{"book": "adl0127", "page": 1, "text": "[ILL]\n\n[ILL]\n\n[ILL]"}
{"book": "adl0127", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0127", "page": 3, "text": "۴۱۶\n۷\n۲۸ - ۲۵۴\n۱ - ۱۱\n۱ - ۱۰\n۳۴\n۲۲\n۳۴\n۷ ۱۱۹\n۱۱\n\n۹۱۱\n۱۲\n\nغلام مهدی\nحضرت"}
{"book": "adl0127", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0127", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0127", "page": 6, "text": "وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ\nبیمن توفیق جنا باری شمس النصیر با حضر شہریا کی ام الملکه سلاطین دین احد فضا عفت بیلا\nاغنی\nبدر زوجہ\nقضیا حمید قعید\nلولوئ شاهوار درج عصمت مایہ منیر برج عفت شیلم عُزّ لاثانی عایشه افغان در\nمطبعہ سرکاری دار السلطنۃ کابل بطبع رسید\nباهتمام محمد حیات خان مهتمم مطبعه ۱۳۰۵"}
{"book": "adl0127", "page": 7, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nسپاس و حمد گویم مرخدا را که از طین من وجود آورد ما را\nسمیع و صانع و قیوم بیجون بقدرت آفرید ارض و سما را\nمنزه از جمیع عیب و نقصان بمثلت ذات پاک کبریارا\nنوازشهای بی اندازه فرمود خصوصا امتین مصطفی را\nهمه جوئیم از وامداد و یاری بهر حالت نهان و آشکارا\nاگر هر مو زبان گردد با وصاف بجا آورده نتواند ثنا را\nکریمیا از کرم امید دارم نمیدانم دگر خوف و رجا را\nقادم"}
{"book": "adl0127", "page": 8, "text": "۳\n\nفتادم در محیط بیکرانه\nمدد بفرست خضررهنما را\nبچشم مرحمت بنگر بحالم\nز عین سرمدی یا کردگارا\nرجا عایشه از لطف تو دارد\nعطایش کن توجنات لقا را\n\nای برتر از ثنا و صفت کردگار ما\nلطفت فزونتر از کتبی بیشمار ما\nهم بوده‌ئی و هستی و باشی تو لایموت\nبر وحدتت زرور تست قرار ما\nبیمثل و میثال بملک شریکت\nبی عیب و نقص خالق لیل و نهار ما\nبر حال زار خسته‌دلان مرحمت نما\nلطف تو مرهم دل ریش وفگار ما\nجز معصیت دگر عملم نیست یا علیم\nلیکن بود بدین نبی افتخار ما\nواحسرتا دریغ که عمرم بباد رفت\nاندر ریاض عیش خزان شد بهار ما\nبی اصل و نسب شد رقومم کین ز لطف\nروشن ز وصل دین تو طنمار ما\nدستم بدامن کرمت روز رستخیز\nجز فضل سرمدی نبود رستگار ما\nجرمم اگرچه از حد و عد بیشتر بود\nمقرون بلطف باد صغار و کبار ما\nعایشه را بجز کرمت نیست التجا\nپیداست بر تو مخفی و هم آشکار ما"}
{"book": "adl0127", "page": 9, "text": "۴\nالها از کسی پروانداری\nبملک خویشتن همتانداری\nبقدرت آفریدی هر دو عالم\nوجود و جسم و هم اعضا نداری\nقوی و قادر و قیوم و دانا\nمقام و منزل و ماوی نداری\nمنزه از جمیع عیب و نقصان\nزن و فرزند و باب و مام نداری\nکنی هر چه که خواهی بی معاون\nهراس و خوف از اعدا نداری\nبه عبایت نظر کن از عنایت\nتو با کس مشورت شاها نداری\nای وجود ذات پاکت کوهسار جود و عطا\nذرهٔ اکسیر لطفت مس جانرا کیمیا\nمظهر نور الهی واقف اسرار حق\nفیض انعامت بگیتی همچو در بی بها\nصدر و بدر هر دو عالم یا شفیع المذنبین\nافتخار جمله مرسل بهترین انبیا\nنه فلک معراج تو هم چاکرت روح الامین\nزبدهٔ کل خلایق افضل هر دو سرا\nدر شعاع عارضت گشته خجل شمس و قمر\nذکر تو خواند ملک و صفت بجمال و هم بنسا\nفطرت شب از سواد گیسوی عنبر شمیم\nپرتو مهر رخت صبح سعادت را ضیا\nهم نبی و هم زکی و هم حبیبی هم رسول\nهادی راه حقیقت گمراهانرا رهنما\nخاک و باد و آب و آتش شد ظهور از نور تو\nهم پدید آمد دو عالم هفت ارض و نیم\n\nآفتاب حسن"}
{"book": "adl0127", "page": 10, "text": "آفتاب حسن عالمتاب قربان شوند\nسرکه بیند پرتوی بیگانه وهم آشنا\n\nمشت خلد از نکهت کوی نیکان می تافته\nاست گرد آستانت بهتر از مشک ختا\n\nخوان فضیلت گسترانیده بقاف و قیروان\nبهره مند از خوان احسان قو هر شاه گدا\n\nبحر الطاف تو مالا مال سلطان کرم\nجرعه نوش عام و خاص الصاحمد دلوا\n\nخضر والیاس مسیحا باده نوش جام تو\nنام تو میخواند موسی چون یمی افکند عصا\n\nخاکساران درت سر بر فلک ساید ز فخر\nبر درت افتاده کرموری بود چون اژدها\n\nسرور عالی نسب هم مهتر قوم عرب\nذو الجلال و ذو الکمال و ذو الکرم عم ذو العطا\n\nخسرو والا گهر جد شبیر و هم شبر\nشاهباز ید قدرت فخرت بی منتها\n\nنام تو آمد محمد هست محمودت مقام\nپیشوای جمله مرسل پیروت هر اولیا\n\nذکر اوصاف جمیلت یا نه حد انتها\nرحمة للعالمین هم صاحب صدق وصفا\n\nابن عبدالله جدت هاشم و عبدالمناف\nآفتاب شرع و دین شمع هدایت هدی\n\nتکیه گاه امتان پیغمبر آخر زمان\nدستگیر بیکسان درد مندانرا دوا\n\nآدم و حوا نبود آندم که اسمت شد حبیب\nاختر برج رسالت معدن کان حیا\n\nچار دریای شریعت چار یار نامور\nچون ابوبکر و عمر عثمان علی مرتضی\n\nبر تو فرقان شد نزول از فضل و لطف کبریا\nسینه بی کینه ات را جان و دل دادن فدا"}
{"book": "adl0127", "page": 11, "text": "۶\n\nهست در بحر حرم مدحتش درّ عظیم\nکرسی و لوح و قلم با خیره شد تا منتهی\n\nآل و اصحابش معظم اهل بیتش محترم\nهم تو خاتون محشر بنت تو خیر النسا\n\nفطرت کون و مکان از نور پاک ما یه یاب\nوحش و طیر انس و جن و صفت آلویند ثنا\n\nدر زمان بگذشت یا قرنی عروج ندرواق\nاست عنقا پشه کوی تو یا خیرالورا\n\nیا نبی الله توئی سرچشمه آب حیات\nخاکرو به گهت هر رنج را باشد شفا\n\nپرتو فیض سعادت عالمی گیرد بفت\nماحی آثار ظلمت لطف میدارم رجا\n\nهر سر موگر زبان گردد شهنشاه جزیر\nذکر اوصاف و جلایت کی تواند کرد ادا\n\nشرح عز و جاه تو هرگز نه گنجد در عدد\nحق سلامت میدهد هم با تو گوید مرحبا\n\nخامه عاجز ماند اندر وصفت ای عالیجناب\nوصف حیت آمد والیل در رویت و ضحی\n\nمعجزت شق کرد قمر را از انامل مکنتین تن\nبرگزین بر خلایق سرترا جل و علا\n\nصفحه ننوشته خوانی صاحب فضل و کمال\nعلم و حلمت شد کرامت شافع روز جزا\n\nصد هزاران ساله ره را طی کنی در یکقدم\nگر نجاک تیره اندازی نظر گردد طلا\n\nسر زنم اندر بیابان وصالت روز و شب\nآرزو دارم به بینم من جمال دلربا\n\nیک سر مو طاعتم نبود بجز فسق و فجور\nهست خاص از آستانت قطره غوث التجا\n\nغرق حیرتم مرکز مبنی یا بمكنار\nچشم میدارم مرادست کرم سازد رها\n\nاز دو مخدوم"}
{"book": "adl0127", "page": 12, "text": "۷\n\nدرمندم مستمندم ای طبیب مهربان\nبر جراحات دلم حبت تو باشد مومیا\n\nبر تو ظاهر سر مخفی و خفان بپذیر\nیا رسول الله چگویم عرض خود را باشما\n\nجز جناب اقدست نبود مرا یاد دگر\nمضطرم بیچاره ام مسکین غریب و بینوا\n\nمیشود شیرین دلم را نم چو نامت برزبان\nالصلوة الصلوة السلام ای مصطفی\n\nدیده دو چارست بانتظار تارک تو\nخاک نعلین مبارک در دو چشمم توتیا\n\nمفلس و قلاش نبود توشه عقبی مرا\nعایشه فیض از تو جوید مخزن این انتخا\n\nالها استراحت خواهم از تو\nهمیشه فتح و نصرت خواهم از تو\n\nمعزز دار در دنیا و دینم\nمقام خویش جنت خواهم از تو\n\nدر انساعت که جان از تن برآید\nهم ایمان سلامت خواهم از تو\n\nمنزه از جمیع عیب و نقصان\nضیا در شام ظلمت خواهم از تو\n\nز عجب و کبر دورم دار یارب\nهمه توفیق طاعت خواهم از تو\n\nز شر نفس شیطانم نگهدار\nحیا و شرم و عصمت خواهم از تو\n\nترا مخزن تهی هرگز نگردد\nعنایت بخت و دولت خواهم از تو\n\nتوئی منجی ز آفات و بلیات\nخلاصی از مشقت خواهم از تو"}
{"book": "adl0127", "page": 13, "text": "۸\n\nبدر کن جملہ افعال زشتم\nپناه جویم ہر صدق از با تو\nاغثنی یا غیاث المستغیثین\nبغیر از تو کسی دیگر ندارم\n\nترحم در قیامت خواہم از تو\nسر انجام قناعت خواہم از تو\nبہر شکل کفایت خواہم از تو\nبہر حالت حمایت خواہم از تو\n\nندارد عایشه ملجای دیگر\nبآنحضرت سعادت خواہم از تو\n\nصل علی محمد فخر زمین و آسمان\nصل علی محمد مظهر لطف بیکران\nصل علی محمد گوہر بحر لامکان\nصل علی محمد پشت و پناہ امتان\nصل علی محمد افضل جملہ ممکنات\nصل علی محمد حل جمیع مشکلات\nصل علی محمد عشق تو سر کیمیا\nصل علی محمد خاک در تو توتیا\nصل علی محمد زین کل انبیا\n\nصل علی محمد سرور جملہ مرسلان\nصل علی محمد گنج سخای جاودان\nصل علی محمد در طلا توانس جان\nصل علی محمد ماحی جرم عاصیان\nصل علی محمد محو جمیع سیئات\nصل علی محمد جسم مبارکت حیات\nصل علی محمد مس وجود را طلا\nصل علی محمد لطف تو در د را دوا\nصل علی محمد پرتو نور اولیا\n\nصل علی محمد"}
{"book": "adl0127", "page": 14, "text": "۹\n\nصل علی محمد اول خلق نور تو\nصل علی محمد ملک کتیت و رتو\nصل علی محمد ابر عطای پر گهر\nصل علی محمد منهاج حق رابر\nصل علی محمد نشا جام معرفت\nصل علی محمد عرش کمینه درت\nصل علی محمد خلد نشان کوی تو\nصل علی محمد صبح ضیاروی تو\nصل علی محمد رخ همه را بسوی تو\nصل علی محمد مرضی حق رضای تو\nصل علی محمد اوج تو برتر از فلک\nصل علی محمد فطرت ابجلای تو\nصل علی محمد عرصه تو بود نجاح\nصل علی محمد گیسوی مشکبار تو\nصل علی محمد کاشف راز بی نیاز\n\nصل علی محمد رشحه ان ظهور تو\nصل علی محمد سر چنان قصور تو\nصل علی محمد عرصه تریگی و بر\nصل علی محمد شوق لقا مقدر\nصل علی محمد بحر عمیم مغفرت\nصل علی محمد روح امین چو چاکر\nصل علی محمد عطر شمیم بوی تو\nصل علی محمد شب سواد موی تو\nصل علی محمد خلق بآرزوی تو\nصل علی محمد لا و نعم برای تو\nصل علی محمد صف تو همی میکند ملک\nصل علی محمد عادت الطف عفو تو\nصل علی محمد شیوه تو بود فلاح\nصل علی محمد هر دو جهان نثار تو\nصل علی محمد بر همه خلق امتیاز"}
{"book": "adl0127", "page": 15, "text": "۱۰\nصل علی محمد در شریعت پیهان\nصل علی محمد خسرو بحر و برتونی\nصل علی محمد اشرف انبیا توئی\nصل علی محمد صاحب صدق و صفا\nصل علی محمد عاشق سر سچکون\nصل علی محمد گم شد را تو رهنمون\nصل علی محمد بر همہ خلق مهتری\nصل علی محمد واقف سر کن و کان\nصل علی محمد پیش تو ذره مهر و سر\nصل علی محمد ختم نبوت هم توئی\nصل علی محمد منظر سر رواق\nصل علی محمد فیض تو فایض الوجود\nصل علی محمد انس و ملک فدای تو\nصل علی محمد تو براحت القلوب\nصل علی محمد مہر تو ساتر العيوب\n\nصل علی محمد وصف تو بے بہت بیاں\nصل علی محمد بر ہمہ معتبر توئی\nصل علی محمد لایق هر ثنا توئی\nصل علی محمد نام خوش تو مصطفی\nصل علی محمد منقبت نی حد فزون\nصل علی محمد شمع تویی نگون\nصل علی محمد مثل تو نیست دیگری\nصل علی محمد محرم تو حبیب متعال\nصل علی محمد خصم تر است کو\nصل علی محمد مکان دوست ہم توئی\nصل علی محمد بهر تو آمدہ براق\nصل علی محمد بودی تو آدم هم نبود\nصل علی محمد پادشهان گدائی تو\nصل علی محمد صدق و غافر الذنو\nصل علی محمد روح تو شرق هم غرو\n\nصل"}
{"book": "adl0127", "page": 16, "text": "صل علی محمد ذاتے صادق القین\nصل علی محمد کعبه طواف كوی تو\nصل علی محمد هادی رهنمای تو\nصل علی محمد حکم شریعت تو\nصل علی محمد وصف تو جوهر زبان\nصل علی محمد مدح تو مغز استخوان\nصل علی محمد چشم و چراغ عالمی\nصل علی محمد عقده كشا هر سوی\nصل علی محمد فاطمه را تویی پدر\nصل علی محمد صدیق سر مایه غار\nصل علی محمد عمر عادل یقین\nصل علی محمد صاحب حلم و هم حیا\nصل علی محمد کرتضی و هم جلی\nصل علی محمد زهره معظمه\nصل علی محمد عشر صحابی کبار\n\nصل علی محمد بر همه فطرت امین\nصل علی محمد بحر کرم سبوی تو\nصل علی محمد سالک پیشوای تو\nصل علی محمد عقده کشای معنوی\nصل علی محمد ذکر تو قوت روان\nصل علی محمد نام تو ورد مومنان\nصل علی محمد خدای رسول هاشمی\nصل علی محمد مایه شرف سرور\nصل علی محمد جد شبیر و شبر\nصل علی محمد بر همه فضل کبار\nصل علی محمد شوق خطاب زین\nصل علی محمد عثمان غنی اکبریا\nصل علی محمد شاه ولایت علی\nصل علی محمد باد سلام بر همه\nصل علی محمد بر همه لطف حق نثار\n\nصل"}
{"book": "adl0127", "page": 17, "text": "۱۲\nصل علی محمد آن صحاب بصیر | صل علی محمد فضل خدا بر اجمین\nصل علی محمد بر تو درود هم سلام | صل علی محمد بر همه تو انتظام\nصل علی محمد توضیح جان دی | صل علی محمد مطلب تست آوری\nصل علی محمد بر تو کلام شد نزول | صل علی محمد قول تو بر همه قبول\nصل علی محمد نفع تو بر تر از سماء | صل علی محمد صفات را نه انتهاست\nصل علی محمد شافع حشر زمین | صل علی محمد مهر تو در دل نگین\nصل علی محمد بر تو رسالت تمام | صل علی محمد حق تو سید سلام\nصل علی محمد احیا خومی تو | صل علی محمد عایشه کلب کوی تو\nهزاران درود و هزاران صلوات\nز ما برنبی افضل ممکنات\nای شیوه شیرین ترا جان شده محتاج | خورشید رخت را مه تابان شده محتاج\nیاقوت لبت تفریح دل قوت ارواح | یک ذره ازان لعل بدخشان شده محتاج\nچون حقه پر گوهر تو کرد تبسم | در باغ جنان غنچه خندان شده محتاج\nموجود نشد چون تو کسی کان ملاحت | بالای ترا سرو خرامان شده محتاج\nاندر پی نظاره گلزار جمالت | مرغان سحر خیز و هزاران شده محتاج\nاز بوی دهن"}
{"book": "adl0127", "page": 18, "text": "۱۳\n\nاز بوی تو شد عطر خجل در همه سال\nگیسوی ترا سنبل و ریحان شده محتاج\nسرتا بقدم وصف تو ناید بزبان راست\nحسن ترا یوسف کنعان شده محتاج\nذو الحلم و حیا فهم ترا حد بیان نیست\nادراک ترا حکمت لقمان شده محتاج\nای سده آمال زنان در همه حال\nهم کوی ترا روضه رضوان شده محتاج\nاز خاک درت مشک ختا برده کروفر\nنعلین ترا تخت سلیمان شده محتاج\nای کنز سخا بحر عطا ابکهر بار\nپیش کرمت کل کریمان شده محتاج\nقاصر شد لوح و قلم از وصف جمالت\nبا سایل درگاه تو سلطان شده محتاج\nصدیق و عمر منتظر وصل مبارک\nعثمان غنی جامع قرآن شده محتاج\nچون مهر و مه از پرده برآی شه عالم\nهم شاه ولایت شه مردان شده محتاج\nمحبوب خدا شمع هدی ختم رسل کو\nیاران شد و خسته محبان شده محتاج\nانس و ملک اوصاف تو گویند شب و روز\nالحان ترا بلبل خوشخوان شده محتاج\n\nیا سید سادات غثنی بلطف\nعایش مسکینه حیران شده محتاج\n\nصبحدم در بوستان نعت بنی کنم\nدر ریاض معرفت او صاف پیغمبر کنم\nفصل گل آمد بجوش عندلیبان در خروش\nهمچو بلبل روز و شب الحان آنسرور کنم"}
{"book": "adl0127", "page": 19, "text": "۱۴\n\nدر صفات ذات پاک سید عالی نسب\nبعد نعت احمد مختار میخواهد دلم\nدر کشم منصوروش بطنی زفرط اشتیاق\nکی بود آن ساعت فرخنده یا تمیر\nسرزنم مجنون صفت اندر بیابان صبا\nچشمه آبحیات جاودانست جایم\nکربینم عارض رعنای آن شیر\nروز و شب انبر سطت میمالم از خلوص\nخویشرا پروانه شمع وصال نازنین\nزین بشارت سر بکیوان میرسد از افتخار\nفضل حق لطف نبی گریاور زیارت\nکنده ام بر خاتم دل نقش حب خاندان\nلطف میدارم رجا از خالق جان آفرین\nقاصد باد صبا گر مژده وصلم دهد\nچادر عصمت بسرم خلعت عفت بیر\n\nدمبدم تیغ زبان خویشرا جوهر کنم\nاز خم عرفان می شوقش بجام زر کنم\nکین وجود خسته را فارغ از خیر و شر کنم\nفرح دل را از مشام روح جان پرور کنم\nتا ز خاک آستانش زینت وز یم کنم\nجستجویش را مدام همچو اسکندر کنم\nجان فدای خاک پای مسعود و مجبر کنم\nگرد نعلین مبارک سرمه البصر کنم\nآشکارا و نهان و باطن ظاهر کنم\nگر بسر از قام شاهنشاه بحر و بر کنم\nخانه دل را ز عشقش گنج پر گوهر کنم\nچشم دارم رتبه بر افلاک چون خاور کنم\nدر بساطین مصالش مدح آن سرور کنم\nخضر آسا تا قیامت جامه اخضر کنم\nاز ید خاتون محشر زوجه حیدر کنم\n\nملا"}
{"book": "adl0127", "page": 20, "text": "۱۵\nجرعه خواهم ز دست ساقیان بزم حلم\nاندران مستی چو از خواب گران سر برکنم\nعایشه میجوید از بحر عطایش یک کف\nبهر فخر دو سرا بتارکش افسر کنم\nبحق عارض گلگونه رسول الله\nبحق سینه بی‌کینه رسول الله\nبحق نور جهاتاب عالم آرایش\nبه شیوه‌های ملیحانه رسول الله\nبحق دولت معراج خاتم مرسل\nبحق غیرت دیرینه رسول الله\nبحق منبر و محراب سید الکونین\nبحق مسجد آدینه رسول الله\nبحق شمع هدایت بعالم و آدم\nجمیع خلق چو پروانه رسول الله\nسرم فدای ابوبکر و عمر و عثمان\nفدای شاه دو دردانه رسول الله\nبحق حضرت خیرالنسا شفیع امم\nگلی ز باغ کریمانه رسول الله\nبریز قطره در کامم از می توحید\nاز انکه هست بخمخانه رسول الله\nبکوی معرفت ره نما به مستقیمی\nبحق صدق حبیب‌قانه رسول الله\nببر تو از دل من زنگ شرک و غفلت را\nبحق قلب چواینه رسول الله\nبرنج جرم گرفتارم ای طبیب بداء\nدوای من زشفاخانه رسول الله\nچو سایلان بامید آمدم زکامم بخش\nبحق همت مردانه رسول الله"}
{"book": "adl0127", "page": 21, "text": "۱۶\nگناه من جر عد فزون ترست لیکن شفاعت همه در نامه رسول الله\nبخط خویش مسلّم بدار ایانم بحق گوهر گنجینۀ رسول الله\nبعین مرحمت از لطف سوی من بنگر بحق نرگس مستانۀ رسول الله\nمعزز و وجها هم کنی بفیض ابد بحق مجلس سلطانۀ رسول الله\nدلم بحلقۀ عشق نبی گرفت است مقام امن بود دانۀ رسول الله\nاگر به لطف بخوانی مرا عجب نبود کمینۀ کلب درخانۀ رسول الله\nبه عائشه ز کرم جرعه تصدّق کن\nزجام و کاسه و پیمانه رسول الله\nبنام آنکه فرستاده وحی و فرقانست که اسم ذات وی الله و صفات رحمانت\nقوی و قادر و بیچون قدیم لم یزلی بذات خویش مسلم نه جسم و نی جانت\nنه عضو و گوش و چود وزبان نه روح و روان نه ارتباط که خلاق جمله خلقاست\nکریم و هم کرم وغافر و غفور و رحیم علیم و عادل و رزاق حور و مرغاست\nشد که عالم و آدم بید قدرت اوست قدیر و صانع گردون چرخ گردانست\nبملک خویش ندارد شریک و انبازا کمینه جرعه بدنش محیط عمانست\nمقیم بودن درگاه اوست سلطا بمورگر نظری افکند سلیمانست\nبنیان مجید"}
{"book": "adl0127", "page": 22, "text": "۱۷\n\nزبان کلید در دل خزینه اسرار کشایش در این گنج در تقریر است\nمحمد عربی آفتاب عالمتاب زملک تا ملکوتش صفات شایا نست\nعروج بر فلک و جبرئیل چاکر اوست امین بر حق و محبوب خاص سبحانست\nگذشت براق وی از نه رواق فیروز ازین سرور امم را چو سر بکیوانست\nبصیر و ناصر و منصور و خاتم مرسل زیک نظاره قوام چهار ارکانست\nگزین بر همه انبیا خداوندش بمدح وی بسخن بان بلبل خوش الحانست\nپیمبران همه تبسم اند او چو بدر منیر فروغ حسن جهانگیر ماه تابانست\nشفیع روز جزا بهترین هر دو سرا که کلب کوچه او افتخار شیرانست\nظهور آمده از نسل آدم و به بطون چو جد آدم و اسرار های پنهانست\nهزار جان گرامی فدای آن محبوب که سجده گاه ملک تکیه گاه انسانست\nچهار بحر شریعت چهار یار رسول بعهد خویش چو هر یک عزیز و سلطانست\nنخست یار ابو بکر صادق و صدیق دوم عمر که شهنشاه عدل و احسانست\nسوم غنی و ذوی الحلم حضرت عثمان میان سینه او گنج جمع قرآنست\nچو خوانده است اسدالله غالبش ایزد علی است یار چهارم که شاه مردانست\nازین چهار هر آنکس که منکرست زیکی میان ما و جهنم همیشه بریانست"}
{"book": "adl0127", "page": 23, "text": "۱۸\n\nکسیکه از دل و جان دوستدار سرحات\nامید آنکه مقامش بخلد رضوانت\n\nسخاست پیشه دلدل سوار کان کرم\nشجاعتت مرا و را که شیر یزدانت\n\nشه ولایت و بحر عنایت علی\nبجمع یار حیدر اول امامانت\n\nز بعد شاه نجف مرتضی علی ولی\nدوم امام حسن راحت دل و جانت\n\nسوم امام حسین ست نور چشم نبی\nکه افضل الغربا وشه شهیدانت\n\nامام زین عبادست چارمین برحق\nکه علم و حلم و کمالش چو صبح خندانت\n\nامام محمد باقر برتبہ پنجم\nذوی العطا و سخا همچو شمس تابانت\n\nامام جعفر صادق که صادق الوعدت\nشش جهت تمنائی او محیانت\n\nبهفت ارض و سما در مقابل دشمن\nامام موسی کاظم چوتیغ برانت\n\nامام هشتم عالی نسب ذوی الاحسان\nعلی رضاست که او ضامن بیانست\n\nنهم تقی است که وصفش بشرح ناید راست\nصفات شهرتش همچو ماه کنعانت\n\nدهم نقی ست کی نصرت نام او جویند\nکه رتبه کرمش را نه حد او رکانست\n\nامام یاز دهم عسکریست شاه دوکون\nکه شیوه حسنش همچو خور در خشاست\n\nامام دواز دهم آنکه نام او مهدیست\nچو مهر و ماه بزیر نقاب پنهانست\n\nمرا بمرس هر و کرلسان هزار بود\nبمدح احمد و اصحاب بی درافشانست\n\nصلوة"}
{"book": "adl0127", "page": 24, "text": "۱۹\nصلوۃ بی عد و هم درود بی حد وعد\nزما بروح محمد ہزار چندانست\nسمیع دعوت مخلوق قاضی الحاجات\nرسان مرا بمقامی که جای خاصانست\nبشو بآب عطا نامه سیاه مرا\nترا که بحر کرم روز و شب بطغیانست\nمرا ببخش بز الطاف سرمدی ایزد\nکه خلقت کرمت از برای عاصیانست\nاگر چه عایشه مستوجب عذاب بود\nرجای وی بعطای غفور غفرانست\nخدا بلطفک حضرت خیر النسا فریاد رس\nبر کزین نور چشم مصطفی فریاد رس\nدر بیابان فراق افتاده ام دستم بگیر\nهر زمان و ساعتم بہر خدا فریاد رس\nدست امید من مضطر بذیال کرم\nمعدن لطف و عطا کنز سخا فریاد رس\nاستانت تکیه گاه بیکسانست در روز\nذو العنایت نبیش اه انبیا فریاد رس\nراه تاریک و منزل بس بعید و خوفناک\nشمع ایوان هدایت رہنما فریاد رس\nشد تهیه کشتی مرادر برغم یا سید\nبلطفت میتوان ساز رها فریاد رس\nحل مشکل خواهم از غوثیت حال الغیاث\nالغیاث ای سرور مشکل کشا فریاد رس\nدر حقیقت رہنما و در طریقت پیشوا\nشام هجرانزا توئی صبح ضیا فریاد رس\nدر گلستان شریعت غنچه پر معرفت\nصیقل ائینه دل را صفا فریاد رس"}
{"book": "adl0127", "page": 25, "text": "۲۰\n\nمیکند وصف جمیله بر فلک دایم ملک رفعت تو برتر از اوج سما فریادرس\nجوهر جود شریفیه نور رب العالمین سالک بر حق امم پیشوا فریادرس\nشوه ذات مبارک عصمت و عفت بود زینت آل محمد مصطفی فریادرس\nگوهر نجیب نیر الخلایق فاطمه راضیه مرضیه هم ذو الحیا فریادرس\nبحر الطاف و کرم لطفت نگنجد در عدد فیض انعامت چو درّ بی بها فریادرس\nعاصیم سرتارقدم غرقم بدرّیای فجور عذرخواه عاصی امّت مرا فریادرس\nکلب کویت گر بخوانی سر بافلاکم رسد مادر شاه شهید کربلا فریادرس\nدافع اشرار کونین از تو می جویم مدد باز کن وصف تو دفع بلا فریادرس\nما در سیّدی نزاد چون تو علیا منزلت جان و دل بادا ترا هر دم فدا فریادرس\nخرّم آنروزی که بوسم آستان قدسرا خاک کویت بهتر از مشک ختا فریادرس\nبر درت افتاده چون خاکم نظر کن از کرم ذره ایثار و ندایت کیمیا فریادرس\nمنبع تعظیم و تمکین صاحب عزّ و شرف فتح بسته شمع نور والضحی فریادرس\nآفتاب دین و ملت شد منور از رخت کامیاب مستمند و بینوا فریادرس\nزینت المستغفر ذو الاحسان و عالی وقار هم علوی عالیه اعلی العلی فریادرس\nهاشمیه عابده هم زاهده هم شافعه صاحبه هم صالحه شام صبا فریادرس\n\nقاینه عصمه"}
{"book": "adl0127", "page": 26, "text": "۲۱\n\nقایمه معصومه و محروسه و هم ساجده باطنه و ظاهره شمس الضحی فریادرس\nعالمه هم صایمه جاریه و هم عوریه هم شفیعه شافع روز جزا فریادرس\nحامده محموده و قاریه و هم ناصبه مسجدہ ہم جمیلہ ذوالعطا فریادرس\nصایبه و راجحه هم شاهده هم دانیه زہرہ و ہم طاہرہ فخر النسا فریادرس\nدانیه و داعیه و بانیه هم راکعه طیبه و ناصبه آل عبا فریادرس\nداعیه و مکتسبه هم سلیمه حجبہ بانیہ و باسطه یا مشفقا فریادرس\nفاتحه و راغبه و هم رفیعه غلیه بکره و هم صایمه بدر الدجی فریادرس\nجیده و هم صلحه مصلیه هم عاصمه لامع الانوار حق نور الهدی فریادرس\nمخبره و هم حلیه هم علیه عصمته نصفه هم واصبه تاج الزکا فریادرس\nحاضره و هم تقیه هم نقیه وصیه قاضیه و هم صفیه اصفیا فریادرس\nهم نسبیه هم ولیه هم وفیه اکرمه ہم قریشیه تو دارم رجا فریادرس\nهم خدیجه هم حسینه هم صبیحه را از عنایت در جمیع کارہا فریادرس\nهم حجازیه و صدیقه اشنی از کرم از تلطف اهل بیت مجتبا فریادرس\nعاصمه و هم کریمه مدینه هر زمان خاک پایت دویم توتیا فریادرس\nهم وفیه هم رقیه هم حصینه ولکمال ہم تحامیہ خلیل کبریا فریادرس"}
{"book": "adl0127", "page": 27, "text": "۲۲\nعریة و هم نبیه هم حبیبه السلام هم سراج جفت ارض و السما فریادرس\nهم محمده صلوة بی عدد بادا ترا هم مسلکه عزیز دو سرا فریادرس\nهم مشفعه مسلم شفیع المذنبین هم حجره ترا خوانم شنا فریادرس\nهم مستجره بخواه عفو گنا هم از غفور من شفیع آورده ام مردم ترا فریادرس\nچون هجوم لشکر شیطان سد هنگامه عمر اندر اندم زوجه شیر خدا فریادرس\nعایشه دارد گناه بیحد ما سول نیز\nدارد از لطف شفاعت شما فریادرس\nیا شاه نجف شیر خدا حیدر کرار ای محرم راز ازلی واقف اسرار\nهم جید و هم صفدر و هم فاتح خیبر تیغ نظرت صف شکن لشکر کفار\nفیض از کرمت یافته هر شاه گدائی کان کرم و بحر عطا الرضبا\nهم مقصد و مقصود رجال از زر ستا ای فخر ولی کنتر سخا سالک اطوار\nهم ناصر هم غالب هم شاه ولایا هم خاک و بدرست شفای دل بیماران\nهر دل که در وحب علی نیست بیتر قدر هر کس نبود خادم تو باد نگونسار\nهم خالص و هم مخلص هم کار بر بیت شکی نیست بیاید بهر بند جنت و گزار\nهر جا که بود خوف و خطر شمع هدایت از یکه و یک دانه من باش خبردار\nباران"}
{"book": "adl0127", "page": 28, "text": "۲۳\nعایشه باذیل کرم دست جانی\nچون بست عطا وکرم لطف تو بستی\n\nیا علی علم غیب میدانی واقف رازهای پنهانی\nهم امام وصحاب یاروویی شاه مردان وشیر یزدانی\nهم امین وامان و ملک جود قوت روح و راحت جانی\nوالی هردوکون شاه نجف شاه شاهان و میر میرانی\nکنز الطاف معدن کرمی زوج بنت حبیب سبحانی\nاشکار و نهان خفی وجلی صفدر و شهسوار میدانی\nکاشف سر باطن و ظاهر هم قوام چهار ارکانی\nعالم السر عالم ملکوت ورق نانوشته میخوانی\nاسد الله غالبی حیدر از جبین تو صبح نورانی\nزینت و زیب ملت و دینی ساقی بزم جام عرفانی\nدر دریای لامکان هستی بر همه شهریار خاقانی\nفایض و فیض بخش و فیض رسان ملجا و لطف مستمندانی\nهم حبیب و طبیب و هم شافی مرهم ریش دردمندانی"}
{"book": "adl0127", "page": 29, "text": "۲۴\n\nالغیاث الغیاث سرور دین هم توجه شه خراسانئے\nراه گم کرده ام هدایت کن سالک و ضامن عصیانئے\nعقده از کار بسته ام بکشا کارها را تو مشکل آسانئے\nدستگیرم شو از برای خدا اوفتادم ببحر طوفانئے\nنظر لطف حیدر کرار کشتی من شدست طوفانئے\nدامن بذل تو جناح بود وارهانی مرا ز حیرانئے\nشافع المذنبین علی ولی ماحی جرم عبد عصیانئے\nخامه عاجز شود ز اوصافت هرچه خواهی کنی تو بتوانئے\nوصف تو در بیان نمی گنجد رفعتت را نباشد امکانئے\nاسدالله سرم فدای تو باد دل و جانم تر است قربانئے\nهمچو کلب افتاده در کویت گر برانی مرا و گر خوانئے\nدست عایشه دامن کرمت\nدر سخا نیست چو تو سلطانئے\nدر دریای معانی یا علی موسی رضا گنج اسرار نهانی یا علی موسی رضا\nسرور والا گهرم شهریار بحر و بر مصطفی را دودمانی یا علی موسی رضا"}
{"book": "adl0127", "page": 30, "text": "۲۵\nکوکب برج یقین شمع سموات وزمین شاهباز لامکانی یا علی موسی رضا\nمعدن گنج و سخا صبح سعادت ضیا کام بخش و کامرانی یا علی موسی رضا\nپرتو اکسیر لطفت مس جانرا کیمیا خسرو صاحبقرانی یا علی موسی رضا\nدر بیابان فراق افتاده ام دستم بگیر دستگیر بیکسانی یا علی موسی رضا\nدر شریعت در حقیقت در طریقت پیر بلبل باغ خبانی یا علی موسی رضا\nدر شجاعت در سخاوت در مروت بی نظیر در تکلم در فشانی یا علی موسی رضا\nدر ریاض شاه مردان غنچه پر مغرفت ملجا پیر و جوانی یا علی موسی رضا\nہم ولی و ہم ذکی وہم امام و ہم امیر ہم امین وہم امانی یا علی موسی رضا\nسالک سیر سلوکی صاحبان پیشوا رہنمای گمرہانی یا علی موسی رضا\nبر تو ظاہر آشکارا و نهان در هر امور صفحه ننوشته خوانی یا علی موسی رضا\nبر خس خشکی گر اندازی نظری از جان سبز از عنایت میتوانی یا علی موسی رضا\nشافی الامراض ہستی دردمندانرا دوا ہم طبیب مهربانی یا علی موسی رضا\nغرق بحر اضطرابم لطف بیدار رجا چون غریقانرا ضمانی یا علی موسی رضا\nشی لله بر درت افتاده ام چون سایلی تکیه گاه انس و جانی یا علی موسی رضا\nاز متابم رخ زکویت یا امیرالمومنین گر برانی ور بخوانی یا علی موسی رضا"}
{"book": "adl0127", "page": 31, "text": "٢٦\n\nبحر فیض و لطف و احسان تو ا نبود کنا\nدست امید من در دامان الطاف و کرم\nبر جمیع عاجزان و مضطر و بے نینوا\nجرعه ما را چشانی یا علی موسی رضا\nهم بمقصودم رسانی یا علی موسی رضا\nمشفق و شیرین زبانی یا علی موسی رضا\nعایشه دارد رجا شاه خراسان از عطا\nفیض بخش جاودانی یا علی موسی رضا\nتاج پیران میر سیران غوث الاعظم دستگیر\nست حد علمی مالا مال حق کشته پدید\nشمع ایوان هدایت گمرهانر از رهنما\nسروری هم رهبری بر اولیا و اتقیا\nدودمان بهترین انبیا و مرتضی\nدر دریای شریعت معدن لطف و کرم\nدر طریقت و معرفت شاهباز لامکان\nباطن و ظاهر غنی و آشکار و نهان\nگوہر کنز سعادت آفتاب شرع و دین\nیا محی الدین علی بهر خدا فریادرس\nنور سبحان شاه شاهان غوث الاعظم دستگیر\nسینه چون گنج عرفان غوث الاعظم دستگیر\nافتخار جمله پیران غوث الاعظم دستگیر\nبدر عالم قطب رحمان غوث الاعظم دستگیر\nصبح عزت شمس دوران غوث الاعظم دستگیر\nدر حقیقت جسم را جان غوث الاعظم دستگیر\nعندلیب باغ رضوان غوث الاعظم دستگیر\nای وصال ماه تابان غوث الاعظم دستگیر\nبر تو ظاهر سر یزدان غوث الاعظم دستگیر\nہم قصیرم شاه جیلان غوث الاعظم دستگیر\nام قصیرم"}
{"book": "adl0127", "page": 32, "text": "۲۷\n\nهم ولی هم میر و مولانا و سید الغیاث\nمنبع الجود و الاحسان غوث الاعظم دستگیر\n\nساکن البغداد شیخ و خواجه مخدوم عایشه\nایدل خواهد از تو سلطان غوث الاعظم دستگیر\n\nیا احمد جام زین دلیلی\nتو صاحب لطف و هم جسیمی\n\nهادی حقیقت زمانی\nهم طی مراسم طویمی\n\nیک جرعه زجام تست دریا\nدر فطنت و جاه بس فضیمی\n\nهم مخزن فیض کبریایی\nمحبوب اله و هم خلیلی\n\nگم کرده خویش از تو جویم\nنمازعنایتت سبیلی\n\nبنگر ز عطا بحال زارم\nشاید که رسم ازین ذلیلی\n\nعایشه زپرتو سعادت\nجوبد اثری تو خود وکیلی\n\nپیر کامل ختم برچ یقین\nقطب درگاه اله العالمین\n\nمست وحدت در ظهور و در بطون\nاز می خمخانه صدق و یقین\n\nواقف اسرارهای لم یزل\nکاشف سر سموات و زمین\n\nای که داری آشکارا و نهان\nپرتو نور سعادت بر جبین"}
{"book": "adl0127", "page": 33, "text": "۲۸\n\nهستی از اولاد پاک مصطفی\nهم ولی و هم زکی و هم امین\n\nجمع تو با اولیا اتقیا\nحشر تو باد ا بفخرالمرسلین\n\nیا ولی الله بگویم شرح خویش\nمضطرم بیچاره ام اندوهگین\n\nشد تب کشتی مرا در بحر غم\nمهربانا تا بکی باشم چنین\n\nمرشد کامل بفر یادم برس\nوارهم از محنت دنیا و دین\n\nعفو خواه از حق گناهان مرا\nتا نباشم در شمار مشرکین\n\nمیر یحیی اسم قدست شد ظهور\nهم علوی نزد خیر الوارثین\n\nدیده الطاف بکشا سوی من\nعاجزم من نفس و شیطان درکمین\n\nهر زمان عونت مرا با وا مدد\nعاقبت خیرم بو در واپسین\n\nعایشه از همتت جوید مدد\nفضل از پروردگار جمعین\n\nمنه و کرمه با تمام رسید قصاید حمدیه و نعتیه و مدحیه از کلام بلبل شاخسار معانی\nطوطی شکرستان شیرین بیانی اعنی نتیجه افکار ابکارعایشه\nمرحومه مغفوره افغان درانی غفرالله لها و لوالدیها\nو لاستاذیها ولسا عیها آمین *"}
{"book": "adl0127", "page": 34, "text": "ما شاء الله لا قوة الا بالله\nبتوفيق جناب باری عزاسمه باهتمام حضرت یاری ام ملکه سلاطین الهی حضرت بی بی [گلجان؟]\nدیوان عایشه\nمؤلفه شهسوار درج عصمت مآبی نیر برج عفت شاعره لاثانی عایشه افغان درانی\nمطبعه شرکتی باهتمام محمد امیر کابلی کلکلي"}
{"book": "adl0127", "page": 35, "text": "۲\n\nبسم الله الرحمن الرحیم\n\nساقی حدیث روح فزا میرود بیا جشن بهار و سیر و صفا میرود بیا\nگسترده اند فرش زمرد بصحن باغ فراشهای باد صبا میرود بیا\nگلهای لون لون شگفته بهر طرف دلبر کشاده بند قبا میرود بیا\nهر برگ گل گرفت بمقابل بلبلی سیلاب غم زدیده ما میرود بیا\nدر هر چمن نشسته عروسان غنچه لب مشاطه را بگو که کجا میرود بیا\nهنگام صبحدم بهمه خنده میکند کین نیمروزه صحبت ما میرود بیا\nبلبل زبوی گل شد از خویش بیخبر دیوانه وار بی سر و پا میرود بیا\n\nوقتی گل"}
{"book": "adl0127", "page": 36, "text": "۳\n\nجوش گلست و وقت ملیست و نسیم خوش\nاین فصل را خزان زقفا میرود بیا\nشمشاد و سرو سر به ثریا کشیده‌اند\nمعشوق کج نهاده کلا میرود بیا\nاین موج آب سایه اشجار را نگر\nهر یک بعشوه‌های جدا میرود بیا\nقمری و عندلیب و طیور ان خوش الحان\nبهره زبان ثنای خدا میرود بیا\nخمخانه‌ها بجوش و خروشند در طنان\nدر کش که وقت نشو و نما میرود بیا\nمطرب بزن نوای عراق از فراق یار\nچون آهوی رمیده ز ما میرود بیا\nافسوس چند روز درین گنبد سپهر\nبی وصل دوست عیش و هوا میرود بیا\nدر هر هزار نیش ببینی شوغر و...\nتاج و ردای شاه و گدا میرود بیا\nشاهان جم نشان همه خفتند زیر خاک\nاز سینه رباب صدا میرود بیا\nکینخسرو شجاع و فریدون و کیقباد\nدست تهی ز دار فنا میرود بیا\nاین طاق زرنگار وفا با کسی نکرد\nکارش همیشه جور و جفا میرود بیا\nعایشه دل مبند برین دار بی‌ثبات\nغافل مشو که وقت دعا میرود بیا\nساقی بیار باده و پر کن ب جام ما\nتا نه رواق چرخ بگردد بکام ما\nدامی نهاده‌ام بره عشقت ای صنم\nباشد که مرغ وصل تو افتد بدام ما"}
{"book": "adl0127", "page": 37, "text": "رقم در انتظار دو چشم چهارشد\nکی قاصد صبا بتو آرد پیام ما\nشرح فراق خویش کنم عرض در\nاگر بشنوی بسمع عنایت کلام ما\nکس را نشان همت گردون دون مقام\nاگر بر زبان خویش برانی تو نام ما\nسر بر سر پر عرش رسانم فتخار\nاگر بر تو مجال توفتد بام ما\nکی باشد آنزمان مستعد علی الدوام\nزیر شکنجه زلف تو باشد مقام ما\nجاه و جلال و حسن و کمالات و خط و خال\nخورشید را کجاست چو بدر تمام ما\nشاید که التفات بحال گدا کنی\nسلطان هفت کشور عالیمقام ما\nسر تا قدم چو شمع شدم محو از فراق\nرحمت نشد ز گریه زار مدام ما\nیادم نمیکنی فزیادم نمیروی\nباشد بگیر د از تو خدا انتقام ما\nدستم نمیرسد که بگیرم در قفا\nای باد بر بجانب جانان سلام ما\nمطرب بزن نوای جگر سوز دلگشا\nرمزی بخوان ز زمزمه صبح و شام ما\nاوقات خویش صرف نمودم بعیش و نوش\nوجه تا دریغ ز کار مدام ما\n\nعاشق کلب کوچه پیر مغان بود\nکز فیض لطف اوست سراسر نظام ما\n\nصبا بخسرو خوبان رسان سلام ما\nبجا کپاى مبارک ببر پیام ما\n\nیارسم دار"}
{"book": "adl0127", "page": 38, "text": "که ای ستمگر بی‌غور از برای خدا شنوسع رضا از عطا کلام مرا\nمکن تکبر و مغرور حسن خویش مباش ز مخزن در و گوهر بده تو کام مرا\nکدام صبح سعادت کدام ساعتیست بوصل خویش منور کنی تو شام مرا\nخجسته طالع و فرخ زمان مسعودست بنور چهره فروزی تو بزم و جام مرا\nشها ز بنده نوازی چنین عجب نبود ز گنج لعل لبت ار دهی تو کام مرا\nسر از قدوم تو می‌بندار دعایم\nقلم صفت کنی ار بند بند عظام مرا\nاگر بخواب ببینم جمال رعنا را سر از سرور بافلاک میرسد ما را\nفدای نرگس مخمور و غمزه جادو بیک اشاره ز من برده دین و دنیا را\nبهار گلشن حسنش گرو گرفته ز خلد خرد پرین ز سر بلبلان شیدا را\nطلوع صبح سعادت از ان جبین مبین بد از زلف عنبر سواد شبها را\nز رنگ عارضش آنسرو بوستان افروز بنور چهره برافروخت لون گلها را\nنگار حور وشی آفتاب عالمتاب قرار و صبر سکون برده پیر و برنا را\nسمنبری که بدی شک نقش خط جبین کنایت لب لعلش بود مسیحا را\nبتی شکر لب گلچهره پری پیکر درین پرین بستر شیخ و ملا را"}
{"book": "adl0127", "page": 39, "text": "۶\n\nشعله عاشق فتاده بصوفی\nبه مهر و ماه و بخو حسان ندین کسی\nکسی اگر بمن آرد پیام آن محبوب\nشباب ورزم اگر وصل او دهم\nچو صید گیری افلاک راست کردند\nدل شمایل خوبان شنوز باد صبا\nبیزم ماه وشان آی و در فشانی کن\nبه مهر و عشق بتان خط بندگی دادم\nزبان خامه قاصر شود زا وصافش\nبسوخت عضو حعیم بنار هجر چوعود\nغریق بحر فرقتم گذر نمی یابم\nزخوان عیش تر نشد نصیب من غموم\nطلسم دهر چو ترکیب کرده استادش\n\nبسوخت جامه زهد و لباس تقوی را\nضیای پرتو آن شمع مجلس آرا را\nهم مژده او تاج و تخت دارا را\nچنانچه داده جوانی ز سر زلیخا را\nنهاده اند از ان طره دام دلها را\nحکایت لب شیرین و زلف لیلا را\nنگر کرشمه سر و بلند بالا را\nاز ان زمان که بیار است چرخ خضرا را\nچگونه شرح دهم وصف آن دل آرا را\nفراق و هجر کند آب سنگ خارا را\nنشد مد در کسی این وجود تنها را\nفلک زخون جگر داده قوت دانا را\nهیچکس نکشودند این معما را\n\nبغایت نظری کن بفصل لم یزل\nچو مست کرده انیست کل اشیا را"}
{"book": "adl0127", "page": 40, "text": "ای چهره گلنار تو رشک گل و گلزارها\nآئینه رخسار تو روشن تر از انوارها\nخورشید تابان روی تو چون ماه انوار بروی تو\nافتاده بر گرد رخت زلف سیه چین دارها\nچشمت چو آهوی ختن برد قرار از مرد و زن\nاندر گلو افگنده اند عشق تو زنارها\nای کلرخ سیمین بدن ای طوطی شکر شکن\nاین شیوه شیرین تو دل برد از دلدارها\nای حبیبه غنجش لقا تا کی کنی بر ما جفا\nدر حلقه گیسوی تو شد مبتلا بسیارها\nشر قدت هر کس که دید عقل و خرد از سر پرید\nشیخ کبار و صوفیان در بزم دین تاریها\nسرچشمه آب حیات سرمایه عیش و نشاط\nاز عشق رویت ای صنم دیوانه شد بسیارها\nخلد برین کوی تو مشک و عنبرست بوی تو\nیک ذره فیضی یافته از خوی تو عطارها\nخوبان عالم چاکرت افتاده بر خاک درت\nچون بندگان بگذشته اند از رتبه مقدارها\nهر چند جان کردم فدا از تو نشد بوی وفا\nبخت سیاه خویشرا من آزمودم بارها\nچون من هزاران دلفگار رنجور شد در انتظار\nآخر طبیب مهربان بگذر برین بیمارها\nجانها ز هجر آمد بلب شد موسم عیش و طرب\nساقی بده آب عنب بستان بسی خمارها\nای شوخ شنگ جلوه گر چون میکنی مالک در\nهشیار باش بر حذر کاندر کمند عیارها\nهستم غریب و بینوا افتاده در کوی شما\nتاکی مرا داری روا در طعنه اغیارها\nعایشه هنگام سحر در بوستان میگذر گذار\nدر آرزوی روی تو دامن گرفته خارها"}
{"book": "adl0127", "page": 41, "text": "خون دل می چکد از دیدۀ حسرت ما\nثبت دیوان قضا کرد خسارت ما\nچونکه در روز ازل خامۀ تقدیر نوشت\nمحنت و رنج و الم شد رقم کسوت ما\nتا که از مادر گیتی بوجود آمده ایم\nشد باندوه و غم دهر همه شهرت ما\nدر فلاخن چو فلک سنگ مصیبت بنهاد\nز و شکست آینۀ بخت جهان صورت ما\nداد بر باد فنا جور و جفای گردون\nخانۀ عیش و نشاط و طرب و عشرت ما\nهر کرا رابطه نیک و بدی معتادست\nغیر سودای بتان نیست دگر فکرت ما\nساقیا فصل بهارست می گلگونم\nلطف فرما که بکلی ببرد حیرت ما\nصرف اوقات بلهو ولعبم شد هیهات\nکلمۀ خان به نیز مین نند و نشد عبرت ما\nگردش چرخ چو پرگار گرفتیم میان\nحل ز امداد کسی هیچ نشد عسرت ما\nپادشاهی که بملکش نبود انبازی\nمگر از لطف و کرم خود بکند غیرت ما\nهر چه ما ناله و زاری و تضرع کردیم\nغیر خوناب جگر هیچ نشد اجرت ما\nگفت سلطان ازل مالک ملک ابدی\nاست بندۀ عبث هر دم منکر قدرت ما\nای ساقی پری رخ یک جرحۀ بخش مارا\nدل بردهٔ و دینم پنهان و آشکارا\nجان و دلم ربودی چون رخ بمن نمودی\nای شوخ ناز پرور کشتی بغمزه مارا\nای یار دانشور"}
{"book": "adl0127", "page": 42, "text": "ای یار دلنوازم چون شمع میگدازم\nهستم بجان اسیرت ای دلعرب نگارا\nای ظالم ستمگر بر ما ز لطف بنگر\nیا سر ز تن جدا کن یا ترک کن جفا را\nدست از طلب ندارم در راه انتظارم\nباشد که باز بینم محبوب دلربا را\nبر لب رسیده جانم در آرزوی آنم\nیک بار اگر ببوسم آن لعل بی بها را\nتا چند بیقراری چون دسترس نداری\nدر دامن قناعت باید کشید پا را\nعایشه زار نالد در هر فراز نالها\nاز هجر یار نالد فریاد رس خدا را\nسر در بیابان میزنم داخل شوم در خانه\nکین شیوه لیلی وشی مجنون کند فرزانه را\nاز فرقت آن غنچه لب بی قرارم روز و شب\nچون جغد باشد در طلب مرغ دلم ویرانه را\nبیخود شدم از خویشتن از دوری آن سیمتن\nیعقوب سان گم کرده ام آن یوسف دردانه را\nگر ز احوالم خبر باشد اگر چون شیر نر\nخود میشود خون جگر گر بشنود افسانه را\nدر صحباغ و بوستان خوش باد بزم دوستان\nعیش و نشاط گلرخان عاقل کند دیوانه را\nشد موسم عیش و طرب افتاد دندان در تعب\nساقی بده آب عنب بکشا در میخانه را\nای شاه فرخنده پی در انتظارم تا بکی\nساقی بلطف جام می لبریز کن پیمانه را\nدل را فراغ از غیر کن پیر صفائی پیر کن\nبا مستحقان خیر کن بهر خدا خمخانه را"}
{"book": "adl0127", "page": 43, "text": "۱۰\n\nای شمع بزم انجمن ای طوطی شکر شکن\nای بلبل شیرین سخن مسرور کن غنچانه را\nمیسوزم اندر تاب تب از لطف تو نبود عجب\nیکدم کشائی سوی من آن نرگس مستانه را\nشهباز قلبم مبتلا شد کف مخالت دلا\nآن دم که صیاد ازل بنهاد دام دانه را\nگر بگذری ای مه جبین اندر نگارستان چین\nدین شیوه شیرین زق بر هم زند میخانه را\nای گلعذار لب شکر سیمین تن بالا ببر\nاز عارض شمس و قمر پرنور کن کاشانه را\nمیگردم اندر بحر و وادی بوادی در بدر\nباشد که یک بار دگر بینم رخ جانانه را\nعایشه شد پراثر سمع صالت این سخن\nناز فراق و هجر تو احراق کرد پروانه را\n\nچگونه شرح دهم داستان هجران را\nبدین دماغ نهادست پیر کنعان را\nنگر که یوسف مصری زبیوفائی او\nبقعر چاه چه دیدست جفای اخوان را\nمحبیتی نه بمل دارد و حیا نه بصبر\nنهاده دام بره کافر و مسلمان را\nبگو بمطرب گیتی بزن نوای فراق\nبخوان حکایت فغفور و چین و خاقان را\nزبیوفائی دوران هزار افسوست\nکه پایمال جفا کرد قصر شاهان را\nصبا بگوش گل اندر چمن چنین میگفت\nبیاد داد فلک افسر سلیمان را\nکل از نسیم سحر چون شنید نام فراق\nدرید از ستم و جور او گریبان را\n\nزیرو زبر"}
{"book": "adl0127", "page": 44, "text": "۱۱\nفریب و شعبده هاست بسرفنون فلک\nببست رشته ز نار شیخ صنعان را\nز باغ وصل نچید یچکس گل عشرت\nخزان درآمد و تاراج کرد بستان را\nز بس ملول شدم از جفای چرخ کبود\nز فکر محو شدم سهو کرده ام جان را\nسرشک دیده من قاب دو قیران بگرت\nچنانکه نوح ندید ست موج طوفان را\nزبان خامه به املا همی شود قاصر\nاگر مداد کند قطرهای باران را\nجهان و کار جهان را بقا نمی بینم\nبهر امور بخوانی غفور و غفران را\nمرا نجاک در آن حبیب باز رسان\nبوصل گل برسان بلبل خوش الحانرا\nببخش عایشه را از عطای سبحانی\nشفیع بدر گهت آورد و جمع قرآن را\n\nای پری چهره از برای خدا عارض خویش را بمن بنما\nسالها شد که انتظار توام از تو حاصل نشد بدون جفا\nبسر و دست میدهم سوگند بشنو این نکته را بسمع رضا\nپیش از نیم بنار هجر مسوز دست من دامن تو روز جزا\nمتکبر مباش نیست نکو بحقارت مبین بسوی گدا\nخسروا من فقیر کوی توام نظرت نیست سوی بنده چرا"}
{"book": "adl0127", "page": 45, "text": "۱۲\nبند بندم اگر کنی چو قلم\nمن نخواهم شد از در تو جدا\nعقل و هوش خرد برین سریر\nتا شدم مبتلای زلف دو تا\nزخم ناصور در جگر دارم\nنیست این درد را علاج و دوا\nطوف نیکو به طالعش نبود\nکه نمییابم از تو بوی وفا\nعایشه غرق بحر هجرانت\nبه ترحم نگر بعین عطا\nبیا بباغ محبت نگر تماشا را\nخرد برین ز سر بلبلان شیدا را\nبه چهره گل سوری ببین که وقت سحر\nز رنگ و بوی معطر کند چمنها را\nنوای بلبل و قمری و عندلیب شنو\nفگنده هر طرفی های و هوی غوغا را\nکنار آب لب جوی دلبر رعنا\nبدست آر گل اندام مجلس آرا را\nبیار ساقی ازان می که صوفیان کبار\nبه نیم جرعه فروشند دین دنیا را\nازان می که بصد سال مرده جان بخشد\nکه داده اند ازان حضرت مریم مسیحا را\nازان می که چو منصور هر که زو نوشد\nز فرط عشق کند دار و هم رسنها را\nمی مذاب که فرح دلست و قوت روح\nکرم نمای محبان باد پیما را\nدلم گرفته ز دنیای دون نیا ساید\nبرای دوست بسر می کنیم سودا را\nبلب جوی"}
{"book": "adl0127", "page": 46, "text": "۱۳\n\nبآب دین بشویم دفتر عارض\nز فرقت لب لعلی که برده دلها را\n\nهلاک میکندم ترک مست خونریزی\nبتا بکشتن بیدل که داد فتوی را\n\nپیاله از کف آن دلربا چو نوشیدم\nربود از دل من فکر موت و احیا را\n\nاز ان زمان دلم افتاده است بیدل بتاب\nکه داده اند بمجنون عشق لیلی را\n\nصبا بیار نسیمی ز زلف مشکینش\nکه داده اندر لونش سواد شبها را\n\nخموش عالی تا چند خوری خون جگر\nکه هیچکش ننمودست صید عنقا را\n\nزد قضا سنگ ملامت چوبپیشانی ما\nانس جن گریه کنانند بحیرانی ما\n\nتا که از مادر کیستی بوجود آمده ام\nگردش چرخ بود در پی ویرانی ما\n\nچونکه برخوان فلک کر دضیافت میمان\nدر خوناب جگر داد مهمانی ما\n\nمصلح هرگز نشود طالع سرگشته من\nمختصر هیچ نشد قصه طولانی ما\n\nکوکب بخت من افتاد بزندان مریخ\nداد بر باد فنا تخت سلیمانی ما\n\nفارغ البال نشد خاطر مخزونم و اپی\nغرقه بحر غم است کشتی طوفانی ما\n\nباغبان انلی چونکه بیار است ریاض\nبی ثمر عاقبت است نخل پشیمانی ما\n\nروز و شب در طلب آن میکنه عالی دورم\nوصل آن گلرخ رعنا نشد ارزانی ما"}
{"book": "adl0127", "page": 47, "text": "۱۴\n\nخامه قاصر شد از شرح غم هجرانم | زانکه در دهر کسی نیست بغم ثانی ما\nگل چو از باد صبا حال من زار شنید | چاک زد دامن خود بهر پریشانی ما\nشد به لهو ولعب عمر گرامی هیهات | گبر و ترسا همه خندند بمسلمانی ما\nطبع شعرم که شهد شکر شیرین بود | حاصلی هیچ نشد زین شکر افشانی ما\nواو اوقات عزیزم همه بیهوده گذشت | طفل نادان بعبث خنده بنادانی ما\nعایشه رنجه بستی اعانت ننمود\nحسرتا وای ازین بی سروسامانی ما\n\nصنما آمدن یار مبارکبادا | عید و نوروز تو بسیار مبارکبادا\nمی خرامی بچمن سرو قد لاله عذار | رفتنت جانب گلزار مبارکبادا\nچشم بد دور از ان دایره مینائی | غمزه نرگس خونخوار مبارکبادا\nشوخ گلچهره که در حسن لطافت بی | شیوه عذب تو دلدار مبارکبادا\nگل و مل ساقی و خندانے زانی با | بوسه زان لعل شکربار مبارکبادا\nچونکه صیاد ان الم از زلف تو نهار | مرغ دل گشت گرفتار مبارکبادا\nشکرلله که پس از مدت ایام فراق | دوست بدوست بلدار مبارکبادا\nدوشم از هاتف غیب آمده این مژده بگوش | دشمنت باد نگونسار مبارکبادا\n\nبالله"}
{"book": "adl0127", "page": 48, "text": "۱۵\nعایشه است عا کوقی سرشامحم\nدعوت بر تو مجر بار مبارکبادا\nاز فراقت سینه بر یانم نمیدانم چرا روز و شب چون ابر گریانم نمیدانم چرا\nعمر خضر وجاه اسکندر نخواهم بی رخت گرد بد تخت سلیمانم نمیدانم چرا\nمی کنی قصد هلاکم هر زمان ای بی جفا عمر و جاهت را ثنا خوانم نمیدانم چرا\nبیوفائی از تو و از من محبت دمبدم از تو جور و من با حسانم نمیدانم چرا\nزخم ناسور از تو دارم جگر ای سنگدل درد خود را ترک درمانم نمیدانم چرا\nچشم خود را پیش پایت افگنم خواهم ترا هم بجای دین نشانم نمیدانم چرا\nمن نمیدانم چه بود سر سرنوشت اید سر چون سر زلفت پریشانم نمیدانم چرا\nعایشه اوقات در اصرف کردی خطام\nہم زفعل خود پشیمانم نمیدانم چرا\nای خرزرابی رخت کل خوش نمی آید مرا بیوای کل صوت بلبل خوش نمی آید مرا\nجو تو رفتی از برم عالم حونا رست در نظر باغ و بستانهای کابل خوش نمی آید مرا\nچونکه دور از زلف مشکین قوام مشهرون نفحه ریحان و سنبل خوش نمی آید مرا\nهمچو مجنون سر زنم اندر بیابان فرق بیخودم دیوانه عاقل خوش نمی آید مرا"}
{"book": "adl0127", "page": 49, "text": "۱۶\nناگزیر ست بستن این بخیہ دوزی بر لبم چون کنم این پیشتر کل خوش نمی آید مرا\nمی کنی تعطیل اندر قتل من نفع صبورت این قدر صبر وتحمل خوش نمی آید مرا\nمال و ملكم را شجاع الملک شه بر باد داد دست خالی جیب بی پل خوش نمی آید مرا\nمی طپد عاق انده خون دل از فرقت\nهمچو مرغ نیم بسمل خوش نمی آید مرا\nای شعاع عارضت صبح سعادت ضیا مبینی شمس طلعت سر مستان بیا\nبی جمالت در نظر گل همچو خار آید مرا ذره اکسیر حسنت مس جانرا کیمیا\nمیخورم مخون صفایلی دلم را عزشوق چون خسر خشكم جسد شد همچو نقش بوریا\nجز خیالت وز وشب در خاطرم نبود دگر گردش گردون مرا بر سر چو سنگ آسیا\nزخم کاری خورده ام از خنجر شرگان تو بر جراحات دلم حبّ تو باشد مومیا\nنیل می خواهم ز کوچت ای صبا کن چون کلید جنت است جانا بدرستخیا\nجان فدای شیوه شیرینت ای رشک قمر خاک پایت کشتم در دیده همچون توتیا\nدرد مندم مستمندم ای طبیب مهربان جان بلب آمد مرا تشریف فرما حابیا\nفصل گل آمد بجوش و بلبلان در خببروش موسم عیش و طرب شد باده خواهم ساتیا\nتشنه لب افتاده ام ساقی تلطف جام می کین بود پاداش خیرت تا قیامت باقیا\nبچه دلہا"}
{"book": "adl0127", "page": 50, "text": "۱۷\n\nکعبه دل بدست آور که حج اکبرست چند راه کعبه راطی میکنی ای ضیا\nبسمل از تیغ هجران توای خورشید در لطف فرما یکزمانی بر سر خاکم بیا\n\nاندرین صندل سرائی آهوئی الحریر\nعایشه ملحا ندارد جز جناب کبریا\n\nبتابه سنگ ملامت مزن دگر مارا از ناز صبر مکن داغ بر جگر مارا\nمکن تکبر و مغرور حسن خویش مباش مزن تیغ فراق و جفا تو سر مارا\nمدر تو پیرهن وصل من زمهجوری روا مدار مدایم دو چشم تر مارا\nبشیوه های ملیح تو جان و دل دادم بکشت غمزه شیرین لشکر مارا\nبدام زلف تو مرغ دلم گرفتارست که نیست غیر جمال تو در نظر مارا\nمحیط عشق که هیچش کرانه نبود فتاده ام نبود هیچ سوگذر مارا\nچگونه شرح جفا و ستم کنم ای دوست نشانه کرده غمت سینه چون سپر مارا\nاگرچه در نظرت زار و خاکسار شدم مران ز در گه الطاف در بدر مارا\nکجا روم ز که جویم مقاصد دل خویش بمهرورزی تو ثبت شد قدر مارا\nجوان شوم ز سر زندگی دوباره کنم وصال دوست میسر شود اگر مارا\nدر انتظار دو چشمم چهار شد هیهات بده جواب سخن نی مختصر مارا"}
{"book": "adl0127", "page": 51, "text": "۱۸\n\nچو نیستم که برندی سرشته اند ناصح مکن نصیحت بیهوده این قدر ما را\nنکرد شمع رخت میشدم چو پروانه بسوخت آتش عشق تو بال پر مارا\nگداخت همچو رصاصم حبیب ظن فریب تلف بشد چو زکف مخزن گهر ما را\nعنایتی بمن ای خضر از برای خدا بود که این شب یلدا شود سحر ما را\nبده بحق ابوبکر و عمر و عثمان بحق شیر خدا بر عده ظفر ما را\nکرشمه بت عیار عقل و هوشم برد که نیست غیر تمنای او دگر ما را\nندانم از چه سبب نیست یانش رحمی چه ظلم می کند آنشوخ دل حجر ما را\nسرشک دین من همچو رود جیحونست نمانده روشنی پیچ در بصر ما را\nبه لب رسند زاندوه جان مشتاقم کجا رسد به توانم دست در کمر ما را\nز هیچکس نکنم شکوه غیر سنخیت چو کرد در نظر دوست بی نزارم\nبشرح راست نیاید چسان کنم تحریر چه آمده به از گردش قمر ما را\nز لطف خلق تو قطع نظر که عالیث\nکه غیر در گه او نیست هیچ در ما را\nلیلی صفتی لطیف و رعنا مجنون و شم و نموده رسوا\nدر کوچه عشق وی رسیدم عشاق بی بنم بیضها"}
