{"book": "adl0168", "page": 1, "text": "تبریک عید قربان\nپند نامه\nبرای\nکافه ملت نجیب افغان در روزهای\n[ILL]\n[ILL]"}
{"book": "adl0168", "page": 2, "text": "حق طبع (کاپی رائٹ) محفوظ\n\nتکون لناعیدا لاولنا واخرنا\nتبریک عید قربان\nپندنامه\n\nبرای\nوالا حضرت شہزادہ بلند اقبال محمد ظاهر خان طال عمره\nخلف الصدق اعلحضرت محمّد نادر خان\nپادشاه افغانستان (خلدالله ملکه)\n\nاز طرف\nداعی حقیر نجف علی عاصی جلالپوری کان اللہ لہٗ\n\nدر مطبع کریمی لاهور مجلد طبع گردید\n\nبقلم فقیر عبد الرشید بهروز رقم عادل شاهی"}
{"book": "adl0168", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0168", "page": 4, "text": "لله\n\nتبریک عید قربان و پندنامه برے اوا الا حضر\nشهزادۀ بلند اقبال محمّد ظاهر جان طالعمرهُ\nخلف الصّدق اعلیحضرت محمّد نادر شاه\nغازی پادشاه افغانستان خلد الله ملکه\n\nعیدِ قربانت مبارک باد ای نور البصر\nوی نهالِ زندگی شاه را شیرین ثمر\nای ملکزاده بگوش دل شنو این پند من\nبلکہ می باید نوشت این پند را با آب زر"}
{"book": "adl0168", "page": 5, "text": "ناصحانہ پند گویم از خلوص و صدق دل\nزانکہ پند مخلصانہ اکثرے دارد اثر\nمدعی شاعری حاشا نیم اے نور چشم\nنیستم دعواے کہ ہستم صاحب علم و ہنر\nمن نہ جامی ام نہ سعدی نے نظامی گنجوی\nجملہ شاہان سخن بودند و من در یوزہ گر\nمن ردیف و قافیہ را ہم نمیدانم کہ چیست\nنے ادیبم نے ز آداب سخن دارم خبر\nہمچو خسرو نیستم من طوطی شکر مقال\nکز دہان خامہ عنبر زبان ریزم شکر\nہمچو واقف نیستم واقف ز اسرار سخن\nتا برون آرم ز درج طبع شعرے چون گہر\nلہ امیر خسرو طوطی ہند ۱۲ منہ\nمہ واقف لاہوری ۱۲ منہ"}
{"book": "adl0168", "page": 6, "text": "۳\nچون غنیمت نیست شعرم شاہدِ بزمِ سخن\nتاعزیز آید بہ پیش چشم اربابِ نظر\nشاعران در مدح شاہان بس قصائد گفتہ اند\nہست از روئے ادب اشعارِشان سلکِ دُرر\nجملہ شان ساحر زبان بودند و ہم معجز بیان\nمُرغِ طبعِ شان بہ طیر از نُہ فلک کردے گزر\nجوہری بودند و در سوقِ ادب جوہر فروش\nجوہرِ شان را خریدندے شہان با سیم و زر\nدر دکانِ شان متاعِ مدح را بودے فروغ\nبود از بہر معاشِ شان ہمیں واحد مَمر\nخسروان بودند این جنسِ گران را مشتری\nزانکہ باشد باب شاہان لعل و یاقوت و گہر\nلہ مولانا محمد اکرم صاحب گنجاہی مصنف نیرنگ\nعشق مشعر بہ قصۂ شاہد و عزیز ۱۲ منہ"}
{"book": "adl0168", "page": 7, "text": "بود گوینده ظهیر و هم پذیرنده قزل\nآن در معنی بسفته و ان فشانده کیسه زر\nدشت استبداد شاهان رنگ کبر کبریا\nبد خمار از بادۀ رَبُّكُمُ الأَعْلىٰ بَسَر\nخود پسندی بود مرکوز دل شاهان وقت\nشاهجهان گفتی یکی خود را و شاه عالم دگر\nدر دماغ شان بحدّی بود اثر نشئه غرور\nمی تراشیدند بهر خود لقب چون ایمپرر\nشاهِ شاهان احکم الحکّام ذات کبریاست\nآنکه از دریا کشد لولو و از خارا گهر\nاین لقب زیبا است از بهر خدا وند جهان\nخالق ارض و سَما و جن و انس و بحر و بر\nله ظهیر فاریابی مڈاح قزل ارسلان ۱۲\nله قول فرعون اَنَا رَبُّكُمُ الاَعلیٰ الآیه ۱۲ منه"}
{"book": "adl0168", "page": 8, "text": "۵\nگفت فیضی در حق اکبر تعالی شانه\nبنده عاجز که قادر نیست بر نفع و ضرر\nموشگافی های شاعر بود مرغوب القلوب\nآنچه اکذب بود حسن می نمود اندر نظر\nنامه عاشق ز نار هجر دلبر سوخته\nسوختی روح الامین جبریل را هم بال و پر\nآفرین گفتند شاعر را چو در میدان جنگ\nکردی از گرد سم اسپان سیاه روی قمر\nشاعر گفته که از سم ستوران روز حرب\nشش زمین ماند و فلک هشتم نمود اندر نظر\n۱ شعر فیضی - شہہ شاہان و الا شاہ اکبر - تعالیٰ شانہ اللہ اکبر\n۲ اَكْذَبُهُمْ اَحْسَنُهُمْ ۱۲\n۳ سوز هجرم آتش در پر روح الامین افتد ، اگر غمنامه هجر تو بر بندم ببال او\n۴ ز نعل ستوران در آن پهن دشت ، زمین شش شد و آسمان گشت هشت"}
