{"book": "adl0179", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl0179\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/crjdfn89\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\n\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0179", "page": 2, "text": "کتابخانه\n(جلد)\nمطبعه\n۹\nعنایت\nسیاحت\nصاحب\nمحمود طرزی\nدر ۲۹ روز در\nآسیا و اوروپا و افریقا\nحرکت از شام\nمؤلف و سیاح آن\nمحمود طرزی\nتاريخ تأليف و سیاحت\n۱۳۰۸\nبفردوسمکان غازی امیر حبیب‌الله‌خان پادشاه [ILL]\nافغانستان در کابل شرف‌آماد و بواسطه سرپرستی\n[ILL] معارف‌پرورانه سردار محمد عنایت‌الله‌خان معین‌السلطنه\nادارات [ILL] [ILL] [ILL] [ILL]"}
{"book": "adl0179", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 4, "text": "۹\n۸\n۱\n۱۱\n[ILL]"}
{"book": "adl0179", "page": 5, "text": "المرصع خوبی های معظم بهتر\nبیا برآمد ازین ساده روی پرسی خار\nکه خط به سختی و در پی کوچه سبزه\n[ILL]"}
{"book": "adl0179", "page": 6, "text": "(عدد)\n۹\nمطبوعات\nسیاحت در سر قطعه روی زمین\nدر ۲۹ روز\nآسیا - اروپا - افریقا\nحرکت از شام\nمولف و سیاح آن\nمحمود طرزی\nتاریخ تالیف و سیاحت\n۱۳۰۸\nدر دارالسلطنه محروسه کابل فی ۱۳۲۸ از مسوده بشکل\nکتاب در قید تحریر آمده و در سنه ۱۳۳۳\nدر مطبعه مبارکه عنایت بزیور طبع\nآراسته گردیده است\n(عدد)\n۹"}
{"book": "adl0179", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 8, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 9, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 10, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 11, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 12, "text": "الله اكبر\n۲۴۹\nعکوسات کابل افغانستان\nصحیفه ۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nعزیزی بنیان (محمود طرزی) درین سیاحتنامه خود يك اسلوب تحریر بسیار بدیعه بکار برده است که علم، فن، ادبیات، سیاسیات را بیکطرز ناول آسانی در سیاحت درج و مزج نموده است. و خواننده را از مطالعه آن يك کشایش ذهنیه، ولذت و حلاوت حسیه حاصل میشود. اگرچه از بعضی وقوعات عاشقانه شاعرانه نیز حاکیست ولی نظر بدیگر فواید آن ضرر آن کمتر دیده میشود. و نیز چون سیاح مشارالیه وقوعات یومیه واقعی و طبیعی خود را بدون کم و کاست در قید تحریر آورده و هم قبل ازین به بیست و پنجسال که در عین عنفوان جوانی او بوده آنواقعات رو داده هیچ شبهه نیست که با حال و احوال امروزینه او منافی شمرده میشود. و ازین سبب است که بدون حك و اصلاح هر آنچه نوشته و در قید تحریر آورده بود عیناً بطبع آن اجازه عطا کردیم.\n\nاین سیاحتنامه از سه جلد مرکب است که جلد اول آن از عزیمت سفر، و جلد دوم آن از مواصلت به استانبول، و جلد سوم آن از عودت بحث میراند. این کتابرا هم امر نمودیم که مصور چاپ شود تا خوانندگانرا از دیدن تصاویر منظره های بلاد مختلفه نیز استفاده حاصل آید.\n\nمقصد یگانه ما از طبع و نشر اینگونه آثار طرز جدید، دیگر هیچ چیزی نیست مگر اینکه ابنای وطن عزیز خود را بمطالعه آثار جدیده و طرز تحریر ادبیات عصر حاضره که باطرز تحریر اصول سابقه خیلی مباین افتاده است عادت و آموختگی بخشیم. زیرا عصر عصر تجدد و ترقیست. چنانچه در هر چیزی يك نوی و تازگی را درین وقتها طبایع آرزو میکند در اصول انشاء و کتابت نیز این آرزو طبیعی شمرده میشود قلم خوش تقریر تجدد تحریر محرر شهیر وطن عزیز ما (محمود طرزی) حقیقتاً يك اسلوب نو، واصول تازه در انشاء کتابت بروی کار آورده است که بمقصد و مسلك ما که عبارت از تأسیس"}
{"book": "adl0179", "page": 13, "text": "صحيفه ٦ سیاحت‌نامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n( مطبعة عنایت ) است خیلی موافق آمده است ، و از انست که میخواهیم که هیچ يك از آثار قلمیۀ او ضایع نشود ، و مطبعهٔ عنایت آن آثار برگزیده را از محو شدن وقایه و محافظه نماید . این است که این سیاحت نامۀ مشار الیه را نیز بطبع رسانیدیم .\nومن الله التوفيق .\nامضا\nعنایت\nمدیر مطبعه"}
{"book": "adl0179", "page": 14, "text": "صحيفه ۷ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nهو الذي يسيركم في البر والبحر\nدر مکتب حبیبه\nعرض مقصد\n\nبعد ادای ما وجب علينا\nقارئین گرامی که به خواندن این اثر ناچیزا نه تنزل فرمایند ، اول چون اسم کتاب را به بینند حیرت و تعجب خواهند کرد که آقای سیاح ما این چنین سه قطعهٔ جسیمه را آیا در ۲۹ روز چسان دور و سیاحت کرده باشد ؟ زیرا تنها مساحت سطحیهٔ قطعهٔ آسیا ( ۴۲۱۷۵۱۹۸ ) کیلومتر مربع است که دور و سیاحت همهٔ این قطعه به بیست و نه روز نی بلکه بدو سه سال کسی را میسر نمیشود .\nاین سیاح عاجز را ذوات محتر میکه درین وقت میشناسند بخوبی میدانند که طبیعت منزویانه ، و جانشینی مفرطهٔ عاجزانه او با این دور و سیاحت برق مثال او خیلی دوری و مباینت دارد .. مبادا که این سیاحت او خیالی و تصوری نباشد ؟\nلهذا برای رفع شبههٔ مطالعه کنندگان کرام عرض میکنم که من رومان نمینویسم ، سیاحتنامه مینویسم . نه ( فلیاس فوق ) ماشین آسایی ام که به هشتاد روز دورا دور کرهٔ زمین را سیاحت کنم ، ونه ( کپتان نمو ) ی بحر پیمائی ام که بار بار کرهٔ زمین را از زیر بحر دور نمایم !"}
{"book": "adl0179", "page": 15, "text": "صحیفه ۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاین سیاحت از انچنان سیاحات خارق العاده تصوری نیست بلکه خیلی ساده و بسیط و محدوديك سياحتیست . زیرا تنها در يك قسمی از سواحل حوضهٔ بحر سفید بوقوع آمده . یعنی از (شام) شریف که در آسیاست حرکت ، و به (استانبول) که در اروپا ست مواصلت ، و از راه (اسکندریه) که در افریقاست باز بشام معاودت میباشد .\nو هم درین سیاحت تنهانیم ، بلکه بمعیت ذیسعادت پدر بزرگوار شفقت کردارم حضرت (طرزى صاحب) رحمة الله عليه رحمة واسعة سفر کرده ام . و از ابتدای حرکت تا منتهای سیاحت ؛ روزمره وقایع دیدنی و شنیدنی خود را در قید تحریر آورده ام . و علاوه بران از احوال جغرافی و تاریخی ممالك و بلدانی که بر ان مرور نموده ام معلومات مکمله و مفصله بیان شده است که به اینصورت مطالعه کنندگان کرام تنها سیاحتنامه نی ، بلکه جغرافیه و تاريخ يك قسمی از ممالک عثمانیه را نیز مطالعه میفرمایند .\nنسخه این سیاحتنامه در یکی از کتابچه های جیبی در همان سفر بقلم پنسيل روز بروز نوشته شده بود . چون در ینوقت که شمس بازغه عدالت گستری و معار فپروری پادشاه بزرگ مستقل دولت خداداد افغانستان ، و متبوع مقدس محبوب القلوب عالمهٔ افغانيان اعلحضرت (سراج الملة و الدین امیر حبیب الله خان) مزرعهٔ خشکیدهٔ هنر و معارف و کمالاترا باشعاعات حیات صفات خود سر از نو احیا نموده از انرو نخواستم که این اثر در اوراق فرسوده محو و بی نشان گردد. این است که از صحایف فرسوده کتابچه های جیبی آنرا بواسطهٔ يك میرزای خوشخط پاکنویس کرده بحضور عالی شهزادهٔ عرفان وسادهٔ جوانبخت معظم (سردار عنایت الله خان معين السلطنه) صاحب افخم عرض و تقدیم نمودم . چون ذات اقدس الله عظيم الشان جل سبحانه و جود مسعود این شهزادهٔ عرفان شیم مار اپیرو افکار معالی آثار عرفان پروری"}
{"book": "adl0179", "page": 16, "text": "صحيفه ٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nوالد ماجد كثير المحامد شان خلق فرموده، سياحتنامه عاجزانه ام را از درجه لياقتش خيلی بيشتر پسنديدند . و باوجوديكه لايق طبع و نشر را نداشت باز هم در «مطبعۀ مباركه عنايت» كه از تأسيسات معارفپروری عالی شانست طبع و نشر آنرا امر و اجازه فرمودند. حقيقتاً زبان عجز بيان اين بنده ناتوان از شكران زندگی بخشايی كه اين شهزاده معظم عرفان شيم به آثار سراپا انكسار بنده گانه ام احسان فرموده عاجز است. اين را هم اعتذاراً عرض ميكنم كه درين سياحتنامه عاجزانه بعضی سخنان عاشقانه و بحثهای اجسام لطيفه نيز كه بصورت طبيعی در اثنای سياحت پيش آمده مسطور است كه بمسلك و حالات روحيه اين وقت و اين زمان زندگانی اين محرر عاجز سراسر منافی وضديت دارد. اما چون هيچكسی در دنيا تصور نميشود كه حال سن شباب آن با حال سن كمال آن موافقت داشته باشد، از انرو وقوعات احوال بصورت واقع بدون كم وكاست تصوير شده است كه البته نظر خطا پوش ارباب عرفان آنرا عفو خواهند فرمود. اين محرر عاجز به كعب حضرت شيخ سعدی عليه الرحمه رسيده نميتوانم. حال آنكه آن ذات مبارك نيز ادوار حيات شان از نشيب وفراز احوال روحيه طبيعيه خالی نمانده است!!!..\nمع ذالك اين اثر ناچيز انه باز هم از فايده سراسر خالی نيست اگرچه بسيار كم فايده داشته باشد ولی فايده باز فايده است. حتی هر چيزيكه ضرر دران متصور نباشد عين فايده است.\nفوائد ومنافعی كه سياحت دارد هيچ قابل انكار نيست. اين يك حكمتآ به تحقيق پيوسته كه عمر خود ر ا انسان هيچگاه از حد طبيعی آن تجاوز داده نميتواند زير اعروق واعصاب و قوای نوع انسانی تا يك حده معين فعاليت وكار گذاری خود ر ا اجرا كرده بعد از ان از كار می افتند، وحرارت غريزی خاموش شده حيات انسان ختام می يابد. حالا نكه بدو چيز افزونی عمر"}
{"book": "adl0179", "page": 17, "text": "صحیفه ۱۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nانسان ممکنست . یکی بمطالعه تاریخ ، و دیگری بسیاحت . زیرا مقصد از درا\nزی عمر دیدنیهای بسیاری را دیدن، و سخنان مردمان بسیار بر اشنید نست .\nفرق جوانان باپیران نیز همینست که جوان نسبت به پیر کمتر دیده و کمتر\nشنیده است .\nمطالعه تاریخ دیدنیها و شنیدنیهای انسانر اتا بخلقت عالم تمدید میدهد ،\nوسیاحت دایرهٔ رؤیت انسائرا وسعت بلا انتهایی می بخشد .\nیک عمر ۲۹ روزه بسیار كوچك و مختصر يك عمریست كه اگر در يك شهر\nويايك خانه بسر آید عبارت از يك حیات بسیار محدودی میماند ، ودیده\nنیهای انسان بر چند کوچه و بازار، ويايك چار دیواری منحصر میشود\nحالا نکه اگر بسیر و سیاحت بسر آید از سه قطعه روی زمین در میگذرد !\nاین را نیز عرض بکنم که همه سیاحتهای این سیاح عاجز عبارت از همین\nسیاحتنامه ۲۹ روزه نیست بلکه‌ همه سیاحتهای من تقریباً ۲۱ ساله سیاحت\nاست زیرا بنده در سنه ۱۳۰۱ از وطن عزیزم برآمده و در سنه ۱۳۲۲ پس\nبوطن مقدسم مراجعت کرده ام که همه این عمر گرانمایه در سیر و سیاحت\nامرار یافته است، واگر حسیات سیاحتنامه نویسی یومیه را چنانچه درین\nسیاحتنامه ۲۹ روزه خود مراعات کرده ام در همه سیاحتهایم دامنگیر خیال\nمیبودومینوشتم مجلدها کتا بها از آن بعمل می آمد . تنها از شام به استانبول -\nغیر ازین بار که یومیه وقوعات را در قید تحریر آورده ام - هفت بار سفر\nکرده ام که در یکی از ان سفر هاتانه (پاریس) هم رفته اور و پاراسیاحت نموده\nام. ولی افسوس که تنها به نوشتن همین یك سیاحتنامه خود کامیاب آمده دیگر\nسیاحات عاجزانه بطرز مکمل و مدون نوشته نشده . بلکه بعضی پارچه ها\nاز سیاحت سنه ۱۳۰۶ هجری خودهم نوشته ام که بعضی فقرات آن در کتاب\n( از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی ) مندرج است ."}
{"book": "adl0179", "page": 18, "text": "صحیفه ۱۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nوالحاصل این است که من دیدم و گردیدم ، و دیدنیهای خود را بنظر\nمطالعه دیگر اخوان خود عرض و تقدیم نمودم .\nومن الله التوفيق\nامضا\n\nمحمود طرزى"}
{"book": "adl0179", "page": 19, "text": "صحيفه ۱۲ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nمقصد اصلی ازین سیاحت چیست ؟\n\nاساس مقصد ازین سیاحت این است که حضرت قبله گاه معظم پدر بزر\nگوار محترم عازم ادای فريضۀ حج بیت الله شریف میشوند . اگر چه قبل\nاز ین هم دو بار بكعبته الله شریف به ادای فريضه موفق شده بودند ولی درینبار\nخواستند که به اجازه و ارادۀ خلیفة المومنین و خادم الحرمين الشريفين اداى\nفریضه را بجا آورند . زیرا عنوان حضرت قبله گاهی ام ( مهمان خاص شاهانه)\nمیباشد که از وقت دخول بخاك دولت علیه همین عنوان را از طرف دولت حایز\nشده اند. لهذا خواستند که وظیفۀ مهمان بودن خود را بجا آورده اجازۀ\nعواطف مهمان پروری شاهانه را حاصل ، و به حرمين الشريفين كه ذات شاهانه\nبخادمی آن خود را مفتخر میدانند واصل شوند . دیگر هيچ مدعا\nومقصد نيست . این بندۀ کمینۀ شان تا به اسکندریه بمعیت شان همراهی\nدارم . بعد از ان برای سرپرستی و ادارۀ اموریتیه و ماهانه رسانیدن وجه\nبرای شان پس بشام می آیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 20, "text": "صحیفه ۱۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nحرکت از شام شریف\n\nروز دوشنبه ۱۹ شوال المکرم ۱۳۰۸ هجری\nاز دیروز همه لوازمات سفریه ما حاضر و آماده شده بود حتی تکت عرابه (دلیژانس) خود را نیز گرفته بودیم. و با جناب والی ولایت سوریه (عثمان) پاشا نیز مراسم وداعیه را اجراء و یک توصیه نامه نیز بر نظارت جلیله داخلیه استحصال کرده بودیم. پس امروز بجز حرکت دگر کاری برای ما باقی نمانده.\nبه پنج بجه صبح از خواب برخاسته و البسه سفر را پوشیده بحضور حضرت پدربزرگوارم حاضر شدم.\nفرمودند - آیا وقت حرکتت فرا رسید؟\n- بلی پدر! چرا که دلیژانس بساعت ۶ حرکت میکند.\nبا والده و اهل و عیال وداع جانسوزی اجرا کرده بمعیت حضرت پدر از خانه برآمدیم. و در عرابهٔ مخصوصی نشسته به ایستگاه «دلیژانس» آمدیم.\nدلیژانس، یک عرابهٔ مخصوصیست که از طرف یک کمپنی در مابین شام و بیروت بکار انداخته شده است در ظرف دوازده ساعت از شام به بیروت و از بیروت بشام مواصلت میکند. در درون عرابه شش نفر براحت می نشینند، و سه نفر بالای عرابه در عقب عرابه چی جای سکونت دارند. به شش اسپ توانا بسته شده است و لجام هر شش اسپ بدست یک عرابه"}
{"book": "adl0179", "page": 21, "text": "صحیفه 14 سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nجی بسیار ماهری میباشد که به بسیار سرعت و مهارت عرابه را سوق و اداره میکند . در هريك ساعت مسافه يك استیشن دارد ، در انجا بقدر ده دقیقه توقف کرده واسپها را تبدیل داده باز براه می افتد . در هر روز دو عرابه\n\nحضرت سردار غلام محمد خان طرزی صاحب افغان\n\nاز شام بسوی بیروت و دو عرابه در همان زمان از بیروت بسوی شام حرکت میکند . عرابه که بصبح حرکت میکند ( دلیژانس ) و عرابه که بشب حرکت میکند ( آنطور ) نام دارد . آنطور از دلیژانس کوچک تر است و شش آدم در ان میگنجد و بچهار اسپ بسته میشود . مبلغ گزافی این کمپنی که این عرابه ها را براه انداخته ازین رهگذر منفعت بر میدارد . چونکه اموال"}
{"book": "adl0179", "page": 22, "text": "صحیفه ١٥ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nتجارتی را نیز با مال گادیهای بزرگی که آنرا (کارات) میگویند نقل میدهد.\n\nوالحاصل وقتیکه به استیشن رسیدیم هنوز برای حرکت دلیژانس نیمساعت\nباقی مانده بود. در دالان بزرگ انتظار ایستگاه، بسیاری از احباب و دوستان\nبرای مشایعت و وداع ما حاضر بودند. اسباب و بکسهای سفری ما برابر بام عرابه\n\n(سیاح محمود طرزی)\nاین عکس ده سال بعد ازین سیاحت ـ یعنی\nدرسنه ١٣١٨ گرفته شده"}
{"book": "adl0179", "page": 23, "text": "صحيفه ١٦\nسياحتنامه سه قطعه روی زمين\nجلد اول\n\nجابجا کردند ، و بساعت ٦ با احباب وداع کرده دليژانس حرکت کرد .\nمقصد اصلی از سیاحتنامه نگاشتن چون تعریف و توضیح بلاد و امصار يست\nکه سیاح در انجاها قدم مینهند. لاجرم ما نیز این قضیه را رعایت کرده اول از\nاحوال جغرافی و تاریخی شام جنت مشام که نقطه اولین قدم برداشتن ماست\nابتدا نمودیم .\n\n- شام شریف -\nاحوال جغرافی و تاریخی و خصوصی و عمومی\nیکی از ولایتهای معروف و معتبر دولت علیه عثمانی ولایت ( سوریه )\nمیباشد که مرکز اداره آن شهر (شام) شریف و نام اصلی آن ( دمشق ) است .\nشام ، بسیار معمور و پر آب ، و پردرخت ، و پرمیوه يك شهریست که\nبقدر ( ٢٥٠٠٠٠ ) نفوس دارد . مرکز اردوی پنجم عسکری دولت علیه\nنیز همین شهر است .\nدر ( ٣٣ ) درجه و (٢٠) دقیقه عرض شمالی ، و ( ٣٣ ) درجه و\n( ٥٦ ) دقیقه طول شرقی واقعه شده ، و از سطح دریای شور دو هزار و چار\nصد قدم ارتفاع دارد .\nاینشهر مینو بهر در حد ود شرقی بادیه سوریه در يك دشت همواری افتاده\nکه طرف جنوب غربی آنرا ( جبل شیخ ) و ( جبل حوران ) ، و جهت\nشرق آن را سلسلة (جبل قلمون) احاطه کرده است . شهر در دامن(جبل\nقاسيون ) که از شعبه های سلسله جبل قلمون میباشد واقعه شده . چار اطراف\nشهر با باغچه ها و بستانهای پر میوه محاط است .\nغوطة دمشق ، به امتداد سه چهار ساعت راه عبارت از بستانهای جنگل"}
{"book": "adl0179", "page": 24, "text": "صحيفه ۱۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمانند یست که همه درختهای آن از میوه های لذیذ و شیرین رنگارنگ\nمختلفه الاجناس است .\n\nنهر برده از وسط شهر میگذرد . ( صحيفه ۱۸ )\n\nهرگاه از دامن جبل قاسیون بسوی شهر نظر شود هیئت عمومية شهر\nمانند يك قصر دلآرای اعلایی دیده میشود که در میان يك بستان بسیار"}
{"book": "adl0179", "page": 25, "text": "صحیفه ۱۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبزرگ جنت نشانی واقعه شده باشد. محیط همه شهر عبارت از (٦٥٠٠)\nزراع است . سطح شهر مدور یا مربع منتظمی نیست بلکه جهت جنوبی\nآن بريك خط طولانی در از شده رفته است که به اینصورت شکل آن بيك\nشتر خوابیدۀ عظیم الهیکلی میماند که گردن خود را بسوی جنوب دراز\nکرده باشد .\nنهر(برده) از وسط شهر جاری میباشد. سر چشمۀ اصلی این نهر از قریه\n[ زبدانی ] که در جهت شمال غربی شام بمسافاتش هفت ساعت راه واقعه شده\nنبعان میکند. و يك کمی پایینتر با آب (عین فیجه)كه يك چشمۀ بسیار عجیب و\nلطیف و بزر گیست یکجا شده در میان درۀ که از عین فیجه تا به (ربوه) که ابتداء\nمدخل شهر است در میان يك درۀ جنت مثال سبز و خرمی جریان دارد. و\nپیش از انکه بشهر در اید . بيك طرز و ترتیب هندسه وی بسیار منتظمی\nبر هفت جوی تقسیم میشود . اصل نهر برده در وسط شهر، و شش جوی\nدیگر از هر هر طرف شهر در میان کوچه ها و بازارها از زیر زمین جاری شده،\nو بهزار ها قسمت تقسیم شده هیچ خانه و هیچ مطبخ و هیچ آبدستخانه و\nهیچ حمام و هیچ جامع و هیچ کوچه و بازاری نیست که باحوضها وفوازه\nهای آب جاری مزین نشده باشد . و بعد ازان اینهمه آبهای مستعملی\nکه در شهر جریان دارد از زیر زمین باهم یکجا شده در خارج جهت شرقی\nشام بنام ( عقربه ) يك نهری تشکیل میدهد و در بیرونها اراضی را\nآبیاری میکند .\nهوای شام جنت مشام خیلی معتدل است ، وزمینهایبسبب كثرت آبها\nرطوبت ناکست . در زمستانها کمتر برف میبارد ، واگر ببارد بسیار دوام\nنمیکند. اما عجبتر اینکه در تابستانها بقیمت ارزان در بازارهایبرف فراوان پیدا\nمیشود . زیرا ( جبل شیخ) و دیگر بعضی کوههاییکه بسیار دور نیست در"}
{"book": "adl0179", "page": 26, "text": "صحیفه ۱۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nزمستان و تابستان با برف مستور است و از انجا برف همیشه بشهر میآید . در موسم تابستان شدت گرما از (۳۰) تابه (۳۶) درجه بالا میشود که به این سبب در زمستان چنان سردی شدیدی که موجب زحمت و عذاب شود، و در تابستان چنان گرمی که موجب شکایت گردد پدیدار نیست .\n\nخانه ها و سراهای شام نیز بيك طرز بسیار دلنشینی ساخته شده است حتی مردمان شام خانه های خودشانرا به قلوب مؤمنین تشبیه داده اند که ظاهر آنرا آرایش و زینت خالی و باطناً مانند يك بهشت عالی میباشد . زیرا سراهای حولی دار شهر زینت منظره خارجی را هیچ مالك نیست. ولی چون از باب دهلیز آن داخل حولی سراشویم خود را در يك سرابستان مینو نشانی می یابیم که صحن حولی سراسر با سنگهای آئینه مثال شسته و رفته مرمر سفید ، و سماق جوهر دار زرد بيك اصول هندسه وی بسطح مستوی فرش شده. در وسط حولی ها يك يك حوض آبی موجود است که آنهم از سنگهای كوچك سماق سرخ و سماق سبز و سماق زرد و مرمر سیاه و سفید بطرز ( موزاييك ) يعنی خاتم بندی به اشكال مختلفه هند سی تزئین یافته . در وسط حوض يك فواره سنگ مرمر بكمال صنعت سنگتراشی موضوع ، وازان فواره بكمال شدّت يك آب وافر بسیار سرد و براقی در ریختن است. در هر گوشه و کنار سرا درختهای نارنج و لیموهای بسیار بزرگ ، وسنتره و غیره و انواع بوته های گلها و ریاحین در میان کتاره های سنگی گرفته شده است . اوتاقها و نشیمنگاههای شان از آرام چوکیها و کوچها و مندرها همه از قماشهای ابریشمی خود شام ، و چوبکاری آنها همه از صدفکاری صنعت خود بلد مفروش است . طرز عمارت و بناهای خانه های سراها نیز بطرز مخصوص قدیمی دمشقی میباشد . که ( لیوان ) و [ قاعه ] نام محل نشیمن از لوازمات ضروری هر سرا شمرده میشود. « لیوان » يك چیزیست که"}
{"book": "adl0179", "page": 27, "text": "صحیفه ۲۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nغلط (ایوان) است.. مثلاً ایوان کسراء و آن ششک قوسی بسیار بلندیست که دائماً در جهت شرقی سرا میباشد و سقف آن از سطح سرا تا ببام سرا بلند است. و از نفس زمین حولی یکقدری سطح زمین ایوان بلند تر است.\n\nقاعه . ایوان . (سراهای شام) . صالون . فرنگه .\n\nزمین این ایوان از زمین خود سرا با سنگهای مرمر و اعلا تر مرمر یا سماق"}
{"book": "adl0179", "page": 28, "text": "صحیفه ۲۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبسیار مجلا و مصفا فرش شده میباشد و عرض و طول آن نسبت بسراهای\nبزرگ و كوچك فرق دارد. این ایوان ها نشیمنگاه صیفی ست که به بسیار\nزینت و آرایش با رام چوکیها و میزها و کوچها تفریش شده میباشد و گلدا\nنیهای اقسام گلها در آن میباشد. دروازۀ «قاعه» هم در نفس همین ایوان باز\nشده يك خانۀ طولانی بسیار سرد و هوادار مزینی میباشد که بهمه حال یا در\nوسط آن یا در جبهۀ آن بدیواريك حوض آب بسیار مصنع و ظریف سنگ\nمرمر با فوارۀ آب موجود داشته میباشد. غیر ازین ها هر سرا بالاخانه های\nمنتظم دالان دار و اوتاقهای هر رقم هم دارد که با صطلاح خود شان بالا\nخانه راه فرنگه» و دالان را (صالون) میگویند.\nخانه های طرز جدید اروپایی ساخت نیز موجود است که سر از نو در دو کنار\nنهر برده و راه صالحیه و محلۀ مهاجرین، و طرف محلۀ نصارا ساخته شده است.\nحمامهای شام نیز از چیزهایی نیست که نظیر آن در دیگر جاها دیده شود.\nسطح و دیوار و همه بنای حمام، باز از همان سنگهای آئینه مثال مرمر و سماق\nتشکیل یافته هر حمام بر سه دایرۀ بزرگ منقسمست. دایرة اول آنرا\n(برانی) ، - یعنی بیرونی و دوم آنرا «وسطانی» ، - یعنی میانه و سوم\nآنرا (جوانی) . - یعنی درونی میگویند. دایرۀ اول جای البسه کشیدن\nاست که عبارت از يك صحن بزرگ بسنگهای شسته و رفتۀ سماق یا مرمرى\nمفروش شده، و در وسط آن يك حوض بسیار بزرگ و بلند سنگی مو\nجود است که از چار کنار حوض و وسط آن فواره های بسیار بلندی در\nمیان حوض آب میریزاند، در اطراف حوض در گلدانیهای بسیار اعلا\nهر نوع گلهایی که در هر موسم موجود باشد چیده شده است. در چار طرف\nاین دایره چهار رواق بلندی ساخته شده است که به سه چهار پته زینه بران\nبرآمده میشود. این رواقها به قالینهای بسیار نفیس ایرانی و اناطولی فرش"}
{"book": "adl0179", "page": 29, "text": "صحيفه ۲۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین مجلد اول\n\nشده ، و بقدر بیست بیست و پنج آرام چوکیهای يك يك نفره در هر هر\nطرف آن گذاشته شده ، و نهالین های ابریشمی بسیار نرمی که بر روی آنها\nروکشهای بسیار پاك و سفید قماشهای بافت خود شام کشیده شده است\nگسترده ، و تکیه های بسیار نرم و پاکی از هر طرف آن نهاده شده. این آرام\nچوکیهابيك وضعیتی ساخته شده که در زیر آن يك صندوق کش داری\nموجود است که آنرا کشیده مشتری لباسهای خود را در ان میگذارد.\nاین يك از عادات حمامیان شامست که هر مشتری چون از دروازه\nحمام داخل شود، بفریاد بلند« اهلاً وسهلاً ومرحباً » گفته مشتری را\nاستقبال میکنند و هرکس را بقدر اعتبار وحیثیت او بطرف این رواقها\nرهنمایی میکنند ، و در کشیدن دریشی و لباس و جابجا کردن آنها معاونت\nمیورزند. و چون زیر پیراهنی آخرین را مشتری بکشد همان دم باسه چار\nقدیفه های پت دار بسیار نرم و پاك سفید خوشبو بدن مشتری را میپوشانند، و بر\nسرش نيز يك دستمال ابریشمی قماش خود بلد پیچانیده، و از زیر بغل مشتری\nگرفته وکناوه ها -- یعنی نعلینهای چوبی صدفی بسیار بلند بلندی بپاهای\nانسان کرده ازین دایره بدایره وسطانی میرسانند . این دایره باز بهمان\nدرجه بزرگ يك دایره ایست که سطح و جدارش همه از سنگهای خوشنمای\nبا صفاست. و هوای آن گرم تر است درینجا مشتری را دلاکهای شست وشو\nدهنده تسلیم میگیرند، و بر صفه سنگی مدور بسیار بزرگی که در وسط دایره\nساخته شده تا بدرجه که یکقدری عرق کند می نشانند ، ولی این مجبوری\nنیست بلکه تابع کیف خود مشتریست . بعد از ان داخل دایره جوانی که\nخیلی گرمتر ازینست میبرند، و در انجا مقصوره های خصوصی بسیار پاك\nو نظیفی موجود است که در هر مقصوره اگر یک نفری باشد يك حوضچه\nسنگی و اگر مقصوره دو نفری یا بیشتر از ان باشد همانقدر حوضچه ها در پیش"}
{"book": "adl0179", "page": 30, "text": "صحیفه ۲۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nدیوار مقصوره بشکل یک شبه کاسه بزرگ موضوعست که از دیوار دوشیر\nدهن برنجی یکی آب سرد و یکی آب گرم دران میریزاند .\nو الحاصل در باب نظافت و پاکیزه گی و حسن خدمت و شایستگی حما\nمهای شام بینظیر است .\nیکی از مزایایی که شام شریف دارد این است که آنرا دروازه حرمین\nالشريفين میشمارند زیرا قبل از انکه راه آهن حجاز تمدید یابد و بعد ازان\nدایما راه قافله حجاجی که از ایران و عراق و اناطول و غیره برای ایفای فریضه حج\nمیرفتند و میروند از شام بوده است . هر سال در ماه شوال ( محمل شريف )\nو ( صره همایون ) و ( شمع نبوی ) بايك الاي والا . وبك احتفالات\nشوکت و عزت انتها از شام شریف بسوی مدینه منوره حرکت میکند .\nو قوافل حجاج که تقریبا همه ساله يك لك دولك آدم میباشد با عسکر وطوب\nبمعيت امير الحاج وصره امینی که دو مأمور بزرگ دولت اند براه می افتند .\nمحمل شریف عبارت از يك هود جیست که با پوش زرکار نقده دوزی بسیار\nمکلقی پوشیده شده است و دیگر معنایی ندارد مگراینکه يك علامه برای\nاحتفال و اجتماع حجاج است . محمل شریف در روز پنجم شوال از دایره\nعسکریه در حالتی که همه امرا و مأمورین عسکریه با اونیفوره های بزرگ\nخودشان ملبس و بر اسبها سوار میباشند و عساکر شاهانه از هر صنف و\nموزیکهای عسکری و مشایخ و علما و شاگردان مکتبها و هزارها آدم با آن\nهمراه میباشد بر شتر بار شده از میان بازار درویشیه تا بباب مصلا که دروازه\nآخرین شهر است و دو طرفه با مردم تماشا بین بام ها و درها از زن و مرد پر"}
{"book": "adl0179", "page": 31, "text": "صحيفه ٢٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nميباشد ميگذرد كه حقيقتاً از مراسم احتفال بسيار عجيبی شمرده ميشود. جوامع شريفه كه در شام شريف موجود است در حسن بنا ، و زينت و صفا خيلی مقدس و دلنشين است. مشهورترين جوامع (جامع\n\nمنظره محمل شريف در دايرة عسكريه قبل از حركت\n\nامويه) است كه مدفن سر مبارك حضرت [يحيى] عليه السلام ، وجای گذاشته شدن سر مبارك حضرت [ حسين ] رضی الله عنه در انست ."}
{"book": "adl0179", "page": 32, "text": "صحيفه ٢٥ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nاین جامع شریف از آثار بسیار قدیمی میباشد که از زمانهای (آرام)\n\nمنظرۀ يك حصۀ از صحن خارجی جامع شريف امويه و ( مناره عروس ) با يك قسمی از منظرة عموميه جهت شرق شهر شام شریف\n\nبن «نوح» عليه السلام معبد اتخاذ شده مانده است . و در آنوقت بنام هيكل\n(رامون) نام معبود. معبد ساخته شده بود . و در وقت بنی اسرائیل"}
{"book": "adl0179", "page": 33, "text": "صحيفه ٢٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nعبادتگاه بزرگی بود بعد از ان از طرف یونانهای قدیم معبد گاه بنا شده، و در زمان « ارخادیوس » قيصر روم به کلیسای نصارا تحویل یافته ، و در وقت فتوحات بهادرانه اسلام به جامع مبارک اسلامیه مبدل شده است .\n\nبعضی از مفسرین آیه کریمه [ والتين والزيتون وطور سينين و\n\nيك حصه از منظر داخلی جامعشریف امویه و مقام حضرت يحيى عليه السلام\n\nهذا البلد الامین ] را چنین تفسیر کرده اند که حضرت پروردگار جل وعلا که به"}
{"book": "adl0179", "page": 34, "text": "صحيفه ۲۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاینچنین چیز ها قسم فرموده اند مقصد از تین و زیتون عبارت از همین میوه\nهای معروف نیست بلکه تین عبارت از «بیت المقدس» و زیتون عبارت\nاز همین جامع شریف است . زیرا در زمانهای قدیم در دایره حولی\n\nمقام مبارك رأس حضرت یحیی علیه السلام در داخل جامعشریف اموی که به بسیار زنیات\nو زیبائی از سنگ مرمر بسیار اعلا و مجلا ساخته شده\n\nبیت المقدس شریف درختهای تین یعنی انجیر بسیاری بود، و در حولی این جامع\nشریف درختهای زیتون وافری موجود بود که در انوقتها آنرا [ وادی"}
{"book": "adl0179", "page": 35, "text": "صحیفه ۲۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nتین] واینرا «معبد زیتون» مینامیدند . پس این قسم به میوه انجیر و زیتون نی بلکه بهر دو مقام مقدس است طور سینین که عبارت از مقام\n\nمنازه اصل جامع - قبه ها : - تکیه و مدرسه جامع\nجامع و تکیه سلطان سلیم در (مریجه) نام موقع شام . عمارت بلدیه : - شفاخانه غربا : -\n\nمبارك [ طور سينا ] و بلد الامین که مقصد از کعبه مکرمه است چیزیست معلوم. در شرافت این جامع همین يك دلیل کافیست . حالا تكه مقام دفن"}
{"book": "adl0179", "page": 36, "text": "صحیفه ۲۹ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nسر مبارك يك نبی عظیم الشام مانند حضرت « یحیی الحصور» علی نبینا وعلیه\nالسلام نیز همین جامع شریف است . و مقام سره بارك حضرت ( حسین )\nرضی الله عنه ، وعبادتگاه حضرت ( زین العابدین ) رضی الله عنه يك\nشرافت دیگر بجامع شریف مذکور بخشیده .\n( منارۀ بیضا) که نزول حضرت (عیسی) علیه السلام بران موعود\nاست یکی از مناره های سه گانه همین جامع شریفست . بنایی که درین وقت\nموجود است از زمان ( عبدالملک ) بن مروان مانده است . درحسن\nتعمیربنا و صنايع نفیسه معماری و سنگتراشی و زینت مفروشات ، وکثرت\nتنویرات آن هرچه که سخن گفته شودکم است . [ علی الخصوص که درینو\nقتها تنویرات آن همه با ضیای الكتريك است .]\nغیر ازین جامع شریف، بسی جوامع دیگر معمور و آباد خوش فرش و\nخوش زینت نیز در شام موجود است که معروفترین آنها جامع (سنانیه) و\nجامع[ درویشیه ] و جامع « توبه » و جامع ( سلیمیه )و جامع حضرت\n( شیخ اکبر) که مقام قبرمبارك حضرت شیخ محی الدین عربی قدس سره\nدر یکطرف آنست وغیره میباشد .\nزیارات – از انبیای عظام یکی قبر حضرت نبی الله( ذو الکفل ) علیه\nالسلام، ويکی مرقد رأس مبارك حضرت ( يحيى ) علیه السلام معروف\nوزیارتگاه است . در مقبرۀ « باب الصغیر » حضرت امام [زین العابدین ]\nوحضرت(بلال حبشی) رضی الله عنهما ، واز اهل بیت حضرت خدیجه\nورقيه ، وام کلثوم ، وام حبیبه، وزينب كبرا، و سكينه رضى الله عنهن\nدفین خاك عطرناك ميباشند .\nمقابر شریفۀ حضرات اصحاب کرام در شام شریف بسیاراست . مرقد\nمبارك حضرت(ابوالدردا)به درون قلعۀ شام است . از اولیای کرام نیز بسی زیا\n\nرات بر مقصورۀ(ام مریم)بركوهی باشترفيه زيارت ن ميرد(؟)حرم شريف در مدينه منوره سنگی مسلم مسمی بمحراب حضرت فاطمه زهرا دران بپاست برويت ان سنگ مسطح"}
{"book": "adl0179", "page": 37, "text": "صحیفه ۳۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nرات بافیوضات موجود است .\nبازارهای بزرگ شام بسیار منتظم و مزین و معمور است\nدو قسم بازار در شام موجود میباشد كه يك نوع آن بطرز بازارهای او\nروپائی بدون سقف است. اما بازارهای مخصوص خود شام همه گی در\nزیر سقف سر پوشیده میباشد . مشهورترین این بازارهای طرز مخصوصه\nخود شام « سوق حمیدیه » و « سوق مدحت پاشا » و « سوق جدید »\nنام بازارهائیست که عرض آنها بدرجه که دو عرابه به سهولت تمام ازان\nبگذرد میباشد. بلندی سقف آن از سطح زمین بازار تخمیناً پانزده شانزده متر،\nو دو طرفه بازار بیکطرز و يك نسق دو پوشته بناشده است که قسم پایانی\nدکان ها و مغازه ها، و قسم بالایی آن خانه ها و اپارتمانها میباشد. دکان که گفته\nشد آنرا چنان دکانهائی که بقدريك گز از زمین بلندتر، و درون دکان تنگ\nو محقر باشد تصور نباید کرد. سطح دکان از سطح بازار يك فوت بلند تر است.\nو زمین هیچ دکانی درین بازارها تصور نمیشود که باسنگهای مصفای مجلای\nمرمر یکدست و همواری فرش نشده باشد. اسباب زینت و آرایش هر دکان\nو هر مغازه بدرجه ثروت و صنعت آن دکانست. بعضی ازین دکانها بدرجه\nفراخ و وسیع و بازینت است که انسان خود را در يك دالان بسیار مکلف\nسرایهای حکومتی تصور میکند . حتی بعضی طعامخانه و بقلاوه و شیر یخ\nفروشی که درین بازارها موجود است با آئینه های قدنما و ظروف و اوانی\nچینی اصل چین و ژاپان بدرجه معمور و مملوست که در بسیار خانه های توانگران\nنیز پیدا نمیشود. حتی حوض آب فواره دار سنگی بسیار مصنع نیز در آن ها\nموجود است. سوق حمیدیه ، و سوق جدید يك بازاریست که نصف آنرا"}
{"book": "adl0179", "page": 38, "text": "صحيفه ٣١ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد اول\n\nسوق حمیدیه و نصف دیگرش را سوق جدید میخوانند. و از ( باب برید )\n\nمنظرۀ يك حصۀ از ( سوق حميديه ) نام بازار مشهور سر پوشيدۀ شام شريف\n\nکه دروازۀ جامع امويه شمرده میشود تا به دروازۀ دایرۀ عسکریه ممدود شده است. وسوق مدحت پاشا از جهت شرق شهر از شمال بجنوب بر يك خط مستقیمی دراز شده است که از انهم بنام سوق ( خياطين ) وسوق [مدينة] و سوق « بزوريه » بازارهای سرپوشیدۀ دیگر جدا شده تا بسوق حمیدیه وجامع بزرگ امویه فرو آمده است. درین بازارها هر نوع اموال واشیا وخوراکهای متنوع و میوه های گوناگون ، ولوقانطه یعنی طعامخانه ها،"}
{"book": "adl0179", "page": 39, "text": "صحيفه ۳۲\nسیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین\nجلد اول\n\nو اوتلها بكثرت موجود است مکتبهای بسیار ابتدایی و اعدادی، ويك يك\nمكتب رشدی و اعدادی عسكری ، ويك مكتب اعدادی بسیار منتظم\nملكى، ويك مكتب اعدادى طبي و يك مكتب صنايع، و دوسه مكاتب رشدیۀ\nدختران موجود دارد .\nيك شفاخانۀ بسیار بزرگ عسكری، ويك شفاخانۀ بزرگ ملكى\nبرای غربا ، و دیگر شفاخانه های ملل مختلفه نیز بسیار است .\nدایرۀ حکومت، و دایره عسكری، و دایره عدلیه ، و دايره ضابطه\nو پولیس، و بلديه، و تلگرافخانه و داگخانه نیز از بناهای معتبر شام شریف\nشمرده میشود .\n[کتابخانۀ ملك ظاهر] نیز از آثار بسیار معتبر این شهر مینو بهر است\nکه هزار ها جلد کتاب در ان برای مطالعه ارباب مطالعه موضوعست . قبر\nسلطان صلاح الدین ایوبی که از مشاهیر مجاهدین اسلام است در نزدیکی این\n\nقبر سلطان صلاح الدین ایوبی است که در سمت [ILL] [ILL] [ILL] [ILL]"}
{"book": "adl0179", "page": 40, "text": "صحيفه ۳۳ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکتابخانه وجامع شریف امویه موجود است.\nهرنوع صنایع وتجارت درشام شریف ترقی دارد برای قماش (دامسکو) يك كارخانه بسیار معتبری در شام موجود است . که در اصطلاح ملك ما دامسکو را « کامسكوت » میگویند و غلط محض است . این قماش دامسکو از زمانهای بسیار قدیم در خود شام ایجاد شده است که تا بحال در هر جای دیگر که این قماش ساخته شود بهمان نام موسوم میشود . چرا که در زبان اوروپائیان دمشق را (داماس) میگویند و (کو) آداة نسبت است که چون (دامسکو) گفته شود (دمشقی) ازان مراد است. هر گونه قماشهای ابریشمی از خود کارگاه ها دارد. که از قرار حسابی که کرده اند در نفس شام بقدر پانزده هزار دستگاه ابریشم کاری ، وسی وسه هزار آدم ابریشم کار موجود است. صنعت نجاری و صدفکاری و مسگری، وجواهری وغیره نیز خیلی ترقی دارد .\nشام چار صنف مردم دارد . یکی صنف بزرگان و خاندان و توانگران. دوم صنف تجار و اصناف وصنعتگران . سوم صنف علما ومشایخ طریقه ها وسادات. چارم يك صنفی ست که آنرا (زگرد) بنام دیگر [معتر] میگویند. بزرگان وخاندان شام اوضاع بسیار كبارانه ومهماننوازانه و خلیق و بشوش دارند. و خانه های شاهان بسیار بادبدبه و سامان، و همیشه سلاملق یعنی سراچه بیرونی شان باز، و رفت و آمدشان باهمدیگر، وقبول کردن ملاقاتیان شان دائمی ست. مهمانیهای شان بسیار مکلف وطعامهای شان آنقدر تنوع دارد که انسانرا حیران میسازد. علی العموم مردم شام خورنده وشکم پرور هستند. بلباس خوب وعیش وذوق وصفاعلی الخصوص به شنیدن ساز و آواز خوش يك ميل طبیعی مفرطی دارند. بحب جاه و دبدبه و دارات مایل ، و در اخذ رتبه ونشان ومأموریت ومنصب دولتی همیشه"}
{"book": "adl0179", "page": 41, "text": "صحيفه ٣٤ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nشاغل میباشند. گروه اصناف و تجارشان نيز يك عالم خصوصی در بین خود دارند. علماهای بسیار معتبر و محدث ومفسر وفقیه در شام موجود است. طریقه های مختلف ومتنوعی که درشام دیده میشود در دیگر جاها کمتر نظیر آن دیده خواهد شد. طریقۀ قادری ، نقشبندی، شاذلی ، رفاعی ، بدوی، شیبانی، مولوی وغيره وغیره بسیار است که مشایخ آنها نیز در پیش ارباب طریقۀ شان اعتبار زیادی دارند. خانقاه های هر طریقه جدا اصول و ذکر وفکرشان جداست. ذکر دومعتريك صنفی هستندکه بقلاشی و بداعشی و کاکه گری و میز بزنی معروفند. در میان اینها نیز بعضی ذکردهای خانه دار خاطردار پیدا میشود.\n\nحالا یکدو کلمه در باب ذوق وحظ وسرور وصفای شام هم باید بگوئیم: غیر از قهوه خانه ها و تیاترها بعضی باغهای باصفا موجود است که بسیار اسباب ذوق وسرور رامالك میباشد. اول این را بگوئیم كه يك صنف زنان مغنیه ها از طایفۀ یهود در شام موجود است که بحسن وجمال وخوش آوازی و عشوه پردازی خانه های بسیاری از جوانان بمیراث رسیده را بخاك يكسان کرده اند. این است که از ین خوانندۀ های مغنیۀ یهودیه را بعضی قهوه خانه والاهای باغچه دار بايك مقاوله نامه که با آنها میکنند بايك دسته ساز مکمل که از عود، وقانون، ونای، وکمانچه، ويك دف كوچك مركب است بريك تخت بلندی که به انواع زینت ها آراسته و پیراسته شده آورده مینشانند. باغ هم با میزها وچوکیها وگلها و آبشارها وچراغهای گاز هوایا الكتريك آرايش و پيرايش داردكه انسان خود رادريك عالم ديگری دران تصور میکند. انواع مشروبات مسکر وغیر مسکر موجود است. زنها ومرد های طایفۀ یهود ونصارای خود شام كه يك قسم کای نفوس شام از ان تشكيل يافته باغ را پرداخته میباشند. سازو اواز وجمالهای رقم رقم با یکدیگر دمسازی"}
{"book": "adl0179", "page": 42, "text": "صحیفه ٣۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nوهم آوازی دارد * معروفترین این رقم باغچه ها «سوفانیه» و [بلدیه]\n\n(سوفانیه) نام باغچه باساز وسرود پر از اجسام لطیفه یهودیه و نصرانیه باب\nشرقی که بر دو کنار نهر رده صف میباشد *\n\nو غیره است * افسران و مامورین و سوداگران توانگر و جوان با این اجسام\nلطیفه یهودیه بصورت خصوصی نیز جمعیتها و عالم های ذوق و صفا تشکیل داده\nمیتوانند. مثلا هر شب در خانه یکی از احباب يك جمعیت مهمانی بسیار خاصی"}
{"book": "adl0179", "page": 43, "text": "صحيفه ٣٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nتشکیل یافته يك دو عدد ازین فتانه های یهودیه را می آورند و بادسته های ساز و\nوجودهای لطافت دمسازشان ذوق و حظ را تا بصبح بسر می آرند که این نوع\nجمعیتها را [سهره] مینامند. سهره ها تنها برای يك صنف نی بلکه در همه\nاصناف دایر و دارج است. اما از وجود اجسام لطیفه یعنی مغنیه های یهودیه\nسهره های دیگر خالی ست و تنها با سازنده های مردانه اکتفا ورزیده میشود.\nعالم زرگرها و معترها جداگانه يك عالمی میباشد. در خصوص عالمهای ذوق و\nسروری که شام دارد يك کتاب تحریر بکار است که بهمینقدر اکتفا ورزیده شد.\n\nاحوال تاریخی شام شریف\n\nشام شریف که نام اصلی آن (دمشق) است و فرانسویها تخفیف داده\n[داماس] گفته اند از چنان شهرهای بسیار قدیم دنیاست که از زمان تاسیس\nو بنای آن تاریخ اظهار عجز مینماید.\nنظر به وقایعی که در نزد تاریخ معلوم و مظبوطست چنین است که شهر\nمذکور در اوایل از طرف حضرت «داود» علیه السلام ضبط شده بود.\nاما در اواخر سلطنت حضرت (سلیمان) علیه السلام (ریزون) نام يك\nصاحب ظهوری بظهور آمده به تسلط در انجا يك دولت مستقلة تشکیل داده\nاست که دولت بنی اسرائیل تا بسیار زمانها با این دولت محارب بوده اند.\nاسباب و احوال این محاربات اگرچه بدرستی معلوم نیست ولی چنان\nمعلوم میشود که بنابر پوليتيك دولت يهودا بود که دولت دمشق را بر دولت\nاسرائیلیه شمالی برمی انگیخت. یکی از حکمداران دولت دمشق (بن حداد)\nنام داشت که در هرگاه و بیگاه اراضی ممالك اسرائيليه را استیلا میکرده\nو پادشاه حکومت اسرائیلیه که (اهاز) نام داشت با او محاربه ها میکرد.\nبزرگترین دشمن حکومت اسرائیلیه «خزائیل» نام حکمدار دمشق بود"}
{"book": "adl0179", "page": 44, "text": "صحيفه ٣٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\nکه از عداوت و خصومت دو حکومت اسرائیلیه که مابین خود شان افتا\nده بود فرصت جسته ممالك اسرائیلیه را بی مانع و مزاحم استیلا نموده\n\nدایره حکومت شام بر کنار نهر برده\n\nبعد از ان [ پروبوعام ثالث ] نام حکمدار بنی اسرائیل سطوت و قدرت\nاول حکومت خود را واپس بدست آورده دمشق نیز بدست حکم و ادارهٔ"}
{"book": "adl0179", "page": 45, "text": "صحیفه ۳۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n[ یروبوعام ] درامده است *\nبعد از یکمدتی ازینزمان حکمدار اسرائیل ( بقاه ) نام با [ رزین ]\n\nقشله — یعنی چاوشی عسکری در شام\n\nنام حکمدار دمشق اتفاق کرده بر « بهوسام » نام حکمدار یهودا قیام و\nخروج نمودند * حکمدار یهودا درینجا يك خطای بزرگی کرد که برای دفع"}
{"book": "adl0179", "page": 46, "text": "صحيفه ۳۹ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\n[رزین] و (بقاه) از دولت «آشوریه» که در بابل بود مددگاری طلبیده این حرکت غیر موافق منجر به این گردید که همه دیار فلسطین\n\nدایره بلدیه — یعنی مینیپالی — شام\n\nو سوريه بيك انقلاب عظیمی افتاده حکومت دمشق و هر دو حکومت اسرائیلیه در پی همدیگر در زیر حکم و اداره دولت (آشور) و [کلدان] در آمدند."}
{"book": "adl0179", "page": 47, "text": "صحیفه ٤٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدر نزد آشوریان حکومت اسرائیلیۀ فلسطین به نام ( ایمیریسو ) و\nحکومت شام به نام [ دامسکی ] معروف بود .\n\nمیدان حریت ، ومنار یادگار حریت در شام\n\nشام پیش از هجرت نبوی صلی الله علیه وسلم به ( ٢٣٥٤ ) سال از\nطرف [ تیفالاسار ] نام حکمدار دولت آشور ضبط گردیده است ، وبعد"}
{"book": "adl0179", "page": 48, "text": "صحيفه ٤١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nازان بدست [شلمناصره] نام حکمران بابل ، و بعد از انقراض دولت\nبابلیه بدولت فرس انتقال نموده است .\n٩٥٥ سال پیش از هجرت در واقعات (اسکندر) بدست رومها افتاد ،\nو بعد از وفات اسکندر بدست دولت « سلفکیان » درامد . و بعده بزیر ادا\nرۀ ( بطالسه مصر ) ، و پیش از هجرت به ٨٢٥ سال باز بدولت سلفکیان\nتعلق گرفت . بعد از یکمدتی باد شاه عربستان [ الحارث ] آنرا استیلا کرد ،\nواز و بدست [ دیقران ] نام حکمدار ارمنستان درامد . و پیش از هجرت به\n٦٨٦ سال بزیر ادارۀ دولت (روما ) درامد ، دران دور شهر دمشق متمدن\nترین و تجارتگاه ترین شهرهای دنیا بود . داخل شهر بناها و عمارتهای\nبسیار مکلف و سرکها و بازارهای مستقیم معمور و منتظم بود . و یکی ازین\nسرکهای بازار یکسراز شرق بطرف غرب ممتد شده بود که تقريباً يك ميل\nطول داشت و همه این جاده از اول تا به آخر از دو طرف با عمودهای بسیار\nبلند سنگ سماق از همدیگر نه کم کم فاصله مزین شده بود که این عمود ها\nو دیگر آثار قدیمۀ شهر در ین وقت در زیر هزارها من خاك پنهان مانده\nاست . زبان اهالی در انوقت زبان سریانی و دیانت شان بت پرستی بود .\nدرین اثنا ها عشایر عرب که از اصل از طرف یمن آمده در حوالی دمشق\nساکن شده بودند بر دمشق مهاجمات شدیدانه یی هم اجراء میکردند ، و دولت\nرومار اسراسر عاجز و نا آرام میساختند. حتی یکبار یکی از عشایر که ( بنی غسان)\nنام داشت و در جوار ( حوران ) سکنا پذیر بودند در شهر مذکور تا یکمدتی\nحکومت هم کرده اند .\nاین است که بعد ازین مدت بیک کمی بغزای اکبر ( یرموق ) در زمان\nخلافت حضرت فاروق رضی الله عنه یعنی در سال چاردهم هجری دولت رو\nمادر قطعه سوریه انقراض یافته شهر دمشق در زیر ادارۀ حکومت عادلانه"}
{"book": "adl0179", "page": 49, "text": "صحیفه ٤٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاسلام درامده است.\nدر سال چهلم هجری چون حضرت (معاویه) دولت امویه را درشام\nاستقلال تمام دادشام مرکز حکومت این دولت گردید. و تا بوقتی که این دولت\nبر قرار بود شهر شام يك منبع فیوضات وکمالات مدنیت اسلامیه شمرده میشد.\nبعد از آن بدست دولت عباسیه در امد. و درسنه ٢٦٥ هجری (احمدبن\nطلون) که در مصر اعلان حکومت کرده خود را از ربقه اطاعت عباسها وار\nهانید شام را نیز ضبط و استیلا نموده بعد از ان یکمدتی بدست (قرامطه ها)\nافتاد. و در سنه ٣١٨ در زیر اداره (اخشید) درا مد و در سنه ٣٣٤ در\nحكم (سيف الدولة) حمدان، و در سنه ٣٥٩ در زير ادارۀ ملوك (فاطميه)\nدرآمد . و درسنه ٤٦٨ دولت (سلجوقيه) آنرا ضبط نمود.\nدر سنه ٥٢٠ شام شریف از طرف اهل صلیب در زیر محاصره و تضییق\nگرفته شد، ولی بهمت مجاهدانه (ملك سیف الدین غازی) و (ملك\nنورالدین شهید) که از ملوك سلجوقیه بودند مها جمات نصارابی نتیجه و\nبی فایده ماند و به اینسبب ملك شام به (ملك نور الدین) انتقال نمود. نور الدین\nبه انواع فضایل وکمالات انسانیه متصف، و از اعاظم رجال اسلامی بود\nدر زمان او در جاهای مهمه که در زیر تابعیت او بود و علی الخصوص درشام\nبتأسیس بسی بسی آثار خیریه مدنیه موفق و کامیاب آمده. و قبر مبارکش\nدر ینوقت زیارتگاه مردمانست، و در (مدینه) نام بازار شامست.\nبعد از وفات نور الدین، از خاندان (ایوبیه) سلطان (صلاح الدین)\nحکمران شام گردید که فتوحات ومدافعات دلیرانه بهادرانه او که بمقابل مها\nجمات اهل صلیب که بر قدس شریف و اراضی (سوریه) اجرا میکردند\nمشهور ا یام است.\nدر سنه ٦٥٨ بدست استیلای (هلاکو) افتاد. و بعد از یکمدتی که طایفه"}
{"book": "adl0179", "page": 50, "text": "صحيفه ٤٣ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nمغول مغلوب شده از انسرزمينها عقب کشیدند حکومت اتراك آنرا استيلا نموده\nو یکمدت کمی یازده خيول استيلای (غازان خان) تاتاری گردید، و بعد از ان\n\nتلگرافخانه و داکخانه شام\n\nبملوك (چراکسه) انتقال نموده\nدر سنه ٨٠٣ هجری بید غالبا نه امیر تیمور) افتاده به انواع خرابیها"}
{"book": "adl0179", "page": 51, "text": "صحيفه ٤٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو فلاکتها دو چار آمده است . بعد از وفش امیر تیمور باز بدست چرا که ها افتاده\nتا آنکه در سنه ۹۲۲ بهمت جها نگیرانه سلطان ( سلیم ) خان اول بسلك\nممالك دولت علیه عثمانیه داخلشده از ان تاریخ تا بحال در زیر همان اداره\nمیباشد . اللهم لايزيل عنه .\n\nمنظره عمومیه نفس شهر شام شریف"}
{"book": "adl0179", "page": 52, "text": "صحيفه ٤٥ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n- § -\n\nدر باب احوال جغرافی و تاریخی شام همینقدر سخن گفته\nحالا باز بر سیاحت خود نقل کلام مینمائیم :\n\nعرابه متین سریع خوش نظارت (دلیژانس) از ایستگاه خود برآمده و\nبسرعت برق آسایی از پل آهنین پیش روی ایستگاه مرور نموده راه وادی\n(ربوه) را در پیش گرفت سیرانگاه پرنزهت (ربوه) را که مدخل دره است\nبظرف ده دقیقه در گذشته و قریه های (دمر) و (الهامه) را که در میان\nدره واقعشده اند در ظرف یکساعت در نوردید .\nاین وادی یعنی درۀ شام شریف نیز از دره هائیست که در لطافت مناظر\nطبیعی بیهمتاست . از سوی شام ( ربوه ) اول مدخل دره است که از انجا\nتا به قریه (زبدانی) که از شام شش ساعت دور افتاده بصورت مارپیچ دراز\nشده رفته است . نهر بزرگ خوش آب (برده) بيك جوش و خروشی از\nمیان دره جریان دارد . دره تا بکمر های کوه از دو طرف با جنگل درختهاي\nبید و چنار و میوه های خوشگوار مستور است . و از هر هر جا آبشار ها و چشمه\nسارها بيك لطافت و شادابی در ترشح و جریان میباشد . در بعضی جاها دره\nآنقدر تنگ آمده که سطح دره عبارت از نهر و همین سرك تخته عرابه رو\nمیماند . و در بعضی جاها فسحت پیدا کرده قریه ها و باغچه ها و کشتزارهای\nجنت مثالی تشکیل داده است . صیفیه ها و قصر های مردمان توانگر شام در\nهر هرجا این دره را مزین ساخته ، و در بعضی جاها قهوه خانه ها واو تلهاو\nطعامخانه هانیز برای سیاحین و مسافرین موجود است.\nعرابه دلیژانس ما تابه قریۀ (الهامه) این دره را تعقیب نموده و در قریهٔ\nمذکور بقدر ده دقیقه اسپان خودرا تبدیل داده بر پشته ها و دشتهای همواریکه\nسرك خودرا در ان کشیده ره پیمای عزیمت گردید، و راه دره را وداع نمود.\nنیمروز بود که عرابه ما در ایستگاه ( اشتوره) که نصف راه بیروت وشام\n\nمنظره عمومیه نفس شهر شام شریف"}
{"book": "adl0179", "page": 53, "text": "صحیفه ٤٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاست توقف ورزیده این ایستگاه در داخل قایمقام نشینی (بقاع العزیز) وا قعشده که در يك دشت طولانی بسیار منبت و محصولداری در مابین (جبال شرقیه) و (جبل لبنان) افتاده است . مرکز قایم مقام نشینی آن قصبه ( معلقه) است که با قصبه (زحله) که از مضافات جبل لبنان است توأم میباشد . و از شام دوازده ساعت بعد مسافه دارد .\n( اشتوره) خیلی با نزهت يك موقعيست . يك اوتل و طعامخانه بسیار مکمل درینجاء وجود است . عرابه ما در ینجا بقدر نیمساعت توقف ورزید ،\n\nایستگاه (اشتوره) و اوتل آن ، و توقف عرابه های دلیژانس\n\nمسافران طعام خوردند حضرت والد بزرگوار وضو کردند و صلوة ظهر را ادا فرمودند و تنها يك چای وقدری شیر و بسکوت که از اوتل بکمال نظافت حاضر شده بود اکتفا ورزیدند . اینعاجزد ر طعامخانه اوتل رفته مکمل طعام چاشت خود را تناول کردم .\nبعد از نیمساعت طرم حاضری عرابه جی طنین اندازسماخ مسافرین"}
{"book": "adl0179", "page": 54, "text": "صحیفه ٤٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nشده هرکس در جای خود نشست. شش اسپ توانا عرابه را بکمال شدت و\nسرعت درکشیده ازدامنه جبل لبنان بر زروه آن ببالا شدن آغاز نهاد.\n-- جبل لبنان --\n(جبل لبنان) که حضرت سعدی علیه الرحمه در ذیل يك حکایتی نام آنرا\nدر گلستان یادکرده یکی از کوههای بسیار معروف و نامدار دنیا ست.\nاین جبل يك حکومت متصرفی مستقلیست که بصورت ممتازه از طرف\nدولت علیه عثمانیه اداره میشود. و درما بین ولایت (بیروت) و ولایت شام\nواقعشده است .\n( جبل لبنان) يك کو هیست که در قسم وسطی ولایت شام از جنوب\nغربی یکسر بسوی شمال شرقی باساحل بحرسفید متوازی ممتد شده رفته\nاست . درازی آن بقدر (١٥٠) کیلومتره می آید . و مرتفعترین قله های\nآن به بلندی (٣٢١٢) متر است. و دو زروۀ دیگر آنست که به بلندی سه\nهزار متر میباشد . به بلندی (٢٠٠٠) متر درۀ ها وگذرگا هها دارد .\nبهترین اقسام این کوه قسم جنوبی آنست که با درختزارهای پسته ،\nو مزرعه های انگور و تنباکوی سیگار سبز و خرم و معمور و آباد است.\nمرکز متصرفی آن قصبۀ ( دير القمر) است که از بیروت پنج ساعت بسوی\nجنوب شرقی واقع شده است.\nهمۀ [ جبل لبنان ] داخل همین متصرفی مستقله نیست بلکه متصرفی بر\nهمین قسم جنوبی آن منحصر است. در طرفهای بالای این کوه بسی غارهای\nطبیعی عمیقی موجود است که درمیان آنها استخوانهای بسیاری از حیوانات\nمنقرضۀ پیش از طوفان، و آثار های احوال ابتدائی انسانها پیدا شده است.\nقریه های بسیار آباد و معمور و عمارتهای خوبی دارد .\nدر طرف شمال این سلسلۀ لبنان اقوام ( مارونی) و در جنوب شرقی آن\n«درزیها » مسکون میباشند. زبان همه شان عربی میباشد . و از جنس\nعرب، وفنيكه ، و سریانی بوجود آمده اند. اکثر اهالی آن بمذهب مارونی،"}
{"book": "adl0179", "page": 55, "text": "صحيفة ٤٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nومذهب باقی آن مسلم ، درزی ، روم كاتوليك ميباشد.\nو الحاصل عرابه ما فرازها و نشیبهای بسیاری راطی کرده و در هر\nایستگاه اسپانر اتبدیل داده بساعت سه و نیم به ( عاریا ) نام موضع که مر\nتفعترین ایستگاه گذرگاه سرك دلیژانس میباشد رسید از ( اشتوره ) تابه\nانجا یکسر رو ببالایی قطع مسافه کرده ایم .\nاین موقع عاريا منتهای نقطه رو ببالا برا مد است . ازینجا در پیش نظر\nسياحين يك منظره لطافت آور بسیار غریبی جلوه میکند. دامنه طرف\nجنوبی جبل که باتپه های پست و بلند سبز و خرم پسته زاری محاط و مستور\nاست و قصرها و بنا های سفیدی که در میان آن تپه های سبز انشا شده است\nخیلی نظر ربایی دارد. مردمان جبل زراعت خود شاتر ادر بغله ها و سطحهای\nبسيار مایل کوه میکارند. زیرا دیگر زمین هموار ندارند . لهذا بقدر دودو\nزرع زمین را از سدهای سنگ بست بالا كرده يك سطح دوكزه بوجود آورده\nاند که به اینصورت ، بصد ها مرتبه ها بر هم دیگر موضوع شده است که\nدر هر دو سه مرتبه یکنوع چیزی کاشته اند . متن زمین کوه سبز ، ودر\nمیان آن کشتزارهای مرتبه دارسنگ بست ، و در هر مرتبه يك رنگ مخصوص\nعليحده مزروعات متنوعه ، و در هر هر جا خانه های رنگارنگ، و درختهای\nمختلفۀ شوخ و شنگ و آبشارها ئیکه در بعضی جاها برای آبیاری مزرعه\nهای مرتبه دار از مرتبه بمرتبه میریزد الحق که درايك نشاط وروح را\nيك انبساط بی اندازه می بخشید. در منتهای دامنۀ این تپه ها ، بحر خضرا\nمانند يك آئینه مجلایی میدرخشید .\nدرینجا تا اسپها تبدیل می یافت و مسافرين يك آبي يایک پیاله قهوه مینوشید\nحضرت پدر صلوة عصر را ادافرمودند. و باز در عرابه نشسته ره پیمای\nصوب مقصود شدیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 56, "text": "صحیفه 49 سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبعد از این ایستگاه، عرابه ما یکسر رو به نشیب در تک و تاز است. به غروب یکساعت باقی مانده بود که از کوه فرو آمده بر زمین همواری که زمین ها، و باغچه ها، و بسته زارهای بسیار لطیف و ظریف بیروت را تشکیل داده تدویر چرخ حرکت نموده و ده دقیقه بشام مانده بود که در شهر (بیروت) داخل، و از بازارهای شهر گذر کرده بساعت پنج شام در ایستگاه بزرگ خود که در [منشیه] نام موضع بافضای مشهور شهر دارد، درآمده توقف ورزید.\n\n[ابو محی الدین] نام خدمتگار شامی ما که پیش از سه روز از شام بسوی بیروت با اشیای سفریه در عرابه کارات حرکت کرده بود بمجرد ایستاده شدن دلیژانس در راباز کرده سلام داد:\n\nگفتم — وای! تو یی ابومحی الدین؟ چه وقت رسیدی؟\n\nگفت — امروز بوقت ظهر رسیدم افندی من.\n\nبکسهای دستی خود را به او داده از عرابه برجهیدم و در فرو آمدن حضرت والدبزرگوار خود معاونت کرده ابو محی الدین را بحاضر نمودن عرابه امر نمودم. بصدها عرابه و حمال، و سپه سارهای اوتلها در ایستگاه موجود بود. در یکی از عرابه های درجه اول حضرت پدر را نشانده و خود، در پیش روی شان به آداب لازمه که واجب است نشسته، و ابو محی الدین با بکسها در پهلوی عرابه چی برآمده عرابه را بسوی اوتل (کوکب شرق) اشارت حرکت دادم.\n\nاین اوتل از اوتلهای بسیار بزرگ، و مشهور و کبارانه یک اوتلیست که مدار زینت (منشیه) بیروت شمرده میشود. (منشیه) یك میدان مربع مستطیل فراخیست که در عین وسط آن یك باغچه ملتی خیلی بازینت و طراوت از طرف بلدیه ساخته شده است. دورادور این باغچه بعرض ده متريك"}
{"book": "adl0179", "page": 57, "text": "صحیفه ۵۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nسرک بسیار پخته و مزین که با اشجار پیراسته ، و با پیاده روهای یکپاره برداشته شده دور خورده است .\nیکطرف این سرکها را کناره آهنین بسیار مصنع باغچه وسطی بیضوی الشکل بلدیه گرفته . طرف دیگر آنرا از جهت شرق بنای باشکوه سرای حکومتی، و جهت جنوب آنرا يك چونی كوچك يك مفرزه عسکر سواری، و ایستگاه عرابه دلیژانس، و (قونقورد یا ) نام (کافه شانتی) که طبقه بالای آن « کافه شانتی » یعنی مشروبات خانه با ساز — وطبقه زیرین آن طعامخانه بسیار با نظافت و لطافت دمسازی تشکیل داده ، واوتل بریتانیا ، و دیگر بناها و دوکانها و دهنه های دیگر بازارها میباشد احاطه کرده است .\nجهت شمالی آنرا اوتل بزرگ عثمانی، و بانک عثمانی و ( البرته ) نام عمارت و تیاتر خانه ها و قهوه خانه ها و غیره عمارات و دکاکین در برگرفته است.\nجهت شرقی میدان منشیه مذکوره را همین اوتل کوکب شرق و دو اوتل بزرگ دیگر تزئین داده . این اوتل مرکب از سه طبقه است که طبقه آخرین آن از دکانهای بسیار مزین سر تراشی ، و سیگاره فروشی و غیره میباشد . این را هم بگوئیم که دکانهای سرتراشی که گفته شد بگمان قارئین کرام ما نرسد که مانند دلاکهای سرتراش لب دریای بازار نشین این صفحات خواهد بود . دکانهای سرتراشی دران مملکتها از معتبر ترین و با زینت ترین دکانها شمرده میشود. از رو بروی این دکانها چون گذار انسان می افتد پیشتر از داخل شدن بدکان، بوهای خوش اقسام عطرها ولوانته ها انسانرا بی اختیار میسازد. دکان از سرک پیاده رو باز ار یکقد مه بلندتر . وجبهه یعنی مواجهه روی دکان با بلورهای یکپاره مزین، و در شبها با لامپ های بزرگ غاز هوا یا الکتريك روشن میباشد . صحنش با سنگهای مجلای با صفاء مفروش . وسقف و دیوارش با انواع نقش ها ولوحه ها منقوش است . میزهای روغندادهٔ"}
{"book": "adl0179", "page": 58, "text": "صحیفه ٥١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمجلای کم بری بدرازی دکان در پیش دیواری که در مقابل مدخل دکان است، و آن دیوار از اول تا آخر با آئینه های رونمای قدمای چوکات طلاکاری گرفته شده است که در پیش روی آن میز کبر و آئینه های سکندری فر ، آرام چوکیهای بسیار مصنع نرم و لطاف دواری که بر یک پایه ایستاده است مانده شده، و انواع شیشه های عطریات ولواتئه ها ، و پودرها ، و صابونها و غیره چیزهای اسباب آرایش و پیرایش بران میز گذاشته شده ، مشتری که از مدخل دکان داخل میشود دلا کهای بسیار خوش لباس سر برهنه که مویها و ریشهای شانرا برای نمونه نشان دادن مشتری آراسته و پیراسته کرده اند به استقبال میشتابند، و چوب دست و بالاپوش انسانرا به بسیار تواضع و بشاشت گرفته برجاهای مخصوصش می آویزند، و ببر یکی از ان چوکیها در پیش میز و آئینه موصوف مینشانند و بی آنکه کالر و دسمال گردن انسانرا بکشند با یک صنعت و مهارت عجیبی به آرایش و تراشیدن ریش و شست و شوی سر و روی انسان میپردازند که انسانرا حیران میسازد. و از همه عجبتر که در مدتی که انسان به سر تراشی مشغول میباشد از نظاره بازار و رفت و آمد عرابه ها و تراموایها نیز محروم نمیماند. چرا که همه بازار در آئینه که بمقابل است عکس انداخته در پیش نظر مشتری ظاهر است. دکانهای سیگار فروشی نیز بمناسبت کار خودش بمحیان درجه مزین است. طبقه دوم آن کافه شانتی یعنی مشروبات خانه باساز است. طبقه بالای آن اوتلست که تقریبا بقدر چهل پنجاه متر از صحن بازار بلند تر میباشد. این اوتل مانند دیگر اوتلها طعامخانه مخصوصی ندارد. مسافرین در طعام خوردن خود آزادند که در هر لوکانطه یعنی طعامخانه که دلشان بخواهد نان بخورند و یا آنکه از لوکانطه خاطر خواه خود در همین جانان بخواهند. در باب استراحت مسافرین از اوتاق های بسیار خوش هوا و فرح افزا، و فرشهای خواب، و زینت و آرایش اوتاقها، و نظارت در یامانند این اوتل دیگر اوتلی"}
{"book": "adl0179", "page": 59, "text": "صحيفه ۵٢ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد اول\n\nنيست . چون اين عاجز دو بار پيش ازين در اثنای رفتن استانبول درين اوتل\n\nيك حصهٔ بازاری که از منشيه بسوی قشله ميرود وتراموای الکتريکی\nاز مناظر بيروت\n\nاقامت کرده بودم و انتظام و مکمليت آنر ادانسته بودم حضرت پدر بزرگوا\nرم را در همین اوتل آوردم .\nبمجرد ايستاده شدن عرابه بدر وازهٔ اوتل خد متکاران اوتل\nبکسهای ما را بر داشه بر زينهٔ بسيار فراخ و روشن سنگ مر مر اوتل"}
{"book": "adl0179", "page": 60, "text": "صحيفه ٥٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبرامده از يك دروازۀ بسیار بلند و فراخ یکباره آئینه داری داخل دالان بزرگ اوتل که با سنگهای لطیف سنگ مرمر بسیار سفید سرتاسر تفریش شده بود ، وبقدر يك يك متر قالین انگریزی بسیار اعلا در دورا دور دالان گسترده شده بود داخل شدیم . با دو جار بسیار بزرگ گاز هوا دالان مانند روز روشن منور بود .\nصاحب اوتل را بحاضر کردن دواتاق يك نفره که پنجره های آن بسوی دریا و (منشیه) باز باشد امر داده و ابو محی الدین وبکسها را در اوتاقهایی که برای خدمتگاران مقرر است جابجا کردیم\nحضرت پدر در او تاق مخصوصۀ خودشان در امده صلوه مغرب را ادا کردند و باز در برندۀ بسیار بلند دالان اوتل که بسوی شهر و منشیه و دریا نظارت داشت برامده بریکی از آرام چوکیها استراحت ، وچای و شیریکه حاضر شده بود تناول فرمودند. بنده نیز بحضورشان نشسته بودم.\nفرمودند که :\n— حقیقتاً منظرۀ شهر بیروت در اینوقت خیلی دلکشاست .\n— بلی صاحب من الحق که بیروت از شهرهای بسیار خوب و معمور دنیاست .\n— ولی وا اسفا که مادرین شهر بسیار ماندنی نیستیم . زیرا ایام وقت حج که به آن نیت برامده ام نزديك رسيده ، و سفر استانبول هم پیش روست . تو میباید که فردا صبح در بندر بروی وتحقيق نمایی که واپور بسوی استانبول چه وقت حرکت میکند .\n— بسرو چشم پدر ! شما مستریح باشید انشاء الله فردا بوقت، مسئله را معلوم میکنم . در ینوقت آیا بطعام میل دارند ."}
{"book": "adl0179", "page": 61, "text": "صحيفه ٥٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n-- بلی اگر يك طعام پاكی باشد باك نيست.\nلهذا او تلجی را امر کردم که از لوكانطه سليم شامى يك صحن برنج\nويك طبق سوزی كاری ، ويك چيزی كباب و شيرينی و ميوه بيارد. بعد\nازده دقیقه طعام حاضر شده و حضرت پدربزرگوار به اوتاق طعام خوری\nآمده با هم بر سفره نشستيم ، و بمهربانيهاى شان و كلمات حكم آميز\nشان بكمال فرحت از طعام فراغت حاصلشد .\nفرمودند كه :\n-- من حالا به اوتاق خود ميروم. تو فردا اگر می بينی يا نميبينی رفته احوال\nوابور را تحقيق نما.\nاطاعت کرده حضرت پدر را تا به اوتاق خوابگاه شان رسانيدم و خودم\nدر برنده آمده و قهوه چی را به آوردن يك پياله قهوه امر كرده بقدم زدن،\nو نظارة عوالم بيروت مشغول شدم .\nبیروت در ين وقت يك عجب منظره بنظر جلوه میداد . ازین برنده\n(كوكب شرق) تا بسیار جاهای شهر و بندرگاه ، و دریا معلوم میشد. شهر\nدر يك انوار چراغ مستغرق بود . چراغهای رنگارنگ کشتیهائی که در بندر\nلنگر انداز بودند منظره را يك ديگر رونقی می بخشید .\nعلى الخصوص منظره (منشيه) يك طرب و سرور ديگری داشت . صدا\nهای روح نواز خوش آهنگ موسیقیهای که از کافه شانتی های اوروپی بر\nمیخواست با صدای سازهای تیاترهای ترکی ادا و ساز خانه های مصرفی حجازی\nنوا، مانند اهتزاز نسیم صبا دمساز گشته براستی که دلهای عشاق را به نغمه های\nمخالف و جد و شوق برقص می آورد."}
{"book": "adl0179", "page": 62, "text": "صحیفه ٥٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nتا به نه بجه شب در برنده مذکور غوطه خوار گرداب خیالات شاعرانه\n\nاز مناظر بیروت\nيك حصه از منظره عمومی شهر\n\nخود بماندم. بعد از ان ابو محی الدین را خواسته گفتم:\n— تو در نزديك دروازه اتاق حضرت پدریم برین چوکی بنشین.\nمن بقدر يك ساعت در کافه شانتیایان میروم. هر گاه کاری خدمتی بفرمایند"}
{"book": "adl0179", "page": 63, "text": "صحيفه ٥٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاجرا میکنی ، وگرنه تا آمدن من درینجا میدانی.\nاین تنبيهات را کرده در او تاق مخصوص خود بیامدم. و سر و روی خود را\nاز گرد راه با صابون و قولو نيا پاك شسته در کافه شانتی طبقه وسطانی اوتل\nخود فرو آمدم ( ١ ) و یکی از آرام چو کیهای بسیار خوش قماشی را انتخاب\nکرده مقابل مر بمی که موسیقی نوازان بر آن اجرای آهنگ میکردند\nنشستم. و يك كلاس شربت پورتقال طلبيده به استماع مشغول شدم .\nاین کافه شانتی یعنی مشروبات خانه باساز عبارت از دالان بسیار بزرگیست\nکه با چراغهای متعد د گاز هوا مانند روز روشن شده است و در هر هر جا چو کیها\nومیز ها به ترتیب بسیار خوشنمایی چیده شده و مر دم انبوهی در آن جمع\nآمده اند . پیش هر میز بر چند چوکی چند نفر رفقا نشسته میباشند ، و هرکس\nبهر نوع مشروباتی که ذوق داشته باشد در پیش روی شان گذاشته میشود.\nمیز ها همه از سنگ مرمر و سماق است .\nشطرنج ، تخته نرد ، قطعه ، میزهای بازی بلاردو نیز برای شوقیهای\nآن موجود است. در آخر دالان بقدر يك متر از صحن دالان بلندتر يك\nصحنه موجود است که با آینه ها و گلها و بيرقها تزئین یافته. برین صحنه بقدر\nپانزده بیست دختران پری پیکر نازنین اوروپی که از سن هجده تا بیست سالگی\nمیباشند و همه يكرنگ لباس پوشیده اند ، و یکرنگ توالت یعنی آرایش\nکرده اند موجود هستند که بدست هر یک از انها يكيك كمانچه و ديگر آلات\nموسیقی اوروپی بوده هواهای مختلف پارچه های (اوپه را) را مینوازند .و\nدر هر ده دقیقه كه يك مقام را نواختند آلات موسیقی خودشانرا گذاشته\nدر صحن دالان و برنده برای دم راست کردن و تنفس منتشر میشوند ، واگر\nکسی یکی بادو از آنها را برای نوشیدن يك پیاله قهوه و چای و یا دیگر مشروبات\n\n( ١ ) معنی کافه شانتی چون از همین بیانات حکایت احوال پدیدار میگردد ، حاجت\nبه این نیست که بگوئیم (كافه شانتی ) چه معنی دارد ."}
{"book": "adl0179", "page": 64, "text": "صحیفه ٥٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبر میز خود دعوت کند بکمال ممنونیت قبول کرده آزادانه ــ اما ادیبانه نه رذیلانه ــ در مقابل آلکس می نشیند و بهر مشروبی که ذوق داشته باشد طاب میکند، ولی پیسهٔ آن را باید که دعوت کننده بدهد و تا بوقتیکه باز وقت موسیقی نواختن شان برسد میباشد و صحبت های شیرین میکند، و باز بر سر کار خود میرود.\nوالحاصل بقدر یکساعت در انجا نشسته بالا برآمدم. ابومحی الدین را دیدم که بر چوکی نشسته بخوابست آهسته بر شانه اش زده بیدارش کردم پرسیدم که :\nــ چیزی هست ؟\nگفت ــ نی !\nگفتم ــ برو بخواب .\nاز پس در از استراحت والد بزرگوار خود خاطر جمع شده به او تاق خود آمدم ، و تا بساعت یازده روزنامچهٔ آنروز را نوشته بخواب رفتم .\n\nروز سه شنبه ٢٠ شوال\n\nصبح بساعت ٨ از خواب بر خاستم و بچابکی توالت خود را اجرا کرده والیسه ام را پوشیده از او تاق خود برامدم .\nحضرت پدر بزرگوارم (طرزى صاحب) بقرار عادت دایمنی خود بعد از نیمشب بر خواسته و صلواة تهجد و تلاوت کلام قدیم خود شانرا تا بوقت نماز صبح بجا آورده و نماز صبح را خوانده بعد از اشراق بخواب رفته بودند .\nبچابکی تمام از نردبان اوتل فرو آمدم، ویکی زعرابه ها را اشارت کرده"}
{"book": "adl0179", "page": 65, "text": "صحیفه ۵۸ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nدران برجهیدم. عرابه چی را بسوی بندر بحرکت امر دادم .\nدر بندر از عرابه فرو آمدم . در پیشگاه كمرك بایکی از سمساران واپور\nها که پیش ازین با او معارفه داشتم برخورد م، و بتحقیقات آغاز کردم. نتیجۀ\nتحقیقات این بعمل آمد كه و اپور داك كپنی فرانسوی سه روز بعد از اسكندریه\nوارد بیروت میشود و در همانروز حركت كرده سه روز در راه روز چهارم\nبه استانبول مواصلت میكند. و یك و اپوردیگری هست از كپنی روس كه فردا\nبوقت عصر حركت میكند، و بعضی سواحل را دور کرده بهشت روز واصل\nاستانبول میشود . اجرت تكتهاى درجات مختلفة و اپورهاى هردوكپنى را\nنیز بخود معلوم كرده به اوتل آمدم .\nحضرت پدر را دیدم كه در دالان بزرگ اوتل منتظر من نشسته اند .\nپرسیدندکه :\n- چه خبر فرزند ؟\nمعلوماتیکه در باب حركت و اپور ها حاصلكرده بودم عرض كردم .\nفرمودند كه :\n- سه روز را بیهوده در نجاگذرانیدن دشوار مینماید. تكت و اپورى را\nكه فردا حركت میكند بگیر. هیچ نباشد همین سه چار روزی را كه در بیروت\nبگذرانیم بسیاحت دیگر بلاد و امصار بسر آورده خواهیم بود .\nسمعا و اطاعة كفته و ابو محى الدین را با خود كرفته با زبر بندر آمدم،\nو به اجنت كپنی روس رفته دو تكت در جه نخستین یکی برای حضرت پدر\nویكی براى خود تا به استانبول به « ۳۰ » پونداگليزي ، و يك تكت\nسطح وا پور را برای ابو محی الدین به دو پوند گرفته و دیگر حوایج\nضروریۀ سفریۀ خودمانرا نیز از بازار خریداری کرده به اوتل آمدیم، و از\nحاضر بودن همه چیز و فردا به سه بحۀ روزلازم بودن رفتن به واپورعرض كردم"}
{"book": "adl0179", "page": 66, "text": "صحيفه ٥٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nحضرت پدر ر ازین خبر بشاشتی حاصل شده فرمودند که :\nامروز صلوة ظهر را در جامع بزرگ شهر میخوانیم و تا بعصر در انجا\nمانده وقت عصر برای هوا خوری میرویم .\nگفتم – بسيار مبارك است .\nبعد از طعام بمعیت ذي سعادت شان از اوتل بر امدیم و در جامع شریف رفته\nبجماعت نماز خواندیم . بزرگترین جوامع بیروت همین جامع شریفست که\nدر میان بازارهای طرز قدیم شهر واقعست . این بازار تار وتنگ و بناهای آن\nهمه از سنگست . درین جامع شریف زیارتگاه مقام حضرت نبی ذیشان\n(یحیی) عليه السلام نيز میباشد كه بيك روایت گویا جسد مبارك شان\nو بدیگر روايت يك دست مبارك شان درينجا مدفون است.\nبعد از ادای صلوة از حضرت پدر بزرگوار خود پرسیدم که :\nآیا زیارت حقیقی حضرت (يحيی) عليه السلام این خواهد بود\nیا آنکه در شام است ؟\nفرمودند - اصل حکایت آن به اینصورتست که برایت بیان میکنم\nتا آگاه باشی .\nگفتم - بسیار مرحمت است . بفر مائید .\nپس به اینصورت حکایت کردند :\n«حضرت يحيی» عليه السلام از انبیای متأخر است، و پسر\nحضرت (زکریا) علیه السلام است، والده شان (اليساع) عليه السلام بود\nکه عم زادۀ حضرت (مریم) علیها السلام میشوند پدر شان حضرت\n(زكریا) علیه السلام از نسل حضرت (داود) عليه السلام است .\n«حضرت زکریا علیه السلام وز وجه شان بسیار پیر شدند و مالك او\nلاد نبودند . حضرت زکریا بدرگاه حضرت کبریا جل و علا در باب احسان"}
{"book": "adl0179", "page": 67, "text": "صحيفه ٦٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو عطا فرمودن يك ولد نیاز و دعا نمود . حق تعالى دعای او را مستجاب\nفرموده با وجود پیری به او ( حضرت يحيى عليه السلام ) را عطافر مود .\nحضرت یحیی علیه السلام از زمان طفولیت خود بعشق الهی گرفتار آمده\nبزهد و تقوی و اشكبازیهای بلا انتهای خود از زمرة مقبولان صالحین بارگاه\nخاص الهی گردید . حتی در قرآن کریم اوصافی که در حق حضرت یحیی علیه\nالسلام حضرت باریتعالى جل و علی ذکر فرموده بجز حضرت خاتم الانبيا\n( محمد مصطفی ) عليه الصلوة و التحايا در حق دیگر هيچ پيغمبری نفرموده .\n« حضرت یحیی علیه السلام اکثر اوقات بصحراها میرفت و بعبادت ، مراقبه،\nو وحدت و گریه بسر میآورد و هنگامیکه بشهر داخل میشد بوعظ\nو نصیحت مردمرا براه حق دعوت میکرد . و ورود حضرت مسیح را که در\nتورات خبر داده شده بود تصدیق مینمود .\n«در ان وقت در ارض فلسطین (هرود) نام یک پادشاه ظالمی حکمدار بود.\nهرود میخواست که یکی از اقرباهای بسیار نزديك خودراکه در شریعت(موسی)\nعلیه السلام ازدواج آن جائز نبود زن کند . حضرت یحیی علیه السلام بشدت\nمنع نمود. به اغوای همان زن فاجره هرود ظالم او را شهید کرد . چون سر مبارك\nشانر پیش (هرود) در ميان يك طشت آوردند همان سر بریده بزبان فصیح\nفرمود که « این زن بر تو حرامست مکن » .\nجسد مبارکشان در قدس شریف در جائیکه آنرا (سبطيه ) میگویند\nمدفونست. وسر مبارکشان در شام شریف در جامع کبیر، و دست مبارکشان\nهمین است که در حضور آن نشسته ایم » .\nگفتم - چقدر مرحمت فرمودید . هیچ معلومات درینباب نداشتم حالا\nخوب واقف شدم .\nفرمودند - خود من حظها و سرورهای معنویی که از روحانیت پر قدسیت"}
{"book": "adl0179", "page": 68, "text": "صحيفه ٦١ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nاین نبی ذیشان گرفته ام و امیدم میگیرم تو از آن واقف شده نمیتوانی فرزند !\nگفتم - به پروردگار خود هزار ها شکر میکنم که مرا پیر و و مطیع\nچون حضرت شمايك پدر مهربور و ولینعمتی شفقت گستری گردانیده\nامید است ه از فیض پیروی پدر بزرگوار خود به این فیوضات معنوی نیز نایل\nو مسعود شوم .\nاینرا گفته و دستهای مبارك شان را بوسيدم.\n\nمنظره يك حصه خارجی جنگل پسته زار پرکار از بیروت ٦"}
{"book": "adl0179", "page": 69, "text": "صحيفه ٦٢ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nفرمودند -- بلی بسیار شکر کن، و خدار اثنا بگو که دل و حواس و روح\nمرا بتو بدرجۀ عشق مایل ساخته و مرا از تو بسیار راضی و خشنود داشته .\nدلایل سعادت همینست فرزند!\nگفتم -- شکر این نعمت را ادا کرده نمیتوانم پدر .\nوالحاصل تا بوقت نماز عصر در جامع شریف مذکور بحضور مرقد حضرت\nنبی حصور بهمین گونه صحبتها در گذشت تا آنکه آذان عصر شده جماعت\nحاضر شد، و نماز عصر را ادا کرده از جامع شریف برامدیم . و در (منشیه)\nآمده یک عرابۀ منتظم فیتون را بحساب ساعت کراهه کرده از ابه را بگردش\nپسته زار دامنۀ (جبل لبنان ) اشارت دادیم .\nاین پسته زار شهر بیروت نیز از نزهتگاها و سیر جاهای بسیار لطیف\nالمنظریست که نظیر آن در کمتر جاها بهم میرسد این پسته زار پر گلزار در دامنۀ\nجبل لبنان بجهت شمال شرقی بیروت واقعست و از هر هر طرف در میان\nاین جنگل پسته زار ، سرکهای منتظم کشیده شده، و هر هر جای آن با باغچه\nهای بسیار شیرین و دلکشی مزین شده ، و این باغچه ها خیلی پر آب و شاداب\nو بهر نوع درختنهای میوه مانند نارنج و لیمو، و پورتقال، و کته، و مته، و توت\nو لوقات، و کیله و پسته و غیره مملو، و باغچنهای گل خوشبو میباشد در هر باغچه\nچوکیها و میزها و انواع مشروبات موجود است.\nوالحاصل تا بشام درین پسته زار مینو آثار سیر و سیاحت کرده بوقت شام\nبه اوتل عودت کردیم . حضرت پدربزرگوارم فرمودند:\n-- من بطعام میل ندارم ، نماز خفتن را خوانده میخواهم ، شما در حرکات"}
{"book": "adl0179", "page": 70, "text": "صحيفه ٦٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nخود آزادید .\nاینر افرموده به اوتاق خود داخل شدند. من ابومحی الدین را تنبیهات\nو تعلیمات لازمه داده از اوتل برآمدم، و در یکی از لو کانطه یعنی طعامخانه\nهای منتظم طعام شام خود را خورده، و بقدر یکساعت در سماعخانه موسیقی\nشناسان مصری استماع لحنهای خوش آهنگ عربی را کرده به اوتل آمدم\nو در اوتاق خود داخل شده بخواب راحت غوطه خوار استراحت شدم .\n\nروز چهار شنبه ۲۱ شو ال\n\n٨ بجه روز بود که از خواب برخواستم ، و دریشی کرده بحضور پدر\nحاضر شدم .\nفرمودند - من چای خود را بوقت نوشیده ام تو نیز چای خود را خواسته\nبخور که با هم يکقدری بسوی بازار برویم .\nگفتم – بنده در ینوقت بچای نوشیدن احتیاج ندارم منتظر امر شمایم .\n- بسیار خوب برویم .\nبمعیت عالی شان از اوتل بر آمدیم و در بازار بزرگ اوروچی بیروت\nآمده ، و بعضی چیزهای لازمی که حضرت پدر را بکار بود مانند عينك ،\nو احرام ، وقلم وغيره را خریداری کرده و در بازار يکقدری گشت و گذار\nکرده بيك بجه روز به بندر آمدیم .\nحضرت پدر در دایرۀ گمرك رفته با مدير كمرك كه عاصم بيك نام داشت"}
{"book": "adl0179", "page": 71, "text": "صحيفه ٦٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو پیش ازین با او معارفه و آشنائی بود ملاقات کردند. و می الیه از تشریف\nآوری شان اظهار ممنونیت و تشکرهای بسیاری کرده از نا خبر بودن خود\nبه تشریف شان در بیروت اظهار تأسف نمود .\nمن بنابر امر پدر به اوتل آمدم و\nحساب خودر ا باصاحب اوتل قطع کرده\nو ابو محی الدین و اسباب و بکسهای خود\nرا برداشته به بندر آمدیم، و در دایره\nمخصوص پاسپورت تذاکر مرور خود\nرا قید و ثبت نموده، و يك قایق یعنی کشتی\nکوچکی حاضر کرده ابو محی الدین و\nاشیای خود ما را در آن نهاده بحضور\nپدر آمدم .\nفرمودند - آمدی فرزند ، گمان\nمیبرم که وقت رفتن بواپور نزدیک\nشده باشد .\nگفتم - بلی ، از قرار وعده که\nبمسافرین خودداده نیمساعت بعد باید\nحرکت کند .\n- آیا يك قايق گرفته ؟\n- بجز حرکت فرمودن حضرت\nپدرهیچ چیزی باقی نمانده .\nبا حضرت پدر از جناب عاصم بيك\nوداع کرده و در قایق نشسته بواپور\nآمدیم . واپور ما ( قورنیلوف ) نام\nدارد و خيلی متين ومنتظم يك واپور\nتجارتی سه دکله بزرگیست. ماشینخانه\nاش سه دیگ بخار بزرگ دارد و بسیار\n\nمنظره بندرگاه بيروت : اوتاق پاسپورت . زمینه سنگ، قایقها . واپورها ."}
{"book": "adl0179", "page": 72, "text": "محیفه ٦٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمنتظمست. قماره‌های درجه اولش بنهایت انتظام و پاکیزه‌گی و آرایش است.\nدالان بزرگ وابور با چراغهای بزرگ گاز روشن و از همه جهت اسباب\nاستراحت در ان مبرهن است. قماره‌های دو نفره آن عبارت از يك يك اوتاق\nكوچك بسیار ظریفیست که دو خوابگاه در مقابل همدیگر دارد. بستر خواب\nبسيار پاك و نظيفی بالخافهای خوب اروسی بر ان گسترده شده. آفتابه لگن\nچینی و آینه و تنگ و کالس آبخوری و آب وضو و صابون و برس همه درین\nاوتاق بسر رشته بسیار خوبی موجود است.\nوابور ما يكساعت بعد از وعده خود یعنی بساعت چار لنگر بر داشت و تدویر\nچرخ عزیمت نمودن آغاز نهاد، و یکسر بسوی شمال شرق در ساعت نه\nميل بقطع مسافه آغاز نمود.\nحالا لازم آمد که پیش از انکه ازین شهر با صفا و داع کنیم از احوال جغرافی\nو صناعی، و تجاری و تاریخی این شهر شهیر نیز بر قارئین کرام خود بعضی\nمعلومات بیان نمائیم:\n\nاحوال بیروت\n\nجغرافی، تجارت و معارف وصنايع، وتاريخي\nشهر (بيروت) از شهر های معمور و بزرگ مشهور ممالك عثما نيه\nمیبا شد که در قطعه سوریه واقع و مرکز ولایت بیروتست. این شهر بر\nيك دماغه که از جبل لبنان جدا شده و در اطراف يك كوانه بحر كه يك\nنصف دایره تشکیل داده، در يك سطح مایلی مبنی شده است. و در وسط سا\nحل سوریه در ٣٣ درجه، و ٥٤ دقيقه و ٨١ ثانیه عرض شمالی، و ۳۳ درجه،\nو ٧ دقیقه و ۸ ثانیه طول شرقی وا قعست.\nموقع و منظره آن خیلی لطیف و دلنشین است يك سور قديم با برجهاى\nمربع، الشكل خود، اصل شهر قدیم را احاطه کرده، و در خارج سور و در"}
{"book": "adl0179", "page": 73, "text": "صحیفه ٦٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nسطح مایل جبل بازارها و جاده ها و عمارتهای بسیار منتظم طرز جدید .\nيك حصه از منظره عمومی شهر بیروت\nو باغچه ها و قصرها و نزهتگاههای بسیار عالی را مالك است . نفس شهر بیروت بقدر (۱۳۰۰۰۰) هزار نفوس دارد كه از يك ثلث آن بیشتر مسلم و متباقی آن فرقه های مختلف نصارا. و یکمقداری یهود میباشد . زبان همه شان عربیست ."}
{"book": "adl0179", "page": 74, "text": "صحیفه ۶۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبیروت پیش ازین خیلی کم آب بود اما چند سال پیشتر ازین يك کمپنی\nانگلیزی از (نهرکلب) بواسطه ماشین ونل آب وافری در شهر آورده\nدرین وقت هیچ خانه و بازار و باغچه نیست که آب نداشته باشد. بعد ازان\nيك کمپنی فرانسوى يك (لیمان) یعنی حوض لنگرگاه کشتیها وریخته یعنی سرك\nسنگ بست لب دریا که کشتیها به آن نزدیک شود انشا نموده تجارت\nومعموریت بیروت را دو چندان کرده. و چون این لیمان بايك سرك پخته\nجسیمی که هر نوع عرابه دلیژانس و مال گاوی بران رفت و آمد میتواند با شام\nمربوط شده از انرو بندرگاه معتبر تمام سوریه بیروت شده است. حتی تجارت\nعراق. و ایران. وهندوستانرا نیز به این بندرگاه جلب نموده است. (*)\nاخراجات تجارتی که از بیروت به بیرون میبراید عبارت از ابریشم ،\nوقوزه، وحيوانات جاندار، وروغن زیتون، و میوه های خشك وتر ،\nپشم، پنبه ، لیمو، پورتقال ، اسفنج ـ یعنی ابر ـ وپوست واستخوان ،\nکنجد و دیگر انواع غله است.\nصنایع نیز در بیروت خیلی مترقیست. فابريك آرد، فابريك نخ سازی ،\nفابريك یخ سازی ، فابريك های روغن زیتون کشی، وصابون سازی ،\nونيز قماشهای ابریشمی ونخی بسیار اعلا بافته میشود در خصوص صنعت زر\nگری نیز زرگرهای این ولایت در اکثر نمایشگاههای اوروپا مدالها گرفته اند.\nفابريك مقوا سازی ، وكبريت سازی ، بيروت نیز مشهور است صنعت\nنجاری ، وسراجی ، ودباغی نیز مترقیست .\nدر خصوص معارف وعلوم ، بيروت ازشهرهای درجه اول ممالك\nعثمانیه شمرده میشود. على الخصوص در ادبیات عربیه بدرجه که با مصر رقابت\n\n(*) على الخصوص که درین وقت خط راه آهن از بیروت تا بشام و از شام تا حجاز وحلب کشیده\nشده است. و شام و بیروت به تراموایهای الکتریکی و چراغهای الکتریکی مزین و منور گشته"}
{"book": "adl0179", "page": 75, "text": "صحیفه ٦٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبکندرسیده است. بقدر هشتاده مطبعه های بسیار مکملی در بیروت مو\nجود است که آثار علمیه وادبیه بسیار نفیس طبع میکند ، از مدت چهل\nو پنج سالست که بسیاری از کتب فنیه وادبیه عربیه را طبع کرده است . و\nبقدر بیست اخبارسیاسی وادبی و فنی ورسایل موقوته نشر میشود بقدر\nپنجاه شصت باب مکتبهای مختلف دولتی ملل مختلفه موجوداست که در همه آنها\nلسان تحصیل عربی میباشد بزرگترین مکتبها مکتب طبیه امریکاست.\n\nاحوال تاریخی بیروت\n\nشهر بیروت از شهر های بسیار قدیمی ست که از مرکز های تجارتی\nبسیار بزرگ (فنيكه ئيان) قدیم بود. بعد از ان بدست اسکندررومی درآمد.\nودر محاربات ملوك الطوایفی که بعد ازاسکندر بوقوع آمد خراب گردید.\nوباز ازطرف (رومائیان) سر از نو آباد و تعمیرشد ، ودرا نوقت يك\nمکتب بزرگ ومشهور (حقوق) دران تأسیس و بنایافت . دراوایل\nعصرهای میلادی دوبار از زلزله رخنه دار شده بود . ودر زمان خلافت\nحضرت عمر فاروق رضی الله عنه از طرف ( یزید بن ابی سفیان ) فتح\nگردید ؛ ولی بعد از چندی باز بدست رومهادرافتاد. ولی درعصر حضرت\n(معاویه) باز استردادشده بود . در تاریخ ۵۰۳ از طرف اهل صلیب ضبط\nشد ، ودر سنه ۵۸۳ از طرف سلطان (صلاح الدین) ایوبی بازضمیمه\nممالك اسلامی گردید در سنه ٩٦٣ از طرف ياوز سلطان « سليم »\nبممالك عثمانی ملحق شده .\nبعده از امرای (دروز) امير فخرالدین که از ( آل شهاب ) بود\nبیروت راگرفته بعضی تعمیرات دران بعمل آورد که سوربیروت نیز از\nعمارات اوست. و چون (ابراهیم) پاشای مصری بدولت علیه عثمانیه عصیان\nنموده سوریه را استیلاکرد دولت عثمانیه بمعاونت کشتیهای جنگئی اوستريا"}
{"book": "adl0179", "page": 76, "text": "صحيفه ٦٩ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nوانگلیز سر دوباره بیروت را گرفته تابحال در زیر ادارۀ حکمرانی شانست.\nالهم لا يزيل عنه.\n\nحالا باز بر سیاحت خود دوام ورزیم :\nتکت ماچون از قماره های درجۀ اول وابور است از انرو زاز همه جهت\nاسوده گی وراحت ما بر کمالست. هوا اگر چه قدری بارانیست ولی از طوفان\nوطلا طم اثری نیست .\nسواحل دلنشین بیروت ، ودامنه های زمردین فام جبل لبنان خیلی\nنظر ربایی دارد . علی الخصوص درین وقت که در هوا نیز خیلی لطافت\nشاعرانه پدیدار است . ابرهای پاره پاره رنگا رنگ آب آلود ، سمارامانند\nبحریر امواج طوفان اثری جلوه میدهد. گاه گاهی خارقۀ عجیبۀ سماوی\nقوس قزح نیز پدیدار میشود .\nوابور ما هر انقدر که از سواحل دلنشین شهر بیروت دوری میگیرد\nآفتاب جهانتاب نیز همانقدر بعجله گاه افق غربی خود نزدیک میشود ، و\nمانند يك محبوبۀ نازنين شرمگینی گاهی رخسار دلارای خویش را با چادر\nابرها پوشانیده ، و گاهی یك گوشۀ چهرۀ زیبای خود رانشانداده در نقطۀ\nالتصاق ماء وسماغروپ نمود.\nبحر را يك طبش کمی پدید آمده شعاعات آخرین چراغ دوار رهنمای بندر\nبیروت نیز از نظار غایب گردید . پردۀ ظلمت شب بحرو سما را فرا گرفت.\nحضرت بدر بزرگوار نماز شام وخفتن را بر سطح بام قمره های درجۀ\nاول وابور که با کوچها وارام و چوکیها آراسته ومحل تنفس و هوا خوری\nوقدم زدن مسافران آن درجه است ادانموده بمعيت شان از زینۀ دالان\nبزرگ قماره هافرو آمدیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 77, "text": "صحيفه ۷۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدالان خیلی روشن ومزین بود چند نفر مردان و زنان فرنگستانی کسانی\nبمطالعه و کسانی بقطعه بازی و بعضی به پیانو نوازی سرگرم عوالم خود بودند.\nخدمتکاران سفره پرداز دالان نیز به ترتیب وتنظیم سفره بزرگ طعام\nخوری که در وسط دالان موضوعست مشغول بودند .\nحضرت پدر بقمارهٔ خودشان که نمبر ۶ بردروازهٔ آن نوشته شده بود\nداخل شدند. دروازه های همه قماره ها ازدا لان باز میشود . قماره نیز\nبايك چراغ بسيار بزرگی که از سقف آویخته شده روشن میباشد .\nحضرت پدر فرمود :\n– فرزند ! اگرچه تکتهای مابا تان گرفته شده ولی خودت میدانی\nکه نشستن من بر سفرهٔ طعام با روسهاو خوردن نان آنها خیلی بعید است.\nابو محی الدین را بگو که برای من یکقدری نان و پنیر و چیزی مربا و بقلاوه\nکه باخود دارد درهمین جابیارد. وخودت بر سفره حاضر شده طعام بخور.\nگفتم – منهم با شما بهمین طعام اکتفا میکنم ، برسفره نمیروم.\nفرمودند – نی فرزند ! در نظر آنها خود را سرا سر متعصب و متنفر\nاز انها نشان نباید داد . زیرا سراسر از مارم میکنند. حالا نكا یکچند\nروز هنوز با آنها سر و کار داریم .\nگفتم – امر از شما است .\nلهذا حضرت پدر را در قماره گذاشته خودم بر سطح درجهٔ سوم وابور\nآمدم، وفر مودهٔ پدررا بجا آورده برگشتم . بعد از طعام حضرت پدر\nبخواب رفتند و من دردالان برآمده در نزديك پیانو كه يك مادام آنرا بکمال\nمهارت مینواخت نشسته به استماع آن مبهوت ماندم .\nدرین اثنا زنگی که حاضر بودن طعام را اخبار مینمود بنوا ختن\nآمده همه مسافران بر سر سفره جمع آمدند . بر صدر میز طعام کپتان"}
{"book": "adl0179", "page": 78, "text": "صحیفه ۷۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبزرگ واپور که يك مرد سرخه میانه بالای تنومند ریش درازی بود\nجا گرفت ، و در دو طرف اوکپتا نهای دوم و سوم واپور نشستند، وبر دیگر\nچوکیه هر کس بقرار نمبر قره خود نشستند . چوکی ششم و هفتم برای\nحضرت پدر و من مخصوص بود. من بر چوکی خود نشستم چوکی\nششم خالی ماند . سفره پرداز بمن نزدیکشده بزبان ترکی شکسته خود گفت:\n— آیا افندی بزرگ نمی آیند ؟\n— گفتم نی ! افندی بزرگ پرهیز دارند .\nطعام بکمال سکونت و خاموشی به انجام رسیده . اکثر مسافرین\nبرای قدم زدن و سیگاره کشیدن بر سطح برآمدند من وقوعات امروزی\nخودرا تا به اینجا قید روزنامچه نموده، و دروازه قاره را بکمال آهستگی\nباز کرده و البسه ام را کشیده بر خوابگاه خود که بمقابل خوابگاه حضرت پدر\nبود بخوابرفتم .\n\nروز پنج شنبه ۲۲ شوال\n\nواپور مامگر پیش از نیم شب به لنگرگاه ( طرابلس شام ) لنگر\nانداز اقامت گردیده است . صبح وقت که بیدار شدم واپورراغير\nمتحرك يافتم . بزودی البسه ام را پوشیده بر سطح برآمدم هنوز اول\nطلوع سپیده دم بود . حضرت پدر برسجاده خودشان در یک کوشه\nبعبادت مشغول بودند. آهسته از زینه درجه اول به سطح درجه دوم"}
{"book": "adl0179", "page": 79, "text": "صحیفه ۷۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nآمده ابومحی الدین را بیدار کردم وحاضر کردن چای حضرت پدر را\nامر داده و يك آبدستی گرفته صلوة صبح را ادا نمودم . و چای وشیر\nمعقدی که از پیرت گرفته بودیم با كايك وعسل و پنيريك سفرة حاضر\nکرده بحضور حضرت پدر حاضر آوردیم .\nآفتاب جهانتاب بر تختگاه افق لعل فامی که با پرده های سحاب\nخوش قماش رنگارنگ آراسته شده بود جلوس مینمود . کشتیها ، وقایقها\nومعونه های بادبان دار بسیاری که برای مال گرفتن و مال آوردن از بندر\nگاه طرابلس بسوی واپور مادر آمدن بودند يك بر دیگر سبقت می ورزیدند\nحضرت پدر فرمودند :\n- چنان گمان میشود که واپور ماتا بسیار وقتها درینجا توقف داشته\nباشد . بازهم از کپتان و اپور وقت وميعاد حرکت واپور را خوب بخود\nمعلوم کرده هرگاه وقت باشد يك قایقی بگیر که رفته طرابلس را تماشا کنیم.\nگفتم - بچشم هر چه تو گویی همان کنم.\nكپتان و اپور ما در جایی که آنرا (پل قومانده ) میگویند با يك دوربن\nفرنگی ایستاده ، وبا دوربین بندر طرابلس را نظاره میکرد. خیلی خوش\nطبع يك آدمی بود ، و بزبان عربی مصری هم يك قدرى ميدانست :\nاز زینه های پل قومانده بالا برامده وكپتا نرا بيكو ضع احترامی\nمخاطب کرده گفتم :\n- نهارك سعيد کپتان ! [یعنی روز شما خوش]\nکپتان - نهرك سايد ! [همان عبارۀ بزبان شکسته]\nمن - آیا از وقت حرکت (قورنیلوف) خبر میدهید که چه وقت لنگر\nبر می دارد ؟\nکپتان - مگر خیال بیرون برامدنرا دارید ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 80, "text": "صحیفه ۷۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمن — بلی کپتان !\nکپتان — قورنیلوف بدو بجه بهمه حال حرکت میکند. نیمساعت پیشتر باید که در واپور باشید .\nاین معلومات را گرفته و کپتانر اسلام داده میخواستم که از زینه فرو آیم یکی از مادامها (۱) بمن نزدیکشده بزبان عربی بسیار درست گفت :\n— اگر گستاخی نباشد ، آیا سوال کرده میتوانم که این ذات عمامه بزرگ که شما بجمعیت او هستید کیست و از کجاست ؟\nمن— حاشا ، هیچ گستاخی نیست، این ذات یکی از پرنیسهای افغانستان، و بسیار معزز و محترم و توا نگر يك ذاتیست .\nمادام — شما به او چه میشوید ؟\nمن — بخدمت ترجمانی شان مأمورم .\nمادام — البته از مردم استانبول خواهید بود ؟\nمن — نی از نفس استانبول نیم ولی از اطراف استانبولم !!\nمادام — عفو بفرمائید افندی ، شمار ا درد سر دادم .\nمن — استغفر الله مادام، لطف فرمودید : اما اگر گستاخی نباشد منهم يك سوال میکنم .\nمادام — استغفر الله افندی ، يك سوال نی ده سوال کرده میتوانید.\nمن — تشکر میکنم مادام ! از لهجهٔ زبان جناب مادام چنان معلوم میشود که این زبان اصلی فطری شان باشد، آیا همچنین نیست ؟\nمادام — بلی من از رومهای اورتودوقس قدس هستم. زبان اصلی من عربیست . زبانهای فرانسوی و رومی و روسی را خوب میدانم. به ( اوده سا ) برای دیدن شوهر خود که در انجا نوکری دارد میروم .\nاز جناب مادام نازك لطیف قدسی بسیار تشکر و منتدار ی کرده و حاضرین را سلام داده بحضور پدر آمدم و کیفیت وقت حرکت واپور را عرض کردم.\n(۱) مادام کلمه فرانسویست . برای احترام زنانه فرنگستانی استعمال میشود. به انگلیزی مدم — یا — میس میگویند ."}
{"book": "adl0179", "page": 81, "text": "صحيفه ٧٤\nسياحتنامه سه قطعه روی زمین\nجلد اول\n\nفرمودند :\nبه احتساب چار پنج ساعت وقت خود را بخوبی در طرابلس گذرانیده میتوانیم . زود يك قايق تدارك كن !\nدرین اثنا یکی از قایقچیان که برای مشتری پیدا کردن به واپور آمده بود بمن نزد يك شده گفت :\nافندی ! اگر خیال بیرون برامدنرا داشته باشید قايق بسيار ظريف درجه اول من حاضر است .\nمن ـ بلی خيال بیرون برامدنرا داریم . ولی بشرط باز گشتن . چونکه محض برای سياحت ميبرايم .\nقایقچی ـ بهر خدمت تان حاضرم وسعی میکنم که شمارا از خدمت خود ممنون سازم . اگر بفرمائید ره بلدی شمارا هم میکنم . وبازبوقت وزمان حرکت واپور شمارا پس می ارم .\nمن ـ تمام شد . قایقت رابلپ زینه واپور نزديك كن .\nبخدمت حضرت پدر آمده از حاضر بودن قایق عرض کردم . وبمعیت عالی شان از نرد بان واپور فرو آمده در قایق نشستیم .\nقایقچی ما (ابو احمد) نام دارد و يك گرگ باران دیده دريا ديده معلوم میشود . بادبان قایق رابکمال مهارت اداره کرده بظرف ده دقیقه مارا بجه (مينا) نام بندر (طرابلس) براورد .\nپلیس ومأمورين كمرك برلپ اسکله آینده گان و رونده گانرابنظر دقت گرفته آسایش خلق را دیده بانی میکردند . از میان مردمان انبوهی که در اسکله جمع بودند برهنمائی (ابواحمد) در گذشته داخل بازار (مينا) كه يك ناحية مدبر نشینیست شدیم .\nبازار اگرچه خیلی وسعت نداشت ولی خیلی گرم و پر جوش بازاری بود . گرمی تجارت در هر طرف بازار مشاهده میشد. از بازار برامده از پیش"}
{"book": "adl0179", "page": 82, "text": "صحیفه ٧٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nروی دایرۀ حکومت، مدیرنشینی بیک میدانی برامدیم که مرکز (تراموای) بود.\nاز ابواحمد پرسیدم که «این تراموای بکجا میرود؟»\nگفت— بشهر طرابلس که باتراموای نیمساعت مسافه دارد میرود.\nهماندم سه تکت تراموای را گرفته در تراموای نشستیم . تراموای\nبحرکت افتاد. با سرك راه آهن تراموای يك سرك پختۀ عربه رو نیز\nبرابر رفته است دو طرفۀ این جاده همه باغچه های بسیار لطیف وزنگین\nلیمو وپورتقال . وامثال آنها محاط بود. روایح لطیف بهار آنها تعطیر\nمشام جان مینمود .\nدر ظرف نیمساعت تراموای واصل شهر طرابلس شام گردید از\n\nتراموای فرو آمده\nبگشت و گذار شهر آغاز\nکردیم . شهر طرابلس\nدر کیفیت بازارها و خانه\nها ولباس ملی اهالی ،\nو لهجۀ زبان مردم،\nو مأکولات بشام\nخیلی مشابهت و\nمناسبت بهم میرساند .\nکه به این سبب نسبت\nآن بشام بیجا نیست .\nسرای حکومت ، وقلعۀ\nقدیم طرابلس ومیدان\nنزهتگاه وبازار های\nشهررا بقدر یکساعت\n\nتراموای که مارا از بندر بشهر رسانیده"}
{"book": "adl0179", "page": 83, "text": "صحیفه ٧٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nگردش کرده در یکی از قهوه خانه های بانشاط آمدیم و ابواحمد را بحاضر\nکردن يك صحن ( جزمز ) نام کباب ماست دار شامی که دکان آنرا در شهر\nدیده بودیم امر دادیم . بعد از صرف طعام و قهوه در جامع بزرگ شهر\nنماز پیشین را بجماعت ادا کرده ، و در تراموای نشسته پس بپینا آمدیم .\nو يك سبد میوه های متنوعه طرابلسی گرفته به و اپور آمدیم . ابو احمد را\nزیاده بر اجرت معینش بخشش هم داده رخصت کردیم .\nو اپور ما تا بساعت سه بأخذ و عطای مال و نفوس در (طرابلس)\nپرداخته فك لنگر اقامت نمود . هوای نسیم لطیفی که از بیروت تا\nبطرابلس دروزیدن بود بيك بادمخالفی تحول نموده هر انقدر که و اپور از\nسواحل جدا شده در بحر ژرف پیش میرفت موجهای بحر نیز بهمان\nنسبت افزونی و تجسم میورزید ، و روی بحر را چنان بنظر جلوه\nمیداد که گویا تپه های مسلسل زنجیر آسائیست که نوکهای ژروه های\nآنها پر از برفست . موجها کف برلب افگنده یکی از پی دیگر باو اپور\nمصادمه مینمودند . و اپور تاب لطمه های امواج شدیده را نداشته بی\nاختیار مانند مستان بیخود بچپ و راست حرکت مینمود .\nروی هوا گاهی با ابرهای قسوت انگیزی تیره شده باران شدیدی\nنیز باریدن میگرفت ، و گاهی ابرهای مظلمیه تاب پر آب رفع شده شعاع\nشمس جهان آرا احیاکننده دلها میگردید .\nپیش از غروب هیچکی از مسافرین و اپور را مجال نشستن در زیر\nخیمه بام سطح قاره های درجه اول نمانده هرکس دردالان زیر جمع\nآمده بودند .\nحضرت پدر نماز خفتن را در قاره خود شان ادا کرده بخواب\nرفتند . در وقت طعام خیلی کم از مسافرین بر سفره جمع آمده"}
{"book": "adl0179", "page": 84, "text": "صحیفه ٧٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبودند. مرا نیز هیچ اشتهایی بطعام نبود . دريك گوشه دا لان خزید ،\nبنوشتن این سطر ها پردا ختم . وطوفان خواب باطوفان آب جمع آمده\nبقماره درآمدم ، والبسه ام را کشیده برخوا بگاه خود که طوفان مانند\nگهواره اش بچپ و راست برفت و آمدداشت غلطیده بخواب رفتم .\nحالا چیزی از احوال جغرافی و تاریخی ( طرابلس شام ) که در\nدا خل حساب سیاحت امروزی ماست بیان نمائیم :\nاحوال طرابلس شام\nطرابلس شام يك مرکز متصرف نشینی ایست که به ولایت بیروت تابع. و\nدرجهت سواحل شمالی ولایت مذکور واقع است. از بیروت بمسافه ٦٥کیلو\nمتر بجانب شمال شرقی، وبرنهر( ابوعلی)دردا من يك كوه منفردی افتاده.\n\nدر جائیکه این نهر\nابو علی بدریا میریزد (مینا)\nنام يك ناحیه دارد که بر\nلب دریا مبنی میباشد ،\nجمله نفوس شهر و مینا\n(٢٤٠٠٠) نفوس است.\nنفس شهر از ساحل بحر\nبقدر ٣ کیلومتر بالاتر است.\nيك قلعه کهنه که\nاز زمان اهل صلیب باقیمانده\n، و ١٧ جامع شریف،\nو ٣٨ مدرسه و کتبخانه،\nو ١٥ خانقاه ويك مکتب\nاعدادی ، و ٢٢ مکتب\nدیگر ، و ١٢ كليسا ومنا\nستر ويك سرای حکومت\n\nسرای حکومت شهر طرابلس شام\nومناره ساعت آن"}
{"book": "adl0179", "page": 85, "text": "صحيفه ۷۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمنتظم که به (سرای الست) معروفست ، و بازار بسیار منتظم و پر تجارتی را مالك است . فابریکهای متعدد ابریشم ، و دباغخانه های مکمل ، نیز موجود دارد لنگوته های کمر ابریشمی ، و چادری های ابریشمی زنانه ، و دیگر قماشهای ابریشمی طرابلس شام خیلی مشهور و مقبولست ، صابون سازی . و معمل های بهار نارنج گیری خوبی هم دارد باغچه های بسیار خوبی دارد که از پورتقال و لیموی آن تجارت بسیاری میشود . در اطراف بحر طرابلس اسفنج که در کابل ما آنرا (ابر) میگویند بسیار صید میشود که این تجارت نیز در طرابلس\n\nيك نمونه از طرز عمارتهای طرابلس شام"}
{"book": "adl0179", "page": 86, "text": "جلد اول\nسیاحتنامه سه قطعه روی زمین\nصحیفه ۷۹\n\nخیلی مروج است . بلکه مرکز این تجارت طرابلس شمرده میشود.\n\nاحوال تاریخی\n\nطرابلس شام کهنه يك شهریست که از طرف مهاجرین صور ، وصیدا ، وار وادتأسیس و بنا یافته بود . و در انوقت از سه محله مرکب بود که هر کدام آن با قلعه های جداگانه محاط بود . وازا نسبب آنرا (تريپو ليس) نام نهاده بودند که بمعنی (سه بلده) میباشد . در زمان (رومانی ها) و امپراطورهای روم قسطنطنیه خیلی معموریت پیدا کرد. و در دور ظهور اسلام زیاده تر.معمور و آبادان گردید. و بيك کتبخانه بزرگی مالك شده بود. و چون بدست اهل صلیب در امد این کتبخانه قیمتدار احراق بالنار گردید . و در زمان آنها با وجود سوء اداره شان بااوروپا مناسبت پیدا کرده بسی فابریکهای شیشه سازی .و ابریشم کاری ، ودیگر فابریکها کشاده شده بود. از طرف سلطان (صلاح الدین ایوبی) محاصر شده ، واز طرف (قلاون) فتح و استرداد شده است. شهر قدیم طرابلس در همین جا که حالا شهر میباشد نبوده بلکه در انوقتها در ساحل بحر مبنی شده بود که در ینوقت آثار عتیقه آن شهر قدیم در اطراف ناحهٔ (مینا) پدیدار است .نهایت از طرف سلطان (سلیم خان اول) با دیگر ممالك سوریه ضمیمه ممالك عثمانی گردیده است.\nاللهم لا يزول عنه .\n\nنيم شب بود كه بيك طراقة هولناکی از خواب بر جهیدیم مگر طوفان و شورش بحر بدرجهٔ شدت کرده بود که موجهای مدهش در واپو ر میریخت ، و واپو ر آنقدر بچپ و راست و پیش و پس حرکت و جنبش میکرد که کاسه ها ، بشقابها ، وکاردها ، و پنجه ها ، وقاشقها\n\nيك نمونه از طرز عمارتهاى طرابلس شام\nلم وروپا\nهاى مکمل\nن ابریشم\nقبولست\nدارد با هم\nت بسیار د\nل ما آنرا\nدر طرابلس"}
{"book": "adl0179", "page": 87, "text": "صحیفه ۸۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو دیگر آلات و اسبابهای که در یکی از اوتاقهای سفره پیراها بود و بغفلت تخته پیش روی رفی را که آنها بران موجود بود محکم نکرده بودند همه این اسبابها ریخته و این طراقه هولناك را در قاره ها بوجود آورده است ! خواستم از خوابگاه خود بر خواسته بیرون برایم و ببینم که چه حالست . ولی هنوز قدم خود را نبر داشته بودم که بچنان حرکات غیر اختیاری بطرف مقابل برو رفتم که اگر دستگیر دروازه قاره بدستم نمی آمد به شدت بر حضرت پدر که بر خوابگاه خودشان بودند می افتادم . پدر فرمود — اگر از من میشنوی فرزند ، از خوابگاهت بر مخیز و تا میتوانی سعی کن که بخواب بروی . زیرا در راه رفتن و حرکت کردن در چنین وقت جنبش و بیقراری واپود تهلکه افتادن بی اختیاری ملحوظست .\nاین فرمودۀ شان راعین صواب دانسته پس بر خوا بگاهم غلطیدم . ولی خوابکجاست ! صداهای مزعج پراینتی که از هر جز ،ی از اعضای وابور بر می آمد ، و صریر های مدهشی که از دگلهای وا پور بر میخو است ، و طراقه های هولناکی که از صدمات امواج بالا میشد و حرکات لا یعقلانه واپود خوابم را یکقلم به یغما داد . اما لله الحمد که نه بمن و نه بحضرت پدر سر چرخی، و استفراغی که از دیگر قاره ها صدای غرغرۀ آنرا میشنیدیم پیش نمیشد .\nنمیدانم که این تابع مزاجست و یا از دیگر چیز است که بعضی مردمانرا این مرض داء البحر پیش میشود ، و بر کسانی این مرض هیچ تأثیر ندارد . پیش ازینهم هر قدر سفر در یائیکه کرده ایم و جنبشهای بسیاری دیده ایم ولی هیچوقت استفراغ نکرده ایم حال آنکه به بعضی آدمها تصادف کرده ایم که اگر ادنا يك"}
{"book": "adl0179", "page": 88, "text": "صحیفه ۸۱ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد اول\n\nچلپشی در بحر پیدا شده هیچ سر خود را از بستر بالا کرده نتوانسته اند و پشی هم صفراقی کرده اند .\nوالحاصل گاهی بخواب و گاهی به بیداری در میان این شور و رستاخیزی بسر آورده شب را بصبح رسانیدیم .\n\nروز جمعه ۲۳ شوال\n\nبه بسیار مشقت و در هر حركت بر يك چیزی تکیه زده از خوابگاه خود برخواستم و البسه‌ام را پوشیدم . حضرت پدر به تیمم، و بر جای خود نشسته ادای صلوة صبح را نمودند .\nفرمودند - چه حال داری فرزند ؟\nگفتم – الحمدلله در حال خود هیچ خرابی نمیبینم، اما حال واپور را خراب میبینم .\nپدر - اندیشه مکن ! من از بسیار وقت بیدارم ، و احوال طوفانرا ملاحظه میکنم . هر شدتی که داشت تا بساعت دوی شب اجرا کرد، ولی بعد از ساعت دو رفته رفته نسبت به اول خوبتر شده میرود.\nمن - الحق همچنین است . بنده هم فرق میبینم ، هر گاه امر حضرت پدر باشد یکبار رفته از ابو محی الدین یك خبری بگیرم که چه حال دارد.\nفرمودند - بسیار خوب برو . لکن خوب دقت کن که نیفتی.\nمن- انشاءالله دقت میکنم و سعی میکنم که نیفتم خاطر شریف را جمع داشته باشند."}
{"book": "adl0179", "page": 89, "text": "صحیفه ۸۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبر دیوار و در تکیه زده زده از قماره برآمدم ، و بهمین منوال از زینه دالان برسطح بالا شدم . چوکیها ، و کوچهای حصیری بام قماره های خودمانرا دیدم که با ریسمانها با کناره ها بسته اند . بسوی بحر نظر کردم . سبحان الله ؟ بحر را آنقدر آماسیده و پرجوش و خروش دیدم که موجهای تپه آسای آن وابور مارا مانند يك پوست پسته گاه آنقدر بلند میکرد که در زیر پای وابور، يك وادی بسیار عمیق و يك گودال جسیمی بنظر میخورد، و چون باز آنموج از زیر وابور میبرآمد ، تابه نزديك كنار خود در آب فرو میرفت ، و درین اثنا اكر يك دو موج باهم مصادمه میکرد آبهای بسیاری در درون وابور بر سطح آن همیریخت و هماندم باز از مجراهای اطراف وابور پس بدریا میریخت .\n\nآهسته آهسته و کناره های کنار وابور را گرفته گرفته از زینه سطح درجه اول برسطح درجه دوم فرو آمدم . اگر چه در روی این سطح و اطراف آن پرده های بسیار کلفت و مضبوطی برای استراحت مسافرین کشیده شده ولی بازهم شدت باد ، وریختن آب مسافرین این درجه را بحال بسیار فلاکت اشتمالی درآورده بود . هرکس بربستر خود که برصفه روی انبارخانه وابور گسترده بودند مانند مردگان غیرمتحرك افتاده و تا بسر در زیر لحافها و عباهای خود درآمده بودند .\n\nابو محی الدین برای خوديك جای بسیار محفوظی تدارك كرده بود چونکه با آشپز و قهوه چی وابور راست آمده در دهلیز سر پوشیده که در ما بین قماره های انجنیز، وسرعمله وکپتان سوم و قهوه جی و از یکطرف دیوار ماشین خانه واقع شده بود جایگیر شده هم از باد و سردی محفوظ مانده بود، وهم"}
{"book": "adl0179", "page": 90, "text": "صحيفة ٨٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکالاو مالزمه ما كولتش تر وخراب نشده بود .\nگفتم --- چه حال داری ابو محی الدین . ؟\nگفت الحمد الله تیارم یاسیدی . آیاسید بزرگ ما چسانند ؟\nگفتم --- الحمد الله خوبست . آیا در چنین جای محفوظ که فقط مانند\nيك قمره راحت دارد چسان ترا گذاشته اند ؟\nگفت -- مپرسید ؟ خدا از سبده میوه که از طرابلس آورده بودید\nراضی باشد . بيك چند دانه کیله و پورتقال که به آشپز باشی و قهوه چی\nتحفه گویا دادم این نعمت را بدست آوردم !\nگفتم --- آفرین ! آیا از طوفان سر چرخ نشدی ؟\nگفت --- در اول یکد و بارقی کردم ولی باز بخواب رفته هیچ خبر دار نشدم.\nدرین اثنا کپتان بزرگ واپور از زینه پل قومانده فرو می آمد .\nابو محی الدین را گذاشته در پیش روی او رفتم :\nمن --- نهارك سعيد کپتان ! آیا از طوفان چه خبر است ؟\nکپتان --- هیچ اندیشه ندارد ، تابوقت ظهر هیچ جنبشی باقی نمیاند.\nبواقعه که همچنین بود ، رفته رفته در تحريك سكونتى حاصل میشد\nوقتیکه شمس جهان آراطلوع نمود از ابرهای قوت انگیز یکه روی\nسما را احاطه کرده بود هیچ اثری باقی نبود . آفتاب حیات بخشا بتابش\nعاطفت خود مسافرین سطح واپور را زنده کی تازه بخشیده یگان یگان\nسرهای خود شانرا از زیر لحافها و عباها میبرآوردند ، ولی بسبب جنبش\nواپور که هنوز دوام داشت مجال حرکت را نداشتند .\nمسافرینی که در واپور موجوداند از اجناس مختلف تشکیل یافته\nدر قمره های درجه اول که ما دران اقامت گزیدیم دو نفر جوان سیاح\nایتالی خیلی خوش طبع و بذله گو ، ويك نفر قونت فرانسوی با مادام"}
{"book": "adl0179", "page": 91, "text": "صحيفه ٨٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nخودش ، ويك جنتلمين انگليزی با مادام خودش . و ما دام قدسی\nعربی الاصلی که از مکامله خود با او خبر داده بودیم و خود ما اقامت گزین\nمیباشیم . غیر از ما دام قدسی الاصل که در قماره يك نفرینی نمبر (٧)\nکه نزديك قمره ما ومتصل زینه دالانست دیگر همه مسافران در قمره های\nدو نفری اقامت دارند .\nدر قمره های درجه دوم بجز عیالهای قوماندان بیروت که رفتنی\nاستانبول اند دیگر مسافری نیست. در سطح واپور که درجه سوم گفته\nمیشود مسافرین بسیاری هستند که از انها تنها باعلى بيك نام افندى\nکه در مالیه شام کاتب بود و از خانزاده های (قوزان) میباشد ، و دیگر\nپسر سید یعقوب خان سفیر (کاشغر) معارفه و مکالمه داریم .\nرفته رفته جوش و خروش دریا آرام شده میرفت ، واپور نشینانرا\nنیز جان تازه پیدا میشد. حاضر کردن چای و ناشتای حضرت پدر را بر\nابو محی الدین تنبیه کرده بر سطح قماره های خود برامدم حضرت پدر\nنیز از قمره خود بر سطح قمره بر آمده بر یکی از آرام چوکیها نشسته بودند.\nچون بنده بخدمتشان رسیدم فرمودند :\n— ابو محی الدین را دیدی چه حال داشت ؟\nمن — خوب بود ، و جای خوبی برای خود تدارک کرده بود حالا\nبا چای بحضور خواهد رسید .\nدرین اثنا دیگر مسافرین اوروپی نیز یکان یکان میبرامدند . و هر\nکدام بيك نظر احترام ومعامله تعظيم كارانه بحضرت پدر نظر کرده\nکسانی تقدم زدن و بعضی بر چوکیها آرام گرفتن بر سطح بام در جه اول\nمنتشر گشتند . طایفه نسوان در پیش اوروپائیان خیلی معزز و محترم\nشمرده میشوند . لهذا حضرت پدر نیز این قاعده را رعایت کرده باصر :ان"}
{"book": "adl0179", "page": 92, "text": "صحيفه ۸۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nهم خانه و همسایه بوقار و تمکین، و بامادامهای آنها به التفات ادیبانه شیرین\nحسن تواضع و معامله متقابله را اجرا میکردند .\nهمه مسافرین همخانه و هم کاسه مادر ینوقت برسطح جمع آمده بودند .\nابومحی الدین چای را نیز آورده بود . دو جوان سیاح ایتالی بيك حس\nتجسس و مراق در پیش ابو محی الدین که چای می انداخت بپا ایستاده\nاصول انداختن چای را در استکانهای بلوری تماشا میکردند . زیرا این\nاصول چای نوشیدن را با چای نوشیدن خودشان منافی میدیدند ، چونکه\nمردم فرنگستان چای را بسیار تیره و سیاه در پیاله های کلان چینی میخورند،\nو اکثر شیر هم با آن می آمیزانند. ولی چای را در میان پیاله الماس تراش\nبلورین به اینچنین رنگ یاقوتی مثال چنان معلوم میشد که ندیده باشند .\nحضرت پدر این وضع حیرت آمیز آنها را دیده ابو محی الدین را\nبه انداختن دو استکان چای امر داده به اشارت به آنها تکلیف نوشیدن\nکرد مومی الیهم بکمال بشاشت و شطارت قبول کرده بر چوکیها نشستند ،\nو پیاله ها را گرفته بنوشیدن آغاز نمودند .\nمادام فرانسوی که با شوهر خود دور تر نشسته بودند بزبان فرانسوی\nکه کمترکی از ان میدانم ازینها پرسید :\n— آیا ( پونج ) نیست ؟\nگفتند — نی نی ، خالص چای بسیار اعلاست !\n( پونج ) يك نوع شراب براندی گرم است . حضرت پدر را ازین\nسوال و جواب ایشان عرض کردم . فرمودند :\n— برای رفع شبهۀ شان باید که به آنها نیز بنوشانیم .\nلهذا دو پیاله چای را در يك پتنوسی نهاده ، و يك بشقاب پسته شوریكه\nاز شام با خود داشتیم با آن ضم و علاوه کرده ابو محی الدین برده در پیش روی"}
{"book": "adl0179", "page": 93, "text": "صحيفه ٨٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nشان نهاد .\nمادام و موسیوی فرانسوی به اشارتها و وضعیتها کله جنبانیهای\nتشکرانه کرده چای را نوشیدند . مردمان فرانس و انگلیز در طبایع و\nاخلاق از همدیگر خیلی فرق و مباینت دارند . فرانسوی ها زود مألوف و\nمأنوس میشوند . حتی برای الفت ومأنوسيت دايمايك وسیله و بهانه\nمیجویند ، المانها و ایتالی ها نیز همچنین هستند . بخلاف انگلیزها\nکه بدون معارفه و شناسایی با هیچکس الفت و معاشرت نمیکنند ، و اگر\nبی معارفه به آنها کسی سلام بدهد با انسان بجنگ ایستاده میشوند.\nوالحاصل بحر را رفته رفته سکونت و آرامی حاصل میشد مردمان\nوابور نشین را نیز حرکت و شطارت پیدا میشد . در میان هم خانه\nو همسایگان خود تنها مادام قدسی الاصل خود را ندیدم . به اندیشه افتادم .\nآیا بیمار است ؟\nسبحان الله ! حضرت مولانا جلال الدین رومی قدس سره : «همزبانی\nخویشی و پیوندیست » فرموده که الحق سخنی بسیار صحیح و حکمت\nآمیز است . با این مادام قدسی منش بسبب همزبانی و یکد و سه بار مکالمه\nيك الفت و محبتی در دل خود حس میکنم لاجرم بی اختیار به دالان\nفرو آمدم . در دالان نیز او را ندیدم. دروازۀ قماره اش را آهسته\nیکد و بار زدم .\nبصدای بسیار نحیف بزبان فرانسوی جواب داد که :\n— کیستی ؟\nبعربی گفتم — منم مادام ! شما را از دیروز به اینطرف ندیدم ، به اندیشه\nافتادم . برای احوال پرسی شما آمدم .\nمادام — تشکر میکنم بیگ ! در ائید ."}
{"book": "adl0179", "page": 94, "text": "جلد اول\nسیاحتنامه سه قطعه روی زمین\nصحیفه ۸۷\nپیچ دروازه را تاب داده درامدم . بیچاره در بالا پوش در از خود پیچیده بر خوابگاه خود افتاده بود . رنگش خیلی پریده و سیمای لطیفش را يك زردی استیلا کرده . اطراف چشمان سیاه مژگان بلندش رايك حلقه بنفش رنگی احاطه کرده بود . موهای سیاه غلوی حلقه دارش پریشان و بی آرایش و پراکنده بهر هر طرف دوش و سینه اش پریشان افتاده بود .\nگفتم - مادام عفو بفرمائید ، از ندیدن شما بسیار پریشان شدم، و چون بسبب همشهری گری و همزبانی بشما يك حس احترامی میپرورانم جرأت کرده برای احوال پرسی شما آمدم .\nگفت - بسیار ممنون شدم : از وقتیکه و اپور از طرابلس حرکت کرده تا به ایندم سر خود را بالا کرده نتوانسته ام . بسیار مضطریم .\nگفتم - آيا بيك چیزی احتیاج دارید ، من بهر امر شما حاضرم . اگر امر شما باشد داکتر و اپور را خبر داده بیارم .\n- نی نی به داکتر احتیاج ندارم . این فرنگها بسیار بیمروت مردماني هستند . هیچیکی از انها تابه ایندم از من نپرسیدند شما بسیار لطفہ کار آدمی هستید .\n- استغفر الله مادام ! رجا میکنم مرا مخلص و دوستدار خود بشمارید اگر یکقدری بر سطح و اپور برآمده هوای تازه تنفس بکنید خیلی فائده خواهد کرد . من بمعاونت شما حاضرم .\n- خوب میشود . یکقدری بیرون برائید که توالت و لباس خود را انتظام بدهم .\nاطاعت کرده بیرون برآمدم . و در دالان بقم زدن انتظار اور اکشیدم .\nبعد ازده دقیقه دروازه قمره بازه شده مادام برآمد بشتاب پیشش"}
{"book": "adl0179", "page": 95, "text": "صحيفه ۸۸ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nدویده بازوی خود را تقدیم کردم . مادام دست خود را ببازویم انداخته به آهستگی برزینه بالا برآمدیم. بیچاره به بسیار زحمت بالا میشد ، ودستش در زیر بغلم میلرزید .\nبکمال احتیاط بر یکی از آرام چوکیها نشاندمش . حضرت پدر پرسیدند که :\n-- این بیچاره را چه شده ؟\nاز کیفیت عرض کردم. برو افسوس ، ومرا تحسین فرمودند ، و ابومحی الدین را بساختن يك گلاس شربت لیمو امر نمودند. شربت را بمادام تقدیم کردم ، یکچند نفس نوشیده گفت :\n-- تشکر میکنم . راحت کردم ! نمیدانم که بچه صورت مقابلهٔ لطف شما را بجا آرم !\nگفتم -- هیچ حاجت تشکر نیست ، وظیفه انسانیت همین است که هرکس به اجرای آن مجبور است . حسن توجه والتفات شما هزار چندان مقابله ومکافات آنرا بمن بخشیده است .\nوالحاصل امروز را بعد از پیشین بيك هوای خوشی بشام رسانیدیم . حضرت پدر از سر شام بقمارهٔ خود تشریف بردند . طعام شام خود شانرا که عبارت ازيك شور بای مرغ بود درقمره تناول فرمودند و تا بوقت نماز خفتن بقراءت کلام مجید مشغول شده بعده از نماز خفتن بخواب رفتند .\nمن در دالان آمده دريك کوشه نشستم . زن کپتان و اپور، پیانورا بکمال مهارت مینواخت ، و دو سیاح ایتالی در خواندن با او هم آواز شده يك نشاط بی اندازه بهم میرسانید . تا بوقت حاضر شدن طعام که ۹ بجهٔ شب ساعت مقرری هروقته آنست به استماع ساز و نواز بسر آورده"}
{"book": "adl0179", "page": 96, "text": "صحیفه ۸۹\nسیاحتنامه سه قطعه روی زمین\nجلد اول\n\nبنواختن زنگ طعام همه مسافرین بر گرد سفره طعام جمع آمدند ، و منهم بکمال اشتها طعام خودرا در مقابل مادام قدسی نشسته و سوالهای او را که در باب احوال افغانستان وشام مینمود جواب داده طعام شام را به انجام رسانیدیم . وبعداز طعام بر سطح واپو بر آمده و یکقدری قدم زده ، واین سطرها را نوشته بقمره آمده بخواب راحت رفتم .\n\nروز شنبه ٢٤ شوال\n\nامروز نمیدانم از چه سبب است بسیار ناوقت از خواب برخواستم . وقتی که بالا برآمدم حضرت پدر از یکساعت پیشتر چای و ناشتای خودرا تناول فرموده بودند .\nحضرت پدر پرسید که :\n- فرزند مرا به اندیشه انداختی . چرا اینقدر ناوقت برخواستی انشاء الله بیمار نیستی ؟\nگفتم - الحمد الله بیمار نیستم ، ولی خواب بر من غلبه کرده وقت تر بیدار نشدم .\nفرمودند - آیا چای نوشیده ؟\nگفتم - نخورده ام . اگر امر بفرمایند رفته ابو محی الدین را بگویم که چای بسازد .\nفرمودند - برو ، برای طعام چاشت من پختن یکچند دانه تخم را نیز تنبیه کن ."}
{"book": "adl0179", "page": 97, "text": "صحيفه ۹۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nبرسطح دوم واپور آمده ابومحی الدین را بساختن چای امر دادم\nويكچادری باعلى بيك و پسر سيد يعقوب خان کاشغری نشسته چای خودرابا\nآنها خوردم. و باز برسطح آمده بحضور حضرت پدر نشستم . فرمودند :\n- چای نوشیدی فرزند ؟\nبلی نوشیدم .\nفرمودند - امروز بعد از فراغت عبادت خالق یگانه بحر وبر بسوی\nموجهاي آب نظر كرده يك غزل تازه و تری از طبعم سربرزد بشنو که بخوانم.\n- سراپا گوشم مرحمت فرمائید :\n( غزل )\nموج را دانی چرا هردم رود بر روی آب\nبهر استقبال حيرت ميدود بر روی آب\nتاکه از شور وشر طوفان دریا وارهد\nموج خودرا سوی ساحل میکشد برروی آب\nبسکه طوفان خطر زین بحر جوشد دمبدم\nموج آفت از پی هم میرسد برروی آب\nدر هوای میکشی هر دم حباب پوچ مغز\nکاسة خالی خودرا مینهد برروی آب\nعزت و بیعزتی در هر کجانظاهر شود\nدر بود در زیر آب وخس بود برروی آب\nگر نمی کنم از یم لطفش بدریا دررسد\nبحربشت قطره از خجلت خزد برروی آب"}
{"book": "adl0179", "page": 98, "text": "صحیفه ۹۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nبردماغیم اگر بوی منى لطفش خورد\nموج بخود ترزبدستان فند بر روی آب\nدر هوای گوهروصالش بدریای طلب\n(طرزی) همچون موج بیخود میدود بر روی آب\nهزارها تحسینها کردم. والحق شایان تحسین و آفرین يك غزل وصف الحال تصوفى مآبی بود. بعدازان حضرت پدر به اطراف نظر کرده فرمودند:\n— در افق جهت شمالی بعضی کوها معلوم میشود، آیا به (ازمیر) نزديك شده باشیم؟\n— از قرار حساب فردا باید به از میر برسیم. این خشکه که دیده میشود شاید یکی از جزیره های بحر سفید باشد!\nدرین اثنا کپتان اول واپور از وظیفه خود فارغ شده و از پلقه مانده فرو آمده به اینطرف می آمد. چون بر سطح که ما بران بودیم رسید بر خواسته از کیفیت خشکه مذکوری که بطرف شمال غربی پدیدار بود سوال کردم.\nگفت — جزیره (رودوس) است.\nگفتم — آیا (قور نیلوف) در رودوس لنگر خواهد انداخت؟\nگفت — نی، در رودوس کار ندارد. فردا بوقت پیشین در (ازمیر) لنگر می اندازد.\nتشکر کرده بحضور حضرت پدر آمدم، و کیفیت را عرض کردم. درینوقت در یا بنهایت آرامی و سکونت است. سطح بحر چنان بنظر می آید که گویا بايك اطلس لاجوردی براق ساده مفروش شده باشد.\nحضرت پدر برای استراحت به قمره خود فرو آمدند من تابوقت"}
{"book": "adl0179", "page": 99, "text": "صحیفه ۹۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nعصر با مادام قدسی و دو جوان ایتالی بمکالمه های هر در و هر رهگذر در\nحالتیکه وظیفه ترجمانی را جناب مادام ایفا مینمود بسر آوردیم . مگر\nاین دو جوان ایتالی از گروه (موسیونر) بودند . موسیونر ، مردمانی\nرا میگویند که بزمره رهبان منسوب اند، وبظاهر در لباس خدمت ،\nدر راه نشر دین نصرانیت و در باطن برای کاشتن تخم پولیتیک سیاستی\nدولتی که به آن تابعند بهر هر طرف دنیا منتشر میشوند .\nخدمتهائیکه گروه مسیونرها برای دولتها وملتهای خود کرده اند\nبیحد و بیحساب است . شرط یگانه موسیونری بسیار عالم متفنن ، وسیاسی\nشناس همچون جن بودن آنهاست که اکثراً آنها فدایی وار در راه ا بخدمت\nاز وطن خود میبرایند .\nاین دو موسیونر ایتالی برای اینخدمت از مدت پنجسا است که در ممالك\n(حبشستان) ودیگر سواحل افریقا گشت وگذار کرده اند ، وحالا\nبملك خود بر میگردند .\nمکالمه ما و آنها اول از پرسیدن احوالهای ممالک افغانستان وهندوستان\nکه آنها از من میپرسیدند ، واحوال ممالك ایتالیارا که من از و میپرسیدم\nمنحصر بود . ولی رفته رفته طرز مکالمه بمباحثه منجر گردید . زیرا\nموسیونر ایتالی مادام را مخاطب نموده گفت :\n- شکر کن مادام که شوهرت عرب یا ترك یا ایرانی و یا افغانی نبود ،\nوگرنه با چهار انفاق و یکچند صورتی چسان گذران میکردی ؟\nمادام قدسی منش بمن اینسخن موسیونر را ترجمه کرده گفت :\n- حقیقتاً زنهای مسلمانها بسیار مغدور ومظلوم يك مخلوق میباشند .\nگفتم - اینچنین نیست مادام ! شریعت ما حقوق زنها را بسیار محفوظ\nداشته ، و هر گونه مراعات وخاطرداری ، آنها را بما امر نموده ، ومارا"}
{"book": "adl0179", "page": 100, "text": "صحيفه ۹۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبرهمه گونه اسباب راحت ، وحاضر کردن مایحتاج معیشت آنها مکلف ساخته است .\n\nگفتند – زهی مراعات وخاطر داری ! آیا برای يك زن بیشتر ازین عذاب ، وبدتر ازین معیشت چه تصور شودکه شوهر خود را در آغوش دیگرزنی به بیند ؟\n\nگفتم – شما از حقیقت مسئله واقف نیستید . دین ما مارا هیچگاه بر گرفتن چار زن بصورت قطعی امرننموده ، يعنی يك مرد مسلمان ديناً به این مجبور نیست که حکماً چارزن بگیرد ، بلکه امر شرعی چنین است که اگر یک شخصی عدالت نتواند هیچگاه ازيك زن بيشتر نگیرد ، واگربگیرد گنهگار خواهد بود. وچون این عدالت ممکن نیست از يك زن بیشترگرفتن هیچوقت جایز نیست .\n\nگفتند – هر گاه چنین میبود که شما میگوئید میبایست که هیچ مسلمان از یک زن بیشتر زن نمیگرفت حالا آنکه خودمن بصدهامسلمان را درمصر ودیگرجاها دیده‌ام که سه چارزن دارند .\n\nگفتم – این مسئله چارزن گرفتن یک جواز شرعیست که بر اسباب بسیاری مبنی میباشد، وبسی شرطها دارد ولی اکثر مردمان بنابرشهوات نفسانیۀ خود شان از همین جواز استفاده کرده و در پی خوب وبد آن نگشته برین کار اقدام نموده‌اند .\n\nمادام قدسى بيك وضع افسوس کنانه بمن نظر کرده گفت :\n\n– ای کاش که همین جواز هم نمیبود !\n\nگفتم – مادام ، این جواز در اوایل ظهور اسلام داده شده بود که در انوقت مسلمانها کم بودند ، واکثر مردان بفتوحات وغزوات میرفتند وشهید میشد ند ، وازانسبب زنان بسیاری بیوایه و بی حمایه میماندند . لہذا در انوقت"}
{"book": "adl0179", "page": 101, "text": "صحيفه ٩٤ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nاین جواز داده شد تا هم زنان بیچاره صیانت و حمایت شوند، و هم ذریت افزونی گیرد. با وجود آنهم عدالت را شرط اعظم قرار داده بودند و چون در آنوقت اخلاق اهالی بسیار صاف و خوب، و احکام دینی خیلی متین و مستحکم بود مسئلۀ عدالت ممکن الاجرا بود. حالانکه در ینوقت چون عدالت مادی و معنوی برای انسانها خیلی نادر و شاذ میسر میشود از انرو مسلمانها در زیر حکم این آیۀ کریمه میباشند که (فان خفتم الا تعدلو فواحدة).\nگفتند ـ بهر صورت که باشد این جواز تعدد ازدواج زنان مسلمانانرا همیشه در زیر تهلکه دارد باز هم میگویم که مادام بسیار شکر کند که بسایۀ دین مسیح ازین تهلکۀ خلاف طبیعت آزاد است.\nگفتم ـ اوه! من تاحال باشما شرعی سخن میگفتم و چون شما کلام را بر طبیعت آوردید، و تعدد ازدواج را خلاف طبیعت گفتید. نهم مجبور شدم که از طبیعت باشما حرف بزنم. آیا در عالم طبیعت نمی بینید که چنانچه جنس کبوتر بايك ماده گذران میکند جنس خروس بايك ماده نی بلكه يك خروس ده دوازده ماکیانرا در عهده میگیرد؟ پس درینجا خلاف طبیعت چه چیز است؟ ناتوریل، یعنی طبیعت انسانها نیز تابع حکم همین قانونست. آب، هوا، مزاج هر مملکت، جدا جدا خاصیت و طبیعت دارد. ممالک عربستان همین خاصیت و طبیعت را مالك است که مردا را قوت باهیه زیاده تر میبخشد نسبت بزنان. پس اگر حضرت (محمد) صلی الله علیه و آله و سلم که شما هم (حاشا) بر حکیم سیاسی شناسی بودن آن قایل هستید هرگاه این مسئله را از همین نقطه در زیر نظر دقت گرفته این حکم تعدد ازدواج را داده باشد چه باك دارد؟ آیا نمیبینید که در بعضی حیوانات طبیعت جنس نسوانرا و در بعضی حیوانات جنس رجال را قوت، فعالیت باهیه می بخشد؟ هرگاه"}
{"book": "adl0179", "page": 102, "text": "صحیفه ٩٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاختلاف طبایع انسانها را در زیر نظر تدقیق ومطالعه درارید هیچگاه\nتعدد ازدواج رجال را باتعدد ازدواج نسوان مغایر طبیعت نخواهید یافت زیرا\nچنانچه شمایان مانند کبوتر بيك زوجه قناعت کرده اید وموجب تعجب ما\nنمیشود ، شما هم بر چار زن گرفتن خروس مانند ما تعجب نکنید . حالا که\nمردمان اروپائیان شما را نیز بدیگر نوع يك تعدد ازدواجی مبتلا می بینم .\n– ( متعجبانه ) چه ؟ در اروپا تعدد ازدواج ؟\n– بلی ! آیا کدام مردی در اروپا دیده میشود که بقدر وسع قدرت\nو ثروت خود از يك ( مترس ) تا ده مترس ( ١ ) نداشته باشد .\n– اوه ! شما هم چه چیزها میگوئید . مترس بازی را با تعدد ازدواج\nچه مناسبت ؟\n– بسیار مناسبت ! مترس گرفتن يك تعدد ازدواج غیر مشروع\nمیباشد که چون در دین ما زنا قطعیاً ممنوع است ، از انسبب برای وقوع\nنیافتن زنا تا چهار زن گرفتن جواز شرعی داده شده است که آنهم بر همان\nشرایطی موقوفست که در فوق بیان شد. حالا نکه شما اروپائیان باربار\nبیشتر از ما به تعدد ازدواج گرفتارید و بخود خبر ندارید .\nدرینجا هر دو موسیو بزبان خود در مابین خود شان بمباحثه\nافتادند . از مادام پرسیدم که :\n– چه میگویند ؟\nگفت – به تردد افتاده اند ، و در مناسبات مترس با تعدد ازدواج\nگفتگو دارند :\nگفتم – رجا میکنم ، به اینها بگوئید که در بعضی جزایر هند يك\n\n(١) مترس یار و یار بازی را میگویند . هر مترس اروپائیان خیلی بیشتر از زن منکوحه\nاش از جهت خانه و لباس و عرابه و غیره مخارج و مصارف دارد ."}
{"book": "adl0179", "page": 103, "text": "صحيفه ٩٦\nسياحتنامه سه قطعه روی زمین\nجلد اول\n\nطایفه موجود است که چهار مرد به ازدواج بايك زن اکتفا میکنند.\nآیا در باب این قانون طبیعت آقای موسیونرها چه می فرمایند ؟\nمادام قدسی نژاد بقهقهه آمده سخن مرا به ایشان ترجمه کرد.\nگفتند — شما (ناتورالیست) هستید، از انرو مباحثه ماباشما نیست.\nاینرا گفته برخاستند . وقت هم بشام رسیده بود . منهم بر\nخواسته مادام را گفتم :\n— شماهنوز نشسته اید مادام ؟\nگفت — نی ، هوا بسردی میوزد منهم در دالان میروم .\nپس هر دو براه فرو آمدیم . در راه آهسته بمن گفت :\n— بسیار ممنون شدم که این موسیونرهای كاتوليك را ملامت كرديد.\nمادام در قمره خود درامد منهم بحضور حضرت پد‌ر در قمره آمده منتظر\nامرشان شدم . فرمودند که :\n— خانه سامان قمره آمده بعضی چیزها بزبان خود بمن گفت من\nندانستم که چه میگوید تو بخود معلوم کن که چه میخواهد .\nاز قمره برآمده خانه سامان خودمانراکه ( هانری ) نام داشت جستجو\nکردم . اما درهیچ جا او را نیافتم . بالابر آمده دیدم که در طرف قمره های\nدرجه دوم گردش دارد. از سطح درجه اول فرو آمده بر سطح درجه\nدوم بسوی اور وان شدم، وازو پرسیدم که بحضرت پد‌ر چه مقصد\nعرض کرده باشد، از فحوای کلامش چنان معلوم شد که گویاکپتان اورا\nازقمره‌های درجه اول رانده بدرجه دومش انداخته و ازینسبب خیلی مایوس\nودلگیر شده ، ازمسافران درجه اول رجا میکند که در حق اوبخوبی\nشهادت بدهند که پس بدرجه اول مقرر شود .\nوالحاصل این معلوماترا ازو گرفته وابومحی الدین را به آوردن طعام"}
{"book": "adl0179", "page": 104, "text": "صحیفه ۹۷ سیاحتنامهٔ سه قطعه روی زمین جلد اول\nشام حضرت پدر را امر داده بحضورشان آمدم و مقصد خانه سامان را عرض کردم . فرمودند :\n- اگر ممکن باشد چارهٔ تسویهٔ آنرا بکن .\nبعد از انکه حضرت پدر طعام شام خود را تناول فرموده بخواب رفتند در دالان آمده نشستم دیگر مسافران نیز همه جمع آمده بودند . مادام قدسی نژاد را از کیفیت عرض خانه سامان بیان کرده درینباب توسط او را نیز رجا کردم .\nگفت - بلی . هانری خیلی با تربیه يك خدمتگاریست بمن هم در بخصوص رجا کرده . اما نمیدانم که قباحتش چیست که کپتان او را از نجا رانده است .\nگفتم - قباحتش بما و شما لازم نیست مادام . چون او بما و شما التجا کرده باید كه يك سخنی خیر درباب او صرف کنیم اگر شد شد و اگر نشد وظیفهٔ خود را ایفا کرده خواهیم بود .\nگفت - من سعی میکنم که زن کپتانرا نیز با خود درینباب شريك سازم . بلکه قونتس فرانسوی و مادام جنتلمن انگلیزی را نیز با خود شريك میسازم .\nاینرا گفته از پهلوی من برخاست . و در نزد مادام فرانسوی که بمطالعهٔ کتاب مشغول بود برفت . و یکقدری با او سخن گفته باز نزد من آمده گفت :\n- خاطر جمع باشید گمان میبرم که ( هانری ) امشب پس بر سر خدمت خود باز گردد .\nدرین اثنا زنگ طعام نواخته شده همهٔ مسافرین بر سفره جمع آمدند موسیو نرهای ایتالی به خوش طبعیها و بذله گوئیها وقت سفره نشینانرا"}
