{"book": "adl0154", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 6, "text": "كتبخانۀ\n\nسراج الاخبار\nعنایت\n\nعدد\n( ٦ )\n\n٢٠٠٠٠ فرسخ\nسیاحت در زیر بحر\n\nمترجمش\nمحمود طرزی\n\nدر دارالسلطنۀ کابل در مطبعۀ عنایت بزیور طبع آراسته گردید\n\nسنه ۱۳۳۲"}
{"book": "adl0154", "page": 7, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nیکدوسخن در باب طبع کتاب\nبتوفیقات حضرت خداوند لایزال جل وعلی و سایۀ عرفان پیرایۀ قبلۀ اعظم اقدس اعلیحضرت (سراج الملة والدین) روحی له الفداء درینبار بطبع و نشر يك ناول علمی و فنّی بسیار عجیب و غریبی در (مطبعهٔ عنایت) امر و اجازه نمودم که از مطالعهٔ آن خوانندگان را يك ذوق وحظ عظیمی حاصل خواهد شد .\n(۲۰۰۰۰ هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر !) چنان چیزی نیست که بعقل بگنجد ! زیرابیستهزار فرسخ نی ، بلکه ربع يك فرسخ سیاحت نیز در زیر آبهای بحرهای محیطۀ عظیمه از عقل بعید مینماید.\nحالاً نکه اگر این ناول را بخوانند ، این سیاحت خارق العاده را چنان بعقل نزديك مییابندکه برين يك افسوس میکنندکه آیا چرا خودشان نیز از جملۀ آن سیاحان زیر بحر نبوده اند؟ یا آنهم چون بخوانند ، چنان میپندارندکه باسیاحان زیر دریایی یکجا گردش وسیاحت میکنند ، و از منظرۀ خارقه های مخلوقات و عجایباتی که حضرت ذات اقدس خالق بحر و بر جل وعلی در بحر هاوزیر آبها آفریده با سیاحان یکجا استفاده میکنند .\nدر ملك عزيز ما اینگونه کتابهای افسانه های طرز جدید هیچ وجودی نداشت ، و هیچکسی نخوانده و نشنیده بود. (مطبعۀ عنایت) را که ما تأسیس و بنیاد نهاده ایم مقصد یگانه ما همین است که آثارها وکتابهای طرز جدید را طبع نموده در ملك خود منتشر سازیم . اگر چه درین وقت بسبب عدم عادت به اینچنین اثر ها کسی چند ان میل ورغبت ندارد ، ولی امیدقوی داریم که از فیض توجهات جهاندرحات اعلیحضرت قبله گاه معظم"}
{"book": "adl0154", "page": 8, "text": "۳\n\nمقدسم که در باب علم و عرفان میپرورانند رفته رفته اولاد وطن به اصطلاحات فنون جدیده آشنائی پیدا کرده اینچنین اثرهایك رغبت و رواج کاملی پیدا کند.\nاین را هم بگویم که اگر ما اثرهای کهنه و فرسودهٔ طرز قدیم را چاپ کنیم اصل مقصد و مدعای ما که از تاسیس دادن مطبعه عنایت است بر هم میخورد. حال آنکه برای بوجود آوردن اینچنین آثار جدیده بمؤلفین و مترجمین عالم و متفنن آن گونه آثار احتیاج داریم که در وقت حاضر آنهم نادر است. لهذا از تقدیر و تحسین حسن خدمات قلمیهٔ که عزیزی بنیان (محمود طرزی) مدیر و سر محرر (سراج الاخبار افغانیه) در باب تألیف و ترجمه آثار جیدهٔ جدیده برای وطن و اولاد وطن عزیز خود بجا آورده و می آورند نیز خود داری نمیتوانیم.\n(۲۰۰۰۰ هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر) نام ناول فنی را نیز مشارالیه از زبان ترکی عثمانی بيك شيوه و اسلوب بسیار خوبی پیش از پنج شش سال بزبان فارسی ترجمه کرده بود که در ین سال فرخنده فال (مطبعهٔ عنایت) آنرا در معرض انتشار جلوه گر عيون استفادهٔ اولوالابصار مینماید. و ششمین کتاب کتبخانه مطبعه عنایت را بوجود می آورد.\nانشاء الله بعد از ین ناول فنی بسیار عجیب و غریب (جزیرهٔ پنهان) که تتمهٔ این ناول شمرده میشود بزیور طبع آراسته خواهد گردید. ومن الله التوفيق.\nامضا\nمضبط\nعنایت الله معین المعارف\nم[؟]\nعنایت[؟]\nعین\nمعین[؟]\nط[؟]"}
{"book": "adl0154", "page": 9, "text": "٤\n- مقدمه -\n( افادهٔ مرام مترجم )\nماشین دماغ انسانی ، يك محفظهٔ بدیعهٔ اسرار ر بانیست ؛ آیا غرائبات محیر العقولی كه\nدر ساحهٔ عالم از ین ماشین مصنع مكرم بظهور و وجود آمده كسی را یارای تعداد و شمار آن\nهست ؟ از هنگام ابتدای تكوین این ماشین احسن التقویم تا به این وقت حاضر هر گاه برای\nبدایع آثار ، و صنایع حكم نثار این كارخانهٔ حكم آشیانهٔ حضرت صانع یگانه نمایشگاهی\nبر پا ، و معارضی بنا كردن لازم آید مساحهٔ سطحیهٔ كرهٔ ارض از استیعاب همهٔ آن آثار\nو صنایع عاجز آمده لابد بعاریت خواستن اراضی بدیگر كرات ضیا صفات همجوار\nخود محتاج خواهد شد !\nتلگراف با سیم و بی سیم ، تلفون ، گراموفون ، شمند و فر ، واپوز ، بالون ، آئینهٔ\nرونتگن، ئه ورو پلان وغیره بعضی نمونه‌های كوچك روشن جدیده ایست كه از ین ماشین بدیع\nالتكوین در ین اعصار اخیره كامل التفجر به شده بیرون برآمده است كه تمثيلاً تذكار كردید.\nآیا تذكار ، و تعداد همهٔ مصنوعات ، و معمولاتيكه ازین ماشین برمعرفت برآمده، و هنوز\nبر روی كار است در ین صفحات محدوده چسان خواهد گنجید ؟\nاین رومان فنی كه به ترجمهٔ آن آغاز كرده ایم از تصویر و تعريف يك اثر بسیار بدیع و\nعجیبی بحث میراندكه مطالعهٔ آن انسانرا بر غرایب اختراعات محیرالعقول دستگاه قوهٔ مصوره\nكه یكی از شعبات ده گانهٔ ماشین دماغ است واله و حیران میسازد !"}
{"book": "adl0154", "page": 10, "text": "این رومان نیز از آثار قلمیهٔ بسیار نفیس (ژول ورن) فرانسوی نژاد است که با\n(جزیرهٔ پنهان) نام رومانی که در روز آخر سنهٔ ١٣٢٤ فارغ الترجمه گردید لازم\nو ملزوم همدیگر شمرده میشود . زیرا احوال و امور الکتریکشی «نویتلوس» و\n«کپتان نمو» را که در کتاب آخرین جزیرهٔ پنهان ذکر گردیده این رومان «سیاحت\nزیر بحر» تکمیل و تفصیل میکند .\nجزیرهٔ پنهان، و سیاحت زیر بحر از رومانهائیست که استادگاه آنها علم و فن میباشد اینکو\nنه آثارها به افسانه های بیفایدهٔ بیمعنی که زهر قاتل اخلاق جوانان نورسیده باشد هیچگاه\nمشابهت و مناسبت نمیرساند بلکه هر پدر مهربان در خواندن این رومانها برای\nاولاد خود هیچ محذوری نمی بیند . مطالعه کنندگان رومانهای فنی هم از فن فائده میبر\nدارند، و هم وقت و زمان خود شانرا بخوبی و خوشی میگذرانند .\nچون درینعصر ترقیحصر پادشاه معظم با دانش و دین اعلحضرت (سراج\nالملة و الدین) بازار پر کساد علم و عرفان گرمی ، و رواج حقیقی خود را یافته ،\nو در باب تأسیس مکاتب ، و آوردن مطابع اراده و فرمان شاهانه شرفصدور نموده لہذا\nاین احسان حضرت پادشاه معرفت بنیان مزید شوق و هوس این عبد احقر گردیده بعد\nاز تمام نمودن ترجمهٔ جزیرهٔ پنهان به ترجمهٔ سیاحت زیر بحر پرداختم .\nچنانچه در مقدمهٔ جزیرهٔ پنهان نیز بیان شده بود که مدار یگانهٔ تشویق ارباب قلم کثرت\nمطابع و زیادتی خوانندگانست ، و چون این هر دو امر جلیل از فیض همت جهانقمت\nحضرت پادشاه عدیم المثیل ما به تأسیس مکاتب و استحضار مطابع تأمین و تأیید یافته\nلہذا حاضر و آماده ساختن بعضی آثار قلمیه را لازم شمردیم .\nو من الله التوفيق فی ٢٠ محرم سنه ١٣٢٥ محمود طرزی"}
{"book": "adl0154", "page": 11, "text": "[سیاحات خارق العاده]\n\n٢٠،٠٠٠ فرسخ\n\nسیاحت در زیر بحر\n\nکتاب اول\n\nباب اول\n\nپشته سنگ سیار\n\nواقعه بسیار غریب حیرت انگیزی که در سنهٔ ١٨٦٦ میلادی بظهور آمده بود ، و سنهٔ مذکور بنام همان واقعه اشتهار یافته بود هنوز از خاطرها سراسر فراموش نشده خواهد بود .\nواقعهٔ حیرت انگیز مذکور که بحقیقت آن هیچکسی پی نبرد و نخواهد برد مردمان شهرهای ساحل نشین ، و همه کشتیبانان ، و دریانوردان روی زمین را دچار اندیشه و اضطراب عظیمی کرده بود . سوداگران ، کشتی داران ، کپتانان ، و افسران بحریِ حکومات مختلفهٔ امریکا ، و اوروپا بکمال اهمیت و دقت حادثهٔ مذکوره را در زیر نظر دقت گرفته بودند .\nاین واقعه عبارت ازین بود که بعضی واپورها در بحرهای محیط در اوقات مختلف"}
{"book": "adl0154", "page": 12, "text": "V\nبيك جسم عجيب الخلقتى برخوردہ دیده بودند كه اين جسم طولانى الشكل و گاه گاه خيلى ضيادار ، و فوق العاده سريع السير ، و از ماهی بالینه که جسیمترين حيوانات بحريه میباشد بزرگتريك مخلوق عجيبست .\nاين جسم عجيبه را در اوقات مختلف چند نفر كپتانهای مشهور و اپورهای امريكا اوروپا در جدا جدادرياها مشاهده كرده واوصاف اشكال ، و چابكرفتاری ، و ضيا نثاری آنرا در دفتر مشاهدات خود در قید تحریر آورده بودند . پس هر گاه این جسم از انواع ماهی باشد تا بحال هر انقدر حیوانات عظیم الجثه كه در بحر مشاهده شده است این جسم از همه آنها برتری دارد . . حالا نكه هیچ یکی از حکمای طبیعیون ، و مؤلفین مشهور مانند «كويه» و «لاسه پد» و «دومه ریل» و «قاتر فاژ» در کتاب های علم حیوانات خودشان از وجود اینقدر ماهئى جسيم الجثه هيچ ذكر و بیانی نکرده اند بلکه در تصور خود نیز نیاورده اند .\nاگر چه بعضی مبالغه کاران این جسم را بدرازی دو میل وعرض يك ميل جسامت داده بودند ولی هرگاه مبالغه رفع شود گفته میشود که لااقل دوصد قدم درازی دارد که باز هم انسان وجود اینقدر جانور بزرگ را بآسانی تسلیم کرده نمیتواند . و اگر تسلیم شود پس حساب کنیم که افراد بشر که جبلتاً از چیزهای خارق العاده متأثر میشوند از ظهور اینحادثه چقدر متأثر و پرهیجان شده باشند . و هرگاه به این حادثه حوالۂ سمع صحت و اعتبار نکنند خطا خواهند کرد . زیرا از و اپورهای شرکت سیر سفاین کلکته «کو در هیگینسون» نام واپور انگلیزی در ۲۰ ماه تموز سنة ١٨٦٦ بقدر پنج میل دور از ساحل شرقی اوسترالیا به این جسم برخورده است . واز طرف کپتان «باکر» که کپتان کشتی مذکور است . واكثر عمله وکشتی"}
{"book": "adl0154", "page": 13, "text": "نشینان و اپور برای العین دیده شده است . حتی کپتان باکر بخیال آنکه يك پشته\nسنگی خواهد بود میخواست که جای و موقع پشته مذکور را در خریطه در قید تحریر\nآرد اما دید که پشته سنگ مذکور ثابت و ساکن نی بلکه بکمال سرعت سیار و رهسپار\nمیباشد . کپتان باکر از دیدن اینحال دو چار وله و حیرت کرد بده بحقیقت آن\nهیچ پی نبرد .\nو همچنان در بیست و سوم ماه مذکور عیناً همین حال از و اپور «کریستو بال» نام\nشرکت انگلیزی در بحر محیط هندی مشاهده گردید که اینهم دلیل ثابت و واضحی بر\nسرعت فوق العادهٔ جسم مذکور بود. زیرايك واپور جانور مذکور را در ۲۰ ماه تموز\nدر اوسترالیا ، و واپور دیگر سه روز بعد آنرا بیست هزار فرسخ دورتر در یکجایی\nدیدند .\nبعد از چند روز از نجا بد و هزار فرسخ دورتر در بحر محیط اطلسی در ما بین\nامریکا و اور و پا از طرف و اپورهای شرکت «ناسیونال» که «هلوه چیا» و «سانون»\nنام داشتند ، و پهلوی همدیگر برهروی دوام داشتند جانوره ذکور دیده شد که از\nقرار قول کپتانهای این دو و اپورطول این جانور را سه صد و پنجاه قدم تخمین کرده\nاند . زیرا از هر دو و اپور مذکور که هريك يكصد و بیست قدم طول داشت در ازی\nجانور مذکور بیشتر مینمود . حالا آنکه بزرگترین ماهیان بالینه از یکصدوسی قدم\nبیشتر درازی نداشته اند . وغیر ازین مشاهدات بسی واقعه های دیگر دیگر نیز از\nطرف دیگر و اپورها اعلان و اشتهار یافت که از ینسببها بحث و مذاکرهٔ جانو و درهر\nطرف حکم فیشن نوی را گرفت . در قهوه خانه ها پتها برای جانور مذکور بسته\nشده از طرف خوانندگان و نوازندگان خوانده ونواخته شد ، در تیاتر و ها بازیهای"}
{"book": "adl0154", "page": 14, "text": "۹\n\nآن بروی کار آمد . جریده های مصور تصویرهای گوناگون خیالی آنرا نوشته\nنشر نمودند . بسیار مردمان ازین رهگذر پیسه بدست آوردند . سخنان\nاساطیرالاولین قدیمه سر از نو جان پیدا کرد . یعنی حکایتها و افسانه های جنها\nو پریها باز بمعرض گفتگو درامد .\nدر خصوص حل اینمسئله بسیار مذاکره ها و مباحثه ها بمیدان آمد . رسائل\nموقوته فنی برای خود شان سرمایه های قیل وقال بزرگی پیدا کردند . محرر ان\nاوراق حوادث به سیرها سیاهی در راه مباحثات و مقالات دور و دراز بحث جانور\nصرف کردند . حتی بعضی خونها نیز درینراه بریخت . چونکه در بحث جانور\nیکدو سه بار در مابین تصدیق ، و تکذیب کنندگان وجود جانور دو وللو (۱) نیز\nوقوع یافت . و الحاصل روز بروز مسئله جانور نو برامد دریایی شعله ور گردیده\nهرکس هر چیز یکه بفکرش میرسید میگفت .\nمدت ششماه کار بهمین گونه دوام نمود . اگرچه بعضی اوراق حوادث معتبره برای\nتسکین دادن هیجان افکار عمومی در باب قابل نبودن وجود اینگونه جانور مقالات\nفنیه درازی نوشتند و لی چون وجود جانور مذکور از طرف کپتانهای مشهور\nو اپور های معتبر بر أی العین مشاهده شده و بهر طرف دنیا اخبار کیفیت شده است\nهیچصورت تسکین تشویش اذهان اهالی را ننمود .\nمعمافیه یکمدتی دیگر ظهوراتی از جانور مذکور بمیدان نیامد اوراق حوادث نیز\nآهسته آهسته سکوت وسکونت را پیشه گرفتند . وکم مانده بودکه سراسر از مخايف\n(۱) دو وللو یکی از عادات قبیحه فرنگستانست که یکی دیگر خود را بجنگ و مضار به همد یگر\nطلب کرده علناً با همدیگر خودکشی مینمایند ."}
{"book": "adl0154", "page": 15, "text": "مطبوعات ستر ده شود ولی بعضی وقایع جدیدۀ دیگر ظهور نمود که باز اوراق\nحوادث پر فنون، و افکار گروه مجربون را زیر و زبر گردانید. همکار درینبار از\nحالت مسئلۀ فنیۀ که در باب حل کردن آن کوشش ورزیده شود برامده صورت يك\nتهلکۀ عظیمی را گرفت که چارۀ دفع کردن آن لازم آمد. جسم مذکور از حالت\nجانوری برامده حکم يك پشته سنگی را گرفت. اما چسان پشته سنك؟ پشته سنك\nسیاری که در اثنای سیر و حرکتش در پی آن رسیدن و یا آنرا گرفتن هیچ داخل\nدایرۀ امکان نیست !\nکیفیت این حادثه نیز باینصورتست که در پنجم ماه مارت سنۀ ١٨٦٧ واپور «مورا\nویان» نام شرکت «اوسه ئن» در ٢٧ درجه، و ٣٠ دقیقه عرض، و ٢١ درجه، و\n١٥ دقیقه طول در حالتیکه بسرعت تمام بر راه خود دوام داشت بيك پشته سنگی که\nدر هیچ خریطه وجود آن نشان داده نشده است مصادمه کرده رخنۀ بزرگی\nدر کشتی مذکور پیدا گردید، واگر بدنۀ زیرینش خیلی مضبوط و متین نمیبود باد\nوصید وسی و هفت نفر مسافرینی که حامل آن بود غرق میشد. واپور مذکور\nو دیگر واپوران اگرچه بار ها ازین راه گذشته اند ولی هیچیکی در هیچوقت در\nنقطۀ مذکور به اینگونه حادثۀ بر نخورده است. بعد از مصادمه اگرچه بسیار\nتفحص و تفتیش کردند هیچ چیزی در زیر آب یا روی آب نیافتند. اما در زیر\nکشتی رخنۀ بسیار بزرگی یافتند که اگر بزودی جلوگیری تعمیر آنرا نمیکردند غرق\nمیشد. وهنوز ایحادثه فراموش نشده بود كه يك واقعه مدهشی دیگر ظهور یافت\nکه انظار عموم عالم مدنیت را جلب نمود و این حادثه نیز عبارت از قضا رسیده کشی\nیکی از واپورهای يك شرکت بسیار مشهوریست که بسبب این قضا در هر طرف"}
{"book": "adl0154", "page": 16, "text": "۱۱\n\nعلى الخصوص در انگلستان بسیار قیل و قال در مردمان پیدا شد . برای معلوم شدن\nسبب اهمیت این قیل و قال باید اولا در خصوص کومپانیه یعنی شرکت این و اپور یکقدری\nتفصیلات بدهیم :\nخوانند گان کرام بلکه اسم «کونار» نام شخص انکلیزی را شنیده باشند که این\nشخص در سنه ١٨٤٠ در ليور پول يك شركت و اپوری تأسیس داده چهار واپار\nبسیار بزرگ و متینی ساخته بود ، و هشت سال بعد از ان چهار و اپور دیگر از ان بزرگتر\nو متینتر بران علاوه گردانید . در سنه ١٨٥٣ این شرکت امتیاز نقل پوسته ها را\nنیز در عهده گرفته چهار و اپور دیگر نیز برواپورهای اولنی خود ضم نموده باینصورت\nدر انوقت در تمام دنیا بزرگتر ازین شرکت و اپور هیچ شرکتی نبود ، وسريع السير\nتروجسیمتر و متینتر ازین و اپورها هیچ و اپوری هم برروی کار نیامده بود . درمدت\nبیست وهشت سال واپار های «کونار » از بحر محیط اطلسی بقدر دوهزار بارگذر\nو رفت و آمد کرده است . در هیچ يك سفر آنها تأخير و تعطیل در ینقدر مدت و\nقوع نیافته ، و در هیچ زمان هيچيك طوفانی هیچ ضرری بآنها نرسانیده است .\nپس چون اهمیت واپار های این شرکت معلوم گردید درجه اهمیت تلقی کر\nدن قضاوفلاکتی که به این واپار ها وارد آید نیز دانسته خواهد شد .\nدر سیزدهم ماه نیسان سنه ١٨٦٧ یکی ازین و اپارهای شرکت کو نار که «سقو\nتیا» نام داشت در ١٥ درجه و ١٢ دقيقه عرض ، و ٤٥ درجه و ٣٧ دقيه طول\nدر حالتیکه دریا بسیار آرام ، وهوا صاف و بی باد بود بسرعت سیزده ونيم میل درهر\nساعت رهسپاری و دریانوردی مینمود . رهروان و مسافران و اپور همه کی در دالا\nن بزرك واپار جمع آمده نشته بودند ، و بخوردن طعامی که انکلیزان در وقت عصر"}
{"book": "adl0154", "page": 17, "text": "۱۲\n\nبخوردن آن عادت دارند مشغول بودند که درین اثنا چرخ دنبالۀ کشتی بيك چیزی مصادمه نموده واپور را تکان داد . بعد از تکان خوردن واپور از طرف ماشین واپور صداهای پر دهشت «غرق میشویم! ... غرق میشویم!...» برخواسته رهروان کشتی نشینانرا بخوف و هراس عظیمی انداخت و هر کس بتلاش و اندیشۀ رهایی جان خود افتاده اضطراب بزرگی در کشتی پدیدار گردید. اما کپتان واپور فریاد بر اورده گفت که :\n— ترس و اندیشه مکنید . چرا که واپور بچهار قسم منقسمت اگر يك قسم آن شکافته شده آب پر شود برای دیگر اقسام آن بیم غرق نیست.\nلهذا رهروان و مسافران یکقدری تسکین یافتند . کپتان بزیر واپور فرو آمده دید که قسم پنجم واپور سراسر از آب مملو گردیده است لهذا دانست که رخنۀ بزرگی در کشتی پدیدار آمده اما جای شکر این بود که در ینقسم آتش خانه موجود نبود وگرنه واپور همانلحظه توقف مینمود.\nکپتان واپور را ایستاده کرده یکی از طایفه های واپور را برای معاینۀ رخنه در آب غوطه داد . دید که رخنه بقدر دو متر و در نزد شانه واپور بعمل آمده است.\nواپور درین اثنا از جزیرۀ «کلار» سه صد میل دورتر رهسپار بود . بعد از سه روز تأخیر که از وعدۀ وصول خود پس ماند و شرکت را خیلی دوچار اندیشه گردانید به لیورپول رسیده داخل حوضه گردید .\nوقتیکه مهندسها زخم واپور را معاینه کردند خیلی بحیرت و تعجب افتادند. چونکه بقدر دونیمتر و پائینتر از خط آب بغل واپور بطول دو مترويك سوراخ مثلث شکلی دیدند که این سوراخ چنان معلوم میشد كه با يك اسباب بسیار سخت و بسیار تیزی بریده"}
{"book": "adl0154", "page": 18, "text": "۱۳ \n\nو کشاده شده باشد و گرنه از مصادمه کوه و یاسنگ این حال بعمل نمی آید چرا که\nبخوبی آشکار بود که این سوراخ را در کشتی بهمه حال يك آلت فولادی سرتیزی\nباز نموده باشد چونکه زره آهنین و اپور که بقدر چهار سانتیمتر و ستبري داشت با\nسانی باینصورت بریده نمیشود ، اینهم نیز معلوم و موجب حیرت است که باید قوت\nبسیار خارق العاده باشد که بعد از فرو رفتن در لوحه آهن پوش واپور باز خودرا\nواپس کشیده وارهاند .\nاین واقعه افکار عمومیه را زهرناك ساخت . بعد ازینواقعه همه آفاتی که در بحر\nبدون سبب معلومی بوقوع آمده بود همه را بگردن جانور بار کردند ، و بطرف سفر\nهای دریایی هرکس بنظر ترس و بیم نظر کردند . لهذا از هر طرف قیل و قال بسیاری\nبرپا شده از دول معظمه خلاص کردن دریاهارا از بالای این جانور دهشت آور به\nبسیار شدت و ابرام طلب کردند .\n\nباب دوم\n\nآیا اینچنین است ؟ یا آنچنان ؟\n\nنویسنده این سیاحتنامه زیر بحر موسیه « آروناقس » میگوید :\nهنگامیکه این احوال ها بوقوع میآمد من از اجرای کشفیات فنیه که در جهتهای\n( نبراسکا ) نام ممالك جماهير متفقه امريكا مینمودم هنوز نوبه ( نيويورك ) عودت\nکرده بودم . من چون از معلمان موزه خانه فنون طبیعیه پاریس میباشم لهذا از\nطرف حکومت فرانسه برای اجرای کشفیات فنون طبیعیه بجهت نبراسکا مأمور شده\nبودم . بقدر ششماه در انطرفها گردش کرده به آخر ماه مارت به نيويورك آمدم و قرار"}
{"book": "adl0154", "page": 19, "text": "١٤\n\nداده بودم که در ابتدای ماه مایس به او رو پا عودت کنم . در نيورك به ترتیب دادن \nمجموعۀ نباتات ، معادن وحیواناتی که باخود از انطرفها آورده بودم مشغول میبودم \nکه در ان اثنا واقعۀ کشتی سقوتیا بوقوع آمد .\nبه اینمسئله که سر مایۀ مباحثۀ هر کس شده بود من نیز آگاه بودم. آگاه نبودن \nآیا ممکنست ؟ بهر اخباری که دست دراز کنی همین بحث را می بینی و میخوانی . منهم \nدر نخصوص هیچ قراری نداده متحیر مانده بودم. ولی احتمال انکار نیز برای این \nمسئله نماند . چرا که انکار کنندگانرا شکاف و اپور سقوتیا به اعتراف کردن مجبور مینماید .\nوقتیکه من به نيورك واصل شدم مسئلۀ جانور ، بنام دیگر پشته سنگ سیار گرمی \nتمام داشت . اما اعتقادی که مردمان در باب پشته سنك سيار بودن آن داشتند تبدیل \nیافته بود. البته باید تبدیل بیابد ! زیرا در شکم این پشته سنك يك ماشینی که او را سرعت \nسیر و رهسپاری دهد هیچ احتمال داده نمیشود ، و چون چنین نباشد چسان از جایی \nبجایی با نیقد رسرعت فوق العاده تبدیل موقع و رهسپاری میتواند ؟\nحالا دو احتمال باقی مانده بود : از یکطرف میگفتند که اين يك جانور بسيار مدهش \nدریائیست ، از طرف دیگر میگفتند که نی ، يك کشتی ایست که در زیر بحر حرکت \nميكند ومالك قوت خارق العاده میباشد .\nاین احتمال دوم نیز باید برطرف شود . زیرا بعد از تحقیقات بسیار دانسته شد که \nهیچ کس مالك اینچنین کشتی نخواهد بود و هم نیست . چونکه اینچنین کشتیرا بغیراز \nدولتهای بزرگ متمدنه که میتواند بسازد ؟ حالا نکه همۀ حکومتها از مالك بودن \nاینگونه کشتی انکار محض کردند . لہذاسخن آنها را باور کردن لا زمست . زیرا \nهيچيك دولت متمدنی تصور نمیشود که افراد دیگر دولتی را که با او جنك ومحاربۀ"}
{"book": "adl0154", "page": 20, "text": "١٥\n\nنداشته باشد بصورت دنا آشکارا نه و دزدانه متضرر بسازد . علی الخصوص که منافع خود او به آزادی سیر و سفر و اپور های دیگر دولتها وابسته باشد ! این هم احتمال ندارد که یکدولتی اینچنین کشتیرا به پنهانی ساخته بتواند . هیچ نباشد از زبان یکی از عمله و کاریکران بهمه حال این سر فاش میشد . بناء علیه از نتیجه تحقیقاتی که در هر طرف اجرا گردید بخوبی دانسته شد که از دول موجوده هیچیکی مالك اینگونه کشتیی که تحت البحر حرکت کند نیست.\nباز مسئله جانور جان گرفت . حتی اوراق حوادث مسئله را از خیال بحقیقت تحویل دادند . من چون به نيورك آمدم بسیار مردمان در بخصوص از من استفسار افکار نمودند . من در فرانسه بنام (خفایای اعماق جسیمه بحریه) در دو جلديك کتابی نشر و تألیف کرده بودم . این اثر من در میان ارباب فن شهرت بسیار بزرگی پیدا کرده بود ، و مرا از مهره طبیعیون برقم دادند . ازینسبب در باب مسئله جانور برای پرسیدن فکر من بسیار کسان بمن مراجعت کردند .\nمن تا بوقتیکه مسئله مانند آفتاب ظاهر نشده بود به نیت افسانه میشنیدم و در انباب بجز سکوت هیچ چیزی نمیگفتم . اما حالا کار از سکوت گذشت . زیرا اخبار نيورك هرالد به این فقره که [ از معلم موزه خانه پاریس جناب موسیو آرو ناقس در خصوص مسئله جانور رأی دادن تحریری شا نرا طلب میکنیم ] .\nپس ازین نشر و اعلان اخبار مذکور سکوت کردنرا مناسب ندیده مسئله را فناً وسیاسةً تحلیل کرده يك مقاله نوشتم . مقاله من در نسخه ۳۰ نیسان غزیه مذکور نشر گردید . در ان مقاله گفتم که :\nدر بخصوص بسیاری از فرضیات و تخمینات مردمانرا تدقیق و مطالعه کردم . اما همه"}
{"book": "adl0154", "page": 21, "text": "١٦\n\nآن فرضیات و تخمینات را بیکسو افگنده بر وجود يك ماهی بسیار جسیمی قانع شدن لازم می آید .\nاعماق جسیمه بحار هنوز بما مجهولست . چرا که در بحر هنوز چنان جاهای عمیق و نا معلومی موجود است که پایان آن نه بریسـمان و نه بدیگر آلات هنوز مکشوف و معلوم نشده است . پس در چنان عمقها و کودالهای بحر که پیمایش چقوری آن قابل نشده است آیا چها خواهد بود و چها بروی کار خواهد آمد ؟ آیا در ان عمقها ئیکه از پانز ده میل بیشتر است چگونه مخلوقاتی موجود و زنده گانی میتواند ؟ آیا وجود اینگو نه حیوانات چگونه تشکل یافته است ؟ اینست که اینمسئله ها بجوا بهای خیالی حل شدنی نیست .\nیا باید بگوئیم که اینمخلوقاتیرا که در چنان اعماق زندگانی دارند همه را دیده ایم ، و همه را میشناسیم ، یا باید بگوئیم که ندیده و نمیشناسیم . اگر بگوئیم که نمیدانیم پس فرض باید کرد که در ان اعماق يك حیوان آهنین وجود بسیار سریع الحركۀ وجود خواهد داشت که آن حیوان بنابر حس و هوسی ببا لا بر آمده در سطح بحر اینکارها را بعمل آورده باشد .\nو اگر از حیواناتی باشد که ما اورا میشناسیم و دیده ایم در انوقت چنان فرض باید کرد که یکی از اجناس جسیمه آنها بدرجه خارق العاده بزرگ شده با شد و مستی و طغیان زیادی در و پیدا شده باشد و این وقوعات و حادثات از و بعمل آمده باشد .\nنار وال نام کرگدن بحری که هرکس اورا میشناسد همیشه بقدر شصت قدم بزرگی میداشته باشد . حالا اگر اینحیوانر اصد بار ازین بزرگتر تصور کنیم ، و نسبت بجسامت وجود او سرعت و قوت هم برای او فرض کنیم اینست که جانور مبحوثه عنهار ادر"}
{"book": "adl0154", "page": 22, "text": "۱۷\n\nپیش چشم خود آورده خواهم توانست . زیرا در دهن ناروال نام کرکدن بحری از استخوان مانند شمشيريك عضوی موجود است که باین عضو ماهی بالینه را زده هلاك میگرداند . حتى كاهی عضو مذکور شکسته در وجود بالینه باقی میماند و چون از طرف شکاریان ماهی بالينه شکار میشود آن عضو در وجود آنها پیدا میشود ، و كاهی بر کشتی ها نیز حواله کرده میشکند . در موزه خانه طبيه پاریس بدراری دو نیم مترو یکی ازین دندانها موجود است .\nبسیار خوب ! حالا که ما اینحیوانرا ده بار بزرگتر فرض کنیم ، و به وجود او در ساعت بیست ميل يك سرعت بدهيم البته دندان آنرا نیز ده بار بزرگتر و پرقوت تر تصور خواهیم کرد که در انحال اگر آهن زره واپور را بشکافد شایان حيرت يك كاری نخواهد بود.\nبنا برین تا بوقتیکه دیگر کشفیات جدیده بعمل آید من این جانور کشتی شکاف رايك ناروال مست سرکش شده میشمارم و دندان آنرا به مهمیزهای واپورهای زرهپوش جنگی تشبیه میدهم و مسئله را باینصورت حل میکنم . اما اگر از یکنوعی باشد که تا بحال هنوز دیده و شنیده نشده باشد هم محتملست !»\nاینست که این مقاله را نوشته به اخبار نیويارك هر لدفرستادم اما جمله و عبارة آخری آنرا از برای آن نوشتم که اگر تخمین من درست نبراید مسخره امریکائیان استهزا دو ست نشوم . حالاً آنکه خود من بر وجود جانور قانع شده ام .\nاین مقالة من بكمال اهمیت پذیرایی یافت و بگرمی تمام بموقع مباحثه وضع گردید . چونکه اینمقاله دایرة تخیلات خیالپرستانرادريك حدود بسیار واسعی پویان میدارد و برای وجود دادن مخلوقات محیر العقول در پاها از خشکه خیلی از خیلی بیشتر مستعد مهیا شد . لهذا افکار عمومیه ظهور یافتن عجائب طبیعیه را قبول کرده وجود يك مخلوق"}
{"book": "adl0154", "page": 23, "text": "بسیار جسیم الخلقة سریع السیر بر قوتیرا باور کردند، و مردمان انگلتره و امریکا که بهر\nکار از طریق فائده و منفعت مینگرند خلاص کردن در یا ها را از وجود اینمخلوق مد\nهش بشدت تمام و ابرام مالا کلام طلب و استدعا کردند . زیرا تا این جانور و اپور خوار\nدر در یا باشد سیر سفاین از آزادی محروم خواهد بود غنیته های صنایع و تجارت و\nمجموعة بحریه و کومپانیه ها یعنی شرکتهای و اپور ها ، و سیکور ته ها یعنی شرکتهای\nبیمه ها همه کی اتفاق بر محو ساختن جانور کرده مقاله ها ولایحه های مفصل و مصرانه\nبحکومتها تقدیم کردند .\nافکار عمومیه چون باینصورت به هیجان افتاد اول حکومتی که کمر همت را برای\nپیدا کردن و محو ساختن جانور بر میان بست دولت جماهیر متفقه امریکا بود . لهذا\nدر نيورك برای تعقیب کردن جانور بحاضری دیدن آغاز نهادند .\n( ابراهام لینقولن ) نام کشتی زرهپوش جنگی که بجا بکر فتاری وقوت ومتانت\nشهرت شعار بود تجهیز و حاضر گردید. کپتان و اپور مذکور را مأذونیت کاملی برای گرفتن\nهر گونه اسباب و آلات و جبه خانه داده شد .\nوقتیکه واپور زرهپوش برای جستجو و تعقیب جانور حاضر و آمادۀ حرکت گردید\nاز جانور اثر ظهور نیافتن آغاز نهاد . بلی دایمام چنین کارها پیش میشود ! هیچ و اپوری\nبه جانور مذکور مصادف نگردید . و در هیچطرف اثری از و پدیدار نیامد . گویا جانور\nدهشت آور از حضری که برای گرفتاری او ترتیب یافته خبر دار گردیده است که خود\nرا دفعه چنین پنهان گردانیده . اگر خبر هم گرفته باشد چه شک ! آیا کم قیل و قال در\nبارۀ او در عالم مدنیت بر پاخواست ؟ آیا کم تلگرافها از زیر بحر از امریکابه اور وپا رد و بدل\nگردید ؟ حتی بعضی از نکته مزاجان ادعا کردند که این جانور خیلی عاقل و دوراندیش"}
{"book": "adl0154", "page": 24, "text": "۱۹\n\nاست . لهذا یکی از تلگرافهایی را که از زیر بحر میگذشته است بدست آورده و بر\nمضمون آن آگاه گشته ازان رو احتیاط کرد نرا مناسب دیده است !\nواپور جنگئی ابراهام لینقو لن برای سفر بسیار دور و درازی حاضر و آماده گردیده\nایستاده است . همه آلات و ادوات صیدیه را برداشته است ولی سمت و جهت حرکتش\nمعلوم نیست . هرکس بچهار چشم انتظار منتظر ظهور یافتن اتوجانور بودند که درین\nاثنا یکی از واپورهای که از ( سانفرانسیسقو ) به طرف (شانغهای) سیر و سفر داشت\nخبر داد که جانور را در جهت شمالی بحر محیط مشاهده کرده است .\nاز ینحوادث هیجان بسیار شدیدی حاصلگردید زرهپوش چون مأکولات و\nهمه لوازمات خود را حاضر و بارکرده بود .کپتان او را بیست و چار ساعت آرام و توقف\nندادند . البته ! چرا توقف کند ، چون انبارهای زغالرا پرکرده ، طایفه کشتی همه\nگی کامل، کارتنها برانش کردن اوجاقها و بازکردن ریسمانها مانده است ! حالا تکه کپتان\nواپور نیز هوس توقف کردنر اندارد بلکه یک آن اولتر محو کردن جانور را آرزو میکند .\nسه ساعت پیشتر از حرکت کردن ابراهام لنقولن برای من باینمضمون يك رقعه رسید!\nبخدمت معلم موزه خانه پاریس جناب موسیو آرو ناقس\n\nافندی !\nهرگاه با واپور ابراهام لنقولن آرزوی سفر و حرکت را داشته باشید حکومت\nجماهیریه نفقه بوجود ذات عالی شما دولت فخیمه فرانسه را درین عمل خیر باخود\nمشترك شمرده بکمال محظوظیت از شما پذیرایی خواهدنمود . کپتان واپور زرهپوشی\nمذکور جناب « فرراژوت » برای ذات عالی شمایک قمارهٔ مخصوصی در کشتی حاضر\nخواهد کرد فقط .\nامضا\nمستشار نظارت بحریه ج . ب . هوبسون ."}
{"book": "adl0154", "page": 25, "text": "۲۰\n\n- باب سوم -\nهر چه که افندی بخواهد همان میشود\n\nاز گرفتن این مکتوب هم متحیر و هم متفکر شدم .. متحیر به این شدم که اینچنین سیاحت هیچ بفکر و خیالم هم نبود . متفکر به این شدم که بنابر اقتضای صنعت خود در پی اینچنین جانور مدهش و مهلکی افتاده دریاها را از وجود آن پاك ساختن و اينچنين يك حیوان نوی را به بینم . اما با وجود آنهم چون هنوز نواز يك سیاحت پر زحمتی عودت کرده بودم به استراحت خود را محتاج میدیدم و هم چون بسیار وقتست که از مملکت خود بیرون شده ام آرزوی دیدن مملکت و مشاهدۀ دایرهٔ کوچکی که در باغچهٔ نباتات داشتم ، وعلی الخصوص ديدن قولکسیون حيوانات دلم را خیلی بسوی خود میکشید ولیکن این تکلیف حکومت امريكابر همهٔ آن آرزوهایم غالب آمده دیدن جانور نو برآمد مرا بر قبول کردن این تکلیف مجبور گردانید .\n\nو چون مثل مشهور است که هر راه انسانرا به اوروپا میرساند از انرو با خود گفتم که بلکه جانور آقای ما تا بسواحل فرانسه ما را در پی خود بکشد ! هرگاه جناب جانور در سواحل اوروپا بگیر ما بیاید برای گذاشتن در موزه خانه به نیم مترو از دندانهای او قناعت خواهم کرد .\n\nو چون حالا جانور را در جهت شمالیشی بحر محیط کبیر جستجو کردن لازم می آید لهذا ازینراه بفرانسه رفتن چنان مشابهت دارد که برفتار مورچه انسان دور عالم را سیاحت کند .\n\nبه هر صورت چون فرصت تنك است برای حاضری تدارکات سفر به بیکصدای بیصبرانه :"}
{"book": "adl0154", "page": 26, "text": "۲۱\n\n- قونسه ی .\nگفته فریاد کردم . قونسه ی ، خدمتکار منست بسبب صداقت و اخلاصی که\nبمن دارد در هیچ یك سیاحتی از من جدا نشده است . من اورا و او مرا خیلی دوست\nدارد . قونسه ی ، صاحب اطوار جدی ومالك حركات بسیار منتظمی میباشد . از\nهیچ چیزی متحیر نمیشود ، خیلی هرکاره یك آدمیست . حتی لفظ قونسه ی اگر\nچه در فرانسوی بمعنئی نصیحت است اما او هیچگاه به نصیحت کسی قیام نمیورزد .\nقونسه ی ، بسببی که با علمهای موزه خانه بسیار نشست وبرخواست کرده رفته رفته\nبسیار چیزها آموخته است . تقسیمات حیوانات را بخوبی میشناسد . هرجسمی را\nکه به بیند از روی تاریخ طبیعی صنف ، شعبه ، قسم ، نوع ، فصیلۀ آنها را درحال\nتعداد و بیان میکند . اما ازان بیشتر فکر خود را نمیداند .\nقونسه ی سی ساله یك آدمیست که ده سال از من كوچكتر است. در وجود خود\nخیلی تندرست و بسیار خوش اخلاق است . تنها يك قصوری دارد که آنهم همیشه\nمرا بصیغۀ مفرد غائب خطاب میکند هیچوقت لفظ شما را بر زبان نمیراند . هروقتیکه\nبیکطرفی میروم از قونسه ی نمیپرسم که تو میروی یانی ؟ اما اینرفتن چون بدیگر رفتنها\nنمیاند لہذا خواستم که از قونسه ی بپرسم که او چه خیال دارد . زیرا میشود که این\nسفرالی نهایه در از بشود. علی الخصوص که تهلکه ناك هم هست . در پي يك جانوری\nمیرویم که و اپور زرهپوش را مانند يك پوست جوزی چپه میتواند از انرو به بینم\nکه قونسه ی به اینچنین سفر راضی میشود یانی باز قونسه ی گفته فریا د کردم . خد\nمتکار صادق آمده گفت :\n- افندی مرا میخواهد ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 27, "text": "٢٢\n\n— آری، پسر من ! اسباب سفر مرا حاضر کن که بعد از دیگر رهسپار\nسفر میشوم .\n— هر چه که افندی بخواهد همان میشود .\n— وقت بسیار نمانده بزودی در صند وقها لوازمات سیاحت ، و البسه ، و پیرا\nهنها و بوطها و اشیای دیگر را تا میتوانی بسیار بگذار .\n— آیا قولکسیون [ مجموعه فنون ] افندی ؟\n— آنرا بسان می اندیشیم .\n— چه ؟ حیوانات مساله‌زده خشکیده ، و آن قدید های نادره نیز بسان\nاندیشه میشود ؟\n— آنها را در اوتل امانت گذاشته نگاه میدارند .\n— اما کراز زندهٔ هندی افندی ؟\n— آنرا سفارش میکنیم که بعد از رفتن ما به پاریس بفرستند .\n— یعنی افندی به پاریس نمیرود .\n— میرویم اما از راه بسیار دور و دراز .\n— هر چه که افندی بخواهد همان میشود .\n— میدانی که مسئلهٔ جانور در پیش آمده ، میخواهیم که به زر هپوش ابراهام\nلینقولن سوار شویم و دریا ها را از وجود آن جانور مدهش پاک سازیم . مانند من\nيك شخصی که در باب دریاها در دو جلد يك کتابی تالیف کرده باشد از چنین سفر\nچسان رخ بتابد . حالا نکه این سفر مانند دیگر سفرهای ما و تو نیست تهلکه بسیا\nری در پیش روست . میشود که جانور ما را تا بسیار ماه ها در پی خود بدواند ."}
{"book": "adl0154", "page": 28, "text": "هر چه که افندی بخواهد همان میشود .\n— بیبین قونسه ی ! خوب اندیشه کن ، این سفر از سفر ها ئیست که احتمال باز\nگشتن هم ندارد .\n— هر چه که افندی بخواهد همان میشود .\nمحاورهٔ من با قونسه ی در نجختام یافت . بعد از ربع ساعت همه اسبا بها وصند و\nقهای سفر حاضر شده بود . قونسه ى بيك نفس همه اشیار ا حاضر کرده است ومنهم\nخاطر جمع که هیچ چیز را ناقص نگذاشته است . زیرا خدمتکار صادق من چنانچه\nدر ترتیب دادن و صف کردن حیوانات خشك شده مهارت دارد همچنان در جا بجا\nكردن کالا واسباب نیز خیلی ماهر است .\nماشین فرو آمدن و بالا برامدن اوتل ما را تا به حویلئی بزرگ اوتل فرو آورد .\nدر انجا حساب خود را با صاحب اوتل دیده قرض خود را ادا و قولکسیون فنون و ا\nگر از هندی خود را برای فرستادن بپارس سفارش کردم . بعد از ان باقونسه ی\nدر ارابه نشسته بسوی بندری که و اپور زرهپوش لنگر انداز بو درهسپار گردیدیم .\nزرهپوش بزرگ بدودهای سیاهیکه از دود کشهای چون کوه آتشفشان خود\nمیبراورد روی هوا ر اتیره ساخته بود . اسبابهای ما را بچا بکثی تمام برسطح واپور\nبا لا کشیدند . منهم بچا لاکی بالاشده کپتان فرر از ژوت را پرسیدم . یکی از طایفه های\nواپور مرا رهنمایی کرده در پيش يك افسر بحری بسیار خوش قیافتی که بر پل کمر واپور\nایستاده بودر سانید . افسر مذکور دست خود را بسوی من در از کرده بوضع متوا\nضعانه و آدمیانه گفت :\n— موسیو پیه راز و ناقس ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 29, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 30, "text": "٢٥\n\nشهماته بکار افتاد . بالهای پروانه در دریا به بر زدن آغاز نهاد ابراهام لینقولن نیز در میان صد ها وابور های كوچك كوچكی كه همه از سیر كنند كان مملو بود بكمال هیبت بقطع مسافه آغاز نهاد . از پنجصد هزار د هن صداهای ( هوررا ) سه با رپی همد یگر در جوهوا طنین انداز گردید . هزارها دستمالهای رنگار نگ از جم غفیر و داعیا ن به تموج افتاد . که اینحال تا بحد استحکامهای بژرك نيورك با ابراهام لینقولن دوام ورز ید، و بعد از ان از میان استحکا مهای جسیمه که با توپهای بزرك خود زرهپوش را سلا می گرفتندگذر نمود ، و بیرق بزرك خود را سه بار فر و آورده رد سلام را ایفا كرد . وابو های كوچك حالا از مشایعت زر هپوش وانه ایستاده اند ،و تا بد ما غه آخر ینی که مد خل شهر نيورك را تشکیل داده ، و چراغ دوار بزرك رهنما در انجا مر کو زاست بمشایعت دوام كرده از انجا وداع آخر ین را بصدا های بلند هو ررا ها ایفا كرده برگشتند . ابراهام لینقولن نیز در آبهای سیاه بحر محیط اطلسی بسرعت تمام تدویر چرخ عزیمت نمود .\n\nباب چهارم\nندلاند\n\nکپتان فورا ژوت کشتیبان بسیار کامل و تما میست . آد میست که بحق لا یق وا پور زرهپوش ابراهام لنقولن میباشد. با کشتی جنگی زرهپوش خود يك وجود ويك جسم تشکیل کرده است . زیرا روح سفینه خود اوست . در مسئله جانور بر وجود يك ماهی بزركی قطعیاً قانع شده است. در کشتی اگر کسی از وجود جانور بطریق انکار چیزی بگوید خیلی بد میبرد . مانند بعضی پیره زنانی که بر وجود بعضی مخلو"}
{"book": "adl0154", "page": 31, "text": "٢٦\n\nقات خیالی قانع کشته اند کپتان نیز وجود جانور را همچنان باور کرده است. جانور\nموجود است. دریاها از وجود او پاك باید شود. اینستکه کپتان برین سخن عهد\nبسته است. یا کپتان جانور را میکشد، یا جانور کپتانرا!\nافسران دیگری که در واپور موجود اند همه کی بفکر کپتان مشترك هستند. مذا\nکره ها و مباحثه هائیکه با همدیگر در باب گرفتار آوردن، وزدن و کشتن جانور می\nکنند الحق که شایان شنیدنست. برای دیدن جانور معاینه کردن افق شانرا دید\nنیست. از صبح تاشام بر دیوار کنار واپور تکیه زده و دوربینها بدست گرفته افق را معا\nینه میکنند. اگر دیگر وقت باشد اینخدمت را بکمال اکراه قبول میکردند. وقتی\nکه آفتاب طلوع میکند اکثر طایفه ها بر دیرکهای واپور برآمده تا بغروب اطراف و\nاکناف را تماشا مینمايد. مردکه ها بر سطح واپور نمی ایستند، در پوست خود نمی\nگنجند، چشمان خودرا از افق بر نمیکنند چقدر هوس! چقدر اندیشه!\nیگانه آرزوی طایفه ها تصادف کردن جانور و گرفتن و پارچه پارچه کردن آنست.\nنظر دقت خود شانرا هیچگاه از دریا بر نمیدارند. علی الخصوص که کپتان دو هزار\nروپیه اکرامیه نیز به بیننده و خبردهنده آن وعده کرده است. اینچنین يك اكراميه\nکه در میدان اقتدیس هوس و اندیشه طایفۀ واپور را در باب جانور دیدن قیاس کنید!\nحالا نکه هنوز به بحر محیط کبیر که خبر ظهور یافتن جانور در انجا شده واصل نشده ایم.\nاگر مرا بپرسید منهم در خصوص اندیشه و هوس دیدن جانور از دیگران پس\nنمیانم. منهم هر روز دایرۀ افقرا از نظر میگذرانم. در میان همۀ کشتی نشینان کسیکه\nمسئله مبهمه جانور را خیلی لا قیدانه تلقی میکند هما نا خدمتگار من قونسه ی است که\nهیچگاه بهوس و اندیشه دیدن جانور و شنیدن حکایات او چشم نمیدوزد و گوش نمی نهد."}
{"book": "adl0154", "page": 32, "text": "۲۷\n\nپیش ازین گفته بودم که کپتان فرراژوت در زرهپوش خود هر نوع آلات\nصیادی را پر کرده است یعنی هیچ یك کشتی که برای شکار ماهی بالینه که مهمترین انواع\nشکار بحریست تابه ایندم به اینقدر آلات مکمل تجهیز نشده است . از تیرهای پر ان\nبزرگی که بدست انداخته میشود گرفته تابه گله های بزرگ فیوزی که با توپ انداخته\nمیشود هرگونه اسباب در زرهپوش موجود است و غیر از توپهای خود زرهپوش يك\nتوپ بسیار بزرگ دیگری نیز بطرف پیشی واپور گذاشته شده است که این تو پرا\nآمریکائیان برای نمایشگاه عمومی سنهٔ ۱۸۶۷ ایجاد و اختراع کرده بودند و این\nتوپ يك گله مخروطئی که به ثقلت چهارسیر باشد بمسافه سیزده کیلومتر و یعنی تقریباً\nسیزده هزار گز بکمال آسانی میرساند .\nپس ازین یك قیاس باید کرد که حکومت مجتمعه امریکا و اپور جنگئی ابراهام\nلنقولن را برای محاربه جانور و اپور شکن بچقدر اهمیت و اعتنا مجهز ساخته و زیاده بر\nهمه این تجویزات یکی از سروران نامدار صیادان ماهی بالینه (ندلاند) نام شخصی\nنیزکه با (ژپیقین) نام تیر دستی بالینه را شکار میکند در کشتی جنگی موجود است.\nندلاند ، از ممالك «کانادا» میباشد و در فن خود آنقدر صاحب مهارت است که\nدر وقت خود هیچ مثیل وعدیلی ندارد . مهارت ، جسارت ، اعتدال دم از\nخصایل ممتازه اوست .\nند لاند چهل ساله يك مرد بلند بالای تنومند جدی اطواریست . این آدم\nبسیار کم سخن میگوید . گاه گاهی تند وحدید المزاج میشود . اگر او را آزار بدهند\nتندی و غضبش زیاده میشود . شخص ندلا ند بسیار جالب دقتست ، على الخصوص\nقوتیکه در دور بینی نظر دارد انسا نرا حیران میسازد ."}
{"book": "adl0154", "page": 33, "text": "۲۸\n\nکپودان فرر آژوت بگرفتن این آدم را با خود خیلی عاقلانه حرکت کرده است\nچونکه بسبب دوربینی و قوت بازو بر همه طایفه های واپوز مرجح است . من ندلاند\nرا به يك توپ بسیار مدهشی ، و يك دوربين خيلی بر قوتی تشبیه میدهم .\nندلاند با وجودیکه با کسی بسیار اختلاط و ملاقات نمیکند اما با من به آثار محبت\nو اظهار مودت ابتدا ورزید ، گمان میبرم که بسبب فرانسیس بودن من این محبت و\nمودت را با من اظهار میکند . و هم چون من واسطه تکلم او بفرانسوی قدیمی که در\nبعضی طرفهای قنادا گفته میشود شده ام از انرو موجب ممنونیتش گردیده ام .\nمنهم رفته رفته دایره محبت و مکالمه را با او وسعت دادم . على الخصوص كه من\nبکمال لذت و خواهش به حکایات مهلکه های صید و شکارهائیکه او در طرف بحرهای\nقطب شمالی اجرا کرده است گوش مینهادم ، او نیز ازین آرزو و خواهش شنوایی\nمن خیلی ممنون شده صیدها و مجادله های خود را مانند شعری بمن میفهمانید .\nحالا خواهید پرسید که آیا فکر ندلاند در باره جانور چیست؟ پس بدانید که ند بر وجود\nداشتن جانور قطعیاً قانع نیست . در و اپور ما اینست که تنها ند با افکار عمومیه اشتراک ندارد.\nسه هفته بعد از حرکت ما از نيويرك در ۳۰ ماه خزیران واپوز زر هپوش ما از\nساحل « پاتاغونیا » سی میل دورتر دریا نوردی داشت . مدار جدی را مرور کرده\nبعد از هشت روز دیگر به بحر محیط کبیر داخل خواهیم شد .\nهوا خیلی خوش . مهتاب هم بحالت بدر بود . با ندلاند بر سر سطح واپور برآمده\nبر آرام چوکیها بمقابل مهتاب بنشستیم و بسوی آبهای این دریاهائیکه هنوز عمق\nآنها را هیچ کسی کشف نکرده نظر دوخته از هر در و هر رهگذر مذاکره و محاوره\nمیکردیم . من سخن را دور داده بر مسئله جانور و موفقیت و عدم موفقیت سیاحت"}
{"book": "adl0154", "page": 34, "text": "۲۹\n\nخود آورده گفتم :\nدوست من ! چسان میشود که شما بر وجود جانور قناعت حاصل نمیکنید ؟ آیا در مخصوص يك فکر مخصوصی میپرورانید ؟\nندلاند یکمدتی ساکت مانده جواب نداد . بعد از ان چنانچه عادت اوست دست خود را بر جبین خود زده و چشمهایش را پوشیده گفت :\nبلکه میپرورانم موسیو آرو ناقس !\nلكن دوست من شما صياد بالینه میباشید ماهیان بزرگ را بسیار دیده اید . قوه مخیله شما برای اینگونه فرضیات باید زیاده تر مستعد باشد . پس تعجب است که شما بر خلاف افکار عمومیه از وجود جانور شبهه ناک باشید !\nشما درین مسئله بخیال من خطا کرده اید . من در مدت عمر خود بسیار ماهیان بزرگ را دیده و بسیاری از انها را شکار کرده ام . اما هیچ احتمال نمیدهم که د ندان یادم بزرگترین آنها غلاف آهنین واپور سقوتیا را بشکافد .\nاما جانوریکه آنرا [ناروال] یعنی کرگدن بحری مینامند به دندان تیز خود بعضی کشتی ها را شکافته توانسته است .\nاگرچه من آنچنان کشتیهای شکاف شده دندان ناروال را ندیده ام اما میگویم که آن کشتیها هم چوبی و هم كوچك و هم فرسوده خواهد بود ، ولی شکافتن لوحه آهنین واپور را هیچ باور نمیکنم .\nمن میگویم که از جنس کر گدن بحرى يك جا نوری در زیر آبهای بسیار عمیق دریاها پرورش و زندگانی یافته و خیلی بزرگ شده ، و رفته رفته بدخویی و سرکشی گرفته است ، و يك حیوانی که از سطح دریا بمیلها عمق در زیر آب گردش بتوا"}
{"book": "adl0154", "page": 35, "text": "٣٠\n\nند به آنچنان يك قوتى مالك شدنش لازم می آید که خارج از دایرهٔ تصور باشد .\n-- این از چه پیش میآید ؟\n-- زیرا در زیر دریا موجود شدن ، يك قوت و صلابت فوق العاده را مالك بودن لازمست تا به تضییق و فشار آبها طاقت و مقاومت بتواند .\n-- آیا صحیح میگوئید ؟\n-- بلی صحیح میگویم . هم از روی حساب میگویم که شما هم قانع شوید .\n-- هر گاه کار بحساب بماند شما هر چیزیکه دل تان بخواهد آنرا اثبات کرده میتوانید.\n-- البته هیچ کار بحساب نمیشود . هم اینحساب نظری هم نیست بلکه بعملیات ثا بت است . مثلا مسئله فلثی تضییق هوا را در نظر گرفته قبول كنيم كه يك قوت تضييق هوا که مساوی بطول سی و دو قدم يك ستون مایع باشد هر گاه در آب در یا انسان غوطه زند در هر سی و دو قدم که فرو رفته شود بهمانقدر قوت تضییق هوا معروض میشود. و چون سی و دو هزار قدم یعنی تقریباً دونیم فرسخ فرو رفته شود بهزار قوت تضییق هوا تصادف میشود که به اینحساب در دو نیم فرسخ مسافه در زیر بحر بر وجود انسان هفته هزار و پنجصد و شصت و هشت کیلو ثقلت اصابت میکند .\n-- اما من آن ثقلت را هیچ حس نمیکنم .\n-- بلی . چرا که اگر هوا باشد یا آب باشد از هر طرف شما را احاطه کرده است از انرو شما ثقلت آنرا حس نمیکنید یعنی تضییق داخلی به تضییق خارجی مساوی می آید از انرو هیچ زحمت نمی بینید . اما با وجود آنهم وجود و جسمی که به ایندرجه در زیر آب در اید خیلی قوی و متین بودن آن لازم میآید چرا که بملیارها ثقلت بر سر آن اصابت میکند.\n-- آنچنان ماهیان میبایند مانند کشتیهای زرهپوش بکافتئی هشت انگشت لوحهٔ"}
{"book": "adl0154", "page": 36, "text": "۳۱\n\nآهنینی بروجودش پوشیده شده باشد.\nپس چون اینچنین يك حيوان سخت وجودی بسرعت وشدت بيك واپوری\nبرخورد چه خواهدکرد؟\nاما اگر اینچنین جانوره وجود نباشد؟\nجان من ! اگر در بحر ما همچنین جانور را فرض و تخمین نکنیم شکاف کشتی\nسقو تیا را برچه حمل کنیم؟\nبلکه آنهم صحیح نباشد؟\nازین جواب شدت عناد ندلاند را حساب کنید درینجاء كالمة من باندلاند دریایاب\nمنقطع گردید . زیر اقضائیکه بر کشتی سقو تیا رسیده آنقدر آشکار و پدیدار است که\nقابل انکار نیست. شکافی که در بدنه کشتی سقو تیا کشاد شده است از نظر بسیار مردمان\nگذشته حتی آنقدر بدیهی و ظاهر يك سوراخی بوده که از طرف مهندسان بسیار\nمعتبر تعمیر و بستن آن لازم آمده است . پس چون این سوراخ موجود است و اینهم\nبه تحقیق پیوسته است که کشتی به سنگ نخورده است لهذا مطلق که به دندان پر\nقوت يك جانوری مصادف شده است !\nلا جرم بکمال دلیری و اصرار چنانچه گفته ام باز میگویم که این جانور از شعبه\nحیوانات فقریه ، از قسم پستاندارها ، از فصیله قیطیسیه است . اما از کدام قبیله\nاست یعنی از قبیله بالینه ، یا ماهی عنبر ، یا ماهی یونس است ؟ اینست که اینمسئله ها\nبعد از ین حل خواهد شد . برای حل کردن آن نیز تشریح کردن آن را لازمست،\nبرای تشریح کردن گرفتار آوردن آن لابد برای گرفتار آوردن کشتن آن ضرور ،\nبرای کشتن دیدن آن لاچار ، دیدن آن نیز بلطف تصادف وراست آمدن موقوفست !"}
{"book": "adl0154", "page": 37, "text": "۳۲\n\nباب پنجم\nقسمت !\n\nدر زمان سفر ابراهام لنقولن تا بسیار وقتها هيچيك حادثه که شایان دقت باشد ظهور\nننمود . امايك کاری پیش آمد که مهارت فوق العاده ندلاند ظاهر و آشکار گردید .\nو درجه امنیت و اعتماد بر و زیاده شد .\nدر ۳۰ ماه حزیران به کشتیهای شکار یان بالينه امريکایی برخوردیم ، و از آنها\nپرسیدیم که آیا جانور را دیده اید گفتندنی ! بعد از ان چون خبر شدند که ندلاند در و اپور\nموجود است رجا کردند که بقدر یک دو ساعت او را با ایشان همراه کنند چرا كه يكدو\nبالينه بسیار بزرگی را پیش انداخته اند ولی به شکار آن موفق نشده اند .\nكپتان زرهپوش فور آژوت بنابر آرزوی دیدن مهارت ندلاند در فرو آمدن\nاو بکشتیهای شکار یان بالینه مساعده کرد. ندلاند به کشتی فرو آمده در ظرف یکچند\nدقیقه هر دو بالینه را به آنچنان مهارت و چابکدستی شکار کرد که بینند گانرا حیران\nمهارت خود ساخت . هر کس تسلیم کرد که اگر جانور با ندلاند تصادف کند هیچ\nشبهه نیست که جان بسلامت برد . بعد از یحادثه ندلاند باز به واپور آمده و اپور نیز\nبکمال سرعت بدریانوردی خود ابتداورزید .\nدر ششم ماه تموز ابراهام لنقولن مچرخهای پرقوت خود آبهای بحر محیط كبير\nرا به تموج آورد. همه طایفه ها و کشتی نشینان « چشمان خود را بکشائیم ! چشمان خود\nخود را بکشائیم ! » گفته فر یادهابر آوردند .\nبواقعيكه خوب چشم میکشادند . وعده دو هزار روپیه چشمان شانرا هیچ"}
{"book": "adl0154", "page": 38, "text": "۳۳\n\nنمیپوشانید ، و دوربینها راهیچ از دستهای شان نمی انداخت . شب و روز هر طرف\nبحر محیط معاینه میشد . علی الخصوص کسانیکه خاصهٔ شب بینی را مالك بودند ز یاد .\nتر شادان مینمودند .\nمن نیز با وجودیکه به اکرامیهٔ موعوده هیچ نظر طمع نداشتم باز هم در خصوص\nدیدن و چشم باز داشتن از هیچ کس پس نمیماندم . هر وقت یکجا یکی تمام طعام خورده،\nو بسیار کم خواب کرده باقی اوقات خود را اگر از جای باران سنگ هم ببارد بر سطح\nواپور بنظارهٔ افق بسر میآوردم . گاه بر پیشی واپور و گاهی بطرف دنبالهٔ واپور برکناره\nتکیه زده افق مرئی را بحرص تمامی از نظر میگذرانیدم .\nامان یارب ! گاه گاهی که از دور یکما هئی بالینهٔ که بر سطح دریا برآمده و ما اورامید\nیدیم بچه تلاش و هیجانی می افتادیم . چند بار متعدد به این امید و مسرت مردمان\nاشتراک ورزیده باز به یأس بعد الامل گرفتار آمدم. هر وقتیکه اینچنین یکچیزی دیده\nمیشد ز رهپوش حالا به آنطرف توجه میکرد . مأمورها ، طایفه از دروازهای قماره\nها خود را بشدت بر سطح کشتی می انداختند و به هیجان بسیار شدیدی بطرفی\nکه انظار عمومیه بآنطرف معطوف میبود نظر میدوختند منهم آنقدر بدقت نظر\nمیکردم که از بسیار دیدن چشمانم خسته ومانده میشد . اما يك قونسه ی بود که\nهمیشه غیر متأثر، و بی پروا مینمود . حتی گاه گاهی بمن هم نزدیکشده میگفت :\nاگر افندی چشمان خود را اینقدر مانده کنی و زحمت ندهد بهتر خواهد بود .\nوالحاصل امیدهای بیهوده هر روز بدیدن يك نقطهٔ سیاهی حاصل میشد و باز بر\nطرف میگردید . هوا دایما بخوبی دوام داشت . اگرچه موسم موسم طوفان بود\nولی از طالع ما هیچ طوفانی ظهور نکرد ."}
{"book": "adl0154", "page": 39, "text": "ندلاند نیز در بیقیدی و بی پروائی ازقونسه ی پاپس نمیآرد . بسیار کم بطرف\nدریا می بیند . آنهم هرگاه يك ماهی بالینه را ببیند بنابر اقتضای صنعت خود هیچ چشم\nخود را ازان بر نمیدارد ، وقتیکه بالینه غائب شود او نیز بقهارهٔ خود فرو آمده یا بمطالعه\nو یا بخواب بسر میآورد . حالاً نکه بسبب خاصهٔ تیز بینشی که دارد برای ما خیلی فائده\nاش میرسید . من بسیار بارها اگرچه از یحال او به او شکایت هم کردیم ولی او گفت :\nبگذارید بابا ! امین بشوید که هیچ چیزی نیست هم اینرا شما هم میدانید ما هم\nکه این رفتن ما توکلی و قسمتی میباشد . زیرا جانور دو ماه پیش ازین در بحر محیط\nدیده شده است البته که تا بحال منتظر تشریف آوردن ما و شما نه نشسته است . علی\nالخصوص که میگویند بسیار سریع الحارکه هم هست ! شما هم میدانید که خانقه حیوا\nنا تیکه سریع الحارکه باشند محتاجند که بسرعت حرکت کنند . بناءً علیه اگر حیوان\nموجود هم باشد باز هم در جاهای بسیار دور خواهد بود .\nحقیقتاً که جواب اینسخن را نیافتم . چونکه راست هم همینست که او میگوید .\nاما دیگر چه چاره است ؟ اگرچه امید موفقیت و کامیابی بسیار کمست ولی در طایفه\nهای کشتی هنوز اثری از نا امیدی پیدا نمیشود . همه کس بدل گرمشی تمام هوس گرفتن\nاکر امیه موعوده را بسر میپرورانند . در ۲۰ ماه تموز مدار جدی را بدرجهٔ ۱۰۵ طول\nقطع کردیم . در ۲۷ ماه خط استوا را نیز در ۱۱۰ درجهٔ طول در گذشتیم .\nکپتان فور آژوت از آبهای تنگی که میان جزیره ها باشد اجتناب کرده همیشه\nدر آبهای عمیق واسعه کشتی رانی میکند که طایفه ها نیز اینعمل کپتان را معقول دا\nنسته با همدیگر میگفتند که :\nدرینخصوص حق بدست کپتانست چرا که برای جانور سقوتیا شکاف در چنان"}
{"book": "adl0154", "page": 40, "text": "۳۵\nجاهای تنگ بقدر لزوم آب پیدا نمیشود.\nبناءً علیه ابراهام لنقولن از آبهای واسع پیشگاه جزیره های [پومونه] [مارکیز]\n[ساندوویچ] گذر نموده و مدار سرطانرا بدرجهٔ طول ۱۳۲ قطع کرده به بحر چین\nمتوجه گردید. تا آنکه نهایت بجائی که جانور را آخر بار دیده و خبر داده بودند\nواصل شدیم.\nدرینجا باز چشمان هرکس چارچار گردید. دلها آنقدر بطپش و پرش شدید بیفتاد\nکه در آخر همهٔ ما بعلت خلجان قلب گرفتار باید بشویم. طایفه ها بچنان حال هیجانی\nهستند که از تصویر و تعریف آن عاجزم نان خوردن، خواب کردن را برای خود\nشان یکبار گرانی میشمرند. در روز بیست بار به امید و هیجان می افتیم و بیست بار\nدیگر ناامید و مأیوس میشویم چرا که یکباریکی بخیالش میآید که يك چیزی دیدم\nهمه‌گی با آنطرف میدوند باز می بینند که هیچ چیزی نیست. رفته رفته اگر کار\nبهمینصورت دوام نماید برای همه کشتی نشینان يك لاقیدی و بی پروایی در باب\nجانور حاصل خواهد آمد.\nبواقعی که معامله های لاقیدانه سر زدهٔ ظهور گردید. زیرا تمام سه ماه شد که ابراهام\nلنقولن در بحر محیط کبیر گردش کرد. درینعی هر ماهی بالینه که دیدند افتادند و بیهوده\nده مانده شده باز گشتند. خلاصهٔ کلام درمیان بحر جسیمی که در مابین ژاپونیا و ساحل\nغربی امریکا واقع شده هيچ يك نقطه که چرخهای واپور جنگئی زرهپوش ابرا\nهام لنقولن بران نرسیده باشد نماند. حالاً نکه هیچ چیزی دیده نشد. بلی هیچ\nچیزی دیده نشد! بغیر از موجهای قسوت انگیز سیاه بحر محیط نه از کرگدن بحری\nدندان دار و نه از پشته سنگ سیار بهیچ کدامی تصادف نشد. بناءً علیه بی پروائی کلی"}
{"book": "adl0154", "page": 41, "text": "٣٦\n\nبرای همه ماحاصل آمد مأیوسیت و ناامیدی فکر ها را استیلا نمود . شدت هوس ، و کثرت حرص ، و فعالیت حرکت زایل شد . حالا هر کس بيك فكر و يك حسی افتاده اند که اگر آن حس تحلیل کرده شود در ده هفت آن خجالت و شرمساری و سه قسم باقی آن حدت و غضبناکی بعمل میآید . همه ما را يك غضب و تأسفی فرا گرفت بعد ازین هرکس بر سفره طعام و اوتاق خواب خود شان دیر ماندنرا عار شمرده بر سطح واپور کمتر مردم دیده میشد .\nچنانچه عادت نوع بشر است که از يك فكر بدیگر فکر زود رجعت میکند . لهذا از آتشکاوهای واپور گرفته تا صغار و کبار مأمورین همه شان حکم بر بیهوده بودن این فکر و مجنونانه بودن اینحرکت کردند . و اگر اصرار کپتان نمیبود روی زرهپوش را یکوقتی بسوی نيورك می تافتند . همه طایفه ها و مأمورین کپتان فرراژوت را به پس گشتن تکلیف کردند . اما بسببی که کپتان قبول نکرد هر کس بکار و خدمت خود اهمال ورزیدنرا بنا نهادند . اما ازینسخن چنان معلوم نشود که عصیان کردند نی بلکه اصرار را بیشتر نمودند . کپتان نیز مجبور شده مانند قریستوف قولومب که در وقت کشف آمریکا کرده بود سه روز مهلت طلبید که اگر تاسه روز دیگر از جانور اثری ظهور نکند روی واپور را بسوی نيورك خواهد گردانید .\nاین وعد در ۲ تشرین ثانی داده شده بود . اول نتیجه اینوعد این شد که بیقیدی و بی پروائی طایفه ها را زایل نمود . سر از نو بدیدن و دقت کردن آغاز نهادند باز دور بینها بکمال خواهش بدور افتاد .\nدو روز دیگر باز بهمینصورت گذشت . ابراهام لنقولن کمتر بخار صرف کرده انتظار میکشد . کپتان برای آنکه اگر جانور درینجاها باشد بیرون براید ، به بسیار"}
{"book": "adl0154", "page": 42, "text": "۳۷\n\nواسطه ها تشبث ورزید. مثلا بسیار دسته های گوشت خشك را بریسمانها بسته از پی کشتی بدریا آویزان کردند. یعنی سگماهی ها را مهمانی خوبی کشیدند. زورقچه های كوچكرا فروآوردند و در اطراف واپور بجستجو واداشتند. اما هیچ نتیجه حاصل نشده شب سوم وعده داخل کردید. فردا بوقت پیشین مهلت تمام شده بعد از زوال کپتان بسوی امریکا رهسپار خواهد شد.\nدرین اثنا ابراهام لقولن در ۳۱ درجه و ۳۵ دقیقه عرض شمالی و ۱۳٤ درجه و ٤٢ دقیقه طول غربی بود ساحل ژاپونیا از طرف غرب ما بد و صد قدم میل دور بود شب نزدیکشد. قمر که بقدر ربع دایره بزرك شده بود اطراف آنرا سحابیپاره های کثیف کثیفی احاطه کرده بود. دریا آهسته آهسته تموج میکرد.\nمن در ینوقت بطرف پیشی کشتی بر کناره تکیه زده ایستاده بودم. قونسه ی نیز در پهلوی من ایستاده بسوی بحر نظاره میکرد. کپتانها نیز با دور بین معاینه میکردند. بطرف قونسه ی دیدم. بخلاف عادت هر وقتش اور ایکقدری متأثر یافتم گفتم:\n— قونسه ی! برای کمایی کردن دو هزار روپیه امشب فرصت آخر ینست. خوب ببین!\n— اگر افندی رخصت بدهد عرض میکنم که من اصلا به این اكرا میه بنظر جدی و حقیقتی ندیده ام زیرا اگر دو صد هزار روپیه وعده شود محقق میدانم که کپتان فرر آژوت هیچ زیان نخواهد کشید.\n— راست میگویی قونسه ی! بسیار بیهوده و هزیان يك تشبثی بود، ماهم بناحق بمانند احمقان خود را در میان آنها بيماميختيم. چقدر اوقات عزیز خود را ضایع کردیم. بچه هیجانهای بیهوده افتادیم. اگر بطرف پاریس میرفتیم حالا یکوقتی در پاریس"}
{"book": "adl0154", "page": 43, "text": "۳۸\nمیبودیم ....\n- بلی بلی ! افندی حالا در دائرهٔ كوچك خود میبوده منهم به جمعكردن و ترتیب دادن حیوانات خشك كرده که افندی با خود آورده بود مشغول میشدم . گراز هندی افندی در قفس باغچه حیوانات گذاشته شده میبود . مردم پاریس برای سیر او میآمدند .\n- همچنیانست قونسه ی ! از همه بدتر که هر گاه بپاریس برویم مردم بر ما خنده هم خواهند کرد .\n- بلی اینهم محققست كه بر افندی خنده خواهند كرد . راست بگویم افندی ؟\n- بگو !\n- افندی بناحق نی بلکه بحق به این استهزا مستحق خواهد بود .\n- چرا ؟\n- انسان مانند افندی عالم باشد و .....\nقونسه ی سخن خود را تمام نکرده بود كه از انطرف كشتی یکصدایی بلند شد . این صدا آواز ندلاند بود که فریاد کرده میگفت :\n- هی ! چیزی که ابراهام لنقولن برای جستجوی آن بر آمده در طرف غربست. راست بسوی مامی آید . دقت کنید ! دقت !\n\nباب ششم\n- به تمام سرعت -\n\nبنابرین ندای ندلاند هر کس بطرفیكه او بود هجوم كردند اماچه هجوم ! کپتان"}
{"book": "adl0154", "page": 44, "text": "۳۹\n\nنها ، مأمورها ، لوستروه و ها ، طایفه ها ، خدمتکارها ، چرخ کارها ، ماکنیستها ، آتشکاوها ، والحاصل همه مردمانی که در واپور بودند ببالا برآمده به نفسهای سوخته « کجاست ؟ کو ؟ چیست ؟ » فریاد ها میزدند کپتان امر سرعت با عطالت را داده زرهپوش نیز بهمجنان حرکت آغاز نهاد\nمن اگر چه تیزیینی چشم ندلاند را میدانستم ولی خیلی بهیجان بودم که آیا در ین ظلمت شب چسان دید ، و چه دید ؟\nاما ندلاند خطا نکرده بود. بقدر دو میل دورتر از واپور ، سطح دریا بحالت ضیا داری نمودار بود. بازی خوردن قابل نبود. چونکه بخوبی دیده شد و همه کس دیدند که یکم مقداری از جسم جانور بیرون آب برآمده ضیای بسیار شدید براقی که بسیاری از کپتانها در لایحه ها و راپورتهای خود کیفیت آنرا نوشته و در منبع حقیقی آن متحیر مانده بودند بکمال شدت انتشار میداد. این سعاع لطیف البته كه بيك واسطۀ بسيار بدیعیکه اینچنین ضیای قوتناکی را نشر بدهد حاصل میشود . قسم روشن این جسم چنان معلوم میشد که مستطیل بیضی شکل است و نقطهٔ شدیدۀ ضیادار آن نیز در وسط جسم مذکور است که گاهی ضیارا بسیار و گاهی کم میکند .\nیکی از کپتانها گفت :\nيك ضیائیست که از اجتماع بسیاری از جزوهای فرد فسفوری بعمل آمده است .\nمن بشدت گفتم که :\nخیر : اینچنین نیست ، ضیای فسفوری اصلا اینقدر ضیای شدید پیدا نمیتواند . بلکه این شعاع صرف از جنس ضیای الکتریکیست .\nدر زرهپوش يك هیجان بسیار بلیغی حاصل شد . از هر دهن یکصدای برامد. کپتان فرراژوت بسکوت کردن مردمان امر نموده خواست که واپور را بکمال سرعت"}
{"book": "adl0154", "page": 45, "text": "٤٠\nاز دایره ضیا دار جانور بیرون کشیده بعد ازان بشدت برو هجوم برد . ولی وا اسفا که هر انچه سعی و کوشش در سرعت برامدن از ان دایره صرف کرد از دایره ضیا خود را بیرون کشیده نتوانست . زیرا که جانور خارق العاده بکمال سرعت حرکت کرده زرهپوش را نمیگذاشت که از دایره ضیا بیرون افتد .\nهمه ما را يك هیجان و اضطراب بسیار شدیدی فرا گرفت حیرت و خوف همه ما را ساكت و غير متحرک ساخته است جانور دهشت آور بازی کرده بما تقرب میکند . حتی یکبار در اطراف زرهپوش که در ساعت چارده میل حرکت دارد دایراً ما دار دور نمود و ما را بضیای شدید خود از هر طرف احاطه کرد . بعد از ان دفعةً مانند يك قطار ریل بسیار سریعی سر راست شده بقدر سه میل دور شد و بازيك يكبار واپس گردیده بيك سرعت مدهشی بر زرهپوش هجوم آورد ، اما بمسافه بیست قدم دفعةً توقف نمود ، و ضیای شدیدیکه داشت دفعةً منقطع گردید . بعد از يك لحظه بسیار کمی در حالیکه بطرف دست راست زرهپوش بود دفعةً از طرف دست چپ ظهور کرده باز بضیافشاری آغاز نهاد . که ازینحرکت همه ما را غرقه کرداب تحیر ساخت . ندانستیم که آیا از زیر واپور گذشت ؟ یا بر اطراف آن دور نمود ؟\nهر دقیقه از مصادمه در هراس بودیم زیرا مصادمه برای ما موجب خسارت عظیمی میشد . حالا نگاه من بحرکت واپور حیران بودم . زیرا اگر بخفتن را بر هجوم بردن مرجح میپندارد . در حالتیکه برای گرفتن و تعقیب کردن جانور آمده در ینوقت جانور او را گرفتن و تعقیب کردن میخواهد . من این فکر خود را به کپتان نیز بیان کردم در چهره کپتان که همیشه بی تأثر مینمود در ینوقت خیلی علایم حیرت و تأثر مشاهده کردم . او گفت که :"}
{"book": "adl0154", "page": 46, "text": "٤١\n\nموسیو آروناقس ! نمیدانم که باچه بلای مدهشی دست و گریبان شده ایم . ازار و درین نیمشب زرهپوش خود را نمیخواهم که دوچار تهلکه گردانم بهمه حال باید که منتظر صبح بشویم .\nتمام شب را طایفه ها به نوبت پاسبانی کردند خواب و آرام بخاطر هیچ کسی خطور نکرد . ابراهام لنقولن دانست که بسرعت و چابکی از جانور نخواهد گذشت . لهذا تانی و آرام رویر اختیار کرد جانور نیز سرعت خودرا تخفیف داده از زرهپوش جدائی کردن نمیخواست .\nنزديك نيمشب بود که جانور غائب گردید . یا آنکه ضیا اش منطفی شد . آیا جانور گریخت ؟ اگر گریخته باشد آیا ممنون باید شد ؟ یا محزون ؟ اینست که جوابهای این استفهامها مجهولست .\nبعد از نجاه دقیقه یکصدای بسیار هولناکی چنانچه آب بقوت و شدت تضییق و فشار از جای تنگی بر اید بگوش کشتی نشینان برخورد . درین اثنا ما و ندلاند در پیش کپتان ایستاده و بنظر تجسس بسوی آبهای سیاه بحر در تاریکی تیره شب نظاره میکردیم .\nکپتان ، ندلاند را مخاطب کرده پرسید :\nموسیو ندلاند! شما بسیار شکار حیوانات بحریرا کرده اید. آیا این صدائی که شنیده شد بصدای کدام حیوان مشابهت میرساند؟\nندلاند - بلی من صداهای بالینه ها را بسیار شنیده ام . ولی مشابه این صدای مهیب جانوری که دو هزار روپیه را محض بیکدیدن آن حق کرده ام هیچ یکصدائی بگوشم نرسیده است .\nدو ساعت بعد از نیمشب محراق ضیادار باز بشدت تمام نمودار گردید . اما در طرف"}
{"book": "adl0154", "page": 47, "text": "٤٢\n\nدست چپ و اپور بمسافه پنج میل دور بود . تا بصبح هرکس انتظار کشیدند . صبح\nوقت کشتی زرهپوش ابراهام لنقولن برای مجادله حاضر گردید . آلات صید به همه\nگی را بر سطح و اپور براوردند . طوپهای تیرانداز دور رو پر گردید ، اسلحه بم کغان\nمدهش ترتیب داده شد . ندلاند نیز ژیپقین نام تیردستگی مدهش خود را بدست\nگرفته حاضر گردید .\nساعت شش سپیده صبح بدمید . جانور دهشت آور نیز ضیای پر شعاع خود را\nمنطفی ساخت ، و بجای خود آرام ایستاده بود . زرهپوش آهسته آهسته بسوی جانور\nروانه شد . جانور رفته رفته خوب معلوم شد . بقدر یکنیم میل مسافه باقی مانده\nبود كه يك جسم سیاه طولانی که بقدر يك مترو از سطح بحر بلند و تقریباً دوصد و\nپنجاه قدم درازی داشت بکمال دهشت دیده شد . عرض جانور را تخمین کرده نتوا\nنستم اما درازی و بروکلفتی آنرا خیلی متناسب یافتم . در حالتیکه من باینصورت\nبطرف او نظر دوخته بودم دفعه دیدم که دو ستون آب چنان چه با لینه ها در وقت\nتنفس از دماغ خود بهوا میپرانند از طرف سر جانور بقدر چهل متر و بهوا فواره کشیده\nلهذا در حق تنفس این جانوريك فکری حاصل کرده توانسته دانستم که این جانور\nاز جنس حیوانات فقریه پستاندار، و از صنف قیطیسیه میباشد . اما در خصوص گروه\nآن رأی داده نتوانستم چرا که در صنف قیطیسیه سه گروه موجود است که اول\nآنها بالینه ها ، دوم ماهیان عنبر ، سوم ماهیان یونس که کرگدن بحری نیز داخل همین\nنوع سوم است . بنابرین فصل و گروه آنرا ندانستم اما از معاونت ربانی و مهارت\nکپتان فرر آژوت امیدوارم که این مشکلم نیز حل شود .\nطایفه ها و مأمورین و اپور بکمال بیصبری و ناشکیبی به امر کپتان منتظر ایستاده اند."}
{"book": "adl0154", "page": 48, "text": "٤٣\n\nكپتان بعد از انكه بدقت تمام جانور را مشاهده كرد ما كينيست يعنى انجنير را آواز داده\nپرسيد كه :\n- تضييق بخار آيا بدرجه كمال هست ؟\nانجنير - بلى افندى من بكمالست .\nكپتان - چون چنيسنت بر ويد اسليم را باز كنيد چرا كه بكمال سرعت رفتن\nميخواهيم .\nاين امر كپتانرا به سه بار كشيدن هوررا جواب دادند . ساعت محاربه زرهپوش و\nجانور دهشت فروش در رسيد. بعد از چند دقیقه از دودودكش و ابور دودهاى كثيف\nبر امدن گرفت و سطح و ابور از شدت حركت بخار بلرزه آمد .\nابراهام لنقولن بسايه پروانه پر قوت خود بكمال سرعت برجانور پر دهشت هجوم\nبرد . جانور تا بوقتيكه زرهپوش بقدر نيم ميل به او نزديك ميشد صبر كرده بعد از ان\nبى آنكه بغوطه خوردن تنزل نمايد بهمان سرعتى كه زرهپوش حركت ميكرد او نيز پيشا\nپيش زرهپوش بحركت افتاد بقدر يكساعت جانور از پيش وزرهپوش از پى او به تعقيب\nدوام ورزيد . ولى وا اسفا كه بقدر يکوجب از درجه دورى كه از همديگر داشتند\nنزديكشده نتوانست . هرگاه كار بهمينصورت دوام ورزد رسيدن و نزديكشدن بجا\nنور قابل نیست . قپودان فرر آژوت از قهر و غضب ريش خود را بزير دندان خود\nگرفته و ندلاند را آواز داده گفت :\n- ندلاند آيا زورقچه هار ادر آب فرو آوریم یا نی؟ تو چه میگویی؟\nندلاند - نی قپودان ! به فرو آوردن زورق حاجت نیست . زيرا اينحيوان تادل\nخودش نخواهد بدست نمی افتد!"}
{"book": "adl0154", "page": 49, "text": "٤٤\n\nقپودان - پس چه باید کرد؟\nندلاند - سرعت و اپور را زیاده کنید. منهم در طرف پیشی کشتی حاضر و آماده می ایستم. یکقدری که نزدیکشدیم ژیپقین را بر و حواله میکنم.\nکپتان ندلاند را بجای خودش فرستاده ماکینیست را نیز بزیاده کردن تضییق بخار امر داد. آتش زیاده تر گردید. پروانه در هر دقیقه چهل و پنج بار دور کردن گرفت. سرعت متزاید شد. وقتیکه میزان السرعه را انداختند معلوم شد که ابراهام لنقولن در ساعتی ١٨ میل قطع مسافه مینماید.\nبقدر یکساعت دیگر و اپور بهمین سرعت دوام ورزید. ولی وا اسفا که جانور ملعون نیز در ساعت ١٨ میل قطع مسافه کرد ترا آغاز نهاد که ازینسبب فاصلهٔ که در مابین جانور و واپور بود هیچ تناقص نورزید. آیا اینحال برای ابراها لنقولن که سریعترین کشتیهای جنگئی امریکاست موجب خجالت و شرمساری نیست؟\nطایفه های کشتی و مأمورین بحدت و غضب آمده کفرها صرف مینمودند. قپو دان فراگوت تنها بدندان گرفتن ریش خود اکتفا نکرده پشت دست خود را نیز میگزید. باینهم اکتفا نکرده بکمال غضب و تهور ماکینیست را فریاد کرده پرسید که:\n- بحد اعظم تضییق واصل شده ایدیانی؟\nماکینیست - بلی افندم.\nقپودان - آیا چقدر بخار در دیك ماشین جمع آمده باشد؟\nماکینیست - شش و نیم تضییق هوا.\nقپودان - بروید ده تضییق هوا بسازید!\nاینست امری که مخصوص امریکائیان عنود است و بس. درین اثنا قونسه‌یی را"}
{"book": "adl0154", "page": 50, "text": "٤٥\n\nکه در نزد من ایستاده بود مخاطب کرده گفتم :\nبدان ایدوست بهادر من که به این امر کپتان ترکیدن ديك واپور وبر هواشدن\nمداخل حسابست .\nقونسه ی – هر چه که افندی بخواهد همان میشود .\nوالحاصل سرعت ابرا هام لنقولن بدرجهٔ رسید که و وجود های ما ، وتخته های\nواپور بدرجهٔ شکستن بلرزه درامد . آلت مانو متر و تضييق ده هوا بخار را نشان\nداد . میزان السرعه در ساعت ١٩ میل تیز رفتاری را نمودار کرد . اما جانور نیز آتش\nخود را بیشتر کرده خواهد بود که او نیز بهماندرجه سرعت پیشروی آغاز نهاد يكچند\nبار جانور رفتار خود را آهسته ترگردانید ، ندلاند همان برای ژیقین انداختن حاضر\nمیشد که باز جانور مجنان سرعتی حرکت میکرد که من آن سرعترا در ساعتی از سی میل\nهرگزکمتر تخمین کرده نمیتوانستم . این راچه میگوئید ؟ که یکبار در حالتيکه زرهپوش\nبه آخر ترین سرعت خود حرکت داشت جانور تیز برسرعت ثمر دا ثراً مادار يكدور\nدائره وئ برما کشید ، که از بن حرکت جانور از دهن هرکس صدای حیرت بی\nاختیار برآمد .\nکپتان فراژوف ندای حیرت و غضب برآورده گفت .\nای جانورخائن! بسرعت ازتو پیشقدمی نتوانستیم. به بینیم که از گله های توپ\nماچسان جان بسلامت خواهی برد !\nاینرا گفته و امر به پرکردن توپ بزرگ داد . همانلحظه توپ پرگردید . نشان\nگرفته آتش کردند . گله از سر جانور که بمسافهٔ نیم میل دور بود سرکرده بدریا افتاد\nقپودان فریاد کرد . گفت :"}
{"book": "adl0154", "page": 51, "text": "٤٦\n\nـ استاد و ما هر يك طوپچی بیاید . هر كس كه جانور را بگاه زده هلاك كرداند پنجصد روپیه اکرامیه خواهد كرفت !\nيك طوپچی ریش جو گندمی كه تا بحال شكلش در پیش چشم منست بكمال اعتدال دم و استراحت پیش آمد . نشانرا كرفته طوپ بكمال شدت فریاد برآورد . طایفه ها بكمال مسرت ندا كردند . بواقعیكه كله بر هدف اصابت نمود . اصابت كردن گله نیز ازین معلوم شد كه گله بر پشت جانور خورده و باز و اپس جهیده بدریا افتاد و هیچ تأثیری بر وجود جانور نه بخشید .\nطوپچی كه كله را انداخته بود بكمال حدت گفت :\nـ این حیوان نیست ! بلكه كشتی ایست كه از ابراهام لنقولن كالفت تر لوحه زره آهنی بر وجود ش پوشیده شده است .\nاینسخن طوپچی را « لعنت » بلند كپتان جواب شد . باز بسرعت بر جانور هجوم برد . و بمن نزدیك شده كفت :\nـ موسیوا بخوبی بدان كه تا وقتیكه ابراهام لنقولن بر هوا شده پاره پاره شود پی این جانور ملعونرا نخواهم گذاشت .\nـ البته باید نگذارید ! چرا كه وظیفه شما همینست .\nفكر كپتان و همه مایان این بود كه جانور مانند ماشین و اپور بحركت دایمی تحمل نیاورده آخر مانده خواهد شد . لکن حیف ! كه ساعتها كذشت . ولی از ماندگی در جانور اثری پیدا نشد . مسافه را كه امروز قطع كرده ایم كمتر از پنجصد كیلو مترو تخمین نمیتوانم .\nشب شد ! دریا را باز ظلمت تیره استیلا نمود . ساعت ده شب بود كه ده میل دور"}
{"book": "adl0154", "page": 52, "text": "٤٧\n\nتر از زرهپوش ضیای شدید الکتریکشی جانور پدیدار گردید . اما جانور در ینوقت غیر متحرك دیده میشد . بلکه از حرکات روزانهٔ خود مانده شده حالا بخواب رفته است ! اینست فرصت بسیار اعلا ! کپتان ما نیز این فرصت را غنیمت دانسته واپور را آهسته آهسته بسوی جانور ضیا نثار راندن گرفت چونکه بسیار اوقات ماهیان بالینه را در روی آب در حالتیکه مخواب بوده اند صیادان بالینه صید کرده اند . حتی ندلاند نیز بر چنین صید و شکار بالینه های مخوابرفته بارها موفق و کامیاب آمده است . از ینست که درینبار نیز خود را با ژیپقینهای متعدد مسلح گردانیده است . زرهپوش بقدر يك میلی به جانور نزديك شد . در انجا ماشین واپورز ا ایستاد . کرد. بحرکت عطا لت پیش میرفت . در واپور هیچکسی تکلم نی بلکه تنفس هم نمیکرد . رفته رفته بقدر صد قدم نزدیکندیم . شدت ضیا چشمان ما را مید رخشا نید در ین اثنا من بر کنا رهٔ طرف یمینی واپور تکیه کرده بنظر حیرت و دقت بسوی انجسم عجیب الخلقه مینگر ستم . ندلاند یکقدری پیشتر از من در حالتیکه بیکدست خود ریسمانهای واپور را گرفته بود و بدست دیگر ژیپقین مدهش خود را برای انداختن حرکت میداد ایستاده بود . بقدر پنجاه قدم مسافه مانده بودکه ندلاند بکمال شدت ژیپقین خود رابر وجود جانور حواله کرد . ژیپقین بهوا شده بر جسم مذکور اصابت نمود . چنانچه يك آهنی بر يك جسم سخت آهنین دیگر بخورد همچنان یکصدایی بگوشم رسید . ضیا حالا منطفی شد . دوستون آب بخار آلودۀ جسیمی بلند گردید . آبها برزرهپوش ریخته مانند نهر بزرکی از طرف سر سطح واپور بطرف دنبالۀ آن جریان گرفت . آدم و اسباب و آلاتی که پیش رویش آمد همه را با خود رفته بدریاریخت .\nواپور ما بايك جسم شدید البطشی باهم خورده مصادمهٔ شدیدی بوقوع آمد ."}