{"book": "adl0168", "page": 9, "text": "دیگرے ہر سفت از نعل سم اسپان پراند\nپشت ماهی را عیان کرد و نهان روئے قمر له\nبس پسند خاطر شاهان بداغراق و غلو\nآن زمان این جنس من بد کس مپرس و کس مخر\nلله الحمد این زمان سلطان نادر می خرد\nاین متاع ناقص و ناچیز من همسنگ زر\nقدر دند باید کلام خالی از اغراق را\nخود همی دانند نیم وگاندار و پیشه ور\nاز ره پند آنچه گویم گوش فرماید بشوق\nرای ناقص را کنم اظهار بی خوف ضرر\nاز ره اخلاص گویم هر چه می گویم به صدق\nپند گویم بی هراس و وعظ گویم بی خطر\nله ز نعل ستوران در آن رزمگاه\nعیان گشت ماهی نهان گشت ماه ۱۲"}
{"book": "adl0168", "page": 10, "text": "حسن گویم بر ملا و شبح گویم برعلن\nعیب چینم بر ملا و بر ملا گویم هنر\nاطلاعش میدهم بر نقص اعمالش بصدق\nتاکه تنبیهی بفرماید بهر بیداد گر\nمن محمد گل وزیر داخله دانم بنام\nلیک می گویم دعا در حق آن نیکوسیر\nمظهر فیض محمد نور چشم ارجمند\nکز زمان طفلی اش میدانم این نیکو پسر\nای خوشا حال جوان سالی که از بخت بلند\nباشد او را اتباع دین حق مد نظر\nتخم نیکی را همی کارد درین کشت حیات\nتا که بر دارد زتخم نیک خود شیرین ثمر\nهم عزیز من که موسوم است با الله نواز\nپیکر صدق و وفا در حق شاه تاجور"}
{"book": "adl0168", "page": 11, "text": "چون زیورپ عود کرده وارد بمبائی شد\nعزم ملتان داشت از بهر قدم بوس پدر\nچون نصیب دشمنان رنجوری شه اشنید\nمستقیما عازم کابل شد آن فرخ گهر\nپس به کابل هم نپایید از پی رفع تکان\nسوی غزنی کرد حسب الامر شاهانه سفر\nهم رئیس فابریکات سید نیکو شیم\nاسمش عبدالله و عرفش شاه جی شد مشتهر\nقامتش پست است اما همتی دارد بلند\nسینه خود را سپر سازد بهنگام خطر\nآتش فتنه چو شد در کوه دامن مشتعل\nاز پی اطفای آن هم بود گامش پیشتر\nدر جسارت بی نظیر و در بسالت بیعدیل\nسرفداسازد بپای خسرو عالی مقر\n\nم در تدبیر کم ریشای نایب السطنه که در کابل است و بمقابلیت وزیر فتح خان رفته بود محاصره است در هیجان است پس از دریافت این خبر بملتان نرفته مجددا از پشاور دارالخلافه کابل مراجعت کرد س مدتها در کابل متوقف بوده بعد ازان به فرمان\nصعود اخلاقی نایب السلطنه را ملقب بامیر الامرا ساخت زانگه بمقابلیت وزیر فتح خان جانب قندهار رفت بعضی را باتفاق جمالمرام قندهار فرستاد و بجهت تسخیر هرات خودش عازم هرات گردید در هر جا که رفت با مظفریت و منصوریت کامل قرین گشت تا این که به هرات با سردار زمانخان\nغالب آمد و اراکین هرات را مطیع ساخته با خود همداستان"}
{"book": "adl0168", "page": 12, "text": "۹\n\nاین شہ محمود را یا رب بده صد ها ایاز\nجان نثار و سر فدا و تابع و فرمان بر\n\nوارث تاج و نگین شه اگر خواهی شدن\nدر همه اخلاق نیکو گیر میراث پدر\nکش نظیری نیست در شاهان باخلاق حسن\nمادر گیتی نمی زاید چنو پوری دگر\nآن شریف ابن الشریف است و نجیب ابن النجیب\nیوسف مصر شرافت را چنین زیبد پسر\nاین پدر را ای پسر در خلق خلف الصدق باش\nتا ترا تائید حق از هر بلا گردد سپر\n\nله سردار محمد یوسف خان مرحوم قبله گاه\nاعلیحضرت ۱۲ منه"}
{"book": "adl0168", "page": 13, "text": "۱۰\nظاهر از اطوار کن خود را شریف ابن الشریف\nتا که نادرشاه را نادر سپر گردی سمر\nگر همیخواهی که باشی از سعادت بهره مند\nپای خود بگزار بر نقش قدمهای پدر\nاز سلاطینی که در ملک خراسان دیده ام\nزبده و ممتاز باشد این شه والاگهر\nاختصاراً نقشه اخلاق او را می کشم\nنیست در ذاتش زجور و کذب و عیاشی اثر\nهست دارای همه اخلاق و عادات نکو\nدیندار و راست گفتار و حلیم و منکر\nحق رس و حق بین حق گو حق پژوه و حق شنو\nداد بخش داد رس هم داور و هم دادگر\nطالب حق جالب دل مالک قلب سلیم\nبار بردبار ارامل و زیتامی ناز بر"}
{"book": "adl0168", "page": 14, "text": "۱۱\n\nگر سر راه دست خود بالا کند بیوه زنی\nموکب استاده کند تا گیرد از حالش خبر\nنور ایمان است تابان از رُخ چون ماه وی\nوز جبین روشنش مهر صداقت جلوه گر\n\nهست بهر سلطنت آدم شناسی پُر ضرور\nشاه را لازم که بشناسد خزف را از گهر\nاز بلی گویان حذر کن وز بلی قربان ها\nسلطنت ها از نفاق شان شده زیر و زبر\nهر کسی کو را قسم خوردن بود عادت مدام\nاین چنین حلّاف را در جمع کذابان شمر"}