{"book": "adl0179", "page": 105, "text": "صحیفه ۹۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nخوش میکرد. قونتس فرانسوی که يك زن بسیار لطیف المنظر خوش\nطبع شیرین زبانی بود کپتانرا مخاطب نموده بیکوضع دلر بایانه گفت :\n— موسیوکپتان ! آیا از قباحت (هانری) خانه سامان سوال کرده\nمیتوانم که چرا موجب دل آزرده کشی شما از و شده باشد ؟\nکپتان — اوه ! هانری ، در وظیفه خود بسیار تکاسل میورزید .\nقونتس — هرگاه تکاسل او در خدمت ما مسافران باشد هیچیکی از ما در\nخدمت او قصور ندیده ایم، واز و راضی هستیم . آیا همچنین نیست\nمادامها ، موسیوها ؟\nهمه مسافران بيك زبان گفتند — بلی بلی ، حق همین است که فر\nمودید قونتس !\nجاذبه حسن و شیرینی کلام قونتس . و شهادت همه مسافران همین\nنتیجه را بخشید که ( هانری ) باز بر خدمت سابقه خود مقرر گردید .\nبعد از طعام برای قدم زدن همه مسافرین پراگنده شدند. منهم\nبا مادام قدسی نژاد بر سطح برآمدم و بنا بر تکلیف مادام بر یک کوچی\nنشستیم مادام بسخن آغاز کرده گفت :\n— افندی ! يك امشب باشمادرین و ابور هم خانه ام، و فردا از همدیگر\nوداع خواهیم کرد !\nاز ینسخن بی اختیاريك رعشه در وجود خودحس کردم و به حیرت\nبسوی او دیده گفتم :\n— آیا وداع خواهیم کرد :\nگفت — بلی ، چونکه این وابور از ( از میر) بسوی ( پره )\nو ( سلانيك ) میرود. و بعد از آن به استانبول آمده به ( اوده سا )\nمیرود. حالا که من در ازمیر فرو آمده با دیگر وابور همین کمپنی یکسر"}
{"book": "adl0179", "page": 106, "text": "صحيفة ۹۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبه اوده سارفتن میخواهم.\nگفتم – این خبر خیلی دهشت آوريك خبر يست مادام ! من چنان\nگمان داشتم که هنوز یکچند روز دیگر نیز بشرف صحبت شما کامیاب\nخواهم بود .\nگفت – منهم همین آرزو را داشتم ، ولی چه باید کرد ایجاب\nمصلحت هم چنین اقتضا میکند\nگفتم – آیا ممکن نیست که با همین واپور به اوده سابروید ؟\nگفت – نی ، زیرا اگر با این واپور بروم ده روز بعد باید که در\nاوده سا برسم که تا به آنقدر مدت شوهرم به ( پتر سبورغ ) خواهد\nرفت ، و این سفر من بیهوده خواهد شد .\nگفتم – آه ما دام ! شیرینترین ایام حیاتم همین چند روزی بود که\nدرین واپور با شما گذرانیده ام . هزار افسوس که آنهم مانند خواب\nو خیالی بود که گذشت . که میداند که باز شما را کجا خواهم دید ؟\nگفت – آیا شما در شام سکونت ندارید ؟\nگفتم – بلی .\nگفت – ممکنست که یکوقتی در شام بیایم ، وملاقات ما و شما نصیب\nشود . یا آنکه شما یکوقتی در قدس بیائید و با هم به بینیم . و یا آنکه\nبواسطه قلم با هم مخابره کنیم . لهذا باید که از نام ونشان وپته و عنوان\nهمدیگر واقف باشیم .\nمادام اینرا گفته از جیب خود يك كتابچه كوچك جیبی برآورد ،\nويك ورق سفید آنرا پیدا کرد، و کتابچه را بمن داده گفت :\nمهربانی کرده درینجا نام و شهرت خود را قید و ثبت نمائید .\nکتابچه را گرفته نام وپته وعنوان خود را دران تحریر کردم . و"}
{"book": "adl0179", "page": 107, "text": "صحیفه ۱۰۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکتابچه خود را نیز تقدیم کرده تحریر کردن نام و نشان خودش رجا نمودم.\nمادام لطیف الاندام قدسی اتسام خوش ابتسام در کتابچه من این کلمات\nرا قید و ثبت نمود:\n\n- سلمی آرنستی -\nمعلمه زبان فرانسوی در مکتب لازاریست\nبنات در قدس شریف\n\nوالحاصل تا به یکنیم بجه شب با جناب مادام سلمی آرنستی در انجا\nمانده بدالان فرو آمدیم، و از همدیگر وداع بسیار پر سوزی کرده بقمره\nخود داخل شدم، و به بسیار آهستگی البسه ام را کشیده بر خواب گاه\nخود غلطیدم .\n-- § --\n\nروز یکشنبه ٢۵ شوال\n\nدیشب اگر بگویم که هیچ خواب نکرده ام مبالغه نخواهد بود .\nدوساعت بطلوع فجر باقی بود که حضرت پدر بزرگوارم را دیدم که از\nخوابگاه خود بقرار عادت مستمری خود شان برخواستند، ومشغول\nوظیفه خود شدند منهم گاه بیدار و گاه خواب شب را بسر آورده صبح\nوقت خوابگاهم را ترك داده و وضو گرفته نماز صبح را اداء و ابو محی الدین را\nبیدار کرده اوامر لازمه را عطا نمودم .\nواپور ما بايك هوای خوشی رفته در سواحل ولایت ( آیدین)"}
{"book": "adl0179", "page": 108, "text": "صحیفه ۱۰۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nتقرب میورزید . لطافت و نظافت قصبه ها و قریه ها ، و سبزی و خرمی تپه ها و کوهها که واپور ما از نزديك آن ها میگذشت دلها را نشاط بی اندازه و انبساط فوق العاده میرسانید .\nچای و ناشتای صبح را با حضرت پدر به بسیار نشاط و خرمی بر سطح واپور صرف نمودیم . حضرت پدر بزرگوارم را امروز خیلی بشاشت و سروری حاصل بود، و دو غزل بسیار غرائی که بسلك نظم آورده بودند خواندند . الحق که از مضامین بدیعه آن مرا نیز حظ و سرور وافری دستداده تحسینها و آفرینها نمودم .\nساعت هشت روز بود که واپورما داخل دروازه حوض ( لیمان ) یعنی لنگرگاه پخته کاری بسیار منتظم ( از میر ) که مرکز ولایت ( آیدین ) است گردیده در پیش ( ریختم ) یعنی سرك سنگ بست بازار بزرگ شهر لنگرانداز اقامت گردید .\nاین هفتم بار است که رفت و آمد این سیاح عاجز برین بندرگاه شهیر بوقوع می آید که گاهی تنها و گاهی بمعیت ذی سعادت حضرت پدر برای رفت و آمد استانبول پیش آمده است .\nمردمانی که فرو آمدنی اینجا بودند به جمع آوری اسباب و کالای خود شدند . از جمله مادام قدسی نژاد ما نیز با بکس و اسباب خود حاضر و آماده حرکت بود .\nحضرت پدر پرسیدند که :\nـ این آشنای ما هم درینجا میفراید ؟\nگفتم ـ بلی ، با دیگر واپور به اوده سا میرود .\nدرین اثنا يك قوميسر پولیس بواپور آمده مسافران واپورنشین را در زیر نظر دقت و تفتیش میداشت . خوفناکی و احتیاط کاری حضرت"}
{"book": "adl0179", "page": 109, "text": "صحیفه ۱۰۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nسلطان ( عبدالحمید خان ) در هر بندر همین قاعده تفتیش و معاینه را\nبرای آینده گان و رونده گان از طرف پولیس و خفیه ها اجرا میدارد\nکه مبادا اشخاص و اوراق مضره موجود باشد . مگر وضع و قیافت حضرت\nپدر نیز نظر تفتیش و دقت قومیسر را جلب نمود که آمده بيك وضع احترامی\nسلام داد ، وقلم و کتابچهٔ خود را کشیده از نام و نشان و از کجا آمدن و\nبکجا رفتن ما یگان یگان سوال کردن و نوشتن آغاز نهاد . منهم بنا بر وظیفهٔ\nترجمانی جوابهای لازمی آنرا دادم ، ولی جناب قومیسر به این هم\nاکتفا نکرده از مقصد و مراد رفتن ما به استانبول نیز بنای سوال کردنرا\nگذاشت .\nگفتم — قومیسر افندی ، عفو بفر مائید ، برای نزاکت بهمین قدر\nسوالهای شما جواب دادم. حالا انکه از مقصد ما هیچ حق سوال را ندارید.\nگفت — من خارج وظیفهٔ خود حرکت نکرده ام همه این سوالها دا\nخل وظیفهٔ منست .\nدیدم که سوال و جواب بطول می انجامد لہذا از دست قومیسر\nگرفته و بیکسو کشیده گفتم :\n— افندی ! اگر شما آدم را دیده و از علایم خارجی آن بر عنوان با\nطتنی آن استدلالات اجرا کنید بوظیفهٔ خود بهتر خدمت کرده خواهید\nبود . بفرمائید این کاغذرا بخوانید تا بخوبی خاطر جمع شوید .\nاینرا گفته و توصیه نامهٔ والی ولایت سوریه عثمان پاشا را که در باب\nرعایت و معاونت حضرت پدر بروزیر داخلیه داده بود بدستش دادم .\nبعد از انکه مطالعه نمود، در وضع وحركات جناب قوميسر يك تغير\nو تبدلی پیش آمده گفت :\n— عفو بفرمائید افندی ! اگر قصوری کرده باشم از حضرت سردار عذر"}
{"book": "adl0179", "page": 110, "text": "صحیفه ۱۰۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمرا بخواهید و مرا به هر امر و خدمت شان حاضر و آماده بدانید .\nبحضرت پدر گفتنی اورا ترجمه کردم فرمودند :\n— من هیچ قصوری ازو ندیده ام . آیا از چه سبب اعتذار میکند ؟\nلهذا از محاوره خود با او حکایه کردم . تبسم کرده فرمودند که :\n— قباحت این بیچاره نیست . حضرت سلطان المعظم ما همه حواس خمس\nخود را تنها برقوه سامعه خود حصر نموده است . ازینسبب است که اینها\nخدمت گوش او را میکنند ، حالا نکه ( شنیده کی بود مانند دیده ) .\nقومیسر پولیس به بسیار تواضع سلام داده برفت . درین اثنا همه\nمسافران کشتی نشین از واپور میبرآمدند . مادام قادسى نيز يك قايق تدا\nرك كرده ، و باحضرت پدر مراسم وداعیه رابجا آورده واپور قورنیلوف\nرا ترك نمود ، تا بسر زینه او را مشایعت نمودم ، و بار بار با هم دست داده ،\nو از فراموش نکردن همدیگر خود یکدیگر را تأمین و خاطر جمعی داده\nوداع نمودیم .\nحضرت پدر فرمودند :\n— آیا میدانی که واپور ما تابکی درینجا توقف میکند ؟\nگفتم — بلی ، صبح از کپتان شنیدم که بوقت عصر یعنی به پنج بجه\nحرکت میکند .\nفرمودند — اگر چه از میر رایش زاین نیز دیده ایم و لی ازینکه تا بعصر\nدرواپور باشیم بهتر آنستکه در شهر يك سیاحتی اجرا نمائیم .\nگفتم — بسیار خوب میشود اگر امر باشد قايق تدارك كنم .\nفرمودند — بلی ، يك قايق تدارك كن .\nدر واپورقایقچیان بسیاری برای پیدا کردن مشتری آمده بودند ،\nقایق را حاضر کردم . بجمعیت حضرت پدر در قایق نشسته به بندر برآمدیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 111, "text": "صحيفه ١٠٤ سياحتنامه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبر لب زینه سرك بندر قوميسريكه در واپور آمده بود ايستاده بود، به بسيار عزت و احترام پيش آمده رجا کرد که يك پياله چای در او تاق او که در دایرهٔ پاسپورت بندر است بنوشیم . حضرت پدر قبول فرموده در او تاق او که همانجا بود رفتیم ، ویكقدری در انجا آرام کرده و يك پياله چای نوشيده حضرت پدر خواهش گردش شهر را فرمودند . قوميسر افندی یك نفر پولیس را بحاضر کردن عرابه امر داده ، و يك پولیس را برهنمائی مقرر کرده در عرابه نشستیم ، وبقدر دو سه ساعت داخل وخارج شهر را گشت و گذار کرده ، ودر محلهٔ عثمانی آمده دريك لوقانطهٔ اسلام صرف طعام چاشت را کرده ، ودر جامع بزرگ بسیار عالیی که مشهور به [ جامع عيسى ] ست صلوة ظهر را ادا کرده پس بواپور عودت کرديم.\n\nاحوال ازمير\n\nاین شهر شهر بی نظیر ( ازمير ) از بزرگترین ، و معمورترين و مقبول ترین شهرهای آسیای عثمانیست که بعد از ( استانبول ) به این رونق وزينت شهری در ممالك عثمانی نیست . این شهر دلپذير مرکز ولایت ( آیدین) است که در نهایت خلیج همنام خود در ٣٨ درجه و ٢٤ دقیقه عرض شمالی ، و ٢٤ درجه و ٥٢ دقیقه طول غربی واز استانبول به بحر ( ٤٣٠) کيلو متر بسوى جنوب غربی واقعست .\nاين شهر بقدر ( ٣٥٠٠٠٠٠ ) نفوس دارد که نصف آن مسلمان ترك ، وباقى آن روم نصارا ، ويهودى ، وسه چهار هزار اورو پایي میبا شند . وبسبب تمديديافتن راههای آهن اهميت تجاریه ، وافزونی نفوس آن روز بروز ترقى میکند . على الخصوص ( ليمان ) يعنى حوض لنگرگاه قلعه ما نند بسيار متين آن که بصدها واپور و ديگر سفاين تجاريه دران"}
{"book": "adl0179", "page": 112, "text": "صحیفه ١٠٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمیکنجد تجارت وزینت این شهر را بدرجهٔ اعلا رسانیده است .\nاین حوض یا قلعهٔ بحری تقریباً بقدر يك كیلومتر مربع چارگوشه\nيك قلعهٔ سنگیٔ بسیار متینی است که از چار طرف بايك دیوار سنگ بست\n\nجاده (ریتم) که دلگشاترین وفرح افزاترین جادههای ازمیر است\n\nمحکمی احاطه شده ، روی این دیوار عبارت از سرك بسیار منتظمیست"}
{"book": "adl0179", "page": 113, "text": "صحیفه ١٠٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکه از سه طرف بقدر ده ده متر عرض دارد ، واز طرف شهر با (ریختم)\nیعنی جاده منتظمی که بیست و پنج متر عرض را مالك است و بقدر چار کیلو\nمتر بشكل قوسی همه خلیج ازمیر را در بر گرفته است محاط میباشد ،\nکشتیها از يك دروازه عریضی داخل این حوض میشوند .\nدر جهت جنوب شرقی شهر يك تپه بلند وسبز و خرمی ، و بران تپه\nيك قلعه بسیار قدیم و متینی مبنیست ، يك قسم شهر بر دامنه این تپه ويك\nقسم آن در زمین هموار تا بساحل بحر ممدود شده است که منظره عمومی\nآن خیلی دلربا وخوشما میباشد .\nدلک็اتر ، وفرح افزا ترین جاده ها و جاهای ازمیر همین ریختم\nساحل بحر است که بشکل قوسی بر همه ساحل خلیج ممدود شده رفته است .\nاین ریختم از یکطرف بالبحر ، واز يكطرف باعمارات بسیار بلند ودلنشینی\nکه زیر آنها همه کی دکانها وقهوه خانه ها وطعماخانه ها ، وتماشاخانه های\nبسیار دلنشین فرح افزای میباشد محاط است . باغچه های ملتی ، وتیاتر\nخانه های منتظمی را نیز مالك است . خطهای راه آهن ریل ، وتراموای\nبر هر طرف شهر گردش کرده ، وهمه دهات وقصبه های اطراف شهر را\nبه آن مربوط داشته است\nدر درون شهر يك بازار سر پوشیده قوس دارسنگینی بسیار منتظم،\nو دیگر بازارهای او روپی ساخت مکمل که بادکانها ومغازه های پر مال\nو اسباب بازینتی مزینست موجوده میباشد .\nکاروانسرا های بسیار بزرگ و مکملی دارد که بزرگترین آنها\n(کاروانسرای وزیر ) نام دارد . بقدر (٤٠) جامع بزرگ وبسی\nمساجد ومدرسه ها و یکچند خانقاه ، ويك اصلاح خانه برای اولاد یتیم\nوبیکس، ویک شفاخانه غریبا و چند شفاخانه ملکی و عسکری، یک مکتب\nبزرگ اعدادی عسکری ، و يك اعدادی ملکی ، و چار مکتب رشدیه\nعسکری وملکی ، وبسی مکاتب ابتدائیه طرز جدید ، و (ترقی) نام"}
{"book": "adl0179", "page": 114, "text": "صحيفه ۱۰۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nيك مكتب خصوصی ، و چند مكتب رشدی و ابتدائی دختران ، و بسی\nمکتبهای روم و ارمنی و غیره موجود است .\nبغیر از اخبار رسمی بقدر ۱۸ اخبار غیر رسمی بزبانهای مختلف\nدر ازمیر نشر میشود . شانزده عدد مطبعه یعنی چاپخانه دارد . یک\nسرايه حکومتی بسیار مکمل وبزرگ ، ويك قشله یعنی چونی بسیار\nمزین و عالی عسکری را مالكست .\nدر خصوص محصولات ارضيه ، ومعمولات صناعیه نیز این ولایت\nخیلی توانگر و متر قیست . هرنوع حبوبات ، وافیون و پنبه و توتون\nیعنی تنباکوی سیگاره ، و قوزه ابریشم ، وغيره حاصل میشود که\nمهمترین این محصولات را (جو) بعمل می آرد که در هر سال ازین ولایت\nیکنیم ملیون یعنی پانزده لك ليره عثمانی جو بخارج فروخته میشود که\nازین مبلغ تنها نه لك ليره آنرا دولت انگلیز خریداری میکند .\nتجارت کشمش وانجير خشك از میر نیز از تجارتهای بسیار معتبر\nو پر منفعت دنیا شمرده میشود. کشمش سبزی دانه ، وکشمش سرخ\nو سیاه ، ومنقع ، و آبجوش وغيره از میربا وجود کساد بودن آن در شوقت باز\nهم در سال پنج لك ليره عثمانی زر سرخ از خارج در ینولایت داخل میکند.\nاینرا هم بگویم که این انواع کشمش ولایت ازمیر، هیچگاه در خوبی\nوشیرینی و بزرگی از کشمش ها وانجیرهای ولایت ( قندهار ) ما تفوق\nوبرتری ندارد . اما هزار افسوس که بسبب بی علمی وعدم معرفت در\nاصول تجارت ، مردم ما از کشمش و انجیر خود شان بخوبی استفاده\nنمیکنند . کشمش و انجير خشك ازمير در میان قطی ها وصندوقهای\nکاغذی پر نقش ونگار صورت دار بسیار ظریف ومزين بوضع وترتيب\nخیلی خوبی بفروش میرسد که خود من در هر باری که بر از میر گذشته\nام محض از برای زینت قطی وصندوق آن نه از برای کشمش و انجیر آن\nچار پنج لیره را ازان خریده ام ."}
{"book": "adl0179", "page": 115, "text": "صحیفه ۱۰۸ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد اول\n\nحالا انکه احوال کشمش و انجیر قندهار ما معلومست که تاجر های نادان آن بچه چتلی و چه بی اصولی آنرا در جوالهای منحوس پشمی تخته کرده بهندوستان میبرند ! !\nمیدان سرای حکومت، و منار ساعت از میر هم خیلی منتظم و دلربایی دارد.\n\nمیدان سرای حکومت و منار ساعت ازمیر"}
{"book": "adl0179", "page": 116, "text": "صحیفه ۱۰۹ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nاحوال تاریخی ازمیر\n\nشهر ازمیر که آنرا اروپائیان (سمیرنا) میگویند از شهرهای بسیار کهنۀ دنیاست . پیش از میلاد عیسی علیه السلام به یکهزار و پانزده سال از طرف قبیلۀ (ائولیان) نام یونانیهای قدیم تأسیس و بنا یافته بود. شاعر مشهور یونانی (اومیروس) که پیر و پیشوای شعرای یونان شمرده میشود در همین شهر تولد یافته است.\nبعد ازان [لیدیائیان] که در طرفهای آیدین و صارو خان اقامت داشتند این شهر را از دست یونانیان ضبط کرده خراب کردند ، و بعد از وفات اسکندر کبیر [آنتیغون] نام حکمدار یونانی در نزديك خرابه زار اول سر از نو بنا و تاسیس یافته ، و در زمان (لیسیماخوس) نام حکمران یونان وسعت و زینت عظیمی پیدا کرده از شهرهای درجۀ اول آسیای صغری شمرده میشد.\nبعد ازان بدست حکمداران (پرغمه) ، و از دست آنها بدست حکومت (روما) درامد . و در زمان (تیبر) نام ایمپراطور روما بايك زلزلۀ بسیار شدیدی سراسر خراب گردید. و چند بار دیگر نیز بنا و باز لزله ها و طاعون"}
{"book": "adl0179", "page": 117, "text": "صحيفه ۱۱۰ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nها، وحریقها خراب شده تا آنکه باز از طرف (مارق آورل) نام ایمپرا\nطور روما معمور و آبادان گردید، و در انزمان در تجارت، و علوم و معارف،\nوصنايع اهميت بسیار بزرگی پیدا کرد ، و مدرسه های متعدد فلسفه و\nادبیات دران بنا یافته بسی مشاهیر فلاسفه و ادبا نیز در ان ظهور نموده بود.\nدر تاریخ (٤٧٧) هجری از طرف یکی از ملوك سلجوقیه ضبط\nگرديده يك حكومت كوچك اسلامی در ان تشکیل نمود. ولی بعد از سیزده\nسال باز از طرف (یان دوقا) نام ایمپراطور روم ضبط و استرداد گردید . و\nدرسنه ۷۳۳ هجری بدست (آیدین اوغلی) که یکی از امرای سلجو قى\nبود در آمد. و در سنه ۷۹۲ در زیر حکم سلطان یلدرم بايزيد) خان عثمانی\nداخل شده در واقعه محاربه امیر تیمور با سلطان مغفور مذکور از دست امیر\nتیمور خراب و تاراج گردید تا آنکه در سنه ٨٢٦ هجری از طرف سلطان\n(مرادخان) ثانی فتح و ضبط شده ضمیمۀ ممالك دولت علیه عثمانی گردید.\nدر انوقت مرکز ولایت شهر آیدین بود و از میر از مضافات\nمتصرف نشینشی او بود . بعد ازان اگر چه شهر از میر مرکز ولایت\nگردید ولی نام ولایت همچنان آیدین بماند.\nدر سنه های ۱۲۵۷ و ۱۲۶۱ اگر چه بدو حریق بسیار مدهشی\nخراب شده است ولی در کم مدت تلافی مافات کرده بیش از پیش معمور و آ\nبادان ، وبسايه حكومت عادلۀ علیه عثمانیه روز بروز در ترقی و عمران است ."}
{"book": "adl0179", "page": 118, "text": "صحيفه ۱۱۱ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nاللهم لا يزيل عنه .\n\nمنظره عمومی شهر ازمير\n\n§\nهنگاميكه سياحت ازمير را به انجام رسانيده واپس بواپور آمديم ،\nواپور را از مسافرين سراسر خالی يافتيم . زيرا درحاليكه از ازمير تا"}
{"book": "adl0179", "page": 119, "text": "صحیفه ۱۱۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاستانبول بیش از یکشبانه روز مسافه نیست و اپور (قوزنیلوف) میخواهد\nکه اینمسافه را بهشت روز قطع نماید . لاجرم اکثر مردمی که رفتنی استا\nنبول بودند درواپور کمپنی یونان که یکسره بسوی استانبول در حرکت بود\nنقل نمودند . اگر چه برای زود رسیدن به استانبول برای ما نیز همین\nنقل لازم بود ، ولی بسبب کوچکی و غیر منتظم بودن واپور یونان ، و\nنیت سیاحت بلاد یونانستان حضرت پدربه این نقل و خروج راضی نشدند.\nواپور مابسا عت پنج ونیم از لنگرگاه ازمیر فك لنگر اقامت نموده\nیکسر بجانب جزیرۀ (ساقز) بشناوری آغاز نهاد .\nدرهوا وبحر لطافت وسکونت بسیار خوشی پدیدار است مخل آسایش\nهیچيك چیزی درهوا ودریا موجود نیست . درداخل واپور نیز سکونت\nوسکوت عمیقی حکمفرماست . بجزصدای يك آهنگ مطردیکه ازماشین\nواپور برمیخیزد وشرشر خوشصوتی که از مصادمۀ واپور باموجهاى نازك\nبحر بظهور می آید دگرهیچ چیزی سکوت وسكونت راخلل نمیرساند .\nازغروب نیمساعت گذشته بودکه هزارها چراغهای الکتریکی وگاز\nهوایی که شهر شهر بینظیر ازمیر را تنویر مینمود از نظر غایب گردیده ،\nو پردۀ ظلمت شب جها را فرا گرفته شعشعه پاشئی نجوم درخشان صفحۀ\nدریا را زرافشان مینمود .\nبخدمت پرفیض وسعادت حضرت پدر بر سطح نشسته وازهر در\nورهگذر مصاحبه میکردیم . درین اثنا يك شخص نوی از زینه های\nدالان قمره هائیکه ما در ان هستیم بالا برآمده يكقدری دورتر از مابر\nیکی از چو کیها نشست . این شخص يك قیافت عجیبی را مالك بود .\nکوته قد ، وتا یکدرجه فربه ، وتقریباً شصت ساله ، بروتها وزنخش\nپاك ترا شیده ، واز دو طرف رخسارش يك ريش جوگندمی آویخته"}
{"book": "adl0179", "page": 120, "text": "صحيفه ۱۱۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nو از چشمان كوچك فرورفته اش انوار ذكا وكثرت مطالعه پدیدار بود. يك كلاه كوچك و پست فرنگی بسر ، و لباس رسمئی سیاه درازی دربر داشت . حضرت پدرفرمود :\n— این شخص از ازمیر نو بوابور ما آمده باشد ؟\nگفتم — همچنین باشد زیرا پیش ازین او را در وابور ندیده بودیم .\nفرمودند — عجب قالب وقیافتی دارد ! و بسیار عالم يك آدمی بنظر میآید .\nمگر چنانچه قالب وقیافت او نظر دقت ما را بخود جلب کرده بود ، قیافت افغانیۀ حضرت پدر ، وقیافت تركی من وشیوۀ تکلم لسان فارسی ما نظر و سمع او را نیز جلب کرده بود که از جای خود برخاسته بی محابا به پیش ما آمده ، و بدست يك تمنائی كرده بزبان تركی بحضرت پدر خطاباً گفت :\n— شما را از مردمان این صفحات نمی بینم ، آیا گستاخی نخواهد بود که بپرسم از کجا میباشید ؟\nسخن اورا ترجمه کرده بحضرت پد رعرض کرد م .\nفرمودند — بگو که ما افغانيم ، آیاشماچه کاره وكجایی هستید ؟\nچون نام افغانراشنید « اوخ ! اوخ ! بسیار تشکر میکنم .» گفته و چوکی خودرا پیش آورده بنشت .\nگفت — بسیار آرزو داشتم كه بايك افغان ملاقات کنم و از احوال افغانستان بعضی معلومات بگیرم چونکه من از منتسبین موزه خانۀ (پاریس)، وفرانسوى الاصلم . اسم من ( هار مان ) است ، و در ینوقت محض برای تتبع بعضی آثار عتیقه بجزیرۀ ( ساقز ) میروم .\n— آیا آرزوی شما برای دیدن افغانیان ازچه رهگذر است ؟\n— ازین است که از آثار عتیقۀ آنجاها بپرسم که چیست و رفتن به آنجا بجه طریق میسر خواهد شد ؟ از وضع و هیئت جناب شماچنان معلوم"}
{"book": "adl0179", "page": 121, "text": "صحیفه ١١٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمیشود که از بزرگ زادگان افغانستان باشید آیا در بخصوصها یمن معلو\nمات میدهید ؟\n— دنیا چون بسیار دنیای کهنه فرسوده میباشد البته که در هر طرف\nآن آثار کهنه عتیقه پیدا خواهد شد . در افغانستان اگر جستجو شود\nبسی آثار عتیقه گرانبها پیدا میشود ولی چون هنوز يك موزه خانه\nدر انجا تأسیس نیافته کسی در پی جستجوی آثار عتیقه نیفتاده ، و هیچگاه\nحفریات و تحریات در بخصوص اجرا نشده است .\n— منهم از همین سبب آرزوی رفتن آنجا را دارم که در بنباب حفر\nیات و تحریات اجرا نمایم . و امید قوی دارم که بسی آثار گرانبها از انجا\nبدست آرم .\n— خیر عفو بفرمائید موسیو هارمان ! آثار عتیقۀ افغانستان برای خود\nافغانستانست . و هم رفتن شما در افغانستان خیلی مشکل بنظر می آید .\nزیرا که در وازه های افغانستان برای مردم اجنبی مسدود است .\n— آیا این مسدودیت از تعصب فوق العادۀ شانست ، و یا آنكه يك\nمقصد سیاستی دیگر است ؟\n— برای ضرور بودن این مسدودیت همين يك سخن كافيست كه شما\nدر بحر سفید سیاحت میکنید و آرزوی بدست آوردن آثار عتیقه افغا\nنستانرا بسر میپرورانید . از همین مسئله قياس بفرمائید که سخن\nتا بكجاها میکشد !\nحضرت پدر اینسخن را فرموده و از فیلسوف فرانسوی اعتذار\nکرده برای استراحت بکمره فرو آمدند ، و وظیفه ترجمانی منهم تا به\nاینجا ختام یافت .\nبعد از انکه حضرت پدر تشریف بردند موسیو هار مان پرسید که :"}
{"book": "adl0179", "page": 122, "text": "صحیفه ۱۱۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاین ذات محترم بکجا رفتنی میباشد؟\nگفتم - به استانبول .\nدرین اثنازنگ طعام نواخته شده به اتفاق بدالان فرو آمدیم بر\nسفره طعام امشب بجز کپتان اول و کپتان دوم و مادام کپتان و من وموسیو\nهارمان دگر کسی نبوده موسیو هارمان به اختلاطهای شیرین خود سفره\nمختصر را خیلی پرشطارت میداشت و با مادام کپتان بعضی مطایبه ها کرده\nموجب خنده های قهقهه حاضرین میگردید .\nبعد از طعام هر کس پراکنده شده منهم در يك كوشه دالان بنوشتن\nواقعات امروزی خود پرداختم ، وبقدر دوساعت به آن مشغول شده ،\nو خواب هم برمن غلبه کرده بقمره درامدم و به احتیاط بر بستر راحت\nخود غلطيده بيك خواب عمیقی فرو رفتم .\n\nروز دوشنبه\n\n٢٦ شوال\nصبح وقت بساعت پنج و نیم بصدای لنگر انداختن کشتی از خواب\nبر جهیدم ، وابوررا بحرکت یافتم . دانستم که بجزیره [ساقز ] رسیده\nباشیم . بزودی البسه ام را پوشیده بر سطح برآمدم چراغ دوار بندر ،\nو دیگر چراغهای شهر که هنوز خاموش نشده بودند در دریای بموج\nآرام شعشعه نثاری داشت .\nوابور ما درین جزیره بقدر اخذ و عطای داك توقف میورزد که\nبه این سبب از وابور برامدن و شهر لطیف (ساقز) را سیاحت و گردش\nکردن میسر نمیشود .\nهر انقدر که روشنائی روز بیشتر میشد منظره شهر وایمان ساقز نیز"}
{"book": "adl0179", "page": 123, "text": "صحیفه ١١٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبنظرها بیشتر عرض اندام لطافت مینمود . جزیره بسیار سبز و خرم و شاداب ، و در میان آن سبزیهای زمرد آسا خانها و عمارتهای سفید بیضای متلا لایيك لطافت و زینت بدیعی جلوه پیرا بود . آسیاهای بادی بسیاری نیز دیده میشد .\nحضرت پدر از نماز و وظیفهٔ خود فارغ شده بنظارهٔ شهر و نوشیدن چای عادتی خودشان مشغول شدند . فیلسوف فرانسوی جناب موسیو ( هارمان ) بالا پوش بلارین دار دراز خود را پوشیده ، و بکس دستی خود را در دست داشته منتظر رسیدن استمبوط داك بود که در ان نشسته بساحل براید .\nحضرت پدر بنوشیدن چای او را تکلیف نمود . به بسیار محبت و بشاشت قبول کرده بکمال خوش طبعی و بذله گوئی دو پیاله چای را پی هم نوشید .\nکشتیبانان و ملاحان چست و چالاك جزیره با کشتیهای پر میوهٔ خود اطراف و اپور را گرفته بودند . ولی کپتان و اپور چون خیال بسیار توقف را در نجا ندارد بالابر امدن فروشند کانرا بواپور منع نموده بود . با وجود آنهم ابو محی الدین ما از خریداری آنها خودداری نتوانست ، ويك سبدهٔ را بيك ریسمانی بسته و يك دو مجیدی در ان نهاده در یکی از قایقهای براشیا آویخت ، میوه فروش از هر گونه میوه های موجوده ، سبده را پر کرده ابو محی الدین آنرا بالا کشید . در سبده انار، بادام ، انجیر پورتقال ، مندالینه یعنی سنتره ، لیمو ، انگور ، کشمش ، وزیتون و در ميان يك كاغذ ساقز که باصطلاح ملك ما آنرا مصطکشی رومی مینامند موجود بود .\nبعد از یکساعت استمبوط داك آمده داك ساقز را بواپور ، و داك ديگر اطراف را بساقز دور و تسلیم نمود . فیلسوف فرانسوئی خوش طبع ما"}
{"book": "adl0179", "page": 124, "text": "صحيفه ۱۱۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nنیز بار بار حضرت پدر ، و بنده دست داده و (آدیو) (۱) هاگفته و از زینهٔ\nواپور فرو آمد . من تا بزینه او را مشایعت کردم .\nاگرچه درین شهر فرونیا مدیم و گردش نکردیم ، ولی چون واپور\nما دران توقف ورزیده لازم آمد که از احوال جغرافی و تاریخی این جزیره\nنیزيك نبذه بر قارئین کرام خود عرض نمائیم تا ترتیب و اصول سیاحتنامه\nنگاری ما ناقص نماند .\n\n- احوال ساقز -\n\nاین جزیره که اصل نام رومئی آن (کیو) و در مابین عثمانیان بسببی\nکه درختهای ساقز یعنی مصطکئی رومی دران خیلی وافر است جزیرهٔ\nساقز زبانزد شده است یکی از جزیره های بزرگ ممالك عثمانیست که در\n( بحر جزیره ها ) واقع ، و یکی از چار متصرف نشینی ایست که ( ولایت\n( جزایر بحرسفید ) از ان تشکیل یافته است .\nاین جزیره در ۳۸ درجه ، و ۳۸ دقیقه عرض شمالی ، و ۲۳\nدرجه ، و ٤٣ دقیقه طول شرقی واقع است . وانهای که در مابین ساحل\nآسیای صغرا یعنی انا طول و این جزیره است و اسعترین محلات آن ۱۸\nکیلومتر است . شکل این جزیره بيك کمانی میماند که از شمال بسوی جنوب\nدراز شده باشد . در ازئی آن بقدر ۵۵ کیلومتر ، و بر آن کم و بیش ۲۰\nکیلومتر می آید مساحهٔ سطحیهٔ آن (۸۲٦) کیلومتر مربعست ، و نفوس\nهمهٔ جزیره عبارت از (۷۰۰۰۰) نفوس است . مرکز حکومت متصرف\nنشینی این جزیره شهر (ساقز) است که در نزد اهالی آنجا بنام (قاسترو)\nیعنی ( قلعه ) معروف میباشد . تنها همین شهر (۲۵۰۰۰) نفوس دارد\nکه (۳۰۰۰) آن مسلم ، و باقی آن روم و غیره است .\n\n(۱) آدیو در زبان فرانسوی بمعنی کلمة ( بامان خدا ) می آید ."}
{"book": "adl0179", "page": 125, "text": "صحیفه ۱۱۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاراضی این جزیره اکثر کوهستانست ، و از اراضی (برکانیه)\nیعنی (آتشین) میباشد . بلند تی بزرگترین کوه های این جزیره که\n(آی ایلیاس) نام دارد (١٢٦٧) متر است . آبهای جاری در نجزیره\nاگرچه بسیار است ولی اراضی قابل زراعت آن کم خاک دارد ، و زیر آن\nخاک همه سنگستانست . اما مردمان کوششمند جزیره سدهای بسیار\nمتینی ساخته نمیگذارند که خاک منبت آنها را سیل ببرد ، و آبهای خود\nشانرا بواسطه جویها در هر طرف اراضی خودشان میرانند .\nزراعت جهت جنوبی جزیره بسیار تر و با برکت تر و اهالی آن جهت\nنیز بیشتر است . هیچ یک وجب جای آن بی زراعت نیست . ولی با وجود\nآنهم ذخیره آن به احتیاجات اهالی آن کفایت نمیکند . اکثر اراضی\nآن بدرخت زار ثمره دار مانند لیمو ، و پورتقال ، وسنتره ، و نارنج و\nبادام ، وانار و انجیر ، و دیگر میوه ها منحصر است که ازین میوه ها و\nعلى الخصوص از پورتقال و لیمو تجارت بسیار خوبی بعمل می آید .\nانگور این جزیره نیز بسیار ، و خیلی خوبست که شراب بسیار اعلای\nآن با عرق مصطکشی دار آن در هر طرف دنیا ومشهور است . از ساقز ، یعنی\nمصطکشی این جزیره نیز تجارت بسیاری میشود .\nجنگل ندارد ، از حیوانات وحشیه بجز روباه و خرگوش دیگر چیزی\nپیدا نمیشود ، كبك و دیگر مرغان برای شکار بسیار است . هوایش\nملایم و بسیار درست است ، ولی تحولات آن گاه گاهی سردی بسیاری\nبهم میرساند . اهالی آن اکثر از ملت روم است . مسلمانهای این جزیره\nنیز بزبان رومی تکلم میکنند . مردمان ساقز به تجارت بسیار مستعد\nمیباشند . و توانگرهای بسیاری از انها ظهور نموده است .\nبرای اهالی مسلمه این جزیره يك مکتب رشدیه ، و يك مكتب"}
{"book": "adl0179", "page": 126, "text": "صحیفه ۱۱۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nابتدائیه ، و یک مکتب دختران ، و دو مدرسه ، و نه جامع و دو تکیه\nیعنی خانقاه موجود است . و برای اهالی روم آن يك مكتب اعدادی ،\nويك رشدی ، و هفتاد و دو مکتب ابتدائی ، و برای کاتوليك ها سه مكتب\nو برای یهودها يك مكتب موجود دارد . رومها يك كتابخانه هم دارند\nکه بزبان رومی ، و فرانسوی ، وغیره ( ۱۲۰۰۰ ) جلد کتاب دران\nموجود است .\nيك خسته خانه بسیار مکمل ، و ( ۱۴۳ ) مغازه های تجارت ،\nو ( ۱۰ ) عدد معصره روغن زیتون کشی ، و ۱۶ دباغ خانه ، و ( ۵۵ )\nآسیای بادی دارد . والحاصل شهر ساقز با وجود كوچكي يك قصبۀ\nبسیار معمور ويك بندر تجارتگاهیست که در هر هفته واپور های متعددی\nدران رفت و آمد دارد . یکچند سال پیش از ین اگر چه از زلزله خیلی\nرخنه دار گردید ولی باز زود تعمیر یافت .\n\nاحوال تاریخی\n\nاهالی قدیمه این جزیره از ( یونان ) آمده درینجا توطن کرده\nبودند بعد از ان مهاجرين فنيكه ، و بنی اسرائیل نیز آمده توطن کرده اند .\nبسیار وقتها بدست جمهوری ( جنو ) و بعد بدست حکومت ( روما ) بوده\nتا آنکه در تاریخ ۹۷۳ هجری از طرف سلطان ( سلیمان خان قانونی ) فتح و\nتسخیر شده تا بحال ضمیمۀ ممالک عثمانی مانده است. اللهم لا يزيل عنه .\n\nواپور ما دو ساعت در جزیره ( ساقز ) توقف ورزیده بساعت ۸\nروز دوشنبه مذكور فك لنگر اقامت نمود . بحر امروز آنقدر صاف و هموارست\nکه قدر چین جبین يك موجی نیز بر روی آن پدیدار نیست . بعضی\nاطلسهای ساده آبی رنگ که کم حالرا دیده باشید که بجه صافی و براقی میباشد ."}
{"book": "adl0179", "page": 127, "text": "صحیفه ۱۲۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاین است که بحر امروزی را گویا با توپهای همچنين يك اطلسی تفریش\nکرده باشند !\nواپورما از مسافرین سراسر خالی مانده ، درقمره های درجهٔ اول\nبجز حضرت پدر و بنده دیگر هیچ مسافری نیست در قمره های درجهٔ\nدوم که در وسط واپور واقع شده دو نفر تاجر اوروپى و يك مامور تلگراف\nعثمانی اقامت گزیدند که از ازمیر سوار شده به سلانيك رفتنی میباشند. درکور\nته يعنى سطح در جهٔ عام بجز ابومحی الدین دگرهیچ مسافری موجود نیست.\nحضرت پدر فرمودند :\n- فرزند! از مد تیست که ابو محی الدین طعامهای اصول شام را با\nخورانیده ، حالا تکه دل من يك قورمه پلاو اصول ملک خود مابسیار\nمیخواهد ، پس امروز اگر يك ديگچه پزائی بكنيم بد نخواهد بود !\nگفتم - بسیار مبارکست . بنده هم طعامهای فرنگستانی راخورده\nخورده سقوط اشتها شدم . اگر امر حضرت پدر باشد در قورمه پلاو\nپختن دسترس کامل دارم .\nفرمودند - هیچ درنگ مکن فرزند ! چونکه عجب فرصتیست\n. باز اگر واپور ما از مردم پر شد به پختن چیزی فرصت نخواهیم یافت .\nهماندم در نزد ابو محی الدین آمده دیدم که دو مرغ را حلال کرده\nو بپاك کردن آن مشغولست .\nگفتم - چه خیال داری ابو محی الدین ؟\nگفت - بحاضر کردن طعام چاشت حضرت سید خود مشغولم .\nگفتم - چه میپزی ؟\nگفت - آقای من! در میان اینچنین بحر ذ خار البته که طعامهای رنگارنگ\nاشپز باشی شام خود تانرا آرزو نخواهید فرمود ! مانند هر روز همان"}
{"book": "adl0179", "page": 128, "text": "صحيفه ۱۲۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n(مخدورز) را میپزم .\nگفتم – امروز ، هرچه که من ترا بیاموزم همچنان بپز . آیا پیاز داری ؟\nگفت – بلی از ازمیر وقتیکه قفس مرغ و دیگر لوازمات را میگرفتم پیاز هم گرفته ام .\nگفتم – پیاز بسیاری ریزه کن ، مرغها را هم پاك كن .\nابو محی الدین مشغول کار خود شد . منهم يك چوکئی سفری از قهوه چی واپور گرفته در پیش دیگدان فرنگی که ابو محی الدین دران زغال آتش کرده بود نشستم ، و دیگ آلو مینیوم خود ما ترا بار کرده بظرف یکدو ساعت قورمه پلاو بسیار اعلا و لذیذی حاضر شد .\nمحضو ز پدر آمده از حاضر بودن طعام خبر دادم . بحاضر کردن طعام امر فرمودند ، و هم خواهش کردند که بر سطح واپور طعام تناول میفرمایند . لهذا هانری خانه سامان را آواز داده يك ميز كوچك طعامخوری با دیگر لوازمات سفره را ببالا آوردن امر نمودم . هانری سفره و مالزمه آنرا حاضر کرده بیاورد . ابو محی الدین نیز پلاو را کشیده آورد .\nدرین اثنا زنگ طعام نیز نواخته شد . هانری آمده از حاضر بودن طعام بمن خبر داد . گفتم :\n– من امروز با حضرت افندئی بزرگی طعام میخورم .\nحضرت پدر فرمود .\n– اگر یکقدری ازین طعام خود برای کپتان بفرستیم چیزی بیمنا سبئی نخواهد بود ؟\nگفتم – نی هیچ بدی ندارد .\nلهذا يك طبق از پلاو افغانی خود بدست هانری برای شان فرستاده گفتم :\n– کپتان و جناب مادام را بگوئید که این پلاو افغانی بود از انرو آرزو کردیم که شما هم از ان تناول بفرمائید ."}
{"book": "adl0179", "page": 129, "text": "صحیفه ۱۲۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nوالحاصل طعام را به بسیار اشتها و سرور به انجام رسانیدیم میوه های گوناگونی که ابو محی الدین از ساقز گرفته بود نیز بر طعام صرف کرده حضرت پدربم برای وضو گرفتن وصلوۀ ظهر را ادا کردن بقمرهٔ خود شان فرو آمدن خواستند . بر سر زینه با کپتان و مادام که در بالا بر آمدن بودند تصادف کرده هردوی شان با حضرت پدر دست داده بسیار ممنونیت و شکر گذاری خود را اظهار کردند . و در وصف لذت و خوشی پلاو مذکور بیانها کردند .\nواپور ما درین وقت درمیان آبناها وکوهها رفتار دارد که از روی نقشهٔ بزرگی که در دالان آویخته شده معلوم کردید که این کوهای جزیره های کوچک و بزرگ دریای ( یونان ) است . لهذا تا به اینجا سیاحت قطعهٔ آسیای ما تمام شده بعد ازین در قطعهٔ ( اوروپا ) سیر و و سیاحت ما بوقوع می آید .\n\n--۲--\nاوروپا\n\n-~ لنگرگاه پیره ~-\nواپور ما در میان جزیره ها و آبناهای که در مابین دودو جزیره واقع میشد، و حقیقتاً منظره های بسیار خوشنما و دلربای تشکیل میداد قطع مراحل نموده بساعت چار یعنی دو ساعت بشام مانده واصل لنگرگاه ( پیره ) گردید .\nلیمان ( پیره ) در يك خليج بسیار كوچك و پنهانی واقع شده بود که تا واپور ما داخل لیمان نشده بود آثار عمران و شهر هیچ پدیدار نبود .\nواپور ما داخل در وازه حوض قلعه آسای بسیار مکمل ومتین لیمان پیره گردیده در يك گوشۀ درون حوض لنگر انداز اقامت گردید ."}
{"book": "adl0179", "page": 130, "text": "صحیفه ۱۲۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکشتیبانان لنگرگاه (پیره) مانند مورچه گان که يك ملخ مرده را بیابند\nبرواپور ماهجوم آوردند، ولی وا اسفا که درواپور بجز سه چار نفر مشتری\nکه برای تماشا بیرون بر آیند کسی را نیافتند .\nبنا بر امر حضرت پدر از وقت و زمان حرکت واپور از کپتان جویا\nشدم . مگر واپور ما امشب و فردا را درین جا بحمل و نقل اشیای تجارتی\nو زغال سنگ بسر آورده یوم چارشنبه بوقت طلوع فجر بحرکت می افتد\nکپتان اینرا نیز علاوه نموده اخطار کرد :\n-- که اگر خیال بیرون بر آمدن را داشته باشید فردا بوقت شام بهمه\nحال باید که بواپور عودت کنید .\nازین کیفیت بحضرت پدر عرض کردم . فرمودند :\n-- فرصت و وقت بسیار است . خوب سیاحت میتوانیم . هیچ نباشد\nیکشب را در خشکه گذرانیدن هم غنیمت است . زوديك کشتی تدارك كن .\nحاجت به تدارك و جستجو نبود . چونکه مشتری کم . و قایقچی\nبسیار ! بمجرد اشارت پنج شش نفر کلا هارا کشیده دویدند . و بزبان\nرومی خودشان که يك کلمه آنرا نمی فهمیدم بر عرض خدمت بر یکدیگر\nسبقت ورزیدند . ولی من تأنی میکردم که بلکه کدام زبان آشنا در میان\nشان پیدا شود . آنها نیز مگر این فکر مرا درك كردند كه یکی بزبان شکسته\nفرانسوی و دیگری بزبان شکسته انگلیزی از اوصاف قایق و خدمتگذاری خود\nبیان ها آغاز نهادند . ولی چون دیدند که من هیچ اثر فهمیدنرا اظهار نکردم\nیکی از میان شان پیش آمده بزبان ترکی بسیار شکسته گفت :\n-- افندی ! تورکجه بیلیر ... بن ... قایق کوزل وار ... (یعنی\nترکی میداند من ... قایق خوب است ...)\nاین بود که جستنئی خود را یافته گفتم :\n-- بسیار خوب قایقت را در پیش زینه واپور نزديك كن . اما به این شرط"}
{"book": "adl0179", "page": 131, "text": "صحیفه ١٢٤ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد اول\n\nکه نمبر قایق و نامت را بمن بدهی، و فردا باز بهمین وقت ما را پس بوابور بیاری.\nقایقجی هماندم از جیب خود یك کارتی بر آورده بمن داد که اسم و شهرت\nو نمبر قایقش بر ان نوشته بود . بمعیت حضرت پدر از زینه فرو آمده در\nقایق نشستیم ، و بلب زینهٔ بسیار فراخ و سنگنی سرك سنگ بست بندر\nکه از واپور ما تا به آنجا خیلی کم مسافهٔ بود برامدیم .\n\nیك حصهٔ حوض، و بازار بندرگاه شهر جنیوه"}
{"book": "adl0179", "page": 132, "text": "صحیفه ١٢٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدرینجا از پرسیدن تذکره راهداری و پاسپورت و تفتیش پولیس اثری\nنیافتیم. به بسی دلالهای اوتلها، وطعامخانه ها وغیره بر میخوردیم که\nکارت‌های خود را بما پیش کرده بزبان رومی و فرانسوی و سائرہ تعریفها\nو رهمانئیها میکردند. ولی من بهیچ یکی ازانها التفات نکرده منتظر يك\nزبان آشنایی میبودم، و همان روشی که با قایقجی کرده بودم با اینها نیز\nپیشه گرفتم.\nتصادف باز بداد ما رسید. يك آدم میانه بالای گندم گون ریش ترا\nشیده بروتی شابقه (١) بزرگی پیش آمده بزبان فصیح و درست ترکی گفت:\n- شام شما بخیر باد افند یها! آیا باواپور روس امروز تشریف آورده اید؟\nگفتم – بلی همین است که از واپور برآمده ایم. شما ماشاءالله خوب\nترکی میگوئید. آیا کجایی میباشید؟\nگفت – من در اصل از اهالی جزیره (کرید)م، و در استانبول\nو ازمیر هم بسیار وقتها بسر آورده ام. در ینوقت در اوتل (اوتومان)\nکه در (آتینه) است صفت ترجمانی دارم. آیا شما خیال رفتن آتینه\nرا ندارید؟\nگفتم – بلی میرویم، اما فردا همین وقت باید که بوا پور واپس\nعودت کنیم.\nگفت – تا فردا این وقت بسیار فرصت است. به ده دقیقه ازینجا\nبه آتینه میروید تا بوقت خواب شهر را خوب سیاحت می کنید. شب را\nبکمال استراحت در اوتل ما که همه اسباب استراحت را مالکیست بسر می\nآرید. فردا باز سیاحت خود را کامل کرده در ینوقت همینجا میباشید.\nاین ترتیب و پلان ترجمان اوتل (اوتومان) را بحضرت پدر ترجمه\n(١) شابقه کلاه فرنگی را میگویند."}
{"book": "adl0179", "page": 133, "text": "صحیفه ١٢٦ سیاحتنامهٔ سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکردم . خیلی مناسب وموافق یافتند ، وفرمودند که : « با او شرط بکنم\nکه از همیندم تابه فردا همین وقت نوکر ماباشد وازما جدا نشود . »\nازین شرط با او گفتم .\nگفت – ذاتاً وظیفهٔ من همین است . اگر شما قبول بفرمائید مع الافتخار\nحاضرم .\nگفتم – درچنین جائیکه نه بزبان کسی میدانیم و نه کسی بزبان ما\nمیفهمد وجود شما را غنیمت میشماریم . باید که اول ازسیاحت ( پیره )\nآغاز کنیم .\n( بسیار خوب ) گفته يك عرابه فایتون منتظم را حاضر کرد در\nعرابه نشسته بقدر یکساعت هر طرف این بندرگاه را گردش کردیم .\nاینشهر بقدر ( ٧ ) کیلومتر بسوی غرب جنوبی آتینه که پایتخت\nدولت یونان است واقع شده ، و بندرگاه پایتخت مذکور میباشد . بقدر\n( ٢١٥٥٠ ) نفوس دارد . لیمان یعنی حوض لنگرگاه قلعه مانند آن\nخیلی متین و مکمل است ، ولی ظرافت و لطافتی که لیمان شهر ازمیر دارد\nدرین لیمان دیده نمیشد . کوچه ها و بازارهای منتظم و فراخ . و فابريك\nشیشه سازی ، و فابريك ابريشم بافی و سان بافی ، و يك دو خرابه بسیار\nعجیب آثار عتیقه که در زمان قدیم گویا تیاتر خانه بوده است و دیگر محلهای\nشهر ( پیره ) را دورو سیاحت کرده بساعت شش و نیم وقت شام به ایستگاه"}
{"book": "adl0179", "page": 134, "text": "صحيفه ۱۲۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nراه آهن آمدیم که نیمساعت بحرکت شمند و فری یعنی ریل باقی بود .\nحضرت پدر در يك گوشۀ خالی و تنهای استاسیون به نماز شام مشغول شدند. ولی چون مردم یونانی به چنین عمامه بزرگ افغانی تا به ایندم يك شخصی را در استاسیون به نماز خوانی تصادف نکرده بودند جم غفیری برای تماشا جمع آمده بحیرت و تعجب بسوی حضرت پدر میدیدند ، ولی ایشان به این حیرت و تعجب آنها هیچ التفاتی نکرده نماز خود را بکمال حضور قلب ادا ، و بعد از نماز در دالان انتظار آمده بر یکی از کوچها نشستند .\n\nمنظرۀ عمومی شهر پیره\n\nدرین اثنا ما و ترجمان نیز تکتهای درجۀ اول ریل خود را گرفته بحضور شان آمدیم. بعد ازده دقیقه ریل بحرکت حاضر شده در واغون (۱) درجۀ اول نشستیم ، و بصرف ده دقیقه واصل شهر ( آتینه ) شدیم .\nحضرت پدر فرمود :\n- ترجمانرا بگو که اول ما را به اوتل ببرد. زیرا وقت هم نمانده، وظیفه های من هم باقی مانده سیاحت شهر را بفردا میگذاریم امشب سیاحت نمیشود .\n( ۱ ) واغون خانه های ریل را میگویند ."}
{"book": "adl0179", "page": 135, "text": "صحيفه ۱۲۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nترجمان هماندم يك عرابه حاضر كرده در عرابه نشستیم و به اشارت\nترجمان عرابه چی از بسی بازارها و کوچه ها عرابه را رانده در پيش يك\nعمارت بزرگ خوش منظری که اوتل [اوتو مان] بران نوشته شده\nبود توقف ورزيد . در طبقهٔ دوم عمارت مذکور دو او تاق يکی برای حضرت\nپدر و يکی برای من باز کردند . او تاقها از همه اسباب استراحت مکمل بود.\nحضرت پدر يكسر به اتاق خود تشريف بردند ، و فرمودند :\n— من طعام هم نمیخورم وظیفه های خود را کرده خواب میکنم.\nشما در هر حركات خود مختارید . فردا بوقت صبح بسياحت شهر\nآغاز ميكنيم .\nابو محی الدين را تنبيهات لازمه نموده با ترجمان برای يك سياحت شبانه\nاز اوتل برآمدیم ، و در میدان بزرگی که با نزهت و پر صفا ترين شهر است\nآمده در يك غاز ينوی بسيار بزرگ عالی و صفانا کی که با هزاران چراغهای\nغاز هوا و پترول روشن بود ويك موزيكه ناز کی از طرف دختران پری\nپيكر لطيف المنظر رومی نژاد در ان نواخته میشد بقدر يكدو ساعت نشسته،\nو طعام را نيز در لوكانته همين غازينو صرف کرده و یکدوسه چار ساعت\nديگر را نيز بتماشای بازارهای بزرگ ، و تیاتر ، و دیگر بعضی جاها بسر\nآورده به او تل خود عودت كرديم . و در او تاق خود داخل شده به\nاستراحت تمام بخواب عمیقی فرو رفتم .\n\nروز سه شنبه ۲۷ شوال\n\nصبح به ۷ بجه از خواب برخاسته و بزودی تمام دریشی کرده"}
{"book": "adl0179", "page": 136, "text": "صحیفه ۱۲۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبدالان برآمدم که حضرت پدر در آنجا نشسته و چای که ابو محی الدین از\nاوتل حاضر کرده بود مینوشیدند .\nفرمودند - فرزند ! درینجا صفوت قلب . و صفای باطن خود را\nسراسر ابتر می بینم و يك قساوت و ظلمت تیره در روح و حواس خود\nحس میکنم هر قدر كه يك آن اولتر از ينشهر برآئیم بهتر خواهد بود .\nگفتم - آیا در همین وقت به استاسیون رفتن آرزو میفرمایند ؟\nفرمودند - نی، ترجمانرا بگو يك عرابه منتظمی بحساب ساعت حاضر کند.\nحساب خودر با اوتل نیز قطع کن. این شهر قدیمی را که بسی حکما و فلاسفه\nاز ان ظهور نموده و تصادف مارا در ان آورده نادیده گذشتن نمیخواهم .\nگفتم - بسیار مبارک است . شهر نیز آنقدر بزرگ نیست ، بطرف\nیکچند ساعت سیاحت آن به انجام میرسد .\nلهذا ترجمان را از اوامر حضرت پدر آگاه ساخته ، و با اوتل حساب\nخود را قطع کرده و در عرابه نشسته بسیر و سیاحت شهر (آتینه) آغاز نهادیم.\nاول از محله های تنگ و چتل قدیم شهر مرور نموده به بازار ها\nو جادهای بسیار فراخ و منتظم شهر جدید برامدیم که طرز عمارات و بناهای\nآن خیلی خوش بود . این جاده ها بيك میدان بزرگ مدوری که بسیار\nبازينت و باانتظام بود منتهی میشد که سرای نشیمنگاه قرال یعنی بادشاه\nیونان ، و ولیعهد ، ودایره پارلمنت و ، بلدیه و اوتلها و غازینوهای بزرگ ،\nو مگازها و دکانهای منتظم همه در همین میدان و بازارهای اطراف آنست\nولی سبزی و خرمی ، و نظارت و شطارت بیروت و ازمیر را در این شهر\nنمیدیدم ، بلکه يك خشکی و قساوتی مشاهده میشد .\nبعد از ان در پیش يك بنای مکملی که بافیل پایه های بسیار بلند و کلفت\nسنگئی متعددی مزین بود رسیدیم که ترجمان ما آنرا (دار الفنون ) گفته\nتعریف نمود. از عرابه فرو آمده درین بنا داخل شدیم . کتابخانه بسیار مکمل\nآنرا بباغچه مزین، و دایره های تدریسات مختلفه آنرا تماشا کرده برآمدیم.\nرصد خانه ، و تياتر بزرگ ، و خسته خانه بسیار مکمل ، ومكتب"}
{"book": "adl0179", "page": 137, "text": "صحیفه ۱۳۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nصنایع که از بناهای مکمل ومشهور شهر است نیز بصورت سطحی تماشا\nکرده بنابر اشارت ترجمان ، عرابه جی مارا بسوی قلعه خراب قدیم\nشهر برد که ازین قلعه بعضی آثار باقی بود .\nدریغا (پارتنون) نام يك خرابه معبدی دیده شد که تنها بعضی\nستونهای بسیار مصنع پیش روی آن، ويك مناره خرابه آن، ويك\nچند دیواری از ان پدیدار است .\n\nخرابه زار ( پارتنون ) نام معبد در آتینه"}
{"book": "adl0179", "page": 138, "text": "صحیفه ۱۳۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدر باب احوال این معبد رساله های کوچکی چاپی در جلدهای بسیار ظریفی بزبان یونانی از طرف رهنماهای آنجا فروخته میشد که یکی از انها را گرفته خلاصه مال آنرا ترجمان ما به اینصورت برای ما ترجمه نمود :\n«معبد ( پارتنون ) بزرگترین و صناعترین معبدهای شهر قدیم ( آتنه ) بود که در قلعه داخلی شهر بنا یافته بود . این معبد برای عبادت ( آتنه ) یعنی ( زهره ) نام معبودیکه آلهۀ عقل و حکمت اعتقاد ، و حامیۀ شهر مذکور یاد میشد از سنگ مرمر سفید ساخته شده بود . و باستونهای سنگ سماق از هر طرف محاط بود . درازنی آن بقدر ( ۷۰ ) متر بود ، و دیوارهای داخلی آن با نقشها و تصویر های بر آمده از طرف معمارها و سنگتراشهای بسیار مشهور آنوقت مزین شده بود .\n« بعد از ان از طرف دولت فرس که مخرب این شهر را ضبط و تسخیر کردند احراق بالنار گردید . ولی بعد از ان باز از طرف ( پریقاس ) مشهور بصورت بسیار مکملتر از اول تجدید و تعمیر یافته ، بمهارت هیکلتراش مشهور ( فیدیاس ) با هیکلها و نقشهای بسیار خوبی تزئین شده بود . علی الخصوص هیکل ( آتنه ) یعنی زهره نام معبود که بچیره دستی هیکلتراش مذکور از عاج و طلا ساخته شده بود و یکی از عجایب سبعۀ عالم شمرده میشد نیز در همین معبد وضع و رکز شده بود .\n« هنگامیکه دین نصرانیت در یونان انتشار یافت این معبد به کلیسا تحویل یافت . و چون شهر آتنه از طرف دولت عثمانیه فتح گردید بجامع شریف تبدیل نمود ، و همین مناره خرابه از انوقت باقی مانده است . در سنۀ ۱۶۸۷ میلادی وقتیکه شهر آتنه از طرف ( وندیک ) ها محاصره شد این بنای قیمتحا ر با کله های طوپ خراب شده اینست که در ینوقت بهمین حالیکه دیده میشود باقمانده است . اکثر هیکلهای آن به موزه خانه"}
{"book": "adl0179", "page": 139, "text": "صحيفه ۱۳۲ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nهای ( لندن ) ( و پاريس ) نقل یافته است . »\n\n( معبد پارتينون )\n\nاز آثار عتیقه بسیار مشهور شهر آتینه\n\nاین معلومات را ترجمان ما در عرابه جا از روی رساله مذکور ترجمه\nمیکرد که تا تمام شدن آن عرابه ما باز بجاده کبیر ومیدان پانزهتی که ذكر آن\nسابقاً مذکور گردید رسیده بود . درينجا حضرت پدرفرمود :"}
{"book": "adl0179", "page": 140, "text": "صحيفه ۱۳۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاگر یکقدری درینجا آرام ورزیم و يك چای بنوشیم و بعد از ان یکسر بسوی استاسیون برویم بد نخواهد شد .\nلهذا عرابه چی را در پیش یکی از غازینوها به ایستادن امر کرده از عرابه فرو آمدیم . این غازینواز قهوه خانهائیکه دیشب دران آمده بودیم نبود ، بلکه غازینویی بود که ساز و دیگر مشروبات دران نبود و چای و قهوه و شربت و سوده و لیمونیت در ان موجود میشد . سه شیشه لیمونیت خواسته و یکقدری استراحت کرده یکسر به استاسیون آمدیم و تکتهای خود را از رفتن ، و از ترجمان را از رفتن و بازگشتن گرفته سوار قطار شمند و فرشدییم ، و ازین شهریکه افلاطون ، و ارسطو ، وسقراط وغیره از ان ظهور یافته وداع نمودیم ، وبظرف ده دقیقه واصل بندرگاه [ پیره ] گر دیده و قایقچئی خود را پیدا کرده و از ترجمان خود به بسیار خوشنودی طرفین وداع کرده به بچه بودنه درواپور خود که حکم آشیانه ما را گرفته است داخل شدیم .\nحالا لازم آمد که شمهٔ از احوال تاریخی و جغرافی شهر آتنه نیز بر قارئین کرام خود عرضه نمائیم :\n\nآتنه \nبزرگترین و مشهورترین شهرهای ممالک یونان شهر [ آتنه ] است که امروزه روز پایتخت دولت مذکور است . در زمان قدیم نیز مرکز مدنیت یونان همین شهر شهیر بود .\nاین شهر در ۳۷ درجه ، و ۸ دقیقه ، و ۸ ثانیه عرض شمالی ، و ۲۱ درجه ، و ۲۳ دقیقه ، و ۲۹ ثانیه طول شرقی واقعشده و اکثر جهات آن با تپه ها محاط ، و تنها از جهت شرق تا به خلیجی که بندرگاه ( پیره ) در ان واقعست کشاده میباشد . ( پیره ) بندرگاه این پایتخت است که با يك خط"}
{"book": "adl0179", "page": 141, "text": "صحيفه ١٣٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nشمندو فر با همدیگر مربوط شده است .\n\nشهریکه در ین وقت موجود است تنها در يك قسم موقع قديم خود مبنی میباشد که بقدر ( ٨٠٠٠٠ ) نفوس دارد ، واصل شهر قديم رتبه که در ینوقت آنرا ( آقر و پول ( یعنی قلعه داخلی میگویند و بجهت غرب و جنوب این تپه است مبنی شده بود ، و در ینوقت این شهر که روز بروز در وسعت و ترقی میباشد در طرف شرق وشمال تپۀ مذکور یکسر بنیاد و امتداد دارد .\n\nدر زمان قدیم شهر آنقدر وسعت داشت که قلعه دور ادور آن زیاده از ( ٣٦ ) كيلو متر بود . رفته رفته آنقد ر كوچك شده رفت که در زمان حکومت عثمانیه یعنی در تاریخ ۱۷۸۰ میلادی ۷ کیلو متريك سوری که در اطراف آن کشیدند همۀ شهر را در بر گرفت .\n\nبعد از انکه باز بدست یونانیم ادرآمد سور مذکور را خراب کردند که در ینوقت در بعضی جاها بعضی آثاری از ان سور باقی مانده است در زمان قدیم در شهر ( آتنه ) آنچنان عمارتها و بناهای عالی و مکملی موجود بود که از عجایب عالم شمرده میشد . همۀ این بناها بچنان هيكلها ، ونقشها، ونوشته های مصنعی مزین بود که بعضی از انها که در دیگر موزه خانه های معتبر دنیا نقل داده شده است مدار زینت یگانه آن موزه ها شمرده میشود. در ینوقت تنها خرابه زار ( پارتنون ) موجود است که این بنا برای معبد زهره نام معبود که حامیهٔ شهر ( آتنه ) شمرده میشد ساخته شده بود، و باز بکلیسا و بعد از ان بجامع تحویل یافته و در ینوقت باز بحال اصلی خود رجوع کرده سیرگاه هوس کاران آثار عتیقه میباشد . در زمانهای قدیم از شهر ( آتنه ) تابه ( پیره ) يك راهی موجود بود که دو طرفۀ آن بايك سوری محفوظ بود . در ینوقت در بعضی جاها آثار آن سور پدیدار است ."}
{"book": "adl0179", "page": 142, "text": "صحیفه ۱۳۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nشهر آتنه در ین وقت اگر چه چنان بناهای عالی که در زمان های قدیم\nداشت ، و ذکر بعضی از انها گذشت ندارد ، ولی منتخبتر ین بنا های\nاینوقت سرای قرال ، ودارالفنون آن که يك كتبخانه مکمل هم دارد ،\nورصد خانه ، و تياتر ، و خسته خانه ، و دایره مبعوثان ، و مکتب صنایع\nو دیگر یکچند مکتب آنست .\n\n* احوال تاریخی *\n\nتأسيس و بنای این شهر خیلی قدیم است در اول امر از طرف يك قومی\nکه از مصر در زیر ریاست (کقروب) نام يك رئیسی آمده بودند بنا یافته\nبود . دران وقت شهر عبارت از همان قلعه داخلی که بر سر تپه وا قعست\nمیبود . و درانوقت این شهر را (کقر و پیا ) میگفتند .\nپس از زمانهای بسیاری که معبد (آتنه ) یعنی (زهره ) دران بنا\nیافت به نام این آلهه یعنی (آتنه ) موسوم گردید .\nاین شهر در زمان سلاله ( پیلسترات ) که پنجصد سال پیشتر از میلاد\nعيسى عليه السلام ریاست داشتند خیلی وسعت و زینت پیدا کرده بود .\nبعد ازان پادشاه ایران (اردشیر ابن بهمن) برین جاها تسلط یافته شهر\nمذکور را ویران ساخت ، و بعدها از طرف ( پریقلس ) نام حکمدار\nذی اقتدار یونانی فوق العاده توسیع و تزئین یافته بود . بعد از ظهور\n(اسکندر کبیر ) ماكدونی اگر چه (آتنه ) استقلال و در خشائی خود را\nغایب نمودولی اسکندر به این شهر هیچ خرابی نرسانید، و طوایف الملوکی\nکه بعد ازو بر سر کار آمدند بعضی ازانها در تعمیر و تزئین آن نیز کوشیده\nاند ، وباز هم بسیار وقتها این شهر مرکز علم وعرفان مانده بود .\nبعد از ان بدست دولت (روما ) درآمد ، ولی اهالی آن با ( مهرداد )\nهفتم که در آسیای صغرا حکومت داشت اتفاق کرده، با دولت روما محاربه"}
{"book": "adl0179", "page": 143, "text": "صحيفه ١٣٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\nکردند . تا آنکه (سیلا) نام حکمدار رومانی آمده یونان را ضبط، و آتنه را ویران نمود . بعد ازان از طرف بعضی حکمداران روماس از نو آباد شده است . ولی (نرون) نام حکمدار رومانی آثار قیمتدار مصنعه این شهر را به (روما) نقل داده است .\nبعد از شیوع یافتن دین نصرانیت (آتنه) خیلی وقتها اعتقاد قدیم و معارف خود شانرا اگر چه محافظه کرده توانسته اند ولی رفته رفته نصرانیت غلبه جسته معبدهای شان به کلیسا تحویل یافته بود ، و در قرون وسطا معارف قدیم شان سراسر بی نام و بی نشان گردیده بود .\nدر سنه ١٢٠٤ میلادی وقتیکه استانبول از طرف اهل صلیب ضبط گردید در (آتنه) نیزيك حکومت دوقه یی فرنگ تشکیل یافته بود . در سنه ١٣٢١ بدست قرال (سیچیلیا) قره دایقای دوم درآمده بود ، و در سنه ١٣٧٠ بمعاونت و مدد رسانی (سلطان مراد خدا وندکار) از طرف حکمدار فلورانسه که (آچیا ئولی) نام داشت ضبط و تسخیر گردیده بود . نهایت الامر در سنه ١٤٥٦ میلادی یعنی سنه ٨٦٢ هجری از طرف (سلطان محمد خان ثانی) که فاتح قسطنطنیه بود فتح شده ضمیمه ممالک عثمانی گردید ، و معابد قدیمه آن بجوامع شریفه تحویل یافته مدت چارصد سال در زیر اداره عادله دولت علیه عثمانیه مانده یکی از شهرهای اسلام شمرده میشد .\nدر سنه ۱۸۲۱ میلادی در اثنای اختلال بزرگ یونان که تا بسیار وقتها دوام ورزید شهر مذکور ویران شد . نهایت الامر در سنه ١٢٤٥ هجری به اتفاق همه دولتهای اوروپا دولت یونان دولت مستقل شده شهر (آتنه) پایتخت آن اتخاذ شده است .\nدر (آتنه) در زمانهای قدیم علما و حکما و فلاسفه و مشاهیر یکه"}
{"book": "adl0179", "page": 144, "text": "صحیفه ۱۳۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nظهور نموده تعداد آن خارج شمار است. سقراط افلاطون ، ارسطو ،\nسوفوقل ، اکسنوفون ، اوریپیداسکیل ، دوموستن ، اسکین ، فیدیاس\nاز جمله آنهاست .\n\n*\n**\n\nو الحاصل وقتیکه به واپو رآمدیم بجز یکچند نفر عمله وکپتان سوم\nواپور دگر هیچ کسی درواپور نبود. حتی کپتان اول و مادامش نیز\nبرای تماشا به بیرون برآمده بودند. ماکینه های جر اثقال واپور بکمال\nفعالیت به اخذ و عطای اموال در کار بودند. و کپتان سوم و سکرتر واپور\nبنظارت و کارگذاری آنها مشغول بودند .\nحضرت پدر یکسر به قمره خود شان فرو آمده به وضو و ادای\nصلوه ظهر مشغول شدند .\nمنهم هازی خانه سامان را پیدا کرده حاضر ساختن آب گرم و\nصابون ، و قدیفه را در قمره غسل خانه واپور تنبیه نمودم. زیرا بشست\nوشوی بدن ، و تبدیل جامه محتاج بودم .\nبعد از یکساعت یک حمام بسیار مکملی کرده ، و جامه و دریشی پاک\nتازه پوشیده و نماز سفریانه خود را ادا کرده بادور بینی که در قمره خود\nداشتم بر سطح برآمدم و تماشای شهر و لیمان مشغول شدم .\nدرین اثنا کپتان وما دامش نیز آمدند. با همدیگر احوال پرسی\nکرده کپتان پرسید که :\n- آیا آتنه را تماشا کردید؟\nگفتم - بلی خوب سیاحت کردیم شما هم به آتنه رفته بودید؟\nگفت - بلی ما هم به آتنه رفته بودیم."}
{"book": "adl0179", "page": 145, "text": "صحيفه ۱۳۸ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nگفتم - آیا قورنیلوف چه وقت حرکت خواهد کرد؟\nگفت - فردا بچار بجه .\nکپتان بامادام بقمره فرو آمد . منهم در و اپور بگردش آغاز کردم .\nگاه بسوی پینی و اپور ، و گاه بریال قومانده بگذرانیدن وقت بسر آوردم .\nبعضی مسافرین که از و اپور بیرون برامده بودند واپس عودت میکردند .\nوقت شام بود که حمل و نقل اموال واشیائیکه و اپور مابه آن مشغول بود\nختام یافته ماشینهای جراثقال تعطیل حرکت نمودند .\nحضرت پدر بر سطح و اپور بر امده پرسیدند که :\n- آیا ابو محی الدین طعام ما را حاضر کرده باشد ؟\nگفتم - بلی حاضر است . اگر امر بفرمائید بگویم بیارد .\nفرمودند - بیارد . چرا که من دیشب هم طعام نخورده ام و در ینوقت\nخیلی گرسنه شده ام .\nهماندم ابومحی الدین را با وردن طعام امر نموده ، و سفره را حاضر\nکرده حضرت پدر طعام تناول کردند . منهم بوقت معین در دالان فرو\nآمده طعام رابا کپتان اول و دوم و مادام خوردیم بعد از طعام بنوشتن\nسیاحتنامۀ امروزی خود پرداخته و یکقدری پیانوی مادام را شنیده\nبخواب راحت فرورفتم .\n\nیوم چارشنبه ۲۸ شوال\n\nبه ۷ بجۀ صبح از خواب برخاسته بر سطح برامدم . حضرت پدر"}
{"book": "adl0179", "page": 146, "text": "صحیفه ۱۳۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبقرار عادت مستمری خودشان بریکی از چوکیها نشسته بودند سلام\nداده از صحت و عافیت و امر و خدمت شان جویا شدم .\nفرمودند - صحت وجودم اگرچه بر کمالست. ولی صفای روحانی مرا\nخاک و هوای یونان خیلی ابتر نموده است. خدا کند تا یک آن اولتر واپور ما\nازینمملکت تیره دل برامده بخاک صفا ناك ممالك اسلاميه عثمانیه داخل شود.\nگفتم - از علامات واپور چنان معلوم میشود که بعد از یکساعت\nدیگر واپور ما حرکت کند .\nفرمودند - تا به آنوقت ما هم چای خود را بنوشیم .\nگفتم - بسیار خوب میشود .\nلهذا ابو محی الدین را به آوردن چای امر کرده بحضور شان آمدم .\nفرمودند :\nلطافت و طراوتی که از شام تا به اینجا دیده ایم درین خاك هيچ اثری\nازان مشاهده نمیشود .\nگفتم - بلی همچنینست بنظر بنده هم آتنه و پیره خیلی خشک\nو بی طراوت درآمد.\nفرمودند - خود دولت یونان نیز نسبت بدیگر دولتهای اوروپا خیلی\nبی آب و لجه است . شکل مملکت آن نیز در خریطه که دیدم فقط بيك اختا\nبوطی میماند .\nگفتم - الحق خوب تشبیه فرمودند. زیرا-واحل این شبه جزیره یونان\nدر امده گیها و برامده گیهای بسیاری دارد که خلیجها و دماغه ها و جزیره\nهای کوچک کوچکی که بر اطراف آن واقع شده يك شکل عجیبی برای\nآن بهم رسانیده .\nدرین اثنا واپور ما نیز به برداشتن لنگر آغاز نهاده بعد از یکساعت"}
{"book": "adl0179", "page": 147, "text": "صحیفه ١٤٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nحوض لیمان ( پیره ) را ترك کرده یکسر بسوی شمال غربی بطرف بندر (سلانیك) بسرعت ١٢ میل در ساعتی تدویر چرخ حرکت نمود .\nبحر خیلی آرام، وهوا صاف است خلل و شورشی در هیچ چیزی معلوم نمیشود . واپور ما هم از مسافرین رهرو تنها مانده . در قمره های اول بجز ما دگر هیچ مسافری نیست . قمره های درجه دوم و گوورته یعنی سطح درجه عام نیز خالی و تنهاست .\nطعام چاشت را با حضرت پدر بر سطح واپور خوردیم . چونکه کپتان و مادامش نیز امروز طعام خودشانرا بر پل قومانده صرف کرده به دالان نیا مدند. ولی در اثنای طعام کپتان بمقابل پلاو افغانی که دو روز پیش ازین برایش فرستاده بوديم يك صحن شیر برنج معقد قالبی اوروپی بخت فرستاد .\nبعد از طعام بنا بر امر حضرت پدر بر پل قومانده رفته از جناب مادام و کپتان تشکر کردم . کپتان گفت :\n— مادام از وقتیکه پلاو شمار اخورده هیچ روزی نیست که از لذت و خوبی آن بحث بمیان نیارد. لهذا بمقابل آن حیران بود که چه چیز بشما تقدیم کند، امروز این شیر برنج را يك طعام لذیذی دانسته برای شما تقدیم نمود .\nگفتم — چون چنین است ازین یاد آوری جناب ما دام به ایشان تشکرات خود را تقدیم میکنیم ولی وا اسفا که بسبب ندانستن زبان تر جهانی را از جناب شما توقع ورجا میکنم .\nکپتان ترجمانی را ادا کرده مادام کله جنبانیهای تشکرانه را ایفا نمود.\nگفتم — اگر میدانستیم که جناب مادام پلاو افغانی ما را پسند فرمو ده هر وقت برای شان تقدیم میکردیم .\nگفت — اوخ ! بسیار اعلايك پلاوی بود که تابحال در مدت عمر"}
{"book": "adl0179", "page": 148, "text": "صحیفه ١٤١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nخود چنین برنجی نخورده بودیم . اما هر وقت بزحمت شمار و ادار نیستیم .\nوالحاصل از مادام و کپتان وداع کرده بحضور پدر آمدم و کیفیت\nرا عرض کردم . فرمودند :\nـ تابه استانبول که از هم جدا میشویم خوبست که با اینهايك حسن\nسلوکی شد . یکدو بار دیگر نیز از پلاو خود به آنها باید بخورانیم .\nگفتم ـ حسن خلق عالیجنابانه بزرگوارانه حضرت پدر دوست و\nدشمنرا مجلوب التفات عالی داشته است .\nوالحاصل امروز را به بسیار هوای خوشی تا بشام رسانیدیم . به\nهشت بجه شب بر سر سفره طعام با کپتان و مادام ، وكيتان دوم وسوم\nجمع آمدیم . از قرار قول کپتان چنان معلوم شد که واپو. ما به شش بجه\nشام از حدود ممالک یونانیه در گذشته محدود ممالک عثمانیه داخلشده است.\nطعام را بصحبتهای مختلف به انجام رسانیدیم . کپتان از سیاست\nو پولیتیقه افغانستان با دولت انگلیز و روس نيز بيك مناسبتی بحث در میان\nآورده گفت :\nـ بسیار افسوس است که دولت افغانستان همه معاملات ومناسباب خود\nشانرا تنها با دولت انگلیز منحصر داشته و بادولت ما هيچ تعلق ومعاملاتى\nبهم نمیرساند .\nگفتم ـ معلوم عالی شماست که افغا نستان يك دولتيست مستقل . و در\nآسیا مابین شما و انگليز يك سدیست حایل و هیچگاه شما را دشمن و انگلیز\nرا دوست ویا بعکس آن يك فكر و مسلکی اتخاذ نکر ده بلکه باهر دو\nدولت همسایه خود بيك سان وسيان معاملات دوستانه و صلح پر و رانه خود را\nرعایت کرده ومیکند . ولى بسبب قربيت وتماسی که با دولت انگلیز دارد .\nو از زمانهای بسیاری معاملات ومناسبات تجاريه ، وحقوق ومعاهدات"}
{"book": "adl0179", "page": 149, "text": "صحيفه ١٤٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nسیاسیه شان جاری شده آمده است از اثر و داد و ستد و رفت و آمد ما با دولت انگلیز بیشتر است.\nوالحاصل در بخصوص بحث ما بسیار بطول انجامید که اگر همه آن مبحث را درینجا بنویسم سیاحت نامه ما بيك سیاست نامه تبدیل خواهد یافت. و چون ساعت هم بده بجه رسیده لهذا از تحریر این بحث صرف نظر کرده به بسیار کدورت قلب وحواس پریشان بکمره خود برای استراحت داخل شدم. ولی راحت کجا ! ...\n\nروز پنجشنبه ۲۹ شوال\n\nدیشب خواب راحت از دیده ام به یغما رفته بود. محتيكه با روسها در باب وطن مقدسم (افغانستان) بوقوع آمده بود افکارم را زیر وزبر نموده بود. زیرا در اثنای بحث دیشبه کپتان دوم گفته بود که : - «انگلیزها افغانستانرا دولت مستقلی نی بلکه در زیر حمایه خود در عالم رقم داده اند. و تنها روسهاست که اینسخن آنها را قبول نکرده افغانستان را دولت مستقل و آزاد میشناسند .»\nاگرچه واهی بودن اینسخن در پیش من عیان بود ولی بازهم همه رگها و پیهای حمیت وغیرت وطنیه ام را مانند ماشین بجلی به تشنج واهتزاز درآورده بود. و ازین بود که نخواب کردم و نه راحت توانستم.\nسبحان الله ! این کلمۀ (وطن) چقدر مقدس وعزيز يك کلمه ایست! شرف ، ناموس ، عزت ، حیات همه در همین سه حرف این کلمۀ مقدس مندرج است. آیا چسان انسانی تصور شود که شرف وناموس وحیات خود را در زیر حمایت دیگری به بیند. وزنده گانی بتواند ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 150, "text": "صحيفه ١٤٣ سياحتنامۀ سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nيك افغان ، در هر جای که باشد به آزادی و استقلالیت افغانستان ،\nخود را افغان میشناسد ، ملیت ، قومیت هر فرد بوطنش قایم است . وطن\nچون در اغوش حمایت دیگری باشد ملیت و قومیت کجا باقی میماند ! شرف\nو ناموس کجا میرود ؟\nوالحاصل این تفکرات عمیقۀ وطنیه تا بصبح مرا بیتاب و در پیچتاب\nانداخت . هر انقدر که لاحول خواندم و بمحاكمۀ عقل سلیم اینگونه ارا\nجيف را رد کردم ولی با زهم از تشویش و وسوسه خالی نماندم . و تا بصبح\nبگریه بسر آوردم . نیم ساعت هنوز بطلوع فجر باقی بود که خوابگاهم را\nترك كرده از قمره بر سطح بر آمدم . حضرت پدر را که قیام اللیل از عادت\nو وظیفۀ عمری شانست بعبادت رب معبود قایم و دایم دیدم . زهی توفیق،\nو خهی طریق سعادت رفیق که در بحر و بر بجز راه حق بدگر سو نمی پوید،\nو در خشك و تر بجز او دگر چیزی نمیجوید .\nكائنات در گرداب سکوت ، و سکونت مستغرق بود . بجز صدای\nرفتار وابور که جگر بحر را از هم دریده و بفریادش میداشت دگر چیزی\nخلل آور سکوت و سکونت دیده نمیشد. بحر بغایت سکونت ، هوا بنهایت\nلطافت بود . سمای صفا سما ، دریای سکونت پیما را به عکوس انجم ضیا\nنثار غرقۀ انوار شعشعه باری نموده بود! وابور ما چونکه یکسر بسوی غرب\nشمالی روان و پویا نست لهذا مقابل با نقطۀ شرقی بر یکی از آرام چوکیها\nمنتظر دمیدن صبحدم نشستم . سرم را که مانند کورۀ حداد در شعله\nافشانی بود برهنه کرده بهوای سرد دریا معروض نمودم .\nنصف دایره افق شرقی را دیدم که لحظه بلحظه محلول نوری احاطه\nمیکند ، تا آنکه دایره افقی که نقطۀ تلاقی بحر با سما بنظر می آمد بايك\nجدول نقره فامی از هم تفریق گردید . ربع دایرۀ سما با ربع سطح قاعۀ\nدریا روشن شده میرفت . گویا از نقطۀ که بر ان نظر دوخته بودم يك"}
{"book": "adl0179", "page": 151, "text": "صحیفه ١٤٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nچشمه نوری ظهور مینمود که دم بدم از ان چشمه نور يك نهر آب حیات نشوری در جریان می آمد ! مذهب صحایف دیوان کائنات کویا همه معادن الماس دنیا و مروارید های بحر را جمع آورده و از ان يك محلولی ساخته با قلم معجز کار قدرت به آرایش سر لوحه طرف افق پرداخته است !\nرفته رفته کار ازین بالا تر شده رفت . یعنی محلول الماس و مروارید بيك محلول لعل و یاقوت تبدیل ورزید ! دایره افق با جدول یاقوت فامی، از صحیفه الماس ارتسام اولین جدا گردید. پاره های ابر های كوچك كوچك از هم پراکنده دامنه افق رنگهای مختلف الوان سبعه قوس قزحی را پیدا کرده کنارهای بالایی آنهايك رنگ گل خار بسیار لطیفی ، و سطح وسط آنهايك بنفشی سنبل و سوسنی، و کنار متصل افق آنها بيك رنگ آتشی لاله یی تحویل یافت !\nسبحان الله ، اینچه حالست ! عالم را يك رونق دیگری پیدا شد . صفحه کائنات که قبل ازین غریق انوار بود ، حالا مستغرق ضیای شعشعه بازی گردید . آیا در نقطه افق شرقی کوه آتشفشانی بظهور آمده ؟ آیا کدام از در آتشین نفس روایات اساطیرالاولین از پشت پرده افق دهن خودرا باز کرده! ؟ نی نی! نه این است و نه آن بلکه؛ مخلوق بسیار بدیع حضرت بدیع السموات والارض جل و علایعنی آفتاب جهانتاب طلوع میکند. بلی ، بلی ! لحظه نگذشته بود که کلاه زرین شعاع سلطان شمس خاوری از گوشه افق پدیدار گردید ، و بعد از کمی بکمال دبدبه و جلال بر تخت افق یاقوت مثال خود جلوس نمود ! و پدیدار فرحت آثار خویش بر عالم کائنات ضیای حیات نثاری ایثار فرمود .\nبيك سوزوگداز اشکبار، و گریه های زار زار ، از درگاه خالق لیل و نهار ، نیاز پر عجز و انکسار نموده مناجات نمودم که : ای خلاق عظیم"}
{"book": "adl0179", "page": 152, "text": "صحیفه ١٤٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nالشان کائنات ، وای حیات بخشای ،نان جمله موجودات ! وطن عزیز\nمقدسم را از شر دشمنان بدکیش ضرر اندیش پر قوت آن که یکی از طرف\nشرق و جنوب مانند يك اژدر دو سر آتشین پیکرکریه المنظر ، ازتوقل\n(كوژك) و (دره خيبر) برای بلع نمودن وجود نازنین لطافت اثر او\nهر دو سر پر شور و شرر پرور خود را برون آورده؛ و دیگری مانند سیلاب\nخروشان بلا توامانی که آب آن از چرکاب نجاست آلود خانه برانداز دین\nو ناموس تشکیل یافته ، و از مدت مدیدی از تالابهای منجمده شمال ،\nو کوه های (اورال) بجریان آمده ، و آهسته آهسته صحراهای ترکمن ،\nو اراضی واسعه آسیای وسطی را با چرکاب خود پر و املا نموده ، و\nآخر الامر از طرف غرب و شمال کوههای شامخ وطن عزیز ما را سد حایل\nجریان خود یافته ، و لحظه از پیدا كردن يك مجرایی برای جریان خود فارغ\nنه نشسته بفضل وکرم نامتناهی وحفظ وحمايت صمدانی خود محافظه\nوصيانت فرما. و پادشاه بزرگ منش با تدبیر صاحب رأی زرین ما حضرت\n(ضياء الملة و الدين) را که ناموس ملت و وطن مارا از چنگ اژدر دو\nسر آتشین نفس بعصای موسای تدبیر و سیاست ، و ید بیضای بر ضیای\nشمشیر شجاعت وارهانیده همیشه براعمال خيريه ، و سیاستهای عالم\nپسندانه شان موفق و كامیاب فرما . يارب ! يا الله !!\nدرین اثنا حضرت پدربزرگوارم از نماز اشراق خود نیز فارغ شده\nبرچوکی مستمری خودشان که همیشه بر آن می نشستند ، و هیچگاه آنرا\nتبدیل نداده اند نشستند . بنده چون در يك گوشه پنهانی نشسته بودم\nدر اول امر مرا ندیده بودند . برخواسته بحضورشان رفتم ، و سلام\nداده بپا ایستادم . حضرت پدر شفقت پرور چون بسوی شکل و سیمای\nمن نظر فرمودند به اندیشه و تلاش افتاده پرسیدند :"}
{"book": "adl0179", "page": 153, "text": "صحیفه ١٤٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n-- فرزند! حالت را خیلی ابتر می بینم! اینچه سیماست؟\nگفتم -- هیچ نیست پدر، دیشب خوب خواب نکرده ام .\nفرمودند -- نی! تنها بیخوابی نیست، گریه بسیار هم کرده،\nچشمهایت مانند کاسه های خون گشته، سیمایت يك شكل مدهشی\nپیدا کرده! مرا از اندیشه رها کن زود بگو چه درد داری؟\nاین را فرموده نبضم را معاینه نمودند، ودست مبارک را بر جبینم\nنهاده فرمودند:\n-- اینچه آتش! اینچه حرارت! ها... دانستم حقیقتاً بر تو ظلم شده،\nهنوز یکماه از از دواجت نگذشته بود که ترا از رفیقه حیاتت جدا کرد.\nبسفر بر آوردم، محبت مفرطه ات را نیز با او میدانم که بچه درجه است!\nاما يك افغان اینچنین نباید باشد فرزند!\nگفتم -- قربانت شوم پدر! دردم درد زنانه خانگی نیست، بلکه\nدرد مردانه افغانیست! زیرا حضرت پدر مرا دایماً بر حب وطن ومحبت\nملیت، ومحافظه شرافت افغانیت توصیه و تربیه فرموده اند.\nفرمودند -- آری هم چنینست؛ باز هم توصیه یگانه من همیشه\nهمین است وهمین خواهد بود. اما مقصدت ازین چیست؟\nلاجرم از مباحثه دیشب وفقره مدهشه کپتان دوم. وتاثیرات\nصاعقه آسای آن بر حواس و وجود ناتوان یکان یکان عرض و\nبیان کردم.\nتبسم کرده، ودستم را فشار داده فرمودند:\n-- فرزند! اینسخن مرد روسی هیچ موجب اندیشه نیست.\nازين يك ايمن وخاطر جمع باش که افغانستان هیچگاه حمایت هیچ دولت\nبیگانه را بهیچصورت قبول نمیکند. علی الخصوص که آن دولت غیر"}
{"book": "adl0179", "page": 154, "text": "صحیفه ١٤٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدین هم باشد.\nگفتم – اعتقاد کامل بنده هم همین است، ولی دو مسئله مرا به اندیشه\nو اینهمه اضطراب انداخته است.\nفرمودند – کدام مسئله ؟\nگفتم – یکی اینکه اگر انگلیزها براستی همچنین يك شایعۀ در عالم\nانداخته باشند، و افکار عمومی را برین قانع ساخته باشند که افغانستان\nدر زیر حمایت اوست این شرافت و افتخار و این آزادانه زندگانی پر مسار\nخود را درین مملکت غربت بيك زندگانی خالی از شرف شرمسارانه\nمحول می یابم. زیرا در هر کس که بنگرم چنان میپندارم که بمن میگوید\n« این مرد افغان در زیر حمایت انگلیز است » . ثانیاً اینکه ....\nحضرت پدر سخن مرا قطع کرده فرمودند :\n– باش فرزند ! اول این شبهه و اندیشه ترا رفع کنم : اینسخن مرد\nکه روسی از دو حال خالی نیست. یا اینست که انگلیزها همچنين يك شایعه\nغلط و بی اساسی را در عالم نشر نکرده باشند که جنبه اصح هم بفکر خود\nمن همینست. زیرا اینسخن را تا بحال نه من و نه خودت نه در يك جریده\nدیده، و نه از زبان کسی شنیده ایم. انگلیزها مردمان عاقلی هستند.\nاینچنين يك كذب صريح غیر معقولی را هیچگاه ارتکاب نکرده خواهند\nبود . یا این است که انگلیزها بر همچنین يك اشاعه کاذبی ارتکاب کرده\nخواهند بود : در انحال چنانچه روسها اینسخن انگلیزها را قبول نکرده\nافغانستانرا دولت آزاد و مستقل دانسته اند دیگر دولتها چرا همچنین\nندانسته باشند ؟ آیا بجز دولت روس دیگر هیچ کسی در دنیا از علم حقوق\nدول آگاه نیستند ؟ آیا شناختن حقوق استقلال وزیر حمایت بودن يك\nدولتی تنها منحصر بر دولت روس است ؟ درینزمان اطفال مکتب هم"}
{"book": "adl0179", "page": 155, "text": "صحیفه ١٤٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمیدانند که دولت آزاد چیست. وغیر آزاد کیست . فرزند من!\nنوابها و راجاهای هندستان زیر حمایت انگلیزاند که نه عسکر شان در\nزیر فرمان شانست و نه اداره حکمرانی شان. آیا انگلیزها در کدام محاربه\nخود از افغانستان عسکر گرفته وسوق کرده است؟ حالا نکه در محاربه ها\nئیکه با ما افغانیان کردند اکثر عساکر را جواره ها، ونوابی های هندستانرا\nطعمه تیغ وسنان ما ساختند. حالا شبهه ات رفع شد فرزند؟\nگفتم -- بلی، درینباب وجدانم خیلی مستریح شد.\nفرمودند -- حالا دیگر شبهه ات را بگو .\nگفتم -- این کلامهای مبارک قبله گاه دل آکاهم همه شبهه هارا از\nدلم بر طرف نمود، وهیچ اندیشه در دلم باقی نگذاشت.\nفرمودند -- نی، تو دو شبهه داشتی که میخواستی بگویی ولی من\nبرای رفع شبهه اولت سخنت را قطع کرده بودم.\nگفتم -- آن شبهه ام ازین بی اهمیت تر است، زیرا بسببی که از احوال\nسیاسی امارت موجوده افغانستان بخوبی آگاهی ندارم بخیالم گذشت\nکه مبادا در ابتدای امارت يك معاهده نامه درینباب با انگلیزها نشده باشد؟\nفرمودند -- هیچگاه اینچنین شبهه را بدلت راه مده . زیرا حضرت\nامیر ماحفظه الله آنقدر ذکای خدا داد مقرطی را مالك است که بهیچصورت\nانگلیزها اورابازی داده نتوانسته اند. من اعلحضرت امیر عبدالرحمن\nخانرا خوب میشناسم، وبسیار عمرها با او گذران کرده ام. حتی در\nاوایل تشریف آوری شان در ینبار ورھایی دادن افغانستانرا از چنگ\nانگلیزها و اجرای مصالحه وعقد معاهده نیز با ایشان همراه بودم، بلکه\nمرا از خود پیشتر بچارکار بحضورشان فرستاده بودم. غیور، جسور،\nذکی، دانايک پاد شاهیست. غیرت، شجاعت، اصالت او چسان معاهدهٔ"}
{"book": "adl0179", "page": 156, "text": "صحيفه ١٤٩ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nرا که حمایت در ان باشد قبول میکند ؟\nگفتم – بسیار درست ، بسیار معقول ! کلام درربار حضرت پدرمرا\nسر از نو حیات تازه بخشید و گر نه از وقتی که از زبان این روس منحوس\nاینسخن را شنیده ام خود را آنقدر ذلیل حقیر سفیل یافتم که مرک و\nحیات را مساوی دانستم .\nحضرت پدر شفقت برور جبینم را بکمال محبت بوسیده فرمودند :\n– آفرین پسر غیور وطنیپرست من ! حب وطن همچنین باید باشد . ولی\nاین را هم بتو بگویم فرزند که این مرد روسی که اینسخن را صرف نموده\nمحض بنابر اظهار خلوص و ابرازيك جمیله گفته . واکر میدانست که بر تو\nاینقدر تاثیر میکند بلکه نمیگفت . يك بنجر وزي که با ایشان كرفتاریم\nبحسن معامله بسر آورده من بعد ازین زنهارکه ازینگونه مباحثه ها با آنها\nمکن . چونکه مبادا بصحتت خللی برسد . حالا برو یکقدری بخواب\nزیرا بسیار بیراحت می بینمت .\nدستها و قدمهای مبارك شانرا بوسیده امرشانرا اطاعت کردم ، و\nبقمره آمده بکمال استراحت فکر و وجدان بخواب بسیارگرانی فرو رفتم .\nيك بجه روز بود که ابو محی الدین مرا از خواب بیدار کرد .\nگفتم – خیر باشد ابو محی الدین ؟\nگفت – حضرت سیدی کبیر مرا فرستاد که هم از احوال شما ببرسم ،\nو هم استفسار کنم که آیا در دالان طعام میخورید یا بمعیت حضرت شان ؟\nگفتم – طعام حضرت پدر را حاضر کرده ؟\nگفت – بلی حاضر است ، و لی فرمودند که اول از شما ببرسم باز\nطعام را بیارم .\nگفتم – چه بپخته ابو محی الدین ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 157, "text": "صحیفه ١٥٠ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد اول\n\nگفت — يك چند دانه تخم مرغ را با پنیر فلمنگی در روغن سرخ کرده ام، و يك سلاته بسیار خوبی هم ساخته ام که آقای مرا بسیار پسند خواهد آمد، یکقدری مسکه و قند میده، و چیزی میوه هم حاضر است دگر چه میخواهید؟\nگفتم — آفرین محی الدین آغا! در اوتل دیقری شام نیز ازین بهتر يك طعام چاشتی میسر نمیشود! از حالا دهنم را پر آب کردی برو عرض بکن که بمعیت حضرت پدر طعام میخورم . هانری را نیز بگو که سفره را حاضر کند، تو هم طعام را بیار.\nگفت — آیا سوال کرده میتوانم که امروز چرا بخلاف عادت بروز خواب کردید؟ انشاء الله صحت تان خوب است؟\nگفتم — الحمد الله خوبم ولی دیشب خواب نکرده ام!\nگفت — مقصد همین که صحت تان خوب باشد . ولی شبها بخواب ماندن تان يك چیز طبیعیست!!\nاین سخن را گفته ويك تبسمی نمود . دانستم که او نیز بهمان گمانی که حضرت پدر در وقت صبح اول بار تخمین فرموده بودند میباشد .\nگفتم — چسان ابو محی الدین! آیا در بخواب ماندن بشبها حق دارم یا نی؟\nگفت — های های یا سیدی! فرنگها ماه اول عروسی را (ماه عسل) مینامند، و اکثر این ماه را با عروس بيك سیاحت دیگر شهر یا قریه بسر می آرند . حالا تکه ماه عسل شما را ماه حنظل باید گفت .\nاگر چه این تعبیر یکقدری گستاخانه و غلیظانه بود ولی تا یکدرجه درست شمرده میشد. لہذا خنده کردم و او را بپئی کارش فرستاده خواب گاهم را ترك نمودم و وضو و توالتم را اجرا کرده بحضور پدر آمدم."}
{"book": "adl0179", "page": 158, "text": "صحیفه ۱۵۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nفرمودند ـ چه حال داری فرزند ! راحت کردی انشاء الله ؟\nگفتم ـ الحمدالله بسایهٔ شفقنها و مرحمتهای حضرت قبله گاه دل آگاه\nخود خوب راحت یافتم ، وحالا هیچ زحمتی ندارم .\nطعام را به بسیار فرحت وسرور باهم خورده ، واز صحبنها و مکا\nلمه های حکیمانه شان لذتها واستفاده هاکرده ، آنروزرا تاشام نگذاشتند\nکه از حضور شان مفارقت ورزم . طعام شام را بنا بفرموده خود شان\nدردالان بقرار عادت هر شبه با کپتان وما دام تناول کردم . ازحسن\nتصادف کپتان دوم امشب برسفره حاضر نبود و بعوض او کپتان سوم\nموجود بود . طعام خیلی ساکتانه بانجام رسید . بعد از طعام برسطح\nبرامده یکقدری بقدم زدن ، و یکقدری بنوشتن این سطر ها بسر آورده\nبقمزه فرو آمدم . حضرت پدر بخواب رفته بودند . به آهستگی تمام\nالبسه ام را کشیده بر خوابگاهم غلطیدم .\n\n-- § --\n\nروز جمعه ۳۰ شوال\n\nبه شش بجهٔ صبح بصداهای لنگر انداختن واپور ازخواب بیدار\nشدم. البسه ام راپوشیده برسطح برآمدم . واپور ما در لیمان بندر گاه"}
{"book": "adl0179", "page": 159, "text": "صحیفه ۱۵۲ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nشهر شهیر (سلانيك) مکر لنگر انداز اقامت گردیده است .\nجادة بسیار عالی و یکنم بندرگاه شهر سلانيك\n\nتوقف نمودن واپور همان بود . و هجوم آوردن قایقچیان و کشتی‌بانان\nسلانيك همان . حضرت پدر فرمودند :\n— از کپتان مدت اقامت واپور را درینجا تحقیق کن که اگر فرصت باشد هم\nنماز جمعه را درینشهر بخوانیم، و هم باجناب مشیر (حسین فوزی) پاشا که\nآشنایی و رفاقت سابقه با او داریم يك ملاقات بکنیم .\nلهذا پريل قومانده رفته از کپتان وقت و میعاد حرکت واپور را"}
{"book": "adl0179", "page": 160, "text": "صحیفه ۱۵۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nتحقیق کردم . کپتان گفت :\nقوزنیلوف امروز را تانیم شب درینجا میماند . ولی اگر شما خیال\nرفتن (سلانیک) را داشته باشید میباید که بوقت عصر در واپو باشید .\nبحضور حضرت پدر آمده از افادهٔ کپتان عرض نمودم . فرمودند :\n— تا بوقت عصر بسیار فرصت است . قایق تدارک کن .\nوالحاصل درینجا چون زبان عمومی ترکیست بدون مشکلات يك\nقایق منتظمی تدارك كرده بمعیت حضرت پدر بريختم سلانيك برامدیم\nبعد از تفتیش پساپورت و معرفی پاپولیس که از لوازمات بندرگاهای ممالک\nعثمانیست در يك عرابه فایتون مکملی نشسته عرابه چی را برفتن سرایهٔ\nعسکری مشیری امر دادیم ، بعد از پنج دقیقه در به مادر پیش يك بنای عالیی\nبسیار مكلف ومزینی توقف نموده در میدان پیش روی آن عساکر سواره\nوپیاده نظامی بيك منظره هیبت نمایی به تعلیم وقواعد مشغول بودند.\n\nسرای عسکری شهر سلا نيك"}
{"book": "adl0179", "page": 161, "text": "صحیفه ١٥٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدر اثنائیکه بر زینهٔ عریض سنگ مر مر بنای مذکور بالا میشدیم کپیدان احمد بيك که یاور جناب مشیر است و در شام با مشیر پاشا یکجا و با ما آشنا بود در پیش روی ما آمده بکمال بشاشت و مسروریت دستهای حضرت پدر را بوسیده در اوتاق بسیار بازینت انتظار ایصال نموده گفت :\n- اینچه سعادت ! آیا چسان تشریف شمادرنجا بوقوع آمد ؟\nترجمهٔ گفتم - قسمت ما را آورد .\nگفت - بروم حضرت پاشار اخبر بدهم . چقدر ممنون خواهند شد.\nاینرا گفته برآمد ، بعد از دو دقیقه آمده گفت :\n- بفرمائید . پاشا شما را منتظر است .\nبرخاسته بدالان بزرگ درامدیم . حضرت مشیر تا به نیم دالان استقبال نموده و دست حضرت پدر را گرفته بکمال مسرت و محبت مراسم خوش آمدی را بجا آورده در صدر دالان نشاندند ، و در پهلوی شان نشسته ، و با این حقیر نیز التفات فرموده بمکالمه ها و مصاحبه های محبتا نه آغاز نهادند .\nمشیر حسین فوزی پاشا در سنهٔ ١٣٠٥ در شام که مرکز اردوی پنجم دولت علیه عثمانیت مشیر شده آمده بودند ، و مدت دو سال در انجا مشیر شده مانده بودند. از افسران بسیار نامدار و ذی اقتدار دولت علیهٔ عثمانیه میباشند . در حسن خلق ، ونزاکت طبيعت بيظير بك ذاتيست . در مدت مأموریت شان در شام شریف با حضرت پدر و این عاجز باخاك برابر محبت و آشنائی زیادی بهمرسانیده بودند . و بنا بر همان محبت و وداد بود که حضرت پدر نخواستند که به سلانيك بیایند و حضرت مشیر را که درینوقت در سلانيك كه مرکز اردوی سوم دولت عثمانیه میباشد نه بینند ."}
{"book": "adl0179", "page": 162, "text": "صحیفه ١٥٥ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد اول\n\nحتی در اثنای مصاحبه که حضرت پدر از نیت ادای فریضهٔ حج و رفتن به استانبول ، و بسبب دوار بودن و اپور وارد شدن خودشانرا به سلانیك حکایه میفرمودند جناب پاشا گفت :\n— من از دوار بودن این واپور شما هر قدر تشکر که بکنم هنوز کم است ، و اینهمه جاذبهٔ محبت الکتریکیِ من بود که شما را بدینجا جذب نمود تا بعد از دو سال از محبت شما مستفید شوم .\nوالحاصل با جناب مشیر پاشا تا بوقت دوازده بجهٔ روز از هر در و هر رهگزر مکالمه و مصاحبه کرده و بنا بر تکلیف شان طعام را با هم تناول کرده از همدیگر وداع کردیم . مشیر پاشا تا بسوزینه حضرت پدر را مشایعت و بسیار آثار نزاکت و محبت بکار بردند .\nبعد از برآمدن از جای مشیر عرابه جی خود را برفتن يك جامع بزرگ شهر امر دادیم . عرابه بسی بازارها و کوچه های شهر را دور و گردش کرده در پیش دروازهٔ ( حور تاجی ) نام يك جامعی توقف نمود . این مسجد خیلی قدیم و بزرگ و بسی آثار های موزايك کار قدیم را حائز بود . نماز جمعه را ادا کردیم و بعد از نماز هر هر طرف شهر ( سلانيك ) را که تعریفات آنرا در زیر بیان میکنیم دور و سیاحت کرده یکساعت بشام مانده بواپور آمدیم .\n\nسلانيك\nشهر سلانيك ، در خطهٔ قدیمهٔ ( ماکدونیا ) . و در ( بحر جزیر ها ) که از شعبه های ( بحر سفید ) است ، و در خلیجی که بنام خود سلانیك معروف است ، بمسافهٔ (٥١٠) کیلو متر بجهت غرب جنوبی استانبول ، در (٤٠) درجه ، و ٣٧ دقیقه ، و ٢٨ ثانیه عرض شمالی،"}
{"book": "adl0179", "page": 163, "text": "صحيفه ١٥٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو (٢٠) درجه ، و ٣٧ دقیقه، و٤٦ ثانیه طول شرقی واقع شده است.\nاین شهر مرکز والی نشینشی همه ولایت سلانيك است که مساحه\nسطحیه همه ولایت عبارتست از ٥١٦٤٩ کیلو متر مربع ، و مقدار\nنفوس همه ولایت ١٠٢٨٣٧٧ نفر است. اما خود شهر سلانيك\n(١٥٠٠٠٠) نفوس دارد که بقدر نصف آن اسرائیلی یعنی یهودی،\nو قسم اعظم متباقی آن مسلم ، و باقائی آن روم ، بلغار ، فرنگستانی\nمیباشند .\nدرینشهر که بعد از استانبول از شهرهای درجه اول او روپای\nعثمانی شمرده میشود ٥٦ جامع شریف ، و ٧ مدرسه ، و (١) کتبخانه\nعمومی . و ٢٣ تکیه یعنی خانقاه ، و ١٦ کلیسای نصا را ، و ٢١ معبد\nیهود ، وسه خسته خانه ، و ( ١ ) بدستان یعنی بازار بزرگ سرپوشیده\nسنگی ، و ٥١ مسافر خانه، ٢٧ فابریکهای صنایع مختلفه ، و يك تياتر\nخانه مکمل ، يك مكتب اعدادئی ملکی ، يك مكتب اعدادئی عسکری،\nو ٢ مکتب رشدى ، و يك مكتب رشدی عسکری، يك مكتب صنايع،\nيك مكتب زراعت،سه مكتب بسیار منتظم خصوصی که یکی (فیض صبیان)\nو دیگری (ترقی) و دیگری(روضه تعلیم ) نام دارند موجود میباشد،\nمتعدد مكاتب رسمی وخصوصی ابتدائیه ذكور واناث ، وديگر بسی"}
{"book": "adl0179", "page": 164, "text": "صحیفه ١٥٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمکتبهای متعدده ملل مختلفه نیز موجود است.\n\nمکتب دختران قوم یهود ، وصفوف طالبه های آن در شهر سلانيك\n\nشهر سلانيك عموماً باچراغهای غاز هوا تنویر شده است و از ساحل بحر\nبسوی بالا بريك سطح مایلی واقع شده که در واپور منظره شبانه آن خیلی\nلطافت بهم میرساند. لیمان وریختم سلانيك نيز خیلی مکمل ومتین است.\nشهر بایک سور بسیار متین برج وبارو دار زمان قدیم محاط میباشد\nکه این سور از آثار عتیقه شهر معدود است. از طرف دریا این قلعه را"}
{"book": "adl0179", "page": 165, "text": "صحیفه ۱۵۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nخراب کرده اند و در باره آن پر کرده اند ، و ریختم یعنی سرک سنگ بست بسیار متین و منتظمی از ان بوجود آورده اند که بازارهای بسیار منظم ، و تجارتخانه های مکمل، و اوتلها ولو قانطه های بسیار مزین ، وعمارتها و محله های عالی شهر همگی در همین طرف واقعست .\nاز جمله آثار عتیقه شهر يك طاق ظفر بسیار قدیم و جوامع شریفه آنست. مثلا جامع (حورتاجی) و (ایاصوفیه) و (قاسمیه) و (مسجد جمعه) از بنا هائیست که در زمانهای بت پرستی بتخانه بودند، و باز در زمانهای انتشار دین نصرا نیت بکلیسا و چون از طرف مسلمانها فتح شد بجوامع شریفه تحویل یافته اند که با بسی تزئینات صناعیه موزاييك و نقوش زمانهای قدیمه مزینست .\n\nيك جاده با صفا در شهر سلانيك"}
{"book": "adl0179", "page": 166, "text": "صحيفه ١٥٩ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nشهر سلانيك با راه آهن بزرگی که از اوروپا آمده با تمام اوروپا و واستانبول مربوط شده است که به این سبب حکم يك بندر تجارتگاه بزرگی را گرفته است ، و روز بروز کسب ترقی و عمران میکند . علی الخصوص از طرف ديگر بايك راه آهن خصوصی دیگر مستقل به استانبول ، و از يكطرف دیگر بایکی از بندر های بحر ( ادرياتيك ) مربوط میشود که از انرو اهمیت تجاریۀ آن فوق العاده اهمیت پیدا میکند .\n\nپیش ازین گفته بودیم که نصف بیشترئ اهالی سلانيك اسرائیلی میباشند . این اسرائیلیها از زمانهای قدیم از ظلم و جور انگیزیسیونهای اسپانیا از اسپانیا به اینطرف هجرت کرده آمده اند ، لهذا تا بحال درمیان خود بزبان اسپانیولی تکلم میکنند ، و عموماً بزبان ترکی مکالمه دارند . هر صنف اهالی سلانيك به صنایع و تجارت و علوم و معارف خیلی مستعد و ذکی و کوششمند اند .\n\nچشمۀ حمدیه در سلانيك\n\nيك جادۀ با صفا در شهر سلانيك"}
{"book": "adl0179", "page": 167, "text": "صحیفه ١٦٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاراضی اینولایت خیلی منبت ومزروع است . هر نوع حبوبات و\nپنبه ، و توتون یعنی تنباکوی سیگاره بسیار اعلا ازینو لایت بعمل میآید\nمیوه و سبزی کاری آن نیز بسیار است . برای ابریشم کشی ، ونخ ، و\nشیشه ، و صابون ، و کاغذ فابریکهای متعدد دارد .\n— § —\nاحوال تاریخی\n\nشهر سلا نيك در زمانهای قدیم (ترمه) نام داشت . اول بانی\nاینشهر (قساندر) نام حکمدار ماکدونیست که داماد (اسکندر) کبیبر ما\nکدونی مشهور به رومی بوده (قساندر) مذکور این شهر را بنام زوجه\nخود که همشیره اسکندر بود (تسالونیکی) نام نهاده بود. رفته رفته تسـا\nلونیکی به سلا نيك تخفیف و تبدیل یافته است .\nبعضی از رومائیها سه چار صد سال پیش از میلاد عیسی علیه السلام\nبه سلا نيك آمده توطن کرده بودند . رفته رفته همه ماکدونیا باشهر\nسلانيك سراسر بدست ضبط رومائیها در امده بود. بعد از ان (قسطنطین)\nرومی سور و لمان آنرا ساخته ، و شهر را توسیع و تزئین کرده بود . بعد\nازان در زمان ایمپراطورهای روم قسطنطنیه شهر سلانيك میدا نگاه بعضی\nفسادها و نزاعهای داخلی شده بود . در قرن هفتم میلادی در اثنای يك\nزلزله بسیار شدیدی که یکچند روز دوام ورزیده بود شهر مذکور خراب\nواز طرف اقوام اسلاو غارت ویغما گردیده بود .\nبعد از ان از طرف صربها نیز اگر چه ضبط و تسخیر گردید ولی محافظه\nنشده بود . در تاریخ ۱۱۸۵ میلادی بدست ضبط نورمان های سیجلیا\nدر امده قتلهای عام بسیار دهشتناکی در ان بوقوع آمده بعد از ان بدست"}
{"book": "adl0179", "page": 168, "text": "صحيفه ١٦١ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد اول\n\nونزدیکها درامده بود .\nدر سنه ٧٩٦ هجری از طرف سلطان (یلدیرم بایزید) خان عثمانی فتح شده بود ، و در وقعه تیمور باز از دست برامده بود . تا آنکه در سنه ٨٣٢ از طرف سلطان (مراد) خان ثانی بصورت قطعی فتح شده بممالك عثمانی ضم و علاوه گردیده است ، و از انوقت تابحال دائما مرکز ولایت شده مانده است . اللهم لا يزيل عنه\n*\n**\nوالحاصل هنگامیکه بواپور آمدیم یکساعت بشام باقی بود. ماشینهای جر اثقال واپوز از هر هر طرف به فعالیت تمام به اخذ اموال و اشیای تجارتی سرگرم کار بود . مسافرین بسیاری نیز از زن و مرد هر قوم و هر ملت برای رفتن استانبول بواپور ما آمده اند . در سطح درجه عام وابور يك ازدحام وقيل وقال عجیب مختلف الآهنگی مشاهده میشد . در خصوص تدارک کردن جای و گرفتن موقعهای خوب بعضی جنگ و جدالها نیز بوقوع می آمد .\nدر قمره های درجه اول ما نيز يك چند نفر مسافر نوی پیدا شده است . ولی بسبب اسباب راحتی که درجه اول دارد پیدا شدن مسافر موجب فرحت و مسرت میشود نه موجب دلتنگی . علی الخصوص که مسافر از نوع اجسام لطيفه نسوان باشد !\nيك ساعت از شام گذشته ماشینهای جر اثقال وابور از کرکر وایستا دند ، ويك سکوتی در وابور حاصل شد . طایفه های وابور به بند کردن دهنه های انبارهای مال ، و جمع آوری ریسمانهای کلفت وابور ، و بر داشتن زینه ، و حاضری لنگر برداشتن ، و کشیدن پرده های سر سطح"}
{"book": "adl0179", "page": 169, "text": "صحیفه ١٦٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nوابور برای محافظه مسافرین از بارش و تابش مشغول شدند .\nتماشای یگانه جنگ وجدال مسافرین درجه عام در وقت بندشدن\nسر پوشهای روی انبار خانه های وابور است زیرا بهترین و باراحت ترین\nجاهای درجه عام همین روی انبار خانه هاست که بقدر نیم متر از دیگر سطح\nعام بلند تريك صفه میباشد پس برای ضبط کردن آن بعد از بسته شدنش\nمشت و لگد جنگی خوبی بوقوع می آید. مشاتمه ها و مکالمه های پرجدل\nمسافرین و قیل وقالهای زبانهای مختلف اقوام واردین وابور نشین را\nبقدر یکساعت تماشا کرده ، و از طرف دیگر از نظاره شبانه شهر سلانيك\nو چراغان ساحل دریای آن استفاده نموده بنابر نواخته شدن زنگ طعام\nبدالان فرو آمدم .\nحضرت پدراز سر شام بقمره خود آمده عدم میل خود را بطعام به\nابو محی الدین امر فرموده بودند . سفره طعام ما امشب يك رونق و\nزینت فوق العاده بهم رسانیده بود. زير ايك جمعیت عائله روم ۵ مرکب\nاز شش نفر اند از سلانيك بوابور ما آمده اند . این عایله از يك مرد ریش\nجو گندمی که عمرش تخمیناً پنجاه ساله بنظر می آمد ، و دو پسری که یکی\nتقریباً هفت ، و دیگرش دوازده یا سیزده ساله عمر داشت ، وسه زن که یکی\nهم سن مرد مذکور ، و دومش از بیست و هشت تاسی وسومش از هجده\nتا بیست تخمین میشد تشکیل یافته بود .\nبر سر سفره ، چوکی مرد مذکور به پهلوی راست من تصادف نموده\nبودكه يك چوکی بالاتر از و مادام همسالش و در پهلوی او پسر هفت ساله جایگر\nشده بود ، پسر دوازده ساله و دو مادام جوان در جهت مقابل ما مأوا\nگزین شده بودند . مادامهای مذکوره نزاکت و لطافت و او صاف\nحسن و ملاحت را مالک بودند . اینرا هم بگوئیم که زنان طایفهٔ"}
{"book": "adl0179", "page": 170, "text": "صحیفه ۱۶۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nروم علی العموم خیلی لطیف الاندام، و شیرین کلام، و صاحبه حسن و جمال مالاکلام میباشند.\nدر اثنای طعام با رئیس عایله که در پهلوی من نشسته بود معارفه پیدا کرده او از نام و نشان من، و من از نام و نشان او جویا شدیم. مگر نام خود اینشخص موسیو (دیمتری) میباشد و از باشندگان استانبول است که خانه اش در (قوم قپو) نام محله استانبول کائست. صنعتش جواهر فروشیست در بازار (غلطه) نام استانبول که دکان بسیار بزرگ و منتظمی در انجا دارد. نمبر و موضع دکان خود را نیز بمن نشان داد که اگر چیزی خریداری آرزو کنم بلا مشکلات دکانش را پیدا بتوانم. از زوجه خود مادام (دیمتری) دو پسر و يك دختر دارد که پسر دوازده ساله اش (نیقولا) و پسر هفت ساله اش (آنتون) نام دارند. دختر مه پیکر هجده ساله اش مادموازل (ژولی)، و دختر خاله زوجه اش مادام (ماری) که مخفف مریم است نام دارند. غیر از زبان اصلی خودشان که رومیست زبان ترکی را نیز مانند ترکان استانبول تکلم میکنند، و بزبان فرانسوی نیز همه شان آشنا میباشند. آمدن شان به سلانیک برای ملاقات اقربا و تعلقات شانست که در انجا دارند. مدت پانزده روز در سلانيك اقامت کرده و از انجا مادام (ماری) را که زوجه عمزاده موسیو (دیمتری)، و دختر خاله زوجه اوست با خود برداشته این است که واپس بمملکت خود یعنی استانبول برمیگردند.\nاین بود ترجمه احوال عائله رومی مذکور که بیان گردید. در اصطلاح مملکت افغانستان ما همه مردمان استانبول و ممالک عثمانی را رومی میگویند. حالا آنکه درین مملکت اگر كسى يك ترك مسلمان را رومی بگوید چنانست که به مسلمان کافر خطاب کنند. زیرا روم يك طایفه نصار است که بمسلمانان این سرزمین اینگونه نسبت هیچگاه جائز نیست."}
{"book": "adl0179", "page": 171, "text": "صحيفه ١٦٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو الحاصل در اثنای طعام با هر يك از افراد این عایله خوش طبع\nشیرین منش جداجدا صحبتها و مکالمه ها کرده بکمال شطارت و بشاشت\nطعام را به انجام رسانیدیم .\nالحق که سفره های اصول او روپی بوجود اجسام لطیفۀ نسوان\nرونق وحيثيت وزيب وزينت فوق الحدی بهم میرساند ، و بی وجود\nلطافت آمود این مخلوق ظریف خلوق ، سفره چون يك جسد بیجان ،\nویا باغچه بی گل وریحان میماند .\nبعد از طعام ؛ مسافرین بسطح و اپور برای تنفس و قدم زدن برآمدند،\nمن در پیش میز نشسته تا بساعت یازده شب به تکمیل تحریر این صفحات\nروز نامچه سیاحت خود پرداخته به آهستگی تمام در قمره درآمدم ، و\nغنودۀ خواب راحت گردیدم .\n\nروز شنبه ۱ ذیقعده\n\nصبح به هفت بجه از خواب برخواستم . چون بر سطح برآمدم\nواپور را در بحر ذخار پر موجی پویان یافتم که از هیچ طرف از خشکه اثری\nپدیدار نبود . هوا ابر آلود ، بحر موج آمود بود . يك باد تند سردی\nدر وزش ، و واپورما نیز آهسته آهسته به لرزش و جنبش آمده بود .\nحضرت پدر بوقار وتمکین مستمری خود بر آرام چوکی خود شان نشسته\nبودند . سلام داده به امر و خدمت شان منتظر ماندم . فرمودند :\n- فرزند ! هوا مخالف میوزد . دریشی که پوشیدۀ بمحافظۀ سردی"}
{"book": "adl0179", "page": 172, "text": "صحیفه ١٦٥ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nهوا کافی نمی آید . برو بالاپوشت را پوشیده بیا که چای باهم بخوریم .\nگفتم — اول رفته ابومحی الدین را بحاضر نمودن چای امرکنم .\nفرمودند — ابو محی الدین حالا چای را می آرد ، تو برو خودرا بپوشان.\nمبادا سردی هوا برتو اثرکند .\nلهذا بقمره آمده و بالاپوشم را پوشیده بحضورشان آمدم . ابو\nمحی الدین چای و ناشتای صبح را آورده بود به بسیار شیرینی صحبت چای\nو ناشتا را صرف نمودیم . درین اثنا کپتان اول وابور از پل قوماندۀ خود\nفرو آمده برسطح درجۀ اول بالابرآمد . و بحضرت پدر سلام کرده بز\nبان عربی شکستۀ خود گفت :\n— اگر مهربانی باشد يك پیاله از چای خود بمن هم بدهید زیرا از\nبالا چای نوشیدن شمارا دیده اشتهای چای نوشی برایم پیدا شد .\nفرمودند — بفرمائید بنشینید ، چای حاضر است .\nکپتان نشسته یکدو پیاله چای را بنوشید . پرسیدم که :\n— موسیو کپتان ! امروز هوا خیلی مخالف میوزد آیا از طوفان\nبیم و اندیشه خواهد بود ؟\nگفت — هیچ اندیشه نیست. دوساعت بعد قور نیلوف به (آینوروز)\nمیرسد ، و در آنجا تا بشام لنگر می اندازد . و دو روز بعد وارد\nاستانبول میشود .\nکپتان این را گفته برپا خواست ، وبدالان فرو آمد . درین اثنا\nمسافران دیگر نیز یگان یگان بالامیبرآمدند . اول مادام (ماری) ، و\nماد موازل (ژولی) که هر يك مجسمۀ حقیقی حسن ولطافت شمرده\nمیشدند برسطح برآمده به هوا خوردن و قدم زدن آغاز نهادند . و\nهوای نسیمی محیط را بروایح لطیفۀ خودشان معطر نمودند ."}
{"book": "adl0179", "page": 173, "text": "صحیفه ١٦٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبده یحه روز ازدور قلعه جبل مخروطی الشکل بسیار عجیب الخلقت\n( آینوروز ) پدیدار کردید . نیمساعت بعد واپور مادر يك خلیج کو\nچکی در دامنه يك كوه پر جنگل سبزو خرم بسیار عجیب و غریبی لنگر\nانداز اقامت کردید .\n\n— ٭ آینو روز ٭ —\nآینوروز، بنام دیگر ( آینه روز) از کلمه رومنی ( آیون اوروز )\nکه بزبان مذکور بمعنی (جبل مقدس) میباشد گرفته شده است . در\nنزد ملت روم این جبل از جاهای بسیار مقدس ومتبرکی محسوبست .\nهمین کوهیکه آینو روزش میگویند عبارت از يك كوهيست که\nبشكل يك برزخ و دماغه بسوی دریا پیش برآمده است که درازئی آن از\nشمال غربی بسوی جنوب شرقی ( ٥٠ ) کیلو متر است و مرتفعترین\nذروه این کو ١٩٣٥ مترمی آید . این ذروه از اصل كوه بيك وضعيت\nمخروطئی برج مانند بسیار عجیبی بلند شده ، ورفته رفته يك ميل وكجی\nبسوی دریا پیدا کرده که انسان چنان گمان میکند که حالا بدریا می\nافتد . رنگ این قله کوه نیز از رنگ خود کوه فرق نمایانی دارد . همهٔ\nاین کوه چنان سبز و خرم است که خاك و سنگش از کثرت سبزه، و درختان\nصنوبر ، وارچه ، ومازو ، وفندق ، و بوته های ارغوان سرخ وزرد\nمعلوم نمیشود . حالا آنکه این قله مخروطی مایل آن از سنگهای کلسی سفیدی\nترکیب یافته که بقمامش خود کوه هیچ مشابهت ندارد .\nبرزخ ( آینوروز) از طرف غرب جنوبی با خلیج حوض مانند مستطیلی\nکه بنام خود آینه روز موسومست ، واز سه طرف دیگر با بحر جزیره ها\nمحاط است که از طرف شمال غربی با يك برزخی که ٢٢٨٥ متر ، عرض ،"}
{"book": "adl0179", "page": 174, "text": "صحیفه ۱۶۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو ۱۵ متر بلندی دارد مخندکه مربوط میباشد . نظر بروایت بعضی از مورخین یونان قدیم چنان معلوم میشود که این برزخ را (شیرویه) نام پادشاه ایران که بر یونان عسکر سوق نمود ، بود باز کرد، و به این شکل کانال مانندی در آورده است. حقیقتاً بعضی اثر ها ئیکه از صنعت دست بشر باشد درین خلیج پدیدار است، و بسبب طوفانهای شدیدیکه هیچگاه از پیشگاه بحر آینوروز کم نیست اگر باز کردن این خلیج مجبوریت حاصل شده باشد میشاید .\nآینوروز با وجود کوچکی موقع خود مرکز قایمقام نشینی میباشد که بولایت سلانیك تابعست . اما شهر و یا قصبهٔ درینجا موجود نیست . مگريك ده کده كوچك محقری که ( قریس ) نام دارد . خود قایمقام و یکچند نفر پولیس وژاندارمه درینجا اقامت دارند . اما هر قدر عمارت و آبادانی که هست همانا عبارت از کلیساها ، و مناسترها ، و صومعه های گروه راهبان و پادریان نصار است . اراضی ، وباغ ، و جنگل ، و وکشت ، وزراعت اینجا همگی منحصر به پادریان کلیسانشین ، و راهبان صومعه گزینست . و هر واردات و عایداتی که ازینجا حاصل میشود همه گی مال کلیساها و مناسترهاست . هر مناستر وصومعه مانديك قلعه بسیار جسیم ومتینی میباشد . خلاصه کلام آینه روزيك مملکتیست که عبارت از ملك پادریان و راهبانست .\nاین مناسترها و صومعه ها سراسر از تکالیف میریه و مالیه دهنی حکومت معاف اند . تنها مبلغ هزار لیره در هر سال بصورت مقطوع از طرف وکیل مخصوص مناستر ها راه براه مخزنِیهٔ مالیهٔ استانبول برده تسلیم میشود ، و به اینسبب این قایمقام نشینی مستثنا میباشد که دوزیر نظارت قایمقام دولت بايك مجلسی از وکیلمائیکه در هر سال از طرف مناسترها"}
{"book": "adl0179", "page": 175, "text": "صحيفه ١٦٨ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد اول\n\nوكليساها و صومعه ها انتخاب میشوند اداره میشود .\nمناسترهای اینجا بر سه صنف منقسمند : يك قسم آنها که بزرگترین\nشانست ۲۰۰ چله خانه راهب را مالکست ، و قسم دوم و سوم\nآنها شصت شصت چله خانه دارد . عدد همۀ مناسترهای آینه روز\n۱۲۹ عدد است که پادریها ، و خدمه و سايرۀ همۀ آینه روز بقدر ۲۰۰۰۰\nنفوس است . و همۀ این نفوس ذکور است ، جنس اناث يكقلم موجود\nنیست . زيرا دخول و اقامت زنان در آینه روز بنابر اصول و قاعدۀ که\nپادريان اینجا اتخاذ کرده اند جایز نیست . لهذا داخل شدن و اقامت کردن جنس\nنسوان سراسر ممنوعست . حتي حيوانات ماده را نيز در مناسترها و صومعه ها\nداخل نمیکنند . مزرعه ها و کشتزارهای انجا را ( مترخ ) مینامند که\nهمۀ آنها بر بغله ها و دامنه های کوه واقع ، و جملۀ مال مناسترها و پادريانست.\nاز جنس حبوبات خیلی کم زرع میشود ، و زیتون زارهای آن نیز بقدر\nکفاف مناسترهاست . ولی فندق بسياری از نجا بخارج نقل میشود .\nدر مرکز حاکم نشینی که عبارت از ده ( قریس ) است بقدر ۲۰۰\nدکان موجود است که این دکانها نیز مال راهبهای مناسترهاست . راهبها\nکلاه و قاشقهای چوبی و دیگر چوب کاریهای بسیار ظریفی که در مناسترها\nمیسازند درین دکانها بفروش میرسانند . در سال يكبار در نجايک نما\nيشگاهی نیز بر پا میشود که بهزارها زوار روس ، و روم در نجا می آیند\nو از معمولات و صنایعی که در مناسترها مانند صلیبها و زنارها و دیگر\nچیزهای تبرکات نصرانیت که میسازند بيع و شراً میشود .\nدر هر مناستر از خود پادریها و راهبها خياط ، بوت دوز و دیگر\nاصناف موجود است . راهبهای بعضی مناسترها روس و از بعضی روم\nمیباشند که در میان این دو قوم که هر دوی شان هم مذهب اند حسد و"}
{"book": "adl0179", "page": 176, "text": "صحيفه ١٦٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nرقابت زیادی نیز موجود است.\nدر هر سال بقدر (٤٠٠٠) از وار روس، و (٢٠٠٠) روم\nبرای اجرای عبادت و چله کشی درینجا می آیند، و ماهها درینجا در\nصومعه ها میباشند. در اکثر مناسترها يكيك کتابخانه بزرگی نیز موجود\nاست که درین کتابخانها هزاران کتابهای دینی و مذهبی کهنه و نو . و\nپیدا میشود. ولى يك ورق از کتابهای علوم وفنون جدیده حکمیه یافت\nنمیشود که سبب آنهم بر ارباب بصیرت هویداست!\n\n*\n**\n\nروسها به این کوه حقیقتاً يك اعتقاد بسیار کاملی دارند . زیرا از\nوقتی که وابور در پیش گاه این کوه عجیب و غریب توقف نموده طایفه ها ،\nو ماکینیست ، وکپتانهای واپور متصل بطرف قله مخروطی کوه مذکور\nکلاههای خود شانرا کشیده ، و تعظیمها و احترامهای پرستشکارانه\nبجا می آرند . حتی موسیو و مادام (دیمتری) رومی ۱۰ نیز اوضاعهای عجیب\nو غریبی بسوی کوه مذکور نشان میدادند . مادموازل ( ژولی ) نیز اگر\nچه گاه گاه به این اوضاعهای عبادتکارانه پدر و مادر خود اشتراك ميورزيد.\nو لى مادام ( ماری ) در يك كوشۀ نشسته بکمال بیقیدی و بی پروایی با\nدوربین کوچکی که با خود داشت سواحل را تماشا میکرد و گاه گاهی که\nنظر ماد . وازل ( ژولی ) بسوی اومی افتاد يك تبسم استهزا کارانه در\nمیان شان تعاطی میشد .\nاین مادام ( ماری ) حقيقةً خيلى شوخ مشرب ، و ازاد طبیعت و\nخوش خلق ، و خنده روى يك زنیست که چشمهای شوخ مژگان بلند\nسماوی رنگش در زیر ابروان افقی کوتاه و پرچوزی رنگش يك لحظه از عشوه"}
{"book": "adl0179", "page": 177, "text": "صحیفه ۱۷۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو غمزه باز نمی ایستد. دهن میانه گنج تاب خورده، و لبهای یاقوت مثال تبسم آماده اش آن به آن بخنده بسیار خوش نغمه، دو صف دندانهای مروارید آسای منتظمش را از نظر بدایع پرستان معانی پنهان نمیگذارد. موهای نرم و باریک انبوه جوزی رنگش را آنقدر خوش آرایش و پیرایش ساخته که هر تار طره طرارش جدا جدا برای بدام آوردن دلها از زیر کلاه کج نمای فرنگی ادا بر جبین صاف و هموار فراخش در تموج و حرکت است. رخسار بسیار سفید کم سرخی او از حد دو شقیقه تا بناگوش، و از بناگوش تا بزنخدان چنان یک شبه دایره منتظم الاضلاعی تشکیل داده که در پیش قلم مهندس خلقت بجز حیرت دگر چیزی بفریاد نمیرسد. چقوری بسیار کم وسط زنخدان، و غبغب کم اما سیده زیر آن با گردن بلند بسیار سفید خوش بستش آنقدر یک تناسب لطیفی بهمرسانیده که بوسه لبهای حرارت انگیز تشنه گان حسرت پیشه گان ارباب ذوق سلیم را به آبحیات وصال طلبی هردم و هر لحظه دعوت میکند!\nوالحاصل بيك تقريبی به نزد این هیکل مجسمه لطافت و جمال نزديك شده بسبب معارفه که دیشب بهمرسانیده بودیم بیقید پرسیدم:\n– مادام ماری! آیا شما چرا این اوضاع عبادتکارانه پرستشانه را به این کوه مقدس خود تان اجرا نمیکنید؟\nمادام يك تبسم شیرین عشوه کارانه نموده گفت:\n– چون میدانم که اینهمه خرافات، و ترهات غیر حقیقت است از انسبب تنها بنظاره منظره طبیعی آن اکتفا میورزم.\nگفتم – هزار آفرین مادام! معلوم است که چنانچه قلم صنع قدرت حسن و جمال بیمثال شما را مافوق عالم بشریت خلق فرموده عقل و فکر شما را نیز خیلی عالی، و از قبول کردن خرافات بمعنی سراسر خالی آفریده!"}
{"book": "adl0179", "page": 178, "text": "صحیفه ۱۷۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمادام خنده قهقهه شوخ مشرفانه پر پیچتاب عادتی خود را جریان\nداده گفت :\n— ازین مدایح شاعرانه درگذرید ! آیا شما میدانید که ازچه سبب این\nکوه را مقدس میشمارند ؟\nگفتم — نی نمیدانم . اگر لطف فرموده بیان بفرمائید دو عنایت\nخواهید فرمود . یکی اینکه به تکلم حیات توأم شیرین تبسم خود مرا\nدمبدم جان تازه خواهید بخشید . دیگر اینکه از سبب این حکایت آگاهم\nخواهید نمود .\nگفت — بازشعر ! چه عجب زبان بازی ! اگر شعر میگوئید منهم\nحکایت نمیکنم .\nگفتم — بفرمائید ، سراپا گوشم !\nگفت — میگویند که در زمان قدیم ( پاولوس ) نام يك پاپاسی بود .\nاین پاپاس بسیار سالها درین کوه آمده به چله ها و ریاضتها بسر آورد ،\nو از طایفه زنان خیلی متنفر و بیزار بود . رفته رفته آنقدر ریاضت\nکشید که آخر الامر بر سر این قله مخروطی مایل که می بینید برآمده\nاز انجا یکسر بجنت پرواز نمود !\nمادام اینرا گفته و باز یکقهقهه باغنج و دلال طبیعی خود را ادا\nنموده گفت :\n— بیائید حالا این خرافاترا باورکنید !\nگفتم — مادام ! اگر مساعده بفرمائید من این مسئله را برای شما\nشرح وتفسیر بدهم تاشماهم باورکنید !\nمادام ماری ازین سخن من يك رم آهو مثال لطافت تمثالی خورده گفت :\n— اوه ! مگر شما اینرا باور می کنید ، ها ! !"}
{"book": "adl0179", "page": 179, "text": "صحیفه ۱۷۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nگفتم - بلی باور میکنم اما بچه صورت ؟\nگفت - بچه صورت ؟\nگفتم - به اینصورت که ( پاولوس ) بیچاره در اول امر بهر سببی که باشد ، یکبار از طایفه نسوان که الطفترین مخلوقاتست بیزار شد ، یا آنکه بهر سببی که باشد این گلهای بستان قدرت از و بیزار شدند . لاجرم چاره بر و منحصر شده و از دنیا و زنده گانی به تنگ آمده گوشه گیری اختیار کرد و درین کوه آمد . سالها بغم و اندوه محرومیت الذترین این نعمت وصال مخلوق با کمال زحمتها و عذابها کشید . آخر الامر به این درد و اندوه جانفرسا تاب آور مقاومت نشده به انتحار قرار داد . پس برای از قوه بفعل آوردن این فکر و تصور پاولوس بیچاره بهتر و خوبتر ازین قله مخروطئی بسوی دریا مایل کجا تصور خواهد شد ؟ اینست که از اینجا پرواز نمود ، اما بجنت نی ؛ بلکه بقعر بحر ! و اگر بجنت بگوئیم هم گنجایش دارد ! زیرا عذاب و الم حرمان وصال شما طایفه لطافت آماده چنان جهنم است که انتحار ، جنت نعیم آن شمرده میشود !\nمادام ماری بهتر از پری چنان یک نگاه مخمورانه دلکشی بسوی من انداخت که از تصویر آن قلم اظهار عجز و ناتوانی میکند . و بيك خمیازه متبسمانه عشوه بازانه ساعد های سیمین خوش گوشت خود را در پشت سر لطافت افسر خود برده ، و بر تکیه پشت کوچ خود را تکیه داده گفت :\n- خوب تفسیر کردی ، افسونکار شاعر !\nدر اثنای این مکالمه من و مادام ماری ماشینهای جر اثقال واپور اخذ و عطای جزئی که با ( آینوروز ) داشت به انجام رسانیده تعطیل حرکت نمود . حالا نکه صدا های گوشخراش آنها ستار مکالمه راز"}
{"book": "adl0179", "page": 180, "text": "صحیفه ۱۷۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو نیازانۀ ما بود ! لاجرم ما هم از کلامهای شاعرانه در گذشته از همدیگر\nجدا شدیم . مادام ماری بدالان فرو آمد . موسیو ، و مادام دیمتری\nهنوز بدعا و عبادت کوه خود مشغول بودند ، ماداموازل ژولی و\nنیکولاکی ، و آستون برپل قومانده برآمده بامادام کپتان بسیر و تماشای\nقیل وقال ، و غزل سرائی و حرکات مختلفه مسافرینی که در درجۀ عام\nسکونت پذیر اند مشغول مانده اند . ساعت هم به دوازده بجه رسیده بود.\nحضرت پدر مرا آواز داده فرمودند که :\n-- آیا ابومحی الدین طعام را حاضر کرده باشد ؟\nگفتم – نمیدانم . اگر حاضر باشد بیارد ؟\nفرمودند – بلی بیارد . زیرا هم گرسنه ام و هم بیخواب !\nهماندم در نزد ابومحی الدین آمده از حاضر بودن طعام جویا شدم.\nگفت – ده دقیقه بعد حاضر میشود . زیرا يك يخنی پالو گوشت\nكبك پخته ام و حالادم کرده ام هنوز دم نخورده .\nگفتم – كبك را از کجا بدست آوردی ؟\nگفت – درسلانيك ازيك يهودى بيك مجيدى خريده بودم.\nگفتم – آفرین استا !\nگفت – تنها همینقدر نیست ! آشپز باشی کپتانرا چنان بدام آورده ام\nکه هر چه بخواهم به يك چند پيسه از و بدست آورده میتوانم .\nگفتم – احتياط كن چونکه این يك نوع خیانت شمرده میشود .\nگفت – بمن چه ! من به پیسه میخرم. خیانت وعدم خیانت بکردن\nآشپز باشیست . و هم بدیگر چیز احتیاج ندارم روغن برنج تخم مرغ پنیر\nزیتون ترشی مربا سر که تا بمرچ و مسأله و نمك همه چیز از بيروت تا به اینجا\nناقص نشده ، ولی بدو چیز محتاج میشوم یکی گوشت تازه ، و یکی سبزی"}
{"book": "adl0179", "page": 181, "text": "صحيفه ١٧٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکاری . مرغ و مرغ آبی و قاز زنده در قفسهای مخصوص واپور بسیار\nاست . این است که با آشپزباشی درینباب راست آمده ام .\nگفتم – آیا به پیسه احتیاج داری ؟\nگفت – از بیست مجیدی که در بیروت داده بودید سه مجیدی آن باقی\nمانده اگر یکچند مجیدی دیگر بدهید بد نخواهد بود زیرا برای این جایی\nکه گرفته ام به بخشش دادن قهوه چی و آشپزباشی مجبور میشوم .\nپنج مجیدی کشیده دادم . نان هم حاضر شده بود امر به آوردن\nآن کرده بحضور پدر آمدم . بعد از کمی ابو محی الدین نیز طعام را حاضر\nنمود . با حضرت پدر یکجا طعام خوردم در اثنای طعام از احوال آینو\nروز و اعتقاد نصارا در حق این جبل بیان کردم . فرمودند :\n– فرزند ! در هر گاه و بیگاه اول همین شکر را بخداوند عظیم الشان خود\nباید ادا کنیم که ما را بر فطرت اسلام خلق فرموده . زیرا در دین مقدس\nما هيچ يك چيزيكه مخالف عقل و حکمت باشد دیده نمیشود . مثلا ( لار\nهبانیت فی الاسلام ) فرموده شده که اگر بنظر تدقیق در معانی این امر\nجلیل غور کرده شود معلوم میگردد که مدار حیات نوع بشر است . زیرا\nمعنای حقیقی رهبانیت مجردی و زن نکردنست .\nگفتم – الحق که همچنین است . هزار بار ( الحمد الله على دين الاسلام )\nزیرا اگر رهبانیت يك امر مؤکد میبود ذریت و نسل منقطع میشد .\nفرمودند – تنها ذریت نی بلکه همه امورات تمدن و ترقی نیز منقطع\nو منسلپ میشد . زیرا مدار یگانه مدنیت و ترقی در جمعیت و معاونت بنی\nنوع بشر است با همدیگر، در يك گوشه نشستن و از خلق کناره جستن و\nبمعاونت بنی نوع خود نپرداختن هیچ ثمره برای عالم انسانیت ازان\nمتصور نیست . دین مقدس بر حق ما در هر روز ما را پنج وقت بمسجد"}
{"book": "adl0179", "page": 182, "text": "صحیفه ۱۷۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمحله خود ما با مردم محله بجماعت امر فرموده و در هفته یکبار با مردمان همه\nشهر در جامع بزرگ جمعه، و در سال یکبار با همه مردم شهر و قریه ها و دهات\nدر عیدگاه، و در مدت عمر یکبار با همه نفوس همدین ما در حج مجمع آمدن\nو با همدیگر مصافحه و معانقه کردن و همدیگر خود را شناختن و محبت و وداد\nحاصلکردن و از احتیاج همدیگر پرسیدن امر فرموده که مقصد یگانه\nازین اوامر مقدسه غیر از مثوبات اخروی آن منافع اتحاد و یگانگی عالم\nاسلامیت را نیز شاملست .\nگفتم – حقیقتاً کلام درربار حضرت قبله گاهم شرعی ، حکمی و\nخیلی دلچسب و موزونست .\nدرین اثنا طعام هم به انجام رسیده حضرت پدر بقماره فرو آمدند\nو اپور ما تا بد و پنجه روز در ساحل دامنه کوه سبز و خرم (آینوروز) که دست\nطبیعت آنرا بیک وضعیت بسیار بدیعی وضع نموده توقف نمود در تموضع\nآب بحر آنقدر صاف و درخشان يك رنگ لاجوردی پیدا کرده که\nبا رنگ سمای صاف پهلوی رقابت و همسری میزند ، ساحل يك كمانه پیدا\nکرده ، و از کنار بحر که خشکه آغاز میکند دفعتهً حالت کوه را میگیرد.\nیعنی اگر کوه را يك دیواری فرض کنیم در بیخ آن دیوار باید دریا را تصور\nنمائیم، و ازینسبب و اپور ما بسبب عمقی که در ساحل موجود است خیلی\nنزديك بساحل توقف نموده است . از جائیکه آب بحر تمام شده ساحل\nآغاز میکند تا مسافه بیست متريك سطح مایلی دوام ورزیده دفعتهً اراضی\nعموداً بلندی پیدا میکند . اراضی سطح مایل کنار دریا مزرعست که در\nهر کر د بست آن دیگر نوع چیزی کاشته شده و الوان مختلفه پیدا کرده است\nکوه عبارت از يك جنگلیست که زمین آن سبز ، و درختان مختلف الاجناس\nپست و بلند آن بيك وضع طبیعی قدرتی کوه را چنان مستور نموده که"}
{"book": "adl0179", "page": 183, "text": "صحیفه ١٧٦ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nاگر يك كوه درخت گفته شود جا دارد . بسبب اختلاف اجناس درختان\nرنگهای آنها نیز اختلاف پیدا کرده ، سبز تیره ، سبز چمنی ، سبز پستئی ،\nسبز زنگاری تیره ، سبز ساق چناری و غیره .\nعلی الخصوص در میان این زمرد کاری طبیعت در هر هر جا بوته های\nارغوان سرخ ، وارغوان زرد ، ویاسمن ، ونسترن جنگلی يك مرصع\nکاری بدیع دیگری تشکیل داده است که لاله ، وسوسن ، وشقايق وغيره\nگلهای زمینی آن يك جواهر کاری افزونتری بران علاوه نموده .\nواپور ما بدو بجۀ روز از ساحل آینوروز وداع ، و از خلیج لطیف\nآن بیرون برامده دریانوردی را آغاز نهاد . در اثنای لنگر برداشتن واپور\nعایله موسیو دیمتری بجز از مادام ماری سراسر دلبری از طعام چاشت فارغ\nشده بر سطح دويدند ، و عبادتها و پرستشهای آخری خود شا نرا بكوه\nپادری جنت پرواز ايفا نمودند .\nبدا لان فرو آمد م . مادام ماری را در پیش میز بمطالعۀ يك كتاب\nخوش جلدی مستغرق یافتم . چون چشمش بر من افتاد گفت :\n— در وقت طعام شمار اندیدم كجا بودید ؟\nگفتم — با افندی خود طعام خوردم .\nگفت — ها ! خوبشد که بیادم آمد ! چندبار میخواستم که از شما\nبپرسم که این ذات محترم کیست ، و شما با او چه مناسبت دارید ؟\nمن همان تعریفی که پیش ازین بمادام (سلمی آرنستنی) قدسی\nکرده بودم بمادام ماری رومی نیز همچنان تعریف و شنا سایی کردم .\nگفت — حقیقتاً که آثار نجابت و شهامت از سیمای شان پدیدار است\nآیا شما را چند تنخواه میدهد ؟\nگفتم — در ماه ٣٠ پوند انگلیزی تنخواه میدهد . نان و اجرت واپور"}
{"book": "adl0179", "page": 184, "text": "صحیفه ۱۷۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمصارفیز خود شان بر ذمه گرفته اند.\nگفت - کم پیسه نیست . اگر ترجمان من هم باشید ازین بیشتر\nشما را پیسه نخواهم داد .\nگفتم - اگر خیال سیاحت افغانستانرا داشته باشید، و مرا بخدمت\nترجمانی خود قبول کنید ازین کمتر تنخواه از شما خواهم گرفت .\nگفت - اوه ! من بسیار سیاحت را دوست دارم . اکثر بلاد او رو\nپا را سیاحت کرده ام . در پاریس شش سال در مکتب برای تحصیل مانده ام\nسیاحت ممالك شرقیه را نیز خیلی آرزو دارم .\nگفتم - معلوم میشود که این کتابی که مطالعه میفرمائید کدام\nسیاحتنامه باشد ؟\nگفت - نی ، سیاحتنامه نیست . دیوان اشعار ( ویقتور هوغو ) ی\nفرانسویست .\nگفتم - اوخ ! چقدر ممنون شدم . زیرا چون میل طبیعت عالی\nشما بشعر باشد البته که این افتاده خود را از سخنان شاعرانه منع\nنخواهید فرمود !\nمادام ماری باز غمزه های جلادانه خود را تحريك بيداد داده .\nگفت - من شعر را خیلی دوست دارم !\nگفتم - البته مادام ! زیرا وجود لطافت آمود خود شما يك مجموعة\nشعریست که اگر عين عينك عشق را بر دیده نهاده سر تا پا مطالعه شود\nهزاران معانی بدیعه ملكوتی ، و میلیونها مضامین غریبه لاهوتی در هر\nنقطه آن ظاهر و هویدا میشود ! و اگر . . . . .\nمادام لطافت اندام سخن مرا قطع کرده ، بيك حركت دلكشانه\nو عشوه سحر بازانه گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 185, "text": "صحیفه ۱۷۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n— عفو بفرمائید بیگ افندی ! من شعر را دوست دارم ، اما قصیده سرائی که در مدح خود من سروده شود مرا آزار میدهد ، و شرمسار میسازد .\nگفتم — چرا مادام ؟\nگفت — چونکه در خود اینقدر جمالی که شما میگوئید نمی بینم ، پس بشبهه می افتم که این مدحست یا ذم !\nيك وضع استرحامانه نیاز مندانه گرفته گفتم :\n— رجاء میکنم مادام ! اینقدر تواضع و شکسته نفسی از حد اعتدال بیرونست ! حسن وجمال يك چیزیست كه بیننده و نظر كنده آن قدر و قیمت آنرا میشناسد . عین حسن ، شخص جمال ، مجسمه لطافت چه میدانند که اینها چیست ! مثلا اگر حسن را يك شخص مجسمی فرض کنیم خود آن شخص مجسم حسن ، از مزیت و حقیقت حسن بخبر میماند ، يك گل خوش بوی خوش رنگ از رنگ و بوی خود و حقیقت گلئی خود هیچ آگاه نیست که چیست ؟ زیرا بالنفس ، بالذات همان چیز است . مزیت و حقیقت آنرا بیننده میداند . بشرطیکه آن بیننده اعمی ، واز حس و شعور مبرانباشد ! پس اینسخن جناب مادام در حق این افتاده دلداده شان تحقیر و تکدیر صریحیست که موجب هلاك من خواهد شد ! مگر که آئینه بفریادم رسد .\nمادام بتلاش افتاده گفت :\n— گمان میبرم که از من چنان يك کلامی صادر نشده باشد که مستوجب تحقیر و تکدیر شما باشد . حاشا !\nگفتم — وای ! مگربيك کوری حس و شعوری نسب دادن تحقیر نیست چیست ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 186, "text": "صحیفه ۱۷۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمادام ماری حسینتر از پری باز چنان يك جلوۀ پر عشوه، و يك\nناوﻙ پرتاب غمزه برجگر گاهم حواله نمود که اگر عبرتهای سرگذشتهای\nماضی، و اندیشۀ آمالهای استقبال دامنگیر خیالم نمیشد عقل و هوش\nوقلب و حواسم را همه‌گی بتاراج داده بود. ولی مثل مشهور است که\n« مار گزیده از ریسمان سیاه میترسد » از انسبب در ان واحد پس بر خود\nمالك گرديده و بلاها و عذابهای که سابقاً از عشق دیده و کشیده بودم\nیکان یکان در مد نظر دقت آورده بر ضبط نفس خود موفق آمدم. ما\nدام حساس ذکاوت اساس ازین تبدل آنی، وتغير ناگهانی من مانند\nيك شکارتی که صید خود را بوجه تمام هدف نتواند، و از انداختن گله خود\nصرف نظر نماید يك وضعی گرفته گفت :\nبیگ افندی ! آیا شما در استانبول بسیار وقت اقامت خواهید کرد ؟\nگفتم — افندتی من نیت رفتن حجاز را دارد، و چون موسم حج\nنزدیکشده گمان نمیبرم که بسیار وقت در استانبول بمانیم ! اما مقصد جناب\nمادام را ازین سوال ندانستم که چیست ؟\nمادام يك تبسم شیرینی نموده گفت :\n- مقصد من این است که برین وسعت افکار شاعرانۀ شما این\nحجم محدود واپور قورنیلوف را خیلی تنگ و پر فشار می بینم. لهذا\nمیخواهم که در يك فضای بسیار بزرگ، و يك دایره بسیار وسیعی\nاز صحبتهای شاعرانۀ شما استفاده کنم، و چنانچه موسیو دیمتری نمبر دکان\nخود را بشما داده، منهم نمبر خانه خود ما نرا بشما میدهم که مرا —\nاگر آرزو کنید — به این پته و نمبر جستجو خواهید توانست !\nاینرا گفته و يك کارت ویزینی از حبیب خود بیرون آورده، و در\nپشت کارت مذکور این عبارﻩ را بقلم خود نوشته بمن بداد :"}
{"book": "adl0179", "page": 187, "text": "صحيفه ۱۸۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n« قوم قپو . نزديك استيشن نمبر ۲۷ »\nکارت ویزیت مذکور را بکمال ممنونیت و احترام گرفته و نامش را\nبوسیده گفتم :\nمادام ! با آنکه بر عدم لياقت خود سراسر معترقم ، بازهم به این\nالتفات عال العال جناب مادام بسيار عرض تشکر و ممنونیت میکنم و اكريك روز\nهم در استانبول باشم تا بخدمت شمار سم و از صحبت شما شر فیابی حاصل نکنم\nاز استانبول نخواهم برآمد .\nدر ین اثنا حضرت پدر از قمره بر آمدند، و به مادام ماری التفات فرموده\nو او نیز کله جنبانی متبسمانه ایفا نموده بمعیت شان برسطح بر آمدیم . مادام\nماری نیز از عقب ما بالاشده با جمعیت عائله خود پیوست .\nحضرت پدر مادام ماری را بنظر تدقیق و غور ملاحظه فرموده و\nبسوئى من يك تبسم مزاح آمیزی نموده فرمودند :\nاین زن يك آفت جانست ، وهمه لوازمات حسن و جمالرا بدرجه\nاتم مالک است . اما بتويك سخن بگويم فرزند ؟\nگفتم – امر میفرما ئید پدر ! .\nفرمودند - وقوعات یکسال پیش از ین را فراموش نکرده خواهی بودنی؟\nگفتم – نی ، فراموش نکرده ام پدر !\nفرمودند – از ان عشق طاقتفرسا که بمرگت رسانیده بود محض\nبقوه معنوی روحانیت حضرت یحیی علیه السلام ترارهایی داده توانستم .\nزیر از وجه که برایت گرفته ام هدیه ایست که حضرت نبی حضور آنرابه من\nبرای تو عطا نمود، و بواسطه آن تر ا از دام عشق آن معلماً کافره که به هلاکت\nرسانیده بود رهانیدم . پس هرگاه باز گرفتار نجه عشق بشوی تدابیر\nبرهانیدنت محالست . زیرا دو تدبیر حکما برای علاج مرض عشق بیان کرده اند"}
{"book": "adl0179", "page": 188, "text": "صحیفه ۱۸۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکه یکی ازدواج ، و دیگری سفر است . حالا نکه هردو تدبیر را بکار بردم\nپس اگر در اثنای سفر ، و با وجود ازدواج باز مغلوب پنجه قهرمان عشق\nشوی چه تدبیر ، و چه علاج خواهم توانست ؟\nگفتم — حضرت پدر ازين يك خاطر شریف خود را سراسر آسوده\nبدارند که هیچگاه عنان قلب خود را بعد ازین بدست هیچ کسی\nنخواهم سپرد !\nفرمودند — اگر چنین باشد هیچ مانعی در باب مصاحبت و نشست\nو برخاست تو با این زن نمی بینم ، و اگر چنین نباشد ترا از صحبت و نشست\nو برخاست او قطعیاً منع میکنم .\nگفتم — اگر امر بفرمایند بعد ازین هیچ گاه بسوی او هم\nنخواهم دید .\nفرمودند — فرزند ! خودت میدانی که درما بین من و تو غیر از\nپدری و فرزندی يك رشته رفاقت نیز موجود است ، و اگر حس داشته\nباشی درجه محبت مرا نیز بخود میدانی که بچه درجه است لهذا اگر بیم\nعشق و علاقه ات با او نباشد هیچگاه مانع صحبت و نشست و برخاست\nشما نمیشوم. بلکه اگر لازم به بینم به این زن تشکر هم خواهم کرد که\nموجب تسلی دل حرمان منزلت میشود . و لی چون آتشین مزاجئی ترا\nو حسن فتان او را تصور میکنم از اندیشه و وسواس خالی نمیانم .\nگفتم — حضرت پدر امین باشند که هیچ تأثیری که موجب عشق\nو علاقه باشد در خود نمیبینم، و این عرض خود را بقسم هم تأکید میکنم .\nفرمودند — پس همینقدر ! در مصاحبه و هر چیز مجز گرویده شدن\nو گرفتار آمدن آزادی فرزند !\nدر این اثنا ابو محی الدین چای عصر را آورده بود . حضرت پدر"}
