جان\nکه بر طبع خرد مندان کلام نغز مو لا نا\n\nجلال الدین نام آور سخن فهم و سخن پرور\nخرد مندی شکر گستر فلک قدری ملک سا\n\nفلاطون از غم دوش کند تب ده در کوی\nاشارات و ابردین شفای بو علی سینا\n\nزاطرزی شا کوید هزاران حماکو\nبصدق دل دعا کوید چه در سر چه در چرا\n\nنوشت"}
{"book": "adl0207", "page": 72, "text": "توئی عالم توئی عابد توئی عارف توئی کامل\nفصاحت را توئی جابلاغت را توقسا\nتوئی کشف نکوکاری توئی برهان دینداری\nتوئی برسالکان رهبر توئی بر کاملان بهتر\nتو شمع بزم ایقانی دلیل راه ایمانی\nکدامیں قطره استی که رشک در تماستی\nچه نسبت باشداری که صد گینتی نیرزا\nتو نور هستی جهان انخل تو عودستی ای نیچه\nالاما تو بهار اید درخت کل ببارآید\nبهار خاطرت خرم مبادا از خزان غم\n\nتوئی فاضل تو باذل توئی عاقل توئی دانا\nعرب را سیره حاتم عجم را دیده سینا\nتوئی فرهنگ هشیار توئی شمعون استیعا\nتوئی بر سروران سرور توئی بر خواجگان آقا\nتواند بحر عرفانی درخشان گوهر والا\nبقول خاص عامستی کجا با خا و عما ستا\nبها در زیر سر داری که سرداری ز تو پیدا\nتو جانستی جهان پیکر تو رو جستی جهان اعضا\nزخاک مرغزار اید نسیم عنبر سارا\nچو بوی نافه مشکین ز هم پوی غنچه روح افزا\n\nمخاطبه با سید جلال الدین در عطیه تیغ\n\nخیال روی تو کر بگذرد مرا بضمیر\nبمردم وصل ندیدست و نظر نمی کشم\nبیاد دانی من از من بپرس حال دلم\nمرا که مدتها کار بید العطی\nعزیز دیار و رفیق و برادر و پیوند\nکه بخل وخست و امساک در دو دل\nمخور سر شش مه و جمله را ذخیره بنه\nبکار نوکری دستت چو اوفتد از کار\nو گر بخانه ترا مایه بود از پیش\nهزار نکته باریکتر ز مو گفتند\n\nدهد ز هر بن مویم سر امد میر\nز روی ناز چشم اگر زنی با تیر\nبسان غنچه بگلشن نشسته ام دلگیر\nدو نکته است اگر بشنوی کنم تقریر\nنشسته کرد مکروهم حوصله در نکیر\nبا غد سیم چنان شو که میکشی ز خمیر\nکه نیست تا بابد مهربان امیر و وزیر\nدریغ جوع کنی ناله و فغان و نفیر\nز مفلسی نشود طبع نازکت دلگیر\nکه با زبان قلم آن نمیشود تحریر"}
{"book": "adl0207", "page": 73, "text": "۷۲\nزصد جواب یکی شان با ادم و گفتم که گفتهای شما کی بدل کند تاثیر\nچرا که در نظرم زر ز خاک هم خوار گنج سیم چشم متالم زشعیر\nهزار جلد کتاب از نظر گذشت مرا همه زگفته پیران و عالمان کبیر\nبیک کتاب ندیدم که حب زرخو مگر شنیدم ازین جاهلان بی تمیز\nشنیده‌ام که پس از مرگ صاحبدیم کنند داغ تن مار گش بمار سعیر\nمرا بحرف خدا و رسول گوش بود که حرف زشت خسان نیست در دلم جایگیر\nسخ خطا و خط هست مال دنیا است تو هم شنیده اندر حدیث یا تفسیر\nجواب ما بشنیدی مخور زوی غمی که قول کیست کچ و فعل کیست را چع غیر\nبخیل اگر تکلف سخا کند وبسا جواد را بکجا نیز سخت و ممسک گیر\nحسان زجر حسودان چوسگ زگریم که پیش همت من زر کم آمده ز زبیر\nدرم چو قلب کنی مرد میشود ظاسر تو مرد باش و درم ده بمردمان نصیر\nمیان ما و بود چون عمارت و بیمار محب او تو خود اندیشه کن کجا است سیر\nتو باش در پی اطوار کار خود غرز بگفتگوی خسان غصه‌ره مده بضمیر\nقصیده در تعریف سلطان عبدالعزیز شهید غفر الله له\nرایت رومی روز گشت ز مشرق عیان زنگی شامی شب رفت سوی قیروان\nقیصر رومی کلاه ساخت فلک خیمه گاه هندوی انجم سپاه شد ز نظرها نهان\nعیسی خور در رسیدم از پی دجال شب تیغ بکف شد عیان از طرف آسمان\nشعله آفتاب نا که برافروخت صبح گشت ز انجم تهی انجمن کهکشان\nنانج الماس گون کرد برون آفتاب ناوک تیر شهاب گشت نهان در کمان\nصبح زبازی لعب شعبده آغاز کرد مهره زرین مهر ساخت برون ز دکان\nخشت تنور فلک تافته شد صبح ماه سوخت کباب از تف ان چوقان\nسوخت"}
{"book": "adl0207", "page": 74, "text": "سونی صبح از خاوران چون آفتاب\nبر پر غاز سحر شابلقک در دندان\n\nبر سبوی صبح دیده از خواب ناز\nاز چمن آمد بگوشش چهچهه بلبلان\n\nیار جبالین رسید جلوه کنان صبحدم\nبا قد چون مارون با لب چون ناردان\n\nگفت که خرمی بیا طره دگر ساز کن\nچند نشینی خموش پیش بت نکته دان\n\nدفتری بکشم بخوای بت شیرین عذار\nمطلعی آمد بیاد در صفت آن دهان\n\nای دبین تنگ تو داده زهیچیم نشان\nہستی اوئیکه بصرف عدم رایگان\n\nآن دہانی کو جلی است بخط چون نقطه\nآن کمر از نازکی است چو مو در میان\n\nہست برخ خوب تو حرز دل و خط روح\nاست لب لعل تو قوت تن قوت جان\n\nعارض گلگون تست دولی بی کلف\nقامت دلجوی تست سرد ولیکن روان\n\nسرمه در آید برون بسکه تماشا تو\nگر بشنود وصف تو حور بباغ جنان\n\nناله و فریاد ما گم نشود کوش تو\nزانکه ز یاقوت و لعل گوش تو پر شدگان\n\nگشت تن از غم خوات سانه صفت یک جا\nکشت دل از رکست تیره تر از سرمه دان\n\nسید کجا نم کشی برون از خیام\nچند بقلم از هی تیر کمین در کمان\n\nبگذر ازین جورو ظلم ای مه نامهربان\nور نه بسلطان برم شکوه این داستان\n\nپادشهی جم نشان خیصر فغفور غلام\nکوشده سلطان بارث بر همه اسلامیان\n\nبنده بنازو ندر تخت ز بهرام گور\nبرده بشمشیر تیز تاج سر اردوان\n\nکرده بنوک سنان سینه دشمن شکاف\nکرده بپیکان تیرجان عدو چون چنگان\n\nای چو وجودت بدمام شریعت عزیز\nگرچه وجود ترا نیست مثال نشان\n\nآمده از نام تو رونق ایمان و دین\nامده از جام تو تازه برخ ردسیان\n\nگرچه سکندر کشید بر رخ یاجوج سد\nتیغ کجت سد کشد گرد بگرد جہان\n\nحکم ترا میرد دومی در روس و فرنگ\nامر ترا میکشد هند و سند دستان"}
{"book": "adl0207", "page": 75, "text": "ست کمین بنده این پادشه مصر شام\nچونکه سنیافت که قصه تو بدخواه را\nکیست که از حکم تو سرکشد ای تاج بخش\nدوش پی مدح تو از مدد فکر تیز\nکنه باندیشه غرق هم چو گهر تا بفرق\nمن بخیال بکر ژرف بی سخن سفته کار\nسید عالی نسب عالم علم و ادب\nبردیمانی بر حیثه رومی بهر\nامده بر پشت ذکمت طرزی علی فخار\nچند بمدح خسان طبع تو ریزد گهر\nاز ره عجز و نیاز رفتم و گفتم بچشم\nای در عالی تو قبله اهل جهان\nمنزل اول بود قصر ترا بام چرخ\nبحر بر پیش کفت است زیک قطره کم\nجود تو چشم طمع کرده ز انعام سیر\nخجلت انعام تو آب کند بحر را\nجود تو بر باد داد بخشش حاتم بطی\nهم زمن عدل را داد تو چون نو بهار\nاز سخط عدل تو بره و امانده را\nچون روش ظلم را پاس تو برهم ریم\nپاس تو گر باز دا حکم عدالت بدر\nهست کمین چاکرت خسرو مازندران\nاز احسان و تیغ و اکشتی میزمان\nحکم تو چون تیغ بر شاهان دوان\nکرده باندیشه طی منزل هفت اسمان\nخالی از اغراق و رزق عاری از نعت و ان\nکا مدم از در درون دلبر شیرین زبان\nکا ه بیانش رطب ریخته از نان\nاز همه ادیبان خر حرف سخند ان\nخیز بیا شعر نغز پیش من از مکولان\nدر صفت شاه ما صنعت خود کن عیان\nانچه تو کوبی مرا طیعت عمر و در ان\nتیغ تو خط امان داده باسلامیان\nپایه زیرین بود قدر ترانستمان\nچرخ بخن دست پست تر از استان\nبخش تو از را بسته راهزنهان\nخجلت اکرام تو دود برار دز کان\nعدل تو در اب شت ز نمره شیران\nهم چمن امن را رای تو چون باغبان\nگرگ رساند بدوش تا بچهور سگبان\nچین نفت از هوا بر رخ آبروان\nبهر کبوتر کند شهپر خود سایبان"}
{"book": "adl0207", "page": 76, "text": "اسکه بدران نوشته بود کوه شکیسه\nپودان مژه خوابیده است فتنه بچشم شبان\nکر بضعیفان دهد قوت تقویت\nتن ندهد تیر را پشت خمید کمان\nازره دون هستی پی ظلم و فساد\nجغد نشاند شهان بدلا کیان\nو بژ او بزرگ شه زبلندی طبع\nشحنه عادل دهی در عوض ظالمان\nدر برعزت چو کوه کران سنگ گاه\nدر برعزت چو بود اسبها کران\nبسکه خلایق هجوم کرده بران بارگاه\nشد چو کدا پایمال بر در تو اسمان\nتا پس هر بامداد شام شود آشکار\nتا پی هر شام تار صبح کند رخ عیان\nجره بخت بود مطلع رخسار صبح\nروی عدویت چو شام باد بمغرب نهان\nقصیده ذی بحرین در مدح مظفر شاه غازی غفرالله\nای خجل از روی تو صبح بهار\nمنفعل از موی تو مشک تتا\nاز قد رعنای تو شمشاد خم\nوز رخ زیبای تو کل شرمسار\nچون شب کیوی تو روزم سیاه\nچون خم ابروی تو جانم نزار\nزلف تو برد از دل من صبر و تاب\nعشق تو برد از کف من اختیار\nاز رخ نیکو و قدت الحذر\nوز خم کیو و خدت القرار\nغمزه جادوی تو سرشار ناز\nنرکس خمار تو مست خمار\nاز غم رخسار تو جانم بطب\nوز خم کیسوی تو جان بیقرار\nریخته خون در دل فضای باغ\nچهره کلنر توای کلعذار\nفاخته از محنت شب تو بخم\nچشم من از فرقت تو اشکبار\nدل خور داند بر من پیچ و تاب\nدر خم زلفین تو مانند مار\nبس کن ازین کینه و جور و ستم\nای بر سیمین بر شیرین عذار\nدر نه من از هندوی زلفت برم\nشکوه دل در بر شاه کبار"}
{"book": "adl0207", "page": 77, "text": "ای نصر عالم پناه ای حامی دین مبین\nرحمت حق سایه پروردگار\nداور عادل دل والا جناب\nصاحب بذل کف جم اقتدار\nسرور دوران کل بستان رسل\nقاتل نصرانی بی اعتبار\nناصر دین حبیب ذوالمنن\nخسرو عادل شهی گردون وقار\nانگیخته از سعی وی ایمان عزیز\nوانگشته از کوشش وی کفر خوار\nاز دعم تیغ کج اور است شد\nاز سر نو پایه دین استوار\nخنجر بران وی اندر مصاف\nساخته از خون صف کین لاله زار\nمیشود از گرد ستم مرکبش\nدیده انجم همه دم پر غبار\nای ستم سرکرده اسلامیان\nای شده از تیغ تو دین پایدار\nآتش شمشیر تو در روز کین\nریخته در خرمن اعدا شرار\nرمح تو شاخیست که در رزم چنگ\nاز سر اعدای تو آورده بار\nجوهر شمشیر تو روز نبرد\nساخته از یک دو واز دو چهار\nناوک پران تو سندا شکاف\nآهن پیکان تو خارا گذار\nدشمن بیدین تو روز مصاف\nاز اتش خود سوخته همچون چنار\nدر صف کین چن روی اندر ستیز\nکی رهد ای خسرو جم اقتدار\nاز دم شمشیر تو خاقان چین\nدر خم چوکان تو اسفندیار\nخنجر خونریز تو در روز رزم\nمیکشد از لشکر کافر دمار\nکی جهد از ناوک قهرت پلنگ\nگر شود از سهم تو پنهان بغار\nکی رهد از هیبت تیغت نهنگ\nگر رود از بیم تو اندر بحار\nطرزی افغان پی یاری دین\nمیکند اوصاف تو در قندهار\nتا بود این گنبد گردان بپا\nتا بود این گردش لیل و نهار\n\nحافظ"}
{"book": "adl0207", "page": 78, "text": "حافظ تو حضرت فاروق باد\nحامیت ای والی دین یار غار\nناصر تو حضرت عثمان شود\nیاور تو حیدر دلدل سوار\nقصیده در مدح خود طرزی صاحب افغان از زبان\nمتبل گویا و غنچه خاموش در قندهار فرموده\nنسیم صبح عجب دلگشا و روح افزاست\nمگر رسیده ز گلزار بوی دلبر ماست\nعبیر گش فردوس یا شمامه خلد\nنسیم باغ جنان یا شمیم باد صباست\nز خاک پای که می آیدین خجسته شمال\nکه کحل دیده مخمور نرگس شهلاست\nز چین سنبل زلفت مسیر گویا\nکه باد مشک فشانست و خاک عنبر ساست\nدما ز طره طرار بر حم تو رسید\nکه پر زخون جگر نافهای مشک ختات\nز آن کلی که ز رشک عذار گلگونت\nچولاله غرق بخون جگر دل گلهاست\nبباغ از اثر چشم مست میگونت\nبجای سبزه نورسته ریزه میناست\nز سکه محک گل عارض تو شد بلبل\nبسان ملکه مالا اش بثیر صداست\nز ناتوانی چشم تو نرگس بیمار\nستاده در چمن از ضعف تکیه بر عصا ست\nز گریه دیده گلشن لب می آلودت\nکه ژاله برج گل سرخ شیشه صهباست\nز داغ بر رهت افروخته چراغ بباغ\nیکی بست نظر ان تو لاله حمراست\nتا خطار قدت سر کشیده از دیوار\nبباغ قامت سرو سهی از ان بالاست\nتوان چو آئینه دیدن رخ از در و دیوار\nز عکس روی تو از بسکه باغ پر ز صفاست\nبدان امید که عکسی زعارضت افتد\nبلاله زار و چمن آب جوی روی نماست\nوگر روی تو بکشود دیده شاهد کل\nکه بهر خنده عشرت این ز سر تا پاست\nز پای بوس توام عمر خضر حاصل شد\nگزینش پای تو مارا چو عین آب بقاست\nعذار ماه تو ظاهر چو چشمه خورشید\nدر ان تنگ که پنهان میان آب بقاست"}
{"book": "adl0207", "page": 79, "text": "بگلشنی که خیال رخ تو جلوه کند\nزخجلت روی تو گل چین در یا است\n\nسحر بطرف گلستان شنید لم بلبل\nکه می سرود بصوتی که جان دل میخواست\n\nکه شعر طرزی افغان نتو ناله من\nکه در کمال فصاحت شعر بیتا است\n\nیگانه قبله این جهان که گاه بیان\nبحر نظم کلامش چو گوهری یکتا است\n\nچو کان نظم کشاید زبان بسحر بیان\nبه پیش گوهر نطقش نطق گرا ما را است\n\nعلو رتبه نظمیش بلند تر ز سهیل\nعروج پایه شعرش فرا تر از شعری است\n\nزچنگ بازیخابیش نمیرود بیرون\nاگرچه طائر مضمون به بیضه عنقا است\n\nبصفحه جای سخن ار قلم در ریزد\nمگر که خامه او همچو بحر گوهر را است\n\nازان برشته مسطر کشیده ذره گهر\nکه گوهر سخنش همچو لؤلؤ لالا است\n\nچو زر سکه معنی بنام خود نزند\nکه سایه قلمش در ظل بال هما است\n\nحدیث بلبل شیرین بیان گل بشنید\nبخنده گفت که ای بلبل این چه فکر خطا است\n\nترا چه حد که کنی وصف سحر بازی سخن\nکه از فضای جلالش قسیر فهم رسا است\n\nکسی که هست بو صفش زبان ناطقه لال\nچه جای مدحت هر ناسزای هرزه درا\n\nبنزده گر شعر از مداد زنگ کشد\nترا فصاحت رنگینی سخن ز کجا است\n\nمرا تو شعر بدیعش بدید مجنون شد\nکه شوخی سخنش همچو طره لیلی است\n\nشکسته رونق بازار ساحران سخن\nکه دست قدرت او در سخن ید طولا است\n\nشنیدن سخنش میرباید از دل هوش\nکه چاشنی کلامش چو نشئه صهبا است\n\nعروس معنی شیرین او چو حور العین\nبرد عبارت رنگین چو حله دیبا است\n\nمداد نقطه الفاظ شعر شیرینش\nسواد مردمک نور دیده بینا است\n\nخیالهای متینش نزد اهل کمال\nبرای جذب دل عاشقان چو کاه ربا است\n\nنظم شعر خودش نظم شاعران جهان\nهمان مقابله قطره در بر دریا است\n\nبطرزی"}
{"book": "adl0207", "page": 80, "text": "بلندى سخن او دو شعر پست حسود\nترا چه حد که زنی لاف مدح ممدوحی\nمصاحبان ندیمان محفلش بسخن\nبلی عزیز تخلص که هست جان عزیز\nخموش بلبل شوریده از فغان و خروش\nز باغ بلبل و گل طنزیات بطول کشید\nعذار شاهد طبعت شگفته باد چو گل\nزبان طوطی نطقت همیشه گویا باد\nعیان چو شعشعه آفتاب و نور سهاست\nکه خادمان درش چون تو هر یکی گو با ست\nز فیض دانش طبع لطیف او داناست\nیکی چو اسمعیل بیدل که در سخن یکتاست\nچه جای ناله بیجا و شورش و غوغاست\nبرآردست که ختم کلام وقت دعاست\nهمیشه تا که بگزار گل به نشو و نماست\nمدام تا بچمن عندلیب نغمه سراست\n\nقصیده فخریه جناب طرزی صاحب و گریه بمدح\nسردار غلام حیدر خان پسر امیر دوست محمد خا\n\nمنم که جای سخن ریزم از زبان گوهر\nمنم که هست عبارات من بکیفیت\nمنم که گاه بیان از معانی رنگین\nمنم که چون قلم درفشان بکف گیرم\nمنم که معنی شعرم رباید از سر هوش\nمنم که هست معانی من نهان در لفظ\nمنم که تیغ زبانم بگاه نظم سخن\nزبان خامه من از معانی رنگین\nشوم عبارت خود بر بیاض دیده حور\nز نظم گذارم چو خامه بر کاغذ\nبمحفلی که کشم از نیام تیغ زبان\nمنم که گاه بیان میكشم زلی شکر\nطرب فزا و مفرح چو نشئه ساغر\nسواد نقطه خطم بود چو نور بصر\nبفکر غنچه دهانم زشعر جای شکر\nمنم که لطف کلامم بدل زند نشتر\nبسان شعله اخگر نهان بخاکستر\nگرفته ملک بخود بر چو اسکندر\nبود مدام چو منقار طوطیان احمر\nکه هست رنگ مدادم زدوده عنبر\nکشم برشته سطر هزار لؤلؤ تر\nعدو بخویش پیچد ز بیم چون جوهر"}
{"book": "adl0207", "page": 81, "text": "خداین لفاظ مداد است یا بیاض رق\nطبیعه ز حسن نمکین من بچون گلشن\nمنم که ندارد در قدر گاه سخن\nبطبع عارض چون دادر عنایت شده\nمن آن کس که سلیمان طبع من در نظم\nمنم که کشته دل شاعران ز مضمومم\nمنم که افسر مان روانی نظم\nمنم که تیغ زبانم چو جلوه آغازد\nمنم که بخنجر طبعم کرشمه روی زمین\nخدیو کشور افغان غلام حیدر خان\nز هرچه بگذرد اندر ضمیر تست فراوان\nاگرچه کوه وقار است دلسنکر تمکین\nزیاری شه حبیب الان که شه ملک بتا\nز بیم اوست نهان آتش شرر در سنگ\nبرای رزم عدو پیش شقایق سوسن\nشهاب در جا ما تو آن شهنشاهی\nبدو رزم چو شب دی کما قیرنگ است\nتو آن جواد کریمی که شد بکاه سخا\nمنم بطبع مه مهر تست چون خورشید\nدر تو ز جیب لطف خود دریغ مدار\nززاغ د بلبل شیرین سخن بسی کویت\n\nسواد خال سیاه است بر رخ دلبر\nقند ز چاشنی شعر من زئی شکر\nرزوی شاہد مضمون چور شک هم جادا\nبا بزمسرو خاور کند نهان پیکر\nگرفته از کف سحبان خسرو انگشتر\nطبان بر آتش غم چون سپند درمجمر\nبسان سایه ظل هما بود بر سر\nعدو چو بید کشد از سر بخود خنجر\nچو تیغ خسرو قبه غلام جم چاکر\nسپهر جود و سخا افتاب علم و هنر\nز هر چه در نظر آید از ان بود برتر\nبود لطیف و سبکروح چون نسیم سحر\nشده خدیو جهان از غلامی حیدر\nزتیغ اوست عیان شعله در دل آذر\nیکمیست تیغ بدست دیکی سپر مغفر\nکه از کمال کسی نباشدت همسر\nز سهم تیر تو خود بکشد سپر بر سر\nز بار منت اوت قد فلک چنبر\nمنم چو آئینه در لطف تست روشنگر\nکه من چو ذره ام و مهر تو همی انور\nتو نیز از سر انصاف خود ز حق مگذر"}
{"book": "adl0207", "page": 82, "text": "فلك بنك حسود ان چہ ميكني تنزل\nزانکه هست مرا غصہ بجان مدغم\nبپیش صرصر عزمت فتاد از تک باز\nكمينہ بندۀ دركاه تو بجان دارا\nبلطف چون تو لطيفی نديدہ چشم پدر\nزانکه ست صفاتت برون ز حد کمال\nاگر بتیغ سحرکنی جهان چہ عجب\nتوانک تیغ کشیدی برون زشام نیام\nز خوف طائر روح عدو چنان لرزد\nروز رزم چوکبری بقلب لشکر ها\nزینکه طرزمی افغان مدح ذات تو گفت\nہمیشہ تا بود این تختہ فلک ثابت\nمحت قدر ترا باد دستين در حكم\nقدم بمنزل ششتم نہ ای نكو منظر\nازانکه ست مرا غصہ قید ابد مضمر\nبہ پیش لشکر حلمت فتادہ کہ ز کمر\nلمینۂ چاکر دربان تو ز دل مسخر\nبجود چون تو جوادی نزاده از مادر\nمدایح تو کنجه بکامه و دفتر\nکہ ہست چہرۀ خورشید و انجمت لشکر\nسر بریده خورشید را گرفته سحر\nکه خورده ناوک قهر تو بر جگر تا پر\nشود ز نعره کوس تو گوش کر دون کر\nکبود کشت زبانش بسان نیلوفر\nمدام تاکه بدستت طاس مہر و قمر\nعدوی جاہ ترا باد مهره در ششدر\nقصیدہ در توصیف امیر کبیر امیر دوست محمد خان\nنمود ناگه ز نیفای چرخ دار و منی\nسپہر اطلس ایام سایبان انداخت\nدست مهر بی افشانده مہر بہر نثار\nبسان ماہی سیمین ز نیلگون قلزم\nهلال عید بپچرخ است یا که از عشرت\nگر بخو شه ابرو اشاره کرد هلال\nمن اصلاح طرب از کجا که هر ساعت\nافتاد یوسف خورشید آسمان در چاه\nمیان عرصه کردون خیمه ماہ زو خر کاه\nکشد ثور فلک را ز حلقه ماهی\nنمود ماه زماهی فرج سید باہ\nجهان زخرمی افکنده بر سپهر کلاه\nبیاد شاہ بیاراج روح بخش کجراه\nخدنگ غمزه زند بر دلم که در بیجا"}
{"book": "adl0207", "page": 83, "text": "ز دست عشق تو دل را متاع پر هنرا\nز شرم عارض خورشید طلعتت ایجان\nموش چشم من ای نور دیده تا که زدی\nکنایه ایست ز قد بلند تو طوبی\nفروغ روی تو مشعل فروز دیدۀ جان\nنسیم طرۀ آشفته تو می آید\nز دامن تو اگر کوته است دست امید\nبخاک پای عزیزت که ای مه کنعان\nکه زرنجور وخاور نه اینک از ستمت\nامیر دولت کبر چتر عکس\nبفرق فرقۀ اسلام سایۀ رحمت\nعیان ثنا و صفاش ز جملۀ اقوال\nچو رشحۀ کرمش لطف عام می کند\nز بهر کسب شرف دائما مه خورشید\nنه در قلمرو لطف و عدالتش احیا\nقبولش از سر راه صواب آمده شده\nببارگاه رفیعش کجا خیال رسد\nبلال تیغ و سم رایت و اسد حمله\nمجاوران در دولتشی علی قدر\nبدینش پرچم شمس فلک نماید\nچو نور چشم جهان بین آن حبیب برین\nبدست زلف قمر مار است آه بر سر آه\nچو شام زلف بمانست روز ما بسیاه\nچو خار میخلد بم مژگان بدیده نگاه\nنمونه ایست ز خط و رخ تو لاله و ماه\nخیال زلف کجت رهبر دل گمراه\nکه همچو زلف ز خود رفته ایم راه براه\nرساست در تم زلف توه ماره آه\nدلم چو یوسف مصر است از ان درینجا چاه\nبآه و ناله و فریاد میروم سو شاه\nربوده از سد نوشیروان بعدل کلاه\nکه هست پرده اش زمانه ظل اله\nکه هست ذکر جمیلش فتاده در افواه\nندار بآب گوارا بنوشت زار گیاه\nنهند روی بدرگاه او که و بیگاه\nنه در ممالک رحم و مروتش اکراه\nبجرمان بجز خسته عذر خواه گناه\nکه نه فلک بود انجا چو قبه خرگاه\nسپهر رتبه کواکب سپاه فلک بیگاه\nسماطزان حضور مقدسش درگاه\nز چرخ و انجم او ساخت بارگاه و سپاه\nبه پیش رأیش فروزند مشعل خورشاه\nبیگد"}
{"book": "adl0207", "page": 84, "text": "بیک مقام کنند کبک و شاهباز مقام چو گیرداز سر شاهین عدل داد کلاه\nبوستان گذردگر نسیمی از لطفش دهد بکار مغیلان حواس مهر گیاه\nاگرنه پای تو ای سرور آمد بمیان زفرط ظلم شدی کارملک ملک تباه\nزخط حکم تو هر کس که سرکشد چو قلم بریده باد تیغ ستم سرش ناگاه\nزبیم عدل تو خوبان نگاه میدزدند کبوتر دل عشاق را ز باز نگاه\nهلال شکل رکاب تو داشت شد پرنور فتادند ازان رشک در غم جان کاه\nهلال تیغ تو در فتح شهر با منشو که فتح شهر منجو نمود ماه بماه\nشهارجود شریفت بود ز در نایت شهنشهی جود شهان بدولی تو شاهنشاه\nبودیگرخداوند در نقطه مکروه اگر نبندکیت بنده کند اکراه\nبمهر و لطف مدارا و حسن خلق کریم کنی چو دشمن بد خواه را تو دولتخواه\nرعین حکم لطیفت قلم صفت چودوات زخشم خصم را می همیشه آب سیاه\nاگرچه خودش بیگانه پرور مدرسها زد دستی تو قوم خوش کنند سپاه\nتمامی اوج شکوهی ددیگران عصفور بشیر شرزه مقابل کجا شود روباه\nبسان شیر بود بر وجود او هرمو کسی که با تو زبد طینتی بود بدخواه\nبدیده ام بتماشا خدنگ دل ترا که عالم است چو چشم رخ تو در نگاه\nزمهر تو که سفید است عارض مه نو سیاه باد رخ دشمن تو همچو نگاه\nمادام تیغ توجاری بفرق کینشان همیشه مرغ تو ساز دسینه بدخواه\nبقای دور تو از دور چرخ افزون باد که در پناه درت برده بی پناه پناه\nمکن ز بهرطمع مدح مجلس طرزی شنید که زبان حریص بود کوتاه\nمات بلیت شطرنجشهمان فیل سوار پیاده وار رخ آورده بردرستهای شاه\nربیکه شام و سحربد دعای عمر توام مرات آه شبان در دو صبحگاه کواه"}
{"book": "adl0207", "page": 85, "text": "مدام تا اثر فتح باب افلاک است کشاده باد بدولت همیشه این درگاه\nمباد مسجد و منبر زمنع تو خالی بحق اشهد ان لا اله الا الله\nقصیده ثانی در مدح امیر کبیر امیر دوست محمد خان\nزین حصه مرا گشت بهار جان جگر دل کز بهر چه دانند به از حق ره باطل\nدارد ز چه رو فخر ادا فی باعا باشد ز چه رو فضل اراذل با فاضل\nاز صد هنر و فضل نظر پوشد و بیند یک عیب ز خود ساخته را مردک جاهل\nاقبال شود یار چو با او همه کس را دانند بزرگ همه و سید قبائل\nانرا که بود روشنی طبع سرشتش سوزد همه شب شمع صفت در همه محفل\nارباب کمالست زبس خوار درین عهد خاری همه گر غنچه شوی ای دل غافل\nزین درد کجا داد زنم با که بگویم کس نیست بفریاد رسی در دل بابل\nدارا دژ بهرام سپه شاه جوان بخت کز بخشش او رفته سؤال از لب سائل\nسالار سپهدار امیری که بتدبیر باشد بسپهر مشکل کردن قائل\nبا نعل سمند تو مجالس مگر یار زانسان که بیانات شب کوتاه قطع منازل\nصد عقده نگشوده بیک فکرگشای کز فهم رسائی بجهان عاقل کامل\nگر پرتو همت بیکی ذره بتابد از بیم نگردد ببیان هیچکس حائل\nمن ذره ام و مهر تو خورشید جهانتاب سرسو کنخ از می منم آن سو متمایل\nلطف تو بما هرچه قدر تشنه ترفتیم سیراب دریا نتواند لب ساحل\nاز تشنه جگر آب گرفتن چه خیالست کس منع طپیدن نکند از پر بسمل\nبا اینهمه اسباب کمالات که دارت سرگشته یک لطف تو ام ای شاه عادل\nمقبول شدم مردک آسان نظر را تا قابل لطفت شدم ای خسرو عادل\nکابل شده بودم بسی از وصف سراها برطبع من اوصاف تو گردید محصل\nغزنی"}