{"book": "adl0168", "page": 15, "text": "۱۲\nآدم نااہل را ہرگز مدہ کاری خطیر\nورنہ کار سلطنت ماند مدام اندر خطر\nحضرت عثمان رض چو از راہ قبیلہ پروری\nمردم بے تجربہ را داد عالی مستقر\nفتنہ ہا پیدا شد و منتج بقتل شاہ شد\nآنکہ بد بر حق خلیفہ از رسول بحر و بر\nشد درین فتنہ ہزاران کشتہ اصحاب نبی\nغازیان بدر گشتہ تشنہ خون ہمدگر\nتیغ شان کز دشمنان دین حق سر می برید\nآختہ شد حضرت صدیقہ رض را آخر بسر\nتا بحدی آتش این فتنہ سر بالا گرفت\nزیر اقدام جمل هفتاد کس دادند سر\nحیف صد حیف از غلط فہمی چہ آمد در وقوع\nجملہ شان بودند اصحاب رسول نامور"}
{"book": "adl0168", "page": 16, "text": "۱۳\nنارِ فتنه را به زیّ دوستی افروختند\nدشمنانِ دین منافق طینتانِ لابه گر\nسه هزار اصحاب فخر ابن آدم کشته شد\nاز غلط فهمی شود مان کار ها زیر و زبر\nدامن شان پاک بود از لوث دنیای دنی\nمجتهد لاریب مخطی می شود گاهی مگر\nبر خطای اجتهاد خویشتن نادم شدند\nلیک در وقتی که صد هاتن جدا گشته ز سر\nقلب پاکان از کدورت پاک گردید و شدند\nیکدل و یکجهت و شیر و شکر با همدگر\n\n۱ گروه ابن سباء که در اصل یهودی بوده و\nبظاهر اسلام آورده بود ۱۲ منه"}
{"book": "adl0168", "page": 17, "text": "۱۴\nصحبتِ اہلِ کمال فضل دائم پیش گیر\nدائما از صحبتِ جهال می‌باید حذر\nجامه‌ات از صحبتِ عطار عطر آگین شود\nچرب گردد جامۂ عصّارِے رفیقت شد اگر\nصحبتِ صالح کند صالح چنین فرموده‌اند\nصحبتِ طالح کند طالح بقولِ معتبر\n\nبا همۂ خویش و تبارِ خود مروت پیشه باش\nلیک گر نا اهل باشد از تقرر کن حذر\nکارداران را چو بینی تارکِ صوم و صلوٰة\nسرزنش فرما و شو این گمرهان را راهبر\nعاملی بینی که از فرض خدا غافل بود\nعزل فرما و بکن مامور مامورے دگر"}
{"book": "adl0168", "page": 18, "text": "۱۵\n\nحضرت سعدی بفرماید که وامش هم مده\nبی نمازی را اگرچه باشد او محتاج زر\nزانکه هست او غافل از فرض خداوند جهان\nکی ادا وام تو خواهد کرد آن بیدادگر\n\nزیر دستان را نشان ده اسوه خوب خودت\nزانکه النَّاسُ عَلَى دِينِ الْمُلُوكِ آمد خبر\nساده وضعی هم بوضع خویشتن تعلیم کن\nکز تکلف شد تباه اقوام عالم سربسر\nدام استعمار یورپ هر طرف گسترده است\nبا همه اسباب فینسی می نماید جلب زر\nآسیارا خانه ها پرگشته از سامان عیش\nکیسه خالی شد مگر از لعل و یاقوت و گهر"}
{"book": "adl0168", "page": 19, "text": "۱۶\n\nاین وبا تا قریه و دیهات هم ساری شده\nوز جراثیم تفرح رفته در هر جا اثر\nاهل یورپ را بخواهی دید روزی عنقریب\nخود پدر مجبور خواهد گشت بر قتل پسر\nعدهٔ فاقه کشان گردد چو بیرون از شمار\nصاحبان جاه وثروت را بگردو خون هدر\nعاقلان دوربین پیشینگوئی کرده اند\nآخرش یورپ ز اوج ارتقا افتد بسر\n***\nدائماً بر جنگ جوئی صلح را کن اختیار\nهین مکن اقدام بر خونریزی نوع بشر\nلیک چون بینی ز شرّ دشمنان دین ملک\nننگ ملت یا که ناموس شریعت در خطر"}
{"book": "adl0168", "page": 20, "text": "۱۷\nبهر حفظ ننگ ملت هم ز بهر پاس دین\nبا توکل برخدا کن سینه خود را سپر\nچون صف پیکار شد آراسته با مدعی\nکس چه داند غیب کز آن که خواهد شد ظفر\nاقتضای احتیاط و دور بینی این بود\nکاندرون قلب هیجا هم بیندیشی مفر\nدشمن مغلوب چون آید اسیر اندر حضور\nتا حد امکان به نقد عفو جانش را بخر\nور به بینی کز حیاتش فتنه ما زائد ہے\nواجب است اعدام وی در نزد ارباب نظر\n\nدر حضور حضرت سلطانه عفت مآب\nمادر مشفق که باشد جان نثار و ناز بر"}
{"book": "adl0168", "page": 21, "text": "۱۸\nآنکه شبها بهر آرام تو بی آرام بود\nراحت خود را همی کرد ی نثارت تا سحر\nگر صدای گریه ات گاهی بگوشش می رسید\nمضطرب می شد دل آن مهربان و مهرور\nاضطراب و اضطرارش را مگر حدّی نبود\nگر نصیب دشمنان گفتی که دارم درد سر\nبرخط فرمان وی دائم سر خود مانده باش\nزانکه جنت له زیر پای مادر آمد در خبر\nدر حضور فیض گنجورش گهی اف له هم مکن\nزانکه این امریست از ربّ ملیک مقتدر\nهر که امر ما در مشفق همی آرد بجاء\nهر چه می دارد بدل آخر فراز آید ز در\nله الجنة تحت اقدام الامهات بخاري شريف حقوق الدين ١٢\nله وَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ ۱۲ الآیة"}
