{"book": "adl0180", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0180", "page": 2, "text": "عشق\nکابل افغانستان\n\nنشریات مجلس تالیف پښتو\nکتاب دوم\nخود آموز\nیا\nمعلم پښتو\n\nدر عصر سعادت حصر اعلیحضرت جوانبخت محمد ظاهر شاه، به امر و هدایت\nو ، ج سردار اعلی غلام فاروق خان نائب الحکومه صاحب قندهار\nاز طرف « مجلس تالیف پښتو » تحریر، و به اعانه ذوات محترم و\nعلاقمندان پښتو طبع و نشر گردید.\nبرج جوزا ۱۳۱۴ ش\nقیمت فی جلد ( ) افغانی\nتمام مکاتبات راجع باین کتاب با ادارهٔ طلوع افغان قندهار است\nو شومندان ازین اداره خواسته میتوانند.\n\nعبدالحی حبیبی\nABDUL HAY HABIBI"}
{"book": "adl0180", "page": 3, "text": "مضامین و محررین کتاب\n(۱) املا صفحه (۱) نگارنده عبدالحی حبیبی مدیر طلوع افغان\n(۲) بحث اسم \" ۱۳ \" میرزا محمد اعظم عضو انجمن ادبی\n(۳) تذکیر و تانیث \" ۲۸ \" حاجی ولی محمد \"مخلص\"\n(۴) جمع و مفرد \" ۳۵ \" محمد یوسف معاون طلوع افغان\n(۵) بحث فعل \" ۴۱ \" میرزا محمد اعظم عضو انجمن ادبی\n(۶) بحث حروف \" ۶۸ \" حاجی عبد الغفور خروتی\n(۷) بحث جمله ،نحو \" ۷۷ \" قیام الدین \"خادم\" عضو انجمن ادبی\n(۸) تغیرات \" ۹۵ \" صالح محمد مدیر معارف\n(۹) ضرب المثلها و محاورات ۱۰۰ \" عبد الخالق اخوند زاده عضو انجمن ادبی\n(۱۰) منظومه خاتمه کتاب ۱۰۴ سید حسین منتظم مطبع"}
{"book": "adl0180", "page": 4, "text": "(الف)\nهو الله تعالى\nمقدمه\nاهمیتی که زبان ملی یا عنعنات پاکیزه قومی، در حیات امروزه ملل برای\nحفظ شئون و نوامیس، و تحکیم اساس ملیت دارد، از نظر هوشمندان\nپوشیده نخواهد بود !\nاعلیحضرت غازی محمد نادر شاه شهید (که خدایش بلطف و رحمت\nخویش بنوازد) چون احیای زبان ملی «پښتو» را برای سعادت ما\nلازم دیدند، لاجرم جهت نشر و تعمیم این احساس مقدس که حیات ملی وابسته\nبآن است، اقدامات حیات بخشانه خیلی قیمت داری فرمودند، که در\nتاریخ این ملت شجاع و شیر دل سابقه نداشت !\nامروز نیز دیده میشود که اثر بمدیمن توجهات وطن خواهانه حکومت بیدار\nو مصلح اعلیحضرت محمد ظاهر شاه و تمام زمامداران محترم، این حس نفیس\nو شریف در دل، و دماغ تمام افراد ملت تزریق میشود، و شجره آمال پښتو\nخواهان بار می آورد ! و کسانیکه باین موضوع مهم، و مسئله حیاتی علاقه و\nمحبتی دارند، خود را بسایه توجهات ملت خواهانه حکومت مصلح خویش،"}
{"book": "adl0180", "page": 5, "text": "(ب)\nبا شاہد آمال همکنار می یا بند! اهالی قندهار، و زادگان این خاک پاک خودرا بتقاضای عنعنهٔ ملی و تاریخی خویش، خیلی خوشبخت و مسعود میدانند، که حکومت ملی بیدارخیریت اندیش ما، این پرورشگاه افغانست را محل احیای زبان ملی و مرکز این خدمت مهم قرار داده و زمامدار بیدار و معارف خواه اینولا، والاشان جلالتمآب سردار اعلی غلام فاروق خا نائب الحکومه صاحب (که با زبان ملی خویش صمیمیت و علاقمندی زیادی دارند) نیز هیچگونه تشویق و ترغیب و کمک مالی و اخلاقی را درین باره دریغ نفرموده و نمیفرمایند چنانچه چندی پیشتر، جنا بشان بسابقهٔ همان علاقمندی که با زبان ملی دارند مجلسی را ترتیب داده و ما را بتالیف و ترتیب کتبی که در آموختاندن این زبان کمک کند تشویق فرمودند! ما هم بپیروی این تشویقات پشتونخواهانه شان با هم نشسته و مجلسی را بهدایت و امرعالی شان برای تالیف کتب پشتو ترتیب دادیم، و نخستین کتاب ”خود آموز“ تالیف جناب مولوی صالح محمدخان مدیرصاحب معارف را که سردست حاضر بود دیده و اصلاح نموده و بحضورشان تقدیم کردیم، کتاب مذکور بمصارف شخصی جنا بشان چندی پیش، در محل استفاده شوقمندان مجانا گذاشته شد!\nبعد از ان ما برای اینکه این سلسله بهم نخورد، یک کتاب دیگر را زیر تحریر گرفتیم مضامین این کتاب را، در بین خود تقسیم نموده و هر کسی حصهٔ را نگاشت تا بعد از چندی"}
{"book": "adl0180", "page": 6, "text": "( ح )\nکتابے ترتیب یافت که اکنون ما انرا بنام ”معلم پشتو“ به شوقمندان زبانی تقدیم میکنیم!\nاین کتاب سلسلهٔ دوم نشریات مجلس تالیف پشتو است، برای اینکه در نشر این کتاب\nتمام علاقمندان محترم حصه گیرند، بنا بران ما اعانهٔ مختصری را از بعضے ذوات محترم گرفتیم\nو این کتاب را بهمان مبلغ که این ذوات محترم بر احیای زبان ملی خود با کمال محبت\nو علاقمندی بما دادند، چاپ و نشر کردیم. و تمنا داریم که سلسلهٔ این نشر را نگسیخته بعد\nاز فروش این کتاب بمبلغ قیمت آن، کتاب سوم را نیز تحریر و طبع نماییم! بنا بران\nذواتیکه این کتاب را می خرند، علاوه برانکه دارای یک کتاب جدید میشوند در حقیقت اعانه\nبرای نشر کتاب دیگری هم میدهند (چه خوش بود که برآید بیک کرشمه دو کار)\nدر تالیف این کتاب ملاحظه دو جنبه را کرده ایم: کسانیکه به قواعد صرف و نحو زبان\nو اصطلاحات آن بدانند البته از روی این مختصرا استفاده خواهند کرد. و کسانیکه فقط\nجملها و محاورات متفرقه را می آموزند، نیز از روی ترجمه پارسی، پشتوی آن را خواهند خواند!\nیعنی این کتاب نه صرف و نحو خالص است و نه کتاب قرائت پشتوی تنها! بلکه مراعات\nاستفادهٔ عامه شده است! با آنهم اگر سهو و خطائی دیده شود، تمناست اطلاع\nبدهند و ما را معاف فرمایند خداوند کریم بما توفیق عطا فرماید تا بزبان ملی خویش خدمتی کرده\nبتوانیم، و از معارف خواهی های حکومت مصلح خویش، و تشویقها و هدایات حسن مساعدت\nجناب عالی نائب الحکومه صاحبیکه در تالیف و نشر این کتاب فرموده اند و نیز از کمک و مساعدت\nذوات محترم اعانه دهندگان کمال افتخار را داریم. (مجلس تالیف پشتو)"}
{"book": "adl0180", "page": 7, "text": "(د)\n\nذوات محتر میکه از کمال معارف خواهی در نشر این\nکتاب مساعده فرموده و اعانه داده اند:\nوج، سردار اعلی غلام فاروق خان نائب الحکومه صاحب قندهار\nع، ش، عبد الاحد خان فرقه مشر صاحب قوماندان عسکری //\nع ، ص محمد اسلم خان مستوفی صاحب //\nع ، ص محمد ناصر خان رئیس صاحب بلدیه //\nج ، محمد اکبر خان قوماندان صاحب کوتوالی //\nع ، ص محمد موسی خان رئیس صاحب شرکت پشتون //\nص ، عتاب الدین خان مدیر صاحب گمرک //\nجناب محترم غلام فاروق خان توخی //\nجناب محترم حاجی گل محمد خان معاون شرکت پشتون //\nجناب محترم حاجی جان محمد خان تاجر هوتکی //\nجناب محترم سردار عبد الله خان آقا //\nجناب رحمت الله خان ہپوال پسر مستوفی صاحب //"}
{"book": "adl0180", "page": 8, "text": "۱\n\nبسم الله الرحمن الرحيم\nنحمده ونصلى على رسوله الكريم وعلى آله واصحابه اجمعين\nاملا\nموادیست که برای رفع اشتباهات تحریریهٔ پشتو، ذیلاً یادداشت میشود اگر در تحریرات افغانی مراعات آن بشود، بد نخواهد بود، و ممکن است که تسهیلات را در نوشت و خواند زبان پشتو، وارد کند.\n(۱) ابتدا بساکن\nعلامهٔ ساکن که عموماً در افغانی وسمه غندی (ه) است عنداللزوم بالای حرف ساکن تحریر میشود، اما برای ابتدا بساکن که از خواص زبان افغانی است غیر وندی که معکوس وسمه غندی است، تحریر شود این طور ( ء ) مثلاً ستوری یا مثلاً برای رفع اشتباه از کلمات (وَرْکَه، یعنی بده) بفتح واو و سکون را و (وُرْکَه، یعنی چیز گم شده) بسکون واو، و فتحهٔ مخصوصهٔ را،"}
{"book": "adl0180", "page": 9, "text": "۲\n\nچون : دا چاقو وَرکه، دده چاره وُرَکدَه (این چاقو را بده، کاردش\nگم است )\nدرین مثالها علامات ابتدا بساکن را دیده، و از کلمات متحدالشکل خود بصورت\nصحیح تلفظ شود:\nاحمد وَلَاړ : احمد رفت ( ولاړ، رفت )\nدی وَلَاړ دی : او ایستاده است ( ولاړ، استاده )\nمحمود تَّللی دی : محمود رفته است ( تّلل ، رفتن )\nاحمد غنم تّللی دی : احمد گندم را وزن کرده است ( تلّل ، وزن کردن )\nسّتوری بَړلبګی : ستاره می درخشد\nسّتا وَرور سبق لوست : برادرت سبق میخواند .\n\n(۲) دی ، دِ\n\nدِی بمعنی هستند، کلمهٔ ربط است، مفردش دَی یعنی ( هست )\nکه بایای معروف تحریر شود، مثلاً سړی دی ( آدمها هستند ) (مرغان\nتَالوتی دِی) مرغها پریده اند ) پښتانَه پَه غَیرَت ستا یلی سوَی دِی\n(افغانها بغیرت ستوده شده اند)\nاما دال مکسور ( دِ ) ضمیر خطابی اضافی و فاعلی است که بدون یا تحریر میشود"}
{"book": "adl0180", "page": 10, "text": "۳\n\nو برای رفع التباس ، از دال مفتوح اضافت ، کسره داده میشود مثلاً\nکتاب دو وایه! (کتابت را بخوان)\nکار دوران کی (کارت را خراب کردی)\nاور د ولگاوه (آتش را در دادی)\n\n(۳) تَه ، ته\n\n(تَه) که ضمیر مخاطب مفرد است بمعنی (تو) با هاء یک چشمه (ه) نوشته شود\nمثلاً تَه د پښتو خادم یے؟ ( تو خادم افغانی هستی؟)\nتَه زما خوږ خپل یے! (تو دوست شیرینم هستی!)\nو یک قسم تای مفتوح که حرف جر بمعنی (به) است اگر به هاء بے چشم تحریر\nشود ، رفع اشتباه خواهد شد مثلاً :\nزه کابل تـه ځم (من بکابل میروم)\nاحمد مکتب تـه ولاړ (احمد به مکتب رفت)\nدی پښتو تـه خدمت کوی (او به افغانی خدمت میکند)\n\n(۴) کی\n\n(کی) بمعنی (در) از حروف ظرفیه افغانی است مخفف و مرادف (کښ)"}
{"book": "adl0180", "page": 11, "text": "۴\n\nبایای معروف تحریر شود، مثلاً په پښتو مجله کی لیکلی سَوی دی (در مجله افغانی\nنگاشته شده است) په خپل کورکی ناست وُ (در خانهٔ خود نشسته بود)\n\n(۵) ها بجای فتحه\n\nوقتیکه یکی از حروف جاره مغیره یا یکی از حروف نداء، بر کلمۀ داخل شود،\nآخر آن اسم فتحه می یابد، برای تسهیل تلفظ و خط، از ابتداء در رسم الخط\nافغانی بجای فتحۀ (ها) نوشته اند مثلاً:\nکلمه سَړی (آدم) در حین نداء: اې سړیه (ای آدم)\n\" وْرَور (برادر) \" \" : اے وروره (ای برادر)\nیا \" علم در حین مجروریت : بے علمه سړی ناکام دی (آدم بی علم ناکام است)\n\" خپل (خود) \" \" : په خپله ځم (خود میروم)\n\" کَور (خانه) \" \" له کوره (از خانه)\n\" بازار \" \" تر بازاره (تا بازار)\nیادداشت: این (ها) که برای توضیح فتحه نوشته میشود، اگر در آخر بعضی کلمات\nعربی آورده شود چون با مونث مشتبه میشود، بنا بران در چنین مواقع اگر\nآخر همان کلمه را فتحه داده شود، رفع اشتباه و نقیصه خواهد شد مثلاً\nاگر بر کلمه محترم حرف نداء داخل شود، باید آخر آن را فتحه داد، و (ها)"}
{"book": "adl0180", "page": 12, "text": "۵\nنوشت چون اے زما محترمه ! باید که اے زما محترم به فتحه نوشته شود\nتا (محترمه) مؤنث نشود .\n(٦) وَه ، وُ ، وْ ، وو ، وَ\n(وَه) از کلمات ربط جمع غائب ، و واحد مونث غائب است (بودند ، بود) (ج) (٤٣)\nکه بفتحه واو خوانده و ها با آن نوشته میشود، چون دير سړی وه (بسیار ادمها بودند ) بښه ښخه وه بنجی\n(وُ) واو مضموم : کلمه ربط مفرد مذکر غائب است یعنی (بود) چون : ښه\nسړی وُ (خوب آدم بود ) كتاب ئے لیکلی وُ (کتاب را نگاشته بود )\n(وْ) وا و مجهول : که علامه ضمه معکوس بر سر دارد ، چون کُور (خانه) وْرور\n(برادر) مُوْر (مادر) خوْر (خواهر) لُوْر ( داس ) پُور ( قرض )\n(وو) دو واو : از کلمات ربط جمع غائب و متکلم است یعنی (بودند ، بودیم)\nموږ ناست وو (ما نشسته بودیم ) کتاب مو لیکلی وو ( کتاب را نگاشته بودیم)\nموږ هُور حاضر وو (ما در آنجا حاضر بودیم) دوی را غلی وو ( آنها آمده\nبودند )\n(وَ) واو که مفتوح خوانده میشود، بمعنی (به ) علامه مفعول است که بدون\nهیچ امتیاز تحریر شود، مثلاً : واحمد ته ورکړه ( به احمدش بده )\nیادداشت : و او تجرید، و امر حاضر ، و ماضی مطلق ، نیز بدون امتیاز تحریر میشود."}
{"book": "adl0180", "page": 13, "text": "و مفتوح خوانده میشود\nمثلاً : وگوره (ببین) وخوره (بخور) وخپثره (با لا شو) در امر حاضر\nیا : احمد زما ورور وواهه (احمد برادر مرا زد) ده انگور و خواره (او انگور را خورد) ده سبق ولوست (او سبق خواند) در ماضی مطلق!\nحرف عطف افغانی (او) نیز گاهی مخفف شده (و) تنها می ماند چون پلارو مورئی ولاړ (پدر و مادرش رفت) کتاب و اخبار ولوست (کتاب اخبار را خواند) و غیره\n(۷) یا\n۱ : شکل یایی معروف ، در آخر کلمه یا جدا (ی) در بین کلمه بنقاط خود شناخته شود این طور (..)\n۲ : شکل یایی مجهول در آخر کلمه یا جدا (۔۔ے) در بین کلمه بنقاط خود شناخته میشود اینطور (..)\n۳ : یای کلمه مفرد که ما قبل آن فتحه باشد، برای امتیاز از جمع، به ما قبلش فتحه داده شود مثلاً سړی (آدم) بړی (فتح) زمری (شیر) کوتړی (سگ بچه)\n۴ : یای تانیثی که حرف ما قبل آن هر وقت فتحه مخصوصه (زورکی) دارد این طور تحریر شود (ۍ) این یاء در آخر کلمات می آید چون خولۍ (کلاه) پګړۍ (دستار) شړۍ (شال) وړۍ (پشم)"}
{"book": "adl0180", "page": 14, "text": "سل ری (صدری)\nیادداشت: آواز های این یاها از معلم شنیده و یاد کرده میشود.\n(۸) د، دَه\n۱ : (د) دال مفتوح علامهٔ اضافت، مثلاً د احمد کتاب (کتاب احمد)\nد پښتو مجله (مجلهٔ پښتو) دوطن کالی (لباس وطنی)\n۲ : (دَه) دال مفتوح که باها تحریر میشود، حرف ربط واحد مونث و\nضمیر منفصل فاعلی غائب مفرد مذکر است (او) مثلاً :\nپښتو ښه ژبه ده (پښتو خوب زبان است) حرف ربط واحد مونث\nچوکی ولی ګرانده؟ چوکی چرا ګران است \" \" \" \"\nدَه کورته کتاب یُوُړی (او کتاب را بخانه برد) ضمیر فاعلی غائب مفرد\nدده پلار ښه سړی دی (پدر او خوب آدم است) \" \" \" \"\nده وماته پښتو وښووله (او بمن افغانی را یاد داد) \" \" \" \"\n(۹) مفغنات لغات عوام\n(۱) بعضی کلمات و لغاتیکه اصلاً افغانی نیست، و افغانها به لهجهٔ خود\nبسببیکه حروف عربی را ادا کرده نتوانسته اند، و بزبان عوام حروف"}