{"book": "adl0154", "page": 53, "text": "٤٨\n\nدر ین اثنا مجال خود را محکم کردن و گرفتن را نیافته بی اختیار از شدت مصادمه بدریا افتادم .\n\nباب هفتم\nبالینه که نوعش مجهولست\n\nاگر چه که بسبب حرکت شدیدهٔ مصادمه بدریا افتادم اما حسیات آنوقتم بتمامها بیاد منست . اولا بقدر بیست قدم در زیر آب فرو رفتم . اینرا هم بگویم که من خوب شناوری میدانم . بيك و لكد برسطح آب بالا برامدم . اول کار من پالیدن زره پوش شد. با خود میگفتم که آیا از طایفه ها کسی افتادن مرا دید ؟ کپتان فرر آزوت برای رهانیدن من آیا زورق مورقی فرو خواهد آورد؟ رهایی یافتن را آیا امید بکنم ؟ تاریکی بسیار شدید بود . در میان ظلمت يك كتلهٔ بزرگ و سیاهی دیدم که سر راست بجهت غرب دور شده میرفت . حتی چراغهای شیشه سرخ و شیشه سبز آن را نیز دیدم که آهسته آهسته از نظرم غایب گردید . دانستم که ابراهام لنقولن رفت و منهم محو شدم . لهذا بهمانطرف شناوری کرده فریاد های ناامیدانه امداد را کشیدم . البسه من مرا از شناوری مانع میداشت . آب کالای مرا سراسر به بدنم چسپانیده بود . غرق شدنر امحقق دانستم باز « امداد ! امداد ! » گفته يك فريادناامیدانه برکشیدم . دهنم از آب پر گردید . درین اثنایکدست قونناکی از دامن جاکت من گرفته مرا برسطح دریا برآورد . و شنیدم که میگفت :"}
{"book": "adl0154", "page": 54, "text": "٤٩\n\nــ اگر افندی زحمت تکیه کردنرابر شانهٔ من اختیار فرماید خوبتر شناوری خوا\nهند کرد .\nبیکدستم از بازوی قونسه ی صادق گرفته گفتم :\nــ این تویی قونسه ی ! ها !\nــ بلی من ! به امر افندی منتظرم .\nــ آیا در اثنای مصادمه توهم بدریا افتادی ؟\nــ خیر . من خود بخود نیفتادم . لکن چون دیدم که افندی افتاد منهم پیروی\nکردم .\nعالیجناب آدم ! این کار را چنان تلقی میکنند که گویا وظیفهٔ او همین بوده است .\nپرسیدم که :\nــ آیا واپو چه شد ؟\nــ اگر افندی از او امیدوار نشود بهتر خواهد بود . زیرا وقتیکه من خود را بدریا\nمی انداختم شنیدم که ماکینیست فریاد برآورده گفت که پروانه و سکان پاره پاره\nگردید .\nــ سکان پاره پاره شد ها !\nــ بلی . به دندان جانور ! اگر زیان ذرہ پوش عبارت از همین باشد برای حرکت نکر\nدن و معطل ماندنش کافیست .\nــ پس معلوم شد که ما محو شدیم .\nــ بلکه . اما با وجود آنهم هنوز یکچند ساعت میدان داریم . در نچند ساعت بسیا\nرکار دیده میشود طاقت لازمست ."}
{"book": "adl0154", "page": 55, "text": "٥٠\n\nاین اعتدال دم خارق العاده که قونسه ی نمودار کرد مرا نیز جان تازه بخشید .\nلهذا بقوت بشناوری آغاز نهادم لكن البسه ام مرا بیراحت میداشت قونسه ی باین پیرا\nخشی من هوش کرده گفت :\nدر جیب من چاقو هست اگر افندی رخصت بدهد کالای شاتر اببرم .\nاینرا گفته و چاقور اازپشت من در زیر کالا در آورده سرتاسر ببرید . من هم او\nرا و هم خودر اشناوری میدادم تا آنکه او کالای مرا بریده و از جانم بیرون براورد.\nباز من چاقو را گرفته و او برای هر دوی ماشناوری کرده من کالای او را بریده بیرون\nکشیدم . باینصورت شناوری برای هر دوی ما آسان گردید . پهلوی همدیگر شناوری\nکرده در ظلمت شب هیچ چیزی نمیدیدیم ولحظه بلحظه هلاك نزديكتر ميشد . چرا\nکه از و ابور امید ما منقطع گردید تنها امید بر زورقچه های وابور داریم . بلکه بعضی\nکسان از بیم جان و ترس غرقشدن و اپور خودرا در زورقچه ها انداخته باشند وباما\nتصادف کرده رهایی بدهند بناء عليه قوتھای خودمانر احسنا استعمال کردن لازمست .\nپس با همدیگر خود چنین قرار دادیم که یکی از مابر پشت در از کشیده غیر\nمتحرك بماند و آن دیگر تا بوتی که مانده شود شناوری کرده او را با خود براند. و باز\nچون او مانده شود آند یگر همچنین معامله ورزد باین حساب هفت هشت ساعت بر\nروی آب طاقت آوردن ممکنست .\nاگرچه تحمل زحمت ناکست اما چه چاره ! دریاهم چون آرام و بیموج بود آنقدر\nزحمت نمیکشیدیم .\nاز نیمشب یکساعت گذشته بود که وجودم از ماندہ کی و سردی خیلی بیتاب و ناتوان\nگردید . باز وها و ساقهایم بدرد شد تنا کی گرفتار آمده ورفته رفته بحس شد نرا آغاز"}
{"book": "adl0154", "page": 56, "text": "٥١\n\nنهاد. قونسه‌ ی وجود خود را در زیر بغل من درآورده هم برای من و هم برای\nخود بدست و پا زدن آغاز نهاد. ولی بعد از کمی از حال افتاد و تنگ شدن نفسش را\nحس کردم لهذا گفتم:\n- مرا بگذار قونسه‌ ی!\n- اصلا نمیگذارم! من چسان مردن افندی خود را بچشم خود ببینم؟ من\nبهمه‌ حال پیشتر باید بمیرم!\nدرین اثنا کره قمر از پشت یک کتله ابر کثیفی که باد آنرا یکسر بجهت شرقی میراند\nعرض دیدار نمود. سطح دریا بضیای آن بدرخشید. شعاع قمر یکقدری مراقوت\nبخشید سر خود را بالا کرده بهر طرف افق نظر کردم. واپور ذره پوش را دیدم که\nبقدر پنج میل دور تر بطور کج و مایل مانند اسپ لنگی ایستاده، و فلاکت از وضعش\nنمایان بود. از زورق و انسان برسطح بحر هیچ اثری نبود.\nفریاد کردن خواستم اما به اینقدر مسافه دور فریاد چه فائده خواهد کرد؟ قو\nنسه ی بدوری مسافه ندیده چند بار به بسیار شدت «امداد! امداد!» گفته فریاد\nبرآورد. یکچند ثانیه حرکت نکرده گوش کشیدیم. من چنان گمان کردم که یکصدایی\nاز جهت مقابل جواب داد! یا آنکه بگوش من چنان برخورد! یا آنکه صدای قونسه‌ ی\nدوباره عکس کرده بگوشم برخورد! بهر صورت در بودن صدا هیچ شبهه ام نماند\nلهذا به آهستگی از قونسه ی پرسیدم که:\n- آیا شنیدی؟\n- بلی.\nقونسه‌ ی باز بکمال نومیدی فریاد برآورد. باز مانند اول جوابی آمد که درین بار"}
{"book": "adl0154", "page": 57, "text": "٥٢\n\nهیچ شبهه نماند که صدای قونسه ی را صدای انسانی جوابداد . آیا کدام بیچاره\nایست که با ما یکجا در دریا افتاده است؟ یا آنکه یکی از زور قهای وابور است که در تاریکی\nمارا می پالد ؟ قونسه ی بر شانهٔ من تکیه زده خود را یکقدری بلند کرد . ولی باز ناتوا\nنانه بیفتاد .\nمن گفتم – آیا چه دیدی قونسه ی ؟\nقونسه ی گفت – دیدم ! . . . دیدم ! . . . لکن خاموش باشیم . . . چیزی\nنگوئیم . . همه قوت خود را نگهداریم .\nاینسخنا نرا قونسه ی بسیار آهسته گفته خاموش ماند. من به اندیشه افتادم که آیا\nچه دیده باشد ؟ درین اثنا نمیدانم از چیست ؟ دفعهٔ جانور بخاطرم آمد ! اما فرض کردم\nکه قونسه ی جانور را دیده باشد! خیلی خوب ! اما اینصدای انسان که بگوشم برخورد\nاز چیست ؟ البته که در دهن جانور کدام انسانی نه نشسته خواهد بود ؟ حالا نکه\nقونسه ی مرا میکشد ، وامید وارانه شناوری میکند، و گاه گاه سر خود را بلند کرده\nبصدای امید فریاد میکشد ، و بمقابل فریاد او يك صدای شناخته جواب میدهد .\nمن اینچیز ها را در حالت مدهوشی و بیخودی میشنوم، وحس میکنم چرا که تاب وتوانم\nسراسر محو شده و حیاتم باممات دست و گریبانست ، گاهی که یکقدری سر خود را بالا\nکردن میخواهم موج آب مرا غوطه میدهد ولی قونسه ی مرا باز میکشد . .\nدرین اثنايك چیز سختی بوجودم برخورد . بچابکی به آن چنگ زدم . يك دست\nپرقوتی از بازویم گرفته مرا بکشید . درین اثنا نفسم تنگ شده بیهوش شدم .\nوجودم را خیلی بقوت مالش داده باشند که بزودی پس بخود آمدم. چشمانم را\nباز کرده «قونسه ی» فریاد کرده توانستم. قونسه ی بجوابم گفت ـ افندی مرا میخواهد؟"}
{"book": "adl0154", "page": 58, "text": "٥٣\n\nدر ضیای خفیفی که قمر انداخته بود در پهلوی قونسه ی یک آدم دیگر را دیدم که\nبمجرد دیدن شما ختم که کیست لهذا گفتم :\nـ ندلاند ؟\nند ـ بلی خود شست ! که هنوز در پی وعدۀ اکرامیۀ کپتان فرر آژوت میدود.\nمعلم ـ در اثنای مصادمه آیا شما هم در دریا افتادید ؟\nند ـ بلی ! منهم بدریا افتادم . ولی طالع من از شما رسا تر بود که بمجرد افتادن\nبرین جزیرهٔ سیار جایگیر شدم .\nمعلم ـ چه ؟ آیا جزیرهٔ سیار ؟\nند ـ یا کرگدن بزرگ دریائی !\nمعلم ـ چه میگویی ند ؟ ندانستم !\nند ـ اما من دانستم که ژیپقین من چرا کار گر تأثیر نشد !\nمعلم ـ آیا چرا نشد ؟ از چه بود ؟\nند ـ چرا که وجود این جانور از تخته های پولاد ساخته شده است .\nبه این گفتهٔ ندلاند مجبور شدم که افکار خود را بسر گرد آرم ، و دیدنیهای خود\nرا بیاد آرم . سخن آخرین ند در فکرم یک گشایشی پیدا کرد . لهذا برین چیزیکه\nالتجا گاه ماست هوش کردم ، و بر نقطهٔ بلند ترین آن برآمدم . و با پای خود آنرا\nپالیدم . دیدم که سطح خارجی این جسم مانند پوست حیوانات نیست . و مانند\nصدای آهن صدا میبرارد .\nشبهه ام هیچ نماند که آن چیزیکه تمام عالم دنیا را به ولوله انداخت ، و افکار همه بحر\nیونرا زیر و زبر ساخت و گاه جانور ، و گاه جزیرهٔ سیار گفته شد ، و قضاهای مدهشی"}
{"book": "adl0154", "page": 59, "text": "٥٤\n\nدر بحر بر انگیخت همین جسم آهن پوشیست که ما را در ینوقت التجاگاه شده است .\nهر گاه وجوديك جانور و مخلوق فوق الطبیعیۀ را میدیدم بدیندرجه متحیر نمیشدم .\nچرا که در انوقت میدانستم که از دست قدرت خالق لم یزل برامده يك مخلوقیست اما\nچون در ینوقت می بینم که از عمل کارخانه ماشین دماغ انسانی برامده يك بدیعه خا\nرقه نمائیست ! از حیرت خود داری نمیتوانم .\nامکان تردد نماند ! دانستم که بر پشت يك سفینه میباشم که از پولاد ساخته شده ،\nو در زیر بحر حرکت میکند و شکل آن بهیئت ماهیست . من و ندلاند و قونسه ی هر\nسه بقبول کردن اینمسئله مجبورماندیم و تصدیق کردیم که همچنینست . لهذا گفتم :\nـ چون چنینست برای حرکت کردن این سفینه ماشینی لازمست ، و برای چرخ\nدادن آن دست انسانی لابد !\nندلاند ـ البته که همچنان خواهد بود. ولی من سه ساعت میشودکه بران هستم\nهیچ جانداری ندیده ام ، و در خود سفینه نیز حرکتی و رفتاری مشاهده نکرده ام .\nمعلم ـ آیا سفینه هیچ رفتار نکرده ؟\nند ـ نی درمیان امواج جنبش دارد ولی رفتار ندارد .\nقونسه ی ـ اما ما بخوبی دیده و دانسته ایم که مالك سرعت و تیز رفتاری بسیار فوق\nالعاده ایست .\nمعلم ـ بلی !\nدرین اثنا از طرف دنبالۀ کشتی يك صدای گرگری برآمد . آبها کف سفیدی\nبر و آورد . کشتی برفتار آمد بگمان که این گرگر را پروانۀ کشتی بعمل آورد . بر پشت\nکشتی که بقدر يك متره از سطح در یا بلند بود بر رو افتاده خود را محکم گرفتیم . اما جای"}
{"book": "adl0154", "page": 60, "text": "٥٥\nشکر است که کشتی بسرعت خارق العاده که دیده بودیم رفتار ندارد . ندلاند گفت :\nاگر همچنین رفتار کند هیچ گفتگو نیست اما اگر بنای غوطه خوردنرا گذاشت\nقیمت زندگی گرانبهای مابد و پیسه تنزل خواهد نمود .\nپس معلوم شد که با این مخلوقاتیکه در درون این کشتنی اسرار انگیز هستنديك راه\nمخابره باز کردن لازمست و کیفیت احوال خود را به آنهافهمانیدن شرط است . بر\nهر طرف سفینه گردش کردم كه يك سوراخى يابك دريچه بيا بم نيافتم .\nبناءً عليه حیات مابدست کسانیست که سفینه را میرانند . اگر سفینه را در زیر\nآب فرو بردند زنده کشی ما را نیز بعدم آباد نیستی فرو خواهند برد . اما اگر غوطه\nنخورند امید ملاقی شدن با آنها هست . زیرا اگر هوای نسیمی را خود آنها در زیر\nبحر ساخته بتوانند بهمه حال میباید که بر روی کشتي يك سوراخی بکشایند تا هوای\nتازه و نو بگیرند .\nساعت چار بود که سرعت سفینه زیاده گردید در اول که سفینه آرام حرکت میکرد\nنیز خود را بهزار زحمت بر روی سفینه محکم گرفته نمیتوانستیم حالا کار ما خیلی مشکل\nگردید . اما شکر است که ندلاند يك حلقه بزرگی بر روی سفینه یافت همه ما دستهای\nخودرا به آن حلقه بند کردیم و بکرم خداوندی توکل کرده منتظر سپیده صبح گردیدیم.\nمن به این فکر غوطه خوار گرداب حیرت بودم که آیا اسرار انحرکت تحت البحر\nچه خواهد بود؟ آیا از چگونه قوت فائده برداشته اندکه مالك اينكونه سرعت خارق\nالعاده شده اند ؟ آیا در درون سفینه چگونه آدمها خواهند بود ؟ حال ما بجه منجر\nخواهد شد ؟ و الحاصل به اینگونه افکارها غرقه بودم که صبح شد . این سفینه که\nقسم بالائی آن یکقدری همواری پیدا کرده است برای آنکه بکمال دقت هر طرف"}
{"book": "adl0154", "page": 61, "text": "٥٦\n\nآنرا معاینه کنم از جای خود برخواسته بودم که درین اثنا آهسته آهسته فرو رفتن\nکشتی را حس کردم . ندلاند از خالت بهراس و غضب آمده و بکمال شدت پایهای\nخود را بر آهن سطح کشتی زده فریاد برآورد که :\n- اوو . . . کشتیبابانی که مهماننوازیر ایاد ندارید ! باز کنید ! شمارا میگویم در\nوازهٔ سفینه را باز کنید !\nاما از صدای کرگر پروانه شنوائیدن صدا ازین سد آهنین بی منفذ بسیار مشکل\nبنظر می آمد . اما جای شکر اینست که لگدهای ندلاند يك کاری کرده سفینه از فرور\nفتن باز ایستاد .\nدفعةً یکصدای باز شدن قفلی بر خواسته در پیش روی فضازده کان بر سطح وا\nپور يك دریچه آهنينی باز کردید، و يك انسانی از انجا هویدا گردید و بحيرت و تلاش\nبسوی فضازده گان یکنظری انداخته و بصورت بسیار غریبی فریاد زد . پس در در\nیچه درآمد . ولوحهٔ آهنین دریچه را بشدت پس فرو بست بعد از چند دقیقه باز لو\nحه آهنین بر خواسته هفت هشت نفر آدمهای بسیار تنومند تناور یکه بر روهای خو\nد نقاب انداخته بودند بر آمده و مارا بشدت و چابکی تمام گرفته درمیان سفینه اسرار\nانگیز درا وردند .\n\nباب هشتم \n\nمتحرك در متحرك\n\nهر انقدر که در آوردن ما در داخل کشتی بخشونت و شدت اجرا کردید همانقدر"}
{"book": "adl0154", "page": 62, "text": "٥٧\n\nچابکی و سرعت نیز در آن بود. ندانستیم که بر ما چه پیش آمده از احوال رفقای خو\nد خبر ندارم اما من چون در سفینه داخل شدم خون در بدنم افسرده گردید. آیا\nبدست چگونه آدمها افتادیم؟ مطلق که بدست رهزنان نو بر آمد دریایی افتاده ایم!\nخدا پرده کند!!\nوقتیکه ما را در دریچه درآوردند دروازه را بشدت بیستند که ازینسبب در تاریکی\nوظلمت بسیار عمیقی فرو ماندیم. چشمان من که بروشنی بیرون آموخته شده بود\nدفعة بداخل شدن این تاریکی سراسر از کار افتاده مانند نابینای مطلق بماندم . اگرچه\nچشمم چیزی نمیدید ولی بحس لمس دانستم که پاهای برهنه ام بر زینه آهنیی تماس\nنموده بپایان فرو می آمدم. قونسه ی وندلاند را نیز از پی من میآوردند. از فرو\nآمدن زینه چون خلاص شدم یکچند قدم بر همواری رفته باز شدن يك دروازه را\nحس کردم. چون دران دروازه در امدیم بشدت تمام باز بسته شدن دروازه را بر\nخود حس کردیم.\nتنها مانده ایم اما در کجا؟ اینست که اینرا نمیدانیم! هر طرف تاریکیست . اما\nچسان تاریکی؟ تاریکیئی که هیچ بظلمت شبهای تاريك روی دنیا مشابهت ندارد.\nبا وجود یکه هنوز دو ساعت گذشت باز هم چشمانم هیچ عادت بتاریکی نتوانست گرفت.\nندلاند ازین معامله بسیار غضبناک گردیده هر چه که بدهنش میآید میگوید:\nند - وای وای! مهماننواز یرا ببینید! بگمانم که اینها یا میام – یعنی مردمان آدم\nخوار - خواهند بود اما بخوبی بدانند که تا یکی دو تا را از خود پیشتر نکنم مرا هم\nخورده نخواهند توانست.\nقونسه ی – دوست من ند. آرام شوید! اینقدر شدت وحدت مکنید. هنوز"}
{"book": "adl0154", "page": 63, "text": "٥٨\n\nدر داش یا حمام ندر آمده ایم.\nند - اگر چه در داش آتش دارشان ندر آمده ایم اما در داش بی آتش شان در\nمدیم . اما شکر میکنم که خنجرم با منست . وای بحال رهزن دریائی که اول بار با من\nملاقی شود!\nمن گفتم - ند ، حدت مکنید ، ازین غضب بیهوده حال خود مانرا بدتر خوا\nهیم کرد. بلکه سخنان مارا میشنوند. اول به بینیم که در کجا هستیم و با که سر دو چار شده ایم!\nاینرا گفته و دستهای خود را به پیش دراز کرده براه رفتن آغاز نهادم . بعد\nاز پنجقدم دستهایم بيك دیوار آهنین بسیار صافی برخورد . دیوار را گرفته گرفته\nچار اطراف را گردش کردم . دانستم که در او تاق چار گوشه آهنیی هستیم . باز بطرف\nوسط خانه روانه شدم . در وسط بيك ميز چوبینی تصادف کردم که در اطراف آن\nچند چوکی کوچکی گذاشته شده بود . بر زمین خانه قالین پشمیی گسترده شده بود\nکه از انسبب صدای پای ما بلند نمیشد . بعد از نیمساعت دفعة نظر ما از ظلمت کثیف\nبرآمده بيك ضیای شدیدی معروض گردید یعنی خانه ما به آنقدر ضیای قو تناکی\nپر شد که یکمدت بهیچصورت نتوانستم که چشمانم را بکشایم . اما از سفيدى رنك\nآن دانستم که ضیای الکتریکست، و اینرا نیز درك كردم که ضیای سفیدی که در وقت\nاعتقاد جانور در اطراف این جسم دیده میشد از همین منبعیست که حالا این ضیا در\nاو تاق ما ظهور یافته چون چشم خود را باز کردم دیدم که ضیا از چراغ بلورین\nبیضوی شکلی که از سقف آویخته شده است میبراید . ندلاند خنجرش را از کمر\nكشيده بيك وضع مدافعه ایستاده گفت :\nالحمد الله که چشم چشم را می بیند !"}
{"book": "adl0154", "page": 64, "text": "٥٩\n\nخانه ماچون روشن شد اطراف را بکمال دقت معاینه کردم . اوتاق بغیر از همان يك میز و پنج چوکی و قالین و چراغ الکتریکی دگر چیزیرا حاوی نبود. چهار دیوار خانه آنقدر صاف و یکدستست که دروازه هیچ معلوم نمیشود که در کدام طرف و کدام جاست . از بیرون هیچ صدا و ندایی نمیآید . آیا میرویم ایستاده ایم، برروی بحریم در زیر بحریم ؟ هیچ نمیدانیم ! اما با وجود آنهم من امیدوار بودم که در ملاقات صاحبان کشتی تاخیر وقوع نخواهد یافت ، چرا که روشن کردن اوتاق ما علامت خیر است . هرگاه محبوس میبودیم یا فراموش شده میبودیم جای ما را روشن نمیکردند . بوقعیکه گمانم برخطا نبود . یکصدایی بازکردن قفل با کلید شنیده شد بعد ازان در یکطرف ديوار يك دروازه بازشده دو آدم داخل او تاق ماشدند . یکی ازین دو نفر آدمی بودکوتاه قد ، تنومند ، کشاده شانه ، بزرگ سر ، سیاه موی ، تیزنظر که هیئت عمومی آن بمردمان جنوبی ممالك فرانسه مشابهت میرسانید . آدم دیگر زیاده تر شایان تعریفست حکیم مشهور « دیده رو » گفته است که اوضاع و اطوار انسان معنای مجازی افکار اوست. این است که این آدم اثبات مشخص مدعای دیده روست من چون بسیمای او نظرکردم دانستم که این آدم برخود بسیار اعتماد دارد. زیرا سرش از میان قوس دو شانه اش بيك وضعیت اصیلانه برآمده است چشمان سیاه مژگان درازش بيك امنیت باردانه نظر می اندازد. از زردی رنگ پوستش معلوم میشد که دایما ساکنست. ازحرکات سریعه پی های زیرابروانش چنان معلوم میشد که بر فکر خود ثابت قرار است . انبساط روحی که از تنفس سینه اش پدیدار بود برجسارت و شجاعت فوق العاده اش دلالت میکرد . اینرانیز بگویم که این آدم بسیارکبر نفس را مالك است . در انظار استراحت آمیز او آثار علویت"}
{"book": "adl0154", "page": 65, "text": "٦٠\n\nمشاهده میشد . از اوضاع و کلام این آدم یقین حاصل کردم که ناقابل ترددیك آزا\nدیء فکر و حرکت را مالکست . در حضور او بدرجه فوق العاده سکون و آرامی\nپیدا کردم .\nسن این آدم را در مابین سی و پنج و پنجاه تخمین کرده توانستم . ازین معین\nتر یکعددی تخمین کردن مشکلست . قدش دراز، پیشانیش کشاده، بینیش مستقیم\nوکشیده ، دهنش خوشنما، دندانهایش ظریف دستهایش نازك ولطيفست.\nاین دو شخص از پوست سمور بحری کلاهای پست پستی بسر داشتند ، واز پوست\nماهئی فوق موزه ها بپا کرده بودند. و لباسهای بدن شان نیز از يك قماشی بافته شده\nبودکه هیچ شناخته نمیشد .\nشخص قد بلندی که شمه از او صاف آن بیان شد و از روش حال چنان معلوم\nمیشد که آمر سفینه باشد بنظر بسیار تیز بین با تمکین خود ما را بکمال دقت از نظر تفتیش\nخود میگذرانید . بعد ازان بر فیق خود رو گردانیده بيك لسانی که هیچ ندانستیم\nبعضی سخنانی گفت که این لسان بسیار آهنگدار و لطیف بگوش بر میخورد رفیق او\nيكچند بار کله جنبانی کرده بیکد و سه کله جواب داد بعده شخصی اول روی خودرا\nبطرف من گردانیده يك طوری اظهار نمود که معلوم میشد که احوال ما را میپرسد\nقونسه ی مرا گفت :\n- افندی اگر سرگذشت مار انقـل بکنید بلکه این افندیان بدانند .\nمنهم سرگذشت خودرا به نقل کردن آغاز نهادم خودم در فرانسه معلم آروناقس ، و\nاین یکی خدمتکارم قونسه ی ، و آن دیگر صیاد مشهور ندلاند تعریف و بیان کرده\nهمه سرگذشت خود را به تفصیل حکایه کردم. ولی در سیمای مخاطب خود هیچ"}
{"book": "adl0154", "page": 66, "text": "٦١\n\nيك علامت دانسته کلام خود را بریدم . چون حکایتم را تمام کردم هيچ يك کلمۀ نگفت .\nباز بزبان انکریزی حکایه کردن خواستم چرا که زبان انکریزی لسان عمومی همه بحر\nپيما نست کفتم بلکه به این زبان بفهمد . خود من اگر چه بزبان انکریزی اشنا هستم\nولی چون درینجا مقصد را خوب فهمانیدن لازم است لهذا ندلاند را کفتم :\nاستا ندلاند ! حالا نوبت شماست به خه بترین انکر یزیهای خود سر گذشت\nمارا بفهمانید به بینیم بلکه براهنستاندن موفق بشويم .\nندلاند نیز بحکایه کردن آغاز کرد . از اول تابه آخر بخو بی بفهمانید . و چون\nاو حديد المزاج بود در اثنای حکایت زیاده تر آثار هیجان و غضب نمو دار میکرد حتى\nاینرا نیز علا وه کرده کفت که « بکدا م حق ما را حبس کر ده اید، بكدام قانون به\nحريت ما تعرض میکنید . اگر کار همچنین دوام بکند بر شما عصیان خواهيم ورزيد»\nبعد ازين كفتنيها بيك و ضعيت معنى داری از کرسنگی بحالت مرك بودن ما را نيز\nفهمانيد. بواتعی که دانستن آن ایمسئله از همه الزمتر و ضرورتر بود اما من در اثنای حكايه\nکردن اینرا فراموش کرده بودم اما جای تعجب اینست که به اینسخنان ندلاندنیز\nمخاطب او طور فهميدنرا نشان نداده هیچ جواب نداد . پس دانستیم که بزبان فرا\nنسوی و انکریزی نمیدانند . قونسۀ ی کفت :\nـ اگر افندی امر کند مسئله را بز بان المانى من حکایه بکنم بلکه به اینزبان بدانند.\nـ وای! آیا تو آلمانی هم میدانی ؟\nـ اگر خوش افندی آمده باشد عرض کنم که من ماننديك آلمان المانی را میگویم.\nـ بسیار خوش من آمد ، چابك آغاز کن . همه سرگذشت مارا حکایه کن .\nقونسۀ ی بصدای مستر يحانه بلسان آلمانی سرگذشت مارا از جزوی و کلی حکایه"}
{"book": "adl0154", "page": 67, "text": "٦٢\n\nکرد . اما وا اسفا که اطوار ناطقه پردازانه ، و وضعیتهای پر کارانه او نیز بیثمر ماند .\nلاجرم کلمات زبان لاتینی که در کوچکی در اثنای تحصیل بیاد م مانده بود یگان یگان\nجمعکرده به آنزبان حکایه کردن آغاز نهادم . باز هیچ ثمر حاصل نشد .\nشخصهای مجهول بزبان خودشان یکچند کلمات گفته بیرون برآمدند . بازدر\nوازه بسته شد. ندلاند بحیرت و حدت گفت :\nـ اینچه دنائت و بی پروائی ! بزبان فرانسوی انگریزی ، آلمانی ، لاتینی با این رهز\nنان بیدین سخن بگوئیم و این کافران بجواب ماهيچ تنازل نکنند !\nمن ـ آرام شوید ند ! حدت و شدت هيچ فائده مند نمیشود .\nند ـ لكن اگر درین قفس آهنین همچنین بمانیم از گرسنگی هلاك شدن ما مقرر است .\nقونسی ـ بگذار آدم ! اگر یکقدری فیلسوفانه گذران کنیم بسیار وقت تحمل\nقابلست .\nمن ـ دوستان من ! نومید نشویم ! ازین بدتر ورطه ها را گذرانیدیم اینهم\nخواهد گذشت ! یکقدری صبر کنید . حالا بشنوید که من رأی خود راد رحق\nكپتان این سفینه عجیب الخلقه بیان کنم .\nند ـ رأى من حاضر ! حریفها دزدان دریایی میباشند والسلام !\nمن ـ بسیار خوب ! اما از کدام مملکت اند ؟\nند ـ از مملکت دزدان و رهزنان !\nمن ـ دوست من ! مملکت دزدان و رهزنان در خریطه ها نوشته نشده است .\nباوجود آنهم من نیز از تعیین ملیت و جنسیت این دو شخص مجهول عاجزم و درين\nوقت همينقدر گفته میتوانیم که اینها نه فرانسیست ، نه انگریز است ، نه آلمان . بگمان"}
{"book": "adl0154", "page": 68, "text": "٦٣\n\nمن که اینها از اهالی ممالک جنوبیه خواهند بود. اما آیا اسپانیائی، یا آمریکائی، یا ترک، یا عرب، یا آنکه هندیست نمیدانم؟ زبان شان نیز سراسر نا قابل فهم است.\nقونسه ی - اینست علت و محذوریکه از توحید نشدن السنۀ عمومیه یا ندانستن همه زبانها حاصل میشود.\nند - السنۀ عمومیه اگر توحید هم بشود درینجا فائده ندارد. زیرا شما هم دیدید که زبان مردمان این کشتی برای خود شان مخصوص یکزبان نیست .. مقصد اینها اینست که مارا از گرسنگی بکشند. وگرنه در هر مملکت و هر کس که باشد اگر زبان نداند به اشارت میفهمد. چونکه انسان اگر دهن خود را باز کند، و چنۀ خود را بشوراند، و شکم خود را بنماید البته گرسنه بودن آنرا یقین خواهند کرد. حالا نکه این ظالمان بیرحم .....\nندلاند هنوز سخن خود را تمام نکرده بود که دروازه باز شد. و يك خدمتگاری داخلشده برای هر كدام مايك يك دست کالا و دریشی آورده ماهم همانلحظه بپوشیدن کالا مسارعت ورزیدیم. خدمتگار ما را به پوشیدن کالا مشغول گذاشته خودش به ترتیب دادن يك سفرۀ سه نفره بر سر میز مشغول گردید قونسه ی گفت:\nـ اینست کار فائده مند و اعلا !\nند - شما چه گمان میکنید که بر سر این سفره چه خواهید خورد. مثلا مجز دل جگر سنگ پشت، و کباب گوشت سگماهی، و قورمۀ ران گاو ماهی چه خواهیم یافت؟\nـ ببینیم که چه میشود؟\nبعد از کمی سفره حاضر گردید. صحنهای چینی بسیار اعلا که با سر پوشهای نقره گین پوشیده شده بود بر سر میز صف کشید. ما هم بکمال اشتها بر سفره نشستیم."}
{"book": "adl0154", "page": 69, "text": "٦٤\n\nدانستم که مردمان این سفینه از درجه اول مردمان متمدن هستند . زیرا ضیای الکتریکی که از سرما در ضیافشانی بود با اسبابهای منتظم سفره و لذت طعامها چنان بخیالم می آورد که یا در اوتل «اده لفئی» لیورپول، و یا در «غران اوتل» پاریس نشسته ام . اما در طعام ما از نان خشك گندمی و شراب اثری دیده نمیشد . آب بسیار صاف و براق سرد در میان صراحیهای بلورین بسیار اعلا موجود بود . اما آب هرچه که خوب باشد باز آبست لهذاندلاند از آن سبب هیچ خشنود نیست .\nدر میان طعامها ماهیان بریانی که به بسیار اعتنا پخته شده بود دیده میشد ولی بعضی از طعامها را هیچ نشناختم که از چگونه حیوان یا نبات ساخته شده است . اما با وجود آنهم بسیار چیزهای لذیذ و مغذی بودند . اسباب سفره نیز خیلی مکمل و گرانبها بود . بر قاشق، و پنجه، و کارد، و طبق و سرپوش و سائر، بزبان لاتینی این کلمات آتی محرر بود:\nموبی لیس - ان - موبی لیس\n(ن)\nمعنای این کلمات لاتینی این میبراید که «متمرك در میان متحرك» حرف «ن» زیرین عبار، نیز یا حرف اول نام کشتی یا حرف اول نام صاحب کشتی تخمین میشد .\nندلاند و قونسه ی پس اینقدر تحقیقات نکرده بخوردن طعام کوشش میورزیدند . و چون باین دانستیم که صاحبان سفینه ما را از گرسنه گی نمیکشند از اینرو یکقدری امنیت پیدا کردیم .\nحال دنیا همین است که هر چیزی میگذرد . حتی حالت گرسنه کشی فوق العاده ما نیز در گذشت . گرسنه گی چون در گذشت خواب ظهور نمود . از یکشب اول بسببی که با مرگ دست و گریبان بودیم تا به ایندم هیچ خواب نکرده ایم . پس حالا اگر"}
{"book": "adl0154", "page": 70, "text": "٦٥\n\nخواب بر ما مستولی گردد چیزی بعید نخواهد بود! قونسه ی گفت :\n— من میخوابم .\nند — من از حالا بخواب رفته ام .\nاینرا گفته و هر دوی شان بر قالین روی خانه دراز کشیده بخواب بسیار سنگینی فرو\nرفتند . اما من بحالتی نبودم که مانند آنها بیجا بکی بخواب بروم افکارهای بسیاری بر\nذهنم هجوم میکند . خود بخود بسی بسی سوالها ایراد میکنم ، از جواب آنها عا\nجز میمانم ، در پیشگاه نظرم بسی خیالاتی تجسم میکند ! آیا در کجائیم ؟ چسان یکقوت\nمجهولی مارا بکدام سمت مجهولی میکشد ؟ پیش ازین حس کرده بودم که سفینه در\nزیر بحر غوطه خورده بودلهذا خود را در زیر صدها هزار خروار آبهای بحر محیط\nدیده بکا بوسها دو چار میشدم . نهایت آهسته آهسته فکرم کسب سکون نمود .\nخواب هم غلبه کرد . منهم بخواب رفتم .\n\nباب نهم\nحدت ندلاند\n\nخواب ما تا چقدر امتداد کرده نمیدانم اما در درازی آن شبهه نیست . چرا که\nمانده گیم سراسر زایل شده من از همه پیشتر از خواب برخواستم. رفیقهایم هنوز بخواب\nبودند . در جائیکه افتاده بودند همچنان غیر متحرك مانده بودند .\nوقتیکه از خواب برخواستم در ذهن و فکر خود از افکارات مدهشه پیشینه چیزی\nنیافتم و يك اعتدال و آرامشی در فکر و وجود خود یافتم برخواسته او تاق خودر اباز"}
{"book": "adl0154", "page": 71, "text": "٦٦\n\nاز هر طرف معاینه کردم . دیدم که هیچ تبدلات و تغیراتی وقوع نیافته . محبوسخانه\nهمان محبوسخانه ، محبوسها هم همان محبوسهاست! تنها ظرفها و آلات سفره را در اثنایی\nکه ما بخواب بوده ایم برداشته اند . هيچ يك علامتی در تبدیل یافتن احوال خود\nندیدم . لهذابه اندیشه افتادم که آیا ابد یآدر همین قفس آهنین خواهیم ماند ؟\nاین اندیشه مراخیلی متألم ساخت . و غیر از ان در سینهٔ خود نفس تنگی را نیز\nحس نمودم . به بسیار دشواری تنفس میکردم . هوای ثقیل او تاق برای جگر سفیدم\nکفایت نمینمود . او تاق ما اگر چه واسع و فراخ بود ولی چون قسم اعظم مولد الحموضة\nهوای آنرا بلع کرده ایم و بجای آن حامض کاربون داده ایم از انسبب به تنفس صالح\nنمیآمد . بناءً علیه تجدید کردن و تازه ساختن هوای او تاق ماضروری دیده میشد .\nدرینجابفکرم يك سوالی وارد شد . با خود گفتم که آیا کپتان این سفینه در خصو\nص هوا چه میکند ؟ هوای نسیمی را آیا خودش میسازد ؟ یعنی بوسایط کیمویه\nکلوریت دو پوتاس را تسخین کرده مولدالحموضة آنرا میگیرد و آنرا با حامض قار\nبون باقی ماندهٔ هوا بلع کرده هوا را بعمل می آرد ، و برای اینعملیات ماشین مخصو\nص کیمیوی در درون کشتی خود ساخته ؟ اگر اینچین باشد با خشکهٔ روی زمین\nهنوز را بطه اش سراسر منقطع نگردیده است. چونکه کلوریت پوتاس را بهمه حال باید\nکه از روی زمین بیارد . یا آنکه هوای نسمی را به تضییق و فشار بس قوی در مخز\nنهای بزرگ بزرگی که در داخل کشتی ساخته پرمیکند و از انجا بقدر لزوم صرف\nمینماید ؟ یا آنکه از همه آسانتر گاه گاهی بر سطح بحر برامد . هوای خود را تجدید و\nتازه میسازد؟ و الحاصل بهر طریقی که باشد میباید که بزودی هوا تجدید شود . زیر ارفته\nرفته تنفسم كسب صعو بت مینمود ."}
{"book": "adl0154", "page": 72, "text": "٦٧\n\nدرین اثنايك هوای تازه و سردی برویم برخورد که این هوا از هواهای صافی\nسطح دریا بمشام حس میشد دهنم را باز کرده هوای صاف زیادی بلع نمودم . جگرم\nسرد شد ، دماغم را تازه گی حاصل آمد . بعد ازان خواستم که جهت وارد شدن\nهوا را بیاموزم . لهذا بپالیدن آغاز نهادم . بر دیوار سر دروازه يك سوراخ كوچكى\nیافتم که هوا بشدت از انجا وارد میشد .\nدرین اثنا ندلاند ، و قونسه ی نیز بتأثیر هوای صافی از خواب بر خوا ستند .\nبعد از انکه یکچند بار کهالتی خود را کشیده و چشمهای خود را مالیدند بر پاخواستند.\nقونسه ی بنابر نزاکت دایمی که دارد بمجرد برخواستن از من پرسید که :\nـ انشاء الله افندی براحت خوابیدند ؟\nـ بسیار خوب خوابیدم قونسه ی ! شما چسانید اوستا ندلاند ؟\nند ـ خوابم خیلی سنگین بود؛ اما اگر دروغگو نشوم بگمان که هوای صافی در یار ا\nتنفس میکنیم !\nمن ـ نی ندلاند ! خطا نکرده اید بحقیقت که هوای صافی دریارا تنفس میکنیم.\nند ـ آیا ساعت چند خواهد بود بگمانم که وقت طعام شام نزديك شده خواهد بود ؟\nمن ـ طعام شام مگوئید طعام چاشت بگوئید زیرا هیچ شبهه ندارم که شب در اثنای\nخواب ما گذشته باشد .\nقونسه ی ـ این اثبات میکند که تمام بیست و چارساعت خوابیده ایم !\nند ـ همچنین است . اما میدانی قونسه ی ! اگر طعام شام باشد یا طعام چاشت آمدن\nخدمتکار مرا بسیار ممنون خواهد کرد بیاید و یکی از یندو طعام را بیارد بعد ازان\nهر چه که میشود بشود ... ."}
{"book": "adl0154", "page": 73, "text": "٦٨\n\nقونسه ی — اگر هر دو طعام را یکجا بیارد خوبتر نخواهد بود استا ؟\nند — البته قونسه ی ! هم حق دو طعام را برا نها داریم . من ضامنم که از عهده هر\nدوی آن برایم .\nمن — صبر کنیم حریفان مجهول ما را از گرسنگی نمی کشند . اگر به این فکر میبو\nدند دیروز طعام نمیدادند .\nند — اما اگر بطعام ما را چاغ کرده باز شکمهای خود شانرا بگو شتهای تر و تازه\nما ضیافت کنند که دستهای شانرا میگیرد .\nمن — نی بابا ! من قطعیاً امینم که بدست مردمان آدم خوار نیفتاده ایم .\nند — که میداند ! بلکه این آدمها در زیر دریا گردش کرده کرده و گوشت خام\nخورده خورده بخوردن گوشت خام عادت کرده اند . پس مانند وجود ذات عالی\nشما وقونسه ی و من سه عدد بره های تر و تازه چیزیست که آنها بر و سرفه کنند ؟\n— این فکر هاز الزسر برار ندلاند . بمقابل صاحبان سفینه شدت وحدت منها !\nحال ما را بضلاکت و وخامت منجره مکن .\n— بسیار خوب حالا در گذ شتیم . اما شکمم بنهایت گرسنه کیست ! مهربانی کر\nده یا طعام شام یا طعام صبح هر چه که باشد يك چیزی بیارند تا برمدنیت شان قائل شوم.\n— استاندلاند ! مایان به اطاعت قاعده کشتی مجبوریم . و گرنه کشتی اوامر معده\nما را نمیشنود .\nقونسه ی — بلی افندی راست میگوید . ما میباید که شکم خود را براه بیاریم .\nند — تو همیشه در هر چیز همچنین شوخ مشرب هستی قونسه ی، اصلا آثار حدت\nدر تو مشاهده نمیشود، اگر گرسنه هم بمانی بی آنکه شکایت بکنی بمردن حاضره میشوی؟"}
{"book": "adl0154", "page": 74, "text": "٦٩\n\nقونسه ی - شکایت چه فائده میکند ؟\nند – شکایت ، برای شکایت کردن فائده میکند . معلم افندی میگوید که صاحبان کشتی یا مینام یعنی آدمخوار نیستند . منهم از خاطر آنها ایشانرا بعد ازین یا میان نی رهزنان دریایی میگویم . اگر این رهزنان بی ایمان به این فکر باشند که مرا همیشه درین قفس آهنین نگهدارند خیلی خطا میکنند ! معلم افندی به آزادی فکر خود را بیان کنید ، آیا بسیار وقت هنوز درینقفس خواهیم ماند ؟\nمن – اگر راستی میخواهی منهم همانقدر میدانم که تو میدانی !\nند – لکن چه گمان دارید و چه فرض و تخمین میکنید آنرا فهمیدن میخواهم !\n- من چنین فرض و تخمین میکنم که تصادف ما را بريك سر مهمی آگاه گردانید . اگر این سر را صاحبان سفینه پنهان کردن میخواهند بدانید که حال ما وخیم و در تهلکه میباشد ! و اگر چنین نباشد این جانور که ما را حالا در شکم خود گرفته است البته در هر فرصتی که پیش آمد ما را از دهن خود بیرون خواهد انداخت !\nقونسه ی – اگر ما را مانند طایفه های خود بصورت دایمی در کشتی نگهدارد چه خواهیم کرد ؟\nند – اگر چنین کنند تا وقتیکه از کشتیی ابراهام لنقولن سريع الحركه تريك کشتیی این جانور آهنین را گرفته و رهزنان آنرا اسیر کرده و ما را خلاص کنند در همین جا خواهیم ماند !\nمن - سخن شما راستست اما تا بحال درینباب بر ما تکلیفی نکرده اند . بیهوده چنه نزنیم . باز میگویم صبر کنیم ، جسور شویم ، هیچ چیزی نکنیم ، چرا که هیچ چیزی از دست ما نمی آید ."}
{"book": "adl0154", "page": 75, "text": "۷۰\nند - بالعکس بسیار چیز ها از دست ما می آید .\nمن - چه می آید استا ندلاند ؟\nند - خود را رهایی دادن !\nمن - از حبس خانه روی زمین رهایی دادن ممکن است اما از حبسخانه زیر دریا\nرهایی دادنرا به ذهن خود نمیتوانم بگنجانم !\nقونسه ی - استا ند لاند ! ببینم که اینسخن افندیرا چه جواب خواهی گفت ؟\nزیرا من میدانم که امریکائیان به تخطئی جواب نمی افتند !\nندلاند بسکوت کردن مجبور گردید . بواقعی که گریختن ازینموقعی که ما دران هستیم\nغیر قابلست اما اعتراف ندلاند بر مغلوبیت نیز بهماندرجه غیر قابل مینماید . لهذا بعد\nاز چند دقیقه که ملاحظه کرد گفت :\n- پس معلوم شد که شما ازین آگاه نیستید که کسانیکه از حبسخانه بر گریختن\nمقتدر نشوند چه میکنند ؟\nمن - نی نمیدانم !\nند - پس بدانید که بماندن آنجا راضی میشوند !\nقو - که بماندن راضی شدند همه مساویست !\nند - - اما چسان راضی ؟ به اینشرط که زندانبانان ومأموران وحبس کنندگانرا\nاز در بیرون برانند !\nقو - چه ؟ مگر میخواهی که این سفینه را مالك شوی ؟\nند - بلی بلی ! هم بکمال جدیت .\nقو - این خیال محال وغیر ممکنست !"}
{"book": "adl0154", "page": 76, "text": "۷۱\n\nند – چرا غیر ممکن باشد. بلکه قابل استفاده يك فرصتی ظهور کند؟ علی الخصوص اگر همه طایفهٔ کشتی از بیست نفر اضافه نباشد! بخدا در خود چنان جسارتی میبینم که در باب بدست آوردن کشتی اصلا ترددی نکنم.\nبا ندلاند مباحثه بسیار مشکلست. اگر دراز شدن سخن لازم نباشد کوتاه کردن آن لازم است. لهذا من گفتم – خوبست ندلاند! حالا صبر کنیم! به بینیم که چه میشود! تا بوقت ظهور فرصت صابر شوید! برای کامیاب شدن بر مقصد صبر و بصیرت لازمست.\nدرینجا مکالمه منقطع گردید. هر یکی از ما به اندیشه و فکری فرو رفتیم. من بخیالات ندلاند عطف نظر اهمیت نکرده اصلا به امید صاحب شدن سفینه و یارهایی یافتن ازینجانمی افتادم. چرا که اینگونه کارها و فکرها را مغایر عقل میدیدم. امیدهای ندلاند نیز آهسته آهسته زائل شدن گرفت که حدت و غضبش بیشتر شده میرفت. بعد از ملاحظه بسیار دوست آتشین مزاج من همه ابواب امید را بروی خود مسدود یافته حدت و غضبش بغلیان آمد. هر کفری که بدهنش می آمد صرف میکرد. با دستهای خود اوضاع غضبنا کانه اجرا مینمود. از جای خود برخاسته مانند جانور گرسنه در اطراف او تاق گردش میکند. بقهر و غضب بدیوارها را بمشتها میکوبد.\nبواقعیكه رفته رفته گرسنگی بر ما هم غلبه کرده میرفت اگر مردمان سفینه در حق ما يك فکری بدی نداشته باشند ما را به اینصورت فراموش نمیکردند. معدهٔ پرقوت ندلاند از احتیاج فوق العاده که بطعام پیدا کرده بود به آندرجہ جوش و خروش پیدا کرده بود که اگر در ینوقت هر کس از صاحبان سفینه با او سر دو چار شود مطلق بگردن او خواهد آویخت."}
{"book": "adl0154", "page": 77, "text": "۷۲\n\nدوساعت دیگر نیز بهمین منوال در گذشت . حدت و غضب ندلاند بدرجهٔ نها\nیت رسید . بتمام قوتی که داشت فریادکردن آغاز نهاد . دیوار های آهنین کر است ،\nهیچ جواب نمیداد . در خارج هم هیچ صدا و ندایی نیست . در سفینه هیچ حرکتی\nدیده نمیشود از ین بك دانسته شد که سفینه در زیر آبهای بحر محیط آرام ایستاده\nاست . چرا اگر رفتار میداشت يك اهتزازی در کشتی حس میشد . یعنی از جملهٔ\nقطعات مسکونهٔ کرهٔ ارض تجرد کرده ایم ! در چنین محل پر سکوت متروک ماندن آیا\nچقدر حال خوفناکی خواهد بود . جوش و خروش ندلاند خارج تصور است .\nکف برلب آورده ، چشمهایش بیرون برآمده کلمات کفر بر زبان میراند .\nدرین اثنا از بیرون یکصدایی شنیده شد ، صدای رفتار پای انسان بگوش آمد ،\nکلید در قفل دروازه تاب خورد ، دروازه بازشده خدمتجی در آمد .\nندلاند بمجردیکه خدمتکار را ديد بيك حمله اورابزمین انداخته از گلویش بفشردن\nآغاز نهاد ! من و قونسه ی بمددکاری خدمتکار شتافته ندلاند را از روی سینهٔ او\nفرو آوردن میخواستیم که درین اثنا از پشت سر ما اینسخنان بفرانسوی صحیح و\nصدای بسیار تأثیرناکی ما را برجای خود مامخ نمود .\n— استاد لاند ! آرام شوید ، معلم افندی شما هم بمن متوجه شده سخن مرا بشنوید .\n\n— باب دهم —\n— آدم دریایی —\n\nگویندهٔ اینسخنان کپتان سفینه است که در اول بار دیده بودیم ."}
{"book": "adl0154", "page": 78, "text": "۷۳\n\nندلاند چون کلام کپتانرا شنید همانلحظه بر خواست خدمتکار از زیر دست و\nپای او رهایی یافته بنا بر اشارت آمر خود در حالتی که نیم خفه شده بود بیرون برامد\nاما قوت و نفوذ کپتانرا ببینید که بر زیر دستان کشتی خود چقدر تاثیر بخشیده که\nدر جبین و سیمای خدمتکار از آثار حدت و غضب که در ینوقت از لوازمات طبیعی\nدیده میشود هیچ پیدا نبود .\nقونسه ی بخلاف عادت خود یکقدری بمراق افتاده بود منهم متحیر مانده بودم ،\nمه ما بعد سخنش منتظر ماندم . کپتان بر يك کوشهٔ میز تکیه زده ما را بدقت معاینه میکرد.\nآیا در سخن گفتن تردد میکند ؟ یا آنکه از کفتن آن چند کلمه فرانسوی خود پشیمان\nگردیده است ؟ و الحاصل بعد از چند ثانیه که ساکتانه و مدققانه بسوی ما نظر دوخت\nباز بکلام آغاز کرده گفت :\nافندیان ! من فرانسوی ، و انگریزی ، ولاتینی را هم بخوبی میدانم و هم\nمیگویم . در اول بار ملاقات اگر چه جواب شما را میدادم اما سبب جواب ندادن\nمن آن بود که در اول امر شما را خوب بشناسم ، و در باب شما يك فكر و اندیشهٔ بکنم .\nو چون مجهار زبان سر گذشت خود را بیان کردید و همه سرگذشت شما عینا مانند\nهمدیگر بود امنیت و اعتمادم بر شما بیشتر گردید . و دانستم که شما معلم موزه خانه پاریس\nموسیوپیه ر آرو ناقس هستید و این خدمتکار شما قونسه یست ، و اینهم تیر انداز\nمشهور استانلاند است که تصادف بسیار عجیب شما یا را از کشتی ابراهام لنقولن در پیش\nروی من آورده است .\nمن در مقام تصدیق سرخم کردم . زیرا اینسخنان جواب نداشت . این آدم\nسخنان خود را بزبان فرانسوی بکمال لطافت و مهارت بیان میکند ولی با وجود"}
{"book": "adl0154", "page": 79, "text": "٧٤\nآنهم معلوم میشد که خود او فرانـوی الاصل نیست . کپتان باز بر سخن خود دوام\nنموده گفت :\n— افندیان ! بسبب دیر آمدن و از شما خبر نگرفتن بلکه آزرده خاطر شده باشید اما\nاینهم از ان بود که بعد از شناختن شما طریق معاملهٔ خود را با شما در میزان تدقیق محاکمه\nمینمودم . بسیار تردد کردم . زیرا تصادف ناگهانی بسیار بدی شما را در پیش روی\nیک آدمی که با جمعیت بشریه هر قسم معاملات و مناسبات خود را سراسر قطع کرده است\nانداخته . و اگر راستی را بگویم به این تصادف استراحتی که داشتم خلل پذیر گردید.\nمن — اما ما برضا و خواهش نیامده ایم !\nکپتان — بلی بلی ! اینچه عذر غیر معقولست ؟ آیا ابراهام لنقولن بیرضا و خواهش مرا\nتعقیب میکرد ؟ شما هم ببرضا و خواهش در ان کشتی سوار شده بودید ؟ کله ها را ببرضا\nو خواهش بر من میریختید؟ جناب استاندلاند ببرضا و خواهش بر من ژیپقین حواله نمود؟\nدر کلام کپتان دایماً آثار حدت و غضب مشاهده کردم اما من بجواب اینسخنان\nاو طبیعی و ساده یک جوابی داشتم آن جوابرا داده گفتم :\n— افندی ! گمان میبرم که از سخنانی که در حق شما در اور و پا و امریکا شایع شده\nبود خبر دار نیستید . بمصادمهٔ سفینهٔ شما بعضی قضایائیکه در بحر ها بوقوع آمده افکار\nهمه عالم را به هیجان و اضطراب آورد . لہذا عرض میکنم که ابراهام لنقولن سفینهٔ\nشما را به این نیت تعقیب میکرد که وجود یک جانور بزرگ در یایی را که بسیر سفاین\nضرر میرساند محو کند .\nکپتان از ینسخن من يك تبسم جزوی کرده بيك طور مستریخانه پرسید که :\n— موسیو آروناقس ! هر گاه کشتی زرهپوش میدانست که آن جسمی که در پیش"}
{"book": "adl0154", "page": 80, "text": "٧٥\nروی اوست جانورنی بلكه يك سفینه ایست که در زیر بحر حرکت میکند در آنوقت\nاورا تعقیب نمیکرد؟ و گله برونمی انداخت؟ آیا این را گفته میتوانید که بگوئید نی؟\nاین سوال کپتان مرا متحیر ساخت، زیرا هیچ شبهه نیست که کپتان کشتی زرهپوش\nفرر آژوت در تعقیب کردن و گله انداختن هیچ تردد نمیکرد، و در مابین محو کردن\nيك جانور و يا يك کشتی زیر بحر هیچ فرق نمیدید. محو کردن این هر دو را وظیفهٔ\nخود میشمرد . کپتان چون تردد وسکوت مرا دید گفت :\n- پس می بینید افندی ! اگر من شمارا بنظر دشمن ببینم حق بدست منست !\nمن هیچ جواب ندادم، و مباحثه را در ینباب بیفائده و ناحق دانستم . کپتان گفت:\n- بسیار وقت تردد کردم، خودمرا برای قبول کردن شما در درون کشتی خود هیچ\nمجبور نیافتم . اگر میخواستم بدیدن شما نیز هیچ حاجت نمی افتاد . وقتیکه بر پشت\nسفینهٔ من افتاده بودید شمارا بر همانجا گذاشته در دریا غوطه میخوردم ووجود، یا\nعدم وجود شما را سراسر فراموش میکردم . امّا من چنین نکردم .\nمن - عفو بفرمائید افندی ! اینچنین کار را يك شخص وحشی میتواند بکند ولی\nمانند شما يك مرد متمدنی حاشا که بر چنین کار وحشیانه اقدام بکند .\nکپتان - معلم افندی ! من چنانچه شما گمان کرده اید يك مرد متمدنی نیستم ، از\nجمعیت بشریه قطعیاً انفکاک کرده ام ! سبب این را هم تنها خود من میدانم ، غیر از\nمن هیچکسی آنرا تقدیر نمیتواند ! به اصول وقواعد جمعیت بشریه هیچگاه رعایت\nنمیکنم . لهذا بعد ازین از قواعد مدنیت و هیئت جمعیت با من بحث مکنید !\nکپتان اینسخنانرا به بسیار قهر وشدت بلا تردد وتوقف بیان نمود. در چشمانش\nشعلهٔ خشم واستحقار مشاهده میشد. دانستم که احوال ماضی این آدم خیلی دهشت"}
{"book": "adl0154", "page": 81, "text": "٧٦\n\nآور يك سرگذشتی خواهد بود . چنانچه خود را ازجمعیت بشر به بیرون برآورده\nاز اصول و قواعدی که در انجا جاریست نیز آزاده گردانیده است. البته که اینچنین ادعا\nرا بکمال جسارت میتواند ! زیرا هیچ يك قوت و اقتداری تصور نمیشود که او را در دا\nیرۀ اطاعت و فرمانبرداری خود درآرد. کیست که او را در زیر آبهای بحر محیط تعقیب\nکند؟ به ضربۀ مدهش سفینۀ او کدام واپور تاب آور مقاومت میشود ؟\nدر اثنائیکه شخص مجهول ساکت مانده مانند برق خاطف بسیار فکر ها از ذهنم\nگذر نمود . بخوف و اندیشه بسوی او نظره میکردم . بعد از مدتی که سکوت دوام ور\nزید کپتان باز سر بر آورده گفت :\nـ والحاصل در باب شمایان بسیار تفکر و ملاحظه کردم . آخر الامر برين يك\nقرار دادم که شمارا در سفینۀ خود قبول کنم و تنها در باب شما به حسیات مرحمتکارانه\nکه در جبلت هر انسان موجود است اطاعت ورزم. لهذا بشما میگویم که در سفینۀ من\nخواهید ماند، در پنجا آزاد خواهید بود ، اما بمقابل آزادی خوديك شرط مارا قبول\nخواهید کرد .\nـ بگوئید افندی ! امید میکنم که شرط شما از ان شرطهایی باشد كه يك آدم ناموسكا\nری آنرا قبول بتواند .\nـ همچینست افندی ! بنابر بعضی مجبوریتها گاه گاهی شمارا در اوتاق شما یکچند\nساعت یا یکچند روز داخل کردن ضروری دیده میشود . و چون من بر شهادت\nو زجر را رو انمیدارم از انرو هر وقتیکه همچنین احتیاجی پیش شود اطاعت کردن شما\nرا امید وارم ! اینست شرط من ، آیا قبول کردید ؟\nاز ینسخن کپتان معلوم شد که در سفینۀ او بعضی چیزهایی در بعضی اوقات بوقوع"}
{"book": "adl0154", "page": 82, "text": "۷۷\n\nمیآید که دیدن و خبر شدن بیگانه گان بران جائز نیست . لہذا گفتم :\nـ این شرط شما را قبول میکنیم . اما يك سوالی از شما میکنم !\nـ بگوئید افندی !\nـ گفته بودید که در سفینه بشما مهیا آزاد میباشید . اما درجه و حد و و این آزا\nدی ما را تعریف نکردید که چسان و چگونه است ؟\nـ بخواهش خود میگردید ، سیر میکنید ، می بینید در بالا و پایان به آزادیء\nتمام گردش میکنید . یعنی من وظایفه های من از هر چیزیکه مستفید باشیم شما هم\nاز ان مستفید میشوید ، تنها بنا بر شرطی که گذاشته ام بعضی اوقات یکچند ساعت\nمحبوس همین او تاق خواهید شد .\nـ اما اینرا آزادی نمیگویند ! چرا که هر محبوس و هر بندی را در بند یخانه حق\nآزادی و گردش را میدهند حالا نکه این جا کفایت نمیکند !\nـ حالا نکه کفایت کردن آن لازمست !\nند ـ چه ؟ مگر وطن ، واقربا ، ودوستان خود را ابدیاً نخواهیم دید ؟\nـ بلی ! اما ندیدن آنها اینقدر الم انگیز نیست .\nند ـ برای شما همچنینست اما برای ما بسیار الم انگیز است . لہذا بکمال جدیت\nبشما میگویم که من از طرف خود هیچگاه قول نخواهم داد .\nند ـ من هم ذاتاً از شما قول نمیخواهم موسیو ندلاند !\nمن ـ اما افندی ! انصاف کنید ! این بسیار ظلم است اینگونه حرکت بیرون\nدرجه تحملست !\nکپتان ـ نی افندی ! این ظلم نیست ! بلکه رفق است . بعد از انکه با من محاربه کردید"}
{"book": "adl0154", "page": 83, "text": "۷۸\n\nاسیر من شدید . بعوض آنکه شما را بيك اشارت در بحر محیط غرق ابدی میساختم\nاینست که بکمال رفق محافظه میکنم ! زیرا شما به اسرار حیات من که آموختن آنرا\nبهیچ فرد بشر آرزو نداشتم واقف شدید ، و اگر این وقوفیت شما غیر اختیاری\nمیبود عفو میشدید ولی شما قصداً بر من هجوم کردید و بزور بر اسرار حیات من خود\nرا واقف ساختید ، پس چون چنینست محقق بدانید و آگاه باشید که شما را به قطعات\nمسکونه بهیچصورت اعاده نخواهم کرد! و دوباره روی ممالک متمدنه را نخواهید دید !\nاز ینسخان کپتان بخوبی فهمیده شد که این قرار کپتان در باره ما قطعی ولا يتغير\nاست . لہذا در بخصوص سخن گفتن راز اید و عبث دانسته ، و رفیقان خود را مخاطب\nکرده گفتم :\nـ دوستان من ! به اینسخن کپتان هيچ جواب نداریم . ولی جناب عالی کپتان\nهم بدانند که به ایشان هیچ قول نداده ایم و نه میدهیم .\nکپتان ـ شما اگر بدهید یا ندهید یکحسابست ! حالا مساعده بکنید تا سخن خود\nرا تکمیل نمایم . موسیو آروناقس من شما را خوب میشناسم . اگر دیگر رفیقان شما\nدق و خفه هم بشوند ولی خود شما از زیستن مجبوری خود با من آنقدر بیزار و دل آزر\nده نخواهید شد . در میان آثار و تألیفاتی که برای مطالعه انتخاب کرده ام ( خفایای\nاعماق بحریه ) نام کتابیکه از تألیف خود شماست در کتابخانه ام موجود است . من\nاکثر اوقات آنرا مطالعه میکنم . اگر چه بسیار خوب توصیف و تعریف اعماق بحر\nرا کرده اید ولی چون آدم دریایی نی بلکه آدم خشکه هستید از اثر و همه اسرار\nبحر را نمیدانید ، و از اعماق پنهانی آن بخوبی آگاه نیستید . زیرا رأی العین هر چیز\nآنرا ندیده اید بلکه بقیاس و تخمین نوشته اید. لہذا بشما میگویم که بروتت و زمانیکه"}
{"book": "adl0154", "page": 84, "text": "۷۹\n\nدر سفینۀ من بگذرانید متأسف نخواهید شد . درمیان خارقه های عجایب و غرایب\nسیاحت خواهید کرد . خارقه ها و عجایباتی که ببینید شما را بزودی دق و خفه نخواهد\nکرد . سر از امروز من بسیاحت دور کرۀ ارض تحت البحر ابتداء میورزم . شما هم\nرفیق سیاحت من خواهید بود . سر از امروز بيك عالم نوی میدرائید که آنرا بخواب\nو خیال هم ندیده باشید . کرۀ ارض بواسطۀ من اسرارهای پنهانی خود را بشما\nافشا خواهد کرد .\nبراستی که اینسخنان کپتان بر من بسیار تأثیر عجیبی اجرا نمود . حریف رگ\nخواب مرا یافته آنرا گرفت . لهذا همه چیز را فراموش کرده گفتم :\nـ افندی ! اگرچه آزادی و دیدن وطن و اقربا و تعلقات خود را غائب کردم ولی\nاز نقطۀ فنون بسیار استفاده ها کرده تلافی ما فات خواهیم کرد لهذا تشکر میکنم .\nاما يك چیزی میپرسم ؟\nـ بفرمائید معلم افندی ! منتظر امر شمایم .\nـ آیا شما را بچه نام خطاب خواهم کرد ؟\nـ نام من برای شما کپتان نمو ، و نام شما هم برای من مهمانان کشتی نویتلوس است .\nکپتان نمو اینرا گفته و خدمتکار خود را فریاد کرد خدمتکار داخل اوتاق شده\nکپتان او را بزبان خود بعضی چیزهایی گفت . بعد از ان ند لاند و قونسه ی را مخا\nطب کرده گفت :\nـ در کمرۀ که برای شما تخصیص شده طعام شما حاضر است با این آدم بروید .\nبعد از ان ندلاند در میان لبهای خود لفظ «صدکرت میرویم» را تکرار کرده با قونسه ی\nدر پی خدمتکار از اوتاق آهنیئی که سی و شش ساعت در ان محبوس مانده ایم برآمدند ."}
{"book": "adl0154", "page": 85, "text": "۸۰\n\nبعد ازان کپتان مرا مخاطب نموده گفت :\nموسیو آرونا قس ! طعام ما ما را انتظار دارد بفر مائید برویم .\nلهذا یکجا از او تاق برآمده در یک رهرو مفروش پاکی که با الکتریک روشن شده\nبود روانه شدیم. بقدر ده مترو رفتیم که در پیش روی ما يك دروازۀ باز گردید .\nازین دروازه بيك دالان نان خوری که به بسیار حسن طبیعت تزئین و تفریش شده\nبود داخل گشتیم . بر سر رفهای بلندی که از چوبهای جوهردار ارچه ساخته شده بود\nو از چوب آبنوس بران گل کاری شده بود ظروف واوانی چینی و بلورین بسیار\nاعلا و قیمت داری چیده شده بود . ضیای بسیار شدید الکتریکی که از فانوسهای\nبلورین تباشیری رنگارنك از سقف آویخته شده بر طبقها وخمها و گلدانیها و دیگر\nظروف چینی و بلورین داخل دالان پر تو نثاری میکرد زینت و لطافت دالا نرا تزئید\nو دو بالا میساخت . در وسط دالان يك میز بسیار آراسته و پیراستۀ نانخوری مشاهده\nمیشد که با ظروف بسیار قیمت داری تزئین یافته بود کپتان نمو چوکئی نشستنی مرا\nبدست خود نشان داده گفت :\n- بفرما ئید ، بنشینید ، ومانند مردمان بسیار گرسنه طعام تناول کنید .\nبکمال اشتها بمقابل همدیگر بر سر سفره نشستیم طعام ما از چند نوع طعامی مرکب\nبود که نوع بعضی از انهار انشناختم اگر چه لذت خصوصی در آنها موجود بود و\nلی همه کی بسیار لذیذ و نفیس بودند و چون در اکثر این طعامها مقدار بسیاری از فسفور\nاستلذاذ مینمودم دانستم که همۀ آنها محصولات دریائیست . کپتان نمودقت بطرف\nمن میدید . فکر و اندیشۀ مرا دانسته گفت :\n- معلم افندی اگر چه نوع و جنس این طعامها را نمیشنا سید اما بی اندیشه و وسواس"}
{"book": "adl0154", "page": 86, "text": "۸۱\n\nتناول بفرمائید چرا که همه آنها نافع صحت و مغذی وجود است . با وجودیکه از\nمدت بسیاری مأکولات زمینی را ترک کرده ام باز هم در صحت و قوت خود هیچ خرابی\nو اختلالی ندیده ام . طایفه های قوتاك تنومند من نیز دگر چیزی نمیخورند .\n\n- مگر همه این طعامها محصول بحر است ؟\n\n- بلی افندی با محصولات بحری همه احتیاجات خود را دفع میکنم . گاه گاهی\nدام ها و شبکه های خود را در دریا انداخته انواع ماهیها را صید میکنم گاهی در جنگل\nهای زیر بحر خود که تا بحال از نوع بشر هیچکسی مجال دخولرا در ان نیافته درا مده\nشکار میکنم . گله های من در چراگاه های بزرگ بحر محیط بی خوف و بی پروا\nگردش و چرا میکنند ، در ان چراگاه ها بی نهایت شکار ها دارم که بدست قدرت\nخالق لم یزل همیشه عدد آنها در تزاید و بیشتر یست . این کباب را تناول بکنید که از\nگوشت آهوی زمینی هیچ فرقی ندارد .\n\n- وای مگر این گوشت حیوان زمینی نیست ؟\n\n- نی عفو بفرمائید ! این گوشت سنك پشت بزرگ بحریست . و این قلیه جگر که\nدرین قابست قلیه جگر ماهی عنبر است . آشپز من هم خیلی ماهر آشپز است محصولات\nبحریرا بکمال مهارت میپزد . رجا میکنم از همه این مأکولات بخورید . این فرنی را\nمی بینید ؟ شیر آن از ماهیان پستاندار گرفته شده است . شیرینی آن از ( اشنه ) نام\nنباتیکه در بحر شمال پرورش می یابد بعمل آمده است. ازین مربا میل بفرمائید\nکه از شقایق بحری نام نبات دریایی ساخته شده است و بر بسیار میوه های\nزمینی مرجحست .\n\nمن از حس اشتها زیاده بحس تفتیش و تفحص از هر طعام میخوردم. کپتان نیز"}
{"book": "adl0154", "page": 87, "text": "۸۲\n\nنیز بر سخن خود دوام کرده میگفت :\n— موسیو آروناقس ، این چنین گمان میبرید که بحر بی پایان تنها مرا بخزینه های غذائیه خود معمور داشته نی بلکه پوشاك خود را نیز از انجا بعمل میآرم ، قماشی که لباسهای شما از ان ساخته شده است از موهای بدن بعضی حیوانات بحریه بافته شده که از جنس استریدیه بزرگ میباشد . رنگ آنهم از بعضی حیوانات قشریه ایست که از بحر سفید صید کرده ام . بوی خوشی که ازین اوتاق بمشام شما میرسد از تقطیر بعضی نباتات خوشبوی بحری بوجود آمده است . نهالین و لحاف و متکای خوابگاه شما از خوبترین « زوستر » نام نبات نرم بحری پر شده که در نرمی و ملایمی بار بار از پنبه بهتر است . اگر چیزی نوشتن بخواهید قلم شما از دندان ماهی بالینه ، سیاهئی شما از مایعی که « سه پشی » یا « ماهی مرکب » نام حیوانی افراز میکند خواهد بود خلاصه کلام هر چیزیکه استعمال میکنم از بحر بعمل میآید چنانچه یکروزی باز همه آن در همان بحر خواهد رفت .\nمن — آیا بحر را بسیار دوست دارید کپتان ؟\nکپتان — بلی معلم ! بسیار دوست دارم ، چرا که در یا هر چیز منست ! در ده حصه هفت حصهٔ کره زمین را فرا گرفته است که باینحساب دایره جولان حکومت نوتیلوس من بار بار از دایره حدود همه حکومات عالم واسعتر است . هوائیکه بر روی بحر تنفس میشود خیلی صافی و نافعست ، در سطح در یا یعنی آن صحرای واسع پهنتها انسان هیچگاه خود را تنها نمی یابد . همیشه در پیش خود حرکاتی که دلیل حیاتست مشاهده میکند . بحر يك گردونه خارق العاده معجز نمای بدایع قدرت قادر قیوم است که بزرگترین مجسمه ذیحیاتی شمرده میشود . بدایع گوناگون طبیعت باهره خاصه عالیه خود"}
{"book": "adl0154", "page": 88, "text": "۸۳\n\nدر انجا رو نما گردیده با حیوانات، ونباتات ومعادن بسیار توانگر میباشد. علی الخصوص\nحیوانات: حیوانات نباتی چار قسم ، حیوانات مفصلیه پنج قسم ، حیوانات ناعمه پنج\nقسم ، حیوانات فقریه سه قسم ، حیوانات پستاندار چهار قسم والحاصل زیاده از هجده\nهزار جنس ماهی در بحر موجود است . بحر از آثار های بزرگ قدر تست . کره\nارض بابحر ابتدا به تشکل ورزیده که میداند که باز با آن مختتم نرسد! بحر چیز یست که\nدر زیر حکم و اداره هیچ کس نمی در اید . اگر چه بر سطح خارجی آن اجرای حکم\nقابل میشود اما بقد ر یکچند مترو که فرو تر آمدیم اقتدار حکم کردن منقطع میگردد ،\nاحکام حکمرانان عالم غیبوبت میکند . آه افندی ! شما را نصیحت میکنم ، در بحر\nزنده گانی بکنید چرا که استراحت تامه را در انجا خواهید یافت در انجا به ایفای هر آر\nزوی خود مقتدر خواهید شد . واه بحر ! واه واه بحر !!\nکپتان نمو اینسخنانرا بيك جوش و خروش غریبی گفته دفعه خاموش گردید .\nآیا از زیاده گفتن خود پشیمان گشت؟ کپتان بر پا خواسته یکچند بار بهیجان تمام در دا\nلان گردش نمود. ازین گردش اعتدال دم پیدا کرده سیمایش باز برودت دائمی خود\nرا حاصلکرد بعد ازان رو بمن آورده گفت :\n— معلم افندی! اگر نویتلوس، اگردش کردن میخواهید برای رهنمائی شما حاضرم .\n\nباب یازدهم \nنویتلوس\n\nکپتان نمو به پیش افتاده منهم در پی آن روان شدم دو دروازه که در آخر دالان\nموجود بود باز گردید ازین دروازه هاييك دالان دیگر در آمدیم که اینهم به بزرگی"}
{"book": "adl0154", "page": 89, "text": "٨٤\n\nدالان نانخوری که در ان بودیم میآمد . این دالان مگر يك کتابخانه بود .\nدر میان الماریهای بسیار بزرگ و مصنع که از چوب آبنوس سیاه طلا کار ساخته\nشده بود در پشت آئینه های بزرگ بهزارها کتابهای بسیار خوش جلدی گذاشته\nشده بود . این الماریها چار اطراف دیوارهای دالانرا احاطه داشته بود که در پیش\nروی آنها نیز کناپه های دراز روی چرمی گذاشته بود و در مابین الماری و کناپه نیز\nمیزهای کم برصاف آئینه نمایی موجود بود که برای مطالعه خیلی مستعد چیزهایی بودند .\nدر وسط کتبخانه يك ميز بسيار بزرگی موضوع بودکه بر سر آن خیلی کتابهای\nپراکنده و بی جلد و اخبارهای کهنه تاریخ گذاشته شده بود. از چهار فانوس بلورین\nتباشیری که بطرز کل شقایق از سقف آویخته شده بود ضیای الکتریکی نشر انوار نموده\nلطافت و زینت دالانرا تزیید مینمود . بکمال حیرت به این کتبخانه نظر کرده گفتم:\n— کپتان ، حقیقتاً که کتبخانه شما خیلی مکمل و ممتاز يك کتابخانه ایست که لایق\nسراي های بزرگ حکومتیست و چون فکر میکنم که باشما چسان در زیر بحر فرو\nآمده است حیرت و وله ام بیشتر و افزنتر میشود .\n— استراحت و آسوده گی در نجا بسیار مکملست . در کتابخانه موزه خانه خود\nهیچگاه این آسوده گی و استراحت را نخواهید یافت .\n— راستی همچنیست کپتان ! شر و شور مردمان ، آواز های گوشخراش ریلها\nو فابریکها ، گرگر عرابه ها و تراموایهای ممالک متمدنه برای هوسکاران مطالعه\nهیچگاه به این سکوت و سكونت مقابله نمیتواند . و این يك را نیز اعتراف میکنم که\nکتابخانه من نسبت بکتابخانه شما خیلی فقیر مینماید . زیرا اگر غلط نکنم زیاده از\nهفتهزار جلد کتاب در کتابخانه شما موجود خواهد بود !"}
{"book": "adl0154", "page": 90, "text": "٨٥\n\nموسیو آرو ناقس! کتابهای من دوازده هزار جلد است که مرا با قطعات مسکونه تنها همینجا ربط داده است. اما وقتیکه نویسلوس اول بار در بحر غوطه خورده است در پیش من آن قطعه ها حکم نیست را گرفته. در انروز آخر بار کتاب و رسایل و اخبار گرفتم و بعد از ان از هر چه که نوشته شده و گفته شده خبر ندارم معلم افندی. شمارا اخطار میکنم که این کتابخانه در هر وقت و هر زمان برای شما کشاده و آزاد است.\nکپتان نمو را تشکر کرده بدولابهای کتابها نزديك شدم کتب حکمیه و ادبیه و فنیه که بهر لسان نوشته شده بود در دولابها و رفهای الماریها پر بود. شایان دقت بود که کتابهای لسانهای مختلف با همدیگر مخلوط و آمیخته صف شده بود که ازین هم معلوم میشد که کپتان نویتلوس بر مطالعه همۀ کتابهای هر لسان مقتدر است.\nکتب موجوده مشتملبر همۀ آثار و مؤلفات جدیده و عتیقه است در فن تاریخ، و ادبیات، و علوم متنوعۀ ریاضی، و فنون حکمیات و طبیعیات هر چیزیکه نوشته شده است درینجا موجود است! ولی از همه بیشتر کتب فنیه در کتابخانه جمع آمده است. کتابهای فن میخانیکی، و فن انداخت، و فن مياه، و فن معادن، و فن جغرافيا، وطبقات الارض بحرمنها افتاده است. كذالك در فنون طبیعیه نیز مؤلفات بسیاری موجود است آثار جمعیتهای فنون جغرافیا، ومؤسسين علم هیئت نیز بکثرت موجود بود. تألیف عاجزانۀ من که بدان سبب مظهر حسن توجه کپتان گردیده ام نیز در سر صفوف کتابهای فن مياه بکمال اهمیت مشاهده میشد. از تاریخ تألیف بعضی کتابها دانستم که کپتان نموسه چهار سالست که در زیر بحر بسیاحت آغاز نهاده است.\nپس کپتانرا گفتم :\nافندی من ! چون در باب مطالعه و استفاده من ازین کتابخانه مساعده فرموده"}
{"book": "adl0154", "page": 91, "text": "٨٦\n\nاید بکمال خلوص بشما تشکر میکنم. کتابخانۀ شما حقیقتاً خزانۀ علوم ست.\nاین دالان تنها کتابخانه نی بلکه برای سیگاره کشیدن نیز تخصیص شده است.\nچه؟ برای سیگاره کشیدن؟ وای مگر در سفینۀ شما توتون موجود است؟\nبلی، موجود است!\nپس معلومست که برای بدست آوردن توتون با قطعات مسکونۀ زمین مناسبت و تعلق را نبریده اید؟\nعفو بفرمائید موسیو آروناقس! این سیگاره را قبول بفرمائید، اگرچه از ممالک ترکیه یا هاوانه نیامده ولی اگر از اهل ذوق باشید از کشیدن آن ممنون خواهید شد.\nاین را گفته و يك لوله سیگاره بمن تقدیم نمود. سیگاره را گرفته و از آتشدان بسیار زیبایی که بر يك میز سیگاره کشی بسیار قیمت داری موضوع بود در دادم، و بيك اشتهای تمامی پی هم چند نفس در کشیدم و گفتم:\nبسیار خوبست، اما توتون نیست.\nبلی توتون نیست. نه از ممالك ترکیه و نه از هاوانه آمده است! برگ يك نباتیست که در بحر یافته ام بسبب بیماری نیقوتینی که در آن موجود است به توتون بسیار مشابهت دارد. آیا چسان دیدید؟\nسر از امروز از توتون زمینی نفرت کردم.\nپس چون چنینست بکمال راحت بکشید که این توتون در زیر انحصار هیچ يك دولتی ندرآمده است.\nبعد از کشیدن سیگاره کپتان نمو برخاسته دروازۀ که در آخر کتابخانه بمقابل دروازۀ که درآمده بودیم موجود بود باز کرد. ازین دروازه به پیروی کپتان بيك"}
{"book": "adl0154", "page": 92, "text": "۸۷\n\nدالان بسیار بزرگ و منوری داخل شدیم.\nاین دالان بدرازی ده متر و عرض شش متر و يك دالانی بود که گوشه های آن\nمقطوع وسقف آن پنج متر و بلند بود . ضیای الکتریکی که از سقف بسیار مزین\nو منقوشی در پرتونثاری بود بر اشیای ذیقیمت و نفیس دالان عکس انداخته لطافت\nو زینت دا لا نرا بنظرها جلوه گر میساخت این دالان بحالت يك موزه خانه تحویل\nیافته بود که جمله آثار بدیعه صناعیه وطبیعیه از طرف یکدست با اقتداری بوضعیت\nبسیار خوشنما و صورت خارقه پیرایی دران جمع شده بود .\nبر قالیتهای ابریشمین بسیار اعلا وقیمتداریکه دیوارهای دالان بدان مستور بود\nبقدر سی عدد لوحه های تصویری که از قلم مشهور ترین رسامان نامدار برآمده بود آو\nیخته شده بود. در مابین لوحه هادرهر هرجا از اسلحه عتیقه و جدیده موجوده بوضع\nبسیار مناسب و خوشنمایی چیده و آویخته شده بود . درین لوحه های تصاویر بعضی\nآنقدر قیمتدار و گرانبها لوحه هایی بود که در شهرهای مشهور رسامی آنرا دیده\nبودم و در دیگر هیچ سراهای حکومتی وموزه خانه هانظیر آنرا ندیده بودم وغیر از\nلوحه ها هیکلهای مجسمه بسیار مصنع که از دست مهارت هیکلتراشان بسیار نا مدار برا\nمده بودنیز بر سهپایه های گرانبها و خوشنمایی در هرهر جابوضع بسیار مناسب و خوشنمائی\nگذاشته شده بود که از دیدن آنها انسانرا وله وحیرت دست میداد. در يك گوشه دالان\nيك پیانوی بسیار بزرگ ذیقیمتی موجود بود که نوطه های موسیقی شناسان بسیار\nمشهور در اطراف آن گذاشته شده بود .\nبعد از آثار بدایع نثاریکه از دست صنعت و مهارت بشر بعمل آمده بود آثار نادره\nطبیعیه قدرتی بنظر جلوه گر میشد که اینها مرکب از نمونه های نباتات ، وحیوانات ،"}
{"book": "adl0154", "page": 93, "text": "۸۸\n\nو معادنی بود که خود کپتان آنها را در بحرهای مختلف بدست آورده است. این آثار\nطبیعی در صند وقهای میزی آئینه پوش خاتمکاری خیلی گرانبهایی به ترتیب و وضع\nبسیار معتنابی چیده شده بود . در وسط دالان يك حوض بلورین فواره داری که\nکناره های آن بصورت برگهای گل نیلوفر ساخته شده و در پیش زینت و صنعت آن\nانسان دو چار حیرت میشد. موضوع بود که فواره آن از يك عمود بلورین رخدار و جای\nآب ریزش آن از یکپاره صدف بزرگی که آنرا «ترید افن» مینامند نمودار بود . از\nکناره های طبیعی پوست پاره صدف تریدافن آب در میان حوض همیریخت .\nدر جامکانهای بلورین طلا کاری که در اطراف حوض موجود بود محصولات\nعجایب و غرایب بحری به ترتیب چیده شده و نامهای هريك جدا جدا بر آنها نوشته\nشده بود . محصولات مذکوره تا بحال مصادف نظر هیچ یکی از علمای طبیعیون نشده\nاست . پس درجه مسرت مرا تصور کنید! بکمال حرص و شوق به نظاره آنها مشغول\nشدم . از اصناف حیوانات نباتی بصدها انواع آنرا در میان جامکانها مشاهده کردم\nکه بسیاری از آنها را تا به ایندم ندیده بودم .\nدر جامکانهایی که محتوی بر قسم حیوانات ناعمه بود آنقدر انواع و اجناس مختلفی\nدیدم که از حساب آن عاجز آمدم .. مثلا بعضی از آنها آنقدر نادر و نادیده چیزهایی\nبود که بهر یکی از آنها هوسکاران موزه خانه ها لااقل بیستهزار روپیه بالاشبه میدهند\nیکی از جامکانها محض برای مروارید ها تخصیص شده بود که بر آنها ضیای الکتر\nیکی عکس کرده لطافت آنها را تزئید مینمود . در میان این مرواریدها بزرگتر از\nتخم مرغ مروارید نیز مشاهده کردم که در پیش تابداری و آبداری و خارقه نمائی\nآن دو چار وله و حیرت گردیدم . مرواریدهای گلخار ، وسبز و آبی نیز بسیار"}
{"book": "adl0154", "page": 94, "text": "۸۹\n\nبود . جملۀ این مرواریدها ئیکه درین جامکان موجود بود تمام خزينۀ يك دولت بزرگ\nتوانگری از قیمت آن عاجز می آمد اما از قیمت همۀ اشیائیکه درین دالان کپتان نمو\nموجود است تخمین آن از قوۀ هیچ مخمنی بر نمی آید .\nمن بطرف جامکانهای مروارید بنظر حيرت متحيرانه ایستاده بودم و باخود\nمی اندیشیدم که آیا کپتان چقدر ملیونهاز رسرخ برای جمع آوری اینها صرف کرده\nخواهد بود ؟ من به این اندیشه بودم که کپتان نمو گفت :\nمعلم افندی ، صدفهای مروارید نظر دقت و حیرت شماراجلب نموده است . و\nآنهار ا خیلی گرانبهاء پندارید حالا نکه در پیش من قیمت آنها خیلی افزونتر است.\nزیرا که همۀ آنها رابدست خود در بحرهای مختلف جمع کرده ام و هیچ يك طرف\nبحرهای موجوده از جستجو و پالیدن من دور نمانده است .\nکپتان ، میدانم که در یمخصوص حق بدست دارید ، چرا که انسان از اشیای\nجمع آوردۀ خود بسیار ممنون و خشنود است شما خزینۀ ثروت وسعادت خود را\nبدست خود جمع آورده اید در تمام موزه خانه های اور و پابه ایندرجه آثار بدایعنثار\nبحری هیچگاه جمع نیامده است از دیدن این مخلوقات غریبۀ که بقدرت خالق لم یزل\nخلق فرموده شده است دو چار گرداب حیرت شده ام ولی چون به این سفینه که\nواسطۀ جمع آوری اینهمه آثار خارق العاده گردیده است تفکر میکنم حیرت و وله ام\nزیاده تر میگردد اگر چه نمیخواهم که براسرار شما وقوف پیدا کنم اما میخواهم که\nبدانم که نوی،تلوس را کدام قوت بحرکت میآورد ، و چسان قوت خارق العاده ایست\nکه نویتلوس را در زیر آبهای بحر میراند ، و برای حرکت و راندن آن از چگونه و\nسایط فنیه استفاده کرده اید ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 95, "text": "۹۰\n\n– معلم افندی ! من بشما گفته بودم که در نویتلوس شما آزاد و در گردش هر سمت آن مختار هستید . در بخصوص شما را رهبری کردن برای من ممنونیت بزرگی شمرده میشود .\n– کپتان افندی ! نمیدانم که بچه زبان تشکر شما را ادا نمایم اگر چه شما مساعده فرموده اید لکن من نمیخواهم که آن مساعده را به بدی و هرزه درایی استعمال کنم. هر گاه از همین آلات حکمیه که در ین دیوار است بیان بفرمائید موجب ممنونیت عظیمه ام خواهد گردید .\n– این آلات در اوتاق خوابگاه من نیز موجود است از جهت استعمال و کیفیت حرکات آنها در انجا بشما بیان خواهم کرد . اما در اول امر شما باید کرۀ نشیمنگاه و فراش خوابگاه خود را به بینید تا بدانید که در نویتلوس چسان گذران میکنید .\nکپتان برخواسته براه افتاد من نیز اور اپیروی کردم در يك گوشۀ دالان دروازۀ را باز کرده از انجا از دالان بیرون برامدیم . کپتان مرا بطرف سر سفینه برد . در انجا مرا در يك اوتاقی داخل گردانید که این اوتاق هر گونه لوازم راحت و معیشت را حائز بود . تخت خوابگاه به فراش بسیار نرم و نظیفی آراسته ، وکتبه و آرام چو کی بسیار اعلایی نیز در یکطرف گذاشته ، و يك میز آئینه داری با جملۀ لوازمان توالت یعنی آرایش نیز در ان موجود بود کپتان گفت :\n– این اوتاق خصوصی خود شماست که به این يك دروازه با اوتاق خوابگاه خود من مربوطست ، و اوتاق من بايك دروازه به صالون بزرگ مربوطست .\n– تشکر میکنم کپتان !\nکپتان دروازۀ که در مابین من و او بود باز کرده مرا به اوتاق خود داخل کرد!"}
{"book": "adl0154", "page": 96, "text": "۹۱\n\nنمید. اوتاق کپتانر خیلی جدیدپرستانه ومنزویانه یافتم. کپتان مرا بريك چوكی نشاند\nوخودش نیز در مقابل من نشسته به اینصورت بكلام آغاز كرد :\n\nباب دوازدهم \n\nهر چیز به الكتريك \n\nکپتان بعضی آلات و پیچہائیکه به دیوار او تاق او مرکوز و موجود بود نشانداده گفت :\n— معلم افندی ، آلات و ادواتی که نویتلوس را سوق و حرکت میدهد ، ومیرا\nند و میبرد و می آورد و بر سطح بحر یا در قعر بحر فرود و بر میآرد همینها ست . و همین آ\nلات عیناً در دالان نیز موجود ست که اگر در پنجا یا در دالان باشم بواسطۀ همین آلات\nموقع و وضعیت خود را در درون بحر محیط به بسیار آسانی میدانم . بعضی ازین آلات\nرا خود شما هم میشناسید . مثلا این آلت درجۀ حرارتست که حرارت داخلیۀ\nنویتلوس را نشان میدهد . و این آلت میزان الهواست که ثقلت هوا و تبدلات هوائیه\nرا مینماید . این نیز یکنوعی از تحلیلات کیمیویست که ظهور طوفانرا اشعار میکند .\nاینهم پوصله یعنی جهت نماست . اینهم آلت سکستانست که ارتفاع شمس را مینماید\nتا درجۀ عرض وطول را بدان تعیین کنم .\n— این آلاتی را که تعداد فرمودید در هر سفینه موجود است که من هم جهت\nاستعمال آنها را میدانم اما بعضی آلات دیگری میبینم که آنها را در هیچ سفینه ندیده ام\nو نمیشناسم . مثلا این آلات مارپیچ عجیب برای چیست ؟\nکپتان در پنجا ساکت مانده چیزی نگفت . بعد از انکه کمی تفکر نمود گفت :\n— این آلتها قوی ، مطیع ، سریع ، سهیل يك واسطۀ محرکه ایست که برای هر"}
{"book": "adl0154", "page": 97, "text": "۹۲\n\nچیز و هر خصوص در سفینه من استعمال میشود، سفینه من با آن گرم و روشن میشود، ماشین سفینه را بحرکت می آرد، سکان و چرخها و آلات کشتی بواسطه همین آلات بدور و حرکت میآورد. والحاصل حیات نویتلوس همین آلات و وسایطست که آن واسطه هم الکتریکست .\n— آیا الکتريك ؟\n— بلی الکتريك .\n— حالا نكه سفینه شما بسرعت فوق العاده حرکت میکند، اینقدر قوت از الكتريك چسان حاصل میشود ؟ چونکه از قوه محرکه الكتريك تابه ایندم در قطعات متمدنه هنوز هیچ استفاده نشده است ، و هنوز بسیار محدود و مجهول مانده است .\n— بلی در قطعات متمدنه همچنینست ولی در نویتلوس قضیه بالعکس است . الكتر یکی که قوه محرکه منست آن الکتریکی نیست که همه کس میداند بلکه بار بار از ان بر تر و پر قوت تر است .\n— از دیدن اینچنین نتیجه را از الكتريك مستغرق گرداب حیرت گردیدم کپتان ! تنها اين يك چيز را میپرسم که اجزاءهایی که برای حاصلكردن الكتريك شما را لازم میآید هر وقت تمام میشود . مثلا چینقو هر وقت بسیار شما را لازم میشود، پس اگر باقطعات مسکونه روی زمین رابطه نداشته باشید بجای چنقو یعنی جس چه چیز را استعمال میکنید ؟\n— این سوال شما را جواب میدهم . اولا اين يك را بدانید که در زمینهای زیر دریا هر نوع معادن موجود است معدنهای آهن ، مس ، طلا ، نقره ، جس و غیرهم را کشیدن و بکار داشتن نیز برای من آسانست . ولی من به آنها حاجت ندارم"}