{"book": "adl0168", "page": 22, "text": "۱۹\n\nاز درخت زندگی اش میوۀ یک دانه\nدرمیان دُرج جانش همچو یک دانه گهر\nهست ارشاد خداوند زمین آسمان\nخم نما بازوی ذُل در خدمت مادر پدر\nدر جهانبانی مگر فرمان رب العالمین\nواجب الاذعان بود یا امر سالار بشر\n\nبعد ازان اعمام و هم اخوال تعظیم کن\nتا که در عالم کنی تاج سعادت زیب سر\nوارد است اندر خبر از سرور هر دو جهان\nخاله مثل مادر است وعم بود مثل پدر\n\nلـه الخالة مثل الأم وغيره ۱۲ بخاری شریف"}
{"book": "adl0168", "page": 23, "text": "۲۰\nبهترین سرمایه این زندگی نام نکوست\nنی که چون قارون کنی پر گنجها از سیم و زر\n\nعاصیان را کن به احسان و مروّت در کمند\nتا نتابد هیچکس از خط فرمان تو سر\nدلبر و دلدار مردم دلربای خلق باش\nجان نثارت تا شود هر فرد از نوع بشر\nکهتران را با نوازش پروریدن مهتری ست\nنی که گنجت پر شود از لعل و یاقوت و گهر\nپادشاهان را مراعات رعیت لازم است\nوقت شان باید بفکر راحتش گردد بسر\nبیدلان را باش دلدار و غم غمگین بخور\nتا که باشی در دو عالم از سعادت بهره ور"}
{"book": "adl0168", "page": 24, "text": "۲۱\n\nآنچنان زی کاندرون خانه ها بیوه زنان\nدر حقت باشند داعی روز و شب شام و سحر\nجمله متاح تو باشند از ذکور و از اُناث\nمالدار و بی نوا و بی زر و دار ائے زر\nهر که فریادی کند فوراً بفریادش برس\nهر که خواهد داد باش اندر حق وی دادگر\nباب عالی ای پسر بر روی مظلومان مبند\nور کسی در راز ند بر روی وی بکشای در\nنور چشما حاجت ارباب حاجت را بر آر\nتا توانی بارشان بر شانه همت ببر\nدوش خود خم کن ز بهر حمل بار دیگران\nهر گرانباری که بینی نه بپیشش دوش و سر\nبهترین وصف شاهان ای پسر جود و سخاست\nالسخی باشد حبیب الله از روی خبر\nام السخی حبیب الله احیاء العلوم امام غزالی رح"}
{"book": "adl0168", "page": 25, "text": "۲۲\nروز خود را بگذران در شغل وشب آرام کن\nزانکه شب پیدا شده از بهر آرام بشر\nچون بدن در وقت شب از خواب گرد ومستریح\nتازه میگردد دماغ آدمی وقت سحر\nاز پئے اظہار شکر نعمت نوم وثبات\nسربسجده باش پیش خالق جن و بشر\nعادت خود کن سحر خیزی درین عهد شباب\nزیر دستان را بکن بیدار هنگام سحر\nحق بفرماید که قُوَّا خُود را و اہل خویش را\nاز چنان ناری که باشد هیزمش ناس وحجر\nاز برائے صحّت انسان سحر خیزی خوش است\nدافع جُبْن وکَسَلْ هم مانع نقص وضرر\n\nله قوا انفسکم واهلیکم نارا ـ الآیه ۱۲"}
{"book": "adl0168", "page": 26, "text": "۲۳\nوقت را باید که پنداری متاعی بس ثمین\nکاین متاع خیلی گران قیمت بود از سیم وزر\nروی فردا را نخواهد دید آن قومی که او\nدر غم فردا نبود از روز فردا پیشتر\nکار کن در وقت کار و خواب شو در وقت خواب\nوقت را پابند باش از تنبلی فرما حذر\nساعتی کان بهر یک کاری معین کردهٔ\nاندر آن ساعت مشو مصروف در کاری دگر\nهم هوا خوری بکن عادت مگر بر پشت اسپ\nبهتر از کالسکه و ز موتر سواری خوب تر\nاز پی تعجیل بر موتر سواری لازم است\nزانکه بر منزل رساند این سواری زود تر\nهفته یک روز از پی صید افگنی لازم بگیر\nزانکه تیر اندازی است از سنت خیر البشر"}
{"book": "adl0168", "page": 27, "text": "۲۴\n\nکاهلی و تنبلی را مادِر امراض دان\nاز پی روح و بدن هر دو هی دارد ضرر\nزین سواری از پی حفظان صحت کیمیاست\nالزم واقدم بدان این را بهر شام و سحر\nروز تعطیل ارکنی وقف از پی سیر و شکار\nبس مفید است از پی قلب دماغ و هم جگر\n\nوقف کن جزوی ز تنخواه خود از بهر خدا\nبهر نشر سیرت فخر بنی نوع بشر\nتا که ملت با خبر گردد ز اخلاق نبی\nمتحد گردد بهم مخلوط چون شیر و شکر\nخدمت دین از دل و جان حسبةً للّه کند\nنی برای خلعت شاهانه و کیمشت زر"}
{"book": "adl0168", "page": 28, "text": "۲۵\n\nباغی و طاغی بود مغضوب ذات کبریا\nمرد اگر میرد بمرگ جاهلیت بدگهر\nاینکه لفظ جاهلیت وارد است اندر حدیث\nمعنی اش کفر است پیش از بعثت خیرالبشر\nبدترین اعمال انسان است در عالم فساد\nزانکه از هر گونه باشد باعث نقص و ضرر\nبلکه حیوانات را هم باعث رنج و محن\nگردد این فعل بد انسان از وحشی بتر\nحیف قرآن را فقط بر طاق نسیان مانده اند\nلَا يُحِبُّ الله فساد آمد بقرآن ای پسر\nشومی اعمال ما مردم بود قحط و و با\nدام و دد یابد ز افعال بد انسان ضرر\nهیچ فعل ما مطابق نیست با امر رسول\nما برادر کش پدر آزار ظالم بر پسر"}