{"book": "adl0207", "page": 86, "text": "طری شده مداح تو از لطف طبیعت\nاندر نظر اهل کمال آمده کامل\nتا تیرگی شام و صفای رخ صبح است\nتا فصل زمستان بتموز است غالب\nبر خواهش طبع تو شود دور فلک\nبکام تو یکسان رود این دهر بساحل\n\nقصیدهٔ ثالث در مدح امیرکبیر اسیر مرحوم محمد خان\n\nتو آن شهی که ز سهم مهیب هیبت تو\nبرد دل شه توران بسان خانهٔ دو نیم\nز برق تیغ کجت لشکر عراق و عجم\nچو برگ بید بلرزند بر خود از بیم\nشه ممالک ایران و خان ترکستان\nبه پیش تیغ تو دارند از سر تسلیم\nیکی زغصهٔ خویشتن به چون دال\nیکی فکنده سر خویشتن به چون جیم\nبباز تیغ تو سرها بتیغ سوهان فکند\nبسان برگ که ریزد بمی ز باد نسیم\nگرفته نام تو چون ماهتاب روی زمین\nگرفته صیت تو چون آفتاب هفت اقلیم\nنکرده چون تو کسی کلک نظم را تزیین\nنداده چون تو کسی سلک ملک را تنظیم\nکسی بشتاب تو نی همچنان با دستمال\nکسی درنگ و قری بیک مقام مقیم\nز ترکتاز تو ای پادشاه کشور جان\nبا شمس و جهان تنگ شد چو حلقهٔ میم\nشه ما به راه بریدی بیک صدای طراز\nتوئی که باد صبا پیش سیر تست عقیم\nاز ان عدوی تو افتاده در مضیق عنا\nکه پای خویش کشیده است پیشتر گلیم\nکسی که پای ز اندازه می نهد بیرون\nسزای اوست بلای عظیم و رنج الیم\nچه شد که با تو کند دشمنت فسون و فریب\nسحر جان ببرد ساحر از عصای کلیم\nکسی که با تو بود در تمرّد و عصیان\nنصیب اوست چو نمرود نار ابراهیم\nشها ز عجز برت طرزی عرضکی دارد\nکه پیر عقل مرا کرده شب بآن تعلیم\nبگویم از یمن از صدق عهد می بندد\nنه عهدست که محکم بسان عهد قدیم\nچو حاجبست بود عرض مدعا طرزی\nکه نیست جای تقاضا به پیش طبع کریم"}
{"book": "adl0207", "page": 87, "text": "همیشه تا که بگلزار در بهر هر سال\nنسیم صبح بده خنده غنچه را تعلیم\nمدام باد دلت خرم و لبت خندان\nبسان گل که بود خنده زان تبسم نیم\nقصیده در مدح سردار محمد امین خان پسر امیر دوست محمد خان\nایاشهی که بمیدان جود و لطف و کرم\nربوده دست سخای تو گوی از حاتم\nتویی که مثل تو اندر شرایط امکان\nکسی بعالم هستی نیامده ز عدم\nشکسته رتبه و شان تو شوکت دارا\nربوده حشمت قدرت کلاه از سر جم\nبهر صفات سعادت بذات تو مضمر\nتمام عزو شرف در جناب تو مدغم\nتراست رتبه قدر رفیع در ای معین\nعزو قوی و کرم پیشه عزم مستحکم\nزبیم قهر تو کرده است باز نسلخ پلنگ\nزصیت عدل تو گورا ز اسد ندارد رم\nنموده باز کبوتر بدوش خود شاهین\nگرفته منت آهو بچشم خود صیغم\nز داد عدل تو از شیر می نترسد گور\nزداغ پشت پلنگ آهوان نداردرم\nچو دست عدل تو بکشود پنجه احسان\nدر آستین حوادث شکست دست ستم\nبدھر چون تو جوانی فلک ندارد یاد\nنزاد چون تو پسر ما باین دم از ادم\nزبسکه لطف تو غنچه ارا دم افتاد است\nبزخم سینه حاتم نمی رسد مرهم\nابا یگانه دوران که بهر تعظیمت\nنموده قامت تسلیم چرخ گردون خم\nسخا و جود تو از کان بحر باشد بیش\nبه پیش حلم تو از کاه کوه باشد کم\nشده زشوق سخایت سفید چهره سیم\nنموده دست عطای تو زرد روی درم\nبه پشت گرمی تو پشت چرخ کرد درست\nزبار جود تو قد سپهر کردد خم\nز بس مسلمه در دول گرفتارات\nبسان حلقه مدامم نشسته بر در غم\nتنی چو ابروی خوبان زبار هجر دو تا\nدلی چو طره جانان شکسته در برهم\nمرا ز بهر سفر چونکه مارکیب شده است\nبزیر بار گران قامتم خمیده و خم\nبرای"}
{"book": "adl0207", "page": 88, "text": "برای گستری چندی که بار بردارد\nکند ز دوش دلم بار رنج و محنت کم\nتوقعت که آن سرور رفیع جناب\nبخشد مزده جود و مهر و لطف و کرم\nبدوست من بنهد این بار منت احسان\nکه تا شود ته بار عنایت تو دلم\nزراه مدح تو طرزی عنان نگردانم\nهزار بار سرش کر قلم شود چو قلم\nهمیشه تا که بود ماه بر فلک تابان\nمدام تا که بود نور شمس در عالم\nمدام سر تو جاوید باد و دولت نام\nهمیشه خاطر تو شاد و طبع تو خرم\n\nقصیده در مدح سردار غلام حیدر خان پسر بزرگ\nامیر کبیر امیر دوست محمد خان\n\nعذار مهوش وزلف مسلسلش روزی\nبچشم مرد مک دیده چون نگاه رسید\nدلم چو زلف بصد پیچ و تاب گفت چرا\nوصال عارض تابش باین سیاه رسید\nزبخت تیره زلفش اگرچه تارنکم\nبقعر چاه شدم او باوج ماه رسید\nدماغ طره بر اشفت گفت ای طرزی\nمکن خیال پریشان که با تو جاه رسید\nبکن سوره واللیل کاین عروج مرا\nزخاک دبی درگاه پادشاه رسید\nشه ممالک افغان غلام حیدر خان\nکه صیت عدل و سخایش بمهر ماه رسید\nفلک مطیع و قمر چاکر و سپهر غلام\nزمانه تابع و خورشید پیشگاه رسید\nمیانه اجل و قهر آن شہنشاہی\nقیاس خلق بسر حد اشتباه رسید\nجهان بخشش عامش چنان مخلع شد\nکه اطلسی بفلک بهر اکتباه رسید\nچنان کشود بروی زمانه باب کرم\nکه زر سرخ به تسخیر رنگ کاه رسید\nدلی بداد دل پاره پاره ام رسید\nاگر چه ناله و آهم بکوش راه رسید\nبحق حق که غلط گفتم و خطا کردم\nکه رشحه کرم او باب کیاہ رسید\nشهنشهی که ز تاثید شحنه کرمش\nبرای حلقی جهان رحمت اله رسید"}
{"book": "adl0207", "page": 89, "text": "بکجا کیای توای نور چشم مردم عین\nکه کرد راه تو در دیده چون نگاه رسید\n\nکجا روم بکه آویزم از پریشانی\nکه در گه تو مرا در جهان پناه رسید\n\nولی بچشم تو طرزی ز جوش بیقدری\nحقیر تر ز خس و خوارتر ز کاه رسید\n\nشها غبار ملالی بخاطرت نرسد\nز آمدن بدرت گر ز من گناه رسید\n\nچرا که بردرت از بس کدورت خوار\nبهار خنده ام آخر بآه آه رسید\n\nقصیده در مدح امیر شیر علیخان از زبان محمد امین جان\nپسر طرزی صاحب افغان فرموده اند\n\nرسید مقدم نوروز و در کمال جلال\nفشاند در غنچه عشرت بدامن مه و سال\n\nز اعتدال مزاج هوا عجب نبود\nکه بر دمد گل و ریحان بپاس نفح شمال\n\nگل از سله چه خلوت نهاد پا بیرون\nبطرف صحن چمن بامبر از غنچه و دلال\n\nزبان طفل بنفشه بمهد چون عیسی\nکند دعای ترا ای سپهر جاه و جلال\n\nگشاده دست بقای امیر ما خواهد\nبصد زبان تضرع ز ایزد متعال\n\nکسی که نیست دعاگوی در ست از سر صدق\nزوال بیند ز مال و ز منال و بال\n\nدعای دولت و قت فرض هر خلقی\nعلی الخصوص که صادق ترست در اقوال\n\nسیر کوکبه موکب همایونت\nشکو فد کر و مدر در نتاج چون اطفال\n\nتوازن شهی که غبار سم سمند ترا\nسجده سخت کند جای سرمه با د شمال\n\nبدل ز دشمن مکار خود مرنج هرگز\nچه شد که خرسدان جنگ استقبان\n\nز جود سردی ببالین شیر می آید\nاجل چو تنگ کند بین دشت با نفزال\n\nبجیله دشمن تو جان ز تو نخواه بدرود\nپیش شیر بود مکرو مندا مر محال\n\nدو شیر هست بنام تو درن غیبن غیوب\nکه شیرهای جهان پیش است کم ز شغاب\n\nشها امین کمین مشتت عرسگی دارد\nشکسته شد دلم از درد غصه و مالامال\n\nسوختم"}
{"book": "adl0207", "page": 90, "text": "نه خبر داد خدایت بعالم اسباب که کس ندیده ببیند بچشم خواب خیال\nیکی بکه از و باب روز کار عنین جوان و کار کن و کاردان در همه حال\nچو سایه در عقب فتح اوست فتح و ظفر چو کرد باد پی اسب او دود اقبال\nدوم وزیر امینی که از ره مذهب ملنگ و شیر شهر آور در کوه و جبال\nسوم دبیری بیری که در سیاق حساب بنوک خامه کند روی ملک را غربال\nسخن بطول کشید ای امین بیان در کش که وقت عرض دعاست فی مقام آل\nشگفته باد عذارت چو غنچه گاه بهار سیاه باد رخ دشمنت بسان زگال\nقصیده در مدح امیر محمد اعظم خان پسر امیر کبیر\nامیر دوست محمد خان فرموده\nای چشم تو از فتنه گری نرگس جادو چشمت بفسون ساخته ما را ز هم یکسو\nاز حیرت ابروی تو خم ماه شب آهنگ وز حسرت گیسوی تو سوَن نافه آهو\nروی تو و خوبی همه چون گل طرب افزا قدت و نکویی چو صنوبر همه دلجو\nبر روی تو گیسوی تو چو موست بر آذر بر چشم تو ابروی تو چون مد سرامو\nبر لعل روان بخش تو خالت بچه ماند هندوست که بر چشمه حیوان زده زانو\nتسخیر دلانت بنظر دیده مورست تمثال میانت بخیال آمده چون مو\nبر خد تو خط تو چو دود است بر آتش بر قد تو پستان تو بر سرو دو لیمو\nاز سینه تو خسته مرا سینه چو بادام وز سیب تو ام چهره کبود است چو آلو\nدر مصر غم از چین سر زلف تو شب و روز بر روم روان نیل سرشک است چو آمو\nدر حسرت رخسار تو ای مردم چشم صد چشمه خون چشم دل کرد بهر سو\nتا چند ز هجر تو زنم حلقه چو مویت تا چند ز درد تو خورم تاب چو گیسو\nزین بیش دل زار من از غصه میازار در نه به تن نازکت و ان عارض نیکو"}
{"book": "adl0207", "page": 91, "text": "کز ظلم برم شکوه برشاه زبان ان\nسردار سپهدار و جهانگير جوان بخت\nصد نکته سنجيده يک حرف کشايد\nداناست بسر دل هر بنده چو خورشيد\nانوار فراست زجبين تو نمايد\nاز بسکه خيال تو کند کشف معانی\nپیش تو عيانست چو بو زار دل خلق\nای شاه بلند اختر وی سرور اعظم\nچون دولت اقبال بود داد خداوند\nداد دل مظلوم ده وظلم مفرما\nدانی که خداوند ميزان عدالت\nبر زحمت دسر کشتم خويش نظر کن\nاز ظلم برادر به بلندی و به پستی\nتا لطف خداوند بامد اد تو برخاست\nکر در خور نعمت بودت شکر گذاری\nاز صدق و صفا با تو مرا شوق مقال ست\nکبرياست چو کفتار تو کردار تو باشد\nبا طبع بلندت نرسد دعوی دشمن\nاز خوی خوشت دشمن بد خوی تر سرد\nعنقای سپر از ستم يا حوادث\nدر چنگل شاهين جلالت ز زبونی\n\nکز جور کنم ناله برشاه سخنگو\nکز فهم فلاطون و بعقل است ارسطو\nصد عقده کند باز بيک کوشه ابرو\nاز سیر فلک کرد جهان کرد تکاپو\nچون آب که ظاهر بود از چهره لؤلؤ\nپیش تو بود پشت ورق ساده تر از رو\nچون غنچه کشد کر برخش پرده ده تو\nکویم تو يک نکته باریک تر از مو\nکن شکر برين حال شوی بهتر ازينکو\nبشنو سخن ما مشو بحرف جفا جو\nهموزن رزقی کند سنک ترازو\nصدره چوسب کرده باطراف تکاپو\nچون باد بسر رفته و چون آب به پهلو\nصد شهر گرفتی به توانای بازو\nبر تر شودت جاه بحسن کبر و ملکو\nورنه برسینه نرود بحث زاهو\nسر سبز نشين سر وصف برطر جو\nباکل نزند لاف صفا لاله خود رو\nباشد سبب مرک جعل غنچه خوشبو\nدر قصر جلال تو در ايد چو پرستو\nسيمرغ سپر بال فلک صيد چتيهو\n\nبرشاه"}
{"book": "adl0207", "page": 92, "text": "بانس کوه موج تو شعر م نهد پای\nسرکوه گران را بتوان بست بیکمو\nطرازی بره صدق کمر بسته بخدمت\nگرتیر زندخم نکند گوشه ابرو\nناقوس بفرمان خدا شکست بکنش\nتاتیغ بچنگ است چاکهانست بپازد\nاعدای ترا زه چو کمان باد بگردن\nبدخواه ترا تیر جفا باد به پهلو\nقصیده در تعریف امیر محمد افضل خان پسر امیر کبیر امیر دوست محمد خان فرموده\nنرگس فتان تو بسکه بود فتنه گر\nدر عوض پرنهد تیر بکمان برسر\nطره پرچین تو بررخت از سکسکے\nدائره بر مه کشد حلقه زند بر قمر\nنکهت زلف کچت کر بخطا بگذرد\nنافه چین را شود خون جگر مشک تر\nبر رخ تو زلف تو مار بود بر سمن\nبرلب تو خط تو رسته نبات از شکر\nروی تو از بهر صفای بت فرخ لقا\nآئینه سان میشود داغ ز تاب نظر\nلعل تو بر گریه ام لب به تبسم کشود\nاشک چو یاقوت شد بر طبق چشم تر\nای نازک بدن چون سرمویت بکن\nپنجه چه بر مو کنی دست منه بر کمر\nار گلستان حسن ساز تکلم کنی\nپسته شیرین تو خنده زند بر شکر\nخنجر مژگان تو چون دم تیغ امیر\nلرزه بنصرت گرفت وی زمین تاسپر\nای سرو سرفراز ما کز شرف سرور\nمایه گردن کشی رفت سرافرازتر\nعلم تو کش بدل دانش و عقل و خرد\nحلم تو که را دهر تیغ و کلاه و کمر\nرای توگردیده باز خصت میدان دهر\nسوزن مژگان شود رشته تار نظر\nحکم تو قطع سفر گر کند از مردمک\nتکیه مژگان کند دیده زضعف بصر\nحلم تو با ازوقار پای نشیند چوکوه\nخصم سبکپای طلی همچو صبا در بدر\nتیغ تو چون آفتاب لمعه زرین رکاب\nاز در خاور گرفت تا بدر باختر"}
{"book": "adl0207", "page": 93, "text": "در دل اعدای تو تیغ خود مهر نفس\nبر تن بدخواه تو موی رند نیشتر\nبر سر دشمن ز فعل تیغ تو آرد پیام\nدر دل اعدا ز مرکت ب تو آرد خبر\nگر ز غضب روز جنگ تیغ بگیری بچنگ\nدشمنت از بیم جان افکند از کف سپر\nآهوی توشه را زیر بغل پرورد\nکبک تو شهباز را قجا دهد زیر پر\nبرق دم تیغ تو چونکه شود آشکار\nدر برخارا خرد دشمن تو چون شرر\nعرضکی چندی کنم پیش تو از صدق دل\nبر سخنم از خرد پیش بها چون گهر\nپیش خدا و گارسجده شکرانه آر\nتاکشود کار تو حق بازخوبتر\nظلم بمردم مکن داد دل خلق ده\nتاکه شود نام تو باد شه داد گر\nمال یتیمان مبر تا نبرد مال تو\nتاندرو پرده ات برده مردم مدر\nشاه بدی پیش ازین بد و شد بعد ازا\nیاد کن از این و آن هیچمک از دل ببر\nشاهی و فرماندهی داد خدا و ندیست\nنیست بتوپ سپاه نیست بدنیا و زر\nچونکه خدا یارگشت بخت مدد کارگشت\nبرزندان شدی صاحب تیغ گر\nاز ره اخلاص و صدق با تو مرا گفتگوست\nورنه نه آهموست عیب بحت بر نیز\nدوست نماید ترا راه خدا و رسول\nبا تو نماید عدو فعل بد و راه شر\nظاهر و باطن مرا با تو بود دوستی\nنه که چو دون همتان کرده بپیک سو نظر\nبر سخن نیک خواه گوش کن ای پادشاه\nتاکه خدائیش فلک ازین بیشتر\nطرزی عاجز بتو گفت همه گفتنی\nباقی تو دانی تر است مایه نفع و ضرر\nشاد بزی تا بود عشرت و غم در جهان\nنیک بمان تا بود تابش شمس وقمر\nسینه اعدای تو باد چو مل پر زره\nروی نکوخواه تو با دز گل تازه تر\nایضا در مدح امیر محمد اعظم خان\nای که حسنت برده گوی خوبی از حور وپری\nنرگس جادو چشمت خواند در سالح سحری\nطاق"}
{"book": "adl0207", "page": 94, "text": "طاق ابروی تو محراب نماز اهل دین\nپیش قدت میکند سرو گلستان بندگی\nبنده چشم مور در تنگی نشان آن دهن\nغنچه پیراهن درد کز از خجالت غم شود\nسبزه از حسرت چو مژگان آستین افشان شود\nقد موزونت اگر خطا به بود از سروست\nزلف دلیندت کند در دلبری سحر و فسون\nپویش کلته بعیت ای سروران با وفان\nار تبخیر گفت طرزی سخت کامل افتاده\nاین سؤال از چیست با پادشاه گردون اقتدار\nسرور و سردار اعظم انکه از روی شرف\nآسمان پای قدرش خاک چرخ کیستی\nخرم از لطفش بود گلزار و باغ و نو بهار\nچشم هم از انتظار بخشش او کرد سفید\nجان گدازتی رو از تیغش تن بدخواهان\nعرض چندی پیش تو دارم به عرضم گوشدار\nفرق خوب زشت کن پر شور د حبانکه دود\nگر بقدر صدق خدمت رتبت معطی شده\nهم مرا اخلاص کشی در حوا نمردی نمود\nکمرداز شعر انکه در دیوان فرد روز کار\nشعر شاعر باعث احیا نام پادشاست\n\nرشته زلفت بود زنار کفر و کافری\nپیش رویت میکند خورشید خاور چاکری\nشد نگاه آهوان سوی میان از لاغری\nگر باین رخسار و قامت سوی گلشن بگذری\nگر کند چون چشم خود طرف گلستان منجری\nلیک در معنی کند از شکر بستان برتری\nلعل جان بخش کند اعجاز در جان پروری\nگز حیا بر هر جهان شد تنگ چون انگشتری\nساده طبعی هیچ ننگشودت زشعر و شاعری\nبازگو را زودل وز لطف او جو یا وری\nگرچه شاهان عمر اور رتبه باشد در بوری\nچرخ در انگشت حکمش کمتر از انگشتری\nروشن از رویش بود خورشید و ماه مشتری\nزرد شد از شرم جودش روی زر جعفری\nسرفرازی دارد از فرقش کلاه سروری\nعرض جوهر میکند مردم به پیش جوهری\nاز ره عقل و تمیز خود مبادا بگذری\nهمچو شاهان گر از ملک دولت برخوری\nهم مرا خط خوش علمست فضل و شاعری\nشد بنجر هم ردیف وزن نام انوری\nدیده بکشا بر شخص ای ظهیر و انوری"}
{"book": "adl0207", "page": 95, "text": "۹۴\nگر نشان اہل سامانرا بسپرسی بیان مطلع غرد وکی برخوان دسمر بر\nنام محمود این چنین مشہور اند در جهان گشت باعث شعر فردوسی بنظم مختصره\nدانش و فضلم فر شعر و کمالم بگیر ہمچو سانر نوکرانم بین بچشم نوکر\nلب ببند از گفتگو راه سخن کوتاه کن انچه کج طبعیت آخر با که داری باور\nختم کن طرزی سخن را بردعای شهریار انکه در احسان بود لطفش بعاجز پرور\nتا بود چون قطب ثابت مرکز روی زمین تا بود سیار چون رشید و مریخ و مشتر\nکوکب بخت عدویت باد چون مریخ شوم اختر بخت بود در سعد طالع شتر\nقصیده که در واسط عمارات مجریه است\nچند زناز بر سمن خط بنفشه بر کشی نرگس نیمخواب را فتنه بزیر سریستی\nسنبل بوی تاب می بر طبق کل بھیجے چند ستاره بر شفق پسر بکند یکر بے\nغنچه نیم باز را چند زخند و میدی در بغل عقیق تر کشته بر در ہے\nبیضه باز صبح را در پر زاغ شب کے صورت مور عنبرین بر زبر شکر سے\nریخت بحبیب کمر با غداب از طوق من سلک کهر بوحر او بر سر سل سر ہے\nلاله بطرق می نهد پیشه لوطشت شیرین چون تو بطرف گلستان افسر زریبر سے\nروز و که گشت سعد شده ماده وقت کر نظر پنجه بشیشه بکشی باده بجام زر ہے\nبرلب آب خشک پی آتش تر بریزی پرده آب بسته را چند بر سر سے\nاشک شفق اگر نهی بر در جلال آتشین زهره و ماه مشتری بر طرف قمر سے\nپیش تو از خرد وصف شراب میکنم کر تو بطرف حرف من کوش بلطف بر سے\nشکل چون شاخ رز ماه بود میان خم خورشید دازده شرف چونکه بجام زر سے\nاینه افتاب من هم کل دیم گلاب کن سر نکنم زپای تو گر قدم بر سے\nدلبر و داستان من صاحب بخو کن رسم دفاد عهد را از همه خوبتر ہے\nدر سایه"}
{"book": "adl0207", "page": 96, "text": "بدریا، طرازیت دوستی سحر دمد سایه دست مرحمت کن بکو جوبری\nروز نبر در گفت تیز شوم چو تیغ تو تا که زخاک خود مرا بر بدار برت\nپیش تو جان خویش را پیش طل اسپر کنم چون تو بقتل دشمنان بر سر خود پسر\nدوستی توام عرض پیش سار گفتگو نی ز طمع که در کحم کیسه سیم و بربری\nباد عدوی تو چوش پس کج بی فشی چون تو بکنج معدلت عامر حق کن محری\nقصیده در تعریف امیر علیجان و تاریخ جشن ولیعهدی عبد ا...\nبیا که نوبت حکم امیر در در است حکومش بطراوت چوار بیهات\nبد ونش دل مردم کل شگفته تریست که عهد او بطرب موسم بهارا نست\nدهن بخنده شادی گل کشاده ترست که دیدن رخ او روز عید قزبانست\nزظلمت الم و غم نجات یافت جهان که ظل سایه او آفتاب تابانست\nدرین رواق زبر جند چوبادشاه بد پیش صورت او همچو نقش ایوانست\nزنوک خنجر او با د شاور و من ختن چو برک بید بسبت همیشه لرزانست\nزبرق تیغ جهانگیر دل دشمن بسان شعله آتشیان نیز است\nکشند جو تیغ بجان عدو ز ملک و جود بهرای مرک شهر عدم گریزانست\nچو تیغ کج بکفش دیده عقل با خود گفت هلال شب بظاهر بطرف نیوا نست\nسوار بر سرتوسن چو یکش گوید که بر هر پین آفتاب خشانست\nچو با تخت مرصع که داردار شوکت قران شتری با ماه تابانست\nهلال تیغ و در تسخیر ملک خورشیدار بگیر شهر خراسان که بر خورا ساتست\nچنانکه پیش خورا سان بود گرفتن آن نزد عزم تو زان حمله جز اسانست\nهر انچه با دشهانزا بو و ترا با شد نیاز بر هنر خود که جای ناز انست\nبدین سریر نشسته بسی امیر کبیر چنین سپاه بعهد که زان امیر است"}
{"book": "adl0207", "page": 97, "text": "مدیر سپاهی که درشت افغان\nکه در زیر حکم تو مانند خیل مژگانست\nچنین پاس کنه بها و رای روش تو\nنه در فرهنگ آثور و نه در بنابر انست\nبفکر موی شگافی بعقل سرانجام\nبرای قلعه کشائی محنت افزایست\nسخن شناس سخن رس ضمیران اللطیف\nبفهم صاحب استاد نکته سنج است\nبکار خانه اسباب انتظا بلند\nبکار وصنعت تو عقل و فهم حیرانست\nزتوپ تا تفنگ از کرنیج تا بکلاه\nزوانش تو سراسر زیب و سامانست\nهران صفت که بانسان کا ملیت ضرور\nهمه بطبع شریف امیر افغانست\nامیر شیر علی خان که کاه جود و عطا\nکفش زجوهر سخا آبروی نیسانست\nبخت کار و سپاه تو حاصل است\nدر ان خلاف یکی یک قطره پیش عمان است\nزیبکه خلعت رنگین بخلق عید می داد\nنه سرخ و زرد جهان همچو روی بستان است\nبهیچ نسبت جودت اگر کنم بخطا\nنه حرف است ا و بلکه محض ہذیانست\nبروز رزم دل اهل بزم از الفت\nچو گل کشاده جبین غنچه خندانست\nشهابند خیالا بزرگ و قرب ستا\nهمین قصیده که از طرزی پریشان است\nمرا ز مدحت تو نیت شاعری مطلب\nکه شعر من همه خاره وضع انشائست\nمرانچه وصف تو گفتم در ان مبالغه نیست\nکه واقعست نه اغراق و صرف بہتان است\nتو شکر نعمت حق کن در وجود بشریف\nکمال دانش و عقل و صفا و ایمان است\nبعہد توجه سزانه که کرده طور\nرزشک و حسرت ان غم نصیب نتان است\nچنین سپاه که تو دار کسی کجا دارد\nکه افسران تو هر یک چو پور دستانست\nتنی بهیچ ہنر پیش دیگری محتاج\nکه ہر کمال تو به از کمال ایشانست\nتونی مطاع معظم شو مطیع کسی\nکه کجلابی تو به زتاج سلطانست\nسپاه تو همه افغان قواعد افغان\nسپاه حه خانه تو بلارسیت افغانست\n\nنقل"}
{"book": "adl0207", "page": 98, "text": "افگند توپ قلعگی را بطس دفا\nزصوت جبین که همه کار امکانست\nزوانس تو درین کارخانه میسازد\nچنین صفات نمایان کارپنهانست\nشده حساب طالبت نتاج تو افغان\nبحقی که ذات تو امروز فخر افغانست\nاگر کنم بتاج تو فخر فخر است این\nدگر بذات تو نازیم جای ناز انست\nنداش نور رسیده باین چنین دولت\nوگر نه مردم ماخرسوار کور انست\nنه این سخن بخوشامد دروغ میگویم\nکه انچه گفته ام آن یک بیک نمایان\nوگر ز انچو شاد صفت کنم زیبا\nکه چرخ با تو تعظیم کل جهانست\nبذات حق که زحکم تو سر کشی نکنم\nبسر جو خامه روم برخلی که درمانست\nخلاف ای تو زین پس نمیروم قدمی\nمرا قسم بخدا و رسول قرانست\nزحکم و کشم کردن ز مسلمانی\nکه امر نافذ وارشر و طابعانست\nزبعد امر خدا و رسول امر ترا\nکنم قبول ز جان ز انکه حکم فرمانست\nگر است زهره که از امر تو کشد کردن\nکه حکم تو چو دم خنجر تو برانست\nکمال دانش اثر حد وصف بیرون است\nخود تشریح کمال تو محو و حیرانست\nزیاده زین نکنم ارز عرض عین کلمات\nکه یک نوشته طراز هزار دیوان\nبغیر طرزی محرم که از تو محرومست\nهمه صفات هنر درشن ان بنیان\nنویسمش مشکل ایام عشر تست دلی\nکه روز عید ولیعهد عبدالله خانست\nجو جان کنم عرض خود در ین هنگام\nکه از طرب لب مردم چو غنچه خندان\nزجشن عید ولیعهدی سپهر جلال\nزمین چرخ برا نیم همه چراغا\nپرا نکویش بناله زمانه از شادی\nکه روز عشرت فرزند شاه افغانست\nزجوش شوق تماشای انچنین عشرت\nمدان تو جوشش هم افغان که جسم حیر\nجهان ز دن بکم گل پوست سید روییم\nکه شهر و کوچه و بازار طرف بستانست"}
{"book": "adl0207", "page": 99, "text": "بزرگی نمود در سر شادوست خرسند\nفضا ی وسعت این بزم حشر نتوانست\nدکان آئینه پوشد لباس رعنا\nکه نوعروس تماشای خرامانست\nزچهار طاق ودیوارست زلور زر\nکه شخص عیش درین شب عزیز جهانست\nسیاهی شب این بزم در تاب لطف آمد\nسواد ظلمت تاریک ابحیو انست\nزعطر سای نقطش مداد دود چراغ\nچو چین طره معشوق عنبر افشانست\nز هراک چنین جشن با نظاره\nطرب دو اسبه بمیدان جن بازاست\nدر ین طر کده از بو شش محله چراغ\nسو ا و روی زمین کاغذ زرافشانست\nبا مرشاه چنین رفت رنج از دلها\nکه جای حسنی سر تا سر نجاست\nزلب شکفته دلی عام شد درین ایام\nولی شگفته درین بزم آزدا انست\nخوشی و عیش و مطرب شادمانی وعشرت\nکسی که نیست درین بزم شخص جرمانست\nز بسکه چهار طرف شد چراغها روشن\nزموج شعله تو گوئی که نهر طوفانست\nعقل باده تا ریخ جسن هستم و گفت\nبیا که جشن ولیعبد عبد الله خانت\nمنوش باش که از خاک گشت انسان\nدعای دولت وکوئی ما نرا جانست\nمدام تا که بهر مه شود ہلال دو بین\nہمیشہ تا که هر سال عید قربانست\nتن عدوی توہمچون هلال بادنحلان\nاگرچه در نظرخویشتن بدرما بانست\nکسی که باتو زند لاف همسری از جهل\nتواد کش نشما ری که عین حیرانست\nہمیشہ روز تو نور و ز و صبح عیش و طرب\nشبت چو شام برات از خوبی احسانست\n\nقصیده در مدح امیر محمد یعقوب خان پسر امیر شیر علی خان\n\nاز میان قدمین ثنا ت نوبر حاصنران\nزان میان هیچ نگویم سخن دهان\nرسته بر وجه حسن سبزه خط از رخ یا\nیامکر سنبل تر بر ورق قرانست\nزره خط تو بر عارض گل بسته کره\nگرنه زلف ترا محلقه بردی یمن آن\nماننجا"}