{"book": "adl0127", "page": 52, "text": "۱۹\n\nحسنش چو ماه کنعان دارو ز عهد خسروان سحر نیا\nطوطیان چونموده بحرفش ز یاد جهان ربوده از جا\nاز وصف جمال دلربایش در هر طرفست شور و غوغا\nگلزار رخش بهار رضوان شمشاد سنان بقد و بالا\nاز رشته زلف مشکنا بش زنار فگنده شیخ و ملا\nآشفته عارض ملیحش شد پیر و جوان رشت و یبا\nمفتون وصال نازنینش بسیار بود ضعیف و برنا\nآن ماه وشی خجسته افعال در دهر بود چو در یکتا\nآن گوهر مخزن ملاحت هست توسع و فرح دلها\nبیخود خودم ز فرط عشقش سرگشته بکوه و دشت و صحرا\nدست از طلبش ندارم هرگز تا هست بنای چرخ خضرا\nبلبل صفت ست در تکلم اعجاز ولیست چون مسیحا\nعایشه بجان خریده عشقش\nاز عمر عزیز کرده ابرا\nای نازنین پسر به کجا میروی بیا شیرین لب شکر به کجا میروی بیا"}
{"book": "adl0127", "page": 53, "text": "۲۰\n\nدل برده و غارت دین میکنی چرا\nطاوس غمزه گر به کجا میروی بیا\n\nعمرم گذشت در هوس آرزوی تو\nای شوخ دل حجر به کجا میروی بیا\n\nبهر خدا بحال من بی نوا بکن\nاز لطف یک نظر به کجا میروی بیا\n\nزین بیشتر مسوز بنار محبتم\nسرتا قدم شرر به کجا میروی بیا\n\nرشک پری ز عیب بی یک سخن مگو\nچون بلبل سحر به کجا میروی بیا\n\nای شهریار حسن جهانی گدای تست\nسلطان نامور به کجا میروی بیا\n\nسرور وان بجانب بستان همی گذر\nگلزار را نگر به کجا میروی بیا\n\nدر انتظار وصل دو چشمم چهار شد\nخون شد مرا جگر به کجا میروی بیا\n\nاز فکر همچو طایر وحشی پرین است\nعقل و خرد ز سر به کجا میروی بیا\n\nکردی رها خدنگ مژگان دلفریب\nشد سینه ام سپر به کجا میروی بیا\n\nعایشه بینو است توئی بذل زکوة\nاز مخزن گهر به کجا میروی بیا\n\nطاقت و تاب و توان شمع چگل برده مرا\nعقل و فهم و خرد و صبر ز دل برده مرا\n\nآن پری چهره گل پیرهن شیرین لب\nدر قضا خانه فطرت بسجل برده مرا\n\nفوج مژگان شه حسن چو آمد ز عقاب\nبنده سان قهر کنان پای بگل برده مرا\n\nآن پری چهره"}
{"book": "adl0127", "page": 54, "text": "۲۱\nصبح امید من از مهر و مه عارض تو گونه بوی و لبت شام زحل برده مرا\nزلف مشکین خم اندر خم آن شک بتان گردنم بسته بزنجیر و بسبل برده مرا\nآنچه مدبر رعایات از سختیت\nسفله پرور شده ایام و خجل برده مرا\nمی سوزد از فراق دل و جان و تن جدا می نالد از نفاق زبان و دهن جدا\nشد موسم فراق و هزاران دریغ و درد گل میشود ز بلبل شیرین سخن جدا\nسیلاب غم چو خانه عشرت بباد داد یعقوب شد ز یوسف گل پیرهن جدا\nطبع خبیث چرخ عجب سفله پرورست از زال شد شریف و عزیز از وطن جدا\nگردون که کار وی همه جور و ستم بود در دشت کربلاست حسین از حسن جدا\nاز فرط اشتیاق می ناب و سوز عشق منصور گفت انا لحق و دار و رسن جدا\nکردند چاک پیرهن خویش از فراق افتاده اند بکنج لحد مرد و زن جدا\nدر هر طرف غریو جدائیست وای وای شیرین جدا ز حسرت او کوهکن جدا\nبا دختران و زرد شد اوراق گل بیا ریحان و سنبل و سمن و نسترن جدا\nقمری و عندلیب زمهجوری وصال از ناله و فغان شده در هر چمن جدا\nدر دهر هر که رسم جدائی بنا نمود بادا بدار لغفت سرش از بدن جدا"}
{"book": "adl0127", "page": 55, "text": "۲۳\n\nیا رب بخش عایشه را از عطای خویش\nهم باد و هفت و چار و دوش پنجتن جدا\n\nچرخ گردون سفله پرور شد نمیدانم چرا\nاسپ تازی زیر پالان گشته مجروح و ضعیف\nکرگس و زاغ و زغن بگرفته جای عندلیب\nنزد صراف فلک خرمهره و سنگ سفال\nچوره و چمیار و حلاف و مصلی پنبه زن\nناخلف گشتند پسرها با پدر در انزراع\nصوفی از عشق صنم بیخود درین دیرین\nقاضی و شیخ و مشایخ جامه تقوی بسوخت\nای عزیز اسیر بر کار جهانست واژگون\nداد ما بین من و دلبر ز جور روزگار\nچند نالی از فریب و فتنه دنیای دون\n\nروستا با تاج و افسر شد نمیدانم چرا\nطوق زر در گردن خر شد نمیدانم چرا\nبلبلان بی بال و پر شد نمیدانم چرا\nقیمتش با در برابر شد نمیدانم چرا\nدر صف میدان سرعسکر شد نمیدانم چرا\nجنگ دخترها به مادر شد نمیدانم چرا\nعاقلان مست و قلندر شد نمیدانم چرا\nرخنه در دین پیمبر شد نمیدانم چرا\nسرمه پا پا همه سر شد نمیدانم چرا\nعاقبت سد سکندر شد نمیدانم چرا\nنشنود گوش فلک کر شد نمیدانم چرا\n\nعایشه اند میان بحر هجران روز و شب\nمسکنش همچون سمندر شد نمیدانم چرا\n\nفلک سفله پرور"}
{"book": "adl0127", "page": 56, "text": "۲۳\n\nفلک بیاد فنا داد خانمان مرا ربود دست قضا طاقت و توان مرا\nچو صانع ازلی طارمم زبر جد ساخت گداخت کوره هجر و فراق جان مرا\nمرا که صحبت یاران چو گل پریشان شد بسوخت آتش غم مغز استخوان مرا\nزبسکه نعره زنم از جفای چرخ کبود ملک باوج فلک بشنو فغان مرا\nغم زمانه بیک بار پایمالم کرد که انس و جن نتواند کند بیان مرا\nزبان خامه به املا همیشه و رقاصه اگر شروع کند شرح داستان مرا\nبوقت فصل بهاران سحاب نیسانی تعجبات کند چشم خون فشان مرا\nچو بلبل سحری نالهای زار کنم گرفته زاغ و زغن جای و آشیان مرا\nشفای در دل مستمند میباشد بزبر بگیرد اگر شعر در فشان مرا\nمحب آل نبی از برای قتل عدو تیغ فتح دهن چو سر زبان مرا\nچو بزم عیش بنا میکنند اهل طرب برای نغمه برندرشتهای جان مرا\nنماند عایشه طاقت و قرار شکیب\nجنون عشق برد روح و هم روان مرا\n\nطاق ابروی تو چون قبله حاجات مرا سرکوی تو بود طور مناجات مرا\nتخت پیشانیت ایی چو طلوع سحر بهر دعوت شده محتاج تجلات مرا"}
{"book": "adl0127", "page": 57, "text": "۲۴\nچشم جادوئی تو چون عین سواد شب قدر در بیابان خطر هست چومشکوات مرا\nتیرمژگان پر آشوب توای رشک قمر هست در جلوه گری دفع بلیات مرا\nزلف مشکین شکن در شکنت زهر جبین میکشد رشته او سوی خرابات مرا\nنیست بر لوح دلم جز الف قامت تو غیر سودای رخت نیست خیالات مرا\nذکر اوصاف جمیلت نتوان گفت بلیک خواندن یک ورق از حسن تو بیهات مرا\nاستاد ازلی بر همه تعلیم نمود داد الحمد و پس آنگه التحیات مرا\nگلغذار که می زشهد شکرست شیرین تر گرمیشر شود اینست سعادات مرا\nچون مه چار دهم زیر نقابست نهان گر ببینم بود این اسعد ساعات مرا\nطینتم را چوزخاک در میخانه سرشت ساکن دیر شدم نیست عبادات مرا\nدلق و سجاده گرو شد بهوای می ناب ایک سرمو نبود هیچ نطاعات مرا\nساقیا گر مدد از پیر مغان می طلبی جام لبریز بده در همه اوقات مرا\nجلوه سرق در دار قضا بردم چون مفتی شوق نمود حبت تو اثبات مرا\nخرمن زهد مرآتش عشق تو بسوخت داد بر باد فنا عقل وکمالات مرا\nبندبندم چوسلم تیغ جفای تونمو دل سنگت نکند هیچ مراعات مرا\nکعبه بیضانم دال نقش نبی هاشمی بو که فریاد رسد سید سادات مرا\nاین نیر"}
{"book": "adl0127", "page": 58, "text": "۲۵\nاین به بیدار ایست یارب یا بخواب هیچکس در شب ندیدست آفتاب\nرخ نمود از پرده آن قرص قمر آفتاب از روی او شد در حجاب\nمهر و مه فیضی زحسش یافتند طره شبرنگ او در پیچ و تاب\nطاق ابرو چون هلال ماه عید نرگس فتان او مست شراب\nحقه بر گوهرش آب حیات غنچه لعل لبش یاقوت ناب\nگل رخی گل چهره گل پیرہن دُرج دندانش بود دُرّ خوشاب\nانجلای ظلمت شبهای تار ذره از پر تو عالی جناب\nقامتش سرو گلستان ارم پیش خوی او خجل ماند گلاب\nطوطی هفتاد استخدام او اوست سلطان مدارج در خطاب\nمی کشد هر یک بوی خویشتن رشته مشکین بگردان در طناب\nدر تحیر مانده جمعی مردوزن در صفات وصف آن مالک رقاب\nدر میان مجلس خندان چو شمع عاشقان را سینه از هجرش کباب\nذره در کام مشتاقان بریز چون توئی باران رحمت ای سحاب\nعایشه خواهد ز لطف سرمدی\nوارهد از جمله خوف و عذاب"}
{"book": "adl0127", "page": 59, "text": "۲۶\n\nصنما عمر میرود بشتاب صحبت دوستان میدریاب\nشیشه شامی و می گلگون به سرود و ترانه چنگ رباب\nاز برای بت جهان افروز مرغ دل را بزن بسیخ کباب\nنوش از دست ساقی گل رخ جام چون آفتاب می ناب\nمجلس گل خزان غنیمت دان خاصه بر روی شب مهتاب\nموسم فصل اعتدال رسید دختر رز برون شود زحجاب\nای پری پیکر خجسته خصال سوی ما هم نگر ز بهر صواب\nما هم از محرمان اسراریم برکشا از جمال خویش نقاب\nاین نصیحت شنو بگوش خرد چند غافل گذشت عمر شباب\nخانه دهر را ثباتی نیست چون حبابی که هست بر سرآب\nپنج روزی بدهر خرم باش رفتگان باز کی دهند جواب\nعایشه هان خموش باده بنوش\nنیست درمان عشق غیر شراب\nتا بزم محبانست امشب تماشای گلستانست امشب\nز عکس شمع رخسار سمنبر همه مجلس چراغانست امشب\nبت کعبہ؟"}
{"book": "adl0127", "page": 60, "text": "۲۷\n\nبت گل چهره شیرین تکلم\nلبش چون غنچه خندانست امشب\nدبان درفشان فنجش بخش\nبرای مستمندانست امشب\nمسخر خاتم لعل لبش را\nهمه ملک سلیمانست امشب\nکلید گنج اسرار نهانی\nبدست ماه تابانست امشب\nزکوی آن نگار خطه چین\nنسیم عطر و ریحانست امشب\nبیا ساقی بکن فکر می ناب\nسرور عیش دورانست امشب\nشراب ارغوان در جام زرین\nزبویش غم گریزانست امشب\nچمن گل نیز میباشد شکر آمیز\nبهار روی خوبانست امشب\nسرود مجلس مستان همه سو\nزشادی سرکیوانست امشب\nزشوق گلغذار گلشن افروز\nشگوفه دامن افشانست امشب\nگلستان رخش گل گل شگفته\nخروش عندلیبانست امشب\nبآن بت هر که بنهرا تو نشیند\nزبخت خویش سلطانست امشب\nزفرط اشتیاق آن گل اندام\nهزاران جان بقربانست امشب\nبهار عارضش را ماشا الله\nکه رشک باغ رضوانست امشب\nزگلزار رخ آن ماه کنعان\nمحبان گل بدامانست امشب"}
{"book": "adl0127", "page": 61, "text": "۳۸\nچو بزم عیش را برپا نمودند\nرقیبان سینه بر بالا نشستند\nچو من پروانه شمع وصالش\nزصدا قرون بزار الا نشستند\nمرا پیر مغان چون گشت رهبر\nهمه کارم بسامانا نشستند\nبحمد الله به تخت شادمانی\nبمن سر و خرامان امشب\nچوگستردند بساط کامرانی\nعدو در نار هجران امشب\nسپاس و حمد گو عایشه دایم\nمدح از شاه مردان امشب\nبیا جانا سوی بستان کلستان است\nر ساقی کلچره می نوشیار نبیت\nبتی شکر لبی شیرین سخن محبوب سیمین بر\nعکس شمع رخسارش بستان روش نیست\nقدم مستنانه در بزم عشاقان بی پروا\nکه دفتر خانه دل السخن سنجید نشت\nز بخت خویش سلطانم سر از پا و اندا\nدو زلف یار چون زنجیر طوق گردنیست\nنگر در مجلس مستان که دارا لطف بید یان\nز شادی شتری زهر در قصه نیست\nبمن آن طائر فرخ بیاورد مرده دولت\nزباغ وصل از شکتان گل است\nسعادت گر میخواهی در این دم را از دست\nکه ارباب محبت رابجان کو شری است\nزبی فرخنده ساعاتی که من دارم مجدنا\nنکار نازنین با من بیک په نشت\n\nجمال دادم"}
{"book": "adl0127", "page": 62, "text": "۲۹\nجمال دختر زرین بیرون از نقاب آمد\nنوشید کن جد ین با که لشکر کش گششب\nبیا در کاسه ویرای عالی به سکین\nزکوة حسن سلطان جهان سنجید شیر شت\nفصل گل میرود از دست بده باده ناب\nمجلس آراسته شد ساقی گلچهره شتاب\nپنجروزی بجهان خرم و خندان میباش\nزانکه اسباب فلک نقش بود بر سر آب\nدلبر مهوش شکر لب شیرین گفتار\nعارضت برگ گل و غنچه بویت چو گلاب\nمضطر بحال شدم از غم هجرت شده ورق\nصنما بهر خدا رخ زمن زار متاب\nزار و بیمار غمم رشگ بتان بهر خدا\nبوسه زان لعل شفا بخش بده بهر صواب\nجان و دل سوخته در آتش عشقت چون سپند\nنرگس عربده جویت جگرم کرده کباب\nخسرو حسن بدا د من بیچاره برس\nلشکر عشق توام کشور دل کرد خراب\nاکثر افتاده به چاه ذقنت پیر و جوان\nمحض لله برهان خلق جهاز از عذاب\nعالی شیفته عارض زیبای توست\nرشته زلف تو در گردنش افکنده طناب\nبیا که کشتی غم شد برون ازین گرداب\nهزار حمد سپاس ای مسبب الاسباب\nرسید مژده که اندو رفت و فرح آمد\nبی من دوست بینداخت از جمال نقاب"}
{"book": "adl0127", "page": 63, "text": "۳۰\nببزم ماهوشان باش کامرانی کن ز دست ساقی گلرخ بنوش باده ناب\nبهار آمد و نرگس پیاله گردان شد غنیمت است سرود و ترانه چنگ ورباب\nز باد صبح شنیدم بگوش گل میگفت رسید فصل خزان و گذشت عهد شباب\nبگفت جغد بپغدی که شادمانی کن عمارتی که تو دیدی خراب گشت مآب\nدرین زمانه کسی فارغ از الم نبود که عاقبت بهمہ کارش عقوبت و عذاب\nغمی مباش تو عایش از جفای فلک\nکه قطرت همه خاکستری بشوم تراب\nسلطان هفت کشور مهمان ما امشب دارای دادگستر برخون ما امشب\nتنظیم بزم خوبان آمد چو ماه تابان آسایش دو گیتی در شان ما امشب\nآن گلرخ شکر لب در جلوه چون در آمد از ماه تا بماهی فرمان ما امشب\nچون کوکب سعادت در پیچه ول گشت پیدا اندر رواق گردون کیوان ما امشب\nآن مهوش سمنبر و ان شوخ ناز پرور آمد بعشوه در بر جانان ما امشب\nدیدم چو آن پریرخ از فرط شادمانی حمد و سپاس گوئیم دوران ما امشب\nآمد چو در کنارم محبوب مجلس افروز از حقه دهانش درمان ما امشب\nاز فرحت وصالش شویم سر بافلاک اسباب کامرانی سامان ما امشب\nدر حسن بانج"}
{"book": "adl0127", "page": 64, "text": "۳۱\n\nدر صحن باغ و بستان گلها شگفته بسیار\nآن بلبل سخندان خوشخوان ما امشب\n\nپیوند عمر قاصر یک رشته بیش نیست\nمکر و فریب عالم برهان ما امشب\n\nبی می مباش یک دم داری اگر بصیرا\nرندان باده پیما خاقان ما امشب\n\nبر تیر اوج چشمش بسته آن دل آرام\nجاروب آستانش مژگان ما امشب\n\nچون در چمن خرامی با گلرخان مست\nاین گلشن لطافت رضوان ما امشب\n\nساقی بلطفی کن جام شراب ناب\nمحو جمیع عصیان غفران ما امشب\n\nساقیا چه می پرسی خاطرم پریشانست\nبر دل از جفای دوست داغهای هجرانست\n\nدر میان نمی گنجد داستان مهجوری\nجام زر بران می کن زیستن نه چندانست\n\nصبحدم بگوش من این نفیر می آید\nدر فغان وصل گل بلبل خوش الحانست\n\nگرد شمع رخسارش میشوم چو پروانه\nسوختن بنا بر عشق شیوه محبانست\n\nعالم جوانیهاست وقت کامرانیها\nفصل گل بیار اید موسم گلستانست\n\nشد چمن بهشت آسا هر طرف پر از غوغا\nلاله با دل پرخون انتظار یارانست\n\nچند شرح خواهم کرد بیوفائی ایام\nکشور دلم بنگر کز فراق ویرانست\n\nچیست دهر بی بنیاد غم مخور برای شاد\nاینکه میگذرد بر باد حشمت سلیمانست"}
{"book": "adl0127", "page": 65, "text": "۳۲\nچشم خویش را بکشا یک نظر بکن اینجا کین خرابه می بینی تاج و تخت خاقانست\nای پریرخ مهوش جام باده را درکش تا دمی شوی سرخوش جسم نیز بیجانست\nدائم آنکه با اغیار باده خورده تا شب جای دوستان خالی مجلس رقیبانست\nوصف دلربای من در عدن نمی گنجد خسرو همه خوبان رخ چو ماه کنعانست\nشیوه ملیح او چون غزال مشکینست نخل قد دلجویش سرو باغ رضوانست\nپیش شمع رخسارش مهر و مه خجل گردد حقه گهر بارش رشک آب حیوانست\nسوختم سپند آسا در میان نار غم لیک شوخ بی پروا چون من گریزانست\nدل مبند برین دنیا چونکه نیست پابرجا عاقبت مقام ما وادی خموشانست\nشکوه از فلک تا کی میکنی صبوری کن قسمت ازل هردم آشکار و پنهانست\nصبحم بهاتف این ندا ز غیب آمد\nتشنه لب چه میگردی می بجام عرفانست\nباختم دل را و تدبیرش نمیدانم که چیست مشکلی دارم تقریرش نمیدانم که چیست\nآنکه چون هاروت مایل عارض افشونگرست سحر و کینه مکر و تزویرش نمیدانم که چیست\nترک خونریزش کند هر لحظه قصد بیدلان بیدل بیچاره تقصیرش نمیدانم که چیست\nمردم کشی صفت آنشوخ شنگ تندخو شد ز من بیگانه تسخیرش نمیدانم که چیست"}
{"book": "adl0127", "page": 66, "text": "۳۳\n\nطوطی طبعم بدام اشتیاق افتاده است\nناطقای ناله شبگیرش نمیدانم که چیست\nچون خدنگ غمزه آن شوخ ستمگر در دلم\nخورد الی سوفار و نخجیرش نمیدانم که چیست\nبا دو زلفین درازش شرح طولانی بود\nباعث تقطاب و تبخیرش نمیدانم که چیست\nکشور دل را خود عشق کرد زیر وزبر\nدر تفکر مانده تعمیرش نمیدانم که چیست\nصبح ام مرغ چمن در بوستان آواز کرد\nعقل و هوشم رفته و کبرش نمیدانم که چیست\nغرق بحر حیرتم هر گز نمی یابم کنار\nقصه گیتی و تحریش نمیدانم که چیست\nسر نوشتم منشی دوران بخون دل نوشت\nبیقرارم لیک تفصیرش نمیدانم که چیست\nشیوه شیرین که صد فرهاد و خسرو می کشد\nآرزوی خنجر و تیرش نمیدانم که چیست\nسر بسر فن وفون عشق در زل سحر\nاین قید و نقل و اساطیرش نمیدانم که چیست\nتیر آهش بار هم می گذشت از ندر وافق\nدر اجابت حال تاخیرش نمیدانم که چیست\nچون سمندر جایش شد مسکنش در نار هجر\nشد مقامم نار و تاثیرش نمیدانم که چیست\n\nطالع شورین هر زمان جنگ است\nبخواب رفتی چومستانه و شب دنگ است\nز هجر لیلی خود آن چنان شدم مجنون\nاگر بروضه رضوان روم دلم تنگ است\nبکوی دوست سیدن کجا بود هیهات\nسمند بخت حقیرم درین میان لنگ است"}
{"book": "adl0127", "page": 67, "text": "۳۶\nسحر شدم سوی بستان بیاد آن عارض | سمنبری شرف ماه و آفتاب کجاست\nتأسف آنکه درین خانه پر نقش در | گذشت عمر تباه موسم شباب کجاست\nنشسته در زمینی به تخت سلطانی | بگو بساقی گلرخ می و کباب کجاست\nکجاست عارض زیبای دلفریب نگار | مرا ز هجر و فراقش قرار و خواب کجاست\nهزار حیف که بنیاد چرخ نابودست | سرور و عیش درین خانه خراب کجاست\nنشسته جغد بویرانه همین میگفت | که جای فرح درین عالم خراب کجاست\nجهان و کار جهان را بقا نمی بینم | حسن کجا و حسین و ابوتراب کجاست\nمیان مسجد و میخانه حیرتی دارم | درین دوراه ندانم ره صواب کجاست\nغریق بحر گناهم گذر بنسیانم | عنایت و کرم و لطف بیحساب کجاست\nسحر بهاتف سیم ندا بگوش آمد\nبگو به عایشه شعر ترا جواب کجاست\nآن گلعذار لب شکر سیم تن کجاست | سلطان حسن و یوسف گل پیرهن کجاست\nمه روی مشکبوی خطا عنبرین چیست | و آن شیوه ملیح غزال ختن کجاست\nمحبوب دلر با که بدی رشک نقش چین | تنظیم بزم و طوطی شکر شکن کجاست\nنورسته سرو باغ گلستان دلبری | رشک بتان و زینت زیب چمن کجاست"}
{"book": "adl0127", "page": 68, "text": "۳۵\n\nشدم میکده دیدم نشسته پیر کهن\nق بکف گرفته ایاغی که رشک جام جم است\nدر اعتناق گرفته بتی چو جبّ نبات\nشعاع عارض زیبا طلوع صبحدم است\nجمال دختر رز را نقاب بکشودند\nکه فرح قوّت دلها و دفع رنج و غم است\nزعشق گلرخ صنعان کشی ببند زنار\nفگند رشته بگردن ززلف آن صنم است\nبگفتمش که بنام سخی شیر مردان\nبده زکوة سخا چون بدست مغتنم است\nدو روزه عمر غنیمت شمر بعیش و طرب\nحیات آب روانست و رفتنش عدم است\n\nبخش عایشه را از عطای ربانی\nترا به عزت و جاه و جلال خود قسم است\n\nبتی ستمگر پر عشوه و عتاب کجاست\nشکنج طرۀ پر پیچ مشک ناب کجاست\nمرا که کشور دل از فراق ویرانست\nکجاست فصل بهار و گل گلاب کجاست\nکجاست صحبت یاران می پرست عزیز\nشب مجالس خندان و ماهتاب کجاست\nبگو بساقی گلچهره پری پیکر\nخمار صد شبه دارم شراب ناب کجاست\nچمن لطیف و گرفته پیاله نرگس مست\nسرود بزم کجا باده مذاب کجاست\nشکسته خاطر و دل تنگ و دیده گریانم\nنفیر و نغمه چنگ و عود و رباب کجاست\nقسم به ایزد یکتائی قاصد صبا بر گوی\nمقام و منزل شاه فلک جناب کجاست"}
{"book": "adl0127", "page": 69, "text": "۳۶\n\nسحر شدم سوی بستان بیاد آن عارض | صنوبری شرف ماه و آفتاب کجاست\nتاسف آنکه درین خانه منقش دهر | گذشت عمر تباموسم شباب کجاست\nنشسته زهره جبینی بتخت سلطانی | بگو بساقی گلرخ می و کباب کجاست\nکجاست عارض زیبای سروسیم اندام | مرا ز هجر و فراقش قرار و خواب کجاست\nهزار حیف که بنیاد چرخ نابودست | سرور و عیش درین خانه حباب کجاست\nنشسته بجد بویرانه همین میگفت | که جای فرح درین عالم خراب کجاست\nجهان و کار جهان را بقا نمی بینم | حسن کجا و حسین و ابوتراب کجاست\nمیان مسجد و میخانه حیرتی دارم | درین دو راه ندانم ره صواب کجاست\nغریق بحر گناهم گذر بندیا هم | عنایت و کرم و لطف بیحساب کجاست\nسحر بهاتف سیم ندا بگوش آمد\nبگو به عایشه شعر ترا جواب کجاست\nآن گلعذار لب شکر سیم تن کجاست | سلطان حسن یوسف گل پیرهن کجاست\nمه روی مشک بوی خط عنبرین چه شد | و ان شیوه ملیح و غزال ختن کجاست\nمحبوب دلر با که بدی رشک نقش چین | تنظیم بزم و طوطی شکر شکن کجاست\nنورسته سرو باغ گلستان دلبری | رشک بتان زینت زیب چمن کجاست"}
{"book": "adl0127", "page": 70, "text": "۳۷\n\nآن کوہر یگانه که مثلش بدھر نیست\nیا رب ندانم از نظر چشم من کجاست\nفصل بھار و موسم عیش و طرب رسید\nالحان و صوت بلبل شیرین سخن کجاست\nعیسیٰ دمی بکلبه احزان گذر بکن\nانفاس روح پرور ویس قرن کجاست\nپژمرده خاطرم چو گل از نفحه خزان\nبوی گلاب و یاسمن و نسترن کجاست\nدر انتظار وصل دو چشمم چهار شد\nبحر عطا و مخزن در عدن کجاست\nسوز و گداز سینه خیرالنسا چه شد\nگلدستھای حسن حسین و حسن کجاست\nاولاد مصطفی و شهیدان کربلا\nشاه شهید و قاسم خونین کفن کجاست\nیا رب چه حیرتست که عقلم ز سر پرید\nمنصور خود کجا شد و دار و رسن کجاست\nپروانه وصالم و محروم ز فرط عشق\nشمع و چراغ و مهر و مه انجمن کجاست\nغرقم به بحر هجر که هیچش کناره نیست\nعالی مضطرست در ریختن کجاست\nصحبت اهل سلغم آرزوست\nصوت نی و چنگ و دفم آرزوست\nهم زید ساقی خورشید خد\nساقی عشرت بکفم آرزوست\nهاشمم گل رخ شیرین سخن\nمجلس عیش و شعفم آرزوست\nفصل گل و وقت ملست ساقیا\nسیر وصف هر طرفم آرزوست"}
{"book": "adl0127", "page": 71, "text": "۳۸\nوحش صفت همچو غزال ختن در پی آب و علفم آرزوست\nمضطرب عایشم از جور فلک\nهمت شاه نجفم آرزوست\nبی جمالت بزم عیش دوستانرانورست بی وصالت خانمان بیدلان مینمورست\nچون مر شد از نظر آن قامت یعنای تو سرو شمشاد جنان در خاطرم منظورست\nگلعداری مهوشی شکر لبی شیرین سخن طرفه عینی زخت در آئینه دل انورست\nگردش چرخ ست برابر چه سنگ آسیا یک زمانی این دل شوریده ام مسرورست\nداغ هجرانی که من دارم ندارد هیچکس چهره ام چون زعفرانست جاے پنم کورست\nسربسر کار جهان در دست افسوس دریغ ناله چینی مگر در حسرت فغفورست\nنقش گیتی چون حبابے بی آب است بخور عالمی بنگر ترا چشم خرد گر کور نیست\nعایش غیر از صبوری چاره نبود گر\nبا قضای آسمانی دست و جاے زوریست\nچون جمال آن پریرخ از نظرم گشته است باغ و بستان جهان بر من جهنم گشته است\nبیخودم خودرا ندانم از جفای روزگار شب همه شب بی ام چون چشم انجم گفته ست\nبر در دیر آمدم چون سایلان تشنه لب ساقیا ظالم بده لبریز این خم گشته است\nحسن نواب"}
{"book": "adl0127", "page": 72, "text": "۳۹\n\nمیخواهم وصت تا نقاذ در ندالان\nاین دل سرگشته چون در همرقم گشته است\nهمچو مجنون ز غم اندر بیابان فراق\nعایشه لیلی صفت رسوای عالم گشته است\nساقی بیا که مجلس مستان غنیمتست\nبا دوستان بصحن گلستان غنیمتست\nچنگ و رباب و اهل طرب بم زیر و گام\nعیش و نشاط باده پرستان غنیمتست\nگل در چمن شگفت و بلبل بسیر باغ\nاندر کنار یار بستان غنیمتست\nبشنوزنی حکایت هجران چه میکنی\nشرح فراق هم زنیستان غنیمتست\nآب روان و سبزه و روی نگار هم\nصوت و نوای بلبل دستان غنیمتست\nاین نار عشق در کنج سینه ست\nعایشه بهر فصل زمستان غنیمتست\nساقی بیار باده که این دم غنیمتست\nگر عیش نیست این دم پر غم غنیمتست\nدر هیچ حال ساغر و مینا ز کف منه\nمی نوش کین صفای دمادم غنیمتست\nچون مالگدای پیر مغانیم در طریق\nگر مفلسیم سایه عشم غنیمتست\nبسمل شدم تیغ جفای تو ای صنم\nکشتی مرا ز دست تو مرهم غنیمتست\nبخت سیاه من چو شب داج گشته است\nلیکن خوشم چوزلف تو ادرهم غنیمتست"}
{"book": "adl0127", "page": 73, "text": "بم\nعایشه گفت بنظری کنی ازوی لطف\nمسحش نگفت جانش حومبهم غنیمت است\nگر اسب نیست مرکب لنگ هم غنیمت است بستر چو نیست تخته سنگ هم غنیمت است\nمحبوب دلر با چو میسر نمی شود لاچار یار مست وملنگ هم غنیمت است\nگر نیست دوستان که بگو بند از دل با دشمنان خصومته و جنگ هم غنیمت است\nساقی بیا که با تو د می مشورت کنم گر باده نیست خمره و بنگ هم غنیمت است\nخالی است جای بلبل و قمری درین چمن طاوس نیست زاغ و کلنگ هم غنیمت است\nیاران کجاست همدر فتمند عایشه\nیکرنگ نیست یار دورنگ هم غنیمت است\nساقی بیا که صحبت یاران غنیمت است وین نیمروز باد بهاران غنیمت است\nدر صحن باغ باده بنوشیم یک دگر می در کنار لاله عذاران غنیمت است\nآب روان و سبزه و روی نگار هم هم سایهای سرو چناران غنیمت است\nجوش گلست و وقت می نسیم خوش فریاد عندلیب و هزاران غنیمت است\nبلبل زبوی گل شد مست و بی خبر بیخود شدن چو بلبل حیران غنیمت است\nچون لاله داغ هجر بدل دارد عایشه سوز و گداز سینه فگاران غنیمت است\nمیر حیدر وم"}
{"book": "adl0127", "page": 74, "text": "۴۱\nهر جا که روم مونس جان جای تو خاست\nدر هر چمن ای سرو روان جای تو خاست\nآب عنب و ساقی و گل چهره مهیاست\nدر پای گل و آب روان جای تو خاست\nخون شد دلم از حسرت آن لب که فشان\nای مرهم ریش دل و جان جای تو خاست\nشهد و شکر و قند و نباتست نبات\nسر حلقه شیرین دهنان جای تو خاست\nسجاده و ساغر به من عشق تو کردم\nدر صومعه و دیر مغان جای تو خاست\nمحبوس بدام سر زلف تو هلاکم\nخون جگر از دیده روان جای تو خاست\nچون نقش کف پای تو افتاده بخاکم\nاز فرقت ای رشک بتان جای تو خاست\nصیت عجب افگنده هزاران بمیان\nدر هر طرفی شور و فغان جای تو خاست\nعایش با مید وصالیت شب و روز\nای خسرو خوبان جهان جای تو خاست\n\nپرتو حسن نگار ما جهان را در گرفت\nکز شعاع عارض خورشید مه زیور گرفت\nچهره رعنای جانان آنچنان افروخته\nذره از رنگ رویش غنچه احمر گرفت\nسرو با در گل بماند از قامت دلجوی او\nدفع اعدا نرگس مستانه اش خنجر گرفت\nاز سواد گیسوی مشکین او شب شد پدید\nشمع صبح والضحی از طلعتش انور گرفت\nصاحب میخانه وحدت بود سلطان حسن\nجرعه از جام خماش ساقی کوثر گرفت"}
{"book": "adl0127", "page": 75, "text": "۴۴\n\nزینت عرش معظم کر نعلینش بود\nانبیا و اولیا خاک درش بر سر گرفت\n\nافتخار جمله مرسل بهترین ممکنات\nآنکه جبریل امینش خوشیرا جا گرفت\n\nخاکسارانش مستند سلاطین جهان\nچون همای متقش عالم بزیر پر گرفت\n\nگمرهان را رهنما و صالحانرا پیشوا\nپیروش هر اولیا اندوصف محشر کر\n\nهر سرموئی اگر کرد زبان توان کی گفت\nوصف آن شاهی کی اوج سما برتر گرفت\n\nدر مقام حیرتم محجوب با کم کرده ام\nآتش هجر و فراقش از قدم تا سر گرفت\n\nالغیاث ای شاه خوبان یکسان را دگر\nدامن الطاف تو شاه و گدا یکسر گرفت\n\nچشم بخشا از عنایت بر من عاصی نگر\nچون ترا حق دو عالم شرور و سرتر گرفت\n\nجز جناب ابی فعتم جا ندارد عاصیی\nخویش را بر آستانت از سگی کمتر گرفت\n\nشه محمود که وصفش بزبان ناید راست\nحیف کز مملکت خویش بسی بیخبرست\n\nعدل و انصاف ندارد نبود غور و تمیز\nورنه دوند فهم و خرد صاحب عقل دور شرست\n\nضبط و ربطی نبود حشمت خاقانی را\nبوالعجب عصر بود بیم پدر از پسرست\n\nقاضی و محتسب و مفتی و اهل علماً\nبی تقرشی وانگری تهی از گهرست\n\nنافذ الحکم همه باده پرستان شده اند\nامر و نهی نبود صفحه زیر و زبرست"}
{"book": "adl0127", "page": 76, "text": "۴۳\n\nنبود صوم وصلواتی همه میخواره شدند  نبود بنده زکوتی شجر بی ثمرست\nخم در راسته بازار خورند نیست هراس  دین اسلام تغیرست شب بی سحر است\nپند ناصح نپذیرند بود شرم و حیا  همه خودسر شده‌اند وادی خوف و خطر است\nقیمت مهره شد از گوهر یک دانه فزون  آنکه عالی نسبانند همه در بدرست\nمال دنیا بخران دادن و نعمت بسگان  قوت ارباب خرد جمله خون جگرست\nسفله پرور شده سلطان چه کنم واویلا  خوردن مردم ابله همیشه قند و شکرست\nخانها خانه گک بی بی زنان جیرتیام  در شهوار بخود گردن هر ماچه خرست\nداد از دست شه و وای زیغوری او  خنجر کبر بهر سگ صفتان در کمرست\nکرگس و زاغ و زغن کرده بگلشن ماوی  عندلیبان همه سرگشته و بی بال و پر است\nاهل علوی همه سفلی شده سفلی علوی  همچو رقاص نکو چرخ فلک جلوه گرست\nما در فیض طلب سوخته در نار فراق  کشور روی زمین در نظرش صحن سقر است\nباخت در خدمت شه کوهر سحر دل خویش  پرسشی نیست کے حالش بسان در گذر است\nگفته بودند نظر پادشهان اکسیرست  هرکه خدمت بکند مس وجودش چو زر است\nچونکه پیوسته بود خدمت عظمی باهم  جانفشان هرکه شد الحال بسی بی وقر است\nرایگان باخت یکی عاقل و فرزانه پسر  بشکند دست فلک تیر قضایی سپر است"}
{"book": "adl0127", "page": 77, "text": "۴۴\n\nخاک حسرت بسرش باد کند ما در او از ندم خورده چو فرہاد بضرب تبرست\nروز روشن شود از آه وی همچون شب تار چونکه او ناله کند شیر ژیانرا حذرست\nاین چنین عهد و فرمان بایندار و ایام سستی سلطنت شیرش جنگ بجر\nشکوه تا چند کنی سنگدل سینه کباب دور گردون بنگر بوم بومیش ببرست\nپادشاهی که بملکش نبود انبازی غور خود خواهم از و واقف سر خبر و شرست\nقهر سبحان شد بر خلق مثال عایشه جان\nبا سر سر شد پا گردش دور قمرست\nصبح دم شستم بوی آن گل بیخارست چونکه بلبل میشود فصل گل بسیار\nمی خرامیدم بسوی بوستان صل و در سر مست عندلیب قمری گلزار است\nدوش دیدم در خرابات مغان میخواری جرعه میباده مخمور ساقی و خمار\nدر میان کعبه و بتخانه دیدم شعله کز ضیای پر توش میدند در و دیوار\nمن نمیدانم چه بودست آنصنم کز یکنگاه عاقل و دیوانه سر در قدمت ای عیار\nهر که نوشد جرعه از باده کاس الکرام قطب و غوث و اتقیا گردند همه یکبار\nصوفی و ملا و زاهد عابد و شیخ کبار اهل ارضی و سماوی جمله چون بیکار\nشیخ صنعان رشته الفت چو زناری بر انبیا و اولیا و حیدر کرارست"}
{"book": "adl0127", "page": 78, "text": "۴۵\n\nاز سر شام ازل تا آخر صبح ابد مرد و زن از فرط عشق صاحسرات\nچونکه از قالوابلی بشنید جانها شمه زنده شد مرده و یا بطن واظهار\nکله ضان افتاده در گنج لحد گشت خاک آب شد باد سفاک س وفنات\nکافر و مسلم بامید یکه یارب جوش دود دوزخ و اعراف حور و جنت الانهار\nکاشکی از باده عشقش سرشتی تمیم تا قیامت می فتادم در هوای یار\nموج خون طغیان کند اندر دلم در سرس چونکه برآید بجوش از قدرت قهار\nهر که شد وابسته بخیر زلف خمش همچو مجنون میشود در دشت و کهستار\nقدرتی بنهاد اندر رشته تاک عرب چونکه منصور از می توحید شد بردار\nهر که با عطار میگرد و قریب و عتاب میشود از بوی فیض کلبه عطارت\nدر بیابان تفکر لنگ ماند پای عقل فهم و ادراک و خرد گرد ببی بکار\nپادشاهان جهان افتاد بر خاک در تخت محتاج ست و خسر و دربار\nخرقه پوشد صوفی و زنار بندد برمن در طریقت بی محابا خرقه و زنارت\nشاعران مستند از خمر محبت روزوش حافظ اسرار است قاسم انوار\nخلق خواهد از خداجی در بی لطف عطا من باجا دار شوم از دولت دیدار\nعایشه راز شکایت کنه در این ننجیم وافرند همچون تو اندر کوچه و بازارست"}
{"book": "adl0127", "page": 79, "text": "۴۹\n\nرفتم بدیر میکده پیر مغان مست دیدم همه بیخود به تمنای تپان مست\nعقل و خرد و هوش بدر رفت بیکبار دل مست و دهان مست و جسد مست و روان مست\nخمها همه در جوش و خروشند ز سر شوق در پای خم افتاده بسی پیر و جوان مست\nچرخ و فلک و ماه و خور و انجم و افلاک لوح و قلم و کرسی و عرشند همه گان مست\nجبریل امین مست و ملک جمله خرامان زین شور عجبانه زمین مست و زمان مست\nرفتم تماشای گلستان و ریاحین سرو و گل و ریحان و چمن با ارغوان مست\nبلبل به تمنای گلستان شده مدهوش زاغ و زغن و فاخته قمری و فغان مست\nزان نرگس فتان که بود هر دلها زهاد و عباد و همه شیخان جهان مست\nاندر خم ابروی تو دیدم به حقیقت بیخود شدم از غمزه آن تیر و کمان مست\nیک نفخه وزد گر ز سر کاکل مشکین فی الفور شود خسرو خاقان و کیان مست\nدر صومعه و مسجد و میخانه ندیدم زهاد و عباد و همه رندان زمان مست\nخواهی که سلامت روی از کوچه عشاق آهسته رو اینجاست لبس شیر ژیان مست\nای بخیر این جایه ادب باش که بسیار بی پا و سر افتاده قلند صفتان مست\nزان باده که در میکده عشق مهیاست یکجرعه بنوشم بخدا هم بخنان مست\nدر خواب عدم رفته نه از خود خبرم بود بیدار مرا کرد وزان خواب گران مست\n\nای قادرمست"}
{"book": "adl0127", "page": 80, "text": "۴۷\n\nای دوست چرا بیخبری از من مسکین\nعالم ز هجرت شده [مجنون سان؟]\nشهریار من چه عالی همت است کارهای وی سراسر قدرتست\nلطف ویرا نیست حد منتها شاه شاهان خسرو بی منتست\nساعتی موری سلیمان میکند رفعت او برتر از هر رفعتست\nپرتو لطفش کند زر خاک را کبریای من چه صاحب دولتست\nلانعم ممکن بعالم زو شده کس نمیداند عجایب قدرتست\nذوالعطا و ذوالبقا و ذوالکرم خاکساران درش با حرمتست\nگنبد مینا مدور ساخته شیوه های صانع بی آلتست\nاز غم دنیا و عقبی فارغند هر که با دلدار با هم صحبتست\nهر که مست از باده توحید شد ساغر می بر کفش پر عشرتست\nیک سر مو غم ندارد عاصیا\nشستن عصیان بآب رحمتست\nدوش دیدم که ساقی ما مست آمد و شیشه شراب بدست\nبزم عیش و طرب بپا کردند گلغذاری به تخت گل نشست"}
{"book": "adl0127", "page": 81, "text": "۴۸\n\nتو به کردم زمی بهار آمد بلبل طبع بیدلان شد مست\nدختر رز درین میان چوسید گردن تو به مرا بشکست\nجام زرین بکف پر از می ناب داد با مدهوشان باده پرست\nگفتمش نوبهار حسن وجمال سر بلندان دهر پیش تو پست\nساغر عشرتم کرم فرما خرمی در جهان مدام نیست\nموسم اعتدال می‌گذرد همچو تیری که می‌جهد از شست\nقدحی داد پر از مے گلگون گفت بنوش آنکه باب تو به به بست\nدر کشیدم بیاد پیر مغان دلم از محنت حوادثه رست\n\nز روسیم حاصل سک معدن پاک\nعایشه سکه کی زند بر جست\n\nمصحف روی تو صبح کبریاست بوی تو فرح دال جان دوست\nسنبل غالیه گرد مه و مهر خوشتر از مشک ختائو تست\nغنچه معرفت خند برین بلبل شوق تو ویس نقرست\nعارضت خور دهشت ایجان لب لعل تو عقیق یمنست\nطاق ابروی تو محراب حصول نرگس شوخ تو مشکوه فتنسٹ\n\nبفرموده"}
{"book": "adl0127", "page": 82, "text": "۴۹\n\nنیست در انس و ملک چون تو لطیف قد سرو تو ریاض بار است\nصاحب حلم و حیا علم و ادب طوطی طبع تو شیرین سجنست\nمعدن لطف و سخا و کرمی فیض انعام تو در هر ثوست\nشاهباز ید سلطان ازل صید عشقت دل هر مرد و زنست\nذکر حسنت بزبان نامدست چاکر یوسف گل پیرهنست\n\nکوی تو کعبه حاجات همه\nعایشه کلب در آن حرمنست\n\nبی جمالت بوستان عیش ما را نورست جز وصالت هیچکس خاطرم منظور نیست\nتیر عشقت تا بسو فارس فبغز داند رولم ای صنم مرکز علاج زخم این ناسور نیست\nهمچو قمری طوق گردن مرا از بندیت گرچه از خاصت بعیدم قرب هر دور نیست\nشهره شهرم ز بدنامی ندارم هیچ باک بر زبانم روز و شب جز ذکر تو مذکور نیست\nزیر خندی میکنی هر دم نگار جنگ جو شهد شیرینست ولی جز خانه زنبور نیست\nطوطی طبعم شکر خاشد زکان حسن تو فیض این دولت بتا خبر باده انگور نیست\nسایه هر طایری عظمت ندارد چون هما زانکه چون موسی مقام هر یکی بر طور نیست\nچند نالم از جفای چرخ و جورت ایصنم ناله چینی نگر جز حسرت فغفور نیست"}
{"book": "adl0127", "page": 83, "text": "دل بمهر مهوشان هرگز مبند ای بی وفا\nچون به بینی خوبرویان را و فادر سور گرفت\nعقل پرون رفت سودای تو در سرجا کرد\nآتشی دیدم ز دور آمد گرفت اندر برم\nسوخت سرتاپامراچونشمع درنار فراق\nدوش دیدم سایلی بر درگه پیر مغان\nگفتمش این دولت ارزانی تراشد از کجا\nبنده پیر مغانم زانکه یمن همتش\nلشکر عشقت ملک جان و دل ویرانه کرد\nگفتمش برگو که نامت چیست عشقم نام کرد\nجسم و جانم از فراق دوست اوا[ILL] کرد\nیک جرعه میخواست لیکن جام چون دریانه کرد\nگفت هر کس خویشکوترز مر ش[ILL] کرد\nخاکساران درش بر لامکان پرواز کرد\nعاقبت کلک محمدی خسر وعالیجنا\nپشت خود را در جوار شوکت عنقا گرفت\nدوشم از دیده نور دیده گذشت\nمیخرامید با کرشمه و ناز\nالتفاتی نکرد بر من زار\nتا بدیدم دو چشم مخمورش\nسرو بالابلند رشک قمر\nمونس قلب آرمیده گذشت\nاز تحبر بمن ندیده گذشت\nلب لعل از غضب گزیده گذشت\nعقل و هوشم ز سر پریده گذشت\nآمد از من قد خمیده گذشت"}
{"book": "adl0127", "page": 84, "text": "۵۱\n\nمست و مدهوش از شراب کهن جامه خویشتن دریده گذشت\nزد نمک بر جراحت دل ریش چونکه آنماه نارسیده گذشت\nآن پری چهره شوخ بی‌پروا ناله زار من شنیده گذشت\nقاتل العاشقین طبیب قلوب خرم آن کس که برگزیده گذشت\nباغ کیستی که عالم آرائیت باغبان یک گلی نچیده گذشت\nبلبل بیدل از جفای خزان خون دل از مژه چکیده گذشت\nاز فراق سمنبر گل رخ شب و روزم بآب دیده گذشت\nشاه من آمد و فغان برخواند لشکرش نیز صف کشیده گذشت\nاین منقش سرا چو شد تعمیر دیده بکشودم و ندیده گذشت\nبیدلان از جفای هجرانش هم بخون جگر طپیده گذشت\nهر که شد واقف رموز نهان همچو منصور سر بریده گذشت\nمالک شرق و غرب و خسرو طوس شربت مرگ را چشیده گذشت\nعاقبت شرح رفتگان تا چند\nغیر حق جمله آفریده گذشت\nدو زلف یار چو زنجیر گردنم شده است دل ربوده چو نخجیر در غمم شده است"}
{"book": "adl0127", "page": 85, "text": "۵۲\n\nرمیده میشود از من هر نشیب و فراز پوشام تیره ازان روز روشنم شده است\nفگنده است مرا روز و شب بحیرت و فرار شکایت از که کنم دوست دشمنم شده است\nبهر رهی که روم خالی از خطر نبود ندانم از چه سبب خلق رهزنم شده است\nچو رفتم از پی گل چیدن وصال نگار که خار هجر گرفتار دامنم شده است\nفتاد عایشه در بحر هجر و غم خورد\nلطفش از سر الطاف ضامنم شده است\n\nچگونه شرح غمت یا عیان کنم ای دوست حقیقت غم خود چون بیان کنم ای دوست\nکجا روم ز که پرسم نشانت ای محبوب بیاد وصل تو سیر جهان کنم ای دوست\nبباغ دل چو رسم سر و قامتت نگرم برغم بلبل و قمری فغان کنم ای دوست\nسرشک خون برخ زرد اهل میبارد اگر ز هجر تو هر دم روان کنم ای دوست\nز جور چرخ جفاکام داعضا دارم شکست مدعیان را چنان کنم ای دوست\nدمی نیم ز تو غافل مگدران اوقات که قطع مرحله این جهان کنم ای دوست\nشود چو کوکب بختیای مدعایشه\nطواف کویی تو من بیجا کنم ای دوست\nصنما گلشن روی تو چه بسیار خوش است چیدن از باغ وصالت گل بیخار خوش است"}
{"book": "adl0127", "page": 86, "text": "۵۳\nچون خرامی بچمن سرو قد لاله عذار\nدست در گردن ق جانب گلزار خوشت\nعشوه پرداز دلارام بت شکر لب\nبوسه زان حقه شیرین گهربار خوشت\nمجلس آرای جفاپیشه نگر جانب ما\nشیوه سامریشیخ ستمگار خوشت\nنیست در خلد برین حور به مانند تو\nجلوه ناز تو بس ای بت عیار خوشت\nعایشه گرد مددا ز پیر مغان میطلبی\nبگذر از لاف نعم ساکن خمار خوشست\nبیا بیا که مرا با تو اشنائیها ست\nدلم مدام خراب از غم جدائیها ست\nتبادمان تو خوشتر بود ز آب حیات\nتبسم از لب لعلت چه در فشانیها ست\nفراق آمد و بر داز برم رفیق شفیق\nرضا بمرگ خودم این چه زندگانیها ست\nکجا روم ز که پرسم نشان آن محبوب\nبوصل دوست رسیدن چه شادمانهیاست\nبیا بجانب بستان که فرح می بخشد\nکه موسم طرب و عشرت و جوانیها ست\nز دست ساقی گل چهره پری پیکر\nبنوش باده که ایام شادمانیها ست\nمرو بصومعه کانجا بسی بود قطاع\nبیا به میکده کین جا امان امانیها ست\nبهیچ در نروم جز جناب پیر مغان\nکه بر من از سر لطفش چه مهربانیها ست\nرسید مرده که عایشه غم مخور زینها\nمدد علی ولی وقت کامرانیها ست"}
{"book": "adl0127", "page": 87, "text": "۵۴\nشکن طرۀ محبوب عشق پیچانست بهار عارض جانان همه گلستانست\nهزار جان گرامی فدای آن عارض که پر تو زجمالش چو ماه تابانست\nجهان زپرتو آن رخ منورست کهام زچشم خلق بزیر نقاب پنهانست\nخوشا کسی که دلش بسته محبت اوت که ذوق دار وصالش همیشه خندانست\nمراست قبله حاجات طاق آن ابرو که سجده گاه ملک تکیه گاه انسانست\nهمای چون مگس آستانه اش باشد نسیم کوچه او عطر و مشک ریحانست\nز عکس روی منور طلوع صبح امید سواد زلف که شب را عبیر افشانست\nکسی که قطره می نوشد از خم وحدت کمینه جرعه او قلزمست و عمانست\nبیا به مجلس رندان در فشانی کن میان صحن گلستان خروش مستانست\nشهان دهر چو کلبی بر آستانه اوست که سنگ رهگذرش خاتم سلیمانست\nمرا ببخش زلطف و عطای ربانی بآن جناب که پشت و پناه خلقانست\nاگر چه عاشق تقصیر بیحد دارد\nرجای وی بکریم و رحیم و رحمانست\nدر نار هجر یار مرا جمله تن بسوخت در وصف آن بکار زبان دهن بسوخت\nچون آتش فراق تو دل را فراگرفت از کثرت شراره آن انجمن بسوخت\nدین انور ش[؟]"}
{"book": "adl0127", "page": 88, "text": "۵۵\n\nوین شورش عجیبی که اندر سر منست\nاز فرط اشتیاق مرا جمله تن بخوست\n\nاین داغ آتشین که مرا هست بر جگر\nبر هر که ذره رسد از خویشتن بخوست\n\nاز بسکه گریه میکنم و آه می کشم\nشاهین و باز و شهپر زاغ و زغن بخوست\n\nدر هر چمن که شرح غمت را بیان کنم\nبلبل بناله آید و سرو سمن بخوست\n\nمیسوزم از فراق و ندارم چاره\nاز شعلهای سینه ما این وطن بخوست\n\nبعد از وفات بر سر خاکم چو بگذری\nاز شیوه لطیف تو گور و کفن بخوست\n\nدستم بدامن تت روز رستخیز\nفریاد رسم غم که مرا سیم تن بخوست\n\nچون مبتلا شدی بغم عشق صبر کن\nچندین بنال همچون تو از مرد و زن بخوست\n\nدلم بر آتش هجران کبابست\nجگر پر خون و احوالم خرابست\n\nز رنجت بد نمیدانم سبب چیست\nپری پیکر بین اندر عتابست\n\nمنم در جستجوی آن سمنبر\nچو مرغابی که سرگردان بآبست\n\nز هجر مهوشان شمس طلعت\nسر شک دیده‌ام یاقوت نابست\n\nزدند چون خامه اندر روز میثاق\nبهر خوبرو با غم خطابست\n\nمرا چون مرغ دل آمد به پرواز\nبقید دام زلفت مشکنابست"}
{"book": "adl0127", "page": 89, "text": "۵۶\n\nبسی مدت شد ای ماه یگانه جمال دختر رز در نقاب است\nبمن ارشاد از پیر مغانست که غیر از عشق هر طاعت عذاب است\nبیا ساقی بده جام لبالب غنیمت گیرمان عهد شباب است\nزمرد فرش شد در صحن بستان خروش بلبل و فصل گلاب است\nدمی بی می مباش ای مرد آزاد که آبی زندگی خمر مذاب است\nبتا در مجلس رندان سرمست شراب کهنه نوشیدن ثواب است\nنوائی کان زدل غم را رباید نفیر و نغمه چنگ و رباب است\nنیابی در جهان عمر دوباره ز یاران که رفتند کی جواب است\nنگر رعنائیان گل اندام چو گنج سیم و زر دفن تراب است\nسمند چرخ دایم زیر زین است خلایق را نگر پا در رکاب است\nدمی بنشین که با هم راز گوئیم بیوت عالم فانی خراب است\nچو گردون را نمی بینم بقائی بگیتی آنچه دیدی همچو خواب است\nمی توحید چون عایشه نوشید\nالی یوم القیامت مست خواب است\nای همنفس خرابم دوست سینه بریان دل کبابم دوست\nنوشت دوم"}
{"book": "adl0127", "page": 90, "text": "۵۷\nقوت روحم گشته خوناب جگر\nروز و شب اند رغذایم غم تست\nدر ازل گشتم به هجرت مبتلا\nتا ابد رخ برنتابم غم تست\nهر کرا مقدور قسمت داده‌اند\nسرنوشت آمد خطابم غم تست\nعایشه بیهوده آمد در جهان\nصرف شد عمر شبایم غم تست\nمن کجایم کلرخ شکر لب شیرین کجاست\nبلبل بیدل کجا فصل گل نسرین کجاست\nموسم عیش و طرب آمد دلارامم چه شد\nساقیا مخمور عشقم باده رنگین کجاست\nنوعروسان چمن در جلوه شد وقت سحر\nدلبر بانی روح فزائی مهوش گلچین کجاست\nمن نمیدانم چه پیش آمد ترای سیم تن\nعارض چون مهر و ماه و آن خط مشکین کجاست\nای کنعان چشمم تا بکی باشی نهان\nدر تحیر مانده ام کاین شیوه و تمکین کجاست\nکرکس و زاغ وزغن بگرفته جای عندلیب\nشاهباز انرا چه شد سر پنجه شاهین کجاست\nعایشه تا چند نالی از جفای روزگار\nلیلی و مجنون کجا شد خسرو شیرین کجاست\nلایلاف قریش ای قرشیه حافظ جانت\nخزان هر باد دور از سر و خرامانت\nهمینخواهم سرت سبز دات خوش باد جاویدان\nبچینی در ریاض شادمانی گل بکامانت"}
{"book": "adl0127", "page": 91, "text": "۵۸\nدرین صندل سرای آبنوسی روز و شبا می رقیبت سرنگون با دا سمر در دوستدارت\nبر اوج ماه می بینیم شعاع شمس رخسارت سواد لیلة القدر است در زلف عنبر افشات\nبود آن لوح پیشانی ضیای صبح نورا از انست مشتری در پیش شمع طاق ایوات\nدو چشمت در کس شهلا قراری کی دار دلا رخت چون مهر رو تابان بان حق غنچه می خندات\nدو تیغ مصر و ایرانست ابروی هلال آسا چسان جلاد مشتاقان بی می هوش و پروات\nدو ترک مست خون ریز یقینے قصد میدارن گروهی روز و گشتند ہلاک شهر مکان\nمطیع خاتم لعل لبت ملک سلیمانس بسا چون قیصر خاقان فقیر و خاکسارات\nبجا حسن روز افزون بساط خلد رضوات شکر افشان کلام طوطی طبع سخندات\nگرفتارست بس خوبان بدام حد مشکینت بیک نظاره میسازند هزاران جان بقر با ت\nبود در حقه گوہر مرتب شربت کوثر مریض عشق را باشد شفا از ابحیوانت\nبساطین جمالت را ز آفتها خدا حافظ که فرح قوت روح است از سیب زنخدات\nازان سلطان بی پروا که بودم در تمنات\nمدام عالی خواهد بحق دولت بافرما\nزمین همت پیر مغان دلشاد است کمینه جرعه لطفش چو شط بغداد است\nحباب دار بود کارخانه افلاک جهان و کار جهان جمله با دبر باد است\nبا دم مغان"}
{"book": "adl0127", "page": 92, "text": "۵۹\n\nبیا د پیر مغانم بده شراب ناب که این دلالت خیرت زپیر و استادست\nبشاهرۀ حقیقت ببین و سیر سلوک که بیوفائی کردون مدام معتادست\nدلم چو طایر وحشی رمیده میگرید بدام زلف پری چهره ناگه افتادست\nمن آنزمان که بزادم ز مادر گیتی نه روز خوش همه رنج و الم مرا یادست\nفراق و محنت و هجران و رنج و گریه و آه مرا ز قسمت روز ازل همین دادست\nزجور گردش ایام و بیوفائی چرخ دلم گرفته ز دار خراب آبادست\nچو سنگ خاره بود سینه ناخنم تیشه مرا که کوه کنی پیشه همچو فرهادست\nبو دز خون جگر قوت اهل فهم وخرد فلک به مردم نادان مطیع و منقادست\nبشرح راست نیاید شکایت دوران دلم ز هجر نکر سخت تر ز فولادست\n\nاگر چه مفلس و مضطر غریب و حیرانم\nرضای عاشق از دولت خدا دادست\n\nنگارا راه و رتپارت مکش تست ادا و ناز بسیارت مکش تست\nندیدم مثلت از مه تا بماهی نگاه چشم خونخوارت مکش تست\nبقد سرو و برخ مانند خورشید چو بلبل صوت گفتارت مکش تست\nبقربان دهان دُرفشانت لب لعل گهربارت مکش تست"}
{"book": "adl0127", "page": 93, "text": "۶۰\n\nترنج غبغب و سیب زنخدان\nشکنج زلف تا تارت مکش است\nچه شورست اینکه در عالم فگندی\nگل حمرای خسارت مکش است\nنداری خبر ستم رسم و رسومی\nروشهای ستمکارت مکش است\nندارم طاقت روز جدائی\nسراسر کار و کردادت مکش است\nبگفتا عایشه کای سلطان خوبان\nفنون مکر و اسرارت مکش است\n\nبتا گفتار شیرینت مکش است\nنگاه چشم مشکینت مکش است\nبقربان دو لعل باده نوشت\nحیا و ناز و تمکنت مکش است\nقدت سرو ریاض کامرانی\nسواد زلف پرچینت مکش است\nنگاری مدهوشی شمع شب افروز\nفنون و لطف و تحسنت مکش است\nبتی شکر لبی شیرین تکلم\nسراسر رسم و آئینت مکش است\nبگلزار رخت نظاره کردم\nنسیم بوی نسرینت مکش است\nچگویم شرح اوصاف جمیلت\nسمنبر لون سیمینت مکش است\nمشو مغرور حسن دل ربایت\nطبیعتهای خود بینت مکش است\nبعایشه چه بینی از حقارت\nدل چون سنگ سنگینت مکش است\n\nنگار ناز پرور"}
{"book": "adl0127", "page": 94, "text": "۶۱\n\nنگار نازنینم سبزه رنگست لبش لعل و دهانش غنچه تنگست\nدو ترک مست خونریزش پر آشوب خمار نرگسش از افیون و بنگست\nقدش سرو ریاض کامرانی کمان ابرو و مژگانش خدنگست\nتنظیم عذارش ماشاالله که رشک صورت چین و فرنگست\nز مک نظاره حسن و جمالش اگر سلطان بود آندم ملنگست\nچو شد شهباز عشق او به پرواز گرفته طایر قلبم به چنگست\nبدیدم چونکه گلزار رخش را مرا از خلد رضوان عار و ننگست\nپریشان روزگارم همچو زلفش بسودایش فهیم و عقل دنگست\nعجایب شیشه خوی پریجانه گهی در صلح آید گه بجنگست\nمرا آئینه بخت نگون سار گرفته از جفای چرخ زنگست\nچو قمری طوق برگردن ز الفت مرا نظاره آن شوخ شنگست\nبیازم نقد جانرا در ره او که صید غمزه اش شیر و پلنگست\nببحر عشق چون گشتم شناور نه بیم جان نه بی خوف نهنگست\nخرد در کوی وصفش کی برد راه بفکرش دست کوته پای لنگست\nچو شمع عاش را سر تا قدم سوز دل بی رحم او دانم ز سنگست"}
{"book": "adl0127", "page": 95, "text": "۶۲\n\nگلشن رویت بهار و نرگس مستت عاشق بیچاره در شور و فغان چون بلبلست\nاز محبت سوختم چون شمع از سر تا قدم از بتان مهر و وفا جستن خیال باطلست\nسرکشید و بسته زنجیر زلف مهوشان داغ عشقش تا قیامت نقش بر لوح دلست\nاز فراقش گشته قوتم روز و شب خون جگر میوصالش کل کل شبرنگ همچون زهر قاتلست\nایکه میگویند بخوبان دل مبند ای عاقلان\nزندگانی در جهان بی یار کردن مشکلست\nاز عشق تو بیقرارم ای دوست کز خویش خبر ندارم ای دوست\nاز زخم فراق و باد هجر دیریست که در خمارم ای دوست\nچشمم دو چهار شد بروت اندره قطارام ای دوست\nدر دین بجای اشک سردم خوناب جگر ببارم ای دوست\nبودم گل باغ عشق لیکن اندر نظر تو خارم ای دوست\nگر دست دهد مرا وصالت غم هیچ دگر ندارم ای دوست\nافشان برخم معطر روح زان طره مشکبارم ای دوست\nعقل و خرد م ز سر برون شد چون دور از ان نگارم ای دوست\nپروانه صفت بشمع رویت امید که جان سپارم ای دوست\n\nبنام مرد [؟]"}
{"book": "adl0127", "page": 96, "text": "گر بر سر مو شود زبانم\nاوصاف ترا شمارم ای دوست\nعایشه ملول فعل خویش است\nاز لطف تو شرمسارم ای دوست\nصبحدم از گلشن و تو کلیدن خوشست\nچون حنا رخ بر کف پایتو مالیدن خوشست\nاز جفای خار هجرانت چو بلبل دایما\nدر گلستان وصالت زار نالیدن خوشست\nصحن بستان با پی سر و بشرو ای روان\nگلرخا از خنده بر بار خندیدن خوشست\nتا بود عمر گرامی سال ماه و روز شب\nطاق ابروی ترا چون ماه نو دیدن خوشست\nهمز دست ساقی گلچهره خورشید خذ\nباده گلرنگ بسیار نوشیدن خوشست\nزار و بیمارم ز هجرت جان بلب آمد مرا\nای بت نامهربان بیمار پرسیدن خوشست\nهمچو مرغ نیم بسمل مانده ام در دام تو\nای ستمگر از خدای خویش ترسیدن خوشست\nچونکه دورم از رخت دایم چوا بر نو بهار\nخون دل از فرقت ای دیده باریدن خوشست\nعایشه را لب شکایت بند صبوری پیشه کن\nچون بدامان قناعت پای پیچیدن خوشست\nای دوست از حکایت هجران چگویمت\nاز نتظار دیده گریان چگویمت\nسر تا قدم چو شمع شدم محو در فراق\nاز شعلهای سینه بریان چگویمت"}
{"book": "adl0127", "page": 97, "text": "۶۴\n\nرفتم بباغ صبحدم از بهر وصل گل\nآن نوبهار حسن که مثلش بدیهریت\nآن جنگ جو که هرمژه اش قصد جانکند\nرفت از فراق وصل دو چشم خمار شد\nروحم زسر پرین شده قالب چومشت خاک\nسر تا قدم زیب بی شهر یار حسن\n\nاز ناله‌های بلبل حیران چگویمت\nاز شیوه‌های سروخرامان چگویمت\nاز فتنه‌های نرگس فتان چگویمت\nاز فرقت جدائی یاران چگویمت\nجسم ضعیف را نبود جان چگویمت\nبیدل زنغد سیب زنخدان چگویمت\n\nعاشقان مباشید غمو مید وصل درو\nاز موج بحر رحمت رحمان چگویمت\n\nبازم اندر سر هوای وصل یار افتاده است\nغمزه جادوی آن بت عالمی بر هم زند\nدل چو مرغ نیم بسمل می‌طپد اندر بدن\nهر دو چشمم چار شد در انتظارش روز و شب\nتن ضعیف و سینه مجروحست پیغامم بر\nاز ریاض وصل دلبر گل نچیدم هیچ گه\nغرق بحر بی سروپایم نمی یابم کنار\n\nدل سپند آسا بر آتش بیقرار افتاده است\nعاشقان از تیر هجرش دلفگار افتاده است\nتا بدام زلف مشکین تابدار افتاده است\nچون نظر برطاق ابروی نگار افتاده است\nاز شعاع عارضش در دل شرار افتاده است\nچونکه روز فطرتم قسمت بخار افتاده است\nموج طوفان سر زمانم بیشمار افتاده است\n\nبنگر مجنون"}