{"book": "adl0168", "page": 29, "text": "۲۶\nشمه گویم ز خلقِ رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِينْ\nکِش خدا گفته رَحِیْم اندر حقِ نوعِ بشر\nدشمنانش در قفا گفتند صَادِقْ وَالْاَمِيْنْ\nبا چنین القاب عالی در بقومِ خود سَمَر\nمدعی را معترف سازم به اخلاقِ نبی\nگوش راجع به هجرت ماجرائی طرفه تر\nدر شب هجرت جنابِ رَحْمَةٌ لِلْعَالَمِينْ\nمرتضی رض را میدهد همیان هائی سیم و زر\nتا که بسپارد امانت هائی مردم صبحگاه\nتا سبک سازد ازین بار امانت دوش و سر\nمُد رسول الله در بند اماناتِ کسان\nخانه صادق امین محصور کفار اشر\nاینچنین پاس امانت در چنان وقت شدید\nکه تواند داشت غیر از سیّد نوعِ بشر\n\nله انک بالمومنین رءوف رحیم ۱۲ ۵ بخاری شریف ۱۲"}
{"book": "adl0168", "page": 30, "text": "۲۷\n\nگفت ابوطالب گهے نشنیدہ ام حرف دروغ\nدر زمان طفلگی هم از زبان این پسر\n\nروز فتح مکه سالار دو عالم در گذشت\nاز خطای آنکه بودش قاتل لخت جگر\n\nقاتل عم رسول الله چو آمد در حضور\nرحمة للعالمین کرد از خطایش هم گذر\n\nگفت املاک مسلمانان که غارت کرده اید\nمیکنم زان جمله از بهر خدا صرف نظر\n\nعکرمه فرزند ابوجهل آمد و از فرط شوق\nافتاد از دوش بر در سرور جن و بشر\n\nاینچنین فتح مبین چشم جهان بین فلک\nپیش زان گاہے ندید و هم نمی بیند دگر\n\nاینچنین فتحی که واحد قطره خون هم نریخت\nگرچه هنده خورده بود عم پیمبر را جگر\n\n[margin]\nبیان نام\nحضرن زینب\nبنت رسول\nالله صلعم که\nنیزه زده از\nشتر انداخت\nجمان سا قط شد\nو بهمین صدمه\nرحلت فرمود و\nقاتل سیدنا\nحمزه رضی ۱\nصحیح بخاری\nکتاب المغازی\nکعبه هنده\nزوجه ابو\nسفیان جگر\nحمزه را خائیده\nبود ۱۲ منه\n[/margin]"}
{"book": "adl0168", "page": 31, "text": "۲۸\n\nدل جگرها پاره کردند و حمایل ساختند\nبہر طوقِ خود زنانِ قرشیانِ کینه ور\nاز چنین فتح مقدّس کے توان دادی نشان\nدفتر تاریخ عالم گرکنی زیر و زبر\nمُدّعی کو دعوائے تہذیب دارد گوش\nاینچنین وضع تو باشد با عدو روزِ ظفر ؟\nگورها را مے کنی و مُرده ہا را مے کشی\nاز پئے اظهار شان وشوکت و هم کرّ و فرّ\nخاک را با عالم پاک از کجا نسبت بود\nکلب دنیا را چه نسبت باشه خیر البشر\n\nعدّۂ افواج را ہر سال افزوده برو\nتا ز اعدائیت نماند مطلقاً خوف وخطر"}
{"book": "adl0168", "page": 32, "text": "۲۹\n\nتا توانی کن فزون بودیجۂ این شعبه را\nبر سرش افزا و کم کن صرف اصناف دگر\nتوپ ہائے آتش افشان وتفنگ کارتوس\nتا حد امکان زہر کشور بہر قیمت بخر\nلشکر جرار چون دریائے ناپیدا کنار\nموجزن باشد بہر سو با شکوه و کر و فر\nزانکہ در قرآن اَعِدُّ و اِمَا اسْتَطَعْتُمْ واردست\nبہر حفظ ملک فرمان خدائے بحر و بر\nنور چشما ہست بر لشکر ہمہ دار و مدار\nشوکت دولت بود بر فوج و عسکر منحصر\nعسکری باید کہ در ہر حال باشد مطمئن\nتا دہد روز وغا با طیب خاطر جان و سر\nاز پئے آسائش لشکر بجان و دل بکوش\nزانکہ عسکر خون خود در راه حق کرده ہدر"}
{"book": "adl0168", "page": 33, "text": "۳۰\n\nکوش تا واقف شود عسکر ز احکام جهاد\nجنت آمد زیر ظل سیف غازی در خبر\nگفت پیغمبر که فردادرتر از وے نهید\nپشکل شتر غزاسرگین گاو و اسپ و خر\nانبیاء را رشک خواهد بود بر اجر شهید\nزانکه در راه رضائے حق فدا کردست سر\nتا کنند اندر نماز جمعه تلقین جهاد\nقدغنی فرما به ملایان عسکر اے پسر\nخطبه باید مشعر از احکام قرآن حدیث\nهم ز آثار صحابه وز روایات سیر\nعسکری را از همه ارکان و احکام جهاد\nتا بفرقه میر و سالارشان کن باخبر\nتا شوند آگاه چنان کردند اصحاب کبار\nصرف از یر قدمہائے رسول نامور\n\nسله بخاری شریف باب الجهاد ۱۲ سله بخاری شریف کتاب الجهاد ۱۲"}