{"book": "adl0154", "page": 98, "text": "۹۳\n\nالكتريك را از آب دریا بعمل میآرم.\nـ چه؟ آیا از آب دریا؟\nـ بلی از آب دریا، ترکیبات آب بحر بشما معلومست که در آب بحر نود و سه قسم آب شیرین، دو قسم و سه ثلث قلور و سودیم یعنی نمك عادی، و مقدار کمی قلور مغزیوم، وقلور پوتاسیوم، وبرومغزیوم، وكبریتیت مانیه‌زی، وقاربونیت كلس موجود است. من اولا سودیم آنرا میگیرم چرا که مقدار بسیاری موجود است و ازین جوهر الكتريك را حاصل میكنم.\nـ آیا از سودیم الكتريك حاصل میكنید؟\nـ بلی. لكن سودیم را بواسطهٔ پیل استحصال میكنم زغال معدنی را استعمال میكنم.\nـ همین زغال معدنی كه از محصولات زمینی است؟\nـ نی زغال معدنی كه از محصولات بحریست!\nـ پس معلوم شد كه معدنهای زغال زیر بحر را برآورده بكار میدارید؟\nـ موسیو آروناقس، یكقدری اگر صبور شوید برأی العین خواهید دید كه من چسان آن معادنرا میكشم. این را بخوبی بدانید كه همهٔ احتیاجات خود راحتی الكتريك را نیز از بحر استحصال میكنم. و این را هم فراموش نكنید كه نویتلوس یك جسد بیست بیجان كه جان آن الكتریكست. قوت، حرارت حركت، ضیا همه از الكتریكست.\nـ اما هوایی را كه تنفس میكنید البته كه از الكتريك نخواهد بود؟\nـ اگرچه هوا را به الكتريك ساخته نمیتوانم اما در وقت لزوم بر سطح بحر برآمده پامپه‌های جسیمی كه بواسطهٔ الكتريك حركت میكند مقدار كلی هوا را در مخزنهای بزرگ نویتلوس به تضییق و فشار حبس و جمع میكنم و آن هوای تازهٔ جمع آمده را"}
{"book": "adl0154", "page": 99, "text": "٩٤\n\nبه اداره و تصرف تنفس و صرف کرده مدت مدیدی در زیر بحر گردش میکنم .\n- کپتان ، بغیر از ینکه آفرینها بخوانم دگر گفتنی نمییابم . آفرین بر قوه درایت\nو فطانت شما که طریق استفاده را از قوه شدیده الکتریک بمیدان برآوردید .\n- بلی معلم ، من اکثر عمر گرانمایه ام را در راه همین فکر و تحصیل همین علم صرف\nکرده آن قوه بدیعه شدیده را در زیر حکم آوردم ، و در هر خصوص و هر کار خود\nالکتریک را خادم ساختم . حتی این ساعتی را که می بینید نیز به الکتریک میگردد،\nو از مکملترین ساعتهای قرونومترو که در اورو پا ساخته شده است راست تر و درست\nتر است . من ساعت خود را بر بیست و چهار تقسیم کرده ام . زیرا برای من شب و\nروز شمس و قمر موجود نیست . ضیای الکتریک روح سفینه منست. آن ضیاراتابر\nزمینهاییکه فرش آبهای دریاها گردیده است میبرم ، قعرهای بحر بواسطه نویتلوس\nمن منور گردیده است . این آلت معلقی که آویزان می بینید سرعت سیرنویتلوس را\nنشان میدهد چونکه بايك سيم الکتريکی به پروانه کشتی مربوطست ، پروانه هر\nنقدر که بسرعت دور بکند سیم الکتریکی بر این آلت آنرا نشان میدهد . به بینید که\nدر ینوقت سفینه بسرعت متوسطی رفتار دارد یعنی در ساعت پانزده میل میرود .\n- بسیار خارقه نما ، حقیقت که در يخصوص مالك قوت بسیار عظیمی میباشید که\nآن قوت بر قوت آب و بخار و باد مرجح است .\n- هنوز تمام نشد ، برخیزید که طرف دنباله کشتی را گردش کنیم که در انجانیز\nچیز های دیدنی بسیار است .\nبرخاسته روان شدیم . تا بحال طرف پیش کشتی را دیده بودم . از مرکز\nوسط کشتی که بطرف مهمیز پشتی کشتی رفته میشود در طعام خانه که بدرازی پنج"}
{"book": "adl0154", "page": 100, "text": "٩٥\n\nمترو می آید داخل میشود که این طعامخانه بايك دهلیز تنگی از کتابخانه جدا شده است . بعد ازان بدرازی پنج متر و کتابخانه ، و بدرازی ده مترو دالان موزه خانه و اوثاق من و کپتان میآید که بعد ازین دو اتاق تا بحد مهمتر کشتی مخزن های هوا موجود است . دروازه هائیکه در دهلیز ها کشاده میشود بسیار مضبوط واطراف آن را بر گرفته شده است و بقوت ماشین مسدود میشود که هیچ منفذی برای آن باقی نماند ، یعنی اگر احیاناً آب در نوسلوس در اید همین دهلیزها پرشده در داخل خانه ها و اوثاقها يك قطره هم نفوذ نمیتواند . کپتان نمو را پیروی کرده تا به وسط سفینه رسیدیم درینجا از دهليز بيك فرا خنای مربعی رسیدیم که بعضی آلات وماشينها دران موجود بود از ينجاباز بيك دهلیزی در آمدیم که بطرف دنباله کشتی میرفت درين دهليز يك زينة باريك مارپیچی دیدم که بسوی بالا بر آمده بود . از کپتان پرسیدم که این زینه برای چیست ؟ او گفت که :\n\n— ازین زینه به قایق یعنی کشتیی كوچك خود میبرایم.\n— وای مگرقایق هم دارید ؟\n— بلی ، بسيار سبك وخوب يك قایقی دارم که هیچ غرق نمیشود ، و ازمعدن آلو مینیوم ساخته شده است .\n— برای سوارشدن در قایق البته مجبورخواهید شد که نویتلوس رابر سطح بحر بر آورید؟\n— نی ، از زیر بحر در قایق نشسته بر روی بحر برآمده میتوانم ، چرا که قایق من بر پشت نویتلوس در يك چقوری چپه گذاشته شده است . روی قايق يك سر پوش بسیار مضبوطی دارد که هیچ آب دران نفوذ نمیتواند وبکمانهای بسیار پر قوتی به نویتلوس مربوط میباشد . ازین زینه به چقوری که قایق دران موجود است میبرایم"}
{"book": "adl0154", "page": 101, "text": "٩٦\n\nقایق بسببی که سرازیر ایستاده است از از و بفتحة نویتلوس چسپیده است . اولا\nفتحه یعنی شکاف نویتلوس را باز میکنم از ان فتحه بدرون قایق میدرایم وسرپوش\nآنرا از درون بخوبی بر خود محکم میبندم . فتحۀ نویتلوس را نیز طایفه های کشتی\nمی بندند بعد از ان کمانهای که قایق را به سفینه مربوط داشته باز میکنم . قایق بسبب\nخالی بودن و تضییق هوا بکمال شدت و قوت بر روی آب میبراید و در انجا راسته شده\nسرپوش آنرا میبردارم و پر کشیده به تفرج آغاز میکنم .\nباز به نویتلوس چسان عودت میکنید ؟\nمن عودت نمیکنم نویتلوس می آید .\nچسان ؟\nاز قایق تابه سفینه يك سیم الكتريك رابرى موجود است بواسطه آن سیم خبر می\nدهم نویتلوس بالا برامده مرا میگیرد .\nبواقعیكه خیلی آسان كاريست !\nازین دهلیز هم گذشته بيك كمره رسيديم كه در ان کمره قونسه ی وندلاندر ا دیدم\nکه بکمال اشتها بر سر سفره نشسته بطعام خوردن مشغول بودند . از انجا هم گذشته\nبمطبخ رسیدیم . مطبخ را خیلی منور و پاك و با صفا يافتم که بواسطۀ سیم های الكتريك\nدر اوجاق همه چیز ها را به بسیار آسانی و چابکی می پخت . كذالك انبیقهای بزرگ\nبزرگی را نیز گرم میکرد که آن انبیق آبهای در یا را به آب شیرین تحویل میداد . بعد از\nمطبخ بيك حمامی در امدیم که بسیار پاك و گرم بود. بعد از حمام بدرازی پنج متر و\nيك كمره می آید که مخصوص طایفه های کشتی میباشد ولی چون دروازۀ آن بسته\nبود عدد طایفه های آنراندانستم . نهایت از يك دهلیز دیگری گذشته بما شينخانه"}
{"book": "adl0154", "page": 102, "text": "۹۷\n\nکشتی داخل شدیم . درازی این ماشینخانه بقدر بیست مترو میآمد که بسیار روشن\nبود . این خانه بدو قسم منقسم شده بود که در یک قسم آن آلات و ادواتی موجود\nبود که الكتريك را حاصل میکرد ، و در دیگر قسم آن ماشینها و چرخهایی موجود بود\nکه کشتی را بقوت الكتريك حرکت میداد . در ترکیب و ترتیب آلات و ادوات و چرخها\nو پچهای این ماشینخانه بحیرت افتادم . تا بحال به ایندرجه مکمل و منتظم و عجیب الخلقه\nماشین را در هیچ جا تصادف نکرده ام . چرخ بزرگی که آلات را بدور میآورد\nبه بزرگی هفت و نیم مترو و قطر شش مترو میآمد که در هر ثانیه یکصد و بیست دور\nاجرا میکند و از نحساب در ساعت پنجاه میل سرعت به کشتی میدهد .\n\nباب سیزدهم\nیکچند رقم\n\nبعد از چند دقیقه در دالان بزرگی که اوصاف زینت و خوبی آن مذکور گردید\nپس آمده نشستیم و يك يك سيكاره در داده به اختلاط مشغول شديم ، كپتان يك\nلوله کاغذی را بر میز باز کرده گفت :\n— معلم افندی ، نقشه و پلان کشتیئی که در ان سوار هستید اینستکه شکل و هیئت\nعمومئی او بيك اسطوانه مخروطئی میماند و به سیکار فرنگی بسیار مشابهت میرساند .\nطول آن از يك نوك آن تا دیگر نوك آن هفتاد مترو میآید ، و عرض آن در حد وسطی\nهشت متروست و هر چه بطرف بینی پیشتر رفته شود عرض آن کمتر شده میرود .\nو به این سبب وقتیکه براه میرود آب به او بسیار بر نمیخورد . همه وزن آن هزار و پنجاه و"}
{"book": "adl0154", "page": 103, "text": "۹۸\n\nشش طون میباشد . وقتیکه بر سطح بحر باشد در ده قسم يك قسم آن از آب بیرون\nمیاند در طبقه سفلی نویطلوس بعضی مخزنهای برای آب ساخته ام که ثقلت آبھائیکه\nدر ین مخزنها می گنجد به ثقلت همین قسمی که بیرون میماند برابر است . هر وقتیکه\nخود را از سطح بحر پنهان کردن خواهم و در زیر بحر فرو آمدن خواهم شیر دهنهای\nکه در طرف دنباله کشتیست باز میکنم و مخزنهای آب را با آب پر کرده نویطلوس را در\nزیر آب فرو میآرم . و اگر تا بقعر بحر فرو آمدن خواهم ماشین پر قوت الكتريك را\nقوت داده بزور وقوت ماشین و ثقلت آب تا بهر قدر عمقی که دلم بخواهد فرو میآیم\nو چون بالا برامدن خواهم آبها را از مخزنها بقوت بنبه های بسیار پر قوت الكتريكي\nاخراج کرده . و بزور ماشین ما ئلا بالا میشوم .\n- اما بنبه های شما بسیار قوتناك بايد بود ؟\n- بلی بسیار قوتناکست ! من آن قوترا از الکتريك بر می آرم . باز بشما میگویم\nکه قوه محرکه ماشینهای من بیحد و بیپایانست بنبه های نویطلوس قوت خارق العاده را\nمالکست که شماهم قوت آنرا در وقتیکه بر کشتی زر هپوش ابراهام لنقولن آب پا\nشائیدم دیده و تسلیم کرده خواهید بود . و دیگر اینکه من وقتیکه به نقطه های عمیقترین\nبحرها فرو آمدن یا از انجاها بالا بر امدن خواهم مخزنهای آبرا نادراً استعمال میکنم\nچرا که برای اینعملیات دیگر واسطه ها نیز دارم .\n- آیا انچه واسطه است پرسیده میتوانم ؟\n- این راهم میگویم تا بر احوال نویطلوس بخوبی واقف شوید . اولا اینرا بدانید\nکه پروانه سکان نويتلوس من دامه دار و خیلی فراخ يك سكانيست و غیر از این سکان\nدنباله . دو سکان عریض پر قوت دیگر نیز در دو طرف شکم کشتی نصب کرده ام که آن"}
{"book": "adl0154", "page": 104, "text": "عبارت ازلوحه های پهن و دراز آهنین پرقوتیست که بقوت ماشین الكتريك حركت میکنند پس اگر این لوحه ها را بوضع افقی بدارم کشتی بوضع افقی حرکت میکند و اگر بسوی جنوب یا شمال میل بدهم بوضع مائل بزیر یا ببالا حرکت میکند که به این واسطه و قوت خارق العادة الكتريك تا بقعر عمیقترین بحرها فرو آمده میتوانم و چون بالا برآمدن خواهم ماشین را از حرکت بازداشته سکانها را ایستاده میکنم درانحال تضییق داخلی آب محرکشی را بیکباره گی برسطح بحر بر می آورد .\nـ آفرین کپتان ! اما اینجا بازيك سوالی وارد میشود. آیاسکان دار شما در میان آبهای تیره و تار بحر راه را چسان می بیند ؟\nـ در سطح فوقانی نویتلوس يك برامده گکی موجود است که طرف پیش روی این برامده گی با بلور عدسی الشکل بسیار کلفتی مسدود میباشد . سکان دار درین برامده گی می نشیند، در پشت سر جای سكاندار يك معكس بسیار قوتناك ضيای الکتر یکی موجود است که ضیا ازین معکس عکس انداخته بقدر دونیم میل راه را به پیش تنویر میکند سکاندار بواسطۀ این ضیا و آئینه پیش روی خود راه را دیده کشتی را میراند.\nـ هزار آفرین کپتان ! منبع ورود ضیای شدید یکه از جانور دیده میشد حالا دانسته شدکه چیست . در بخصوص متقنین زمان بچه افکار و خیالات عجایب و غرایب افتاده بودند . این را نیز بپرسم که مصادمۀ شما باکشتی سقوتیا آیا از چه پیش آمد مگر نه ناغلظی بود ؟\nـ بلی صرف به غلط بود ، در انوقت از سطح دریا بقدر دو متر و پایانتر رهسپاری داشتم مصادمه ناگهانی و به بیخبری بوقوع آمد . اما من توقف کردم چون دیدم که مصادمه موجب فلاکت نشد مطمش شده براه افتادم ."}
{"book": "adl0154", "page": 105, "text": "بواقعیكه موجب فلاكت نشد. اما آيا با ابراهام لنقولن مصادمه شما چگونه بود ؟\nتأسف میكنم كه زرهپوش مكمل دولت امريكا را خسارت رسانيدم . اما چه چاره كه او بر من هجوم آورد و اعلان حرب نمود . منهم مجبور بمدافعه نفس و نشاندادن قوت خود گرديده سگان آنرا برانيدم تا بجان خود گرفتار شده مراويل كند و میدانستم كه این خسارت موجب فلاكت كلى او نمیشود در نزدیكترین بندری از بندرها خسارت خود را تعمیر كرده میتواند .\nآه كپتان ! نويتلو حقیقتۀ كه خارقه نمايك سفينه بوده است .\nبلی معلم افندی همچنینست. نویتلوس را چون جان خود دوست دارم. همانقدر كه در ديگر وابورها انسان از تهلكه حذر میكنند در نویتلوس همانقدر بر نفس خود امین میباشد. بدنه آن فرسوده نمیشود، بادبانی ندارد كه از باد اندیشه كند . دیگ بخاری در و نیست كه از كفیدن بترسد . از چوب ساخته نشده است تا از حریق پروا داشته باشد . با آتش حركت نمیكند كه از تمام شدن زغال بیندیشد . از مصادمه نمیترسد چرا كه غیر از خود او دیگر كشتی در زیر بحر حركت نمیكند تا با او مصادمه كند . تهلكۀ طوفان در و نیست زیرا بر سطح بحر هر چه قدر طوفان شدیدیكه باشد چون یكچند مترو فرو شديم سكونت مطلقه حكمفرماست . خصایل نويتلو همینها ست كه ذكر شد . من هم مهندس آن ، و هم استا كار آن ، هم كپتان آن ، هم ماكنیست آن ، هم طایفه آنم . پس تأمل بفرمائید كه بچسان امنیت و سعادت عمر میگذرانم .\nكپتان نمو بكمال شطارت و جسارت سخن میگفت حرارت نظر ، شدت اطوار هیئت این آدم عجیبه را سراسر تبدیل داده بود . درینجا باز از و سوال كردم كه :\nآیا به مهندسی وقوف دارید ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 106, "text": "۱۰۱\n\n— وقوف دارم . هنگامیكه از ساكنان روی زمین شمرده میشدم در پاریس ،\nولندن ، و نيورك فن هندسه و علوم ریاضیه و طبیعیه را بكمال رسانیده ام .\n— اما نويتلوس را به پنهانی چسان ساخته توانسته اید ؟\n— موسيو آرو ناقس ، هر پارچۀ نویتلوس را در جدا جدا کار خانه ها به مختلف\nنامها سفارش كرده ساخته ام بدنۀ آنرا در كارخانۀ ریخته گری « قروزو » ، چرخ\nبزرگ آنرا در لندن بکارخانۀ « پن » پروانه آنرا در غلا سگو در كار خانۀ « سقوت »\nخزینه های آنرا در پاریس بكارخانۀ « قای » ماشین آنرا در پروسیا بكار خانۀ « گروپ\nمهمیز آنرا در اسوج بکار خانۀ « مد تولا » سفارش کرده ساخته ام . این کار خانه ها\nبنامهای مختلف نقشه های سفارش گرفته و بهمان نامهای مختلف مجهول فرستاده است .\n— بسیار خوب ! بعد از ساختن این اسبابها چسان و در كجا ترکیب كرده اید ؟\n— دستگاه کشتی سازی خود را در یكی از جزیره های خالی بحر محیط تأسیس\nدادم . درانجا بقدر سه چهار ماه من و رفقای من کوشش كرده نویتلوس را اتمام\nنمودم بعد از تمام کردن دستگاه را آتش دادیم ، وهیچ اثری از خود نگذاشتیم . هر\nگاه از دستم میآمد جزیره را سراسر محو و ناپدید میساختم .\n— پس به اینحساب معلوم میشود که بر نویتلوس بسیار مبلغ صرف کرده اید ؟\n— شانزده لك و هشتاد و هفتهزار و پنچصد روپیه بر ساختن آن صرف شده ، با\nتقسیمات داخلی و مفروشات آن به بیست لك روپیه بالغ شده است . اما اشیای نفیسه\nو مرواریدها و نادرات بحریۀ كه دیده اید داخل اینحساب نیست چرا كه آنها بعد از ان\nجمع و گرد آمده که اگر آنهارا نیز داخل حساب كنیم از يك كرور میگذرد .\n— پس معلوم شد که شما بسیار توانگریدكپتان ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 107, "text": "۱۰۲\n\nبلی معلم افندی ، بصورت غیر محدود توانگرم یعنی ده ملیار فرانك دیون دولت فرانسه را بلا تردد تأدیه میتوانم.\n\nباب چار دهم\nنهر اسود\n\nاین مسئله معلومست که سه حصهٔ کرۀ ارض را آب فرا گرفته و یك حصهٔ آن خشکه میباشد. همین قسمیکه با آب مستور است سه ملیون و هشتصد و سی دو هزار و پنجاه و هشت میریا متری مربع تخمین میشود که این از هشت ملیون هکتار بیشتر میآید. محردو ملیار و دو صد و پنجاه ملیون میل مکعب آبرا حاوی میباشد که ثقلت این آبها سه کنتلیون طون است. برای دانستن حقیقت مقدار عدد کنتلیون باید بگوئیم که عددیك نسبت به ملیار چقدر كوچك است عدد ملیار نیز نسبت به کنتلیون همان قدر كوچك است. یعنی در يك ملیار چند بار عدد (يك) موجود است در يك كنتليون نیز همانقدر بار عدد (ملیار) موجوده میباشد.\nدر اثنای تشکل ابتدائی کرهٔ ارض بعد از زمان آتش دور آب آمده بود. یعنی هر طرف آن که با آتش مستور بود با آب مستور گردید. بعد از ان آهسته آهسته ژرف و هـای کوهـا از آب بیرون برآمد، و جزیره ها در هر طرف پدیدار آمد. بعد از عصرهای بسیار آبها کم کم فرونشسته قطعات موجوده بمیدان برآمد، و در میان بحری که کره را احاطه کرده بود سی و هفت ملیون و ششصد و پنجاه و هفت میل مربع آنرا خاك تشکیل نمود."}
{"book": "adl0154", "page": 108, "text": "۱۰۳\n\nشکل قطعات موجوده بحرها را بر پنج قسم بزرگی تقسیم میکند که آنها نیز به این صورت تسمیه میشوند (بحر منجمد شمالی) (بحر منجمد جنوبی) (بحر محیط هندی) (بحر محیط اطاسی) (بحر محیط کبیر) .\nبحر محیط کبیر از طرف شمال و جنوب باد و منطقه قطبیه ، و از طرف شرق و غرب با قطعه امریکا و آسیا محاطست . آسوده ترین بحرها بحر محیط کبیر است ، جریانهای آن آهسته و واسعست ، مد و جزر آن وسطیست بارانهای آن بسیار است . بعد ازین محل گردش و جولان ما با نویتلوس قعرهای همین بحر کبیر است . کپتان نمو گفت :\n- معلم افندی ، حالا بیاید که ارتفاع را گرفته موقع خود را قطعیاً تعیین بکنیم . ساعت وقت ظهر را میگذرد بر سطح دریا برائیم .\nکپتان اینرا گفته و بريك دكمه الکتریکی دست برده سه باز بفشرد . بلبه های پر قوت بحرکت آمده آبهای مخزنها را بیرون راندن گرفت . آلت مانومتر و رفته رفته بالا برآمدن نویتلوس را نشان میداد تا آنکه توقف نمود . کپتان گفت «رسیدیم» برخاسته کپتانرا پیروی کردم در پیش زینه که اول بار از انجا ما را فرو آورده بودند رسیدیم . از زینه بالا برامده بر سطح نویتلوس رسیدیم . سطح نویتلوس بقدر هشتاد سانتیمتر و از آب بلند بود . سر و دنبال نویتلوس مخروط و وسط آن عریضتر مانند يك سیگار بسیار دراز فرانكئی مینمود . در وسط سطح کشتی بقدر ده متر و محل را از هر طرف بيك كتاره متحرك برنجی گرفته بودند که در وقت غوطه خوردن کشتی برداشته و در وقت برآمدن گذاشته میشود . دهن شکاف زینه نیز در داخل همین کتاره است . از کتاره بطرف بینی گفته يك برامده گکی پدیدار است که آنهم محل قایق كوچكست . از ان پیشتر دو برامده گكي كوچك دیگر نیز دیده میشود که آنهم جای نشیمین سکان"}
{"book": "adl0154", "page": 109, "text": "١٠٤\n\nدار و معکس ضیای الکتریکست .\nبحر آرام ، هوا هم صاف بود . سفینه در از ما حرکت دایمی بحر محیط را بسیار کم حس مینمود . نسیم خفیفی که در وزش بود روی دریا را کمتر پرچین داشته بود . هر طرف افق از ابر خالی و تا بسیار جاها مد نظر میشد . در هیچ طرف هیچ چیزی دیده نمیشد . بحر سراسر خالی بود .\nکپتان آلت سکستانر ا بدست داشته ارتفاع شمس را گرفت . برای رسیدن شمس به نقطه زوال یکچند دقیقه انتظار کشید ، در اثنای این انتظار دستش هیچ نمیلرزید . آلت اگر در يك دست آهنین میبود باز هم بدیندرجه غیر متحرك نمی ایستاد ، بعدها گفت :\n- معلم افندی تام وقت زوال است . حالا ارتفاع را گرفتیم بفرمائید که بدالان رفته درجه طول را تعیین نمائیم .\nبه این دریای زرد رنگ که نزدیک جزایر ژاپونیاست بازیک نظری انداخته کپتانرا پیروی نموده بدا لان آمدیم کپتان به پیش یك میزی نشسته نقطه را تعیین نمود و با ساعت قرونو متروی الکتریکی حساب خود را ساخته گفت :\n- موسیو آروناقس ، در یکصد و سی و هفت درجه و پانزده دقیقه طول غربی میباشیم .\nدرینجا بخاطرم گذشت که هر ملت مبداء درجه طولرا از پایتخت مملکت خود اتخاذ میکنند ، یعنی همان دایره نصف النهاری که از ملك خودشان میگذرد هانرا برای درجه طول معتبر میدارند لهذا بلکه ملیت کپتانرا این مسئله بمن اشکار کند ازینسبب پرسیدم :\n- کپتان ، برکدام دایره نصف النهار حساب درجه طولرا نمودید ؟\n- معلم افندی ، در پیش من یکچند ساعت قرونو مترو که بر دایره نصف النهار پاریس ، وغرنیوویچ ، و واشنغتون عیار شده است موجود میباشد . اما امروز بنا"}
{"book": "adl0154", "page": 110, "text": "بر شرف شما بر نصف النهار پاریس طولرا تعیین کردم .\nاز ین سخن کپتان باز بر آرزوی خود موفق نشدم . ازین جواب چه معلوم میشود ؟ کپتان بر سخن خود دوام ورزیده گفت :\nبر نصف النهار پاریس در یکصد و سی و هفت درجه و پانزده دقیقه طول غربی ، و در سی درجه و هفت دقیقه عرض شمالی یعنی از سواحل ژاپونیا سه صد میل دورتر میباشیم . امروز هشتم ماه تشرین ثانیست . بعد از یکساعت سیاحت دور زمین ما در بر بحر آغاز میکند .\nخدا سلامت بدهد .\nحالا شما را بمطالعات شما مشغول میگذارم ، نویتلوس را از سطح دریا پنجاه متر و پایانتر بجهت شمال شرقی رهسپار عزیمت گردانیده ام ، خریطه های بزرگ کرۀ زمین در پیش روی شماست ، راهها و جاهای رفتن نویتلوس را بر ان خریطه ها تماشا و بخود معلوم کنید . دالان و کتابخانه از شماست . حالا به اذن شما من میروم .\nکپتان نمو مرا سلام داده برفت ، من با ملاحظات و افکارات خود تنها ماندم ، ملاحظات و افکارات من به کپتان راجعست آیا این آدم دریائی از کدام جنس و کدام قوم و ملتست ؟ نفرت مدهشی که بعالم انسانیت حاصل کرده آیا از چه پیش آمده است ؟ آیا يك داهیۀ عظمائیست که قدر و قیمت آنرا کسی نشناخته ؟ یا يك مغدور و مظلو میست که ابنای جنس او بر و غدر و ظلم روا داشته ؟ اینستکه این مسئله ها مجهولست . قدر و قسمت ناگهانی مرا در سفینۀ او انداخت ، حیاتم در زیر قدرت او در آمد ، بمعامله مهمان نوازانه ولی با رادنۀ او مظهر میشوم . تنها دستی که برای مصافحه بسوی او در از میکنم نمیگیرد و نمیفشارد . و خود او نیز هیچگاه دست خود را برای مصافحه بمن دراز"}
{"book": "adl0154", "page": 111, "text": "١٠٦\n\nنکرده است .\nتمام بقدر یکساعت بهمین افکارها متحیرماندم که درین اثنا نظرم بر خریطه بسیار\nجسیم کره مسطحه که برمیز افتاده بود مصادف شده بلا اختیار انگشت خود را بر\nنقطه که در ینوقت در ان میباشیم گذاشتم .\nچنانچه در خشکه ها انهار متعدد موجود است در بحرها نیز انهار هست . انهار\nبحرها جریانهای اوست که بسبب روانی ورنگ و درجه حرارت شان از بحر تفریق\nمیشوند . که مشهورترین آنها «گولف ستریم» نام دارد که در منطقه شمالی واقعست\nدر کره ارض در میان بحرها پنج نهر یعنی جریان بسیار بزرگ موجود است که اول\nآن در بحر محیط اطلسئی شمالی ، دوم آن در بحر محیط اطلسئی جنوبی ، سوم آن در\nبحر کبیر شمالی ، چارم آن در بحر محیط کبیر جنوبی ، پنجم آن در بحر محیط جنوبی هندی\nواقع است کشته ی ما در ینوقت حاضر در داخل یکی ازین جریانها رفتار دارد که این\nجریانرا ژاپونیان «کوروسیوو» یعنی نهر اسود مینامند . این جریان از آبهای گرم\nبحر بنگاله که در منطقه حاره کائنست بعمل آمده از آسای «مالاقه» میگذرد ، وسواحل\nشرقی قطعه آسیا را تعقیب کرده در نزد جزیره های «آلوتیان» در بحر محیط کبیر شمالی\nمنتشر میشود . اینست که نویتلوس در همین جریان گردش میکند . نظرم جریانرا\nپیروی کرد . خود را در میان جریان مدهش نهر اسود بحر محیط محو و نابود یافتم .\nبخوف وحیرت افتادم که درین اثنادروازه دالان باز شده قونسه ی و ندلاند داخل\nدالان گردیده مرا از گرداب حیرت برآوردند . رفقای من در پیش اشیای نفیسه و\nنوادر برگزیده و زینت و لطافت دالان واله و حیران شده ایستادند . ندلاند گفت :\n— اما در کجائیم ؟ مبادا در دالان موزه خانه شهر (که به ك) (١) باشیم ؟\n(١) که به ك يك شهر مشهوریست در آمریکا."}
{"book": "adl0154", "page": 112, "text": "۱۰۷\n\nقونسه ی — اگر افندی قبول بفرماید میگویم که در دالان مزین اوتل [سوهء وار](۱) خواهیم بود !\nمن — دوستان من ، نه در فرانسه هستید و نه در کانادا . در ینوقت از سطح دریا پنجاه متر و پایانتر در میان نهر اسود در دالان کشتی نویتلوس میباشید !\nقونسه ی — بعد از انکه افندی بگوید باور کردن لازم است . اما این بداندر جه با زینت است که مانند من يك فلامانی را نیز دوچار وله و حیرت میگرداند .\nمن — بحیرت دو چار مشو قونسه ی ، به اطراف نظر کن زیرا درینجا حیوانات خشکیدۀ بسیاری می یابی که تا بسیار وقتها ترا به تصنیف و ترتیب خود مشغول خوا هند کرد .\nقونسه یرا ازین زیاده در بخصوص سخن گفتن لازم نیست مردکه در پیش جامکا نهای نمونه های حیوانات نزدیکشده جنس و نوع هر حیوانرا موافق بر اصطلاح فنیۀ آنها بگفتن آغاز نهاد . ندلاند که بفن حیوانات و دیگر فنون صرف ذهن کردنرا عبث میشمارد بمن نزدیکشده متصل در خصوص نتیجۀ ملاقات من با کپتان سوالها ایراد مینمود . آیا کیست ؟ از کجاست ؟ بکجا میرود ؟ مارا بکجا میبرد ؟ و ما نند اینگونه سوالها هزارانرابيك وتيره میپرسید که فرصت جواب هم برای من نمیماند . چیزیکه میدانستم و خبر شده بودم با و بیان کردم . و از و هم پرسیدم که توجه شنیدۀ و چه دیدۀ ؟ گفت :\n— هیچ چیزی ندیدم و نه شنیدم . حتی طایفه های کشتی را نیز ندیده ام ، مبادا که طايفه ها نيز الكتريك باشند ؟\n( ۱ ) در فرانس است ."}
{"book": "adl0154", "page": 113, "text": "۱۰۸\n\nمن - تو هم عجب سخنها میگویی ندلاند ! طایفه ها چگونه الكتريك میشوند !\nند - چه میشود ؟ چون اینقدر چیزهای خارق العاده ناباوری دیده شد يك چيز\nناباوری دیگر را فرض کردن چه عیب دارد!\nاینرا گفته باز بهمان فکر پیشتری خود رجعت کرده پرسید ؟\n- موسیو آروناقس ، آیا بمن اینرا خبر نخواهی داد که درین کشتی چند نفر طایفه\nموجود خواهد بود ؟ آیا ده نفر است ؟ بیست نفر است ؟ پنجاه نفر است ؟ یا آنکه صد\nنفر است ؟\nمن -- نمیدانم که چند نفر است ، اما اگر از من میشنوی درینوقت خیالهای خام ضبط\nکردن نویتلوس ، و فرار کردن از انرا از سر بیرون کن . چرا که این سفینه از اخترا\nعات خارق العاده عالم شمرده میشود . اگر نمیدیدم بسیار تأسف میکردم . بسیار\nمردمان برای دیدن غرایبات بحریه بقبول کردن اینحال ماحاضر و آماده اند ، بناء\nعلیه شما هم صابر وشاکر باشید ، وبدیدن اطراف وجوانب خود سعی نمائید .\nند -- جان من ، شما سر سام شده اید، نمیدانید که چه میگوئید ، در میان چاردیوار\nاین قفس اطراف و جوانب را دیدن آیا ممکنست ؟ . . .\nندلاند هنوز سخن خود را تکمیل نکرده بود که در يك تاریکی بسیار کثیفی ماندیم.\nضیای الکتریکی که از سقف در شیشهء نثاری بود دفعةً منطفی گردید. هم به آندرجه\nسرعت منطفی شد که چشمانم ازین تبدل بسوزش آمد . زیرا چشم همانقدر که از تا\nریکی دفعة بروشنی برآید متأذی میشود از روشنی که دفعةً بتاریکی درآید نیز همانقدر\nمتأذی میگردد بحیرت افتادیم ، مجال حرکت برای ما نماند . عجبا چه میشویم وچه\nخواهیم دید ؟ درین اثنا يكصدایی که از مالش آهن بر آهنی حاصلشود بگوش مابر*"}
{"book": "adl0154", "page": 114, "text": "۱۰۹\n\nخورد. گویا از پهلوهای دیوار دالان بعضی پرده‌های آهنیی بالا میشدند. ندلاند گفت:\n— چنان معلوم میشود که بالای خود را یافتیم!\nقونسه ی که تا بحال هنوز بحساب کردن حیوانات موجوده مشغول بود بجواب گفت:\n— از جنس حیوانات ناعمه پایدار چهار صنف!\nندلاند ازین بی پروائی قونسه ی بحدت آمده يك كفر غلیظی صرف کرد. دفعةً\nدالان باز روشن گردید اما این بار ضیا از درون دالان نی بلکه از دو پنجرهٔ بزرگ یکپاره\nبلورین بسیار شفافی که در دو طرف دیوارهای پهلوی دالات بصورت بیضوی شکل\nپدیدار شده بود می آمد. ضیای شدید مذکور در دریایز عکس انداخته در اطراف\nنویتلوس تا بمسافهٔ يك میل را روشن ساخته بود. در مابین ما و آب دریا همین بلورپارهٔ\nبیضوی شکل عدسی کلفتي حائل مانده بود. اطراف این بلورها را چار چوبهٔ بسیار\nمحکم و مضبوط کلت طلاکاری احاطه کرده بود که بیم شکستن و یا افتادن از ان يكقلم مفقود بود.\nسبحان الله چه منظرهٔ بدیعه! آیا کدام قلم اوصاف این تماشا را تصویر و توصیف\nکرده خواهد توانست؟ در طبقه های شفاف آبهای بحر منظرهٔ نورانیئی که ضیای الکتر\nیکی محصول آورده است، و آن منظرهٔ نورانی تناقض متناسبی که تا بعمیقترين نقطه\nهای دریا حاصلکرده است کدام شاعر و یا محرر و یا مصور آنرا تصویر و تحریر خواهد نمود؟\nشفافیت آبهای بحر معلومست که تا چه درجه شفاف وصافست، یعنی در صافی و\nبراقّی از آبهای چشمه های بسیار زلال نیز برتر و اعلاتر است. زیرا مواد معدنیه و\nعضویهٔ که آب دریا محتوی آنست شفافیتش را بیشتر میکند. در بحر محیط به نزدیکیئی\nسواحل «آنتیل» سنگها و ریگهای قعر بحر که چهل و پنج مترو زیر است بسبب شفافیت\nآب بحر به بسیار خوبی مشاهده میشود. شعاع شمس تا به سه صد متر و عمق نفوذ"}
{"book": "adl0154", "page": 115, "text": "۱۱۰\nمیکند . حالا نکه درینجا شعاع الکتریکی نویتلوس در وسط بحر حاصل میشود . دو طرف نویتلوس را تا بمسافة يك ميل راه را تنویر مینمود . اینرا آب منور نی بلکه ضیای آب شده باید گفت !\nوالحاصل از تصویر و تعریف لوحۀ خارق العاده که در پنجادر پیش نظرم تجلی کرده عاجزم . على الخصوص که تاریکی درون دالان شعاع خارجی را تزیید کرده بلورهای پنجره های نویتلوس را مانند يك يك پارۀ نوری ساخته است .\nبکمال حیرت و استغراب در پیش پنجره ها ما نده بودیم ، و چنان کمان میکردیم که نویتلوس حرکت نمیکند و این از آن بود که در خارج ثابت يك جسمی دیده نمیشد که رفتار نویتلوس بدان دانسته شود . اما بعضی خط های آبی که از شدت رفتار نویتلوس تفریق میشد بکمال سرعت از پیش بلور میگذشت که رفتار نویتلوس را اشعار میکرد . از لطافت این منظره آنقدر واله و حیران مانده بودیم که بر سخن گفتن مقتدر نبودیم . اما قونسه ی این سکوت را اخلال کرده گفت :\n— استاد لاند ! دیدن میخواستید ! حالا به بینید تا سیر شوید !\nند — وای برادر ! حقیقتاً که بسیار عجیب دید نیست یعنی بسیار مردم باید که از بسیار جاهای دور برای این تماشا بیایند !\nمن — خمدار استی اینست که کپتان نمو برای خود یک عالم حیات بسیار غریبی تشکیل داده . اما آنچنان يك عالم خارقه نمایی که بخیال و خاطر هیچ کس نگذشته !\nند — اما هیچ ماهی نمی بینیم !\nقو — بگذار بخدا ! تو که ماهی به بینی چه خواهی کرد ؟ تو ماهیها را کجا میشناسی .\nند — چه میگویی دیوانه آدم ! مانند من يك ماهيگير مشهور ماهی نمیشناسد !"}
{"book": "adl0154", "page": 116, "text": "۱۱۱\nبعد ازین سخن در مابین دو رفیق من مباحثه دور و درازی درگرفت . قونسه ی گفت:\nـ دوست من، شما ماهیگیر مشهور هستید درین خصوص هیچ شبهه و انکار ندارم،\nاما ماهیگیری یا ماهی کشی یا ماهیخواری بماهی شناسی هیچ دخلی ندارد، شما اگرچه\nماهیخواری را خوب یاد دارید اما این يك را نمیدانید که آیا آنها چسان تقسیم میشوند؟\nند ـ چرا نمیدانم، ماهیان بر دو قسم منقسمست، یکی ماهیانی که خورده میشو\nند، دیگری که خورده نمیشوند!\nقو ـ واه واه، ماشاء الله! باین تقسیم شکمپرورانه! بگوئید به بینم، آیا فرقی که\nمابین ماهیان عظمی یعنی استخواندار و غضروفی یعنی ککرکی دار موجود است میدا\nنید که چیست؟\nند ـ نی!\nقو ـ آیا از تقسیماتی که این دو قسم بزرگ بر آن منقسمست خبر دارید؟\nند ـ ازینهم خبر ندارم!\nقو ـ پس چون چنینست بدان و آگاه باش ای ماهیگیر مشهور که ماهیان عظمی\nبر شش قسم تقسیم میشود، اولا آن قسمی که چنه بالای آن متحرك و بالهای آن شانه\nمانند است. درین قسم پانزده خانه و اده موجود است مثلا [ماهی خانیه] یکی از\nین خانه و اده هاست.\nند ـ شناختم، شناختم، بسیار مزه دار است!\nقو ـ ثانیاً ماهیان بطنی میباشد که پرهای آن در شکم شان موجود است و تمام ما\nهیان آب شیرین در همین قسم داخلست.\nند ـ در پیش من از ماهی آب شیرین بحث مران!"}
{"book": "adl0154", "page": 117, "text": "۱۱۲\n\nقو - ثالثاً ، صدری ها که شکم شان در سینه شان چسپیده میباشد در ینقسم\nچهار خانواده است مثلا «سپر ماهی» ازانهاست .\nند - بسیار لذیذ بریانی دارد که انسان در پیش آن طاقت نمی آرد !\nقو - رابعاً ، دراز وجود که پوست شان سخت و بی پرکه «مار ماهی» مثال آنست.\nند - گم کن که اینرادوست ندارم .\nقو - خامساً ماهیانی که هر دو چنه شان متحرك و پرهای شان مانند پوبك های\nكوچك كه حصان بحری مثال آنست .\nند - ازین درگذر که نامش را هم شنیده نمیتوانم .\nدرین اثنا چشم ندلاند بسوی پنجره نویتلوس افتاده فریاد براورد که :\n- ببینید ببینید که از هر جنس میگذرد !\nبواقعه که سیلهای ماهی در پیش بلور کلفت پنجره نویتلوس بازی کنان میگذشتند.\nازین منظره درجه حیرت ما فوق العاده گردید . صداهای استغراب ما بعیوق\nمیرسید . چونکه از هر جنس ماهیان دیده میشد و بسبب عدسی بودن بلورهای پنجره\nماهیانرا ذره بین وار نشان میداد . ندلاند نامهای ماهیا نرا بیان میکرد . قونسه ی نیز\nصنف وجنس آنها را تعریف مینمود ماهیان زرد ، و آبی رنك ، و سبز ، و سفيد ،\nو سرخ که از جنس اسقومری میباشد و مخصوص بدریایهای چین و ژاپونيا میباشد\nبسیلهادر گذر بود . ماهی منجنیق و گاه گاهی سکماهیان بزرگ زردرنگ ژاپونیا نیز\nپدیدار میشد که سیلهای ماهیان كوچك را تار و مار میکرد. در پیش اینهمه بدایع خالق\nلم یزل انگشت بر دهان حیرت مانده بودم . آیا هیچ بخیال و خاطرم میگذشت که\nیکوقتی در قعر بحر گردش کنم و این ماهیانی که صورتهای آنها را در کتابهای حیوانات"}
{"book": "adl0154", "page": 118, "text": "۱۱۳\n\nنیز نادراً میدیدم در نفس بحر بازی کنان آزادانه سیر کنم؟\nماهیانی که درین اثنا از پیش چشم ما در گذر بود از تعداد اجناس و اصناف آن\nعاجز بودم چرا که بهزاران هزار ماهی روشنی پنجره های نوتیلوس مانند پروانه هایی\nکه بچراغ مجلوب شوند مجلوب شده در گذر بودند .\nدرین اثنا دفعةً درون دالان ما روشن گردیده پنجره ها باز بغلاف آهنین شان\nپوشیده گردید . و آن منظرهٔ حیرت انگیز از نظر غائب شد . بسیار وقت مبهوت و\nمتحیر مانده بودم. نهایت چشمم بر آلات دیوار افتاده فکر خود را جمع کردم . جهت نما\nدایماً شمال شرقی را نشان میداد ، مانومتر و بعمق پنجاه متر و رفتار ما را اشعار میکرد ،\nآلهٔ پراکته در ساعت پانزده میل سرعت نوتیلوس را اخبار میکرد. کپتان نمو را انتظار\nکشیدم نیامد ساعت به پنچ رسید . ندلاند و قونسه ی به اوتاقهای خود رفتند. من نیز به او\nتاق خود آمدم . طعام مرا بر سفره حاضر کرده بودند. به طعام عجیب و غریب نوتیلوس\nرفته رفته عادت و لذت گرفته ام. بعد از طعام یکقدری بخواندن و نوشتن مشغول شده\nزمان خواب رسید . بر بستر فراش خوابگاه خود دراز کشیده در جریان سریع نهر ا\nسود بحر محیط بخواب بسیار سنگینی فرو رفتم .\nباب پانزدهم\n(يك دعوتنامه)\nروز دیگر بعد از خواب بسیار دور و درازی بر خواستم قونسه ی بقرار عادت\nخود برای احوال پرسی و خدمت کردن من بیامد . ندلا ندرا که بجز خواب و خو\nراك بدگر چیز وقت گذرانیدن را عبث میشمارد بحال خود گذاشته بود ."}
{"book": "adl0154", "page": 119, "text": "١١٤\n\nلباسهای خود را پوشیدم. قونسه‌ ی در باب قماش لباسها بسیار رأیها وفکرها بیان مینمود. لهذا مجبور شدم که خدمتکار صادق خود را بر حقیقت آن آگاه کنم و فهمانیدم که این از پشمهای حیوانات بحریه بافته شده بعد از آن بدالان آمده به تدقیقات حیوانات بحریه مشغول گشتم. جابکابها، ودولابهای که محتوی برنمونه‌های حیوانات، ونباتات، و دیگر محصولات بحری بود از نظر گذرانیدم.\n\nکپتان نمو را دیشب هم ندیده بودم امروز نیز بی‌آنکه اورا ببینم گذشت ازین رهگذر خیلی دلتنك شدم چونکه يك الفت عجیبی در دل به آن آدم غریب الاطوار پیدا کرده‌ام. امروز پنجره‌های دالان باز نشد. وجه غریمت نویتلوس دایما شمال شرق بود، عمق آن نیز در ما بین پنجاه و شصت مترو، و سرعت آن نیز ساعتی دوازده میل بود.\n\nروز دیگر باز از کپتان نمو هیچ اثری دیده نشد از طایفه‌های کشتی نیز هیچ کسی دیده نمیشد گویا نوتیلوس را برای ما گذاشته صاحبان کشتی بیکعالم دیگری رفته‌اند. ندلاند و قونسه‌ ی قسم اعظم روز را بامن در دالان گذرانیدند. از غیبوبت کپتان رفقای من نیز متحیر ماندند، آیا ناخوش شده یا آنکه غیر از نویتلوس دیگر مأوایی هم دارد؟\n\nامروز را بنوشتن سرگذشت خود بسر آوردم. سرگذشت خود را بريك نوع كاغذی که از زوستر نام بنات بحری ساخته شده است مینویسم.\n\nروز دیگر چون از خواب برخواستم دیدم که هوای تازه و صافی در سفینه پر شده است. دانستم که سفینه بر سطح بحر برآمده است. همان بسوی نردبان متوجه شدم و بر سطح کشتی برآمدم. هوار اخیره، بحر رأیبره ولی بموج یافتم امید داشتم که کپتان نمو را در انجا بیایم ولی بجز سکاندار که در قفس بلورین در پشت آئینه چسپیده بود هیچ"}
{"book": "adl0154", "page": 120, "text": "۱۱۵\n\nکسی را نیافتم. در پیش بر امده کشتی قایق نشسته هوای صاف بحر را بکمال نشاط تنفس میکردم . آهسته آهسته دمه بحرارت شمس زایل شده میرفت . ضیای شمس طرف افق شرق را تنویر نمود. سطح دریا شعشعه پاش گردید . از نقطه طلوع تا بجائیکه من بودم يك خط سیمینی تشکیل یافت . ابرهای پاره پاره شده از تاثیر شعاع شمس الوان لطیفه پیدا نمودند. من بتماشای طلوع شمس غوطه خوار حیرت بودم که برزینه صدای پایی بگوشم برخورد . بگمانم آمد که کپتان خواهد بود. بر پاخواسته برای ملاقاتش پیش شدم . دیدم که کپتان نمو نی بلکه کپتان دوم که در ملاقات اول با کپتان نمو به پیش ما آمده بود از زینه بالا برامد . چنان وانمود که گویا هیچ مرا ندیده است . هیچ التفاتی بمن نکرده با دوربین بزرگی که بدست داشت هر طرف افقرا بمعاینه کردن مشغول گردید . بعد از انکه هر طرف را بکمال دقت معاینه نمود دوربین را فرو آورده باز پس بسوی زینه آمده این چند کلاتیکه عیناً درینجا مینگارم بر زبان آورد :\n« نوترون ره سپوق لورنی ویرج »\nآیا این کلمات چه معنی دارد ؟ هیچ ندانستم ! و اینسخن او از ان بخاطرم مانده که هر روز وقت صبح که من بر سطح کشتی میبرامدم همین کپتان دوم نیز آمده همین کلماترا میگفت پنج روز بلا تغییر هر روز وقت صبح نوتیلوس بر سطح بحر بر امده منهم بر سطح آن میبر امدم و از کپتان دوم همین کلماترا میشنیدم و بعد از ان علامت فرو آمدن کشتی را در زیر بحر حس کرده فرو میآمدم .\nکپتان نمو را از یکهفته هیچ ندیده ام ، و ازین سبب خیلی متحیر مانده بودم . شانز دهم ماه تشرین ثانی بود که به اوتاق خود با ندلاند وقونسه ی داخل شدم که برسر ميزيك پاكت سربسته بنام خود افتاده دیدم ."}
{"book": "adl0154", "page": 121, "text": "١١٦\n\nبیصبرانه پاکت را باز کردم . خط بسیار خوانا و خوش نوشته شده بود مندرجات کاغذ اینست که عیناً درج بگاغذ میکنم :\nدرواپورنوتیلوس بجناب موسیو آروناقس\nفی ١٦ تشرين ثانی ١٨٦٧\nفردا در جزیره «قریس‌پو» در جنگلی که در انجاست شکار اجراء میشود . لہذا موسیو آر و ناقس را کپتان نمو برای این شکار در جنگل مذکور دعوت میکند ، و اگر رفقای خود را نیز با خود ببرد هیچ مانعی نخواهد بود فقط (امضا) کپتان نوتیلوس نمو\nند لاند وقتیکه این دعوتنامه را بخواند بحیرت افتاده گفت :\n- آیا شکار ؟\nقو - بلی شکار ! در جنگل جزیره قریس‌پو !\nند - پس معلوم میشود که اینحریف بخشکه میبراید ؟\nمن - بلی ، از تذکره او هم چنین معلوم میشود !\nند - چون چنیست دعوت او را بهمه حال قبول باید کرد . یکبار پای ما بر زمین برسد در انوقت میدانیم که چه کنیم . هم گوشت شکار حیوانات زمینی چیزی نیست که انسان از ان درگذر شود !\nروز دیگر چون از خواب برخواستم نویتلوس را ایستاده و غیر متحرک یافتم . بچابکی لباسهای خود را پوشیده بدالان آمدم . کپتانر ا در انجا یافتم . کپتان بر پا خواسته گفت :\n- آیا دعوت مرا قبول کردید ؟\nمن - همه ما برای رفتن حاضریم ! اما يك سوال میکنم ."}
{"book": "adl0154", "page": 122, "text": "۱۱۷\n\nنعم – بفرمائید اگر ممکن باشد جواب خواهم داد .\nمن – چون شما باروی زمین سراسر قطع مناسبت کرده اید پس چسان میشود که در جزیره قریسوه جنگل ها داشته باشید ؟\n– معلم افندی ، جنگلهای من محتاج بضیا و حرارت شمس نیست . شیر و پلنگ و دیگر حیوانات چارپای هم در آن موجود نیست . آن جنگلها را تنها من میشناسم. درختان آن تنها برای من نشو و نما مییابد . یعنی آن جنگل در روی زمین نی بلکه در زیر بحر است .\n– چه میفرمائید ؟ در زیر بحر جنگل ؟\n– بلی معلم افندی .\n– آیا مرا در انجا میبرید ؟\n– بلی !\n– آیا پیاده یا ؟\n– بلی پای پیاده !\n– آیا بتفنگ شکار خواهیم کرد ؟\n– بلی با تفنگ که اختراعکرده خود منست .\nبحیرت بطرف کپتان نظر کردم . با خود گفتم آیا مردکه دیوانه شده است ؟ انچه میگوید ؟ اما چون کپتان روانه شده مرا به پیروی کردن خود اشارت کرد حیرتم بر طرف گشته او را پیروی نمودم . بدالان طعامخوری آمدیم طعام در انجا بر سفره حاضر بود . کپتان گفت :\n– موسیو آرو ناقس ! رجا میکنم بی تکلف طعام بخورید ! در اثنای طعام مکالمه"}
{"book": "adl0154", "page": 123, "text": "۱۱۸\n\nخواهیم کرد. چونکه در جائیکه میرویم اوتل موجود نیست که شما را در انجا طعام\nبخورانم. طعام شام را بسیار دیر خواهیم خورد لهذا بخوبی خود را سیر کنید.\nبکمال اشتها شکم خود را سیر کردم. طعام از گوشت ماهیان و دیگر حیوانات مختلف\nبحری بود. کپتان گفت:\n— معلم افندی وقتی که شما را برای شکار جنگل زیر بحر دعوت کردم مرا دیوانه\nیا آنکه سخن مرا مسخره گمان کردید حالانکه بی انصافی کرده اید چرا که سخن من\nحالا بالفعل به اثبات خواهد رسید.\n— اما بسیار جای تعجب است. در کشتی نوتیلوس هوا را بواسطه تضییق در مخزنها\nپر کرده بآ نصورت تنفس میکنید اما اگر از نوتیلوس برائید هوا از کجا خواهید کرد\nکه تنفس کنید؟ اولا چسان برامده خواهید توانست؟ اینستکه اینمسئله ها مرا بحیرت\nانداخته!\n— معلم افندی، شما هم میدانید که اگر انسان هوا را با خود برده بتواند در میان\nآب زندگانی میتواند مثلا غواصان که آنها لباسهائیکه آب از ان نمیگذرد میپوشند\nسر خود شانرا نیز در يك محفظه معدنی میدرارند از خارج بواسطه بمبه ها در لوله ها\nئیکه بمحفظه های سرشان مربوطست هوا میگیرند و در قعر دریا کار میکنند.\n— بلی میدانم آنرا سقا فاندر میگویند.\n— بلی، ولی اینقدر هست که هرگاه بالوله ها تنفس بشود انسان آزاد نمیماند واز\nجائیکه لوله به بمبه مربوط است دور نمیتواند شد. پس اگر ما هم همچنین بکنیم از\nنوتیلوس دور شده نمیتوانیم و آزاد نی بلکه اسیر نوتیلوس میمانیم!\n— پس چون چنین باشد چاره آزاد ماندن را چسان کرده اید؟"}
{"book": "adl0154", "page": 124, "text": "۱۱۹\n\nمن درینباب يك آلهٔ ساخته و استعمال میکنم که این آله از طرف «رو فیرول»\nو «ده نیروز» نام عالمان فرانسوی تصور شده بود ولی آنها آن آله را اگر چه تصور کردند\nولی تمام نتوانستند. اینستکه من آنرا از قوه بفعل آورده ازان استفاده میکنم و آن چنینست\nكه يك صندوق چهارگوشهٔ معدنی بسیار محکم و سبکی ساخته درون آنرا بقوت پمپه های\nپر قوت خود به تضییق و فشار تمام هوا پر میکنم. این خزینهٔ هوا را مانند کوت بارا\nنی عسکرها در مابین دوشانهٔ شما ربط میکنم بر سر این خزينه يك قطئى كوچك ديگر\nنیز موجود است در مابین قطى وخزينه يك لولهٔ را بری موجود است که از قطى آن\nلولهٔ را بری در درون محفظهٔ سرپوش شما تابه پیش دهن شما رسیده است. ما بین قطی\nولوله که در پیش دهن شماست، وما بين قطى و خزینهٔ هوا يك يك پردهٔ معدنى خفيفی\nموجود است که بهر نفس گرفتن یا نفس دادن آن پرده ها پس شده مقدار يك نفس\nوار هوای صافی در دهن شما میدرارد، وهوای مختل شده نفس شما را گرفته در انبان\nمانند رابری که در لباس شما موجود است داخل میکند.\n- خیلی خوب! اما این هوای خزینه خیلی زود تمام خواهد شد!\n- نی دران محفظهٔ خزینهٔ هوا آنقدر هوایی که هشت نه ساعت تنفس به آن بشود\nبقوت پمپه ها به تضييق و فشار داخل شده است لہذا نه ساعت گردش در زیر بحر ما\nرا کافی میآید.\n- خیلی خوب در ینباب قناعت حاصل کردم اما آیا در زیر بحر راه را چسان روشن\nخواهید کرد؟\n- بقدر يك ميل راه را نو تیلوس روشن میکند و غیر ازان چراغ مخصوص که از\nاختراعات خود منست نیز در كمر شما مربوط خواهد شد که بواسطهٔ آن چراغ بر راه"}
{"book": "adl0154", "page": 125, "text": "۱۲۰\n\nروشن بکمال سهولت خواهید رفت این چراغ از بلور بسیار صاف کروی شکلی ساخته\nشده است که در درون آن جوهر غاز قاربون پر شده میبا شد بواسطهٔ دو سیم الکتریکی\nکه در درون کرهٔ بلوری داخل شده جوهر مذکور در گرفته ضیای بسیار شدیدی حاصل\nمیکند بعد از ان سیمها را برداشته بلور کروی را بر کمر می بندید و بقدر دوازده سا\nعت از روشنی آن استفاده میکنید.\n– کپتان، شما هر سوال مرا آنچنان جوابهای معقول بفن برابر میدهید که هیچ\nگفتگو برای من نمیاند. اما اگر چه به آله تنویر و تنفس عقلم رسید لکن برای تفنگی\nکه استعمال بکنید هیچ عقلم نمیرسد.\n– تفنگی که استعمال میکنم تفنگی نیستکه به باروت محتاج باشد. این تفنگ اختراع\nکردهٔ من نیز بقوت الكتريك كار می بیند و گله آن نیز بلورینست که درون آن با الکتر\nيك پر شده است بمجرد یکه بر حیوان جانداری برسد اگرچه ماهی با لینه\nمانند صاعقه کار میکند.\n– دیگر اعتراض باقی نمانده همان تفنگم را بر شانه کرده بهر جائیکه میروید با شما حاضر\nکپتان مرا بطرف آخر سفینه برد. در راه قونسه ی و ندلاند را نیز طلب کر\nیکجابيك او تاقی كه نزديك ماشینخانه بود داخل شدیم.\n\n– باب شانزدهم –\nجنگل در زیر بحر\n\nاین او تاق بمقام جبه‌خانه و گدام البسهٔ نوتیلوس بود بقدر دوازده سقا فاندرها"}
{"book": "adl0154", "page": 126, "text": "۱۲۱\n\nیعنی پوشاك غواصی آویخته بود. ندلاند چون بسوی سقافاندرها نظر کرد علایم\nاظهار کرده بوضع و طور خود چنان وانمود که آنها را پوشیدن نمیخواهد.\nمن :\n— ای ندلان پهلوان، جنگل قریسپو در زیر بحر است، خیال باوهایت عبث رفت!\nند — خوب شما این بلاها را میپوشید؟\nمن — البته میپوشیم ،\nند — شما در پوشیدن آن مختارید لیکن اگر جبری نباشد من هرگز درین البسه\nنخواهم درامد .\nنمو — استاد لاند، بیغم باشید هیچکس بر شما جبر نمیکند.\nمن — آیا تو میروی قونسه ی؟\nقو — هرجا که افندی من برود منهم میروم !\nبنابر اشارت کپتان دو نفر از طایفه ها پیش آمده لباسهای سنگینی که از رابر قالبی\nنادوخته ساخته شده بود بما پوشانیدن گرفتند . البسه با وجود محکمی و غلاظتی که\nداشت آنقدر ثقلت بر بدن نداشت و عبارت از يك پاتعلون و يك جاکت بود. پاچه\nهای پانتالون با بوطهای بسیار سنگینی مربوط بود. سینه های جاکت کماندار بود که\nاز انسبب بر سینه نچسپیده مانع تنفس نمیشد. آستینهای جاکت نیز با دستکشها مر\nبوط بود که دست درمیان آن دستکش بخوبی و آزادی ایفای وظیفه میتوانست دامنهای\nجاکت با پانتالون مربوط بود .\nکپتان نمو، و من، وقونسه ی سقافاندرها را پوشیدیم تنها سرهای ما مانده بود\nکه در محفظه دراید. درینحال از کپتان رجا کردم که تفنگ را معاینه کنم واستممال"}
{"book": "adl0154", "page": 127, "text": "۱۲۲\n\nآنرا بیاموزم.\nیکی از طایفه هایک تفنگی بمن داد که بسیار سبك و خوشنما بود. قونداق و میل و همه اسباب آن آهنین بود، قونداق آن كاواك بود و در میان آن بقدر بیست دانه کارتوس بلورین الکتریکی موجود بود که بی آنکه به پر کردن حاجت بیفتد بواسطه فشردن يك کمانی که در نزد چاقماق آن بود کارتوس در میل که پر از آب میشود داخل گردیده آب و کله را بکشیدن چاقماق بشدت بیرون میراند. تفنگ را بحقیقت که خیلی مکمل وسهل الاستعمال و بسیار مقبول يك سلاحی یافتم و کپتانرا گفتم :\nـ تفنگ و البسه حقیقتاً که خیلی مکملست حالا بگوئید که آیا ما براستی در بحر خواهیم برامد؟\nـ بلی میبرائیم در ینوقت نوتیلوس بعمق ده متر و در زیر آب بر سر يك تپه بزمین نشسته است، ما هم برین تپه از نوتیلوس برامده بسوی جنگل سرازیر میشویم.\nـ اما چسان از نوتیلوس برامده خواهیم توانست؟\nـ حاجت گفتگو نیست حالا خواهید دید !\nاینرا گفته سر خود را در محفظه درون کرد. من و قونسه ی نیز محفظه ها را بسر کشیدیم. ندلاند بکمال استهزا بسوی ما میدید. در چهار طرف محفظه آئینه های عدسی موضوع بود که بکمال سهولت سر خود را در میان آن دور داده هر طرف خود را میدیدیم. وقتیکه محفظه را بسر کشیدیم یا آنکه بسر ما کشیدند خزینه های آلت تنفس را نیز بشانه های ما ربط کردند که با آن خوب تنفس میکردیم. چراغ را نیز بکمر ما آویخته تفنگها را بشانه کردیم. کپتان به پیش وما از عقب ازین اوتاق سر زینه پایان فرامده بيك او تاق كوچك ديگر در امدیم. دروازه این اوتاق را بشدت"}
{"book": "adl0154", "page": 128, "text": "۱۲۳\n\nبر ما بستند در تاریکی ماندیم . درین اثنا بگوشم صدای شرشر آب برخورد حس کر\nدم که از طرف پایم آب بالا میشود . رفته رفته دیدم که آب از زانو ها یم بلند شده\nتا بسینه و از سینه بالا بر امده هر طرفم را فرا گرفت . دانستم که بعد از انکه دروازه را\nبر ما بستند شیر دهن را باز کرده آب دریا را در اوتاق پر کردند . بعد از انکه اوتاق از آب\nمالامال شد کپتان دست در از کرده پیچ يك دریچه را که در قبو رغه سفینه بود تاب داده\nدریچه باز شده اول خود او باز ما از دریچه بیرون برامدیم . پایهایم بر ریگ زیر دریا بر\nخورد . یعنی از نوتیلوس بر امده بر زمین قعر بحر قدم نهادیم .\nسبحان الله ! این حسیاتی که از ین گردش و سیاحت قعر بحر بخاطرم مانده برقارئین\nگرام بچه زبان بیان خواهم نمود؟ کلمه های کلام از فهمانیدن اینچنین خارقه ها عاجز\nمیماند . نوك خامه كدام مصور یست که مناظر خارق العاده زیر بحر را تصویر بتواند ؟\nپس قلم يك محرر به تقریر و تحریر چسان از هیئت حقیقی آن خبر خواهد داد ؟\nكپتان نمو به پیش ، من و قونسه ی از عقب او میرویم از پی ما نیز یکی از طایفه های\nنوتیلوس می آید . ثقلت محفظه سر پوش و سنگینی لباسها و بوطها را درینجا هیچ حس\nنمیکنم . چرا که از قوانین حکمت است که ثقلت در آب نسبت بمحلی که آب آنرا اشغال\nکرده بهما نقدر ثقلت توازن پیدا کرده کسب خفت میکند . از ین حکمتی که آرشیمید\nحکیم کشف آنرا کرده درینجا خیلی ممنون شدم . چونکه با اسبابهای سنگین خود\nدر میان آب بخواهش خود حرکت کرده میتوانم .\nدرین محلی که بران براه میرویم آب از سرما بقدر سی مترو بلند است یعنی سی مترو\nبا لاسطح بحر است شعاع شمس بکمال شدت چنانچه از بلور صاف مجلایی بگذرد از\nطبقه های آب مرور نموده بقد رصد متر و پیشتر را خوب میدیدم اما پیشتر از صد مترو"}
{"book": "adl0154", "page": 129, "text": "١٢٤\n\nرفته رفته تیره و خیره میگردید، و يك رنك نیلنی پیدا کرده از نظر غائب میگردید\nو چون ببالا نظر میانداختم سطح دریا را نیز بخوبی مانند آئینه بر قناکی مشاهده میکردم.\nبر روی يك ريگ بسیار نرم و باریكی قدم میزنیم ریگی که در قعر دریا فرش شده\nاست مانند ریگهای ساحل دریا یا ریگ ریگستانها موجدار و ناهموار نیست بلکه دست\nخلقت آن ریگرا مانند قالین ابریشمین بسیار نرم و همواری بيك وتيره و يك دست\nگسترانیده است، ضیای شمس چون از طبقات شفاف آب گذشته بر ین قالین مشعشع\nوارد میشد از مکملترین منعکسهای ضیا زیاده تر بيك قوتی انکسار پیدا کرده تا در جاهای\nعمیق آبهايك برقنا کی با اهترازی بمحصول میآورد که انسان بلطافت آن حیران میماند.\nدر حالتی که سی مترو در زیر بحر گردش میکنم اطراف خود را بچنان خوبی مشاهده\nمیکنم که کویا بر روی زمین گردش دارم .\nبقدريك ربع ساعت بر سطح ریگزاري که با پوستهای بسیاری از حیوانات ناعمه\nمانند کودی سفید ، وکودیهای بزرگ منقش ، و صدف ، واستريد يه ، و مهديه و\nغیر هم مزین شده بود پیش رفتیم ، نو تيلوس ما نند يك پشته سنگ بسیار در ازی\nدر عقب ما بر سر ریگها نشسته بود و هر چه که پیشتر میرفتیم آن پشته سنك كوچك شده\nمیرفت تا آنکه آهسته آهسته سراسر از نظر نهان گردید. ضیای شمس و ضیای الکتر\nیکی روشنی و نورانیتی که در قعر آب بعمل میآورد بمردمان خشکه نشین فهما نیدن\nآن بسیار مشکلست ! چونکه در خشکه ضیای شمس بسبب خاك ها و غبار ها ئیکه در\nهوای نسیمی موجود است يك خیره گی و آلوده گی بهم میرساند ولی در قعر آب بيك\nلطافتی عکس اندازه میشود که تصویر و تعریف آن خارج تعریف و تصور است .\nسطح ریگزاري که بران رفتار داریم رفته رفته يك سر نشیبئی پیدا میکرد"}
{"book": "adl0154", "page": 130, "text": "١٢٥\n\nچنانچه از مرتبه انسان فرو آید و هر چه سرازیر شده میرفتیم ضیای شمس کمتر شده\nمیرفت . چون یکقدری فروتر شدیم بعضی سنگهای بزرگ بزرگی پیدا شد که با حیوا\nنات نباتیه و ناعمه مستور بود و از زیر و اطراف آن نباتات بحریه بکمال زینت سر زده بود.\nدرین اثنا ساعت ده بود . بوقت ظهر دو ساعت دیگر باقی مانده بود. ضیای شمس\nدر نجا بصورت مایل و کمتر روشن می آمد، و بسبب این میلان آفتاب بر سر سنگها .\nو اطراف آن گلها و نباتها و حیوانات صدفیه که موجود بود مانند آویزه های بلو\nرینی که آفتاب بر آن بتابد هفت رنگ ضیای قوس قزحی محصول می آمد .\nسبحان الله ! چه لطافت ! بهر طرف که نظر می انداختم الوان سبعه که از تحلل ضیا\nحاصل میشد با تمام لطافت خود در پیش نظرم تجسم مینمود. حسیات خود را چون\nبا رفیق خود قونسه ی گفته نمیتوانستم از انسبب خیلی متأسف بودم چونکه محفظه\nسرپوش ما بجز اینکه شنفتن و گفتن در ان مفقودست دکر علتی ندارد .\nدر پیش این منظره لطیفه خار العاده قونسه ی نیز توقف نمود، واز حرکت دستها\nو اوضاعش چنان معلوم میشد که خدمتکار صادق من به تصنیف کردن و تفریق\nدادن حیوانات ناعمه ، و حیوانات نباتیه و نباتات مختلفه بحریه مشغول بود ، حیوا\nناتی که آنرا شاخ مینامند ، وپولیپها . وحیوانات متنفذ الجلد، وسمارق بحری ، و\nسونگر یعنی ابر، وشقایق بحری، ونجمهای بحری، وکطو بحری و دیگر هر گونه محصولات\nنباتیه و حیوانیه در اطراف و سر سنگها بکثرت موجود بود زمین نیز با پوستههای انواع حیوا\nنات صدفیه مستور بود شانه ها ، اسکرلنها ، کودیمها ، صدفهای متنوعه رنگارنگی را\nکه در زیر پایهای خود لگد کوب کرده میگذشتیم خیلی حیف میخوردم . شمسیه\nهای بحری رنگارنگی که از جنس ناعمه هاست در زیر و بالا و اطراف ما خود شانرا"}
{"book": "adl0154", "page": 131, "text": "١٢٦\n\nگاه باز و کاه بسته کرده بکمال لطافت گردش میکردند.\n\nرفتار ما دائماً بر يك سطح مائلی رو به نشیب وقوع می یافت . رفته رفته زمین ریگی تمام شده بر يك زمين گل آلودی قدم ما برخود ، بعد از زمین گل آلود پاپهای ما بر چمن که سبزهای آنر ابوصون یعنی نباتات بحری که در آب نشو و نما میکند بعمل آور ده بود تصادف کرد که رفتار برین بوصونها خیلی بهتر و خوشتر از قالین بود ، چنانچه زیر پای ماسبزه بود بر سر ما و جوانب ما نیز سبزه ها موجود بود . بسیاری از نباتات بحری که زیاده از دو هزار نوع دارد از زمین کنده شده بسوی سطح بحر بالا میشد. اینرا هم بگویم که نباتات سبز رنگ بحری بطرف سطح دریا ، وسرخرنك تر آن يكقدری پايانتر ، سياه و سبز تیره آن در قعر بحر نشو ونما میکند .\nاز وقتیکه از نوتیلوس بر امده ایم یکنیم ساعت شده است . در ین اثنا از يك سر بلندی بسیار بلندی بفرو آمدن مجبور شدیم . و بقدر سه صد قدم فرو آمدیم. درینجا ضیای شمس خیلی خفیف گردید . بجای ضیای بسیار شدیدیکه در بلندی بر ماه متابید درینجا مانند شفق صبح گردید. اما هنوز به افروختن چراغهای الکتریکی کمر خود محتاج نشده ایم . کپتان نمو در پنجا توقف نموده بدست خوديك سياهی غلو وجسمی را که در پیش رو نمودار بود بمن نشان داد و با خود می گفتم که جنگل قريسيو همين خوا هد بود .\n\nباب هفدهم\nجنگل قریسپو\n\nبواقعیکه گمان من خطا نبود . در حدود جنگل قريسيو كه بزرگترین و خوبترین"}
{"book": "adl0154", "page": 132, "text": "۱۲۷\n\nاراضی که کپتان نمو مالك و متصرف آنست میباشد و اصلش دیم . کپتان برین زمین ها چنان نظر میانداخت که گویا از پدر برای او میراث مانده و یا آنکه زر خریداوست . و البته که همچنین است زیرا هر گاه کپتان نمو دعوا کند که این اراضی و زمینها از منست کدام کس است که بگوید نی ؟ آیا از کپتان ماهی ترکیست که درین جنگل درامده يك شاخ چوبی ازان ببرد ؟\nجنگل از نباتات بحری که رفته رفته درخت گردیده اند بوجود آمده بود . در میان این جنگل چون درامدم خود را در يك عالم عجیب دیگری گمان کردم و بحقیقت که عالم دیگری هم هست چرا که درین عالم بجز کپتان نمو ورفقای او ومن وقونسه ی از مردم خشکه تا به ایندم هیچکسی داخل شده نتوانسته است .\nاشجار ونباتاتی که در زیر بحر نشو و نما می یابد شاخ و شاخچه های یکی ازانها وضعیت افقی نمیگیرد بلکه همه آنها سر راست بسوی سطح دریا بالا برامده است . هيچ يك شاخ و برگ ضعیفی دیده نمیشد که سر آن سر راست بسوی بالا برامده نباشد .\nبعضی از شاخهای این اشجار را گرفته بوضع افقی می آوردم بمجردیکه از دست رها میکردم باز پس سرراست میشدند . زمین این جنگل مانند مخمل بسیار نرمی با بوصون فرش شده بود ولی بعضی سنگهای سرتیز كوچك ، و بعضی خرسنگهای بزرگ در راه ما پیش میشد که به آنسبب و سبب مفقود شدن ضیای شمس رفتار ما یکقدری بمشکلات بر میخورد . تاریکی نیز رفته رفته بسبب غلو اشجار و عمق بحر و نرسیدن ضیای شمس بیشتر شده میرفت . آهسته آهسته چشمانم به آن تیره گی عادت گرفته عجائبات جنگل در نظرم جلوه گر میشد .\nنباتات بحریه را درینجا خیلی مکمل یافتم . قسم کاشی نباتاترا درینجا دیدم . حتى"}
{"book": "adl0154", "page": 133, "text": "۱۲۸\n\nبعضی از حیوانات نباتی را نبات ، و بعضی نباتاترا حیوان کمان میکردم . در قعر بحر\nنباتات و حیوانات با همدیگر خیلی بهم مشابهت میرسانند. این يك را نیز دقت کرده دیدم\nکه این اشجار ونباتات بسیار کم ریشه واکثرهیچ ریشه ندارند. در جائیکه میباشند\nيك التصاق جزئی پیدا کردن برای آنها کافی میآید . درجائیکه می چسپند خواه\nخاک باشد خواه سنگ خواه پوست حیوانات ناعمه برای آن ها مساویست . این نبا\nتات خود بخود نشأت میکنند . نشو و نمای آنها بسایۀ آبست بسیاری ازین اشجار\nبجای برگ شاخهای غریب الاشکال ، و ساقههای عجیب الاطواررا مالك بودند .\nرنگهای این اشجار و نباتات از بعضی گلابی، و از بعضی سبز زیتونی ، و از بعضی زرد\nمایل بسیاهی ، و از بعضی سیاه مائل بسبزی مینمود . نباتی که آنرا بادزن بحری ، و\nآفتاب گردان بحری مینامند، و نباتی که آنرادم طاووس میگویند و نهالان رنگارنگ\nدیگر بدرازی و پستی مختلف که بعضی از انها تا پانزده و بیست مترو در از شده بودند\nدرین جنگل بدیع الهیکل موجود بود .\nدرزه بین این جنگل میان سنگها ، وبوصونها، و بیخهای درختان انواع حیوانات\nناعمه ، وماهیان كوچك خزیده بودند که از صدای پای مارم خورده مانند سیل مرغی\nکه از تقرب صیاد بگریزند همیگریختند .\nساعت يك بود كه کپتان به نشستن مار اشارت کرد . ازین اشارت کپتان براستی که\nخیلی ممنون شدم زیرا اگر چه مانده نشده ام امايك دوران سر و خواب آلوده گشی\nدر خود حس میکردم . برسر نباتهای نرم در پای درختان در از کشیدیم ازین استرا\nحت همه ما خشنود شدیم . تنها از لذت مکالمه محروم بودیم زیرا سخن گفتن و جواب\nگرفتن ممکن نبود . گاه گاهی سر خود را به سر قونسه ی نزديك كرده ميديدم"}
{"book": "adl0154", "page": 134, "text": "۱۲۹\n\nکه چشمان خدمتکار صادق من از ممنونیت میدرخشید، وبدهن ولبها وذقن خود اوضاع بسیار مسخرهٔ خنده آوری نشان میدهد.\nبعد از کمتری که در از کشیدیم يك خواب سنگینی که تا بحال هیچ برای من واقع نشده بود بر من مستولی گردیده بخواب رفتم رفقایز خوابیدند.\nنمیدانم که چقدر وقت باینحالت مانده ام چون بیدار شدم کپتان نمورا بر پا ایستاده دیدم. منهم فاحه کشیده میخواستم که برخیزم بناگهان چشمم بر يك عنکبوت بحری که بقدريك متر و بزرگی داشت و بقدر هفت قدم دورتر برای حمله آوردن بر من مسخو کرده بود بیفتاد، چنگلهای مدهش و چشمهای احول درخشندهٔ این حیوان مرابی اختیار از جایم برجهانید. درین اثنا قونسه ی وطایفه نیز بیدار شدند کپتان نمو طایفه را بدست عنکبوت بحویر انشانداده طایفه نیز باقونداق تفنك بيك حمله حیوانرا هلاك ساخت. دست و پازدن این حیوان غلاظت نشانرا بکمال دهشت تماشا کرده بنابر اشارت کپتان براه افتادیم. اما این منظرهٔ عنکبوت بخاطرم آورد که ازین مهلکتر ومدهشتر حیوانات نیز در قعر بحر موجود است باید که بعدها احتیاط را از دست نباید داد حالا نکه پیش از دیدن اینحیوان اینمسئله هیچ بخاطرم نگذشته بود.\nکپتان نمو برگشت و گذار جسورانهٔ خود دوام نمود، قعر دریا رفته رفته رو به نشیبی مینهاد که اگر همچنین دوام نمائیم تا بسیار جاهای عمیق خواهیم رسید. تقریباً ساعت سه بود که درمیان دو خرسنگ بزرگی دريك مجرای تنگی رسیدیم تاریکی درینجا سرا سر مارافرا گرفت راه یکقلم معلوم نمیشد. ازین حال دانستم که زیاده از یکصد و پنجاه مترو از سطح بحر فرو آمده ایم چرا که ضیای شمس تا یکصد و پنجاه مترو در زیر آب عکس میتواند وازان پیشترنی. در تاریکی به بسیار زحمت راه میرفتیم که بناکهان يك"}
{"book": "adl0154", "page": 135, "text": "۱۳۰\n\nضیای بسیارد رخشنده از پیش رویم پدیدار گردید مگر کپتان نمو چراغ الکتریکشی\nکمر خود را روشن گردانیده است . مایان نیز چراغهای خودرا پیچ داده روشن کر\nدیم . دریا چراغهای ما چار نفر منور شده تا بیست و پنج متر و مسافه را روشن ساخت.\nکپتان به پیشرفتن دوام داشت تخمیناً سه صد قدم بزیر آمده بودیم . درینجا این\nيك چیز نظر دقت مرا جلب نمود که در جاهای عمیق بحر نباتات را از حیوانات ناعمه\nکمتر یافتم . رفته رفته از نباتات و اشجار اثری نماند . حیوانات نباتیه و ناعمه اگر چه\nبکثرت موجود بود ولی نباتات رو به ندرت مینهاد . اگر چه به این اندیشه و تأمل\nمیبودم که آلت تنویریۀ مابلکه بعضی حیواناتیرا که از ساکنان این جاهای عمیق میبا\nشند بسوی ما جلب بکند ولی آنها همیشه از منزل کلۀ تفنک دورتر تکاپو نموده نزديك\nنمیشدند . ازین هم دانستم که کپتان نمو درینجاء ابسیار شکار کرده حیوانا ترا رم داده\nاست نهایت ساعت چار بودکه این رهروی خارق العاده ما به آخر رسید یعنی در پیش\nروی ما يك دیوار سرر است بلندی که تا بسطح بحر بالا رفته بود و متشکل از سنگهای\nگرانیت بود پیدا شد . دانستم که این ته دای جزیرۀ قریسپوه میباشد یعنی سر این دیوار\nجزیرۀ قریسپوست که از روی زمین شمرده میشود !\nکپتان نمو دفعتهً در پیش این دیوار بایستاد. اگر چه در من خواهش بالابرامدن این\nدیوار بود ولی درینجا چون حدود ممالك كپتان نمو نهایت یافته است یعنی ازین دیوار\nببالا از قطعات مسکونۀ روی زمین معدود است لهذا کپتان تجاوز کردن حدودرا جائز\nنمیشمارد .\nکپتان عودت نمود . ما هم از عقب او پیروی نمودیم کپتان بالاتر دد پیش میرفت ،\nاما از راهیکه بر ان آمده بودیم نرفت . چرا که این راه يك سر بلندی بسیار سرتیزی"}
{"book": "adl0154", "page": 136, "text": "۱۳۱\n\nو زحمتناکی بود و رفته رفته بسوی سطح بحر بالا شدن گرفت درین اثنا باز ضیای شمس\nپدیدار گردید که مایلابٌ بر ما عکس انداز میگردید. موجودات بحریه باز بشعله فشانی و\nنمایش الوان لطیفه آغاز نهاد .\nبقدر ده مترو از سطح بحر پایانتر براه میرویم . اگر چه مانند سیلهای مرغی که\nبهوا میپرند ماهیان متنوعه در پنجه از سر ما و اطراف ما سیل سیل میگذرند ولی چیزیکه\nقابل تفنگ انداختن بر و باشد دیده نمیشود . درین اثنا کپتان را دیدم که تفنگ خود را\nبر روی دست آورده يك چیز برانشان کرد . چاقماق را کشيد ، يك صدای صفیر مانند\nخفیفی بگوشم بر خورد . يك حیوانیرا دیدم که مانند صاعقه رسیده از بيخ يك سنگی\nبر روی سبزه ها بغلطید .\nاینحیوانی که کپتان آنرا شکار كرديك سمور بحرى بود سمور بحری از حیوانات\nچار پائیست که همیشه در آب زندگانی دارد . دیگر حیوانات چار پا اگرچه هم در\nبحر موجود است ولی آنها هم در آب وهم در خشکه زیست میکنند . این سمور شکار\nشده بقدر يکنيم مترو درازی داشت . پشت آن خرمایی رنگ و سینه آن سفید بود .\nپوست این حیوان در ممالك روسیه و چین از پوستهای بسیار معتبری شمرده میشود .\nاین پوست را لا اقل دوهزار روپیه تخمین کردم .\nآدم کپتان نمو حیوا نرا بر پشت خود انداخته باز براه افتادیم . بقدر یکساعت برزمین\nریگزاری رهسپاری نمودیم در اکثر جاها بقد ردو متر و بسطح بحر نزديك ميشدیم و\nدر وقت نزديكئى ما بسطح بحر عکس خود را میدیدیم که پایهای ما بالا وسر مابز پر است.\nو ازين عکس عکسى خود يك منظره بسیار لطیفی مشاهده میکردیم . درین اثنا از\nسطح بحر بقدر دو متر و بر روی هوايك مرغ بسیار بزرگی که آنرا آلباتروس مینامند"}
{"book": "adl0154", "page": 137, "text": "۱۳۲\n\nمشاهده شد . طایفه کپتان حیوانرا از پشت خود گذاشته تفنگ خود را بسوی مرغ\nنشان بست . مرغ بیفتاد و بسبب ثقلتی که از سقوط حاصل کرده بود تا به پیش روی\nما رسید . آنرا نیز طایفه با حیوان دیگر بر شانه انداخته روانه شدیم .\nبقدر دو ساعت دیگر گاه بر زمین ریگزار و گاه بر بوصون زار و گاه بلند و گاه پست\nراه زدیم تا آنکه از دور جسم سیاه نوتیلوس بکمال هیبت و حشمت هویدا شد . من\nهم مانده و هم به تنگ آمده بودم زیرا هوای خزینه که بر پشتم بود رو بتمامی نهاده\nبود آهسته آهسته بیست قدم پستر از کپتان براه میرفتم که بناگهان کپتان واپس گشته\nبدو دست بر قوت خود مرا بر زمین غلطانید قونسه ی را نیز رفیق او گرفته بيك حمله\nبر زمین هموار نمود . در اول امر ازین هجوم ناگهانی بحیرت افتادم ولی چون دیدم\nکه خود کپتان نیز بر زمین دراز کشیده غیر متحرك افتاد دانستم که چیست .\nمگر دو سگماهئی بسیار بزرگی که خونخوارترین حیوانات بحریست بکمال شدت\nو تیز رفتاری از سر مادر گذشتند . خونی که در بدنم بود از مشاهده آنها خشك كرديد .\nچونکه شناختم که از نوع بسیار مدهش سگماهیانست این جانور که دمش بزرگ ،\nو سینه اش سفید ، و پشتش سیاه ، و دهنش خیلی فراخ ، و دندانهایش تیز و سرکج\nاست انسانرا بيك لقمه فرو بردن هیچ زحمت نمیکشد ، اما جای شکر است که با وجود\nچشمهای بزرگی که دارد در دیدن و انتخاب کردن کم قوتست . از انرو بی آنکه مارا به\nبیند از روی سینه ما بسرعت در گذشتند . هرگاه در يك جنگلی بايك پلنگی تصادف\nشود اینقدر دهشت برای انسان حاصل نمیشود چنانچه در قعر دریا با اینچنین جانور .\nزیرا سگماهئی بحری بار بار از پلنگ و شیر مدهشتر و خونریز تر است . محض بلطف\nو کرم خداوندی ازین بلا نیز بسهولت رهایی یافتیم ."}
{"book": "adl0154", "page": 138, "text": "۱۳۳\n\nبعد از نیمساعت به نوتیلوس واصل شدیم. دروازه که از ان بر امده بودیم باز بود. بعد از انکه همۀ ما داخل شدیم کپتان در را بست و بر يك دكمۀ دست فرو برد در درون سفینه پمپه های الکتریکی بکار افتاد. بعد از کمی فرو نشستن آبرا از اطراف خود حس کردم تا آنکه رفته رفته او تاقیکه در ان هستیم سراسر خالی کردید دروازۀ دیگر نیز باز شده به او تاقیکه اسقافاندرها را پوشیده بودیم داخل شدیم. در انجا به بسیار زحمت اسقافاندر ها را از ما کشیدند. کپتان بی آنکه چیزی بگوید بسوی او تاق، و من هم برای رفع بیخوابی و بیتابی به او تاق خود آمدم. و باخیالات خارالعادۀ سیاحت قعر بحر خویش بخواب رفتم.\n\nباب هشدهم\nبحر محیط کبیر\n\nروز دیگر در حالتیکه مانده گی روز اول را سراسر بر طرف کرده بودم از خواب برخاستم از هوای تازه سفینه دانستم که بر سطح بحر میباشیم لهذا بر سطح کشتی برامدم. سواری دوم را دیدم که بقرار عادتی که دارد برای گفتن همان کلمات حاضر شده است همینقدر دانستم که معنی اینکلمات هر چه که هست بدریا تعلق دارد بحر محیط سراسر خالی بود. در افق هیچ بادبانی، و یا کوهی و یا دود و اپوری مشاهده نمیشد. از جزیرۀ قریسيو نیز بشب قطع مسافه کرده گذشته ایم. من بنظارۀ بحر بیپایان و خیال قعر آن مشغول نشسته بو دم که کپتان نمو نیز برسطح کشتی برامده چنان و انمود که گویا مرا در انجا ندیده و بتدقیقات خود مشغول گردید. بعد از ان در پیش بر امده کشی معکس ضیا آمده بر ساعد خود"}
{"book": "adl0154", "page": 139, "text": "١٣٤\n\nبر آن تکیه زد و نظرش بطرف محیط معطوف ماند .\nدر ین اثنا بقدر بیست نفر طایفه های قوی البنیه نوتیلوس بالا بر آمدند .گر برای\nکشیدن تور ماهیئی که بشب بدریا انداخته بودند آمده اند ؛ در سیمای این آدمان اگر\nچه علامات اوروپایی بودن شان مشاهده میشد ولی هیچ شبهه نبود که هر یک از ملت\nجدا گانه باشد . این آدمها در باب سخن گفتن آنقدر بخیل اند که در ما بین خودشان\nنیز خیلی کم سخن میزنند و اگر مجبورا سخن هم بگویند بهمان لسانی که غیر از خودشان\nکسی نداند مکالمه میکنند .\nتور را کشیدن گرفتند . تور ماهی نوتیلوس باینصورتست که از دنبال کشتی بدریا\nانداخته میشود و سفینه که رفتار میکند آن تورها از دنبال کشتی در دریا آمده هر قدر\nماهی و حیوانیکه به پیشش آید بمیان آن میدراید . طایفه های قوتند تورها را از دریا\nبر آوردند و بر سطح کشتی بریختند . شایان دقت بهزاران نوع ماهی موجود بود که از\nهزار چارک بیشتر ثقلت آنرا تخمین کردم . بد شکاری نیست !\nطائفه ها ماهیها را از زینه فرو آورده بجائیکه برای اینگونه کارها مخصوصست بردند .\nدرین اثنا کپتان نمو بمن نزدیکشده گفت :\n— موسیو آرو ناقس ! بسوی این بحر محیط عطف نظر بفرمائید و بچشم حقیقت\nو دیده دقت ببینید ، آيايك حیات حقیقی را مالك نیست ؟ آیا او هم گاهی رفق وملا\nیمی و گاهی شدت و غضب ندارد ؟ دیشب را بکمال راحت با ما بخواب بسر آورد ،\nحالا بکمال شطارت بیدار میشود ! به بینید که او بنوازش شمس بر میخیزد ! برای گذ\nرانیدن روز خود حاضری می بیند . بحر را نیز رگهاست ، نبض دارد ، چنانچه در\nانسانها و حیوانها دوران دم موجود است بحر نیز دوران دم را ما لکست که با آن زنده"}
{"book": "adl0154", "page": 140, "text": "١٣٥\n\nگی دارد. جناب خلاق عظیم الشان برای تأمین دوران دم ، وادامه حیات او مقدار\nبسیاری حرارت ، ونمك ، وحیوانات به اوعطا فرموده است . تبخر شدیدی که در\nآبهای خط استوا حاصل میشود بقوت جریانهای پرقوت بسوی شمال از جنوب ،\nو از طرف جنوب بشمال به سوق و حرکت می افتد ، این جریانها را من دوران دم\nرگهای بحره میخوانم . خود برأی العین دیده ام که یکی از جزء های فردی که بحر را\nتشکیل داده است در سطح دریا تسخن کرده بزیر فروآمده است ، و در انجا تبرید کرده\nباز بالا برآمده است . انشاء الله انمسئله را در طرف قطبها خود شما را نیز برأی العین\nنشان خواهم داد! آیا این عمل را که شما تنفس بخوانید خطای بزرگی نکرده\nخواهید بود ؟\nکپتان نمو اینسخنانرا بيك نفس و بلافاصله بی آنکه منتظر جواب من بشود\nگفت ، منهم بجز بلی بلی ، و راست راست ، و همچنین همچنین دگر چیزی نمیگفتم، و\nچون سخن قطبها را شنیدم با خود گفتم «آیا بتحقیق این کپتان جسور ما را تا به قطبها\nخواهد برد ؟»\nکپتان یکقدری سکوت کرده و بطرف دریا یکنظری انداخته گفت :\nمعلم افندی در بحره مقدار بسیاری نمك موجود است یعنی آنقدر بسیار است که\nاگر همه آن نمک را اخراج کرده بتوانید چهار و نیم ملیون فرسخ مكعب نمك بدست\nآورده خواهید توانست . و اگر همۀ آن نمک را بر روی کرۀ زمین فرش کنید هر\nنقطه کرۀ ارض را به بلندی ده مترويك طبقه نمك استیلا خواهد کرد. اماگمان مبرید\nکه نمکین بودن بحرهابلا سبب است . نمك مانع تبخر کردن آبهای بحرها و دافع تعفن\nآنها میشود ، هرگاه در زیر خط استوا آبهای بی نمك موجود میبود بحرارت قوی"}
{"book": "adl0154", "page": 141, "text": "١٣٦\n\nشمس آبها تبخیر کرده آب باقی نمی ماند و کرۀ ارض هرج و مرج میگردید! پس ببینید و تأمل کنید معلم افندی که در کائنات چه کارهای بزرگ بزرگ اجراء میشود؟ و افکار هائیکه درجه محیر العقولست که اینهمه برعظمت و قادری خالق لم یزل دلایل واضح و آشکاری میباشد.\n\nکپتان باز ساکت مانده بقدم زدن آغاز نهاد. یکچندبار از اول کشتی تا به آخر کشتی بگامهای فراخ قدم زده باز در پیش من آمده گفت:\n\n— وجود حیوانات حزده بینائیه ئیکه در یکقطره آب بملیونها ازان موجود است، و برای پیدا شدن یک کندم ثقلت ازان به هشتصد هزار عدد آن لزوم دیده میشود نیز از فائده خالی نیست. وظیفهٔ اینحیوانات صغيرة الحجم نیز خیلی مهم و بزرگست نمک بحر را اینحیوانات بلع میکنند. وجود شان اجسام صلبیه بحر را بعمل میآرد. بانی اراضی کاسیه و قورابها همینها میشوند و چون تصلب کنند ذرۀ آبی را که بلع کر ده اند از مواد معدنیه تجرد یافته باز پس بر سطح بحر برآمده با اجسام معدنیه آمیخته میگردد و حیوانات صغیره ازان وجود یافته باز فرو میآید و باینصورت از زیر ببالا و از بالا بزير يك دوران دایمی بعمل میآید، و حیات بحر ظاهر و آشکار میشود. این است عمل بزرگ جاودانی!\n\nاینکلماترا کپتان بيك وجد و نشاطی بیان کرده باز ساکت ماند. بعد از قدری سکوت پرسید که:\n\n— معلم افندی آیا عمق بحر محیط را میدانی که چه قدر است؟\n\nمن — نتیجه ئیکه از پیمایشهای بزرگ و مشهوری حاصل آمده میدانم!\n\nکپتان — این نتیجه را بگوئید که چقدر است؟"}