{"book": "adl0127", "page": 98, "text": "۶۵\n\nنیک مخمورم بده ساقی زخمر معرفت از می دیرینه ام در سر خمار افتاده است\nجرعه نوشان می توحید از جام الست بی خبر از خویشتن منصور وار افتاده است\nچند نالی از غم دنیای پر مکر و فریب محنت و هجران قرین روزگار افتاده است\nسر که شد وابسته زلف ربای رشک چین چون سر زلفش پریشان روزگار افتاده است\nعایشه تا چند کوئی شکوه ایام را\nچون تو بر خاک درش چندین هزار افتاده است\nهمه در زیر خاک باید رفت با دل دردناک باید رفت\nاز جفاهای چرخ کجرفتار هم گریبان چاک باید رفت\nجگر ریش و سینه افکار همه اندوهناک باید رفت\nپیر و برنا و زشت و مهرویان از سمک تا سماک باید رفت\nپادشاهان و خسروان جهان خوار و زار و هلاک باید رفت\nلب ببند از شکایت عایشه\nگر تو خواهی که پاک باید رفت\nترحم پیشه پیغمبران ست ستم کردن رسوم کافران است\nعزیز! تا توانی دل بدست آر که عرش الله قلوب مؤمنان است"}
{"book": "adl0127", "page": 99, "text": "۶۶\n\nز بد بگریز با نیکان بیامیز\nبهشت عدن جای صالحانست\nز خوف ایزدی یک لحظه غافل\nمباش او قاهر جسیم جانست\nغضب آلوده گر بیند سلطان\nز خاک تیره کمتر بلکه زانست\nرجا میدار د از لطف الهی\nکه بحر لطف او دایم روانست\nبه عین مرحمت بیند به موری\nهمان ساعت سلیمان زمانست\nبعصایم ترحم کن الها\nترا فیض و کرم بر عاصیانست\nشعله هجران به تنم در گرفت\nملک دلم سوخته تا سر گرفت\nکشور خودم ستة تاراج شد\nپادشه حسن چو لشکر گرفت\nمحو شد از یک نگهش جسم من\nبرقع رخ چون مه من بر گرفت\nزمره جبین آن صنم سیمتین\nلون رخش غنچه احمر گرفت\nتاب و توان و خرد م شد ربود\nنرگس مستانه چون خنجر گرفت\nرشک بتان حور وشی گلبدن\nمهر و مه از طلعتش انور گرفت\nسرو سهی قامت رعنای من\nخضر صفت جامه اخضر گرفت\nملک یمن بالله لعل لبش\nروی زمین جمله مسخر گرفت\n\nامیر یار محمد"}
{"book": "adl0127", "page": 100, "text": "۶۷\n\nمهر گیاه رسته بگرد درش صبر و قرار از دل من بر گرفت\nهر که شد بمبستر هجر غمش رتبه بر افلاک چون خاور گرفت\nهمچو زلیخا شود از سر جوان هر که ببر سرو سمنبر گرفت\nشیفته شیوه شیرین او راه بیابان چو قلندر گرفت\nهر که شد او چاکر پیر مغان مشرق و مغرب چو سکندر گرفت\n\nاز الم هر دو جهان رسته است\nعایشه چون دامن حیدر گرفت\n\nدل بدام طره شبرنگ یار افتاده است جان بخاک رهگذارش چون غبار افتاده است\nهر که او با دوستی محمد شد از خویشتن گرد شمع عارضش پروانه وار افتاده است\nنرگس شهلا رخ چون ماه و خط عنبرین غنچه لعل لبش در دست خار افتاده است\nدل چوشد وابسته زلفش کجا یا بد رها زانکه بینی بر سر هر گنج مار افتاده است\nعقل و هوش و فهم و ادراک خرد از سر گرفت چون مرا در سر هوای آن نگار افتاده است\nآنکه او رانیست همتائی بملک انتظام ارجمندان بر درش با انکسار افتاده است\nعاشق صادق نیند یشد ز خوف این ان همچو مجنون وز وحشت در کوهسار افتاده است\nچند نالی از جفای چرخ و جور روزگار عاشقان دایم برنج و اضطرار افتاده است"}
{"book": "adl0127", "page": 101, "text": "۶۸\nعایشه هرچند گنهگاری حق مع مولا\nمخزن فیض و عطایش بشمار افتاده ا\nدفتر عشق عجب دفتری بی پایانست\nنقش این خط مستعد دل دانایانست\nهر که در مکتب عشاق حروف آموزد\nتا ابد در پی این مسئله سرگردانست\nآنکه شد بسته زنجیر سر زلف دو تا\nاز ازل تا بابد شیفته جانانست\nبحر عشاق طویلیست ندارد پایان\nکندرین بحر همه جای در و مرجانست\nغوطه زن تا بکف آری تو یکی در یتیم\nزانکه غواص درین بحر جوانمردانست\nدل بد لدار بده از سر و از جان بگذر\nعشقبازی بجهان رابطه شیرانست\nآتش عشق برافروخت جہانرا نگرفت\nدر سموات نگنجد بدل انسانست\nعاشقی شیوه رندان حقیقت باشد\nهر کر ا روز ازل داده نصیب آنست\nبنده پیر مغان باش که از همت او\nبرسی تا بمقامی که همه خاصانست\nسایل درگه او باش بهر حال که هست\nکه گدایان در دوست همه سلطانست\nهر که یک قطره می از خم وحدت نوشید\nهمچو منصور ز خود بخبر و حیرانست\nقطره ریز تو از مهر خود اندر دل من\nمعرفت را بنما لطف تو بی پایانست\nکردگار عنایت تهی عایشه نگر\nعاصیانرا کرمٹ دولت جاویداست\n\nساقی کوثر بد"}
{"book": "adl0127", "page": 102, "text": "۶۹\nساقی کوثر بده چندمبر هشت در ازل رندی بمن شد سرنوشت\nخاک آدم چون مخمر کرده اند طینتم از باده حمرا سرشت\nدر پس دیوار مستی مانده ایم کس نمیداند که خوب کیسے زشت\nاز قضا آدم برای گندمی می نه بینی خلد رضوانرا بهشت\nز ابتدا تا انتها لیل و نهار هر چه آید نیک یا بد خواهد گذشت\nدر زمین خشک دهقان حاصلی بر ندارد تا در و تخمی نکشت\nجز رضای حق نجوئی عایشه\nپیش از ان کز خاک تو سازند خشت\nای ستمگر دست من در دامنت کر بمیرم خون من بگردنت\nمن نمیدانم چرای سنگدل التفاتی نیست هرگز با منت\nکی بگیرم در برت همچون رباب تا شوم آسوده چون پیرهنت\nدوش گفتی میدهم کامت ولی گنگ بادا هر که او شد رهزنت\nصم و بکم باد همش بر زبان کور بادا هر که باشد دشمنت\nعایشه خواهد بقایت هر زمان\nهم مدد بادا امام ضامنت"}
{"book": "adl0127", "page": 103, "text": "۷۰\n\nبیا بیا که مرا با تو آشنائیهاست\nدلم مدام خراب از غم جدائیهاست\n\nخمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست\nبگو برای خدا این چه انتظاریهاست\n\nفتاده‌ام به بلائی که شرح نتوان کرد\nرضا به مرگ خودم این چه زندگانیهاست\n\nمرا که یک نفس از عمر بی‌تو میگذرد\nاگرچه خلد برینست بیقراریهاست\n\nوگر بتیغ زنی سینه را سپر سازم\nکه سر بریدن عشاق مهربانیهاست\n\nمرا که زلف تو چون طوق گردنست ای شوخ\nزبندگیت چوقمری نگر نشانیهاست\n\nتو در تکبر حسن و چو بلبل عشاقست\nزخار هجر تواند رفغان و زاریهاست\n\nبتیز غمزه مرا کشته خاک میسپرد\nبره فکندن مقتول شرمساریهاست\n\nاگر بتربت من بگذری پس از صد سال\nلعات ز قدومست شادمانیهاست\n\nملک تنا و حشم آرزوست\nدلبر نازک بدنم آرزوست\n\nنرگس مخمور ورخ مهر و ماه\nلب چو عقیق یمنم آرزوست\n\nشیوه شیرین و عذار ملیح\nحسن جن در حسنم آرزوست\n\nراحت جان مرهم دلهای ریش\nزلف شکن در شکنم آرزوست\n\nحقه پر گوهر و آب حیات\nبوسه کز زان دهنم آرزوست\n\nاز کوف"}
{"book": "adl0127", "page": 104, "text": "۷۱\n\nهم ز کف ساقی خورشید رو باده به صحن چمنم آرزوست\nجشن گل و سبزه و آب روان بلبل شیرین سخنم آرزوست\nبزم محبان و شب ماهتاب ماه وشی سیم تنم آرزوست\nناله چو یعقوب زغم از فراق یوسف گل پیرهنم آرزوست\n\nمرغ دل عایشه شد سوی هند\nطوطی شکر شکنم آرزوست\n\nدوش دیدم ماه من با شیوهٔ موزون گذشت سیل اشکی از دو چشمم چون دجله جیحون گذشت\nدر تمنای وصالش بیقرارم روز و شب ای دریغا نو بهار حسن او را فزون گذشت\nدر نگارستان چین نقشی نباشد چون رخش هر که او مهرش ندید قامت چو مجنون گذشت\nهر یکی در خرمن حسنش چو یوسف خوشه چین بیوصالش عمر من بیهوده بیضمون گذشت\nجام می پرکن بیاد ساقی کوثر بده ساقیا لعلت باوقات باده گلگون گذشت\nگل بکام دل نچید کس ز باغ روزگار باغبانان فلک آخر دل پر خون گذشت\nدل بمال و جاه دنیا بستن است فکر غلط حشمت و جاه سلیمان خنجر قارون گذشت\nچرخ کجرفتار را هرگز نمی بینم ثبات کار دنیا سربسر افسانه و افسون گذشت\nدردمندم مستمندم ای طبیب مهربان حکمت لقمان جالینوس و افلاطون گذشت"}
{"book": "adl0127", "page": 105, "text": "۷۲\n\nهر جفائی که رسد از دست آن عین عطاست خوش بحال آن کسی عاقبت آن کند\nای ستمگر رحم کن بجان خود بر حال من\nتیره عیشت نکرده از گردون گذشت\n\nاگر هر چند نالم از فراقت شود هر دم فزونتر اشتیاقت\nو گر چون ابر نیسان اشک بارم زلوح دل نخواهد رفت داغت\nزتاب آتش روز جدائی زمرغان هوا جویم سراغت\nهمیخواهم در این ایام فرقت چو بلبل همچو گل سینم بباغت\nوصال دوست میخواهم الها نمیدانی که طاقتم گشته طاقت\n\nبجو عایشه خالق را شب و روز\nبرون کن فکر باطل از دماغت\n\nعقل مدهوشم فرهج ان شیرین پسر رفت کند از نظر چون گنج من گنج و گهر رفت و کند\nدر تمنای وصالش صرف کردم روزگار بانگ نازنینی لب شکر رفت و کند\nآن پری پیکر که سر تا پا بود چون کان قند هم شیرینی چو نخل نیشکر رفت و کند\nجان نثار مقدمش کردم چو خاک ره ولیک همچو باد صبح هنگام سحر رفت و گذشت\nروز عیشم شام شد اندر فراقش داد داد چون کنم وا حسر تا آن دل مجر رفت و کند\n\nچون بدیدم"}
{"book": "adl0127", "page": 106, "text": "۷۳\n\nچون بدیدم حسن روز افزون آن شکرو دهان فهم و ادراک خرد عقلت ز سر رفت و گذشت\nدر هوای صید مرغ وصل آن شیرین زبان شاهباز نه فلک بی بال و پر رفت و گذشت\nفرش راهش دیده کردم التفاتی می نکرد از من بیدل ستمگر بی خبر رفت و گذشت\nطوطی شکر شکن جان بلبل شیرین سخن همچو طاوس چنان آن جلوه گر رفت و گذشت\nاز فراق عارض آن دلبر حور لقا صد هزاران همچو من خونین جگر رفت و گذشت\nخواستم یک جرعه نوشم زجام زرنگار ساقی دوران چو باد بحر و بر رفت و گذشت\nهر کرا در دل نباشد سوز عشق آن نگار در پی آب علف چون گاو خر رفت و گذشت\nپیر برنا زشت زیبا جمله رفتند از نظر ماه کنعان یوسف زرین کمر رفت و گذشت\nای دریغا کامران کامکاران جهان از دیار عمر چون شمس و قمر رفت و گذشت\nای دل از دغلکی تاکی همی نالی خموش شکوه تا چند خسروان نامور رفت و گذشت\n\nعلیشا تا بتوانی در ثنای حق بکوش\nآنکه غافل شد از و چون کور و کر رفت و گذشت\n\nسوختم در نار هجران یا محمد الغیاث گشته ام خاطر پریشان یا محمد الغیاث\nدوز بود کر شبی واج مرا بخشی سحر از عنایت شاه شاهان یا محمد الغیاث\nیک تبسم کرد لعل در فشان در چمن در زمان شد غنچه خندان یا محمد الغیاث"}
{"book": "adl0127", "page": 107, "text": "۷۲\nگیسوی مشکین سمش در گلستان جان و دل\nشد گلستان رشک افشان یا محمد الغیاث\nکی زباغ وصلت ای شاهنشه عالیجناب\nمحسن چینم گل بدامان یا محمد الغیاث\nعقده از هر چند که افتادست بکا رعاصیم\nست الطفت مشکل آسان یا محمد الغیاث\nخون ز دیده اشکبارم یا محمد الغیاث\nغیر عشقت نیست کارم یا محمد الغیاث\nدر چه زندان غم افتاده ام دستم بگیر\nطاقت هجران ندارم یا محمد الغیاث\nدر ره وصل تو چشمم چار شد سلطان دین\nروز و شب در انتظارم یا محمد الغیاث\nغرق اشتیاقم در لطفم کن عطا\nاز محبت بیقرارم یا محمد الغیاث\nدین الطاف بکشا بر من عاصی نگر\nمست جرم مشیمارم یا محمد الغیاث\nسید عالی نسب ای مهتر قوم عرب\nاز کرم امیدوارم یا محمد الغیاث\nعمر خود کردم تلف بیهوده در لهو و لعب\nاز ندامت شرمسارم یا محمد الغیاث\nمضطر و محبوس و مسکین نیست غمخوارم کسی\nسینه ریش و دلفگارم یا محمد الغیاث\nبر درت افتاده چون خاکم نظر کن از کرم\nمخفی و هم آشکارم یا محمد الغیاث\nبحر دل از غم بطغیانست چون موج الشمین\nجز تو نبود غمگسارم یا محمد الغیاث\nتشنه لب افتاده ام اندر بیابان فراق\nجرعه امیدوارم یا محمد الغیاث\nدردمندم"}
{"book": "adl0127", "page": 108, "text": "۷۵\n\nدردمندم مستمندم ای طبیب مهربان\nچشم بر لطف تو دارم یا محمد الغیاث\n\nطالع شوریده با من در غضب میکند\nروح پاکت باد یارم یا محمد الغیاث\n\nغوطه خوردم در محیط بیکران نبود کنار\nلطف تو بخشد کنارم یا محمد الغیاث\n\nدر ازل شد سرنوشتم محنت و رنج و فراق\nتا قیامت سوگوارم یا محمد الغیاث\n\nچند نالم از جفای چرخ و جور روزگار\nبس پریشان روزگارم یا محمد الغیاث\n\nجان من بادا فدای آل و اولادت همه\nهم محب چار یارم یا محمد الغیاث\n\nجرمم ار هر چند منیکنجد بمیزان عمل\nهست بدینت افتخارم یا محمد الغیاث\n\nعایشه خواهد بگر حضرت خیر النسا\nخیر بادا ختم کارم یا محمد الغیاث\n\nاز جور دهر دون همه فریاد یا مغیث\nوز گردشات چرخ فلک داد یا مغیث\n\nصد حیف و صد دریغ که بیهوده شد تلف\nعمر عزیز من همه برباد یا مغیث\n\nنگذشته یک دقیقه بر ما بخرمی\nشادم نشد گهی دل ناشاد یا مغیث\n\nاین داغ آتشین که مر ا هست بر جگر\nصد پاره کرد سینه فولاد یا مغیث\n\nشیرین بکام خسرو خود بود روز و شب\nداغ فراق بر دل فرهاد یا مغیث\n\nاین دهر را چو نیست بقائی بجز فریب\nلعنت بمکر و حیله او باد یا مغیث"}
{"book": "adl0127", "page": 109, "text": "۷۶\nافتاده‌ام بدام فراق و جب زندام\nاز حبس و قید او کنم آزاد یا مغیث\n\nدر زیر زلف خال محبت نهاده چون\nقیدم بدام و دانه صیاد یا مغیث\n\nعایشه را ز لطف بفیض اندررسان\nبالمصطفی و آله الامجاد یا مغیث\n\nایدل مرو بشیوۀ شیطان عبث عبث\nغافل مشو ز طاعت رحمان عبث عبث\n\nقلب و لسان خویش نگهدار از شرک پاک\nبر خود مپوش جامه عصیان عبث عبث\n\nعهدی که بسته‌ای ز الست بربکم\nاز قول خود مباش پشیمان عبث عبث\n\nتخمی که کشته در وی بی شک فبات\nرو شخم بد مکار تو دهقان عبث عبث\n\nهر یک نفس که میرود انرا می‌عزیز\nچون تاج و تخت و قیصر و خاقان عبث عبث\n\nبا هر کسی فراخور قسمت حواله شد\nهرگز مکن شکایت دوران عبث عبث\n\nعایشه درد عشق به درمان گذاشتهاست\nدیگر مرو تو در پی درمان عبث عبث\n\nپله‌ام بسیار تنگ است یا محمد الغیاث\nبخت بد با من بجنگ است یا محمد الغیاث\n\nصورت بی‌سایه گیتی می‌گدازد ذره مرا\nپس عجایب شوخ و شنگ است یا محمد الغیاث\n\nتا شدیم بسته غمهای ایام و فلک\nتیره قلبم همچو سنگ است یا محمد الغیاث\n\nبا زمان"}
{"book": "adl0127", "page": 110, "text": "۷۷\n\nهر زمان و ساعتم فریادرس یا ذوالعطا تا حصان بر آب و رنگست یا محمد الغیاث\nمضطر و خاطر پریشانم زجور روزگار هم بدرگاه تو ننگست یا محمد الغیاث\nاوفتادم در محیط بیکران دستم بگیر بیم جان خوف نهنگست یا محمد الغیاث\nدر بیابان تفکر مانده فردان مسکین پیشه شیر و پلنگست یا محمد الغیاث\nمانده ام راجل سفر در پیش و منزل در بعید اسب کجت و برک لنگست یا محمد الغیاث\nعایشه در اشتیاق وصل انعلد الجنا\nروز و شبت و ملنگست یا محمد الغیاث\n\nبیار باده که امروز پر نسیم زجاج که غیر باده ندارد مریض عشق علاج\nخدا چو صورت زیبای دلفریب تو است بیک کرشمه ز خورشید می ستانی باج\nسحر چو خسرو خاور نقاب بردارد بیک نظاره حسن تو میشود محتاج\nاشعه خجالت به مهر و ماه رسید زکوۀ زلف تو بر فرق خسروان شد تاج\nاگر بعین عنایت نظر کنی من شبی چو دار محبان ضیا کنی چو سراج\nبیم بوسه ز لعل لبت اگر یابم دهم مملکت قاف و قیروان بخراج\nباستان درت دست هر که از برسد\nکمینه بنده ات عایشه را نخوانی کاج"}
{"book": "adl0127", "page": 111, "text": "۷۸\nمست جام محبتم چه علاج قید در دام الفتم چه علاج\nرندی و عاشقی و هجر و فراق آمد از رو فطرت چه علاج\nسر ز پا باز بر نمی یابم غرقه در بحر حیرتم چه علاج\nمرغ دل شد بدام حسنتان حبس زندان غربتم چه علاج\nچون بر نمی شود کامم عبث است جمله محتم چه علاج\nچرخ عایشه را شدست قریب\nروز و شب مشقتم چه علاج\nای عزیز ار تو هستی نکته سنج هر چه ناصح گویدت از وی مرنج\nراستی تلخیست در ظاهر چو زهر چون خلاص اند ما ز تو بهیچ گنج\nمستم از سودای عشقت بی فراق نیست پی وای می افیون بنگ\nهر زمان نالم ز فرط اشتیاق سوختم در نار هجران پنج\nکردگار الطف کن بر عایشه\nهم بحق چار یار و هفت و پنج\nدلا مدام موئد شو از برای قدح ز روی صدق ندکر شو از برای قدح\nپش شمع وصالش تو همچو پروانه نثار کن دل و جان تو در هوای قدح\n\nنوشتیم"}
{"book": "adl0127", "page": 112, "text": "۷۹\n\nبنوش در قدح لطف باده عرفان فزون ز حد و عدس نیل انتمای قدح\nزبان خامه مقاصد شود ز اوصافش که مهر و ماه ندارند انجلامی قدح\nاگرچه هر سر مو بر بدن زبان گردد بشرح خامه توان کی کند شنای قدح\nمرا که طینت روز ازل سرشته اوست تراب تربت من گشته آشنای قدح\nهزار جان گرامی نبی کر عایشه\nفدای آن ید پاکی که کرد بنای قدح\nنفس اماره ما را بصلاح آور از فضل و کرم یا فتاح\nجز تو مامول نداریم بکس فیض تو قوت جان ارواح\nعاجز و مضطرب و حیرانم شام هجران مرا کن تو صباح\nقفل بسته بکشا از کارم لطف و انعام تو باشد مفتاح\nراه گم کرده ام اندر شب داج جمله را فضل تو باشد مصباح\nگرچه افتاده بگرداب غمم شیوه فضل و عطای تو نجاح\nحاصلی نیست مرا کیسه تهی نه صلاحم نه حرام و نه مباح\nعایشه منتظر احسانست\nغیر مامول تو اش نیست فلاح"}
{"book": "adl0127", "page": 113, "text": "۸۰\nدل برده زین عارض زیبای پری بیخود شدم از دست ادای پری\nنبود چو رخش تازه گلی در چمن دی شد سرو خجل از قد و بالای پری\nمسرورم و مغرور که بشکفته عجاب در باغ دلم نرگس شهلای پری\nمرغ دلم افتاده بدام سر زلفش بسمل شدم از تیغ جفاهای پری\nهر لحظه پریشان کندم کاکل مشکین عمرم همه بگذشت بتمنای پری\nگر دست دهد آن شه رقم سعادت مالم رخ خود را بکف پای پری\nهم باطن و هم ظاهر و مخفی و هویدا در سر بودم مایه سودای پری\nهرچند که کنم وصف با وصاف نگنجه سرتا بقم قامت رعنای پری\n\nاندر طلب وصل تو عالیث شب و روز\nمجنون صفت ست ناله و شیدای پری\n\nدل برده زمن نرگس فتان پری از جان شده ام بنده فرمان پری\nخون شد جگر از حسرت آنشیوه شیرین کز غمزه زند ناوک مژگان پری\nفرح دل و جان باشد فرخنده زمانی یک جرعه ازان چاه زنخدان پری\nگر دست دهد خرمی ساعتی میشوم یک بوسه ازان لعل بدخشان پری\nافتاده بدام سر زلف تو هزاران چون عالیث در محنت حیران پری\n\nالتماس"}
{"book": "adl0127", "page": 114, "text": "۸۱\n\nافسوس که بی وصل تو عمرم بسر آمد\nجان بر لبم از حسرت ای لب شکر آمد\nدر گلشن چشم نبود جز گل رویت\nدر باغ دلم سرو قدت جلوه گر آمد\nپروانه صفت شمع رخت بال و پرم سوخت\nدر مجلس خوبان چو تو رشک قمر آمد\nاز فرقت و هجران تو ای مونس جانم\nاز دیده سرشکم همه خون جگر آمد\nدر باغ چو رفتم تماشای گلستان\nگل بی رخ تو خار مرا در نظر آمد\nخورشید جهانتاب ز رخ پرده فگند\nفریاد ز احباب ز اغیار برآمد\nقربان کنم جان و دل خویش دمادم\nگر بشنوم این مژده که شیرین پسر آمد\nنومید شدن از کرم دوست بعید است\nالهام دعایش بوقت سحر آمد\n\nدیوانه برو که مست آمد\nوان مست می الست آمد\nگلزار رخش بهار رضوان\nشکر لب می پرست آمد\nآن رشک بتان خطه چین\nاسباب طرب بدست آمد\nاین مژده نسیم صبح آورد\nکان صفدر صف شکن بدست آمد\nافروخته رخ چو ماه کنعان\nصنعان کش بت پرست آمد\nچون خامه قضا نوشت از آنرو\nهر چیز که رفت پست آمد"}
{"book": "adl0127", "page": 115, "text": "۸۲\nعایشه زمین شاهد دین\nتیری که ش ز شست آمد\nساقی وحدت چو می اندرخم وحدت شارب مستانه را فارغ ز ننگ بند\nهمچو قمری طوق بر گردن فکنده بنده وا خود بود مختار گر میخواندم ور رد کند\nساقیا مخمور عشقم لطف باش چره زان می گلگون بیکدم از خودم خودکن\nبلبلان اندر چمن مستند و جان اندری بو ز جام همدم مست از می سرمدکندی\nفصل گل آمد بجوش عندلیبان سرخو نوعروسان چمن وصف رخ احمد کند\nبا فریب رنگ بویی می پرتوان شد غره پیر دوران خویشرا چون بچه امرد کند\nمجرمم هر چند لین همت پیر مغان چشم دارم بر در میخانه ام مرقد کند\nعایشه چون آه دود آلود از دل کشر\nجامه کروبیان عرش را اسود\nصبحدم مرغ چمن بوستان یاد کرد کین چنین کی ای چرخ فلک بنیاد کرد\nجز خرابی عادت این بوفا نبود دگر افسر و تخت سلیمانر احسان باد\nدوش مینالید بلبل در سحری گفت این کی تواند از وصل گل اور خاطر خود شادرد\nسینه ام سنگ ملامت شد نمیدانم چرا ناختم شد تیشه کنداشته چون با دکرد\nم تودارم"}
{"book": "adl0127", "page": 116, "text": "۸۳\n\nعمر خود کردم تلف در ناله و شور و فغان\nدر ازل استاد فطرت غمم در این شاد کرد\nبا تفضل حق قرینش آنکه از دام جفا\nخاص از بهر خدا مرغ دلم آزاد کرد\n\nعایشه در که سلطان حی لا یموت\nبلبل آسا از جفای خار هجران داد کرد\n\nهمه عالم خراب خواهد شد\nهمه دلها کباب خواهد شد\nهر یکی از فراق دلبر خویش\nروز و شب در عذاب خواهد شد\nپادشاهان و سروران جهان\nهمه مشت تراب خواهد شد\nشب نشینان بارگاه جلال\nتا قیامت بخواب خواهد شد\nبر زبان هم ز مهر خاموشی\nهر یکی را خطاب خواهد شد\nوین عمارات زرنگار ترا\nباطل همچون حباب خواهد شد\nزیر این نه رواق فیروزه\nجگر سنگ آب خواهد شد\nاز جفاهای چرخ بوقلمون\nهمه در اضطراب خواهد شد\n\nعایشه خویش را ملول مدار\nفضل حق بی حساب خواهد شد\n\nبآفتاب جمالت جهان منور شد\nز بوی صبح وصالت چمن معطر شد"}
{"book": "adl0127", "page": 117, "text": "۸۴\n\nکه دین است چنین صنع عجایب را\nبگر دماه وطن گاه سنبل تر شد\nهر آنکه کشته تیر نگاه او گردید\nنه شبهه ایست که آنکس شهید اکبر شد\nهزار جان گرامی فدای آن عارض\nبیک لطافت او عالمی مسخر شد\nبخنده چون بکشائی لبانی سراظهار\nگلاب از خجلت بخوی خود تر شد\nمسیح بنده لعل گهر فشان تو باد\nتراکه یوسف مصری غلام چاکر شد\nچو حبت تو بگزیدم همیشه خوشحالم\nهزار شکر که این دولتم میسر شد\nگر این نداشنوم سر رسد بافلاکم\nکه عایشه سک کوی شفیع محشر شد\nسحر از بوستان جیبی صال یار می آید\nسمند در تماشای گل و گلزار می آید\nگروهی سر از وحدت بی ره غفلت ند\nدرین حیرت یکی مست یکی هشیار می‌آید\nدوگیسوی معنبر چون سواد لیلة القدرت\nز هجرش از دو چشم اشک گوهر بار می آید\nنوید وصل جانان طایر فرخنده پی آورد\nکه آن سلطان حسن شیخ شیرین کار می‌آید\nابوبکر و عمر عثمان علی هستند و مردان\nز قاف تا قاف و قیران پا بوس این چار می آید\nز باد آب بشنو نعره‌های بی تحاشا را\nزبان گویا به مدح حیدر کرار می آید\nاگر من خنده بگذاری شونومید عایشه\nترا فیض از جناب احمد مختار می آید"}
{"book": "adl0127", "page": 118, "text": "۸۵\n\nرفتم بباغ وصل بچینم گل مراد\nبلبل بناله آمد و میگفت داد دا\n\nعمر عزیز صرف نمودم درین ریاض\nامروز رایگان گل من میبرد ساد\n\nدست طمع ز دامن گل باز داشتم\nگفتم که نیست شرط مروّت بود فساد\n\nاوقات خویش صرف برای وصال کرد\nامروز خامشی بدم بهتر از جهاد\n\nبا یار دیگری نتوان آشنا شدن\nقانع بشو بقسمت خود هر چه باد باد\n\nای نونهال عیش بستان کیستی\nوین نوبهار حسن ترا آفتی مباد\n\nایکبک خوشخرام که خوش میروی بناز\nهرگز دگر ز مادر گیتی چنین نزاد\n\nوز باد صبح گل بشنید و بخنده گفت\nمثل تو ایصنم ندید هیچکس بیاد\n\nگر یکنظر بمن میکنی از راه مرحمت\nکسری زشان تو نبود ای پری نژاد\n\nخال تو دانه زلفتو دام بلای جان\nمرغ دلم بدام سر زلفت اوفتاد\n\nدل مبتلای ماه وشان شد از ان زمان\nخشت و گل زمانه چو معماری بنهاد\n\nوین کاخ زرنگار بقا با کسی نکرد\nبر باد داد تاج فریدون و کیقباد\n\nیارب چگویم از ستم و جور روزگار\nگردون مراد عایشه را هیچگه نداد\n\nساقی بیار باده که شاه جهان رسید\nسر تا ز افتخار بهفت آسمان کشید"}
{"book": "adl0127", "page": 119, "text": "۸۹\n\nحمد و سپاس کز مدد بخت کارساز امروز وقت عشرت پیراجون سید\nشادند اہل علوی و سفلی ازین سرور کان شہسوار عرصہ کون مکان رسید\nصف بسته شکر مژده در راه انتظار سلطان هفت کشور کیتی ستان رسید\nآراستند بزم محبان صحن باغ چون ساعت خجسته و فرخ زمان رسید\nوقت بهار ساغر و مینا زکف منه جوش و خروش بلبل شیرین بیان رسید\nسرو همچو خضر جامه خضریه گرفت نرگس در انتظار که رشک بتان رسید\nآب روان و سبزه و روی نگار هم روحانیان خاص چو حور جنان رسید\nدر کوی دوست حامد و زاہد بزور اه رند از سر نیاز بکنج مستان رسید\nمینوش و غم مخور تو غنیمت شمار عمری بگذشت بهار و موسم باد خزان رسید\nکی باشد آنزمان که کنم جان خود نثار زین مژده انکه مهدی صاحبقران رسید\nیوسف ز قعر چاه برآمد عزیز شد بعد از فراق با پدر مهربان رسید\nشد فصل اعتدال و چمن سایه پرورست هنگام عیش و خرمی دوستان رسید\nعایشه شاد باش که انجام روزگار\nهر کس که غم کشید بدلالا مان رسید\nجانا غم هجر تو مرا خون جگر کرد ایام مرا مین ز شب تیره بتر کرد"}
{"book": "adl0127", "page": 120, "text": "٨٧\n\nگم کرده بصحرای عدم وادی مقصود\nمردان خدا بر من بیچاره نظر کرد\nخون شد دلم از غمزه آن نرگس جادو\nچون بحر خروشیده و از دیده گهر کرد\nمن خاک در پیر مغانم بحقیقت\nکین شام مرا از کرم خویش سحر کرد\nاز دست بدر رفته وجود من مسکین\nعیسی نفسی بر من دل خسته گذر کرد\n\nجوید مدد عایشه ز انفاس مسیحی\nآنانکه میکند بنظر خاک چو زر کرد\n\nای عزیز از خدا خواهم مدامت ایجنید\nدر میان مجلس مستان تو باشی سرسبند\nزیر زلفت دانه نهاد صیاد ازل\nمرغ دل خود را بدام حلقه زلفت فگند\nکشته ات نیست بر من عطا کن یکره\nبر در ارباب صاحب ہمت آید مستمند\nدر محبان میگریزی می نشینی با رقیب\nمینماید این سخن در نزد عاقل ناپسند\nبیوفائی میکنی خوفی نداری از خدا\nسوختم بر آتش سودای عشقت چون سپند\nچند روزی در جهان بهر تماشایم\nدل برین دنیای دون هرگز نه بند د هوشمند\n\nبرندارم دل ز مهرت گلرخی نامهربان\nچون قلم عایشه را جورت کند از بند بند\n\nخورشید حسن دوست چو زیر نقاب شد\nمرغ دلم بر آتش هجران کباب شد"}
{"book": "adl0127", "page": 121, "text": "۸۸\n\nجسم گداخت نار فراق ستمگری وز فرط اشتیاق چو سیماب آب شد\nعشق از کجا وجود ضعیف من از کجا وین مشت خاک بین که چنان عذاب شد\nرنج و فراق و محنت ایام و درد عشق روز الست با من بیدل خطاب شد\nآنمه لقای سیمتن دلربای من با من ندانم از چه سبب بی‌عتاب شد\nلیلی وشی که ثانی او در زمانه نیست مجنون صفت فریفته‌اش شیخ و شاب شد\nسرو چمان من چو خرامد ببوستان گل محو شد ز خجلت و نرگس بخواب شد\nبنشست عرق بچهرۂ چون شبنم روی گل وز خوی دوست شیشۂ ما پر گلاب شد\nعایشه حبس گشته بماندم بدام عشق\nزنجیر زلف یار چو در پیچ و تاب شد\nروزی که بود دلبر من هیچکس نبود چنگ محبتش دل این خسته زار بود\nمحبوب دلربا چو زرخ پرده برگرفت انس و ملک زحیرت او فت در سجود\nچشمم بخواب رفت و گلستان حودش گل دیدم ز خواب جستم و هیچش اثر نبود\nمن خط بندگی بوی آنروز داده‌ام در دست منشیان قضا چونکه طغر بود\nسلطان هفت کشور عالیجناب من میدارم از تو فیض طلب فایض الجود\nای شهریار حسن خدا باد یاورت خواهم که کور باد ترا دیدۂ حسود"}
{"book": "adl0127", "page": 122, "text": "۸۹\nو ز گردش زمانه خدا با حفظت\nحسن جمیل تو که فزونست در فرود\nمستغرقست عایشه در بحر اضطراب\nدستش بگیر و ز کرم خویش یا ودود\nنگار نازنین من چشم خونفشان دارد\nاشارۀ تیغ ابرویش بقصد بیدلان دارد\nز رشک عارضش خورشید بخلت دایم\nلعلش مسخر عالمی از انس و جان دارد\nعجایب صورت زیبا قراری برده از دلها\nنمیدانم چه افسونست که این شیرین زبان دارد\nقدش چون نخل طوبی بی بدیل است طاق ابرو\nبدام زلف مشکینش بسی پیر و جوان دارد\nبالحان و تکلم عندلیب خلد رضوانست\nنزاکت همچو برگ گل دهان در فشان دارد\nز قاف و قیروان سلطان حبش باج میگیرد\nهزاران جان دم و چاکر چو جمشید و کیان دارد\nتبی الطاف بی پایان که دارد آنشۀ خوبان\nزمین طالع فرخ فلک اندر عنان دارد\nنیمی از سر کویش وزیده عقل و هوشم برد\nسلیمان جاه عیسی دم مکان در لامکان دارد\nشبی در خواب میدیدم جمال عالم آرایش\nمبارکباد تعبیرش حیات جاودان دارد\nبتی شکر لب گلرخ بحسن خویش مغرورست\nچه پروای منی آواره بیخانمان دارد\nچو شمع از فرق تا پا سوختم رحمی نکرد بر من\nندانم این ستمگر چون دل نامهربان دارد\nگرفت چون خسرو خاور همه روی زمین\nبا اقبال عدو مالش ملایک پاسبان دارد"}
{"book": "adl0127", "page": 123, "text": "۹۰\n\nکنار آب و پای سرو جام می دلبری مزیدش با د این دولت که کشتی درخستان دارد\nز شربت خانه وصلش کونم بخش آبی که غم فرقتش در سینه ما را نگران دارد\nبیا جانا بده ساغر بیاد ساقی کوثر علی شیر خدا حیدر که لطف بیکران دارد\nبصورت خانچه ین نسبت تصویر میخی مخفی معاذ الله زهی حسن که آن رشک بتان دارد\nزبان خامه عاجز مانده در وصف جمیل اگر هرچند کنم وصفش نه تقریر بیان دارد\nرخ محجوب با چشم زلیخا می توان دیدن نه تاب وصل یوسف دیده مصریان دارد\nبگفتم ای پی پیکر غریب خویش را بنگر بترس از آه مظلومان که در سینه فغان دارد\nبوصلت شاد کن جانا و یا جانم بستان زود عجب محبوب بی پروا نه پروا از بدان دارد\nغریق بحر هجرانم ترا از پا و امید دانم که این یاس بی پایان هلاک بیم جان دارد\nچو مرغ نیم بسمل میطپد در سینه دل دایم که گنجایش نگران در زمین و آسمان دارد\nشه محمود دین پرور سلاطین پیش گدائی نباشد چرخ گردون سکه صاحبقران دارد\nبحق سرور مرسل که قرآن شد بر او نازل خدایش در امان از فتنه آخر زمان دارد\nبحق حیدر صفدر که او کنده در خیبر ورا ایزد مظفر بر جمیع دشمنان دارد\nشب قدریست طی شد نامه فرقت بحمدالله دعا کردم من آمین جمله کروبیان دارد\nخدیوا نی که سر بر طارم افلاک می ساید چنین حشمت گدایان در پیر مغان دارد\nسودای"}
{"book": "adl0127", "page": 124, "text": "۹۱\nبسودای رخش عایشه میسوزار حان\nز هجر وصل آن دلبر بسر شور و فغانم\nصنما بیو مرا طاقت گفتار نماند\nبی رخت روشنی چشم گهربار نماند\nگلشن روی توام چون شده غایب از نظر\nگلستان جهان در نظرم گلزار نماند\nچمن دهر که با مرده روان بخشد باز\nچشم بر هم زدم واین گل و گلزار نماند\nسفله پرور شده گردون چه کنم واویلا\nاهل دانش همه را رتبه و مقدار نماند\nاز سمک تا بسما نیست چو لعل لب تو\nخرد و بینان همه رفتند و خریدار نماند\nبشنو ای دوست که دل با تو سخن میگوید\nعمر بیهوده گذشت صحبت دلدار نماند\nصبحدم مرغ چمن گریه کنان مینالید\nخار و گل گشته هم آغوشش و یارا نماند\nزد چو منصور انا الحق بتن ائی صال\nجانفدا کرد ولیکن رسن و دار نماند\nچند از دست فلک شکوه ز اقا میکند\nدوست بسیار ولی محرم اسرار نماند\nعمر خود صرف بتان کردم ولیکن عبث\nای دریغا بجهان یار وفادار نماند\nشاعران رفته و عایشه تو هم خواهی رفت\nحافظ و مولوی و سعدی عطار نماند\nمرا تا در نظر هر دم خیال یار می آید\nسرشک از دیده چون جیحون رخسار شما می آید"}
{"book": "adl0127", "page": 125, "text": "۹۲\n\nسحر کا ر نسیم صبحدم اندر مشام من شمیم زلف عنبر بوی آن دلدار می آید\nبدیدم عندلیب دل بصحن گلشن وصلت گلی روی ترا بگرفته در منقار می آید\nجگر پر درد و دل پر خون بود آنگل رو بچشم نشتر هجران ز جور خار می آید\nچو بلبل در گلستان وصالش شادمان بودم ازین بستان بگوشم ناله های زار می آید\nدو لعل بی بهایت را نبود هرگز خریدار چو من قیمت نمودم مشتری بسیار می آید\nدرین عالم ندیدم از کسی بوی وفائیرا تحیر میبرم از مردم هشیار می آید\nبمن از ارجعی امروز فرحت میرسد اما طبیب عشق میدانم برین بیمار می آید\nچو من بیمار مشتاقان همی نالند و میگویند که اجر بیدلان سنگ از در و دیوار می آید\nہمہ شتاب سحر هرگز نخفت ایندیدۀ پرنم چه آواز پر آشوبست کزین گلزار می آید\nبتیغ غمزه ات مجروح کردی خسته ایکینرا شکیبائی ندارد با دل فگار می آید\nبیا ساقی بده جامی مگر یابم سرانجام شراب بی مائی کزو اسرار می آید\nمی خواهم که از دنیا و عقبی فارغم سازد سحاب رحمت امروز گو ببار می آید\nنگرای یوسف ثانی چسان عائشه مضطر\nزلیخا وش بسودای تو در بازار می آید\nگفتم صنما هجر توام خون جگر کرد گفتا چه شکایت چو قضا گفت قدر کرد"}
{"book": "adl0127", "page": 126, "text": "۹۳\n\nگفتم که مرا مهر تو رسوای جهان ساخت گفتا که بلی چونکه هزاران گره کرد\nگفتم دل و جان باخته‌ام در ره عشقت گفتا که تمنای منت زنده ز سر کرد\nگفتم نظری بر من بیچاره نداری گفتا که ترا بخت بد خویش اثر کرد\nگفتم که بعاثث کنی ظلم الی چند\nگفت عشق بهر آئینه جهان زیر و زبر کرد\n\nای ستمگر ز جفا نامی تو بیداد بود همه از جور تو در ناله و فریاد بود\nخال رخسار تو شد دانه زلف تو چو دام مرغ دل آمده در دام تو صیاد بود\nسرکش سرو خرامان ز من بی زرو دیم زانکه بالا روشی در پیش افتاد بود\nبا رقیبان همه شب ساغر عشرت نوشی دل من تا بکی از دست تو ناشاد بود\nجگرم سنگ و غمت شیشه خراشد در روز فی المثل کوه کنی پیشه فرهاد بود\nاینکه با من نظرت نیست ز جای دیگر همه آموختن از جانب استاد بود\nتو مشو غره بحسنت که بجهان در گذرد غیر حق عالم و آدم همه بر باد بود\nکر یار دلببرم تیغ چو ابر نسیان\nعاثث منتظر لطف خدا داد بود\n\nعنقریب است که دیدار میسر گردد مرا بلعل ترا خلق مسخر گردد"}
{"book": "adl0127", "page": 127, "text": "٩۴\n\nگر در آئی بچمن سرو قد لاله عذار خجل از رشک رخت غنچه احمر گردد\nسنبل و یاسمن و عطر و عبیر و ریحان وز مشام سر زلف تو معطر گردد\nکی بود ساعت فرخنده زمان محمود شب تارم بوصال تو منور گردد\nخرد حسن جهانگیر زبانم قاصر هم باوصاف جمیل تو مقصر گردد\nکامگاران سرافراز و خدیوان زمان بنده کوی تو ای سرو صنوبر گردد\nحلقه بر گوش غلام تو شود از سر شوق آستان بوس تو خاقان و سکندر گردد\nتاجداران که بافلاک همی ساید سر بتمنای وصال تو قلندر گردد\nشوخ ترسا صفتا عایشه بی زر و زور\nساکن نار فراقت چو سمندر گردد\nسرو چمان من بچمن گریه میکند مینای دل بسینه من گریه میکند\nاز بسکه خسته گشته وجود ضعیفم روحم ز سر پریده و تن گریه میکند\nوز فرط اشتیاق چنانم ز بیخودی افتاده دل بچاه ذقن گریه میکند\nبسمل شدم بتیغ جفای ستمگری وحش و طیور بر سر من گریه میکند\nجسم نحیف گشت چو سر زلف پیچ و تاب گردون بحال خسته من گریه میکند\nآن شهریار صفدر مردم شکار من بهرش نگر غزال ختن گریه میکند\nتصویر"}
{"book": "adl0127", "page": 128, "text": "۹۵\nمنصور زوانا الحق و جانگر فدای اوست عشقش چو دیده را روشن گرمیکند\nروح الامین و جمله کروبیان عرش بر غربت حسین و حسن گرمیکند\nجانم فدای جمله شهیدان کربلا بر حال شان زمین و زمن گرمیکند\nعایشه بهر لیلی خود روز و شب مدام\nمجنون صفت خفا و علن گرمیکند\nبی وصلت جنت الفردوس زندان بود گل بچشمم خار و گلشن دوزخ سوزان بود\nروز و شب در مسلها وشنیز جور فرقتت مستمر ور دیده ام سیلاب طوفان بود\nسینه قانون گشته و رگهای جانم در فغان عشق ورزیدن بعالم درد بی درمان بود\nبوسه زان لعل شکر بار دارم آرزو گر بجان سودا کنی منت بجان ارزان بود\nدل زمین بی قصد کردن نمی مقصود است چشم جادویتودا غم آفت دوران بود\nخوف کن از خالق و شرم از خلایق صنم پاره پاره سینه ام از ناوک هجران بود\nباج گیرد در یمن لعل لبت از لعلت جوین بنده خاک درت کیخسر و خاقان بود\nشهد نوشیدن بدون دوست ز هر قاتل است درد بیدرمان که میگویند این هجران بود\nراه طور عشق بس دور ست و منزل خوفناک رب ارنی گو طریق موسی عمران بود\nاینقدر مغرو حسن خویش بودن خوب نیست زشت و زیبا عاقبت حجی طعمه موران بود"}
{"book": "adl0127", "page": 129, "text": "۹۶\n\nعایشه هر چند گنه کاری شود نو میدم\nشیوه مستغفری از رحمت غفران بود\n\nایدریغا صبح وصلم شام شد\nثمره نخل مرادم خام شد\n\nروز خوش هرگز ندیدم وای\nبیمروت بخت نافرجام شد\n\nهر کجا نام غمم ست اندر جهان\nثبت میثاقم بدار اقام شد\n\nمحنت و اندوه هجران فراق\nاین همه از گردش ایام شد\n\nچونکه شد بزم فلک آراسته\nباده هجران مراد جام شد\n\nچون قضا دام مشقت می نهاد\nشاه باز طالعم در دام شد\n\nچون زدند طبل جفا و نقار\nهم نفیر شش بر من انجام شد\n\nسرسبر کار سپهرت واژگون\nطیر را محمل شتر بر بام شد\n\nداد از جور فلک افسانه ام\nروز و شب اندر دلم فام شد\n\nاز جفای چرخ و ظلم روزگار\nعاقبت عایشه دشمن کام شد\n\nای شوخ دل افروز که رشک قمر آمد\nآیا چه سبب بود که از پرده بر آمد\n\nهر روز ز روز دگرش کبر فزون بود\nامروز ندانم که چه سان بیخبر آمد\n\nانتره"}
{"book": "adl0127", "page": 130, "text": "۹۷\n\nآن سرو قدلاله عذار شکرین لب چون بلبل دستان بزاران برم آمد\nنسرین و گل و نسترن از شوق بخندید شمشاد چو در صحن چمن جلوه‌گر آمد\nهرگز نظری بر من بیچاره نمی‌داد قطع از کرمش آنکه در آغوشم در آمد\nعُمرم بشد اندر طلبش همچو زلیخا صد شکر که آن یوسف زرین کمر آمد\nوین مردۀ تنم باز حیات ابدی یافت چون عکس جمال تو مرا در نظر آمد\nاین حسن خداداد و را حد بیان نیست مشاطۀ زلفش چو نسیم سحر آمد\nالمنته لله که رسیدم بوصالش هر مطلب و مقصود که بودم بسر آمد\nبیدوست رعاشه جهان جان تتن در آمد\nخاک قدمش نیر چو کحل بصر آمد\nاز دلم یک حسن را خبر دارد آنکه بر عالے نظر دارد\nکه بدام بلا گرفتارم عاقلان زین بلا حذر دارد\nآنکه او را فراق میخواند تیره‌بختان ازو حذر دارد\nهر که با او رفیق و مونس شد زخم ناصور بر جگر دارد\nو آنکه از صحبتش بعید بود طالع نیک در سیر دارد\nاینچنین همدم ستمگر را قادر ذوالجلال بردارد"}
{"book": "adl0127", "page": 131, "text": "۹۸\nعایشه پیش تیز ناوک دوست\nسینه خویش را سپر دارد\nدلم چون طایر سرگشته در ویرانه میگردد\nرفاهیت نمی جوید پی غمخانه میگردد\nگرفتار شب تارست در غم خویشتن بیتاب\nبگرد شمع وصل دوست چون پروانه میگردد\nندارد مسکن و ماوی مجنون گشته بی پروا\nبصحرائی عدم چون وحشیان دیوانه میگردد\nبدام زلف مشکین بتان دائم گرفتارم\nبگرد خرمن عارض برای دانه میگردد\nنجوید تخت سلطانی نخواهد تاج خاقانی\nچو سیاح از پی هر قصه و افسانه میگردد\nندانم قسمت عایشه از فطرت چسان باشد\nکه دایم از وجود خویشتن بیگانه میگردد\nعمر بگذشته مرا یاد شبی میآید\nوز نسیم سحری بوی کسی میآید\nدوش در خواب بدیدم صالت میم\nمژده وصل چو بانگ جرسی میآید\nلب لعل تو که سرچشمه جاوید است\nجرعه باز از انم هوسی میآید\nبمواداری آنسرو خرامان رفتم\nدیدم از بهر گرفتن عسسی میآید\nگفت سرمست و غزلخوان بکجائی تو\nگفتمش بهر کرم ملتسی میآید\nپشه را گر نبود وصل عنقات ایکن\nبکرم بخشی سلطان کسی میآید"}
{"book": "adl0127", "page": 132, "text": "۹۹\nتیر چون جست از کمان باز نیامد دست\nفکر باطل خیال عبثی می آید\nتمنای رخ دوست شدم سوی چمن\nصوت طوطی بقفسی در قفسی می آید\nگرچه باقی نبود کقفس از هجر توتر\nشادمان باش که عمر نفسی می آید\nعایشه گر بغم هجر گرفتار شدی\nدل قوی دار که فریاد رسی می آید\nآمد بهار موسم عهد شباب شد\nساقی بیار باده که دلها کباب شد\nرشک بتان صحن چمن چون ظهور کرد\nگل از خجالت رخ او در حجاب شد\nشیرین صنم چو کبک خرامیده میرود\nبر گردنم دو گیسوی مشکین طناب شد\nمخمور جام عشقم و مفتون گلرخی\nوزیمن دوست ساغر ما پر گلاب شد\nشب تا سحر نخفت دو چشمم زفرقتش\nوز ناله های من جگرسنگ آب شد\nطوفان عشق کشور دلرا خراب ساخت\nبر روی آب خانه ما چون حباب شد\nچون برد شرح حال پریشانیم صبا\nمنت خدایرا که پیامم جواب شد\nاز دست رفته بود وجودم زفرط عشق\nعون از که شد که لطف مبشر بتراب شد\nعایشه دل بمهروی افروز داد\nبیدار چون که نرگس شهلا ز خواب شد"}
{"book": "adl0127", "page": 133, "text": "۱۰۰\nطاقتم طاق شد وناله بافلاک رسید\nاثر خون دل از دیده نمناک رسید\nسحر زده و سیر حبان میکردم\nدلبر از طرف چمن پیرهن چاک رسید\nگفت کایعاشق دیرینه من حالت\nگفتمش شعله هجر تو باین خاک رسید\nسوخت سرتاقدمم نار فراقت صنما\nاین همه بر سرم از بخت سمناک رسید\nزخم عشق تو ایکش بضمیرم فیست\nمی دیرینه بمن از قدح پاک رسید\nشکرلله که پس از مدت ایام فرق\nلب لعل تو دوای دل غمناک رسید\nعایشه در دترا گرچه دوای نبود\nشادمان باش که تصاحب لولاک رسید\n\nبی بی زنان مضطر و حیران شدند\nما چوخران سلسله جنبان شدند\nحجله نشینان حرم حجاب\nهم نفس غول بیابان شدند\nشیروشان گوشه نشین شده همه\nسگ صفتان در صف میدان شدند\nگرد فلک بیشه شیران یتی\nمسکن روباه شغالات شدند\nبلبل بیدل بتنهای گل\nدربدر و بیخود و حیران شدند\nدیو لعین چون زقضا و قدر\nدر طلب تخت سلیمان شدند\nبار نهادند به پشت سمند\nکاو و خران قابل جولان شدند"}
{"book": "adl0127", "page": 134, "text": "۱۰۱\n\nقند و قروت انکه نمیکرد فرق مصلحت آمیز و سخندان شدند\nلاله عذاران شده دفن تراب حبش بچه چون مه کنعان شدند\n\nشهر زنان خانه عالیشه شد\nاینهمه از گردش دوران شد\n\nطلوع صبح سعادت از ان جبین باشد که عاشق رخ او رب العالمین باشد\nظهور عالم و آدم جناب حضرت اوست که آفتاب جهانتاب اجمعین باشد\nمفرح لب یاقوت اوشفا بخش است بروز حشر شفیع المذنبین باشد\nهزار نافه مشک تتار عطر گلاب فدای نفخه گیسوی عنبرین باشد\nمطیع و بنده اش اسکندر و سلیمان است مسیح بر فلک و خضر بر زمین باشد\nچو خاتم همه انبیاست در ید او مسخر همه دلها در ان نگین باشد\nنبی و مرسل و انس و ملک و وحوش و طیور بگرد خرمن لطفش چو خوشه چین باشند\nکسیکه کلب در آن شهنشهان گردد سعادت همدم او دولت همنشین باشد\nهر که کنیز فخنده از سر الطاف چه باک گرچه جهان از پی کمین باشد\n\nز فضل ایزد و الطاف سرور عالم\nرجا ست عالیشه را فیض دائمین باشد"}
{"book": "adl0127", "page": 135, "text": "١٠٢\n\nنار هجران شعله زد شهباز عقل از سرپرید طاق شد طاقت گریبان میجان پر پرید\nباغ گردونرا چه آراید چو نبود حاصلش با غبانان فلک را دست میباید برید\nای دریغ از ضعف طالع آنکه دست کو تهم شد بهار آمد خزان از وصل دلبر می کشید\nالیهنم از محبت همچو مجنون روز و شب در بیابان فراق افتاده غم بر غم مزید\nسوخت سر تا پامرا چو شمع نار فرقتت تا بکی تیغ جفایت میکند ما را شهید\nهمچو مجنون سان گرفتارم بر ندان غمت ایگر حند باشد وعده لطفت مجید\nپادشاه حسنت عالمگیر شد چون با خود آفرین بر کلک نقاشی که تصویرش شید\nاز فراق نرگس شهلا و خط عنبرین دل بخون خود چو مرغ نیم بسمل میطپید\nخویشرا محبوس قلاب محبت ساختم رشته الفت بمقراض پریشانی برید\nنزد صراف فلک رفتم برای امتحان دیدیش خر مهره را بهتر ز گوهر می خرید\nحیف اوقاتی که ضایع ساختم بیفایده زین ندامت از دل پر ستم خون میکید\nسرسبر گیتی مرا شد چون سواد اندر نظر دل زمیدان محبت در آوی و حی میشید\nاز تعجب نیست کر گشایش فیض ابد بشنوم که این بشائر آنکه محبوبم رسید\nدل بمهر مهوشان بستن بود فکر عبث زانکه از خوبان عالم کس وفاداری ندید\nانما اموالکم پندیست از ناصح شنو جیفه دنیا نمیجوید خر اهل پلید"}
{"book": "adl0127", "page": 136, "text": "۱۰۳\n\nگر کیوان فرازی جایگای بوالہوس | وز فضای آسمانی ہیچکس نتوان رسید\nساقیان موت ہر یک ساغری گردانید | لابد ہر یک را ازین شربت همی باید چشید\nتیر چون از شست بیرون شد نیاید درکما | عمر چون بگذشت تاکی میکنی گفت و شنید\nفرح هر دم از گلستان لطافت میر | نفخه عنبر شمیم چون از سر کویش وزید\n\nعقل و هوش و فہم و ادراک خرد اندیشه\nجمله از سر رفت چون وی جمال حق بدید\n\nتوبه کردم زمی بهار آمد | باز اندر سرم خمار آمد\nگلرخان تو بهر اشگست | موسم لعل خوشگوار آمد\nوقت گل مل غنیمت است حکیم | عیش را وقت انتظار آمد\nفصل بستان باعتدال رسید | بلبل و قمری و هزار آمد\nروح پرور شد نسیم هشت | نغمه چون نافه تتار آمد\nسرو پوشیده جامه خضر | نرگس ہم جام زر نگار آمد\nساقیا بزم را مهیا کن | مہوشی شوخ گلعذار آمد\nاین بشارت صبا بمن آورد | مونس قلب بیقرار آمد\nنغمه پرداز شد وحوش و طیور | صوت کبکان کوهسار آمد"}
{"book": "adl0127", "page": 137, "text": "١٠٧\n\nداشتم سر بزانوئ حيرت کان پرى چهره در كنار آمد\nصيد دلها بخواب بود هنوز ترك مست تو در شكار آمد\nشكر لله كه بعد هجر و فراق مرهم ريش دل فگار آمد\nعائشه غم مخور زبى رحمى\nلطف حق بر تو بيشمار آمد\nفصل نوروز شد و كل بچمن باز آمد موسم عيش و نشاط و طرب ناز آمد\nبزم آراسته شد ساقى كل چهره كجاست كو بيا كان صنم مهوش طناز آمد\nلحن داؤد وشى برده قرار و هوشم مرغ دل در قفس سينه بپرواز آمد\nقالب خاكى من باز ز سر زنده شوم چون مسيحا نفسى بر سر اعجاز آمد\nگفت باد سحرى با كل نوخواسته خنده بيهوده مكن نوبت غماز آمد\nشاعران چونکہ سر از خواب كران بردارند تنطرازند كه مكر حافظ شيراز آمد\nبعد صد سال بشنو بهمچو رباب از خاکم رشته جان ز سر شوق بآواز آمد\nعائشه هر كه بيا مد بجهان بگذشت\nخاکساران در دوست سرافراز آمد\nتمناى خوبان مرا خوار كرد بدام ملامت كرفتار كرد"}
{"book": "adl0127", "page": 138, "text": "۱۰۵\nخدنگی ز مژگان رها کرد چون غریق جگر تا بسوفار کرد\nشناور نبودم ببحر فراق فتادم از اغم نگونسار کرد\nبان دلربا چون شدم اشنا دلم را چو منصور بردار کرد\nندانم بدوران چکردم گناه چرا پایما لم بیکبار کرد\nبخواب عدم رفته بودم محبت مراز ود بیدار کرد\nوصالش چوشد غایب از نظر مرا نیز از هجر بیمار کرد\nالها فلک راکنی سرنگون مرا روز روشن شب تار کرد\nبعایشه آن خسروخوبر\nترحم ز الطاف بسیار کرد\nچونکه من ناله کنم جمله ملک مینالد از غم من ز سما تا بسمک مینالد\nانس وجن حش وطیوریکه بد هرند مه گل و گلشن خس و خاشاک و خسک مینالد\nقمری و بلبل و مرغان سحر خیز همه عندلیبان چمن زاغ و کلک منالد\nسفله پرورشده ایام از ان نالانم چون زر قلب کز وسنگ محک مینالد\nکردکارا تو بداد دل عایشه برس\nکز جفا و ستم وجور فلک مینالد"}
{"book": "adl0127", "page": 139, "text": "١٠٤\n\nجان چو نبو در جهان بکار آید تاج و تخت کیان بکار آید\nزن و فرزند واقربا و عیال بیتو این خانمان مان بکار آید\nطوطی روح چون کند پرواز قفس اشیان بکار آید\nچونکه از سبع خرد کل رفتی صحبت دوستان بکار آید\nچون روی از بر عزیزانست شور و شین و فغان بکار آید\nعایشه رخ بجانب حق کن\nبتو کام و زبان بکار آید\n\nدل بدام طره شب رنگ شبگیری فتاد رشته مشکین بگردن همو زنجیری فتاد\nترک خونریزی که غیر از ظلم نبود عادتش کز خدنگ غمزه اش هر لحظه نخجیری فتاد\nاین بخوابست یا به بیداری که دورم از نگار خواب هجران مرا یا رب چه تعبیری فتاد\nدل بدستم بود افگندم ببحر اشتیاق وز قضا در دست غواص خطاکیری فتاد\nانقدر جور وستم بر من ندانم از کجاست عاقبت نے بهرم میان کله شیری فتاد\nنرگس جادوی آن بت عالمی بر هم زد سامری شرمنده افسون و تدبیری فتاد\nبیجمال دوست بودن آتش سوزان بود اختری نحس من از فطرت چه تقدیری فتاد\nدرین ظلمت چو محبوسان گرفتار آمدم بر من از جرم عمل آیا چه تقصیری فتاد\n\nخوالم"}
{"book": "adl0127", "page": 140, "text": "۱۰۷\n\nخواستم کز دلم هجرش لمحه یابم رهائی سرنوشت بدرشتم انچه تاثیری فتاد\nگر میسر آیدم روزی که بینم وصل دوست گویا چون بلبلی در صدتنفری فتاد\nدوش می گفتی که فردا میدهم کام دلت وعدهٔ دوشینه را امروز تاخیری فتاد\nبذل خواهد عالی شان که فیض مد\nمس جانزا پرتو لطفش چو اکسیری فتاد\n\nبهار آمد و صحن چمن گلستان شد بنال بلبل بیدل که وقت افغان شد\nخوشت سایه بید و کنار دریابار بیار نرگس جادو پیاله گردان شد\nبتی سمنبر گل چهره شکر گفتار ز عکس روی تو مجلس چراغان شد\nبستی اگر گردی بصحن این بستان ز التفات نتش شکوفه خندان شد\nخوشست باده احمر بزم مهرویان ز گلشن رخ محبوب گل بدامان شد\nدرین دوروز غنیمت شمر نشاط و طرب که هر که عیش نکرد عاقبت پشیمان شد\nچو گنج دفن تراب اند خسروان جهان قصورهای منقش خراب حیران شد\nبهار اگر چه لطیفست خزان بود در عقب نگر که جمعیت گل چنان پریشان شد\nز بیوفائی گردون ببین که شجاع دریده پیرهن خویشرا و عریان شد\nببخش عالی شان را غافر الذنوب امین"}
{"book": "adl0127", "page": 141, "text": "۱۰۸\nکه خلقت کرست محض عصیان شد\nشکنج زلف تو در پیچ و تاب میباشد\nبفکر روی تو بودیم یقین نظاره کردم\nسواد زلف تو نگذاره یافته شب قدر\nحصول قبله حاجات طاق آن ابروست\nکجا رسم بوصال چنین حبیب لطیف\nدر انتظار دو چشمم چهار میگردد\nزکوه حسن شریفت بستمند صفا\nز هجر وصل تو بیطاقتم چه چاره کنم\nکسی که داغ محبت نهاده بر جگرش\nمرا که کعبه مقصود کوی محبوبست\nهر انکه نیست شناور کجا توان گذرد\nگدای بودن او برتر ست از خاقانی\nبه هیچرزه این چرخ نیلگون مفریب\nبقای دهر چنانست ارجمند بدان\nدل ربوده دمادم کباب میباشد\nکه پر تو رخ تو آفتاب میباشد\nنسیم کوی تو چون مشکناب میباشد\nکه فتح دعوت هر شیخ و شاب میباشد\nکه روز و شب بمرخ او در نقاب میباشد\nخصوصاً انکه شب ماهتاب میباشد\nبده که خیر مسکین ثواب میباشد\nترا که چهره چو برگ گلاب میباشد\nسپند وار بر آتش کباب میباشد\nچرا که خیر درین فتح باب میباشد\nکه بحر عشق عجایب عقاب میباشد\nبکن سوال که زودت جواب میباشد\nشتاب عمر چو سیلاب آب میباشد\nچنانچه دیدن چیزی بخواب میباشد\nمراد"}
{"book": "adl0127", "page": 142, "text": "۱۰۹\n\nمرا در هیچکسی را نداد این گردون مدام خانه دنیا خراب میباشد\nهزار عیش تصدق کنم بحیفه غم که عیش با د بوعده سحاب میباشد\nکیکه پی بحریم وصال جانان برد خلاص از غم هجر و عذاب میباشد\nبفکر خوف و رجایم آیا چه خواهد شد که قهر و فضل وی اندر حجاب میباشد\nمن هرچه عاصیم و زشت فعل و نام سیاهم امید من بتو عالیجناب میباشد\nبعایشه نظری کن گهوار هدار غم\nعنایت و کرمت بیحساب میباشد\n\nنگار نازنین ای شر و آیزاد نمیدانم که حوریے یا پریزاد\nبرفت از من قرار و طاقت ہوش ترای کاشکے مادر نمیزاد\nبتیری غمزه ام کردی نشانه کنم پیش که از دست تو فریاد\nدلم بردی و رخ پنهان نمودی چه باشد گر بدیدارم کنی شاد\nچوشمع از فرق تا پاسیگدازم ز جورت ستمگر داد و بیداد\nجفاهای که از ظلم تو دیدم نکرد این ظلم شیرین بفرهاد\nترا این رسم بد عهدی که آموخت که هرگز از غریبان ناوری یاد\nمسوز ای بمروت بیش ازینم قسم بادت بروح پیر و استاد"}
{"book": "adl0127", "page": 143, "text": "۱۱۰\n\nترا شمع ومرا پروانه كردند\nمزيدت با داين حسن خداداد\nوجودم سوختى در نار هجران\nچو خاكستر مرا دادى تو بر باد\nندارم طاقت روز جدائی\nهزاران جان فدايت باد شمشاد\nنميدانم ازين چيست مقصود\nكه دلها را بدام آری چو صياد\nزكوتم ده كه مسكين وفقيرم\nهميشه خانه خيرست آباد\n\nندانم از قضاى آسمانی\nچسان عائشه در دام تو افتاد\n\nهر كه او مست از شراب جام عرفانى بود\nساقى كوثر مدامش همدم جانى بود\nدر محيط عشق افتادم نمى يابم كنار\nدر بدست آوردن اين بحر طولانى بود\nروز اول من چو دادم دل بمهر مهوشان\nگفتم اين سوداى من محض پشيمانى بود\nلاله سان از هجر وصل گلعذار لب شكر\nبر دل مجروح ريشم داغ پنهانى بود\nلشكر حسنش گرفته عالمی را سر بسر\nحكم عالمگير آن سلطان سليمانى بود\nشهسوار عرصه ميدان ملك دلبرى\nاختر برج سعادت ظل سبحانى بود\nمهر و مه آئينه دار حسن آن رشك پرى\nپرتو رخسار شمع صبح نورانی بود\nچشمه لعل لبش آب حيات جاودان\nقوت جان خسته زان ياقوت رمانى بود\n\nان نعم"}