{"book": "adl0180", "page": 15, "text": "عربی را بحرو فیکہ مخرج آن نزدیک باصل حرف است گشانده اند\nاینطور الفاظ کہ اصلاً ہم افغانی نیست باید بهمان املای صحیح حقیقی\nخود نوشتہ شود، و افغانی پنداشتہ نشود، مثلاً :\nالاج کہ حای حلاج را بالف بدل کردہ اند .\nامبارک کہ کلمہ (مبارک) عربی را عامیانہ تلفظ کردہ اند .\nصحی کہ (یح) کلمہ (صحیح) را انداختہ، و (سهی) تلفظ میکنند .\nاینچنین الفاظ را نوشتن و مثل بعضی محررین آنرا افغانی پنداشتن\nسہوادبی است .\n٢ : ہکذا بعضی از عوام اغلباً (ہ) را بہ الف در لغات افغانی و غیرہ\nبدل ساختہ و تلفظ میکنند این چنین الفاظ را نباید بہ لہجہ عوام نوشت\nمثلاً (هوس) را (اوس) هوگ را (اوگ) ہلہ را (الہ) نباید\nنوشت ، کذا بعضی از قبایل ح را (خ) خواندہ اند مثلاً عبدالرحمن یا محمد را\nبہ (خ) میخوانند، در املا باید عین صحیح آن تحریر شود .\n(٣) شلیکہ در عربی کلمات معرب و در فارسی (مفرس) موجود ہست در افغانی\nکلمات (مفغن) یعنی فغانی شدہ ہست ، کہ لغاتی از زبانهای دیگر\nبہ افغانی آمدہ، و بعد از تغییر زیاد، و انقلاب و مداولہ بسیار و کثرت\nاستعمال (مفغن) شدہ اند، اینطور کلمات از تحریرات بالای ما"}
{"book": "adl0180", "page": 16, "text": "۹\n\nمستثنی است باید بحروف (سفغن) تحریر شود مثلاً :\nسپار که سفغن (سحر) است .\nوخت ״ ״ ״ (وقت) است .\n\n(۱۰) مغیرات\nدر لغات افغانی بسبب اختلاف لهجه که برای هر زبان امر طبیعی است، بعضی از\nحروف، بحروف دیگر تبدیل شده، بعضی از اقوام یک طور و دیگرها\nبه تغیر بعضی از حروف طور دیگر میخوانند، چون اصطلاح عمومی است آنرا\nغلط گفته نمی شود، اما اگر املای آن باصل حروف تحریر شود بد نخواهد بود\nمثلاً :\nژ را به ج بدل میکنند، چون ژبه (زبان) جبه شوند (زندگی) جوند و غیره\nږ را به گ ״ ״ چون ږیره (ریش) گیره، خوږ (شیرین) خوگ ״\nښ ״ خ ״ ״ ״ اُښ (شتر) اُخ، ښه (خوب) خه ״\nځ ״ ز ״ ״ ״ ځلمی (جوان) زلمی، ځُور، (خار) زوز ״\nهلک (بچه) الک، هگی (تخم) اگی\nب ״ و ״ ״ ״ ابه، اُوه"}
{"book": "adl0180", "page": 17, "text": "اما درباره مغیرات اغلب محررین باشتباه خیلی فاحشی گرفتار اند، مثلاً\nشنیده اند، که (خ) اصطلاحی آنها اصلاً (ش) است، پس در بعضی\nکلمات که اصلاً در ان (خ) باشد وحتی بعضی از کلمات زبانهای دیگر را باشتباه\nبه (ش) بدل کرده اند مثلاً کلمه خویشی پارسی را ښويشي یا کلمهٔ پختۀ پښتو\nرا (پښته) نوشته اند، یا مثلاً ځه رنگ را (څرنګ) و سترګه را\n(سترګۀ) باشتباه غلط نوشته اند، درین باره دقت زیاد لازم است\n\n(۱۱) حروف مختوم به ها\nله، ګه، مۀ، پۀ، تۀ، مۀ از حروفی است که بسیار در افغانی می آید، این\nحروف باید بدون ها به ما بعد خود وصل نشود، مثلاً لۀ ما (از من)\nرا (لما) وكه نه استفهامی را (کنه) تۀ مدځه (تو مرو) را (تمجۀ)\nمۀ كوه (مكن) را (مکوه) نلری (ندارد) را (نلری) یکجا ننویسند\nکه در حین خواندن اشکالات دست میدهد .\n\n(۱۲) حروف متصله\nاسماء وکلماتیکه حروف آن مطابق به رسم الخط شرقی بهم متصل نوشته میشود"}
{"book": "adl0180", "page": 18, "text": "صفحه (۱۱)\n۱۱\n\nموافق به املای زبان پارسی متصل تحریر گردد، چه اگر این طور کلمات را از هم جدا\nبنویسند علاوه بر سهو املای، خواننده را اشتباه دست میدهد، مثلیکه در\nبعضی مطبوعات پښتو پتڼ (پروانه) را به حرف جدا (په تڼ) وانځر\n(مغز انجیر) را (ان ځر) دیده‌ایم، حال آنکه حروف افغانی مانند سائر\nحروف مشرقی مثل عربی، پارسی، تورکی، اردو، تابع یک اصل املائی خواند\nحروفیکه متصل یا منفصل تحریر میشود، در الف و بای مشرقی معین اند، افغانی\nنیز تابع همان رسم الخط است.\n\n(۱۳) چې\nچې از حروف بیانیه و شرطیه افغانی است اکثر محررین آنرا (چی) بایای\nمعروف مینویسند، چون تلفظ آن به کسرهٔ خفیف است نه یای معروف\nباید (چې) تحریر شود نه (چی)\n\n(۱۴) زُورَکَی (فتحه مخصوصه)\n\nدر افغانی برای تسهیل وتلفظ صحیح کلمات، بالای حروفیکه فتحه مخصوصه دارد\nو آن را در افغانی (زُورَکَی) میگویند نهادن خوبست این طور (َ)"}
{"book": "adl0180", "page": 19, "text": "۱۲\n\nمثلاً برای رفع اشتباه از کلمه تَل (همیشه) و تَل (عمق) وغیره\n\n(۱۵) رموزات تحریریه\n\nرموزات تحریریه که در تمام السنهٔ دنیا رواج است در افغانی نیز\nبنویسند بعضی از انها این است :\n(۱) استفهامیه (؟) مثل ته کورته ځی ؟ تو بخانه میروی ؟\n(۲) بیانیه (:) مثل پښتنو اخلاق دادی : شجاعت، سخاوَ، دیانت\nاخلاق افغانها این است : شجاَ، سخاوت، دیانت.\n(۳) وقفه (،) مثل که تا پښتو زده کولای، ښه به وای. اگر تو افغانی را می اموختی\nخوب میبود.\n(۴) خطابیه، ندائیه (!) مثل زما وروره ! ای برادر من !\n(۵) لیندۍ (  ) مثل احمد (چه زما ورور دی) کتاب وائی .\nاحمد (که برادر من است) کتاب میخواند.\n(۶) اختتامیه (.) مثل پرون راغی . دیروز امد.\n(۷) تخصیصییه «  » پلار ما ته ویلی وه \"هروخت د وطن خِدمت کوه\"\nپدر بمن گفته بود \"دائماً خدمت وطن را بکن\""}
{"book": "adl0180", "page": 20, "text": "۱۳\n\nبحث اسم\n\nمصدر\n\nمصدر اسمی را گویند که از و کلمه دیگر ساخته میشود، چنانچه جمیع افعال و اسمائی\nمشتق از مصدر ساخته میشود و مصدر در پشتو بر سه قسم است :\n(۱) مصدر وضعی : که علامت آن در پشتو لام است که در آخر کلمه می آید\nچون : تلل (رفتن) لیدل (دیدن) خوړل (خوردن)\nپہ وخت د ډوډی خوړل ښہ عادت دی بر وقت نان خوردن عادتی خوبی است\nبے اجازہ دبل پہ خطہ تہ کتل عیب دی بے اجازہ بخط دیگری دیدن عیب است\nد تاریخ ویل، ډیره فایدہ لری خواندن تاریخ فایده بسیار دارد\n\n(۲) مصدر ترکیبی : آن است که در آخر آن علامت مصدری (کیدل)\nو (یدل) برای لازمی ، و (کول ، ول) برای متعدی با شد مثلا :\nښه کیدل (خوب شدن) پاڅیدل (برخاستن) مینه کول (محبت\nکردن) ټولول (فراهم کردن)\nد مرض ښه کیدل پہ دواکیږی خوب شدن مرض بدوا میشود"}
{"book": "adl0180", "page": 21, "text": "۱۴\nسها روختی پاڅیدل ښه دی صبح وقت برخاستن خوب است\nپر وطن مینه کول له ایمانه څخه ده محبت وطن از ایمان است\n(۳) مصدر جعلی : آن مصدری است که از اسم و یا اسم صفت بآوردن\nعلامات ذیل در آخر آن، ساخته میشود :\n(توب، تیا ، والی ، تون، ستیا ، سَـه ، نه ، وی )\nمثلاً : لیونتوب (دیوانگی، جوړ تیا (تندرستی) پَلَن وَالِی\n(پهناوری) بیلتون (جدائی) میلمستیا (مهمانی) تَنگْسَه (تنگی)\nپر یکونه (قطع کردن) خپـلـوی (خویشی)\n(سـریتوب) زده که ! آدمیت را بیا موزا !\n(ناجوړ تیا) سـری له هره کاره باسی بیماری انسانرا از هر کار میکشد\n(دوا وری (سپین والی) سترگی بیروی سپیدی بَـر چشم را خیره میسازد.\nد یار (بیلتون) په سـری اور لگوی فراق دوست ، انسانرا در میدهد.\nپه (میلمستیا) کی میلمـتـه عـزت ورکو ل در مهمانی عزت داری مهمان\nد پښتنو خاصه ده ز خواص افغانها ست\nخپل هغه دی چـه پـه (تَـنگْسَه) و د دوست آنست که هنگام تنگی بکار آید\nد خپلو انو څخه (پریکونه) گرا نه ده قطع تعلق از اقربا مشکل است"}
{"book": "adl0180", "page": 22, "text": "۱۵\nد خپل سره (خپلوی) کوه با دوست دوستی کرده باش\nحاصل مصدر\nاسمی است مشتق از مصدر، که ازان اثر و کیفیت فعل معلوم میشود طریق ساختن آن چنین است: که عموماً لام مصدری را حذف کرده، در آخر آن (نته، هه، ښت) وغیره می آرند! مثلاً از ساتل، ساتنه، (نگاهداشتن) از غښتل غښتنته (تاب دادن) واز آزمویل، از مویښت (آزمایش)\nد وطن (ساتنه) د هر چا وظیفه ده نگاهداری وطن وظیفه هر فرد است\nد مشر د مخه په ادب (کښیناسته) لازم دی پیش بزرگان به ادب نشستن لازم است\nپه آشنا (از مویښت) په کار دی آزمایش آشنا ضروریست\nاسم فاعل\nآن اسم مشتقی است که از مصدر ساخته میشود و دلالت میکند بر ذاتی که\nتمرین: جمله های ذیل را بفارسی ترجمه کرده، مصدر و حاصل مصدر و مصدر جعلی را از هم جدا کنید: د ځان ساتنه ضرور ده میوه خوړل په اندازه ښه ده. جوړتیالوی نعمت دی."}
{"book": "adl0180", "page": 23, "text": "١٦\nفعل از وصادر شده باشد در جمله کار صفت را میدهد.\nطریق ساختن آن : از مصدر علامه لام را حذف کرده در آخر آن لفظ (ونکی)\nیا (وُنی) می آورند ، و برای واحد مونث یا ی مجهوله و برای جمع مذکر و مونث\nیای معروفه آورده میشود مثلاً : از تَلل (رفتن) تلوُنکی (مذکر) تلوُنکے\n( مونث ) تلوُنکِي ( جمع )\nقیامت را تلوُنکِي دَی قیامت آمدنی ست\nزرغوُنه تلوُنکے دَه زرغونه رونده است\nدوُی ویوُنکِي دِی اینها گوینده هستند.\nدا آس تښید ونکی دَی این اسپ رمنده است\nدا ځلمی لیکوُنکِي دَی این جوان نویسنده است\nزَه د اخبار چلوُنکِي یَم من مدیر جریده ام\nاسم مفعول\nاسم مشتقی است که از مصدر ساخته شده ، و دلالت بران ذاتی\nمیکند ، که فعل بران واقع شده باشد و چنین ساخته میشود :\n(١) از مصدر وضعی به ایزا د یای معرو ف یا کلمه (سَوَی) یعنی (شده)"}
{"book": "adl0180", "page": 24, "text": "۱۷\n\nمثلاً از خوړل، خوړلی یا خوړل سوَی (خورده شده).\n(۲) از مصدر ترکیبی: پس از حذف نمودن علامه مصدری در آخر کلمه (سوَی)\nیا کړَی را می آورند. مثلاً از خَوږیدل (خوږ سوَی) از خوږَوَل\n(خوږ کړَی) یعنی (افگار شده)\nیادداشت: در پښتو از مصدر لازمی بروزن اسم مفعول صیغه ساخته میشود که\n(صفت مشبه) اش نیز میتوان گفت.\n\nډوډۍ خوړلی سوې ده | نان خورده شده است\nاحمد مکتب ته تللی دی | احمد بمکتب رفته است\nدغاټوی گلان غوړیدلی دی | گلہای لاله شگفته است\nدا غل چا نیولی دی؟ | این دزد را که گرفته است؟\nداکتاب په پښتو لیکلی سوَی دی | این کتاب به افغانی نگاشته شده است\nاور چا بل کړی دی؟ | آتش را که در داده است؟\n\nتمرین: از مصادر ذیل اسم مفعول بسازید: جوړول\n(ساختن) پلن والي (پہناوری) شړل (راندن)\nوړل (بردن)"}
{"book": "adl0180", "page": 25, "text": "۱۸\n\nصفت نسبتی\n\nصفت نسبتی در پښتو از اسم ساخته میشود، و در آخر اسم علامات ذیل\nمی آورند: (یالی، جَن، مَن، ن، می، وال) واگر در آخر اسم\nها باشد، حذفش میکنند: مثلاً از توره، توریالی (شمشیری)\nاز غم، غمجَن، (غمگین) از خوږ، خوږمن (افگار) از پم، پمَن\n(گرگین) از پرون، پرُونَی (دیروزه) از کلات، کلاّوال (کلاتی)\nپښتون ډیر توریالی دی افغان بسیار شمشیری است .\nکبرجن د خپل کبره خوار یږی متکبر از کبر خود ذلیل میگردد\nپر خوږ من زړه مالگه مه دوږوه! بر دل افگار نمک مپاش!\nهغه اوښ پَمَن دی آن اشتر گرگین است\nزه قندهاری یم من قندهاری هستم\nبنگړی وال راغی چوری والا آمد\n\nتمرین: در جمله ہائے ذیل صفت نسبتی را نشان بدهید با علامات آن:\nاحمد شاه بابا د پښتنو یو توریالی پاچا ؤ. زما ورور کابلی\nدی. دَ می پر ما قدر من دی."}
{"book": "adl0180", "page": 26, "text": "۱۹\n\nاسم عدد\nاسم عدد در پښتو پیش از معدود می آید، و به لحاظ تذکیر و تانیث مفرد و جمع\nتابع معدود خود می باشد، اگر معدود واحد باشد، عدد آن هم واحد می آید\nو علی هذا القیاس مثلاً یو سړی ، یوه ښځه.\nعدد بر دو قسم است: (۱) عدد مطلق: که از یک تا کرور ها میباشد.\n(۲) عدد صفتی: که در آخر اسم عدد (م) برای مذکر، و (مه) برای مؤنث\nباشد مثلاً شپږم سړی (آدم ششم) شپږمه ښځه (زن ششم)\n\nمادرے سړی په بازار کی ولیدل | من سه مرد را در بازار دیدم\nهغه و ماته دوے شلی روپی راکړے | او بمن دوبیست (چهل) روپیه داد\nپرون ما در ویشت قلم را نیول | دیروز من بیست و سه قلم خریدم\nزه د پښتو پنجم کتاب وایم | من کتاب پنجم افغانی میخوانم\nدوه په لس کی شل کیږی | دو در ده بیست میشود\nدوی دگواړه راغله | آنها هر سه آمدند\nله د ښځو څخه اتمه ښځه دده خُور ده | ازین زنها زن هشتم خواهر اوست\n\nتمرین: درین جمله ها تذکیر و تانیث را لحاظ کرده، عدد و معدود را در افغانی بسازید:\nاحمد در جماعت خود نمبر سوم است. احمد په خپل جمت کی.... نمبر دی. ده نفر و\nهفده زن آمدند (....) سړی او (....) ښځی را غلی"}
{"book": "adl0180", "page": 27, "text": "۲۰\n\nاسم اشاره\n\nاسم اشاره آن اسمی است که بذریعهٔ او بچیزی دیگری اشاره میشود، و بر\nدو قسم است :\n(۱) اسم اشارهٔ قریب: دا، دغه، یعنی این (ده، دی، دی، دوی)\n(۲) اسم اشارهٔ بعید: هغه، هوغه، یعنی آن (هغه، هغو، هغوی، هغی)\nیادداشت: کلماتیکه در بالا در قوسین آمده، در اشارت و ضمیر هر دو می آید.\nدا کتاب دچا دی ؟\nاین کتاب از کیست ؟\nدغه لرګی مات کړه\nاین چوب را بشکن\nده وما ته پښتو را وښووه\nاو بمن افغانی یاد داد\nدی زما ورور دی\nاو برادر من است\nدی وما ته وویل\nاین (زن) بمن گفت\nدوی ډیری خبری کوی\nاینها بسیار گپ میزنند\nهغه سړی ښه پښتو وایی\nآن آدم خوب افغانی میگوید\nهوغه ماڼی زموږ ده\nآن (بعید) قصر از ما ست\nتمرین: جمله های ذیل را ترجمه کنید هوغه سړی ځی، هغی ښځی دا ډوډی\nپخه کړه، دغه هلک ژاړی، دوی وایی."}
{"book": "adl0180", "page": 28, "text": "۲۱\nهغی دا هلک و پاله آن زن این بچه را تربیه داد\nهغوز ما کور لیدلی دی آنها خانه مرا دیده است\nهغوی ته زه معلوم یم به آنها من معلوم هستم\nهغی ښځی ته می کتاب ورکړ به آن زن کتاب دادم\n\nاسم استفهام\nاست\nاسمی است که در موقع سوال استعمال میشود. در پښتو اسمای استفهام اینها\n(څوک، چا، څه، څو، څومره، کوم) وغیره\nڅوک تا ته پښتو درښئی؟ که بشما افغانی می آموزاند؟\nچاویلی دی چه داسړی غل دی؟ که گفته است که این آدم دزد است؟\nڅه د په لاس کی دی؟ در دستت چیست؟\nڅو روپۍ را څخه غواړی؟ چند روپیه را از من میخواهی؟\nڅونده ډوډۍ دی وخوړه؟ چقدر نان خوردی؟\nڅومره غوښی دی رانیولی؟ چقدر گوشت خریدی؟\nکوم کتاب ووایم؟ کدام کتاب را بخوانم؟"}
{"book": "adl0180", "page": 29, "text": "۲۲\nاسم موصول\nکلمه ایست که بدون جملۀ دیگر که آنرا صله میگویند، جزو کلام شده نمی تواند\nاسمای موصول این است: چه، څوک چه، چاچه، څوچه، خوچه،\nڅونه چه، کم چه، چیری چه، څنگه چه، څومره چه، هرچا چه\n\nچه بد ګرځی بد پرېوزی  | کسیکه بد میرود بد می افتد\nڅوک بد وائی بد به اروی | کسیکه بد میگوید، بد خواهد شنید\nچاچه نیکی وکړه، عوض به ووینی | کسیکه نیکی کند عوضش خواهد دید\nڅه چه ته وائی منم ئې | چیزیکه تو میگوئی قبول دارم\nڅوچه دلته ئې زما سره اوسه | تا که اینجا هستی با من باش\nڅونه چه راکئ هغومره به درکم | هر قدر که شما بدهید، همانقدر خواهم داد\nکم چه دخوښ وی در وبه لېږم | چیزیکه می پسندید خواهم فرستاد\nچېری چه ځې، ملګری دې یم | جائیکه میروی رفیقت هستم\nڅنګه چه وائې هغسې به وکم | طوریکه میگوئی خواهم کرد\nڅومره چه غواړئ ودوائې | هر قدر که میخواهید بګوید\nهر چاچه داخبره کړېدې، ښه ویلی دی | هرکسیکه این سخن را گفته، خوب گفته"}