{"book": "adl0179", "page": 189, "text": "صحیفه ۱۸۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبسوی موسیو دیمتری که به آنطرف سطح با عایله خود نشسته بود به اشارت تکلیف چای نوشی را کرده او نیز بر خاسته به اینطرف آمده و سلام داده بر یکی از چوکیها نشست . و معرفی خود را بحضرت پدر از من رجا نمود . منهم پرزانته یعنی معرفی طرفین را ایفا کردم . حضرت پدر فرمود که بموسیو دیمتری بگویم که « انشاء الله در استا نبول بدکان شما آمده بسیار چیزها خواهیم خرید . »\nگفت – بسیار تشکر میکنم . انشاء الله منهم سعی خواهم کرد که از بیع و شرای خود شما را ممنون کنم . در دکان ما بسیار چیزهای نفیس موجود است .\nفرمودند – ماهم چیزهای نفیس را دوست داریم ، و مشتری شما خواهد شدیم . حتی اگر از شام هم چیزی بما لازم شود از شما خواهیم خواست .\nگفت – امر میفرمائید . من كاتولوك اشیای دکان خود را بخدمت تقدیم میکنم هر چیزیکه از ان به پسندید در اول پوسته برای شما میفرستم .\nحضرت پدر ابو محیی الدین را امر فرمود که برای دیگر افراد عایله موسیو دیمتری نیز چای بدهد . ابو محیی الدین بعدد آن اشخاص فنجانهای چای را حاضر کرده میخواست که برای شان ببرد که موسیو دیمتری آنها را آواز داده به اینطرف برای چای نوشیدن طلب نمود تا تکلیف نشود .\nمادام دیمتری ، مادام ماری ، مادمواز ژولی ، موسیو نیقولا ، آنتون همه برخاسته باینسو آمدند ، و چوکیهای خود را با خود کشیده و بحضرت پدر جدا جدا سلام کرده نشستند ، و يك جمعیت عجیبی تشکیل دادند . موسیو دیمتری یگان یگان افراد عایله خود را بحضرت پدر معرفی و تقدیم نمود ."}
{"book": "adl0179", "page": 190, "text": "صحيفه ۱۸۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nو حضرت پدر نیز باهريك جداجدا تلطف ها و مهربانیها فرمودند که وظیفه ترجانی را بنده ایفا مینمودم. و قت هم بشام رسیده بود. حضرت پدر برای ادای نماز شام بقمره فرو آمدند . بنده تا بوقتی که زنگ طعام نواخته میشد با این جمعیت عایله بملاطفه ، ومصاحبه ، ومکالمه بسر آوردم که گرمئی صحبت همه ازو جود لطافت آلودماری وسخنهای مزاح آمیز پرعشوه باقهقهه او بود. به نواخته شدن زنگ طعام به اتفاق بدا لان آمدیم . وهر کس بجای خود نشسته از حسن تصادف چوکی من باچوکی مادام ماری بمقابل همدیگر وا قعشده بود که به اینسبب به يك شوخی و شطارت تمام طعام را به انجام رسانیدیم . بعد از طعام ، کپتان ومادام کپتان ماد مواز ل ژولی را به پیانو نواختن به اصول مقامهای رومی تکلیف و اصرار نمودند. لهذا ماد مواز ل بر خاسته در پیش پیانو بیامد ، و انگشتهای لطیف خود را بيك مهارت تمامی بر پرده های پیانو بحرکت آورد . مادام ماری ، ومادام دیمتری حتی خود موسیو نیز با اصول پیانوی ماد مواز ل بغزلسرائی رومی دمساز گردیده چنان يك نشأ وسروری در دالان وا پوربر سطح بحر شور بوجود آوردند که خارج دایره تصویر است . مادام ماری چنا نچه در حسن و دلبری بی نظیر است ، درصوت وصدا نیز خیلی مهارت دارد که صوت لطیف او همه رگها و پی های سامعین را بيك اهتزاز بسیار عجیبی میدراورد . بعد ازماد مواز ل ژولی ، دور پیانوازی به مادام کپتان رسید . این مادام کپتان كه يك زن بسيار نازك و لطیف زرد موی ریزه پیزه ایست باشوهرش كه يك مرد بسيار کافت و دبنگ ریش دبه ایست هیچ مناسبت و موازنت بهم نمیرساند، ولی همدیگر خود شانرا بدرجه نهایت محبت دوست دارند . کپتان وکپتان دوم و مادام کپتان نیز بقدر نیمساعت به اصول روسی خواندند ونواختند ، و حظ وسروررا"}
{"book": "adl0179", "page": 191, "text": "صحیفه ١٨٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدو بالا کردند بعد ازان کپتان گفت :\n— واپور ما امشب را در دریا لنگر انداز اقامت خواهد ماند . چونکه حالا در مدخل آبنای ( چناق قلعه ) میرسد ، و چون در شب دخول واپور ها از داخلشدن آبنای مذکور ممنوعست مجبوراً در خارج آبنا لنگر باید بیندازد .\nاینرا گفته و از حاضرین وداع کرده با کپتان دوم بالا برآمد . مادام ماری از من پرسید که :\n— بیگ افندی! آیا اصول موسیقی روسها را پسندید یا از رومی ما را ؟\nگفتم — اين يك مسئله بسیار عمیقیست که تا بحال از طرف حکما بخوبی حل و فصل نشده مادام !\nگفت — اوخ ! شما هم طوفان میکنید . من چه میپرسم شما چه جواب میدهید ! درینجا چه مسئله ، و چه عمقست ! هر کس که دو گوش شنوا داشته باشد البته فرق خوب و بد موسیقی را میتواند .\nگفتم — درست میفرمائید مادام ! ولی این گوش شنوا را همه ملل مختلفه روی زمین یکسان و سیان مالك میباشند . پس چرا هر ملت و هر قوم موسیقی خودشانرا می پسندند ، و از موسیقی دیگران حظ کامل نمیگیرند ؟\nگفت — من اینسخن شمار اهیچ تصدیق نمیکنم . زیرا من هما نقدرحظی که از موسیقی رومی خود میگیرم از موسیقی آلا ترکه ، و آلا فرنگه نیزها نقد ر حظ و سرور حاصل میکنم .\nگفتم — اگر مساعده بفرمائید سبب این را عرض کنم .\nگفت — بگوئید تا بشنوم !\nگفتم — جناب مادام ازین سبب ازین سه نوع موسیقی حظ میبرند که"}
{"book": "adl0179", "page": 192, "text": "صحیفه ۱۸۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدر استانبول ، و فرنگستان عمر گذرانیده اند . و گوشهای تان سالها به\nشنیدن موسیقی رومی و ترکی و فرنگستانی عادت گرفته . لهذا ازین هر\nسه موسیقی محفوظ میشوید . اما اگر موسیقی هند ، یا چین ، یا افریقا را\nبشنوید گمان نمیبرم ۵ بجز آنکه گوشهای تانرا ازان محکم به بندید و\nنفرت کنید دگر کاری بتوانید . حالا نکه يك هندی ، يايك چينی ،\nيايك حبشی از اصول موسیقیهای خودشان سرمست میشوند ، و چون\nموسیقی فرنگستانی یا ترکی یارومی را بشنوند نفرت کرده گوشهای خود\nرا می بندند . پس معلوم شد که گوش بهر موسیقیی که عادت گرفت همان\nموسیقی را می پسندد ، و از انسبب هر قوم و هر ملت موسیقیی خود\nشانرا می پسندد . زیرا قوه سامعه شان بهمان موسیقی عادت پیدا کرده .\nموسیو دیمتری بسخن آغاز کرده گفت :\n— بیگ افندی حق دارد ! زیرا من بنفس خود تجربه کرده ام وقتیکه\nاول در پاریس رفتم در اوپه را خواندن خواننده های مشهوری را که در\nهر شب ده هزار فرانك ( ۱ ) پانزده هزار فرانك اجرت میگرفتند شنیدم.\nبا خود میگفتم که این مردم پاریس عجب مردم احمقی هستند که از چنین\nاصوات غیر اصول حظ میبرند و اینقدر اجرت گزافی به این خواننده\nها میدهند . ولی چون دوسه سال برای آموختن جواهر سازی در انجا\nماندم ، وهر شب در هر هر جا موسیقیی آلا فرنگه را شنیدم در آخر ها\nبدرجه رسیدم که از بعضی پارچه های آن زارزار میگریستم .\nگفتم — چسان مادام ؟ حالا تصدیق فرمودید ؟\nگفت — جواب سخن مرا نگفتید ! من از شما پرسیدم که شما از مو\nسیقیی روسی یا از موسیقیی رومی حظ کردید ! شما در س فلسفه را\n\n( ۱ ) يك فرانك تقریباً يك كمی از روپیه كابلی بيشتر يك سكه فرانسويست ."}
{"book": "adl0179", "page": 193, "text": "صحیفه ١٨٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nآغاز نها دید !\nگفتم - بدون ریا و مبالغه عرض میکنم که از صوت خوش آهنگ\nجناب مادام ، ونواختن خوش اصول ماداموازل همه رگها و پیهای مرا\nيك رعشه و اهتزاز عجیبی بهم رسید ، و از موسیقی روسی هیچ تأثیری\nبر من حاصل نشد !\nگفت - شما هم روم نیستید. پس چرا بر شما موسیقی رومی تأثیر بخشد؟\nگفتم - از دو سبب : یکی آنکه در استانبول بسیار بارها موسیقی رومی\nرا شنیده وقوه سامعه ام با آن الفت پیدا کرده ، دوم آنکه همین مقام رومی\nکه شما خواندید بمقام حجاز عربی ، و مقام جوگ هندی خیلی مشابهت\nمیرسانید ، و چون به آن هر دو اصول موسیقی نیز الفت و آشنایی دارم\nطبعاً استلذاذ نمودم . و اینراهم بگویم که اینمسئله اختلاف طبایع انسانها\nتنها در موسیقی نیست بلکه در حسن و جمال طایفه لطیفه نسوان هم شاملست.\nمثلا چنانچه مردمان عرق ابیض از حسن و جمالیکه مردمان عرق اسود و یا\nعرق اصفر دارند خوش نمیشوند ، همچنان مردمان عرقهای مذکوره\nنیز از حسن و جمالیکه عرق ابیض دارند نفرت میکنند . حتی اینمسئله\nدر افراد هر عرق نیز شامل بوده کسانی از يك قسم حسن ، و کسانی از\nدیگر رقم جمال حظ میگیرند. چنانچه در موسیقی نیز بعضی از مقام حجاز،\nو بعضی از نوا محظوظ میشوند .\nدرین اثنا صداهای شدیده لنگر انداختن واپور بلند شده و واپور از\nحرکت وا ایستاده هر کس برای تماشا ببالا برامدند ، ولی مادام ماری از\nجای خود حرکت نکرده بمن هم اشارت نشستن را نموده گفت :\n- بنشین کجا میروی ، در شب چه خواهی دید. از فرصت استفاده!..\nفردا از همدیگر جدا خواهیم شد . چه میدانیم که باز همدیگر خود را خوا"}
{"book": "adl0179", "page": 194, "text": "صحیفه ۱۸۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nهیم دیدیابی!\nگفتم - ما دام! به اینقدر توجه و التفات شما هیچ لیاقت ندارم.\nنمیدانم بچه زبان عرض شکرگذاری و منت داری خود را ادا نمایم. هر\nدقیقه که از سلانيك به اینطرف با شما گذرانیده ام مقابل همه عمر گذشته\nخود میدانم، و هر نفسی که از هوای محیطۂ که بوجود سیمین نازنین شما\nتماس میکند و من آنرا در دل و جگر خود فرو میبرم چنان میپندارم که\nحیات ابدیرا مالك میشوم! و چون ... ...\nمادام، سخن مرا قطع کرده بيك جلوۀ دل آشوبی گفت :\n- بس کن ازینقدر مبالغات شاعرانه! جان من داری راست بگو\nترا چه رقم حسن پسند می آید؟\nمن، چنانچه يك نقاشی برای تصویر کشی بروی شخصی که تصویر\nآنرا میگیرد متوجه شود همچنان يك وضعیتی گرفته، وجمیع اوصافیکه\nدرمو، وابرو، ورو، وچشم، ومژگان، ودهن، ولب، وزنخدان،\nوغبغب، وگردن، و بدن خود مادام ماری سراسر دلبری که صانع حقیقی\nبکمال اتقان دران تصنیع فرموده یگان یگان بیان کرده گفتم :\n- این است محبوبه بدیعه که من می پسندم، وحیات خود را برای\nيك ناز و ادا، وعشوه وغمزه جانفزایش که تصویر و تعریف آن بزبان\nبیان نمیشود در هر لحظه بفدا کردن حاضرم .\nمادام، بيك ناز و ادای جلوه پیرائی از چوکی خود برخواسته، و\nخرامان خرامان به پیش آئینه قد نمای دالان رفته، وبيك حس غرو\nری جمال با کمال خود را سراپا تماشا کرده، مغرورانه، وغضوبانه، ولی\nضمناً لطفکارانه يك نگاهی بسوی من که برپا ایستاده و از عقب مادام به\nآنسوی میز آمده بودم انداخته گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 195, "text": "صحيفه ۱۸۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n— آیا میدانی که به اینسخنان خود علناً بر من به اعلان عشق جرأت\nورزیده؟\nگفتم — آیا گستاخی کرده ام ؟\nمادام تبسم پرعشوه نموده گفت :\n— هر چه که کردی ، من ترا عفو کردم . حالا بازوت را پیش کن که\nببالا برویم . مبادا کسی بر ما بشبهه بیفتد !\nبازوم را بکمال احترام و ممنونیت تقدیم کرده قول بقول بسوی زینه\nروان شدیم . در اثنای راه آهسته بمن گفت :\n— من هم از يك شخص گندم گون شاعر مشرب آتشین مزاج شرقی\nالاصلی حظ میبردارم . وعده ات را فراموش مکن ، به پته و نمبری که\nترا داده ام بهمه حال مرا در استانبول دریاب .\nسمعاً و طاعته گفته بر سطح بر امدیم. چراغ بزرگ دوازه مدخل\nآبنای ( چناق قلعه ) در شعشعه پاشی ، و چراغهای سبز و سرخ بعضی\nکستیهای جنگی محافظ ، واستحکامات جسیمه مدخل نمایان بود. و اپور\nما تا بصبح باید درین دهنه مدخل آبنای مذکور توقف ورزد . لهذا\nیکقدری با مادام ماری و دیگر جمعیت عایله موسیو دیمتری بر سطح قدم زده\nبرای خواب هر کس بقمره های خود فرو آمدیم. و بعد از انکه باقیمانده\nدیدنیها و گفتنی ها و شنیدنیهای امرو زینه خود را ثبت کتابچه سیاحت\nنمودم آهسته بقمره در امده ، و بر خوابگاه خود غلطیده بخواب راحت\nفرو رفتم .\n\n— § —"}
{"book": "adl0179", "page": 196, "text": "صحیفه ۱۸۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nروز یکشنبه ۲ ذیقعده\n\nآبنای داردانل -- قلعه سلطانیه - گلیبولی --\n\nصبح وقت پیش از طلوع آفتاب از خواب برخاسته و در غسل\nخانه واپوريك غسل و صابون کاری مکملی اجرا کرده و زیر پیراهنی و\nلباس پاکی پوشیده ، و دریشی کرده برسطح برامدم . هنوز آفتاب\nطلوع نکرده بود. لهذا دو رکعت نماز فرض صبح را ادا کرده بتماشای مدخل\nاین آبنای مشهور که دروازه طبیعی استانبول و بحر سیاه و بحر سفید شمر\nده میشود مشغول شدم .\nواپور ما در مد خل بوغاز یعنی آبنا توقف دارد . دريك طرف این\nآبنا كه ما نزديك دروازه واقعه شده (قوم قلعه) نام يك قصبۀ مستحکمی\nکه با استحکامها و طوپهای بزرگ دور اندازی تحکیم شده است موجود\nاست که این قوم قلعه در جهت قطعه آسیا بر کنار چپ آبریزش نهر (مند\nرس) کائست ، و بقدر (۲۰۰۰ نفوس دارد .\nدر جهت مقابل آن (شدالبحر) نام قلعه و استحکامات متینی"}
{"book": "adl0179", "page": 197, "text": "صحیفه ۱۹۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\nموجود است که آنهم با استحکامات وطوپهایمجهزه میباشد در جهت قطعه او\n\nمنظرۀ مدخل آبنای داردانل\n\nسد البحر\n\nقوم قلعه\n\nروپاست . واپور ما بساعت ۶ بجۀ صبح یعنی بعد از طلوع به ۱۰ دقیقه\nاشارت اجازۀ دخولرا از استحکامها گرفته از این دهنه داخل آبنا گردیده"}
{"book": "adl0179", "page": 198, "text": "صحیفه ۱۹۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nاین آبنا که درین وقت به (بوغاز چناق قلعه) معروفست در زبان\nیونانی قدیم (داردانل) گفته میشد که در زبانهای فرنگستانی تا بحال\nبهمان نام زبان زد میباشد، و نام قدیمتر یونانی آن (هلیسپونت) است.\nاین اسم (دار دانل) از قصبه (داردانیه) حاصل شده که قصبه\nمذکوره در جهت جنوب (قلعه سلطانیه) که بچناق قلعه معروفست\nکائن میباشد. آبنای داردانل از آبناهای بسیار معروف ومشهور دنیاست\nکه (بحر جزیره ها) - یا - بحر ایجه را به (بحر مرمره) - یا -\nمارمورا اختلاط میدهد، و از غرب جنوبی بسوی شمال شرقی سر راست\nممتد شده است. از مابین سد البحر، و قوم قلعه که پیش از ین ذکر شد\nتایه (کلیبولی) امتداد می یابد که طول آن (۷۰) کیلومتر، و عرض آن\nدر بعضی جاها (۱۸۰۰) متر، و در بعضی جاها (۷۰۰) متر است.\nسواحل جهت او روپای آن کوهستان، و سواحل جهت آسیای آن\nصاف و هموار تر است. عمق آب این آبنا در اکثر جاها در مابین (۵۰) تا\n(۶۰) متر است. تنگترین جاهای این آبنا در مابین (قلعه سلطانیه) و\n(کلید البحر) میباشد. برای محافظه این آبنا در دو طرفه آن در هر هر جا به\nاصول جدیده استحکامهای بسیار متین و جسیمی انشا شده که با اسلحه ناریه\nآخرترین سیستمها مجهز میباشد.\nاز وقتی که واپورما از دهنه مدخل آبنا داخل شد حقیقتاً خیلی\nمنظره های دلکش بنظر میخورد. واپور ما در میان دو قطعه عظیمه\nکره ارض یعنی آسیا، واوروپا رفتار دارد. در طرف راست ما سواحل\nدلنشین آسیا، و در طرف چپ ما سواحل خوش زمین او روپا هسرو\nبرابر میرود. بمناسبت موسم ربیع تپه های دو طرفه سواحل صفا منزل\nمانند پارچه های زمرد سبز و خرم است. در بعضی جاها دو ساحل با"}
{"book": "adl0179", "page": 199, "text": "صحیفه ۱۹۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nهم خیلی تقرب یافته بحر در میان آن مانند نهری میماند .\nدو ساعت بعد از دخول واپور ما در آبنای دار دانل به پیشگاه\n( قلعه سلطانیه ) که بین العوام به ( چناق قلعه ) معرو فست واصل شده\nبقرار اصول و قاعده بحریه که از طرف دولت علیه عثمانیه وضع شده است\nبقدر نیمساعت بی آنکه لنگر بیندازد توقف نموده ، ويك کشتی استمبوط\nعسکری آمده واپور را خارجاً معاینه و تفتیش کرده اجازه حرکت داد .\n( قلعه سلطانیه ) در ساحل آسیای آبنای ( دار دانل ) واقعده\nکه از مرکز متصرف نشیتی ( گلیبولی ) که در ساحل او روپا واقست\n( ۳۲ ) کیلومتر بسوی غرب جنوبی می افتد . این قصبه مرکز متصرفتی\nمستقل [ بیغا ] ست که بقدر ( ۱۲۰۰۰ ) نفوس دارد .\nقصبه خیلی معمور و متر قیست ۱۱۰ جامع و مسجد ، ٤ کلیسا ،\nيك مكتب رشدیه ، ويك مكتب ابتدائيه ، و مكتبهای متعدد صبیان ، و\nبرای ملل مختلفه مکتبهای متعدد ابتدائيه ، ٦ حمام ، ٤ كاروانسرا ، ٣\nمسافر خانه ، ٥٢ دکان و مغازه ، ۱ دباغخانه ، ۲ آسیای بادی ، ويك\nآسیای بخاری ٢٦ داش نان پزی ، ۱۲ داش کاسه و کوزه سازی که\nاسبابهای بسیار ظریف گلی چینی مانند از ان بعمل میآید ، ۱۳ چشمه\nآب ، ۱ کلپ بسیار معتبر ، و در اطراف و جوانب قصبه بر ساحل بحر\nاستحكامات جسیمه بسیار متین و مستحکم ۵ آبنای را از هر طرف چنان\nمحافظه نموده که مرور کشتیهای دشمن خیلی مشکلست و چونی های\nمتعدد عسکری را ما لكست .\nاهالی این قصبه مرکب است از اسلام ، وروم . وارمنی، واسرائیلی\nو فرنگستانی که محله های هر جماعت جدا جدا میباشد . این قصبه بد\nفعات متعدده بآتش زده گیهای بسیار مدهشی گرفتار آمده ولی باز"}
{"book": "adl0179", "page": 200, "text": "صحیفه ۱۹۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nسر از نو بهتر از اول از سنگ بنا یافته . کوچه ها و بازار هایش هموار و فراخت . هر رو، وابور های مختلف درنجا وارد میشود، و با هر طرف خوب تجارت میکند .\nاستحکامات قلعه سلطانیه را در اول امر ابو الفتح سلطان (محمد خان ثانی) تأسیس داده بود . بعد ازان در تاریخ ۱۰۷۰ هجری (کوپریلی محمد پاشا) در اثنا ئیکه استحکامات (سدالبحر) که قبل ازین ذکرش سبقت نمود ، و (کلید البحر) که بمقابل قلعه سلطانیه در ساحل اوروپا واقع شده و از اقسام قلعه سلطانیه معدود است و درین وقت با استحکامات جسیمه طرز جدید مستحکمست بنا مینمود قلعه سلطانیه را نیز با استحکامات طرز همان وقت خوب تحکیم نموده بود ، و مرکز استحکامات آبنای بحر سفیدش ساخته بود، که از انوقت بنام (قلعه سلطانیه) ملقب شده مانده است . درین زمانهای اخیره استحکامات مذکوره بطرز جدید و بسیار مکمل تجهیز و تحکیم شده است .\nوقتیکه وابور ما از قلعه سلطانیه حرکت میکرد چای صبح را بمعیت حضرت پدر نوشیده به انجام رسانیده بودیم . دیگر مسافرین وابور نشین نیز یگان یگان بر سطح میبرامدند. بعد از قلعه سلطانی که تنگترین محلهای آبنای داردانل است آبنار فته رفته وسعت پیدا میکرد . تا آنکه بساعت ۱۱ وابور ما در پیشگاه (کلیبولی) که منتهای آبنای (داردانل) است واصل شده دريك ليمان طبیعی بسیار محفوظی توقف نمود . وهماندم ماشینهای جراثقالش بحرکت آمده به اخذ و عطای جزوئی که با ایجاد ارد آغاز نهاد .\n(کلیبولی) مرکز متصرف نشینی ایست که تابع ولایت (ادرنه) میباشد از طرف استانبول و بحر مرمره مدخل آبنای (داردانل) واز"}
{"book": "adl0179", "page": 201, "text": "صحیفه ١٩٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nطرف بحر سفید منتهای ابنای مذکور است . و در جهت شمالیتی آن\nبخاك او روپا واقع ، و از استانبول بمسافهٔ ٢٠٥ کیلو متر بجهت غرب\nجنوبی افتاده است .\nاین شهر خیلی تجارتگاه يك بندریست که بقدر ٢٠٠٠٠ نفوس\nدارد. استحکامات بسیار مستحکم، و جسیم و مجهزی دارد. دو\nلیمان صنعی ، و يك لیمان یعنی لنگر گاه طبیعی ، ٤ جامع بزرگ ،\nو بسی مسجد های كوچك ، يك خانقاه بسیار بزرگ و معمور حضرت\nمولانای رومی ، و ٨ خانقاه دیگر ، و متعدد زیارتگاه ها و مرقدهای\nمشاهیر ، يك مكتب بزرگ اعدادی ملکی ، ٣ مکتب ابتدائی رسمی\nمتعدد مکتبهای صبیان ، ٢ مكتب روم ، و يك مكتب ارمنى و يك مكتب\nاسرائيلي ، يك آسیای بخاری ، ٨ دستگاه بادبان سازی برای کشتیها ،\n٦ دستگاه قماش بافی را مالك است . اطراف بلده همه با باغها و باغچه ها و سیر\nگاهها محاط است .\nنام (گلیبولی) من حیث التاريخ يك وجد عظیم ، و شور و شغف\nبلیغی در دل عثمانیان ، بلکه در دل جمله اسلامیان پیدا میکند . زیرا اول\nبلدی که از قطعهٔ اوروپا بدست مجاهدان شجاعت نشان آل عثمان در آمده\nهمین بلد گلیبو لیست . فاتح گلیبولی شهزاده سلیمان پاشا ست که برادر\nسلطان [ اورخان ] غازیست . سلطان اورخان ، و شهزاده سلیمان هر\nدو پسران سلطان [ عثمان خان] غازیست که نخستین پادشاه عثمانی میباشند.\nشهزاده سلیمان که هم برادر و هم صدر اعظم سلطان اورخان بود\nدر سنهٔ ٧٥٨ هجری با هشتاد نفر غازیان جانفشان از ساحل آسیا با نجله ها\nبقطعهٔ اوروپا گذر کرده شهر گلیبولی را بحمله های دلیرانه از دست رومیها\nدر ربود ، و بعد ازان بر بسی بلاد آنسامان مستولی شدند .\nشهزاده مشار الیه در گلیبولی مدفونست ، و مدفن شان زیارتگاه"}
{"book": "adl0179", "page": 202, "text": "صحیفه ١٨٥ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد اول\n\nعام و خاص است . در پیش تربهٔ مبارک شان از طرف سلطان ( مرادخان\nخداوندکار ) يك جامع بسیار بزرگ و مصنع بنا یافته است . در یكطرف\nدیگر آن يك جامع بزرگ بسیار ظریف دیگر از طرف ( مسیح ) پاشا\nکه وزیر سلطان [ بایزید خان ثانی ] بود ساخته شده است که این هر دو\nجامع از آثار عتیقهٔ بدیعهٔ این شهر حساب میشود .\n\nنقشهٔ آبنای داردانل را عرض انظار خوانندگان سیاحتنامه خود نمودیم"}
{"book": "adl0179", "page": 203, "text": "صحیفه ١٩٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nواپورمابيك پنجه روز از لیمان طبيعی كليبولى فك لنكر اقامت نموده\nدر بحر مرمره به تدویر چرخ عزیمت آغاز نهاد . بعد از یکساعت از\nسواحل هیچ اثری باقی نمانده از هرطرف سما با بحر التصاق نمود ، و\nمنظره لطيفه آبنا بر طرف شد. این بحر ( مرمره ) ماننديك حوض\nبسيار لطيفيست که در مابين آبنای [ داردانل ] و آبنای « استانبول » که\nمشهور به ( بوسقور ) است واقعه شده ، و درميان قطعه [آسيا] و(او\nروپا ) افتاده که با آبنای (بوسفور) با «بحر سیاه» ، وباآبنای (داردانل)\nبا «بحر سفید» اختلاط و امتزاج میکند . نام قدیم یونانی این بحر\n[ پروپونیس ] بوده درین وقت بسبب جزیره (مرمره) که درین بحر\nواقعه شده به بحرمرمره زبانزده شده است.\n\nدرازئی این بحر از شرق بغرب ٢٨٢ كيلومتر ، وبرآن در بردارترين\nجاهای آن ٧٩ کيلومتر ، و عمیقترین محلات آن ۱۳۳۸ متر ، وهمه مساحه\nسطحیه آن ١١٤٧٢ كیلومتر مربع است.\n\nتابوقت شام واپورما درین بحر دریا پیمایی نموده بوقت تاريكئی شب در\nدایره حدود شهر شهیر ( استانبول ) داخل شده در نزديكئی دماغه كه به\n( موده برونی ) معروفست لنگر انداز اقامت گرديد . و این لنگر انداختن\nواپور درینجا به این سبب است که در شب واپورها داخل لیمان نمیشوند.\n\nبامادام ماری بر کتاره سطح واپور تکیه زده منظره شبانه شهر را\nکه خیلی نظر ربایی و لطافت دارد تماشا میکردیم ، و پر از های لطيفانه،\nو نکته های شاعرانه و درد جدایی و وداع همديگر تابوقت طعام صحبتها\nكرده برای طعام بدالان فرو آمدیم . بعد از طعام بعضی ازمسافرین بر\nسطح برآمدند و بعضی بقمره های خود درآمدند . منهم سطر های آخرین\nسياحتنامه امروزي خود را درپیش میز نوشته بقمره در آمدم ، والسهام را"}
{"book": "adl0179", "page": 204, "text": "صحیفه ۱۹۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nکشیده، و بر خوابگاهم غلطیدم و هنوز خوب بخواب نرفته بودم که بنا گاهان يك غلغلهٔ عجیب، و واویلا غریب بر قبل و قالی در سطح وابور بر پاگشت. از اصوات مخالف زیر و بم که سایر گروه مأمورین و طایفه ها و عمله های زیر دست خود بر میکشیدند، و آنها را بر سرعت و استعجال اوامر شدیده اعطا میکردند، و تك و دو کارگذاران وابور که بچپ و راست میدویدند ، و صداهای حسرت و تأسفی که کشتی نشینان بر میکشیدند هیچ شبهه ام نماند که البته وابور را يك صدمهٔ مدهشهٔ در رسیده باشد! یکبار بخیالم رسید که مبادا دیگ بخار و اپور ترکیده باشد ، باز بخیالم گذشت که بلکه بايك وابور دیگری مصادمه کرده باشد . و الحاصل ازین قیل وقال وتك و دو سطح وابور قطعیآ حکم کردم که يك بلای بر وابور ما رسیده باشد .\n\nلهذا برای آنکه خودمانرا چابکتر بر سطح برسانیم و يك چارهٔ نجاتی جستجو کنیم بحضرت پدر کیفیت را عرض کردم. حضرت شان از وقار و تمکینی که داشتند هیچ حرکت نفرمودند ، و خبر حقیقت را بخود معلوم کردنرا بمن امر فرمودند. بتلاش تمام با البسهٔ خوابی که در بر داشتم ويك بالاپوش را بر دوش انداخته بالا برآمدم .\n\nکشتی نشینانرا دیدم که همه گی بر کنار وابور ایستاده بسوی بحر نظرد وخته اند. از کیفیت جویا شدم . گفتند :\n— يك آدمی از سطح وابور بقعر بحر شور در افتاده .\nمگر اینهمه قیل وقال و گیر و دار از بهر همین مسئله بوده است .\nدر آب نظر کردم ، دیدم بلی ، يك جسم سیاه گاه غوطه میخورد ، و گاه بالابرآمده بصدای جانکاهی ( واشتول ! واشتول ! ) که معنی آنرا نمیدانم فریاد میبرارد\nکپتانها اگرچه چند عدد حلقه های آلات تخلیصیه را برای رهایی"}
{"book": "adl0179", "page": 205, "text": "صحيفه ۱۹۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nدادن آنمرد غريق بینداختند، ولی بحر بمناسبت جریان شدیدی که درینمحل دارد غريق مذکور را مجال نزديك شدن به حلقه های رابرئی مذکور نداده لحظه بلحظه از واپورش دور تر مینمود . اما چنان معلوم میشد که مرد در آب افتاده فن شناوری را خوب میداند که تا فرو آوردن قایق ، و نشستن ملاحان دران ، ورسیدن به پیش آن شنا وری کرده ، و در حا لتی که نیم جان شده بود ملاحان رسیده او را در قایق بر داشتند، و در واپور بالا براوردند .\nاکثر مردم واپور نشین بسوی پینی واپو رکه غریق مذکور را به آنسو کشیده بودند شتاب نمودند . مادام ماری بمن رجانمود که بالور فاقت کرده بروم به بینم که کیست و چیست .\nدست مادام را در بازوی خود انداخته از زینه سطح درجه اول فرو آمدیم ، و از سطح درجه عام که با مردم عوام پر بود بمشقت تمام برای مادام راه پیدا کرده تابه پینئی و اپور رفتیم .\nاطراف مردیکه بدریا افتاده را خیلی مردم احاطه کرده بودند ، و کپتان دوم او را استنطاق میکرد . مگر اینشخص در آب افتاده يك مرد ایتالیائی بود که تخمیناً چهل و پنج یا پنجاه ساله يك آدم میانه قد تنومندی بود، مانند قول شاعر که : «سگ بدریای هفتگانه بشوی چونکه ترشد پلید تر گردد .» از سر و پایش آب چکان ، ومانندبرك بید لرزان ایستاده بود.\nاز نتیجه استنطاق و تحقیقات چنان معلوم شد که مرد مذکور در اصل يك خفت عقلی دارد ، و بر سر آن خفت عقل ، شراب بسیاری هم خورده سراسر از عقل بیگانه شده است . از سرمستیی بسیار برکنار کناره واپور برآمده ، و پایهای خود را بطرف دریا آویزان کرده نشسته است، رفقای دیگرش او را از تحرکت منع کرده اند ، ولی او از شناوری ماهرانه"}
{"book": "adl0179", "page": 206, "text": "صحیفه ۱۹۹ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nخود، و بی پروایی خود از دریا بخت رانده دفعتاً خود را بدریا انداخته است .\nپس چون خفت عقلش برکپتان عیان گردید تا بفردا که به پولیس\nاو را تسلیم کنند امر بحبسش نمودند . بعد از مشاهده این وقوعات ما و ما\nدام ماری پس بطرف دایره خود آمده و حکایت را بدیگر رفقای خود بیان\nکرده بدالان فرو آمدیم ، و هرکس بقمره های خود داخل شده بخواب\nراحت فرو رفتیم .\n\nانتهای جلد اول\n\nمحمود طرزى"}
{"book": "adl0179", "page": 207, "text": "صحيفه ۲۰۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nمطبعه\nعنایت\n\nدارالسلطنه کابل"}
{"book": "adl0179", "page": 208, "text": "( عدد )\n۹\nکتبخانه\nمطبعه\nعنایت\n( عدد )\n۹\nسياحتنامة قطعة روي زمين\nدر ۲۹ روز\nآسیا، آوروپا ، آفریقا\nجلد دوم\n—{ }—\nمواصلت به استانبول\nمؤلف وسیاح آن\nمحمود طرزي\nتاريخ تأليف وسياحت\n١٣٠٨\nدر دار السلطنۀ محروسۀ كابل فی ۱۳۲۸ از مسوده بشكل\nکتاب در قید تحریر آمده و در سنۀ ۱۳۳۳\nدر مطبعۀ مبارکۀ عنایت بزیور طبع\nآراسته گردیده است"}
{"book": "adl0179", "page": 209, "text": "صحیفه ۲۰۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nقسم ثانی سیاحتنامه ما از رسیدن به (استانبول) ،\nو وقوعات دیدنی و شنیدنی ، و گفتنی\nو کردنی که در یکشهر شهیر بزرگ\nروزمره پیش آمده بیان میکند.\n\nروز دوشنبه ۳ ذیقعده\n\nقسم ثانی \nمواصلت به استانبول\n\nصبح وقت به پنج و نیم بجه روز از خواب برخواسته ، و وضو و توا\nلت خود را اجرا کرده ، ودریشی رسمی سیاه خود را پوشیده ، واشیا"}
{"book": "adl0179", "page": 210, "text": "صحيفه ۲۰۳ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو حوايج مختصره خود را که ازمدت ده دوازده روز در قمره که حکم\nآشيانه مارا گرفته است پراگنده شده بود جمع آوری نموده برسطح برآمدم .\nحضرت پدر بقرار عادت عمرنی شان دو پاس ازشب بيدار بودند . نماز\nصبح را بجماعت ادا کردیم . ابومحی الدین نیز وقت تر چای و ناشتا را\nبخلاف دیگر روزها نیاورد . زيرا بجمع کردن وبستن اشیا و حوايج\nخود مجبور بود .\nواپور ما به شش ونيم بجه ازجائیکه لنگر انداز اقامت بود حرکت کرده\nداخل ليمان فيض رسان يك شهری گردید که در بزرگی ، وكثرت نفوس،\nوتجارت ، و عمارت از جمله شهرهای بسیار معتبر ومعروف كره زمين\nشمرده میشود ، و در شكل ووضعيت قدرتی ، ومحاسن ولطافت طبيعي\nدر عالم نظیر آن ديده نميشود . اين شهر مينوسهر — چنانچه بعد ازين\nبتفصيل بيان خواهد شد — برسه حصه یا پارچه منقسمست كه يكي را\n(استانبول) وديگرزی را(غلطه مع بيك اوغلی ) ، وسوم آنرا(اسکدار\nمع حيدرپاشا) میگویند . لیمان یعنی لنگر گاه تجارتی شهر که بهزارها\nواپورها وكشتیهای تجارتی ملل مختلفه در ان لنگر می اندازند يا از ان لنگر\nمیبردارند یکی در سمت استانبول ، ودیگری در سمت غاطه میباشد .\nواپور مابلیمان سمت استانبول حرکت کرده، وازميان صدها کشتیهای\nكوچك وبزرگ بادی ، وصدها وابورهاى كوچك وبزرگ برهنمائی يك\nاستمبوط كوچكی كه ( قلاووز ) میگویندش فريادكنان وخبردارگویان\nآهسته آهسته در گذشته بجای مخصوصی که توقفش دران لازم بودلنگر\nانداز اقامت گردید .\nقايقچیان وملاحان لنگرگاه برای حمل ونقل مسافرين وابور نشين\nهجوم آوردند، درسطح عاميك هرج ومرج وقيل و قال عجيب مسا فر ان"}
{"book": "adl0179", "page": 211, "text": "صحيفه ٢٠٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو کشتیبانان برپاشد . برای زود برآمدن از واپور يك بر ديگر سبقت می\nورزيدند ، ويك جنگ و جدل و زد و خوردی در مابین شان برپا میشد.\nحضرت پدر فرمود .\n— در باب بیرون برآمدن هیچ استعجال نباید کنیم . تا همۀ واپور\nنشینان نه برآیند ، و بجز خود ما دیگر کسی نماند برای قایق گرفتن\nتشبث نکنید .\nگفتم — بسیار خوب فرمودند . همچنین میکنیم .\nوالحاصل بظرف یکساعت هیچ کسی در واپور باقی نماند ، آخرین\nقافله بر آیندگان عائلة موسیو دیمتری بود که با حضرت پدر و بنده هر کدام\nشان جدا جدا بکمال صمیمیت وداع نموده از واپور برآمدند . در اثنائیکه\nمادام (ماری) با من دست داده وداع میکرد آهسته گفت :\nوعده ات را فراموش مکن !\nمنهم تا بسر زینه واپور او را مشایعت کرده گفتم :\n— تاجانی در بدن دارم شما را فراموش نخواهم کرد !\nدرین اثنا يك قوميسر پولیس از زینه واپور بالا برآمده و بمن سلام داده گفت:\n— بیگ افندی ! آیا از شما سوال کرده میتوانم که سردار افغانستان\n(غلام محمد خان طرزی) نام يك ذات محترمی درین واپور هست یا نی ؟\nگفتم — بلی هست . و منهم بشرف ترجمانی شان مفتخرم . اما\nاین سوال جناب قومیسر افندی از چه رهگذر است ؟\nگفت — محمود بیگ افندی شما اید ؟\nگفتم — بلی منم !\nگفت — از ازمیر برای ما بتلگراف خبر آمده بود که حضرت سردار\nبا واپور قورنیلوف نام روسی بسوی در سعادت حرکت کرده است . لهذا"}
{"book": "adl0179", "page": 212, "text": "صحیفه ۲۰۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدرینجا تشریف شان انتظار میشد. بجز ابراز خدمت و عرض احترام\nدیگر مقصدی نداریم .\nگفتم -- تشکر میکنیم ! بفرمائید که شما را بحضور شان رهنمائی کنم.\nباقومیسر مذکور که طاهر افندی نام دارد برزینه سطح قره ها برامده\nبحضور حضرت بدر آمدیم و پازانته یعنی معرفی قومیسر را کرده و از\nمقصدش عرض کردم .\nحضرت پدرباقومیسرافندی التفات و نوازش نموده ، بزبان افغانی\nبمن فرمودند :\nاینهم از احتیاطهای خوفناکیئی حضرت سلطانست ، هیچ شبهه\nنیست که پیش از آمدن ما خفیه ها و جاسوسها احوال مارا ربوط کرده باشند!\nو الحاصل برهنمائی قومیسر طاهر افندی دوقایق منتظمی گرفته ، و\nباکپتان و اپورومادامش مراسم و داعیه را بجاه آورده از واپورقورنیلوف\nکه وقوعات دیدنیهای قسم اول سیاحت نامۀ مارا تشکیل داده بود وداع\nکرده برامدیم . و دريك قايق منتظمی خودماودریکیابومحیالدین با اشیا\nنشسته به ریختم كمرك جهت استانبول از قایق برامدیم .\nدر ريختم بعضی مأمورين كمرك و دیگر قومیسرهای پولیس به احترام\nو تواضع پیش آمده و معاملۀ معاینۀ راهداری واشیای مارابکمال نزاکت\nاجراکرده در یکی از اوتاقهای مخصوصۀ مفروشة آنجا ما را داخل ، و\nقهوه و سیگاره نیز تقدیم کردند .\nسرفومیسر از حضرت پدربپرسیدند .\nآیا در مدت اقامت استانبول در کجا سکونت خواهید فرمود ؟\nاین سوال از قواعد مخصوصۀ پولیسها وخفیه های اینجاست که بهمه\nحال اقامتگاه واردین استانبولرا بخود معلوم میکنند. حضرت پدربمن"}
{"book": "adl0179", "page": 213, "text": "صحیفه ۲۰۶ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nفرمودند که بگو :\nما در شام شریف هم بصیغه و عنوان مهمان خاص ذات شاها نه\nاقامت داریم . در نجا نیز هر جائیکه ذات شاها نه امر بفرمایند خواهم\nنشست و درینوقت اگر بامايك معاونت و خدمتی میتوانید همین است\nکه تا بخانه ( ناظر داخلیه ) مارارهبری کنید . و تا معلوم شدن نتیجه اشیا\nو آدم مارادر همین جا محافظت نمائید .\nازین سخن ، سر قومیسر خیلی اظهار ممنونیت نموده ، و یکی از پو\nلیسها را بحاضر کردن يك عرابه امر داده ، و اشیا و ابومحی الدین را در يك\nاو تاقی گذاشته و تابعرابه ما را مشایعت ، و يك پولیسی را نیز برای\nرهنمایی مقرر نمود .\nعرابه چی مارا از راه امین اوگی ، وسرکه چی ، وقوری چشمه،\nو ایاصوفیه بمیدان سلطان احمد ، و در ان جوار در پيش يك عمارت بزرگی\nتوقف داد . پولیس ره بلد ما از پهلوی عرابه چی فرو آمده ، و دروا\nزه عرابه را باز نموده گفت :\nـ بفرمائید همین جاست .\nپولیس مذکور را يك دوسه مجیدی بخشش داده رخصت کردیم و\nاز دروازه بزرگ عمارت داخل شده بر زینه عریض مفروش بالا برامدیم.\nبر سر زينه يك خدمتگار بسیار خوش لباس و خوشرویی مارا استقبال\nکرده گفت :\nخوش آمدید ! آیا کرامیخواهید ؟\nگفتم ـ باجناب ناظر داخلیه (خلیل رفعت ) پاشا ملا قات میخواهیم!\n( بفرمائید ) گفته و دريك او تاق بسیار مزین و آراسته مارا داخل\nنموده گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 214, "text": "صحیفه ۲۰۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\n— در نجا یکقدری آرام کنید .کارت ویزیت خود را بدهید که تقدیم کنم.\nدر بیروت بنده اینمسئله کارت ویزیت را اندیشیده بودم لهذا در\nمطبعه ( خلیل سرکیس ) هم برای خود و هم برای حضرت پدرصد\nصد قطعه کارت ویزیت های بسیار مزین و خوش خطی چاپ کرده بودم.\nبرکارت ویزیت حضرت پدر این عباره نوشته شده بود :\nمهمان خاص حضرت شهریاری\nبرادر زاده امیر اسبق افغانستان مرحوم دوست محمد خان\nسردار غلام محمد خان طرزی\nمقیم شام شریف\nعنوان رسمی حضرت پدر از ابتدای دخول شان بممالک عثمانی\nهمین عباره بوده است که در براتهای تنخواه شان و سفارش نامه ها و غیره\nاز طرف حکومت سنیه عثمانیه همچنین نوشته میشد.\nو الحاصل کارت ویزیت را خدمتگار بکمال احترام گرفته براه مد .\nبعد از یکچند دقیقه یک ذات فربه میانه بالای باوقاری در او تاق در امد .\nبرپاخواسته او را استقبال کردیم ، و چون ناظر داخلیه را شکلا نمیشناختیم\nبشبهه افتادیم که آیا ناظریپاشا همین ذات خواهد بودیانی. ولی خودافندی\nمذكور يك چوكی گرفته و ما را به نشستن اشارت کرد. خودش نیز در\nمقابل ما نشسته بعد از رسم خوش آمدی و جورپرسانی از کار و مقصد\nما، وسبب خواهش ملاقات مابا حضرت پاشاجوياشد . منهم بنا برفر\nموده حضرت پدر گفتم :\n— در اول امر باید ذات عالی شما را بشناسیم که با که صحبت داریم .\nگفت — من هم باجناب پاشا قرابت دارم و هم مدیر دایره شانم . اسم"}
{"book": "adl0179", "page": 215, "text": "صحیفه ۲۰۸ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nمن (رشید) است هر مقصدی که داشته باشید آزادانه بمن گفته میتوانید.\nتشکر کرده توصیه نامه که والی ولایت سوریه عثمان پاشا بنام ناظر\nداخلیه داده بود بر آورده بجناب رشید بیگ دادیم. رشید بیگ بعد از\nمطالعه، توصیه نامه مذکور را گرفته برآمد. و بعد از یکچند دقیقه آمده\nو « بفرما ئید پاشا شمارا منتظر است » گفته از عقبش در دالان بزرگ\nرسمی قبول داخل شدیم.\nدر یک طرف دالان يك ذات ریش سفید سرخ چهره فربهی بر\nيك آرام چوکی تکیه زده نشسته بود ، و دیگر هیچکسی در دالان نبود،\nمگر خلیل رفعت پاشا همین ذاتست.\nجناب پاشا قیام نموده نزدیک خود حضرت پدر را برای نشستن چوکی\nنشاندادند، و بنده را نیز در پهلوی شان امر به نشستن کرده به بسیار نزاکت\nو حسن تواضع رسم احوال پرسی و خوش آمدی را ایفا نمود.\nحضرت پدر نیز بواسطهٔ ترجمانی این عاجز کلمات مناسب حال و\nمقام صرف فرمودند. و بقدر نیم ساعت از هر در ورهگذر سوال و جواب\nنموده ناظر پاشا گفت :\nمن از مقصد شما آگاه شدم. پس حالا شما را با رشید بیگ بمابین\nهمایون ملوکانه در پیش حاجی علی بیگ روانه میکنم . او احوال شما را\nبحضور ذات شاهانه عرض میکند: هر ارادهٔ سنیه که شرف صدور یابد از همان\nقرار حرکت خواهید کرد.\nترجمتاً بحضرت پدر کلام ناظر پاشا را فهما نیدم، و بنابر امرشان گفتم:\nکه مقصد ما هم از حضرت پاشا همین است. بسیار تشکر میکنیم.\nپاشازنگ الکتریکی خود را تاب داد. رشید بیگ درامد. و به او گفت:\nبا حضرت سردار در مابین میروی. و ایشانرا بحاجی علی بیگ تقدیم"}
{"book": "adl0179", "page": 216, "text": "صحیفه ۲۰۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nمیکنی، و سلام مرا رسانیده و این توصیه نامۀ والی سوریه را نیز نشان داده عرض شدن احوال شانرا بخاکپای شاهانه رجا میکنی.\nاینرا گفته بر پا خواست . ما هم عرض تشکرات بسیاری کرده با رشید بیگ از دالان بر آمدیم . و در عرابۀ خود مان که ما را انتظار میکشید سوار شده بسوی مابین همایون یعنی سرای همایون ( یلدین ) حرکت کردیم . باز از همان راهی که آمده بودیم فرو آمده و از سر جسر بزرگ مرور کرده، از غلطه و جادۀ طوپخانه ، و طولمه باغچه به بشکطاش و از انجا بر تپه یلدین برامده بمابین همایون رسیدیم. ویکسر در قصر بسیار عالی که بمابین مشهور است بالا برامده در اوتاق جناب حاجی علی بیگ برهنمائی رشید بیگ داخل شدیم.\nحاجی علی بیگ عنوان قرین اول شهریاری ، و سر ما بینجی را حائزيك پير مرد باصلاح و تقوائیست که در سفرهای اول و دوم بمعیت حضرت پدر ، و در سفر سوم تنها و درینبار باز بمعيت حضرت پدر با ایشان ملاقات دست میدهد با حضرت پدر و این عاجز خیلی محبت و آشنایی بهمر سانیده اند ، واین چارم بار است که با ایشان ملاقات میکنیم ،\nاز دیدن حضرت پدر خیلی مسرت و بشاشت ابراز و تا به نیم دالان استقبال و مسافحه و معانقه نموده در پهلوی خود نشاندند. رشید بيك سلام ناظر داخلیه و توصیه نامۀ ولایت سوریه را تقدیم کرده رخصت شد .\nاگرچه بی واسطۀ ناظر داخلیه نیز ما بمابین بنابر معارفۀ سابقۀ که با حاجی على بيك داشتیم میتوانستیم بیایم ولی سیاسته و رسماً اینواسطه ناظر داخلیه را اولتر و آسانتر دانستیم .\nوالحاصل حاجی علی بیگ بحضور شاهانه رفته و بعد از یکساعت وا پس آمده گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 217, "text": "صحيفه ۲۱۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد ۱\n\n— احوال شما را بخاکپای شاهانه عرض کردم . به تبلیغ کردن سلام\nمخصوص شاهانه را بشما مأمور شدم .\nبنابر مراسم مخصوصه که از آداب دیرینه سلاطین آل عثمان است\nگاه سلام شاهانه به کسی تبلیغ شود میباید که آن شخص همچنان\nوضعیتی بگیرد که گویا بحضور خود شاها نه ایستاده ورد سلام میکند\nلهذا همچنان يك وضعیتی گرفته از حد زمین سه بار تمنا کردیم . حاجی\nعلی بیگ باز بر سخن خود دوام نموده گفت :\n— فرمودند که : تا یکچند روز در مهمانخانه شاهانه ما مهمان خاص\nشاهانه ما خواهید بود .\nباز کرنش و تمنا !\n— بعد از انکه یکچند روز استراحت کنید برای رفتن حجاز بشما\nرخصت میدهم .\nتشکرها و دعاهای دوام دولت شاهانه را بجا آوردیم . بعد ها جناب\nحاجی علی بیگ خدمتگار خودر اخواسته بحاضر نمودن مهمان دار خاص\nسعید بیگ ، و مهماندار دوم حاجی ابراهیم افندی امر نمود .\nبعد از یکچند دقیقه هر دو مهماندار از دروازه دالان درآمده و تا\nمين يك تمنایی کرده منتظر امر شدند . حاجی علی بیگ افندی سعید\nبیگ را خطاب نموده گفت :\n— حضرت سردار، مهمان خاص ذات شوکتسمات شاهانه میباشند.\nدر مهمانخانه خاص موقع ( نشان طاش ) ایشان را میبرید و از همه جهت\nاسباب استراحت و احترام شانر احاضر و آماده میسازید ، و طعام شانرا\nاز مطبخ خاص مقرر میدارید ، یگانه آرزوی شاهانه راحت و رفاهیت\nمهمانان عزیزشافست ، از همانقرار عمل میدارید ."}
{"book": "adl0179", "page": 218, "text": "صحیفه ۲۱۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nمهمانداران تا بزمین تمنا نموده اطاعت نمودند. حاجی علی بیگ گفت:\n- حالا وقت طعام نزدیکشده اگر بر شما تکلیف نباشد طعام را باهم\nبخوریم، و نماز پیشین را ادا کرده بروید بد نخواهد بود.\nگفتیم - بسیار تشکر میکنیم. صحبت شما تکلیف نی بلکه عین فخر\nو شرف است.\nگفت - منهم از صحبت شما بسیار محفوظ میشوم. آیا در راه از سبب\nطوفان یا دگر رهگذر زحمت ندیده اید: (*)\nگفتم - الحمدالله به بسیار آسودگی و سیاحت خوبی آمدیم. هیچ\nزحمت و کلفتی ندیدیم.\nگفت - در شام شریف انشاء الله درین وقت براحت هستید، و از\nجهت امور معیشت چیزی تنگی و مضایقه ندارید؟\nگفتم - الحمد الله بسایه مرا حمایه حضرت خلیفة المؤمنین هیچ\nمضایقه نداریم از وقتیکه تنخواه ماهانه چهل لیره عثمانی ابلاغ فرموده شده\nبکمال راحت و آسودگی معیشت میکنیم. امور اداره خانه و اکثر رسو\nمات دنیوی خود را بگردن فرزندم ( محمود ) انداخته ام، خودم بعبا\nدت وطاعت حضرت خلاق عظیم الشان خود در حضور حضرت یحیی\nعلیه السلام، و دعای ترقی دولت اسلام مشغول میباشم.\nوالحاصل تا بوقت طعام به همین گونه صحبتها بسر آورده در اوتاق طعام\nخوری بر سفره نشستیم، و به بسیار محبت و شیرینی طعام را به انجام رسا\nنیدیم. و نماز پیشین را نیز بجماعت ادا کرده با مهماندارهای خود به مهما\nنخانه که برای ما تخصیص شده بود روانه شدیم. عرابه کراهنی خودما\n(*) بعد ازین در سوال و جوابی که بتبعیت حضرت پدر با بزرگان و ارکان دولت گفتگو\nمیشود هرگاه (گفتم) بنویسم معلوم باشد که کلام طرفین را ترجمه کرده (گفتم) مینویسم."}
{"book": "adl0179", "page": 219, "text": "صحیفه ۲۱۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nمارا انتظار داشت در عرابه نشسته مهماندار ما عرابه چی را (نشان طاش) گفته امر بحرکت داد .\nازین تپه که سرای ( یلدز ) بران وا قعشده و تپهٔ دیگری که نشان طاش موقع مرتفع بسیار با نزهت دران کائنست درمیان این هر دو تپه يك وادی بسیار عمیق پر سبزه و درخت بسیار لطیفی واقعشده ، وسرکهای بسیار پخته و منتظمی ازین تپه تابه آن تپه از میان این وادی عبور نموده است . این است که عرابه چی همین وادی را تعقیب نموده برتپهٔ نشانطاش برامد ، ودريك جادهٔ بسیار صفادار عریض پاك وخوش هوایی واصل شد که در دوطرف این جاده عمارت ها و باغچه های بسیار عالی وخوش بنایی مبنی شده است که این بنا ها وعمارات باشوکت وزینت همه گی مال نشیمنگاهها وحرمسراهای وکلاو وز را واصحاب رتب عالیه میباشد .\nمهماندارماجناب سعید بیگ عرابه را در پیش يك قصر بیقصور معمور پرسروری به توقف امر نمود . مهماندار دوم ماحاجی ابراهیم افندی که پیشتر ازما برای ترتیبات آمده بود بادیگر خد متگاران مهمان خانه در پیش عرابه آمده دروازهٔ عرابه را باز کردند ، و (بفر مائید ، خوش آمدید، صفا آوردید)گفته در دایرهٔ مهمانخانهٔ شاهانه مارا داخل ، ودرطبقهٔ دوم عمارت مذکور واصل کردند. سعید بیگ به بسیار تواضع پیش آمده گفت :\nبهترین دایره های مهمانخانهٔ شاهانه همین دایره است که برای شما تخصیص کرده ایم. این دالان بزرگ قبول کردن مهمان و نشستن شما، این اوتاق خوابگاه خود حضرت سردار ، این اوتاق استراحت وکار شان ، این او تاق خوابگاه بیگ افندی ، این دالان نان خوری اینهم غسل خانه که هروقت آب گرم وصابون وهمه لوازمات حمام دران موجود"}
{"book": "adl0179", "page": 220, "text": "صحیفه ۲۱۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاست، این هم اوتاق كوچك آبدست گرفتن و توالت .\nمهماندار مایگان یگان ازین اوتاقها را باز کرده بما نشان داد . این\nدایره حقیقتاً خیلی منتظم، و بترتیب تمام تزئین یافته . از زینه سنگ مر\nمر باقالین انگریزی مفروشی در يك (كوريدور) که در عمارتهای ملك\nما آنر ارهرو یا کوچه میگویند بالا میشود، این کوریدور، یار هر و یا کوچه\nبشکل مدوريك دايره ایست که مساحه سطحیه آن تخمیناً ده متر مربع\nمی آید . کتاره برنجی گلت کرده زینه بسوی شرقی این دایره واقعده،\nو بمقابل آن دروازه دالان قبول کردن مهمان و نشستق باز میشود که پنجره\nهای بزرگ یکباره آئینه آن در برنده که بسوی جاده است باز میشود .\nزمین دالان باقالین های ایرانی و اناطولی بسیار ظریفی مفروش، و با\nمیز و آئینه های قد نما، و چوکی و کوچهای اطلسی مزین است . در\nخود كوريدور نیز در جاهای مناسب کوچها، و آرام چوکیها، و آئینه\nها گذاشته شده، و زمینش باقالین انگریزی خوشرنگی مفروش میباشد.\nدروازه های اوتاقهای خواب، و استراحت و غسل خانه و غیره همه کی\nاز همین کوریدور باز میشود . او تاقهای خواب، و استراحت ما نیز از هر\nجهت مکمل و خیلی مزینست . علی الخصوص چارپایی های برنجی گلتی\nآن با چنان فرشهای نرم و لطیف پاک و پشه خانه های خوش قماشی\nآرایش یافته که بهتر از ان در کراند اوتل پاریس هم تصور نمیشود . این\nمهمانخانه شاهانه بغیر ازین دایره که برای ما تخصیص یافته پنج دایره دیگر\nرا مالك است كه سه دايرة آن در همین طبقه وسطی، و سه دایره دیگر\nدر طبقه سومین میباشد . اما بسبب مرکز بودن این دایره منتظمترین\nو خوش فرش ترین دایره ها شمرده میشود .\nو الحاصل با حضرت پدر در دالان بزرگ نشستیم . سعید بیگ"}
{"book": "adl0179", "page": 221, "text": "صحیفه ٢١٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nکه از ارباب رتب ممتاز است نیز با ما نشسته از لوازمات مهما نداری لحظه فرو\nگذاری نمیکرد . درین اثنا که دو ساعت بشام مانده بود حضرت پدر فرمود:\n- ما و تو هم عجب بیوفا مردمی هستیم !\nگفتم - ندانستم پدر ؟ آیا چه مراد میفرمایند ؟\nفرمودند - آیا مادیگر رفیقی نداشتیم ؟\nگفتم - ها ! ابو محی الدین !\nفرمودند - بلی ، آن بیچاره را سراسر فراموش کردیم . همین دم بر\nخاسته برو ، عرابه هم حاضر ایستاده است . هم يك تلگرافی بشام میکنی\nکه آن بیچاره ها خاطر جمع شوند ، و هم ابو محی الدین را گرفته با خود\nمی آوری .\nسمعاً و طاعتهً گفته برخاستم ، و در عرابه نشسته عرابه چی را\nبرفتن كمرك استانبول امر نمودم . عرابه چی اسپهای خود را که خوب\nدم شان راست شده بود قمچین کرده از جاده عالی نشان طاش برجاده\n(عقارات همایون) كه يك جاده بسیار با شوكت و هیبتی میباشد ، و ازدو\nطرف با عمارات بهم متصل يك رنگ و يك نسق که از همدگر هیچ فرق\nعمارات آن نمیشود فرو آمده در (بشکطاش) که از محله های معتبر است،\nو از پیش روی سرای شوکت احتوای (طولمه باغچه) که تعریف آن در\nفصل مخصوصش بیان خواهد شد، و جاده بزرگ تراموای بر (قباطاش)،\nو (طوپخانه) و بازار (غلطه) ، و جسر جدید را مرور نموده بر (امین\nاوکی) به كمرك استانبول آمدم که این مسافه بیشتر از چهل دقیقه\nيك مسافه ایست .\nاز عرابه فرو آمده داخل دارۀ كمرك و ازا نجا به ريخنم آمدم .\nابو محی الدین بیچاره را در جایی که گذاشته بودم یافتم که بر بکسها و بستره ها"}
{"book": "adl0179", "page": 222, "text": "صحيفه ۲۱۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلددوم\nتکیه زده بخواب رفته بود . ( ابو محی الدین ! ) گفته آواز دادم . بتلاش برخاسته گفت :\nآه افندی من ! مرا چقدر به اندیشه و وسواس انداخته بودید ! الحمد لله که شما را سلامت دیدم .\nگفتم – چرا به اندیشه افتادی ابو محی الدین ؟\nگفت – یاسیدی ! چسان به اندیشه نیفتم ! آمدن قومیسر پولیس به واپور ، ورفتن شما با پولیس ، و تا بحال معلوم نشدن شما مرا بهلاکت رسا نیده زیرا شنیده ام که درینجا به ادناشبهه انسانرا بقعر بحر غرق میکنند . اگرچه استبداد ، و خوفناکی حضرت عبد الحمید خان درینباب ابو محی الدین را ذی حق میشمارد ، و بسی از ینگونه وقوعا تها شده است ولی الحمد لله که ما مرد مان مسافر و مهمان دولت را از ینگونه واقعات برکنار داشته . لهذا ابو محی الدین را گفتم :\nهیچ اندیشه مکن ! آن پولیسها برای عزت و احترام ما بودند نه از برای فلاکت . برخیز اشیا ات را بردار که برویم .\nيك دو حمالی گرفته اشیا را بعرا به نقل دادیم . و از کیفیت احوال امروزی به ابو محی الدین آگاهی داده و بردن اورا بمهمانخانه پادشاهی بر عرابه جی تنبیه نموده خودم به تلگرافخانه که نزديك كمرك ومتصل جامع بزرگ ( ینی جامع ) بود آمده به اینمضمون يك تلگرافی بشام کشیدم : ( شام – خانه سردار افغان – صحت داریم – به التفات شاهانه سرفراز ، و در مهمانخانه شاهانه مهمان شدیم – خاطر جمع دارید – اخبار صحت خود تا برا بتلگراف روانه کنید . (محمود طرزی) این تلگراف راهم دو طرفه کشیدم که زود جواب آن بیاید . بعد از کشیدن تلگراف يك عرابه پايتون منتظم گرفته از راه غلطه و بيك"}
{"book": "adl0179", "page": 223, "text": "صحيفه ٢١٦ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد دوم\n\nاوغلی، و شيشلی، و مکتب حربيه به نشان طاش، و مهمانخانه آمدم. حضرت پدر نماز شامرا خوانده و انتظار مرا داشتند. فرمودند:\n— آمدی فرزند!\nگفتم — بلی، ابومحی الدین را پیشتر فرستادم خودم برای کشیدن تلگراف یکقدری معطل شدم.\nدرین اثنا خدمتگار سفره که آنرا (سفره جی باشی) میگویند درآمده و (طعام حاضر است) گفته بيك وضع احترامی بایستاد. برخاسته به اوتاق طعامخوری در آمدیم. در آنجا سعید بیگ ما را استقبال نمود میز طعام به بسیار زینت و پاکی حاضر شده بود، و به اصول ترکی ترتیب شده بود. ولی برای دونفر چوکی و بشقاب و کارد و قاشق و پنجه گذاشته شده بود. حضرت پدر فرمود:\n— سفرۀ ما ناقص است برای يك نفر دیگر نیز لوازمات را حاضر کنید.\nسعید بیگ گفت:\n— سفره برای حضرت سردار، و بیگ افندی آماده شده، و برای محی الدین آغا در پایان سفره گذاشته شده است!\nگفتم — مقصد ما از محی الدین آغا نیست. آیا جناب بیگ با ما بطعام خوردن تنزل نمیفرمایند؟\nگفت — استغفر الله! حد من نیست که با مهمان عزیز ذات شاهانه بر سفره بنشینم، وظیفۀ من خدمتست.\nحضرت پدر باصرار بسیاری سعید بیگ را بر سفره بنشاند. به اشتهای تمام طعامهای متنوعۀ لذیذۀ خوان الوان پادشاهی را خورده، و دعای ترقی دولت و شوکت اسلامیه را ادا کرده از میز طعام برخاستیم. همۀ اوتاقها و دالانها و کوریدور این مهمانخانۀ عالی با چراغهای گاز هوا مانند روز روشن"}
{"book": "adl0179", "page": 224, "text": "صحیفه ۲۱۷ سیاحت نامه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nتنویر شده است . بعد از ادای نماز خفتن حضرت پدر به او تاق خوابگاه\nخود داخل شدند . منهم یکقدری با سعید بیگ در برنده دالان که از آنجا\nمنظره لطیفه شبانه استانبول تا به بسیار جاها جلوه گری داشت قدم زده\nبه او تاق خوابگاه خود داخل شدم . و بسبب مانده گی راه زود بيك\nخواب راحتی فرو رفتم .\n\nروز سه شنبه ۴ ذیقعده\n\nامروز بسبب مانده گی دیروز یکساعت بعد از طلوع از خواب بیدار\nشدم ولی حضرت پدر بقرار عادت دایمی شان از وقت بیدار بودند .\nهماندم دریشی کرده بحضور حضرت پدر در دالان آمدم . سلام داده از\nصحت و تندرستی وجود مبارک شان جویا شدم . فرمودند :\nهوای اینموضع خیلی لطیف ، و دیشب را براحت تمام بسر آوردم .\nخودت انشاء الله خوبی ؟\nگفتم ـ الحمد لله بسیار خوبم ! آیا حضرت پدر چای نوشیده اند ؟\nفرمودند ـ مهماندار ما آمده بود ، و از حاضر بودن چای و ناشتاییان\nکرد ولی من گفتم حالا باشد تا ( محمود ) برخیزد .\nدرین اثنا سعید بیگ آمده ، و با من احوال پرسی کرده گفت :\nـ رجا میکنم از حضرت سردار جویا شوید که انشاء الله استراحت\nفرموده اند ، و بچای و ناشتاء میل دارند ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 225, "text": "صحیفه ۲۱۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nپدر فرمودند که بگو – الحمدلله بسایه مراحم وافر شاهانه از هر جهت آسوده و استراحت تمام داریم ، و از جناب شما هم مخصوص تشکر میکنیم.\nاینرا گفته بر پا خواستیم، و به اوطاق طعام خوری آمده برمیز ناشتا که به بسیار نظافت آراسته شده بود نشستیم. چای ، شیر، مسکه بسکوت، دوسه قسم پنیر ، زیتون ، مربا و غیره موجود بود . ناشتارا صرف نموده پس بدالان آمدیم. هنوز نه نشسته بودیم که خدمتگار مهمان خانه درآمده درميان يك پتنوس نقره ئين كوچك يك تلگرافنامه آورد . دانستم که جواب تلگراف شاه ست، تلگرافنامه را باز کرده به اینصورت بحضرت پدر ترجمه کرده خواندم :\n« استانبول – مهمانخانه همایون – تبريك ميكنيم – همه ما صحت »\nامضا\n« داریم – خاطر جمع باشید . همه افراد عائله سردار افغان »\nاز ین تلگرافنامه مسروریت زیادی حاصل شد. زیرا از صحت عایله خاطر جمع شدیم . حضرت پدر فرمود :\n- حالا لازم آمد که بمکتوب هم مفصلاً برایشان حوادث بنویسیم تا بخوبی خاطر جمع شوند .\nاز سعید بیگ پرسیدم که :\n- آیا روزهای داك سوریه بشما معلوم است که کدام کدام روز هاست؟\nگفت – بلی ، در هفته سه بار منتظم داك میرود، امروز روز داکست ، روز پنجشنبه و شنبه نیز داك هست .\nحضرت پدر فرمود :\n- چون چنین است فرصت را فوت مکن . مکتوب بنویس زیرا چشمههای اشکبار، و وضعیت حسرت آثار رفیقه ات در روز وداع هیچ گاه مرا از تأثیر خالی نمیگذارد . هیچ نباشد در هر داك بمكتوب خود که نصف ملا"}
{"book": "adl0179", "page": 226, "text": "صحیفه ۲۱۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nقات است اوراتسلی دادن ضرور است .\nبنابرین هم حضرت پدر وهم بنده در اوتاقهای کار که مینوشته و\nهمه لوازمات مکتوب نویسی در ان مهیاست آمده يك مکتوب سوز ناك\nاشتیاقانه نوشتم . هنوز پاکت را نه بسته بودم که دروازه اوتاقم آهسته زده\nشد: « در ائید » گفتم . سعید بیگ در آمده گفت :\nمیر الای «کنعان» بیگ یاورذات شاهانه برای احوال پرسی\nحضرت سردار از طرف ذات شاهانه مأمور آمده در دالان انتظار دارد.\nحضرت سردار را خبر بدهید .\nهماندم برخاسته بحضور پدر آمدم ، و از کیفیت عرض کردم .\nفرمودند : ـ تو پیشتر برو . این است که منهم میآیم .\nبدالان آمدم ، وبا کنعان بیگ مصافحه کرده رسم خوش آمدی\nرا بجا آوردم . واز آمدن حضرت پدر ، وعرض تشکر بیان کردم .\nاین کنعان بیگ يك جوان رعنای بسیار خوش چهره میباشد که بلباس\nنیم رسمی پرگدی و کوردون یاوریی بسیار خوش برش چست وچالاکی\nملبس است .\nهنوزنه نشسته بودیم که حضرت پدر تشریف آوردند . کنعان\nبیگ وضعیت عسکرتی خودراگرفته، وعسکروارى يك تمثانی کرده گفت :\nشوکتما ب افندى مبابواسطه این عبد احقر شان از احوال شما استفسار\nمیفرمایند ، واز صحت و استراحت شما جویا میشوند ، وهم يك عرابه\nمخصوصه از اصطبل عامره برای شما تخصیص فرموده فرستاده اند که تا\nبوقتیکه در شهر ما باشید سیرو سیاحت بکنید .\nاینسخن او را عیناً بحضرت پدر ترجمه کردم ، فرمودند که بگو :\nاز مراحم سنیه ذات شوکتسمات ملوکا نه شان عرض شکران\nبی پایان میکنم . ازهنگامیکه بزیر جناح مستلزم الفلاح حضرت خلیفه"}
{"book": "adl0179", "page": 227, "text": "صحيفه ٢٢٠ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nالمؤمنین دخالت کرده ام همه عمرم را براحت نعیم گذرانیده ام ، در ینوقت در مهمانخانه شاهانه بکمال راحت ورفاهیت دم گذار اوقات حیات بوده دعای خالی از ریای عمر وعافیت شاهانه را ورد زبان دارم .\n\nاین گفتگوها بپا ایستاده اجرا شد . بعد ازان حضرت پدر نشسته کنعان بیگ را نیز به نشستن امر نمودند . من وسعید بیگ نیز نشستیم . حضرت پدر با کنعان بیگ محبت و التفات زیادی فرمودند ، و بزبان افغانی بنده را بعضی اوامر عطافرموده بنده نیز برای اجرای آن بیرون بر آمدم . و يك عبای بسیار اعلای ابریشمئی کار حما (١) ويك طاقه شال کار کشمیر، ويك كلاس نقره ئی پر نقش و نگار کار هند که با خود داشتیم دريك پتتوسى گذاشته وبدست يك خدمتگار داده آوردم، و گذاشتن پتوس را در پیش کنعان بیگ امر نموده گفتم .\n\nحضرت پدر قبول فرمودن این هدیه ناچیزانه را بطریق یادگار محبت ووداد آرزو میکند .\n\nگفت - بسیار بسیار تشکر میکنم ، یادگار قیمتدار حضرت سردار را برای تبرك بكمال مفخرت قبول میکنم .\n\nوالحاصل بقدر نیمساعت نشسته و يك قهوه نوشیده کنعان بیگ رخصت شده رفت ، بنده تا بسر زینه او را مشایعت کرده پس بحضور پدر آمدم . فرمودند :\n\n- میدانی فرزند که چه کنیم ؟\n\nگفتم - امر از حضرت پدر است !\n\nفرمودند - در همین عرابه که ذات شاهانه برای سوارئی ما احسان فرموده بنشینیم، و برای ایفای شکرگذاری همایون ملوکانه رفته بواسطهٔ حاجی علی بیگ عرض شکران خود را عرض نمائیم .\n\n(١) حماد ر ما بين شام وحلب يك شهريست ."}
{"book": "adl0179", "page": 228, "text": "صحیفه ۲۲۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nگفتم - بسیار مناسب است .\nلهذا بامهاماندار خود سعید بیگ در عرابه نشسته بمابین همایون رفتیم\nعرابه ما خیلی مطنطن و منتظم ، و بدو اسب ویله صبا رفتاری بسته بود .\nحاجی علی بیگ به بشاشت بسیاری ما را قبول کرده گرم گرم احوال پرسی\nنمود و از مقصد ما آگاه شده بحضور همایونی برای عرض شکر گذاری\nما برفت. بعد از یکساعت از حضور بر آمده بقرار روز اول باز سلام شاهانه\nرا آورده تبلیغ نموده گفت :\n- شوکتمآب افندی ، میفرمایند که مقصد شاهانه ما همانا راحت\nشماست ، تا در استانبول باشید هر روزه بسیر و سیاحت جاهای دیدنی شهر\nمأذونید، و برسعید بیگ امر است که شما را بگرداند و نگذارد که دق شوید .\nماباز بهمان وضعیت روز اول تمناهای زمینی و کرنشها و دعاهای لازمه\nرا ایفا نمودیم . و با حاجی علی بیگ بمصاحبه و مکالمه نشستیم . درین اثنايك\nذات بسیار محترم ریش سفید خوش چهره میانه بالائی در دالان داخل شد .\nحاجی علی بیگ به احترام تمام قیام کرده، و «بفرمائید پاشا !» گفته بنشستند .\nبعد از جور پرسان پاشای مذکور را خطاب نموده گفت :\n- پاشا ! شما جناب سردار راه بشناسید ؟\nگفت - نی هنوز بصحبت و شناسایی شان کامیابی حاصل نکرده ام .\nبنابرین حاجی علی بیگ معرفتی حضرت پدر و بنده را با پاشای مشار\nالیه نمود ، و پاشا را به اینگونه بمانشاسانید :\n- جودت پاشا را بشما تقدیم میکنم . یکی از وزرای معتبر دولت\nعلیه هستند که درینوقت ناظر عدلیه میباشند . خیلی عالم فاضل قانون\nشناس مورخ يك ذاتی هستند ."}
{"book": "adl0179", "page": 229, "text": "صحیفه ۲۲۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nجناب دولتمآب جودت پاشا\nترجمه گفتم – تشرف کردیم. اگرچه حضرت شانرا شخصاً ندیده\nام ولی اوصاف کمالات شانرا از وقتی که بدولت علیه آمده ایم میشنوم"}
{"book": "adl0179", "page": 230, "text": "صحیفه ۲۲۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو اثرهای تألیف کرده شانرا دیده ایم . از جمله ( تاریخ جودت ) نام اثر بینظیر شان که از ( ۱۲ ) جلد مرکب است – اگر چه خود من به ترکی نمیدانم و از مطالعه آن محرومم – ولی از مقدمه آن بعضی پارچه هائیکه فرزندم ( محمود ) بفارسی ترجمه کرده و من خوانده ام درجه اقتدار و کمالات شانرا تا یکدرجه استنباط کرده توانسته ام .\nجودت پاشا گفت – منهم از ملاقات شما ممنون شدم . پیش ازین هم از اوصاف کمالات شما و صلاح و تقوای شما از بعضی کسانی که از شام می آمدند میشنیدم . از آمدن شما به استانبول نیز امروز بواسطه اخبارها خبر شده بودم. ازین حسن تصادف که با شما ملاقی شدم خود مرابختیار میشمارم .\nترجمتهً گفتم – بختیاری بما عائده است که با دانشمنديك ذات عاليقدر و عالم فاضل ، ومؤرخ شهیری ملاقات کردیم .\nجودت پاشا گفت – استغفر الله ! آیا در مملکت شما کدام تاریخها متداولست ؟\nترجمتهً گفتم – تاریخھائیکه بفارسی نوشته شده و در مملکت ما متداولست بهترین آنها ( روضة الصفا ) نام تاریخ خاوند شاه ، وطبری ، وفرشته ، و از همین قبیل تاریخهاست .\nگفت – این تاریخها که فرمودید بعضی از آنها را منهم دیده ام ، اگرچه بدنیست ولی بطرز و ترتیب قدیم نوشته شده اند که برای وقت حاضر بدرد نمیخورند . زیرا تاریخهای این زمان يك ترتيب نو خوبی دارد که انسانرا بر احوال عمومی عالم به ترتیب ( قرون ) آگاه میسازد . علی الخصوص که آن تاریخها از عالم فرنگستان هیچ بحث نمیرانند حالا آنکه مهمترین و وقایع تاریخیه را قطعه او روپا بوجود آورده ؛ دیگر اینکه جغرافیا ، و اتنوغرافیا یعنی علم احوال انساب ، و آرخیولوژی یعنی علم آثار عتیقه که اینها اساس علم تاریخ را تشکیل میدهند در تاریخهای طرز قدیم هیچ بحث"}
{"book": "adl0179", "page": 231, "text": "صحیفه ٢٢٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nاز انها نمیشود. و هم اکثر انها تاریخهای خصوصیست، تاریخ عمومی نیست\nحالا انکه تاریخهای عمومی این زمان بر چهار دور تفریق یافته که دور اول\nانرا (قرون اولی) ، و دور دوم انرا (قرون وسطی) ، و دور سوم\nانرا (قرون اخیره) و دور چهارم انرا (عصر حاضر) میگویند از\nابتدای خلقت عالم تا به انقراض ایمپراطوری غربی (روما) قرون\nاولی، و از ان انقراض مذکور تا بفتح (استانبول) ، (قرون وسطی) ،\nو از فتح استانبول تا به انقلاب کبیر (فرانس) (قرون اخیره) ، و\nاز انقلاب کبیر تا بزمان ما (عصر حاضر) گفته میشود .\nحاجی علی بیگ بسخن اغاز کرده بطور مزاح امیز مجودت پاشا گفت :\nپاشا ! هرگاه سردار خبر شود که شما واضع قانون ملک ما شده اید،\nو فقه شریف را بطرز قانون بنام (مجله احکام عدلیه) ترتیب و تدوین\nداده اید این فضل و عرفان فروشی شما بیهوده میرود .\nگفت — ایا چرا؟\nگفت — زیرا در ملک اینها قانون نیست، و از قانون بد میبرند. بلکه\nقانون را کفر میشناسند .\nگفت — من اینسخن شما را تصدیق نمیکنم : حضرت سردار هیچگاه\nاینچنین يك فکر خلاف منطق را ادعا نخواهند کرد !\nحاجی علی بیگ بنده را خطاب نموده گفت :\nاین محاوره مرا با حضرت پاشا بحضرت سردار بفهمانید .\nبنده نیز عرض نمودم بدر فرمود :\nاگر قانون مخالف شرع شریف باشد، و احکام شریعت را پامال\nکند البته که ما ان قانون را بد، و کفر میشناسیم، و اگر قانون به احکام\nشریعت دخل و تعلق نداشته باشد، و برای سیاسیات مملکت وضع شده باشد"}
{"book": "adl0179", "page": 232, "text": "صحیفه ۲۲۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدران قانون هیچ گفتگویی نداریم.\nپاشا گفت – احکام شرع شریف دایما محفوظ است در نفس پایتخت\nسلطنت سنیه (باب مشیخت پناهی) و در هر ولایت ممالک محروسه (محکمه\nهای شرعیه) بر پا و احکام شرع شریف مرعی الاجراست. ولی چون\nمعاملات سیاسیه، و مناسبات مدنیه روز بروز افزونی میگیرد و تجارت\nوصناعت واختراعات بشر به بیک سرعت خارق العاده پیش میرود قوه\nاجرائیه یعنی حکومت برای حسن اداره وانتظام مملکت و درستی معاملات\nداخلیه وخارجیه خود مجبور است که بعضی قوانین ونظامات وضع کند،\nوحقوق حکومت را بارعیت وحقوق رعیت را با حکومت بواسطه آن\nقوانین محافظه نماید که درینوقت قوانین یک علم مخصوص مدونیست که آنرا\n(علم حقوق) میگویند.\nحضرت پدر فرمود :\n- شریعت غرا هم سراسر حقوق است. وبرای محافظه حقوق\nموضوعست.\nپاشا گفت – بلی، درین هیچ شبهه نیست، وحقوق از شریعت خارج\nنمیباشد. مگر اینقدر شده که در ترتیب وتدوین واصول وضع وتحریر،\n(علم حقوق) يك لباس دیگر پوشیده مثلا شریعت غرا قاتل متعمد را\nقصاص امر فرموده. پس اگر برای تشکیل اداره ضابطه و پولیس يك قا\nنون منتظم مضبوطی وضع نشود، و پولیس های بسیار با دقت و باريك\nبین مانندی بهم رسانیده نشود محتسبهای عمامه بزرگ ریش در از مسواک\nبسر، قاتل مجهول الاحوال پنهان شده در بدر را چسان بدلایل وامارات\nمتوالیه، وجستجوها وتحریات موشکافانه وتبدیل قیافت ها و هزارگونه\nنیرنگها وحیله ها از زیر هزار پرده ها واختفاگاهها پیدا خواهد توانست؟"}
{"book": "adl0179", "page": 233, "text": "صحیفه ٢٢٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو اگر قاتل حقیقی پیدا نشود و بقصاص نرسد آیا حکم شرع شریف معطل\nنمی‌ماند؟ علی الخصوص در جاهائیکه نظام و انتظام پولیس منتظم نباشد بسی\nناگواریهای دیگر بظهور میرسد. مثلا بعوض اصل قاتل يك بیگناه دیگری\nمغدور میشود، و یا آنکه اصل قاتل پیدا نشده دیت بر بسی بیگناهان دیگر\nحواله شده خانمانها خراب میشود و اصل قاتل از میان ضایع شده حقوق\nشریعت پامال میشود، حالا آنکه پیدا کردن قاتل از وظایف ضروریه\nدولت است، و آنهم بوجود نمی آید مگر بقوانین منتظمه شدیده ضابطه،\nو بهمرسانیدن پولیسهای باريك بين جن مانند.\nپدر فرمود — در ینباب بشما حق میدهم. زیرا اینگونه قانون محض\nبرای خدمت احکام شریعت است.\nپاشا گفت — من میدانستم که شما حق شناس يك ذاتی هستید و\nازین بود که بمقابل بیگ افندی شما را مدافعه کردم. حالا اگر اجازه بدهید\nیکقدری برای شما از تقسیم قوانین موضوعه خود ما بطرز مختصر و فهرست\nبیان کنم تا خوبتر ازین فکر شما تصحیح شود:\nپدر فرمود — بسیار تشکر میکنم، و موجب استفاده ما میشود. بفرمائید.\nپاشا گفت — قوانین، یعنی (علم حقوق) اولا بر دو قسم منقسمست\nکه یکی را (حقوق طبیعیه)، و دیگرش را (حقوق موضوعه) مینامند.\nحقوق طبیعیه، عبارت از همان حقوقیست که در فطرت انسانیه بالقوه\nموجود است که بواسطه آن حق و باطل، و خوب و بد را از هم فرق\nمیدهد، و انسانرا میداند که بچه گونه چیزها حق دارد، و در چه قسم\nچیزها حق ندارد، و این حقوق وجدانیه و اخلاقیه است، ولی چون\nاخلاق و وجدان در همه افراد بنی بشر یکسان و بيك وتيره کامل نمیباشد\nاز انرو برای وضع نمودن حقوق موضوعه مجبوریت دستداده است.\nمنبع و مأخذ حقوق موضوعه عبارت از قوانین، و عرف و عاداتست که"}
{"book": "adl0179", "page": 234, "text": "صحیفه ۲۲۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدر يك مملکتی جاری و مرعی میباشد که آنهم بر دو قسم بزرکی منقسمست . یکی ( حقوق خصوصیه) ، و دیگری (حقوق عمومیه) . حقوق خصوصیه ، مناسبات و معاملات افراد اهالی را با یکدیگرشان تعیین و تحدید مینماید . دیگرش ( حقوق عمومیه ) است که مناسبات دولت را با افراد اهالی و از اهالی را با حکومت معین میدارد. این حقوق عمومیه نیز بر دو قسمتست : یکی ( حقوق عمومیه داخلیه ) . دیگرش ( حقوق عمومیه خارجیه ) . حقوق عمومیه داخلیه سه قسم دیگر را در بر دارد که عبارت از ( حقوق اساسیه ) ، و ( حقوق اداره ملکیه ) ، و ( حقوق جزائیه ) میباشد که هريك ازینها شعبه ها و تفصیلات زیادی دارد . حقوق عمومیه خارجیه عبارت است از قواعدی که حقوق ومناسبات دولتها را مابین همدیگر شان و حقوق افراد يك دولت را با افراد دیگر دولت تعیین میکند و آنرا علم (حقوق دول) یا ( حقوق بین الملل . ) مینامند . پس این است که در باب تقسيم وتعريف ( علم حقوق ) بصورت اجمال همینقدر شمار ا درس دادم ، واگر بتفصيلات وتوضيحات همه آن آغاز کنم باید که ( مكتب حقوق ) را با جمله کتب مدونه مطبوعه قانونیه درینجا جمع آورده سالها دران بحث و مذاکره نمائیم که اینهم بدرد رفیق ما حضرت حاجی علی بیگ افندی نمیخورد !\nحضرت پدر فرمود ـ مقصد ما ودعای ما همینست که دولت اسلام دوام و بقایابد ، و ترقی روز افزونرا مالك شود بهر صور تیکه باشد .\nوقت به دوازده و نیم بجه رسیده بود . درین اثنا خدمتگار دروازه او تاق طعام را باز کرده و ( طعام حاضر است ) گفته منتظر امر به ایستاد ، حاجی علی بیگ [ بفرمائید ] گفته هر چهار نفر ما در او تاق طعام داخل شديم ، وهرکس بموقع مخصوص خود در اطراف میز مدور آلا ترکه"}
{"book": "adl0179", "page": 235, "text": "صحیفه ۲۲۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nنشسته بکمال مسرت بطعام آغاز شد.\nبر سر سفره باز بنا بر تشویق و تحريك حاجی علی بیگ سخن از قوا\nنین بمیان آمد ، ومقصد حاجی علی بیگ ازینسخنان محض خواهش يك\nمباحثه ومناقشه بود که درمابین حضرت بدر وجودت پاشا بوقوع آید،\nو برای خود او يك خوش طبعئی حاصل شود . زیرا تعصب فوق العاده،\nوآتشین مزاجی شاه، ادر تعصبات شرعیه بملاقاتهای سالهای سابق دیده\nوشناخته بود . حالا نکه از انوقت تا به این اوقات سالها گذشته و تبدلان\nکلی در طبایع حاصل شده ! از انرو بیگ افندی بر مقصد خود نایل نیامده\nحاجی علی بیگ حضرت پاشار اخطاب نموده گفت :\nـ پاشا ! شما هر چه که میگوئید بگوئید ، اما حضرت سردار همین\nشکر را میکند که الحمدلله در ملک خودشان قانون ها و این بدعتهای فرنگستانی\nجاری نیست و السلام !\nحضرت بدر فرمود ــ مخلص شما به این چیزها سر و کاری ندارم\nاز ملک خودهم بصورتی نه بر آمده ام که باز خیال رجعت آنرا داشته باشم\nدر شام شریف بزیر سایه پادشاهی بکمال راحت بسر میآرم . سروکار من\nباجوامع شریفه و مراقد مبارکه انبیا ، واصحاب ، و اوليا وصلحاست.\nجوامع شریفه ، و مراقد مبارکه را آنقدر خوش فرش ، و منور و با\nزینت و معمور می بینم که ما فوق آن تصور نمیشود . هریم شب که ازخانه\nخود میرایم تا بجامع حضرت یحیی علیه السلام در بازارها و کوچه های\nبسبا پاك وصاف ، وروشن بكمال امنیت و خاطر جمعی میروم نه کسی بر\nحقوق شخصیه من تجاوز میکند ، و نه خودرا بر حقوق کسی به تجاوز\nذی حق میدانم . حقوق محفوظ ، صنعت ، تجارت ، معموریت آزادی\nرا بر کمال می بینم که همین چیزها را برای ملک خود نیز از درگاه الهی تمنى"}
{"book": "adl0179", "page": 236, "text": "صحيفه ۲۲۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدارم . زیاده برین چه ؟\nجودت پاشا گفت – آیا یکی ازین چیزها را مخالف شرع شریف می بینید؟\nحضرت پدر فرمود – حاشا !\nجودت پاشا گفت – پس محقق بدانید که اینها همه از فیض قوانین\nمنتظمه ایست که وضع شده . جوامع شريفه ومراقد مبارکه از قانون\nاوقاف معمور است. راهها وبازارهای پاك وستره روشن از قوانين منتظمه\nبلدیه ، امنیت و آسایش از قوانین ضبط وربط ضابطه و پولیس ، محافظهٔ\nحقوق از قوانین متینهٔ عدلیه ، ترقی صنعت ، ترویج تجارت ، تزیید معمو\nریت ، از قوانین مکملهٔ اداره ملکیه ، و قانون تجارت ، وقوانين امور\nنافعه و قانون معارف بوجود آمده است .\nحضرت پدر فرمود – شریعت غرای ما همه این احکام جلیله را در\nبردارد ، وكتب فقهیهٔ ما از همهٔ اینها تفصیل داده . پس چرا شما این را\nقانون نام نهاده اید ؟\nجودت پاشا گفت – درین هیچ شبهه نیست ! ولی علمای ما اینمسئله\nها را خیلی مغلق ، و پیچیده ، و بهم آمیخته وغیرمدون نوشته اند که پیدا\nکردن آنرا بورق گردانی بی كتابها، وتعميق بی فکرها واندیشه ها\nموقوف کرده اند . حالا نکه قانون در زبان یونانی قدیمی های راست\nبر فقرات یعنی بند دار را میگویند . لهذا این کلمه مستعربست که برای\nکتابهای قانون که فقره فقره نوشته میشود مستعمل شده است .\nدرین اثنا حاجی علی بیگ بحضور ذات شا ها نه طلبیده شد که طعام\nهم به انجام رسیده بود. لهذا ما هم از جناب جودت پاشا و حاجی علی بیگ\nوداع نموده بامهماندار خود که در دیگر اوتاق ما را انتظار میکشید از ما بین\nهمایون بر آمدیم ، ودر عربهٔ خود نشسته بمهمانخانه آمدیم . اگر راست"}
{"book": "adl0179", "page": 237, "text": "صحیفه ۲۳۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبگویم امروز ازین ترجمانی دور و دراز مسایل قانونی آنقدر مانده و\nخسته شده ام که بمجرد بالا شدن بدایرهٔ خودماندم به اوتاق استراحت\nخود درآمده و کرتی وکلاه خود را از سر و بر افگنده بر يك آرام جوكی\nبی اختیار خود را انداختم ، و (اوخ !) گفته يك نفس درازی برکشیدم.\nبقدر یکساعت بهمین وضعیت افتاده ، بلكه يك لمحه خوابم نيز در ربو\nده بود که در اوتاقم آهسته زده شد .\nگفتم — کیستی ؟ درآی !\nابو محی الدین درآمده سلام داد .\nگفتم — خیر با شد ابو محی الدین آغا ؟\nگفت — خیر است افندی من . ولى يك عرض دارم !\nگفتم — بگوچه عرض داری ؟\nگفت — درده دوازده جیبهائیکه در پتلون و واسکت و کرتی من مو\nجود است يك حبه واحد پیدا نمیشود . لهذا از افندی خوديك چند\nمجیدی و یكقدری رخصت میخواهم .\nگفتم — چند مجیدی را دانستم ، بسیار خوب ! اما معنی رخصت را\nندانستم . در چنین شهر نابلد بکجا میروی ؟\nگفت — آیا به بودن بنده چیزی احتیاج دارید ؟ ماشاء الله خدمتگار\nها ، مهماندار ها عرابه جی ها چها چها بخدمت تان حاضر است ! چه\nمیشود که بنده هم یکدوسه ساعت رخصت شده يك حمامی بکنم ویكقدری\nدر گوشه و کنارهای این شهر با صفا يك تنفسى بنمايم ! !\nگفتم — خانه خراب ! هنوز منکه افندی تو ام يك تنفسی نکرده\nام ترا چه هول گرفته !\nگفت — آه افندی من ! هنوز شما دیروز از تنفس دالان قمره های وا"}
{"book": "adl0179", "page": 238, "text": "صحیفه ۲۳۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nپور وداع کرده اید ! ....\nاینرا گفته و يك كله جنبانی و تبسم معنیداری نمود که مرا نیز خنده\nآمد . ولی خودداری نموده و دو طلا از جیب کشیده به او داده گفتم :\nبگیر و بهر جا که میروی برو ، ولی یکقدری هشیار باش که این شهر گر\nدا بهای بسیاری دارد ! ها !!! ...\nابو محی الدین تمنا کرده بیرون برآمد . اما افکار مرا باز بيك هوای\nنسیمئی لطیف یاد آوریها و خاطر های شاعرانه ایامیکه از سلا نيك تا به\nاستانبول گذرانیده بودم مشغول نمود ! آه ؛ ماری ! چه لطیف مخلوقی بودی!\nتا بوقت عصر در اوتاق استراحت خود به افکار های متنوعه مختلفه\nعجیبه و غریبه بسر آوردم . گاهی طائر تیز پرواز قوه فکرم در فضای\nخوش هوای لطافت ادای عاطفت نمای بساطین پر ریاحین شام جنت\nمشام ، در نهالستان پر از ها رلذيذة الاثمار آن از شاخی بشاخی به پرواز\nآمد ؛ و هنوز از لطافت پر ظرافت و دا بهای پر آبشار حیات نثار سایه دار\nآن حظ سرور و نشاط خود را اکمال نه نموده بود که شاهین تیز چنگ قدر\nاو را پیش انداخته در صنوبر زار محاسن آثار بیروت معمور، وره پیمائی\nبلاد یونان پر شر وشور، وسلا نيك از نکویی ، وفور ، واستانبول تمدن\nنوشورش سوق نموده در گوشۀ این او تاق مهمانخانه به افکار شاعرانه اش\nمستغرق ساخت .\nوالحاصل ازین افکار پر استغراق خود را رهایی داده از او تاق بیرون\nبرآمدم ، و وضو گرفته بحضور حضرت پدر در دالان آمدم و نماز شام را\nیکجا بجماعت ادا کرده ، وبعد ازان بر سفرۀ طعام آمده از مائدۀ لذیذه\nخوان احسان شهریاری نواله چین عاطفت شدیم .\nدر اثنای طعام از جناب سعید بیگ مهماندار خود از حاجی ابراهیم\nافندی مهماندار دوم جویا شدم . گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 239, "text": "صحیفه ۲۳۲ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\n— حاجی ابراهیم افندی مأمور مهمانخانۀ درجۀ دوم است که آن مهمانخانه در بشکطاش در جادۀ عقارات همایون واقعست . و در انجا کار بیشتر است زیرا درین مهمانخانه مهمانهای بسیار عزیز القدر مانند ذات عالی شما گاه گاهی پیش میشود، ولی در انجا از ولایات شاهانه و اطراف و نواحی ممالك محروسه همیشه مهمان موجود است .\nبعد از طعام در برندۀ دالان آمده حضرت پدر از قصرهای باغچه دار بسیار عالی پر زینت و احتشام همجوار مهمانخانۀ ما و صاحبان آنها از سعید بیگ استفسار نمودند . سعیدبیگ بسخن آغاز کرده گفت :\n— آن عمارت بسیار بزرگ عالی که در صف مقابل ما در اول جاده واقع شده خانۀ باشکاتب مابین همایون ( ثریا ) پاشاست که رتبۀ شان وزیر و مظهر التفات و توجهات کلیّۀ ذات شاهانه میباشند و سركاتب ذات همایونی شانست . در مقابل آن در صف مهمانخانۀ ما خانۀ ( رضا ) پاشاست که ناظر اوقاف همایونست. و رتبۀ وزارت دارد . در پهلوی آن خانۀ ( غالب ) بیگ است که از اصحاب رتبۀ بالا و بحضور شاهانه خیلی مقرب است . این خانۀ بسیار بزرگ پر حشمت که پیش روی ما واقعست خانۀ ( شاکر ) پاشا یاور اکرم ذات شاهانه است که رتبۀ مشیری دارند و مفتش آناطولی شاهانه و از مشیرهای بسیار قدیم دولتست . در پهلوی آن خانۀ ( سعید ) پاشا صدر اعظم سابق است که شخص بسیار فاضل و مدبر و بار بار مقام صدارت را احراز کرده است . در مقابل آن، و دو خانه پایانتر از مهمانخانۀ ما این خانۀ جدید البنای با شوکت که در صف ما واقع و بسیار بازینت و روشن دیده میشود خانۀ صدر اعظم حالایی ( جواد ) پاشاست که از صنف عسکری و از رتبۀ مشیری بصدارت رسیده اند و یاور اکرم حرب شهریاری هم میباشند ."}
{"book": "adl0179", "page": 240, "text": "صحیفه ۲۳۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nوالحاصل همه خانه های بسیار عالی دلنشینی که درین جاده صفادار\nخوش فضای بسیار بلند واقعست و همسایه های ماگفته میشوند تا بجای\nکه بنظر بر میخورد یگان یگان را بما معرفی نمود . حضرت پدر پرسید :\n- آیا اگر با صدراعظم ( جواد ) پاشا فردا يك ملاقاتی بکنیم چیزی\nمانعی نخواهد بود ؟\nسعید بیگ گفت - هیچ مانعی نیست . تنها با صدراعظم نی بلکه باهر\nیکی از وکلای دولت که آرزوی ملاقات داشته باشید میتوانید ، و ایشان\nخیلی ممنون میشوند .\nپدر فرمود - بادیگری ملاقات نمیخواهم ، تنها صدر اعظم ، ویکبار\nهم ناظر داخلیه را دیدن میخواهم ..\nسعید بیگ گفت - اگر امر بفرمائید فردا از ملاقات شما بجناب صدر\nاعظم پاشا خبر میدهم ، و اگر فرصت داشته باشند بخیر میروید و اگر فر\nصت نداشته باشند وقت تعیین خواهند نمود .\nفرمودند - بسیار خوب میشود . اول اگر استمزاج شود بهتر خواهد بود .\nبرهمین سخن قرار داد، ونماز خفتن را بجماعت ادا کرده حضرت پدر\nبه او تاق خوابگاه خود تشریف بردند . بنده نیز بقدر یکساعت دیگر\nدر برنده دالان با سعید بیگ مصاحبه ومکالمه کرده و يك رشته صحبت و آشنا\nئی خصوصی باهم انداخته به او تاق خوابگاه خود داخل شدم . ولی\nدر باب ابو محی الدین به اندیشه افتادم که آیا آمده باشد یانی . لہذا پس\nبرآمدم و در کوریدور از خدمتگار مهمانخانه سلیمان آغا از ابو محی الدین\nجویا شدم . گفت :\n- ابو محی الدین آغا یکبار برآمده بود و بوقت شام پس آمده لہذا\nخاطر جمع شده به اوتاق خود آمده بخواب راحت فرو رفتم ."}
{"book": "adl0179", "page": 241, "text": "صحيفه ٢٣٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nروز چهار شنبه ٥ ذیقعده\n\nامروز پیش از طلوع آفتاب از خواب برخاستم ، و در غسل خانه\nمهمانخانه که بکمال نظافت و لطافت همه لوازمات طهارت و پاکیزه گی دران\nآماده است يك استحمام مکملی نموده و البسه تازه و پاکی پوشیده ، و دریتی\nبسیار خوش برش و خوش قماشی در بر کرده بدالان آمدم . حضرت\nپدر هنوز تشریف نیاورده بودند .\nاز بالقون یعنی برنده دالان بلطافت و نظارت این شهر مینو طر بزرك\nکه حضرت خلاق کائنات همه محاسن رادران درج کرده مشغول شدم.\nدایره نظر ازین برنده تا بسیار جاها ممدود میشود. از تپه بلند ( چاملیجه )\nتابه ( حیدر پاشا ) و ( قادی کوی ) که در جهت قطعه آسیاست ، و از\nسرای ( دولمه با غچه ) تا بيك قسمی از غاطه و محله ها ئیکه از تپه تقسم\nببيك اوغلی تا بساحل بر يك سطح مایلی واقع شده از جهت اور وپا معلوم میشود.\nاز جهت استانبول نیز ( سرای برونی ) و مناره و قبه های بزرك\nجوامع شريفه و هيبت و عظمت يك قسم شهر بنظر میخورد . و اپورهای\nكوچك ( شرکت خیر یه ) که در بردن و آوردن مر دما نورا از سمتی بسمتی و\nوازجایی بجایی در میان بحر شناوری دارند نيزيك لطافت دیگری بهم\nمیرساند. اما بسبب دوری مسافه واپور ها بقدر يكيك قایق كوچكى معلوم\nمیشود، وقایقها ، وصندالها، واسند بوطها روی دریا را مانند يك آشيانه\nمورچگان بنظر جلوه میدهد که قطار ها بوجود آورده باشند . طلوع"}
{"book": "adl0179", "page": 242, "text": "صحيفه ۲۳۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآفتاب وضیا نثاری شعاعات آن بر ملیون ها آئینه های عمارت های شهر، وسطح مجلای بحر تابيده يك چراغان عام بسيار غريب و عجيب صبجينه بوجود می آورد که در پیش این منظره بديعه بحيرت رفتم.\n\nدرين اثنا حضرت پدر نيز بدان تشريف آوردند . مهمان دار ما نیز آمده از حاضر بودن سفره ناشتا و چای خبر داد . لهذا در اوتاق طعام خوری آمده از سفره لذیذه مذکوره حظ کامل خود را گرفتیم مهماندار ما سعيد بيگ گفت :\n\n– دیشب بنابر خواهش شما بخدمت جناب صدراعظم پاشا رفته از آرزوی ملاقات شما عرض کردم امروز به نه بجه قبول فرمودن شما را انتظار دارند.\n\nحضرت پدر فرمود – بسیار خوب کردید. انشاءالله به نه بجه میرویم.\n\nسعید بیگ گفت – از صحبت صدراعظم پاشا بسیار محظوظ خواهید شد زیرابسیار عالم وفاضل يك ذاتيست. ودراه و رسمیه بسیار مدبر و آشناست.\n\nپرسیدند – آیا مرد پیریست یا جوان ؟\n\nگفت – تخمینا چهل و پنج یا چهل و هشت ساله يك مردیست و هم طالعش خیلی درخشنده و بلند است! زیرا به بسیار کم مدت به این منصب عالی رسیده!\n\nپرسیدم – چسان ؟\n\nگفت – پیش از ششماه منصب برگیدی داشت، و در کریدکوماندان بود . دفعتهً با ارادهٔ سنیه لوا یعنی جرنیل شد. دو ماه نگذشته بود که فریق یعنی نائب سالار گردیده به استانبول خواسته شد. هنوز در واپور بود که ارادهٔ سنیه بمشیرش شرفصدور یافت . بمجرد رسیدن به استانبول مقام صدارت عظمی را احراز کرده بعداز شرفیابی حضور شاهانه سرراست"}
{"book": "adl0179", "page": 243, "text": "صحیفه ٢٣٦ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nبه باب عالی رفته زمام ادارۀ مملکت را بدست گرفت، و در اندك مدتی مسائل مغلقۀ سیاسیۀ که در میان بود بحسن صورت حل نمود.\nگفتم ـ عجب ترقیء آنی!\nسعید بیگ آهسته بگوش من گفت:\nـ ازینگونه ترقیهای آنی و ناگهانی درین زمان بسیار بوقوع می آید! که میداند که شما هم دفعتهً يك صدر اعظم نشوید؟\nگفتم ـ من هیچگاه اینچنین صدر اعظمی بی استحقاق را آرزو ندارم!\nگفت ـ حالا همچنین میگوئید، ولی اگر این خیال بحقیقت مبدل شود بغیر از تشکر و قبول هیچ چیزی نخواهید کرد! و چون از حضور شاهانه به بابعالی بروید در راه بواسطۀ جنازه ها برای مردگان نیز خبر این بشارت را خواهید فرستادید!\nگفتم ـ اینچه سخن است سعید بیگ! معنی این را ندانستم؟\nگفت ـ این يك حکایت است، آیا شما این حکایت را نشنیده اید؟\nگفتم ـ نی! بفرمائید، بشنویم.\nگفت ـ در زمان یکی از سلطان های گذشته عثمانی یکی از دهقانان مردم انادول که خوب تحصیل علوم کرده بود به استانبول آمده و در مدرسه های اینجا نیز خوب تحصیل خود را کامل نموده و امتحانهادا ده رفته رفته در مراتب علمیه ترقی نموده تا بدرجه که بمنصب شیخ الاسلامی رسید. برادرش که در انادول بدهقانی مشغول و جاهل و بیخبر يك آدمی بود، چون شنید که برادرش شیخ الاسلام شده بیل و چوغ قوله رانیء خود را گذاشته راه استانبول را پیش گرفت. اما پیش از انکه به استانبول برسد شیخ الاسلام از آمدن او خبردار شده بعضی از خاصان خود را بالباسهای فاخر و جبه و طیلسان و اسپ در پیش روی او فرستاد که او را"}
{"book": "adl0179", "page": 244, "text": "صحيفه ۲۳۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبحمام برده و البسه منتظم پوشانیده بشهر داخل کنند . و از یکطرف\nبوزرا و وکلا ومفتیان و رجال علمیه که بمعیتش بود بیان مینمود : که برا\nدرم که یکی از علماء و معتبرین مملکت ماست امر و زیا فردا به استانبول خواهد آمد.\nوالحاصل به اینصورت دهقان مذکور باجبه و طیلسان منتظم علمی\nبباب مشیخت داخل شده از طرف جم غفیری از معتبرین استقبال شد\nتا آنکه ذات شاهانه نیز از آمدن برادر شیخ الاسلام خبر شده بنا بر توجه\nوالتفاتی که در حق شیخ الاسلام داشت برادرش را با خود او و دیگر بعضی\nوکلا و وزرا بپایین همایون برای طعام دعوت فرمود .\nذات شاهانه از دیدن برادر شیخ الاسلام خیلی محظوظ و مسرور\nشد . اما از طور ادیبانه عالمانه اونی بلکه از اوضاع لا ابالیانه دهقانانه او !\nزیرا تا بحال بحضور خود به همچنین يك شخص غریب الاطواری بر\nنخورده بود !\nدر اثنای طعام از خوردن و نوشیدن دهقانی برادر شیخ الاسلام که\nذات شاهانه آنچنان خوردن و نوشیدن گاو مانندی را گاهی ندیده بود\nآنقدر خندید و آنقدر مسرور شد که در انروز از دیگر روزها زیاده تربه\nاشتها طعام خوردند . حتی در اثنای طعام ذات شاهانه يك دانه سیبی که\nگویا نهایت التفات و مرحمتست به برادر شیخ الاسلام بدست خود عطا\nفرمودند . برادر شیخ الاسلام سیب را بی آنکه مراسم لازمه را بجا آرد\nبيك حركت دهقانی از دست پادشاه در ربوده بهمراه پوست خوردن\nگرفت . ذات شاهانه که بعمر خود همچنین حرکتی را ندیده بود ازین\nحرکت او آنقدر خندید و آنقدر يك محظوظیت حیرت آمیزی برایش\nدستداد که در پی سیب يكدا نه پورتقال، و در پی آن يكدا نه تاك نیز بدست\nمبارك به او عطا فرمود ."}
{"book": "adl0179", "page": 245, "text": "صحیفه ۲۳۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآقای دهقان ما بوضع غلیظانه دهقانی خود آنها را نیز در پی سیب\nاولی داخل شکم اشتها ستم خود نمود ، و حظ وسرور شاهانه را بار\nبار بدان افزود !\nوالحاصل طعام به انجام رسیده حاضرین از حضور شاهانه رخصت\nشدند . شیخ الاسلام بیچاره که ازین احوالها و حرکتهای برادر خود\nاز خجالت و شرمسازنی بسیار در بحر عرق مستغرق شده بود برادر\nخود را هزارها توبیخها وتکدیرها در میان عبرا به کرده میگفت :\n— اینچه بی ادبیها وگستا خیها در حضور شاهانه نمودی و مرا از\nخجالت بسیار بزمین فروبردی !\nبرادرش گفت — استغفر الله ! چه بی ادبی از من سر زده باشد که\nموجب خجالت شما شده باشد ؟\nشیخ الاسلام گفت — آیا بیشتر ازین بی ادبی چه باشد که ذات شاهانه\nبدست مبارك خود بتو سیب بدهد وتو آنرابی محابا مانند گاوها خوردن گیری !\nبرادرش گفت — درین چه بی ادبیست ! آیا مگر برای خوردن نداده بود؟\nگفت — عادت اینچنین نیست . هر گاه ذات شاهانه در اثنای طعام\nسیب یا دیگر میوه بکسی بدهد آن شخص آن چیز هارا بکمال احترام و\nتواضع گرفته وبوسیده برای تبرک در جیب میگذارد ، و مانند حیوان\nآنرا نمیخورد .\nگفت — بابا ! من چه میدانم . شما از اول این مسئله را بمن تفهیم\nنمیده بودید ! انشاء الله دوباره همچنین بی ادبی نخواهم کرد . عفو بفرمائید !\nذات شاهانه از حرکات لاابالیانه برادر شیخ الاسلام آنقدر مسرور\nشده بود که شب دیگر بازيك مجلس ضیافتی ترتیب داده وکلا و وزرا و\nشیخ الاسلام وبرادرش را دعوت فرمود ."}
{"book": "adl0179", "page": 246, "text": "صحیفه ۲۳۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدرینبار برادر شیخ الاسلام بنابر وصیت و نصیحت برادر خود آداب\nو احترامهارا به تکلف و زحمت زیادی اجراء مینمود که این آداب و احترا\nمهای او نیز بسببی که فطری و خلقی نبود يك وضعیت عجیب و غریب\nدیگری پیدا میکرد ، و (تمغل هندستانی) و (خرام کبک و زاغ)\nرا بخاطر میآورد ، و به این سبب موجب زیادتی فرحت و سرور ذات\nشاهانه میشد .\nتا آنکه وقت طعام رسیده هرکس بر چوکی خود بدور میز طعام نشستند .\nذات شاهانه درینبار کاسه شوربایی را که در حضور شان افتاده بود بدست مبارك\nخود برداشته به برادر شیخ الاسلام تقدیم نمود .\nمومی الیه چون از برا در خود در ینباب ، تنبیهات لازمه را\nگرفته بود هماندم بپا خواسته و کرنشهای زیادی بجا آورده کاسه\nشوربا را از دست ذات شاهانه بگرفت و بکمال ادب کاسه را بوسیده و بر سر\nبرده در بغل خود فرو برد که شورباها همه گی از پاچه هایش ریختن گرفت .\nپس تفکر فرمائید که اینحرکت او تا چه درجه تاثیری بر ذات شاهانه\nکرده باشد ! در عقب کاسه شوربا يك بشقاب گوشت سرخ کرده ، و در\nپی آن يك صحن ماهی بریان ، و بعد آن يك بشقاب فرنی ، و کاسه ماست\nوغیره را عطا فرمودند ۵ جناب دهقان بالطیلسان همه را در جیبها و بغلها\nپرمینمود .\nذات شاهانه آنقدر خندیدند ، و آنقدر مسرت حاصلکردند که\nحاضرین را خطاب فرموده گفتند :\nاین برادر شیخ الاسلام الحق که مرد بسیار با آداب و صاحب تربیه\nکامل میباشد ! لہذا اورا بمنصب شیخ الاسلامی نصب نمودم .\nاراده سنیه چون لایتغیر است هماندم خلعت شیخ الاسلامی را به او پوشانیده"}
{"book": "adl0179", "page": 247, "text": "صحیفه ٢٤٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو همه وکلا و وزرا با او همراه شده باموزیکه و عسکر در عرابه های مکلف دولتی نشسته بمراسم مخصوصه که لازم بود بسوی باب مشیخت پناهی روانه شدند .\nدر اثنای راه يك جنازه در پیش آمد . جناب شیخ الاسلام نو عرابه خود را به ایستادن امر داده همه ارکان معیت او توقف نمودند . بعد از ان از عرابه فرو آمده بر جنازه کشان امر بگذاشتن جنازه نمود . مردم همه بحیرت شدند که آیا چه میکند ؟\nدهقان مشیخت نشان در پیش جسد میتی که در جنازه بود آمده دهن خود را به پیش گوشش برده یکچند کلمه بگفت و باز در عرابه نشسته وجنازه را به برداشتن وعرابه را بحرکت کردن امر نمود .\nوکلای که با او در عرابه بودند پرسیدند که :\n- آیا جناب شیخ الاسلام در گوش این میت چه فرمودند ؟\nگفت – برای اموات گذشته خود خبر فرستادم تا بدانند که رجب آقای دهقان شیخ الاسلام زمان گردیده است !!! .\nسعید بیگ ، حکایه خود را تمام نموده گفت :\n- چسان ! خوش تان آمد اینحکایت ؟\nگفتم – هزار آفرین به اینتشبیه وتمثیل که بمن نسبت دادید !\nگفت – عفو بفرمائید بیگ افندی ! حاشا لله نزاکت و آداب نجیبانة اصیلا نه شما باینحکایت نسبت داشته باشد ، ولی من برای خوش طبعئی شما حکایت کردم :\nدرین اثنا ساعت بزرگ دیوارئی مهمانخانه گززك خودرا نه بار بر زنگ بزرگ خود نواخته رسیدن وقت ملاقات صدر اعظم پاشا را بما اخطار نمود . لهذا بمعیت حضرت پدر و رهنمائی مهماندار خود بخانهٔ"}
{"book": "adl0179", "page": 248, "text": "صحيفه ٢٤١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nصدراعظم جواد پاشا رفتیم .\nاز يك دروازه بسیار بزرگ خوشنمائی داخل يك دهليز یعنی کوچه\nبسیار فراخ و خوش هوای روشن که کوچها و چوکیها در جاهای مناسب\nآن گذاشته و ياور ها و خدمتگارهای بسیار خوش لباس با آداب و تربيه\nبران نشسته بودند گردیدیم .\nبمجرد داخلشدن ما در دهليز مذكور يك آقای بشخدمت جنتلمینی\nبابك ياور جوان ريش تراشيده بروت تاب داده در از قامتی که از نشانهای\nلباس وروب او کرنیل معلوم میشد بچابکی ما را استقبال نموده ، و ( بفر\nمائید ، پاشا شمارا انتظار دارد ) گفته بر راه زینه ما را رهنمایی نمود .\nاز زینه بسیار فراخ و مزینی در يك دالان بسیار وسیع سقف بلندی\nداخل شدیم که دورا دور این دالان بالمار یهای آئینه دار یکپاره پر از کتابهای\nظریف و بازیبائی محاط بود . یعنی این دالان عبارت از کتابخانه بود که\nبصد ها جلد کتاب در الماریهای آن موضوع بود . سقف و دیوارها و سطح\nو کناره های دور زینه و خود زینه ، وکوریدور پایانی همه از چوب است\nاما چه چوب ! آیا بعضی صندوقچه های باجه ، یادیگر اسبابهای فرنگستانی\nرا دیده باشید که بچه رنگ و روغن و نقش و نگار بر زینتی میباشد ؟ اینست\nکه خانه صدر اعظم پاشا نیز از همان چوبها تشکیل یافته ! میزها و چوکیهای\nاین دالان نیز از همان چوب خوش رنگ و روغن مجلاست . تنها بقدر\nنیم نیم گزيك راهی از قالین انگریزی بسیار ذیقیمت اعلا از سر زينه تا به\nپیش دروازه های دیگر او تاقهائیکه در دالان باز میشود بيك طرز خوشنمایی\nممدود شده است .\nبر سر زينه دالان يك ياور جوان بسیار خوش شکل و لباس دیگری\nکه از اونیفورمه اش منصب بر گیدیش معلوم بود ما را استقبال و پرده یکی\nاز او تاقهار ابالا کرده گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 249, "text": "صحيفه ٢٤٢ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\n— بفرمائید حضرت پاشادرینجا است !\nاوتاق بنهایت زینت بوده خود صدراعظم جواد پاشا از پشت يك\nمیز بسیار بزرگی که کتابها و اوراقهای بسیاری بران موضوع بود ازسر\nيك آرام چوکی برپاخواسته ، و بکمال نزاکت و بشاشت يكدو قدم پیش\nآمده و با حضرت پدرمصافحه نموده ، دوچوکی که در پیش روی میز بمقابل\nمیزش گذاشته شده بود نشانداده به نشستن امر نمود .\nجواد پاشا چهل و پنج یا چهل و هشت ساله يك آدم خوشصورت\n\nجناب فخامتمآب صدر اعظم جواد پاشا"}
{"book": "adl0179", "page": 250, "text": "صحیفه ٢٤٣ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nمیانه بالای باوقاریست که بلباس نیم رسمی عسکری ملبس بود. پاشا حضرت پدر را خطاب نموده گفت:\n— آیا بزبان ترکی میدانید؟\nبنده گفتم — خودشان به ترکی نمیدانند ولی بنده ترجمان شانم.\nگفت — بحضرت سردار بگوئید که بسیار خوش آمدید، صفا آوردید. از تشریف شما بسیار ممنون شدم.\nحضرت پدر گفت — بگو که ممنونیت و شرف بماند است که بخدمت مانند شمایك وزیر ذیشانی نایل ملاقات شدیم.\nوالحاصل بعد از ینگو نه مراسم خوش آمدی محبانه سخن از افغانستان و سیاست حاضرهٔ آن بمیان آمده پاشا گفت:\n— بسیار شایان تأسف است که افغانستان از ما بسیار دور افتاده، و حایل های بسیاری در مابین واقع شده. حالا فکر دینا مذهباً حتی عنصر آذر مابین ما و افغانستان یگانگی و اتحاد عظیمی موجود است که اگر با این اتحاد و یگانگی معنوی نزدیکی و همجواری مادی نیز منضم میبود فایده های بزرگی در عالم اسلامیت بظهور میرسید.\nحضرت پدر گفت — ما افغانیان نیز به این دوری و بعد مسافه خود ها از شما خیلی افسوس میکنیم، ولی باز هم بهمین روابط و اتحاد معنوی استناد کرده به این فرد که: «گر در یمنی چو با منی پیش منی + ور پیش چوبیمنی در یمنی» خود را تسلی میدهیم.\nپاشا گفت — بلی این تسلی تا یکدرجه درست است ولی اگر افغانستان و ایران و عثمانی یك اتحاد صمیمیتی بسیار متینی باهم پیدا کنند خیال دوری ظاهری بحقیقت نزدیکی و معنوی و مادی مبدل میشد.\nحضرت پدر گفت — بسیار فکر عالی! ایکاش که این مقصد عالی را"}
{"book": "adl0179", "page": 251, "text": "صحیفه ٢٤٤ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nخیly پیشتر ازین ما وشما و ایران تقدیر و تعمیل مینمودیم.\nپاشا گفت ـ ماضی گذشت. سخن از حال باید گفت بخیال من میگذرد\nکه اگر بعضی تدابیری بکار برده شود که يك اتفاق و اتحاد بسیار محکمی\nدر مابین این سه دولت مستحکم شود، و بمعاونت همدیگر در اسباب ترقی\nو تمدن یکدیگر کوشش ورزیده شود، خط راه آهن از استانبول و بغداد\nبه انجام رسانیده شود، و خط بغداد با خطی که از طهران بیاید اتصال\nیافته، و خط دیگر آن بمشهد، و خط دیگر از کابل بهرات کشیده شده این\nخطوط بهمدیگر متصل شود دول اسلامیه آسیا را چنان يك شان و شو\nکتی حاصل خواهد آمد که بهرگونه تعرضات خارجی سینه کشای مقاومت\nبتوانند شد.\nپدر ـ الحق که این تصورات جناب پاشا خیلی عالی و برای سطوت و شوکت\nاسلامی مدار یگانۀ شرف و تعاليست، و هم وضعیت جغرافی اراضی\nنیز درینباب خیلی مساعد و موافق آمده زیرا بی آنکه يك خاك ممالك\nاجنبی در مابین حایل باشد هر سه دولت طبیعتاً با هم مربوط و متصل افتاده.\nولی هزار افسوس که درینباب بسی موانع و مشکلات عظیمه در میانست\nکه مهمترین آن بلای تعصب مذهبی و بغض و عداوت قومی و بی\nاتحادی جنسی ست.\nپاشا ـ بواقعی که همچنین است. ولی چارۀ رفع اینها مفقود نیست. مثلا\nتعصب مذهبی در مابین دو دولت که مراد از ما و شماست هیچ نیست، هم\nافغانستان، و هم مایان هر دو حنفی المذهب واهل سنت و جماعت میباشیم.\nماند ایران: ایرانرا ما وشما هیچ گاه خارج دایره دین مبین محمدی نمیدانیم،\nواز اهل قران و قبله اعتقاد میکنیم اختلافات فرعیه آن مانع کلی شمرده\nنمیشود. هیچگاه اختلاف ما و آنها از اختلاف مذاهب نصارا که در مابین"}
{"book": "adl0179", "page": 252, "text": "صحیفه ٢٤٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nخود دارند مانند (پروتستان) ، (وکاتوليك) وغیره شدیدتر و افزونتر نیست.\nحالا نکه آنها اینچیزها را در امورات (سیاسیۀ دینيه) خود بزبان هم نیاورده\nدایمادر (سیاست دینیۀ) خود برضد عالم اسلامیت متفقاً حرکت میکنند.\nپدر – بسیار درست میفرمائید . اما چه چاره که علمای شما را نمیدانم\nاما ملاهای ما وایران از اساس قواعد (سیاسیۀ دینیه) بیخبراند ، بلکه به\nاین عبارت پی هم نبرده اند. تعصب مذهبی را یگانه مدار کار و بار دیندا\nری میدانند که اگر کسی به آنها بگوید که : « بابا ! شما مذهب همدیگر\nخود را قبول نکنید ، و بد بدانید . و لی در اساس دین اسلامی برضد\nدشمنان دین خود اتحاد و اتفاق را پیشه گیرید . » اینسخن را نیز بدعت\nمیشمارند . وعوام آنها این افکار ملاها و آخند های خود را به افراط\nبالا برده ادیان غیر را از غیر مذهب یکدیگر خودشان بهتر میدانند .\nپاشا – اینهمه از جهالت ، و بی علمی ، و بیخبری از احوال عالم ، و\nبی وقوفی بر حرکات واطوارامم پیش می آید . لهذا تدبیر نخستین وچاره\nاولین را ازینجا اندیشه باید کرد . مثلا بهر صورتی که باشد ملاها و آخند\nها وعلمارابر نکات امور (سیاسیۀ دینیه) خبر دار باید کرد . درینباب\nفرانسها ، مجلسها تشکیل باید داد، فرستاده های با خبريك بيكديگر بايد\nفرستاد، نطقها و عظها نصیحتها باید کرد. و چون علماو آخند ها برین آگاه\nگردید افراد اهالی را برین آگاه میسازد ورفته رفته اتحاد واتفاق قوت\nمیگیرد اما با وجود اینهم تخم کاشتن این زرع نافع بر منافع ها ناتمام ساختن\nعلوم و فنو نست بواسطۀ مکتبها و فرستادن مردمان عاقل و دانای بروپا\nگاند والاست بهمدیگرها .\nپدر – در اینمسئله اول باید دولت علیه عثمانیه کوشش ها و اقدا مات\nبکار ببرد، زیرا هم مرکز خلافت شمرده میشود، وهم از دیگران در علم و"}
{"book": "adl0179", "page": 253, "text": "صحیفه ٢٤٦ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nکمال گوی سبقت ربوده اند ومکتبهای مکمل بسیار ، و ارباب فن وعلم\nباخبر هوشیاری بهم رسانیده اند .\nپاشا — بواقعیکه همچنین است . ولی امید یگانه شخص خود من که\nدرین اوقات برای پیش بردن این اتفاق واتحادسه گانه مذکوره پیدا\nشده همین است که در افغانستان مانند حضرت امیر (عبدالرحمن) خان\nيك پادشاه مدبر سیاسی شناسی که تابحال امثال آن دیده نشده ، وجود\nمیباشد. هر گاه ازین فکر وتصو رباحضرت اميريك مداوله افکار بشود،\nويك مخابرات غیر رسمی ، بلکه شخصی بوقوع آید حاصلشدن فوائد\nکلی را در ان میبینم .\nپدر — آیا تا به ایندم از طرف جناب شما بهمجنين يك كاری اقدام\nوتشبث نشده باشد ؟\nپاشا — نی ! نشده ، و هم از طرف من رأساً نخواهد شد . بلکه\nبالواسطه از افکار همدیگر خودمان باخبر شدن را آرزو میکنم، و از ینست که\nچون از آمدن شما به استانبول خبرشدم بسیار ممنون گردیدم ، وملا\nقات شمار ایجان آرزو کردم . پس اگر شمايك راه مخابره را باز کرده ،\nو از ینگونه بحثها درمیان دراريد بد نخواهد بود .\nپدر — الحق که خود من هم آرزوی بازشدن راه مخابره را باحضرت\nامیر خود از جندیست که تصور داشتم . درینوقت این تشویق وترغیب\nجناب پاشا را يك فال خیری شمرده انشاء الله اول يك عريضه معذر تنامه\nخود رامیفرستم ، وبعد از ان چون راه مخابره باز شود از تصورات وافکا\nرات اتحاد اسلام ، و ترغیب وتشویق ترقی در علوم وفنون وصنایع و\nغیره که از لوازمات ضروری وقت حاضر است ، وتصورات و خیالات\nمدهشه که اور وپادرباب عثمانی وایران وافغانستان میپرورانند و دیگر"}
{"book": "adl0179", "page": 254, "text": "صحيفه ٢٤٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nچیزهای لازمی شيئاً فشيئاً مینویسم . وافکار عالی آنها را نیز گرفته با جناب شما در ینباب مصاحبه ها و مذاکره ها خواهیم کرد .\nصدر اعظم جواد پاشا ازین سخن اظهار ممنونیت و خشنودی نموده در اوصاف حضرت ضیاء الملة والدین این کلمات را بیان نمود :\n— حضرت ( امیر عبد الرحمن ) خان اگر ( بسمارك شرق ) گفته شود سزاست . سیاست و پولیتقه که اتخاذ کرده الحق که شایان تحسین وسزاوار آفرینست . ملك خود را به تدبير وسياست بسیار مستحسنه از دست دولت اجنبی رهایی داده والحق که تا به حال به خوبی هم اداره نموده است . حتی بتوسيع ملك خود هم بسبب ضم و الحاق کردن کافرستان را به افغانستان موفق و کامیاب آمده که از بسیار وقت است که هیچ دولت اسلامی بتوسيع ملك كامياب نشده است . ولی همین يك نكته مرا بحيرت می اندازد که آیا چرا اینقدر اقربا و تعلقات خود را ، مثلا مانند شما مردمان خاندان و محترم را با اولاد وعيال از وطن فرار ساخت ؟\nپدر — درینباب چون جناب پاشا از حقیقت مسئله واقف نیستند حق دارند که حیرت بکنند .\nپاشا — آیا حقیقت مسئله چه باشد ؟\nپدر — حقیقت این است که من برای شما بیان میکنم : اولا اینرا باید دانست که حضرت امیر مادر بخصوص سراسر حق بدست داشت . زیرا هنگامیکه حکومت مستقله افغانستان مضمحل شده دولت انگلیز افغانستان را ضبط واستيلا نمود رؤسا و بزرگان اقوام افغانیه بر دو فرقه شدند که بعضی از آنها طرفداری انگلیزها را پیشه گرفته بوطن وملت خود غدر وخیانت نمودند ؛ وبعضی برضد آنها حرکت کرده با دشمن وطن بمحاربه ومقاتله قيام ورزیدند . وبعد از انکه حضرت امیر عبد الرحمن خان"}
{"book": "adl0179", "page": 255, "text": "صحیفه ٢٤٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nوطن را از چنگ دولت اجنبی رهایی داده اعلان استقلال امارت افغانستا\nنرا نمود گروهی را که طرفداری انگلیزها را کرده غدر و خیانت شان بوطن\nو ملت ثابت شده بود بسبب این خیانت پر جنایت شان فرار ساخت ، و\nگروهی که بعکس آن بود بسببی که هريك خود را فاتح یگانه افغانستان\nمیشمردند ، و در هر اجراآت حضرت امیر بکبر و نخوت مغرورانه خود\nمانع می آمدند از انرو بجز فرار ساختن آنها دگر چاره نبود . و هم چه\nحاجت ! دولت علیه شما که ششصدساله یکدولت پرقوت و باشوکت عظیم\nالشانی میباشد در ینوقت حاضر در پیش چشم خود می بینم که برادر بزرگتر\nشان محبوس و اکثر شهزاده گان خاندان سلطنت سنیه شان مأسور هستند\nکه اینگونه کارها از امور طبیعتی دولتها دیده میشود .\nصدراعظم جواد پاشا از ینسخن حضرت پدر که بسیاست و پولتیقه\nحضرت عبدالحمید خانی يك صدمه بزرگی میزد آنقدر رم خورد که هماندم\nسخن را بر دیگر واد یها گر دانیده این مباحثه را تبدیل داد ، و بر\nپا خواسته گفت :\n— امروز بهمین قدر صحبت اکتفا میوز نم زیر ا وقت رفتنم بباب عالی\nنزدیکشده امید میکنم که تا در نجا باشیدیکدوبار دیگر نیز باشما ملاقات بتوانم.\nحضرت پدر نیز برپاخواسته و دست مصافحه با حضرت پاشا داده گفت:\n— از شرفیابی صحبت بابرکت جناب پاشا امروز خودم را بختیار میشما\nرم. تنهايك رجا دارم که آنهم عبارت از طلب کردن حسن توجه و التفات\nصدار پناهی شانست در حق فرزندم ( محمود ) .\nپاشا — فرزند شما کجاست و بجه کار و مأموریت دولت مستخدم است ؟\nحضرت پدر— فرزندم محمود همین است که بحضور حاضر میباشد ، وبجز\nخدمت گذاری خودمن و ترجمانی بی زبانی من دگر کار و مأموریتی ندارد."}
{"book": "adl0179", "page": 256, "text": "صحيفه ٢٤٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nپاشا بيك نظر تعجب و استغرابی بمن نظر کرده گفت :\nاگر خود شما نمیگفتيد ، من چنان میپنداشتم که جناب بیگ از مردمان ممالک ترکیا خواهد بود . زيرا زبان ترکی او هیچ فرقی از مردم استانبول ندارد . و ضع و هیئتش نیز همچنین نشان میدهد که از مردمان استانبول باشد . بیکار بودن او بهیچ صورت جائز دیده نمیشود . بهمه حال میباید که در دوایر دولت مأمور شود، تا دولت ازو و او از دولت مستفید شود.\nحضرت پدر – دولت اگر اورا بهمین خدمت ترجمانی و خدمتگذاری خود من گذاشته اکتفا ورزد موجب افزونی ممنونیت و شکرگذاری من خواهد بود، ولی رجای من اینست که بيك رتبه دولتی سرفراز شود .\nپاشا – بسیار خوب من امروز در باب رتبه ثالثه برای او انها میکنم، وانشا الله ترقی خواهند کرد اگر چه رتبه عالیتر را حق دار دولی تدریج را بهتر میدانم.\nوالحاصل به بسیار فرحت و ممنونیت از حضور صدارتپناهی و داع کرده با مهماندار خود سعید بیگ به مهمانخانه شاهی آمدیم .\nوقتیکه از شام شریف میبرآمدیم برای احتیاط مصارف سفريه خودمان مبلغ یکصد لیره در بنک عثمانی داده بودیم که در استانبول بگیریم . و چون در جیب ما چیزی باقی نمانده بود کیفیت را بحضرت پدر عرض کرده برای گرفتن مبلغ مذکور به امرشان در عرابه نشسته عرابه چی را بسوی بنک عثمانی اشارت دادم . عرابه چی گفت :\nاز راه بالا تشریف میبرید یا از پایان ؟\nگفتم – از راه بالا ئی تقسیم و بیگ اوغلی .\nعرابه چی اسبها را قمچین کرده دو اسپ کرنگ یکرنگ قشنگ ارابه قوپه زرنگ خوشرنگ را مانند باد صرصر کشیدن گرفت . بظرف ده دقیقه جاده نظافت و طراوت پاش بیدرنگ (نشانطاش) را در نوردید."}
{"book": "adl0179", "page": 257, "text": "صحیفه ۲۵۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبرجاده بزرگ ( پانعالتی ) و ( شیشلی ) یکسر بسوی میدان ( تقسیم )\nو از تقسیم یکسر بسوی دست راست دور کرده براه جاده عظیمه صفا آماده\nبازار حشمت آثار (بیگ اوغلی ) را گرفت و بظرف ده دقیقه از میدان\n\nجاده ، و باغچه تپه باشی\n\nمنظره خارجی بیک عبقال از طرف بحر . اصل عمارت سنگهای بیخ نشان داده شده ."}
{"book": "adl0179", "page": 258, "text": "صحیفه ۲۵۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nتقسیم فرحت وسیم تا به (غلطه سرای) و از انجا بسوی جاده سرنشیب\n(تپه باشی) رهسپار گردید که یکطرف این جاده حشمت آماده را دیوار\nکتاره آهنین بسیار مزین و منتظم باغچه (تپه باشی) که از باغچه های عمومی\nملتی بسیار عالی این شهر شهیر بینظیر شمرده میشود، و طرف دیگر آنرا\nعمارتهاى سربفلك كشيده خوش بنای خانه ها و اوتلها و اپارتیها نهادر بر\n\nمنظره خارجی ینگی عثمان از طرف بحر. اصل عمارت مکتب اعدادی نشان داده شده"}
{"book": "adl0179", "page": 259, "text": "صحیفه ۲۵۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگرفته است که طبقهٔ زیرین این عمارات جمله گی دکانهای اقسام اصناف\nمیباشد در گذشته نیمساعت بزوال مانده در پیش عمارت چارطبقه بسیار\nعالی و جسیمی که در يك بازار سر نشیب واسعی مبنی بود توقف نمود .\nعرابه چی خوش لباس ما دروازهٔ عرا به را باز کرده گفت :\n— بفرمائید . اینست ( بنک عثمانی ) .\nاز عرابه پایم را بپلهٔ آخرین بنای عظمت ادای مذکور نهادم ، و\nبقدر چارسه زینهٔ بسیار بر دار دراز را بالا بر آمده از دروازهٔ بزرگ واسعی\nداخل بنا گردیدم و بر زینهٔ فراخ و عریض کتاره دار مجلای ده قدمه بالا\nبر آمده خود را دريك (کورودور) یعنی صفه یا کوچهٔ وسیع محتشمی\nیافتم . در طرف دست چپ از يك دروازهٔ بسیار بزرگی در يك دالان\nبسیار جسیم پرمردم و ازدحامی داخل شدم . این دالان اصل بنک\nاست که در وسط دالان يك دایرهٔ مدوری موجود است که از زمین بقدر\nيك متردورادور بايك سد میز مانند دیوار شکل چوبی گرفته شده و بر سر\nآن بقدر یکنیم متر بلندی يك کتارهٔ بسیار مزین برنجی طلا مانند دورا\nدور این دایره را که بوسعت بیست متر در بیست متر می آید احاطه کرده.\nدر هر هر جا از کتاره های مذكور يك يك دریچه كوچك كوچكی برسد\nمیز مانند قوسی مذکور باز شده . و در پیش هر دریچه يكيك مأمورى\nنشسته و بر هر دريچه يك لوحهٔ برنجی که موضع کار را نشان میدهد آویخته\nاست . مأمورین دایره همه گی در درون همین کتاره در پیش سد ها\nنشسته اند . والحاصل چون از دروازه داخل شدم در پیش دریچهٔ اولی\nآمده ( چك ) يعنى بيچك خود را از دريچه بمأموری که آنجا نشسته بود\nپیش کردم . مأمور مذکور چك را گرفته و نمبر آنرا با نمبر کتابی که در\nالماری زیر دستش بود تطبیق ، ويك نمبر وا شارتی بر ان نوشته گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 260, "text": "صحیفه ۲۵۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nزحمت کشیده در پیش صند وقدار ببرید .\nو بدست خود بسوی راست اشارت نمود . تشکر کرده در دایره\nصندوقخانه رفتم که آنجا نيز بايك غجره آهنين فصل یافته بود . از دریچه\nيچك را پتاً مورد دادم ، او نيز يك نظری بر نمبر آن انداخته مبلغ صد طلای\nعثمانی را حساب کرده یمن تسلیم نمود . طلاها را در جیب کرده از بنگ\nبرا مدم اما اینراهم بگویم که این بنای پرحشمت تنها از همین قدر نیست که\nمن دیدم سه چار طبقه يك عمارت پر شکوهیست که بربسی دوایر تقسیم\nیافته ، و در طبقه های بالایی آن با (اسانسور) یعنی زینه های جرانقال\nرفت و آمد میشود وهمه دوایر آن متعلق امورات اداره ، ومجلس، ودقترها\nومعاملات سنگ است ، وهمه دو ایر با یکدیگر بتلفون مربوط میباشد .\nاز بنگ عثمانی برآمده و در عرابه نشسته عرابه چی را برفتن سمت استانبول\nاشارت دادم . مقصدم این بود که دوست خود (صادق) افندیر ا که در سمت استا\nنبول ومحلة (چنبر لی طاش) اقامت دارد ملاقات کنم . این صادق افندی ،\nمیرزا محمد صادق آخند زاده پسر ملاشیر محمد قند هاریست . هر گاه بخوا\nهم که ترجمه احوال اور ادرینجابنویسم میباید که دو جلد کتاب مستقل نوشته\nکنم . زیرا این شخص بسن جوانی از وطن خود قند هار ، ترك دار\nو دیار کرده به ایران آمده است و درینوقت تخمیناً پنجاه ساله يك آدمي ميبا\nشد . نصف این عمر غربت خود را یعنی تقریباً با نزده سال حیات گران\nبهای خود را در ایران ، ونصف دیگر آنرا در استانبول بسر آورده که\nهريك ازین دو عمر او يك يك جلد كتاب میخواهد . عالم ، فاضل ،\nشاعر ، فلسفی ، کیمیاوی، صنعتکار ، خطاط يك ذاتیست . در سفر\nدوم استانبول خود با او ملاقی، ودوستی بسیار صمیمانه با هم رسانیده بودیم .\nلهذا در بنسفر باز نخواستم که نادیده بگذرم ."}
{"book": "adl0179", "page": 261, "text": "صحیفه ٢٥٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدر اثنائیکه عرابه ام از بازار مایل بانگ فرو آمده از بازار پرنوشتار\nجواهر فروشان (غلطه) که مقابل (جسر) افتاده است میگذشت،\nبناگهان چشمم بر پسر بزرگ موسیو (دیمتری) پسر رفیق راه مابرخورد\nکه در پیش دروازه بلورئی دکان جواهر فروشی خود ایستاده بود.\nلوحه جسیم بسیار طولانی که در میان چوکات بردار طلا کاری گرفته\nشده، و روی آن یکپاره بلور، و بابلور جیوه طلایی حروفات فرانسوی بریده\nشده کی نام و عنوان و صنعت موسیو دیمتری و نمبر دکان او به آن بلورهای\nبریده شده کی و بر ان لوحه بلوری نوشته شده بود، و در زیر آن بخط\nنسخ عربی نیز بهمان عباره يك لوحه آویخته شده بود بخوبی بمن دانستاند\nکه دکان موسیو دیمتری همین است.\nحس انسانی عجب چیز است! همه حسیاتم بيك جوش و خروشی آمده،\nو چهره لطیفه متبسمانه مادام (ماری) در نظرم مانند يك لوحه نفیسه\nتصویر حسن و عشق جلوه گر گردیده ممکن نشد که عرابه چی را به توقف\nامر ندهم!\nعرابه چی دروازه عرابه قویه را باز کرده از زینه عرابه پایم را بر\nسرک پیاده رو پیش روی دکانها گذاشتم، و باموسیو (نیکولا) پسر مو\nسیودیمتری دست داده داخل دکان شدم.\nدکانهای جواهر فروشی شهرهای مشهور مدنیت نشو را و روپازاکسا\nنیکه دیده باشند میدانند که زینت و جمال آن بچه درجه است. دکان مو\nسیودیمتری همه محاسن زینت را دار است. جبهه عریض آن که بطرف\nبازار است بايك پاره بلور باصفای بزرگی که تقریبا چهار متر طول، وسه\nمتر ارتفاع دارد مستور است که در پشت این بلور پاره از طرف درون\nدکان رفهای مایل مخمل سیاه که بقدر نیم نیم متر عرض دارد سرتاسر"}
{"book": "adl0179", "page": 262, "text": "صحیفه ٢٥٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nکشیده شده و برین رفها هزاران اسباب زیور وزینت جواهر نشان بيك\nترتیب ووضع دلنشینی چیده شده است . از پهلوی این جبهه بلوری از\nيك دروازه بسیار مزین بلوری در داخل دکان درامده میشود. همه و\nسعت این دکان بقدر پانزده گز درازی، و شش گز بريكخانه مستطیل الشکلیست\nکه در وسط خانه میزهای صندوق بلورینی وضع شده در میان این صندوقهای\nبلورین انواع زیور و زینت جواهر فروشی از قبیل ساعتها و بورو\nشها، ومدالیونها، و گلهای سر، و گلهای یخن و گوشوار و گلوبند و تاج،\nوبن وغیره در صندوقچه های مخملین که سرهای شان باز داشته شده در نظر\nانظار مشتریان شان زهره آسا منظره پروینی میدرخشاند.\nدر اطراف دیگر دکان نیز هم چنین است. در شبها، بعضی انوار الکتریکشی\nضیا نثاری نیز در پشت بلور جبهه گذاشته شده درخشندگی آنها بازار را\nبيك سمای لطافت غوطه میدهد.\nخود موسیو ، دیمتری در جهت مقابل مدخل یعنی دروازه دکان\nبريك چوکی یکپایه کناره دار دواری در پشت يك ميز پهن کتابخانه\nداری نشسته بود . خدمه دکان که بسیار جوانان با تربیه و خوش لباس\nو همه سر برهنه بودند ، در پیش میزها مشتریانرا که اکثر از طایفه لطیفه نسوان\nبودند بخریداری رهبری میکردند، و أشیای پسند شده شانرا بر کاغذ\nهای کتابچه جیبئی خودشان لیسته یعنى بيك وار نوشته باخود ما دام\nیا موسیو در پیش میز موسیو دیمتری خدمتگارانه رهبری کرده وخود مو\nسيو بيك را یکنظری کرده قیمت آنرا میستاند و مال را مشتری گرفته\nپی کار خود میرود.\nبمجرد افتادن نظر موسیو دیمتری بر من بيك بشاشت و حسن قبو\nلی پیش آمده و با هم مصافحه کرده از احوال صحت و عافیت هم دیگر خود جویا"}
{"book": "adl0179", "page": 263, "text": "صحيفه ٢٥٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nشدیم. او از احوال خودشان و من یکقدری از احوال خودمان سخن رانده بنا بر رجای او با هم نشستیم و يك دو پیاله که حاضر کرده بود با هم نوشیدیم.\nگفتم ـ آیا جناب مادام ها و مادموازل صحت دارند؟\nگفت ـ بسیار شکر همه شان جور است. حتی مادام ماری در هر وقت شما را یاد آوری میکند.\nگفتم ـ نزاکت و شفقت شانست تشکر میکنم. انشاءالله مخصوصاً يك روز بزیارت شان شرفیابی حاصل خواهم کرد.\nوالحاصل بقدر نیمساعت با موسیو دیمتری صحبت کرده، و يك دوسه پاره اسبابی از دکانش خریده از دکان بر آمدم، و در عرابه نشسته عرابه جی را برفتن سمت استانبول امر کردم که از راه (امین اوکنی) و (سرکه جی) ، و (ایاصوفیه) و جادۀ کبیر (دیوان یولی) به (چنبرلی طاش) برود. عرابه جی (سمعاً و طاعته) گفته بظرف پانزده دقیقه بازار گرم غلطه را ترك، و (کوپری) یعنی جسر حسینتراز پری را بسرعت در گذشته از راهیکه به او اشارت داده شده بود. به (چنبرلی طاش) تام موضع استانبول واصل گردید. از عرابه برآمده عرابه جی را به توقف در همانجا امر نمودم. در کوچه که بدست چپ در بازار داخل میشد درآمده در یکی از عمارتهای آنجا در آمدم، و بر طبقه سوم عمارت مذکور دروازۀ اوتاق نمبر (٣٧) را سه بار آهسته با سر چوب دست خود زده بعد از آنکه جواب (بفرمائید!) را از درون اوتاق گرفتم پیچ دروازه را تاب داده داخل اوتاق شدم:\nصادق بقرار عادت مستمرئی خود بکتابت مشغول بود. يك فریادی بر آورده و قلم و کاغذ را بیکسو افگنده بيك سرور فوق العادۀ مرا استقبال"}
{"book": "adl0179", "page": 264, "text": "صحيفه ٢٥٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nنمود بعد از مصافحه ومعانقه باهم نشستیم .\nگفتم - خوب این چه استغناست میرزا ! از مدت سه روز است که ما در استانبول باشیم و شما تا بحال برای ملاقات حضرت طرزیصاحب نیامدید تا امروز خود آمدم که به بینمت مرده یا زنده ؟\nگفت - نیامدنم را سبب این بود که شما بیائید . در فردای روز رسیدن شما به استانبول بواسطه اخبار اقدام خبر شدم . و از مهمان شدن شما در مهمانخانه پادشاهی نیز آگاه شدم . ولی چون میدانستم که شما بهمه حال برای دیدن من خواهید آمد لہٰذا بخدمت شما بحضور حضرت طرزیصاحب تشرف خود را مناسبتر یافتم و از انرو انتظار کشیدم .\nگفتم - چون چنین است بسم الله ! عرابه حاضر است .\nصادق افندی تا جبه و عمامه خود را يك انتظامی میداد منهم يك سیگاره کشیده به اتفاق هم از عمارت مذکور برامده در عرابه خود نشستیم .\nعرابه چی را باز از راه بیگ اوغلی برفتن مهمانخانه امر دادم . بعد از مرور یکساعت عرابه مادریش دروازه مهمانخانه توقف ورزیده با صادق افندی بحضور حضرت پدر شرفیابی حاصلکردیم . و تا بوقت شام از هر در و هر رهگذر حضرت پدر ، با صادق افندی از سر گذشتهای ماضی و حال صحبت کرده و طعام شام را نیز تناول نموده و یکساعت دیگر نیز بصحبت بسر آورده امرو زرا به انجام رسانیدیم . صادق افندی رخصت شده بجای خود برفت و حضرت پدر به اوتاق خوابگاه خود تشریف بردند . منهم در اوتاق خود درامده و وقوعات امروزینه را تا به اینجا در قید تحریر درآورده بخواب راحت فرو رفتم .\n- § -"}
{"book": "adl0179", "page": 265, "text": "صحيفه ٢٥٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nروز پنجشنبه ٦ ذیقعده\n\nصبح بوقت از خواب برخواستم . بعد از آبدست ، و توالت در یشانی\nخود را کرده وصلوة صبح را ادا نموده در دالان آمدم . هنوز حضرت در بو\nظایف صبحینه عادتی خودشان مشغول بوده بدالان تشریف نیاورده بودند.\nاز نجره یعنی دروازۀ آینه دار دالان بسوی منظرۀ که (پانوراما)\nآسا در مد نظرم جلوه گر بود نظر کردم ، دیدم كه يك غبار آب ود مۀ بسيار\nكثيفى همۀ اطراف را استیلا نموده دلبر ناز نين درخشان جبین شهر مینو\nبهر استانبول با تمکین را در يك چادر کاچ آب روان مانند ی سراپا پیجانیده بود .\nشهر بيك محبوبۀ لطيفۀ برهنه خواب آلوده میماند که با روپوش جاله ستاره\nدوزی پوشیده شده است . ستاره دوز ئی آن عبارت از پر تو نثاری بعضی\nچراغهای گاز هو است که هنوز در بعضی خانها خاموش نشده است .\nرفته رفته دلبر پر ملاحت سراسر صباحت شهر بیدار میشد ، ويك\nحرکتی در عالمیان از اوازیکان صدای رفتار عرابه ها و رهسپاران برای کار\nها ، وبگان صداهای تیز ، وزیر استمبو طها ، و صغیره ای برويم وابور\nهای بزرگ پدیدار میشد ، به آواز آنها آهسته آهسته جبهۀ پرانوار خود\nرا از زیر چادر دمه ها و امبر هایند ، یعنی در جهت افق غربی که طرف مد\nنظرم بود بعضی سرهای مناره های مسجدها ، و خشتهای پختۀ ناوه نمای\nبامهای بعضی خانها و نوکهای بعضی درختان سرو و چنار تپه های زمرد\nآسا ، ودکلها و دودکشهای بعضی وا پور ها در میان دود های غبار\nآسای دمه ها ظهور مینمود ."}
{"book": "adl0179", "page": 266, "text": "صحیفه ٢٥٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآهسته آهسته آفتاب جهانتاب خاوری از طرف شرق بالشکر حشمت پرور نیزه دار شعاعات حیات پرورتی خود برای بیدار کردن محبوبه شیرین کار استانبول همچون پری بسوی افق شرقی تقدم میورزید.\nرفته رفته شعاعات پر تو نثار شمس جهان آرا آئینه های عمارات و قصر های طرف (سرای برونی) و (قاضی کوی) و (اسکدار) و (چاملیجه) را بايك قسمی از بحر بدرخشیدن آورد. دمه های کثیف از حرارت حیات نثار شمس جهان آرا محو شده پری بمثال شهر، با همه حسن وملاحت خود عرض دیدار نمود.\nسواحل جهت آسیای این شهر شهیر بینظیر از حد دماغه که آنرا (دفتر دار برونی) میگویند تا بسر تپه (چاملیجه) نام موضع دلفزا در پیش نظرم جلوه مینمود. از جهت (استانبول) که او رو پاست از حد دماغه که آنرا (سرای برونی) میگویند، تا بمدائره عدليه ويك قسمى از جامع (ایاصوفیه) و بعضی از مناره های جامع (سلطان احمد) پدیدار میگردید که ما بقای جهت استانبول را تپه های بزرگ سبز و خرم پر عمارت (نشانطاش) و (پانغالتی) و (تقسیم) و (بيك او غلى) باعمارات عظيمه، وقصرها و بازار های جسیمه خود پوشیده داشته است.\nمن بنظاره این مناظر بدیعه پیشگاه نظر خود مشغول بودم و در لطافتهای بدیعه آن مستغرق خیالات شاعرانه خود گردیده بودم که مهما ندارما (سعید بیگ) از در درآمده (صباح شریف شما بخیر باد.) گفته از احوال ما پرسید.\nگفتم — بسایه شاها نه الحمد لله براحت تمام بسر می آریم!\nگفت — بیگ افندی! امروز جناب شما را سحر خیز می بینم، وازا نر و منهم چون شما را در دالان دیدم آمدم.\nگفتم -- برادر دیشب وقت تر خوابیده بودم از انرو وقت تر بیدار شدم."}
{"book": "adl0179", "page": 267, "text": "صحیفه ٢٦٠ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nدرین اثنا دروازۀ اوتاق حضرت پدر باز شده تشریف عالی خود\nرا ارزانی فرمودند. سلام و احترام لازمه بجا آورده شد. در مقابل\nپرنده نشستند و به نشستن ما هم امر کرده، و به احوال پرسی تلطف\nفرمودند.\n\nسعید بیگ گفت :\nیگانه آرزو و مقصد ما راحت و عافیت شماست که مهمان عزیز و\nمحترم ما هستید.\n\nپدر ــ دعا و نیاز ما نیز سلامتی ذات خلافتپناهی و دوام ترقی دولت\nاسلام است. از همت شما نیز مخصوصاً تشکر میکنیم.\n\nسعید بیگ ــ استغفرالله، بنده خیلی مقصرم عفو شما را میخواهم.\n\nپدر ــ من شما را فرزند خود میشمارم و از شما هیچ قصوری ندیده ام.\n\nبنده عرض کردم که :\nامروز حضرت پدر آیا خیال یک سیر و سیاحت استانبول را ندارند؟\n\nفرمودند ــ اگر جناب سعید بیگ فرزند ما مناسب ببینند امروز\nخیال زیارت ناظر داخلیه (رفعت) پاشا و ناظر معارف (منیف) پاشا را دارم.\n\nسعید بیگ ــ بسیار مناسب است البته که در باب عالی و دایرۀ نظارت\nمعارف با ایشان ملاقات خواهید فرمود؟\n\nپدر ــ بلی. زیرا وزرای دولت را در مقامات رسمی شان ملاقات\nکردن از تهلکه آزاد تر است !\n\nاینرا فرموده و یک تبسم معنیداری بسوی سعید بیگ کرده گفتند:\nآیا همچنین نیست بیگ افندی ؟\n\nذات عالی شما بهتر میدانید . البته ! ...\n\nپدر ــ بسیار خوب چه وقت حرکت خواهیم کرد ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 268, "text": "صحیفه ٢٦١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nمن عرض کردم :\nپیش از ده بجه دیدن وزرای مشار الیهم ممکن نیست زیرا بده بجه بمقامات عالی خود شان تشریف می آرند که تا به آنوقت چار ساعت کامل وقت داریم هر گاه بعد از ناشتاسوار شده تا به آنوقت زیارت ( خرقه سعادت ) و ( موزه خانه ) را بفرمایند و باز اول بدایره معارف . و باز ببا بعالی تشریف ببرند بد نخواهد بود .\nسعید بیگ - بسیار خوب رأى ! ذاتا. قصد یگانه ذات شاهانه افندی ما از تخصیص فرمودن عرابه برای شما همین است که استانبول را سیاحت بکنید . چونکه شایان دیدن یك شهر یست . حالا آنکه حضرت سردار تا بحال هیچ آرزوی سیاحت را نفرمودند !\nپدر - چون چنین است ما هم رأی شما را پسندیدیم .\nدرین اثنا سفره پرداز ما از حاضر بودن ناشتا اخبار کیفیت نمود . بر خواسته بر سر سفره مدور آلآتر که جمع آمدیم. ناشتا. كمل يك طعامی بود که اگر یکقدری بیشتر خورده شود تا بشام کفایت میکند . شیر ، پنیر ، قیماق ، تخم نیم بند به آب جوش داده گی ، مسکه ، بسکوتها کاکهای گوناگون طعام سفره را تشکیل داده بود .\nطعام بکمال مسرت به انجام رسید . بعد از طعام ، در عرابه نشسته وقوماندانی حرکت را به جناب سعید بیگ حواله نموده عرابه ما بسوی بشكطاش بحرکت افتاد . ابو محی الدین با دریشنی کامل قره كوت خود در پهلوی عرابه جی مأ واگزید .\nجاده مستقیم بزرگ با صفای نشانطاش را وقصرهای بیقصور اطراف انرا بيك سير سریعی گذشته از سر نشیبی جاده بسیار باحشمت ( عقا رات همایون ) به ( بشکطاش ) فرو آمدیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 269, "text": "صحیفه ٢٦٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاین محله ( بشکطاش ) بسببیکه بندر بالابر آمدن بمابین همایون و سرای\nشوکت احتوای ( یلدین ) میباشد ، وهم بطرف ( سرای چراغان ) که\nاقامتگاه (سلطان مراد ) خانست ازینجا میرود خیلی اهمیت دارد و محافظه\nاینجا بيك دقت و اعتنای مخصوصی از طرف خفیه ها و پولیس گرفته شده\n\nمنظرهٔ محله ( بشکطاش و يك قسمی از سرای « دولمه باغچه » از طرف خشکی"}
{"book": "adl0179", "page": 270, "text": "صحيفه ٢٦٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاست . محافظ آن (حسن پاشا) نام يكدار خونخواریست كه بسی خانمان هارا برباد كرده است . (قره قول) یعنی پهره دار خانه آن مركز بسی جنايتها ميباشد .\nدر اول اين يك قريه بود كه رفته رفته از جمله محله های شهر شده است . بسيار دلكشا وبا فضا يك موقعيست . اين محله با فضا در ساحل اورو پائی (بوسفور) نام آبنای بيمثال استانبول ميباشد . بسببیکه رغبت يك چند پادشاهان ذيشان به اينموقع شده بود سرای های بسيار عالی وبینظیری دران بنا وانشا شده است كه مهترين آنها در جهت غرب قريه مذكوره [سرای دولمه باغچه] ودر جهت شرق آن (سرای چراغان) است . بنا ها وعما رات آن تنها از ساحلسراها نی بلكه تابر سر تپه هائیكه برین محله واقعست ممتد شده رفته است و بسی محله های معمور وبزرگی تشکیل داده است .\nعرابه ما بسوی دست چپ بر جادهٔ وسيع وبزرگ پیاده رو دار با سیمینت پخته شده كه در يك كنار آن خط راه آهن تراموای نیز كشيده شده است ره پیمای عزیمت كرديد. در طرف دست راست اصطبل عامره ، ودر طرف دست چپ سرای عالی دولمه باغچه را گرفته ، ومحله (قبا طاش) ومحلهٔ طوپخانه عامره را بيك سرعت سريع در نورديده واز بازارتنگ پر از دحام مبدأ محله «غلطه» به آهسته روی در ميدان واسع بزرگ بازار غلطه خودرا رسانيد .\nدر ينجا سعيد بیگ گفت :\n– امروز روز پنجشنبه است ، ووقت وقت سماع وذکر مولوِيخانه غلطه ميباشد ، واينهم از جمله تماشاگاههايست كه سياحين استانبول آنرا ناديده نمیگذرند ، هرگاه حضرت سردار آرزو بفرمایند عرابه را بآ نسو امر كنم .\nفرمودند – بسيار خوب چون منظور سياحت است وقوماندانی\n\nمنظرهٔ عماره ریخته الایش در يك قره قول سرای دولمه باغچه از طرف خشکه"}
{"book": "adl0179", "page": 271, "text": "صحیفه ٢٦٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nسیاحت را بشما محول نمودیم دیدنیهارا بما نشان بدهید .\nسعیدبیگ عرابه چی را برفتن ( مولویخانه ) امر داد . از بازار سر بالایی برامدن گرفت و بطرف یکچند دقیقه در پیش دروازه بنای مولویخانه توقف نمود .\nاین مولویخانه عبارت از خانقاه طریقه حضرت مولانا جلال الدین رومی قدس سره العزیز است که از زمانهای قدیم بنامیده است . و چون سلاطین دولت علیه عثمانیه یک انتساب و اعتقاد تامی بحضرت مولانا دارند خانقاه های این طریقه شریفه در هر شهر دولت علیه عثمانیه موجود و معمور است .\nاز یک بنای بسیار خوب و منتظمی داخل یک دهلیز و از دهلیز بریک زینه مفروشی بالا برامدیم ، و در یک قمره لوج مانندی داخل شدیم که این قمره مفروش بود و چوکیهای پستی در ان موجود بود . از لب کناره قمره چون بپایان نظر شود یک صحن مدور بسیار با صفایی دیده میشود که اطراف آنهم با رواقهای کناره داری مزین میباشد . درین صحن بقدر صد تا صد و بیست انسان دیده میشد که از قیافتهای یکرنگ و عجیب شان بحیرت افتادم:\nبرسرهای هر یک ازیشان یکیک کلاه نمدی به برش کلاه سرخ رومی اما تقریباً بدرا زئی یکنیم فوت و سطبرئی یک و نیم انج یک کلاه ! در بر های شان یک انتاری یعنی پیراهن بسیار سفید دراز تا به پاشنه پای ، و دامن آن خیلی وسیع و فراخ و پر چین ، ویک واسکت بی آستین ماهوتی بران پوشیده اند . و بر سر همه یکیک عبای بسیار فراخ ماهوتی که همه وجود شانرا پوشیده بشانه انداخته اند . همه اینها بدوزانوی ادب به بسیار خشوع و خضوع حلقه بسته نشسته اند . بر سر حلقه یک شیخ شان نشسته که آثار صلاح از ناصیه اش پدیدار بود . قیافت شیخ هم بهمینطور بود ولی"}