{"book": "adl0207", "page": 100, "text": "تا غبار خط مشکینان بلب لعل تو خاست\nطالع تیره من تارتر از طره تست\nجعد مشکین رخ چون روزه پر گره است\nشمع سان سوختم از سوز درون و خجلم\nسروار او تو قدراست نه از شمشاد است\nتا چو شمع از رخ تو انگلیم یافت فروغ\nچشم تاریک مرا چرخ تو نور که است\nاز تن ما پهر سن حس چگویم که نشود\nدل بلف تو کجا روی خلاصی بیند\nچون نگردد ز رخت هر شره ام شاخ\nدور گل بلبل بیچاره نواساز کند\nبکه سوز جگر اتش بوجودم فردست\nتیغ ابروی سیه تاب تو خونریز تر است\nان امیرابن امیر است محمد یعقوب\nاسمان جاه وفلک منزل و خورشید کلاه\nپای قدر تو اگر پای گذارد بر کوه\nدشمن رو به از بسکه ز بیمش تر سید\nپروای نام شمشیر کج خونریزش\nطمع از چرخ بریدم بتو دارم امید\nظاهر خوب تو بر حسن باطن دا\nشخص دولت بوجود تو حیاتی دارد\n\nدل قوت پر ارخون چو عقیق بین است\nزلف سرگشته ات اشفته تر از کارست\nزلف پر چین خم اندر خم و پر شکن است\nزانکه در عشق تو پروانه خطم سوختن است\nقد شمشاد و سمن نیز تر از نارونست\nهوای تو بهر کوشه دو صد انجمن است\nدیده وعکس رخت صورت شمع و لگن است\nتن من شعله فانوس وبهر من است\nکه سراپا همه چین و خم تاب و شکن است\nدامن خار که از عکس رخت جان چمن است\nبهرخ خوب تو را تم نه دماغ سخن است\nهیچ دانم کف خاکسترم اثر کفن است\nباکه شمشیر کج تیز اسیر ز من است\nکه ر عکس رخ او باغ امارت چمن است\nمشتری قدر و زحل رتبه عطار و فتن است\nکوه از گاه سبک سنگ تر کم از وزنیست\nچون حتاحون دلش چنگ درون ها\nریزد خون سینه دشمن چو عقیق یمن است\nزان سخت تو جوان بخت فلک خود مس\nخلقت نیک بان معنی خلق حسن است\nدولت و شخص تو چون صورت جان و تن است"}
{"book": "adl0207", "page": 101, "text": "گوشت با سخن پاکی طبع تو شنید که نهان در صدف از شرم نو در عدن است\nصاحبا باد شها قدر شناس و حیا عرض طرزی بشنو زانکه چوجب سخن است\nتیغ امری که ترا داده بکف قدرت حق قاطع فتنه و آشوب بلای سنن است\nعمر باد است کسی با و نه بندد بکر و عیش انیست آلی آب زرفتن بحن است\nچون ضرورت از ین هر که نشتر شانیا گوشه خلائیه نکرده ببیت الحزنست\nدست ظالم شکن تا ید قدرت دارا زانکه ظلم و ستمش موجب شور و فتزان\nهر که مال قمر بدر دی خورد خون یتیم شمع سان لایق کردن آن سرزدن است\nهر که عیب دگری گفت بکو بد نیست هر که مال تو نهان خورد و ر راهزنست\nحکم حق هر که نیاورد بجا حکم ترا کی کجاور دان عهد شکن پر زمن است\nخبر از دولت نو کیسه نه بینی هرگز گر چه سه مرغ سنگره چشم یمن است\nطرزی تا چند کنی قصه که خود با د شهر عاقل و عادل و خود واقف مرعلا دوست\nدولتش گر چه جوانست نگخت پیراست زان سبب تابع امرت یک مرد وزنست\nدارم از لطف تو امید رخصت بدهم که مراد وق تماشای مجاز و یمن است\nاین تمنا نه از امروز من معتر شد بلکه عمریست که این آرزویم همرد من است\nوجه یا مینه بگذشت اگر لطف شود از کرمهای تو بسیار تحسین و حسن است\nدر ر یک کاغذ رخصت که بهر جا چروام گویم این پیرحم از ادن امیر ز من است\nترک تنبائی دین امد و اسلام تمام هیکل و حج ره اسلام برا بر شکن است\nپیش هر کس که روم قصه که که ربان ذکر اوصاف تو هر جا که روم در دهن است\nاین همه حرف بیان طبع ادای یک بات نیت غیبت و منظور من ممتحن است\nختم کن حرف سخن را مدعایش طرزی زانکه در نزد شهان حرف معا خوش نخون\nتا که در دستان تیغ و بسراج بود تا که زیر کف حلمش کمکی مردو زنست\nقاطع بدعت و آشام چو مهدی زمان بر رخت عمر مدید و انچه در هر کهن است ۲"}
{"book": "adl0207", "page": 102, "text": "تاج ملکت بسر پادشهان بادروان\nتاج بفرق تو تا دور سپهر کهن است\nقصیده برای مستوفی الممالک افغانستان سر[؟]\nحبیب الله خان فرموده شده\nای از خدنگ ناز تو ام سینه پر ز تیر\nمردم دگر بکشتن من تیغ بر مگیر\nچشمت چو ترک زاده بدست فقه[؟] کر[؟]\nکاهی به تیغ سینه درم لحظه به تیر\nمرد مخن تو مجسمه صرف جان ستان\nتیرین ناز تو بدلم فکر دلپذیر\nتاب چور سنبل زلفت کی شود\nنقش رخت که بر دل من گشته جایگیر\nبر عارض تو خط مسلسل کشیده سنخ\nپاشش بپای مور نماید بروی شیر\nهرچند روی خوب تو گلگون بود چو گل\nرویم ز یاد غصه تو زرد است چون پنیر\nاز بسکه آب گرم کشم میتوار و کان[؟]\nباشد لیم[؟] راه دما دم چوباد سیر\nتا چند از جفای تو ای شوخ دستان\nکارم بصبح و شام بود ناله و نفیر\nبگذر ز ظلم و در نه بروی خودت قسم\nگیرم بدست دامن[؟] است[؟] دامن[؟] وزیر\nمستوفی الممالک افغان که از خرد\nبنیاد کیشم[؟] کشته اندیشه در ضمیر\nزان کار ملک راست شد از رای عالی است\nبا بخت نوجوان بود پیر عقل پیر\nدر عالم مثال تراب که مثل نیست\nآئینه هم مثال تو ناورد در نظیر\nهر حلقی که چرخ بزد بهر قامتس\nباشد بقدر قامت او یکوجب قصیر\nچون حلقه کمان بکجی کو شه کیر نیست\nدر راستی رو د و و قد هم مسیر رتب[؟]\nنور از رخ تو مطلع زان گرفته است\nچرخ از جلال کاسه در یوزه چون فقیر\nپنهان و هر که از جهل تار بود\nاز رای روشنت شده چون پای مبر[؟]\nهرچند با نی قطش وست سخت بات[؟]\nگاه وغای شیر و یکمان دلیر\nدر امتر بود ضرر او کم از سبیل\nدر کار خیر نفعش بیش از کثیر"}
{"book": "adl0207", "page": 103, "text": "ای صاحب خلقے ای معنی عقیق\nدر مدح ذات تست مرا طبع گر حسیب\nطرزی بمدح تو چه نظمی در آورد که پنا\nشبه تو در خیالم و مثل تو در نسیب\nآن کا ملی که مدح ترا مدح مدعست\nآن باذلی که بحر بود پیش تو غدیر\nاز بسکه حسن خلق تو صیاد عالست\nیک شهر مرغ دل شده بیدانه ات اسیر\nخلق خوش تو کر سبب رنج دشمنت\nاز بوی خوش همیشه جعل را بکو بمیز\nخوی خوش تو مایه حیرت بشکو\nاخلاق دیگران بر خلقت بچوی سیر\nجاہت برتبہ پای نهد بر در سپهر\nقدرت بمرتبہ گذرد از سه امیر\nدر همران وجود شریف منورت\nچون ماه چارده بود اندر شبان قیر\nکر منکر کمال تو دشمن بود مرنج\nقابل بنور خور نشود دیده ضریر\nطبع لطیف نازکت با بزمین تو\nدر کار و بار ملک کشد موی از خمیر\nاز خیر محض شخص ترا آفریده اند\nبا آنکه خلق ما بود از شور و شر شریر\nاز طبع تازه و دل خرم بر آمده\nهمچون بهشت لاله و ریحان دلپذیر\nطرزی بخدمتت دو سخن عرض میکند\nشاید که بشنوی سخن عاجز فقیر\nزرقیم چوک خانه لطف تو بسته است\nبر عرض کرد نم ز کرم خور دیا کبیر\nتو حاکمی و ما همه محکوم حکم تو\nمیمیم از بقهر و غضب کونیم بصیر\nبا حق اگر زپیش تو میداشتم علاج\nچون عندلیب خامه من کی زدی صغیر\nدیگر زبان درازیم از التفات تست\nورنه کراست زهره که گوید سخن دلیر\nخواه سال ماند و و سال دگر رسید\nور ظلم حاکمان مذب زب ادی زمیر\nبگذشت سال با همه لطفت که با مست\nیک چند ز آن بعهد رسیده است یکشهیر\nبا هندیان هند چنین لطف میعمان\nیا سمعان کنند چنین رحم بر اسیر\nدر کوئیم اسیر اندرین دیار\nچون باد میروم بخند از در و زیر\nطرزی"}
{"book": "adl0207", "page": 104, "text": "عذری جو سوسن از من مشکوی من بخوا اینجا کسی نمیشنود نالهٔ اسیر\nکر طبع نازکت نشد آزرده روز و شب گویم که طالع تو جوان باد عمر پیر\nباشد همیشه تا که با بروی گلرخان تار و کرشمه چون دل عشاق جایگیر\nتا فتنه سایه پرور مژگان دلبر است تا ناز و عشوه بر لب خوبان بود امیر\nبادا دل تو شاد و سرت سبز و دین درست تا نوبهار و لیل و نهار است ماه و تیر\n\nجهته مستوفی حبیب الله فرموده\n\nرسید عید و جهان در نشاط و عیش و سرور سرور ما همه از شادی دل مستور\nچه عید و عیش کدامست پیش اهل خرد خرد ز اهل خرد مسند قیود و سرور\nخرد چو روح و خرد مسند هم سرور بود وجود مردم دانا چو تخم و عقل چو نور\nبران خرد که نهان در خزانهٔ عیب است بران کمال که پیدا است و بود مستور\nبرانچه دانش و علم و حیا و ادابست برانچه مردمی و خوبی است و فضل و شعور\nبران مروت و احسان که در جوانمردی است بران فتوت و مردی که آمده مسطور\nبران وفا که بود بهر آدمی در کار بران صفا که با انسان کاملاست حضور\nبران سخن که به پیش رسول مقبولست بران کمال که نیکو است نزد رب غفور\nبران صفت که کسی گفته است یا گوید و یا که کرده در اندیشه خیال خطور\nهمه بذات شریف تو مجتمع باشد که جان تست مخمر زنور عقل و شعور\nنماید از بدن نازک تو نور خرد چو رنگ باده که عکسش فتد بجام بلور\nبه پیش طبع لطیف نزاکت اندازت بود چو حسنی سوداگر کور عصفور\nچو افتاب شود پر ز نور عام حساب ز رای روشنت از لطف عهد بجور\nز بس کشاده جبینی شگفته روئی تو چو نوبهار بباغ ارکنی ز ناز عبور\nبهار لطف تو یکسان کند ز بس احسان زخاک سبزه دمد چون ثریا سکندور"}
{"book": "adl0207", "page": 105, "text": "۱۰۴\n\nبغیر کام تو کرشان شهد لب ریزست\nبعهد ما همه یا عقربند یا زنبور\nباین جلال کمال ار روی بباغ بهشت\nز شرم معترف ایند حوریان بقصور\nز سنگ قدر تو ار برسهل یک زخم\nبروی خاک در افتد سبکتر از پر مور\nبغیر وصف تو حرفی نمیخورد در کوش\nزبسکه ذکر تراکسی کند مذکور\nدرین زمانه همه هیچ و دو تیره دلند\nتوئی که از دل روشن سراسری چو نور\nتو همچو طفلی اعدای باطن عالم\nتو همچو باز سفیدی و دشمنت عصفور\nچو قشس زیر کف پای تو سر دشمن\nچو سایه در قدمت میدود خوشی سرور\nز دل بحت دل تو باد تا سر سخت\nعروج دشمن تو باد دار چون منصور\nکسی که با تو کند همسری تن مورش\nبپنجه دو شه با دا بسان سمر قتور\nبر آستان تو گردن کشان شهر و کُشور\nروی عجز نهند بر زمین کلاه غرور\nکجد منت و علامند حهیچ و سام بها\nکه هست نام یکی عنبر و دگر کافور\nکسی که مست ز جام شراب لطف تو شد\nچو چشم یار نگردد بعمر خود مخمور\nگهی بشیره و که در سبو شود پنهان\nز بیم دامن پاک تو دخت انگور\nبستان های ترا محرر ز روی شرق\nچو سایه بوسه زند آفتاب از ره دور\nزبسکه منت احسان تو کشد گردون\nخمست پشت فلک زیر بار چون دوتا\nبچشم قهر اگر بنگری بجانب کوه\nخرد چو مرد مک او نمیشنت بدیده مور\nکمی چو م لقلب حقایق اشیا\nبسان شعله رود آب از دهان تنور\nز حضرت نمک قدر و جاه منزلتت\nچو لاله داغ دل دشمنت شود ناسور\nز پس خنجر الماس گون تیز دست\nشده ست صارم مریخ کند چون ساطور\nز آب سنه تو باز دیدۀ اسلام\nز آب شنه تو حبز قلبنار قور\nبحر لطف تو ران غوطه میخورم هر دم\nکه هست حامل در و گهر دل در دور\n\nزبان"}
{"book": "adl0207", "page": 106, "text": "زبان بنطق کشایند از زبان دانی کلام روح فزایت چو بشنود طیور\nسخن دو وزلی خامه‌ات بسبحان که شهر بند معانی بود ز تو معمور\nسخن بعهد تو نازد چو گل بفصل بهار سخن برشک بود از تو چون سخن مشهور\nاگرنه پای شریف تو آمدی بمیان سخن بمیان سخن سنج میشدی مهجور\nسخن بمدح تو بالد چو در حبیب خدا سخن بوصف تحسین دچو داغ شمع زنور\nچنین صفات طبعات چرا نباشد جمع که هست پیش تو آئینه خاطری مجذور\nکجاست ائینه و جام جم چه حرف است که جسم مردم دانا بود چو دل پر نور\nجناب میر حسن کج بود بتجلی حسن میان مردم دانا بستان خود مشهور\nمن از کجا و صفات کمال او بکجا که نور روز چه داند دل شب دیجور\nکمال علم وحیا و دها و علم و ادب صفا و عقل و شعور آمده از و بظهور\nمبردات شریفش کجاست معلومی بشهر ما که شریعتش بود بشهر رو شرو\nچه شکر گویمت ای صاحب حلیم مثل که این دانش فضل است پیش تو منظور\nنیاده بانو بگویم بخیر و نیکی گوش که هست جمله جها نرا عبور بر لب کور\nدرین نفس نکوئی بجان دریغ مدار که نام نیک تو ماند علی مرور دهور\nبه بندگان خدا کن روش که بعد از چنان صفات تو گوید که این زمان محصور\nبپای ظلم مدار و ثبات عمر حباب بیای خیر بریسد بعمر روی غیور\nبیاد شیران نام نیک حاصل است نمرد آنکه بنام نکو بود مشهو\nبوقت نعمت و دولت زبان بشکر کشا چو صابران بغم و رنج و درد باش صبوح\nکه تا همیشه رسول از تو شاد خلق رضا که تا مدام بود از تو خوش خدا غیور\nهمیشه تا که محرم یکی وعید دوبار قضا گره زده بر رشته سنین شهور\nعد و جاه ترا عید چون محرم باد نصیب جان تو هر روز عید باد و سرور"}
{"book": "adl0207", "page": 107, "text": "۱۰۶\nقصیدۀ ثالث در توصیف مستوفی حبیب الله خان مشحون بصنایع گوناگون فرموده\nز فیض ابر گهربار و لطف ابر بهار\nربود دل ز گل بوستان نسیم نسیم\nبه خواب امن ازو انجمن که خار ریس\nبمالسیم بهاری زهر خم زلفت\nبسیر زلف کجت جان که سیر سرآورد\nبه من که در غم هر حصن او ستاد و صین\nبریز غرض گل ست باش گو در کف\nبریز خون می از علبله به پیش سبو\nایا صفای نسیم بهار مار شکن\nبدامن چمنان شنم می پر نگین\nچنان جمال چمن یافت زیب از روت\nچو غنچه بخت که دید سیب غبب\nبما نجل شده از نور روی تو دم صبح\nبدست چین شده از موی مشکبار تو خم\nگسسته چشم شب گیسوی تو برخ روز\nبخم گیسوی طرۀ حمیدۀ دال\nشدست دشت یکت بکاه چون گل رخ\nبقامست تو ز سرو سمن تنه بارز شد\nدرون چشم تو عکسی گرفته در رخسار\nشد است دامن گلشن چو طرف عارض یار\nسوهی روح فزا و به برخ گل بی خار\nز چشم جان من از مار میکشد ازار\nهزار نافه تا تار برده از هر تار\nبهر شکنجه دو صد چین و تبت و تا تار\nبگوشه مین چو گدایان هزار شک دتار\nتو پای ساغر و دست سبو بفصل بهار\nبکف جام ددلم را کشا ز بند خمار\nحجاب از رخ معشوق غنچه اسرا\nکه بوی ان به دل کل شکفته نشتر خار\nکه غبغب کلش از صحن غنچه دارد بار\nجبین بو بقیص برده پرستش نگار\nو با بهار شده منفعل از وصد بار\nنهان بیاف غزالان و آهوان تتار\nمرا سیاه چو ابروی تو بامد مار\nبسان بروی تو جان من شد است نزار\nز تابناک رخت بس تاب است در گلنار\nزداستی چو روان لکشن ست در رفتار\nچشم مردمک میره دل رو دانوار"}
{"book": "adl0207", "page": 108, "text": "جوماه روی توبندیده ام فرما\nبر آورده کرمای نمود ماهی وار\n\nچونگرد سینه بی ارد داروت\nدلش چونا وک شست ار کشا دیار\n\nبوسف ناوکت از چرخ هفتمین کیوان\nزبانش ار پی او از زور و واز کار\n\nبیامداز کمان و ناو کش منصور گیر\nبدیده اش بنهام زشوق تا سوفار\n\nریاض دل چو بکریم خرمی خوردن\nگہی ز سرخوشی پاکلرخان ان کلزار\n\nهمین خرس است کجانیکو حمائم سو\nکبار حوی کویی در کل نکوی کماز\n\nچو بوی کل بخبشا هوا یهم ابر غم\nبرابر انچه که دارم هوای کوی تویار\n\nز بسکه درد تو دارم روی حره ام بخم\nمزار بار شدم از غمت سجان بیزار\n\nمن از هوای خست با جها ستیزه م\nخیال روی تو دارم چه میدی ازار\n\nچورعذار مه سن دویده موی سراید\nچو بوی ساربد ینی ابر طاحبان شب تار\n\nبسان مردم مور د مید مرا\nزرشک موی خط خوب آن نفقه عدار\n\nبه پیش جاش نوی کل اگر کویم\nرشک کل خُش آزار میکند چون خار\n\nورز چو بر سن او با د سبز ناگاه\nبحق که بدرش از چهار سو سدار آر\n\nزعلق او سخنی کو یم ار بگوش چمن\nزخشن رشک شود سرخ سوی آمار\n\nسیم علق در بر است کان خورشومی\nشکنه غنچه دمدارد غش دامن خار\n\nنه بوی کل رشیم بمار با شد آن\nزکل شکفته ترت کو یم ای پری رخسار\n\nدر یز نیکت نهادی که با د خوی خوشش\nبه بوزباد بهاری همیر د دستار\n\nاگر جاک جنانش که از شرف دار\nهزار مرجه عزت زگو هر شهوار\n\nبه سب آب بجار ار به و وصف کنم\nبجای موج عرق سبر در وی بحار\n\nزپیش تیری خش نگر بجنب نمین\nکه خیر سا یه تیش کجاست جای فرار\n\nعجب صفت مجلس من بخت من\nکد اوست اک ملک دمدار و مرد بار\n\nکینه براو دوار بد چون شیر کارزار امد\nزمیغ تین کیند ان اندوه بر ارد\n\nنه من بان کو یم که ان شیر کوی شوی\nو هم می نپزی چوی کار زار امد\n\nهواسم حمت زان کوی چنان بوی شمیم اورد\nکه بوی نام او تم حبهال فدای کار زار امد\n\nکوی کوی ای بادام\nبا خوی می فدای کار زار امد\n\nفتد بزمی که در ان سر مداب کار زارمدا\nمارنگ نازش که در ان سربلند کار زار امد\n\nپیش یل قد\nزینجا خوی حق جا کجا اورد\nسر بخت خوش کر د خون کو خوی\n\nبکوی کو ی ای باد ام\nبه بوی می فدای کار زار امد\n\nبا خوی می فدای کار زار امد\nبکوی کو ی ای باد ام"}
{"book": "adl0207", "page": 109, "text": "رخش او که بود هشت ملک را زینت آل\nرخش ملک زینت مال\nپیکت او که بود تخت کلمات کمال\nپیک اوت ملک روی جمال\nتویی معلم و معمر عالم و تویی که مفصل\nتویی معلم عالم تویی که مفصل\nتویی به ادن عدل عادل و تویی که بیدل\nتویی به عدل عادل تویی بیان\nهمیشه لطف تو غمخوار ما غریبان است\nلطف تو ما غریبان\nبطبع تست چو بسیار و لنواز بها\nبطبع بسیار و لنواز\nممالک ملکوت کمال را سرور\nمالک کمال سرور\nتویی معلم اول که عالمی در علم\nعلم\nعلوم دائره دار تو و پره اسلام\nعلوم دایره دار رسوم تو\nچنان ز دهر شد آقات از وفاق تو گم\nافاق از وفاق تو\nمباد و همه آفاق را دبات بود\nافاق را دبات بود\nچشم مست تو از نشه پر خمار شود\nچشم تو نشه پر خمار\nزروی خوب تو چون طرف لاله زار شود\nروی طرف لاله زار\nهزار بار بجان تیر مار یار نشت\nهزار بار ان تیر یار نشت\nز درد هجر تو دارم را برویت چون مو\nدرد دارم از رویت چون\nدو چشمت از پی مستی که هست در مراد\nچشمت مستی در\nمرا بغیر گناه و بجر جرم و خطا\nبدون جرم و خطا\nچه غنچه است دور لغت که عالمی را دل\nزال عالمی\nبزلف سرکش تو ما قد و و تا گویم\nزلف قد و تا\nهمیشه بسته ز هر در کنی طپش محکم\nبسته در خاک طپش\nدو دو دیده پی سایه اش عظمیه عکس\nدو دیده پی\n\nمدار کار سیه رونق صغار و کبار\nبا دست ناز کی شهر کوچه و بازار\nزهمسران همه فاضل ز اقربا سالا\nز هجران همه مادل به همدان سروا\nمادل\nتر است در کمربسیار دلنوازی کار\nبسیار و لنواز\nخوش است تو با مر غریب حیران با\nاغالی کلمات کلام را سردار\nتویی که کرد پیش تو عالمان اقرار\nنجوم را بچه زان تو بر فلک دوار\nکه طبع مردم آفاق می کشد آزار\nافاق می\nمباد بدم محن وفات سیل و بها\nبرایتی که خماری بود دلی بشیا\nخط چو سبزه ولی سبزه چو خط عبار\nبذوق خورده ام و از فغان نکرد قرار\nخورده ام فغان\nهزار ناوک پرخار زان گل بیخار\nناوکان\nبغمزه خون ل مردمان بریز و خوار\nغمزه خون ل مردم بریزد\nدو زلف سر کش تو تا بپای ژل چنیا\nزلفت\nبهار موی بیاویز و از یمین و یسار\nبیاویزد\nکه دل چین و خم و پیچ تست تا بر سا\nبنار و لطف خداوند خالق جبار\nلطف بر خداوند\nکه بهر عدل و کرم آمده درین بازار\nبهر عدل\n\nرخش او که بود هشت ملک زینت مال\nپیک او که بود تخت کلمات کمال\nتویی معلم عالم تویی که مفصل\nتویی به ادن عدل عادل تویی بیان\nلطف تو ما غریبان است\nبسیار دلنواز تست تو ما غریبان\nمالک ملکوت کمال را سرور\nعالم علم و علوم دایره دار تو\n(افات از وفاق افاق ) کی کینه\nافاق را دفات بدم افات\nچشم تو نشه پر خمار است\nروی تو چو طرف لاله زار است\nهزار بار تیری بخان نشت\nفغان ز درد هجر دارم برویم چون\nدو چشمت از\nبجهت کناه بخره خون مردمان\nجرم و خطا\nزلف دل عالمی بوی آویزد\nباقد و تا\nبسته خاک طپش عظمت امد\nعدل به عدل کرم بر کرم اورد"}
{"book": "adl0207", "page": 110, "text": "مدار بر کرم و جود شفقت است بکود\nبجز تو هر که در وجود\nبوقت جود پر سیم داد، دادن مال\nدادن\nمزربرای سخا می تو زیر و وا بر درو\nزر و دار در و\nبخاک در گهت قطره مدار دیگر\nندارد\nسه چیز کیست که با بست بست خواجه ما\nسنت خواجه ماست\nکمان بیچ وقلم را نشان ده تو کجوی\nنشان او بگوی\nکمان تو دو پر وشد پرند نک تو راست\nکمان تو دو پر است به خدنگ است\nمدو چو ناوک پیکان سهر پر ت بیند\nخاره پر\nبدر کنی چو برشت آن کمان خارا در\nدرینه کی کفت بجا کر گوی ساید\nکف بجا کند کر می ساید\nز قدر کی بسرو کانه بزر کی در غم\nبسر کاسه سرکی در\nترا بر دیگر و گشت طین عقل خم حت\nطین عقل حقم جست\nچه است است و دست و زیر دانا امیر\nو زیر دانا\nبر آن خدا کی سنش نهاده پهلوی هم\nآمان\nکه هیچکس زبان وصف کششت کند\nزبان\nز قلمهای سخایت که میرسد برزر\nمیر سد بر زر\nزجام باده و دولت اگر چه بارمینی\nمدل محب لله داری و دیگر\nسفر\nمادت چوند م پای بر سر بر نهاد\nدل چوند م آی\nسفر نهاد\nبیامد است از میری بمثل تو بوجود\nامید\nبعالم ارچه سلت وزیر دیده ندید\nعالم سلت وزیر ی ندید\n\nکسی نیامده مثلش بسیح شهر و دیا\nسخت شگفنه تر از کل بود میان مبا\nدرم بروی دژم رز و روست چون انا\nبپیش داد تو کان و چنشه بر یکنا\nکه بکز خواهد از ا جار جو دا و دا و ار\nکه دست قبضة و کلک سملک داوه مدا\nچو طوطی که به پشت کلنگ کرده قرار\nبگوشهای کما نهایزو چوز ، ما چار\nکند ز خانه ش جان و شمن تو سژا\nبفرق قیصر د د ارای آسمان مقدا\nغلام بار کهت پانهد را ستکبار\nبنظر گفت که نو مرد سا ده پر کار\nکه بجر را بکف جود تست استظها\nسفیدی برخ روز و سیاهی شب تا\nاگر چه موی آمد بر زباش از گفتار\nهمان جواتیجا نست در دُان نکار\nانجاست در دُان\nولی بر فتو و حشمی بی بشرح در هر کار\nعر و جاه و بلندی قدر و عز و قار\nپرو جاه قدر\nر به رسته فرقی و ز پر کرده قرار\nروایت از فصلا خوانده ایم از اخبار\nبعلم وفضل و کمال و بداشتن اطوا\n\nاز قلمهای سخایت که میر سد بر زر\n\nهمان چو انتحا نست در دان نکار\nاول چو ندم نهاد بر زدند پای\n\nدند پای\nمغز جان از ندوی دم تو دا دارد دوست\n\nندوی دم تو دا رود دوست\nبجاه دلپذیرت و پاینده بمای طاق ایوان\nبجاء دلپذیر تست بیمای طالق در ایوان\nکنند چا کری کی بد\nچهره سا ی کی بدم\n\nبدستار بند سر میکنند پادان\nببندند بر سر میکنند پادان"}
{"book": "adl0207", "page": 111, "text": "خوب بودی مدح تو میسرایم من\nتا زمان در ان چو خامه بود\n\nمبادا رنج و درد و غم بیادش\nهمیشه تازه و تر دل گلزار\n\nرونده است بکو شاعری چوطاری هم\nبمردمان صغیر و بشاعران کبار\n\nخوش است اینکه مدح تو میسرایم من\nخوش است اینکه ز لطف تو میکنم تکرار\n\nبکود مدح و ثنای تو می سرایم من\nکه با و میدهم بلبل دل این گلنار\n\nهمیشه تا که زمان در دهان چو خامه بود\nبلب ثنای ترا روز و شب کنم تکرار\n\nمباد روی گلستان چرخ چو ماه و مهر\nهمیشه با د دل او نهاد عیش بهار\n\nمدام خاطرت از غنچه تازه تر سچمن\nدل تو از دل گلها شگفته تر بکنار\n\nقصیده در مدح ناصر الدین شاه قاجار فرموده شد\n\nبخوشد ا قفل زار ما باه رسید\nبگوش چاکر درگاه پادشاه رسید\n\nدمی که اهل جهانرا شرار آفت سوخت\nبدان طریق که آتش ببرگ کاه رسید\n\nبجانب خون دل عاجزان مسکین ریخت\nبچرخ ناله فریاد دادخواه رسید\n\nسرشک چشم یتیمان کشید دامنه\nفغان ناله مظلوم تا بماه رسید\n\nزنغمه زخمه صد شکو و سنجلید دل\nزبس بگوش نوای دی او خاه رسید\n\nکشود باب اجابت بچهره دعوات\nز بسکه بر فلک افغان آه آه رسید\n\nنگشت این همه مردود بارگاه قبول\nکه نادکی بهدف تیر گاه گاه رسید\n\nنمی‌شود اگر از بنده باورت اینک\nز قول خواجه بصدق منت گواه رسید\n\nسروش عالم غیبی ز زبان حافظ گفت\nبیا که رایت منصور پادشاه رسید\n\nجهان فتنه چو نیهاور و ب ویرانی\nز فصل حضرت ایزد جهان پناه رسید\n\nشهی مظفر منصور ناصر الدین شاه\nخطاب نصر من الله در گواه رسید\n\nیگانه خسرو خاقان نژاد سلطانی\nکه هم بارث سارا افسر و کلاه رسید\n\nز فیض مرحمتش دهر را فلاح آمد\nزمین گرفت خلایق رفاه رسید\n\nقد خمیده پیر سپهر راست شود\nکه نخل تازه جوانیش شگیر گاه رسید\n\nبرای"}
{"book": "adl0207", "page": 112, "text": "برای کشتن دجال سیرتان دجال\nبسان حضرت مهدی باین پناه رسید\nپی رجوم شیاطین دهر پندار\nز اوج نه فلک از قدسیان سپاه رسید\nز پیش پیش صفش جده شد بساط عدو\nکه ریخت ظلمت از انحا که نور ماه رسید\nاز ال برتبه شاهین شهادت داد\nبقای دولت او را ابد گواه رسید\nچو بوم بنجبر فی القصور خواند منقبویش\nبگوش عالم ارواح انتباه رسید\nچو ابر رحمت حق از سحاب مکرمتش\nترشحی بلب تشنه گیاه رسید\nبمهر شاه بمانیم سال سال برسد\nبماه کاسه پر زر چو ماه ماه رسید\nکناص عام بود سکه عام انعامش\nبه پیر میکده و شیخ خانقاه رسید\nبرآمد اهل جهان از مذلت ابدی\nبدان دیار که رایات پادشاه رسید\nسرسر رستمسان برسم پا انداز\nبرای ان عملی الی بخاک راه رسید\nهر انکه از نظر مرحمت فتا د بیقین\nز اوج عرش بعلی بقعر چاه رسید\nرسیده است ببدخواهش انچه از دوزخ\nبمجرم از سبب نامه سیاه رسید\nنمود بر تن باغی چو لفظ سوزنده\nشراره دم شمشیر کج بر تباه رسید\nبدفع ظلمت ظلم زمانه غدار\nبسان پرتو خورشید صبحگاه رسید\nکنیزت شمس ز بس طالع و کنان اسما\nچو از صیای جلالش شعاع راه رسید\nنشان نماند ز مظلوم در جهان تاپس\nزداد پیش قهر با د داد خواه رسید\nبیکرم حظر رایت همایونش\nغبار موکب عالیبش چرخ گاه رسید\nنی بدیده جهاز از تو ضیا بخشد\nباین دیار که کرد انتیان پناه رسید\nبرای شاه صمد خود نهاده ام عمر\nچگونه کم شود آن گو بشاه راه رسید\nبدین رحمت سلطان عصر مظلومان\nچو صید تشنه بسن بانگاه رسید\nسرم بسجده در گاه شاه از ان باش\nکه از زمانه بصد رنج و هم گاه رسید"}