{"book": "adl0154", "page": 142, "text": "۱۳۷\n\nمن ـ بخاطرم چنین مانده است که در بحر محیط اطلسی شمالی در حد وسطی هشت هزار و\nدوصد مترو ، و در بحر سفید بحد وسطی دو هزار و پنجصد مترو عمق پیدا شده است .\nاما عمیقترین جاها در بحر محیط اطلسئی جنوبی در ٣٥ درجه عرض پیدایش شده است\nکه پانزده هزار و یکصد و پنجاه و نه مترو نتیجه بخشیده است .\nنمو ـ معلم افندی ! امیدوارم که شمارا خیلی زیاده تر عمقها برأی العین نشان بدهم .\nاینرا گفته و بطرف زینه متوجه گردید . من هم از پی او فرو آمدم . کپتان\nبدیگر سو رفت منهم به دالان آمدم . از صداهای پمپه ها فرو آمدن کشتی را در زیر\nبحر حس کردم . پروانه نیز بکار افتاد . پراکنه در ساعت بیست میل مسافه سرعت\nرفتار کشتی را نشان میداد . در هفته هائیکه که بعد ازین روز یکی در پی دیگر بیامد\nکپتان نمو باز دیده نشد .\nقونسه ی و ندلاند اکثر روزها را با من در دالان ، و در وقت صبحها گاه گاهی يك\nدو ساعت را با هم بر سر سطح نوتیلوس ، و گاهی بسیر ماشینخانه و دیگر اطراف کشتی\nبسر میآوردیم . قونسه ی برفیق خود کشتیبان سرگذشت سیاحت جنگل قریسپورا\nبه تفصیلات باشد و مد بیان کرده ، وسخن را آنقدر چربی وشیرینی داده که ندلاند\nبیچاره از سبب نرفتن خود بسیار پشیمان وتأسف خوان شده است . ولی من او را تسلی\nمیدادم که اگر دیگر بار فرصت ظهور کند خواهی رفت و خواهی دید .\nکپتان دوم نوتیلوس هر روز در دالان یکبار آمده بر روی خریطهٔ بزرگ موقع\nرفتار کشتی را اشارت مینمود که ازین سبب ما هم میدانستیم که در کجا میباشیم پنجره\nهای دالان نیز هر روز یکچند ساعتی باز شده از نظارهٔ بدیعهٔ عجیبهٔ درون دریا ، ونشر\nضیای الكتریك در طبقه های آبها، ودیدن انواع مخلوقات بحری محظوظ و مستلذ میشدیم."}
{"book": "adl0154", "page": 143, "text": "۱۳۸\n\nوضعیت، و روی عزیمت نوتیلوس همیشه بسوی جنوب شرقی مینمود، و در عمق یکصد تا یکصد و پنجاه مترو در زیر بحر رفتار میکند. مگر يك روز بقدر دو هزار مترو در زیر آب فرو آمد که درجهٔ حرارت را میزان الحراره در انجا ٤ درجه و يك ربع سانتیغراد نشان میداد که این حرارت در اکثر ابحار موجوده همچنینست.\nدر ٢٦ تشرین ثانی نوتیلوس از دایرهٔ طول ١٧٢ از مدار سرطان مرور نمود. روز دیگر از پیش روی جزیره های ساندوویچ گذشت که درینجا در سنهٔ ١٧٧٩ «قوق» نام سیاح مشهور وفات یافته است. پس به اینحساب از نقطهٔ که حرکت کرده ایم تابه اینجا چار هزار و هشتصد و شصت فرسخ قطع مسافه نموده ایم! صبح وقت چون بر سطح کشتی برامدم بزرگترین جزایر یکه ساندوویچ را تشکیل داده، وهاغو آی نام دارد دو میل دورتر، و کوه بلند آتشفشان «روماروها» که پنجهزار مترو از سطح بحر بلند است با جنگلهای غلوی آن را دیدم.\nنقطهٔ توجه نوتیلوس نیز تبدیل یافت. در روز اول کانون اول از دائرهٔ طول ١٤٢ خط استوار ا قطع کردیم. در چارم ماه مذکور جزیره های «مارکیز» را که از مستملکات فرانسه و در ٨ درجه و ٥٧ دقیقه عرض جنوبی و ١٣٩ درجه و ٣٢ دقیقه طول غربی میباشد بقدر سه میل دور مشاهده کردم. اما از بسیار دور مشاهده کرده کپتان نمو نوتیلوس خود را بچنین اراضی سکونه تقرب دادن نمیخواست.\nبعد از انکه جزیرهای مارکیز را گذشتیم از چارم کانون اول تا به یاز دهم ماه مذ کور نوتیلوس بقدر دو هزار میل مسافه را قطع نمود. دامهای ماهیگیری نوتیلوس درین دریاها بسیار عجیب وغریب ماهیان شکار نمود. از جمله بسیاری از ماهیان شوریکه ، و تازار واستورفین که در لذت وخوش گوشتی برجملهٔ ماهیان تفوق دارد"}
{"book": "adl0154", "page": 144, "text": "۱۳۹\n\nمطبخ نوتیلوس را رونق بخشیده بود که تنها نلاند نی بلکه همۀ ما بحس شکمپروری افتاده بودیم .\nپنجره های نوتیلوس نیز در اوقات معینه باز گشته بنظارۀ عجائبات مخلوقات بحری دیده های ما را متلذذ میگردانید . در اثنای ۵ اینمسافه دو هزار میل را قطع میکردیم به سیلهای بسیاری از اختاپوطها که از صنف حیوانات ناعمه میباشند برخوردیم . نوتیلوس به این گله های اختاپوط در شب دهم کانون اول مصادف گردید که از منطقۀ بارده برخواسته بمنطقۀ معتدله مهاجرت میکردند . از پشت بلور کلفت عدسیتی حجرۀ نوتیلوس این سیلهای مخلوق خیلی غرائب الشکل و عجائب الهیئت را تماشا میکردیم که بکمال سرعت معکوسانه رفتار و شناوری داشتند ، وده عدد پاهای خرطوم مانند زلو خاصیت خودشانرا که دست قدرت بسر آنها خلانیده بچپ و راست حرکت میدادند ، وماهیان كوچك كوچك را بدان گرفته سد رمق زندگی مینمودند و گاه گاه ماهیان بزرگتر از انها در گلۀ شان درآمده نمونۀ كرك و كلۀ گوسفند را نشان میداد. نوتیلوس با وجود سرعت خارق العاده که دارد مدت دو ساعت در میان گله های اینحیوانات عجیب الخلقه که هیچ تمامی نداشت رفتار نمود. دامهای نوتیلوس نیز مقدار بسیاری از انها را داخل شبکۀ خود گردانیده بود که روز دیگر بوقت صبح چون بر سطح کشتی آمدم در دامهای مذکوره نه نوع اختاپوطهایی که در بحر محیط کبیر موجود اند همه را دیدم .\nدر اثنای سفر ما مناظر لطیف دریا در پیش انظار ما عرض دیدار مینماید، و همیشه یك منظره بدیگر منظره تبدل ورزیده لوحه های فوق العاده متنوعۀ میدیدیم و بر اسرارهای مدهشۀ پنهانی بحر محیط واقف میشدیم ."}
{"book": "adl0154", "page": 145, "text": "١٤٠\n\nیازدهم ماه کانون اول بود که در دالان بمطالعه مشغول بودم . ندلاند وقونسه ی در پیش پنجره آبهای آرام بیموج بحر محیط و مخلوقات عجیب آنرا تماشا میکردند نوتیلوس نیز از سطح بحر بقدر هزار متر و یا بانتر غیر متحرك ایستاده بود . در حالتیکه من خیلی در مطالعه فرو رفته بودم قونسه ی در نزد من آمده گفت :\nافندی يك قدری در پیش پنجره تشریف نمی آرند ؟\nمن - چیست قونسه ی ؟\nقو - افندی یکبار بیاید به بیند !\nبرخاسته در پیش پنجره آمدم . دیدم که در میان آبهای تیره بحر محیط که شعاع الکتریکئی نوتیلوس آنرا پر تو افشان و نورانیت نشان ساخته يك جسم سیاه بسیار بزرگی غیر متحرك پدیدار است . با خود به اندیشه افتادم که این از کدام نوع حیوانات بحریه خواهد بود . اما بعد از کمتری دقت شناختم که این جسم حیوانی نی بلکه يك کشتیست ! ندلاند گفت :\nبلی يك کشتیست که دکلها یش شکسته و غرق گردیده است !\nبواقعیکه سخن ندلاند راست بوده ، در پیش روی ما يك سفینه مغروقی نمودار است . دکلهایش از میان دو پاره گردیده در میان آبها بچپ و راست میجنبد و بریسمانهایش آویخته مانده است . بدنه اش درست و سالم مینمود . بعد از ملاحظه دانسته شد که این سفینه پیش از چند ساعتی غرق شده باشد .\nسبحان الله ! چه منظره کدر انگیز رقت آمیز ! آیا این سفینه فلاکت زده ملجاء چقدر انسانها شده بود ، و چه جانها را با خود در ينقعر نایاب بحر فرو آورده و چه خانمانها را بواسطه آن جانها خراب کرده است ؟ حقیقت که دیدن دهشت آور اين يك بغله"}
{"book": "adl0154", "page": 146, "text": "١٤١\n\nایستادن سفینه فلاک زده مرا خیلی متأثر و مکدر ساخت . کشتی از نوع باد باندازهای سه دیرکۀ بسیار بزرگی بود هنوز بعضی از کشتی نشینان غرقشده آن معلوم میشد بر روی کشتی چهار مرد و يك زنرا مشاهده کردم ، در آغوش زن يك طفل نيز موجود بود . بضیای الکتریک سیمای زن نیز معلوم میشد که جوان و خوبصورتست چرا که هنوز در آب تحلل نکرده بود . زن بیچاره طفلك نامراد خود را در آخر کار که آب کشتی را برکرده است برای رهایی دادن از غرق بدو دست خود از سر خود بالا کرده است . طفل نیز چنان وضعیتی گرفته که گویا میخواهد که دستهای خود را بگردن مادر خود بیندازد . از وضعیتهای چار نفر مردمان چنان معلوم میشد که در اثنای طوفان شدیدیکه بر کشتی پیش شده خودشانرا بریسمانهای کشتی بسته اند ، ولی چون غرق شدن کشتی را دیده اندکوشش میورزند که خود را رها کنند . تنها يك مردریش سفیدی که از وضعیتش معلوم میشد که کپتان کشتی باشد چرخ سکان کشتی را بچنان وضع دلیرانه و ساعیانه گرفته بود که بینندگان گمان میبردند که سفینه خود را در قعر بحر محیط نیز راندن آرزو دارد !\nاز دیدن این منظرۀ مدهشه متحیر و ساکت مانده بودیم علی الخصوص چون دیدم که سگماهیان بسیار بزرگ خونریز بکمال استعجال بسوی سفینه شناوری دارند موهایم را بربدنم راست کرد. سبحان الله انجانورهای خونخوار بچه حرص و شدت بر جسدهای بیچارگان مغروق هجوم بردند ! زیاده برین نتوانستم که ببینم ، چشمانم را فرو بستم .\nنوتیلوس که از طوفانهای مدهش سطح بحر خبر ندارد در قعر بحر بر اطراف این سفینه طوفان زده مغروقه يك دوری اجرا نمود . در تخته دنبال کشتی این کلمه ها را"}
{"book": "adl0154", "page": 147, "text": "١٤٢\n\nکه نام کشتیست بخواندم :\n\nفلوریداسوندرلاند\n\nباب نوزدهم\n\nوانیقورو\n\nدیدن این منظره مدهشه برای دیدن دیگر آفات بحریه مقدمه بازداشتن چشمان ما گردید . چرا که پیش ازین هوش و فکر ما برای دیدن اینگونه دیدنی منتظر نبوده نوتیلوس بعد از نجاباز برفتار سریعانه خود آغاز ورزید. در ١٢ کانول اول از دور جزا ئر «پوموتو» را دیدم که این جزایر از ١٣ درجه و ٣٠ دقیقه تابه ٢٣ درجه و ٥٠ دقیقه عرض جنوبی ، و در مابین ١٢٥ درجه و ٣٠ دقیقه و ١٥١ درجه و ٣٠ دقیقه طول غربی بقدر پنچصد فرسخ مسافه را در بر گرفته است . جمله این جزیره ها بقدر شصت عدد جزیره های كوچك و بزرگست که مساحه سطحیه جمله آنها سیصد و هفتاد متروی مربع میآید و مهمترین این جزایر جزیره های «غامبیه» است که حکومت فرانسه آنها را در زیر حمایت خود گرفته است اکثر این جزایر از گرد آمدن «قورای» نام حیوانات صغيرة الحجم بعمل آمده است .\nتصادف نوتیلوس را بجزیره «کارمون توئر» سوق نمود که این جزیره مهمترین جزایریست که در سنه ١٨٢٢ از طرف کپتان سفینه «مینروابال» کشف گردیده است . این جزیره و سایر دیگر بعضی جزیره های بحر محیط را «عرق اللؤلو» نام حیوانات خرده بینیه که از جنس قورای میباشند ولی خود قورای نیستند بعمل آور"}
{"book": "adl0154", "page": 148, "text": "١٤٣\n\nده پوست این حیوانا تريك ماده کلسی پوشانیده است که رفته رفته با همدیگر جمع آمده\nمانند پشته ها و رفته رفته بقدر کوهها شده جزیره و ار از سطح بحر بالا میبـرایند ، و استاد\nچابکدست باد بمرور اعصار بران خاکها و تخمهای نباتا تـر اریخته جزیرهای مکمل منبت\nبعمل میآورد .\nنوتیلوس وقتیکه از بیخ این جزیره ها در قعر بحر میگذشت عرق اللؤلؤهارا از بسیار\nنزديك تماشا کردم و آثار جسیمه که بمیدان آورده اندبرأی العین بدیدم . یعنی همه این\nجزایریکه جسامت و بزرگی آنها را بیان کردم از وجود تحجر شده همین حیوانات\nخرده بینیه متشکل شده اند .\nقونسه ی از من پرسید که :\nآیا این استادان چابکدست خرده بینیه در چقدر وقت چقدر جای ساخته میتوانند ؟\nمن – بنابر قول متفنین علوم حکمیه در يك عصر هشت انگشت جای میسازند !\nاز ینسخن ، رفیق مرا حیرت گرفته گفت :\nپس معلوم میشود که برای وجود یافتن این اراضی که می بینیم یکصد و نودهزار\nسال لازم آمده است !\nمن – بلی همچنینست ! ولی متحیر مشوزیرا وجود یافتن زغال سنگ نیز که از\nحالت نباتیت بحال معدنیت دراید بمروریافتن زیاده تر ازینمدت محتاج است .\nوقت صبح چون نوتیلوس برسطح بحر برامد جزیره قلرمون تونر را بخوبی تما\nشا کردم . سطح اینجزیره پست و خیلی پر درخت مینمود. اراضی آن که از آشیانه\nهای عرق اللؤلؤها بوجود آمده بواسطه گرد باد های طوفانی عظیم بمرور اعصار\nبیشمار طبقات خاکی پیدا کرده است ، وروزی از روزها باز کدام گردباد شدیدی"}
{"book": "adl0154", "page": 149, "text": "١٤٤\n\nبعضی تخمهای نباتات را از اراضی قریبه همجوار آن آورده در ان پاشانیده است ، بارانهای موسم را طبقات خاکی جذب کرده چشمه سارها بعمل آورده و تخمهای درختان و نباتات پرورش یافته بهر طرف ریشه دوانیده است حیوانات پرنده نیز به پرواز از اطراف آمده در ان اشجار آشیان نهاده اند . جرثومه های بعضی خزنده ها را باد و بعضی را امتزاج عناصر خاک و آب بوجود آورده است که فاعل حقیقی و خلاق یگانه اینهمه ذات متعال حضرت مسبب الاسباب واجب الوجود جل اسمه است که برای خلقت اشیا اسبابهای بدیعه گوناگون طبیعت را خلق و تکوین فرموده است .\nوقت شام جزیره قارمون تونر از چشم ما نهان گردید . جهت حرکت نوتیلوس تبدیل یافت یعنی بعد از انکه مدار جدی را در دایره طول سی و پنجم درجه قطع نمود بسمت غرب شمالی توجه نمود .\nدر پانزدهم کانون اول جزیره های «سوسیته» و «تایتی» را در جهت شرق خود گذاشته براهی که داشتیم دوام نمودیم . وقتیکه از ما بین جزیره « تابور » و جزایر « سیاحین » میگذشتیم پراکته نههزار و هفتصد میل مسافه را نشانداد که از ابتدای حرکت تا به ایندم قطع کرده بود . ازینجاها چون میگذشتیم بعضی خاطره های تاریخی بخاطرم آمد . چرا که در جزیره تابور کپتانها و طایفه های سفینه های « آرغو » و « او برنس » و « دوق پور تلاند » از دست وحشیان بومی آنجا محو گردیده اند . و در جزیره سیاحین نیز « کپتان لانغل » که از رفقای سیاح مشهور « دولاپه روز » بود تلف گردیده است . بعد ازان جزیره « ویتی » را مشاهده کردیم که درینجا کپتانها و طایفه های کشتیهای « اونیون » و « نانت » را وحشیها تلف کرده اند ."}
{"book": "adl0154", "page": 150, "text": "١٤٥\n\nاین جزایر و جزیره های « ویتی له وو » و « وانو عائو » و «قاندوبون » را در\nسنه ١٦٤٣ « تاسمان » نام سیاح مشهور کشف کرده است که در همین سال « تو ریجالی »\nنام حکیم آلت « میزان الهوا » را اختراع کرده بود . بعد از تاسمان در سنه ١٧١٤\n« قوق » نام سیاح مشهور ، و در سنه ١٨٢٧ « دومون دورویل » آمده این جزایر\nکه مجموع آنرا جزایر سیا حین مینامند تحقیق و تدقیق کرده اند . اسرار مخروقیت دو\nلاپه روزرا اول بار « کپتان دیللون » در دریاچه «بابالا » که نوتیلوس در ینوقت در ان\nدر امده است کشف کرده . درین دریاچه فوق العاده لذیذ استریدیه پیدا میشود .\nدر بیست و پنجم کانون اول نوتیلوس در ما بین جزایر « هبرید جدید » بقطع مسافه\nآغاز نهاد . اینجا در سنه ١٦٠٦ از طرف « کرو » نام سیاح کشف گردیده و در سنه\n١٧٦٨ «کنویل » نام سیاح داخل آنرا کشت و گذار نموده است . و در سنه ١٧٧٣\nقوق آنرا هبرید جدید نام نهاده است .\nمدت هشت روز است که کپتان نمو را ندیده ام در د ا لان نشسته بر روی خریطه\nموقع نوتیلوس را که در ینوقت در کجاست میپالیدم . درین اثنا کپتان نمو مانندی که\nپنج دقیقه پیش از ین از من جدا شده باشد در دالان در امد ، وبمن نزدیکشده انگشت\nخود رابريك نقطه خریطه نهاد و گفت :\nـ وانیقورو ، نوتیلوس در ینوقت در جزیره و انیقو روست .\nاینسخن بر من خیلی تأثیر نمود . چرا که سفاین دولا په روز در همین جزیره بسنگ\nبر خورده و غرق گردیده است پرسیدم که :\nـ کپتان ، آیا این جزیره را که « بوسول » و «آستروبال » نام سفینه ها در ان غرق\nگردیده است زیارت کرده خواهم توانست ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 151, "text": "١٤٦\n\n- اگر بخواهید چرا نمیتوانید !\n- چه وقت به وا نیقور خواهیم رسید ؟\n- اینستکه رسیده ایم !\nدر پی کپتان بسطح کشتی بر امدم . در جهت شمال شرقی دو جزیرۀ وولقانيك\nبنظرم مصادف شد . اطراف آن باخرسنگهای قورای محاط شده بود . دورهٔ آن\nبقدر چهل میل میآمد . جزیره از ساحل تا به کوهی که بقدر چار صد و هفتاد قولاج\nبلند مینمود بکمال سبزی و پردرختی امتداد یافته بود . نوتیلوس از آبنای بسیار تنگی\nمرور کرده در سنگلاخی که از جزیره در دریا ریخته شده بود در آبی که بقدر سی چهل\nمتر عمق داشت بر سطح بحر بسوی جزیره پیش رفت . یکچند نفر وحشیانیرا دیدم\nکه از زیر درختان سایه انداز جزیره بکمال حیرت و تعجب بسوی نوتیلوس میدیدند ،\nو سفینه هر چه که پیشتر شده میرفت آثار حیرت و دهشت شان بیشتر میشد . آیا این\nجسم سیاه مدهش بزرگ را يك جانور دهشت پروری گمان نخواهند کرد ؟\nدرین اثنا کپتان نمو از معلوماتیکه در حق غرق شدن سفینه های «لاپه روز»\nداشتم پرسید . گفتم :\nآنچه که دیگر مردمان میدانند منهم همآنقدر معلومات دارم .\nکپتان کمتری تبسم مستهزیانه کرده گفت :\nآیا مهربانی کرده میگوئید که مردمان چه میدانند و چه دانسته اند ؟\nمنهم احوالی که از نتیجهٔ پالیدن و تحریات دومون دورويل بمرتبهٔ ثبوت واصل\nشده بود حکایه نمودم که نتیجه مآل آن بدینصورتست :\nدر سنهٔ ١٧٨٥ قرال فرانسه «لوئی شانزدهم» برای کشفیات ارضیه دو کشتی"}
{"book": "adl0154", "page": 152, "text": "١٤٧\n\nبسیار بزرگ و متینی که در ان اوقات از کشتیهای جنگی شمرده میشد حاضر گردانید.\nنام این کشتیها یکی «بوسول» ویکی «استروبال» بود. قرال مذکور «کپتان دولاپه\nروز» و «کپتان ده لا تر» را درین کشتیها نشانده برای کشفیات روی زمین مأمور\nگردانیده بود ولی بعد از انکه کشتیهای مذکور از بندرگاه مما لك فرانسه بادبان کشای\nعزیمت گردید دوباره از انها هیچ خبری و اثری پدیدار نشد.\nحکومت فرانسه از غیبوبت آن دو کشتی و کپتان های نامدار خود دو چار اندیشه\nشده باز دو کشتی دیگر که یکی «ره شه رش» و دیگری «اسپه رانس» نام داشتند در\nزیر ادارۀ «دانتر قاستو» نام کپتانی تودیع نمود. باد بانکشای ابحار محیط گردانید.\nجستجو و تحریات این دو سفینه نیز بی ثمر ماند یعنی بی آنکه از کشتیهای گم شده\nاثری بیابد خودش نیز با چند نفر طایفهٔ خود محو و تلف شدند.\nدلایل و امارات پاره پاره شدن وغرق گشتن کشتیهای په روز را اول بار کسیکه\nبدست آورده همانا «کپتان دیلونست. مومی الیه درسنهٔ ١٨٢٤ در اثنایی که از\nجزایر «هبرید جدید» میگذشت يك سیمسار بومی آن جزایر دريك قایقی نشسته\nبه سفینهٔ او آمد، و يك شمشیر قبضه نقره را بر و فروخت. و چون کپتان دیلون\nسیمسار مذکور را استنطاق نمود گفتند که پیش از دو سال در جزیرۀ وانیقورو دو کشتی\nمردمان اروپایی در انجا غرق گردیده است. دیلون دانست که این کشتیان غرق\nشده بهمه حال از کپتان په روز است. و خواست که در انجا رفته تحقیقات اجرا نماید\nولی بطوفان شدیدی گرفتار آمده به کلکته آمد و این کیفیت را بحکومت انکلتره\nخبرداد.\nدرین اثنا حکومت فرانسه بی آنکه هنوز ازین کشفیات دیلون خبر شود «دومون"}
{"book": "adl0154", "page": 153, "text": "١٤٨\n\nدورويل» نام کپتانی را برای جستجوی په روز فرستاده بود. دورويل بقدر دو ماه در جزاير بحر محيط جستجو نمود. نهايت از زبان بعضی بالينه شکاران شنيد که در جزيرۀ نيقور و بدست وحشيان آنجا بعضی اسلحه و نشانهای فرانسيس ديده شده است. لہٰذا بآنطرف متوجه گرديد. در سنهٔ ١٨٢٦ به نيقو پيا نام جزيرۀ واصل گرديد. وازانجا يك ره بلدی گرفته بہمين جزيرهٔ وانيقورو بيامد. در ١٢ ماه شباط در ينجا مواصلت کرد. دو روز در اطراف جزيره با سفينهٔ خود گردش نمود نهايت بہمين دريا چه که نوتیلوس حالا در ان است داخل کرديده لنگر انداخت.\nدر ٢٣ ماه مذکور بعضی از افسران سفینه و چند نفر طایفهٔ مسلح بخشکه برآمده جزيره را دور و تفتیش کردند در اول امر اهالی وحشیهٔ جزیره از یشان کناره جویی و اجتناب ورزيدند ولی چون دانستند که ایشان به آنها غرضی ندارد. و برای کشتی های غرق شدۀ سابقه تجسس و تفحص دارند لہذا به آنها پيش آمده کپتان دوم «موسیو ژاکینه» را با همراهان او بجائیکه کشتی های پيروز قضا زده شده بود بر دند. در انجا بعضی لنگرها و کله ها و طوپها يافتند. به بسيار زحمت يك عدد طوپ، و يك لنگر را که نام سفينه استروبال بران محكوك بود کشيده بسفينه آوردند.\nدومون دورویل در جائیکه کشتیهای په روز غرق شده بود يك هيكل اهرام شکلی ساخته و نام په روز را بران نوشته عودت نمود که طوپ و لنگر مذکور در ینوقت در موزه خانهٔ بحريهٔ فرانسه موجود است. این بود خلاصهٔ حکایهٔ سفينه های بوسول و استروبال که به کپتان نمو بيان کردم . کپتان نمو گفت :\n— بيائيد که فرو آئيم !\nبدالان آمدیم . نوتیلوس در زیر آب غوطه خورد . پنجره های نوتیلوس باز"}
{"book": "adl0154", "page": 154, "text": "١٤٩\n\nگردید . در پیش پنجره آمده بنظارة قعر بحر مشغول گشتم . در میان انواع نباتات بحری آلات وادوات مختلفه مابقی کشتی را دیدم که بعضی در ریگها پنهان وبعضی نما یان بود . من بدیدن آنها مشغول بودم که کپتان بسخن آغاز کرده گفت :\n-- معلم افندی ! به بینید که کپتان لاپه روز و رفقای او چقدر مسعودانه و بختیارانه در بستر زمین بخواب راحت ابدی رفته اند . برای کشتیبان حقیقتاً که ازینجا خوبتر مزاری تصور نمیشود . درمیان قورای ها مدفون گشتن خیلی استراحت بخش است . از جناب حق دایما تضرع ونیاز میکنم که مرا و رفقای مرا در دیگر گونه مزار مدفون نگرداند .\n\nباب بیستم\nآبنای تورس\n\nدر ٢٨ ماه کانون اول نوتیلوس از سواحل جزیرۀ وانیقورو جداشده بکمال سرعت بسمت جنوب غربی رهسپار عزیمت گردید . در ظرف مدت سه روز هفصد و پنجاه فرسخ مسافه را قطع نمود . دوروز بعدپرا کته از نقطه حرکت ما قطع کردن یازده هزار و سه صد و چهل میل مسافه را نشان داد .\nدر پیش روی ما سواحل مدهشه جزایر قطعة اوسترالیاکه اکثر آنها از پشته های قورایها متشکلست و برای سیرسفاین خیلی مهلکست پیش مانده . این سنگلاخ بحری که بقدر سه صد و شصت فرسخ امتداد یافته خیلی دیدن آنرا آرزو داشتم ولی نوتیلوس لوحه های معدنی شکم خودرا بازکرده بجاهای بسیار عمیق فرو آمده از دیدن آنسوا"}
{"book": "adl0154", "page": 155, "text": "١٥٠\n\nحال که دریا در انجاها خیلی متموج و همیشه مانند رعد صداها بر میآرد محروم ماندم.\nسفینهٔ سیاح مشهور قوق در سنهٔ ١٧٧٠ در همین سواحل به پشتهٔ از قورا بها بر\nخورده قضازده گردیده بود. بعد از انکه از سواحل قورا بها گذشتیم سواحل «پاپو\nآزی» معلوم شد. درینجا کپتان نیت مر ور خود را از آبنای «تورس» به بحر محیط\nهندی بیان نمود. آبنای تورس بسبب سنگلاخهای جسیم و وحشیانی که در اطراف\nآن ساکن هستند خیلی مهلک شمرده میشود این آبنا جزیرهٔ جسیم پاپو آ که آنرا\nگینهٔ جدید مینامند از قطعهٔ اوسترالیا تفریق داده است.\nگینهٔ جدید چارصد فرسخ طول، ویکصد وسی فرسخ عرض دارد. مساحهٔ\nسطحیهٔ آن چهلهزار فرسخ مربع جغرافیاست. از درجهٔ صفر و ١٩ دقیقه تا به ١٠\nدرجه و ٢ دقیقه جنوباً عرض اوست، واز ١٢٨ درجه و ٢٣ دقیقه تا به ١٤٦ درجه\nو ١٥ دقیقه دایرهٔ طول واقعشده است. این جزیره در سنهٔ ١٥١١ از طرف «فرا\nنسید قوسرانو»ی پورتگیزی کشف شده است. بعده تا به سنهٔ ١٨٢٧ بسیاری از\nسیاحین رفت و آمد کرده است. وحشیان اینجزیره خیلی مدهش و خونخواراند\nمنهم خیلی آرزومند بودم که ازین وحشیان یکی را ببینم.\nنوتیلوس به مدخل آبنای تورس که مهلکترین آبناهای کرهٔ ارض شمرده میشود\nنزدیک گردید. ازین آبنا کشتیهای نان بسیار ماهر نیز بگذشتن جسارت نمیکنند.\nاول کسیکه ازین آبنا یا گلوگاه گذر نموده «لویی پاژده ترس» نام کپتانست که از بحر محیط\nجنوبی آمده ازین گلوگاه به «مالیزیا» گذشته است. ثانیاً کپتان «دو مون\nدور ویل» نیز ازینجا در گذشته است ولی خیلی مشکلات و تهلکهٔ عظیمی برایش\nپیش آمده است اینست که در ینبار نوتیلوس که از هیچ تهلکهٔ بحری پرواندارد باسنگلاخ"}
{"book": "adl0154", "page": 156, "text": "۱۵۱\n\nهای مخوف قورا یمای این آبنا بجنگ و محاربه پیش میرود .\nآبنای تورس اگرچه سی و پنج فرسخ عرض دارد اما آنقدر جزیره های کوچک\nکوچک و پشته ها و سنگلاخها در ان موجود است که مرور از ان خیلی مشکل و تهلکه\nناکست . از انرو کپتان نمو احتیاط را لازم دانسته به بسیار آرامی و آهسته گی نوتیلوس\nرا سوق نمود .\nنوتیلوس بر سطح بحر بکمال آهسته گی و احتیاط در میان جزیره ها و سنگلاخهای\nآبنای تورس پیش میرود . از یخچال مانیز استفاده کرده با رفقای خود بر سطح سفینه که\nدیگر هیچکس در انجا نبود برآمده بنظاره اطراف مشغول شدیم . خریطه های بسیار\nمکمل این گلوگاه را در پیش گذاشته راههای که نوتیلوس بران میگذشت دران دیده\nتطبیق مینمودم . در اطراف نوتیلوس در یا بکمال شدت جریان مینمود و با سنگلاخها\nمصادمه کرده کفهای سفید بعمل میآورد و رعد آسا صدا ها بر میکشید. ندلاند گفت :\n— بسیار بد دریا !\nمن — بواقعی که بسیار بد ! اگر بايك پشته سنگی مصادمه بعمل آید پاره پاره خواهیم شد .\nبراستی که موقع ما بسیار تهلکه ناک بود ولی نوتیلوس بکمال سهولت از میان جزیره\nها و سنگلاخها راه برای خود پیدا کرده بطرز مار پیچ میگذرد . از پیش روی جز\nیره ( مورری ) گذر نموده بممرگاه ( كمبرلاند ) توجه نمود . و در میان سنگلا خهای\nبیشمار گلوگاه ( موده ) و جزیره ( تونه ) برفتار آغاز نهاد . من بحیرت افتادم چرا\nکه این راه خیلی تهلکه ناك دیده میشد . حتی بسیار کشتیها در همین جا بسنگ بر خورده\nاست اما کمتری نگذشته بود که باز تبدیل استقامت ورزید و بطرف غرب برگشته بجزیره\n( که به روعار ) متوجه شد درین اثنا تمام وقت زوال بود جزیره مذکور نیز بقدر دو میل"}
{"book": "adl0154", "page": 157, "text": "١٥٢\n\nدور بود که رفته رفته نوتیلوس به آن تقرب عبور زید . کمتر از يك میل بجزیره مانده نوتیلوس میخواست که از مابین دو سنگلاخ مرور کند که به ناگهان يك مصادمه بوقوع آمد . از شدت مصادمه بر پشت افتادم . مگر نوتیلوس از زیر بريك سنگی نشسته و بيك پهلو یکقدری میل کرده غیر متحرك بماند . چون برپا خواستم کپتان نمو و کپتان دوم را دیدم که بر سطح کشتی آمده و محال سفینه نظر کرده بزبان خود بعضی چیزها گفتند.\nبه بینید که در چگونه حالت مانده ایم : طرف دست راست ما جزیره که به رو عار که بزرگترین جزیره های این آبنایست بکمال سبزی و پردرختی نمودار است بسبب آغاز یافتن جزر در طرف شرق و جنوب بعضی پشته سنگها از دریا بیرون برآمده است . نوتیلوس در میان دریا از زیر بر روی پشته سنگی نشسته است در چنین دریا که مد و جزر آن خیلی کمست رهایی یافتن نوتیلوس خیلی مشکل مینماید . مع ما فیه در سفینه ما خسا رت بسیاری بوقوع نیامده است . زیر کشتی اگرچه برسنگ تصادف نموده ولی هیچ سوراخ و شکسته گکی به آن راه نیافته است . تنها بروی سنگ بسبب کمیئی آب بند مانده است . بنابرین اگرچه بیم غرق شدن نیست ولی بیم آن هست که ابداً در همین جا غیر متحرك بماند پس وای بر حال کپتان نمو !\nمن بهمین افکارها متفکر مانده بودم که کپتان نمو را دیدم که خیلی ساکن و مستریح ایستاده است . لهذا به او نزدیک شده گفتم :\nـ به بدتهلکۀ گرفتار آمدید کپتان !\nـ نی معلم ! تهلکه نیست ولی يك حادثۀ بی اهمیتی پیش آمده است .\nـ اما چنان حادثۀ بی اهمیتی که شما را ابداً مجبور بر ماندن خاکی که از آن نفرت دا رید بسازد !"}
{"book": "adl0154", "page": 158, "text": "١٥٣\n\nکپتان نمو بيك صورت بسيار غریبی بسوی من نظر کرده گفت :\nنوتیلوس در تهلکه نیست . هنوز بسیار وقتها شما را در قعرهای ابحار محیط خوا\nهد گردانید. امروز پنجم ماه کانون ثانیست. چهار روز بعد ماهتاب بحالت بدر تمام در آید.\nدر انوقت قمر مد دریا را خیلی بلند میکند و نوتیلوس را وامیرهاند .\nاینرا گفته کپتان نمو با کپتان دوم فرو آمدند . ندلاند بمن نزدیک شده گفت :\nخوب ، بگوئید که چه خبر است افندی !\nدر نهم ماه کار تمام میشود . تا به آنوقت بکمال استراحت مد را انتظار میکشیم .\nچرا که کرۀ قمر در آن روز ما را میرهاند !\nچه ؟ کرۀ قمر ما را میرهاند ؟\nبلی بلی ندلاند !\nمعلم افندی . این سخنها خامست ! محقق بدانید که بعد ازین نوتیلوس نه در روی\nبحر و نه در زیر بحر شناوری نخواهد توانست ! بجز آنکه آهنهای کشتی خود را خروار\nيك شاهی بفروشد بدیگر هیچ کار نخواهد آمد ، اگر از من میشنوید وقت و فرصت آن\nآمده است که خود را از رفاقت کپتان وارهانیم !\nدوست من ندلاند ، من مانند شما بزودی گرفتار نومیدی نمیشوم . چهار روز\nبعد می بینیم که چه میشود ! آمدیم بر فکر فرار کردن ، اگر نوتیلوس در سواحل\nاوروپا بد خالت گرفتار میآمد البته که فرار کردن معقول و مقبول مینمود . اما درینجا\nمردود و غیر مقبولست .\nخوب ، هیچ نباشد بخشکه هم برآمده نمیتوانیم به بینید که در پیش پیش ما\nيك جزيره معلوم میشود ، بران جزیره در ختان دیده میشود ، البته که بران در"}
{"book": "adl0154", "page": 159, "text": "١٥٤\n\nختان میوه هم خواهد بود، در جنگلهای آن طبعاً حیوانات نیز موجود است. یکچند دانه از ان حیوانات را زده و از گوشت آنها یک کبابی تناول کردنرا خیلی آرزو دارم.\nقونسه ی - در بخصوص ندلاند حق بدست دارد منهم به این فکر مشترکم. برای فراموش نکردن راه رفتن بر زمین، و خوردن گوشت حیوانات زمینی رفتن بجزیره را خیلی مناسب می بینم. اگر افندی از کپتان در ینباب یک اذنی بطلبد بد نخواهد بود!\nمنهم بفکر رفقاء موافقت کرده به نزد کپتان آمده کیفیت بیرون برامدن و يك شكار کردنرابیان کردم کپتان بکمال خشنودی رخصت داد. حتی عهد و پیمان هم نخوا ست. چرا که میدانست که در بحیره ها وحشیان آدمخوار موجود است که ما هیچگاه خود را لقمه آنها نخواهیم کرد. و اسارت نوتیلوس را بار بار بر ان مرجح خواهیم شمرد.\nروز دیگر کپتان نمو قایق کوچک نوتیلوس را بما تسلیم نمود. تفنگ و تبر و بعضی لوازمات را گرفته در قایق نشستیم. من و قونسه ی به پرکشیدن و ندلاند بچرخ دادن سکان آغاز نهاد و از کمال مسرت غزل سرایی گرفت. مانند بندی که از بند بخانه آزاد شود مسرور و ممنون مینمود. و قونسه ی را مخاطب نموده میگفت :\n— قونسه ی، گوشت میخوریم! گوشت! هم چسبان گوشت! گوشت حیوان بری! ترا بخدا راست بگو کبابی که بر روی آتش انداخته بخوریم و بوهای آن دماغ ما را تازه بکند بد گفتنیست؟\nقونسه ی — چپ شو! آبهای دهن مرا ریختی!\nمن — در اول امر به بینیم که آیا درینجزیره شکار پیدا میشود یا نی! واگر باشد مبادا حیوانی باشد که ما را شکار کند ،\nند — او! بخدا اگر پلنگی هم بگیریم بیاید تا از گوشتش کباب نخورم واگذار نخواهم شد."}
{"book": "adl0154", "page": 160, "text": "١٥٥\n\nمن – بی پروایی خوب نیست احتیاط باید کرد .\nند – مترسید معلم افندی ! شما به کشیدن پرها سعی وقوت کنید . بعد از بیست و\nپنجدقیقه کباب بسیار اعلا بشما تقدیم خواهم کرد .\nساعت هشت و نیم بود که بلاعارضه قایق بر ریگزارهای ساحل توقف نمود .\n\nباب بیست و یکم\n\n–-– چار روز در خشکه –-–\n\nوقتی که به خشکه پا نهادم بحقیقت بيك هیجان عجیبی دو چار شدم . حالا نکه دو\nماهست که پای ما بر روی زمین بر نخورده است . ندلاند پایهای خود را بر زمین بيك\nصورت بسیار حریصانه میفشرد .\nبعد از یکچند دقیقه از ساحل بقدر يك تفنگ رس راه دور شدیم . هر طرف افقرا\nيك كسوهٔ سبزی پوشانیده بود . اشجار و نباتات مختلفهٔ رنگارنگ اطراف را احاطه\nکرده بود. ندلاند درین اثنا يك درخت جوزهندی را دیده از میوه های آن یکچند\nعدد برکند جوزها را شتکستانده شیر آنرا بنوشیدیم ، ومغز آنرا بکمال اشتها بخور\nدیم . اما بچنان حرص واشتها ئیکه تعریف قبول نمیکند . ندلاندگفت :\n– چه لطیف میوه ایست !\nقونسه ی – هم بسیار لذیذ است .\nند – ازین میوه اگر مقدار بسیاری با خود به سفینه ببریم گمان میبرم که کپتان نمو\nآزرده نخواهد شد ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 161, "text": "١٥٦\n\nمن ـ آزرده نخواهد شد اما بد هن خود هم نخواهد زد.\nقونسه ی ـ ما هم ممنون میشویم چرا که تنها برای خود ما میماند.\nمن ـ بوقعیکه جوز هندی میوه بد گفتنی نیست اما همه قایق خود را با این میوه پر نکنیم به بینیم بلکه خوبتر و نافعتر از ان دیگر چیز ها هم بیابیم. اگر سبزی کاری خوبی یافتیم هم بد نخواهد بود !\nقو ـ بلی افندی حق میگوید . در قایق سه جای تقسیم کنیم یکی برای میوه ، یکی برای سبزه ، یکی برای شکار هائیکه هنوز اثری از ان ندیده ایم .\nمن ـ بسیار خوب ! اما از حالا هنوز از نیافتن شکار مأیوس نشویم. پیشتر برویم اما احتیاط را هم از دست ندهیم چرا که اگر چه تا بحال جزیره خالی مینماید اما بلکه ساکنان مدهش هم داشته باشد آنها هم در انتخاب کردن شکار مایان مشکلپسندی نخواهند کرد .\nند ـ چه میکنی که در آدمخواری هم يك لذتیست هرگاه کدام وحشی هم بدستم بیاید بر کباب آنهم صرفه نخواهم کرد .\nقو ـ چه میگویی ند ؟ آیا آدمخوار برایشه میکنی اگر چنین باشد من بر جان خود امین نخواهم شد زیرا هر دوی ما در يك او تاق میخوابیم مبادا كه يك روزى صبح چون برخیزم به بینم که پایها و دستهای مرا خورده باشی !\nند ـ دوست من قونسه ی! بیم باش ، من ترا بسیار دوست دارم . تا بسیار ضرو رت نیفتد تر انخواهم خورد.\nقو ـ باور نمیکنم . افندی از برای خدایك شکاری پیدا کنیم که حرص این آدمخوار را تسکین بکند وگرنه برای شما خدمتکار مفقود خواهد شد ."}
{"book": "adl0154", "page": 162, "text": "١٥٧\n\nدرین اثنا چشم ندلاند بريك درختی برخورد که آنرابشناخت و گفت :\n— اینست درخت نان ، حا لا يك گوشت باقی ماند .\nبواقعی که این درخت «آرو پا قوس» بودکه بدرخت نان مشهور است . ندلاند\nهمان يك آتشی افروخته و از میوههای این درخت یکچند عدد کنده در آتش پخته کرد .\nهمۀ ما بكمال اشتها از ان بخوردیم بواقعیکه خیلی لذیذ و تماماً بنان گندمی مشابهت در\nلذت میرسانید .\nبازبراه افتادیم كه شايد يك شكاری پیدا کنیم درختان کیله نیز یافتیم هم خوردیم\nو هم مقدار بسیاری با خود برداشتیم . درخت انا ناس را نیز پیدا کرده از میوه های\nبزرگ بزرگ آن نیز خود را محروم نگذاشتیم .\nندلاند به پیش افتاده هر میوه وسبزۀ نافعی که مییافت کنده در توبرۀ که به شانۀ\nخود آویخته بود می انداخت . قونسل می گفت :\n— دوست من ، حالا چیزی کمبودی برایت نماندنی ؟\n— نی . هنوز کمبودی بسیار است چراکه میوه ها وسبزه ها چیزیست که بعد از\nگوشت کباب خورده میشود حالا تیکه هنوز به اصل مسئله نرسیده ایم .\nمن — براستی که همچنینست ند ، توبما کباب وعده کرده بودی حالا تکه تا بحال\nهیچ چیزی از ان وعده بما نشان ندادی .\nند — یکقدری صبر بفرمائید بهمه حال یا حیوان پوست دار چارپا ، یا حیوان دو\nپای بالدار خواهیم یافت . اگر درینطرف جزیره نباشد در دیگر طرف جزیره بهمه\nحال خواهد بود .\nقو — اگر امروز نشود فردا خواهد شد چراکه شام نزدیکشدا گر بقایۀ خودرا"}
{"book": "adl0154", "page": 163, "text": "١٥٨\n\nبرسانیم بد نخواهد بود !\nند -- چرا عجله میکنی قونسه ی !\nقو -- چونکه پیش از شام بسفینه عودت باید کنیم .\nند -- اما حالا ساعت چند است ؟\nقو -- نزديك به دو میا مد .\nندلاند بکمال تأسف يك آهی کشیده گفت :\n-- امان یاربی انسان وقتی که بر روی زمین میگردد وقت چسان چابك میگذرد ؟\nقو -- عودت کنیم .\nبر راه جنگل به عودت آغاز نهادیم در راه کرم بیابانی نیز یافتیم مقدار بسیاری از ان نیز جمع کردیم . يك نوع كوچك فاصولیه وسیبهای زمینی هندی نیز پیدا کرده در میان سبزه های جمع آوردۀ خود داخل گردانیدیم و مجائیکه قایق خود را بسته بودیم آمدیم . درین اثنا بنظر ندلاند درختان بسیار بلند خرما که مخصوص قطعۀ مالیز یاست برخورد اگرچه وقت نمانده بود بازهم حرص ندلاند تسکین نیافت تامقدار کافی از ان بر نکند .\nساعت پنج بود که میوه ها و سبزه هائیکه یافته بودیم همه را به قایق گذاشته به نوتیلوس آمدیم . در نوتیلوس هیچ کسی را ندیدیم ، چنان پنداشتی که هیچکس در سفینه موجود نیست . من بکمرۀ خود ، و رفقا بکمرۀ خود رفتیم در انجا طعام خود را بر سفره حاضر یافته بعد از طعام بخواب رفتم .\nروز دیگر ٦ کانون ثانی بود که باز بر سطح کشتی برامدم ندلاند وقونسه ی را دیدم که پیشتر از من در انجا آمده بودند و منتظر من بودند . در کشتی هیچکس دیده"}
{"book": "adl0154", "page": 164, "text": "١٥٩\n\nنمیشد. قایق مادر جائیکه دیشب آنرا باریسمان بکنار سفینه بسته بودیم بحال خود باقی بود. ندلاند درینبار بدیگر جهت جزیره رفتن میخواهد تا آنکه شکاری بدست آرد. باطلوع شمس به قایق نشستیم و بکمال سهولت بساحل واصل شدیم.\nقایق خود را محکم بسنگها بسته بشرطیکه ندلاند بهر طرفیکه بخواهد او را پیروی کنیم براه افتادیم. ندلاند بطرف غرب ساحل روانه شد. بيك وادی که اطراف آنرا جنگلهای بسیار لطیفی احاطه نموده بود داخل شدیم.\nصداهای انواع مرغان اشتهای ندلاند راد و بالا نمود، ولی هرچه سعی کردیم یکی را زده نتوانستیم چرا که بسیار دور میگریختند. ازین نیز معلوم میشد که جزیره خالی نباشد چونکه مرغها انسانرا میشناسند که تاچه درجه مضر مخلوقیسنت. وقت ظهر بود که بوسط جزیره واصل شدیم، ولی هنوز هیچ شکاری بدست ما نیفتاده بود. شکمهای ما بسیار گرسنه شده بود ولی قونسه ی درین اثنايك كبوتر صحرایی ، وندلاند یکمرغ بسیار خوشنمایی رنگین بالی را شکار کرده و بکمال چابكى يك آتشی حاضر کرده مرغانرا کباب وگرسنگی را بدان تا یکدرجه دفع کردیم.\nمن – خوب ندلاند حالا چه کبودی ماند شکار هم شد، میوه وسبزه هم خوردی دگرچه؟\nند – کبودی هنوز آنست که یکحیوان چارپایی بگیر بیارم تا ازان يك كباب صحرایی پخته بخورم شکار مرغها بچه بازی و مزه دهنست.\nمن – راست گفتی ندلاند، منهم اكريك مرغ جنت را نگیرم ممنون نمیشوم.\nقو – پس چون چنینست بر شکار خود دوام ورزیم اما بسوی ساحل سعی کنیم که نزديك شويم."}
{"book": "adl0154", "page": 165, "text": "١٦٠\n\nیحقیقت که رأی قونسه ی برصواب بود چرا که احتیاط از لوازماتست . بقدر\nیکسا عت در جنگل بسوی ساحل رهسپار شدیم. مرغان جنت در نجزیره بسیار دیده\nمیشد و لی وا اسفا که بگرفتن و شکارکردن یکی از انها موفقیت حاصل نمیشد درین\nاثنا که قونسه ی در پیش میرفت دفعۀ يك چیزی را گرفته بتاخت در پیش من آورد .\nچون نيك نظر کردم دیدم که مرغ جنت است فریاد بر اوردم که :\n— هزار آفرین قونسه ی !\nقو — به اینقدر مدح و ثنای افندی نمی ارزد .\nمن — نی قونسه ی بسیار شایان ستایشی چونکه اینمر غ را زنده وبدست شکار\nکردن کار هر کس نیست .\nقو — اما اگر افندی خوب به بینند میدانند که لایق اینقدر مدح يك كاری نكرده\nام چرا که اینمر غ بیهوش ومست لا یعقل است .\nمن — آیا مستست ؟\nقو — بلی مستست . چرا که در پیش غار کربۀ مشك از بوی آن بیهوش افتاده بود\nو گر نه میخواست که بر وحمله آردكه من رسيدم .\nبراستی چون نظر کردم همچنین بود که قونسه ی میگفت . اینمر غ از مر غهای\nبسیار معتنا نیست که در ممالک پاپو آها و جزایر مالیز یا مخصوصست طول آن سه دسیمتر.\nو سرش خيلی كوچك وچشما نش نزديك منقارو برنکهای بسیار عجیب وغریبی ملون\nاست که در رنگینی پرها وزینت شکل وشمایل بهترین نو ع طيور شمرده میشود .\nمنقارش زرد، پاها و پنجه هایش سیاه، بالهایش برنگ لعل سرخ ، سر وگردنش نارنجی ،\nگلویش زنگاری، شکم وسینه اش برنگ پوست جلغوزه ، دمش خیلی بزرگ و مانند"}
{"book": "adl0154", "page": 166, "text": "١٦١\n\nابریشم نرم و زیبا یست مالزیان اینمرغ را «آفتاب مرغ» و اوز و با غیان مرغ جنت مینامند.\nبسیار تأسف کردم که اگر ممکن میبود که اینمرغرا به با غچه حیوانات پاریس ارسال\nمیتوانستم . زیرا در انجا زنده اینمرغ موجود نیست . اما چه سود که این کار غیر ممکن\nمینمود . من اگرچه بکرفتن اینمرغ بمقصد رسیدم اما ندلاند هنوز بشکار کردن\nحیوان چار پایی موفق نشده است .\nدرین اثنا بيك بیشه زاری واصل شدیم که خیلی درختان كوچك بهم پیوست\nداشت . دفعه از پیش روی ما چند عدد حیوانی که آنرا «قانغورو» مینامند بتاخت\nشدند . هر سه نفر ما نشان گرفته بگله های الکتریکی سه عدد از آنها را مانند صاعقه\nزده برزمین غلطانیدیم .\nاینحیوان نیز از حیواناتیست که مخصوص همین نواحیهاست .گوشتش خیلی لذیذ\nو خلقتش خیلی غریبست پاهای پس آن بسیار دراز ، ودستهای پیش او بغایت کوتا\nهیست . و قتی که براه میرود بصورت خیز زدن وجهیدن میرود . اینحیوان از نوع\nحیوانات ذوات الكیس است یعنی در شکم شان يك کیسه زائدی موجود میباشد که\nچوچه های خود را در ان میپرورانند .\nقانغور هائیکه هدف گله های ما شده بودند هريك بقدريك آهوبره می آمد. ندلاند\nاز مسرت بسیار در پوست نمی گنجید .\nساعت شش بود که بساحل رسیدیم . قایق رابجای خود یافتیم . ندلاند همان\nبدر دادن آتش و حاضر ساختن طعام شام مشغول گردید. ندلاند در فن آشپزی بسیار\nمهارت بخرج رساند. کبابها رابچو بهادر کشیده بر روی آتش صف نمود، بوی لطیف\nآن بهوا پیچید . دهنم پر آب گردید . مگر منهم بقدر ندلاند شکمپرور بوده ام ولی از"}
{"book": "adl0154", "page": 167, "text": "١٦٢\n\nخود خبر نداشتم .\nطعام ما بسیار مکمل آراسته شد . از یکطرف کباب از یکطرف نان درخت نان و کیله و سبزه و خرما حاضر شده بود بکمال اشتها نان میخوردیم که دفعةً يك سنگی پرتاب شده در سفرۀ ما برخورد ، و در پی آن يك بردیگر سنگ ریختن آغاز نهاد .\n\nباب بیست و دوم\n— صاعقۀ کپتان نمو —\n\nقونسه ی گفت :\n— سنگ آیا از آسمان میریزد ؟\nهنوز این سخن بدهنش بود كه يك سنگی آمده لقمۀ که بدست داشت و بدهن میخواست ببرد از دستش بپرانید . چون بطرف جنگل نظر کردم يك گله وحشیان خونخوار برهنۀ نیزه دار کماندار را دیدم که فلاخندها بدست بسوی ما در پیش آمدند . بکمال خوف و هراس از جای خود برخاستیم . ندلاند در خجالت نیز شکمپروری خود را فراموش نکرده قانقورو ها و کبابها را جمع کرده همۀ ما بسوی قایق روانه شدیم . شکارها را در قایق گذاشتن و خود ما در ان نشستن و به پرکشی آغاز کردن همه بیکد قیقه اجرا گردید . بقدر ده متر و از ساحل دور شده بودیم که بقدر صد نفر وحشیان بساحل ریختند ، و تابکمر در آب درامده ، و بدستها و نیزه ها حرکات تهدیدکارانه بطرف ما نشان داده مانند حیوانات وحشی فریاد ها میبرآوردند . با خود اندیشیدم که آیا بظهور این وحشیانرا کپتان نمو از سفینه دیده باشد و بيك معاونتی خواهد رسا"}
{"book": "adl0154", "page": 168, "text": "١٦٣\n\nنید ؟ ولی هر چه که نظر کردم بر نوتیلوس هیچکسی را ندیدم. لهذا چیزی قوتی که داشتیم به پر کشیدن صرف نموده بعد از پانزده دقیقه به نوتیلوس رسیدیم . قایق را بسته بکشتی برامدیم از زینه فر و آمدم از دالان صدای پیانو بگوشم آمد چون بدا لان آمدم کپتانرا دیدم که بر پیانو تکیه زده مقام بسیار حزینی را مینوازد گفتم :\nـ کپتان !\nسخن مرا نشنید ، آهسته بر شانه اش دست گذاشته باز آواز دادم. کپتان لرزیده روی خود را بطرف من بگردانید و گفت :\nـ وای شماستید معلم افندی! چسان شکار کردید؟ چگونه بر سبزه ها گردش کردید؟\nـ بلی ، اما سبب بسیار کار مدهشی شدیم چونکه سبب جمع آمدن وحشیانرا بر ساحل شدیم تجمع آنها را بسیار تهلکه ناک می بینم .\nنمو ـ چه ؟ وحشیان جمع آمده اند ؟\nمن ـ بلی ،\nکپتان به بسیار استهزا خنده کرده گفت :\nـ ببینید روی زمین خودرا! بمجردیکه پای خود را بران نهادید بوحشیان مصا دف شدید ! در روی زمین کدام نقطه است که وحشی دران نباشد استراحت در زیر بحر است ، در زیر بحر !\nـ بلی همچنینست کپتان ، ولی حالا وقت اینسخنها نیست ، باید يك چاره در باب دفع مضرت اینها بکشید .\nـ معلم افندی ! اگر از من میشنوید بیغم باشید که از آنها هیچ ضرری نخواهد رسید.\nـ اما وحشیان بسیار اند اگر بر کشتی هجوم بیارند کار خیلی تهلکه ناکست ."}
{"book": "adl0154", "page": 169, "text": "١٦٤\n\nیعنی چقدر خواهند بود ؟\nزیاده از صد نفر میایند !\nموسیو آروناقس ! بروید بخوابگاه خود بکمال استراحت بخوابید محقق بدانید که اگر وحشیان تمام جزایر کینه جدید جمع آیند به نوتیلوس از ان ضرری نخواهد رسید. اینرا گفته باز بکمال استراحت و استغراق به پیانو نوازی مشغول گردید . منهم بحیرت بسوی اینشخص غریب الاطوار یکنظری انداخته از دالان برآمدم ، و بر سطح کشتی برآمده بقدر دو ساعت بر سطح کشتی ماندم گاه بسوی وحشیان نظر میکردم که آتشهایی بسیاری افروخته ، و بصداهای بسیار عجیب و غریبی غزل سرائیها میکردند ، و گاه به تماشای لطافت اصلیه منطقه جنوبیه مستغرق میشدم. لکن از وحشیان چیزی ترس و بیمی برای من نماند چرا که بی پروایی کپتان مرا از مستریح گردانید. بسوی کره قمر نظر کردم با خود اندیشیدم که بعد از دو روز این جرم منیر تابناک از ین صدها هزار مسافه بعیده بچه قوت خارق العاده آب بحر را بالا بر آورده ما را رهایی خواهد داد ، سبحان مالك الملك !\n\nتفکرات حیرت آور من تا به نیم شب دوام نمود سکوت و سکوتی که عالم را فرا گرفته بود خوابم را آورد. بکمره خود آمده بکمال راحت خوابیدم .\nشب بلاعارضه گذشت . چنان معلوم میشد که وحشیان بطرف شکل و هیئت نوتیلوس متحیر مانده در شب هجوم آوردنرا بر ان مناسب ندیده اند !\nصبح ساعت شش بر سطح کشتی آمدم . دمه آهسته آهسته بطلوع شمس برطرف میشد . رفته رفته جزیره پدیدار گردید . وحشیانرا دیدم که از دیروز بیشتر شده در انجا بودند . بعضی از انها از جزر آب استفاده کرده بر سر خرسنگهای قورای تا بقدر پانزده"}
{"book": "adl0154", "page": 170, "text": "١٦٥\n\nبیست مترو به نوتیلوس تقرب کرده بودند . از سطح نوتیلوس حر یفا نرا بخوبی\nدیده میتوانستم . اینها پاپوآهای بودند که قامتهای شان بلند ، و پیشانیهای شان کشا\nده و بینیهای شان بزرگ و تیز ، دندانهایشان سفید ، موهایشان پیچیده و برنگ سرخ\nرنگ کرده بودند . وجود شان سیاه بود حلقه های استخوانی در گوش خوداندا\nخته بودند . همۀ شان برهنه بودند . بعضی از انها که از قیافت شان رئیسهای قبیلهٔ\nشان معلوم میگردیدند بعضی مهره های سرخ و سفید و طوقهای آهنین هلال مانندی\nبگردن خود شان آویخته بودند . همۀ شان با تیر و کمان و سپر و تا پخها مسلح بودند .\nو فلا خنهای بسیار دراز درازی نیز بدست داشتند ، و برشانه های شان يك توبرۀ\nلیفی آویخته شده بود که در ان نیزسنگهای فلاخن را پر کرده بودند .\nيك رئيس قبیله به تیلوس بسیار نزديك شده بکمال دقت و نظر تحقیق نوتیلوس را\nمعاینه و تجسس میکرد و از حرکت دستها و سرش چنان معلوم میشد که بعضی چیز\nها بدیگران در انباب میفهمانید . در زمان جزر وحشیان از هر اطراف بر دور نوتیلوس\nگردش کردند ولی ببالاشدن بران جسارت نورزیدند . بدستها و اوضاع خود چنان\nوضعیتهانشان میدادندکه گویا مرا به بیرون برامدن دعوت میکردند ولی امربدیهی\nو آشکار است که این دعوت ایشانرا قبول کردن جایز دیده نمیشود .\nامر وز بجزیره رفته نتوانستیم . ازینسبب ندلاند بدرجۀ فوق العاده بغضب و\nحدت آمده بود . بالمجبوریه روز خود را به پختن و ساختن سبزه ها و گوشتهایئکه از\nجزیره آورده بودیم امرار نموده وحشیان نیز وقتیکه دریابه مد آغاز نهاد آهسته آهسته\nاز دور نوتیلوس دور شده بجزیره جمع شدند اما رفته رفته درساحل عدد نفری شان\nبیشتری میگرفت . چونکه مردمان تمام جزیره و حتی از جزیره های همجوار نیز"}
{"book": "adl0154", "page": 171, "text": "١٦٦\n\nمردمان تجمع مینمودند .\nبعد از وقت زوال در میان وحشیان يك شورش و جنبشی پدید آمد . رؤسای\nقبیله قبایل خود را بر دور خود حلقه حلقه جمع کرده بعضی چیزها میگفتند . و آنها\nنیز بيك زبان فریادها میبرآوردند . تا آنکه بقدر پنجاه شصت نفر در قایقها نشسته\nبسوی نوتیلوس هجوم آوردند . قایقهای وحشیان از تنه درختان كاوك شده ساخته\nشده بود بکمال مهارت قایقهای خود را میراندند و به نوتیلوس تقرب میورزیدند .\nهیچ شبهه نیست که وحشیان کینه جدید پیش ازین نیز اوروپائیا نرا دیده و\nسفینه های آنرا شناخته اند اما این جسم سیاه دراز و بی دکل غیر متحرك را چون\nدیده اند به خوف و هراس افتاده اند . و از انسبب بتقرب کردن آن جسارت نکر\nده اند . و چون دیده اند که هیچ حرکتی درین جسم موجود نیست خوف شان زایل\nشده به هجوم آوردن قرار داده اند .\nقایقها اطراف نوتیلوس را احاطه کردند . من و قونسه ی از سطح کشتی بکمال\nخوف نزدیکشدن آنها را تماشا میکردیم . درین اثنا وحشیان تیر و سنگ انداختن را\nبر ما بنا نهادند . قونسه ی گفت :\n— زیاده برین درینجا توقف کردن جائز نیست بلکه تیرهای شان زهر ناك باشد ؟\n— راستست قونسه ی . فرائیم من رفته کپتانا خبر بدهم .\nبه دالان در امدم در انجا هیچکس را نیافتم . به اوتاق کپتان تقرب کردم .\nدروازه را آهسته زدم . از درون کپتان « در آئید » گفت . در امدم . دیدم که\nکپتان به حل کردن معادله فن جبر مشغولست . به نزاکت سلام داده گفتم :\n— بلکه شما را زحمت دادم ."}
{"book": "adl0154", "page": 172, "text": "١٦٧\n\nـ بلکه ، اما گمان میبرم كه يك كار ضروری داشتید كه مرا زحمت دادید .\nـ بلی ، بسیار ضرور ومهم ! چونکه قایقهای وحشیان نوتیلوس را احاطه کردند.\nبعد از چند دقیقه بصد ها وحشی سفینه را پر خواهند کرد !\nـ وای ، مگر با قایقها آمدند ؟\nـ بلی ،\nـ چون چنین با شد دروازه زینه را که بسطح کشتی باز میشود بسته کردن\nکفایت میکند .\nـ من هم برای طلب کردن همین مسئله آمده ام .\nکپتان یکی از دکمه های آلات را فشار داده گفت :\nـ اینست که سرپوش زینه مسدود گردید . گله های مدهشه پاپو ر زرهپوش\nشما بازیقین ندانند که بر وجود نوتیلوس کار گر نیفتاده باشد البته که وحشیان آنرا با\nتیرهای خود شکافته نخواهند توانست ؟\nـ البته ازینجهت بیم نیست ، اما برای تجدید کردن هوا ، و محبوس نماندن در کشتی\nسرپوش را فردا باز کردن لازمست . پس اگر در انوقت پا پو آ ها بر سطح سفینه\nباشند آنها را از درامدن کشتی که منع خواهند کرد ؟\nـ یعنی شما میگوئید که پاپو آها به نوتیلوس خواهند درامد ؟\nـ هیچ شبهه نیست که بمجرد باز شدن دروازه زینه پاپو آها درون کشتی پر شوند !\nـ وحشیانر از گردش بر سطح سفینه خود منع کردن نمیخواهم . چرا که پا پو\nآها مخلوق بسیار مسکین و بیچاره هستند . نمیخواهم که بسبب مهمان شدن نوتیلوس\nدر جزیره «که به راعور » یکی از انها تلف شوند ."}
{"book": "adl0154", "page": 173, "text": "١٦٨\n\nبنابرين سخن کپتان خواستم که وداع کرده بر ایم ولی کپتان مرا بازداشته به نشستن\nامر نمود . و بقدر نیم ساعت بکمال بشاشت و شطارت از هر در و رهگذر مکالمه و مبا-\nنمود ، و از وحشیان هیچ سخن بمیان نیاورد .\nبعد از نیم ساعت برپاخواسته از من وداع کرد . منهم به اوتاق خود آمدم . قونسه ی\nرا دیدم که در انجا منتظر من بود . و میخواست که از نتیجه ملاقات من و کپتان آگا\nهی یابد . گفتم :\nدوست من برو براحت بخواب ، از وحشیان پاپو آها هیچ اندیدیشه مکن ، چرا\nکه کپتان هیچ اندیشه ندارد بر سخن او اعتماد کردن لازمست !\nخیلی خوب ، آیا افندی چیزی کار و خدمتی بمن ندارد ؟\nنی دوست من ! آیاند لاند چه میکنند ؟\nندلاند بساختن کباب داشئی قانغورو مشغولست که در وقت خوردن آن باید احتیاط\nبکنیم که انگشتها و زبان كوچك خود را بالقمە فرو نبریم !\nقونسه ی رفت . من بر جای خود دراز کشیدم ، بسبب شماتت صداهای پای وحشیان،\nو آوازهای مهیب آنها که بر بام نوتیلوس گردش داشتند خوب خواب نرفتم .\nصبح وقت از خواب بر خواستم . امروز بوقت ظهر از قرار وعده که قمر گویا باکپتان\nنمو داده باید که نوتیلوس بسبب حاصلشدن مد کامل از خرسنگهای قورایها رهایی یافته\nرهسپار صوب مقصود خود گردد . البسه ام را پوشیده به دالان آمدم . کپتانر ادرا\nنجا یافتم . بکمال بشاشت بمن پیش آمده گفت :\nمد از حالا آهسته آهسته آغاز کرده بعد از چهار ساعت انشاءالله بسیاحت خود\nابتدا خواهیم کرد ."}
{"book": "adl0154", "page": 174, "text": "١٦٩\n\nآیا سرپوش زینه را بازکرده اید ؟\nنی هنوز نکرده ایم، اما حالا امر به بازکردن آن خواهم داد!\nپاپو آها را چه خواهید کرد ؟\nاوه ، معلم افندی ! پاپو آها فکر شمارا خیلی مشغول داشته! حالا آنکه هیچ اهمیتی\nندارد .\nسرپوش که بازشود آیا بسفینه نمیدرایند ؟\nمعلم افندی بخوبی بدانید که اگر بازهم بشود در نوتیلوس داخل شده نمیتوانند .\nبحیرت بطرف کپتان نظر کردم . گفت :\nآیا ، معنی سخن مرا درك نكرديد ؟\nهیچ ندانستم .\nپس بیائید و ببینید !\nدر پی کپتان بسوی زینه متوجه شدم، در انجا قونسل و ندلاند را نیز ایستاده دیدم که\nبتماشای بازکردن سرپوش منتظر بودند. صداهای مهیب انبوه وحشیان نیز می آمد.\nسرپوش بازشد . سیماهای مفکره بیست نفر وحشی دفعته نمایان گردید . و همان\nشش نفر آنها دستهای خودرا برکناره آهنین زینه نهاده میخواستند که فرو آیند.\nاما دفعته بصداهای بسیار مدهشی فریادها برآورده افتان وخیزان واپس گریختند. ده\nنفر دیگر پیش آمده فرو آمدن خواستند ولی از نفری های اولی زیاده تر فریاد ها برا\nورده غلطان غلطان خودر ابدریا پرتاب کردند. نفریهای دیگر که بر بام بودند نیز بیکباره گی\nخوف وهراس برانها مستولی گردیده یکی در پی دیگر خودرا بدریا انداخته و در قایق\nها نشسته بطرف جزیره بفرار شتاب ورزیدند ."}
{"book": "adl0154", "page": 175, "text": "۱۷۰\n\nقونسه ی و من متحیرانه بسوی این حالت نگاه میکردیم ندلاند خواست که برزینه برا\nمده فرار و حشیانرا تماشا کند بمجردیکه پای خود را بر زینه بنهاد بی محابا فریادی بر اورده\nبر زمین غلطید و کفرهای غلیظی بر زبان آورده گفت :\n— صاعقه است ! صاعقه !\nاز ین سخن ندلاند دانستم که مسئله چیست ! مگر کپتان نمو جریان الکتریکی نوتیلوس را\nباکتاره وزینه آهنین سفینه اشتراك داده است . لهذا کسیکه در انجاست و پایای خودرا\nتماس دهد گویا حالت صاعقه رسیده را میگیرد . و چنان حالت بر و پیش میشود که گویا ما\nشین بسیار قوتناک مجلی را بدست گرفته باشد .\nدرین اثنا یعنی قريب يك مجه بود که نوتیلوس بسبب مد کامل از جائیکه بر خشکه نشسته\nبود آب در زیر آن درآمده بشنوری آغاز نهاد . پروانه آهسته آهسته بدور کردن ابتدا\nکرد . سرعت سفینه رفته رفته تزاید نمود و در سطح بحر قطع مسافه کرد بدون خسا\nرت از گلو گاه مهلك توره س بیرون برآمد .\n\nباب بیست و سوم\nخواب غیر طبیعی\n\nروز دیگر یعنی دوازدهم ماه کانون ثانی نوتیلوس بسیاحت زیر بحر خود دوام ورزید .\nاما درین دفعه سرعت آنرا در ساعتی ۳۵ میل از روی پراکته تخمین نمودم . دور\nپروانه آنقدر سریع بود که بچشم آنرا دیدن و بزبان حساب کردن غیر ممکن بود .\nچون دیدم که الكتريك غیر از انکه نوتیلوس را حرکت و سرعت وضيا و حرارت"}
{"book": "adl0154", "page": 176, "text": "۱۷۱\n\nبخشیده است چنان قوت مدافعه که تماس آن موجب هلاك گردد نیز عطا کرده وله و حیرتم بیش از پیش کردید. نوتیلوس را خیلی خارقه نمايك جسمی یافتم بالطبع با نی آن نیز بنظرم خیلی قدر و قیمت پیدا کرد هر گاه نوتیلوس همه جریان الکتریکنی خود را در زینه و کتاره در انروز اشتراك میداد بسیار لاشه های پاپو آها بلکه لاشه ندلاند نیز بالا در سفینه بر روی همدیگر می افتاد اینچه قوت ؟ اینچه حکمت ؟\nنوتیلوس یکسره بجهت غرب رهسپار است در ۱۳ ماه کانون ثانی بدریای «تی.وره» داخلشدیم جزیره تی موره را که در ۱۲۲ درجه طول واقعست دیدیم مساحه سطحیه این جزیره هزار ششصد و بیست فرسخ مربعست که در زیر حکم واداره يك راجای مستقل مهیا شد. راجاهای اینجزیره چنان اعتقاد دارند که از نسل تمساح یعنی واکو هستند، و باینصورت خود را ممدوح ومفتخر میدانند. تمساحهای که در تالاب ها و نهرهای اینجزیره موجود است آنقدر مظهر حرمت و رعایت هستند که غیر از حیوانات و نواله ها ئیکه برای آنها در هر وقت برای پرورش شان پیشکش میشود گاه گاهی دختران باکره خوشصورت را نیز برای دندانهای تیز آن حیوانات مستکره الخلقت می اندازند.\nبعد ازین جزیره جهت عزیمت نوتیلوس بسوی جنوب غربی بر گشت. یعنی پوز نوتیلوس بسوی بحر محیط هندی توجه نمود. آیا کپتان ما را کجا خواهد برد ؟\nچند روز متمادی با کپتان به تجربه های فنی مشغول گشتم. کپتان در اثنای تجربه هائیکه در خصوص درجه حرارت ابحار موجوده، و ثقلت اضافیه آنها، و درجه ملح، و عمق، و شفافیت، و خاصه الکتریکیه آنها اجرا مینمود با من خیلی آثار نزا کت و مودت نشان میداد. بعد ازین تجربه ها چند روز از نظر پنهان گردید."}
{"book": "adl0154", "page": 177, "text": "۱۷۲\n\nشانزدهم کانون ثانی نوتیلوس از سطح دریا یکچند متر و پایا تر غیر متحرک توقف\nنمود. از صداهای چکش‌ها و مطراقها معلوم میشد که در ماشین بعضی تعمیرات\nاجرا میشود پنجره‌های دالان باز بود. بارفقای خود تماشای مناظر لطیفۀ آبهای بحر\nو مخلوقات عجایب آن مشغول بودیم ماهیان بسیار متنوع الجنسی از پیش نظر ما سیل\nسیل درگذر بود. بعضی از انها در پیش آئینۀ کافت عدسی پنجره خود را چسپانیده\nآئینه را دندان کندن میخواستند ولی بهیچصورت دندانهایشان کارگر تاثیر نشده\nبسرعت درمیگذشتند. بعضی ماهیان بسیار بزرگ عنبر یا بالینه خود را به آینه مالش\nداده و دالان مارا تاریک کرده در میگذشتند.\nنوتیلوس بعد از سه چار ساعت توقف براه افتاد دفعۀً از خارج و داخل ضیای الکتر\nیکی مفقود گردید بحیرت افتادیم که چه شد؟ بعد از کمی دریار ا یک نور آتشین بسیار\nخوشرنگ غریبی فراگرفت که بضیای الکتریکی هیچ مشابهت نداشت. به تعجب\nافتادم که آیا این روشنی از چیست؟ چون نیک نظر کردم دانستم که نوتیلوس از یک\nطبقۀ فسفوری میگذرد. این طبقۀ فسفوری چنان روشنی بعمل آورده بود که گویا\nآبهای بحر مانند یک ابر تنک سفیدی شده که آفتاب از پشت آن در تابش باشد. انحا\nلت از اجتماع حیوانات خرده بینیه فسفوریه پیش آمده بود که مانند ابرهای سفید و\nروشنی یک طبقۀ تشکیل داده بودند.\nاینست که دایما به اینچنین مناظر بدیعۀ خلقت گاه در قعر بحر و گاهی بر سطح بحر بر\nخورده در پیش عظمت و کبریایی حضرت خلاق عظیم الشان بحر و بر جل اسمه واله\nو حیران میشدیم.\nدر ۱۸ کانون ثانی در ۱۰ درجۀ طول و ۱۵ درجۀ عرض جنوبی بر سطح بحر"}
{"book": "adl0154", "page": 178, "text": "۱۷۳\n\nرفتار داشت. هوا ظهور طوفانرا نشان میداد. دریا متموج بود. کپتان دوم بقرار\nعادت سابقهٔ خود به تعیین موقع مشغول بود. من منتظر آن بودم که باز همان کلمات عادتی\nاورا از زبانش بشنوم اما امروز آن کلماترا بر زبان نیاورده دیگر بعضی کلماترا بر زبان\nراند. کپتان نمو را دیدم که به بسیار تلاش از زینه بالا برامد و با دور بینیکه بدست داشت\nافقرا معاینه کردن گرفت.\nیکچند دقیقه غیر متحرک مانده دور بین را از همان یک نقطهٔ که توجه نموده بود بر\nنداشت. بعد ازان دور بین را فرو آورده بقدر ده کلمه بهمراه کپتان دوم سوال و جواب\nنمود. کپتان دوم بسیار بهیجان بود. کپتان نمو باز دانه و غضبوبانه یک طوری داشت.\nکپتان نمو باز دوربین را بطرف افق گردانیده بهمان نقطهٔ اولین نظر دوخت. از صورت\nجریان مکالمهٔ دو کپتان چنان مفهوم میشد که یک چیز مهمی دیده اند.\nمن نیز نظر خودرا بطرف نقطهٔ که آنها میدیدند دوخته خیلی دقت کردم ولی هیچ چیزی\nندیدم. کپتان نمو بمن هیچ التفات نکرده بر سطح کشتی بقدم زدن آغاز نهاد اما حالت\nغضب و انتقام از چهره و چشمانش پدیدار بود. لب خود را بدندان میکزید. و\nبا کپتان دوم بزبان خود شان بعضی اوامر و تعلیمات تبلیغ مینمود از کپتان دوم نیز\nاوضاع تصدیق و مسرت معلوم میشد. والحاصل چند بار دیگر نیز هر دو کپتان افقرا\nبا دور بین معاینه کردند، و با همدیگر دور و دراز مذاکره نمودند.\nمرا نیز خیلی مراق حاصل شده بدالان فرو آمدم و یک دوربینی را گرفته بالا\nشدم. دوربین را بهمان نقطه دورداده چشم خود را بر عدسه هنوز ننهاده بودم\nکه یک دست پر قوتی دور بین را از دستم بر بود.\nچون نظر کردم کپتان نمو را دیدم که دوربین را از دستم ربوده بر زمین انداخت."}
{"book": "adl0154", "page": 179, "text": "١٧٤\n\nسیمایش آنقدر تغییر پیدا کرده بود که شناخته نمیشد . از هیئت و قیافتش درجهٔ نهایت غضب ، و نفرت و اخذ انتقام نمودار بود بگمانم در اول چنان رسید که سبب غضبش من شده ام ولی چون دیدم که بسوی من هیچ نظر نمیکند و متصل بطرف همان نقطه می بیند دانستم که با من نیست هر چه که هست با همان نقطه است .\nنهایت کپتان نمو خود را جمع نموده امر سرعت را به نوتیلوس عطا نمود . پروانه بسرعت تمام بدور افتاد بعد از ان بمن نزدیک شده گفت :\nـ موسیو آروناقس بیاد دارید که در اول ملاقات با شما يك شرط و وعده کرده بودم اینست که حالا وقت آن رسیده که بشرط و وعدهٔ خود وفا کنید .\nـ چه امر میکنید کپتان !\nـ با رفقای خود در اوتاقی که اول بار در ان داخل شده اید محبوس میشوید ، و تا وقتیکه آزادی شما مناسب دیده شود در انجا میمانید .\nـ امر از شماست کپتان ! اما يك چیزی سوال کرده میتوانم ؟\nـ نی !\nسکوت کردم . زیرا بجز اطاعت دگر چارهٔ نبود بکمرهٔ ندلاند و قونسه ی فرو آمدم . امر کپتانرا برفقای خود تبلیغ کردم . بتأمل بیابید که این خبر را ندلاند بچه صورت قبول کرده باشد اما برای شدت وحدت ندلاند وقت نماند چرا که چار نفر طایفه ها ما را گرفته بهمان اوتاقی که اول در ان محبوس شده بودیم بردند و در را بر ما به بستند . قونسه ی پرسید که :\nـ آیا افندی بما خواهد گفت که سبب این محبوسیت چه خواهد بود ؟\nمنهم همانقدر چیزیکه میدانستم برفقا بیان کردم . ایشان نیز متحیر ماندند ."}
{"book": "adl0154", "page": 180, "text": "۱۷۵\n\nچنانچه من چیزی ندانسته بودم ایشان نیز هیچ نفهمیدند. به تفکر و ملاحظه افتادم. حالت متهیجانهٔ کپتان نموهیچ از نظرم دور نمیشد. تا آنکه درین اثنا این کلام ندلاند که:\nوای، طعام برسفره حاضر چیده شده است مرا از گرداب تفکر وارهانید.\nبواقعی که سفره حاضر شده بود. مگر کپتان وقتی که سرعت سفینه را امر کرده بود حاضر کردن طعام را نیز با او منظم ساخته بود. قونسه ی گفت:\nاگر افندی مساعده فرماید يك نصیحت میکنم.\nبگو دوستم!\nافندی باید که خوب خود را سیر کند. که میداند که چه میشود چه نمیشود؟\nراست میگویی قونسه ی.\nبر سفره نشستیم. بکمال سکوت و آرامی طعام خوردیم. بمجردی که از طعام فارغ شدیم يك سنگینی عجیبی در سر و چشمان خود حس کردیم. هر یکی از ما بر گوشهٔ میز تکیه زدیم.\nدرین اثنا چراغ الکتریکی نیز خاموش گردید تاریکی نیز خواب ما را زیاده گردانید. ندلاند و قونسه ی بخواب سنگینی فرورفته بنای خورنش را گذاشتند. آهسته آهسته بر من نیز بلا اختیار خواب غلبه کرد. هر قدر خواستم که خود داری نمایم و چشمانم را باز کنم. مقتدر نشدم در همانحالت دانستم که این خواب غیر طبیعیست. بهمه حال در طعام ما چیزی دوای بیهوشی انداخته اند. آیا اینچه سر عجیبی خواهد بود که تنها محبوس ماندن ما نی بلکه بیهوش شدن ما را لازم دانسته اند تا ندانیم که در سفینه چه میشود!"}
{"book": "adl0154", "page": 181, "text": "١٧٦\n\nباب بیست و چارم\n\nپشتۀ قورای\n\nفردا صبح چون از خواب برخاستم در سرو وجودم هیچ سنگینی حس نکردم و چون خود را درکمرۀ خود برخوابگاه خود یافتم مبهوت و متحیر ماندم. مطلق که بر فقای من نیز همین معامله اجرا شده باشد. آیا کپتان نمو درینشب گذشته چه کرده. و چه اسرارها داشته؟\nاز اوتاق برامدم، دروازۀ زینه را بازیافته برسطح کشتی برامدم. قونسه ی و ندلاند را در انجایا فتم. آنها را استجواب کردم. از هیچ چیزی خبر نداشتند. بخواب بسیار سنگینی فرو رفته هیچ چیزی حس نکرده اند، صبح خودرا بر فراشهای خوابگاه خود یافته اند.\nنوتیلوس یز مانند هروقت از سیر اسرار انگیز خود فارغ نبود، دریا یکقدری متموج بود. سفینه نیز کمتری جنبش داشت، وبسرعت معتدلانه سیر و حرکت مینمود گویا هیچ چیز خارق العادۀ ظهور نیافته است! بعد از تجدید کردن هوا نوتیلوس بنای غوطه خورد نرا نهاد ما هم فرو آمدیم.\nساعت دو بود که در دالان نشسته به تنظیم دادن همین محریات خود مشغول بودم که کپتان بدالان درامد سلام دادم، بصورت بسیارساده رد سلام کرد، دیگر هیچ سخنی نگفت. امیدوار شدم که بلکه از وقوعات دیشب چیزی معلومات بدهد. نافله امید! هیچ چیز نگفت. در سیمایش آثار ماندگی بسیار و کدورت بیشمار دیده میشد"}
{"book": "adl0154", "page": 182, "text": "۱۷۷\n\nو از چشمانش معلوم میشد که دیشب را به بیخوابی و بسیار ماندگی گذرانیده است . از حالتش حزن و کدر بسیاری مشاهده میشد . متصل گردش میکرد گاه می نشست ، گاه برمیخواست ، گاه يك کتابی گرفته بمطالعه مشغول میشد . باز طاقت نیاورده بر میخواست و بسوی آلات میدید . و الحاصل یکدقیقه مستریح نمیشد . نهایت بمن نزدیکشده پرسید که :\n— موسیو آروناقس ، آیا یکقدری حکیمی میدانید ؟\nچون به اینچنین سوال هیچ منتظر نبودم یکمدت متحیر و ساکت ماندم . کپتان باز پرسید که :\n— آیا حکیمی میدانید ؟ چرا که هم مسلکان شما اکثر تحصیل طب را میکنند .\n— بلی کپتان ، بطبابت وقوف دارم . حتی در بعضی خسته خانه ها خدمت نیز کرده ام .\nازینسخن من کپتان خیلی ممنون شده گفت :\n— بسیار خوب ! آیا یکی از طایفه های مرا معاینه کردن میخواهید ؟\n— آیا بیمار است ؟\n— بلی !\n— حاضر خدمتم کپتان !\n— بیائید .\nبرخاسته در پی کپتان براه افتادم. اما دلم خیلی بطپش بود . نمیدانم از چیست، در مابین واقعه دیشب و این بیماری يك مناسبتی میدیدم .\nکپتان نمو مرا بطرف دنبال کشتی ببرد ، در يك اوتاق کوچکی که متصل دالان"}
{"book": "adl0154", "page": 183, "text": "۱۷۸\n\nطایفه ها بود مرا داخل گردانید در انجا بر بستريك آدم چهل ساله تنومندی افتاده بود . معاینه کردم ، بیمار نبود مجروح بود . سرش با پارچه های خون پری پیچانیده در میان دو متکایی گذاشته شده بود . قماشها ئیکه بر سرش پیچیده شده بود به احتیاط تمام باز کردم. جریحه بسیار مدهش بود کوپئی سر دو پاره شده بود، دماغ یعنی مغز بیرون برآمده بود ، و بسیار تجرش هم پیدا کرده بود ، هر طرف جریحه را علقه ها احاطه کرده بود . تنفس مجروح نیز بسیار سنگین بود ، التهاب دماغ نیز بدرجهٔ نها یت رسیده بود.\nنبضش را معاینه کردم، ضربانش را مفقود یافتم نوکهای پای و دست او را نیز بسیار سرد یافتم که ازین علامتها تقرب مهات را در مجروح مشاهده کردم . جریحه را قابل تداوی ندیدم . هرانقدر که ممکن بود زخم را پاك کرده و به اصول جراحی به بستم و از کپتان پرسیدم که :\nاینزخم از چه پیش آمده است ؟\nچه میکنید ؟ نوتیلوس يك مصادمه کرد . در ان مصادمه يك میل آهنینی خطا خورده بر سر این رفیق بیچاره ام خورد و سرش را کفانید . آیا جریحه اش را چسان دیدید ؟\nمن در جوابدادن تردد کردم . کپتان گفت :\nبگوئید تردد مكنید مجروح بفرانسوی نمیداند .\nتا دو ساعت دیگر تکمیل انفاس حیات میکند .\nچاره برای رهایی دادن آن نیست ؟\nنیست ."}
{"book": "adl0154", "page": 184, "text": "۱۷۹\n\nکپتان دستهای خود را بهمدیگر مالش داده از چشمانش قطرات اشك جاری\nگردید که این حالت او را بسیار غریب دیدم .\nبسوی مجروحیکه آهسته آهسته بمرگ تقرب مینمود یکچند ثانیه نظر دوختم .\nاز جبینش آثار ذکاوهوشیاری لمعه نثار بود. ضیای الكتریك بر بستر مماتش پرتو انداخته\nلحظه بلحظه زرد شدن رنگش را نشان میداد . خواستم كه يك كمله آخرینی که در\nوقت جان دادن از زبانش براید بشنوم و ازان کلمه تا يكدرجه بر اسرار حیاتش آگهی\nحاصل کنم ولی کپتان :\n— معلم افندی، برای شما دیگر ضرورت ماندن درینجا نماند، رفته میتوانید !\nگفته نگذاشت که بمطلب خود برسم. کپتانرا در اوتاق مجروح گذاشته به اوتاق\nخود آمدم. آنروز تابشام با حسیات بسیار کدرا نگیزی برهیجان ماندم. شب نیز\nبراحت خواب نتوانستم . روز دیگر بوقت صبح بر سطح کشتی آمدم. کپتان درانجا\nبود . بمجردیکه مرا دید گفت :\n— معلم افندی، امروز خواهش گردش زیر بحر را دارید ؟\n— آیا با رفقای خود یا تنها ؟\n— اگر رفقای شما هم آرزو کنند چیزی مانعی نیست .\n— منتظر امر شمائیم کپتان .\n— چون چنینست بروید سقفا ندرهای خود را بپوشید .\nاز مجروح هیچ بحث نراند . ندلاند وقونسل ی را یافته تکلیف کپتانر ابه آنها گفتم.\nدرینباره ندلاند نیز ناز نکرد. بعد از نیمساعت لباسهای گردش قعر بحر خود را پوشیده،\nو آلت تنویر و تنفس خود را بر کمر و پشت خود آویخته و بسته حاضر شدیم. در او"}
{"book": "adl0154", "page": 185, "text": "۱۸۰\n\nطاق زیرین آمده بقرار سابق از دریچۀ بغل کشتی در پی کپتان بقعر دریا قدم نهادیم .\nاز عقب ما نیز بقدر ده نفر طایفه های نوتیلوس که با اسکافاندرها ملبس بودند میآمدند.\nقعر بحر یکه نوتیلوس بران نشسته و ما از ان برامده ایم بقدر بیست مترو از سطح\nبحر فرو بود . يك سر نشیبی کمی فرو آمدیم . درینجا از ریگ وسبزه زار نبات بحری\nهیچ اثری دیده نمیشد . لہذا دانستم که این محلی که بران راه میرویم عبارت از پشته\nزارقورا ایست .\nچراغهای الکتریکئی خود را روشن کرده در میان پشته های پست و بلند قو\nرای که در ابتدای تشکل بودند براه رفتن آغاز نهادیم . روزی از روزها خواهد شد\nکه این قور ایہا ئیکه در ینوقت آهسته آهسته بجمعشدن و تشکل کردن آغاز نهاده اند\nاز سطح بحر محیط با لا بر آمده جزیره یا قطعه بشوند .\nروشنی چراغهای ما بر قورا یها عکس كرده يك منظرۀ بسیار لطیف و نظر ربایی\nبعمل میآورد . دوطرفۀ راه ما را قور ایهای درخت مانندی که با گلهای سفید ستاره\nشکل زینت یافته بودند احاطه کرده بود . اما این درخت های قور ای که از حیوانات\nشمرده میشوند ولی بشكل نبات بنظر میآیند معکوسانه بسنگها چسپیده نشو و نما\nمییابند . یعنی پنجهای آن بالاوشاخهای شان سر بپایان بزرگ شده میروند . ضیا\nدر میان این شاخهای متلونی که بشاخ گوزن مشا بهت میرساند عکس انداخته لطافت\nفوق العاده بهم میرسانید .\nتصادف مراشایان دقت حیوانات نباتیه را نشان داد . این حیوانات که مرجان،\nو پولیپ و بسی انواع دیگر نیز دران داخلست از اجتماع قور ای نام حیوانات صغیرهٔ\nخورده بینیه بوجود می آید . تا بسیار زمانهالتمسئله در میان حکمای طبیعیون مختلف"}
{"book": "adl0154", "page": 186, "text": "۱۸۱\n\nفیه بود که بعضی نبات و بعضی حیوان و بعضی معدن آنها را میگفتند ، ولی در سنه\n١٦٩٤ « په میسونل » حکیم بصورت قطعی اثبات کرد که اینها از نوع حیوانست .\nمن چون بر تجارب عدیده که بر قوراپها اجرا شده است آگاه بودم از تماشای نزدیک\nاین حیوانات که در ابتدای امر بشكل نبات میباشند و هر چه که نشو و نما بیابند حال\nمعدنیت را کسب میکنند خیلی ممنون بودم .\nغنچه های تازه که بر شاخهای شاخ گوزن مانند این نباتات حیوانیه بعضی نو\nشگفته . و بعضی پس بهم پیش آمده بود آنقدر لطیف و ظریف مینمود که انسان از\nتماشای آن در پیش حکمتهای خلاق عظیم الشان واله و حیران میماند بعضی از ان\nگلهای نوشگفته را کندن خواستم اما به این گلهای ذیحیات بمجردیکه دستم تماس\nمینمود هیئت کلی آن بر هم میخورد ، و گلها خود را جمع کرده در میان محفظه های\nسرخ رنگ خود میدرآمد .\nاین جنگل مرجانی که مادران رفتار داریم رفته رفته آنقدر بهم پیوست و غلو شده\nبو که از میان شاخهای آن بزحمت میگذشتم . این مرجانها ئیکه درینجا دیدم برجملهٔ\nمرجانها ئیکه در سواحل اناطول وعمان ، و طرابلس غرب ، وبحر احمر صید میشود\nدر رنگ و صفایی و خوبی مرجح و برتر بود. يك چارك مرجان بخصد روپیه قیمت\nدارد . حالا نکه اگر کپتان نمو تنها تجارت مرجانرا آرزو کند از همین جنگل بملیونها\nطلا منفعت میبردارد !\nهر چه که فروتر میرفتیم درختان مرجان غلوتر و بزرگتر میشد ، از حالت نباتی و\nحیوانی برآمده تحجر میکردند . نهایت بعد از انکه بقدر دو ساعت درین جنگل قطع\nمسافه نمودیم بعمق سه صد مترو فرو آمدیم که انجا نقطه مبداء تشكل قوراپها بود."}
{"book": "adl0154", "page": 187, "text": "۱۸۲\n\nاما اینجا قورالها بدرجه نهایت بزرگی یافته و تحجر یعنی حالت سنگی را پیدا کرده مانند يك جنگل بزرگ درختی که درختهایش همه از سنگ باشد بنظر می آمد . شاخهای بزرگ بزرگ آنهم با همدیگر رابطه و التصاق پیدا کرده کمرها و پلهای قشنگرا بعمل آورده بود. زمین آن مانند يك يك قالیچه پر از هاری دیده میشد که با انواع نباتات بحری ، و پوستها و محفظه های حیوانات دریایی مانند قرنفل و شقایق و اسفنج یعنی ابرو صدف و کودی واستر یدیه و سائرہ مستور بود .\nسبحان الله چه منظره غریبه! آیا تصویر ان قابلیست که به نوك خامه ادا و بیان شود؟ کپتان نمو توقف نمود . ما نیز ایستادیم . طایفه ها بر اطراف افندی خود شان يك نصف دایره تشکیل دادند چون بدقت نظر کردم دیدم که چهار نفر از انها يك صندوق درازی مانند تابوت بر شانه گرفته اند. باین صندوق از زیر چهار کره اسربی آویخته بود دانستم که اینرا محض از برای ثقلت پیدا کردن آن به آن آویخته اند . چرا که پاپوشهای سنگین آهنینی که بپا داریم برای فرو آمدن مادر قعر بحر کفایت میکند . چونکه کپتان نمو آنها را بکمال موازنه ساخته است . پاپوشهای مذکور ما را بقعر بحر فرومی آورد ولی بسبب احاطه نمودن آب که هر طرف مار افرا گرفته است در اثنای راه رفتن ثقلت آنرا حس نمیکنیم ولی صندوق بسبب خفت لازمست که کره های اسربی برای موازنه ثقلت آن بدو آویخته شود .\nدر جائیکه توقف کرديم يك میدانی کوچکی بود که اطراف آن بادرختهای کلفت و بزرگ سنگینی رنگارنگ مر جان و مه لیت و ابریسمه وغيرهم جنس قورای محاط شده بود . چراغهای الكتریك ما هر طرفرا خیلی خوب ضیادار کرده بود ، سایه های مارا بيك صورت بسیار غریبی بر زمین ترسیم مینمود ."}