{"book": "adl0179", "page": 272, "text": "صحیفه ٢٦٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nفرقی که بود این بود که جناب شیخ بقدر دو گره يك عمامه كوچك ململ سبز از طرف کنار پیشانی بر کلاه نمدی دراز مذکور خود پیچیده بود.\nدر مقابل جبهه صحن مذکور دريك برنده فیل پایه داری که به برابرئی قره ماه میباشد از همین قیافت مردمان بقدر ده پانزده آدم دیگر دیده میشد که شش نفر آنها بپا ایستاده و نی های بسیار درازی را که هريك بطول سه چار فوت می آید بر لبهای خود بوضع عمودی گرفته بيك آواز جان نواز بسیار حزینی مینواختند چار نفر دیگر قانون نواز بودند که قانونهای خودشانرا برزا نوهای خودشان نهاده و به اصوات لطیفه زیر و بم آن ، نی نوازانرا پیروی مینمودند. دو نفر دیگر نقاره های كوچك كوچکی در پیش داشتند که با چوبهای باریکی به اصول مینواختند. سه چهار نفر دیگر به آهنگ حجاز ئی عشاق آسا نواهای براستی مثنوی معنوی را به آوازهای با اهتزاز مقام حجاز میسرودند.\nدر دیگر قمره ها، و دهلیزها و رواقها نیز مردمان تماشابین موجود بودند. حتی در یکی از قمره های مقابل خود دو زن و دو مرد فرنگستانی را نیز دیدم که بپا ایستاده تماشا میکردند.\nشیخ هر خانقاه اگر از اولاد و ذریت خود حضرت مولا نایباشد عنوان شان (چلبی) میباشد و اگر بطریقت بشیخی رسیده باشد (دده) میگویندش. همه این مریدان کلاه نمدی که حلقه بسته بودند بيك اشاره (هو) که از طرف شیخ داده شد همه این مریدان کفهای خود را بيك بار برزمین زده و عباهار از دوش جابجا مانده برخاستند، و دستهای شانرا بیکوضعی که نوک پنجه راست شان بر شانه چپ، ونوك پنجه چپ شان بر شانه راست شان تصادف کرده چپراس وار گرفته ، و سر خودشانرا بيك بغل فرونهشتند.\nاز اول حلقه دست راست شخص اولی حلقه بهمین وضعتی که مذکور شد از حلقه جدا شده در پیش روی شیخ بیکوضع پر خشوعی سر فرو آورد"}
{"book": "adl0179", "page": 273, "text": "صحيفه ٢٦٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nشیخ نیز مقابلة بالمثل را بجا آورده شخص مذکور در حاليكه رويش بطرف\nشیخ میبود يکچند قدم عقب کشيد ، دفعته بچرخ افتاد ، در پی آن شخص\n\nیک غرفه قیافت مريدان و دوگان طریقه حضرت مولانا ، پیش از سال ذکر و سماع\n\nدوم سوم و چارم و هم جرا بهمین وضع و طور که بیان شد چرخ زدن\nها در همان صحن خوش فرش با فضا آغاز نهادند . رفته رفته چرخ زدن ها"}
{"book": "adl0179", "page": 274, "text": "صحیفه ٢٦٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nصوت موسیقی و خواندنهای حجازی بجوش آمده چنان سرعت پیدا میکرد\nکه از بالا چون بسوی آنها میدیدم چنان گمان میکردم که در يك مجمعه\n\nغوثیه داخل خانقاه و جمعیت مریدان در حال ذکر و سماع\nاما این وضعیتی که درین لوحه نشان داده شده وضعیتیست که برای عکس گرفتن گرفته اند\n\nبزرگى يك عالم چرخکهای سفید پر باچرخ انداخته اند . و این چرخ بقدر"}
{"book": "adl0179", "page": 275, "text": "صحیفه ۲۶۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nپانزده بیست دقیقه بیکو تیره دوام میوزید ، و گاهی دست راست خود را\nبوضع افقی مایل گرفته دست چپ خود را عموداً با کلاه خود محازی\nآورده و نوک کلاه خود را بر ساعد خود بیکوضع خوشنمایی نهاده چرخ\nمیزنند ، و به این چرخ چرخ فلک را دور و سیر کرده باز بیک اشاره شیخ\nاز زبان هر یک از مریدان بیک آهنگ یک ( هو ) یی برامده جابجا می\nایستند . و هر کس باز به آرامی برجاهای خود نشسته عباهای خود را\nبدوش میکشند . نایها وقانونها که سقف بنای خانقاه را بعکس صدای\nوجدافزای خودشان به اهتزاز آورده بود دفعتهً خاموش میشود . یک\nحافظ خوش آواز کلام مجید یک ربعی از کلام الله قرائت میکند و عالم را\nدر ان اثنا یک سکوتی استیلا مینماید . بعد از ان یکی از خوشخوانها یک\nقصیدۀ وجد آمیزی بمقام بسیار خوبی میخواند و ختام آنرا بر دعای اسلام\nو پادشاه مسکی الختام ساخته ذکر و سماع به انجام میرسد .\nوقتیکه از ( مولو یخانه ) میبرامدیم سعید بیگ گفت :\n- چسان ؟ انشاء الله ازین تماشا محظوظ شدید ؟\nپدر - تماشا نی بلکه یک صفای پر معنایی بود . از روحانیت حضرت\nمولانا خالی نبود .\nسعید بیگ گفت :\n- در نجا دو چیز دیگر نیز دید نیست یکی ( قلهٔ غلطه ) که نزدیکست به\nاینجا ؛ دیگر جامع شریف ( یر آلتی ) که در نزدیک ساحل است .\nحضرت پدر - اگر وقت مساعد باشد . ما هم بیبینیم!\nسعید بیگ عرابه جی را برفتن سمت قله اشارت نمود یک جادۀ نیم\nمایل سر بلندی را بسرعت گذشته بر یک تپه برامدیم ۵ عمارتها ی جاده\nدر نجا همگی از چار و پنج طبقه یی پست تر نبود و همه بهم متصل دو طرفه"}
{"book": "adl0179", "page": 276, "text": "صحیفه ٢٦٩ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nجاده را احاطه کرده است. عمارات اکثراً از سنگ و آهن و بلور و چوب\nممترج شده انشا یافته است .\nاین بازار بزرگ را گذاشته بدست راست در يك باز اوتنگتری ،\n\nبازار تنگتری که به برج قلهٔ غلطه منتهی میشود"}
{"book": "adl0179", "page": 277, "text": "صحیفه ۲۷۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nولی بسیار مستقیم و منتظمی که همه عماراتش بیکطرز و يك نسق و یکرنگ ساخته شده داخل شدیم و در آخر آن در پیش دروازه (قله) عرابه ما توقف نمود .\nاین قله عبارت از يك برج کلفت مدور بسیار ستبریست که بطرز منار بالا برآمده است . ارتفاع این قله چهل متر است ، و چون ارتفاع موقع آن یعنی ارتفاع ذروه تپه ئیکه قله بران مبنیست با آن یکجاشود این قله از یکصد و پنجاه متر مسافه بر بحر حاکم و ناظر می آید . از يك دروازه که بسمت جنوب باز شده بريك زینه حلزونی یعنی مارپیچی بالابرآمدیم ، بقدر ثلث ارتفاع آن بالا شدیم که در یکدالان مدور بزرگی خود را یافتیم . اگرچه دو طبقه دیگر نیز ازین دالان بالا تر دارد ولی ما بهمینقدر اکتفا ورزیده از چارده پنجره که در دورا دور این دالان مدور باز شده بسیر و تماشای شهر مینو بهر مشغول شدیم ، ذاتاً مقصد از سیاحت قله همین است که منظره عمومیه شهر را تماشا کنند .\nالحق که این تماشا لایق دیدن يك تماشا ئیست : چارده پنجره آن چارده آئینه دوربین جهان نمائیست که از هر پنجره آن يك عالمدیگری تماشا میشود، لوحه های حیرتفزای طبیعت که از هر منظر آن منظور میشود در خیالخانه هیچ شاعری نظیره آن تصور نمیشود .\nپنجره ها چون بعرض کلفتی دیوار قله باز شده است از انرو عیناً شکل دوربینهای چوبی قطعه های جهان نما را گرفته که به اینسبب لوحه های هر پنجره مانند يك لوحه تصویری در نظر تجسم میکند .\nدر میان دروازه هر پنجره يكيك چوکیئی گذاشته شده که تماشائی بکمال استراحت بران نشسته مناظر بدیعه ، و پانوراماهای لطیفه را تماشا میکند . اگر ساعتها نی بلکه روزها بتماشا بسر آریم ازین مناظر بدیعه که"}
{"book": "adl0179", "page": 278, "text": "صحیفه ۲۷۱ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nدر هر آن بهزار لطافت خارقه‌نمائی میکند سیر شدن ممکن نیست. لہذا بظرف نیمساعت ازین چارده رواق بدایع‌منظر همهٔ شهر شهیر بی‌نظیر استانبول را تماشا کرده از قلهٔ عجیب‌المنظره فرو آمدیم.\nاین قله در اول امر از طرف (آنسطاس ده‌قوس) که یکی از ایمپراطورهای رومای شرقی بود برای آسانی و سهولت دخول و خروج کشتیها بقسم چراغ‌دوار لنگرگاه غلطه ساخته شده بود. رفته رفته شهر وسعت گرفت قصبه‌ها قریه‌های شهر باشهر متصل گردید. و در هر هر وقت زینت و بزرگی قله نیز به نسبت شهر افزونی گرفت تا آنکه در ین‌وقت آئینهٔ جهان‌نمای شهر استانبولش باید خواند.\nوقتیکه از قله فرآمدیم سعید بیگ گفت:\n- اگر خواهش حضرت سردار باشد بمعیت شان از راه (تونل) بغلطه برآئیم، و از انجا یا عرابه مسجد (یر آلتی) را زیارت کرده به استانبول بگذریم.\nفرمودند - چون شما رهنمای سیاحت مائید ازینگونه ره بلدی‌های شما بجز تشکر دگر چه گفته شود.\nاینرا فرموده و این شعر فارسی را نیز خواندند:\nچون سایه همرهیم بهر جابروان شوی شاید که رفته رفته بما مهربان شوی\nسعید بیگ ترجمهٔ شعر مذکور را از من رجا نمود. ترجمه کردم. خیلی مسرور شد، و تشکرهای متواضعانهٔ آلاترکهٔ خود را صرف نمود.\nبنابرین عرابه‌جی را بعضی تعلیماتی داده و عرابه‌جی راهیکه بران آمده بودیم گرفته خود ما بدست راست در یک کوچهٔ رو براه شدیم. این کوچه سراسر بامردم روم مسکونست. کوچه به بسیار نظافت و پاکی. سرکش باسنگهای خشت‌مانندی مفروش. دو طرف با پیاده روهای باسیمنت پخته شده‌گی مزین. خانه‌ها متصل بهمدیگر و بیکرنگ و یکطرز بنا از"}
{"book": "adl0179", "page": 279, "text": "صحيفة ٢٧٢ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدو طرف بر سه سه طبقه بنا شده . خانه های دو طرف عمارات کوچه بهمدیگر ناظر . عائله های همسایه با همدیگر معاشر . همه بالقولمها ، و پنجره ها با آینه های بلوری و پرده های با زینت آراسته .\nازین کوچه برامده باز بيك جاده بزرگ باز اوروان شدیم تا آنکه از يك بازار با حشمتی گذر کرده در پیشگاه مدخل تونل واصل شدیم .\nاستاسیون تونل يك بنای سنگ بست پست و کلفتی بنظر خورد در مقابل این بنا بطرف ديگر باز از يك بنای دیگری نیز مانند این بنا موجود بود که از دودکش در از پخته آن معلوم میشد که ماشینخانه تونل است .\nتونل نقب های بزرگ را میگویند . این نقطه که ابتدای (بیگ اوغلی) است از بازار ساحل بحر غلطه خیلی مرتفعست یعنی بیگ اوغلی از غلطه تقریباً ششصد هفتصد متر بلندتر است . لہذا از طرف يك كومپنی تونلی یعنی نقبی از زیر این تپه بلند که همه با عمارات و بازار ها پر است کشیده شده است، و براه آهن تفریش شده يك قطار كوچك ريل بسیار بازينت و رونقى بكار انداخته ، و مدار سهولت عظیمی برای آینده کان و رونده گان غلطه و بيك اوغلی پیدا شده .\nتحفه تر اینکه این قطار ریل مانه بيك لو قوموتیفی - يعنى انجن - بسته میباشد و نه ديگريك واسطه کشیدن او دیده میشود! حالا نكه بکمال سرعت و سهولت در میان تونل تار وتاريك زيركوه رفت و آمد میکند!\nاز مدخل استاسیون که دو قوس طاق نمای بزرگ و وسیعی دارد داخل بنا شدیم. بدست چپ يك قمره چوبینی بود که همه آن تخته پوش ، و تنها در کلکینچه از ان باز بود که مردمان از انجا تکت گرفته از يك دروازه چوبین چرخ دور کننده داری میگذرند ، وبرسرك سنگ بست استاسیون که دروازه های واغونهای ریل با آن برابر است می آیند ."}
{"book": "adl0179", "page": 280, "text": "صحیفه ۲۷۳ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nریل را دیدیم که با تسمه های بسیار پهن و کلفتی مربوط میباشد که این تسمه ها قطار ریل را کش گرفته استاده است . تسمهای مذکور از زیر بنای مذکور گذشته و از زیر زمین بازار نیز گذشته در زیر بنائیکه مقابل این بنا درانسوی بازار ست در امده است. در انجا بقوت ماشین بزرگی تسمه های مذکور را کشیده يك قطار را از بيك اوغلی بسوی غلطه سوق کرده میبرد، و یک قطار دیگر را از غلطه بسوی بيك اوغلی کشیده می آورد .\nتکتهای ما را جناب سعید بیگ گرفته در واغونهای درجهٔ ۱ اول قطار مذکور درا مدیم . استاسیون پر از مردوزن بود . واغونها هم پر بود . در هر ده دقیقه يك قطار از بیگ اوغلی بسوی غلطه و يك قطار از غلطه بسوی بیگ اوغلی در يك آن و يك زمان رفت و آمد دارد که بازهم در هر بار از ازدحام مردم در قطارها جابگی میکند .\nواغونهای درجهٔ اول ما بسیار بازینت است . چراغ لامپ بزرگی دران آویخته شده . صفیر ایشپلاق مأمورین وقت حرکت قطار را اخطار نمود . دروازه های واغونها بسته شد . قطار حرکت نمود .\nبچند قیقه در میان يك ظلمت بسیار شدید و کثیفی طئی مسافه نموده بعده بروشنایی برامده توقف نمود . همه کس از واغونها برامدند . این استاسیون نیز عیناً مانند استاسیون سابق بود .\nمدخل اینطرف تونل در بازار غلطه باز شده است. از مدخل که برامدیم عرابهٔ خودرا حاضر دیدیم . هماندم در عرابه نشسته راه جامع ( یر آلتی ) یعنی زیر زمینی را گرفتیم . و بعد از یکچند دقیقه در پیش دروازهٔ مسجد مذکور توقف نمودیم .\nاین دروازه را نیز اگر مدخل يك تونلی بگوئیم جا دارد . زیرا این مدخل يك نردبانیست که ازین نردبان بقدر بیست قدمه زینه در زیر زمین فرو آمدیم . و در صحن يك جامعی داخل شدیم که همه قبه های آن برصدها فیل پایه ها ، و"}
{"book": "adl0179", "page": 281, "text": "صحیفه ٢٧٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nستون های عمودی برپا بود در مقابل این مدخل که از ان برامده ايم يك مدخل\nباز و فراخ دیگری باز شده بود که از ان دروازه به سه چهار پته پایه بر سر يك\nبازار می براید .\nاین جامع شریف الحق که عجیب البنا يك جامعی بود . درین جامع\nشریف سه قبره وجود است که یکی مانند يك تربت مستقل است ، ودوی\nدیگر آن در دیگر طرف بايك کتاره آهنیيی گرفته شده است . علی روایته\nیکی قبر مبارك صحابه کرام (عمرو بن العاص ) ویکی قبر (عینیه) از تابعین است .\nاین جامع شریف در سنه صدم هجرت نبویه که از طرف عسکر اسلام\nجهت غاطه استانبول فتح شده بود برای ادای فرایض خمسه بنا شده\nبود . و مدت هفت سال عسکر اسلام درینجا بمحاصره و فتح بلاد مشغول\nبوده و پس بشام عودت کرده بودند . در وقتیکه عودت میکردند بعضی\nاشیا و اسباب سنگین بار خود را در داخل جامع نهاده و در وازه انرا سد\nنموده سرب بر ان ریختند که ازینسبب چنانچه آنرا جامع (یآلتی) یعنی\n(زیرزمینی ) میگویند همچنان به (مخزن سربی) نیز زبانزدو معروفست .\nهر يك از سلاطین دولت علیه عثمانی در دست کاری و تعمیر آن قصور\nنکرده اند . لکن طرز اصلی بنای مذکور همانست که ابتدا بناشده است.\nاین جامع شریف چار دروازه دارد که از هر چهار آن بازینه فرو\nمی ایند . دو دروازه آن بسوی دریا و دو بطرف خشکه باز میشود.\nمحفل همایون ، یعنی مقصوره ئیکه پادشاه در ان نماز میخوانند نیز دران\nموجود است . در بیرون جامع يك چشمه بسیار عالی که از هر طرف\nشیر دهنها دارد برای وضو ساخته شده است .\nحضرت پدر دو رکعت نماز خالق بینیاز را ادا کرده و يك فاتحه بروح\nبزرگواران مدفون آن خوانده از جامع برآمدیم . بنا بر اشارت مهماندار\nما سعید بیگ عرابه یکسر سمت استانبول را گرفت . و بر جسر جدید"}
{"book": "adl0179", "page": 282, "text": "صحيفه ٢٧٥ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nحديد بيك صدای آهنگ داری گذر کرده از پيش روی ( ينى جامع )\n- یعنى جامع نو - که مانند يك کوه پر شکوه هیبت نمایی در مقابل جسر بنا و\nبر پا بود گذر کرده بر جاده سرکه چی و قوری چشمه به میدان ( ایاصوفیه )\n\nمنظره جسر و یی جامع\n\nو پیشگاه دائره بسیار با شوکت ( عدلیه ) برامدیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 283, "text": "صحيفه ٢٧٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nاین جاده خیلی وسیع یعنی بقدر يك میدانی دیده میشود که در طرف\nدست چپ آن معبد قدیم بسیار مشهور و پر هیبت (جامع ایاصوفیه) و\nطرف دست راست آن از بسی قهوه خانه ها و دکانها در زیر يك بيشه زار در\nختهای بسیار خوش شکل (کستانه) تشکیل یافته موجود است . جبهه این جاده\nعظمیه را دایره (عدلیه) ، با شوکت و زینت معماری خود تزئین نموده است.\nعرابه ما از طرف دست راست دایره عدلیه در ما بین دایره بنای جامع\n\nمدخل دائره (موزه خانه همایون) یعنی آثار عتیقه خانه"}
{"book": "adl0179", "page": 284, "text": "صحيفه ۲۷۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآیا صوفیه و دایره عدلیه بر يك راه سر بالائی در میان دیوارهای سنگینی بسیار بلندی براه افتاد ، و در آنجا از يك دروازه رواق بلند خوش بستی که بر سر آن يك لوحه بسیار خوش خطی بريك لوحه سنگی حك شده و مطلا گردیده نصب است داخل گردید .\nو الحاصل ازین دروازه درامده و یکچند سرکها را دور کرده در پیش يك عمارت بسیار خوش ترکیب جسیمی که در يك باغچه بازیابی بر يك مو قع مرتفعی واقع بود توقف نموده\nسعید بیگ گفت :\n– این دایره موزه خانه همایونیست بفرمائید !\nاز عرا به بر آمده بر يك زينه بسیار عریض سنگی داخل بنا شدیم این بنا دایره های بسیاری دارد که قسم تحتانی آن برای لحد ها که یکی ازا نجمله لحد سکندر رومئی مشهور بود تخصیص شده بود . قسم فوقانی آن بر بسی دوایر منقسم بوده هر دایره برای دگر گونه آثار عتیقه تخصیص شده بود . آثار گرانبهای بسیار نادیده درین موزه خانه دیده شد که تفصیل همه آنها را بیان کردن يك جلد مستقلی میخواهد .\nدر مقابل این بنا يك قصر بسیار عالی که به ( كوشك چيني ) معر و فست موجود بود . این كوشك مستقل يك آثار عتیقه ایست که همه در و دیوار و سقف آن از چینی کاشی کاری بسیار نفیسی مصنوعست .\nو الحاصل این سرای همایون ( طوپقپو ) را با موزه خانه و باغچه آن بیکساعت کامل دور و سیاحت کرده از هما نرا هیکه آمده بودیم پس برا مدیم . در پیش این دروازه يك چشمه بسیار لطیف و خوش نمای بسیار مزینی موجود بود که از سنگ مرمر بنا یافته و بصنعت فوق العاده سنگتراشی آرایش گرفته بود . اشعار آبدار ترکی از هر هر طرف بخط بسیار خوش"}
{"book": "adl0179", "page": 285, "text": "صحیفه ۲۷۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبر اطراف آن برسنگ حک شده بود از چند جاشیر دهنها در اطراف چشمه موجود بود مردمان آن اطراف کوزه و ظروف خود را ازان پر میکردند.\nیکی از خوبیها و زینتهای این شهر مینو بهر همین گونه چشمه هاست که در هر هر جا و هر هر محله از طرف سلاطین و از باب خیرات ساخته شده است. چشمه ها اکثرشان با زینت و رونق است.\nبعد از سیاحت موزه خانه و بر آمدن از (سرای طوپ قپو) بسیاحت جامع مشهور (آیاصوفیه) پرداختیم. به این جامع شریف از دروازه ئیکه بطرف مقابر سلاطین است داخل شدیم. درینجا پنج تربت بزرگ و بسیار با زینت موجود است. یکی ازین تربتها مدفن (سلطان سلیم ثانی) غفرالله له میباشد که حرم محترم شان (نوربا نو سلطان) و (٤٢) نفر از دختران و شهزاده گان شان، و شهزاده گان (سلطان مراد خان ثالث) دران مدفونست. دوم تربت خود سلطان مراد خان ثالث است که (٥٣) نفر از تعلقات شان دران مدفونست. سوم تربت (سلطان محمد خان ثالث) است که (٢٥) نفر از تعلقات شان دران مدفونست. چارم تربت (سلطان مصطفی خان اول) و (سلطان ابراهیم خان) است که (۱۳) نفر از متعلقات شان دران مدفونست. پنجم تربت چار شاهزاده ويك دختر (سلطان مراد خان ثالث) میباشد.\nزیارات مبارك سلاطین عظام را زیارت کرده از دروازۀ طرف قبله داخل جامعشریف شدیم. این جامع يك هیبت وعظمت بسیار بزرگی در دلهای بیننده گان خود القا میکند. صنعت معماری را يك هيكل مجسماً تشکیل میدهد. اگر قلم هر قدر در باب تصویر آن بکوشد (شنیده کی بود مانند دیده) گفته از تصویر آن عاجز میماند. باز هم تا بقدریکه ممکن"}
{"book": "adl0179", "page": 286, "text": "صحیفه ۲۷۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nباشد تصویر آنرا در نظر قارئین کرام تجسم دادن وظیفه قلم است :\nدو جریب در دو جریب يك صحن مربع مستطیل ترکی تصور کنید\nکه طرف جبهه یعنی سمت قبله آن به ارتفاع نیم متر بلندی و تقریباً ۲۰\nمتر عرض يك صفه مانند قوس نمایی بعمل آورده محراب در وسط آنست،\nدر طرف دست راست محراب منبر بسیار بلند و مصنعی بر پاست . در مقابل\nمنبر از صفه مذکور پایان يك محفل بسیار خوشنمای لطیف المنظری که بر\nستو نهای مرمر بسیار سفید مجلایی بنایافته است موجود است . این محفل\nيك سدره ایست که تقریباً بقدر دو نیم متر بلند بر عمود های رخام بنا یافته .\nسطح مربع مستطیل این سدره که بمحراب بوضع افقی می افتد گنجایش\nنشستن بیست نفر را دارد سطح آن يك بامچه ایست که با قالینهای بسیار\nاعلای فاخری مفروش ، و اطراف آن نیز با کتاره سنگ مرمر مصنعی\nگرفته شده و بايك زينه بسیار لطیفی بر آن بر آمده میشود .\nدرین محفل در روزهای جمعه جماعت تهلیل گویان و تکبیر خوانان\nمی نشینند ، در طرف چپ محراب يك مقصوره بلند مدور قبه داری که به\nبسیار زینت ساخته شده که مخصوص نماز خواندن پادشاه است و آنرا\n( محفل شاهانه ) میگویند و در هر جامع استانبول همچنین يكيك محفل\nموجود است .\nدر اطراف این صحن که مذکور گردید رواقهای فیل پایه داری موجود\nاست که ستو نهای فیل پایه های مذکور از عمودهای يك يكپاره سنگ سماق\nجوهر دار سرخ و سبز بسیار بلند برپا شده . دیوارهای رواقهای مذکور\nاز تخته سنگهای بسیار عریض و دراز جوهر دار عجیبی تشکیل یافته که این\nتخته سنگها را سنگتراشان قابل پیش از نصب کردن در دیوار از میان بدو\nپاره اره کرده هر پاره آن را بمقابل همدیگر نشانده اند که موجها و خطهای"}
{"book": "adl0179", "page": 287, "text": "صحیفه ۲۸۰ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nسلیمانی مانند آن مانند سرلوحه های کتاب های طلاکاری قدیم موازی و\nمحاذی نقشهای خلقتی بوجود آورده است .\nبرین رواقهايك طبقۀ رواق های دیگر بالا برآمده که آن طبقه از صحن\nتقریباً سی چهل گز بلندتر است . ستونهای فیل پایه های این ر واقهای\nطبقۀ بالایی نیز ازهمان عمود های یکپارۀ سماقی ست ، ولی باریکتر از طبقۀ\nپایانی . بلندی این طبقه نیز کمتر ازده پانزده گز نیست . باذيك طبقۀ مدور\nدیگر هم هست که آن تنها یك برندهٔ کناره داردو ریست که از انجا گنبد\nبرداشته شده . همۀ این صحن به این بزرگی بغیر از صفۀ قوسی جبهه و\nاین رواقهای مذکورۀ اطراف دیگر همه گی در زیرهمین قبۀ جسیم و گنبد\nعظیم واقعشده است .\nاصل دروازۀ این جامع بزرگ در طرف مقابل و مواجهۀ محراب\nواقعشده است که عبارت از سه دروازۀ بزرگ است در یکجا هم یك دهلیز\nیعنی رهرو بسیار طولانی بزرگیست که از دو طرف راه دارد ، واول از\nخارج ازین دروازه ها داخل دهلیز و از دهلیز بداخل صحن بزرگ موصوفه\nدرآمده میشود . زینه های طبقه های فوقانی نیز ازهمین دالان بالا میشود .\nاینراهم بگوئیم که همۀ این جامعشریف ، درموسم زمستان باقالینهای\nایرانی وانادولی مفروش ، و در تابستان یك حصیر نازك باف یکپارۀ\nبسیار لطیف ونظیفی در آن کسترده شده میباشد .\nاول چیزیکه جلب نظر بینندگان را میکند وبيك هیبت خضوعانه\nدر دلها می اندازد هشت لوحۀ مدور بسیار بزرگیست که در گوشه های\nدیوار طبقۀ بالایی نصب شده است . و دائراً مدار جامع را احاطه کرده\nاست . قطر دایرهٔ هرلوحه بقدر دومتر بلکه بیشترمیباشد . متن هرلوحه\nسیاه ، و بخط بسیار جلی با آب طلا و خط ریحانی عربی اسم ذات فی"}
{"book": "adl0179", "page": 288, "text": "صحیفه ۲۸۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nباریتعالی جل جلاله ، و اسم مبارك حضرت محمد صلی الله علیه و سلم،\nو اسمهای مبارك حضرت ابوبکر ، وعمر ، وعثمان ، وعلی ، وحسن ،\nو حسین رضی الله عنهم اجمعین نوشته شده است . و این لوحه ها در میان\nچوکاتهای بسیار عریض طلاکار گرفته شده در هشت گوشه جامع منصوبست.\nوقتیکه از دروازه بزرگ داخل صحن جامع میشود در دو طرف\nدروازه يك يك صفه بزرگی که بقدر دو دو فوت از صحن جامع بلند تر و\nاز هر هر طرف با پنجره شبکه دار مصنع آهنین گرفته شده موجود است که\nاین محل جماعت نسوان اسلامی میباشد .\nبرای وضو دو عدد خم سنگی مرمر شفاف در دو طرف جامع در\nبرابری صفه های صفهای نسوان بيك ترکیب زیبایی موضوعست . و\nوضع ساخت این خم های مرمر به سماوارهای بزرگ مسی مملکت ما که\nآنرا حمام نیز میگویند مشابهت بهم میرساند ولی این خم بزرگ نه دسته\nدارد و نه نوله . بلکه از یکپاره سنگست در اطراف این خم شیر دهنها دارد ،\nو دورادور این خم برای وضو گرفتن جاها دارد وجویچه سنگی دور خم\nآبهای که از شیر دهنها در وقت و ضو دران میریزد از سوراخهای مخصوصی\nکه دارد از زیر بدر میرود .\nقندیلها و شمعدانهای پنجصد شعله بزرگ و لوحه های خوش خط\nآویخته شده ، ومحفلهاى سنگ مرمر و محراب و منبر ، ومقصوره های\nشاهی و همین دو خم آب ، وسنگهای عجیب و غریب دیوارها ، وعمودهای\nسنگ سماقی از زینتهای داخلی این جامع شریف شهیر است که نظیر ومثیل\nآنها در دیگر جاها خیلی کمتر دیده میشود .\nجامع ایاصوفیه در باب منظره خارجی خود نیز خیلی هیبت نماست .\nقبه بزرگ آن با قبه های کوچکتریکه رواقها را پوشیده است با شرفه های"}
{"book": "adl0179", "page": 289, "text": "صحیفه ۲۸۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nنصف کره وی آن و چار منار بسیار عالی و بلند آن يك هیبت با ظرافت و عظمتی نشان میدهد .\n\nمنظره خارجی جامع ایاصوفیا\n\nبعد از انکه از جامع مذکور بر امدیم حولی جامع که باسنگ فرش ويك شادروان بسیار عالی و بزرگ را حاوی بود ، ومكتب و کتبخانه"}
{"book": "adl0179", "page": 290, "text": "صحیفه ۲۸۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآنرا زیارت کردیم . کتبخانه آنرا از کتابهای قدیمه خوشخط و مطلا خیلی توانگر دیدیم .\n\nمنظرۀ داخلی جامع ایاصوفیا\n\nتا به اینجا دیده گی خود را در باب جامع ایاصوفیه بقوۀ قلم تا یکدرجه تصویر کردیم حالا یکقدری از احوال تاریخیۀ بنای آن بنگاریم :"}
{"book": "adl0179", "page": 291, "text": "صحیفه ۲۸۰ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nاین بنا در تاریخ (۳۲۰) میلادی از طرف (قسطنطین) بزرگ که اول نصرانی شده بود از چوب بصورت کلیسا بناشده بود و کلیسای مذ کور را (آیاصوفیا) که بمعنی (حکمت مقدسه) که یکی از صفات الله است نام نهاد.\n\nبعد ازان در زمان (آرقادیوس) کلیسای مذکور باشعلۀ حریق محو گردید ولی از طرف پسر او (تئودسیوس) سر از نو بصورت مکملتر ساخته شده است. باز در زمان (یوستنیانوس) يك اختلال بزرگی بوقوع آمده آیاصوفیه را نیز در ان اختلال آتش گرفت. اما بعد از تسکین یافتن اختلال (یوستنیانوس) برای تسلی دل اهالی که از اختلال ضرر دیده شده بودند مبلغهای بسیاری صرف کرده این معبد را از سنگ بهمین طرز بنایی که حالا موجود است انشا نمود. معمارهای آن دو نفر بودند. یکی عالم ریاضی مشهور (آنتیموس) ، و دیگری (ایسیدور) . آنتیموس این معبد را بطرز معبدهای قدیمه بنا نموده قبۀ آنرا بشكل نصف كره دائره وی ساخت ، و این قبه را بر چارکمر - يعنى ششك ايستاده کرده، در خارج هر يك ازین کمرها یعنى ششك، بشكل يك يك ربع كره يكيك نيم قبۀ دیگر نیز بنامود ، و به اینصورت معبد را بشكل چلیپای صلیب شکلی درا ورده بود که در انوقت کلیساها را به این شکل و صورت درا وردن در نصا را عادت و رواج داشت.\n\nباز در زمان (یوستنیانوس) يك زلزلۀ بسیار شدید و سختی بوقوع آمده قبۀ معبد مذکور خراب شد. اما در کم مدت باز از طرف برادر زادۀ معمار (ایسیدور) سر از نو بنا شده است که همین قبۀ که حالا مو جود است همان قبه است. این معمار قبه را دائره وی نی بلکه بشكل بيضوى بنامود . و برای متانت و محکمی آن این قبه را بر (۸) ستون صخره"}
{"book": "adl0179", "page": 292, "text": "صحیفه ٢٨٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nسنگی که هريك به بلندئی (٤٥) قدم بود تکیه داده استوار نمود. فاصله ئيكه در\nمابین هرستون از دیگر ستون مانده بود بايكيك كمر یعنی ششك های قوسی\nمتین و بلند سنگی ربط نمود. وبر سر این ششك ها دو را دور يك\nطبقه فراخ دیگری بنا نمود که آن طبقه در انوقت مخصوص برای زنان\nبود. بر سر این طبقه (۱۲) ستون سنگی دیگر رکنمود که از ستونهای\nپایانی کوچکتر بود. شش ستون از یکطرف وشش ستون از دیگر طرف\nکه برین ستونها قبه های طبقه بالائی را تکیه داده استوار ساخت. معمار\nمذکور ازین دوازده ستون فکر تقلید دوازده برج فلك را تصور کرده بود.\nدر داخل معبد برای گرفتن و محکم داشتن قبه بزرگ، وطبقه پایانی\n(٤٠) ستون بسیار بزرگ و بلندی موجود است که بر بالای آنها\n(٦٠) ستون دیگر است. در میان این ستونها (۸) ستون سماق سرخ\nبسیار بلند و کلفتی موجود است که از يك معبد بسیار بزرگی که در شهر\n(روما) برای عبادت شمس ساخته شده بود آورده شده است. و از\nمعبد مشهور شهر قدیم (افس) که آنرا (ایاسلوخ) هم میگویند و آن\nمعبد برای عبادت (قمر) ساخته شده بود و یکی از عجایب سبعه عالم بود\n(٦) عدد ستون بزرگ یشم سبز آورده شده است. و از مرمر بسیار\nسفید درخشان (٤) ستون موجود است. ستونهای دیگر آن از\nمعبدهای (تروآ) و (آتنه) وغیره گرفته شده است.\nوالحاصل این معبد به اینصورتی که نقل شد درسنه (٥٤٨) میلادی\nبه اتمام رسیده است. در دیوارهای آن از صنعت حکاکی وسنگتراشی\nبسی تصویر ها وزینتها که همه آن عبارت از صورتهای ملائکه، وعزیز\nها و بت وصنم بودند موجود بود و در ینوقت از انها اثری نیست زیرا بعد\nاز انکه معبد مذکور بجامع تحویل یافت آن صورتها را برداشتند و یاستر"}
{"book": "adl0179", "page": 293, "text": "صحیفه ٢٨٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nکردند که این ساده کشی آن يك لطافت و زینت دیگری بجامع مذکور بخشیده است .\nایمپراطور ( یوستیانوس ) بنام حرمت نام ( صوفیا ) نام يك عزیزه که در روما ظهور یافته بود نام معبد مذکور را تبدیل نداده همچنان ( آیا صوفیه ) نام نهاد . درازئی این معبد از شرق بغرب ( ٢٦٩ ) ، وعرض آن از شمال بجنوب ( ٢٤٣ ) ، و بلندئی آن از زمین تا بوسط قبه بزرگ ( ١٨٨ ) قدم ــ یعنی فوت ــ است .\nاین معبد که از سیزده و نیمعصر باینطرف بر پاست بار بار شکست خورده و سر از نو تعمیر و ترمیم شده است .\nدر تاریخ ( ٨٥٧ ) هجری هنگامیکه ابو المغازی ( سلطان محمد خان ثانی ) ( استانبول ) را فتح کرد معبد مذکور را بجامع تحویل داده از انوقت تا به ایندم سجده گاه مؤمنین شده است . فاتح مشار الیه در جامع آیا صوفيه يك مناره خشت پخته بلندی علاوه نمود ، و يك مدرسه نیز در پهلوی آن بنا کرد . و بعضی اوقافی نیز برای آن تعیین فرمود . بعد ازان ( سلطان بایزید ولی ) يك مناره دیگر نیز بران علاوه ، ومدرسه را تو سیع . و بر اوقاف آن بیفزود . دو مناره دیگر آن را ( سلطان سلیم ثانی ) بوجود آورد . چار محفل مرمر . و دوخم وضوی سنگ مرمر که در درون جامع موجود است از طرف ( سلطان مراد ثالث ) ساخته شده است . کرسئی تدریس مرمر را ( سلطان مراد رابع ) ساخته و کتبخانه ومحفل همایون ، وشادروان ، ومكتب ، وعمارت بهمت شاهانه ( سلطان محمود اول ) بوجود آمده است . لوحه های خط جلی را خطاط مشهور ( ابراهیم ) افندی نوشته است .\n\nبعد از سیاحت جامع آیا صوفیه از حولیئی جامع مذکور بسوی جاده"}
{"book": "adl0179", "page": 294, "text": "صحیفه ۲۸۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبزرگ پیشگاه دائره جسیمه ( عدلیه ) برامدیم . عرابه ما در انجا ما را انتظار میکشید\nسعید بیگ گفت :\n– آیا جامع شریف را حضرت سردار پسندیدند ؟\nحضرت پدر — الحق خیلی بنای عظیم و مبنای جسیم اسلام است . از خداوند قوت و شوکت دولت اسلام را روز افزون میخواهم .\nمن — راستی که همچنین است خدا سلاطین اسلام را بیامرزد که چه قدر صاحب همت پادشاهان ذیشانی بودند .\nسعید بیگ — اگرچه این جامع از کلیسا بجامع تحویل یافته است ولی در استانبول از طرف خود سلاطین عظام عثمانیه جوامع بسیار عالی بنایافته که یکی همین جامع مقابل ماست که مناره های آن پدیدار است و بجامع ( سلطان احمد ) معروفست . هرگاه آرزو بفرمائید بيك چند دقیقه آنرا نیز سیاحت خواهید توانست .\nحضرت پدر — چرا آرزو نداریم بسم الله !\nلهذا در عرابه نشسته بنا بر اشارت سعید بیگ جاده عریض مذکور را عرضا قطع کرده از ابتدای جاده ( دیوان یولی ) بر کنار ( باغچه ملت ) بمیدان بسیار وسیع و فراخی داخل شدیم که این میدان را (آت میدان) میگویند ، و وقایع تاریخیه بسیاری دارد . یکطرف میدان مذکور را سر تا سر دایره حوالئی جامع شریف ( سلطان احمد ) خان اول در بر گرفته ، جهت جبهه آنرا ( موزه خانه ینی چری ) و (مکتب صنایع ) ، و یکطرف آنرا ( دایره امانت ویرکو)، و (حبسخانه عمومی) و یکطرف آنرا جاده جسیم ( دیوان یولی ) ، و ( باغچه ملت ) در بر گرفته است .\nاین میدان از طرف ( سبتیم ) نام امپراطور ساخته شده است . و"}
{"book": "adl0179", "page": 295, "text": "صحیفه ۲۸۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاز طرف ( قسطنطین ) نام اینمرا طور بتقلید ( هیپودروم ) نام میدان مشهور یکه در ( روم است ) تزئین و توسیع یافته است . در اوایل بنای آن اطرافش همه باستونهای بلند سنگی و هیکلها و مجسمه های بدیعی مزین بود . بعد ازان از طرف اهل صلیب خراب گردید و اثری از ان چیزها باقی نماند . در وسط این میدان از آثار عتیقه قدیمه تنها يك عمود یکپاره سنگی که آنرا ( تئودوسیوس ) نام پادشاهی آورده رکز نموده است موجود میباشد . این عمود به (دیکیلی طاش) معروفست . بلندی این سنگ بقدر (۳۰) متر است چار رخ يك ستون منشوری الشکلیست که قاعده آن عریضتر و هرچه بالا شده رفته باریکنی اهرامئی پیدا کرده است . بر هر سطح هر رخ آن بخط (هیروغلیفی) که خط مصر قدیمست نوشته شده است . بر قاعده آن که بريك صفه سنگی مدوری نشسته تصاویر ( تئودوسیوس ) و رفقای او و بعضی خطهای لاتینی و یونانی نوشته و رسم شده است .\nدريك دایره دیگر کناره دار يك ستون مار پیچ مسی در برابری این ( دیکیلی طاش ) موضوعست که سر آن بریده است . در برابری آن يك ستون دیگری بتقلید (دیکیلی طاش) از سنگ بر پا شده است . که بدرازی ازان درازتر ولی از يك پاره سنگ نی بلکه از سنگ و چونه بطرز بنا برداشته شده است .\nاین میدان هم در وقت قیصرهای روم و هم در زمان سلاطین عثمانیه با وقتهای بسیار نزديك برای تعلیم اسپ سواری مخصوص بود که در زمان روما ها آنرا از انسسب (هیپودروم) میگفتند . در زمان عثمانیها نیز همان عبار را عینا ترجمه کرده (آت میدان) یعنی میدان اسپ گفته اند.\nواقعه معلومه ئیکه در زمان ( سلطان محمود خان ثانی ) در باب لغو"}
{"book": "adl0179", "page": 296, "text": "صحیفه ۲۸۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو باطل ساختن صنف (ینی چری) بوقوع آمده نیز در همین میدان اجرا\nشده است .\nعرابه ما در پیش دروازه جامع شریف ( سلطان احمد ) توقف نمود\nاز عرابه فرو آمده داخل حوالی جامع شدیم . حولی این جامع خیلی\nبزرگست وشش مناره های بسیار بلند و مصنعی را مالکست . ازيك زینه\nعریض مرمر بقدر شش پته بالا برآمده از يك دروازۀ بزرگی داخل صحن\nجامع شریف شدیم. در روشنی و نورانیت و صفای معنوی این جامع را بر جامع\nآیا صوفیه بلند تر یافتیم . محراب و منبر این جامع شریف نیز بازینت تر\nبود . چار عدد ستونهای فیل پایه مر مر بسیار سفید و مجلای رخدار\nمدور بس عظیم آن و بر پا بودن قبه بسیار بزرگ و جسیمی بر ان الحق\nکه خیلی دلنشین و پر صنعت افتاده .\nوالحاصل این جامع مذکور را که در خوبی و زیبایی بهترین جوامع\nپایتخت است بظرف یکچند دقیقه دور و سیر کرده ، وعمارت و مدرسة\nآنرا نیز تماشا کرده و يك فاتحه بر روح بانی آن ( سلطان احمد خان اول)\nخوانده بر آمدیم .\nبنابر اشارت سعید بیگ عرابه جی عرابه را یکسر بسوی جبهه میدان\nمذکور براند . و در انجا در پیش دروازه بسیار مزين يك عمارتی توقف\nورزید . سعید بیگ گفت :\n- بفرمائید ! مجسمه خانه ینی چری نیز شایان سياحت يك چيزيست .\nاز دروازۀ عمارت چون در امديم يك زينة جوره ئیکه یکی از سمت\nدست راست و یکی از سمت دست چپ بشکل قوسی بالابرآمده و در بالا\nهر دو در يك دهليز یکجاء میشود دیده شد که یکی برای بالا برامدن تماشائیان،\nو دیگرش برای فرو آمدن مخصوصست . مدخل هر زینه با چرخهای"}
{"book": "adl0179", "page": 297, "text": "صحیفه ۲۹۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدور کننده چوبی گرفته شده است .\nداخل شدن درین مجسمه خانه انسانرا چنان بخاطر میدهد که دو\nسه عصر پیشتر یعنی از حال بماضی رجعت کرده است ."}
{"book": "adl0179", "page": 298, "text": "صحیفه ۲۹۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nمجسمه های عساکر بسیار جسور و عجیب مردمان ینی چری ، و افسران آنوقت ، و مأمورین كوچك و بزرگ دولتی و بسی وضعیتها و قیافهای آثار قدیمهٔ عثمانیه را از موم و مساله چنان شبیه و چنان مجسم بقد و قامت و جسامت طبیعی انسان ساخته اند و بالباسها و اسلحه و کلاهیکه در آنوقت برای هر صنف و هر کس معین و مقرر بود ملبس و مجهز داشته\n\nيك حصه از يك طرف داخل جامع نور لامع سلطان احمد"}
{"book": "adl0179", "page": 299, "text": "صحیفه ۲۹۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاند که بجز تکلم هیچ از انسان فرق نمیکند دالان بزرگ طولانی این\nمجسمه خانه و رهرو ، و اطراف زینه همه کی باهمچنین مجسمه های قیا\nفه های مختلفه قدیمه تزئین یافته . بعضی مجلسهای سیاست و مجازات آنو\nقتها، و بعضی مجلسهای بزم آنزمانها، و دیوان و دربار آن اعصار در نظر چنان\nتجسم مینماید که اگر در انباب آن يك محرر پنجاه صفحه بقلم تصویر نماید يك دیدن\nاین مجسمه خانه واضحتر و علانیه تر آنرا در پیش چشم انسان جلوه میدهد .\n\nعکسی مجسمه های ساخته کی میباشد\nدالان مجسمه خانه پین جری : ـ آدمهایی که درین لوحه دیده میشود"}
{"book": "adl0179", "page": 300, "text": "صحيفه ۲۹۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nوالحاصل مجسمه خانه مذکوره را بيك نظر عبرت و حیرتی تماشا کرده از عمارت مذکور بر آمدیم. و در عرابه نشسته (ات میدان) را از جهت (حبسخانه عمومی) وبغل (باغچه ملت) مرور نموده از پیش روی دایره (ضبطیه) بر جاده بسیار بزرگ و وسیع (دیوان یولی) که از جاده های بسیار دراز و فراخ سمت استانبول شمرده میشود به تدویر چرخ عزیمت آغاز نهادیم. خط آهن تراموای نیز بريك طرف این جاده کشیده شده است. قالدیره های پیاده رو آن با سیمینت مفروش شده دو طرفه این جاده فراخ با عمارتها وخانه های عالی محاطست که طبقه آخرین آنها از دکانها و طعماخانه ها، وشربت وشيرنی فروشها و قهوه خانه وقرائتخانه ها مرکب است.\nعرابه ما تا بحد (تربه سلطان محمود خان ثانی) جاده مذکور را تعقیب کرده از انجا تربه مذکوره را بدست چپ گرفته بر جاده دلکشای (باب عالی) پویان گردید. این جاده نیز از جاده های بسیار معتبر و منتظم استانبولست. خانه ها و عمارتها وقصر های بسیار عالی اطراف آنرا تزئین نموده است. برین جاده بقد رصد قدم رفته بودیم که بنابر اشارت سعید بیگ عرابه مادر پیش يك بنای عالی ساده و بی ساختی توقف نمود.\nسعید بیگ گفت :\n- بفرمائید ! (دایره نظارت جلیله معارف) .\nحضرت پدرحقيقتاً در رهبری پیروی خضر را کرده اید بیگ افندی!\nسعید بیگ - تام بوقت وزمانش رسیدیم ، آیا همچنین نیست افندم.\n- بلی تام بوقت وزمانش .\nاز عرابه برآمده در دروازۀ عمارت مذکور که بر جبهۀ آن بقلم جلی وبسیار خوشخط عبارۀ [دایره معارف] نوشته شده و در لوحه بزرگی"}
{"book": "adl0179", "page": 301, "text": "صحيفه ٢٩٤ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nآویخته شده بود درآمدیم . و برهبری مهماندار نزاکت شعار خود بر\nزینه بالا برآمده داخل دالان بزرگ انتظار دایرهٔ مذکور شدیم .\nسعید بیگ [ کارت ویزیت ] های ما را گرفته بیکی از آقایان ناظر\nپاشا نزدیک شده و کارت ویزیتها را داده و بگوشش چیزی گفت :\nبعد از دو دقیقه آقا بر آمده گفت :\n- بفرمائید !\nاینرا هم بگوئیم که در استانبول نوکرها و پیشخدمتهای معتبر بزر\nگانرا آغا میگویند .\nآغا پردهٔ اوتاق ناظر پاشا را بالا کرده داخل اوتاق کردیدیم اوتاق\nتایکد رجه بزرگ بود . بزینت مفروش ، و خود پاشا در پیش يك ميز\nخانه دار بزرگی نشسته بود .\nاز دیدن ما بر پاخواسته ، و «بفرمائید» گفته دو چوکئی که بمقابل\nمیز گذاشته شده بود نشاندا\nده امر به نشستن نمودناظر\nمعارف جناب (منیف) پاشا\nست كه يك پير مرد بسيار\nعالم و فاضل و كامل يك ذا\nتیست . از وزرای بسیار محترم\nو قديم دولت علية عثما\nنيست . ماموریتها و خدمات\nبسيار مهم و بزرگی دو\nلت خود را خدمتھا کرد.\nاست چند بار در ایران و او\nروپا بخدمت سفارت مأمور\nگشته . رتبه شان وزیر است.\n\nدولتآب منیف پاشا\nناظر معارف دولت علیهٔ عثمانیه"}
{"book": "adl0179", "page": 302, "text": "صحيفه ٢٩٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو بسی نشانهای بزرگ دولت خود را حامل میباشد .\nبزبانهای بسیاری عالم ومتکلم میباشند که از انجمله زبان فارسی را به\nبسیار خوبی و درستی تکلم میکنند .\nبعد از ایفای مراسم خوش آمدی و احوال پرسی جناب پاشا از\nاحوال در جه معارف واصول تحصیل افغا نستان جویا شده پرسید :\nـ آیا معارف افغانستان بچه درجه میباشد، و چگونه و چسان نظام دارد ؟\nحضرت پدر ـ اگر مقصد جناب پاشا از در جه معارف آگاه ییها\nیاشنا سائیها که معنای جمع فارسی آنست باشد درجه شناسایی و آگاهی\nافغانستان نیز بدرجۀ دیگر افراد بنی بشر هست . مثلا تلخ و شیرین را\nبذایقه ، و سیاه وسفید را به باصره و صدای تیز و پست را بسامعه ، وبوی\nها را به شامه ، و خشن ونرم را به لامسه از هم میشناسند . ولی از چگونه\nو چسان بودن نظام آن چیزی ندانستم که چه نظام را مراد میفرمایند .\nمنیف پاشا ـ بلی راست فرمودید ، مقصد ماهم از معارف شنا سایی\nو آگاهیست . اما این شنا سایی و آگاهی برای نوع بنی بشر ـ علی\nالخصوص درین عصر و این زمان ـ از درجۀ حواس خمسۀ ظاهره ئی\nبلکه از خمسۀ باطنه نیز بالاتر برامده نظر به احتیا جات عالم تمدن ، بنی بشر\nرا خیلی از خیلی بمعارف یعنی شناسایی و آگاهی محتاج بلکه ( مالا بدمنه )\nنموده است . ترقی وتمدن هر قوم و هر ملت نسبت بدرجۀ بسیاری وکمی معارف\nشانست . لهذا از جناب شما پرسیدم که درجۀ معارف افغانستان بچه در\nجه است . وچون هیچ چیزی در کا ئنات بى يك نظام مخصوصی خلق\nنشده است از انرو هر دولت و حکومت برای افزون کردن وعام ساختن\nشناسائیها و آگاهی ها را در افراد مملکت خود شان يك نظام وقانونى\nوضع کرده، و برای اجرای آن نظام وقانون يك دایره بنام ( دائرۀ معارف )"}
{"book": "adl0179", "page": 303, "text": "صحيفه ٢٩٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبنیاد داده، و برای اداره آن دایره يك وزیری بنام ( ناظر معارف )\nتعیین نموده است . بناءً علیه از چگونگی نظام و قانون معارف افغانستان\nجویا شدم .\nحضرت پدر — این بیاناتی که جناب پاشا فرمودند در مملکت ماهنوز\nاینگونه افکار و تصورات در معرض تصور و تفکر جلوه ننموده خلقت و\nطبیعت هر انچه بخشیده همانست .\nناظر پاشا — پس معلوم میشود که هنوز هيچ يك مكتبي به اصول\nجدید برای تحصیل علوم و فنون تأسیس نیافته باشد ؟\nحضرت پدر — هزار افسوس که نی ! ولی امید است که بهمت باذ\nشاه غیور و هوشمند افغا نستان امیر ( عبدالرحمن ) خان چنانچه بسی\nآثار نافعه دیگر بر وی کار آمده این امر جلیل نیز ظهور و بنیاد گیرد .\nپاشا — اما درینوقت از همه چیز اقدم توسیع و تعمیم معارفست ، و\nبفكر من چنان میرسد که اگر در اول امر بقدر بیست تا بیست و پنجنفر\nشاگردان افغان در استانبول بیایند و در مکتبهای مختلف اینجا از هر فن\nداخل شوند و بعد از تحصیل، بعضی از انها برای آموختن فنون مختلفه به\nاوروپا فرستاده شده بعد از تکمیل و تحصیل به افغانستان برگردند آنوقت\nاصول وضع و بنیاد معارف در افغانستان کسب سهولت میکند ، زیرا\nتادانایان این امر از اولاد خود وطن بهم نرسد ، ونه بینند که چگونه\nبنیاد میبایست نهاد، کار پیش نمیرود. و اگر بنیاد معارف را مردمان اجنبی\nدر وطن شما بنهند بدرد شما نخواهد خورد . زیرا او لا مصارف آن\nبسبب تنخواه های گزاف آن ها بیشتر میشود . ثانياً بنابر قول ( کس نه\nخارد پشت من جز ناخن انگشت من ) دیگر کسی بر شما چنان دل نمیسوزاند\nچنانچه خود شما بر خود دل بسوزانید ."}
{"book": "adl0179", "page": 304, "text": "صحيفه ٢٩٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبدر — درست فرمودید . ولی چون افغانستان هنوز يك دولت بسيار نویست از انرو تابحال در پی این افکارها و اینگونه تجددات خارقه نما نیفتاده اند . دولت علیه عثمانیه ششصد ساله يك دولت عظیمی ست که در نفس اوروپا افتاده اند . باز هم در ترقیات مدنیه نقصانهای خود را نسبت به اوروپا اعتراف میکنند . ما بیچاره ها که از استقلال سلطنت قومی خود ما هنوز يکنیم عصر کامل هم نشده، و همین مدت را نیز بهزار گونه اختلالات داخلی، و بلاهای مبرم خانه جنگی، و دوبار استیلای دولت اجنبی بسر آورده ایم و هنوز از ینسخنانی که جناب پاشا فرمودند من که هم از خاندان آن مملکتم و هم بسن شیخوخیت رسیده ام هیچ نشنیده ام چه جای که تصور کرده باشم .\nپاشا — راست است . شما هم حق داريد . زيرا اولا مملكت شما بيك خانه میماند که هیچ دریچه و روزنی بخارج نداشته باشد . ثانياً چون ...\nبدر — عفو بفرمائید پاشا ! معنی این دریچه و روزن را واضحتر بگوئید تا دانسته شویم .\nپاشا — هر مملکتی که در بحر مالك يك ساحل و بندری نباشد آن مملکت را اصطلاحاً خانه بی روزن میگویند. زیرا مقصد از در و روزن همین است که انسان خارج را به بیند، و با خارج گفت و شنید و رفت و آمد بتواند .\nبدر — اینهم از بلا های خانه جنگی و بی اتفاقی بود که پیش آمده و گرنه از سند و بلوچستان ماهم این دروازه و روزن را مالك بوديم .\nپاشا — حالا برای افغانستان از همه پیشتر سعی و کوشش در ترقی دادن معارف ضرور است . زیرا همين يك چاره نجات است و بس .\nوالحاصل سخن را بعد ازین بر دیگر وادیها تبدیل داده و از همدردی اسلامی، وافسوس بعد ودوری و غیره بحث و بیان نموده و از همدیگر"}
{"book": "adl0179", "page": 305, "text": "صحيفه ٢٩٨ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nوداع کرده از دایره معارف بر امدیم .\nسعید بیگ پرسید که :\nآیا از صحبت ناظر پاشا محظوظ شدید .\nپدر - چسان محظوظ نشدیم! از صحبت دانشمندان بهتر محظوظیتی نیست.\nسعید بیگ - حالا بباب عالی با جناب (خلیل رفعت) پاشا وزیر داخله\nملاقات میفرمائید که آنهم از وزرای پیر با تدبیر دولت است .\nدر آخر این مکالمه در پیش دروازۀ عرابه خود رسیده بودیم . در\nعرابه نشسته بسوی باب عالی روان شدیم . همین جاده راست بباب عالی\nمیرود . و دیگر جاده ها نیز ازین جاده بزرگ به یمین و شمال کشیده شده\nاست . سفارتخانه دولت ایران که يك عمارت بسیار بزرگ و باشکوهیست\nنیز در همین جاده وقریب به باب عالیست . و در مقابل آن یکدایره بزرگ\nدولتی دیگری نیز موجود بود .\nوالحاصل عرابه ما از دروازۀ بزرگ پنجره آهنین پستی داخل حولی\nخارجئی عمارت جسیم با بعالی گردیده در پیش زینه سنگ مرمر سفید\nبما توقف نموده سه پته زینه بالا شده از میان يك پرده داخل عمارت شدیم.\nاز دروازه که در امدیم خود را در يك رهرو بسیار فراخ و واسعی\nیافتیم که سطح آن با تخته بسیار مصفایی فرش شده ، وسقف بلند آن نیز\nاز تخته های مسطح خوش ترکیبی زینت یافته بود . درازی این دهلیز\nتقریباً (٣٠) متر ، وعرض آن (١٥) متريك مربع مستطیلی بود .\nدر طرف دست راست این دهلیز نزدیک دروازه که از ان داخل شدیم\nيك رهرو کم عرضتر دراز دیگری یکسو بطرف دست راست دراز شده\nرفته بود . بعد ازین مدخل دهلیز باز بطرف دست چپ يك دروازۀ آئینه دار\nبزرگی موجود بود كه يك زینه بزرگ چوبه بسوی پایان فرو می آمد."}
{"book": "adl0179", "page": 306, "text": "صحیفه ۲۹۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبعد از دروازه این زینه باز بدست راست یك دهلیز طویل دیگر مانند دهلیز اولی یکسربسوی راست دراز شده رفته بود.\nبطرف دست چپ دهلیز بزرگ و وسیع مذکور دیگر دهلیز باز نشده بود که آنطرف مخصوص دایره صدارت بود. این بنای ( بابعالی ) بيك شكل و هیئت عجیبی افتاده، ازینطرف که ما آمده ایم آنرا باز مین سرك همواریافتیم. حالانکه در طرف دیگر بنای آنرا خیلی بلند واز سه طبقه مرکب مییابیم. و این از انست که بر سطح مایل يك تپه بنا یافته است. جاده ئیکه تا بدروازه پنجره آهنین بابعالی آمده بعد از انکه بدست چپ میل میکند يك سر نشیبی بسیاری پیدا میکند که تابه ( بندر سر که جی ) که ساحل بحر است همچنان مائلا امتداد میورزد. این بازار که بجاده بابعالی معروفست از بازارهای معتبر و مشهور شهر شمرده میشود. اکثر عمارتهای عالی این جاده از مطبعه ها و اداره خانه های اخبارها و آپارتیما نها تشکیل یافته ، دکانهای آن اکثر عبارت از کتبخانه های کتاب فروشی و قرا تخانه هاست.\nخود این سیاح عاجز دوسه باریکه پیش ازین به این شهر مینوچهر آمده ام از همه بازارها بیشتر همین بازار جاده بابعالی را پسندیده ام حتی در بارهائیکه تنها بوده ام اقامتگاه خود رانیز در اپار تماهای همین بازار، ویا اوتلهای همجوار انجا انتخاب کرده ام. و این حس از آرزو و هوس زیاده نسبت به دیدن کتابهای رنگین و مضامین شیرین که در پشت آئینه بزرگ جبهه های دکانهای کتاب فروشی این بازار بیکوضع و ترتیب دلنشینی چیده شده اند. حسن طبع ، و ظرافت تجلید و تصاویر ظریف آنها هوس کشان مطالعه آثار قلمیه ادبیه و فقیه را بزودی نمیگذارد که بی دیدن، و نظر کردن حتی یکدو عددی از آنها را خریدن بگذرد."}
{"book": "adl0179", "page": 307, "text": "صحیفه ٣٠٠ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nوالحاصل باز در بابعالی داخل شویم: برهنمایی سعید بیگ مهماندار خود در دهلیز دوم که بدست راست دراز شده رفته است داخل شدیم. این دهلیز بسیار دراز يك دهلیزیست که تا بسیار جاها دراز شده رفته است. طرف دست راست این دهلیز از قوسهای کتاره دار باز بسوی حولی طبقهٔ پایانی بنا ناظر است، وبا يك پل کتاره دار آئینه دار با دهلیز مقابل خود مربوط میباشد. طرف دست چپ دهلیز همه از دروازه های پرده دار اوتاقها و دالانهای دفاتر ودوایر دولتیست که برهر اوتاق لوحه های خط جلئی خوش خط صفت کار و وظایف آن اوتاق را نشان میدهد.\n\nاز یکچند دروازه گذشته از يك دروازهٔ بزرگ (دوپله) داری داخل شدیم که برجبههٔ دروازه بخط جلی (مقام نظارت داخله) نوشته شده بود.\n\nآغایان ناظر پاشا برپاخواستند. سعید بیگ بيك دوکلمه ایشانرا از کیفیت آگاهی داده و آنها (بفرمائید) گفته دروازهٔ يك اوتاقی را که برای انتظار مخصوص بود باز کردند. اوتاق بکمال زینت و آراسته گی بود. یکی از آقایان کارت ویزیتها ما را بکمال آداب گرفته و در يك پتنوسی كوچك نقره یی گذاشته از اوتاق برآمد. بقدر ده دقیقه بر آرام چوکیهای دامسکوی ابریشمی راحت کرده بودیم که آقای مذکور آمده گفت:\n\n— بفرمائید جناب پاشا شمارا انتظار دارد.\n\nبرخواسته درعقب آغاروان شدیم. ازيك دهلیزكوچك مفروشی گذشته از دروازهٔ يك دالان بسیار روشن و با زینتی در امدیم: دروسط دالان سه آرام چوكئی بسیاراعلایی گذاشته شده بود كه بریکی از آنهايك شخص محترم سفید ریش تنومندی نشسته بود كه جناب دولتآب خلیل رفعت پاشا وزیر داخله همين ذات بود، دو كرستی مقابل آن خالی بود كه برای"}
{"book": "adl0179", "page": 308, "text": "صحیفه ۳۰۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nما گذاشته شده بود .\nحضرت پاشا برپاخواسته و رسم خوش آمدی را ایفا نموده امر\nبه نشستن نموده در مقابل شان نشستیم .\nپاشا گفت – انشاءالله استراحت دارید، شهر استانبولرا گردش کردید؟\nحضرت پدر – از فیض انعام حضرت شاهانه کمال استراحت مادی و معنویرا\nنائل میباشیم، و چون توسط ذات عالی شما وسیلۀ توجهات جهاندار جات باد\nشاهی در حق ما شده از انرو و بصورت خصوصی از جناب شما تشکر میکنیم .\nپاشا – منهم تشکر میکنم که اینو سیله باشمايك وسیلهٔ محبتی شد .\nبعد از ینمحاوره قهوه و سیگاره اکرام فرمودند .\nپاشا -- از قرار مسموعات چنان معلوم میشود که در افغانستان بسایهٔ\nهمت پادشاه غیور و جسور آن امیر ( عبد الرحمن ) خان روز بروزتر\nقیات دیده میشود که ازین مسئله ما را سرور زیادی حاصل میشود .\nزیرا ترقی و قوت افغانستارا برای خود از بسی سببها فوائد و منافع\nبزرگی میشماریم .\nحضرت پدر – درین هیچ شبهه نیست ! افغانستان چون برا در\nكوچك عثمانیست البته كه يك برادر بزرگ به خوبی و ترقی برادر كوچك\nخود مسرور میشود، و از و استفاده میکند، و اگر لاسمح الله بعکس آن باشد\nالبته که بعکس آن نتیجه خواهد بخشید .\nپاشا – غیر ازین اخوت دینی منافع مادئی سیاسی نیز همچنین اقتضا\nمیکند . چونکه اگر دولت افغانستان در آسیای وسطا ترقی کند و قوت\nبگیرد رقیبهای شرقی و شمالی آن آزادانه در انسر زمینها حرکت کرده\nنمیتوانند، و ماهم از آنچنان پولیتکه استفاده خوبی میکنیم .\nحضرت پدر نیز جواب مناسبی عطا نموده بنا برینکه از کارشان مانع نیایند"}
{"book": "adl0179", "page": 309, "text": "صحيفه ۳۰۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nعرض تشکرات کرده رخصت طلبیدند. جناب پاشا نیز بسیار به نزاکت\nیکدو قدم مشایعت کرده وداع نمودیم.\nاز دالان برامده بر راهیکه آمده بودیم واپس به پیش عرابه خود\nآمدیم . سعید بیگ گفت:\n— پاشایانی را که دیروز آرزوی زیارت آنها را بیان فرموده بودید آیا همینها\nبود که زیارت شد یا دیگری هم هست؟\nحضرت پدر — بلی همین بود با دیگر کس معارفه ندارم. منیف پاشا چون\nاز سفر سابق با او معارفه داشتم و با ما يك خط آشنایی داشت ملاقات خود را\nبا ایشان ضروری میدانستم، خلیل رفعت پاشا چون بسبب توصیه نامه\nوالی ما عثمان پاشا با هم پره زانته شدیم و واسطه عرض ما بحضور شاهانه\nشده اند برای ایفای تشکر زیارت شانرا لازم میدانستم ، و بهمین قدر صحبت\nمختصر وظیفه خود را ایفا نمودم.\nسعید بیگ — بسیار انسا نیت فرمودید . زیرا امروز روز مجلس خاص\nو کلاست و وقت اجتماع مجلس نزديك شده بود همینقدر صحبت کافی بود .\nبنده — حالا خط حرکت سیاحت ما بر کدام راه دوام خواهد نمود؟\nحضرت پدر — ما در ینباب وظیفه قومانده را به سعید بیگ فرزند\nخود حواله کرده ایم.\nسعید بیگ — چون چنینست حالا از نجا تا بسفارتخانه ایران همین\nجاده آمده کشی خود را می پیمائیم . از پیش سفارتخانه جاده دست راست را\nگرفته در پیش جامع ( نور عثمانی ) از عرابه فرومی آئیم. عرابه جی را\nتنبیه میکنیم که عرابه را در پیش جامع ( بایزید ) برده انتظار بکشد .\nخود ما جامع را زیارت کرده در ( چارسوی کبیر ) در امده بازار را تماشا\nمیکنیم و از انطرف بازار برامده در جامع شریف ( سلطان بایزید ) نماز"}
{"book": "adl0179", "page": 310, "text": "صحیفه ۳۰۳ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nظهر را ادا میکنیم ، بعد ازان .....\nحضرت پدر – بسیار خوب ، بسیار خوب ! همین خوب خط\nحرکتست . بسم الله !\nدر عرابه نشسته عرابه براه افتاد . و بر راهیکه سعید بیگ عرابه چی را\nفهمانیده بود در پیش دروازۀ جامع شریف نور عثمانی توقف ورزید . از\nعرابه فرامده داخل حولی جامع گردیدیم . حولی مذکور واسع\nو بزرگ يك حولی بوديك دروازۀ دیگر در مقابل همین دروازه ئیکه ازان\nداخل شده ایم بمقابل دروازه ( چارسوی کبیر ) باز میشود . این دو در\nوازه را يك سرك با سنگ فرش شدۀ مربوط نموده . بنای جامع در\nطرف دست راست سرك و بدروازۀ طرف بازار نزدیکتر واقع شده .\nبر زینه های بسیار عریض مرمر سه طرفه بقدر هشت ده پته بالا برآمده\nاز دروازه های سه عددۀ پرده دار بداخل جامع شریف شدیم . خیلی\nبا زینت و پر انوار و با صفا يك جامعی بود . اینرا هم بگوئیم که طرز بناهای\nجوامع استانبول همه بريك اصول معماری ، ويك طرز سنگ کاری بنا\nیافته که استاد کار همه همان آیا صوفیه است . قبۀ بسیار بزرگ و بلند ، و\nمناره های عالی شوخ و شنگ آن محراب و منبر و رواق و عمود های\nجامع مذکور بنهایت زیبائی بود .\nبانی این جامع شریف دلگشای باصفا ( سلطان عثمانخان ثالث )\nمیباشد که با مدرسه ، و کتابخانه ، و عمارتخانۀ آن در سنۀ ( ١١٦٩ ) عمارت\nکرده است . چون بوقت نماز ظهر چیزی باقی نمانده بود حضرت پدر ادای\nصلوۀ ظهر را در همین جامع مبارك ( نور عثمانی ) آرزو فرمودند .\nدر مابین محراب و منبر در سر صف اول حضرت پدر رو بقبله نشسته\nبه اوراد وظایف خود شان مشغول شدند . ما و سعید بیگ در پیش شیر"}
{"book": "adl0179", "page": 311, "text": "صحیفه ٣٠٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدهنهای اطراف جامع یکیک وضوی چار اندامی گرفته در صف جا گرفتیم\nکه نماز خوانان نیز یگان یگان آمده صفها را پر میساختند و کسانیکه بتلاوت\nقرآن کریم شوق میداشتند در پیش رحله های بزرگ بسیار اعلایی که\nقرآنهای کریم بزرگ بزرگ قلمی بر انها نهاده شده بود و در پیش\nدیوار مقابل صف اول از سر تاسر گذاشته شده بود نزدیک شده تلاوت\nمیکردند . و بر محفلهای بلند گروه تهلیل و تکبیر خوانان جایگیر شده یک حافظ\nبسیار خوش آوازی بصدای بسیار بلند قرائت قرآن کریم را مینمود .\nبقدر پانزده دقیقه به استماع کلام شریف بسر آورده بودیم که از منا\nره های بلند گلبانگ های آذان محمدی برخواسته و هر کس وضع آداب\nدوزانو نشستن را گرفته و صفها ترتیب یافته منتظر ادای صلوة شدند .\nبعد از اتمام یافتن آذان یک مهلل بر پاخواسته ببانگ بلند ( صلوة سنت رسول\nالله ) گفته و همه مردمان بر پا خواسته بصلوة مشغول شدند .\nوظیفه تهلیل خوانان و تکبیر خوانان بعد از اتمام نماز آغاز میکند .\nچونکه یکی از انها سوره فاتحه شریفه ، و دیگری بعد از تمام شدن فاتحه\nآن دیگر ، سوره آیت کرسی . و دیگری سه بار سوره اخلاص شریف ،\nو دیگری سی و یکبار سبحان الله و دیگری سی و یکبار (الحمدلله) و دیگری سی\nو یکبار ( الله اکبر ) را بجهر و آواز خوش میخوانند . و بعد ازان درود\nشریف را نیز گفته امام بدعا شروع میکند . و این مهللان بصوت بلند،\nو آواز خوش آمین آمین یارب العالمین . یا ا للهنا يارجانا ياامان الخايفين\nآمین میگویند .\nوالحاصل بعد از ادای نماز پر نیاز عبادت خلاق بی نیاز از جامع روحا\nنیت دمساز برآمده بسیر و تماشای بازار غریب و عجیب سر پوشیده مسمی\nبه ( چارسوی کبیر ) آغاز نهادیم . از دروازه حولی جامع برآمده و يك"}
{"book": "adl0179", "page": 312, "text": "صحیفه ۳۰۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nکوچه تنگ کم عرض سر نشیبی را که از طرف محله های بالائی (چنبر لی طاش)\nو غیره یکسر بسوی بازار بزرگ و دراز مسمی به (محمد پاشا چار شیسی) فرو\nآمده رفته است عرضاً قطع کرده به درو ازۀ بازار چار سوی کبیر داخل شدیم.\nاین بازار صحيحاً يك عجیب بازاریست که ببازارهای سرباز اوروپی ساخت\n\nمنظرۀ يك حصه بازار سر پوشیدۀ استانبول مسمی به (چار سوی کبیر)"}
{"book": "adl0179", "page": 313, "text": "صحیفه ٣٠٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nنمیاند . این بازار همه بر قوسها و کمرهای فیل پایه دار سنگی در زیر قبه ها\nبنایافته . و یک دائره بسیار بزرگی را در بر گرفته ، و از هر هر سمت با چند\nچند دروازه بسیار محکم و متین بخارج ارتباط دارد .\nازین دروازه که ما داخل شدیم تا بدروازه ئیکه بطرف جامع (سلطان\nبایزید) میبراید یک بازار راست و مستقیمی که تقریباً هفتصد هشتصد متر\nطول وده پانزده متر عرض دارد دراز شده رفته است که سر آن باقبه ها\nپوشیده شده ، و دو طرف آن بافیل پایه ها و قوسها مزین شده است .\nپیش روی دکانهاو در دو طرفه جاده بازار پیاده رو های سیمینت فرش\nشده بسیار عریض ممدود شده ، دکانهای این بازار بسیار بازینت و آرا\nستگیست . جبهه ها و دروازه های دکانها با آئینه های بزرگ مصفابو\nشیده شده. دکانها از قماش فروشی، و جواهری و بلور و چینی فروشی،\nو اشیای نفیسه ، وغیره میباشد . و در هر هر جای بازار یگان چشمه آب\nهم موجود است .\nازین بازار مستقیم بسوی دست راست شش بازار دیگر مانند همین\nبازار دراز شده رفته که این بازار ها باز بيك بازار مستقیم دیگر منتهی شده\nمیباشد . در حد وسط همه این بازارها که از هر هر طرف آمده یک چار\nسوی بسیار وسیع و مهیبی موجود است که در زير يك قبه عالی پوشیده\nشده و از چار طرف بچار دروازه دران درامده میشود . این دروازه ها\nرا در شبها میبندند و از طرف پولیس و دیدبانها در زیر محافظه و نگهبانی\nگرفته میشوند . این چارسورا ( بدستان ) نیز میگویند که مخفف (بده\nو بستان) اگر باشد رواست. زیرا درینجا اکثر بیع و شراو خرید و فروخت\nوداد وستد بر ( مزاد ) يعنى ( لیلام ) منحصر است . جواهر وزرودینار\nصرافی درینجا بسیار تا و بالا میشود. آثار عتیقه و کتابهای قلمی نفیسه قدیمه"}
{"book": "adl0179", "page": 314, "text": "صحيفه ۳۰۷ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nوشالها و قالينهای کهنه و انواع تحف و تحایف درین ( بدستان ) بطريق\nلیلام خرید و فروش میشود .\nو الحاصل بر بازار مستقیم مذکور از طرف جامع ( نور عثمانی ) درا\nمده و دکانهای اطراف را تماشا کرده براه افتادیم . درین بازارها\nبه واسپ و غیره حیوانات داخل نمیشوند . بازار را چیزیکه زیاده ترو\nنق وزینت داده بود هما نا چادرها و سایبان های لطیف رنگارنگ خاتونهای\nتدز و خرام خوش اندام استانبولی نژاد ترکی نهاد بود که برای خریدو\nفروخت مال و اسباب دکانهای جواهر فروشی و قماش فروشی ، والبسه\nدوزی و غیره را پر و مالامال داشته بود . اینراهم بگوئیم که خواه در استا\nنبول و خواه در دیگر بلاد متمدنه بسببیکه نوع رجال بکار های صنعت و\nتجارت ، و مأموریت وغیره مشغول اند برای خدمت خریداری البسه\nو غیره حوائج ضروریهٔ طایفهٔ نسوان بیکار نمیباشند ، و هم در ینباب خود\nزنان در حسن انتخاب لوازمات پوشاك و حوائج بيتیهٔ خودشان آگاه تر\nو داناتر میباشند لهذا در دکانهای اسباب زنانه این گروه پر شکوه يك انبو\nهی بهمرسانیده بودند . چادريهای زنان استانبول حقيقتاً يك لطافت\nو نزاکت دلکشی دارد . بهترین قماشهای ابریشمی از نوع اطلس و توار\nوخار او غیره مخصوص چادری ها میباشد که از ین قماشهابيك برش ومو\nدۀ مخصوصی آنرا میسازند ، وازفرق سر تا به پاشنهٔ پا بلکه در از تر با آن\nخود را میپوشند ، و کمر آن بايك كمربند قماش خود چادری تنگ بسته\nشده ، وازان سبب شکنهای بسیار لطیفی در دامن طاوس مانند آن پیدا\nگشته ، چادری را باسنجا قهای قیمتبهایی بر فرق سر ربط داده ، واز\nزیر چادری یك روبند ابریشمئی سیاه بسیار نازك بافی بر رو آویخته و\nدوطرف چادری را از دو طرف بناگوش در زیر زنخ باسنجاق یعنی بنهای"}
{"book": "adl0179", "page": 315, "text": "صحيفه ۳۰۸ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nظريفی ربط داده ، وازدوشانه دوبال بالارين مانند بسيار خوش برشی\n\nيك منظره از عورته های عثمانیها در اسلام استامبول و چادرهای شان"}
{"book": "adl0179", "page": 316, "text": "صحیفه ۳۰۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nاز چادری آویخته شده میباشد . اکثر شوخ مشربان شان چتری برك\nدار خود شانرا و بوت های بلند خود شانرا نیز از قماش چادری خود\nمیسازند. يك نوع چادری دیگری هم برای زنان لطافت نشان استانبول\nموجود است که آرایش و پیرایش آن خیلی دلرباتر است و آن مانند يك\nبالاپوش بسیار خوش برش و در از پست که همه حسن ولطافت اندام شانرا\nدر نظر مشتاقان بدایع عرض میکند ، و از کاج های بسیار نازك و اعلای\nقیمت دارسفید بشکل يك عمامه بسیار ظریفی سر و گردن و روی خود\nشان را به آن پیچانیده تنها دو چشم شوخ جانشکار شان پدیدار\nاست . الحق که منظره لطیفه رنگهای ظریفه و صدای فش فش خرامهای\nتذرویه ، و روایح عطریات نظیفه این اجسام لطیفه حواس خمسه بدایع\nپرستان ارباب معانی طبیعت را در سمای خیالات عوالم علویه در طیران\nو جولان می آورد . !!!\nدر آخر بازار رسیده بودیم . در طرف دست راست خود يك دكان\nتر و تازه شاداب شربت . واسکریم ، و فرنی فروشی بنظر برخورد .\nحضرت پدر سعید بیگ را خطاب نموده فرمودند :\n- بیگ افندی ! اگر یکقدری درین دکان استراحت کنیم ، و يك\nشربتی بنوشیم آیا عیبی داشته خواهد بود ؟\nسعید بیگ — های های افندم ! بفرمائید عین صوابست .\nمن — حقیقتاً که بسیار مناسب است . زیرا اگر راست بگویم بعد\nازین همه جولان معده ها را نيز بيك فرنی سینه مرغ احتیاج پیدا شده است.\nرأیها قرار گرفته از دروازه بلورین دکان داخل شدیم بر کوچهای\nمخملین عنابی بسیار ظریفی نشستیم . میزهای گردسنگ سماقی در پیش\nهر یکی از ما موضوع بود . يكيك صحن فرنی سینه مرغ ويكيك اسكريم"}
{"book": "adl0179", "page": 317, "text": "صحیفه ۳۱۰ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nقماق، ويكيك شربت آلو بالو خورده و بقدر پانزده دقیقه در انجا آرام\nکرده باز بجولان آغاز نهادیم .\nاز دروازۀ بازار بزرگ سر پوشیده برامده ببازار تنگ صحافان و\nحکاکان داخل شدیم، دکانهای این بازار همه از کتاب فروشی، و حکا\nکشی مهر کنی تشکیل یافته است . درین دکانها کتابهای علمی فنی ادبی و\nرومان و غیره از مطبوعات قدیمه و جدیده هم بقیمت ارزانتر وهم بهر\nحال پیدا میشود ۵ کتابهای بسیاری را ازین بازار در اسفار سابقه بدست\nآورده ام .\nبعد از انکه ازین بازار برامدیم خودمانرا در يك ميدان واسع وفرا\nخی یافتیم که در مقابل جبهۀ این میدان دایرهٔ (باب والای سر عسکری)\nو ( قله ) یعنی برج مناره مانند بسیار بلند آن ، و در عقب آن بنای بسیار\nپرشکوه دایرهٔ ( نظارت جلیلهٔ مالیه ) و در طرف دست راست آن جامع\nنورلامع (سلطان بایزید) بکمال رونق و شکوه واقعشده ، و نیز(کتبخانهٔ\nعسکری ) در نزديك مدخل بازار صحافان مبنی میباشد .\nسعید بیگ گفت :\nـ هرگاه آرزو بفرمایند اول (کتبخانهٔ عسکری) را سیاحت کنند!\nحضرت پدر ـ بسیار مبارکست .\nبر سر جبهۀ دروازۀ عمارت بخط جلی عبارۀ ( کتبخانۀ عسکری )\nرا بيك لوحۀ بزرکی نوشته آویخته بودند . این عمارت بازمین برابر\nبنا یافته است . از دروازه ۵ داخل شديم يك دهليز کوچکی را گذشته\nدر دالان بزرك کتبخانه در امدیم . این دالانرا بنهایت زینت و آراستگی\nیافتیم میزهای بسیار اعلا و درازی سر تا سر از هر هر طرف گذاشته شده\nبود سقف دالان مذکور بسیار بلند ، و دیوارهای آن همه با الماریهای بلورین"}
{"book": "adl0179", "page": 318, "text": "صحیفه ۳۱۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nهشت نه طبقه تزئین یافته بود که این الماریها پر از کتاب بود . تقریباً از (۱۵) هزار کتاب بیشتر درین کتابخانه موجود بود . جلدهای کتابها بنهایت زینت و چیدن آنها بکمال انتظام بود. کتابها اکثر قلمی وجدول طلا به او صول قدیم بود . ارباب مطالعه ئیکه درین کتابخانه می آیند کتابی که را آرزو داشته باشند از مأمورین کتا بخانه خواسته ودر پیش میز نشسته مطالعه میکنند. حتی استنساخ نیز میتوانند ؛ ولی بر او دن کتابرا از کتابخانه ممنوعست. در اثنائیکه در پیش الماریها گردش کرده و نامهای کتابها را از پشت آن ها میخواندم نظرم بر يك کتاب ذی حجمی فتاد که پ پشت آن (تحریر اقلیدس) نوشته شده بود از کتابدار دیدن آنرا آرزو کردم. واو بکمال تواضع کتابر ابر آورده بر میزی که نزديك همان الماری بود گذشت .\nکتاب بخط نستعلیق خیلی خوش خط نوشته شده بود تذهیب و جدول و کاغذ آن خیلی خوب بود همه اشکال هند سئی آن با آب طلا کشیده شده بود کتابرا بيك نظر سطحی دیده از کتابخانه برامدیم . بعد از سیا حت کتبخانه در جامع شریف (بایزید) آمدیم .\nحواشی جامع شریف وحجره های اطراف آن ، وشادروان وسط آنرا دیده داخل دروازه بزرگ جامع شدیم . این جامع نیز عیناً مانند دیگر جامع هائی که دیده بودیم بهمان طرز عمارت وبناساخته شده بود . مدرسه وکتبخانه آن خیلی منتظم و بزرگ بود و روحانیت زیادی را این جامع مالك بود نماز عصر را درین جامع ادا کرده برامدیم، و در عرابه خود نشسته یکسر بسوی دروازۀ دایرهٔ ( باب والای سر عسکری ) روانه شدیم .\nازيك دروازه بزرگ سنگ کاری که بشکل قوسهای طاقهای ظفر بنا یافته ، وبکمال زینت وحسن صورت ساخته شده بود داخل يك ميدان"}
{"book": "adl0179", "page": 319, "text": "صحیفه ٣١٢ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nبسیار وسیع و فراخی شدیم که تخمیناً پنصد متر مربع میآمد .\nدر وسط این میدان يك عمارت بسیار بزرگ و جسیم چار طبقۀ\n\nدروازۀ باب والای سرعسکری\n\nخوش صورتی موجود بود که این بنا برای مقام سرعسکر پاشا و دفاتر\nجسیمۀ امورات نظارت حربیه تخصیص شده است . وضعیت این بنا و"}
{"book": "adl0179", "page": 320, "text": "خوبی دروازه ها و پنجره ها ومتانت وصلابت آن در دلها يك شكوهی می\nاندازد . در اطراف آن چونیهای عساکر ظفر مأثر دولتی موجود است .\nميدان برای تعلیم و قواعد آنها يك زمین خوشی تشکیل داده . درین\nمیدان از چار طرف مچار دروازه داخل میشود که بهترین و مکلفترین در\nوازه ها همین دروازه ایست که ازان داخل شده ایم . دورادور این میدان\nبا دیوار سنگی پستی محاط است که طول این دیوار سنگى بقدر يك قد آدم،\nو برسر آن ديوار يك كتارۀ آهنین بسیار متین و خوبی کشیده شده است\nكه در هر هر جا فانوسهای مزین كاز هوا نيز كتاره مذکوره را زینت و رو\nنق دیگری بخشیده است .\nدر طرف دست راست همین عمارت و قریب بدر وازه ئیکه بسوی\nبازار ( مرجان یوقوشی ) میبراید قلهٔ بسیار بلند و عالى متاره آسایی بنا\nشده است که آنرا ( یانغين قله سی ) میخوانند . يانغين به ترکی حریق\nیعنی سوختن را میگویند . وظیفه یگانه این قله خبر دادن حریقست زیرا\nبر طبقه بالای این قله که بیشتر از صد متر بلندی دارد دیده بانهای مخصوصی\nبخدمت پاسبانی مامور است که از انجاهمه اطراف و جوانب شهر را در\nزیر نظارت و دیده بانی گرفته در هر جائیکه آثار حریق را مشاهده کنند\nهماندم بواسطه بيرقهای مختلفه که مانند بيرقهای اشارت کشتیها بران افرا\nشته شده است بجاهای معلومه خبر میدهند ، و از جاهای معین طوپ ها\nانداخته شده در آن واحد همۀ شهر از کیفیت آتش زده گی آگاه میشوند\nدر شبها بعوض بيرق چراغ های رنگه بوضعیتهای مختلفه استعمال میشود.\nاکثر خانه های استانبول چون از چوب است حريقهای بسیار\nخانمانسوز مدهشی بوقوع آمده و میآید . باربار ها حریقهاییکه محله ها\nمحله ها را با خانه ها ودکانها ومسجد ومكتب وحمام وغيره يكجاپاك سوخته"}
{"book": "adl0179", "page": 321, "text": "صحیفه ٣١٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nو با خاك یکسان نموده است بوقوع آمده و میآید از انرو تدابیر شایسته بقدر\nممکن دربارۀ اطفای حریق از طرف پولیس و حکومت شهر اتخاذ شده\nاست که از انجمله همین قلۀ بایزید و قلۀ غلطه چنانچه برای دیده بانی و خبر\n\nمنظره قله و دایره نظارت جلیله حربیه در باب والای سرعسکری"}
{"book": "adl0179", "page": 322, "text": "صحیفه ۳۱۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدادن حریق بکار داشته شده است، همچنان در هر محله و هر بندر بمبه های متعدد\nنیز گذاشته شده است. و نیز در هر کوچه و هر محله پاسبانهای مخصوصی که\nآنرا (بکجی) میگویند موجود اندکه وظیفه این بکجیها همین است که هم\nخانه و دکانها را در شبها پاسبانی کنند و هم بمجرد وقوع حریق به آواز بلند\nو مهیبی (یا نغین وار) یعنی (سوختن هست) گفته فریاد برمیدارند که\nصدای بکجی این محله را در هماندم بکجی محله دیگر شنیده او نیز همانصدای\nمهیب بلند را بر میکشد و نام محله و کوچه را نیز علاوه میکند. پس به\nاینصورت در ظرف یکچند دقیقه همه شهر از وقوع حریق آگاه میشوند.\nو از تانه بتانه خبر رسیده در آن واحد بمبه های اطراف و جوانب بيك\nسرعت بسیار سریعی به آنطرف هجوم مینماید. بمبه را به ترکی استانبول (طو\nلومبه)، و خدمه و عمله آنرا (طولومبه جی) میگویند. این گروه طو\nلومبه جی در حمل و نقل و استعمال طولومبه آنقدر مهارت و سرعت بکار\nمیبرند که شایان حیرت دیده میشود. ولی بسیار اوباش و خاش يك گروهی\nهستند. غیر ازینها بلوکهای عساکر اطفائیه نیز برای خاموش ساختن\nآتش تشکیل یافته در امر حریق همتها میورزند.\nوالحاصل قله بلند بسیار خوشنمای این دایره را از بيرون يك تماشايي\nکرده عرابه ما از دروازه که بسوی بازار بزرگ سگري و سیم دوزی میبرامد\nبرامد، و بازار مذکور را مائلا بعرض طی کرده بر جاده سر نشیب (مرجان\nیوقوشی) به تدویر چرخ عزیمت آغاز کردیم.\nسعید بیگ گفت :\n– سیاحت امروزی خود را بهمینقدر کافی می بینم. اگر آرزو بفر\nمایید حالا بسوی اقامتگاه خود برگردیم.\nحضرت پدر – هر انچه رهبری شما حکم کند بلا تردد ما آنرا قبول داریم."}
{"book": "adl0179", "page": 323, "text": "صحیفه ٣١٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nمن ــ سیاحت امروزیه ماالحق بکمال لطافت درگذشت حالا اگر بسوی جای روانه شویم باغروب یکجا خواهیم رسید آیاهمچنین نیست بیگ افندی ؟\nسعیدبیگ ــ بلی همچنین است !\nحضرت پدر ــ چون چنین است عرابه را بسوی مهمانخانه همایونی برفتن امر کنید .\nسعید بیگ عرابه جی را بعضی تعلیماتی داده عرابه بسرعت به تکاپو آغازنهاد . از جادهٔ سرنشیب مرجان یوقوشی برجسرفرو آمده و از راه غلطه و بیگ اوغلی به نشانطاش در مهمانخانه خود داخل شدیم . وسرراست بدالان بجماعت نماز شام را خوانده بر سفرهٔ طعام جمع آمدیم، و به بشاشت وسرور تمام طعام را به انجام رسانیدیم .\nسعید بیگ گفت :\nــ انشاءالله حضرت سردار را ازین سیاحت امروزی زحمت وتعبی حاصل نشده باشد ؟\nحضرت پدر ــ بالعکس خیلی سرور وصفا گرفتیم . علی الخصوص. از دیدن جوامع مذکوره ومحلات عالیه ، وملاقات وزرای معظمه نشاط بی اندازهٔ حاصل آمد . ذاتاً چون در استانبول بسیار ماندنی نیستیم همینقدر سیاحت وزیارت ضرور بود .\nسعیدبیگ ــ اوه ! اینقدر استعجال مفرمائید . استانبول ماهنوز بسیار جاهای شایان دیدن دارد . فرداچون روز جمعه است اگر امر بفرمائید يك جولان بسیار واسع خوبی اجرا میکنیم ، وزیارت حضرت ( ابو ایوب انصاری ) رضی الله عنه را کرده ازراه وادیی لطیفهٔ ( کاغذخانه ) به ( شیشلی ) بالا برآمده بمهمانخانه می آئیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 324, "text": "صحیفه ۳۱۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبنده — حقیقتاً که این دایرهٔ سیاحت هم خیلی واسع و هم خیلی روح\nنوازيك سياحتيست . اما پلان ونقشهٔ این سیاحت را ایا در تصور خود\nچسان کشیده اید بیگ افندی ؟\nسعید بیگ — افندم ! اگر برای من باشد پلان این سیاحت را به\nاینصورت رسم میکنم : از پنجا با عرابهٔ خودمان به بشکطاش فرومی آئیم .\nاز انجا عرابه را تنبیه میکنیم که به آهستگی و مدارا از راه شیشلی بدرهٔ\nکاغذ خانه فرو آرد و در انجا مارا انتظار کشد . خود ما در تراموای\nنشسته به غلطه فرو می آئیم ، و از سر جسر در واپور نشسته به اسکلهٔ ایوب\nمیبرائیم ، صلوة جمعه را در انجا ادا کرده وزیارت برفوضات آن صحابهٔ\nبزرگوار را کرده باز در اسکله می آئیم ، وازانجا يك قايق بسیار خوبی\nگرفته به نهر کاغذ خانه میدرائیم و ازمیان تپه های زمرد آسا و چمنهای\nلطافت ادا تا بجائیکه نهر مساعد است باقایق درانرفته از انجا با عرابهٔ خود\nبرتپهٔ شیشلی برامده در پنجا می آئیم چسان خوش تان آمدبیگ افندی ؟\nبنده — بسیار خوب بسیار اعلا! اما كباب مشهور ایوب را فراموش\nکردید ، طعام چاشت را اگر بران حصر نمائیم بد نخواهد بود !\nسعیدبیگ — های های افندم ! كباب حلبی ساخت ماست دار ایوب\nچیزی نیست که فراموش شدنی باشد . اما چون کبا بخانه های آنجا\nمانند دیگر طعامخانه ها انتظامی ندارد از انرو نگفتم .\nحضرت پدر — تا توانی سعی کن در باب آش  کاسه گر چینی نباشد گو مباش\nوالحاصل بر همین صورت بسیاحت فردا قرار داده شده حضرت\nپدر از مایان وداع فرموده به اوتاق خود داخل شدند .\nسعید بیگ گفت :\n— خوب بیگ افندی شما چه خیال دارید ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 325, "text": "صحیفه ۳۱۸ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nگفتم - مقصد جناب چیست؟\nگفت - مقصدم این است که اگر جناب شما نیز خیال راحت و آرام\nرا دارید ، من از خدمت شما رخصت شده میروم ، و اگر نشستن آرزو\nدارید در دالان رفته با هم می نشینیم .\nگفتم - اگر بروید آیا بخانه خواهید رفت ؟\nگفت - نی بخانه نمیروم ، در ( توقا تلیان ) بایکی از دوستان خود\nملاقات کردن میخواهم .\nگفتم - این سیاحت شبانۀ عوالم با صفای بیك اوغلی شما را چسان مانع\nشده میتوانم و اینگونه بختیاری شما را بچه جرات و کدام قوت خلل رسا\nنیده میتوانم ؟ بفرمائید بیك افندی خدا عافیت بدهد !\nگفت - اگر شما هم به این بختیاری اشتراك ورزید چه باك دارد؟\nگفتم - منهم همین را میخواستم . اگر برای شمايك مانع و باری\nنباشم یکجا با هم میرویم و از منظرۀ بدیعۀ شبینۀ قهوه خانۀ ( توقاتلیان )\nبا هم يك استفادۀ کرده و شما را بخانه تان رسانیده منهم بجای خود میآیم\nکه تا به آنزمان هم نان هضم میشود، و هم وقت خواب در رسیده میباشد.\nسعید بیگ - آفرین بر فکر شما ! از بخا تا به ( پانقالتی ) آهسته آهسته\nمیرویم در انجا در تراموای نشسته در پیش روی غلطه سرای فرومی\nآئیم والسلام .\nگفتم - هایدی ، بفرمائید .\nيكيك ( پار دیسو ) یعنی بالاپوش کوتاه و سبك بر بازو انداخته ، و\n( باستون ) یعنی چوبهای دست خود ما را بدست گرفته از مهمانخانه بر آمدیم.\nابو محی الدین را گفتم :\n- هر گاه بالفرض و التقدير حضرت افندی بزرگ برآمده از من"}
{"book": "adl0179", "page": 326, "text": "صحیفه ۳۱۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nجوباشوند بگو که : با سعید بیگ ب قدم زدن برامده اند .\nهو ابنهابت لطافت بود ماهتاب باربع دائره بسیار درخشان خود\nعالم رابيك نور بسیار خفيف و ظریفی منور داشت . جاده بسیار با صفا و\nتمناك بود، چراغهای بزرگ گاز هو ا با عمودهای آهنین خوش نمای خود\nنور و زینت جاده او سرکهار ا دو بالا کرده بود . عمارتهای دو طرفه جاده\nبا انوارهای ضیائثاری در شعشعه باشی و روایح گلهای رنگارنگ گلخانه\nهای آن با بعضی آواز های پیانو هاده ساز گشته حسیات انسانر ابيك اهتزاز\nلطیفی می آورد . بار فیق خود مکالمه و مصاحبه کرده کرده بطرف ده\nدقیقه بموقف تراموای رسیدیم . رسیدن ماهان بود، و رسیدن تراموای\nاز طرف شیشلی همان !\nدر صف سوم يك كوچ را خالی یافته بران نشستیم . بعد از دو دقیقه\nتراموای بحرکت افتاد . طرف دست راست مار ادکانها و عمارتها و طرف\nدست چپ مارادیوار بلند منتظم سنگی متعلقات دایره مکتب حربیه فرا\nگرفته بود . نظاره عائله های روم و ارمنی عمارت نشینان که با كوچك و\nبزرگ خود ددپیش پنجره های خانه خود شان بشطارت و نظافت مسعو\nدانه نشسته بودند دلها را نشاط بی اندازه می بخشید. این جاده بزرگ\nپاغاتی را بطرف یکچند دقیقه پیموده از پیشگاه طاش قشله ) بمیدان تقسیم\nواصل . و بعدازان بدست راست برگشته در بازار بزرگ بسیار مقبول و\nعالمی ( بیگ اوغلی ) رو براه عزیمت شدیم .\nاین بازار از بازارهای ممتاز ترین استانبول شمرده میشود که طرز بنا\nو عمارات آن سر اسربه تقلید بازارهای پاریس ساخته شده است . سفا\nرتخانه های همه دولتها نیز در همین موقع واقعشده ، او تیلهای بزرگ ،\nطعامخانه های معتبر، تیاتر وها و بالو خانه ها ، ودکانها ، ومگازه های منتظم همه"}
{"book": "adl0179", "page": 327, "text": "صحیفه ۳۲۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدر همین بازار است ساکنان بیگ اوغلی اکثر مردم فرنگستانی، وروم و\nارمنی میباشند . محله های ذوق و صفای اروپى نيزهمه در همين نواحی\nبیگ او غلی وغلطه موجود است که به اینسببها انسان چون درين سر\nزمین میرسد گویا خود را در یکی از بولوارهای پاریس گمان میکند .\nهنگامیكه تراموای مادریدش (توقاتلیان) نام بنای زینت نشان رسید\nاز تراموای فروآمده و بازار را عرضاً قطع نموده از دروازهٔ یکپاره بلور\nبنا داخل دالان روشن ومزین پرجوش و خروش آن شدیم .\nاین کازینو عبارت ازيك دالان بسيار بزرگيست که بر دو قسم تقسيم\nشده يك قسم آن برای نوشید نیها ، و نشستن وبازیهای چون شطرنج\nونرد وقطعه ودامه و ما اشبه ذالك مخصوصست . یک قسم دیگر آن\nلوكانته طعامخوردنست . صفایی وستركی و زينت اسباب اين كازينو\nبدرجه اعلاست . دو طرفه ديوار قسم اول آن بايك يكپاره آئينه سر\nتاسر گرفته شده که عکس كازينو دران ديوارها افتاده و سعت این كازينو\nرا سه چندان بنظرجلوه ميدهد . ميزهاچوكيها كوچيها آرام چوكيهای\nازقاشهای بسيار اعلا واسباب چای وشربت وقهوه آن ازچینیها وبلور\nهای بسيار نفيس ، و از هر نوع شربت ها وچای وقهوه و ديگرنوشيدنيها\nوبسکوت هاموجود است حتى براى آنکه تکلیف برداشتن گلاس شربت\nبر مشتری نشود در هر كلاس شربت يکيك نيچه های بلوری در از بسيار\nبصفای گذاشته شده که هر کس آن لوله بلوری را بدهن گرفته بقدر\nدلخواه خود از كلاس شربت مینوشد .\nجبههٔ گازینو که بسوی بازار است پنجره های بسیار بزرگ يکپاره\nبلور است که درتابستانها بازکرده شده از نظاره وتردد صدها هزارمرد\nوزن استفاده میشود، ودرزمستانها ازپشت بلورهای باصفانظارهٔ بازار"}
{"book": "adl0179", "page": 328, "text": "صحیفه ۳۲۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدلکشا میشود .\nوقتیکه داخل این کازینو شدیم در پیش پنجره های طرف بازار\nیکجای انتخاب کرده نشستیم . گارسون یعنی خدمتگار کازینو به آداب\nلازمه پیش آمده و « بچه آرزو میفرمایید ؟ » گفته منتظر جواب ایستاد .\nگرسونهای اینگونه کازینوها خیلی با اداب و باتربیه و خوش لباس اندکه\nدریشهای همه شان یکرنگست و سر برهنه میباشد .\nسعید بیگ گفت :\n- من قهوه ساده مینوشم ، شما چه آرزو دارید ؟\nگفتم - شرط المرافقه موافقه . منهم كذا .\nگارسون برفت ، و بعد از یکدقیقه در ظرف بسیار اعلا دو پیاله قهوهٔ\nنفیس را حاضر آورد .\nسعید بیگ گفت :\n- اگر حالا در او تاق خود میدرا مدید ، و خواب تان هم نمیبرد\nبهتر بود یا آنکه ازین عالم با صفا استفاده کردن ؟\nگفتم - چه مناسبت ! شما يك خضر خجسته سیر هستید ، هر که\nباشما رفاقت کند صفا و سرور اکتساب میکند .\nگفت - اوه بیگ افندی ! مبالغه فرمودید .\nگفتم - چسان مبالغه ! آیا دیدن اینقدر پری جمالا نرا در یکجا صفا و\nسرور نیست پس چیست ؟\nاینرا گفته و پربرویان فرنگی نزا دان آینده و روندهٔ بازار با صفا را\nنشان دادم که بادامنهای طاوس مانند ، و کلاهای پردار چون گلزار خود\nشان رونق و زینت بازار دلهای مشتاقانرا می فزودند .\nسعید بیگ گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 329, "text": "صحيفه ۳۲۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nـ تنها بسوی بازار حصر انظار نکنید! یکبار در اطراف و اکناف داخل كازينو نيز يك نظر نازل عطف نمائید ببینید که چه مجسمه های حسن ولطافت نشسته اند.\nالحق که گفته سعید بیگ راست بود. در اطراف میزهای نان و بعضی گوشه و کنار جمعیتهای بسیاری از زنان و مردان آلا فرنگه دایره ها تشکیل داده بودند که در هر جمعیت دو سه مادامهای بسیار دلربا موجود بودند.\nگفتم ـ حق دارید سعید بیگ! آفرین بر اخطار خیر خواهانه شما.\nدرین اثنا دفعةً در وجود خود يك لرزه مجلی مانندی حس کردم مگر در آخر کازینو در پيش يك ميز نان خورى يك جمعيتى نظر وجمله حواسم را مقناطیس آسا بخود جذب نمود. نصف رخسار و گردن وبناكوش يك زنی که پشت به اینسو نشسته بود، و سیمای لطيف يك دختر يكه روبرو نشسته بود مادام (ماری) و مادموازل (ژولی) را در نظرم تصویر نمود.\nبواقعه یكه خود شان بود. بی اختیار يك رعشه بر بدنم افتاد با خود گفتم: «آیا این رعشه چیست؟» دل گفت: رعشه ریشه سوداست! موسيو دیمتری و آنتون را نیز دیدم. يك مادام و يك موسیوى ديگر نيز با ایشان نشسته بود که آنها را نمیشناختم.\nاز نظرهای حیرت آمیز حسرت انگیز من ـ سعید بیگ بشبهه افتاده پرسید که:\nـ بیگ افندی! حال تا را دگرگون می بینم. آیا کدام آشنای تارا دیدید؟\nگفتم ـ بلی! با این عائله ئیکه در پیش میزنان طعام میخورند از سلانيك تا به استانبول در وابور یکجا آمده ایم. و يك آشنايی و دوستی صميمی با هم رسانیده ایم.\nگفت ـ ماشاء الله بیگ افندی! شما را از صمیم دل تبریك ها میگویم. حقيقةً بختياريد، بختیار!"}
{"book": "adl0179", "page": 330, "text": "صحيفه ۳۲۳ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفتم – سخن شما را رد نمیتوانم . زیرا صحبت و آشنایی مادام (ماری)\nچیزی نیست که انسان خود را با آن بختیار نشمارد !\n– آیا مادام ماری همین نازنینیست که مایل بسوی ما نشسته !\n– بلی همین ملکه حسن و آنست !\n– بواقعیكه يك بدیعه خلقت است .\n– بلکه معدن لطافت و ملاحت است .\nدرین اثنا طعام شام به انجام رسیده بود . از رفیق خود سعید بیگ\nبرای یکچند دقیقه اجازه طلب کرده برخواستم. و به نزد جمعیت مذکو\nره آمدم . چون نزديك شدم اول چشم ماد موازل ژولی که روبرو\nباهم بودیم بمن تصادف كرده بيك بشاشت و تبسم معصومانه گفت :\n– اینست بخدا رفیق واپورما (محمود بیگ) !\nهمه جمعیت بمن متوجه شدند . منهم نزدیکشده گفتم :\n– ماده وازل حق دارد . بلی همان مخلص شماست .\nموسیو دیمتری برپاخواسته و دست باهم داده ، و بطایفه لطیفه نسوان\nمتواضعانه سر فرو آورده ، و با مردان دست بهم داده دوستانه و مشتا\nقانه باهم نشستیم .\nسبحان الله ! حسیات انسانی چقدر رقیق و متحولست ! بمجرد\nتصادف مردمکهای دیده ام بادیده اش مانند دوسیم منفی و مثبتی که باهم\nبرخورد يك شراره پر انوار ضیاداری حاصل کرده همه وجودم را مستغرق\nحرارت حیاتبخشیایی ساخت :\nتأثیر شعله افشانی نگاههای آتشین ماری سراسر دلبری کهسار\nآتشفشان دماغم را آب و مذاب ساخته حواس ده گانه آنرا مانند سیلابه\nمواد معدنیه مذاب شده از سراپای وجودم جاری ساخت !"}
{"book": "adl0179", "page": 331, "text": "صحیفه ٣٢٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nسرخی شفق آسای لطیفی که ازین تصادف، بر گلگونی بسیار رفیق طبیعی عارضش پیدا شد عروق و شرائین و جودم را بيك فوران فواره آسایی منقلب ساخته همه خونم را در دل شوریده منزلم هجوم داد !\nدر ظرف یکچند ثانیه از حالی بحالی، و از هوایی بهوایی ، و از رنگی برنگی تبدیل حال و تحویل احوال نموده و باز بر ایحه لطیفه وجود نازنین آن گل گلزار قدرت که هوای محیطۀ آن محیط را معطر ساخته بود از عالم بیهو شی بهوش آمده گفتم :\nـ از جناب مادام و ماد مواز ل عرض اعتذار مینمایم که تا بحال برایفای وعد خود موفق نشده بزیارت شان شرفیاب نشده ام .\nمادام ماری بشوخی و شطارت خلقتی که داشت تبسم نموده گفت :\nـ ماهر روز انتظار شمارا داشتیم، ولی به این هم میدانستیم که البت يك گرفتاری برای شما پیش شده باشد که مارا فراموش کردید !\nگفتم ـ عفو بفرمائید مادام ! فراموشی ؟ حاشا ! ...\nموسیو دیمتری بمدافعه من آغاز کرده گفت :\nـ نی نی ، بیگ افندی ما را فراموش نکرده چونکه مخصوصاً بدکان مانزول فرموده آمدند ، و ازما خبر گرفتند . حتی سلام شانرا بشما نیز تبلیغ کرده بودم .\nمادام دیمتری ـ بلی راست است گفته بودید .\nمادام ماری ؛ مادام و موسیو ی نوی را که من با ایشان ملاقات نکرده بودم مخاطب نموده گفت :\nـ محمود بیگ ترجمان سردار افغانرا بشما تقدیم میکنم . يكچند روزك کمی باهم همخانه و همکاسه بودیم ولی آشنایی چند ساله هم ازین صمیمتر و خالصانه تر نخواهد بود !"}
{"book": "adl0179", "page": 332, "text": "صحیفه ۳۲۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nباز بمن توجه کرده گفت :\n– مادام ( فریديس شارل ) وموسيو ( شارل ) را بشما تقدیم مینمایم .\nاز اقربای ماست و با موسیو دیمتری در تجارت شريك است ، و در ( بر\nلین ) اقامت و تجارت دارند . دیروز وارد شهر مانده اند . امشب\nبشرف ایشان در نجا ضیافت ناچیزانه کشیده شده است .\nمنهم بقرار عادت مصافحه و نزاکت لازمه را به مادام فریديس و مو\nسیو شارل بجا آورده گفتم :\n– از ملاقات شان شکر گذاری میکنم ، و از پرزانته که جناب مادام\nماری اجرا فرمودند با لخاصه عرض منت داری میورزم، موسیو و مادام دیمتری\nرا نیز بمالك بودن همچنین عایلهٔ مسعوده تبریکها میگویم ، و دوام صحت\nشانرا آرزو میکنم .\nموسيو شارل يك جوان سی وسی و دو ساله بود که در شکل و سیما\nو تربیه و آداب یکی از جنتلمنهای اوروپی خصلت بود . مادام فریديس\nبسن بست بیست و پنجساله يك زنی المانی الاصل پریچهره بود که دست خلقت\nبکمال حسن و زیبائیش خلق فرموده بود .\nموسیو دیمتری – آیا بیگ افندی به نوشیدن يك نوشیدنی و يا يك چیزی\nشیرینی بدعوت ما اشتراك نميورزند ؟\nگفتم – تشکر میکنم موسیو ! رفیق دارم، و مرا انتظار دارد. چون\nشما را دیدم نادیده نتوانستم گذشت . حالا از خدمت تان مساعده میخواهم .\nماری – [ بعجله و تلاش ] آیا رفیق تان کیست ؟\nگفتم – سعید بیگ مهماندار ماست که از ماه و یرن مابین است . دیگر\nاندیشه بخاطر راه مدهید مادام !\nماری – خوب حالاچه وقت وعد خود را بجا می آرید ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 333, "text": "صحیفه ٣٢٦ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nگفتم ـ مادام ! روز تعیین کرده نمیتوانم، ولی چون هنوز یکچند\nروزی درینجا توقف داریم مطلق یک روزی بخدمتتان خواهم رسید.\nماری تعبیر این یک روزی مفهوم نمیشود. آیا بروز یکشنبه آمده میتوانید\nکه باهم یک سیاحت بحری اجرا کنیم؟\nموسیو و مادام دیمتری و مادموازل ژان همه بیک زبان گفتند.\nـ بواقعیکه ماری درست گفت . روز یکشنبه خیال داریم که در بوغاز\nیک سیاحتی اجرا کنیم ، و در بیوکدره رفته و اگر ممکن باشد تا (بلغراد)\nنیز رفته بند ها را نیز تماشا کنیم .\nگفتم ـ خود را بسیار مسعود و بختیار میشمارم ، و سعی میکنم که\nبه اینشرف خود را شریک سازم . آیا بچند بجه حرکت خواهید کرد؟\nماری ـ باواپوریکه بهفت بجه و ربع صبح روانه میشود حرکت میکنیم.\nمن ـ چون چنینست بهفت بجه مخلص خودتانرا در پیش بندر واپور\nیکه بهفت بجه و ربع حرکت میکند حاضر خواهید یافت !\nاینرا گفته برپا خواستم و حاضرین را وداع کرده در پیش رفیق\nخود آمدم .\nدروقت وداع مادام ماری بیک نظر آمرانه ومتحکمانه نظر کرده\nو « فراموش مکنید ! » گفته و یک تبسم باغمزه نمود .\nمن ـ « اگر از زندگانیم یک روز باقی باشد ، آنرا برایفای همین\nوعدهٔ خود حصر خواهم کرد .» گفته و وداع کرده درنزد سعید\nبیگ آمدم.\nسعید بیگ را با یک افندی جنتلمن دیگر ببازی شطرنج مشغول یافتم.\nگفتم ـ ماشاءالله بیگ افندی ما بشطرنج هم میل دارند ؟\nگفت ـ ما شاءالله ! تشریف آوردید. بشطرنج میل زیاد دارم ، ولی"}
{"book": "adl0179", "page": 334, "text": "صحیفه ۳۲۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\n(با فوزی) بيك کاری از پیش برده نمیتوانم . یکبار ماتم کرده و این دوم است.\nگفتم – این قدر غوطه خوار شطرنج مشوید . اول مرا با جناب\nبیگ پره زانته کنید تا انتقام شما را بگیرم .\nگفت – فوزی بیگ از کتبه دفاتر مابین همایونست ، و از اصحاب\nرتبه متمایز میباشند ادیب ظریف شاعر پیشه يك دوست ماست . ذاتاً\nشما را میشناسد چونکه تا بحالا از شما بحث میکردیم .\nگفتم – تشکر میکنم بیگ افندی !\nببازی اشتراك ورزیدم . بواقعیکه بازی سعید بیگ خیلی ضعیف\nبود . اگرچه بمعاونت رفیق خود شتافتم ، ولی بازی چنان نبود که اصلاح\nپذیر شود نتیجه بمات سعید بیگ منجر گردید .\nفوزی بیگ گفت :\n- اگر تنزل بفرمایند یکپارتی با جناب بیگ افندی ببازیم .\nگفتم – های های ! ببازیم افندم .\nدر اصطلاح شطرنج بازان استانبول يك (پارتی) سه بازی را میگویند ؛\nاز دو حریف هر که سه بازی را تکمیل کند غالب و آندیگر مغلوبست\nوالحاصل پارتی ، ما و فوزی بیگ تا بده بجه شب بطول انجامیده و اخر الامر\nغالب از مغلوب هم فرق نشده بازیرا ختام دادیم .\nفوزی بیگ گفت :\n-- بیگ افندی خوب شطرنج میبازند . اما باز تا با ایشان يك نتيجه\nقطعی حاصل نشود دلسیر نمیشویم .\nسعید بیگ – محقق میدانم که بازی محمود بیگ افندی از بازی شما\nقویتر است، ولی امشب معذور اند، زیرا من میدیدم که دستش ببازی\nمشغول بود ، ولی نظر و فکرش بدیگر خیالات شاعرانه معطوف بود ."}
{"book": "adl0179", "page": 335, "text": "صحیفه ۳۲۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nفوزی بیگ -- آیا حضرت بیگ بمطالعۀ ادبیات میل دارند ؟\nمن -- بلی بدرجۀ عشق !\nگفت -- حق فرمودید ، درجۀ اعلای ادب عشقست؟\nگفتم -- و درجۀ کمال آن حیرت !\nگفت -- بلی مطلع نشیدۀ غرای شاعر مشهور عرب ( عمر ابن الفارض )\nکه گفته است : « زدنی بفرط الحب فیک تحیرا وارحم حشی بلظی هواک\nتسعرا . » افراط عشق را بحیرت منتج نموده است .\nگفتم -- بواقعیکه از هر حرف این نشیدۀ ابن الفارض عشق تراوش\nمیکند . علی الخصوص این بیت آنکه : « واذا خلوت مع الحبیب و بیننا\nسرارق من النسیم اذا سرای » آنقدر لطافت و نزاکت ادبیه را جامع میباشد\nکه بجز افراط عشق و ازدیاد حیرت دگر نتیجه ازان حاصل نمیشود .\nگفت -- درست فرمودید ! لکن من يك چیز دیگر سوال میکنم ،\nآیا در ما بین ادبیات شرقیه و غربیه چه گونه يك فرقی می بینید ؟\nگفتم -- معنای تصور را در ادبیات شرقیه ، و معنای تصویر را در\nادبیات غربیه می بینم .\nگفت -- واضحتر بفرمائید .\nگفتم -- شاعران شرق هر انچیزیکه تصور کرده بودند شاعران\nغرب آنرا تصویر کردند .\nمثلا ابن فارض گفت که « چون با معشوق خود خلوت کردم در مابین\nما يك سری جاری بود که از نسیم نیز نازکتر بود » غربیون این تصویر\nخیالی را در پرده ها و فصلهای تیاترو های خودشان چنان تصویر مجسمانه\nمیدهد که انسان همان نسیم خیالی را برأی العین مشاهده میکند .\nگفت -- بسیار درست فرمودید . ولی ..."}
{"book": "adl0179", "page": 336, "text": "صحيفه ۳۲۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدرین میانه سعید بیک بسخن آغاز کرده گفت :\n- عفو بفرمائید بیک افندیان ! تصويرات وتصورات شاعرانه\nخود تارا در ينوقت بيكسو كنيد ! سخن از حیات حاضره بزنید .\n«وقت نقد است» يكساعت دیگر فرصت بدست داریم . هيچ يك رفيق\nمخل درميان مانيست . هرگاه ......\nفوزی بیگ – بلی مقصد تارا دانستم : ذاتاً برای شنیدن پیانوی\nماد ، وازل « فلوری » در ينجا موعود بوديم . هیچ مانع نیست . بیک\nافندی ذاتاً شاعر مشرب عاشق پیشه يك ذاتيست اگر تنزل بفرمایند\nبمعیت شان رفته میتوانیم .\nسعید بیک مرا خطاب نموده گفت :\n- اگر شما را بيك نظره متعصبانه ميديديم ، ولطافت طبيعيه شاعرانه\nشما را نمیدیدیم ماهم خود را برادر نزد شما بيك تشخص زاهدانه صوفیانه\nبرقم میدادیم . اما چون شما را یکی از بلبلان چمنستان عشق و هول ديديم\nنهفتن و به پنهانی گذشتن را جائزنه پنداشته به حقیقت حال شما را آگاه\nكردن ميخواهيم .\nگفتم - بسيار مهربانى ميفرمائيد . مرا محب و خالص و هم مسلك\nخود بدانید ، وبي تقيه مجمعانه بیان کنید.\nگفت -- مادام (فلوری) يك نازنین پیانو نواز دلنواز خوش آوازیست\nکه مادا م ماری را از یاد شما خواهد برد . در کوچه نمبرشانزده اقامتگاه\nاوست. در انجا میرویم و بقدر يکساعت از موسيقي و جمال با كمالش گوشها\nو چشمان خودرا صیقل کارتی کرده بخانه های خود عودت میکنیم .\nچسان ! موافقت میکنید ؟\nگفتم - موافقت نكر دن هم سخنست زکاة چشم نظارة منظرة"}
{"book": "adl0179", "page": 337, "text": "صحیفه ۳۳۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nمخلوقات بدیعه خلقت است، و حق گوش همین است که از خارقه عجیبه موسیقی که هوای نسیم باهتزاز آواز يك حنجره صفا ده سازی بچنان اصول و آهنگی به گوش بر خورد که همه حواس روح را بيك لرزش ، و پرش وطپش رقاصانه مشتاقانه درارد فیضیاب شود. امین باشید بیگ افندی که عاجز شما خواه با مادام ماری ، و خواه با دیگر اجسام لطیفه این نوع بدیعه بهمین دو قوت ـ یعنی باصره و سامعه ـ قناعت ورزیده ام ، و در پی دیگر زوائد نگشته ام .\nفوزی بیگ ـ البته که همچنین است . ارباب نظر را نظر کافیست !\nسعید بیگ ـ مانند شما شاعران اینگونه سخنانرا در خیالخانه های خود تصویر کرده ، و «عشق» نام يك چیزی اختراع کرده آنرا هم بر عشق مجازی وعشق پاك وغیره تفریق داده برای مضمونهای شعر خود سر مایه ها ساخته اید . حالا نکه عاشق کرم ها ، مجنونها، فرهادها را آب شست!\nفوزی بیگ ـ اما تحف سخن ! مگر شما از موجود بودن حضرت عشق و خواص مغناطیسیه آن انکار دارید ها ؟\nسعید بیگ ـ نی انکار ندارم ! لکن من هر چیزی را از نقطه نظر ما دیات می بینم و به آنصورت محاکمه میکنم . عشق هست اما محرك عشق آیا چیست ؟ و از چه پیدا میشود ؟\nمن گفتم ـ محرك عشق جذب حواس خمسه انسانست در يك نقطه !\nفوزی بیگ ـ بلی مرد عاشق بجز دیدن جمال معشوقه ، و بغیر از شنیدن کلام محبوبه بدیگر چیزی متلذذ نمیشود .\nسعید بیگ ـ چون چنین است ، آیا چرا برین مادامی که در مقابل آن نشسته عاشق نمیشوید؟ و آیا چرا حواس خمسه شما را قامت خمیده ، ورخسار پر چین پژمرده ، و موهای سفید ژولیده او بخود جذب نمیکند ؟ آقای من !"}
{"book": "adl0179", "page": 338, "text": "صحيفه ۳۳۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nزنى که سعید بیگ نشانده بوديك مادام پیری بود كه بايك موسيوى همسال\nخود و يك مادام جوانتر و دو سه پسر و دختر هشت و ده ساله يك جمعیتی\nدر پهلوی ما تشکیل داده بودند .\nفوزی بیگ – بگذار برادر ! بر چنین عجوزه مکرومه کدام نابینا\nعشق میبازد !\nسعید بیگ – پس معلوم شد که شما يك دلبر ناز پرور تازه و تر خوش\nاندام شوخ و شنگی میخواهید که بران عاشق شوید آیا همچنین نیست !\nفوزی بیگ – طبعاً همچنین است !\nسعیدبیگ – چون چنین است معلوم شد که محرك عشق وسودا بتاريه\nدینامیت شهوانیه است که اینهمه خیالات شاعرانه شاعران عشقباز انرا\nبجوش و خروش انداخته . بیگ افندی ما تنها از نظاره جمال و شیرینی\nمقال ماری استلذاذ میکند و بس ! بیائید اینرا باور کنید !\nگفتم – شماخواه باور کنید خواه نکنید همین است که عرض کردم .\nفوزی – وقت میگذرد ! برخیزید که از جمال و مقال ماد موازل\nفلوری استفاده کنیم .\nهمه برپا خوا ستیم . و حق نوشیدنی خود را داده از (كازينو)\nبرآمديم . بسوی دست راست از سرك پیاده رو بازار از پیش آینه های\nجبهه های دكانها تماشا كرده براه افتادیم . بازار پرجوش و خروش،\nو رفت و آمد و تراموا بها وعرابه ها در گشت و گذار بود .\nبعد از یکچند قدم در يك كوچه دست راست داخل شده و بيك\nبازار سر تشیلی گذشته در کوچه نمبر ١٦ سعید بیگ زنگ يك خانه را\nکشیده دروازه باز شد .\nاز يك دهلیز با مشمع رنگین خوش نقشی مفروش و روشن و سنگی گذشته"}
{"book": "adl0179", "page": 339, "text": "صحیفه ۳۳۲ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nبر يك زينهٔ سه چارینه پایه که باهمان مشمع فرش بود بالابر امده ازيك در\nوازه آئینه دار پرده آویخته شدهٔ در يك اوتاق دالان مانند بسیار خوش\nفرش و زینتی درآمدیم . کوچها و آرام چوکیهای آن از دا مسکوهای\nابریشمی قیمت داری مفروش شده بود. لوحه ها تصاویر روغنی بسیار\nبزرگ ، و آئینه ها ، و میزها و تحف و تحایفی که بر انها چیده شده بود\nبيك نظر به انسان نشان میداد که صاحبهٔ این خانه بهمه حال از اصحاب\nطبیعت و ارباب کمالات و نزاکت باشد !\nدر خانه بجز يك خادمهٔ مؤدبهٔ بسیار با حسن و نزاکتی که بسن شا\nنزده یا هجده می آمد دگر هیچکسی موجود نبود .\nخادمهٔ مؤدبه به نزاکت پیش آمده ، و « بفرمائید بیگ افندیان\nماد موازل حالا می آید » گفته ، بنابر اشارت فوزی بیگ بر یکی از آرام\nچوکیها نشستیم . سعیدبیگ بنظارهٔ موبیلیه ها ، و لوحه ها مشغول شد .\nفوزی بیگ بزبان رومی با خادمه گیک شيرينك بمصاحبه آغاز نهاد ، از\nخطابی که فوزی بیگ به او میکرد نام اومگر ( الیزابت ) بود .\nدفعهً از مقابل چوکیئی که بران نشسته بودم پرده در وازهٔ يك او\nتاق دیگری بالا شده يك زن بلند بالای باحسن وادایی که گردن وسینهٔ\nسیمین سفیدش تا محد یخنهای پستان و از سر پنجه تا محد شانه ساعد و بازو\nهای زیبایش نمایان ، و معروض انظار مشتاقان بود بادامن ، طاوس مانند\nاز عقب کشان خود با خرمن خرمن روایح لطیفه و نزاکتهای دلربایانه\nداخل دالان شد .\nمگرما دموازل ( فلوری ) همین جسم لطیف است !\nفوزی بیگ ، و سعید بیگ که منهم از عقب شان بودم به استقبال\nمادموازل شتافته عرض تعظیمات لازمهٔ اوروپی را تقلید آنجا آوردیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 340, "text": "صحیفه ۳۳۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاول سخن البت که منحصر بر پره زانته و تقدیم کردن من بود\nبخدمت صاحبه خانه ؛ زیرا آداب و قواعد عمومیه همین را ایجاب میکند\nکه يك آدم غیر معروف را چون بخانه کسی ببرند اول باید معرفی او را\nبصاحب خانه بکنند.\n\nصاحبه خانه ، ماد موازال ( فلورنتی ) یگانه بکمال نزاکت دست لطافت\nپیوست خودش را بسوی من دراز کرده و « خوش آمدید ، صرامنون\nساختید » گفته ، ومنهم دست مادام را به آداب و حرمت لازمه از نوک\nپنجه گرفته عرض تشکرات خود را بیان نمودم .\n\nاین ماد موازال ، در اصل از یهودیه های سلانيك است که در پاریس\nتربیه شده . مغنیه بسیار مشهوره ایست که در نواختن پیانو وکمانچه\nطرز اورو پی نیز خیلی مهارت دارد . ( مترس ) یعنی محبوبه مستا جره\nیکی از بارونهای فرانس است که بارون مذکور از مدت ششماهت بسیاحت\nاستانبول وانا دول از فرانس برآمده و این خانه را برای مترس خود\nاستیجار کرده و همه لوازمات و مشتهیات او را خدمت کرده ، و از مدت\nیکماهت که به انا دول رفته . بعد از انکه از سیاحت برگردد مترس\nخودر ابا خود گرفته به پاریس میرود. این معلوماترا در راه سعیدبیگ بمن\nفهمانیده بود . مسئله مترس گرفتن در فرانس از همه جاها بیشتر رواج\nدارد و ازینت که نفوس فرانس روز بروز تدنی میکند . هر توانگر ،\nوبانکر ، واکابران شوقی را يك مترس و دو مترس یا بیشتر میباشد که همه\nما یحتاج و مشتهیات او را آن توانگر یا بارون در عهده گرفته تا بوقتیکه\nباهم سازش داشته باشند زیست میکنند . ولی این چنین نیست که بر در\nوازه مترس خود پهره ها بگمارد ، و پاسبانها تعیین نماید و محریت و آزادی\nاو مانع آید . مترس بسایه حمایه جناب بارون و طلاها و با نقتوتهای او"}
{"book": "adl0179", "page": 341, "text": "صحيفه ٣٣٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nهر گونه مشتهيات خود را اجرا میکند . در خانه خود ضیافتها میکند. احباب و دوستان خود را دعوت میکند ، در عرابه های مطنطن می نشیند ، لباسهای فاخر میپوشد که یکی از غرایبات مدنیۀ اوروپا همین مسئله مترس بازیست .\nاگر چه نوشتن اینگونه مسائل مستهجنه خلاف عادات و قواعدات خود ما را منافی آداب قلمیه شمرده میشود ، ولی چون مقصد کلی از سیاحتنامه نگاری همین است که مرد سیاح هر دیدنی را که دیده ، و هر شنیدنی را که شنیده باشد بیکم و کاست بنویسد تا خواننده گان خود را برنا دیدنیهای شان بینا ، و بر ناشنیدنیهای شان شنوا سازد . بعد ازان کار را به « خذ ما صفا دع ما کدر » رها کرده صومعه نشینان صحیفه هائی را که به تذکار جوامع شریفه ، و زیارات متبرکه تزئین یافته بخوانند و عشاقان راستی نوای بادیۀ حجازی آهنگ پرشور عشقبازی آنرا بشنوند .\nوالحاصل مادموازل ( فلوری ) یکی ازین مترسهای شیرین اداست که سعید بیگ و فوزی بیگ نیز یکی از احباب اوست .\nچشم مژگان ، ابرو موی فلوری سیاه بدنش بنهایت سفیدی رخسارش برنگ برگ شکوفۀ سیب ، وجودش از فربهی و لاغری مبرا ، قامتش بحد اعتدال يك محبوبه دلربا ست .\nسعید بیگ — مادموازل ! البته گستاخی و قصور ما را عفو خواهید فرمود ، بلکه قباحت کرده باشیم ، و شما را بیوقت درد سرداده باشیم !\nمادموازل — خیر ، بالعکس خیلی ممنون شدم ، تنها بودم . سر شام موسیو ( آرمان ) كاتب سفارتخانۀ فرانس ، وموسيو ( الکس ) ترجمان سفارتخانۀ روس آمده بودند . ولی از صحبت شان حظ نکردم ، و استثقال نشانداده گریبان خود را از چنگ شان وارها نیدم . اما از"}
{"book": "adl0179", "page": 342, "text": "صحیفه ۳۳۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nآمدن شما خوش شدم حتی آمدن تانرا آرزو هم میکردم .\nفوزی ـ آه ماداموازل ! چقدر لطفکار هستید! با این خارقه جمال این لطف\nوکمال شما يك زیب دیگری دارد .\nماداموازل ـ درینجا لطف مطلق نیست . از آمدن تان خوشنود\nشدم ، اگر خوش نمیشدم شما را هم بکمال آزادی قبول نمیکردم .\nمن ـ آیا این عاجز نیز داخل وشامل این حسن قبول جناب\nماداموازل هست یا نی ؟\nماداموازل ـ بطریق اولی ! زیرا شما بدام آورده نو دائره الفت\nماشده اید .\nمن ـ به این لطف ونزاکت تان خود را بختیار میشمارم .\nسعید بیگ ـ حالا از ترسمات برآمده یکقدری لاابالیانه شویم خوب!\nآیا ماداموازل ما را در همین دالان رسمی بصورت ترسمانه میگذارند یا آنکه .\nماداموازل سخن سعید بیگ را قطع کرده گفت :\nـ نی نی ، حالا به اوتاق خصوصی خود میرویم . يك چای مکملی\nمینوشیم ، یکقدری پیانو مینوازیم ، باز يك سوپه خوبی کرده باز هر چه\nکه کردیم میکنیم .\nـ بسیار لطف میفرمائید احیا میکنید .\nوالحاصل تاييك مجه شب از خواندن و پیانو نواختن و صحبتهای\nشیرین ماداموازل فلوری نازنین استفاده کرده از خانه مذکور برآمدیم و\nببازار بزرگ یکجا آمده از انجا فوزی بیگ يك عرابه گرفته بسوی استا\nنبول ، وما وسعيد بيك يك عرابه گرفته بسوی نشنطاش روان شدیم.\nاینرا هم بگوئیم که استانبول يك شهر جامع الصفات بسیار عجیبیست\nکه شرق وغرب و آسیا و اورو پارا با همه قواعد ورسومات وطبایع و"}
{"book": "adl0179", "page": 343, "text": "صحيفه ٣٣٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاخلاقش در بر گرفته .\nطرفهای غلطه و بیگ اوغلی عادتاً عیناً يكيك محله اروپایی شمرده میشود که همه مشتهیات نفسانی درینجاها مبذولاً موجود است حالاً نکه طرفهای استانبول در محله هائیکه مردم اسلام ترک سکونت دارند یا آنکه دیگر ملل مختلفه متمكن اند يك معیشت پر سکوت وسکونت دیگر قسمی که ماورای بیگ اوغلی وغلطه است حکمفرما میباشد . یعنی استانبول يك خليطۀ اجناس مختلفه است که در بعضی محله های آن يك مردم بسیار دیندار شرقی کردار تعصب اطواری که صفهای جامعهای بزرگ استانبول را در پنج وقت پر ومملو دارند ساکن هستند که در چنان محله ها مردم مجرد و بی عائله امکان خانه کرا کردن واقامت کردن را ندارند. تعصب تستر وتحفظ نسوان بدرجۀ نهایت است که پنجره های خانه های آنچنان کوچه ها از طرف درون خانه با ارسی کش داريك پته آئینه یی واز طرف بيرون بايك پته چوبی مشبکی مستور است . راههای کوچه های این گونه محله ها بسیار منتظم مهم نیست ، وبجز چراغهای تیل خاکی که از طرف بلدیه روشن میشود روشنی چراغهای خانه ها در کوچه عکس نمی اندازد. قهوه خانه هائیکه درین گونه محله ها میباشد آنرا ( محله قهوه سی ) میگویند . این قهوه خانه هانیز از زیب وزینت عاری، وبجز قهوه یا چای و تخته نردودا مه دگر چیزی موجود نمیشود. لوکانته یعنی طعا مخانه های اینگونه محله هانیز از زینت عاری وساده است .\nباز بعضی محله هایی می بینید که باطایفه های روم ، وارمنی ، وعیسوی مسکونست . کوچه های این محله ها پاك ، و پنجره های شان بابلورهای یکباره صاف مستور ، یا سرا سرباز، وعکس انوار چراغهای خانه ها کوچه را منوردا شته، عائله های آنها بکمال شطارت و آراستگی\n\nمنظره يك گوشه از کوچه های اسلام نشین استانبول\nعينه\nانديشه\nانده به\nکوچه ا\nآنها بازينه\nرخ موجود\nديك او تاو\nو آداب مد"}
{"book": "adl0179", "page": 344, "text": "صحیفه ۳۳۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدر پیش پنجره های خود نشسته ، وهمسایه های با هم مقابل و یاهم پهلو باهمدیگر شان مکالمه و مصاحبه کرده و بعضی زنان بکمال جلوه گری در کوچه قدم زده باینصورت زیست میکنند . قهوه خانه ها ولوقانطه های\n\nمنظره يك كوچه از كوچه های اسلام نشین استانبول\n\nآنها بازینت و منتظم است ، وغیر از قهوه و چای و طعام دیگر مشروبات نیز موجود است . درین محله ها مرد مسافر و بی عیال در نزد بعضی عائله ها يك اوتاق و دو اوتاق بکرایه میتواند بگیرد اما بشرطیکه مسافر با تربیه و آداب مدنیه آراسته باشد، و هم کرایه اوتاق خودرا ماه بماه منتظم بدهد ."}
{"book": "adl0179", "page": 345, "text": "صحیفه ۳۳۸ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nاین گونه اوتاقها را ( آپارتمان ) میگویند که از اوتل استراحت شان افزونتر است . مثلا بعضی عائله هایی میباشند که خودشان از يك شوهر ويك زن ويك دو دختر و پسر مرکب میباشند . خانۀ سه طبقه بیست اوتاقه همه مفروشه با زینت آنها بر خودشان کلانی میکند . سه چار اوتاقی که بکار خودشان باشد آنرا برای خود بکار برده باقیمانده اوتاقهای خود شانرا با فرش و زینت و اسباب آن بکراهه میدهند . دوسه باری که خود این سیاح عاجز تنها به استانبول سفر کرده ام اکثر در همین گونه آپارتمانها سکونت ورزیده ام ، و خیلی راحت کرده ام . شستن واوتوی کالا وکالر وکف افساترا به بسیار صفائی به اجرتی که بدوبی بدهند صاحبه خانه میشوید واوتو میکند . حتی اگر به طعام با آنها نیز شراکت کنند هم میشود . اما درینباب یکقدری قناعتکارانه طعام خوردن ایجاب میکند ، زیرا صاحبه خانه طعامی که برای خودشان میپزند حق يك آدم دیگر را بر آن افزوده شما را نیز بر سفرۀ خود قبول میکنند ، واین طعام لابد از دو رنگ یا که بسیار شود سه رنگ زیاده تر نیست . حالا آنکه اگر انسان در لوکانته برود بدیگر شطارت وظرافت طعام خورده میتواند زیرا لوکانته دالانهای بسیار بزرگ و روشن ، و خدمتگارهای با آداب با صفاء ومیزها و میز پوشهای پاك ، وكلاس وصراحی اعلا را مالك میباشد و از بیست بیست و پنجرنگ طعامهای گوناگون وشیرینها و میوه ها و انواع نوشیدنی در آن موجود است . پس البته که طعام خوردن در چنین لوکانته ها اولتر است که منهم دایما همچنین کرده ام .\nدرین گونه آپارتمانها هر انقدر که انسان سخاوتکارانه و خوش آخلاقانه گذران کند همانقدر راحت و رفاهیت می بیند . نظارۀ لطافت وظرافت نسوان محله واصول معیشت وزندگانی آنها ، و کارگذاری و مشغولیت"}
{"book": "adl0179", "page": 346, "text": "صحیفه ۳۳۹ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nمردان شان در تدارک نفقه و پیدا کردن پیسه و کوششمندی نسوان شان\nدر امورات مختلفه بیتیه در نظر انسان يك لوحه بسیار لطیفی تجسم میدهد .\nرفته رفته انسانرا با مردمان محله و همسایه گان يك آشنایی وا لفتی بهم\nمیرسد . هر محله از خود دکانهای بقال و قصاب، و سبزی کاری ، و نانبا دارد\nدر روز دو بار سه بار شاگرد بقال در محله ( بقالاکی ، بقالاکی ! ) فریاد کر\nده کوچه را دور میکند . هر خانه که چیزی بکار داشته باشد شاگرد\nبقال را آواز داده مطلوب خود را به او میگوید ، و او رفته حوایج آنرا\nمی آورد . قصاب محله هر صبح يك شاگرد بسيار پاك وسفید پوشی را\nکه دردستش يك سبد دسته دار انگریزی میباشد بمحله میفرستد و گوشت\nهر خانه را جدا جدا درمیان کاغذها پیچانیده تقسیم میکند . در روزها\nدر چنین محله ها اکثراً طایفهٔ لطیفهٔ نسوان بنظر بر میخورد . زیرا نوع\nرجال همه گی بکار و بار خود میروند . صاحبه های خانه ها بعد از انکه\nمردان شان بکار و بار خود برآمدند اول بشستن و رفتن خانه ها و پاك\nکردن آینه های ارسیها و ترتیب چوکبها و آرایش میزهای خود شان\nمیپردازند ، و بعد از اتمام آن به ترتیب طعام پرداخته دیگهای خود شانرا\nبر دیگدانهای فرنگشی خود که با تیل خاك یازغال سنگ افروخته شده\nمیباشد بار میکنند . و باز به شست وشوی و توالت و آرایش خود و اطفال\nخود آغاز کرده بالباسهای پاك وموهای پر آرایش در بالقونها و پنجره های\nخود نشسته باز مزممه های لطیفه آهسته بخیاطی و گل دوزی وغیره\nمیپردازند .\nخواه در خصوص اوتل ، و خواه لوکانته ، و خواه آپارتمان محلهٔ\nبیگ اوغلی ونواحی آن منتظمتر وعاليتر وگرانبهاتر است .\nوالحاصل بعد از انکه بافوزی بیگ وداع کرده او بسوی استانبول"}
{"book": "adl0179", "page": 347, "text": "صحيفه ٣٤٠ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nوما وسعید بیگ بسوی نشانطاش روان شدیم در ظرف پانزده دقیقه در پیشگاه مهمانخانه خود واصل شده از عرابه فرو آمدم، و اجرت عرابه چی را بمعهٔ بخشش داده و رسانیدن سعید بیگ را بخانه اش با او شرط گذاشته بدو بجه يك ربع باقیمانده بود که به اوتاق خوابگاه خود داخل شدم . و بزودی البسه ام را کشیده بر بستر لطیف خود بخواب رفتم .\n\nروز جمعه ۷ ذیقعده\n\nصبح بهشت بجه از خواب برخواسته ، و توالت و در یشی کرده بحضور حضرت پدر در دالان حاضر آمدم . حضرت پدر در پیش پنجره نشسته بودند . بعد از مراسم آداب از احوال صحت و عافیت شان جویا شدم . فرمودند :\n- الحمدلله صحتم خوبست . امروز (۷) ذیقعده است که به اینحساب برای روز عرفات بیست سه و یا بیست چار روز دیگر باقیمانده استانبول شهریست بزرگ که هرگاه سیاحت آنرا آرزو کنیم بلکه بماهها هم تمام نتوانیم امروز سیاحتی را که دیروز بران قرار داده ایم اجرا کرده ، و فردا در مابین همایون رفته رخصت استحصال کرده هرگاه و اپوریافتیم بروز یکشنبه و اگر نیافتیم یکد و روز بعدتر بصوب مقصود خود روانه شویم .\nگفتم بسیار مبارکست ! ذاتاً اصل مقصد سفر خیریت اثر حجاز مغفرتطراز است . آمدن استانبول نیز بر هيچ يك مقصد دیگری مبنی نیست مگر استحصال رخصت و رضای شاهانه که آنهم بيك عرض تو"}
{"book": "adl0179", "page": 348, "text": "صحیفه ٣٤١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفت . پس برای توقف در استانبول هیچ یك امر مجبوری نداریم.\nفرمودند – اگرچه بقرار سابق درینبار نیز یکسر از شام بحجاز رفته\nمیتوانستم . اما مقصدم از آمدن استانبول درینبار دو چیز بود که یکی\nحاصلكردن یك رتبه دولتی برای خودت بود ، زیرا دایما آرزو داشتم که\nترا نیز در ایام رسمی اعیاد و جشنها با اونیفورمه رسمی دولتی با خود به بینم و\nهم عنوان رسمی برایت حاصل شود و هم از رجال دولت محسوب شده\nآب وعزتت افزون گردد . شکر که آن حاصل شد .\nگفتم -- اعلا ترین رتبه من همانا رضا و دعای قبله گاه من است این\nرتبه های این زمان چون از روی استحقاق و حقانیت نیست هیچ اهمیتی ندارد.\nفرمودند – میدانم فرزند ، ولی چون زمان ، وعلى الخصوص در\nمیان مردمان شام از ارباب رتبه بودن اقتضاء بکند . از انرو آرزو کردم\nکه ازین فیشن رتبه نیز محروم نباشی . دعا و رضای من يك چيز روحانی\nو معنوی ایست که آن یکدم از تو جدایی ندارد .\n- شکر این نعمت را ادا کرده نمیتوانم پدر !\nفرمودند - دیگر مقصدم این بود که بذات شاهانه یك اخلاصى\nبخرج داده شود که به اذن و اجازه شان اینسفر را اجرا میکنیم . الحمدلله\nهر دو مقصد بسهولت به انجام آمد . خوب ! حالا سعید بیگ فرزند ما\nکجاست که بسیاحت خود آغاز کنیم ؟\nگفتم – بلکه حالا بیاید ، امروز عجب است که تا به اینوقت نیامده .\nهنوز سخن خود را تمام نکرده بودم که صدای كرگر يك عرابه و\nتوقف آن در نزد مهمانخانه ظهور نمود . از بالقون چون دیدم عرابه\nقویه که برای سیاحت هرروزه ما مقرر بود نبود، بلكه يك عرابه منتظم\nفایتونی بود که بدو اسپ ویله بسیار بلندی بسته شده بود . سعید بیگ و"}
{"book": "adl0179", "page": 349, "text": "صحيفه ٣٤٢ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nيك ياور و يك افندی ملکی دیگر از عرابه فرو آمدند .\nحضرت پدر پرسیدند که :\nآیا سعید بیگ نیست ؟\nگفتم – بلی سعید بیگ است . و یکدو نفر دیگر نیز با اوست . عرابه\nهم عرابۀ هر روزۀ ما نی بلكه يك عرابۀ فايتونست .\nدرين اثنا سعيد بیگ از پیش و یاور و افندی دیگر از عقب او بدالان\nداخل شدند . بنده استقبال و حضرت پدر قیام کرده سعید بیگ یاور\nرا نشانداده و تمنا کرده گفت :\n-- اینها كرنیل ( شوکت ) بیگ است که از یاوران ذات شاهانه\nمیباشند ، واینها ( حسن شهاب ) افندی از مأمورین دایرۀ تشریفات\nمیباشند که بتقديم كردن شان كسب فخر و شرف میورزم .\nبعد ازان شوکت بیگ ارادۀ سنيۀ شاهانه را به آداب لازمه آن تبلیغ\nنمود که مفاد آن اراده به اینصورتست :\n« ذات شوکتسمات شاهانه امروز ادای صلوة جمعۀ شمارا در جامع\nنور لامع ( حمیدیه ) اراده و فرمان فرموده اند . در حجرۀ خصوصی که\nبرای رجال مابین مخصوصست ادای صلوة میفرمائيد ، بعد از ادای نماز\nدر پیش زينه ئيكه ذات شاهانه بران فرومی آیند در جائیکه تشریفاتی\nحضور همايون تعیین میکند توقف میورزيد ، وذات شاهانه را در اثنای\nفرو آمدن سلام میکنید که اینهم يك تلطيف وملاقات مخصوصیست .\nو باز بمابین همایون رفته بر سفرۀ سنيۀ همایونی در زیر وکالت غازی عثمان پاشا\nدلسير خوان عاطفت شاهانه شده برای رفتن حجاز بشما رسماً رخصت\nعطا میشود . »\nاینرا گفته سخن خود را برین ختم دادکه : (حسن شهاب افندی)"}
{"book": "adl0179", "page": 350, "text": "صحيفه ٣٤٣ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nاز طرف دایرهٔ تشریفات برای ره بلدی شما مقرر است. عرابهٔ مخصوصه\nنیز برای شما آورده شده است.\nحضرت بدر، مراسم آداب و تشکرات لازمه را بجا آورده وسمعاً\nوطاعةً گفته به نشستن تکلیف نمودند. همه با هم نشستیم. حضرت\nبدر سعید بیگ را خطاب نموده گفت:\n— از اقوال بزرگان دینست که فرموده اند «عرفت ربی بفسخ\nالعزایم» — یعنی شناختم رب خود را بفسخ شدن عزمها. ما و شما چه\nعزم داشتیم و چه شد؟ اما هزار بار شکر خدارا که به احسن حال عزم ما\nتبدیل یافت. ادای صلوة جمعه را با خلیفته المسلمین در يك جامع ادا\nکردن، وبدیدار مبارك شان نایل وسرفراز شدن، وبخوان نعمت سلطنت\nسنیهٔ شان بوکالت مانند غازی عثمان پاشا يك ذاتی دعوت شدن چنان\nنعمتی نیست که انسان شکر آنرا ادا بتواند.\nسعید بیگ — الحق که همچنین است افندم.\nشوکت بیگ — آیا امروز برفتن دیگر طرف عزم فرموده بودند؟\nسعید بیگ — بلی! دیروز يك جولان جهت استانبول را فرموده\nبودند. امروز خیال سیاحت راه خلیج را تا بزیارت حضرت ایوب\nانصاری واز انجا براه کاغذ خانه به شیشلی وبمهمانخانه آمدنرا داشتند.\nشوکت بیگ — این رفتن شان بجامع وما بین همایون مانع جولان\nمصممهٔ شان نمیآید. زیرا تا بدو بجهٔ روز همه اینمراسم به انجام میرسد، از\nدو بجه که شما بسیاحت آغاز کنید نماز شام را بمهمانخانه رسانیده میتوانید.\nحضرت بدر— آنرا بعد ازین می اندیشیم. حالا بگوئید که چه وقت\nازینجا بسوی جامع نور لامع حمیدیه حرکت خواهیم کرد؟\nحسن شهاب — (ساعت خود را از جیب کشیده) حالا از ده يك"}
{"book": "adl0179", "page": 351, "text": "صحیفه ٣٤٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nربع گذشته تا یازده بجه در انجارسیده و جا بجاشده وقت صلوة هم میرسد\nباز هم امر از شماست .\nحضرت پدر - در نجا امر از شماست زیرا ( الغریب کالاعمی ولو کان\nبصیر ) گفته اند .\n\nروز جمعه در اطراف جامع حمیدیه صف میکشند\n( ارطغرل ) نام عساکر سواری خاصه - یعنی رسالۀ شاهی - که در مراسم سلام"}
{"book": "adl0179", "page": 352, "text": "صحيفه ٣٤٥ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nدرین اثنا قهوه هم نوشیده شده بود . بجمعیت بپا خواسته از مهمان\nخانه برآمدیم در عرابهٔ ( فايتون ) حضرت پدر، و بنده ، و شوکت\nبیگ ، و در عرابهٔ قویه سعید بیگ و حسن شهاب افندی و در پیش عرابه\nابو محی الدین ، و در پیش عرابهٔ خود ما یکی از خدمتگاران مهمانخانه\nنشسته عرابه ها از راه بشکطاش بحرکت افتاد . جادهٔ بزرگ بشکطاش\nو سرك بزرگ کناره دار بازیانی که بسوی تپهٔ سرای شوکت احتوای\n( ييلديز ) بالا برامده است از عساکر پیاده، و سواری، وطوپچی و استحکام،\nواطفائيه و غیره پر و مالامال بود که با البسه رسمی تمام ، موزیکه ها نواخته\nاطراف واکناف جامع حمیدیه را احاطه میکردند و منظره های مختلفهٔ\nقیافهای عسکریه و افسران خوش دریشی جوان تر و تازه حقیقتاً لوحه\nهای خوشی در نظار تصویر میداد ، لاره های مختلفهٔ موزیکه های صنوف\nمختلفه در دلها يك وجد و نشاطی می انداخت .\n\nبه اینصورت بدر وازهٔ جامع رسیده عرابه های ما توقف نمود .\nاز عرابه فرو آمده در میدان جامع داخل شدیم ، و در پیش بنای جامع\nشوکت بیگ و حسن شهاب افندی در پیش ما افتاده ما را بدر وازهٔ اوتاق\nمخصوصه رسانید . ازین اوتاق بريك زينهٔ داخل بنا بالا برامده در دست\nراست بيك برندهٔ در آمدیم که با يك شبکهٔ اسلیمی کار آهنین از طرف\nصحن داخلی جامع پوشیده شده بود . ازین شبکه داخل جامع و همه\nمردمان نماز خوان و محراب و منبر یگان یگان دیده میشود ، ولی از خارج\nدر عقب این شبکه کسی دیده نمیشود .\n\nبرنده با قالینهای بسیار فاخر واعلا یی مفروش شده بود . رحله\nهای بسیار مزین و مصاحف شریف نیز برانها موضوع بود . این برنده\nمخصوص برای نماز خواندن پاشایان و بزرگان معیت شاهانه بود که هنوز"}
{"book": "adl0179", "page": 353, "text": "صحیفه ٣٤٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nکسی دران نیامده بود . این جامع شریف از مبانی خود سلطان عبدالحمید خانست که از سه چار سال باینطرف به انجام رسیده از انوقت تا به ایندم اکثر نماز جمعه را ذات شاهانه درینجامع ادا کرده و میکنند .\nبنای جامع نور لامع حمیدیه در سنه ١٣٠٣ هجری به اتمام رسیده بود که از حسن اتفاقات دران تاریخ نیز قبله گاه دل آگاهم در استانبول تشریف داشتند ، و این عبد احقر نیز بمعیت شان بصفت ترجمانی سرافراز بودم . حضرت پدر بريك قطعهٔ بسیار مصنع استخوانی جبههٔ جامع مذکور را بسیاه قلم بصنعت و مهارت فوق العادهٔ رسامی نقش ، و قطعهٔ تاریخ آنرا در دو بیت نظم فرموده بحسن خط در زیر آن تحریر نموده بواسطهٔ امین حاجی علی بیگ تقدیم حضور اعلحضرت سلطانی نموده بودند که فوق العاده مظهر تحسین و تلطیف شاهانه شده بودند . چون قطعهٔ تاریخ مذکور خیلی با صنعت يك شعریست درج آنرا از مناسبت خالی نیافتم :\nبنای مسجد سلطان ز عقل ( طرزي ) جست\nبخنده گفت که تاریخش ازین زیاده مجوی\nز احتساب بر آری چو (بی نمازان) را\n( اساس مسجدی سلطان حمیدی غازی گوی )\nعدد بی نمازان چون از عدد مصرع ثانی بر آید تاریخ مسجد حاصل میشود . در خصوص زینت نقش و نگار ، و فرش و اسباب و لوحه های بسیار بدیع و خوبی و زینت محراب و منبر جامع مذکور بینظیر است . طرز بنا و معماری آن از خارج بدیگر جوامع استانبول نمیماند . بلکه يك طرز خاص و جدیدی دارد . مقصوره ئیکه مخصوص ذات شاهانه است بطرف دست چپ این برنده ما از بعضی دهلیزهای مخفی گذشته موجود است . راه این مقصوره از خارج بناست ."}
{"book": "adl0179", "page": 354, "text": "صحیفه ٣٤٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآوازهای محفل مهللين و مكبرین باقرائت قران شریف سقف جامع\nشریف را با عکس صداهای خوش طنین انداز میگردانید. گروه نماز خوا\nنان صفها را پر میکردند . تا آنکه وقت صلوة نزديك شده و صداهای طرم\nحاضری تشریف آوری ذات خليفة المسلمین را اخطار نمود .\nبعد از کمی سلام موزيك ها برآمده ذات شاهانه تشریف آوردند\nولی چون مادر درون جامع بودیم کیفیت آمدن سلطانرا ندیدیم مگر\nدفعته بلند شدن پرندۀ ما از مردمان هما اخطار نمود كه ذات شاهانه تشریف\nآوردند .\nاز میان این مردمان حاجی علی بیک افندی و غازی عثمان پاشا وسر\nكاتب مابين همایون ( ثريا ) پاشا را شناختیم چونکه در سفرهای پیش با ایشان\nملاقات دست داده بود . ياورهای بزرگ با اونیفورمه های رستمی تمام\nنیز بودند . آمدن ایشان همان بود ( وصلوة سنت رسول الله ) گفتن همان .\nصفهای پرنده ترتیب یافته به نماز مشغول شدیم صلوة های شریفه از طرف\nمهللين و مكبرين برخواسته خطیب بر منبر بالاشدن گرفت . بعد از انكه\nهفت هشت پته زینه بر آمده در زیر قبه منبر بنشست مكبران آذان گفتند .\nخطیب بلباس تمام رستمی خود شان كه جبه وطيلسان سبز سیم دوزی\nمزبر ، وعمامه رومئی سفید سر زرنی بر سر داشت بخطبه گفتن آغاز\nنهاد . خطابت به آواز خوش ادا میشد ، وعبارت از يك حمد وصلوة ،\nو اسمای خلفای راشدین و دعای خلیفة المسلمین بود که در وقت تذکار نام\nسلطان بسوی مقصورۀ ذات شاهانه خطیب اشارت مینمود .\nوالحاصل بعد از آنكه نماز اتمام يافت و دعا به انجام رسید پاشایان مشار\nاليهم هريك جدا جدا با حضرت پدر و بنده التفات فرموده کسانیکه معرفی\nبا آنها داشتیم بدیگر ذواتی که باهم شناسایی نداشتیم ما را معرفی میکردند"}
{"book": "adl0179", "page": 355, "text": "صحيفه ٣٤٨ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nعثمان پاشا که آثار شجاعت و بسالت از سیمای مبارك شان هويدا بود حضرت\nپدر را گفت :\n- با ما بیائید !\n\nمنظره جامع نور لامع حمیدیه در روز تشریف اوری موکب همایون برای نماز جمعه\n\nاینرا گفته همه بر پا شدند و از زینه که بران بالا برآمده بودیم فرو\nآمده در پیش زینه ئیکه حضرت ذات شاهانه بران فرومی آمدند به ترتیبی\n[بپاستاد؟]"}
{"book": "adl0179", "page": 356, "text": "صحيفه ٣٤٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nكه تشریفاتی حضور اخطار مینمود صف بستیم . از زینه تا بجائیکه ما ایستاده بودیم بقدرده قدم فاصله بود . عرابه فیتون بسیار پر شوکت و دبدبه دو اسپه در پیش زینه ایستاده بود . حضرت پدررا در صف اول سوم آدم ایستاده کرده بودند که بعد از ایشان نیز پنج شش نفر آدم ایستاده بودند . بنده را در صف دوم ششم آدم ایستاده کرده بودند .\nهنگامیکه ذات شوکتسمات شاهانه برزینه پدیدار شدند بصدای بلند\n\nحضرت سلطان عبد الحمید خان غازی\n\nيك قوماندان بولتی سلام داده شده همه موزيك ها وهمة عساكر شاهانه"}
{"book": "adl0179", "page": 357, "text": "صحيفه ٣٥٠ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nبیکباره گی به سلام ایستادند . وچون برتبۀ آخری عریض زینه رسیدند\nبطرف يمين و يسار بادست يك يك تمنایی فرموده از همه عسا کرشا هانه\nبيك صدا ندای «زنده باد پادشاه ما» بر آمد .\n\n( ما بين همايون ) نام قصر دلارايكه در مدخل سرای شوکت احتواى( ييلديز ) میباشد"}
{"book": "adl0179", "page": 358, "text": "صحيفه ٣٥١ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبعد ازان بطرف نفريهائيكه صف بسته بودند به اشارت سريك\nالتفاتى نموده همه كان دستهای راست خودشانرا باز مين فرو آورده و\nخودشانرا خم كرده تمنا نمودند . حضرت پدر نیز رسم اداب را بخم\nكردن سر ، وبستن دست برسینه بجا آورده ذات شاهانه بطرز خصوصی\nيك التفات متبسمانه بشوشانه فرمودند که بمقابل آن دوم بار باز حضرت\nپدرمتواضعانه تر سرفرو آوردند . ملاقات همين بود که ختم یافت.\n\nمنظره یکی از دالانهای استراحت در دایره فاخره سرای ییلدیز\n\nذات شاهانه در عرابه نشسته و بكمال وقار و تمكين عرابه براه افتاد"}
{"book": "adl0179", "page": 359, "text": "صحیفه ٣٥٢ سیاحتنامه سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nیاورها و پاشایان و خدمهٔ معیت شاهانه پیاده با جمنا ستيك قدم از دو طرفهٔ\nعرابه روان شدند . عرابه با همه شوکت و شان از میان صفوف عساکر\nشاهانه گذشته از دروازهٔ بلند طاق ظفر نمای سرای شوکت احتوای\n(یلدیز) داخل گردید .عساکر ظفر مآثر حکم رجعت را گرفته به\nانتظام تمام موزیکه ها نواخته بطرف چونیهای دور و نزديك خود شان\nروان شدند .\n\nنظریات دالان طعام خوری به اصول شرق\n\nتفریش شده درباره فاهره ييلديز"}