{"book": "adl0207", "page": 113, "text": "پس این که کشته طرزی بعرض این احوال\nندیده ظلم چنین کس ز خصم بیګانه\nباور قهر شهنشه رسد بسګ آن کسان\nزیاده سال و مه عمر شد که در همه عمر\nبجګاک پای شهنشاه دادخواه رسید\nبما هر انچه زا قوام دل سیاه رسید\nګرنو بما همه عمر و سال و ماه رسید\nبداد ما همه آن رو حنافداه رسید\nقصیده در تعریف پسر ناصر الدین شاه در حضور خجسته نام شاعر فرموده\nبیاور لف نو ای ترګ ماه چهرۂ من\nزچین زلف خم اندر خم پریشانت\nچسان ز چنک تو ګردد خلاص مرغ دلم\nهنوز سعی تو در دلبری دلداریست\nزانګر شقه دلها شکست زلف کجت\nز هجر زلف تو راز رسای سرکش تو\nجلال دولت دین آسمان جاه و جلال\nتو آن شهی که مه وا فتاب از ره فخر\nز سنک قدر تو کاری سبک شد و چون کاه\nبمدح خلق خلیقت رسیده در السان\nز رتبه شرف ذات و پایه رفعت\nنجوم شکر و چرخ احتشام ګردون قدر\nعدو ز هیبت تیغ تو بر زمان راند\nبپیش رمح تو د شمن چوپیش اثر در مور\nاګرچه دورم از ان استان حیم در بان\nز شام تا بسحر از ره هوس کحکال\nچو طره تو زخود رفته ایم راه برا\nمراد لی است پر از دود د سینه پر از آ\nکه هست زلف ترا دام شصت نا نجنا\nز بار بردن دل ګرچه زلف تست دوتا\nزسبز زلف تو مجروح کشت های نګاه\nچوروز دشمن کشت عمر من کوتاه\nیګانه پور شهنشاه ناصر الدین شاه\nبرآستان نو سایند رخ که و بیګاه\nزسنک قهر توکوه ګران شد و چون کاه\nثنای ذکر جمیلت فتاده در افواه\nتران چرخ که تشت است قبه خرګا\nفلک سریر وملک قدر واسمان بګاه\nبکاه رزم و دغا لا اله الا الله\nبپیش تیغ توا عدا چوپیش شعله کبا\nولی بجان و دلم خاک راه آن درګا\nهزار بوسه بران خاک درګاه شفا\nبیاور"}
{"book": "adl0207", "page": 114, "text": "۱۱۳\nبپادمالک در شرع دل سینه طپید\nسفیر شاه برین عرض مدعاست کوا\nجو بی نظیر سگی که از کمال خرد\nبود مدام باسرار سر و ل آگاه\nبلند طبع و بلند همت بلند مکان\nبلند رتبه و عالی نژاد و الا جاه\nدرین میاده کو پیش پادشه طراز\nکه عرض خویش فضولی است برانشا\nمدام تا بجهان فتح باب ارزاقست\nکشاده باد بابواب دولت این درگا\nهمیشه وی زراز نام تو مزین باد\nبحق اشهد ان لا اله الا الله\nمحب خد تو بر چرخ رتبه چون خورشید\nعدو جاه تو چون سایه باد در چاه\nقصیده در مدح وزیر خراسان مؤید الدوله\nچوبوی میر اسسج در مشام آمد\nخجسته دلبری نیک اختری بدام\nبد البری که شکر رسا طبع سلیم\nطراف طبع و سخنگوی و خوشکلام ام\nرموز فهم و ادادان ملک سنج و خطو\nبلند طبع و هنرند و نیکنام آمد\nبشهرت سخن شهیار ملکستان\nببوستان هنر سر و خوشخرام آمد\nبرم خیمه نهان یار بی خرد من\nبعارضی چو مه نو بوقت شام آمد\nز در در آمد و چشم بت گفت بین\nکه ذکر دوست به از ساغر مدام آمد\nهر چه میگذرد ذکر دو ستان خوشتر\nکه نام دوست طب فکر بر ذمام آمد\nاز جای جستم و پیشش ستم دگنم\nکه دوستدار که و دلستان کدام امد\nبسخطه گفت که طرزی چه بخت بخیری\nبهاء خلق نکویش بهر مشام آمد\nوزیر ملک خراسان مؤید الدوله\nکه بنظم منطقش ملک را نظام آم\nامیر معدلت آرای معدلت پیرا\nکه صیت جود و سخایش بخاطر عام آمد\nبفضل بذل خحاباب جود و کان کرم\nبعقل و فهم رساسرور انام آم\nهوای شد مخدوم شرم کشتم\nکه صید طبعم از امین سخن بدام آمد"}
{"book": "adl0207", "page": 115, "text": "چرا زنگهت این باغ فصل تخمیرم مکردماغ مرا علت زکام آمد\nوما دو دیده علم چوبخت خواب آلود بخواب در زد و در پرده سنام آمد\nچه شکر کومیت ای بار بی نخستین که از لب تو بگوشم چنین پیام آمد\nمرا بخدمت ای صدر سندر تجم دو عرضیکیست که برلب زطبع خام آمد\nیکی مدح تو کان زیب خامه و چامه است دوم مطالب سر دل غلام آمد\nتوئی که از تو نیاید بجز نکوکاری توئی که کار جهان از تو با قوام آمد\nزحسن خلق تو کرد د چو جنت الفردوس بهر کجا که ترا منزل و مقام آمد\nاز ان بعشرت عیش اند مردم مشهد که عدل تست می ناب غلوس جام آمد\nشعاع فکر منیرت پس تجلی کرد به پیش رای تو خورشید در ظلام آمد\nچه حصت است که رو بر در تو آورد است که خادمان تو با خیل و احشام آمد\nچو زا فتاب کر یزد شب سیا په روز عدو ز تیغ تو ران سان با نهزام آمد\nبرای تیر تو ترکش زمین دشمن برای تیغ تو جان عدو نیام آمد\nبهر که خشم تو با چشم بد نظاره کند زشهر بند خودش در انعدام آمد\nجهان مطیع و رمانت کمینه فرمانبر سپهر چاکر و کردون ترا غلام آمد\nصلای جود تو آفاق را و با انفاق سخا و فضل تو بر خاص و عوام آمد\nچو مکر و لطف تو دولت بدوستان فست مرا هم از کرمت چشم انقسام آمد\nروا مدار که طرزی مدام غصه خورد که غم بعهد تو خوردن چو می حرام آمد\nزمانه سیکه بمن نا درست افتاده دلم چو کاکل خوبان در انحطام آمد\nزمانه دشمن و ایام در عداوت و نقص فلک معاند و چرخم با ختصام آمد\nز بسکه زلزله غصه شد بدل نازل بنای قصر وجودم در انهدام آمد\nجفای چرخ چو طغرل شتم که یک بپوست غم زمانه چو شاهین دلم حمام آمد\nطاین"}
{"book": "adl0207", "page": 116, "text": "۱۱۵\nیا من کرم تست دست حاجت من که اسمان بمن از راه دشمنی هم آید\nنو زیاد و ازین پیش عاقلان حذر که وقت عرض دعا گاه احتشام آید\nیمن نامه هر سال عید نوروز است مدام تا پس هر صبح رفته شام آید\nعدو جاه ترا روز تیره تر از شام محب قدر تو با عز و احتشام آمد\nقصیده در مدح ناصرالدین شاه گفته شد و برادرم غلام حیدرخان\nدر طهران بحضور رسانید در عوض صله دو هزار روپیه در سالانه\nاضافه فرمود و چهار هزار قرض برادرم را ادا نمود قصیده\nعاضت از روی مه حرف خجالت کرده لعل شیرین تو مانند نمکدان پر نمک\nتاب رخسارت چو خورشید تابان میکن روی صبح حسنت افکند صد مه در پشت مک\nبا وجود آن دهن دل بود در و هم و خیال در حق آمد یقین شد نقطه موهوم شک\nتا گشادی در چمن بند قبا مانند گل غنچه را در پیر هن از خجالت افتاد بک\nاستان جنت حسن ترا از روی عجز حوریان هر مسجد م رو بند با بال ملک\nاز تمنای لب شیرین شور انگیز تو دل چنان بگداخت کا مدراب بکنی از زق\nای نشانده غمزه ات بر سینها صد نیش غم وی فکنده طره ات کردن جانها حشک\nبهر فتح شهر بند دل لطلب عاشقان غمزه ات شگر کش و مژگان بر تیرت بریک\nدر خور معیار شوقت کی بود قلب حسود بر دل من زن که دارم نقد صبا چونک\nقدر شب قدر اسیاسترم باشد ز خار با رخ قایم نما پوشیده تو فرد فلک\nتا بکی سازی زتار طره مشکین محق چند اندازی یکجنی طائر دلها شرک\nتا بکی در چنگ شاهین غمت دل چون پز چند در چنگال بازت ابون ترا ذکر یک\nبگذر از بیداد و ظلم ای دلبر سیمین بدن ورنه گویم قصه ظلمت بسلطان په سبک\nشهریار ملک ایران وارث تخت کیان قصر ایوان جلالش چون فلک عالی سک"}
{"book": "adl0207", "page": 117, "text": "شاه شاهان نصر الدین شاه کاند ژتبه اش\nچون خصیص چاه در پستی بود اوج فلک\nدر میان تیغ قهرش با اجل در مصاف\nمیشود در هم دخیل از بخیر مشترک\nسارم مریخ قهرش کرد چون را رایتی\nناو ک قهرش باش پیش کین کردهاک\nکر بخشم بد عهد و مینه خیالش را بخواب\nسلب کرد د قوت بینایش از مرد مک\nجست اندیشه علش کوه سنگین را زحم\nکیست اندر پیش علش خصم کهر جسم طفک\nشهر ما را هبر زیب و عظمت از باغ طبع\nهمچو در آبدار آورده ام اینک بچک\nجم نشان دارا در اسکندر نوا خسروا\nزان کشی در بر عروس در را چون بوک\nبست بحر مملکت را خنجر تیز تو فلک\nهست شیرین عدالت را تیغ خونریزت نمک\nبست پیش چابک بارت سن طاغور چاکر\nپست پیش سمندت خنک کردن شان بیک\nرخش کنجابی ایران برد عالمی بر میان\nمیزنی بر قلب دلبها بک تن الله معک\nبهر قتل دشمنان چون دست پیچی بر عنا\nفیلبان از عرش کو بیدت که الله مچک\nہردم از بیم دم شمشیر عالمگیر تو\nمور اندام عدویت است نغز د چوب بک\nنفحه خلق نکویت دوستان را نو بهار\nلمحه شمشیر تیزت دشمنان را ارنبک\nبا تو لاف ہمر ہائی عدو دانی که چیست\nطیش صوت ارغنون آوارتنی سنگاسک\nخصم کو دن طبع تو ساز مخالف کوه کون\nلیک بند و تار سکت را بگردن آن پاک\nدشمن بیقدر تو با توجه سنجی خویش را\nدر شمار عقل کی آید برابر بات بک\nشاہ پیل افکن توئی بہرام شیر اوژن توئی\nدستگیری کن که افتادم چو ماهی در سبک\nطینت اخلاص مرا در خدمت اب عیش\nمیکنم برای زردیت در ین معنی محک\nسینه چاکم از غم نابودنت مژگان صفت\nتیره روزم از غم نا دیدنت چون مردیک\nچند باشم دور از ان درگاه ها در سفتان\nچند باشم در از ان ابی جیبت درک\nشوق ابوسن د دارم لیک این من صفت\nتوسن عزمم فرو ماند است چون خر در شکلات\n\nای"}
{"book": "adl0207", "page": 118, "text": "ای بکفش آن مباحث که طرزی د با زخون\nچون عساکر د درعزم بپای بوست نهنگ\nتا که بروح شباشام زد صیقل صبح\nتا که برقلب کواکب جو رنگ مرکب زنگ\nمر محرمنا لشکرحورشید از ایران شرق\nبه شده مغرب زهیچ نپمی آرد لنگ\nباد در فرمان مملکت هند وکشمیر وتبت\nباد دراذعان امرت چین وما چین و پلنگ\nباد داعی تا ابد بر شاخسار روزی\nصحنه جهان عدوبت کشته از زخم تفنک\nقصیده در مدح حسام السلطنه در هرات گفته و بمشهد فرستاده شد\nدیشب زناز بر سرم آن آفتاب من\nآمد بصد هزار فسون وفریب و رنگ\nچون کل گرفته جام می لاله گون بکف\nمانند غنچه جلوه کنان د نقاب می تنگ\nچشمش کرشمه ساز د لبش عشوه پیچ نام\nمژکان خدنگ و غمزه برد چون بر خدنگ\nدر کف گرفته شیشه د بر لب نهاده نی\nدر سر خمار باده و در بر کشیده چنگ\nبا پردهای راست به عشاق سبزه را\nراه عراق ساز نمود از نوای تنگ\nکستاهم بکوشش من از مخالفان\nکشار سد کرشمه که موری میباش زنگ\nنخشب تما بیا دکف دست شهریار\nماجام دیسم صفا سینه از درنگ\nبخودر جای حشم داقنا دوش بیا\nگفتم بنام شاه بگوای نگار شنگ\nکشنا حسام سلطنه اکبر قباد تیغ او\nاز روی آفتاب غیرت بپرد ه رنگ\nچون عکس تیغ او ز د د اسمان د بوم\nلرزد زغضب د دل پادشاه زنگ\nخلا مهیب صولت او پنجه هژبر\nدر روز هیبا بیت او ناخن پلنگ\nهر ماه چون هلال کند فتح شهرها\nدر دست قهر ماست مکر رجم او درنگ\nدر دست عدلت رستم دستان زال کو\nدر چنگ او چو پشه مسکین پیر پلنک\nاز بس قوی دلسه ضعیفان بعهد او\nطغرل کر یزدا ز اثر سانه کلنگ\nاز سنک قدر اوست تن کاه پنچه کوه\nاز زان وقر اوست دل کوه پر ز سنک"}
{"book": "adl0207", "page": 119, "text": "حرم زمین پیش نگینش بود شتاب\nعزم صبا به پیش شتابش بود درنگ\nکس قدر را بچشم نه بیند بعہد او\nالا مگر بگوشه چشم بتان شنگ\nای پادشاه کشور جان در ثنای تو\nعقل از کار مانده و فکرام ربودش رنگ\nآن باذلی که در هوس دست بوس تو\nسیم و گهر چو آب برآید برون زسنگ\nاز بس گشاده روی فتاده است دست تو\nجز بر عنان نمیده کسی پنجه تو چنگ\nکلک تو کار بسته بس عقده بر گشاد\nبر روی زر گره نتوان کرد راه تنگ\nاز جانب کمان تو در سینه عدو\nپیغامهای سخت همی آورد خدنگ\nاز تاب تیغ تیز تو در تابه محیط\nماهی صفت کباب شود پیکر نهنگ\nآهو بود ز عدل تو مستغنی به مرغزار\nروبه زند زپاس تو بر پنجه پلنگ\nگر حمیت تو بدرقه عاجزان شود\nنی چرخ را چو دانه برد دوش مور لنگ\nهر تیره دل که با تو زند لاف همسری\nپرده دروش ارهالش باد چون تفنگ\nای آنکه سطوت تو گرفته است شام و صبح\nباج از دیار چین و خراج از شه فرنگ\nچون دورم از بساط تو از بخت نارسا\nدارم غریو و ناله و فریاد با غژنگ\nاز شوق عظمیه بوست ای آسمان پناه\nریزم زجوی دیده خود آب با درنگ\nز اوارگی بگریه هم غنچه کرد باد\nایم بطوف کعبه کویت بصد شتنگ\nنی نی غلط نمودم و کردم بسی خطا\nاین حرف حرف سر دیو و عذر عذر لنگ\nگر دوریم زت بودم از رضای دل\nبادا بکام جان شکر زندگی شرنگ\nبازم هزار شکر که پشت بجلوه شد\nمعنی بکر من چو عذار بتان شنگ\nگر مرگ مهلتم بدهد بهر پابوس\nایم بسر زشوق بسوی تو لنگ لنگ\nاز دور عرض طرزی مسکین از ان جناب\nاین است کای دلاور میدان و جنگ\nمسکین را بدرم که ز یار و دیار خویش\nوا مانده است مانده برو قرض و البتنگ\n\nاز قرص"}
{"book": "adl0207", "page": 120, "text": "۱۱۹\nاز فرش دار فانی و سازی مریمش\nکرد در پیش مقر نامد است از سنگ سنگ\nخوانم زفیض عظمی تو همچو گل\nاید برون ز ارض مقدس بابارنگ\nنا سر روش نیم و گویم که نان بین\nشد معل افراز از افتاب سنگ\nتاخاک را درنگ بود باور اشتاب\nتا با و ر ا شتاب بود خاک را درنگ\nعمر عدو تو چو حبابا باد در شتاب\nایام دولت چو زمین با د با درنگ\nبادا بکام دشمنت هر قطره آب زهر\nبا دا محب جاه تراشهد از شنگ\nکرده دل حسود تو چون پسته سینه چاک\nبا د اسر عدو تو چون خند زیر سنگ\nقصیده در جواب سلمان ساوجی در مدح ناصر الدین شاه فرموده\nبای امی زشمیمت مشام روح معطر\nکه شد زشاخ شکوفه مچو صبح سور\nبیا که بی لب میکون ز زلف غالیه سایت\nشد است باغ یمن داغ ولاله زار چو از ر\nبین که سرو و صنوبر حیان فر اختلفا\nبین که لاله حمرا چسان فروخته لشکر\nشکوفه چون کف موسی زشاخ کرده تجلی\nبنفشه چون لب عیسی بمهد کشته سخنور\nنهاده غنچه چو مستان بکف صراحی مینا\nگرفته نرگس فتان بدست ساغری از زر\nفتاده صبح ز شبنم گلاب بر رخ لاله\nچکانده ابر ژاله در ربساط عمر\nشکنج طره سنبل فتاده بر گل سوری\nچنانکه موی به پیچد بخویش بر رخ از ر\nبباغ لاله حمرا کشیده اطلس دیبا\nبراغ سبزه خضری فکنده دیبه ششتر\nنمود چهره لاله زرنگ سبره بان سان\nکه ماه عارض لیلی ز زیر زلف معتبر\nنظر عبر اکر افکنی بطرف گلستان\nنگاه مست تو پوشش کند چو لاله حمبر\nبسان شخته برار کشته باغ ملون\nبیا اگر هوس جام داری اسر ساغر\nی بیار بطی ساغری زلب دیرین\nبرنگ چشم خروس وشکل خون کبوتر\nبیا که خاک و بود م باد بر دو بجم\nببریز اتش نم زاب خنک بر قدح زر"}
{"book": "adl0207", "page": 121, "text": "همچو سند بکوس کرده خسروان حکم\nو یا بغارت لاله بسته دران مضمر\n\nمابیشه لعل تو گراز سنگ نزدلی ان\nکه در مذاق کواتر است قند مکرر\n\nشب فراق جا از رخ چوماه منیرت\nخیال خال تو گردد بخواب اگر مصور\n\nزتاب اتش هجران شعله حرمان\nچو زعادشه ناله چون صبا مجهر\n\nبیا که بمیو جوانان بباغ گشته مخمر\nبیا که بسته عرو سابق بکسره زیور\n\nهزار وسار بسرو و چنار صبح گلشن\nنشسته همچو خطیبان شاه برسرمنبر\n\nشهی که نصر من الله است نقش خاتم نامش\nچنانکه هست یدالله خطاب ساقی کوثر\n\nشهی که خلعت ظل المیست راست بقامش\nچنانکه خلعت ناد علی بقامت حیدر\n\nشهی ممالک ایران خدیو کشور توران\nکه هست خسرو و خاقان در ابواب او چاکر\n\nخدا یگان سلاطین خدیو حشمت تکین\nکه هست شاهی فرمان پیشبان چاکر\n\nگرفته کشور دین را بطعن رمح ز دشمن\nنموده زمین را بضرب تیغ مسخر\n\nلمیده صولت قهرش نهنگ دل اژدها\nرمیده هیبت خشمش پیشه شیر دلاور\n\nشهنشها ملکا داورا خدیو زمانا\nتراست فر فریدونی و جلالت نوذر\n\nببزم و حزم د هیرم و زرم ای شه خوبان\nتوئی سکندر و دارا توئی ملکشه و سنجر\n\nببذل عدل برای وصف چرخ ثنائی\nبنو دحاتم و نوشیران خسرو و قیصر\n\nعدالت تو زمانستم کینه جنگل\nسیاست تو ز شاهین ظلم ریخته شپر\n\nهم اشیان شده از هیبت طغرال تیهو\nبهم قران شده از صولتت عقاب کبوتر\n\nزسهم شیر توگرد وقد عدو چو کمان خم\nزنیم تیغ تو چید بخویش خصم چو جوهر\n\nزسیل فتنه و طوفان حادثات گنجد\nبهر کجا که کند کشتی و قار تو لنگر\n\nگرفته غنچه بوی معاندان پیکان\nکشیده بید بروی مخالفان خنجر\n\nخیال تیغ تراگر عدو بخواب به بیند\nز شعله بستر و بالین کند بسان سمندر"}
{"book": "adl0207", "page": 122, "text": "ندیده دور زمان چون تو شهریار ملک خو\nندیده چشم جهان چون تو کامگار هنرو\nبچشم همت تست محیط هم زبلی آن\nکه نیست بکف جودت سحاب بحر برابر\nزیکر یحکومستانند ز ابر قطره و بخشد\nتو همچو کان نشانی میدهی در و گوهر\nشهاب کینه غلام تو طرزی العفان\nبشهر خویش غریب است همچو در بصدر\nبدو محنت شده دشمن عزیز و آبادر\nزحادثات شده خصم آشنا در باد\nزکینه عزیزان یافته بخار بدان سان\nکه فرق آن نتوان کرد در خیال مصور\nتو با در کنی از انجا که نیست شنبه تو مانو\nتو داور کنی از انجا که نیست جنس تو داور\nبرادر و پدرم جان فدای راه تو کردند\nمراست نیز همین آرزو و داعیه در سر\nکه نقد جان گرامی کنم نثار قدومت\nاگرچه لایق شه نیست این متاع محقر\nچگوب نهم در قدوم خیل خیالت\nکرطینتم قدیم این چنین شد مخمر\nمرا محبت شه از ازل بجان شده مدغم\nمرا عقیدت شه تا ابد بدل شده مضمر\nبلب ثنای تو گویم بدل دعات هی ریم\nبسر راه تو پویم چو خاصه تا بود سر\nمراست نام وزبان روز وشب بت کاشتا\nدر این حدیث ندارند خادمان تو باور\nگواه خویش دومت آورم که شیالان\nاز انکه هست دو شایسته شرع مطهر\nزبان کلک بروی کتاب خیر نبات\nکر از دهان دوات اور وحکایت دیگر\nزبان خامه برم بریزم آب رنگ\nاب دوات ببندم سبکی کنم رخ دفتر\nهمیشه تا که بود مهر ماه در گردش انجم\nمدام تا که بود نور ماه و تابش اختر\nجهان نقش نکینت چو مهر باد بدست\nزمین بپای زمینت چو چرخ باد مسخر\nمراکز نزد دعا با تو باد و از خجلت\nتنش بپند بلا باد همچو مهر سکندر\n\nقصیده در مدح ناصر الدین شاه\n\nنمود خسرو خاور چو در حمل مسکن\nجهان زمقدم او کشت سربسر گلشن"}
{"book": "adl0207", "page": 123, "text": "سپاه مام مه را عداد باد نوروزی\nزدند رایت سلطان گل بطرف چمن\nزلاله سوخت مجر اطبله‌ها عود و عبیر\nز غنچه ساخت صبا ناهما مشک ختن\nدرخت شد زشکوفه چو نخل طور سماع\nچمن ز سوسن گل گشت وادی ایمن\nصبا بهاون نرگس چه زعفران سود\nکه گل بخنده بطرف چمن کشوده دهن\nببرج عقرب تحویل کرده جرم قمر\nو یا بنفشه فتاد است بر عذار سمن\nقد بنفشه خمیده ز بیم فانی عمر\nچو طفل غنچه گرچه در شتران لبن\nگرفته شاخ کمان غنچه ساخته پیکان\nکشیده تیغ سبز باب از کمین سوسن\nزشکل لاله بها و بر چمن مغفر\nزموج سبزه کشیده زره بر گلشن\nگرفته بید کف تیغ نوک خار سنان\nز بیم تیغ و سنان گل سپر کند مجن\nنهاده سر بر سر تیغ زهر آلود\nبهر طرف شده بیلک کنار داد گزن\nچهار آینه بسته بخویش آب روان\nچمن بسایه گل کرده در مدار جوشن\nبقلب لشکر گل همچو رستم دستان\nشکنج طره سنبل شده شکار فگن\nببهر رزم چو گو در ز از بر کهسار\nفراخته است شقایق علم و بر گردن\nمسلخنه جوانان باغ از پی آن\nکه جان کنند فدا در کاب شاه حسن\nشهی ممالک ایران ناصرالدین شاه\nکه ذیل مرحتمش بر جهان کشد دامن\nدلاوری که بروز مصاف در میدان\nکشد چو تیغ وزند تازیانه بر توسن\nکند ز شعله تیغش کجاک تیره مقام\nهزار بهمن و اسفندیار روئین تن\nبروز معرکه چون خنجر شرر بار کشد\nزیک شراره شود خصم سوخته خرمن\nورمخ اوست تن حاسدان چو جوشن چاک\nز تیر اوست دل دشمنان چو پرویزن\nزبرق شعله دندان شیر شمشیرش\nببدی خاک بریزد عقود ثش پروین\nفروغ طلعت اجلال او در مطلع حسن\nجمال خویش نماید اگر بوجه حسن\nبسان"}
{"book": "adl0207", "page": 124, "text": "میان سایه رو و ماهتاب بے کلیم\nبسان ذره خرد آفتاب در روزن\nشمیم لمحه حلمش اگرسچین گذرد\nشود بنافه زغم خون مشک ناب ختن\nنسیم عاطفش گرببوستان پوزد\nدمد شگوفه نور زشاخسار کهن\nزمدح رای زرخشش کلان هم خجل\nبوصف ذات رفیعش زبان فهم اکن\nبهروز بتنا سرورا جوان بختا\nتوئی که از دم تیغ تو شد جهان روشن\nنسیم خلق تو باشد چو گل فشاند دین\nکف جواد تو باشد چو ابر در بهمن\nکرآب تیغ ترا آهن آورد بخیال\nزرشه درگذرد آب چشمۀ سوزن\nزبسکه معدلت داد داد خواهان داد\nنیاید از لب بخیر هم برون شیرین\nاگر بجلت امر تو وصل نهی کند\nنکو دو بارۀ نیاید بدیده روشن\nکبوترلب بام تر از عز و شرف\nفلک ز خوشۀ پروین همیدهد ارزن\nبهار خلق تراگردر آورد بخیال\nبجای شعله دمد گل زآتش گلخن\nستم بعهد تو چون شیرن اوفتاده بکجا\nحفا بدور توچون دال درکف بهمن\nزبسکه معدلت پاسبا علم خردان\nچراغ گشته نگردد ز ظلم باد فتن\nاگر بصلابت حکم تو منع ظلم کند\nز باد تند نیفتد بروی آب شکن\nزانتظار کفک شد سفید دیدۀ سیم\nز شرم جود تو زرگشت زرد در معدن\nبرح ذات تو آبستن مفکرت من\nاگرچه می نشود بکر هرگز آبستن\nعدوی جاه توگر خیمه بر سپهر زند\nطناب حکم توچون میخ سایدش گردن\nایاز چون تو خلف نایب در دیار زمین\nو یا زچون تو ولد مام دهر ناسترن\nحکایتی ززبان قلم بخدمت تو\nز روی صدق کنم عرض کوش کن آدین\nنشان مهرتو دارم بظاهر و باطن\nمحت جاه و جلال تو ام بسروعلن\nزروی صدق اگرعرض کرده ام\nزحرف ماست مریخ و ز من مشن آیمن"}
{"book": "adl0207", "page": 125, "text": "۱۲۲\nار انکو چه درکریت بابخدا ما ن\nبخاطر د بر مان سپیم خامه خیرسخن\nدر ازگشت سخن طرا با زبان در کش\nکه نیست طول سخن نزد عقل مستحسن\nهمیشه تا که درین طاس نیلگون طارم\nفروغ مجلس شاهان بود ز شمع ولمن\nعدوی جاه تو بادا مدام همچون شمع\nسرش بریده تیغ و تنش نعان ملکن\nوجود خصم تو چون خسته با دختہ سنگ\nدل حسود تو چون پسته چاک نا دامن\nدر جواب کاغد صدر اعظم ناصرالدین شاه\nمژده ای دل که علی الرغم بد اندیش حسود\nصبح امید رخ از مشرق مقصود نمود\nهدهد خوش خبر از آصف جمجاه رسید\nوز بشارت در رحمت بدل دیده کشود\nمخلصانرا بکتابی و خطابی کا لو حی\nساخت مسرور ز الطاف نوازش فرمو\nاز سواد خط مشکین عبیر انبریش\nنور در مرد مک دیده غمدیده فزود\nیارب این رایحه نفخ روح القدسست\nکز پی خرمی گلشن جان یافت ورود\nیا نسیم دم جان بخش مسیح مریم\nیا حیات خضر و یا نغمات داؤود\nیا بود رشحه فیض رقم صدر صدور\nکه چنین را نیزه دلها بزدود\nداور کشور جان داده ملک شان\nآصف ملک سلیمان سرسردار جنود\nسر و سر کرده آفاق سپهدار عرا\nمعدن مرحمت کان سخا مخزن جود\nای کریمی که بجود و کرم و جود وسخا\nدیگری چون تو در آفاق نیامد بوجود\nنور مهرت بدل خلق چو مهر انور\nسایه ات بر سر آفاق چو ظل ممدود\nنیست بندی که در ارای مشین پویست\nنیست عقدی که در کلک افیت نکشود\nروی عزم تو شرر در دل خاقان اند\nدست حزم تو کلاه از سر فغفور ربود\nدر نکوئی جلال است شبهت معدوم\nدر نکوی و کمال است نظیرت مفقود\nنیست مضری که نباشد بخیالت ظاهر\nنیست سری که نباشد بضمیرت مشهود"}
{"book": "adl0207", "page": 126, "text": "١٢٥\n\nبیدار خصم شبی شعله تیغ تو بخواب شمع سان با بقیامت دودش از سرور\nسرورانیت مرا بعد شهنشاه جهان جز خیال رخ تو با دگری گفت و شنود\nمهر شاهنشه ایران نه بدل امروزیت کز ازل نقش بلم خدمت ان حکه بود\nنو بحر خاک کف پایش دل با مقصود نیست جز طوف سر کویش جان را مقصود\nسالها شد که دل از محنت هجرش شود عمر ها شد که دو چشم ز فراقش نغود\nدارم امید که دستم ز بدارد و شرف خاک در گاه شهنشاه جهان بهر جود\nمقبل در گه او هست چو آدم مقبول مدبر بار گهش هست چو شیطان مردود\nخواهم از حق که رود قوم نصارا لعین همچو فرعون بزیر اب بثار عوود\nزاتش قهر خدا وندی و تیغ اسلام غرفه باد فنا با د نصارا و یهود\nصاحبا میطپدم دل بهوایت لیکن دورم از عاطفت ظل همای تو چو سود\nچند گریم بتمنای وصالت چون شمع چند سوزم ز جفاهای فراقت چون عود\nدر گلستان جهان طرزی افغان دایم همچو سوسن بی مدح تو زبان کرده کبود\nتا بود شعله مهر فروزان روشن تا بود کلبه تاریک فلک قیر اندود\nباد دایم رخ احباب تو روشن چون ماه باد دایم رخ اعدای تو تاریک چو دود\nدر مدح سپهدار ناصر الدین شاه که بوزارت رسید بود\nزهی عقل از درک وصفت قصیر نیابد نظیرت خرد در مسیر\nحریم تو بالاتر از سقف چرخ جناب تو برتر ز اوج اثیر\nوزیر خرد مند ایران زمین که سوری نماند مگر از سعیر\nبعقل و بتدبیر و رای درست سپهدار بودی کشتی اسیر\nعروج از چنین است مر شان تو توانی گذشت از امیر کبیر\nفلک در جنابت بهنگام بار خور و پیش پائی چو مرد ضریر"}