{"book": "adl0127", "page": 144, "text": "آن سمنبر قبله گاه بیدلان ستمند\nسجده گاهم طاق ابرو تحت پیشانی بود\nباج گیرد گلشن رویش زبستان ارم\nگرد مه از سنبل تر خط ریحانی بود\nکاکل عنبر سرشتش چون پریشان کرده\nطالع شوریده ام اندر پریشانی بود\nشرح اوصافش نمی گنجد بلوح روزگار\nمرهم دلهای ریش و رحمت جانی بود\nتا بگردون مباد شمس حسنش از زوال\nحسن روز افزون او در حفظ یزدانی بود\nیک نصیحت بشنو از پیر خردمند ایجوان\nفصل گل بی باده بودن کار نادانی بود\nتا توانی یکزمان بی می مباش ای ارجمند\nزانکه برخوان فلک یک چند مهمانی بود\nچون خرامی در چمن با مهوشان گلعذار\nحور رضوان مر ترا فی الفور ارزانی بود\nساقیا برخیز در ده باده چون ارغوان\nمغتنم دان عیش را آخر جهان فانی بود\nشد گلستان روح پرور ساغر عشرت بیار\nخسرو محجوب ساقی آصف ثانی بود\nباده خوردن با محبان در ریاض خرمی\nرفعتش برتر ز تاج و تخت سلطانی بود\nصوت بلبل ناله قمری خروش عندلیب\nجوش گل در بوستان ایام خوشخوانی بود\nآن پری پیکر که رخ پنهان کند زیر نقاب\nغمزه و ناز و ادایش مهلک جانی بود\nنیست گیتی جای آسایش سرای غم بود\nامتحانش بهر اسماعیل قربانی بود\nبر درت افتاده چون خاکم نظر کن از کرم\nلطف و احسان و کرم الطاف خاقانی بود"}
{"book": "adl0127", "page": 145, "text": "۱۱۲\n\nانتظارم پیش ازین میپندار باب کرم\nشیوه جور و ستم بعد از مسلمانی تو\n\nظلم اگر هرچند کنی رخ بر نتابم از درت\nعشق دامنگیر ما چون ننگ افغانی تو\n\nجرعه خواهم ز مین همت پیرمغان\nنزدوی عمان و قلزم قطره فشانی تو\n\nصبحدم باد صبا در گوش گل میگفت این\nغره بر این رنگ و بو بودن نادانی تو\n\nناگهان از هاتف غیبم ندا آمد بکوش\nعایشه کلب حریم شاه جیلانی تو\n\nرخت شمع شبستان آفریدند\nلبت لعل بدخشان آفریدند\n\nچو اعجاز مسیحا در تکلم\nدهانت آبحیوان آفریدند\n\nسرسلک دندان در لطافت\nچومروارید غلطان آفریدند\n\nدو ابرویت چو صمصام شرر بار\nپی قتل رقیبان آفریدند\n\nبهرست فوج اعدا از رمان شد\nچو آن صفهای مژگان آفریدند\n\nز رخ صبح سعادت گشت روشن\nز مو شام غریبان آفریدند\n\nدو گیسویت سواد لیلة القدر\nجبینت صبح خندان آفریدند\n\nچو شمع عارضت افروخت انجم\nمرا پروانه آن آفریدند\n\nتوئی سر تا قدم کان ملاحت\nسراپایت نمکدان آفریدند"}
{"book": "adl0127", "page": 146, "text": "۱۱۳\nتراچون حسن روز افزون بدیدند مرا از عشقت حیران افریدند\nگذر بر جویبار حسن کردند قدت سرو خرامان افریدند\nتو اسمعیل ابراهیم جانی مرا بهر تو قربان افریدند\nتو مست از خمر حسن خویش ما را خراب از جام عرفان افریدند\nترا لیلی مراچون قیس مجنون بکوه دشت نالان افریدند\nبهر خوبی ترا موصوف کردند حریمیت خلد رضوان افریدند\nسرشک طینتم در روز میثاق ز مهرت رشته جان افریدند\nترا مغرور حسن خویش کردند مرا با آه وفغان افریدند\nبعشقت آنزمان دادند لوح دین چو این گردون گردان افریدند\nمرا با عشق تو دمساز کردند ترا از من گریزان افریدند\nبرای وصف گلزار جمالت چو من بلبل هزاران افریدند\nزرنگ و خوی و بوی هم خصال قوام چار ارکان افریدند\nسخا و علم وحلم وهم شجاعت بنام شاه مردان افریدند\nبلوحائیکه حمد ایزد پاک\nترا عبد مسلمان آفریدند"}
{"book": "adl0127", "page": 147, "text": "۱۱۴\n\nاز انروزی که آدم بشرید\nترا بر مسند عزت گزیدند\nبسودا بتو دادم نقد جانرا\nبرویت خوی ز شرم آن بخط جان\nلبت با مرده جان بخشد بازان\nمرا شد روز روشن چون شب تار\nسرورعش شد بر نیک بختان\nبر ادراک فهیم و عقل و دانش\nز نور پاک آن ختم نبوت\nمرا با عشقت همدم خریدند\nمرا هم تبری غم بشریدند\nچو چرخ پر ز ماتم بشریدند\nبروی گل چو شبنم بشریدند\nچو عیسے ابن مریم بشریدند\nچو گیسوهای ادهم آفریدند\nبرای محترم آفریدند\nمحبت را مقدم بشریدند\nبنای هر دو عالم بشریدند\n\nاسم فزونت عالیشہ لطیفے\nکہ محرم را چو محرم بشریدند\n\nصنما عمر گرامی بچیان میگذرد\nباغ و بستان جهانرا چو خزان در عقب است\nمرد لا یعقل و ارباب خرد شیخ کبار\nصاحب تاج و ردا مرد و زن خرد و بزرگ\nآفتابیست که در پرده نهان میگذرد\nباغبان نعره زنان جامه دران میگذرد\nزشت و زیبا زگران تا بگران میگذرد\nکافر و مسلم و صاحب نظران میگذرد"}
{"book": "adl0127", "page": 148, "text": "۱۱۵\n\nغم مخور شاد بزی سود زیان مخلوط است عمر نوح ار بود و تاج کیان میگذرد\nفکر بیهوده مکن زانکه جهان در گذر است شهر شوال چو آمد رمضان میگذرد\nساقیا از می دیرینه که در خم داری لطف کن لطف که اوضاع جهان میگذرد\nکاروان بار سفر بسته جرس در فریاد محمل قافله پیر و جوان میگذرد\nچند روزی بجهان بنشین خرم و خوش حیف کین صحبت شیرین بتان میگذرد\nچون نسیم سحری در چمن دهر گذشت گفت افسوس که بلبل بفغان میگذرد\nچند نالی ز غم عایشه بر وصابر باش\nقصه کوته که سلیمان زمان میگذرد\nیا رب جلوس سرو درین بوستان چه شد الحان و صوت بلبل شیرین بیان چه شد\nنشو و نمای مجلس رندان پاکباز در پای بید و سبزه و آب روان چه شد\nخوابم ربود و دیده کشودم درین باغ فصل گلاب و یاسمن ارغوان چه شد\nباد خزان وزید و شد اوراق گل بباد بزم نشاط و ناظره گلرخان چه شد\nآنانکه بود رشک مه و مهر در ختن در صید عشق غمزه تیر کمان چه شد\nآئینه طلعتان صنوبر بدن کجاست راز و نیاز فاخره مهوشان چه شد\nدر بحر فکر غرقم و عقلم ز سر پرید در حیرتم که عشوه شکر لبان چه شد"}
{"book": "adl0127", "page": 149, "text": "١١٦\n\nگلزار حسن باده پرستان ان کو بیدل کجا و چهرهٔ چون زعفران چه شد\nبسمل شدم به تیغ نگاه ستمگری عهد و وفای آن بت نامهربان چه شد\nبستان روح پرور گیتی و عندلیب سیر و صفای باغ و گل و باغبان چه شد\nآنانکه روز و شب به ثنا اشتغال داشت طوطی طبع حافظه حافظان چه شد\nشیخان بهر وصومعه داران زنده پیل محمود خمر و ساکن دیر مغان چه شد\nشیرین کلام و سلسله داران نامور سوز و گداز و زمزمه شاعران چه شد\nسعدی و انوری و فغانی و مولوی قاسم کجا و حافظ غیب اللسان چه شد\nاورنگ و شجاع و جهانگیر کامگار دارا شکوه و بابر و شاه جهان چه شد\nاین کاخ زرنگار نیز و بیگذوی دارای دهر و خسرو صاحبقران چه شد\nادراک و فهم رفته پی جستجوی فکر فن و فنون شیوهٔ زیب تپان چه شد\nاین چرخ واژگون که سراسر تخیر است ننگ از رجال رفته و شرم زنان چه شد\n\nعالی شان خموش صبوری کن \nفصل بهار و موسم باد خزان چه شد\n\nدلم چون طایر سرگشته در ویرانه میگردد رهاست نمیجوید پی عشخانه میگردد\nندارد مسکن و ما واچو مجنون گشته بی پروا بصحرای عدم چون خشیان یوانه میگردد\n\nگرفتارم"}
{"book": "adl0127", "page": 150, "text": "۱۱۷\n\nگرفتار شب تارست ز عمر خویش بیزار\nبگرید شمع و صل دوست چون پروانه میگردد\n\nبدام زلف مهرویان قتارست چومحبوسان\nبگرد خرمن عارض برای دانه میگردد\n\nنجوید ملک خاقانی نخواهد تاج سلطانی\nچوسیاح از پی هر قصه و افسانه میگردد\n\nبیا ساقی بده جامی که دل یابد سرانجام\nبیاد ساقی کوثر بهر خمخانه میگردد\n\nندانم قسمت عارث از فطرت چهالند\nکه دایم از وجود خویشتن بیگانه میگردد\n\nباغ و بستان بجا جان جمله قرآن میگردد\nباغبان نعره زنان جامه دران میگردد\n\nبلبل از هجر گل از خویش ندارد خبری\nدیده بر هم زند و سیل روان میگردد\n\nصرف شد عمر گرامی بتمنای وصال\nدر پی ناظره حسن تبان میگردد\n\nچشم بد دور ازان دایره مینائی\nکه بدور رخ آن بدر جهان میگردد\n\nلعل نوشین ترا هر که بنوشد صنما\nپیر صد ساله اگر هست جوان میگردد\n\nشرح اوصاف جمیلت چوکفنم معدن لطف\nهر سرموی تنم تیغ زبان میگردد\n\nجام جم بین که دم از سر نهانی میزد\nاثری نیست زو نام نشان میگردد\n\nچند روزی اگرت عمر بود عشرت کن\nزشت و زیبا همه در خاک نهان میگردد\n\nجرعه هر که ازان ساغر صافی بخشد\nبنده خاک در پیر مغان میگردد"}
{"book": "adl0127", "page": 151, "text": "۱۱۹\n\nعایشه روضه رضوان لب بد مسکن حور شیر\nچشم امید بلطفش نگران میگرد\n\nعزم کوی نگار خواهم کرد\nجان بوصلش نثار خواهم کرد\n\nآهوی چشم آن ستمگر را\nهم بمژگان شکار خواهم کرد\n\nلب لعل شکر فشانش را\nبوسه ها صد هزار خواهم کرد\n\nگرد مه خط عنبر آسا را\nگر به بینم چکار خواهم کرد\n\nچون قلندر ز عشق بت لولی\nخویشرا خوار و زار خواهم کرد\n\nهمچو منصور از محبت دوست\nسر خود را بدار خواهم کرد\n\nجسد خاکی شکسته بیخود\nدر برش چون غبار خواهم کرد\n\nعایشه جانفدای عشوه آن\nگر آید ار خواهم کرد\n\nمرا دو چشم براهت چهار میباشد\nچو تشنه که بآب نظار میباشد\n\nبگو بساقی جان بخش روح فزا کرم\nبیار باده محبان خمار میباشد\n\nبریز باده صافی بجام تشنه لبان\nدلم بلطف پس امیدوار میباشد\n\nبشرح راست نیاید حکایت من زار\nکه سینه ریش و جگر پاره پار میباشد"}
{"book": "adl0127", "page": 152, "text": "۱۱۹\n\nبیا طبیب بحال مریض خویش نگر ببین ز هجر چسان بیقرار میباشد\nبنوش باده بوقت سحر زشوق حبیب چمن لطیف و هوا مشکبار میباشد\nهزار نافۀ مشک تتار و عطر و گلاب فدای نفخۀ بوی نگار میباشد\nبنال بلبل بیپر که وقت اسحارست که عاشقان بطلب وصل یار میباشند\nفتاده همچو تو بر آستان آن محبوب گدای بی‌سر و بی‌پا هزار میباشد\nشهان دهر و سلاطین چرخ افراسیان بخاک بگذرندش چو غبار میباشد\nمباش غرۀ مهر و بال و جاه و جلال بقای دو ان سه روزی چهار میباشد\nتو کیستی که بنالی ز گردش ایام مدام گردش لیل و نهار میباشد\nاگر چه نامۀ سیاهی بحق رجا میدار مقام وصل بشبها تا ر میباشد\n\nمشو ملول ز کردار زشت حیاث\nعنایت و کرمش بیشمار میباشد\n\nدر دیر مغان خفته بسی باده پرستند وز باده توحید همه مست الستند\nبیدار شدند روی ترا دید بیکا فی الجمله همه ساغر و پیمانه شکستند\nموجود نبود آدم و حوا که در آن دم خشت و گل عشاق بمهر تو سُرسَتنَد\nدر دام کمند سر زلف تو اسیرند گر طائفۀ دوزخ و گر اهل بهشتند"}
{"book": "adl0127", "page": 153, "text": "۱۲۰\nچون پرتو حسنت بدرخشید بعالم\nوز خواب عدم خلق سرآسیمه ستند\nدر کشور جان خطبه بنام تو بخواند\nبر صفحه دل دفتر عشق تو نوشتند\nدهقان فلک کرد چو بشیاد زراعت\nدر ملک بدن تخم تمنای تو کشتند\nعایشه گناه توز حد گرچه فزونت\nلله لله که در توبه نه بستند\nدیدی که فلک با من برگشته چه کار کرد\nشوال صفت از غم انگشت نما کرد\nچون بلبل شوریده بدم در چمن دهر\nهنگام شباب از گل رخسار جدا کرد\nاز هجر پریشان چو سر زلف بتانم\nخون دلم از دیده چو سیلاب رها کرد\nایدوست ندانم که چنان عاقبت کار\nمحبوب چشم بر من قبله نما کرد\nیا رب چه سبب بود که دوران جفاکیش\nپیراهن صبرم ببر خویش قبا کرد\nخون شد جگرم وصل توام مرهم ریش است\nعایشه بامید کرم ترک دعا کرد\nگلعذاری که نه پروای دل و دین دارد\nصد هزاران چو منی بنده مسکین دارد\nبزم آراسته شد جمع محبان حاضر\nیارب این شوخ پسر دل بکدامین دارد\nمهوشی لاله عذاری که سرا پا نازست\nسنبل پرشکنش بوی ریاحین دارد\nمولانا"}
{"book": "adl0127", "page": 154, "text": "١٢١\n\nمه لقاى که ز سر تا قدم از عيب بريست\nمبتلاى سر زلفش دل هر دوريست\nبزم آرايه جهان خسرو شيرين دهنان\nشوخ عاشق كش فتان پر از جور و جفا\nاين ستم پيشه نگر غره بحسن خويش است\nمن ندانم سبب ظلم و ستمگر جه بود\nحيف اوقات كه بيهوده نمودم ضايع\nچند نالى ز جفا هاى فلك صابر باش\n\nالله الله چه عجب شيوه شيرين دارد\nعارض مهر و مه و طره مشکين دارد\nگرد رخسار قمر مجلس پروين دارد\nبهر صيد دل من پنجه شاهين دارد\nنه نظر بر من دلخسته غمگين دارد\nبچه مذهب بتو اين رسم و آيين دارد\nمتکبر بود و عادت خودبين دارد\nدست در خون دل ماست که رنگين دارد\n\nعاقبت شاد بزى زانكه جهان ميگذرد\nصبر تلخست وليكن بر شيرين دارد\n\nشوخ گلچهره سيمين بدنی را نگرید\nمیخرامد بچمن سرو سهی بالائی\nآنکه سر تا بقدم غمزه و ناز عادت اوست\nتیر مژگان بگذشتش زکمان ابرو\nخنجر کبر ز دست در کمر خویش مدام\n\nمهوشی یوسف گل پیرهنی را نگرید\nدلبری بلبل شیرین سخنی را نگرید\nرهزن دین و دل مرد و زنی را نگرید\nجعد مشکین شکن در شکنی را نگرید\nبت ترسا صفتی پرفتنی را نگرید"}
{"book": "adl0127", "page": 155, "text": "۱۲۲\n\nزینت و زیب گلستان جمال طبع بان عشوه قامت سر و چمنی را نگرید\nبیدلان خیراند چو حلاج ز خویش این همه جلوه دار و رسنی را نگرید\nسوخت پروانه صفت شمع رخش عالیمی را\nشعله حُسن در حُسنی را نگرید\nدیدی که یار مونس و دلدار مانشد چون نقد قلب هیچ خریدار مانشد\nهرچند ستم که بر سرم آمد زجور دوست غماز نیز محرم اسرار مانشد\nچون ابر نوبهار نیم ساعتی خموش همپیش نظر بگریه بسیار مانشد\nفریاد و داد از ستم و جور آن نگار رحمش بحال دیده خونبار مانشد\nدی میگذشت گفتمش ای طبیب مهربان آخر شفای این دل بیمار مانشد\nدید از سرغضب بمن و سخت تند گفت از حرف دوست هیچ کهی عار مانشد\nسیل سرشک عالیش بگرفته عالمی را\nلیک اطلاع آن گل بیخار مانشد\nپی نبردیم ما بکویی مراد داد از دست چرخ بی بنیاد\nطایر بخت واژگونة من روز فطرت بدام هجر فتاد\nتا تخم تیشه سینه ام سنگست کوه کن گشته ایم چون فرهاد\n\nتخم"}
{"book": "adl0127", "page": 156, "text": "۱۲۳\n\nجهد هر چند جید کردم چرخ مارا گهی نشد منقاد\nکاش بودم بگلشن گیتی سرو آسا زبار غم آزاد\nسرنگون باد چرخ کجرفتار بالتبني و آله الامجاد\nدر یکدانه ام ز کف شد وای بعد ازین هرچه هست باداباد\nمیگداز ذ راه سینه من گر بود سنگ و آهن و فولاد\nچون بیارا ست گنبدمینا رسم بجهدی ولیست معتاد\nچند نالی زگردش ایام روز و شب کار دهر هست فساد\nجای عالیش ست لالاخرت\nچون بنا کرد خانه را استاد\n\nاین حسن چیست که آتش بجان زد در صومعه و کعبه و در دیر مغان زد\nپیدا در اسلام و زکفار برآمد این طبل ندانم که پس پرده نهان زد\nچون حمله بر آورد بمیدان صلابت هم گردن اغیار بیک تیغ زبان زد\nعقل و خرد و هوش برفت از همه یکبار الله و معک گفته و در کون و مکان زد\nیک شعله بطور آمد و موسی شده بیخود وانگه بخروشیده و در کشور جان زد\nیکذره بیفتاد چو در خرمن دلها سر تا بقدم سوخته در روح و روان زد"}
{"book": "adl0127", "page": 157, "text": "۱۲۴\n\nچون خامه نوشد وصف جمیل خوبان\nاز دفتر عشقش رقم پیر و جوان زد\nیارب چه نفیر است که در گوش من آمد\nانس ملکث مژده سلطان زمان زن\n\nعایشه چو بگذشت بگلستان وصال\nبلبل صفت از هجر تو بسیار فغان زد\n\nپاسی از شب گذشت نا آید\nمونس قلب بیقرار آمد\nمیخرامید با کرشمه و ناز\nککشش مست و پرخمار آمد\nرشک حور و پری ز سر تا پا\nبد و گیسوی تابدار آمد\nزین سرورم رسیده برفلک\nسرو نازم چو در کنار آمد\nمجلس افروز شد ز خوبان\nساقیا فصل نوبهار آمد\nمی احمر بیام زر پر کن\nباده نوشان بانتظار آمد\nگرد شمع رخش چو پروانه\nنه یکی همچو من هزار آمد\nصید کرد آهوی دل و دینرا\nترک مستش چو در شکار آمد\nکشت ما را بغمزه جادو\nبازم از لطف بر مزار آمد\nبحر فیض و کرم بعلی ولی\nمددم شاه ذوالفقار آمد\nعایشه گرچه مجرمست و لیک\nفضل حق بیند بی شمار آمد"}
{"book": "adl0127", "page": 158, "text": "۱۲۵\n\nچون من بدام عشق گرفتار کس مباد\nبسمل بتیغ طعنه اغیار کس مباد\nیا رب بمهر ورزی خوبان دل ربا\nچون من ضعیف و خسته و بیمار کس مباد\nبا گلرخان نظاره خوشت در ریاض عیش\nدور از وصال این گل بیخار کس مباد\nمجنون صفت ز فرقت لیلی و شچهمی من\nرسوای عام و خاص در ین دار کس مباد\nسر تا قدم چو شمع شدم محو در فراق\nبی بذل شرب لعل شکر بار کس مباد\nدی میگذشت و هیچ نبودش نظر بمن\nدر بند زلف این بت عیار کس مباد\nداد از جفای چرخ چه آمد بر سرم\nچون مرغ پر بریده و غمخوار کس مباد\nاسحاق را بصوت بلبل شیرین زبان خوشت\nمحروم وصل گل رخ و گلزار کس مباد\nعمر عزیزم ای رگ بگذشت در انتظار\nچون من ز خویش نفرت و بیزار کس مباد\n\nما را قضا ببرم قدر چون حواله داد\nساقی بر عکس خون جگر در پیاله داد\nگسترده بود خوان سپهر از ضیافتش\nچون زهر قاتلست که ما را نواله داد\nگردون مرا ببرد بدار القضای چرخ\nاندوه و رنج و محنتم اندر قباله داد\nبیخود همان زمان شدم از جود خویشتن\nبر گردم از سنبل مشکین چو هاله داد\nتعلیم کرد مؤدب فطرت چو در ازل\nاوراق گل بلبل بیدل رساله داد"}
{"book": "adl0127", "page": 159, "text": "١٢٦\n\nدایم در انتظار جوانان نامور خمر مذاب را بصد و بیست ساله داد\nاکثر سرشت طینت عاقل بآب غم عیش و طرب بمردم زار و نژند داد\nاز خون دل سرشکئے در بر رخم مدام ابر فراق این همه بر گل چو ژاله داد\nبا هر کسی فراخور قسمت سپرده اند افلاک بین که بهر من آه ناله داد\nداغ فراق فیض طلب راز نار هجر عالیه را مدام بدل همچو لاله داد\nبتی سیمین تن گلرخ دتان در فشان دارد\nدو چشمش نرگس شهلا دو ابروی کما دارد\nبهار گلشن رویش عجایب فرحت افزاست فراوان قمری و بلبل هزاران داستان دارد\nشگنج زلف پر چینش ربوده عقل و هوشم را خرامان قامت رعنا که این سرور وان دارد\nچگویم قصه مشکل که آن محبوب سنگین دل دودست خویش را رنگین بخون بیلان دارد\nدل از من برد و رخ زیر نقاب هردم کند پنهان عجب این شوخ بی پروا دل نامهربان دارد\nبزم مهوشان بنگر بکی ساقی چوماہ حور بکف در ساغر مینا می ارغوان دارد\nمن از باد صبا بوی وصال یار می یابم نمیدانم چرا دلدار با ما سر گران دارد\nبصحن بوستان خندان نشسته جمعی از رندان سرور مجلس مستان دلم را شادمان دارد\nشهنشاه بلند اختر بود سلطان بحر و بر باقبال عدو مالش ملایک پاسبان دارد\n\nفراز"}
{"book": "adl0127", "page": 160, "text": "۱۲۷\nفراز مسند شاهی بود از ماء تاماهی مطیع خاتم لعلش زقاف تا قیروان دارد\nببحر عشق خوردم غوطه و اول ندانستم بدست آوردن این در یتیم جان جاران دارد\nدو عالم را بکوای خرش میبازد حاشیه\nز فرط عشق آن دلبر نه سیل این توان دارد\nای ستمگر مبنت هیچ شفقت نبود این چنین شیوه انصاف مروت نبود\nصرف شد عمر گرامی بتنهای وصال دل بیرحم ترا مهر و محبت نبود\nتا کیم منتظر و دل نگران میداری جایز این طور روشهای مشقت نبود\nنیست این قلعہ عده ز مذهب عشاق درست چونکه این رابطه با شرط مودت نبود\nبت پرستان نکنند انچه تو کردی بامین خوف از حق بکن این کار حقیقت نبود\nبلکہ در شهر شما رسم مسلمانی نیست ورنه این ظلم و ستم راه شریعت نبود\nعایشه شکوه مکن پیش کسانی کن\nجز جناب احدت عون و حمیت نبود\nبهار عارض گلرخ عجب رنگ و بهوا دارد گلستان وصالش بین عجب صبح و ضیا دارد\nنگار مهوشی شکر لب شیرین کلام من شبستان سرکویش عجب سیر و صفا دارد\nبزیر حلقه دام سر زلفش یکی خاست بقید دام تزویرش عجب شاه و گدا دارد"}
{"book": "adl0127", "page": 161, "text": "۱۴۸\n\nسمنبر چون کنعان بحسن خویش مغرور بخون عاشقان دستش عجب نے رنگ حنا دارد\nگهی اندر عتاب و که بلطفت نازنین من لب لعل شکر خایش عجب تو و شما دارد\nقرار و طاقت و تاب و توان از بین بر بت نامهربان من عجب جور و جفا دارد\nگرفتار شب تارم ز احسانش رها دارم اگر موی و روی آن لبر عیب شام صبا دارد\nدل از من بر دو رخ پنهان کند آن گلعذار من اگر محبوب بی پروا عجب طور و ادا دارد\nچگویم وصف سیمین بر سرتا پا پری پیکر بگفتار مسیحاوش عجب قول و دعا دارد\nبیاد جانب بستان شنو از بلبل خوشخوان ز هجر خار و وصل گل عجب نے کر و ثنا دارد\nبده ساقی می نابم که کام دل ازو یابم سرور مجلس مستان عجب نشو و نما دارد\nمی گلرنگ مستی شد کام از ساغر عشرت نسیم گلشن رویش عجب بوی و فا دارد\nگدای درگه آن خسرو عالیجنابم من که کتر جود و احسانش عجب نفع و سخا دارد\nندارد عایشه میجا بدون او برگردون\nبمن فیض عمیم او عجب لطف و عطا دارد\n\nکیست کو آمد درین عالم نمرد داغ حسرت بر دل از گردون نبرد\nساقیان بزم موت آب عنب عاقبت زین تاک میباید فشرد\nپیر و برنا و گدا و پادشاه جان بجانان جهان باید سپرد\n\nروز"}
{"book": "adl0127", "page": 162, "text": "۱۲۹\n\nروز محشر نزد رب العالمین\nفعل زشت و نیک را باید شمرد\nهیچکس زین باغ و بستان سپهر\nهم بکام شادمانی بر نخورد\nبزم را ساقے شراب ناب ده او\nنوبت عایشه را دادند ور\n\nمی نوش زانکه نیست هیچ می سجهان لذیذ\nآب حیات کی چومی است در دهان لذیذ\nساقی بیار باده که هستیم تشنه لب\nشد موسم بهار و می ارغوان لذیذ\nهر ثمره که نخل نشاط آورد ببار\nچون غیبت کجاست بباغ جنان لذیذ\nطبع ملول بلبل خوشخوان غمش خجل\nدر فصل اعتدال بشور و فغان لذیذ\nخواهم زدست حوروشان مسیح فرحزا\nیک جرعه ز ساغر پیرمغان لذیذ\nقند و نبات و شهد و شکر عذب کی بود\nچون بوسه ز حقه شکر فشان لذیذ\nچون زهر تلخ گشته بر عایشه روز گار\nبنود چو نام دوست دگر بر زبان لذیذ\n\nای شهریار حسن بیا عذر من پذیر\nهر چند تو پادشاه جهانی و ماه منیر\nبهر خدا دلم مشکن بیشتر ازین\nپرهیز کن ز ناوک دلهاش ای شریر\nخال تو دانه حلقه زلفت تو بچو دام\nمرغ دلم بدانه و دام تو شد اسیر"}
{"book": "adl0127", "page": 163, "text": "۱۳۰\n\nعمرم گذشت در ہوس آرزوی تو\nجز بر تو خیال تو ام نیست در ضمیر\nافتاده‌ام چو نقش کف پای در رهت\nهر جا ز پا فتاده ببینی ز دستگیر\nبهر خدا بمن بکن از لطف یک نظر\nزنہار سوی خستۀ بیدل مبین حقیر\nآئینه دار وصف جمال تو افتاب\nکی مهر و مه چو عارض زیبا بود منیر\nبخشد روان بمرده لب لعل جان فزات\nوین شیوۀ ملیح تراکی بود نظیر\nمقتول تیر غمزه جادوست مرد و زن\nمفتون عشق تست صغیر ار بود کبیر\n\nدر آتش فراق تو عایشی در گرفت\nهر چند که ناله کرد بگوشت نشد نفیر\n\nفیض طلب یک لحظه روز خوش ندید\nاز جفای چرخ و دور روز کار\nبا دل پر حسرت و خون جگر\nرفت ازین دنیای دون غدار\nہمچو رستم باخت در میدان جنگ\nجان شیرین را بسلطان کرد نثار\nمادر سرگشته‌اش را روز و شب\nدیده دو چارست براه انتظار\nهر که او کرد سینه شیرم هدف\nباد مر او را مخذول ذولفقار\nشمه از حال زار خویشتن\nخواهم از ظلم فلک سازم نهان\nسر بسر کارش بود فسونگری\nزانکه نفعی نیست از وی جز ضرار\n\nیا ختم"}
{"book": "adl0127", "page": 164, "text": "۱۳۱\nباختم یکدانه در بی بها | خاک بر سر شد مرا با کس پکار\nخانه ام شهر زنان شد وایتی | باطن و ظاهر خفی و اشکارا\nدر فضای آسمانی تا کهن | افتادم در میان موج نارا\nدر فراقش میگدازد چون رصاص | کوره هجران مراللیل النہارا\nقوتم از خون جگر شد داودم | بگذر و چون سالها شبهای تارا\nبحر حیوان گشته چشم خون فشان | اشکبارم همچو ابر نوبهارا\nغرقه ام اندر محیط بیکران | میبرد موجم نمی یابم کنارا\nوز سرشک دیده خونبار من | میشود صحرای محشر لاله زارا\nشاه محمودم نکرد غور و تمیز | می کنم از جو را و خود را فرار\nدست ظلمش داغ کرد همسینه ام | تیغ بیدادش دلم را پاره پارا\nخوف حق را سهو کرد سلطان دین | می نیندیشد ز آه پر شرارا\nتیر آہم بگذر و از نه رواق | نار قلبم کوه را ساز دغبار\nاحتیاج دعوت درویش را | دایما دارند شهان تاجدار\nاین ندارد آرزوی نیک نام | نزد وی از گل فزونست قرتارا\nالحذر از ناوک دلهای ریش | زینهار و زینهار و زینہارا"}
{"book": "adl0127", "page": 165, "text": "۱۳۲\n\nخانه نامشد خانه سگ در حصار او خاصه من گشتم فقیر و خاکسار\nاین چنین ظلمی که بر من میشود کی بدتر از نی کند زین سان قصاب\nپایمال سم گاو و خر شدم طعنهء دشمن نمودم سنگسار\nسفله پرور شد نمیدانم چرا خسرو کشور ستان نام دار\nروستایان گشته عالیجایگاه شد مقرب رهزن و دزد و طرار\nصادقان مملکت حراج شد کا زبان دهر شد سررشته دار\nباغیان نشسته بر صدر صدور خالص و مخلص همه پر شد بی قرار\nعدل و انصاف و مروت شد بباد حق و باطل را نه پرسد شهریار\nپادشاهانی که باقی بوده‌اند اسم‌شان چون نافۀ مشک تتار\nاز وی این بی اعتدالی در جهان ثبت دفترها بماند یادگار\nبنده از بی‌غوری محمود شاه رنج و محنت‌ها کشیدم بی‌شمار\nدست خطی دادست بمن شاه جهان در بیان شاخ آهو ده هزار\nجز فضیحت حاصلی دیگر نشد گر در این دستخط مرا بی‌اعتبار\nگر بگورستان برم همراه خویش این مرا استحسنا نمی آید بکار\nسکه بر زر بود حکم پادشاه هم بقول خویش بودند استوار\n\nچند سالی"}
{"book": "adl0127", "page": 166, "text": "۱۳۳\nچند نالی بک زمان خاموش باش لب به بند تاکی کنی گفت و گذار\nخوش بود بسیار گفتن ذکر حق فیض طلب با حق دادند گذار\nبنده ایزد نبی را امت ست هم محب چار صحاب کبار\nخادم شاه شهید کربلا ابن حیدر انشه دلدل سوار\nدر ثنای خالق جبار کوش تا شود تیغ زبانت آبدار\nیکه و یک دانه ام را در بلا روز و شب حصن الحصین بادا حصار\nصدق کن برلافتی الاعلی ورد گو لاسیف الا ذوالفقار\nجز خدا عالیث را نبود کسی\nغور خود را خواهد از پروردگار\nبیا رگفتم یار با گویم هم بار دگر جز من لب لعل ترا نبود خریدار دگر\nمن گوهر حسن تر اصراف صرافان نشدم زرگر شناسد قدر زرصفر و شب بازار دگر\nدر بوستان جنبش کل ست مرغ بلبلات و فغان چون نرگس شهلای تو نبود گلزار دگر\nلیلی مشی شیرین سخن ای یوسف گلپیرن مجنون شود از عشق تو بسیار بشمار دگر\nرفتم بوی بوستان با روصال گلران چون قامت سرور و این قد در و دگر\nعمر عزیزم شد بسر بر من نکردی یکنظر گشتم زعشقت در بدر نبود چومن زار دگر"}
{"book": "adl0127", "page": 167, "text": "۱۳۳\n\nمیسوزم از هجر بت صنم سرتا قدم در نار غم هرگز ندیدم در جهان شکلت ستمگاری دگر\nسرو ریاض آرزو یا شوخ شنگ تند خو چون من برای وصل تو نبود طلبگاری دگر\nآب حیات جاودان اندر دهان داری نهان چون حقه گوهر فشان نبود گهریاری دگر\nعالی شهابی تا بکی در کشی بادی جام می\nافتاده بر خاک درش همچون تو بسیاری دگر\nدلا تا چند میباشی درین محنت سرای خضر همی باید ترا رفتن زوار بیوفای خسر\nمشو مغرور این ہستی مال و حشمت و جاش ز هستی میرود این خیمه چون زنگ درای خسر\nوزد باد اجل چون بار فصل اندر ریاض عمر دمار از چنگ و رو با ریش چون غنچه وای خسر\nنه تاج خسروی نی دلق درویشی بود برجا بخاک تیره یکسان میشود شاه و گدای خسر\nهر آنکه در بهای تصویر خوبان جهان افروز شود ضایع صور باهمچو نقش بوریای خسر\nدرین صندل سرای آبنوسی فرش مینود متین هرگز نمی بینم دوامش را بقای خسر\nفگنده عندلیبان جوش اسحاق دمی چوبی تاسف انگر زین گلشن شود بلبل جدای خسر\nاگر صد سال مانی در زمانی اندرین عالم جدائی مر ترا باید ز خویش و اقربای خسر\nبکوش ایدل بکوش ایدل بفکر عالم طاها سوی دارالبقا باید ازین دارالفنای خسر\nبهره دی بهر منزل مباش از یاد حق غافل رود عمر گرامی چون سمند بادپای خسر\n\nدلا تا چند"}
{"book": "adl0127", "page": 168, "text": "۱۳۵\nدلا هر چند گنهگار غنی دوست لطف او بار فخر غرم سید سادات کرد و نیمساز آخر\nغریق بحر عصیانم سراپا وانمیدانم رجا دارم شفاعت خواه شود انحسار آخر\nگذشت عمیرم با باطیل بخو با حن شینم مایل\nگرفت عایشه ذیل پاک شاه کربلا آخر\nجمالت چوشد غاییم از نظر دلم زخم ناسور وخون شد جگر\nشب و روز بر من ز هجرت کیست ز احوال زارم نداری خبر\nچو دور از وصالت شدم امنید بود چون شب تار ما را سحر\nبود لاله سان بر دلم داغ هجر ترا هیچ بر من نباشد نظر\nمراد هر چون تار سوزان بود قیامت نباشد ازین سخت تر\nدر آفاق رسوا چو مجنون شدم ز روز الستم بعشقت مقر\nترا لشکر حین ای دل ربا مرا ملک دل کرده زیر و زبر\nخدنگی ز مژگان نمودی رها به تیر جفا سینه کردم سپر\nبتی گلعذار از فراقت مدام مرا آه سردست و دو چشم تر\nسراپا ملیحی و شیرین سخن کلام تو غذیست چه شهد و شکر\nببینم اگر عارض مهر و ماه نباشد مرا هیچ ارمان دگر"}
{"book": "adl0127", "page": 169, "text": "١٣٦\nجوان گردم از پیر چون فصل بهار\nچو باد صبا گر بیاری گذار\nندانم چه پیش آمد عالیه را\nچرا دعوتش را نه افتد اثر\nدرد تو مرا بود ز درمان خوشتر\nعشق تو مرا بود ز سامان خوشتر\nنازک بدنی حور وشی شیرین لب\nکوی تو مرا ز خلد رضوان خوشتر\nای گلرخ گلعذار گل پیرهن\nبوی تو مرا ز عطر و ریحان خوشتر\nمجنون شدن از برای لیلی صفتی\nاز حکمت و فهم و عقل لقمان خوشتر\nبی وصل نعیم از گلستان عارست\nبا دوست منم بچاه زندان خوشتر\nبلبل بتمنای گل اندر گلشن\nهر لحظه بود بشور و افغان خوشتر\nدرویزه در کهت مرا سلطانم\nاز افسر و حشمت سلیمان خوشتر\nبر آتش هجر چون سپندم شب و روز\nپروانه ان شمع شبستان خوشتر\nخوناب جگر قوت بود دانا را\nاز اهل خرد مردم نادان خوشتر\nگربی تو بفر دوس برینم خوانند\nعالیه بود بنار سوزان خوشتر\nاز محنت بیقرارم نازنینی لب شکر\nبمیروت تا بکی نبود ترا بر من نظر"}
{"book": "adl0127", "page": 170, "text": "۱۳۷\n\nهمچو شمع از فرق تا پا محونار فرقتم\nمیکدازد عاشق و معشوق را نبود جبیر\n\nبیت الاحزانست بهر من روز در هجر تو\nهمچو یعقوب از فراق یوسف کنعان بکین\n\nاشکبارم میروت زار میگریم مدام\nقیس آسا در بیابان فراقت در بدر\n\nاگر کشی ما را ندارد باک ای رشک بتان\nسینه پیش ناوک عشق تو میسازم سپر\n\nروز و شب بر من مساوی شدند از غم چو خم\nداغ نار عشق را طاقت ندارد شیر نر\n\nرشک ماه و مشتری اسیر و سیم اندام من\nکاج همچون باد بر کوی توام بودی گذر\n\nچند نالم از جفایت ای بت نامهربان\nهیچکس از مرد و زن نبود بمثلت در داجگر\n\nگلشن جنت گرو بگرفته از خلد برین\nنرگس شهلای تو بشگفته چون وقت سحر\n\nزهره و شعر یست خادم شمع رخسار ترا\nشعله حسن تو افتادست بر شمس و قمر\n\nمشکل است بوصل جانان رسیدن ایولوا\nبحجمالت جنت الفردوس است یا بر سقر\n\nخامه عاجز ماند از اوصافت ای بدر منیر\nمن چگویم وصف حسنت شهر یار بحر و بر\n\nذکر وصف تو نمی گنجد بلوح روزگار\nشیوه شیرین تو کرده مرا خون جگر\n\nاز فراق وصلت ای گل چهره گل پیرهن\nکار مشتاقان مدست آه سرد و چشم تر\n\nتیر آهم بگذرد از نه رواق ای ارجمند\nخوف از حق باید و از ناوک آه سحر\n\nبازی ایام با من باخت این عجب روی\nمن کجا عشق از کجا بود الیعزز بنام و شر"}
{"book": "adl0127", "page": 171, "text": "١٣١\n\nکردگار ابتلای دام خوبان کس مباد از محبت نیست دیگر بلای صعب تر\nداد از دست جفای چرخ و جور روزگار من بدست خویش کردم خاک عالمرا بسر\nعایش تا میتوان گنج قناعت گزین\nزانکه هر نظمی تو باشد خوشتر از گنج و گهر\nیارب بحق من چه ستم کرده روزگار دستم گرفت بسته میفکند بموج تار\nدر کوره فراق شدم ذوب چون رصاص چون زبانه اتش هجران بدل شرار\nگردون که بر سر همه کارش بود جفا تیغ فراق او جگرم کرده پاره پار\nدر فصل اعتدال خزان شد حدیقه ام گلش بیاد رفت و بچشمم بمانده خار\nعمرم گذشت در هوس وصل انصنم شب تا سحر دو دیده نخفتم در انتظار\nداد از جفای چرخ و فغانست بی جواز تاراج کرد گنج زرم را بهشت مار\nدر سر هوای وصل و بدل داغ فرقتست ساقی بیار باده که دوشینه ام خمار\nشد مستمر فرقت محبوب دلربا از دیده ام سرشک چو باران نوبهار\nخواهم زمانه را ته شمشیر و خنجر\nعایش کرد حواله دشمن بذوالفقار\nمیخواهم از خالق بحر و بر به بینم وصال تو بار دگر\n\nباقر"}
{"book": "adl0127", "page": 172, "text": "۱۳۹\n\nبآخر مرا همچو نی سوختی | مرا از فراقت بت لشکرا\nچو دور از تو گشتم ز جور سپهر | دلم زخم ناسور و خون شد جگر\nچو لاله مرا داغ بر قلب ماند | زاحوال زارم نداری خبر\nجوان گردم از سپر چو فصل بهار | چو باد صبا گر بیاری گذر\nنباشد مرا هیچ غم در جهان | جمال تو گر آیدم در نظر\nجفای تو ام از خدا شد عطا | به پیش غمت سینه کردم سپر\nخمش باش ای عالیشه در فراق\nمرا در ازل محنت آمد مقر\n\nای صبح سعادت ز رخت گشته منورا | از نفحه زلفت شده فردوس معطرا\nشمس و قمر و مشتری و زهره و شعری | بگرفته ز آئینه رخسار تو زیور\nمحراب دو ابروی تو شد قبله حاجات | هم نرگس جادوی تو چون غنچه احمر\nیکشعله ز رخسار تو در ملک جهان تافت | خورشید بحسنت نتوان گفت برابرا\nیاقوت لبت فرح دل و قوت ارواح | اندر طلب آبحياتم چو سکندر\nشیرین سخنا آب بقا ئیست نباتت | یک قطره چکیدست بچشمه کوثر\nدر گلشن عیش و طرب هر گل که شکوفد | از زینت حسنت بچمن یافته زیور"}
{"book": "adl0127", "page": 173, "text": "۱۴۰\nدر شهد و شکر قند و نبات است عزیزان\nسر تا بقدم طینت تو کرد مخمر\nای خضر صفت صفت تو ناید بزبان ها\nاز سرو قدت طوبی رضوان شده مضطر\nبوی سر کوی تو وزیدست بعالم\nزان رایحه یکذره رسیدست بعنبر\nطاقت ز دل عقل ز سر رفته بکلی\nای زهره جبین رشک پری زهره مشتکر\nبشکفته دلم غنچه صفت در چمن عشق\nزد قاصد باد سحری حلقه چو در\nدر باخته ام در ره عشقت دل و دین را\nزانروز که این کعبه میناست مقدر\nلیلی صفت گشته ام از عشق تو مجنون\nبگرفته دلم راه بیابان چو قلندر\nثبت ست بدلم مهر تو ای میر خوبان\nمشهور بعالم زده اند سکه چو زر\nبیمار غم عشق توام گلرخ مهوش\nروز و شبم از خون جگر گشته مصور\nای شوخ ستمکار چگویم ز جفایت\nمسکن شده در آتش هجرم چو سمندر\nقربان شوم از شوق تو ای کان ملاحت\nآرد بمن ار مژده وصل تو مبشر\nهر انس و جن و وحش و طيوری که بدار\nفی الجمله بیک لعل لبت کشته مسخر\nهر کس که رخت دید هوای تو دارد\nچون لاله بدل داغ الی دامن محشر\nدر رقص ملک است ز شوق تو ثریا\nدر وصف تو بر طارم افلاک تفکر\nبر فرق تو ای خاور خوبان جهانگیر\nچتریست که طاووس ملائیک زده شهپر\n\nاپنے"}
{"book": "adl0127", "page": 174, "text": "۱۴۱\n\nهرچند اگر حور و پری جلوه فروشند ما را نبود غیر تمنای تو در سر\nاز زاهد و عابد دل و دین برده ندانی این غمزه جادوی تو چون بابل ساحر\nگستاخ شوم از تو بپرسم سخن چند اکین صبح شریف تو چرا گشته مکدر\nشب تا بسحر باده باعتبار خوری تشریف نما دیده کنم محب تو منظر\nدادار ستم وجور تو ای شاہ خوبان بسمل شدم از تیغ نگاه تو ستمگر\nمخفی نبود بر همه مخلوق عیان است سرگشته عشق تو شدم باطن و ظاهر\nساقی بمن از جام بلورین زتلطف لبریز نما باده گلرنگ مقطر\nهر جام که از دست پری چهره بنوشم بادا بتو چون نوش لب بطیب شکر\nعونم شود ار پیرمغان از سر الطاف یک بوسه زنم بار دگر برلب ساغر\nهرجاکه بود سلسله رندان نظر باز اامنت لله که براعد است مظفر\nای ابرعطا بحر سخا بذل نکوتم از بهر خدا لطف کن از مخزن گوهر\nنقشی قضا خامه تقدیر چو میزد مارا بجبر اندوه نکردند مقرر\nروزم شب داج است از ان طره شبرنگ باشد که زنم بر سر از ان تاج مفخر\nزانروز که این بند فیروزه بیارا\nعایشه بدل خورده ز مژگان تو خنجر"}
{"book": "adl0127", "page": 175, "text": "۱۴۲\n\nای عزیز از فراق وصل جانان غم مخور دولت دیدار باز آید بسامان غم مخور\nاگر بگرداب غم افتادی بحق نامراددار ید قدرت میکشد زین موج طوفان غم مخور\nگرشدی محبوس اندر ظلمت به پاتی خسته خاور رسد خاطر مرنجان غم مخور\nگر خشکی توقع دار خواهی سبز شد ابر رحمت نیز خواهد کرد باران غم مخور\nچون بخاک تیره یکسانی مشو نومیدار کی نظر سازد گدای را چو سلطان غم مخور\nگردش گردون ندارد اعتمادی هوشدار منتظر میباش بر امید رحمان غم مخور\nگر بود هر چند بلیات زمین و آسمان نام حق میخوان و از آفات دوران غم مخور\nشیوه گیتی بجز جور و ستم نبود دگر چون مدد کارست عبد شاه خراسان غم مخور\nبرسرت گرتیغ بارد از جفای روزگار فتح و نصرت میرسد از شاه مردان غم مخور\nدیو ملعون ارنگون گردد مباش الله کین خاتم و حشمت میرسد زودی سلیمان غم مخور\nعنقریبت شام هجرانت شود صبح وصال مژده یوسف رسد ای پیر کنعان غم مخور\nگر تو هستی ساکن تخانه و دیرمغان مغفرت خلعت دهد غفار عصری غم مخور\nچند نالی بلبل بیدل بهجر وصل گل این خزان آخر شود روزی گلستان غم مخور\nصرف شد عمر عزیزت گرباندوه وفراق عاقبت بذلت شود الطاف سبحان غم مخور\nراه گم کرده دروادی حیرت لیک حافظ و ناصر تر است مرد قران غم مخور\n\nسانع توفیق"}
{"book": "adl0127", "page": 176, "text": "۱۳۲\n\nساغر مینونش از دست پریرخ در چمن کام دل میخواز لعل شکر فشان غم مخور\nپنجروزی در ریاض خرمی سرسبز باش در کنارت چون بود سرو خرامان غم مخور\nبا پری پیکر نشین تا لذتی حاصل کنی از گلستان وصالش گل بدامان غم مخور\nصبر کن گر عقدهٔ افتاده در کار هیچ رخ زانکه ایزد میکند هر مشکل آسان غم مخور\nگر بحال فرقت و اندوه هجر و اضطراب هم بیارد بر تو همچون ابر نیسان غم مخور\nجرمت هر چندی نمیگنجد بمیزان عمل شادمان باش ای محب چار یاران غم مخور\nاز بلیات زمان و گردش ایام دهر عون میخوا ز دعای صبح خیزان غم مخور\nباطن و ظاهر خفی و آشکارا در امور هر چه پیش آید ترا پیدا و پنهان غم مخور\n\nذات پاک او کریم و هم رحیمست و غفور\nگرترا از حد فزونست جرم و عصیان غم مخور\n\nبوی ریحان میوزد از بوستان صلوات از شعاع عارضش روشن سودهای بار\nانکه از خون مردن عاشق ندارد هیچ باک آفرین بر شیوهٔ شیرین و چشم پرخمار\nهر که دید آنصورت زیبا ز خود بیگا نه شد زانکه در عالم نمی بینم کسی را هوشیار\nکلبه ما را منور کن بتشریف قدوم چون سلیمان داشت بر موری نظر شهیار\nصحن بستان ست و مرغان عندلیبان درخروش ختم می آمد بجوش و ساقیان در انتظار"}
{"book": "adl0127", "page": 177, "text": "۱۴۴\nتا بکی دست حنادر خون دلها میکنی\nاز خدای خویشتن ای بیروت شرم دار\nقصد جانها میکند تیغ جفایت هرزمان\nداد مظلومان خدا خواهد گرفت ای سنگدل\nخاک گشتم در رهش از گوشه چشمی بمن\nیکنظر هرگز نکرد آن خسرو گردون وقار\nگلغدارا کلر خا شکر لباشیرین کلام\nچون تو عاشق کش ندیدم در بین لیل و نهار\nعشق و عقلت مختلف هرگز نمیکنجد بهیم\nعشق باز لیست عقل انجا نمی آید بکار\nسوختم در نار هجرت ای بت نامهربان\nهمچو شمع از فرق تا پا میگدازم زار زار\nبیش ازین هجر بروستم جانمارد و ابر ما مدار\nاسخندرا ز دود آه سینه مای پازنهار\nداستان عشق شور انگیز ما را نیست حد\nاشکبارم از فراقت همچو ابر نو بهار\nعایشه اندوه هجرت را نه حد ترشاست\nحسر تا ماندی الی یوم القیامت سوگوار\nهمی رویم ازین دار بی مدار آخر\nچو مست می که ز هم پیش رود خمار آخر\nلطافتی که درین بوستان همیدیدم\nخزان رسید و گذشت موسم بهار آخر\nچه ناله ها که زداز هجر وصل گل دو روز\nبرفت بلبل بیدل زمرغزار آخر\nنظر بشیوه شیرین یار میکردم\nربود از دل من طاقت و قرار آخر\nسحر بوی گلستان شدم بطرف چمن\nگرفت دامنم از رشک سرخ و خار آخر\nاداری"}
{"book": "adl0127", "page": 178, "text": "۱۴۵\nز دست ساقی گل چهره در شب مهتاب\nبجاں رسیده ام از دست چرخ کج رفتار\nمباش بی‌می و معشوق قول من بشنو\nبتان جلوه گر و مهوشان عشوه فروش\nوزید چونکه نسیم سحر همین میگفت\nدو روزه عمر غنیمت شمر بعیش و طرب\nبنام نیک توان زیست در جهان ایدر\nشکایت از ستم و جور روزگار مکن\n\nبنوش باده که شد جام زرنگار آخر\nغم زمانه مرا کرد خوار و زار آخر\nگذشت حشمت جمشید کامکار آخر\nنشسته اند بدو چشم شب تار آخر\nنه گل بماند و نی یار گلعذار آخر\nکه جز خباب احد نیست برقرار آخر\nز خوی زشت رسد رنج بیشمار آخر\nبنام ایزد بیچون کن اختصار آخر\n\nاگر بلطف بخواند حبیب عالی شان را\nز فیض سعید دوی عجب مدار آخر\n\nبخاطر داشتم امید بسیار\nجفای چرخ کج رفتار بنگر\nز تاب فرقت یوم جدائی\nهمیخواهم فلک را واژگون باد\nدرین بستان بسی نورسته گلها\n\nفتادم ناگهان در بحر خونخوار\nدلم را کرده چون منصور بردار\nجگر خون ریز شد چشم گهربار\nمرا کرد روز روشن چون شب تار\nنچیدم یک گلی زین طرفه گلزار"}
{"book": "adl0127", "page": 179, "text": "۱۳۶\n\nچوشمع از فرق تا پا سوختم نبودم از وجود خود خبردار\nشب و روزا فراق آن سبر گداز د جسم اندر کوره نار\nنه گنجد جرمم ار هر چند بیداد عطایت بحدست لطف نجرواد\nبحالش نظر کن از عنایت\nبحق احمد و محمود مختار\nشرف آفتاب را بنگر جلوه پیچ و تاب را بنگر\nآفرین بر جمال رعنایش گیسوی مشکناب را بنگر\nسرو پیش قدش خجل مانده غمزه پر عتاب را بنگر\nدهنش چشمه ز آب حیات عارض پر گلاب را بنگر\nباغ حسنش گرفته باج زخلد درج در خوشاب را بنگر\nشیشه خوئی ز برگ گل نازک شوخ عالم خراب را بنگر\nچشم پوشیده میگذرد از من مستی غرق شراب را بنگر\nکشت ما را بغمزه جادو روز محشر حساب را بنگر\nماشاء الله بدین کرشمه و ناز هم سوال و جواب را بنگر\nدل ز من برده رخ نهان دارد مه زیر نقاب را بنگر\n\nچون"}
{"book": "adl0127", "page": 180, "text": "۱۷۷\nبت ترساوش سراپانا\nصنایخ مپوش از من زار\nسوخت در نار هجر عایشه\nعاشق دل کباب برنگر\nنگار نازنینی روح پرور\nکمان ابرو دو نرگس چشم گلرخ\nاگر چه مهر و مه دارند فروغی\nدهانت چشمه ابحیاتست\nچو زلف عنبرین بر باد داد\nبصورتخانهای محفل چین\nبیزم کامرانی از می ناب\nعجب جائیست گیتی لیک افسوس\nمنبند عایشه هرگز دل بدنیا\nسخن کوتاه شد الله اکبر\nدرخت صبر شیرین بود با\nرهزن شیخ و شاب برنگر\nحالت اضطراب برنگر\nلبت یاقوت دندانت چو گوهر\nبدل خوردم ز مژگان خونجگر\nبحسنت کی توان گفتن برابر\nرخت خورشید و بالایت صنوبر\nدماغم شد ز شمیمش معطر :\nچنین تصویر کی سازد مصور\nبکف مینا ده چون لاله ساغ\nنمی بینم بقای هیچ خضر\nسعادت در شکیبائیست پیدا"}
{"book": "adl0127", "page": 181, "text": "١٤٨\n\nصبو کن صبو کن صبوری که ایوب از صبوری یافت مقدار\nجفای دوست را عین عطا دان که گل بیخار نبود گنج بیسار\nگلستان جهان هر چند که زیباست خزان ست عاقبت این طبع و گلزار\nبقاى عمر و دولت با دوام است نماند زین دو آخر هیچ آثار\nاگر صد سال مانی در زمانی همی باید ترا رفتن ازین دار\nگرفته ساقی دوران پیاله بباید خور دانین می مست و هشیار\nقلوب المومنين عرش الهی ست عزیزاً تا توانی دل بدست آر\nحذر کن از درون سینه ریش که دل خالی نمی باشد ز اسرار\nمتاع جودت هر چند عالیست بجز خالق نمیباشد خریدار\n\nشد عایشه مقامش بیت الاحزان\nبنا این خانه را چون کرده معمار\n\nچون تو رفتی از برم ای شام هجرم سحر چشم امید مرا نبود ضیار در بصر\nبی وصالت در نظر گل همچو خار آید مرا گلشن گردون نماید همچو آتش در نظر\nچون بصیاد ازل دام شقت مبتلا شد مرغ دل شد مبتلا در حلقه خوف و خطر\nشد تبه کشتی مرا اندر محیط بیکران غرق بحر بی سرو پایم نمی یابم گذر\n\nایچنین"}
{"book": "adl0127", "page": 182, "text": "۱۴۹\nاین چنین داغی که گردون بر دلم بگذاشته طاقت این داغ را هرگز ندارد شیر نر\nباغبانان فلک را دست و گردن بشکند ناگهان از پا فگندند نخلپای تازه بر\nچون سلیمان خاتمی را با شم از دست خویش از ندامت باد کردم خاک عالم را بسر\nچند نالم از جفای چرخ و جور روزگار زخم ناسوری که من دارم که دارد در جگر\nسوختم بآتش سودای عشقت چون سپند از تمنای وصال خوبرویان ایخدا\nعالمش گوید که یا پروردگار از تن برآن\nکاش میر دم نمی شد زین صدا گوشم کر\nای صنم لب شکر گلعذار کشته دل از فرقت تو پاره پار\nبسته بزنجیر سر زلف تو چون من سرگشته هزاران هزار\nهیچ ندانم که چه باشد سبب رحم نداری بمن دل فگار\nحلقه عشقت بت نامهربان بست بگوشم چو در شاهوار\nباز محبت چو به پرواز شد چنگ زد و مرغ دلم کرد شکار\nشیوه شیرین و عذار ملیح نفحه گیسوی تو مشک تتار\nتاب و توان و خرد و عقل و هوش برده زمن خال و خطت ای نگار\nشهره شهرم بتمنای تو روز و شب از هجر توام بیقرار"}
{"book": "adl0127", "page": 183, "text": "۱۵۰\n\nساقی خورشید خد دلربا در سرشت از بادۀ شوق خمبار\nمستجبه چرند احب عمر بذل بمن کن زمی خوشگوار\nچند بنالم زستمهای تو جور و جفای تو بود بی شمار\nنقد دل و جان بهمه دادم ببا در غم تو مخفی و هم آشکار\nهیچ ندیدم ز تو بوی وفا شد بره وصل دو چشم چهار\nخون دل از دیده بیار خمار روی زمین جمله شود لاله‌زار\nعایشه خواهد ز تو رب الجلیل\nمسکن خود روضه دار القرار\n\nصبح ست ساقیا قدحی پر زمی بیار مخمور جام عشقم و سودای آن نگار\nجامی که رشک جام جمست این دل کباب زین بیشتر مدار تو ما را در انتظار\nمجنون صفت بدشت فراقیم دربی لیلی وشی ز شربت وصلم کند شما\nزان می که فرح روح و روانست و رفع غم لبریز کین پیاله که دوشینه‌ام خمار\nزان خمر ارغوان که فزاید نشاط ازو زان باده که زائیند دل بر غبار\nخواهم ازان شراب کهن سال ندم هزار\nعایشه را کند چو زلیخا جوان وقار\n\nصوفیها"}
{"book": "adl0127", "page": 184, "text": "۱۵۱\n\nخذ ربنا بلطفک دستم تو یا کبیر\nمن بنده ضعیفم و تو قادر قدیر\n\nافتاده ام بدام شیاطین و نفس شوم\nبازم رهان ز قید تو یا ناصر و نصیر\n\nمستغرق گناهم و مستوجب عذاب\nفاغفر لنا بفضلک سلطان بی نظیر\n\nخالق مرا نجات ده از ورطه هلاک\nیا رب بحق حرمت شیخان زنده پیر\n\nاز احتیاج خلق مرا بی نیاز کن\nالطاف کن بشاه حسنم تو باشیر\n\nدر کام من بریز می از جام معرفت\nخمری که خوشترست بحلاوت ز شهد و شیر\n\nیا مظهر العجایب و یا مرتضی علی\nافتاده گان وادی غم را تو دستگیر\n\nیا سامع الدعا بپذیر عذر تقصیر\nهر چند که ما بدیم تو ما را بدان مگیر\n\nشاه شاهان از عطا دستم بگیر\nصاحب حمد و لوا دستم بگیر\n\nافتخار عرش از نعلین تست\nبهترین انبیا دستم بگیر\n\nپیش رویت شد خجل شمس و قمر\nوصف مویش الضحی دستم بگیر\n\nشد ظهور هر دو کون از نور تو\nیا حبیب کبریا دستم بگیر\n\nپادشاهان جهان خاک درت\nمالک هر دو سرا دستم بگیر\n\nذره از لطف سوی من نگر\nمس جانرا کیمیا دستم بگیر"}
{"book": "adl0127", "page": 185, "text": "۱۵۲\nغوطه خوردم در محیط نا پدید گوهر بحر عطا دستم بگیر\nختم مرسل پیشوای خاص عام پیروت هر اولیا دستم بگیر\nسایلم از سایلان درگهت مخزن لطف و سخا دستم بگیر\nهمچو محبوسان گرفتارم بغم سید مشکل کشا دستم بگیر\nبوالهوس ضایع شد عمرم دوروزه گمرهانزار رهنما دستم بگیر\nدردمندم ای طبیب مهربان در دمندان را دوا دستم بگیر\nچار یارت ساقیان کوثراند قطره در جام ما دستم بگیر\nعاصیم از عاصیان امت یا محمد مصطفی دستم بگیر\nنه فلک آمد عروج و رفعتت برتر از اوج سما دستم بگیر\nهر سر موئی اگر وصفت کند کی توان سازد ادا دستم بگیر\nجرم بی اندازه دارم یا نبی شافعت دارم رجا دستم بگیر\nتیره روزم از جفای روزگار شام ظلمت را ضیا دستم بگیر\nملجا رعالیه نبود جز درت\nمضطرم بهر خدا دستم بگیر\nآه واویلا از جور روزگار کز جفایش سینه ریشم دل فگار"}
{"book": "adl0127", "page": 186, "text": "۱۵۳\n\nخامه چون میزدرستم تقدیر را\nمهر خوبان کرد خطابم را قرار\nغرق بحر خطرایم روز و شب\nمی برد موجم نمی یابم کنار\nاز محبت بی قرارم چون کنم\nنار هجران در دلم دارد شرار\nتا شدم با خوبرویان آشنا\nبس پریشانم چو زلف تاتار\nبیخودم از فرط شوق دلربا\nاشکبارم همچو ابر نوبهار\nغیر عشقش نیست سودای مرا\nباطن وظاهر همین دے آشکار\nچون جمال دختر رز جلوه کرد\nاز می عشقم مدام اندر خمار\nساقیا برخیز جام باده آر\nتا زمانی گردم از غم رستگار\nصحبت بستان خوش بود با گلرخان\nمغتنم دان می بجام زرنگار\nموسم عیش ست و هنگام نشاط\nمجلس آرا مهوشان گلعذار\nیکدو رطلم ده که مخمورم کند\nتا بکی داری مرا در انتظار\nهمچونی هر عضو من دارد سلام\nاز فراقت ناله های زار زار\nخون دل آید سرشک از دیده‌ام\nچهرهٔ زیبای من شد لاله‌زار\nچند نالم ای بت نامهربان\nاز خدای خویش آخر شرم دار\nمیرسد در گوش من صوت فراق\nمیکدازد چون رصاصم جریا"}
{"book": "adl0127", "page": 187, "text": "۱۵۴\n\nمالک الملک و قدیم لم یزل\nقادر یچون قوی برتار\nعالیه خواهد زلطف سرمد\nفیض والطاف وعطائی بی شمار\n\nبتابش ایں نتظارم مدار\nحذر کن ز دود دل بی قرار\nکه دود درون عاقبت برکشد\nز اهل تکبر برآرد دمار\nنمک بر جراحت ز فرقت بپاش\nاگر خوف داری ز پروردگار\nهمیبارم از هجر تو روز و شب\nسرشک از دو دیده چوابر بهار\nچو دارد بهاران خزان در عقب\nبجنت مشو غره ای شهریار\nپریشان ترم کردی از زلف خویش\nدلم ریش کردی جگر پاره پاره\nبخاک و خط عارض و قامت\nنمود عالیه نقد دل را نثار\n\nروز خوش از غم ایام ندیدم هرگز\nکار خود را بسر انجام ندیدم هرگز\nچونکه از مادر گیتی بوجود آمده ام\nبهره از چرخ جفا کام ندیدم هرگز\nاست در باغ فلک پسته و بادام\nکام ازین پسته و بادام ندیدم هرگز\nگردش چرخ مرا روز شب انداخن به غم\nصبح امید ازین شام ندیدم هرگز\n\nم دوری"}
{"book": "adl0127", "page": 188, "text": "۱۵۵\nمهرورزی بتان اکر نمودم ایدو کرمانی دل ارام ندیدم هکزا\nجهد بسیار نمودیم ولی مطل خویش انصراحی ولب جام ندیدم هرک\nصمدا عالیته امید عطا میدارد\nرستگاری بجز این نام ندیدم هرکزار\nصبحدم دیدم در میخانه باز میشنیدم ناله های جانگداز\nاز صراحی و بط و چنگ و رباب جمله می گفتند تو هستی بی نیاز\nجرعه نوشان می ناب است باده میخورند با صد عزوناز\nهریکی میگفت اغشی یا روف چوتوئی بیچاره گانرا دل نواز\nهر که او دل را بدلدارش سپرد همچو موسی میرسد بر طور راز\nدر خرابات و مناجات حبیب می بی همت کریم کارساز\nغم مخور از جور چرخ پرجفا زانکه باشد در نشیبی را فراز\nسرکش عالیته از فرمان دوست\nمیتوان محمود شد هم رایاز\nمست جام محبتم شب وروز قید در دام حنتم شب روز\nطینتم در ازل سرشته بخم زین ممر غرق محنتم شب وروز"}
{"book": "adl0127", "page": 189, "text": "۱۵۶\n\nنیست کارم بدون حیرانی\nغوطه در بحر حیرتم شب و روز\nمنشیان قضا چو خامه زدند\nاین چنین است قسمتم شب و روز\nچون بیار است کنبد مینا\nهمقرن مشقتم شب و روز\nچون بپا کرد بزم عیش و نشاط\nبعد از کوی عشرتم شب و روز\nتا بزادم زما در ایام\nهم باندیوه و عسریم شب و روز\nمیگدازم چو شمع سر تا پا\nمحو نار مصیبتم شب و روز\n\nعایشه کر ملول شد چه پسند\nانتظار شفقتم شب و روز\n\nبهار حسن خوبانست گلریز\nسواد زلف ایشان مشک بیز\nدهانش چشمه آبحیاتست\nلب لعلش بشیرینی شکر ریز\nزبانش در تکلم چون مسیحا\nبا سحا نست چون مرغ سحر خیز\nبده ساقی از ان جام مصفا\nمحبابی قطره خمهاست لبریز\nبگوشم از نسیم صبح آمد\nبجز خمر مذاب از جمله پرهیز\nمی کز خیر و شر بخشد نجاتم\nهمی خواهم زجام شمس تبریز\nحباب روی آبستی و گردون\nکجا شد فر دارا و پرویز\n\nبگوی"}