{"book": "adl0179", "page": 360, "text": "صحیفه ۳۵۳ سیاحتنامهٔ سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nما نیز با مهماندار و تشریفاتی و یاور خود بسوی دروازه مابین همایون روان شدیم . از دروازه جامع تا بدروازه مابین بیشتر از صد قدم نبود . رهبرهای ما . ما را در قصر بسیار عالی (مابین همایون) در سرای شوکت احتوای (ییلدیز) در اوتاق بسیار آراسته و پیراسته که در طبقه دوم ، مخصوص (غازی عثمان) پاشا بود داخل نمودند او تاق خالی بود ، بقدر نجدیقه بعد غازی مشار الیه تشریف آوردند بسیار نورانی و بشوش بودند . اونیفورمه رسمی خودشانرا کشیده بودند . يك دریشیی ساده عسکری دربرداشتند که از اوپولیت شان رتبه مشیرتی شان هویدا بود . میانه بالقوى البنیه ريش سفيديك ذاتی بود . علامه زخم کلوله پروروه ر قوماندان روسی را که در محاربه (پلونه) برداشته بودند کمی بر جبین شان پدیدار بود .\n\nبه بسیار بشاشت با حضرت پدر پیش آمدند ، و بعد از مراسم خوش آمدی سلام و التفات شاهانه را تبلیغ فرموده: « بفرمائید طعام حاضر است » گفته بر پا خواستند .\n\nاز دروازه دوم اوتاق به دالان كوچك و بسیار مزین طعام داخل شدیم . در دالان حاجی علی بیگ ، و دوسه ذوات دیگر موجود بودند . سفره بسیار با صفا و پر زینت آلاتر که در وسط دالان موضوع شده بود . مجمعیت بر اطراف سفره نشستیم . هريك از ذوات مشار اليه جدا جداكلمات ناطیفانه ، وسخنان مهماننوازانه صرف میکردند .\n\nدر اثنای طعام همه مصاحبه و مکالمه بر امورات عسکریه منحصر بود و وذات دیگر نیز از صنف عسکریه بودند . کلمه سردارچون به اصطلاح زبان عثمانی از بزرگترین رتبه های عسکریه شمرده میشود ، حضرت پدر را از الصنف شمرده یکی از ذوات مشار الیهم پرسید :"}
{"book": "adl0179", "page": 361, "text": "صحيفه ٣٥٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nـ شما اردوی خود تانرا بچه صورت تشکیل میدهید و اصول اخذ عسکرتان بچه صورتست ؟\nپدر ـ من خود از صنف عسکر نظامی نیستم . و در وقتیکه ماسر دار بودیم اصول نظام و اخذ عسکر نظامی نو احداث شده بود که در انوقت هر سردار از خود يك بيرق يا دو بیرق یا بیشتر سوار را مالک بود که هر بیرق عبارت از صد سوار میشد . در اوقات حرب بجمعیت امیر با فرقه خود بمحاربه میرفتند و یا آنکه برای محاربه و یا دیگر مأموریتها قوماندان شده سوق میشدند ولی در ینوقت اساس کلی در عسکريه افغانستان اصول و قواعد نظامیست .\nعثمان پاشا ـ بلی در قدیم ها در بین ما هم همین اصول جاری بود که آنرا(دره بيك) میگفتند. حالا نیکه در ینوقت حاضره مه قوت، وقوام وسعادت و رفاهیت حتی اگر راست گفته شود صلح و صلاح عمومی نیز بر قوت و انتظام اردوها منحصر مانده است . هر دولت که قوه عسکر یه اش مکملتر و پر قوت تر است . وصنوف ثلاثه آن یعنی پیاده ، وسواری وطو بچیگی آن بيك انتظام تام وتعليم وتربیه مالا کلام باشد آن دولت غالب و با شرف وذی اعتبار ونا فذ الکلام میباشد .\nپدر ـ بسیار درستست ! اما افغانستان ما هم یکنوع عسکری دارد که تا بحال خود را به آن از تسلط اجنبی محافظه کرده توانسته است و آنهم عبارت از اتفاق عموم ملتست از مرد و زن بر دشمن دین و وطن . چنانچه دو بار وطن خود را از دست دولت انگلیز بهمین گونه قیام عام رها نیده توانسته است .\nپاشا ـ مردم افغانستان حقيقتاً يك مردم شجاع و بهادر ومستعد هر گونه ترقی میباشند . این اصولیکه شما فرمودید اصول نفیر عام است"}
{"book": "adl0179", "page": 362, "text": "صحيفه ٣٥٥ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nکه در زمانهای پیش در ما و دیگر دولتها هم جاری بود . اما این اصول اگر\nچه بسی کارها کرده و میکند ، ولی چون در زیر قاعده و نظام نیست بی\nثبات و بی اساس شمرده میشود. حالا آنکه ( نظامنامه قرعه اخذ عسکر )\nنیز عبارت از همین نفیر عام است . زیرا بموجب مواد آن نظامنامه هر فرد\nعثمانی که دستش سلاح گرفته تواند بمجردیکه بسن بیست سالگی قدم\nنهد عسکر میشود ، در قشله آمده البسه عسکری را میپوشد و دو سال کامل\nهمه تعلیم عسکریه را می آموزد و چون دوسال خود را کامل کند تذکره\nرخصت به او داده شده بخانه اش میرود ، و بعنوان احتیاط بکار و کسب\nخود مشغول میشود و سه سال بهمان عنوان میماند ، و باز بصنف ردیف\nدرآمده سه سال به آن عنوان میماند، و باز بصنف محافظ درآمده سه سال\nدیگر بخدمت عسکری مکلف میماند، و بعد از ان سراسر آزاد میشود که\nدر وقت لزوم هرگاه صنف ردیف وصنف احتیاط وغیره جمع شود عبارت\nاز همان نفیر عام میماند . اما نفیر عام منتظم ومعلم .\nپدر — من امروز خیلی مفتخر و مباهی میباشم که بشرف صحبت مانند\nشما يك مجاهد بزرگوار شجاعت و بسالت نشانی نایل وسزاوار شده ام .\nدر اثنای محاربه ( پلوته ) اوصاف و محامد فداکاری شما را چون در او\nراق حوادث و اخبارها میخواندم قلباً يك حس احترام بزرگی درباره\nشما میپرورانیدم. حالا آنکه امروز شما را عیاناً می بینم ، و از کلمات عسکریه\nشما بالذات مستفید میشوم ! چه مسعود یت !\nپاشا — استغفر الله ! شرف بما عائد است ! خوب در انطرفها اخبار های\nوقوعات محاربه می آمد ؟\nپدر — بلی در انوقت حکومت امیر شیر علی خان مرحوم بود هفته\nوار اخبار ها می آمد و ما هم میدیدیم."}
{"book": "adl0179", "page": 363, "text": "صحیفه ٣٥٦ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nپاشا -- آیا در باب مغلوبیت ما چه گونه حسیات و چه تصورات میپرورانیدند؟\nپدر -- در باب فتح و نصرت شما در همه جوامع علناً و خفیةً دعاها\nمیکردند و نذورات نذر میکردند از خبر عدم موفقیت شما همه دلخون و\nمحزون شدند .\nپاشا -- آیا اسباب مغلوبیت ما را بر چه حمل میکردند؟\nپدر -- درینباب روایتها مختلف بود ولی اکثر همین را میگفتندکه :\nپاشایان رشوت گرفتند .\nپاشا -- اسباب مغلوبیت ما را بر دیگر هیچ چیزی حمل مکنید مگر\nبر کمبودی وسایط نقلیه و خطوط مواصله . مانند راههای آهن و سرکهای\nمنتظمۀ پخته. برای سوقیات عسکریه ما بر حدود ، بسبب بی ریلی و بی راهی\nماهها طول میکشید . حالآنکه دشمن ما بسبب مواصلت راه آهن بطرف سه\nروز عسکر کشی سوق میتوانست .\nپدر -- البت که همین درست است .\nو الحاصل طعام به اینصورت به انجام رسیده بعد از شرب قهوه حاجی\nعلی پاشا پدر را خطاب نموده گفت :\n-- ذات شاهانه امروز شما را بسلام روز جمعه بحضور خود سرفراز\nفرمود . و مخصوصاً بطعام دعوت نمودند . ومبلغ دو صد لیرۀ عثمانی بصیغۀ\nمدد خرچ برای شما احسان فرمود و برای پسر شما محمود بیگ رتبۀ ثالثه\nاراده فرمود . و شما را بسبب تقرب موسم حج رخصت فرمودند ! روز دو\nشنبه با واپور خدیوی یکسر بسوی اسکندریه حرکت میفرمائید .\nپدر -- ازین الطاف مالا نهایۀ شاهانه عرض تشکر و منت داری مینمایم\nو دعای خالی از ریای دوام دولت و سلطنت اسلام را شب و روز ورد زبان\nصداقت مینمایم . و بعرض تشکرات بیغایات خود بخاکپای شاهانه جناب"}
{"book": "adl0179", "page": 364, "text": "صحیفه ٣٥٧ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nشمارا توکیل میکنم.\nحاجی علی بیگ — بسیار خوب عرض خواهم کرد.\nبعد ازان از جناب عثمان پاشا و حاجی علی بیگ و دو ذات دیگر نیز با تشکرات و تعظیمات رخصت طلبیده از دالان برآمدیم. شوکت بیگ و سعید بیگ و حسن شهاب افندی در کوریدور ما را انتظار داشتند همه‌شان بپا خواسته عرض تبریکات کردند ممنوناً و متشکراً از مابین همایون با هم برآمدیم، و باز بهمان صورت که رفته بودیم پس بمهمانخانه آمدیم شوکت بیگ، و حسن شهاب افندی را حضرت پدر به بعضی هدایا و وجه نقد دلشاد فرموده رخصت فرمودند.\nسعید بیگ گفت :\n— حالا دو نیم بجه است. برای شام سه و نیم یا چا ساعت وقت بدست داریم، هر گاه سیاحتی که بران قرار داده بودیم اجرا کنیم هیچ مانعی نیست.\nپدر — فرزند ! این سیاحت ما بنابر قراری که دیروز داده بودیم مغایر آمده زیرا بصبح قرار داده بودیم نه بشام !\nسعید — امر از شماست مقصد کلگی ما ابراز خدمت و دوام راحت و و رفاهیت شماست.\nپدر — چون چنین است مرا امروز عفو فرمائید. از فردا تا روز دوشنبه وقت از ماست، هیچ کار هم نداریم همه را بسیاحت بسر می آریم.\nبنده — بسیار مبارکست.\nفرمودند — وظیفه های من هم مانده، من به اوتاق خود داخل شده بوظایف خود میپردازم شما و سعید بیگ بحرکات خود آزادید.\nاینرا فرموده و وداع کرده به اوتاق مخصوصۀ خودشان داخل شدند.\nسعید بیگ گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 365, "text": "صحيفه ٣٥٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلددوم\n\nخوب حالا بفرماييد كه چه خيال داريد ؟\nگفتم — خيال من تابع خيال شماست . بچه آرزو ميفرمائيد ؟\nگفت — خيال من اينست كه حالا بنده يكقدرى كار دارم . تا به مطبخ عامره براى سررشته بعضى كارهاى مهمانخانه ميروم بوقت شام حاضر ميشوم و طعام شام را با حضرت سردار تناول كرده بعد از آنكه به اوتاق خود تشريف بردند ما و شما باز يك سياحت شبينه عوالم بيك اوغلى را اجرا ميكنيم چسان ، آيا سياحت ديشبي پسندتان نيامد ؟\nگفتم — نغمه روایح لطیفه ماد موازل فلورى ، وصدای خوش نغمه حنجره ظريفه اش ، وجمال مؤثره گلوسوزش در سماى دماغم مانند ستاره های بسیار درخشانی پرتو نثاری دارد .\nگفت — آيا مادام مارى را از يادتان برديانى ؟\nگفتم — حاشا ! هيچگاه !\nگفت — آفرين برعشق پاك شما ! قح قح قح !!!\nسعید بیگ قهقهه های معنی دار خود را بشوخی صرف کرده ، و با هم دست داده گفت :\nتا بشام ( آديبو ! ) (١) امشب اگر ماری را از يادت نبردم باز بگو.\nگفتم ( اورو وار ) ( ٢ ) هيچگاه ، هيچگاه !!\nبا خود گفتم : « عجب فرصت است اگر جولان ديروزى وامروزى خود را از روى نوطه هائيكه قيد شده ثبت كتابچه نمايم بهتر خواهد بود. لهذا به اوتاق خود داخل شده و در پیش میز نشسته و وقایع دیدنی و شنيد نى ديروز وامروز را يگان يگان در قوه مفكره و در دستگاه تصور\n(۱) آديو كلمه فرانسويست — يعنى بامان خدا .\n(۲) اورووار نيز فرانسويست جواب بامان خداست — یعنى باز هم ببينيم ."}
{"book": "adl0179", "page": 366, "text": "صحيفه ٣٥٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبی تاب داده تصویر و تحریر نمودم.\nنیمساعت بغروب مانده از پیش میز نوشته برخواستم، و دوگانه فرض مسافرانه عصر را ادا کرده و يك وضوی تازه گرفته دريشئی فره کوت رسمی خود را بيك دریشئی لطیف شبگردی تبدیل داده بدالان آمدم.\nحضرت پدر هنوز تشریف نیاورده بودند. درین اثنا ابو محی الدین از دروازه در آمده گفت:\n- افندی خود را از دل و جان رتبه شان تبريك ميگويم و تعالی شانرا از درگاه الهی رجا میکنم . از التفات و توجهات شاهانه بر باداران خود شکر گذاریها مینمایم.\nگفتم - آفرین محی الدین آغا ! آیا دهن شیرینی مبارکبادیت را چه میخواهی؟\nگفت -- سلامتی شما را میخواهم . اما یکچیزی عرض کنم:\nگفتم - بگو !\nگفت - وقتی که در شام بودم این دریشی را چون میپوشیدم خودم را یکی از جنتلمنهای عصر میشمردم اما چون دریشی صنف خدمتکاران این جا را میبینم خودم را از گروه عرابه جیان کراهی میشمارم . لهذا يكدست دریشی اعلا میخواهم .\nگفتم - بسیار خوب دریشئی کشمیره زیره ئی مرا بگیر دیگر چه میخواهی؟\nگفت -- اوه ! بسیار مرحمتکارید. با آن دریشی عجب يك گردش با صفایی خواهد شد! علی الخصوص که در جیب كوچك وازکت آن پیسه هم صدا های لطیفه برارد !!\nدو طلا کشیده بدستش دادم و گفتم:\n- اینرا بگیر ولی بیهوده صرف مکن هیچ نبا شد يك چيزی هديه"}
{"book": "adl0179", "page": 367, "text": "صحیفه ٣٦٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبرای عیالت بگیر .\nتشکر ها کرده گفت :\nوالله یاسیدی منهم برای همین میخواستم .\nاینرا گفته و سلام داده برآمد . وقت شام دررسید. حضرت پدر\nنماز شام را در اوثاق خود ادا کرده برآمدند . در ین اثنا سعید بیگ نیز\nآمده بر سفره طعام جمع آمدیم .\nحضرت پدر خیلی بر سرور و با شطارت بودند از کلمات لطیفه ادبیه\nو حکمیه خود شان سفره نشینان بزم انس رانشه یاب مسرت و انبساط\nمیفرمودند . بيك مناسبتی سعید بیگ را گفتند :\nیکی از بختیاریهای ماهمانها نذار بودن چون شما مهماندارانجات کردار\nاست برای ما. زیرااداب ، و نزاکت ، و شیرنیهای شما مارا خیلی گرویده\nمحبت شما نموده .\nسعید بیگ ـ آه ! چه سعادت ، چه بختیاری ! برای من توجه و\nالتفات شما از خزینه های تمام دنیا قیمتد ارتر است. نمیدانم بچه زبان شکران\nالتفات شما را ادا کنم .\nمن ـ حقیقتاً سعید بیگ شایان توجه و محبت است .\nحضرت پدر بزبان افغانی بمن فرمودندکه : « با این چه بایدکرد؟\nاگر بطریق بخشش چیزی به او بدهیم هم نخواهد گرفت و هم چندان\nمناسبتی ندارد . لهذا این کار را بتو محول میکنم . هر وقتیکه ببازار باهم\nبروى يك چیز مناسبی که خود او به پسندد برایش خریده بده .»\nگفتم ـ بسیار خوب فرمودید . انشاءالله در ينباب يك وضع مناسبی\nبجاخواهم آورد .\nطعام بمسرت تمام به انجام رسید . در دالان آمده باهم نشستیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 368, "text": "صحیفه ۳۶۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nوتاساعت هفت از هر در و رهگذر بصحبت بسر آوردیم .\nحضرت پدر فرمود که :\n— خوب ! فردا اگر حیات باشد بر سیاحتی که قرار داده بودیم اقدام خواهیم نمود ؛ یانی فرزندان چه میگوئید ؟\nسعید بیگ — امر از شماست . معمافیه اینرا نیز عرض کنم که شهر استانبول ما جاهای بسیاری دارد که شایان دیدنست . اما چون برای ذات عالی شما دوروز دیگر وقت باقمیانده حیرانم که از کجا آغاز کنیم ؟\nپدر — بلی راستست . این شعر شاعر گویا تماماً در باب استانبول گفته شده :\n« زیبای تا بقدم هر کجا که مینگرم ؛ کرشمه دامن دل میکشد که جا اینجاست . »\nاما با وجود اینهم اهم را بر مهم تقدیم کر ده اول بزیارت حضرت ( ابا ایوب انصاری ) رضي الله عنه شرفیابی کردن شرطست .\nسعید بیگ — های های افندم ! امر میفرمائید ؛ اما بنده میخواهم که پلان دیروزنی خود را یکقدری زیاده تر وسعت بدهیم .\nمن — آیا چسان ؟\nسعید بیگ — مثلا از راه استانبول بخشکه تا به حضرت ( ایوب ) برویم و درین اثنا جامع ( سلیمانیه ) وجامع سلطان ( محمد فاتح ) وقبر شریف شانرا هم زیارت کرده از ( ادرنه قپو ) برآمده ویکپارچه از سور استانبول را دیده برآ بحضرت ایوب برویم و باز برهمان خط حرکت قرار داده خود بمهمانخانه بیائیم .\nمن — اما به اینصورت از دره کاغذ خانه به شیشلی بالا برآمده نمیتوانیم .\nسعید بیگ — آیا چرا ؟\nمن — عرابه را چسان باید کرد ؟\nسعید بیگ — صحیح ، مسئله عرابه یکقدری مشکل میشود ."}
{"book": "adl0179", "page": 369, "text": "صحیفه ٣٦٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nپدر - چون چنینست همان پلان دیروزه را تعقیب میکنیم والسلام !\nوالحاصل به اتفاق آرا سخن بر همین قرار یافت . حضرت پدر به اوثاق خود تشریف برده ما و سعید بیگ در دالان ماندیم .\nگفتم - خوب بیگ افندی! سیاحت شبینه ما و شما از کجا آغاز خواهد نهاد؟\nگفت - شما همینقدر مهربانی بفرمائید که بالاپوش و چوب دست خود را بردارید که یکبار ازینجا برانیم باز الله کریم !\nاینرا گفته از دالان برآمد . منهم بالا پوش و چوب دست خود را گرفته و یکچند طلا در جیب انداخته، وروره رو ر كوچك جیبی شگردی را نیز فراموش نکرده بسعید بیگ پیوستم .\nچون از دروازه مهمانخانه بر آمدیم باز یکسر راه دیشبه را گرفته به نزديك مكتب حربیه پیاده آمدیم : در انجا منتظر رسیدن تراموای شدیم . چراغهای گادئی تراموای که از طرف شیشلی برای رفتن بیگ اوغلی درآمدن بود پدیدار گردید . همرا به رسید . ولی در سعید بیگ استعجال سوار شدن تراموای معلوم نشد .\nگفتم - چرا ایستاده اید ؟ بفرمائید که سوار شویم !\nگفت -- اینست که تراموای برای رفتن شیشلی هم نزديك شد سوار میشویم .\nگفتم - خوب ! مگر به بیگ اوغلی نمیرویم ؟\nگفت - دیشب بدست چپ رفتیم ، امشب بدست راست میرویم ، مقصد سیاحت نیست ؟ چه اینسو ، چه آنسو !\nتراموای توقف نموده در ان برجهیدیم ، و بطرف رفتار تراموای مقابل نشسته تراموای بحرکت افتاد .\nسعید بیگ گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 370, "text": "صحیفه ٣٦٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nيك مثل مشهور ترکیست که «هر چه قسمتش باشد بقاشقش میبراید»\nدیشب از كازينوی (توقاتلیان) در بیگ اوغلی سعادت شرف ملاقات\nمادام ماری برای شما دست داده نتیجه آن باهتزازات لطیفه نسیم عبیر ]\nآمیز موسیقی مادموازل (فلوری) ختام یافت. امشب به بینیم که کازینوی\n(عثمان بیگ) در شیشلی چه نتیجه به بخشد !!\nگفتم - آیا به کازینوی (عثمان بیگ) میرویم ؟\nگفت - بلی، این کازینو هم از دیدنست !\nتراموای بر جاده عریض بسیار درازی که از یکسو پاشای بسیار\nجسیم مکتب حربیه و از یکطرف با عمارتها و اپارتمانها محاط بود براه افتاد .\nاین جاده بزرگی که مبدأ آن بازار غلطه ومنتهای آن شیشلی میباشد از\nجاده های بسیار طویل و عریض شهر مینو بهر است که يك مرد پیاده آنرا\nبدو ساعت کامل اله اگر طی بتواند .\nاز جائیکه این تراموای از طرف غلطه حرکت میکند بازار بزرگ\nسربالای مایلی را در پیش گرفته و از پیش بانگ عثمانی گذشته بر جاده\nبزرگ (اوتل پالا پلاس) بر باغچه ملتی (تپه باشی) و از انجا از پیش روی\nسفارتخانه انگلیز گذشته و بازی دست راست مختصر یکبازاری را گذشته\nدر بازار بزرگ عالی بیگ اوغلی بسوی میدان تقسیم روانه میشود واز\nپیش روی (غلطه سرای) ، و (توقاتلیان) ، و (مکتب عالی سلطانی)\nوخسته خانه المان به میدان تقسیم و از انجا بدست چپ بر گذشته از پیشگاه\nطاش قشله ومیدان آن به (پانغالتی) واز انجا به (شیشلی) منتهی میشود.\nوقتیکه تراموای مادر پیش (کازینوی عثمان بیگ) در شیشلی رسید\nاز تراموای فرو آمدیم. يك بنای بسیار روشن و مزینی در طرف دست\nراست جاده نظر دقتم را جلب نمود که با روشنی مفرط خود اطراف را روشن،"}
{"book": "adl0179", "page": 371, "text": "صحیفه ٣٦٤ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nو با آهنگهای لطیف نغمه های موسیقی خود هوای خفیف نسیمی را به اهتزاز میداشت .\nاین بنارا اگر يك گلخانه بگوئیم زیاده تر مناسبت دارد . این عمارت\n\nمنظرۀ جادۀ حلفا آباد در شيشلی در استانبول"}
{"book": "adl0179", "page": 372, "text": "صحيفه ٣٦٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nيك دالان طولانی دیده میشد که دیوار طرف بازار آن سراسر از بلور\nهای با صفای در چوکات گرفته شده کی ، و سقف آن نیز با هم چنان بلور\nهای چوکات گرفته شده کی مستور و مسقوف بود .\nاز يك زينه ئيکه از سرك پیاده رو جاده بر آن بالا میشد بقدر پنج\nشش قدمه بالا برآمده داخل گلخانه شدیم که بواقعی هم گلخانه و هم پریخانه بود!\nاین دالان گلخانه تقریباً بقدر صد و پنجاه قدم طول و شصت قدم عرض\nيك مستطیل الشکل دالانی بود که از هر هر طرف با دیوارهای آئینه داری\nمستور ، و سقف آن نیز بايك سقف آئینه دار ماهی پشتی پوشیده شده\nبود، سقف بر عمودهای تل مانند آهنین برداشته شده بود که این عمود\nهای آهنین با رنگ چوکاتهای آئینه های دیوارها و سقف همرنگ بود .\nزمین دالان با سنگچلهای سیاه و سفید به ترتیبها و اشکال مختلفه هندسی\nفرش و چیده شده بود . هر هر طرف این دالان با گلدانیهای بزرگ\nو كوچك بسيار با لطافت که در آن گلهای باطراوت طبیعی عجیبه بوذترین\nیافته بود . علی الخصوص گلدانیهای ظریفی بود که گلها و سبزه های صنف\nعشق پیچان در آنها کاشته ، و بر سر عمودها برطاقهای مخصوصی گذاشته\nشده سرتاپای عمود را با برگها و گلهای ظریف خود از بالا روبه پایان\nپیچانیده بودند . در هر عمود يك يك قفس بسیار ظریف و لطیفی که\nدر آن يکیک بلبل ويا يكيك قناریه موجود بود آویخته شده بود .\nباهزارها چراغهای لامپ این دالان مانند روز روشن ،منور بود.\nدر آخر دالان این گلخانه يك (مرسح) یعنی جائیکه بازیگران تپاتر یعنی\nآتکی دران بازی کنند موجود بود که پرده بسیار خوش نقش و نگار بزرگ\nآن آویزان بود. و از دو طرف با شاخهای سبز درخت دفنه و گلها و چرا\nغهای کاغذی رنگه و بیرقها تزئین یافته بود . در وسط بلکه قریبتر به"}
{"book": "adl0179", "page": 373, "text": "صحیفه ۳۶۶ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nمرصع يك تخت کناره دار مزینی که آنهم باشا خهای دفنه و گلها و بیرقها\nو چراغها مزین شده بود موضوع بود که برین تخت يك دسته سازنده\nآلاترکه نشسته بودند، و با عود و کمانچه و قانون و يك دف كوچك و\nآوازهای پر آهنگ مقامات آلا ترکه اجرای ساز و نواز داشتند .\nبطرف دست راست مرسح و نزديك بآن بقدرده دوازده سه پایه\nهائیکه ورقهای نوطه های موسیقی آلافرانکه بر آن مانده شده بود موضوع\nو موزیکه نوازان آن منتظر اجرای آهنگ خود بودند . در هر هر\nطرف ، و هر هر جا یکیک میز سنگ سماقئی بسیار اعلا در میان ، و دو\nدو ، وسه سه ، و چار چار احباب و رفقا از زن و مرد بر چوکیها دور آن\nنشسته بودند ، بر میزها از هر نوع مشروبات خواهش هر کس مهیا بود و\nبه این صورت همه دالان خنجا خنج با این میزها و مردمان پر و مملو بود .\nاز دروازه این کازینوی گلخانه پر بخانه چون داخل شدیم حقیقتاً خود\nرا در يك عالم دیگری یافتیم . بصدها پرنجه پره کان فرنگی منشان بررنگ و\nو نیرنگ از میان گلها و برگهای گلخانه شوخ و شنگ از هر هر طرف عرض\nدیدار مینمود . سازنده گان باریدی کمان بزم خسروانی، گلخانه را بشکر\nفشانی مقامات صفاهانی بجوش و خروش مستانه در آورده بود .\nسعید بیگ ، یکچند ثانیه توقف كرده بيك نظر جوالی همه جمعیتهای\nداخل گلخانه را از نظر گذرانید . و نظرش دفعته بر يك جمعیتی که مركب\nاز دو نفر بود ، و هر دوی شان بالباس يك برش و یکرنگ ملبس بودند ، و\nنصف رخساره های چون ماهشانرا پرهای بزرگ کلاه های پر گل شان\nپوشیده بود بر خورده بتلاش گفت :\n- ها یافتم ! مرا تعقیب کنید .\nاینرا گفته براه افتاد . منهم از پی اش روان شدم. از میان میزها و چو"}
{"book": "adl0179", "page": 374, "text": "صحیفه ٣٦٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگلهای اینقدر جمعیتها به اصول و قواعدیکه در چنین جاها جاریست یعنی مچوکی،\nویزه و شمسيه و باستون كسی دکه‌نزدن، و هیچ کسی را زحمت ندادن گذشته در\nنزدیك مرسح بطرف دست چپ بفاصله دو قدم از میزی كه دو مادام لباس یکر\nنگ شوخ و شنگ بر اطراف آن نشسته بودند يك میزی انتخاب کرده نشستیم .\nسعید بیگ مادامها را به اشارت سر يك تمنایی کرده مادامها نیز با تبسمهای\nگنج لب، و غمزه های گوشه چشم، و پست كردن پشت ابرو، وراست كردن\nگردن و مایل ساختن زنخدان بسوی غبغب و سرفرو آوردن بسوی سینه\nبهانه دیدن گل سرسینه ، وبسی عشوه پردازیهای دیگر جواب تمنای\nسعیدبیگ را مقابله نمود .\nاین دو نازنین مه جبین — بلی مه جبین بودند: زيرايكيك «بوروش»\nماه و مشتری نشان عثمانی برجبههٔ كلاه فرنگی اطوارشان كه برطرهٔ طرار\nشان بطرف بنا گوش چپ يك قدری میل كرده بود موجود بود . هر\nدوی شان از يك قماش بسیار لطیف حریری یاسمنی رنگ که بيك رنگ ،\nويك برش كه از فیشنهای آخرین ایام حاضره بود گونهای دامن كشان بسیار\nکلو داری در بر داشتند . بکسهای كوچك دستی ، و شمسيه ها حتی\nکلاه و بوتین شان نيز بيك فیشن و يكرنگ بود . آمدیم برمسئلهٔ حسن\nوجمال شان : در خصوص اول چیزیکه بنظر دقت بر میخورد هماناسیاهنی\nموها و ابرو و مژگان و چشمان یكی ، وقهوه رنگنی موها و ابرو وسیاوی\nرنگنی چشمان آن دیگر بود . در قد و بالا همدوش بودند . كمرهای\nباريك و سینه های برامدهٔ شان بايك جنس استاير تضييق یافته بود كه حسن\nاندام شان از یکدیگر چندان فرقی نشان نمیداد . در رنگ ؛ سیه مو اسمر\nگلگون رنگ ، وقهوه موا بیض شکوفهٔ سیب رنگ بود .\nسعید بیگ گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 375, "text": "صحیفه ٣٦٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nـ چسان ! گازینوی شیشلی گازینوی بیگ اوغلی را از یاد شما برد\nیانی بیگ افندی ؟\nگفتم ـ هر کدام از خود جدا يك کیفیتی دارد كه بيك ديگر نميماند ذاتاً\nقلم اعجاز رقم بدیع الصور خلقت ؛ هیچ دو نقشی را بيك رنگ درین جهان\nپر نیرنگ تصویر ننموده که از انرو اسم جلیل (مصور) ؛ فعالیت کلام\n« بدیع السموات والارض » را در همین نکته اظهار نموده است .\nسعید بیگ ـ اوخ ! بیگ افندی! ماشاءالله طوفانها میفرمائید ! ازین\nسخنان مبارك شما خود را گم کردم که آیا من در گازینوی شیشلی نشسته ام .\nیا در مسجد محلهٔ خود ما در پیش رحلهٔ تدریس امام افندی ؟ دیشب از عشق\nپاك دم میزدید ، امشب راه تصوف را گرفتید . باز تکرار میکنم که در مسئلهٔ\nعشق حسن و جمال نسوان نه پاکی را دخل و تعلقیست ، و نه تصوف را!\nشاعران و صوفیان اینچنین چیزها را يك نقابی برای خود ساخته اند .\nگفتم ـ آیا شما ازین سخن انکار دارید که این دو بدیعهٔ مه جبینی\nکه در مقابل ما نشسته اند خلق کردهٔ يك خلاق مطلق است ؟\nگفت ـ حاشا ! انکار ندارم .\nگفتم ـ آیا اینهم ظاهر و آشکار نیست که هر دوی آنها با وجودیکه در\nدر لباس و همهٔ فیشن تا که توانسته اند خود را شبیه ساخته اند ولی در شکل\nو شمایل هیچ مناسبت بهم دیگر ندارند ؟\nگفت ـ بلی ظاهر و آشکار است .\nگفتم ـ پس بجز يك محویت و حیرتی که در پیش تصاویر مختلفهٔ گوناگون\nبوقلمون قلم قدرت اظهار کردم دگر چه کردم که مرا به آن زاهد خشك\nریش سفید دندان افتادهٔ غلیظ امام مسجد خودتان تشبیه فرمودید آقای من؟\nسعید بیگ قهقهٔ عادتی خود را صرف کرده گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 376, "text": "صحیفه ٣٦٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nـ بخدا راست گفتید ! امام افندی محله ما را چنان توصیف کردید که\nگویا دیده باشید . حالا خوب ! اینرا بگوئید که این دو تصویر بینظیر قلم قدرت را\nچسان می بینید ؟\nگفتم ـ قلم خلقت رقم حضرت مصور حقیقی جل و علا همه لطافت ها\nو ظرافتها را درین دو لوحه بدیعه درج نموده !\nگفت ـ بخدا راست بگوئید که اگر شما مصور باشید ، و همچنین يك\nدو لوحه تصویر ترسیم نمائید آیا دل تان میخواهد که آنرا در آتش بسوزانید؟\nاز ینسخن سعید بیگ دانستم که مبحث ما بسیار بطول خواهد کشید\nو به بسی کلامهای خارج از حد و د نقل تجاوز خواهد کرد که تجاوز آن حدود\nرا برای خود موافق ندانسته گفتم :\nـ افندم ! اینگونه بحثها در چنین موضعها ( وضع الشيء في غير محله )\nشمرده میشود که عین ظلم است .\nـ راست گفتید ! بگذریم از ینسخنها .\nدرین اثناصدای يك زنگ مسرت آهنگ دامنه داری طنین انداز\nهوای نسیمه ئی محیطۀ دالان کلخانه گردیده هر کس متوجه پردۀ بزرك با تصا\nویر عجیبه که بر روی مسرح (١) آویخته شده بود گردیدند .\nموزیکه نوازان فرنگی ئیکه نوطه های خودشانرا برسه پایه های بلند\nآهنین گذاشته بودند به راست کردن و كوك نمودن آلات موزیکه خود\nشان مشغول گردیدند . موزیکه از کمانچه های كوچك و بزرك و فلوطه\nیعنی یک رقم طرم راست سرنا مانند ، ويك پشق ، ويك طنبور كوچك\nباجه خانه ، و يك كمانچۀ بسیار بزرگی که صدای طرم بزرگ باجه خانه\nها را میکشید مرکب بود .\n(١) مسرح صفۀ را میگویند که در تیاترها بازیگران تیاتردراﻥ بازی میکنند ."}
{"book": "adl0179", "page": 377, "text": "صحيفه ۳۷۰ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nباز يك صدای زنگ برخواست . موزیکه نوازان بر پا ایستاده ساز های خود شانرا حاضر گرفته منتظر زنگ سوم شدند . زنگ سوم نیز بفاصلۀ يك دقیقه نواخته شد . موزیکه بنواختن و پرده ببالا شدن آغاز نهاد .\nموزیکه مقام رقص ( بالت ) را گرفته بود . این مسرح يك صفۀ بود که از سطح کلخانه نیم متر بلندتر ، و بقدر ده متر در ده متر وسعت را مالك بود ، و در آخر این مسرح باز يك پرده ئيكه بر ان تصويريك دالان فیل پایه دار بزرگ و فراخی نقش شده بود موجود بود ، و دو طرفۀ این مسرح نیز با تصویرهای رواقهای دالان و پرده های آویختۀ آن نقش شده « مسرح » را در نظر بیننده گان چنان جلوه میدادکه گويايك دالان بسیار بزرگیست دفعتۀ درین مسرح شش نفر دخترانی که از پانزده تا هجده ساله تخمین میشدند و بلباسهای یکرنگ ، ويك برش ، ويك فيشن ملبس بودند ، درامده برقص آغاز نهادند .\nاما چه رقص، و چه لباس که انسانرا از دیدن آن تعجب و حیرت دست میداد!! يك يك جامن شکن برشکن و چین برچین بالیده ئيكه تا بزانوی شان بود در برداشتند . زیر جامۀ جرابی حریر يك لخت که همرنگ پوست بدن شان بود بجان داشتند . جامن و نیم تنۀ استین دار ظریف شان از قماش سفید بسیار خوبی بود که از حد پستان تا به سر پنجه های دست شان برهنه بود و با يكيك فيته پهن ابریشمین استین مذکور ه از دوش به بدن شان مربوط بود . بوطهای دراز اطلسی بند دار دراز و لطیفی در پا کرده بودند .\nرقص شان نیز بسیار عجیب وغریب بود که برقص های مما لك شر قیه هیچ مناسبت ومشابهت نمیرسانید . به اوضاعهای مختلفۀ غریبه بمقامهایکه آنرا موزیکه مینواخت رقص کردند . گاهی يكيك پای خود شانرا آنقدر بلند میکردندکه نوك پنجۀ یکی به نزديك زنخ آن دیگر میرسید ."}
{"book": "adl0179", "page": 378, "text": "صحيفه ۳۷۱ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد دوم\n\nاین رقص شش نفر رقاصه های فرنگستانی منش بقدر چهل دقیقه\nدوام نموده پردۀ مسرح فرو آمد . موزیکۀ آلافرانکه نیز ساکت گردیده،\nساز عود ، وقانون، وکمانچۀ آلاتر که مقام نهاوند را بنوای راست آهنگ\nصفاهانی شروع نمود .\nسعید بیک گفت :\n- حسان بیک افندی ، آیا از موزیکه و رقص آلا فرانکە حظ\nمیبرید یا از ساز آلا ترکه ؟\nگفتم - اینمسئله انتخاب موسیقی بسیار مسئلۀ مغلقيست که تا بحال حل\nنشده است. نظر و سمع بهر رنگ و هر صوتی که عادت گرفت از همان رنگ\nوهمان صوت لذت میگیرد .\nگفت - نظر و سمع شما آیا بچه رنگ و چه صوت عادت گرفته ؟\nگفتم - اگر راست بگویم ازین رقص و موزیکۀ آلافرانکه و قیافتهای\nنیم برهنۀ رقاصه ها و اوضاعهای عجیبۀ آنها نظر و سمعم را آنقدر حظ و\nو سروری حاصل نشد که از نظارۀ منظرۀ لطیفۀ این دو پری پیکر ، و\nاستماع نغمات مقامات روح پرور ساز آلا ترکه حاصل شد !\nگفت - حقیقت که منهم بهمین فکرم .\nگفتم - خوب ! بیک افندی ، اینر انفرمودید که آیا این دو مادام نظر\nفریب از کدام قوم و کدام ملت است ؟\nگفت - هر دوی شان ارمنی نسل استانبولی اصل اند که از (آقتریس)\nهایعنی بازیگران تیاتر خانۀ ( ارما نیاق ) افندی میباشند در رقص و غنای\nآلاترکه ، وتمثيل و تشخيص حکایاتی که در تیاتر آنرا بازی میکنند خیلی\nمهارت کامله را مالک اند .\nگفتم - از اوضاع التفأتکارانۀ شان بشما چنان معلوم میشود که از"}
{"book": "adl0179", "page": 379, "text": "صحیفه ۳۷۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبسیار وقتها مظهر التفات و توجهات شان باشید ؟\nگفت – بلی من یکی از مشتریان مداوم تیاتر شان میباشم و لوج\nمخصوصی در تیاتر شان دارم . با مادام ( آغاسپار ) و مادام ( واسيليك )\nاز مدت دو سه سالست که دوستانه و نوازشکارانه با هم آشنایی داریم .\nگفتم – چنان معلوم میشود که امشب در تیاتر خود کار ندارند ؟\nگفت – نی تیاتر خانه شان در هفته سه شب کار میکند .\nگفتم – اگر در ینشهر یکچندی ماندنی میبودیم بلکه ما هم از تیاتر\nشان مستفید شده مظهر التفات شان میشدیم ! اما چه چاره بيك شب از\nدیدن دور آنها چه ثمره ؟\nدرین اثنا نوبت ساز آلاتر که تمام شده باز نوبت موزيك و رقص آلا\nفرانکه‌ آغاز نهاد . مشروبات ما هم به انجام رسیده بود . در مادام های\nآقتر یس نیز اوضاع حرکت و برخواستن پدیدار شد . کارسونر آوا‌ز\nداده حق نوشیدنی خود را و مادامها را داده بنابر اشارت سعید بیگ بر پا شدیم.\nاز دروازه‌ ئیکه بطرف باغچه گازینو باز میشد بباغچه برآمدیم . باغچه\nواسع و فراخ يك گازینوی خوش فضایی بود که بمهارتهای صنعت باغبانی\nطرحها و شکلهای بسیار ظریفی در ان ساخته شده و به ازهار گوناگون و سبزه\nهای بو قلمون پیراسته شده بود. و در هر هر طرح میزها و چوکیها گذاشته\nشده بزمهای احباب بر انها تشکیل یافته بود . هر طرف با چراغهای بزرگ\nگاز هوا روشن. و بصدها مرد و زن در هر هر طرف بیکوضع بی ساختی\nعقداً انجمن تشکیل نموده بودند . بعضی تنها نشینانی که با عالم خود مشغول\nبودند نیز دیده میشد .\nدرین گازینوی باغچه‌ یی یکقدری قدم زدن که به اصطلاح آنجا آنرا\n(پیاسه) میخوانند آغاز نهادیم . بر سرکهای پر طراوت با سنگچل فرش"}
{"book": "adl0179", "page": 380, "text": "صحیفه ۳۷۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nشده مارپیچ گازینو روان شدیم. مادام آغا سیار با مادام واسيليك بريك سرك ديگر بخرامهای لطیفه خود پیاده میکردند.\nسرك ، مارا در پیش یك خانه گك ظریف چوتره مانندی رسانید که به بسیار زینت آراسته شده بود جبهه این چوتره مانند دهن خیمه های بسكوت بازبود. یك میز درازی از یکسر تا بدیگر سر بعرض جبهه چو تره گذاشته شده بود که بر سر این میز بقدر پانزده بیست عدد تفنگهای بسیار خوشنمای کوتاهی گذاشته شده ، و یکد ختر بسیار لطیف المنظر فرنگستانی کنوری در پشت میز بپا ایستاده بود. در آخر این چوتره بعضی نمبرها بر کاغذها نوشته و بر چوبهای خوشنمای وضع شده بود.\nاین چوتره مگر برای ساعت تیرنی نشان زدن است. هر مشتری که در پیش میز می آید دختر پری پیکريک تفنگ بادی بدستش داده و کارتوس يك شاهی به او میفروشد. مشتری یکی از نمبر ها را نشان گرفته تفنگ را خالی میکند. اگر نمبر نشان گرفته خود را زد هماندم نمبر ناپدید شده و صدای يك موزيكه بالاشده بجای همان نمبر مجسمه یکی از حیوانات بالا میبراید و بقدر يك دقیقه یا دو دو دقیقه باقيا نده باز فرو می آید. اما اصل حکمت درین است که اگر انسان هر قدر نشان انداز باشد تاده یازده کارتوس را آتش نکند نمبر را زده نمیتواند و مجسمه حیوان برایش نمیبراید.\nما نیز بقدر ده بیست کارتوس صرف کردیم ، و از نتیجه آن بدید ن برآمدن مجسمه يك گوزن بسیار شاخ بلندی در میان يك جنگل موفق شدیم. اما دیدن گوزن منظور نبود ، بلکه دیدن آن غزالۀ لطیفۀ پیش میز بپا ایستاده و حرکات دلبرانه او در هنگام تفنگ دادن و باز گرفتن و آنرا پر کردن و باز بدست مشتری با کلمات لطف آمیزی تسلیم نمودن انسانرا مجبور میکرد که بهانه صید گوزن خود را شکار آن غزالۀ صحرای"}
{"book": "adl0179", "page": 381, "text": "صحيفه ٣٧٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدلبری نماید !\nدر آخر انجام تفنگ اندازی بيك يك سيگاره ، ويكيك پاره چپقو\nلاته نیز از دست آن نازنین نوازش یافته و داع نمودیم . باغچه صفا آماده\nکازینو در ینوقت عجب لطافتها ولذتها بهم میرسانید . روایح لطیفه\nگلهای رنگارنگ طبیعی با خوشبوئیهای دماغ نواز صنعی ئیکه از مادامهای\nلطیف الاجسام کازینو نشین برمیخواست آمیزش یافته دماغ بدایعپرستان\nطبیعت را درمیان يك دریای عطریات لطیفه بشنا وری می انداخت!\nگوش ، از اهتزازات لطیفه آهنگهای مختلفه موزیکه های غربیه و سازهای\nشرقیه در موجهای طبقات عالیه هوای محیطه‌ جولان تازگی عوالم لطافتها\nاجرا مینمود .\nچشم از نظاره منظره های بدیعه اجسام لطیفه چنان میدرخشید\nکه چراغهای بزرگ بسیار روشن گاز هوای داخلی و خارجی کازینو\nرا از ستاره های درخشنده سیمای لطافت سیما تفریق نمیامود !\nبارفیق خود در ین عوالم باصفا قدم زده و گاهی شاعرانه ، وگاهی\nفلسفانه ، وگاهی صوفیانه مکالمه ومصاحبه کرده بآخر بستان مینو نشان\nکازینورسیدیم . درینجا بيك خانه چوتره مانند دیگری تصادف کردیم\nکه از چوتره پیشتری درهر چیزی فرق ومباینت داشت . دروازه این\nچوتره باپردہ های رنگا رنگ و بیرقها و گلها آراسته ، وبا قندیلهای\nرنگارنگ پیراسته شده بود . فرق این چوتره باچوتره سابقه این بود\nکه پرده دروازه این آویخته و داخل آن دیده نمیشد در پیش دروازه يك\nمیزی و در پیش ميزيك شخصی برچوکی نشسته تکت داخل شدن را\nمیفروخت . بر سر دروازه يك قطعه تصویر بزرگی آویخته شده بود که\nاین لوحه تصويريك زن تا بسینه برهنه بسیار خوش شکلی را نشان میداد ."}
{"book": "adl0179", "page": 382, "text": "صحیفه ٣٧٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدر زیر این تصویر این اعلا ننامه ذیل نوشته شده بود :\n«يك غروش بدهید ؛ يك بوسه بگیرید ! »\n« ارزانست ، ارزان ! »\nسعید بیگ گفت :\n– چسان بیگ افندی ! بوسه این زن صاحب تصویر را بيك غروش ارزان نمی یابید ؟\nگفتم – بلی ارزانست ، ولی ما برای بوسه گرفتن محال آن نی بلکه برای دیدن بوسه گرفتن دیگران داخل میشویم .\nگفت – مگر از کیفیت این اخذ و عطای بوسه معلومات دارید ؟\nگفتم – بلی، دوسه سال پیش از ین در ازمیر این سحر پردازی الکتر یك را دیده بود م .\nوالحاصل يكيك غروش داده و تکت گرفته از دروازه داخل خانه شدیم مختصر يك خانه بسیار روشنی بود . در آخر خانه يك صفه مرسح مانندی يك قدمه بلند ترك ، که در پیش روی آن يك کتاره خوشنمایی کشیده شده بود موجود بود . در پشت کتاره يك زن فرنگی بسیار خوش شکل سینه برهنه پر آرایشی بپا ایستاده بود . در پیش کتاره مردم بسیاری ایستاده بودند .\nزن مذکور بکلامهای بسیار شیرین و نمکینی مشتریان خود را به گرفتن بوسه خود تشویق مینمود . ولی هیچ کس جسارت برین امر نمینمود. چونکه گرفتن بوسه نی بلکه تماس دادن دست نیز بدستش محال بود . زیرا پیلهای مثبت و منفی الكتريك كه در وجود و استنادگاه خود تعبیه کرده بود انسانرا امکان نزدیکشدن به او نمیداد و او بزبان بسیار شیرین بصورت معجز کارانه میگفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 383, "text": "صحيفه ٣٧٦ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nای افندیان آیا من اینقدر شایان نفرتم که بوسه های شیرین خود را بشما تقدیم میکنم وشما ازان اجتناب میورزید به بینید چه پستانهای لطیفی دارم ، یکبار اگر بدست بگیرید زنده گی می یابید! بفرمائید افندیان!\nاز ینگونه سخنان بسیار میگفت ، بعضی کسان سعی میکردند که دست خود شانرا به پستان او برسانند اما ممکن نمیشد .\nو الحاصل این تماشا را هم کرده برامدیم . وقت هم به دوازده بجه رسیده بود . سیاحت شبینۀ خودرا بهمینقدر اکتفاداده وبقدر يك دو سه ساعت در آپارتمان های اطراف نیز بسر آورده و يك عرابه گرفت بجای آمدیم . سعید بیک نیز بخانه نرفته در یکی از او تاقهای مهمانخانه خوابید .. منهم در اوتاق خود درامده و البسه ام را کشیده بخواب رفتم.\n\n- روز شنبه ٨ ذیقعده -\n\nصبح وقت بوده از بستر خواب خود برجهیدم . و ضو و غسل بدن و توالت را اجرا ودوگانه طاعت خلاق العباد را ادا کرده بدالان آمدم. نشۀ عالم باصفای شیشلی و تخطر صحبت شيرين مادام ( واسيليك) آقتريس دماغم را بايك غبار خمار ندامت اندود لذت آمودی گاهی با ابر های مظلم تصورات این گرداب بیسروپای عالم عشرت ومعاشرت اوروپی مدنیت ، تیره و تاريك میساخت . و گاهی بايك شعاعـات آثار برگزیده ترقيات عالم بشريت با تفکرات روشنیهای صنايع و اختراعات محيرالعقول عالم فرنگی مدنیت نورافشان و درخشان میداشت !"}
{"book": "adl0179", "page": 384, "text": "محيفه ۳۷۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلددوم\n\nسبحان الله ! دنیاچه بود ، وچه شد ؟ یکوقتی بود که انسا نهایبرهنه\nبودند ، مجبورشدند که پوستهای حیوانات را از بدن شان بستم ربوده\nبرخود پوشیدند . باز بدرجه رسیدند که ریشق پشم آنهارا آموختند،\nو ازان عبادر بر کردند . از انهم بالا شده کاشتن پنبه و تربیه پیله را بدست\nآوردند ، با طلس وديبا افتخار نمودند . باز كل شى ء يرجع الى اصله\nشده دختران لطيفة الابدان فرنگی بصورت نیم برهنه درکازینوی شیشلی\nبرقص درا مدند !\n\nمرحباحمديت ! که میدانند که رفته رفته سراسر برهنه نبرآیند !\nآیا ثروت و توانگری کدام قارون ، وقوت وجودکدام تهمتن نمون،\nتاب و طاقت به پایان رسانیدن این دریای نایاب عالم سفاهت عیش و\nعشرت گوناگون تمدن شئون خواهد کردید ؟\nبلی بلی ! گرداب نایاب سفاهتهای عالم مدنیت چنان دایره بیسرو\nپاست که اگر انسانرا عقل سلیم ، ووجدان مستقم رهبرنشود و یکبار\nخودرادران گرداب نایاب پر تاب نماید از قوة عن المركزيه گردش آن خودرا\nرهایی دادن محال است .\nاما تقلید و تعقیب عالم صنایع ، وفنون شهراه مدنیت چنان طريق\nسعادت نمویست که انسانها و مملکتها را باوج اعلای سعادتها نایل میسازد.\nدرین اثنا سعید بیگ داخل دالان شده بيك شطارت و بشاشت\nتمامی گفت :\n- صباح شریف تان بخیر باد بیگ افندی ، آیا بازچه تصورات\nشاعرانه میپرورانید ؟\nگفتم - درین رباعی شاعر تفکر میکنم که گفته است :\nدیروز چنان وصال جان افروزی ، امروز چنین فراق آتش سوزی\nافسوس که در دفتر عمرم ایام آنرا روزی نویسد اینراروزی\n\nحاشیه:\nچنانچه در دیگر کره\n[کمی؟] طلوعی از طریق\n[دو[شیزه]؟ و مرد د[و؟] [عجوز؟]\nسراپا برهنه [لخ؟]\nهمران دو تابلوها [متم]\nدرین ، مطبوعات\nبر دوش گرفته نطق کار\nبماوز[؟] نموده [فرما؟]\n[بگوشها؟] میزند و لیکن\nاز آن زمان [فر؟] در آن\nگمان نمیکنند که در این\n[عالم؟] را برهنگی می[ناز؟]ند\n۱۲ م . د"}
{"book": "adl0179", "page": 385, "text": "صحیفه ۳۷۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفت – واخ واخ ! بیگ افندی می بینم که بسیار سوزناك مقامات\nمیرا نید ! مباداعشق پاك شما باز شورشها و طوفانها کرده باشد و دیشب\nرا تا بصبح به ذکر و فکر صوفیانه آپارتمان مادام های آقتریس بسر آورده باشید؟\nگفتم – اگر بگویم که ازین افکار سراسر فارغ بوده ام راست نگفته\nخواهم بود . اما از لذت و صفای آن نی بلکه از نفرت و کدورتی که ازان\nعالم حس کردم !\nگفت – ما شاء الله بیگ افندی! به این معمای شما باز ندانستم که ریاضی\nاو لئی شما چه بود و این عبارة نثر شما چیست ؟\nگفتم – هر دو توأم همدیگر است ، وصال جانفزای آن دو مجسمه\nلطافت اگر چه یك دو ساعتی بود با ز هم چنان عمری نبود که بعمر جدائی\nآن برابر آید. ولی چون میسر و یا بودن دایرۀ بزم انس این گروه لطافت\nپژوه را می اندیشم ، و ناپیدا کنار بودن این گردابرا تصور میکنم لذت\nآن به نفرت مبدل میشود ، و چون درجه ترقیات صناعیه وفنیه عالم\nمدنیت را با این آزادی عالم سفاهت مفرطه آن مقایسه میکنم دلمرا یك\nکدورتی استیلا میکند که اینچه علو ، واینچه نزول ؟\nگفت – افندتى من همین علو از همین نزول بوجود آمده ، آزادی\nحقوق شخصی ، وعدم تجاوز بر حقوق غیر سرور و صفا را که شما آنرا\nبه سفاهت تهمت تعبیر میدهید نتیجه داده ؛ هوس وشوق عیش و عشرت\nاحتیاج سعی وعمل را بوجود آورده، احتیاج سعی و عمل صنایع و فنون را\nتوسیع داده . اندیشه های دور و در از را بخود راه مدهید . حیات ، خیلی\nمحدود و بی ثبا تست پروانه آسا از هر گل و برگ گلزار حیات استفاده کردن\nلازم است . اما اینرا هم بگویمت که مانند عاشق کرم ، و مجنون ، و فرهاد ،\nو غیره عاشقهای احمق از بهريك معشوقه مطلق به آه و ناله و زاری بسر"}
{"book": "adl0179", "page": 386, "text": "۳۷۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآوردن کار عقل نیست . مبادا که نتیجه این سیاحت دیشبه و بستر نرم\nآپارتمان مادام واسیليك و آغوش لطیفهٔ خوشبوی او بر شما تاثیر بدی\nاجرا کرده باشد ۵ امروز چنین مأیوس و اندوهگین برخواسته اید ؟\nگفتم - ازین جهت خاطر جمع باشید . . بعضی بیماریهائیست که\nچون یکبار انسان به آن مبتلا آید و باز رهایی یابد دوباره به آن گرفتار\nنمیشود. منهم یکبار بدام عشق يك پریر خساری دوسه سال پیش ازین گرفتار\nآمده بودم و بلاها و عذابهای گوناگون مصیبت نمون آنرا دیده بودم .\nبناءً علیه درینخصوص مسلك شما را می پسندم از هر گل بوئی گرفته میگذرم ،\nواز هر چمن سمنی ربوده میروم .\nگفت - هزار آفرین خوب میکنید ، آیا این یک را میدانید که\nدر ینوقت چرا عاشق کرمها مجنون ها ، فرهاد ها بمیدان نمیبرایند ؟\nگفتم - درینباب چیزیكه من میدانم احتمال که مغایر افکار شما باشد .\nگفت - شما هر چه که میدانید بدانید اما فکر من اینست که پیش ازین\nاسباب حسن و زینت ، و آرایش و پیرایش جمال زنان کم بود . زنها هم\nدر حجاب و خفا بودند . احیاناً اگر یکوقتی يك زن خوش جمالی بنظر\nکدام مرد گرسنه و تشنهٔ وصالی برمیخورد هماندم حواس عشره او بران\nنقطه جمع آمده فریادها و فغانهای عاشقانه اش بفلک برمیرسید . مثلا\nانصاف بفرمائید :مانند فرهاديك مرد كه دينگ کلفت مجرد سنگ تراشی،\nچون یکبار مانند شيرين يك شهسوار حسن و ملاحت را با آن قد و قامت\nو آنهمه حسن و ملاحت بلباسهای فاخر و آرایش و توالت پرجواهر\nدر پیش خود با ادا ها و نازها و عشوه ها و غمزه ها مشاهده کند حال\nپر هیجان او چه خواهد شد ! اما اگر آن فرهاد را درینوقتها یکبار در\nیکی از بولوار های پاریس آورده چشمهایش را بکشائید بیچاره مرده"}
{"book": "adl0179", "page": 387, "text": "صحیفه ۳۸۰ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nخود را گم میکند که آیا برکدام شیرین دل ببندد؟ ازینحال هیجان و\nواضطرابش بیشتر میشود ، وچون دریکی از عموم خانه‌های خُرج خودش\nرفته بقیمت پنج فرنگ بايك دلبر بهتر از شیرین وشکر همسروهم برگردد\nيك سکونت وراحتی گرفته نام شیرین را بر زبان نمی‌آرد . وهمچنین\nاگر مجنون .....\nسعید بیگ هنوز سخن خود را تکمیل ننموده بود که حضرت پدر تشریف\nآورده هردوی ما بوضیعت احترام و آداب سلامز ا گرفتیم. حضرت پدر بعد\nاز التفات واحوال پرسی فرمودند:\n-- فرزندان! امروز در وجود خوديك قوت وتوانائی تمامی درخصوص\nسیاحت وزیارت متصورۀ خود می‌بینم . آیا شما چسانید ؟\nسعید بیگ -- حاضر و آماده ! منتظر امر شمائیم .\nمن -- هوا هم امروز بنهایت لطافت وطراوتست که گویا برای سیاحت\nبا برکت امروزی ما بشارت میدهد .\nحضرت پدر -- البته که با برکت است! زیرا معناً چنان میدانم که متصرف\nاستانبول درعالم روحا نیت حضرت ابا ایوب انصاری رضی الله عنه باشد .\nهرگاه يك شخصی به استانبول بیاید و بزیارت این صحابی جلیل الشان\nمشرف نشود بر نفس خود ظلم کرده خواهد بود.\nسعیدبیگ -- بسیار درست میفرمائید . حقیقتاً شهرما بوجود این\nاین صحابی جلیل کسب شرف عظیمی نموده است .\nدرین اثناء مصطفی آغا از حاضر بودن ناشتا خبرداده برسفره جمع\nآمدیم . ناشتا را بفرحت وسرور به انجام رسانیده از مهمانخانه برآمدیم.\nودرعرابه نشسته ازراه عقارات همایون به بشکطاش وطوبخانه وغلطه بر\nجسردر پیشگاه اسکلهُ واپورفرو آمدیم. سعیدبیگ عرابه چی زیور آغا را"}
{"book": "adl0179", "page": 388, "text": "صحيفه ۳۸۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبعضی تنبیهات لازمه داده از زینه که به اسکله فرو می آمد فرامدیم .\nاین اسکله ها که آنرا بندر ، یا ایستگاه ، یا موقف ، یا استیشن بگوئیم\nبر دو طرف جسر از چوب بر روی آب بر دو به های جسیم میان خالی\nلنگر شده بنا یافته است . جسر استانبول يك نقطه ایست که بلاد ثلاثه\nیعنی استانبول ، واسکدار ، وغلطه مع بیگ اوغلی را با همدیگر وصل داده\nاست . جسر بر روی دریاچه که آنرا ( قرن الذهب ) میگویند کشیده\nشده است .\nاین دریاچه را « خلیج در سعاده » نیز میگویند ، و در مابین قطعه\nاستانبول ، و قطعه غلطه مع بیگ اوغلی واقع شده است . آخر این خلیج\nبا خشکه مسدود است . زیارت ابا ایوب انصاری در آخر این خلیج مو\nجود است که بعد از آنجا آب مجريك تنگئی پیدا کرده آب نهر شیرین ( کا\nغذ خانه ) از میان چمنزار ها و تپه های سبز خضرا جریان یافته با بحر می\nآمیزد . لهذا جسر این دو قطعه را رأساً بهم وصل داده است .\nآمدیم بر سمت اسکدار یعنی سواحل انا دولئی اسیا : این است که جسر\nبواسطه این بندر ها یا ایستگاههای واپور خود آنسمت را نیز با اینسمت\nمربوط و موصول داشته است .\nبرای حمل ونقل مردمان را از یکسو بدیگر سر ، و از جای بجای و از\nمحله بمحله دو کمپنی مشهور واپور ها بکار انداخته است که یکی ( شرکت\nاداره مخصوصه ) و دیگری ( شرکت خیریه ) میباشد . این واپور ها\nبحجمهای كوچك و بسیار متناسب الاندام واپور هائیست که کمره ها و پرنده ها\nو سطح وبام آن بخوبی آراسته و پیراسته میباشد . و در هر چند دقیقه\nبرای هر سمت واپور ها محركت مهیا میباشد . ایستگاه های این واپور ها\nدر دو طرف جسر عادتاً يكيك بازار مخصوصی تشکیل داده است ، قهوه"}
{"book": "adl0179", "page": 389, "text": "صحيفه ۳۸۲ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nخانه ها قرائتخانهای بسیار ظریف، دوکانهای میوه وشيرینی فروشی همه\nاز تخته وبر روی آب مانند جسر بنیاد یافته است . اما از جسریست که راست\nکه با چند قدمه زينه از جسر بر آن فرو می آيند.\nاصل جسر عبارت از يك جاده در از عريض تخته ئی مستقيم و\nمستوی ایست که درازی آن تقريباً پنجصد و بر آن شصت متر می آيد .\nدو طرف این جاده سرکهای پياده رو ، وسط آن عرابه رو ميباشد ، و\nاز دو طرف با كتاره های آهنين و چراغها تزئین یافته . بعد از نیمشب از\nحد ميانه جسر را باز ميکنند تا کشتیهای بزرگ تجارتی و جنگی از خلیج\nبه بحر آزاد بر آيند يا در ایند . در دو طرف جسریعنی در مدخل طرف\nغلطه ومدخل طرف استانبول پارتها یعنی چوتره های كوچك خوشنمائی\nموجود است که درینجا مأمورین رسم گرفتن جسر نشسته اند . از پیاده\nيك متاليك وازسوار دونیم غروش و از عرابه يك ربع مجیدی باج ميستا\nنند . واردات عظیمی که ازین حاصل میشود بمصارف خود جسر اگر\nبدرستی صرف شود گمان میبرم که در ظرف چند سال بعوض این جسر\nچوبی پل متین آهنینی ساخته شود . اما از قرار قول سعید بیگ اکثر\nاین واردات در شکم جناب ناظر بحریه حسن پاشا فرو میرود و الله اعلم بالصواب.\nوالحاصل عرابه ما چون مال مابین همایون بود کسی باج آنر انستانده\nبا صداهای برهمایبوی دهل آوازی که از چرخها وپاهای اسپهای بزرگ\nویله آن میبرامد. بر جسر مرور نموده در پیش زينة مدخل ایستگاه واپود\nکه بدست چپ ما واقع شده بود توقف نمود.\nاز زینه بر يك پلی مرور نموده داخل ایستگاه شدیم، در پیش دریچۀ\nتکت فروش سه تکت درجۀ اول را گرفته از دروازۀ ایستگاه که بطرف\nدریا باز میشد بر يك تختۀ که سطح و اپور را باسطح ایستگاه ربط داده بود"}
{"book": "adl0179", "page": 390, "text": "صحيفه ۳۸۳ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم"}
{"book": "adl0179", "page": 391, "text": "صحیفه ۳٨٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگذشته درواپور درآمدیم. درموقع درجه اول بر آرام چوکیهای\nچرم پوشیده شده باصفائیکه برسطح واپور بود نشستیم.\nسیاحت دراین واپورهای شرکتهای مذکوره عجيب يك عالمى دارد.\nواپورها ئیکه درین خلیج و یا آبنای بوسفور درسیر وحرکت اند اكثريك\nطرز ويك شكل میباشند . دردو طرف شان چرخهای بزرگ عرابه\nمانندی دارند سطح واپورازسطح آب از يك متر تا دو متر بلندی دارد.\nواپورهای اداره مخصوصه که درین خلیج در گشت و گذاراند عبارت از\nيك سطح بالایی و يك دالان زیری میباشد ، در دالان زیر ازيك زينه\nبا زیاقی فرو آمده میشود که درموسمهای سرما دران نشسته میشود.\nسطح بالایی آن برسه قسم منقسم است . انجن وماشین آن دروسط\nواپوراست سطح قسمیکه بطرف دنبال کشتیست درجه اول واپور\nاست که انهم بايك يك پرده بردو قسم از هم جدا شده . از پرده به آنسو\nمخصوص نشیمن زنان اسلام ، وبه اینطرف پرده مخصوص برای مردان\nاست . وقسمیکه از انجمن بطرف بینی واپور است مخصوص عام است.\nشربت ، قهوه، چای ، میوه ، شیرینی کتاب اخبار هر چیزیکه\nبرای مشتریان بکار باشد درمیان واپورفروشندگان آن موجود است .\n( صباح ) نام يك اخبار یومیه را خریده بریکی از آرام چوکیه انشستم.\nواپور صفیر آخرین خود را کشیده به تدویر چرخ عزیمت در مابین خلیج\nاستانبول آغاز نهاد .\nدو طرفه سواحل این خلیج يك شکوه وعظمت عجیبی بنظرجلوه\nمیداد . ساحل دست راست که جهت ( غلطه مع بيگ اوغلی ) گفته\nمیشود با عمارات و بنا های عالی ئیکه از ساحل بحر تابسونیه بیگ اوغلی\nمرتبه بمرتبه بلند شده رفته است تزئین یافته بود . ساحل دست راست"}
{"book": "adl0179", "page": 392, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 393, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 394, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 395, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 396, "text": "صحیفه ۳۸۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nشده بود و از سر دالان تا به آخر دالان در پیش روی هر در از چوکتی مذکور\nسه چهار میز چار چار نفری گذاشته شده بود . که دو نفر از مسافران بر در از\nچوکی و دو نفر دیگر بر دو چوکیئی منج بافیکه در مقابل میز سنگی مذکور\nنهاده شده می نشینند .\nاین دالانی را که مذکور کردید برهنموئی مهماندار خودطی نموده\nدر آخر دالان از يك زینه کناره چوبین داری که چوبهای دستگیر سر آن\nکناره ها از چتلی و چر بی لایق دست گرفتن نبود بالا برآمدیم در انجا خودرا\nدريك صفه ئیکه از دو طرف بانجره های که بسوی تربه زار باغچه مانندی\nبازمیشد یا فتیم .\nاسباب زینت این قسم فوقانی لوکانته کباب فروشی از یکفرش تخته یی\nوچوکیهای منجی ومیزهای روی سنگ مرمری مرکب بود. از دو پنجره ئیکه\nبسوی تربه زار باغچه مانند بازمیشد هوای صافی داخل این صفه شده از\nدود جغت بوی داخل دکان یکقدری محافظه دماغ ممکن میشد .\nسعید بیگ گفت :\n- عفو بفرمائید ، اعلاترین دکانهای کباب فروشی اینجا همین است.\nچه چاره مملکت ماجامع الاجناس است در پنجا بهتر از ین دسترس نمیشود.\nحضرت پدر فرمودند :\n- در پنجا کار فقر و درویشیست ، در اعتاب این ذات بزرگواری که\nما امروز بشرف زیارت آن مشرف میشویم این طعام افخر ترین واشر\nفترین طعامها شمرده میشود .\nوالحاصل غار سون طعامخانه را آواز داده سه بشقاب کباب ماستدار\nاعلا طلب نمودیم ، و بظرف یکچند دقیقه طعام را به انجام رسانیده ومبلغ\nقیمت آنرا ادا کرده از طعامخانه مذکور برامدیم ویکسر بصحن حولئی"}
{"book": "adl0179", "page": 397, "text": "صحیفه ۳۹۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\nبیرونی جامع داخل شدیم.\nاین حولی خیلی باصفا و دلگشا يك صحن خوشفزایی بود که در یکطرف\nآن چنارهای بسیار بزرگ چند صد ساله موجود بود. در طرف دست\nراست يك حولی دیگر بود که در یکطرف این حولي يك جامع بسیار\nبزرگ و عالی که در بزرگی قبه و بلندی مناره ها، و محراب و منبر بازینت\nو مفروشات و تزئینات داخلی خیلی بنای باشکوهی بود و در طرز بنا و تزئینات\nمانند دیگر جوامع شريفه این پایتخت عالیبخت بود. در طرف دیگر بناهای\nبسیار مبارک و مقدس مرقد پر انوار حضرت صحابی جلیل الشان ابو\nایوب انصاری رضی الله عنه بود.\nمدخل زیارتگاه مذکور در آخر حولی اول در نزديك چنارهای\nبزرگ موجود بود. در مدخل زیارت برای برآوردن پاپوش و کاوش\nمانند همه جامعها یکموضع مخصوص موجود بود. کالوشها را کشیده\nاز دروازه داخل يك دهلیز با صفای کوچکی که با بوهای بخوردانها معطر\nبود داخل شدیم. و از آنجا از يك دروازۀ ديگر داخل يك صحن دالان مختصری\nشده و باز بدست چپ میل کرده در پیش دروازه اصل زیارت که قبر شریف\nدر انجاست ایستاده شدیم. زمین این دالان جميعاً با قالینهای بسیار فاخر\nو اعلای ایرانی و اناطولی مفروش شده بود. دیوارها تا بسقف با کاشی\nکاری بسیار اعلا تزئین یافته بود. لوحه های بسیار خوش خط مختلف\nالعبارات و المضامين آویخته شده بود. رحله های بسیار نفیس ، وقر\nآنهای وقف بسیار خوش خط و مذهب در اطراف گذاشته شده بود.\nبخوردانها و شمعدانهای اعلا و مصنعی در هر هر جا نهاده شده بود.\nبسه چارپته زینه سنگ سماقی آئینه مانندی از اصل این صحن دالان\nبالا برامده خود را در پیش ضجرمقدس مبارك مشرف يافتيم وبخضوع و"}
{"book": "adl0179", "page": 398, "text": "صحیفه ۳۹۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nخشوع تمام فاتحه شریفه را خوانده و حضرت پدر چیزی قرآن کریم را تلاوت نموده و آداب ومراسم زیارت را بجا آورده برامدیم. قبه وطرز نمای اصل زیارت نیز به بسیار زینت و آراستگی بود. فیوضات روحانی این صحابی بزرگوار بر دلها نشر انوار مینمود .\nزیارت را به انجام رسانیده بودیم که آذان پیشین گفته شد . لهذا از زیارت برآمده و نذرانه زیارت راعلی قدرالاستطاعت در موضع مخصوص آن انداخته بجامع بزرگ آمدیم . و نماز را بجماعت ادا ساخته دريك رواق داخلی جامع برای استراحت بنشستیم .\nحضرت پدر سعید بیگ را خطاب نموده گفت :\nامروز ازین سیاحت با سعادت خود خیلی خود را مسعود و بختیار میشمارم . وازره بلدی شما نیز تشکرها میکنم .\nسعید بیگ - منهم مسعود ترین ایام خود را همین روز فیروزرا میدانم که بجمعیت مانند شما يك ذات بزرگواری بزیارت با برکت این ذات بزرگوار که بسبب کثرت اشغال از مدت دوسه ماه شرفیابی نکرده بودم نایل شدم .\nحضرت پدر فرمودند :\nروحانیت حضرت این صحابی جلیل از پرتو تجلئی نبوت يك قندیل بسیار روشنیست که درین شهر مینو هم برافروخته شده است .\nبنده پرسیدم که :\nآیا حضرت ابوایوب انصاری رضی الله عنه در کدام تاریخ به استا نبول تشریف آورده باشند ؟\nحضرت پدر - اگر زحمت درد سر برای سعید بیگ نباشد از احوال این صحابی جلیل القدر چیزی معلوماتی برایت بیان کنم . تا بخبر نمانی."}
{"book": "adl0179", "page": 399, "text": "صحیفه ۳۹۲ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nسعید بیک – استغفر الله این عاجز نیز استفاده میکنم . بفرمائید زیرا هنوز وقت هم بسیار است ، هم زیارت میشود و هم تجارت .\nحضرت پدر – عنوان شریف اصلی این صحابۀ مکرم « مهامندار » حضرت رسالپناهی میباشد . زیرا هنگامیکه اول بار حضرت فخر عالم صلی الله علیه وسلم از مکه مکرمه بمدینۀ منوره هجرت فرمودند بخانۀ این صحابی بزرگوار شرف نزول فرمودند . اسم اصلی شان (خالد) نام پدر شان (زید) کنیۀ شان (ابوایوب) و از صنف صحابیان (انصار) وقبیلهٔ شان (بنی خزرج) میباشند که به اینصورت (خالد بن زید ابو ایوب الانصاری الخزرجی) گفته میشوند .\nهنگامیکه پیام سرور آور هجرت فرمودن حضرت فخر الانبیابرای مردمان مدینۀ منوره واصل شده بود هر روز بوقت صبح همهٔ مردمان از شهر برامده تا به (حره) نام موقع رفته بانتظار تشریف رسالپناهی منتظر میشدند و تا بوقت ظهره آفتاب کرم میشد در انجا مانده و اپس بخانه های خود میرفتند. تا آنکه در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول وقتیکه مردم مدینۀ منوره بقرار هر روزه به انتظار تشریف حضرت رسالپناهی تا بظهر نشسته بازپس عودت کرده بودند یکی از رجال یهود موکب آنحضرت صلی الله علیه و آله و سلم را از دور دیده و بمدینۀ منوره درامده بشارت تشریف آنحضرت را تبلیغ نمود .\nانصار کرام رضی الله عنهم اشکریز مسرت و شکران گردیده و مسلح شده به استقبال شتافتند و دیدارهای خود شان را بجمال با کمال آنمهر سپهر نبوت منور نمودند . آنروزيك روز بسیار فیروز صفا اندوزی بر مردمان مدینۀ منوره بود . دختران عربی الاصل وجوانان اوس و خزرجی النسل دفزنان ونشیده گویان ، و : –"}
{"book": "adl0179", "page": 400, "text": "صحيفة ۳۹۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nطلع البدر علينا من ثنيات الوداع وجب الشكر علينا ما دعاللة داع\nايها المبعوث فينا جيث بالامر المطاع\nگفته گفته موکب همایون آن حضرت را تا بجائیکه آنر ( قبا ) مینامند\nو از مدینه یکچند فرسخ دور تر است واصل نمودند ، و در آنجا آنحضرت\nچند روز اقامت فرموده و اساس مسجد ( قبا ) را وضع فرموده از آنجا\nدر روز جمعه بسوی مدینه منوره متوجه شدند . اشراف بنی نجار که\nبقرابت حضرت سید الابرار مسعود و بختیار بودند شمشیر بسته در پیش\nپیش موکب همایونی همیرفتند . وقتیکه بمنازل بنی سعد آمدند وقت نماز\nجمعه در رسیده حضرت فخر عالم صل الله علیه و آله و سلم با يك خطبهٔ\nبلیغه پیغمبرانه نماز جمعه را ادا فرمودند . در نجا با حضرت فخر كائنات صد\nنفر مسلمان ادای صلوة فرمودند . موکب همایون از نجا حرکت کرده\nبمدینه منوره داخل شدند . همه مردمان برای تماشای دیدار ساطع الانوار\nمحمدی در راهها و کوچه ها ریخته بودند .\nآنحضرت در انروز بر ( جدعا ) نام ناقهٔ خودشان سوار بودند .\nهمه انصار کرام برکاب آسمانتاب حضرت رسالتپناهی شان مسلحانه میرفتند .\nو در دلهای یهود و منکرین دهشت می انداختند .\nهنگامیکه ( جدعا ) از کوچهای مدینه آهسته آهسته در گذشتن بود\nدر هر محله ئیکه میرسید بزرگان انصار آن محله در رهگذار حضرت پیغمبری\nبرامده ، و از بسیاری و دلاوری قبیلهٔ خودشان بحثها و بیانها کرده ، و\nبه ناقهٔ حضرت پیغمبری علف نشان داده و بمضمون این بیت که : —\n« رواق منظر چشم من آشیانه تست کرم نما و فرود آکه خانه خانه تست »\nتضرعات عاشقانه کرده از خاك پای حضرت فخر المرسلین نزول فرمودن شانرا\nدر خانه خودشان رجا و نیاز میکردند . و حضرت فخر المرسلین دل و خاطر"}
{"book": "adl0179", "page": 401, "text": "صحیفه ٣٩٤ سیاحتنامهٔ سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nهر يك از انها را جدا جدا با تعبيرات جليله مرحمت و سیمه خوش و خرم ساخته میفرمودند که :\nـ « راه ناقه مرا بگذارید . زیرا او مأمور است و جایی را که مشیت الهی بر اثر فته باشد آنجا را ناقه من خود میشناسد . »\nپس باین صورت (جدعا) آهسته آهسته روانه شده در جائیکه درین وقت دروازهٔ مسجد نبوی میباشد زانو زده توقف شده گردن و روی خود را بر زمین مالید . و هنوز حضرت فخر عالم بر او سوار بودند که از انجا بر خاسته در پیش دروازه منزل حضرت ابو ایوب انصاری رضی الله عنه که نزديك به این محل اولیکه « جدعا » در انجا زانو بزمین نهاده بود خوابید. و باز از انجا بر خواسته در محل اول آمده زانو بر زمین نهاد . حضرت روح الكائنات عليه افضل الصلوة والتسلیمات فرمودند که :\nـ « هذا المنزل انشاء الله »\nخانهای کسانیکه از بنی نجار در انحوالی نزديك بود هر كدام جدا جدا منتظر تشریف قدوم آنحضرت شدند ولی ابو ایوب انصاری رضی الله عنه بار و اسباب آنحضرت را که بر ناقه بود برداشته بخانه خود برد و تنها ناقه که افسار را نیز از سر خود کشیده بود بخانه حضرت اسعد بن زراره رضی الله عنه) گذاشته شد و خود آنحضرت صلی الله علیه و سلم تا وقتی که خانه سعادت شان و مسجد شریف در جائیکه ( جدعا ) اول بار خوابیده بود بناشد در خانه ابو ایوب انصاری بیتوتت فرمودند .\nپس بنگرید که شرف و شان این صحابی جلیل الشان تا چه درجه علویت دارد .\nگفتم ـ الحق که ازین بزرگتر شرافت و سعادت تصور نمیشود .\nسعید بیک پرسید که :"}
{"book": "adl0179", "page": 402, "text": "صحيفه ٣٩٥ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nـ آیا بکدام تاریخ درینجا تشریف آورده باشند؟\nحضرت پدر ـ این صحابی جلیل القدر در غزوهٔ (بدر) و غزوهٔ (احد)\nو غزوهٔ (خندق) و دیگر غزوات دایما همرکاب شرافت انتساب حضرت\nرسول مقبول صلی الله علیه و آله وسلم بوده‌اند، و در دیگر غزاهائیکه بعد\nاز آنحضرت از طرف خلفای راشدین اجرا شده علی الخصوص در اکثر\nغزاهائیکه از طرف حضرت علی کرم الله وجهه بوقوع آمده موجود بوده است،\nو از هوس و غیرت زیادیکه بجهاد داشت در زمان حضرت معاویه وقتیکه\nبزیر کمان افسرتی پسر خود یزید يك اردوی عسکری مکملی برای فتح\nقسطنطنیه میفرستاد حضرت ابو ایوب انصاری رضی الله عنه با وجودیکه\nدر انوقت بسن شیخوخیت رسیده بودند بسببی که این حدیث شریف را\n( : « لتفتحن القسطنطنیه فلنعم الامیر امیرها ولنعم الجيش ذالك الجيش»\nشنیده بود به این اردو التحاق نموده استانبول را محاصره کردند. و در تاریخ\n(٥٠) هجری در خارج سور قسطنطنیه ارتحال دار بقا فرمودند.\nگفتم ـ حضرت پدر به این افادات عالی خود بندهٔ شائرا هم محظوظ\nوهم بسیار چیز های مشکوك را در نظرم روشن فرمودند. زیرا بخیال\nحقیر میرسید که آیا این صحابی جلیل الشان چسان شده باشد که تا بدینسر\nزمینهارسیده اند.\nسعید بیگ ـ اینهم از حسن تصادف است که حدیث شریف\n( لتفتحن القسطنطنیه... ) در حق حضرت ابوالمغازی سلطان ( محمد\nخان فاتح ) شرف تعلق گرفت ، و در انوقت فتح میسر نشد چونکه مخلص\nشما نیز در تاریخ عثمانی خوانده ام که مظهر روحانیت این حدیث شریف\nحضرت سلطان محمد خان فاتح شده است.\nبنده مجددا ت حضرت پدر عرض کردم که:"}
{"book": "adl0179", "page": 403, "text": "صحیفه ٣٩٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nآیا اردوئیکه بایزید آمده بودند هیچ يك نتیجه از محاصره حاصل نکردند.\nفرمودند – این اردوی عساکر اسلام در راه بسی بلاد را فتح کرده\nدر استانبول رسیدند و شهر را محاصره کردند . مدت دوسال متمادیاً بر\nمحاربه دوام ورزیده قلعه بندان را در زیر تضییق و فشار در آوردند .\nحضرت ابوایوب انصاری رضی الله عنه چون بسیار پیر و ناتوان شده\nبودند وجود مبارك شانرا این متاعب سفریه و حربیه زیاده تر ناتوان\nساخته به بستر بیماری موت در افتادند . قبل از وفات شان بیکروز یزید\nرا که سردار اردوی مسلمین بود با دیگر اکابر مجاهدین به نزد خود دعوت\nکرده و در فضایل جهاد بسی احادیث منیفه بر آنها خوانده گفت :\n– « بسبب ضعف پیری محققست که فردا ارتحال داربقا نمایم . لهذا\nیگانه وصیت من بشما همینست که بعد از وفاتم جسد مرا در وقتیکه با دشمن\nحرب بکنید تا بهر جائیکه صفوف اسلام در انجا برسد و از انجا پیشتر رفتن شان\nممکن نشود همانجا دفن نمائید. و بعد از انکه در انجا مرا مدفون ساختید خاك\nمزار مرا در زیر سمهای اسپهای خود تان پامال و ناپدید ساخته هیچ اثر\nظاهری از ان نگذارید . تا که از طرف اعدا جسدم اخراج نشود.\nاگرچه محقق میدانم که بشرف (نعم الجیش) مشرف نشدم ولی آرزو\nدارم که در زیر پاهای اسپهای آن جیش مانده نائل اجر وثواب شوم .»\nبعد ازین وصیت روح پر فتوح شان بعالم علیین پرواز نمود . همه\nعسکر اسلام از وفات مشار الیه سوزان و گریان شدند. بعد ازان به اتفاق\nآراء مجاهدین اسلام از طرف امير الجیش یزید برای (تکفور) قیصر\nروم این نامه آتی نوشته شده ارسال گردید :\n– « از اصحاب کرام پیغمبر ما و من جهة الاسلام از قدمای اهل توحید\nيك ذات مقدسی در اردوی ما وفات یافت. بنابر وصیت خود او نعش مبارکشرا"}
{"book": "adl0179", "page": 404, "text": "صحیفه ۳۹۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nدرین مقام دفن کردن ما مقرر است . لهذا برای شما مینگارم که\nاگر شنیدیم که بقبر و جسد او سوء قصد نموده بودید محقق بدانید که بعد\nازین در تمام بلادیکه بدست ماست صدای ناقوس شنیده نخواهد شد.»\nوقتیکه این مکتوب به قیصر رسید بابزرگان قوم مشورت کرده\nدانستند که اگر در اجرای این امر موافقت نکنند همه حقوق و مراعات\nکلساهارا عن بهادر بلاد خودشان محو خواهند کرد . ازانرو جوابنامه که\nمتضمن بر اجازه دفن و عدم تعرض بود فرستادند. وحضرات اصحاب\nکرامی که موجود بود ذات مشارالیه را تجهیز و تکفین نموده درینجا که\nحالا قبرشان موجود است دفن نمودند .\nسعید بیگ گفت :\n– حقیقتاً ازین تفصیلات حضرت سردار بسیار استفاده نمودیم .\nبنده هم چیزیکه از تاریخ عثمانی درینباب بیاد دارم اگر اجازه فرمایند\nعرض میکنم .\nحضرت بدر – بفرمائید ممنون میشویم .\nسعید بیگ – در تاریخ فتح قسطنطنیه نوشته اندکه جناب فاتح جلیل\nالمناقب ( سلطان محمد خان ثانی ) درسنه ( ۸۵۷ ) هجری استانبول را\nفتح نموده پایتخت سلطنت را از ( بروسه ) به استانبول نقل داد . و به\nبشارت حدیث ( لتفتحن القسطنطنیه .. ) نائل شده مغبوط ملوک اولین\nو آخرین گردید .\nسه روز بعد از فتح ، سلطان باجناب (آق شمس الدین) علیه الرحمه\nکه از اولیاء الله کرام و بکشف و کرامت مشهور انام بود و در اردوی حضرت\nفاتح میبود ملاقات کرده از حضرت مشارالیه رجا و نیاز نمود که بصورت\nمکاشفه محل قبر حضرت ابو ایوب انصاریرا تعیین نماید . زیرا اگرچه"}
{"book": "adl0179", "page": 405, "text": "صحیفه ۳۹۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبنابر معاهده ئی که یزید با قیصر نموده بود قبر مشارالیه تا بسیار وقتها معین و معلوم بود حتی یك قبهٔ سفیدی نیز بر آن ساخته شده بود ولی بمرور ایام از آن اثری نمانده در وقت فاتح سراسر ناپدید شده بود .\nحضرت شیخ بمراقبه محل قبر شریف را تعیین کرده در همین جا بهمراه حضرت فاتح بیامد، و بر عصای مبارك تکیه کرده و لحظهٔ باستغراق فرو رفته فرمودند که « همین جا که بیخ عصای من بر آن نهاده شده قبر شریف است . » و بعد از آن دو شاخ چنار را کنده یکی را بطرف سر قبر و یکی را بسوی پای قبر خلانیده موضع قبر شریف را تعیین فرمودند.\nحضرت سلطان محمد فاتح برای آنکه شبهه‌اش سراسر زایل شود بيك تجربهٔ تشبث ورزید : چنانچه بعد از انکه بهمراه شیخ عودت نمودند در شب سلحدار آقای خود را طلبیده گفت :\nــ که این انگشترتی مرا برداشته در انجا برو و در همانجایی که حضرت شیخ نوك عصای خود را نهاده بود همین انگشتری را دفن نما و شاخهای چنار را از انجا برداشته بقدر بیست قدم دورتر بطرف قبله بخلان .\nسلحدار آغا این امر شاهانه را بجا آورد . فردا حضرت فاتح بجهت حضرت شیخ بمحل مذکور برفتند و ذات شاهانه رجا کرد که یکبار دیگر باز حضرت شیخ مراقبه کرده موضع قبر را بخوبی کشف فرمایند ، حضرت شیخ باز مراقبه فرمودند و بر همانجای اولی نوك عصا را گذاشته فرمودند که :\nـ موضع قبر همین جاست شاخهای چناریكه من درینجا خلانیده بودم بدیگر جا رفته است .\nبعد از آن اوهام و شكوك از قلب فاتح سراسر زایل شده امر بکندن آنجا نمودند . بعد از کنده شدن زمین مذکور در اول امر بعضی خشت"}
{"book": "adl0179", "page": 406, "text": "صحیفه ۳۹۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nپاره ها و چونه پاره ها و بعد از ان سنگها و در میان سنگها يك سنگ سفیدی که بران بخط کوفی این عبارۀ نوشته شده بود ظهور یافت :\n« هذا قبر خالد بن زید »\nگفتم — که البته بعد ازین هیچ شبهه برای منکرین اسرار عشاق الهی نمانده باشد : بیگ افندی !!!\nسعید بیگ از فحوای کلام من مقصد پهلودار مرا دانسته، و يك تبسم معینداری نموده بر سخن خود دوام نمود :\n— و این چنارها ئیکه حالا دیده میشود همانشاخهای چنار است که درا نوقت نشانده شده بود !\nحضرت بدر پرسیدند .\n— که آیا همین بنای موجوده جامع شریف و قبر مبارك همان بنائیست که سلطان محمد خان فاتح بنانهاده یا آنکه از طرف دیگر سلاطین بنانهاده شده باشد؟\nسعید بیگ — اگر چه درینباب خوب بخاطر آورده نمیتوانم که این همان بناست یا نی اما اینقدر به خاطر دارم که تربه حضرت خالد رضی الله عنه دوبار از طرف حضرت سلطان محمود خان اول بصورت فوق العاده تعمیر و ترمیم شده است . و داب مستحسنه شمشیر بستن سلاطین عثمانی که در اول روز جلوس درینجا میشود از طرف سلطان بایزید خان ولی ایجاد و احداث شده است .\nحضرت بدر گفت :\n— خدای عظیم الشان گذشتگان سلاطین عثمانی را بیامرزد و سلطان حالائی ما را توفیق کرامت فرماید ، و آیندگان شانرا سعادت استقبال کند .\nاین را گفته بر پا خواستند، و بروح قدسئی حضرت فخر کائنات و آل واصحاب و حضرت ابو ایوب انصاری فاتحه خوانده از جامع فیض لامع"}
{"book": "adl0179", "page": 407, "text": "صحيفه ٤٠٠ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nحضرت ابوایوب انصاری رضی الله عنه بر امدیم . و برهنمائی سعیدبیگ\nاز دروازهٔ دیگر حولئی اولین بر امده و يكدايرهٔ قوسی دور کرده باز\nپس بهمان بازار و جاده ئیکه اول آمده بودیم روان شده به ایستگاه واپور\nآمدیم. در قهوه خانهٔ کوچکی که متصل ایستگاه بر روی دریا بود نشستیم.\nاینرا هم بگوئیم که در همه اسکله ها یعنی ایستگاههای کنار دریا بانفس\nایستگاه يكيك قهوه خانه مربوطست که نسبت به بزرگی و کوچکی موضع\nو موقع ایستگاه قهوه خانه بزرگ و یا كوچك، و منتظم و یا غیر منتظم میباشد.\nقهوه خانهٔ ایستگاه محلهٔ ( ایوب ) نسبت به لوقانطهٔ کباب خانه اش\nتا یکدرجه منتظم تر بود بر چوکیهای خیزران آن نشسته ويكيك گلاس\nشربت لیموطالبیده، بقدر نیمساعت در انجا آرام نمودیم .\nدرین اثنا واپور نمبر ( ٢٧ ) شرکت خیریه از طرف ساحل استانبول\nرسیده و چون نزديك به ایستگاه گردید از شدت رفتار وا ایستاده وبدور\nخوردن و خود را بلب ایستگاه برابر ساختن روی دریا آبکفهای سفید بموج\nپر تضییق و فشار سفید ساخته آهسته آهسته بلب ایستگاه چسپید و ریسمان\nآنرا مأمورین مخصوصهٔ آن به استوانه های صحن خارجی ایستگاه ربط\nنموده واپور توقف نمود . یکی از عملهٔ واپور به آواز بلند ( ایوب ) گفته\nمردمانرا از رسیدن واپور به ایستگاه محلهٔ ایوب آگاه گردانید .\nمردمان بسیای از واپور بر امدند. بعد از بر امدن مردان زنان بسیاری\nنیز با چادرها و چتریهای ابریشمین رنگارنگ بنازها و جلوه های شوخ و شنگ\nکه مخصوص زنان ترك استانبولیست برمیدان ایستگاه برفتار آغاز نهادند.\nو اکثر زنان مذکور در قایقها و صندل ها که بصد ها در این موقع انتظار\nمشتری داشتند سوار شده بطرف دره کاغذ خانه رهسپار گردیدند .\nوقت هم نزديك بعصر رسیده بود . سعید بیگ گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 408, "text": "صحيفه ٤٠١ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nـ اگر حضرت سردار استراحت کرده باشند و امر بفرمایند که بر سياحت مقررة امروزی خود دوام ورزیم اله که نماز شام را بمهمانخانه رسانیده بتوانیم.\nحضرت پدر ـ پس چون چنینست زیاده برین توقف نمودن جائز نیست. بفرمائيد بسم الله !\nاینرا فرموده برپا خواستند . سعید بیگ درمیان قایقها يك قايق بسیار منتظمی را انتخاب نموده قایقجی را به نزديك کردن قايق امر نمود . و از بازوی حضرت پدر گرفته در فرو آمدن شان بقايق معاونت نمود . قايق بالهالينجه ها و متكاهای نرم سفید آراسته ، و دو قایقجی سفید پوش جوان و توانا به پر کشیدن دران آماده بودند .\nایستگاه محلة ایوب آخر ترین ایستگاههای این خلیج در سعاده میباشد که پیش ازین دیگر ایستگاه واپور نیست . یعنی هر کس که آرزوی تماشای دره صفاء پر ورده کاغدخانه را داشته باشد از جسر جديد يا جسر عتیق یا دیگر ایستگاههای یمین و یسار این خلیج منافع نهج تابه این ایستگاه با واپور های مذکور آمده از نجا در قایق نشسته نهر پیمای سیر وصفا میگردند . اما این امر مجبوری نیست بلکه از جسر عتیق و یا جسر جدید یا دیگر سواحل انسان رأساً باقايق و یاصند ال وکسا نนี้که استیمبوط یا موتربوت داشته باشند تا منتهای نهر لطافت بهر رفته میتوانند .\nقايق، بنا بر اشارت سعيد بیگ از ساحل خودرا کنده و از میان قایقها و صندالهای پر و خالی آهسته آهسته راه برای خود پیدا کرده رو بپیمای سمت کاغذ خانه گردید .\nقایقها اکثر از اجسام لطيفة نسوان ترکی نژادان استانبولی و ظنان مملو بود . دره رفته رفته از وسعت بحری به هیئت نهری میدرامد تا آنکه بعد"}
{"book": "adl0179", "page": 409, "text": "صحيفه ٤٠٢ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nاز یکچند دقیقه از بحر هیچ اثری نمانده شكل يك نهر با صفای پر لطافتی\nرا گرفته دو طرفه این نهر را چمنزارها و تپه های پست پست زمرد قبا احا\nطه نموده بود .\n\nمدخل نهر لطافت بهر ( کانت عانه )"}
{"book": "adl0179", "page": 410, "text": "صحيفه ٤٠٣ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nکاغذ خانه از سير انگاههای مشهور اينشهر مینو بهر است که در فراخی\nميدان با صفا ، و وسعت فضا بر دیگر سیرانگاه های سواحل استانبول تفوق\nمیورزد ، آب این نهر نیز خیلی خوشگوار است . درموسم سه ماه بهار\nوسه ماه خریف سیرانگاه عموم استانبول همین درۀ کاغذخانه است . این\nنهرکاغذ خانه ازشمال غربی بسوی جنوب شرقی یکسره در جریانست ، و\nبا این نهر يك نهر دیگر که آنرا درۀ علی بیگ مینامند بصورت موازی روا\nنست . درمیان این دو نهر يك شعبۀ از کوه های (استرانجه) حایل آمده است .\nدر کنار نهر کاغذ خانه يك قريه موجود است که آنرا (قریۀ کاغذخانه)\nمیگویند . خط نصف النهارطولی که از استانبول مرور آن توهم میشود\nاز سر همین دره که موازی و برابر بادالان بزرگ « وزارت جليلۀ بحريه »\nمیباشد میگذرد .\nبرای رفتن بسمت کاغذخانه سه راه موجود است که یکی ازانها راه بحری\nودو دیگر آنها راه بری میباشد . راه بحرفی آن همینست که ما بران آمده\nایم، یکی از دوراه خشکه آن ازمحله ایوب تابه قریه کاغذ خانه ممدود شده که\nاگر آدم از ایوب بخواهد به کاغذخانه برودبی آنکه بکشتی بنشینداین جاده را\nگرفته تابه آنجاءیرسد . راه خشکه دیگر آن سرك پخته منتظمیست که ازمقا\nبل قریه کاغذ خانه تابهشیشلی بيكساعت کامل عرابه برآن بالاء میراید، وازآنجا\nبسرك تراموای مربوط شده به بیگ اوغلی وغلطه وسایراطراف میرود.\nاین است که خط حرکت ما از همین راه بحری و همان سرك پخته\nبریست که بشيشلى بالاء میراید . حالاچون خط حرکت مامعلوم شد باز\nبرکیفیت سیاحت خود آغاز میکنیم :\nکشتی مادرمیان کشتیهای متعددی که مانند مرغابیان برکۀ صفا در\nشناوری باشند بشناوری آغاز نهاده هر انقدر که بسوی بالا روان میشدیم"}
{"book": "adl0179", "page": 411, "text": "صحیفه ٤٠٤ ضیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nوسعت نهر کمتر شده میرفت ، و کشتیها باهم نزديك میشدند . در هر کشتی\nسه چهار نفر دلبران سیمین اندام نازنین استانبولی نژاد نشسته میبود .\nو یا آنکه دوسه چار نفر افندیان نوجوانان ترکی بسیار جنتلمن با آرایش\nنشسته میبود .\nاما قایقهای زنان : اقایق نی بلکه يكيك باغچه پر از هزار نگارنگ روانی\nباید گفت! چادر بهای خانم های استانبولی يك منظره لطیف بسیار بدیعی دارد.\nرنگهای مختلف چادر بها و چتریها که آنهم از لوازمات ضروریه نسوان\nاین دیار است ، وروایح لطیفه بدنهای سیمین، وحسن و جمالهای دلکش\nاین ملائكة الارض کشتی نشین افکار و حواس انسانی را در سموات\nعالم خیالات شاعرانه عاشقانه به پرواز میآورد .\nدر چمزار های اطراف نیز چون نظر میشد در هر هر جابه این گونه\nاجسام لطیفه رنگین عوالم جمال و کمال تصادف میشد که در دامنه ها و\nچمنها جمعیتهای كوچك كوچكی تشکیل داده بودند .\nچه حسنها، چه لطافتها ، چه نزاکتها ، چه معاشقه ها ، چه ناز\nها ، چه نیازها، چه اشارتها، چه وعد ها، چه وعیدها ، چه دعوتها،\nچه ایجابها ، چه رد ها که درین عالم نهر پیمائی در مابین کشتی نشینان عالم\nذوق وشوق بزبان «ارق من النسیم اذاسرا» اجرا نمیشد ؟\nدريك قایقی که بسیار بما نزديك بود بنابر اشارت خفیفه خفیه سعید\nبیگ نظر کردم : دودیعه حسن ، و دو معجزه دست خلقت را دیدم\nکه هر دو از يك رقم قماش چادر بهادربر ، و يك رنگ چتریها بر سر داشتند.\nنقابهای ناز كباف گاچ سفیده خودشانرا بيك طرز بسیار نازنینی بر بالای\nغره غرای مستانه رنگ خود شان انداخته جمال با کمال شانرا مانند\nشعشعه شمس جهان آرا جلوه پیرا نموده بودند ."}
{"book": "adl0179", "page": 412, "text": "صحیفه ٤٠٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاگر مجسمه حسن گفته شوند هیچ مبالغه نیست . حسن گلو سوز\nشان نظاره را جرأت بر تیز دیدن شان نمیداد . و الحاصل از ینگونه جما\nلهايك نه صد هزارها گاهی از زیر نقاب و گاهی بی حجاب بنظر بر میخورد.\n\nاز عالمهای کاغذ خانه یک نمونه از مجسمه های لطافت"}
{"book": "adl0179", "page": 413, "text": "صحیفه ٤٠٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nکشتی ما آهسته آهسته در میان این شهرستان حسن و جمال رفته رفته در پیش زینه که بر آمدن بر ان لازم بود توقف نمود .\nسعید بیگ گفت :\n— سیاحت نهری ما تا بدینجا ختام یافت ازینجا باید برآمده یکقدری در خشکه هم قدم بزنیم .\nحضرت بدر — بسیار مناسب است زیرا وقت نماز عصر هم رسیده يك نماز هم اگر ادا بکنیم بد نخواهد بود .\nسعید بیگ — های های افندم . بسیار خوب میشود.\nاز قایق بر آمدیم . اجرت و بخشش وافری قایقچی را داده بر زمین های سبز و خرم پرگل و ریاحین موقع مذکور بره پیمایی آغاز نمودیم . خواه بر سرك و خواه در زمینهای هموار کنار نهر بسی عرابه های قوپه ، و فیتن ، ولاندو های بزرگ ، وغیره که پر از اجسام لطیفه اوروپی منش و ترکی روش بودند موجود بود . عرابه چشی خودماز بور آغا را نیز دیدیم که عرابه قوپه خود را در کنار سرك بزیر سایه یکدو درخت بیدی ایستاده کرده و بکمال عظمت بر موقع خود نشسته بود .\nاین عرابه ها همه از سمتهای بیگ اوغلی و غلطه و شیشلی و سائره برای تماشای کاغذ خانه آمده بودند . چون وقت نماز عصر خیلی تنگ بود شالکنی روی پایی را که در عرابه ما موجود بود از عرابه گرفته در يك گوشه گسترانیده نماز عصر را بجماعت ادا و در عرابه خود نشسته بسوی شیشلی ره پیما گردیدیم .\nدر اثنای راه سعید بیگ پرسید که :\n— انشاء الله از سیاحت امروزی چیزی تکلیفی بر حضرت سردار پیش نیامده باشد ؟\nحضرت بدر — نی نی ، بالعکس بسیار محظوظ و مسرور هستم اولا بزیارت"}
{"book": "adl0179", "page": 414, "text": "صحیفه ٤٠٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nحضرت ابو ایوب انصاری رضی الله عنه مشرف شدیم که بهترین و مسعود\nترین مقصد سیاحت ما همین بود. ثانیاً از منظره های بدیعه طبیعیه اینموقع\nبا صفا بهره ور گردیدیم . ثالثاً از نظاره اینقدر مجموعه های حسن و جمال بر\nخوردیم که هر يك غارت كر یکعالم عقل و هوش بود. حتی مضمون این بیت\nمیرزا صایب را که: «تاب یکر خسار آتشناك را صد دل کم است من بیکدل\nعاشق صد آتشین رخساره ام» امروز درینجا دیدم.\nترجمه کرده سعید بیگ را فهمانیدم. بیت مذکوره را در کتابچه خود\nنوشته گفت :\nماشاء الله حضرت سردار دل آگاه ماطبیعت شان خیلی عالی ، وقلب\nشان از کمالات صوری و معنوی مالیست.\nفرمودند - فرزندان ! ازین شعری که برای تان خواندم و تقریر یکه\nکردم البته بخیال تان خواهد رسید که این پیر ابوالعمامه را ببینید که بیکدل\nعاشق صد آتشین رخساره کشته. ولی ....\nسعیدبیگ سخن شانرا قطع نموده گفت :\n- استغفر الله ! حاشا که بخیال بنده تان همچنین چیزی برسد.\nفرمودند - البته که بخیالتان نمیرسد. ولی از يك سبب باید برسد.\nزیرا من بیکدل بر صد آتشین رخساره نی بلکه بملیونها مصنوعات متنوعه\nبلا انتهای خالق بیهمتای یکتای بچون و چرای خود عاشق نالان گریانی\nهستم. ديدن يك گل رنگین خوشبوى ، يك سبزۀ زمرد رنگ خوش\nقماش ، یک جویبار مصفای خوشگوار ، يك صوت بلبل مختلف النغمات\nمرازار زار بگريه مى آرد. اسرار عجيبه وبدايع غربيه را که در هر برگ\nگل، وسبزه می بینم جویبار سرشك از چشمم روان میشود، و مانند بلبلان\nهزاران فغان میکشم. حالا آنکه بهترین اینهمه بدایع را در صورت و جمال"}
{"book": "adl0179", "page": 415, "text": "صحیفه ٤٠٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nنوع انسانی که (فتبارک الله احسن الخالقین) در شان اوست نظاره باید کرد. کدام حواس جامد اساسی باشد که از دیدن اینهمه بدایع متحسس نگردد؟ آیا جناب بیگ مرا اینقدر جماد غیر متحسس خیال کرده اند؟\nسعید بیگ و بنده از شنیدن اینسخنان حضرت پدر خیلی متأثر گردیده و اعتذار نموده دستهای مبارک شانرا بوسیدیم.\nوالحاصل به اینگونه صحبتها عرابه ما سرک دور و دراز سر بالای شیشلی را طی نموده از راه باغقالی بوقت نماز شام در پیش دروازه مهمانخانه توقف نمود.\nاز عرابه فرو آمدیم. خدمتکاران مهمانخانه وابو محی الدین ما را استقبال کرده از زینه های مفروش و روشن در دالان آمده نماز شام را بجماعت ادا کردیم. بعد ازان بر سر سفره طعام آمده طعامهای مکملی که حاضر شده بود به اشتهای تمام تناول نمودیم. در اثنای طعام حضرت پدر بنده را فرمودند که:\n— فردا من خود بهیچ جا نمیروم. اگر بر جناب سعید بیگ زحمت نباشد بهمراه شما در باب خریداری تکت واپو و خریداری بعضی اشیا معاونت میکند. تکتها را گرفته، و اشیای ملزمه سفریه را تا به اسکندریه بتمامهامیگیرید. پس فردا انشاءالله یوم حرکتست. همچنین نیست فرزند؟\nگفتم — بلی حضرت پدر. از قراریکه معلومات گرفته ام روز دوشنبه بدوبجه روز واپور داک خدیوی بسوی اسکندریه حرکت میکند و سه شب در راه روز سوم وارد اسکندریه میشود.\nفرمودند — پس چنانچه گفتم اجرا کنید.\nاینرا هم بزبان افغانی بمن فهمانیدند که ممنون ساختن سعید بیگ را فراموش نکنم. اینرا فرموده بپا خواستند، و از ما وداع کرده به اوتاق مخصوصه خود تشریف بردند."}
{"book": "adl0179", "page": 416, "text": "صحیفه ٤٠٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nسعید بیگ گفت — فردا پنجبجه برای اجرای اوامر حضرت سردار رفق آرزو دارید .\nگفتم — صبح به پنج اگر حرکت کنم چه ضرر دارد .\nگفت — من حاضرم . لهذا امشب از خدمت شما رخصت میشوم .\nگفتم — امر از شماست .\nسعید بیگ را تا بدم زینه مشایعت کرده از هم وداع کردیم . منهم به اوتاق خود درآمده و تا به دوازده بجه شب سیاحت امروزی خود را ثبت دفتر نموده بخواب راحت فرو رفتم .\n\nیوم یکشنبه ٩ ذیقعده\n\nصبح هنوز در خواب بودم که دروازه اوتاقم آهسته آهسته زده شده از خوابم بیدار نمود .\nگفتم — کیستی ؟\nگفت — ابو محی الدین خدمتگار شما .\nگفتم — درآی . چه خبر است ؟\nابو محی الدین دروازه را باز نموده درآمد ، و از آمدن سعید بیگ و انتظار کشیدن او در دالان خبر داد .\nساعت را دیدم از پنج یک ربع گذشته بود . بزودی تمام خوابگاهم را ترك نموده ، و وضو و توالتم را اجرا کرده و یکدست دریشی خوش برشی پوشیده در پیش سعید بیگ آمدم ."}
{"book": "adl0179", "page": 417, "text": "صحيفه ٤١٠ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nسعید بیگ — صباح شریف تان بخیر باد بیگ افندی ! به پنج بجه وعده میدهید به پنج و نیم از خواب بر میخیزید .\nگفتم — عفو بفرمائید بیگ افندی ! شب تا بسیار وقت نشسته بودم از انسبب . . . .\nگفت — آیا باز خیال عشق پاك مادام ( ماری ) شما را بخواب نگذاشته بود ؟ یا بکدام عشق پاك دیگری از درۀ کاغد خانه نایل شده اید ؟\nگفتم — اگر بگویم که باخیال مادام ماری هم آغوش نبودم تا یکدرجه غلط گفته خواهم بود . اما نهچنان خیالیکه شما خیال کرده اید .\nگفت — عفو بفرمائید ! حاشا که خیال من بغلط باشد ، زیرا خیال من همینستکه مانند شما يك پير محترم ضعیف از تصور مانند مادام ماری عجوزۀ سر سفید روی پر چین خمیده قامت بجز پاك بازی دیگر هیچ خیال و تصوری باید نه پروراند !! . . .\nگفتم — رجا میکنم بیگ افندی ! حالا یکقدری مزح را گذاشته جدی مکالمه نمائیم زیرا امروز جداً بمعاونت شما محتاجم .\nگفت — مخلص شما هیچگاه قصور نمیورزم . بهر امر شما حاضرم . ذاتاً يك امروز و يك امشب بصحبت شما نائل خواهیم بود .\nگفتم — بسم الله بفرمائید . در راه سخن میگوئیم .\nاینرا گفته با هم بر خواستیم . ابومحی الدین را برای برداشتن سه سبدی که برای خریداری لی لو ازمات ارزاق لازم بود تنبیه نموده از زینه فرو آمدیم . عرابۀ قوپۀ سرکاری ما حاضر بود . در عرابه نشسته و ابو محی الدین در پهلوی عرابه بر آمده عرابه چی را برفق سوی جسر اشارت نمودم .\nسعید بیگ گفت — اول میباید که از کار تکت گرفتن واپور آغاز کنیم . حالا تکت اجنت کمپنی واپور های خدیوی در (يوكسك قالديرم) نام موضع"}
{"book": "adl0179", "page": 418, "text": "صحيفه ٤١١ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nغلطه موجود است وشما مرا به بی را برفتن جسوا می دادید .\nگفتم - این است که من هم از شما همین معاونت را رجا میکنم که مرا\n\n( یوكسك قالديرم ) نام کوچه از بازار غلطه"}
{"book": "adl0179", "page": 419, "text": "صحيفه ٤١٢ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nبالمحسوس رسانيده خود شبانه اجنت رفته تکتهای مارا بگیرید .\nگفت — مقصد تانرا ندانستم . واضحتر بفرمائید .\nگفتم — برادر ! خودت میدانی که وعده خلافی چقدر بد و ناسزا يك كاريست . علی الخصوص كه آن وعده با جنس اجسام لطيفه بوقوع آمده باشد، على الخصوص که آن جسم لطيف يك بديعه محاسن خلقت باشد ؛ على الخصوص که آن بديعه محاسن خلقت بقوهٔ جاذبه حسن و جمال فوق العاده خود بر حواس خمسه ده گانه .....\nسعید بیگ سخن مرا بریده گفت :\n— شما حاكمه باشد ، على الخصوص که آن حاکمه هم مطلقا مادام مارثی حسینتر از پری باشد ، وعلى الخصوص که شما هم برای عشق بازی پاک با او وعده کرده باشید علی الخصوص که ..........\nسخنش را بریده :\nگفتم — بس ! همینقدر که رسیدید ، آفرین سعید بیگ !\nگفت — حالا بگوئید که معاونت من در ینباب بشما از چه رهگذر میرسد . شما امر کنید من حاضرم .\nگفتم — من مجبورم که هفت و نیم بجه در پیش ایستگاه وابور هائیکه بسوی بوغاز میروند بر جسر حاضر باشم . عایلهٔ موسیو دیمتری بساعت مذکور در انجا می آیند . باهم یکجا نابه ( بیوک دره ) میرویم ، روز را در انجا میگذرانیم ، بوقت عصر باهم می آئیم . حالا آمدیم بر معاونت شما : معاونت شما همینست که تکتهای درجه اول قره وابور مارا تابه اسکندریه میگیرید ، و بساعت شش قریب مغرب مرا در قهوه خانه بشکطاش یا در دیگر جائیکه خود شما بگوئید انتظار میکشید، در انوقت بنده آمده بمعیت شما بمیهمانخانه میرویم.\nگفت — همینقدر معاونت ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 420, "text": "صحيفه ٤١٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفتم — بلی ، بهمین لطف خود مرا خیلی شکر گذار خود خواهید ساخت .\nگفت — هیچ اندیشه مکنید ! همه را حاضر خواهید یافت . اما اینرا\nبگوئید که این وعد و وعید شما چه وقت با ما دام بوقوع آمده . حالا تکه\nما و شما هیچ روزی از هم مفارقت ننموده ایم .\nگفتم— آیا فراموش کردید ؟ سه شب پیش از ین در کازینوی تو قاتلیان.\nگفت — ها ! بیادم آمده مگر در هما نشب وعده رفتن ( بیو کدره )\nرا با هم داده اید ؟\nگفتم — بلی ، حتى وعده ئی بلکه دعوت و مهمانی شانرا قبول کرده ام .\nگفت — شما را تبریکها میکنم . بنده شما را در بیره خانه سرجسر که\nعلاوه آنجا خواهم رسید و شما را نشان خواهم داد انتظار میکشم .\nگفتم — تشکر میکنم .\nدرین اثنا عرابه ما جاده بشكطاش و فند قلی ، وطو بخانه را طی کرده\nدر بازار کم عرض بسیار پر جوش غلطه به تدویر چرخ عزیمت آغاز نهاده\nبود . این بازار غلطه از میدان آخر بازار بزرگ طوبخانه ابتدا ورزیده\nتا میدان فراخ غلطه بصورت مستقيم تقريباً ( ١٠٠٠ ) متر درازی ،\nرده با پانزده متر بر دارد . عمارات دو طرفه آن از سه تا پنج و شش طبقه یی\nمیباشد که زیر این عمارات همه یکسر دکانهای بهم پیوست اصناف مختلفه\nفروشنده گان میباشد . و در هر یکچند مسافه دهنه هاى يك يك بازار و\nکوچه های متعددی در یمین و یسار این بازار باز شده که از طرف دست را\nست این بازارها و کوچه ها تا بسر تپه بیگ اوغلی با لا شده رفته است ، و\nاز طرف دست چپ تا بکنار دریا . درین بازار و اکثر بازارها و کوچه هائیکه\nبطرف دست راست بسوی بیگ اوغلی با لا شده است بجز مردمان روم\nو ارمنی و فرنگ دیگر قوم ومذهب اقامت ندارند . ازدحام مرورخلق"}
{"book": "adl0179", "page": 421, "text": "صحیفه ٤١٤ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد دوم\n\nاین بازار بدرجهٔ فوق العاده ایست که اگر از یکی از پنجره های طبقه های\nفوقانی عمارات این بازار بسوی پایان نظر شود انسان چنان گمان میبرد\nكه يك نهر پر جوش و خروش انسانست که در جریان امده . تراموای،\nعرابه، پیاده، سوار همه از همین بازار تنگ در گذر اند . بالوها ، میخانه ها،\n\nجادهٔ طوپخانه و جامع نور لامع آن"}
{"book": "adl0179", "page": 422, "text": "صحیفه ٤١٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبیره خانه ها، تیاترها، فاحشه خانه های عمومی بقیمت بسیار ارزان\nبرای مردمان عادی، وعوام الناس همه گی در همین بازار پر ضیق وفشار\nو کوچه های دوکنار آن میباشد. بعضی کوچه هایی درین گوشه و کنار\nموجود است که بصد ها دکانهای روشن وفراخ يك دوپته زینه بالا از\nجاده موجود دار دکه متاع و اموال این دکانهاجمله عبارت از وجودهای\nسفید و خوش گوشت نیم برهنه زنان فرنگی مفشان است . از تصویر\nنمودن عوالم سفاهت و رذالت این کوچه هاقلم را حجاب شر مساری میگیرد.\nمشتریان اموال این دکانها اکثر مردمان دون وشقاوت پیشه ، وحمالان\nوکشتیبانان وکسبه و فعله میبا شند. باز هم در میان مالهای این دکانها بعضی\nچنان آفتهای فتان موجود است که در میان مشتریان خالی از اذعان شان\nبسبب آنها بسی جنایتها بوقوع می آید. برای معتبران و توانگران سیاحان\nنیز ازین دکانها و مالها اگر چه موجود است ولی آنها اکثر در بیگ اوغلی\nوجاده های معتبر آنست که عبارت از عمارتهای بسیار عالی و خانه های\nمنتظم وصالونها و اوتاقهای خوش فرش مزین است. بالوخانه های بازار\nپرفشار غلطه نیز از دکانهای مذکوره آن پس نمیاند . یعنی همان زنان\nهمان دکانها و همان مشتریان خالی از اذعان در شبها بالباسهای بالوی خود\nشان در دالان فوقانی بالو آورده با همدیگر رقص میکنند . اما بالوخانه\nبزرگی که در بیك او غلی موجود است خیلی معتبر و مخصوص جنتلمنها\nست . تیاتر وها ، و کافه شانتا نها ، و میخانه ها و بیره خانهای این بازار\nپرفشار غلطه وجاده بزرگ بیك اوغلی نیز بهمین نسبت است .\nحالا بخیال قارئین کرام این سیا حتنامه عاجزانه خواهد آمد که آیا\nاین سیاح ما تا چه درجه خراباتى سفاهت پیشه بوده که در یمدت هفت\nهشت روزیکه در ینشهر مانده برهر رقم احوال اینگونه عالمها علم اوزی"}
{"book": "adl0179", "page": 423, "text": "صحيفه ٤١٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nتوانسته است !\nلهذا برای رفع شبهه قارئین کرام عرض مینمایم که این عاجز سه چهار بار دیگر نیز قبل ازین به استانبول آمده ام . حتی یکبار تنها آمده نه ماه کامل در ینشهر مشهور پر سرور مانده ام که مدت پانزده روز این نه ماه را تماشای ( اکسپوزیسیون ) یعنی نمایشگاه سنه ۱۸۹۰ که در پاریس بر پا گردیده بود صرف نموده ام . پس اگرچه اینهمه علم آوریها را درینبار بعمل نیاورده ام و در ین سفر دیدنی وشنیدنی و گفتنی و کردنی من عبارت از همین است که قارئین کرام آنرا میخوانند ولی در اسفار سابقه نه ماهه در هیچیکی از ین عوالم نیست که علم آوری نکرده باشم . بلی ، يك سیاحی که نه او کسی را بشناسد و نه کسی او را بشناسد ، ومحض به مقصد سیاحت هر رقم احوالعالم برامده باشد ، و تایکدرجه زرسرخ هم در جیب داشته باشد محض برای علم آوری مجبور است برینکه هر چیز را به بیند ، وبه نادیدکان آن بواسطه میانجی قلم خبر بدهد .\nگذشتن عرابه ما از بازار پرفشار با بیر و بار غلطه به اعطای اینقدر معلومات ما را مجبور نمود . حالا باز بر سیاحت خود رجعت نمائیم : بازار غلطه را مرور نموده به فسحت میدان آن آمدیم واز انجا بدست چپ در بازار فراخی که موازی با جسر افتاده و دو طرفه آن اکثرا از دکاکین پر تزئین جواهر فروشی متشکل است سرراست در قریب جسر از عرابه فرو آمدیم در دست چپ منتهای بازار در پهلوی ( قره قول ) یعنی تانه عسکری و مقابل بنك ( قریدی لیونه ) يك بيره خانه بسیار بازينت عالی موجود بود که سعید بیگ آنرا بمن نشانداده گفت .\n— بیگ افندی ! اینست موعد ملاقات ما وشما. از ساعت پنج تا بساعت ٦ مغرب شما را درینجا منتظرم ."}
{"book": "adl0179", "page": 424, "text": "صحيفه ٤١٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفتم - تشکر میکنم . حالاچون وقت نمانده شما را وداع میکنم .\nگفت - بخدا سپردیم !\nمنهم ( بخدا سپردیم ! ) گفته مجلدنی تمام بر جسر روانه شدم . ومتليك\nباج سنا را بدستش چسپانیده بر سرك پیاده رو دست چپ پوئيدم . بعد\nاز پنجاه شصت قدم طی مسافه در پیش زینه ئیکه که با کنارهای آهنین گرفته\nشده بسوی بازارچه ایستگاه و اپورها فرو می آمد چار پنج پته زینه فرو آمده\nخود را در يك بازار كوچك تخته یی که زمین و دکاکین آن همه چوبین بود\nیافتم . طرف دریای این بازارچه را بارقهای تکت فروشی مامورین شرکت\nواپورها ، وطرف جسر آنرا بعضی دکانهای میوه فروشی وشیرینی فروشی\nورساله وکتاب و اخبار فروشی ، در بر گرفته است .\nدر منتهای بازار و در پیش دروازه ئیکه مردمان از آنجا بر سطح واپور\nمیر اینديك قهوه خانه منتظم تخته یی نیز موجود بود . ساعت از هفت ده دقیقه\nگذشته بود . هنوز از عایله موسیو دیمتری اثری معلوم نبود . یکبار به\nاندیشه افتادم که مبادا رفته باشند . ولی ساعت وعده غلط بودن این اند\nیشه مرا حکم مینمود .\nمردمان درین اثنا بگر فتن تکت آغاز نمودند . واپور نمبر ( ۲۱ )\nنیز برای حرکت آماده بود . هنوز از عایله موسیو دیمتری خبری پیدانشد .\nدر ینوقت يك اضطراب عجیبی در خود حس میکردم آیا چرا نیامدند ؟ بلکه\nنیاییند ؟ مبادا رفته باشند ؟ بیمار نشده باشند ؟ و الحاصل از ینگونه شبهه ها\nوسوالها بسیار !\nبحركت و اپور پنجدقیقه مانده بود که از زینه طرف جسر مادام ماری\nوماد موازل ژان و مادام فریدیس و موسیو شارل و آنتون پدیدار شدند .\nموسیو دیمتری و مادام دیمتری و پسر بزرگ شان نبودند . مجایکی به استقبال آنها"}
{"book": "adl0179", "page": 425, "text": "صحیفه ٤١٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nشتافتم:\nو باهم دست داده و از احوال همدیگر پرسیده در نزد دریچه تکت فروش\nآمدیم و بعدد اشخاص موجوده تکتهای درجه اول و اپور را گرفته داخل\nواپور شدیم که واپور نیز هماندم فریاد آخرین خودرا کشیده حرکت نمود.\nاین و اپور از واپور های بسیار منتظم و با نزهت شرکت خیریه بود که بـبام هوا\nدار درجه اول آن بايك زینه بسیار عریض کناره برنجیی بسیار خوشنمایی\nبالا میبرامد. سطح بالایی با کوچها و چوکیهای بسیار مزین و اعلایی تـ\nتئین و تفریش شده بود. بنابر اشارت مادام ماری يك كوچ و دو سه چوکیهای\nکه از مردمان کناره تر بودو رو بر فتار واپور نهاده شده بودند نشستیم.\nاز مادام و موسیودیمتری جویاشدم. مادام ماری بسخن آغاز کرده\nبلطافتهای مخصوصه که داشت گفت :\n— موسیو و مادام بسیار مهمان دوست مردمانی هستند. برای خوب\nشطارت پیدا کردن مهمانی امروزه ما از دیروز با آخر ترین واپور ها\nبه (بیو کدره) رفته اند. شب راهم در انجا گذرانیده اند. اوتل ولوکانته\nباغچه دار ساحل را که در زیر اجاره یکی از دوستان شانست برای شرف\nضیافت مایان در زیر انحصار آورده. امید میکنم که امروز خوب يك ميله\nخواهیم نمود.\nگفتم — در خوبی امرو زبنده هیچ شبهه ندارم. زیرا در نفس خود\nچون ملاحظه میکنم مسعود ترین ایام حیاتم را عبارت از همین روز فیروز\nمی یابم که بشرف همصحبتیی مانند شما و مادام و موسیو شارل نایل شده ام.\nمادام فریـدیس و موسیو شارل تواضع وتشکر نمودند. مادام ماری گفت:\n— اما بیگ افندی ! اگر همچنین سخنان رسمانه ستایشکارانه را\nامروز خط حرکت کلام خود بگیرید خود تانرا بعذاب گرفتار خواهید کرد."}
{"book": "adl0179", "page": 426, "text": "صحیفه ٤١٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفتم - چون امر میکنید که لا ابالیانه و از تکلف آزادانه سخن گفته شود حاضرم. اگر دیگر بار گفتم زبان خود را دندان خواهم گرفت.\nواپور یکسر بسوی ایستگاه بندر (بیگلاربیگی) که در ساحل طرف قطعه آسیای بوغاز بی انباز این شهر لطافت دمساز واقعست رهسپار بود. در هوایك لطافت و طراوت بدیعی موجود بود. در مادام ماري يك شطارت و شوخی زیادی مشاهده میشد. توالت و آرایش خود را نیز به بسیار اعتنا و ظرافت ساخته بود، کلاه پردار چون گلزار خود را بیکوضع بسیار دلربایی بیکطرف سر محاسن افسر خود کج نهاده، و موهای چون رشته جان آفتاب خود را از زیر آن بصورت انگلیزی پیرایش داده، و بیاض گردن سیمینش بايك گلوبند دولرمی و اریدی زینت یافته بود. بلوز بالاتنه که سینه بیكینه آئینه مثالش را بدان پوشیده بود از قماش حریر بسیار خوش برشی ساخته شده بود. دامن طاوس مثالش از قماش كرمسوت خارای سیاهی بود که کمر نازک نازنینش را تنگ در بر گرفته. و پستانهای چون رمان نعیمش را بشکل عمودی از زیر بالاتنه بیرون برآورده بود. در حالتیکه من مستغرق تماشای لطافتهای جمال با کمال ماری بودم واپور در ایستگاه بندر بیكلر بیگی توقف نموده بود.\nاین سیاحتهای بوغاز بی انباز استانبول خیلی بینظيريك عالمی دارد واپور در هر بندر و ایستگاهی که توقف میکند یك جوش و خروش فرو آمدن و بالا برآمدن مردمان مختلف الالوان برپا میشود. واپورها اکثر بصورت مارپیچی در بوغاز رفتار دارند. یعنی یکبار بساحل آسیا و یکبار بساحل اوزوپا نزديك میشود.\nاز قرار نوشته تکت، واپور ما تا بيوكدره پنج شش ایستگاه سواحل آسیا و اوروپا را زیارت کرده بمنزل مقصود واصل خواهد شد که این ایستگاه"}
{"book": "adl0179", "page": 427, "text": "صحیفه ۴۲۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nیکار بیکی اول استاسیون آنست.\nمادام ماری سراسر دلبری به شطارتها ونزاکتها وشوخ مشربهای طبیعی خود وقت وخاطر رفقای همنشین خود را خوش میداشت: گاهی از لطافتهای منظره های بوغازبی انباز بحث و بیان میراند، و گاهی برایندگان و دراینده گان واپور را سرمایه مقال اتخاذ کرده در قالبها و قیافتهای مختلفهٔ آنها مضمونهای خنده آوری ایجاد میکرد. من و مادام (فریدیس) المانی پرورش استانبولی منش نیز در ایجاد مضمون به او مدد رسانیده فرحت و شطارتش را دوبالا مینمودیم. درین اثنادو ر برامدن مسافران بیرون بر اینده تمام شده نوبت درایندگان واپور رسیده بود.\nاز جمله آیندگان يك جماعت زنان اسلام استانبولی بودند که چادریهای ابریشمین مختلف الالوان و چتریهای پرزینت شان نظر ربائیها مینمود.\nموسیو شارل گفت:\n— این قیافتهای زنان اسلام استانبول هم از قیافتهای مخصوصه ایست که در دیگر اطراف عالم نظیر آن دیده نمیشود.\nماری — آیا درخوبی نظیر آن دیده نمیشود، یا در بدی؟\nشارل — مقصد در خوبی و بدی آن نیست، تنها همینقدر میگویم که یکطرز مخصوصیست که خاص در استانبولست وبس!\nفریدیس — معلوم میشود که این قیافتهای مادامهای ترکی فکر وهوش شما را خیلی مشغول میسازد. زیرا دیروز هم یکبار ملاحظه کردم. منظارهٔ رفتار پرچین وشکن يك زن آنقدر مشغول شده بودید که سخنی که بشما میگفتم مجبور بتکرار آن شدم.\nشارل — عفوکن فریدیس! فکر وهوش من بغیر از وجود نازنین خودت بهیچ چیزی مشغول نمیشود."}
{"book": "adl0179", "page": 428, "text": "صحیفه ٤٢١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nماری — حقیقتاً شما مردان بسیار زبان بازیهاید دارید . آقای بیگ ما نیز آنها را آنقدر بدقت ملاحظه میکرد که گمان میبردم بچشم های خود خیال خوردن شانرا دارد !\nگفتم — مادام ! من خود از بقیافتها چندان محظوظ نمیشوم . اما اینرا هم اگر بگویم که تشنه دیدارشان نمیشوم غلط کرده خواهم بود. زیرا هوس و شوق انسانی آرزو میکند که باش به بینم درین قالب و قیافت و در زیر این پرده نقاب پر لطافت آیا چه گونه يك حسن بدیع الصورت مستتر خواهد بود؟\nماری — بلی بلی ، همین شوق و هوس شما را ساعتها به تعقیب آنها سر گردان میسازد ، بحرف اندازیها و اعلانهای محبت مجبور میگرداند ، بعد از هزاران ناز و استغنا چون حسن قبولی به بینید و پرده نقاب حجاب از روی کار بالاشود خود را در پیش يك زن روی پر چین و شکن دندان افتاده یافته لاحول گویان فرار میکنید !\nقهقهه مادام (فریدیس) و ماداموازل ژان سخن مادام ماری را پیروی نمود .\nگفتم — بسیار درست گفتید مادام ! سودای نادیده اینگونه خسارتها دارد. حتی یکبار بر خود من همینگونه یکواقعه پیش آمده که خیلی مضحک است.\nمادام فریدیس و مادام ماری به تلاش و اضطراب خنده کنان بر پرسیدن حکایت اصرار نمودن گرفتند .\nوابور ما نیز درینوقت از پیشگاه بیگلر بیگی حرکت کرده باز دریای بوغاز را بعرض مایل بقطع کردن و بسوی ساحل اوروپا به پوئیدن آغاز نهاده بود . بیگلر بیگی از قریه های بسیار بزرگ ساحل آسیای بوغاز لطافت طراز است . ساحلخانهای خوش و زیبایی که از عمارات بسیار خوشنما بر کنار دریا تشکیل یافته درین قریه موجود است اکثراً ساکنان این قریه مسلمانست . در دامنه های کوهیکه تپه های سبز و خرم (چاملیجه)"}
{"book": "adl0179", "page": 429, "text": "صحيفه ٤٢٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nرا تشکیل داده بسی صیفیه ها و عمارتهای عالی را مالکست . بیشه ها و در\nختزارهای لطیفی دارد . در ساحل بحريك سرای بسیار عالی سلطنتی\nدارد که منظره لطیف سفید آن فرح بخشای دل نظاره کنندگان آن\nمیگردد . يك جامع بسیار شیرین دو مناره داری را نیز مالکست . يك\nشفاخانه عسکری ، يك مكتب رشدى ، و ديگر مکتبها نیز درین قریه مو\nجود است .\nمادام فریديس — خوب افندم ! حکایت خود را تکمیل نفرمودید ؟\nگفتم هيچ تفصيلاتی ندارد ، همان تفصیلاتی که مادام ماری بیان نمود\nهمه حکایت مرا در برداشته .\nماری — باز نگوئی که چسان به اظهار ما فی الضمیرت بقوه کشافی\nخود موفق شدم .\nگفتم — قوه ساحرانه مقناطیسیه شما را کسی که انکار دارد چشم و\nحس نداشته باشد .\nماری — امروز هوس من برین آمده که ترا بسیار آزار بدهم .\nگفتم — آزار شما را قبول دارم ، وحلاوت آنرا تقدیر میکنم . و\nمنهم عزم کرده ام که امروز باشما بسیار هزله گویی و بزله سرایی نمایم .\nزیرا ایام حیاتم را خیلی محدود می بینم . يعنى يك امروز نظاره جمال تان\nرا می بینم و کلامهای شیرین تانرا میشنوم . فردا بعد از ظهر وا پور\nکپدنی خدیوی مرا از شهریکه هوای نسیمی آن بوجود لطافت آمود شما\nمعطر است در هر ساعت هجده میل مسافه دور می اندازد .\nماری — آه مگر رفتن تان برای فردا محقق است !\nمن — بلی مادام ! حتی برای گرفتن تکتهای خودما نیز امروز یکی"}
{"book": "adl0179", "page": 430, "text": "صحیفه ٤٢٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nاز رفقای خودرا توکیل کرده ایم .\nاینرا گفته و یکنظر استرها مکارانه ونیاز مندانه ئیکه تنها يك نجاذبه\nالکتريکی مثبت و منفی دو نظر آنرا درك كرده میتوانست در مرد مکهای\nچشمهای شوخ پر کارماری عطف نمودم . بقدر یکچند ثانیه نظر ها بهمدیکر\nتعاطی افکار نمودند . و بعد از يك سكوت لطیفی که اجرای حكم نمود\nآواز پر اهتزاز لطافت ده سازماری هوای نسیمی را بدرجه صوت يك\nموسیقی بسیار لطیفی به تحريك آورده گفت :\nــ به بینید که چقدر وفا کار آدمی هستید ؟ به اینقدر مدت یکروز برای\nملاقات ما نیامدید . واگر تصادف ما و شما را چند شب پیش ازین در کازینوی\nتوقا تلیان باهم ملاقی نمیکرد امروز هم این صحبت میسر نمیشد .\nمن ــ عفو بفرما ئید مادام ! المأمور معذور . امین باشید که اگر عذر\nنمیبود اگرچه از دورهم میبود در روز یکبار چشمم را بدیدار تان روشن\nمینمودم .\nدرین اثنا وابور ما به ایستگاه بندر قریۀ (بیک) که نام دیگر آن (همایون\nآباد ) است مواصلت نموده بود . جمعیت نسوانی که از بیگلر بیگی در وابور\nآمده بودند در بندر گاه ( بيك ) فرو آمدند در پیش سرك تخته ئی ایستگاه\nجمعیت زیاد دیگری از خانمهای لطافت ادای استانبولی قبا جمع آمده بود\nکه از اوضاع وحركات شان چنان معلوم میشد که همدیگر را استقبال\nمینمودند .\nموقع دریایی بيك يك معقری ، پیدا کرده و از طرف مقابل آسیا\nدماغۀ موضع ( قند یلی ) درین حد بسیار پیش آمده ساحل قریه بيك\nحكم يك حوض بسیار ساکن و آرامی را گرفته است ."}
{"book": "adl0179", "page": 431, "text": "صحیفه ٤٢٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nمنظره آرناؤد در حد ( ببك ) و ( قنديللي )\n\nساحلخانه های منتظم قصرها وصیفیه های بسیار مکمل، باغچه بزرگ\nبلدیه قصر پادشاهی جوامع عالی وغیره از مدار تزئینات این قریه است .\nواپور ما بعد ازيك اخذو عطای کمی که در ببك اجرا نمود دور چرخ"}
{"book": "adl0179", "page": 432, "text": "صحيفه ٤٢٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nعزیمت را باز بسوی ساحل آسیا نهاده راه میسره گاه (کوکصو) را گرفت.\nمادام فریدمیس درین اثنا بر سطح واپور قول بقول گرفته قدم میزدند.\nمادام ماری مرا گفت:\n- امروز قوالیه ری (١) مرا در عهده باید بگیری.\nگفتم - کسب شرف میکنم مادام.\nموسیو شارل درین اثنا بمن تقرب نموده گفت.\n- درینجا منظره بحر را می بینید که چقدر لطافت دارد.\nگفتم - راستست موسیو. عادتاً انسان خود را دريك حوض لطافت گمان میکند.\nواپور ما در ظرف ده دقیقه به ایستگاه سیرا نگاه لطیف (کوکصو) رسیده توقف نمود. درینجا اخذ و عطای واپور عبارت از دو سه شخصی بود که بهم رد و بدل نمود. کوکصو عبارت از يك نهریست که از چشمه سارهای دور و نزديك تپه های زمرد آسا بهم جمع آمده يك نهر آب وافری تشکیل داده از يك وادی تنک و مایل بسیار پر درخت در بحر میریزد. در جای ابریزش آن به بحر، مدخل نهر تا بسیار جاها وسعت پیدا کرده برای سیر وصفای کشتی سوارنی موسم صیف با دره کاغذ خانه رقابت همسری مینماید. درختهای سایه دار بهم پیوسته کهنسال دو طرفه نهر و زمینهای سبز و خرم پرگل های رنگارنگ آن و سرك سنگ بست پخته پهلوی ان دلهای بینندگان انرا بابك حس سرور وشادمانی پر و مملو میسازد.\nواپور ما ازینجا یکسر راه بیوکدره را پیش گرفته از بسی ایستگاههای دو طرفه خود صرف نظر نمود. سبحان الله بی مبالغه گفته میشود که این منظره های مختلفه این آسنای (بوسفور) استانبول را کره زمین از نشان دادن دیگر امثال آن اظهار عجز مینماید.\n\n(قوالیه ر) فرانسویست. مردی که قول زنرا بقول خود انداخته در رفتار به او معاونت کند."}
{"book": "adl0179", "page": 433, "text": "صحيفه ٤٢٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nمنظره بحيره شتارنبرک و کوه موريته در قطعه باواريا"}
{"book": "adl0179", "page": 434, "text": "صحیفه ٤٢٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبهترین شهرها ئیکه سیا حین روی زمین بخوبی آن به اتفاق قایل\nهستند همانشهر ها ئیست که بر دو طرف نهرهای جسیم واقعه شده باشند.\nمثلا: پاریس، لندن، پترسبورغ و غیره از همانشهر ها ئیست که بر دو کنار\nنرهای بزرگ افتاده اند. حالا نکه این شهر مینو بهر به سیاقۀ ساختها\nبردو کنار اینچنین یك نهر لطافت بهر آبنای بوسفور واقعشده است.\nواپور ما از ده يك ربع گذشته و اصل ایستگاه قریه بزرگ (بیوکدره)\nگردیده خود را برك تخته ئی ایستگاه بچسپانید. واپور نشینان فرو\nآیندگان بفروآمدن آغاز نمودند . مادام و موسیو شارل قول بقول انداخته\nبر پا شدند. ماد مو ازل ژان دست برادر خودرا گرفته منهم قول خودرا\nبمادام ماری تقدیم نموده گفتم:\n- مادام تنزلا قبول میفرمائید.\nمادام (های های!) گفته و ساعد سیمین خود را بدستم انداخته\nاز واپور برامدیم. در ایستگاه مادام و موسیو دیگری را دیدیم که مارا استقبال\nمیکردند. یك دو مادام دیگر نیز با ایشان بود. به بسیار فرحت و بشاشت\nدستها با هم داده و احوال پرسی کرده و موسیو دیگری مرا مخاطب نموده گفت:\n- امروز از شما هم من و هم مادام خیلی اظهار شکر گذاری میکنیم.\nبدعوت ما اجابت نمودن شما را بجز آنکه بر کمال نزاکت و اصالت شما حمل\nکنیم دگر چیزی در راه تشکر گفته نمیتوانیم.\nگفتم- تشکر و شکر گذاری بمن عاید است که در افراد عایله خود مرا\nبدعوت خصوصی خود شريك فرموده اید.\nمادام ماری سخن ما را قطع نموده گفت:\n- تشکر بزرگ بمن عاید است که من تکلیف کردم و طرفین تکلیف\nمرا قبول کردید. حالا از ترسیات در گذشته ما را رهنمائی کنید."}
{"book": "adl0179", "page": 435, "text": "صحیفه ٤٢٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبعد از ان بدو مادام دیگر نزدیک شده همدیگر خود را تر ابوسیدند و مرا خطاب کرده گفت:\n- مادام فورستر و همشیره شان مادموازل الیزابت را بشما تقدیم میکنم. صاحبه اوتلی هستند که ما در انجا میرویم.\nمنهم پیش آمده بکمال تواضع با مادام و مادموازل دست داده عرض تشکرات خود را از دیدن شان بیان نمودم . و هر کس با قوایه ر خود دست بدست انداخته بر جاده بزرگ قریه باصفای بیوکدره حرکت نمودیم.\nاین قریه با صفا از لیمان یعنی لنگر گاه استانبول که قریب بحسر است بمسافه (١٥) کیلو متر بطرف شمال شرقی در میان قریه های (دماغۀ کرج) و (صاری یار) وا قعشده است . (دره) نهرهای را که در میان واد یها و دره ها در جریان باشد میگویند. و (بيوك) بمعنی بزرگ. در یکطرف این قریه چون يك نهر بزرگی از کوههای پر جنگل دور دست با بحر آمیزش دارد به آن نام معرو ف شده است .\nقریه مذکوره مرکز دایره هفتم بلدیه استانبول میباشد که بزرگترین قریه های بوغاز استانبولست . يك بازار بسیار منتظمی که با عمارات عالی و مزین و دکانهای مکمل و منتظمی آراسته میباشد . تلغرافخانه ، پوسته خانه مکتبها مدرسه ها ، جوامع ، وعمارتها ، قصرهای صیفیه بسیار دلربا ، وصیفیه های بعضی سفارتخانه ها و اوتلهای مکملی را مالکست. ریختم يعنى سرك سنگ بست پخته کنار دریای آن بسیار منتظم و دلکشا يك جاده فرح افزا ئیست که در شبها با چراغهای بزرگ روشن شده روی دریای بوغاز لطافت سهار از رافشان طلای محلول نور مینماید . آب های جاری لطافت نثار و پیشه زارهای چمنزار نیز در هر هر طرف برای سیرانگاه دارد که دلها را نشاط بی اندازه می بخشد .\nبسیار\nمحاط"}
{"book": "adl0179", "page": 436, "text": "صحيفه ٤٢٩\nسياحتنامه سه قطعه روی زمین\nجلد دوم\n\nمنظرۀ يك حصۀ از قصبه ( بيوكده ) در آبنای بوسفور\n\nجاده و بازار را مرور نموده در دامنۀ يك تپۀ سبز و خرم رسيديم كه يك بنای\nبسیار شیرین و ظریف دو طبقه یی که از یکطرف با بحر و از یکطرف با چمنزار پر از هاری\nمحاط بود در مقابل ما آمده مادام مازی بيك طرز معنی داری آهسته بمن گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 437, "text": "صحیفه ٤٣٠ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nهمین است اوتل موعودما !\nبرهنمائی مادام فورستر ، و مادموازل الیزابت که قول بقول از همه پیشتر\nمیرفتند داخل يك دهلیز صفوت انگیزی گردیدیم که طول این دهلیز از\nهشت تا ده و عرض آن از دو تاسه متر تخمین میشد زمین دهلیز باسنگهای\nصاف و هموار مربع مرمر سفید و سیاه بصورت خانه های تخته شطرنج تفریش\nشده بود . از آخر دهلیز يك دروازۀ دیگر آئینه داری در يك باغچۀ بسیار\nخوشطرح پر گل آراسته و پیراسته باز میشد . در طرف دست راست و دست\nچپ دهلیز يكيك دروازۀ باز میشد که بر دروازۀ دست چپ لوحۀ آویخته\nشده بود که لوکانطه یعنی طعامخانه بودن آنرا اشعار مینمود ، ولوحه ئی که\nبر دروازۀ دست راست آویخته شده بود مشروبات خانه بودن آنرا اخطار\nمیکرد . این لوکانطه و قهوه خانه از طرف یمین و یسار با يك يك جبهۀ عریض\nآینه داری بسوی جادۀ عریض باز از ناظر است که اصل مدخل لوکانطه و قهوه\nخانه نیز از همانطرفست ، و این دروازه های میان دهلیز برای اوتل نشینان\nو اقامت گزینان اینجا مخصوصست . از پهلوی این دروازه ها يكيك زینۀ\nقوسنی کولی که باکتاره های چوبی روغنی مصفای گرفته شده از یمین\nو يسار بالا میشود که آن زینه ها انسانرادر او تاقها و صالونهای اوتل میرساند.\nما نه ازین زینه ها به طبقۀ فوقانی اوتل، و نه از دروازه ها بقسم لوکانطه\nو مشروبات خانۀ آن داخل شدیم بلکه یکسر از دروازۀ مقابل دیگر بباغچۀ\nصفا آمادۀ با طراوت اوتل درآمده از سرکهای كوچك كوچك خوشطرح\nسنگچل فرش شدۀ آن به چوترۀ بسیار زیبای خوش فزای که برکنار\nبحوئی بلکه بواسطۀ پلهای چوبی بر خود بحر بيكوضع بسیار ظریفی\nساخته شده بود رسیدیم . يك سفرۀ طعام خوری که به بسیار پاکی و پیزینگی\nبكمال اعتنا پیراسته شده بود و از دوازده چوکی مرکب بود در وسط چوترۀ"}
{"book": "adl0179", "page": 438, "text": "صحيفه ٤٣١ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nباگلدانیهای گلهای خوش رنگ آراسته ، موضوع بود .\nسفره پردازان سر برهنه موها پیراسته خوش لباس (بفرمایند موسیو ها\nمادامها ) گفته ما را بر سفره قبول نمودند . مادام فروستر وماد موازال\nالیزابت مهمانان خودشانرا چوکیهای شانرا نشانده، ( لطف فرمائید ،\nراحت کنید !) گفته عرض خدمت مینمودند .\nهرکس بجای خود نشسته ، و به لطیفه ها و نطقها و بذله گوئیها و\nشطار تها سفرۀ بزم پرنای و نوش انس را بظرف دو ساعت کامل بکمال مسرت\nوسرور به انجام رسانیده دو بجه روز بود که از سفره پراکنده شدیم .\nسفره پردازان بجمع آوری سفره و مهمانان يكيك دو دوچار چارشده\nدر باغچه و کنار دریا ب قدم زدن و باهم مصاحبه کردن و سیگاره کشیدن\nآغاز نهادند .\nمن بامادام ماری و مادام فورستر که صاحبه اوتل بود در یکی از قمره های\nکه در میان باغچه باگلهای یاسمن پوشانیده شده و يك كنبه باغشی در ان نهاده شده\nبود باهم نشستیم . ماری پرسید که :\n— آیا اوتل مادام را پسندید ؟ من چنان گمان میبرم که در بسیار جاها\nدر نظافت و هواداری و حسن خدمت مانند این اوتل پیدا نشود !\nگفتم — حق دارید مادام ! اولا اینگونه موقعی در عالم نظیر ندارد ثانیاً\nطرز ساخت و بنای عمارت و این باغچه و این چوترۀ دریا و این چمنزار\nکنار آن در بسیار جاها امثال آن کم پیدا میشود . علی الخصوص که مانند\nمادام فورستر يك صاحبه را مالك باشد . هرگاه در ینشهر یکچندی اقامت\nمیداشتم . بهمه حال در ین اوتل آمده يك دايرۀ برای تخصیص فرمودن\nمخلص شان از مادام رجا میکردم .\nفورستر — استغفر الله افندم ! امر میفرمودید ."}
{"book": "adl0179", "page": 439, "text": "صحیفه ٤٣٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nماری — خوب اگر حالا فرصت ندارید بلکه بعد از چند ماهی یا یکسالی بیائید شما را توصیه و سفارش میکنم که در همین جا اقامت نمائید.\nگفتم — درین هیچ شبهه نیست که بدیگر جا بروم . حتی اگر مادام آرزو بفرمایند از حالا برای سال آینده بگرفتن يك دایره حاضرم .\nمادام ماری بامادام فورستر يك اشارت و رمزی باهم تعاطی نموده مادام فورستر گفت :\n— بسیار خوبست چون چنینست شما باید یکبار دایره های اوتل ما را از نظر بگذرانید . اگر پسندید هیچ مانعی نیست ! ...\nمادام فورستر يك زن خوش گوشت فربه میانه سال به پستی مایل بسیار خنده روی سرخ چهره ایست که از بشاشت طبیعت ، چهره اش دایما يك شکرخنده بنظر تصویر میدهد !\nمادام ماری — فورستر راست میگوید . سودای نادیده باز میترسم بالای دسمال نقاب روی را بر شما بیارد. بفرمائید رهبری و گردانیدن شما را در دایره های اوتل من بعهده میگیرم .\nهر سه ما برپاخواستیم . در قره باغی دیگر که نزديك این قره ما بود مادام و موسیو دیمتری نشسته بودند . مادام دیمتری ماری را خطاب نموده گفت :\n— بکجا میروید ؟\nماری — يك مسئله بسیار تحفه پیش آمده که اگر بگویم از خنده گرده های تانرا درد خواهد گرفت :\nمادام فریدیس و ماد مواز ل ژان و الیزابت که در کنار دریا نشسته بودند از خنده مادام ماری و سخن او برپا خواسته و به اینطرف آمده بتلاش پرسیدند که :\n— برای خدا زود بگوئید چه مسئله است ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 440, "text": "صحيفه ۴۳۳ سیاحتنامه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفتم ـ مادام مسئله را بزرگ میسازند وگرنه هیچ تحفه کی ندارد بلکه خیلی بسیط و ساده يك مسئله ایست.\nماری ـ آیا تحفه تر ازین چه باشد . بیگ افندی ما فردا از استانبول سفر میکنند. برای یکسال بعد که بیاید از حالا از مادام فورستريك دایره استیجار کردن میخواهند.\nمادامها و مادمواز لها اگرچه از ینسخن چیزی ندانسته بخنده آغاز نمودند ولی موسیو شارل که بیک وضع چرت زنانه بر آرام چوکی افتاده بود سر خود را بالا کرده گفت :\nـ براوو (۱) بیگ افندی! اینگونه کارها در عالم بسیار شده و میشود. حتی خود من در المانیا در شهر ( فرانقفرت ) يك جنتلمن انگلیسی را میشناسم كه يك صیغیه را سه ساله کرایه کرده و ده روز در ان نشسته دو باره هیچ نیامده است.\nگفتم ـ بابا من همچنان هم نمیکنم. در سال آینده برای يك مصلحتی بهمه حال خیال آمدن استانبولر ادارم. برای آنوقت از حالا برای خود يك دایره حاضره میکنم که در وقت آمدن خاطرم جمع باشد که برابر بخانه خود فرومی آیم. زیرا موقع این اوتل و یکچندی اقامت کردن در ان خیلی دامنگیر ضمیرم گردیده. حتی من این تکلیف را نیز بر مادام فورستر ندارم که دایره مرا بدیگر کسی تا آمدن من ایجار نکند نی بلکه من در ینوقت سه ماهه برای سال آینده استیجار میکنم و پیش از آمدن خود به پانزده روز مادام را بتلگراف خبر میدهم که دایره مرا حاضر کند. پس درینجا چه تحفه کی و غرابت است که مادام ماری میفرمایند؟\nهمه گفتند ـ هیچ باکی ندارد بکمال آزادی گرفته میتوانید!\nماری ـ خوب بابا تو دانی و کارت. بروید که رهنمایی دایره ها رایشما\n(۱) براوو کلمه فرانسویست : یعنی شاباش."}
{"book": "adl0179", "page": 441, "text": "صحیفه ٤٣٤ سیاحتنامه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبکنم. زیرا خوب بلدهستم.\nاینرا گفته هر سه ماروان شدیم. این باغچه اوتلرايك حولی مربع فرض\nکنید که سه طرف آنرا عمارت و یکطرف آنرا بحر و چوتره روی بحر محاط\nداشته است. عمارات عبارت از صالونها و دائره ها و اوتاقها و متعلقات آنهاست\nاوتاقها و دایره هائیکه بر سر دروازه و جبهه اوتلست بطرف جاده، و دو طرف\nدیگر آن بر چمنزار و دریا و باغچه نظارت دارد. غیر ازان دو زینه ئیکه در\nدهلیز برای دایره های فوقانی بود از باغچه نیز بهر دو طرف زینه های حلزونی\nچوبی کتاره دار خوشنمایی دارد که از زینه سمت مغربی ببالا برآمدن آغاز\nنهادیم. از زینه در يك برنده بسیار خوش هوای برآمدیم که از یکطرف بابحر\nو از یکطرف با باغچه نظارت داشت. از برنده در يك دهلیز واز دهليز بيك\nدالان كوچك وازا نجا در يك دایره مستقله كه يك اوتاق خواب و يك اوتاق\nكار و يك غسل خانه و غیره را دارا بود درآمدیم. حقیقتاً در فرش و\nانتظام وصفائی رخت خواب و سایر لوازمات این اوتل همه اسباب استراحت\nمسافرانرا جامع بود. بنابر انتخاب مارثی سر اسر دلبری دایره مستقلی که پنجره\nيك اوتاق آن بسوی بحرو از یکی بسوی چمن و بیشه زارباز میشد پسند\nنموده با مادام فورستر بکوتاه کردن و فیصله کردن آن بگفتگو آغاز نهادیم.\nمادام فورستر گفت:\n- رجا میکنم شما در دالان مخصوص این دایره بسیر و تماشای لوحه های\nشاعرانه ئیکه به بسیار عقبها آنها را جمع کرده در صالون آویخته ام مشغول\nشوید تا من رفته فاتوره و نظامنامه اوتل خودرا بیارم.\nاینرا گفته مادام فورستر برفت ...\nوالحاصل بعد از یکساعت یکمه ر سعادت! حساب خودر ابامادام فورستر\nقطع کرده و مقاوله نامه ایجار و استیجار را فیصله کرده دست مادام مارثی"}
{"book": "adl0179", "page": 442, "text": "صحيفه ٤٣٥ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nسراپا عشوه کرتی سر اسر دلبری را گرفته بجمعیت خود التحاق نموديم .\nو تا بچار بجه روز بصحبت وصفا بسر آورده به ایستگاه آمدیم ، و باواپور\nيكه بساعت مذكور از انجا حرکت میکردسوار شده و کنارهای ایستگاهای\n( طرابيه ) و ( ارنبودكوى ) و ( بشكطاش ) که همگی درساحل اوزو\nباست یگان یگان لب بوسی تمنا کرده بساعت پنج و نیم عصر به جسر\nرسیدیم . وازانجا با يكوداع بسيار جانسوز دلخراشی از هم جدا شده آنها\nبسوی استانبول ومن بسوى غلطه بسرعت روان شدم .\nدر نزد پیر اخانه موعود چون رسیدم از دور چشمم بر سعید بیگ برخورد\nکه در دم پنجرۀ پیره خا نه نشسته بمطالعۀ جريده مشغول بود . در پیر اخانه\nدرامده بميزيكه او بران نشسته بود توقف نموده ( وقت شریف تان بخير باد\nبیگ افندی » گفتم .\nگفت – وای ما شاء الله ! بخیر آمدید ! مانده های سفر !\nگفتم – سلامت باشید ! آیا از تکت چه خبر ؟\nگفت – بفرمائید بنشینید ! تا بیان کنم .\nگفتم – اول بگوئیدکه تکت گرفتیدیانی ؟\nگفت – آسوده باشید هر چیز بکمال دلخواه شما اجرا شده . لهذا\nدر پهلوی او نشسته منتظر تفصیلا تش نشستم .\nگفت – اولا خود با لذات بو اپور خدیوی که پرنس ( عباس ) نام\nدار در فتم .\nگفتم – آیا پیش از گرفتن تکت ؟\nگفت – بلی ، زیرا با خود اندیشیدم که اول رفته واپور را ملاحظه\nمیکنم ، وقره های آنرا می بینم . اگر فرصت یافتم باخود کپتان ساخته\nتکت را در هم انجا میگیرم ."}
{"book": "adl0179", "page": 443, "text": "صحیفه ٤٣٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفتم ـ خوب کرده اید تشکر میکنم .\nگفت ـ قمره های درجهٔ اول واپور را بنهایت صفایی و فراخ ورو\nشن یافتم . اسباب لوازمات آنها را هم مکمل دیدم . دالان بزرگ قمره\nهای اول ، ودالان بزرگ بالای آنها را خیلی بازینت و ترتیب یافتم . واپور\nخیلی جسیم واپور یست که در ساعت ۱۸ میل مسافه قطع میکند ، و\nچار دیگ بخار دارد تنویرات همه چراغهای واپور باالکتریکست .\nگفتم ـ عجب تصادفی شد که درین واپور سفر نصیب گردید .\nگفت ـ هنوز این را چه میکنید که از یکتصادف دیگر شما را بشارت بدهم.\nـ زود بفرمائید بمراقم انداختید ؟\nـ مراق مکنید . طالع شما بسیار بلند است ! درین واپور نیز همسایه\nهای بسیار بدیعهٔ را مالکید .\nـ آیا که باشد ؟\nـ این یک همسایه نیست بلکه سه چهار نفر زنان مجارستانیست که در\nصنعت آقتر یسی یعنی تشخیص دادن تیاترها مهارت فوق العادهٔ دارند ،\nو از طرف هیئت تیاتروی اسکندریه بمصر خواسته شده اند . زیرا خدیو\nدرینروزها از سیاحت اوروپا بمصر عودت میکند از طرف بلدیهٔ اسکندریه\nبشرف ورود او بسی تدارکات جشن و شادمانی دیده میشود . که اینهم\nازجملهٔ آن تدارکاتست . اینست که در همسایه گیی اینگونه پریچهره گان\nمجاری یک قمرهٔ دو نفر ئی بسیار فراخی را برای شما و حضرت سردار به بیست\nپون انگلیسی باخوراك تا به اسکندریه گرفتم . این است تکت آن ، و\nیک قمرهٔ درجهٔ سوم برای محی الدین آغا گرفتم . زیرا اگر از مردم\nقمره نشین نباشد در قمره های اول کسی او را پیش شما نمیگذارد . این\nاست تکت او ."}
{"book": "adl0179", "page": 444, "text": "صحيفه ٤٣٧ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد دوم\n\nاينرا گفته و دو تکت مذکوره را بمن تسليم نمود .\nگفتم - هزارها تشکر عزيز من ! بسيار ممنون شدم .\nگفت - خواهش معاونت شما از من همين نبود؟ اين است که آنرا بجا آوردم.\nحتی زياده برين از عجله که شمارا دست داده بود و مجاذبۀ مقناطيسيئی که گرفتار\nآمده بوديد محی الدين آغا را نيز تنبيه نموديد که چه بگيرد . اين است که ...\nگفتم - راست فرموديد . سراسر فراموش کردم . آيا چسان شد؟\n- چسان بشود ! مبلغ پنج ليره عثمانی به او دادم که همه ضروريات و\nلوازمات خود را گرفته بشما حساب بدهد .\nگفتم - هزار آفرين بر معاونت شما. مرا ممنون احسان خود فرموديد.\nاگرچه از حسن کار آگاهی شما امين و خاطر جمع بودم ولی همه روز گاه\nگاه قلبم يك طپشی ميکرد . حتی مسئلۀ محی الدين آغا در يك اثنای بهترين\nعيش و ذوق و صفا بخاطرم آمد، عيشم را به طپش مبدل نمود .\nگفت - خوب بيگ افندی! شما از خود بحث نفرموديد که آيا روز تان\nچسان گذشت ؟\nاز کيفيت روز خود تا يکدرجه آگاهی داده گفتم:\n- حالا اگر بفرمائيد که بسوی جای حرکت کنيم اله که تا بشام برسيم .\nزيرا حضرت پدريتم در انتظار خواهند بود .\n« بسم الله » گفته بر خواستيم، و يك عرابۀ فائيتونی گرفته عرابه چی را\nبرفتن نشانطاش امر داديم . عرابه ما از جادۀ بزرگ بشک عثمانی و باغچۀ\nبلديۀ تپه باشی که در ين وقت مانند يك گلزار پريرخساران فرنگ مينمود\nبر جادۀ بزرگ بيگ اوغلی و تقسيم بسوی منزل مقصود خود به تکاپو\nآغاز نمود .\nسعيد بيگ درين اثناء کم مانده بود که فراموش کنم » گفته دست"}