{"book": "adl0207", "page": 127, "text": "۱۲۶\nدرت تکیه گاه وضیع و شریف حریمیت پناه صغیر و کبیر\nخاطوار خلقت خلایق با من ز انوار فضلت جهان مستنیر\nتن بد سگالان تیغت دو نیم سر دشمنان در کمندت اسیر\nبه پیش تف تیغت اعداش بش بجنب کفت بحر عمان غدیر\nکهی سیر باران ابر کھان چو غربال سازی عدو را به تیر\nز نوک خدنگت بروز مصاف زبرق سنانت کهی دار و گیر\nدل مفسدان پر ز خون چون انار رخ حاسدان زرد تر از زریر\nخدنگت چنان بگذرد از عد و که سوزن بیاید برون از حریر\nسنان تو در سینه دشمنان بود همچو قول پدر دلپذیر\nخدنگت بود در دل بد سگال چو عشق رخ مهوشان جایگیر\nعدوی کج اندیش بدخواه تو اگر عیب تست خود اندر خبیش\nبصد پرده پوشد بسان پیاز به پیشت برهنه بود همچو سیر\nبدر پای ان دست و تیغ و سنانک چو ماهی و مار است در آبگیر\nبروی زره روز میدان جنگ نشیند خدنگت بجای تغیر\nز بس محش کار زار تو دید عدویت گرفتار درد زیر\nاگر برق فکرت شود جلوه گر گریزد شباشب سیاهی زقیر\nو گر حکم رجعت کند امر تو جوانی پس آید در اغوش پیر\nزنامت دنا ئم شود پر کلاب ز وصفت شود ما دام عبیر\nکبوتر نهد پای بر پشت باز بزیر سر آهو کند دست شیر\nقصیده در مدح ناصرالدین شاه فرمود\nریختم از دست هجرت بیگر خون برزمین از سر شکم چون پر طاوس تنگین شد امین\nحیرت القا بر دیوانا بلکنه"}
{"book": "adl0207", "page": 128, "text": "جز خط مشکین که از برک کل روی است\nشهد شیرین کر کند لبهای شور انگیز تو\nمهر غرت اسب پر عل ما مدارست نیز خر\nتا عرق بر چهره ات شبنم فشار میکند\nبر سرم کل بین چون کل خرامان بکذر\nهر رک نابی بر تنم پر تیر چون ترکش بود\nتا بردن باید خیال کلشن حسنت چو خواب\nدر دماغ نافه بوی چین زلفت تا رسید\nاشک میها تو شادی روی کردان شد زره\nجور و بیدادت بس بر دل چوبم دارد خو\nبا غریبان میکنی بیداد خود واقف\nشاه ایران ناصر الدین بادشاه بندشان\nبسکه آواز صدایی طبل بنهانش رسد\nداد بر ایران زمین شاه بلند اختر که هست\nاختر برج کرم راروی نیکویش شرف\nخواست ار چاره مر در عتاب در امهال\nکر ز اوج جاه اقبالش بکویم فلک\nکوه کردد آب از بیم سنانش روز رزم\nآن شهنشاه بلند اختر که فوج قدسیان\nشخص معنی را روانی نست دانش را توان\nهر که در کاه تراس منزل مقصود کرد\n\nکس ندید ه سبزه روید از عذار یاسمین\nچون شکر در شهد بگذارد ز خجلت انجبین\nبر عقیق دل بکندم ناله ماست این کمین\nدر کف دست صدف پوشید لؤلؤ در ثمین\nمیشود از نقش پایت دامن کلچین زمین\nبسکه کرد از کرشمه چشم کها مارا بکین\nاز مژه برکرد چشم خویش کردم خادچین\nمشک از راه خطا برکشت با اقصا چین\nوز جفاهای تو عشرت رفت از طبع حزین\nسینه پر خون کشت دل ناشاد شد خاطر حزین\nاز عدالتها شاهنشاه تخت کی نشین\nانکه پیش فتنه تیغش است سد آهنین\nصیت عدلش کرده رو از شام تا اقصا چین\nحکم از بهر شخص رشید چرخ چارمین\nکاخ دولت را وجود او بود حصن حصین\nاوستردن گفت خود را از ادب در زمین\nهمچو قشس باکرده در خرمن روی زمین\nکربرون آید بمی سر پنجه اش از استین\nکوس اقبال ترا نالند بر چرخ برین\nپای عزت را یساری دست قدرت را یمین\nیک قدم بالا رود از اوج چرخ هفتمین"}
{"book": "adl0207", "page": 129, "text": "۱۲۸\nگر بسلب قوت ذاتی اش با دسم زهر گردد در دهان دشمنانت انگبین\nاز مهیب همت مردانه ات در روز جنگ از شکاف ناف بگریزد عدویت چون جنین\nتیغ خورش بدخشان باشد و کوه بلند یا که با شمشیر کج گشتی سواره پشت زین\nمیشود چون آستین از کار دست دشمنان دست جرات هر کجا بیرون برآرد ز استین\nدشمنان گرگ خوی زبمر احمت پیش تو همچو روباه نموزی باشد و شیر عرین\nلاف اعدا با وجودت هیچ میدانم چیست چون صدای شهر پشاپین و آواز طنین\nبسکه معماری کند جهد تو در احکام دین برسمان همت تابند بنای قصر دین\nچرخ دین گردید روشن از فروغ روی تو گر ز نور جبهه خورشید روشن شد زمین\nافتاب از بزم دلچویت یکی روشن چراغ کاسه گردون بدست همتت یک سالگین\nطوطیان شکر ستان حیا وی در ثبوت عندلیب آسا کند بر عقل و فهمت آفرین\nبسکه فهم کاملت باشد خبر دار امور عقل کامل از تو درس فهم گیرد بر سنین\nباز طبعم در حضورت نان همایگر و چک در شکار صید شاہان باشد هم طبعم تسعین\nبعلیت است اگر نخل شاہان بگذرد میرود در خود فرو از شرم و آن نقش نگین\nطرز ی با خود چوکه یاد از لطف حال نجبت کند آفرین بر جان کند هر لحظه بر جان آفرین\nتا که جای عشوه باشد در لب شکر لبان تا که ابروی بتان شد غمزه را جای کمین\nاز شهاب ثاقب چرخ کلاست تا ابد تیر غم با دا بقلب دشمنانت جانشین\nملا لولالی لؤلؤ لالای متلالای کف دست صدف حلقه گرداب دریا\nطبع چون آب زلال\nز بس شور ملاحت ریزد از لبها خنداس نمک بار آورد رسم نبات شکرستانش\nچنان سرمه میغلطد نگا چشم فتانش که ریزد سرمه جای خون بزخم تیغ مژگاش\nچه شورانگیز افتاد است یارب لعل شروینش که دل کان نمک شد از تبسمهای پنهانش\nسحر"}
{"book": "adl0207", "page": 130, "text": "کمند مارچون ماری بمیدان سوارش\nگریبانش زرنگ بوی گل آلوده میگرد\nبروی مصحف یاقوت بک حس گلزارش\nبجای خنده برسم لبش خط سر برون آرد\nصفای مسجد مهرر و دسن چرخه مارم\nممد خورشید کیوان فرازنه فلک هر دم\nنصیر دین ست بخت حیدر صفدر\nز انوار جمال پرتو روی جلال او\nز نقش جبه اش اسرار دانش صاف میخواند\nز برق تاج بخش روی عالم روشنی گیرد\nاگر لعل لبش در بدخشان پرتو اندازد\nوگر در چشم کمان بر طول قصرش پرتو اندازد\nبمهد اوز بس سرگشتگی شد دور از عالم\nچنان دارد بها رحسن خلق او طراوتها\nمراکش بنده و دربان اگر پیر طرف باشد\nفراخ از بسکه گسترده است خوان لطف عام ا\nجهان او را ولیعمت بروی چرخ میخواند\nکم و بیشی ندارد یک سر مو طه عدش\nپنگ از سرمه دان داغ خود از پاش دل ا\nچوگویم از عروج پایه در گاه اقبالس\nز بس قصر مینش ساز و سامان صفا دارد\n\nبپنجه جان او گسترد و کرد جولانش\nباب روی کوهر شستیه کو ما بد فشانش\nنویسد آیت خوبی غبار خط ریحانش\nتبسم گر بخاطر بگذراند لعل خندانش\nنکرد و دیده بوسید است خاک پای در بانش\nهمیگویند سلطان السلاطین شاه ایرانش\nکه سلطان ناصرالدین شاه میخوانند شاهانش\nبراید سایه نورانی چو صبح از زیر دامانش\nبلی پیداست از نامها از خط عنوانش\nز بس دارد تلاطولوی لالای رخشانش\nبخون لعل شوید روی خود لعل بدخشانش\nیقین کن تا ابد نتوان رسیدن بر عرض و طولش\nفلک را نیست دوران سرابی دور دورانش\nکه روید غنچه خندان جان کل از طرف گلستانش\nچه پرویز و چه هرمز چه بهرام و چه ساسانش\nفلک چون برک سبز کنده ما افتاده برخوانش\nزمان خود را نوید چنده بر پشت ایوانش\nکه با سنگ چلوکسنه ند در وزن میزانش\nکشد از مار کرد سرمه در چشم غزالانش\nرسد تا کهکشان از بس درازی چوبی در بانش\nمه و خورشید باشد خادمان خانه سامانش"}
{"book": "adl0207", "page": 131, "text": "بعهد شب نخوابد دیده خورشید از حسرت\nطریق کلش کویش بهار روشنی دارد\nنه بیند روی تاریکی غریبان سر کویش\nز آب قلزم تیغش چو موج فتنه بر خیزد\nاگر در خواب بیند جوهر تیغش شقی دشمن\nوگر از هیبت سهمش خبر در بم روز افتد\nپس آئینه چون سیماب لرزان میخزد در گل\nندانم با چه معنی روی اوصافش کنم رنگین\nپی مضمون بکر و لفظ شیرین بینوا دارم\nاگر طر ز بیت افغان لیک از طر ز سخن دان\nپی شاگردی آن شهر علم و فضل میخواهد\nبظاهر کر سرم مینی جدا از آستان او\nالا تا روی گلشن از بهاران تازگی دارد\nهمیشه بر مراد طبع و کام خاطرت کردد\nاز بس محو تماشای رخش شد چشم حیرانش\nگل خورشید روید از سر خار مغیلانش\nصفای صبح ریزد از رخ شام غریبانش\nهزاران کشتی جان بشکند در موج طوفانش\nپر از خون جان کند یا قوت گردد رشته جانش\nبطفلی پیر گردد زال سان سام نریمانش\nاگر از دور اندازد نظر بر تیغ عریانش\nاگر بر حسن این گویم خجل میکردم از شانش\nکه بر لطف سخن خود میرسد طبع سخندانش\nرسد هر دم مدد از فیض لطف شاه مردانش\nکه گردد این چو سلمان بشود آن همچو حسانش\nبباطن دان کدم کرد د غبار پای دربانش\nبود در خنده عشرت همیشه طبع خندانش\nجهان تا بود گردان سپهر ماه کیهانش\nغره عرای افکار ابکار زمره حسیبان مشتری خصال\nتنق مجله مثمن مثلث متساوی الاضلاع شکل عروس نگین خیال\nباز چشمت چومی از بمره و ساغر زده است\nغرقه ام چاک ز دو سینحه صد تا قیت\nصید کبک دل بیچاره بخون میغلطد\nشیر مست آهوی چشم تو ز خواب گوش\nلب رنگین و دران لوچو دیدم گفتم\nلب جام میسی بر سر خود زده است\nحکیم دل با الفت تو کافر رغداست\nباز چشم تو چو شاهین کبوتر زده است\nپنجه شیر شکاری بجگر در زده است\nفعل لعلی است که بر حقه گوهر زده است\nآخر ازان"}
{"book": "adl0207", "page": 132, "text": "اعزاز سرهم است در شکر و شیر گداخت\nلاف از وجه شد ار قند مکرر زده است\nمانده در چین سر فکر خطا میگوید\nزلف مشکین کجت غوطه بعنبر زده است\nبچنین ناز زمین میکذرد میدانم\nبوسه بر خاک در شاه مظفر زده است\nشاه شاهان جهان پادشهی فلک ستان\nکه غلام در اوپای بقیصر زده است\nکیت قیصر که کین چاکر ش از رتبه و جاه\nپای از فخر برین کنبد اخضر زده است\nوارث تخت کیان ناصر دین تاج جهان\nکه قدم بر سر دارا و سکندر زده است\nکیست دارا و سکندر که مسوجن ز قبا\nجای در خاک درش بر سر افسر زده است\nرتبه و فخر و شرافت همه زان یافته است\nکه کف غنچه بدامان پیمبر زده است\nشده سیراب بحر کرمش تشنه لبان\nتا که ساغر بکف ساقی کوثر زده است\nشیر و خورشید نشان یافته از شیر فلک\nتا لبش بوسه بخاک در حیدر زده است\nتا علی شیر خدا بر کمرش بست میان\nدست نا برده بسر خنجر او سر زده است\nآن شهی شاه نشانی که ز قدر تو فلک\nتاج بر جبین سایت برهمن بر زده است\nآیت ناد علی خط بجبین تو نوشت\nزان کفت تیغ دو سر بر جگر فرزده است\nاستانت علو بسکه شرافت دارد\nبی مجار و بقات بال ملک پر زده است\nبارگاه تو زبس سر به بلندی فراست\nخیمه اش چتر برین چرخ مدور زده است\nکوهر ذات تو از کسب صفاتی بین\nدامن پاک تو صد طعنه بکوهر زده است\nشیر شمشیر تو مانند شرر آتش قهر\nدر دل دشمن جون دو تو ادر زده است\nو اتش از کوه فولاد چواند ردهات\nشخص شمشیر تو زان غوطه بجو هر زده است\nدشمن از هیبت سهم تو سخن گفت مگر\nکه نفس در دل او رم چو خنجر زده است\nساقه قلب و جنا حین و پرنک مجمو کست\nمر کجا جرأت عزم تو بلشکر زده است\nکوه چون موج رود بر سر طوفان فنا\nکشی قدر تو هر جای بلنکر زده است"}
{"book": "adl0207", "page": 133, "text": "در مدح تونی سفتم و عقلم میگفت\nطرزي از فكر رساتر بتك و پتر ده است\n\nبا ميد نم لطف شهي اسلام پناه\nروي اميد بكفار و بدين در زده است\n\nچون نیارم بدرت روی که عم و پدرم\nهمه برخاك درت جبهه فروز ده است\n\nانقدر ذوق تماشاي تو دارد دل من\nكز مژ ه پيش ز نظاره دلم سر زده است\n\nای خوش آن روز که بر خاك درت سرسمو\nمرغ دل بهر چنین دانه ي پر زده است\n\nطرزی این عرض گذر را بکشی قدر شناس\nسکة نام تو بر زر زر زده است\n\nتا که با سکه نامت رخ خود شمس کند\nزر خورشید که بوته خاور زده است\n\nباد زیر قلم و تیغ تو شاهان جهان\nتا عطارد قلم و تیغ دو پیکر زده است\n\nمطلع مطلع جلوة شوخیهای حسین و جمال یار عیان ساز پرور سرا\nبستان سخن شیرین بیان فکر افتاب مثال\n\nچو بر عزم صبوحی مست خیزد چشم دگاس\nصفای صبح ریز د بادة خورشید از جامش\n\nبه پشت سایه سازد پر دیوارش و دپیزه\nگر سحر سحر جور د است مهتاب لب بامش\n\nچنان شیرین حرکا م جان نباشد هر نگاه آ\nبشکر خواب هم تلخی ندیده چشم بادامش\n\nشدم صید غزال شوخ چشمی جلوه پردازی\nکه نتوان قید کردن حسن که در حلقه دامش\n\nچه جاد و كرده يا رب گشتن نرم بيجورا\nکه در پای نگه بند د حصار تنک می جامش\n\nندارد نخته د حامی می خمخانه شونش\nدہد صد جوش مغز بخگان امادة خامش\n\nشبی کز بی نقابی طرف گلشن بگذرد یارم\nچومینا میکند رنگین چمن برار دی گلخاشش\n\nگر منظور شاهنشاه آمد منظر یارم\nکه دار د روشني چون صبح صادق سایه پایش\n\nسر شاهان عالم ناصر الدین شاه کز نسبت\nکم از زالی بود سام نریمان پیش صمصاش\n\nبعزم صید چون خانم کند شش دام انداز\nکند چون گور بهرام فلک را حلقه دامش\n\nاگر خورشید شیر توي بر چرخ اندازد\nشب زنگی برآید صبح شب از پرده شامش\n\nدر درون"}
{"book": "adl0207", "page": 134, "text": "زگردون رفعت قصر منیرش خواستم گفتا\nمه و خورشید کلهائی بود از طاق ایوانش\n\nبکویم پیش ازین رفعت جاه و جلال او\nفرودر خود رود نفش کمین از هیبت بانش\n\nقبای اطلس زردور گردون نیست لایقش\nکه آمد یک دم حبکه‌ تاه بر بالای اندامش\n\nبهار لطف عامش بسکه گل گل بشکفد هر دم\nچو فصل نوجوانی تازگیها دارد ایامش\n\nکند گر تیغ ایرانی رجبین جوهر زنگش\nشود شمشیر نیز رومیان پر زنگ از شامش\n\nچو گلبن دشمن از گلهای رحمش بار می بندد\nگر خندیده برق ابر تیغ تیز گلفامش\n\nکنی رو ماه بازی ای عدو پیش خمید او\nدر و شیر فلک از هیبت چنگال ضرغامش\n\nفلک یک کرده خورشید منیر سمرقند او\nزراغ از بسکه گسترده است دای خوان انعامش\n\nزهی سلطان دین پرور حبیب الله خان هم چاکه\nکه از شمشیر شیر آرد نشان مهرشباهش\n\nبر آرد کام ما کامان زبهر کام امید او\nسپهر وانجم و خورشید میجوید از آن کامش\n\nمجال همسری دارد عدو بکشای جوشن را\nزپوشش خون سودا شد مضاعف در سرسامش\n\nسواد لشکر کشش اعداد انجم بیش میآید\nخرد کی پی تواند برد بر آغاز و انجامش\n\nچو شخص انقص حکمش چنان عزم بردارد\nشود خنک شمر سنگ گردون زیر زین رامش\n\nاگر بر عزم جولان بر سمند عزم زین بندد\nفرازنه فلک باشد قرار اولین گامش\n\nچنان بتابد در افتاد در عزم جهانگیرش\nکه چون خورشید یکساعت بجائی نیست آرامش\n\nسماکش ابلق گردون صباح الخیر میخواند\nکه حرف خیر مقدم نقش می بندد بر اقدامش\n\nچرا طرزی نسازد بر سخنهای شکرقاسم\nکه مدح شاه ایران لعل شیرین کرده در کامش\n\nسخهایم بدخشش از رساد ارو\nرسد با گوش سلیمان در عدم اواز صمصامش\n\nالا تا رونق بزم فلک از جام خور باشد\nبیزم عیش دایم جام عشرت با دور کامش\n\nجواهر زواهر جیب و کنار آویزه گوشوار بن گوش بناگوش حوران\nصبح معشوقان باغچه و دلال محفل کمال"}
{"book": "adl0207", "page": 135, "text": "۱۳۴\n\nخضیض بار که پادشاه چرخ لوا\nمیان قصر رفیعش حصار چرخ فلک\nز عرش تبة در گاه عالیش هستم\nبجحر کهکشان مرغ آستان درش\nچرا چنین نبود بارگاه در گاهش\nشهاب چرخا با توان شهنشاهی\nگذشته رتبت از کیقباد و کیکاوس\nهلال تیغ تو همراه شهر نو گیرد\nکه تا ز حلقه بگوش درت حشاشم\nز پیش بینی عقل تو فکر پر نظر\nچو رای روشن تو افگند برون پرتو\nبچنگ کردن عنقای راز میگیرد\nچو خط روی کفن است سرفرو برده\nنقوش لوح قضا نوک خامه فکرت\nسواد خط تو با مشک نیستی خاتم\nبجبحہ ست سحابی که یم نماید نم\nبذوق جود تو زرکشت آفتاب جبین\nمحیط نسته رو و همچو آب زیر حجاب\nز آبروی نجابت سر ته خاک درت\nبر آسمان افتاده جای گرد و غبا\nز سنگ قدر تو کوهسار کشته یسر سار\n\nخسته یک سرو گردن فراز از جوزا\nبود چو بیضہ عصفور در روضہ بیضا\nکراج ذروة جا حس رسیده تا بکجا\nفتاده دور چو شت سماک روی سما\nکه هست بار که شاه ناصر الدین شا\nکه قصر شرع پیمبر بروز تو بر پا\nگذشته منزلت از سکندر و دارا\nز بسکه عزم جهانگیرت قلعه کشا\nبرون دود ز صدف سفته لؤلؤ لالا\nبخوانده از خط امروز معنی فردا\nبسان سایہ خزد آفتاب پشت سها\nزبسکه شیر شبہار فکرتت رسا\nبنوک خامه خیال تو میکند اما\nز موج آبرو ان صانعت کند انشا\nبدو دمان مد او تو نیست اصل خطا\nبپیش بحر کفت قطره بود دریا\nبشوق است تو شد سپهر دامہ سیا\nنهنگ تیغ کند در کفت چو سر بالا\nشد آسمان فروزان جمیع مجمع شرفا\nتمام حشمت و جاه و جلال و عز و علا\nبسان کار رو د کوہ ہر چو از صدا\n\nعرفی"}
{"book": "adl0207", "page": 136, "text": "عروج جاه و جلال تو از بکمال علو\nنهاده پای برین هفت گنبد مینا\nدعای ذات تو گویند اهل روی زمین\nبفای سر تو خواهند فالاعلی\nبزیر پای تو چون خاک پامال شود\nچو گردباد اگر دشمنت رود بهوا\nبان سوی عدلش تا بلب شیرین\nزبسکه زود رود دشمنت براه فنا\nعدو زبیم تو از بسکه خشک میزیبد\nگذشت از عدم آن سودئیک وبقبا\nبناو حکم تو پابسته چون تحرک باشد\nچه شد عدوی تو وارد مخالفت هوا\nسمند عزم تو جائی که گام بردارد\nچو گردباد بگردون فلک دواند جا\nز پاس عدل تو در بزم عیش مخموران\nبرون چرخ رنگ و دمی نه دامن مینا\nبه بند چاره توست چو تیر شد میزان\nمیان منطقه از هم گست در جوزا\nبزیر تیغ تو از بسکه میکند زاری\nدل عدوی تو از ناله چاک شد چود را\nببان پند بد و لب ذی افتاد است\nخدنگ راست نشان تو در دل اعدا\nچو حرف عشق که افتاده دلنشین جان\nسان چنان دل دشمنت نشسته بکجا\nاگر چه طرزی افغان باصل افغانست\nولی بطرز عجم میکند سخن انشا\nدل تو شاد و سرت سبز خاطرت خرم\nهمیشه تا که بود اسمان و درش بها\nعدو جاه ترا باد سر بزیر زمین\nمحت قدر ترا باد با بفرق سما\n\nباریکیهای مضامین بلب دعا و نازک کاریهای دشمین جا\nافسون طرازیهای خاطر جادو کار سخنان سحر حلال\n\nهر که سرخم بر در شاه مظفر یافته\nپاره شمس کیمیا لا فزاتر یافتم\nشاه ایران ناصر الدین شاه کر خاک درش\nتازه روئی چشمه حیوان چو کوثر یافتم\nبسکه آبروی عزت کرده خاقان قدرش\nاشکش چون صدف در داب بحر یافتم\nبسکه نقش بورشه شاهان فتاده بر درش\nخاک ان چون عارض آئینه جوهر یافته"}
{"book": "adl0207", "page": 137, "text": "از جلای جلوه گاهی مرابوالسوسن صبح    ماه نور ور دوش مهر شید اور یافته\nاطلس زر تار زردوز فلک را آسمان    از عطایش خلعتی بر دوش حور دریافته\nاز عروج پایه درگاه عالی رتبتش    چار طاق نه نگاری چرخ اخضر یافته\nشخص لطفش بسکه شکر از لب جان می مکیبد    جیب خود ایام پر بادام شکر یافته\nخاک پای زائران کعبه در گاه او    چون زر و یاقوت حبا بر تاج و افسر یافته\nآن شهنشاهی که دارا و سکندر در رهش    آن یکی آئینه و این جام و ساغر یافته\nزان کرمشی بک جمشید و فریدون و قباد    اری جام و تاج کیخسرو سکندر یافته\nاز سپهر واقعات شاه را نجم علت    تخت و کوس بیدق مهر کا ب لشکر یافته\nتیغ عدالت کشته لاغری مات مملکت دے    شخص ملک فربهی از تیغ لاغر یافته\nآفتاب از لعل آتش رنگ تاجت نوریا    شعلداری روشنی از روی اخگر یافته\nبسکه سهمت از روی شخص دشمن پیدا    خویش را چون عکس در آئینه بر در یافته\nدوش هر نوع عروس محنت از غمش    لعل های چیده گوهرهای بر تر یافته\nاین نه دشوار بود در خور هر کوش و آ    طبع در کوش تو آویزه در دریافته\nپادشاه ملک ایران شبستان دل مبین    ای که از تیغت امان اسلام کافر یافته\nسرفرازان بسکه میدانند معظم ترا    سرکشان تیغ ترا چون تاج بر سر یافته\nپیش یاجوج حوادث از دم تیغ نجبث    چار حد مملکت سد سکندر یافته\nبا عروج کوکب سعد سپهر دولتت    افتاب از ذره خود را قدر کمتر یافته\nدشمن حق صعوه در پیش عقاب صولتت    خویش را کوچکتر از کبک و کبوتر یافته\nبسکه از تیغ شرر بارت میان آتش است    دشمنت در شعله ها چون سمندر یافته\nدشمن بیدینت از تاب فروغ حشمتت    سینه پر آتش ز حسرت همچو مجمر یافته\nروز جشن عید مولود تو ماه و آفتاب    طاس سیمین مذاب جام پرزر یافته\n\nطرزی"}
{"book": "adl0207", "page": 138, "text": "طرازی از امداد ونصرت بجاهشیت\nراه بیرون مصدر شام ظفر گاه باشمد\nكعبه مقصود جهان پنهان شو در چشم من\nچون تو شاهی را درین بحر تو همراه باشيد\nبر اميد لطف حال ما نخواهی شد ببد\nبعد جهان در شمار خاك آن درگاه باشید\nمن جهان نومید برگردم ز لطف عام تو\nخادماهم از درت لطف كرم راه باشید\nاز قد مان بگذرم الحال از الطاف تو\nهر یکی از ما ز تو كنجي مقدر راه باشید\nفي جوان آفتاب دولتت تابنده باد\nتا فلك تاج وكمر از ماه ونخجو راه باشید\n\nترنگ ترانه ای نغمه پرده چنگ تار ساز رنگ صدا ر رنگ\nبابد نوای نکیسا آواز قانون بزم چشن عشرت خمر شیرین فضل فضل\n\nسخن يوسف لبس چون خاصاهم شد گوهر\nروانی سهم طبعها بکوثر\nنبات بهره خط نبت کرد بر عشرش\nکه فوج مور شبیخون به سنگ شکم زد\nپاس کنج گهر برد نان درج عقیق\nخطت ز خال نشانی بمشك وعنبر\nخمیده ابرو علش ز عقل ستم و گفت\nلبش شیر سحرمی نمند و شکر زد\nمگر دوش نبی کرم و بدور باد دسیر\nبراب خشک لب لعلش آتش تر زد\nبگوشه لب سیراب یار خال سیاه\nچوهندو نیست که را نو به پیش کوثر زد\nبدور دائره ناله افتاب خزید\nچوزلف کرد رخش ناله معنبر زد\nبگرد عارض او طره اش بخود بچید\nچوزلف دور که خود را بروی آذر زد\nچوافتاب بگردد جلال دیگر ماه\nمگر بخاك درش بوسه ماه انور زد\nمعین دین مبین شاه ناصرالدین شاه\nکه تیغ او همه گرد در شرق کافر زد\nحصیص فر که زر ناد آسمان سایش\nوزند بسطانی سپهر اخضر زد\nز بس بیاد دستی جاه سرشار نست\nگدای او بسرجم بکام و ساغر زد\nز سرمد ان مشرف کرد توتیا دیدم\nاز ان غبار درش پا بچشم اختر زد"}
{"book": "adl0207", "page": 139, "text": "۱۳۸\n\nبزنگ باقه رود قلب منقلب گردد\nبرای رجم شیاطین جان تیرش را\nکمین غلام درش پروین اندر بام\nتوان شبی که طلالو لولوی تاجت\nز راه صبح سوی شام افتاب گریز\nجهان ز پاس تو رنجیر عدل گشت چنان\nزبسکه عدل تو غمخوار زیردستانست\nزبسکه پاس تو پهلوی کل خزان دارد\nبچرخ حکم تو از بس بلند پروازی\nنسیم تیغ شرربار تو عدو خود را\nزشاد کامی شان مان شیرینت\nچوبر بلندی قدر و علو جاه تو دید\nطلای بوته خورشید میکداز گدخت\nبچرخ رتبه شود ماه آفتاب جبین\nبسان عطای تو خوان کرم فراخ کشید\nمیان باغ مصاف تو نرگس شهلا\nبکوهسار برد از ماتم تیغت\nزبسکه خاک درت موج آبرو دارد\nشهامید تو طرازی ز طبع چرخ کمان\nبلی زرتبه ممدوح مدح میبالد\nعذار صفحه بمدح رخت گلستانست\n\nبهرکجا که جنابش بقلب لشکر زد\nزطرف چرخ کمان ناوک تو برزند\nاگر چه کوس تهی هیچ وقت سنجر زد\nهزار طعنه روشن بماه و بر خوزد\nچوبرق تیغ تو خود را بملک خاورزد\nکه حلقه بردر آوازه سکندر زد\nز بیم تو نتوان باز با کبوتر زد\nبروی شمع نیارست لطمه صرصر زد\nحمام صعوه بشاهین و باز شهپر زد\nبسان دود سیه دل بروی آذر زد\nعدوی تو چوکس دست با سنان سرزد\nسپهر شش تو خود را ز ذره کمتر زد\nچوفکر پای ز زین تو سکه بر زر زد\nکسی که از سر اخلاص در بران درزد\nکه بانگ صیت سخایت بیفت کشور زد\nبفرق دشمن تو تیغ و تیرونشتر زد\nمخالفان تزا برگ بید خنجر زد\nغبارکوی تو پهلو بآب کوثر زد\nگرفت تیر سخن را بروی محور زد\nسخن بوصف تو ران یا بچرخ اخضر زد\nر بس محار کمین زخامه ام سر زد\n\nبصحیفه"}