{"book": "adl0154", "page": 188, "text": "۱۸۳\n\nقونسه ی و ندلیا در پیش من بود سرهای خود را با همدیگر نزديك آورده بچشم\nوروی اشارتهای تعجب و حیرت میکردیم . ولی وا اسفا که به تکلم مقتدر نبودیم\nبروی میدان چون خوب دقت نمودم بعضی بلندیهای دیدم که بدست انسان ساخته\nشده بود ! بنابر اشارت کپتان دو نفر از طایفه هایش شده در پهلوی یکی از ان بلندیها\nزمین را با کلنگی که در کمر داشت به کندن آغاز نهاد .\nازین کار حقیقت مسئله را دانستم که چیست ! ! مگر این ميدانى يك قبرستانى بوده\nاست ! و آن بلندیها که دیده میشد قبرهایی بود که بقبرهای مسلمانان مشابهت داشت !\nو حالا نیز قبر کنده میشود ! و این صندوق نیز تابوتیست که جسد مجروحیکه دیشب\nترك حیات کرده است در انست !\nپس معلوم شد که کپتان نمو رفقای خود را همیشه در بنجاد فن میکنند .\nقبر آهسته آهسته کنده میشد . ماهیانی که از صدای کلنگ زدن بخوف می افتادند\nاز اطراف ما بکمال سرعت میگریختند . نهایت مدفن کنده و حاضر گردید . طایفه\nهائیکه حامل تابوت بودند نزدیکشدند ! تابوت را باز کرده جسد را که با يك كفن\nسفیدی تکفین شده بود بر آوردند . و در چقوری که با آب مملو شده بود فرو آوردند،\nو خاکهائیکه از مدفن برآورده بودند پس در ان ریختند، و باسنگهای قورا بها و پارچه های\nصدف و گلهاى نباتات بحری تحکیم و تزئین نمودند . درمیان چهار پنج قبریکه از\nپیش بود يك قبر دیگر نیز علاوه گردید .\nکپتان نمو و رفقای او در اطراف قبر صف بسته بکمال تضرع دستهای خود را بدعا\nبرداشتند . مانیز به بسیار تأثر زانو برزمین زدیم . بعد از انکه دعا تمام شد کپتان نمو و\nرفقای او از جسد بیروح رفیق خود که در قبر بحر در مدفن راطب تودیع نموده اند"}
{"book": "adl0154", "page": 189, "text": "١٨٤\n\nوداع آخر خود را اجرا کرده بعودت کردن آغاز نهادند . از جنگل مرجان گذر کرده ، و بر بلندی برامده تا آنکه چراغ نوتیلوس پدیدار گردید . ساعت يك بود كه بر سفينه واصل شديم .\nسقافاندر های خود را کشیده بر سطح کشتی بر آمدم . چرا که نوتیلوس نیز بعد از انکه ما از قعر بحر در ان داخلشده ایم بر سطح بحر بر امده است . من برای تسکین دادن حسیات کدر انگیزی که از ین سیاحت امروزی برایم حاصلشده بود در پیش بر امده گٹی جای سکاندار نشسته بودم که کپتان نمو نیز بیامد برپا خواسته گفتم :\n- مجروح چنانچه تخمین کرده بودم آیا در شب وفات یافت ؟\n- بلی معلم افندی .\n- حالا در پیش رفقای قدیم خود در قبرستان جنگلی مرجان خوابیده است .\n- بلی ، آنموقعیکه از سطح بحر یکچند صد قدم پایانتر است مدفن استراحت آمیز ماست ! بغیر از طرف ما که هیچگاه فراموش نمیشود از طرف همۀ عالم فراموش شده بکمال راحت در انجا بخواب ابدی رفته است ! ما مزار را میکنیم ، و جسد را در ان میگذاریم ، پولیپها آنرا چنان سد میکنند که هیچ باز شدنی نیست .\nدرین اثنا از دهن کپتان یکصدای جانخراشی بر آمد بعضی چیز ها بزبان خود زمزمه نمود و یکچند قطرات سرشك بر رویـش بـریـخـت . گـفتم :\n- در آن مدفن بواقعیکه از دندانهای سگماهیان جسد رفیق شما خیلی آسوده و فارغست .\n- تنها از دندان سگماهی نی بلکه از تعرض انسانها نیز فارغست !\nانتهای کتاب اول محمود طرزی"}
{"book": "adl0154", "page": 190, "text": "١٨٥\n\nبیست هزار فرسخ\n\nسیاحت در زیر بحر\n\nکتاب دوم\n\nباب اول\n\nبحر محیط هندی\n\nحالا قسم دوم سیاحات ما که در زیر بحر اجرا کرده ایم آغاز میکند . قسم اول\nسیاحت ما بالوحه مزارستان قعر بحر که تاثیر بسیار شدیدی بر فکرم نهاده بود ختام پذیر\nگردیده بود . معلوم شد که کپتان نمو در زیر بحر زندگانی ابدی خود را قطعیاً قرار\nداده است . حتی مدفن و قبرستان خود را نیز در زیر بحر انتخاب کرده .\nفرضیات و تخمیناتیکه قونسه ی در حق کپتان نمو کرده بعد ازین واقعه شایان قبول\nدیده نمیشود . قونسه ی میگوید : که کپتان نمو يك عالم داهیه عظما نیست که مردمان روی\nزمین قدر و قیمت آنرا نشناخته . و مهارت و لیاقت او را تقدیر نکرده لہذا به اثر علم"}
{"book": "adl0154", "page": 191, "text": "١٨٦\n\nو مهارت خود نوتیلوس را ساخته و در میان آن در امده در قعر بحر در امده است.\nحالا نکه معاینه کردن کپتان نمو و کپتان دوم افق را، و تغییر یافتن احوال او، و ربو\nدن دوربین را بشدت از دستم. و محبوس ساختن و بیهوش کردن ما، و در همان شب\nمصادمه کردن نوتیلوس با یکچیزی، و هلاک شدن یکی از طایفه های او چیزها ایست که فکر\nمرا بدیگر معانیها سوق مینماید. آیا نوتیلوس با چه چیز مصادمه کرد؟ آیا در افق چه\nچیز اسرار انگیزی بود که کپتان نشان دادن آنرا بمن نخواست؟\nپس معلوم میشود که کپتان نمو تنها بگریختن از انسانها اکتفا نمیکند! بلکه سفینه\nمدهش خود را آلت بعضی انتقامهای مدهشی که سبب آنرا هنوز ندانسته ام نیز میگر\nداند. معما فیه تا بحال هنوز در یخصوص هایک قرار قطعی داده نتوانسته ام، تنها بنوشتن\nمشاهدات خود اکتفا میورزم و امید میکنم بلکه استقبال مرا بر احوال مطلع گرداند.\nآیا ما هم ابداً درین کشتی خواهیم ماند؟ هزار ما نیز در همان جنگل مرجان خواهد\nشد؟ اما با کپتان چون وعده و قول در باب اگریختن نداده ایم هر گاه یک فرصتی برای گریختن\nبدست آید هیچ قصور نخواهیم کرد. کپتان نیز چون دانسته است که گریختن ما محالست\nاز انرو بیغم و امین میباشد. ولی آیا فرصت گریختن بدست ما خواهد آمد؟ اینهم مجهول\nهر گاه فرصت گریزبداست هم بیاید بسبب محروم شدن از تماشای بدایع بحریه متأ\nسف و محزون خواهم شد!\nرفته رفته بقطعات مسکونه تقرب مینمائیم. درین اثنا هر گاه یک فرصتی ظهور\nنماید تنها برای دیدن بدایع بحریه رفقا را از ان فرصت محروم گذاشتن آیا ظلم نیست؟\nاما آیا این فرصت ظهور خواهد یافت؟\nتا بحال تنها ششهزار فرسخ در زیر بحر قطع کرده ایم به بینیم که هنوز چقدر مسافه"}
{"book": "adl0154", "page": 192, "text": "۱۸۷\n\nقطع خواهیم کرد؟ و هنوز چه چیزها خواهیم دید؟ من به این افکارها بر سطح نوتیلوس نشسته بودم . چون دیدم که کشتی بنای غوطه زدن را گذاشت بدالان فرو آمدم .\nحالا رفتار ما در آبهای بحر محیط هندیست که پنجصد و پنجاه ملیون هکتار آب را محتوی میباشد . آبهای بحر محیط هندی آنقدر صاف و شفافست که بینندگانرا متحیر میگرداند . نوتیلوس بقدر دو صد متر در زیر آب رفتار داشت . چند روز بهمینصورت دوام نمود . غیرازمن هر کس که میبود درین سفر دلتنگ میشد . ولی من هر روز بر سطح وابور برآمده اطراف را نظاره میکنم، و هوای صاف را تنفس کرده بدالان فرو میآیم ، و گاه بمطالعه ، و گاه بنوشتن سیاحت نامه ، و گاه به نظارۀ آبها و حیوانات قعر بحر از پنجره بخوبی صورت وقت خود را میگذرانم .\nصحت ما نیز خیلی مکملست ، تا بحال هیچ ناخوش نشده ایم . یکچند روز متمادیاً نوتیلوس بسبب خالی بودن بحر بر سطح آب رفتار نمود . از دور هر کس که بوضعیت شکل و رفتار نوتیلوس نظر کند ، بهمه حال آنرا بيك جانور بسیار بزرگی تشبیه میکند . در ٢٥ کانون ثانی تمام روز را بر سطح وابور گذرانیدم در افق هیچ چیزی دیده نمیشد اما بوقت ظهر يك وابور بسیار بزرگی دیده شد که بطرف غرب رهسپار بود . اگرچه مایان دکلهای بلند آنرا از دور مشاهده کرده توانستیم اما آن وابور نشینان هیچ شبهه نیست که نوتیلوس را ندیده باشند چرا که باسطح بحر برابر میباشد.\nبر روی هوا مرغان بسیار گوناگونی مشاهده میشد دامهای ماهیگیری نوتیلوس نیز انواع حیوانات بحری را شکار میکرد . از جمله کاسه پشتهای بسیاری که کاسه های آنها خیلی مقبول و قیمتدار است نیز در شبکه ها گرفتار آمده بودند . ماهیان گوناگون نیز دیدیم که بعضی از آنها را تا بحال هیچ ندیده بودیم ، از جمله ماهی عجیب الهیئت استریدیه"}
{"book": "adl0154", "page": 193, "text": "۱۸۸\n\nرا ذکر کنیم که آنها نیز مانند سنگ پشت يك محفظه دارند و گاه مثلث و گاه مربع\nشده شناوری میکنند . دیگر ماهی عجیب تریغون بود که بسبب صداهای عجیبی که بر\nمی آرند آنراغوك بحری نام نهاده اند . ساعت پنج بود که با قونسه ى يك حيوان\nبحری بسیار عجیبی را مشاهده کردیم . این حیوان که قد ما آنرا « نوتیلوس » مینا\nمیدند و کپتان نیز کشتی خود را بنام آن موسوم نموده ، و درینوقت آرغونوت میگو\nیندش حقیقتاً که بسیار ظریف و لطیف یکحیوانیست . قدما دیدن آنرا نیزفال خیر\nمیشمردند. اگر از قونسه ی پرسیده شود میگوید که حیوانات ناعمه بر پنج قسم منقسمست\nکه اول آن قسم « مرچول الرأس » میباشد که بعضی از انها محفظه دار و بعضی از آنها\nبی محفظه است . اینست که آرغونو تها و اختاپوطها درینقسم داخلست .\nمنظره غریبی که ما دیدیم عبارت از گله های آرغونو تها بود که بر سطح بحر گردش\nوشناوری داشتند. آرغونو تها بقدر هشت عدد لواحق لامسۀ خرطوم مانند را مالك\nمیباشند که باشش عدد آن مانند پرهای قایق شناوری میکنند و دو عدد آنرا مانند\nبادبان بالا میگیرند و به این سبب شناوری شان يك منظره عجیبی تشکیل میدهد .\nبقدر یکساعت نوتیلوس درمیان گله های انحیوانات غریبه رفتار نمود . اما دفعۀ\nهمۀ انحیوانات لواحق لامسۀ خود شانرا که بالا گرفته بودند فرو آورده بیکباره گی\nهمه در زیر بحر غوطه زدند که هیچ کشتی جنگی نیز به ایندرجه زودی مانوره اجرا\nکرده نمیتواند .\nروز دیگر خط استوار ا بر ۸۲ دایرهٔ طول قطع کرده به نصف کرهٔ شمالی داخل\nشدیم . امروز نوتیلوس در زیر بحر حرکت کرد هیچ بر سطح بحر نیامد . از پشت\nپنجره دیدیم که يك گلۀ سگماهی از هر طرف نوتیلوس را استیلا کرده از پیش پنجره ها"}
{"book": "adl0154", "page": 194, "text": "۱۸۹\n\nهیچ جدا نمیشدند. سگماهی در بحر محیط هندی بسیار است. بعضی ازین سگماهیان بدرازی پنج شش متر می آمد که پشتهای شان اسمر و شکمهای شان سفید و دهن بسیار فراخ و دندانهای بسیار مدهشی داشتند. گاه گاهی بدندانهای خود بلور پنجره را گرفتن میخواستند، ولی موفق نمیشدند.\nنوتیلوس سرعت خود را تزئید کرده سگماهیان بسیار تیز رفتار را در عقب گذاشت. در ۲۷ کانون ثانی به دریاچه بنگاله در آمدیم. یکچند بار بر سطح بحر بعضی جسدهای انسانهای مرده دیدیم که اینها لاشه های هندو هایی بود که بعد از مردن به نهر گنگ انداخته شده بودند، و حالا برای طعمه شدن دندانهای سگماهیان میرفتند. از دور بعضی جزیره ها معلوم گردید. ندلاند گفت:\n- موسیو آروناقس. اینستکه به اراضی متمدنه تقرب میورزیم! نسبت به ممالک پاپوآها اینجاها خیلی اعلا جاهاست. بر پدر جزیره نه به عوآر لعنت که از حیوانات چارپا زیاده تر وحشیان دوپا داشت. معلم افندی، معلوم شماست که در هندستان راههای شمند و فرها، و مانند شهرهای اوروپا شهر ها موجود است پس آیا زمان وداع کردن ما از نوتیلوس نرسیده خواهد بود؟\n- نی دوست من، هنوز نرسیده. یکقدری هنوز صبر کنیم. نوتیلوس بعد ازین رفته رفته بقطعات متمدنه تقرب میکند. حتی آهسته آهسته ما را به اوروپا میبرد یکبار که در انجاها قدم بگذاریم البته یک چاره خواهیم جست!"}
{"book": "adl0154", "page": 195, "text": "۱۹۰\n\nباب دوم\n(معدن مروارید)\n\nدر ۲۸ کانون ثانی نوتیلوس در ۹ درجه و ۴ دقیقه عرض شمالی وقتیکه صبح بر سطح بحر بر آمد در جهت غربی بمسافه هشت میل دور يك خشکه دیدم. همان بدا لآن آمده بر روی خریطه پالیدم که این خشکه کجا باشد؟ یافتم که این خشکه جزیره سیلانست که در جنوب قطعه هندوستان واقع میباشد. برای مطالعه کردن احوال این جزیره که از جزایر بسیار مثبت کره ارض شمرده میشود بکتابخانه رفتم تا يك كتابي درین باب بدست آرم. بعد از تجسس كردن يك كتابي یافته باز بد الان آمدم. در اول امر موقع جزیره را تحقیق کردم جزیره در ۵ درجه و ۵۵ دقیقه عرض شمالی و ۷۹ درجه و ۴۲ درجه طول شرقی غرنویچ واقع شده بود طول این جزیره را شصت و پنج میل، و عرضش را يك صد و پنجاه پنج میل، و مساحه سطحیه آنرا بیست و چهار هزار و چهل و هشت کیلو متروی مربع نوشته بود که از جزیره ایرلانديك كمى كوچك ميباشد. این جزیره را سراند یب نیز مینامند. من بمطالعه مشغول بودم که کپتان نمو با کپتان دوم نیز آمدند. کپتان بعد از آنکه بسوی خریطه يك نظری افگند بمن نزدیكشده گفت :\n- جزیره سیلان به محصول مروارید خیلی مشهور است. معلم افندی، آیا دل تان میخواهد که سیر صید کردن مروارید را بکنیم ؟\n- چسان نمیخواهد کپتان !\n- بسیار خوب، تنها محل صید را می بینیم . صیاد ها را سیر کرده نمیتوانیم چراکه"}
{"book": "adl0154", "page": 196, "text": "۱۹۱\nهنوز صیادهای صدف مروارید بصید کردن آغاز نکرده اند.\n— هرچه که شما میفرمائید کپتان!\n— معلم افندی، این یك را نیز بشما بگویم که اگرچه در دیگر بسیار جاهای کرهٔ زمین صدف مروارید صید میشود اما مکمل‌ترین آنها در جزیرهٔ سیلان اجرا میشود. اگرچه بجزیره ما یکقدری وقت‌تر از صید کردن مروارید آمده ایم چرا که صیادهای مروارید در ماه مایس درینجا می‌آیند و مدت سی روز با صد قایق بکشیدن خزاین بحریه مشغول میشوند. صیادها پنج پنجنفر در بحر غوطه میخورند و تا به پانزده متر عمق واصل میشوند وقتیکه غوطه میخورند يك سنگی را در میان دوپای خود میگیرند و بايك ریسمانی بقایق مربوط میباشند.\n— آیا تا بحالا هنوز بهمین اصول صید میکنند؟\n— بلی تا بحالا هنوز همین اصول جاریست!\n— سقافاندرهای شما برای این کار خیلی فائدهٔ عظیمی میرساند.\n— بلی میرساند، زیرا آن صیادهای بیچاره بسیار مدت در زیر آب توقف کرده نمیتوانند. ماهرترین آنها بقدر يك دقیقه در زیر آب ایستاده میتواند شد اما وقتیکه میبرآیند از بینی و گوشهای شان خونابه سرمیکند هر قدر صدفی که در مدت بگیرشان بیاید جمع کرده در توبره که بگردن آویخته دارند می‌اندازند و بالا میبرآیند اما عمر این بیچارگان خیلی کوتاه‌ست. در جوانی از قوهٔ باصره محروم میشوند.\n— بلی بسیار صنعت کدرانگیز یست. علی‌الخصوص که بجز آنکه مدار زینت و ممنونیت بعضی توانگران عیش پرست بشود دیگر هیچ فائدهٔ نیز ازان متصور نیست. آیا يك قایق که ده نفر صیاد دران باشد در یكروز چقدر صدف کشیده خواهند توانست؟"}
{"book": "adl0154", "page": 197, "text": "۱۹۲\n\nبقدر چهل پنجاه هزار دانه !\nآیا غواصان بسیار اجرت میگیرند ؟\nنی معلم افندی خیلی کم اجرت میگیرند .\nبیچاره ها . حالا نکه صاحبان آنها بسایهٔ ایشان مالك چه ثروتها میشوند .\nکار دنیا همه چنینست معلم افندی ! باشید که در اثنای کشت و گذار کشتزار صدف مروارید بلکه بعضی صیادانیرا به بینیم که پیش از وقت بشکار مشغول شده باشند در انوقت خواهید دانست که این بیچارگان چقدر زحمت میکشند ؟\nبسیار خوب خواهد شد کپتان !\nاما این را بگویم که آیا از سگماهی میترسید یانی ؟\nچه ؟ سگماهی ؟\nاین سوال کپتان مرا خیلی متعجب ساخت آیا سگماهی چیزیست که انسان از ان نترسد ؟\nاینچه سوال بیفایده ؟ باز کپتان گفت :\nچرا جواب نمید هید معلم افندی ؟\nکپتان ، راستی اینست که با این ماهیان خونریز هنوز داد و ستد بی تکلفی پیدا نکرده ام !\nوا پیدا کرده ایم ، شما هم رفته رفته عادت خواهید گرفت . ذاتاً مسلح خواهیم بود، بلکه در اثنای گشت و گذار کشتزار مرواريد يك چند سگماهی نیز شکار بکنیم ! هم این نوع شکار بسیار لذت آور است .\nکپتان اینرا گفته از دالان بر امد . من بگرداب حیرت فرو ماندم . دانه های عرق سرد سرد که بر جبینم گرد آمده بود بدست پاك كردم . هر گاه در کوههای اسویچره"}
{"book": "adl0154", "page": 198, "text": "۱۹۳\nبرای شکار خرس انسان دعوت شود «بسیار خوب میرویم» میگوید . واگر برای شکار شیر و پلنگ در جنگلهای افریقا یا هندوستان دعوت شود میگوید «اوه ! اوه ! شکار شیر بسیار اعلا ! اگر چه تهلکه ملحوظ هست اما صد کرت میرویم !»\nلاکن این دعوت کپتان نمو که عبارت از شکار سگماهی در قعر دریاست از آن شکارها ئی نیست که انسان بزودی به آن راضی بشود. هر گاه مانند دعوتیکه برای شکار جنگل قریسپو نموده بود بی نام و ماند کار آسان بود ، در انجا رفته يك سمور بحری را شکار کرده پس عودت میکردیم . ولی چنین نام گرفته بشکار سگماهی رفتن یکقدری جای تأملست .\nاینسخنا را با خود گفته به تخیل و تصور سگماهی افتادم . و وصف دندانهای تیز خنجر مانند آن جانورها . با دهن بزرگ مدهش آنها که بيك حمله انسانرا دوپاره میسازد هیچ از پیش چشمم دور نمیشد . از حا لا موهای بدنم راست شدن گرفت . حالا نکه کپتان این دعوت مدهش را بچنان طور بیقیدانه و لاابالیانه نمود که گویا بیکدشتی برای شکار خرگوش میرویم ! باخود گفتم که :\n— قونسه ی البته به رفتن این شکار راضی نخواهد شد ، منهم نرفتن او را بهانه گرفته نمیروم والسلام ! اما بر نرفتن ندلاند امیدوار نبودم ، چرا که میدانستم که تهلکه هر چه که بزرگتر باشد بر طبیعت مجادله پرست او موافقتر میآید .\nاینرا با خود قرار داده باز بمطالعهٔ کتاب خود مشغول شدم . اما خواندنی خود را نمیدانستم . غیر اختیاری صحیفه ها را میگردانیدم . درمیان سطرها دهنهای کشاده مدهش سگماهی بنظرم برمیخورد !\nدرین اثنا ندلاند و قونسه ی بطور بسیار مستریحانه و مسرورانه به دالان در آمدند . ندلاند گفت :"}
{"book": "adl0154", "page": 199, "text": "١٩٤\n\n— معلم افندی، خبردارید که دوست شما کپتان شيطانها يعنی نمو ما را بيك طور ناز کانه برای کشت و گذار کشتزارهای مرواريد خود که در جزيرۀ سيلان دارد دعوت نمود.\nمن — آيا ديگر چيزی بشما نگفت ؟\nند — نی ديگر چيزی نگفت !\nپس دانستم که کپتان از مسئلۀ سگماهی بر فقای من چيزی نگفته . از بيخبر ماندن ايشان از نقطۀ مهمترين کار خيلی دلتنگ شدم . حالاً نکه ايشانرا بايد بگويم ؟ اما چسان بگويم ؟\nقونسه ی گفت :\n— آيا افندی در حق صيد مرواريد بما بعضی معلوماتی خواهند داد ؟\nند — بلی بلی ! پيش از انکه بصيد برائيم بايد در ينباب چيزی بيا موزيم !\nمن — چون چنينست بيائيد در پيش روی من درينجا بنشينيد تا معلوماتيکه در همين کتاب يافته ام بشما نقل دهم .\nقو — اول اينرا بفرمايند که مرواريد چيست ؟\nمن — بقول شاعرها مرواريد قطرۀ سرشك درياها بوده، مردمان مشرق زمين ميگويند که قطرۀ باران نيسانست که در شکم صدف تحجر کرده. خانمها ميگويند كه يك سنگ غير شفاف ذيقيمتيست که برای زينت گوش، و گردن، وسينه ما بکار ميآيد. ارباب فن کيميا ميگويند که از اختلاط فوسفوريت، وقاربونيت کلس، وژه لاتين بعمل آمده است . حکمای حکمت ميگويند که مرواريديك مواديست که در صدف نام حيوانات غلاف دار در همان عضو شان که مادۀ صدفی را حاصل ميکند از همان مادۀ صدفی جوهر وخلاصۀ آن ترشح و تقطر نموده بهم جمع ميآيد .\nقو — اصداف از جنس حيوانات ناعمه معدوم الرأس، و از نوع موجودات"}
{"book": "adl0154", "page": 200, "text": "۱۹۰\n\nذیمحیات غلاف دار است .\nمن - راست گفتی ای قونسه ی ملا ! اینست که مروارید عبارت از جوهر مادهٔ\nصدفتی این حیوان ناعمة معدوم الرأس غلافدار است که بمرور ایام ترشح کرده کرده\nبشکل کربوات تصلب میکند گاه در مصرع اینحیوان یعنی در جائیکه غلاف بالایی و\nغلاف زیرین آن بهم چسپیده است موجود میشود ، و گاه در میان گوشتهای آن پیدا\nمیشود . هرگاه مروارید شکستانده شود بهمه حال در وسط مرکزی آن يك دانه\nسنگریزه كوچك و يا يكدانه ریگی موجود است که بمقام تخم آن قایمست . پس مروا\nرید در مدت چند سالها در اطراف آن سنگریزه طبقه طبقه جمع آمده محصول می آید .\nقو - آیا در يك استریدیه یعنی صدف يك چند دانه مروارید موجود میشود ؟\nمن - بلی بعضی صدفها میباشند که مانند قطی جواهر بسیار دانه های مروارید\nموجود است . حتی خود ندیده ام ولی شنیده ام که صیادان مروارید یکباريك صد\nفی صید کرده بودند که بقدر یکصد و پنجاه دانه ( سگماهی در ان موجود بود !\nندلا نذيك قهقهه بسیار بلندی کرده گفت :\nچه میگویی معلم افندی ؟ یکصد و پنجاه سگماهی چسان در صدف موجود بود ؟\nمن - وای ! سگماهی گفتم ؟ نی نی غلط کردم عفو بفرمائید ! مرواری میگفتم\nسکماهی بد هنم آمد .\nقو - ضرر نیست ! دهن انسان گاهی خطاء هم میشود . آیا این را بفرمائید که مروا\nریدها را از صدف بجه صورت میبرازند ؟\nمن - صدفها ئیکه از دریامیبرارند بر بوریاهائیکه بر ساحل هموار کرده اند میگسترا\nنند. و بقدر ده ده روز همچنان میگذارند . حیوانات مذکوره در انجا پوسیده و بويناك"}
{"book": "adl0154", "page": 201, "text": "١٩٦\n\nمیگردند . بعد از ان در حوضهای بزرگی که از آب دریاپر شد . است می اندازند و\nدر انجا باز کرده غلافهای آنها را در صندوقها برای صدفکار ها میفرستند و گوشتهای پو\nسیدۀ آنرا در دیگها انداخته میجوشانند تا آنکه ریزه ترین مروارید ها نیز ضایع نشده\nته نشین گردند .\nقو — آیا قیمت مروارید نسبت به بزرگی آن میباشد ؟\nمن — بزرگی ، آبداری ، درستی شکل ، موجب قیمت آنست . بهترین مروا\nریدها قسمیست که در مصرع صدف چسپیده باشد که آنرا با انبر و یكه دهن آن را برگر\nفته شده است میکنند این قسم مروارید هم شکلش منتظم و هم شفاف میشوند .\nقو — لکن چقدر در از یکمدتی میخواهد تا یگان یگان آنرا دیده و بزرگ و كوچك\nآنرا جدا کنند ؟\nمن — نی در بخصوص غربالهای مخصوص مخصوص استعمال میکنند . مثلا اول\nاز یکغربال سوراخ کوچکی . و دوم باز از یکغربال سوراخ میانۀ ، و سوم باز از غربال\nسوراخ بزرگی میگذرانند . مرواریدهایی که از غربال هشتاد سوراخه نیفتد در جهٔ\nاول، ومرواریدهایی که از غربال هشتصد سوراخه نگذر د درجه دوم، ومروارید\nهائیکه از غربال هزار سوراخه نگذرد درجه سوم شمرده میشوند .\nقو — آیا از کشتزارهای مروارید یعنی جاهایی که در انجا صدف مروارید پرورش\nمی یابد و بکثرت موجود میشود چقدر واردات ومحصولات سنوی برداشته میشود؟\nمن — بنابر قول همین کتابی که مطالعه میکنم تنها از کشتزارهای جزیره سیلان در\nسال سه ملیون سنگماهی محصولات گرفته میشود !\nندلاند باز یکقهقهٔ کرده گفت :"}
{"book": "adl0154", "page": 202, "text": "۱۹۷\n\n— او ! معلم افندی ! کاش از عوض سگماهی دیگر ماهی خوشگوشتی حاصل میشد .\nمن — باز سگماهی گفتم ؟ نی نی روپیه میگفتم غلط کردم !\nقو — بگمانم میآید که اینقدر مرواریدهای بزرگی که کپتان نمو مالك آنست در دنیا هیچکس بران مالك نباشد ؟\nمن بزرگترین مرواریدیکه در جامکان بلورین بود نشان داده گفتم :\n— راستست قونسه ی. مثلا این دانه تابه ایندم به این بزرگی نه کسی دیده و نه کسی شنیده .\nقو — آیا چقدر قیمت برای آن تخمین کرده میتوانید ؟\nمن — کم از کم دو ملیون سگ . . . .\n— قونسه ی بچابکی سخن را از دهنم گرفته گفت !\n— دو ملیون روپیه سگماهی نیست .\nندلاند گفت :\n— معلم افندی در س سگماهی گفتن بسیار شما يك سری هست ؟\nمن اگر راستی میخواهید بخدا فکرم آنقدر بسگماهی مشغولست که شکل تو و قونسه ی نیز گاه گاه بنظرم سگماهی میآید ! آیا تو از سگماهی میترسی ندلاند ؟\nند — از ماهی ترسیدن ؟ مانند من يك صياد ماهی از چیزیکه آنرا صید میکند چسان میترسد ؟\nمن — اما مسئله اینچنین نیست که سگماهی را با دام شکار کنی و در کشتی براری و با تبر دم آنرا ببری و شکمش را پاره کنی و دلش را برآورده بدریا بیندازی . نی بلکه در قعر بحر سینه بسینه با هم مجادله و محاربه کردنست !"}
{"book": "adl0154", "page": 203, "text": "۱۹۸\n\nند — در زیر آب هم نمیترسم بشرطیکه ژبپقین بدستم باشد . چراکه سگماهی تا برپشت\nبرنگردد هجوم کرده نمیتواند تا او برگردد من ژبپقین را بجگرگاهش میدرارم .\nمن — خوب قونسه ی ، توچه میگویی ؟\nقو — اگر افندی بترسد منهم میترسم و اگر افندی نترسد منهم نمیترسم !\n\nباب سوم\n\nیکدانه مرواری ده ملیون روپیه گی\n\nشب شد . بخوابگاه خود آمدم ، خواب بخوبی نتوانستم ، هر خوابی که دیدم\nمتعلق به سگماهی بود صبح از خواب برخاسته ولباسهایم را پوشیده بدالان آمدم .\nکپتان نمو درانجا منتظر من بودگفت :\n— موسیو آروناقس ، برفتن حاضرید ؟\n— بلی حاضرم کپتان .\n— بفرمائید برویم .\n— رفقای خود را خبر ندهم ؟\n— آنها را خبر داده ام برسطح نوتیلوس منتظر ما هستند .\n— آیا سقافاندرهای خود را نمیپوشیم ؟\n— حالا نمیپوشیم ، چونکه نوتیلوس را بدریاچه ما نا عارکه دریاچه کشتزار صدف\nمروارید جزیره سیلا نست بسیار نزدیک نکردم وازنجاتابه آنجادر زیر بحر راه رفتن\nیکقدری درازه میشود . لهذا قایق را حاضر کردم تابه آنجا به قایق میرویم . اسقافا"}
{"book": "adl0154", "page": 204, "text": "۱۹۹\n\nندرها در قایقست وقتیکه بمحلق مطلوب واصل شدیم اسقافاندرهای خودراپوشیده\nبدریا میدرائیم .\nکپتان نموز اپیروی کرده بسطح کشتی برامدم . ندلاند و قونسه ی درانجا بودند\nکپتان نمو بطرف پنج نفر طایفه ها که منتظر کپتان بودند اشارت کرده قایق را به کشتی\nنزدیک کردند . هرسه ما به قایق نشستیم يك طایفه برای چرخ دادن سکان و چهار نفر\nبرای پزکشیدن نشستند . قایق بسوی جنوب رهسپار گردید . همه ما ساکت بودیم .\nساعت پنج و نیم بود که شعاعات ابتدائی شمس خاوری و با نچه در ازی که از جزیره بسوی\nدریا ممتد شده بود بمانشان داد .\nجهت شرق این ساحل دماغه پست و جهت جنوبیش بلند بود . بقدر سه میل\nاز خشکه دور تر کپتان نمو اطراف را یکنظری کرده بلنگر انداختن اشارت کرد . زنجیر\nلنگر بسیار کم در آب فرو رفته قایق بایستاد زیرا درینجا آب دریا بسیار کم و تنك است . و\nمزرعه مروارید هم از قرار قول کپتان در همین حوالیست کپتان گفت :\n— موسیو آروناقس ، ایندریاچه را می بینید بعداز یکماه قایقهای متعدد صیادان\nصدف درینجا پر میشوند . غواصها درین آبها غوطه خورده صدف مروارید میکشند .\nآبهای این دریاچه برای غواصها بسیار موافقست چرا که بسیارموج ندارد . ما نیز\nحالا سقا فاندرهای خود را پوشیده بگشت و گذار خود آغاز میکنیم .\nمن هیچ جواب نداده بسوی این آبهای شبه ناك نظر کردم و بمعاونت طایفه ها\nسقافاندرها راپوشیدم کپتان ورفقای من نیز بزودی پوشیدند . از طایفه ها هیچ کسی\nبامانمی آمد چونکه هیچ یکی از انها البسه غواصی نپوشیدند .\nوالحاصل تابگلو درسقافاندرها در امدیم آلت تنفس را نیز بر پشت ما بستند . میخو۱"}
{"book": "adl0154", "page": 205, "text": "۲۰۰\n\nستند که محفظه های سر پوش را بسر ما بنهند که از کپتان پرسیدم که :\n— آلت تنویر و تفنک چرا نیست ؟\nنمو — چرا که ضرورت به آنها دیده نمیشود ، در بسیار جاهای عمیق نمیرویم که\nبچراغ حاجت افتد ، بعوض تفنگ نیز این قمه را بگیرید بکمر بیاویزید .\nبنا بر امر کپتان قمه را بکمر آویختم و دیگر چیزی نگفته سر خود را در محفظه درا\nوردم . کپتان و رفقا یم نیز همچنین کردند . تنها ندلاند ژیپقین مدهش خود را\nبدست داشت .\nطایفه ها یگان یگان ما را از زیر بغلها گرفته از قایق به آب فرو انداختند . بقدر\nیکیم متر وقایماً در آب بزیر رفته پایهای ما بر ریگ قعر بحر بر خورد کپتان نمو بدست\nخود اشارت کرده در پی آن براه افتادیم. ضیای شمس قعر دریا را بخوبی تنویر مینمود،\nهمه چیز را بخوبی میدیدیم . بقدر ده دقیقه رفتیم که بعمق پنج متر و از سطح بحر\nفرو آمدیم . زمین نیز همواری پیدا کرد . مار ماهیهای بسیاری از صدای پایهای مارم\nخورده بهر سو میگریختند . كذالك ماهیان سفید و براق پہن و جودی نیز بسیار بود.\nشمس آهسته آهسته به جوسما بالا میشد ، و دریا را زیاده تر تنویر مینمود . حال\nزمینی که بران براه میرویم نیز رفته رفته تبدل میورزید. از ریگزار گذشته بريك زمين\nسنگستانی براه افتادیم که سنگهای كوچك و بزرك غير منتظم زمین را فرا گرفته بود.\nبر روی این سنگها و زیر و اطراف آنها به لکم حیوانات ناعمه و نباتیه موجود بود .\nدر میان اینحیوانها صدفهای پوست باريك و غیر منتظمی که مخصوص بحر محیط هند يست\nبكثوت موجود بود و بسی حیوانات مختلفهٔ دیگر نیز مشاهده میشود . علی الخصوص\nخرچنگ های بزرك بزرکی نیز دیده میشد که بعضی از بغل سنگها و بعضی از سر سنگها"}
{"book": "adl0154", "page": 206, "text": "٢٠١\n\nبچشمهای درخشنده غیر متحرک خود بسوی ما میدیدند، و چون نزدیک شدن ما را میدیدند بکمال سرعت کج کج میگریختند.\nاینحیوانات کریه المنظر بساحلهای دریا بر درختان جوز هند بالا میشوند، و جوزها را کنده بر زمین می اندازند و با پنجه های پر قوت خود آنرا شکسته بدان تعیش میکنند کاسه پشتهای بسیاری نیز دیده میشد. که نسبت به خرچنگها زیاده تر بناز و استغنا رفتار میکردند.\nتخمیناً ساعت هفت و نیم بود که بمزرعه عظیم یا آنکه معدن جسیم صدف مروارید که در سالی بملیونها حاصلات از ان برداشته میشود واصل شدیم. استریدیه ها یعنی صدفهای مروارید بر سنگها خیلی محکم چسپیده از انجائی که یکبار چسپیده باشند بدیگر طرف حرکت نمیکنند. صدف مروارید خارجاً غیر منتظم، و سیاه و گرد میباشد. بر روی پوست بعضی از انها خطهای سبز و پوستهای بعضی از انها سیاه و سختست. خطهای آنها دلیل تازه گی و جوانی آنهاست و سیاه پوست آنها لااقل ده ساله میباشند که بدر ازی ده گره یا بیشتر یا کمتر میباشند.\nکپتان نمو بدست خود مرا جسامت مزرعه صدف مروارید را نشان داد. دیدم که دست خلقت در پرورش و وجود دادن اینمخلوقات بر دست انسانها بار بار برتری و افزو نتری دارد، یعنی انسانها هر انقدر که در استخراج و استهلاک آنها کوشش ورزند آفرینش آفریدگار خیلی بیشتر از ان اینمزرعه را برکت و کثرت داده است.\nدر راهی که رهسپار بودیم بلا توقف پیش میرفتیم چرا که کپتان نمو بر راهی که باو معلوم بود بیدرنگ شتابان بود. علی الاکثر از میان خرسنگهای اهرام شکل بسیار بلندی میگذشتیم، حیوانات ناعمه صدفیه که بر سر این سنگها و اطراف آن چسپیده"}
{"book": "adl0154", "page": 207, "text": "۲۰۲\n\nبودند کویا بنظرهای ثابت خود متحیرانه مارا مینگریستند. رفته رفته زمین سرنشیبی\nپیدا میکرد تا آنکه بقدر پنجاه متر از سطح بحر بزیر آمدیم . در نجاسنگلاخهای بزرگی\nموجود بود که سنگپاره های صاف صاف و بلند بلندی در هر هر جا ایستاده بود . در ین\nا ثنا در پیش روى مايك مغاره واسع و تاريكی كه در ميان يك پشته سنگی باز شده بود\nو ضیای شمس در ان پرتونی انداخت پدیدار گردید . کپتان نمودرين مغاره درآمد .\nمغاره تاريك بود رفته رفته چشمها نم بتاریکیی مغاره عادت گرفته اطرا ف و سقف\nمغاره را دیدم که همه از سنگ بود چون یکقدری پیشتر رفتیم بيك چقوری چاه مانندی\nفرو آمدیم که زمین آن با بوصون نام نبات بحری مفروش شده بود . کپتان نمودرینجا\nتوقف کرده بدست خود یکچیزیرا که در يك گوشه چاه افتاده بود بمن نمود چون نيك\nنظر کردم ديدم كه يك استریدیه یعنی صدف نام یکحیوان بسیار بزرگیست . این صدف\nآنقدر بزرگ وجسيم يك صدفی بودكه يك پله آن خیلی بزرگتر بود از حوض دالان\nنوتیلوس که پیش از ین تعریف آن مذکور گردیده بود .\nبه این صدف بزرگ نزديك شدم . صدف مذکور در میان آبهای آرام و مستریح\nمغاره بکمال راحت و آسوده گی برسر يك سنگ صاف و همواری آرام گرفته بود . مگر\nکپتان وجود انحیو انرا درین انجاء میدانست و حالا برای زیارت و احو ا لپرسی او آمده است.\nحیوان مذکور پله غلاف خودرا خیلی بالا گرفته جوف آن بخوبی معلوم میشد .\nکپتان آهسته آهسته بحيوان تقرب کرد و دسته قمه خود را در میان دو پله آن در آورده\nمانع بهم آمدن آن گردید . بعد از ان بدست خویش بکمال دقت گوشتهای درون\nصدف را که بقدر سه سیر آنر اتخمین کردم بیکسو کرده یکدانه مرواریی پدیدار گردید\nکه جسامت آن از یکدانه جوز هندی اصلاکمترنبود . منتظمئی شکل ، شفافیت ، آبداری"}
{"book": "adl0154", "page": 208, "text": "۲۰۳\n\nاین گوهر بدایع پرور آنقدر قیمت به او بخشیده بود که خارج تقدیر و تخمین بود.\nاز دیدن آن بحیرت افتاده مبهوت ماندم. دست دراز کرده خواستم که گوهر را\nبدست گرفته ثقلت آنرا بدست وزن کنم. ولی کپتان مانع آمده اشارت کرد که نمیشود،\nو بچابکی قبضه قمه خود را کشیده دهن صدف بهم آمد. فکر کپتانرا دانستم که چیست\nمگر کپتان اینحیوانرا از سالها دیده و شناخته است و مخصوص درینجا گذاشته تا آنکه\nبسیار بزرگتر شود. هیچ شبهه نیست که هر سال مواد مایعی صدفیه له حیوان آنرا\nافراز میکند بر مروارید مذکور جمع آمده و تصلب کرده جسامت آنرا می افزاید.\nو این مغاره که این میوه بسیار عجیب خلقت دران پرورش مییابد بجز کپتان نمو بدیگر\nهیچ آفریده معلوم نیست. يك روزی خواهد شد که این گوهر خارقه نما را ازین\nمغاره کشیده بدالان موزه خانه نوتیلوس نقل بدهد بذهن خود بزرگی و آبداری\nاین گوهر عجیبه را با دیگر گوهرهای دیده کی و شنیده کگی خود مقایسه و موازنه کرده\nازده ملیون روپیه کمتر قیمت کرده نتوانستم.\nاین هم تمام یافت از مغاره برامده باز به اصل مزرعه مروارید که هنوز به آمدن\nصیادان بهم برنخورده بود آمدیم.\nبعد از انکه بقدرده دقیقه کپتان نمو و مادر میان این کشتزار گوهر بار گردش کردیم کپتان\nدفعة توقف نمود و بدست خود اشارت کرد که در میان يك چقورئیکه از خرسنگها\nحاصل شده بود و بقدرده قدم دورتر بود درائیم همه مادر ان گودال آمده در پشت\nيك خرسنگی نشستیم. کپتان بدست خود بمن يك نقطه را که در پیش بود نشانداد.\nبکمال دقت بدان سو نظر انداخته يك سایه دیدم که از بالا بقعر در یا فرو آمد. همانلحظه\nفکر سگماهی که از یادم رفته بود وجودم را بلرزه انداخت. اما چون خوب دیدم"}
{"book": "adl0154", "page": 209, "text": "٢٠٤\n\nدانستم که این سیاهی سگماهی نبود .\nمگر يك هندی بیچارۀ بودکه پیش از زمان آمدن صیادان مروارید برای صید کردن\nبمزرعۀ مروارید فرو آمده است . حتی چون ببالا نظر کردم زیر قایق صیاد را نیز\nدیدم . صیاد غوطه میخورد ، و بر می آمد چون بقعر دریا میرسید بیجا یکی زانو بر زمین\nزده استریدیه هائیکه بدستش میآمد جمع میکرد، و در توبرۀ که بگردنش بود انداخته\nبالا میبرآمد .\nغواص ما را نمیدید . زیرا سایۀ سنگی که در پناه آن نشسته بودیم ما را از نظر او\nپنهان داشته بود ، و هم بخیال و خاطر هندی بیچاره نمیگذشت که مانند خرد انسانها\nدر قعر بحر نشسته حرکات او را سیر و تماشا میکنند ! من بکمال دقت حرکات صیاد را\nسیر میکردم بقدر ده دفعه فرو آمد ، در هر دفعه بقدر ده دانه استریدیه صید کرده باز\nبالا برآمد ، آیا در کدام يك ازین صدفها که هندی بیچاره حیات خود را در راه بدست\nآوردن آنها بتهلکه انداخته مروارید موجود خواهد بود ؟\nدفعۀ یازدهم بود که غواص بیچاره باز فرو آمده در قعر دریا زانو برمین زده بچیدن\nصدف مشغول گردیده بود . اما دفعۀ بیچاره صدفها را ترك كرده بكما خوف و هراس\nبرای بالا برآمدن يك حرکتی اجرا نمود . مگر بر طرف سر خود یکسایۀ بسیار بزرگی\nمشاهده کرده بودم از انسبب بدهشت افتاده بود . چون خوب نظر کردم سایه را شنا\nختم که چیست؟ مگر يك سگماهی بسیار بزرگ و دهشتناکی بود که چشمانش مانند آتش\nمیدرخشید ، و دهنش همچون مغارۀ خنجر داری باز بود . از نظارۀ این منظره من بر\nجای خود مانند مردۀ خشك و بیحرکت ماندم ! جانور مدهش يك حملۀ مدهشی بر صیاد\nنمود . صیاد بيچاره يك حركتي اجرا نموده خود را بیکسو کشید . اگرچه به این حرکت"}
{"book": "adl0154", "page": 210, "text": "خود را از دندان حیوان خونریز وارهانید ولی از ضربه دم جانور رهانیده نتوانست\nلهذا جانور بيك ضربه مدهش دم خود صیاد را بر زمین غلطانیده ازین ضربه که بر\nسینه بیچاره اصابت نمود بیهوش افتاد . جانور یکقدری خود را پس کشیده باز چنانچه\nعادت اوست خود را بر پشت چپه کرده برای دوپاره کردن هندی خود را حاضره آماده\nساخت تمام بهمین ساعت که جانور میخواست هندی را لقمه نماید کپتان نموقمه خود را کشیده\nمانند برق بر جانور هجوم نمود جانور چون این مهاجم نو را بدید هندیرا گذاشته باز خود را\nراست کرده بر کپتان نمو دهن کشاد .\n\nوضعیت کپتان نمو تا بحال در پیش چشم ماست بيك وضع بسیار جسورانه . ومتانت\nدلاورانه خود را خم کرده منتظر هجوم جانور گردید . بمجردیکه حیوان خود را بر و\nبینداخت حرکت سریعی کرده خود را از ضربه او وارهانید وقمه خود را در شکمش فرو\nبرد . اما کار بهمین قدر تمام نشد يك مجادله بسیار مدهشی در مابین کپتان و جانور بوقوع\nپیوست . سگها همی از درد جان خیلی بجوش آمده آبها را بهم میزد در یا آنقدر موج\nپیدا کرد که خود را بمشکلات قایم میگرفتم .\nخونهائیکه از زخم جانور مانند سیل جاری شده بود دریا را تیره ساخت . از انسبب\nهیچ چیزی دیده نتوانستم .\nبعد از کمی دیدم که کپتان بيك دست بيك بال ماهی آویخته و بدست دیگر متصل قمه خود را\nدر شکم او فرو برده و بر میکشید اما چه فائده که قمه او بر دل سگماهی برا بر نمیآمد و\nتا بر دلش زخم نرسد فائده نمیکند .\nبعد از انکه یکمدتی بهمینصورت مجادله دوام نمود رنگ مجادله تغییر یافت .کپتان\nدر زیر ثقلت جانور آمده بر زمین افتاد . دهن جانور مانند داش باز گردید . درین"}
{"book": "adl0154", "page": 211, "text": "٢٠٦\n\nاشا اگر ندلاند بسرعت تمام خود را نمیرسانید و ژیپقین را در قلبكاه جانور فرو نمیبرد\nجانور کار کپتانرا تمام ساخته بود .\nآبها باز سرخ کردید موج هم بیشتر کردید. در يايك.وج خون آلودي پيدا كرد. ژیپقین\nندلاند تمام بموقع رسید ، و دل جانور را شکافت جانور بیجان شده از حرکت افتاد .\nندلاندکپتانرا بیکسو کشید . کپتان بر پا خواسته سرراست بسوی هندی بیچاره\nبرفت ، و ریسمانیرا که به سنگ به او مربوط بود باز کرده اور ابه آغوش برداشته ،\nو پاهای خود را بشدت بر زمین زده بر سطح بحر با لا برآمد. من و قونسه ی و ندلاند\nنیز او را پیروی کرده بعد از چند ثانیه به قایق غواص بنشستیم . اول کاریكه کپتان به\nآن تشبث نمود همانا بهوش آوردن هندی بیچاره بود . قونسه ی وکپتان بمالش اعضا\nو دیگر کارها بعد از چند دقیقه هندی را بهوش آوردند . چشمانش را چون باز کرد\nچهار کله های معدنی بلورین راچون دیده باشد آیا بچه درجه دو چار دهشت و استغراب\nشده باشد ؟\nكپتان نمو از جيب خود يك کیسه مروارید برآورده به هندی بداد . تصدق و\nعطائیکه این آدم دریایی به اینمخلوق بیچاره نمود از طرف او بدست لرزه ناکی قبول شد\nواز نظرش چنان معلوم میشد که هیچ ندانست و نشناخت که این مخلوقات عجیب الهیکل\nچه جنس و چه نوع مخلوقی خواهد بود که هم حیات به او بخشیدند و هم صاحت ثر\nوت گردانیدند !\nبعد از ان بنابر اشارت کپتان باز بدريا فرورفتيم . بقدر نیمساعت در میان کشتزار\nصدف رفتار کرده به جائیکه لنگر قایق ما آویخته بود رسیدیم و به قایق برآمده بمعاو\nنت طایفه ها اسقافا ندرها را کشیدیم . اول سخن کپتان به ندلاند بود که گفت :"}
{"book": "adl0154", "page": 212, "text": "٢٠٧\n\n- استادندلاند ، تشکر میکنم !\nند - هیچ نکرده ام کپتان ! تنها مقابله بالمثل اجرا کردم. چونکه من نیز بحیات\nخود بشما مدیون بودم چرا که اگر نوتیلوس نمیبود ما هم غرق شده بودیم.\nازین سخن ندلاند در لبهای کپتان يك تبسم خفیفی پیدا کردید. طایفه ها قایق را\nبنابر امر کپتان بسوی نوتیلوس براندند. در راه جسد خون آلود سگماهی را دیدم که\nبر سطح بحر بر امده بود از لکه های سیاهی که بر نوك بالا او بود دانستم که از مدهشترین\nانواع سگماهیان خونریز است. طول آن زیاده از بیست و پنج قدم بود دهنش بقدر\nيك ثلث وجود او را تشکیل داده بود. از شش صف دندانهای سرتیز مثلث متساوی\nالاضلاع آن دلیل بود برینکه این سگماهی نر باشد. بقدر دوازده عدد سگماهی دیگر\nنیز در اطراف قایق ما پدیدار گردید اما با ما مشغول نشده بخوردن و پاره پاره کردن همجنس\nخود مشغول شدند .\nساعت هشت بود که به نوتیلوس واصل شدیم. از ین سیاحتی که در دریاچه مانا\nغار جزیره سیلان در مزرعه صدف اجرا نمودیم حسیات و ملاحظات غریبی برایم\nحاصل گردید. در پیش شجاعت و مرحمت کپتان که درباره رهایی دادن صیاد بیچاره\nهندی اجرا نمود بحیرت افتادم. حتی این فکر و ملاحظه خود را به کپتان نیز بیان\nکردم کپتان گفت :\n- معلم افندی. آن هندی از بیچارگان ظلم دیده دست ظالمانست. من هم از ان مظلو\nمانی ام که از دست همان ظالمان بی ایمان انواع ظلم وتعدی دیده ام یعنی من هم هندی و\nهموطننی این صیاد بیچاره میباشم لهٰذا تا به نفس واپسین دوستدار آن وطن و گیرنده\nانتقام آن هستم ."}
{"book": "adl0154", "page": 213, "text": "۲۰۸\nباب چارم\nبحر احمر\nدر ۲۹ کانون ثانی جزیره سیلان از نظر ما در افق پنهان گردید . نوتیلوس در سا\nعتی ۲۰ میل قطع مسافه مینمود . جزایر مالدیو ، ولا قه دیو را نیز بسرعت طی نمود .\nبه این حساب از دریای ژاپون که ابتدای حرکت ماست تا به اینجا هفت هزار و پنجصد فرسخ\nقطع مسافه کرده ایم.\nروز دوم نوتیلوس بر سطح بحر برآمده دریا را خیلی خالی یافتم . از هیچ طرف هیچ\nخشکه پدیدار نبود. سفینه ما بجهت شمال غربی توجه کرده بود که برین راه میباید که بدریای\nعمان که بدریاچه بصره نهایت پذیر گردیده داخل شود . پس اگر بدین دریا برود نهایت\nآن با خشکه مسدود است! آیا نوتیلوس باز بکجا خواهد رفت؟ با خود گفتم البته بعد\nاز گردش دریای عمان و دریاچه بصره باز عودت خواهد کرد! و اگر به بحر احمر هم\nدراید چون نهایت آنهم ببرزخ سویس مسدود است و هنوز «کانال» کشاده نشده است\nبه پس برآمدن ازان مجبور شده از گلوگاه باب المندب دماغه امید افریقا را گردش کر\nده به بحر محیط اطلسی خواهد درآمد لہذا از رفتن به آبهای سواحل اوروپا قطع\nامید کردم .\nتا به سوم ماه شباط نوتیلوس بحر عمانرا بسرعتهای مختلف و عمقهای مختلف گر\nدش نمود . در چارم ماه مذکور بحر عمانرا بنهایت رسانیده واپس رجعت کرد .\nوقتیکه از بحر عمان میبرآمد شهر «مسکت» را که از شهرهای مشهور سواحل عمانست\nمشاهده کردم منظره غریب شهر را که بر سنگلاخ سیاه قلعه و خانه های سفید ش"}
{"book": "adl0154", "page": 214, "text": "۲۰۹\n\nبنا گردیده تماشا کردم . مناره های جوامع و نخلستان های آنرا نیز دیدم . اما تماشا بسیار کوتاه بود . زیرا نوتیلوس بر سطح بحر کمی توقف کرده باز بزیر بحر در امد ازینجا سواحل « حضرموت » را شش میل دور تر گذاشته براهیکه داشتیم دوام ورزیدیم .\nدر ۵ ماه شباط بدریاچه « عدن » داخل شدیم که این دریاچه که در نهایت آن گلوگاه یا ابنای باب المندب واقعشده بشكل يك قیفی میباشد که آبهای بحر محیط هندی بواسطه این قیف به بحر احمر میریزد .\nروز دیگر که نوتیلوس برای تجدید هوا بر سطح بحر برآمد از دور شهر « عدن » نمایان گردید . اینجا از سنه ۱۸۳۹ در زیر اداره حکومت انگریز در آمده است شهر بر يك دماغۀ کوچکی واقع است که بايك برزخی بقطعه عربستان التصاقی پیدا کرده است.\nدر هفتم ماه شباط به گلوگاه « باب المندب » که بزبان عرب معنی آن « دروازه سرشك » است تقرب نمودیم این گلوگاه یا ابنایی را که ۵۲ کیلومتر و طول و ۲۰ میل عرض آنست نوتیلوس بیکساعت طی نموده اما هیچ بر سطح بحر بر نیامد سراسر در زیر بحر قطع مسافه نمود . زیرا بسیار و اپورها ازینجا در همه وقت مرور و عبور دارد ، و مسافه گلوگاه نیز تنگست لهذا نوتیلوس نمیخواهد که خود را هویدا کند نهایت وقت پیشین بود که به بحر احمر داخل شدیم .\nبحر احمر يك دريائيست که باران در و هیچ نمی بارد و هیچ يك نهر بزرگی در ان نمیریزد، آبهایش همیشه تبخره میکند. یعنی در هر سال بقدر بلندی یکنیم مترو آب از سطح آن به بخار منقلب شده بهواطیران میکند. پس هرگاه بحر محیط هندی بواسطه قیف طبیعی باب المندب آب در ان نمیریخت یکوقتی خشکیده پی کار خود میرفت . بحر احمر به درازی دو صد و شش هزار متر و و عرض وسطنی آن سی هزار و چار"}
{"book": "adl0154", "page": 215, "text": "۲۱۰\nصد مترو میباشد . در زمان حکمداران روما این بحر اهمیت فوق العاده را مالک بود ، و اگر کانال سویس کشاده شود اهمیت آن خیلی بالا و اعلا خواهد گردید .\nاگرچه فکر کپتان نمو را نمیدانم که چیست ؟ و بچه خیال و تصور به بحر احمر کشتی خود را رانده است ؟ ولی خود من بسیار ممنون و مسرور شدم که این بحر را دیدم . سفینۀ ما در ساعت بیست و يك میل سرعت داشت گاه در سطح و گاه در قعر بحر رفتار مینمود که باینصورت داخل و خارج بحر را تماشا کرده میتوانستم .\nدر ۸ ماه شباط بوقت صبح شهر « مخا » معلوم گردید. قلعه خرابه و نخلستانهای اطراف آن را دیدم . این شهر در زمانهای قدیم تجارتگا و معمور يك شهری بود . شش عدد بازار های بسیار بزرگ و بیست وشش مساجد و جوامع در ان بود. دورۀ آن سه کیلو مترو بود و باشش قلعه بسیار متین محافظه شده بود . بعد از انگاه از پیشگاه اینشهر در گذ شتیم نوتیلوس باز در زیر بحر در امد وسواحل عربستانرا ترك كرده طرف سواحل افریقا را گرفت که عمق آن طرف از ینطرف بیشتر بود .\nاز پنجره های نوتیلوس در میان آبهای بسیار براق وصاف بحر احمر مر جانهای رنگارنگ ، و سنگهای بسیار عجیب و ملونی که با بوصوتهای سبز مخملین مانندی مستور بود ، و درختهاى بزرك زمه را تماشا کردیم اسفنجها یعنی ابر ها، و پولیپها از هر نوع موجود بود و نباتات مختلفۀ بحری ، و حیوانات مختلفۀ نباتیه و ناعمه از اجناس بسیار اعلاها درین بحر دیده میشد .\nماهیان گوناگون مختلف الاجناس نیز بکثرت پدیدار بود . نهم شباط نوتیلوس در واسعترین نقاط بحر احمر که در مابین « سواکن » و « قونفودا » میباشد رفتار داشت عرض این محل بحر یکصد و نود میلست امروز چون نوتیلوس بر سطح بحر برآمد"}
{"book": "adl0154", "page": 216, "text": "۲۱۱\n\nمنهم برامده بتماشای بحر مشغول گشتم درین اثنا کپتان نمو به پیش من آمده وبکمال\nنزاکت يك سگاره تقدیم کرده گفت :\n— خوب معلم افندی ! آیا بحر احمر را پسندیدید ؟ ماهیان آنرا ، حیوانات نباتیهٔ\nآنرا ، اسفنجهاى آنرا ، جنگلهای زره های آنرا بخوبی تماشا کردید ؟\n— بلی کپتان ، نوتیلوس تدقیقات و تماشا های مرا به بسیار خوبی ایفا نمود. حقیقتاً\nکه سفینه ما بسیار عاقلست .\n— حقیقت که همچنین است . نوتیلوس عاقل وصابر و بی تهلکه است. از طوفانهای\nبسیار مدهش بحر احمر وسنگلاخهای آن هیچ نمیترسد .\n— براستی که سفینه شما محيرالعقولست ولی وا اسفا که اینچنین کشف بدیع بهمراه\nمخترع آن محو و نابود خواهد شد !\nکپتان يك تبسمى کرده سکوت نمود . منهم سخن را برد یگر وادی دورداده\nپرسیدم که :\n— کپتان، تدقیقات شما در بحر احمر بسیار است آیا سبب چیست که آنرا بحر احمر میگویند؟\n— در بخصوص رأیها مختلف است . بعضی میگویند که هنگامیکه حضرت\nموسى عليه السلام بنی اسرائیل را از بحر بگذرانید وفرعون نیز با عونهٔ خود ازپی\nآن در بحر درامد حضرت موسی دعا کردکه خدایا بالای احمر را بران ها مسلط گردان\nلهذا آبهای دریا بر آنها هجوم آورده همه را غرق ساخت. از انروز نام این در یابحر احمر گردید!\nمن — اما این تعریف یکقدری شاعرانه است فنی نیست من تعریف فنی آنراه میخواهم .\nنمو — متقدمینی که نام این در یار احمر نهاده اند از سبب کلمه « ادروم» که بمعنی سرخ در\nزبان عبرانیست پیش آمده و این سرخی نیز از بعضی حالاتیست که در آب آن مشاهده میشود."}
{"book": "adl0154", "page": 217, "text": "۲۱۲\n\nمن ـ حالا نکه تا بحال آبهای آنرا براق و مانند دیگر بحرها دیده ام سرخی دران\nهیچ مشاهده نشده است .\nنمو ـ همچنینست اما اگر بطرف آخر آن که بخشکه مربوطست پیش رفته شود\nرنگ سرخ را در آب خواهید دید . حتی در یکوقتی دریاچهٔ «طورسینا» را مانند\nخون سرخ دیده بودم .\nمن ـ آیا این سرخی را از چه دانسته اید ؟\nنمو ـ این سرخی از حیوانات نباتیهٔ صغیرهٔ خورده بینیه ایست که از غایت کوچکی\nجرم و وجود آن هیچ بچشم نمی آید و برای پر شدن يك ملیمتره جای چهل هزار عدد\nآنها لازم میآید وقتیکه به طور برسیم شما هم این رنگ سرخ حیوانات مذکوره\nرا خواهید دید .\nمن ـ پس معلوم میشود که شما پیش ازین نیز در بحر احمر گشت و گذار کرده باشید ؟\nنمو ـ این پنجم بار است که نوتیلوس درین بحر درآمده است .\nمن ـ پیش ازین از مرور نمودن بنی اسرائیل وغرق شدن فرعون بحث راندید.\nآیا بعضی دلایل و اماراتی که مرور آنهارا نشان بدهد یافته اید ؟\nنمو ـ نی نیافته ام . چرا که آنجا درینوقت بحر نی بلکه خشکه میباشد . یعنی\nبمرور ایام آن بحر یکه حضرت موسی ازان گذرکرده و فرعون دران غرق شده\nباز يك پر پر شده است .\nمن ـ آیا آن محل کجاست ؟\nنمو ـ ازسویش یکقدری بالاتر است در قدیم آنجا بحر بود درینوقت ریگستانست\nو گمان میبرم که اگر درین ریگستان حفریات اجرا شود بسی آثار عتیقه پیدا خواهد شد."}
{"book": "adl0154", "page": 218, "text": "۲۱۳\n\nمن ـ بلی این حفريات میباید که پیشتر از حفر شدن كانال سویس اجرا شود و\nگرنه بعد از تمام یافتن کانال در انجاها شهرها و عمار تها ساخته خواهد شد وحفريات باقی\nخواهد ماند اما این يك را نیز بپرسم کپتان ، آیا كانال سویس که کنده شود بسبب عدم\nعمق بسیار برای نوتیلوس فایده نخواهد کرد همچنین نیست ؟\nنمو -- اگرچه برای نوتیلوس فایده ندارد ولی برای عالم انسانیت فائده عظیمی\nمی بخشد ، و چون این امر عظیم بقوت پر کار هموطنی شما موسیو «دولسپیس» اجرا\nمیشود ازانر و هر قدر فخر که بکنید جا دارد .\nمن ـ راستست کپتان ، در ینباب فخر و مباهات بها فرانسویان عائد است .\nنمو ـ چه فائده که نوتیلوس در ان داخل شده نمیتواند . معهافیه نوتیلوس پس فردا\nبه بحر سفید چون بر اید شهر پور تسعید را که عملیات کانال از انجا آغاز شده خواهید دید.\nازینسخن کپتان حیرت عظیمی مر ا استیلا کرد . فریاد بر اورده گفتم :\nمن ـ چه گفتید ؟ آیا پس فردا به بحر سفیده میبرائیم ؟\nنمو ـ بلی میبرائیم . اما شما چرا اینقدر متحیر شدید ؟\nمن ـ چسان متحیر نشوم کپتان افندی ! انصاف بفرمائید چگونه مبهوت نگردم ،\nدر ظرف مدت چهل وهشت ساعت تمام بحر احمر را رو بعقب طی کردم ، و باز از گلو\nگاه باب المندب برامده تمام قطعه افریقا را دور و بحر محیط اطلسی را قطع کردن ، و\nازگلوگاه « جبل طارق » گذشته بحر سفید را پیمودن ، و به پور تسعید آمدن چیزیستکه\nهر کس را غوطه خوار گرداب حیرت خواهد کرد !\nنمو ـ آیا بشما که میگوید که اینهمه مسافه ها را طی کرده به پورتسعید خواهیم رفت ؟\nمن ـ اگر نوتیلوس مانند بالون بر هوا نه پرد ، ویا مانند شمند و فر بر خشک نه دود"}
{"book": "adl0154", "page": 219, "text": "٢١٤\n\nبرای رفتن به بحر سفید دکر چه چاره خواهد بود ؟\nنمو — معلم افندی نوتیلوس نه بر روی هوا میپرد، و نه بر روی زمین میدود . اما\nاز زیر همین زمینی که حالا در مابین بحر احمر و بحر سفید حایل افتاده و مهندس فرانسوی\nشما کانالرا میخواهد در ان بکشاید مرور نموده بحر سفید داخل میشود !\nمن — این از همه عجیبتر ! آیا چسان از زیر زمین میگذرد ؟\nنمو — بلی به بسیار آسانی میگذرد ؛ زیرا خالق عظیم الشان ذی قوت و قدرت همین\nکانال سویس را که انسانها حالا برای کشادن آن سعی و کوشش میورزند از زمانهای\nبسیار درازی در زیر زمین باز فرموده است .\nمن — سبحان الله ! مگر شما آنرا پیدا کرده از ان مرور مینمائید ؟\nنمو — بلی، این پنجم بار است که ازین کانال زیر زمینی نوتیلوس گذر کرده و میکند.\nنام این کانالرا «تونل عرب» نهاده ام. از زیر کانال سویس آغاز کرده به بحر سفید\nمیبراید ، و بجز من هیچکسی از وجود آن خبر ندارد .\nمن — اما زمینی که کانال سویس بران کنده میشود سراسور ریگستا نست .\nنمو — بلی بقدر پنجاه متر و چقوری ریگست بعدها سنگلاخ بسیار سختست که در زیر\nریگ میباشد و تونل کشف کردهٔ من در همین سنگلاخ کشاده شده است .\nمن — آیا این راهرا به تصادف پیدا کردید ؟\n— هم به تصادف و هم بملاحظه یافته ام؛ اما راست ترش اینست که بملاحظه و تفکر یافتم.\nمن — مهربانی کرده بفرمائید که چگونه بکشف آن موفق و کامیاب شده اید ؟\nنمو — معلم افندی چون بعد ازین از همدیگر هیچ جدا نخواهیم شد لهذا هیچ اسرار\nپنهانی از شما ندارم . اینست که این سر خود را نیز بشما میگویم . بسیار وقت بود که در"}
{"book": "adl0154", "page": 220, "text": "٢١٥\n\nهر وقتی که ماهیان و حیواناتی که در بحر احمر به نزدیکی سویس میدیدم عیناً همان ماهیانرا در بحر سفید در قرب پورتسعید مشاهده میکردم . و مانند این دیگر بعضی مناسبات نیز در مابین این دو نقطه یافتم . لہذا بفکر افتادم که آیا در مابین این دو دريا يك رابطه پنهانی موجود خواهد بود یا نی ؟ و اگر رابطه موجود باشد بسبب بلندی سطح بحر احمر بر بحر سفید بهمه حال آبهای بحر احمر بشدت در بحر سفید خواهد ریخت ؟ بناء علیه در بحر احمر بسیاری از ماهیا نرا صید کرده در دمهای شان حلقه های آهنیئی گذرانید م بعد از چند ی چون در بحر سفید آمده ماهیگیری کردم عیناً همان ماهیان حلقه دار خود را یافتم . باینصورت محقق دانستم که در ما بین این دو بحر را بطه موجود است بس به تحری و جستجوی آن افتادم تا آنکه دهنه تونل را یا فته نوتیلوس را دران راندم و به بحر سفید بر آمدم که انشاء الله بعد از دو روز شما نیز از ین تونل مرور خواهید کرد .\n\n--* باب پنجم *--\n--* تونل عرب *--\n\nاین حوادث را قسماً به قونسه ی و ندلاند فهمانید م . قونسه ی چون شنید که بعد از دو روز به بحر سفید میبرائیم از مسرت بسیار کف زدن آغاز نهاد . ندلاند به شانه ها و لبها و چشمههای خود اوضاع تعجب و انکار نشان داده گفت :\nـ در زیر بحريك تونل ها !! آيا تابه ایندم کسی اینچنین چیزیر اشنیده ؟\nقو ـ دوست من ، آقای من ، تابه ایندم کسی موجود بودن نوتیلوس راشنیده"}
{"book": "adl0154", "page": 221, "text": "٢١٦\n\nبود ، اینست که خود شما دران نشسته و سیر و سفر کردید . لهذا باینطور باور نکردن\nشانه های خود را نجنبانید .\nند ــ خواهیم دید ! اگر نباشد هم باید که باور کنیم ، وجود نوتیلوس هر چیز را\nبه انسان باور میکناند و هم برامدن بحر سفید را بسیار آرزومندم چرا که به اوروپا\nتقرب میکنیم . بلکه فرصتی بدست افتد .\nوقت شام نوتیلوس در ٢١ درجه و ٣٠ دقیقه عرض شمالی به نزدیک سواحل\nعربستان قطع مراحل مینمود . از دور بندر « جده » را نیز دیدم . خانه های سفید\nشهر ، و مناره های مساجد ، و قایقهائیکه به بندر مربوط بود و واپور هائیکه دورتر\nلنگر انداخته بود یگان یگان معلوم میشد . بعد از کمی جده نیز از نظر پنهان گردید .\nآفتاب نیز غروب کرده نوتیلوس در زیر بحر بر فتار خود آغاز نهاد .\nفردا که ١٠ ماه شباط بود نوتیلوس بر سطح بحر برآمد ، ولی چون از دور بعضی\nواپورها دیده شد باز پس غوطه خورد . وقت ظهر باز بر روی آب بالا برآمد . دریا\nسراسر خالی بود . من با قونسه ی و ندلاند بر کنار کنارهٔ نوتیلوس تکیه زده از هر\nدر و رهگذر بحث میراندیم . درین اثنا ندلاند يك جسم سیاهی را در بحر نشان داده گفت :\nند ــ معلم افندی ، شما به آنطرف ببينيد ، يك جسم سیاهی متحرکی معلوم میشود،\nآیا چه خواهد بود ؟\nقو ــ مبادا که کدام نوتیلوس دیگر باشد !\nند ــ نی ، هیچ شبهه نیست که این يك مخلوق بزرگ بحریست .\nقو ــ ماهی بالینه نباشد ؟ چرا که بسیار بزرگست .\nند ــ نی ، اینحیوان بالینه نیست ، چونکه با بالینه ها از قدیم الفت دارم و رفتار آنها"}
{"book": "adl0154", "page": 222, "text": "۲۱۷\n\nرا خوب میشناسم .\nمن — چون نيك نظر کردم حیوان مذکور را شناخته گفتم :\n— براستی که این حیوان نه بالینه است و نه ماهی عنبر ، اما « دوغونق » نام حیوان\nبسیار عجیب الخلقه میباشد که در بحر احمر يكچند دانه از ان باقی مانده است .\nقو — وای ، دوغونقست ؟ دوغونق از حیوانات پستاندار ذوى الفقرا تست !\nدرین اثنا کپتان نمو بالامرامد . بطرف حيوان يك نظری انداخته ، و از حال\nندلاند هوس فوق العاده اور ابرای شکار حس نموده گفت :\n— استاندا لاند ، آیا اگر برای شکار این حیوان ژیپقین را بدست بگیرید کف دست\nشما را نخواهد سوخت ؟\nند — کف دست مرانی بلکه جان ماهیرا خواهد سوخت !\nنمو — معلوم میشود که اگر امر وز صنعت قدیم خود را اجرا کرده اینمخلوق را\nشکار بكنيد خیلی ممنون خواهید شد ؟\nند — بلی کپتان بسیار خوشنود خواهم شد چرا که هنوز این نوع حیوانرا هیچ\nصید نکرده ام .\nنمو — بسیار خوب صید کنید . لکن هوش کنید که نه از پیش شما بگریزد ، ونه\nبرشما حمله بیارد .\nمن — آیا شکار دوغونق تهلکه نا کست ؟\nنمو — بلی . گاه گاه دوغونق بر مهاجمان خود برگشته هجوم میاورد ، وقایق\nصیادا نرا چپه میکند . اما برای مثل استاندا لاند شکاری تهلکه ملحوظ نیست چرا\nکه خوب می بیند و خوب میزند ! وچون گوشت این حیوان بسیار لذیذ و معتبر است"}
{"book": "adl0154", "page": 223, "text": "۲۱۸\n\nاز انرو گفتم که هوش کنید که از پیش شما خطا نشود .\nند - وای ! مگر گوشت اینحیوان خوردنیست ؟\nنمو - بلی استاندلاند ! مشهور است حتی در مالیزیا برای سفرۀ پادشاهان ورؤسا\nمخصوصست . بناءً علیه صیادان دو غونق خیلی بسیار است که از انسبب نزدیکست\nکه نوع اینمخلوق رو بتمامی نهد . چونکه در اصل هم این حیوان کمست .\nقو - کپتان افندی ! هر گاه این حیوان آخر ترین نوع آن باشد از نقطه نظر فن\nمحافظه کردن آن لازمست .\nند - اگر از نقطۀ نظر فن محا فظه کردن آن لازم باشد اما از نقطۀ نظر مطبخ شکار\nکردن آن لازم است .\nنمو - بلی بلی استاندلاند ! نگذارید شکار کنید !\nدر ین اثنا هفت نفر طایفه های کشتی بالا بر امده بکشادن قایق مشغول شدند .\nبدست یکی از انها يك ژبپقین و ریسمان در ازی موجود بوده قایق را از جایش براور\nده بدریا فرو آوردند. شش نفر آنها برای پر کشیدن ويك نفر آنها بر سکان نشست.\nمن و ندلاند و قونسه ی در قایق فرو آمدیم . از کپتان پرسیدم که :\n- آیا شما نمیروید کپتان؟\nنمو - نی ، بروید !\nقایق بطرف دو غونق روانه شد . چون یکچند قولاچ به نزديك دو غونق رسيد\nندلا ندژ بیقین را بدست گرفته بر بینئی قایق بوضعیت شکار ایستاده شد . ژبیقینها ئیکه\nبرای این نوع شکارها مخصوص است بايك ریسمان بسیار درازی مربوط میباشد که\nژبیقین چون بر وجود حیوان بخلد و حیوان در قعر بحر در اید بکمال سرعت ریسمانرا"}
{"book": "adl0154", "page": 224, "text": "۲۱۹\nویل میکنند . اما این ریسمان بقدر ده قولاچ دراز بود که به آخر آنهم يك پیپ خالی مربوط بود که این پیپ خالی جهت حرکت دو غونق را نشان میدهد .\nمنهم بر پاخواسته حیوانیرا که برای صید آن حاضر شده ایم بدقت تمام تدقیق کردن گرفتم . دو غونق به خرس بحری بسیار مشابهت داشت . سر آن یکقلم به خرس ماهی میماند ولی فرق این از ان همین بود که در چنهٔ بالائی این دو دندان دراز کراز مانند بسیار تیزی مشاهده میشد. طول این دو غونق زیاده از هفت مترو تخمین میشد، وجود مستطیل الشکل اینحیوان بايك دم بسیار درازی که نوك آن دو شاخ بود انتها پذیر شده بود.\nدوغونق بر سطح بحر بر امده هیچ حرکت نمیکرد چنان گمان میشد که مرده یا بخوابرفته است . قایق بکمال احتیاط بقدرسه قولاچ بدوغونق نزدیکشد ندلاند را درین اثنا دیدم که وجود خود را پس کشیده بکمال شدت ژیپقین را بر حیوان حواله نمود .\nدوغونق يك صفیری زده در آب غوطه خورده ندلاند بغضب وحدت فریاد براورد که :\n- وای کافر ! زده نتوانستم !\nمن - نی زدی ندلاند ! ولی ژیپقین در وجود او خلیده نماند . ببین که خونش روی آبرا رنگین کرده است .\nبعد از کمی دوغونق باز برامدا ما زخمش کاری نبود چرا که بسرعت حرکت میکرد . اما از صفیر زدن و به غضب نگاه کردنش چنان معلوم میشد که خیلی غضبناك شده است ندلانديك دوبار دیگر باز خود را برای زدن آن حاضر ساخت ولی تا میخوا ست که ژیپقین را حواله کند باز غوطه میخورد. پس حدت ندلا ندر اتصور بکنید."}
{"book": "adl0154", "page": 225, "text": "چیزی بخشهای مستهجن و کفرهای غلیظی که بود صرف میکرد.\nبقدر یکساعت به تعقیب آن دوام ورزیدیم درین اثنا دو غونق کویا ازالم زخم خود بحرص انتقام افتاده وضعیت هجوم آوردنرا گرفت . ندلاند فکر انتقامجویانه حیوا نرا دانسته گفت :\nدقت کنید ، هوشیار باشید !\nکاندار نیز بزبان خود طایفه ها را یکچند سخن گفت که از خوای آن نیز معلوم میشد که بدقت کردن توصیه میکند . دوغونق بقد ر بیست قدم به قایق نزدیکشد و پره های بینی و دهن مهیب خود را باز کرده يك صفير هولنا کی برآورد . ندلاند تا میخوا ست که خود را برای هجوم کردن حاضر کند دو غونق بشدت بر قایق حمله آورد ، و با قایق بشدت مصادمه نمود. قایق يك بغله شده آب بسیاری در ان بریخت ولی بمهارت سکاندار-راسرچپه نشد . همه ما يك بر دیگر غلطیدیم . صدای فشار دادن دندانهای دوغونق بر کناره قایق معدنی بگوشم بر خورده\nدرین اثنا اگرندلاند چابکدستی نمیکرد، و ژیپقین را بر قلبگاه دو غونق نمی خلا نید حال ما بفلاکت منجر میشد حیوان مدهش باز پیقین غائب گردید ریسمان و پيپ را نیز با خود برد . بعد از کمی بقدر صد قدم دور تر پیپ بر روی آب برآمد . و در عقب آن لاشه حیوان نیز بر پشت چپه شده معلوم گردید. طایفه ها در حال د وغونق را باریسمان بقایق بسته بطرف نوتیلوس به بر کشیدن آغاز کردند.\nدو غونق را بقوت جراثقال به نوتیلوس برآوردند چرا که بیشتر از د و خروار ثقلت داشت. بر سطح کشتی آنرا پاره پاره کردند. گوشتهای لازمه آنرا بمخزنهای مطبخ نقل دادند، وفضلات آنرا بدریاریختند. امشب بر سر سفره طعام های کونا کون"}
{"book": "adl0154", "page": 226, "text": "۲۲۱\n\nگوشت دوغونق رونق افروز گردید . گوشت دو غونق را بسیار لذیذ یافتم . در لذت و غلظت خیلی بگوشت گاو مشابه بود .\nروز دیگر گاه بر سطح بحر و گاه در زیر بحر قطع مسافه کرده بوقت شام از پیش کوه « طور » که در آخرین حوضه دریابی بود در گذشتیم . رفتار نوتیلوس بعد ازین خیلی آهسته گی پیدا کرد . دانستم که به سویس نزديك شده ایم . از ساعت هفت تا بساعت نه نوتیلوس از سطح در یا بقدر پنجاه مترو در زیر آب رفتار نمود . از پنجره سفینه بقوت ضیای الكتريك در یکطرف راه سنگلاخها دیوار مانند بزرگی مشاهده میکردم.\nساعت نه سفینه بسطح بحر برآمد . همان بر سطح کشتی آمدم . بهوس مرور کردن از تونل کپتان نمو بیتاب مانده هیچ آرام نداشتم . از دور يك چراغی بنظرم بر خورد که بسبب هوای دمه دار خیلی خیره معلوم میشد .\nدرین اثنا کپتان نمو نیز بالا آمده گفت :\n- آن روشنی که می بینید چراغ سائح کشتی نمای سویس است که کشتیها را بشب رهنمایی میکند .\nمن - پس معلوم میشود که به دهنه تونل شما نزدیکشدیم ؟\nنمو - بلی نزدیکشدیم .\nمن - اما گمان میبرم که گذشتن از انجا بسیار آسان نباشد ؟\nنمو - بواقعی که آسان نیست . در اثنای مرور نمودن از تونل خود من سکانرا بدست میگیرم و کشتی را میرانم . بیائید که فرو آئیم زیر انوتیلوس غوطه میخورد. شما را نیز با خود در پشت آئینه محل سکان خواهم نشاند تا بچشم خودتونل را به بینید .\nمن - خیلی تشکر میکنم کپتان ."}
{"book": "adl0154", "page": 227, "text": "۲۲۲\n\nدر پی کپتان فرو آمدم. سرپوشهای سطح سفینه را بستند. شیردهنها را باز کردند. مخزنها از آب پرشده نوتیلوس غوطه خورده کپتان نمومرا به پیش يك زینۀ که ببا لا میرامد بیاورد. اواز پیش و من از عقب برزینۀ مارپیچ تنگی بالا شدیم. در پیش روی ما يك دروازۀ پدید آمده کپتان آنرا باز کرد. از يك رهرو تنگی گذشته در اوتاق سکان که قریب بینی سفینه بود داخل شدیم.\nاین اوتاق بطول و عرض شش متر و و ارتفاع يكقد آدم يك خانه بود. در وسط آن يك دولاب یعنی يكچرخ عمودی موجود که به این چرخ زنجیر سکان که در دنبالۀ سفینه است مربوط بود. در چارم دیوار اوتاق بلورهای عدسی کلفتی موجود بود که بواسطۀ آنها هر طرف بخوبی دیده میشد.\nاوتاق اگر چه تاريك بود ولی چون اطراف خارجی بضیای الکتریکی منور بود از خارج هر طرفرا خوب میدیدم يك آدم بسیار توانا و تنومندی چرخ دولاب سکانرا بدست گرفته بود. کپتان گفت حالا .\n– باید مدخل تونل را بیابیم .\nاین خانۀ سکان چون باماشینخانۀ سفینه با تلفون مربوطست از انروکپتان از نجا هر امریکه داشته باشد بکمال سهولت داده میتواند . بر يك دکمۀ دست برده حرکت نوتیلوس آهسته گردید .\nبه پیش پنجره نزدیك شدم . بکمال سکوت و سكونت برسنگلاخهای دیوار مانندی که در پیش روی نوتیلوس واقع شده بود نظر می انداختم. یکچند مترو دورتر از سنگلاخ مذکورگاه بطرف یمین وگاه بطرف يسار بقدر يكساعت متجسسانه رفتار نمودیم . چشمان کپتان نمو از آلت جهت نما یکلحظه جدا نمیشد، و بدست خود"}
{"book": "adl0154", "page": 228, "text": "۲۲۳\n\nمتصل سکاندار را اشارت ها میکرد . در بیرون برسر سنگها انواع مرجانها ، وحیوا\nنات نباتیه ، ونباتات بحریه ، وحیوانات قشریه دیده میشد .\nاز ساعت ده يك ربع گذشته بود که کپتان نمو دولابرا بدست خودگرفت ، و خودش\nبچرخ دادن آغاز نهاد چونکه در پیش رو يك مغاره واسع و تاریکی پیدا گردیده بود.\nنوتیلوس بکمال جسارت به آن مغاره درامد . ماشین سفینه رو به پس بحرکت\nآغاز نهاد زیرا آبهای بحر احمر به بسیار شدت و سرعت بطرف بحر سفید در جریان\nبود . با وجودیکه ماشین رو به پس دوره میکرد بازهم سفینه مانند تیر در جریان پرقوت\nمغاره رفتار داشت دیوارهای مغاره راخوب دیده نمیتوا نستم زیرا سرعت جریان\nآب فوق العاده بود . دلم خیلی بطپش بود دستم را بقوت برسینه ام میفشردم .\nکپتان نمو سا عت ده و نیم بود که د ولاب را گذاشته به پیش من آمد ، و بیرونرا\nنشاندا ده گفت :\n- بحر سفید !\nنوتیلوس باینصورت در ظرف بیست دقیقه از زیر زمین برزخ سویس راگذر\nکرده به بحر سفید برامد .\n\nباب ششم\nجزایر بحر سفید\n\nروزدیگر نوتیلوس برسطح بحر برامد . همان برسطح کشتی برامدم. در طرف\nجنوب سه میل دور تر سوادشهر پورتسعید معلوم میشد. ندلاند و قونسه ی نیز آمدند."}
{"book": "adl0154", "page": 229, "text": "٢٢٤\n\nندلاند بیکصدای استهزاکارانه گفت :\n—ای معلم افندی ! بحر سفید کجاست؟\nمن — اینست که بر سطح آن میباشیم .\nند — چه میگوئید ؟\nمن — راست میگویم دیشب در ظرف یکچند دقیقه از زیر برزخ سویس گذر کرده\nاینست که حالا در بحر سفید رفتار داریم .\nند — اینسخن را هیچ باور نمیکنم !\nمن — اگر باور نکنید بسیار خطا کرده خواهید بود زیرا این سواد خشکه که می بینید\nاراضی مصر است .\nند — اینسخن را بدیگر کسی بفرمائید !\nقو — مادام که افندی میگوید بسخن افندی باور کردن لازمست !\nمن — علی الخصوص که در اثنای مرور از تونل مرا کپتان در اوتاق سکان با خود داشت.\nقو — باین سخن چه میگوئید ؟ هنوز هم باور نمیکنید ؟\nمن — ندلاند ، چشمهای شما تیز بینست ، هرگاه خوب دقت کنید سنگلاخ دراز دماغه\nپورتسعید را خواهید دید .\nندلاند بدقت نظر کرد گفت :\n— بواقعی که دیدم ، باور کردم ! حقیقتاً که کپتان شما بسیار ماهر يك كپتانیست. براستی\nکه در بحر سفید میباشیم . بسیار اعلا! حالا میباید که مشاوره کنیم .\nمن — چه مشاوره کنیم استاد لاند ؟\nند — اینهم پرسان میخواهد ؟ غیر از مسئلة فرار کردن دگرچه مشاوره داریم ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 230, "text": "٢٢٥\nاما دقت کنید که سخنان ما را کسی نشنود.\nمن - خوب، بگوئید! چه میگوئید ندلاند؟\nند - گفتنی من بسیار ساده و بسیط است، حالا گویا که در اوروپا هستیم. پیش از آنکه\nکپتان نمو ما را بقطبها ببرد همان بگریزیم!\nراستی اینست که مکالمۀ ندلاند در بخصوص مرا خیلی دلتنگ میسازد. زیرا از یکطرف\nنمیخواهم که رافقای خود را محبوس عمری در نوتیلوس بسازم، و از دیگر طرف نمیخواهم\nکه از کپتان نمو و سیاحت خارقه های زیر بحر جدا شوم. از سایۀ کپتان نمو بدیدن چیزهائی\nموفق شده ام که بخواب هم ندیده بودم. اینچنین فرصت آیا هیچگاه بدستم خواهد افتاد؟\nاصلاً نخواهد افتاد! تا تدقیقات بحریۀ خود را مکمل نکنم و این سیاحتنامۀ خود را بسر\nنرسانم از نوتیلوس بهیچصورت برآمدن آرزو ندارم. لہذا گفتم:\n- دوست من ندلاند! راست بگو ببینم، آیا در نوتیلوس دق و خفه شده اید؟\nندلاند یکچند ثانیه جواب نداد. بعد از ان گفت:\n- - اگر راست بگویم از سیاحت زیر بحر خود خیلی ممنونم. اما ممنونیت کاملۀ هر سیاحت\nآنست که انسان زمان ختام آنرا بداند. آیا زمان ختام سیاحت ما چه وقت است؟\nمن - زمان آنهم خواهد رسید!\nند - چه وقت، و در کجا؟\nمن - اینرا نمیدانم که در کجا، اما وقت آن وقتیست که هیچ دیدنی در دریا نماند.\nقو - منهم بفکر افندی اشتراك میکنم. یعنی میگویم که کپتان نمو بعد از انکه هر طرف\nرا بما نشان بدهد خود بخود ما را رها خواهد کرد.\nمن - نی بسیار مبالغه هم نکنیم، ماچون بر اسرار حیات کپتان نمو واقف شده ایم"}
{"book": "adl0154", "page": 231, "text": "٢٢٦\n\nکپتان هیچوقت فاش کردن اسرار خود را نمیخواهد ، و ما را هم نمیگذارد که برائیم وراز\nاو را بعالم فاش کردانیم .\nند - پس امید شما به چیست ؟\nمن - امید من آنست که البته بعد از چندى يك فرصتی بدست خواهد افتاد ، ماهم\nاز آن استفاده خواهیم کرد !\nند - اوه جانم ! چرا برای آن استفاده حالا شتابان نشویم ؟ که میداند که در انوقت\nکجا خواهیم بود ؟\nمن - یا در نجا خواهیم بود ، یا در چین ، یا در آمریکا ؟\nند - معلم افندی سخنان شما همه هوائیست حال را گذاشته دایما از استقبال بحث میرانید\nمن میگویم حالا در بحر سفیده میباشیم همان فرار کنیم .\nمن - دوست من ندلاند ، درینخصوص هیچ ممانعتی ندارم هر وقت كه يك فرصت جدی\nو حقیقی بدست آور دید مرا خبر بدهید همان با شما همراهی خواهم کرد اما اینقدر توصیه\nمیکنم که باید بسیار احتیاط بکنید که فرصت جدی و درست باشد زیرا اگر درست و جدی\nنباشد و یکبار در اثنای گریختن گرفتار آئیم دوباره هیچ وقت روی آزادی را نخواهیم\nدید ، و کپتان بهیچصورت گناه ما را عفو نخواهد کرد .\nند - آفرین معلم افندی ، اینسخن شما بسیار عاقلانه است ، ما هم تا فرصت جدی\nنباشد بر گریختن اقدام نخواهیم کرد .\nمن - منهم قبول کردم ، اما اینرا بگوئید که فرصت جدی شما کدام فرصت را اندیشه\nکرده اید ؟\nند - فرصت جدی آنست که در يك شب تاریکی نوتیلوس از کنار کدام ساحل نزدیکی"}
{"book": "adl0154", "page": 232, "text": "۲۲۷\n\nبگذرد یا در انجا توقف کرده باشد.\nمن- یعنی بشنواری گریختن میخواهید؟\nند- بلی ، اما به این شرط که سفینه در سطح بحر وبساحل خوب نزديك باشد ،\nو اگر از ساحل دور و یا در قعر بحر باشد دیگر چاره یافته ام.\nمن- چه چاره ؟\nند- برای بدست آوردن قایق نوتیلوس کوشش میکنم. چونکه اصول جدا کردن\nآنرا از کشتی آموخته ام. در میان آن میدرائیم، سرپوش آنرابسته کمانهایش را باز میکنم،\nو از زیر بحر بر سطح بحر میبرائیم حتی سکاندار نیز این فرار ما رانمی بیند.\nمن- بسیار خوب ندلاند! شما در پی جستجوی این فرصت باشید. اما اینرا هم فراموش\nمکنید که این فرصت اصلا در چنین جاها ظهور نخواهد کرد!\nند- چرا ؟\nمن- چونکه کپتان نمو فکر فرار ما را میداند . لهذا در چنین جاها که برای فرار مایان\nمساعد باشد خیلی هوشیاری و بصیرت بکار میبرد .\nقو- منهم به این فکر افندی مشترکم.\nند- ببینیم که چه میشود ؟\nمن- زیاده مشاوره بکار نیست همینقدر بس است هر وقت که فرصت جدی یافتید\nبما خبر بدهید ، به پیروی شما حاضر خواهم بود . این کار را بتو حواله کردم !\nاینمکالمه که در آخر بسیار نتایج مهمی بروی کار آورد درینجا منقطع گردید. فکر من\nکه در بارهٔ هوشیارانه و بصیرتکارانه حرکت کردن کپتان بود نتیجهٔ حقیقت بخشید .\nنوتیلوس در بحر سفيد نه بسواحل تقرب نمود و نه از قعر بحر بر سطح برآمد ، در دوسه"}
{"book": "adl0154", "page": 233, "text": "۲۲۸\n\nروزي كبار تنها قبه اوتاق سكاندار را از آب كشيده تجديد هوا ميكرد و باز در قعر بحر درآمده در جاهای بسیار عمیقی تحريك چرخ عزیمت مینمود . زیرا در مابین سواحل اناطولی و جزایر بحر سفید زیاده از دو هزار متر و عمق موجود است .\nدر ١٤ ماه شباط جزیرۀ «سقارپانتو» را که در مابین جزیرۀ «رودوس» و جزیرۀ «کرید» واقعست از بسیار دور مشاهده کردم . بوقت شام در دالان بهمراه كپتان نمو تنها نشسته بودم . كپتان بازكردن پنجره ها را امر نمود . وبسيار متفكرانه تماشای دریا مشغول کردید . منهم بيك گوشه نشسته به تدقيقات حيوانات بحرية بحر سفيد پرداختم. كپتان نمو امشب هيچ سخن نگفت . منهم تا نزديك به نیمشب تماشای انواع ماهیان پرداخته بخوابگاه خود رفتم و براحت بخواب رفتم .\nروز ديگر بعد از طعام بدالان آمدم . و بنوشتن همين سياحتنامه خود مشغول گردیدم . درين اثنا يك كرمی بسياری حس کردم که بکشيدن كوت خود مجبور گشتم . عجائب مسئله ! نوتیلوس چون در منطقۀ حاره نیست در درون دريا بايد كه هيچ كرمی حس نشود به ما نوه تروچون نظر کردم شصت متر و عمق را نشاندا د . حالآنكه در بنقدر عمق حرارت شمس هم هيچ نفوذ نمیتواند. پس این گرمی از چیست؟\nباز بكار خود مشغول گشتم . و لی گرمی رفته رفته بدرجه رسید که خارج تحمل بوده با خود گفتم : مبادا سفينه در گرفته باشد! برپاخواسته از دالان بر آمدن خواستم که درین اثنا کپتان درآمد و بميزان الحراره نظر کرده گفت :\n-- تمام چهل و هفت درجه !\nمن -- بلی منهم ديدم ! هرگاه حرارت ازین بیشتر شود هيچ تحمل نخواهیم توانست.\nنمو -- اگر ما نخواهیم حرارت بیشتری نخواهد کرد ."}