{"book": "adl0180", "page": 30, "text": "۲۳\n\nضمیر\nکلمه ایست که بجای اسم ظاهر استعمال میشود و قائم مقام آن است .\nضمیر بر دو قسم است : متصل و منفصل\n(۱) ضمیر متصل : که به کلمه متصل باشد، و برای واحد و جمع غائب (ئے)\nو برای واحد مخاطب (د) و برای جمع مخاطب (مو) و برای\nواحد متکلم (می) و جمع آن (مُو)\nضمیر متصل فاعلی\nکتاب ئے درکئ کتاب را بتو داد\nقلم د وا خیست قلم را گرفتی\nکتاب مُو وا یه کتاب را خواندید\nقلم می را نیوی قلم را خریدم\nچاړه مُو تپاره کړه کارد را تیز کردیم\nیاد داشت : ضمیر متصل در حالت فاعلی و اضافی یک طور می آید\nضمیر متصل اضافی\nځولی ئے چیری ده ۱ کلاهش کجا ست ؟\nکمبله د راکه گلیمت را بده"}
{"book": "adl0180", "page": 31, "text": "۲۴\nهنداری مو چیری دی آئینه نامی تان کجاست ؟\nګیډه می خوږیږی شکمم درد میکند\nزامن مو په مکتب کی سبق وائی پسران ما در مکتب سبق میخوانند\nضمیر متصل مفعولی\nور برای مفرد و جمع غائب\nدر \" \" \" مخاطب\nرا \" \" \" متکلم\nکلمات فوق اگر با فعل متعدی و حروف مغیره استعمال شود ضمیر متصل مفعولی است و اگر با فعل لازمی بیاید معنی ظرفیت میدهد\nآس می وروباښه اسپ را برایش بخشیدم (یا بر اشان)\nبړستن می در کړه لحاف را بتو دادم، یا (بشما)\nپور ئی راکی قرض را برایم داد، یا (بما)\n(۲) ضمیر منفصل آنست که متصل بکلمه نباشد چون (هغه) برای واحد مذکر غائب و (هغی) برای مونث واحد غائب، و (هغو، یا هغوی) برای جمع غائب مذکر و مونث، و (تَ، تا) برای"}
{"book": "adl0180", "page": 32, "text": "۲۵\nواحد مخاطب مذکر و مونث و (تاسی یا تاسو) برای جمع مخاطب مذکر و مونث\nو (زه، ما) برای واحد متکلم مذکر و مونث، و (مونږ) برای جمع متکلم مذکر\nو مونث\nضمير منفصل فاعلى\nهغه پرون زمونږ کورته راغی ديروز او بخانه ما آمد\nهغی و ما ته ته را و ښؤ ولی او (زن) ترا بمن نشان داد\nهغؤ په مسجد کی لمونځ کا وه آنها در مسجد نماز میخواند\nهغوی زمونږ سره ډیره مینه درلوده آنها با ما بسیار محبت داشتند\nته زمونږ د سترګو تور ئی ! تو نور دیده ما هستی\nتا ډوډی مخه وخوړه تو نان را خوردی\nتاسی (تاسو) هو غه سړی ولید ؟ شما آن (بعیدتر) آدم را دیدید ؟\nزه پښتو ژوندی کؤمه من افغانی را زنده میسازم\nما غنم و ريبل من گندم را درو کردم\nمونږ په ړوړو غروکی اؤسؤ ما در کوه های بلند زندگانی میکنیم\nياد داشت : ضماير (ته، زه) با فعل لازمى ، و (ما، تا) با ماضی فعل\nمتعدى استعمال میشود"}
{"book": "adl0180", "page": 33, "text": "٢٦\nضمیر منفصل مفعولی\nاحمد هغد وواهه | احمد اورا زد\nما هغی ته قرآن شریف ووایه | من او (زن) را قرآن شریف خواندم\nاحمد هغو ته ښه خویونه وښوول | احمد بآنها اخلاق خوب را نشان داد\nته خپل پلار مکتب ته بو تلی ! | ترا پدرت بمکتب برد\nتا د خدای پر برکت کی ! | ترا خدا برکت بدهد\nما تاسی په بازار کی ولید است | من شما را در بازار دیدم\nسلیم زه ولیدم | سلیم مرا دید .\nده خپله وسله ما ته را کړه | او اسلحه خود را بمن داد\n\nضمیر منفصل اضافی\nد هغه کتاب پر میز پروت دی | کتاب او با لای میز افتاده است .\nد هغو کور په کابل کی دی | خانه آنها در کابل است .\nد هغی ورور ناجوړه دی | برادر او (زن) بیمار است\nستا (دیتا) قلم مات سو | قلم تو شکست\nستاسو (دتاسو) کډی چیری دی؟ | خانه کوچ شما کجاست ؟"}
{"book": "adl0180", "page": 34, "text": "۲۷\nزما پلار حج ته ولاړ پدر من بحج رفت\nزموږ ټولواك پښتون دی پادشاه ما افغان است\nیادداشت : ته و تا در حالت اضافی به (ستا) و (تاسی) به ستاسی\nو زه به (زما) و موږ به (زموږ) بدل میشود .\n\nتمرین : جمله های ذیل را افغانی کنید، و صورت استعمال ضمیر را در نظر داشته\nباشید :\nپدر من بخانه رفت . کتاب او گم است . پادشاه ما عادل است .\nاستاد احمد را زد . آنها نان می خورند"}
{"book": "adl0180", "page": 35, "text": "۲۸\nتذکیر و تانیث\nدر افغانی مونث بر چهار قسم و قرار تشریحات ذیل است :\n(۱) مونث حقیقی - آنکه هم علامۀ تانیث در ان موجود و هم در مقابل خود حیوان مذکر داشته باشد مثلاً اوبخه (شتر ماده) غوا (ماده گاو) چرګه (ماکیان)\n(۲) مونث لفظی - آنکه حقیقتاً مونث نباشد مگر در لفظ علامۀ تانیث داشته باشد مثلاً پښه (پای) خوله (دهن) ګاجره (زردک)\n(۳) مونث معنوی - آنکه در مقابل خود حیوان مذکر داشته باشد ، مگر علامۀ تانیث در ان موجود نباشد مثلاً مور (مادر) مېږ (میش) لُور (دختر) .\n(۴) مونث سماعی - انکه نه لفظاً علامۀ تانیث در ان موجود و نه در مقابل خود حیوان مذکر داشته باشد بلکه در محاوره بصورت مونث مروج باشد مثلاً میاشت (ماه) لار (راه) ځنګل (جنگل) .\nعلامۀ تانیث در افغانی اکثراً (ا - ځ - ن - و - ه - ی - ۍ) می آید ."}
{"book": "adl0180", "page": 36, "text": "۲۹\n(۱) مونث حقیقی\nمونث مذکر بمقابل\nعمه یعنی عمه اکا یعنی برادر پدر\nخاله 〃 خواهر مادر ماما 〃 برادر مادر\nترله 〃 دختر کاکا تربور 〃 پسر کاکا\nچرګه 〃 ماکیان چرګ 〃 مرغ\nغوا 〃 ماده گاو غویی 〃 نَرگاو\nاوښه 〃 شتر ماده اوښ 〃 شتر\nکوتړکی 〃 کره خر ماده کوتړکی 〃 کره خر نر\nوزه 〃 بز ماده اوزګړی 〃 بز نر\nخره 〃 ماده خر خر 〃 خر نر\nسپۍ 〃 ماده سگ سپی 〃 سگ نر\nپړانګه 〃 پلنگ ماده پړانګ 〃 پلنگ نر\nګیدړه 〃 روباه ماده ګیدړ 〃 روباه نر"}
{"book": "adl0180", "page": 37, "text": "عمه را غله عمه آمد اکا راغی برادر پدر آمد\nخاله ولا یره خواهر ما در رفت ماما ولا یر برادر ما در رفت\nترله څه سوه؟ دختر کا کا چه شد؟ تربو ر څه سو؟ پسر کا کا چه شد؟\nچرگه پټه ده ماکیان نهانست چوگ پټ دی مرغ نهان است\nغواچا غه ده ماده گاو فربه است غویی چاغ دی نرگا و فربه است\nاوښه جگه ده؟ شتر ماده بلند است؟ او ښ جګ دی! شتر بلند است؟\nکوتری چابکه ده کره خر چابک است کو تر کی چابک دی کره فر نر چابک است\nوزه ډنگره سوه بز ماده لاغر شد اوزګری ډ نگرسو بز نر لاغر شد\nخره ورکه سوه ماده خر گم شد خرورک سو نرخر گم شد\nدا سپی ږیره ده این سگک ده پیرست دا سپی زوړ دی این سگ نر پیرست\nپړانگه مړه وه پلنگ ماده مرده بود پړانګ مړ و پلنگ نر مرده بود\nگیدړه و ځغاسته روباه ماده دوید گیډړ و ځغاست روباه نر دوید\n(۲) مونث لفظی\nښوروا شوربا تبۍ تابه گلی\nحلوا حلوا ډوډۍ نان\nورځ روز ملا کمر"}
{"book": "adl0180", "page": 38, "text": "۳۱\n\nزانگو گاز ترنج تکه پیرامن\nپښتو افغانی میچن آسیا\nاوریځ ابر خُرمَن چرم\nسُتَن سوزن ځمکه زمین\nلمَن دامن ګوته انگشت\nګاجره زردک واوره برف\nږمونځ شانه سپوږمۍ ماهتاب\nشوروا توده ده شوربا گرم است تبۍ ماته شوه تابه گلی شکست\nحلوا خوږه ده حلوا شیرین است ډوډۍ پخه کړه نان را پخته کن\nورځ روڼه ده روز روشن است ملا مې خوږیږی کمرم افگار شد\nزانګو زنکېږی گازگاز میخورد ترنج د وګنډه تکه پیراهنت بدوز\nپښتو ښه ژبه ده افغانی خوب زبانست میچن یګر زېږه آسیا دور خورد\nاوریځ را وخَته ابر برآمد ځمکه شنه شوه زمین سبز شد\nسُتَن نری ده سوزن باریک است ګوته مې کږه ده انگشتم کج است\nلمن څیری شوه دامن پاره شد واوره سپینه ده ابر سفید است\nګازره ژېړه ده زردک زرد است سپوږمۍ تندر نیولې ماهتاب گرفت\nدا ږمونځ نوی ده این شانه نویست"}
{"book": "adl0180", "page": 39, "text": "۳۲\n(۳) مونث معنوی\nمونث مذکر بمقابل\nمور مادر پلار پدر\nخور خواہر ورور برادر\nلور دختر زوی پسر\nمیږ میش مږ گوسفند نر\nنږور زن پسر زوم شوہر دختر\nنندور خواہر شوہر لیور برادر شوہر\n\nدا زما مور ده این مادر من است دا زما پلار دی این پدر من است\nهغه ستا خور ده آن خواہر تست هغه ستا ورور دی آن براور تست\nدے لور چیری ده؟ دختر این زن کجاست دده زوی چیری دی؟ پسر آن مرد کجاست\nمیږ مړه شوه میش میر شد مږ موړ سو گوسفند سیر شد\nنږور ښه ده زن پسر خوب است زوم ښه دی داماد خوب است\nنندور گرانه ده خواہر شوہر عزیز است لیور حق لری برادر شوہر حق دارد\n(۴) مونث سماعی\nمیاشت ماه | لار راه"}
{"book": "adl0180", "page": 40, "text": "۳۳\n\nمنگول چنگ ځنگل آرنج\nمیاشت راوخته ماه برآمد لار را ځنوّر که سوه راه از پیشم گم شد\nمنگول تېره ده چنگ تیز است ځنگل ئے خیرند ده آرنجش چرکین است\n\nمذکر افغانی\n\nهلک (بچه) پړُونَی (چادر) کَدُو (کدو) نَغَرَی (اجاغ) سړی\n(آدم) کُوت (کوت) بانجن (بادنجان) زره (دل) ټوکر\n(تکه) پرتوگ (تنبان) پټکَی (دستار) لَرگَی (چوب)\n\nمثال‌ها\n\nهلک راغَی بچه آمد کدو ژیړ دی کدو زرد است\nدا سړی څه وائی؟ این آدم چه میگوید بانجن چُونیا دی بادنجان کبود است\nدا ټوکر ټوگ دی این تکه یگ‌رنگ است زما پټکی کمر دی دستار من ابلق است\nپړونی زرغون وُ چادر سبز بود نغری تود سو اجاغ گرم شد\n\nتمرین : در جمله های ذیل مونث سماعی، حقیقی، لفظی، و معنوی را از هم جدا کنید :\n\"ستا مور زموږ کره راغله. دا کمبله دری ګزه ده. زرغونه انا\"\nداحمد شا بابا مور، ننګیالۍ پښتنه وه. زما شونډه او ملا خوږيږی"}
{"book": "adl0180", "page": 41, "text": "۳۴\nکوټ خړکه کوت را خاکی کن ستا زړه سوو؟ دل شما یخ شد\nدا پرتوګ بوری این تنباکاکی بایل سیاست تور لړګی راوړه چوب سیاه را بیاور !\nمذکریکه در آخر علامه تانیث داشته باشند (۱)\nتره (کاکا) ژمی (زمستان) میلمه (مهمان) مانده (شیله)\nنیکه (جد) منی (تیرماه) شپانه (شبان) ویښته (موی)\nمیړه (شوهر) سیوری (سایه) کارګه (کلاغ) ستوری (ستاره)\nمثالها\nتره مړسو کاکا مرد میلمه دی مهمان اینجاست\nنیکه زوړدی جد پیر است شپانه ویده سو شبان خواب شد\nمیړه ښه دی شوهر خوبست کارګه چیری دی؟ کلاغ کجاست\nژمی راغی زمستان آمد مانده و بهیده شیله جاری شد\nمنی تیرسو تیرماه گذشت و یښته نری دی موی باریک است\nسیوری سوړدی سایه سرد است ستوری لویږی ستاره افتاد\n(۱) اگر در آخر بعض اسمائی مذکر علامه تانیث با شد آن از اصل کلمه است\nنه برای اثبات تانیث از مثالهای فوق باید فهمید ....."}
{"book": "adl0180", "page": 42, "text": "۳۵\n\nجمع و مفرد\n(۱) در پشتو برای ساختن جمع اگر در آخر اسم (ه) باشد، آنرا حذف کرده\nعوض آن (ی) یا (ی) ایزاد میکنند ، مثلاً غیر ذی روح : از مڼه، سیب\n(مڼی) و از مځکه (مځکی) از گبده آفتابه (گبدی) از ونه، درخت\n(ونی) از توره، شمشیر (توری) از کمبله گلیم (کمبلی) از ډیوه، چراغ\n(ډیوی) از خښته خشت (خښتی) از موچڼه، پایزار (موچڼی)\nاز طياره (طياری) و غیره ...\nمثال ذی روح: ښځه زن (ښځی) ډډه بز (وژی) چرگه ، ماکیان\n(چرگی) خره ماده خر (خری)\nجمله های مفرد غیر ذی روح\nدا مڼه د دکمه کړه ؟ | این سیب را از کجا کردی ؟\nدَی دا مځکه د دُکا پاره رانیسی | او این زمین را برای دکان می خرد\nما دا گبده دعبد الرحیم څخه رانیوله | من این آفتابه را از عبد الرحیم خریدم\nدا وَنَه په څو ورکوی ؟ | این درخت را به چند میدھی ؟\nدا خپله توره په څو خرڅوی ؟ | این شمشیر خود را به چند می فروشی ؟"}
{"book": "adl0180", "page": 43, "text": "٣٦\n\nهغه دا کمبله په څوواخیسته؟ او این گلیم را به چند خرید ؟\nدا ډیوه په څو ورکوی ؟ این زن این چراغ را به چند میدهد؟\nد سرو زرو یوه خښته په څو ده؟ یک خشت طلا به چند است ؟\nزه سوچه موچڼه لرم من جونی سوچه دارم\nدا طیاره په څو اخلی ؟ این طیاره به چند می گیرد ؟\nجمله های جمع غیر ذی روح\nبازار ته مڼی را غلی دی | سیب به بازار آمده است ؟\nتا په قندهار کی مځکی رانیولی دی؟ تو در قندهار زمین ها را خریده ای؟\nدی داگړۍ به خرڅوی ؟ او این آفتابه ها را می فروشد ؟\nده ددی باغ ونی و ما را کړی دی او درخت های این باغ را به من داده است\nما دا ټوله توری را نیولی دی من این شمشیر ها را خریده ام\nدادر وزگان رنگینی کمبلی زما دی این گلیم های رنگین اروزگان از من است\nشرکت دا ډیوې له خاریه څو را غوښتی دی شرکت این چراغ ها را از خارج به چند خواسته است\nجرمنی فابریکی سوه دا خښتی پرموږ خرڅی کدی جرمنی این خشت ها را با فابریکه برما فروخته است\nموږ دا موچڼی په بازار کی را نیولی ما این جونی ها را در بازار خریدیم\nموږ دا طیاری دجرمنی څخه را نیولی دی ما این طیاره ها را از جرمنی خریده ایم"}
{"book": "adl0180", "page": 44, "text": "۳۷\nجمله های مفرد ذی روح\nپوه ښځه خپل اولاد ښه لویوی | زن دانسته اولاد خود را خوب تربیه میکند\nدا وزه چه پر سی که لاره ده دچا ده؟ | این بز که بر سر کوه ایستاده است از کیست؟\nدا چرګه هګی اچوی؟ | این ماکیان تخم میدهد؟\nدا خره تېنډه ده | این ماده خر شکم دار است\nد ده چو غکه ښه ده | گنجشک او خوب است\nهغه کوتره والوتۀ | آن کبوتر پرید\nجمله های جمع ذی روح\nدا ښځی واده ته ځی | این زنان به عروسی می روند\nده څو وزے راوستلی ؟ | او چند بز آورد ؟\nدی څو چرګی لری ؟ | او چند ماکیان دارد ؟\nدا خری د چا دی ؟ | این ماده خرها از کیست ؟\nته خپلی چو غکی په څو ورکوی | تو گنجشک های خود را بچند می دهی؟\nدی کوتری لری | او کبوتر ها دارد؟\nګیدړی چیری وی؟ | روباها در کجا می باشند؟"}
{"book": "adl0180", "page": 45, "text": "۳۸\n(۲) برای ساختن جمع اسمائیکه در آخر آن (ه، ی) نباشد (ونه)\nضم می کنند مثلاً از غیر ذی روح : بوت = بوتونه . دیگ = دیگونه\nمیز = میزونه . اخبار = اخبارونه . ساعت = ساعتونه وغیره\n\nجمله های مفرد غیر ذی روح\nدا ښه بوت دی زه ئې اخلم | این خوب بوت است من میگیرم\nدا د مسو دیګ په څو دی ؟ | این دیگ مسی تان بچند است ؟\nته دا ټوپک خرڅوے ؟ | تو این تفنگ را میفروشی؟\nما دا میز د ترکان څخه رانیوی | من این میز را از نجار خریدم\nته اخبار لولے ؟ | تو اخبار میخوانی ؟\nده زما د پاره ښه ساعت راوړی دی | او برای من خوب ساعت آورده است\n\nجمله های جمع غیر ذی روح\nد کابل څخه زما دپاره تور بوتونه راوړه | از کابل برای من بوت های سیاه بیار .\nټټار دا لوی دیګونه خرڅوی . | مسگر این دیگ های کلان را میفروشد\nتاسی دا ټوپکونه د محمد رحیم څخه رانیول؟ | شما این تفنگ ها را از محمد رحیم خریدید؟\nپه کابل کی ښه میزونه جوړیږی | در کابل میزهای خوب ساخته میشود ."}