{"book": "adl0207", "page": 140, "text": "هستی پرعظم شد چومردمک روشن\nبمدت تو خطم پای با قبطر زد\nهمیشه تاج بلند تو باد عالمگیر\nچنانکه چرخ فلک ماه بر سرزد\n\nقصیده در تعریف میر عبدالرحمن خان در بندی خانه در قندهار فرمود\n\nهلال عید چو شد جلوه گر ز چرخ دورنگ\nافق شد از کل سیاره پرده ارژنگ\nزگل فشانی ماه و ستاره روی سپهر\nبحشم خلق نماید چو کارگاه فرنگ\nببحر اخضر گردون ستاره در غوص\nبود پدیده چو در باد ماهیان و نهنگ\nهلال عید نماید با بخم روشن\nدیا که شهر طغرل میان خیل کلنگ\nمیان مزرعه چرخ نیست داس هلال\nفتاده پاره کشتی شکسته در گنگ\nهلال عید چو دیدی شراب عیش بگیر\nزدست ساقی گلرخ ببوستان ترنگ\nهلال احنجم چرخ بلند می بینم\nدیا که تیغ و کف شهر یا ر و اسب کرنگ\nمیان چرخ چراغیست هلال عید بود\nو یا که تیغ کج پادشاه دشت پلنگ\nهلال عید بدور سپهر میکردد\nو یا که نعل سم اسپ شاه با فرسنگ\nخوشا هلال شب عید و نوک خنجر شاه\nکه بهرور مین کرده شرو اژدر چنگ\nیکی بنور و ضیا کرده چرخ را تسخیر\nیکی به تیغ ز کابل گرفته تا در کنگ\nامیر ابن امیران که عبدالرحمن است\nکه لرزد از دم تیغش چو ساره فرسنگ\nافسانه گوی نیم همچو شاعران لاف\nبران صفت که تو داری بصفحه سازم زنگ\nاگر شراره تیغش فتد در بحر\nمیان بحر زهیبت شود کباب نهنگ\nچو در وغمره دشمن ترا رسد بگوش\nزوی بردی عد و چنگ جنگ ان چنگ\nدر دوشمر بساک خضر نوکشاه\nکه نوک تیغ تو در فتح شهرها ست رنگ\nبیک رکاب کشودی تو شهر احمد شاه\nبیک عنان تو گرفتی زترک تا بفرنگ\nبقدر قامت جاه تو کرد گونیه\nقبای اطلس زر دوز اسمان دورنگ"}
{"book": "adl0207", "page": 141, "text": "بتیغ شهر تو مریخ بر کشی نیام\nبتیغ مهر چو خورشید نامور دی روز\nز بس بتیغ تو میدان جنگ تنگی کرد\nبروز معرکه از بیم تیغ خونریزت\nببین که تیغ کج تو عجب تنگ آبست\nزنی تو تیغ ز حمزت بفرق شیر ژیان\nبرای خدمت تو کوه با همه تمکین\nبگو که با تو چسان دشمنت عنان پیچد\nتو بر سمند جهان ناز چون سوار شوی\nتدارک تاختند ازین توسن جهان پیما\nسمند کرم روات با چنان شتاب و دو\nچو کرم پویه شود توسن سبک خیزت\nبهر کجا که کمی عزم توسن تو رسد\nببزم پویه اگر دست بر عنان پیچی\nهزار مرحله در تک روز ز فردا پیش\nسمند تیز تگت را اگر زنی مهیمز\nبسان نور بصر تند بگذرد ز نظر\nگهی شتاب چو ماه نوی سبک رفتار\nتو شهریار جهانی دیم سپهدار\nببزم بزم توئی کیقباد و کیخسرو\nتوئی همیشه چو اسفندیار بسته کمر\n\nظفر ز پیش کله کش بیآورد در جنگ\nگرفتی ملک پدر را بروز جنگ بچنگ\nچو چشم مور جهان گشت بر عدوی تو تنگ\nعدو چو باد صبا میدود بصد فرسنگ\nرسد چوبر سر دشمن شود قلابم کنگ\nزنی خدنگ ز هیبت تو بر چقاق پلنگ\nبفرق تیغ بر آرد کشیده دامن سنگ\nکه هست پیش سمند تو خنگ گردون لنگ\nچو شاعلان رکابت زنند مهر و پلنگ\nکه پیش قدر تخنگ فلک بصد فرسنگ\nکه آبش از پیلستان جو از سفیده کنگ\nرود چو شعله بر آتش با شراره سنگ\nبسان فاسد اندیشه های بی فرهنگ\nشتاب باز پس افتد چو شش مار و زنگ\nبپشت زمین سمند ارکشی تو تسمه تنگ\nبرای پویه کشی گر عنان اسپ گرنگ\nبسان تعمه سگ بگذرد ز دشت و خنک\nبسان کوه نجیبی زجا بوقت درنگ\nکسی ندیده چو شهریار پر اورنگ\nبروز رزم توئی پور سام پور پشنگ\nتونی همیشه چو افراسیاب عاشق جنگ\n\nغلام از"}
{"book": "adl0207", "page": 142, "text": "۱۴۱\nمدام از دو سخن است طبع تو بکوشش دل همیشه از دو سخن است خاطرت مل تنگ\nیکی شنیدن حرف عبث دوم ساز است که هست آینه طبع تو از و پر زنگ\nدو دعاکه طبیعت همیشه دل چاپس است یکی شنیدن عرض دوم دمار جنگ\nمجدال و جود و مراء و سخا بنقص و هنر بعقل و فهم و برائی خرد بهوش فرهنگ\nتوهیچه باز سفید و دیگران عصفور تو طغرل و شہمان دگر بسان کلنگ\nزبسکه دست حوادث بخود باشد باز بغیر قبضه خنجر ندیده چنگ قشنگ\nکنون عدل کرشی ز کلک و شیران حساب عقل زبوز رجمہر بردی بجنگ\nبزنگی از دهن دشمگنت بخاک افتد گذشت بر بکوی او زبس که بیان ننگ\nنوز بیم شه چین موی چینیہا اگر ز قعر قند بر جبین تو ارژنگ\nوگر حمایت لطفت رسد ضعیفان را شکوه ملک سلیمان دہی بمور کلنگ\nکہی درنگ یکجا کنی مقام چو کوہ کہی شتاب چو باد صبا کنی آهنگ\nعدالتت بکند باز ظلم را چنگل سیاستت ببر ید است استخوان پلنگ\nبه پیش عقل تو افتاده زیرکان حیران به پیش کار تو افتاده کاردان بہنگ\nبه پیش قدر تو بی سنگ دشمنان چمنون به پیش وزن تو بی وزن آسمان و درنگ\nبسکه مجار غم خود نوکرده دیده سفید که در سهم از غم دست تو بند از سنگ\nصدای توپ سمد از بس بدشمنت نازل نمودی ایت زلزالہا زتوپ تفنگ\nچسان مدام ستیر تو میرسد دشمن که ست طالع دشمن چو سبزه نه رنگ\nشیشه دل طز می عجب مدار شها که بر بنزدم بشکست زان نخواست رنگ\nاز ان بلند نیامد صدای شیپورل چرا که پیش از بین شمنت شکسته چنگ\nدشمنی سرشه باد تا ابد مجروح که میکهای تو عاقبت برآرد رنگ\nہمیشہ تاکه سپہرست در شتاب دود مدام تاکه زمین را بر آب داده در نگ"}
{"book": "adl0207", "page": 143, "text": "۱۳۲\nحسان عمر عدوی ترا بروبشتاب\nز مام کشتی جاه ترا بر و بدرنگ\nهمیشه با دل دو ستان تو پرشهد\nبکام دشمن تو شهد ناب با دشرنگ\nقطعه که از زبان پر محمد امین جان عندلیب تخلص جهته امیر شیر علیجان فرمود\nاسپبی که داد امیر معظم باین غلام\nاز بسکه سیز بو د و تند تیزگاه\nاسپم بسان با د و منم پشه ضعیف\nکی در میان پشه و با د است اتحاد\nخواهم ز شاهزاده عالی مقام خویش\nاسپی چو آب راهرو و نرم و خوش نها\nآن شاهزاده که مانند نو جوان\nدوران ندیده است ندارد فلک بیا\nچون نوجوان مباد ندارد بهان پیر\nچون تو پسر مادر گیتی دگر نزاد\nاز پاسبانی تو سپهر مقیمت و کشور\nوز کاردانی تو پدر خرمست شاد\nاز برق تیغ تیزوای شاہ شیر گیر\nآتش رشک در تن جان عدو فتا\nتاسمان و زمین است برقرار\nدوران بخواهش تو جہات بکام باد\nقطعه جهته سردار محمد امین خان فرمود\nای بسپس سهم مژگانت دل خوبان د\nطره ات بر گردن حور شر اینکده چنگ\nبر عذار لاله رنگت از نگاه گرم ما\nهمچو بر وردار نسیم صبح افتاد و شکنک\nقامتت از خوشخرامی قد طوبی کرده عب\nعارضت از لوح خوبی ماه تابان کرد دک\nشرحه شرحه شد دلم نا شرعه آور دشتیت\nمهر و پشتم شکستی تا تو بستی رنگ\nتا یکی شمس مرادم باشد از صحب غیم\nتا یکی ماه مرامم ببیند از ظلمت بهک\nچند از سوز جگر بر دل فروزی شیر\nچند از شور یم بر جگر پاشی نمک\nرشته صبرم شد از تیغ غمت قطع ایجاب\nگردن گردان ز شمشیر امین جان دلک\nبست سقراط و فلاطون پیش عقل تو حمق\nبست سقراط و ارسطو پیش فهم تو فلک\nیا مه نو آفتاب از نیلکون خضری عمود\nیا به پشت فیل باشد شاه با برق محملک\n\nتابحال"}
{"book": "adl0207", "page": 144, "text": "۱۴۲\nبا جلال خنجرت آمد بکید شهره\nشد کسان عیار مه بر جان و تن خصمت سبک\nشیر بامون پیش حزمت شد از پا ها و بستان\nپیش گردون پیش رخش عزمت شد کرک\nاز فراست مقتدات بگذشت دوش تا\nاز صریر صدارت نشکست صید است شک\nروز غن وقت عشرتگاه بزم ارگوش تو\nتن دو بر نالهای طنبک تا بانگ چک\nآن بهنگ ترک ابر شریعت خواند پیش تو\nکه خففه در سازد بگانس سر اشکک\nنقطه نابود جان دشمنان گج شمرت\nدر محیط خط دست ما دماند تلچکک\nقطعه برای محمد رفیق خان\nای آنکه به پیش سمت اهل زمان\nچون سنگ سیاه است ضمیر انتیق\nبا همت عالی تو طبع و ناک\nچون در دشراب پینش صهبا رحیق\nطور و روشت چو طارم چرخ بلند\nغور سحنت چو بحر ذ خار عمیق\nہر کار تو در جهان چو شد یار عیان\nہر فکر تو با صواب چون عقل قرین\nمرک است انیس او جو شد تو مدد\nبخت است رفیق او چو شد با تو شفیق\nدشمن جو برزم و حرم و حزمت نگر\nدر بحر عرق شرم کردید غریق\nزان روی همیشه با خیال رخ تو\nشب تا سحر مرا عقیدت و طنیق\nخواہی که مطلب د مرادت بچے\nکن سعی بمطلب عزیزان مشفق\nطرزی ز تو رخصت وطن میخواهد\nاین مطلب ما با تو و توفیق رفیق\nبر مطلب خود کوچهان می برسم\nزیرا که مرا جو تو رفیق است شفیق\nقطعه در خصوص نائب محمد علی فرمود\nہر کجا حرف دم تیغ و زبان قلمست\nدر کف مرد مکرمت توقع دو دمت\nکیست تا وصف تو گوید که مبار زارین\nمجلس اوصاف علی شیر و در م معرفت است\nموج دریا سخن گرچه نگردون گذرد\nلیک تا مدح تو چون قطره هم شن است"}
{"book": "adl0207", "page": 145, "text": "زیر و بالا نبود در سخن مدحت تو\nصفت مدح تو بحریست که پاکی سر وست\nمهرسطر زمان با تو عیانست چو روز\nگرچه خانو دولت آئینه حجام جمست\nدر صف لشکر شیران جهان ممتازست\nسرفرازی که در انام محمد علمست\nخلعت اطلس زردوز فلک گر چه رساست\nیک وجب بر قد و بالا تواین جامه کمست\nزان گهر ریز بود تیغ شرربار بہا\nکف دست سخای تو یم بحر کر مست\nزیر بار کرم منت جودت چو کمان\nگردن و قامت پشت کمر چرخ خمست\nمیزند سکه بضرب تو بزر نقش درم\nزان درم در کف دست تو ندیم ندم است\nسخن مرگ با د شمن جرب پیش برد\nنا وکت قاصد چالاک ند راه عدمست\nهر که چون سایه بزیر قدمت سر بنهاد\nهمچو خورشید بعالم بزرگی علمست\nطرزی زان دست امیدی بگر بیانت\nکه دل کوته ضعیفش سپرخیر غمت\nهمه انوار سعادت ز جبینت پیداست\nگر صفا جبه پر نور تو چون صبح دمست\nطرزی این قطعه که ننوشت بنام نور تو\nچنگ اخلاص مرا بر سخنش زیر و بمست\nسال تاریخ نام کل این قطعه عقل\nخواستم زانکه مراد اقف هر یک قمست\nگفت بردار گل غ ارم را طرزی\nزانکه تاریخ تمامش گل باغ ارمست\nبا د طبع تو شکفته چو گل فصل بهار\nتا که در باغ جهان عشرت و عیش نغمست\n\nمخاطبه با سید را محمد علی فرموده\n\nایا فصیح زبانان که در معارج علم\nگذشته پایۀ شعر تو از سر شعری\nز روی شاهد مضمون چو پرده برداری\nز شرم در صفت حور خرد بجب بها\nبہار نثر تو آورده گل ز کل بیرون\nصفای نظم تو آئینه را فروده جلا\nنکات شعر تو از مغز رباید هوش\nنقاط خط خوشت پای دل برو از جا\nمداد کلک تو با عود نسبتی خاست\nسواد خط با مشک شبتی ست بخط"}
{"book": "adl0207", "page": 146, "text": "چرا که سود بجز دوستی ندارد بو\nچرا زشک بیجر بو دکر جو نعمت کجا\n\nمداد کلک ترا یک بهار نکته خوب\nبهر عبارت شیرین بیان بود صد جا\n\nمرا حکایت سه کار میرزا حساب\nزروی صدق دوسه عرضکیست پابرجا\n\nکه طبع من گهان با کسی نمیماند\nکه هر چه در نظرت مست دران بود بالا\n\nصراحت قلم من چو آب تیغ روان\nصلابت سحنم کوه را کند از جا\n\nسرم بشوکت و حکمال خم نشود\nچه جای شوکت سلمان خسرو است حجا\n\nتو نظم سازی ساری بنام من نخود\nتو شعر کوی و کوئی مجاز ران شما\n\nمرا چه نفع شعری که دیگری کوید\nمرا چه راحت ازان میت کز تو یافت بقا\n\nینظم کس نکنم رو بی شعور نگین\nبشعر کس نکنم قدر شعر خود بالا\n\nاز انکه طبع بلندم زیر فی غلمان\nکشید بطلان معانی زبیضه عنقا\n\nنه از معارضه کویم چنین سخن باتو\nکه سرح ذیل خویش میکنم افشا\n\nزروی صدق و دل شیشه روشن\nو و نخته دگری کویت از ان جملا\n\nاگر باز کرم خواهش سخن داری\nبیان خامه بجز حرف ما مکن انشا\n\nوکر سخن از روی عجب میکوئی\nبجو شعر نمک قلم مر ان قطعا\n\nبحق حق که مرا هیچ و استاد\nولی شعر بود طبعم ارحجان دلا\n\nسخن بطول کشیدست طر زیا تمن کن\nکه جای ختم سخن آمد است دقت دعا\n\nهمیشه تا که زبان قلم بروی کتاب\nز بعد حمد کند نعت مصطفی انشا\n\nسر تو سبز و دلت شاد خاطرت خرم\nضمیر صاف تو با واجواب روی نما\n\nقطعه در تعریف چای فرمود\n\nباده نوشان کر تمان هسته گل سل شراب\nساغر چای نوشند بکجای محمل آب\n\nجرعه چای بدل زندگی حضر و هد\nخورده از آب بقا سبزه آن کوی آب"}
{"book": "adl0207", "page": 147, "text": "خیر بیداردلان قیمت او کی دانند\nزانکه این لعل مذابست، با یاده نواب\n\nپیر را جرعه آن بهتر از ایام صبی\nشیخ را شمه آن خوشتر از اوان شباب\n\nجرعه آن نتوان داد بصد ساغر می\nشمه آن نتوان بصد جام شراب\n\nهر کجا راست شود ناله جوشیدن چای\nغیبت حاجت بنوای نی و آهنگ رباب\n\nگرمی مجلس آن گرمی می داده بباد\nرونق نقل آن دفتر می شسته بآب\n\nگوسیاه قدح چای خطائی بنگر\nای که گوئی نشود جمع بهم آتش و آب\n\nسبب گرمی هنگامه بود هر روز\nخاصه آن روز که خورشید بود زیر سحاب\n\nخاک میخانه ز آب رخ او رفته بباد\nخانه پیرمغان ز آتش او گشته خراب\n\nگرچه رنگش بود افروخته چون آتش لیک\nهست در طبع گوارنده مرا همچون آب\n\nخنده قمقمه جرعه چای حسنی\nفارغم ساخته از قلقل مینای شراب\n\nدو سه جامی بده ای ساقی ازان چای من\nکه عمش لذت شهد است همش بوی گلاب\n\nتا که چای ختنی دیده شراب عنبی\nبسته از جام زبجاجی رخ خویش نقاب\n\nمست آن چای ختایم که بیک جرعه آن\nچکد از جبهه عرق چون صدف در خوشاب\n\nچشم از باده بپوش قدح چای نوش\nکه بهر باب به از فعل خطا راه صواب\n\nگرچه فرحت ده طبع وطرب افزای دل است\nلیک بی صحبت احباب بود عین عذاب\n\nخورده ساغر چای از کف جانان طرز\nشسته یکبار ز دل نقش خیال می ناب\n\nقطعه در تعریف باغ قندهار طرزی صاحب\n\nحبذا زین خانه دلکش که از بس زیب و شین\nمرده گویی خونی از نقش و نگار قندهار\n\nروی دیوارش زبس رنگین بسواد اقفان\nمردمک از عکس آن گرد د چوگل رنگین عذار\n\nغنچه گلدستهایش بسکه موزون بسته اند\nاز خجالت غنچه میرز و بخاک از شاخسار\n\nبسکه رنگین است اطرافش چو رخسار بتان\nبسکه گلگونست هر جایش چو روی نوبهار\n\nاز تماشایش"}
{"book": "adl0207", "page": 148, "text": "۱۴۲\n\nاز تماشایش چوگل رنگین شود نطف نگار\nسقف و طاق او نکر دون میکند هر کرزین\nیک گهر از سقفاسد طاقش ارجام بلور\nیافته قصر نور نق از بیهای آن قصور\nکر کند باد صبا تعریف تصویرش بچین\nبیدار بهر او شوخیهای تصویرش بخواب\nآنه خیر افتاده است از بس هوائی دلکش\nچار دیوارش زبس آئینه بر خود چیده اس\nبنگرد در راست صد جانشان پیش دید\nکی شود و صف کتاب او بیکیا با نجاب\nمنظر خوش منظر ش ار بام چرخ\nبیکو طرازی بر مجالسش راحت اسود\nکوشکی را بر سان که گشتم نیست لایق بر زمین\nتا بود در انحصار آسمان نیلگون\nباد دیوارش بسان کوه برجا تا ابد\n\nاز تمنایش کند یکره دو پر پرنگار\nچار دیوارش چرکن چرخ گردان استوار\nشمع از بیرون دیوارش نماید آشکار\nگشته طاق طاقدیس از صیقل آن شرمسار\nمیشود سیماب ساروح مانی بیقرار\nمقد جان او کند چون نسیم در پایش نشاء\nمیشود بدست اگر در وی نماید هوشیار\nکریکی در وی بتر طینی نماید صد هزار\nطوطی قالین او در گفتگو اید چو سار\nکم نگرد در کرشمارم با تو تا روز شمار\nشمه سقف فرخش وارو از خورشید عا\nمحفل او خواب سکین ترکنه از فوجها\nآسمان باید که در گوشش کند چون گوشو\nتا بود بر یک قرار این کردش لیل ونها\nباد سقف او چو سطح خاک دائم بر قرار\n\nتعریف بهار در جواب کلیم میسرود\n\nبرگ شگوفه از بر شاخ سر کشید\nاز تار شاخ غنچه گل سر کشید اس\nبرگ سمن نہ برگل سوری فتاده است\nدر چاک جیب پیرهن غنچه خارها\nتا دولت بهار بعالم کشند نمود\n\nیا بیضهای غنچه گل بال پر کشید\nیا جو د برشد دانه لعل د هر کشید\nجراح باد پنبه بر زخم جگر کشید\nچون کودکیس که از رحیه سر کشید\nاز مایه سیاه بکوه و کمر کشید"}
{"book": "adl0207", "page": 149, "text": "یک ساله راه آمدہ کل در هوای باغ\nاین زحمت سفر همه بهر سمر کشید\nدر برک سبز غنچه کل نیست آشکار\nطوطی ز شاخ سر هوای شکر کشید\nگفتم که وجه عشرت کل راست چه بود\nخندید غنچه وز بغل شیشه زر کشید\nبر ک شکوفه بر کل و نرکس فتاده دید\nطرز ی زکفشهای کلیم این هنر کشید\nبرک شکوفه رقعه معشوق باغ بود\nنرکس از ان کرفته و بر چشم تر کشید\nبردوش خندہ بسته تماشائیات کل\nتا لب کشودہ رخت بملک دکر کشید\nتا رنک غنچه شعله بر افروخت در چمن\nکل چون شرر ز رخنه دیوار سر کشید\nبر طبع غنچه بسکه کران کشت بار کل\nتا بسته رخت بار بعزم سفر کشید\nفریاد سار و بلبل وقمری بلند شد\nخود را زباغ غنچه ازین شور و شر کشید\nطوطی غنچه از سر شاخ درخت کل\nزود آشیان پرید و کوی کوه پر کشید\nکل زیر بار حاصل یک روزه خسته شد\nطرز ی ملال طبع ازین رهکذر کشید\nدر تعریف سلطان السلاطین سلطان عبدالحمید خان غازی\nتا سوده ام ز فخر برین آستان جبین\nبر بخت من سپهر برین کرد آفرین\nعبدالحمید خان که خطیبان مجیدش\nخوانند امام بر حق و سلطان راستین\nسلطان بما تلحین و شہنشاہ شرق و غرب\nکامل امام دین و نکہبان مسلمین\nبا قامت خمیدہ چو محراب تکیه زد\nدو قبلتین بسایه دیوار شاہ دین\nدر پیش روی فتنہ یاجوج حادثات\nتیغت کشیدہ کرد جہان سد آهنین\nاز بس علوی غزد شرف فرش راست\nصف نعال بار کهت هفت نشین\nاز وزن سنک پلہ میزان قدر تو\nنام شهان ز شرم فرو رفته در نگین\nہر صبحدم ز روی شرف بر جناب تو\nچون سایه آفتاب نهد روی بر زمین\nطرز ی کنی حوالی ذات قدسیش\nروح الامین کند بدعای تو آفرین\n\nدر تعریف"}
{"book": "adl0207", "page": 150, "text": "۱۴۹\n\nدر تعریف سلطان البر و البحر سلطان عبدالحمید خان غازی \nخلدالله ملکه و دام ظله\n\nبچرخ تاز مه و مشتری نشان باشد\nنشان دولت عبدالحمید خان باشد\n\nعلوشان و بزرگی و پاکی ذاتت\nچو آفتاب به پیش جهان عیان باشد\n\nامام بر حق و سلطان مطلقی تو از آن\nکه زیر حکم تو شاهان جم نشان باشد\n\nز فهم کامل و رای درست و عقل سلیم\nکجا بمثل تو شاهی مزاج دان باشد\n\nبموی موئی رموزات عقل میدانی\nز بسکه فهم تو باریک و نکته دان باشد\n\nز حسن خلق تو ایام چون بهار شگفت\nجهان پیر بعهد تو نوجوان باشد\n\nز بس رحیم و کریمی بحق اهل کرم\nترا همیشه بجان خلق مدح خوان باشد\n\nکرم ز لطف بخوانی دم بدم فقرا\nچو تیغ حکم تو بر جان کند آوران باشد\n\nاگر چه دورم از آن در ولی ز روی نیاز\nسرم چو سایه بر آن خاک آستان باشد\n\nسحر عقل سخن فهم نکته دان گفتم\nکه سال ماه و تاریخ این جهان باشد\n\nببنده گفت که طرزی بخدمت سلطان\nز روی عجز بگو گر ترا زبان باشد\n\nز فتنهای طبعی و حادثات جهان\nمدام دولت و جان تو در امان باشد\n\nچو فتنهای زمینی برون کنی برخوان\nنشان دولت عبدالحمید خان باشد\n\nهمیشه تا که بود شرع مصطفی بر پا\nخدای هر دو جهانت نگاهبان باشد\n\nرفتن جناب طرزی صاحب پیاده از بیت المقدس الی\nمرقد شریف خلیل الرحمن علیه السلام\n\nشدم رهسپر سوی جناب خلیل الله\nبطبع شاد و دل صاف و خاطر آگاه\n\nمرا چو برق بپا این طریق طی نکنم\nکه فیض صحبت روح القدس بود همراه\n\nرهم از آن سرک کل جهت\nکه لطف او پس و پشت است و فیض او سر راه"}
{"book": "adl0207", "page": 151, "text": "زپس که میتت براه ولا پای مانده بمن\nزمنجنیق فلک سنگ اگر ببارد\nچرا که پیش بلندی خاکساریها\nزمین شوق نشستم بقاس چرخ د[ژ؟]\nچو صبح گرچه سفید است مو برنگم\nزبان کند بدمان ذکر نام پاک خلیل\nبه پیش محکمه صدق و مفتی اخلاص\nبدشت روضه اثر از بسکه داغ حسرت[؟]\nز بسکه مهر محبت براه او فرش است\nسکان قدس خیالات که شرف متنز[؟]\nکمی بقدس دوم که کعبه که خلیل\nبغیر فضل تو ای لاشریک و بی مانند\nسر فتاده طرزی فتاده پیش درت\n\nزاشک اظهار گلست جاده و راه\nچوتمشکین ما چشم سرزخاک آن درگاه\nعروج جاه نماید فزونتر از این چاه\nزضعف گرچه بچشم رسان تار نگاه\nولی چو شام سیه[؟] ماست که من گناه\nدلم بسینه بود در خیال الا الله\nمقال راستی از قول من گرفته گواه\nسواد داغ برخ لاله اش نکرد سیاه\nبجای سبزه ز خاکش دمیده مهر گیاه\nبرای طوف درش[؟] خیمه خرده دان[؟]\nوسیله است بلی این همه بفضل الله\nکجاست منزل امن و کجا ست جای پناه\nبوجه دلکشش و زیباصورت دلخواه\n\nقطعه در خصوص عیب پوشی فرموده\n\nسودای لب لعل می آلود کسی\nناگاه دل آگه و بخت بیدار\nدیدم که بهر طرف بت غنچه دهن\nاز ذوق لب لعل نمک جوش زنان\nساغر همه دیده در تماشای سبو\nدریاد لب لعل سخنگوی کسی\nباخنده بکوشش جام مینا گشا\n\nبربست مرا رخت خرد در شش و پنج\nشد راهنمو غم بمی[؟] باده فروش\nبرداشته بود نعره نوشا نوش\nخمها همه در جوش و لیکن خاموش\nافتاده سبو بپای ساغر مدهوش\nساقی همه گفتگو و ساغر همه گوش\nاز مژده رحمتی که آورده سروش\n\nچون"}
{"book": "adl0207", "page": 152, "text": "چون مژده رحمت آمد اندر گوشم\nاز ذوق و الم چو خم آمد در جوش\nرندی کشاءر گوشه در گوشم\nکای خرقه بدوش می کشان بینوش\nچون حرف می آمد از وی اندر گوشم\nگفتم مخروش پیره ای رند خموش\nکم عیب است خرقه پوشا زامی\nکنار که پوش خرقه عیب پوش\n\nدر تعریف معشوق\n\nشگفتاز دوخش برخ زلف تابدار\nکرد آشکار سورۂ واللیل و النهار\nبا انکه گران شده ام پیش یار گو\nجامی برای دفع خمار من از خم آر\nساقی بیا که بهر قدومتد بحر چشم\nسد کوه بر شک کند مردمان نثار\nچشمم بود براه چو نرگس بیار می\nزین بیش ندو و زار مدارم ز انتظار\nمطرب بنغمه تر و خوش داوبهای کل\nفتوی که می حرام بود موسم بهار\nاز بس دلم برنگش عشقت کباب شد\nبیرون بجای آه روداز لبم شآر\nیکسب بلبی بچمن با هزار شوق\nبی عارضت بدیده خلد کل بجای خار\nشب تا سحر چو غنچه خونین جگر ز غم\nخون میخورم بیاد لب لعلت ای نگار\nیکسان بپای کل و لاله در سمن\nهر دم فغان کنم ز فراق تو چون هزار\nچون جام می شراب بتکلیف میخورم\nگاهی نخورده ایم شرابی باختیار\nگر بیقرار شد ز رخش ہو عجیب نیست\nبر روی آتشست کجا موی را قرار\nای آفتاب رخ که پنچه ترا\nکرد و چو راستین بد بیضاش آشکار\nای ما از اشراق رخ آفتاب تو\nشامم چو روز زلف سیاه تو گشته تار\nخطت روم برده سپاه حبش ز این\nتاترک حشم تو کشد از فارسی دمار\nصد عقده بکش بدل شاگ چین کرد\nگر یک گره گشای از ان زلف تابدار\nهندوی زلف پر خم و پیچت بهر مکش\nخوبان روس را چو تتاری کند شکار"}
{"book": "adl0207", "page": 153, "text": "۱۵۲\n\nاز حسن نیرنگ تو در کشور فرنگ\nزرد است رنگ چهره خوبان گلعذار\nاز مشرق تا بغرب بهر شهر و هر دیار\nطاقست تیغ ابرویت ای مه هلال وار\nگنجد اگر لبت بشکر خنده دم زند\nبند و نبات مصر ببندد برود بار\nگشته روان ز چشمہ چشمم چو آب\nطی روان من قدم از لطف رنجه دار\nمی آئی منه بدیده من پا که از مژه\nترسم رسد بپای تو خار د شوار\nاز دیده جا بدل دهمت لیک احتیاط\nدارم کزان بدامن نازت رسد شرار\nالقصہ پُرس من این قصہ همچو شمع\nپیوسته زار سوزم و سازم بدرد یار\nطرزی نکرد بس ز فغان و دلی چو سنگ\nدر گوش شهریار فغانش نکرد کار\n\nتعریف مزار خواجہ عبدالله انصاری رضی اللہ تعالیٰ عنہ\nمزار خواجہ عبداللہ آمد بابی از جنت\nکه کل کل بشگفد از نفحه هایش غنچہ دلها\nاگر خواهی صفا یابد دل چرکینت از عصیان\nبکا ز رگاه یک دم بگذار ای صاحبدل انجا\nجنابش را فلک زوّار پایش را ملک زائر\nحجابش را فرشتہ ساجدست قدسیان موا\nوثاقش استوار بها چو سقف خانہ گردون\nرواقش از بلندیها چو طاق گنبد خضرا\nبرون درکش چون اندرون گلستان دلکش\nمبان در صفہ حسن و صفہ فردوس را پیدا\nخیابان آن در کعبہ صفا جویند چون ضون\nپرستاران آن در خسته پشتی خویی چون حور\nکسی کو بهر اعزاز عجز مالد روی بر خاکش\nجهان روشن کند چون آفتاب از پرتو سیما\nنباشد این درخت سایه افکن بر سر خاکش\nکہ ہر پای بستش سر کشیده شاخی از طوبا\nنہ لوح است اینکه بینی بر آن منبع رحمت\nبود فوارۂ نوری که دارد بس تسلا\nبود سر چشمہ تسنیم و کوثر حوض آب او\nنه بل تسنیم و کوثر قطره باشد زان دریا\nچه دریائی که از بس جوشش انوار متوار\nحباب آب او بر دست آب از لولو لا لا\nجنابا سرور ا شها توئی کا ندر ره قدرت\nزمین ماندی ز رتبت بر فراز طارم اعلا\n\n۱۸۷"}