{"book": "adl0154", "page": 234, "text": "۲۲۹\n\nمن ـ یعنی اینحرارت بکیف خود شما تا ده است ؟\nنمو ـ بلی ، از منبعی که اینحرارت را حاصل کرده است نوتیلوس را دور میکنیم .\nمن ـ وای ! مگر حرارت در بیرون کشتی میباشد ؟\nنمو ـ بلی. نوتیلوس در ین وقت در میان یك نهر یعنی جریان آب جوشان رفتار دارد.\nمن ـ این چه ؟ آیا ممکن است ؟\nنمو ـ به بینید !\nاینرا گفته بر يك دکمهٔ دست فشرد . در حال پنجره ها باز گردید . آب در یا را در\nاطراف نوتیلوس سراسر سفید یافتم . مانند آبی که از دیگ بخار واپور یا انجن ریل بر اید\nبخار آلود و جوشان بود. دست خود را به بلور پنجره چسپانیدم . آنقدر گرم شده بود\nکه بسرعت پس کشیدم . بحیرت پرسیدم که :\nـ آیا در کجائیم ؟\nـ در نزديك جزیرهٔ « سانتورن » میان کلوگاهی که «نه قامانی » را از « پاله آمانی »\nتفریق داده رفتار داریم .\nشناختم که در اینجا بحر و ولقانيك است ـ یعنی در زیر بحر زمینهای آتشفشان موجود\nاست . لهذا گفتم :\nـ گمان میبردم که تشکلات این جزیره های نوپیدا تمام شده باشد حالآنکه هنوز\nدر تشکل و تجدد دوام دارند !\nـ در جا های وولقانيك تشکلات ارضیه اصلا تمامی ندارد . حرارت مرکزی\nزمین همیشه آثار خود را نشان میدهد. بنابر قول مؤرخین مشهور در تاریخ ۱۹ میلادی\nدر همین جائیکه حالا این دو جزیره موجود است يك جزیرهٔ از زیر بحر برآمد ، بعد"}
{"book": "adl0154", "page": 235, "text": "۲۳۰\nاز چند مدت آن جزیره پس غائب گردید. در سنهٔ ۶۹ میلادی باز برآمده بعد از یکعصر\nپس در آب فرورفت و تا به سنهٔ ١٨٦٦ دیگر ظهوراتی از تاثیرات حرارت مرکز ارض\nدرینجاها بوقوع نیامد . ولی در ابتدای سنهٔ مذکور در پهلوی جزیرهٔ «نه قامانی» يك\nجزیرهٔ ظهور نمود که آنرا « ژورژ » نام نهادند بعد از چندی جزیرهٔ مذکور بانه قامانی\nبهم چسپید . در همان سال باز يك جزیره برآمد که آنرا «آفروه سه» نام نهادند ويك\nآبنای تنگی در مابین این جزیره و نه قامانی باقی ماند . هنگامیکه این حادثه ظهور می\nیافت من در انجا بودم و بخوبی تماشا کردم . بواقعیکه بسیار حادثهٔ غریبی بود . حرارت\nمرکزيه ارض زمين را آماسانده آماسانده مانند يك جانوری آنرا از آب بیرون میبرآورد\nتا آنکه بقدر سه صد جریب زمین مدور شده بر سطح بحر برآمد . خاک آن از مواد مذاب\nشده سیاه رنگ «فلد سپاتی» مرکب بود . رفته رفته این سه جزیره بهم پیش آمده\nيك جزيره گردید . پس ببینید معلم افندی که خالق کائنات در زیر بحر و روی زمین و\nجو هوا چه اجراآت عظیمه را بواسطهٔ آلت طبیعت تخلیق و تکوین میفرماید !\nمن — راستست کپتان ! اما در میان این آب جوشان زیاده ازین ایستادن نمیشود !\nنمو — بواقعیکه هم چنینست معلم افندی !\nاینرا گفته بر يك دكمهٔ دست برده نوتیلوس از میان این نهر جوشان بیرون برآمده\nبعد از نیمساعت بر سطح بحر برآمده تنفس میکردیم .\nبخيا لم گذشت که اگر ندلاند درینجا فکر فرار را اجرا میکرد لاشه های یخنی شدهٔ\nمهر اکشته ما به ساحل افتاده ساحل نشینانرا حیران میساخت !\nروز دیگر در مابین جزیرهٔ رودوس و اسکندریه بوده از حوضه بحری که سه هزار\nمتر و عمق داشت جزایر بحر سفید را در عقب گذاشته از دماغهٔ «ما تابان» به آنسو"}
{"book": "adl0154", "page": 236, "text": "۲۳۱\n\nرفتار داشتیم .\n\nباب هفتم\n-{ از بحر سفید بجهل و هشت ساعت مرور }-\n\nبحر سفید که ترکها آنرا « آق دگنز » و عبرانیها بحر جسیم ، و یونانیها روح الابحار نام نهاده اند اطراف آن با درختان لیمون و پورتقال و انواع میوه ها شاداب میباشد ، و بانباتات بسیار خوشبو معطر گشته ، و با کوههای بسیار بلند سبز و خرم محاط شده و با هوای بسیار صاف و جیدی اشباع گردیده ، و دایماً در زیر تأثیرات حرارت مرکزیه مانده است . سطح خارجی آن تقریباً بدو ملیون کیلومتر مربع بالغ میشود . بحر سفید يك حوضهٔ بزرگ بسیار لطیف و ظریفیست که سواحل آن خیلی آباد ، و منبت ، و معمور است ولی وا اسفا که درین بحر واسع بینظیر بغیر از مرور نمودن بسیار سریعانه هیچ کاری نکردیم . از معلومات خصوصیهٔ کپتان نمو نیز چیزی استفاده نتوانستم . زیرا در اثنای این مرور سریعانه این آدم غریب الاطوار بسیار کم دیده شد . مسافهٔ که در ظرف چهل و هشت ساعت در آبهای بحر سفید قطع کردیم از ششصد فرسخ هیچ کمتر نبود . در ١٦ شباط از آبهای جزیرهٔ رودوس حرکت کرده در ١٨ ماه مذکور از جبل طارق مرور نمودیم .\nهیچ شبهه برایم نماند که کپتان بحر سفید را که در میان قطعات مسکونه درآمده و محصور مانده است هیچ دوست ندارد ! به آزادی افعال و حرکاتی که در بحرهای محیط نائل و کامیاب میشود درینجا آنرا نمییابد ، و این بحر را بر خود خیلی تنگ میبیند!"}
{"book": "adl0154", "page": 237, "text": "۲۳۲\n\nاز پنجره های نوتیلوس که در هر ساعت بیست و پنج و سی میل مسافه قطع مینمود ماهیان بوقلمون و حیوانات گوناگون بحر سفید را خیال میال دیده میگذشتیم. معلومست که ندلاند در چنین سرعت سیر از فکر فرار کردن فارغ شده است. زیرا از چنین سرعت خود را انداختن چنانست که گویا خود را انسان از ریل بسیار سریع السیری پرتاب نماید.\nدرین اثنا در مابین جزیره سیچلیا و اراضی تونس رفتار داریم. درین محل قعر دریايك بلندی پیدا کرده است که رفته رفته مانند يك كوهی میشود. بر ذروهٔ این کوه بقدر ۱۶ متر آب بلند است و از دامنهٔ آن تا بسطح بحر بقدر سه صد و پنجاه متر آبست که ازینحساب ارتفاع این کوه دانسته میشد.\nدر ۱۷ شباط حوضهٔ دوم بحر محیط را مرور کردیم که عمیقترین این محل بقدر سه هزار متر است. نوتیلوس بقوت ماشین و لوحه های پهلوی خود تا بعمیقترین جاها فرو آمد.\nدرین جا در پیش انظار ما منظره های بسیار رقت انگیز و لوحه های حسرت آمیزی جلوه گر گردید چونکه اینجا مدهشترین قسم حوضهٔ بحر سفید است که طوفانهای بسیار شدید آن موجب هلاک بسی نفوس و غرق بسی کشتیها و و اپورها گردیده است.\nدرین محلات در میان ریگهای قعر بحر کشتیها و و اپورهای غرقشدهٔ بسیاری مشاهده کردم که اسبابهای آهنین آنها در میان ریگهای زیر دریا بعضی در میان نباتات بحری و گلهای زیر بحر زنگ بسته و نیم پنهان مانده افتاده بود. بعضی دیگهای بخار پاره پاره شده، و نوله ی دودکش شکسته انسانرا دهشت می داد. لنگرها و میلهای آهنین بسیاری بکمال فلاکت دیده میشد.\nتنه های چوبین کشتی بزیر نرسیده بعضی چپه و بعضی یك بغله خیلی مدهش"}
{"book": "adl0154", "page": 238, "text": "۲۳۳\n\nمنظره ها تشکیل داده بود به این سفائن قضانزده چون بدقت نظر کردم دیدم که بعضی\nبسبب مصادمه، و بعضی بسبب کفیدن دیگ بخار ، و بعضی بسبب خوردن\nبکوه غرق شده بودند. كذلك بعضی بسبب طوفانهای شدید نیز غرق شده بودند.\nو هر قدر که به گلوگاه جبل طارق تقرب میکردیم در قعر بحر سفینه های قضانزده\nبیشتری میگرفت . چونکه درینجا بسبب نزدیکی سواحل اوروپا وافریقا با همدیگر و\nکثرت دمه که واقع میشود مصادمۀ سفائن زیاده تر بوقوع میآید . بعضی بيك پهلو\nافتاده ، و بعضی بر دنباله نشسته ، و بعضی از طرف بینی بزمین فرو رفته دنباله اش\nبالا مانده بود .\nدر ین سفینه ها آیا چقدر جانها و مالها تلف گردیده ! آیا چقدر خانمانها خراب\nگردیده ! و چه قدر اشکها برای آنها ریخته !\nحالا نکه نوتیلوس بکمال بیقیدی بسوی این منظره ها و لوحه های تأثیرا نگیز دیده\nبسرعت تمام از میان آنها گذر مینمود . در ۱۸ شباط بوقت صبح در مدخل گلوگاه\nجبل الطارق واصل شديم .\nدرین گلوگاه بسیار مشهور و معروف جبل طارق که آبهای بحر محیط اطلسی را\nدر بحر سفید میریزا ند دو جریان آب موجود است که یکی جریان فوقانی و دیگری\nجریان تحتانیست . جریان فوقانی آبهای بحر محیط را در بحر سفید وجریان تحتانی\nآبهای بحر سفید را ببحر محیط میبرد .\nجریان فوقانی از وقتهای بسیاری در بین بحریون معروف و معلوم بوده است ولی\nاین جریان زیر را درینبار مشاهده کردم، و باید که این جریان بهمه حال موجود باشد\nزیر ا اینقدر نهرهای جسیم که درین بحر میریزد اگر يك مجرایی نباشد ممکن نمیشود که"}
{"book": "adl0154", "page": 239, "text": "٢٣٤\n\nتنها تبخر برای آن کفایت کند .\nنوتیلوس ازین جریان استفاده کرده به بحر محیط اطلسی مرور نمود ، و بمرتگ\nگلوگاه جبل طارق را گذر کرده بر سطح بحر بر امدیم .\nباب هشتم\nکمانه ویغو\nمساحهٔ سطحیهٔ بحر محیط اطلسی بیست و پنج ملیون مربعست . طول آن نه\nهزار میل ، عرض آن دو هزار و دو صد میلست . این بحر مهم که در نزد متقدمین\nمجهول مانده بود در قرون اولی تنها برای گردش سواحل افریقا از طرف ملاحان\nسوریه ، وهولاندا ، وقرطاحه استعمال شده بود . اول بارکسیکه این بحر را بعرض\nطی کرده کاشف قطعهٔ امریکا « قریستوف قولومب » است . بزرگترین نهرهای دنیا\nمانند « سن لوران » و « مسیپسی » و « امازون » و « لا پلاتا » و « نیژر » و « اور.\nنوق » و « سنه غال » و « آلب » و « لواز » و « رن » از متمدن ترین ، و وحشیترین\nممالک دنیا و از سه قطعهٔ جسیمهٔ ارض مانند اوروپا، وافریقا ، و امریکادرهمین بحر\nجسیم وسعت نما همیریزد . و ابورهای هر ملت دنیا در سطح آن شب و روز در تکاپو\nمیباشد . دماغه های خیلی مشهور « هورن » و « فورتنه »که بطوفانهای بسیار مدهش\nوشدید معروفند نیز در همین بحر است .\nنوتیلوس نیز بقدر ده هزار فرسخ مسافهٔ قسم اعظم کرهٔ ارض را در سه ماه قطع\nنموده ، وبحر محیط کبیر ، و بحر محیط هندی ، وبحرمثمان ، و بحر احمر ، و بحر سفید"}
{"book": "adl0154", "page": 240, "text": "٢٣٥\n\nرا پیموده حالا پروانه او در میان آبهای بحر محیط اطلسی در دوران افتاده است . آیا ازینجا بکجا خواهیم رفت ؟ استقبال هنوز چه چیزها بمانشان خواهد داد ؟\nنوتیلوس بعد از انکه از جبل طارق برآمد و از سواحل دور گردید باز بقرار سابق هر روزه گردش سطح سفینه برای ما میسر گردید. اول بار چون بر سطح بحر برآمد در حال رفقای خود را گرفته بر سطح سفینه برامدم. دماغه «سن ونسن» که منتهای جنوبی ممالک اسپانیا را تشکیل داده در میان دود و دمه بقدر دو میل دور دیده میشد . باد از جهت جنوبی تا یکدرجه بشدت در ورزیدن بود . از انسبب دریا متموج و پر تلاطم بود . موجها بر سطح بحر میآمد . لہذا یکقدری هوای صافی بحر را بلع نموده فرو آمدیم .\nمن بطرف اوتاق خود رفتم ، قونسه ی نیز برفت اما ندلاند ذهناً بسیار مشغول بوده در پی من آمد . بسبب سرعت سیری که در بحر سفید نوتیلوس اجرا نمود برای دوست کانا دائی من فرصت فرار نمانده از انرو خیلی غضوب و خشون مینمود .\nدر او تاق درامده دروازه را بیست، و در پیش روی من نشسته ساکت ماند . گفتم:\n- دوست من ندلاند ! میدانم که بسبب فرصت نیافتن برای فرار خیلی آزرده و دلتنگ شده اید . اما قباحت بر شما نیست. زیرا نوتیلوس فرصت برای فرار نگذاشت . بازهم نا امید نباید شد چونکه حالا دانسیم که نوتیلوس از بحر های داخلی مسکونه نمیگریزد بلکه یکچند روز بعد باز يك فرصتی بدست خواهد آمد .\nندلاند سرش را پایان انداخته، و بروتهايش را جويده، و سرش را جنبانیده بکر داب تفکر فرو رفته بود دفعته سرش را بالا کرده گفت :\n- فرار امشب خواهد شد ."}
{"book": "adl0154", "page": 241, "text": "٢٣٦\n\nاز شنیدن اینسخن بیحابا از جای جستم، چونکه اعتراف میکنم که اصلا به اینچنین خبر منتظر نبودم. خواستم جواب بدهم هیچ سخن نیافتم. يك رعشه و اضطراب بر وجودم مستولی گردید. من چون ساکت ماندم ندلاند گفت :\nتردد مکنید. قول و عهد کرده بودید که هر وقت فرصت بیابیم فرار بکنیم. اینست که من آن فرصت را یافته ام، از سواحل اسپانیا یکچند میل دور میباشیم مهتاب هم نیست باد هم بطرف ساحل میوزد. وعده داده بودید، بر سخن شما اعتماد دارم. امشب بساعت نه حاضر باشید. قونسه ی را هم گفته ام. در انساعت کپتان بخواب میباشد مردم سفینه هم ما را نمی بینند من و قونسه ی بطرف زینه قایق میرویم شما در کتابخانه منتظر اشارت ما میباشید. چوبهای پرکشی و بادبان در قایق موجود است. یکقدری مأکولات نیز در آن گذاشته ام. حتى يك کلیدی که پیچهای فنر قایق را که بسفینه مربوطست بدان باز نمایم نیز پیدا کرده ام. خلاصه کلام هر چیز حاضر و مهیاست. امشب امشب!\nمن – اما در یا طوفانیست!\nند – بواقعیکه طوفانیست، اما چه چاره یکقدری جسارت لازمست. قایق بسیار سالم و محکمست باد هم از پشت ما میوزد یکچند میل را با آن پیمودن چیزی نیست. عنایت جناب حق را منتظر باشیم و بساعت نه حاضر والسلام.\nاینرا گفته ندلاند برآمد. من بحیرت افتادم. اما چه باید کرد. ندلاند حق دارد، فرصت موجود، استفاده کردن معقول. اگر از وعد و عهدیکه کرده ام برگردم باید که برای سیاحت کیفیهٔ خود دو دوست خود را با خود ابداً محکوم اسارت بسازم! که میداند که کپتان نمو ما را به بسیار دور جاها نمیبرد؟"}
{"book": "adl0154", "page": 242, "text": "۲۳۷\n\nمن به این افکار و ملاحظات فرورفته بودم که درین اثنا صدای صفیر باز شدن شیر دهن نوتیلوس بگوشم برخورده دانستم که مخزنهای آب را پر کرده بقعر بحر فرومی آئیم. از اوتاق خود امروز هیچ نبرآمدم . برای نشان ندادن هیجان واضطراب خود را به کپتان از دیدن او تحاشی میکردم . امروز را به بسیار اضطراب وکدورت گذرانیدم . زیرا در زیر تاثیر غم والم ترك کردن نوتیلوس و ناتمام ماندن سیاحت خارق العادهٔ خویش مانده بودم .\nدلتنگی بسیاری دارم . برای اشارت دادن ندلا ند یکصدو بیست دقیقه باقی مانده . ساعت انتظار بسیار دور بمن معلوم میشد . عقربهای ساعت را می پندارم که بجای خود میخ شده است . طعام مرا در اوتاق من آوردند . بسببی که ذهنآ بسیار مشغول بودم بسیار کم نان خوردم . نبضهایم بشدت میپرید ، دلم میطپید . برای وداع آخرین دالان بدالان آمدم . به اشیای نفیسهٔ خارق العادهٔ دالان که ساعتهای بسیار خوبی با آنها گذرانیده بودم بنظر حسرت و تأسف میدیدم خواستم که درون دریا را به بینم ولی چون پنجره هابند بود موفق نشدم . در مابین من و بحر محیط اطلسی که هنوز نه آبهای زیر آنرا دیده ام و نه حیوانات آنرا تدقیق کرده ام دیوار کلفت آهنین نوتیلوس حائلست . درین اثنا زنگ ساعت بزرگ دیواری دالان ساعت هشت را اشعار نمود . این زنگ ساعت مرا بلرزه آورد . چونکه تقرب یافتن زمان فرار را دانستم . آیا بگریختن موفق خواهیم شد ؟ آیا اگر در اثنای گریختن گرفتار شویم بروی کپتان بکدام چشم دیده خواهم توانست ؟\nنظرم بر جهت نما معطوف بماند . جهت عزیمت ما یکسر بجهت شمال بود . پراکته سرعت معتدلرا نشان میداد مانومتر وشصت متر وعمق را مینمود ."}
{"book": "adl0154", "page": 243, "text": "۲۳۸\n\nباز به اوتاق خود رفته يك لباس بسیار کلفتی پوشیدم و خود را حاضر کردم. بساعت\nنه یکچند دقیقه باقی مانده بود. کوش خود را بدروازه اوتاق كپتان نزديك كردم.\nهیچ صدا و ندائی نشنیدم. بدالان آمدم. باذيك نظر حسرت آمیزی برین مسکن\nعزیز انداختم. بعد از ان دروازه کتبخانه را باز کرده خواستم که در انجا رفته منتظر\nاشارت ندلاند بشوم.\n\nدرین اثنا صدای ماشین نوتیلوس کم شده و رفته رفته توقف نمود. بعد از کمی\nیکصدای مصادمه بسیار خفیفی حس کردم. دانستم که نوتیلوس در قعر بحر بر زمین\nنشست. بحیرت افتادم که آیا این تبدل حرکت نوتیلوس از چیست؟ آیا حیله فرار\nندلاند مکشوف گردید؟ خواستم که ندلاند را یافته از فکر فرار او را فارغ گردانم هیجان\nو اضطرابم بدرجه نهایت رسیده بود. باز بدالان آمدم. درین اثنا دروازه دالان\nباز شده كپتان نمو پیدا شد. مرا چون در انجا دید بطور بسیار نازکانه و بشو شانه پیش\nآمده گفت :\n- اوه معلم افندی ، این شمائید؟ آیا تاریخ اسپانیا را خوانده واحوال آن بشما\nمعلوم هست ؟\nازین سوال كپتان بحیرت افتادم. در چنین حالتی که من هستم تاریخ مملکت خودم\nرا نیز فراموش کرده ام چه تاریخ اسپانیا! کم مانده بود که بگویم « نی فرار نمیکنیم » لیکن\nزود ضبط نفس نموده ساکت ماندم. کپتان باز پرسید ۵ :\n- بگمان سوال مرا نشنیدید ، بگوئید که آیا تاریخ اسپانیا بشما معلوم هست ؟\nمن - نی ، خوب معلوم نیست .\nند - این چه گونه معلمیست ؟ چون چنیست پس در پنجا بنشینید که من بشمايك"}
{"book": "adl0154", "page": 244, "text": "۲۳۹\n\nفقرۀ غریب تاریخ اسپانیا را حکایت کنم .\nکپتان بريك كنبهٔ نشسته منهم بغیر اختیاری در پیش او بنشستم . کپتان گفت :\n— خوب بشنوید که این فقره يك مسئله را که بحل آن موفق نشده اید بشما واضح میگرداند .\nازینسخنان کپتان هیچ ندانستم که مقصدش چه خواهد بود ؟ آیا مسئله به فرار ما تعلق دارد ؟ بهر صورت منتظر نتیجهٔ کلام مانده گفتم :\n— بفرمائید کپتان میشنوم !\nنمو — معلم افندی ، تا به سنهٔ ۱۷۰۲ میلادی ارجاع نظر میکنیم . البته معلوم شماست که درین دور قرال فرانسهٔ شما «لوئی چاردهم» پسر كوچك خود را كه «دوق دانژو» نام داشت با بعضی شرایط ومعاهدات به قرالئی اسپانیا نصب کرده بود . این پرنس بعنوان فلیپ پنجم اگرچه بخوبصورت تا یکدرجه اجرای حکومت نمود ولی از خارج به بسیار تعرضهای دول خارجه مصادف گردید . چونکه حکومتهای فلمنگ وانگلیز واوستریا اتفاق کرده خواستند که تاج قرالئی اسپانیا را از فلیپ پنجم مذکور گرفته به شارل سوم نام شهزاده دیگری بدهند .\nحکومت اسپانیا به این تعرض مقاومت کردن میخواست ، ولی این مقاومت او ممکن نمیشد مگر برسیدن کشتیهای او که از آمریکا طلا بار کرده بطرف اسپانیا روانه شده بودند .\nدولتهای معارض نیز از روانه شدن کشتیهای پر طلای اسپانیا خبر گرفته در بحر محیط اطلسی آنها را مترقب ومترصد بودند . لهذا حکومت اسپانیا برای محافظت و بسلامت رسانیدن آن طلاها مجبور شده بود که از قوه بحریهٔ دولت فرانسه استمداد نماید ."}
{"book": "adl0154", "page": 245, "text": "٢٤٠\n\nلهذا دولت مشار اليها «امیرال شاتوره نود» نام کوماندان بحری خود را بحمایت\nکشتیهای پرطلای اسپانیا که از امریکا می آمد مأمور و تعیین نمود امیرال شاتوره نود\nبا بیست و سه قطعه کشتی که در زیرکوماندانی او بود کشتیهای طلابار دولت اسپانیا را در\nزیر حمایت و محافظت خود گرفته به لیمان یعنی بندر لنگرگاه «قادیکس» رسانیدن\nمیخواست. ولی چون امیرال مذکور خبر گرفت که در انحوالی کشتیهای دول مختلفه\nموجود میباشد از انسبب خواست که بیکی از لیمانهای فرانسه برود.\nکپتانهای کشتیهای طلابار اسپانیا به این امر امیرال اعتراض کردند و گفتند که به\nبندرهای فرانسه یکقدم نمیرویم اما اگر بندر قادیکس در زیر محاصرهٔ دول دشمنست\nدریاچهٔ «ویغو» که در ساحل شمال غربی اسپانیا واقع میباشد در زیر محاصره نیست\nدر انجا میرویم امیرال شاتوره نود این قرار را قبول کرده بدریاچهٔ «ویغو» کشتیها\nرا براند.\nاین دریاچه عبارت از يك مرسای کشاده ایست که قابل مدافعه و محافظه نیست. لهذا\nپیش از انکه کشتیهای دشمن خبر شده بیایند طلاها را به بندر خالی کردن لازم میآمد.\nاما چه فائده که در ميان يك مسئله رقابتی ظهور یافته طلاها را از خالی کردن مانع آمد.\nآیا خوب میشنوید معلم افندی؟\nبلی خوب میشنوم کپتان!\nپس چون چنینست دوام نمایم. به بینید که این رقابت چسان پیش آمد. تا\nجران بندرگاه قادیكس يك امتیازی از دولت اسپانیا حاصل کرده بودند که هر نوع امتعہ\nو اموالی که از امریکا بیاید بهمه حال میباید که در بندر قادیکس اخراج بیابد. لهذا تجار\nمذکور شکایتنامه های متعددیه «مادرید» پایتخت اسپانیا نوشتند. فلیپ پنجم نیز امر نمود"}
{"book": "adl0154", "page": 246, "text": "٢٤١\n\nکه کشتیهای پرطلا تا بوقتیکه بندر گاه قادیکس از زیر محاصره بر اید در دریاچه ویغو لنگر انداز اقامت بشوند ولی واسفا که در ۲۲ ماه تشرین اول سنه ۱۷۰۲ سفائن دولت انگلیز در دریاچه ویغو در آمد.\nبا وجودیکه قوت حربی امیرال شاتوره نود نسبت بقوه حربی سفائن انگلیز خیلی کمتر بود باز هم بکمال متانت و شجاعت محاربه و مقاومت نمود. آخر الامر چون دید که کشتیهای پر طلا بدست دشمن خواهد افتاد سفینه های مذکور را آتش زد. بابار و طلاهای آن غرق گردانید.\nکپتان نمو تابه اینجا حکایت را رسانیده سکوت نمود من حا لا هنوز نمیدانستم که جهت تعلق این فقره تاریخیه بمن چه خواهد بود؟ و کپتان بچه سبب این فقره را حکایه کرد؟ لہذا پرسیدم که :\n— خوب کپتان ! بعد از ان چه شد ؟\n— بعد از ان معلم افندی آنهمه مبالغ جسیمه و ثروت عظیمه در قعر دریاچه ویغو غرقشده بماند که در بنوقت ما نزد قعرهمان دریاچه میباشیم. لہذا مقصد من از حکایت این فقره آن بود که آن طلاها را بشما برأی العین نشان بدهم.\nاینرا گفته کپتان به پیش پنجره های دالان نزدیکشد و مرا اشارت کرد. پنجره ها باز گردید. چراغ الکتریکئی درون دالان خاموش شده ضیای بسیار شدیدی قعر دریا را تا بقدر يك میل مسافه مانند روز بسیار روشنی تنویر نموده در تجابقیه بسیاری از کشتیهای فرسوده شده سیاه گشته معلوم میشد که بوضعیتهای بسیار عجیب و غریبی روی هم افتاده بودند. درمیان این انقاطهای سفین سوخته غرق شده بقدرده پانزده نفر طایفه های کشتی نوتیلوس دیده میشد که سقافا ندرها پوشیده و تبرها بدست گرفته"}
{"book": "adl0154", "page": 247, "text": "٢٤٢\n\nصندوقها و پیپهای پرطلا را میشکستند . ازین صندوقها کلچه های طلا و نقره بر روی ریگهای قعر دریا میریخت ، طایفه ها نیز آن کلچه ها را متصل در زنبیلها انداخته و دو دو نفر برداشته به نوتیلوس نقل میدادند . و آن معادن قیمتدار را در نوتیلوس گذاشته باز میرفتند و می آوردند .\nدانستم که اینجاء موقع محاربه سنه هزار و هفتصد و دو میباشد . سفینه های پر طلائی اسپانیا که از امریکا آمده بود در همین جا غرق شده است . کپتان نمو نیز مخصوص درینجا آمده بکمال بیغمی وراحت آن طلا ها را نه گویا از امریکا برای او فرستاده اند جمع میکند . کپتان نمو تبسم کرده پرسید که :\nـ چسان معلم افندی ؟ دیدیدکه صراچه بانگهای توانگری در زیر دریا موجود است ؟\nـ دیدم کپتان ! حقیقتاً که ثروت بسیار عظیمیست زیرا مقدار این مبلغی را که درین دریاچه غرقشده است پنجصد ملیون روپیه تخمین کرده اند .\nـ بلی معلم افندی ؛ ازین تخمین بیشتر هست کمتر نیست . حالا نکه در زیر بحر تنها مرا همین يك بنک نی بلکه بنکهای متعدد دیگر نیز هست که موقعهای هر يك از آنها در خریطه من موجود است . هر موقع محاربات بحریه یا غرقشدن کشتیهای تجاریه یکی از بنکهای منست . پس حالا دانستید که صاحب ملیار ها روپیه میباشم .\nـ بواقعیکه هم چنینست کپتان ! ولی ازینهمه ثروت و توانگری چه فائده . چونکه بهیچ کار خیری صرف نشده در زیر بحر نابود میگردد .\nـ چه میگوئید معلم افندی ؟ از چه رو حکم میکنید که من بـراه خیرات و مبرات آنرا استعمال نمیکنم ؟ آیا نمیدانید که من چقدر محتاجانرا دستگیری کرده و میکنم ، چقدر بیچارگانرا حمایه کرده و میکنم چقدر مغدور و مظلومانی هستند که انتقام آنها باید"}
{"book": "adl0154", "page": 248, "text": "٢٤٣\n\nگرفته شود ، و من برای انتقام آنها کوشش میورزم ؟\nکپتان نمو درینجا باز سکوت کرده آثار حسرت و رقت از سیمایش پدیدار گردید . دانستم که کپتان نمواگرچه بنابر بعضی اسباب مجهوله در زیر دریا درآمده ، و خود را از عالم انسانیت تجرید نموده ولی حسیات انسانیت در دل و دماغش به درجهٔ اعلاست. مرحمت خارق العادهٔ که در دل دارد او را بمعاونت بیچارگان و افتاده گان بسیاری سوق مینماید .\nحتی در بحر محیط هندی غیر از انکه به صیاد بیچاره مروارید معاونت و مرحمت نمود يك شبی دیدم که در قایق نشسته و در قایق چیزهای بسیار سنگینی بار کرده از نوتیلوس جدا گردید. در آنوقت ندانسته بودم که چیست اما امروز دانستم که کپتان طلاهایی که از قعر بحر بدست می آرد آنرا در قایق بار کرده به امداد بعضی بیچارگان میفرستد.\n\nباب نهم\nقطعه غائب گشته\n\nروز دیگر بوقت صبح هنوز از اوتاق خود نبرامده بودم که ندلاند در نزد من بیامد . در سیمایش بسیار آزرده گی و خفقان معلوم میشد . گفت :\n- چه میگوئید ؟ معلم افندی !\n- چه بگویم ؟ استا ندلاند !\n- دیروز طالع ما موافق نیفتاد . کپتان شیطان تمام بوقتیکه میخواستیم بگریزیم کشتی خود را در قعر بحر بنشاند ."}
{"book": "adl0154", "page": 249, "text": "٢٤٤\n\nبلی ، بنگ خود را دیدن میخواست !\nچه ؟ سگ خود را دیدن میخواست ؟\nبلی ، بنگ او مراد از قعر بحر محیط است که طلاها در انجا از هر گونه قاصه ها یعنی صندوقهای آهنین بنگ های دنیا امینتر و محفوظتر نگهبانی میشود .\nدرینجا واقعهٔ دیروزینه را بتمامها به ندلاند حکایه کردم ، و به اینحکایه خواستم که ندلاند را یکچند وقت دیگر هنوز از فکر فرار کردن بگردانم . ولی اینحکایه بر ندلاند هیچ تاثیری نه بخشیده گفت :\nغرق شود بانگهای خود ! ماباید چارهٔ کار خود را بکنیم . آیا وجه عزیمت نوتیلوس بکدام سمت است ؟\nنمیدانم ، فردا که طول و عرض تعیین شود خواهیم دانست .\nندلاند بر خاسته به پیش قونسه ی برفت . منهم البسه ام را پوشیده بدالان آمدم . به جهت نما چون نظر کردم دیدم که وجه عزیمت نوتیلوس یکسر بجهت جنوب غربی میباشد . پس معلوم شد که به اورو پا پشت کردا نیدیم .\nساعت یازده و نیم بود که نوتیلوس بر سطح بحر برآمد بجایکی بر سطح کشتی بر آمدم . ندلاند را پیشتر از خود در انجا یافتم . از هیچ طرف هیچ خشکهٔ معلوم نمیشد هر طرف مارا بحر محیط احاطه کرده بود . ندلاند بکمال حدت باطراف میدید ، و هزاران کفر بر زبان میراند چرا که خشکه که مشتاق آنست نمیدید .\nدر وقت ظهر آفتاب یکقدری از زیر ابر برآمد کپتان دوم ازین استفاده کرده ار تفاع گرفت بعد از کمی باد شدیدی برخواسته دریا طوفانی شد . ماهم فرو آمدیم . سر پوشها بند شده نوتیلوس در زیر آب فرو رفت ."}
{"book": "adl0154", "page": 250, "text": "٢٤٥\n\nبعد از یکساعت چون بر خریطه نظر کردم خود را در درجهٔ ١٦ طول و ٣٣ در\nجهٔ عرض یافتم که باینحساب از نزدیکترین ساحلها بقدر یکصد و پنجاه فرسخ دور تر\nافتاده ایم . در ینحال چون امید فرار یکقلم مفقود میباشد لہٰذا درجهٔ تہوّر ندلاند را\nتصور بکنید ! اما اگر از من بپرسید اصلاً مأیوس نشده بلکہ خیلی ممنون و مسرور\nشده ام گویا از زیر یک بار بسیار ثقیلی رہایی یافته باشم . باز بقرار عادت پیش بگذرانیدن\nوقت ، و معیشت مستریحانهٔ خود دوام ورزیدم .\nبساعت یازده و نیم شب که نزدیک وقت خواب بود کپتان نمودر نزد من آمده گفت :\n— معلم افندی ! انشاء الله احوال شما خوبست دیشب تا بسیار دیر نشسته بودید ،\nانشاء الله چیزی زحمتی و بیراحتی ندارید .\n— نی ، الحمد الله خیلی خوب و براحتم .\n— چون چنینست شما را شایان مراق یک تنزهی تکلیف میکنم .\n— بفرمائید کپتان ! من حاضرم .\n— تا بحال قمر دریا را بروز بر وشنی شمش گردش و تماشا کرده اید . یکبار هم در\nشب اگر یک گردش و تنزهی بکنید بد نخواهد بود !\n— خیلی ممنون میشوم کپتان !\n— اما از حالا شما را خبر بد هم که این گردش موجب مانده کشی شما خواهد شد .\nبسیار راه رفتن ، برکوه بالا برامدن را در پیش چشم خود باید بگیرید .\n— کپتان ، اینسخن شما زیاده تر موجب مراق من گردید . بمشرف شدن\nرفاقت شما حاضر و آماده ام .\n— چون چنینست ، بیائید که سقافاندر ها را بپوشیم ."}
{"book": "adl0154", "page": 251, "text": "٢٤٦\n\nچون به اوتاق البسه آمدیم دانستم که از طایفه ها و رفقای من هیچکس با ما همراه نخواهد بود . در ظرف یکچند دقیقه اسقاقاندرهای خود ما ترا پوشیدیم . آلت تنفس های ما را که با هوای بسیاری مملو شده بود بر شانه های ما به بستند . اما آلت تنویر در میدان نبوده حالا آنکه آلت تنویر در چنین گردش شبانه خیلی ضروری دیده میشد . سبب آنرا چون از کپتان پرسیدم گفت :\n— به آلت تنویر لزوم نیست .\nتا میخواستم که در ینباب با کپتان مباحثه کنم کپتان سرش را در محفظه در اورده سوال و جواب ممکن نشد منهم محفظه را بسر کشیدم . يك يك عصا چوب درازی که سر آن چنگل آهنین داشت بدست های ما دادند بعد از چند دقیقه بهمان اصولی که هر وقت از نوتیلوس میبرامدیم برامده پایهای خود را بر خاك قعر بحر محيط اطلسی بنهادیم که این محل از سطح بحر بقدر سه صد متر عمق را مالك بود .\nنیمشب تقرب میکرد . آبها اگرچه خیلی تاريك و تیره بود ولی از دو میل دور تريك شعلهٔ سرخ روشنی معلوم میشد . کپتان نمو بدست خود آن نقطه را بمن نشان داده بهمانطرف متوجه شد . با خود گفتم آیا این آتش چیست ؟ از کجا حاصل میشود ؟ در میان آب چسان شعله ور میگردد ؟ اینستکه اینها را ندانستم ولی چون راه ما را تا یکدرجه روشن کرده بود و رفته رفته چشمانم نیز بآن عادت گرفت راه را بخوبی میدیدم ، و تسلیم کردم که آلت تنویر را لزوم نیست .\nبا کپتان نمو پهلوی همدیگر راست بسوی همان نقطهٔ سرخ پیش میرفتیم . زمینی که بر ان رفتار داریم رفته رفته به بلندی رو مینهاد . بمعاونت عصا چوبها گامهای بزرگ بزرگ میزدیم . در اثنای راه رفتن بر جهت سر خود يك شر شر عجیبی حس میکردم در اول امر"}
{"book": "adl0154", "page": 252, "text": "٢٤٧\n\nندانستم که این شر شر از چیست ، پسآن پسآن دانستم که بر سطح بحر باران بسیار پر شدتی میبارد . بی اختیار بفکر آن افتادم که مبادا باران مرا تر کند . اماز و دفکرم بسرم آمده برین فکر غریب خود خود بخود خنده کردم آیا انسان در میان آب با آب چگونه تر میشود؟ این را هم بدانید که انسان خود را در میان این سقافا ندرهای کلفت چنان نمی پندارد که در آب رفتار میکند بلکه چنان میپندارد که در میان يك هوای بسیار ثقیلی رفتار دارد .\nبعد از نیمساعت راه ما بر سنگستانی افتاد که دامنه کوه بلند و پر سنگی بود . بعضی سنگپاره هایی میدیدم که بلا مبالغه بملیونها حیوانات نباتیه خورده بینیه بر آن چسپیده بودند . پایهای ما زود زود میلغزید اگر عصا چوبهای چنگل دار معاونت نمیکرد یکچند بار بر زمین افتاده بودم . گاه گاه در اثنای راه بعضی تخته سنگهای تراش یافته منتظم میدیدم ، گاه گاه بر بعضی راه های سوك مانند سنگ بستی رفتار میکردیم که سبب انتظام این سنگها و راه ها را نمیدانستم . ضربتراینکه پاپوشهای آهنین ما گاه گاهی بر استخوانهای پوسیده شده اصابت کرده صدای شکستن آنها میبرآمد . آیا این دامنهٔ وسیعه کجاست؟ پرسیدن هم از کپتان نمیشود !\nنقطه سرخی که دیده میشد رفته رفته بزرگ شده میرفت ، و روشنی آن افقرا زیاده تر روشن میکرد در میان قعر بحر این تنور شعله ور مرا خیلی متحیر و به صراق انداخته بود . راه ما رفته رفته زیاده روشن میشود . ضیا از پشت کوهی که ما بر دامنه آن بالا میشویم از دهنه تالاق کوهی که بقدر هشتصد قدم ارتفاع دارد دیده میشد .\nکپتان نمو بلا تردد پیش میرود یعنی این راه تاريك را بار ها دیده و شناخته است . منهم بکمال امنیت و اعتماد از پی او قدم میزنم . کپتانرا یکی از بدایع مخلوقات بحریه تلقی میکنم ."}
{"book": "adl0154", "page": 253, "text": "٢٤٨\n\nاز نیمشب یکساعت گذشته بود که ببالا برامدن بر کوه مجبور گشتیم، اما پیش از بالا شدن\nکوه گذشتن از یک جنگل بسیار صعب المروری لا زم آمد که این جنگل عبارت از مر\nجان یا دیگر نباتات بحریه نی بلکه از تنه ها و شاخهای بی برک درختان قوی الجثهٔ\nبری بنظر میخورد که در زیر تأثیرات آب محرماند، و سیاه گشته شکل معدنی را کسب\nنموده بودند. جنگل بيك معدن زغال سنگئی مشابهت میرساند را هیکه در درون جنگل\nممتد شده بود با بوصو نها وانواع نباتات بحری پوشیده شده بود. در میان این بوصو\nنها انواع حیوانات قشریه جا گیر شده بودند . برتنه های بسیار کلفت و ستبر درختان\nکه برزمین افتاده بود میگذ شتیم از شاخهای دراز شدهٔ بابوصو نبا تاب خورده گرفته رو\nبه بلندی بالا میرفتیم . ماهیان كوچك و بزرگی که در میان تنه ها و شاخهای جنگل\nخرابشده مأوا گزین بودند بصدای پاهای ما رم خورده ما نند سیلهای مرغان از\nشاخی بشاخی میگریختند . ماندہ گی در خود اصلا حس نمیکردم .\nسبحان الله ! چه منظرهٔ بدیعه ؟ این منظره راچگونه تعریف خواهم توانست ؟\nدرمیان آب این درختان را که بعضی ایستاده و بعضی افتاده ، و بعضی مایل شده ریشه\nهای آن از زمین بر امده در آب معلق مانده ، و این کوسنگهای جسیم جسیمی که در\nهر هر جایمان جنگل افتاده ، ومغاره های تیره وتاریکی در بغله ها پدیدار گشته و جملهٔ\nاینها که بتأثیر ضیای غریب و مجهولی يك رنگ سرخی پیدا کرده وضعیت و هیئت آنها\nرا بکدام قلم رقم توانست ؟ خرسنگهای جسیم الخلقه که بعضی از انها بسبب رفتار ماو\nاهتزاز آب از جای خود غلطیده صداهای مدهش میبراوردند ، ومغاره های مظلم و\nعمیقی که در چپ وراست ما پدیدار میشدند موهای بدنم را راست میکرد .\nبعضی جاهایی دیده میشد که از آثار دست انسانها بعمل آمده بود . اما کپتان نمو"}
{"book": "adl0154", "page": 254, "text": "٢٤٩\n\nمتصل ببالا برآمدن بی قیدانهٔ خود دوام میورزید . منهم نمیخواستم که واپس بمانم\nبکمال جسارت رفیق خود را پیروی میکردم . عصاچوب من نیز بسیار معاونت بمن\nمیرسانید . در دو طرفه راهیکه بران بالا میرویم بعضی لاشها و کند هایی پیدا میشود\nکه معاذالله اگر دران بیفتم نتیجه های بسیار بدی بر سرم خواهد آمد. گاهی از چنان\nخندقهای بر میجهم که اگر در خشکه باشد خیز زدن از ان نی بلکه بدیدن آن نیز\nجسارت کرده نخواهم توانست . گاهی از سر بعضی تنه های درختی که مانند پل بر\nيك شیلهٔ تنگ و بسیار عمیقی افتاده میباشد میگذرم که از دیدن آن انسان از ترس پایان\nافتادن هلاك میشود . لکن من هیج بسوی پایان نمی بینم . هر چه که بر کوه بالاشده\nمیرفتیم بچنان سنگلاخهای مایل شده زیرگاو اکی مصادف میشدیم . و چنان مناره ها ،\nوسدها ، و کمرها و شگفهای طبیعی میدیدیم که اگر از آب بیرون باشند از روی قانون\nموازنت بهیچصورت این هیئت و وضعیت خودشانرا محافظه کرده نخواهند توانست.\nولی ثقلت آب بموازنهٔ آنها مدد رسی کرده باینحالت و وضعیت ایستاده اند .\n\nاین مسئله غریبیه قانون ثقلت آبرا در وجود خود نیز مشاهده میکنم . با وجودیکه\nلباسهای ثقیل و سرپوش و پاپوشهای بسیار سنگین آهنین ثقلتم را دو سه چندان کرده باز\nهم در درون آب آن ثقلت را هیچ حس نکرده مانند آهو بر سر سنگلاخها و ذروه کو\nهها خیزان خیزان میدوم که اگر بر زمین باشد ممکن نیست که به این چستی و چالاکی بر\nچنین جاهای مدهش حرکت بتوانم .\n\nبسیاری از خوانندگان کرام این گردش زیر بحر مرا بر دروغ و مبالغه حمل کرده\nهیچ باور نخواهند کرد ، اما محقق بدانند و معلوم شان باشد که من اصلا دروغ نمیگویم\nو تنها ناقل بدایع طبیعیه میباشم که وجود آن قابل رد و انکار نیست ! همین چیزهائیکه"}
{"book": "adl0154", "page": 255, "text": "۲٥۰\n\nمیگویم همه آنرا بچشم دیده و بحواس حس کرده ام .\nبعد از دو ساعت رهسپاری از قسم درخت دار کوه بر آمده بر قسم سنکلاخ بسیار بلند و سر تیز آن بر امدن گرفتیم . ازینجا ذروۀ جبل بقدر صد قدم بلندتر سر راست دیده میشد که ضیای سرخ رنک مذکور در پشت آن بوده سایۀ این ذروه ما را در تاریکی مانده بود .\nمانند خیلپای مرغانی که از تقرب صیاد به پرواز آیند سیلهای ماهیان مختلفه نیز از میان سنگها و غارهای کوه از نزدیکشدن مایان بر امده فراره مینمودند . درین سنکلاخها آنقدر شکافها ، و مغاره ها ، و چقوریهای موجود است که عمق بعضی از انها هیچ تخمین نمیشد . در میان بعضی از ان مغاره ها حرکت کردن بعضی حیوانات عظیم الجثۀ بحریرا از حس میکردم . گاه گاه بعضی خرچنگ های بسیار بزرگ بزرگی دیده میشد که دندانهای انبورا نبور مانند بسیار کلفت خود را بر همدیگر زده صدای مدهشی میبر اورد . بعضی عنکبوتها ، و استا قوزها یعنی عقربهای بحری بسیار بزرگ کریه المنظر بر فتارهای عجیب و غریب خود و شکلهای مستکره خود موهایم را بر بدنم راست بر میخیزاند . در بعضی مغاره ها بسیاری نقطه های درخشنده دیده میشد که اینها هم چشمههای بعضی حیوانات قشریه عظیم الجثه بود .\nعلی الخصوص حیوانات مستکره الشکل غریب الخلقه که آنرا فریطی میگویند و چون پایهای خود را بحرکت می آرند مانند زنجیرهای واپور صدا بر می آید ، و حیواناتیکه آنرا جغانوس میخوانند و شکل آن بعینه بطوبی که بر عرابه سوار شده باشد میماند ، ومدهش اختاپوطها تیکه هشت عدد لواخن لامسه که هر یک مانند مارهای بسیار بزرگی بحرکت میباشد دیده میشد که بعضی از انها از غارهای خود بر امده و بعضی می"}
{"book": "adl0154", "page": 256, "text": "٢٥١\n\nدرآمدند .\nکپتان نمو با اینحیوانات مدهشه هیچ سر و کاری نداشته متصل میبرآمد . بيك طبقه کوه\nواصل شدیم که آنجا نیز بسی چیزها نظر حیرت مرا جلب نمود . آنچنان خرابه زار\nهایی دیدم که از دست و اعمال انسانها برآمده بود اینها عبارت از قصرها، ومعبدها، و\nبناهای خراب گشته بود که روی آنها بانباتات و حیوانات قشریه بحریه مستور شده بود .\nبا خود میگفتم که آیا این قطعه زمین کدام قطعه ایست که در زیر بحر غرق و ناپدید گشته؟\nاز طرز بنا و معماری این بناها معلوم میشد که بر طرز و اصول قرون اولی ساخته شده است .\nآیا از اثر دست کدام قوم و ملت خواهد بود ؟ آیا کپتان نمو مرا بکجا آورد؟ خواستم\nکه از کپتان بپرسم ولی چون سخن گفتن ممکن نبود از دستش گرفته بشدت بجنبانیدم .\nولی کپتان نمو بدست خود ذروه کوه را نشاندا نده بدست خود اشارت چابك رفتن را\nبنمود . لہذا سرعت را به پیروی کپتان بیشتر کرده بعد از چند دقیقه به ذروه جبل وا\nصلشدیم .\nروی خود را چون بطرف راهیكه بران آمده بودیم گردانیدم از انطرف ارتفاع\nکوهی را که بران برآمده ایم اگرچه بقدر هشتصد قدم تخمین کردم ولی این جهت دیگر\nآنر انقدر دو مثل آن عمیق یافتم. این کوه که ما حالا بر تالاق آن میباشیم مگر و ولقان یعنی\nکوه آتش فشانست ! پنجاه قدم پایانتر از سنگلاخی که ما بران ایستاده ايم يك ذروه ديگری\nموجود است که تالاق آن مانند دهنه تنور بسیار فراخى يك مجرایی تشکیل داده\nسنگها ، و مواد مذاب شده معدنيه بانخار بسیار سر خرنگ تیره ازان در میان آب بالا\nبرآمده به اطراف همیریخت . اینست که این و ولقان هر طرفرا به يك نور سر خرنگی\nتنویر نموده بود ."}
{"book": "adl0154", "page": 257, "text": "٢٥٢\n\nاین وولقان از تمام وولقانهای روی زمین خیلی پرشدت تر، ومجرای داخلی آن بقوت حرارت مرکزیۀ زمین بسیار افروزنده تر است . چونکه درزیر آبست ، و آب بحر بمجرد داخل شدن و تماس نمودن در مجرا از شدت حرارت حالاً به بخار منقلب شده با مواد مذابۀ معدنیه از دهنۀ مجرا واپس میبراید یعنی آب بر آتش غلبه نمیتواند. ازین وولقان تحت البحر تنها مواد مذابۀ معدنیه و آب به بخار تحویل یافته خروج میکند ، ولی شعله موجود نیست . زیرا حاصلشدن شعله بوجود مولدالحموضۀ که در هوا میباشد موقوفست و چون درینجا هوا نیست ازانرو شعله نیز پیدا نمیشود . اما چون در مواد مذابۀ مذکوره بعضی اجسامی که نار ابیض ازان حاصل میشود موجودست بمجرد خروج یافتن با آب تماس کرده اولاً يك رنگ سرخی پیدا کرده و بعد ازان بشدت با آب مبارزه کرده آبرا به بخار تحویل میدهد .\nجریانهای شدیدیکه محصول می آید بخار را باز به آب تحویل میدهد ، مواد مذابه نیز از دهنۀ مجرای وولقان به پایان جریان یافته تصلب میورزد .\nبعد از انکه کوه نهایت مییابد يك صحرای واسعی آغاز میکند که درین صحرا خرابه زاريك شهر بسیار بزرگ زیر و زبر گشته معلوم میشود که ستونهای جسیم جسیم مرمری و سماقی ، وقبه های مندرس شدۀ عالی آن به بناهای متین مخصوص ازمنۀ متقدمه مشابهت میرساند .\nاز دیدن این شهر خرابه و منظرۀ این کوه آتشفشان آنقدر واله ومتحیرماندم که حد و نهایت ندارد . آیا این جا کجاست ؟ و این شهر کدام شهر است ؟ بهمه حال اینرا باید بدانم. حتی برای دانستن آن بدرجۀ بمراق افتادم که میخواستم محفظۀ سر خود را بردارم . کپتان نمو این هیجان و تلاش مرا حس کرده بمن نزديك شد ، و يك سنگ پارۀ سرتیزی"}
{"book": "adl0154", "page": 258, "text": "٢٥٣\n\nرا از زمین برداشته با نوک آن بر روی سنگلاخ سیاهیکه بر ان تکیه زده بودیم این کلمه را بنوشت :\n( آتلاتید )\nاز خواندن این کلمه دفعه فکرم روشن شد و وقوعات تاریخیه ازمنه قدیمه در نظرم جلوه گر گردید . مگراین « آتلانت » نام قطعه جسیمه ایست که در ازمنه قدیمه مو جود بوده است .\nموجودیت این قطعه را بسیاری از مورخین قبول و بعضی رد کرده اند . حالا نکه آن قطعه جسیمه مشتبه فیه در یجاد پیشگاه نظر من مجسم و هویدا افتاده است که آثار باهره فلاکت دهشتناك خود را که به آن دوچار گردیده بود تا بحال هنوز محافظه کرده است .\nاین مسئله آتلانت را که بزمانهای بسیار کهنه تاریخ سر میزند کسیکه به بسیار شعشعه و تفصیلات نقل و بیان کرده همانا « افلاطون » است . افلاطون میگوید که دو هزار سال پیش از زمان او در یونانستان قدیم « سایس » نام یك شهر بسیار بزرگ و معموری موجود بود که این شهر از دست مردمان قطعه آتلاتید بعد از محاربه های شدید و فتح و ظفر آتلانتیان بر یونان خراب گردید . آتلاتنیان در یک قطعه بسیار بزرگی که بقدر قطعه افریقا می آید و در ۱۲ درجه عرض شمالی کائنت دولت و حکومت تشکیل داده بودند و دایره حکومت شان تا بمصر و ارض فلسطین ممتد بود . بر یونانستان نیز چند بار هجومهای شدید بردندولی یونانیان مردانه و جسورانه مدافعه کرده آنها را بر جعت مجبور گردانیدند . نهایت الامر بعد از عصرهای بسیاری دفعه در یکشبانه روز مملکت اتلانتیامحو و خراب شده در زیر دریا غرق گردید و تنها زروه های بسیار بلند آن مملکت از دری بیرون ماند که در ینوقت جزیره های « ما در » و «آصور» و"}
{"book": "adl0154", "page": 259, "text": "٢٥٤\n\n«قناریه» و «سبزدماغه» عبارت از همان ذروه ها میباشند. متقدمین جغرافیون مبداء\nطول را از همین جزایر حساب میکردند، و این جزایر را «جزایر خالدات» مینامیدند.\nاکثر این جزیره ها در ینوقت در زیر ادارۀ اسپانیا میباشد.\nبنابر ارشاد کپتان نمو خاطرات تاریخیه که در باب آتلانتید برفکرم هجوم نمود عبارت\nاز همین چیزها بود. مگر طالع مسعود من مرا به این قطعۀ عتیقۀ قدیمه که در قعر نایاب\nبحر محو و نابود گردیده رسانید! پایهای مرا بر زمین آن نصیب قدم زدن داد! بدست\nخود سنگها و درختهای آنرا لمس میکنم! بزمینی که مردمان ابتدائی کرۀ ارض راه\nرفته اند منهم براه میروم! هرگاه ندلاند بفرار موفق میشد دیدن این مملکت خارقه\nنما مرا کجا میسر میشد؟\nآه! چه میشدی که زمان مساعد میبود و این قطعه را تا بسواحل افریقا که امریکا\nرا باهم مربوط داشته بود سراسر تماشا میکردم. و بر خرابه زارهای شهرهائیکه پیش\nاز طوفان موجود بوده اند گردش مینمودم!\nدر نیمواقع بحر محیط اطلسی در زیر بحر ولکانهای بسیاری موجود است. سفائینی\nکه ازینجاها میگذرند اهتزاز و لرزۀ بسیار در بحر حس میکنند. بعضیها صداهای بسیار\nمدهشی از زیر بحر شنیده اند. بعضی ها سنگهای بزرگ بزرگی را دیده اندکه بيك\nقوۀ خارق العاده از زیر بحر پرتاب شده و از سطح بحر هوا شده باز پس افتاده اند. این\nمنطقه تا بخط استوا کاملاً در زیر تأثیر حرارت مرکزیۀ ارض میباشد. که میدانند\nکه تضییقات معادن مذابه بازيك روزی کوههای این قطعه را برسطح بحر بیرون\nنیارد؟\nمن بهمین افکارها وتخیلها غوطه خوار گرداب تحیر بودم که کپتان نمو بپا خواسته"}
{"book": "adl0154", "page": 260, "text": "٢٥٥\n\nبعودت کردن اشارت داد. بسرعت تمام از کوه فرود آمدیم . جنگل را گذشته از دور\nچراغ درخشندهٔ نوتیلوس را دیدیم . کپتان به آنطرف متوجه شد .\nشعاعات ابتدائی شمس بطلوع آغاز نهاده بود که داخل نوتیلوس گردیدیم .\n\nباب دهم\nمعدن زغال\n\nفردا که بیستم ماه شباط بود خیلی ناوقت از خواب برخواستم . مانده گیی دیشبینه\nمرا تا بساعت یازده خوابانیده بود. بمجردیکه برخواستم همان البسهٔ خود را پوشیده\nبدالان بیامدم . چونکه میخواستم جهت عزیمت نوتیلوس را بدانم. به جهت نما نظر\nانداخته دانستم که یکسر بسوی جنوب در ساعت بیست میل در حرکت میباشیم .\nقونسه ی آمد . يك قسمی از مشاهدات دیشبینهٔ خود را به او فهمانیدم . پنجره های\nدالان نیز چون باز بود ، ونوتیلوس نیز بقدر ده مترو از قعر دریا یعنی از روی اراضی\nآتلا نتید بالاتر در رهسپاری بود يك کمی باز بدیدن آن اراضی موفق شدم .\nرفته رفته اراضی پست و بلندی بسیاری کسب نمود که این پستی و بلندی موجب\nکمتری و بیشتری سرعت نوتیلوس میگردید ، و مانند ماهی از مابین پستیها و بلندیها در\nمیگذشت ، وگاهی مانند بالون بالا برامده و باز چون حائل را میگذشت پس فرو میآمد ،\nوسه مترو از قعر بحر بالا قطع مسافه مینمود .\nچه خوش سیاحت ! نزدیک بساعت چار شب بود که در قعر در یاسنگلاخها، و پشته\nهای مواد مذابه تصلب کردهٔ معدنیه بیشتری گرفت. و از پنجره دالان چون به پیش نظر"}
{"book": "adl0154", "page": 261, "text": "٢٥٦\n\nمیکردم در پیش رو افقرا بايك سدبلندی مسدود می یافتم که این سد مطلق يك كوه بسیار\nبلندی باید بود که زروۀ آن بهمه حال از سطح بحر بیرون بر آمده باشد . با خود گفتم که\nاین کوه البته نقطۀ منتهای اراضی آتلا نتید خواهد بود !\nقونسه ی مر ا تنها گذاشته به او تاق خود برفت . من نیز اگر چه تا بسیار وقت\nمیخواستم که از پیش پنجره ها دور نشده رفتار پست و بلند نوتیلوس ، وکیفیت رسیدن\nاو را بسد مذکور تماشا کنم ولی در اثنائیکه بسد مذکور خیلی تقرب نمود پنجره های دالان\nمسدود گردید ، ومرا از تماشا محروم گذاشت . بمراق افتادم که آیا ازین سد چگونه\nمرور خواهد نمود ؟ ناقص شدن حرکت نوتیلوس را نیز حس کردم . چون خواب\nبسیار بر من غلبه کرده بود به او تاق خود برفتم ، و قرار دادم که یکچند ساعتی خواب\nکرده باز بر میخیزم ، بنابرین قرار بر خوابگاه خود بی آنکه البسه ام را بکشم دراز کشیدم.\nمگر فردا بساعت هشت از خواب بر خواستم . نوتیلوس را بلا حرکت ایستاده\nیافتم . بدالان آمده چون به ما نو متر و نظر کردم دانستم که سفینه بر سطح بحر است.\nذاتاً بر سطح کشتی صدای رفتار پای کشتی نشینانرا نیز حس کرده بودم بخوبی دانستم که\nکشتی بر سطح بحر برآمده است . اما جای تعجب اینست که از اهتزاز امواج بحر سفینه\nسراسر آزاده بود . بمراق افتاده همان بطرف زینۀ سطح کشتی بر فتم سر پوش سر زینه\nرا باز یافتم . چون از طلوع شمس دو ساعت گذشته بود بخیالم بود که بر وشنی خواهم\nبرامد ولی چون بر سطح کشتی خود را در يك تاريكئی بسیار تیره یافتم خیلی بحیرت افتادم.\nبا خود گفتم آیا ساعت ها خطا کرده ، یا آنکه هنوز شب باشد ؟ اما چون از نجوم و سیارات\nنیز اثری نیافتم حیرت و تعجب فوق العاده مر افرا گرفت حیران بودم که چه بگویم و چه\nکنم که درین اثنا صدای کپتان بگوشم بر خورد که میگفت :"}
{"book": "adl0154", "page": 262, "text": "٢٥٧\n\n— آیا شما ئید معلم افندی ؟\nمن — آه ! کپتان ! این کجاست ؟ باز مرا در کجا آورده اید ؟\nنمو — در زیر زمین یکجایی هستیم .\nمن — در زیر زمین ؟ حالا نکه نوتیلوس بر سطح بحر است .\nنمو — بلی بر سطح بحر و زیر زمین .\nمن — مرا از مراق بسیار کشتی کپتان ! نمیدانم که چه میگویی ؟\nنمو — یکچند دقیقه صبر کنید که چراغها را روشن کنیم باز خواهید دید و\nخواهید دانست .\nبر سطح کشتی بالاحرکت متحیر ایستاده ماندم. تاریکی آنقدر کثیف بود که کپتان\nنمو را نیز نمیدیدم . اما چون سرم را بالا کردم يك ضیای بسیار خفیفی از بسیار جای\nبلندی مشاهده کردم که این روشنی چنان معلوم میشد که از يك غار مدوری می آمد .\nدرین اثنا دفعة ضیای شدید چراغ نوتیلوس روشن گردیده اطراف و جوانب\nما را منور ساخت .\nدیدم که نوتیلوس غیر متحرك در يك حوض آرام و راکد بزرگی ایستاده که چهار\nاطراف این حوض را دیوار های سنگلاخی بسیار بلندی احاطه کرده است . دوره\nاین حوض را بقدر دو میل در دومیل تخمین کردم سطح آب آنرا از قرار مانومتر و با\nسطح آب بحر برابر یافتم وازینسبب هیچ شبهه نماند که با سطح بحريك رابطه دارد که\nموازنت حاصل کرده است .\nدیوارهاییکه این حوض را احاطه کرده مانند قیف بسیار بزرگی میماند که از\nزیر فراخ و رفته رفته تنگشده بقدر ششصد متر و بلند میرود ، و طرف بالای آن سرا"}
{"book": "adl0154", "page": 263, "text": "٢٥٨\n\nسرتنگ شده بايك سوراخ بسيار کوچکی منتهی میشود که روشنی خفیفی که پیش ازین مشاهده کرده بودم از انجا می آمد . ازین وضعیت غریبه این حوض یا این مغاره زیر زمینی سطح بحری واله و حیران ماندم . به کپتان نمو تقرب نموده پرسیدم که :\n— اینچه عالمست ؟ در چه جائیم ؟\n— در مرکزيك کوه آتشفشان افسرده درآمده ایم . آبهای بحر يك مجرايی کشاده در مرکز این وولقان هجوم آورده آنرا پر کرده است. شما بخواب بودید که ده متر و از سطح بحر پايا ترنو تیلوس از يك شکافی درینجا در آمده است . انجا لیمان استراحت نوتیلوس است . هر وقت که نوتیلوس یکچند روز استراحت کردن بخواهد درین لیمان استراحت آور امنیتیپرور خود میدراید . این لیمان پنهان از هر رنگ بادهای شدید امین و آسوده است . راست بگوئید معلم افندی آیا در مدت عمر خود درینقدر جاهای که گردیده اید مانند این لیمان محفوظ و مصونی دیده اید ؟\n— بواقعی که ندیده ام ! بلکه هیچ بخیال و تصورم نگذشته بود که مرکز کوه آتشفشان خدمت لیمانرا ایفا بکند . اما بکما نم میآید که بر سر این قیف عظیم طبيعى يك سوراخ موجود است ؟\n— بلی ، سوراخ مخرج و ولقانست که در یکوقتی آتشها و شعله ها و لا و ها از انجا. يبرامد وحالابرای داخلشدن هوای نسیمئی صاف و جيد برای ما خدمت میکند .\n— آیا از مخرج این وولقان بیرون برامدن ممکن نیست ؟\n— نی ممکن نیست . بقدر صد قد م بر کنار این دیواریکه بدست راستست انسان بالا شده میتواند بعد ازان دیوارها بطرف درون يك ميلانی پیدا کرده بالا برا مد ن هیچ قابل نمیشود ."}
{"book": "adl0154", "page": 264, "text": "٢٥٩\n\nکپتان ، بحقیقت که طبیعت در هر خصوص با شما بسیار مدد رسانیده است . در میان این تالاب زیر زمینی حقیقتاً که در دائرهٔ امنیت و استراحت تامه میباشید . غیر از شما هیچکسی امکان دخول را دران ندارد لکن نوتیلوس محتاج استراحت نیست . پس این لیمان بچه درد او میخورد ؟\nاگرچه سفینهٔ من به استراحت محتاج نیست اما برای حرکت سریعانهٔ خود به الکتریک محتاجست . الکتریک به برآوردن سودیوم ، سودیوم بوجود زغال سنگ محتاجست . درینجا زغال سنگ بکثرت موجود است هر وقتی که لزوم به بینم درینجا آمده از زغال سنگ سودیوم میبرارم . اگرچه از آب بحر نیز سودیوم استحصال کرده میتوانم اما از وقتیکه این معدن توانگر زغالرا یافته ام به آن عملیات پر زحمت محتاج نشده ام .\nپس معلوم میشود که حالا برای استخراج سودیوم از زغال سنگ درینجا آمده اید ؟ آیا طایفه های شمارا که به این کار مشغول باشند تماشا کرده خواهم توانست ؟\nنی ، درینبار نخواهید دید . چرا که از پیش سودیوم حاضرکردهٔ بسیاری درینجا دارم . تنها طایفه های من به نقل دادن آن مشغول خواهند شدکه برای این کارهم یک روز کفایت میکند . اگر خواهش گردش وسیرکردن مغاره را داشته باشید همان استفاده بکنید ؟\nتشکر میکنم کپتان !\nاینرا گفته برای گرفتن رفقای خود که هنوز درکمرهٔ خودشان بخواب بودند فرو آمدم ، و از پشت دروازهٔ شان فریاد داده گفتم :\nدر پی من بیائید !\nهر دو رفیق من به عجله برآمده مرا پیروی کردند . قونسه ی در حالتیکه درزیر"}
{"book": "adl0154", "page": 265, "text": "٢٦٠\n\nبحر بخواب رفته بود و حالا در درون يك كوه پرشكوهى بیدار شده خود را در ميان يك\nقيف عظيم سنگى يافت و اله و اله باطراف و جوانب خود ديدن گرفت. ندلاند بفكر\nآن افتاد كه آيا از مخرج اين قيف يك راه فراری پیدا خواهد کرد یا نی ؟\nنوتیلوس چون بركنار ساحل مغاره توقف نموده بود بعد از طعام بساعت ده\nبر ساحل دیوار مغاره برآمديم . قونسه ی گفت :\n- استا ندلاند، بتريك ميكنم اينست كه باز قدم بر روى زمين نهاديم !\n- دیوانه آدم ! روی زمين مگو زير زمين بگو .\nدر مابین آبهای حوض و دیوار بحر يك ساحل ریگزاری موجود بود كه بوسعت\nدوشه صد قدم می آمد. برين ساحل هرگاه رفته شود دورا دور این تالاب زیر زمینی را\nگردش كردن ممكنست . ساحل ريگزار چون تمام شود ديوار سنگلاخی آغاز میكند كه\nبیخ این دیوار نیز شکلهای غریبی پیدا کرده است .\nاز ساحل ریگزار هر چه كه بطرف دیوار رفته شود زمين سر بلند ی پیدا میکند\nو نهايت راههای کج و پیچی پیدا شده ببالا مبراید که بواسطه این راهها بقدر دوسه\nصد قدم بالا رفتن ممكن میشود. اما بکمال احتياط و هوشیاری بالا شدن لازم است چرا\nكه سنگلاخهای كه اين راههای کج و پیج را بعمل آورده نه سنگهای آن با همدیگر مر\nبوطست و نه يك درشتی و خشونتی دارد بلکه از شدت حرارت قدیمه که داشته روی آنها\nمانند آئينه يك جلايى پيدا كرده است، و چون ضيای الکتریکی سفینه بر آنها میتا بد\nيك در خشنده گی بسیار لطيف و غريبى بظهور می آورده\nدر هر طرف این مغاره جسیم غريب الهيئت طبايع وعلايم وولقانى رونما بود .\nبه برآمدن راه های کج و پیچ به احتياط تمام آغاز نهادیم . رفته رفته راه تنگشده"}
{"book": "adl0154", "page": 266, "text": "٢٦١\n\nمیرفت و رفتن ما بمشکلات برمیخورد. بقدرسی متر و با لا شده بودیم که طبیعت اراضی تبدل ورزید. سنگهای سیاه سوخته منشوری درخشنده عمودی الشکلی در راه ما میبرامد که بر سر و اطراف آنها نیز علقه های گوگرد در هر هر جا دیده میشد. و بعضی عمود های منشوری منتظم سنگهای بازالتی دیده میشد که بهترین نمونه های فن معماری بود و بمقام عمود های ته دای مغاره قایم بودند. در مابین این عمود ها مواد مذا به تصلب یافته بمقام گچ و ساروج قایم شده بود. سطح های آنها با خطهای زفت سیاه براق، وزبر های آن با قالیچه های تخته های گوگرد زرد مزین شده بود. از فتحه ذروۀ جبل ضیای شمس نفوذ نموده این موجوداتی را که ابداً در زیر زمین محبوس مانده اند تنویر مینمود.\n\nبه بسیار سعی و کوشش بقدر دو صد و پنجاه قدم بالا بر امدیم. بعد ازان حائل های بسیاری پیش آمده مانع بالا بر امدن ما گردید. دیوار های مجرا تنگی و مقری زیادی پیدا کرده بالا بر امدن خیلی صعوبت کسب نمود ولی بقدر پنجاه قدم بالا تر بعضی نباتات و بوته ها دیده میشد که بعضی مرغان کبوتر مانند وزاغها در مابین آنها پرواز داشتند. اگر چه تا به آنجا ها خود را رسانیدن خیلی مشکل و تهلکه ناک مینمود ولی ندلاند بحرص بچنگ آوردن تخمهای مرغان افتاده بهزار زحمت و انواع مشقت به بالا بر امدن دوام نمود. من و قونسل ی نیز براهی که اوسینه مال بالا میرفت او را پیروی میکردیم. در کجی های دیوار در مابین سنگها بوته های خورد خورد حتی بعضی درخت های کوچک کوچکی نیز پدیدار میگشت که اینها برای دستگیری و بالا بر امدن ما خدمت میکردند. در میان این نباتات بعضی گلهای خوشبویی نیز دیده میشد مانند بنفشه کوهی و ارغوان و غیره که بسبب عدم تابش آفتاب خیلی کمرنگ وضعیف بودند. من بکمال اشتهابوی آنها را استشمام مینمودم و يك حظ و سروری از ان حس میکردم. روح گلها بوی آنها"}
{"book": "adl0154", "page": 267, "text": "٢٦٢\n\nست گلها و نباتاتیکه از بوی رایحه محروم باشند در نزد من جسدهای بیروحیست . در\nنباتات لطیفه بحری چون رایحه موجود نیست از انسبب من آنها را بیجان میشمارم .\nدرین اثنا بیکجایی رسیدیم که بوته های بزرگ بزرگ صبر و ارغوان بکثرت درقات\nهای سنگ ها مانند بیشه شده بود . ندلاند دفعةً بکمال مسرت فریاد برآورده گفت :\nامان برادران ! شان عسل شان عسل !\nبتحقیقت که در میان شاخهای بیشه زار يك شان عسل بزرگی موجود بود که زنبوران\nعسل در اطراف آن و درون و بیرون بهزاران هزار در گردش و پرواز بودند .\nندلاند همان از جیب خود قتئی کبریت خود را کشیده وقونسه ی نيز يك دسته شاخها\nو لوخ های « ملابادل » خشکیده را جمع کرده و کوگرد خشکیده را بران پاشانیده آتش\nدادند و در نزديك شان عسل برده از دود کوگرد زنبورها شان را واگذاشته باطراف پرا\nگنده شدند . ندلاند شاخه ی در ختائر ا گرفته به شان نزدیکشد . و از عسل شیرین بسیار\nخوشبوه مقدار بسیاری جمع کرده در انباچه چرمئی که بگردن داشت پرنمود ، وگفت :\nازین عسل و خمیری که از درخت نان از جزیره « که به راعور » جمع کرده بودم فر\nدا انشاء الله برای شمایك حلوای بسیار اعلایی پخته کرده تقدیم خواهم کرد .\nتشکر میکنیم ندلاند !\nچون پیش ازین ببالا برآمدن امکان نبود به اصرار تمام ندلاند را به برگشتن مجبور\nکرده به احتیاط تمام و مشقت مالاکلام بفرو آمدن آغاز نهادیم . در اثنای فرو آمدن\nيك کبوتر ی راندلاند بريك بوته نشسته دیده بمهارت تمام يك سنگی را بران از بالا پرتاب نمود .\nسنگ برپای کبوتر راست آمده تا پرایان غلطان غلطان برساحل افتاد .\nندلاند از حرص گرفتن کبوتر از بسیار جاهای بلند خود را می لغزانید و سنگها"}
{"book": "adl0154", "page": 268, "text": "٢٦٣\n\nو خاکها همراه او لغزیده تا به بسیار جاها لغزان لغزان میرفت و باز خود را بیک سنگی\nمحکم میکرد، والحاصل من و قونسه ی احتیاط را از دست نداده او را پیروی میکردیم\nاما ندلاند از ما پیشتر خود را بپایان رسانیده در پی کبوتر زخمی به تك و دو شده تا او\nرا بگرفت .\nاز بالا چون بپایان نظر می انداختم هیئت مجموعۀ تالاب را تمامها میدیدم که آبهای\nآن آرام و از موج و چین خالی ، و از عکس ضیای الکتریکی نوتیلوس مانند یکقطعه\nآئینه مجلایی دیده میشد . طایفه های نوتیلوس متصل به نقل دادن سودیوم را از یك\nمغاره کنار دیواره غاره به سفینه مشغول بودند . قلم من از تصویر و تعریف این هیئت\nغریبه این تالاب زیر زمینی و دیوارهای سر بفلک کشیده قیف مانند این مخرج و\nولقان عاجز است .\nساعت دو بود که کنار ساحل ریگزار مغاره را دور کرده به نوتیلوس آمدیم . درین\nاثنا نقل دادن سودیوم نیز اتمام یافته وقت حرکت دادن نوتیلوس تقرب یافته بود .\nاما کپتان امر حرکت را نداد . بهر سببی که باشد تا بوقتی که ما را خواب نبرد نوتیلوس\nحرکت نکرد روز دیگر چون از خواب برخاستم نوتیلوس را پانزده متر و از سطح بحر\nفروتر در میان بحر محیط به تحريك چرخ عزیمت مشغول یافتم .\n\n— باب یازدهم —\n— سه و نیم فرسخ يك غوطه —\n\nنوتیلوس خط حرکت خود را هیچ تبدیل نداده . کپتان نمو بیني سفینه خود"}
{"book": "adl0154", "page": 269, "text": "٢٦٤\n\nرا از جنوب هیچ جدا نکرده است . ندلا نده میباید که از امید دیدن در یاهای اوروپا\nفارغ بشود .\nامروز نوتیلوس چون بر سطح بحر برآمد دیدم که از يك نقطه بسیار مبهم بحر\nمحیط کبیر کذر میکند . جریان بسیار مشهور و معروفی که آنرا «غولف ستریم» مینامند\nو بطرز کرداب بسیار عظیمی جریان میکند البته که اکثر قارئین کرام نام آنرا شنیده\nو در نقشه های بحری موقع آنرا دیده باشند .\nاین جریان جسیم. وکرداب عظیم «غولف ستریم» بعد از انکه از کلوکاه «فلورید»\nمیبراید یکسر بسوی «سپیجبرغ» متوجه میشود . اما پیش از انکه این جریان به در\nیاچۀ «مکسیقا» داخل شود در ٤٢ درجهٔ دایرهٔ عرض بدو قسم انقسام می یابد. قسم\nاول آن راست بسوی جزیرۀ «ایرلاند» و سواحل «نوروج» میبراید .\nقسم دوم آن بسوی جنوب برکشته تا بجزیره های «آصور» پیش میرود ، واز انجا\nبسواحل «افریقا» مصادمه نموده و يك شكل بیضئی پیدا کرده بجزیره های «آنتیل»\nرجعت میکند. پس چون اینمسافه ها در زیر نظر دقت گرفته شود جسامت و بزرکی\nاین جریان وکرداب تا یکدرجه معلوم میشود .\nاینستکه نوتیلوس درینوقت از همین قسم آخری این گرداب مذکور که آنرا درینجا\nبحر «سارغاس» مینامند میکذرد . بسببیکه يك مرکز کرداب درینجاست سبزه ها و\nعلفها ، وشاخها وتنه های درختانی که جریان مذکور از سواحل آمریکا و اوروپا و افریقا\nبرکنده می آورد همه را درینجا مانند يك قالیچۀ سبزی بريك مسافهٔ بسیار بزرگی کسترا\nنیده است. يك سبب بزرگ قانع شدن کاشف آمریکا «قریستوف قولومب» بروجود\nقطعهٔ جدید دیدن همین علفها و سبزه ها گردیده است . کشتیهای قریستوف قولومب"}
{"book": "adl0154", "page": 270, "text": "٢٦٥\n\nبقدر سه هفته درین سبزه ها بند مانده بود و از انسبب بسیار ترسیده بودند .\nسفینه های بزرگ نیز وقتیکه بر روی این قالیچه زمردین فام میگذرند برای پاره کر\nدن این سبزه ها وعلفها و بوصولها خیلی زحمت میکشند . نوتیلوس درینجاچون رسید\nبرای زحمت نکشیدن چرخهای خود یکچندمتر و فرو تر اززیر سبزه های مذکور گذ\nشتن را مناسبتر یافت .\nدر ٢٢ شباط از بحر سارغاس که با ماهیبان بسیاری مملو بود که برای خوردن نباتات در انجا\nجمع می آمدند در گذشت . روز دیگر بحر محیط باز حال اصلئی خود را گرفت . از ٢٣\nشباط تا به ١٣ ماه مارت در مدت ٢٩ روز در هر روز صد فرسخ نوتیلوس قطع کرده يك\nسربسوی بحر محیط جنوبی هسپاری نمود .\nدر چنین ابحار نامتناهئی که هیچ جزیره و قطعه در ان پدیدار نیست ندلاند اگر بنا\nامیدی بیفتد حق دارد . چرا که خود من نیز رفته رفته امید دیدن وطن و همجنسان خود\nر ا قطع میکنم .\nدر ظرف این نوزده روز شایان بسط و تمهید هيچ يك حادثه ظهور ننمود . كپتان نمو\nرا نیز در ینمدت بسیار کم ملاقات کردم . حریف همیشه سعی و کوشش میورزد در دالان\nهمیشه کتابهای باز میدیدم که کپتان بمطالعه آنها محیکوشد . در حق اعماق بحریه کتابی\nرا که خود تألیف کرده ام نیز درمیان کتابهای باز شده میدیدم که در حاشیه آن بعضی\nحرفها وردها بقلم خود کپتان نوشته شده بود . اما در بخصوص باخود من هیچوقت\nبمباحثه ندرا مده است .\nاکثر روز ها نوتیلوس بر سطح بحر رفتار دارد زیرا این دریا ها سراسر خالی و از\nراه و اپورها و کشتیها بیکسو افتاده است . گاه گاهی از دور بعضی کشتیهای بزرگ بزرگ"}
{"book": "adl0154", "page": 271, "text": "٢٦٦\n\nبادی صیاد ان ماهی بالینه را میدیدیم . يك روزی مارا گمان بالینه بزرگی کرده چند\nکشتی در پی ما افتادند . اما کپتان نموصیادان بیچاره را به امید بیهوده نیند اخته در\nدرون دریا غوطه خورد .\nاینست که تا به سیزدهم شباط سیاحت ما با ینصورت دوام نمود . امروز چون تعیین\nموقع کرده شد خود را در ٤٥ درجه و ٣٧ دقیقه عرض جنوبی و ٣٧ درجه و\n٣٥ دقیقه طول غربی یافتیم . از وقتیکه از بحر محیط کبیر اول باز حرکت کرده ایم تا به\nاینجا تقریباً سیزده هزار فرسخ قطع مسافه شده است . اینست که درینجا و این موقع\nکپتان « د نهام » نام کپتانی از سفینه « هدرالد » ریسمان اسقندیل را در بحر انداخته\nبا وجودیکه ریسمان اسقندیل تا به پانزده هزار ویکصد و پنجاه مترو فرو رفته است باز\nهم تابه قعر بحر اسقندیل خودرا رسانیده نتوانسته است، و چون ازین درازتر اسقندیل\nموجود نبوده است لهذا قعر بحر در نجاها نایاب و نامعلوم مانده است .\nکپتان نمو درینجا خواست که برای دانستن حقیقت قعر بحر نوتیلوس را تا به بسیار\nعمقها فرو آرد . منهم برای قید کردن نتیجه حساب تجربه قلم و کاغذ بدست گرفته\nحاضر شدم . بحره های دالان نوتیلوس هم باز گردید . کپتان امر بفرو آوردن\nکشتی اعطانمود .\nپیش ازین گفته شده بود که در نوتیلوس مخزنهای بسیار بزرگ بزرگی موجود\nاست که در وقت فرو آوردن و غوطه دادن بقدر لزومیکه باشد یکی یاد و یا بیشتر یا کمتر\nاز ان مخزنها را پر کرده غوطه میخورده و اینهم گفته شده بودکه بغیر از مخزنهای آب ،\nدر پهلوهای نوتیلوس لوحه های مختلف الوضعیت آهنین بزرگ و کوچکی نیز موجود\nاست که بواسطه ماکینه پر قوت الكتريك آنهار اباز کرده و بدرجات مختلف آنها را میل"}
{"book": "adl0154", "page": 272, "text": "٢٦٧\n\nداده بشدت وقوت ماکینه تا بسیار جاهای عمیق فرو میرود. لهذا در ین وقت نوتیلوس بقوت ماکینه ولوحه‌های پهلوی خود فرو رفتن را قرار داده است زیرا اگر همۀ مخزنهای آب خود را پر کند بازهم زیاده از دوسه هزار مترو فروتر نمیرود.\nکپتان نمو لوحه‌های پهلوهای نوتیلوس را چهل و پنج درجه میل داده ماشین الکتریک را نیز تا بدرجۀ آخر قوت بخشید. پرهای پروانه نوتیلوس بشدت فوق العاده آبهای قعر بحر را بهم زدن گرفت.\nنوتیلوس بشدت فوق العاده ماشین بلرزه افتاد و بصورت منتظم به نزول کردن قعر بحر آغاز نهاد. با کپتان نمو در پیش مانومترونشستیم و به تدقیق عمق آغاز نهادیم سوزن مانومتر و بسرعت دور کردن را بنا نهاده لحظه بلحظه درجات عمق را نشان میداد.\nبقدر هشت هزار متر و فرو آمده بودیم که ماهیان و حیوانات بحری رو بتمامی نهادند. یعنی منطقه که اکثر ماهیان بحری در ان زندگانی دارند تمام شد. اما فروتر ازین نیز به بعضی حیوانات نادراً تصادف نمودیم. مثلا «هکسانس» نام کرکدن بحری را دیدیم که تقریباً پانزده متروطول و بینی آن هشت سوراخ تنفس را حاوی بود. در وقت ابتدای ظهور حوادث جانور من نوتیلوس را از همین جانورها کمان کرده بودم.\nبعد از یکساعت که نوتیلوس بيك وتيره بشدت و قوت فرو آمد مانومتر و سیزده هزار متر و عمق را نشان داد که در بنجاها از حیوانات هیچ اثری دیده نمیشد. آبهای این عمقهای بحر بپچنان درجه صاف و شفافست که تعریف و تصویر آن قابل نیست. اینمسافة سيزده هزار متر و مساوی باسه فرسخ است، حالاً نکه هنوز از قعر بحر اثر پیدا نیست. اما چون چارده هزار متر و فرو آمدیم از عمقهای بسیار دور بعضی قله‌های کوهها بنظر بر خورد. رفته رفته بخوبی معلوم شد که این قله‌ها زروه‌های"}
{"book": "adl0154", "page": 273, "text": "٢٦٨\n\nجبال بسیار بلندیست که بلندی آنها بقدر جبال هند وكوه ، وهالا يا تخمين ميشد. تضيیق و فشار ثقلت آب بلحظه بلحظه بدنه نوتیلوس را میلرزانید، وصداهای مدهشی ازقوت ماشین بر می آمد . بلورهای نجره نوتیلوس از شدت تضییق و فشار گرم شده میرفت. ولی با اینهمه کپتان نمواز تا بدادن پیچهای ماشین ومیل دادن لوحه های آهنین برای فرو رفتن بعمقهای ته ترین وا نمی ایستاد به شانزده هزار متر وعمق رسیده بودیم که زروه های کوه هائیکه دیده بودیم از ما بلند تر مانده در بغله ها و سطحهای مایل کوهها که از جبال متسلسله عظیمه تخمین میشد بعضی مغاره ها وکاوا کیها بنظر درامد . آبهای دریا آنقدر صاف و شفاف و از حیوانات و نباتات عاریست که بضیای پر قوت الكتريك مانند بلورهای مجلا چشمانرا میدرخشاند .\nاما رفته رفته قوه تضییق و فشار آب بر قوت ماشين الكتريك نوتيلوس غالب میآمد، و تهلکه کفیدن و اپور ملحوظ میشد کپتان گفت :\nمعلم افندی ، زیاده برین گنجایش فرورفتن نماند ، اگر چه هنوز بزمین قعر بحر نرسیده ایم اما نوتیلوس رازیاده ازین فرو بردن جایز نیست .\n- بلی کپتان ، راست است بر ائیم .\n- خود را محکم بگیرید .\nهنوز فرصت این را نیافته بودم که بدانم که محکم گرفتن برای چیست که بناگهان برزمین غلطیدم مگر کپتان ، ماشین را توقف داده ، ولوحه ها را وضعیت عمودی بخشیده قوت تضییق آب بحر نوتیلوس را مانند کله که از دهن توپ براید بهوا نمود ، و این چهارده هزار فرسخ مسافه را بظرف چهار دقیقه قطع کرده و از سطح بحر نیز مانند بالون بقدر چهار متر و بر روی هوا بر امده باز بشدت بر آب فرو خورد. و آبها را تا بسیار بلندها بپاشانید ."}
{"book": "adl0154", "page": 274, "text": "٢٦٩\n\nباب دوازدهم\nجنگ ماهیان بالینه با ماهیان عنبر\n\nنوتیلوس در سیزدهم و چار دهم ماه مارت از دایره عرضی که محاذی دماغه «هورن»\nیعنی نقطه منتهای آمریکای جنوبی بود مرور نموده یکسو بسوی جنوب رهسپار عزیمت\nمیگردید . بگمان من چنان بود که دماغه هورنرا دور کرده ببحر محیط کبیر داخل خوا\nهد شد . حالا نکه او چنین نکرد ، سور است بسوی بحر محیط منجمده جنوبی\nبسرعت دریا پیمایی را آغاز نهاد . آیا بکجا میرود ؟ غیر ازینکه بگوئیم بقطب جنوبی میرود\nدگر احتمالی ندارد !\n\nندلاند بیچاره بسیار وقتست که از تصور فرار خود بمن هیچ بحث نمیراند . حتی\nهیچ سخن هم نمیگوید . درجه حدت و غضب فوق العاده اش را از چشمانش مشا\nهده میکردم . هر وقتیکه با کپتان برابرمیشد در چشمها و سیمایش حالت غضب بسیار\nشدیدی پدیدار میگردید . منهم از بحالت او بسیار میترسیدم که مبادا از تأثیر نا امیدی\nو غضب يك گستاخی از و سر نزند .\n\nوالحاصل سه چهار روز دیگر نیز متمادیاً نوتیلوس بسرعت تمام رهسپاری بحر محیط\nجنوبیرا نمود . در هجدهم ماه پیش از وقت ظهر بیکساعت در حالیکه نوتیلوس بر سطح\nبحر رفتار داشت بيك گله بسیار بزرگ ماهیان بالینه تصادف نمودیم . روی بحر را\nمانند تپه های پست و بلند سیاه سیاهی تا بسیار مسافه ها احاطه نموده بودند .\nدر خصوص کشفیات ارضیه وعلم ملاحت و جغرافیه ماهیان بالینه برای انسانها"}
{"book": "adl0154", "page": 275, "text": "۲۷۰\n\nخدمت بسیار بزرگی کرده اند در اول امر آثوریها، و بعد از ان انگلیزها و فلمنگی‌ها را در پی خود انداخته از یک‌سر دنیا تا بدیگر سر دنیا بحرها را با نها ماهیان بالینه پیموده اند.\nبالینه ها بحرهای محیط جنوبی و شمالی را دوست دارند و اکثر در میان همین بحرها زیست و بود و باش دارند در یا آرام هوا صاف بود . همه ما بر سطح کشتی بودیم اول کسیکه بالینه ها را بدید ندلاند بود . ندلاند بهوس شکار آن افتاده و هوس صنعت قدیمه اش بهیجان آمده گفت :\nآه ، اگر حالا در کشتی صیادی خود میبودم و ژیپقینم بدست میبود و در پی این بالینه ها می افتادم چه سعادت مندیرا نی میبود !\nندلاند ! آیا درین دریاها هیچ شکار نکرده اید ؟\nنی معلم افندی ، من اکثر در بحرهای شمال صید کرده ام .\nپس چون چنینست اینماهیانرا خوب نمیشناسید چرا که اینماهیان بآن ماهیانی که شما صید کرده اید هیچ مشابهت نمیرسانند .\nیعنی اینماهیان از آنها بزرگتر یا کوچکتر است ؟\nدر بزرگی باهم مساوی هستند اما بالینه های هر بحر از خود جدا بعضی علامتهایی دارند که به آن شناخته میشوند . مثلا دم ماهیان شمالی وضعیت عمودی، دوم ماهیان جنوبی وضعیت افقی دارند .\nمن بطول یکصد و پنجاه قدم ماهی بالینه دیده و آنرا صید هم کرده ام .\nمیشود ندلاند! بلکه ازینهم بزرگتر باشند . اما میدانی که بالینه چقدر عمر میکنند.\nنی !\nدوصد ، سه صد بلکه نادراً تا بهزار سال هم معمر میشوند ."}
{"book": "adl0154", "page": 276, "text": "۲۷۱\n\nندلاند درین اثنا به کپتان نمو نزدیک شده گفت :\nـ آیا مساعده نمیفرمائید که یکی دو ازین بالینه ها را شکار کنم تا صنعت قدیمۀ خود را فراموش نسازم ؟\nنمو ـ شکار کردن بالینه هیچ بدرد ما درینجا نمیخورد چرا که مقصد از شکار بالینه فائده برداشتن از روغن اوست حالا که روغن او هیچ بکار ما نمی آید لہذا بیهوده تلف کردن اینحیوانات بیچاره را روا نمیشمارم . بگذارید که این حیوانهای بیضرر بکیف خود آزادانه گردش کنند ، و خوش باشند . علی الخصوص که مانند اره ماهی و ماهی عنبر دشمنان طبیعی هم دارند !\nندلا ند ازین درس حکمت کپتان هیچ ممنون نشده شانه های خود را جنبانیده، و بعضی دو ها و کفرها درمیان لبهای خود سروده از کپتان دور گردید .\nکپتان نمو بمن متوجه شده از دور بعضی نقطه های سیاه سیاه بسیاری را بر روی بحر نشان داده گفت :\nـ معلم افندی ، آن نقطه های سیاه متحرک و انبوه که بقدر هشت میل دورتر نمایان اند آیا میدانید که چیست ؟\nمن ـ نی، ندانستم ! اما آنها هم گله بالینه نباشد ؟\nنمو ـ نی ، گلۀ بالینه باینطرفست ، ببینید که بالینه ها بنای گریختن را گذاشته اند چونکه آن نقطه های سیاه که از دور میآیند ماهیان عنبر است که از حیوانات مدهشۀ خونریز بحری معدود هستند و با ماهیان بالینه عداوت طبیعی مخصوصی دارند. اینست که تلف کردن آنها بجا و رواست .\nند ـ چون چنینست پس مساعده بفرمائید که ماهی عنبر شکار کنیم ."}
{"book": "adl0154", "page": 277, "text": "۲۷۲\n\nنمو — خیر ندلاند ، ماهیان عنبر بسیار هستند ، با قایق در میان آنها خود را اندا\nختن تهلکه نا کست. یکقدری صبر کنید که بشما آنچنان یك صیادیی نشان بدهم\nکه تا بحال هیچ ندیده باشید. زیرا ماهیان عنبر که همۀ وجود شان عبارت از یك دهن\nو دندان میباشند اصلا شایان مرحمت نیستند. اینهم باید گفته شود که چنانچه ایشانرا\nباماهیان بالینه عداوت طبیعی موجود است مرا نیز با آنها عداوت انتقامجویانه خونریزانه\nپیدا شده است ، زیرا در یکوقتی یکی از رفقای مرا همین جانور ملعون طعمۀ دندان خونر\nیزانه خود کرده است .\nماهیان عنبر که بحقیقت تعبیر کپتان نمو که همه وجود شان عبارت از دهن و دندانست\nدر حق آنها خیلی مناسب و چسپانست طول بعضی از آنها از بیست و پنج متر و تجاوز\nمیکند و سر بزرگ آنها سه يك وجود شانرا فرا گرفته است . در چنه های شان بقدر\nبیست و پنج عدد دندانهای بسیار بزرگ و تیزی موجود است که درازی هر دندان شان\nبقدر بیست سانتی متر و می آید بسیار غلیظ الشکل و مستکره القیافه یك جانوریست\nو هم يك چشم راست شان قوت دیدر امالکست .\nرفته رفته گله اینحیوانات مدهشه تقرب میورزید و برای هجوم آوردن بر گله\nبالینه ها حاضر میشدند. لہذا نوتیلوس نیز برای مدد رسانیدن بالینه ها بدرون دریا غوطه\nخورده پنجره های دالان باز گردید. من بار فقای خود در پیش پنجره ها بنشستیم.\nکپتان نمو به او تاق سکان برفت تا کشتی خودرا آلت هلاك مدهشی ساخته استعمال کند.\nوقتیکه نوتیلوس رسید جنگ ماهیان بالینه وعنبر آغاز نموده بود . نوتیلوس در\nاول امر این دو گله را از همدیگر مجدا کردن شتاب ورزید . بعد ازین بمهاجمه خود\nرا پرتاب نمود ."}