{"book": "adl0179", "page": 445, "text": "صحیفه ۴۳۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبجزدان جیبی خود برد. وجزدان خود را کشیده مبلغی که از بانقنوط\nصد لیره کشی که از برای مصارفات به او داده بودم زیاده مانده بود بمن تسلیم\nنمود. عرابه ما درین وقت ببازار بزرگ بیگ اوغلی رسیده بود. دريك\nدکانی دفعةً چشمم بريك بکس دستی افتاده سخن حضرت پدر بخاطرم\nآمد که فرموده بودند «بکس دستی من که کلام الله مجید و وظایف خود را\nدر ان میگذارم کهنه شده اگر يك بکس دستی خوبی بچشمت بر خورد بخره»\nهماندم عرابه جی را بتوقف امر نمودم. سعید بیگ پرسید که:\n— خیر باشد افندم!\nکیفیت را به او فهما نیده گفتم:\n— اگر زحمت نباشد بفرمائید که يك بکس بخریم.\nهر دوی ما فرو آمده بدکان درامدیم. از پشت جبهه یکباره بلور دکان\nاسبابهای بسیار نفیسی در دکان چیده شده بود. درون دکان خیلی روشن\nبود. شعاعات چراغهای گاز هوا اشیای موجوده دکانرا میدرخشایید.\nچیزیکه بکسها بران افتاده بود نزديك شده يك بکس مناسبی که لازم مینمود\nبقیمت يك پون انگریزی خریداری کردم. درین اثنا سعید بیگ يك\nساعت مینا کاری را ملاحظه میکرد باز سخن حضرت پدر را بخاطر آورده\nبرای ممنون ساختن مهماندار خود همین وسیله ساعت را فرصت یافته انتظار\nکشیدم. سعید بیگ چون از قیمت آن پرسید:\nخدمتگار دوکان (۲۰) لیره نا پولیون قیمت نهاد، سعید بیگ ساعت\nرا پس بجایش گذاشت.\nگفتم — بیگ افندی! شما خیلی مروت کار و مرحمت شعار يك ذاتی\nهستید. يك رجای دیگری نیز دارم که اگر بلطف و مروت انسانکارانه\nخود آنرا نیز اجرا بفرمائید موجب از دیاد شکر گذاری من بشما خواهد شد!"}
{"book": "adl0179", "page": 446, "text": "صحیفه ٤٣٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nگفت – خیر باشد باز به این شامی مرابکدام وابور خواهید دوانید؟\nگفتم – امین باشید. این بار چنان تك و دوها در میان نیست. همینقدر\nکه به ایفای یك امر واجبی بواسطه قبول فرمودن شما موفق وكامیاب آیم.\nگفت – بفرما ئید تا به بینم که آخر این واجب ماجب چه میشود!\nگفتم – امر پدر را بجا آوردن واجب است. ایشان بمن فرموده اند\nکه از طرف خودشان يك هدیه یادگار محبت و و دادکه همیشه آنرا دیده مارا\nبخاطر آریدگرفته خدمت شما تقدیم نمایم. وچون شوق شما را به این ساعت\nمی بینم لطف نموده آنرا قبول فرمائید.\nاینرا گفته خواستم تاپیسه ساعت را بدهم. سعید بیگ دست مرا\nگرفته گفت:\n– هرگز قبول نخواهم کرد. اما چون میل خاطر حضرت سردار\nبرای عطا فرمودن يك تذکار شیا نست منهم این کتابچه جیبی را بنام تذکار\nو داد حضرت سردار گرفته امضای عالی شانرا بايك شعرشان را بخط\nمبارکشان در ان میگیرم که بهترین یادگارهای حیات خود آنرا خواهم شمرد.\nاینرا گفته وكتابچه را که به آن اشارت کرده بود و جلد آن از استخوان\nدندان فیل بود برداشت و مرا بدادن وجه آن اشارت کرد.\nهر انقدر عذر نمودم سودی نبخشید. آخر الامريك ليره قیمت آنرا\nداده از دکان بر امدیم. شاگرد دكاندار بكس را با ما برداشته بعرابه بیاورد.\nعرابه چی نیز اسبها را قمچین نواخته راه نشانطاش را گرفت. بغروب\nده دقیقه مانده بود که عرابه ما در پیش دروازه مهمانخانه پادشاهی توقف نمود.\nاز عرابه فرو آمده بسرعت بالابر امدیم. حضرت پدر درد الان\nمارا انتظار داشتند. بکمال بشاشت و اشتیاق ماراقبول فرمودند. چون\nوقت نماز مغرب در رسیده بود فرمودند که:"}
{"book": "adl0179", "page": 447, "text": "صحیفه 440 سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبعد از نماز باشما احوال پرسی میکنیم. بعد از انکه حضرت پدر تنها ادای صلوة نمودند بر سفرۀ طعام جمع آمده حضرت پدر فرمودند.\nخوب فرزندان مانده نباشید ! به بینم که چه کردید فردا انشاء الله بجز حرکت دگر کاری نداشته خواهیم بود ؟\nگفتم — بهمت و معاونت سعید بیگ تکت‌ها را گرفتیم وابور خدیوی بسیار وابور بزرگ و منتظمیست. بچهـار روز کامل به اسکندریه میرود دیگر اسباب خورا که و نواقصات خود را نیز تکمیل نموده ایم.\nفرمودند — وابور آیا بچند بجه حرکت میکند ؟\nبسوی سعید بیگ دیده کیفیت را جویا شدم. گفت :\nبوقت سه بجه روز حرکت میکند. شما هر وقت که بخواهید در وابور رفته میتوانید. یعنی از حالا تا بسه بجه عصر هر وقتی که بوابور بروید گویا بخانۀ خودتان میروید !\nفرمودند — چون چنینست فردا انشاء الله بهشت بجه از یجار وانه میشویم. اول بمایین همایون رفته يك وداعی از حاجی علی بیگ و عثمان پاشاء میکنیم اگر چه وداع رسمی خود را کرده ایم ولی باز هم یکدیدن لازمست.\nسعید بیگ — هیچ مانعی نیست. از تشریف تان مسرور میشوند.\nفرمودند — از انجا که بر امدیم دگر کاری نداریم یکسر بوابور رفته میتوانیم.\nباز بزبان افغانی از ممنونساختن مهماندار ما سعید بیگ جویا شدند بنده حکایۀ خریدن بکس و ساعت و کتابچه را عیناً عرض نمودم. سعید بیگ از فحوای کلام مقصد را دانسته گفت :\nاز حضرت سردار در بخصوص عرض اعتذار مینمایم ( کتابچه را از جیب کشیده ) هر گاه يك فردی از اشعار خود بقلم مبارك با دستخط خودشان درین کتابچه قید بفرمایند قیمتدار ترین یادگاری برای مخلص"}
{"book": "adl0179", "page": 448, "text": "صحیفه ٤٤١ سیاحتنامه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nشما همین کتابچه خواهد بود .\nحضرت پدرا کتابچه را از دست سعید بیگ گرفته و يك غزل غرای\nخودشانرا در ان نوشتند ۵ آن غزل را عیناً در بنجانبت کتابچه یادگار مینماییم.\n-- غزل --\nاز اشك نامه که به او ما نوشته ایم با خط موج معنی دریا نوشته ایم\nتایر میفروش دهد میکشی رواج پروانه خط نشه مینا نوشته ایم\nتفسیر شرح سوره نور جمال او ما بر بیاض دیده بینا نوشته ایم\nافسانه های قصه دور و دراز زلف بر پشت نامه شب یلدا نوشته ایم\nباخامه خیال رموزات سر غیب بر دل بطرز رمز معما نوشته ایم\nتمثال نقش صورت اورا بکلك فکر بر صفحه های طبع مصفا نوشته ایم\nبر شخص نا امیدی گنجینه دار یأس از خون دل برات تمنا نوشته ایم\nتفصیل عجز را هروان ره وفا در رنگ نقش آبله پا نوشته ایم\nمضمون سوزش غم عشق پریرخان تنها نوشته ایم به تن ها نوشته ایم\nدیشب ز روی دفتر آشفته خط زلف يك خوش سواد نسخه سودا نوشته ایم\nاز چاك زخم تا که نماید جمال داغ ماچون قفس بسینه الفها نوشته ایم\n( طرزی ) براه عشق چو (بیدل ) ز عاجزی\n« ما هم برات آبله بر پا نوشته ایم »\nبعد از انکه غزل فوق را بخط بسیار خوش چون جواهر مبارك\nخود نوشتند کتابچه را بسعید بیگ داده فرمودند :\n- بیگ افندی ! شما درینچند روزیکه با ما بودید بسیار زحمت کشیدید.\nمن شما را مانند فرزند خود میدانم و از انسانیت و کمالات شما بسیار شاکر\nوممنون هستم .\nسعید بیگ - استغفر الله افندم ! بنده هيچ يك خدمتی نکرده ام"}
{"book": "adl0179", "page": 449, "text": "صحیفه ٤٤٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nبلکه وظیفه خود را بجا آورده ام . از حسن توجهات عالی شما خود را\nمسعود وبختیار میشمارم .\nحضرت پدر ساعت جیبی خودشانرا که به پنج لیره از بیروت در ینبار\nگرفته بودند از جیب خود برآورده بسعیدبیگ پیش کرده گفت :\n-- این ساعت را بصیغه هدیه نی بلکه بذریعه تبرك بشما تقدیم میکنم\nبایدکه رد نکنید .\nسعید بیگ برپاخواسته وبکمال احترام ساعت را گرفته گفت :\n-- ساعتی را که یکمدت همراهی ذات عالی شما را کرده باشد ردنی\nبلکه بکمال شوق ومسرت قبول کرده حرزجان خودخواهم نمود .\nفرمودند -- منهم ازشما تشکر میکنم .\nطعام ازیکوقتی به انجام رسیده بود، حضرت پدر برخواسته گفتند:\n-- امروزازمعتادخودزیاده تر باشما نشستم.حالا شمارا تا بفردا بخدا سپرده ام.\nبعد ازانکه حضرت پدر به اوتاق خوابگاه خود تشریف بردند\nسعید بیگ گفت :\n-- چسان ! امشب شب آخرین تانست. آيا بيك سیاحت شبانه آرزو ندارید؟\nگفتم -- امشب هیچ حال ندارم . راحت کردن میخواهم .\nگفت -- بسیارخوب ! تا بفردا الوداع . صبح زودانشاءالله حاضره بشوم.\nاینراگفته روبسوی زینه نهاد..منهم تا بسرزینه اورامشایعت کرده\nبه اوتاق خود درآمدم . ابومحی الدین راخواسته پرسیدم که :\n-- چه خبر است ابومحی الدین آغا ! چه گرفته چه خریده ؟\nگفت -- صاحب من ! امروز بیگ افندی را چنان يك تلاش و\nاستعجالی بودکه هیچ امر نفرمودندکه چه بگیرم وچه کنم ؟\nگفتم -- خوب ! اگرچه من نگفتم، ولی آیاخودت نمیدانستی که"}
{"book": "adl0179", "page": 450, "text": "صحيفه ٤٤٣ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد دوم\n\nبرای دوسه روز نوالچه بكار است .\nپنج ليره از سعيد بيگ افندی گرفتم . روغن اعلا وبرنج باريك عنبر بویه، لوازمات مطبخ و ناشتا و چای و پنير و شيربسته و مسكه و غيره را همه اسبابهای محافظه آن به بسيار درستی و پاكيزه گی گرفته و همه را جابجا کرده ام از هر جهت خاطر خودرا جمع داشته باشيد .\n— آفرین محی الدین آقا برو حالا بخواب .\nابومحی الدین رفت . منهم البسه ام را كشيده و بی آنكه سياحت امروزی خودرا بنويسم بخواب رفتم .\n\n— § —\n\nروز دوشنبه ۱۰ ذیقعده\n\nدو ساعت پیش از صبح برخواستم . آهسته بکوتۀ ابو محی الدین آمده بیدارش کردم . و کشیدن يك پيراهن و زیر جامه را به او تنبیه کرده بغسلخانه آمده يك شست وشوی بسیار مکملی اجرا کردم . والبسه‌ ام را پوشيده به اوتاق خود آمدم . ونوشته های باقیماندۀ سیاحت دیروزه را نوشتم . اگر راست بگویم : استانبولرا درینوقت يك دهن اژدهایی می‌بینم! يك آن اولتر ميخواهم كه ازان برايم . تصور و خيال جمال جاذبه دار غازی ، وروز افزونی هوس و شوق وصال آن محبوبه سراسر دلبری باوظيفۀ خدمتگاری حضرت ولینعمی مجادله کرده استانبول را در گردنم حلقه آسا تنگ میسازد و يك آن اولتر ميخواهم كه ازان هوای محيطه بر"}
{"book": "adl0179", "page": 451, "text": "صحيفه ٤٤٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nتضییق و فشار محبت مفرطه تخليص گریبان حیات نمایم هوای محیطه استا\nنبولرا نسیم حیاتبخشای عشق و هوای آن دلبر عیار شیرین کار پر برخسار\nبماشینهای عشوه ها و جلوه ها و غمزه ها و ناز ها و ادا ها بچنان تضییق و فشاری\nدر محفظۀ دماغم فشرده که قوا و حواسم را جای بود و باشی در انجا نمانده کم\nمانده که سحاب آسا سراسر فرار نمایند .\nدوگانه فریضۀ صبح را ادا کرده از او تاق خود بیرون برامدم سعید\nبیگ را در صفۀ مهمانخانه یافتم . ابو محی الدین را بجمع آوری بکسها و\nصندوقها و سبدها مشغول دیدم . سعید بیگ گفت :\nـ محی الدین آغارا با مصطفی آغا و يك آقای دیگر مهمانخانه با اسبابهای\nشان از حالا روان میکنیم که در وابور رفته جابجا شوند .\nگفتم ــ بسیار خوب میشود !\nو الحاصل آنها را فرستاده خود بحضور پدر آمدیم و تا به نه بجۀ روز\nبناشتا و صحبت بسر آورده بعد از ان سوار عرابه شده بپایین همایون رفتیم .\nو در انجا بقدر ده دقیقه با حاجی علی بیگ و ده دقیقه با عثمان پاشای غازی ملاقات\nوداعیه را به بسیار حسن استقبال و و داد اجرا نموده از مابین بر امدیم .\nدو یا ور پادشاهی و حاجی ابراهیم افندی مهماندار دوم در عرابه مخصوصه\nدیگر نشسته تا به لیمان ریختم غلطه ما را مشایعت نمودند . در انجا بجز از يك سعيد\nبیگ از دیگران به بسیار حسن تواضع و محبت و داع نمودیم . وابور ما باسر ك\nسنگ بست بازار منتظم ریختم متصل ایستاده بود . دوازده بجۀ روز بوده\nدر پیش زینه وابور بسیار بزرگ و بلند يك با دود و د کش کلفت و چهار د کلهای\nبسیار بلند که زینت منظرۀ خارجی خوبی داشت رسیدیم . در پیش زینه پر وبار\nبسیاری بود . از زینه بالا بر آمده بريك سطح مستو یی بسوی قماره های درجه\nاول که بسوی دنبالۀ کشتی بود روان شدیم دالان بزرگ تنزه این و ابور بر سطح"}
{"book": "adl0179", "page": 452, "text": "صحیفه ٤٤٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد دوم\n\nمنظره سرك سنگ بست ( ريختم ) غلطه و توقف واپور در كنار سرك\n\nساخته بود که با قالین و میز و چوکیها و کوچهای بسیار منتظم آرایش و پیرایش\nیافته بود ، در قمره های خواب از يك زينه منتظمی که در پیش دالان مذکور\nبپایان میرفت فرو آمده میشد .\nسعید بیگ مارا بدا لان مذکور رهنمایی نموده بر یکی از کوچ های\nآن که در پیش غجره های بسوی دریا باز شده آن موضع بود نشستیم. سر قروت"}
{"book": "adl0179", "page": 453, "text": "صحیفه ٤٤٦ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد دوم\n\nیعنی خانه سامان یا پیش خدمت این دالاترا که در یک گوشه ایستاده بود آواز\nداده گفت :\n- صاحب قرۀ نمبر (٥) همین دو افندی میباشد سرقروت به بسیار\nتواضع سرفرو آورده سلام کرد ، و پرسید که آیا فرانسوی میدانند ؟\nگفت – نی نمیدانند . ولی چون شما عربی میدانید انشاء الله زحمت نمیکشید .\nگفت – بلی بلی من کم کم عربی میدانم انشاء الله راحت خواهند فرموده\nحالا تکتهای شانرا مهربانی کرده بدهید که قید دفتر نمایم .\nتکتها را به قروت دادیم .\nسعید بیگ گفت – این شخص بسیار ادیب آدم است هر کار و خدمتی\nکه داشته باشید در باب آب وضو و غسل و غیره به او امر. بکنید بخوبی اجرا\nمیکند . من از دیروز برو توصیه و تنبیهات لازمه نموده ام . حالا کپتانرا\nهم دیده توصیه و سفارش میکنم انشاء الله به بسیار راحت سفر خواهید کرد.\nتشکر کردیم و چون وقت برای حرکت واپور نمانده بود سعید بیگر\nتا بدم زینه واپور مشایعت کرده یک وداع بسیار پر محبت و ودادی اجرا نموده\nپس بدالان آمدیم .\nواپور ما به سه و نیم بجه عصر ریسمانهای خود را از سرک در یختم باز کرده\nو لنگر برداشته برهنمائی یک کشتی کوچک قلاووز خود را از میان واپورها\nو کشتیها ئیکه لیمانرا برداشت رهائی داده بسرعت ٨ میل برفتار آغاز نهاد.\nو بعد از دو ساعت سواد شهر شهیر بینظیر استانبول از نظر نهان گردید.\n– ختام جلد دوم –\n– ما بعد امروز در جلد سوم نوشته میشود فقط –\n– انتها –\n– محمود طرزی –"}
{"book": "adl0179", "page": 454, "text": "(عدد) کتابخانه (عدد)\n۹ مطبعة ۹\nعنايت\nسياحتنامه قطعه روی زمین\nدر ۲۹ روز\nآسیا * اُورُوپَا * اَفْرِيقَيا\nجلد سوم -۱- عودت ازسفر\nمؤلف وسیاح آن\nمحمود طرزى\nتاريخ تالیف وسياحت\n١٣٠٨\nدر دارالسلطنهٔ محروسهٔ کابل فی ۱۳۲۸ از مسوده بشکل\nکتاب در قید تحریر آمده و درسنهٔ ۱۳۳۳\nدرمطبعهٔ مبارکهٔ عنایت بزیورطبع\nآراسته گردیده است"}
{"book": "adl0179", "page": 455, "text": "صحیفه ٤٤٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمابعد از روز دوشنبه ١٠ ذیقعده\n\nاحوال استانبول\n\nجغرافی ، تاریخی ، و سایره\n\nاین جلد سوم سیاحتنامه ما از عودت یعنی باز گشت سخن میراند، و چون این قاعده را درین سیاحتنامه رعایت کرده ایم که پیش از برآمدن هر شهر از احوال جغرافی و تاریخی آنشهر بقدر لزوم بر قارئین کرام معلو مات عرضه میدهیم لهذا قبل ازین که سراسر ازینشهر مینو بهر جداشویم یکقدری از احوال جغرافی موقع آن ، و احوال تاریخی ماضی آن عرض میکنیم :\n\n§\nاحوال جغرافی\n\n(استانبول) بنام دیگر (قسطنطنیه) پایتخت دولت علیه عثمانیه و از روی موقع و موضع بهترین و دلنشین ترین شهرهای دنیا میباشد.\nاین شهر عظیم استانبول اولا بر چار قسم تقسیم شده که قسم اول آنرا (نفس استانبول) ، و دوم آنرا (غلطه و بیگ اوغلی) ، و سوم آنرا (اسکدار و قاضی کوی) و قسم چارم آنرا (بوغاز ایچی) میگویند."}
{"book": "adl0179", "page": 456, "text": "صحیفه ٤٤٩ سیاحتنامهٔ سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nیعنی (آبنای بوسفور) .\n۱ - (نفس استانبول) بريك شبه جزیره مثلث الشکلی مبنی\nمیباشد که رأس زاویه این مثلث بسوی شرقی شهر دراز شده است که آخر\nنوك این زاویه را (سرای برونی) مینامند که آنهم عبارت از يك دماغهٔ\nسبز و خرمیست که از يكطرف به بحر مرمره و از بكطرف بسوی «بوغاز\nایچی» یعنی (آبنای بوسفور) ناظر میباشد . اساس زاویه این مثلث\nدر جهت شمال غربی شهر است كه يك نوك اين زاوية تا بمحلهٔ ایوب و\nخلیج کاغد خانه ممتد شده است . و دیگر نوك آن تابه بحر مرمره دراز\nشده رفته است. يك ضلع جهت شمال شرقی این مثلث با خلیج استانبول\nکه در اثنای سیاحت خود بیان کرده ایم محدود میباشد . و ضلع جنوبی\nاین مثلث مذکور با بحر مرمره محاط است . همهٔ این شهر مثلث برهفت\nتپه مبنی شده است که همهٔ آن از قدیم الایام در میان يك قلعه ئی که در اثر\nمانها از قلعه های بسیار متین و محكمى شمرده میشد گرفته شده است تپهٔ\nنخستین ازین هفت تپه در جهت « سرای برونی » موجود است .\nسرای همایون (طوپقپو) ، وجوامع شریف (ایاصوفیه) و(سطان\nاحمد) ، و (دائرهٔ عدلیه) و [دائرهٔ اوقاف] و محله ها و کوچه ها و بازار\nهای متعددی برین تپه میباشد . تپهٔ دوم جامع شریف (نورعثمانی) و\n«چنبرلی طاش» و(تربهٔ سلطان محمود) و(باب عالی) و بسی محله ها و بازار\nها بر این تپه مبنی شده است که این تپه را با تپهٔ اولین جادهٔ مشهور فرحفزای\nبازار(دیوان یولی) مربوط داشته است. تپهٔ سومین جامع شریف(سلطان\nبایزید) ، وجامع شریف (سلیمانیه) ومیدان (دایرهٔ عسکریه) ، و(قلهٔ\nیالقمین) و (چارسوی کبیر) و شیله های آن بسی بازارها، وجاده ها و\nکوچه ها را در برگرفته است که بلند ترین همهٔ تپه ها همین تپه است . تپهٔ"}
{"book": "adl0179", "page": 457, "text": "صحیفه ٤٥٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nچهارمین عبارت از جامع شریف ( فاتح ) و محله و نواحی و اطراف آنست.\nتپه پنجم جامع شریف (سلطان سلیم) و محله (چهار تیکر) و نواحی\nآنست . ششم تپه (بلاط) است که بسی کوچه ها و محله ها را حاویست\nهفتم تپه (یدی قله) و بسی محله ها و کوچه های متعدد آنست که ازین\nتپه هاشش تپه آن با همدیگر مربوط بوده از دماغه (سرای برونی) تابه\n(ایوب انصاری) يك سلسله تپه ها تشکیل میکند . تپه یدی قله و نواحی\nآن ازین سلسله تپه های ششگانه بايك وادی جداشده است که درمیان\nاین وادی بستانهای سبزی کاری وغیره موجود است . ازین آبهای آزاد\nو ارتفاعی که در دوطرف این وادیست يك جوی کوچکی نیز برای آبیاری\nکشتزار ها حاصل میشود .\n٢ – قسم دوم (غلطه و بیك اوغلی) ست که ازقسم اول که\nنفس استانبول باشد با (خلیج استانبول) که آنرا (قرن الذهب) نیز\nمیگویند جدا گردیده، و بواسطه دو جسری که بران بسته شده هردو\nقسم با هم مربوط میباشند . این قسم نیز بر تپه ها واقع شده که غلطه در\nدامنه يك تپه از انها میباشد که بر سر تپه (قله غلطه) مبنی شده ، و بردیگر\nپشته هائیکه ازین تپه یکر بسوی پیش دراز شده رفته بیك اوغلی ودیگر\nمحله ها موجود است . تپه های این قسم از طرف خلیج استانبول بامحله\nهای «قاسم پاشا» . و «خاص کوی» و (ترسانه) یعنی کارگاه کشتی\nسازی و دیگر محله ها محاط است . از طرف خشکه این قسم را [فری\nکوی] و «شیشلی» و (نشانطاش) و دیگر محله ها و بازارهای متعدد\nفرا گرفته است . از جهت آبنای بوسقور با محله های (طوپخانه) ، و\n(فندقلی) ، و [قیاطاش] ، و (بشکطاش) محاط است .\n٣ – قسم سوم (اسکدار و قاضی کوی) است که از قسم اول یعنی نفس"}
{"book": "adl0179", "page": 458, "text": "صحيفه ٤٥١ سياحتنامۀ سه قطعۀ روى زمين جلد سوم\n\nاستانبول ، و قسم دوم يعنى غلطه و بيك اوغلى بايك نوك بحر مرمره و(آبناى\nبوسفور) که بوغاز ايچى ميباشد جدا شده است . اين قسم نيز بر تپه ها و دامنه\nهای تپه هامبنى ميباشد كه نفس [ اسكدار ] ، و (حيدر پاشا) ، و\n(قاضی كوی) و كوههای (چامليجه) و قريه های (قزل طوپراق) ،\nو(ارن كوی) وغيره راجامع ميباشد .\n٤ - قسم چارم (بوغاز ايچى) يعنى آبناى(بوسفور) گفته ميشود\nكه عبارت از سواحل دو طرفۀ آبنائيست كه در مابين قطعۀ آسيا و اوروپا\nواقعشده و دو طرفۀ آن باقصر ها و عمارتهاى دلنشين وكوهها وتپه هاى سبز\nو رنگين و بسی قريه هاى متعدد تشكيل يافته است . قريه های خوش عمارات\nاين قسم كه عبارت از محله های آنست در ساحل اوروپا عبارتست از[ اورته كوی،\nارناؤد كوى ، ببك ، روم ايلى حصار ، امير كان ، استينه ، ينى كوى ،\nطرابيه ، بيوكدره ، صارى يار ، روم ايلى قواق ] وقريه های مشهور\nساحل آسيای اين قسم عبارتست از [ قوزغنجق ، بيگلر بيگی، چنگل كوى،\nوانی كوی ، قنديلى ، اناطولى حصار ، قانليجه ، چبو قلى ، انجيركوى،\nيكقوز ، اناطول قواق ] .\nغير از ين چار قسمی كه بيان شدسه چار جزيره های نيز در بحر مرمره\nواقعست كه آنهم ازمشتملات اين شهر مينو بهرحساب ميشو . ومشهور\nترين آنها (بيوك اطه) و (هكبه لى اطه) وغيره ميبا شند .\nپس به اينصورت شهر مينو پهر استانبول دريك نقطۀ واقع شده كه\nقطعۀ آسيا و اوروپا دران نقطه بدرجه ئيكه با هم بچسپند نزديكشده اند . و\nدرعين همان نقطه دو بحر بزرگ كه عبارت از (بحر سفيد) ، و (بحر\nسياه) باشند با هم آميخته اند . و دريك موقع مهمی واقع شده كه مركز اجتماع\nو اختلاط اقوام وملل مختلفۀ آسيا واوروپاميباشد كه به اين سبب استحقاق"}
{"book": "adl0179", "page": 459, "text": "صحيفه ٤٥٢\nسياحتنامه قطعه روی زمين\nجلد سوم\n\nآنرا دارد . که مرکز همه دنیا گفته شود .\nاگرچه در اوایل این شهر از نفس استانبول و غلطه و اسکدار مرکب\n\nآبنای بوسفور به خريطه جداگانه نشان داده شده است\nخريطه استانبول : - (١) نفس شهر است که بخلیج در مسافت از یک اوغلی جدا شده است .\nنمره [٢] قطعه بين اوغلی و غلطه . و نمره ٣ اسکدار وقاضی کوی میباشد . بوقاز ایچی یعنی\n\nبود، ولی رفته رفته از يکطرف از ( مقری کوی ) و ( اياستفانوس ) تابه\nقواقها طولاً . وازدیگرطرف از ( فری کوی ) تابه (ارن کوی) عرضاً"}
{"book": "adl0179", "page": 460, "text": "صحيفه ٤٥٦ مساحت نامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمتصل همدیگر عمار تهاو خلهاو محله ها و بازار ها ساخته شده رفته است، و هیچ\nجا عمارت منقطع نشده است از انسبب همه اینمسافه جسیمه يك شهر عظیمی\nگفته میشود که جمع همه مساحه سطحیه آن با جنگلها و دریاهای آن بوسعت\n(٥٩٠٠) كیلومتر مربع میباشد . مقدار نفوس این شهر تقریباً یکنیم\nملیون انسانست که بر هر کیلومتر مربع (۲۳۸) آدم میرسد. جامع آیا صوفیه\nکه مرکز وسطئی استانبول شمرده میشود در ٤١ درجه و ١٦ ثانیه عرض\nشمالی، و ٢٦ درجه و ۳۸ دقیقه و ۵۰ ثانیه طول شرقی واقعست .\nتقسیمات ملکیه - اینشهر مینو بهر عظيمه يك ولایت والبنشین اعتبار\nمیشود که والی این ولایت را( شهر امینی) عنوان میدهند و همه ولایت را\n(شهر امانی ، ) میخوانند. شهر امانتی، هم وظیفه والیگری و هم وظیفه\nبلدیه را جامع میباشد . از روی اداره بلدیه این شهر مینو بهر برده محله\nمنقسم است که هر محله در اداره يك دایره بلدیه تابع میباشد و به این صورت همه\nشهر برده دایره بلدیه منقسم شده است که مرکزهای آنها ازینقرار است :\n۱ - بایزید یا دیر کار ارا سی\n٦ - بیگ اوغلی\n۲ - فاتح\n۷ - بيوكدره\n۳ - جراح پاشا\n۸ - قا كليجه\n٤ - بشکطاش\n۹ - اسكدار\n٥ - ینی کوی\n١٠ - قاضیکوی\nجهت ضبط وربت شهریه(نظارت ضبطیه) راجع وعائد است.\nجنسیت ومذهب اهالی - گفته بودیم که جمع نفوس استانبول\n(١،٤٢٣،٠٠٠) که تقریباً یکنیم ملیون است میباشد. نصف این مقدار\nمسلم ، ونصف دیگر آن از روم ، ارمنی ، یهودی، و فرنگ مرکب است.\nزبان عمومی و بومئی آن زبان ترکئی عثمانیست . زبانهای رومی، وارمنی،\nواسپانیولی و دیگر زبانهای اوروپی نیز مستعمل ومتداولست. اما همه اجناس\nومذاهبی که در استانبول بودوباش دارند ، واستانبولی گفته میشوند بزبان"}
{"book": "adl0179", "page": 461, "text": "صحيفه ٤٥٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nتركشی عثمانی آشنا میباشند. ازین سبب که ده دوازده زبان درین شهر متداولست و از هر جنس و هر ملت درین شهر آدمها موجوداند استعداد آنرا دارد که مرکز تمام دنيا و يك نمايشگاه انواع انسانها گفته شود .\nابنیه مشهوره - بزرگترین و مشهورترین بناهای استانبول جوامع\n\nمنظره خارجی جامع آیا صوفیه"}
{"book": "adl0179", "page": 462, "text": "صحیفه ٤٥٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nشریفه، وسرایهای همایونی، وعمارتهای دوائر حکومتی آنست. درینشهر مینوچهر (٨٢٤) جامعشریف موجود است که مشهورترین و بزرگترین آنها (آیاصوفیه) (سلطان احمد) ، (نورعثمانی) ، (سلطان بایزید) ، (سلیمانیه) (شاهزاده باشی)، (فاتح) ، (سلطان سلیم)، (ینی جامع)\n\nمنظره خارجی جامع سلیمانیه\n\nمنظره خارجی جامع ایاصوفیه"}
{"book": "adl0179", "page": 463, "text": "صحيفه ٤٥٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n( جامع طوبخانه ) ، ( لاله لی ) ، وغیره میباشد که هر يك ازينها بكمال صنعت\nو مهارت معماری و زینت و لطافت سنگتراشی از طرف سلاطین عظام عثمانی\nبنا یافته است .\nجامع والده ، خواجه پاشا ، محمود پاشا ، كدك پاشا ، كوچك آيا صوفيه ،\n\nمنظره خارجی (جامع والده ) که از نفیس ترین صـ"}
{"book": "adl0179", "page": 464, "text": "صحيفه ٤٥٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nجراح پاشا ، قوجه مصطفی پاشا ، جامع پرالتی ، جهانگیر ، جامع طولمه\nباغچه ، جامع حمیدیه ، جامع بیگلر بیگی، جامع حضرت ایوب انصاری و\nوبسی جوامع دیگر که هر یکی در نفس الامر خود از بناهای بسیار مشهور\nشمرده میشوند موجود است .\n\nمنظره داخلی يك حصه از جامعشریف ( سليمانيه )"}
{"book": "adl0179", "page": 465, "text": "صحیفه ٤٥٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبعد از جوامع شریفه ابنیه که شایان افتخار فن معماریست همانا سرایهای\nهمایونی میباشد . در گلخانه که در دماغه سرای برونی واقعست از سرای\nقدیمی که در ان ساخته شده بود در ینوقت قصر همایون ، و خزینه امانات\nهمایون ، و كوشك چینی که در ینوقت ضرابخانه و موزه خانه دران بنا یافته است\n\nمنظره ( چراغان سرای همایون ) در ساحل آشنای بوسفور\n\nمنظره قصر همایون در اینکتوز [ نام موقع با صفای آشنای یوسفور]"}
{"book": "adl0179", "page": 466, "text": "صحیفه ٤٥٩ سیاحت‌نامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nو دیگر بعضی بناها باقی‌مانده است در اطراف این دائره‌ها بعضی باغها و میدانها ئیکه درخت‌های بسیار بزرگ کهنسالی را حاویست موجود میباشد که بهترین جاها و موقعهای استانبولرا تشکیل میکند . اول بانی این سرای همایون (سلطان محمد خان) فاتح شده بود، و دیگر سلاطینی که بعد از ایشان آمده‌اند\n\nمنظرۀ قصر همایونی در [ بیکقوز ] نام موقع با صفای آشنای بوسقور"}
{"book": "adl0179", "page": 467, "text": "صحيفه ٤٦٠ سياحتنامه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nهر يك جدا جدا قصرها و دايره ها بر آن علاوه كرده سرای مذكور را خيلی وسعت و شكوه داده اند. اما در اواخر يك آتشزده كشی عظيمی بوقوع آمده سوخته است و درينوقت همان اقسامیكه ذكر شد باقی مانده است. اين سرای بسی آثار قديمه دارد كه شايان تماشا ميباشد. سرای بسيار عالی و با زينت (طومله باغچه) و (سرای چراغان) و (سرای بيگلربيكی) و (سرای يلديز) و قصر های همايون (كوكسو) و (بكقوز) و (كاغذخانه) و (واخلامور) از قصرها و سرايهای بسيار مصنع و با زينتيست كه اگر در وصف اصول معماری و اسباب زينت هر يك از آنها درائيم جلد ها بايد بنويسيم. باغچه ها و گلزارهای اين قصرها و سرايها نيز خيلی دلكشا و روحفزا ميباشد.\nاز ابنيه اميريه يعنی عمارتهاى سركارى مانند باب عالى ، دايرة عدليه ، باب والاى سرعسكرى، دايرة ماليه، طاش قشله ، سلاح خانه ، قشله سليميه، ايستگاههای راه آهن اوروپا و آسيا و غيره بناهای بسيار عالی و ظريفی موجود است كه مدار زينت شهر ميباشند. از ابنيه خصوصيه خانه ها و عمارتهای وزرا و وكلا و توانگران و اوتلها و كازينوهای بسيار عالی نيز بر زينت و شكوه شهر افزوده است. بنك عثمانی ، سفارتخانه المان ، سفارتخانه انگليز، سفارتخانه ايران ، مكتبهای عالى طبيه ، وسلطانيه ، و بازارهای پر شكوه از جمله تزيينات و شكوه اينشهر پر شكوه شمرده ميشود .\nحمامهای استانبول نيز از بزرگترين ابنيه ها معدود است عدد حمامهای معروف و منتظم بزرگ (١٧٥) عدد است كه بزرگترين آنها در بازار محمود پاشا، ومحلة چغال اوغلی، وميدان بازار آياصوفيه ، ومحله خاصكوی، و خواجه پاشا، و غلطه سرای بيگ اوغلی و غيره ميباشد. خانهای يعنی كاروانسرا های استانبول نيز از ابنيه های شايان تذكار است بقدر (٣٤٤) خان موجود دارد كه بزرگترين آنها خان والده ، وخان وزير وغيره ميباشد ."}
{"book": "adl0179", "page": 468, "text": "صحيفه ٤٦١ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nچارسوی کبير استانبول نيز از بازارهای عجيب دنياست .\nآثار عتيقه – آثار عتيقه ئی که از زمان قيصرهای قديم روم مانده\nباشد در استانبول کم باقيمانده است . زيرا اختلالهای عظيمه آنها را محو\nنموده . چيزيکه باقيمانده مشهور ترين آنها عبارت از چند چيز است : يکی\nجامع آياصوفيه بزرگ ، و آياصوفيه کوچک است که در زمانهای قيصرها\nکليسا بودند و باز به جامع تحويل يافته اند . جوامع مذکوره بسببی که از\nوقت فتح تا بحال بار بار از زلزله ها و ديگر اسبابها قسماً خراب شده و باز\nاز طرف عثمانیان تعمير گرديده از آثار های قديمه آن کمتر چيزی باقيمانده\nاست . ديگر چيزيکه از آثار قديمه باقيمانده يك ستون چار رخ منشوری\nالشکلست که آنرا ( ديکلی طاش ) مينامند و از طرف قاعده يعنی جای\nنشست آن بر زمین کلفت ، و هر چه بالا شده رفته است باريك ميباشد .\nاين ستون از يك پاره سنگ است و بقدر ( ۳۰ ) متر ارتفاع دارد ، و بخط\n(هيه روغليف) که از خطهای مصر قديمست بعضی چيزها بر ان نوشته\nشده است ، و در قاعده آن تصاوير قيصر ( تئودو سيوس ) و رفقای او\nنقش شده ، و بحروف لاتينی و يونانی بعضی چيزها نوشته شده است .\nاين ستون را ( تئودوسيوس ) مذکور از مصر آورده درينجا بر پا نموده .\nدر پهلوی آن يك ستون مارپيچ ديگر از مس که آنهم از ان زمانها مانده سر\nکوز است که از کمر شکسته نصف آن موجود است . در پهلوی آن به تقليد\nستون ديکلی طاش مذکور و همان شکل يك ستون ديگری از سنگ و چونه و\nوسا روج به امر ( قسطنطين پور فيرو جنت ) ساخته شده است . اين\nستونها در ميدان سلطان احمد که به (آت ميدان) معروفست مرکوز ميباشند.\nديگر چيزيکه از آثار قديمه باقيمانده ( چنبرلی طاش ) نام يك ستونيست که\nکه در محله ئيکه بهمان نام معروفست بر پا شده است . اين ستون از سنگ"}
{"book": "adl0179", "page": 469, "text": "صحيفه ٤٦٢ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nمنظره خارجی جامع سلطان احمد ، و ستون برنجی مارپیچ ، و (دیکیلی طاش)\n\nسماق سرخ است که قدر پنجاه متر بلندی دارد . ستون مذکور از طرف (قسطنطين) که اول بانی استانبولست از روما آورده در انجار کز نموده است. بر سر این ستون در اوایل هیکل مجسمه (آيولون) که کنایه از شمس باشد موجود بود قسطنطین این هیکل را مجسمۀ خود میپنداشت . بعد ازان (تئودوسيوس) هیکل خود را بر آن نهاد . در زمان قیصر ( الكسين قومنوس) بسبب صاعقه هیکل مذکور با سرستون خراب گردید . باز"}
{"book": "adl0179", "page": 470, "text": "صحيفه ٤٦٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n[ چنبرلی طاش ]\n\nدر زمان ( مانوئل قومنوس ) تعمیر شد ، و بعوض هیکل یک صلیب بزرگ\nبران وضع شد. مؤخرا بایک حریق سوخته از هم کفید ، و برای نیفتادن\nآن با چنبرهای آهنین آنرا بسته کرده اند که از انسبب بدین اسم موسوم\nشده است . دیگر از آثار قدیمه دو صهر نج یعنی ( آب انبار ) بزرگیست\nکه از قدیم برای جمع کردن آب در زیر زمین ساخته شده است . یکی ازان\nدو صهر نج ( بين بر ديرك ) یعنى هزار و يك ستون نام دارد که در بنوقت آب"}
{"book": "adl0179", "page": 471, "text": "صحیفه ٦٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nندارد وسیاحین از زینه های که برای فرو آمدن آن ساخته شده برای تماشا در ان مید رایند . صهریج دیگرکه ( یره باتان ) یعنی در زمین فرو رفته نام دارد تاحال با آب پر و مملو میباشد . پخته کاری این دو آب انبار خیلی عجیب است. دیگر چیزیکه از آثار قدیمه باقیمانده سور استانبولست که بعضی جاهای آن خراب و بعضی بر حال خود مانده است . این قلعه از طرف (قسطنطین) اول بار بنا شده ، و باز بدفعات از طرف اخلاف او تعمیر و تجدید گردیده است . از طرف خشکه (٧) واز طرف دریا (١٤) دروازه دارد . اکثر این دروازه ها تاحال موجود است . غیر ازینها بعضی آثار خورد و ریزه دیگر نیز در خرابه زارهای سرایهای قیصرا گرچه هست ولی شایان تذکار نیست .\nمکاتب ، مدارس ، کتبخانه ها - سلاطین عظام عثمانی در راه نشر علوم و معارف از قدیم الایام صرف سعی و همت فرموده اند ، و در پهلوی هر جامعشریفیکه بنا کرده اند مدرسه های متعددی برای تحصیل و تعلیم علوم نیز ساخته اند ، و برای معیشت و اقامت طلبه علوم عمارتها بنیاد و وقفهای بسیاری برای آنها تخصیص نموده اند. سلطان محمدخان فاتح بعد از انکه شهر را فتح کرده اند در اطراف جامعی که بنامبودند مدرسه های متعددی ساختند که امروزه روز بصدها طلبه علوم در ان تحصیل علوم مشغولند . وغیر از ان بسی مدرسه های دیگر که از طرف دیگر سلاطین عظام ووزرا و کبرا ساخته شده است همه کثی موجود ومعمور میباشند. و چون در انزمانها اوقاف آن مدرسه ها نسبت برایج آنوقت کافی و وافی مینمود مسئله تدریس و تعلیم خیلی مکمل بود. یعنی همه علوم و فنونیکه در انوقت معلوم بود حتی تابه طب و هندسه نیز در ان مدرسه ها تدریس وتعلیم میشد . عدد مدرسه ها ئیکه درینوقت موجود است عبارت از ( ١٦٤ ) مدرسه است ."}
{"book": "adl0179", "page": 472, "text": "صحیفه ٤٦٥ سياحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nمكتبهای اصول جدیده از زمان جنت مکان سلطان محمود خان آغاز بنیاد نهاده است و تا بوقت حاضر بسی ترقیات و کثرت دران حاصلشده . عدد مکتبهای عالیهٔ موجوده هفده باب است که عبارت ازینهاست :\n« دار الفنون، مکتب ملكيه ، مکتب حقوق ، مکتب عالی تجارت ، مكتب فنون حربيه ، مكتب طبيهٔ عسكريه ، مکتب مهندسخانهٔ بری ، مکتب بحریه، دارالمعلمين ، مكتب نواب ، مكتب صنایع نفيسه، مکتب هند سهٔ ملكيه ، مكتب طبيهٔ ملكيه ، مکتب بيطاريه ملكيه ، مکتب عالئی بحريه، مکتب كپتان بحريه ، مكتب عالی زراعت . »\nغیر ازین ( مكاتب عاليه ) متعدد مکتبهای ( اعدادی ) که درجهٔ دوم است و بعد از تحصیل در آنها بمكاتب عالیه دخول میسر میشود نیز در استانبول موجود است که مكتب سلطانی ، ومكتب دارالشفقه ، ومكتب نمونهٔ ترقی ومكتب عشیرت وغیره از انجمه است .\nعدد مکاتب رشدیه که درجه سوم است و بعد از تحصیل در انها بمكاتب اعدادیه دخول مییابند از سی باب بیشتر است .\nعدد مکاتب ابتدائیه بقدر سه صدباب مکتب می آید . و برای دختران نیز زیاده از بیست باب مکتب موجود است . و غیر ازین مکتبها که سرکا ریست بقدر چهل پنجاه باب مکتبهای خصوصی نیز موجود است که ارباب عرفان آنرا باز کرده اند . والحاصل در پایتخت سلطنت سنيهٔ عثمانیه زیا ده بر (٥٥٠) باب مکاتب رسمیهٔ عمومیه موجود است که همه کی در زیر دیده بانی و نکرانئی نظارت جليلهٔ معارف میباشد . و غیر ازینها بسیار مکتبهای روم ، و ارمنی و یهودی ، ومردم فرنگستانی نیز برای ذکور و اناث موجود است .\nعدد کتبخانه های عمومی (٤٥) عدد است که از انجمله در کتاب"}
{"book": "adl0179", "page": 473, "text": "صحيفه ٤٦٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nخانه های آیاصوفیه، وبایزید، ونورعثمانی ، وفاتح، وكوبریلی بسی کتا\nبهای قلمی خوشخط ونسخ نادره ذیقیمت موجود است. این کتابخانه\nها زیاده از هفتاد هزار کتاب دارد . ده دوازده هزار عدد کتاب های نفیسه\nونادره ئیکه در کتبخانه سرای همایون که موزه خانه دران میباشد داخل\nایحساب نیست .\nعدد مطبعه ها ئیکه در استانبول موجود است به ( ٩٥ ) عدد بالغ\nمیشود ، وبقدر ( ٤٥ ) اخبار یومی وهفته یی نشر میشود .\n«موزه خانه» نوباز شده است ، و هنوز خوب وسعت و توانگری پیدا\nنکرده . رصد خانه استانبول خوب ترقی کرده است . از جمعیات علمیه\nتنها يك جمعیت طبیه موجود است .\nخسته خانه ها و خیراتخانه ها – غیر از خسته خانه های متعدده ملکی\nوعسکری دولتی بسی خسته خانه های خصوصی نیز موجود است .\nبرای زنان واطفال ، وفقرا نیز خسته خانه های متعددی دارد . برای تدا\nوی دیوانگان نیز يك تداوی خانه منتظم وبزرگی موجود است . برای\nفقیر ها ومساكین غیر از ( دارالعجزه ) كه يك بنای بسیار بزرگیست بسی\nفقیر خانه ها ویتیم خانه ها نیز موجود است .\nخانقاه ها ، زاویه ها ، زیارتگاهها – در استانبول بقدر سه صدباب\nخانقاه که به اصطلاح آنجا (تکیه) میگویند موجود است . بزرگترین\nاین خانقاه ها خانقاه مرکز افندی ، خانقاه حضرت مولانا در طو پقپو ،\nایضاً در غلطه، خانقاه قادری در طوپخانه ، وغیره میباشد [حتى يك خانقاه\nقادری در اسکدار ویکی در بکلر بیگی برای افغانها نیز موجود است] .\nزیارت حضرت صحابی جلیل ابو ایوب انصاری رضی الله عنه ، و دیگر\nبعضی اصحاب واولیا و بزرگان واعزه در هر هر طرف استانبول پدیدار"}
{"book": "adl0179", "page": 474, "text": "صحيفه ٤٦٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاست ۵ در پيش هر يك ازين زيارتگاه ها جامع وتكيه وزاويه موجود است.\nبعداز ابوالفتح سلطان محمدخان غازی که استانبول پایتخت اتخاذ شده همه\nسلاطین عظام عثمانیه وافراد خاندان شان درتربه های مخصوصهٔ خود\nشان دراستانبول مدفون میباشند .\nفابريكها . دستگاه ها ، صنايع — دراستانبول بنام ( ترسانه\nعامره ) فابريكهای مکمل کشتی سازی موجود است که هرگونه دستگا\nههاوحوضهاوآلات وادوات مکمل را مالك است . درین فابریکها هر\nنوع سفاین تعمیر وترميم حتی سرازنوهم ساخته میشود . این ترسانه در\nخلیج در سعاده کائست که سفاین حربیهٔ دولتی نیز در انجا اقامت دارند .\nديگر فابريك های طوپخانه عامره است که برسه قسم منقسمست یکی فابریک\nطوپ، یکی فابريك تفنگ، یکی فابريك قونداق. درین فابریکا، اهرنوع اسلحهٔ\nخفيفه ناريه واسلحهٔ ثقيله ناريه ساخته میشود. و نیزدر«دماغهٔ زیتون» يك\nفابريك مکمل ریخته گری ، و اسلحه جارحه سازی ، وگله های بزرگ\nطوپسازی موجود است . در(مقری کوی ) فابريك های بارودبیدود،\nودود دار موجود است . در ( قرق اغاج ) نام موضع يك فابريك كارتوس\nسازی نیز میباشد . درجوارمحلهٔ [ ایوب ] فابريك همایون ( فس يعنی کلاه\nومنسوجات يعنی بافنده گی ) با آلات جسیم ومکمل جدیده موجود است\nکه فس يعنی کلاه رومی، وماهوت سلطانی ، وقماش عبا ، وقماش پشمی\nبرك و درب ماند وفانيله ، وکمربیج ، وجوراب، وقالین، وکلیم دران\nساخته میشود . در [ بكقوز ] يك فابريك چرم سازی ، درقپان دقیق\nنام موضع يك فابريك بزرگ آردکشی ونان پزی موجود است . در\n( هرکه ) نام جایی که درگذرگاه خط راه آهن اناطولی واقعست (هرکه\nفابريك همایونی) موجود است که قماشهای متعلق مفروشات وملبوسات"}
{"book": "adl0179", "page": 475, "text": "صحيفه ٤٦٨ سياحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nابریشمی و نخی و پشمی آن بسیار نفیس و اعلا میباشد . علی الخصوص قالینهای آن بسیار شهرت دارد . از ( فابريك چینی سازی همایونی ) اوانی و ظروفیکه میبراید ، و کارهای نجاریی که از [ مکتب صنایع ] بوجود می آید چشم هر بیننده را بخود جلب میکند .\nاین فابریکها ئیکه ذکر شد همه سرکاری و میری بود . حالا از شرکتهای فابریکهای اهالی بیان میکنیم : اگرچه عدد اینگونه فابریکهای شرکتی کمست ولی روز بروز در افزونیست . در دو طرف ساحلهای خلیج ، و سواحل بوغاز ایچی ، و بيوك اطه آسیا های بخاری ، در « جبالی » نام موضع فابريك بزرگ سیگریت سازی که [ ١٥٠٠٠ ] نفر زن و مرد در ان کار میکنند . [ شرکت خیریه ] برای وابور هایی که در بوغاز بسیر و سفر انداخته است يك «تعمیر خانه کشتی» در « خاصکوی » نام موضع دارد. در [ ایاقپو ] نام موضع ساحل خليج يك كارگاه ( استمبوط ) سازی . کارگاه تعمیر خانۀ شرکت راه آهن اوروپا در ( یدی قله نام موضع ، وايضاً از شرکت راه آهن اناطولی در « حیدر پاشا » نام موقع نیز از فابریکهای معتبر شمرده میشود . در « باشا باغچه » نام موقع يك فابريك شیشه سازی، و در بکقوز وقرق اغاج فابريك بسيار بزرگ کره میت و طوغله ، در آ خور قپو ، و قباطاش فابریکهای بزرگ ارّه کشی ، و فابريك شمع ریزی، و کبریت سازی ، ونخ سازی ، و ماشینهای موتـردار عطرکشی ، و مسکرات سازی ، و مقارنه سازی وغیره موجود دارد .\nتجارت — استانبول بسببیکه درمابین آسیا و اوروپا بمثابۀ يك در وازه میباشد از انرو لازم بود که اهمیت تجاریۀ آن بسیار بزرگ میبود . اما چون از یکطرف راههای آهن روس تا محدود ایران و افغانستان دراز گردید ، وازدیگر طرف كانال سویس بازشد ، ومردمان اناطولی سر راست"}
{"book": "adl0179", "page": 476, "text": "صحیفه ٤٦٩ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nبا اروپا از دیگر راه ها تجارت باز کردند از انرو تجارت استانبول نسبت به اهمیت موقعش خیلی تدنی کرده است . اما با وجود آن باز هم استانبول يك تجارتگاه بسیار بزرگ دنیاست . و چون در ین وقت از یکطرف باراه آهن بتمام اوروپا، و از دیگر طرف راه آهن آن با آسیا مربوط شده و راه آهن اناطول استعداد رسیدنرا تا بغداد پیدا کرده اهمیت تجارت آن مضاعف شده است . در لیمان یعنی لنگرگاه استانبول هر روزه بصد ها کشتیهای بادی و واپورها در حمل ونقل تجارت است . هفت هشت کمپنی شرکت های دول مختلفه ، واپورهای متعدد برای داک و نقل مردمانرابه اطراف و اکناف عالم بکار انداخته اند .\nوسایط نقلیه و راهها — شهر شهیر صفا تخمیر استانبول بسبب دریائی که درمیان شهر در آمده و یک پارچه را از دیگر پارچه جدا نموده ، واز خشکه نیز در مابین محله های شهر مسافات بعیده واقعه شده لهذا بسی وسایط نقلیه ئیکه در هر ساعت و هر زمان اختلاط و ارتباط را در مابین محله های شهر قایم بدارد موجود است از وسایط نقلیۀ بحریه سه شرکت و اپور است که یکی ازین کمپنی ها در مابین محلۀ (قباطاش) که در جهت اورو پاست، و (اسکدار) که در جهت آسیاست ، و در مابین جسر و بوغاز ایچی یعنی درون آبنا و اپورهای متعددی از صبح تا بشام در آن و هر زمان بکار انداخته که این کمپنی را (شرکت خیریه) مینامند . دوم کمپنی خلیج است که آن از جسر تا بمحلۀ (ایوب) و (خاصکوی) واپورها بکار انداخته که همه دم در مابین دو ساحل خلیج طولاً وعرضاً وسایط اختلاطیه را تأمین میکند که این کمپنی را (شرکت خلیج) میگویند سوم کمپنی ایست که در سواحل بحر مرمره و و جزیره های شهر واپورها بکار انداخته که آنرا (شرکت مخصوصه) مینامند . وسایط اختلاط بریه که در خشکه محله را با همدیگر وصل نموده"}
{"book": "adl0179", "page": 477, "text": "صحيفه ٤٧٠ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلدسوم\nازینقرار است : درمابین ( بیک اوغلیو) و(غلطه ) يك تونل يعنی نقب زیر\nزمینی ایست که دران يك خط راه آهنی کشیده شده است که واغون ها را\nبواسطه ماشین بخار باز نجیر از یکسو بد یگرسوه میکشند . ودر هر ده دقیقه\nيك قطار از ان سو به اینسو ویکقطار از اینسو به ا نسو در حرکت می افتد .\nاستاسیون راه آهن ( حیدر پاشا ) که به آسیای عثمانی میرود"}
{"book": "adl0179", "page": 478, "text": "صحیفه ٤٧١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدیگر خطهای راه آهن تراموایست که یکی در طرف نفس استانبول و دوی آن در جهت غلطه و بیګ اوغلی میباشد. خطی که در طرف استانبولست از جسر آغاز کرده از راه سر که چی و آیا صوفیه به بایزید و از انجا تا به آقسرای میرود، و از انجا دو شعبه شده یکی به طوپقپو، و دیگرش به یدی قله منتهی میشود. دو خطی که در طرف غلطه و بیګ اوغلی میباشد یکی از جسر طرف غلطه آغاز کرده بر کنار ساحل برطو بخانه و بشکطاش تابه (اورته کوی) میرود. دیگر خط آن باز از غلطه آغاز کرده از راه بنک عثمانی\n\nمنظره خارجی دارکخانه استانبول"}
{"book": "adl0179", "page": 479, "text": "صحیفه ٤٧٢ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nبر تپه باشی و جادهٔ بزرگ بیگ اوغلی تا به تقسیم و از انجا بدست چپ میل کرده\nتا به شیشلی منتهی میشود . دیگر از وسایط نقلیهٔ اختلاطیه شمند و فریمنی\nریلهاست كه يك خط راه آهن ( از سركه جی ) نام محل آغاز كرده از راه بدی\nقله تا به ( مقری كوی ) و ( آیاستافانوس ) و از انجا تا به اوروپا میرود . ودیگر\nاز « حیدرپاشا » که در طرف آسیاست آغاز كرده تا به ( قزل طوپراق )\n\nيك حصه از منظر داخلی دا ر كنجانه استانبول : جای داد و ستند مكاتیب"}
{"book": "adl0179", "page": 480, "text": "صحیفه ٤٧٣ سراج‌الاخبار سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n(اران‌کوی) و از انجا تا به اناطول میرود. و غیر ازین وسایطی که بیان شد هزارها عرابه و اسپ کراهی، و قایق و صندل. و استمبوط نیز در تگ و دو اختلاط محله هاست بهمدیگر. داکخانه و تلگرافخانه استانبول نیز در امر مخابرات و مکاتبات خیلی اهمیت دارد.\nسیر‌جاها و تفرج‌گاهها - باغچه‌های ملتی بسیار با صفای که برای سیر‌گاه و تره عمومی هر قوم و هر مذهب با چوکیها و میزها و مشروبات و ساز‌نواز موجود است یکی در تپه باشی و دیگرش در راه شیشلی که هر دو در بیگ‌اوغلی میباشد. در امیرکان یکی، و در بیو کدره، و ببک یکیک که جمله سه عدد میشود در بوغاز ایچی، و در چاملیجه اسکندار یکی، در قریب آت‌میدان که در استانبولست یکعدد باغچه عمومی موجود است. اما اصل تفرجگاههای استانبول در بعضی جاهای طبیعی ایست که اکثر آنجاها بیشه زارها و چمنستانهای جویبار دار چشمه سار پر آبشار لطافت نثار است. مشهور ترین این نزهتگاهها کاغذ‌خانه، چاملیجه، باغچه فنار، چنزار‌های پر چشمه سار چربجی، و ولی‌افندی، گوکصو، و کوچوک‌صو، و کستانه صویی، وفندق صویی، و چرچیر صویی نام مواقع لطیفه بی‌نظیر است.\nآبها - آبی که در استانبول می آید یکچند آبست که از دور جاها بواسطه سدها آورده شده است. آب تقسیم، و حلقه لی، وقرق چشمه آبهائیست که در نفس استانبول و غلطه و بیگ‌اوغلی دایم‌الجریانست. يك آب دیگر بواسطه يك کمپنی از تالاب (در قوس) بانلهانیز آورده شده است. اگر چه همۀ این آبها خیلی شیرین و خوشگوار اند اما در اطراف شهر بعضی منبعهای آبهای خفیف و لطیفی موجود است که اکثر کبرا و اغنیا در میان پیپها آن آبها را آورده ازان مینوشند.\nمحصولات زمینی - در اطراف استانبول و حتی در میان بعضی محله‌ها\n\nيك حصه از منظره دا خلئی داکخانه استانبول : جالبی دوازده عدد مکتوب"}
{"book": "adl0179", "page": 481, "text": "صحيفه ٤٧٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nبسی باغچه ها و بستانها موجود است كه اكثر آنها برای رسانيدن سبزی\nكاری و ميوه اينشهر عظيم خدمت ميكنند . در اطراف وخود شهر\n(٧٠٠٠٠) آدم برای رفع احتياجات سبزی كاری شهر مشغولند .\n\nيك نهر باصفای (كوك سو) تابزنك هكذا حانيه ندر جهت آسيای آب تابزی بوغور"}
{"book": "adl0179", "page": 482, "text": "صحیفه ٤٧٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاراضی استانبول برای دفع احتیاجات حبوبات مانند گندم و جو و غیره\nکفایت نمیکند ، و حبوبات همه از بیرونها می آید . ازانرو همه همت را در باب\nدفع احتیاجات سبزی کاری و میوه این شهر حصر کرده اند . از جنس\nسبزی کاری : سه چار رقم کرم ، پراصه چند رقم کدو ، باقلی ، چند رقم\nفاصولیه ، پالک ، چند رقم طوماته ، بادنجان ، انگنار ، کرویز ، چند\nچند رقم مرچ ، شلغم ، چند رقم طورب ، خیار ، کاهو و بیسی سبزی\nکاریهای دیگر بسر میرسد . ولی با وجود اینهم سبزی کارئی استانبول به صر\nفیات روزمره کفایت نکرده از سواحل بحر مرمره نیز به آوردن سبزی\nکاری احتیاج می افتد . از جنس میوه : انگور ، چيلك [ که درینجا آنرا\nاشتابری یا توت زمینی میگویند ] ، کلاس ، آلو بالو ، تاك انجير ، بهى ،\nهمه نوع آلو، انار، قیصی، شفتالو، توت، خربوزه هندوانه خیلی وافر است.\nحیوانات - در استانبول و اطراف آن برای دفع احتیاجات شیر ،\nو ماست ، و مسکه ، و پنیر و قایماق شهر . گاو و بز بسیار پرو راینند .\nمیشود . صرفیات ماست و شیر در استانبول خیلی بسیار است . برای\nعرابه ها که تقریبا بده هزار میرسد و برای تراموایها و سواری زیاده از\n( ٤٠٠٠٠ ) اسپ پرورش می یابد . برای خوردن گوشت ، گوسفند\nو گاو از ولایتها می آید . مرغ خانه کی ، خروس ، قاز ، مرغابی ، مرغ\nهندی . [ که فیل مرغ میخوانندش در هر خانه و هر ده همجوار استانبول\nپرورش می یابد . يك بازار مخصوصیکه آنرا ( طاوق بازار ) میگویند\nمخصوص برای فروختن این نوع مرغانست . صرفیات تخم مرغ در سالی\nبه پانزده ملیون میرسد که تخم خود شهر کفایت نکرده از خارج آورده\nمیشود . گوشت ماهی نیز برای خوراك مردم استانبول يك موقع مهمی\nدارد . بصدهانوع ماهی و ایستریدیه و میدیه و دیگر حیوانات بحری در\nدریای مرمره و آبنای بوسفور صید شده بخروار های آن در هر روز"}
{"book": "adl0179", "page": 483, "text": "صحیفه ٤٧٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبمصرف میرسد . در جنگلهای همجوار استانبول كرك ، كراز ، روباه ، خرگو\nش شکار میشود . در بعضی جاها در اول بهار خیلها خیلهای بودنه می آید ،\nو بقدر چهلروز مانده از راه چناق قلعه بسوی آفریقا میروند ، در موسم\nمذکور شکار بسیاری از بودنه بوقوع می آید .\n\nنقشه آبنای بوسقورکه بوغاز ایچی میگویندش"}
{"book": "adl0179", "page": 484, "text": "صحيفه ٤٧٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاحوال بوغاز استانبول ـ که آنرا آبنای (بوسفور) نیز میگویند در جهت شمال شرقی شهر استانبول واقع شده . این بوغاز یعنی آبنا قطعه آسیا را از اوروپا جدا کننده ، وبحر سیاه را با بحر مرمره بهم آمیزاننده يك آبنای تنگ و مارپیچ در از یست که در ازئی آن تقریباً (۲۷)کیلومتر است .\n\nمنظره (روم ایل حصار) نام موقع با صفادر آبنای بوسفور"}
{"book": "adl0179", "page": 485, "text": "صحیفه ٤٧٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nتنگترین جاهای آن که در مابین (اناطولی حصار) و (روم ایلی حصار)\nمیباشد (٥٥٠) متر عرض دارد . در حد دماغه (سرای برونی) و\n(حیدر پاشا) بر آن به (٣٠٠٠) متر میرسد . این ابنا حقیقتاً از غرائب\nطبیعت يك نمونه ایست زیرا در هر جائیکه از طرف ساحل اسيا يك دماغه\n\nمنظره (بکقوز) نام موقع باصفا در اثنای بوسفور"}
{"book": "adl0179", "page": 486, "text": "صحیفه ٤٧٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبرامده کشی حاصل شده باشد در مقابل آن در ساحل اوروپا يك كمته و\nدرامده کشی پیدا شده میباشد و یا آنکه اگر از طرف ساحل اوروپا يك\nبرامده کشی پیدا شده باشد در مقابل آن در ساحل آسيا يك درامده کشی\n\nتنزه خانمهای استانبول در پیش روی قصرهای شان در آبنای بوسفور"}
{"book": "adl0179", "page": 487, "text": "صحیفه ٤٨٠ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nحاصل شده ، میباشد که به اینصورت این دماغه های بر آمده و کمابه های در آمده\nهفت حوضۀ بهم متصل تشکیل میدهد ، و آبنارا يك شکل مار پیچ بسیار\nعجیب و ظریفی میبخشد . يك طرف این آبنا را بحر سیاه، و يکطرف آنرا\nبحر مر مره در بر گرفته است . در بحر سیاه نهرهای بسیار بزرگی مانند\nطونه ، دنیپر ، دون ، قزل ایرماق ، سقاریه همیریزد ، و بسببی که بحر مذ\nکور مانند يك حوضیست که بجز همین آبناد کر بدر رفتی ندارد بعد از تبخرات ؛\nآبهای زیاده مانده را از همین آبنا به بحر مر مره میریزاند که ازین سبب در\nبوغاز استانبول يك جریان دایمئی موجود است . و در بعضی دماغه های\nاین آبنا این جریان بصورت بسیار شدتناکی دیده میشود . آبی که این\nآبنا از بحر سیاه گرفته در بحر مر مره میریزاند در هر ثانیه (۳۰۰۰۰)\nمتر مکعب تخمین شده است . اما بمقابل نصف این مقدار از زیر آن جریان\nيك جریان مقابل دیگر را بعکس آن از بحر مر مره گرفته به بحر سیاه\nهمیریزاند . ساحل او رویای این آبنا بدرازی (۳۱) کیلومتر ، و ساحل\nآسیای آن بدرازئی (۳۸) کیلو متر است . عمیقترین محلات آن (٥٢)\nمتر ، و عمق وسطئی آن (۲۷) متر است . دو طرفۀ این بوغاز با تپه های\nزمردین بسیار شیرینی مزین ، و همۀ آن تپه ها با باغها و باغچه ها و قصرهای\nدلنشینی صفایپر امن است . و کنارهای دریا از دو طرفه باعمار تها وساحلسرا\nها مستور است . برای محافظۀ این آبنا از دخول دشمن در زمانهای قدیم\nدر تنگترین جاهای آن دو قلعه ساخته شده بود که قلعۀ طرف آسیای آنرا\n(انا طولی حصار) ، و قلعۀ طرف او رو پای آنراروم (ایلی حصار)\nمیگویند . اناطولی حصار از زمانهای نزدیکها مانده است که از همت سلطان\n(یلدیرم بایزید) خان فتح شده و سر از نو تعمیر و ترمیم یافته است .\nروم ایلی حصار را سلطان (محمد خان فاتح) سر از نو خود بنافر موده اند."}
{"book": "adl0179", "page": 488, "text": "صحیفه ٤٨١ مباحثه مهمه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدروقت حاضر این حصارها چون بدرد محافظه بوغاز نمیخورد لهذا در\nمدخل بوغاز بمقابل همدیگر استحکامهای بسیار متین ومستحکمی به\nاصول جدید با آلات ناریه عصر حاضر ساخته و آماده شده است .\nاحوال خلیج استانبول ـ که آنرا (شاخۀ طلا)، وبفرانسه وی [قو\nرن دور] میگویند عبارت از یک خلیج تنگ و درازیست که از یکطرف\nبانفس استانبول تا بمحله ایوب و از دیگر طرف با غلطه، وترسانه تابه خاصکوی\nمحاط میباشد. این خلیج محفوظترین جاهای لیمان استانبولست . مد\nخل یعنی آغاز دهنه این خلیج در مابین دماغه (سرای برونی) ودماغه\n(طوپخانه) واقعشده، واز انجا رفته رفته روبتنگی گذاشته وعادتا شکل\nيك شاخیرا پیدا کرده یکسر بسوی شمال غربی ممتد میشود. درازی\nاین خلیج تقریباً (٦) کیلو متر، و بر آن در حد مدخل (١٠١٠)\nمتر، ودر نزد جسر تنگ شده مابین هردوجسر به [٩٠٠] متر میرسد،\nو بعد از ان تا به ایستگاه ایوب خوب تنگ شده در مصب نهر کاغذخانه تقریباً\nبه (٦٠) متر واصل میشود. بعد از ان نهرشیرین کاغذخانه که در منتهای\nآنست شروع نموده از میان يك چمنزار لطیفی که از جنت نشان میدهد جریان\nمی یابد . درین چمنزار يك قصر پادشاهی و يك جامع شريف و يك باغچه بسیار\nمکملی موجود است. خوبی وظرافت این خلیج مشهور انام است که برای\nبعضی رسام های ماهر اوروپا و بعضی شعرا سرمایه قلم و مقال شده است .\nجغرافیون قدیم عرب خلیج استانبولرا از بوغاز مرادکرده اند اما اصل\nخلیج همین است که ذکرشد ."}
{"book": "adl0179", "page": 489, "text": "صحيفه ٤٨٢ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاجمال احوال تاریخی\n\nاستانبول\n\n(استانبول) در اول آغاز وجود یافتن بشكل يك قصبه كوچكی بنام [بيزانس] در دماغهٔ که آنرا در ینوقت (سرای برونی) میگویند بوجود آمده است. این قصبه بیک روایت پیش از میلاد عیسی علیه السلام به (٦٦٨) سال از طرف «بیزانس» نام حکمدار یونان بنیاد نهاده شده مردم یونانی در ان اقامت پذیر گشته اند (تراکی) نام اقوا میکه در انوقتها در انسرزمینها اقامت داشتند اقامت پذیر گشتن این قوم اجنبیرا در ساحلهای خود شان رواندانسته بقصد خراب کردن قصبه مذکور اتفاق کرده هجوم نمودند. تراکیها اگر چه قصبه مذکوزه را محاصره کردند، و بیزانس را کم مانده بود که اسیر سازند ولی به تدبیر زن حکمدار مذکور که (فیدالیه) نام داشت قصبهٔ (بیزانس) رهایی یافته بصورت يك جمهوريت كوچك مستقل يك حکومتی تشکیل یافت. حکمدار ایران [اسفندیار] که پسر (گشتاسب) بود در هنگامیکه از بوغاز استانبول گذر کرده بخاک اوروپا داخلشد این قصبه را ضبط نموده بود. بعد از وفات او باز از دست ایران بدر رفته بود اما بعد از ان که از طرف (اكسرس) که عبارت از (شیرویه) باشد عسکر بذا فطرف فرستاده شد سر از نو بزیر حکم ایران درآمد. بعد از انکه سردار (پاوسانیاس) اسپارته یی عساکر ایرانرا مغلوب نمود (بیزانس) را نیز از حکومت ایران رهانیده بدولت اسپارته تابع ساخت. متعاقب آن (آلکیبیادی) نام سردار آتنه یی بر اسپارته ئیان غالب آمده (بیزانس) نیز در زیر تا بعیت آتنه ئیان درآمد. و بهمینصورت بسیار وقتها از يك اسارت بدیگر اسارت درآمده آخر الامر از مردمان خود بیزانس (تراسیبول) ناميك شخصی خروج نموده استقلال خود"}
{"book": "adl0179", "page": 490, "text": "صحيفه ٤٨٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nرا پس بدست آورد و سر از نو بیک حکومت جمهوریه مستقله قرار\nیافت که در انوقت ( پر و ممنون ) نام يك مجلسی داشتند که آن\nمجلس اداره حکومت را مینمود . پدراسكندر ما كدونی ( فلیپ ) برای\nضبط کردن این شهر اگر چه بسیار کوشش نمود ولی بیزانسیان با آتنه\nئیان اتفاق نموده مقابله نمودند و تشبثات اورا عقیم ماندند . هنگامیکه\n(رومائیان) به اینطرفها به توسیع ممالك آغاز نهادند بسببی که بیزانسیان\nهمیشه با آنها متفق بودند این قصبه را تا بسیار وقتها مستقل گذاشتند ، ولی\nبعد ازان بعضی امتیازاتی به آنها داده شهر را ضبط نمودند ؛ و در وقت\nایمپرطور ( وسپاسیان ) آن امتیازات نیز رفع گردیده رأساً درزیر حكم\nدولت رومه درامد . مؤخراً در اثنای تفرقه های داخلی از طرف امپراطور\n(سور) از بیخ و بن برکنده شده خراب گردید . بعد از مدتی از طرف\nپسر سور ( آنطون ) از اول بسیار بازینت تر معمور و آباد گردیده ( آنطونیا )\nنام نهاده شد . در زمان ( غالیان ) نام امپراطور رومانی بنابر هر سببی که\nبود سر از نو تخریب گردید اهالی آن سراسر به قتل عام رسید . اما بعد\nازان باز اهالی خود آن که به اطراف پراکنده شده بود اتفاق کرده باز\nبنام ( بیزانس ) سر از نو آباد گردید . و بعدازان از طرف اقوام ( اسکیت )\nکه از طرف بحر سیاه آمدند هم این قصبه و هم قصبه ( خریسوپولیس )\nیعنی ( اسكدار ) نهب و غارت کرده شده بودند .\nاز ایمپراطورهای (رومه) ( قسطنطین بزرگ ) وقتیکه با ( لیچینوس )\nنام امپراطور اعلان محاربات نموده در جوار ( ادرنه ) اورا مغلوب نمود\n( ليجينوس ) مذكور به بیزانسیان که از اول با او متفق بودند التجا برد ،\nواز انجا به قصبه ( خاكيدون ) که در نوقت ( قاضی کوی ) میگویند در\nگذشت . ( قسطنطین بزرگ ) عقب گیرنی (لیجنیوس) را نموده بیزانس"}
{"book": "adl0179", "page": 491, "text": "صحیفه ٤٨٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nرا ضبط نمود، و موقع مذکور را بسیار پسندید و برای پایتخت ساختن آن\nبنیاد یکشهر بزرگی را دران بنهاد . و از راه بحر سیاه و بحر سفید چوب\nو تخته و انواع سنگها و ستونها و هیکلهائیکه مقبول ترین و مصنعترین آثار\nمدنیت بودند از شهرهای قدیم و مشهوریکه در یونانستان و اناطولى بخرابی\nرونهاده بودند درینجا جمع آورده يك شهر بسیار بزرگ و بازینتی عمارت\nنمود، و دیگر همه کبار و اغنیای شهر روما را تشویق نموده به اینشهر نقل داد.\nاول نام آنرا ( نیاروما ) یعنی رومای نو نهادند . و بعد از انکه همین سوری\nرا که حالا موجود است بر اطراف آن کشید نام آنرا به ( قسطنطینوپولیس)\nتبدیل داد . رفته رفته اینشهر آنقدر وسعت و زینت و معموریت پیدا کرد\nکه از روما هم برتری گرفت . سور مذکور چند بار از زلزله ها و محاربه ها\nخراب گردیده باز از طرف اخلاف قسطنطین تعمیر و تجدید گردیده است.\nاین واقعه ئیکه شهر استانبول از حال قصبۀ بیزانسی بر آمده بصورت يك\nشهر جسیمی تحویل یافت در سنۀ ( ٣٣٠ ) میلادی بوقوع آمده است.\nرسم افتتاح آن در ( ١١ ) هم ماه مئی همان سال شده است که در آنوقت نصف\nاهالی آن نصارا و نصف دیگر آن بت پرست بودند . اما شهر در زمان\nقسطنطین سراسر خلاص نشده بود بلکه در زمان( قونستاس) که از(٣٣٧)\nتا به ( ٣٦١ ) حکومت نموده اتمام یافته است . و در زمان ( والنس ) نام\nایمپراطور که از تاریخ ( ٣٦٤ ) تابه ( ٣٦٨ ) حکمرانی نموده يك بند\nبسیار بزرگی بنا نهاده آب بسیار وافری بشهر آورده است که به اینصورت\nرونق و طراوت شهر دو بالا گردیده است. این بند بزرگ در ( بلغراد) است\nکه بالای بیوکدره میباشد و از طرف سلطان سلیمان قانونی تعمیر و تجدید\nگردیده تا بحالا باقی میباشد. در تاریخ ( ٣٩٥ ) میلادی از طرف ( تئو\nدوسیوس ) دوم اینشهر زیاده زینت و معموریت پیدا کرده بود ."}
{"book": "adl0179", "page": 492, "text": "صحیفه ٤٨٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلدسوم\n\nدرقرن ششم میلادی يك شورش و فساد عظیمی در شهر برپا شده\nشهر قسطنطنیه سراسر محترق و خراب گردید . باز از طرف ایمپرا طور\n(یوستینیا نوس) سر از نو آباد گردیده که این ایمپراطو ربا نی ثانی استانبول\nشمرده میشود . اما بسیاری از تزئینات اولئی آن محو گردیده بعد ازان\nرفته رفته شهر به تدنی رو نهاده است . وازا نوقت تا بوقتیکه بعد از نه قرن\nبدست عثمانیان می افتاد این شهر يك میدان اشتهار احوال نامردانه و وقایع\nمدهشه حکومت روما شده به بسیار بی شرفی بسر آورده است .\nدر زمان حضرت (معاویه) در تاریخ (٤٨) هجری درزیر کمان افسرئی\n(سفیان بن عوف ازدی) غزاة مسلمین شهر قسطنطنیه را براً و بحراً\nمحاصره کردند . در خارج سور شهر بقدر (۳۰۰۰۰) اهل اسلام شهید\nگردیدند که در میان آنها مانند حضرت ( ابو ایوب انصاری ) رضی الله\nعنه بسی اصحاب کرام نیز موجود بود نده در زمان (یزید) بن معاویه نیز\nاستانبول محاصره شده ، (سلیمان بن عبد الملك) در سنة (٩٨) هجری\nبزیر کمان افسرئی ( مسلمه ) برادر خود نیز عسکر براستانبول . عسکر\nسوق نموده است . از تاریخ ( ٨٦٥ ) میلادی تا بتاريخ ( ١٠٤٣ ) مذكور\nاز اقوام شمالی ( وارغ ) نام يك قومی بدفعات بر قسطنطنیه مسلط گردیده\nایمپرا طور ها به بسیار دشواری از آنها خودرا رهانیده تو ا نسته اند . بعد\nاز بنی امیه خواه دولت عباسیه و خواه دولت سلجوقیه بار بار با دو لت\nروم محاربه ها کرده اند ، ولی در زمان یکی ازینها قسطنطنیه از طرف اهل\nاسلام در زیر محاصره گرفته نشده است . در تاریخ ( ١٢٠٣ ) میلادی\n( اهل صلیب ) شهر را ضبط کرده بصورتیکه سنگ بر سنگ نماند از بیخ و\nبن خراب کرده اند . آثار عمران و تزئیناتیکه ازین خرابی خلاص شده\nباشد نادر است . در سنة ( ١٣٢١ ) رومها باز شهر را بدست آور دند ،"}
{"book": "adl0179", "page": 493, "text": "صحيفه ٤٨٦ سياحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nولی دولت روم در انوقت بچنان حالی نبود که برتزئین و تعمیر شهر مقتدر\nشود . بناءً عليه معموریت و آبادنی قدیمۀ قسطنطنیه سراسر محو گردیده\nشهر بيك حال خرابه زاری درامده بود .\nدرین اثناها بود که دولت عثمانیه در نزدیکی های قسطنطنیه اساس\nيكدولت متینی را بنیاد نهاده ، و بعد از انکه ممالك همجوار اناطولئی خودرا\nبدست آوردند به روم ایلی نیز گذرنموده اطراف وجوانب شهر مذکور را\nضبط كردند و شهر را بيك حال محاصرۀ طبیعی در آوردند . و ایمپراطور\nهای روم بسلاطين عظام عثمانی بمدارا ومماشات مجبور گردیدند . در\nسنۀ (٧٩٧) هجری سلطان ( يلدرم بايزيد ) ، و در سنۀ (٨٢٢) سلطان\n(مراد) خان ثانی اگرچه شهر را محاصره كردند ولی فتح آن میسر نشد\nتا آنكه در تاریخ (٨٥٧) هجری سلطان ( محمد ) خان ثانی شهر را براً\nو بحراً محاصره كرده با توپهای بسیار جسیم نوایجاد از طرف خشكه ديوار\nهای شهر را کوبیدن گرفتند، وازطرف آبنای بوسفور کشتیهای كوچك\nرا از راه بشكطاش وكاغذخانه بر خشکه آورده در خلیج انداختند ، و\nبشدت و فداکاری تمام از هر طرف هجوم بردند ، تا در روز (٢٠) جما\nدی الاخره سنه (٨٥٧) هجری و ( ٢٩) ماه می سنه (١٤٥٣)\nمیلادی عساکر شجاعت نشان عثمانیان ( الله الله ) گويان ، از هر طرف\nشهر را فتح کرده داخل شدند .\nاینست که از ان روز برای اینشهر يك دور جديدی باز گردیده است .\nپس نظر به این وقو عات مذکوره استانبول سه دور گذرا نیده است :\nدور اول آن همانست که بنام ( بیزانس ) بيك حال قصبه بوجود آمده .\nدور دوم آن همانست که بنام (قسطنطنیه) پایتخت دولت روما گرديده .\nدور سوم آن همانست که بنام ( استانبول ) پایتخت دولت علیه عثمانیه شده"}
{"book": "adl0179", "page": 494, "text": "صحیفه ٤٨٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاست . پیش ازین بیان کرده بودیم که در اوا خردور دوم ، استانبول\nبحال خرابی بود که دولت روم هم از ضعفی که داشت بر آبادی آن مقتدر\nنبود . حقیقتاً همچنین است زیرا هنگامیکه عثمانیان در شهر در آمدند\nزمینها ئیکه در داخل سور شهر بود قسم اعظم آنها خالی، و یا بعضی ویرانه ها\nرا حاوی بود . جاهای معمور و مسکون آن بسیار کم بود . غلطه ، اسکدار،\nو قاضی کوی هر يك جدا جدا يك يك قصبۀ کوچکی بودند . بیک اوغلی\nو دیگر محله های امروزی کمتر از با چه زار بودند . در بعضی جاهای بوغاز\nیکچند دهی که بود آنهم عبارت از کلبه های بعضی چوپانان و یا چپرتی بعضی\nدهقانان بود . از وقتیکه حضرت ابو الفتح سلطان محمد خان ثانی شهر\nرا فتح کرد از همان روز به اعمار آن و سکونت دادن مردمان دران صرف\nهمت فرموده کلیسای ( آیا صوفیه ) و هفت کلیسای دیگر را بجامع تحویل\nدادند . و جامع فاتح را بنیاد نهادند ، و جامع ومقام حضرت ابو ایوب\nانصاری رضی الله عنه را با جامع نیکیچریها ، و قاسم پاشا ، وجامع شیخ\nبخاری را بساختن امر نمودند . از روز فتح این شهر را پایتخت اتخاذ کردند،\nاز انرو امرا و کبرای دولت، و از هر طرف ممالک اسلامیه فوج فوج مردمان\nدر انجا هجوم آورده در میان شهر خانه ها ساختند و محله ها تشکیل دادند .\nدر کم مدت ، داخل سور نفس استانبول با اهالی پر گردید ، وجوامع ، و\nومساجد ، ومدارس . وتكايا وعمارات رفته رفته افزونی گرفته شهر\nنسبت به اول باز باز زیاده تر آباد و معمور گردید . در اطراف غلطه كه يك\nقصبۀ کوچکی بود محله های بیک اوغلی، وقاسم پاشا، وفندقلی، و قباطاش ،\nوبشکطاش و دیگر محله ها تشکیل یافت . اطراف اسکدار ، وقاضی کوی\nوسعت پیدا کرده ، و در درون بوغاز قصر ها وعمارتها ساخته شد. روز\nبروز در رونق و شکوه آن افزونی پیدا شده رفته است . این معموریت"}
{"book": "adl0179", "page": 495, "text": "صحيفه ٤٨٨ سياحتنامة سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nاز زمان فتح تا به ايندم از همت سعی و تشويق سلاطين عظام عثمانيه روز\nبروز ترقی کرده است که امروزه ژوژ قريه های دور دست شهر هريك\nبدرجة يكيك شهر مستقلی در آمده و از کثرت عمارت كه يك بديگر متصل\nگشته يك شهر جسيم بسيار با شکوهی گرديده است . حتی بچشم خود می\nبينيم كه بعضی كشتزارها و چمنزارها روز بروز بخانها و قصرها وعمارتها\nپوشیده شده حاليك محله را میگیرد و بشهر ضم و الحاق میشود . چون\nپیش ازین چند بار این شهر از زلزله مخسارتهای بسياری گرفتار آمده از انرو\nاکثراها لی بساختن خانهای خود را از چوب و تخته رغبت کرده اند .\nحالا نکه اینمسئله موجب وقوع حریقهای مدهشی پئی همدیگر شده است\nکه ازینسبب اهالی دايما به ضرر و زبان گرفتار آمده اند . پس هرگاه این\nبلای خانمانسوز حریق یعنی آتش گرفتن نميبود استانبول نسبت به این حال\nحاضره خود باربار زیاده تر وسعت و معموریت پیدا میکرد . حکومت\nسنيه از چندیست که بضرر اینمسئله هوش کرده نظامنامه وضع نموده که\nمن بعد ازین هیچکس خانه چوبی و تخته یی نسازد و درین وقت هر قدر خانه ئی که\nساخته میشود همه از سنگ بنا مییابد و رفته رفته چنان معلوم میشود که\nهیچ خانۀ چوبی باقی نماند .\nحالا آمدیم بروجه تسمیه ( استانبول ) : این اسم از کلمۀ رومی\n( ایس تین پولین ) تحریف شده ( استا نبول ) گفته شده است ایستین پو\nلین در زبان رومی معنی ( در شهر ) یا ( بشهر ) را در بر میگیرد . این\nنام پیش از فتح استا نبول از طرف عثمانیان ، درمیان رومیان نیز زبانزد\nبوده است . عربها ( قسطنطنیه ) میگویند. در زبان ادبی عثمانی نیز قسطنطنیه\nاستعمال میشود . بعضی کسان ( اسلامبول ) مینویسند . انتها\n-- 8 --"}
{"book": "adl0179", "page": 496, "text": "صحیفه ۴۸۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n§\n\nدر باب احوال جغرافی و تاریخی شهر مینوچهر استانبول که لحظه بلحظه\nواپور مارا ازو بمیلها دور می اندازد همینقدر معلوماتی که بیان شد کافی بنظر\nمی آید . حالا باز بر سیاحت خود رجعت نمائیم :\nبعد از انکه سعید بیک را تا بدم زینه مشایعت نمودم و اپس بحضور حضرت\nپدر آمدم . فرمودند :\n- فرزند ازین دالان چنان معلوم میشود که این واپور ما بسیار منتظم\nباشد . زیرا دالان مهمانخانه پادشاهی که دران بودیم نیز به بیم آرایش و زینات\nو وسعت این نمی آید .\nگفتم – حقیقت همین است که حضرت پدر میفرمایند به این بزرگی\nو انتظام يك واپوری بجز واپورهای (مساژری مارتیم) کمپنی فرانسوی\nکه دوسه سال پیش از ین به امر حضرت پدر برای تقدیم کردن کتاب به استانبول\nمی آمدم و در یکی از انها سوار شده بودم تا بحال بدیگر وا پوری مانند این\nواپور تصادف نکرده ام .\nفرمودند - هر چه باشد . ما حالا فکر کار خود را بکنیم . اول باید\nرفته قمره خود را به بینیم ، و از اسباب وضوی خود خاطر جمعشده باز به\nتدارك يك جای شویم که برای نمازهای نیمشبی من مساعد باشد . زیرا\nاین واپور به آن واپور روسی نمیاند . سطح بام قمره های آن واپور برای\nشغل عبادت من خیلی مساعد و موافق بود . حالا آنکه بعوض سطح درینجا\nدالان منتظم آلافر نگه ایست که برای شغل نیمشبی من هیچ بدرد نمیخورد .\nگفتم - حضرت پدر هیچ اندیشه نفرمایند ؛ قمره ها همه اسباب استراحت\nرا دارد . برنده های این دالان نیز برای شغل شب نشینی شان خیلی\nمساعد است .\nفرمودند - برویم به بینیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 497, "text": "صحیفه ٤٩٠ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nاینرا فرموده بپا خواستند. بنده با وجودیکه هنوز بلد و آشنای این\nواپور نبودم ولی رنگ نداده رهنمایی را در عهده گرفته به پیش افتادم و بر\nزینه‌ئیکه از پیش دالان بپایان فرومی‌آمد روانه شدم از حسن تصادف\nسرقره‌وتی که تکتهای ما را گرفته بود بر زینه بالا میشد. نشان‌دادن قرهٔ\nخود ما را به او فهما نیدیم. (بفرمایند) گفته به پیش افتاد. از زینه که\nفرامدیم در يك دهلیز با صفای طولانی خود را یافتیم که زمین آن با تخته‌های\nروغنی بسیار پرقناکی مفروش بود، و يك يك قالین کم‌عرض سرك مانندی\nدر وسط راهی که در دو طرف دهلیز است گسترده شده بود، طول این دهلیز\nتقریباً ده دوازده متر بود. و عرض آن از سه تا چار متر مینمود. در دو\nطرفۀ دیوارهای این دهلیز که همه از تخته‌های روغنین بسیار مجلای با صفایی\nبود دروازه‌های يك يك پله‌ئی قره‌ها باز میشد که دروازه بودن آنها از\nدستگیرهای بلورین، و نمبرهای آنها که بر لوحه‌های كوچك چینی سفید بسیاهی\nنقش شده و بر جبهه‌های هر دروازه نصب شده بود شناخته میشد زیرا اگر\nاین دستگیرها و این لوحه‌ها نباشد دروازه از دیوار شناخته نمیشد.\nدر وسط دهلیز به ترتیب منتظم به برا بری هر دو قره يكيك ميز\nبسیار با صفایی که برای نشستن مردم دو قره یعنی چار نفر کفایت کند گذاشته\nشده، و چهار چهار چوکیهای نرم تکیه داری که بر يك پایه ایستاده، و\nپایۀ آنهم بهر طرف که خواهش باشد دور میخورد در پیش هر میز گذاشته\nشده بود. در ما بین هر دو میز و اهو یکه مانده شده بود باز بهمان قالین کم‌عرض\nمفروش بود. میزها و چوکیها همه ثابت بودند یعنی از جای خود بر\nداشته نمیشدند آخر این دهلیز دالان مانند يك کولاوی پیدا کرده در وسط\nآن کولاوی در دیوار يك آينۀ بزرگی بدیوار نصب شده که عکس دهلیز\nمذکور به تما مها در ان انعکاس نموده يك منظرۀ غریبی نشان میداد."}
{"book": "adl0179", "page": 498, "text": "صحيفه ٤٩١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدر پیش روی آینه يك ميز گول بدیوار چسپیده روی سنگ مر مری\nگذاشته شده بود . در دو طرفه این میز آینه دار دو دروازه دیگری که از\nدروازه های قمره های اطراف بزرگتر و همچنین دستگیرها و نشانهابود\nبازمیشد که بر سر دروازۀ یکی بر لوحۀ گلنی زرد بسیار با صفا این عباره که\n( مخصوص عائله هاست ) نوشته شده بود و بر دروازه دیگر طرف میز\nاشارت ( غسلخانه ، ضرورتخانه) نوشته شده بود .\nاز زینه که بر آمدیم بدست راست گفته دروازۀ پنجمین قمره را که\nنمر ( ٥ ) بر ان بود سرقمر وت باز نموده گفت :\n- بفرمائید افندیان ! اینست قمره شما .\nقمره خیلی روشن و باصفا و نسبت بقمره واپور روسی بسیار فراختر،\nوجای خواب آن که دو کوچ فراخ بمقابل همدیگر گذاشته شده بود که با\nفرشها و متکاهای بسیار پاك وسفيد ولحافهای مخملین مانند بت داره فرو\nش شده بود . آینۀ بزرگی بدیوار نصب شده بود . میز روی سنگ مرمر\nدو طبقه آن که بدیوار در زیر آینه چسپیده بود با آفتابه لگن چینی اعلائی\nکه لگن آن تا بلیها در وسط میز فرو می نشست و آفتابه آن در پهلوی آن\nجای فرو نشستن داشت مزین بود . دو گلاس و دو تنگ بلوری برای\nآبخور دن در دیوار به طاقهای چوبی ئیکه گلاسها و تنگها دران فرونشیند\nموضوع بود . در طبقۀ دوم ميز يك پيپ آهنین سبز رنگ مجلای رو غنی\nو يك آفتابه بزرگ دهن باز از همان جنس نهاده شده بود که در آفتابه آب\nشست و شو و پیپ برای ریختن آب مستعمل لگن چینی را در ان مخصوص\nبوده از سقف يك شیشه بیضوی بسیار با صفایی از مابین دو برگ برنجی\nآویخته شده بود که اینهم عبارت از چراغ برقی برای روشنی قمره بود .\nسر قمر وت اینها را یکان یکان بما نشا نداده گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 499, "text": "صحیفه ٤٩٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n— دیگر چیزی امری دارید . یا رخصت شوم ؟\nحضرت پدر فرمود : مکملست . رفته میتوانید .\nسرقروت که نامش ( آلبرت ) است سلام کرده برآمد حضرت پدر فرمودند :\n— در انتظام قمره ما هیچ گفتگو نیست . آنهم بدرجه کمالیست . حالا اگر يك جای گوشه برای شب خود یافتیم دگر هیچ چیزی باقی نمیماند .\nگفتم — انشاءالله به بسیار جاهای پسندیده طبع حضرت پدر بر خواهیم خورد .\nدروازه قمره خود را بند کرده و از زینه بالا برآمده بر سطح واپور آمدیم . در دو طرفه دالان تنزه و هوا خوری بالای درجه اول که در آخر جلد دوم ذکر آن سبقت نمود دو برنده سر پوشیده موجود است که بدرازی خود دالان دراز شده رفته است . از هر دو طرف این برنده ها يكيك زینه گول هشت مرتبه یی بربام دالان سطح واپور بالا میشود از برنده دست چپ بر سرك پیش روی دالان که از یکطرف با پنجره های بزرگ یکباره آینه دالان و از یکطرف با کناره کنار بحر لطافترسان محاط بود براه افتاده تا به آخر دالان رسیدیم . از انجا بدست راست دور خورده در آخر دنباله واپور خود را یافتیم که از یکطرف با دیوار بی پنجره دالان و از یکطرف با دیوار دنبال کشتی گرفته شده بود . درینجا يك تخت صفه مانند شبکه دار چوبی بود که با دیوار کشتی مربوط و از سطح یکقدم بالا بود .\nحضرت پدر فرمودند .\n— اگر دگر جایی بهتر ازین نیافتیم همین صفه خوب گوشه تنهایی بی مخلیست .\nازین رهرو دنباله کشتی بدست راست دور خورده در برنده دیگر طرف"}
{"book": "adl0179", "page": 500, "text": "صحیفه ۲۹۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nواپور آمدیم که اینهم عیناً بهمان طول وعرض پرنده آنطرف بود . ازین\nپرنده نیزيك زینه دیگر مانند زینه آنطرف بربام دالان بالا برامده بود .\nاز همین زینه بر بام دالان بالا شدیم . این بام بدرجهٔ خوش فضا و باصفایی\nبود که بدلهايك نشاط بی اندازهٔ میبخشید . دائراً مدار این بام بسیار بلند\nبامقدارا يك كتارهٔ بسیار مکملی احاطه نموده بود . چند عدد کوچهای\nچوبی ثابت غیر متحرك در بعضی اطراف بام موضوع بود . این بام طبقهٔ\nششم واپور است که طبقهٔ آخرین بنیاد آن ؛ واین بام حد منتهای آنست .\nگفتم ـــ این بام هم خیلی تنها و با صفاست . على الخصوص در وقتی که\nحضرت پدر بکار دارند درینجاها بجز تموج هوای نسیمی دگر هیچ کسی در\nگردش نخواهد بود .\nفره دند ـــ بلی ، حالا خاطر جمعشدم . جاها بسیار است .\nدر ینوقت واپور ما دماغهٔ ( سرای برونی ) را دور کرده و بدست\nراست نفس استانبول را و بدست چپ جهت آسیا را گرفته در بحر مرمره\nاز پیشگاه حدود ( مقری کوی ) و( آياستفانوس ) در تك و تاز بود. منظره\nهای پر غلبه با جوش و خروش شهر عظیم استانبول لحظه بلحظه از نظر\nها دور ، وبا يك غبار دمه مانند تیره مستور میشد . قریب دو ساعت\nبمغرب مانده بود که از منظرهٔ اطراف بجز بحر دیگر چیزی نمینمود .\nحضرت پدر برای وضو به قمره فرو آمده بودند بنده یکقدری در\nدالان سطح واپور نشسته و بعضی اخبارهای مصوریکه برمیزهای مطالعه\nگذاشته شده بود سیر کرده از نبودن دیگر مسافران درین دالان تعجب\nنمودم . دلتنگ شده از دالان بر امدم و بر سطح واپور بقدم زدن اغاز\nنهادم . سطحی که در مقابل این دالان واقع شده يك سطح میدان صاف\nو هموار كم ترك ماهی پشتیست که بجز روشن دان طولانی ئیکه بقدر"}
{"book": "adl0179", "page": 501, "text": "صحیفه ٤٩٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nیکمتر از سطح بلندتر، و از دو طرف باپنجره های آئینه دار متحرکی پوشیده شده دگر چیزی بران موجود نبود. در پیش یکی از پنجره های باز روشن دان نزدیکشده بپایان نظر انداختم دهلیز دالان مانند قمره های خودمانرادیدم، مگر این سطح ؛ بام قمره های درجهٔ اول است.\nدر آخر این روشن دان که ببام عمارتهای ماهی پشت میماند يك اوتاق دیگری که بمقابل دالان بزرگ افتاده است موجود بود. دروازهٔ این اوتاق باز و بر دروازهٔ آن. (اوتاق سیگریت کشی) نوشته شده بود. درون دالان باچوکیها و کوچها مفروش و لوازمات اسباب سیگریت کشی دران مهیا بود. درین اوتاق درآمده يك سیگریتی کشیدم. و از انجا برآمده بتماشا پرداختم. در دو طرفهٔ این اوتاق سیگریت کشی دو دو قمره های کوچکی موجود بود که عبارت از اوتاق سرقروت و خدمتگاران قمره ها بود.\nتا به انجد حد و دقمره های اولست که از درجه های دیگر درینطرفها کسی نمیآید. اما از مردمان معتبریکه در درجهٔ دوم باشند برای قدم زدن برین سطح آمده میتوانند بعد ازینجاسطح قسم دوم و اپور آغاز میکند که درین قسم و اپور دودکش بزرگ واپور، و ماشینهای بزرگ جراثقال، وپل قومانده، و روی بامچهٔ دو انبارخانهٔ بزرگ، ومطبخ بسیار منتظم و سه چهار قمره های مخصوص آشجیان، و ماکنیت و غیره موجود بود. ازین گذشته روشندان بسیار بزرگ و بلند دریچه دار ماکینه یعنی انجن واپور موجود بود از يك دریچهٔ آینه دار آن بزیر نظر کردم. پستولهای سه دیگ بسیار بزرگ بخاربکمال انتظام بيك آهنگ مطردی به اجرای کار تحريك وسوق واپور کوشش میورزید. زینه های آهنین مارپیچ و رهروهای یکباره آهن مشبك آن، و صفایی و ستره کشی آلات و ادوات ماكینه بدرجهٔ اعلا بود. درعقب این روشن دان ماكينه يك اوتاق دیگری بود که قهوه خانه عمومی سطح نشینان واپور بود."}
{"book": "adl0179", "page": 502, "text": "صحیفه ٤٩٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاز دو طرف این اوتاق يك يك زينه فراخی که مشابه بزینه قمره های وابور\nقورنیلوف روسی بود بپایان فرو می آید، این زینه ها مگر بد الان قمره های\nدرجه دوم فرو می آمده از ین گذشته تا به نوك بينئی وابور درجه سطح عامست\nکه از دو طرفه با رواقهای دو طبقه عریض که عرضاً دو دو آدم بستره خود را\nبگستراند محاط بود مسافران درجه عام در همین رواقهای زیر و بالا مملو\nبودند ، وعجب يك عالمی بود . قیل وقال سخن گفتن ها وخنده های\nخوش طبعيها ، وغنى لخوانیهای السنة مختلفه ، و از بعضی رواقها ئيكه با پرده\nهای شالکی و کلیم وغیره از دیگر رواقها و خارج مستور شده بود آوازهای\nگریه های اطفال ، وصداهای آهسته زنان ، و از بعضی رواقها که عائله های\nروم وارمنی دران بودند یکرقم دیگر صدا ها بر میخاست که انسان خود را\nدر پيش يك باند و موزیکه یعنی یک باجه خانه میپنداشت که آوازهای زیر و\nبم ، وتيز و پست آن قوة سامعه را به اهتزاز می آورد . او تاق قهوه جائی\nاین درجه عام بصورت اجاره بکسی که میگیرد با مقاوله نامه مخصوصه يك\nسال و یا دو سال داده میشود . ومنفعت کلیشی اجاره دار آن ازان بر میدارد .\nزیرا مردم این درجه عام ، قهوه وچای ودیگر هر گونه مشروبات مسکره\nوغیر مسکره را از ین قهوه خانه مینوشند . یکچند قدم دور تر از ین قهوه\nخانه يك زينه دیگری باز میشود که ازین زینه بقمره های درجه سوم فرو\nآمده میشود . منهم چون درین درجه کار داشتم از زينه ئيكه نسبت بزینه\nقمره های اول نی بلکه بزینه قمره های دوم نیز نسبت قبول نمیکرد فرو آمدم\nآخرین قدمۀ زینه دريك دهليز كوچکی مرا رساند که از ین دهلیز بدست\nچپ وراست يكيك دهلیز تنگ دیگری میرفت . درین اثنا از طرف دهلیز\nدست چپ يك آواز يك موال خوانی عربی بگوشم رسیده شناختم که\nابو محی الدین آغاست یکسره بآنسو روانه شدم ، دهلیز تنگ تخته یی که از"}
{"book": "adl0179", "page": 503, "text": "صحیفه ٤٩٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nیکطرف با دروازه های قر، ها و از یکطرف با دیوار محاط بود مرا در آخر\nدهلیز، در یک دهلیز دالانچه نمائی رسانید که از یک پنجره آینه کلفت مدور\nو باز از طرف بحر در آن هوا و ضیا می آمد. این دهلیز بدهلیزهای دو طرفه\nدیگر بوضع افقی واقع شده که ازینجا بدهلیز طرف راست گذشته میشود.\nدر وسط يك میز تخته یی کلفتی موضوع است، و در دو طرف آن يكيك\nدر از چوکی یی پشتی تخته یی گذاشته شده. دیگر هیچ مفروشات و تزئیناتی\nندارد. از دور دیدم که ابو محی الدین سر برهنه و جاکت را از بدنش برآورده،\nو آستین های پیراهنش را تا به آرنج بالا کرده، و پیش بند سفید آشپزی\nخود را از کمر تا بزانو آویخته، و بر دیگدان آتشفشان خود دو دیگ را بار\nکرده موال گویان و نغمه سرایان بکار خود مشغولست.\nآهسته آهسته از عقبش آمده گفتم :\nـ آه يا عينی کان کمان !! ...\nابو محی الدین بتلاش روی خود را گردانیده و وضع احترام را گرفته\nو تمنا نموده گفت :\nیا سیدی این شما بودید؟ عفو بفرمائید هیچ آمدن تانرا منتظر نبودم.\nگفتم ـ چه حال داری؟ ازین جایت ممنون هستی، یانی ؟\nگفت ـ امان افندی من! ممنونیت هم سخن است آنقدر براحت و\nآنقدر مکمل يك جائیست که به بیان هم برابر نمی آید. بسیار لطفکار هستید\nافندی من .\nگفتم ـ از وقتیکه بوابور آمده ايم يك بار بطرف ما نيامدي نه يك\nخبری گرفتی چرا؟\nگفت ـ افندی من! در قمره هائیکه ذات عالی شمایان هستید بمن\nهیچ حاجت خدمت نیست. الحمدلله از سایه آسایش و انتظام وابور ها"}
{"book": "adl0179", "page": 504, "text": "صحيفه ٤٩٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمی خدمت تان خود بخود اجرا میشود . خدمتیکه در واپور بگردن منست،\nهمانا خدمت بحق نانست برای حضرت افندئی بزرگ ما . چرا که ایشان\nبر سفره آلافرنکه نان میخورند .\nگفتم - خوب ، اینرا بکو که برای افندئی بزرگ ما چه پختی ؟\nگفت - مپرسید افندی من ! امشب مهمانی کرده ام دورنگ سلاطه\nساخته ام يك مرغ را بریان کرده شکمش را بادل جگرش و پسته و بادام\nو برنج پر کرده ام در ین دیگ دیگر با آب گوشت مرغ يك شوربایی پخته ام .\nگفتم - آفرین آشپجی باشی . اگر حضرت افندئی بزرگ ما مرا\nقبول نکنند هم من ازین طعامت خواهم خورد .\nدرین اثنا قروت این قمره ها ایشپلاق زده و بصدای آلافرنگه تغنی\nکرده به این دهلیز آمد . چون مرا دید بعربی از ابو محی الدین پرسید که :\n(افندی شما همین است رفیق ؟) او بجوابش ( بلی ) گفته ، و بعبارت :\n- قروت ما مستر ( الكساندر ) است .\nبمن او را تقدیم و معرفی نمود :\nگفتم - بونسوار ( ۱ ) مستر الكساندار !\nگفت - بونسوار موسیو لو بیک .\nگفتم - قمره های شما را نیز مانند قمره های خود خالی می بینم .\nگفت - بلی نسبت بوقت آمدن مابه استانبول حالا که واپس عودت\nمیکنیم قمره های ما خالیست . تنها دو قمره ما از هشت قمره ئیکه داریم پر ،\nو باقی آن خالیست .\nگفتم - درین دو قمرۀ شما چگونه اشخاص موجود است ؟\nگفت - قمره های ما چار نفریست ، و از قرار نظام واپور ما همینست\nکه تا يك قمره بچار نفر پر نشود دگر قمره را باز نکنیم . قمره نمبريك ما بيك\n(۱) شام شما مخیر ."}
{"book": "adl0179", "page": 505, "text": "صحیفه ٤٩٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nعائله اسلام از مردمان استانبول که عبارت از يك زن پخته سال ، ويك\nزن جوان و يك دختر هشت نه ساله و يك پسر یازده دوازده ساله است .\nوقره نمره دوم ما تنها مجناب این آشچی باشی صاحب پرو مملو میباشد !\nاینرا گفته وقهقهه های متوالی خود را کرده بدست پرشانه ابومحی\nالدین زدن گرفت .\nابو محی الدین - قروت افندی ! اگر دیگر مشتری پیدا شتی و يك\nقره را بمن تنها . میکردی آنوقت میدانستم که این يك التفاتیست که بمن\nکرده ، اما من از شما زیاده تر از مشتریان تشکر میکنم که بواپور شما رغبت\nنکرده اند . مانند شما يك قروتی که در يك واپور باشد البته که کسی رغبت\nنخواهد کرد. ! واه صورتش رابه بین !!!\nگفتم - ابو محی الدین ! اینچه ؟ چنان میپندارم که همراه مستر الکسا\nندر از بسیار وقتست که دوستی بسیار صمیمی قدیمی داری که اینقدر بیا\nکانه سخن میگویی .\nگفت - خدا نکند که من همراه همچين يك مسخره دوست قديم باشم .\nالكساندر - نی افندی ! همراه محی الدین آغا از قدیم باهم ندیده ایم.\nولی چون از بس خلوق وخوش مشرب يك آدمی بود بيكدو قدح که باهم\nر دو بدل کردیم دوست صمیمی قدیمی شدیم ، همچنین نیست آغا ؟\nاینرا گفته قروت پی کار خود برفت .\nابو محی الدین را خطاب نموده گفتم :\nشاباش ابو محی الدین هنوز جای نشستنت را نایافته بقدح بازی آغاز\nنهادی !! احتیاط کن اگر يك روز سرخوش دیدمت باز خواست سخت\nخواهم کرد .\nابو محی الدین -- به اینچند سالیکه بخدمت تان کسب شرف کرده ام يك پیک"}
{"book": "adl0179", "page": 506, "text": "صحيفه ٤٩٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nروزی مرا سرخوش دیده اید؟ افندی من امین باشد که انشاءالله هیچوقت\nحرکتی که موجب رنجش خاطر افندی بزرگ و شما باشد از غلام تان\nسرنخواهد زد !\nاما افندم ! معلوم عالی شماست که در میان اینگونه قمره ها نان پختن\nو دیگدان های آتشفشانرا سوختاندن اگر آتش محبّت قروت نباشد ممکن\nنمیشود . لہذا چون دیدم که قروت بك شخص مذاقی خوش طبع میپرست\nاست از ان رهگذر با او در آمیخته از خود او يك شیشه عرق رابچهار قیمتی\nکه در خارج شود خریده با هم باده نوشی کردیم و همه اش را بخود او خورانیده\nکیفش را راست کردم .\nگفتم - خوب ! این همسایه دست راستت را دیده یانی آیا چگونه\nمردمان اند ؟\nگفت - خوب ندیده ام ولی اول که بوابور آمدم هر دو زن و هردو\nطفل در همان گوشه سر این دالان بر در از چوکی در پیش میز نشسته بودند و\nو چنان معلوم میشد كه يك حزن والم شدیدی دارند . زیر اتا بوقتیکه وابور\nبحركت می افتاد متصل فق فق گریه میکردند. ولی بعد از ان که واپور بحرکت\nآمد نمیدانم سرچرخ شدند یا چه شد بر خواسته و چول خورده بقمره خود\nدرآمدند و تا بحال هیچ اثر شان معلوم نشد .\nگفتم - من حالا میروم . بوقت مغرب یکبار به آنطرفها بیا تا از\nحضرت پد و استمزاج نموده برای آوردن نان معلومات بگیری .\nاینرا گفته از قمره برامدم وبطرف دایره درجه اول روانه شدم.\nچون در پیش اوتاق سیگریت کشی رسیدم دیدم که حضرت پدر بايك\nشخص ریش ماش و برنج جبه و طیلسان پوشی که از عمامه و قیافتش\nبیکنظر شناخته میشد که از مردمان مکه مکرمه باشد در اوتاق باهم نشسته"}
{"book": "adl0179", "page": 507, "text": "صحیفه ۵۰۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nو بزبان عربی باهم صحبت داشتند. منهم درآمده سلام کردم.\nفرمودند - کجا بودی فرزند؟\nگفتم - تابه آخر واپور رفته ابومحی الدین را یافتم!\nفرمودند - این ذات مبارک یکی از تعلقات شریف مکه مکرمه میباشد، واسم شریف شان (زین العابدین الشیبی) میباشد از استانبول بمکه مکرمه میروند.\nبجناب شریف سلام متواضعانه کرده گفتم:\n- تشرف کردم افندم!\nحضرت پدر جناب شریف را مخاطب نموده گفت:\n- فرزندم محمود را بشما معرفی میکنم.\nشریف - ماشاء الله! خدا او را بسایه والدش محفوظ بدارد.\nحضرت پدر - دعای شما موجب برکت است، و همیشه حسن توجه شمارا در حق او تمنی میکنم.\nشریف - خدا از و راضی باشد. من خودرا خیلی بختیار میشمارم که بحضرت سردار ومخدوم شان تشرف نموده ام.\nمگر این ذات یکی از عمزاده های شریف مکه میباشد که برای عرض خلوص بدربار پاد شاهی آمده و به نشان درجه سوم مجیدی و دیگر احسامات شاهانه نایل شده پس بمکه مکرمه میرود، و در قمره های دوم اقامت دارد. چون برای قدم زدن به اینطرفها آمده با حضرت پدر درین او تاق سیگریت کشی باهم ملاقی شده است.\nحضرت پدر - فرزند ابو محی الدین در ینوقت يك چایی بمانوشانید. نخواهد توانست.\nگفتم - چرا نمیتواند. امر میفرمایند."}
{"book": "adl0179", "page": 508, "text": "صحيفه ٥٠١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاینرا گفته بسوی قمره های سوم روانه شدم . ابو محی الدین رابر\nدهنه زینه یافتم، بساختن و آوردن چای او را تنبیه نموده و بسرعت تأکید\nکرده واپس آمدم .\nدر ینوقت این جهت و اپور ما از ان عالم تنهایی برامده بيك جنبش\nو جوششی درآمده بود. در دالان بزرگ يك مادام وموسيوی جوان،\nويك مادام و موسيوى ميا نه سال نشسته بودند و در بام دالان يك دو\nپاس یعنی راهبان قدم میزدند بر سطح بام قمره های ما چار نفر مادامهای\nبسیار خوش لباس یکرنگ قماش جوان و تازه دو دو نفر قولهای همدیگر\nرا گرفته رفتارهای خوش خرام خود قدم میزدند یکدو نفر افندی دیگر\nکه از کلاه های رومی در ازشان ولهجه وصورت شان مصری بودنشان\nپدیدار بود نیز قدم میزدند . در او تاق سیگاره کشی نیز حضرت پدر و\nشریف زاده مکی نشسته بودند .\nدرین اثنا ابو محی الدین چای آورده بود . پتنوس چای را بريك\nمیزی نهاده به تقسیم چای شروع نمود .\nمحاوره حضرت پدر وجناب شریف در باب سفر حجاز و همرفاقتی\nشان تا مکه مکرمه وغیره بود .\nجناب شریف میگفت :\nاین و اپور یکسر به اسکندریه میرود .ماوشماانشاء الله ازین واپو.\nبرآمده يكسر بيك و اپور غصه وی که در همانروز بسوی ( پورتسعید )\nحرکت میکند می نشینیم و از انجا با و اپور دیگر بازیل سر راست بسویس میرویم.\nحضرت پدر – اما این راه در از میشود ، هر گاه از اسکندریه سر\nراست باراه آهن بقاهره و از انجا بسويس برویم هم کوتاه تر وهم بی\nتکلیفتر است ."}
{"book": "adl0179", "page": 509, "text": "صحيفة ۵۰۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nشریف -- البته فرموده شما درستست، ولی من چون بالطبع يك\nنفرت و بغضی بمصر و مصریان میبرم وانم از انرو از رفتن مصر کناره جوئی\nرا اولی میشمارم .\nحضرت پدر -- آیا سبب این نفرت جناب شریف از چه رهگذر است ؟\nشریف -- سببهای بسیاری دارد که یکی از انها بیغیرتی و بی ناموسی\nآنهاست که مانند وطن يك مادر مشفق خودشانرا در آغوش مرد اجنبی\nدادند و جماع نامشروع آنرا بچشم می بینند و دم نمیزنند .\nاین کلماترا جناب شریف بیک صدای حدی مانندی پرعنمنه بلند و شدید\nغضوبانه متعصبانه میگفت که آبهای دهن شان هم در پریدن کوتاهی نمینمود.\nحضرت پدر -- اینسخن جناب شریف الحق که بسیار مردانه و ناموس\nکارانه و دیندارانه يك كلاميست . ولی اگر مساعده فرمائید درینباب\nيك چیزی بگويم :\nشریف -- استغفر الله بفرمائید مستفيد میشویم .\nپدر -- مصر و مصریان را هیچ قباحتی نیست . اصل ماده فساد\nاین معامله بلای سفاهت و مبتلای عیش و عشرت شدن خدیوهای مستبد\nجاهل نفس پرست آنست .\nشریف -- بسیار درست میفرمائید . البته اگر آن خدیوها بسفاهت\nمشغول نمیشدند و برای استقبال خودکوشش میورزیدند اینقدر ملت و به\nاین وسعت يك ملك آزاد اسیر چنگال اجنبی نمیگردید .\nپدر -- آه این بلای سفاهت و استبداد از وقتیکه در پادشاهان اسلام شیوع\nیافته روز بروز قوت و شوکت و جلال اسلامیت را سکته موت عارضی\nگردیده .\nدرین اثنا چای به اتمام رسیده وقت نماز مغرب هم نزدیکشده بود ."}
{"book": "adl0179", "page": 510, "text": "صحیفه ۵۰۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nحضرت جناب شریف را امام کرده نماز مغرب را بجماعت ادا کردیم . جناب شریف وداع نموده بطرف قمره های خود برفت . بعد از يك کمتری دفعةً همه چراغهای الکتريك خارجی و داخلی واپور بيك حركت روشن گردید . سطح و دالان و اوتاق سیگریت کشی وقمره ها بیکبار در هر طرف مانند روز روشن شد . درین اثنا زنگ نان نواخته شده بپاسهائى بام دالان ، مادامها وموسيوها از دالان بزرگ سطح بطرف زینۀ قمره های درجهٔ اول فرو آمدند که ازین معلوم شد که مسافران درجهٔ اول مابغیر از ما عبارت از همین شش نفر هستند . دو چوره مادامهای نازنین ادابسوی قمره های درجهٔ دوم روانه شدند که دو افندی کلاه دراز مصری نیز از عقب شان حرکت نمودند که به اینصورت تا یکدرجه مسافران درجهٔ دوم نیز شناخته شدند .\nحضرت پدر فرمود :\n- آیا ما نان خود را کجا خواهیم خورد ؟\nگفتم - امر از حضرت پدر است اگر امر میفرمایندکه بر سطح یا بر بام یا در برنده قروت را بساختن سفره امر کنم هم میشود . و اگر در دالان پایان قمره ها بر میزهای مخصوص نان خوری وسط دالان که برای هر دو آدم يك ميز میرسد نان بخورند هم میشود .\nفرمودند - امشب را برهمان میزهای حاضره شدهٔ پایان میخوریم باز به بینیم تا چه میشود .\nگفتم - ابو محی الدین را به آوردن طعام امر بدهم ؟\nفرمودند - بلی .\nلهذا حضرت پدر بسوی قمره ها و بنده برای فهمانیدن ابو محی الدین بسوی قمره های سوم روانه شدم . ابو محی الدین را گفتم که مرغ را"}
{"book": "adl0179", "page": 511, "text": "صحيفه ٥٠٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدر صحن کشتی گلیشی سر پوش داری که نو از استانبول گرفته ایم بکشد،\nو در کاسه چینی سر پوش دار شور بارا کشیده با سلاط ها بیارد.\nوقتیکه در دالان آمدم حضرت پدر تنها در پیش میز یکه روی پوش بسیار\nپاك و صافی بر ان انداخته و طبقها و کاردها و پنجه ها و قاشقهای مجلای بر ان\nگذاشته شده بود نشسته بودند، و قمر وت كاسهٔ شوربای طعام و اپور را\nدر پیش پدر گرفته و بزبان و لهجهٔ عربی مصری چیزی بحضرت پدر میگوید.\nمن چون رسیدم محاوره را بر نجا آورده دیدم که حضرت پدر میفرمودند:\n— در خوبی شوربای شما هیچ شبهه ندارم ، ولی من پرهیز دارم .\nو بجز طعامیکه داکتر طبیعتم گفته باشد دگر غذا خورده نمیتوانم .\nمنهم همین افادهٔ حضرت پدر را بقمر وت فهمانیده گفتم :\n— شور با را برای من بیار . طعام افندی بزرگ را حالا می آرند.\nمهربانی کرده یکی از گارسونها را بگوئید که آنرا گرفته از بالا بیارد.\nگارسون رفت و بعد از کمی پتقوس را از دست ابو محی الدین گرفته\nبیاورد. و بنابر اشارت من اول کاسه شور با را در پیش روی پدر گذاشتند.\nخود من از طعام و اپور نخوردن مجبور بودم . بعد از شوربا مرغ پر کرده را\nبحضور پدر گذاشتند . برای من (روستو) نام يك طعامی آورده بودند .\nبقمر وت آوردن يك بشقاب خالی را امر نمودم . و با کارد و پنجه يك ران\nمرغ را از پیش روی حضرت پدر بریده و يك چیزی از پر کرده گی آن نیز\nگرفته عفو تقصیر گستاخی خود را طلبیدم . فرمودند :\n— قصد این است که تعصب بخرج نرود و گرنه چیزی نیست !\nاز تکلم موسیو و مادام جوان که بر میز دست چپ ما نشسته بودند\nفرانسوی بودن شان معلوم میشد. و از لهجه و تکلم موسیو و مادامیکه\nبطرف راست مانشسته بودند انگلیز بودن شان معلوم میشد ."}
{"book": "adl0179", "page": 512, "text": "صحیفه ۵۰۵ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nطعام به انجام رسید حضرت بدر وقت تر از دیگران برخاسته بقمرۀ\nخود درا مدند . منهم بر سطح برامدم . و بر بام دالان بزرگ برامده\nبنظارۀ بحر و شعشعه پاشی انجم متلالای سمای صاف دران ، و نور\nریزی چراغهای الكتريك واپوز مشغول شده بقدم زدن آغاز نهادم .\nدرین اثنا مادام و موسیوی جوان فرانسوی نیز بالا بر آمدند. بنابر آداب\nتربیه و نزاکت مدنیه متواضعانه يك سلامی بمادام ، و صميما نه يك التفاتی\nبموسیو کرده و ایشان نیز مقابله بالمثل را اجرا و هر کدام ما در عالم خود بقدم\nزدن آغاز نهادیم . یکچند بار که از یکسر تا بدیگر سر بام رفت و آمد نمودم برای\nکشدن يك سیکریت به اوتاق سیگر یت کشی آمدم . دو افندیان مصری\nکه پیش ازین مذکور گردید نیز در انجابودند. منهم « لیلکم سعید» گفته\nو آنها نیز مقابله کرده بر یکی از قولتو قها نشستم . وسیکریت دانم را از\nجیب براورده و یکدانه سیکر یتی گرفته بکشیدن آغاز نهادم .\nیکی از دو افندی مذکور بمن رو آورده گفت :\n- العفو یاسیدی! اگر گستاخی نباشد آیا پرسیده میتوانم که ذات عالی\nشما با این وابور تا یکجا نیت رفتن را دارید ؟\nگفتم - استغفر الله! گستاخی چه معنا؟ بالعکس از سوال و مکالمه کردن\nتان ممنون شدم . بنده بمعیت حضرت سردار افغانستان با این وابور تا به\nاسکندریه رفتن میخواهیم . آیا ذات عالی شما ؟\nگفت - داعیان شمانیز كذا .\nگفتم - آیا از اهالی اسکندر یه میباشید ؟\nگفت - خودمن از مردم مصرم ، و جناب افندی از اهالی اسکندریه\nمیباشند .\nگفتم - تشرف کردم ."}
{"book": "adl0179", "page": 513, "text": "صحیفه ٥٠٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفتند — استغفر الله شرف بما عائد است. آیا حضرت شما از اهالی شام نباشند؟ زیرا لهجه عربی تان بعربی مردمان سوریه مشابهت دارد.\nگفتم — خوب تخمین فرمودید. بلی از مردمان دمشقم و بخدمت ترجمانی حضرت سردار افغانستان که بطریق مهمانی در شام اقامت دارند مستخدم میباشم.\nگفتند — و یا حبذا، من دمشق و اهل الدمشق. آیا از اسم حضرت بیگ پرسیده میتوانیم؟\nگفتم — اسم داعی تان (محمود) آیا اسم شمایان؟\nگفت — نام من (ابراهیم سهلون) و نام جناب افندی (زیوربیگ) است که در دایره چارم بلدیه در قلم (فانتازیه) مأمور میباشند.\nگفتم — بسیار تشکر میکنم و از ملاقات و همصحبتی شما ممنون گشتم. انشاء الله تا به اسکندریه از صحبت شما مستفید میشوم. حالا بنده را مرخص فرمائید زیرا چیزی نوشته دارم در دالان رفته مینویسم.\nپس از ان «مساءکم بالخیر» گفته بدالان بزرگ پر زینت خوش مفروش بسیار روشن سطح واپور آمده و در يك گوشه در پیش يك میزی نشسته وقوقعات امروزی را سراپا بیکم و کاست ثبت کتابچه دفتر اعمالم نمودم. ساعت بيك بجه رسیده بود. سرم را هم يك حرارتی پیدا شده بود. از دالان بر امدم، یکقدری بر کناره لب برنده واپور تکیه زده و هوای صاف بحر را در جگر و ششم فرو برده بقمره فرو آمدم. عالم در يك سكوت وسكونت عمیقی بود. آهسته دروازه قمره را باز کرده و بکمال احتیاط البسه ام را کشیده بر بستر بسیار کرم و نرم خوابگاه خود دراز کشیده بخواب بسیار سنگینی فرو رفتم.\n\n— § —"}
{"book": "adl0179", "page": 514, "text": "صحيفه ۵۰۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nيوم سه شنبه ۱۱ ذيقعده\nهشت بجه روز بود که از خواب برخواستم. پیراهن و پتلونم را پوشیده و در پیش طشت و ابریق چینی با صابون سرودستها و روی و گردنم را خوب يك شست و شویی کرده و البسه ام را پوشیده بدهلیز دالان مانند خود برامدم . در دالان بجز يك مادام فرانسوی که تنها در پیش میز پنجم نشسته و بنوشتن يك چيزی مشغول بود دگر هیچ کس نبود . منهم در پیش میز دوم نشسته و کتابچه خود را کشید. تاریخ و روز عنوان را نوشتم و از زیر چشم جمال لطافت مثال مادام فرانسویرا نیز از جاده تدقیق تفکر میگذرانیدم . مادام آنقدر متوغل نوشته خود بود که از بودن من در ان دالان هم خبر نداشت .\nاین مادام بسن بیست بیست و يك ساله تخمین میشد . نه لاغری بود که از هر طرف استخوانهایش پدیدار باشد و نه چنان چاغ و پر گوشتی که محسنات بدن لطیفش را پنهان نماید . قامتش به بلندی مایل بود چهره اش مدور ، ورنگش سفید کم سرخی تر بود . موهایش سیاه ، ومژگانهای چشمهای به ابرو نزد يك شعله فشانش نیز سیاه بود . دهانش قدری بفراخی مايل ، و لب بالایش قدری کلفت تر بود .\nکردنش بلند و خیلی صاف و خوش گوشت. مینمود که حد به خنجره اش بر آمده تر بود .\nبر امده کشی پستانها و فرورفته کشی کمرش خیلی دلربایی داشت در بیان اشکال این مادام بالطافت فرانسوی نژاد همینقدر ثبت کتابچه نموده قارئین"}
{"book": "adl0179", "page": 515, "text": "صحیفه ۵۰۸ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگرام معرفی اورانموده توانستم!\nکتابچه را در جیب انداخته بر سطح برا مدم. حضرت پدر در دالان سگریت کشی با شریف مکی تشریف داشتند. یکسر بحضورشان رفته سلام کردم، و بجناب شریف (صباح الخیر) گفتم:\nفرمودند - حالا از خواب برخواستی فرزند؟\nگفتم - بلی پدر، شب یکقدری ناوقت خوابیده بودم از انسبب. آیا حضرت پدر چای نوشیده باشند.\nفرمودند - بلی، ابو محی الدین بطلوع آفتاب چای مرا آورده نوشیدم. اگر تو چای نخورده باشی برو بخور.\nسلام کرده از اوتاق برامدم. قمروت را دیدم که می آید.\nگفتم - آیا چای و ناشتایی داری که بخوریم؟\nگفت - حاضر است. منهم شما را جستجو میکردم.\nپس در دهلیز قمره ها آمدم و چای و ناشتای مکمل واپور را خوردم. در اثنای ناشتا با قمروت نیز بنای اختلاط را نهادم. این قمروت ما بسیار متواضع و خوشخلق يك آدمیست که در هر دو سخن بهمه حال يك خنده میکند! اول محاورۀ ما ازینجا آغاز کرده گفتم:\nآیا کپتان بزرگ واپور درین قمره های درجۀ اول اقامت ندارد؟ زیرا نه در وقت طعام و نه در دیگر وقت او را در ینطرفها ندیده ایم.\nگفت - موسیوکپتان در حد پل قومانده در بالا و پایان جادارد، و در صالون مخصوص خودشان طعام میخورند و در ینجا مسافران کمال آزا دی خود شار اما لکند.\nگفتم - در قمره های تان بسیار مشتری موجود نیست.\nگفت - بلی کمتر است. چه باید کرد کار دنیا همچنین است در وقت"}
{"book": "adl0179", "page": 516, "text": "صحیفه ۵۰۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nآمدن تنها از امریکایكدوجن كامل مادام وموسیو داشتیم اما چه مالها !\nچه مالها !!! . . .\nقروت اینرا گفته و نوكهای پنجه خود را غنچه كرده و بلبهای خود\nبصورت بوسه گیری نزديك كرده ( قاح قاح قاح ) خندیدن گرفت .\nازین وضعیت لاابالیانه قروت تعجب كرده و از وضع و هیئت مسخره\nاومیرا نیز خنده آمده گفتم :\nـ معلوم است که جناب قروت بمال شناسی مهارت دارند ، آیا این\nیكدرجن مالهای امریکائی به استانبول آمدند ؟\nقروت ـ بلی ، اینها از مردمان توانگر احمقی بودند که از بسیاری\nپیسه نمیدانستند كه بچه صورت صرف کنند. گویا سیاحت میکنند.مردان\nشان چار نفر آدمهای پخته سالی که جوانترین شان چهل چهل و پنجساله\nتخمین میشد بود زنان همه جوان و تازه و كورپه مالها بودند که هر مرد\nدو دو سه سه از آنها را مترس ـ یعنی خادمه همخوابه ـ گرفته با خود\nمیگردا نند . از راه آبنای جبل طارق گذشته یكسر به اسكندریه آمده\nبودند و از انجا به این واپورما سوار شده به استانبول آمده اند ، و از انجا\nخیال آنرا داشتند كه از راه روسیه با شمند و فر مانچوری تا به ( ژاپان )\nبروند ، و از انجا بحر محیط كبیر را قطع كرده پس به امريكا رفته سياحت\nدورعالم خودرا تمام كنند .\nگفتم ـ خوب درین وقت مسافران تان بجز همین دو مادام و دو مو\nسیو و دو پاپاس دیگر كسی نیست ؟\nگفت ـ عفو بفرمائید ذات عالی خود تان و افندی بزرگ را فرا\nموش كردید ؟\nاین سخن را باز بیكوضع مسخره خنده آوری گفت که بی اختیار"}
{"book": "adl0179", "page": 517, "text": "صحیفه ۵۱۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nخندیدم .\nچای و ناشتا هم به اتمام رسیده بود، از دالان برامده یکسر بسوی قمره درجهٔ سوم رفتم . ابو محی الدین را دیدم که در پیش دکان قهوه چی سیگریت میخرد .\nگفتم – تدارک نان چاشت حضرت پدر را کرده ئیکه درینجا خرامان میگردی ابو محی الدین آغا ؟\nگفت – حضرت افندی بزرگ فرمودند که من چاشت نان نمیخورم در وقت پیشین با چای چیزی بسکوت و غراییه برای شان بیارم از انسبب چیزی نه پخته ام .\nازین یک خاطر جمعشده برای دیدن قمره های درجهٔ دوم و آرزوی ملاقات ابراهیم سهلون افندی، و زیور بیک از زینهٔ قمره های دوم فرو آمدم . ازيك دهليز يكه بر اطراف صفهٔ يك انبار خانه دور میخورد گذشته بيك دالانیکه بسیار مشابهت بدالان قمره های درجهٔ اول واپور (قورنیلوف) روسی که دران آمده بودیم میرسانید آمدم . در وسط دالان يك میز با صفایی بود که در یکطرف آن همان چار نفر مادامها که دیروز در اثنای قدم زدن آنها را دیده بودم و دو افندیان مصری نشسته بودند، و از وضع شان چنان معلوم میشد که در باب يك مسئله با هم مذاکره میکردند .\nافندیان مذکور چون مرا دیدند برخاسته (اهلاً و سهلاً) گفته استقبال کردند .\nگفتم – عفو بفرمائید! بلکه مانع مذاکرهٔ تان میشوم .\nگفتند – استغفر الله! بالعکس هم ما و هم مادامو از لها را ممنون میسازید .\nبماد مواز لها جدا جدا مراپزه زائته کرده ومنهم بهريك از انها جدا جدا وضع سلام احتراماته را اجرا کرده در پهلوی افندیان مذکور بمقا"}
{"book": "adl0179", "page": 518, "text": "صحیفه ٥١١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nپل مادامها نشستم. در آنوقت سخن سعید بیگ بخاطرم آمد که گفته بود «در پهلوی شما چار نفر مادامهای مجارستانی که برای یك رول مخصوصی به تیاتر اسکندریه برده میشوند موجود است» لهذا حکم کردم که مادامهای مجارتی مذکوره همینها باشند.\nگفتم – اگر گستاخی نباشد آیا پرسیده میتوانم که جناب مادامها از اجسام لطیفه کدام سرزمین باشند؟\nابراهیم افندی – ترجمه احوال خود و اینهارا بیکدو کلمه مختصر عرض میتوانم کرد: این مادموازلها در اصل مجارستانی میباشند و صنعت حضرات شان آقتریسی میباشد که از اوپه‌رای بزرگ پاریس گرفته تابه بیگ اوغلیی استانبول در همه تیاترها اجرای صنعت کرده اند و شهرت پیدا کرده اند. غیر از زبان خودشان که مجاری باشد زبانهای فرانسوی و رومی را نیز میدانند. زبان عربی و ترکی را نیز میدانند. در اسکندریه از طرف مجلس اداره بلدیه يك تیاتر ادبی بسیار غریب عربی تأسیس یافته که مشخصهای آنهایعنی آقتورهای آنها همه عرب، و حکایاتی که تشخیص میشود همه عربی مثلا حکایت (انیس الجلیس) زمان خلیفه هارون الرشید را تشخیص میکنند. لهذا برای این تیاتر که رسم افتتاح آن در روز آمدن افندینا خدیو اجرا میشود هیئت کپنی تیاتر از حالا به تدارکات مشغولست. مخلص شما که معلم موسیقی تیاتر مذکور میباشم و جناب بیگ که از اعضای آنست از چند یست که در پاریس و استانبول برای تدارکات آن مأمور و مشغولیم، یکدو قافله پیشتر ازینهم فرستاده ایم، اینست که با این قافله خود ما هم روانه شدیم. و حالا در باب نوطه‌های غزلهائیکه در تیاتر بمقامات عربی خوانده میشود و تطبیق آن با اصول نوطه‌های خود اینها مذاکره داریم."}
{"book": "adl0179", "page": 519, "text": "صحيفه ۵۱۲ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nگفتم — والنعم منكم جميعاً! حقیقتاً که قافلهٔ بسیار خوبی انتخاب کرده اید. تبریکها میکنم و حسن موفقیت تانرا تمنی میکنم.\nگفتند— حالا اگر مساعده فرمائید ما دموازلها را بشما معرفی و تقدیم نمائیم؟\nگفتم — ممنون میشوم و کسب شرف میورزم.\nبیکی از مادموازلها که از همه بالا تر نشسته بود اشارت کرده گفت:\n— جناب ما دموازل (آلین) استند، اینکه به پهلوی شان نشسته ماداموازل (مارکریت) ، و اینها ما د مازل (کامیلیا) ، و اینها ماد موازل (لویز) میباشند.\nهر يك از آنها جدا جدا سلام داده، و التفاتهای نزاکت ادای شانرا بمقابل گرفته گفتم:\n— حقيقتاً خود را از همصحبتی شان بختیار میشمارم.\nما دموازل لویز که بزبان عربی میدا نست گفت:\n— تشکر میکنم افندی.\nما دموازل کامیلیا بزبان ترکی پرسید:\n— آیا شما ترکی میدانید؟\n— گفتم های های ما دموازل میدانم، و از آشنا بودن شما بزبان ترکی خیلی ممنون شدم. زیرا منهم اگر چه عن اصل از مردم استانبول نیستم ولی چون اکثر در استانبول بود و باش کرده ام ترکی را از زبان عربی خوبتر و بهتر میدانم.\nگفت — منهم از انسبب پرسیدم، زیرا منهم بممالک ترکیه بسیار گذران کرده ام، و زبان ترکی را آموخته ام.\nماد موازل کامیلیا ترکی را بچنان يك شیوهٔ تلفظ شیرینی ادا میکرد که با وجود پدیدار بودن بیگانکی آن زبان بازهم انسان خود را در پیش یکی"}
{"book": "adl0179", "page": 520, "text": "صحیفه ۵۱۳ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nاز خانمهای نفس استانبول گمان میکرد. شیوه ولهجهٔ هر زبان از خود\nجدايك کیفیتی دارد که در وقت تکلم مفاد ومعنای هريك مقصد را دیگر\nاعضانیزبا زبان معاونت کرده تصویر میکند . واین حرکات دیگر اعضادر\nهر زبان نسبت به نزاکت شیوهٔ آنزبان ازهمدیگر فرق داشته میباشد .\nشیوهٔ حرکات زبان ترکی زنان استانبول يك نزاکت ولطافت بدیعی دارد\nکه مخصوص خود آنهاست.\nمادموازل کامیليا عيناً تقليد حركات وتكلم لهجهٔ يك خانم نازك\nصدای استانبولی را گرفته بی آنکه زمین وزمان وموضوع بحث مساعد\nسخن او باشد يك وضعی آقتریسی را گرفته بی محاباجنین گفت :\n— آه افندم ! اگربدانید که از آمدنتان چقدر ممنون شدم ! چقدر\nلطفکارانه معامله فرمودید ! بفرمائید ، بنشینید !\nاز ینسخن مادموازل حیرت کردم که بی سابقهٔ معارفه اینقدر متوا\nضعانه ولابالیانه سخن گفتن ! تا میخواستم که بگویم :\n— امان مادموازل! بسیار تواضع میفرمائید، حالا نکه مخلص شما ....\nمادموازل سخن مرا قطع کرده گفت :\n— بسیار حوادثهای گفتنی بشما دارم . رجامیکنم سخن مرا قطع\nناکرده بشنوید : آیا خبرداریدکه (ملاحت) خانم چه کرده ؟ . . . .\nمرازیاده ترحیرت گرفت و «ملاحت خانم گفتید؟حالا نکه...»\nامادرین اثنا خنده های قهقههٔ مادموازلهای دیگر و « براوو مادموازل ؛\nرول راخوب اجرا كرديد ! » گفتن ابراهیم افندی وزیوربیگ فکرم\nرابیرم آورده دانستم که روی سخن با من نیست . مگر مادموازل رول\nجاریهٔ استانبولی را که پاد شاه استانبول برای شیخ عشیرت نعمان عرب\nعطا نموده ودر تیاتر آن رول اجراء میشود پرووه یعنی امتحان میکرد ."}
{"book": "adl0179", "page": 521, "text": "صحيفه ٥١٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nوالحاصل بظرف یکچند دقیقه با این جمعیت آقنورهای انس پرور و آقتر یسهای مه پیکر یکد وستی و وداد صمیمی پیدا کرده از جمعیت و داع کرده ببالا آمدم .\nواپورما دیشب بشب بحر مرمره و بوغاز آبنای ( در دنیل ) را گذر نموده در ینوقت که قریب به نیم روز است در نزدیکیهای سواحل ولایت آیدین در بحر تا زیست . در سطح واو تاق سیگریت کشی و دالان وبام دا لان حضرت پدر را نیا فتم . دانستم که بقمره تشریف برده اند . دردالان بزرگ آمده بريك آرام چوکیی افتادم و از پنجره های باز و بزرگ دالان باصفا بنظاره بحر ساكن و آرام لطافت پیرامشغول شدم . بحر در ینوقت آنقدر مموج و آرام بودكه بيك فرش اطلس دیبائی مشابهت میرساند . هوا ابر ناك و پر دمه بود ولی از باد هیچ يك اثری مشاهده نمیشد . بدرجه ئیکه د سمال بيرق و اپور بر چوب بیرق فرو آویخته شده ادنا حرکتی در ان پدیدار نبود . در طرف های افق بعضی از پاره های پر آب بسیار سیا هیکه بعضی جاهای آن سوخته و سرخ بود بنظر بر میخورد که اینگو نه علامتهای هوائی ظهور یا فتن يك طوفانرا نشان میداد .\nتام به دوازده و نیم بجه زنگ طعام نواخته شده بدالان قمره ها فرو آمدیم . در وازه قمره خود را آهسته باز کرده حضرت پدر را نخواپ یافتم . باز پس در را بسته بر میز نان خوری آمدم . طعام به بسیار سکوت وسكونت به انجام رسيد . مسافران موجوده بعضی ببالا بر امدند و کسانی بقمره های خود در امدند . یکی از پاپاسها كه يك آدم قد بلند پر گوشت خوش چهره ریش درازی بود و عمرش چهل چهل و دو تخمین میشد از میز خود برخواسته به میزیکه من در پیش آن نشسته بودم آمده و (نهارک سعيد) كفته در مقابل من بر چوکی بنشست . ( منهم نهارك سعيد تفضل)"}
{"book": "adl0179", "page": 522, "text": "صحیفه ۵۱۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nیعنی ( روزشما خوش بفرمائید ) گفته این محاوره در مابین ما و او بعربی جریان یافت :\nمن -- جناب راهب افندی عربی را خوب میگویند آیا در کجا تحصیل کرده باشند ؟\nپاپاس -- من عن اصل فرانسوی ام، و از طرف جمعیت روحانيه كاتوليك در کلیسا ئیکه در قریهٔ (الهاوة ) شام از طرف جمعیت ساخته شده راهب میباشم. آیا شما جناب محمود بیگ پسر سردار افغان نیستید ؟\nتعجب کردم که آیا او مرا از کجا میشناسد !\nگفتم -- بلی ، ولی این يك را پرسیده میتوانم که با جناب راهب افندی امروز اول ملاقات من است . آیا جناب شان مرا از چه رهگذر شناخته اند.\nپاپاس -- شما ( ناصیف افندی ابوزید ) را میناسیدنی ؟ این است که او شمارا بمن شنا ختانده .\nمن -- بلی ناصیف افندی از آشنایان ماست که در وقت لزوم خدمت او وکالتی ما را نیز میکند .\nپاپاس -- ناصیف افندی از احبابهای صمیمی مایا نست . همیشه از فضایل وکمالات معنوی وصوری حضرت سردار و جناب شمابیان ها میکرد ، هروقتیکه بخانه اش میرفتم اول از همه قوه نظرم را لوحه فوتوگراف حضرت سردار و جناب شما جلب مینمود . این است که به این سیما جناب شما را شناخته، و امروز آن معارفه غائبانه را بمواجهه و مشافهه تحویل دادن خواستم . آیا خارج تربيه يك كاری نکرده خواهم بود ؟\n-- بالعكس كمال تربيه ونزاکت را اجرا نمودید . از جناب دوست ما ناصیف افندی تشکر میکنم که موجب پره ژانته غائبانه ما گردید تا آن معارفه غائبانه به این معارفه حاضرانه تحویل یافت ."}
{"book": "adl0179", "page": 523, "text": "صحيفه ٥١٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدرین اثنا دروازه قمره باز شده حضرت پدر برآمدند محاوره را بيك\n( عفو بفرمائید ) با پاپاس مذکور ختام داده برخاستم . و بسوی حضرت\nپدر روانه شدم .\nفرمودند - فرزند بقدر یکساعت کامل خواب کردم . حالا وضو\nگرفته بر آمدم . شما نان خورده باشید ؟\nگفتم - بلی خورده ایم ، آیا حضرت پدر چیزی نوشجان نمیفرمایند؟\nگفت - نی ابو محی الدین را از حاضر کردن طعام منع نموده بودم تنها\nبيك چای و طعام خفیفی در روزها اکتفا میکنم و در شام طعام میخورم.\nبا این محاوره تا ببالا برآمدیم . حضرت پدر به اوثاق سیگریت کشی\nرفته آوردن چای شاتر اامر نمودند . منهم برای ایفای امرشان بسوی\nقمره های سوم رفتم . از زینه ها فروآمده ابو محی الدین را دیدم که چای\nرا دم کرده و بساختن ظرف چای و غیره مشغولست .\nگفتم - حاضری ابو محی الدین ؟\nگفت - حاضرم یا سیدی !\nدرین اثنايك زن پخته سال نورانی ئيكه يك چادر سفید کوتاهی را\nاز سر بزیر چنه خود با يك پن ربط نموده بود و چادری سیاهش بر دو\nشش افتاده بود يك جاینکی بدست گرفته از قمره مقابل برآمده و در پیش\nما نزدیکشده گفت :\n- اولادها ! اگر یکقدری آب جوشان داشته باشید درین ابریق\nبیندازید ، ثواب تان میشود .\nگفتم - هزار بار والده ! بدهید ابریق تانرا !\nابریق را گرفته با آب جوشان پرکردم . و گفتم :\nبفرمائید والده خانم ! شمادرین و اپور بیکس معلوم میشود همکار"}
{"book": "adl0179", "page": 524, "text": "صحيفه ٥١٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nوخدمت تان که باشد بیقید بر محی الدین آغا امر کنید . من بر او تنبیه میکنم\nکه هیچ مخالفت نکند .\nگفت - تشکر میکنم اولادا خدا از ابو محی الدین آغا راضی باشد دیشب\nنيزيك كاسه شوربای بسیار لطیف بماداد. هر قدر ممانعت نمودیم قبول نکرد.\nاینرا گفته تشکر کنان و دعا گویان پس بقمره خود برفت از ابو\nمحی الدین پرسیدم که :\n- شوربا را بجه مناسبت به ایشان داده توا نستی؟\nگفت - بعد از انکه ظرف طعام را از انطرف آوردم دیدم که همین\nخانم و خانم جوان بادواولادهای خودشان در انطرف بر میز نشسته و\nطعام میخورند. طعام شان از ان و پنیر و قدری زیتون مرکب بود.\nدر احوال شان دقت کردم باز هم چنان ایثا نر امحزون وکریه آلود دیدم .\nبچه ها اگر چه بشطارت ومسرت طعام خود را میخوردند ولی در چهره\nملك سیمای خانم جوان ، و پیرناتوان آنچنان يك پرده حزن والمی مو\nجو د بود که هر بیننده در حال آنرا حس کرده متأ ثر میگردید. لهذا دلم\nوابر حال شان يك حس مرحمت و شفقتی استیلا نموده کاسه شوربایی را\nکه برای خود بر داشته بودم خور ده نتوانسته برده در پیش روی شان\nگذاشتم. در اول اگر چه بسیار ناو نوکردند ولی تا به آخر قطره آنرا\nخورده با تشکر و دعای بسیار کاسه را بمن پس دادند.\nگفتم - آفرین محی الدین آغا. معلوم میشود که در درون سینه ات\nيك قلب ودران قلب يك حس انسانیت موجود است. همیشه به امداد آنها\nشتابان باشیم زیرا که میداند که چگونه الم دیده ستم کشیده باشند. من\nدر باب دانستن سبب این حزن شان کوشش میورزم تو حالا چای را بردار\nکه حضرت پدر چای بنوشند."}
{"book": "adl0179", "page": 525, "text": "صحیفه ۵۱۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nحضرت پدر بر بام دالان روی سطح در زیر سایبانی که بر آن کشیده\nشده بود بريك دراز چوکی نشسته وقروت نيز يك ميز دستی در پیش\nروی شان نهاده بود . يکدوسه پیاله چای وچیزی بسکوت و پنیر نوشجان\nفرموده ابو محی الدین بساط چای را واپس برد .\nحضرت پدر فرمودند :\n- فرزند بعضی تپه ها از دور معلوم میشود گمان میبرم که به ( ازمیر )\nنزديك شده باشيم .\nبسوی افق نظر کردم ، حقیقتاً بعضی تپه ها در بعضی اطراف پدیدار بود.\nگفتم – لابد از میراست . زیرا میعاد رسیدن واپور ما به ازمیر امروز\nوقت عصر است .\nحضرت پدر – حالاً نکه بعصر هم چیزی نمانده .\nدرین اثنا پاپا سیکه باهم شناسایی پیدا کرده بودیم از زینه بالا برآمده\nسر راست بسوی ما آمد . بخدمت پدر احوال شناسایی غائبانه اورا بحضرت\nپدر وبنده بمعرفت ناصيف افندی بیان کردم . درین اثناپاپاس هم رسیده\nبوضع احترام کارانه بحضرت پدر عرض تعظیم نمود . حضرت پدر نیز\nمقابله نموده فرمودند .\n– تفضل پاپاس افندی ! انشاء الله احوال شما خوب است .\nپاپاس – الحمد لله خوب است . ذات عالی شما چسانید ؟\nپدر – الحمد لله ! از احوال شما محمود پسرم چیزی چیزی بمن گفت .\nبسیار خوش شدم که در شام غائبانه با يك اخلاصی داشتید در واپور خدیوی\nدر دیار روم غائب ماحاضر تبدل نمود .\nپاپاس – در شام هم چند بار بواسطه (مصطفی افندی سباعی) و ( شیخ\nطاهر افندی مغربی ) بالذت آرزوی ملاقات شما را کرده بودم ولی"}
{"book": "adl0179", "page": 526, "text": "صحيفه ٥١٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nموفق نشدم .\nپدر ـ شما با مصطفی افندی و شیخ طاهر افندی نیز آشنایی دارید؟ حالانکه\nآنها از اعز احبای ماست .\nباباس ـ از اعز احبای ما نیز هستند ، زیرا من يك مسلكى دارم\nکه آنرا واگذار شده نمیتوانم و آنهم توغل فوق العاده من است در باب درك\nکردن حقایق ادیان مختلفه عالم وازینست که به شرف صحبت بسیاری از\nعلمای فیلسوف مشرب اسلام که آنرا به اصطلاح خود شان صوفیون میگو\nیند نایل شده و بسی فیضها برده ام .\nحضرت پدر ـ امید از هدایتهای هادی مطلق است که این مسلك شما\nشما را بر صراط المستقیم دین حق هدایت و دلالت کند .\nـ آن هدایت را من هم میخواهم ، ولی هنوز بر راه صراط المستقیم\nآن نرسیده ام . زیرا درین وقت خواه در امریکا و خواه در اروپا کسا\nنیکه افکار شان بنور فنون متنوعه جدیده منور میشود يوماً فیوم از عقاید\nمؤسسه دینیه دوری میگیرند . فوج فوج اهالی از عقاید دینیه بصورت\nپنهانی و آسانی در میگذرند . نفوذ و مداخلاتیکه ارباب کلیسا داشتند از\nبسیار وقت است که از مجلسهای دولتی اخراج و تبعید شده اند . و در\nین وقتها در مابین علوم و مدنیت جدیده با دین و عقاید عتيقه يك مجادله و\nمنازعه بجریان آمده است که این مخلص شما این جریانرا تتبع و غوررسی\nکرده در پی نتیجه آن کوشش میورزم .\nحضرت پدر ـ بلی این سخنان شما راست است ولی این مجادله و\nمنازعه را اگر در مابین فنون و دین نصرانیت تخصیص بفرمائید راست\nتر و صحيحتر يك سخنی گفته خواهید بود . زیرا دین بر حق اسلامی را\nفنون حاضره تردید نی بلکه ترجیح و تائید مینماید ."}
{"book": "adl0179", "page": 527, "text": "محيفه ۵۲۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nپاپاس - مقصد منهم دینهائیست که در اروپا متداولست که آنهم عبارت از دین نصرانیت است . چونکه هرگاه بتاریخ ادیان نظر اندازیم اول دینی که در دنیا می بینم دین بت پرستی را می یابیم که آنهم نزیر بار ثقلت باطل بودن خود مقاومت نورزیده خود بخود از هم پاشیدن گرفت .\nحضرت پدر - پاپاس افندی ! اگر نصرانیت بصورت اصلیه که از تأثیدات ربانی بواسطه حضرت عیسی علیه السلام در اول امر ظهور یافت باقی میماند در مابین آن وعلوم و مدنیت این مباینت و مجادله مدهشه ظهور نمی یافت . ولی هزار افسوس که شما پاپاسها - عفو بفرمائید اما حقیقت همچنین است که شما پاپاسها - در تواریخ مختلفه هزار گونه لباسهای مختلف و نیرنگهای منافع پرستی شخصی خودتان آن دین صاف و پاك را به بسی آلا یشهای بیهوده از حالت اصلیه خودش کشیده بيك نوع بت پرستی دیگر شکلی ظهور دادید .\nپاپاس - عفو بفرمائید ( ظهور دادند ) بفرمائیدنه ( ظهور دادید ) زیرا مخلص شما این حقایقی که میفرمائید همه را علماً و تاريخاً میدانم ، و این فرموده شما را نیز بکمال صمیمیت قبول میکنم که نصرانیت حاضره موجوده بجزيك نوع دیگر بت پرستی دیگر چیزی نیست . زیرا شکل مجسمه و یا صورت حضرت عيسى و مریم را ساختن و به آن پرستش کردن بجز بت پرستی دگر چه باید گفت !\nحضرت پدر - معلوم است که جناب پاپاس افندی از ین شکل بت پرستی دین نصرانیت نفرت میکنند ؟\nپاپاس - بلی ، بکمال جدیت میگویم که نفرت میکنم . و ازینست که همه علوم وفنون را برضد اینحرکت مییابم ، ومغلو بيت اینچنین دین را در پیش براهین واضحه فنون ظاهر وعیان می بینم ."}
{"book": "adl0179", "page": 528, "text": "صحیفه ۵۲۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nحضرت پدر — آیا عقل کاملی که بمیزان فکر سلیم تفریق خوب و بد را بتواند مسئله (تثلیث) را چسان قبول خواهد توانست ؟ و آنرا بجز اینکه سه آله مجسم مشخص بگویند دیگر چه توجیه خواهند کرد؟ حالا آنکه تثلیث شرک است که بخدای واحد باور نکردنست که اینهم عین بت پرستی نیست پس چیست ؟\nپاپاس — [تثلیث] در نزد من آنقدر واهی و غیر معقول یک مسئله است که بهیچصورت در دایره میزان علم و عقل نمیآید . نصارا اگر خود شان را موحد بگویند که ضد مشرك است میباید که بهمه حال تثلیث را انکار کنند. زیرا یك را دو ساختن و دو را سه کردن و باز هر سه را یك گفتن چیز یست که اطفال مکتب که مبادی علم حساب را خوانده باشند باز هم بر عدم امکان آن حکم میکنند. زیرا علم حساب میگوید که یکبار يك يك است یکبار دو دو ، یکبار سه سه دوبار دو چار است هیچ امکان تغیر و تبدیل آن نیست .\nحضرت پدر — چون چنین است جناب پا پاس افندی بجز اینکه بر اصل زمان صفوت فطرت دین عیسویت رجعت کرده و انجیل بر حقی که از طرف خدای یگانه بر نبی بر حق او حضرت عیسی نازل شده است مطالعه نموده بشار صادقه او را که در باب ظهور حضرت محمدی داده طوعاً قبول کرده بدین مبین اسلام شرفیابی حاصل کنند دگر چیزی باقی نماند .\nپاپاس — بواقعیكه اگر یك دینی را قبول کنم آن دین دین محمدی خواهد بود. اما تا به ایندم تتبعات و مطالعات خود را درینباب بدرجه کامل نرسانیده ام . و ازینست که همیشه در تک و دو راه حقیقت میباشم . زیرا چنانچه فکر و عقلم از دین نصرانیت ابا و اعراض دارد بگرویده شدن دیگر دینها نیز هنوز اقدام نورزیده است . حالا بهمین قدر درد سر شما اکتفا"}
{"book": "adl0179", "page": 529, "text": "صحيفه ۵۲۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم صحیفه\n\nمیکنم . چونرفتنی شام میباشم امید میکنم که مرا محب صادق خود شمر\nده اگر گاه گاهی بزیارت تان بیایم مرا قبول بفرمایند ، درینباب انشاءالله\nاز انوار جناب سردار استناره خواهم نمود .\nحضرت پدر - من بسیار از دیدن شما خوش شدم ، و در جبین شما\nنور هدایت را مشاهده میکنم اگر شما نیائید من شمار ا جستجو خواهم کرد،\nواگر بیائید شمارا بصورت صمیمانه قبول خواهم نمود .\nجناب پاپاس . و حدييكصورت متأثرانه وجد آمیز انه بر پاخواسته گفت:\nيك رفیق دیگر دارم که از دیشب به اینطرف بیمار شده مجبورم که\nدر قره پیش او بروم و گرنه دلم از مصاحبۀ تان سیر نمیشود .\nحضرت پدر -- باز انشاء الله بهم می بینیم .\nپاپاس از بام فرو آمده بقماره هارفت . حضرت پدر فرمودند که :\nهدایت از جانب پروردگار است . ولی چنان میپندارم که این مرد\nاستعداد بسیاری برای اخذ پرتو انوار اسلامیت دارد .\nگفتم -- انشاء الله از برکات انفاس مبارك مسلمان میشود .\nدرین اثنا وابورمایکسر بحوضه خلیج شهر لطافت بهر از میر تد ویر\nچرخ عزیمت نهاده بود . سواد شهر از دور پدیدار گردید . وابور مارفته\nرفته سرعت حرکت خود را تخفیف میداد از میان غبار و دمه هوا آهسته\nآهسته خانه های بلند و مناره های جوامع و ساعات شهر معلوم میگردید .\nتا آنکه دو ساعت بغروب مانده وابور ما در خارج حوض لیمان از میر که\nتعریفات آن در جلد اول کتاب سبقت نموده لنگر انداز اقامت گردید .\nسبب بیرون ماندن وابوراز حوض از ینست که در پنجا وابور ما بجزيك اخذ\nو عطای داك دگر هيچ کاری ندارد .\nمردم وا پور نشین همه بر کتاره های کنار و اپور تکیه زده بنظاره شهر\n\nمشغول :\nرفته بود\nآمده تما\nایستاده ا\nکرده ، و\nانشاء الله\nدر\nغالب چند\nو بلندرو\nمیداد ..\nکوچکی ا\nپیش زینه\nمایما نهای\nمارابا لوح\nعلامتها خـ\nتابو\nسمت غر\nعزیمت آ\n- فرزا\nآمده نماز\nبیارد . ژ\n(بچشم\nمشغولست"}
{"book": "adl0179", "page": 530, "text": "صحیفه ۵۲۳ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\nمشغول شدند . حضرت پدر برای ادای صلوة عصر در طرف دنبال کشتی\nرفته بودند . ماد موازلهای مجاری نیز بر سطح بام قمره های درجهٔ اول\nآمده تماشای شهر مشغول بودند . جناب شریف مکی نیز در يك طرفی\nایستاده بود . منهم گاه در پهلوی دختران مجاری آمده و یکدو لطیفهٔ صرف\nکرده ، و گاه بهمراه افندیان مصری و گاه با افندی مکی ایستاده بسیر و\nتماشا مشغول بودم .\nدر هوا رفته رفته تیزی و تندی پیدا میشد . باد بسیار شدیدی از\nجانب جنوب غربی بوزیدن آغاز نهاده بود روی دریا با موجه های پست\nو بلند رو کف آورده منظرهٔ زمینهای پست و بلند پر برف را بنظر جلوه\nمیداد . یگان دانه قطره های بسیار بزرگ باران نیز می آمد . استمبوط\nکوچکی که داك آورده و داک واپور را میگرفت به بسیار زحمت و مشقت در\nپیش زینهٔ واپور خود داری میکرد . عمله های واپور در باب جمع کردن\nسایبانهای واپور که بر بام بود و دیگر تدارکات بند کردن پنجره های قمره\nها را با لوحه های برنجی پیچ دار آن و غیره کوشش میورزیدند . ازین\nعلامتها ظهوریافتن طوفان محقق مینمود .\nتا بوقت غروب آفتاب واپور توقف نموده لنگر برداشت و یکسر بر\nسمت غرب جنو بی که طوفان هم از همان طرف می آمد بتدویر چرخ\nعزیمت آغاز نهاد . حضرت پدر بقمره ها فرو آمده فرمودند :\n- فرزند علایم هوا طوفان شدیدی را نشان میدهد من بقمره فرو\nآمده نماز میخوانم توهم ابومحی الدین را بگو هر ما حضری که دارد بزودی\nبیارد . زیرا بعداز کمی مجال حرکت برایش نخواهد ماند .\n(بچشم) گفته در پیش ابو محی الدین آمدم . دیدم که به کشیدن طعام\nمشغولست ."}