{"book": "adl0168", "page": 34, "text": "۳۱\n\nجعفر طیار بازوی شیر خیبر شکن\nحیدر کرار داماد رسول بحر و بر\nبیرق اسلام را نگذاشت آن مرد خدا\nگرچه دستش قطع شد از دست کفار شرر\nگفت پیغمبر که ید های بریده را عوض\nحق تعالی داد در جنت به دو بال و پر\nمی پرد آزاد در باغ جنان در هر طرف\nطائر آسا حضرت جعفر بشاخ هر شجر\nاز حضور سرور عالم ملقب گشته است\nجعفر طیار بن بوطالب از روی خبر\n\nگاه گاه در وقت فرصت این نصیحت نامه\nای ملکزاده بخوان با غور و امعان نظر\n\nجعفر طیار شهادت شریف بخاری ۱۲\nله"}
{"book": "adl0168", "page": 35, "text": "۳۲\nمن نخواهم ماند و خواهد ماند از من یادگار\nپیش تو اے شاہ والا جاہ را لختِ جگر\nاے جوانِ با سعادت پندِ پیر از دل نیوش\nکن دعائے مغفرت در حقّ عاصیِ بے ہنر\nسنّم از ہفتا و بالاشد قوائم شد ضعیف\nعارضم وجع المفاصل گشت و ہم ضعف البصر\nگوسیاہی رفت از مویم مگرا ز دل نرفت\nزانقلاباتِ حیاتم شد نہ بر طبعم اثر\nاز ادائے حقِّ طاعت من سراپا قاصرم\nلیک امیدِ شفاعت دارم از خیر البشر\nآنکہ ذاتش تکیہ گاہِ عاصیانِ امّت است\nبوکہ از لطفش رود این سنگ ہمنگ گہر\nاز حضورِ دل نکردم طاعتی وقتِ شباب\nآنزمان بگذشت در مستی و غفلت سر بسر"}
{"book": "adl0168", "page": 36, "text": "۳۳\n\nروز و شب در ترجمانی رفت اوقات عزیز\nاز پئے عیش بدن ساعی بُدم در کسب زر\nاز پئے تزکیهٔ نفسم نکردم کوششی\nعیسی ام لاغر شد و من دائما در بند خر\nحیف در وقتِ توانائی نشد کاری ز من\nمن بخواب غفلت و بیدار مرغان سحر\nعمر در تحصیل علم فلسفه بر باد رفت\nصفر ماندم در کتاب و سُنتِ خیرالبشر\n\nکلبهٔ زندان من چون کورهٔ حدّاد بود\nلیک زان آتش نشد برآهن نفسم اثر\nاین دلِ سنگم شد موم اندر آن آتشکده\nبے اثر از نار سوزان ماند این لختِ حجر"}
{"book": "adl0168", "page": 37, "text": "۳۴\nاندر آن دارالبلا هم شد نہ صلاح دلم\nزنگ دل زائل نگشت و چشم بے نم شد نہ تر\nگرچہ در بانم درم را قفل میکرد از برون\nمے در آمد لیک ابلیس لعین از در ز در\nبود بواب در زندان من ایوب نام\nحیف این نامی که از نمرود بد شد او تر\nآن کریہ الصوت چون پیش در من آمدے\nپنبہ میکردم بگوش از بہر منع صوت خر\nتکیه کامل بودے ار بر ذات پاک کبریا\nبندہ را حاشا نه جنبانید مے زنجیر در\nآنکہ اورا تکیہ کامل بود بر ذات حق\nاز در حق بر نمی جنبد نگردد در بدر\nاینکہ باب نادری را حلقہ چشمان گشته ام\nظل حق میدانمش چون داور حق داد گر"}
{"book": "adl0168", "page": 38, "text": "۳۵\nکز زبانش شاذ و نادر می برآید لفظ لا\nنادر است و کارهایش نادرست و خوبتر\nپیش دونان خم نسازم سر پئے حاجات خود\nزانکه از دونان دونان دانم سخنان اندر جگر\nنیشتر کا برنی تا بدرگ اهل همم\nبرندار دغیرت شان جز نعم لفظ دگر\nحاجت خود گر بخواهم خواهم از مرد شریف\nمی برآرم حاجتش او رافتد حاجت اگر\nزانکه در دنیاست جاری سلسله داد و گرفت\nگاهی یک کس گیردو گاهی دهد شخص دگر\nمیکنم امداد وی او میکند امداد من\nاین حیات مستعار اینگونه میگردد بسر\nاز در تلمیذ خود گشتم چو دل برداشته\nهمچو گلخن قصر گلخانه نمودم در نظر"}
{"book": "adl0168", "page": 39, "text": "۳۶\n\nحیف این دنیا که او خود هم بگلخانہ نماند\nوز درخت عیش نتوانست بر گیرد ثمر\nاز قصور آسمان ساو ز مقامات کریم\nدفعةً بربست از خاک وطن رخت سفر\nنی امانی یافت در دارالامان آن خسته دل\nو انکه بودش دلگشا دلگیرش آمد در نظر\nآن جوان مجبور شد آخر به ترک مرز و بوم\nبعد من الّا که یک ماہ و دو ہفتہ شد بسر\nرفت در جائیکه در گوشش نمی آید اذان\nبلکہ از زنگ کلیسا گوش ہا گردند کر\nاینکه اظہار تأسف میکنم زین انقلاب\nاز تباہی مسلمانان خورم خون جگر\nاز پی ماضی ورق گردانی تاریخ کن\nانقلاب عصر حاضر را بچشم خود نگر\n\nسله شهر نو که امان الله خان بنا نهاده بود ۱۲ سله یک قصر عظیم الشان در کابل ۱۲ سله سله رومالی تحت اطالیه ۱۲ منہ"}