{"book": "adl0154", "page": 278, "text": "۲۷۳\n\nسبحان الله ! چه مجادله ؟ چه مهاجمه ؟ نوتیلوس در ینوقت مانند ژیپقین بسیار\nمدهشی در کف کپتان نمو شده بود ! بکمال شدت در میان گله ماهیان عنبر خود را\nپرتاب میکند ، و از میان آنها میگذرد ، و در پی خود لاشه های متعدد پاره پاره\nشده میگذارد! بامهمیز سرتیز مدهش خود یکی راچون دو پاره کرد بردیگری برمیگردد،\nگاه بچپ وگاه براست توجه میکند ! ماهی اگر بزیر غوطه خور در پی آن فرو میرود ،\nو اگر بالا برآید بالا میبرآید و الحاصل تا دو پاره نکند نمیگذارد . چه شماته ؟ چه مقاتله؟\nبحقیقت خیلی مدهش و شایان تماشایك حالی بود. آبهای آرام زیر دریا از ضربه های\nدم ماهیان خیلی متموج شده بود. یکچند بار پانزده بیست آنها یکجاشده از هر طرف\nخود را بر نوتیلوس انداخته بادندانهای مدهش خود سفینه را میدہ کردن میخواستند\nاما چه فائده ؟\nمجادله تمام یکساعت دوام ورزید . در ماهیان عنبر قوت مقاومت باقی نمانده رو\nبفرار نهادند دریا کسب سکونت ورزید . نوتیلوس برسطح بحر برآمد . سرپوشها باز\nشده همان بر سطح کشتی برآمدیم .\nروی دریا بالاشه های ماهیان پاره پاره شده پر بود . مدهشترین طوپها نیز بدیندر\nجه خسارت بوقوع آورده نمیتواند . نوتیلوس در میان لاشه های ماهیان عنبرکه\nپشتهای شان سرمه یی رنگ و شکمهای شان سفید ، و دهنهای شان بصورت بسیار\nمدهشی باز ، و دندانهای بد هیبت شان پدیدار مانده بود توقف نموده بود . رنگ\nدریا نیز سرخ شده بود. کپتان نمو جانزدیکشده و ندلاند را مخاطب نموده گفت :\n— چه میگویی استا ندلاند ؟\n— بو ! قعیکه منظره بسیار مدهشیست ! اما من صیادم ، قصاب نیم ، حالا نکه"}
{"book": "adl0154", "page": 279, "text": "٢٧٤\n\nاین کاری که شما کرده اید عبارت از قصا بیست .\nقصابی نیست تلف کردن حیوانات مضره است . نوتیلوس هیچوقت کار قصابی را مالک نیست بلکه مهمیز خونریز انتقام را مالکست .\nمن ژیپقین خود را زیاده تر دوستدارم .\nبلی سلاح هر کس برای خودش خوبست .\nدر نجا ترسیدم که مبادا ند لا ند بجوش و خروش آمده يك خرابی پیش نیارد . اما برکت بدهد که درین اثنا نوتیلوس به لاشه يك ماهی با لینه تقرب نمود که بضربه دندانهای ماهی عنبر هلاك شده بود . جوش و خروش ند لا ند بدید ن ماهی بالینه فرو نشست . بالینه بیچاره به پهلو افتاده بود . در زیر بال چپ او يك چوچه او نیز مو جود بود که آنرا نیز از ضربه دندان دشمن رهایی نتوانسته داده بود . کپتان نمو نوتیلوس را به پیش با لینه نزدیک کرد دو نفر از طایفه هایر ماهی بالینه بر امدند . و بقدر دو پیپ شیر از پستانهای او پر کردند . کپتان از شیر بالينه يك كاسه را پر کرده در حالتیکه هنوز گرم بود بمن داد . نوشیدم . دیدم که از شیر گاو هیچ فرق ندارد . بسیار ممنون شدم كه يك مدتى مسكه ها و پنیر های تازه سفره ما را تزئین خواهد نمود .\n\nباب سیزدهم\nبانکیز\n\nنوتیلوس باز بر راه جنوبی که داشت بمسافه پیمایی خود دوام ورزید . آیا بقطب"}
{"book": "adl0154", "page": 280, "text": "٢٧٥\n\nمیرود؟ این را گمان نمیکنم . زیرا تا بحال هر قدر تجربه هائیکه برای رفتن بقطب اجرا\nشده است همۀ آنها بی ثمر مانده است . حالا نکه موسم هم درین وقت موافق نیست .\nماه مارت در قطب مطابق ماه ایلولست که اینزمان نیز نزديك بشب ششماهه دایمی میباشد .\nدر ٢٠ ماه مارت در ٥٥ درجۀ دایرۀ عرض بر روی بحر بعضی یخ پاره های سابح را\nدیدم . نوتیلوس بر سطح دریا میرود . ندلاند چون در بحر منجمد شمالی گردش و\nسیاحت کرده است به یخ پاره های سابح چشمانش آموخته شده است ولی من و قونسل\nاین اول بار است که یخ پاره ها را بر روی بحر میبینم . رفته رفته یخ پاره ها خیلی بزرگ\nبزرگ شده میرفت که رنگهای آنها نیز نظر برنگ دمه هوا تبدل یافته بعضی سبز کم رنگ\nو بعضی سفید مرمری و بعضی شفاف مینمود .\nهر چه که بقطب نزدیکشده میرفتیم جزیره ها و کوه پاره های سابح یخ روبه تزاید\nو جسامت مینهاد . مرغان مخصوص دریاهای قطبیه نیز بیشتری میگرفتند . حتی بعضی\nاز انها نوتیلوس را لاشه يك حیوان بزرگی گمان کرده بران مینشستند و جسم فولادی\nآنرا منقار میزدند .\nکپتان اکثراوقات خود را برسطح واپور میگذرانید و بکمال دقت بسوی این جا\nهای متروک خالی نظر می انداخت . گاه گاهی چشمهایش میدرخشید . درین\nدریاهائیکه انسانهائیچ آنرا زیارت نتوانسته اند کپتان نموچنان میپندارد که در خانه\nو اراضی ملك خود نشسته است بمهارت فوق العاده که دارد نوتیلوس خود را از\nمصادمۀ جزیره های سابح یخ که بعضی از انها بقدر شصت مترو بلندی و چند میل درا\nزی داشت نگهبانی کرده در میان این کوهسار یخ راه ها و ممرها برای خود پیدا میکرد\nبه ٦٠ درجۀ عرض رسیدیم که دریخها افق سرا سر مستور مینمود و هیچ ممر و گذر"}
{"book": "adl0154", "page": 281, "text": "٢٧٦\n\nمعلوم نمیشد. اما کپتان نموبکمال مهارت يك ممری پیدا کرده میگذرد و بعد از گذشتن\nنوتیلوس آن ممر باز منجمد میگردید.\nباینصورت بسایهٔ مهارت کپتان نوتیلوس کوههای یخ و دشتها و تپه ها و جزیره های\nیخ را در دنبال مانده یکسر بسوی نقطهٔ جنوبی در پیش رفتنست. درجه حرارت\nخیلی فرو آمده است. میزان الحراره اگر بیرون کشیده شود بهمه حال پنج درجه\nفروتر از صفر خواهد بود. اما ما از پوستهای خرس سفید و ماهیان فوق لباسها وه و\nزه‌ ها پوشیده سردی را هیچ حس نمیکنیم. داخل نوتیلوس زیز با الكتريك بخوبی\nکرم شده شدت سرما را بحکم گذاشته است.\nاگر دوسه ماه پیشتر درینجا میآمدیم دایما روز میبود ولی درینوقت بقدر دوسه\nساعت شب میشود که رفته رفته بعد از چندی شب دایمی ششماهه آغاز خواهد کرد.\nاگر راست بگویم ازین سیاحت خیلی محظوظ هستم. یحها شکلها و منظره های\nبسیار لطیف و غریبی نشان میدهد. مثلا در یکجهت منظرهٔ يك شهر شرقی رانشان\nمیدهدکه با صدها مناره ها و قبه های جوامع تزئین یافته است، در دیگر طرف منظرهٔ\nيك شهر برهم و درهم شده را نمودار میکند كه بيك زلزلهٔ بسیار شدیدی زیروزبر شده\nباشد. علی الخصوص که بعكس ضیای الوان بسیار عجیب و غریبی از انها حاصل میشد.\nگاه گاهی که بعضی مناره های بلند میغلطید صداهای عجیبی از ان بر میآمد.\nسوزن جهت نما از کار افتاد. یعنی هر چه که بقطب نزديك شده میرفتیم سوزن\nقطب نمادر آن واحد جهتهای مختلف را نشان میداد. ازینمهم معلوم میشدکه به نقطهٔ\nقطب خیلی نزديك شده ايم.\nنهایت در ۲۸ ماه مارت نوتیلوس با وجودیکه بقدر بیست دفعه با مهمیز پرقوت خود"}
{"book": "adl0154", "page": 282, "text": "۲۷۷\n\nبریخها هجوم نمود باز هم هیچ فائده نه بخشید . یعنی چنانچه پیش از ین چند بار یخها را باینصورت شکستانده بود درینبار نتوانست پس معلوم گردید که بحر درینجا تا بقطب یك پاره یخ منجمده است که آنر باصطلاح ارباب فن «بانکیز» مینامند . ندلاند بمن نزديك شده گفت :\n- بانکیز ! بانکیز !\nدانستم که بانکیز چنانچه در پیش روی بسیاری از کشافان قطبها سد ممانعت کشیده همچنان در پیش روی نوتیلوس نیز سد غیرقابل عبور برکشید . در پیشگاه ما از دریاء سطح مایع هیچ اثری نیست . در پیش روی نوتیلوس آنچنان یك صحرای واسعی مشاهده میشد که بغیر از بعضی تپه ها و بلندیهائیکه از یخها بعمل آمده بود دیگر هیچ چیزی معلوم نمیشد . در اطراف ما يك سكوت وسكون عمومی حکمفرما بود که گاه گاهی بصداهای مرغان قطبیه آن سکوت عمومی خلل پذیر میشد . همه چیز انجماد کرده حتی صدا نیز !\nنوتیلوس طبعا بتوقف مجبور گردید . ندلاند بمن گفت :\n- معلم افندی ، اگر کپتان شما ازین پیشتر برود دکر میدانم که مرد است .\n- چرا ندلاند ؟\n- زیرا در دنیا هیچ کسی تا به ایندم بانکیز را نگذشته است ، و نخواهد گذشت کپتان شما هر قدر که مقتدر باشد از طبیعت مقتدرتر نیست . در جائیکه طبیعت حد را تعیین کرده باشد توقف شرط است !\nمن - بواقعیکه همچنینست ندلاند ! لکن بسیار آرزومند آنم که آنطرف بانکیز را به بینم که چیست ؟ چرا که اکثر ارباب فن از قرار قواعد طبیعیه حکم کرده اند"}
{"book": "adl0154", "page": 283, "text": "۲۷۸\n\nکه بعد از منطقه منجمده باز دریای از یخ آزاد پیدا میشود !\n— معلم افندی ، نصیحت مرا بشنوید ، از ین فکر فارغ شوید . اینست که تا به بانکیز\nآمدیم . از ین پیشتر نه شما رفته میتوانید نه کپتان نه نوتیلوس! خواه نا خواه پس بسوی\nشمال و قطعات مسکونه عودت خواهیم کرد .\nبواقعی که ندلا ندراست میگوید . هرگاه سفینه ها خاصه بر روی یخ رفتن را ما لك\nنباشند البته که در پیش روی بانکیز بتوقف کردن باید مجبور شوند .\nهر انقدر که کپتان برای پیش رفتن و جستجوى يك ممر سعی و غیرت ورزید هیچ فائده\nنبخشید ، نو تیلوس بتوقف کردن مجبور گردید . بلای مبرم اینست که برای ما پس گشتن\nنیز محال گردید چرا که بعد از ظهر در هر طرف ما یخ ها حاصل شده نوتیلوس بايخها يك\nوجود گردید . در نجاد انستم که کپتان نمو بسیار بی احتیاطی بزرگی کرده است .\nدر ین اثنا بر سطح واپور بودم . کپتان نیز اطراف و جوانب را تدقيق وتفتيش نموده\nبمن گفت :\n— خوب معلم افندی چه میگوئید به بینم ؟\n— میگویم که گرفتار آمدیم محبوس ماندیم !\n— محبوس ما ندیم چه معنا ؟\n— معنا اینکه هر طرف ما را یخ احاطه نمود ، زمستان هم نزدیکست یخ ها تاشش ماه\nنمی گسلد پس محبوس نیستیم ، چیستیم ؟\n— بدرستی بدانید که نوتیلوس رهایی مییابد و به پیش میرود !\n— آیا بسوی قطب ؟\n— بلی بسوی قطب . آن قطب مجهولی که نقطه اجتماع دایره های طولست !"}
{"book": "adl0154", "page": 284, "text": "۲۷۹\n\nاین رفتن را از خدا میخواهم . چرا که آرزومند دیدن دریای آزاد آنطرف بانکیز و واصل شدن نقطه قطبم . برویم برویم ! با نکیز را بشکنیم ، برهوا کنیم ، اگر مقاومت بکند نوتیلوس را بال داده از روی آن به پرواز بگذریم !\nنی معلم افندی به پرواز حاجت نیست ! نوتیلوس از روی با نکیز نی بلکه از زیر آن میگذرد ! حالا فکر مرا دانستید ؟\nدانستم کپتان دانستم ! هان صبر نکنیم بکار آغاز کنیم .\nکپتان يك اشارت کرده کپتان دوم بالا برآمد کپتان نمو با او بزبان خود یکچند کلمه گفته چند طایفه ها با تبرها و کلنگها بیا مدند . بنبه های پر قوت نوتیلوس بکار آمده خزینه های هوارا به تضییق و فشار تمام بهوا پر کردند. وطایفه های پرقوت با تبرها و کلنگها اطراف نوتیلوس را از یخها باز کردند . سرپوشهای سعلهاي وابور بسته شده بدا لان آمدیم . نوتیلوس بسقوط آغاز نهاد .\nبر لب پنجره های دالان نشسته طبقات سفینه بحر منجمد جنوبی را تماشا میکردیم . میزان الحراره بالا برآمد سوزن مانومتر و بدور آغاز نهاد . بعد از انکه بقدر ۸۰ صدمتر و فرو آمدیم در زیر با نکیز در امدیم اما نوتیلوس بقدر هشتصد متر و در زیر بحر در آمده نوتیلوس در میان آبهای از یخ آزاد زیر با نکیز بر ٥٢ درجه طول راست بسوی قطب بقطع مسافه آغاز نهاد. از ٦٧ درجه و ۲۰ دقیقه دایره عرض که حالا در ان هستیم تا به ۹۰ درجه عرض که اصل نقطه قطب است پنجصد فرسخ مسافه را قطع کردن لازمست .\nنوتیلوس در ساعت ٢٦ ميل قطع مسافه مینماید که این سرعت معادل سریعترین ریلهای دنیا میباشد به اینحساب بچهل ساعت به قطب واصل میشود . درون سفینه را بیک حرارت بسیار مناسبی تسخین نموده اند. يك قسم شب را در پیش پنجره ها بتماشای"}
{"book": "adl0154", "page": 285, "text": "۲۸۰\n\nآبهای بحر منجمد که به ضیای الكتريك تنویر شده بود بسر آوردیم. بحر سر اسر از ماهی\nو حیوانات بحری خالی بود. بعد از نیمشب به او تاق خوابگاه خود آمده يکقدری بخواب رفتم.\nروز دیگر بوقت از خواب بر خواسته باز به پیش پنجره در دالان بنشتم. پراکته\nتنقیص سرعت نوتیلوس را نشان میداد . سفینه ما آهسته آهسته خزینه های آب\nخود را خالی کرده بالا میبرامد. دلم بسیار بسرعت میپرید آیا سطح دریا را از یخ آزاد\nخواهیم یافت؟ نی نی! يك مصادمه خفيف مرا آگاه گردانید که پشت سطح نو\nتیلوس بایخ مصادمه نمود. از صدای بسیار سنگین و پر مصادمه دانستم که قطر یخ خیلی\nکلفت و ستبر است.\nامروز تا بشام نوتیلوس یکچند بار همین تجربه را اجرا نمود. در هر بار پشت وا\nپوره به یخ بر میخورد . حتی در یکبار به نهصد متر عمق به یخ بر خوردیم که ازین معلوم\nشد که قطر یخ از سطح بحر سه صدمتر و بلند تر است. زیرا این از قاعده حکمت طبیعیه\nاست که اگر قطر یخ از سطح بحر يك متر و بلند باشد قطر آن در زیر بحر سه برابر آنست.\nپس معلوم شد که قطر یخ در یجا نسبت به اوائل بانکز خیلی بیشتر شده است.\nشام شد حالا هنو ز موفقیت حاصل نشده است در سه صد چارصد متر و عمق باز\nهم به یخ مصادمه مینمودیم اگر چه نسبت بروز قطر یخ کمتر شده است اما باز هم در مابین ما و\nهوای نسیمی آنچنان يك حائل كلفتی هنوز موجود است که رفع آن از قوۀ بشر خارج مینماید!\nامشب را به بسیار ناآرامی بسر آوردم. امید و خوف فکر مرا در زیر شکنجه و\nعذاب میداشت. چند بار از خواب بر خواستم ، دیدم که هنوز صعود و نزول نوتیلوس\nدوام میورزد. سه ساعت بعد از نیمشب دیدم که در پنجاه شصت متر و عمق به یخ مصادمه\nمیشود. ازین تناقص رفته رفته امیدوار میشدم. چشمهایم از مانو متر و هیچ"}
{"book": "adl0154", "page": 286, "text": "۲۸۱\n\nجدا نمیشد. نوتیلوس مائلاً آهسته آهسته صعود مینمود. بانگیز بموازی میلان\nنوتیلوس باريك شده میرفت. نهایت ساعت شش بود که کپتان در دالان در آمده\nبآواز بلند مژده داد که :\n— بدریای از یخ آزاد واصل شدیم.\n\nباب چاردهم\n\nقطب جنوبی\n\nهمان بر سطح کشتی برآمدیم. بلی براستی بر سطح بحر یخ نبود. مگر بعضی یخ\nپاره‌های ساحمی که به اینطرف و آنطرف شناوری داشت. در پیش روی مايك بحر\nواسعی پدیدار بود. در جو هوا بسیار مرغان دیده میشد در درون دریا نیز ماهیان بسیاری\nموجود بود. میزان الحراره سه درجه از صفر پایانتر بود. بهیجان تمام از کپتان پرسیدم که:\n— آیا به قطب رسیده‌ایم؟\n— هنوز نمیدانم. در وقت ظهر تعیین موقع کرده خواهیم دانست.\n— آیا آفتاب ازین ابرها و دمه رهایی خواهد یافت؟\n— يك كمی اگر رهایی یابد برای من کافیست.\nبعد از کمتری از دور در جهت جنوب به بلندی دو صد مترو يك جزیره خالئی\nدیده میشد. کپتان نمور است بسوی جزیره مذکور نوتیلوس را برانده بعد از یکساعت\nبجزیره مذکور واصل شدیم و در ظرف دو ساعت همه اطراف جزیره را دور کردیم.\nاین جزیره بايك آبنای بسیار تنگی از خشکه بسیار بزرگی که سروپای آن دیده نمیشد"}
{"book": "adl0154", "page": 287, "text": "۲۸۲\n\nجدا شده بود .\nکپتان از جزیرهٔ مذکور بقدر نیم میل دور تر توقف کرد . آلات و ادوات فنی را با خود برداشته با دو نفر طایفه و من و قونسه ی بجمعیت کپتان در قایق نشسته بسوی جزیره روانه شدیم . ندلاند را امروز هیچ ندیدم بسبب رسیدن نوتیلوس بقطب و گذشتن از بانکیز خجالت و شرمساری او را در اوتاقش محبوس نموده است .\nساعت ده بود که قایق بخشکه رسید . قونسه ی میخواست که از قایق بساحل بر جهد ، من او را مانع آمده کپتانرا گفتم :\n- افندی ! برین خاك شرف قدم زدن نخستین حق جناب شماست .\n- بلی معلم افندی ! بسیار راست فرمودید ، منهم درینباب هیچ تردد ندارم . زیرا از افراد جمعیت بشریه تابه ایندم هیچکسی برین خاك قدم ننهاده است .\nکپتان اینرا گفته از قایق بر ریگهای ساحل برجهید و بر سنگلاخی که برد ماغهٔ کوچکی واقعشده بود بالا برآمده و دستهای خود را يك بر دیگر چپراست کرده بهیجان بسیار شدیدی باطراف و اکناف نظر انداخت . گویا قطعهٔ قطب جنوبی را استملاك مینمود . بقدر پنجدقیقه همچنین ساکتانه و ساکنانه ایستاده بماند . بعد ازان بما اشارت کرده گفت :\n- تشریف بیارید .\nطایفه ها را در قایق گذاشته من و قونسه ی بیرون برآمدیم . خاك تابه بسیار جاها مانند شنجرف سرخ مینمود ، بقیهٔ مواد مذابیهٔ معدنیه ، سنگهای رنگارنگ ابری نما ، پارچه های هر نوع معادن روی زمین را پوشیده بود. از هر طرف زمین علامات وولقانی ظاهر و آشکار میشد . از بعضی چاکهای زمین بخار با بوی گوگرد آمیخته میبرآمد که"}
{"book": "adl0154", "page": 288, "text": "۲۸۳\nاینمسئله بر شدت حرارت مرکزیۀ زمین دلالت میکرد .\nنباتات این قطعۀ خالی را بسیار ناقص یافتم . اما در جو هوا از انواع مختلف مرغان بهزاران پرنده طیران داشتند و بر سر سنگهای سنگلاخ و ریگهای ساحل بصد ها صدها نشسته بودند . و چون هیچگاهی انسا نرا ندیده اند رم هم نمیخوردند . قونسه ی از نوع کبوتر یکچند دانه «شیونی» نام مرغانرا بگرفت . چونکه گوشت اینمرغان بدرجۀ گوشت کبک لذیذ و خوشگوار میشود .\nبقدر نیم میل پیشتر بیک جایی واصل شدیم که روی زمین همه با آشیانه های مرغان مستور بود . از ین آشیانه ها بهزاران مرغان بر آمدند که وجود های شان بجسامت وجود قاز پشتهای شان سیاه . و گردن و سینه های شان سفید و در گلوی شان یکخط زردی مشاهده میشد . کپتان گفت :\n— گوشت اینها خیلی چرب ولذیذ است معلم افندی و برای من نیز حلالست چراکه از مرغان ممالک مسکونه نمیباشند .\nاینرا گفته و بطایفه ها گرفتن آنهارا امر نمود . طایفه ها و قونسه ی بقدر دو صد دانه ازین مرغانرا گرفتند چونکه هیچ نمیگریختند .\nاما دمۀ که هوا را احاطه کرده بود و شمس را پنهان داشته بود هیچ پس نمیشد تا ارتفاع گرفته تعیین موقع کرده شود اینمسئله مرا دوچار اندیشه نمود . زیرا هرگاه آفتاب پدیدار نشود تعیین موقع نمیشود . وما هم نمیدانیم که بقطب رسیده ایم یا نرسیده ایم .\nکپتان نمو بر يك سنگی نشسته و چشمانش را بسوی سما دوخته بگرداب تفکر فرو رفته بود . بی صبری و دلتنگی از اوضاعش نمایان بود. اما چه چاره ؟ چنانچه بر دریاها حکم خود را اجرا میکند بر آفتاب حکم کرده نمیتواند ! لابد باید صبر کند !"}
{"book": "adl0154", "page": 289, "text": "٢٨٤\n\nوقت ظهر شد شمس ظهور ننمود ! بعد از کمی دمه به برف مبدل گردیده برف شدیدی بباریدن آغاز نهاد . کپتان گفت :\n— کار بفردا ماند . حالا به نوتیلوس باید برویم همه ما بر خواسته به نوتیلوس آمدیم .\nروز دیگر ساعت پنج بود که بر سطح واپور برامدم . کپتان نمو در انجا بود ، مرا مخاطب نموده گفت :\n— معلم افندی ! از علامات هوا چنان معلوم میشود که امروز ابرها و دمه ها يك قدری برطرف شود . بعد از طعام بخشکه برامده برای تعیین موقع يك نقطه مرتفعی پیدا کنیم .\n— بسیار خوب خواهد شد کپتان !\nو الحاصل بعد از طعام بخشکه برامدیم . در قایق من و کپتان و دو نفر طایفه با آلات و ادوات فنیه بودیم آلات نیز عبارت از يك ساعت قرونو مترو ، ويك دور بین ، و يك ميزان الهوا بود .\nساعت نه بود که بخشکه برامدیم . هوا کشاده میشد ابرها یکسر بسوی جنوب در پرواز بود . دمه از سطح سرد دریا بهوا برمیآید . کپتان نمو برای اجرای عملیات بسوی سنگلاخ بلنده متوجه شد . بر ذروه سنگلاخ به بسیار مشکلات بالا برامدیم . زیرا سنگهای سنگلاخ اکثر از لاو یعنی مواد مذابه معدنیه جلا دار متشکل بود . چون بر ذروه رسیدیم در پیشگاه نظر مايك افق بسیار واسعی هویدا گردید ، در جهت شمالی صحرای جسیم یخی که بانکیز گفته شده بود و ما از زیر آن گذشته آمده ایم نیز از بسیار دور معلوم میشد . در زیر ذروه کوه بچه که ما بران هستیم دشتهای سفیدی موجود است . سما از ابرها آزاد وزردرنگ مینمود . دریا با بعضی یخ پاره ها متموج"}
{"book": "adl0154", "page": 290, "text": "٢٨٥\n\nو نوتیلوس در میان آن مانند ماهی بسیار جسیم الخلقی نمایان بود . در طرف جنوب بعد از آبنای تنگی که مذکور شده بود اراضی بسیار وسیع و نامحدودی بنظر میخورد که ازین يك ظاهر میشد که در قطب زمینهای از انسان خالیی بسیاری موجود است.\nکپتان نمد در اول امر بواسطه آلت بارو مترو ارتفاع نقطه را که بر آن هستیم از سطح بحر حساب نمود .\nبوقت ظهر يك ربع ساعت باقی بود که کرۀ شمس مانند يك طبق زرینی در نزديك افق پدیدار گردید ، و این دریا و زمینی را که تا به ایندم هیچ فرد آفریده بر آن قدم نه نهاده است بشعاعات آخرین خود که بعد از ششماه باز طلوع کند تنویر نمود . کپتان دور بین شبکه داری را گرفته بواسطۀ يك آئينه انكسار ضیا را تصحیح کرد ، و بعد از آن دوربین را بسوی افق گردانیده کرۀ شمس را که نزديك بغروب بود تدقیق نمود . ساعت قرو نو مترو بدست من بود . دلم بشدت میطپید . زیرا اگر نصف کره شمس هنگامیکه در پشت افق دراید تمام بوقت زوال تصادف کند در انحال محقق میشود که تمام در نقطه قطب جنوبی هستیم . در حالتیکه چشمانم را بعقرب ساعت دوخته بودم دفعته فریاد بر آوردم که :\n- زوال .\nکپتان نیز بصدای بسیار سنگینی گفت که :\n- قطب جنوبی !\nاینرا گفته دوربین را بمن داد . دیدم که کرۀ شمس تمام بدو قسم مساوی تقسیم شده بود . درین اثنا کپتان نمو دست خود را بر شانه من نهاده گفت :\n- معلم افندی، در سنهٔ . ١٦٠٠ گذریت نام کپتان فلمنکی بسبب طوفان تا ٦٤ درجه"}
{"book": "adl0154", "page": 291, "text": "٢٨٦\n\nعرض بالا آمده « ستلاند جدید » را کشف نمود . در سنه ۱۷۷۳ سیاح مشهور « قوق » تا به ۶۷ درجه و ۳۰ دقیقه و یکسال بعد از ان تا به ۷۱ درجه و ۱۵ دقیقه واصل شد . در سنه ۱۸۱۹ کپتان « بالنگاوزن » روسی تا به شصت و نه درجه و در سنه ۱۸۲۰ « برونسفلید » نام کپتان انگلیزی از ۶۵ درجه پیشتر تجا وز نتوانست . و در همان سنه کپتان امریکایی « مورل » تا به ۷۱ درجه و پانزده دقیقه بالاشده از یخ آزاد يك بحری را کشف نمود . و مانند اینها بسیاری از سیاحان جانفشان برای کشفیات قطبها رفته اند ولی آخر ترین آنها « جیمس روس » نام قپودان انگلیزیست که در سنه ۱۸۴۲ تا به ۷۴ درجه بالا بر آمده توانسته است . حالا نکه درین سنه ۱۸۶۸ من که کپتان نمو میباشم در ۹۰ درجه بقطب جنوبی و اصلشدم و این قطعه را که ششمین قطعه موجوده زمینست استملاك نمودم .\nگفتم — آیا بنام که استملاك گردید ؟\nگفت — بنام خود !\nقپودان نمو اینرا گفته و بیرق سیاهی که در وسط آن با ابریشم زرد حرف اول اسم او که :\n( ن )\nکار شده بود بر زروه کوه بر افراشت و بطرف آفتاب که شعاعات آخرین آن از پس افق معلوم بود نظر انداخته گفت :\n— الوداع ای آفتاب جهانتاب ! بعد از ششماه با زاین قطعه که آنرا استملاک کرده ام بنور عالم افروز خود منور گردان !"}
{"book": "adl0154", "page": 292, "text": "۲۸۷\n\nباب پانزدهم\n\nآیا حادثه است یا عارضه؟\n\nروز دیگر که اول ماه نیسان بود نوتیلوس بعزیمت آغاز نهاد . سردی سرما بدرجهٔ فوق العاده بود . كوكب قطب جنوبی در سمت الرأس بكمال شعشعه فشانی میدرخشید بعد از غروب ششهاهه آفتاب در بنطرفها هیچکس آمده نمیتواند نوتیلوس خزینه های خود را پر کرده سقوط نمود . بعد از انکه بقد ر هزار قدم فرو رفت بسرعت پانزده میل در ساعتی یکسر بسوی شمال رهسپار گردید . وقت ظهر بوده در زیر بانگین در آمدیم .\nبوقت صبح بيك مصادمهٔ بسیار شدیدی از خواب بر جهیدم . از خوابگاه خود برخاسته گوش گرفتم که چیست که بناگهان بر زمین غلطیدم . چنان حس کردم که نوتیلوس بعد از انکه بر یکچیزی بنشست به پهلو غلطیده توقف نمود .\nدیوارها را گرفته آهسته آهسته بدالان آمدم . دالان روشن بود. چوکیها و کنبه ها زیر و زبر شده بودند تنها جاه کا نها بسبب رابطه های محکمی که داشتند جا بجا بودند لوحه های تصاویر دیوار دست راست همه گی بر زمین افتاده بود ، لوحه های دیوار دست چپ بسبب میلان و اپور از دیوار جدا شده معلق مانده بودند . نوتیلوس نیز بطرف دست راست يك بغله افتاده غیر متحرك مانده بود .\nصداهای رفتار و دویدن طایفه ها از بیرون در زهر و ها بگوش میرسید . کپتان نمو معلوم نبود. در اثنائیکه میخواستم از دالان بیرون شوم ندلاند و قونسه ی در آمدند ."}
{"book": "adl0154", "page": 293, "text": "۲۸۸\n\nپرسیدم که چیست ؟ گفتند ماهم برای پرسیدن آمده ایم .\nند — ازمن بپرسید که چیست ؟\nمن — بگو چیست ؟\nند — نوتیلوس نشست . و از شدت ضربه صدمه و وضعیت غلطیدن او چنان استدلال میشود که در بنبار چنانچه در گلوگاه «توره س» ماهتاب او را رهایی داد درینبار نوتیلوس جان آقا را کسی رهایی ندهد !\nمن — معلوم میشود که بر سطح دریائیم ؟\nند — نمیدانم .\nچون به مانومتر و نظر کردم دیدم که سه صد متر و در زیر آبیم . به تعجب افتاده گفتم :\n— اینچه عجب حالیست ؟\nقو — از کپتان نمو پرسیده شود !\nند — کپتان کجاست ؟\nمن — نمیدانم ! برویم جستجو کنیم .\nدرین اثنا کپتان نمو بدالان در آمد . علایم اندیشه در سیمایش نمایان بود . بعد از انکه از دیدن آلات فنیه فارغ شد پرسیدم که :\n— آیا حادثه است یا عارضه ؟\nنمو — نی معلم افندی در ینبار عارضه است !\nمن — آیا مهلکست ؟\nنمو — بلکه !!\nمن — آیا عارضه عبارت از چیست ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 294, "text": "۲۸۹\n\nنمو - يك يخ پاره بسیار بزرگی که بقدر يك كوهی بود از زیر بانگیزه خطا خورده بر\nسطح نوتیلوس برخورد و بسبب مصادمه ملاق خورده در زیر نوتیلوس در امد و\nبسبب قانون موازنه و ثقلت بشدت نوتیلوس را بالا برآورد . حالا نوتیلوس يك\nبغله بر روی این کوه یخ در درون بحر نشسته است . و تا بوقتيكه كوه يخ بيك حائل\nتصادف نکند و از صعود وانه ایستد نوتیلوس همچنین يك بغله خواهد بود اما تهلكه\nاینست که کوه یخ ما را بالا کرده بالا کرده در زیر بانگیز برساند و در میان اشکنجه دو\nیخ فشار داده میده کند .\nبه اینحالت مدهشه بفكر افتادم . قپودان نمو متصل به ما نومتر و نظر میکرد . سفینه\nمتصل بالاشده میرفت بقد ر يكصد و پنجاه قدم بالاشده بودیم که دفعته در بدنه کشتی یك\nاهتزازی پیدا شد نوتیلوس آهسته آهسته براست شدن آغاز نهاد . اشیا و اسبابها ئیکه کج\nشده بودند رفته رفته راست میشدند تا آنکه زمین افقی و دیوارها عمودی شدند .\nفریاد برآورده گفتم :\n- الحمد الله کشتی ما راست شد .\nدرین اثنا پنجره های دالان باز شد. ضیای خارجی از بیرون بدرون دالان عکس\nنموده خود را در میان آب یافتیم اما در دو طرفه نوتیلوس بقدر ده ده متر و دورتر دیوار\nهای مجلای یخ دیده میشد . در زیر و بالای مانیز مانند سقف و سطح یکپاره یخ بلور\nمانند مجلای پدیدار بود. نوتیلوس در میان يك تونل یعنى يك نقب طولانی از يخ مانده\nبود . یخی که در جهت فوقانی بود یخ زیر بانگیز است . یخی که در جهت تحتانیست سطح\nیخپاره عظیمیست که از زیر بانگیز خطا خورده بر نوتیلوس مصادمه نموده بود و باز در\nزیر نوتیلوس درآمده نوتیلوس را بالا برآورده و درین تونل بلورین درآورده است ."}
{"book": "adl0154", "page": 295, "text": "۲۹۰\n\nو دو نوک سر و پای این یخ پارۀ تحتانی بدیوارهای فطر بانگیز تصادف نموده توقف کرده است، و نوتیلوس از پشت آن جدا شده در میان این تونل که حدود آن با یخ جدا شده از بانگیز مساویست محبوس مانده است.\nچراغ الکتریکی درون دان خاموش شده ضیای خارجی شدید فوق العادۀ الکتریکی از بیرون دالا نرا فوق العاده تنویر نموده بود. ضیای الکتریک بر دیوارهای یخ الماس مانند چار اطراف ما عکس انداخته چنان لطافت و درخشندگیی بعمل میآورد که از تصویر و تعریف آن عاجزم. گویا نوتیلوس در يك معدن الماسی در آمده ضیای الکتریک بررکها و رخهای یخپاره ها افتاده آنقدر درخشندگی و شعشعه پاشی بعمل میآورد که قوۀ نظر از دیدن آن عاجز میشد در بعضی نقاط مقرنسئی منشوری که الكتربك عکس مینمود رنگهای یاقوتی، و زمردی، و زبرجدی بسیار شعشعه پاشی پدیدار میگردید که انسان خود را در میان يك تونل الماسی جواهر نشانی گمان میکرد! در ین اثنا قونسه ی يك ندای حیرتی بر آورده گفت :\n— افندی اگر چشمان خود را بپوشد بهتر خواهد بود !\nقونسه ی اینرا گفته و چشمان خود را بدستهای خود بپوشید. من چون بسوی پنجره نظر کردم مسئله را دانستم که چیست! مگر نوتیلوس بسرعت تمام رو به پیش رهسپار گردیده درخشندگی شعشعه پاش غیر متحرک یخهای الماس مانند را همچون يك خط درخشنده منوری ساخته بود که چشم از دیدن آن یکقلم عاجز بود .\nدرین اثنا پنجره های نوتیلوس مسدود گردید. درون دالان نوتیلوس منور گردید. دفعته از طرف بینی نوتیلوس با یکچیزی مصادمه نمود. دانستم که مهمیز سفینه با دیوار یخ پیشرو بر خورد. پس معلوم شد که پیش روی ما مسدود است و امید برآمدن"}
{"book": "adl0154", "page": 296, "text": "۲۹۱\n\nازین تونل از پیش رو مفقود .\nبعد از کمی توقف بکمال حیرت دیدیم که نوتیلوس بسرعت تمام رو به پس برهسپاری آغاز نهاد . بعد از اینکه بقدر یکساعت رفتار نمود دفعته از طرف عقب نیز نوتیلوس با دیوار یخ مصادمه کرد . خوف و حیرت بر ما غلبه کرده بروی همدیگر ساکتانه و خایفانه نظر کردیم . در ین اثنا کپتان بدالان درامده پرسیدم که :\n- چه خبر است کپتان ؟\n- خوب خبر نیست معلم . زیرا از پیش و پس و بالا و پایان راه را یخهای بانگیز بر ما مسدود نمود ؟ و حالا ما در تونلی که از خطا خوردن یخ زیر بانگیز کشاده شده میباشیم .\n- معلوم شد که محبوس ماندیم ؟\n- بلی ماندیم !\n\nباب شانزدهم\n\n- بی هوایی -\n\nبه مانومتر و نظر کردم دیدم که سه صد مترو در زیر آب هستیم . به اینحساب معلوم شد ه در پیش و پس وزیر و بالای ما دیوارهای بسیار کلفت و ستبر یخ که مر و راز ان غیر ممکنست موجود میباشد . ندلاند بشدت یک مشتی بر میز بنواخت . قونسه ی ساکتانه ایستاده بود . کپتان دستهایش را بر یکدیگر چپر است کرده مبهوت مانده بود . دفعته سر بالا کرده گفت :\n- افندیان ! اگرچه باقوانین بشریه انسان مقاومت کرده میتواند ، و لی با قوا"}
{"book": "adl0154", "page": 297, "text": "۲۹۲\n\nاین طبیعیهٔ قدرتی مقاومت و مقابله کردن ممکن نیست. اینست که در ینبار بيك عارضهٔ\nمدهشهٔ طبیعیه سر دوچار شدیم وگرنه در مانورهٔ نوتیلوس هیچ خطایی واقع نشده\nاست . حالا دو رنگ مرگ برای ما موجود است . اولا همین تونلی که در ان هستیم\nرفته رفته انجماد کرده در میان یخبها به تضییق و فشار می دنست . ثانیاً از بی هوایی مخنو\nقاً وفات کردنست .\nکپتان اینسخن را بچنان اعتدال دم و مستریحانه میگفت که گويادريك مکتبی ایستاده\nو بشاگردان خود درس ریاضی میگوید . گفتم :\nـ کپتان ، از بی هوایی مخنوقاً نخواهیم مرد چرا که خزینه های هوای نوتیلوس پر است .\nـ بلی پر است اما هوای خزینه ها تا دو روز دیگر ما را کفایت خواهد کرد. حالا نگه\nسی و شش ساعتست که در زیر آبیم ، و از حالا نوتیلوس به تجدید هوا محتاجست که باید\nبخزینه ها دست لاف کنیم .\nـ پس میباید که کوشش کنیم تا پیش از چهل و هشت ساعت رهایی یابیم .\nـ بلی همچنیست معلم افندی ! تا جان در بدن کوشش کردن لازمست . حالا نوتیلوس\nرا بریخ پارهٔ سقوط یافتهٔ زیرین فرو می آرم . طایفه ها را سقافا ندر ها پوشا نیده بیرون\nمیبرازم ، و مقیاس گرفته باریکترین دیوار حائل یخ را بشکافتن آغاز میکنیم .\nکپتان این را گفته بیرون برآمد. بعد از کمتری صدای پر شدن خزینه های آب\nبگوش رسیده نوتیلوس سقوط نمود و بعمق سه صد و پنجاه مترو بریخپارهٔ عظیمه بنششت ،\nپنجره های دالان نیز باز گردید . ندلاند و قونسه ی را مخاطب نموده گفتم :\nـ دوستان من ، در ینبار در موقع بسیار مهلکی افتاده ایم لهذا از غیرت و همت شما\nامید وارم ."}
{"book": "adl0154", "page": 298, "text": "۲۹۳\n\nند—برای سلامت عمومیه بهر خدمت و فداکاری حاضرم .\nمن—تشکر میکنم ندلاند.\nند—اینرا هم علاوه کنم که کلنگ زدنرا هم بقدر ژیپقین استعمال میتوانم.\nمن—کپتان نمو معاونت شما را رد نمیکند بیا ئید ند لاند.\nندلاند را گرفته به اوتاقیکه طایفه ها سقافاندرها را میپوشیدند بردم. تکلیف\nاورا بکپتان عرض کردم. کپتان قبول کرد. دوست خودرا همانلحظه پوشانیدیم با دیگر\nرفقای خود اماده خدمت شد. در پشت هرکدام يك يك صندوق آلت تنفس بود که\nاز مخزنهای هوای سفینه پرشده بودند. به آلت تنویر احتیاج نبود چرا که ضیای شدید\nنوتیلوس هرطرفرا منورساخته بود.\nبا قونسه ی آمده در پیش پنجره دالان بنشستیم بعد از کمی دیدیم که از سفینه بقدر\nدوازده نفر طایفه های سقافاندرپوش که تبرها بدست داشتند برآمدند کپتان نمو و ندلاند\nبقدهای دراز خود در میان آنها شناخته میشدند.\nدر حال بکار آغاز کردند . کپتان نمو طول وعرض نوتیلوس را حساب کرده بر سر\nسطح يخپاره يك رسم مقطع که برابر جسم نوتیلوس بود خط کشید. طایفه ها از چند جای\nهمین خط به یخ کندن آغاز نها دند پاره های یخ بنوک کلنگها هوا شده میرفت. هواکه\nگفتیم چنان کمان نشود که از جای خود کنده شده به جو هوای نسیمی که روی زمین\nرا احاطه دارد میرفت، نی بلکه بسبب سبک‌تر بودن یخ از آب ،بنابر قانون ثقلت بمجردیکه از\nجای خودکنده میشود از زیر ببالابرآمده بسقف تونل یعنی سوف دریخ بازشده میچسپید.\nبعد از انکه دو ساعت کوشش ورزیدند. ندلاند از تاب و توان مانده بسفینه درامد ،\nدیگر رفقای او نیز آمدند، بعوض آنها دوازده نفر دیگر حاضر کار شدند. من وقونسه ی"}
{"book": "adl0154", "page": 299, "text": "٢٩٤\n\nنیز به آنها ملحق شدیم.\nوقتیکه سقافاندرها را پوشیده در آب برآمدم آب بر وجودم خیلی سرد و خنک\nبر خورد، اما چون یک چند کلنگ زدم وجودم بسردی عادت گرفت. گرم شدم.\nدر حالتی که برابر به (٣٠) تضییق و فشار هوا بودم چنان آزادانه کار میکردم که گویا\nدر هوای باز و کشاده کار میکنم.\nبعد از انکه بقدر دو ساعت کوشش ورزیدم بسفینه آمده سقا فاندرها را بر آوردم.\nدر مابین هوای صافی که از آلت تنفس میگرفتم و هوای سفینه که با حامض کاربون آمیخته\nشده مختل شده بود فرق بزرگی یافتم، زیرا هوای سفینه، از (٤٨) ساعت به\nاینطرف تجدید و تازه نشده بود، و از ینسبب مولدالحموضه او کاهیده، حامض کار\nبونش افزونی گرفته بود. حالا نکه با وجود یکه ۱۲ ساعت کار کرده ایم از سطح\nشکلی که کپتان نمو بر روی یخ رسم و نقش کرده بود بحقوری یک مترو یخ برانده توانسته\nبودیم. هرگاه کار به اینصورت دوام کند یعنی اگر شب و روز کار کنیم و از هر طرف\nرسم مذکور بقدر یک یک مترو یخ بکنیم بچهارد روز و پنج شب دیگر احتیاج داریم. به\nرفقای خود گفتم:\n- پنج شب و چار روز لازم داریم، حالا نکه در خزینه های هوای سفینه دو روزه\nهوا داریم.\nند - بر سر آنهم، بعد از انکه ازین بند یخانه تونل یخ برانیم باز هم در زیر یا نگیز\nمیمانیم. برای یافتن هوای تازه به بسیار راه رفتن دیگر محتاجیم.\nالحق که این حساب ندلاند بسیار راست و درستست آیا تا وقتیکه بهوای صاف\nبرسیم چقدر مسافه باقی مانده؟ آیا پیش از انکه نوتیلوس بسطح دریا برآید زندگی"}
{"book": "adl0154", "page": 300, "text": "٢٩٥\n\nبرای ما ممکن خواهد شد ؟ آیا همین تونل یخ قبرستان نوتیلوس ونوتیلوس نشینان\nنخواهد شد ؟ والحاصل حال ما خیلی مدهشت است . اما همه ما درجه دهشت فوق العاده\nاینحالرا دانسته بکوشش ورزیدن ، و با مرگ به پنجه زدن قرار دادیم .\nبگمانم می آید که در شب باز بقدر يك متر دیگر از یخ از هر طرف کنده توانستیم .\nاما روز دیگر چون سقا فاندزها را پوشیده در تونل برآمدم دیدم که دیوارهای تونل\nنزديك شده رفته است . دانستم که رفته رفته انجماد و سردی بیشتری گرفته تونل را\nتنگ میسازد این تهلکه از همه تهلکه ها مدهشتر بود چرا که آهسته آهسته یخها از هر\nطرف با هم نزدیک شده نوتیلوس را با موجودی آن در میان تضییق وفشار آرد و غبار\nمیسازد ! آیا بمقابل این تهلکه عظیمه مدهشه چه باید کرد ؟ تصلب و انجماد آبرا چسان\nمنع باید کرد ؟\nاین تهلکه نورا برفقای خود حکایه کردم . و کپتان نمو را نیز برین واقعه آگاه\nگردانیدم . بجواب من گفت :\nـ بلی . معلم افندی ! منهم میدانم که این تهلکه مدهشه در پیشست . اما چه باید\nکرد ؟ از همه پیشتر ما باید بمیریم !\nامر وز بکمال شوق و خواهش کلنگ زدن گرفتم کوشش کردن مرا قوت می\nبخشید . وغیر ازین هوای آلت تنفس را از هوای داخل سفینه صافتر و پاکتر یافته\nبیرون بودن و کار کردنرا غنیمت میشمردم .\nنزديك شام بقدر يك متر دیگر چقوری نیز کنده شد . وقتیکه بسفینه در آمدم\nنزديك بود که از حامض کاربون هلاك شوم ! آه ، چه میشد که چاره دفع این غاز\nمهلك مضر بدست ما میبود ! اگر چه مولدالحموضه داریم . سوده بسیاری نیز موجود"}
{"book": "adl0154", "page": 301, "text": "٢٩٦\n\nاست که هرگاه بواسطه پیلهای الكتريك آنرا با هم تحلیل کنیم . ولد الحموضه زیادی\nبدست آورده میتوانیم اما چون حامض کاربون کشتیرا سراسر استیلا کرده از حاصل\nشدن مولد الحموضه چه فائده ؟ برای محو کردن حامض کاربون مقدار بسیاری از\nمحرق پوتاس را بهم زدن ، و شور دادن لازم است . اما پوتاس کجاست ؟\nدر شب کپتان نموشیر دهنهای خزینه های هوا را باز کرده یکچند ستون هوا در\nسفینه داخل نمود؛ وکرنه آنشب را تا بصبح بسر آورده نمیتوانستیم . روز دیگر بوقت\nصبح به کندن متر پنجم آغاز کردیم دیوارهای اطراف تونل با سقف ما که عبارت از\nزیر یا نگیز است بدرجه ظاهر و آشکار بهم پیش آمده بودند . هیچ شبهه نیست که پیش\nاز کنده شدن سطح زیرین ، ورها یی یافتن نوتیلوس ، دیوار و سقف وسطح با هم\nچسپیده نوتیلوس را بفشارد من از دیدن اینحال به نومیدی افتادم ! بی اختیار کلنگ\nاز دستم بیفتاد ! چنان پنداشتم که در میان دو چنه دهن يك جانور بحری خونریزی\nمانده ام ! درین اثنا کپتان نمو از پیش رویم در گذشت . از دستش گرفته ديواريك\nطرف تونل را به او نشاندا دم که بقد ر چاره تر و نزدیکشده بود . کپتان اشارت مرا\nدانسته اشارت کرد که :\n— از پی من بیائید !\nبسفینه در امدیم . سقا فاندرها را کشیده بد الان داخل شدیم . کپتان گفت :\n— معلم افندی ، اگر بيك واسطه بسیار جسورانه اقدام و پیش قدمی نکنیم در میان\nانجماد آب و فشار مدهشه آن محو و ناپدید گردیدن ما محقق مینماید !\n— بلی کپتان همچنیست . اما برای دفع این بلاچسان چاره ، و چه واسطه باید یافت؟\n— آب جوشان !"}
{"book": "adl0154", "page": 302, "text": "۲۹۷\n\nچه گفتید؟ آیا آب جوشان؟\nبلی، موسیو آروناقس! اولا معلومست که در يك تونل بسیار محدودی میباشیم پس هر گاه آبهای بسیار شدید الجوش بسیاری بواسطه بمبه ها در آبهای این تونل بریزیم آیا بزیاده شدن درجه حرارت، و منع کردن انجماد موفق و کامیاب نخواهیم شد؟\nیکبار تجربه باید کرد.\nمیزان الحراره در بیرون نوتیلوس (۷) درجه از صفر پایانتر بود. کپتان نمو سرابدارۂ مطبخ در پیش انبیقها ئیکه آب شور را به آب شیرین تحویل میداد با خود ببرد. پر کردن انبیقهای جسیم را امر نموده همه قوت گرمی پیلهای الكتريك را به سیمهائيكه از درون آن آب میگذشت بداد. در ظرف یکچند دقیقه آبهای درون انبیقها بغلیان شدید آمده بواسطه بمبه ها بیرون ریختند، وباز آب سرد پر کرده، و بجوش آورده اینعمل را تکرار کردند حرارت آنقدر شدید بود که از یکطرف آب سرد گرفته و در حال آنرا به آب جوشان تحویل داده بیرون میریخت، و باز میگرفت.\nبعد از سه ساعت حرارت بیرونی از صفر «۶» درجه فروتر را نشان داد.\nکپتان را گفتم:\nکامیاب میشویم! کامیاب میشویم!\nبلی، معلم افندی! از تهلکه فشار انجماد رهایی یافتیم، ولی تهلکه مدهشه بی هوایی هنوز هم باقیست.\nآیا هوای موجوده ما هنوز چقدر وقت کفایت خواهد کرد؟\nفردانه پس فردا همه خزینه های هوا سراسر خالی میشود، و بقدريك نفس وار هوا باقی نمیماند."}
{"book": "adl0154", "page": 303, "text": "۲۹۸\n\nروز دیگر که ۲۷ ماه مارت مطابق برج حمل بود بقدر « ۶ » متر چقوری پیدا\nشده بود . به اینحساب بقدر چار متر دیگر ستبری و کلفتی باقی مانده است .\nحالا نکه در درون سفینه دیگر هوائیکه قابل تجدید با شد باقی نماند . امر وز\nهوائیکه موجود بود رفته رفته مختل گردید .\nيك سنگینی تحملسوزی همه وجودم را فرا گرفت سه ساعت بعد از وقت پیشین\nعذاب جانکندن بدرجهٔ افزونی وا صلشد . از بسیاری خمیازه کشیدن چنه هایم\nبدرد آمد . جگر هایم که بجستجوی هوای صاف مابه الحیات در حرکت بود از نیافتن\nآن جوهر عزیز بدیع حضرت خلاق بدیع السموات رفته رفته از قوت می افتاد .\nقونسه ی عالیجناب باوجودیکه او هم مانند من دو چار عذاب بود ولی هیچ از پیش\nمن جدا نمیشد. از دست من میگیرد و برای جسارت و توانائی من میشنیدم که میگفت:\n— ای کاش که دهن خود را بدوزم و نفس نگیرم تا افندی بعوض من نفس بگیرد !\nدرجهٔ صداقت قونسه ی بمن خیلی تأثیر نمود . چشمهایم پر اشك شد .\nاینست که در داخل سفینه حال ما بدینمنوال بود . هر کس برسیدن نوبت کار به\nاو و پوشیدن آلت تنفس بکمال بیصبری انتظار میکشیدند . مانده شدن و ناتوان افتادن\nنسبت به بی هوا ماندن هیچ چیزی نیست . کسی که از مانده گی بیتاب افتد از تنفس که\nعین حیاتست محروم نمیما ند. اما کسیکه از هوا محروم بماند هم از قوت ، و هم از حیات\nمحروم و جدا میشود .\nسبحان الله ! تنفس چه نعمت عظیای حضرت کبریاست !\nخلاصه کلام هیچکس پیشتر از رسیدن نوبت کار خود سقا فاندر ها را پوشیده بیرون\nبرامده نمیتوانند هر کس که وقت موعود و معین او رسید هماندم آلت تنفس خود را"}
{"book": "adl0154", "page": 304, "text": "۲۹۹\n\nکشیده بر فیق دیگر خود میدهد، و خودش در هوای زهرناک سفینه داخل میشود. به این قاعده و قانون از همه کس زیاده تر خود کپتان نمو رعایت میکرد.\nامروز بکار زیاده تر گرمی و سعی داده میشد. ستپری یخی که کندن آن لازم بود بقدر «۲» متر و باقی مانده بود. حالا نکه خزینه های هوا نیز سراسر خالی شده بود. هوای باقیمانده بدشواری برای کارکنان کفایت میکرد.\nهنگامیکه آلت تنفس را بر آورده بسفینه در آمدم چنان گمان کردم که کسی مرا خفه کرد. سبحان الله! چه شب مدهشی بسر آوردیم! اینگونه عذابرا بزبان قلم فهمانیدن ممکن نیست. روز دوم نفسم سراسر کوتاه گردید. بدردسری که داشتم بیهوشی نیز منظم گردید. چنان میپنداشتم که یکخروار شراب خورده باشم. رفقای من نیز بهمین حال بودند. بعضی از طایفه های کشتی جان میکندند.\nروز ششم بند یگری ما کپتان نمو کلنگ کار یرا ترک کرده بشکستن یخ باقی مانده قرار داد. این آدم جسارت و اعتدال دم خود را بتمامها محافظه کرده بود. قوه معنویه اش بر عذاب وجودش غلبه میکرد!\nکپتان، برکشتیبانان خود يك امری بداد. دیدیم که از خزینه ها کمی آب بواسطه بمبه ها بیرون کشیده شد. کشتی از سریخپاره که بر آن نشسته بود بالابر آمد، بعده سفینه را بر چقوری که کنده شده بود بیاورد، باز خزینه ها را پر کرده سفینه را در میان آن چقوری نشاند.\nدرین اثنا همه طایفه ها بسفینه داخلشدند، دروازها بند شد. در یخچال نوتیلوس برسطح یخی که بقدريك متر و ستپری داشت ایستاده بود.\nشیر دهنهای خزینه های آبرا باز کردند در سفینه بقدر صد متر مکعب آب پر شد،"}
{"book": "adl0154", "page": 305, "text": "یعنی سنگینی کشتی صد هزار کیلو غرام افزونی گرفت ، حاصلشدن اینقدر ثقلت مارا به امید انداخت عذاب جانکندن را فراموش کردیم . آیا یخ می شکند ؟ آیا ما رهایی مییابیم ؟\nباو جودیکه در یکعالم بیخبری بودم باز هم در زیر سفینه یک اهتزاز ولرزش بسیار شدیدی ، ویک آواز بسیار غریبی شنیدم ؛ چنانچه يك کاغذی دریده شود ، ويا يك سانی بشدت از هم پاره شود یخپاره از هم بشکست .\nقونسه ی ، دهن بگوشم نزدیک کرده گفت :\nگذشتیم ! گذشتیم !\nمن هیچ جواب نداده تنها بفشردن دست خدمتکار صادق خود اکتفا نمودم .\nنوتیلوس بمجرد رهایی یافتن از زنجیر اسارت یخها بسبب سنگینی فوق العاده که حاصل کرده بود چنانچه درمیان هوايك جسم ثقیلی بیفتد ، همچنان بیکبار کی بفرو رفتن سقوط نمود .\nهمه قوتهای الکتریک نوتیلوس به بمبه ها داده شده به اخراج کردن آب آغاز نهاده شد . یکچند دقیقه بعد فرو رفتن و سقوط کردن نوتیلوس منقطع شد بعد از کمترکی ببالا برامدن آغاز نهاد . مانومتر و صعود یعنی بالا برامدن مایلی نوتیلوس را بسرعت یکسر بسوی شمال نشان میداد که هر طرف کشتی مانند زلزله شدیدی بزلازلۀ مدهشی گرفتار آمده بود .\nبريك كنبۀ کتابخانه بیهوش افتاده بودم ، خرخرهٔ عجیبی در مجرای نفسم پیدا شده بود ، چهره ام بنفش شده بود ، لبهایم کبود شده بود ، از هر قسم حرکت محروم بودم . هیچ چیزی نمیدیدم ، هیچ چیزی نمیشنیدم !"}
{"book": "adl0154", "page": 306, "text": "۳۰۱\n\nمقدار این ساعتهائیکه به اینحال گذران نموده نمیدانم . اما محقق دانستم که بحالت\nنزع افتاده ام یکی یکبار بخود آمدم . به جگرهایم مقدار جزوی از هوای تازه صافی\nدر امده آیا بر سطح بحر بر امدیم ؟ آیا از زیر بانگیز گذشتیم ؟ :\nنی ، اینچنین نیست ! مگزندلاند ، وقونسه ی خود شا نرا فدا ساخته مرا رهایی\nدادن خواسته اند ! در آلت تنفس یکی از انها يك كمى هوا باقی مانده بوده است ! در\nحالتيكه خود شان از بی هوایی بمرگ رسیده اند ، خود را گذاشته برای من آورده\nاند . ويك يك قطره زنده کانی بحلق من چکانیدن گرفته اند ! قضیه را دانسته\nآلت تنفس را رد کردن خواستم ، دستهایم را محکم گرفتند . یکچند دقیقه بکمال\nحرص تنفس کردم . چشمانم بی اختیار برما نومتر و افتاد ، دیدم که از سطح بحر\n۲۰ قدم پایانتر بسرعت مدهشه در ساعت چهل میل رفتار داریم . معلوم شد که در\nما بین ما و هوای نسیمی بیست قدم يك پرده یخی موجود است .\nنوتیلوس درین اثنا به تجربه محاربه بایخ آغاز نهاد . در خزینه های آب طرف\nدنباله کشتی آب بسیاری ریخته نوتیلوس یکوضعیت مایلی را پیدا کرد . طرف بینی\nکشتی بالاشد . بقوت پروانه سریع الحركت خويش بکمال شدت بایخ مقاومت نموده\nو مانند تیر پرتابی مهمیز بینی خود را در یخ بخلانید . یخ را يك کمی پاره نمود . باز\nبرگشت ، درینبار بشدت تمام باز خود را به یخ پرتاب نمود . همچنین بدو سه حمله یخ را\nاز هم شکافته بیرون برجهید ، و برسر يخها افتاده يخهار ادر زیر سنگینی حجم خود میانم\nو خورد و خاش نمود هماندم از هر طرف نوتیلوس سر پوشها باز شده هوای تازه و\nصاف در داخل کشتی سیلان و جریان نمود !"}
{"book": "adl0154", "page": 307, "text": "۳۰۲\nباب هفدهم\nاز دماغهٔ «هورن» به نهر «امازون» }--\n\nنمیدانم که بر سطح واپور چسان برامده ام . بلکه ندلاند مرا آورده باشد . بهر صورت بهوای تازه و صاف جگرهای خود را پر میکنم . دور فیق دیگر من نیز در پهلوی من افتاده مدهوشانه و حریصانه هوای تازه را تنفس میکنند. قحط زده گان بیچارگانیکه بسیار وقت از تدارک کردن خوراك محروم مانده باشند ، چون یکبار بطعام برسند از بیم تمام شدن آن بيباك برخوردن جسارت نمیکنند . ولی ما آنچنان نیستیم . سینهٔ خودرا بقدر وسعت آن کشاده هوادر ان داخل میکنیم . و بهر تنفس حیات نوی میگرفتیم . قونسه ی میگفت :\n— آه ! مولد الحموضه، که توجه نعمت بزرگی بوده ! افندی از تنفس کردن نترسند. بیقید تنفس کنند . زیرا در نجا بقدر تمام دنیا هواء موجود میباشد .\nندلاند هیچ سخن نمیگوید اما چنه های خود را آنقدر از هم باز میکند که سگماهیها اگر ببینند به ترس و بیم میافتند. دوست کانادایی من تنفس نمیکند بلکه هوا را میخورد !\nبزودی قوت گرفتیم . به اطراف خود نظر کردم در سطح واپور بغیر از ماسه نفر دیگر کسی نبود . صاحبان غریب الاطوار نوتیلوس بهوائیکه در داخل سفینه درامده اکتفا کرده اند .\nاول سخن من عرض شکران بود به رفقاء زيرا بيك چند قطره هوا حيات مرا خریداری کرده بودند ! ندلاند گفت :\n— ما هيچ يك كارى نكرده ايم كه لايق شکر گذاری باشد . هر چه که کرده ایم ."}
{"book": "adl0154", "page": 308, "text": "۳۰۳\n\nبحساب برابر کرده ایم . حیات خود را، وحیات شمارا حساب کردیم، دیدیم که حیات\nشما برحیات ما مر حجست، لہذا محا فظه کردن آنرا لازم دانستیم ، ومحا فظه هم\nکردیم والسلام .\n— نی نی ، ندلاند ! اینچنین نیست، حیات من هیچگاه بر حیات همچو تويك شخص\nعالیجناب صادق مرجح گرفته نمیشود .\n— بس بس !! اینچنین سخنانرا شنیده نمیتوانم .\n— خوب ، قونسه ی ! ای یار صادق ، تو بگوکه چسانی ؟ آیا چقدر عذاب کشیده\nخواهی بود ؟\n— من بعذاب خود نفهمیده ام ! بیهوشی افندی مرا هیچ آرزوی نفس گرفتن نمیداد!\nبکمال تأثیر بهر دو رفیق خود گفتم :\n— دوستان من ! باهمدیگر خود بچنان رابطه‌های مربوط شدیم که بریده شدن آن غیر\nممکن است . حق شما بر من بسیار است . . .\nندلا ند — من آن حق را به بدی استعمال میکنم !\nقونسه ی — یعنی چه خواهی کرد ؟\nندلاند — بلی، هنگا میکه از نوتیلوس فرار کنم بهمه حال افندیر ا با خود خواهم برد.\nقونسه ی — آیا بکدام طرف میرویم ؟\nمن — یکسر بسوی شمس میرویم که شمس هم ازینجا بسوی شمال است !\nندلاند — اما دانستن این لازم است که آیا سفینه به بحر محیط اطلسی، و یابحر محیط\nکبیر میرود ؟\nمن — معلوم نیست !"}
{"book": "adl0154", "page": 309, "text": "٣٠٤\n\nقونسه ی - مبادا کپتان نمو بعد از دیدن قطب جنوبی بهوس دیدن قطب شمالی نیفتد ، واز ممر گاه مشهور شمالی غربی بحر محیط كبير نبراید ؟\nم ن - اینهم محتملست !\nندلاند - ما پیش از انکه او بقطب برود از وجدا میشویم !\nقونسه ی - بهر صورت ؛ این يك را هم انکار نباید کرد که کپتان نمو حقیقتاً مرد بسیار فاضل و کاملیست . از پیدا شدن الفت او با ما و آشنایی ما با او هیچ افسوس نمیخوریم !\nندلاند - على الخصوص بعد از انکه از و جدا شویم .\nروز دیگر در وقت پیشین هنگامیکه سفینه بر سطح بحر برآمد در جهت غرب يك ساحلی دیدیم . امروز اول ماه نیسان مطابق برج ثور بود. اینجا جزیره ( آتش ) میبا شد . سیاحان و کشافانیکه نخستین بار برینجزیره گذر کرده بودند از دور آتشهای بسیاری درینجزیره که از طرف اهالی آنجا افروخته شده بود مشاهده کرده بودند . از انرو نام انجزیره ها را ( آتش ( نهاده بودند . جزایر آتش از اجتماع بسیاری از جزیره ها حاصل آمده است که از ٥٣ درجه عرض تا به ٥٥ درجه عرض ، و از ٦٧ درجه و ٥٠ دقیقه طول غربی ، تابه ۷۷ درجه و ۱۵ دقیقه ممتد شده است . مساحه طول آن ۳۰ فرسخ ، مساحه عرض آن ۸۰ فرسخست .\nاگر چه ساحل آن پست و هموار دیده میشد ولی در طرف پشت آن کوههای بسیار بلند نمودار بود . در میان کوههای مذکوره «سارمیانتو» نام کوه را دیدم که ۲۶۰۰ متر بلندی دارد ، و زروۀ تالاق آن بنا بر قول ندلاند هر گاه دود آلود باشد ، یاصاف بود علامت هوای خوب و بد را نشان میدهد . گفتم :\nخوب ندلاند ! کسانیکه درینجا باشند به آلت میزان الهوا حاجت ندارند!"}
{"book": "adl0154", "page": 310, "text": "۳۰۵\n\n— بلی معلم افندی ! قلهٔ این کوه میزان الهوای طبیعی ایست که در اثنای گشت و گذار من درینجاها هیچگاه مرا بازی نداده است .\nدرین وقت زروه کوه را صاف و در خشنده دیدم معلوم شد که هوا خوب خواهد بود !\nبواقعی که همچنین هم شد !\nنوتیلوس خیلی بسرعت میرود. طرف شام بود که بجزیره های ( مالوئین ) نزديك شدیم . جزایر مالوئین که به انظما م بسیاری از جزیره های كوچك مركب از دو جزیرهٔ بزرگ شده است ، و در یکوقتی از اراضی (ماجلان) معدود بوده است . اینجزیره ها در اول امر از طرف « ژول داویس » نام شخصی کشف شده ، و امروزه روز در زیر تصرف انگلیس است .\nدرین سواحل سبزه های بسیار لذيذ و خوشگوار دریایی براورده شد ، و چند دانه مرغها نیز ازهوا بر سطح نوتیلوس افتاده شکار گردید ، و با سبزه های دریایی به آشپز خانه نوتیلوس تسلیم شد .\nكذالك از جنس « سایبانهای بحری » خیلی مقبول و خوشنما چیز ها تماشا کردم. اینها گاه اسمر ، و گاه بمانند يك سایبان سرخ خط نیم باز ، گاه مانند يك سبد پر گل بنظر برمیخورد. سایبانهای بحری چارپاهای ورق مانند خود را حرکت داده شناوری میکردند ، و یکدسته لواحق لامسهٔ خرطوم مانند خود را مانند زلفهای خود از دنبال میکشیدند . این یك بر همه کس معلومست که این حیوانات غریبه بجز دریا در دیگر جا وجود نمیگیرد ، از جنس هوا ، وغبار ، وسایه يك چيزيست . بمجردیکه از آب بر اید آب و مذاب شده محو میشود .\nبعد از انکه کوه های جزایر مالوئین از نظر غایب گردید نوتیلوس همیشه بقدر ٢٥"}
{"book": "adl0154", "page": 311, "text": "٣٠٦\n\nمتر در زیر آب یکسر بساحل امریکا تعقیب و پیروی نموده رهسپار گردید . کپتان نمو\nهیچ دیده نمیشد .\nتا به سوم ماه نیسان گاه بزیر بحر و گاه بر سطح بحر بر ساحل « پاتاغونیا » رهسپاری\nدوام ورزیدیم . سفینۀ ما یکسر بسوی شمال متوجهست ، خلیجهای جیم ، دماغه\nهای طویل سواحل امریکا را دور میکند . حساب کردم دیدم که از وقتیکه از دریای\nژاپان حرکت کرده ایم تابه انجا شانزده هزار فرسخ مسافه قطع نموده ایم .\nبه زوال یکساعت مانده بود که مدار جدی را بر دایرهٔ ٣٧ درجه طول قطع کرده\nاز دماغهٔ « فریو » بگذشتیم .\nکپتان نمو ازین سواحل مسکون « بره زیلیا » بگمان که هیچ خوشنود نیست زیرا\nسرعت رفتار نوتیلوس را خیلی افزونی داده تیزپرترین مرغان ، چابکروترین ماهیان\nدر پی ما رسیدن شان محال مینمود . ازینسبب از تماشای بدایع این سواحل محروم ماندیم .\nاینسرعت یکچند روز متمادیاً بهمینصورت دوام نمود . در ٩ نیسان برج ثور قسم\nشرقیترین امریکا را دیدیم که آنجا را دماغهٔ « سان روق » بمیدان آورده است .\nنوتیلوس بعد از دماغهٔ « سان روق » از ساحل جدا شده در دریاهای بسیار عمیق\nمابین امریکاو افریقا غوطه خوار مسافه های عمیق قعر بحر گردید .\nاز روی نقشه های زیر بحر یی که در دالان نوتیلوس دیده ام ، و هیچ شبهه نیست که\nخود کپتان نمو آنها را ساخته باشد در باب این جاهای بحر اینمعلوماترا بیان میکنم که این\nوادی زیر بحر اینجایی در نزدیکیهای جزیره های « آنتیل » شاخ شاخ میشود ، و بايك\nمغری نه هزار متر ختام مییابد . بقدر ٦ کیلو متر اینجای بحر محیط اطلسی صرف\nسنگستانست که در نزديك « دماغهٔ سبز » يك دیوار طبیعی زیر بحری قسم زیر آب ماندهٔ"}
{"book": "adl0154", "page": 312, "text": "۳۰۷\n\nقطعة « آتلانتید » را که در بابهای سابق ذکر آن گذشت نشان میدهد . این دیوار\nدر قعر بحر يك منظره غریبی بوجود آورده است . این وادی زیر بحری با کوههای\nبسیار بلندی مزینست .\nدو روز متمادياً نوتیلوس بقوت لوحه های مایل خود در قعرهای این بحرها گردش\nنمود . نهایت الامر در ۱۱ ماه نیسان یکی یکبار بالابر امد . مصب یعنی آبریزش نهر جسیم\n« آمازون » پدیدار گردید .\nنهر امازون به آندرجه جسیم يك نهریست که تا یکچند فرسخ مسافه شوری آب\nبحر را زایل میکند . خط استوارا قطع کردیم . بیست میل دور تر از طرف غرب\nما «کویان» موجود بود که از ملکهای زیر حکم فرانسه میباشد . اگرچه ازینجا فرار\nکردن و در « کویان » يك ملجاءی پیدا کردن ممکن مینمود ولی چون بحر خیلی متلا\nطم بود این تصور را از قوه بفعل آوردن بفکر ندلاند هم نگذشته بود .\nدر حق موجودات بحریۀ این دریاها دریندو روز خیلی تحقیقات اجرا کردم .\nدر دامهای نوتیلوس خیلی انواع مختلف حیوانات میبرامد .\nحتى يك روزی به سنگینی ۲۰ کیلوغرام يك گربه ماهی که بشکل دایرۀ تام بود\nبراورده شد . وقتیکه دام را برسطح کشتی خالی کردند ماهی مذکور آنقدر بشدت\nجهیدن گرفت که کم بود بدریا بیفتد . قونسه ی دویده خود را بر ماهی مذکور\nبینداخت ، و تا من میخواستم که اورا ازینکار منع کنم دیدم که قونسه ی بر پشت افتاده\nپاهایش بهوا شد ، و از حرکت محروم مانده فریاد براورد که :\nـ افندی من ! افندی من ! بفریادم برس که مردم ..\nمن و ندلاند دویده اورا برداشتیم ، و وجودش را مالش داده آب سرد به او نوشا"}
{"book": "adl0154", "page": 313, "text": "۳۰۸\n\nندیدم . قونسه ی در مدت عمر خود امروز مرا بصیغۀ جمع غایب یاد نکرده است بمجرد\nیکه بخود آمد گفت :\n— آری آری ! شناختم . اینماهی از جنس غضروفی ، و غلصمۀ ثابته ، و ذوی\nالافواه اجنبیه ، از نوع گربه ماهی ، وفصیلۀ طورپیل است.\nمن — بلی ، ترا که به اینحال در اورد آنهم قوت طورپیل اوست .\nقونسه ی — افندی خاطر جمع باشند ، من ازین ماهی خاین انتقام خودراخواهم گرفت .\nندلاند — چسان انتقام خواهی گرفت قونسه ی ؟\nقونسه ی — گوشتهای آنرا در زیر دندانهای خود بخوبی خائیده ، ودرمعدۀ خود\nخوب آنرا هضم کرده انتقام میگیرم .\nبواقعیکه بوقت شام قونسه ی همچنین هم کرد . اما این کارا ورا محض بر گرفتن\nانتقام حمل باید کردنه بر فکر شکمپروری ! زیرا گوشت گربه ماهی طورپیل آنقدر\nکریه و بد لذتست که خوردنش را بغیر از معدۀ قونسه ی دگر هیچ معده قبول کرده نمیتواند .\nاینماهی تور پیلی که قونسه ی را صاعقه زده نموده بود از انواع بسیارمهلک گربه\nماهیست که آنرا «کومانا» مینامند . آنچنان خاصیت شدید الکٹریکی را مالکست\nکه در اثنای گردش خود در آب از مسافۀ چند متر ، دیگر حیوانرا هلاك میکند .\nدر ١٢ نیسان نوتیلوس در نزد آبریزش نهر «مارونی» که اینجاها از ملکهای زیر\nحکم «فلمنگ» است نزدیك شد . درینجا به گله ها گله ها خرسهای بحری زندگانی\nمیکنند . خرسهای بحری نیز مانند « دوغونقها » از خانوادۀ « سیریشن » است .\nاینحیوانات بیضرر بدر ازی پنج شش متر ، و به ثقلت چها ر هزار کیلو گرام می آیند .\nکارگاه خلقت بر خرس ما هیان بحری يك وظیفۀ بزرگ باز کرده است . چونکه"}
{"book": "adl0154", "page": 314, "text": "۳۰۹\n\nخرس ماهیان علفها وسبزه های بیشماریکه بر روی آبهای نهرهای عظیمه جمع میآیند میخورند. و مجرای آبریزش نهررا پاك میدارند.\nبنا بر قول «توسسه نل» نام مؤلف سبب یگانه ظهور مرض حمای اصفر دراندر امریکا از تلف ساختن خرس ماهیان پنداشته است. چونکه صیادان خرس ماهی اینحیوانات بیچاره را تلف کرده تلف کرده هیچ اثری ازانها نگذاشتند ، و ازانرو عفونت کلی درانجا پیدا شده سبب ظهور اینمرض گردید. وبقول مشارالیه اگر ماهیان بالینه و ماهیان فوق نیز تلف شده شده تمام گردد دران وقت کره زمین را بسی امراض مدهشه استیلا خواهد کرده چونکه دران وقت حیوانات مستکره چتل و مردار مانند اختاپوطها، و مه دوزها، و قلمارها که خوراک یگانه بالینه ها و فوقها میباشند بسیار شده هوای بحر از هم ناك میسازند، و موجب بسی علل ساریه میشود.\nباوجود اینهم طایفه های نوتیلوس بی شفاعده رعایت نکرده پنج شش عدد آنها را شکار کردند. زیرا گوشت خرس ماهیان بحری از گوشت گاو لذیذتر و نازکتر است.\nامروز بيك اصول بسیار غریبی یك شکار دیگری نیز از طایفه های نوتیلوس مشا هده کردم که گاهی ندیده بودم. چنانچه: از میان دامهایی که از دریا برآورده بودند «آشه نه ئید» نام يك نوع ماهی بدام آورده بودند که اینماهی در طرف سر خود پنج شش دانه دهن زلو مانندی دارد که هرگاه بيك چیزی بچسپد تا سراسر پاره پاره نشود ازان کنده نمیشود.\nدر ساحل نهر کاسه پشتهای بزرگ بزرگ بسیاری خسپیده بودند. از گوشت کاسه پشت طعامهای رنگارنگ بسیار خوبی بعمل میآید. لهذا یکچند دانه آنهارا شکار کردن از جمله لوازمات مطبخ نوتیلوس دیده میشد."}
{"book": "adl0154", "page": 315, "text": "۳۱۰\n\nطایفه ها ماهیان «آشه نه ئید» را از میان يك يك حلقه بزرگی که نه از ان برآمده\nبتوانند، وهم در شناوری خود آزاد باشند گذرانیده حلقه های مذکور را باریسمان\nبکشتی ربط نمودند. آشه نه ئید ها بگوشت کاسه پشت خیلی حریص هستند. بمجرد\nیکه ماهیانر ا در در یا انداختند ببوی کاسه پشت خود شانر ا بکنار نهر رسانیده بکاسه\nپشتها بچسپیدند . طایفه ها چون دیدند که آشه نه ئید ها بخوبی چسپیدند ریسمانها\nرا بکشیدن آغاز نهادند . آشه نه ئید ها و کاسه پشتها یکجا بکشتی براورده شد.\nآشه نه ئید ها خدمت شست قلابهای ماهی را بجا آوردند. اما قلابهای جاندار !!\nبعد از تمام شدن این شکار نوتیلوس در سواحل نهر «آمازون» توقف نکرده\nیکسر بسوی بالار هسپار سرعت کردید .\n\n- باب هشتم -\n. اختاپوطها .\n\nیکچند روز متمادیاً نوتیلوس از سواحل امریکا دوری نمود. در نزدیکیهای جزیره\nهای «آنتیل» گردش کردن را آرزو نمینمود. حالا نکه در انجا ها برای حرکت کردن\nنوتیلوس بدرجه کافی آب موجود است. زیرا حد وسطی آبهای انجاها هزار و هشتصد\nمتر و عمق را مالك است . پس چنان معلوم میشود که کپتان نمو از گشت و گذار کردن\nدر بحر های «مکسیکا» و «آنتیل» که با جزیره های كوچك محاط ، و دایما گذرگاه\nکشتیهاست احتراز و اجتناب میورزد .\nدر ١٦ ماه نیسان جزیره های «مارتينيك» و «غو ادلوپ » را از ( ٣٠ ) میل"}
{"book": "adl0154", "page": 316, "text": "۳۱۱\n\nدور تر مشاهده کردیم بقدر یکچند دقیقه ذروه های بلند کوههای اینجزیزه ها را تما\nشا کرده توانستیم .\nدوست کانادایی من ندلاند این را نیز امید میکرد که اگر نوتیلوس یکبار در خلیج\nمکسیکو در اید فکر فرار خود را نیز بموقع اجرا خواهد گذاشت؛ اما چون دید که بطرف خلیج\nنرفته از خلیج دوری گرفت خیلی دلتنگ و آزرده خاطر شد. و بواقعیکه در داخل خلیج\nاگر صندال یعنی کشتی کوچک زابری نوتیلوس را بدست آورده بر فرار تشبث میکردند\nکامیابشد ن شان ممکن بود ! اما درینوقت از میان بحر محیط اطلسی بايك کشتی کوچکی\nبر فرار تشبث کردن حرکت مجنونانه بزرگی شمرده میشود .\nامروز با دوست کانادایی خود ، و قونسه ی درینباب خیلی مذاکره های درازی\nکردیم . تمام ششماهست که در نوتیلوس محبوس هستیم . تابحال ( ۱۷۰۰۰ ) فرسخ\nمسافه قطع کرده ایم . بنابر قول ندلاند اگر همچنین روش باشد خاتمه سیاحت ما اصلا\nبه انجام نخواهد رسید ؛ ندلاند درین اثنا يك تکلیفی بیان نمود که هیچ منتظر آن\nنبودم . یعنی او میخواست که اینمسئله را علناً و مشافهته به کپتان نمو بکشایم !\nاینچنین يك تشبث هیچ خوشم نیامد . چونکه بفکر من چنانست که به اینصورت\nهمیچصورت از کپتان يك نتیجه کامیابی حاصل نخواهد شد . از کپتان نوتیلوس امید\nبهبودی نباید داشت . هر امید بهبودی که هست از خودانتظار باید داشت علی الخصوص\nکه چندروز است که کپتان افندی هیچ دیده هم نمیشود ، ومعلوم هم نیست که کجاست ؟\nاولها با من در باب بدایع بحریه گفتگو کرد نزادوست میداشت . حالا هیچ بمن نزديك نمیشود!\nآیا این تبدل از چه پیش آمده باشد ؟ سبب چیست ؟ علی الخصوص که در من هیچ\nقباحت نیست ! بلکه از بودن ما بتنگ آمده است ؟ اما اینرا هیچ امید وار نباشیم که از"}
{"book": "adl0154", "page": 317, "text": "ما بتنگ بیاید و ما را رها کند !\nبنابرین سبب از ندلاند مهلت خواستم . چونکه اگر بگویم و کپتان نمو تکلیف مرا\nقبول نکند بلکه چشمانش باز شده به نیت و مقصد مأپی برد، و بعد ازین نیز راه فرار ما\nسراسر مسدود شود .\nهر گاه از صحت بدنیهٔ ما بپرسید، از مکمل بودن آن حقیقتاً ممنونم. غیر از واقعهٔ مهلک\nبی هوایی زیر بانگز دیگر هیچ یک احوال ناگواری بر صحت هیچ یکی ما وارد نشده است .\nهوای صافی داخل سفینه ، درجهٔ حرارت یکسان ، و یک نسق ، انتظام تمام طرز\nمعیشت اصلا ناخوشی و بیماریرا پیش نمیآرد .\nبرای یک آدمی مانند کپتان نمو که از تمام کرهٔ ارض قطع علاقه و فک رابطه کرده ، و\nبر بعضی کارها ئیکه نیت و مقصد او را در انکار بغیر خود او دیگر کسی نمیداند اقدام ورزیده،\nالحق که نوتیلوس از هر جهت مکمل یک آشیانهٔ استراحتی شمرده میشود .\nاما مایان هیچگاه به این فکر نمی افتیم که از قطعات مسکونه فک رابطه کنیم ، و دوباره\nآنجاها را نه بینیم. من هیچگاه به این قایل و راضی نمیشوم که این سیاحتنامهٔ من که\nبه اینقدر سعی و کوشش آنرا نوشته ام با من محو و نابود شود . نی نی ! این سیاحتنامهٔ\nخارق العاده که بچشم دیده ام ، و حس کرده ام هر وقتیکه باشد باید که ضر و ربمیدان\nبراید ، و از نظره مطالعهٔ بسیاری از ارباب دانش بگذرد .\nهر گاه مشهوداتی را که درین وقت که رهسپار سوی شمال هستیم ، و از سطح بحر\nبقدر ۲۰ متر در زیر آب رفتار داریم ، و از پشت آئینه کلفت صفادار دالان نوتیلوس\nتماشا میکنیم بخواهم که بنویسم کم از کم پنجاه صفحه نوشتن لازم میآید . چونکه در\nینموقع بحر آنقدر حیوانات متنوعهٔ رنگارنگ بحری در پیش نظر جلوه گر است که"}
{"book": "adl0154", "page": 318, "text": "۳۱۳\n\nتوصیف و تعریف هریکی از این تفصیلی میخواهد . ولی درینجا تنها بذکر کردن نام های آنها اکتفا میورزیم .\nاولا حیواناتی که آنرا (کانون) مینامند ، و از قسم حیوانات نباتیه میباشند ، و لواحق لامسه یعنی پایهای متعدد خرطوم مانند خود را که کنارهای آن سرخ و به نر میمانند ابریشمست بهر طرف دراز میکنند ، و چون به آن دست زده شود یک مواد آبگین خورندهٔ میبرارد . دیگر حیوانات خراطینیهٔ مفصلیه که بطول یکنیم متر يك خرطوم دراز گلابی رنگی دارد . و بقدر هزار و هفصد عضو متحرک را مالک میباشد ، و الوان مختلف قوس قزحی رانشان میدهد . از اقسام ماهیان اولا غضروفیها که بطول ده قدم و ثقلت ششصد لیبره می آیند ؛ دیگر کربه ماهیان « مولو بار » نام که مانند ابرهای روشن بهزاران هزار در گردش بودند و به آئینهٔ پنجرهٔ نوتیلوس میچسپیدند پرهای این نوع ماهیان مثلث الشکل ، میان پشت شان یکقدری بالا برآمده ، چشمان شان تابقمتهای سرشان میباشد . دیگر ماهیان منجنیق نام که از جنس سفید و سیاه شان بگله ها دیده میشود . دیگر ماهیان اسقمری و از هر رنگ . دیگر ماهیان تکه نام که باخطهای زرد رنگی از سر تا بدم راهدار شده اند . دیگر پومانت نام ماهیان خوش رنگی که گویا از مخمل سبز لباس پوشیده اند . دیگر سپاری نام ماهیان مهمیزدار ، ماهیان شعاع فسفوری دار . قوره غون نام ماهیان سرخ . حجر قمری نام ماهیان نقره رنگ و غیر هم .\nاگر نوتیلوس آهسته آهسته بقعرهای عمیق بحر غوطه نمیخورد هنوز بسیار حیوانات غرایب دیگر نیز میدیدم ، ولی نوتیلوس لوحه های مایل خود را باز کرده تا به سه چهار هزار متر فرو رفت . درینقدر عمقها بجز حیوانات ناعمهٔ بسیار بزرگ دیگر ماهیان كوچك و وسط پیدا نمیشود ."}
{"book": "adl0154", "page": 319, "text": "٣١٤\n\nدر ٢٠ ماه نیسان باز بقدر ١٥٠ متر چقوری بالا برامدیم. درینجا قعر دریا از سنگلاخهای جسیمی تشکیل یافته بود. در میان این سنگلاخها بعضی چنان مغاره های عمیق و تاریکی دیده میشد که ضیای الکتریکی سفینه از روشن کردن آن عاجز میماند روی این سنگلاخها با نباتات بسیار جسیم بحری مستور بود. در اثنائیکه بسوی اینقدر نباتات بحری بنظر حیرت تماشا میکردیم قونسه ی و ندلاند سخن را بر حیوانات عظیم الجثه دور داده از اثر هگذر مکالمه آغاز شد. حیواناتی که در بحر میباشند نیز مانند حیوانات خشکه بخوردن همدیگر خود مألوف هستند، بزرگترین آنها نیز از خود دیگر دشمنی دارد.\nساعت ده بود : درین اثنادر میان نباتات بسیار بلند بحری که برسنگلاخهای مغاره دار سایه انداز خوف و هیبت بودند يك تموجی پدیدار آمده ندلاند گفت :\n— معلم افندی! در میان این سبزه ها نظر کنید كه يك حیوان عجیبی حرکت دارد.\nمن — بلى يك چیزی معلوم میشود، اما بسبب تاريكی سایۀ نباتات ومغارۀ زیر آن خوب معلوم نمیشود كه چیست ؟\nقونسه ی — چنان گمان میشود كه از حیوانات مرجول الرأس باشد.\nمن — احتمال دارد كه اختاپوط جسیم الجثه باشد، چرا كه این بحر به این حیوان مشهور است. منهم خیلی آرزو دارم که بزرگترین این جانور خونریز را ببینم، چونکه این بیشۀ نباتات، و این مغاره های تیره کی صفات ملجأ و مأوای یگانۀ اختاپوطها شمرده شمرده میشود.\nقونسه ی — افندی چه فرمود ؟ اختاپوطها چسان حیوان و جانور خونریزمیشود؟\nمن — نی دوست من ! مراد من از اختاپوطهای كوچك عادتی كه تو دیدۀ نیست،"}
{"book": "adl0154", "page": 320, "text": "٣١٥\n\nبلکه اختاپوطهای بزرگست!\nقونسه ی - بلی بلی ، منهم بسیار آرزو دارم که آن اختاپوطهای بزرگی که از قرار\nشنیدن و دیدن گویا یک کشتی را کش کرده بزیر بحر برده است به بینم .\nندلاند - نگو ترا بخدا ! آنچه واهیا تست ؟\nقونسه ی - چرا استهزاء میکنی ، آیا نوتیلوس را کرگدن بحری نه پنداشته بودیم ؟\nندلاند - درین فکر خطا کرده بودند !\nقونسه ی - توجه میدانی که هنوز در روی زمین چقدر مردمان بر وجود کرگدن\nقایل خواهند بود ؟\nندلاند - بلی آنها قایل خواهند بود اما من تا بچشم خود نه بینم و بدست خود\nآنراپاره پاره نکنم قایل نخواهم شد !\nقونسه ی - یعنی تو باور نمیکنی که همچنین اختاپوطهای بزرگ که کشتی را گرفته بکشد\nموجود باشد ؟\nندلاند - که باور کرده است که من باور کنم !\nقونسه ی - دوست من ، بسیار کسان باور کرده اند .\nندلاند - آنها که باور کرده اند عالمان خواهند بود ، صیادان نخواهند بود .\nقونسه ی - عفو بفرمائید ؛ صیاد افندی ! صیاد ها هم باور کرده اند ، عالمها هم باور\nکرده اند . هم این عبد احقر که بحضور شما نشسته سخن میگوید نیز بچشم خود دیده\nام كه يك اختاپوط يك کشتی بزرگ باد برا گرفته بقعر دریا کشیده برده است !\nندلاند - چه ؟ آیا راست میگویی ؟\nقونسه ی - بلی !"}
{"book": "adl0154", "page": 321, "text": "٣١٦\n\nندلاند – بهمین چشمهای خوددیده ؟\nقونسه ی – بلی بهمین چشمهای خوددیده ام ، نه چشمهای که در بغل جیب منست !\nندلاند – آیادر کجا دیده ؟\nقونسه ی – در شهر « سن مالو » .\nندلاند – در کنار دریا دیدی ؟\nقونسه ی – نی ، در کلیسا !\nندلاند – توجه میگویی قونسه ی ؟\nقونسه ی – بلی ندلاند راست میگویم در قطعه که بدیوار کلیسا آویخته شده بود صورت\nيك اختاپوط را که کشتیرا بدریا میکشد بهمین دو چشم خود دیده ام .\nندلاند – قح ، قح ، قح ! اوه ، خانه خراب ، مرا حیران کردی .\nمن – بلی ندلاند ! قونسه ی درینباب حق دارد . اینچنین يك قطعه تصویر را منهم\nدیده ام . اما این تصویر را از کرامتهای بعضی بزرگان دینی نقل کرده اند . حالا نکه\nدر یه گونه مسایلی که بعلوم طبیعیه تعلق دارد بحث چنان اعتقادها نمی گنجد . حتی غیر\nازین تصویر ، دیگر تصویرها و اعتقاد های نیز درینباب در میان گروه پاپاسها موجود\nاست . مثلا ( مانیوس ) نام پاپاس میگوید که بدرازی يك ميل يك اختاپوطی دیده ،\nکه ( تندیروس ) نام پاپاس بر سر آن کرسئی وعظ خودرانها ده وعظ کرده است .\nندلاند – قاح ، قاح ، قاح ، خوب معلم افندی دگر نداری ؟\nمن – بلی دیگر بگیر ! ( پونتو پیدان ) نام پاپاس از يك اختاپوطی بحث میراند که بر\nپشت آن يك الاى سوارى تعلیم کرده میتوانسته است !\nندلاند – پس معلوم میشود که پاپاسهای زمان قدیم در دروغگویی صاحب یدطولا بودند ،"}
{"book": "adl0154", "page": 322, "text": "۳۱۷\n\nو دلیری عجیبی داشتند.\nمن - تنها پاپاسهانی، بلکه عجایب المخلوقات نویسان زمانهای قدیم نیز در تالیفات خودشان مبالغات عجیبی درج کرده اند.. مثلاً یکی از تألیفات طبیعیون کهنه از وجود يك اختاپوط عظیمی بحث میراند که از قرار تعریف او از آبنای جبل طارق باید که گذر کرده نتواند!\nندلاند - خوبشد بابا! تنها پاپاسهای بیچاره دروغگو نیستند!\nقونسه ی - حالا افندی بگوید که درمیان اینهمه افسانه ها جهت حقیقتش کدامست؟\nمن - جهت حقیقتش اینست که اختاپوطها، و مرکب ماهیهای بزرگ که هر دو بنی نوع همدیگراند خیلی جسیم الجثه میشوند اما هیچگاه از ماهی بالینه بزرگتر نمیشوند. آریستوت حکیم از شش متريك اختاپوطی خبر میدهد که اینقدر بزرگی هیچ بعیدالاحتمال نیست. صیادان امروزی نیز خیلی اختاپوط دیده و می بینند ولی به بزرگتر از یکنیم متر آن برنخورده اند در موزه خانه یعنی عجایب خانه «تریسته» بزرگتر از دو مترويك بنيه خشکیده اختاپوط موجود است. و چون بحساب کتب طبیعیه نظر کرده شود چنان معلوم میشودكه يك اختاپوطی که شش قدم طول جثه آن باشد لواحق لامسه یعنی پاهای خرطوم مانند آن کم از کم بیست قدم طولرا باید مالك باشد پس به اینحساب يك اختاپوط اگر چه كوچك هم باشد ، اما بسبب درازی لواحق لامسه زلو مانند مدهش آن در نظر انسان منظرهٔ خیلی مدهشی جلوه میدهد.\nندلاند - آیا اختاپوط را صید و شکار میکنند؟\nمن - اگرچه صید نمیشود اما سیر میشود. یکی از دوستان من کپتان بوس بمن حکایت کرده بود که یکبار در بحر محیط هندى بيك اختاپوط بسیار بزرگی برخورده"}