{"book": "adl0179", "page": 531, "text": "صحیفه ٥٢٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفتم - رنگ هوا بد است جلدی کن ابو محی الدین !\nگفت - هر چیز حاضر است .\nطعامی که امشب ابو محی الدین حاضر کرده بود عبارت از يك سرخ\nکرده مرغ بود و بس .\nطعام را بحضور حضرت پدر آوردیم . يك كمی تناول فرموده\nبقمره خود در آمدند . هر انقدر که وابور پیشتر میرفت طوفان همانقدر\nشدت میکرد . جنبش وابور زیاد شده میرفت . ابو محی الدین بدشواری\nظرفها را بر زینه و ابور بالا کرد درین اثنا زنگ طعام ما نیز نواخته شده\nهر کس آمده بر سفره های خودشان نشستند . مادام فرانسوی بر طعام\nحاضر نشد ، تنها موسیو موجود بود . مادام و موسیوی انگلیزی بر میز\nخودشان نشستند پاپاس ما نیز بسبب بیماری رفیقش تنها بر میز نشسته بود.\nمنهم چون تنها بودم جناب پاپاس برخواسته ( ولیلمكم سعيد ) گفته در\nمقابل من نشست . هم طعام میخوردیم و هم مکالمه میکردیم پاپاس پرسید که :\n- آیا حضرت سردار چرا طعام و ابور را میخورند ؟\nگفتم - هر کس بهر طعامی که میل داشته باشد هما را میخورد. حضرت\nپدر از طعامهای آلافرنگه حظ نمیبرد. آشپزی مخصوصی دارند که به اصول\nخودشان برای شان طعام حاضر میکند .\nگفت - گمان میبرم که چنین نیست بلکه حضرت سردار طعام دست\nفرنگانرا نمیخورند و از ان نفرت میکنند .\nگفتم - خوردن ذبیحه اهل کتاب در مذهب اهل اسلام جائز است\nاز انرو نمید ندارم که حضرت پدر بنا برین فکر از خوردن طعام و ابور کناره\nجویی بکنند .\nگفت - بلی درستست . اما اگر حضرت سردار قصار ار ا اهل کتاب"}
{"book": "adl0179", "page": 532, "text": "صحیفه ۵۲۵ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمیدانستند همچنین بود که شما میگوئید . حالا نکه بدلایل واضحه مشرك\nبودن نصارای اینوقت را اثبات کردند که منهم بدل و جان سخن شما را\nتصدیق میکنم .\nگفتم - چون تصدیق میکنید . ایشانرا معذور بدانید. زیرا طعام\nمشرك را خوردن در اسلامیت جائز شمرده نمیشود .\nوالحاصل به اینگونه سخنها طعام را به انجام رسانیدیم . طوفان نیز\nرفته رفته کسب شدت میکرد . جنبش و حرکات و اپور بدرجه رسیده بود\nکه انسان تا بيك چیزی تکیه نمیکرد خود داری نمیتوانست . بر دیوار و\nچوکی تکیه زده بدالان سطح برآمدم . باد بدرجه شدت داشت که مقاومت\nبا آن مشکل بود . باران هم شدت کرده بود . در دالان روشن سطح آمده\nبر یکی از آرام چوکیها نشستم . مادام و موسوی انگلیزی و موسوی\nفرانسوی و پاپاس نیز بعضی بقدم زدن و بعضی بمطالعه و بعضی بسیگریت\nکشیدن مشغول بودند . پاپاس با موسوی فرانسوی بمکالمه مشغول بودند .\nاز فحوای کلامشان همیقدر دانستم که پاپاس از احوال مادام پرسید واو\nبجوابش گفت که از سر شام سر چرخ شده بخوابرفته است . رفته رفته کار\nبدرجه رسید که خارج تحمل نشستن گردید. هر کس برخواسته و بر اشیای\nموجوده استناد کرده بقمره ها فرو آمدند . بسوی دریا چون نظر کردم\nچنان گمان بردم که آبهای بحر بسیار بلندتر است از واپوړ ما . دریا آنقدر\nآماسیده بود که انسان چنان گمان میبرد که حالا همه آبهای آن بدرون واپور\nخواهد ریخت . به بسیار مشقت خود را بقمره خود رسانیدم . ولی مجال\nرخت کشیدنرا در خود ندیده بجزيك كالر خود را که باز کرده توانستم دگر\nهیچ کاری کرده نتوانسته بر بستر خوابگاهم غلطیدم . واپور آنقدر کچپ و راست\nحرکت میکرد که گاهی پایهایم آنقدر بلند میشد که سرم بدیوار قمره فشار"}
{"book": "adl0179", "page": 533, "text": "صحيفه ۵٢۶ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمییافت، و چون باز به آنطرف دیگر میل میکرد گمان میبردم که بپا ایستاده\nخواهم شد .\nصداهای مهیب قرچس تخته های اعضای واپور ، و آوازهای ایشپلاق\nمانند فشس بادکه از چاکهای اطراف برمیخواست دلها را بيك خوف و\nهولی می انداخت. و الحاصل به اینصورت گاه بخواب سرسام مانندی وگاه\nبه بیداری خواب آلودی شب را بصبح رسانیدیم .\n\nیوم چارشنبه ۱٢ ذقعده\n\nصبح شد ! طوفان هنوز شدّت خود را تخفیف نکرده بود مجال\nحرکت را در خود نمیدیدم. حضرت پدر نیز برخوابگاه خودبودند.\nفرمودند - چه حال داری فرزند ؟\nگفتم - خوب هستم . ولی مجال حرکت را در خود نمی بینم .\nفرمودند - اگر مجال حرکت داشته باشی هم حرکت مکن زیرا در\nحرکت تهلکه افتادن ملحوظ است .\nلحاف را بروی خود کشیده خاموش شدم . آیا اینحال تابکی دوام\nخواهد نمود ! حال اما چه حال ! حالیکه نه خواب گفته میشود نه بیداری\nنه مستی گفته میشود نه هشیاری ! گویا انسان بمثقالها افیون خورده\nباشد سبحان الله ! اینچه شدتست ! لحظه بلحظه طوفان شد تش افزونی\nمیگیرد و اپور حال يك توپ بادی را گرفته بود. قوۀ آلاستیکی آب بحرو اپور\nرا گاهی آنقدر بر نوکهای موجهای خود بلند میکرد که بگمان میرسید"}
{"book": "adl0179", "page": 534, "text": "صحیفه ۵۲۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکه از روی آب در جو هوا بالا برانده، باز دفعتهً چنان يك نزول وسقوطی برایش پیش می آمد که گمان میشد بقعر بحر فرو رفت .\n\nخلاصه این شدت طوفان تا بوقت ظهر بيك وتيره دوام ورزيد . بعد از ظهر آهسته آهسته رو به آرامی نهاد . یکساعت بعد بدرجهٔ رسید که انسان حرکت بتواند . حضرت پدر برخاسته وضو گرفتند و آهسته از قمره برآمدند . منهم بهزار مشقت برخواسته وشست وشو وتوالت خود را تا یکدرجه انتظام داده برای یکقدری فرو بردن هوای تازه بر سطح برآمدم . از دیدن دریا انسانا دهشت می آمد ، روی دریا منظرهٔ يك کوهستانی را بنظر جلوه میداد که زروه های آن با برف مستور باشد . كفهائی که از مصادمه امواج حاصل میشد مسافه های بسیاری را مانند برف سفید میکرد . بدشواری تا بر کناره کنار بحر رسیدم . کناره را گرفته بسوی بحر نظر کردم . چه عجب منظره ! موجها وابور را گاهی آنقدر بلند میکرد که تا محطهای طبقه های چارم و پنجم آن از آب بیرون برآمده يك كودال بسيار عميق ومدهشی در زیر نظر تشکیل میداد، وباز چون موج از زیر وابور پس میشد کنار وابور تا به آب میرسید که انسانرا دهشت گرفته غیر اختیاری خود را از کنار بکنار میکشید .\n\nباد سراسر شدت خودرا تخفیف نموده بود . شعاع شمس از میان ابرهای پاره پاره شده گاهی رخسار جهان افروز خودش رانشان میداد و گاهی پردهٔ حجاب را بر روی خود میکشید . ولی دریا از تلاطم وانه می ایستاد . در سطح و دالان و هیچ طرف کسی دیده نمیشد . مگرکه حضرت پدر در دالان سيكريت کشی نشسته نماز میخواندند . زیرا ایستادن میسر نمیشد .\n\nموجهای کوه آسا به يك تپه زار پست و بلندی تحویل نمود طپش"}
{"book": "adl0179", "page": 535, "text": "صحیفه ۵۲۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبحر نسبت به اول کمتر شده میرفت . آهسته آهسته بطرف قمره های سوم روان شدم . آنطرف را بيك حال فلاکت اشتمال عجیبی یافتم . مسافران سطح درجه عام همه بحال بیهوشی در زیر لحافها وشالکیهای خود خزیده بودند . استفراغهای بسیاری از رواقهای مسافرین برسطح ریخته بود که عمله های وابور بشستن آنها مشغول بودند . وهنوز بعضی سرهای ژولیده موی زرد رخسار چشمها برامده از رواقها برآمده به استفراغ کردن دوام داشتند . چیغس اولاد ها ، و آه وانین زنان ، با خرخره استفراغ کنان آمیخته يك منظره بدهیبتی تشکیل میداد .\nکناره های زینه را گرفته آهسته آهسته بقمره های سوم فرو آمدم ابو محی الدین را در دهلیز نیافتم . پیچ قمره اش را تاب داده باز کردم يك هوای بسیار ناخوش ومتعفنی بروی ودماغم برخورد ابو محی الدین بربستر طبقه پایانی خود افتاده ولگن در پایان سرش مانده بيك حال مدهوشی بود . (ابو محی الدین !) گفته او را آواز دادم . چشمهای خود را باز کرده (یا سیدی !) گفت :\nگفتم — چه حال داری !\nگفت — مپرسید ! از دیشب تابحال هزار ها موت احمر را دیده ام .\nگفتم — حالا چسانی ؟ طوفان آرام شد . یکقدری همت کن ، بر خواسته یکقدری هوای تازه فروبر .\nاینرا گفته از قمره برآمدم . از قمره مقابل که نشیمنگاه عائله ترکی استانبولی بود يك واويلا وفغان وشور عاشوری شنیدم . بی اختیار به آنطرف بسرعت رفتم . ونزدیك بود که بروی بیفتم ، ولی خود داری کرده تا به پیش دروازه شان رسیدم . دروازه را باز یافتم . بدرون اوتاق نظر كردم يك منظره فاجعه انگیز مدهشی دیدم پسر ده دوازده ساله ئیکه"}
{"book": "adl0179", "page": 536, "text": "صحیفه ۵۲۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nپیش ازین مذکور شده بود در پیش دروازه درمیان قره برپشت افتاده،\nوجبین ورخسار وموهایش درخون آغشته ، وخانم جوان چنگ بمو\nهای خود انداخته ، و بیکنظر مجسم دهنده حزن و نا امیدی بطرف\nپسر درخون آغشته خود دیده ، و :\nامان اولاد ! امان جگر پاره ام ! امان ( فؤاد ) جانکم ! وفات کرد .\nمرد ، مرد ! یارب امداد امداد ! ...\nگفته فغان بر میکشید . زن پخته سال :\nیا رب ! قربان جلوه های جلالت شوم . اینچه مصیبت اینچه فلاکت !\nعفو کن ما را خدا ! اولاد مارا ببخشا یارب !\nگفته واویلا ومناجات میکرد . دخترك خرد سال بر بستر خود افتاده\nزار زار میگریست .\n( خیر باشد ) گفته به اوتاق درامدم . اول دست بر دل پسر مانده حرکت\nدران حس کردم . گفتم :\nغم مخورید خانمها ! الحمد لله اولاد شما زنده است . ولی بیهوش است.\nیکقدری بمن مدد کنید که او را برداریم .\nپس خود من از زیر بغلهایش گرفته و زن جوان که والده پسر بود از\nاز پاپهایش گرفته از اوتاق بیرونش کشیدیم ، و برمیز بزرگ دهلیز در پیش\nکلکین بر پشت خوابانیدیم . ابو محی الدین را آواز دادم که آب بیارد . تا او\nآب میآورد بمددکارتي والده اش جا کتش را از برش کشیدیم . درین اثنا\nابو محی الدین ابریق ولکن را آورده بود . سر پسر را از میز بپایان میل\nداده بدست خود سرو جبهه وروی پسر را شستن گرفتم .\nبیچاره والده :\nواه اولادم ! واه اولادم ! گفته فغانها بر میکشید . بعد از شستن ، زخمیکه"}
{"book": "adl0179", "page": 537, "text": "صحیفه ٥٣٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم صحیفه\n\nبر پیشانی پسر خورده بود پدیدار گردید. از دیدن زخم دهشت کردم. زخم\nبصورت عمودی بر ابروی راست پسر تخمیناً بدرازی يك سانتیمتر و عرض\nنیم سانتیمتر باز شده بود گوشت و مغز و چربی آن بیرون برآمده یکحال کیفی\nنشان میداد . خانمها را خطاب کرده گفتم :\nوالده خانم، همشیره خانم ! مراق نکنید انشاءالله خدا اولاد شما را\nبشما میبخشد . بیهوشی او را رفتن خون بسیار سبب شده است .\nشما یکقدری آرام کنید و جزع وفزع نکنید . من رفته داکتر و اپور را\nپیدا کرده بیارم .\nاینرا گفته و ابویحیی الدین را تنبیهات لازمه نموده ببالا دویدم طوفان\nبسیار کم شده بود . و اپور نسبت باول کمتر می جنبید یکسر بسوی پل قو\nمانده رفتم . در پیش زینه پل بايك شخص سرخ چهره تصادف کردم که\nاز علامت لباسش کپتان دوم و اپور معلوم میشد . بعربی ، وباز به ترکی\nاز داکتر و اپور پرسیدم که کجاست . کپتان بسخن من هیچ ندانسته بحیرت\nبحال تلاش و اضطراب من نگریستن گرفت . درین اثناءمادموازل ( لویز )\nمجاری را که بر سطح هوا میخورد دیدم .\nمادموازل ! مادموازل !\nگفته آواز دادم . او نیز بسوی من آمده گفتم :\nرجا میکنم مادموازل ! یکقدری زحمت ترجمانی مرا با جناب کپتان بر\nخود اختیار فرمائید .\nاز واقعه افتادن پسر از خوابگاه فوقانی قمره و خوردن سرش به آهن\nدروازه ، و پیدا شدن يك زخم تهلكه ناك و لازم بودن داکتر بیان کردم .\nمادموازل نیز آنرا عیناً بکپتان بفهمانید . کپتان يك ایشپلاقی کرده یکی از\nعمله های و اپور بتاخت بیامد. کپتان چیزی به او گفته عمله از زینه که از زیر پل\n\nپلان فر\nمگرد ا[؟]\nروانه شـ\nدر\nزخم و\nبعضی تـ[؟]\nنزدیکر\nگفته\nنی تهلكـ\nنا\nبسیار متـ[؟]\nرا خارج\nش کو\nبمالیدن\nدر قمره\nنسخه آ\nآمده خـ\nاز\nگفته"}
{"book": "adl0179", "page": 538, "text": "صحیفه ٥٣١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nپایان فرو میآمد فرامده بعد از دوسه دقیقه بايك جوان جنتلمنی بالا برآمد\nمگر داکتر همین شخص بود . کپتان به او چیزی چیزی گفته داکتر با من\nروانه شد . مادموازل لویز را نیز مراق پیدا شده با ما رفاقت نمود .\nدر پیش میزیكه پسر مجروح بران افتاده بود نزديك شديم داكتر\nزخم و نبض ودل مجروح را معاینه کرده . و هماندم قروت را آواز داده\nبعضی تنبیهات بر و نمود . قروت بسرعت بالا برآمد بعد از پنجدقیقه با دو\nنفر دیگر و بعضی آلات و اسباب عودت نمود داکتر زنار ابدور شدن امر نموده\nبیچاره والده ، از جگرپاره اش دور شدن نمیخواست .\nگفتم ـ همشیره ! ساکن شوید . خاطر خود را جمع دارید . داکتر\nبی تهلکه بودن زخم را بیان نمود شما یکقدری به اینطرف براحت بنشینید .\nناچار ، دريك گوشه نشسته سيلابه اشك را از چشمان شعله افشان\nبسیار مقبول میشی رنگش جریان داد .\nداکتر بمعاونت دو معاون خود آپانسمان مکملی اجرا کرده وزخم\nرا خارجاً و داخلاً شست و شو کرده بدوختن آن آغاز نهاد . وبقدر پنج\nشش كوك آنرازده ، وبقواعد داکتری آنرا بسته امر به برداشتن و خوا\nبانیدن مجروح نموده معاونهایسر را برداشته به احتیاط تمام بر خوابگاهش\nدرقمره شان خوابانیدند . داکتر بواسطه ماد موازل آلیز گفت :\nـ هیچ تهلکه نیست . پسر به استراحت محتا جست ازین دوائیکه\nنسخۀ آنرا نوشته ام درهر ساعت يك يك قاشق بخورانيد . فردا باز\nآمده خبر میگیرم .\nازداکثر تشکرها کرده ، داکتر برفت . مادموازل الیز بمن گفت :\nـ آیا اینها عایله خود شماست ؟\nگفتم ـ نی ، ماد موازل !"}
{"book": "adl0179", "page": 539, "text": "صحیفه ۵۳۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفت — از اقربا و تعلقات شماست؟\nگفتم — نی ماد مواز ، لکن چون همه ما انسانيم من حيث انسا\nنیت هم از يك عايله وهم اقربا و تعلقات هستیم .\nگفت — البته ! آیا دیگر احتیاجی بمن دارید ؟\nگفتم — بسیار تشکر میکنم مادموازل ! بغیر از حسن توجه و التفات\nشما که همیشه محتاج آنم دگر چیزی نیست .\nمادموازل ، عشوه کارانه يك تبسمی کرده برفت .\nابو محی الدین را گفتم :\n— حضرت پدر صبح هم چای ننوشیده اند ، و تا نوسما وارت را بجوش\nآری وقت میگذرد ، چاينك را چای انداخته از پیش قهوه چی بقیمت\nآبجوش در ان ریخته دم کن که ناوقت نشود .\nابومحی الدین (سمعاً وطاعته) گفته بکار خود مشغول شد .\nخودم در او تاق مجروح آمده پسر را معاینه کردم . پسر چشمهای خود\nرا باز کرده يك (آخ) گفت . والده و آنایش را گفتم :\n— تبريك میکنم . انشاء الله فؤاد بیگ رهایی یافت. به بینید چشمش\nرا باز کرده نبضش منتظم . تنفسش مکملست هيچ اندیشه مکنید .\nوالدۀ پسر پیش آمده گفت :\n— بیگ افندی ! ازین لطف انسانیت کارانه شیکه که در حق ما و جگر پاره ام\nفؤاد اجرا نمودید بسیار تشکر میکنم .\nخانم بخته سال — اولا د من! خدا از شما راضی باشد . اگر بسر گذشت\nاحوال ما خبر شويد حقيقتاً دل تان بر ما میسوزد و بر سر آنهمه فلاکتها این\nفلاکت افتادن (فؤاد) همه جوارح و اعصاب ما بیجارگانرا بيك آلام شدیدی\nگرفتار آورد . بچنين وقت اگر خدا مانند شما يك ملك الصيانة را بسر"}
{"book": "adl0179", "page": 540, "text": "صحیفه ۵۳۳ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nوقت ما نمیرسانید ما بیچارگان چه میکردیم.\nاینرا گفته و مانند سیلاب آتشینی اشکهای شان جریان گرفت حقیقتاً\nاحوال بیچارگی و بیکسی ان دوزن بیچاره و وضع کبارانه و اصیلانه آنها\nبر دلم يك تأثیری کرده چشمانم را اشك فرا گرفت.\nگفتم ـ والده ، همشیره ! من هيچ يك چیزی نکرده ام که موجب\nتشکر باشد. بلکه وظیفۀ انسانیت را بجا آوردم که هر انسان به ایفای آن\nوظیفه موظف و مکلف است.\nگفت ـ آه اولاد ! انسانها همه یکرنگ نیستند. در میان انسانها\nچنان خونخوار، چنان ظالم، چنان بیمرحمت مخلوقاتی هستند که بخون هم\nنوع خود تشنه هستند.\nگفتم ـ راست میگوئید خانم ! لکن آنچنان انسانها را انسان نباید\nگفت. هر چه که باشد! خداوند هر کس را بجزا و مکافات اعمالش میرساند.\nحالا من از خدمت شما مرخص میشوم. ابو محیی الدین برای شام فوادبیگ\nشور با حاضر میکند. مرا بهر خدمت و معاونت خود مهیا بدانید.\nاینرا گفته از او تاق بر آمدم. ابو محیی الدین نیز چای و بسکوت وشیر\nپسته و پنیر را حاضر کرده بود. یکجا بر زینه بالا بر آمدیم. حضرت پدر\nدر او تاق سیکریت کشی تشریف داشتند. فرمودند :\nـ آیا ابو محیی الدین با این طوفان دیشبه چه حال داشت.\nگفتم ـ حال فلاکت !\nدرین اثنا چشم حضرت پدر بر آستین من افتاده بتلاش فرمودند :\nـ این چیست فرزند! بر آستینت لکۀ خون پدیدار است! بسوی\nآستین خود نظر کردم. بواقعیکه اثر خون در کف پیراهن و دهن آستین\nجاکتم بود. لہذا کیفیت را از اول تا به آخر بیان کردم. حضرت پدر"}
{"book": "adl0179", "page": 541, "text": "صحيفه ٥٣٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلدسوم\n\nازین خبر بسیار متأثر شدند، و بر اجرای معاونی که کرده بودم تحسین\nفرمودند . وبر ابو محی الدین تنبیه نمودند که در باب چای و نان و خدمت و\nمعاونت شان قصور نکند . بنده را نیز امر فرمودند که رفته پیراهن والیسه\nام را تبدیل کنم . بنابرین بقماره فرو آمدم و از بکس البسه یکدست دریشئی\nدیگر و پیراهن کشیده ودستها و سروروی خود را شسته ودریشی کرده\nمحضورشان آمدم حضرت پدرچای نوشیده بودند . منهم يك دو پیاله\nچای وشيرويکقدری پنیر خوردم .\nمگر کسب خفت نمودن طوفان از نزدیکشدن وابور بسواحل بلاد\nیونان بود . از هر هر طرف تپه ها و جزیره ها پیدا میگردید . واپوردر\nمیان آبناها و تپه ها رفتار داشت دو ساعت از نیم روز گذشته و اپورما در\nآبنای پره داخل شد ، وبعد ازيك ربع ساعت در حوض ليمان یعنی لنگر\nگاه (پره) در امده در پیش سرك سنك بست ليمان لنگر انداز اقامت گردید.\nهمه مرد مان قمره های اول و دوم بر سطح واپورجمع آمده بنظارهٔ\nشهر مشغول بودند . وابورما در اینجا نیز خیال اقامت زیادی ندارد. بوقت\nمغرب حرکت خواهد کرد .\nابراهيم افندی ، وز یور بیگ باماد موازلبهای مجارستانی حاضری\nبرامدن راداشتند . در پیش شان رفته پرسیدم که : ( آیا چه خیال دارند؟)\nخیال برامدن خود را برای تماشا بیان کردند . گفتم :\nـ وابوردر اینجا بسیار توقف ندارد . آیادوسه ساعت شماچه خوا\nهید دید؟ به اینفرصت تنگ به ( آتینه ) هم رفته نمیتوانید .\nمادموازل اليز بيکوضع دلربایانه پیش آمده گفت :\nـ بیگ افندی ! بعد ازین طوفان بلای دیشبه که دل و جگر مارازیر\nوزیر نموده هر گاه درینوقت برین سرکهای هوادار فراخ يکقدری گردش"}
{"book": "adl0179", "page": 542, "text": "صحيفه ٥٣٥ سياحتنامة سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nنکنیم، ويك دود و قدح شامپين را درين ميراخانه های منتظم بر سر نکشیم\nپس بچه چيز جبيرة مافات طوفانر اخواهیم کرد؟\nگفتم – حقداريد مادموازل ! بصفای خاطر تشريف ببريد ، و از\nحالا ( نوش ) گفته تمنی میکنم که شامپین نوشتی تان بعشرت و سرور\nدوام نماید .\nمادموازل ( کامیلیا ) گفت :\n— شما با ما رفاقت نمیکنید ؟\nگفتم — بهمراه شما رفاقت را عين سعادت میشمارم ولی مع التأسف\nکه حالا همراهی کرده نمیتوانم . هر گاه فرصت دست دهد خود را بشما میرسانم.\nوالحاصل ماد موازلها ، وافندیان مصری از زینه واپور فر و آمده\nدر يك قایقی سوار شده رفتند . حضرت پدر با شریف زاده مکی بر بام\nدالان نشسته صحبت داشتند . بحضور شان رفتم . فرمودند :\n— فرزند ! ما وشما پره و آتینه را دیده ایم . وقت هم مساعد نیست .\nلهذا به بر آمدن چندان لزوم نمی بینم .\nگفتم — همچنین است که حضرت پدر میفرمایند .\nشريف زين العابدین افندی گفت :\n— آیا شمایش ازین پره و آتینه را دیده اید ؟\nحضرت پدر — بلی در وقت آمدن یکشبانه روز واپور ما درینجا بماند.\nماهم رفته آتینه را تماشا کردیم . ولی بر دل من يك قساوت و قبضیتی\nدر اینجا پیدا شده زود واپس آمدیم .\nشريف — اگر وقت میبود منهم خواهش تماشای اینشهر را داشتم .\nگفتم — آتینه را دیده نمیتوانید ولی پره را میتوانید که بظرف یکدو\nساعت خوب گردش کنید ."}
{"book": "adl0179", "page": 543, "text": "صحیفه ٥٣٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nحضرت پدر – بلی محمود راست میگوید اگر خواهش تماشادارید .\nمحمود بلد است . شما را راه بلدی میکند .\nشریف بمن رو آورده پرسید :\n- میروید یا حضرت البیگ ؟\nگفتم – امر میکنید میروم .\nحضرت پدر – بروید يك تماشا کرده پس میآئید .\nشریف بپا خواسته ( تفضل ) گفته براه افتادیم . از زینه وا پور\nفرو آمده و در یکی از قایقها نشسته بسر زینه سرك ریختم برامدیم .هماندم\nيك عرابه گرفته به اشارت عرابه چی را فهماندیم که بر سرکها واطراف\nشهر بگرداند بظرف یکساعت همه اطراف شهر و حوض لیما نرا گردش\nکرده پس به بندر آمدیم .\nشریف زین العابدین افندی گفت :\n- یا حضرت البیگ! اگر در ین قهوه خانه يك قهوه بنوشيم مانع هست؟\nگفتم – هیچ مانعی نیست بفرمائید !\nپیسه عرابه چی را داده رخصت کردیم ، و خود ما در کازینویی که بلب\nدریا بود در امده بر قهوه چی آوردن دو فنجان قهوه را امر کردیم . جناب\nشریف نار کیله نیز طلب کردند . قهوه چى يك نار كیله بلورى نی مار پیچ در ازی\nآورده در پیش جناب شریف گذاشت .\nاین قهوه خانه بر دو قسم منقسم بوديك قسم آن بطرف بحر ناظر بود\nکه همین قهوه است که مادران نشسته ایم ، و يك قسم دیگر آن در مقابل این\nقهوه است که بطرف باغچه نظارت دارد .\nدرین اثنا چشم جناب شریف به آن قسم کازینو که بطرف باغچه بود\nبرخورده گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 544, "text": "صحيفه ٥٣٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n- لعنت ، این قحبه‌ها در نجاهم مثل کله خر سبز شدند !\nگفتم - کرا مراد دارید ؟\nگفت - ببین این زنان فاحشه افرنج را که در واپورا ز دست خنده‌ها\nو غزل‌سرائیهای شان آرام نداشتم درینجا باز در پیش روی من نشسته اند.\nچون نظر کردم بواقعیكه مادمو ازلهای مجازی بود . به اشارت يك\nسلامی بطرف شان كرده . آنها نیز به اشارت بمن چنان فهمانیدند كه «ببین\nكه از كه بریدی و با که پیوستی » !\nجناب شریف را خطاب نموده گفتم :\n- يا حضرت السيد! این كازینوست هر رقم مردم در آن میباشد شما خود را\nآزرده خاطر نسازید . هر كس میداند وكارش .\nگفت - ببینید ، آن دو ملعون مصری نیز با ایشان نشسته در واپور هم\nهمیشه با آنها يكجا ست . و با آنها غزل‌سرایی میکنند .\nگفتم - بلکه خویش و اقربای شان باشد !\nگفت - نی این قحبه‌ها رقاصه‌ها و آن دله‌ها مغنی شانست.\nگفتم - امامی بینید بد مالها نیستند یا حضرت سید !\nگفت - لعنت الله عليهم اجمعين . اینها شیاطین اند اللهم احفظنا منهن.\nگفتم - آیا اینها بکجا میروند و کار و صنعت شان چه خواهد بود ؟\nگفت - هیچ نمیدانم . در واپور هم ندیده بودم، دیروز دیدم که با من\nهمسایه بودند . ازانرواز همه واپور نفرت کردم دیدم.\nکه جناب شیخ خیلی زاهد خشك متعصبیست . لہذا گفتم :\n- حضرت سید نباید که در اثنای سیاحت بر خود هر چیز را دشوار\nبگیرند . در واپور و ریل و اینگونه جاهایك سیاح هر گونه مكروهات را می\nبیند و میگذرد . پس اگر هر مكروه طبع خود را بر خود دشوار بگیرند"}
{"book": "adl0179", "page": 545, "text": "صحيفه ۵۳۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nازسیاحت خود هیچ حظ نخواهند گرفت .\nگفت - من سیاحت نمیکنم بلکه بمجبوریت این اول بار است که از مکه مکرمه بر امده ام .\nگفتم - آیا مجبوریت حضرت سید چه بود ؟\nگفت - آه چه بگویم ! از دست ابن عمم عون ، نی نی بلکه فرعون ، آن ظالم ملعون که همه عبادالله وحاجیان وخویشان وبیگانگان را بجان رسانیده مرا مجبور به آمدن استانبول نمود ، ولی بسایه رسول الله چنان سفارش نامه از حضرت سلطان بدست آوردم که آن ظالم ملعون دوباره سر خود را شور داده نتواند .\nگفتم - یا حضرت السید ! پس معلوم شد که در دنیا تنها این قحیه ها ملعون نی بلکه ملاعین بسیار است ! ! . . .\nگفت - آه یا حضرت البیک ! اگر شما از اعمال وافعال ناشایسته این شریف ناشریف کثیف خبر شوید این قحبه هارانی بلکه سگ شانرانیز بر او شرف میدهید .\nازینسخن جناب شریف بحیرت رفتم . آن زهد وتعصب كجا ، و اینگونه تفوهات غيبتانه حسودانه کین وغرض آلودانه کجا ! من فدای اخلاق دیندارانه حضرت پدرم شوم ، که در همه کون ومکان تنها با خدای خود کار دارد ، و بادیگر کسی هیچ کار ندارد . در نظر عارفانه خداپرستانه او همه افعال محبوب محبوبست ، همه را از و میداند ، همه را اومی بیند ، همه عالم را نفی کرده او را اثبات نموده . این سلسله نفی واثبات يك محویت و حیرتی برای او پیش آورده که دمبدم در يك دریای نوری شناوری میکند !\nوالحاصل بغروب یکساعت باقیمانده از قهوه خانه برخاسته بلب زینهٔ \n\nصحيفه\n\nسرلك\nبطرف\nوابور ما\nخو\nشري\nزرگی\nبو\nمرا به از\n\nگفتم\nفرمو\nشام را با\nشريف\nنه آشپزو\nدارم اك\nحد\nباشد . |\nدر دهلیز \nگفتم -\nگفت\nدم پخت د\nسبب دار"}
{"book": "adl0179", "page": 546, "text": "صحیفه ۵۳۹ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nسرك حوض آمدیم ، و يك قایقچی را فریاد کرده در قایق نشستیم و\nبطرف سه دقیقه بلب زینۀ وابور آمده بالا برآمدیم حضرت بدر بر سطح\nوابور ما را منتظر بودند به بسیار بشاشت استقبال فرموده گفتند :\n— خوب شد که بخیر آمدید . جناب شریف انشاءالله پره را تماشا کردید؟\nشریف — یا حضرت سردار ! بیکساعت بسرعت عرابه شهر به این\nبزرگی را هر قدر تماشا که ممکن شود ما هم همانقدر تماشا کرده توانسته ایم.\nبواقعیكه گفتۀ جناب شریف درست بود. بظرف یكساعت ، بسرعت\nعرابه از يك شهر چه دیده خواهد شد ؟\nحضرت بدر فرمود :\n— آیا ابو محی الدین برای شام ما چیزی طعامی حاضر کرده توانسته باشد؟\nگفتم — هیچ شبهه نیست ! حاضر کرده باشد .\nفرمودند — اگر حضرت زین العابدین افندی قبول بفرمایند طعام\nشام را با هم میخوریم .\nشریف — های های افندم ! یکجا طعام میخوریم . زیرا خود من\nنه آشپز دارم ، و نه قمره را باطعام گرفته ام با پنیر و زیتون و خرمائی که با خود\nدارم اکتفا میورزم .\nحضرت بدر بفارسی بنده را فهمانید که از نان با خبری کنم که درست\nباشد . لہذا ایشانرا در انجا گذاشته بطرف قمره های سوم روانه شدم .\nدر دهلیز قمره ها ابو محی الدین را محاضری طعام مشغول یافتم :\nگفتم — چه پخته ابو محی الدین؟ زیرا حضرت افندی بزرگ مهمان دارند!\nگفت — از فضل خدا هر چیز موجود است . شوربا دارم مرغ پلاو\nدم پخت دارم ، سلطه دارم ، ماست چکه دارم ، از شیرینی باب مربای\nسیب دارم ، نانهای دبل اعلا که در داش آشپز خانۀ بزرگ آنرا کرم"}
{"book": "adl0179", "page": 547, "text": "صحیفه ٥٤٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکرده ام دارم و ....\nگفتم - بس بس! در واپور به این طوفانی این یك مهمانی باشکوهی شمرده میشود . آفرین محی الدین آغا . حالا این رابگو که از بیمار همسایه ات خبرداری که چسانست ؟\nگفت - یکساعت پیش ازین بنابر فرموده شما چای برای شان ساخته دادم . احوال پسر الحمد لله خوبست، ولی بسیار زهیر شده . آه افندم اگر دعاهای شانرا در حق خود بشنوید ! از نیکویی شما آنقدر شکر گذاری میکنند که اندازه ندارد .\nگفتم - تو طعام را حاضر کن که من یکبار پرسان پسر را بکنم .\nگفت - بسرو چشم .\nدر پی دروازۀ شان آمده آهسته دروازه را زده گفتم :\n- خانم والده ! رجا میکنم احوال صحت فؤاد بیگ را بمن میگوئید که چسانست ؟\nخانم جوان دروازه را باز کرده گفت .\n- بفرمائید بچشم خود به بینید . بسیار فضل پروردگار است . از در درآمده پسر را دیدم که به پشت افتاده و چشمهایش باز ولی رنگش از سبب ضایع شدن خون بسیار از حد زیاده زرد و پریده است . نبضش را گرفته پرسیدم :\n- چسان خود را می یابی اولاد !\nگفت - شکر است . تشکر میکنم .\nخانمها را پرسیدم که علاج داکتر را منتظماً داده اند یا نی ؟\nگفتند بلی منتظماً داده ایم. و هر بار که آن دوا را خورده قوت برایش حاصل شده ."}
{"book": "adl0179", "page": 548, "text": "صحيفه ٥٤١ سياحتنامة سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nگفتم – خاطر جمع باشيد انشاء الله تهلكه نيست حالا شما را بخدا\nسپرده ام ، فردا باز همراه داکتر آمده می بینم.\nگفتند – تشکر میکنیم . بسلامت باشید .\nاز اوتاق برا مدم . ابو محی الدین را در باره فراموش نکردن طعام آنها\nتاکید کرده بحضور پدر آمدم و از حاضر بودن طعام خبر داده برای حاضر\nکردن میز طعام خوری در پی قروت رفتم قروت را پیدا کرده گفتم .\n– يك ميز كوچك دستی با روی پوش پاك آن از شما میخواهم که در اوتاق\nسیگريت کشی ببری .\nگفت – برای چه ؟\nگفتم – حضرت افندی در انجا طعام میخورد .\nگفت – عفو بفرمائید ! من میبرم ولی طعام خوردن در ان او تاق ممنوعست.\nاگر کپتان خبر شود از من بازخواست میکند\nگفتم – حالا کپتان کجاست . بگیر اینر او . یزوا گرفته بپاراينرا گفته يك\nناپولیون ده فرانکی بدستش چسپانیدم . قروت تشکرها کرده میز را با میز\nپوش پاك آن و صراحی و گلاس آبخوری بیاورد . ابو محی الدین طعام را نیز\nآورده و بر سفره چیده حضرت پدر و جناب شریف و من هر سه بر سفره\nنشسته طعام را خوردیم . زنگ طعام نواخته شده دیگران نیز طعام خور\nدند . بعد از طعام علایم لنگر برداشتن و اپور نیز پدیدار گردید . ماشین های\nجراثقالهای کشیدن لنگر به گرگر آمده ایشپلاقهای کپتانها دمیدن گرفت ،\nتک و دو عمله های واپور آغاز نمود .\nواپور قريب بهشت بجه شب بود که از حوض لیمان برامده یکسر بسوی\nقطعه افريقا دریانوردی آغاز نهاد. هر کس چون دیشب را به بیراحتی گذرانیده\nبودند از وقت بقمره های خود شان در امدند . حضرت پدر بعد از طعام"}
{"book": "adl0179", "page": 549, "text": "صحیفه ٥٤٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبقمره خودرفته استراحت کرده بودند . منهم بعد از بر امدن واپور از\nحوض لنگرگاه ایمان پره بقمره درامدم و به آهستگی لباس خود را کشیده\nبخواب راحت و بسیار سنگینی فرو رفتم .\n\nروز پنجشنبه ۱۳ ذقعده\n\nصبح پیش از طلوع آفتاب از خواب برخاستم . لوازسات توالت خود\nرا اجرا کرده بر سطح بر امدم . دامنه افق شرقى يك رنگ سرخ فجرشمالی\nپیدا کرده بوده دریا اگر چه پر موج بود ولی بدرجه که و اپوررا بجنبش\nزیادی بیا رد نبود . در هر طرف واپور سکوت و سکونت بر کمال بود .\nحضرت پدر بر بام دا لان واپور دريك كوشه برسجاده خود شان نشسته\nبوظا یف خود مشغول بودند . بقدر نیمساعت برسطح و در برنده دالان\nقدم زد م . افق روشن شده میرفت . هوا ، سما، دريا يك بديگرتبريك\nقدوم شمس جهان آرا را مینمودند . تابش آفتاب يك حیات وحرکت\nدر عالم اجسام میدمید . آهسته آهسته نوکهای دکلهای واپور طلاکاری\nمیشد . نوکهای کنار زروه های موجهايك درخشنده گی پیدا میکرد .\nاز وابور تابدا منه افق شرقی که نوکوشه کلاه خورشید از ان پدیدار شده\nبود يك خط سيمين بسیار درخشنده که مانند يك سرو آتشینی بود\nبنظر برمیخورد .\nدرین اثنا ابو محی الدین باجای و ناشتا از جهت مقابل هویداشد .\nاول سوالی که از و کردم استفسار احوال صحت پسر آن عايله نبكس بود."}
{"book": "adl0179", "page": 550, "text": "صحیفه ٥٤٣ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nگفت -- دیشب چیزی شوربا و چیزی برنج برای شان بردم . پسر بر جای خود تکیه زده یکچند قاشق شوربا نوشید . ولی نانرا جویده نتوانست زیرا بحرکت جویدن زخمش درد میکرد . حالا هم خانم پیررا دیدم که وضو گرفته نماز میخواند پرسیدم گفت خوبست و شب براحت بود.\nاینرا گفته گفته تا ببالابر امدیم . و بحضرت پدر سلام کرده از احوال صبحیۀ شان استفسار نمودم .\nفرمودند - دیشب به استراحت تمامی خوابیدم. هیچ کسالتی در خود نمی بینم خودت نیز انشاء الله همچنین خواهی بود .\nگفتم - الحمد الله بسیار خوبم . خواب کامل براحت کرده ام .\nفرمودند - آیا آن پسر بیچاره که سرش شکسته بود چسانست ؟\nابو محی الدین - خوبست یا سیدی .\nدرین اثنا پاپاس فرانسوی ثم الدمشقی از زینه های بام بالا برامده یکسر بطرف ما آمده بحضرت پدر سلام داده بر کوچ مقابل در پهلوی من بنشست.\nحضرت پدر بعد از جور پرسانی باپاپاس مذکور فرمودند :\n- آیا جناب پاپاس افندی از نوشیدن يك دو پیاله چای ما نفرت نخواهند کرد؟\nپاپاس - استغفر الله ، نفرت هم سخنست ! چای شما را از مأ مقدس خود ما بقدسیت فرببتر و چون آبحیات زنده گی آور میپندارم .\nچای و نان و پنیر و بسکوت را در پیش پاپاس افندی پیش کردیم به بسیار اشتها و ذوق چای و ناشتار انموده گفت :\n- بدون مبالغه میگویم که تا بحال همچنین يك ناشتای لذیذ نکرده ام.\nحضرت پدر - عافیت با شد . دل من چنین گواهی میدهد که در سینۀ شما يك نوری در درخشیدن هست ، ولی بعضی پرده های حجاب اوهام وشکوكات آن نور نیر در خشنده را میپوشد . که رفع انحجاب هم"}
{"book": "adl0179", "page": 551, "text": "صحیفه ٥٤٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبيك سعی و اقدام كاملانه و يك عزم جزم مردانه موقوفست .\nپاپاس - مقصد عالی تانرا درک کردم . بلی نور وحدانیت الهی و\nتبرای ( تثلیث ) وشرك در دل من از بسیار وقتهاست که شعشعه افشانی\nدارد ، و هیچ جای شك و شبهه برایم در انباب نما نده . اما در ینوقت آن\nپرده حجابیکه دیده میشود عبارت از بعضی فروعا تیست که بعد از وحدا\nنیت و نبوت است .\nحضرت پد ر - معلوم شد که شما كلمه ( لا اله الله محمد الرسول الله )\nرا ایما ناً بر زبان میرانید .\nپاپاس - بلی قلباً و لساناً میگویم که ( لا اله الا الله محمدالرسول الله ) .\nحضرت پدر - پس شما دو نزد من مسلمان هستید بدهید دست تانرا\nکه مصافحه کنیم .\nپاپاس وحضرت پدر هر دو بپاخواسته مصافحه کردند . و هردوی\nشا نرا رقت دست داده با چشمهای اشكبار قوة مغنا طيسية نظريۀ خود\nشانرا بهمد يگر دو چار کردند ، و لحظه ساكتانه و مبهوتانه بهمدیگر نظر کر\nدند . پاپاس خم شده دستهای حضرت پدر را بوسید حضرت پدر نيز جبینش\nرا بوسه دا ده نشستند .\nپاپاس گفت :\nحضرت سردار امین باشند که اكريك پردة اوهام وشكوكي در دل\nمن بود آنهم بهمیندم از دم بفيض جاذبه معنویۀ شما رفع کردید اسم من ( شارل )\nاست اما مرا شما بعد ازین ( محمد دین ) بگوئید .\nحضرت پدر - محمد دین برادر ! شما را از دل وجان تبريك میگویم .\nهدایت وضلا لت مخصوص ارادۀ ذات پروردگار فرد یگانه است که به تا\nییدات صمدا نتی خود در دلها القا میکند . درین هیچ شبهۀ نیست که"}
{"book": "adl0179", "page": 552, "text": "صحیفه 545 سیاحتنامه شبه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nيك نور خفتی از لی از کارگاه عشق الهی در دل شما تابش یافته که شمارا بر\nراه حق سوق نموده . یعنی شمارا خدا دوست داشته که بهدایت ایمان نائل\nنموده . پس چون در ینوقت خودرا بحضور یکدوستداشتۀ خدا می بینم\nبرخود میبالم ، وجد می آرم ، شکر میگذارم .\nمحمد دین – تا بحال در تردد بودم که آیا خودرا اظهار کنم و یا اخفا ؟\nوچون در بعضی مسائل هنوز تحقیقات و تنبهات خودرا بسر نرسانیده\nبودم اخفارا اولتر میدانستم ، وهم دل خودرا باین تسلی میدادم که لباس\nمانع دین نیست . از انر و در زیر این لباس پاپاسی مانده ام . اما در ینبار خیال\nدارم که چون بشام برسم رسماً اعلان اهتدای خودرا کرده از ین لباس\nبرایم و بخدمت شما با عمامه و جبه بیایم ، البته قبول خواهید فرمود .\nحضرت پد – من بهر لباسی که با شید شمارا قبول میکنم . کلمه\nطیبه را از زبان شما شنیدم . شمارا پاك میدانم و مهتدی میشمارم و بس .\nدرین اثنا چای و ناشتاهم به اتمام رسیده بود . حضرت پدر ابا محمد دین\nافندی گذاشته خودبرای جستجوی داکتر بسوی پل قومانده روانه شدم .\nداکتر را در پیش زینه یافتم به اشارت گفتم که مجروح رامی بینید یانی؟ اشارت\nقبول نشان داده با هم روان شدیم . از زینه قره های سوم فروآمده در\nوازۀ قره عایله بیچاره را زده از آمدن داکتر خبر دادیم .\nدروازه را باز کردند . داکتر در پیش بستر خوابگاه پسر خم شده نبض\nوزخم اورا معاینه کرد . دستمالهای بسته آنرا تبدیل نمود ويك رجته\nدیگر نوشته بواسطه قمروت فهمانید که يك آبیست که همیشه با آن زخم را\nتر بند داشته باشند و هم فهمانید که از زخم هیچ اندیشه نکنند دو روز بعد\nسراسر التیام یافته نخ دوختن آنرا میکشم . اینرا گفته برامد . خانم ها را\nخطاب نموده گفتم :"}
{"book": "adl0179", "page": 553, "text": "صحیفه ٥٤٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n— والده، همشیره ! شما را تبريك میکنم که اولاد شما را خدا رهایی داد . یگانه بیم داکتر و ما از ان بود که مبادا يك نوبت همایی بیاید .\nخانم جوان بتلاش پرسید که :\n— آیا هنوز آن بیم با قیست یانی بیگ افندی ؟\nگفتم — نی خانم . آن بیم دیشب بود ، چون دیشب همانیامد دگر نمی آید انشاءالله . حالا اگریك قدری دروازه قمره را باز بگذارید ، و كلكينچه را نیز بکشائیم که هوای خانه تبدیل شود بد نخواهد بود شما اگریك قدری بالا بر آمده هوابگیرید برای صحت تان فائده میبخشد . من شما را رفاقت میکنم.\nگفتند — تشکر میکنیم بیگ افندی . الانمیرویم اما اگر آرزو بفر مائید در دهلیز باشما یکقدری می نشینیم . و شمه از سرگذشت فجیع پر الم خود بشما حکایت میکنیم .\nگفتم — بفرمائید بنشینیم . بسیار شکر گذار لطف شما میشوم بلکه در راه تخفيف الم ودردتان يك خدمتی بتوانم .\nهر سه نفر ما بدالان دهلیز مانند قمره ها برآمده بمقابل همدیگر نشستیم . خانم جوان در حالتیكه چادری بر سر داشت و با چادر سفید داكه خود مو های پیش جبین خود راستر کرده و از پشت گوش خود در زیر زنخدان لطیف خود آورده باین ربط داده بود . خوش گوشت خرمئی پست قامت بود . چهره مدور بسیار سفید کم سرخیش را يك گلگونه حجاب عارضى ، ويك تیره گنی حزن دایمی استلا نموده بود . چشمهای باز و بزرگ شوخ میشیش را که درمیان مژگانهای غلو و دراز همرنگ موهای زرد تیره اش در شعله فشانی بود از کثرت گریه بسیاری که کرده بوديك سرخی خون آلودی فرا گرفته دورهای کاسه خانه چشمش را نيزيك بنفشئی احاطه نموده بود . ابروهای کوتاه وغلوى افقیش بامژگانهایش آنقدر بهم نزدیکبود که گویا در"}
{"book": "adl0179", "page": 554, "text": "صحيفه ٥٤٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nباب اخذ يك انتقام مدهشی باهم سر گوشی میکردند. دهن افقی یکقدری\nفراخ نوك تاب خورده آن در میان دو لب نسبت بر خسارش سرختر که\nدر زیر لب زیرین و بالای سیب زنخدان آن يك چقورکی بسیار لطیفی پیدا\nشده بود در اثنای سخن گفتن نوکهای دوصف دندانهای سفید منظمش\nرا نشان میداد . والحاصل این زن که عمرش از بیست تا بیست و پنج تخمین\nميشديك مجسمه حسن و ملاحت بود !! نی نی بلکه يك هیکل حزن و\nفلاکت مینمود !\nخانم پخته سال تقریباً سی و پنج چهل ساله يك زن اصیل چهرهٔ تمکین\nبا تمکینی بود که قوۀ نطقیه بلیغانه اش بر ذهن سامع يك تأثیری میبخشید .\nخانم پخته سال بسخن آغاز کرده گفت :\n— افندم ! شما بما نیکویی کردید . در حال اضطراب و پریشانی ما بما\nامداد و معاونت رسانیدید . که اینهم از نتیجه اصالت و خاندانی شماست .\nزیرا محی الدین آغا شما را بما شنا ختانده است — حالا ما نیز خود را بشما باید\nبشناسانیم . به بینم که بعد از شناختن نیز بما نزدیکی وروی التفات خواهید\nنشانداد یا مانند مازدیده از مارم خواهید نمود ؟\nاز ینسخنان خانم ترکی استانبولی نژاد بحیرت رفتم. و با خود گفتم\nکه مبادا بعضی اسرارهای متعلق ناموس عائله شان باشد که اینچنین\nمیگوید . لهذا گفتم :\n— خانم والده ! هرگاه حکایت شما کدام اسراریکه متعلق عائله باشد\nشنیدن آن برای من لزوم ندارد .\nگفت -- نی ، اینچنین نیست . اول از اسم خود شما را خبر میدهم .\nنام من ( زهرا ) نام آروس من ( لامعه ) خانم است فؤاد مجروح ، و\n( نظيره ) كوچك اولادهای خود منست . ( لامعه ) بیچاره رفیقه حیات"}
{"book": "adl0179", "page": 555, "text": "صحیفه ٥٤٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nیعنی زوجه پسر بزرگم (مصطفی) بیگ است که پنجه غدر و ظلم استبداد او را\nاز آغوش مادر ربوده بچه های بسیار دور انداخته و ما را بفراق او در خاك\nو خون نشانیده . یعنی ماعائله فلاکت دیده يك (منفی) میباشیم . چسان\nبیگ افندی ! آیا از مارم نخوردید ؟\nگفتم - عفو بفرمائید خانم والده ! بالعکس رم نی بلکه پیشتر از\nاولینسخن شما موجب رقت قلبم گردید ، و علویت شما بیشتر در نظرم\nجلوه نمود . زیرا محقق میدانم که منفیان این زمان همان اشخاصیست\nکه فدائی شرف و شان وطن هستند .\nگفت - این است که جگر پاره ام (مصطفی) نیز فدای همین شرف\nوطن گردیده است .\nاینرا گفته زهر اولا معه خانمان هر دو سیلابه سرشك آتشین خودشانرا\nجریان دادند . بعد از لحظه باز بسخن آغاز کرده گفت :\n- آه ! اگر زبانم یاری دهد ، و دلم توانایی که این سرگذشت الم انگیز\nخود را تصویر بتوانم !\nگفتم - خانم والده ! رجا میکنم ، بسیار خود را آزار ندهید می بینم\nکه اینحکایت شما را متأثر میسازد . از نقل آن صرف نظر کنید . اینقدر شکر\nکنید که مصطفی بیگ بر حیاتست . دنیا بريك حال دوام ندارد ممکنست\nکه باز با اولاد خود ملاقی شوید . این را بگوئید که حالا نیت رفتن بکجار ادارید ؟\nلامعه - افندم ! شوهرم را پنجه خونین (عبد الحمید خان) ظالم نفی\nکرد ما خود را خود در عقب آن نفی کرده ایم . یعنی در پی او تا به طرابلس\nغرب و از انجا تا به (فیزان) نام منفای جهنم آسایی که در نزديك حدود\nصحرای کبیر افریقا ست میرویم .\nگفتم - شوهر شما از صنف ملکی بود یا عسکری ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 556, "text": "صحيفه ٥٤٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفت— آه افندم! عسکر بودم بسیار ذکی مستعد با ناموس يك افسر نوجوانی بود که در پیش از نفی شدنش بیکسال نو بمنصب ملازمی — یعنی صوبه داری— از مکتب حربیه برامده بود. دو سال پیش ازین حکومت یونانیه در کرید القای فسادات میکرد ملت از بحال بجوش و خروش آمده بود. پادشاه متمادیاً از راه معاشات و مسامحه در آمده بنای واگذار شدن کرید را گذاشته بود. شوهرم مصطفی در قهوه خانه محله خود با بعضی از رفقای خود نشسته همینقدر سخن گفته بود که: «سبحان الله ! انچه مصیبتی ست که بر وطن عزیز ما وارد شده زخمهای التیام ناپذیری که روس در سینه ما کشاد درداً ترا هنوز میکشیم ، وجود نازنین مقدس وطن پاره پاره گردید ، هنوز خونهای آن خشك نشده که جلاد مستبد آن دیگر پارچه آنرا بریده بدهن گرگ می اندازد.» این است که اینسخن او را رپوت نویسان ملعون که ملیونهای سه دولت برای اجرای مظالم آنها صرف میشود و در هر هر طرف مملکت مانند میکروب وبا منتشر میباشند و هزاران خانه ها را ویران کرده اند بگوش جلاد ملت و وطن یعنی عبد الحمید رسانیده يك نيمشبی بود که خانه ما از طرف یاور ها و پولیسهای خونخوار در زیر محاصره گرفته شد.\nدخترك كوچك شيرينك دستهای خود را بيك حرکت معصومانه بگردن (لامعه) خانم انداخته گفت:\n— آبلا جانکم! و الله بیاد من هم هست! یارب! چه شب پر دهشت بود!....\nلامعه — بلی همشیره ککم ، همان شب بود. نیم شب بود که مصطفی بیك در پیش میز نشسته و خریطه ممالك عثمانی را در پیش روی خود باز کرده بحسرت بسوی آن مینگریست. من بر کوچ مقابل آن دراز کشیده بودم . درین اثنا در وازه کوچه ما زده شد . دفعته بی اختیار دلم يك"}
{"book": "adl0179", "page": 557, "text": "صحیفه ۵۵۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nفلاکت قبل الوقوع را حس نموده بپریش افتاد. بزودی بر خواسته از\nپنجره بکوچه نظر کردم . دیدم که چند نفر پولیسها و چند نفر یاورهای\nروب و سرشانه زرین کریچ بند، مانند مارهای زهرداری که بشکل طاووس\nدرآمده باشند جمع آمده دروازه را میزدند . بتلاش فوق العاده بشوهر\nخود رو آورده گفتم :\nـ امان بیک من ! اینچیست ؟ در پیش دروازه مابيك كله مردم جمع\nآمده اند . افسرها ، یاورها ، پولیسها همه یکجا شده اند دروازه مارا\nمیزنند . آیا امروز در حق پادشاه کدام سخن مخفی گفته یا چه شده؟ از برای\nخدا زود بگوئید ! ... ایواه !\nمصطفی ــ چه میگوئید ؟ یاورها ، پولیسها ! ...\nدرین اثنا باز دو ازه زده شده يك صدا از بیرون چنین آواز داد :\nـ از چه وقتست که در میزنیم ، چرا دروازه را باز نمیکنید ! مصطفی\nبیک آیا در خانه است ؟ مابا او دیدن میخواهیم .\nمصطفی از جای برخواسته و در پیش پنجره آمده گفت :\nـ در خانه هستم ، چه میخواهید ، و شما کیستید ؟\nاز بیرون ــ ما مأمور های مخصوص حضرت خلیفه رب العالمین\nهستیم . زود باز کنید . باشما کار داریم .\nمصطفی ــ درین نیم شب مانند کابوس بلا بر در خانۀ يك شخصی\nبچه حق وصلاحیت جمع آمده اید ؟ در ملك میگوئید بسایۀ شاها نه\nآسایش برکمالست : آیا این چه سان آسایش است؟ فقرۀ قانونیۀ مصونیت\nاملاک کجا رفت ؟ در نیمشب مانند يك جماعة رهزنان اطراف خانۀ مارا\nقفل کرده جگرهای زنها و اولادهای مارا پاره پاره میکنید ، در هیچ گوشۀ\nوطن نیست که شما خاینهای دین ودولت ، وشما پایمال کنندۀگان حقوق"}
{"book": "adl0179", "page": 558, "text": "صحیفه ٥٥١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nوطن و ملت برخانه های افراد رعیت تعرض نکنید . آیا این حق تعرض\nرا کدام شریعت کدام قانون بشما بخشیده ؟\nاز بیرون يك صدای ظالمانه — بسیار ترهات مگوئید . زود در را\nبازکنید ، وطن که میگوئید هر گوشه آن هر نقطه آن مال پادشاهست ،همه\nسكنها ، همه املاك و عقار از خود اوست . ما درینجا از روی قانون نیا\nمده ایم با اراده شاهانه آمده ایم . زود باز کنید مارا بزور و شدت مجبور\nنکنید . چونکه اگر همیندم باز نکنید در را شکسته داخل خواهیم شد .\nزود شوید ، زنهاهم چادری کرده حاضر باشند .\nمصطفی — چه میگوئید ؟ زبانیهای جهنم ، ملکهای عذاب را بدست\nخود بخانه خود داخل کنم ؟ این محالست محال! بشکنید، در آئید !\nلامعه خانم در بجا سکوت کرد ، وبادسمال ابریشمین خود اشکهای\nچشم خودرا پاك نمود . بصدای لطیف پر اهتزاز خود اینسخنان زهر آلود\nرا چنان میگفت که متأثر نشدن و غمگین نگشتن یکدل سنگ مثالی میخواست .\nزهرا خانم بسخن آغاز کرده گفت :\n— آه بیک افندی! چه بگویم ، مصطفای من آنقدر آتشین مزاج و متفنن\nو باغیرت يك افسری بود که غیرت وطنیه اش موجب فلاکتش گردید .\nهرا نقدر که گفتمش « آمان اولاد ! اینگونه سخنانرا مگو . با اینگونه\nجانورهای خونریز مانند تووارى يك مخلوق ضعیف چه کرده میتواند .\nاینها سگهای عقور هستند . آدم میپالند که او را بگزند . »\nگفت — امان والده ! من بدست خود چسان دروازه را بروی\nاین خائنان ناموس ملت باز کنم ؟\nدرین اثنا صدای يك قرچس شکستن دروازه بالاشده آواز پای\nمردان بر زینه شنیده شد . من و لامعه زود چا درهای خود را بسر"}
{"book": "adl0179", "page": 559, "text": "صحیفه ۵۵۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nكرديم . مصطفی نيز کمربندش را كه كریچ به آن آویخته بود بر کمر بست.\nيك صدای جر و كلفت – زنها کو شه شوند . زیرا ما مجبوریم که\nاینجا را بپالیم .\nاینرا گفته در دالان مادر آمدند. و مصطفا بیك را خطاب نموده گفت:\n– بیك افندی! شما او راق مضره ئیکه در او روپا در بدی پادشاه\nمنتشر میشود میخوانید، و بر دیگران میخوانانید، و آنرا نشر میکنید.\nبنابرین کتابخانه شما را بپالیدن مجبوریم .\nمصطفا – من در دنیا مضرتام هیچ چیزی را نمیخوانم. تنها کتابخانة\nمرانی اگر از ته دای خانه مرا زیر و زبر سازید اوراق مضره نام چیزی\nنخواهید یافت . اما یکچند کتابی که شما آنرا اوراق مضره میشناسید بدست\nخود آورده بشما تسلیم میکنم .\nهمانشخص مجهول روب زرین – خوب آنها را بیارید که به بینیم .\nبلکه هما نها کفایت کند ، وز حمت پالیدن آسا نترشود .\nمصطفا از کتابخانه خوديك كلام الله شريف وكتاب قانون اساسی\nرا کشیده و در پیش روی شان نهاده گفت :\n– بفرمائید کتابهائیکه شما آنرا مضر میشناسید! کتابیکه هر آیت آن\nيك دستور حکمت، و هر سوره آن يك مجموعه فضیلت است . کتابیكه ظلم\nرا قبیح ، و عدل را مدېح گفته است که آنهم قرآن کریم است . اینهم\nقانون اساسی که حقوق ملت را محافظه کرده است . بردارید بسوزید،\nمحو كنيد ! ...\nیکی دیگر که از اشارات افسر یش بزرگتر ازان مینمود گفت :\n– افندی ! حد خود را تجاوز میکنید . از هر سخن شما نمایانست که\nخائن پادشاه ، دشمن خلافت يك شخص مضری میباشید . بنده های"}
{"book": "adl0179", "page": 560, "text": "صحیفه ٥٥٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nصادق خلیفه را تحقیر میکنید، محقق بدانید که همین سخنان شما بر خیانت شما کافیست. از همین دقیقه شما محکوم و بندی هستید. باز هم ما از پالیدن فارغ نمیشویم تا در محکمه راهی شهادت آویز وسند هم بدست آریم.\nاین را گفته پولیسها و یاورها را گفت:\n— يك قسم شما بالا برائید. هرانقدر صندوق، دولاب و غیره که بیابید باز کنید خوب بپالید، نالینها رختخوا بها حتی تا بزی گلیمها همه را بپالید، هيچ يك سوراخی، هيچيك جای پنهانی را بی پالیدن نگذارید بروید موفقیت تا نرا بچار چشم انتظار میکشم.\nنادر بیگ ! ولی بیگ ! شمایان هم بغلها و جیبهای این بیگ و خانمها را بپالید.\nنادر بیگ بسوی من روانه شده گفت:\n— خانم ! ما را آزار ندهید. اگر اوراق و رسائل مضره پسر شما در نزد تان باشد بر ضای خود بدهید. و گرنه مجبور میشویم که بزور از شما بگیریم. زیرا امر پادشاهی همچنیست.\nگفتم — این چسان سخن است. بيك زن نا محرم چسان دست دراز کرده میتوانید؟ پادشاه محافظه عرض و ناموس همۀ ملت خود مأمور است، او چسان تعرض کردنرا بر زنان رعیت خود امر میکند؟\nبازهمان افسر بزرگ — چه می بینید! این زن را بسخن گفتن مگذارید! چادرش را پس کنید. سینه، پشت، حتی میان موهای شانرا خوب بپالید! بوالده هائیکه بخلیفه اولاد های عاصی بپرورانند همچنین معامله باید شد.\nنادر بیگ نام خبیث لعین، وولی بیگ نام کافر بیدین مانند دو سگ عقور میخواستند که بر من و لامعه هجوم نمایند که درین اثنا مصطفی کرپچ"}
{"book": "adl0179", "page": 561, "text": "صحيفه ٥٥٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nخود را کشیده بوضع تعلیم کریچ نوکش را بربرابری سینه شان گرفته گفت:\n- شمشیری که برای ناموس کشیده شود دنیا را بلرزه میآرد! ای\nخائنین ناموس ملت ! بشما اخطار میکنم که اگر بوالده ورفیقه من دست\nدراز کرده بودید نوک کريچم از پشت تان خواهد برامد .\nپولیسها ، ویاورها از پشت وهر طرف بر مصطفی هجوم بردند ، و\nدودونفر يكيك دست او را گرفته واودست وپازده خود راخلاص کردن\nمیخواست و آن دولعین مذکور بازبر ما هجوم نموده ازدیدن اینحال مدهش\nورسیدن دست اجنبی بجان من ولامعه هر دو بیهوش شده از خود در\nگذشتیم !!!...\nاینرا گفته زهر اولامعه خانم ها هر دوزار زار بگریستن آغاز نهادند .\nمرانیز از دهشت اینحکایه موهایم بر بدنم راست شد . و دماغم را يك\nحرارت آتشینی استیلا نمود.ابرهای مظلم پر دودی در پیش چشمم آمده\nقطرات باران سرشك از دیده ام ریختن گرفت .\nبقدر ده دقیقه یك سکوتی پیدا گردید . این سکوت را صدای ابو\nمحی الدین خللپذیر نموده گفت :\n- خانمها ! گریه مکنید بخدای خود صبر کنید . انتقام مظلومها\nرا از ظالمها خدا میگیرد.\nاینرا گفته و يك يك پیاله چای شیر داری در پیش روی هرکدام ما\nبايك بشقاب بسکوت وكعك نهاد .\nخانمها چشمهای خود شانراپاك كرده گفتند :\n- چرا زحمت کشیدید .\nگفتم – هیچ زحمت نیست . نوش جان فرمائید.یکقدری راحت\nبکنید . ان الله مع الصابرين ."}
{"book": "adl0179", "page": 562, "text": "صحیفه ۵۵۵ سیاحتنامه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاز ابومحی الدین پرسیدم که برای « فواد بیگ » چای و شیر برده‌يانی؟ گفت:\n— بلی برده ام ، و تا بحال در پیشش بودم و ساعتش را تیر میکردم .\nزهرا ، لامعه ، نظیره كك كوچك چای خود شانرا خوردند زهرا\nخانم باز بر حکایت خود دوام ورزیده گفت :\n— بعد از انکه بهوش آمدیم . خودر ا تنها یافتیم . نظیره و فؤاد پیش\nسر ما نشسته و گریه میکردند . مصطفی را برده بودند .\nخلاصه چند روز به ( طاش قشله ) نام چونی جنایت خانه دوام\nنمودیم و دیدن مصطفی را طلب میکردیم . موفق نمیشدیم . آخر شنیدیم\nکه بفیزان نفیش کرده اند ، اینست که حالا ترک دار و دیار کرده در پی جگر\nپارۀ خود میرویم .\nگفتم — آیا شما تکت خود را تا به طرابلس غرب گرفته اید ؟\nگفت — نی اولاد ! این واپور تا به طرابلس نمیرود تکت خود ما نرا\nتا به اسکندریه گرفته ایم . از انجا بادیگر واپوری که برای رفتن طرابلس\nپیدا کنیم سوار شده خواهیم رفت .\nگفتم — آیا در اسکندریه آشنایی و دوستی با کسی دارید که شمار ادرباب\nپیدا کردن واپور و گرفتن تکت مدد برساند ؟\nگفت — نی ، هیچکس نداریم ، ذاتاً از استانبول نیز بصورت خفیه\nو فرار برامده ایم .\nگفتم — خاطر جمع باشید والده ! انشاء الله مرا معاون بهر خدمت\nخود تان خواهید یافت . چنانچه شما را والده ، و لامعه خانم را همشیره\nخطاب نموده ام امیدوارم که شما نیز مرا بفرزندی و برادری قبول فرمائید\nو منهم انشاء الله سعی میکنم که خود را بشما يك فرزند و برادر لایقی سازم .\nزهرا — من شمارا فرزند خوانده ام ، خدا از شما راضی باشد حقیقتاً"}
{"book": "adl0179", "page": 563, "text": "صحیفه ٥٥٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nصاحب قلب يك اصيلزاده ايد. لطف و مهربانی شمارا هیچگاه فراموش نخواهم کرد.\nلامعه - منهم شمارا بدین و دنیا برادر خوانده ام. در ینوقت بجز دعا از دست ماد کرچیزی نمیآید که ماهم يك خدمت لایق بشما کرده میتوانستیم. مکافات خوبیهای شمارا از جناب الله تمنا میکنیم.\nگفتم - همشیره! آیا ازین بهتر و عالیترچه مکافات باشد که خداما نند شما يك همشیرۀ ملك خصال حور مثالی، و مانند زهرا يك والده شفقت آماده با کمالی مرا اعطا نمود. دنیایيك حال نماند شما در ینوقت بالخير والعافيه عازم بلاد افریقا، میباشید وانشاء الله بكمال صحت ومسرت شوهر جسور غیور خود تا نرا در آغوش میکشید، و من بسوی بلاد سوریه بد مشق شام میروم باز ملاقی شدن ما و شما اگر چه يك احتمال بعيدی دارد ولی به امید همان احتمال بعید بازهم مسرور وشادمانم. هر گاه ممکن میبود که با شما تا بطرابلس غرب میرفتم هیچ قصور نمیکردم، ولی اطاعت امر پدر را واجب می بینم رفتنم بشام ضرور یست، ولی بازهم در اسکندریه تا شمارا در واپورتنشانم جدایی نمیکنم.\nگفت - برادر عزیزم! بسیار تشکر میکنیم. شما خود را برای ما بزحمت نیندازید. البته برای خود يك چاره پیدا خواهم کرد.\nگفتم - خدمت شما را من از نقطه غل و غش معر اساخته برحمت میگویم شما هیچ اندیشه مکنید - از جناب حق میخواهم که این فلاکت شما را بسعادت مبدل کند و پنجه غدارانه ظلم و جور استبداد را بشکند. حالا بحضور پدر خود میروم. پدر من بسیار بزر گوار يك ذات مرحمت شعار يست از احوال شما شمه خدمت شان عرض کردم. تنبیهات مؤکده در باب خدمت ومعاونت شما هم بر من و هم بر محی الدین آغا فرموده اند. محی الدین آغارا"}
{"book": "adl0179", "page": 564, "text": "صحيفه ۵۵۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nعیناً خادم خود بشمارید هر خدمت خود را بیقید و بيباك بر او امر کنید.\nرخصت میشوم . باز بخدمت میرسم .\nاینرا گفته بر پا خواستم ، و ازیشان و داع کرده و بر ابو محی الدین\nسفارشات لازمه اجرا نموده ببالا آمدم . به نیم روز یکساعت باقی بود .\nدریا آرام بود جنبش و طپشی نداشت. ولی از موج هم خالی نبود . مردمان\nسطح نشین درجه عام بيك شور و شغف وشن و شطارتی بودند. غزل سرا\nئیهای شان دوام داشت. از زینه قره درجه سوم که بالا برآمده میشد در مقابل\nدروازه يك رواقی بود كه يك چند نفر در ان اقامت داشتند . این رواق\nنسبت بدیگر رواقها پاکتر و ستره تر و مردمانی که در ان نشسته بودند مردمان\nثقه و معتبر بودند . از جمله یکدو نفر بقیافت علمای مصری هم در ان نشسته\nبودند که بچای نوشی مشغول بودند .\nاز زینه که بر امدم بمواجهه شان آمده ( السلام عليكم يا حضرت\nالشيخ ) گفتم . ( عليكم السلام يا حضرة البيگ بفرمائيد بنوشيدن يك\nپیاله چای ما تنزول نمیفرمائید ؟ ) گفتند :\nگفتم - استغفر الله تنزل نی بلکه تشرف میکنم .\nاینرا گفته برواق بالا برامدم . نشینندگان بقرار عادت شرق برپا\nخواستند ، و (تفضل تفضل) گفته مرا نشانیدند، و (آنستونا ، شرفتونا )\nگفته اکرام نمودند . درین رواق چهار نفر هم اوتاق بودند که دو نفر\nآن بقیافت علما ، و دو نفر آن مردمان ریش تراشیده دریشی پوش فس\nدرازی بودند . شیخ عمامه داری که اول با من سلام علیک و بچای دعوت\nکرده بود پره زانته یعنی شناسایی خود و رفقای خود را بمن نمود . ازین\nاشخاص، خودشناسایی دهنده شیخ (حسن الدمياط) نام دارد، و از حفاظ\nبسیار مشهور مصر است. ويك عمامه دار دیگر شیخ (ابوالنصر) نام داشت"}
{"book": "adl0179", "page": 565, "text": "صحیفه ٥٥٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکه از مدرسین جامع ازهر مصر بود . دو نفر ریش تراشیده دریشی پوش یکی (غانم) و دیگرش (رشید) افندیان نام داشتند که از شعرا و ادبای شهر اسکندریه میباشند .\nبعد از انکه خودشانرا بمن شناسانیدند. شناسانیدن خودم را نیز به ایشان از من رجا نمودند . من در ین سیاحت چون برخود لازم گرفته ام که بجز مقامات رسمی دیگر در همه جا خود را بخدمت ترجمانی حضرت سردار افغانستان معرفی میکنم، و جای و موقع را دیده گاهی خود را شامی و گاهی استانبولی برقم میدهم. و اینهم ازینست که آزادانه، و بیقیدانه سیاحت بتوانم و مشار بالبنان نباشم . لهذا گفتم :\nـ مخلص شما از مردمان شرقی میباشم، و بهمراه حضرت سردار افغانستان مامور ترجمانی هستم . نامم محمود است .\nگفت ـ مشرف شدیم بحضرت محمود بیگ .\nگفتم ـ شرف بمن عائد است که بصحبت چون شمايك حافظ قرآن مجید که اشراف امت است و مانند جناب شیخ ابوالنصريك عالمیکه رتبه شان اعلی الرتب است، و این ادبای کرام شرفیابی حاصلکردم .\nغانم افندی كه يك جوان قد بلند اسمر چهره بود گفت :\nـ ایا در ینوقت حضرت بیگ بکجا تشریف میبرند ؟\nگفتم ـ به اسکندریه، و از انجابشام رفتنی میباشم .\nـ ایا در اسکندریه یکچند روزیت اقامت را داشته خواهید بود ؟\nگفتم ـ گمان نمیبرم که بسیار ماندنی باشم . زیرا رفتنم بشام حسب الو ظیفه ضروریست .\nگفت ـ اگر یکچند روزی ما ندنی اسکندریه میبودید بلکه از صحبت ادیبانه تان استفاده میکردیم .\nگفتم ـ ادب بشما عائد است و استفاده بمن . زیرا عنوان ادیب را هنوز"}
{"book": "adl0179", "page": 566, "text": "صحيفه ٥٥٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمستحق نشده ام .\nگفت ـ استغفر الله ! شما بعنوان ادیب کامل سزاوار هستید ، و البته\nکه طبیعت شعریه نیز مالک میباشید . زیرا دوسه باری که جناب شمارا دیده\nام قلم و کتابچه بدست ، و مستغرق استغراقات شاعرانه یافته ام .\nگفتم ـ اما عفو بفرمائید ! هر گاه این حسن ظن شما را تصدیق کنم\nچنان گمان میبرم که خود ستائی کرده خواهم بود . زیرا بنده چنین\nمیپندارم که عنوان (ادیب کامل) نسبت به استعداد طبیعۀ بشریه به\nبسیار کم مردمان نصیب و میسر میشود . حالا نکه این عاجز حقیر در خود\nهیچگونه آثار ادبیه مشاهده نمیکنم . و کتابچه ئیکه مرا مشغول نوشتن\nآن دیده اید شعر نیست بلکه مشهودات و مسموعات سیاحت من است\nکه یوم بیوم بلکه ساعت بساعت در قید تحریر می آرم .\nگفت ـ معلوم عالی تانست که مهمترین شعبۀ فن ادب تصویر کردن\nحسیاتیست که از مشهودات و مسموعات حاصل میشود . پس یک شخصی\nکه وقوعات دیدنی و شنیدنی خودر اهر روز از حس هیولاء غیر مرئی سمع\nو بصر گرفته شکل و صورت بدهد ، و بنوک خامه آنرا بر صفحۀ کاغذ\nتصویر و تحریر نماید آنر اادیب نگوئیم پس چه بگوئیم ؟\nگفتم ـ شما گفته میتوانید ، ولی من مشکل قبول کرده میتوانم\nزیرا فن ادب بخود شما معلوم است که تا چه درجه واسع و معظم يك فنى\nمیباشد پس اگر بر حقایق اکثر آن فن انسان علم حاصل نکرده باشد\nخود را چسان ادیب گفته میتواند .\nگفت ـ راست فرمودید وسعت فن ادب يك (کائنات) است که\nذهن بشر به کنه حقایق آن نمیرسد. ولی مقصد ما از ادیب آنست که شیوۀ\nتحریر و تقریر آن دلپذیر باشد، و کلامیکه به آن تکلم بکند معقول و دلنشین"}
{"book": "adl0179", "page": 567, "text": "صحیفه ٥٦٠ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nافتد. تکلم و تقریر شما را دلپذیر می بینم، و قوهٔ قلمیهٔ شما را بدرجهٔ که حسبات مشهودات و مسموعات خود تانرا تحریر و تصویر بکنید تصدیق میکنم. لہذا بجز آنکه شما را ادیب بگویم دگر چیزی گفته نمیتوانم.\nگفتم — حسن ظن و توجه التفات شما را رد کرده نمیتوانم لهذا من هم بجز تشکر دگر گفتنی نمییابم.\nدرین اثنا شیخ ابوالنصر بسخن آغاز کرده گفت:\n— یا حضرت البیگ! غانم افندی فن ادب را یك (كائنات) تصور نمود، و باز آنرا تنها به دلپذیری شیوهٔ تحریر و تقریر و تکلم تنزل داد که مقصدش ازین مسئله اگرچه ظاهراً مدح و ستایش شما بود ولی معناً خودستایی ذات خودشان بود. زیرا در خطهٔ مصریه جناب شان محرر یگانه و شاعر فرزانهٔ عصر خود میباشند اشعار آبدار شان همهٔ بدایع و و لطایف ادبیه را جامع میباشد، و به این قوتی که در تحریر و صفوتی که در تقریر دارد خودشانرا ادیب کامل، نی نی بلکه یك كائنات میشمارند. قاح قاح، قاح، قح، قح قح!!!\nبنابرین قهقهه های شیخ همه اهل مجلس را یك خنده و بشاشتی حا صلشده مجرای بحثی که جاری بود به دیگر سخنان تبدیل یافته بنابر رجا های حاضرین جناب شیخ حسن افندی یك عشر از قرآن کریم را بيك لهجه و صوتی قرائت نمودند که بی اختیار مرا بگریه آورد. خلاصه بقدر یکساعت همراه این افندیهای مصری صحبت نموده بسوی سطح درجهٔ اول آمدم حضرت پدر را در دالان سيكريت کشی باجناب شریف مکی گرم صحبت دیدم. سلام داده از امر و خدمت شان جویا شدم. فرمودند:\n— هیچ چیزی احتیاج ندارم فرزند! چای ما را ابو محی الدین بوقت دیروز بیارد. زنگ طعام نواخته شده شما بروید طعام بخورید."}
{"book": "adl0179", "page": 568, "text": "صحیفه ٥٦١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nسلام داده بدالان بزرگ آمدم . مسافرین درجه اول همه کی در\nدالان بزرگ جمع آمده بودند . و به اتفاق آرا طعام خوردن خودشانرا\nدرینجا خواهش و آرزو کرده بودند . سفره بزرگی در وسط دالان\nگذاشته شده بود . مسافرین بر اطراف آن نشسته بودند . چوکئی\nخود را خالی یافته بران نشستم . مادام فرانسوی و پاپاس دیگر که رفیق\nمهتدی محمد دین بود نیز حاضر بودند . مادام و موسیوای فرانسوی در عالم\nخودشان بمکالمۀ شیرینی مشغول بودند که از اوضاع و حرکات مکالمه‌شان\nشاعرانه بودن آن پدیدار بود . مادام و موسیوای انگلیزی چنان معلوم\nمیشد که بمصاحبۀ جدئی خانه کثی خودشان مشغول بودند . چوکئی\nمن که بمقابل مهتدی محمد دین و در پهلوی پاپاس رفیق او تصادف نموده بود\nطبعاً برای مکالمۀ مابین با هم‌دیگر يك زمینی تشکیل داده بود .\n\nاول در مکالمه را محمد دین بازکرده پره‌زانته یعنی معرفی ما و رفیق\nخود را نمود . نام این پاپاس (پوروفیسر آلبرت) بود که او نیز فرانسوی\nالاصل است ، و در یکی از مکتبهای پاریس معلم است ، و درین‌وقت برای\nسیاحت آثار عتیقهٔ خرابه‌زارهای ( تدمر ) و ( بعلبك ) بطرف سو\nریه میرود . و بعد ازان خیال دارد که تا به بغداد رفته خرابه‌زار شهر بسیار\nقدیم (بابل) را نیز سیاحت کند . بجز زبان فرانسوی و يك كمی ایتالیائی ،\nوروسی بدیگر زبان آشنا نیست .\nمهتدی محمد دین افندی را گفتم :\n— آیا در پیش روی رفیق‌تان شمار ابنام اصلی‌تان خطاب کنم یابنام\nجدیدتان ؟\nگفت — نی مرا بنام خودم ( محمد دین ) خطاب کنید . من به نفس\nخود حر و آزادم . ذاتاً آزادی ادیان قانون لایتغیر تمام اروپاست . هر"}
{"book": "adl0179", "page": 569, "text": "صحيفه ٥٦٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدینی را که قبول کنم اختیار دارم. و هم جناب پروفيسر از افکار من باخبر است و خود او نیز از نصاراهای متعصب بخبر نیست.\nگفتم ـ محمد دين افندی ! يك چیزی از شما میپرسم.\nگفت ـ بپرسید.\nگفتم ـ با این مسئله راهبی و تجرد، گروه راهبها و راهبه های نصارا بيك عذاب بسیار الیمی گرفتار خواهند بود. زیرا آتش شهوانیه طبیعیه انسانیه بهمه حال التهاب میکند. راهبه ها و راهبهای بیچاره را دران میسوزاند. آیا همچنین است یا نی ؟\nمحمد دين افندى يك تبسمی کرده و بزبان فرانسوی این سخن مرا به پو روفيسر ترجمه نموده بمن گفت :\nــ بیگ افندی ! این سخن شمارا جناب پور وفيسر آلبرت خوب جواب میداد اما چه چاره که بزبان عربی و یا ترکی نمیداند که بگوید.\nــ پروفيسر افندی البته مرا عفو خواهد فرمود . این سوال من اگر چه خارج دایره ادب است ، ولی خیلی ساده وطبيعى يك سوالیست . درینباب معلومات حاصل کردن میخواهم.\nباز محمد دین افندی اینسخن مرا به پور وفیسر ترجمه کرده گفت :\nــ پروفيسر میگوید که اگر جناب بیگ افندی آرزو داشته باشد که اینمسئله را عين اليقين كشف نمايد يكچند روز بلباس راهبی تبدیل قیافت کرده در یکی از کلیسا ها یا مناسترهای ما درایند ، و به بینند که مجرد بودن راهبها و راهبه ها چه معنها دارد ! ؟\nگفتم ـ برای حاصلکردن این معلومات بدرجه ئیکه بلباس راهبان تبدیل قیافت کرده در مناستر و کلیسا داخل شوم يك شوق و آرزویی در وجدان خود حس نمیکنم."}
{"book": "adl0179", "page": 570, "text": "صحيفه ٥٦٣ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nمحمد دین افندی گفت :\n— من بشمايك مختصری از مفصل بگويم: در مذهب نصارا بعد از انکه\nحضرت مسیح را خدا گفتند پاپ بزرگ را نيز وکیل و جانشین مطلق\nاو اعتقاد میکنند ، و همان قوت واقتداری که در مسیح می بینند همۀ آنرا\nدروكيل مطلق او جمع ميدانند . و هر پاپاس چون وکیل پاپ بزرگ\nشمرده میشوند آنها نیز همه اقتدارات را مالك هستند . مثلایکی ازجمله\nاقتدارات ما این است که ( گناه بخشی ) بكنيم . یعنی اگر يك شخصی\nاز بنده گان ما ( حاشا ثم حاشا ) گناهی بکنند و در نزد ما آمده اعتراف بر\nگناه خود بکنند ، و حقیقت حکایت گناه خود را بیان نمایند و عفو آنرا\nطلب کنند ما اورا عفو کرده میتوانیم. حتی خود من در کلیسائی که در قریهٔ\nالهامهٔ دمشق دارم پنج شش نفر زنهای بسیار خوبصورت جوان مست\nوالست نصارای دهاتی آن قریه را عفو کرده ام .\nگفتم — آیا بچه اصول و چه صورت عفو کردید ؟\nگفت — در هر كليسايك موضع مخصوصی برای پاپاسها موجود است\nکه گناهکار در ان خانه پیش پاپاس می آید و زانوی تضرع بر زمین نهاده\nگناه خود رابیکم و کاست بیان میکند ، پاپاس نیز بهر رنگی که آرزو کند\nاوراعفو میکند والسلام!\nگفتم — شما چسان عفو میکردید ؟\nگفت — اين يك معلوم است که گناه زنان جوان دهاتی چه خواهد\nبود . البته که بايك دهقان جوانی در لب کدام پلوانی عشقبازی کرده\nخواهد بود ، و یا آنکه در کدام شب مهتابی بر سر کدام خرمنی با کدام\nیار خود یار آمده بشوهر خود خیانت ورزیده خواهد بود . این است که\nاینچنین گناه از ازن جوان سادهٔ بیچاره بیکم و کاست از اول تا به آخر باجز"}
{"book": "adl0179", "page": 571, "text": "صحیفه ٥٦٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nتيات و تفرعات آن در پیش پاپاس حکایت میکند ، و پاپاسهائیکه در برآوردن\nاینگونه گناهها مهارت داشته باشند زنزاباريك باريك پرسشها میکنند و\nنازك نازك سخنها میگویند . و به او بخوبی میدانانند که این گناه او عفو\nشدنی نیست مگر که به پاپاس تسلیم نفس نماید ، و بعد از آن که تسلیم نفس\nنمود پاپاس بهر کیفیتی که دلش بخواهد او را از گناه پاك میکند ! ....\nگفتم - معلوم شد که پاپاسها به اسم گناه برآوردن مردمانرا بگناه میدارند !\nگفت - بلی همچنین است ! حالا رهبانیت که مبنای آن بر نفرت و\nاجتناب زنان نهاده شده دیدید که چه حکمتها مستتر دارد . راهبه ها و را\nهبهائی که چله نشین دایمی خلوتخانه های مناستر ها هستند بيك عيش و\nعشرت سر مدی حظوظات شهوانیه خود شان بسر میآرند . پس به\nبینید که اعتقاد بر تثلیث و شرک به پروردگار یگانه تا چه درجه کارها\nبمیدان میآرند ! ...\nازین گفته ( پاپاس شارل ) قدیم و [ ملا محمد دین ] جدید بحیرت\nرفته بر چنین گروه لا یفلحون نفرینها خواندم ، و ( الحمدالله علی دین\nالاسلام ) گفتم . و مخاطب خود را بر ترک نمودن اینچنین دین واهی تبریکها\nنموده بپا خواستم .\nذاتاً طعام هم از یکوقتی به انجام رسیده بود . مادامها و مسیوهای فرانسوی\nو انگلیزی از وقت برخواسته بقدم زدن در برنده مشغول بودند .\nحضرت پدر برای وضو بقمره هافرو آمده بودند . و اپور ما در ینوقت ،\nدر وسط بحر سفید یکسر بسوی جنوب غربی در قطع کردن بحر سفید را\nبعرض کوشش میورزد . جریانهای شدید مختلف الاستقامه آبهای بحر محیط\nاطلسی که از آبنای تنک ( جبل طارق ) در بحر سفید میریزد از زیر\nچرخهای و اپور ما در میگذرد . یك باد خوش جریانی از سمت غربی"}
{"book": "adl0179", "page": 572, "text": "صحیفه ٥٦٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدر وزید قست . روی دریا پر موج و نوکهای سر موجها پر کف سفید است،\nولی چنان موجی نیست که وابور را طپش و لرزش دهد .\nدر ین اثنا از طرف قمره های دوم چار مادموازل مجارستانی با دو نفر\nرفقای مصری شان پدیدار شدند که برای قدم زدن بعد از طعام برین سطح\nمی آمدند . در پیش دالان سیگاره کشی باهم روبرو آمده بهمدیگر سلامها\nودستهادا دیم ، واز احوال همدیگر جویا شده با همدیگر بقدم زدن\nاشتراک ورزیدیم .\nدر اثنای قدم زدن مادموازل (کامیلیا) بزبان ترکی بمن گفت :\nـــ بیگ افندی ! آیا شما در شام سکونت دارید ؟\nگفتم ـــ بلی مادموازل ..\nگفت ـــ آیا موسیو (برلان) را میشناسید ؟\nگفتم ـــ موسیو برلان فرمودید ؟ بجزيك اجزاجی (برلان) نام\nکه در طرفهای (سوق علی پاشا) اجزا خانه بسیار بزرگ و مکمل دارد\nدیگر (برلان) نام شخصی را نمیشناسم .\nگفت ـــ تمام همان اجزاجیست ! آیا اشکال او را بمن تعریف میتوانید؟\nگفتم ـــ يك شخص بلند ، و با ريك سفید چهره سیه موی ریش\nتراشیده دهن كوچك بروت تاب داده خوش خلق شیرین سخنی نیست؟\nگفت ـــ آفرین ! خوب تعریف کردید . تام خود اوست .\nگفتم ـــ آیا باجناب مادموازل قرابت دارد ، یا آشنایی ؟\nگفت ـــ حكايت من وبرلان يك تفصیلی دارد ، و از شما درين باب يك\nخدمت طلب میکنم .\nگفتم ـــ امر میکنید مادموازل ! بهر خدمت تان مرا حاضر و مهیا بدانید .\nگفت ـــ اگر یکقدری زحمت کشیده با من تا به دالان قمره های خود"}
{"book": "adl0179", "page": 573, "text": "صحفه ٥٦٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nما رفاقت نمائید ممنون میشوم.\n(حاضرم) گفته بازوی خود را بما داد و ازل تقدیم کردم او نیز قول\nخود را بقولم انداخته، و بدیگر رفقا (عفو بفرمائید) گفته روان شدیم و\nدر دالان قمره آمده در پیش میز مقابل همدیگر نشستیم.\nاین ماد موازل (کامیلیا) يك محبوبه بالا بلند سیاه چشم-سیاه موی\nسفید پوست گلگون چهره متناسب الاندام شیرین کلام بیست و چار بیست\nو پنجساله ایست که طرهٔ طرار خوش پیرایش آن بر جبین یکقدری تنگ\nترك او بيكوضع بسیار دلنشینی سایبانی داشت. و دو ابروی سیاه و کم مقوس\nپیوسته اش بر دو چشم بادامی بزرگ شوخ پرغمزه و نازش مانند دو\nشهبال چشم باز قسوف ازش که پنجه های مژگانهای بلند برکشته خویش\nرا در صید مرغ دل عشق پیشه گان حیرت زده جمال اجسام لطیفه مانند\nچنگ شاهین باز داشته بود تیز پروازی حرص دلربایی مینمود! بینی\nلطیف ظریف متناسبش نه کوتاه و پست ، و نه بلند و دراز بود اما سر بینی\nسیمینش يك كفیده گی طبیعی لطیفی بهم رسانیده سوراخهای آن بشکل\nبادامی از طرف نوك بینی تنگتر و از طرف پایان فراختر بنظر می آمد که\nاینهم از روی فن فیسولوژى ، احتراصات شهوانیه مفرطه اش را مینمود.\nدهن تنگ ییقدری مایل، و لبهای باريك نوك تاب خورده سرخ بسیاهی\nمتمایلش دلیل کثرت رشك وغيرتش را نشان میداد . زاویه های رخسارش\nاگرچه نسبت بجسامت وجود نازنین خوش گوشتش کوچکتر مینمود\nولی زنخدان چقوری دار قدری طویلترش این قصور چهره اش را بيك\nلطافت دیگری جلوه گر میساخت . غبغب بسیار لطیف پر گوشت لذت\nآور ش با گردن سیمین کمتر بلند بسیار شفافش برای گرمی بازار متاع بوسه\nسحر پردازی ها مینمود. خالهای خدایی مشکین فام کوچک کوچکی"}
{"book": "adl0179", "page": 574, "text": "صحیفه ٥٦٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nچون نقطه های انتخاب بوسه در بعضی نقاط رخساره لطیف المنظره\nاش مانند کنج لب ، و گوشه چشم ، ونزديك بناکوش و زنخدان و\nغبغبش بيكوضع طبیعی بسیار بدیعی افشانده شده بود که انسان از دیدن\nآن بجز آنکه تهلیل وتکبیر بگوید دگر چاره نمی یافت .\nاین مادمو ازل که شمه از اوصاف چهره لطیفه اش را در پیش نظر\nقارئین کرام تا یکدرجه ترسیم نمودیم در مقابل من نشسته با صدای بسیار\nصاف آهنگدار خود بسخن آغاز کرده گفت :\n— « برلان اگرچه در اصل خود از مردم عرب ارض فلسطین\nاست ولی هنوز در سن صباوت بود که به ( ویانه ) برای تحصیل فن\nاسپنجیاری آمده در مکتب اسپنجیاری ویانه داخل شده بود . پدرش\n( یورکی ) افندی نام يك پیر مرد محترمی بود که با پسر خود یکجا به ویانه\nآمده بود . در انوقت من بسن سیزده سالگی بودم ، و با والده خود در\nخانه ئیکه نزديك مکتب داشتم اقامت میورزیدیم . در خانه خود او تاقهای\nبیکار خود را با فرش و اراسته کی آن بمسافرانیکه پیدا میشد به اجاره\nمیدادیم ، و اجرتی که از ان حاصل میشد بر حوایج ضروریه خودصرف\nمیکردیم . یورکی افندی بسبب نزديك بودن مکتب اپارتمان ما را برای\nاقامت خود مناسب یافته دو او تاق آنرا بکراهه گرفت . مدت سه ماه\nدر انجا اقامت نمود ، و پسرش برلانرا در مکتب جابجا کرد . و درین سه\nماه برلان نیز در مکتب عادت گرفته ، و بزبان فرانسوی و اسلاوی آشنا\nشده و با والده ام و من انس و الفت گرفته پدرش عزم سفر بلاد خود را\nنمود . و برلان را بوالده ام تسلیم نموده مصارف مکتب و کراهه او تاقش\nرا نیز تمامها بدست والده ام سپرد .\n« من در انوقت بابرلان بيك شوق وشطارت معصومانه، وحسیات"}
{"book": "adl0179", "page": 575, "text": "صحیفه ٥٦٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nطفلانه هم آغوش بازی و صحبت میبودیم. من هم در مکتب صنایع دختران که قریب مکتب اسپن‌جیاری برلان بود دوام میورزیدم. از خانه یکجا میبرآمدیم، وبعد ازانکه از مکتب میبرآمدیم همدیگر خود را انتظار کشیده یکجا بخانه می آمدیم .»\nدرینجا مادموازل فلو را یکقدری سکوت کرده و دستمال ابریشمئی خودرا از جیب خود کشیده يك قطره اشك گوهر آسائی که بر نوکهای مژگانهای رسایش جمع آمده بود پاك نمود . در اثنای حکایت کردن مادموازل ، من بیکوضع حیرتانه مبهوتانه برجمال با کمال او نظاره میکردم ، و آهنگ صدای دلربای او بر تارهای رگها و پیهایم يك اهتزاز لطیفی بظهور میآورد . تأثرات قلبیه (کامیلیا ) بردل عشق منزل محمود بینوا نیز تاثیر یاد آوریهای حالات عشق وهوا را اجرا داشته چشمهایم را اشکبار نمود . لهذا مصرع استاد که «تو از برای یکی زار و صد هزار برایت» بخاطرم آمده گفتم :\nـ مادموازل! خود را بسیار متأثر نکنید. چشمهای شوخ دلربای شما را چون بشعله انوار عشق مالامال می بینم وجود نازنین‌تان در نظرم بسیار يك وجود عالیی می آید . تاثیر عشق را قلبی میداند که ضربه مدهشه آنرا خورده باشد . افتاده عاجز شما نیز در ده يك دلی دارم . رجا میکنم خودرا متأثر مکنید بگذارید که این دو چشم دلربای شما انوار سرور و وشطارت بیفشاند نه آنکه اشکبار یأس و حسرت گردد .\nمادموازل کامیلیا ، بیک‌نظر عاشق نوازانه دلبرانه من نظر کرده و يك تبسم عشوه پردازانه بکار برده گفت :\nـ « توباش ژوراور ! که من حکایت خود را تکمیل کنم . شنیدن اینحکایت گمان میبرم که برایت فائده برساند . زیرا اگر اجرای کار برا"}
{"book": "adl0179", "page": 576, "text": "صحيفه ٥٦٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکه در آخر حکایت بر تو تکلیف کنم و تو آنرا در عهده بگیری آنوقت بی\nمکافات نخواهی ماند !!! . . . .\nاین لفظ مکافات را بيك حرکات دلربایانه مشتهیاتکارانه آقتریسی نما\nیانه تلفظ نمود که تصویر آن ممکن نیست .\nگفتم — آه مادمو ازل ! از حالا بشما وعده میکنم که اگر تکلیف شما\nبر قدر فداکاریهای عظیمی متوقف باشد باز هم به اجرای آن در خود قوت\nواقتدار فوق العاده حس میکنم بگوئید ، حکایت تانرا تمام کنید ، تايك آن\nاولتر مرا لایق مکافات حیاتبخشای خودتان بنگرید .\nگفت — « هان ! اینراهم بگویم که من از ابتدای حال صباوت خود\nبه آقتریسی گری يك ميل و هوسی فوق العاده در خود حس میکردم . در\nهمان بازاری که ما بوديم يك تيا ترخانه بسیار بزرگی نیز موجود بود که\nآقتریسهای آن تیاتر همیشه نظر دقت مرا بخود جلب مینمود . در وقتهای\nشام چون میدیدم که آ قتريسها در عرابه های مکمل میان لباسهای فاخر\nابریشمین و سمور و سنجاب غایت ثمین در پیش دروازه پشتسای تیاتر\nاز عرابه فرو می آمدند آب دهن حسرتم میریخت . رفته رفته سه\nچهار سال به اینمنوال گذران یا فت . حال صبا وت ما و برلان به يك حال\nپر جوش و خروش شباب تحویل احوال نمود . نظرهای ما چون بمر\nدمکهای یکدیگر تصادف مینمود يك شراره الکتریکشی دیگر نوعی از ان\nحاصل آمده در تمام و جود مايك حرارت عجبی محسوس میگردید .\nاول که قول بقول همدیگر انداخته بمکتب میرفتیم و یا از مکتب می آمدیم\nاز تماس نمودن جان ما بیکدیگر هیچ يك چیزی حس نمیکردیم . اما در ینو\nقتها آنچنان نیست . بمجرد تماس نمودن جانش به جانم يك رعشه در بدن\nخود حس میکردم . از نظاره جمالش يك ديگر لذتی میگرفتم . از"}
{"book": "adl0179", "page": 577, "text": "صحیفه ۵۷۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمکالمه همدیگر محظوظیت دیگر رقمی پیدا میکردیم . حس شوق و هوس\nآقتریسی ئیکه اول داشتم تنها بر ذوق لباسهای فاخر و عرابه های مطنطن\nآنها بود . حالا نکه درینوقت آقتریسی خودرا از بهر این هوس میکنم\nکه من در صحنه تیاتر چون برایم ، برلان دسته های گل بر من بیندازد\nو اعلان عشق بر من کند .\n« والحاصل شام روز یکشنبه بود که با برلان برای هواخوری در چمنزار\nهای بیرون شهر برامده بودیم . در چمنزار ( هوبغار ) در يك كنار نهر\nدر زیر در ختان بهم پیوست بید نشسته و از هر درو رهگذر مکالمه\nمیکردیم . تنهایی ، سکوت هر طرف را استیلا کرده بود . مهتاب عالم\nرا غرق انوارداشت . برلان بسخنهای عاشقانه شیرین خود مرامست\nحسیات عالم ذوق وعشق وسرور نموده بود .\nدرین اثنابرلان دست مرا بيك عشق ومحبت شدیدی گرفته و بر دل\nخودمانده بيك زبان رقت آور عجز پروری گفت :\n— کامیلیا ! ببین که دلم چسان میطپد . آخر تا بکی بر حال عاشقت\nمرحمت نیاری . آیا از عشق من شبهه داری ؟ امین باش کامیلیا ، خاطر\nجمع شوروح من ! برلان دایما از تست از دیگری نمیشود .\nاینسخنان برلان ، و نظر رقت آور پر آتش شوق او بر پی ها و رگهای\nهمه وجودم يك تأثير گرمى فوق العاده محبت اجرا کرده در دستها و\nاعضايم يك رخاوت وسستی پیدا گردید . بی اختیار دستهایم بگردنش\nپیچیده گفتم :\n— برلان ! من از تستم ، از هیچکس نمیشوم . آخ عشق ! تو چه\nلذت داری ........\n« بقدر دوساعت دران عالم تنهایی از خودی خود ووجودکائنات"}
{"book": "adl0179", "page": 578, "text": "صحیفه ۵۷۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبیخبر مانده بیکعالم بیهوشی هم آغوش مانده بودیم . صداهای شرشر\nجویبار ، اهتزاز شاخسار اشجار، نالهٔ بعضی مرغان شبخوان نغمه گسار\nاین ازدواج عشق مارا تبریک میگفتند !\n« والحاصل مدت یکسال دیگر بیک عالم حظ و سروری بسر آوردیم.\nدرین اثناشوق و هوس و استعداد فطرتی ئیکه در آقتریسی مرا بود نظر\nدیرکتورها و پروفیسرهای تیاتر را جلب نموده از والده ام دوام ورزیدن\nمرا در تیاترشان رجا نمودند . بعد از یکمدتی که دوام نمودم درجه لیاقت\nو قابلیت من در ان فن ظاهر گشته به نخواه خوبی رسماً به اجرای رولهای\nابتدائی در صحنهٔ تیاتر برامدم . اول دسته گلی که در مقام تحسین در صحنهٔ\nتیاتر پیش پایم افتاد از طرف برلان بود . اما چون رفته رفته این دسته\nهای گل تنها به برلان منحصر نمانده از هر طرف باریدن گرفت برلان\nرا عرق رقابت ورشك غیرت بجوش آمده بشدت مرا برترك آقتریسی\nتیاتر تکلیف نمود . حالاً نکه قبول کردن این تکلیف او در انوقت برای\nمن ممكن الاجرا نبود . زیرا والده ام سه ساله با دیرکتور تیاتر بزرگ و\nیا نه قونتورات نموده بود.\n« برلان بعد از شبی که اول معانقهٔ عشق ما اجرا یافته بود. مرا نامزد\nخود اعتقاد نموده يك انگشتری الماسی نیز خریده به کلکم کرده بود .\nمنهم خود را منحصر برای او میپنداشتم .\n« برلان اکمال تحصیل کرده و شهادتنامه گرفته برآمد و برای رفتن\nوطن خود آماده گردید . یکهفته پیش از رفتن خود باز یکشبی که دلهای\nما بهمدیگر چسپیده، و وجود همدیگر ما با هم یکوجدوگشته بود گفت :\n— کامیلیا ! بر من مرحمت کن ! بر وسعت عشق و محبتی که بتو دارم\nو یانه تنگ می آید. برویم بصحراهای بسیار وسیع و فراخ شام ! هوای"}
{"book": "adl0179", "page": 579, "text": "صحيفه ۵۷۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nشام ، میوه های شام ، آبهای جاری شام خوش تان می آید . ازدواج\nمیکنیم ، مسعود میشویم . من يك اجزاخانه مکمل باز میکنم ، وکوشش\nمیورزم که ترا مسعود و بختیار سازم . آه كاميليا ! اگر مانند تو ملك مثال\nيك زوجه را مالك شوم بختيار ترين مردم روی زمین خودرا خواهم شمرد!\n« این تکلیف برلانرا بی رضای والده خود اجرا کردن برای ممکن\nنبود . حالا آنکه والده من يك زن عنودی بود که به اینصورت هیچ راضی\nنمیشد . زیرا اولا قونترات پرفائده تیار را فسخ کرده نمیتوانست . ثانياً\nرفتن عربستان مرا هیچ موافق نمیدید . اگرچه درینباب چندبار برلان\nدستهای والده ام را بوسیده ورجاها کرد و منهم بسیار زاریها وسوز و\nگدازها کردم ولی هیچ ثمره نه بخشید .\n« برلان برفتن مجبور بود ! من بپاسداری خاطر والده ! یکشبی که\nباز من بابرلان تنها بودم گفت :\nكاميليا ! برای ما و تو دگر چاره بجز اینکه فرار کنیم باقی نماند !\nبدنم بلرزه آمده گفتم :\nآه ! آیا فرار ؟\nگفت – بلی ، فردا بيك بجه روز يك واپور کمپنی ( لوئيد ) از\n(تریسته) سوراست بسوی سواحل سوریه حرکت میکند ما اگر با ترن\nوقت سحر ازینجا حرکت کنیم به ده بجه روز به تریسته میرسیم و هماندم در\nواپور رفته مسعود و بختیار میشویم .\nگفتم – آیا نمی اندیشید که من يك والده پیر عصبی المزاجی دارم که در دنیا\nیگانه مدار زندگانی او منم محقق میدانم که بمجرد شنیدن خبر فرار ماسكته\nقلبيه برایش پیش شده وفات می یابد .\nگفت - آه محبوبه من مرا عفو بکن . عشق مرا از عقل و هوش بیگانه"}
{"book": "adl0179", "page": 580, "text": "صحیفه ٥٧٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nساخته . حرارت فوق العادة محبت مرا بهزیان گویی مجبور نموده. چکنم ؟ چنانچه تو والده اترا مقدس میدانی من هم يك پدر ناتوانی دارم که در آخر ترین مکتوبهای خود آمدن مرا بصورت قطعی امر میکند، و مینویسد که «بیمارم اگر زود نیامدی دیدارها میسر نخواهد شد». لہذا مجبورم که از تو وداع کنم و بوقت سحر حرکت کنم !\nگفتم — برو برلان! وظیفه مقدس است . اطاعت و رعایت والدین مقدس است . من بر دل خود جبر میکنم توهم بردل خود جبرکن . برای تمام شدن مدت قونقرات ما با تیاتر و یکسال باقی مانده بعد از یکسال آزاد میشوم ، بلکه تابه آنوقت والده ام نیز روی موافقت بنماید و به امید خود برسیم .\nگفت — بلی، روح من ! بجز این چاره نیست . منهم یکسال صبر کرده باز می آیم به بینم که خدا چه میکند .\n« والحاصل همچنین عهد و پیمان کرده از هم جدا شدیم . برلان رفت ، ازان تاریخ تاحال یکسال و دو ماه مرور نمود . در ظرف اینمدت در احوال روحیه خود بسی انقلابات و تحولات یافتم . مسلکی که به آن سلوك كرده ام يك مسلکیست که بی عاشق ماندن من یکدم ممکن نمیشود. عاشقهای متعدد پیدا کردم . مانند پروانه در میان برگهای بسی گلها خزیدم و هزاران آغوش محبت را برای خود بازیافتم . اگرچه یکمدتی صبر و وفارا پیشه گرفتم ولی آخر تاب آور مقاومت نشده خودرا در عالم ذوق وسرور بی پایان سفاهت پرتاب نمودم . در ینوقت خود را لایق زوجه گی برلان نمی بینم زیرا طاقت محکومیت و اسارت يك زوج را در خود نمی یابم ، و بيك برلان قناعت کرده نمیتوانم . عاشقهای بسیاری آرزو دارم ! »\nاینسخنان را آقتریس کامیلیا بچنان یکوضع مشتهیانه حیا براندازانه"}
{"book": "adl0179", "page": 581, "text": "صحيفه ٥٧٤ سياحتنامة سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nصرف نمود كه مغلوب تأثیر جاذبة كفتارش شده بی اختيار كفتم —\n— آه ! در سلك زمرة عاشقان شما محسوب گشتن چه سعادت است !\nگفت — حاصلكردن اين سعادت بدست خود شماست. اگر خدمتی\nكه به شما تكليف ميكنم اجرای آنرا در عهده بگيريد از حالا در زمرة\nعاشقان خود تر اثبت دفتر ميكنم .\nکفتم — زود امر كنيد . امين باشيد كه باجرای هر گونه اوامر شما\nحاضرم دلبركام،ليا !\nمادموازل آ قتريس يك خندة قهقهة مستانه شوخانه كرده بيكعشوه\nفروشی پر ناز و ادائی گفت :\n— هان ! ديدی كه بچه تلاش و اضطراب افتادی بیك افندی! شما مردان\nهمچنين هستيد . بمجرد يكى از زبان من آرزو و هوس مرا بعاشقهای\nبسيار دا شتن شنيد يد ديك حرص وشهوت تان بجوش آمد ، و در همين\nوقت خيال پلو لذت هم آ غو شئی وصال مرانموديد، حالآنكه بمجرد كاميابی\nتان بر حظ و سرور يكسا عته خودتان باز همه عهد و پيمان و داد و محبت تان زايل\nشده حق همه نان و نمك مارا فراموش ميكنيد .\nگفتم — عفو فرمائيد مادموازل! من از ان مردان بيو فایی نمكحرامی\nنيستم كه شما كمان فرموده ايد . او لا خدمت شمار انظر به وظيفة انسانيت\nايفاميكنم نه از بهر پختن خيال پلوی كه شما خيال كرده ايد . ثانياً تنها يك\nآشنايی و دوستی خالصانة شمارا آرزو دارم و بس .\nمادموازل باز يكخندة پر پيچ وشكنی نموده گفت :\n— واه ، واه ، واه ! حضرت بیك افندئی انسانيت پرور ماچه چيز ها\nميفرمايند ! مرا نيز عفو فرمائيد بیك افندی بكمال جسارت عرض\nميكنم كه ذات عالی شمارا بخوبی شناخته ام كه تا چه درجه حسن توجهات"}
{"book": "adl0179", "page": 582, "text": "صحیفه ٥٧٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nعظیمه در حق ما طایفه بیچاره نسوان میپرورانید ! آقای من! چنانچه داکتر\nها از علایم خارجی بیمارها بامراض داخلی انسا نهایی میبرند این عاجزه\nدست بسته شما را نیز در باب شما مردان چنان مهارت و ملکه حاصلشده که\nبمجرد دیدن علایم و جریه تان و شنیدن کلام تان میدانم که حسبات شما چیست\nو میل و توجه شما بما طایفه عاجزه بچه درجه است ! از وقتیکه باشما بسخن\nآغاز کرده ام از کشف ما فی الضمیر شما یکدم خالی نبوده ام . چشم تان تان بچنان\nیک نگاههای گرم پر شوقی بسوی لب و زنخ و غبغبم نظر میکرد که گمان میبردم\nبامژگانها آنرا مکیدن میخواهد . آغوشت هردم بخمیازه هم آغوشی ام\nبی اختیار باز میگردید ، در زبانت يك رکاکت و لکنتی پیدا شده سخنت را\nشکسته و ریخته برون میریخت . گاه گاه در تمام وجودت يك رعشه پیدا\nمیشد . آیا همچنین نیست ؟ اگر بگویی که نی دروغ گفته خواهی بود.\nامر میکنم ، اعتراف کن ! . . . .\nمادمو ازل این سخنانرا بچنان يك نطق جربزه داری میگفت که از\nحیرت بحیرت می افتادم . گاهی خودم را در اوپه رای بزرگ پاریس در\nتماشای يك آقتریسی که رول تجسم دادن الهه حسن و جمال یعنی (وه نوس)\nرا در عهده گرفته باشد مبهوت میدیدم ، و کاهی چنان میپنداشتم که\nمن خوابم و در خواب با او این گفتگو را میکنم .\nگفتم - مادموازل ! جاذبه مقناطیسه که در وجود لطافت آلودشما\nطایفه اجسام لطیفه بشریه مخلوط شده تنها من نی بلکه پدر ما آدم، نی نی\nبلکه همه کائنات در پیش جذب عشق و محبت آن تاب آوره قاومت نمیشود.\nعلی الخصوص در پیش مانند شما يك پریچهره معدن ملاحت . اعتراف\nمیکنم که مغلوب ، محکوم ، اسیر شمایم بهر امر شما حاضرم !\nگفت - ها ! همچنین بگو . . . حالا بشما در باب تکلیف خود، و مکافات"}
{"book": "adl0179", "page": 583, "text": "صحیفه ۵۷۶ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nشما حرف میزنم : تکلیف من بسیار ساده و چیزئی يك تکلیفیست که آنهم\nعبارت از تودیع يك امانتیست که آنرا از طرف من با يك مكتوب به برلان میدهی.\nگفتم ـ هزار بار. این هيچ يك خدمتی نیست که به اجرای آن لایق مکافات شوم\nگفت ـ همينقدر نیست ! در نجا كاريك باريكی دارد که اصل مطلب\nمن از شما اجرای همان باریکی میباشد . و اگرنه امانت ومکتوب را بڈاك\nنیز روانه میتوانستم .\nگفتم ـ چسان باریکی ؟ بگوئید تا بدانم .\nگفت ـ شما میبايديك رول آقتوری بعمل آرید. من بشما دو مکتوب\nويك انگشتری که برلان بمن داده بود و پیش از ین مذکور کردید میدهم.\nهر مکتوب بجدا جدا مضمون نوشته شده، شما اول برلان رايك استنطاق\nمیکنید. هر گاه ازدواج کرده بود مکتوب پاکت سرخ را به او میدهید، و اگر\nازدواج نکرده بود مکتوب پاکت زرد را به او میدهید . اما انگشتر را بهر\nدو حال به او میدهید . این را گفته و دو پاکت از جیب خود بر آورده بر\nمیز گذاشت، واول پاکت سرخ را باز کرده بخواندن آغاز نمود که مضمون\nپاکت سرخ ازینقرار بود :\n« برلان !\n« سه ما هست که مکتوب تا نرا نمیگیرم ! معلوم است که پیش از ین\nچیزی که نوشته بودید درست برآمده یعنی با دختر عم خود ازدواج کردید.\nآه برلان ! چقدر ظالم نا انسانیت بودید . لهذا من هم از شما نفرت کردم. وعده ئیکه\nبا شما کرده بودم پس گرفتم . هدیهٔ شما را بشما رد میکنم. الوداع ای برلان\nوفا دشمن ! (امضا) کامیليا.»\nمکتوب پاکت زرد اینچنین نوشته شده بود :\n« برلان !"}
{"book": "adl0179", "page": 584, "text": "صحيفه ۵۷۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nپیش ازین نوشته بودید که اگرچه پدر و اقربا و تعلقات تان شما را بر ازدواج\nدخترعم تان اصرار میکنند ولی شما بر وفا و وعده خود ثابت قدم بوده اصرار\nشانرا بیکار میمانید .\n« جان من برلان ! بشما يك خبر فلاکت آوری میدهم مرا عفو فرمائید .\nدنيا بيك حال نمیماند . هر زخم بمرور ایام التیام پذیر میشود . جراحتی که\nعشق و محبتت بر دلم کشاده بود بهم آمده عشقت در دلم وفات یافت . نامیرا نید\nمرا ازیاد خود ببرید .\n« برلان ! من يك زوجه لایق بشما شده نتوانستم مسلکی که دران\nسالک بودم مرا بر حال خودم نگذاشت . مادرم نیز بجز اين يك هیچ آرزوی\nنداشت که مرا دایما در لباسهای فاخر ابریشمین وزیور و جواهر ثمین\nمستغرق به بیند . جوانان توانگر بر من هجوم آوردند . قلبها و طلاهای\nبسیاری بمن از هر هر طرف تقدیم شدن گرفت . ولی تا یکمدتی ثبات\nو پایداری نمودم بعد از ان نتوانستم . در عالم سفاهت پویان شدم . در بسی\nآغوشها خود را پرتاب نمودم .\n« برلان ! مرا عفو کن! بکمال عافیت با دختر عمت ازدواج کن . برای\nمسعود شدنت دایما دعا میکنم . کامیلیا »\nبعد از خواندن هر دو مکتوب ماد موازا کامیلیا گفت :\n- حالا دانستید بیگ افندی ! خدمتیکه از شما طلب میکنم همینست\nکه این رول خود را بکمال مهارت اجرا نموده و بعد از کشف احوال یکی\nازین دو مکتوبها را با انگشتر به او بدهی . و کیفیت را به پته و عنوانیکه بشما\nمیدهم در اسکندریه برای من بنویسی . چسان آیا قبول کردید این\nتکلیف مرا ؟\nگفتم - بسر و چشم قبول کردم ! من خبر ازدواج و عدم ازدواج"}
{"book": "adl0179", "page": 585, "text": "صحیفه ۵۷۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاو را از خود اونی از دیگر طرف بخوبی تحقیق کرده نظر به آن تحقیقات بدادن یکی از مکتوبها و انگشتری اقدام مینمایم.\n— آفرین خوب خط حرکت!\nاینرا گفته مادموازل بر پا شد، و يك چشمك بسيار معنیداری بمن کرده گفت:\n— بیا تا انگشتر را بشما تسلیم کنم.\nاز عقبش روانه شدم، به قمرهٔ خودش که از اصل دالان بزرگ بايك دائرهٔ مخصوصی بشکل آپارتمان جدا شده است درآمد، وبمنهم (درآی) گفته درآمدم، او در را به بست ....\nمادموازل در قمره امانتی که برای برلان میداد بمن تسلیم نمود. و بقدر نیمساعت با او مانده و بعضی تعلیمات لازمه و سفارشات موکده داده گفت:\n— تو بر و من هم یکقدری توالت موهای خود را انتظام داده از پشت می آیم.\nگفتم — مادموازل! امین باشید که لذت این مکالمه و مصاحبه امروزی شما را تا مادام حیات هیچ چیزی از صفحهٔ دلم حك نخواهد کرد! بدهید دست تانرا که ببوسم.\nمادموازل بکمال عظمت و جلال دست خود را در حالتی که بر بستر خود تکیه زده بود بسوی من دراز نمود. از نوك پنجه اش گرفته بکمال شوق و احترام دستش را بوسیدم. و دروازهٔ قمره را باز کرده بدالان بر آمدم.\nبمجردیکه از دایرهٔ اپارتمان بر آمدم با جناب شریف مکی رو برو تصادف نمودم که خم خم و نالش کنان برای آبدست گرفتن میرفت. چون مرا دید گفت:\n— آخ! مرحبا یا حضرت البیگ. درین قمره های زنان فرنگی چه میکردید؟"}
{"book": "adl0179", "page": 586, "text": "صحيفه ۵۷۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبی آنکه تلاش کنم گفتم :\nیا حضرت السيد ! از دیروز به اینسو ذات عالی شما را بر سطح ندیدیم، بمراق افتادیم . برای پرسان شما آمدم ولی چون قمره شما را نمیشناختم بجستجوی قمر وت افتادم که او تاق شما را بمن نشان بدهد .\nگفت — بسیار تشکر میکنم فرزند ! از دیروز شام به يك پیچش سختی گرفتار آمده ام . سر خود را بالا کرده نتوانستم .\nگفتم — مراق مکنید . انشاء الله شفا می یابید . ذاتاً فردا بده بجه روز به اسکندریه میرسیم تداوی میکنید !\nاینرا گفته بر سطح بر آمدم . وقت هم بعصر رسیده بود. در بحر اثر شورش نبوده حضرت پدر را با محمد دین افندی فرانسوی ، در دالان بزرگ یافتم که بصحبت مشغول بودند . چون بحضورشان رسیدم فرمودند :\nفرزند ! وقتیکه بشام برسی همان نسخه کتاب ( طرز طرزی ) که بخط میرزا غلام حسین نوشته شده بخدمت محمد دین افندی تقدیم کن زیرا از آثار من برای یادگار چیزی طلب نمودند در پنجا چون موجود نبود بر شما حواله نمودم .\nگفتم — بسرو چشم . حالا میباید که از جناب محمد دین افندی پته و عنوان جای و مقام سکونت شانرا در شام بدانم که کتاب را خدمت شان برده تسلیم نمایم .\nمحمد دین — در ینوقت پته و مقام خود را تعیین کرده نمیتوانم زیرا سه روز در اسکندریه خیال اقامت را دارم ، و بعد از آن از بندر (یافه) بقدس شریف میروم ، وعلاقه که با عالم کلیسای نصرانیت دارم رسماً قطع کرده بشام می آیم و در شام بعد ازان برای خود محل سكونت ومسلك معيشـت تدارك خواهم كرد . لهذا اول من خود خدمت شما خواهم رسید ."}
{"book": "adl0179", "page": 587, "text": "صحيفه ۵۸۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nحضرت پدر فرمود :\n- محمود را در شام بهر خدمت ومعاونت خود مهیا خواهید یافت .\nدر باب تدارك خانه ، وزو شناسایی شما با اعزه و علمای شام رهنمایی مینماید.\nشما اول که بشام میر سید برا بر در پیش خود او مسافر شوید. خانه درویشنی\nما تایکدرجه اسباب استراحت شما را تأمین خواهد نمود .\nمحمد دين - بسيار تشکر میکنم ، انشاء الله مرا جعنگاه یگانه خود\nدولتخانه شما را خواهم دانست ورهبر روحانی وجسمانی خودذات بزر\nگوارانه شما ر اخوا هم شمرد .\nحضرت پدر مرا خطاب نموده فرمودند :\n- فرزند ! ما وشما و محمد دین افندى يك امشب با هم یکجا خواهيم\nبود وفردا از همدیگر وداع کرده من بسوی مصروسویس باشمندو فرو\nشماباو اپور دیگر بسوی بیروت ، روانه میشویم . محمد دین افندی خود\nدر اسکندریه میماند . هرگاه فردا که واپور ما به اسكندريه رسيد اگر يك\nواپور دیگری که بسوی بیروت حرکت کند موجود بود هماندم بکس و\nحوایجت را به آن واپورنقل داده يك آن اولتر حرکت کن ، واکر حاضر\nنبود لابد يك شب در اسكندريد گذرانیده فردا بهمه حال و اپور پیدا میشود.\nگفتم - امر حضرت پدر را بجان اطاعت میکنم ، ولی بر طالع ناساز\nخود بسیارافسوس میکنم که از حضرت قبله گاه دل آگاه خود جدا میشوم!\nفرمودند - تو هیچگاه از من جدا نه در حواس و قلبم همیشه\nموجودی . بودن تو در شام موجب تسهیلات سفر حجاز من میشود که اگر\nحج نکنی به ثواب آن داخل هستی .\nمحمد دین - بلی اطاعت امر پدر ثواب عظیمی دارد . اگر بعضی\nموانعات نمیبود من در ینسفر بخدمت حضرت سردار بحج بیت الله"}
{"book": "adl0179", "page": 588, "text": "صحیفه 581 سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nشرفیابی حاصل میکردم اما انشاء الله در سنه آینده نیت دارم که با بیتراب\nرحمت برفع گناهان خود موفق شوم .\nحضرت پدر - ( نيت المرء خير من عمله ) رسول الله فرموده .\nامید است که این نیت شما تا بوقت رفتن شما موجب ثواب شما شود .\nباز بمن خطاب فرموده گفتند :\n- ها ! مالك رفیق طریقی داشتیم امروز او را هیچ ندیده ام .\nگفتم جناب شریف را مراد میفرمایند. بنده هم بمراق افتادم نقمره\nهای دوم برای پرسانش رفته بودم مگر بیچاره مریض شده بود. حالا\nیکقدری بهتر است .\nفرمودند - خوب با خبری از یشان کرده باش اگر یچیزی احتیاج\nداشته باشد معاونت کن .\nگفتم - بهر دو دیده حالا رفته باز میپرسم .\nحضرت پدر برای وضو و نماز نقمره ها فرو آمدند . ما و محمد دین\nافندی یکقدری صحبت با هم کرده از دالان بر امدم . و بقمره های دوم\nآمده دیدم که جناب شریف در دالان با دو افندی مصری بمحاوره\nبسیار شدید جنگ آمیزی سرگرم اند .\nوقتیکه من رسیدم محاوره شان به ایندرجه رسیده بود که شریف میگفت:\n- شما مردم مصر را من میشناسم که تا چه درجه بیجیا مردانی هستید.\nهیچ شرم تان نمیآید . يك گله فاحشه را با خود بار کرده از شهری بشهری\nمیگردانید ، و این بیماری را برای خود شرف میشمارید. و با غزل سرایی\nو آرمونی نوازی خود مغزهای ما را میخورید .\nمصریان - یا حضرت سید. هیچکس از گناه خالی نیست شما خود\nرا نمیگوئید که از یکطرف خود تانرا اولاد رسول میخوانید و از دیگر"}
{"book": "adl0179", "page": 589, "text": "صحفه ٥٨٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nطرف با اشقیای بدوی راست آمده مال و جان امت محمد را تلف میسازید. و برای یکچند روپیه مال دنیا خانه آخرت خود تا را میغلطانید.\nشریف بقهر شده و « یلعن ابوكم » گفته بنای چنگوی را گذاشته بود که من در میان شان درآمده ، و « خیر باشد ، چه شده ، صلوات بگوئید ، لا حول بخوانید . خوب نیست . » به اصلاح ذات البين كوشش ورزیدم و به تسكين و تسلی شریف کوشیده، وافندیان مصری را بیکسو کشیده نائرۀ جنگ را خاموش نمودم .\nشریف — بر پدر این طایفه قبطی دیوس لعنت ! دیشب تا بصبح این دو دله ها با آن چار فاحشه های فرنگی چه رذالتها که نکردند . شراب ها زرد و کردند . سازها نواختند غزلها خواندند مرا سراسر بیراحت کردند.\nگفتم -- عالم سفر است. برای رهای یافتن از همدیگر یکچند ساعتی باقیمانده . عفو کنید . از خورد الحشیدن از کلا با بخشیدن گفته اند . اینرا بگوئید که حالا بیماری تان چسانست ؟ حضرت سردار از احوال شما میپرسد و مرا بخدمت شما فرستاده که اگر بخدمت و معاونت من چیزی امری داشته باشید اجرا کنم .\nگفت — الحمد لله حالا از پیش بهترم . خدا از حضرت سردار و شما راضی باشد . اگر آدم شما یکقدری شور با برای من امشب بپزد بسیار ممنون میشوم.\nگفتم — حاضر ، دیگر چه امر است ؟\nگفت — سلامتی شما .\nاز نزد شریف برآمدم . و بطرف قره های سوم آمده ابو محی الدین را بر حاضر کردن يك كاسه شوربای بسیار اعلایی برای جناب شریف تنبیه نمودم . و از احوال عایلهٔ فلاکت دیده استانبولی نیز خبر گرفته بالا بر آمدم. وقت بشام رسیده بود حضرت پدر نماز شام را بر بام دالان سطح ادا کردند ."}
{"book": "adl0179", "page": 590, "text": "صحیفه ۵۸۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبسبب تقرب وا پور ما بقطعه افریقا هوارا یك گرمئی پیدا شده بود ، اكثر\nمسافران قمره های مابر بام دالان قدم میزدند دختران برچهره مجاری\nنیز برسطح قمره ها قدم میزدند .\nامشب باز طعام را در دالان بالایی حاضر کرده بودند پنجره های دالانرا\nاز هر هر طرف باز کرده بودند . انوار چراغهای متعدد الكتريكی براوانی\nو ظروف بلورین میز طعام خوری که در وسط دالان گذاشته شده بود شعشعه\nپاشئی لطیفی داشت .\nحضرت پدر بعد از صلوة مغرب بقمره ها فرو آمده آوردن طعام را\nامر نمودند . برای تبلیغ امر حضرت پدر بقمره های سوم آمدم ابو محی الدین\nبحاضر کردن طعام مشغول بود. عایله استانبولی نیز بر طعام نشسته بودند .\nپسرک مجروح شان نیز از قمره برآمده بر پیش میز نشسته بود . بسوی شان\nروا نه شده گفتم :\nشام شریف تان بخیر باد والده همشیره ! تبريك ميكنم كه بيگ كوچك\nما بر سفره نشسته است .\nگفتند - شام شریف شما بخیر باد اولاد ! صدشکر پسر حالا بسیار خو\nبست هیچ درد هم باقی نمانده است .\nگفتم - حالا لازم است كه بيگ راهمه ما وشما يكيك هديه صحت بدهيم .\nمن به او يك قطی نقل بسيار رنگ آمیز و يك كتابچة بسيار خوش جلد و يك\nایشپلاق بلند آواز میدهم .\nاینرا گفته آوردن چیزهای مذکور را به ابو محی الدین امر نمودم و\nاو آورده يگان یگان را به بیگ تقدیم کرده گفتم .\nخوب همشیره خانم ! شما هدیه صحت چه به بیگ میدهید ؟\nلامعه - برادر ! من يك بكس دستی بسیار ظریف دارم به او میدهم ."}
{"book": "adl0179", "page": 591, "text": "صحیفه ٥٨٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین ٦٨٥ جلد سوم\n\nاما شما همچنین بپا ایستاده اید وما نشسته بفرمائید بنشینید محی الدین\nشوربای بسیار اعلا وتخم نیمرو برای ما پخته منهم بدست خوديك سلاته\nبسیار خوبی ساخته ام . حلوا و زیتون مانزخوبست اگر باما طعام بفر\nمائید چه میشود .\nگفتم ـ های های ! از سلاته شما میخورم آیا من از افراد عائله تان نیستم ؟\nچرا با شما طعام نکنم .\nاینرا گفته نشستم وبقدر یکچند دقیقه به تسلئی دل الم منزل شان کوشیده\nبا ابومحی الدین که طعام حضرت پدر را حاضر کرده بود بالا برآمدم . طعام\nحضرت پدر را بحضور شان برده و خود بنابر امر شان بدالان طعامخوری\nبرای طعام خوردن آمدم . زنگ طعام نواخته شده بود . بيك سکوت\nو آرامی طعام نموده از دالان برامدم . ابو محی الدین نیز ظرفهای خود را\nگرفته بطرف قمره خود میرفت. بردن شوربای شریف را برا و تلنه و تأکید\nنموده نمبر او تاقش را به او آموختم . وبقدر یکساعت قدم زده بقمره خود\nفرو آمدم البسه ام را كشيده بيك خواب سنگینی فرورفتم.\n\nروز جمعه ١٤ ذیقعده\n\n۳\nافریقا\nواپور ما از دیشب در بحر حدود قطعه افریقا تدویر چرخ عزیمت دارد ."}
{"book": "adl0179", "page": 592, "text": "صحيفه ٥٨٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلدسوم\n\nصبح بوقعت بچه از خواب بر خواستم ، و بعد از شست وشوودریشی\nبالابر آمده حضرت پدورا با جناب شریف زاده مکی و یا باس سابق محمددین\nافندی در دالان سیگريت کشی گرم صحبت دیدم .\nسلام داده و بارفقای شان ( صباح الخیر ) گفته از او امر شان\nجویا شدم . فرمودند :\n— چای خور ده ایم . دیگر کاری نیست ، بنشين اينحکایت شریف\nزین العابدین افندی را بشنو !\nگفتم — آیا واقعه جنگ شان با افندیان مصری ؟\nفرمودند — بلی، میگوید که اگر تو نمیرسیدی زدوخوردشان چسپیده بود.\nشریف — بلی، آیا همچنین نیست بیگ افندی ؟\nگفتم — بلی . همچنین است !\nشریف — یعنی،چه عرض کنم . از روزی که با این جماعه قبطیان بیدین\nهمخانه شده ام یکدم راحت نکرده ام، شبها را تا بصبح بسر می آرند. فاحشه\nهای فرنگستانی را اشعار عربی می آموزانند، و آنها با و از بلند آنرا بمقامهای\nعربی میخوانند و آن ابراهیم مغنی منحوس با آرمونی اصول گرفته آنها را\nشعر و موسیقی تعلیم میدهد .\nمحمد دین افندی لطیفئه گفت :\n— یا حضرت السيد ! ازين بشما چه ضرر میرسد بلکه هنو ز بی آنکه\nيك پیسه مصرف كنید ، وزحمت کشید بشنیدن موسیقی وغز لسرائی\nاینگونه پریچهره گان کامیاب میشوید !\nشریف — لعنت برين پریچهره گان ! از همه بدتر این را بشنوید که\nاین شعرهای عربی در باب يك حكایت خلیفه معظم اسلام (هارون الرشيد)\nاز طرف خودشان و امثال شان کافران ساخته شده که در تیاتر آنرا تصویر\nوتشهیر کردن میخواهند . لعنت !"}
{"book": "adl0179", "page": 593, "text": "صحیفه ٥٨٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمحمدین ـ آیا شما از گناهی که ایشان بکنند مسؤل و باز خواست میشوید؟\nشریف ـ اگرچه نمیشوم . ولی نهی عنی المنکر را وظیفه میشمارم؟\nحضرت پدر ـ هرگاه جناب سیدیکقدری تصوف شعاریرا پیشه سازند، و در تجلیات متخالف الآیات پربینات اسمای صفات ذات اقدس خلاق کائنات غوطه خوار گرداب حیرت شده عرض تسلیمیت و مطاوعت نمایند بسیار راحت خواهند کرد . اسمای صفاترا جداگانه حکومتهائیست که حکومت هر يك ازانها جداگانه فعالیت و حکمرانی دارد. در وقت حاضر ما سلطنت اسم جلیل (مضل) اجرای فعالیت دارد. جای دم زدن و چون و چرا نیست تسلیم شدن لازمست . عالم پر از منکرات است نهی آن خارج قوهٔ بشریهٔ ما و شماست . ازینکه بادیگران مشغول شویم اگر یکقدری با خود مشغول شویم راحت و سلامت می یابیم. اگر از نهی دیگران به نهی خود پردازیم بیشتر فائده خواهیم گرفت.\nگفتم ـ بسیار حق میفرمائید. علی الخصوص در عالم سفر و سیاحت انسان با هر رقم مردم و انواع خلایق سر دو چار میشود اگر بر خود تنگ بگیرند بسیار مشکل میشود .\nوالحاصل این محاوره به انجام رسیده هر کس برای جمع کردن کالا و اسباب خود برخواستند . زیرا سواحل قطعهٔ افریقا آهسته آهسته سواد خود را پدیدار میکرد .\nاول بقمرهٔ خود ما آمده بکس و بعضی اسباب پراکنده شدهٔ خود را جمع کردم و بعدازان بقمره های سْوم رفته ابو محی الدین را بگردآوری کالا و حوایجش امر نمودم. زهرا و لامعه خانممان را نیز گفتم که حوایج خودشانرا جمع کرده هیچ تلاش نکنند و از جهت قایق گرفتن و برامدن و بکجارفتن خود پریشانی خاطر بخود راه ندهند که انشاء الله همه را بخوب"}
{"book": "adl0179", "page": 594, "text": "صحیفه ۵۸۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nصورت سرشته میکنم .\nابو محی الدین گفت - آیا يك دو شب در اسكندريه خواهیم ماند يا سر\nراست خواهیم گذشت .\nگفتم - هان ! خوب كردی كه بخاطرم دادی . بتو بعضی گفتنیها دارم .\nگفت – مهربانی میفرمائید . ذاتا منهم به بعضی نصایح و وصایای\nشما محتاجم که خط حركت خود را بدانم .\nگفتم – اول این را بدان که از واپور چون فرانیم بكسريه استاسيون\nريل كه بسوی مصر میرود ميرويم . شما وحضرت پدر در ريل نشسته\nبالخير و العافيه بسوی مصر وسويس ميرويد من از ايستیشن واپس آمده\nدر دیگر واپور بسوی بیروت روانه ميشوم .\nگفت – آه ! مگر یکدو سه ساعت دیگر بخدمت بیک خود مشرف\nخواهم بود ؟\nگفتم - بلی ، پس یگانه وصیت و نصیحت من این است که خدمت\nحضرت پدر بعد ازین تنها بر خودت میماند. میباید که چشمهایت را خوب\nباز داشته لحظه تغافل نورزی تا بهره وردین و دنیا شوی . از طرف عایله\nخود خاطر جمع باش که انشاء الله همه ما يحتاج آنها را بالذات سرشته میکنم .\nگفت - سیدی بیگ از من رهگز تشویش نکنید انشاء الله بجان\nو دل در خدمت سید خود کوشش خواهم ور زید . و از طرف عیال\nخود هم خاطر جمعم . زیرا برا صالت و نجابت کریمانه شما اعتماد دارم . اما\nاز جهت خود یکقدری پریشانم که در غربت مبادا مفلس شوم و بحضرت\nافندی بزرگ خود هر وقت عرض کرده نمیتوانم .\nگفتم – ششما هه تنخواه ترا پیشینآ بتومیدهم و مابقی پنج لیره ئیکه\nپشت مانده آن نيز بصيغة بخشش از تو با شد دگر چه میخواهی ."}
{"book": "adl0179", "page": 595, "text": "صحیفه ۵۸۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nابو محی الدین دستهای مرا بوسیده گفت :\nبسیار تشکر میکنم افندی من ! دیگر هیچ نمیخواهم .\nدرین اثنا صدا های بکار افتادن ماشینهای جر اثقال و تردد عمله ها\nاشعار نمود که لنگر گاه ( اسکندریه ) نزدیکشده باشد . بر سطح برامدم\nبواقعیکه درختها و مناره ها و عمارات شهر مانند خیال میالی پدیدار شده بود.\nبعد از مرور یکساعت و اپور ما به لمان لنگر گاه اسکندریه تقرب نمود .\nاسکندریه دو لمان یعنی حوضهٔ لنگر گاه دارد که یکی را ( لمان جدید )\nو دیگرش را ( لمان قدیم ) مینامند . در دهنهٔ هر يك ازین لمانها يكيك\nمنار چراغ دو از بزرگی موجود است .\nبسببی که در لمان بزرگ غربی اسکندریه در وقتهای پیش برای\nتقرب نکردن کشتیهای دشمن بسی خرسنگها انداخته شده بدون رهنما\nوقلاوز کشتیها در لمان داخل شده نمیتوانند . لهذا بمجرد تقرب نمودن\nکشتی ما يك و اپور استمبوط كوچك قلاوز آمده و ریسمان و اپور را بخود\nربط نموده بسوی حوض لمان که با هزارها کشتی و و اپور پر بود کشیدن گرفت.\nهمهٔ مسافرین و اپور نشین بر سطح جمع آمده بودند . پریچهره گان\nمجارستانی دریشیهای بسیار فاخر خود شانرا در بر وکلاه های پرگل و پر\nبزرگ خود شانرا بر سر کرده و شمسیه ها و بکسهای خود شانرا در دست\nگرفته بکمال شوخی و شطارت قدم میزدند ، و بیکدیگر شریف زاده مگی\nرانشان داده با خودشان بسی بذله گوئیها میکردند .\nحضرت پدر فرمودند :\nدرینجا باز مانند استانبول به تأنی و درنگ برائیم یعنی بعد از انکه\nمردم برایند به برامدن آغاز کنیم .\nگفتم – همچنین میکنیم انشاء الله ."}
{"book": "adl0179", "page": 596, "text": "صحيفه ٥٨٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبعد از مرور نیمساعت و اپور كوچك قلاوز واپور بزرگ جسیم ما را در میان حوض لیمان آورده در موقع مخصوصش رسانید . واپور مادو لنگر ثقيل جسیمش را بشدت در بحر انداخته توقف نمود . قایقچیان هجوم آوردند، مردمان بفرو آمدن آغاز نهادند . قایقها و صندلهای منتظم درجه اول طبعاً در پیش زینه درجه اول و اپور نزديك شدند . اول كسانیکه از واپور برآمدند . ماد مو ازلهای مجاری و دو افندی مصری بودند که استقبال کننده گان شان که مرکب از دو مادام پخته سال و سه چار نفر جوانان خوش منظر بودند در واپور آمده ایشانرا فرو آورده باخود بردند . خواه مادمو از لها و خواه افنديهابا من وداع و سلامهای صمیمانه اجرا کردند . منهم نیز عرض تواضع نمودم . در اثنائیکه ماد مو ازل ( کامیلیا ) از زینه پایان میشد بيك ناز و ادای بسیار عشوه کارانه بمن نظر کرده و « جواب تا ترا بزودی منتظرم » گفته و منهم بيك كلمه «خاطر جمع باشید ماد مو ازل » جوابداده از زینه فرو آمد . مادامها و موسیو های فرانسوی و انگلیزی نیز فرو آمدند . درین اثنا دو نفر راهبها و دو نفر راهبه ها از زینه واپور بالا برآمدند . محمد دین افندی و رفیقش به استقبال آنها شتافتند . و صمیمانه همدیگر دستها دادند مگر اینها به استقبال شان آمده بودند . محمد دین افندی آنها را گذاشته در پیش حضرت پد ر آمده و و داع بسیار پرسوزی کرده بهمراه راهبها و راهبه های مذکور از واپور بر آمدند .\nدرین اثنايك قايقچيئي پاك وستره سياه رنگ سفید پوشی بمن نزدیکشده گفت:\n— افندی ! شما خیال برآمدنرا ندارید ؟\nگفتم — چرا و لکن مانند شمايك قايقجئی با ادب کامل ر انتظار میکشیدم .\nگفت — من خدمتگار شمایم . امر بفرمائید ."}
{"book": "adl0179", "page": 597, "text": "صحیفه ۵۹۰ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nگفتم — درینجا من و حضرت افندی هستیم، و يك بکس کوچکی با ماست اما اصل اسبابها و نفرتی ما در قمره های سوم است اول شما میباید که آنها را دیده تخمین کنید که چند قایق مارا بکار است و از همانقرار برای ما قایق تدارک کنید.\nگفت — بفرمائید نشان بدهید.\nهر دوی ما بسوی قره های سوم روانه شدیم. ابو محی الدین و صندوقهای او را بقایقچی نشان داده و حوایج عایلۀ استانبولی را با نفرتی شان نموده گفتم:\n— چیزیکه از شما مطلوبست همین است که این عایله را به بسیار درستی و راحت به بندر برآورد. در نزدیکترین اوتلهائیکه به بندر باشد اینها را جا بجا کنی و تا آمدن من واپس به بندر از همه جهت استراحت شانرا دقت نمایی تا بخشش وافری از من بستانی.\nگفت — بعد از انکه وعدۀ بخشش وافر را از مانند شمايك بیگی بشنوم خاطر جمع باشید که بچشمهای خود ایشانرا خدمت خواهم کرد .\nگفتم — شما هم خاطر جمع باشید که اگر ایشان از شما تا آمدن من ممنون بودند غیر از اجرت بشما يك گینۀ مصری انعام خواهم داد.\nگفت — ممنون میشوم . مرا خدام خود بدانید حالا برای شما سه قایق بکار است، یکی برای آدم و حوایج شما، و یکی برای سواری خود شما، و یکی برای ایشان که این قایق را به بندر برده و از انجا کنار سرك سنگ بست لیمان را گرفته در پیش زینۀ (ناپولی) نام اوتل ایتالیانی میبرم، و سر راست خود شانرا و حوایج شانرا به اوتل میبرارم. این اوتل هم نزدیکترین اوتلهاست به بندر، و هم در نظافت و پاکیزه گی و حسن خدمت معروفست. و هم دایره های مخصوصی برای عایله ها دارد.\nگفتم — بسیار مناسب. زود قایقهایت را بوابور نزديك كن.\nگفت — بفرمائید حاضر است."}
{"book": "adl0179", "page": 598, "text": "صحيفه ٥٩١ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nگفتم – نمبر قایق و اسم خود تانرا بدهید که قید دفتر کنم .\nقایقجی از جیب خود يك جزدان و از جزدان يك کارتی براورده بمن داد . برکارت مذکور نمبرقایق (۱۸) واسم قایقجئی آن ( حمادالاسود ) نوشته شده بود. کارت مذکور را نگهداشته در پیش عایله آلمدیده که در انطرف همه یکجا نشسته و حوایج شان بر میز در پیش روی شان گذاشته شده بود نزدیکشده گفتم .\nوالده ، همشیره ! این قایقجی حماد الاسود شما را بهمراه حوایج تان به بندر میبرارد . تذکره های راه شما را قید میکند ، و شما را به يك اوتل نزديك بندر میبرد و برای شما يك دایره مخصوص میگیرد. خود من بهمراه حضرت پدر خود تا به ایستگاه راه آهن میروم . و بعد از انکه ایشان سوار شمند و فر شده روانه شوند من بخدمت شما میرسم و باز در باب واپور پیدا کردن و سایره خرف میزنیم .\nزهرا خانم – امان اولادم ! به اینقدر زحمت خود را برای ما گرفتار میکنید ، آیا ما بچه صورت از عهده شکر گذاری شما خواهیم برامد . مارا بگذارید . خداوند مددرسان عاجزانست ، تکلیف و زحمت شمارا هیچ روادار نیستیم .\nگفتم – والده البته که ذات اقدس آلهی مددرسان عاجزانست از جمله مددرسانیهای اوست که در چنین حال غربت این عاجز شمار ابفرزندی و خدمتگذاری شمار سانید . در دلم بدرجه ئیکه همشیره و والده اصلی خودم باشد بشما يك محبت و شفقت القانمود . رجا میکنم اسم تکلیف و زحمت را بر زبان میارید . چنانچه عرض میکنم قبول فرمائید .\nلامعه خانم ، بيك بيبا کی سرورانه برادرانه گفت :\nبرادر عزیز من (محمود) ! راست میگوئید این همه تجلیات حکم"}
{"book": "adl0179", "page": 599, "text": "صحیفه ۵۹۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nالهیست . شما از افغانستان، ما از استانبول دريك واپوربهم تصادف كنيم،\nو باز بيك محبت صمیمانه همدیگر خود را برادر بخوانيم بجز حكمت الهی\nدگر چه چیز است . برادر ! عرض خدمت ترا قبول كرديم . از دل\nسوخته برایت دعا میکنیم هر چه شما مناسب به بينيد قبول دا یم .\nگفتم – تشکر میکنم همشیره .\nحمادالاسود را گفتم :\nبرو کشتیبانان و کشتیت را حاضر كن خانمهارا بااشیای شان در\nقايق جابجا كن . بعد ازان ماخواهیم برآمد .\nحمادا لاسود ( على الرأس والعين ) گفته ببالا شتافت و بعد ازيك\nکمی باسه چار نفر کشتیبانان چست و چالاك آمده حوايج و اشیای آنها را\nو ازمارا برداشته ببالا برآمدند . ما نیز با همه افراد عايله و ابو محی الدین در\nعقب آنها بالاشديم .\nحمادالاسود را تنبیه کردم که خودش عایله را در کشتی خودبردارد،\nو ابومحی الدین وحوا بجش را در ديگر قایق بگذارد و خود با دو قایقجی\nدیگر بحضور پدر آمده و از حاضر بودن قایق خبر داده يكجا از زينه واپور\nفرو آمده در قایق نشستیم . و درظرف يكدو سه دقیقه در پیش زینهٔ\nسوك سنگ بست ریختم لیمان یعنی بندرگاه شهر شهر اسکندریه برآمديم.\nمعامله دیدن پسا پورط یعنی تذکره راهداری و گمرك و صحيه\nرا بظرف نیمساعت به انجام رسانیده ، و دو عرابه گرفته حضرت پدرو\nجناب شریف زین العابدین افندی وبنده دريك عرابه و ابو محی الدین\nوحوايجش در ديگر عرابه نشسته یکسر بسوی ایستگاه راه آهن روان\nشدیم . حمادالاسود نيز معامله معاینهٔ تذکره و غيره عايله را اجراو از\nراه دریاآنهارابه سوی او تل ناپولی روانه نمود .\nمنظره يك حصه ازبندر گاه اسکندریه"}
{"book": "adl0179", "page": 600, "text": "صحیفه ۵۹۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمنظره يك حصه از بندرگاه اسکندریه\n\nاز سرکها و بازارهای بسیار منتظم از آدم و عرابه پر متعددی عبور نموده در پیش بنای بسیار بزرگ و محتشم ایستگاه راه آهن رسیدیم . اجرت عرابه ها را داده به ایستگاه در امدیم . اشیا و حوایج را نیز بواسطه حمالان در ایستگاه آوردیم . برای حرکت قطار يك ربع باقیمانده بود . بنا بر امر حضرت پدر دو تکت درجه اول برای حضرت پدر و جناب"}
{"book": "adl0179", "page": 601, "text": "صحیفه ٥٩٤ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nشریف ، و دو تکت در جۀ سوم برای ابو محی الدین و غلام بسیار کاهل\nحبشی جناب شریف گرفتم . ابو محی الدین و حوایجبش را جابجا کرده\nحضرت پدر را تا واغون درجۀ اول شان مشایعت نمودم . و در پیش در\nوازۀ واغون من دستهای مبارك شانرا و حضرت پدر از جبهۀ من بوسیده\nيك وداع بسيار جانسوز دلخراشی از هم نموديم .\nقطار بعد از يك دقيقه حركت نمود . چنان گمان بردم که طایر روح\nمن نیز با آن پرواز نمود . سیلابۀ اشک چشمانم را پوشیده قطار از نظرم\nپنهان کردید . حسرت فراق حضرت پدر در هر سفر حواس و روح و\nجودم را ابتر و زیر و زبر نموده. اما درینبار از همه سفر ها زیاده تريك المی بر\nدلم رسانید . زیر ادر دیگر بارها یا حضرت پدر در خانه مانده اندو من مسافر\nشده ام، و یا آنکه ذات بزرگوارانه شان بسفر رفته من در خانه مانده ام .\nو یا آنکه بمعیت خود شان یکجا از خانه برامده و بازیکجا بخانه آمده ایم .\nاما جدائی در اثنای سفر این اول بار است که بوقوع می آید .\nوالحاصل بادل پاره پاره و چشمهای اشك آلوده از ایستگاه برآمدم .\nويك عرابۀ گرفته یکسر به بندر آمدم در انجا اگر چه خود حماد الاسود\nرا نیافتم ولی یکی از قایقچیانی که ما را آورده بودند یافتم که با صندوق اسباب\nمن در زيريك بارقی نشسته بود . چون مرا دید (آمدید) گفته استقبال\nنمود از حماد الاسود پرسیدم :\nگفت — خانمها رابه اوتل رسانیده پس آمد ، ولى يك مشترى پيدا\nشده آنرا بواپور تمساوی که بطرابلس غرب میرود برد. حالا....\nسخنش را قطع کرده گفتم — چه گفتید ؟ واپور تمساوی که بطرابلس\nغرب میرود ؟\nگفت — بلی، بعد از دو ساعت يك واپور تمسه از يجا بسوی طرابلس، -"}
{"book": "adl0179", "page": 602, "text": "صحيفه ٥٩٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nو جزایر، و جزيره ( مالطه ) حرکت میکند . بتلاش پرسیدم که :\n- آیا اجنته خانه آن وابور نمساوی کجاست ؟\nگفت - چه مگر خیال تکت گرفتن را دارید ؟\nگفتم - بلی ، زود بگوئید که کجاست ؟\nگفت - اینقدر تلاش مکنید هنوز وقت بسیار است بیائید که شما را به اجنت کمپنی نمساوی رهبری کنم .\nاینرا گفته و « مورکن ، مورکن! » فریاد کشیده رفیق دیگر خود را آواز داد . رفیقش که يك کشتبیان حبشیئی چپرغت کلا گلناری بود از انطرف آمده « چه میگویی ؟ » گفت :\nمن از اسم مورگن چنان گمان برده بودم که این نام کدام اوروپایی خواهد بود. زیرا در عربی همچنین يك نام بخاطرم هم نمیگذشت. چون دیدم که مورگن يك حبشيئى عربی بمیدان برآمد بمراق افتاده پرسیدم که :\n- آیا این رفیق شما عربست ؟\nگفت - بلی عرب سودا نیست .\nگفتم - اینچه سان نامست که بر او نهاده اید ؟\nگفت - ما این نام را نمانده ایم . از پدر و مادرش باید پرسید که این زغال سیاه سوخته را به مورگن سرخ لطیف بجه دلیل مشابهت داده !\nدانستم که نامش « مرجان » است . مصریها چون جیم را بکاف فارسی تبدیل میکنند از انرو مرجان را مورگان میگویند .\nوالحاصل قایقجی که محمد نام داشت صندوق و اشیای مرا به مرجان رفیق خود تسلیم کرده با من روانه شد در يك كوچۀ تنگ يك بازار بزرگ و فراخ درامده داخل دروازۀ اجنت شدیم .\nبعد از تحقیقات معلوم شد که بواقعی واپور( فرانسوا ) نام کمپنی لوئید"}
{"book": "adl0179", "page": 603, "text": "صحیفه 596 سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nنمای دوسه ساعت بعد بسوی طرابلس حرکت میکند. لهذا دو قطعه تکت\nتمام و دوقطعه نصف نصف از تکتهای قمرهٔ درجهٔ دوم را بقیمت (11) طلای\nفرانسوی گرفته از اجنت که قریب بندر بود برامده به بندر آمدم . حمادالا\nسودر ادیدم که ما را استقبال میکند. گفتم :\nچسان حماد آقا ؟ آیا و اپور فرانسوا چه وقت حرکت میکند؟\nگفت ـ حالا از و اپور آمدم دو ساعت بعد یعنی به سه بجهٔ روز حرکت میکند.\nگفتم ـ بسیار خوب حالا مرا از کدام راه به اوتل ناپولی زودتر\nرسانیده میتوانی ؟\nگفت ـ باقایق از راه دریا !\nگفتم ـ صندوق و اشیای مرا در قایق بگذار که برویم .\nمحمد و مورکان اشیا را برداشته در قایق گذاشتند من هم نشسته بعد از یکدو سه\nدقیقه در پیش زینهٔ سرک سنگ بست در پیش روی او تل بر امدیم. در طبقهٔ دوم\nاو تل يك او تاقی که نجره هایش بسوی بحر باز میشد گرفته و اشیای مرا خدمهٔ او\nتل که اکثرش زنان جوان سرخ و سفید ایتالی بود در اوتاق بسیار با زینت و آرایشی\nکه برای من تخصیص نموده بودند جابجا کردند. حماد الاسود را تنبیه کردم که\nقایق را جابجا نگاهدارد و بدایرهٔ تیکت عاملهٔ فلاکت زده اقامت داشتند آمدم.\nبعد از اجازه به اوتاق بسیار خوش فرش آنها درامده سلام دادم .\nزهراولامعه خانمان هر دو بيك تلاش و اضطراب گفتند :\nـ خوب شد که زود آمدید ! آیا خبر دارید ؟\nگفتم ـ از چه خبر دارم ؟\nگفت ـ از حاضر بودن و اپور برای رفتن طرابلس !\nگفتم ـ از که شنیدید ؟\nلامعه ـ از قایقچی که ما را درینجا آورده بود ."}
{"book": "adl0179", "page": 604, "text": "صحیفه ۵۹۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nزهرا - بلی، من ازو پرسیدم که آیا از روز حرکت وابورها که به طرابلس غرب میرود خبر داری؟ او گفت: امروز يك واپور برای سفر حاضر است. از انسبب به اضطراب افتادیم. زیرا يك آن اولتر بجگر پاره خود مصطفی رسیدن میخواهم.\nگفتم - والده! شما هیچ اضطراب و اندیشه نکنید. دو ساعت بعد انشاء الله ره پیمای صوب مقصود خود خواهید بود همه چیز حاضر است بفرمائید که بواپور برویم.\nلامعه - اما اول تکت های خود مانرا باید بگیریم.\nگفتم - همشیره! شما اندیشه مکنید. تکت را درواپور میگیریم. بفرمائید که برویم ناوقت میشود.\nاینرا گفته حما دالاسود را به برداشتن کالا و اشیای شان اشارت کردم. و (برویم) گفته در پیش روی شان افتادیم ایشان نیز از عقب من روانه شدند. از اوتل که برآمدیم حما دالاسود را گفتم كه يك سبد را از نان، وگوشت یخنی، و پنیر وزیتون و میوه پرکرده از لوکانطه اوتل گرفته باما بیارد.\nوالحاصل همه اشیا را در قایق جابجا کرده و از دست خانمها گرفته در قایق نشستیم. بظرف پنجدقیقه بواپور رسیدیم. از زینه بالا برآمده در قره های درجه دوم رفتیم وقروت قره ها را پیدا کرده تکتها را نشان دادم او قره نمبر ۸ که جداگانه از دیگر قره ها بود وبرای عائله ها مخصوص بود نشان داد. خانمها را در قره برده وحوایچ و اشیای شانرا جابجا کرده و سبدۂ خوراکه وتکتهای واپور را پیش شان نهاده گفتم:\n- والده، همشیره! این تکتهای شما، اینهم یکچند روزه قوت لایموت شما، چکنم حق والده گی و همشیره گی شمارا درین وقت ازین"}
{"book": "adl0179", "page": 605, "text": "صحیفه ۵۹۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nزیاده ادا کرده نمیتوانم . مرا عفو فرمائید، و از دعا و رضای خود هیچوقت فراموش نکنید . حالا دستهای تا نرا بدهید که بوسیده رخصت شوم زیرا برای حرکت و اپور کم وقت باقیمانده .\nزهرا و لامعه خانمان هر دو بر پا خواسته زهرا خانم گفت :\nاولاد! من در ینوقت محقق میدانم که دو اولاد را مالکم یکی مصطفی دیگری محمود . محمود خدا از تو راضی باشد . ما از شما راضی و شکر گذار هستیم . اگر ترا اولاد نمیدانستم ممکن نبود که تکتهای شما را قبول میکردم زیر الحمد لله آنقدر محتاج نیستیم که از گرفتن تکت خودمان عاجز باشیم . و اگر رد کنیم مثل شما يك فرزند خود را آزرده خواهیم کرد . لهذا قبول کردیم . بیائید که شما را در آغوش کنم .\nاینرا گفته و دستهای خود را بگردانم انداخته سیلابۂ اشک را جر یان داد ، و از جبهه ام بوسیده « فر زند ! ترا بخدا سپرده ام ! » گفت منهم دستهایش را بوسیده گفتم .\nوالده ! شما را هم بخدا سپرده ام . انشاء الله بصحت و عافیت برادرم مصطفی را خواهید داد . از من نادیده به او سلام بگوئید .\nبعد از ان لامعه خانم پیش آمده گفت :\nبرادر عزیز! امین باشید که هیچگاه سیمای لطیف نجیبانه شما را از آئینۀ فوتوگرافی دل الم نزلم بیرون نخواهم کرد. حتی در نفس واپسین حیات خود نیز تصویر لطیف شما را در نظر آورده تسلیم روح خواهم نمود. بچنین وقت فلاکتی که دیگران از سایۀ ما هم رم میکردند ، شما بما نزدیکی نمودید ، بمعاونت ما شتافتید ، دستگیری ما را کردید . آفرین بر انسانیت و اصالت شما ....\nاینسخنا نرا تمام نکرده بود که جوش گریه گلویش را گرفته مانع"}
{"book": "adl0179", "page": 606, "text": "صحفه ٥٩٩ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nتکلمش شد .\n\nگفتم - همشیره ! شما نیز امین باشید که این حکایۀ فاجعۀ الم انگیز\nشما بر دل من چنان تأثیری نه بخشیده که جمال ملك مثال شما را مرګ\nهم از دلم محو بتواند ! اګر در روز رستخیز برخیزم باخیال شما همدوش\nخواهم برخواست . تأثرات قلبیۀ تانرا یکقدری تسکین نمائید برای شما\nقوت و توانایی لازم است . خود را زبون قهر و الم نکنید . حضرت\nصانع حقیقی این سیمای ملکوتی اذا ، واین چشمهای خوشهای صفوت\nانتها را برای اشتمزازات الم واشکباری ستم خلق نفرموده . آه استبداد !\nپنجۀ غدر و ظلمت را خدا پاره پاره کند . چه چهره های ملك مثال ،\nوچه چشمهای شوخی نثار را کریه بار آلام ظلم وجور نفس پرستی خود\nکرده ! یا منتقم ....\n\nګلوی مرا نیز ګریه ګرفته دګر چیزی ګفته نتوانستم .\n\nاولادهای كوچك شیرین نیز پیش شده دستهای مرا بوسیدند. هردوی\nشانرادر آغوش كرده بوسیدم و تلطیف و نوازش كردم . لامعه خانم نیز پیش\nآمده دست مرا ګرفت ، و بیكنظر بسیار لطیفی نګریسته ګفت :\n\n-- شما را چون برادر بزرګ خود میدانم منهم دست شما را میبوسم .\n\nګفتم - اګر چه بعمر از شما بزرګ تر باشم ولی جناب شما را بقدريك\nملك پاك ومقدس می بینم .\n\nاینرا ګفته دست همدیګر خودرا بوسیدیم . ویك وداع بسیار پر سوزی\nاز همدیګر كرده از قمره برآمدم . و قمر وت را نزيك دو مجیدی بخشیش\nداده سفارش خانمها را بر ان كرده از واپور بر آمدیم. وسرراست به اوتل آمده\nبا حماد الاسود در باب واپوریکه بسوی بیروت برود مذاکره نمودیم . ګفت :\n\n-- یکروز درمیان بلافاصله منتظم واپور از اسکندریه به بیروت میرود.\n\nديروزيك واپور كپمنی روس حركت نمود . فردا واپور كمپنی ایتالیایی"}