{"book": "adl0180", "page": 46, "text": "۳۹\nدا ساعتونه چا در کړی دی | این ساعتہا را بتو که داده است؟\n(وند) در اسمای ذی روح مثلاً: آس - آسونه. پسه - پسونه\nجمله های مفرد ذی روح\nاحمد خان یو ډیر ښه آس لری. | احمد خان یک بسیار اسپ خوب دارد.\nښی خوری\nزموږ د وطن خلق دپسه غوښی یری | اهالی وطن ما گوشت گوسفند را بسیار می خورند\nجمله های جمع ذی روح\nدی د خرڅلا و آسونه لری | او اسپ های فروشی دارد\nبنی\nمالدارو خپل پسونه و سيا ته و خیژول | مالدارہا گوسفندهای خود را به سیاه بند بردند\n(۳) برای ساختن جمع در آخر بعضی اسماً ( ان ) را زیاده میکند مثلاً\nاز غیر ذی روح : توت = توتان. موټر = موټران. ګل = ګلان\nمثال ذی روح : هلک = هلکان. اوښ = اوښان. چرک = چرګان\nلیږم = لیږمان\nجمله های مفرد غیر ذی روح\nده نوک پری کی | او ناخن را برید\nپه بازار کی توت خرڅیږی | در بازار توت فروخته میشود"}
{"book": "adl0180", "page": 47, "text": "۴۰\nتادا موتر په څو رانیولی دی؟\nتو این موتر را بچند خریده ای؟\nزما د ریدی گل خوښ دی\nمن گل لاله را خوش دارم\nجمله های جمع غیر ذی روح\nنوکان دی ډیر لوی سوی دی. ناخن هایت بسیار کلان شده است\nددی ویلی اوبو توتان را وړه. آب این جوی توت ها آورد.\nوزارت حربیه ډیر ښه موټری لری وزارت حربیه بسیار خوب موترها دارد\nداگلان په د شنه چمن کی څنګه ښکاریږی؟ این گل ها درین چمن سبز چه خوب معلوم میشود؟\nجمله های مفرد ذی روح\nدا هلک ډیر پوه دی\nاین بچه (پسر) خیلی دانسته است\nاوښ ډیر جګ حیوان دی\nاشتر خیلی حیوان بلند است\nابراهیم جنگی چرګ لری.\nابراهیم خروس جنگی دارد\nدا ډیر غټ لړم دی\nاین گژدم خیلی بزرگ است\nجمله های جمع ذی روح\nدا د عسکری مکتب هلکان دی\nاین بچه های مکتب عسکری هستند\nد عربوښه اوښان دی\nاشترهای عرب خوب است\nده ستا دپاره چرګان را وړی دی\nاو برای تو مرغها آورده است\nده ډیر لړمان مړه کړی دی\nاو بسیار گژدم ها کشته است\nتمرین : اسمای ذیل را جمع کنید: قلم، اخبار، میز، کتاب، تک (ناخن) مچ (مگس)"}
{"book": "adl0180", "page": 48, "text": "۴۱\n\nبحث فعل\n\nماضی مطلق\n(۱) ماضی مطلق از مصدر وضعی چنین ساخته میشود، که علامت مصدر را حذف\nنموده، در ابتدای آن عموماً (واو) می آرند مثلاً از خوړل، وخوړ.\nاز لیدل ولید، از کول وکړ و غیره\n\nفعل لازمی\nمفرد | جمع\nمذکر -- زما ورور ولاړ، برادرم رفت | دوی لاړل، آنها رفتند\nغایب {\nمونث -- حلیمه کورته ولاړه حلیمه بخانه رفت | ښځي ولاړي، زنها رفتند\nمذکر -- ته کابل ته ولاړے، تو بکابل رفتی | تا سو ولاړۍ، شما رفتید\nمخاطب {\nمونث -- \" \" \" \" | \" \" \" \"\nمذکر -- زه ولی ته ولاړم، من بجوی رفتم | موږ هرات ته ولاړو، ما به هرات رفتیم\nمتکلم {\nمونث -- \" \" \" \" | \" \" \" \"\n\nفعل متعدی\nماضی مطلق اگر متعدی باشد، بلحاظ تذکیر و تانیث، وحدت و جمع بمفعول خود تعلق دارد مثلاً"}
{"book": "adl0180", "page": 49, "text": "۴۲\nشپا نه میږی بوتلی | شبان میش ها را برد (مفعول جمع مونث)\nاچوبنانک راوړی | خٹه کاسه چوبی کلان را آورد (مفعول مفرد مذکر)\n(۳) از مصادر ترکیبی چنین ساخته میشود، که در لازمی علامت مصدر (کیدل)\nیا (یدل) و در متعدی (کول) یا (ول) را حذف نموده، آنچه باقی میماند\nدر آخر آن برای لازمی لفظ (شو) یا (شوه) و برای متعدی کلمه (کړ)\nیا (کړه) می آرند مثلاً از کوزیدل، کوزسو (پائین شد) و از پخول\nپوخ کړ، پوخ کړه (پخت)\nغائب\nمفرد مذکر: هَغه له بامه کوزسو | او از بام پائین شد\n// مونث: حلیمه له بامه کوزه شوه | حلیمه از بام پائین شد\nجمع مذکر سړو جامی پاکی کړی | مردم جامه را پاک کردند\n// مونث: ښځی واده ته خبری شوی | زنها به عروسی خبر شدند\nمخاطب\nمفرد مذکر: ته ډیر زهیر سوه | تو بسیار پریشان شدی\nمفرد مونث: ته ډیره زهیره سوی | تو (زن) بسیار پریشان شدی"}
{"book": "adl0180", "page": 50, "text": "۴۳\n\nجمع مذکر: تا سو اسان ستری کړه شما اسپ ها را مانده کردید\nجمع مونث: تا سو غواوی و به کړی شما ماده گوهارا آب دادید\nمتکلم\nمفرد مذکر: زه بی پر خون شوم من بسیار افگار شدم\nمفرد مونث: زه خورا ستړی شوم من (زن) بسیار مانده شدم\nجمع مذکر: موږ ډیر ستومانه شوو ما بسیار مانده شدیم\nجمع مونث: موږ هلته غوزاری شوو ما آنجا افتادیم\n(۳) اگر ما قبل صیغهٔ ماضی مطلق، حروف (وَر، دَر، را) بیاید، پس\n(واو) را نمی آرند، مثلاً از در کول (دادن) درکړ، از\nراوړل (آوردن) راوړی\nاحمد ومحمود ته خور ور کړه احمد به محمود خواهر خود داد\nهغی ښځی زوی ته تی در کی آنزن به پسر شیر داد\nمادیانی بیهان راوړی مادیان کره نر آورد\nماضی قریب\nماضی قریب از مفعول اصل فعل یا اسم صفت ساخته میشود، که در\nآخر اسم مفعول یا اسم صفت کلمات ذیل را می آرند (دی، دی،"}
{"book": "adl0180", "page": 51, "text": "۴۴\nئی، یاست ، (یی، یم، یو ) در صیغه های مونث یا ی مجهول\nمیباشد. و در واحد غائب مونث کلمه ربط (دَه) و در باقی مثل\nمذکر می آید مثلا از تلل (رفتن) تللی دی رفته است، مذکر، تللی دَه\n(رفته است، مونث )\nغائب\nمفرد مذکر: محمود مکتب تللی دی | محمود به مکتب رفته است\nمفرد مونث: فاطمه کورته تللی دَه | فاطمه بخانه رفته است\nجمع مذکر: دوی مینی شمیرلی دی | آنها سیب را شمرده اند\nجمع مونث: ښځی دلته راغلی دی | زنها اینجا آمده اند\nمخاطب\nمفرد مذکر: ته مسجد ته تللی ئی | تو به مسجد رفته!\nمفرد مونث: ته د پلارکره تللی ئی | تو بخانه پدر رفته\nجمع مذکر: تاسی اداری ته تللی یاست | شما به اداره رفته اید\n// مونث // | //\nمتکلم\nمفرد مذکر: زه باغ ته تللی یم | من بباغ رفته ام"}
{"book": "adl0180", "page": 52, "text": "۴۵\nمفرد مونث : زه باغ ته تللی یم | من بباغ رفته ام (زن)\nجمع مذکر : موږ بازار ته تللي يو | ما ببازار رفته ایم\nجمع مونث : \nماضي بعید\nماضي بعيد از اسم مفعول اصل فعل یا اسم صفت ساخته میشود، و در آخر\nآنها علامات ذیل می آرند (وُ ، وُه وي واست (وَی) وَم، وَي)\nمثلاً از استَوَل (فرستادن) اَستَولی وُ (فرستاده بود) از اغوستل\n(پوشیدن) اغوستلي وُ (پوشیده بود) از خَتَل (بالا شدن) خَتلی وُ\n(بالا شده بود) غائب\nمفرد مذکر : هغه خپل کتاب و ماته راکړی وُ او کتاب خود را بمن داده بود\nمفرد مونث : هغی خپله ستن و دَ ته ورکړی وه او سوزن خود را باو داده بود\nجمع مذکر : دوی پر بام ختلي وُ آنها بر بام بالا شده بودند\nجمع مونث : دوی موږ کښي را غلي وي آنها (زنها) بخانه ما آمده بودند\nمخاطب\nواحد مذکر : ته ښار ته تللی وي | تو به شهر رفته بودی\nواحد مونث : ته ښار ته تللی وي | تو (زن) به شهر رفته بودی"}
{"book": "adl0180", "page": 53, "text": "۴۶\nجمع مذکر : تاسی دباندی تللی واست | شما بیرون رفته بودید\nجمع مونث : \" \" | \" \"\nمتکلم\nمذکر واحد : زه دلته راغلی وم | من اینجا آمده بودم\nواحد مونث : زه دلته راغلی وم | \" \" \" \"\nجمع مذکر : مونږ په وطن کی ددښمنانوڅخه ساتلی وو | ما در وطن از دشمنان حفظ بودیم\nجمع مونث : \" \" \" \" | \" \" \" \" \"\nماضی تمنائی یا شرطیه\nماضی تمنائی در حالت تعدی از اسم مفعول اصل فعل، و در حالت لزوم از اسم صفت ساخته میشود و در آخر آنها لفظ (وای) و در ما قبل آن لفظ (که) برای شرط و (کشکی) برای تمنا می آرند، و در جزای آن لفظ (به) را زاید میکنند. مثلاً از (الوتل) (الوتلی وای) از (بهیدل) (بهیدلی وای)\n( الف ) تمنائی :\nغائب\nمفرد مذکر : کشکی احمد مکتب ته تللی وای | کاشکی احمد به مکتب میرفت\nمفرد مونث : کشکی خونه نړیدلی وای | کاشکی خانه می تنبید"}
{"book": "adl0180", "page": 54, "text": "۴۷\nجمع مذکر : کشکی هغہ شا گونده وای کاشکی آن اسپها لنگ نمی بودند\nجمع مونث : کشکی اوښی چاغی وای کاشکی شتر ماده ها چاغ میبودند\n\nمخاطب\n\nمفرد مذکر : کشکی تا خپل آس زین کړی وای کاشکی اسپ خود را زین میکردی\nمفرد مونث : کشکی تا خپلہ وظیفہ پیژندلی وای کاشکی تو وظیفہ خود را می شناختی\nجمع مذکر : کشکی تاسو داهوسی ویشتلی وای کاشکی شما این آهو را بہ تفنگ میزدید\nجمع مونث : 〃 〃 〃 〃 〃\n\nمتکلم\nمفرد مذکر : کشکی زه خپل کور تہ تللی وای کاشکی من بخانہ خود میرفتم\nمفرد مونث : کشکی زه خپل کور تہ تللی وای 〃 〃 〃\nجمع مذکر : کشکی موږ ناجوړه نه وای کاشکی ما مریض نمی بودیم\nجمع مونث : کشکی موږ ناجوړی نه وای 〃 〃 〃\n(ب) شرطیه :\nغائب\n\nمفرد مذکر : کہ هغہ زیار کښلی وای، اوس بہ تر نورو نہ پاتیدہ\nاگر او کوشش میکرد از دیگران پس تر نمی ماند"}
{"book": "adl0180", "page": 55, "text": "۴۸\nمفرد مونث: که طیاره الوتیزه وَ اَ رالوبَیدَ بَهِ نَدوَا\nاگر طیاره نمی پرید، پایان نمی افتاد\nجمع مذکر: که دوئی ماخبری اَرویدَوای، دا کار بدے نَدوَاکړَی\nاگر سخن ما را می شنیدند، این کار را نمی کردند\nجمع مونث: (مثل مذکر)\nمخاطب\nمفرد مذکر: که تا کالی الیش کړی وای بوی بد به نه تَلای\nاگر تو کالای خود را بدل میکردی، بوی بدت نمیرفت\nمفرد مونث: (مثل مذکر)\nجمع مذکر: که تا سُووَیلی وای، ما به بیولی وای\nاگر شما میگفتید، من شما را می بردم\nجمع مونث: (مثل مذکر)\nمتکلم\nمفرد مذکر: که زه گوډ نَه وای پر لکڼه بَه نَه تَلای\nاگر من لنگ نمی بودم، به چوب نمی رفتم\nمفرد مونث: که زه ګوډه نه وای پر لکڼه به نه تلای - اگر من لنگ نمیبودم، به عصا نمیرفتم"}
{"book": "adl0180", "page": 56, "text": "۴۹\n\nجمع مذکر: که موږ بډایان وای و تاستی به موڅه درکړی وای\nاگر ما توانگر میبودیم بشما چیزی میدادیم\n\nجمع مونث: که موږ بډایانی وای تاستی به موڅه درکړی وای\nاگر ما توانگر میبودیم بشما چیزی میدادیم\nماضی احتمالی یا شکیه\nماضی شکیه در حالت لازمی از اسم صفت و در حالت متعدی از اسم مفعول باصل\nفعل ساخته میشود و در آخر آنها علامات ذیل می آورند برای واحد و جمع غایب\nمذکر و مونث (به وی) یعنی (باشد، باشند) برای واحد مخاطب مذکر و مونث\n(به یی) یعنی (باشی) و برای جمع مخاطب (به یاست، به وی، به وام\n، به یی) یعنی (باشید) و برای واحد متکلم مذکر و مونث (به وم) یا (به یم)\n(باشم) و برای جمع متکلم (به وو) یا (به یو) یعنی (باشیم) مثلاً از مصدر\nتلل لازمی تللی به وی و از وهل متعدی وهل سوی به وی .\nغائب\nواحد مذکر: اسلم به مکتب ته تللی وی | اسلم به مکتب رفته باشد\nواحد مونث: زما خور به کور ته تللی وی | خواهرم بخانه رفته باشد\nجمع مذکر: دوی به بازار ته راغلی وی | آنها به بازار آمده باشند\nجمع مونث: ښځی به کښینستلی وی | زنها نشسته باشند"}
{"book": "adl0180", "page": 57, "text": "۵۰\n\nمخاطب\n\nواحد مذکر: ته به زموږ کره تللی یی | تو بخانه ما رفته باشی\n„ مونث: ته به دخپل پلار کره تللی یی | تو بخانه پدر خود رفته باشی\nجمع مذکر: تاسی به تللی یاست (وی واست یی) | شما رفته باشید\n„ مونث „ „ | „ „\n\nمتکلم\n\nواحد مذکر: زه به په دغه خط کی لیکلی سوی یم | من در این خط نگاشته شده باشم\n„ مونث: زه به هلته ورغلی یم | من آنجا رفته باشم\nجمع مذکر: موږ به په کښتۍ کی سپاره سوی یو | ما در کشتی سوار شده باشیم\n„ مونث: موږ به پر اس سپری سوی یو | ما بر اسپ سوار شده باشیم\nیادداشت: حرف (به) گاهی ماقبل از مفعول، وگاهی بعد از اسم مفعول\nمی آید و در بینحال ضمیر (ی) را نیز بآن زیاده میکنند مثلاً کتاب یی به لوستلی یی\n(کتاب را خوانده باشد)\n\nماضی استمراری\n\nماضی استمراری از مصدر چنین ساخته میشود:\n(۱) در لازمی علامت مصدری لام را حذف نموده، و در آخر آن ضمیر متصل فاعلی"}
{"book": "adl0180", "page": 58, "text": "٥١\n\nبرئ واحد غائب مذکر (ی) و برأی واحد غائب مونث (ه) و برای جمع\nغائب مذکر (ه ، ل) و برأی جمع غائب مونث (ی) و برای واحد مخاطب\nمذکر و مونث نیز (ی) و برای جمع مخاطب مذکر و مونث (است)\nو برای واحد متکلم (م) و برای جمع آن (و) می آورند!\nغائب\nواحد مذکر: دغی بّه‌لکوره‌ راتلی | او از خانه می آمد\nمونث: دا بّه‌له ښارَ راتله | او از شهر می آمد\nجمع مذکر: دوی بّه‌په‌لاری راتله (راتلل) | آنها بر راه می آمدند\nمونث: دوی به پرښپوُ راتلی | آنها سرپای (پیاده) می آمدند\nمخاطب\nواحد مذکر و مونث ته بّه‌هلته ژر ژرتلے | تو آنجا زود زود می رفتی\nجمع \" \" تاسی بّه‌کابل ته تلاست | شما بکابل می رفتید\nمتکلم\nواحد مذکرو مونث: زه بّه‌پره سمه لارَ تلّم | من بر راه راست می رفتم\nجمع \" \" موږ بّه‌پرلوی‌لَار تلوُ | ما بر راه کلان میرفتیم\n(۲) ماضی استمراری از مصدر متعدی بسه طور ساخته میشود (الف) خود مصدر یعنی\nفعل امر که یای مجهول در آخر آن زیاده شود (ب) کار یای لام مصدری را *"}
{"book": "adl0180", "page": 59, "text": "۵۲\nبه (ه) بدل میکنند مثلاً از لیدل ، هَغَه لیدَه (او میدید) . (ج) علامت\nمصدری را حذف نموده ، آنچه باقی میماند، ماضی استمراری میشود؛ از\nوِیل ، هغه وے (او میگفت) (در تمام حالات فوق کلمۀ (به) را نیز\nما قبل از فعل می آورند)\nدوی به مونږ ته سبقونه ښوول | آنها بما سبقها را یا د میدادند\nموږ به تاسی ته کتابونه لیکل | برای شما کتابها را می نوشتیم\nتا به لیده چه احمد کور ته تۀ | تو میدیدی ، که احمد بخانه میرفت\nچه موږ به راغلو دوی به تلل | وقتیکه ما می آمدیم آنها می رفتند\nزما پلار به ماته وے : \"چه هر وقت | پدرم بمن میگفت : که هر وقت\nخپل وطن ساته ! \" | وطن خود را نگهدار !\"\nهغه سړی به دِے :\"چه چاته | آن آدم میگفت : \" که بکسی\nښکنځل مه کوه ! \" | دشنام مده ! \"\nماضی امکانی\nاز مصدر چنین ساخته میشود، که علامه مصدری را حذف کرده ، و در آخر\nآن (آی) آورده ، و بعد ازان علامات ذیل را اضافه میکنند:\nبرای غائب واحد (شو) و برای جمع غائب (شول ، شوه)"}