{"book": "adl0154", "page": 323, "text": "۳۱۸\nبوده اما اصل شایان دقت يك حادثهٔ یکچند سال پیش از ین یعنی در سنهٔ ۱۸۶۱ در همین\nدایره عرضی که حالا در ان هستیم بوقوع آمده که آنهم چنینست : یکی از واپوران\nجنگی فرانسه «الکتون» نام آویز و يك مركب ماهی بسیار جسیمی دیده است .\nكپتان « بوژه » از بزرگی آن بحیرت افتاده شکار آنرا آرزو کرده است . هر انقدر که\nبگله و ژیپقین زده اند بسبب نرمی فوق العاده وجود او مانند آب از و گذر کرده کار\nگر نیفتاده است آخر الا مر طایفه های کشتی یك دامی ساخته بیکی از خرطومهای\nآن انداخته توانستند ، و حلقه دوانك آنرا کشیده خواستند که بواپور بر ارند . بسبب\nثقلت زیاد جانور خرطوم مذکور کنده شده جانور نیز در قعر بحر غوطه خورده از نظر\nغائب گردیده است .\nندلاند – اینسخن را عقل باور میکند ! آیا طول اینحیوان چقدر بوده است ؟\nدر ین اثنا که قونسه ی در پیش پنجره نوتیلوس بكمال حیرت واله و مبهوت مانده\nبود گفت :\n– آیا بقدر شش متر نبوده باشد ؟\nمن – بلی !\nقونسه ی – چشمهایش که بر تالاق سر شست آیا بسیار بزرگ نبوده باشد ؟\nمن – آری خیلی بزرگ بوده است .\nقونسه ی – دهنش آیابدهن طوطی ، اما طوطی بسیار مدهشی نمیماند ؟\nمن – بلی قونسه ی ، چنان درست تعریف میکنی که گویا خودت دیده باشی !\nقونسهی – پس اگر این اختاپوطی که در پشت این پنجره بسلام شما ایستاده است\nهمان اختاپوط کپتان بوژه نباشد برادر آن خواهد بود !"}
{"book": "adl0154", "page": 324, "text": "۳۱۹\n\nبسوی پنجره دیدم؛ ندلاند بی اختیار بسوی پنجره دوید «مدهش جانور» گفته فریاد بر آورد . منهم دیدم ؛ از یکحرکت خائفانۀ بی اختیارانه خود داری نتوانستم . این جانور بالواحق لامسۀ آن بقدر هشت متر میآید . یکسو بکمال سرعت برفتار خرچنگ روش خود بسوی نوتیلوس میدود . بچشمهای سبز رنگ بزرگ خود بنظر بسیار مدققانه می بیند .\nحیوان را که مرجول الرأس یعنی سر پایدار مینامند ازینست که بقدر هشت پای بسیار درازی که هر يك دو برابر وجود شانست مانند خرطومهای فیل بسر شان مربوطست . این اختاپوط مدهش که می بینیم این هشت عدد پای خود را بشدت تمام باز کرده و جمع می آورد ، در طرف داخل این پاها دو صد و پنجاه دانه دهنه های آلت ماسکۀ زلو خاصیت آن که هر يك بشکل نیم دایره معلوم میشد و هر کدام جدا جدا باز و بسته میشد نیز بنظارۀ دهشتناك مستکره خود دلهای ما بینندگانرا بشور میآورد . این دهنه های زلو خاصیت طرف زیرین خرطومهای بسر چسپیدۀ او هر کدام بقدر صد درجه افزونتر از شاخ حجامت قوت مص یعنی چوشیدنرا مالکست . گاه گاه که این آلت چوش خود را به آئینۀ پنجرۀ نوتیلوس میچسپانید بشدت تمام هوای آنجا را خالی میکرد . ما هم از پشت آئینه ذره بین واز آنرا تماشا میکردیم . دهن مدهش او که قماش آن از شاخ ، وشکل آن مانند دهن طوطی بود رو بدرازی بکمال شدت ودهشت باز و بسته میشد . زبان کراهت نشانش از میان دهن انبور مانند بزرگش که بادو صف دندانهای تیز شاخی مجهز است بسرعت تمام پئی هم میبراید .\nسبحان الله ! چه جانور مدهش !! چه منظرۀ نفرت آور !!\nاین اختاپوط مدهش بحال حدت و غضب بود . آیا حدت ، وغضب او از چه پیش"}
{"book": "adl0154", "page": 325, "text": "۳۲۰\n\nآمده باشد ؟ بگمان میآید که بسبب تاثیر نکردن دندان و اسباب گیرش آن هر چه قهر و غضبی که دارد بر نوتیلوس دارد ! و غیر ازین مرکب ماهی که اختاپوط نیز میگوئیم مالك سه عدد دل میباشند لهذا در حرکات خود سرعت ، وقوت و شدت فوق العاده دارد .\nشکل این جانور مرادو چار حیرت متنفرانه نمود . بقلم پنسن تصویر آنرا نیز برداشتم .\nقونسه ی گفت :\nبلکه اختاپوطی که از کشتی آویزوی الکتون دیده شده است همین باشد ؟\nندلاند – نیست ، چونکه آن اختاپوط يك خرطومش بریده شده ، و این هرهشت خرطومش بجاست .\nمن – اگر باشد هم احتمال دارد . چرا که خرطومهای اینحیوانات خیلی زود پس میرسد. حال آنکه از بریده شدن خرطوم آن از طرف کپتان بوژه تا به اینوقت هفتسال گذشته است .\nقونسه ی – اگر این آن نباشد ، یکی ازین دیگر ها خواهد بود ! ببینید !\nچون نظر کردم بواقعی دیدم که بقدر هفت اختاپوط دیگر نیز در طرف پنجره راست نوتیلوس بکج رفتاری و کج بینی سرعت روی دارند . سفینهٔ ما در ینوقت بیکسرعت معتدلی رهسپار است . اختاپوطها باسفینه بسرعت معتدل خود را چسپانیده خرطوم جنبائی قهرانه دارند ..\nیکی یکبار نوتیلوس ایستاده شد. يك مصادمه شديد هر طرف نوتیلوس را لرزانید .\nپروانه نوتیلوس از حرکت افتاد . یکدقیقه گذشته بود که کپتان نمو ، وکپتان دوم بدالان در امد . بسیار مدتست که کپتا نرا ندیده بودم . چهره اش را تیره یا فتم بهیچ التفاقی نکرده به پیش پنجره نزدیکشدند . اختاپوطها را از نظر ملا حظه گذرانیده"}
{"book": "adl0154", "page": 326, "text": "۳۲۱\n\nیکچند کلمه سخن به کپتان دوم گفت . کپتان دوم هما ندم بیرون برآمد . رو پوشهای\nفولادی پنجره ها بسته شد . روشنی الکتریک از سقف پدیدار شد . در پیش کپتان\nنزدیکشده گفتم :\nچسان کپتان ؟ آیا منظرهٔ این اختا بوطها عجیب نبود ؟\n— بلی ، عجیب بود ، اما یکساعت پستر عجیبتر خواهد شد . چرا که با آنها بغل به\nبغل جنگ خواهیم کرد .\nبسوی کپتان دیدم . پنداشتم که نشنیدم . پرسیدم که :\n— چه گفتید کپتان ؟ آیا بغل ببغل جنگ میکنیم بهمراه که جنگ میکنیم ؟\n— معلم افندی ، بهمراه اختاپوطها مشت و گریبان میشویم . چونکه پروانه توقف\nنمود . پایهای متعدد اختا پوطها در میان چرخهای پروانه درآمده نوتیلوس را از\nرفتار بازداشت .\n— پس چه میخواهید بکنید ؟\n— بر سطح بحر برآمده همه اینحیواناتر امحو و تلف میکنم ، و پایهای مستکره آنها را برا\nورده نوتیلوس را رهایی میدهم .\n— کار بسیار مشکل ! ..\nبلی ، مشکل ، چونکه دانه های گله تفنگ الکتریک ما بسبب نرمی وجود شان\nکار گرنمی افتد . لهذا مجبوریم که باتبر بریشان حمله ببریم .\nندلاند — اگر معاونت مرارد نکنید بازیقین نیز هجوم میبریم کپتان .\n— قبول میکنم استاد ندلاند !\nمن — پس معلوم شد که ما هم میآئیم !"}
{"book": "adl0154", "page": 327, "text": "۳۲۲\n\nکپتان نمو برآمد، ما هم از عقبش روان شدیم یکسر بسوی زینه آمدیم . بر سر\nزینه بقدر ده نفر طایفه تبر بدست حاضر و آماده بودند . من وقونسه ى نيز يك يك تبرى\nبدست گرفتیم . ندلاند ژیپقین بدست داشت .\nدرین اثنا نوتیلوس بسطح بحر برآمده بود . یکی از طایفه ها بالا برآمده کانهای\nسرپوش سرزینه را خطا داد ؛ بمجرد بازشدن کان ، سرپوش به نهایت شدت بازشد.\nمگر آلت مص اختاپوطها که از پشت سرپوش چسپیده بود سرپوش را بشدت کشیده است .\nدر حال از دهن دروازهٔ زینه دو خرطوم مدهش اختاپوط آویزان شد . بقدر\nبیست پای دیگر نیز از خارج دیده میشد.کپتان نمو يك تبرى انداخته این خرطوم مدهش\nرا بینداخت . خرطوم مذکور مانند مار به پیچتاب شده به پایان افتاد .\nدرهنگامیکه برای برآمدن برسطح واپوريك بردیگر پیشی میکردیم باز یکدو خر\nطوم شئوم مانند دو مار کلفت پیچان از مدخل سر زینه داخلشده بر آدم بیچارهٔ که\nاز کپتان نمويك زينه بالاتر بود به پیچید ، و بشدت تمام بالا کشید .\nکپتان نموفریاد برآورده ببالا جهید ، ما نیز از پیش شتافتیم . چه مدهش منظره !!\nطایفهٔ بیچاره در لاحقهٔ لامسه یعنی خوطوم ژلو مانند آن جانور مدهش پیچیده شده ،\nو آلات مص خرطوم اواز هر هر جا به وجود آن بیچاره مانند شاخ حجام چسپیده ،\nدر جوهوا معلق آویخته شده بود .\nبیچاره آدم « امداد ! امداد ! » گفته فریاد برآورد. این کلمات مدد خواهی مظلوم\nبیچاره بر من تأثیر الم فجیعی اجرا کرده بحیرت ماندم ! سبب حيرت من ازینست که\nطایفهٔ بیچاره این کلمات « امداد ! امداد ! » را بفرانسوی تلفظ نمود . مگر درین سفینه\nيك هموطنی من نیز بوده است و من هیچ اوزاندیده و نشناخته ام . این ندای آن بیچاره"}
{"book": "adl0154", "page": 328, "text": "۳۲۳\n\nهیچگاه از گوشم نخواهد برآمد !\nآدم بیچاره محوشده بود . البته، ازدست مدهش این خرطوم گیرا که او را\nرهایی میتواند داد؟ اما کپتان نموز است بر اختاپوط هجوم برده، ويك تبر دیگر نیز حواله\nکرده يك پای دیگر جانور را نیز برانداخت کپتان دوم بهمراه دیگر طایفه ها مشغول کار\nزار با دیگر اختاپوطها بود . من و ندلاند نیز تبرهای خود را بر وجودهای نرم آنها\nمی انداختیم .\nاینحال حقیقتاً هولناک بود . از هشت پای جانور مذکور هفت عدد آن بریده شده\nبود تنها يك پای آن که طایفۀ بیچاره به آن آویخته بود باقی مانده بود ، اما در اثنا ئیکه\nکپتان نمو وسواری دوم میخواست که آن پای راهم بریده طایفه را رهایی بدهند حیوان\nاز کیسۀ مخصوصۀ معدۀ خود مادۀ آبگین سیاه غلیظی که دارد ، و به این سبب آنرا\nمرکب ماهی نامیده اند بشدت تمام بر روی ایشان بپاشانید. چشمهای همۀ ما پوشیده\nشد هیچ چیزی ندیدیم . چون بعد از کمی که این آبگین سیاه منحوس از پیش چشمان\nمارفع گردید نه از اختاپوط ، ونه از طایفۀ بیچاره هیچ اثری ندیدیم ! مگر جانور ظالم\nآن مظلوم بیچاره را بپایای مدهش خود بقعر بحر نایاب غوطه خوار گرداب فنا نموده\nازینواقعهٔ دهشت انگیز شدت حرص انتقام در همۀ ما بغلیان تمام آمده برجانورهای\nمذکور که بقدر دوازده دانه بر سطح واپو ربودند بدهشت تمام حمله بردیم. سطح کشتیرا\nاز هر طرف خون با مرکب آمیخته استیلا نموده بود . پاپایهای بریده و لاشه های پاره\nپاره شدۀ جانورهای مذکور غلطان بودیم. ژپقین ندلاند هربار در چشم یکی از آنها\nفرو رفته روشنیش را خاموش مینمود. اما درین اثنا دوست دلاور من اخرطوم مدهش\nيك جانور بر زمین انداخته ، و در پیش دهن خود نزدیک کرده دهان دهشت نشان"}
{"book": "adl0154", "page": 329, "text": "٣٢٤\n\nخود را بر سینۀ او باز نمود . دیدم که اگر این دهن منقار مانند او بر سینۀ او فرو آید هماندم\nمحو شد نش محقق است . بی اختیار به امدادش دویدم . لکن کپتان نمو از من پیشتر\nحرکت کرده تبر خود را در میان دو لاحقۀ لامسۀ او بچنان شدت فرو آورد که دهنش\nرا دو پاره نمود . ندلاند به اینصورت از تهلکۀ مدهشۀ مرگ رهایی یافته بر پا خوا\nست، و ژیپقین خود را بيك حمله در هرسه دل جانور فرو برد . کپتان نمود وست کا نا\nدائی مرا مخاطب نموده گفت :\n— به اینچنین معامله قرضدار شما بودم !\nندلاند جواب نداده تنها به سرفرو آوردن و به اشارت تشکر کردن اکتفا ورزید.\nمحاربه بقدر يك ربع ساعت دوام نمود جانورها پاره پاره گردیده بعضی هلاك و بعضی\nفرار نمودند ، ويك انسان قیمت بها را از ما بر بودند .\nکپتان نمو در حالتیکه سر تا پا در خون و مرکب غرق بود در یکطرف كشتی غير متحرك\nایستاده و بسوی بحریکه یکی از رفقای او را از آغوش نوتیلوس اور بوده بلع نموده است\nبکمال قهر و غضب میبیند ، و قطرات بزرك سرشك از چشمانش میچکد !\n\nباب نوزدهم\n\nغلف ستریم\n\nاین واقعۀ مدهشی که در « ٢٠ » نیسان بوقوع آمد هیچ یکی از ما قابل نیست که فرا\nموش کنیم . در حالتی که در زیر بار هیجان بسیار شدیدی بودم این واقعه را بی کم و کاست\nچنانچه دیده بودم درین سیاحتنامۀ خود نوشتم . بعد از ان برندلاند و قونسه ی"}
{"book": "adl0154", "page": 330, "text": "٣٢٥\n\nبخواندم. در خصوص نقل و حکایت واقعهٔ وقرعیافته نوشتهٔ مرا موافق و مطابق، ولی از جهت تأثیر ناقص و کم تأثیر یافتند. الحق که اینچنین وقوعات مدهشه را بدرجهٔ که تأثیر تمام آنواقعه را در فکر قارئین کرام چنانچه خودشان دیده باشد حک و تصویر کردن کار هر کس نی، بلکه مخصوص قلم ادیب سخنور «ویقتورهوغو» (١) میباشد.\nکپتان نمو بطرف دریا نظر دوخته میگریست حزن و الم او خیلی شدید بود. از وقتیکه ما بسفینه داخل شده ایم این دوم رفیقیست که ضایع میکند اما این ضایع بچه گونه مرگ ضایع شده! بمرگی که اولاً تا قطرهٔ آخرین خون او بدوصد و پنجاه عدد شاخ حجامت مدهشهٔ خرطوم اختاپوط چوشیده شود، و بعد از ان پاره پاره از دهن منقار مانند انبورشکل منجوسش گذشته در معدهٔ مرکب از مرکب غلیظ و سیاه تیره درونش حل و هضم گردد! این بیچاره آدم از قبرستان قعر بحر نوتیلوس محروم ماند!\nاگر از من بپرسید چیزیکه از همه بیشتر مرا جگر خون کرده اینست که در اثنای مجادله از زبان بیچاره بفرانسوی کلمۀ امداد برآمد. بیچاره وقتیکه به تهلکهٔ مرگ گرفتار آمد زبانی را که با عهد و پیمان بکفتن آن مجبور بود فراموش کرده اصل زبان مادر زادش را تکلم نمود. پس معلوم شد که در میان این تارکان دنیا که بجان و تن به کپتان نمو مربوطند یک هموطن من نیز موجود بوده است! آیا در میان اعضای این شرکت اسرار انگیز از مردم فرانسه همین یک تن بود؟ چون بخوبی می بینم چنیان میپندارم که از ملل سایره نیز یکیک آدم درینجا خواهد بود! اینستکه اینهم از مسائل مشکله ایست که حل آن مبهم ماند.\nکپتان نمو به اوتاق خود در امد. یکچند وقت هیچ او را ندیدم. اما درجهٔ یأس و کدر او را خوب میدانستم. فلاکتی که بهریک از طایفه های نوتیلوس میرسید یکیک\n\n(١) ویقتور هوغو شاعر مشهور فرانسویست."}
{"book": "adl0154", "page": 331, "text": "٣٢٦\n\nجریحه التیام ناپذیری در دل کپتان نمو همیگشاد . نوتیلوس ، بعد ازین واقعه مدت ده روز در همین موقع مجادله گاه باینطرف و گاه بآنطرف رفت و آمد نموده از همان جا جدا نشد . در روز یاز دهم مدت ماتم داری و سوگواری خود را نهایت داده یکسر بسوی شمال رهسپار عزیمت گردید .\nحالا در نهر عظیم « غولف ستریم » که از نفس بحر محیط اطلسی حاصلشده و بخود آن بحر غایب میشود رفتار داریم .\nاین نهر بحری که غولف ستریم میگویندش چنان جریان عظیمیست که از جریان های عظیم ابحار جسیمه دنیا شمرده میشود . غولف ستریم يك نهريز : کيست که در میان بحر محیط جاری میباشد . حتی آب آنهم بابحر نمیآمیزد ، چونکه آب نهر غولف ستریم از آب اصل بحر خیلی نمکینتر است عمق وسطانی آن سه هزار قدم ، عرض وسطائی آن شصت میلست . در بعضی جاها آب این نهر در ساعتی ٤ کيلو متر و بسرعت جریان دارد ، حجم همه مجموع آبهای طول این نهر جسیم برابر حجم آبهای همه نهرهای بزرگ دنیاست . و هم اصلا مقدار آن تبدیل نمی یابد .\nبنا بر قول یکی از کپتان های مشهوره موری » نام منبع یعنی نقطه آغاز خروج این نهر در خلیج غاسقو نیا میباشد . آبهای آن که برنك وطبیعت سبكست در اول امر در انجا تشکیل می یابد ، ازان خلیج برآمده بسوی جنوب متوجه میشود ، سواحل افریقا را پیروی کرده تا بخط استوا فر و می آید ، در انجا آبهای خود را گرم میکند ، از انجا دور کرده بحر محیط اطلسی میگذرد . به دماغه سانر وق که در سواحل بره زیلیا میباشد میرود در انجا دو شاخ میشود يك شاخ بسوی دریای آنتیل میرود تا که مقدار زیاد نمک آنرا بگیرد . اینسکه ازینجا غولف ستریم بوظیفه مهمه پیدا کردن موازنت"}
{"book": "adl0154", "page": 332, "text": "۳۲۷\n\nو برابری در جه حرارت آبهای بحرها آغاز میکند . یعنی برای آمیختن آبهای بحرهای\nشمالیه را به بحرهای جنوبیه بدور آغاز میکند دیگر شاخ آن بعد از انکه در خلیج مکسیکو\nگرمی پیدا کرد یکسر بطرف امریکای شمالی بالا میبراید ، و تابه « ترنوو » واصل می\nشود . در انجا بسبب تضييق وفشار جریان آب سرد شمالی که از آبنای ( داوی ) می\nآید راه جریان خود را تبدیل میدهد و يك دايره بزرگی تشکیل داده به بحر\nاطلسی متوجه میشود . در ٤٢ درجه عرض باز بدوشعبه منقسم میشود . یکی از ان\nبخلیج (غاسقونیا )، و جزایر ( آصور ) رجعت میکند ، دیگر آن بعد از انکه سواحل\n[ ایرلند ] ، و ( نوروجیا ) را گرمئی معتدل بداد تابه ( سپنجبرغ ) میبراید . در انجا\nدرجه حرارتش بچهار درجه فرو آمده بحر از یخ خالی شمال را تشکیل میدهد .\nاینست که نوتیلوس درین نهریکه بیان کردیم رفتار دارد . در وقت پیشین بود که\nبا قونسه ی در سطح کشتی بودیم . و در خصوص غولف ستریم به او معلومات میدا\nدم . بعد از انکه بیانات خود را تمام کردم گفتم :\nـ دستت را به آب فرو بر قونسه ی !\nقونسه ی دست خود را به آب فرو برد . و چون از گرمی و سردی هیچ چیزی\nحس نکرد متحیر ماند . گفتم :\nـ اینحال ازین پیش آمده که آبهای خلیج مکسیکو بدرجه حرارت خون انسانست .\nدرین اثناندلاند در حالتیکه خیلی بحدت و غضب بود آمده گفت :\nـ معلم افندی ! اینحال باید که به انجام رسد . زیرا خیلی به تنگ آمده ام . کپتان\nشما نیز از راه برآمده یکسر بسوی قطب شمال میرود . حالا نکه بانگیز قطب جنوبی\nمرا از قطبها خیلی متنفر ساخته . هیچ آرزو ندارم که قطب شمالی را ببینم ."}
{"book": "adl0154", "page": 333, "text": "۳۲۸\n\nمن – چون درین وقتها فرار کردن ممکن نیست چه باید کرد ندلاند؟\nندلاند – بشنوید! باز فکر خود را بشما تکرار کنم . با کپتان نمو سخن را باز کنید .\nهنگامیکه از نزدیکی مملکت شما میگذشت هیچ چیزی نگفتید، حالا در دریاهای مملکت\nمن آمده اید . اگر شما نمیگوئید مجبورم که من سخن را فیصله دهم . بعد از چند روز\nاز نزدیکی نهر «سن لوران» که از شهر «کبه ق» که مسقط رأس منست میگذریم.\nپس چون اینمسئله را بخاطر میآرم خونم بجوش میآید، مغزم بدور میشود موهایم بر\nمیخیزد . ببینید معلم افندی بشما راستی عرض کنم من خود را بدریا خواهم انداخت .\nدر نجا ماندنی نیستم، زیرا خیلی بعذابم !\nدوست کانادایی من خیلی بیصبر، و به آخر درجه به تنگ شده است. در بخصوص\nحق هم بدست دارد . مدت هفتما هست که از هیچطرف کره ارض هیچ خبری نگرفته\nدرین کشتی محبوس بسر میآریم . در میان دریا تمام عمر خود را گذرانیدن انسان\nمیباید که به اخلاق قونسه ی باشد . هرگاه قونسه ی شش غلصمه میداشت مکمل\nیکماهی میبود . ! ندلاند چون دید که جواب ندادم ، بشدت پرسید که :\n– چه میگوئید ، ببینم معلم افندی !\nمن – آیا میخواهید که از کپتان بپرسم که نیت و تصورش در باره ما چیست ؟\nندلاند – بلی ، همین را میخواهم !\nمن – اما میدانید که کپتان پیش ازین در ینباب فکر و نیت خود را در حق ما علناً\nبیان کرده است .\nندلاند – باز یکبار دیگر دانستن میخواهم . اگر خود شما از طرف خود گفته\nنمیتوانید از طرف من بگوئید :"}
{"book": "adl0154", "page": 334, "text": "۳۲۹\n\nمن ـ درین اوقات با کپتان خیلی کم برابر میشوم. حتی از ملاقات من احتراز میکند.\nندلاند ـ اگر او احتراز میکند شما احتراز مکنید\nمن ـ بسیار خوب ، او را پیدا کرده میگویم .\nندلاند ـ چه وقت ؟\nمن ـ هروقت که برابر شوم .\nندلاند ـ اگر میخواهید من رفته او را پیدا کرده بیارم شما هم به او بگوئید.\nمن ـ نی نی ، شما کار را برای من بگذارید ، فردا ...\nندلاند ـ نی ، امروز !\nمن ـ بسیار خوب امروز !\nاگر چنین نمیگفتم نمیشد ، هرگاه ندلا ندباکپتان برای سخن برود حکماً يك دیوانه گئی خواهد کرد .\nتنها ماندم . براجرای وعدی که به ندلاند داده ام قرار دادم . برخواسته به اوتاق خود در آمدم . صدای پای کپتا نراشنیدم که در اوتاق خود گردش داشت . اینفرصت را از دست دادن جایز نیست به پیش دروازه اش آمده سه بار آهسته در را زدم هیچکس جواب نداد . بازیکباردروازه رازده ، و پیچ آنرا تاب داده باز کردم. در آمدم ، دیدم که کپتان نمو آنجا ست . بر سر میزخم گشته و بکار مشغول است . بسوی من هیچ ندید . من چون بگفتن عزم جزم کرده ام لهذابه پیش میز او نزد یکشدم . سر خود را بالا کرده ، و چین برابر انداخته گفت :\nـ این شمائید ! بگوئید چه میخواهید ؟\nـ باشما چیزی سخن گفتن میخواهم ."}
{"book": "adl0154", "page": 335, "text": "۳۳۰\n\nـ اما ، من مشغولم ، کار دارم !\nـ گفتنیهای من نیز از جمله کارها ئیست که قابل تأخیر و معطلی نیست .\nـ چه میگوئید افندی ؟ آیا چیزی کشفیات نوی یافته اید ؟ آیا از بحر بعضی خفا\nیای نوی بر آورده اید ؟\nببینید که فکر ها چقدر با هم دور ! من بچه خیال او در چه تصور ! کاغذ ها و اوراقی\nکه بر روی میز افتاده بودند نشان داده گفت :\nـ معلم افندی ، اینها را که می بینيديك سر گذشتیست که بچند زبان نوشته شده است.\nخلاصه تدقیقات و تحقیقات من که در حق بحر ها حا صلشده درینها مستور است . اگر\nاراده الهی باشد اینها بامن محو و نابود نمیشود ، زیرا خیال دارم که به امضای خود همه\nاینها را در يك صندوق رابر دار مسینی انداخته هر کسیکه آخر تر از ما بماند آنرا در بحر\nبيندازد . موجهاى بحر نيز آنرا برده برده بدست باشندگان روی زمین برساند .\nپس معلوم شد که اسم و سر گذشت این شخص درین کاغذ ها نوشته شده است و\nمحتملست كه يك روزی همه اسرار او بمیدان بر آید . اما در ينوقت من درین فکر ها\nنیستم . مقصد فهمانیدن مذاکره ندلاند است . لہذا از همین سخن سر رشته گرفته گفتم :\nـ به این فکر عالئی شما بغیر از تحسین و آفرین دیگر هیچ چیزی گفته نمیتوانم .\nحقیقتاً محو و نابود شدن این اثر گرانبها شایان افسوسست . اما واسطه که برای محافظ\nو فائده آن استعمال کردن میخواهید خیلی ناقص و مبتدیانه دیده میشود. که میداند\nکه صندوق شما را موجهاى بحر بكجا بيندازد ! و بدست چگونه اشخاص خواهد افتاد !\nآيا غير ازينصورت دگرگونه چاره یافتن ممكن نمیشود ؟ مثلا خود شما ، يا يكى از ميان شما.\nـ سخن مرا بریده » نی معلم افندی ! اصلا نمیشود ! ."}
{"book": "adl0154", "page": 336, "text": "۳۳۱\nاما من با رفقای خود بمحافظه این نوشتينها در هر وقت حاضريم. هر وقت که آزا\nدى مرا ببخشيديد آنوقت ....\n« بشدت از جای خود بر جپیده » چه گفتید ؟ آزادی شمارا .\nبلی کپتان ! حتی برای گفتن همین سخن به پیش شما آمده بودم . هفته هاست\nکه در سفینه شما مانده ایم. لهذا از طرف خود بالاصاله ، و از طرف رفقای خود بالوكاله\nامروز از شما میپرسم که آیا نیت شما اینست که ابدیاً ما را درینجا نگاهدارید ؟\nمعلم افندی پیش از هفته ها چیزی که بشما گفته بودم بتکرار کردن همان سخن باز اكتفا\nمیورزم که ، هر کسیکه به نوتیلوس در اید باز بیرون نمیبراید ؟\nیعنی ما را یکقلم اسیر کردن میخواهید ؟\nشما هر نامی که بر خود میگذارید مختارید .\nپس چون چنینست ، اینرا هم بشما بگویم که اسیرها هم حق حاصل کردن آزادی\nخود را همیشه محافظه خواهند کرد. اگر چه با موانع بسیار مشکل الدفعی فرا گرفته\nشده باشند .\nازین حق که شما را منع کرده است ؟ آیا بگرفتن عهد و قسم از شما اقدام کرده ام ؟\nاینرا گفته ، ودستهای خودرا با همدیگر چپراس کرده تیز تیز بمن نگریستن گرفت .\nمن گفتم که :\nکپتان دوباره این بحث را باز کردن نه خوش شما میآید، نه از من . چون سخنرا\nباز کردیم باید که بخوبی به انجام رسانیم . باز تکرار میکنم که مسئله تنها بمن عايد ومتعلق\nنیست. چونکه برای خود من مطالعه ، وتماشای بدایع طبيعيه مدار تسلی و\nخشنودی خاطر است . وقتیکه آن موجود باشد من هر چیزیرا فراموش کرده میتوانم."}
{"book": "adl0154", "page": 337, "text": "۳۳۲\n\nو مانند خود شما در يك كوشۀ انزوائی کشیده همۀ عمر خود را بتدقیقات طبیعیه حصر کرده میتوانم، و بهمینقدر يك اميدی كه نتیجۀ تدقیقات من یكوقتی بدست یکی از ارباب فن برسد اكتفا میورزم، شما برای خوديك مسلك و وظیفه تعیین كرده اید که در میان آنها با وجودی که ببعضی جهتهای آن پی برده توانسته ایم و بسیاری از اسرارهای آنها بما سراسر مجهولست، باز هم به مهارت و جسارت شما که می بینیم در حق شما يك ميلان طبیعی و توجه باطنی حاصلکرده ایم. ولی برای ندلاند دگر هیچ صبر و تحمل باقی نمانده است . آیا اینرا هیچ فکر و اندیشه کرده اید که همچنین يك طبيعتی مانند ندلا ند، هیچگاه صبر و تحمل اسارت را دارد ؟ آیا برای اینچنین آدم میشود که بهر گونه تجربه ها و هر نوع تهلکه ها در خصوص حاصلكردن آزادی خود تشبث نورزد ؟\nاینرا گفته خاموش شدم. کپتان نمو برپا خواست و گفت :\n— ندلاند هر چه که از دستش میآید بکند ! هر تجربه، و ملاحظه که مخاطر دارد اجرا نماید. در پیش من هیچ وقر و اهمیتی ندارد. زیرا من برای او تذکرۀ دعو تنامه نفرستاده ام که بسفینۀ من تشریف فرماید. حالا نیز او را برای ساعت تیری خود درینجا نگاه نداشته ام. حالا آمدیم بر خود شما : شما از اشخاصی که معنی سکوت را هم میدانند میباشید. دیگر جوابی که بدهم نماند. و هم این مکالمۀ آخری ما در باب اینمسئله باید بود. بعد ازین برای شنیدن آن وقت ندارم و از دستم نمی آید که این مکررات را بشنوم.\nاز اوتاق کپتان نمو برامدم. مکالمه را برفقای خود فهمانیدم. ندلاند گفت که :\n— منتظر بودن بلطف این آدم هیچ لازم نیست. نوتیلوس به «لونغ ايسلاند» نزديك میشود. هر امر چسان که باشد فرار میکنیم والسلام!\nمن هیچ جواب ندادم . چونکه سما رفته رفته به تهدید آغاز نهاد، علامتهای طوفان"}
{"book": "adl0154", "page": 338, "text": "۳۳۳\n\nیکی بردیگر پیشی مینمود. هوای نسیمی يك رنگی سفیدی پیدا کرد. ابرهای پست ببالا پروازی آغاز نهاد، دریا موج دار شد. موجها رفته رفته بزرگی پیدا میکرد. بارو مترو ـــ میزان الهوا ـــ خیلی از خیلی سقوط یافت. مسأله که در شیشه طوفان نما موجود بود بسبب افزون بودن الكتريك در هوا تحلل نمود.\nهنگامیکه نوتیلوس از ممر نيورك یکچند میل دور شده بود، وهنوز به پیشگاه «لونغ ایسلاند» نرسیده بود که طوفان بکمال شدت آغاز نهاد. این بار طوفانرا خوب تعریف و تصویر میکنم. زیرا کپتان نمو درین طوفان کشتی خود را در زیر بحر فرو نیاورده باطوفان توانائی و پایداری آنرا تجربه کردن میخواهد.\nخود کپتان نمو بطوفان هیچ اهمیت نداده دایما بر سطح کشتی بماند، برای تحملکردن بموجهاي بزرك يك بغله افتاده محلقه های سطح و اپور خودرا ربط نمود.\nباد از جهت جنوب غربی بسرعت پانزده متر در هر ثانیه میوزید. بساعت سه این سرعت به بیست و پنج متر و بالا برآمد. اینحال در طوفانهای بسیار مدهش دیده میشود.\nموجهای بحر یکه بسیار بلند شده بود به ابرهای پست جوهوا مصادمه مینموده از موجه های كوچك هيچ اثری نمیدیدم. بلی، منهم بيك حلقه واپور خود را بسته در مشاهده طوفان کپتان نمو را پیروی میکردم. هر قدر موجی که بود موجهای بزرگ تپه آسا بود. حتی سرهای آن تپه های امواج کف سفید هم نداشت. بلندی این امواج رفته رفته کسب بلندی میکردند، و يك بردیگر پیشی میگرفتند. نوتیلوس گاه بیکطرف، و گاه بدیگر طرف میغلطید، و گاهی بسر، و گاهی بدنبال مانند عمود ایستا ده میشد، در ساعت پنج یکباران بسیار شدیدی باریدن گرفت. اما این باران باد و طوفانرا زیاده تر گردانید، طوفان در هر ثانیه چهل و پنج متر سرعت پیدا کرد. یعنی در هر سا"}
{"book": "adl0154", "page": 339, "text": "٣٣٤\n\nعت چهل فرسخ مسافه قطع مینمود. اینست که اینچنین طوفان خانه ها را زیر و زبر میسازد. لوله های خشتهای پخته روبهای بامها را برداشته در پنجره ها و دروازه های خانه ها میدرارد. طوپهای بیست و پنج سانتیمترویی را از زمین بر میدارد. حالا آنکه نوتیلوس تنها بغلطیدن در میان آن موجها اکتفا مینمود، و دیگر هیچ ضرری نمیدید. هرگاه نوتیلوس دگلها و دیگر اسبابهای واپورهـا را مالك میبود پاره پاره گردیدنش محقق بود، اما نوتیلوس چون در خصوص وضعیت وساخت خود مانند ماهی عظیم دریا نوردی بود هیچ خسارت و زیانی به آن راه نمییافت.\nبکمال دقت بطرف موجها میدیدم، هرموج بوسعت وفراخی یکصد وشصت یکصد وهفتاد متر بقدر پانزده شانزده متر بلند میشد سرعت حرکت آنها نیز بدرجه نصف سرعت باد بود یعنی در يك ثانیه پانزده متر حرکت میکرد. بزرگی وقوت موج نسبت به عمق یعنی چقوری آب بحر افزونی میگیرد. در جزیره های « هبرین » اینچنین یکموج به سنگینی هشتاد و چار هزار قیه که هر قیه نزديك به يكچارك كابلست ــ يك گوسنگ بزرگی را برداشته توانسته بود. در سنه ١٨٦٤ همچنین يك طوفان شديد، يك قسم کلانی شهر « یدو » را که در ژاپانست خراب کرده بود.\nشدت طوفان ما در شب افزونی گرفت، نزديك شام بود که از دور يك واپور بزرگی را دیدم که در میان امواج بحر بالا و پایان شده از رفتار معطل مانده بود !\nبه نصف شب دو ساعت مانده آسمان يك رنگ آتشینی گرفت. هوای نسیمی بابرقهای بسیار شدید روشنی پیدا کرد. برق آنقدر متصل در پی همدیگر میریخت که هیچ فاصله برای تاریك شدن هوا نمیگذاشت. در حالتیکه از شدت برق من چشمهای خود را باز کرده نمیتوانستم، و از شدت حرکت عقلم بدور آمده بود،"}
{"book": "adl0154", "page": 340, "text": "٣٣٥\nکپتان نموچنانچه با روح طوفان پنجه آزمایی میکند بسوی برقهای درخشنده تیز\nنظر دوخته بود .\nدر بحر، و هوا، و سمايك صداهای بسیار مهیب ومدهشی حکمفرما بود که آنهم\nعبارت از صداهای امواج ، و باد، و رعد بود .\nدر تمام وجود و حواسم هیچ تاب و توانایی نماند بهزار زحمت بروی سینه خود را لغزانیده\nلغزانیده تا به سر زینه رسانیدم ، بهزار مشقت سرپوش را بسوی درون کمان تاب دادنش\nرا فرو برده از زینه واپو خود را غلطانیدم در درون کشتی بپا ایستاده شدن امکان\nنداشت . لہذا لغزیده لغزیده تا به او تاق خود خود را رسانیده توانستم .\nکپتان نمو نیمشب بود که داخل واپو شد صدای باز شدن شیر دهنها و پر شدن مخزنهای\nآب را شنیدم . بعد از کمی آهسته آهسته غوطه خودن نوتیلوس را حس کردم . در\nحال بدالان آمدم ، پنجره باز شده بود. بسیار ماهیانرا دیدم که از شدت طوفان میگریزند .\nحتی بر یکچند ماهی بزرگ افتادن صاعقه یعنی تندر را نیز دیدم .\nنوتیلوس بغوطه خوردن دوام داشت چنان کمان میکردم که تا پانزده متر پایانتر\nطوفان خواهد بود . اما تا بقدر پنجاه متر فرو نیامدیم از تأثیر طوفان رهایی نیافتیم ،\nو بعد از انقدر مسافه بيك استراحت وسکون عجیبی واصل شدیم. اما چه سان راحت.\nو چگونه آرامی که با ور هیچکس نمی آید که پنجاه متر بالاتر بر سطح بحر آن شور رستا\nخیز برپا باشد !\nباب بیستم\n-- وانزور --\nاز تأثیر اینطوفان مدهش کشتی ما یکقدری بسوی شرق افتاده بود. بنابرین"}
{"book": "adl0154", "page": 341, "text": "۳۳۶\n\nفکرهای فراریکه در سواحل «نيورك» و «سن لوران» در سر میپرورانيديم محو\nگردید . ندلاند بنومیدی افتاده مانند کپتان نمو بگوشۀ انزوا خزيد . من وقونسه ی\nاز همدیگر هيچ جدا نشدیم .\nیکچند روزها نوتیلوس گاه در قعر بحر گاه برسطح بحر در ميان دمه ها و بخارهای\nآبی که اینموقع بآن مشهور است، وموجب غرق بسی کشتیها میشود رفتار نمود .\nقعر بحر درینجا مانند يك مزارستان کشتیها بنظر می آمد. بسبب تلاطم طوفانهای\nشدید ، و دمه های تیرۀ دایمی اینموقع بحر محيط با انواع جسد های کشتیها که با لطمه\nهای امواج آن مجادله ، وجنگ کرده ، نهايت غريق لجه گرداب فنا گردیده اند\nپر ومملو بود .\nبعضی ازین کشتیها پوسيده شده ، بعضی با سبزه ها ، وگلهای بحری پوشیده\nشده بود . يك چند کشتی بود که هنوز نو غرق شده بودند. این محل و این موضع را\nکه در جدولهای ایستاتستيك از ممرها ، و گذرگاههای بسیار مهلك میشمارند از چند\nسال به اینطرف مقدار پانزده شانزده وا پورهای بسیار بزرگ در همین جا ها ، یعنی\nفراخنای «سن لوران» و گلوگاه یعنی آبنای «بل دیل» غرق و ناپديد گردیده اند\nنوتیلوس در بین دریاها که رفت و آمد واپور ها در آن بود ، بسیار مدت توقف ننمود ،\nتا به ٤٢ درجۀ عرض بالا برامد که ازینجا خط تلگراف تحت البحریکه امریکارا به اوروپا\nربط داده میگذرد .\nخط قابدار تلگراف تحت البحر را در ۱۷ ماه ما يس تقریباً پنجصد ميل دورتر از\nاز «قوننات» به عمق دو هزار و هشتصد متر در قعر بحر مشاهده کردم. چون تا به ایندم\nاز خط قابدار زیر بحر به قونسه ی بحث نکرده بودم از انرو وقتیکه قونسه ی خط در از"}
{"book": "adl0154", "page": 342, "text": "۳۳۷\n\nسیاه تلگراف را در زیر بحر بدید چنان گمان کرد كه يك مار جسیم دریایی خواهد بود.\nچون گفتم كه خط قاندار زیر بحر است بحیرت افتاد . لهذا مجبور شدم كه در باب خط\nمذکور بعضی معلومات به او بدهم :\nنخستین خط تلگرافی كه در مابین امريكا ، و اوروپا از زیر بحر گذرانیده شده است در\nسنه ۱۸۵۸ بود . اما بعد از آنكه بقدر چهل تلگرافنامه رد و بدل گردید باز از کار\nافتاد . در سنه «۱۸۶۳» بدرازی سه هزار و چار صد کیلو مترو ، و سنگینی چار\nهزار « تن » يك سیم قاندار دیگری ساخته شد . این سیم جسیم را در و اپور « غريت\nاسترن » كه بزرگترین و اپور های آنوقت بود بار كردند ولی باز هم موفقیت و كامیابی\nحاصل نشد .\nبا وجود اینهم باز امريكائیان نومید نشدند «سیروس » نام شخص جسوریکه\nمؤسس وبانی شرکت تلگراف بود. همه اوراق تحویلات خود را به نقد تحویل داده\nمكملتر از اول يك خط قانداری ساختند . سیم را اول در محفظه كه آنرا «كوتاپر قا»\nمینامند گرفته و بعد از آن آنرا در قماشهای بسیار كلفت و ستبری پیچانیده، و بر سر آنهم\nدر يك قاب معدنی پیچانیدند . این سیمی كه به اینصورت ساخته شد در ۱۳ ماه تموز\nمطابق برج اسد سنه ۱۸۶۶ سفینه جسیم « غریت استرن » آنرا بر داشته بدریا برآمد .\nدر ۲۳ ماه مذکور و اپور غریت استرن به « ترنوه » نزديكشده بود كه خبر صلح محا\nربه پروسیا و اوستریار ابتلگراف خبر گرفت . در ۲۷ ماه از اوروپا تا به لنگرگاه «قونئات»\nخط را در زیر بحر فرش کرده عملیات را به اتمام رسانید . اول تلگرافی كه از امريكا به\nاوروپا كشيده شد جواب همان تلگراف خبر صلح بود كه نقل آن اینست :\n« مظفریت ، مخصوص خالق كائنات ، و صلح مخصوص ساكنان روی زمینست »"}
{"book": "adl0154", "page": 343, "text": "۳۳۸\n\nخط قابدار تلگراف را بيك حالت غریبی دیدم روی آن با پوستهای حیوانات\nتاعه ، وسنگچلها و سبزه های بحری پوشیده شده بود . و باینصورت محفظه های متعددی\nبر ان افزوده شده بود . تلگراف قابدار بی آنکه از حرکات بحریه متأثر گردد بکمال\nاستراحت در قعر بحر خوابیده بود و در سی و دو ثانیه اخبار دنیای نو را با خبر های دنیای\nکهنه رد و بدل مینمود .\nنوتیلوس بیکبارگی بسوی جنوب تبدیل حرکت ورزیده و از نزدیکی « بریتانیا»\nگذشته بسوی دریاهای اورو پارفتار آغاز نهاده از جزیره « امه رود » چون گذشتیم\nچراغ دوار «قاستینه» را که بهزاران کشتیهای رهسپار را رهنمایی میکند دیدیم .\nمسئله خیلی مهم گردید. آیا نوتیلوس بدریا های اوروپا برای چه میرود ؟ آیا بدرا\nمدن دریای « مانش » که مابین فرانسه و برتانیا واقعست جسارت خواهد ورزید؟\nندلاندکه بسبب نزدیکشدن بسواحل از گوشه انزوا برامده است دایما به اینگونه سوا\nلهامرا در زیر باز خواستها میگیرد . آیا چه جواب باید داد ؟ کپتان نموباز چنان در گوشه\nخزیده که هیچ دیده نمیشود آیا چنانچه به کانادایی سواحل امریکارا نشان داد بمن هم\nسواحل اور وپارا نشان میدهد ؟\nاما نوتیلوس همیشه بسوی جنوب فرو آمده میرود در ۳۰ ماه مایس نوتیلوس از\nمنتهای جزیره بریتانیا یعنی انگلستان گذشته ، وجزیره سایلی را ترك كرده در سطح\nدریابنای گردش را نهاد . ودوره های بسیاری در همین جا اجرا مینمود . اینحال مرا\nبه اندیشه و عراق انداخت . از حرکات نوتیلوس چنان معلوم میشد كه يك جايي را\nجستجو میکند ولی دریافتن آن زحمت میکشد . در وقت زوال كپتان نمو خودش تعيين\nموقع نمود. و قتیکه آفتاب از دایرۂ نصف النهار میگذشت کپتان نمو آلتی که آنراه سکستان»"}
{"book": "adl0154", "page": 344, "text": "۳۳۹\n\nمیگویند بدست گرفت ، وبکمال دقت بمعاینه آغاز نهاد . نوتیلوس بی غیر حرکت ایستا\nده بود . درین اثناء منهم بر سطح کشتی بودم . کپتان هیچ با من سخن نمیگفت . بعد\nاز ان که ارتفاع را گرفت این کلمه را خود بخود تلفظ نمود :\n- بلی یافتم ! همینجاست !\nاینرا گفته از نردبان فرو آمده زینه کشتی بسته شد . منهم بدالان آمدم . صدای\nپر شدن خزینه های آب را شنیدم . بعد از چند دقیقه نوتیلوس بعمق هشتصد و سی و\nسه متر در قعر بحر بر روی ریگها بنشست .\nضیای الكتريك سقف دالان خاموش گردید پنجره ها باز شد . بیرون سفینه را\nبر وشنی بسیار شدیدی روشن دیدم . در طرف دست راست يك نقطۀ سياه مانند\nيك پشته گيک کوچکی بنظر م آمد . چو ن خوب دقت كرد م ديد م كه يك كشتی\nایست که از طرف بینی آن زخمدار شده غرق شده است از گلها و ریگها و سبزه های که\nروی سفینه را استیلا نموده بود ، چنان معلوم میشد که از بسیار وقت غرق شده است .\nآیا این سفینه چیست ؟ نوتیلوس برای چه بزیارت او آمده ؟ حیران بودم که چه\nخواهد بود ! درین اثنا دیدم که کپتان نمو بمن نزدیکشده گفت :\n- نام اول این کشتی «مارسه ی» بود که هفتاد دو طوپ را مالك ، و در سنه ١٧٦٢\nبدریا فرو آورده شده بود . در سنه ۱۷۷۳ این کشتی جنگی فرانسوی که در زیر حکم\nو اداره «وریتریو» بود، بمقابله «پره ستون» بکمال جسارت و دلاوری جنگ کرد .\nدر سنه ۱۷۷۹ در ضبط کردن و بدست آوردن شهر «غرناته» حاضر بود ، در سنه ۱۷۸۱\nحکومت جمهوری فرانسه نام کشتی را تبدیل داد . در ١٦ ماه نیسان - ثور -\nسنه ١٨٦٨ مذکور بهمراه دسته های کشتی فرانسه که از امریکایغله باز کرده می آوردند"}
{"book": "adl0154", "page": 345, "text": "٣٤٠\n\nرفاقت کرده است. این دسته های کشتی که غله بار کرده بودند در روز اول ماه حزیران -\nسرطان - سنة ١٨٦٨ یعنی هفتاد و چار سال پیشتر ازین در همین جای و موقعیکه می بینید\nبا کشتی های جنگی انگلیس برخور دند . سفینه مذکور بکمال شجاعت با انگلیس ها\nجنگ و مقاومت نمود . هر سه دکل هایش شکست ، يك ثلث طایفه و عسکرش مجروح\nو مقتول گردید . چون هیچ چاره نماند غرقشدنرا از ننگ اسارت بهتر دانسته باسه\nصد نفر طایفهٔ خود « زنده باد فرانسه » گفته غرق گردید .\nازین سخن کپتان واقعهٔ مذکور در نظرم بخوبی تجسم نمود . حتی نام این کشتی\nجنگی نیز بیادم آمده گفتم :\nوانژور ! ( وانژور منتقم را میگویند )\nبلی وانژور ! آیا خوب نام نیست ؟\nکپتان نموروی خودرا از من گردانیده و دست های خود را بر همدیگر چپراس\nکرده ساکتانه و غضوبانه ایستاده ماند .\n\nباب بیست و یکم\nخونریزی\n\nازین حکایهٔ کپتان نمو فکرم بهیجان شدیدی آمد . بطرف کپتان ، و وضعیت او\nنظر کردم . بحقیقت این آدم اگر چه هیچ پی برده نتوانسته ام ولی امروز همینقدر دا\nنستم که حس انتقام بسیار شدیدی در دل میپروراند .\nدر ین اثنا نوتیلوس آهسته آهسته بسطح در یا بالا میبر آمد. بعد از کمترکی جسد کشتی"}
{"book": "adl0154", "page": 346, "text": "٣٤١\n\nوانژور از نظر غائب گردید . هنوز در دالان بودم که بر سطح بحر برآمدن نوتیلوس را\nحس کردم .\nتمام در همین وقت بود که يك صدای سنگین ومدهشی بگوشم آمد . بطرف کپتان\nدیدم . دیدم که کپتان هیچ حرکت والتفات باینصدا نمیکند گفتم :\nـ کپتان !\nجواب نداد . از پیش او بر آمده بر سطح آمدم . قونسه ی وکانادایی از من پیشتر\nدر انجا بر آمده بودند ! پرسیدم که :\nـ اینصدا چه بود ؟\nندلاند ـ صدای طوپ بود !\nبطرف در یادیدم . دیدم که از دور يك جسم سیاهی یکسر بسوی ما سر راست می آید .\nگفتم :\nـ این کشتی چیست ؟\nندلا ند ـ از شکل و وضعیتش چنان معلوم میشود که از کشتیهای جنگی باشد .\nایکاش بیاید و نوتیلوس را غرق سازد !\nقونسه ی ـ از کشتی جنگی به نوتیلوس چه ضرر میرسد ! در زیر آب پی او رفته\nنمیتواند که به او ضرر برساند !\nمن ـ خوب ببین ! آیا معلوم میشود که کشتی کدام ملتست ؟\nندلاند ـ بیرق ملتی خود را نیفراشته ، از انسبب معلوم نمیشود که بکدام ملت منسوبست.\nبقدر يك ربع ساعت بکمال دقت بسوی سفینه که بسوی مامی آمد نظر دوختیم .\nبگمانم نمی آمد که ازینقدر مسافه بعید نوتیلوس را بشناسد که چیست ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 347, "text": "٣٤٢\n\nبعد از کمی ندلاند گفت :\nيك كشتی جنگیست كه دودكش دارد و اغلب احتمال كه كشتی حربی انگليسی باشد!\nكشتی بكمال سرعت پيش میآمد كه اگر كاپيتان نمو بهمين صورت و وضعيت كه حالا دارد\nبه ايستد فرصت فرار كردن خوبی بدست ما خواهد افتاد . ندلاند گفت :\nهر وقتيكه كشتی جنگی بقدر يك ميل بما نزديك شود من خود را بدريا می اندازم .\nچنان ميپندارم كه شما نيز از انداختن در پی من خود داری نكنيد !\nقونسه ی – افندی اگر بیاد داشته باشد كه پيش ازين در شناوری مرا امتحان كر\nده اند . اگر ندلاند را پيروی كردن خواهند خود را بمن تسليم كنند كه بكمال راحت\nو آسودگی ايشانرا بسوی كشتی زره پوش جنگی ببرم .\nميخواستم كه جواب بدهم كه بناگهان يك دود سفيدی از كشتی مقابل برخواسته\nو بعد از چند ثانيه يك جسم ثقيل و بزرگی آمده در طرف پشت نوتيلوس در ميان آب\nبيفتاد و آبها را پر موج ساخت : بعد از كمتری صدای توپ نيز بگوشم برخورد .\nفرياد كردم كه :\nاين چه ؟ بر ما گله می اندازد ؟\nندلاند – البته می اندازند ! آفرين ! ..\nمن – آيا مارا نمی بينند ؟ آيا بگمان شان نمی آيد كه ما يكچند نفر قضا زده باشيم كه بر يك\nكشتی پارۀ شكستۀ افتاده باشيم ؟\nقونسه ی – بخيال من چنان می آيد كه همان جانور معهود را شناخته به طوپ گرفته اند.\nمن – اما البته ديده باشند كه بر پشت جانور انسا نست . چسان به طوپ زدن\nجرأت كرده اند ؟"}
{"book": "adl0154", "page": 348, "text": "٣٤٣\n\nندلاند ـ بلکه بسببی که آدم را دیده اند آتش میکنند !\nاز ینسخن ندلاند ، فکرم روشن گردید . دانستم که در ینوقت هر کس میداند که جانور چیست ؟ چونکه کشتی جنگی ابراهام لنقولن از کارگر نشدن ژپیتین ندلاند، و صدای آن دانسته باشند که این جسم يك کشتی ایست که در زیر بحر حرکت میکند. و از هر گونه جانور آنرا مدهشتر پنداشته اند.\nبلی ، مسئله همچنینست. حتی تمام سفینه های حربی و تجارتی عالم برای برداشتن وجود این سفینه دست يك كرده اند .\nاما اگر نوتیلوس بدست کپتان نمو چنانچه گمان میشود يك آلت انتقامی باشد ، الحق که مدهش يك آلت خرابی ایست . آیا آنشب که مارا در يك او تاقی بیهوش کر ده حبس نمود بريك سفینۀ هجوم نبرده بود؟ مرده که در قعر در یادفن شد آیا بمصادمة آن هجوم نمرده بود؟ بلی بل مطلق که همچنینست ! یکقدری از حیات اسرار انگیز کپتان نمورفته رفته کشف و ظاهر میشود . اگر کیفیت همچنین باشد دولتھائیکه برای گرفتن و محو کردن آن اتحاد کرده باشند در پی يك شخص مجهولی نی بلکه در پی يك منتقم بسیار مدهشی افتاده اند .\nاینحالها بکمال دهشت در نظرم جلوه گر گردید . در نظرم بکمال خوبی تجسم کرد که این کشتی که بمانز ديك ميشو د دوست رہایی دهندۀ مانی بلکه دشمن غرق کنندۀ ماست!\nگله های طوپ رفته رفته اتصال بهم پیدا کرد . اما همۀ گلها در آب افتاده بکمال شمانه غرق میشد . بر سفینه هیچیکی از آنها بر نمیخورد .\nکشتی زرهپوش بقدر سه میل مسافه نزديك شده بود، کپتان نمو، چنان میپنداشت که گویا صدای این طوپهار انمیشنود از انرو بر سطح و اپور نمیبرامد . حالا نکه اگر یکی"}
{"book": "adl0154", "page": 349, "text": "٣٤٤\n\nازین گله های مخروطی ثقیل بر پشت نوتیلوس بخورد تا یکدرجه موجب ضرر و زیان\nاو خواهد شد .\nندلا ند گفت :\n— معلم افندی ، برای رهایی یافتن بهر گونه وسایط و هر قسم چاره جویی دست و\nپابزنیم . بيك چیزی بسوی شان اشارت کنیم بلکه بفهمند که ما قضا زده گا نیم .\nندلاند اینرا گفته ، و دستمال خود را کشیده میخواست که بهوا بجنباند ، ولی پیش\nاز آنکه دستمالرا بهوا کند يك دست آهنين مثالی او را فشار داده بر زمین انداخت. یعنی\nکپتان نمو ندلاند را بر زمین انداخته میگفت .\n— ای بدکردار ! میخواهی که حالا تر ابه پیکان مهمیز نوتیلوس خونخوار خود در کشم!\nدیدن کپتانرا درینحال بحقیقت که دهشت بخش دلها میگردید . سیمایش بسبب هیجان\nشدید قلبی او زرد شده بود . از دهنش سخن نی بلکه مانند غرش جانور های خون\nریز صدا های مدهش میبرآمد . ندلاند در پنجه های فولادی کپتان نمو مضمحل شده\nبود. بعد از ان ندلا ند را گذاشته بیکنظر دهشت اثری بسوی سفینۀ جنگشی که نزديك\nشده می آمد دیده گفت :\n— آه ! تو مر اشناختی که کیستم ! اما من نیز بی آنکه بیرق تر اببینم شناختمت که کیستی!\nپس اگر مردی جانت رانگاه کن ، وحمله دلیرانرا تماشا کن .\nکپتان نمو این رجز خوانی دهشتناکر ابر زبان رانده ، و بیرقیکه در قطب جنوبی\nبرافراشته بود همان بیرق را در يكطرف نوتیلوس خلانيد .\nدرین اثنايك گله طوپ آمده و بر پشت نوتیلوس تماس نموده بدریا افتاد .\nکپتان بشدت بمن نظر کرده گفت :"}
{"book": "adl0154", "page": 350, "text": "٣٤٥\n\nرفقای خود را گرفته بزودی فروشوید چرا که نوتیلوس غوطه میخورد!\nمن ـ آیا برین سفینه هجوم میکنید کپتان ؟\nنمو ـ افندی ! من آن کشتیرا غرق میکنم !\nمن ـ نی ، کپتان : مکنید !\nنمو ـ میکنم ، مرا محاکمه و نصیحت مکنید ! از طالع بد خود شماست که بدیدن این خونریزی مجبور گردیده اید ! هم چه باید کرد بهجوم ، اول او آغاز کرد مقابله خیلی مدهش میشود ! بزودی پایان شوید !\nغیر از اطاعت دگر چاره نداشتیم . بقدرده پانزده نفر طایفه های نوتیلوس در اطراف کپتان نمو گرد آمده بنظرهای پر نفرت ، و کین بسوی کشتی زرهپوش میدیدند. چنان درك میشد که همۀ آنها بيك نوع و يك طرز حس انتقام متحسس بودند.\nباز يك گله آمده در پیش نوتیلوس در آب بخورد . شنیدم که کپتان نمو میگفت :\nــ بزن ، بزن ، ! گله هایت را خوب صرف کن ببینم ! ببینم ! آیا از نوک مهمیز نوتیلوس چسان جان بسلامت خواهی برد؟ اما درین جای و موقع پاك كه جسد زرهپوش «وانژور» در زیر بحر خوابیده است ترا غرق نمیکنم، جسد نا پاك تر ا با او آمیخته نمیخواهم !\nدر اوتاق خود آمدم کپتان نمو وکپتان دوم برسطح بماندند . پروانۀ کشتی بحرکت افتاد. نوتیلوس بکمال سرعت دوری گرفته از منزل گله خود را بیرون کشید . اما کشتی زرهپوش انگلیسی از عقب گیری او وانه ایستاد. کپتان نمو نیز مسافۀ مابین خود و او را زیاده نمیکرد .\nساعت چارشام بودکه صبر وطاقتم نمانده آهسته آهسته باز بر سطح برآمدم . دیدم که کپتان نمو بهیجان تمام گردش دارد . و چشمان خود را از کشتی زرهپوش هیچ جدا"}
{"book": "adl0154", "page": 351, "text": "٣٤٦\n\nنمیکرد ، و آهسته آهسته او را بطرف شرق میکشید ، او نیز او را عقب گیری داشت ،\nولی هجوم نمیکرد .\nباز خواستم که کپتانرا ازین خونریزی باز دارم اما تا میخواستم که چیزی بگویم مرا\nبسخن نمانده گفت :\n— حق بدست منست ! هجوم کنندگان اینهاست . همه چیزهائیکه من آنرا مقدس\nمیشمردم چون وطن ، زوجه ، اولاد ، پدر ، والده همگی از طرف اینها محو وفنا\nگردید . اینستکه دشمن عظیم من اینهاست !\nاینسخن را کپتان بيك شدت وحسرتی گفت که از هربن مویش جدا جدا حرص\nانتقام پدیدار بود . بازيك نظری بسوی سفینه که در عقب مامی آمد ، و بپای خودلحظه\nبلحظه بگرداب فنا نزدیک میشد انداخته فرو آمدم . ندلاند را یافته گفتم :\n— امشب باید که بگریزیم . تا آنکه بخونریزی اشتراک نکرده باشیم .\n— بلی بگریزیم ! صبر کنیم که شب بیاید !\nشب آمد . در سفینه يك سكوت سنگینی حکـفرما بود جهت نما تبدیل جهت و استقا\nمت نوتیلوس را نشان میداد . دور کردن منتظم پروانه را میشنیدم بر سطح دریا رهسپاری\nداشتیم .\nمهتاب هم دنیارا خوب منور داشت ، فرصت فرار را بچار چشم انتظار داشتیم .\nاز بسکه بسیار متأثر بودیم هیچ سخن گفته نمیتوانستیم .\nندلاند بهوس آن بود که خود را بدریا اندازد بزور او را مانع میشدم . چونکه بفکر\nمن چنان بود که نوتیلوس از سطح دریا بر کشتی زرهپوش هجوم خواهد کرد ، در آنوقت\nفرار خوبتر ممکن خواهد شد ."}
{"book": "adl0154", "page": 352, "text": "٣٤٧\n\nبعد از نیمشب بسه ساعت به بسیار اندیشه بر سطح بر امدم . کپتان نمو حالا بر سطح بود ، و در پیش بیرق خود بپا ایستاده بود. چشمانش را از زرهپوش هیچ بر نمیداشت. نظرش گویا مغناطیسی بود که زرهپوش را بخود جذب کردن میخواست.\nقمر بدایره نصف النهار میگذشت ، سیاره عطارد از جهت شرقی بالا میبرامد . بحر راکد ، هوا لطیف، در هر طرف خاموشی و آرامی پدیدار بود . ستاره های درخشنده آسمان ، ضیای شعشعه پاش خود را بر سطح جلادار دریا عکس کرده لطافت و زینت بدایع و صنایع حضرت خالق کائنات و مبدع بدیع الصفات را ظاهر و نمودار نموده بود.\nبمقابل این سکون و آرامی خارجی ، جوش و خروش فکرها و خیالات انتقامجویانه نوتیلوسیان داخلی را چون بزیر نظر ملاحظه و تأمل آوردم بی اختیار بدنم را رعشه پیدا شد!\nزرهپوش بقدر دو میل از ما دورتر بود و ضیای الکتریکئی ژاله بر وجود نوتیلوس دلالت مینمود پیروی و عقب گیری داشت. و از دودهای شرر فشانش چنان معلوم میشد که آتش بسیاری صرف کرده در سرعت خود افزونی میداد.\nتا بساعت شش صبح بی آنکه کپتان نمو مرا ببیند بر سطح واپور بماندم . زرهپوش بقدر یکنیم میل بماتر دیکشده بود بمجردیکه روشنی صبح آغاز نهاد باز بگله ریزی بر نوتیلوس آغاز نهاد . زمان فرار ما نیز نزدیکشد ، چرا که نوتیلوس نیز بنای حاضری هجوم را گذاشت.\nبرای خبر دادن برفقاء میخواستم که فرو آیم که در ینوقت کپتان دوم بالا بر امده بنای بعضی حاضریه ارا نهاد که این حاضریها نیز عبارت از بعضی چیزهای آسانی بود. مثلا کتاره آهنین دور کشتی را بر داشتن ، و بر امده گیهای موجوده را بدرون فرو بردن والحاصل نوتیلوس را مانند يك لوله سیگار فرنگی ساخت."}
{"book": "adl0154", "page": 353, "text": "٣٤٨\n\nبدالان آمدم، ساعت هفت و نیم بود که آلت پراکنده کم شدن تیز رفتاری (نوتیلوس) را\nنشان داد . دانستم که میخواهد خود را بزرهپوش نزدیک کند ! صداهای طوپهای\nزرهپوش نیز شدیدتر و نزدیکتر شده میرفت . برفقا گفتم :\nدوستان من ! وقت نزدیکشد ، بجناب الهی توکل کرده بکار آغاز کنیم .\nندلاند، ثابت قدم قونسه ی ، مستریح ، من خیل مضطرب و پر هیجان بودم .\nمیخواستیم که بر زینه برائیم که دفعته سرپوشهای زینه بند شد. نوتیلوس بنای غوطه\nزدنرا گذاشت . راه فرار ما مسدود گردید . دانستم که نوتیلوس میخواهد بزیر خط\nآب زرهپوش خنجر جانشکاف مهیبز خود را فرو برده در آن واحد او را غرقه\nگرداب فنا نماید .\nهر یکی ما به اوتاقهای خود در آمدیم. همهٔ حرکات فکریه ام معطل مانده بود. جملهٔ\nحیاتم عبارت از يك قوه سامعه ام شده بود .\nسرعت نوتیلوس بدرجهٔ اعلا زیادتی گرفت مطلق که برای حمله بردن خودرا گرم\nمیکند . از شدت سرعت هر طرف کشتی بلرزه در آمد .\nیکی یکبار بدهشت بی اختیارانه فریاد برآوردم! زير ايك مصادمهٔ شدیدی بوقوع آمد !\nوبخوبی حس کردم که مهیبز نوتیلوس در يك چیزی فرو رفت و در اول تماس شدید ،\nو بعد از آن بصورت خفیف همهٔ وجود نوتیلوس بايك چیزی مالش خورده بسرعت\nبرقی در گذشت . صداهای مهیب شکستن و پاره شدن جانخراشی بگوشم رسید . نوتیلوس\nبسبب شدت و سرعت فوق العاده که دارد از ده متر فروتر از سطح آب مانند سوزنی\nکه از قماشی بگذرد از ته دای چوبی بی زره کشتی زرهپوش در گذشت .\nبی اختیار از اوتاق خود بدالان آمدم . کپتان نمو را در انجا خاموش ، و آرام بپا"}
{"book": "adl0154", "page": 354, "text": "٣٤٩\n\nایستاده دیدم که از پنجره دالان بخارج تماشای بی پروایانه مینمود .\nمنهم بكمال هيجان و اضطراب بتماشا مشغول شدم . دیدم كه يك جسم بزرگ و\nسیاهی آهسته آهسته فرو میرود ، نوتیلوس نیز برای تماشا كردن آن با او یكجا پایان می\nشود . ده متر پیشتر جسد بی روح کشتی زره پوش انگلیسی را میدیدم كه آبهای بحر\nبشدت در میان آن هجوم برده صدا های مهیبی میبر آورد . بعد از لحظۀ تا بجائیكه طوپها\nموجود بود به آب فرو رفت . بعد از ان سطح و اپور زره پوش نیز پدیدار گردید . بر\nسطح مذكور بسی جسم های سیاه سیاهی ، یعنی جسدهای غرقشدۀ انسانها در میان آب\nها زیر و بالا میشد .\nاز دهشت بسیار موها بر بدنم برخاسته بود ! وجودم بلرزه در آمده بود . باز هم\nيك جاذبه مقاومت سوزی مرا به آئینه حجره دالان چسپانیده بود !\nسفینه زره پوش جسیم آهسته آهسته فرو میرفت نوتیلوس نیز برای مشاهدۀ هر\nحركات او، وكيفيت غرقشدنش با او یكجا فرو می آمد. یكی یكبار یكچیزی از هم كفید .\nاول بگمانم آمد که جبه خانه آتش گرفته باشد ، مگر چنین بود که تضییق و فشار هوا\nدر آب سطح کشتی را پرانده بود بعد ازین كفیدن سطح كشتی بسبب فشارهوای داخل\nكشتی در آب کشتی مذکور به بسیار سرعت غرق شدن گرفت . دكلها ، و نزدبانهای\nدکلها که از انسان پربود و بعد از ان تا به نوكهای فوقانی آن در آب غرقشده بيك\nمنظره جانخراشی از نظر غایب گردید . بسوی کپتان نمو نظر كردم دیدم که این آدم\nمدهش تا بحال تماشا میکند، و چون هیچ چیزی برای تماشا نماند دروازۀ اوتاق خود\nرا باز کرده در امد .\nدیدم که در پیش دو قطعۀ تصویر یكه یكی از يك زن جوان و دیگری از دو پسر بود"}
{"book": "adl0154", "page": 355, "text": "٣٥٠\n\nزانو بر زمین زده و يك وضع احترامانه گرفته بکمال زارنالی گریستن آغاز نهاد .\n\nباب بیست دوم\nفرار\nو سخن آخرین کپتان نمو \n\nنوتیلوس بعد از وقوع این واقعه جانخراش بقد رصد قدم از سطح بحر فروتر بکمال سرعت رهسپار گردید . آیا کدام طرف میرود ؟ بشمال میر ود ؟ بجنوب میر ود ؟ آیا بعد ازین خونریزی که کرد این آدم بکدام طرف گریختن میخواهد ؟\nبه اوتاق خود در آمدم . ندلاند و قونسه ی بکمال سکونت و آرامی در يك گوشه خزیده بودند . در حق کپتان نمو يك حس نفرت شدیدی پیدا کردم چو نکه مرا بیسبب و بجهت شاهد این جنایت مدهشه منتقمه خود گردانید .\nبعد از روز جریان این واقعه بر خود مالك نیستم ، روزها میگذرد و من خبر ندارم، آیا نوتیلوس ما را کجا ها میبرد ؟ سرعتش خیلی شدید است ، از کپتان نمو بعد از وقوع این واقعه هیچ اثری پیدا نیست . سواری دوم نیز پیدا نمیشود ، از مردم سفینه نیز هیچکسی بمیدان نمیبراید ! نوتیلوس همه وقت در زیر دریا میرود ، وقتی که برای تازه ساختن هوا بر سطح بحر میبراید، سرپوشها را بزودی باز ، و بمجردیکه هوا تازه شود باز بزیر فرو میرود . بر روی خریطه موقع ما هیچ تعیین نمیشود . بناءً علیه نمیدانیم که در کدام جا و کدام موقع میباشیم .\nاين يك را نیز بگویم که ندلاند نیز هیچ پدیدار نبود . بسبب کدر و غم اسارت میتر سیدیم که انتحار یعنی خودکشی نکند، لہٰذا قونسه ی او را هيچ يك لحظه از نظر دور"}
{"book": "adl0154", "page": 356, "text": "٣٥١\n\nنمیداشت. اگر حال بهمینصورت دوام ورزد آخر الامر همۀ ما انتحار خواهیم کردیم.\nيك صبحی بود كه چشمم را چون از خواب كشادم ندلاند را پیش خود بپا ایستاده\nیافتم. چون دید كه بیدار شدم بمن نزدیك شده گفت :\n– میگریزیم!\nهمان از جابر جهیده گفتم :\n– آیا چه وقت ؟\n– امشب. در نوتیلوس هرگونه آسایش ما محو و منسلب كردیده بعد ازین بغیر از\nکارهای دهشت انگیز دگر چیزی نخواهیم دید؟ آیا باز هم تردد خواهید کرد؟ حاضر\nفرار میشوید یا نی؟\nحاضرم ندلاند! آیا دركجا هستیم؟\n– امروز صبح بقدر شصت میل در جهت شرقى يك خشكه دیدم. آیا همینقدر\nکافی نیست؟\n– بگریزیم ند! اگر دریا ما را محو هم بکند بگریزیم!\n– اگرچه دریا پرموج، و بادهم خیلی شدید است، با وجود آنهم بازورقچه نوتیلوس\nاز بیست میل مسافه هیچ پروا ندارم. زورقچه را به پنهانی حاضر کرده ام. يك سه\nشیشه آب با چیزی خوردنی در آن گذاشته ام.\n– بسیار خوب!\n– و اینرا هم قصد کرده ام كه اگر گرفتار شویم تا وقتی که جان در بدنم باشد جنگ\nکرده خود را تلف خواهم کرد!\n– یکجا میمیریم ندلاند!"}
{"book": "adl0154", "page": 357, "text": "٣٥٢\n\nبر همین سخن همدل و همزبان شده قرار دادیم. دوست کانادایی من بیرون برآمد. برسطح سفینه برآمدم. موج آنقدر شدید بود که طاقت نمیشد. هر قدر که شدید هم باشد گریختن لازمست. چونکه خشکه پدیدار است. یکساعت یکدقیقه صبر کردن جایز نیست.\nبدالان آمدم. اما از پیش آمدن با کپتان نمو میترسیدم! اما دیدن او را نیز آرزو داشتم. ساعت شش بود که ندلاند به اوتاق من آمده گفت:\nپیش از وقت فرار یکی دیگر خودرا نمی بینم. قرار ما همینست که بساعت ده هنوز قمر طلوع کرده نمیباشد. فرصت تاریکی را غنیمت دانسته فرار میکنیم لهذا بدیگر دیدن حاجت نیست. بساعت مذکور ماوقومسه‌یی شما را در کشتی كوچك نوتیلوس منتظر میباشیم.\nاینرا گفته و بی آنکه از من جواب بگیرد برآمده رفت. برای دانستن جهت عزیمت نوتیلوس بدالان آمدم. دیدم که به چقوری پنجاه مترودر زیر آب و یکسربسوی شمال شرقی بسرعت فوق العاده رفتار داریم.\nبدایع طبیعیه، و آثار صنایع که در دالان بود، و یکروزی همهٔ این بدایع و آثار و جمع آورندگان آنها در قعر بحر ناپدید خواهد شد همه را یگان یگان از نظر گذرانیدم. و در فکر خود همهٔ آنها را حك كردن میخواستم. بعد ازان به اوتاق خود آمدم. لباسهای گرم و کلفت پوشیدم. این سیاحتنامهٔ قیمتدار خود را خوب جمعکرده، و در موم جامه های محکم و کلفتی خوب پیچانیده در زیر وازکت بر سینهٔ خود بستم.\nدلم بشدت میتپید! بر آرام کردن طپش آن قادر نیستم. هرگاه کپتان درینوقت مرا ببیند از وضع و حالم بهمه حال فكر مرا درک خواهد کرد! لہذا ندیدن بہتر است!\nآیا کپتان نمو درین اثنا چه میکند؟ بمراق افتاده برخواستم، و از پشت در اوتاق"}
{"book": "adl0154", "page": 358, "text": "٣٥٣\n\nاو گوش نهادم . کپتان نمو در انجا بود! هنوز بخواب نرفته بود! هر لحظه چنان کمان\nمیکردم که حالا کپتان نمو از اوتاق خود برامده از من خواهد پرسید که (کجا میروی ؟)\nاین خیال رفته رفته در نظرم بزرگ شده بی اختیار آمده بر جای خود دراز کشیدم\nو منتظر وقت موعود شدم . وجودم اگر چه یکقدری آرامی گرفت ، ولی هیجان\nفکرم هیچ تسکین نمی یافت . از هنگامیکه از کشتی زرهپوش ابراهام لنقولن بر آمده به\nنوتیلوس آمده ام خوب و بد هر انچه که دیده ام يكان يكان بنظرم تجسم نمود !\nشکار زیر بحر ، آبنای توره سن ، وحشیان پاپوعا ، مزارستان تحت البحر ، ممر\nگاه تونل سويس ، جزیره سانتورين ، آتلا نتيد ، بانکيز ، قطب جنوبی ، محبوسیت\nدر بخها ، محاربه اختاپوطها ، طوفان غولف ستريم ، واپورا و نژور ، کشتی زرهپوش\nانگلیسی که با جان و مال غرق کردید همه را يکيك به پیش نظر خود آوردم .\nاین واقعه ها چنانچه يك تيا تر تماشا میکنم پرده به پرده از نظرم میگذشت . در میان\nاین همه دیدنیها وجود کپتان نمو در نظرم بدرجه فوق العاده بزرگ گردید . جسارت\nو دلیری و علم و هنروری او را بیاد آوردم ، با خود گفتم :\nنی نی ! این آدم همجنس من نیست ! آدم دریا ، داهئی دریا ، حاکم دریاست !\nساعت نه و نیم شده بود . سر خود را در میان دو دست خود گرفته میفشردم .\nچنان گمان میکردم که از هیجان بسیاری از هم میکفد . چشمهای خود را پوشیدم .\nهنوز نیم ساعت انتظار کشیدن لازمست . اما چه نیمساعتی ؟ که مرا دیوانه میکند .\nچنان میپندارم كه يك کابوس مدهشی دماغم را مستولی شده ! !\nدرین اثنا بگوشم صدای نواختن پیانوی بزرگ دالان بیامد . آواز این موسیقی\nکه به بسیار مقام الم انگیزی نواخته میشد بسیار تأثیر عجیبی بر من اجرا نمود . همه قوهٔ"}
{"book": "adl0154", "page": 359, "text": "٣٥٤\n\nسامعه ام را بسوی آنصدا متوجه نموده بشنیدن کوشش نمودم، تاباشد که به این صو\nرت فکر خودر اتسلی بخشم ! دانستم که کپتان نمو باز بموسیقه خود درامده از عالم تجرد\nکرده است !\nیکی یکبار رعشه در بدنم افتاد ! چونکه اگر کپتان نمو از او تاق خود نمیبرآمد این\nپیانو نواخته نمیشد ! معلومست که در ینوقت کپتان در دالانست . حالا نکه در رسید ن\nوقت مذکور من مجبورم برینکه از دالان گذشته بکتابخانه ، و از انجا برا مده بدهلیز\nکوچکی که نردبان بالابر امد ن راه زورقۀ نوتیلوس است بگذرم . آیاد ر چنین وقت\nنازک باز بدیدن او مجبور میشوم ؟ بلکه مرامی بیند ؟ بلکه با من سخن میگوید ؟ آيا يك\nاشارت او برای محو کردن همۀ تصورات ما کافی نیست؟ آیايك سخن او بر محبوس ماندن\nعمری ما بس نیست ؟\nدرین اثنابودکه ساعت دیواری بزرگ کشتی ده بار زنگ بزرگ خود ر انواخت !\nیعنی زمان آن رسید که بهرصورتیکه باشد از دالان گذشته به پیش رفقای خود بروم !\nاگر کپتان نمو در پیش رویم برخیزد وراهم را ببرد ،باز هم يك لحظه توقف کردن\nجایز نیست ! به احتیاط تمام دروازۀ او تاق خود را باز کردم برنوك پنجه آهسته آهسته\nبدالان آمدم. دالان تاريك بود، ضیای بسیار خفیفی از کتابخانه در ان می افتاد! کپتان\nنمو بر پیانو خودر ا انداخته چنان مستغرق عالم خیال بود که مرا نی بلکه کایناترا نمیدید!\nا گرروشنی هم میبود مرا نمیدید ! چونکه در ینباب چند بار اوراتجربه کرده ام .\nبر روی قالین نرم دالان بهزاران احتیاط راه میرفتم . تا ممکن باشد بصدا بر نخوا\nستن کوشش میورزیدم . در پیش دروازۀ کتابخانه رسیدم !\nدر اثنائیكه میخواستم دروازه را بازکنم يك صدای بسیار نرم و آرام « آه ! »"}
{"book": "adl0154", "page": 360, "text": "٣٥٥\n\nگفتن کپتان نمو مرا بر جای خود میخ نمود ! دانستم که از جای خود برخاست ! بضیای خفیفی که از کتابخانه میآمد قامت و اندام بلند او را دیدم که اینهم دیدن آخرین منست. دیدم که دستهای خود را با همدیگر چپراس کرده به دشواری نفس میگرفت، یعنی بسیار آهها، واوها از دهنش میبرآمد. تا آنکه شنیدم که اینسخنانرا میگفت:\n\nـ ای قادر بیچون مطلق! ای جناب الله ذوالجلال! مرحمت کن بخشا! همینقدر بس است!\n\nآخرین کلماتیکه از زبان کپتان نمو بگوشم مانده همینست.\nهماندم بکتابخانه، و از انجا بدهلیز، و از دهلیز بزینه و از سوراخی که رفقا ام درآمده بودند بزورقچه درآمده گفتم:\nـ درنگ نکنیم، بگریزیم! بگریزیم!\nندلاند ـ حالا، حالا.\nبعد از نشستن من در زورقچه، سوراخیکه ازان درآمده بودیم با سرپوش آهنین که از پشت کشتی بسته میشد ندلاند آنرا با پیچتابهائیکه تدارک کرده بود محکم کرد. و دست به باز کردن فنرهای کمانهای زورقچه نمود تا زورقچه بشدت برجهیده بسطح بحر برآید.\nدرین اثنا دفعتهً ناگهانی از داخل نوتیلوس بعضی صداها، و فریادها بلند گردید! کشتی نشینان به بسیار شدت و تلاش سخن میگویند! آیا چه پیش آمد؟ از فرار ما آیا آگاه گردیدند؟ در میان صداها و فغانهای پرتلاشی که از درون سفینه برمیخواست یک کلمه که بقدر بیست بار تکرار نمود سبب این تلاش و فریادها را بمن بفهمانید که آنهم کلمه مدهشه مهلکه «مالستروم» بود."}
{"book": "adl0154", "page": 361, "text": "٣٥٦\n\nمگر کشتی نشینان برای ما فریاد نمیکردند بلکه «مالستروم! مالستروم!» میگفتند!\nدرین وقت و لحظه که ما هستیم ازین کلمه مدهشتر و مهلک تر هیچ يك صوتی تصور نمیشود!\nمعلوم شد که در سواحل مالستروم که مهلکترین نقطه های «نور وج» است آمده\nایم. در هنگامیکه کمانهای زورقۀ ما میخواهد باز شود قضا و قدر ما را بگرداب مدهشۀ\n«مالستروم» سر دو چار گردانید!!!\nمالستروم، يك گرداب مهلك مآ بیست که آنرا «ناف بحر محیط» میخوانند.\nآبهای بحر محیطی که در وقت مد در میان جزیرۀ «فه روئه» ، و جزیرۀ «لو فودون»\nبفشار داخل میشود، در زمان جزر بکمال شدت و قوت بیرون میبراید، و يك گرداب\nدهشتناکی بعمل می آرد که تا به ایندم هیچ کشتی که در درون آن افتاده جان بسلامت\nنبرده است. زیرا از چار طرف موجهای کوه آسای بحر محیط هجوم آورده گرداب عظیمی\nتشکیل میدهد که قوۀ جاذبۀ چشمك ناف این گرداب در درون دریا تا به پانزده متر در از\nمیشود. این گرداب تنها کشتیها را نی بلکه ماهیان جسیم بالینه، و خرسهای سفید\nبحری شمالی را نیز در جاذبۀ چشمك خود کشیده بقعر در یا محو و نابود میگرداند.\nاینست که نوتیلوس درین لحظه یا از بخبری و یا از با خبری درین گرداب افتاده است.\nنوتیلوس متصل دایره ها ترسیم داده دور مینمود، و رفته رفته محیط این دایره ها كوچك\nشده میرفت.\nاز حال ماه پرسید! از خود بیخود گشته ایم! دهشت ما بحد نهایت رسیده است.\nدوران خون ما در رکهای ما بسبب دوران شدید کشتی منقطع گردیده است! حسیات\nاعصاب زایل شد! متصل عرقهای خنك خنك بر ما می شکند در اطراف زورقۀ که\nمادر ان خزیده ایم آنقدر صداهای مهیب موجها، و شدت پیچ و تاب خوردن آبهای"}
{"book": "adl0154", "page": 362, "text": "٣٥٧\n\nگرداب ، وشرقس وجود نوتیلوس موجود بود که دلها را بلرزه میآورد . چنان\nشماته ، وغلفله در بحر حاصل بود که تا بچند میل مسافه رسیدن صداهای آن بی شبهه\nبود ! این صداها از بر خوردن آبهای گرداب واجسامی که آب آنرا با خود در قعر بحر\nبجاذبه شدیده کشیده با سنگهای قعر بهم میزند میبرامد .\nمدد یارب ، محو شدیم نوتیلوس مانند يك انسانی با بحر پنجه میزند ! وجرد فولا\nدی آن میلرزد ، ندلا ندگفت :\nخود را محکم گرفته پیجهای زورق را به نوتیلوس محکم کنیم ، چونکه تا بوقتیکه\nبه نوتیلوس مربوط باشیم امید نجات باقیست ، وگرنه . . . .\nهنوز سخن خودرا تکمیل نکرده بود که پیچهای باقی مانده زورقچه از شدت پیچتاب\nآب از هم کشده شده ، و کما پر شدت آن بقوت خارق العاده از هم حظا خورده مانند\nسنگ فلاخن در میان گرداب پرتاب شد !\nسرم به آهن کنار زورق بشدت بر خورده بیهوش شدم . دیگر از خود خبر ندارم !\n\nباب بیست و سوم\n\nخاتمه\n\nخاتمه سیاحت زیر بحر ما اینست که : در شب فرار بعد از بر جهیدن زورقچه ما از نو\nتیلوس و بیهوش شدنم هیچ نمیدانم که زورقچه ما از گرداب چسان رهایی یافته ، و\nهمه ما بساحل سلامت چگونه رسیده ایم؟ اما چون بخود آمده ام خودرادر يك كلبه ماهیگیری\nدر جزیره « لافودون » یافته ام ، چون چشمم باز شد هر دو رفیق خود را دیدم که"}
{"book": "adl0154", "page": 363, "text": "٣٥٨\n\nدر پیش من نشسته، و دستهای مرا میمالند . بکمال محبت همدیگر خود را در آغوش کشیدیم !\nمگر از حسن تصادف ، و نرسیدن اجل ما بمجردیکه زورقه از نوتیلوس خطا\nخورده بسبب شدت کمانهای پرتاب آن بعل عکس حرکت از دایرهٔ دور گرداب از\nزیر آب برآمده، در خارج آن دایره برسطح آب بالا برآمده است ! و در انجا کشتی\nهمین ماهیگیرانیکه ما در کلبهٔ ایشانیم بکار خود مشغول بودند که بناگهان از زیر آب\nزورقهٔ ما بالا برآمده است . ما را گرفته بیرون آورده اند .\nاینست که در کلبهٔ این صیادان عالیجناب لافودونی این سیاحتنامهٔ خود را باز یکبار\nاز نظر گذرانیدم . هرجهت آن بصحت و راستی برابر بود ، نه چیزی فراموش\nشده بود ، نه چیزی دران مبالغه شده بود ، غیر ازینکه همین سیاحت خارق العاده که در\nزیر بحر اجرا کرده ایم بی کم و کاست بر قارئین کرام بصدق نقل وحکایه کنیم دگرهیچ\nکاری نکرده ایم .\nآیا این نوشته های ماراخوانندگان آن باور خواهند کرد ؟ دل شان ! خواه باور\nکنند ، خواه نکنند ! باز تکرار کرده میگویم که درظرف ده ماه در زیر بحر بقدر\n(۲۰۰۰۰) فرسخ قطع کرده ام ، در زیر بحر محیط کبیر ، و بحر محیط هندی ،\nو بحرعمان ، و بحر احمر ، و بحر سفید ، و بحر محیط اطلسی ، و بحره منجمد جنوبی ،\nو بحر شمالی گردش کرده ام ، واززیر بحر سیا حت دورعالم اجرا نموده ام ، این بدایع\nبحریهٔ که نقل کرده ام همه را برأی العین دیده ، و بحواس خود حس کرده ام ! خواه\nباور کن ، خواه باور مکن !\nآیا نوتیلوس چه شد ؟ از گرداب مالستروم رهایی یافت ؟ آیا هنوز در زیر بحرها بو\nافکار منتقمانهٔ خود دوام میور زد ، یا آنحرکتی که در حق زرهپوش آخری اجرا"}
{"book": "adl0154", "page": 364, "text": "٣٥٩\n\nکرد آخرترین خونریزی اوست؟ آیا احوال سرگذشت حیات او را که گفته بود در\nصندوقچه انداخته بحر می اندازد، و چهای دریا آنرا بدست مردمان روی دنیا خواهد\nرسانید؟ آیا قومیت و ملیت کپتان نمو را یکوقتی خواهم دانست؟\nامیدوارم که بشود! این را نیز امیدوارم که نوتیلوس از ان گردابی که بسی سفینه\nها را غرقه گرداب ممات نموده بقوت خارق العاده خود رهایی یابد.\nبا وجود آنهم از جناب حق نیاز میکنم که اگر کپتان نمو زنده باشد، و برگردش\nزیر بحر خود دوام ورزد افکار انتقامجویانه او را سکونت و آرامی حاصل شده باشد.\nهر قدر که سرگذشت، و طالع او خیلی غربیست ولی خیلی عالیست! منهم این\nعالی بودن آنرا تصدیق و قبول میکنم. مدت ده ماه منهم همان عمر خارج از دایره\nطبیعت او را بسر آوردم! و امید است که از ترقیات فنیه روزمره عصر حاضر یکوقتی\nبیاید که سیاحت زیر بحر، و سیاحت روی هوا بر همه کس آسان شود!\nبنا برین بجواب ضرب المثلی که پیش از زمانهای بسیار مدیدی گفته شده که:\n«قعر بحر را که پیموده توانسته است؟» گفته میشود که یکی من، و یکی کپتان نمو! *\n- انتها -\nتمام شد"}
{"book": "adl0154", "page": 365, "text": "٣٦٠\n\nیاد آوری\n\nعاقبت احوال کپتان نمو ، و سفینهٔ خارق العادهٔ او را کتاب ناول « جزیرهٔ پنهان »\nعیان و بیان مینماید . جزیرهٔ پنهان نیز از آثار اختراع تألیفات « ژول ورن » فرانسوی\nنژاد است که از طرف صاحب اخبار « مصور ثروت فنون » احمد احسان بيك بزبان ترکی\nعثمانی ترجمه ، و طبع و نشر شده است، و از طرف این عبد احقر ( محمود طرزی ) پیش از\nترجمهٔ این کتاب بزبان فارسی ترجمه شده است . و انشاء الله بعد از ختام طبع این کتاب\nبه امر و اجازهٔ حضرت عالی ( معین السلطنه ) شروع بطبع آن خواهد شد .\n« ژول ورن » بنوشتن رومانهای فنی در تمام عالم ادبیات يك شهرت بسیار عظیم ،\nويك، وقع احترام بس عالئی را مالك گردیده است ، و در خصوص رومان نوشتن فنی صفت\n« مخترع » را گرفته است در سنهٔ ۱۸۲۸ میلادی در شهر « نانت » ممالك فرانسه تولد یافته\nاست . بعد از انکه در مکتب عالی شهر مذکور تحصیل ابتدائی خودرا کامل کرده بمقصد\nتحصیل کردن علم حقوق به پاریس آمده ، ولی در انجا تبدیل فکر و مسلك كرده در\nطریق ادب سلوك ورزیده است . مومی الیه در اول امر به « تیاتر نویسئی فاجعه ناك »\nکه آنرا « تراژيك » میگویند قلم برداشته خیلی چیزهای رنگین و پسندیده نگاشته که\nهر یکی از انها بار بار در تیاتر خانه های معتبر فرانسه در موقع تماشا بر اورده شده است ."}
{"book": "adl0154", "page": 366, "text": "٣٦١\n\nاما چیزیکه سبب اشتهار فوق العاده او شده است اینستکه غوامض علمیه، ومباحث فنیه را بطرز حکایه وافسانه بر همه مردم روشن ومبرهن ساخته است. یعنی اساس وته دای سخن را بر کشفیات علمیه وصناعیه، و بعضی مباحث فنیه بناداده مسلك رومان نویسی را اختراع کرده است که ایجاد مخصوص خود اوست. هر تألیف فنی او بار بار طبع شده و بفروش رسیده است، وثروت وتوانگری عظیمی از اثر هکذر بدست آورده است. حتى بيك قطعه نشان «لیژیون دونور» نیز از طرف حکومت فرانسه نایل وسزاوار گردیده است. چند نفر محرر دیگر نیز اگرچه اینمسلك ژول ورن را تقلید کرده اند ولی موفق و کامیاب نشده اند. «جزیره پنهان» بیست و یکبار چاپ شده و بفروش رسیده. این «سیاحت زیر بحر» هشتده بار چاپ ونشر شده است.\nباوجود اینهمه هرگاه ژول ورن به این يك آگاه میشد که این دو اثر او از نظر مطالعه پادشاه معارف اکتناه ترقیخواه معظم دولت مستقل خدا داد افغانستان اعلیحضرت امیرالمومنین سراج الملة والدین (امیر حبیب الله خان) ادام الله دولته الی آخرالدوران گذارش یافته ومظهر تحسین وآفرین شاهانه شان شده الحق که"}
{"book": "adl0154", "page": 367, "text": "٣٦٢\nموجب شرف و مفخرت عظیم او میگردید ، و بلکه معادل بجمیع ثروت\nخود میشمرد . حضرت حق سبحانه تعالی ذات قدسیت صفات\nاعلحضرت پادشاه معرفت پرور دل آگاه معظم ما را بر تخت\nعالیبخت سلطنت سنیه اسلامیه شان تاسالهای بیشمار پاینده\nوباقی بدارد وذات معارف سمات شهزاده جوانبخت\nمعظم حضرت معین السلطنه صاحب افخم را\nطول عمر واقبال ارزانی فرماید تا بسایه مرا\nحم وایه تشویقات و ترغیبات شان ازینگونه\nبسی آثار ادبیه و فنیه از طرف ار\nباب قلم در معرض انتشار\nدراید .\nآمین\n( مترجم )\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0154", "page": 368, "text": "٣٦٣\n\nآثار مطبوعه\n\nمطبعه\nعنایت\n\nاول – سیاحت بر دورا دور کره زمین\nبه هشتاد روز\n\nاین کتاب يك ناول بسیار شیرین فنی ایست که مؤلف آن نیز ژول ورن فرانسویست.\nو بزبان ترکی و از ترکی بفارسی ترجمه شده است. هم فن جغرافیارابه بسیار اصول مکمل می\nآموزاند ، و هم خدمتی که ناولها در راه گشایش ذهن می کند بنخواننده خود عطاء میکند .\n\nدوم – از هر دهن سخنی واز هر چمن سمنی\n\nاین كتاب يك اثر مفید ادبی است که در عالم ادبیات بيكطرز جدید بسیار مر\nغوبی قدم نهاده و جامع اخلاق و لطایف معنوی و صوری است که برای شایقان علوم\nادبیه فارسی يك تحفه لایقیست که موزونیت و شیرینی الفاظ آن عالم عالم حکمت وجهان\nجهان علم و معرفت را حاوی است."}
{"book": "adl0154", "page": 369, "text": "٣٦٤\n\nسوم — ﴿ سیاحت در جو هوا ﴾\n\nاین کتاب يك ناول بسیار مفید فنی است که موضوع آن آموختن فن ماشین های طیار و معلومات طبیعی تبدلات هوائی است که بسیار شیرین و مرغوب يك ناولست این کتاب نیز از تالیفات ژول ورن فرانسویست .\n\nچارم روضه حکم\n\nيك اثر نافع ادبی ، علمی ، دینی است . که از سخنان بسیار مفید و مرغوب مملواست . و نیز در اموختن طرز جدید تحریر يك كتاب بسيار موزون است که مجموعة حقایق و وثایق علمی و اخلاقی است . و برای ارباب علم و عرفان و اصحاب عقل و خرد يك تحفه بسیار مرغوب و شیرین است .\n\n— جای فروش —\n\nهمه این کتابها را از نفس ( مطبعه عنایت ) که در ده افغانان واقعست .\nاز نزد سر مرتب ( مطبعه عنایت ) عبد الرؤف خان و از دکان ( باز محمد ) کتاب فروش در بازار ارگ و از دکان ملا ( غلام محمد ) کتاب فروش متصل مدرسه شاهی خریداری کرده میتوانند .\n\nقیمت هر جلد از همین چار کتاب مذكور فی جلد — دو روپیه کابلی ."}
{"book": "adl0154", "page": 370, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 371, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 372, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0154", "page": 373, "text": "[BLANK PAGE]"}