{"book": "adl0179", "page": 607, "text": "صحيفه ٦٠٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nحرکت میکند.\nگفتم - آیا بچند بجه حرکت میکند ؟\nگفت - تا به نه بجه روز روان میشود.\nگفتم - خود من مانده شده ام و سرم درد میکند شما يك خدمت دیگر هم برای من بکنید.\nگفت - يك خدمت نی هزار خدمت بفرمائید.\nگفتم - يك تکت قمره درجه اول را تا به بیروت با طعام از اجنت خانه کمپنی برای من گرفته بیارید. و فردا بهشت بجه مرا به واپور مذکور برسانید.\nاینرا گفته و يك بانكنوت ده لیره یی بدستش دادم. حماد الاسود برفت. من به او تاق خود درآمده وکلاه و جاکت خود را کشیده یکقدری بربستر لطیف بسیار نرم و بلند پشه خانه دار او تاق خود « اوخ ! » گفته دراز کشیدم سرم مانند يك وولقانی در آتش فشانی بود. صدمه فراق حضرت پدر که بجدائی شان از آوان طفولیت تا بحال کم عادت کرده ام همه حواسم را زیر و زبر نموده بود. وداع جانسوزیکه در ایستگاه راه آهن بوقوع آمد کثرت مردمان، مردمان دیده ام را بخالی کردن دل خود میدان نداده بود. در گادی و باز بهمراه لامعه، وزهرا خانمان در واپور فرصت اشکباری بسیاری دست داده بود که مغز سرم را بسبب ریختن چشمه سارا شك يك حرارت فوق العاده استیلا کرده بود.\nبقدر یکساعت کامل در يك استغراق بیهوشانه ماندم. بعد از ان برخاسته بساعت نظر کردم. از سه ربع گذشته بود. تحفه تر انیکه امروز طعام هم بیادم نیامده. حالا آنکه گرسنگی هم حس نمیکنم. دكمه زنگ الكتريك او تاق را فروزد، يك زن خدمتگار کانیه بسیار خوش لباسی که موهای سر خود را بيك آرایش لطیفی پیراسته، و يك رو دامن بسیار سفید و پاکی بر"}
{"book": "adl0179", "page": 608, "text": "صحیفه ٦٠١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکمر و با یکيك فیتهٔ کتو سفیدی از شانه آویخته بود در آمد . و بزبان ایتالی\nبامن چیزی گفتن گرفت . به اشارت فهمانیدم که به ایتالی نمیدانم به فرانسوی\nگفتن گرفت . باز کله جنبانی نفی نمودم . به ترکی بسیار شکسته . « چه\nامر میکنید ؟ » گفت . يك آفتابه آب گرم و صابون و يك طشت برای شستن\nپاهای خود طلب کردم .\nخادمه بر امده بعد از یکچند دقیقه لوازمات را گرفته بیاورد . منم\nتا به آنوقت زیر پیراهنی ام را که بر عرق شده بود بر اورده و بدنم را با قولونیا\nدلك كرده زیر پیراهنی را پوشیده بودم . خادمه خوش بدن لطیف المنظر\nيك زیر لگنی موم جامه ئی گسترده طشت سفید را بر ان نهاد ، و پاهایم را\nبدست خود با صابون و آب گرم پاك شسته ضروف خود را پس برد .\nمنهم تبدیل دریشی نموده و توالت خود را اجرا کرده از اوتاق بر آمدم .\nدر دالان اوتل حماد الاسود را دیدم که مرا انتظار میکشد .\nگفتم ـ چه خبر است یا اخی حماد !\nگفت ـ این است تکت شما را گرفتم و بسیار جهد کردم تا به پنج\nو نیم لیره فرانسوی با طعام تا به بیروت گرفتم . واپور ایتالی ( هومبرتو )\nنام دارد . دو شب در راه روز سوم به بیروت میرسد . بندرها ئیکه تا به\nبیروت بران وارد میشود عبارت از ( پور تسعید ) ، و ( یافه ) میباشد .\nفردا بهشت بجهٔ صبح باید در وا پور باشیم .\nگفتم ـ آفرین حماد آغا ! باقمانده با نقنوت را پیشت نگهدار فردا\nحساب میگیریم .\nگفت ـ امر از شماست افندم ! اما اینرا بگویم که جناب بیک تا فردا\nهشت بجه وقت خود را بچه صورت گذرانیدن آرزو دارند ؟\nگفتم ـ ازین سوال شما هیچ چیزی ندانستم من بر گذرانیدن\nوقت خود مختارم . جهت تعلق آنرا بشما ندانستم !"}
{"book": "adl0179", "page": 609, "text": "صحیفه ۶۰۲ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nگفت ــ بیگ افندی مرا عفو بفرمایند! مقصد من از ین سخن این\nاست که مانند شمابیگها وافندیان جوان و توانگری که وارد اسکندریه\nمیشوند . وعلی الخصوص که یکشب ماندنی هم باشند ــ هیچ امکان\nندارد که از عالم با صفای اسکندریه بی بهره کی را قبول کنند . صنعت\nیگانهٔ من چون غیر از قایقچیگری رهبدنی سیاحین میباشد بجناب شما\nعرض خدمت میخواهم . چنانچه همه جاهای دیدنی این شهر شهیر\nبمن معلومست هر گونه محلات ذوق وصفای آن نیز بمن از هر کس پیشتر\nعیانست . امین باشید که اسکندریه خواه در معموری و زینت و خواه\nاز جهت کیف و صفا هیچگاه از پاریس با کم نمی آرد .\nاز ین سخنان حماد الاسود با خود گفتم : «عجب تصادف! بواسطهٔ\nرهبرئی این شخص با وجود یکه کم وقت در اسکندریه ماندنی هستم اما بدیدن\nبسیار چیزها کامیاب خواهم آمد .» لهذا گفتم:\nــ خوب حماد آغا! حالا نکه ما بسیار کم وقت داریم ، و دیدنیها بسیار ،\nآیا شما چگونه يك خط حرکت برای سیاحت ما در پیش میگیرید؟\nگفت ــ اگر سیاحت را برأی من بگذارید من چنین پلان برای آن\nمیسازم که اول از اوتل برآمده يك عرابهٔ فایتون بسیار اعلارا بگرایه\nمیگیریم داخل و خارج شهر را تا بشام که چارساعت کامل داریم سیرودور\nمیکنید . بوقت شام در (منشئیه) نام موضع باصفا آمده در (گراند اوتل\nاسکندریه طعام تناول میکنید . و تا یکساعت دیگر در جاهای بانزهت\nمنشیه گردش کرده به ۹ بجه در محتشم ترین تیاترو های اسکندریه که\n(زیزینیا) نام دارد میروید . و تادوازده بجه تیاتر دوام مینماید . بعد ازا\nنجا که برآمدید ...\nدرینجا حمادالاسود یکقدری مکث و درنگ نمود . گفتم:"}
{"book": "adl0179", "page": 610, "text": "صحيفه ٦٠٣ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nخوب حماد آغا! بعد از آنجا که برآمدیم ؟\nگفت – این است که اصل مسئله مهمه که قدر رهبرتی مرا بشما بشناساند\nبعد از آن جا که برآمدیم ظهور مینماید !\nاگر چه مقصد حماد را از ین مضمون دانستم که چیست ولی تجاهل عارف کرده گفتم:\n– هر رهبر همچنین لاف میزند ، ولی بجز همان عموم خانه هائیکه رفتن آن\nبرهبر حاجت هم ندارد دگر هيچ يك فوق العاده گشی در آن دیده نمیشود.\nحالا نکه با وجود نظافت و پاکیزه گی و آرایش و زینت ، وتنوع اجسام لطيفه\nکه در آنچنان جاها موجود است ولی من از جاهای خصوصی زیاده تر محفوظ میشوم!\nگفت – چون چنينست . بسر شما كه يك چيزى بشما نشان بدهم\nکه تا بحال بعمرتان ندیده باشی .\nگفتم – آيا فرنگستانیست ؟\nگفت – نی، از مردمان خود مصر است ، و اسرارهای بسیاری دارد!\nحالا برویم که ناوقت میشود در راه بشما تفصیلات میدهم .\nاز اوتل برآمدیم . حماد آغا بزودى يك عرابه بسیار مقبول وظریفی\nرا گرفته بساعت بالو فیصله كرد . ذاتا ساعت اول عرابه های درجه اول\nبيك مجيدى و بعد از ان هر قدر ساعت که شود به نیم نیم مجیدی زده شده\nگیست که هیچ حاجت کوتاه کردن ندارد .\nدر عرابه نشسته حماد را در پیش روی خود نشانیدم . حماد خط\nحرکت عرابه چی را به او تعین نموده اشارت بحركت داد . محض بمقصد\nاینکه از اسرارهای بسیار مصریه ئیکه حماد بیان نمود باخبرشوم باز به استنطاق\nحماد اغا آغاز نهاده گفتم :\n– خوب حماد آغا ! از اسرارهای این مصریه فوق العاده ات بیان\nنکردی که چه اسرار است ؟"}
{"book": "adl0179", "page": 611, "text": "صحیفه ٦٥٤ سیاحتنامۀ قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nبزیارت ملا صاحب آمدن، و بعد از ملاقات پس بوابور عودت کردن خود بیان نمودم.\nملاصاحب يك شخص افغان بسیار صالح و پرهیزگار و عالم فاضل يك شخصیست. از بسیار سالهاست که از وطن خود برامده و اکثر عمر خود را در زوایۀ همین تكیۀ افغانهای یافه بصیغۀ شیخی بسر آورده است. خواه افغانها و خواه مردمان یافه و خواه حکومت محلیه از حسن سلوك و خوشخلقی او ممنون و او را مرعی الخاطر میدانند. بقدر یکساعت با جناب ملاصاحب از هر در و هر رهگذر صحبت نموده و بفیوضات دعای شان نایل شده، ويك قورمۀ افغانی را بهمراه شان خورده و نماز پیشین را بجماعت ادا ساخته رخصت طلبیدم.\nجناب ملا در اثنای مصاحبه گفت:\n- بسیار شایان تأسفست که دولت خود ما درینجاها مانند ديگر دولتها نه يك سفیری دارد و نه يك قونسولی که از انسبب ما افغانها درینجاها حكم اولاد بی پدر و بی حامی را داریم.\nگفتم - در ممالک عثمانیه شما هیچگاه حكم بی پدر و بی حامی را ندارید. زیرا این دولت هم دین و هم مذهب خود ماست و چنانچه ما دولت علیۀ عثمانیه را از خود میدانیم ایشان نیز ما را از خود میدانند، همۀ ما یکوجو دهستیم.\nگفت - بلی، اگرچه معناً همچنین است که شما میفرمائید ولی مادۀ اینچنین نیست. زیرا بخود جناب شما معلوم است که تابعیت رسمی یکدولت را قبول کردن بترك کردن ملیت انسان توأم است.\nگفتم - بسیار درست میفرمائید. اما چه چاره دولت ما در يك گوشۀ دور دنیا افتاده، رفت و آمد گفت و شنید با هیچ دولتی بجز دولت انگلیز ندارد، و خود ما برای پیدا کردن مناسبات دولیۀ خود تا بحال هیچگونه"}
{"book": "adl0179", "page": 612, "text": "صحيفه ٦٠٥ سیاحتنامهٔ سه قطعه روی زمین جلد سوم\nسبحان الله ! تسلط اجنیتی غیر دین بر وطن چه نتیجه‌های مدهشی میبخشد! خدیویت، امارت، سلطنت، ثروت قارونی، عظمت و شوکت فرعونی، عیش و عشرت خسروانی، ذوق و صفای بهرامی آیا بعد از مطیع بودن بقانون اجنبی چه ثمره خواهد داد! حقیقتاً این محاکمات و نظریات بر دلم يك كوه سنگین حسرت و قساوت را فرو آورد؛ و نظر به اخوت اسلامی موجب حسرت و کدورت بیشمار طبیعتم گردید. اما دلم را بهمینقدر تسلی داده نو افسته با خود گفتم: (سخن مانند حماد الاسود رهنمای این کوچه کارها را چه اعتبار! که میداند که این حکایت او يك صنیعه خود تراشیده گران فروشی متاعش نباشد؟)\n\nعرابهٔ ما در ینوقت از يك جادهٔ بسیار باصفای فراخ و ممدودی که دو طرفهٔ آن باعمارات بسیار بلند و خوش زیب عالی محاط بود قطع مسافه داشت. ازین جاده بدست چپ در يك بازار از جاده گمتر بسیار پرجوش و خروش با ازدحامی درآمد که دو طرفه عمارات آن بيك طرز و سیاق ساخته شده بود و از چار و پنج طبقه کمتر عمارت درین بازار نبود. دکانهای آن همه عبارت از پرچون فروشی و مأکولات و سائره بود. اکثر مردمان دکانها و روندگان و آینده‌گان این بازار حتی بعضی زنهائیکه از پنجره‌های عمارتها معلوم میشدند از مردمان اسلام مصر و اسکندریه و زی و قیافت خود مملکت دیده میشدند رفته رفته ازدحام خلق بیشتر میشد. صداهای سازهای مختلف نیز از جهت مقابل بگوش بر میخورد. تا آنکه در پیش روی ما قوسهای بلند بلند طاق ظفر مانند مصنوعی پدیدار گردید که با قماشهای رنگارنگ و قندیلهای کاغذی و شیشه یی ملون و گلها و برگهای نباتات مختلفه تزئین یافته بود. دو طرفهٔ بازار نیز بقدر بیست سی دکان با بیرقها و قماشها و هزارها قندیلها و لامپه ها و شمعدانها و سبزه ها آراسته و پیراسته شده بود. سه طاق ظفر که یکی در مدخل و یکی در وسط و یکی در مخرج يك قسم محدود بازار وضع شده بود از وسط"}
{"book": "adl0179", "page": 613, "text": "صحيفه ٦٠٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nآنها لامپه های بزرگ صد و پنجاه نمبری آویخته شده بود که همین قسم بازار را\nاز روز روشن تر داشت . در بال قونها و پنجره های طبقه های بالائی\nخانه های طرفین بازار - پرده ها و قاشهای ابریشمینی آویخته شده بود و\nخواه در بالقونهای بالائی و خواه در دکانهای پایانی فرشهای قالینئی اعلا\nگسترده شده و چوکیها ومیز ها در ان گذاشته شده بود . در پیش روی\nدکانها از دو طرفه بازار تختهای چوبی کناره داری گذاشته شده و با فرشهای\nاعلا، فروش شده و همه آنها و دکانها و بالقونها با مردمان مصری و اسکندرانی\nپرو مملو بود . سازهای گوناگون مانند داول و زورنا ، وباجه خانه و\nطاقمهای سازنده و خواننده و در بعضی بالقو نها طاقمهای ساز بارقا صه\nهای پریچهره در خواندن و نواختن بودند .\nاز حمادالاسود کیفیت این هنگام ، و جشن پر شور و شغف را پرسیدم\nگفت - جمعیت عروسیست .\nگفتم - آیا اینها از خود خانه ندارند که در بازار عروسی میکنند ؟\nگفت از عادات مردم مصر و اسکندر به است که جمعیت عرس شان\nدر بازاریا کوچه هاء میشود . علی الخصوص که خانه و دکان این صاحب عرس\nنیز در همین بازار است که نامش (السید عبد الله العشيق) ، وتاجر بزرگ\nپشمینه فروشیست .\nوالحاصل عرابه ما به بسیار آهستگی از بازار پر زینت مذکور برفتن\nمجبور گردید که این آهسته رفتاری آن برای سیر و تماشای ما مساعده خوبی\nمینمود . مردمانی که در دکانها و تختها و بالقونها بودند همه بالباسهای خو بترین\nخودشان ملبس و بنوشیدن شربتها و قهوه های یکی هم ، و صحبتها و خنده\nهای خود مشغول بودند در پيش يك د كانى كه يك تخت بسيار بلند تر و\nاز طاق ظفرها آرایش یافته تر گذاشته شده بود مردم انبوهی جمع آمده"}
{"book": "adl0179", "page": 614, "text": "صحیفه ۶۰۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبودند. برین تخت يك طاقم سازی نشسته بود كه مركب از يك قانون\nويك عودويك كمانچه و يك نای بود . رئيس موسیقی شناس خوش آواز\nاین طاقم از قرار قول حماد (سید عبد الحی) خواننده مشهور مصری\nبود. حقیقتاً موسیقی مصر بخيال خود من بسیار بنظير يك موسیقی\nایست . موسیقی شام نیز عیناً موسیقی مصر است اما این حکم را نظر بطبیعت\nو مزاج خودم میدهم نه بصورت عمومی زیرا در بنياب موسيقی و حسن\nو جمال يك اتفاق آرای عمومی هنوز نشده است .\nبقدر ده دقیقه عرابه را توقف داده از نغمه های بسیار شیرین محرق\nآن سامعه ام را در نشاط آوردم . سید عبد الحی موال میخواند . همین\nيك مصرع را بخاطر گرفته توانستم که :\n«اتانى الهوا من قبل ان اعرف الهوا» ذاتاً ده دقیقه نی بلکه\nشبانیم ساعت بلکه بیشتر بتكرار همين يك مصرع از طرف موسیقی شنا\nسان کامل عرب صرف میشود . اما در هر تکرار بدیگر نغمه و دیگر اصول\nمیخوانند که اصل مهارت در نجاست . مثلاً اگر یکبار (اتانی الهوا...)\nرا بمقام راست بخوانند دوم بار آنرا بحجاز و سوم آنرا به نهاوند باصبا و غیره\nگفته گفته باز بهمان راستی که بآن آغاز کرده بود به انجام میرساند . هر\nباریکه خواننده (اتانی الهوا...) میگفت از اطراف و اکناف ، و\nبالا و پایان از همه مردمان (آه) گفته فریاد ها میبرآمد ، و کسانی «کمان،\nکمان یا سیدی عبد الحی» میگفتند . رقصهای پرپیچ و شکن رقاصه های\nبمجهره بالقون نشین نيزيك عالم دیگری داشت .\nبطرف نیمساعت ازین بازار پر ساز و سرور مذکور بر آمده توانستیم .\nوقت هم بهشت بجه رسیده بود . در معده خود يك گرسنگی زیادی\nحس کرده حمادا لاسود را گفتم :"}
{"book": "adl0179", "page": 615, "text": "صحیفه ٦٠٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n- حالا به لوکا نطه ئیکه وعده کرده مرا برسان چرا که گرسنگی \nهجوم آورد ! آیا معده حماد آغا چسانست ؟\nحماد - آه افندم ! چه عرض کنم بيك صحن كباب رو ستوويك\nشیشه شراب بوردو معده خود را چنان محتاج می یابم که مپرسید .\nاینرا گفته عربا به جی را برفتن ( منشیه ) اشارت نمود . عربا به ما\nاز بسی کوچه ها و بازارها مرور نموده به بازار میدان نمای بسیار فراخ\nبا نزهت و شکوه مستطیل ( منشئيه ) واصل گردید . این میدان بزرگ\nعالی محتشمتریین موضعهای نزهتگاه ( اسکندریه ) شمرده میشود . در\nوسط میدان مذکور هیکل مجسمه ( محمد علی پاشا ) خدا بياول مصراز\nبرنج ریخته شده موضوعست كه بريك اسپي سوار و بکمال هیبت و عظمت\nبرپاست . در دو طرف این مجسمه باغچه های خوشطرح گلهای رنگارنگ\nدر کناره های پست آهنین گرفته شده کی و دو حوض بسیار خوشنمایی که\nاز فواره سنگی بسیار مصنع بلندی که در وسط آن هاست آب های سر\nشارنيل مبارك طبقه بطبقه در ریختن است . سرکهای بسیار فراخ دو\nطرفه این میدان مستطیل منشئیه که با سیمینت آئینه مثال سنگ آسائی\nفرش شده بودازيك طرف با عمارتهای بسیار عالی دلنشین که عبارت از\nمغازه های بسیار بزرگ ولو کا نطه ها و کازینوهای منتظم و او تلها و غیره\nبود، و از دیگر طرف با درختهای بسیار خوشنمای خرمنی ( د فنه ) و\nحوض و باغچه های میدان محاط شده بود با هزاران چراغهای کارهوا\nوالكتريك و پترول منور شده میدان مانند يك روز روشنی مینمود .\nعربا به ما بنا بر اشارت حماد الاسود در پیش يك بنای بسیار با زینتی که جبههٔ\nطرف بازار طبقه زیرین آن با یکپاره بلور بسیار شفاف که فرق بلور داری و\nیا خالی بودن آن نمیشود گرفته شده بود از پشت بلورهای مذکور داخل بنا"}
{"book": "adl0179", "page": 616, "text": "صحيفه ٦٠٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\n( منشيه ) نام موقع باصفای اسکندریه\n\nبا تمام لطافت و ظرافت خود عرض دیدار مینمود .\nاین بنا مگر (گراند اوتل اسکندریه) است . از عرابه فرو آمده از مدخل\nلوکانته که طبقه آخرین اوتل است و باسه پته زینهٔ بسیار عریض سنگ مرمر\nبر آن بالا برآمده میشود داخل لوکانته گردیدیم . پیش از آنکه به دروازه درآئیم"}
{"book": "adl0179", "page": 617, "text": "صحیفه ٦١٠ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nحماد الاسود بمن گفت:\n— شما تا طعام بخورید من هم در یکی از آشپزخانۀ همجوار بدفع جوع خود\nمیپردازم و بعد از ان آمده در دهن دروازه شما را انتظار میکشم .\nگفتم — چرا در همین جا طعام نمیخوری ؟\nگفت — این محل معتبرین و جنللمنهاست و در خورد مانند ما اشخاص\nنیست . از انسبب .\nبنابر مراقیکه بمن پیدا شده بود میخواستم که حمادرا در باب خانم چرکسی\nمصری استنطاق کرده معلومات کامله بگیرم لہٰذا نخواستم که از من جدا شود .\nگفتم — آیا درین لوکانته قمره های خصوصی نیست که انسان تنها\nدران طعام بخورد ؟\nگفت — چرا نیست افندم . اما طعام در انجا دو چند اجرت دالان لوکانته را دارد.\nگفتم — در انجا البته شمارا با خود برده میتوانم .\nگفت — های های افندم! تنها مرانی بلکه (ست مبرتو) را نیز بکمال آزادی\nبا خود آورده میتوانید .\nگفتم — ( ست مبرتو ) گفتید چه معنا دارد .\nگفت همان شخصیست که بشما وعده کرده ام .\nاین سخن را گفته از زینه های مرمر بدروازۀ آینه داری که باز بود داخل\nدالان بزرگی شدیم که بانور چراغهای برقی منور و با همه لوازمات زیب وزینت\nمکمل بود . از کازینو و لوکانتۀ ( تو قاتلیان ) بيك او غلی این لوکانتۀ اسکندر\nیه را بزرگتر و در زینت با آن همسر و برابر یافتم . میزهای بزرگ و كوچك نان\nخوری بارو کشهای بسیار سفید و اوانی بلورین و نقره ئین در شعشعه فشانی\nبود . جمعیتهای زنان و مردان مختلف الالوان در هر هر طرف لوکانته نسبت\nبجمعیت نفری خود بر میزها نشسته بودند . حمادالاسود بيك خدمتگاری که"}
{"book": "adl0179", "page": 618, "text": "صحیفه ٦١١ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدر يك گوشه بپا ایستاده و برسفره پردازان نظارت میکرد نزدیك شده گفت :\nـ افندی اوتاق مخصوصه برای طعام خوردن میخواهد خدمتگار (بفرمایند) گفته و تا به پيش يك زینه بسیار عریضی ما را مشایعت کرده اشارت بالاشدنرا نمود . و خودش يك دکمه الکتریکی را تاب داده در بالا زنگ نواخته شد و تاما از زینه بالا میشديم يك خدمتگار آلا فرانکه بسیار خوش پوش پاکی بر سر زینه ما را استقبال کرد . و تا به دروازه يك اوتاق آمده و پیج دروازه را تاب داده ( بفرمائید ) گفت .\nاو تاق بسیار با زینت و آراستگی بود با يك نجره بسیار بزرگ یکپاره آینه بسوی بازار ناظر بود . سفره طعام دو نفری با همه زینت در وسط خانه مانده شده بود . در پیش میز نشسته حماد را در مقابل خود به نشستن امر نمودم . خدمتگار ( لیسته ) یعنی ورقه فهرست طعام ها را آورده در پیش رویم نهاد و منتظر به ایستاد . از بیست و دو رنگ طعامیکه در لیسته نوشته شده سه چار رنگ طعام و برای حماد يكدو شيشه شراب بورد و و چیزی شیرنی و میوه طلب کردیم .\nهم طعام میخوردیم و هم مکالمه میکردیم :\nگفتم ــ خوب حماد آغا ! شما نام شخصی را که بمن وعده داده اید ( ست مپرتو ) گفتید . ست را دانستم که بمعنی خانم یابی بی میباشد اما این ( مپرتو ) را ندانستم که فرانسویست انگلیزیست ایتالیست چیست ؟\nگفت ــ منهم مانند شما ازین اسم بمراق افتاده از خودش وجه تسمیه آنرا سوال کرده بودم برای من ( مپرتو ) را به [ صنوء القمر ] ترجمه کرد .\nدانستم که ( مپرتو ) نی بلکه ( مه پرتو ) است زیرا اکثر کنیزکان چهره سرایه های استانبول را نیز بهمین نام شنیده ام ."}
{"book": "adl0179", "page": 619, "text": "صحیفه ٦١٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفتم – معلوم میشود که (ست میرتو) با شما خیلی نظر التفات عظیمی\nدارد که وجه تسمیه نام خود را هم بشما گفته است .\nگفت – یا حضرت البیک ! مانند ما مردمان که اینگونه صنعت رهبری\nیارا برایاران پیشه گرفته ایم البته كه يك حق پرسیدن نام يك محبوبه را\nداشته خواهیم بود !\nدرین اثنا طعام ماهم به انجام رسیده بود . حماد آغا را پرسیدم که :\n– حالا آیا چگونه رهبری میکنید . اول از کجا آغاز میکنید ؟\nگفت – من زیر امر شمایم . اما اول به تیاتر میرویم . زیر اتیاتر\nامشبی نیز چیزی نیست که هر وقت بدست آید . چونکه موسیقی شناس\nمشهور خطه مصریه ( الشيخ سلامه الحجازى ) حكايت ( جينفيا ف )\nرا خود از زبان فرانسوی به نظم و شعر عربی ساخته و بالذات خودش\nآن حکایت را تمثیل و تشخیص میدهد . ذا تا رفتن ما بجای موعود بعد\nاز ساعت دوازده لازمست .\nگفتم – چرا ؟ آیا پیشتر از ساعت دوازده رفته نمیتوانیم ؟\nگفت – نی ! زیرا ست میرتو او قاتش مقسوم است . بیگانگان\nرهگذری را بعد از نیمشب قبول میکند .\nگفتم – بیگانگان رهگذری چه معنا دارد ؟\nگفت – دوسه چار رفیق که از مردمان باشنده اسکندریه دارد با آنها\nاز وقت عصر تا به ده دوازده بجه بسر میآرد . وشب کسی را از مردمان\nبومی در خانه خودنگه نمیدارد. اما اگر سیاحان و هگذر جنتلمن توانگری\nتصادف کند بعد از نیمشب تا بصباح با او بسر میآرد که اینهم یکنوع مرا\nقیست مخصوص خود او . اما اینرا هم بگویم که ست میرتو از مردمان\nرهگذر استانبولی بسیار حظ میبرد . امشب از من به بردن شما خیلی"}
{"book": "adl0179", "page": 620, "text": "صحیفه ٦۱۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمسرور خواهد شد .\nگفتم — بلکه امشب کدام رهگذر دیگر در انجا راه یافته باشد، و ما بس\nگردن خود را خاریده واپس بگردیم ؟\nگفت — نی ازین خاطر جمع باشید . زیرا ست مبرتو برای هر جایی\nنشدن ، و بزبان هر کس خودر انینداختن خود بسیار دقت واعتنا میور\nزد. بجز من که مأمور پیدا کردن سیاحان توانگر جنتلمن اویم دیگر کسی\nبه این سر او خبر ندارد . حالا نکه امشب بجز شما دیگر رهگذری نیست.\nگفتم — حماد آقا ! حالا راست بگوئید . این ست مبر توی شما آیا\nلایق اینقدر تکلفات را دارد که انسان خودرا برای او به آن گرفتار آرد؟\nگفت — خواهید دید ! حالا برویم که وقت بالا شدن پرده اول\nتیاتر نگذرد .\nبرخاسته و پوصله حسابی که خدمتکار اوتاق آورده بود از نظر گذ\nرانیده ، وسه مجیدی که حق او بود با نصف مجیدی بخشش به اواد انمو\nده از لوکانطه برآمدیم . و به تیاتر خانه که کم مسافه بود آمده و تکتهای\nخودمانرا گرفته به بنای محتشم تیاتر خانه داخل شدیم . تیا تر بساعت\n(۹) آغاز میکرد که بنجدقیقه وقت مانده بود . تیاتر خانه خیلی منتظم\nبود آرام چوکیهای بازو دار نرم آن همه نمبر زده شده بود که همان نمبر بر\nخود تکت هر شخص نیز موجود بوده هرکس چوکی خودرا بلازحمت\nپیدا کرده بران مینشیند . ما هم به آسانی نمبرچوکی خود را پیدا کرده\nنشستیم تیاتر خانه يك بنای بیضوی ماندی بود که همه با چراغهای الکتر\nيك روشن بود . لو جهای دوطرفه آن از دوطبقه مرکب بود که همه\nآنها پرومملو بود . ذاتاً همه آرام چوکیهای درجه اول ودراز چوکیهای\nدرجه دوم نیز مالامال بود . مردمان مصر وشام به تیا تر خیلی هوس و"}
{"book": "adl0179", "page": 621, "text": "صحيفه ٦١٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمراقی دارند ويك استعداد و قابلیت عجیبی در تشخیص و تمثیل دارند . در اوایل\nبشام آمدم ( ابو خلیل قبانی ) نام شخصی يك تیا تری تشکیل داده بود\nکه چنان تیا تر خیلی کم دیده شده بود . هنگامیکه خود ابو خلیل القبانی\nبقییافت خلیفه هارون الرشید در صحنه تیاتر میبرآمد، و پسران لطیف المنظر\nنصارا و یهود را که بقیافت کنیز کان پریچهره میبرآورد و انغام لطیفه ئیکه\nبمقامات عربی در آن خوانده میشد از دیدن آن انسان خود را هشت نه\nعصر پیشتر دريك عالمی میدید .\nاینرا هم بگوئیم که به ایندرجه هجوم خلق امشب درین تیاتر خانه محض\nاز برای آنست که تیاتر بنام ( شیخ سلامه حجازی ) بر پاشده . اینشیخ تنها\nدر مصر نی بلکه در شام و استانبول نيز يك شهرت فوق العاده در فن موسیقی\nعربی دارد . علی الخصوص که امشب فن موسیقی را با تجسم و تشخیص دادن\nيك حكايت يكجا بظهور می آورد . پیش از دو سه سال بشام آمده بود ، و در\nباغچه بلدیه آنجا هر روز از عصر تا به دوازده بجه شب به اجرای آهنگ نغمات\nمیپرداخت که از هجوم خلایق در باغچه مذکور راه با ماندن نمیماند . مدت\nیکماهی که در آنجا بود خود من نیز هر شب در باغچه مذکور دوام نموده ام. حتی\nاگر بگویم که امشب درین تیاتر آمدنرا که قبول کرده ام محض از برای شنیدن\nنغمات شیخ سلامه حجازیست نه از بهر دیدن تیاتر .\nپرده بسیار. صنع روی صحنه بالا برآمده يك صحنه بسیار منتظمی كه يك\nدالان بزرگ شاهانه را تصویر میداد پدیدار گردید . زینت دالان از هر\nجهت مکمل بود در يكطرف دالان يك میز پایه طلا کارئی گذاشته شده يك\nمرد و زن جوان در پیش آن قریب بیکدیگر نشسته بودند . مرد بقیافت\n( شوالیه ) های عصرهای سابق اوروپایك جنتلمینی بود. زنش بدرجه كمال\nحسن و ملاحت بسن هجده تا بیست يك پری پیکری بود که بلباس و توالت دوسه"}
{"book": "adl0179", "page": 622, "text": "صحيفه ٦١٥ سياحتنامة سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nعصر مقدم زنان شواليه ها خود را آرايش كرده بود . كردن سيمينش تا بحد\nنصف پستانهاى لطيفش برهنه و دامن بسيار پر چين و درازش آويخته بود .\nمگر اين يك شواليه ايست كه نو ازدواج كرده وزوج وزوجه همديگر خود\nشانرا بدرجه پرستش دوست دارند . و در ينوقنت از باب عشق و محبت خود\nشان وسعادت ازدواج شان حرف ميزنند .\nدر ين اثنا يك خدمتگار بكمال آداب واحترام در امده يك مكتوب پاكت\nبزرگی را در پيش روی شوالیه مینهه و پس پس کشیده از دروازه میبراید .\nشواليه بكمال حيرت بمكتوب نظر كرده پاكت راپاره كرده « آه! مكتوب\nقوماندان سر حد .. » گفته بكمال تلاش مکتوبرا سرتا بپامطالعه ميكند ،\nولی رفته رفته علایم قهر و تهور از جبهه اش نمایان میشد تا انکه از جای خود\nبرخواسته و كاغذ را از قهر در ميان پنجه های خود فشار داده و بشدت زنگ\nرا نواخته هماندم يك خدمتگاری در امد . خدمتگار را خطاب کرده گفت .\n— بزودی سرقوماندانرا بخواهيد !\nاما این مكالمه ها بشعر و نغمه های موسیقی اجرا ميشود . خود شيخ\nسلامه بقيافت شواليه در امده بود . ليلا خانم كه از مغنيه هاى بسيار جميله\nمصر است رول زوجه كرنى شوالیه را در عهده گرفته بود .\nوالحاصل خدمتگار برامده جنرال داخل شد . اين جنرال يك آدم\nبسيار بلند بالایی بود كه يك ريش سياه كوسه دم بوده و بروتهاى كوچك تاب\nخورده داشت و بلباسهای فاخر عسکرتی آنعصر ها ملبس بود . وغدر و\nخيانت از چشمهایش پديدار بود .\nجنرال مذکور بكمال آداب و احترام به شواليه زوشواليه سلام داده\nمنتظر امر به ايستاد . شواليه جنرال را خطاب نموده گفت :\n— دشمن بر حدود ملك ماتجاوز نمود حالا مکتوب قوماندان حدود"}
{"book": "adl0179", "page": 623, "text": "صحیفه ٦١٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبرایم رسید. عساکر محافظ حدود ما اگر چه بمحاربه مقاومت نمودند ولی بسبب کثرت عساکر دشمن کاری از پیش برده نتوانستند. این شوالیه (غونتران) غدار که بر ملك من هجوم آورده سزاوار پاره پاره شدنست. همیندم عسکر حاضر شود. رساله دراغون حالا حرکت کند. خودم بالذات رفته آن دشمن خائن را بکیفر کردارش میرسانم.\nجنرال عسکر واری يك سلام اطاعت کرده و از زیر چشم بسوی شوالیه ژ یعنی زوجه شوالیه يك نظر خائنانه پنهانی کرده، و يك وضع و حرکتی که معنی «آه! انچه دلرباييك زنیست!» را نشان میداد اجرا نموده از خانه برامد.\nشوالیه یکدو قدم بسوی زوجه نوجوان خودش كه بيك وضع بسیار متأثرانه و حزینانه بپا ایستاده بود برداشته و دستهای زوجه خود را بدست گرفته بيك صدای بسیار محروق و عاشقانه از وقوع یافتن اینگونه حادثه و جدا شدن مجبوری خود ازو و تأثیرات شدیده فراق و غیره را بگفتن گرفت.\nشوالیه ژ نيز بايك آواز بسيار سوزناك جگر خراشی از درجه عشق و محبت خود به او، و هنوز حظ وصل را ندیده این وقعه مدهشه پیش آمدن و غیره نغمه سرا گردید.\nدرین اثنا باز جنرال در امده «هر چیز بموجب فرمان والا حاضر است!» گفته تعظیم نمود.\nشوالیه جنرال را خطاب نموده گفت:\n- من میدانم که بجز خود من، شوالیه غونتران را کسی دیگر مغلوب کرده نمیتواند. لهذا شمارا در مملکت وکیل مطلق خود نصب کرده ام و رسرای و مملکت را به زیر نظارت و دیده باشی با درایت تو گذاشتم.\nباز به شوالیه ژ رو آورده گفت:\n- ژرمن! من از تو جدایی نمیخواستم ولی چه باید کرد که وظیفه مقدس است."}
{"book": "adl0179", "page": 624, "text": "صحیفه ٦١٧ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nاینرا گفته زوج وزوجه هم آغوش شدند وبقدر یکچند ثانیه دست\nبگردن همدیگر و روهای خود شانرا بسینۀ همدیگر مانده رول یک وداع بسیار\nجانخراشی را بخوبی بجا آوردند که درین اثنا جنرال نیز نوکهای نخیۀ خودرا\nبلبهای خود برده ووضع بوسه گرفتن را نشان داده بنظرهای خائنانه و اوضاع\nابلیسانه زود برامدن شوالیه را آرزو مینمود .\nبعد از چند ثانیه شوالیه وشوالیه ز از هم جداشده شوالیه ز بيك نغمه\nبسیار محرق مقام حجاز اینچند شعر را خواند که مضمون آن به اینصورتست :\n— شوالیه ، زوج عزیز من! برو ترا بخدا و ملائکه های سما سپردم . وطن\nمقدس است. محافظۀ آن برای تو بدرجه محافظۀ ناموس من الزمتر است وطن\nکه بدست دشمن بیفتد حیات چه بکار است. برويد شوالیه ! من بفراق\nشما بادل خود حرب میکنم . صبر وطاقترا پیشه میگیرم .\nشوالیه باز زوجه خود را بوسیده و ( بآمان خدا ) گفته برامد ،\nجنرال نیز در اثنای برامدن بازميك نظر خائنانه انداخته از عقب شوالیه برامد .\nشوالیه ز آه گفته وبر يك كوچی خودرا انداخته بگریه آغاز نهاد. وبقدر\nيك دو دقیقه بهمان حال مانده برخاست و یکچند غزلهاى فراقيه بسیار\nجگرسوزی را بيك نغمه بسیار شیرین مقام راست خوانده ازيك\nدروازه دیگر از دالان برآمد .\nکف زدنها، و آهها ، و تحسینهای سیرکننده گان سقف بنای تیاتر\nخانه را به اهتزاز آورد .\nبعد از يك دقیقه پردۀ دروازۀ دالان که شوالیه و جنرال از ان برامده\nبودند بالاشده جنرال بيكوضع خائنانه درامده و بمر هر طرف يك نظرى\nکرده به نغمه مقام نهاوند گفت :\n— آه زير من ! بيك نظر بر تو دلباختم ! با بتو خواهم رسید، و یا خود را"}
{"book": "adl0179", "page": 625, "text": "صحيفه ۶۱۸ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nبا تو یکجا محو خواهم کرد .\nو غیر ازین نیز بسی سخنان عاشقانه خائنانه و اوضاع عجیبه نشان داده برآمد . بعد از یکدقیقه باز شوالیه ز ژرمن در دالان از دروازه شیکه برآمده بود در آمده بر چوکی در پیش میز نشست . و چند غزل‌های فراقیه حسر تانه در فراق شوهر خود سروده و سر خود را در میان دو دست خود گرفته آرنج‌های خود را بر میز نهاد .\nبقدر یکچند ثانیه بهمین وضع دلنشین مانده بود كه يك خدمتگار ریش جو گندم بسیار خوش سیمای با آدابی درآمده و بیکصدای لرزانی از آمدن جنرال و آرزوی ملاقات او باشوالیه ژ بیان نمود .\nشوالیه ز ژرمن يك اشمئزاز و استکراهی نشان داده بيك جدیت بسیار متأثرانه از بد آمدن و استکراه کردن خود از جنرال بیان نمود و بدل بدی و استکراه گفت بیاید .\nجنرال درآمد ، و تا بزمین خود را خم کرده عرض تعظیمات نمود . و بنابر اشارت شوالیه ژ بر چوکی شیکه دور از شوالیه ز گذاشته شده بود نشست .\nمكالمات و وضعیتها شيكه بقدر چهل دقیقه از جنرال و شوالیه ز درین فصل جریان نموده تصویر و تحریر كردن یکان یکان آن از دایره سیاحت نامه نویسی ما خارج افتاده. لهذا خلاصته میگوئیم که نتیجه این مکالمه ها به این منجر شد که جنرال در پیش روی شوالیه ز زانوی عجز و نیاز بر زمین نهاده و اعلان عشق نموده ، طلب وصلتش را نمود و شوالیه زبکمال نفرت و کراهت طلب او رارد و خودش را لعنت کرده از پیش خود براند .\nبعد از برآمدن جنرال ، شوالیه ز ژرمن خدمتگار پیر خود را خواسته درد دل خود را به او ریختن گرفت . در حالتیکه خدمتگار در حضور شوالیه ز ایستاده و بکلمات تسکین آمیز او را دلداری مینمود دفعه جنرال در"}
{"book": "adl0179", "page": 626, "text": "صحيفه ٦١٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nآمده پیر مرد بیچاره را بيك ضربة كريچ بر خاك هلاك غلطانيد. و(بيا\nئید !) گفته . دو نفر افسر و سه چار نفر عسکر درا مدند . جنرال به افسران\nوعسکران مذكور از صداقت و راستی خودش ببادارش که شوالیه باشد\nبحث رانده ، وگوارا بودن بی ناموسی او را بر خود بیان کرده ، واز اجرا\nکردن فعل شنیع خدمتكار باشواليه ژرمن بتأكيد و قسم سخن رانده و\nواجب دانستن کشتن او را برای محافظۀ ناموس بادار خود داستانها زده\nشوالیه ژرمن را تا به آمدن جواب از شوالیه نظربند نمود .\nاین فصل تياتر خیلی فاجعه ناك والم انگیز بود. زیرا حالهائیکه ازین\nقتل ناگهانی خدمتکار صادقش ، واین تهمت ناحق و نظربند شد نش\nبرشوالیه ژرمن بیچاره می آمد و ستیلا آن رولها را بکمال مهارت اجرا\nمیکرد يك تأثير عجیبی بر حواس انسان اجرا مینمود ؛ همۀ آن گفتگوهای\nنغمه دار را بطول قلم تحریر دادن سخن را به رومان نویسی می اندازد.\nاز انرو خلاصه میگوئیم که این مجسمۀ غدر و خیانت یعنی جنرال کیفیت\nکذب و افترای خود رابيك لباسی که باور شود برای شوالیه مینویسد .\nوکاغذ يکه خود ژرمن مینویسد آنرا از راه دزدی میکند ، و از شوالیه\nامرنامۀ قتل ژرمن را حاصل میکند، و جلادها را که دو مرد سرخ پوش\nمهیبی میباشند طلب کرده ژرمن را برای کشتن به او تسلیم میکند. و در\nاثنائیکه جلادها دست بموهای ژرمن انداخته آن بیچاره بیگناه را برای\nکشتن میبرند پرده فرو آویخته میشود .\nدر اثنای آویخته بودن پرده مردمان سیر بین تیاتر و نشین پراکنده\nشدند . من وحمید نیز برای كشيدن يك سيگاره و يكيك فنجان قهوه\nبیرون برآمدیم . در نفس بنای تیاتر جای تنفس، وقهوه و دیگر مشرو\nبات حتی طعام سرد نیمشبی نیز موجود بود که دریکی از آنها درآمده يك دو"}
{"book": "adl0179", "page": 627, "text": "صحیفه ٦٢٠ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nپیاله نوشیدنی خود را نوشیده و یکیک سیگاره صرف نموده بنواخته\nشدن زنگ و اپس بجاهای خود عودت کردیم .\nدرینبار چون پرده بالا شد صحنه بيك دشت وجنگلی تحویل نموده\nبود که بجز تنهایی و سکوت دگر هیچ چیزی نبود از آخر جنگل دو جلاد\nكه هريك از يكيك بازوى ژرمن گرفته می‌آوردند پدیدار گردید . خلاصهٔ\nمکالمه‌های شدید جلادان ، ونغمه‌سراییهای سوزناك ژرمن که در باب\nبیگناهی خود وصداقت عشق خود به شوالیه بیان میکرد چنین نتیجه\nبخشید که جلادان بربیگناه بودن او علم الیقین حاصلکرده ودلشان بر و\nسوخته بشرطیکه بسوی شهر نیاید ژرمن را آزاد میکنند .\nدر پردهٔ سوم بازهمان دالان اولی پدیدار میشود شوالیه بعداز یکسال\nمظفراً عودت کرده میباشد . افسران وعسکر در دوطرفه دالان ایستا\nده میباشند . جنرال پیش از همه در حضورش ایستاده میباشد . شوا\nلیه حکایات یکساله سفر خود را ونتیجهٔ ظفر خود را ورهایی دادن وطن\nخود را از چنگ دشمن ، و از غم فراق و الم خیانت ژرمن بسیار در\nاضطراب بودن خود را بچنان يك رول خوش نغمه بیان میکند که ناظرین\nوسامعین تیاتر از کف زدنها و تحسینها و (کان کان) گفتنهایشای تیاتر\nرا بجوش وخروش می‌اندازند .\nشوالیه در آخر کلام خود اینرا نیز میگوید که من تنها زوجهٔ معشوقهٔ\nخودرانی بلکه اولاد جگرپاره خودرانیز ضایع کرده ام . زیرا بمن گفته\nبودکه « از سه ماهست اولادت را درشکم خود میپرورانم » . اینرا گفته\nزار زار میگرید. جنرال در اثنای اینسخنها از رنگی برنگی میدراید که از اوضاع\nوحركاتش آثار خوف خائنی ، وعلایم بیم غداری واضطراب وجدانیش\nمعلوم میشود . شوالیه بقهر و غضب « مرا تنها بگذارید ! » میگوید ،"}
{"book": "adl0179", "page": 628, "text": "صحیفه ۶۲۱ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nهمه افسران و عسکر و جنرال بیرون میبرآیند .\nاصل مهارت موسیقی شناسی خود را شوالیه یعنی الشیخ سلامه حجا\nزی درین فصل تنہائی خود بمخرج میدهد نشیده های عاشقانه محرقانه\nمحزونانۀ او بسیاری از سیر بینان تیا تر نشین را که یکی از انجمله رفیق ما\nجهاد الاسود باشد زار زار بگریه آورده بود (آهها ، بکائھا) را حد و نهایت\nنبود . در ین اثنا يك زن میانه سال فقیر ما نندی میدرآید . شوالیه بقهر\nمحزونانه بطرف او دیده از سبب آمدنش و که بودن خودش سوال میکند\nزن میگوید يك امانت دارم که بشما تقدیم میکنم اینرا گفته يك پاکتی\nبشوالیه میدهد . مگر این همان مکتوبیست که ژرمن برای شوهر خود\nدر باب کیفیت خیانت جنرال و اعلان عشق آن خاین و بیگناه بودن خود\nبا دلایل مقنعه نوشته بود . و خود این زن آن مکتوبرا از پسر خود که\nیک نفر عسکر بود بدست آورده نگهداشته بود که بنا بر پاس نمکخواره گی\nبشوالیه برساند .\nخواندن این مکتوب زیاده تر موجب حزن والم شوالیه گردیده قهر\nو غضبش نیز افزونتر میشود . و بر پا خواسته زنرا انعام میدهد و رخصت\nمیکند . و میگوید ە [ در بخونه بی ژرمن خود را در میان يك آتش\nسوزانی حس میکنم . بهر چیز یکه نظر میکنم ژرمن را بخاطر می آورد ،\nهمە چیزھا بر بیگناهی او شهادت میدهد . از ین خانه يك بوی جنایت\nو خون ناحق استشمام میکنم . طاقت ندارم . بصحراھا و جنگلها میروم\nبلکه بشکار و گردش یکقدری غمم تسکین یابد . ] اینرا گفته از دالان\nبیرآید پرده هم آویخته میشود .\nدر پردۀ چارم صحنۀ تياتر بيك جنگل پر درخت و سبزۀ تحویل میکند\nدر يك کنار این جنگل یعنی در نزد يك كنار صحنه که بسوی سیر بینان"}
{"book": "adl0179", "page": 629, "text": "صحیفه ۶۲۲ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nموجود است يك کلبهٔ خس پوش فقیرانه و يك زن ژولیده موی پژمرده\nقیافت دیده میشود که از میان آن لباسهای کهنهٔ فرسوده رخسار چون\nبدر منیرش هر کس را میشناساند که ست لیلا یعنی شوالیه ژرمن است.\nيك طفل یکنیم یا دوسالهٔ بسیار محبوب و خوش سیمایی نیز که بايك قبای\nکهنه ملبس است در پیشش نشسته . و یکقدری به آنسو يك آهویی نیز\nدیده میشود که در سبزه ها چرا میکند .\nست لیلا درین رول خود داد مهارت موسیقی و تشخیص را میدهد .\nاز هواهای صاف جنگل و آبهای خوشگوار آن بحث میراند ، از گردشهای\nفلك کجرفتار، و مغرور نشدن انسانها به اقبال وسعادت نصیحتها میکند.\nدر قدسیت و شرافت ناموس و عصمت مدیحه ها میسراید . این فلاکت\nو ادبار خود را عین نعمت و دولت عظمی میشمارد . چرا که در راه محافظهٔ گنج\nپر گوهر عصمت و ناموس خود بآن گرفتار آمده . آخر همه سخنان از\nدرجهٔ افراط عشق و محبت خود بشوالیه سخن رانده آه هافریاد ها فغانها\nناله ها میکند . نغمه های مختلف مقام آواز او مردمان تیاترنشین را\nبوجد ها و فغانها می آورد .\nدرین اثنا از طرف آخر جنگل يك دود خفیفی و در عقب آن یکصدای\nتفنگی شنیده شده آهوی بیچاره بر زمین میغلطد . زن بیچاره و طفل زار\nزار بکریه شده بطرف آهوی خود روان میشوند ، ازا نطرف نيزيك\nشکاری که بيك نظر شيخ سلامه یعنی شوالیه بودنش را بینندگان درك\nمیکنند بدویدن برای یافتن شکار خود می آید . از ده قدم فاصله همدیگر\nخود را می بینند . در طرفين يك توقف و محویت حاصل میشود . اوضاع\nو حرکاتیكه درینجا شیخ سلامه و ست لیلا در رول شوالیه ، و ژرمن\nتشخیص میکنند آنقدر نازکیهایی دارد که به ده دوازده صفحه تصویر"}
{"book": "adl0179", "page": 630, "text": "صحيفه ٦٢٣ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nو تحریر آن نیز ممکن نمیشود. خلاصه هر دو عاشق یکدیگر خود را شناخته\nو شوالیه : « آه ژر من !... » و ژرمن « آه شوالیه !... » گفته هم\nآغوش بیهوشانه میشوند که پرده نیز فرو آویخته میشود .\nدر پرده پنجم صحنه بازیگاه تیاتر بازبهمان دالان بزرگ اولی که درین دفعه\nشکل و هیئت يك درباری را گرفته میباشد پدیدار میگردد . خود شوالیه، و\nشوالیه زبالباس تمام رسمی بزرگ خودشان ملبس و در صدر دالان بر تختهاى\nبلند بازینت و ه آراستگی نشسته میباشند . افسرها، یاورها، و چند تاما دامه،\nويك دو پاپاس در دو طرفه تختها صف بسته احترام شده بپا ایستاده میباشند .\nجنرال خاین غدار در وسط مجلس بيك حالت فلاکتی که دستهای خود را\nچپراس وار بر سینه گرفته و سرش را فرو افگنده بپا ایستاده میباشد . خلاصه\nنغمه پردازهای این مجلس اینکه جنرال اعتراف بر جرم و جنایت خود میکند،\nوبك حال بسیار دهشت اشتمالی در و پیدامیشود، عقلش سر اسر زایل میشود.\nچشمهایش از کاسه خانه ها بیرون میبراید، دهنش پرکف میشود . موهای\nخود را کندن میگیرد. آخر الامر هر دو دست گلوی خود را گرفته میفشارد\nو خود را خود خفه کرده مرده بر زمین می افتد. بعد از ان شوالیه و شوالیه ز\nاز تخت فرو آمده بپامی ایستند، و پاپاسها و مادامها و غیره در دو طرفه شان\nایستاده همه بيك وزن و يك آهنگ يك نشیده ادبیه با معانی غریبه را میخوانند\nکه مضامین آن عبارت از قدسیت محافظه عصمت و ناموس شوالیه ز ژرمن، و\nعبرت نتیجه کار غدر و خیانت جنرال بوده پرده می افتد، و بازی به انجام میرسد.\nاگر چه این بازی را من پیش ازین دريك تيا تر خصوصی که از طرف\nشاگردان مكتب نصارای روم درشام بميدان يك كلیسایی ساخته شده بود ،\nو پیسه شیکه از ان حاصل میآ مدبرای فقرای مات شان داده میشد دیده بودم،\nولی هیچگاه انتظام صحنه و پرده ها و خوانندگان و تشخیص کنندگان این تیاتر"}
{"book": "adl0179", "page": 631, "text": "صحیفه ٦٢٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاسکندریه با آن مناسبت ندارد صرفنظر از همه تنها وجود شیخ سلامه وست لیلا کافیست برینکه بگویم این هزار درجه بهتر ازانست.\nماکه درینجامۀ آن حکایت دیدنی وشنیدنی خودرا برای قارئین کرام تحریر و تقریر نمودیم محض برای آنست که بامادرتیاتر مذکور خودرا یکجا دیده و تا یکدرجه ازرفتن اسکندریه وتیاتر (زیزبنیا) مستغنی مانده ازچیزیکه خود این سیاح عاجز بدیدن وشنیدن آن مستفید شده قارئین کرام این سیاحتنامۀ عاجزی نیز تا یکدرجه از قرائت آن مستفیدشوند. وگرنه همۀ اینحکایت را بيك سطر که « در تیا تر رفتیم و تا بدو ازده بجه شب درانجا مانده برامدیم » ادا کرده میتوانستیم. اینرا هم عرض کنیم که بنا برقول غانم افندی مصری که دروابور گفته بود « دیدنیها وشنیدنیهای خودرابنوك قلم تصویر وتحریر کردن ازصنایع دشوار ادبیاتست » الحق که این قول او درستست.\nحالا باز برسیاحت امشبۀ عالم باصفای آزادی ردای آسایش قبای اسکندریۀ خود رجعت کنیم:\nوقتیکه ازتیاتربرامدیم درهوا وسمايك لطافت فوق العاده دیده میشد. چراغهای الکتریکشی خانه ها وجاده ها ومیدان منشئیه با نجوم درخشان سمارقابت وهمسری مینمود. رفت وآمدعرابه ها، ومرور وعبور خلایق نسبت بسر شام کمترشده بود. در هر طرف شهرکه انسان نظر میکرد عالم را مستغرق يك دریای انوار كيف وصفاو عيش و عشرت بلاانتهایی حس میکرد. ازهر هرطرف صداهای مختلفۀ سازهای عربی، ترکی،فرنگستانی قوۀ سامعه را به اهتزازمی آوردآگاهی نظریريك عرابه دواسپه میخوردکه دران يك معشوقۀ بامعشوقش پهلوبه پهلو بلکه دل بجگر همدیگرنزديك نشسته دایرۀ میدان منشئیه را دورمیکنند. گاهی يك جماعتی که ازسه،چهار،و پنج وشش، حتى ده دوازده مادامهای سیمین بدنان فرنگی نژادان مرکب بودند دیده"}
{"book": "adl0179", "page": 632, "text": "صحیفه ٦٢٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمیشدند که دست بدست گرفته قدم میزدند. گاهی که یگان زنهای عیاره های\nخانه های مصری الاصل مصرفی اللبس از نظرم میگذشت نقاب عجیب الشکل و\nچادری غریب الطرز آنها دفعتهً مرا از او رویانه افریقا پرتاب مینمود.\nبرهنمائی رفیق خود از یکدو بازار و یکدو کوچه گذر نموده در یک بازاری\nرسیدیم که همه خانه های دو طرفه آن دو طبقه خانه های یکطرز و یک نسقی\nبود که پنجره های همه آن باز و بالقو نمایعنی برنده های آن پر از اجسام لطیفه\nزنان نیم برهنه فرنگی منش بود . حمادالاسود را گفتم :\nـ حماد آغا ! مبادا (مبرتوخانم) شما در همین جاها اقامت داشته\nباشند ؟ زیرا طبیعت شمارهایرهای اینگونه کار ها را میدانم که یکی از همین\nمالهای بدیعه اینگونه جاها را نامهای مختلف و روایتهای مخالف برای\nشان اختراع کرده مانند ما بیچارگان نابدار انادانسته دران دام می آورند.\nگفت ـ عفو بفرمائید یا حضرت البیگ. پنج انگشت یکدست یکرنگ\nنیست. بواعقیکه همچین رهبرها نیز هست. ولی این بنده تان از انها نیست . چیز\nیکه در حق (ست مبرتو) بشما گفته ام بحق همه افره های دین خود قسم میخورم\nکه ذره خلاف نیست خانه او هم بسیار دورتر است ازینجا. مع مافیه اگر اعتماد\nتان برمن نباشد بروید. درینجاها هم آنقدر بدیعه های حسن و جمال موجود\nاست که نظرتان حیران و عاجز خواهد ماند که کدام یک را انتخاب کنید .\nاگرچه خود من برفتن اینچنین جاها میلی نداشتم ولی نام مه برتوبر حواسم\nیک تاثیر عجیبی اجرا کرده دیدن آنرا، یکساعتی با او صحبت کرد خیلی آرزو\nمیکردم. و این آرزو و خواهش من از دو چیز پیش آمده بود: یکی هوس دیدن جا\nریه های قفقاسی سرایه های خدیوی، و دیگرش که مهمتر است هوس شناختن\nاین زنست که آیا همان مه پر تو یست که من میشناسم یا دیگر مه پرتو است ؟ مه پر\nتوی که من میشناسم نیز از جاریه های سرای پادشاهیست که بصیغه خدمتگذاری\nبیکی از خواجه سرایان سلطانی (زاقر آغا) نامی از طرف پادشاه داده شده بود."}
{"book": "adl0179", "page": 633, "text": "صحیفه ٦٢٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nو بعد از ان زافر آغا در شام نفی شده یکمدتی اقامت نمود، و بعد از انکه او وفات یافت مال و اموال بسیاری برای مه پر تو مذکور بمیراث گذاشت. بسبب حسن و جوانی زرو مال بفراوانی بسی جوانان توانگر طالب ازدواج او شدند، ولی نخود زن و نه دیگر کسی از استبداد سلطان عبد الحمید خان جرأت بر ازدواج نمیتوانستند. لهذا یکمدتی بکیف و صفاهای پنهانی خود بسر آورد، که دران اثنا اول کسی که از رفقای بزم الفت و موانستش بود من بودم. نهایت از شام به پنهانی فرار نمود، و باز هیچ ندانستیم که چه شد. لهذا از وقتیکه حماد الاسود نام مه پر تو را برده بهمین فکر و مراق افتاده ام که مبادا این مه پر تویی که این میگوید و آن مه پر تویی که من میشناسم يك شخص واحد باشد، و این حکایات و روایاتی که حماد در باب او بیان میکند همه حرفهای ساختگی باشد!\nلهذا يك آن اولتر واصل شدن را آرزو کرده حماد الاسود را گفتم :\nحماد آغا اگر هنوز مسافه بسیار باشد يك عرابه بكرایه بگیریم که زودتر برسیم.\nگفت - ما شاء الله! آتش حرص دیدن ست ماشما را بیتاب کرده این هنوزيك هوس نادیده ایست. اما اگر به بینید گمان میبرم که تکتهای قره اول و اپورتان بجبب مانده از اسکندریه حرکت نتوانید!...\nگفتم ـ واه! اینچنین يك قوتی را که مرا از سفرم مانع آید دیدن میخواهم.\nگفت - این است که رسیدیم . حالا خواهید دید ! اما میدانید که آیا چرا شما را با عرابه تابه اینجا نیاوردم ؟\nگفتم – نی ندانستم.\nگفت - چونکه ما و شما از دروازه بزرگ رسمی قصر عالی ( ست میر تو ) با عرابه رفته نمیتوانیم. بلکه از راه کلکينچۀ عقب باغچه بقصر داخل میشویم.\nگفتم - از هر راهی که باشد باشد، مقصد به (ست میر تو ) رسیدنست."}
{"book": "adl0179", "page": 634, "text": "صحیفه ۶۲۷ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nخواه رسمی باشد ، وخواه غیر رسمی !\nدرین اثنا بواقعیکه در پیش یک کلکینچه باغچه ئیکه از سرک بزرگ\nبیک راه تنگ و بچراغی به آن رسیده بودیم آمدیم .\nحمادالاسود از جیب خود یک کلیدی برآورده وکلکینچه را بازنموده\nدرآمد . و ( بفرمائید ) گفته منهم از عقبش درآمدم . حماد دریچه\nرا بند نموده در پیش روی من بیفتاد . بریک سرک تنگ کمتر روشنی که ازدو\nطرف با درختهای بسیار بلند نخل ودیگر درختان بقعه افریقا محاط بود\nروان شدیم . ازین سرک بریک سرک بزرگ کول طرحی که در اطراف آن\nگلدانهای بزرگ چینی وطرحهای بسیار پرصنعت گل کاری موجود\nبود برفتن آغاز نهادیم که این سرک با عمودهای شش هفت چراغئی الکتریک\nروشن بود، سرک مذکور را بازگذاشته بریک راهی که در یک چمن سبزی\nکشیده شده بود ، و هیچ روشنی دران نبود رفتیم تا در پیش یک زینه\nمارپیچ آهنین کتاره دار معلقی رسیدیم . ازین زینه در یک قصر بسیار\nعالی ئیکه منظره خارجی آن خیلی محتشم وباشکوه دیده میشد بالابر آمدیم.\nاصل جبهه این قصر از دیگر طرفست که این زینه در پشت عمارت است.\nاز زینه که بالا برآمدیم خود را در یک برنده تنگ کتاره آهنین یافتیم که\nبعد از پنج شش قدم در یک دروازه دهلیز بسیار خوش فرش باشمع\nروشنی درآمدیم . در دهلیزیک خادمه بسیار جمیله لطیفه ایستاده بود .\nچون حماد را از پیش ومرا از عقبش بدید به حماد پیش آمده آهسته\nبمربی گفت :\n--ستنابه توالت خود مشغول است یکساعت درین اوتاق بنشینید تا خبر بدهم.\nاینرا گفته دروازه یک اوتاقی که بدست چپ دهلیز بود باز کرده\nبزبان ترکی خالص استانبولی گفت :"}
{"book": "adl0179", "page": 635, "text": "صحیفه ۶۲۸ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n— بفرمائید بیگ افندی ! خوش آمدید صفا آوردید !\nگفتم — خوش یافتم صفا یافتم ! ای دلبر مهماننواز !\nگفت — يك کمی بنشینید تا من رفته حضرت ست را خبر بدهم !\nاینرا گفته برآمد. حماد نیز از عقبش برآمد. این اوتاق يك اوتاق\nمیانه خوش فرش پاك و نظیفی بود که تنها با دو شمع روشن بود. و از انسبب\nنسبت بخانه هایی که باالكتريك نی بلکه بالامپه های تیل خاک روشن باشد\nنیز خیلی تاریکتر مینمود . ازین قصر و این اوضاعهای پنهانی دانستم که\nحمادالاسود راست گفته است وصاحبهٔ این قصر از زنان عادی نی بلکه\nکبار و اشرافست .\nبعد از پنج دقیقه حماد درآمده گفت :\n— بیگ افندی ! گمان میبرم که امشب يك حظ وسروری بگیرید\nکه تا بسیار وقتها حماد تاز افرا موش نکنید .\nگفتم — چسان حماد آغا ؟\nگفت — خادمه دختر را استنطاق کردم . گفت ست تابه یازده بجه\nبا بعضی مهمانهای خود در چوترهٔ باغ نشسته بود بعد از یازده بجه مهمانان\nرا رخصت کرده بد الان آمد و بمن گفت امشب مهمه حال حماد مهمان خوا\nهد آورد . زیرا وابور پر قس عباس از استانبول آمده لابد يك استانبولى\nبدام ما خواهد افتاد . این است که از ینسخن چنان معلوم میشود که\nمطلوب ست حاصل شده و ما نند شما يك استانبولی رابه دامش انداخته\nام . امید است که بسایه شما بخشش خوبی ازست بگیرم . حالا نکه بخشش\nشما هنوز جداست .\nگفتم — من از حالا بشما بخشش وعده نمیدهم . زیرا وعده بخشش\nسودای نادیده درست نیست ."}
{"book": "adl0179", "page": 636, "text": "صحیفه ۶۲۹ سیا حتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفت - حق دارید! منهم از حالا وعده بخشش شما را نمیخواهم . به بینید! اگر چنانچه دل تان میخواهد یا قتید آنوقت به انصاف خود شما را جع است دادن مبلغ حق وصل در غجابرای شما نیست . زیر است از مردم استانبول بسبب همشهری گری چیزی نمی ستاند بلکه تنها کیف خود را با آنها می بیند . ولی از بعضی مردمان توانگر اور و پئی، واهل عراق سر ای خدیوی در یکشب بصدها پون هم قناعت نمیکنند . پس بهر قدر مبلغی که شما اور الایق به بینید ودل شما حکم کند که برای یکشب وصل همچنین يك دلبر لطیفی بدهید من به نصف همان مبلغ راضی میشوم . و ...\n\nهنوز حماد آغا سخن خودرا تمام نکرده بود که خادمه آمده «بفرمائید! ست شما را انتظار میکشد» گفته از عقبش روان شدیم . ازین دهلیز بر آمده در يك خانه دراز و فراخ تاریکی که بايك شمع روشن بود در آمدیم . دالانرا قطع کرده در آخر دالان خادمه پیچ يك دروازه را تاب داده گفت :\n\n- بفرمائید ! حضرت ست در ینجاست .\n\nبمجردیکه دروازه باز شد خودر ادر يك دالان بسیار خوشبوی فراخ ودلکشان که با ضیای شدید الکتريك روشن، و با جمیع لوازمات زیب وزینت مزین بو دیا فتم . در وسط دالان در پیش چشمم يك جسم لطیف بدیعی تصادف نمود که از دیدن آن بی اختیار يك لرزه در وجود خود حس کردم. ولی به اول نظر دانستم که این آن مه پر تویکه من او را در شام میشناختم نیست .\n\nبا تمام آداب و احترام لازمه ئیکه برای پنگونه محبوبه پریچهره ادای آن لازم وضرور باشد بسوی ست پیش شده گفتم .\n\n- از شرفیائی خود به فیض ملاقات مانند شمایك ملکه شهرستان حسن و جمال عرض تشکرات عظیمه مینمایم .\n\nبيك آواز پر اهتزاز بشیرینی دمساز و يك ادای پر عشوه و ناز دلنوازی گفت:"}
{"book": "adl0179", "page": 637, "text": "صحیفه ۶۳۰ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nخوش آمدید! منهم از آمدن چون شمايك همشهری ادیب عزیز خود ممنون شدم.\n\nاینرا گفته دست لطیف نازنین خود را برای مصافحه پیش کرد. بکمال حرص و شوق دستش را از نوك پنجه گرفته بلبهای پرگرمی عشق خود نزديك کردم و بوسه های متواضعانه زاری کنانه خود را بر ان نهادم. گفت - آه! چه جوان آتشین نفسی! بیا که بنشینیم. گفته بريك كوچيكه در یکطرف دالان بزرگ بازینت گذاشته شده بود نشسته مرا هم در پهلوی خود نشاند.\n\nبقدر یکساعتی که در پهلوی این بدیعه لطافت نشسته بودم خودم را در يك عالم ملکوتی دیگری مییافتم. زیر ا همه لوازمات حسن و لطافت که برای يك زن متصور باشد در (مه پرتو خانم) موجود بو. در رنگ پوست و مو و چشم و مژکان به مادام مارتی استانبولی نژاد رومی بنیاد مشابهت بهم میرسانید. یعنی سفید پوست، گستانه موی، چشم میشینی مژگان برگشته بود. در قامت وسط یکقدری به پستی مایل، و در بدن، خوش گوشت يك کمی به فربهی متمایل بود. گردن سیمینش بلند، و غبغبش نسبت به فربهی وجودش کم حجمتر، زنخدانش مدور بسوی دهن يك میل بسیار خوشنمایی کمی یافته، لب زیرین لعل رنگ آبدارش بشکل افقی، لب بالایش بشکل قوسی، بینیش منتظم، رخسارش مدوريك محبوبه مه پیکری بود.\n\nلباس لطیفی که در بر داشت گلابی کم رنگی بود که با گلگونه رخسار سفید دلارایش يك مناسبتی بهم میرسانید. از جنس زیور و زینت بجز يك ماه و مشتری بزرگی که از الماسهای پارلانت بزرگ دانه بکمال صنعت زرگری ساخته شده بود و در مابین غره موهای گستانه رنگ خود زده د دیگر زیور در سر و بر نداشت. موهایش را از پس سر جمع کرده بر"}
{"book": "adl0179", "page": 638, "text": "صحفه ۶۳۱ سیاحتنامۀ سه قطعه روی زمین جلد سوم\nفرق خود مانند يك تاجی تشکیل داده بود.\nاگر راست بگويم لطافت و ملاحت فوق العاده ، و نظرربائی اطوار عشوه کارانه، و جاذبهٔ حرارت مشتهیانهٔ این زن بر همهٔ قلب و حواسم يك تأثير عظیمی حاصل نموده و بی اختیار از پهلویش برخاسته در پیش رویش آمده ایستادم، و بقدر یکچند ثانیه از فرق تا بقد م او را بنظرغور و تدقیق مو شکافانهٔ شاعرانه نظر کردم و در پیش رویش زانو برزمین نهاده و از دست سیمینش بوسه های آتشینی گرفته گفتم :\nـ دلبر محبوبه! حقيقتاً يك مجموعهٔ حسن و لطافت و يك معدن کمال و ملاحت میباشید . امشب خود را در يك نعيم سرمدی میبینم از قبول فرمودن این عاشق دلدادهٔ خود عرض شکران بی پایان دارم.\nسیتمبر تو يك تبسم لطیفی نموده گفت :\nـ شما استانبولیان همه تان شاعر، و شیرین زبانید . زود عاشق میشوید . قلب های تانرا گویا از خمیرمایهٔ عشق آفریده اند ! و لی وا اسفا که عشق تان از برق خاطف نیز سریع الزوالتر است.\nگفتم ـ همه مردمان یکسان نیستند خانم ! این عاشق دلباخته تانرا بدیگران قیاس مفرمائید .\nگفت ـ يك امشب منهم برتو عاشق و توهم برمن عاشق ! بهمینقدر اکتفا میورزیم و بس . دنیا همه عبارت از يك خواب و خیالیست! هیچ چیزی دوام ندارد. عشق و محبت طایر تیز بالیست که زود در فضای نامتناهی غایب شده به اصل خود مراجعت میکند . لذات عشق و محبت در تنوع و تجدداست . از وصل آغوش لذت همدوش من امشب استفاده کنید، و مراهم مستفید کرده راه خود را گرفته بروید وفردامرافراموش کنید. زیرا منهم شما را فراموش کرده میباشم . حالا برخیزید که باهم یکجای"}
{"book": "adl0179", "page": 639, "text": "صحیفه ۶۳۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nنمیشی محبت بنوشیم.\nاینرا گفته بر پا خواست ، و دروازه یك او تاق دیگر را باز کرده\nمرا با خود داخل اوتاق نمود . این اوتاق خوابگاهی بود که در صدر او\nتاق یك تخت خواب بسیار با زینت فراخ و بلندی موضوع بود همه پرده\nها و كنار های آن با قماشهای بسیار نازك و لطیفی و گلهای فیته ابریشمی\nپوشیده شده بود .\nست میر تو بريك آرام چوكی عریض ابریشمینی نشستن مرا اشارت\nکرده خودش در اوتاق دیگری که با يك در پرده بسیار مصنعی ازین او تاق\nجدا شده بود در امد .\nدر لوحه های تصاویر بزرگی که درین او تاق خوابگاه خوشبوی\nبسیار بازینت آویخته شده بود چون نظر کردم خود بخود يك حجابی برایم\nحاصل شد . زیرا همه لوحه ها عبارت از تصاویر برهنه زنان پری صورت\nبود كه به اوضاع مختلفه رسم شده بود و داد مهارت رسامی در ان داده\nشده بود .\nاز دیدن این لوحه ها و طرز کلام فلسفه کارانه، وحكميات مشتهیانه ،\nو وقوعات سابقه و لاحقه مه پرتو بخوبی دانستم که این زن به افراط\nشهوات نفسانیه ، وحظوظات شهوانیه مجلوب شد. يك زن شوخ مشر\nبیست. لهذا منهم خط حركت خود را از همان رهگذر قرار داد. برای\nگذرانیدن وقت خود را بخوشی و مسرت با او به اختراعات كلمات و حر\nکات مناسب حال و وقت مشغول گشتم .\nذاتاً برای یك سیاح زیاده برین چه لازم است. ( بهر چمن که رسیدی\nگلی بچین و برو ) ! قارئین کرام مانظر بصلاح و تقوایی که در خود می بینند،\nو چون نسبت بملك صاف وپاك خود ميكنند البته که ازین سخنان سیاح"}
{"book": "adl0179", "page": 640, "text": "صحیفه ۶۳۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nعاجز را بسی توبیخها و تقبیحها خواهند کرد . حالا نکه اگر بکدری\nانصاف بفرمایند قباحت را تنها برسیاح عاجز نی بلکه بر سبب شده گان\nاین سیاحت نیز می یابند . در سن صباوت که هنوز چشمم را نو بدنیا باز\nکردم از وطن اخراج شدم . آیا بچه سبب ؟ آنهم مجهول ! قریب به\nسی سال در همچنین ملکهای آزاد مملو از مکروهات بسر آوردم . جوانی،\nبیغمی ، آزادی ، تا یکدرجه زر سرخ ، در هر قدم کام نهنگ ، دهن\nاژدها ! آیا کدام دل کدام حواس خودداری تواند ، کدام زهد و تقوا\nبداد برسد! برای کسانیکه بداد شان رسیده نادر است (و النادر\nکالمعدوم ) ! . . .\nوالحاصل من به این محاکمات فکریه مشغول بودم که دروازه باز شده\nاز پشت در پرده جناب ست مه پرتو مانند بدر منیری به پرتو نثاری ظهور نموده\nسبحان الله ! چه منظره ! مه پرتو بيك لباس نیم برهنه بسیار لطیفی\nتبدیل قیافت نموده بود . موهای بسیار وافر و غلوی کستا نه رنگش را\nسراسر بازداشته ، و در حد گردن از پشت بران بايك فيته ابریشمين كلنا\nرى يك كره گل ما نندی بسته ، و مانند يك خرمن مشك از فراز دوش\nتاحد سرین بر پشت خود انداخته و گردن ودوش وسینه و بازوهایش را\nکه گویا از خمیرمایه مهتاب ساخته شده باشد سراسر برهنه داشته جلوه\nکنان ، و تبسم کنان آمده بر تخت آراسته و پیراسته خود تکیه زد !! . . .\nوالحا صل تا بوقتیکه اول شعاعات طلوع شمس جهان آر از پنجره او\nتاق داخل میشد یعنی تقریبا سه ساعت کامل تماشاگر منظره لطیفه جمال\nبا کمال ، و مسحور عشوه ودلال ، ومستلذ نغمای بزم وصال مه پرتو بد\nیعتة الجمال مانده و به شش بجه صبح وداع پرسوز با معانقه پر بوسه مسرت\nتوشه نموده از دایره فاخره بسیار عالی شبکه در ین وقت همه منظره خارجیه"}
{"book": "adl0179", "page": 641, "text": "صحیفه ٦٣٤ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nآن در نظر جلوه مینمود بیرون برآمدیم .\nحماد الاسود گفت :\n- چسان ؟ انشاء الله شب تان بمسرت گذشت ؟\nگفتم – بلی گذشت اما نه بدرجه که تکت قمره درجه اولم در جیب بماند ! لهذا يك آن اولتر بواپور باید برسیم .\nگفت – هیچ اندیشه مکنید ! هنوز وقتست به بسیار راحت بواپور خواهید رسید .\nاینرا گفته و يك عرابه چی ئیکه درین اثنا عرابه خالی خود را برای پیدا کردن مشتری به اینطرف و آنطرف میگردا نید آواز داده در عرا به برجهیدیم . بعد از مرور نیمساعت عرابه ما در پیش اوتل ( ناپولی توقف نمود . یجا یکی بر زینه ها بر آمده دروازه خود آمدم و حساب خود را با صاحبه او تل كه يك زن بسیار فربه سرخ چهره بود قطع کردیم . خادمه لطیفه کلینه ئیکه دیروز پاهایم را شسته بود در اثنای که بامن در بستن بکس معاونت میکرد گفت :\n- دیشب بسیار انتظار تا نرا کشیدم نیا مدید .\nگفتم – چرا انتظار میکشیدید ؟\nگفت – بلكه يك كار و خدمتی پیدا میتید ؟ ! . . .\nمقصدش را دانسته دو مجیدی به او بخشش دادم . حماد الاسود با مور گن یعنی ( مر جان ) رفیق خود صندوق و بکس و غیره را برداشته از اوتل برآمدیم ، و از پیش سوك سنگ بست او تل از زینه بکشتی نشسته بظرف پنجدقیقه بوا پور آمدیم . اشیای خود را در قمره جابجا کرده و حماد الاسود را زیاده از امید خودش به بخشش دلشاد کرده و البسه ام را از بر کشیده بيك خواب بیهوشانه فرو رفتم . اگر بگویم که در خواب با خیال ( ست"}
{"book": "adl0179", "page": 642, "text": "صحيفه ٦٣٥ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبه پرتو ) همخوابه نبودم غلط گفته خواهم بود ! . . . .\n— § —\nروز شنبه ١٥ ذیقعده\nاسکندریه\n\nموقع جغرافى ، احوال تاريخی\nحالا قبل از انکه واپور ما از لیمان شهر شهر عیش و عشرت نخمیر اسکندریه حرکت کند بنا بر قاعده واصولیکه در ین سیاحتنامه خود لازم دانسته ایم باید که یکقدری از موقع جغرافی و احوال تاریخی این شهر آباد و معمور دنیا که ( پاریس افریقا) گفته میشود بمعلومات بر قارئین کرام خود عرض نمائیم:\n( اسکندریه ) در جهت غربی دالیه نهر نیل مبارك و در ساحل بحر و بقدر ( ٢٠٠ ) کیلو متر در جهت شمال غربی قاهره مصر در ( ٣١ ) درجه و ( ١٢ ) دقیقه عرض شمالی ، و ( ٢٧ ) درجه ، و ( ٣٢ ) دقیقه طول شرقی واقع شده است .\nنهر جسیم با فیض و برکت نیل مبارك كه تا از درونهای قطعه افريقااز ( جبال قمر ) می اید ، و در اثنای راه از بسی جنگلها و صحراها و دره های كوهها شلاله های بسیار عظیمی تشکیل داده میباشد بعد از انکه از مصر میگذرد در نزديك اسكندريه مانند دیگر نهر های جسیم که در نزديك آمیزش جای خودشان بابحر برشا خها و غنچه ها و شعبه های متعددی انقسام یافته به بحر میا میزند ، که آنرادر اصطلاح جغرافیون (دالیه) میگویند، این است که این"}
{"book": "adl0179", "page": 643, "text": "صحيفه ٦٣٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلدسوم\n\nشهر در جهت غربی این دالیه بر دماغه يك زبانه در از وتنگی که یکسر بسوی\nشمال دراز شده رفته است و این زبانه بحیره (مربوط) را از بحر تفریق داده\nبنایافته است . در دو طرف این دماغه یکی بنام ( ليمان جديد ) ودیگری\nبنام ( ليمان عتيق ) دوليمان یعنی حوض لنگرگاه دارد که در دهن هريك\n\n(بورسه) نام عمارت عاليه اسكندريه"}
{"book": "adl0179", "page": 644, "text": "صحیفه ٦٣٧ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nازین ایما نها يكيك منار چراغ دواری دارد که از جاهای بسیار دور کشتیها را\nرهنمایی میکند .\nاسکندریه بعد از مصر بزرگترین شهرهای قطعه افریقاء میباشد ، و\nبا زینت ترین شهرهای ممالك شرقیه شمرده میشود . علی الخصوص محله\nفرنگستانی او که میدان منشئیه هم داخل آنست در زینت و معموریت و انتظام\nاز با زینت ترین شهرهای اوروپا هیچ فرقی ندارد . در(رأس التین)نام محل يك\nسرای بسیار بزرگ محتشم و مطنطن و خیلی منتظم و مزین برای خود خدیو\nمخصوص است . چند سرای ها و قصرهای دیگر بسیار مزین نیز موجود است\nکه از افراد خاندان خدیوی میباشند . (بورسه)(۱) بسیار مکملی هم دارد .\nمكتبهای متعدده یکچند جامعهای بزرگ دارد. در لیمان جهت غربی آن يك\nکارخانه کشتی سازی مکمل، و یکچند حوضهای کشتی سازی رمالکست . باغچه\nهای بسیار بزرگ و با آرایش عمومی و نزهتگاههای بالطافت و طراوت،\nو میدانهای بسیار با رونق و زینت در هر هر طرف شهر موجود است که\nمقبولترین و با زینت ترین آنها (میدان محمدعلی) ست که در(منشئیه) نام موضع\nموجود است که از طرف محمدعلی پاشا اعمار شده، و باحوضها و فواره ها و در\nختها تزئین یافته است . بعد از ان در وسط این میدان يك هيكل مجسمۀ محمدعلی\nپاشار از برنج اسپ سوار ریخته برپا نموده اند . يك عمود استوانى الشكل بسيار\nبلند بنام ( عمود سواری ) ، و يك سنگ منشوری الشکلی که به ( دیکیلی طاش)\nاستانبول مشابهت داردبنام (مسئله فرعو) ن دارد که این مثله دراصل\nدوعدد بودولی یکی از آنها غلطیدها نگلیزها آنرا به لندن نقل داده اند .\nنفوس شهر اسکندریه پیشتر از سه لك است که از انجمله بقدر هشتاد هزار\nآن اوروپائیست . تجارت اسکندریه خیلی واسع و کرم بازاری دارد .\n\n( ۱) برای کلمۀ ( بورسه ) يك کلمه نمی یابیم مگر بگوئیم ( قمارخانه اقتصادی )"}
{"book": "adl0179", "page": 645, "text": "صحيفه ٦٣٨ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nصحيفه\nشده ا\nشهر نیا\nخان\nنزديك\n\nنمونه يك بازاری از بازارهای اسکندریه\n\nمناره قدیم اسکندریه\nسفینه های متعدد هر دولت دایما لیمانهای اسکندریه را برداشته میباشند . اخراجات یعنی برآوردنیهای مصر عبارت از پنبه ، و شکر، و دیگر محصو لات زمینیست . ادخالات آن نیز عبارت از مال ومتاع اوروپائیست که بمصر وسودان روان میشود .\nلیمانها یعنی حوضهای لنگرگاههای آن بسیار محفوظ ومتین است، ولی بسببی که در مدخل لیمان جهت غربی خرسنگها انداخته وسدها ساخته"}
{"book": "adl0179", "page": 646, "text": "صحیفه ٦٣٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nشده است بدون ( قلاووز ) کشتی ها درآمده نمیتوانند . محمدعلی پاشا از\nنهر نيل يك جویی کشیده به اسکندریه آورده که آنرا هم بنام (سلطان محمود\nخان ) (محمودیه ) نام نهاده است . در دو طرفه این نهر که به اسکندریه\nنزديك ميشود محله های بسیار باصفا و نزهتگاههای دلگشا موجود است .\n\nنمونۀ يك بازاری از بازارهای اسکندریه"}
{"book": "adl0179", "page": 647, "text": "صحیفه ٦٤٠ سیاحتنامه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدر جهت غربی اسکندریه بمسافه سه ساعت (محلة الرمل) نام يك موضع\nخوش هوای باصفایی موجود است که اکثر صیفیه ها، و قصرها و عمارتهای\nمردم توانگر و اغنیا در آنجاست در موسم گرمیها اکثر مردمان در آنجا\nبرای تبدیل هوا میروند.\nاحوال تاریخی-: شهر اسکندریه پیش از میلاد حضرت عیسی علیه السلام\nبه ( ٣٣١ ) سال از طرف اسکندر کبیر اول بار بنا یافته است و بعد ازان از\nطرف حکمداران ( بطالسه ) که در مصر خلف سکندر شده بودند پایتخت\nاتخاذ گردیده خیلی از خیلی توسیع و تزئین شده بود. از خرابه زارهای شهر\nهای قدیم بسی مسله ها و دیگر اثرها آورده شده این شهر را بصورت فوق العاده\nبا آنها نیز زینت و آرایش داده بودند که در اواخرها مسله ها و عمودها و دیگر\nآثار زینت بروما و استانبول نقل داده شده است. موقع قدیم شهر اسکندریه\nنیز بر زبانه ئیکه در مابین بحر و بحره (مریوط) واقعه شده بود. موجود بود اما دما\nغه ئیکه حالا شهر بران مبنیست در انوقت از خشکه جدا و بشكل يك جزيره بود\nکه منار بسیار بلند و عجیب وغریبی که به (منار اسکندریه) معروف بود و از\nجمله عجایب سبعه عالم شمرده میشد بر همین جزیره بنا یافته بود. بعد از آن\n( بطلمیوس فیلادلف ) در مابین جزیره و شهر يك ريختم يعنی ديوار سنگ\nبست پخته در میان دریا بنا کرده لیمانرا بدو قسم جدا نمود. و در مابین این\nديواريك دروازه ئيكه باز و بسته میشد نیز گذاشته بود. بمرور زمان این دیوار\nبرزخ آسا از دو طرف باریکها ئیکه نهر نیل و موجهای بحر آورده است پر شده\nوسعت پیدا کرده ، و رفته رفته خشکه با جزیره یکی شده شکل يك دماغه\nويايك شبه جزیره کوچکی را گرفته است که حالا بر همین دماغه یا شبه جزیره\nشهر از موقع اول خود نقل نموده است .\nدر زمانهای قدیم اسکندریه را دو جاده واسع و بزرگ بسیار دراز که یکی"}
{"book": "adl0179", "page": 648, "text": "صحیفه ٦٤١ حبا حثنا مه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاز شمال بجنوب ودیگری از شرق بغرب دراز شده رفته بود بر چهار قسم منقسم گردانیده بود . جهت غربی آن بنام ( را خو تیس ) برای عوام، و جهت شرقی آن بنام ( بر و خیوم ) برای اغنیا و بزرگان مخصوص بود . سراهای بزرگ دولتی، ومعبدهای جسیم و دیگر همه آثار عمران در همین قسم دوم بود. يك معبد بسیار بزرگ خیلی مصنع که بر قاعده، یعنی جای نشستگاه بنای آن باصدقدمه زینه بالا برآمده میشد و نام آن معبد ( سراپیوم ) بود در همین قسم شهر موجو د بود. به این معبد يك کتبخانه بسیار توانگر و مکملی، وبنام (موزیوم ) يك دار الفنون بسیار جسیمی، وبه این دار الفنون نيز يك کتبخانه مشهوری مربوط بود. بعداز وفات اسکندر اعتبار و اهمیت (آتینه) و دیگر بلاد یونانیه نما نده مرکز مدنیت بوتا به شهر اسکندریه شده بود ، و به تشویق وحمایة ( بطالسه ) که صاحبان اسکندریه بودنداز هرهر طرف علما و حکما در آنجا جمع آمده علوم وفنون از انجا بهر هر طرف عالم انتشار مییافت.\nمقدار نفوس اسکندریه در زمان های ( بطا لسه ) ازشش لك كم نبود . حتی بيك روايت نه لك نفوس را مالك بود .\nغلبۀ روماشیها معموریت ومدنیت اسکندریه را خراب وتبا. گردانید. ذاتاً درزمان ملکه ( قلیو پاتر ) که ملکه مصر و اسکندریه بودمحاربه هائیکه در مابین ( قیصر ) و ( آ نطو نیوس ) بوقوع آمد شهر سر اسر خر اب گر دید ، و معبد های آن از بیخ وبن غلطانیده شد ، و بزرگترین کتبخانه های آن احراق بالنار گردید در عقب آن نصرانیت ظهور نموده علم وحکمت سر اسر منقرض گردید و اسکندریه مرکزيك تعصب جاهلانه شد. یکان یکان از باب علم و معرفتی که مانده بود ند به رفض متهم شده جستجو میشدند . وچون پیدا میشدند بقتل میرسیدند. باوجودا منهم بازشهر بزرگی بود که چون عمرو بن العاص در سال ( ٢٠ ) هجری این شهر را"}
{"book": "adl0179", "page": 649, "text": "صحیفه ٦٤٢ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nفتح نمود در مکتوبی که برای حضرت عمر رضی الله عنه نوشته بود از جملهٔ\nتعریفات شهر (٤٠٠٠) حمام، و (٤٠٠٠٠) اهالی یهود آنرا ذکر\nکرده بود که هم ازین و هم از دیگر چیز هائیکه ذکر کرده بود معلوم و\nآشکار میشود که شهر خیلی بزرگ و اهالیش نیز خیلی زیاد بوده باشد. بعد از\nفتح اسلام رومها باز آمده اهالی اسکندریه را به نقض عهد مجبور کردند.\nو بعد از انکه آنها را مجرم ساختند مالهای آنها را گرفته رفتند. بنابرین\nواقعه اکثر اهالی آن که از جنس روم بودند گریختند که از انسبب شهر\nخیلی تدنی نمود. قلعه آن از طرف عمروبن العاص غلطانیده شد.\nبعد از شیوع اسلامیت در قطعه افریقا شهر درجه اول خطهٔ مصریه\n(قاهره) بود، و اسکندریه بدرجهٔ دوم میماند، ولی با وجود آنهم در\nزمان مروان بن عبدالعزیز نفوس شماری که در اسکندریه اجرا گردید\nمقدار اهالی آن (٦٠٠٠٠٠) نفوس به تعداد آمده بود. بعد ازان\nدر محاربه های اهل صلیب و علی الخصوص در زمان (مماليك) و [چرا کسه]\nبسببی که برای بسی حربها و بسی فتنه ها میدان وقعه گاهی شده بود بسیار\nتدنی و نزول نموده بود. و بعد از انکه راه دماغه امید کشف شده تجارت\nهندستان با آن راه اجرا شدن گرفت اسکندریه اعتبار و اهمیت تجاریه\nخود را نیز بتمامها غائب کرده بحال يك قصبهٔ کوچکی درامده بود. حتی\nدر وقتیکه از طرف سلطان سلیم خان یاوز فتح گردید شهر بهمین حالی بود\nکه مذکور گردید. و اخیراً چون بزیر ادارهٔ محمد علی پاشا در امد بیشتر از\n(٦٠٠٠) هزار نفوس نداشت محمد علی پاشا اسکندریه را سر از نو اعمار\nو توسیع نمود. بعد از ان اخلاف او نیز براعمار و تزئین او دوام ورزیده\nشهر اسکندریه باز رونق قدیم خود را پیدا نمودن گرفت. و بعد از انکه\nکانال سویس باز شده تجارت هند و چین منحصر برین راه بماند و از سوء"}
{"book": "adl0179", "page": 650, "text": "صحيفه ٦٤٣ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nتدبير و نفس پرستی خديوها، وضعف و عدم ادارهٔ دولت عثمانیه، و\nجهالت و بیخبری اهالی و عصیان و طغیان عساکر بی نظام و بی لکام بدست\nانگلیز ها در آمد رونق و زینت آن روز افزون شده حالابدرجه ئی که ذکر\nشد معموریت و مدنیت را مالك گردید .\n\n- § -\n\nحالا باز برسیاحت خود دوام ورزیم . هشت بجهٔ روز بود که در قمرهٔ\nخود در آمده بخواب رفتم . هنوز خوابم نبرده بود که از حرکات لنگر بردا\nشتن واپورا دانستم که حرکت نمودیم دو بجهٔ روز بود که از خواب برخاستم.\nاینچنین خواب ، و اینچنین بیداری این اول بار است که درینسفر بر\nمن تصادف نموده است . بقدر یکساعت دیگر برجای خود به کهالی کشیدن،\nوازيك پهلو بدیگر پهلو غلطيدن بسر آوردم و تصورات دور و در از وقوعات\nواحوالات گوناگون این سیرو سیاحت خیریت رهنمون را در زیر نظر\nتخيلات ذهنية خود آورده در هیچ نقطه تابه ایندم بجز چیزهای مسرت\nآور فرحت پرور تصادف نشد نرا اندیشیدن گرفتم . هنوز من اندیشه\nهای خود را به انجام نرسانیده بودم که علامات لنگر انداختن واپورا از\nکرکر ماشینهای جر اثقال و باز کردن زنجیر های لنگر حس نموده دانستم\nکه به ( پورتسعيد ) تقرب نموده ایم .\nبعجله خوابگاهم را ترك داده ، وتوالت و دریشتی خودرا کرده از\nقمره برامدم . وبر سطح واپور برآمده به اطراف نظر کردم . بواقعی دیدم\nکه واپور به اول مدخل کانال در تقرب کردنست . ازدور منار بلند هيكل\nد ( لیسلپس ) مهندس معلوم میشد .\nاین واپور ما در حجم و بزرگی و انتظام قمره ها بدرجه واپور ( قورنيلوف)\nالروسیست . ولی خواه در دالان پایان و خواه بر سطح بام قمره های اول"}
{"book": "adl0179", "page": 651, "text": "صحيفه ٦٤٤ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبجز خود ويك پيرمرد فرنگستانی دیگر کسی را ندیدم . پیرمرد مذکور\nيك دوربين دوچشمه بدست داشته اطراف را به آن سیر میکرد .\nاختراعات عجايبات قوه مفکره بنی بشر الحق که درین اعصار بدرجه\n\nبندرگاه (پورتسعید) در قنال سويس"}
{"book": "adl0179", "page": 652, "text": "صحیفه ٦٤٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nشایان حیرت رسیده . یعنی اگر کسی بصورت لغز و چیستان بگوید « چیست\nآنچیزیکه انسان دريك شهر پرزینت و آرایشی ، دريك خوابگاه نرم پر\nآسایشی بخوابد و چون از خواب برخیزد باز خود را در يك شهر پرزیب\nوزینت بسیار دور دیگری بیابد » . حالا نگه این سفر مابین اسکندریه و پور\nتسعید من این چیستانرا بداهتهً حل مینماید . آیا بعد از دوسه عصر دیگر\nدیگر هنوز چه چیزها بروی کار بیاید که این اختراعات محیر العقول حالایی\nما برای اشخاص آن عصر ها کارهای کهنه و فیشن قدیم دیده شود ؟\nوالحاصل بعد از یکچند دقیقه واپورما از پیش روی هیکل ( فردیناند\nدولیسیپس ) که در مدخل کانال بيك وضعیت با هیبت و عظمتی بپا ایستاده،\nو دست خود را بيك وضعیت فخر و مباهاتی بسوی کانال در از کرده « بفرمائید\nراه باز است » میگوید در گذشته ، نزديك سرك سنك بست با زار لنگر\nانداز اقامت گردید .\n\n—§—\n\n* پور تسعید *\n\nاز کپتان که بر پل قومانده بدیده بانی مشغول بود کیفیت چه وقت حرکت\nکردن واپور را پرسیده تحقیق کردم که یکساعت بعد از شام یعنی بهفت بجه\nحرکت میکند و صبح وقت به (یافه) میرسد . به انحساب دوسه ساعت\nکامل برای سیاحت پورت سعید بدست است !\nهماندم يك قایقی گرفته به بندر برامدم . در دایرهً گمرك که دردم\nبندر بود تذکرهً مرور مرا طلب کردند . نشاندادم . گفتند :\n— برای سیر آمده واپس بوابور میروید ؟\nگفتم — بلی ،\nگفت — چون چنینست تذکره خود را همین جا بگذارید وغرهً آنرا"}
{"book": "adl0179", "page": 653, "text": "صحیفه ٦٤٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nگرفته در وقت باز گشتن ازینجا بگیرید .\nگفتم - درینجا قانون شما همچنین است ؟\nگفتند - بلی ،\nلهذا تذکره را بدست مأمور گرفتن تذکره داده نمبر آنرا در جیب\nجاده (فرانسوا روژه‌ف) نام پور سعید"}
{"book": "adl0179", "page": 654, "text": "صحيفه ٦٤٧ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکردم . از دایرهٔ گمرك كه بر آمدم در پیش روی من يك سر جادهٔ بسیار دراز خوشنمایی پدیدار بود که از یکطرف با عمارات و بناهای دلنشین ، واز دیگر طرف بابحر محاط بود. ازین جاده بدست چپ گفته بازارهای متعدد\n\nدایرهٔ گمرك و بازاری که از کشتی در آن بر آمده میشود\nجاده ( فرانسوا ژوزف ) نام برده تسمیه"}
{"book": "adl0179", "page": 655, "text": "صحيفه ٦٤٨ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبسیار بازینت و صفایی و خیلی شیرینی و فراخی یکسر بصورت متوازی بسوی\nجنوب ممدود شده رفته است. و باز این بازارهای متوازی در هر یکچند مسافه\nبا بازارهای دیگر متوازی که از شرق بغرب ممدود شده است همدیگر خود را\nتقاطع کرده است که هیئت مجموعه شهر عادتا بيك شبکه بازارهای راست\nوصاف مختلف الاستقامت میماند .\nاین شهر يك جوان سی ساله تر و تازه ایست که پیش از سی سال يك كلبه\nویرانه هم درینجا نبود . بلکه يك دشت صاف و هموار بی آب و علفی بود .\nاز وقتیکه ( فردنیاند دوالیسیپس ) مهندس مشهور فرانسوی بعملیات\nکشادن کانال متصوره خود شروع نمود و اینموقع اول مدخل کانال بود از انوقت\nاینشهر نیز در اینجا اساس و بنیاد گرفت شهر در منتهای شمال کانال واقع شده\nو روز بروز در وسعت و ترقیست .\nشهر پورتسعیديك شهر فرنگستانی ایست که بهیچ چیزی بشهرهای\nممالک شرقیه نمیماند . يك جوی از نیل هم کشیده شده در آن آمده است که\nآبیاری و طراوتش را سبب شده است .\nاز اول بازاری که بدست چپ بسوی جنوب دراز شده بود داخل شدم\nفراخی و صفایی زینت دکانهای آنرا خیلی نظر ربا یافتم . عمارتها و بناهای\nبلند و جسیمی دیدم که تنها از آهن و آینه های بلور بوجود آمده بود . بظرف\nیک ساعت از بازار ببازار گردش کرده واپس بهمان بازار اولین آمدم که\nدرین وقت شام هم شده بود ، و همه شهر بیکباره کی بچراغهای بسیار روشن\nالكتريك منور گردیده بود . علی الخصوص چراغهای بزرگ و بلند لب\nبندر آنقدر يك روشنی وافر مهتابی داشت که اگر مبالغه نشود برای يك\nشهر کفایت میکرد ! از دکانهای عکس فروشی بسیار با زینتی که درین بازار\nبود یکچند قطعه عکس فوتوگرافی مناظر مصر واسکندریه و پورتسعید را"}
{"book": "adl0179", "page": 656, "text": "صحیفه ٦٤٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبا چند قطعه عکس دلبران مصری گرفتم . و قتیکه میخواستم برایم .\nصاحب دکان گفت :\nافندی اگر میخواهید دگر رقم عکسهای بسیار اعلا هم دارم .\nگفتم – نشان بدهید که به بینم ؟\nمرا بدرون دکان برده از رقم تصویر های برهنه زنان ، و انواع رذالتهای\nمستهجنه شهوت برانگیزانه را دیده تعجب کردم . مگر همین چند دکان\nعکس فروشی ئیکه درین بازار است اگر چه در ظاهر بر روی دکان خود\nشان تصاور فوتوگرافی ، مناظر مختلفه واشخاص متنوعه را گذاشته اند\nولی در حقیقت تجارت یگانه شان عبارت از فروختن همین گونه تصویر های\nمستهجنه است که بر سیاحین رهگذر میفروشند ، و پیسه های بسیاری\nکماهی میکنند .\nوالحاصل از دیدن این تصویر ها اوتاق خوابگاه (ست میرنو) بیادم\nآمده دلم را یک تیره گی و تنگشی پیدا شده از دکان برامدم و برلب دریا آمده\nو تذکره مرور خود را از جائیکه تسلیم نموده بودم گرفته و در یک قایقی\nنشسته بوابور آمدم .\nرسیدن من در وابور همان بود و برداشتن لنگر همان وابور بحرکت\nافتاد . در ین اثنا زنگ طعام نیز نواحته شده بر سفره بسیار مختصری که\nبسبب گرمی هوا برسطح بام قررها گذاشته شده بود نشستیم . جمعیت سفره\nما از دو کپتان ، و پیر مرد فرنگستانی و خود من مرکب بود . از اجسام لطیفه\nنسوان اثری نبود که سفره ما تند چشم بی نوری مینمود ! ...\nطعام بکمال سکوت و سکونت به انجام رسید . هر کس پی کار خود رفتند .\nمنهم یکقدری نشسته و حوادثات باقی مانده امروزئی خود را قید و ثبت کتابچه\nخود نمودم . و با وجودیکه روزیقه در شش ساعت خوابیده بودم باز خود را"}
{"book": "adl0179", "page": 657, "text": "صحيفه ٦٥٠ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nبیدار خواب دیده بقمره فرو امدم و البسه ام را کشیده بخواب راحت فرورفتم.\n\nروز یکشنبه ١٦ ذیقعده\n\nشش بجهٔ صبح بود که بصدای لنگر انداختن واپور از خواب بر جهیدم. از قروت واپور در باب ممکن بودن يك غسل وشست وشوی بدن سوال نمودم . گفت :\n- واپورما همه اسباب استراحت مسافران خود را مهیادارد بفرمائید که غسلخانه را بشما نشان بدهم. اسباب تغسیل همه درست بود. يك شست و شوی مکملی کرده و دریشی کرده و دوگانه فریضه معبود بر حق را بجا آورده بر سطح برامدم. آفتاب جهانتاب نواز گوشه افق شعاعات زرین خود را بر عالم اجسام نشر مینمود. واپور از بندر خیلی دورتر ایستاده بود. بندرگاه یافه بطوفان و قضاهای بحری مشهور است . لهذا واپورها بسیار دور از بندر به توقف مجبور میشوند . بعد از تحقیقات معلوم شد که واپور ما تا بعد از عصر درنجا لنگر انداز اقامت خواهد بود .\nسبحان الله ! يك مسافری چون از سفر بسوی خانه می آيد يك اضطراب و خلجان عجیبی در دل خود حس میکند که آن اضطراب هم محض از برای این است که يك آن اولتر بخانه رسد . این توقف واپور را تا به عصر در چنین موضع بی سیر وتماشا اگر راست بگویم خیلی برخود دشوار دیدم .\nچاره چیست؟ صبر باید کرد ! با خود گفتم: ازینکه اینوقت خود را"}
{"book": "adl0179", "page": 658, "text": "صحيفه ٦٥١ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nبیهوده در وابور بگذرانم بهتر آنست که هرچه باداباد گفته به بندر برایم، اگرچه دوری وابور از بندر وتهلکه ناك بودن لمان یافه راشنیده بودم ولی چون دریا بسیار آرام و بموج بودرفتن را اولتر دانستم. ذاتا ملاقات (ملاجاندر) نام يك افغانی که با حضرت پدر از سفر زیارت بیت المقدس شان آشنا شده بود و اوصاف اورا از زبان حضرت پدر بارها شنیده بودم نیز دامنگیر خیال شده از قایقهای که بورتقال و لمبو و غیره بوابور آورده بودند یکی را بکرایه گرفته بظرف پانزده دقیقه به بندر برامدم.\n\nیافه\n\n(یافه) يك قصبه ایست که مرکز قایم مقام نشینی ایست از قایم مقام نشینیهای متصرف نشینی قدس شریف. از قدس شریف بمسافة (٥٥) کیلو متر بجهت شمالی، و در مابین بندر (عکا)، و (غزه) واقع شده است. بقدر ده پانزده هزار نفوس دارد. در اطراف و جوانب این قصبه بسیاری از باغچه های فرحبفزای پورتقال بسیار اعلا که در خوبی و لطافت مشهو، وتجارت منفعت آوری دارد، و لمبو، وانار، وانجیر، و بادام و دیگر میوه ها موجود است. کوچه هایش تنگ و تاريك و بی رونق يك قصبه ایست. اما بسببی که بندر بیت المقدس ميباشد يك اهمیت مخصوصی دارد. این قصبه بسیار قديم يك قصبه ایست در جغرافیه های قدیم یونانی بنام (يوبه) ذکر شده است و در تورات بنام (یافو) مذکور است. و بعضی گفته اند که بانی آن (یافث بن نوح است که نسبت بنام خودش آنرا (یافه) گفته اند. در نزديك بندر كه از قایق انسان بخشکه میبراید خرسنگ پاره های بسیار جسیمی در زیر آب موجود است که در وقت ارامی دریا اگر چه نوکهای بعضی از ان پدیدار بوده کشتیها خود را ازان محافظه"}
{"book": "adl0179", "page": 659, "text": "صحیفه ٦٥٢ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد سوم\n\nمیتوانند ولی در وقتهائیکه دریا بجوش و خروش باشد سنگهای مذکور سراسر از نظر غایب گردیده موجب ضایعات و فضازده گیهای بسیاری میشود. قایقها در اینجایك راه باریکی دارد که از میان دو سنگ پارۀ جسیمی میگذرد. و چون موجها بسیار بلند شوند سنگهای مذکور دیده نمیشود و کشتی بسنگ خورده آبگینۀ حیات کشتی نشینانرا بصدمۀ سنگ فنا از هم میشکناند. ولی کشتیبانان این بندر چون عادت گرفته اند و درینباب مهارت پیدا کرده اند از سیر و سفر فارغ نمیشوند.\nوالحاصل بايك هوای خوشی به بندریافه برآمده از بسی کوچه های تنگ و تاريك گذشته بيك بازار واسعی که نو بطرز جدید ساخته شده بود آمدم و در آنجایك عرابۀ بكرایه گرفته شهر و اطراف شهر را بيك ساعت گردش کرده از عرابه چی جای و موقع ملا جلندر نام افغانی را پرسیدم که میشناسد یا نی؟\nگفت — خود اور اشخصاً نمیشناسم، ولی اگر باشد در تکیۀ افغانها که در قرب جامع (عفار) است خواهد بود.\nگفتم — هانجاببر!\nعرابه چی بعد از طی کردن يك کمی مسافه در پيش يك جامعيکه در يك بازار بود عرابه را توقف داده از عرابه فرو آمده و اجرتش را داده بجامع داخل شدم. جامع حولی واسعی داشت و در هر طرف آن رواقها موجود بود. يك نفر افغانی را در يك رواقی دیده بسوی او روان شدم، و بزبان افغانی به او.\nگفتم — برادر! آیا میدانی که (ملا جلندر) در کجا اقامت دارد؟\nافغان مذکور که از وضع و قیافتش چنان معلوم میشد که از مردمان اچکزایی یا کاکری باشد، و هم نو به اینطرفها وارد شده باشد بطرف"}
{"book": "adl0179", "page": 660, "text": "صحیفه ۶۵۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nقیافت وعینکهای من به تعجب نظر کرده برفیق دیگرش که در درون اتاق بود آواز داده بزبان افغانی گفت :\nشابدین ! ته راسه وگوره چه داترك حه وایی زه نه پوهیږم!\nیعنی : تو بیا ببین که این ترك چه میگوید ، من نمی فهمم !\nگفتم ـ زه پشتون یم په پشتواستاسرخبوری کوم حه رازته پوهیږی ؟\nیعنی من افغانم وبزبان افغانی باشما حرف میزنم چسان نمی فهمید؟\nگفت ـ حه پوهیږم چه لك تاغندی چارچشمه پشتونهم پیدا کیږی ! په خبرده پوه شوم چه ملاجلندرآخنددی غوشت بیا باورمی نشوچه تاسوپه پشتو خبرکوی !\nیعنی من چه میدانم که مانند تو افغانهای چارچشمه هم پیدا میشود! بسخت فهمیدم که ملا جلندر آخند را میخواستی . باز باورم نیامد که شما به افغانی سخن میگوئید !\nدرین اثنا ( شابدین ) نیز از اوتاق برآمد . بمجرد دیدنش مرا «سردارصاحب» گفته ودستم را گرفته ببوسید . مگر این شابدین شهاب الدین اسحاق زایی میباشدکه چند سال پیش ازین در شام بوده ومرا میشناخته است . بعد از احوال پرسی افغانی با من یکجا بسوی اوتاق ملاجلندر روان شد .\nاوتاق ملاعبارت ازيك حجره خوب وباصفائی بود خودملا برای وضو رفته بود . بعد از یکدوسه دقیقه بیامد بعداز معانقه ومصافحه باهم نشستیم وازکیفیت آمدن خود به استانبول وازانجا تا به اسکندریه ورفتن حضرت پدر بسوی حجاز، و آمدن من بسوی شام ، ورسیدن وابور به یافه ومحض"}
{"book": "adl0179", "page": 661, "text": "صحیفه ٦٥٤ سیاحتنامه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبزیارت ملا صاحب آمدن ، و بعد از ملاقات پس بوابو رعودت کردن خود بیان نمودم .\nملاصاحب يك شخص افغان بسیار صالح و پرهیزگار وعالم فاضل يك شخصيست . از بسیار سالهاست که از وطن خود برامده واکثر عمر خودرا در زوایۀ همین تكیه افغانهای یافه بصیغۀ شیخی بسر آورده است. خواه افغانها و خواه مردمان یافه و خواه حکومت محلیه از حسن سلوك و خوشخلقی او ممنون و او را مرعی الخاطر میدانند . بقدر يكساعت با جناب ملا صاحب از هر در و هر رهگذر صحبت نموده و بفیوضات دعای شان نایل شده، ويك قورمه افغانی را بهمراه شان خورده و نماز پیشین را بجماعت ادا ساخته رخصت طلبیدم .\nجناب ملا در اثنای مصاحبه گفت :\n- بسیار شایان تأسفست که دولت خود مادر نجاها مانند دیگر دولتهانه يك سفیری دارد و نه يك قونسولی که از انسبب ما افغانها در نجاها حکم اولادبی پدروبی حامی را داریم .\nگفتم - درممالك عثمانیه شما هیچگاه حکم بی پدرو بی حامی را ندارید. زیرا این دولت همدین و هم مذهب خودماست و چنانچه مادولت علیۀ عثمانیه را از خود میدانیم ایشان نیز مارا از خود میدانند ، همۀ ما يكوجو دهستيم .\nگفت - بلی، اگر چه معناً همچنین است که شمامیفرمائید ولی مادۀ اینچنین نیست . زیرا بخود جناب شما معلوم است که تابعیت رسمی يك دولت را قبول کردن با ترك كردن ملیت انسان توأم است .\nگفتم - بسیار درست میفرمائید . اماچه چاره دولت مادر يك كوشۀ دوردنیا افتاده ، رفت و آمد گفت و شنید با هیچ دولتی بجز دولت انگلیز ندارد ، وخودما برای پیدا کردن مناسبات دولیه خود تا بحال هیچ گونه"}
{"book": "adl0179", "page": 662, "text": "صحيفه 655 سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاقداماتی بکار نبرده ایم. به تعبیر صحیحتر دشمنان دوست نمای ما هزارها حیله\nهای موانع درین راه برای استقلال ما برانگیخته اند .\nگفت — گفت و شنید ، و رفت و آمد موجب تاسیس مناسبات و اختلاط\nمیشود . هر دولت نسبت به تعداد رعایای خود که در دولت غیر داشته باشد\nقونسلوس، یاویس قونسلوس در انجا میفرستد . حالا نکه در ممالک عثمانیه\nاگر حساب شود تقریباً ده پانزده هزار افغان موجود میباشند . اگر چه\nاز طرف دولت علیه عثمانیه در نفس پایتخت و همه ولایات حتی قصبه های\nبزرگ ملك شان تکیه های متعدد که همه آنها اوقاف مکمل دارند موجود\nداشته است و افغانها را همه عثمانیان بنظر محبت برادرانه می بینند ولی اگر يك\nدعوی حقوقی در ما بین يك رعیت افغانی بايك رعیت دیگر دولت اجنبی\nواقع شود و حل وفصل آن بمحاکم قانونیه عثمانیه بیفتد می بینیم که با تبعه\nدولت اجنبی ولو نه دولت ایران باشد از مأمورین سفارتخانه شان يك مأمور\nمخصوصی با تبعه اش بمحکمه آمده نمیگذارد که حقوق آن فرد رعیتشان به\nاغراض نفسانیه پایمال شود ، ولی افغان بیچاره ازین محروم است. با وجود\nاینهم اگر حقیقت را عرض کنم مقصدیگانه من از لازم دانستن قونسلوس\nوسفير يك چیز دیگر است .\nگفتم — چه چیز است .\nگفت — ما مردم افغان يك قوم و ملتی هستیم که به قومیت و ملیت\nخود همیشه فخرولاف میزنیم ، ومردم عوام ما دولت متبوعه خودشا\nنرا از همه دولتها برتر و پرقوت تر زعم میکنند . حتی دیروز در همین او تاق\nمن مدیر تحریرات انجا که ( قدری) افندی نام دارد و به این عاجز يك\nمحبت و اخلاصی میپروراند آمده بود ( توکل) نام يك کابلی که هنوز نو\nوارد شده نیز نشسته بود . افندی مذکور بمزاح از من پرسید که :"}
{"book": "adl0179", "page": 663, "text": "صحیفه ٦٥٦ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\n- این برادر افغانی خود را نومی بینم . حتی قیافت شان نیز بدیگر افغانها نمی ماند . به بینید این لنگوته تاب داده و این شف دراز تا پاشنه ، و بر سر این جاکت گلنار ساتی سهارا که در بر کرده این لنگوته تاب داده دیگر را به بینید که به چه پیچ و تاب بر کمر بسته . عجب قیافت ! آیا این گل نو از باغچه کدام شهر افغانستان باشد ؟\nگفتم - این کاکه توکل آغا ست که از مردمان نفس کابل و صنعتش شاطریست و هنوز یکسال نشده که از کابل برآمده !\nگفت - بعربی میداند ؟\nگفتم - يك کلمه هم نمیداند .\nگفت - مهربانی کرده شما ترجمانی مارا بکنید که یکساعت این برادر خود را آزار بدهیم . بپرسید که افغانستان عساکر منتظمه بطرز جدید دارد؟\nتوکل را خطاب نموده سوال افندیرا از و پرسیدم :\nگفت - - نو مه مز میش ره نمیفامم . بگو پیشه ! اگه پلتنای اوغانستانه ببینی عقلت از سرت کوچ میکنه !\nگفت - خوب ! آیا طوپ دارد ؟\nگفت - بگه پیشه ! طوپای او غانستان مثل طوپکایو نیست. فیلا کشش شان میکنه فیلا !\nگفت - خوب ! آیا ریل دارد ؟\nگفت - - و بابا ، لیر چیست ؟ ده عين دو بدن يك كرت دیدی که قسش برامده لق کده آغا ستاده شد. گپ از قطارهای شتر بزن که پدر لیرت است.\nدرین اثنايك صدای وابور بلند شده قدری بیگ پرسید :\n- - خوب برادر! این را راست بگو که همچنین وابورها امیر شما دارد؟\nگفت - ای ره بی اونی ! بگو پیشه ! اگه ای دریا آبی که تو داری"}
{"book": "adl0179", "page": 664, "text": "صحیفه ٦٥٧ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاوغانستان میداشت او وقت میدیدی که اوگوت چه ره میگن . بازم میگمت بگو پیشه ! دخدا امیر ما ار فیلی داره که قاانش این از کابل ده جلال آباد میرسه !\nقدری سبک گفت :\nشما افغانها بغیر ازینکه لافها و پتا قهای خشک بزنید دگر کاری ندا رید . دولت شما هنوز در جمع دولتها داخل نیست ببین بیرق همه دولتها در هر هر شهر ، و در هر هر بندر ما بر سفارتخانه ها و قونسلوسخانه های شان برافراشته شده ، تکتهای دا ك شان ، ضرب و سکه شان بانکنوتهای شان سوداگری شان در همه طرف دنیا دارج و معتبر است . از افغانستان كدام يك ازین چیزها را از وقتیکه از افغانستان برآمده در کدام جا ديده ؟\nتوکل بیچاره در یجا تگهایش سست کشته گفت :\nـ ده اینجه کئت آمدیم آغا ! چه کنیم ددستم نیست که بیرق سفیر خوده این د مو پایتخت میزدم .\nاین است که مقصد یگانه من باز از روی همان شرف و شان ملیتی و قو میتنی ماست که با وجود بالانی و درویشی و گوشه نشینی از همین فخر ولافی که توکل دار د منهم دست بردار شده نمیتوانم ، وازین است که هیچ نباشد دیدن يكيك بيرق دولتی خود را در نجاها آرزو میکنم .\nگفتم ـــ آخند صاحب ! ملك ما بخود ما و شما معلو مست که هنوز خود ما در ملك خود بيرق دولتی نداریم و نمیدانیم که بیرق دولتی چیست و چه معنا دارد چه جایی که در خارج ! این سخنها که شما میفرمائید موقوف بر علومیست که در مکتبهای ملکیه و حقوق خوانده میشود . مردمان عالم این علوم که کثرت یافت خود بخود این کارها جاری میشود . حالا نکه در ملکهای ما هنوز مکتبهای ابتدائی طرز جدید وجود ندارد ! حتى"}
{"book": "adl0179", "page": 665, "text": "صحیفه ٦٥٨ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nاز ین بیعلمی ما دولت همسایه خاین و غدار ما یعنی انگلیز استفاده\nکرده ما را بتمام عالم حکومت غیر مستقل وتحت حمایت خود نشان داده است،\nو ما هم چون از بیعلمی خود، معانی آزاد ومستقل و نیم مستقل وغیر مستقل را\nندانسته ایم ساکت مانده در پی این و آنش نگشته ایم و تنها بيك لاف و گزاف\nخشك وخالی اکتفا ورزیده ایم .\nگفت – بلی راست میگوئید ! این انگلیز پدر لعنت ملعون درینجاها هم\nدایما برماها حق سیادت ورعیتی خود را ادعا میکند . واکثر مردمان ماهم\nاز جهالتی که دارند به تشویق قونسلهای آنها به گرفتن تذکره وپاسپورت انگلیزی\nرسماً تابعیت انگلیزی را قبول میکنند . آه ! این يك درد جانخراشیست که\nهمیشه دل مرا پر خون داشته است . خدا قهر کند انگلیزها را ! خدا بردارد\nجهالت را ازما ! ما هنوز طفلی هستیم که بدنیا آمده ایم . از دربار خالق فعال\nلمایرید میخواهم که همه ترقیات ومظفریات را بپادشاه غازی رها دهنده\nناموس وطن ما را از چنگ دشمنان امیر عبدالرحمن خان عطا فرماید .\nوالحاصل جناب ملا و چند نفر افغانان دیگر مرا تا به لب دریای بندر\nمشایعت نمودند. در انجاچون بطرف بحر نظر کردم بی اختیار موهایم بر بدنم\nراست گردید . آن بحریکه صبح در وقت آمدن مانند يك اطلس خارایی\nمینمود ، درین وقت بيك تپه زارپست و بلندی تحویل یافته . دوری مسافه\nواپور ، موجهاى دهشت آسای این بحر پر شر وشور سنگلاخهای پنهانی راه\nاز چنان تهلکه های عظیمه نبود که انسانرا بلرزه نیندازد . اگر شرم و\nغیرت افغانی نمیبود ، و در پیش این افغانهای خود سبک و بی آب نمیشدم با وجود\nشوق و آرزوی زودرسیدن خانه ، واز دست برآمدن صندوق و اشیائیکه\nدر وا پور داشتم ازین سفر مهلك صرف نظر میکردم . ملا جلندر گفت :\n- بحر بسیار خرابست ."}
{"book": "adl0179", "page": 666, "text": "صحيفه ٦٥٩ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nگفتم — چه چاره ؟ باید خود را به واپو برسانم .\nگفت — خدا خیر پیش کند .\nوقت یک و نیم بجه رسیده بود، یک باد شمالي بسیار شدیدی در وزيدن\nبود . موجهای دهشت انتمایی که از طرف بحر بقوت باد يك بر دیگر بالا\nبرامده و از پی هم دویده بسوی ساحل می آمد، و بقوت و شدت تمام باخر\nسنگهای کنار بحر مصادمه میکرد آبهای آن گاهی بقدر ده پانزده گز بالا\nبرامده و کف سفید مهیبی حاصل کرده جگر ها را صداهای پر هیبت\nآن بلرزه می آورد .\nو الحاصل در صدد جستجوی يك قایق متین ، و قایقچیان مهارت\nکین افتاديم يك قایقچی کهنسال تنومند چشم چقور ریش تراشیده بزرگ\nبرونی پیش آمده و دستهای ملا جلندر را بوسه داده گفت :\n— این مهمان شمارا من بوابور میبرم بر دیگر قایقچیان اعتماد نکنید.\nزیرا بحر را می بینید که چسانست ؟ ذاتا دیگر قایقچی را که جسارت بر\nرفتن کند هم نخواهید یافت .\nملا جلندر بمن رو آورده گفت :\n— آقای من! در ینوقت برای شما دو کار است : یا اینکه از رفتن صرف\nنظر میکنید که اواز و بعقل نزدیکتر هم همین است . یا اینکه تهلکه را بچشم\nگرفته و توکل بر خدا کرده میروید . اگر بهمه حال رفتنی باشید بر (عبود\nالدقیر ) آغا اعتماد کنید که در فن خود مهارت کامل دارد . و مانند دیگر\nقایقچیان این بندر که مشتری را در نیم راه در یافت کنند نیست .\nگفتم — سبحان الله ! مگر قایقچیان اینجا این صنعت را هم دارند ؟\nگفت — بلی ، این مشهور است . مثلا در اول با مشتری از بندر بيك\nمجیدی بردنش را به وابور کوتاه میکنند چون به نیم راه برسد، میگوید"}
{"book": "adl0179", "page": 667, "text": "صحیفه ٦٦٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\nاگر چار مجیدی میدهید خوب وکرنه پس میکردم ، هر قدر گفتگو\nکنید ممکن نمیشود ناچار مجیدی نگیرد ، اما عبود آغا ازان رقمها نیست !\nآیا همچنین نیست عبود برادر ؟\nعبود — حاشا ياسيدى ! على الخصوص که مهمان شیخ ما باشد !\nملا — خوب صاحب ! شمایك لیرهٔ فرانسوی حق وحلال به عبود\nآغامیدهید ؟\nگفتم — يك مجيدی هم بالا تر !\nعبود — هیچ اندیشه مکنید ! به برکت حضرت باز عبد القادر ودعای\nحضرت شیخ بسلامت میرویم . بفرمائید که ناوقت میشود و رفته رفته\nطوفان زیاده تر شدت میکند .\nبا جناب ملا و دیگر برادران افغانی خود وداع با مصافحه ومعانقه اجرا\nکرده از سر زینه کنار بحر در قایق در امدم قایق باریسمانهای محکم به ستون\nمیخهای کنار بحر بسته شده بود . در قایق بغیر از خود عبود چار نفر\nجوانهای تنومند دیگری نیز بودند . خود عبودسکانرا بدست گرفته چار\nنفر قایقچی دیگر دو طرف و دو بدیگر طرف پر ها را گرفتند عبود گفت :\n— اولادها ! خوب چشمهای تانرا باز داشته هوش و گوش تانرا بر\nامر و قومانده من بدارید .\nاینرا گفته وريسمانها را باز کرده قايق مانند يك عرابه فایتون کوچکی\nکه به چهار اسپ ویلهٔ بدمست بسیار بدعملی بسته باشد ودفعتهً عرابه چی\nآنها ايك قمچین بسیار محکمی بنوازد و اسپها برهوا شده عرابه را بکشد ،\nموجهای مدهشه بحر نیز قایق را همچنان قوتی بر هوا نموده بقدر بیست\nسی قدم دفعتهً به پیش براند . یا آنکه قایق ، يك بالون پر از غازی بود\nکه بمجرد بازشدن طنابهایش بشدت بر هوا برامد. اماقایق مابالونی بود"}
{"book": "adl0179", "page": 668, "text": "صحيفه ٦٦١ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکه بر زروه های تپه های موجهای بالا انتهای دریا بر امدن و فرو آمدن گرفت . نه بروی هوا !\nبر تخته های چو کشی قایق نشستن را ممکن ندیده بر زمین آن فرو آمدم و بدو دست از تخته های مذکور محکم گرفتم . بنابر امر و قوماندۀ کپتان عبود چهار پر کشهای تنومند پرهای خودشانرا بی آنکه بکشند بدست محکم گرفته بودند و قایق را تابع حرکات امواج بحر گذاشته زور بر راندن کشتی نمیکردند. ومانند دو چوب بازی که در مقابل همدیگر آمده ، ومتصل بر اطراف یکدیگر خود گردش کرده ، وبمجردیکه حریف خودرا خالی بیابد چوب خودرا بران حواله کند کپتان عبود نیز با موجها همین قلو به بازی را گرفته بود . در اثنای شدت موج که قایق را بالا میبر ا و ر دبه قوماندۀ ( وقف ) پرکشهارا از پر کشی منع ، وچون موج از زیر قایق میگذشت هماندم به قوماندۀ (عجل) بيك حمله خود را بر زروۀ موج دیگر میرسانید .\nقایق ما در نقطه مهلکۀ مدهشه که عبارت از دو تپۀ خرسنک زیر دریا که کشتیها از تنگنای دهشتناك آن بگذشتن مجبوراند تقرب ورزیده بود . کپتان عبود ( دقت ) گفته فریاد بر آورد . عمله ها پرها را سست ماندند . تهلکه خیلی مدهش مینمود . مردمان و اپورنشین با دوربینها ازواپور، ومردمان ساحل نشین که ملاجلندر و رفقایش نیز در ان داخل بود از ساحل بکمال اضطراب و هیجان حرکات قایق را با خرسنگها تماشا میکردند . حواس دما غمر جملةً از محاکمه عاجز مانده ، وخونهای همه وجودم در دل هجوم نموده در خود يك افسردگی و بی حسیئی میدیدم !\nقایق در مدخل تنگنای خرسنگها مانند شکار تیکه شکار خود را ترصد کند برای یافتن يك موج مناسب منتظر ومترصد بود . کپتان درین اثنا باز يك « دقت » ودرعقب آن «عجلویا اولاد» گفته هر چهار پرها بیکدم در کشیدن"}
{"book": "adl0179", "page": 669, "text": "صحيفه ٦٦٢ سياحتنامه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nشدند . قایق از روی يك موج بسیار بلنديكه در این اثنا از جهت مقابل آمده روی تپه خرسنگها را استیلا نموده بود بيك خیز بالا بر آمده و مانند کسیکه از سربالایی رو به نشیبی یخ مالك بخورد به آنطرف خرسنگها لخشیدن گرفت . از طرف واپور صدا های « هوررا » و از طرف ساحل صداهای « سلامت ، سلامت » برخاست .\nقایق ما اگر چه از جهت دنباله خوديك مصادمه كمی باسنگ نمود ، ولی بسبب خاصیت الاستیقیشی آب ، موج آنرا زود بالا کرده بقدر بیست قدم بیکباره کی پیشش انداخت . ازین تهلکه مدهشه خرسنگها بسهولت گذشتیم ، و باز بهمان اصول وقاعده ئیکه کپتان پیش نهاد خود گرفته بود بر ذروه های موجها بالا بر آمده و از دامنه های ساحل آن تپه ها خود را لخشاند. به تقرب ورزیدن و اپور کوشش میورزید . بوقت حرکت واپور هم کم وقت مانده بود . حال دریا و قایق ما در ینوقت بيك پوست پسته و يك طشت آب بزرگ پر آبی مشاهبت میرسانید که آب طشت را بقوت هر چه تمامتر به استقامتهای مختلف بشو ربیارند، و پوست پسته را در ان آب بیندازند . این است که حرکات غیر اختیاری قایق ما بهمان حرکات پوست پسته مشابهت میرسانید. از کثرت حرکات مختلفۀ زیر و بالا شدن و بچپ وراست میل کردن، چنانچه انسان از دود زغال يك زغالی بسیار شدیدی بشود منهم بهمجنان يك حالی گرفتار آمده بودم . درگوشهای خود يك كرانی و پُرْسِ عجیبی حس کرده هیچ چیزی نمیشفیدم ، اطراف در نظرم ماننديك دايره ئيكه بچرخ افتاده باشد بر میخورد. از کلاه تا به بوتهام، البسه ام تر شده بود . در وجود خودم يك سستی و رخاوتی حس میکردم . خوف وبيميك حس حسرت و نا امیدی در دلم انداخته بود !..\nقایق ما بواپور تقرب نمود ! لكن اصل تهلکۀ عظیمه در پنجا بظهور پیوست ."}
{"book": "adl0179", "page": 670, "text": "صحیفه ٦٦٣ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلدسوم\n\nزیرا نزدیکشدن قایق بواپور وبرامدن قایق نشین بر سر زینه آن در چنین موج ، واینچنین رستخیز از تهلکه هائیست که گذشتن خرسنگها در پیشش هیچ است .\nکپتان عبود بر من بانگ زده گفت :\nـ بیگ افندی ! یکقدری خود را استوار کنید . زیرا در صد نود ونه احتمال شکسته شدن قایق ما را دارد. از قایق در گذشتیم . بسلامت برامدن شما مطلو بست که آنهم يك قدری بچستی و چالا کی شما نیز متوقف میباشد .\nگفتم ـ هر وظیفه ئیکه در باب معاونت شما بر من ترتب کند به اجرای آن آماده ام .\nگفت ـ من بيك مانوره بسیار جسورانه تشبث میکنم معاونت شما همینست که در باب رهانیدن جان خود مان با ما یاری کنید .\nگفتم ـ چه سان ؟ واضحتر بگوئید .\nگفت ـ موجهای عظیمه را می بینید که واپور را نیز تپيچه درجه بالا و پایان میکند . قایق ما که مانند يك توپ پایه کی بادی در جست و خیز است تا در نز دزینه واپور تقرب کند موج او را بشدت بواپور میزند که هماندم پاره پاره شدن قایق در صدی صد محتملست .\nگفتم ـ بسیار خوب است ! ماهم بشکستن قایق در قعر بحر نایاب رفته طعمه ماهیان دریا میشویم والسلام !\nگفت ـ شما خاطر جمع باشید . بحول الله تعالی و مددالانبیاء والا ولیا تا جان در بدن داریم برای رهانیدن شما کوشش میور زیم . ولی شما را هم لازمست که بمجرد تماس قايق بواپور يك چالاکی بخرج برده بر زینه واپور خود را پرتاب کنید و زنجیر عمودی ئیکه زینه بآن محکم آویخت"}
{"book": "adl0179", "page": 671, "text": "صحيفه ٦٦٤ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد سوم\n\nشده است گرفته خود را برهانید . بعد ازان بر ما و قایق هر انچه آمد خوش آمد!\nگفتم - البته هرانقدر سعی و قوتیکه داشته باشم برهاندن جان خود صرف خواهم کرد . واگر تقدیر الهی بر غرقم رفته باشد نه من ونه تو ونه همه دنیا مرا رهایی نخواهد داد .\nکپتان به مانورهٔ خود آغاز کرد . رفقای خود را تنبیهات و تاکیدات لازمه ئیکه درباب اجرای مانوره لازم بود نمود . مانورهٔ کپتان عبود خیلی ساده و از تکلف آزاده بود . یعنی رهانیدن من ، و فدا کردن قایقش .\nکپتان مرا از جائیکه نشسته بودم بر ایستادن اشارت نمود . و ( دوت ) گفته رفقای خود را به قوماندۀ ( مجلو ) و خودش بدور دادن سکان آغاز نهاد !\nدرمابين من و غرق يك خطوه باقی مانده بود ! کپتانها و داکتر و عملۀ واپور بر کنار واپور جمع آمده بودند و چنبرهای را برای میان خالی برای رهانیدن مغروقین در دست داشتند . حتى يك دو نفر عملهٔ واپور بر زينه نیز فرو آمده بودند .\nکپتان عبود : «يا مدد الصالحين !» گفته در اثنایی که موج به برابری زينه واپور رسیده بود یکدم کشتی خود را بواپور نزديك كرد .\nکشتی ، بشدت هرچه تمامتر بادیوار آهنین واپور مصادمه نموده بيك صدای شراق هولناکی از طرف بینی دو پاره گردید . من بمعاونت عبود اگرچه بر زينه واپور جهیدم ولی تنها زنجیر زینه بدستم آمده و موازنهٔ خود را قایم کرده پایهایم را بر قدمۀ زينه رسانیده نتوانستم و در حالتی که هر دو دستم بزنجیر چسپیده بود بدریا افتادم و تا بسینه در آب فرو رفتم اما عبود که او نیز دو زینه بالا تر از من بکنار زینه دستهای خود را چسپانیده"}
{"book": "adl0179", "page": 672, "text": "صحیفه ٦٦٥ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nبود به امدادم شتاب نمود ! در همانحال سکرات الموت خود چشمم\nبدریا افتاده دو نفر قایقچی خود مانرا دیدم که در میان چنبرهای رابری که\nاز واپور برای شان انداخته شده بود درامده بودند ، و دو نفر دیگرشان\nهنوز در روی موجها بشنآوری دوام داشتند و خود را بچنبر رسانیده نتوا\nنسته بودند . از قایق اثری هم در بحر نبود ! . . .\nدر اثنائیکه عبود بگرفتن بازویم ، و کشیدنم از بحر کوشش مینمود يك\nموج بزرگی از زیر پایم آماسیدن گرفته تا به قدمه های پنجم و ششم واپور بالا\nبرامد که شدت برخاستن موج بقوت تمام مرا بر قدمه زینه واپور پرتاب نموده\nو پیشانیم را بشدت غیر اختیاری بدیوار واپور زده از شدت درد ، و هیجان\nو اضطراب فوق العاده از خود در گذشته بیهوش افتادم ! . . . . .\nوقتی که بهوش آمدم خود را در يك اوثاق زیرین قومانده بريك فرش\nخوابگاهی افتاده یافتم . اول چون چشمم باز شد برسیمای مردانه جسورانه\nکپتان عبود افتاد که با قاشق در دهنم دوا میریخت . اول سخنی که از\nدهنم برامد این بود : « الحمد لله ! تشکر میکنم کپتان عبود ! زود خبر\nبدهید که رفقای ما رهائی یافتند ؟ »\nگفت — بلی الحمد لله ! خود را چسان می یابید یا حضرت البیگ ؟\nگفتم — بجزيك سستی اعضا و ناتوانی قوادیگر ناگواری در طبیعتم نمیبینم .\nگفت — خیر است. این سستی و رخاوت از رفتن خون بسیار است .\nگفتم — آیا بسیار خون ضایع کرده ام؟ چرا که من از خود خبر ندارم که بعد\nاز غرق شدنم چه پیش آمده است ؟\nگفت — شما غرق نشدید موج شمارا بر زینه واپور انداخت به\nتعجب افتاده گفتم :\n— آیا من در بحر غرق نشدم، و شما مرا از بحر بیرون نکشیده اید ؟ حالا تکه"}
{"book": "adl0179", "page": 673, "text": "صحيفه ٦٦٦ سياحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nمن چنان حس میکنم که من در زیر ثقلت آبهای بسیاری مانده ام .\n- بلی شما غرق شدید . ولی بر زینه واپور در زیر آب غرق شدید . آب های موجی که شما را بر زینه پرتاب نمود از سر شما آنقدر بلند شد که در پته پنجم زینه مرا نیز سراپا غرق نمود ولی اگر (مدد الصالحین) نمیبود و مرا بزودی بسر وقت تان نمیرسانید، و از دست تان گرفته بدست دیگر بزنجیر زینه خود را نمیپیچیدم آب موج ما و شما را هر دو واپس بقعر بحر میرسانید .\nازین سخن او واقعات مدهشه گذشته باز بخاطرم آمده و يك آهی کشیده بی اختیار چشمهایم خود بخود پوشیده شد! نمیدانم که چقدر مدت باز در عالم بیخودی مانده ام . دگر بار چون چشمم را باز کردم عبود را دیدم که بدنم را با اسپریت دلك مینماید . و يك جوان فرنگستانی را دیدم که پیشانیم را پاك میکند، و دوا گذاشته بسته میکند . مگر این شخص داکتر واپور بود .\nهماندم شکستگی سر پسر عایله فلاکت دیده استامبولی بخاطرم آمده از چنین مکافات دست بدست عالم امکان حیرت کردم، و شکر ان الهی را بجا آوردم که مرا بر خدمت ومعاونت آن بیچارگان بی خانمان سوق نمود تا عبود و این فرنگی را بمعاونت من مجبور نمود!\nآری! آری! نکویی کن تا نکویی بینی ، بدی مکن تا بدی نه بینی .\nداکتر سرم را بسته گفت :\n- چسان هستید ؟\nگفتم - بسیار خوبم . آیا زخم سرم بسیار وخیمست یا همینقدر است که خودم حس میکنم ؟\nگفت - شما چسان حس میکنید ؟\nگفتم - يك سوزشی بسیار کمی حس میکنم !\nگفت - همچنین است! بیهوشی شما را هیجان فوق العاده تان و صدمه که بشما رسیده سبب شده است . وگرنه زخم پیشانی شمازخم نی بلکه يك خراشه"}
{"book": "adl0179", "page": 674, "text": "صحیفه ٦٦٧ سیاحتنامه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nکی ایست که تنها پوست و يك كمترى گوشت از هم كفیده و به استخوان هیچ\nضرری نرسیده . امید است كه تا فردا شام هیچ اثری نماند !\nگفتم - مرا بقمرهٔ خودم چرا نبرده اند ؟\nگفت - در قمره بدرجهٔ کفایت هوا نبود . حالاً نکه جکروشش شما\nبهوای صافی تازه بسیار احتیاج داشت ازانسبب شما را درین اوتاق که هوا\nداراست خوا با نیدم .\nداکتر - هنوز دو ساعت مانده که به بیروت برسیم . حالا یکقدری\nآب گوشت میگویم برای شما بیارد آنرا خورده تا میتوانید سعی کنید که\nخواب تان ببرد ، زیرا دو ساعت خواب راحت برای شما از صدمن دوا\nبهتر است .\nاینرا گفته ، از اوتاق برامد . بعد از پنجدقیقه کارسون آمده يك\nکاسه آبگوشت بسیار تیره و مزه داری آورد . آنرا نوشیده ، و عبود را\nنیز بخواب اشارت کرده خودم نیز بخوابرفتم .\n\nروز دوشنبه ۱۷ ذیقعده\n\n- بیروت -\nضیای آفتاب که از پنجرهٔ اوتاق بر رویم افتاده بود از خوابم بیدار\nنمود . در اوتاق هیچکس نبود ! بسوی ساعت دیواری کوچکی که بدیوار\nاوتاق نصب بود نظر کردم . دیدم که ساعت هشت است . از غیر متحرک\nبودن واپور و تردد ، و قیل و قال مردم ، و کرکر ماشینهای جراثقال\nفهمیدم که در ( بیروت ) هستیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 675, "text": "صحیفه ٦٦٨ سیاحتنامهٔ سه قطعهٔ روی زمین جلد سوم\n\nاز جای خود برخاسته نشستم . گوشهایم هنوز در غرس بود . در سر خود بجز يك سنگینی خمار مانندی دیگر دردی حس نمیکردم . و جود خود را تندرست ، و تا یکدرجه توانا و با قوت یافتم .\nدرین اثنا داکتر و کپتان عبود درامده گفتند .\nچه حال دارید ؟\nگفتم — هزار بار شکر ! خیلی خوبم .\nدریشی وزیر پیرهن وزیر جامه و جراب و بوت مرا چون تبدیل کرده بودند ، و از خود زیر پیرهن و پاجامه و جراب و يك دریشی خواب بمن پوشانیده بودند داکتر گفت :\n— چون البسهٔ شما سر تاپا تر شده بود بالمجبوریه تبدیل دادن آن لازم آمد . چون صندوق خود شما را باز کرده نمیتوانستیم یکدست کالا و دریشی خواب خود را بشما پوشانیدم . ها ! اما گمان نکنید که مستعمل بود ! نی بلکه پاك و شسته بود . البسهٔ خود شما را کارسو نها خشك كرده و او تو نموده این است که در پیش سر شماست، هر گاه دریشی بکنید هیچ مانعی نیست .\nگفتم — آیا اگر بقمرهٔ خود رفته دریشی بکنم مانع هست ؟\nگفت — هیچ مانعی نیست . رفته میتوانید .\nلهذا بر پا خواسته ، و عبود از دستم گرفته آهسته آهسته بقمره فرو آمدیم . از عبود پرسیدم که :\n— آیا رفقای شما چه شدند ؟\nگفت — همه در وابور هستند . زیرا احتمال باز گشتن شان به بندر نماند. قایق پاره پاره گردیده غرق شد . دیگر آله نقلیه ئیکه عودت کنند موجود نبود . لاچار بو ابور برآمدند .\nگفتم — حالا چه میکنید؟ آیا در بیروت یکدو روز میمانید ؟ یا پس میروید؟"}
{"book": "adl0179", "page": 676, "text": "صحيفه ٦٦٩ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفت— در بیروت چه میکنیم. حالا خبر گرفتیم که دو ساعت بعد يك و اپور روسی بطرف یافه، و پورتسعید و اسکندریه آماده حرکتست لہذا ازین واپور برامده سر راست به آن و اپور میرویم. \nگفتم — عبود برادر ! منهم در حال سفرم. مقابلهٔ خدمت شمارا بهیچصورت کرده نمیتوانم . زیرا شما بحیات من خدمت کرده اید که مقابل آنرا بجز جان دگر چیزی کرده نمیتواند . معما فیه برای جبیره قایق شما و اجرت پاس عودت کردن شما این ده پوندر از من قبول کنید که شش آن از خود شما باشد و چهار لیره از چهار رفیق شما. چه کنم خدا میداند که در وقت حاضر بیشتر ازین ندارم اما اینرا هم بشما وعده میکنم که بمجرد رسیدنم بشام همین قدر مبلغ دیگر بواسطه شیخ جلندر افندی برای شما روانه میکنم. \nگفت— یا حضرت البیگ ! من از خاطر پیسه و پول بشما خدمت نکردم. من بجناب شیخ افندى بك اخلاص و عبودیت صمیمئی دارم. شما را مهمان شیخ افندی گفته خدمت کرده ام. اکر يك پیسه هم ندهید هم ممنون میشوم ولی چون شماده لیره انگلیزی بعامیه هميديك ليره ومجيدی پیش ازین هم داده اید. زیاده تر ازین انعام نمیشود و نه حق داریم. \nمبلغ مذکور را از صندوق کشیده بنامبرده دادم و دریشیئیکه گارسون آنرا خشک کرده آورده بود آنرا نیز بمعة بوتهابه او بخشیدم. عبود از من وداع کرده و ممنون شده برامد. منهم كالا و دریشی داکتر را کشیده وبا یکدست پیراهن وزیر جامه پشمینۀ بسیار اعلایی که در پنهار از استانبول خریده بودم بايك شیشه لوانته بسیار فاخر و يك دو سمال ابریشمی با کالای خود داکتر در يك دسمالی پیچانیده بدست گارسون قره برای داکتر فرستادم خودم نیز کالا و دریشی خود را پوشیده وصندوق واشیای خود را بسته بالا برآمدم."}
{"book": "adl0179", "page": 677, "text": "صحيفه ٦٧٠ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nداکتر را دیدم که بر سطح قدم میزد . چون مرا دید پیش آمده گفت :\n- چسان خود را می یابید ؟\nگفتم - الحمدلله . هیچ درد و الم بجز یکقدری ضعف و سر گنکسی ندارم .\nگفت - امروز میباید که در يك اوتلی رفته بجز راحت دگر هیچ کاری\nنکنید . طعام را نیز خفیفه تر بخورید ! امید است که فردا هیچ چیزی نماند .\nگفتم - من رفتنی شام میباشم ، وبوقت شام باعرابه داك حرکت\nمیکنم و نمیخواهم که همچنین سر با دسمال بسته بخانه بروم زیرا موجب\nپریشانی عایله میشود . آیا هنوز زخم سرم به بستن احتیاج دارد ؟\nگفت - بیائید که بازيك معاینه کنم .\nبادا کتر باز به اوتاق اول رفتیم . دسمال زخم را باز کرده زخم را معاینه\nکرد و آپانسمان لازمی را اجرا کرده پس بسته نمود . و يك شیشه دوای\nکوچکی داده گفت :\n- امروز تا بشام باز نکنید ، و ازین آب در هر دو ساعت یکبار زخم را\nتر کرده باز دسمالرا به بندید . فردا وقتی که بخانه میرسید دسمالرا اگر باز\nکنید هیچ ضرری ندارد ولی راحت کردن امروزئی تان تا بشام\nضروریست .\nاز داکتر وداع کرده و يك قایقی گرفته به بندر برامدم . سرقومیسر\nلیمان بیروت که ( حسن ) افندی نام دارد ، و از سالها بهمین مأموریت\nدر بندر میباشد ، وبسبب رفت و آمد بار بارما برين بندريك دوستی و محبتی\nبا هم رسانیده ایم بر لب زینه مرا استقبال کرده ، وبيك تلاش واضطرابی\nدست مرا گرفته گفت :\n- الحمدلله علی السلامه ! شکر شمارا زنده و سالم یافتیم خدا میداند که\nبسیار پریشان بودیم ."}
{"book": "adl0179", "page": 678, "text": "صحفه ۶۷۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nگفتم — مگر از وقوعات خبر دارید؟\nگفت — يك تلگراف ازیافه دیشب به نیم شب گرفته‌ام که مضمون آن\nاز روانه شدن شما از بندر بسوی واپو رباقایق ( عبود الدقمر ) و قضا زده\nشدن قایق بود . ازین تلگراف خدا میداند که بچه اضطراب وصول\nیافتن واپو ر را انتظار میکشیدم ! واپو ر پیش از طلوع فجر واصل شد\nهماندم خودم بالذات بواپو ر آمدم ، شما بخواب بودید از صحت شما مطمئن\nشده پس به بندر آمدم . حالا بفرمائید که در اوتاق خودم يك قهوه\nنوشیده راحت بکنید .\nبا جناب قوميسر افندی به او تاقش آمدیم . و حکایت قضازده‌گی\nخود را تا بجائیکه خود من دیده بودم . و بعد از بیهوشی خود چیزیکه از\nعبود شنیده بودم يکان يکان حکایه کردم ، و بقدر یکساعت در انجا مانده\nبرآمدم . ويك عرابۀ گرفته ، و صندوق و اشیای خود را در ان نهاده\nیکسر به ایستگاه عرابۀ دلیژانس که در (منشئیه ) بود آمدم . صندوق و\nاشیای خود را در انجا تسلیم نموده و تکت عرابه (آنطور ) را که دروقت\nشام حرکت میکند گرفته از ایستگاه بر آمدم ، وسرراست به اوتل (کوکب\nشرق ) آمده ، و يك اوتاق هواداری را باز کرده بموجب قول داکتر\nاستراحت کردم . و تا بدو حصه روز گاهی بخواب و گاهی به بیداری گذرا\nنیده از او تل بر آمدم. هيچ بيراحتی در خود نمدیدم. بيك لوکانطه آمده\nخفيف يك طعامى خوردم و وقوعات مدهشه مهلکه ئیکه بر سرم آمده\nبود در پیش نظرم يکان يکان تجسم نموده قلبم رايك دهشتي استيلا نموده\nایا گردستم بزنجیر نمی آمد و همجنا نکه موازنه خودرا غایب کرده پایم را\nبرزینه رسانیده نتوانستم هر گاه دستم نیزبی آنکه بزنجیر برسد یا زنجیراز\nدستم خطا خورده در بحر میافتادم هیچ شبهه نیست که دوباره روی دنیارا"}
{"book": "adl0179", "page": 679, "text": "صحيفه ۶۷۲ سياحتنامه سه قطعه روی زمين جلد سوم\n\nنميديدم . زيرا بقدر ذره از شناوری بهره ندارم . افتادن من در بحر ، و\nفرو بردن موجها مرا در زير و ابور بديهی و آشکار بود که بعد از ان بالا برا\nمدن ازان محال مينمود . و چون بالا نمیبرامدم غواص نيز مرا پیدا نمیکرد .\nمگر که جسد بيروح مرا که آنهم بشرطيکه از دندان سگ ماهيان رهايی\nمی يافت ! چنبرهای آلات تخلیصیه که برای مغروقین از واپور بدریا انداخته\nمیشود هیچ بدرد من نمیخورد . زیرا آن حلقه ها برای کسانیست که\nشناوری بداند ، وبشناوری خودرا به آن رسانیده بگیرد !\nوالحاصل این تصورات و تخیلات بی اختیار وجودم را بلرزه آور\nده از لوكانته برامدم ، وسرواست بجامع مبارکی که دست مبارك حضرت\nیحیی علیه السلام دران مدفونست و ذکر آن در جلد اول سیاحتنامۀ\nعاجزانه سبقت نموده آمدم و دوگانه شكرية الطاف الهی را بجا آورده\nنماز پيشين را بجماعت ادا کردم . وبعد از نماز بقدر وسع وقدرت عاجزانه\nبر فقر او مساكينی که در جامع و مدرسه موجود بودند چیزی خيراتی کر\nده از جامع بر آمدم .\nعرابة ( آنطور ) به شش بجۀ شام حرکت میکرد . لہذا يك عرابۀ\nگرفته بقدر دو ساعت در باغچه های صنوبر زار جنگلهای دامنۀ جبل لبنان\nگشت و گذار کرده بوقت معین به ایستگاه آمدم . عرابه حاضر شده بود .\nعملۀ عرابه صندوقها و اشيای مسافرين را بر بام عرابه جابجا میکردند .\nزنگ حرکت زده شد. در عرابه داخل شده نشستم وبايك دو مسافريكه\nموجودبود مساء الخير گفته دريك گوشۀ خزیدم .\nسبحان الله ! انسان چه مخلوق غريبیست ! بجه گونه اسرارها ، و\nچه طبیعتها ، وچه افکار محاطست ! یکماه پیش ازین که از همین راها\nمیگذشتم از خانه بر آمده رو بسفر نهاده بودم . حواس وافکارم در انوقت"}
{"book": "adl0179", "page": 680, "text": "صحیفه ۶۷۳ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد سوم\n\nدر همین راهها بدیگر گونه افکارات و دیگر نوع تخیلات مصروف بود، و در ینوقت اگرچه عرابه همان عرابه، راه هم هانراه است ولی افکار و تخیل سراسر مغایر آنست. در انوقت یگانه افکارم برین معطوف بود که چیزهای نوبه بینم. و شنیدنیهای نو بشنوم، و با مردم نو سخن بگویم احالاً آنکه درینوقت آنها را همه دیدم و شنیدم و گفتم! حالابجز اینكه‌ يك آن اولتر بخانه برسم دگر هیچ آرزو هیچ تفکر، هیچ تخیل ندارم !\nوالحاصل شب را تا بصبح در عرابه آنطورگاه بخواب و گاه به بیداری بسر آورده صبح وقت روز : (مرد اندلس ملکی)\n\nسه شنبه ۱۸ ذیقعده\n\nعرابه ما داخل ایستگاه کمپنی دلیژانس شام جنت مشام گردید. هماندم از ایستگاه برآمده و يك عرابه‌ گرفته بخانه آمدم. هنوز از کوچه نگذشته بودم که بعضی از خدمتگاران مرا دیده برای بشارت بخانه دویدند و بعضی مرا استقبال کرده و صندوق و اشیا را برداشتند.\nهزار شکر خدارا! حضرت والده، همشیرها رفیقه حیاتم همه را بسلامت یافتم و سیاحت سی روزه کامله خود را به انجام رسانیدم :\nمنم که دیده بدیدار دوست کردم باز\nچه شکر گویمت ای کار ساز بنده نواز\nتمام انتها شد\n\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0179", "page": 681, "text": "صحيفه ٦٧٤ سياحتنامۀ سه قطعۀ روی زمين جلد سوم\n\nنقشه سياحت : خط حرکت خط سياه جلی ميباشد\n\nکتابخانه محمد اکبر\nعشقی\nکارته سه کابل افغانستان"}
{"book": "adl0179", "page": 682, "text": "مؤلف این کتاب\nمدیر و سر محرر جریده سراج الاخبار افغانیه\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0179", "page": 683, "text": "100 / 3 31\n90\n100\n90\n10\nIV\n\n534\n\nصاحب\nدر جناب محترم سر معلم الشهدا\nمکتب سید جمال الدین افغانی\nالمقدم ارجمندم غلام حسین ولد غلام علی\nمتعلم صنف 6 الف ثبت مرجع\nشد"}
{"book": "adl0179", "page": 684, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 685, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 686, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 687, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 688, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0179", "page": 689, "text": "( قیمت )\nروپیه کابلی\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]"}
{"book": "adl0179", "page": 690, "text": "صحیفه ۸۹ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nنواختن زنگ طعام همه مسافرین بر گرد سفره طعام جمع آمدند ، ومنهم\nبکمال اشتها طعام خود را در مقابل مادام قدسی نشسته و سوالهای او را\nکه در باب احوال افغانستان و شام مینمود جواب داده طعام شام را به\nانجام رسانیدیم . و بعد از طعام بر سطح واپور بر آمده و یکقدری قدم\nزده ، و این سطرها را نوشته بقمره آمده بخواب راحت رفتم .\n\nروز شنبه ٢٤ شوال\n\nامروز نمیدانم از چه سبب است بسیار ناوقت از خواب برخاستم .\nوقتی که بالا برآمدم حضرت پدر از یکساعت پیشتر چای و ناشتای خود را\nتناول فرموده بودند .\nحضرت پدر پرسید که :\nفرزند مرا به اندیشه انداختی . چرا اینقدر ناوقت برخاستی\nانشاء الله بیمار نیستی ؟\nگفتم — الحمد الله بیمار نیستم ، ولی خواب بر من غلبه کرده\nوقت تر بیدار نشدم .\nفرمودند — آیا چای نوشیده ؟\nگفتم — نخورده ام . اگر امر بفرمائید رفته ابو محی الدین را بگویم\nکه چای بسازد .\nفرمودند — برو ، برای طعام چاشت من پختن یکچند دانه تخم را\nنیز تنبیه کن ."}
{"book": "adl0179", "page": 691, "text": "صحیفه ۹۰ سیاحتنامۀ سه قطعۀ روی زمین جلد اول\n\nبر سطح دوم وابور آمده ابومحی الدین را بساختن چای امر دادم\nو یکقدری با على بيك و پسر سید یعقوب خان کاشغری نشسته چای خود را با\nآنها خوردم . و باز بر سطح آمده بحضور حضرت پدر نشستم . فرمودند :\n— چای نوشیدی فرزند ؟\nبلی نوشیدم .\nفرمودند — امروز بعد از فراغت عبادت خالق یگانه بحر و بر بسوی\nموجهاى آب نظر كرده يك غزل تازه و تری از طبعم سر بر زد بشنو که بخوانم.\n— سراپا گوشم مرحمت فرمائید :\n\n( غزل )\n\nموج را دانی چرا هر دم رود بر روی آب\nبهر استقبال حیرت میدود بر روی آب\n\nناله از شور و شر طوفان دریا و از هد\nموج خود را سوی ساحل میکشد بر روی آب\n\nبسکه طوفان خطر زین بحر جوشد دمبدم\nموج آفت از پی هم میرسد بر روی آب\n\nدر هوای میکشی هر دم حباب پوچ مغز\nکاسه خالی خود را مینهد بر روی آب\n\nعزت و بیعزتی در هر کجا ظاهر شود\nدر بود در زیر آب و خس بود بر روی آب\n\nگر نمی کم از یم لطفش بدریا در رسد\nمخویشت قطره از خجلت خزد بر روی آب"}
{"book": "adl0179", "page": 692, "text": "صحيفه ۹۱ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nبر دماغيم اگر بوى مئی لطفش خورد\nموج بیخود تر زند مستانه قد بر روی آب\nدر هوای گوهر وصلش بدریای طلب\n(طرزی) همچون موج بیخود میدود بر روی آب\nهزار ها تحسینها کردم، والحق شایان تحسین و آفرین يك غزل وصف\nالحال تصو فی مآ بی بود . بعدازان حضرت پدر به اطراف نظر کرده\nفرمودند:\n— در افق جهت شمالی بعضی کوهها معلوم میشود ، آیابه ( از میر )\nنزديك شده باشیم ؟\n— از قرار حساب فردا باید به از میر برسیم . این خشکه که دیده میشود\nشاید یکی از جزیره های بحر سفید باشد!\nدرین اثنا کپتان اول و ابور از وظیفه خود فارغ شده و از پال قومانده\nفرو آمده به اینطرف می آمد . چون بر سطح که ما بر ان بودیم رسید\nبرخواسته از کیفیت خشکه مذکوری که بطرف شمال غربی پدیدار بود\nسوال کردم .\nگفت — جزیره ( رودوس ) است .\nگفتم — آیا ( قورنیلوف ) در رودوس لنگر خواهد انداخت ؟\nگفت — نی ، در رودوس کار ندارم . فردا بوقت پیشین در ( ازمیر)\nلنگر می اندازد .\nتشکر کرده بحضور حضرت پدر آمدم ، و کیفیت را عرض کردم .\nدر ینوقت در یا بنهایت آرامی و سکونت است . سطح بحر چنان بنظر می\nآید که گویا بايك اطلس لاجوردی براق ساده مفروش شده باشد .\nحضرت پدر برای استراحت به قمره خود فرو آمدند من تابوقت"}
{"book": "adl0179", "page": 693, "text": "صحیفه ۹۲ سیاحتنامه سه قطعه روی زمین جلد اول\n\nعصر با مادام قدسی و دو جوان ایتالی بمکالمه های هر در و هر رهگذر در\nحالیکه وظیفه ترجمانی را جناب مادام ایفا مینمود بسر آوردیم . مگر\nاین دو جوان ایتالی از گروه (موسیونر) بودند . موسیونر، مردمانی\nرا میگویند که بزمره رهبان منسوب اند، وبظاهر در لباس خدمت،\nدر راه نشر دین نصرانیت و در باطن برای کاشتن تخم پولیتیک سیاستی\nدولتی که به آن تابعند بهر هر طرف دنیا منتشر میشوند.\nخدمتها ئیکه گروه مسیونرها برای دولتها و ملتهای خود کرده اند\nبحد و بحساب است. شرط یگانه موسیونری بسیار عالم متفنن، وسیاسی\nشناس همچون جن بودن آنهاست که اکثر آنها فدائی وار در راه انخدمت\nاز وطن خود میبرایند.\nاین دو موسیونر ایتالی برای اینخدمت از مدت پنجسا لست که در ممالك\n(حبشستان) و دیگر سواحل افریقا گشت و گذار کرده اند، وحالا\nبملك خود بر میگردند .\nمکالمه ما و آنها اول از پرسیدن احوالهای ممالک افغانستان و هندوستان\nکه آنها از من میپرسیدند، واحوال ممالك ایتالیا را که من از و میپرسیدم\nمنحصر بود . ولی رفته رفته طرز مکالمه بمباحثه منجر گردید . زیرا\nموسیونر ایتالی مادام را مخاطب نموده گفت :\n— شکر کن مادام که شوهرت عرب يا ترك يا ایرانی ویا افغانی نبود،\nوگرنه با چهاز انماق ویکچند صورتی چسان گذران میکردی ؟\nمادام قدسی منش بمن اینسخن موسیونر را ترجمه کرده گفت :\n— حقیقتاً زنهای مسلمانها بسیار مغدور و مظلوم يك مخلوقی میباشند .\nگفتم — اینچنین نیست مادام! شریعت ما حقوق زنها را بسیار محفوظ\nداشته، وهرگونه مراعات و خاطرداری، آنها را بما امر نموده، ومارا"}