{"book": "adl0127", "page": 190, "text": "١٥٧\nبگوعالیث حمد ایزد پاک\nبجز ذات احد از جمله بگریز\nنباشد تیره ایامی چو من اندر جهان هرگز بروی عرصه دوران بزیر اسمان هرگز\nریاض شادمانی را باستی چون با کرم نچیدم یک کلی عیش و طربی نی استان رگز\nفغان بکدم نیا سودم بخوبی اندرین عالم ندیدم هیچ غیر از غم منی سینما عنان هرگز\nبدل داغ نهان دارم زفرقت حید نشانم ندارد طاقت این داغ را شیر ژیان رگز\nنمیدانم عجب کاریست که غم یا رو فادرا که عشرت را نمی بینم بقای جاودان رگز\nتضرع کردم و زاری نشد حال بخرهوا بوقت عوتهم آمین نگفت کر و بیان مرگ\nزبانی قاصر شد بیغ عسرت ایام بدفتر نامی نگنجد مرا این داستان هرگز\nچو منصور ست دلم بر دار زجر گردش گردون چنین روزی که من دیدم نبینه دشمنان مرگ\nعجب از جانسوزست که نالدنی بیران نیاید چنین صوتی بگوش قدسیان مرگ\nندید عالیث ز قرش بویی چرخ کروان\nکه شرح روز کارش است ناید برزبان هرم\nحیدر صفدر بفر یادم برس ساقی کوثر بفر یادم برس\nیا ولی الله سریا علی خواجه قنبر بفر یادم برس"}
{"book": "adl0127", "page": 191, "text": "١٥٨\n\nدر غمم مگذار تا لله یا علی\nفاتح خیبر بفریادم برس\n\nمشکلم بکشای بالله یا علی\nهادی رهبر بفریادم برس\n\nشاه مردان شیر یزدان یا علی\nصاحب سرور بفریادم برس\n\nمعدن حلم و حیا کان سخا\nگنج پر گوهر بفریادم برس\n\nدرّ دریای ولایت یا علی\nباطن و ظاهر بفریادم برس\n\nزوج خاتون قیامت یا علی\nنور هر البصر بفریادم برس\n\nیا غیاث المستغیثین یا علی\nبر عدو ناصر بفریادم برس\n\nچون شوم درمانده خوانم یا علی\nنام تو اکثر بفریادم برس\n\nعلیشه افتاده دایم روز و شب\nچون سگت بر در بفریادم برس\n\nشور و غوغای که من دارم ندارد هیچکس\nدل درون سینه نالد همچو بلبل در قفس\n\nعاشقم بیچاره‌ام غیر از شکیبم چاره نیست\nدر تمنای وصالت عمر من بگذشت عبث\n\nبحالت در نظر عالم چو تار آید مرا\nصبر و آرام و قرارم بی تو نبود یکنفس\n\nمی نشینی با رقیبان گلرخ شکر دهن\nچون مگس در شکرستان دایم نیشند کر کس\n\nتا بکی داری روا در انتظارم روز و شب\nاز لب همچون عقیقت بوسه دارم هوس\n\nاشک"}
{"book": "adl0127", "page": 192, "text": "١٥٩\nاشک میبارم چو گوهر همچو ابر نوبهار\nیک نظر از فیض انعام تو دارم ملتمس\nلا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار\nیا ولی الله بفریاد دل عاصیت رس\nمن چگونه وصف محبوبی شکر گفتار خویش\nمیزند بر دل خدنگ از کرشمه خوار خویش\nیک نگاه چشم ناکش عالمی بر هم زند\nمیتوان دادن بکبر این چنین دلدار خویش\nسرو میماند خجل از قامت دلجوی او\nسر قدم سازم براه یار خوشرفتار خویش\nعاض او هر که دید از خویشتن بیگانه شد\nصوفیان آتش زدند بر جبه و دستار خویش\nچهره عاشق خزنیست از روز شب بیقرار رو\nاکرد چمن آراسته از عارض گلنار خویش\nطره شبرنگ او پیچ و تاب آمد همی\nمشک شب بر عاشقان افشاند از تار خویش\nشد بهار اندر خروش و فصل گل آمد بجوش\nبلبل بیدل بنال از ناله های زار خویش\nاین بهار سبز و خرم در عقب دارد خزان\nداغ بر دل میرود بلبل ازین گلزار خویش\nهر که او شد محو از خود میتوان محبوب یافت\nهر که خود را دید کی میبندست عیار خویش\nگرچه عمر نوح داری میشوی یکمشت خاک\nعاقبت گردی پشیمان از همه کردار خویش\nچون سلیمان عالمی گردد بختت گر ترا\nطعمه موران شوی هم با دل افکار خویش\nکار گردون فراز و منزلیست ایعزیز\nاگر مشقت پیش آید صبر کن در کار خویش"}
{"book": "adl0127", "page": 193, "text": "١٦٠\n\nتا بکی باشی بفکر این سپهر زرنگار\nعذر تقصیرت جو از خالق غفار خویش\n\nکردگارا از عنایت بر من مضطر نگر\nاز طفیل خاندان احمد مختار خویش\n\nایعزیز ادر جهان باقی نمی ماند کسی\nلب ببند عالیست بر بد خواه تفار خویش\n\nکردگارا تا بکی باشم جدا از یار خویش\nبا که گویم شرح احوال دل افکار خویش\n\nاز فراق وصل اندلبر چنان بیطاقتم\nاشکبارم هر زمان از دیده خونبار خویش\n\nطره زلف پریشانش قرارم ربو\nکز پریشانی ندارم طاقت گفتار خویش\n\nتا شدم پیدا درین گیتی ندیدم روز خوش\nسرنگون بدی فلک از گردش سیار خویش\n\nبا مراد دل درین عالم نیاسودم دمی\nکی بود آندم که یابم مژده دلدار خویش\n\nگر دهد دست از زمان یابم که بنیم صادق\nجان و دل سازم فدای آن گل رخسار خویش\n\nصبر اگر تلخت ولیکن ثمره شیرین دهد\nاز شکایت لب ببند و صبر کن در کار خویش\n\nعالیه درمان درد خویش میجوید زتو\nجز تو بی همتا نمی بینم کسی غمخوار خویش\n\nمرا ز پیرمغان این صیحت رسد در گوش\nبیا بمجلس رندان شراب ناب بنوش\n\nجهان چه بود و چه شد عاقبت چه خواهد شد\nبساز بازی ایام گشته اند مدهوش"}
{"book": "adl0127", "page": 194, "text": "١٦١\n\nبه چیز وزهٔ فانی غرور نتوان بود\nچه عاقلان که بزیر زمین بند خموش\nچو والدت بده و کند فروخت خلد برین\nخلف تو ملک جهانرا بنیم جو بفروش\nبنوش خمر محبت که وارہی از غصم\nقبای فخر ز بر کش لباس فقر بپوش\nچگویم از ستم چرخ چرخ بی‌بنیاد\nبهجر و درد و فراقتم مدام هم‌آغوش\nلب از شکایت دوران ببند عامیه\nشکیب پیشهٔ خود کن بفکر هیچ مکوش\nدلداده‌ام بعشق و اینشوخ باده نوش\nخواهی بلطفش کن و خواهی بمی فروش\nتسبیح و دلق کرده رهن در هوای تو\nبیرون شدم ز صومعه سجاده‌ام بدوش\nرفتم بدیر جمعی ز رندان نشسته بود\nبعضی ست در تفکر و بعضی مست و مدهوش\nبیخود شدم ز خویش بدیدم عجایبی\nدر پای خم نشسته کهن‌سال ژنده‌پوش\nکردند بسوی من بحقیقت یکی نظر\nلبریز شد پیاله و خمها شدند بجوش\nبرخاست زان میانه یکی از سر کرم\nیکجرعه داد و گفت بنوش و باش خموش\nمهر سکوت نه بزبان خیر و شر مگوی\nخواهی که دیگ صبر بجوشد شرش بپوش\nپیر خرد بگفته که تا جان بقالبست\nدر بندگی پیر مغان حلقه کن بگوش\nدر عشق کوش عالیهٔ شتا سرت یکنفس\nکامد مرا ز هاتف غیب این ندا بگوش"}
{"book": "adl0127", "page": 195, "text": "١٦٢\n\nهاتفی در گوش جانم گفت دوش | خیز جامی از می توحید نوش\nمی نیرزد کیجوی ملک جهان | اگر ببرداری ز فهم وعقل هوش\nدل مبند هرگز بدنیای دنی | خرقه رندانه را افکن بدوش\nبیخود از خود ساکن بتخانه باش | حلقه تصدیق را میکن بگوش\nجستم از خواب غفالت بیدرنگ | دل چو موج آتشین آمد بجوش\nسر زدم اندر بیابان فنا | این بشارت گشت بر قلبم نقوش\nرفتم اندر میکده دیدم یکی | سال خورده صوفی پشمینه پوش\nباد و زانوی ادب نشسته بود | مست فانی لب بگفتار خموش\nکردم از تعظیم پیشش سلام | در قدومش سر نهادم در کفش\nگفتمش با من قدح لبریز کن | عمر خضرت باد پیر می فروش\nاز می دیرینه ام ساغر بکف | داد گفتا درکش ای صاحب هوش\nچونکه نوشیدم جهان هستی دلم | همچو جام جسم در عالم نقوش\nنبرده ام گشت گلزار دلم | عندلیب معرفت شد در خروش\n\nعالیه تا جان ترا در قالب است\nدر جهان غیر از رضای حق مکوش"}
{"book": "adl0127", "page": 196, "text": "۱۹۳\nمرا بسینه بتی است از حیا خاموش\nدل از محبت وی هست همچو دیگ بجوش\nندیده ام بجمالش برنس تابملک\nقمر به بنده گیش حلقه افگند در گوش\nبتا بحسن خدا داده ات غرور مباش\nبیا برای خدا رخ ازین غریبه مپوش\nبنار هجر مرا سوختی چه چاره کنم\nهزار غلغله در دل زبان دل خاموش\nچو دل بمهر تو دادم ز خود شدم بیخود\nاز ان مفرح یاقوتیم بیار بهوش\nبگرد مه چو کشیدند خط زنگاری\nمسیح بر فلک چارمین بود مدهوش\nمرادعای شانه نیست تا بزم وصال\nبکام دل نشیند بدوست دور شاد و نوش\nدل من مرغ وحشی شده مبتلای پنش\nچکنم چه چاره سازم ز فریب دوزنگش\nبت گلرخ ستمگر عدبست چو شهد و شکر\nلعل ناز پرور دهنی چو غنچه تنگش\nندیده وصالش چو گلی بگلشن آید\nشده عندلیب مست بنظاره فرنگش\nهمه شب انتظارم که بیاید آن نگارم\nدل و جان کنم بقربان بغدار لاله رنگش\nزجفا و جورظلمی شه حُسن من چه گویم\nرخش همچو ماه تابان دل سخت همچو سنگش\nشب تار هجر ما را چه شود اگر ز وصلش\nبکند چو صبح خندان بجمال شوخ و شنگش\nشده ام ز خویش بیخود من از آنطو چو ناوک\nزده از دو چشم شهلا که بود خمار بنگش"}
{"book": "adl0127", "page": 197, "text": "۱۶۲\n\nچه حوادث است ندانم که ضعف طالع من بت شیشه خویست عادت بگی صلح و جاه\nنهند از تیر مژگان بکمان ابروی خویش دل شیر پاره گردد ز صلابت خدنگش\n\nآشه عالیه مشتوب بخصال از یریخ\nبخیال که شاه خوبان من آید عا زنگوش\n\nشراب ناب عرفان را بکن نوش غم دنیای دون را کن فراموش\nبیا ساقی بده جام لبالب حریفان حاضر و خمخانه در جوش\nترا چون جان بود در قالب تن مباش از یاد حق یکدم خموش\nاگر خواهی که قرب دوست یابی زبانرا جز صفاتش دار خاموش\nلباس حرص را از تن بدر کن تو از صبر و قناعت جامه میپوش\nنخواهم منکر عشق بتان را فگنده خرقه و سجاده بر دوش\nبرو ایزاهد خودبین مغرور منم پیر مغانرا حلقه در گوش\n\nآشاه عالیه رتبه بشما رست\nغفور المذنبين ست او خطاپوش\n\nچه کرده ام بفلک کو ز من گرفته قصاص بنار کوره هجران گداختم چو رصاص\nغرض چه بود که از مکر چرخ شعبده باز وجود خسته مجذوبم نیا فت اخلاص\n\nبی تو"}
{"book": "adl0127", "page": 198, "text": "١٦٠\n\nمراتبی ست که وصفش چرخ ناید راست\nپرید عقل و خرد از سرم نمانده خواص\nچو بر فگند ز رخ برقع آن پری پیکر\nملک بر اوج فلک از یمن شر شد رقاص\nبهر وژنی خوبان شدم ز خود بیخود\nوجود من شد پیش چنانچه زر خلاص\nمرا زکف چو شدن در بی بها اید و\nمدام گشته به بحر تفکرم غواص\nبحق صدر دو عالم شفیع روز جزا\nبلطف خویش بخوانی مرا زبنده خاص\n\nبخش عالیتر را از عطای بی با\nبحق عزت احمد سوره اخلاص\n\nهزار جان گرامی فدای آن عارض\nکه مرد و زن همه شد مبتلای آن عارض\nنه در ملک بود احسن فی بکل بشر\nکه هست یوسف مصری گدای آن عارض\nندیدم بدو عالم نظاره رخ او\nگذشت عمر من اندر هوای آن عارض\nاگر چه خسرو و خاقان بوند و اسکندر\nدهند خط غلامی برای آن عارض\nزبان خامه نه شرحش توان بیان کردن\nخراج کون و مکان سب بهای آن عارض\nاگر به سر مویم لسان هزار بود\nنه ممکن ست که گوید ثنای آن عارض\n\nمدام عالیتر خواهد ز قادر بیچون\nهمیشه باد در افزون بقای آن عارض"}
{"book": "adl0127", "page": 199, "text": "١٦٦\n\nجانفدای شیوه آن گلعذار سبز خط\nدل بقربان ادای آن نگار سبز خط\nگلشن رویش گرو بگرفته از خلد برین\nروضه رضوان ندارد نوبهار سبز خط\nبیوصالش در نظر گل همچو خار آید مرا\nای خوش آنروزی که بودم در کنار سبز خط\nمیبرد از ره بحق این شیخ صنعان را ببرم\nنرگس شهلای شوخ پرخمار سبز خط\nجفت ابرو چون هلال ماه نو در سحر\nمیدلانرا کشت تیغ آبدار سبز خط\nبهر صید مرغ دل نهاده دام پیچ پیچ\nکاکل عنبر سرشت مشکبار سبز خط\nایحذر چون بگذری زین بچه خونخوار او\nاز خدنگ غمزه مردم شکار سبز خط\nقامتش را گر بخوانم سرو بستان ارم\nمی نگنجد بر زبان وصف شعار سبز خط\nتا شدم همبستر الفت بهر صنم\nگشته ام پروانه شمع عذار سبز خط\nتوتیای خاک کویش گر بدست آید مرا\nسازمش کحل بصر از رهگذار سبز خط\nمژده وصلش بیار دگر من باد صبا\nدر و گوهر میکنم هردم نثار سبز خط\nتخم ناصوریکه من دارم ندارد هیچکس\nاز فراقم سینه ریش و دلفگار سبز خط\nعایشه گوید بهر شب کیه گار افتاده ام\nتا بکی باشد دو چشمم نتظار سبز خط\n\nسنبل تر چون گرفت گرد گلستانش چو خط\nدیدمش سرچشمه ابحیات اندر خط\n\nآن پری"}
{"book": "adl0127", "page": 200, "text": "۱۹۷\n\nآن پری پیکر که هست شکتاب رقص چین دلبری هرگز نمی بینیم بعالم زین نمط\nمرغ دل در حلقه زلفش بدام افتاده است بی تحاشا همچو پر کاری که میگردد غلط\nچون شبی رنجور بودم در بیابان فراق شمع رخسار ویم میداشت از راه غلط\nنشیان دفتر اوصاف حسن گلرخان خامه وصف رخش بر سخوا نم کرده قط\nمی ندانستم که گرداب محبت چون بود در میان بحر شوقش غوطه خوردم محط\nشد چو اوراق گلم بر باد بزم مدهوشان تخم خود را در خیالش من عبث کردم خبط\nذوب گردد گر بود فولاد ار نار فراق هیچکس در آتش هجران چو من نبود سقط\nواقف اسرار گر خواهی بخوانی عالی\nدر دبیرستان عشاقان وحرف بی نقط\nدلداده ام بشیوه شیرین خال خط باد آفرین هزار تحسین خال و خط\nدر باغ خلد نیست نسیمی چو سنبلش دل تازه شد زبوی چو نسرین خال خط\nهر دست کو کشید خدا باد حافظش در گرد ماه رشته مشکین خال خط\nدل می برد چو صید کبوتر بچنگ خویش غافل مشو ز پنجه شاهین خال و خط\nتا جان بقالب ست مدام از ره نیاز\nعالی کشته بنده مسکین خال خط"}
{"book": "adl0127", "page": 201, "text": "١٦٨\n\nعمرم گذشت مدام بسودای خال خط \nدارم بسر هوای تمنای خال خط\nکبری بدیجان و دل و عقل و دین بخط\nاز یک نگاه و شیوه رعنای خال خط\nجسمم گداخت آتش شوقش زشعله\nروح وروان من بتولای خال خط\nمفتون آن نگارم و مجنون آنجمال\nجانم فدای عارض زیبای خال خط\nگر بگذرد بتربت صد ساله مرده\nبخشد حیات صوت مسیحای خال خط\nشهانه مبتلا شده دامش عالیست\nعالم برست رفته و غوغای خال خط\nنگار من سرتا پاترا با دا خدا حافظ\nبهار عارضت یا از خزان است عطا حافظ\nبهر جا پای بگذاری مبادا نجانبیز خارا\nچو یوسف بادت اندر چاه ذات کبریا حافظ\nهمیشه شادمان باشی زافت در امان با\nزطوفان حوادث همچو نوحت بی با حافظ\nاگر غم آتش افروزد که نیک و بد در سوز\nچو ابراهیم بادت خالق ارض سما حافظ\nگلستان جمالت را شبستان وصالت را\nسه سرخط وخالت را شود مشکل کشا حافظ\nبمیخواهم سرت سبز و دلت خشن با دو جاویدان\nبہر حالت که باشی قادری منت بها حافظ\nشب هجرت سحر با دارقیبت کور و کر با دا\nبرا عدایت ظفر بادا محمد مصطفی حافظ\nبحق حیدر صفدر که او کننده در خیبر\nترا ای خسرو خوبان شود شیر خدا حافظ\n\nبر"}
{"book": "adl0127", "page": 202, "text": "١٦١\n\nبر عالی شیر مینلالی جبین خاک\nنگار نازنیم را شود جل و علا حافظ\nاز وفای چرخ باید کند دندان طمع\nعاقلان در انه نیندازند بر نادان طمع\nاحتراز از صحبت این ال پر فن احتراز\nشو بر نو هر زمان جوید ز دوران طمع\nچند روزی باغ کیستی خوب آیینه نظر\nبر نخور دست هیچ انسانی زبستان طمع\nای عزیز اگر خبر داری ز امر کن فکان\nدست خود را باز دار از لقمه خوان طمع\nهر خرد مندی که چشم باطنش صافی بود\nرخش خواهش را نمی تازد بمیدان طمع\nپخته کاری نیست دل بستن بدینا غایه\nسبزه امید کی روید ز باران طمع\n\nبتا ز کشته عشقت مدار آب دریغ\nندامت است ز کردار ناصواب دریغ\nازین سرور بیام فلک کنم پرواز\nاگر جمال تو بینم شبی بخواب دریغ\nمباد هیچکس خسته چون منی بیدل\nزحسرت لب لعل تو در عذاب دریغ\nنه شرح جور و جفا بتو می توان دادن\nکه شد بر آتش هجر تو دلکباب دریغ\nمرا که ملک دل آباد شهر یاران بود\nز ظلم لشکر حسن تو شد خراب دریغ\nجوان شوم زسر و زنده کی دوباره کنم\nاگر ز دست تو نوشم شراب ناب دریغ"}
{"book": "adl0127", "page": 203, "text": "۱۷۰\n\nهزار حیف که این پنج را ثباتی نیست بقای دهر حبابست بروی آب دریغ\nتو پند ناصح مشفق چو حلقه کن بگویش مرو بکوچه عشاق بیحجاب دریغ\nفتاده از دور و صفد رسی درین آزاد ز خویش تخیر و صورت خراب دریغ\nزباد صبح شنیدم بگوش گل می گفت بهار عمر گرامی رود شتاب دریغ\nبیار ساقی جان بخش باده گلگون خزان رسید و گذشت موسم شتاب دریغ\nچو کوی پیرمغان کعبه مراد انست قدم مدار ازین در بهیچ باب دریغ\nبیا بمجلس رندان بنوش باده ناب که عمر بی می و معشوق در عذاب دریغ\nز دست ساقی گل چهره در شب مهتاب طرحی بود می و می بود می کباب دریغ\nفغان زدست جفای تو ایصنم فریاد که نیست ظلم ترا حد و هم حساب دریغ\nسر از لحد بدر آرم چو سوسن آزاد رسد اگر قدمت بر سر تراب دریغ\nنه تاب وصل نه طاقت بود جدائی را که شد ز روز ازل بهمن این خطاب دریغ\nمرا که خون دل از دیده میچکد دایم که چهره بت رعناست در نقاب دریغ\nهزار حیف که وصل عمر میگذرد سمنبری که بود رشک آفتاب دریغ\nبگفت عایشه احوال خود بیا د آرد\nچه سود نامه هجرش نشد جواب دریغ\n\nمیگویم"}
{"book": "adl0127", "page": 204, "text": "۱۷۱\n\nبدیدم بتی گلرخی پر دماغ چونسرین که استاد در صحن باغ\nقدش سروبستان خلد برین فروغ رخش اخجلت چراغ\nاگر خضر بیند جمالش بدل ز هجرش شود لاله سان داغ داغ\nپری پیکری مهوشی سیمتن بکف پر می ناب دارد ایاغ\nبگفتم که با ناقصانش منوش کجا طعمه باز و چنگال زاغ\nشمیم ریاحین نیابے زکاۀ هم الحان بلبل نیاید ز زاغ\nبده ساغری زان می ارغوان که از غسم بکمے به گردم فراغ\n\nشب و روز عالیشه چون طرز یری\nبدنبال معشوق دارد سراغ\n\nمخزن عمر گرامی چون تلف شد حیف حیف بود در بی بها لیکن صدف شد حیف حیف\nگلشن دوران که بود اند رلطافت بی نظیر سنگ و بویش از خزان چون مختلف شد حیف حیف\nماد گیتی که می پرور د فرزندی بنام از قضا فرزند پهلویش ناخلف شد حیف حیف\nروز کار اهل عالم سر بسر شد واژگون روستائی جانشین باشرف شد حیف حیف\nآن پری پیکر که پنهان داشت رخ از آفتاب این زمان بالغوه گویان منحرف شد حیف حیف\nآنکه خود را روز و شب مستوره دوران شمرد عاقبت رسوا عالم هیچو دف شد حیف حیف"}
{"book": "adl0127", "page": 205, "text": "۱۷۲\n\nزاهد خلوت نشین دم از تصوف میزنی چون بیایم در پی تو و عطف حیف حیف\nپادشاهان سفله پرور شد نماند عزتی بر قبر خجعبان جهان هم بر طریقی حیف حیف\nخواستیم که جرعه نوشم زجام زرنگار ساقی گل چهره را ساغر نکش حیف حیف\nمیگذشت آن سیمین مایم بی خود شر التفای سینه پرینا وک بهر شیرین وش حیف حیف\nشور و غوغائی که در من برمیدا که چیست حرتنا بر باد ایام سلف شد حیف حیف\nعایشه پیوسته از خود همچو مجنون غافلست\nبلکه بیزار از همه عیش و شعف شد حیف حیف\nجرم ما یا رب بود چون کوه قاف ذره لطفت توان کردن معاف\nالغیاث ای ملجاء لطف و کرم هم بحق دودۀ عبدالمناف\nروز و شب از اشتیاق گلرخان غرق خون دل نشستم تا بناف\nشهر یار کشور ملک دو کون با تو کس هرگز نیاید در مصاف\nساقی جان بخش در کامم بریز قطرۀ از خم وحدت صاف صاف\nعایشه دارد امید مغفرت\nوعدۀ لطفت نمیباشد خلاف\nچند نالم از فراقت نازنینی ناخلف کی بود آندم که آرم در حمن صلصایت"}
{"book": "adl0127", "page": 206, "text": "۱۷۳\n\nتیغ ابرو تو دارد قصد جان بیدلان\nسینه پیش ناوک مژگان هی سازم سپر\nنازنینی گل رخی شکر لب شیرین سخن\nعارض زیبا تو بر مهر و مه دارد فخر\nچون پری سر تا قدم از عیب باشی مبرء\nگوهر یکدانه مانند تو نبود در صدف\nعندلیب و بلبل و قمری بصبح بوستان\nوصف گلزار رخت گویند اندر هر شجر\nروز و شب مستغرقم در بحر هجرت ای صنم\nچو نکنم واحسرتا بر باد شد عیش و ثمر\nقید دام حیرتم هرگز نیابی رها\nبسته گرد بیدلان چون فوج مژگان صف بصفت\nتا شدم مجنون صفت دیوانه ای لیلی وشی\nگشته‌ام رسوای عشقت ای سمنبر همچو دف\nشکوه از بخت بد خود تا بکی گردان چرخ\nعالی جوید مدد از همت شاه نجف\n\nصبح است ساقیا سوی بستان بود لطیف\nجوش و خروش بلبل خوشخوان بود لطیف\nگل در چمن شکفته وزد چون نسیم صبح\nزلف نگار نیز پریشان بود لطیف\nنرگس پیاله دار و محبان در تظراً\nنسرین بحیلو سنبل و ریحان بود لطیف\nمینوش با حبیب و غنیمت شمر دمی\nکین پنجرو صحبت یاران بود لطیف\nدر عیش کوش که بودت فکر و عقل و هوش\nبزم نشاط باده پرستان بود لطیف\nدر صحن باغ باده ناب و پری وشی\nاندر کنار سرو خرامان بود لطیف"}
{"book": "adl0127", "page": 207, "text": "۱۷۴\nآن نازنین گلرخ شیرین لبت\nسرتا قدم بقدرت سبحان بود لطیف\nدر حقه که چاشنی بیدلان بود\nخوشتر ز آب چشمه حیوان بود لطیف\nدر باغ خلد نیست گلی همچو عارض\nآن گلعذار چون گل خندان بود لطیف\nبهر علاج ضعف دل خستگان مدام\nبوئیدنش نسیم بخندان بود لطیف\nخورشید و ماه آئینه الجمال اوست\nشمع وصال شب هجران بود لطیف\nطاؤس غره گر چو خرامه بعز و ناز\nآن شوخ و شنگ بی ده دامان بود لطیف\nهر چند که هست پر تو صبح ضیای حشر\nسوز و گداز شام غریبان بود لطیف\nغرقم ببحر عشق که هیچش کناره نیست\nغواص عشق بی سر و سامان بود لطیف\nبنشین بهوشی چو غزال ختن مدام\nاز همنشین شست بزندان بود لطیف\nنشو و نما و عیش و طرب کوی آن نگار\nبا دوستان حاج روضه رضوان بود لطیف\nیعقوب را دو دیده حسرت سفید شد\nآوازه از مصر کنعان بود لطیف\nهر خسروی که کشور روی زمین گرفت\nهر جمله تاج و تخت سلیمان بود لطیف\nذکر و ثنا و لحن زکبکان بکوهسار\nدر بیشه صوت شیر و پلنگان بود لطیف\nموجود از عدم همه اشیا چو شد پدید\nبر ممکنات جوهر انسان بود لطیف\nهر چند که مضطرم نبود خاطرم ملول\nعونم جناب شاه خراسان بود لطیف\nهم کیش"}
{"book": "adl0127", "page": 208, "text": "۱۷۵\n\nهر تحقی که میرود از عمر عالیه\nدر هر زمان تلاوت قرآن بودیه لطف\n\nچگویم من از دستان فراق\nبالا نگنجد بیان فراق\nقضا و قدر چون قرهم مینوشت\nشدم همدم و همقران فراق\nبچنگال خود شاه باز است\nمرا بر دو در آشیان فراق\nچها بر سرم آمد از ظلم او\nبسوزد حندا خان مان فراق\nمبادا نصیب کسی اینچنین\nضیافت که خوردم نخوان فراق\nبگیرد خدا انتقام مرا\nبزودی ز خورد و کلان فراق\nبپوشم از خالق بحرو بر\nنماند بعالم نشان فراق\nبصمصام حیدر شه نامدار\nشود قتل پیر و جوان فراق\nبگیرد قصاص مرا کبریا\nزوالد ولد دودمان فراق\n\nهمی خواهد عالیه بریده باد\nبتیغ هزیمت زبان فراق\n\nچگونه مرغ دلم شد اسیر دام فراق\nقضا فکنده مرا نیز در مقام فراق\nچوساقیان ازل مجلس فلک آراست\nشراب هجر بمن داده اند ز جام فراق"}
{"book": "adl0127", "page": 209, "text": "۱۷۶\n\nچو از عدم بوجود آمدم منی مضطر\nسرور و بهره ندیدم بصبح و شام فراق\nازان زمان که بیاراستند رواق سپهر\nمدام صوت جدائی بود کلام فراق\nچگویم از ستم و جور گردشات سپهر\nکه چرخ سکهٔ هجران بزد بنام فراق\nدریغ و داد هزاران هزار افسوس است\nجهان و کار جهان شد بکام فراق\n\nوجود خسته زار و نحیف عایشه\nبجان رسیده ز ظلم علی الدوام فراق\n\nدر انتظار وصلت چشمی به خلایق\nدیدار روح افزا یا کر است لایق\nای نور هر دو دیده جانم بلب رسیده\nآرام کی توانم من بیتو یکدقایق\nمردم من از فراقت روی از جفا بگردان\nجور و ستم نشاید در مذهب عشایق\nای ظالم ستمگر بر ما ز لطف بنگر\nچون زلف عنبر آسا هستیم هم رقایق\nاز صد هزار ساله زهد و عبادت ایدو\nافضل بود که گفتن یک نکته حقایق\n\nعایشه راست دایم از هجر آن سمنبر\nداغ فراق بر دل چون لاله شقایق\n\nبامید تو میرم در خاک\nچونتو یار می ز خاک تیره چه باک\nدر لحد گر بمن رسد الهام\nهم ز لطف تو بر جهم چالاک\nکریمی"}
{"book": "adl0127", "page": 210, "text": "۱۷۷\n\nگر بعین عطا بمن نگری\nسربرازم زانجم و افلاک\nابر رحمت اگر کند طغیان\nدر زمان از گناه گردم پاک\nمی حقانه دوستان سرت\nاین مجازی شده برشته تاک\nبجمال و جلال شاه عرب\nثبت عرفان تو دادیم ادراک\n\nعالیه جنت و لقا هر دو\nاز تو خواهد بعزت لولاک\n\nفریاد زنم که ناله ام تا بفلک\nشاید برسد که بشنود جمل ملک\nجوریکه من از جفای هجران دیدم\nشرحش نتوان گفت نه سما تا سمک\nگردون که بجز ستم ندارد هنری\nاز تیر ستم بر دل من زد نمک\nدوران فلک گستی و چرخ ایام\nبر سینه من داغ نهادند به یک\nاز بسکه بکینه اند بمن از هر سو\nبر ریش دلم مدام پاشند نمک\nیارب تو بده سزای غمازان را\nهم اجر حبیب خیر الله و معک\n\nعالیه ضعیف و خسته است توئی\nحی که تر از وال نبود بیشک\n\nپرواز باز عشق تو چون کرد شوخ و شنگ\nناگه بصید مرغ دلم را گرفت بچنگ"}
{"book": "adl0127", "page": 211, "text": "۱۷۸\n\nسر تا قدم ز عیب بری ای پریصال رویت مه دو هفته دهانت چو غنچه تنگ\nبیخود شدم ز شیوه شیرین دلکشت دارم خمار وصل چه پروای خمر و بنگ\nبر دل مرا جراحت ناسور شد پدید خوردم بدل ز ناوک عشق تو چون خدنگ\nای پادشاه حسن خدا باد حافظت بدخواه تست هر که سرش باد زیر سنگ\nفوجی که گرد لشکر حسنت گرفته است پوشیده اند سیاه بود کافر فرنگ\nبعد از وصال یارم و دورم ز کوی دوست افسوس زش طالع من کینه رنگ\nآئینه سکندریم را فلک شکست رنگی نمود چرخ که آمد سرا جنگ\nزد غوطه در محیط که در آورد بکف غواص بخت ماست که شد طعمه نهنگ\nدر کوه و دشت و خطه کشمیر و اثراگون شد خانه ام خراب بیک گله تفنگ\nتیغ زبان من پی قتل عدو مدام شمشیر مصر بود ولیکن گرفته زنگ\nاز فرط اشتیاق تو ای رشک ماه و مهر\nعالی شد سوخت جامه تقوی بنام و ننگ\nای شیوه شیرین تو دل برده ز بیدل با زلف دراز تو بود قصه مشکل\nای شوخ ستمگار بگویم ز جفایت مرغ دلم از تیر نگاهت شده بسمل\nمجنون صفت از شیوه شیرین تو لیلی بیهوش و خرد گشته بام دده عاقل\n\nمردوزن"}
{"book": "adl0127", "page": 212, "text": "۱۷۹\n\nمرد وزن برنا و ضعیف از هرستی اوصاف تو گویند ببازار محامل\nمن سوخته بر اتش عشقت چوسپندم ایکاش که این خسته نگشتی بتو مایل\nدر وادی عشاق بسی خوف خطرات بیچاره چرا کرد درین بادیه منزل\nاز حال سبکروح بسی بخبراند از غرقه گرداب بپرسید زساحل\nبی در و زدرد دل عشاق چه داند بسیار تفاوت بود اورا که وراجل\nایدوست تو بامردم هشیار بیامیز بگریز چوباد سحر از صحبت جاهل\nخواهی سفر عشق کنی شیر جگر باش قطاع طریق اند منازل بمنازل\nگر تاج کیانت بود از تخف فریدون دلرانتوان بست برین عالم زایل\nخواهی که شود مس جودت ذهب خالص اکسیر نظر بایدت از مرشد کامل\nهر ساعت و هر لحظه و هر لمحه و هر دم از یاد خداوند مباش عالیه غافل\nچگویم نور چشم و قوت دل\nنیم یک لحظه از یاد تو غافل\nبدام و دانه هجر و فراقت گرفتارم چو مرغ نیم بسمل\nفتادم در محیط بیکرانه خبر از حال زارم نیست ساحل\nاز انروزی که رفتی از برمن مدامم اکل و شربت زهر قاتل"}
{"book": "adl0127", "page": 213, "text": "۱۸۰\nنماند در جهان تخم جدائی\nجدائی بس عجب ابریست مشکل\nبنابر هجر میسوزم شب و روز\nاز انروزیکه گشتم با تو مایل\nبصورت خانه آزر نگاری\nنمیباشد بدین شکل و شمایل\nچو قمری از عبودیت بگردن\nمرا زنجیر عشقت شد حمایل\nبوصف کلرخان بیشه زار\nشنو از بلبل بیدل رسایل\nای نقاش ملک در صفت و صفت قایل\nشاهان جهان بدرت افتاده چو سایل\nبا خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت\nبردی دل و دینم تو بدین شکل و شمایل\nدر ناظره حسن تو گر چشم خرد بند\nهر چند که کند فهم نگنجد بدلایل\nافسوس که بی مهر رخت شب شده روزم\nهم عمر عزیزم بسر آمد به بطایل\nقلبم ز جسد گشته مقنطر ز فراقت\nچون قیس که بیگانه شد از قوم قبایل\nحلاج چووش گفت ببردار ز سر را\nکز قاضی قضات بپرسید مسایل\nاز باد صبا نکته مربوط شنیدم\nگز بلبل بیدل شنو اوصاف مخایل\nمخمور می عشقم و مجنون نگاری\nلیلی صفتی عقل و محا لم شده زایل\nبر صفحه دل عشق بتان ثبت نمودم\nدر مکتب عشاق بود فیض و فضایل\nعمل"}
{"book": "adl0127", "page": 214, "text": "۱۸۱\n\nعقل و خرد و صبر و قرارم شده برباد\nای شوخ از انروز که گشتم بتو مایل\nسرگشته و شیفته و رسوای جهانم\nساعات زحل بود که گشتم بتو نایل\nانس و ملک و حور و پری عائشه رو\nدر گردن خود شعر ترا کرده حمایل\nبتا چو گلشن روی ترا نظاره کنم\nز شوق بر تن خود جامه پاره پاره کنم\nاگر ز حقه لعل لب تو می نوشم\nبند رواق فلک سیر چون ستاره کنم\nاگرچه یاد توام مونس روان بود\nگمان مبر که دگر زنده کی دوباره کنم\nبمهر روی بتان دل نبستم اولی است\nشکیب نیست دلم را بگو چه چاره کنم\nدر اعتناق بگیرم ترا چو پیراهن\nچو دست رس نبود دل چونکه خاره کنم\nز عمر یک نفسی چون مرا بود باقی\nهنوز خرمن زلف ترا اجاره کنم\nمرا که کنج خرابات خانقه شده است\nچرا ندامت رند شرابخواره کنم\nچو نیست جامه تقوی و خرقه پرهیز\nچرا عبث طرف صومعه گذاره کنم\nامید مغفرتم از عطای غفرانست\nاگرچه جرم و گناهان بی شماره کنم\nگرفت دامن پیر مغان چو عائشه\nشکست فوج عدو را بیک اشاره کنم"}
{"book": "adl0127", "page": 215, "text": "١٨٢\n\nبتی نامهربان من نپرس از حالوالم\nاز آنروزی که مرغ دلم بدام گیسویت افتاد\nچگویم داستان قت روز جدائی را\nبلوح روزگار هر گز نگنجد شرح هجرانم\nسواد بخت من چون زلف عنبر بوی دلدار\nشبی در خواب میدیدم جمال عالم آرا را\nکه در این ساعت فرخنده اوقات شب عید\nمن از باد صبا امروز بو وصل می‌یابم\nبده ساقی می احمر بیاد ساقی کوثر\nبسودای گل رویت چو بلبل زارمین\nالف بودم کنون چنگم ز هجر قامت دالم\nز جورت ای پری پیکر بخاک رهبر ماهنم\nکه بعد از وصلت ای دلبر حیات من حرانم\nز هی حسن زهی حسن بسیار خوشحالم\nبود فضل ز بیداری بخوبی آمده فالم\nرخ خود بر کف پایتوای سر و سهی مالم\nسپاس و حمد از نید ولت عجائیفی حالم\nعلی شیر خدا حیدر زغم کن فارغ البالم\n\nمضطرد شکیب طاقت و ارام رفت یشه از دستم\nچوز د سنگ جدائی و شکست دوران چرخ بالم\n\nبتالعل لبانت را بنازم\nدو ترک مست خونخوارت چه شوخت\nبقد سرو و برخ چون ماه تابان\nکمربستی بقصد کشتن من\nدهان در فشانت را بنازم\nدو ابروی کمانت را بنازم\nز سر تا پا تمامت را بنازم\nکمربند میانت را بنازم\n\nبرقمتی"}
{"book": "adl0127", "page": 216, "text": "۱۹۳\n\nنیترسی ز خون بی گناهی\nدل نامهربانت را بنازم\nدل عالیش صید غمزه تست\nمقام و اشیانت را بنازم\nخود بخود کردم و اسحال پشیمان شدم\nاز غم دست سرام حیران شدم\nاشک خونین و رخ زرد و دل پر حستر\nاز جفای فلک غصه دوران شده ام\nنیست بلوح دلم جز الف قامت یار\nبنده خال خط و عارض مژگان شده ام\nقدر محبوب ندانستم و در باطنش\nاین زمان در طلبش مرغ سلیمان شده ام\nزهر نوشیدم و خبر مرگ ندارم کسی\nعبث از بیخردی در پی درمان شده ام\nسعی بیهوده مکن رنج ترا نیست علاج\nمنتظر بکرم قادر سبحان شده ام\nعالیه چاره بجز صبر نداری خاموش\nهمچو محبوس شبی روز بزندان شده ام\nمن از دست گردون بجان آمدم\nز جور فلک الامان آمدم\nندیدم بگیتی گهی روز خوش\nاز انروز کندر جهان آمدم\nشدم همچو مجنون ز خود بی خبر\nگرفتار دام بتان آمدم\nبخواب عدم رفته بودم عجب\nندانم که اینجا چسان آمدم"}
{"book": "adl0127", "page": 217, "text": "۱۸۴\n\nدو دست تحیر بسرداشتم\nبرای دو روز امتحان آمدم\nبصحرا نوردان ژولیده مو\nچو پرکار اندر میان آمدم\nبود قوتم از خون دل صبح و شام\nبنظاره دوستان امدم\nبرای می کز تبسم واحد\nبدرگاه پیر مغان امدم\nخرابست عالیش بی نوا\nطبیبا توئی مهربان آمدم\nمن بدام عمل خویش گرفتار شدم\nزانکه سرگشته شب و روز چو پرگار شدم\nتا شدم بسته زنجیر سر زلف دو تا\nسینه مجروح و جگر خون و دل افگار شدم\nبلبل آسا همه شب تا بسحر مینالم\nبخت بدبین که جدا از گل بیخار شدم\nرفته در خواب گران وصل ترا میدیدم\nاثری هیچ نبودست چو بیدار شدم\nخوش بود سایه بید و لب جوی می گشت\nچون بنبینیم رخ تو از همه بیزار شدم\nحقه لعل و گهر آنکه بهایش نبود\nگر فروشند بجان نیز خریدار شدم\nعاقبت کار جهان هیچ و غم و شادی هیچ\nعبث از بیخردی همدم اغیار شدم\nبرو ای باد صبا مژده دلدار بیار\nمنتظر روز و شب اندر ره اخبار شدم\nنیست در زیستن بقا عالیشه\nعمر بر باد شد اکنون چو خبردار شدم\n\n[ILL]"}
{"book": "adl0127", "page": 218, "text": "١٨٥\n\nگر بمهر تو گرفتارم نمیگردیدم بلکه برگشته چو پرگار نمیگردیدم\nگر بدام سر زلفتو نمی افتادم طایر این گل بیخار نمیگردیدم\nخفته بودم بصدہ عشق تو بیدار گردم زین منام کاج که بیدار نمیگردیدم\nگرمی شوق توام مسکنی دی ای کاش این چنین ساکن خمار نمیگردیدم\nگر من از بیخردی با تو نمی بستم دل لایق طعنه اغیار نمیگردیدم\nشهره شهر بمهر تو شدم در آفاق وای چون دور از یار نمیگردیدم\nچرخ بدمهر بکین ست بپیشام و یا کاش موجود درین دام نمیگردیدم\nگفته بودی که دهم کام دلت منتظرم داد ازین وعدہ خبردار نمیگردیدم\nمن چه میخواستم از دلبری مهر و وفا حیف تا گر چنین کار نمیگردیدم\n\nفهم و عقل و خرد از حالت من رامیبود\nاین چنین دیده خونبار نمیگردیدم\n\nهمه شب زار زار میگریم همچو ابر بهار میگریم\nدل پر درد و سینه افکار جگر پر شرار میگریم\nای عزیزان ملامتم مکنید گر فراق نگار میگریم\nمتنفر مباش از من زار زقته در هر هزار میگریم"}
{"book": "adl0127", "page": 219, "text": "۱۸۶\n\nخلق مینالد از جفای رقیب\nمن زجور نگار میگریم\nسوخت عالیه دست هجران\nدر ره انتظار میگریم\n\nای صنم از عشق تو خود را قلندر ساختم\nهمچو ابراهیم ادهم ترک افسر ساختم\nهمچو شمع از فرق تا پا میگدازم دمبدم\nخویش را در آتش هجرت سمندر ساختم\nاز فراق وصلت ای رشک بستان آذری\nچهره خود را بخون دل مخمر ساختم\nای سراپا ناز و تمکین شیشه خوی گل\nمن ترا اندر رواق دیده منظر ساختم\nشمع رخسار تو چون افروخت ای منی منیر\nخویشرا پروانه شوقت سمنبر ساختم\nدوش چون رفتم بخواب اندر گلستان رخت\nروح را از گلشن رویت معطر ساختم\nای ستمگر بیش ازین مپسند ما را انتظار\nمن بیاد عارضت دل را منور ساختم\nدل بمهر خوبرویان بستن است فکر غلط\nحیف عمر خود تلف چون کبک کوهسار ساختم\nدر رهت افتاده چون خاکم نداری التفات\nجامه لطفت قبای صبر در بر ساختم\nخاکسار عشقت هستم گلرخی سیمین بدن\nاز ستمهای تو ترک زیب و زیور ساختم\nعالیه با گلعذاران آشنا گشتی چرا\nخاطر خود را ز بیعقلی مکدر ساختم"}
{"book": "adl0127", "page": 220, "text": "١٨٧\n\nساقی بیا محاسبه هجر طی کنیم\nآمد بهار فکر صراحی و می کنیم\nباد مراد میوزد از کوی آن نگار\nجانرا فدای ساقی فرخنده پی کنیم\nدر بحر دل چو موج زند حرص دلربا\nگوش خرد بناله جانسوز نی کنیم\nصد بار توبه کردم و شد فصل اعتدال\nترک نشاط و باده گلرنگ کی کنیم\nگوی وفا بد هر نشد صادر از کسی\nانکار غیر دوست من از جمله شی کنیم\nعالیست اعتماد ندارد فلک خموش\nامید خود بقادر قیوم و حی کنیم\n\nوصف این حسن خدا داد کنم یا نکنم\nدل غمدیده خود شاد کنم یا نکنم\nدل و دین برده زمن نرگس مستانه تو\nگلرخ از دست تو فریاد کنم یا نکنم\nشوخ پر عشوه که در حسن و لطافت طاقی\nناز این قامت شمشاد کنم یا نکنم\nمرغ دل کشته بدام سر زلف تو اسیر\nشکوه از ظلم تو صیاد کنم یا نکنم\nترک خونریز تو هر دم کندم قصد هلاک\nداد از دست تو جلاد کنم یا نکنم\nتلخ کامم ز تو ای خسرو شیرین دهنان\nناله زار چون فرهاد کنم یا نکنم\nحاش لله که بغیر از تو دهم دل بکسی\nدل ز قید غمت آزاد کنم یا نکنم\nبیوفا غیر جفا نیست دگر عادت تو\nستم و جور تو بنیاد کنم یا نکنم"}
{"book": "adl0127", "page": 221, "text": "۱۴۱\n\nشمع رخسار ترا عایشه پروانه بود\nجانفدای تو پریزاد کنم یا نکنم\n\nغایب است چون از نظر پروانه ام\nاز فراقش روز و شب دیوانه ام\n\nدر سرم سودای عشقش جا گرفت\nگز وجود خویشتن بیگانه ام\n\nروز را هرگز نمیدانم ز شب\nاز شراب عشق او مستانه ام\n\nخانهٔ عیشم خراب آباد گشت\nمیکونت عاقبت غمخانه ام\n\nهیچ آبادی نمی بینم بپدیر\nعالمی شد در نظر ویرانه ام\n\nطاقتم طاقست ز فرط اشتیاق\nشمع وصل دوست را پروانه ام\n\nبر ندارم دل ز مهر آن نگار\nگر چولیلی فاش شد افسانه ام\n\nتا شدم هم بستر غمهای او\nگاه مجنون و گهی فرزانه ام\n\nدام و دانه زلف و خال او مراست\nمبتلا شد دل بدام و دانه ام\n\nخانهٔ دل گشته ویران از غمش\nشد سکونت عاقبت غمخانه ام\n\nعایشه درمان ندارد درد تو\nهم رضای حق بود شکرانه ام\n\nتو قادر خدائی و ما بنده ایم\nباحسان و لطفت تو شرمنده ایم"}
{"book": "adl0127", "page": 222, "text": "١٨٩\n\nبشکر تو هر مو زبان گر شود\nاداکی توان کرد تا زنده ایم\nبا حوال خود زار باید گریست\nز بیماری خویش در خنده ایم\nنداریم جز معصیت حاصلی\nمسلمان چوهستیم فرخنده ایم\nوجود ضعیف بهر در لطیف\nببحر عطای تو افگنده ایم\n\nتوکل بنام تو کرد عالیٹ\nبجز تو دل از جمله بر کنده ایم\n\nحمد لله فصل حق شد یاورم\nدولت واقبال گشتند چاکرم\nاز دمان در فشان دلبرام\nمژده آور و مبارک طایرم\nاز عنایت دایما ممدود باد\nسایه الطاف او اندر سرم\nگلعذاری گلرخی حوری لقا\nگر نخواهد جان شیرین حاضرم\nبیوصالش من نخواهم ارغوان\nعمر نوح و طالع اسکندرم\nچون سمندر مسکنم در آتش است\nهر جهت کز دوست آید صابرم\n\nعالیث را فخر سر ساید بفرش\nسگ کوی شاہ عبدالقادرم\n\nخیز در صحن چمن سیر گل احمر سنیم\nیا د بوی مصطفی و عارض حیدر سنیم"}
{"book": "adl0127", "page": 223, "text": "۱۹۰\nمیوزد از بوستان بی وصال گلرخان فرح دل را از مشام صبح جان پیدا کنیم\nگلشن فیروزه می‌بخشد هوای بس لطیف از تفخر تاج بسم الله را بر سر کنیم\nساقیا برخیز بزم عیش را بنیاد کن تا شراب ارغوانی را بجام زر کنیم\nفصل گل آمد بجوش و عندلیبان در خروش جامه تقوی رهن شکر می‌وساغر کنیم\nنوعروسان چمن در جلوه شد وقت سحر سرو سیم اندام خود را زینت از زیور کنیم\nآنکه مهر و مه مدام آئینه دار حسن اوست باورت گرنیست شاهد اکبر و اصغر کنیم\nچشمه لعل لبش آبحیات جاودان گرد آن سرچشمه را ترکیب از عنبر کنیم\nنوبهار عارضش مر خلد را بخشد زکوه سوره حرز یمانی خلعتش در بر کنیم\nگلغذاری گلرخی شکر لب شیرین کلام روز و شب اندر رواق دیده اش منظر کنیم\nحسن روز افزون آنرشک تبان انیست حد از فروغ طلعتش خورشید را از نور کنیم\nسجده گاه بیدلانست طاق ابروی نگار غیر محراب دو ابرویش نه در خاطر کنیم\nبر عروج سروری نشسته آن بدر منیر جان سپند خط و خالش تیر در مجمر کنیم\nاین چنین حسنی تصور کی کند نقاش چین جستجو هر چند که در بتخانه آزر کنیم\nشیخ صنعان از برای گلرخی زنار بست ما هم از پیر پوش خویش را کافر کنیم\nخاکروب آستانش توتیای چشم ماست دیده را روشن ز خاک کوی آن دلبر کنیم\nبوی"}
{"book": "adl0127", "page": 224, "text": "۱۹۱\nبوی اگر آرد صبا زان یوسف گل پیرهن\nمژده وصلش دهد گر طایر فرخنده فال\nشرح اوصافش نمیگنجد بلوح روزگار\nهمچو بلبل وصف آن گل مست میآورد ببار\nبرق تست بار آهم بگذرد از نه رواق\nبذل اگر پیرمغان یکجرعه بر من کند\nکنده ام بر خاتم دل نقش مهرش ایصبا\nچون ابوبکر و عمر عثمان علی مرتضی\nعمر خود کردم تباه و روی خود کردم سیاه\nکردگار اذو الجلالا بر همه شیی قادرا\nجامه عصیان برون کن از تنم وقت حیل\n\nزین بشایر چون زلیخا زنده گی از سرکنیم\nهمچو هدهد تاج بر سر از زر شش پر کنیم\nبرک اشجار ات و اوراق گل دفتر کنیم\nاندران ساعت که از خواب گران سر برکنیم\nذره بر هر کس رسد فی الحال خاکستر کنیم\nجود را از یمن او فارغ ز خیر و شر کنیم\nاز محبت سینه را چون گنج پر گوهر کنیم\nچشم دارم رتبه بر افلاک چون خاور کنیم\nشسته شوی روی خود از اشک خونین تر کنیم\nکی بدون در گهت رخ بر در دیگر کنیم\nمست امیدم لباس مغفرت در بر کنیم\n\nعایشه هرچند گنهکار می نشوید از وی\nحضرت خیر النسا را شافع محشر کنیم\n\nرقم همچین سرو قد دوست پینم\nاوقات خوش و خرم و فرخنده\n\nاز باغ وصلش گل بخیار ببینم\nگر برکف پایتور سد لوح حبینم"}
{"book": "adl0127", "page": 225, "text": "۱۹۲\n\nمن بتو دمی طاقت گفتار ندارم\nخواهم بتو یکچند بعشرت گذرانم\nگفتم که بخوبان ندهیم دل چکیم وای\nمجنون صفتم مسکن ماوا شده صحرا\nآفاق پر از قصه و غوغای تو دیدم\nگردو رخ سوزان بدهم با تو توانی\n\nآرام نباشد بزمانی که نبینم\nافسوس که صیاد اجل بست کمینم\nبر خاتم دل مهر تو شد نقش نگینم\nاز فرقت و هجر تو چنین گوشه نشینم\nاین شوخی عجب نیست که بردی دل و دینم\nبیزارم اگر مینو بود خلد برینم\n\nعالی شب و روز بود ورد زبانم\nاگر حور جنانست که من مینو نه بینم\n\nدر خون دل نشسته چویاقوت احمریم\nما از خم الست می ناب خورده ایم\nدل برده است غارت عقل و خرد کند\nمجنون صفت بوادی هجران نشسته ایم\nمنت خدایرا که نیم شرمسار دوست\nاز یمن عشق و همت پیر مغان مدام\nغرق گناه و نامه سیاهست عالی شیه\n\nامروز پیش دلبر و فردا مسافریم\nاندر طریق عشق چو سکندریم\nفرهاد وشین شیوه شیرین قلندریم\nدر شش فراق قرین سمندریم\nپرورده نعیم شه بنده پروریم\nهر جا که میرویم بر اعدا مظفریم\nامیدوار لطف خداوند اکبریم\n\nم."}
{"book": "adl0127", "page": 226, "text": "۱۹۳\nبهر سو دیده بکشایم جمال یار میبینم\nعجب صنع خداوندی درین اسرار میبینم\nمرا چون صورت محبوب آید در نظر دایم\nشعاع قرص رخ بر در و دیوار میبینم\nچو بلبل زار مینالم بگلزار وصال او\nشکایت چون کنم جور گل من از خار میبینم\nسمنبر دلبر طناز پری پیکر ز سر تا پا\nچو طاوس جهان آرا عجب یاری میبینم\nمیان مجلس رندان چو شمع مشتاقان\nمعطر بوی روح افزا ز زلف یار میبینم\nنزاکت همچو برگ گل تکلم طوطی و بلبل\nبگرد مه عجایب حلقه زنگار میبینم\nنسیمی از سر کویش وزیده عقل و هوشم برد\nبهار عارضش را گلشن و گلزار میبینم\nز دولتخانه حسنش زکوة وصل میخواهم\nچو آن رشک پری را بر همه سزاوار میبینم\nزبان خامه عاجز مانده در وصف جمال او\nبوصفش وحش و طیر و انس و جن اقرار میبینم\nمگر عنایت اثری ز اوضاع گردون کج دل\nکه خود را از وجود خویشتن بیزار میبینم\nبتی شکر لب شیرین سخن دارم چه غم دارم\nببر چون یوسف گل پیرهن دارم چه غم دارم\nبصورتخانه چین نیست تصویری باین خوبی\nعجایب دلبر رعنا که من دارم چه غم دارم\nگرو بگر فته گلزار رخش از جنّت المأوی\nنگار نازنینی سیمتن دارم چه غم دارم"}
{"book": "adl0127", "page": 227, "text": "۱۹۴\nدو چشمش نرگس شهلا و قامتی در بند دلربا دلارامی چو آهوی ختن دارم چه غم دارم\nنزاده مادر گیتی بدین شکل و بدین خوبی چنین شوخ کمان ابرو که من دارم چه غم دارم\nدهان در فشان دارد ملایک پاسباں دارد صنوبر کاخدار کل بدن دارم چه غم دارم\nزهی فرخنده ساعاتی که من دارم بحمدالله که فرح امحیوان زین ذقن دارم چه غم دارم\nز شربتخانه وصلش اگر یک جرعه یابم مفر تاج از در عدن دارم چه غم دارم\nبدو رخال مشکینش ببازم جان شیرین را دو زلفش در گلو همچون رسن دارم چه غم دارم\nگلستان وصالش را ز آفتها خدا حاقظ عزیزیش همچو جان اندر بدن دارم چه غم دارم\nبیاد عارض جانان بگرد جانب بستان بجمع دوستان سیر چمن دارم چه غم دارم\nشب هجر بسر آمد نگارم چون بسر آمد ببزم عیش شمع انجمن دارم چه غم دارم\nعبیر افشان شود صحرا ز بوی گیسوی لیلی بکویش چون مقام خویشتن دارم چه غم دارم\nاگر هر چند حیرانم که سر از پا نمیدانم ز غربت حالیا عزم وطن دارم چه غم دارم\nلعل بدخشانش بدست من بخدای مدید برای پیشکش ملک یمن دارم چه غم دارم\nبگلشن عندلیب و قمری و بلبل با فغانست سخندان طوطی شکر شکن دارم چه غم دارم\nگنه کارت عالیه ندارد هیچ اندیشه\nمرید فضل حق را و مبدعم دارم چه غم دارم\nاز کوی"}
{"book": "adl0127", "page": 228, "text": "۱۹۵\n\nاز کوی وسیله در گذشتم در وادی بی کسی نشستم\nهم نام نشان بیاد دادم از باده اشتیاق مستم\nپروانه شمع وصل یارم هم عاشق و رند و می پرستم\nبیگانه ز خویشم ارچو مجنون از خمر محبت الستم\nفصل گل و مل هوای بستان قفل در توبه را شکستم\nدریده مرا لباس تقوی زنار عبودیت ببستم\nمحبوس کند زلف خوبان هم ساکن دیر تا که هستم\nجز مهر تو دل بکین نبندم هم دست طمع ز خلق شستم\nعایشه فتاده شاه مردان\nاز لطف و کرم بگیر دستم\nعاضش جنت نور خدا می بینم شیوۂ حسن ترا صبح صفا می بینم\nاہل ارضی و سماوی بتو دارند جا نرگس مست ترا عین حیا می بینم\nطاق ابرو تیو شد قبله حاجات همه فتح پیشانی تو عقده کشا می بینم\nبنده لعل گهربار تو گردیده مسیح از خط سبز تو بر خضر بقا می بینم\nنخل طوبی بجنان نسبت بین نیا الف قد ترا شمع ضیا می بینم"}
{"book": "adl0127", "page": 229, "text": "۱۹۶\n\nنظر رحمتت بر همه احباب مزید تیر مژگان ترا قتل عدامی بینم\nافسر نامه مرسل تو انبازی نیست چون تو شمسی دگران ذره نامی بینیم\nحاتمی عرصه محشر تو بگیری دستم بتو مامول همه شاه و گدا می بینم\nزینت خلد برین پر تو کوی تو بود خاک نعلین ترا مشک ختا می بینم\nسایلم بهر خدا بذل زکوتم بفرست که امید همه از خوان شما می بینم\nانما ندم که رود روح بجسم بیرون من نجات از مدد لطف شما می بینم\nدست عالیه با ذیل کرم سرورم \nبحر الطاف ترا پیرو پامی بینم\nاز کرده خویشتن ملولم یارب تو ز لطف کن قبولم\nهر چند که فعل زشت دارم صد شکر که امت رسولم\nباران کرم زبحر الطاف از ابر عطا کنی نزولم\nیارب بدو گیسوی محمد در خلد برین کنی دخولم\nحاجات وای مطلب کل بر مقصد خیر کن حصولم\nعایشه عنایت از تو خواهد\nدر هر دو سراکنی قبولم"}
{"book": "adl0127", "page": 230, "text": "۱۹۷\n\nزحب دلبر خود بیقرارم جگر پر خون دل پر درد دارم\nزجور و محنت و غمهای ایام بگریم همچو ابر نوبهارم\nزسر سازم قدم در رهگذرش گرآرد مژدۀ از وصل یارم\nرخ چون ماه و گیسوی معنبر معطر کن ز زلف مشکبارم\nزرویش مهر و مه شرمنده چو افروزد رخ رعنا نگارم\nدل و جانم فدای شمع عارض کز و روشن شود شبهای تارم\nصفاتش در نمیگنجد بتقرير سگش را چاکر و خدمتگذارم\nبهر حالت نمیدانم شب از روز آلها رحم کن بر حال زارم\nبكن بر عالیش از راه الطاف\nنظر از نرگس پر خمارم\n\nبت گلرخ سمنبر تو کجا و من کجایم لبت همچو شهد و شکر تو کجا من کجایم\nرخت همچو ماه تابان لبت چو غنچه خندان همه را تو شاه خوبان تو کجا من کجایم\nچو خرامی سوی بستان چمن از خجلت ستان توئی عندلیب بستان تو کجا من کجایم\nگل گلستان بلطافت چو حور روا توئی بلبل سخندان تو کجا و من کجایم\nهمه کوه دشت و صحرا چمنست نکهت افزا شده بزم عیش بر پا تو کجا و من کجایم"}
{"book": "adl0127", "page": 231, "text": "۱۹۸\n\nبفرنگ و چین و ماچین همه کافران بی دین چو تویستند خود بین تو کجا و من کجایم\nشه ملک حسن خاور بتوابع سکندر توئی بر عدو مظفر تو کجا و من کجایم\nشب و روز انتظارم که رسد نوید یارم ز فراق بیقرارم تو کجا و من کجایم\nنسازد خای ستمگر منی فقیر مضطر\nشده عایشه قلندر تو کجا و من کجایم\n\nحالتی عجب دارم خویشرا نمیدانم کیستم کجا بودم در تفکر حیرانم\nگاه مست و مدهوشم گه ز سر بگردونم گه بیزم عشاقم گه چوبلبل خوشانم\nگه چو صبح نورانی گه چو شام ظلمانی گه بتخت سلطانی گه فقیر و حیرانم\nگه روم بمیخانه گه روم ببتخانه گه روم سوی مسجد ذکر قرانم\nگاه عشق میسوزم گه چو شمع می نوم گه بملس رندان گه چو مرغ پایانم\nگه شوم چو دیوانه گه شوم چو فرزانه گه چو ابر گریانم گه چو غنچه خندانم\nگه دلیل افلاطون گه میشوم مجنون گه پی شفا خویش گه بدرد درمانم\nگه روم سوی صحرا گه نشینم تنها گه چو عاشق شیدا گه بسلک رندانم\nگه بحیرت عایشه گه بفکر و اندیشه\nگه ز غم جگر ریشم گه ز خود گریزانم"}
{"book": "adl0127", "page": 232, "text": "۱۹۹\n\nمعطر روح صدر هر دو عالم محمد سرور اولاد آدم\nاساس او صدور صدر عالی صلاح و صلح کار او مکرم\nعطا و عدل ملک عصر سرمد مرا و را هم دوام حکم محکم\nطلا راحمرا و کردستر دل را رسدا و را سلام ما دما دم\nمطلع سرها رو مکرم را کمال علم و حلم او مسلم\nسرور کل و در کوه روح همه در ذمرا او کرده همدم\nدلم دارد هوار وصل سرد درود او مرا همراه و همدم\nمصوّر در دلم روح معطر سرم دارد کما تاج مرهم\nکلام الله مرا و را کرده امداد هم الهام آمد او را اسم اکرم\nسماع اهل دل اسم محمد سرور روح و سر ملک سلم\nدرود و حمد هر دم کلهم را مطهر آل و اولاد مکرم\nصمد احمد الفا کردگارا مد وا رحم رسول الله ارحم\nمرا عهد که اوّل کرده مولی\nهم الله معک والله اعلم\nکاشکی چون باد بر کویت گذر میدشتم همچو طاوس ملایک بال و پر میداشتم"}
{"book": "adl0127", "page": 233, "text": "٢٠٠\n\nهر صباح و هر مسا ای قبله حاجات من طاق ابروی ترا از نظر میداشتم\nچشمه ابحیاتت گرمیری شدی ای عزیز اخوشتر از شهد و شکر میداشتم\nگرخدنگی غمزه از مژگان بمن کردی رها سینه پیش ناوک شوقت سپر میداشتم\nکشته ام شحم محبت را چو نرگس در بصر از دو دیده روز و شب در اشک تر میداشتم\nفرش میکردم براهت سر بسر درخوشاب چون سلیمان گر خطاب بحر وبر میداشتم\nگربهار عمر باشد در ریاض آرزو داغ عشقت را چو لاله بر جگر میداشتم\nهمچو مرغ نیم بسمل کی طپیدم اینچنین از نگاه خوبرویان گر حذر میداشتم\nخاکسارم بر درت افتاده نبود دسترسی در نثارت کردمی گر سیم و زر میداشتم\nحیف اوقاتی که ضایع شد مرایفایدا ای ستمگر کاش از ظلت خبر میداشتم\nسربرآرم از لحد بر ترتجم گر بگذری در نفس همچون مسیحا گر اثر میداشتم\nچون سمندر عالیشه در نار هجرت جاگرفت\nاین زمان سازم فدا صد جان اگر میداشتم\nقول وحدیث مدعیان کی گوش کی کنم عهد و وفای یار فراموش کی کنم\nشاهان کامگار و خدیوان روزگار غیر از نگار خویش در آغوش کی کنم\nهر که که یاد آورم از فرقت حبیب سمع رضا بناله جان سوز یی کنم"}
{"book": "adl0127", "page": 234, "text": "۲۰۱\nهرچند جفا که بر سرم آید ز روزگار\nامید خود بقادر قیوم میکنم\nیا خضر پی خسته مدده همتی\nراه حجاز و بصره بکبپاطی کنم\nتوفیق خواهم از کرم و لطف ذوالجلال\nانکار خر جناب بی از جلوشی کنم\nعایشه را ز ساغر توحید مست کن\nجانرا فدای دوست بیکجرعه میکنم\nباز رفتن جانب گلزار میخواهد دلم\nوصل یار و فرقت اغیار میخواهد دلم\nصوت بلبل ناله قمری خروش عندلیب\nصحن بستان و کنار یار میخواهد دلم\nدلربای مهوشی سیمین تن حوری لقا\nبوسها زان لعل شکر بار میخواهد دلم\nدر چمن هر دم خرامید ج طار و چنان\nدست در آغوش آن دلدار میخواهد دلم\nهم ز دست ساقی گل چهره شیرین زنان\nباده گل رنگ بیار میخواهد دلم\nخوردن خمر مدام نغمه صوت رباب\nخویشتن را ساکن خمار میخواهد دلم\nهمچون مجنون در تمنای سگ لیلی صفت\nآگاه خود را مست کی ہشیار میخواهد دلم\nچون شدم وابسته زنجیر زلف پر شکن\nغیر دلبر از همه بیزار میخواهد دلم\nعایشه هرچند گنهکار است حد فزون\nلیک آمرزش ازان غفار میخواهد دلم"}
{"book": "adl0127", "page": 235, "text": "۲۰۲\n\nای دوست بیا که انتظارم | آشفته زلف مشکبارم\nشب تا بسحر ز شوق رویت | از فرقت دوست بیقرارم\nبنود بجز این دگر تمنا | لب را بلبت اگر گذارم\nباد سحری بمن بیاور | بوی که بر دز دل غبارم\nگر سبزه زخاک من بروید | دست از طلب تو بر ندارم\nساقی می ناب در قدح ریز | از بادۂ شوق در خمارم\nصحن چمن و هوای بستان | خوش باد بروی گلعذارم\nمفتون جمال آن صنم من | مخفی و نهان و آشکارم\nدر غم تو چون سحاب نیسان | خون جگر از دو دیده بارم\nافروخته شمع عارضت چون | پروانه وصلت ای نگارم\nمجروح بخنجر جفایم | محبوس کمند تابدارم\nسرمایه عیش جاودانی | یکبار بیا تو در کنارم\nبر آتش عشق چون سپندم | از هجر چو لاله داغدارم\nخوبان جهان بسی ست لیکن | غیر از تو بدیگری چه کارم\nگلدسته باغ کامرانی | هم کامروا و کامگارم\n\nباشه"}