{"book": "adl0180", "page": 60, "text": "۵۳\nو برای مفرد مخاطب (سُويَ) و برای جمع مخاطب (شُواست، شُوي)\nو برای واحد متکلم (شُوم) و برای جمع آن (شُووُ) مثلاً از تلل، تلای سُوَ\n(رفته می توانست) واز كُتَلِ كُتای سُوَ (دیده می توانست) وخُوَړل،\nخُوړای سُوَ (خورده می توانست)\nغائب\nواحد، هغہ د اکتاب کتای سُوَ | او این کتاب را دیده میتوانست\nجمع، دُوي ژر ژر را تلای شُول (سُوَ) | آنها زود زود آمده می توانستند\nمخاطب\nواحد، تَه دلته کښینستای سوي | تو آنجا نشسته می توانستی\nجمع، تاسی هلته ځغستاسُوَ (شُوي) | شما آنجا دویده می توانستید\nمتکلم\nواحد، زَه پړ پښو درته ، دریدای شوم | من برپای پشتان ایستاده میتوانستم\nجمع، موږ خپل وطن ساتای سُوَ | ما وطن خود را نگهداشته می توانستیم\nیاد داشت : در ماضی امکانی صیغه مذکر و مونث مشترک است مگر در جمع غائب\nمونث بجای سُوَ ل (سُوي) می آید مثلاً ښځی دلته را تلای سُوَ (زنها\nاینجا آمده میتوانستند)"}
{"book": "adl0180", "page": 61, "text": "۵۴\nفعل حال\nفعل حال از مصدر، اینطور ساخته میشود:\n(۱) در آخر اکثر مصادر یکه لفظ (بدل) باشد آنرا حذف نموده، در آخر آن ضمایر متصله فاعلی برای صیغه های غائب (ی) و برای مفرد مخاطب (ے) و برای جمع مخاطب (ی) ما قبل مفتوح، و برای مفرد متکلم (م) و برای جمع متکلم (وو) می آورند مثلاً از ارو بدل (شنیدن) اروی (می شنود)\n(۲) گاهی علائمہ مصدری را حذف کرده لفظ (ین ی) در آخر آن می آرند مثلاً از در بدل، درین ی (می ایستد) و از خونہ بدل، خونہ ین ی (افگار میشود)\n(۳) از مصادر یکه علائمہ مصدری آن (وَل) باشد کلیتہً و از باقی مصادر غالباً (ل) را حذف نموده در آخر آن یا ی معروف می آورند، مثلاً از نَو وَل، نَوَوِی (می لنباند) و از اَچَوَل، اَچَوِی (می افگند) و از تَړَل، تَړِی (می بندد)\nغائب\nمفرد مذکر و مونث: هەغە اوبە چیښی | او آب میخورد\nجمع مذکر و مونث: دَوی زموږ سره اوسِی | آنها با ما می مانند"}
{"book": "adl0180", "page": 62, "text": "۵۵\nمخاطب\nمفرد مذکر و مونث : ته ولې نه درېږې؟ | تو چرا نمی‌ایستی؟\nجمع \" \" تاسې خپل کور نه وئ | شما خانه خود را می‌لتبانید\nمتکلم\nمفرد \" \" زه پر ځمکه درېږم | من بر زمین می‌ایستم\nجمع \" \" موږ د پلار وینا اروو | ما سخن پدر را می‌شنویم\nیادداشت: فعل حال بر خلاف قیاس هم می‌آید مثل از بیول، بیائی (می‌برد)\nو از خندل، خاندی (می‌خندد) و غیره و در پښتو غالباً فعل حال و مضارع\nیک طور می‌آید!\nفعل حال امکانی\nفعل حال امکانی از اسم مفعول یا اسم صفت ساخته می‌شود، که در آخر آنها\nکلمات فعل امکانی برای غائب (سی) و برای مفرد مخاطب (سې) و برای\nجمع آن (سئ) و برای مفرد متکلم (سم) و برای جمع آن (سو) می‌آید\nدر محاوره قندهار بعد از لام مصدری کلمه (آی) می‌آرند و بعد از آن\nکلمات فعل امکانی، مثلاً از خوړل، خوړلای سی، یا (خوړلی سی)\nخورده می‌تواند"}
{"book": "adl0180", "page": 63, "text": "٥٦\n\nغائب\nمفرد مذکر و مونث : هغه کتاب ویلای شی | او کتاب خوانده می تواند\nجمع ” ” : دوی ځغستلای شی | آنها دویده می توانند\nمخاطب\nمفرد ” ” : ته خط لیکلای شی | تو خط نوشته می توانی\nجمع ” ” : تاسی کتاب لوستلای شئ | شما کتاب خوانده می توانید\nمتکلم\nمفرد ” ” : زه دښمن شړلای شم | من دشمن را رانده می توانم\nجمع ” ” : موږ خپله مینه ساتلای شو | ما وطن خود را نگهداشته میتوانیم\nفعل مستقبل\nفعل مستقبل از فعل حال چنین ساخته میشود :\n(۱) ما قبل و یا ما بعد و یا در بین فعل حال کلمه (بَه) را می آرند مثلاً از\nوائی (میگوید) بَه وائی یا وائی بَه (خواهد گفت) و از پویی ږی (میماند)\nپویی بَه ږی (خواهد ماند)\n(۲) در مصادر ترکیبی علامه فعل (کېږی) را حذف نموده . در آخر صفت اسم\nیا پیش ازان کلمه (بَه شی) می آرند مثلاً از ورکېږی ، ورک بَه شی"}
{"book": "adl0180", "page": 64, "text": "۵۷\n\nد گم خواهد شد) یا بۀ ورک سی\n(۳) در بعضی صیغه‌ها پیش از (بۀ) یا بعد ازان وا و مفتوح زیاده میکنند مثلاً از\nگورې او بۀ گورې (خواهد دید) و از رغږې، و بۀ رغږې یا بۀ ورغږې (خواهید\nغلطید)\n(۴) گاهی بعد از (بۀ) ضمیر متصل مفعولی یا فاعلی (يې) وغیرہ می آورند مثلاً از\nلیکي، و بۀ يې ليکي (خواهد نوشت)\n(۵) بعضی صیغه‌ها خلاف قیاس می آید، که تعلق به سماع دارد چون از\nځي، و لاړ بۀ سي (خواهد رفت) از کېږی، و بۀ سی (خواهد شد) و غیره\nغائب\nمفرد مذکر و مونث : دی بۀ يې ووائي | او خواهد خواند\nجمع 〃 〃 دوی بۀ يې پوبن دی | آنها خواهند ماند\nمخاطب\nمفرد 〃 〃 تۀ بۀ کتاب و گورې | تو کتاب را خواهی دید\nجمع 〃 〃 تا سی بۀ کا ڼی و رغږوی | شما سنگها را خواهید غلطانید\nمتکلم\nمفرد 〃 〃 زه بۀ خپل کالي وا خلم | من لباس خود را هم گرفت\nجمع 〃 〃 موږ بۀ ګلاس یو میز کښیږدو | ما ګلاس را بر میز خواهیم نهاد\nیادداشت: کلمه بۀ در جمله اغلبا پیش از مفعول می آید!"}
{"book": "adl0180", "page": 65, "text": "۵۸\n\nمستقبل امکانی\nدر آخر اسم مفعول یا اسم صفت کلمات امکانیه ذیل می آورند :\nبرای غائب (سی) و برای مفرد مخاطب (سی) و برای جمع آن\n(ستی) و برای مفرد متکلم (سم) و برای جمع آن (سُو) کلمه (بد) نیز\nدر بین اسم مفعول فعل می آید (در محاوره قندهار بعد از لام مصدری کلمه\n(ای) می آورند مثلاً از وَتل، وَتلای به سی (بیرون شده خواهد توانست)\nیادداشت: در جمله حرف (به) بعد از فاعل می آید\nغائب\nمفرد مذکر غا احمد به د باندی وتلای سی | احمد می تواند بیرون برود\nجمع \" \" دَوی به خط ليکلای سی | آنها خط را می توانند نگاشت\nمخاطب\nمفرد \" \" ته به پښتو ویلای سی | توا فغانی را خوانده خواهی توانست\nجمع \" \" تاسی به وطن پا لاستئ | شما وطن را پرورانده خواهید توانست\nمتکلم\nمفرد \" \" زه به پر سمه لار تلای سم | من بر راه راست رفته خواهم توانست\nجمع \" \" موږ به اخبار لوستلای سو | ما اخبار را خوانده خواهیم توانست"}
{"book": "adl0180", "page": 66, "text": "۵۹\nامر حاضر\nامر حاضر از صیغه های مخاطب فعل حال چنین ساخته می شود :\n(۱) در مصادر وضعیه (ی ، می) مخاطب را حذف کرده ، برای واحد یای\nآن (ه) و برای جمع یا ی ثقیله که ما قبل آن زورکی با شد می آورند مثلاً\nاز اَچَوَي (اچوه ، اَچَوَیْ)\n(۲) این طور امر حاضر معنی استمراری را میدهد اما اگر و او تجریه را پیش از آن بیارند\nامر مجرد میشود مثلاً اَچَوَه (می انداز) امر استمراری است، چون و او با آن\nضم شود (واچَوَه) یعنی بینداز ، امر مجرد است. هکذا گوره (می بین)\nوگوره (ببین)\n(۳) در مصادر ترکیبیه در آخر اسم صفت، بحالت لازمی برای مفرد کلمه (سه)\nو برای جمع (ستی) و در حالت متعدی برای واحد (کړه یا که) و برای جمع\nکړی یا کَی را می آورند مثلاً از خوب یدل ، خوب سه (انگار شو)\nو از خوب وَل ، خَوب کړۀ یا خَوبِ کَه (انگار کن)\nامر حاضر مستمر\nمفرد مذکر و مونث : کارکوه چه خوارلیسی     کارمیکن تا خوار نشوی !\nجمع \" \" وطن تل ساتی              وطن را همیشه حفظ کنید!"}
{"book": "adl0180", "page": 67, "text": "٦٠\n\nامر حاضر مجرد\nمفرد مذکر و مونث : په شوا نګی کی رنګ واچوه | در دوات رنگ بینداز\nجمع \" \" و ګوری چه څه کوی؟ | ببینید که چه میکند؟\nاز مصادر ترکیبی لازمی\nمفرد \" \" دخپل ورور په خوب خه وبشه | به درد برادرت دردمند باش!\nجمع \" \" ورک سئ ناری مه‌وهی | گم شوید، شور نکنید!\nاز مصادر ترکیبی متعدی\nمفرد \" \" پښتو ملی ژبه زده که (کړه) | پښتو زبان ملی را بیاموز!\nجمع \" \" خپل سبق مو زده کی (کړئ) | سبق خود را بیاموزید!\n\nامر غائب و متکلم\n(۱) امر غائب و متکلم به آوردن دال مکسور (دِ) پیش یا پس و یا در بین فعل ساخته میشود\nگاهی واو تجرید را هم با آن می آورند مثلاً از ګورَی ودِګورَی (ببیند)\n(۲) از مصادر ترکیبی در آخر اسم صفت کلمه (دِسی) برای مفرد و جمع غائب\n(و دِ سم) برای مفرد متکلم ، و (دِ سُو) برای جمع متکلم می آورند مثلاً از\nپاکول ، پاک دِسی ، و از خَوبَول ، خَوب دِسی وغیره\nیا د داشت : این طور امر غالباً برای تمنا در پښتو می آید ."}
{"book": "adl0180", "page": 68, "text": "٦١\nغائب\nمفرد مذکر و مونث: هغه دگوری | او دیده برود\nجمع \" \" دوي د خوری | آنها خورده بروند\nمجرد\nمفرد \" \" هغہ د و گوری | او ببیند\nجمع \" \" دوی دو خوری | آنها بخورند\nمتکلم\nمفرد \" \" زه د بلهاى سم | من دولتمند شوم\nجمع \" \" مونږ د پاک سو | ما پاک شویم\nامر دعائی\nبرای امر دعائی در آخر اسم صفت، کلمه ( سی ) برای واحد مخاطب\nو (سی) برای جمع آن می آورند مثلاً از اسم لوی، لویی سی (کلان شوی)\nمفرد مذکر: وطنہ ! ودان سی | ای وطن آباد شوی !\n\" مونث: خورے ! لو سی | خواهر ! کلان شوی !\nجمع مذکر: وروڼو ! لوي سى | برادران ! کلان شوید !\n\" مونث : خوندو! ښادی ستی | خواہر ہا ! شاد شوید !"}
{"book": "adl0180", "page": 69, "text": "٦٢\nفعل نهی\nاگر پیش از امر حاضر کلمهٔ (مه) علامهٔ نهی آورده شود، فعل نهی میشود\nمثلاً از کوه، مه کوه (مکن) از وایه، مه وایه (مگوی) و غیره\nمفرد مذکر و مونث : هیچکله دروغ مه وایا هرگز دروغ مگوی\nجمع \" \" د وطن غلیم دوست مه گنی دشمن وطن را دوست مشمارید!\n\nنفی\nفعل منفی غالباً به آوردن کلمهٔ (نه) پیش از فعل مثبت ساخته میشود مثلاً\nزه بازار ته نه تلم، کار می نه درلود من به بازار نمی رفتم، کار نمی داشتم\nدی زموږ کره نه راځی، خبری نه کوی او بخانهٔ ما نمی آید، گپ نمی زند\nدا به سبق نه ووائی، ځی او (زن) سبق را نخواهد خواند، میرود\nموږ را تلو حو تاسی نه راتلاست ما می آمدیم، اما شما نمی آمدید!\n\nمعروف و مجهول\nصیغه های مجهول از افعال متعدی چنین می سازند (۱) در آخر هر ماضی معروف\nکلمهٔ (شُویَا شُو) می آورند، اما در آخر ماضی استمراری کلمهٔ (کیدل)\nمی آید مثلاً از وخوړ، وخوړ شو (خورده شد) از ولیدۀ ولیدۀ شو\n(دیده شد) و در ماضی استمراری از بیلیده بیلیده کیده (دیده میشد)\nو غیره. دیگر تطویرات آن مثل فعل معروف است."}
{"book": "adl0180", "page": 70, "text": "۶۳\n\nماضی مطلق: دا هلک په بد اخلاقی ووهل سو | این بچه بسبب بد اخلاقی زده شد\nبه قریب: دا کتاب د څورو پی رانیولی سو دی | این کتاب بچند روپیه خریده شده است\nبه بعید: هغه مکتوب پرون لیکلی سوي و | آن مکتوب دیروز نوشته شده بود\nبه استمراری : زه به هره ورخ په باغ کی لیدل کیدام | من هر روز در باغ دیده میشدم\nتمنائی: کشکی احمد دلته را وستلی سوي وای | کاشکی احمد اینجا آورده میشد\n(۲) مجهول فعل حال: در آخر اسم صفت یا اسم مفعول کلمه (کیږی) می آرند:\nدروغجن هر ځای ترتلی کیږ ی | در غگو هر جا رانده می شود\nموږ په مکتب کی روز لی کیږ و | ما در مکتب تربیه می شویم\n(۳) فعل مستقبل مجهول از اسم مفعول اصل فعل و گاهی از مصدر ساخته میشود، ما قبل\nاز اسم مفعول یا مصدر کلمه ( به ) علامت استقبال و بعد از ان (سی) می آرند\nواو الحاق را نیز پیش یا پس از (به) زیاده میکنند مثلاً از نیول (به نیولی سی)\nیا به و نیول سی (گرفته خواهد شد) و از خوړل ( و به خوړلی سی (خورد)\nخواهد شد) و از وهل و به وهلی سی (زده خواهد شد)\nدا کتاب به وکتلی سی | این کتاب دیده خواهد شد\nانګور به وخوړل سی | انگور خورده خواهد شد\nته به و پوهولی سی | تو فهمیده خوا ہی شد\nموږ به و لیکلی شو | ما نوشته خواهیم شد"}
{"book": "adl0180", "page": 71, "text": "۶۴\n\nیادداشت : در افعال مجهوله، علامات مخصوصه فعل مجهول با اعتبار جمع و مفرد و غائب و مخاطب و متکلم چنین فرق میکنند مثلاً سُو (علامه ماضی مجهول) کیږی (علامه مضارع مجهول و (سی) علامه مستقبل مجهول !\n\nغائب | مخاطب | متکلم\nمفرد | سُو، کیږی، سی | سُوی، کیږی، سی | شُوم، کیږم، شَم\nجمع | سُو، \" ، \" | سُوئی، کیږی، سَئی | سُووُ، کِیږُو، سُو\n\nخواص فعل\nدر جمله هائی که در بحث فعل بطور مثال نگاشته شده، تطورات افعال نتیجه خواص ذیل است، خواننده مواد آتی را در تمام جمله های مثالیه تطبیق کرده میتوانند :\n(۱) افعال لازمی در تذکیر و تانیث، مفرد و جمع تعلق به فاعل خود دارد مثلاً در جمله احمد ولاړ (احمد رفت) فاعل و فعل هر دو مفرد مذکر غائب است و در جمله زَما خُورْ ولاړه (خواهرِ من رفت) فاعل و فعل هر دو مفرد و مؤنث غائب در سړی ولاړل (آدمها رفتند) هر دو جمع مذکر، و در ښځي وَلاړی (زنها رفتند) هر دو جمع مؤنث اند."}
{"book": "adl0180", "page": 72, "text": "۶۵\n(۲) در اغلب صیغه ها که برای افعال علامات مخصوصه مقرر است، که بعد یا پیش از\nاسم صفت آورده می شود، این علامات اغلباً در مذکر و مونث یک طورند، اما\nاسم صفت بلحاظ تذکیر و تانیث فاعل تغییر میخورد مثلاً کشنکی احمد راغلی و ای\n( کا شکلی حمد می آمد) و کشتنکی حلیمه راغلی وای ( کاشکلی حلیمه می آمد) در جمله اول اسم صفت\n(راغلی) بسبب تذکیر فاعل، مذکر است و در جمله ثانی بسبب تانیث فاعل مونث\n(راغلی) آمده است.\n(۳) اگر فعل متعدی باشد، پس تعلق آن بلحاظ تذکیر و تانیث، واحد و جمع با مفعول\nخود است مثلاً احمد دو دیغه وخوړه (احمد نان خورد) دو ډی کلمه مفرد\nو مونث است فعل نیز چنین آمد. یا ښځو خټکی وخوړہ (زنها خربوزه ها را خوردند)\nخټکی که مفعول است صیغه جمع مذکر است، فعل (وخوړہ) نیز چنین است\nما ستاسی کلی لیدلی دی من قریه شما را دیده ام\nدے چرگی هکی اچولی دی این ماکیان تخم داده است\nموږ په پالیز کی هندوانے وخوړے ما در پالیز هندوانه ها خوردیم\nدے ښځی زہ ولید م این زن مرا دید\nما یوہ غوا را نیولۀ من یک ماده گاو خریدم\n(۴) اگر فعلی دو مفعول داشته باشد و بطریق عطف آمده باشند، تعلق فعل بلحاظ"}