{"book": "adl0207", "page": 154, "text": "١٥٣\nلند بنده خاک حریمیت طرزی افغان\nز طوق آستانت سعید چون فرقه شد برگردن\nزخاک آستانت در نمائم خاک اگر گردم\nجدا از ان روضہ ام گرد و ز فرقت سینه چون روزن\nز لطف عام و انعامات خاص خویشتن شاہا\nسر و کارم در افتاد است یارب با چنین بومی\nچنانم ساز مستغنی ازین خلق و ازین عالم\nبود تا بر مدار قطب دایم گردش انجم\nمزارت باد چون خيف و منا احرار را مرجع\nکه او را غیر درگاهت نباشد مسکن و ما وا\nکه ریز د نور بر خاک درت از عالم با\nزیبای با سپانت سر به بچم کر قم از پا\nجدازان در که هم باشد ز حسرت تا به مد چون بالا\nخلاصم کن زبار منت دونان این دنیا\nکه اشرافش بود از راع باشد عالمیش ادنما\nکه حرف احتیاجم بر زبان ناید برون قطعا\nبود تا آسمان گردان بدور توده غبرا\nجوارت باد چون مرو و صفا ابرار را ملجا\n\nترتیب چهار یار کبار رضی الله تعالی عنهم\nاولین صحابه ابو بگر است\nیار غار نبی برند هماست\nدومین است حضرت فاروق\nکیندر روی شش ملقب کفر\nسومین است حضرت عثمان\nکاتب وحی جامع قرآن\nجانشین علیست بشیر خدا\nشاه خیبر گشای کافر بند\nیا الهی بحق این اصحاب\nسخن اهل صدق این باشد\nیار می دوستی چنین باشد\nکه ز عدلش مداردین باشد\nشهسوار زمان همین باشد\nکه حیا طاق بر زمین باشد\nجای او جنت برین باشد\nپیش او اسمان زمین باشد\nکه خدا بروی آفرین باشد\nحشر طرزی باین و بین باشد\n\nترتیب اسمای دوازده امام رضی الله تعالى عنهم\nعلی آمد امام اولینم\nحسن باشد مرا چون شب چراغم"}
{"book": "adl0207", "page": 155, "text": "۱۵۴\nحریم کعبه مقصود جاست بزین العابدین گردم توّلی\nبوصف باقر و جعفر چگویم که شد عالم زنورشان مصفا\nبسم خود بنده موسی کاظم که دودین هست گشته بر پا\nتقی را با نقی من خود غلامم بهر عسگری مال و جان فدا\nنیاید وصف مهدی از زبانم که اینجا قاصر امد عقل و دانا\nخداوندا بحق این بزرگان که طرزی را بسازی رو بفردا\nیازده نام شیخ عبدالقادر جیلانی قدس سره\nغوث و قطب و شاه و مولانا و سلطان سید و مخدوم و درویش و مسکین و فقیر\nیازده نام ترا طرزی سبک نظم هر پیرانی مدد یا غوث الاعظم دستگیر\nمکالمه بزبان حال با کعبه معظمه زاد الله تعالی عزّه و شرفاً\nرفتم بجهر طوف در خانه خدا دیدم که کعبه هم چو من احرام بسته است\nرفتم برنج پیش نهادم جبین بخاک زیرا که خاطرم ز غمش سخت خسته است\nگفتم خدا بر ایمن ای کعبه راست گوی زین است هر شرفه که از طبع جسته است\nعالم برای طوف تو احرام بسته است در پای بسته است و در از خویش رسته است\nآخر بگو تو بهر که احرام بسته با انکه خاطرت ز دو عالم گسسته است\nگفتا خموش طرزی ازین سر سر نهفت اسرار این رموز در ی در بسته است\nزان پس بمز گفت که طبع منم ز هجر چون پسته سینه چاک چو بادام خسته است\nگویند مردمان که منم خانه خدا من خود ندیده ایم نه با من نشسته است\nآن یار بی نشان که نگنجد درکون داری مگر گمان که برین تیغ دسته است\nمن خود بهجر سوزم از ان یار بی نیاز این تهمت وصال بمن خلق بسته است\nمن خود همیشه گرد درش میدوم بسر او کان من اگرچه تو بینی نشسته است"}
{"book": "adl0207", "page": 156, "text": "۱۵۵\n\nمن که یتیم که عرش باین عظمت و علو\nبا اشک حسرت از رخ او دست شسته است\nار قوس چرخ و شست کمان زود بر کمن\nیک لامکان چو تیر پر از تاب جسته است\nکشاد طرزی آن لب یکتای بی نشان\nحشر نزوی هر که بود چشم بسته است\nقطعه در فراق کسی گفته شده\nدیشب کنج محنت و غم با دل حزین\nگفتم که ایدل از چه مانده تابی\nتا کی بسان طره جانان مشوشی\nتا کی چو زلف یار پریشان و درهمی\nاز غم چرا چوا ه یتیمان معلقی\nاز خون چرا چو خاک شهیدان مخمری\nآهوی چشم خوشنگان نیستی چرا\nهر دم ز دیده من غمدیده در رمی\nدائم چو چشم یار چرانی چنین سقیم\nپیوسته همچو ابروی دلدار در خمی\nهر دم بغم انیسی و با تاب و تب جلیس\nهر دم بآه توام و با ناله همدمی\nیکدم نشد که از تو نیابم ملالتی\nیک لحظه نیست کز تو نبینم ماتمی\nما چند موجب ستم و رنج و زحمتی\nتا چند باعث الم و مایه غمی\nهر دم چوقد دلشده کان تا بکی خمی\nهر دم چوچشم ماتمیان چند پرنمی\nیکدم قرار گیر ز خونخوارگی و لا\nاخر ز سنگ خاره نمی قطره دمی\nچون دل شنید گفت شنیدم کنون طپید\nگفتا چسان بجان نکنم ناله هردمی\nجان عزیز از بر من سید و کنون\nآنجا که نیست تاب جدائی از و دمی\nجانی چه جان مجانیه جانی مصور\nروحی چه روح روح روان مجسمی\nدریا به پیش همت او کم ز قطره\nدنیا بچشم حیرت او کم ز شبنمی\nمهرش برای خاطر غمدیده مونسی\nلطفش برای سینه صد پاره مرهمی\nبی او چسان بباغ و گلستان روم که هست\nباغ و بهار بی گل رویش جهنمی\nطرزی صبور باش که در باغ روزگار\nخرطوش است و اینش هر نوگلی شمی"}
{"book": "adl0207", "page": 157, "text": "۱۵۶\nقطعات تاریخ تولد من کلام معجز\nنظام فرید زمان جناب حاجی\nالحرمین الشریفین سردار غلام محمد خان\nمتخلص بطرزی صاحب افغان\nطول الله عمره اوم فیوضه\n\nقطعه تاریخ تولد جناب طرزی صاحب\nصد شکر کز الطاف خداوندی بیچون\nنورسته گلی در گلشن فیض دمید\nکز کوکب سعد آن سپهر جود\nرنگ از رخ خورشید جهانتان پرید\nوز طلعت میمون مبارک فالش\nگردید شگفته غنچه باغ امید\nتا شد بزمانه جلوه گر مقدم او\nکاهید غم و غصه و عشرت بالید\nاز تهنیت عشرت با فرخت او\nدر چرخ برقصند ز فرحت ناهید\nدر گلبن باغ رحمت اقران سردا\nبشگفت گلی کزان دل و جان بالید\nانوار سعادت ز جبینش لامع\nآثار کرامت ز معانیش پدید\nبنهاد پدر غلام محمد نامش\nکز رتبه آن نام بماند جاوید\nدر سفته ذیقعده شب یکشنبه\nدر نیمه شب طلوع کرد این خورشید\nتاریخ ولادتش طرزی جستم\nپیر خردم گفت پس از گفت و شنید\nکز باغ بهار دل طلب تاریخش\nزیرا که دل از ولادتش یافت نوید\n۱۲۸۲\nتاریخ تولد محمد اکرم خان\nصد شکر کز الطاف رسول مدنی\nدر مرحمت و عنایت بو الحسنی\nیکتا گهری از صدف آمد بیرون\nدر پاکی ذات همچو در عدنی"}
{"book": "adl0207", "page": 158, "text": "نهاد در محمد اکرم نامش وانگاه پدرش بخداد در سخنی\nتاریخ ولادتش ز طرزی حتم کها بطلب زلفظ شکر سخنی\nتاریخ تولد محمد زمان خان پسر طرز صاحب پیدا اوراق\nدر چمن با قد تو جلوه گر است قربان را بسوی تو نظرات\nسرو پیش قدت فتاد ز پا کل پیش رخ تو جامه در است\nاز اسیران تو خبر نگرفت چشم مست تو سخت بخبر است\nبین در کوشین بنا گوشش که درخشان چو اختر سحر است\nشیشه دل مه بیم سنان تن شان کرچه سیم دل حجر است\nدل ما بر نخورد هیچ ازو کرچه نخل قد تو بار ور است\nاز شب تار زلف مشکبیت روز ما میرخ تو نبر است\nلاف با چشمت ار زند نرگس چه عجب زانکه شوخ بی بصر است\nتا برآمد رخش ز پرده برون پنجه ما چو غنچه جامه در است\nاشک از بسکو دیده من ریخت دامنم چون صدف پر از گهر است\nبهر ایثار مقدمش در باغ نرگس از سیم و زر طبق بسر است\nکل بپایش نهاده سرسخت خاکپای تو نور هر بصر است\nچون قدش سرو دید با خود گفت این نه بالا بلای فتنه کر است\nگفت عرعر سرو کاین کیست گفت این باغ خود را ثمر است\nبعد ازان سال مولدش ز خرد خواست طرزی از انکه او خبر است\nدر جوابش بگفت پیر خرد مردم دیده را باد بصر است\nایضاً تاریخ تولد محمد زمان خان\nبنگر آئینه رویت بصفا خود بخود طوطی شوخم سو است"}
{"book": "adl0207", "page": 159, "text": "وصلی خوانست بنمیدانم چیست\nیار کویست ندانم زکجاست\nامدی زنگ غم از دل بردی\nرخ چون آئینه ات زنگ زداست\nچون زبان شکر وصالت گوید\nکمر شکر ازین بار دو تاست\nبتمنای قدومت در باغ\nغنچه را جامه جان سو قباست\nسال تولید ترا چون گلرز\nاز در پیر خرابات بخواست\nگفت کان بلبل شیرین سخنان\nاز گل گلشن گلزار وفاست\nقطعه تاریخ تولد محمد امین جان مرحوم پسر طرزی صا۰\nشبی کز جوش عشرت ساغر دهر\nتهی از غصه و پر از شعف شد\nجهان از خرمی قسم داد بر باد\nز بس جوش طرب از هر طرف شد\nز غصه جان خصم ناخلف سوخت\nچو ایجاد چنین میمون خلف شد\nز انجم ناطبقهای جواهر\nفلک بهر نثار او بکف شد\nبی سامان رقص زهره چرخ\nقمر در پنجه ناهید دف شد\nطرب از بس بخود بالید شد عام\nالم کاهید پس بر خود تلف شد\nشب دوشنبه و دوازده صوم\nظهور این در از بطن صدف شد\nپدر بنهاد نامش را امین جان\nکه ایمن ز افسوس و اسف شد\nدر تاریخ او طرزی خان سفت\nچو ماهی طالع از برج شرف شد\n۱۳۲۱\nتاریخ تولد محمود جان پسر طرزی صا۰\nهزار شکر که از فضل کردگار ودود\nپدید شد دری از کان فیض و معدن جود\nز دودمان دوعالی نژاد والا جاه\nز خاندان دو سرور ساعت مسعود\nیگانه گوهری دریای سرور و جلال\nبهمین نقاده شاهان معدلت امود\nچه گوهری که بحسن جمال و طلعت ان\nندیده دیده ایام و آسمان کبود"}
{"book": "adl0207", "page": 160, "text": "١٥٩\nگشاده شد برخ دوستان مقدم او\nبروز غره ماه ربیع الثانی بود\nچو کرد اختر سعدش طلوع دور غرتین\nپی شخص سال ولادتش طرزی\nدواز حساب عدد کم کن و بگو پس از آن\nسران دُری که مدار علوّش بستر سدّد\nکه آمد آن گل نو در سبزه بوستان شهود\nنهاد نام گرائیش را پدر محمود\nسؤال کرد ز پیر خرد چنین فرمود\nشگفت نوگل عالی ز دوحه مقصود\n١٣٨۴\nتاریخ تولد عبدالرحیم اخند زاده\nصد هزاران شکر کز الطاف بی پایان او\nنوگل گلزار علم و معرفت عبدالرحیم\nزانکه چون وی عالمی کم دیده چشم روزگار\nمظهر تقوی و دانش سنج علم و حلم\nسال تولدیش ز پیر عقل طرزی باز جست\nبیست و پنجم از مُحرم یوم جمعه نیمروز\nیک عدد بر ماه و تاریخ افزا طرزیها\nگشت طالع نیّری از مطلع علم و ادب\nدر نسب پدرحبیب الله آن بالا حسب\nگرچه گردیده بسی اندر بیابان طلب\nمعدن فضل و هنر کان علوم مُکتسب\nدر جوابش گفت کای در علم و دانش مُنتخب\nگشت تولدیش باعث عیش و طرب\nوانگه از نورستان معانی کن طلب\n۱۳۴۲\nتاریخ تولد پسر محمود جان عبدالقادر\nلغمان ما در پروریم شب چون نقاب\nشعر گوی دیت عمان اندر درون حجره ام\nاندر بر خیره شبین برماگشای گوش\nنوگلی از باغ وصلت بازخندان گشت\nچشم از شادی جا گفتم که نامش را بگو\nدر جمادی اول شام دوشنبه نیم شب\nنور چشم یحی نور دیده محمود بیک\nبا او اور ما بملائک نواحی چنگ و دف\nگفت طرزی عمر تو در خواب غفلت تلف\nمژده آورده ام پیش تو از شاه نجف\nکز حیا پیشین کهرو شد رخ حور در صدف\nگفت عبدالقادر اما بنده شاه نجف\nماه من طالع شد از برج سعادت باشرف\nآمد از کتم عدم رخشان چو ماهی بکلف"}
{"book": "adl0207", "page": 161, "text": "سال مولود مرا از مصرع نامم بجو هستم عبدالقادر اما بندہ شاہ نجف\nتاریخ وفات حضرت غلام صدیق صاحب مجدد\nافسوس که از جور و جفای دوران وز ظلم و ستمهای سپهر گردان\nنشگفت گلی نبو بهاران در باغ کز صرصر باد غم نگردید خزان\nقصری بفلاک سرنکشید از رفعت کز زلزله مرگ نگردش ویران\nحضرت آن غلام صدیق که بود فرزند مجدد ولی شیخ زمان\nهم مرشد کامل و مکمل در فقه هم هادی و رهنمای اهل عرفان\nعارف بمعارف و رموز توحید واقف بمواقف حدیث و قرآن\nقطب ، دین، مرشد اہل یقین سر حلقه اهل علم و فضل وایقان\nدر علم و عمل ستون شرع و سلام اندر ره دین چراغ نور ایمان\nسوم روز محرم و یوم خمیس گردید شتابان بسوی باغ جنان\nزین محکمه جهان بجان بود ملول اکنون بجوار حق رسید رضوان\nشد مرغ دلش از قفس تن آزاد نمود بشاخسار جنت طیران\nمیبود ز جان منتظر وعده قرب جان داد بجاناں رسیدش فرمان\nتاریخ وفاتش ز خرد پرسیدم گفتا کہ مباش طر زیاران حیران\nکم کن دو عدد ز نامش از روی جمل تاریخ زما بقی طلب پس از ان\nیا انکه بنه تاج هدایت بسرش وانکه ز چراغ دین بجو رحلت آن\nتاریخ وفات سردار شهید سردار محمد علیخان بزا در طرزی صاحب\nفغان کہ باز پئیر جفا بکین آمد کمان چرخ بپی سیدار لمین آمد\nسموم دہر بتاراج بوستان بوزید ز روز گار خزان بهر یا سمین آمد\nجهان بجود محمد علی کہ مر بستغش برای غمزدگان ناصر و معین آمد"}
{"book": "adl0207", "page": 162, "text": "۱۶۱\n\nبه پیش قامت او سر و پای گل ماند\nبه پیش عارض او ماه خوشه چین آمد\nز بس جواد بسری شد جهان پیر عقیم\nز فیض او خلفی دهر دون چنین آمد\nبلند مرتبه سردار قندهاری که او\nز روز گار سزاوار آفرین آمد\nبجنگ با تن تنها بسان شیر ژیان\nبه دشت کین پی دفع مخالفین آمد\nبعزم قتل وی از هر طرف نموده کمین\nسپاه از بک بیدین ز راه کین آمد\nعدو چو ناله داود در میانه سپاه\nعدو چو خاتم داود در میان نگین آمد\nبسی بکشت از ان ناکسان آخر کار\nشهید از ستم قوم ظالمین آمد\nتبارک الله از ان شیر شرزه مرد\nصد آفرین بروانش که خوش متین آمد\nز روز گار جفاکیشته بود ملول\nببوی روضه رضوان حور عین آمد\nچو آفتاب بمغرب زمین غروب نمود\nبسان گنج بخاک سیه دفین آمد\nز عقل سال وفاتش طلب نمودم گفت\nکه طرزی از پی سبط علی حزین آمد\nبمیر از شرر مصرعی کنون جو\nکه سال فوت محمد علم حسین آمد\nوگر ز مقطع آن سال فوت جوئی کو\nز روی نامین علم فتح بر زمین آمد\nتاریخ وفات عیال سردار غلام محی الدین خان\nدارم از دور چرخ مینائی\nدل چو مینای باده پر خوناب\nبر سر اشم نشانده سپهر\nخونم از دیده میرود چوکباب\nموی آتش رسیده‌ام در پیچ\nماهی روی تابه‌ام در تاب\nنه در ان هیچ رس پیچ سخن\nنه در ان تاب هیچ هیچ عتاب\nقامتم چنگ میدهد گردون\nگوشمالی حصه‌ام چورباب\nچون بنالم بسان رعد سحاب\nچون نگریم بسان چشم سحاب\nبیدرین حصه چرخ سفله بخاک\nلؤلؤئی را که داشت عالم آب"}
{"book": "adl0207", "page": 163, "text": "اغانى كه رخ نهان ميكرد\nبستاني كه داشت عارض او\nغنچه در پيش لعل او خاموش\nكيهان نازد يك فلك تمكين\nمايه عيش و شادى و عشرت\nكمرس نكمنه بيحرف شعو\nنوكلي را فلك بخاك افكند\nسال او بيت هشت بد كه بهت\nبست رخت سفر بشهر صغر\nدوش سال غروب آنمه نو\nتيره شد روز روشنم از غم\nكه بطرزى دگر بخود ميگفـت\n\nعصمتش نيام مستر از جلباب\nطعنه بر آفتاب عالمتاب\nلاله در پيش رنگ او بی تاب\nيك چمن سرخ رنك بهار آداب\nغرمى بخش موسم عهد شباب\nهمه معنى چو لفظ اهل كتاب\nكرد من غنچه ريختی بخواب\nچون بمه بيست هشت رح شتاب\nروز سوم ازين جهان خراب\nجستم از پير عقل خيم پر آب\nچو شب هجر عاشقان خراب\nدورم از آفتاب عالمتاب\n١٣١٨ عم\n\nايضا فى تاريخه\n\nاز جور و جفاى فلك بو قلمون\nكه چون قل لاله داغدارم از غم\nدر ديده من ديده كل خار بود\nاز بار غم عذار بي پيش من\nدر دست غم فراق آن غنچه ناز\nدر حسرت طره چو دال كج او\nكرد برغم او بكوه و صحرا كردم\nاز بسكه غمش بدل هجوم آور دست\n\nچون غنچه طپيد دلم رحسرت در خون\nكه چون كل كنم سر بپای كگون\nتا دامن آن كل زكفم رفته برون\nخم كشته قدم بسان بيد مجنون\nمركز نبودى كسى چون من زار و زبون\nقد الفم شد از غم و درد چو نون\nعاقل نكند مرا ملامت بجنون\nدر خاطر من نمانده لفظ و مضمون\n\nناگاه"}
{"book": "adl0207", "page": 164, "text": "ناگاه وزید صر صر باد خزان\nپژمرد گلی که ساخت دل را مفتون\nرویش چو بهار غنچه گل رنگین\nقدش چو نهال سرو بستان موزون\nطرزی پی تاریخ وفاتش میگفت\nدر طرف چمن با دل پر غصه و خون\nناگاه بناله بلبل غم زده گفت\nصد وای که نوگل از چمن رفته برون\n۱۳۸۶\nوله ایضا\nتا ز چشم آن گل سیراب رفت\nخون دل از دیده جای آب رفت\nچشمه چشم ترم گرداب شد\nاز نظر چون گوهر نایاب رفت\nدر غم نادیدن رخسار او\nاز تنم تاب از مژگان خواب رفت\nدر فراق چشم چون بادامنم\nاز دو چشم اشک چون عناب رفت\nدر فراق آن گل گلزار حسن\nخون دل از چشم شیخ و شاب رفت\nدر جوانی شد جدا از دوستان\nزان توان و طاقت از احباب رفت\nدر دو ده و هشت نام شد بخاک\nزان ضیا تو ر از مهتاب رفت\nسوم ماه صفر آن نو سفر\nدر دل خاک سیه در خواب رفت\nسال تاریخش ز طرزی خواستم\nبر خود از حسرت چو در تاب رفت\nگفت بیرون یک علی دکن پس بگو\nآه آب از ماه عالمتاب رفت\n۱۳۸۶\nایضا فی تاریخه\nاز تیغ جور گردون از بسکه زخم خوردم\nدل همچو مرغ بسمل در موج خون طپیده\nهجران دوستا نرا نادیده می طپیدم\nبسیار فرق باشد از دیده و شنیده\nسنبل بتاب ذکر سنبل ده حیران\nزنگ از هجوم حسرت از روی گل پریده\nقمری بیاد قدش در سو گرفته کوکو\nبلبل ز شوق رویش از دل فغان کشیده\nتا از چمن برون شد آن نوبهار خوبی\nپیرامن صبوری گل از غمش دریده"}
{"book": "adl0207", "page": 165, "text": "۱۶۴\n\nيارب چسان توان ديد بر خاك تيره تن\nاو را چو غنچه از ناز در جيب پروريده\nدر سال بيست و هشتم از جور تازه دهر\nشاخ بلند بشكست زان باغ نورسيده\nسال وفات او را طرزي ز عقل جستم\nزيرا كه تلخ و شيرين در دهر او چشيده\nهمچون مژه كريمان صد جاويد گفتا\nرفتي ز ديده من اي نور هر دو ديده\n\nتاريخ وفات مير كبير كه بعد از فتح هرات در هرات وفات شد\n\nفغان از جور چرخ و گردش گردون بي پروا\nكه شانا برانشاند چون گدا بر خاك در تنها\nجفا و ظلم بيداد فلك بنگر كه هسث او\nسه گردنكش را ميكند چون خاك زير پا\nگهي خار كل شويد بكون غنچه در گلشن\nكهي از حليه پوشاند كفن بر صورت زيبا\nبگواي آسمان پيروت تا بكي آخر\nنه رويمين تن گذاري زنده نه ناز كدلان قطعا\nگذر از ظلم اي چرخ جفاجوي ستم كستر\nو كرنه نالم از دستت به پيش خالق دانا\nكه يارب از جفا گردون باين سرنگون آخر\nصباغ عيش را شام محرم ميكند برپا\nدرين سر منزل غربت ز مرك ان امير حق\nجهان تاريكتر سازد برويم از شب يلداي\nدرين ماتم جهان نيلي نسازم جامه چون سوسن\nازين حسرت چسان اتش نگيرد دل تو را اسما\nدرخشان در در شاه اقليم افغاني\nسراي تخت سلطاني امير شير دل اعلي\nببزم و رزم چون رستم بفضل وعدل چو حاتم\nبفهم و عقل چون ادم بعدل و داد بي همتا\nازين دنياي پر غوغا بگردونش ملائكها\nكه رفت از پيش چشم ما بسوي جنت الماوا\nصبوري پيشه كن اي دل كه اخر بر شكيابها\nندارد در جهان ديگر دو ا اين درد جانفرسا\nز پير عقل جستم سال اين ماتم روان گفتا\nبه صورت بگو طرزي به پيش مردم دانا\nچو شهر ذو الحجه آمد وفات و رجعش غرا\nبگو انشهر ذو الحجه بود تاريخ او پيدا\nبگريه ال و نيارا بگو از بهر تاريخش\nبجاي عيش ميگريم از ستم زو بيوفا دنيا\nدگر بر جسته خواهي بگو با چشم خون فشان\nبرفته آه از عالم امير و عادل و دانا\n۱۲۷۶\n\nتاريخ"}
{"book": "adl0207", "page": 166, "text": "تاریخ وفات محمد رحیم خان\nمحمد رحیم آن میدان عالی\nکه در جنگ بوداست همچون پلنگ\nبهر جوانمردی از پردلی\nدریدی بشمشیر کام نهنگ\nزبس کرده مردانگی روز جنگ\nجهان بر عدو ساخت چون حلقه تنگ\nولی عاقبت پیش سردار خود\nفدا کرد جانرا بناموس و ننگ\nزسال وفاتش اگر طرزیا\nبپرسد کسی در زمان بیدرنگ\nبکش پای امید و انکه بگوی\nبشمشیر جان داد آن مرد جنگ\nتاریخ وفات حافظ عطامحمد\nدوش از اشک دیده ام تر بود\nدل پراتش ببان اخگر بود\nچشم از بس نداشت ذوق نگاه\nمژه در دیده ام چو نشتر بود\nدلم از بیقراری طاقت\nبرتنم خار تار بستر بود\nبسکه آشفته بود خاطر من\nطبع چون زلف یار ابتر بود\nبسکه مخمور جام غم بودم\nجای می خون مرا بساغر بود\nنی سر حرف نه دماغ سخن\nبسکه طبعم زغم مکدر بود\nدل ببیابیم چو دید بگفت\nکی چنین وضع تو با ور بود\nگفتم ای دل چه سخت تعجبی\nشبم از غم چو صبح محشر بود\nشنیدی که از جفای فلک\nاز میان رفت آنکه بهتر بود\nپیر کامل جناب حافظ جی\nانکه مقبول شاه و لشکر بود\nدر نصیحت گذاری مردم\nکه بمحراب بکه منبر بود\nبیت هفت از صفر به یکشنبه\nمرگش از نزد حق مقرر بود\nعاقبت میرویم ازین همه\nکزازل این چنین مقدر بود"}
{"book": "adl0207", "page": 167, "text": "سال رحلتش از خرد بستم\nیک عدد کم کن و بگو که ز\nگفت چون رهنمای در میر بود\nمرشد قطب پیر رهبر بود\nتاریخ وفات سردار خوشدل خان\nچنان در محشر هم هم زول در آمد\nز بس خاک غم ریخت عمال گردون\nچه نسرین و در و چه گلهای رنگین\nمجویوه خوشدلی از در ختم\nچسان غنچه خوشدلی کل بر آرد\nفغان زیر کل رفت پای کل من\nبماه ربیع دوم روز شنبه\nز مه بود بیست و سوم آنکه ناگه\nچنین گفت طرزی بتاریخ فوتش\nکه بوشت ز دامان قاتل بر آمد\nسرا پای این بحر ساحل بر آمد\nکه از لای این مهر پر کل بر آمد\nکه نخل امیدم ز حاصل بر آمد\nگزین باغ سردار خوشدل بر آمد\nبگلشن اگر چه گل از گل بر آمد\nمهی مهذریجو ز منزل بر آمد\nمیان پرده مرک حائل بر آمد\nکه از چاه اندوه خوشدل بر آمد\nتاریخ وفات مراد علی نواسه سردار خوشدل خان\nبر کس چنین ستم نرسیده است از فلک\nاز بسکه غصه و غم و در دم بدل رسید\nکس را وقوف نیست کزین دهر هموار\nیک دیده نیست کز ستمش غرق خون نشد\nطبعم ازان چو غنچه تصویر بشکفد\nزان دیده چون شگوفه ما دام شد سفید\nآن غنچه مراد که گل گل نگشته بو د\nهر چند خود مراد دل نا مراد بود\nظلمی که بر من ازین کج بها درفت\nشادی و سر و عشرت و عیشم بیاد رفت\nجمشید کی گذشت و کجا کیقبا د رفت\nیک دل جورا و نشنیدم که شاد رفت\nکز بوستان من گل رعنا بیا د رفت\nکان نور دیده ام ز نظر بلسوا د رفت\nاز صر صر خزان حوادث بیا درفت\nاز بوستان دهر چو گل نامراد رفت\nطرزی"}
{"book": "adl0207", "page": 168, "text": "طرزی زجور چرخ شکایت چه میکنی\nاز شکوه تو ظلم فلک خود زیاد رفت\nآن نوجوان که حاصل باغ مراد بود\nدر سال هجدهم زبرم هم چو باد رفت\nاز حقه چهارشنبه و هفتم زماه حج\nسوی جنان ز عالم کون و فساد رفت\nطرزی ز بهر ماده تاریخ فوت او\nپیش معلم خرد از بهر داد رفت\nآوازه میان کشید بی سال رحلتش\nگفتا نکو وے علی نامراد رفت\nتاریخ وفات میان عبدالباقی مجددی غفر الله لها\nآه و فغان از جفای گردش گردون\nالخذر از کینه زمانه فانی\nسینه احباب زمی ناله ستانست\nبلکه بدلها نهاده داغ نهانی\nاز ستم چرخ دون و جور زمانه\nقصۀ دارم اگر بلطف بخوانی\nکیست که از ناوک جفای عقابش\nبر جگر و دل نخورده زخم بیانی\nباغ گلی را که دید پر گل و بیدار\nداد ببادش ندید با د خزانی\nحضرت باقی چو انقلاب زمان دید\nکرد از ین خار زار قلب مکانی\nطائر روحش ز دامگاه جسد رست\nتا ببر سدره شد ببال فشانی\nسینه کینه اش عالم لدنی بود\nپرزگهر های شاهوار معانی\nبود وجودش زجود ظاهر و باطن\nمظهر فیضان حق بفیض رسانی\nسالک راه سلوک حق بریایست\nکاشف سر لطایف و جهانی\nطبع سلیش بسبق در مضمون\nبرده زآب روان گره بروانی\nطوطی شیرین سخن بوقت تکلم\nداشت از و سر خط فصیح بیانی\nباقی باقی بماندو و بـعـا لم\nزانکه بدا و ثانی مجدد ثانی\nبیست و یکم از سنه وفات نبی بود\nروز شنبه گذشت قطب ربانی\nطرزی افغان بسال رحلت او گفت\nمرشد باقی حی مجدد ثانی\n۱۳۸۲"}
{"book": "adl0207", "page": 169, "text": "۱۶۸\nتاریخ وفات عیال سردار عطاء الله خان فرمود\nعرصه شطرنج دهرنچه بازی نمود بر رخ فرزین شاه فیل برانداز کین\nکار حریف فلک چال دغا بازیست گرچه بود فیل تن نیز بدرش زمین\nپیچ نریس کجروی پس پر فیل بند اسپ اجل افگند رخ رخ شاه چین\nگاه رخ حال او شاه دود دور فیل گاه چیدق ز یر افگند از پشت زین\nاسب رخ و فیل و شاه مهره پنج و شند هست همه بر نشین مرخ انش مبین\nای فلک غثه جو دشمنیم با تو چند کافکلی در پای فیل دلبر مارا رزین\nانکه ریس نازکی خورشید بیش ثبت پا گر بنهادی زناز پا بر خ یاسمین\nانگر شرم و حیا در رخ ائینه در میکندش انفعال جائی ق ال جبین\nبیست ربیع اول روز دوشبنه بصبح جانب فردوس رفت چاک تن نازنین\nان گل گلزار حسن ارنب نگین و ناز داشت چو نرگس شرم چشم وی باین\nاز سم اسب اجل در نظر مردمان جای قبا چاک گشت جان و تن نازنین\nپیکر روشن زمین رفت سر مغزو هوش بیخود و بیهوش رفت جانب خلد برین\nمادۀ تاریخ او خواستم از پیر عقل زانکه رخ او مر است ائنه دور بین\nگفت که طرزی مباسشر بخدا دیم ایل نکته گویم ترا خوب چو در ثمن\nتاج ملاکت نهاد بر سرش و زد بگشت پادشه نیکر قا وز اسب اجل بر زمین\nتاریخ وفات قتل سردار فتح محمد خان فرموده\nاز بسکه ظلم جا از زمانه بدر رفت جفا و جور برون از شماره عدد است\nجفا و جور فلک ارحساب میرو نیست نه یک نه یک نه هزار و نه نیم نه صد دست\nجفای او نه جاه تا میرسد تنها که جور او بسر ام وات دسم حد است\nولا چه شکوه کنی از جفا و جور که چرخ بفرق آدم خلیش حو آب در مد است\nکی"}