{"book": "adl0127", "page": 236, "text": "۲۰۳\nباشد بنظر پریرخ من بجز روی تو کل بچشم خارم\nبرمن بنگر یکی زالطاف هرچند که فقیر و خا ر وزارم\nعایشه ذلیل کشته یا رب\nاز لطف تو بس امیدوارم\nبکرد شمع رخسار تو چون پروانه میگردم شراب عشق را نوشیده ومستانه میگردم\nاسیردام هجرانم سرا ز پا وا نمیدانم شدم چون شنا یتو ز خود بیگانه میگردم\nدلم از غم بجان آمد چو بلبل در فغان آمد کل حسن تبرا نرا دیده و دیوانه میگردم\nاگر هر چند مدهوشم که از سر میرود هوشم لعل ترا بوسیدم و فرزانه میگردم\nبصحرای عدم چون حشیان افتار حبرانه چو مجنون در بیابان فتا مردانه میگردم\nبیا ساقی بده جامی رهم از شهر خودکامی زمین بهت پیر مغان رندانه میگردم\nمی خواستم که از دنیا وعقبی فارغش بی سیر کشو د من ساکن خمخانه میگردم\nچوشد از دیده ام پنھاں حمال آندا به برای جستجویش در پی افسانه میگردم\nبتا گم کرده ام دلبر خرامم از غمش یکسر برای مخزن گوهر بهر ویرانه میگردم\nاگر ان کا کل مشکین بدست عایشه افتاد\nزغم بر سر چو تاج خسروی شاها نمیگردم"}
{"book": "adl0127", "page": 237, "text": "۲۰۴\n\nدر میان کعبه و بتخانه راهی یافتیم\nاز شب هجران گذشته صبح گاهی یافتیم\nدلبر دیدم نشسته در میان گلرخان\nگرد او پروین و لیک او را چو ماهی یافتیم\nترکش قربان کمانش چشمه آبحیات\nزیر عناب لبش خال سیاهی یافتیم\nشیوه شیرین که صد فرهاد و خسرو میکشد\nقاتل چندین هزاران یک نگاهی یافتیم\nعایشه جرمش نمی گنجد بمیزان عمل\nپیش لطف سرمدی چون برگ کاهی یافتیم\nبیتو ای مونس جان تخت سلیمان چکنیم\nعمر خضر ار بودم حشمت خاقان چکنیم\nبا تو در دوزخ سوزان توان زیست مدام\nبیتو با حور جنان روضه رضوان چکنیم\nگرچه ابر کرم از چشمه حیوان بارد\nبس بباید زبسرم لولو و مرجان چکنیم\nنیست بر لوح بصر غیر خط زنگاری\nچون نبینم رخ تو یوسف کنعان چکنیم\nروز شب کردم و شب روز نیامد یاری\nعمر باد شد اکنون سر و سامان چکنیم\nهر کسی کشته خود میدرود آخر کار\nهستم از فعل بد خویش پشیمان چکنیم\nعایشه درد تو بگذشته ز قانون شفا\nچون علاجی نبود سعی بدمان چکنیم\nمن بنده عشق دل ربایم\nهر چند که براندم بیایم"}
{"book": "adl0127", "page": 238, "text": "۲۰۵\n\nاز کرده خویشتن ملولم\nای زهره جبین ناز پرور\nتیر مژۀ تو کرد هلاکم\nافتاده براهت اسیرم\nمن عاشق و رند و پاکبازم\nیا رب چکنم چه چاره سازم\nاز ظلم فراق سوگوارم\nاز گردش چرخ نامساعد\nزین پیش مدار انتظارم\n\nاز جور و جفای او رضایم\nبیگانه مشو که آشنایم\nیک بوسه بده بخون بهایم\nپامال جفا چو خاک پایم\nدر زمره عشق پارسایم\nدر سخت بلائی مبتلایم\nهم خانه عیش شد عزایم\nدلدار کجا و من کجایم\nمحبوس برشته حیایم\n\nعالیثہ چگویم ای ستمگر\nپیراهن صبر شد قبایم\n\nبچنگ مردم نادان فتاده ام چکنم\nچو بلبلی که بکنج قفس بود محبوس\nز گردش فلک مکر چرخ شعبده باز\nچو قیس واله و شیدا ز هجر لیلی خویش\n\nبچه چو یوسف کنعان فتاده ام چکنم\nجدا ز وصل گلستان فتاده ام چکنم\nز تخت هم چو سلیمان فتاده ام چکنم\nبکوه و دشت و بیابان فتاده ام چکنم"}
{"book": "adl0127", "page": 239, "text": "۲۰۶\n\nمراکه خلدبرین استانه تو بود\nجدا ز روضه رضوان فتاده ام چکنم\nندانم از چه سبب بافت بکین ایام\nغریب و بیسر و سامان فتاده ام چکنم\nزضعف طالع سرگشته چند شکوه کنم\nمیان آتش هجران فتاده ام چکنم\nگرفت عایشه را چون نقطه فلک بمیان\nمدام زلف پریشان فتاده ام چکنم\n\nآمرزش خویش از خدا میطلبم\nاز پادشه هر دو سرا میطلبم\nهر چند که گناه من ز حد افزونست\nاز قادر کبریا عطا میطلبم\nمن عاصیم و مقام خود را بجنان\nاز حرمت شاه انبیا میطلبم\nرنجور منم توئی طبیب حاذق\nدرد دل خویشرا دوا میطلبم\nما را بهشت و دوزخت کاری نیست\nاز فایض فیض تو لقا میطلبم\nعایشه بجز درت بجای نروم\nایمان سلامت و حیا میطلبم\n\nمن بسته زنجیر سر زلف بتانم\nآشفته و سرگشته و رسوای جهانم\nشرح غم و هجر تو نخی برقمها\nمجنون صفت از دست بشد صبر و توانم\nعمرم بتمنای تو بگذشت چکنم ولی\nبیخود ز خودم نیست دگر تاب و توانم"}
{"book": "adl0127", "page": 240, "text": "۲۰۷\n\nبسمل شدم از تیر نگاه تو ستمگر\nممنون جفا تا بتو ای سرو روانم\n\nخون شد دلم از حسرت ای خرمن خوبان\nدایم زخجالت نعره زنان جان بدرانم\n\nبلبل صفت از فرقت ای مهوش گلرخ\nمدهوش و سراسیمه و در شور و فغانم\n\nفهم وخرد وعقل بکلی شده زایل\nمن بیتو دمی صبر و قراری نتوانم\n\nتا از تو جدا گشته‌ام ای همدم وهمراز\nشب تا بسحر ناله بافلاک رسانم\n\nملک دلم از لشکر حسنت شده تاراج\nمن بندہ حکم تو شهنشاہ جهانم\n\nمیسوزم ومیسازم و هر روز جدائی\nنیسان صفت از دیدہ خونش فشانم\n\nعضو هم چو رصاص از غم وصل گدازد\nمن عاشق دیدار تو پیدا و نهانم\n\nاوصاف جمیلت نتوان گفت بتقرير\nہر مو ببدن گر بشود تیغ زبانم\n\nمستار می توحید شد عایشه در دوران\nاینست هم از دولت آن پیر مغانم\n\nحیران جمال یار خویشیم\nمفتون وصال یار خویشیم\n\nمحبوس کمند زلف یارم\nمجنون عذار یار خویشیم\n\nروزم بنظر چوشب بپوشد\nآشفته روزگار خویشیم\n\nطاقت بجگر نمانده ما را\nهم سینه فگار یار خویشیم"}
{"book": "adl0127", "page": 241, "text": "۲۰۸\n\nاز فرقت آن انیس جانی\nبی صبر و قرار باز جوشیم\n\nگم کرده خویش از که جویم\nجوینده شهر یار جوشیم\n\nمحبوب مرا بمن رسانی\nسرگشته بکوی یار جوشیم\n\nیا خضر خجسته پی مدد کن\nمیر بخنار یار جوشیم\n\nعایشه با تش جدائی\nپروانه نار یار خویشم\n\nباز رفتن سوی گلزار تمنا دارم\nچیدن ان گل بیخار تمنا دارم\n\nدست در گردن آن سرو قد لاله عذار\nبوسه زان لعل شکر بار تمنا دارم\n\nمیخرامی بچمن غنچه باده فروش\nعشوه و ناز تو بسیار تمنا دارم\n\nساقیا معدن الطاف سخا و کرمی\nاز کفت باده بخروار تمنا دارم\n\nموسم عیش نشاط مطرب عهد شباب\nجلوه آن بت عیار تمنا دارم\n\nگر خورشید رخت حلقه زنگار خوشت\nشیوه شوخ ستمگار تمنا دارم\n\nساعت خرم و فرخنده زمان مسعود\nمژده آمدن یار تمنا دارم\n\nشاه مقصود بمقصد برساند ما\nمدد از حیدر طیار تمنا دارم\n\nتشنه لب آمدا م ساقی کوثر مددی\nجرعه از حیدر کرار تمنا دارم"}
{"book": "adl0127", "page": 242, "text": "۲۰۹\n\nعایشه گرچه ندارد بسپانی صرف\nفیض از محمد مختار تمنا دارم\nای باد برو بکوی یارم گشته برهش دو دیده چارم\nنی خور بودم نه خواب وراحت شب تا بسحر در انتظارم\nبر گوئینش سلام بید تا چند در فراق خوار و زارم\nشیرین صنما چه چاره سازم چون لیل سیه شده نهارم\nمستغرق بحر اضطرابم محبوس دو زلف تابدارم\nتا جان بودم بقالب تن دست از طلب تو بر ندارم\nساقی کرمی زلطف و احسان از باده هجر در خمارم\nشکر لب گلرخ جفاکیش در رهگذر تو چون غبارم\nهر چند که دورم از وصالت از لطف تو بس امیدوارم\nبر عایشه نعمتی جزین نیست\nبا یاد رخ تو جان سپارم\nای شمع بزم انجمن تو کیستی کیستیم ای یوسف گلپیرهن تو کیستی کیستیم\nبدر منیرست روی توعطر عبیرست موی تو گیسویتو مشک ختن تو کیستی کیستیم"}
{"book": "adl0127", "page": 243, "text": "۲۱۰\n\nنظاره میکردم سحر آمد جمالت در نظر در هر گلستان و چمن تو کیستی من کیستم\nخورشید تابان روی تو خلد برین کوی تو وی فخران در عدن تو کیستی من کیستم\nاندر سرم سودای تو عالم پر از غوغای تو آوازه است در هر وطن تو کیستی من کیستم\nزان طره پیچ و تاب تا کی کنی من عتاب خویت چو بوی یاسمن تو کیستی من کیستم\nصوتی چو آن بکوثر از پرده عقل و هوش ای بلبل شیرین سخن تو کیستی من کیستم\nسیمین ترنج غبغت شد هادی لعل لبت ملک بدخشان یمن تو کیستی من کیستم\nای با جبین خوش لقا وی دلبر شیرین ادا ای طوطی شکر شکن تو کیستی من کیستم\nدرج دهانت در فشان آب حیات جاودان مخفی تر اندر ذقن تو کیستی من کیستم\nای نازنین بیوفا تا کی کنی جور و جفا تاب و توان بردی زمن تو کیستی من کیستم\nافکنده ام ای دلر با زلفین مشکین ترا اندر گلو همچون رسن تو کیستی من کیستم\nآفاق را گشتم بسی دل را بستم بکسی ای فتنه هر مرد و زن تو کیستی من کیستم\nعایش کوی صبح و شام صف زنر احرام\nدایم خفادم علن تو کیستی من کیستم\nساقی مددی که در دمندم بر آتش هجر چون سپندم\nاز عشق بتان شدم چو مجنون شد زلف نگار پای بندم\n\nزان باده"}
{"book": "adl0127", "page": 244, "text": "۲۱۱\n\nزان باده که غمم ز دل رباید یک جرعه بده که مستمندم\nدر سر بودم خمار وصلت هجر تو دل کباب بندم\nگشتی تو مرا چه چاره سازم جز قاتل خود یے نپسندم\nیک بوسه بخون بهای عاشق نبود عجبی اگر دهندم\nما را سگ کوی خویشتن خوان زین مژده بکن تو سربلندم\nدل بود بدستم و زشوقت در بحر محبتت فگندم\nدر ظلمت هجر و فرح وصلت گه گریه کنان و گاه خندم\nعایشه شکسته سربلند است\nکافتاده آن قد بلندم \n\nعارضت رشک قمر می بینم دهنت غنچه تر می بینم\nنرگس شوخ تو در جلوه گری هرزمان طرح دگرمی بینم\nتیر مژگان تو با هر که رسد ساعتی زیر و زبر می بینم\nطاق ابرو تو چون قوس قزح بر عدو فتح و ظفر می بینم\nتخت پیشانیت اییوسف چون طلوعی بسحر می بینم\nآبحیوان شفا بخش ترا خوشتر از شهد و شکر می بینم"}
{"book": "adl0127", "page": 245, "text": "۳۱۲\nقدر عنایتوا می سرو سہی هیچو در خلد محشر می بینیم\nبیدلان را سرکویت صنما مخزن گنج و گھر می بینیم\nوصف کو ہر بصفت ناید راست سر و پا جمله هنر می بینیم\nعایشه قوت چود از دور فلک\nہمہ خوناب جگر می بینیم\nای دریغا عقل خود را باختم قدر وقت خویش را نشناختم\nمرغ دل را سر بریدم ناگهان در میان خاک و خون انداختم\nبر نشستم بر سمند روزگار تا بمیدان ندامت تاختم\nدر میان نار هجران روز و شب سوختم همچون سپند ہم ساختم\nعایشه گوید زجور روزگار\nرخ بخوناب جگر افراختم\nعمر که بیدوست بسر برده ام هیچ از ان عمر نه برخورده ام\nزخم که از تورست آن مرهم است زہر دہی گر تو شکر خورده ام\nعرصه بس تنگ شد از فرقت تیر محبت بجگر خورده ام\nشہد بود لب شکر از دست تو زہر ہلاہل ہمہ گر خورده ام\nباقي"}
{"book": "adl0127", "page": 246, "text": "۲۱۳\n\nبا تو بصحراے عدم حاشیه\nاز شجر خشک ثمر خورده ام\n\nکی باشد انزمان که صنم هجرطی کنم\nرشک بتان که ثانی او در زمانه نیست\nهر که که یاد آورم از فرقت حبیب\nیادم نمیکند و ز یادم نمیرود\nعمرم گذشت گرچه نیا مدبهم بکف\nساقی بیار باده که ایام عشرتست\nجانم بلب رسیده و بیزارم از وطن\n\nاوقات خویش صرف صراحی و می کنم\nعشقش بجان خریده ام و ترک کی کنم\nگوش خرد بناله جان سوز نی کنم\nاز بخت خود شکایت و از دست وی کنم\nجانرا فدای ساقی فرخنده پی کنم\nبیخود شویم ترک زمیجل کشی کنم\nخواهم که عزم قافله روم ری کنم\n\nبیگانه گشته عایش مجنون صفت ز خویش\nکی بر در اشناسد و پروای وی کنم\n\nساقیا بهار آمد جام می مهیا کن\nچهره ارغوانی کن عشوه تا توانی کن\nبیخود از خودم کردی جان دل ببردی\nقصد جان کنی تاکی رخ نهان کنی تاکی\n\nاز شراب روحانی طبع را مصفا کن\nترک کامرانی کن شکر بیریا کن\nدل برون کن از حجم خویش را در حل کن\nعقل و هوشم از سر رفت چهره را هویدا کن"}
{"book": "adl0127", "page": 247, "text": "۲۱۴\n\nخون عاشقان ریزی از جفونه پر تیزی\nشوخ پر جفای من ساعتی مدارا کن\nدر دم از دو ابگذشت برحجم از شفا بگذشت\nکشته جفایت را حالیا تماشا کن\n\nجام زر پر از می کن نیک و بد همه طی کن\nچون غزال ماشی رخ بدشت و صحرا کن\n\nسوختم در آتش هجر تو ای سرورجان\nمحض لله دست از هجر کرم برما افشان\nهمچو شمع از فرق تا پا محو نار فرقتم\nچند میداری روا ای دلبر نامهربان\nروز فطرت سرنوشتم گشته از خون جگر\nآه و واویلا ز جور چرخ گردون الامان\nچند نالم از فراقت گلعذار سنگدل\nبا رعنم افتاده بر من همچو کوه بیکران\n\nعایشه شد مبتلای ظلمت شبهای هجر\nشام هجرش را سحر کن کردگار مستعان\n\nمژده ای دل دختر رز از نقاب آید برون\nدر تماشای جمالش شیخ و شاب آید برون\nگل رخی گل پیرهن شیرین کلام غنچه لب\nموسم عیش و طرب عهد شباب آید برون\nسبزه چون روئیده گردد چشمه آبحیات\nجوش گل شد سنبل پر پیچ و تاب آید برون\nدر چمن هر که خرامد سرو بستان نشاط\nدر مساجد زاهدان بهر صواب آید برون\nگر بگورستان گذر آرد دمی عیسی نفس\nمرده صد ساله خندان از تراب آید برون\n\nالتماس"}
{"book": "adl0127", "page": 248, "text": "۲۱۵\n\nآتش عشقش فتاده خرمن صبرم بسوخت\nشعلهٔ حسنش عجب بالتهاب آید برون\n\nموج خون در بحر قلبم چون بجوش آید زشوق\nاز سرشک دیده ام یاقوت ناب آید برون\n\nپرده بردار از رخت ای پرتو پنهان ما\nتا که مخلوقی ز لطف از عذاب آید برون\n\nغم مخور عالی‌شکوهان سلطان با چتر سیاه\nهمچو خورشید جهان گیر از سحاب آید برون\n\nگلشن عیش و عشرتست دل من\nغنچه باغ قدرتست دل من\n\nچون شدم آشنای پیر مغان\nزان سبب خم وحدتست دل من\n\nعشق میورزم و بسی شادم\nگنز مهر حقیقت است دل من\n\nخوردم از جام ساقی کوثر\nبادهٔ نوش شریعتست دل من\n\nاز عطای عمیم لم یزلی\nهمچو بحر طریقت است دل من\n\nدر تمنای وصل آن محبوب\nچون سحاب عرافت است دل من\n\nچون الست بربکم گفتند\nقید در دام الفت است دل من\n\nچون بیاراست بزم عشاقان\nدر دریای رحمتست دل من\n\nگنبد چرخ چونکه گردان شد\nباب فیض و سعادتست دل من\n\nبیدلان را ز خوف و سرباشد\nعرصه فتح و نصرتست دل من"}
{"book": "adl0127", "page": 249, "text": "۲۱۶\n\nچون قضا و قدر بنا کردند\nفارغ از رنج و محنت است دلمن\n\nخیر و شری که ممکنت بدہر\nاز ہمہ غم فراغت است دلمن\n\nعقل و ہوشم ربوده ہجر و فراق\nعاشق بی ملامت است دلمن\n\nای عزیزا ملامتم مکنید\nبرده آن سرو قامت است دلمن\n\nبہر اوصاف حسن ماه وشان\nعندلیب فصاحت است دلمن\n\nعایشه وصل دوست میطلبد\nہمچو گلزار جنت است دلمن\n\nچون نگار نازنینم از حجاب آید برون\nدر تماشای جمالش آفتاب آید برون\n\nگلعداری گل رخی گل چهره گل پیرہن\nاز حیا از عارضش عطر گلاب آید برون\n\nغنچه خود میدرد پیراہن از شوق رخش\nچون سحرگه در چمن آن ماه تاب آید برون\n\nگر بدریا قطره از جوی رخسارش چکد\nزین لطافت در صدف در خوشاب آید برون\n\nمہر و مه آئینه دار حسن روز افزون اوست\nچونکه آن شہنشہ مالک رقاب آید برون\n\nزاهدان از خانقاه عابدان از اعتکاف\nاز برای دیدنش بہر صواب آید برون\n\nچون بقرطاسه حسنش سرخنچے کبار\nبیخود و دیوانه و مست و خراب آید برون\n\nگر بصحرای قیامت بگذرد آن سروناز\nعاصیان دوزخ از دم حیا آید برون\n\nافزا"}
{"book": "adl0127", "page": 250, "text": "۲۱۷\n\nخوشه چین خرمن حسنش مه کنعان بود چون که آنماه دو هفته از نقاب آید برون\nسینه ام قانون صفت رگهای جانم تاره پس از دل پر حسرتم صوت رباب آید برون\n\nعایشه گوید که یارب غرقه ام در بحر غم\nدستگیرش یا الها کز عذاب آید برون\n\nسحر بوی گلستان شدم بطرف چمن عروس غنچه دریده بخویش پیراهن\nنوای بلبل بیدل بگوش من چو رسید قرار و طاقت و هوش و خرد ربود از من\nنشسته بود بتی گل رخی پری پیکر زخویش رفتم و خاموش شد زبان سخن\nبکف نهاده یکی ساغری پر از می ناب بشیوه ای ملیحانه چون غزال ختن\nاشاره کرد و بمن داد از ره الطاف بگفت نوش حلالت چو جوش لبن\nگرفته بوسه زهم گفتم ای شه خوبان ترا که آبحیاتست گل رخا بدهن\nضعیف و تشنه لبم جرعه تصدق کن زکوه حسن شریفت مکن دریغ از من\nخموش گشت و بمن هیچ التفاتی نکرد بحسن خود متکبر نگفت هیچ سخن\nبخنجر مژه و دام زلف مشکینش سرم بدار زد و بست گردنم برسن\nسمنبری که بود رشک حور خلد برین دلم فتاد بیک عشوه اش بچاه ذقن\nنگار موش شیرین کلام خوش گفتار گرفته روضه رضوان بیک نظاره من"}
{"book": "adl0127", "page": 251, "text": "۲۱۸\nزفرق تا بقدم چون پری زعیب بری\nگرفته باج الجمال اوز ملک یمن\nچگونه شرح دهم وصف آن خجسته نژاد\nنماند فهم و کیاست زشیوه اش بید\nبهار گلشن حسنش خزان مباد هرگز\nمرا مدام همین دعوتست خفا وعلن\nدلاچو گوهرسنش بدیگر عرفان\nنماند در صدف دهر قربی در عدن\nنماند طاقت گفتار هیچ عاشق را\nولیک وصف جمیلت کند دلوجان\nنطق\nبهم زد لشکر عیشم سپاه گردش گردون\nسمند بادشاه دل چسان فتاده طن\nبآب غم سررشته طینتم معمار فطرت زان\nسبب می بارم از دیده گان صلامون\nببار هجر میسوزم تپیدا نمیدانم\nچرا ابطالح شویده ام افتاده در هامون\nبسودای رخی لیلی وشی صبر و قرارم رفت\nزفرط اشتیاقش گشته ام از بخودی مجنون\nبجان آمد دل تنگم زجور چرخ کجرفتار\nزند فریاد هجران سینه ام هر لحظه چاقانون\nمرا در سر بود دایم خمار خمرہ دیرینه\nبیا ای ساقی باقی بده زان بادۀ گلگون\nمرا دردیست اندر دل که مغز استخوانسوزد\nعلاجش را نمیداند ارسطالیس و فلاطون\nدر یدهم تا بدامن سر به بین از فرقت دلبر\nعجایب دولتی دارد جمال و روی افزون\nهمانروزیکه تصویر نگارستانا کردند\nبشیر آمد بدل عشقش ولی آمد بجان بیرون\nزبان"}
{"book": "adl0127", "page": 252, "text": "۲۱۹\n\nزبان خامه قاصر شد باوصاف جمیل او\nمعاذالله زهی حسن که دارد شیوه روزافزون\nبصورتخانه چین کی نقوش بدین خوبی\nبیک نظاره او شد جمال مهوشان مفتون\nز سر تا پا پری پیکر بود چون مخزن گوهر\nنباشد حور رضوان هم بدین زیبائی و محزون\nبزنجیر سر زلفش مرا شد مرغ دل محبوس\nبسودای رخش هستم بزندان غمش مجنون\nنروید چون قدش سروی بستان ارم هرگز\nچو لعل گوهرفشانش کجا باشد در مکنون\nبسحر نرگس جادو ربوده عقل و هوشم را\nنباشد سامری هرگز بدین منوال در فسون\nبآب دیده شویم دفتر عارض زهی حیرت\nبسی داغی نهان دارم بدل گنجینه مدفون\nبمنزلبر غنام شوقش ربود از جا\nشدم چون بلبل شیدا بگلزار رخش مفتون\nز دنیا کی وفاداری ندیدست چشمه مینایی\nسلیمان نگینش کو کجا شد مخزن قارون\nاگر هرچند مهجورم ز وصل دلبر با دورم\nمراد خویش میجویم ز لطف قادر بیچون\n\nچو گردون سفله پرور شد بهار نکو نشین در[؟]\nبمن اندر اجابت دعوت عالی شد مقرون\n\nنگار نازنین سرو خرامان\nرخت شمس و لبت یاقوت رمان\nبشیرینی ز شکر باج گیری\nمتانت در لطافت آبحیوان\nز سر تا پا توئی کان ملاحت\nبود دندان چو مروارید غلطان"}
{"book": "adl0127", "page": 253, "text": "۲۲۰\n\nمنم پروانه شمع وصالت ز عکس عارضت مجلس چراغان\nبود تا یک نفس از عمر باقی بسودای تو میبازم دل و جان\nزجور هجر و ایام فراقت سرشک از دیده بارم همچو طوفان\nدرین محنت سرا عاشیراً یام\nپناه جوید بحق از شر شیطان\nای مونس جان چون تو برفتی ز بر من از فرقت تو خاک جهان شد بسر من\nهر لحظه فزون تر شود اندوه و فراقت عالم همه تارست بزیر نظر من\nتا آتش عشق تو برافروخت در آفاق از شعله آن سوخت همه بال و پر من\nروز شب شب و روز خ سوزان شده ای دل میسوزم و میسازم و نبود گذر من\nچون از تو جدا مانده ام ای همدم و همران سیلاب سرشک است روان از بصر من\nسودای توام در سر و چشم شده جیحون دل روزن آتش شده خون جگر من\nداغی که مرا هست بدل از فرقت دلدار زین داغ بجز لاله ندارد خبر من\nمجنون صفتم در طلب دوست مدام در زمره هشیار مجوئید اثر من\nافسوس که بی وصل تو عمرم بسر آمد اکنون شب داج است حجاب سحر من\nراه حرم و مسجد و میخانه ندانم لطف است که شود پیر مغان راهبر من\nبرگذشته"}
{"book": "adl0127", "page": 254, "text": "۲۲۱\nبگذشت مرا در غم و اندیشه شب و روز\nیا رب بچسان رفته قضا و قدر من\nخون جگر از دیده روانست بدامن\nرحمت نبود هیچ باین اشک تر من\nمرغ دل من کشته اسیر قفس تن\nآزاد کن از لطف شه بحر و بر من\nدر باخته ام هر دو جهان در ره عشقت\nجز در که حق نیست رجائی دگر من\nعایشه چرا میطپی در خون دل خویش\nباشد که بفریاد رسد دادگر من\nحباب روی ابست خانه من\nخرابست انیدل دیوانه من\nبصحرای ندامت زار گرییم\nز خون دل پر است پیمانه من\nچو مجنون از فراق لیلی خویش\nبعالم فاش شد افسانه من\nبود زلفش چو دام و دانه خالش\nعجب امن است دام و دانه من\nبود گلدسته باغ لطافت\nپریرخ دلبر مستانه من\nز دست چرخ ناهنجار یا رب\nکجا شد گوهر یکدانه من\nخوش آنروزیکه بود اندر گلستان\nسنبر هوشی جانانه من\nخمارم از فراق وصل محبوب\nباک الله رحمخانه من\nالا یا ایها الساقی کجائی\nز بیرحمی شدی بیگانه من"}
{"book": "adl0127", "page": 255, "text": "۲۲۲\nبیا در بزم عشاقان نظر کن فراز مسند شاهانه من\nزفرط اشتیاق گلعذاران بود خلد برین کاشانه من\nمراهست نازنینی ماهپیکر بتی ترسا وشی فرزانه من\nمجمع بیدلان باده پیما منم شمع و همه پروانه من\nبلطفت عایشه یارب دار محفو\nبحفظ خویشتن در دانه من\nپنچر وزی بجهان خرم و خندان بودن خوشتر از مملکت تخت سلیمان بودن\nساقیا فصل بهار غنیمت دانش ساغر می بکف جانب بستان بودن\nنبره و آب روان لب شیرین حسنی بیخود و مست و خراب از غمی خان بود\nبزم آراسته شد یار پری چہرہ کجا جان چو پروانه شمع شبستان بودن\nخسرو حسن که و صفش به بیان ناید را بنده خال خط آمنه تابان بودن\nمہوش گلرخ گل پیرہن گل بینی گرمیشودت فرح داخ جان بودن\nیکزمان بی می معشوقه مباشی غافل تا بکی غافل ازین بازی دوران بودن\nحلقه بندگی پیر مغان کر در گوش خادم دیر شو و بر همه سلطان بودن\nرشته الفت محبوب چوز نار مبند عشق ورزی کن مجر حلقه رندان بون\nنوش بود"}
{"book": "adl0127", "page": 256, "text": "۲۲۳\nخوش بود عشق نالک بهنگام شباب\nچون ترا یکرمقی هست درین کوش بیپیش\nشد چو اوراق گلم صحبت یاران بباد\nگر بافلاک رسد قصه نشاط و طربت\nچشم بر هم زدن این عمر گرامی گذرد\nجرمت هرچند بقر ی نگنجد لیکن\nدارم امید ز لطف و کرم ربانی\nعهد پیری چو شد از خویش گریزان بودن\nهمدم و همنفس لاله عذاران بودن\nچون سر زلف بتان در پریشان بودن\nآخر از فعل بد خویش پشیمان بودن\nایخوش آنقوم که خواننده قرآن بودن\nمنتظر بر کرم و رحمت رحمان بودن\nجامه مغفرتم خلعت ایمان بودن\nعالیش گر شرف کون و مکان مطلبی\nکلب کوی حرم شاه خراسان بودن\nیکباره مشو ز پرده بیرون\nوابسته آن کمند مشکین\nیارب که مباد هیچکس را\nجاریست ز هجر آن دل افروز\nدل در کف اختیار من نیست\nعالیث خسته دل خویش\nعالم بجمال تست مفتون\nرسوا شود عاقبت چو مجنون\nهمچون من خسته دل پر از خون\nاز دیده سرشک عشم چو جیحون\nپیش که کنم شکایت اکنون\nخواهد ز خطا و لطف بیجون"}
{"book": "adl0127", "page": 257, "text": "۲۲۴\n\nزنهار بقول ناکسان گوش مکن\nصحبت یار خود فراموش مکن\nبا مردم ناخلف درآمیز مباش جز دلبر خود دست دراغوش مکن\nبیدوست اگر آب حیاتت بخشند باشد اگرت وفازو نوش مکن\nاز حقه لعل جرعه نوشانم ما را ز می فراق مدهوش مکن\nعایشه ترا گر رمقی هست بجان\nاز ذکر خدای خو فراموش مکن\nصاحب کرما بینظن کن این تیره شبی مرا سحر کن\nاز شدت غمم نه بفزود زین ورطه غمم مرا بدر کن\nتونادی جهلکه تا پئی در معرفتم تو راهبر کن\nپژمرده دلم ز رنج عصیان از ما بعطا تو تازه تر کن\nدر باغ یقین بکام رایئی هم نخل امید من ثمر کن\nمن عاصیم و تباه کارم میر علیم ز لطف زرکن\nای باد نسیم وصل محبوب در کوچه عاجزان گذر کن\nیارب بحبال پاک احمد از لطف تو دعوتهم اثر کن\n\nعایشه"}
{"book": "adl0127", "page": 258, "text": "۲۲۰\n\nعنایت عنایت از تو جوید\nازین جهت خود مرا خبر کن\n\nبیا بجانب بستان نظاره گل کن فراز قصر عشرت زشاخ سنبل کن\nدماغ شوق معطر کن از نسیم سحر تو فرح گوش خود را ز صوت بلبل کن\nبتار گلشن حسنت بده بگل زیبی بنقشه زار چین راز جعد کاکل کن\nبگو بساقی گل چهره کنی پیشه بشیوه حسنت جام زر پر ازل کن\nچو در ریاض خرامی بشادی رخ گل گرت زخار جفای رسد تحمل کن\nازان می که بود در صراحی شامی پیاله پر کن و مسموع صیت غلغل کن\n\nهزار جان عزیزت بیدگر عشوه\nفدای نام علی شهر سوار دلدل کن\n\nبکوه و دشت بیابان روم زابی خوی زآب دیده کنم کوه و دشت را جیحون\nزشوق گلرخ لیلی وشی پری پیکر دریده جامه بتن از فراق چون مجنون\nبدام زلف بت پر جفا گرفتارم زحلقه ستمش کی توان شدن بیرون\nچگویم و چکنم نیست چاره و سیم بجان رسید ام از دست کیش دگرون\nبیار باده که ایام اعتدال رسید نمانده در دل من طاقت و قرار و سکون"}
{"book": "adl0127", "page": 259, "text": "۲۲۶\nشگفته است گل حمر اخوشت بصح میزن ز دست ساقی گل چهره باده گلگون\nصراحی می ناب و سمنبر رعنا نوای بلبل خوشخوان ساعت میمون\nفتاده ام ببلائی که شرح آن نوان زگردش فلک و جور چرخ بوقلمون\nمقیبت مر سینه و جگر ریشت کجاست حکمت لقمان دلیل افلاطون\nغم زمانه که هیچش رهانمی یابم مگر بشعوه دم لطف قادر بیچون\n\nهزار جان گرامی بدی گر عاشیرا\nفدای عارض زبیا وحسن روز افزون\n\nوصف آن سلطان خوبان با لباش شیرین نازنینی کلرخی شکر لبی شیرین دهن\nپادشاه حش عالمگیر شد چون ماه نود هدیه لعل لبش ملک بدخشان یمن\nدر لطافت بینظیر و در نزاکت یک کل در تکلم در فصاحت بلبل شیرین سخن\nمهر و ماه و مشتری پروانه شمع رخش صد هزاران یوسفش افتاده در چاه ذقن\nانکه خورشید و قمر آئینه دار حس اوست باج گیرد طره شبرنگش از مشک ختن\nعقل و هوش و طاقت و صبر و قرارم را ربود مهوشی حوری لقائی یوسف گلپیرهن\nخسرو کشور ستان عرصه حسن و جمال است خد نکتی که مخمورش علم مصنف\nمبتلای زلف مشکینش بسی پیرو جوان بسملت از تیغ آبرویش گروهی همچون\nچون"}
{"book": "adl0127", "page": 260, "text": "۲۲۷\n\nچون نسیمی از سرکویش وزید بر جودم\nبیقرارم روز و شب از فرقت آن سیمتن\nنرس فتان دهانش چشمه آب حیات\nگوهر بحر ملاحت در دریای من\nگلشن رویش بهار عشرت عیش و طرب\nطوطی شکر لسان و سرو آزاد چمن\nذکر او صافش نمی گنجد بتقریر و بیان\nمادر گیتی نزاده مثل او اندر دهر\nگلعدار سیمتن رشک بتان آزری\nشیوه نیکوی او باشد حسن اندر حسن\nشکبارم از فراقش همچو ابر نو بهار\nتیشه هجران زغم بر فرق خود کوهکن\nهر که چون منصور صادق باشد اندر راه عشق\nمیخورد سنگ ملامت بر سر دار و رسن\nرشته زنجیر زلف آن بت ترسا صفت\nهر که بیند گشت داند رگلو چون برهمن\n\nعایشه خواجه بچید گل باغ عمر\nهم بفر چهار یار و عزت پیر ختن\n\nعیسی نفس بکعبه احزان گذر بکن\nبهر خدا بحال غریبان نظر بکن\nدل برده وغارت دین میکنی چرا\nبگذر ازین مرحله فکر دگر بکن\nجانم بلب رسیده زاندوه بیشمار\nبر کوی ما گذر چون نسیم سحر بکن\nزین بیشتر مسوز بنار محبتم\nاز دود آه سینه فگاران حذر بکن\nمائیم و جام باده وسودای آن نگار\nای محتسب تو شاه شجاع را خبر بکن"}
{"book": "adl0127", "page": 261, "text": "۲۲۸\n\nناصح مکن ملامتم نیست قسمتم\nاگر میتوان تغیر قضا و قدر کن\nدر طور عشق گر چو لین تو صادقی\nجانرا فدای یوسف زرین کمر کن\nبشنو که بلبل از سر مستی بهر چمن\nمیگفت بگل که قصه با مختصر کن\nدانی که دوش چرخ بگوش فلک گفت چه\nبگذر زعشق عایشه یا ترک سر کن\n\nدام صبح سعادت درفشان خواهد شدن\nبهر مند از فیض او پیر و جوان خواهد شدن\nیوسف گم گشته با یعقوب مهجور الوصال\nمیرسد از وصل او هم شادمان خواهد شدن\nباد نوروزی وزید و آمد هنگام طرب\nصوت الحان بلبل شیرین زبان خواهد شدن\nبوستان افروز گردد عارض حورای او\nمژده ایدل بزم عیش گلرخان خواهد شدن\nساقی شکر لبت بخشد ز خمر ناب صاف\nمست مدهوش از می او این غولان خواهد شدن\nچند روز خوش به چو نیست گیتی بوستان\nباغ و بستان جهان آخر خزان خواهد شدن\nمغتم دان پنجروزی صحبت گل در چمن\nچهره رعنا یلمعان زعفران خواهد شدن\nساکن بتخانه باش مرد مه ارزی مکن\nرهبرت چون همت پیر مغان خواهد شدن\nعایشه هرچند گنهگاری مشو نومید\nبر تو الطاف و عطای بکیران خواهد شدن\nبگذرند"}
{"book": "adl0127", "page": 262, "text": "۲۲۹\n\nگلبندن گلرخ گل پیرہن سرو قد مہوش غنچه دہن\nمہرو مهت آئینه داررخت لبکدہء بلبل شیرین سخن\nشمع شب افروز شبزم سره رشک بتان طوطی شکر شکن\nآب روان باز سد از روش چونکہ خرا می تو بصحن چمن\nدام نہادی زسر زلف خویش گشتہ گرفتار بسی همچو من\nفتنہ دوران چو تو نبود دگر ای صنما قاتل ہر مردوزن\nرشک قمر عارض زیبا تو زینت وزیب ہمہ انجمن\nماہ نوست طاق دو ابروی تو چشم سیاہت چو غزال ختن\nشمع صفت سوخت سرتا قدم شعلہ حسن تو زمین و زمن\nصادق عشق ہر کہ چو منصور شد کی بودش خوف ز دار ورسن\n\nہست دعاگویتو شام و سحر\nعالیہ ایدوست خفی وعلن\n\nعارضت یا برگ گل یا شمس نور افزا است این مشتری یا زہرہ یا بدر جہان آرا است این\nتخت پیشانیت یا صبح سعادت بدمید یا مگر لوح کلام قادر یکتاست این\nنرگس است یا چشم یا آئینه گیتی نما یا ز بادام ریاض جنتہ الماواست این"}
{"book": "adl0127", "page": 263, "text": "۲۳۰\n\nیا رب این ابروست یا محراب حاجات حصون\nحقة پر گوهرست یا چشمۂ آبحیات\nقامتست این با الف یا سرو بستان ارم\nاز خط سبزش نکوئی داد یا خضر صحیح\nهمچو محبوبی نباشد به بحر و بر دگر\n\nیا کمان قبضۂ سلطان بی پرواست این\nمعدن یاقوت یا خود مهر باللہ سر است این\nیا مگر شمع هدایت بهر دلها است این\nیا بگرد ماه تابان عنبر سارا است این\nزابتدا تا انتها بمثل و بهمت است این\n\nعالیٹ شرحش نگنجد بلوح روزگار\nهر چه گویم در صفاتش برتر و زیباست این\n\nبتا بگلشن جنت روم چسان بتیو\nقسم که جز سر کویت به نیم جو نخرم\nکجار وم زکه پرسم مقاصد دل خویش\nسحر باد وصالت شدم بطرف چمن\nبپیش شمع رخت جاند هم چو پروانا\nشکیب و طاقت و صبر قرار و هوشم رفت\nزفرقت تو مساویست شب و روز برن\nببین که شهرہ شہرم بهر ورزی تو\n\nمرا که دوزخ سوزان بود جنان بتیو\nاگر دهند بمن حشمت کیان بتیو\nمرا که نیست دگر هیچ در جهان بتیو\nکه بود بلبل شوریده در فغان بتیو\nنکر که سوخت مرا مغز و استخوان بتیو\nبیاد رفت مرا جمله خانمان بتیو\nو ما دست مرا دیده خونفشان بتیو\nگذشته ام زسر نام و هم نشان بتیو\n\nنظارم"}
{"book": "adl0127", "page": 264, "text": "۲۳۱\nندارم ہیچ دگر جز خیال لعل لبت مرا چو نیست دگر هیچ بر زبان بی تو\nدر معتناق بگیرم ترا چو پیرهن که نیست همدم و همراز و همقرآن بی تو\nنه میل جنت و نی خوف دوزخست مرا بخاطرم نبود فکر این و آن بی تو\nفروغ حسن جہانتاب چون نبود شدت شعاع کوکبهٔ هفت آسمان بی تو\nنزاکت چمن دہر از گل رویت که نیست زینت و هم زیب گلبه خان بی تو\nہزار حیف کہ پیوست دل بدست میگذارد بہار عمر گرامی شدم خزان بی تو\nاگر زبان شود هر مو کجا توانم گفت چگونه میگذرد ساعت و زمان بی تو\nاز هجر و وصل توام نیست طاقت گفتار\nگرفت حالت را نیز حبس و جان بی تو\nدر باغ خلد نیست گلی همچو روی تو مشک ختا گشته خجل پیش موی تو\nخورشید و ماه آئینه دار جمال تست عطر و عبیر دم زند پیش بوی تو\nبگرفته باج از ارم عشرت سرای تو نبود نسیم روضه رضوان چو کوی تو\nنتوان بیان خامه که وصف او اکند این ملک تسخیر فرخنده خوی تو\nادراک و فهم و صبر و قرارم بیاد رفت عمرم گذشت در هوس آرزوی تو\nکاغذ ز روی غیرت از خون دل کنم شرح فراق خویش نویسم بسوی تو"}
{"book": "adl0127", "page": 265, "text": "۳۳۲\n\nشب تا سحر نه خواب نه آرام و نی شکیبا\nمردم در انتظار و رو پیش ازین مدار\nاندر ریاض دهر هزاران بهر طرف\nاز قاصد صبا بکنم جستجوی تو\nآب حیات تشنه لبان در سبوی تو\nافگنده اند غلغله و های هوی تو\nخواهد مدام عایشه ای شهریار حسن\nاز عمر خویش بهره نه بین عدوی تو\n\nای فراز تاج شاهی در خور والای تو\nتا بود افلاک وانجم بر قرار ای شهریار\nچتر بادا بر سرت از شهر پر روح الامین\nسکه زد بر چرخ گردون زهره و شمس و قمر\nتخت و بخت خسروی عمر و جوانی ست مدام\nگوهر بحر عطا ای معدن جود و سخا\nعلم و حلم و شرع و دین سنت خفی و جلی\nسایه افگندست همای همتت بر بحر و بر\nفتح و نصرت میمقرنت صبا عرش و فرش\nتیغ تو بران بمیدان مصاف ای نامور\nصبح دولت پر تو حسن جهان آرای تو\nباد قاف تا قیروان تسخیر حکم و رای تو\nتا بود گیتی بنا با دا چو خضر حیات\nهم بنامت چون شنیدند صیت غرو غای تو\nخاور کشورستان قصر فلک فرسای تو\nحکمت جام جهان بین دیده بینای تو\nقادر بیچون نهاده در دل والای تو\nزانکه در ایثار نبود هیچکس همتای تو\nخوان فیض و لطف و احسان خونبهای تو\nهم سلاطین جهان منقاد حکم و رای تو\n\nایکه"}
{"book": "adl0127", "page": 266, "text": "۲۳۳\nآیت نصر من الله باد یار و یاورت باد دایم پایمال ستم رخش اعدای تو\nای شهنشاه بلند اختر میخواهم مدام باد فرق دشمنان چون خاک زیر پای تو\nذکر اوصاف نیکنجد بلوح روزگار پادشاها خامه عاجز مانده در انشای تو\nای سلیمان جاه سکندر طالع فرخ سیر تا جهان باقیست دایم باد استعفای تو\nاز الطاف و عنایت بحر جود و هم\nدر بکف عالیه جوید بذل از دریای تو\nپرتو شمس و قمر از عارض زیابی تو لیله القدر ست از گیسوی مشک آسای تو\nپادشاه حسنت عالمگیر شد چون مهر و ماه نیست در ملک تخیل هیچکس همتای تو\nطاق ابرویت هلال نو بود حوری لقا کحل آهوی ختن از نرگس شهلای تو\nزینت و زیب چمن دادند ز گلزار سرو میماند خجل از قامت رعنای تو\nدر ملاحت گلرخا چون یوسف گلپیرهن پر بود عالم ز شور و فتنه و غوغای تو\nگوهر بحر تفخر در دریای عدن فخر تاج خسروی از لؤلؤلالای تو\nخفته پر گوهرت آبحیات جاودان جرعه نوشید خضر از لعل شکرخای تو\nبوی ریحان میوزد از کویست ای رشک صنم بوستان افروز شد حسن جهان آرای تو\nنی سرتاپاپری از عیب چون حور و پری توتیای چشم خوبانست خاکپای تو"}
{"book": "adl0127", "page": 267, "text": "۲۳۴\nبشنوم گر این بشایر کا مدآن سلطان جن\nدر رواق دیده سازم منزل ما وای تو\nما شا الله از چنین حسنی که رشک حور است\nکور بادا چشم آن هر کس بود عدای تو\nبشیوه شیرین که صد فرهاد و خسرو کشته ای\nروز و شب عایشه را در سر بود سودای تو\nفروزنده مه نو از روی تو\nهلال نو است طاق ابروی تو\nطلوع سحر از فروغ رخت\nسواد شب تار از موی تو\nچو دیدم جمالت ز خود بیخودم\nفریبم د هد چشم جادوی تو\nکمند سر زلف خم در خمت\nمرا میکشد هر زمان سوی تو\nبناز و کرشمه غزال ختن\nنسیم بهشت از سرکوی تو\nشد عایشه را مرغ دل مبتلا\nمیکدانه خال هندی تو\nمحبت خوار و زارم کرده تو\nبرندی خبت یارم کرده تو\nربودی از دلم آرام و طاقت\nهمیشه بیقرارم کرده تو\nضعیفم از فراق گل چو بلبل\nچو اشتر زیر بارم کرده تو\nشکیب و عقل و هوشم رفت برباد\nپریشان روزگارم کرده تو\nچو خال"}
{"book": "adl0127", "page": 268, "text": "۲۳۵\n\nچو خاک راه پامال جفایم چو خاکستر غبارم کردهء تو\nزفرقت روز و شب چون ابرنیسان دو دیده اشکبارم کردهء تو\nچگوید عایش داد از جفایت\nفقیر و خاکسارم کردهء تو\n\nای شعاع عارض شمس و قمر از روی تو چون کنم دل برده از من نرگس جادوی تو\nگلرخ سیمین بدن و می طوطی شکر شکن قامت طوبی نباشد چون قد دلجوی تو\nلعل نوشینت بود سرچشمهء ابحیات کی بود اندم که بینم افتاب کوی تو\nگلشن جنت ز گلزار رخت افروخته مشک را بو نیست چون زلف عنبر بوی تو\nپرتو صبح سعادت از جبین مهوشت نکهت فردوس نبود چون نسیم کوی تو\nپیروت تا بکی داری روا بر ماتمم کاشکی چون روی زیبا بودی خوی تو\nبحالت در نظر گل همچو خار اید مرا ارزو دارم نشینم باز در پهلوی تو\nگر حقیقتا ز اسمان دارم امید زندگی التجا دارم بیفتم از خم ابروی تو\nجان بلب امد مرا در نظارت روز و شب قاصد از باد صبا هر دم فرستم سوی تو\nبیدلانرا کی بود جایز بمذهب این سخن عاشق ست خون جگر بیار همزانوی تو\nبا و سرتاپا وجودت در پناه مستعان سورهء انا فتحنا حرز در بازوی تو"}
{"book": "adl0127", "page": 269, "text": "۲۳۶\n\nچونکه صیاد ازل دام محبت را نهاد\nعایشه شد مبتلای طلغت نیکوی تو\nعمرم بلا طایل گذشت در آرزوی روی تو\nخاطرم پریشان گشته ام چون زلف عنبر بوی تو\nای گلرخ سیمین بدن ای طوطی شکر شکن\nعقل و خرد برده ز من جادوی نرگس جادوی تو\nوافر بود عشاق تونی همچو من مشتاق تو\nاز غم کمانشد قامتم پیوسته چون ابروی تو\nای مهوشی حوری لقا غوغا پرست در شهر ها\nاز هر سری آید صداستم گدای کوی تو\nو صفت نگنجد در بیان شکر لبی شیرین دهان\nبدر منیرست عارضت مشک ختن گیسوی تو\nای شوخ شنگ جنگجو عایشه دارد ارزو\nباشد که از باد صبا روزی بیابم بوی تو\n\nفکر بکردش گردون و کارخانه او\nفتاده است بهر راه دام و دانه او\nبخط منشی دوران نوشته شرح فراق\nبآب دیده بشویم همه سفینه او\nز دست هجر بجان آمدست بیدل زار\nمباد هیچکسی همدم و قرینه او\nچو بزم چرخ بنا کرد ساقی افلاک\nهنوز دردسرم از می شبینه او\nندانم آنکه چه گنجنده بود در ساغر\nچگویم از فلک دون بغض و کینه او\nچولاله داغ بدل دارد عایشه شب و روز\nگذشت همچو رصاص از فراق سینه او"}
{"book": "adl0127", "page": 270, "text": "۲۳۷\n\nآنکه ازطین قدرتش تصویر انسان ساخته\nمالک الملکی که ممکن نیست انبازش دید\nآسمانرا میتوازن درقرار از قدرتش\nساقی عشقش خم معرفت چندین هزار\nدر محیط بیکران طلاح شوقش لاجرم\nہمت عالیجنابش ناامیداخم چرا\nمن چگویم وصف لطف شهریاریچون\nکعبه و بتخانه را تدویر خلعت ان ساختند\nچتر ملک خسروی خورشید تابان ساخته\nطارم فیروزه ہم گردون گردان ساخته\nہمچو ابراهیم ادہم مست عرفان ساخته\nکشتی دل را غریق بحر طوفان ساخته\nبیدلانرا روز وشب خاطر پریشان ساخته\nاز برای مشت خاکی خلد رضوان ساخته\nعایشه هرچند گنهگارست یحیی داردرجا\nمغفرت را از کرم اکسیر عصیان ساخته\n\nساقی بیار باده که عیشم عزا شده\nمرغ دلم که بلبل باغ وصال بود\nطوطی طبع من شکر افشان بود چون\nشد پایمال لشکر سلطان حسن چون\nعقلم زسر پریده وهوشم بیاد رفت\nدر دیست درد عشق که پیش علاج نیست\nچون گلعذار لشکر از من جدا شده\nگل شد خزان بخار جفا مبتلا شده\nنطقش خموش و حبس بدام بلا شده\nاین کشور دلم که محبت سرا شده\nاز شوق دوست چونکه بکوشم صدا شده\nهر چند که سعی میکنمش لادوا شده"}
{"book": "adl0127", "page": 271, "text": "۲۳۸\n\nرنج و فراق و محنت و اندوه و درد و غم\nدر حیرتم که این همه بر من چرا شده\n\nخواهم می که وارهم از خیر و شر دهر\nزان باده که قسمت اهل رضا شده\n\nعمر عزیز من ببر آمد در انتظار\nاندر رهش چهار دو چشم دو تا شده\n\nگردون کینه نیست بخیر ستم و جورعادتش\nدارای هربین که بحال گدا شده\n\nیا رب بحال من نظر از لطف خویش کن\nمسّ وجود در طلب کیمیا شده\n\nتا کی کنی تو شکوه ز در فلکیت خموش\nبسیار چو تو در بدر و بینوا شده\n\nعایشه جز شکیب ترا نیست چاره\nچندین هزار چو تو بنجم شنا شده\n\nسزاوار که آمد بسم الله\nعطاء کرد او مرا الحمد لله\n\nکرم کرد در دلم مهر محمّد\nطمع دارم وصال صلّ الله\n\nمراد مالوار حمد مسعود\nکرم مامول دارم گردد همراه\n\nدلامر آل و اولاد محمّد\nمحل طارم اعلا و دراه\n\nمرا مامول روح عطر آسا\nمدد مردوم رسول الله شم\n\nسر و کلّ مرسل صدر عالم\nمرادم راد بدرود سحرگاه\n\nصدور طارم در معلا\nهمه دارد مطّلع سراگاه\n\nروس"}
{"book": "adl0127", "page": 272, "text": "۲۳۹\n\nاروس گل رسل سرورم دلم دارد طلوع مهر و هم ماه\nروم در سدة آمال مولا که گردد کوهها سالم سحرگاه\n\nآتها کرد کارا رحم ارحم\nدل ما سوگوار و در دوصداه\n\nبیا ساقی از لطف جامم بده بیاد دوازده امامم بده\nفتادم چوسایل بخاک درت زمی جرعه صبح و شامم بده\nتکبر مکن رخیا را می صنم زکوائی رخسنت مدامم بده\nندارم سکونت نه جای قرار تو در زیر زلفت مقامم بده\nز هجر تو طاقت مرا طاق شد ز کنج لب لعل کامم بده\n\nهمیگوید عایشه ای دادرس\nزچرخ فلک انتقامم بده\n\nشوخ گل چهره وفا پیشه اگر از حق نداری اندیشه\nروز و شب بانتظار وصل توام جگرم از فراق شد ریشه\nهمچو فرهاد هجر شیرینم بر سر خویش میزنم تیشه\nصنما کیزمان برای خدا نظری کن بحال عایشه"}
{"book": "adl0127", "page": 273, "text": "۲۴۰\n\nبرق آتشبار عشقش بیدلانی سوخته\nموج نار شوائش پروجوانی سوخته\n\nپرتو گلزار حسن آن بتی ماه صفت\nبلبل بیخانمان در آشیانی سوخته\n\nدیدم اندر وادی شوقش گروهی هردوزان\nزاتش سودای هجرش کاروانی سوخته\n\nدر ریاض عشرت انشوخ شنگ جلبوه\nگل بکام دل نچیده باغبانی سوخته\n\nعارض شمس و قمر چون از نقاب آید برون\nشعله رخسار او کون و مکانی سوخته\n\nای عزیزانشت می زیبا ضعیف مستمند\nدر تمنای بت نامهربانی سوخته\n\nدر نگارستان چین تصویر حسن چون کشید\nتاب خورشید رخش دیدم تبانی سوخته\n\nمی ندانم چیست آخر مقصد اینسنگدل\nدر رفاهیت رقیب دوستانی سوخته\n\nعایشه افتاده است در دست گیتی دون پنا\nدر تنور هجر و محنت همچو نانی سوخته\n\nصنما ز دغم هجر تو بفرقتم تیشه\nکردنا صور فراق تو دلم را ریشه\n\nرفت عقل و خرد و طاقت و هوشم برباد\nجز تمنای تو ام نیست دگر اندیشه\n\nنیست در مخزن دل غیر لب لعل تو هم\nغیر عشق تو دگر هیچ ندارم پیشه\n\nشوخ لیلی وش شیرین صفت سنگین دل\nبسمل تیغ جفا ها تو شد عایشه\n\nبراث"}
{"book": "adl0127", "page": 274, "text": "٢٣١\n\nبت ناز پرور من بعجب ادانشسته بدو چشم چون غزال ختن و ختانشسته\nبکمان ابروانش چوخدنگ غمزه پنهان بکمین صید دلها بشکار جانشسته\nچوجمال دلربایش بجهان ندید چشمی بنظاره اش خلایق علن وخفانشسته\nبکند زلف مشکین دل عالمی اسیر بهر حلقه صد هزاران شده مبتلانشسته\nشجری چو قد سروش بچمن دگرنروید صنمی فرشته خوئی بت دلربا نشسته\nبنگارخانه چین نبود بدین شمایل بچه حشمت و تسلط بجهان نما نشسته\nبمیان بزم خوبان بود او چو ماه تابان همه گرد آن سمنبر چو ستارها نشسته\nدل عالمی ربوده بفریب یک نگاهی صنمی لطیف رعنا دربی بهانشسته\nچکنم چه چاره سازم ز جفای ستمگر که زخون عاشقانش ببرحنانشسته\nهمه شب بانتظارم زفراق آن پریوش بحوالی دو چشم بت دلربا نشسته\nچو بصومعه رسیدم همه زاهدان خرد بین بقمارخانه رفتم همه پارسا نشسته\nشب و روز بیقرارم نه خور ونه خواب دارم\nدل عایشه چو جغد بخرابها نشسته\n\nموی سفید و روی سیاهم چه فایده سرتا قدم غریق گنا هم چه فایده\nعمر عزیز خویش تلف کرده ام عبث من بعد ازین ندامت و هم چه فایده"}
{"book": "adl0127", "page": 275, "text": "۲۲۲\n\nخلد برین کوثر و طوبی و قصر و حور\nجز عارض نگار نخواهم چه فایده\nعهد شباب چون بسر آمد در تن\nهنگام پیری حشمت و جاهم چه فایده\nگر راند از بخواندم از قهر و فضل دوست\nغیر از جناب دوست پناهم چه فایده\nجرم و گناه عایشه از حد فزون بود\nاز لطف او که عفو نخواهم چه فایده\nشیشه دلرا پر از خون جگر کرد عایشه\nوزندامت خاک عالم را بسر کرد عایشه\nاز فراق لیلی خود بیقرارست روز و شب\nهمچو مجنون رخ بسوی بحر و بر کرد عایشه\nسوخت در نار جدائی جامه عیش وطرب\nهم لباس رنج و محنت را ببر کرد عایشه\nقیس وش دیوانه محبوب میباشد مدام\nاز وجود خویش خود را بیخبر کرد عایشه\nاز جفای چرخ کجرفتار و ظلم روزگار\nچادر اندوه و ماتم را بسر کرد عایشه\nعقل از ملک سرش اخراج سودا جا گرفت\nقصه نشو و نما مختصر کرد عایشه\nاز کهن خمری که پنهان در خم توحید بود\nجرعه نوشیده و انکه ترک سر کرد عایشه\nبود اندر خواب حیرت کین نوید آمد بگوش\nشام هجران ترا ایند سحر کرد عایشه\nنجاتم ده بعصیانی ز نار\nبلطف خویش ای شاه یگانه\nپهلویهم"}
{"book": "adl0127", "page": 276, "text": "۲۳۳\nچگویم از فضای آسمانی \nفتادم در محیط بیکرانه\nزکید و مکر این حق ناشناسان \nشدم تیر ملامت را نشانه\nچوزلف و خال سیمین بر یاریت \nشدم وابسته اندام و دانه\nچوشمع از فرق تا پا میگدازم \nکشیده نار هجرت چون زبانه\nشدم بخودهماندم چون شنیدم \nنفیر و ناله چنگ و چغانه\nخراشیدی دلم را اندراندم \nزدی گیسوی مشکین را چوشانه\nنه گل ماند نه باغ از جور ایام \nنه بلبل ماند و نی آشیانه\nمدام حایشه گوید یا آلها\nبعالم تخم غمازان بنشانه\nکجائی آهوی مشکین غزاله \nزهجرت مونسم شد آه و ناله\nشمیم کاکل عنبر سرشتت \nنسیم صبح می آرد شماله\nبیا یکدم که با هم راز گوئیم \nگریزانم دم رزل و رزاله\nبمن ایساقی فرخنده ایام \nتلطف کن شراب دیر ساله\nمرا در سر خمار وصل یاریست \nنخواهم صیت و صغی مقال\nدر انسا عت که طالع مینوشتند \nبراتم را بغم دادند حواله"}
{"book": "adl0127", "page": 277, "text": "۲۴۴\n\nچو بزم عیش را کردند مهیا ز زهر قتا لم کردند نواله\nشنو بلبل بباغ حسن خوبان بوصف گل همیخواندر ساله\nبمقر خانه میثاق دادند بمهر خوبرویانم قباله\nچو گل بنشست تخت کامرانی صراحی کرد تعظیم پیاله\nبا غو عقد بندش زود سازی که هستش دختر رزبنت خاله\nبیار آمد چو گلزار شبابم خزان تاراج کرد فی الفور حاله\nجراحات دلم مرهم پذیر ست مگر لطف تو ساز د استماله\nز هجر نرگس چشم سیاهت مرا داغست بر دل همچو لاله\n\nببار عایشه از ابر ندامت\nبارض رخ سرشک هر دم چو ژاله\n\nنگار نازنین ماه یگا نه دلم بردی بصد مکر و ترانه\nفگند اندر میان موج نارم کشید چون تتش عشقت زبانه\nبو د زلفت تو دام و دانه خالت گرفتارم نمود آندام و دانه\nخراشیدی دلم را ای پریرخ نمودی جعد پر خم را چو شانه\nکمان ابر و بدل رحمی نداری بتیر غمزه ام کردی نشانه\n\nمردم."}
{"book": "adl0127", "page": 278, "text": "۲۴۵\nبفرقم سایه افکن ای همایون ترا هرچند بلند است اشیاناً\nمرا چرخ فلک سرگشته دار دریغا داد از دست تاً\nنگوهر زال گیتی را بکسرا همه کارش فسونست و فساً\nچه خوش گفت این سخن پیر خرد بود مرخوی بد را صد بهاً\nبدینادل نه بند د هیچ عاقل که در وی نیست جای جان و داً\nبه بحر عشق نبود عارف واقف\nفتاد اندر محیط بیکرانه\nای شیوه شیرین تو دل برد علالا احسنت زهی حسن تبارک و تعالی\nدر گلشن فردوس گلی نیست چو رو در باغ جهان نیست چنین سرش بالا\nعقل و خرد و هوش ببر دست بیکبار سرتا بتقدم عشوه و ناز تو غزلانا\nدر حقه لعل تو که پر آب حیاتست نوشیده چوخضر از دهنت راز لالا\nشمشاد خرامان صنم لاله عذارا سرویست نه بستان بهشت این قد و بالا\nصراف فلک چشم خرد هیچ ندید اندر صدف دهر چنین لؤلؤی لالا\nمجنون صفت از خودخبری هیچ ندارم بیخود شدم از شیوه شیرین تو لیلا\nزنیست معطر چمن سنبل و ریحان آرد چو نسیم از سرکوییت شمالا"}
{"book": "adl0127", "page": 279, "text": "۲۴۶\n\nچو حسن خداداد ترا حد بیان نیست\nعایشه بود بندت ایخسرو والا\n\nایدل از دست جفایکه بجان امد همچو بلبل زغم گل بفغان آمد\nدین و دل باخته مجنون بکدامین کز پی ناظرہ حسن تبان آمد\nمیخرامی بچمن غنچه عذارا چو طارس که از باغ جنان آمد\nدی شنیدم که بد لبر مه شب میخورد پیش چشمت که بخاطر نگران امد\nایکه از کوچه عشاق نهان میکند ماشاء الله بچسان حشمت و شان آمد\nغم دنیای دنی حیف بود باد کرد چند روزی بتماشای جهان آمد\n\nعایشه بسمل بیداد جفای تو شد\nزانکه هر مو بتنت تیغ زبان آمد\n\nایتبہار حسن ندانم چه بودہ ارام و ہوش و صبر و قرار مبر\nعقل و کمال و فهم خر دانسر پری چون پرتوی زعارف زیبا نمو\nبر دور خور ز سنبل تر چتر بسته یا خط بگرد مه مگر از مشک سود\nای عنصر لطیف ندانم چکاره حور و پری و انس و ملک هم تو ؟\nدر قاف قیروان دین حسین بصر بر سروران دہر سرا سر ستودہ\n\nدرخا"}
{"book": "adl0127", "page": 280, "text": "۲۴۷\n\nحاتم کمینه بنده خاک در شماده\nای معدن عطا سخا از تو آبرود\nهر مو اگر لسان شودم بر تن ضعیف\nوصفت چسان کنم که ز وصفت فزود\n\nعایشه را ز لطف بخوانی بعیدیت\nعرضش اگر بسمع رضایت شنوده\n\nشیرین صنمی ز دور دیدم چوما،\nهوش و خردم ربوده از رنگ کجائی\nدر جلوه چو طاؤس گلستان ارم\nخورشید رخی ماه وشی گیج کلهی\nمژگان چو خدنگ ابرویش همچو کمان\nقتال بیک شیوه چشم سپهی\nقدش بتمثال سرو باغ رضوان\nخوبان جهان در نظرش سگ گهی\nانس و ملک است مسخر لعل لبش\nشاه همه دلبران و تبسم سیهی\n\nعایشه چرا تو بیقراری شب و روز\nدر سایه زلف اوست آرام گهی\n\nای زهره جبین شمع شبستان که بودی\nبردی دل من پسته خندان که بودی\nمن بی تو دمی صبر و قراری نتوانم\nشیرین سخنا بلبل خوشخوان که بودی\nخون شد جگر از حسرت آنعارض گلگون\nدیشب همه شب ساحت و ریحان که بودی\nسر حلقه خوبان جهانی بعبارت\nصاحب کرما منبع احسان که بودی"}
{"book": "adl0127", "page": 281, "text": "۲۴۸\nدر خطه چین نیست بدین شکل و شمایل\nای یوسف مصری کنعان که بودی\nدر باغ دلم نیست بجز مهر گیاهی\nشمشاد قد سرو خرامان که بودی\nبگداخته در نار غمت همچو رصاصم\nخود مرهم ریش دل سوزان که بودی\nعالیست روز ازل حلقه بگو\nاینخسرو خوبان تو سلیمان که بودی\nشیرین صفها دوش تو مهمان که بودی\nپروانه منم شمع شبستان که بودی\nدر آرزوی وصل تو عمرم شد برباد\nفارغ ز من و بنده فرمان که بودی\nاسیر و قید لاله عذار شکرین لب\nمحبوس سر زلف پریشان که بودی\nترسا صفت ماه وشی حور مثالی\nکو بخیه دار مزن ایمان که بودی\nرفتی ز برم چشم دو جا رسته براهت\nخود مردمک دیده گریان که بودی\nدر بادیه هجر و فراقت من مضطر\nمجنون صفتم لیلی دوران که بودی\nدر باغ جنان نیست گلی چون گل رو\nایسرو روان زینت بستان که بودی\nایدل تو بعایث بگو شرح حکایت\nافتاده تو در چاه زنخدان که بودی\nبیا که عشق و رندی نیست کار آسان\nطریق عشق بدست آر اگر مسلما\nجنون"}
{"book": "adl0127", "page": 282, "text": "۲۴۹\n\nجنون عشق مساویست مرزمان بام\nهزار ساله عبادت بتانمی ارزد\nبنوش باده بشرط ادب درین مجلس\nگدای درگه پیر مغان بود خوشتر\nخرد ز عشق بعید است اگر میدانی\nبنیم جرعه از باده هائی رمانی\nکه ساقیان لطیف اند و دلبر جانی\nزتخت و حشمت خاقان و تاج سلطانی\nترا که نیست بضاعت خموش عا[؟]\nکه شیوه های عجیب است راه طولانی\n\nلب لعلت خراج پادشاهی\nبه تیری غمزه ام کردی نشانه\nنمی ارزد همه خوبان عالم\nدلم بردی و رخ پنهان نمودی\nتو شاه حسن و من هستم گدایت\nسیه بختم نوشتم زین شباهی\nزسیل اشک مظلومان بپرهیز\nتو عالی همت و من مستحقم\nاگر سر را قدم سازم براهت\n\nندیدم مثلت از مه تا بماهی\nنمی ترسی ز خون بیگناهی\nپیش عارضت چون برگ کاهی\nهلاکم کرده از یک نگاهی\nندارم جز درت دیگر پناهی\nکه باشد انجوان در سیاهی\nحذر میکن زآه صبحگاهی\nزکاتم بخش افتادم براهی\nترا کی میتوانم عذر خواهی"}