{"book": "adl0180", "page": 73, "text": "٦٦\n\nتذکیر و تانیث واحد و جمع با مفعول دوم است مثلاً ما یوه ښځه او سړی\nولیدی (من یکزن و یک مرد را دیدم) مفعول دوم (سړی) اسم مفرد مذکر است\nفعل (ولیدی) نیز چنین آمد .\nده هندوانه او سیب وخوړ | او هندوانه و سیب خورد\nتاسپوږمی اولمر ولید | تو ماهتاب و آفتاب را دیدی\nموږ یو هلک او یوه نجلۍ راوسته | ما یک پسر و یک دختر آوردیم\nتاسی څو قلمان و مشواڼی را نیولے | شما چند قلم و دوات را خریدید ؟\nدلته یوه ښځه او ډیر سړی ناست دی | اینجا یکزن و بسیار مرد نا نشسته اند\n(۵) در سه جا فعل ماضی متعدی بصیغه جمع می آید. اگرچه مفعول آن واحد باشد :\n(الف) اگر مفعول آن عام باشد، و در جمله ذکر نشده باشد مثلاً ما اوریدلی\n(من شنیده ام) اوریدلی دی صیغه جمع\n(ب) اگر مصدر مفعول فعل واقع شده باشد مثلاً ده ښکنځل کړي دی\n(اودشنام داده است) کړي دی صیغه جمع\n(ج) اگر څو ، څه، هیڅ ، لږ، ډیر، بد مفعول واقع شده باشد مثلاً\nڅه دکړي دي؟ (چه کرده)\nما اوریدلی دی چه ته ځی | من شنیده ام که تو میروی"}
{"book": "adl0180", "page": 74, "text": "۶۷\n\nچا ویلی دی چه زه ناکام یم ؟\nده وهل کڑی دی\nڅو د اخیستی دی ؟\nڅه د ویلي دی ؟\nما هیچ نه دی خوړلي\nده ماته لږ راکړی دی\nتا ښه ورسره کړی دی\nخدایه ! ما بد کڑی دی\nکه گفته است که من ناکامم ؟\nاوزدن کرده است\nچند گرفته ؟\nچه گفته ؟\nمن هیچ نه خورده ام\nاو بمن گم داده است\nتو با او خوب کرده ای\nخدایا ! بد کرده ام\n\nتمرین : افعال ذیل را ترجمه کنید : زه به را غلی وم . ته به ژلالر سے . وروره !\nپه برکت سے ! احمد ژغړلي ، کتاب لوستلی سم . دی راگی . داتللاه\nاوبه وچیښه ! بدکار مه کوه . کتاب لوستلی کیږی . احمد منډتغلی"}
{"book": "adl0180", "page": 75, "text": "۶۸\n\nبحث حروف\nحرف بر دو قسم است: (۱) حروف تهجی (۲) حروف معانی .\nحروف تهجی در کتاب خود آموز بیان شده است. حروف معانی را درینجا\nمختصراً ذکر میکنیم تفصیل آن در صرف و نحو می آید.\nحروف ندا\nحروفی است که در وقت ندا استعمال میشود - چون: (آ - اے - اُوْ)\nآهلکه! مکتب ته ولی نه حئے ؟ ای پسر چرا به مکتب نه میروی ؟\nآوُروره! دلته مه دریږه ! ای برادر در اینجا ایستاده مشو\nآ سړیه! دلته را سه ! ای مرد اینجا بیا\nاے زویه! ولی تعلیم نه کوے ؟ ای فرزند چرا تعلیم نه میکنی\nاے وُرُوره! ولی نه را حئے ؟ ای برادر چرا نمی آئی ؟\nاے مَړو کوښښ و کی چه د ښځو جامه و نغواۍ! ای مردان بکوشید تا جامه زنان نه پوشید\nاُوْ دکانداره! دا شی خرڅوے ای دکاندار! این چیز را میفروشی\nاُوْ ښځی! د زُوی تربیت ولی نه کوی؟ ای زن چرا تربیت پسر را نه میکنی\nاو موری! ولی زوی د بدو چارو ای ما در! چرا فرزند را از کارهای بد\nنه گر ز وے ! منع نه میکنی !"}
{"book": "adl0180", "page": 76, "text": "۶۹\nحروف بیان\nحروفی است که در آخر اسم ، یا جمله می آید، و بیان مبین بر امیکند چون (چه)\nدا خبره چه ته وائی زری نه منم\nاین سخن را که تو میگوئی من باور نه میکنم\nعمر چه په کوڅو کښ گوزی زه نه گوزم\nعمر که در کوچه ها میگردد من نه میگردم\nدا هلک چه و ینی زما ورور دی\nاین پسر را که می بینی برادر من است\nکمال ، چه څوک زده کی قوم به پیری\nکمال را که کسی یاد گیرد، قوم را جهت میکند\nتا که نه و لیدم چه تلم مه می پوپز دۀ\nتو اگر مرا دیدی که میرفتم مرا نه مان\nما که ته ولید چه سبق دنه وایه وهم دی\nمن اگر ترا دیدم که سبق نه میخواندی ترا میزنم\nحروف قسم\nحروفی است که در جمله هائی قسمیه می آید - چون (په - بو ؤ-)\nپه خدای چه سعی و ندی که مطلبته و رسی\nقسم به خدا که سعی نه کنی اگر بمطلب برسی\nپه خدای چه سلام ټینگ نہ کی کہ ترقی و وینی\nقسم بخدا که اسلام را محکم نه کنی اگر ترقی را بینی\nپه خدا که دی دروغ و یل که عزت پیدا کی\nقسم به خدا که دروغ میگفتی اگر عزت پیدا کنی\nخدای برو که ویښ نه سو چه پامال سے\nقسم بخدا اگر بیدار نشدی پامال می شوی\nخدای بو که د ازار کاوه که لویی سے\nقسم بخدا اگر آزار میکردی کلان نمی شوی\nخدای بو که دی پر بینم و م\nقسم به خدا اگر ترا بمانم"}
{"book": "adl0180", "page": 77, "text": "۷۰\nحروف عطف\nحروفی است که برای وصل کردن دو اسم یا دو جمله استعمال کرده میشود\nچون: (او - هم - بیا -)\n(او)\nاحمد او بؤئر راغلل احمد و بوتر آمدند\nقائم او محمود راغلل قائم و محمود آمدند\nگل محمد راغی او ډوډئ یی وخوړل گل محمد آمد و نان را خورد\nپسرلی راغی، او گلان وغوړیدل بهار آمد و گلها شگفت\n(هم)\nاسلم ډوډی وخوړل، اوبی هم وچیښلی اسلم نان را خورد آب را نیز آشامید\nده موټرزده کۍ طیاره یی هم زده کړل او موتر را آموخت طیاره را نیز آموخت\nنور الدین حج ته ولاړسیاحت یی هم وکۍ نور الدین به حج رفت، سیاحت هم کرد\nماکرباس جوړکۍ، لنگی هم جوړوم من کرباس را ساختم لنگی را هم میسازم\nدقندهار موزیم جوړشو کتابخانه هم جوړیږي موزیم قندهار ساخته شد کتابخانه هم بنا میشود\nما اودس تازه کۍ لمونځ هم کوم من وضو کردم نماز را نیز میکنم\nتاخرما وخوړله شدی هم وڅښلي تو خرما را خوردی شیر را هم آشامیدی\n(بیا)\nزه قندهار ته ولاړم بیا کابل ته من به قندهار رفتم باز به کابل"}
{"book": "adl0180", "page": 78, "text": "۷۱\nما یوه وار علم زده کړی بیا می عمل پر وکړی من یکبار علم را آموختم باز به آن عمل کردم\nما داوښ سپارلی زده کړه بیا پر اس سپورشوم من سواری شتر را آموختم باز بر اسپ سوار شدم\nتا کالی واغوستل بیا د وکښل! تو رخت ها را پوشیدی و باز کشیدی\nتا دکان خلاص کړی بیا د وتاړه تو دکانرا خلاص کردی باز بستی\nته ولاړی بیا راغلی تو رفتی باز آمدی\nما طیاره زده کړه بیا پکښی سپور شوم من طیاره را آموختم باز در ان سوار شدم\nدوی ته د ټنگی وویښتی بیا ئے ووهل ایشان ترا برزمین زد و باز زدند\nدوی ته را وغوښتی بیا ئے پر یښولی ایشان ترا طلب کرد ند باز نه ماندند\nحروف نفی و نهی\nحروفی است که بر نفی کاری دلالت میکند – چون: (بے – نا – نه – مه)\n(بے)\nدی بے زړه دی او بیدل است\nموږ بے واکه یو ما بے قوه هستیم\nزه بے وروره یم من بے برادرم\nدا ډوډی بے خونده ده این نان بی مزه است\nهغه سړی بے کماله دی آن شخص بی کمال است\nدوی بے علمه دی ایشان بی علم اند"}
{"book": "adl0180", "page": 79, "text": "۷۲\n(نا)\nزه ناجوړیم\nمن ناخوش هستم\nهغه ناخبره دی\nاو بی خبر است\nموږ ناقابل یو\nما ناقابلیم\nته ناپوه ئی!\nتو بی‌علمی\n(نه)\nدی نه ځی او نه راځی\nاو نه میرود ـ و نه می آید\nهغه نه راغی، او نه ئی کار وکی\nاو نه آمد، و نه کار کرد\nته نه تلی، او نه دکتاب کوت\nتو نه میرفتی، و نه کتاب را می دیدی\nتاسو وطنی کالی نه اغوندی؟\nشما جامه وطنی را نه می پوشید؟\nموږ میوه نه ده خوړلی\nما میوه را نخورده ایم\n(مه)\nدا کالی مه وړه!\nاین رخت ها را مبر\nډیر خرڅ مه کوه!\nخرچ بسیار مکن\nد لوچګانو سره مه کښینه\nبا مردم اوباش منشین\nبد کارونه مه کوه!\nکارهای بد را مکن"}
{"book": "adl0180", "page": 80, "text": "۷۳\nحروف تردید\nحروفیست که تردید کاری یا سخنی را میکند - چون : (یا- که - که نه وی)\n( یا )\nهغه به یا مروی یا ژوندی | او زنده باشد یا مرده\nته به یا ولاړئی یا نا ست | تو ایستاده باشی یا نشسته\nدا به یا تریخ وی یا خوږ | این تلخ باشد یا شیرین\nدا به یا بیده وی یا وښ | این خفته باشد یا بیدار\nموږ به یا ځو یا به پاتېږو | ما میرویم یا میمانیم\n(که)\nپګړۍ غواړی که خولۍ ؟ | دستار میخواهی یا کلاه ؟\nدریشی اغوندی که پرتوګ ؟ | دریشی میپوشی یا تنبان ؟\nدا غواړی که دا ؟ | این را میخواهی یا این ؟\nکابل ته ځی که قندهار ته ؟ | کابل میروی یا قندهار ؟\nغوښی خوری که ښوروا ؟ | گوشت میخوری یا شوربا ؟\nدکور تربیت مهم دی که دمکتب | تربیت خانه مهم است یا مکتب ؟"}
{"book": "adl0180", "page": 81, "text": "۷۴\n(که ندوی)\nداورکه، که ندوی هابل ورکه | این را بده ورنه آن دیگر را بده\nاو به و چیښه که ندوی شلو می‌چیښه | آب را بخور ورنه دوغ بخور\nډوډی را نیسه که ندوی انگورخورا | نان را بخور ورنه انگور را بخور\nموږ بوزه که ندوی دوی بوزه | ما را ببر ورنه ایشان را ببر\nعلم زده که، که ندوی خواری قبول که | علم را بیاموز ورنه خواری را قبول کن\nلیک زده که کندوی دبل احتیاج یوه | خط را یاد بگیر ورنه احتیاج دیگری را ببر\nحروف شرکت و اختصاص\nحروفیست که دو چیز را در یک حکم با هم شریک مینماید، چون: (هم)\n(هم)\nته ځے زه هم در سره ځم | تو میروی من هم با تو میروم\nزه ځم تا هم را سره بیایم | من میروم ترا هم با خود می برم\nموږ سبق وایولیک هم زده کوو | ما سبق میخوانیم خط را هم یاد میگیریم\nموږ طياري را نيولی ګاډی هم نیسو | ما طیاره را خریدیم گادی هم میخرییم\nحروف جاره\nحروفیست که قبل از اسم یا پس از اسم می آید معنی آن اسم را به دیگر میکشاند"}
{"book": "adl0180", "page": 82, "text": "۷۵\nچون : پَه ـ کښ ـ با ندې ـ پَر ـ نَه ـ لَه ـ سره ـ څخه ـ غیره\nقاسم په با زارکښ ؤ قاسم در بازار بود\nاختر په کو څه‌کښ گرزیدَی اختر در کوچه میگشت\nاحمد پر پام و خوُت احمد بر بام بالا شد\nبازگل پر آس سپور سو بازگل بر اسپ سوار شد\nدَی له کوره و وُت او از خانه بدر شد\nتَه له با غه راغلې تو از باغ آمدی\nموږ دکوره څخه را غلوُ ما از خانه آمدیم\nتا داحمد څخه پوښتنه وکړه تو از احمد پرسیدی\nاحمد دمحمود سره راغی احمد با محمود آمد\nعوامل\nکلمهٴ یست که درهیئت کلمهٴ ی مخصوص درمواضع مخصوص به سبب مجاورت\nقدری تغیر پیدا میکند، عوامل این است:\n(۱) علامهٴ اضافت ( دَ ) که مضاف الیه خودرا زبر مید هد ـ\n(۲) حروف ندا (آ ـ ای ـ اؤ ) که به منادای خود زبر مید هد ـ\n(۳) حروف جاره (پر ـ با ندَی ـ پَر ـ له ـ نه ـ سره ـ څخه ـ) وغیره است"}
{"book": "adl0180", "page": 83, "text": "٧٦\n\nکه در آخر مصادر و اسمای اعداد و اسمای جنس و در آخر اکثر جمع مذکر یا جمع مونث\nو او می آورند این عمل و او را اکثراً علامهٔ اضافت و حروف ندا میکنند :\nپه اوبو کښی ولوېدم در آب افتیدم\nپه وهلو څوک نه سميږی به زدن کسی برابر نمی شود\nپواوبو څوک نه‌سی تلای بر آب کسی رفته نمی‌تواند\nله سړو سره ناست وم با آدم‌ها نشسته بودم\nله ښځو سره مه کښېنه با زنان مه‌نشین\nد ویلو څخه معذور یم از گفتن معذورم\n\nتمرین : در جمله‌های ذیل عامل و معمول وطرز عمل هر یک را نشان بدهید .\nاو وروره ! د علم زده کولو ، د پاره کوشش وکړه !\n(ای برادر برای علم آموختن بکوش)\nپه‌خپله، له لیدلو څخه د بې کماله سړی ، عبرت واخله !\n(خودت از دیدن آدم بی‌کمال ، عبرت گیر)"}
{"book": "adl0180", "page": 84, "text": "۷۷\nجمله و اقسام آن\nتعریف - جمله کلامی است که برای شنونده از ان فائده تامه حاصل میشود، انرا\nمرکب تام یا مرکب مفید میگویند جمله بر دو قسم است (۱) مفرده (۲) مرکبه - مفرده\nآن را میگویند که با جملۀ دیگرے ربط معنوی نداشته باشد - اقسامش حسب\nذیل است اسمیه فعلیه - استفہامیه وغیره\n(۱) اسمیه : اجزای آن مبتدا و خبر است در افغانی فعل خبر نمی آید\nمثالها\nاسلم ثلونکی دی اسلم روان است\nحلیمه ناسته ده حلیمه نشسته است\nزما و رور په چوکی ناست دی برادر من بالای چوکی نشسته است\nهغه ملاست دی آن خوابیده است (دراز کشیده است)\nدا ټول څوک دی ؟ این همه کیستند؟\nقلم هلته پروت دی قلم آنجا افتاده است\nمشوا ننی ډکه ده دوات پر است\nدر مثالهای فوق اول مبتدا دوم خبر است. بعد از ان حرف ربط . خبر گاهی مفرد میآید چنانچه\nدر امثله مذکوره و گاهی متعدد می باشد : مثلاً\nاحمد روان دی ډوډۍ خوری | احمد روان است نان میخورد"}
{"book": "adl0180", "page": 85, "text": "۷۸\n\nحسین ناست دی سبق وائی | حسین نشسته است سبق میخواند\nاکرم بی برښه او دیندار سړی دی | اکرم بسیار خوب و آدم دیندار است\nرحیمه بی بره حیا ناکه پاک لیمنی بے بدۍ ښځۍ ده | رحیمه بسیار حیا ناک - پاکدامن بے آزار دهسترا\nته ولاړیٔ که ناست ؟ | تو استاده یا نشسته ؟\nتا سو دلته یٔی دیاست، که هلته ؟ | شما اینجا هستید یا آنجا ؟\nخبر دوم گاهی فعل هم می آید چون مثال (۱) و (۲)\n(ب) جمله فعلیه که اجزای آن فعل و فاعل است ، در پښتو فاعل بر فعل مقدم می آید\nچنانچه در فارسی هم این قاعده است - جار و مجرور ، ظرف ، حال ، وغیره از\nمتعلقات فعل است .\n\nمثالها\nعمر پاڅېد | عمر برخاست\nاحمد وُده شو ( بیده شو ) | احمد خوابید\nمعروف کښناست (کښېناست) | معروف نشست\nمحمود نه دی را غلی | محمود نه آمده است\nجمعه تېره شوه | روز جمعه گذشت\nکټو چپه شوه | دیگ چپه شد"}
{"book": "adl0180", "page": 86, "text": "۷۹\nهلکانو منډه کړه بچه ها دويدند\nنڅی ژاری زنها می گريند\nتیږه (پږه) ورغښته سنگ غلطید\nگاهی فعل حذف شده نسبت فعل به مفعول میشود - این را هم جمله فعلیه میگویند چون:\nته وهلی سوی وی تو زده شده بودی!\nډوډی که وخوړه‌ شوه نان خورده شد\nکتاب وویل شو کتاب خوانده شد\nاوبه توی کړی شوی آب انداخته شد\nکار به و شی کار خواهد شد\nغله و نیول شوه دزدان گرفتار شدند\nشیطان وټټل شو شیطان رانده شد\nاگر در جمله مفعول هم با فعل و فاعل مذکور بود، در میان فعل و فاعل آورده میشود\nمیشود چون :\nعمر مړی وخوړه عمر نان خورد\nبها در مطالعه کڑی (کوی) بہادر مطالعه میکند"}
{"book": "adl0180", "page": 87, "text": "۸۰\n\nما لمونج وکی ( نمونج وکړ )      من نماز کردم\nتا سو ډوډی خوری ؟      شما نان میخورید ؟\nهغو جامی واغوستی      آنها جامه را پوشیدند\nجنکی لوبی کوی      دخترکان بازی میکنند\nحلیمه کار نه کوی      حلیمه کار نه میکند\nغوا واښه نه خوری      گاو علف نمیخورد\nته بد خط ولیکی ؟      تو خط خواهی نوشت ؟\nاگر فاعل ضمیر متصل با شد مفعول بر فاعل مقدم میشود، چون :\nکتاب دی وکوت ؟      کتاب را دیدی ؟\nاحمد می ولید      احمد را دیدم\nلمونج مو وکی      نماز را خواندیم\nسبق دی وویلی ؟      سبق را خواندی\nزموږ کور مو لیدلی دی ؟      خانه ما را دیده اید ؟\nاگر فاعل ضمیر مستتر باشد مفعول بر فعل مقدم می آید چون :\nډوډی ولی نه خوری      نان چرا نمیخوری ؟\nمسجد ته نه ځی ؟      بمسجد نه میروی ؟"}