{"book": "adl0207", "page": 170, "text": "۱۶۱\nگهی بناله بود کارم و گهی با آه گهی ز دیده پر خون سرشک بیحد رفت\nچرا بخون نطپد داغ رون سینه من که سوی گور بصد غم شیخ محمد رفت\nبسن سی و چهاران جوان وار فتا به بست سخت سوی بارگاه سرمد رفت\nبشام شنبه و هفت ده ز محرم بود که با نفوس و فغان سوی خاک مرقد رفت\nعجب ندانم که بیجا نگشته است او را بخون طپیده بظاهر با در بدر رفت\nازین است که مدربا سر سبک بالین بداد جان بآئین دین احمد رفت\nازین زیاده دگر گفتگو مکن سرد که خوب طینت جهانی ز جانب بدم رفت\nز بر عقل چو سال وفات او جستم بگفت آه ببازی شیخ محمد رفت\nتاریخ وفات شمس الدین خان\nمن چگویم ز جور چرخ فلک که دلم شد ز دست او خونین\nهر زمان دست ظلم این ظالم شهسواری ز عذر زین بزمین\nشمس الدین خان که بود مرد جوان کرده طی بیست و چار دار سنین\nبیست و یکم ز ماه ذیقعده شد به بخشید او بمرگ قرین\nاز پی سال فوت او طرزی کرد پیر خرد مرا تلقین\nدو عدد کم کن از میان و بگو از میان رفت آه شمس الدین\n۱۳۸۸\nتاریخ وفات طبیب عبد القادر\nدلم از ظلم چرخ فتنه بنیاد هزاران زخم کاری بر جگر خورد\nکس از وی روی آزادی نه بیند خوشا مردی که پیش از مرگ او مرد\nچو عبد القادر آن دانای حکمت ز دست حور او جام فنا خورد\nبسال شصت و نه چون پای بنهاد که تا کیج تیر مرکش از رو\nز شهر ذی الحجه بیست و چهارم بشام چار شنبه دم فرو برد"}
{"book": "adl0207", "page": 171, "text": "۱۷۰\nپی تاریخ سال رحلت او\nخرد بر روی کار این نقش آورد\nبراعداد جمل چون یک فزائی\nازین مصرع که طرزی روشنش کرد\nبخوان پس بهر فوتش مصرع را\nحکیم حاذق ما در میان مرد\n١٣٨٧\nتاریخ وفات سردوست خان\nفریاد میکنم زجفاهای آسمان\nگردی چه فتنها که بر اهل زمین رسد\nهر دم زدی هزار بلاهای ناگمان\nبرخسروان روم و بخاقان چین رسد\nاین چرخس چنین نکه پر دوست خا کشد\nازوی بلای مرگ بشاهان دین رسد\nطرزی زمرگ شکوه چه داری که در قضا\nهر کس که زنده گشت با و خود همین رسد\nیک سر ز دست مرگ خلاصی نیافت\nگرنی مثل کسی بپیمبرین رسد\nخوشدل دلی که تا بدم واپسین سحر\nایمان ببر در شه بجان آفرین رسد\nطرزی چوسال رحلت اوخواست از خرد\nگفتا که پای او بهشت برین رسد\nتاریخ وفات عیال امین الدوله خان\nکردم گذر چو باد صبا نیمه در چمن\nتا روی کل نظاره کنم برکنارجو\nدیدم که عندلیب هزارنده زارزا\nدیدم که سرود فاخته وارد گفتگو\nسوسن کبود کرده رخ از بس طپانچها\nاز غصه بر دو نچه شقایق بخون فرو\nنسرین عذار خسته و با دام کنده چشم\nگل پیرهن دریده و سنبل کشود دمو\nرفتم به پیش غنچه و گفتم چه حالتست\nگز هر کنار شور و فغانست نای و ہو\nرخسار شست غنچه بخون سپس از دو\nبگشود اب دور در آمد یگفتگو\nکامروز دست باد اجل شاخ گلینی\nبشکست کان بمرغ کل و ده زنک بو\nبینی که رفت حبا سلطان کوی گشت\nاز چشم ما بجاک نهان کرد رو ومو\nآن عارضی که داغ شدی از نگاه گرم\nبر روی سنگ خاره چنان دید جائی او\nیا رب"}
{"book": "adl0207", "page": 172, "text": "یارب بکام مور جهان دیدنش رواست\nجستم زعندلیب مهر و سال فوت او\nطرزی بکوی از پی تاریخ رحلتش\nآن لب که لب دریغ حمید شت از سبو\nآهی ز دل کشید و بمن گفت او برد\nبر دور لاله زار جناست جای او\n۱۳۲۱\nتاریخ وفات میان عبدالباقی\nواویلا بیدا و چرخ فتنه جو\nبسکه کرد تیره بر عالم فتاند\nتا مگر مردم بپاکی سرشت\nخاک ماتم بسکه بر سر مرغ بخت\nآسمان سرکشته انجم سفته را\nسینه ها از اتش غم شد کباب\nمرد و زن از درد و وار فریاد و هم\nچون نکرید بر زمین مردم ز غم\nروز فوت شیخ مخدوم دوست\nکاشف اسرار لولاکشف\nسینه پاکش پر از اسرار غیب\nعاشق روی نبی از جان دل\nبیست و یک از ماه مولود نبی\nاز پی تاریخ سال رحلتش\nتاج ایمان بر سرش بنهاد و گفت\nگر خطایش شور محشر شد عیان\nدیده خورشید چون سر دروان\nبسکه گرد و گشت خاک از آسمان\nآفتاب و ماه و انجم شد نهان\nخلق شد لرزان زمین آمد طپان\nدید ها از اشک حسرت ناودان\nشیخ و شاب سوز در آه و فغان\nچون نمیگرید ملک بر آسمان\nخواجه عبدالباقی ان سر دروان\nواقف رمز رموز کن فکان\nلیک زان حرفی نگفتی بر زبان\nبنده خاص خداوند جهان\nروز دوشنبه برون شد از جهان\nرفت طرزی پیش عقل نکته دان\nخواجه عبدالباقی باشد بمان\n۱۳۲۲\nتاریخ وفات سید احمد خان\nسید احمد خان بودا و سید عالی\nدر سخاوت بیعدیل و در شجاعت بی بینه"}
{"book": "adl0207", "page": 173, "text": "از فتوت و ز مروت در جوانمردی و داد\nنی کسی مثلش شنیده نی کسی مثلش بدید\nبی سبب از دست سید شیا و شقا جخت\nاین چنین ظلم نمایان کس بعالم کم شنید\nطائر روحش درین دنیای فانی تنگ بود\nجانب کلزار جنت روح پاک او پرید\nهر که آمد در جهان باید چشد جام اجل\nخوشدلی انرا که از دست شهادت می چشید\nسال فوتش را ز پیر عقل و حشت خواستم\nمصرعی موزون و ان از هاتف غیبی شنید\nگفت طرزی بهر سال رحلتش برحسته کو\nاه وی کر و پدر روز عید قربانی شهید\n۱۳۳۱\n\nتاریخ وفات\nچنان دل ز درد غم یار مالید\nکه بر لب نفس همچو تبخاله بالید\nچنان ناله و آه فریاد کردم\nکه بر من دل سنگ هم آب کردید\nچنان اشک خونینم از چشم آمد\nکه جای سر شکم دل از دیده غلطید\nچنان سوختم ز آتش دل محفل\nکه از شعله مندل سر شمع مالید\nچرا اشک خونین ز مژگان نریزم\nکه شاخ کلم مرک از بیخ ببرید\nچو کل در عشش غنچه نو شکفته\nچو بلبل بر شاخ بسیار نالید\nبروز جوانی و ایام عشرت\nاجل از سرشاخ نشکفته اش چید\nدو اصل نجابت شرافت فرودش\nکه این آب کوهر بهم خوب پیچید\nکذر زین سخن با قضا با ش ساز\nبکرید بسی مر که یکبار خندید\nبتا ریخ سال و مه و روز طرزی\nقلم روی خود بر سر صفحه مالید\nز دل سال عمر شریفش بخستم\nدو ده یکی پنج با هم شمارید\nده و پنج ز ایام ماه سیانی\nبروز سه شنبه برو مرک خندید\nسر از گریه بردار احسبه بر کو\nکه شاه صالح چشم من دور کردید\n۱۳۳۱\n\nتاریخ وفات سلطان علی\n\n۱۷۲"}
{"book": "adl0207", "page": 174, "text": "۱۷۳\nآه و فغان ز ظلم و جفاهای روزگار\nکز تیغ او نفسی جان بدر نبرد\nهر نوجوان که سر ز جوانان کشید راست\nاول هم از کمان کینش خدنگ خورد\nکدم شاخ گل که چرخ بر او دست کین نکشاد\nنگشود چشم و باد خزانش بباغ برد\nای چرخ بیوفا چه جفا کرده بیا\nکز دست ظلم تو جگر تیر درد خورد\nسلطانعلی که نور دو چشم کمال بود\nآن نور دیده را ز نظر چون نگاه برد\nتنها ز هجر او نه دل من کباب شد\nکز درد او دل همه عالم ز غم فسرد\nبیگانگان ز حسرت او خون ز دیده ریخت\nچون مادر و پدر ز فراق رخش نمرد\nمینای خاطر من و یاران دهر کیه است\nیارب بفضل خود بچنین غم مساز خورد\nماه رجب که چارده از ماه رفته بود\nروز دوشنبه او نفس واپسین شمرد\nعمرش بسال پانزدهم چون نهاد پا\nبرد حیات مرگ بظلم از برش ببرد\nطرزی برای رحلت او گفت این سخن\nسلطان علی بمرگ جوانی فتاد و مرد\nتاریخ تولد\nنطبع کس چنین یاقوت سفته\nنه کوش کس چنین معنی شنفته\nلب طرزی سخن پر صاف گوید\nبکاروب قلم تا صفحه شسته\nتولد شد یکی مولود می چون ماه\nکه بخشش جیب دولت را گرفته\nچه مولودی که از بس تازه رو\nبود روشنتر از ماه دو هفته\nچگویم وصف آنمه پاره نور\nبود ماهی که در گهواره خفته\nبوقت شام و روز عید قربان\nبهستی آمد از راه نهفته\nپی تاریخ آن مولود مسعود\nزبان خامه ام این نکته گفته\nسحر جانزا برونگذار و بر گوی\nنهال سرو با گل گل شگفته ۱۳۰۱\nقطعه تاریخ مسجد جامع سلطان عبدالحمید خان غاز"}
{"book": "adl0207", "page": 175, "text": "بنای مسجد سلطان عقل طرز یچست بخنده گفت که تاریکئی زین زیاده مجوی\nزاحتساب برآری چوبی نمازا مرا بنای مسجد عبدالحمید غازی گوی\nتاریخ مجموعه حمد باری تعالی ونعت محمد مصطفی صلعم\nنویسنده که این اشعار شادآب روان کرد وز نوک خامه‌اش آب\nچنین شعری که از روشن معانی زند صد طعنه بر خورشید و مهتاب\nز گرمی معانی قطعه‌هایش جهد همچون سپند از جای بیتاب\nبدوش هر عبارتش معانی چو طفل ناز پرور رفته در خواب\nز زیر هر خط مشکین سوادش بود ظاهر معانیهای نایاب\nچرا رنگین نباشد این چنین شعر که آمد جمله حمد ونعت والقاب\nبلی محمود از دیوان طرزی بصد فکر و بصد اندیشه و تاب\nز حمد ونعت این مجموعه پرداخت که میخندد برویش لعل خوش آب\nبملک شام در باغ شهیدان برآمد این گهر بیرون ز گرداب\nبتاریخ تمامش میزدم دم گرفت از دور گفت از دو بشتاب\nچو طرزی از میان بالا برآری بعطر ناز حسن جلوه آداب\nمن این مصرع ز تاریخش بگویم همه اشعار حمد ونعت او آب\nتاریخ مجموعه\nمحمود خوش نوشت در اوراق این کتاب شرح بدایعی زمعانی کند بیان\nهر قسم نثر ونظم درین نسخه کرده جمع از قول فتیان وز گفتار شاعران\nاندر حضور شیخ بغداد ماه عید این نسخه شد تمام چو رخسار گلرخان\nهر شعر و فرد او همه سنگین و بشدت هر نظم ونثر آن همه ترصیع و درفشان\nخود بر ذکای طبع وی این شاهد معدلت در پیش مردمان سخنگوی نکته‌دان\nطرزی"}
{"book": "adl0207", "page": 176, "text": "طرزى ز عقل سال تمامش چو خواستم\nاز جيب فكر سر بدر آورد و در زمان\nپس از ميان پرده چو بد جور كشيد\nگفتا بكو صنايع اشعار شاعران\nتاريخ مجموعه ابيات\nنه صد وبيست و هشت فرد بود\nشعر اين جزو هاى زرافشان\nنه صد وبيست هشت را بعدد\nدر حساب جمل بكن ميزان\nاين عدد ها كه در حساب آمد\nبديد او را بكش ز نسيان\nسال اتمام اين چنين طرزي\nعرض كن در حضور شاه جهان\nعمر وجاه تو باد پاينده\nتا كه بر پا بود زمين و زمان\n١٣١٥\nتاريخ مجموعه خط شكسته\nلب طوطى خامه بى جسته\nبكل صفحه را دسته از غنچه بسته\nدرستى معنى در و ميجويا\nنوشته اكر چه بخط شكسته\nدرست و شكسته زهم دور باشد\nكه ديده است يجا درست و شكسته\nز معنى نمكين و الفاظ شيرين\nتو كوئى كه كلكى يكى دسته بسته\nبماه محرم بروز دو شنبه\nشد اتمام با خاطر و طبع خسته\nز حيرت هزار و فزون بود سخته\nبملك كراچى چنين غنچه بسته\nبتحفه طرزى بضمان مخردان\nيكى نكته خوب مرغوب بسته\nبا تمام تاريخ سال تمامش\nچنين مصرع از طبع برجسته جسته\nغلطهاى بيجاى او را بر آور\nرقم كرده طرزى بيانش شكسته\n١٣١١\nتاريخ مجموعه صنايع\nقلم چونكه برداشت محمود طرزى\nسخنهاى مرغوب محمود بنوشت\nصنايع مرغوب و اشعار مطبوع\nزسعد و سلمان و مسعود بنوشت"}
{"book": "adl0207", "page": 177, "text": "١٧٤\nچنین کارکان بود بسیار مشکل زبس شوق از زود هم زود بنوشت\nبباغ حسینی و ملک کراپے بوقت خوش و سال مسعود بنوشت\nسر هفته از شهر شوال آخر که این نکتہای در آمود بنوشت\nبتاریخ اتمام او کلک طرزی بتمید این حرف مقصود بنوشت\nورقصهای بد را انو دور افکن چه مجموعه خوب محمود بنوشت\n\nتاریخ اشعار منتخبات دیوان طرزینا ١٣٠٠\n\nنسخه خوبی عجب محمود بیکٹ کرده از اشعار طرزی انتخاب\nخوش خط خوش سطری کوچک و در نقطهها بر صفحه اش چون مشکناب\nاز جواهر های معنی صفحه اش پر بود چون بحر از در خوشاب\nجلوه حسن معانی زیر خط هست چون خورشید پنهان بسحاب\nخط مشکین است بر طرف ورق یا بروی یار کاکل خورده تاب\nاین چنین خط خوش و اشعار خوب چشم روشندل مگر بیند بخواب\nیافت در بغداد تحریرش بنا از ره سرگشتگی و انقلاب\nدر دمشق شام روشنتر ز صبح در محرم یافت اتمام این کتاب\nسال اتمامش زطرزی خواستم از سر عقل و خرد داد این جواب\nرا می زن دال خای نعمی دال رو کن بدر از مصرعش بهر حساب\nبعد از ان در سال اتمامش بکو کرده از دیوان طرزی انتخاب\n\nتاریخ اشعار عُراق و هِند ١٣٠٣\n\nاین نسخه که هست در نکوئی طاق طرزی بنوشت در ره شام و عراق\nاین صفحه چند را رقم کرد بقلم در روز بلای هجر و در شام فراق\nدر ماه حج این نسخه با تمام رسید در اهل دمشق شام همچون نفاق\n\nاز حرف\n۲۲۸"}
{"book": "adl0207", "page": 178, "text": "از حرف بکوگذر بکو تاریخش\nاشعار جدید سفر هند و عراق\n۱۳۰۵\nتاریخ سراپا\nچه رنگین سراپای خوبی نوشته\nبا وراق رنگین یکی نو بهار\nزربط مضامین و ترکیب معنی\nشب عید قربان و صبح سه شنبه\nپی سال اتمام او گفت طرزی\nزبیگانه پرداز تا بگویم\nمضامین در و همچو سن نوشته\nریاحین معنی در و پشته پشته\nگهر را در رشته صد جا برشته\nملک کراچی بهم جمع گشته\nبه پیش حریفان از سر گذشته\nباین سان سراپا کی کس نوشته\n۱۳۰۱\nتاریخ مجموعه\nاین کلام نغز اسا دان که محمودش بود\nدر کراچی شد با تمام در بغداد یافت\nپیرپیران شاه جیلانی که خاک درگش\nدر میان نیمه شعبان بغداد شریف\nاز شمار شعر این مجموعه تاریخش بدان\nیکصد و دو ما جعل را دور کن وانگه بگو\nخط و جوش سطر و زیبها و چوش قلب آمد\nصد شراف برخشش از خاک مرقد آمد\nاز فراز فرقدان بالاتر از قد آمده\nاین جواهر ها بهم یکجا معقد آمده\nاین چنین تاریخ طرزی طاق هم فرد\nهفت هزار و چار صد یکدو سه فرد امد\nاین قطعه تاریخ وفات شاعر مرحوم قبل گاه طرزی صاحب\nدر نسخه دیگر یافته در اخر قطعات تحریر یافت\nبر چرخ نه خیر خبر نیست بهم گردان\nنی صورت شان ظاهر نی حشمت شان باهر\nهرپای که بردارند بر باد و هد خلقی\nسخت است جفای شان سست است وفایشان\nکه دور واسد خوانند که وسع بر هیران\nنی مقصدشان قاهر که سر خوش و حیران\nهر جای که رو ارند صد شهر کند ویران\nپیش است بلای شان برجان دل ایران"}
{"book": "adl0207", "page": 179, "text": "که شاهجهانی را بر تخت نهند تختش\nکه مرد دلیری را بر چرخ کشد ایوان\nبر تخته مرک افکنده در بیکسی و غربت\nشاهی که نشان او شاهان جهان حیران\nبر مرد و زن افغان میکرد ز بس رحمت\nشد نام شریف او سردار رحمدل خان\nسر خیل همه افغان در اصل در دران\nاز سوی وطن آمد شادان ببرۀ ایران\nشاهنشه ایرانش از رتبه و جاه او\nبر صدر نشانیدش با عزت با صد شان\nآخر بد و صد حسرت از دست اجل نوشید\nپیمانه مرگی را کرد در برفتش جان\nدر وقت وفات خود با شاه وصیت کرد\nنعشم برسان شاها در پای شه مردان\nاز پهلوی دینداری این رتبه و عزت یافت\nآسود دران مرقد از همدمی قرآن\nبر نیمه شوال در آخر یکشنبه\nبر ملک فنا زد پا در مملکت طهران\nچون بود بهار جان در باغ دل طرزی\nجو سال وفات او در باغ بهار جان\nقطعه برای عاکف پادشاه وزیر سلطان ۱۳۲۸\nآصف جم مرتبت یعنی که عاکف پادشا\nانکه یک قدرش از جوزا فراتر آمد\nاصل پاکش آب از ابریز کی خورده\nزان چو کوهر های او بر فرق سرها سر آمده\nبا بزرگیهای دانش ماه چرخ و آفتاب\nاز سها و نقطه و از ذره کمتر آمده\nدر بلندیهای اوج هردال چرخ عقل\nرای او روشتتر از خورشید انور آمده\nپیش ماجوج ستم از تیغ سدی بسته است\nتا ارسطو عاکف سلطان سکندر آمده\nخاک پایش از شرافت بسکه دارد آبرو\nسرفرازان را بسا از جای افسر آمده\nطرزی افغان بیمال هر دلی پابند\nاز برای التجا بر خاک آن در آمده\nچون بزرگان بیدماغ و کم سخن افتاده اند\nگفتگوزان مختصر بر طبع خوشتر آمده\nطاس نرد چرخ بر حکم تو بندد نقش کار\nتا کشا و دست در برد بای وششدر آمده\nقطعه در بغداد شریف گفته شد.\nهیچ"}
{"book": "adl0207", "page": 180, "text": "صبح و روسیا برغوث و شب سیاهی کاظلمین برد قلم زان سفینه قدس و نور اقدس می‌رسید\nشد زر خالص دل قلب سیاه چون سمم بسکه فیض کیمیایازان در برین جس میرسید\nبسکه بغداد است مالامال از انوار فیض نور حق هر دم بدل از پیش و از پس می‌رسید\nبسکه نخل با ور گشته است در دهقان قدس زین کهن گلشن بکف گلهای نورس میرسید\nفیض آب ابر این دریای رحمت نیزئی نی بمن تنها رسد این غم بهر کس میرسید\nقطعه میرزا عبدالواسع خان در تعریف طرزی صاحب\nآنرا که بخت و دولت اقبال سرمد است از جان و دل غلام غلام محمد است\nیارب چه جوهر است هیولای صورتش کز امتزاج عنصر و ارکان مجرد است\nیا روح یا که عقل ندانم چه خوانمش نی حد ذاته نه مرکب نه مفرد است\nکاهی فصاحت ار بکشاید زبان نطق سحبان پیش او چو سخن نادان ابجد است\nنحوی بود جاعت در مکتب کلام او کافی خطیب مسقط کو چون مبرد است\nحرف است قصۀ دیگران با وجود او او مسند الیه بود نیز مسند است\nمحدود در محاوره عقل کی توان ذاتی که در ستایش خود برتر از حد است\nدستش از ان مساعد باز و بمعنی است کا ندر صف مجاز یدالله مؤید است\nبا منطقش ناطقه را است جای نطق کز جنس و نوع و فصل همان ذات مقصد است\nشاء مدایح دولت تو واسع حزین امروز نیست بلکه خود از ابد و از حد است\nقصیده من کلام میرزا احمد علی خان در تعریف\nدیوان بلاغت نظام طرزی صاحب افغان\nتبارک الله ازین دفتر و ازین دیوان که میبرد دل می‌کشد از مقابل جان\nکجا نوشته دبیر فلک چنین دفتر کجا نگاشته کلک زمان چنین دیوان"}
{"book": "adl0207", "page": 181, "text": "ز لفظ و معنی این حفل در زمین بید\nنه قهرنی است ز اشعار بلکه در معنی\nمقرر است که باشد سفینه اندر بحر\nصفای صفحه او چون بیاض کردون جر\nز زینت رقمش کل شمردم غرق عرق\nخطوط آن فلک پر ستاره روشن\nبرشک از خط مرغوب آن دل یاقوت\nسیاه پوشش از خط پر معنیش پیچیب\nنه آن سواد مداد است بربیاض که هست\nز نقش لوحه آن عکسی آفتاب منیر\nمرقش بخط رومی خطان خوشخط\nبه بیند از قطعات مصورش مانی\nقصایدش بمقاصد نموده دل را را\nز شوخی غزل آن غزاله خونین دل\nز بس لطافت ابیات حسن ترجیعات\nمخمسات لطیفش حواس خمسه جسم\nز خوبی قطعات نگوی رقعات\nنو بهار شود گر چه باغ و بستان سبز\nدگر بروضه رضوان چه حاجت اینرا\nچسان موافق خاطر نیفتد این اشعار\nکه هست قائل آن معدن سخا و کرم\n\nز حسن و خوبی آن هم پس پر حیران\nسفینه ایست پر از در و لؤلؤ و مرجان\nکنون ببین که شده بحر در سفینه نهان\nسواد نقطه او همچو خال مهرویان\nز زیب صفحه آن داغ لاله نعمان\nحروفی آن صدفی پر جواهر غلطان\nسجل ز خوبی مکتوب آن بجان سبحان\nاز انکه چشمه حیوان بظلمت است نهان\nبروی صفحه کافور مشک کرده عیان\nز تاب جدول آن پرتو ی مه تابان\nبکمال شده جمع از خطوط استادان\nشده به پیش بنانش چو نقش بت حیران\nمتاقش به نقیبان صدق داده روان\nز خوبی سخن آن سخنوران حیران\nبود بسند و محقق بعقد جان ارزان\nرباعیات بدیعش چهار رکن جهان\nشبیه باغ جنانست روضه رضوان\nشود ز دیدن این نو بهار پیر جوان\nکه ممکن است چنین باغ بخیران امکان\nچسان قبول طبایع نباشد این دیوان\nکه هست جامع آن فخر زمین و زمان\n\nفریزدیم؟"}
{"book": "adl0207", "page": 182, "text": "۱۸۱\nفرید عهد و اوان خسرو بلند مکان\nیگانه داور دوران غلام محمد خان\nجهان جود و سخا بحر لطف و کان عطا\nفلک مطیع قضا بر سپهر قدر او عان\nرسپهر جلال آفتاب اوج کمال\nخدیو کشور جان شیر شاه نشان\nبدل قوی و بکف بازل و بدست جواد\nبعقل پیر بکان کامل و ببخت جوان\nبذہن ہندسه خوان و بفہم حکمت دان\nبطبع موی شکاف و بنطق عذب بیان\nبعلم و فضل و بلاغت مسلم آفاق\nبرتبه فخر جمیع طوائف افغان\nسلیم نفس و غنی طبع و اعلی همت\nسعید فطرت و صائب ضمیر و عالی شان\nز آبداری نظمش شد و بنظامی آب\nخجل شده ز مضامین عالمیش سلمان\nربوده دل بخیالات نازک از بیدل\nربوده جان بمعانی بکر از طوفان\nندامی انور او انوری گرفته سبق\nشده مرید کمال فصاحتش سبحان\nز بس نتائج فکر وز بس معانی بکر\nرواست کویم اگر اوست ثانی حسان\nبلطف شعر و سخن داد شاعری دادہ\nاگر غلط نکنم اوست سعدی دوران\nبطرز شعر جواز شاعران بوده چنان\nاز ان شده متخلص بطرز افغان\nز چشمه سار ضمیر و ترشح قلمش\nچکد زلال معانی چو قطره نیسان\nضمیر انور او همچو خور از ان صافت\nکه خورده شیر صفا با سحر ز یک پستان\nبلی کلام ملوک است چون ملوک کلام\nربوده زان ز میان کوی سبقت از میدان\nبرزم و بزم از و با نظام سیف و قلم\nبرای و حزم از و بر دوام شوکت و شان\nتخم آتش سوزان بلطف آبحیات\nبرزم رستم دستان بجو شیر ژیان\nبپیش ابر کفش قطره ایست مایه بحر\nبنز د همت او شمه ایست حاص کان\nنسیم خلقش اگر سوی بوستان گذرد\nدهد بجای کیا از کلیش کل و ریحان\nزبی تجشم خرد فکر روشنت چو بصر\nز بی تکیم هنر رای انورت چو روان"}
{"book": "adl0207", "page": 183, "text": "توئی که شعر تو سحر است لیک سحر حلال\nولیک انکه ترا حاصل است طی لسان\nبنظم و نثر تو منظوم ناطقان بی نظم\nنظیر شعر تو اشعار شاعران هزیان\nز بحر فیض تو همواره مفلسان منعم\nبخوان جود تو پیوسته سائلان مهمان\nدرین جهان بنره فضل از تو شد معلوم\nدرین زمان صفت شعر از تو گشت عیان\nبچشم عقل بود قند بار ویرانی\nتوانه کمال هنر گنجی اندرین ویران\nزا بر لطف تو شد کشت عالمان سرسبز\nز فیض جود تو شد کار شاعران سامان\nشدی هلاک ز بیقدری اهل علم و هنر\nاگر نه پای شریف تو آمدی بمیان\nز قحط جود شدی شاعر از جهان معدوم\nطبیب لطف کرمی مگر ویش درمان\nکمین محب صمیمیت صدق دل احمد\nکه مین غلام قدیمت محمد اکرم خان\nیکی بمدحت تو روز و شب بجان مشغول\nیکی بخدمت تو سال و ماه بسته میان\nچو حاصلست چنین نعمت مشو غافل\nتو نیر وقت غنیمت شمار و قدر بدان\nبشادی دل احباب دکوری دشمن\nبخور بپوش ببخش و مخور غم دوران\nبپاش غزه بمیناکه تا نظاره کنی\nبچار عنر چنان بگذرد که برق یمان\nسپهر مرتبا سرورا شهنشاها\nتوئی خلاصه دوران وسائه یزدان\nاگر چه وصف تو ز اشعار من بدان نارد\nکه کل ریز به بستان و زیره در کرمان\nولی ز صدق دل خویش اندکی گفتم\nکه یاد کار بماند ز من درین دیوان\nو گرنه ذات تو ز اوصاف خلق مستغنی است\nکه نور خور نشود زائد از مدیح کسان\nهمیشه تا بود از شعر معتبر دفتر\nمدام تا بود از نظم منتظم دیوان\nبود بمدح تو مشحون دفاتر ایام\nبود بوصف تو احمد همیشه دست خوان\nمحب ذات تو مقبول باد چون آدم\nعدوی جاه تو مردود باد چون شیطان\nولی نعمت عصرا و حاتم عبدا\nبا بر نسبت دستت کنم زهی بهتان\nکدابر"}
{"book": "adl0207", "page": 184, "text": "۱۸۳\nکه ابر قطره آبی بحر بد گوید گفت چون بحر در ریزد و بوی خندان\nسخا و جود تو بر مفلسان همیشه شفیق کف کفیل تو بر سائلان همیشه ضمان\nدرین زمان که بود قحط بود و عالم عجائب است مرا از غرائب دوران\nکه کر شدش به غزنین به هر فردوسی نمود وعده بیک بیت اشرفی حسان\nندا و عاقبت الامر انچه وعده نمود به بخل کشت مسمی میان عالمیان\nتو آن شهی که بدادی درین قصید برا صد اشرفی صله ناکرده وعده احسان\nبنظر وسعت آن شهر بار روی زمین که بود بر همه شاهان سروران سلطان\nعطای بخشش وجودت درین اواصا کرار سید که شود منکر از چنین برهان\nخدا و خلق ز تو با در راضی و خشنود تنت درست ولت شاد باد جاویدان\nشوی زعمرو جوانی زبخت برخوردار بحق جمله مردان حرمت قرآن\n\nمت تمام شد بعون الملک المنان قصائد سراسر\n\nفوائد جناب فصاحت و بلاغت نشان فرید عهد\n\nد آوان سر د فتر اهل زبان منبع الجود و الاحسان سرا\n\nغلام محمد خان المتخلص بطرزی صاحب افغان\n\nبدست خط حقیر العباد محمد زمان\n\nخلف طرزی"}
{"book": "adl0207", "page": 185, "text": "۱۸۳\n\nصاحب افغان طول عمره\nیوم چهارشنبه بیستم رمضان\nالمبارک سنه ہجری ۱۳۰۹\nبحرج دار بمشتری نشان چاپخانه\nنشان دولت جمدتید افغان\n\nقطعات تاریخ تولد و وفات و غیره قطعات\nطرزی صاحب افغان متصل با قصائدات\nسعی و اهتمام سردار محمد انور خان پسر سردار\nمحمد سرور خان برادر سردار غلام محمد خان\nخلف الصدق سردار رحمدل خان درانی قندھاری\nنور اللہ مرقده چونکہ این کتاب در دفتر سرکار رجستر\nشده باید که هیچکس این کتاب را بغیر اطلاع سردار\nمحمد انور خان چاپ نکند حرره محمد زمان ۱۳۰۹"}
{"book": "adl0207", "page": 186, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0207", "page": 187, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0207", "page": 188, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0207", "page": 189, "text": "[BLANK PAGE]"}