{"book": "adl0127", "page": 283, "text": "۲۵۰\n\nگل رویت نمیگنجد بتقرير\nمبادا ملک حسنت را تغیرا\nندارم تحفه جز جان شیرین\nفدایت میکنم خواهی نخواهی\n\nلعالیه نظر کن از عنایت\nالهی یا الهی یا الهی\n\nشب و روز بیقرارم ز فراق جور قا\nبت گلرخ شکر لب صنمی فرشته خو\nرخش همچو ماه تابان قدش همچو سرورستان\nبخدا که حور رضوان نبود بدین نکو\nز سواد چشم مستش شب داج گشته روزم\nز خدنگ تیر مژگان کشدم بطرف عدوا\nدر معدن ملاحت گل گلشن نزاکت\nسحر از نسیم کویش بچمن وزیده بو\nبدوام دولت او که مدام بر سر است\nکه مقیم درگه او نرود بهیچ سو\nچه قیامتست جانان که بصحن باغ و بستان\nهمه بلبل و هزاران چو فکنده های و هو\nنشود ز صفحه دل خط نقش دوست باطل\nو بدش اگر ز طوفان ند ماند شست و شو\nدل مستمند را بوصال اگر بنوازد\nنبود بخاطر من دگر هیچ آرزو\nجگرم ز غصه خون شد بکه درد خویش گویم\nنه دلی که طاقت آرد نه زبان گفتگو\nبود آنکه حق پرستی بخذ ز تار زلفش\nبجراحت دل من دو سه بخیه رفو\nچکنم چه چاره سازم ز فراق آن ستمبرا\nدل عالیه ربوده بشکنج زلف مو"}
{"book": "adl0127", "page": 284, "text": "۲۵۱\n\nرفتم بمیکده دیدم قلندری در پای خم نشسته چو رند سکندری\nمست الست باده پرست منیر روی برکف نهاده پر ز می ناب ساغری\nجمعی نشسته بود زرندان پاکباز نوشید اند باده چو یاقوت احمری\nگفتم سلام گفت علیک بگوکیستی کاندر میان مجلس مستان حاضری\nگفتا تو کیستی و طلبکار چیستی در بحر ناز عشق چو مرغ سمندری\nگفتم زدست چرخ فلک اندر حجابم دارم امید آنکه کنی بنده پروری\nساقی ضعیف و تشنه لبم جرعه بنوش اجرش ده ناد با تو خدا حج اکبری\nای نوبهار حسن نظر کن بحال من دل برده ز خلق جهان همچو سامری\nآکین طاق زرنگار قضا با کسی نکرد از فقر و لق مانده و ز خسرو افسری\nپر کرده جام می ببش داد گفت بنوش لیکن زبان خموش کن جانز اکبری\nزان می که در سبو بمحبت نهاده ام\nبادا نصیب عالیه از جام حیدری\nدل برده است از من لب لعل شکر اقوال خلق وعده خلاف ست ستمگرا\nای صفدر زمانه که مثلت بدهر نیست سردار حن و صف شکن فوج لشکر\nای مهر ماه آئینه دار جمال تو سلطان وقت پادشه هفت کشور"}
{"book": "adl0127", "page": 285, "text": "۲۵۲\n\nچون صید یک نگاه تو شد آهوی ختن عمر عزیز با تو که دارد برابری\nسرتا قدم بکار سرشتند طینتت شیرین تری ز شهد و شکر ز نیشکری\nای گلعذار و گلرخ و گلچین و گلکار بر مدهوشان بپرسر اسر تو سروری\nپیرامن صبوری عشاق ادرید دست محنت تو به چنگال دلبری\nاز خنده تو پر تو صبح سعاد تست پیداست در جبین تو خورشید خاوری\nخوبان سلام بار گهت میکند مدام منت خدایرا که بر اعدام ظفری\nشرحت چگونه گویم و وصفت چه سان کنم هر چند که کنم صفات تو اوصاف برتری\nعاشق صبر کن بخداوند ذوالجلال\nکنج قناعت تو بو گنج و گوهری\n\nخاک پای یار بودم کاشکی سبزه گلزار بودم کاشکی\nهمچو فرش لاله در فصل بهار در رهش هموار بودم کاشکی\nدر میان بزم خوبان همچو شمع پر تو دیدار بودم کاشکی\nهر چه میگفت آن ستمگر در شباب واقف اسرار بودم کاشکی\nکی توانم دید او را از غیور دور از اغیار بودم کاشکی\nباده نوش وحدت از خمخانه حیدر کرار بودم کاشکی\n\nساعت"}
{"book": "adl0127", "page": 286, "text": "۲۵۳\n\nباعث فرخ زمانی محترم | همدم عطار بودم کاشکی\nکعبه کویش حریم حرمتست | بر درش زوار بودم کاشکی\n\nخسرو اعایشه گوید هر زمان\nکلب آن دربار بودم کاشکی\n\nمبارک ساعتی فرخ زمانی | که آید مژده از یار جانی\nوصالش گر ببینم بار دیگر | زلیخا وش ز سر گیرم جوانی\nبگرد خرمن گل خوشه چینم | کنم در باغ عشرت کامرانی\nشدم سرگشته چون پرکار دایم | بعید از دوست تلخست زندگانی\nندارم طاقت روز جدائی | مرا یارب بمطلوبم رسانی\n\nبعایشه نظر کن از عنایت\nبحق سوره سبع المثانی\n\nتو که رخسار چون قمر داری | لب لعل و زبان شکر داری\nشرف مهر و مه بود رخ تو | کاکل همچو مشک تر داری\nخسرو حسن بر همه خوبان | نظر کیمیا اثر داری\nمیخرامی چو کبک مست مدام | با من خسته کی نظر داری"}
{"book": "adl0127", "page": 287, "text": "۲۵۴\n\nای پریچهرهٔ ستم پیشه\nدایما بهر قتل مظلومان\nشرق و غربت مطیع و منقاد است\nخامه عاجز شود ز اوصافت\nدل بی رحم چون حجر داری\nخنجر کینه در کمر داری\nافسر خسروی بسر داری\nرقم حکم بحر و بر داری\n\nچند عایشه را ز فرقت خویش\nزخم ناصور بر جگر داری\n\nتیغ برهنه حیدر کرار علی\nای شهسوار عرصه میدان هر دو کون\nکان حیا و کنز سخا معدن کرم\nنقش محبتت بدل خویش کنده ام\nشیر خدا و باب شبیر شبر توئی\nمستغرق گناهم و مستوجب عذاب\nرو خلاقیم که نیز زنم بی بکجروی\nمیجویم از تو فتح و ظفر یا علی مدد\nدستم بدامن کرمت روز حشر\nدر باغ معرفت گل بیخار یا علی\nبر جمله اولیا سر و سردار یا علی\nبحر عطا و ابر گهربار یا علی\nدر بحر علم لؤلؤ شهوار یا علی\nهم رهنما و سالک اطوار یا علی\nفیضت عمیم و لطف بحروار یا علی\nنبود مرا بجز تو خریدار یا علی\nسهل اما بلطف در همه دشوار یا علی\nمشکل کشای خلق تبهکار یا علی"}
{"book": "adl0127", "page": 288, "text": "۲۵۵\n\nآن عار گوہری که ز بحر شریعت است\nعایشه ست مخزن هر چارپای\n\nصنما تکلم چه می پرسی است لا یعقل چه می پرسی\nتا جمال تو دیده ام شب روز هم ز خود غافلم چه می پرسی\nمانده در دام زلف مشکینت طایر بسمل چه می پرسی\nمن ز دست جفایت ای محبوب داغها بر دلم چه می پرسی\nچون سمندر فتاده در نارم مسکن و منزلم چه می پرسی\nبر تو هر کس بچشم بد نگرد ایندش قاتلم چه می پرسی\nچاکر بی زرم ترا دلبر بنده مقبلم چه می پرسی\n\nشیئا لله گوید عایشه\nبر درت سایلم چه می پرسی\n\nسر و بستان باغ محبوبی مجلس افروز عالم خوبی\nهمه در انتظار وصل تواند تو چرا از میانه محجوبی\nوصف تو در بیان نمیگنجد بصفات حمید منسوبی\nای پریچهر خجسته خصال عایشه طالب و تو مطلوبی"}
{"book": "adl0127", "page": 289, "text": "۲۵۶\n\nعرض دارم بجناب تو رسول مدنی من اگر نیکم و در بد تو قبولم بکنی\nسامی اهل شریعت تنظیم در روان مقتدای رسل و پشت پناه نبی\nگوہر بحر عطا جمله جهان را مفتاح معدن لطف و سخا صاحب قضا و قدر\nخاک نعلین تو بر عرش برین افزونتر ذکر اوصاف جمیلت شد ترین علین\nقمر برج یقین شمع سموات و زمین شاہباز فلک و بلبل بستان سحری\nدادی قوت لبت می نبوت ارواح مادر دہر نزادست چو تو شیرین سخنی\nچون تو بودی اثرش آدم و حوا شدند ارتیابی نبود فخر تو بر جد تنی\nنام تو احمد و محمود مقامت آمد غنچه نخل حیا سرور یاض ارمی\nمنقبت ہر چه بگویم بصیفت ناید را شد گدای رخ تو یوسف گل پیرہنی\nخامه در ذکر صفات تو تبخیر ماند مُهریست شده بتارک رسل رقمی\nکلب کویتواگر خسرو اگر خاقانست چاکرتست سلیمان و سکندر خدمی\nحال خود با تو بگویم شرف انس و ملک تو که داننده ہر سّر خفا و علنی\nعاصیم نامه سیه با تو پناه آوردم که مرا غیر درت نیست دیگر چارہ فنی\nشاه شاهان بعنایت سوی عاصی نگر\nکلب درگاه توام صدق بگردن رسنی\nعالی این"}
{"book": "adl0127", "page": 290, "text": "۲۵۷\n\nحال این خسته تباهست تو خود میدانی\nسر و پا غرق گناهست تو خود میدانی\n\nسفر دور و در ازست و رقیبان بدمین\nگرمت پشت و پناهست تو خود میدانی\n\nراه گم کرده شب تار بصحرای عدم\nگرمت راه نها هست تو خود میدانی\n\nمیروم بحر عصیان و گرار کشته خویش\nحاصلم لطف الہست تو خود میدانی\n\nآب رحمت دگر از فیض نشوید رخ من\nروی این بند سیا هست تو خود میدانی\n\nدرد عصیان بگذشتست زقانون شفا\nذات ستار شفاهست تو خود میدانی\n\nجرعه بخش که فارغ کند از خیر و شرم\nمی دیرینه بکار هست تو خود میدانی\n\nنا امیدم مکن از مرحمت یزدانی\nچشم امید براهست تو خود میدانی\n\nدست امید من و دامن ارباب کرم\nفیض عامت ہمہ جاهست وجود میدانی\n\nجرم عالیه بیقدر تخبد لیکن\nپیش لطف تو چوکاست تو خود میدانی\n\nرفتم تماشای گلستان ایوا\nدیدم صنمی چو ماه تابان ایوا\n\nبنشسته بتخت کامرانی مسرور\nیاقوت لبش چو غنچه خندان ایوا\n\nخورشید خجل بنبر زهرا جبین\nشیرین سخنش چو آب حیوان ایوا\n\nابرو چو ہلال عید و چشمش بعتاب\nآشوب بلا فتنه دوران ایوا"}
{"book": "adl0127", "page": 291, "text": "۲۵۸\n\nطغرای شمیم سیرت تنظیم ست\nگزارخش نظام فردوس برین\nاستحقاق است نتایج حسن او\nسر تا بقدم ملیح و فرحت افزا\nدر قید محبتش قلوب زن و مرد\nآزشک پری که هست از عیب بیری\nشد طایر قلب خسته و مجروحم\nدر بزم نشاط و عشرت و عیش و طرب\nگل چهره گلعذار گل پیرهنی\nجاریست دیده فراقت شب و روز\nهرچند که دورم از وصالش لیکن\nدندان بودش لولوء غلطان ایوا\nبر گرد رخش دو مار پیچان ایوا\nدل برد زمن آن بت تن از ایوا\nرفتار خوشش سرو خرامان ایوا\nتیغش خاتم سلیمان ایوا\nسر تا بقدم چو حور رضوان ایوا\nمحبوس بدام خوبرویان ایوا\nافگنده دو طره پریشان ایوا\nصیت سخنش بلیغ و خوان ایوا\nاشکم بمثال ابر نیسان ایوا\nباشد که رسم چوپیر کنعان ایوا\n\nتدارستم جورو جفای فلکی\nعایشه غریق بحر طوفان ایوا\n\nکریما سبب ساز خلقان تویی\nبه بحرغم افتاده ام روز و شب\nنگهدار حیوان و انسان تویی\nبر آرنده از موج طوفان تویی"}
{"book": "adl0127", "page": 292, "text": "۲۵۹\n\nمنم مضطر اندر جمیع امور بکار صعب مشکل آسان توئی\nشب تار من صبح امید کن فروزنده ماه تابان توئی\nگرفتار ظلمات نفسم اله عطا بخش خضر آب حیوان توئی\nدر غیب یارب برویم کشا که روزی ده مور و مرغان توئی\nجهان آفریدی ز روی حبیب فرستنده وحی و فرقان توئی\nنظر فکنی گر بمور ضعیف بقدرت توانی سلیمان توئی\nابوذرشت و زیبا همه زان تو چو خلاق گبر و مسلمان توئی\nچگویم بنز تو اسرار خویش چو داننده سر پنهان توئی\nسپردم بالطاف تو خویش را نگهدار از شر شیطان توئی\nببخشا ز فضلت توعاصی را\nکه بخشنده فسق و عصیان توئی\n\nحی قوی بمن زعنایت نظر کنی وین شام تیره ام تو ز لطفت سحر کنی\nدر کوی معرفت بنمائی هدایتم فکر خیال باطلم از سر بدر کنی\nاز جام معرفت می توحید بذل کن وز مهر خویش جان و دلم زنده تر کنی\nحاصل ز طاعتم نبود غیر معصیت در باغ فیض نخل امیدم ثمر کنی"}
{"book": "adl0127", "page": 293, "text": "٢۶٠\n\nیارب بحق عزت جاه وجلال خویش\tفی الجمله کارهای مرا بیخطر کنی\nدست تهی ز دار فنا چون شوم روان\tبیخوف ومخبط تو مرا آن سفر کنی\nهنگام نزع شکر شیطان چو در رسد\tایمان من ز فضل سلامت گذر کنی\nاندر لحد مرا چو گذارند بینوا\tهول قبور از کرم آسان بسر کنی\nبہر سوال ہر دو ملایک چو در رسند\tآندم زبان من بشهادت مقر کنی\nدر روز حشر چون شود انبوه کائنات\tدر ید راست ثبت اعمالم امر کنی\nاز پل چو بگذرند خلایق ز مرد و زن\tما را گذر چو باد نسیم سحر کنی\nپژمرده خاطرم ز گناهان اشقیا\tدر حب چار یار دلم زنده تر کنی\nقاضی چو خود شوی وحبیبت شفیع\tاز لطف فارغم ز همه خیر و شر کنی\nبازم بدار از ره بد رب العالمین\tدر شرع احمدی تو دلم مستقر کنی\nدستم بدامن کرمت روز رستخیز\tخلدم عطا ز حرمت خیرالبشر کنی\nاز حرمت رسول بکن دعوتم قبول\tیارب دعای خسته دلان را اثر کنی\nعایش را بهر دوست دار با وقار\tاز حرمت نبی تو مرا معتبر کنی\nای دل اندر قید و بند زلف خال\tمحو چون پروانه از شمع وصال"}
{"book": "adl0127", "page": 294, "text": "۲۹۱\nسرنهاده در بیابان تفکر میروی\nقیس وش دیوانه حسن جمال کیستی\nهمچو مرغ نیم بسمل میطپی در خاک و خون\nکشته تیغ دو ابروی هلال کیستی\nطوطی طبعم خموشست و تفکر در فرو\nحبس بهر شیوۂ شیرین مقال کیستی\nبلبل آسا در ثنای گلرخانی هر زمان\nبیدل اندر آرزوی نونهال کیستی\nایکه اندر اضطراب افتاده در چاه ذقن\nتشنه لعل لب و آب زلال کیستی\nاشکباری از دو دیده همچو ابر نوبهار\nانتظار مژده فرخنده فال کیستی\nهمچو فرهاد از برای مهوشی شیرین لبی\nدر سرت سودا چه داری در خیال کیستی\nاز قضا آیینه چینی شکست یا ز دست تو\nشکار طعنه سنگ و سفال کیستی\nآشیان مرغ زرین جای زاغ و غلیواج\nاز که میجوئی جواب و در سوال کیستی\nهمچو مجنون از برای گلرخی لیلی صفت\nدر بلاد افسانه هر قیل و قال کیستی\nعالیه از ضعف طالع از جفای روزگار\nهمچو خاک ره ندانم پایمال کیستی\nجام می پر شراب کن ساقی\nیاد عهد شباب کن ساقی\nوقت عیش و نشاط هم خطرست\nعمر بگذشت شتاب کن ساقی\nنرگس شوخ آن ستمگر را\nیکزمانی بخواب کن ساقی"}
{"book": "adl0127", "page": 295, "text": "۲۶۴\n\nدوستان جمع و بزم خوبست فکر سیخ و کباب کن ساقیا\nتا کیم نتظار میداری عرضه ام را جواب کن ساقیا\nعایشه تشنه لب همیگردد\nلطف بهر صواب کن ساقیا\nالا یا ایها الساقی کجائی مرا با تست چندین اشنائی\nدمی بنشین که با هم راز گوئیم ندارم طاقت روز جدائی\nبیا وز لطف جامم پر ز می کن که هستی را نمی بینم بقائی\nنسیم صبح چون بر ما گذر کرد شنیدم از تو بوی بیوفائی\nز روی دختر رز پرده بردار که رندان را نزیبد پارسائی\nمریض عشق را عیسی دمی و جز لب ساغر نمی بینم دوائی\nدر یدم جامه زهد ریا را ز رندی کرده ام در بر قبائی\nبوقت اعتدال اند گلستان بدست آور نگار دلربا یی\nنفیر عشق چون بنیاد کردند\nبگوش عایشه آمد صدائی\nزخم ناصوری که من دارم ندارد مرهمی دل ز تنهائی بجان آمد مدارا همدمی"}
{"book": "adl0127", "page": 296, "text": "۲۹۳\n\nسوختم از دست چرخ نامساعد وا یوا راز دل را با که گویم می نبینم محرمی\nروز و شب بر من مساوی شد ز جور روزگا خون فشان چون ابر نیسان دیدہ ام هر دمی\nفکر و عقل اندر تعجب گشت سیاح جهان بو که یا بم از غم دوران دلی بی اینجمی\nناقه فهم و خرد در زیر بار عشق ماند طاقت این بار را هرگز ندارد رستمی\nچونکه صیاد ازل دام محبت می نهاد مبتلا شد دل بدام زلف خم اندر خمی\nپادشاه وقت خود بودم ندانستم دریغ باختم از دست خود بیچون سلیمان خاتمی\nوصف تحسینش نمیگنجد بلوح روزگا خسرو خوبان و رشک مهر و ماه انجمنی\nعایشه سر تا قدم شد محو در ناز فراق\nاجر خود را از تو خواهم کردگار عالمی\n\nای دوست بتیغ غم ملالم کردی دل غرقه بخون و سینه چاکم کردی\nعقل و خرد و هوش بیکبار رفت سر تا بقدم چو مشت خاکم کردی\nدر پیر چو مرا گرفت سودای تو جا محتاج بیبکجرعه تاکم کردی\nعایشه اسیر تیر مژگان تو شد\nهر چند که مذمتم تو با کم کردی\n\nای نوبهار حسن به بستان خوش آمدی ای شمع انجمن شبستان خوش آمدی"}
{"book": "adl0127", "page": 297, "text": "۲۶۴\n\nجوش گلست وقت ملست و می خروش\nای باده نوش مجلس رندان خوش امدی\nایمه لقای سرو قد خوشخرام من\nبلبل نو ا بصحن گلستان خوش آمدی\nچشمت مثال نرگس و ابرو ہلال عید\nشکر دهان و پسته خندان خوش آمدی\nمحراب ابرو تو بود قبله گاه من\nصبح وصال شام غریبان خوش آمدی\nلا یعقلم بشیوه شیرینت ایصنم\nآب حیات و چشمه حیوان خوش آمدی\nعمر حبیب و مرگ رقیبت مزید باد\nساغر بکف نهاده خرامان خوش آمدی\nیار فراق خرمن دل را بباد داد\nدیوانه وار بیسر و سامان خوش آمدی\nسرتا قدم چو شمع همیسوزم از غمت\nسرو ریاض روضه رضوان خوش آمدی\nپروانه وار محو جمال صنوبرم\nای شهسوار عرصه میدان خوش آمدی\nخونبار گشت چشم من از هجرت ای پسر\nای نور چشم دیده گریان خوش آمدی\nفرخنده ساعتی که بیابم نشان دوست\nای یوسف خجسته بکنعان خوش آمدی\nدر انتظار وصل دو چشمم بپاره شد\nای هد هد بسبا بسلیمان خوش آمدی\nعاشیه خبر گشته برندان روزگار\nفی الجمله از ارادت سبحان خوش آمدی\nای راحت جانمن کجائی\nای روح روان من کجائی\nون"}
{"book": "adl0127", "page": 298, "text": "۲۶۵\n\nخون شد جگرم زفرقت تو تا چند تو از برم جدائی\nبر آتش هجر چون سپندم ایداد ز دست بینوائی\nمستغرق بحر اضطرابم یارب تو مرادهی رهایی\nعایشه ز فرقتت خرابست\nدر کنج لبت بود شفائی\n\nتو که چون سرو سهی قامت رعنا داری سنبل پرشکن و عارض زیبا داری\nتیر مژگان جگر دوز تو بر هر که رسد بسمل از یک نگهی نرگس شهلا داری\nمیخرامی بچمن همره اغیار بناز با من مضطره حیران تو چه پروا داری\nای گدایان ترا سلطنت خاقانی صدهزاران چو من خسته و شیدا داری\nخسروان بنده کوی تو ولیکن تو شها خط آزادی از جانب مولا داری\nموسم عیش و نشا آمد و هنگام سرور انچه اسباب طرب هست مهیا داری\nپرتو مهر و مه از عارض روح افزات شیوه سامری در بردن دلها داری\nشرح اوصاف جمیل تو نگنجد به بیان در نهان خانه دل شک بتان جا داری\nخواب در خور رفته ز من بصنم لاله عذار تو که در دیدۀ من مسکن و ماوا داری\nپیش شمع رخت عایشه چو پروانه بسوز با رقیبان تو چسان ذوق تماشا داری"}
{"book": "adl0127", "page": 299, "text": "۲۹۶\n\nرشک پری مهلک جان تا بکی سوختم این راز نهان تا بکی\nای بت ترسا صفت سنگدل دیده بر است نگران تا بکی\nچشم دو چار است بره انتظار در غم تو اشک فشان تا بکی\nایصنما فکری ما کن چهرۀ گلنار خزان تا بکی\nفصل گل و وقت ملست ساقیا حسرت ماه رمضان تا بکی\nباده بجوش آمده لبریز شد منتظر ای پیرمغان تا بکی\nبلبل بیدل تبت ای گل این همگی شور و فغان تا بکی\nعمر گذشت هیچونیم سحر در پی اسباب جهان تا بکی\nشرق وغروب رتوسخری تا بچی اسکندر بقران تا بکی\nعالی تخت بهوا گر رود\nهمچو سلیمان زمان تا بکی\nدر باغ غمت سوختن حسرت تا بکی آتش بجان افروختن شمع صفت تا بکی\nدر کنج مکتب خانۀ استاد هجرت روز و شب درس فراق آموختن سر خرمان تا بکی\nمجنون صفت دیوانه ام از خویشتن بیگانم اندر بیابان غمت افتاد حیران تا بکی\nاز مهر تو آشفتہ ام بیچاره و سرگشته ام چون زلف عنبر بوی تو خاطر پریشان تا بکی\n\nاز فرقت"}
{"book": "adl0127", "page": 300, "text": "۲۹۴\nاز فرقت دیدار تو جیحون شده است دامان\nسیلاب شک از دیده ام چون آب چغمان\nدر الفتت شیدا شدم در کوهها رسواتر\nزنا عشق اندر گلو چون شیخ صنعان\nدر آرزوی وصل تو عمر عزیزم شد تلف\nاز دست ظلمت اینچنین با آه و افغان تا بکی\nمن حلقه در گوش توام مغموم و مدحوش\nنبود ترا بر من نظر سلطان خوبان تا بکی\nمن عاشق زار تو ام از جان خریدار توا\nهرگز نظر نبود ترا بر این غریبان تا بکی\nجانا ز لعل می بهابندل ز کواعم عطا\nامروز و فردا میکنی ایشوخ دوران تا بکی\nاز ضعف طالع مانده ام کشتی بحر جزم\nغرق محیط بیکران در موج طوفان تا بکی\nجلاد سنگین دل چرا خوفی نداری دخت\nقتل خلایق میکنی از تیر مژگان تا بکی\nای شهریار انجمن خادم ترا هر مرد و زن\nمظلومه را داری رو در قید زندان تا بکی\nشکر لب شیرین سخن ای یوسف گلپیرهن\nدور از گلستان رخت چمن پر غنچان تا بکی\nشد موسم عیش و طرب جان از غمت با بدن\nپنهان کنی رخ را ز من ایحور رضوان تا بکی\nعایشه را خون شد جگر نالد چوبلبل در سحر\nدر آرزوی روی تو در صحن گلستان تا بکی\nدلبر مسکنم چه می پرسی\nظاهر و باطنم چه می پرسی\nهجر افگند در آبدام فراق\nطایر گلشنم چه می پرسی"}
{"book": "adl0127", "page": 301, "text": "۲۹۸\nهم ز جو تو کرده پیراهن چاک تا دامنم چه می پرسی\nرشته الفتت چو زناری در گلو افگنم چه می پرسی\nهمچو قمری ز بندگی شب و روز طوق بر گردنم چه می پرسی\nفضل حق شد مد د بعائشه\nبخت شد توسنم چه می پرسی\nای رحمت جا من کجائی دل برده و رخ نمی نمائی\nکی باد صبا رساند ایدوست از آمدنت بمن ندائی\nغایب ز رخت نماند دیگر در سینه دلم صفائی\nاوقات خوش و زمان محمود باشد که بسویمن بیائی\nوین شیوه ندانمت که آموز چشمت بمن و دلت بجائی\nبیمار و ضعیف و مستمندم از لعل لبت بود شفائی\nاز چشمه لطف کام بخش یجرعه همی کنم گدائی\nعایشه زکوه حسن جوید\nالطاف ونشت بینوای\nدل زمن برده بغایت شیرین سخنی هوشی خمش کجی یوسف کل پیرنی\nبز"}
{"book": "adl0127", "page": 302, "text": "۲۹۹\n\nنیست چون گلشن رویش بگلستان ارم\nای صنم بر تمه تنظیم زمین و زمنی\nخم زلفین وی از مشک ختن برده گرو\nخجل از لعل لبش گشته عقیق یمنی\nبته سلسله موی ویت حور و پری\nهست پروانه شمع رخش از مرد و زنی\nعیسی دهر که با مرده روان بخشد باز\nرشک خوبان جهان مهر مه انجمنی\nهمه شب تا بسحر مست شراب نازست\nبیدلان را بودش آب شفادر قننی\nغمزه سامریش برده ز شیخ کبار\nبلبل باغ ارم سروریاض ارمنی\nنیست در لوح بصر جز خط زنگاری او\nشیوه و عشوه او فرح دل جان تنی\nتحفه پر گهرش بیع و شری نتوان کرد\nنیست در بحر فلک شبه در عدنی\nکی بود ساعت میمون که منور سازی\nاو به تشریف قدم کلبه بیت الحزنی\nموسم عیش و نشاط است کجا شد ساقی\nگوبه بین جلوه آنجعد شکن در شکنی\nشمع بزم همه خوبان جهان آندم است\nزینت و زیب همه ماه وشی گلبدنی\nآن پریچهره که سر تا قدم او عیب است\nمن چگویم صفت حسن حسن در حسنی\nبوستان بهجت فردوس کن می یابم\nمغتنم صحبت یاران شمیم سمنی\nپیروزی بجهان خرم و خندان میباش\nکه بجز خاک سیه نیست دگر جاوطنی\nساقیا نقد روان صرف می رنگین کن\nزاب انگور بکن غسل و زبر کش کفنی"}
{"book": "adl0127", "page": 303, "text": "۲۷۰\nدلم را ز غمها دمی شاد کن زیاران رفته یکی یاد کن\nکه عمر گذشته نیاید بکف نه بینی چه شد دوستان سلف\nمغنی بزن صوت چنگ و رباب که بیخود زمانی شود شیخ و شاب\nنوای عراقتانه فریاد کن دلم را ز اندوه و غم شاد کن\nشتابان عشرت غنیمت شمار مباش ایمن از بازی روزگار\nمغنی بیاسوی بستان شویم دمی فارغ از بدت الاخوان شویم\nسحر که خوشست گلشن و مرغزار چو خلد برین گشتش دل ربا\nچو در صبحدم غنچه خندان شود همه بوستان عنبر افشان شود\nمغنی بیفروز کاشانه را زمانی بهوش آر دیوانه را\nسحر که چوبلبل بآواز شد زمین و زمان عشوه پرداز شد\nبود در نشاط از مه تا سمک بر قص است از شادی فلک\nمغنی بزن نغمه ارغنون که صوت و نفیرش رباید جنون\nبمن جرعه باده ناب آر کز و شکر غم شود تار تار\nشب ظلمت عاشقان روز باد بت سیمتن مجلس افروز باد\nمغنی بیاساز کن چنگ و عود بیاران رفته هزاران درود"}
{"book": "adl0127", "page": 304, "text": "٢٤١\n\nبگو وصف محبوب شیرین سخن\nشکر لهجه چون غزال ختن\n\nپریوش چو بردارد از رخ نقاب\nز رویش شود مهر و مه در حجاب\n\nمغنی تو با ساقی گل عذار\nبکن مشورت بزم کن جنت بیار\n\nبکن در قدح خمر یاقوت فام\nز فیضش جهان بشود چشم جام\n\nخم سینه را پر می ناب کن\nدلم را ز یکجرعه دریاب کن\n\nمغنی دف و چنگ را ساز کن\nبه نشو و نما عشوه پرداز کن\n\nحکایات هجران ز نی کن بیان\nکه نبود دگر قصه در میان\n\nبود قوت عشاق خون جگر\nمدام آه سردش بود چشم تر\n\nمغنی بزن ساز شاهانه را\nبرقص آر تصویر بتخانه را\n\nسرود و ترنم بود مغتنم\nخوشت جام باده ز دست صنم\n\nمی ناب در ساغر زرنگار\nلطیفت بسا وقت فصل بهار\n\nمغنی بط و چنگ و نی دلکش است\nنفیرش بجان شعله آتش است\n\nز ایام رفته رساند خبر\nمبشر چو گل بر نسیم سحر\n\nسرانجام عالم چو یکدم بود\nبعشرت بزی چون ترآدم بود\n\nمغنی بزن ساز عیش و سرور\nکه از ورطه غم بیابم نفور"}
{"book": "adl0127", "page": 305, "text": "۲۷۲\nندیده کام دل را کس ازین مکاره پیرزن\nتراگر باغ و بستان چون بهشت جاودان باشد\nشراب ناب مینوشی لب لعل دلاریبو\nزهی آرا یک گلها زسعی الحمام بلبل نا\nبحکمت گر توئی لقمان بقوت رستم دستان\nاگر داری تو عمر نوح و خضر و تخت اسکندر\nخدیوانی که برنجوق طارم دستتند او\nسلاطینی که قاف و قیروان بودند منقادش\nوزیرانی که در دستش خطاب بحر وبر بوده\nگروهی مهوشان چون گنج مدفون در زیرزم\nعروس زال دنیا را همیشه نو جوانی نیست\nتأسف انکه باغ خویش را آخر خزانی هست\nنه می ماند نه آن ساقی نه آنسر و روانی نیست\nنه گل ماند نه مل ماند نه جمع دوستانه یست\nدرینجا از چنان ساعت که خود را ناتوانی است\nچه حاصل چون اجل آید نه این بانی نه انست\nسوار مرکب چوبین بگورستان روان بست\nبیک ناگاه ازان شاهان نه نامی نی نشانی است\nزشتها مربیع قضابی جسم و جانی است\nمشو غافل بیانگر که خود را در میانی است\nالا عائشه بیدل ندامت کی دهد حاصل\nمباش از یاد حق غافل که لطفت بیکرانیست\nساقی نامه\nچگویم من از فتنه روزگار\nجهان و همه کار او ظلمات\nکه دلها ز جوروستم پاره پاره\nنه بندد برودل اگر قلبیت"}
{"book": "adl0127", "page": 306, "text": "همه کار و بار جهان خزان بود گردش سایه و آفتاب\nبجر غم ندارد دگر حاصلی مبر رنج بیهوده گر عاقلی\nفلک هیچکس را ندادت مراد سر انجام عالم دمد او بباد\nسلیمان تاج و نگینش چه شد سکندر کجا جانشینش چه شد\nآنکه حشمت و گنج قارون چه شد ببین تاج و تخت فریدون چه شد\nنه قارون بماند و نه سیم و زرش نه دارا و جمشید و نی قهرش\nز نوشیروان عدل و انصاف ماند ز حاتم سخا قاف تا قاف ماند\nبسا پادشاهان کشور ستان نیابی از ایشان تو نام و نشان\nسراسر بود کار گردون فساد نه جم ماندنی کی و نی کیقباد\nنه اورنگ ماند و نه جیش و سپهر بباطن بود شکرش همچو زهر\nبگردی تو گر شرق و مغرب اگر ز تاج کیانی نیابی اثر\nمغنی بیا ساز آغاز کن ز هجران بهر رشته را رگ کن\nبود مایه شادمانی سرود شود فرح دلها از و در فزود\nسرا پرده ز دخسر و خاوری زنند هر طرف طبل اسکندری\nمغنی بزن ساز عیش و طرب که باشد در و خرمی روز و شب"}
{"book": "adl0127", "page": 307, "text": "۲۷۴\n\nشوخ بالا شجری دل حبری عربده جو\nعایشه داعیه اوست خفا و علنی\nای رشک بتان تو از کجائی\nدل برده و رخ نمی نمائی\nای قاتل صد هزار بیدل\nحاصل چه زخون بیگنهای\nزین بیش مدار انتظارم\nهر چند که بکشتنم رضائی\nبیمار و ضعیف و مستمندم\nیاقوت لبت بود شفائی\nگلدسته باغ کامرانی\nخورشید جبین و مه لقائی\nعایشه فقیر و ناتوانست\nذوالجود و عطا و هم سخائی\n\nچهره گلنار را چون از صمیم افروختی\nپیش شمع عارضت پروانه وارم سوختی\nگشته ام رسوای عشقت هیچ ذوق عاشقان\nهمچو قیس جامه برتن از ملامت دوختی\nشعله زد چون نار شوقت بیحجاب الامن\nدر میان دیگ دل آتش محبت پوختی\nعایشه بلبل صفت از هجر وصل گلرخان\nاین قدر گفتار بسیار از کجا آموختی\nچو مجنون شهرۂ شهرم تو کردی\nگرفتار غم دہر تو کردی"}
{"book": "adl0127", "page": 308, "text": "۲۷۵\n\nبکوه و دشت میگشتم شب و روز\nشناور اندرین بحرم تو کردی\nز من پنهان نشینی با رقیبان\nمعیشت تلخ چون زهرم تو کردی\n\nبگفت عالیه السلطان خوبان\nتضرع از من و قهرم تو کردی\n\nبرآری جمله حاجاتم الهی\nاجابت کن مناجاتم الهی\nبدین احمد آن سالار مرسل\nهمیشه دار اشادتم الهی\nبحفظ خویشتن داری نگاهم\nز شرّ کلّ آفاتم الهی\nبکوی معرفت بنمای راهم\nعطا فرما هدایاتم الهی\nبحق مصطفی ختم نبوت\nسعادت ساز او قاتم الهی\nچو تنها در لحد محبوس گردم\nزایمان بخش مشکاتم الهی\nبرون کن فکر باطل از دماغم\nمقید کن بطاعاتم الهی\n\nهمین عالیه را ور در مانت\nبده دیدار وجناتم الهی\n\nعزیزا گر میخواهی که سیر این جهان کنی\nگذر میکن درین وادی عجایب کاروان بینی\nحباب آسا است عالم و ثبات بنیادش\nجهان و جمله کار او سراسر امتحان بینی"}
{"book": "adl0127", "page": 309, "text": "۲۶۹\n\nمخور غم ز بهر رباط خراب\nسراسر بغم آمد او را خطاب\n\nازینشعر میخوان گنجینه دل در رباب\nکه هر نکته اش هست در خوشاب\n\nبیا ساقی گل رخ سیمتن\nتماشای بستان بصحن چمن\n\nهو امشکبار است گلشن لطیف\nشجر کرده در بر لباس نفیس\n\nزمرد شده فرش در بوستان\nدمی خوش بود مجلس دوستان\n\nجلوس سلاطین بصد زیب و فر\nبشد جلوه گر غنچه وقت سحر\n\nنسیمش بود همچو خلد برین\nبطبع و صفایش هزار آفرین\n\nفرح بخشی گلشن روزگار\nمعطر بود همچو زلف نگار\n\nبساعد لبیبان شیرین سخن\nدرید است بر خود نوا پیر من\n\nبساطین عشرت چو گلزار شد\nسحاب طرب نیز در بار شد\n\nجوان بخت شد موسم اعتدال\nمر این دولتش را مبادا زوال\n\nفلک مجله ناز آراسته\nعروس معانیت پیراسته\n\nز هاتف بگوشم چو آواز شد\nدلم همچو بلبل بپرواز شد\n\nمبشر بشایر بود دلربا\nبباید شنیدن بسمع رضا\n\nدی"}
{"book": "adl0127", "page": 310, "text": "۲۷۷\n\nدمی بی می و عیش مگذار عمر خزان زود آید بگلزار عمر\nبیا ساقی مدهوشی در فشان از ان می کز و پیر گردد جوان\nزلیخا وش از سر جوانم کند زخاصان پیر مغانم کند\nبده از لب جام می کام من کزین هر دو باشد سر انجام من\nبکن دختر رز برون از حجاب رخش را به بینیم ز هر صواب\nبیا ساقی زان می که تن پرورد یکجرعه اش دفع درد سر آ\nبمن ده کز و شاد گردد دلم ز نوشیدنش حل شود مشکلم\nزنوشیدن بادۀ ارغوان حلاوت پذیرت در هر زبان\nضعیف و دل آزرده و خسته ام چوابروی دلدار پیوسته ام\nبیا ساقی زان می که فرح وست ز نوشیدنش فکر و غم منزاست\nبیا ساقی زان می که عذب شد ز آب حیاتش به پرورده مهد\nبیا ساقی زان می که روح روان فرح یابد از خوردنش در زمان\nبکن ساقیا ساغرم پر شراب شرابی که از درد باشد مذاب\nکه از خوردن او شود دافعی بدهد کشاید در معنوی\nزگزار حسن بتان گل چین که اخر بود مسکنت در زمین"}
{"book": "adl0127", "page": 311, "text": "۲۷۸\n\nغنیمت بود بخروزی نشاط که جاوید نبود موبد بساط\nشراب کهن ریز در جام زر کند فارغم از همه خیر و شر\nبیا ساقی صبح روشن ضمیر دلم گشته در دام ظلمت اسیر\nکرم کن کرم پیشه مرتضی است بروی سخی از سعادت ضیاست\nازان می که بیخود ز خویشم کند دوای دل ریش ریشم کند\nبیا ساقی هوشی دل ربا بده از می احمر روح فزا\nرتا یابم از جمله خوف و خطر زمانی ز خود سازدم بیخبر\nبیا سایم از هجر و درد فراق برون آیم از ورطه اشتیاق\nچو زهر است تلخ کام مذاق از گردش فتادم بدشت نفاق\nبیا ساقی عشرت بزم خاص بده باده کز رنج یابم خلاص\nازان می که فرح دل و جان بود که از بوی وی غم گریزان بود\nملوم من از گردش روزگار کرم کن که از غصه شوم رستگار\nبمن تنگ شد عرصه خرمی که طاقت ندارم بجز می دمی\nبیا ساقی ان می که شربت شفا ز نوشیدنش دفع رنج و عنا\nبیا ساقی زان باده مشکبو بمن ده که داری نهان در کدو"}
{"book": "adl0127", "page": 312, "text": "۲۷۹\n\nبیا ساقی زان می‌کہ بخشد حیات زنوشیدنش حل شود مشکلا\nبمن دہ کہ آسودہ خاطر شوم زفیض عمیمش مکار شوم\nازان می‌کہ آئینہ قلب را ززنگ ضلالت ببخشد صفا\nرہایم از جور چرخ دوار ضمیمہ شود ایندلی پارہ پا\nبیا ساقیا شادمانی کنیم زعشق صنم کامرانی کنیم\nبیا ساقی زان بادۂ ارغوان کند پیر صد سالہ را او جوان\nبگلزار حسن بتی سیمتن ملازم صفت باغبانی کنیم\nزباغ وصالش بچینم گلی بآن دل و با جان فشانی کنیم\nبنالیم بلبل وش از آشیان بوصف رخش در فشانی کنیم\nبیا ساقیا جام کیخسروی بمن دہ کہ دل گردد از وی قوی\nبیا ساقی زان بادۂ اشتیاق زہجرہ یابم نجات از فراق\nدمی خوش بزی مغتنم دان نفس بروی شطی خانہ داری چس\nچو دنیای دون کیدمی نشست چو شیرین بود شہد بی نیش نیست\nبیا ساقی زان بادۂ لعل رنگ کند پاک زایئنہ قلب زنگ\nمخور غم مخور غم مخور زنہار مدار د فلک لمحہ اعتبار"}
{"book": "adl0127", "page": 313, "text": "۲۸۰\n\nسراسر بود کار گردون بس بنام جهان افرین کوش و بس\nمخمس\nدر رهت افتاده چون خاکم نظر کن ای گشته ما را بخون تر میکنی سر تا قدم\nگر جدا سازی ستمگر بند بندم چون قلم هر زمان شرح جفاهای تو خواهد زد رقم\nبیجا با سوختی در نار هجرام لاجرم\nهمچو شمع از فرق تا پا از فراقت سوختم همچو لیلی جامه بر تن از ملامت دوختم\nقیس اسا درس عشقت روز و شب اموختم چهره خود را بخوناب جگر اندوختم\nبیمروت تا بکی داری روا بر ما ستم\nدل بدستتم بود میگشتم بگرد کویتو از نسیم صبحدم روزی شنیدم بویتو\nعقل و هوشم برده از سر غمزه جادوی تو کی بود اندم که بینم افتاب رویتو\nتا بکی پنهان کنی رخ پرده بردار ازان\nبیجمالت بوستان عیش را نظاره نیست شهره شهرم بمهرت جز شکیبم چاره نیست\nچون کنم صبر و قراری در دل اماره نیست غیر بد عهدی رسوم عالم مکاره نیست\nاز سحاب چرخ بر فن تب ببارد مبدام\nجامه بر تن چاک دایم همچو مستان میروم ساغری بر کف سوی گلستان میروم"}
{"book": "adl0127", "page": 314, "text": "۲۸۱\n\nرشته برگردن برغمت پرستان می‌رود در شب تاریک چو شمع شبستان می‌رود\nچون تو محبوبی نباشد در عرب هم در عجم\nآشکارا و نهان من عاشق زار توام نزد صراف خرد از جان خریدار توام\nکشتهٔ تیغ دو ابروی ستمگار توام بستهٔ زنجیر زلف مشک آثار توام\nبوی ریحان می‌وزد زین طرفه صحرا و زمین\nگلعداری گل‌رخ و گلچهره گل‌پیرهن عقل و هوش و فهم و ادراک و خرد بردی زمن\nزار نالم از فراقت همچو بلبل در چمن هر رگم نالد ز هجرت همچو قانون در بدن\nیک تبسم کن ببویم مر ترا بادا قسم\nآخر ای‌شوخ جفاپیشه تا کی این جفا میکنی بر من نمی‌ترسی تو از روز جزا\nروز محشر دست من در دامن است ای‌بی‌وفا چون خدا قاضی شود شافع محمد مصطفی\nای عزیز از کرده خود میکنی آخر ندم\nاز فراقت اشکبارم همچو ابر نوبهار میکشم تا سحرگه نالهای زار زار\nاز شراب عشق تو هستم مدام در خمار عایشه شد چشم دو چارش براه انتظار\nخوف از حق باید و شرم از رسول محتشم\nترجیع بند"}
{"book": "adl0127", "page": 315, "text": "۲۸۲\n\nای رشک بتان تو از کجائی\nدل برده و رخ نمی نمائی\nانسی ملکی پری ندانم\nدر ملک وجود بی همائی\nاز بهر خدا بیا زمانی\nدر دیده من چو روشنائی\nزین بیش مدار انتظارم\nهر چند که بقتل من رضائی\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیا رب بمراد دل رسانم\n\nای سرور ریاض شادمانی\nسرمایه عیش جاودانی\nمن مهتر ترا بجان خریدم\nافسوس تو قدر من ندانی\nاز حقه لعل بی بهایت\nیکلحظه بکن تو در فشانی\nدر کشور حسن بی نظیری\nآما بکنم که بد گمانی\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیا رب بمراد دل رسانم\n\nای گوهر معدن ملاحت\nوی بلبل گلشن فصاحت\nشب تا بسحر ندارم آرام\nتو خفته بناز و استراحت\nدر دیده ضیا و راحت جان\nمثل تو ندیده ام در انسان\n\nای گل رو"}
{"book": "adl0127", "page": 316, "text": "۲۸۳\n\nای حور فرشته خوانم عالم بجمال تست حیران\nهر چند که ضعیف ناتوانم\nیارب بمراد دل رسانم\n\nای اختر برج کامرانی تاکی تو زچشم من نهانی\nیکساعت و لحظه و دقیقه بی تست حرام زندگانی\nاز جور تو روی برنتابم گر اره بفرق من رانی\nمن بیتو قرار کی توانم تو راحت روح هم روانی\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیارب بمراد دل رسانم\n\nای دلبر گل رخ شکر لب وز فرقت تست در من تب\nشوق تو بسوخت چون سپندم سر تا بقدم در آتش تب\nخواهم گرم زکوه بخشی یکبوسه از ان ترنج غبغب\nاین رسم و رسوم بیوفائی جایز نبود بهیچ مذهب\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیارب بمراد دل رسانم"}
{"book": "adl0127", "page": 317, "text": "۲۸۴\n\nای مرهم ریش دردمندان حاجات روای مستمندان\nخورشید مهست خجل ز رویت ایخسرو جمله ارجمندان\nمحبوب قلوب بیدلانی بالاتری از همه بلندان\nشمشاد ریاض و عشوه و ناز هم لعل لبت چو غنچه خندان\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیارب بمراد دل رسانم\n\nای زمره حسین نازپرور رویت خور و گیسویت چو عنبر\nشمس و قمر ار بتابد هر چند با روی تو کی شود برابر\nهم لشکر حسن عالم آرا اطراف جهان گرفته یکسر\nاز بهر خدا بده زکوتم وز مخزن لعل و در و گوهر\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیارب بمراد دل رسانم\n\nای دلبر مهوش جفاکیش تا چند خراشی این دل ریش\nبسمل شده ام ز یک نگاهت آخر بخدای خود بیندیش\nلیلی صفتاد و چشم مستت مجنون صفتم نموده درویش"}
{"book": "adl0127", "page": 318, "text": "۲۸٥\n\nکندم ز جفایت ایستمگر پیرامن صبر در بر خویش\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیا رب بمراد دل رسانم\nظلّ تو بفرق بینوائی ممدود چو سایه همائی\nتو حسرو حسن و من فقیرت از حسن تو میکنم گدائی\nخاک قدمت اگر بیابم در دیده کشم چو طوطیائی\nدر ظلمت هجر مبتلایم ای چشم و چراغ روشنائی\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیا رب بمراد دل رسانم\nخورشید لقا خجسته کوکب از فرقت تست روز من شب\nافسون لبت بدل ربائی چون شیوه سامری مجرّب\nخوانی اگرم ز کلب کویت بهتر ز هزار جاه و منصب\nفرخنده زمان و ساعت سعد بیرون شود اخترم زعقرب\nهر چند که ضعیف و ناتوانم\nیا رب بمراد دل رسانم"}
{"book": "adl0127", "page": 319, "text": "۲۸۶\n\nایمونس قلب آرمیده جانم زغمت بلب رسیده\nدیدم چو جمال دل ربایت عقل و خرد م ز سر پریده\nخوبان جهان بسی بدیدم چشمم چو جمال تو ندیده\nسروی که زبوستان خلدات در پیش قدت بود خمیده\nهرچند که ضعیف و ناتوانم\nیارب بمراد دل رسانم\n\nایخسروزیب و زینت وفر دلها بگلست مسخر\nتنها نه منم اسیر زلفت در قید تو عالمیست یکسر\nافتاده بخاک آستانت دارا و کیان و هم سکندر\nبرمن نظری کن ازعنایات دست من و دامنت بمحشر\nهرچند که ضعیف و ناتوانم\nیارب بمراد دل رسانم\n\nای صبح زعارضت منور شیرین دهنت چو شهد و شکر\nافتاده دلم بشط شوقت از عشق تو گشته ام قلندر\nهستی تو ببرم پاکبازان بر طارم چرخ قبه زر\n\nعمرت"}
{"book": "adl0127", "page": 320, "text": "۲۸۷\n\nعائشه گرفته مسکن خویش در آتش هجر چون سمندر\nهرچند که ضعیف ناتوانم یارب بمراد دل رسانم\n\nواسوخت\n\nایدر بغا جهان مردم بسیار نماند یار بسیار ولی یار وفادار نماند\nشرح نتوان که چها بر سرم آمد ز فلک همدم خویش بعالم نه دو دیدیم یک\nتا که از مادر گیتی بوجود آمده‌ام هم بجان و زوشب از دست حوادث اندام\nهیچکس چون من سرگشته پریشان نبود هم ز کردار بد خویش پشیمان نبود\nمن کجا عشق کجا شوخ جفا پیشه کجا غم هجر تو کجا اینقدر اندیشه کجا\nرو زوش از غمت ایدوست جگر خون شده‌ام نه غلط بلکه سراسیمه چو مجنون شده‌ام\nتو مپندار که غیر از تو دهم دل بکسی جز تمنای وصال تو ندارم هوسی\nهیچکس هیچو من خسته نگونسار مباد هم بدام سر زلف تو گرفتار مباد\nبس از تیغ جفا تیغ شدم بیصینها دست کردی تو بخون دلمن رنگ حنا\nتا بکی جور و ستم بر من حیران داری چون سر زلف خودم نیز پریشان داری\nبر سرکشته خویش آی و ببین احوالش گلرخ از دیدن خود ساز تو فارغ بالش\nکس چو من سینه مجروح و دل افگار مباد حبس در دایره گردش پرگار مباد"}
{"book": "adl0127", "page": 321, "text": "عشرت از گلشن این دار ندیدم هرگز\nزین چمن یک گل بی‌خار نچیدم هرگز\n\nگردش چرخ سراسر همه جورست و جفا\nزین ستم پیشه ندیدست احدی مهر و وفا\n\nهر کجا سرو قد سبز قبائی گذرد\nدیده اندر عقبش قبله نمائی گذرد\n\nالتفاتش بنود بر من بیدل چکنم\nآه ازین قصه و افسانه مشکل چکنم\n\nعالمی زیر نگین هچو سلیمان دارد\nاو چه پروای من بی‌سر و سامان دارد\n\nکوه اگر مرچه بلندست برش پست‌بیست\nچون نداری بتسخیر من خسته نظر\n\nسوختم شمع صفت من زغمت تا بکی\nتا بکی نیست ترا ایصنما خوف خدا\n\nآه سرد از دل پر درد خبری آرد\nدیده سیلاب ز خوناب جگر می‌آرد\n\nداد از دست فلک وای ز بیدادی او\nبجز از درد و الم نیست دگر شادی او\n\nمن ز دست ستم چرخ بجان آمدم\nبلبل آسا ز جفایش بفغان آمدم\n\nلشکر حسن بتان کشور دل کرد خراب\nنیست بیدادی شان در عدد و حدّ حساب\n\nآشکارا و نهان شیفته روی توام\nبسته سلسله سنبل گیسوی توام\n\nمجلس عیش و طرب جمله مهیا داری\nبا رقیبان همه شب ذوق و تماشا داری\n\nنیست بر من نظرت شوخ خفاکیشه چرا\nمیکند چنگ جفایت جگرم ریشه چرا\n\nعمر اندر سر سودای نگار آخر شد\nدیده بکشودم و ایام بهار آخر شد\n\nایمدین؟"}
{"book": "adl0127", "page": 322, "text": "۲۸۹\n\nای دریغ عهد شبابم بغم و رنج گذشت\nمار ماند عاقبت کار من و گنج گذشت\nخرم آنروز که گلزار جمالت بینم\nگل عشرت ز گلستان وصالت چینم\nسفله پرور شد ایام نماند اصل و نسب\nروز روشن همه بر اهل هنر گشته چو شب\nنزد صراف فلک گردش دور گردون\nقدر خر مهره شد ار گوهر یکدانه فزون\nخون دل از شره ام میچکد از جوهر مهر\nنیست همچون من سرگشته گیاه مه و خور\nبر جراحات دلم زد نمک مهجوری\nچشم دو چار شدم بستر فراق و دوری\nروز و شب گشته مساوی بمن از هجر و فراق\nسینه ام ریش شد و تلخ شد کام مذاق\nچند از لعل شکربار تو دورم دآر\nاز وصال گل رخسار نفورم دآر\nاین قدر کبر مکن غنچه باده فروش\nز آتش هجر توام دیگ شکیبست بجوش\nاین بعید است ز مروت صنمی لاله عذار\nکه بجز باده گلرنگ رود فصل بهار\nموسم عیش و طرب میگذرد باده بنوش\nغم مخور شاد بزی چند نشینی مدهوش\nصنم لب شکر و خمر مذاب آر بکف\nتا توان بی می و معشوق مکن عمر تلف\nطاق ابروی صنم قبله حاجات بود\nفرح پیشانی او فاتح مهمات بود\nچند روزی بجهان خرم و خندان میباش\nهمدم و همنفس لاله عذاران میباش\nگل ز گلزار رخش چیده بدامان میباش\nعشقبازی کن و سر حلقه رندان میباش"}
{"book": "adl0127", "page": 323, "text": "۲۹۰\nخون شد از حسرت آن لعل روان غنچه جگر عقل و هوش و خردم جمله ربود است پد\nمژده فرح وی آورد بمن باد سحر بیخود از شوق وصالش شدم از کوچه بدر\nلشکر حسن و پی خانه دل زیر و زبر کرد بسیار چو من بلکه هزاران دگر\nشکوه از بخت بر خویش چسان شرح کنم مهرت اکسیر مس دل خود طرح کنم\nزر خالص شوم جود دستر یا بقدم هست بر تارکم از دفتر عشق تو رقم\nباشد آرزو که آید بمیان سنگ محک چون طلا بغش و صافی شوم الله و مک\nنقد عمرم همه بر باد بود با تو شد جان فدای نگهی نرگس شهلا تو شد\nبنده خال و خط و عارض مژگان تمام دگلستان رخت بلبل خوشخوان ام\nپیر من چاک و غزلخوان بکجامی آئی ایشا ملکه تو در کوی گدا می آئی\nدست من بد امنت ایخسرو شیرین دهنان گذری کن به تربت غمینن کفنا\nبذر مهر تو بلک دل خود کاشته‌ام همچنان مردمک دیده تر ادشته ام\nچونکه در روز ازل خامه تقدیر زرد عشق تو در دل این خسته چواکثیر درد\nصبحدم سوی گلستان بهوا تو شدم عندلیب صفت وصف ثنا تو شدم\nقاصد خوشخبر از باد صبا می آمد بوی زلفین تو چون مشک خطا می آمد\nهمچو مجنون تمنای تو مشتاق شدم بهر لیلی صفتی شهرۀ آفاق شدم"}
{"book": "adl0127", "page": 324, "text": "۲۹۱\n\nآسیاوش بسرم چرخ فلک میگردد\nاز فراقت زسما تا بسمک میگردد\nچند نالم زغمت طاقت گفتار نماند\nگہر حب شریفیت خریدار نماند\nکی بود ساعت مسعود و زمان محمود\nکه بداد دل غائیه رسد حی و دود\nموعظه\nبیا بشنو ایمومن نیک زاد\nمده عمر خود را بغفلت بباد\nشب و روز در ذکر سجا بکوش\nمی وحدت از جام عرفان بنوش\nبکن بر حبیب تفکر برون\nببین قدرت قادر بیحگون\nبنی آدم از مشت طین آفرید\nبقدرت سما و زمین آفرید\nبکن باد نخوت برون از دماغ\nچوتر شد فتیله نسوزد چراغ\nمیازار از خود دل هیچکس\nمبین در حقارت بمور و مگس\nمرنجان دل هیچکس را ز خویش\nحذر کن ز دود درون های ریش\nکه دل گنج سر رهانی بود\nبفیض ابد جاودانی بود\nبتن جامه ظلم و عصیان مپوش\nزبانرا ز گفتار بد کن خموش\nمکن بر ضعیف و غریبان ستم\nتبارک زن از نیکنامی رقم\nدل مومنست عرش پروردگار\nمرنجان دل خسته را زینهار"}
{"book": "adl0127", "page": 325, "text": "۲۹۲\n\nگر امید داری زایزد جنان نکوئی همیکن بخلق جهان\nمکن عادت خویش جور وجفا اگر خوف داری زروز جزا\nمیازار هرگز دل عام و خاص اگر خواهی از هفت دوزخ خلاص\nتواضع بخلق خدا پیشه کن زقهر خداوند اندیشه کن\nمند دل برین کهنه دیر خراب فرح نیست دروی بدون از عذاب\nغرور و تکبر مکن گوشدار بدین مجمّد بکن افتخار\nهر انکس که لطف صفا کار اوست بهشت آرزومند دیدار او\nالها باعث ان سلطان دین شه انبیا سید المرسلین\nمحیط کرم در بحر عطا شفیع امم زبده انبیا\nبحق نبی سرور کاینات زنام ویست عاصیان را نجات\nبحق شهنشاه جود و سخا مکن نا امیدم زفضل و عطا\nالها با عزاز در یتیم نظر کن بحالم زلطف عمیم\nبا عزاز پاکان روشن ضمیر گناهم بخشا و عذرم پذیر\nبمستغفرانی که وقت سحر بر آرند آهی زسوز جگر\nبرویم دری از کرم بازکن بدنیا و دینم سرافراز مکن\nبونشان"}
{"book": "adl0127", "page": 326, "text": "۲۹۳\nبپوشان مراشربت مغفرت بپوشان بمن خلعت مغفرت\nبکن زنگ غفلت تو پاک از دلم بلطف و کرم حل کنی شکلم\nتو قادر خدائی و ما بنده ایم باحسان و لطف تو شرمنده‌ایم\nنیم ناامید ارچه دارم گناه چو ذات کریمت بود عذرخواه\nزمادر پدر مهربانی ترست که بر مس جان لطف تو کیمیاست\nالها توئی ارحم الراحمین بعین عنایت بحالم ببین\nگرعایش را جرم مست بیشمار بفضل عمیم است امیدوار\nفي الرباعيات و القطعات\nهر شاه و گدا ازین جهان باید رفت برنا وضعیف و ناتوان باید رفت\nاین گلشن و عیش را خزان در عقبت بلبل بصد افسوس و فغان باید رفت\nرباعی\nروز روشن بنظرم چون شب تاریست مرا باغ و بستان همه جمله چوخاریست مرا\nبی رخ دوست اگر خلد برینم بخشند خلد رضوان بنظر نیز چوناریست مرا\nرباعی\nچون تو رفتی زبرم چشم دو چاریست مرا دل صد پاره و شب روز بداریست مرا"}
{"book": "adl0127", "page": 327, "text": "۲۹۴\n\nنیست بر صفحه دل جز الف قامت تو\nبتیو از شاه گدایان همه عارست مرا\nرباعی\nاز دست تو شد خراب ملک دل من\nشد کوی فراق ای صنم منزل من\nمیسوزم و میسازم و میگریم زار\nجز اشک ندامت بچه حاصل من\nرباعی\nبملک غربت افتادم خدایا\nدل پر حسرت افتادم خدایا\nبرون آری مرا زین ورطه غم\nبحق شاه شاهان غوث الاعظم\nرباعی\nگر گفته بود که عایش خوار و زار شود\nدو چار مردم ناجنس و نابکار شود\nفتاده ام به بلائی که شرح نتوان کرد\nمگر حمایت من لطف کردگار شود\nرباعی\nمن داغ بدست خود نهادم جگرا\nسرگشته چو من بهر نبود دیگرا\nبگذشته مرا مرض ز قانون شفا\nچون رفت مرا از نظر آن نور بصر\nرباعی\nاز دست فلک دامن صبرم چاکست\nعالم بسرم چو گردش افلاکست\n\nافغانپسلی"}
{"book": "adl0127", "page": 328, "text": "۲۹۵\n\nافسوس افسوس ہزار ارمان انسا چون خوابکه آخر بدو مشت خاست\n\nرباعی\n\nسرمایه عیش و شادمانی دلبر وی چشم و چراغ زندگانی دلبر\nگر حور جنان بمن شود هم بستر من بهر ترا کی بدهم جای دگر\n\nرباعی\n\nافسوس که گلرخان کفن پوشیدند از بادهٔ موت هر یکی نوشیدند\nکردند و داع الی یوم الحشر بیهوده دو روز در جهان کوشیدند\n\nرباعی\n\nعشق تو مرا خراب دارد هجر تو مرا کباب دارد\nیا رب چه قیامت است ندانم کین طره پیچ و تاب دارد\n\nرباعی\n\nدر بوستان سحر شد ما ز مهر یک گلی هوش و خرد ربود ز من صوت بلبلی\nدر گوش گل نسیم سحر گفت این سخن بر باد رفت جمعیت چند غافلی\n\nرباعی\n\nسیمین بدن گلرخ یاقوت لبی دل برده ز من بیک نگاه عجبی"}
{"book": "adl0127", "page": 329, "text": "۲۹۶\nدر چاه ذقن شرش آب حیات کج کرده کله ست زما عبنی\nرباعی\nچشمم همه شب نخفت از فرقت یا در وصف رخش کشته با غم دربا\nخواهم ز عطا و کرم ربانی تیری که بشد شست من بازبیا\nرباعی\nبر اهل زمانه سیم و زر می بارد بر من زقضا نار و جگر می بارد\nعایشه بجان رسیده از جور فلک غم بر سر غم مرا بسر می بارد\nرباعی\nگل چهره گلر خ سمنبو مثلت بجهان نزاده مادر\nتا دیدم ام آن جمال مهوش عقل و خرد م پرین از سر\nرباعی\nاز دیده من خون جگرمی بارد در شعر خوشم شهد و شکر می بارد\nاز بحر دلم آبزبان شد سیراب در مدح نبی درّ و گهر می بارد\nرباعی\nاین تیره شبم حسینه ماند ازا وین شام غمم صباندار\nمی کشم"}
{"book": "adl0127", "page": 330, "text": "۲۹۷\n\nبی شمع جمال عالم آرا\nآئینه دل صفا ندارد\nرباعی\nای زهره جبین ناز پرور\nشکر لب مهوشی ستمگر\nالطاف بود اگر نمائی\nدر دین من رواق منظر\nرباعی\nای رشک بتان خطه چین\nبردی دل من بناز و تمکین\nکر رنجه کنی قدم زاکرام\nهم فرش رهت کنم ریاحین\nرباعی\nشیرین صنمی حور وشی لاله عذار\nمنصوروشی مدام رنجش بدار\nمجنون آسا ز عشق لیلی صفتی\nپیراهن صبر من درید آخر کار\nرباعی\nقربان رخ و فدای بویت\nهر کس که بدید بد بسویت\nخواهم که بذوالفقار حیدر\nصد پاره شود دل عدویت\nرباعی\nای گوهر بحر لامکانی\nسرمایه عیش جاودانی"}
{"book": "adl0127", "page": 331, "text": "۲۹۸\n\nزین فخر رسد سرم با فلاک | گر کلب درت مرا بخوانی\nرباعی\nیکبار دگر اگر ببینم رویت | پژمرده دلم تازه شود از بویت\nعقل وخرد و صبر قرار و هوشم | فی الجمله ربود نرگس جادویت\nرباعی\nکیست انکه برخ نقاب دارد | با ما چه سر عتاب دارد\nدنیا چه بود نتیجه او | نقشی که بروی آب دارد\nرباعی\nعایشه ساغر غم ساقی دوران تو بود | خالق از روز ازل خانه ویران تو بود\nانچه از حق رسدت شکر کن و شکوه مکن | حمد لله شرف خلعت ایمان تو بود\nرباعی\nاز وطن آواره در ملک فراق افتادم | یوسف اندر چاه من در نفاق افتادم\nیا محی الدین رحم کن بلطف و انعام | طایر وصلم بدام اشتیاق افتادم\nرباعی\nمجنون عشق ماه و شانست عایشه | مفتون هجر لاله رخانست عایشه\n.. وصل کل خان"}
{"book": "adl0127", "page": 332, "text": "۲۹۹\n\nبوصال گلرخان شکیب دلم دمی | بلبل صفت بشور و فغانست مدام\nرباعی\nنرگس پرخمار را نازم | گهر آبدار را نازم\nصف بصف بسته فوج مژگانش | قاتل صدهزار را نازم\nرباعی\nشب باز بکوی آن دلارام | آمد ز دلم ربود آرام\nبسیار طپیدنش چه حاصل | مرغی که فتاده است در دام\nرباعی\nکیمیای سعادت عشق بود | افضل از هر عبادت عشق بود\nوادی عشق طی کن ایعاشق | بهتر از هر ارادت عشق بود\nرباعی\nای بس سعادت از جبینت پیداست | سر تا قدمت ملیح و فرحت افزاست\nعاشق از انزمان ز خود بیخبرست | مشاطه حسن چون جمالت آراست\nرباعی\nهرگز از یاد من آن مونس جانی نرود | عمر بگذشته و ایام جوانی نرود"}
{"book": "adl0127", "page": 333, "text": "٣٠٠\nپیرو برنامه رة قند دل پر حرت | لیک بی مهری این عالم فانی نرود\nرباعی\nدل بهر مهوشان بتدریج دفعا غلط | داستان عشق را پایان نباشد هیچ شرط\nعاشقی محنت هجران وایام فراق | در ازل شد سرنوشتم جمله از بخت سقط\nرباعی\nامروز دلم چو کاسه پر خونست | چشم شبیه دجله جیحونست\nمیسوزم و میسازم و میگریم زار | حال من سرگشته ندانم چونست\nرباعی\nمست لا یعقلم چه چاره کنم | از خدا غافلم چه چاره کنم\nروز و شب در هوای نفس خبیث | در پی باطلم چه چاره کنم\nرباعی\nغیر از تو زجمله خلق عارست مرا | روشن زعطایت شب تارست مرا\nهرچند که گناه من زحد افزونست | فضل وکرم تو بیشمارست مرا\nرباعی\nای خالق خلق صفت بحر حیاست | عایت غریب و بیکس و حیرت\nاز لطفت"}
{"book": "adl0127", "page": 334, "text": "٣٣١\n\nاز لطف نظر بحال زارش میکن\nچون بحر عنایت تو بی پایانست\nرباعی\nای صاحب فضل لطف تو بسیار\nکار من مستحق عجب دشوار است\nبکشا گره بسته کارم فتاح\nذات تو کریم و قادر و ستار است\nرباعی\nیک جرعه زجام معرفت بخش مرا\nخلعت زلباس مغفرت بخش مرا\nاندم که شود طوطی طبعم خاموش\nاز لطف و کرم تو مغفرت بخش مرا\nرباعی\nصد شکر که باب توبه باز است هنوز\nامید بفضل کارساز است هنوز\nهر چند که جرم من نگنجد بیان\nما را تو بس را ز و نیاز است هنوز\nرباعی\nواحسرتا درین نماندست تحملی\nاز بوستان عیش نچیدیم یک گلی\nمیگفت نسیم صبح بگلزار عقل و هوش\nدر فکر خویش باش چرا بنده غافلی\nرباعی\nدیشب همه شب بخواب دیدی من او\nبا عیش و نشاط و خرمی دلبر من"}