{"book": "adl0180", "page": 88, "text": "۸۱\n\nرښتیا وائے ؟\nداڅہ کوے ؟\nڅه شی خورے ؟\n\nراست میگوئی ؟\nاین چه میکنی ؟\nچه میخوری ؟\n\nظرف اکثر از فاعل و مفعول پیشتر می آید ، چون :\n\nنن کور ته تللی وم\nد جمعے په ورخ خلق کار نہ کٹی\nپه مدرسہ کښ طالباسبق وائی\nکور کښ جگرے مہ کوہ !\nپرائی ما تر ڈیره پوری کتاب کوت\nپه دے کلی کښ څوکوره دی ؟\nپه افغانستا کښ پښتو ڈیر شوق\nاو عزت ښکارہ کیږی\nھلته د څہ کول ؟\nاوږی (دوبی) کښ چرتہ وے؟\n\nامروز بخانه رفته بودم\nبروز جمعه مردم کار نمیکنند\nدر مدرسه طلباء سبق میخوانند\nدرخانه جنگ نامکن\nدیشب تا دیر کتاب دیدم\nدرین ده چند خانه است ؟\nدر افغانستان بسیار غرت و شوق\nپښتو بنظر می آید\nآنجا چه میکردی ؟\nدر تابستان کجا بودی ؟\n\nحال اکثر بعد از ذوالحال می آید چون :\n\nاحمد می په ژړا ولید\nاحمد را گریان دیدم"}
{"book": "adl0180", "page": 89, "text": "۸۴\n\nمحمود پر منده تلو (تلی) محمود دوان میرفت\nهغه را ته بخندا و ویل او خندیده برایم گفت\nقاسم گړندی مکتب ته ځی قاسم جلد جلد بمکتب میرود\nرحمت خوشحال روان دی رحمت خوشحال میرود\n\nج - جمله استفهامیه\nاگر در جمله بنسبت کدام چیز سوالی باشد آنرا استفهامیه میگویند.\nاستفهامیه اگرچه از اسمیه و فعلیه یک قسم علیحدہ نیست بلکہ جمله استفهامیه گاهی\nفعلیه میباشد و گاهی اسمیه - لیکن چون که احکام علیحدہ دارد لہذا جدا آورده میشود:\n۱- څه ولاړئے ؟ ۱- چرا استاده ؟\n۲- دا څه شی دی ؟ ۲- این چه چیز است ؟\n۳- ته سبق ولی نه وائے ؟ ۳- تو چرا سبق نميخوانی ؟\n\nتمرین: در جمله های ذیل اسمیه، فعلیه، فاعل، مفعول، و مبتدا و خبر را نشان بدهید:\nزه پرون مکتب ته ولاړم. تا پښتو زده کړه. پښتون ننگیالی قوم دی،\nاحمد و محمود ته د پښتوی پر قواعد و ښوول.\nجمله های فارسی ذیل را به ترتیب قواعد بالا افغانی کنید !\nمحمود دیروز به احمد کتاب داد. او خوب آدم است . امروز احمد دوان بخانه آمد"}
{"book": "adl0180", "page": 90, "text": "۸۳\n\n۴ پښتو ولی نه زده کوی ؟ ۴- پښتو چرا یاد نمیگری ؟\nبیا به نو په پښتنو کښ څه ګذران کښی باز در افغانها چه طور گذران خواهی کرد ؟\n۶- آیا دا رحیم نه دی ؟ ۶- آیا این رحیم نیست ؟\n۷ هغه ستا پلار نه دی ؟ ۷ او پدر شما نیست ؟\n۸ ما تاته نه وُ ویلی، چه پښتو زده کړه ۸ من بشما نگفته بودم ـ چه پښتو را یاد گیر!\n۹ ته خبر نه یی چه دروغ دو واړه جها نو مخ تورئ دی ۹ تو خبر نداری که دروغ رو سیاهی دو جهانست\n۱۰- توره چه تیره بوی خو ګذار لوه کنده؟ ۱۰ شمشیر که تیز میشود ـ برای گذار نی ؟\nزلفی چه وَل وَل شی خو خپل یار له کنه زلف که پیچ و تاب میخورد برای یار خود نی ؟\nازین مثالها معلوم میشود که استفهام بر دو قسم است ـ یکی ساده یعنی آن سوالی که\nبرای تحصیل علم از مخاطب کرده میشود ـ این را استفهام میگوید ـ دوم سوالی که\nجهت اثبات کلام خود از مخاطب کرده میشود ـ این را استفهام تقریری میگویند ـ در\nاستفهام تقریری اکثر حرف نفی میباشد ـ پنج مثالهای اول از استفهام ، وپنج\nثانی از استفهام تقریری است\nدر جمله استفهامیه پښتو گاهی کلمات استفهام (څهـ څله ـ څوک ـ ګنیـ)\nذکر میشود ـ و گاهی استفهام صرف از لهجه معلوم میشود\nیک قسم استفهام دیگر هم هست که آن را استفهام انکاری میگویند مثلاً :"}
{"book": "adl0180", "page": 91, "text": "۸۴\nته په پردو خلقو ښاد شی؟ | تو به مردم اجنبی شاد خواهی شد؟\nچه بدکوی نیکی به مونده کی؟ | تا که تو بد میکنی نیکی خواهی یافت؟\nچه ند کار هلته خه کار ؟ | که کار نداشته باشی ـ انجا چه کار؟\nپه دنیا کښ به دغم خلاص شی؟ | در دنیا از غم خلاص خواهی شد ؟\nچه ندی نو بدرسپږی ؟ | که نمی روی خواهی رسید ؟\nاین مثالهای استفهام انکاریست چرا که معنی این مثال:\nچه ته به په پردو خلقو ښأ شی؟ | این است که بمردم اجنبی شاد نخواهی شد\nوهکذا امثله دیگر\nقسم دوم: جمله مرکبه که با جمله دیگر ربط و تعلق معنوی داشته باشد قسما ش\nقرار ذیل است: ندائیه، بیانیه، شرطیه، قسمیه، معلله ـ وغیره\n(۱) ندائیه: نداء قرب ( بنده نزدی، نزدیکتر)\nمثالها\nخدایه خیر را پیش کی ! | خدایا خیر پیش کنی !\nإله ! صداقت او صفائی در څخه غواړم | خدایا ! از تو صداقت و صفائی میخواهم\nوروره! لږ دخدایه و بیره ږه خلق | برادر قدری از خدا بترس مردم\nمدآزاره وه ! | آزاری مکن"}
{"book": "adl0180", "page": 92, "text": "٨٥\n\nعمرجانه زوید خلقو سره جنگ مه کوه بچه عمرجان ! با مردم جنگ مکن\nسعادت خاندور ور د څه شو؟ سعادت خان برادرت چه شد ؟\nورته نژغ که ! صدا بده\nپښتنوراشئی چه ټول یو شو، بی ننگی پریږدئ ای افغانها! بیائید که همه یک شویم بی\nدښمنان خندی کویئه غیرتی بگذارید که دشمنان خنده میکنند\n\nدرین امثله حرف ندا حذف شده ـ اول منادی و بعد ازان جواب نداست\nگاهی حرف ندا منادی و فعل از جمله جوابیه حذف میشود ـ\nمثال ٤\nفضل !!! فضل !!! } و غیره\nخیر !!! خیر !!! }\n\nمعنی این کلام این است : خدایه فضل وکړی !\nبه قریب چنین نداء کرده میشود :\nای هلکه ! دلته راشه ای بچه ! اینجا بیا !\nای سړیه دا څه شی درڅخه دی؟ او آدم پیشت چیست ؟\nای وروره ! دالارچرته تلی ده ؟ او برادر ! این راه بکجا رفته\nای کاکا ( تره ) د قندهارئے ای کاکا تو از قندهار هستی ؟"}
{"book": "adl0180", "page": 93, "text": "٨٦\nای دپښتو دباغ ګلونو تل خندان اوسی ! ا ی ګلهای باغ پښتو همیشه شګفته باشید !\nبعضی ها بجای (ای) در ندا (آ) میگویند .\nبرای بعید چنین نداء کرده میشود\nاو جانه ! دلته څه کوی ؟ | او جان ! آنجا چه میکنی ؟\nاو بابا چاسی ! دکار دی ؟ | او بابا ! همراه که کار شما است ؟\nا دیاره ! دجلال آباد سرک کم یودی؟ | او یار سرک جلال آباد کدام است ؟\nاو هلکه ! مکتب دغه دی ؟ | او بچه مکتب همین است ؟\nاو عمره ! دلته را شه عجبه تماشه ده | اوعمر اینجا بیا عجب تماشا است !\nبرای ابعد چنین ندا کرده میشود :\nهای (هی) رشیده !!! راوګرده ! اورشید !!! بګرد\nهوی ماما !!! په دی لاره مه ځه ! | ای ماما باین راه میا\nهبو آس والا په کښت کښی ولی ځی ؟ | او اسپ والا در کشت چرا میروی !\nآ، هم برای ندای ابعد می آید چون : آخلقو مړی کړم – آو مردم مرا کشت\nقاعده – اول حرف ندا (اگر ذکر شده بود) بعد از ان منادی در آخر جواب\nندا ذکر میشود – و اسمیکه بران حرف ندا داخل شده باشد ، آخر آن فتحه می یابد\nکه آن فتحه به (ها) نوشته میشود ."}
{"book": "adl0180", "page": 94, "text": "۸۷\n\nحرف ندا اگر چه حذف است لیکن معنی او چنین است که (تاته بریغ کوم) یعنی\nبتو صدا میکنم پس این یک جمله شد و جواب ندا جمله دیگر، که هر دو جمله مرکبه میشود\n(ب) جمله بیانیه : مثال ها\n(۱) پرون ما په اخبار کښ لیدلی و چه دیروز من در اخبار دیدم - که در جاپا چهل هزار\nپه جاپا کښ څلوېښت زره خلقو سلام قبول کړیدی مردم مسلمان شده اند -\n(۲) عربی اخبارونه لیکی، چه په فریقه اخبارات عربی مینویسید که در افریقه اسلام بسیار\nکښ اسلام په ډیر سرعت سره چاپیږی زودی نشر میشود .\n(۳) رسول صلعم فرمایلی دی: مسلمان هغه دی رسول الله صلعم فرموده - مسلمان انست که مسلمان\nچه مسلمان دهغه دلاس او د خولی په امن وی از دست و زبانش به امن باشد\n(۴) دتولو هوښیارانو دارای ده چه سلام بفکر همه هوشمندان اسلام برای دین و دنیا\nد دین و دنیا دپاره بهتر قانون دی بهتر قانون است -\n(۵) دا خبره فیلسوفانو تحقیق ته رسولی ده این سخن را فیلسوفها بسلام تحقیق رسانده اند که\nچه مسلمانان هر څومره د نورو اقوام مسلمانان هر چند متابعت رسوم و عادات اقوام دیگر\nدرسم و رواج متابعت کی هغومره خوار یږی کرده باشند همانقدر خوار خواهد شد\n(۶) د ترقی د اصولو څخه دا څومره قابله قدر از اصول ترقی این چه قدر قابل قدر سخن است\nخبره ده چه: \"خذ ما صفا دع ماکدر\" که خذ ما صفا و دع ما کدر\" یعنی صفا را\nیعنی صفا واخله ختی پریږده ! بگیر و کدر را بمان ."}
{"book": "adl0180", "page": 95, "text": "۸۸\nدرین امثله فوق دو جمله است دوم بیان اول را میکند – لہذا جمله اول را مبین و دوم را\nبیان میگویند هر دو جمله بیا نیه میشود\nمثلاً : ما پرون په اخبار کښی لیدلی و این جمله مبینه شد و این که ”چه\nپه جاپان کی څلو بښت زره خلقوا سلام قبول کړیدی“ مبین یا بیان شد\nمبين و مبین هر دو جمله بیا نیه شد\nج - جمله شرطیه :\nآن دو جمله ئیگه وقوع مضمون یکی بر وقوع مضمون دیگری وابسته باشد\nاول را شرط – دوم را جزا هر دو را جمله شرطیه میگویند مثالها\n(۱) تا کہ سبق و یلای نو اوس به عالم وای | اگر تو سبق میخواندی حالا عالم می بودی\n(۲) کہ معلم پښتو و گوری نو پښتو به زده | اگر رهنمای افغانی را بینی افغانی را از ایاد میگیری\n(۳) که په خلقو د رحم کا وہ ۔ نو خدا به رحم و کی | اگر بخلق رحم میکردی، خداوند بتو رحم میکند\n(۴) که ترقی غواړی نوښه خویونه اختیار که | اگر ترقی میخواهی اخلاق خوب اختیار کن\n(۵) که څوک به ظلم سره خپل سر لوړی غواړی | اگر کسی بظلم خود را معزز گرداند میخواهد قصه\nنو د فرعون قصه دی په قرآن شریف کښی گوری | فرعون را در قرآن شریف به بیند\n(۶) هر څوک چه دوستانو سره چل کوی | کسی که به دوستان خود فریب میدهد شش\nدښمنان به ئی کی | خواهند شد."}
{"book": "adl0180", "page": 96, "text": "۸۹\n\n(۷) کہ خوک ھوشیارۀ دښمنانو پہ دستی\nد نہ غولبژی\n(۸) کہ بے عملہ علم پکار دا تلای نو بہ\nشیطان دخدا ی پہ دردو وای\n(۹) چہ کارند کوے نو خوار بہ شے !\n(۱۰) چہ دڑے ، خد بہ مو مے !\n(۱۱) کہ مسلمانان دخپلی ترقی سبا لټوی\nنو سیرت رسول او سیر صحابہ\nد وگوری\n(۱۲) ھر څوک چہ دھوشیارا نو مجلس\nنہ غواړی سړیتوب یہ کامل شی\n(۱۳) ھر څوک چہ خپل اولاد تہ پہ\nکوچنیوالہ کښی ادب و ښہ خوی\nنہ ښئی نو خدایتعالی بہ ددوی\nپہ لاس دوی تہ سزا ورکي\n\nاگر کسی ھوشیار باشد- بدستی دشمنان\nفریب نخورد\nاگر علم بی عمل بکار می آمد پس شیطان\nبسیار دوست خدا میبود\nچون کار نمیکنی، خوار خواھی بود\nچون میروی چیزی خواھی یافت\nاگر مسلمانان اسباب ترقی خودرا میجویند\nسیرت رسول و سیرت صحابہ را\nمطالعہ کنند\nھر کسیکہ مجلس ھوشمندان نمیخواھد\nانسانیتش کامل نخواھد شد\nکسانیکہ بہ اولاد خود در طفلی ادب\nو خوش خلقی نشان ندھد - خداوند تعالی\nبدست اینھا برای شان سزا\nمیدھد .\n\nشرط ھمیشه بر جزا مقدم میباشد و حرف شرط (کہ - چہ) عموماً بر آن آورده میشود."}
{"book": "adl0180", "page": 97, "text": "۹۰\n\nو در اول جزا حرف جزا (نو) ذکر میشود - چنانچه در امثله مذکوره دیده میشود\nگاهی حرف شرط ذکر نمی شود چون مثال ۶ و ۱۲ و غیره درینصورت در شرط\nکلمه (هی) آورده میشود .\n\nد - جمله قسمیه :\nآنست که در ان برای تاکید کلام خود قسم خورده شده با شد چون\n\n(۱) والله که مکتب ته نه ولارے کہ خو بویزید\nوالله اگر بمکتب نرفتی - اگر بمانمت\n\n(۲) قسم په خدای چه اوس درسره څیږم هغه\nقسم بخدا که حالا بهمراه شما آن بکنم که کسی نکرده باشد\nچه هیچا نه وی کړی\n\n(۳) په راستی چه پرون د غلی و ځو\nبراستی که دیروز بشما آمده بودم اگر شما را ندیدم\nته می نه ولیدے\n\n(۴) په خدای چه د بی پتی ژوند ند\nبخدا که از زندگانی ذلت مرگ بسیار خوب است\nمرگ ډیر ښه دی\n\n(۵) قرآن وو که د پوښوږم ہے\nبه قرآن اگر بمانمت\n\n(۶) ستا د وی که لږ سترگی نه یه ویته\nقسم بشما با شد که اندکی چشم خود را باز کنید\n\n(۷) تدو خدای که به د بد و کار و چند\nشما را بخدا قسم که از کار های بد دست بردارید\nلاس نه اخلی"}
{"book": "adl0180", "page": 98, "text": "۹۱\n\n(۸) زه مخدا ی که په چر خپږم قسم بخدا اگر بفهمم\n(۹) ستا په سر که مږ دروغ وایم قسم بسر شما اگر دروغ گفته باشم\nاجزا و جمله قسمیه این است (۱) حرف قسم چون ( به و ـ په ) (۲) مقسم به آن\nاسم که بآن قسم کرده میشود ـ چون خدای ـ قرآن ـ راستی ، و هر چیزی\nکه نز د متکلم عظیم الشان شمرده میشود ـ\nپس حرف قسم ، مقسم به تبادیل این که « قسم کوم » یا « قسم خوم »\nپږ فلانی این را قسم میگوید و جمله که بعد ازین جمله ذکر میشود ـ و قسم تأکید انرا\nمیکند « جواب قسم » نا میده میشود ـ قسم و جواب قسم جمله قسمیه میشود ـ\nاگر در مثالهای فوق فکر کرده شود مواد ذیل دیده میشود !\n(۱) در پښتو، قسم عربی نیز مستعمل میشود ـ چون مثال اول\n(۲) گاهی حرف قسم و مقسم به و نفظ قسم هر سه حذف میشود چون ستا دِری\nیعنی ستا دیه خدای قسم وی\n(۳) ته خدای ـ زه وخدای ـ در اصل چنین است : تا په خدای قسم خورم\n\nتمرین جمله های ذیل را ترجمه کنید :\nزما وروره ! ستادِوی که بد زموږ کره ند را سر يے . د خدای دپاره د ښکلنو\nپه روی یږه . دعاشقانو په های هوی یږه. خدا یږ چې ته راباند ګران یی ."}
{"book": "adl0180", "page": 99, "text": "۹۲\nیازه به خدای قسم خورم - بوجه کثرت استعمال مختصر شده است\n(۴) گاهی مخاطب را هم قسم داده میشود چون مثال (۶ ، ۷)\nهـ - جمله تعلیلیه:\nآن است که از دو جمله ساخته شده باشد یکی از ان وجه و سبب و دلیل\nوقوع مضمون دیگر را بیان میکند - چون\n(۱) زه پرون در علم ځکه ماویل چه من دیروز پیش شما نه آمدم، چرا که من\nته به کورتد تلی ئے خیال میکردم که شما به خا رفته باشید\n(۲) زما در څخه ځکه ډیره کله کېږی از شما از ین سبب بسیار گله ام می آید که\nچه دوست را ته ښکار ے دوست برایم مینمائید\n(۳) زه صبا دخیره سره جلال آباد ته من صبح بخیر بجلال آباد میروم - چرا\nځم ځکه څه کارمی دی که چیزی کار دارم\n(۴) زه هلته پرون تللی وم بیا نه ځم من دیروز آنجا رفته بودم - باز نمیروم\n(۵) د مور او د پلار آزار مه اخله آزار مادر و پدر را نگیر که بسیار\nچه ډیره گناه لری گناه دارد\n(۶) زه چلم نه څکوم استا منع کړی یم من چلم نمی کشم استادم منع کرده است\n(۷) سگرټ می ډیر بدایسی محض از سگرت بسیار بدم می آید - محض\nارو پایی تقلید دی تقلید اروپائی است"}