{"book": "adl0168", "page": 40, "text": "۳۷\nدرمیان گوسفندان وبزان از کوهسار\nبا گروه گرگ ها آمد پلنگ کینه ور\nشیرشان هم خورد و خون بی زبانان هم بخیبت\nگوشت را با استخوان هم قُرت کرد آن بدگهر\nآن پلنگ آخر به تیغ شاه نادر کشته شد\nمُنجی ملک خراسان از بلائے پُر خطر\nگرگ ها کشته شدند از حکم شاه شیر گیر\nهر یکی برداشت اعمالِ بدِ خود را ثمر\nعہد بدامنی گذشت و دور امن آمد پدید\nسقّۀ بدرگ شد آمد نادر نیکو سیر\nدور داد و عهدِ عدل نادری آغاز شد\nقطع شد دورِ جفائے سقه بیداد گر\nعبرت از حالِ امان الله خان باید گرفت\nوائی بر شخصی که عبرت گردد از بہرِ دگر"}
{"book": "adl0168", "page": 41, "text": "۳۸\n\nاعتباری نیست حاشا طائر اقبال را\nمی پرد هر لحظه از یک بام بر بام دگر\nاز تعیش پادشاهان تاج شاهی باختند\nبهر تصدیق سخن تاریخ ماضی را نگر\nاز محمد شاه رنگیلا و واجد شاه علی\nدرس عبرت بانداز حاصل کند هر تا جور\nآن برقصانید زنهای برهنه در حضور\nوین همی رقصید پوشاک زنان کرده ببر\nنام نیک اندر جهان بگذاشتن آمدو چشم\nثمرۀ شیرین بدان وین زندگانی را شجر\nای پسر یک قصه رنگین زر نگیلا کنم\nاختلاطش را شنو با نادر بیداد گر\nبعد قتل عام چون شد تیغ نادر در نیام\nمنعقد گردید بزم دوستی با همدگر\n\nله محمد شاه پادشاه دهلی و واجد علی شاه شاه اوده ۱۲ \nسله نادرشاه ایران که در دهلی قتل عام کرده بود ۱۲"}
{"book": "adl0168", "page": 42, "text": "۳۹\n\nگفت زنگیلا که تاب آفتاب اندر تموز\nسخت سوزان است مثل شعله نار سقر\nاندرین پیراهن داکه منم غرق عرق\nتو برگ در برگلاه پوست داری زیب بر\nاین برگ گفت اے برادر کیمیائے ہمت است\nمیکشد از جسم انسان تنبلی را سر بسر\nمن بہ یمن این برگ زایران بدہلی آمدم\nواکرات نگذاشت تابیرون برآئی تا بدر\nاے پسر این قصه هم یک واقعه تاریخی است\nدرس عبرت بست با خوض تمام این را نگر\nقصه دیگر شنواز شاه عباسی امین\nآنکه ہارون و زبیده را بود لخت جگر"}
{"book": "adl0168", "page": 43, "text": "۴۰\nماهیان را بر لب حوض حرم کردی شکار\nمدعی با شکر حبر آراستاده بدرء\nاندرین حالت در آمد از برون خواجه سرا\nگفت بیرون کن شهاب این نشه غفلت ز سر\nباکنیزان سمن بر صید ماهی می کنی\nصید خواهی شد ز دست مدعی کینه ور\nاز غضب تَبَّتْ یَداک گفت و گفتا دور شو\nوای بر حالت که آوردی چه نامیمون خبر\nبین که شیرین کرده تا ایندم دو ماهی راشکا\nسعی من تا حال رفته رایگان و بے ثمر\nبالیقین دانست چون محصوری خود را امین\nلاجرم بگرفت از زیر زمین راه مفر\nشاطران مدعی اش در عقب بشتافتند\nگیر کردندش میان دجله در حین گزر\nله در محاورۂ عرب دعای بد است یعنی بریده دستت بریدہ شود ۱۲ گله نام کنیز است ۱۲ منهی"}
{"book": "adl0168", "page": 44, "text": "۴۱\nپس بیاوردند در زندان بسان یک اسیر\nبود لرزان همچو بید و رخت و کالا جمله تر\nبندیان از بهر تعظیمش بپا برخاستند\nیا امیرالمومنین گفتند و خم کردند سر\nبشپلیدندش لباس و ایستاده با ادب\nبر میان جان زبهر خدمتش بسته کمر\nای عزیزانم ! نیم اکنون امیرالمومنین\nمثل تان هستم اسیری خسته دل خونین جگر\nآخرش در نیم شب جمعی ز جلادان رسید\nدیدشانرا و جهان تیره شدش اندر نظر\nاندران ساعت رگ عباسی اش آمد بجوش\nگشت زانجمله به ضرب تیغ خود چندین نفر\nجوهر شمشیر عباسی نمود و کشته شد\nپور هارون الرشید آن پادشاه نامور"}
{"book": "adl0168", "page": 45, "text": "۴۲\n\nخون ببارید آسمان بر مرگ آن رعنا جوان\nآنکه تا وی بود بر تخت خلافت جلوه‌گر\n\nحال بی باکان شنیدی قصۀ پاکان شنو\nیک شب اندر کوچۀ تاریک سالارِ عُمر رض\nمیگذشت و اتفاقاً در میانِ تیرگی\nپای وی افتاد بر پای یکی دریوزه‌گر\nبی تحاشا از زبانِ وی برآمد این صدا\nپای من افگار کردی کیستی کوری مگر؟\nنیستم کوری برادر عفو کن بهر خدا\nکوچه تنگ است و نه کردم سوی پای تو نظر\nبر غلط‌کاری خود خیلی تاسف میکنم\nسهو و نسیان است اما خاصۀ نوع بشر"}
{"book": "adl0168", "page": 46, "text": "۴۳\nپند گیر اے نور چشم از قصه مردان حق\nہر قدم نہ بر نشانِ پائے بوبکر و عمر رض\n\nنیست در اسلام حاشا غدر و بدعهدی روا\nگو معاهد کافر است از روی قرآن اے پسر\nلیک بر عهدش نباید تکیه کامل نمود\nدائم از افعال وے محتاط باش و پر حذر\nکفر با اسلام کے اخلاص قلبی داشته\nناریان با نوریان گردند کے شیر و شکر\nدر لباس دوستی دشمن کند کاری کز آن\nقوم مسلم را رسد زائد ز اندازه ضرر\nبر سر مرغان نادان دام تزویر افگنند\nدانہ ہا پاشان کنند از حقہ ہائے سیم وزر"}