{"book": "adl0127", "page": 335, "text": "۳۰۳\n\nاز خواب گران جستم و بیدار شدم | دیدم نه رواق بود و نی منظر آن\nرباعی\nشیرین صنمی لبش چو شکر | از ناز بکف نهاده ساغر\nبنشسته ببزم عیش همچون | بر طارم چرخ قبه زر\nرباعی\nای شمع منیر بزم دلجوئی | سرمایه انبساط عیش و طربی\nچون قبله نمادیده تر ا در | کج کرده کله بمن چرا در غضبی\nرباعی\nای مهرو مهست خجل ز رویت | مشک ختن ست بو اد مویت\nدر وصف تو خامه گشته قاصر | هم عطر بود شمیم بویت\nرباعی\nمردم سمن در آرزویت | قاصد ز صبا کنم بسویت\nلیلی صفت اند شدی بایان | مجنون شده ام بجبجویت\nرباعی\nبر من بگرم نگر رسول عربی | چون سرور انبیا و عالی نسبی\nای چند که اعضا"}
{"book": "adl0127", "page": 336, "text": "٣٠٣\n\nهرچند که مضطر و پریشان شده‌ام\nجز لطف توام نیست دگر جائیگر\nرباعی\nچارتاج شریعتم برسر\nچارشمع حقیقتی رهبر\nچاروطر طریقتم در کف\nمعرفت چارساقی کوثر\nرباعی\nیا علی ولی تو دستم گیر\nزوج بنت نبی تو دستم گیر\nشاه مردان و شیر یزدان\nحیدر متقی تو دستم گیر\nرباعی\nتا چند نمائی انتظارم\nدست از کرم تو برندارم\nهرچند ضعیف و ناتوانم\nاز لطف تو بس امیدوارم\nرباعی\nواحسرتا چو عمر گرامی بسر رسید\nهم قاصد اجل ز عقب بر در رسید\nملجا بجز جناب احد نیست هیچکس\nآنجا مگر بداد من آن دادگر رسید\nرباعی\nآشفته روی گلعذارم\nمحبوس دو زلف مشکبارم"}
{"book": "adl0127", "page": 337, "text": "۳۰۴\n\nاز فرقت همچو ابر نیسان\nدر و گهر از دو دیده بارم\n\nرباعی\n\nبحر کرم بجوش شد و بنده سایل\nهر چند مذنب است الطاف مایل\nظنی که کرده بین ابلیس بد سرشت\nسلطان من غنی سخنهای تو باطل\n\nرباعی\n\nبلبل ز فراق وصل گل می نالد\nمخمور می از برای مل می نالد\nدنیا بغمم گذشت عقبی چه بود\nعایشه برای خزو کل می نالد\n\nرباعی\n\nآنکه او را نیست همتائی ملک اشتقاق خو\nقادر بیچون بدآرند بهر دو زن\nهست امیدم بدان حی قدیم طرا\nاز عنایت گوشه چشمی کشاید سوی من\n\nرباعی\n\nخانه عیش مرا چرخ فلک ویرانه ساخت\nبزم ایام شبابم را عجب غمخانه ساخت\nطایر هجران نگر چون حمله آورد ببرم\nعقل و هوشم را ربود از خودم بیگانه ساخت\n\nرباعی\n\nهنگام سحر گل بچمن خیمه زند\nبلبل بفغان و نسترن خیمه زند\n\nمن دیوانه کنم"}
{"book": "adl0127", "page": 338, "text": "۳۰۵\nمن گریه کنم چو سحاب نیسان افلاک بحال زار من خندند\nرباعی\nعیش آباد دلم ماتم سرا شد ای وا بلبل شیرین سخن از من جدا شد ای وا\nشهد در کام مذاقم زهر قاتل گشت است مسرت چون تیر از شتم رها شد ای وا\nرباعی\nفیض آباد دلم از دست غم ویرانه شد خانه عیش و نشاطم عاقبت غمخانه شد\nانکه چون جانش گرامی داشتم از جان دوست حسرتا انطالع سرگشته ام بیگانه شد\nرباعی\nمرا طالع ز خون دل نوشتند باب غم وجودم را سرشتند\nبملک فطرتم باران محنت همیبارد چوبذر جود کشتند\nرباعی\nگردون بسرم چوت میا میگردد اسود بنظر صبح ضیا میگردد\nهر جاکه رود نگار اندر عقبش دودین من مبتلا نما میگردد\nرباعی\nچون چرخ فلک درین سرامیگردد در گلشن دین دلربا میگردد"}
{"book": "adl0127", "page": 339, "text": "٣٠٦\nغیر از گل عارضش گل باغ جنان\nدر دین من خار جفامیگردد\nرباعی\nدامن صبرم درید از دست یار ناخلف\nکی بود کان گوهر یکدانه را آرم بکف\nچون کنم با من موافق نیست دھر واژگون\nلیک میجویم مداد از همت شاه نجف\nرباعی\nمی گریزی چون غزال از من حلا پر حذر\nمن بجرث شهرة آفاق گشتم بیخرد\nزار نالم همچو بلبل در گلستان فراق\nحسرتا بر باد چون گل رفت ایام سلف\nرباعی\nهمچو شمع از فرق تا پا میگدازم روز و شب\nمن بعشقت بیخود تو مست از آب عنب\nتا بکی داری دلا بر ما جفای بیکفون\nخوف کن از ایزد شرم از شهنشاه عرب\nرباعی\nچو بزم عیش رندان پست کردند\nمرا از خمر عرفان مست کردند\nچونخل دوستی سر زد بعالم\nمرا با دلربا پیوست کردند\nرباعی\nزار نالم زار گریم زار سوزم زار زار\nاز فراق مونس جانی چو ابر نوبهار\n\nچون کنم"}
{"book": "adl0127", "page": 340, "text": "۳۷\n\nچون کنم واحسرتا افسوس درمانی دیگربوصال آن پری رخ کل بخشیم کشد خار\nرباعی\nمن جنب کرمت جاندارمباریج کس التجا ندارم\nدانم که توئی بحر وعلمغیرازتو دگرخدا ندارم\nرباعی\nطالب رعایتی مطلوب کس نیستراغب رعایتی مرغوب کس نیست\nجستجوی وصل دارد عاشقی ارتیابی نیست مجبوب کس نیست\nرباعی\nدیشب همه شب بآه وافغان بودممحبوس وزلف عنبرافشان بودم\nدیدم چوجمال عالم آرائیش رااز یک نگهش چو غنچه خندان بودم\nرباعی\nظاهور عابد بباطن باده نوشیاقصد بیدلان تا چند کوشی\nبکن خوف از خدا شرم از خلایقعجب گندم نمای جوفروشی\nرباعی\nاز کوه حسن خوبان دل افروزبود یک بوستان از روزنام"}
{"book": "adl0127", "page": 341, "text": "۳۰۸\n\nمکن با بدش سخن راست بلند سخن کوتاه شد والله اعلم\nرباعی\nبمن از شاهران شد اشارت مکن اندر سرای دل عمارت\nمرتب ساز آنجا مجلس خاص در آیند بیدلان بهر زیارت\nرباعی\nدیشب همه شب بگرد کویش بودم پروانه صفت بآرزویش بودم\nافروخت چو شمع عارض مهر وشش میسوختم و ز من به پیش بودم\nرباعی\nگلزار رخش چو روضه رضوانست شیرین دهنش چو غنچه خندانست\nهم لعل لبش خراج اقلیم وجود چاه ذقنش چشمه حیوانست\nرباعی\nشب تا بسحر گریه زاری دارم خون جگر از دو دین جاری دارم\nهر چند که دورم از وصال بت خود امید فضل و لطف باری دارم\nرباعی\nپله روزگار تنگ آمد چرخ گردون بمن بجنگ آمد\nالغياث"}
{"book": "adl0127", "page": 342, "text": "٣٠٩\nالغیاث از کرم علی ولی عایشه بر درت بپنگ امد\nرباعی\nتو گل باشی و عمرت کل نباشد زجاج و ساغرت بی مل نباشد\nشبت بادا برات و روز عیدت ترا پروای جبر و وکل نباشد\nرباعی\nشام همه شام و روز من چون شب داج از دست فلک بدیده نمیت علاج\nروزیکه سرشت طینت آدم را هم خاک مرا از آب غم داد خراج\nرباعی\nکساین جور فلک در فنا کسان کش شد در آشیان بمایون مقام کرگس شد\nدریغ و داد هزاران هزار افسوس ترا که عایشه مسکن بآب چون خس شد\nرباعی\nیا رب دال من بعشق خو در زنده کنی در سلک مقربان مرا بنده کنی\nشرمنده مکن بنزد مخلوقاتم مامول که دایمتم فرخنده کنی\nرباعی\nبجز لطف تو ملجائی ندارم بجز کوی تو ما وائی ندارم"}
{"book": "adl0127", "page": 343, "text": "۳۱۰\n\nامیدانم توئی در هر دو عالم\nبجز ذات تو مولائی ندارم\n\nرباعی\nایکه مست از باده چون ارغوان گردیده\nجامه صبرم بدست ظلم چون دریده\nبر جفای بی مروتی که بنت نبود نظر\nای ستمگر ناله زارم مگر نشنیده\n\nرباعی\nغیر زمین هیجان بجز خدا مینما\nفقیر و منعم و شاه و گدا مینما\nسمند عمر شتابان رود چو باد صبا\nجوان و پیر و رجال و نسا مینما\n\nرباعی\nای درد مرا ز لطف درمان یارب\nناجی ز هلاک موج طوفان یارب\nهادی ز کرم کریمت از راه خطا\nسم فضل تو محو جرم و عصیان یارب\n\nرباعی\nصیاد ازل چو دام تقدیر نهن\nاز خال تو دانه بهر تزویر نهن\nدامش ز کمند زلف مشکین تو بود\nمرغ دل مرد و زن به تدبیر نهن\n\nرباعی\nخیر من باد اقل و اکتر\nبد و گیسوی سید الابرار\n\nاز عطای"}
{"book": "adl0127", "page": 344, "text": "۳۱۱\nاز عطای عمیم لم یزلی حاجتم را بلطف خویش برار\nرباعی\nیا رب بر رسالت رسول ثقلین از حرمت دعوت امام الشرفین\nعذرم بپذیر و عفو کن تقصیرم عذرم بحسن پذیر و عفوم بحسین\nرباعی\nغنچه بست که دیدار میسر گردد مرا بلعل ترا خلق مسخر گردد\nگر درائی بچمن سر و قدلاله غدا خجل از رشک رخت غنچه هم گردد\nرباعی\nشاه شاهان خسرو روشن ضمیر آستانت ملجای برنا و پیر\nساکن البعث داد پیر دستگیر عایشه افتاده است دستش بگیر\nرباعی\nبحر لطف توام نبود رجای بجز ذات توام نبود صدای\nاغثنی یا غیاث المستغیثین تو بیشک صاحب فضل و عطای\nرباعی\nاز ان روزیکه خالق کرده هستم زجام محنت و اندوه مستم"}
{"book": "adl0127", "page": 345, "text": "۳۱۲\n\nفتادم در محیط بیکرانه\nمددیا شاه مردان گیر دستم\n\nرباعی\nبدون از ذات پاکت یا الهی\nبه مخلوقم مبادا اشنایی\nاغثنی یا غیاث المستغیثین\nتو خود میساز از کچه گاهی\n\nرباعی\nبمن سلطان یمنیت عطا کرد\nخلاصم از همه جور و جفا کرد\nگشاده باب رحمت را برویم\nشب تار مرا صبح ضیا کرد\n\nرباعی\nروزیکه کوس عشق برافلاک میزدند\nصوتش بنام مردم بیباک میزدند\nپیرامن صبوری خوی بیدلان شوق\nرقصیده تا بدامن خود چاک میزدند\n\nرباعی\nداغ هجران بدلم زاتش جانسوز بماند\nزخم ناصور من از تیر جگر دوز بماند\nگل برفت از نظرم خار چشمم جا کرد\nشاخ شمشاد شکست و کنده نیم سوز بماند\n\nرباعی\nعارض مهرو ماه را قربان\nخط مشک سیاه را قربان\n\nزلف پرپین"}
{"book": "adl0127", "page": 346, "text": "۳۱۳\nزینت و زیب قوم درانی گلرخ کجکلاه دربان\nرباعی\nای فیض طلب خدا نگهدارت باد الله و محمد و علی یارت باد\nفرش قدمت سنبل و ریحان باد سم خار بهر دو چشم اغیارت باد\nرباعی\nبقربان دو چشم پرخمارت بقربان دو لعل آبدارت\nهمیخواهم که نقد جان شیرین زصدق دل کنم هر دم نثارت\nرباعی\nعایشه منور دل بنیادار مدفون تراب در یکتاداری\nصادق بود انکه جان جانسیسبیاد بی فیض طلب چگونه احیا داری\nرباعی\nمادر بوفای فیض طلب چون مردی برای فیض طلب\nکحل آسا کشم بدیده خویش یابم از خاک پای فیض طلب\nرباعی\nبکوه و دشت و صحرا خانه کردی مرا از فرقت دیوانه کردی"}
{"book": "adl0127", "page": 347, "text": "۳۱۴\n\nزعشقت ارجمندم همچو مجنون | میان مردمان افسانه کردی\nرباعی\nنار قلبم چو در شراره شود | نرم چون موم سنگ خاره شود\nچونکه من ناله‌های زار کنم | جگر شیر پاره پاره شود\nرباعی\nاز دست فلک دامن صبرم چاکست | چون روح و روان من بزیر خاکست\nمیسوزم و میسازم و میگریم زار | گردون بسرم چو گردش افلاکست\nرباعی\nعایشه تا میتوانی روز و شب فریاد کن | از ندامت خاک عالم بر سر خود باد کن\nباختی یکدانه در بی بهای خویشرا | رشک ماه و مهر و یاد از قامت شمشاد کن\nرباعی\nفیض طلب بفضل حق نگهدارت | سید المرسلین شود یارت\nبجمال و جلال شاه عرب | سهل بادا جمیع دشوارت\nرباعی\nشهید اکبرم ای نور دیده | از هجرت جان مرا بر لب رسیده\n\nولایت شیراز؟"}
{"book": "adl0127", "page": 348, "text": "۳۱۵\nچو شمع از فرق تا پا سوختم | مرا عقل و خرد از سر پریدا\nرباعی\nشهید اکبر ای روح روانم | نماند طاقت و تاب توانم\nبنار کوره هجر و فراقت | محترق گشته مغز استخوانم\nرباعی\nشهید اکبر مادر کجائی | بیا بنگر مرا در بینوائی\nبدام هجر افتادم شب و روز | دریغا داد از دست جدائی\nرباعی\nکجائی طوطی شیرین بیانم | کجائی بلبل سحنما نمایم\nندارم طاقت ایام فرقت | کجائی قوت روح و روانم\nرباعی\nچوکوه نور من تاراج کردند | مرا با ناکسان محتاج کردند\nچو خاک راه پامال جفایم | دلم بر دار چون حلاج کردند\nرباعی\nبهجر پیر و در اق دختر | دارندم خر اب و ابتر"}
{"book": "adl0127", "page": 349, "text": "۳۱۶\nبر اتش هجرچون سپندم در نار فراق چون سمندر\nرباعی\nحیف ست ہزار حیف کہ شیران نامدار ضایع شود ز دست لعینان نابکار\nیارب ہر انکہ سینه شیرم ہدف بنود بریده باد سر ز تن وی ب ذوالفقار\nرباعی\nغریب و بیکس و حیران و مضطر حاشیه دل شکسته تو ج اکبر حاشیه\nز دست حیدر کرار بحر جود وسخا پیاله گیر و بنوش آب کوثر حاشیه\nرباعی\nحق تعالی در ازل چون طینت ادم سرشت سرنوشت بہترم را زخون دل نوشت\nجز جناب کبریا با کس ندارم احتساب نی مرا خونی ز دوزخ نی بود میل بهشت\nرباعی\nاز غم فرزند ما در ہامنی میزند چها ہمچو مجنون رخ بہ بحر و بر میگیرند چرا\nکنده نیم سوز می مانند بنار سو و ساز ہمچو شمع از فرق تا پا در نمی گیرند چرا\nرباعی\nعزیزم دل از خانمان بر گرفت سکونت بیا بر قلندر گرفت\nبناز عشق"}
{"book": "adl0127", "page": 350, "text": "۳۱۷\nبنار غمش مادر سینه ریش زسرتا قدم شمع سان در گرفت\nرباعی\nکیست آنکه عایش نام دارد در کلبه غم مقام دارد\nاز جبر بدل چولاله داغی از دست فلک مدام دارد\nرباعی\nکوریک دین را تو بینا کن فیض طلب را بخیر پیدا کن\nزین اش کن بحق علم قدیم نامه روی امضا کن\nرباعی\nکجائی سرو سیم اندام مادر کجائی شیر و شکر کام مادر\nبسر خاک ندامت باد کردم کجائی عزت و اکرام مادر\nرباعی\nبلبل شیرین سخنم آرزوت طوطی شکر شکنم آرزوت\nچشم دو چارت بره ا یوسف گل پیرهنم آرزوت\nرباعی\nب قربانت شوم ای شاخ شمشاد ب قربانت شوم ای سر وازاد"}
{"book": "adl0127", "page": 351, "text": "۳۱۸\n\nزبان آن کسے برید بادا\nکه گوید نخل من از پا در افتاد\n\nرباعی\n\nنوبهار گلشن حسنت خزان شدای پسر\nمادر سرگشته ات را خاک عالم شد بسر\nچون کنم واحسرتا افسوس ارمان درغ\nکاشکی پیش از تو رفتی مادرت همچون پدر\n\nرباعی\n\nشهر زنان و دشت بیلان خانه ات\nمجنون فیض طلب دل دیوانه است\nروز مرست و شب بخودم خویش\nگفتار مرد و زن همه افسانه است\n\nرباعی\n\nما در فیض طلب گوشه نشین ست شب و روز\nلعل یکدانه اوزیر زمین ست شب و روز\nسینه مجروح دل افگار و جگر پر خونت\nمردمان مطلب تاج و نگین ست شب و روز\n\nرباعی\n\nقادرا الله فیض طلب از تو میخواهم حیات\nسم بحق ذات پاک بهترین ممکنات\nپیش قدرتهای تو سهل ست حی لایموت\nنزد مخلوقات تو هر چند نمایند مشکلات\n\nرباعی\n\nنگر چرخ گردون چها میکند\nگل و بلبل از خود جدا میکند\n\nمگر چرخ گردون چها میکند"}
{"book": "adl0127", "page": 352, "text": "۳۱۹\n\nخزان می کند گلشن عیش را نجار جفا مبتلائی مرا\nرباعی\nفیض طلب نور هر دو دین من مونس قلب آرمیده من\nمرهم ریش سینه مادر هم عصای قد خمیده من\nرباعی\nرنجها بسیار بردم ای ضیای حزین صفدر میدان شدی هم شاعر شیرین سخن\nعاقبت از گردش افلاک بخت واژگون خورد تو تیشه را بر فرق خود چون کوهکن\nرباعی\nاز غم یکدانه خود بیقرارم روز و شب در میان نار هجران او بگشتم بی تاب\nباز میخواهم حیاتش را ز حی لایموت هم بحق ذات پاک سید عالی نسب\nرباعی\nبیا ای فیض طلب ترک سفر کن خیال جاهلی از سر بدر کن\nاگر هر چند داری ذوق کشمیر بحال مادر بیکس نظر کن\nرباعی\nکه گفته بود بپامیروی بسیرانی شهید اکبر و هم داغ بر جگر آنی"}
{"book": "adl0127", "page": 353, "text": "۳۲۰\nز دست کله شب خانقاق به شمشیر تفنگ خود را بتابوت شیرزائی\nرباعی\nکجائی مطربستان ملاحت کجائی بلبل شیرین فضاحت\nبقر بانت شوم ای نور دیده کجائی مرهم قلب جراحت\nرباعی\nمادر غم یگه را نبیند یارب آن یگه که نام او بود فیض طلب\nبگرفته رکاب حضرت شاه شهید عبدالله پرست و امت شاه عرب\nرباعی\nداد از دست چرخ واویلا عادتش هست جور و ظلم و جفا\nواژگونست سربسر کارش مرده در خانه زنده در صحرا\nرباعی\nسردی زمهر راز آه یخ ماست اصرار سقر ز شعله مطبخ ماست\nاین چرخ بمن چگونه کج رفتار کشمیر بهشت مردم دوزخ ماست\nرباعی\nبفیض آباد بابر شه رسیدم جوانی دفن خاک تیره دیدم\nچقاد بود"}
{"book": "adl0127", "page": 354, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0127", "page": 355, "text": "۳۲۲\nپرسید چند نکته زارباب معرفت منت خدایرا که سوالم جواب شد\nمثنوی\nبدین شکار همایون که کرد مرا از فراقش جگر خون که کرد\nهر آنکس که گر دست شکار هما گرفتار بادا محنت رها\nفی الشکایت\nتعجب از چنین سلطان بیغور که عالیجاه کرده باغیان را\nبناکوره بطعن رقیبان دما دم میگدازد مخلصان را\nبستم گاو خر پامال کردند خرابه خانه شهر زنان را\nعد و ممتاز و هم مخلص گدازند تقرب نیست هرگز دوستان را\nبخون سینه یک دانه من چسان پرور د گرد دشمنان را\nنمی ترسد ز آه این جگرسوز نمود از سهو خوف مستعان را\nنمک پاشد جراحات دلم را بلرز آرد زمین و آسمان را\nندارد عدل و انصاف و مروت نکرده غور این بیخانمان را\nکند طغیان چو موج بحر بلیم گذر نبود از و پیر و جوان را\nشهنشاه بلند اختر مدامیم بکن حاصل دعای بیکان را\nفانی و بے\n؟"}
{"book": "adl0127", "page": 356, "text": "۳۳۳\n\nبقای چرخ گردون باد و ایام\nنظر کن بسیر کار جهان را\nبدادم رس که گویم هر سحرگاه\nدعای عمر و جاه کامران را\nآغاز مرثیه\nغزرا در ایام محمود شاه\nوزیری بداور چاکویم دگر\nفتح نام نمود عزم کشمیر چون\nروان شد بجمعی ز شیران نر\nیکی توپچی باشی آن شاه بود\nکه ثانی و رانیست در بحر و بر\nشرر و شجاع فیض طلب نام او\nذوی الفهم و ادراک صاحب هنر\nنروید ببستان چو سرو قدش\nچو شمس جمالش نتابد سحر\nهلال مه نو دو ابروی او\nضیای جبینش طلوع سحر\nدو چشمش ز بادام خلد برین\nتنش بود چون سیم و زرین گهر\nخراج بدخشان ز لعل لبش\nدهانش بدین جهت پر گهر\nبگرد رخش خط ز مشک ختن\nلسان تکلم چو شهد و شکر\nنگنجد بتقرير اوصاف او\nبسیرت ملائک بصورت بشر\nچو شد عرصه رزم آراسته\nشهادت پذیرفت آن نامور\nسپاه اجل حمله آورد بر او\nبتیغ قضا سینه را کرد سپر"}
{"book": "adl0127", "page": 357, "text": "۳۳۴\n\nدلی پر حسرت الی رستخیز شدش خانه عیش زیروز بر\nزدار فنا سوی دار البقا گرفته رکاب بشیر و شبر\nزسر تا قدم مادش همچو شمع بشد محو و غرقست بخون جگر\nاها فلک راکنی سرنگون ربودم چسان تاج عزت بسر\nندانم بدرگاه رب العباد چرا دعوتم راست نامد اثر\nبدی خانه سال او بیست و پنج که چون برق کرد رخش عمرش گذر\nز هجرت بد الف و صد و سی و هفت ۱۳۲۷ چوزد غوطه در موج خون بخبر\nنماند بخزوات ایزد کسی صبوری گزین قصه کن مختصر\nکند عایشه از فراق پسر بدست ندم خاک عالم بسر\nقطعه\nتو بچی باشی هیچ ایامی غیر سلطان نرفته عایشه\nفیض طلب را کجا فرستادی که نکردی زاول اندیشه\nناقص العقل این چکاری بود جگرت از فراق شد ریشه\nهمچو فرهاد جهه شیرینت چون زدی تیغ بفرق خود تیشه\nآبحیوان ز کفت شد تا فسور فلکت سنگ زد چو بر شیشه\n\nباشی خانم"}
{"book": "adl0127", "page": 358, "text": "۳۲۵\n\nباختی خاتم سلیمانی | شیر مردان و صفدر پیشه\nایضا\nخودپسندی نداشت فیض طلب | یا رب این کله را چه بود سبب\nخورد بر سینه‌اش ز دست قضا | جان شیرین خود سپرده به رب\nسینه‌اش پر ز نور عرفان بود | صاحب علم و حلم و عقل و ادب\nطوطی طبع وی چو خوشخوان شد | شاهباز اجل شدش بعقب\nبر ز نخل حیات خویش نخورد | رفت وقت نشاط و عیش و طرب\nخان خانان امیر افغان بود | قوم بارکزئی ز اصل و نسب\nمخلص هر چهار یار نبی | خاص از امتان شاه عرب\nبر سر مادرش ز رحمت خدا | سنگ از آسمان فتاد عجب\nکوه نورم ز کف بشد ای وای | روزم از گردش فلک شد شب\nساغرم پر ز آب حیوان بود | ریخت از دست نا رسیده بلب\nداد از دست چرخ کج رفتار | هست فنونش فریب و مکر و شغب\nنام او هست نشان او بکجاست | برقیبان گذاشت جاه و ج[؟]\nتوپچی باشی حسین ابن علی | صفدر روز جنگ فیض طلب"}
{"book": "adl0127", "page": 359, "text": "٣٢٦\nروزعایش لیله الداج است شمس شجش سخان شد ست عجیب\nایضا\nشهباز فرشته خوی مادر ایجار یا بسوی مادر با\nرفتی زبرم بآه وافسوس پر حسرت و آرزوی مادر\nای صاحب ننگ فام غیرت هم باعث آبروی مادر\nای سرو ریاض کامرانی گلدسته مشکبوی مادر\nای یوسف ثانی زمانی سرتاسر بدم نکوی مادر\nدر خانه و در سفر بهر حال بودی تو بجستجوی مادر\nگرگشته مگر که گوش گردون زین ماتم و های و هوی مادر\nگفتم که مرو بوی شبیر نشنیدی تو گفتگوی مادر\nایضا\nشغال شیر کش آیا کدامست نمیدانم که آن سگ زاده نامست\nکه زد این گله را بر سینه تو اصیل ست و ده است او یا غلامست\nچسان بردی بیارید آن نگوسار عجب پخته کارست او چه خامت\nندانستم فلک دامی نهادست که مرغ زیرک آخر او بدامست"}
{"book": "adl0127", "page": 360, "text": "۳۲۷\n\nچو بزم چرخ را آراست ساقی می هجران مرادایم بجاست\nذوی الحلم وحیا فرزانه فرزند چو لاله بر دلم داغت نداسـت\nشب و روز از فراقت جان ماد سمندر وار در نارم مقاست\nاز آنروزی که رفتی از برمن نشاط وخرمی بر من حرات\nز هجرت روز من شد لیله الدی مساوی روز وشب من جو نشات\nزغمهایت مرا قوت دل وجان ز خوناب جگر هر صبح و شات\nچو مجنون شهره آفاق گشتم زفرقت همچو زهرم تلخکاست\nز دست چرخ گردان داد بیدا شهیدم شاه شیرین کلات\nفلک ساغر جهان ساقی اجل می از و نوشیدن هر خاص وعات\nمرا چرخ فلک بر سر ز هجرت چو سنگ آسیا دایم دوات\nز جرم خونخورم راحت جان شفیعت سید ذو الاحترات\nقرار و مسکنت ای نور دیده مجاز فضل حق دار السلامت\nایضا\nتو رضائی که بی پسر باشم زخم نا صور بر جگر باشم\nاز فراق یگانه فیض طلب سینه مجروح و دین تبر باشم"}
{"book": "adl0127", "page": 361, "text": "۳۲۸\n\nتابکی از جفای چرخ کبود\nتماشای کاو خر باشم\nحی قیوم قادر اناپ\nدور از وصل شیر نر باشم\nهمچو فرهاد از ید حسرت\nغور ده بر سر تو خم و تبر باشم\nبهر گلزار حسن آن محبوب\nزار چون بلبل سحر باشم\nغرقه در بحر هجر و محنت و غم\nقید در دام شور و شر باشم\nاز می اشتیاق فرقت تو\nمست و مدهوش و بیخبر باشم\nعایشه تابکی بدین منوال\nبی پسر زار و در بدر باشم\n\nايضاً\nارجمند آرزوی چند در دل داشتی\nمی ندانستی که اندر خاک منزل داشتی\nخواستی سر رشته جاه و جلال آرزیتی\nدر سرت سودای خام و فکر باطل داشتی\nعزم کردی سوی کشمیر و بدام فقر تست\nمادرت را همچو مرغ نیم بسمل داشتی\nبرنشستی بر سمند باد پا کردی وداع\nسوی میدان شهادت بخت محمل داشتی\nبا خدای خود توکل کرده رفتی در مصاف\nخویش را از بازی ایام غافل داشتی\nصاحب عقل و خرد بودی قضا تو شش در ربود\nسینه پیش ناوک اوران مقابل داشتی\nرعدسان غرید چون آمد صدای سهمناک\nاندران ساعت عجب حال مشکل داشتی\n\nجان شیرین"}
{"book": "adl0127", "page": 362, "text": "۳۲۹\n\nجان شیرین باختی در خدمت محمود شاه\nبشکند دست قضا نخل مرادم بر فکند\nمیگداز د مادر بیچاره چون شمع از سراقدم\nنور چشم گلرخا شکر لبا شیرین کلام\nهیچکس از خود قضا را رد نکرد ای غاشیه\n\nچشم لطف از پرتو سلطان عادل داشتی\nسرو آسا از ندامت پای در گل داشتی\nیوسف ثانی چو گل شکل و شمایل داشتی\nعونت آندم کس نشد از پیر کامل داشتی\nور نه ذو الفهم و خرد فرزند عاقل داشتی\n\nايضا\nسرو آزاد مرا چون خاک اندر بر گرفت\nخانه عیشم خراب آباد شد از فرقتش\nبسمل تیغ هجرانش ز فرط اشتیاق\nکرده فلک مرغ دلم بر آتش محنت کباب\nروز و شب من مساوی شد جور و جفا\nگلعداری گلرخی گلچهره گل پیرهن\nفیض طلب بود و ندانم مرو را آمد چه پیش\nاز فراق وصل آن شمع شبستان سرور\nخلعت غم در بر و هم چادر اسود بسر\n\nتار هجران مادرش از قد مه تا سر گرفت\nاشک طوفان غمم روئی زمین یکسر گرفت\nموج خوناب دلم تا دامن محشر گرفت\nدود مغز استخوان بر چرخ نیلوفر گرفت\nزنگ بخت تیره ام آئینه خاور گرفت\nانتظارش در رواق دیده‌ام منظر گرفت\nداغ حسرت در دلش چون لاله احمر گرفت\nبرق آتشبار آهم تا ثریا در گرفت\nمادر ایام اندر ماتمش اکثر گرفت"}
{"book": "adl0127", "page": 363, "text": "۳۲\n\nچون همای سایه پرور از سرم پر وا گرفت\nطایر نحسی مرا در زیر بال و پر گرفت\n\nلافتی الاعلی لاسيف الا ذوالفقار\nعایشه اذیال لطف ساقی کوثر گرفت\n\nایضاً\nای فلک سرگشته و خونین جگر کردی مرا\nسم رسلک قصم درانی بدر کردی مرا\n\nکوکب بختم شد محبوس زندان مریخ\nدور از وصل غزير لب شکر کردی مرا\n\nغرق بحر حیرتم هرگز نمی یابم کنار\nاز ندامت خاک عالم را بسر کردی مرا\n\nباغ امید مرا در اعتدال آخر خزان\nبرنخوردم زین حدیقه بی ثمر کردی مرا\n\nطوطی طبعم اسیر دام هجران گشته است\nچرخ گردون عاقبت بی بال و پرکردی مرا\n\nحق چه ناحق شد بمن جویا نمیبینمت نام و رقم\nجنگ شیر از که بود و بی پسر کردی مرا\n\nعایشه از کوره هجرت برونشد چون حدید\nاین چه اسرار ست ندانم دل حجر کردی مرا\n\nایضاً\nمطرب دوران چو آهنگ سماع آغاز کرد\nمشتری در رقص آمد زهره طرح ناز کرد\n\nخواستم یکجذبه بزم عیش را برپا کنم\nاین بلای ناگهانی از کجا آواز کرد\n\nبی نصیب از فضل حق از لطف پیغمبر شود\nآنکه محرومم ز وصل همدم همر از کرد\n\nکور بادا چشم آن کلب لعین نابکار\nبشکند دستی که قصد سینه شهباز کرد"}
{"book": "adl0127", "page": 364, "text": "۳۳۱\nنور چشما گل نچیدی از ریاض عمر خویش\nعاقبت چرخ هم بکام ومطلب غماز کرد\nیوسف گل پیرهن آن طوطی شکر شکن\nبلبل شیرین سخن از دست من پرواز کرد\nعالمی در عشره نند و ما هم اغوش غمیم\nبسته شد بر ما در شادی مصیبت باز کرد\nآن خداوندی که هفتاد و دو ملت افرید\nقسمت عاليش را هر دم بسوز وساز کرد\n\nايضاً\nای دریغا مخزن در و گهر را باختم\nافسر عز و شرف هم تاج سر را باختم\nگوهر یکدانه از دستم تلف شد وای وای\nصاحب عقل و خرد فهم و هنر را باختم\nنونهال باغ عشرت غنچه نخل مراد\nشاهد رعنا ملیحے سیم بر را باختم\nرستم ثانی هژبر صف شکن بهرام گرد\nصفدر میدان امیر نامور را باختم\nگلغذاری گلرخی گلچهره گلسیرین\nایعزیزا یوسف زرین کمر را باختم\nشمس طلعت مه قامه جبین فرخ لقا\nشمع بزم انجمن رشک قمر را باختم\nنور دیده قوت دل مرهم ریش صدد\nفرح مفرحخوان لخت جگر را باختم\nطوطی شکر شکن هم بلبل شیرین سخن\nهم هما هم شاهباز بحر و بر را باختم\nزینت و زیبے نظام مملکت ذوالاحترام\nخاتم ملک سلیمان کان زر را باختم\nداد از دست فلک بیداد از جور سپهر\nخسرو خوبان نگار لب شکر را باختم"}
{"book": "adl0127", "page": 365, "text": "۳۳۲\nمیر اتشخانه محمود شاه نامدار | چون کنم وا حسرتا شیرین پسر را باختم\nبیشه ضیغم روباه و شغال آخر بماند | از قضای آسمانی شیر نر را باختم\nسوختم در نار هجر و ساختم در موج غم | راحت روح و روان نور بصر را باختم\nدور دارد بر سرم گردون چو سنگ آسیا | مونس جان همدم شام سحر را باختم\nفیض طلبی تادهمعایت قمر بان شود | نور چشم مادر و جان پدر را باختم\nایضا\nای در بغا صاحب علم و ادب اے نام | ذو الکمال هم صاحب حسب و نسب را باختم\nگلرخ باغ لطافت سروبستان نشاط | عندلیب گلشن عیش و طرب را باختم\nفرح قلب و نور دیده قوت روح و روان | حقه پر گوهر و یاقوت لب را باختم\nپرتو حسنش ضیای صبح امتد و صال | خط بگرد عارضش و مشک شب را باختم\nغوطه خوردم در محیط بیکران امید عجب | در یکتای نجیب بوالعجب را باختم\nای عزیز ایو سف ثانی امیر نامدار | عاقل و فرزانه عالی نسب را باختم\nناقص العقلی چو من نبود در عالم هیچکس | جنگ کشمیر از که بود و فیض طلب را باختم\nشد سپر تیر قضا را سینه آن ارجمند | صیقل آئینه چین و حلب را باختم\nتشنه لب میگردم اندر دشت حیرت آه آه | حسرت جام پر از آب عنب را باختم\nمحنت و الم"}
{"book": "adl0127", "page": 366, "text": "سخت دل سنگم مردم از فراق یک پسر\nعایشه گر خون بجای اشک بارد کم بود\n\nماه ذی الحج تحفه شهر رجب را باختم\nدر غریبی امت شاه عرب را باختم\n\nایضا\n\nای دریغا کوه نور خویشتن را باختم\nسروقامت گلرخی شکرین عذب البیان\nخطا بگرد عارضش چون هاله گرد مهر ماه\nنور چشم و قوت دل راحت روح وروان\nداد و بیداد از جفا چرخ و جور روزگار\nهمچو مرغ نیم بسمل می طپم در خون دل\nعایشه از هجر دارد داغ بر دل لاله سان\n\nتاج عزت مخزن در عدن را باختم\nشمع بزم و بلبل شیرین سخن را باختم\nزیب درائی فراز انجمن را باختم\nیوسف ثانی غزال سیمتن را باختم\nخاتم لعل بدخشان و یمن را باختم\nصفدر میدان امیر صف شکن را باختم\nمخلص هر چار یار و پنجتن را باختم\n\nایضا\n\nداد از دست فلک و ز جور گردون الامان\nروز و شب بسن مساوتی الی یوم القیام\nمال و ملکم را شجاع الملک شه بر باد داد\nخارجیم از جمع درانی چگویم وای وای\n\nکوه نورم رفت و بستم بار کستان جهان\nدل کبابم سینه ریشم هر دو چشم خون فشان\nخانه ام در عهد شه محمود شد شهر زنان\nاز قضای آسمانی گشته ام بیخانمان"}
{"book": "adl0127", "page": 367, "text": "۳۳۴\n\nفیض طلب را باختم در خدمت محمود شاه\nجانشینش شد قریب کم شد ظِلُم ونشأن\n\nچون کنم واحسرتا افسوس ارمان در\nنو بهار مر بالفصل اعتدال آمد خزان\n\nزخم ناسوری که من دارم ندارد هیچکس\nداروی دردم نباشد در زمین و آسمان\n\nآتش هجر و فراق آمد نداغم از کجا\nشها بازم خونفشان وازکردارشان\n\nغرق حیرتم سرگزینی یابم کنار\nاز کجا مبتدل شد بر من بلای ناگهان\n\nهمچو شمع از فرق تا پا میگدازم دمبدم\nسوختن با باختن شد روزگارم هر زمان\n\nاز شرار سینه من ذوب میگردد حدید\nچونکه یاد آیدم از وصل آن شیر یان\n\nتیر آتش بارآ هم بگذر دارنه رواق\nبرفلک از تاب آن در ملک آمدم فغان\n\nچونکه سیلابی شک از دیدگان جاری کنم\nدر تحیر باز ماند از روش آب روان\n\nشرح احوالم نمی گنجد بلوح روز کار\nزانکه در املا بماند خامہ را قاصر زبان\n\nچون خدا قاضی شفاعت خواه شود خیر البشر\nاجر خود را خواهم از پروردگار انس و جان\n\nعایشه شمشیرزن اینست قرب و منزلت\nباختی یکدانه دربی بها را رایگان\n\nايضاً\n\nای داد از جفای فلک نونهال من\nفصل خزان نبود چه آمد زوال من\n\nدر کوه و دشت و خطه کشمیر سرنگون\nصید کدام کلب لعین شد غزال من\n\nناگاه به تفرقه"}
{"book": "adl0127", "page": 368, "text": "۳۳۵\nناگاه تیرفتنه چو گردون رها نمود باعث قضا چو شکست پر و بال من\nمادر فدای سینه گلرنگ نازکت دستش بریده رحم نکرد چون بحال من\nکوکب چومی نمر دبطالع نجوم چرخ سم عقرب و مریخ و زحل بود فال من\nای نور دیده قوت دل راحت بدن جز آرزوی وصل تو نبود خیال من\nروز ازل چو طینت آدم سرشته اند بدبخت و بدسرشت نباشد مثال من\nدشت یلان و شهر زمان گشته خانه ام در محنت است روز و شب ماه و سال من\nسرگشته بدر چو من نیست هیچ کس ای وای بر مشقت اهل و عیال من\nدر نار هجر فیض طلب بخت عالیش نشنید هیچ گوش فلک قیل و قال من\nايضا\nآن گلغدار سرو قد لب شکر چه شد سلطان حسن یوسف زیرین کمر چه شد\nآن گوهر یگانه که مثلش بد هر نیست یارب ندانم از نظر م آن گهر چه شد\nرستم دل و هژبر و شجاع زمانه کو نور دو چشم مادر و جان پدر چه شد\nفرزند ارجمند سعادت نشان من پروردش بناز و بخون جگر چه شد\nآن شهسوار عرصه میدان نام و ننگ از ضعف طالعنم زقضا و قدر چه شد\nدر آشیان بلبل و قمری و عندلیب شد جای زاغ و بوم و بی بال و پر چه شد"}
{"book": "adl0127", "page": 369, "text": "۳۳۶\n\nروزم شبت و همه شب بیخودم خویش\nصبرم ز حد گذشت بگویم را سحر چه شد\n\nآنانکه سنگ را بنظر لعل می بها\nسازند ز بخت تیره ام اهل نظر چه شد\n\nهرچند گریه میکنم و آه میکشم\nیا رب دعای خسته دلانرا اثر چه شد\n\nعایشه لبت بند صبوری کن اختیار\nسلطان بر دو کون بشیر و بشر چه شد\n\nايضا\n\nآن کامخدار لب شکر سمتن کجاست\nسلطان حسن و یوسف گلپیرهن کجات\n\nفصل بهار و موسم عیش و طرب رسید\nالحان وصوت بلبل شیرین سخن کجا\n\nمحبوب دلربا که بدی رشک نقش چین\nتنظیم بزم وطوطی شکر شکن کجاست\n\nمه روی مشک بوی خط عنبرین چه شد\nآن شیوه ملیح و غزال ختن کجاست\n\nپروانه وصالم و محوم ز سر عشق\nشمع و چراغ و مهرو مه انجمن کجاست\n\nنورسته سرو باغ گلستان دلبری\nرشک بتان زینت زیب چمن کجات\n\nعیسی دمی بکلبه احزان گذر بکن\nغنچه دهان و لب چو عقیق یمن کجات\n\nفرزند ناز پرور شیرین کلام من\nدور از دیار خویش و غریب وطن کجاست\n\nپژمرده خاطرم چو گل از محنت خزان\nانفاس روح پرور و یاسمن کجاست\n\nدر انتظار وصل دو چشمم چهار شد\nبحر عطا و مخزن در عدن کجاست\n\nباز پسیم نزد"}
{"book": "adl0127", "page": 370, "text": "۳۳۷\n\nیارب چه حیرتست که عقلم زسرپرید منصور خودکجا شد و دار و رسن کجاست\nاولاد مصطفی و شهیدان کربلا شاه شهید و قاسم خونین کفن کجاست\nسوز و گداز سینه خیرالنسا چه شد گلدستهای عرش حسین و حسن کجاست\nغرقم به بحر حیرتکه هیچش کناره نیست عایشه مضطرست مدر پنجتن کجاست\nایضا\nای نور دین شرح ندارد غرای تو روزی هزار بار شهیدم برای تو\nچون لاله داغ هجر تو دارم بدل مدام نار فراق سوخت محبت سرای تو\nدستت حنا بخون جگر شد کجا بدم میشستم از سرشک برخساری تو\nقربان زخم سینه بی مرهمت شوم خواهم که لطف حق بشود مومیای تو\nدر راه انتظار دو چشمم چهاشد واحسرتا دریغ ندیدم لقای تو\nدر آتش فراق چو پروانه سوختم چون شد بکارخانه گردون ابی تو\nروی چوماه و خط سیامت شد از نظر من روی مهر و ماه نخواهم سوای تو\nجانا هزار جان گرامی کرم بود خواهم شود فدای سر پر هوای تو\nدر کوره مفارقت عضو م گداز شد ای داد کاش می نشدم آشنای تو\nعمر عزیز و ملک دل و کشور وجود سودا کنم بلعل لب بی بهای تو"}
{"book": "adl0127", "page": 371, "text": "۳۳۸\n\nتاج و نگین و تخت سلیمان کرم بود از فرط اشتیاق نمایم فدای تو\nفرزند ارجمند سعادت نشان من مادر فدای عزت و شرم و حیای تو\nای راحت القلوب چگونه رقمت کحل الجواهر ست مرا خاک پای تو\nنور دو دیده فیض طلب گوید عشیر باشد شو د بحال تو فضل خدای تو\nايضاً\nبپای خویش تو در خانه اجل رفتی هزار حیف که بسیار بی محل رفتی\nندانم آنکه ز دست کدام کلب لعین بسینه تیر قضا خورده در جبل رفتی\nدریغ و داد هزاران هزار افسوس است مه یگانه من ساعت زحل رفتی\nندانم از چه سبب نور دیده ام رضا ز ضعف طالعهم از جمع جزو کل رفتی\nدو چشم عایشه از فرقت تو خون گرید از انکه چون در شهوار بی بدل رفتی\nايضاً\nعارض فیض طلب رشک قمر بودای خط بگرد خشر از سنبل تر بودای وای\nهدیه لعل لبش ملک بدخشان ویمن صوت سحر و سحنش شهد شکر بود ای وا\nصوتش لعود بشر سیرت او بود ملک ملکه سبقا تقدم جمله هنر بودای وای\nبست محمل سوی کشمیرا آن سروروان همچو گل بدرقه اش باد سحر بودای وای\n\nمردمان بحكم [ILL]"}
{"book": "adl0127", "page": 372, "text": "۳۳۹\n\nمردمان سیم وزر آورده بکف بیحد و عد\nقسمت یکتنه من خون جگر بود ای وا\nمی ندانست که قطاع طریق افلاک\nعقب مخزن پر در وگهر بود ای وا\nناز پرورده مادر بهوس میرفتی\nراه کشمیر پر از خوف و خطر بود ای وا\nعایشه از ستم چرخ چرا می نالی\nسرنوشت تو مگر مرگ پسر بود ای وا\nایضاً\nآسمان و روز مین بخت چگویم باز\nکه چها بر سرم آمد ز غم فیض طلب\nآسیاوش بسرم چرخ فلک میگردد\nروز روشن شده اندر نظرم تیره چوشب\nایضاً ترجیع بند\nآه و واویلا ز جور چرخ و ظلم روزگار\nخیر ستم با هیچکس نبود مر او را اعتبار\nبیوفائی عادت او اتزمان گردیده\nچونکه معمار فلک آراست طاق زرنگار\nزال گیتی سر بسر کارش مکر و افسونگری\nبین چه کرد با خاندان مصطفای نامدار\nگردش گردون که معتادش بود بکر فریت\nداد بر باد او بیوت حیدر و لعل سوار\nشمشاد یکی در بستان عشرت می کشید\nناگهان از سر فگندش تیشه های آبدار\nاز گلستان درانی قوم بارک غنچه\nگشت بر باد و بچشم دوستان شد خار\nغرم کرد در عهد خاقان زمان محمود شاه\nسوی کشمیر از قضا و قدرت پروردگار"}
{"book": "adl0127", "page": 373, "text": "۳۴۰\n\nعرصه رزم و مجادل چونکه شد آراسته ناگهان جام شهادت نوش کرد منصور وار\nشاهباز روح او چون از قفس پرواز کرد بر فلک شد ملک نالهای زار زار\nخویش و قوم و اقربا و دوستان و فندقها پیرهن تا بدامن جامها را پاره پار\nاز فراق وصل آن گلدسته نخل حیا بلبلان اندر چمن گریند قمری در چنار\nفیض مطلب جان جان شیرین بسلطان کرد نثار\nمادرش را دیده دو چارست براه انتظار\n\nداد از دست فلک از جور گردون الامان یکدلی خوش مرد زن با فیه در روحی جان\nاز جفای انستمگر چند نالم وای وای روز روشن با این شخص در شد در مغرب نهان\nگلغذاری گلرخی گلچهره گل پیرهن در فصاحت در تکلم بلبل شیرین زبان\nخط زنگاری بگرد عارض آن سیمتن هاله بر دور قمر هرگز نبودی آن چنان\nچون سلیمان بود منقاد و مطیعش بحر و بر خاتم لعل لبش تسخیر قاف و قیروان\nسرو با در گل بماند از قامت دلجوی او باز ماندی از خرامشهای او آب روان\nدر صفا و در صفت آن بشکرستان آفری اهل املا گشته حاضر خامه را قاصر زبان\nرفت از دنیای فانی آن مه خورشید رو با دلی پر درد و رنج و حسرت و آه و فغان\nچون جنود موت آورد حمله بر آن ماه و رو عارض رعنا طمیعش گشت همچون زعفران\nای دریغا"}
{"book": "adl0127", "page": 374, "text": "۳۴۱\n\nای دریغا در فراقش سال و ماه و روز و مادرش را دلع هجرانس سجل الاسنا\nفیض طلب جان جان شیرین سلطان کردنشاد\nمادرش را دیده دو چارست براه انتظا\nای دریغ از مه جبینی گلرخی عالی تب جوهر ادراک و دانش صاحب علمی و آد\nدلربانی شکر طلعت سرو بستان نشان گلرخی شیرین سخن عذب اللسان غنچه\nنرگش فتان بانش چشمہ آب حیات حقه رکوعش یا قوت رمانی عجب\nانجلای ظلمت شبهای تار از عارض از رخش گشتی خجل آئینہ چین وحلب\nگلشن عمرش خزان شد ناله ازین نجوم ریخت گلزار حیاتش موسم عیش طر\nبستر آن کل بدنش خاک و بالی گشت است زین مصیبه نور روشن محفل شبت ب\nهمنشینان عزیزان واله و حیران شدن بیخود از خود گشته اند چون اسیر اغتصب\nبیوفا جائیست دوران منزلی دار فنا سر به کارش پریشانی بود ابوالعجب\nطینت آدم بآب غم سرشتند از ازل هر کجا شادیست دارد لشکر غم در عقب\nچشم پوشید از نگاه کاخ پر مکر و فساد زانکہ جای استراحنی سے جہے شور و چش\nجنت الفردوس در د آرزوی وصل حوض کوثر در تلاطم حوریان اندر طلب\nفیض طلب جان جان شیرین سلطان کردنشا مادرش را دیده دو چارست براه انتظام"}
{"book": "adl0127", "page": 375, "text": "۳۴۲\nحسرتا مسکن بخاک تیره کرد آن نازنین با دو ابروی هلال و با دو چشم گرگین\nشمع بزم افروز خوبان سامی ملاک نظام با قد سرو رخی چون ماه و خط عنبرین\nطوطی طبعش کان معرفت شکر شکن بی محابا بود صیاد اجل اندر کمین\nشیوه شیرین که صد فرهاد درمند اودا کی چنین تصویر باشد در نگارستان چین\nزاد و صل از خان و الاجاه رضوان دستگاه عبد الرحمن خان که بودی صاحب و المتقین\nقوم بارک تو بجی باشی مشتهر چون مهروماه صفدر میدان که مثالش در بروی زمین\nمخزن دین در دریای سخا و عدل و داد بعد خاقان داشت نعم اقلیمی در زیرنگین\nذو الجلال و ذو الکمال و ذو العطا ذو الکرم صبح غرت شمس طلعت ماه شان عزو دین\nآسمان فیض بخش ملجای هر بینوا کوکب برج سعادت و دریای ثمین\nآن پری پیکر که مثلش مادر گیتی نزاد خرمن حسن وراشد در غلمان خوت چین\nبا دروح و هم روانش شاد در صدرجنا تا بیوم تنخیزش فضل حق باد آفرین\nفیض طای جان شیرین بسلطان دگر نشاه\nمادرش را دیده دو جارست بر امد نظار\nتا زما افتاد آن سروروان اندر چمن خسرو خوبان عالم یوسف گل پیرهن\nدر بهارستان نیانو ننهالی رسته بود داشتی گلزار رویش جنب روی سمن\nبادشمنی"}
{"book": "adl0127", "page": 376, "text": "۳۳۳\nپرتو حسنش که عالمگیر بود چون ما و خود قیمت لعل لبش ملک بدخشان و یمن\nدر لطافت دلربا و در نزاکت برک گل عندلیب باغ رضوان بلبل شیرین سخن\nمهر و ماه و مشتری پروانه شمع رخش جعد مشکینش گرفتی باج از چین ختن\nمستمند انرا دهان در فشانش کامبخش دردمندانرا شفا از آب حیوان دهن\nخسرو کشورستان عرصه حسن و جمال بود خدنک سکنجیم بوش عذرا صف شکن\nوصف آن سلطان خوبانرا نه حد انتها بسمل تیغ دو ابرویش گروه مرد و زن\nشرح تحسینش منکنجد بلوح روزگار شیوه نیکوی او بودی حسن اندر حسن\nرشته زنجیر عشق آن بت رشک قمر پیر و برنا افکند اندر گلو چون برهمن\nاز فراق وصل آن محجوب جانی روز و شب بر محبان گلشن کابل شدست الیحزن\nفیض طلب جان جان شیرین سلطان نشان\nمادرش را دیده دو چارست براه انتظا\nمخزن عمر عزیزش چون تلف شد حیف حیف بود در بی بها لیک صدق شد حیف حیف\nآن دلارام صنوبر قامتی گلرخی بود عاقبت تیر قضا را چون هدف شد حیف حیف\nگلشن رویش که بوداندر لطافت بی نظیر رنگ و بویش از اجل خشک علف شد حیف حیف\nخواست نوشد جرعه عشرت زجام روزگار ساقی افلاک را ساغر زکف شد حیف حیف"}
{"book": "adl0127", "page": 377, "text": "۳۴۴\n\nخانۂ عیش و نشاطش رفت بر باد فنا\nماتم و شیون بحر در طرف شد حیف حیف\nمادر سرگشته اش بین که در عهد شباب\nچون جدا از یکه فرزند خلف شد حیف حیف\nزین مشقت زین مصیبت العزیزالعلمان\nهم بدین نوجوانی لاشحف شد حیف حیف\nچون نقط دورش محاصر کرد پر کار اجل\nلشکر هجران در وقت صف بصفت شد حیف حیف\nشور وشین و غلغله افتاد در شهر و دیار\nشهر غوغائی تتش همچو دف شد حیف حیف\nداد و بیداد از جفای این سپهر بی ثبات\nحسرتا بر باد ایام سلف شد حیف حیف\nرسم و آئین ستم از چرخ کج رفتار بین\nچون بفرزند علی شاہ نجف شد حیف حیف\nفیض طلب جان جان شیرین سلطان دکن شاه\nمادرش را دیده دو صارست براه انتظار\n\nشرح هجران چون کنم زین چرخ پر فن ای وای\nکید مکرو سحر او شیشه فگن ای وای\nپر کنعانیران نهاده داغ هجران بر بصر\nظلم و جور اوست معلوم و معین ای وای\nپیرو برنا رشت و زیبا زخم ناصو از ندیش\nخوره و دارد بدل در دفتر تن ای وای\nصد هزاران بل بود سوانح از جور سپهر\nهمچو نی دارد فغان کردستان ای وای\nفاخته بر سر خاکستر فشاند بر سرش\nطوق بر بسته ببلبل از ناله کران ای وای\nعاقبت افتاد سرو بوستان دلبری\nنیست در باغ جنان زین سر و خرمن ای وای\n\nغنچه از باد صبا"}
{"book": "adl0127", "page": 378, "text": "۳۲۵\nغنچه از باد صبا بشنید چون شرح غمش چاک زد پیراهنش تا بدامن وای وای\nاز سرشک دیده و خون جگر کاشانه اش مادران پنج خواهران کردند مطین وای وای\nزاتش هجر و فراق شمع بزم انجمن میکدازد گر بود فولاد و آهن وای وای\nاز غم آن نور دین چند نالم داد داد زین مصیبت شیعیان با شد بگفتن وای وای\nگریه و افغان و واویلا بود برعایشه در صباح و ظهر و عصر و شام و خفتن وای وای\n\nفیض طلب جان جان شیرین بسلطان کرد نثار\nمادرش را دیده دو چارست بر انتظار\n\nآه ازان فرزانه سرهنگیم زیک فیض طلب بشنود ار خویشتن بیگانه گردد انزمان\nهمچو مجنون سرزند اندر بیابان فراق نبود آرام و قرارش در زمین و آسمان\nزین صفیر جانگدازش عقل مدهوش میرود ذوب سازد چون بصا غش آتش غم جسم وجان\nدر جهان این پنج خواهر یک برادر داشتند لا طمع از غیر او جز از خدای مستعان\nمادران و خواهرانرا افسر غره شرف نور چشم و قوت دل فرح و فخر و اخوان\nیوسف ثانی شرر صف شکن رستم شجاع جوهر ادراک و دانش و فهیم و نکته دان\nدر شجاعت علی گو یا صفدر لشکر شکن در فصاحت عجب و گویا بلبل شیرین بیان\nزلف بر رویش چو شب بی روز آمد آشکار در ریاض باغ جان و در قامتش سرو روان"}
{"book": "adl0127", "page": 379, "text": "۳۴۶\n\nمادر مسکین خودرا نور چشم قوت دل\nخاندان محترم بارک را ازو نام ونشان\nلعل شکرخای او بردگرو از صفهند\nنرگس شهلای اوازبهر دلها جانستان\nهدیه لعل لبش ملک بدخشان و یمن\nصد هزاران واله وشیداش از پیروجوا\nدادازجور فلک بیداد ازظلم سپهر\nقد سروش بوقت اعتدال آمد خزان\nرفت از دار فنا در موسم عیش و طرب\nارغوان باغ رخسارش چو زعفران\nجان شیرین باخت اندر خدمت محمود شاه\nمادر بدبخت او را خانه شد شهر زنان\nفیض طلب جان شیرین بسلطان گزرشاه\nمادرش رادیده دو چارست بگاه انتظار\nستمدیده روزگار عاشیه\nز دست فلک سنگسار عاشیه\nنیاسوده اندر جهان یکنفس\nجگر ریش و دل پاره پار عاشیه\nچو ساقی دوران باو است ندیم\nزخمر محبت خمار عاشیه\nبود در ره گلرخ لب شکر\nشب و روز در انتظار عاشیه\nزگلزار حسن رخ فیض طلب\nجدا مانده فصل بهار عاشیه\nبا فسوس و آه و بشور و فغان\nچو بلبل بلیل و نهار عاشیه\nچو اوراق گل صحبت دوستان\nپریشان شد و تار تار عاشیه\nبندچون"}
{"book": "adl0127", "page": 380, "text": "۳۴۷\nبشد چون زکف آن دُربی بها\nندارد شکیب و قرار عایشه\nشب و روز از نار هجر و فراق\nبود سینه پر شرار عایشه\nمکن یاد از خاندان رسول\nصبوری نما اختیار عایشه\nغیر از تو کسی نیست که گیرد دستم\nدل در طلب فضل توابستم بستم\nعذرم بپذیر و عفو کن تقصیرم\nهر چند که من تو به خود بشکستم\nهر جا که روم براندم از در خویش\nباز آمدم و پیش درت نشستم\nاز دوستی خلق ندیدم اثری\nاز جمله بریدم و بتو پیوستم\nاز بادهٔ معرفت بکامم می ریز\nاز وحدت خویش کن تو مستم مستم\nخاتمه\nکاتبۀ عایشه از امتی شاه عرب\nبنت یعقوب علی والدۀ فیض طلب\nقوم بارکزئی و شاعرۀ ملک وجود\nعهد سلطان زمان بحر عطا شه محمود\nپشت در پشت خطاب آمده مارا منصب\nتوپچی باشی همه بودند ذوی الجاه و\nیوم پنجشنبه بد و بیست شش از ماه رجب\nیافت تحریر شکر گنج پر مضمون ادب\nیکهزار و دو صد و سی و دو از هجرت بود\nکه چنین نظم گهربار بار قام نمود"}
{"book": "adl0127", "page": 381, "text": "۳۴۸\n\nساعت چاشت بپایان نسخه با تمام رسید که بار باب خرد فرحت می باد مزید\nساکن کابل در موضع او پچی مرقوم شده کین فطنت اشعار ندر سحر عموم\nرنج بسیار کشیدم چو سخن ضم کردم بسرم مان پاره از خون جگر کم کردم\nخواهم آمرزش خود از کرم ربانی زانکه پا بنده و باقیست می را سلطانی\nاول و آخر و هم باطن و اظهار یکیست هم کریم و کرم و غافر و غفار یکیست\nخاتمه طبع\nسپاس بیقیاس مر خالق هژده هزار عالم را که مبدا و معاد عالم تکوین را از دو حرف بحر و او را\nو درود بیحد و عد مر رسول اکرم را که فصاحت کلام معجز نظام کوی سبقت از حکمایان برده\nاما بعد بر ضمایر اهل بصایر پوشیده مباد که بهترین مخلوقات حیوان ناطق ست و بهترین\nنطق که بنظم باشد و اخص آن از انوشه ایند این کتاب لاجواب از کلام شاعر جادو زبا\nسحر بیان که مغز طرش بحریست که سفینه خرد در تلاطم امواجش در تزلزل ست در بلده کابل\nاعنی صاحب عفت و عصمت بی بی عایشه درانی بار کزائی از ابکار افکار سود نموده\nاز ناقدروانی کسی با و نمی پرداخت و نسخه مکتوبه مرحومه در کتابخانه خسروی بود پس حضرت\nپادشاه اسلام پناه فزاینده چتر شاہی فروزنده شمع سنت رسالت پناهی قدر دان اهل\nکمال خدیو بلند اقبال امیر بن الامیر بن الامیر امیر عبدالرحمن خان ادام سلطنته کتاب\nمرحومه را در چاپ خانه سرکاری داده امر نمودند که چاپ شود با نتظام سیادت پناهی محمد عظیم خان\nسار جن میر و باهتمام میلان افاق منشی عبدالرزاق بیک تا بریخ پنجم رمضان شنه هجری طبع شد"}
{"book": "adl0127", "page": 382, "text": "۳۴۹\n\nتقریظی که در هنگام اختتام طبع این کتاب بلاغت فرجام بقلم\nعجز شمیم بنده سر افگنده وصاحب متاع نا ارزنده غاشیه بدوش\nیکه تازان عرصه سخن سرائی احمد جان الکوزائی مهتمم حساب و گرانی\nدفاتر کل افغانستان صانه الله تعالی عن الآفات الزمان مرقوم گردید\nاهل معنی را مژده و صاحبان اشارت را بشارت که درین زمان فیض توامان\nو ایام سعادت انجام بفر الطاف سبحانی و فیض انفاس رحمانی گلستان پژمرده\nنکته سنجان ملیح سیراب و بوستان افسرده غزل خوانان فصیح خرم و شاداب شد\nبلبلان نغمه سرای گلزار فصاحت را گلی تازه دمید و طوطیان شکر خای گلشن\nبلاغت را شکری بی اندازه رسید یعنی دیوان ملاحت عنوان محتبت جهان\nمشحون از انواع دلال واصناف غنج الموسوم بشکر گنج التصنيف غنچه ظریفیه"}
{"book": "adl0127", "page": 383, "text": "۳۵۰\nو شاعره لطیفه سرآمد بنات مجد و جلال و سر حلقه مکرمات با فضل و کمال مشاطه\nعروس معانی و دلاله جنس بازار نکته دانی خال چهره مستورات قوم افغان\nو در گوشوار مخدرات طایفه علیه دران المسماة بی بی عایشه بنت یعقوب\nعلی خان توپچی باشی بن رحمان خان توپچی باشی همشیره عمر خان توپچی باشی\nبارکزائی درانی افغان عمر خان نزانی که در عهد سلطنت محمود شاه ابن مرحوم\nمغفور جنت آرامگاه تیمورشاه مقارن سنه یکهزار و دو صد و سی و دو هجری\nبا تمام رسیده بود و پسرش که فیض طلب خان نام داشت توپچی باشی میر\nآتش محمود شاه مرحوم بوده در مقدمه کشمیر که همراه مرحومی وزیر فتح خان رفته بود\nاز دست سنگهان شهادت یافته مرثیه انرا در آخر کتاب خیلی بسوز و گداز انشا\nفرموده و تا حال که سنه یکهزار و سه صد و پنج هجرت است مدت هفتاد\nو سه سال بسبب عدم قدر دانیهای کمال و ظهور فتن و اختلال و طاق نسیان\nو کنج فراموشی افتاده و از غایت فرسودگی با خاک سیاه یکسان گردیده بود\nبحسن التفات شهریار دریا دل سحاب نوال و شهنشاه باذل سراسر افضال\nنور حدقه علم و بینش کوریحدیقه فضل و دانش اختر برج سعادت و گوهر درج\nمناعت فرازنده اعلام علم و نکته دانی براندازنده رسوم جهل و نادانی الموید"}
{"book": "adl0127", "page": 384, "text": "٣٥١\nبتایيد الملك المنان ابو النصر والظفر امیر ابن الامیر ابن الامیر امیر عبد الرحمن خان\nلا زالت الويتة فتوحاته في ميادين الوغی عاليه ومارحت امتعة كمالاته فی -\nاسواق الدنیا غالیه رونقتی تازه و رواجی بی اندازه یافت و بواسطه فیض\nقدردانیهای آن ذات خورشید صفات دیوان مذکور از کنج خمول بذروۀ\nقبول شتافت وبموجب فرمان واجب الاذعان چابک دستان\nمطبع فیض منبع دار السلطنته کابل صانه الله تعالی عن التطاول بتصحيح\nتام و تنقیح مالاکلام آنرا بقالب طبع درآوردند و نقاب احتجاب را از چهره عین دگر\nنکته دقیق عمیق\nبر ضمیر منیر نکته سنجان روشن نفس و کوهرآرایان دقیقه رس واضح باد که چون اکثر طوات\nعالم و فرق بنی آدم شجاعت والوالعزمی طایفه افغان را مسلم دارند و در نکته دانا\nو سخن سنجی شان قیل وقال پیش می آرند فلهذا جناب رفعت قباب اعلیحضرت\nکردون بسطت سرور افغان و درة التاج طایفه دران خواست که شمه از\nفنون بلاغت و فصاحت این طایفه فاضله را نیز بعقلای جهان و فضلا\nدوران ظاهر سازد و بطرز حکیمانه و شیوه عاقلانه بنیاد شک و شبهت"}
{"book": "adl0127", "page": 385, "text": "۳۰۲\n\nمردم را براندازد زیر اکه از ابتدای ترویج شعر پارسی دیوانی باین اسلوب\nو اینقدر حجم از زنان اهل زبان بظهور نرسیده چه جای آنکه از اهل زبان نگیر\nالبته از دیدن این بهار خزان و کل همیشه ریان بر اولوالابصار جهان\nکالشمس فی رابعة النهار ظاهر و آشکار خواهد شد که زن طایفه\nچون بدین تهذیب و کمال برسد اگر تربیت مردان\nآن طایفه کما هو الواجب نموده آید کارشان\nبه کجا خواهد رسید و چشمه فضل\nو هنر آنان چسان خواهد جوشید\nفاعتبروا یا اولی\nالالباب\nمحمد عزیز"}
{"book": "adl0127", "page": 386, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0127", "page": 387, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0127", "page": 388, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0127", "page": 389, "text": "[BLANK PAGE]"}