{"book": "adl0180", "page": 100, "text": "۹۳\n(۸) د عملوڅخه یی یوهم نه خوښیږی | از عملها یکی هم خوشم نمی آید - که\nد انسان ژوندون محصورکوی، او | زندگی انسان را محصور میسازد -\nعقل ئی خرابوی | و عقلش خراب میکند\n(۹) زه دبل چاڅخه عادات، اخلاق | من از اغیار عادات و اخلاق\nنه زده کوم - ځکه چه اسلام مجمع | یاد نمیگیرم چرا که اسلام خودش\nالاخلاق دی - نو دغه پاک | مجمع الاخلاق است پس این معلم\nمعلم می بس دی | نیکو مرا بس است .\n(۱۰) د پلار خاطر د کوم که نه تا | خاطر پدر شما می بینم ورنه خودت\nځو را سره ډیر بد کړیدی | با من بسیار بد کردی\nدر جمله تعلیلیه سه چیز میباشد (۱) جمله معلّله یعنی آن جمله\nکه وجهش بیان میشود (۲) جمله معلّله یعنی آن جمله که بیان و جه میکند\n(۳) حرف تعلیل (ځکه) معلّل و معلّله جمله تعلیلیه میشود\nدر پښتو حرف تعلیل (ځکه) است - این حرف اکثر\nدر اول جمله ثانی آورده بعد از ان «چه» بیانی می آید چون\nمثال اول\nگاهی حرف تعلیل در میان جمله اول آورده چون مثال (۲)"}
{"book": "adl0180", "page": 101, "text": "۹۴\nگاهی حرف تعلیل حذف میشود چون مثال (۵)\nگاهی حرف تعلیل وحرف بیان (چه) هر دو حذف میشود چون مثال\n(۸-۷-۶)\n\nتمرین : در جمله های ذیل اقسام جمله را نشان داده تجزیه کنید .\nپرون ولی زمونږ کره نه راغلی ؟ احمد دلته نه سته ، ځکه چه کار ته تللی دی.\nپښتو خورا خوږه ژبه ده ، ځکه چه پوره قواعد لری . پر خدای چه سلام\nتر ټولو ادبا نو حق دی ! وروره! ستا مکتوب را ورسیدی .\nنه یی خبر، چه زه پښتو زده کوم ؟\nجمله های فارسی ذیل را افغانی کنید :\nاحمد چرا ایستاده است ؟ ای آدم سخن مرا بشنو .\nچون تو در خانه نبودی و پس آمدم . اگر میخواهی سعادتمند باشی کار بکن !\nبرادرم گریان آمد . احمد زده شد ."}
{"book": "adl0180", "page": 102, "text": "۹۵\nتغیرات انقلاب کلمات و حروف\n\nدر افغانی بعض کلمات منقلب بوده که اصل حروف آن بر حال خود مگر درترتیب\nمقدم و موخر میشود ـ که از انجمله چند بطور نمونه ذیلاً تحریر میشود: ـ\nږغ ، غږ غَک صدا\nپسرلی سُپرْلی بهار\nزَمَری مَزَری شیر\nمځکه ځمکه زمین\nوَرج رَوځ روز\nپُښه ښپه پای\nغِنْدَۍ ، غرونگۍ طوقِ طلای ساکن\n\nو غیره که هر دو صورت آن صحیح و درست بوده صرف به محاوره و لهجهٔ\nاقوام تعلق دارد .\nهمچنین بعضی حروف تبدیل و یا یکی دران زیاده و یا کم میشود :\nپکښی ، پنکی ، پکی ( دران )\nسُورسک ، سُکوک ( نان جواری )"}
{"book": "adl0180", "page": 103, "text": "٩٦\n\nپشلمی پشه‌می پِشتمی (سحری)\nشلومبے شرومبے شوملے (دوغ)\nشیدے شودے شوده (شیر)\nمیلمہ ولُمہ (مهمان)\nزغړول لغړول غړول (گشتانیدن)\nبیده ویده ، اوده (خوابیده)\nلمړی ړومبئ (نخستین)\nلمونځ نُونځ مونځ (نماز)\nلمر ، نمر ، نُور مَرُ (آفتاب)\nنجلی ، جلی جنی (دختر)\nژوند جوند (زندگی)\nژبه ژبه (زبان)\nوزه بزه (ماده بز)\nسپږمئ سپږمئ سپوږمئ (ماہتاب)\nسپږمے سپږمے سپږمے (پرخانہِ ئ بينی)\nږمونږ زمونږ خموں (ازما)"}
{"book": "adl0180", "page": 104, "text": "۹۷\n\nژر زر زود\n\nژیړ زیړ ژیړ زرد\nسیوری سوری سایه\nسپور سور سوار\nخپور خور پهن\nږیره ږیره ریش\nنوږی نواسی نواسه\nوږغومی ، وزغومی بزغاله\nاوس وس هوس امسال\nارویدل ، اوریدل شنیدن\nاوریدل ، وریڈل باریدن\nهینداره ، اینداره، وینداره آینه\nخولۍ ، خوله کلاه\nپزه ، پوزه بینی\nو غیره"}
{"book": "adl0180", "page": 105, "text": "۹۸\n\nمترادفات\nدر افغانی بسیار لغات بود که معنی آن یکی میباشد مثلاً :\nتندی، و چولی، تنده (پیشانی)\nبارخو، ننگی (رخسار)\nخورا، رښت، بیخی (نهایت، خیلی)\nډوډی مری ټکله (نان)\nتلتک، بريستن (لحاف)\nانار، نَرگوس، انگوری (انار)\nموچڼه، پڼه، کوش، کپی (پیزار)\nماندینه، ارتیفه زایپه، (زوجه)\nهلک، وُرَکی زَنکی (بچه)\nشلومبی، تروے (دوغ)\nشیدی، پی (شیر)\nډبره، تیږه (سنگ)\nپزه سونگه بینی\nکُچنی، کُمکی، وړوکی (خُورد)"}
{"book": "adl0180", "page": 106, "text": "۹۹\n\nشرمق\nچوغله\nبیجله\nلیپوه (گرگ)\nچیغنی (گنجشک)\nبیلهی (بجل)\n\nبعضی اقوام سین را بشین بدل میکنند مثلاً :\nراسه ، راشه (بیا)\nسته ، شته (هست)\nڅه سو ، څه شو ؟ (چه شد)\n\n~~~~~~~~~"}
{"book": "adl0180", "page": 107, "text": "۱۰۰\n\nضرب المثلها و محاورات\n\nضرب الامثال، و محاورات در هر زبان اهمیت مخصوصی دارد . زبان افغانی که دارای ضرب الامثال و محاورات برجسته است باید آموزنده اش ازان خاموش نباشد .\nلهذا ما اولاً تعریف ضرب المثل محاوره و ثانیاً برخی بطور مثال و نمونه می نویسیم\n( تعریف )\n(۱) ضرب المثل یک حصه کلامی است که بصورت شاهد مدعا و اثبات مطلب درین گفتگو آورده میشود، و این کلمات بتواتر در همان زبان آمده و مستعمل باشد .\n(۲) محاوره پاره کلامی است که برای تعبیر کدام مدعای گذشته استعاره شده باشد ، و یک تلازم شدیدی با مضمون مستعار له داشته باشد که بذکر محاوره فوراً انتقال فکر سامع بجانب مستعار له حاصل شود.\n( ضرب المثل )\n(۱) خپل عمل د لاری مل | کردار خویش رفیق راه است"}
{"book": "adl0180", "page": 108, "text": "(۲) بی عقل دوند په بل نه کوی لکه\nپه ځان\n\n(۳) تر بی عقل دوست هوښيار\nدښمن ښه دی\n\n(۴) دبيکاره خدای بيزاره\n\n(۵) برخي وېشه، مخونه گوره\n\n(۶) پر واله چه او به تللي وي بيا\nهم پکښی ځی\n\n(۷) چه یولویے ترملا وی هغہ\nئے هم مه رغوه\n\n(۸) ورورکه دی مړکی و موته\nد نه غورځوی\n\n(۹) غرمی له دښمنه ډکه ښئی\nنه له دوستہ خالی\n\n(۱۰) گومل پریږديښی ښه دی\nنه ورور وژلی\n\nشخص احمق آنقدر خساره را بدیگری\nنمیرساند مثلیکہ بخود\n\nاز دوست نادان، دشمن دانا\nبهتر است\n\nاز شخص بیکار خدا وند بیزار است\n\nدر تقسیم حصۀ مراعات اشخاص را کرده باش\n\nدر جوئیکه آب رفته باشد، یک وقتی\nباز هم میرود\n\nکه یکی اس را در کمر داشته باشد\nاز و هم بیزار شو\n\nبرادرت اگر بکشد، به آفتابت\nنمی اندازد\n\nخانه پر از دشمن خوب است\nنه که خالی از دوست باشد\n\nاز کشتن برادر گذاشتن گومل\nبهتر است"}
{"book": "adl0180", "page": 109, "text": "۱۰۲\n\n(۱۱) میړه مه که میړه نه یی مه ودکوه مرد را بکش مگر مردی او را ضایع مکن\n(۱۲) پردی کټ تر نیمو شپو دی چارپائی بیگانه فقط تا نیم شب از تست\n(۱۳) د بل تر زوی خپله لور ښه ده از پسر بیگانه دختر خود بهتر است\n(۱۴) شیل و شړی مستی پوکی کسی که به شیر سوخته باشد ماست را پف میکند\n(۱۵) سل په وهره یوه په مه مره صد نفرت به میرد، یکنفرت نه میرد\n(۱۶) واښکی پر نری ځای شلیږی ریسمان برجای باریک میگسلد\n(۱۷) چه غل نه یی د پاچا مه ویریږه که دزد نیستی از پادشاه نترس\n(۱۸) پوره ! ورک په کچه دو کلوه ای قرض ! دو خانه را فرار و گم نمودی\n(۱۹) د زور ور او به پرلوړه خیژی آب شخص زور آور بر سر بالائی بالا میشود\n\n(محاورات)\n\n(۱) ږلۍ اوری سنگ میبارد، (کنایه از قیمتی است)\n(۲) تر واښه تندی پوری یوست از جوی او را تشنه گذاشتاد کنایه از بازی دادن)\n(۳) پخه سره گوتی په خوله نییستل بهیچ انگشت بدین فرو برد (کنایه از حرص بسیار است\n(۴) سریه گریوان ننه ایستل سر بگریبان کردن (کنایه از فکر و تامل است)\n(۵) یوی دی د تبی له سره حماقه کول نانرا از سر تا به ربود (کنایه از افراط قحطی است)\n(۶) مخ په یوه لاس پرے مینځل روی به یکدست شستن (کنایه از بی لحاظی\nو عدم مراعات است"}
{"book": "adl0180", "page": 110, "text": "۱۰۳\n(۷) لَويه دوُه گوُتِوُ پْشَوَل | آفتابرا بدوانگشت پنهان نمودن (کنایه از پنهان نمودن حق صریح و آشکار است)\n(۸) گوُڅَِ قَد سَرَ وَتَل | با هم بکوچه برآمدن (کنایه از کمال رسوائی است)\n(۹) پَرسر لاس تِيرَوَل | دست برسر تیر کردن (کنایه از رحمت و شفقت است)\n(۱۰) دَزڑه وِينى خوړل | خون دل خوردن (کنایه از زحمت بسیار است)\n(۱۱) اوُر پَه خُولَه وَړل | آتش بدنان بردن (کنایه از تعجیل نمودن است)\n(۱۲) تشي شلَو مِيْے شاړَكَل | دوغ خالی را حرکت دادن (کنایه از کوشش بیجا)\n(۱۳) اوُبَه غَلَبِيلَوَل | آب غربال کردن (کنایه از گذاره نمودن و شب تیر کردن)\n(۱۴) توچاپَہ لاندي سا اَچَوَل | زیر بکاره نفس زدن (کنایه از دم غنیمت شمردن است)\n(۱۵) خپله چاړَه پَه اوُبوُكى ليْدَل | کارد خود را در آب دیدن (کنایه از دیدن هلاک خود)\n(۱۶) لوُتَه پَه اوبوُکی اَچَوَل | کلوخ را در آب افگندن (کنایه از کار بی اساس و از سر تیر کردن)\n(۱۷) پَه مُرداروُ اوبوُكى دريْدَل | در آب مردار استادن (کنایه از محض نزاع نمودن است)\n(۱۸) اوُبَه خَرَوَل | آب را گل آلود کردن (کنایه از بهانه جوئی)"}
{"book": "adl0180", "page": 111, "text": "١٠٤\n\n(١٩) سپین سترګی کول سپید چشمی کردن (کنایه از بی حیائی)\n(٢٠) کفن څیرول کفن را پاره کردن (کنایه از ناجوری مرگ و مهلک صحت یافتن)\n\nمنظومه\n(این منظومه را جناب سید حسین خان منتظم مطبعه قندهار بپشتو و پارسی مختلط سروده است که ابیات پشتو و پارسی در یک بحر است)\nیو په دربار د پاک رب شاکر هم په باطن د صدق هم ظاهر\nاو درود وایو پر حبیب د خدای غواړو توفیق د شکر پر هرځای\nچه ښه بخت و شرف مظاهر دی متوکل یو رب موناصر دی\nټول پر اخلاص دی عظیم نعمت کړو تشکر چه را ئی کی قدرت\nپه شان لیک د مورنی پشتو هم دښه لوست هم د ارویدو\nنن معاف پر زماندی راحت\nهر سړی فخر کړي پر واشات\nرهنمر شد اکثر اهل وطن به دلیل و حکایت روشن"}
{"book": "adl0180", "page": 112, "text": "۱۰۵\n\nهر یک اولاد خویش را هر روز گوید این نکته های نو آموز\nکای دل و جان من عزیز گزین گوش کن نکته چو در ثمین\nزانکه در هر کجا پراگنده همنشینی بخلق بیهوده\nخوش بیارو بسوی مکتب کن طبع خود را کمی مهذب کن\nآن کسانیکه قدر دانند طفل خود را بعلم خوانانند\nگویدش بازبان افغانی اینچنین از ره سخن دانی\nزویه دا کار عجب ښه لایق دی علم خیر کثیر د خالق دی\nوایه پښتو کتاب بیا د جانه فارسی هم دلوله له د شانه\nاگه ماندیم با خط نیمه که نه استاد خواندش نی مه\nچون ندارم سواد با تاسیس می شتابم سوی عریضه نویس\nکای برادر برایمن ای تو بنویس یک عریضهٔ پښتو\nاجرت تو ست نیم افغانی قیمت آن عریضه میدانی\nفارسی خوانان زموږ عزیز ملت غواړی پښتو په رغبت و راحت\nځکه هر یو د ذاته پښتون دی او د پښتو په صدق ممنون دی\nبلکه هر قوم چه ګرزی پردنیا ټول په تحریر نیکی خپله وینا\nموږ دلی شو تر نورجهان پاته چه لړو خپل قلم له اثباته\nهر کجا با قلم زبان همراز هست یکسان موافق و دمساز"}
{"book": "adl0180", "page": 113, "text": "١٠٦\nداژبه ښوولے ده مور ماته\nنشته حاجت زماله دے پاته\nداقلم مور زماپه لاس راکئ\nڅه شواول چه خلقیابا لاکئ ؟\nبه پدوپښتو قلم لرم لیکوال\nچه وطن دی تمام مالامال\nمرحبارسه واوره د اپښتو\nلې سه منصفه وقت د اروېدو\nزما په پښتو قلم کی راکړئ سخه\nمه جلاکيږه وروره يوهلۍ سه\nخاتمه دكتاب\nکرو تشکرچه دادوهم تالیف\nشود مجلسد پښتنو تصنيف\nنسخه جامع ومفيد و نکو\nست نامش \" معلم پښتو \"\nلیگ سوی رواره زاسے پښتو\nپوه ، ېه شی هوسی په ارزېدؤ\nهر که از خاص وعام برخواند\nلفظ افغان ومعنيش دا ند\nهر برادرچه داكتاب والى\nهم وېل هم ليکل د فرما لى\nتا بداند سوادافغانى\nسهل أيد بر او زبان دانى\nشـ بته محبوبه سهله پښتو ده\nچه دهرچا کتوته پر تلو ده\nبيله ، وه اوس له خوبه راپور\nشوه په تلوارچه ګورى هرلورتي\nم ده پښتوده دلربا لیلا\nچه رونا ئے د مخ ځی پر دنیا\nکرخه هم اوس چه سربه وېناشؤ\nعاشقان تمامه دياشؤ"}
{"book": "adl0180", "page": 114, "text": "۱۰۷\nسید » این نظم شیر و شکر که گفت در بنوک زبان ملی سفت\nامضا\nکتاب دوم افغانی «معلم پشتو» از طرف مجلس تالیف پشتو به امر و هدایت\nواج سردار اعلی نائب الحکومه صاحب تالیف و تصحیح شده امیدست\nکه برای نو آموزان مفید واقع گردد، اگر سهوی دران واقع\nشده باشد به نگاه عفو دیده شود :\nصالح محمد مدیر معارف میرزا محمد اعظم عضو انجمن ادبی حاجی ولی محمد مخلص\nمحمد یوسف معاون طلوع افغان قیام الدین «خادم» عضو انجمن ادبی م، عبدالخالق عضو انجمن ادبی\nعبدالحی حبیبی مدیر طلوع افغان عبدالغفور عزوتی سید حسین منتظم مطبع"}
{"book": "adl0180", "page": 115, "text": "۱۰۸\nغلطنامه کتاب\nلطفاً اول کتاب را تصحیح فرموده، بعد از ان بخواندن آغاز شود\nصفحه سطر غلط صحیح\n۸ ۱۱ هوس هَوَس\n۱۲ ۱۴ زخواص از خواص\n۱۴ ۱۳ میلمه مہلمہ\n۱۹ ۱۰ در دشت قلم در دشت قلمونه\n۲۲ ۶ خوک بدوالی خوکچه بدوالی\n۲۲ ۷ نیکی کند نیکی کرد\n۲۵ ۷ میخواند میخواندند\n۳۳ ۱ منگول منگل\n۳۶ ۱۱ این شمشیرها این جمله شمشیرها\n۴۰ ۱۸ تک نوک\n۴۴ ۵ مکتب تللی مکتب ته تللی\n۵۲ ۷ آنجا اینجا\n۵۲ ۸ اینجا آنجا"}
{"book": "adl0180", "page": 116, "text": "فعل متعدی\nووروز\nفعل متعدی ، ماضی\nوُروُر\n٦\n۷۷\nميري\nميري\nدیر\nدیگر\n١٥\n١١\n۸٠\n۸١\n١٥\n۸٥\n١٢\n۸۷\n۱۳\n۸۸\n۹\n۹٠\n١٤\n۹٠\n١٤\n۹٠\n١٥\n۹\n١٥\n۹٠\n١٦\n۹٠\n١٦\n۹١\n٦\n۹٢\n۷\n۹٢\n۲\n۹٢\n٢\n۹۸\n١١\n١٠١\n٥\n١٠٢\nد قندهار ته دقندهار\nفیلسوفانو د سلام فیلسوفانو\nبه ظلم په ظلم\nشما را ترا\nقسم شما باشد بتو قسم میدهم\nباز کنید باز کن\nشما را ترا\nتدو خدای ته و خدای\nبردارید بردار\nچه تر چه ته\nپیش شما پیش تو\nکه شما که تو\nباشید باش\nلغات بود لغات بوده\nکه دی که یی\nیوی یو یی\n( راقم کتاب ؛ مصلح سنگ عبدالو ہاب قندهاری )"}
{"book": "adl0180", "page": 117, "text": "بخواننده محترم کتاب :\nدرین کتاب نسبت به قواعد صرف و نحو ، مراعات جمله‌ها و محاورات\nبیشتر شده است ، تا بخوانندگان محترم در آموختن زبان ملی افغانی\nخوبتر کمک کند\n\nکتابخانه چه اکبر\nعشیق\nکارت سه کابل افغانستان\n\nدر مطبع قندهار به نگرانی جناب سید حسن خان مهتمم طبع شد"}