{"book": "adl0168", "page": 47, "text": "۴۴\nبر تملق های دشمن مطلقاً غره مباش\nهرجدار از پای بوس سیل می افتد بسر\nچون عدو بیند تراسوی ترقی گامزن\nسنگها را افگند حتماً سر راه و گذر\nچشم بد دور اینکه برپای خودت ستادهٔ\nدشمن دین را یقیناً ژاله می بارد بسر\nچشم بد بین عدو ای نور چشمم کور باد\nتا نبند از د بسوی روی زیبائت نظر\n\nمنکه هستم ناصح مشفق پذیر این پند من\nاین نصیحت نامه را تعویذ جان کن ای پسر\nگرچه دارم جبه و دستار و هم ریشی دراز\nدر سیاسیات هم هستم مگر بالغ نظر"}
{"book": "adl0168", "page": 48, "text": "۴۵\nدر اموراتِ سیاسی نیز فکرم میرسد\nگو بظاهر دارم اندر گنجِ عزلت مستقر\nدر امورِ سلطنت حاشا نمیگردم دخیل\nخود رموزِ سلطنت سلطان بداند خوبتر\nلیک چون در رائے ناقص بینیم امری را مفید\nلازم است اظهار آن پیش شہ والا گہر\nاندر آن ساعت اگر خاموش بنشینم خطاست\nزآنکہ الدین النصیحة وارداست اندر خبر [بخاری شریف]\nچون به بینم یک طرف دزدِ کمینه در کمین\nبه که جنبانم زبهرِ انتباہ زنجیرِ در\nور پدید آید عدو اندر لباس دوستی\nدوست را گویم که از مکر وفونش کن حذر\nبالیقین خالی مدان هر بیشه از گرگ پلنگ\nخفته باشد در پسِ سنگی پلنگی کینه ور"}
{"book": "adl0168", "page": 49, "text": "۴۶\nشرط بیداری است در هر وقت حزم احتیاط\nفکر کیسه پر بکن در کیسه گرداری دُرر\nبس خطرناک است دشمن چون به زی دوستی\nمیکند اظهار حق خیر خواهی آن اشدّ\nوقتِ صلح و جنگ از خدع عدو غافل مباش\nاین فلزّ زرد راحا شا مخر با نرخ زر ؛\n\nمخلصان پیدا نما هم داخلی هم خارجی\nعدۀ احباب می باید ز اعداء بیشتر\nدل بدست آوردن دنیای مسلم لابد است\nنام نیکت تا به اطراف جهان گردد سَمَر\nنشر تالیفات و تصنیفات اسلامی بکن\nاز کتاب الله و هم اخبار و آثار و سِیَر"}
{"book": "adl0168", "page": 50, "text": "۴۷\n\nثانی یعقوب چرخی و ابونصر فراه\nبعد ازان پیدا نشد اندر خراسان یکنفر\nاز سیرنو دورِ تصنیفات راجاری بکن\nتا بعرفان پروری نام تو گردد مشتهر\nحوصله افزائی هر صاحب تصنیف کُن\nتا بماند در جهانت یادگارِ مُستمر\nچون حُسین کاشفی و جامی هروی بیار\nباز در میدانِ علم و دانش و فضل و هنر\nدرین پند و موعظت این تهنیت نامه بدان\nای بلند اقبال والا حضرتِ فرخ سِیَر\nمن نمی خوانم ثنا و نیستم مدحت سَرا\nیک دعاگوی توام صبح و مسا شام و سحر"}
{"book": "adl0168", "page": 51, "text": "۴۸\nدر لباس تهنیت این موعظه آورده ام\nلائق شانت ندارم پیش خود تحفه دگر\nهدیه ناچیز را بخش از قبول خود شرف\nتا رسد نوک کلاه افتخارم تا قمر\nشد دماغ من ضعیف و زیت فکرت شد تمام\nنیستم یارا سخنگوئی کنم زین بیشتر\nنیست نیرو بیش ازین کاین نامه طولانی کنم\nرشته سازم ز طبع و هم بسلک آرم درر\nدر حقت گویم دعا و ختم سازم نامه را\nزنده باشی سالها با عز و شان و جاه و فر\nیا الهی تا که از مشرق بر آید آفتاب\nتا که بر اوج فلک تابان بود شمس و قمر\nتا که باشد آسمان را زیب زینت از نجوم\nتا بود دارای رنگ و بوی خوش گلهای تر"}
{"book": "adl0168", "page": 52, "text": "۴۹\nتا که روز و شب بود از گردش کره زمین\nتا بر آید از صدف لولو و از خارا گهر\nتا که باشد مه جبینان را بحسن خود غرور\nتا که باشد عاشقان را رنگ زرد و چشم تر\nتا بیاید در پے ہر موسم سرما تموز\nتا ببارد برف بر کوہسار و در میدان مطر\nبا اطبا تا بود محتاج ہر میر و فقیر\nتا اگر خواهد خدا اندر دوا باشد اثر\nتا که شوہر در اروپا می کند زن را سجود\nتا بود در آسیا زن پیش شوہر حکم بر\nباد ہر روز تو عید و ہر شبت شبقدر باد\nمیکند عاصی دعایپش بلیک مقتدر\n\nدارالسلطنۃ کابل فی ذی الحج الحرام ۱۳۳۱ م"}
{"book": "adl0168", "page": 53, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0168", "page": 54, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0168", "page": 55, "text": "مطبع کریمی لاہور پنجاب برائے حسن طباعت در\nہمہ ہندوستان شهرت عظیم دارد ، ، ، ،"}
