{"book": "adl0116", "page": 1, "text": "نمبر ۱\nمذهبی ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، اخلاقی ، تاریخی\nآیینه عرفان\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]\nمطبعه وزارت جلیله معارف\nشهر کابل\n۱۳۰۲"}
{"book": "adl0116", "page": 2, "text": "شمارهٔ اول جلد\n۱ ۱\nسال اول\nتاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی\nآیینهٔ عرفان\nباحث از مساعی علمی وانکشافات مدنی است که\nبهمدستی هیئت تحریریهٔ اعضای دارالتالیف وزارت معارف\nدر هر ماه یکبار نشر میشود\nمطبعهٔ وزارت جلیلهٔ معارف\nدار السلطنه کابل\n(جوزا)\n۱۳۰۳"}
{"book": "adl0116", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 6, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 7, "text": "مندرجات :\tصحیفه\nافاده مرام\t۱\nاخلاقیات\tمکارم اخلاق\tفیض محمد خان وزیر معارف\t۲ الی ۸\nعلم\tملا فیض محمد\t۹ - ۱۳\nمصاحبه\tفیض محمد خان وزیر\t۱۳ - ۲۰\nحس و حرکت\tهاشم شایق\t۲۱ - ۲۳\nادبیات\tبهاریه منظوم\tعبدالرسول خان\t۲۴ - ۲۷\nمکتوب تازه به سبک قدیم\tقاری عبدالله\t۲۸ - ۳۲\nوطن منظوم\t\" \"\t۳۳\nتاریخ\tاقتصاد یا وقایع تاریخی مشرق زمین\tفیض محمد خان وزیر\t۳۴ الی ۳۹\nمساعی علمی\tهاشم شایق\t۴۰ - ۴۶\nمتفرقه\tعجایب نظار\tدارالتالیف\t۴۷ - ۴۹\nمژده\tاداره\t۵۰"}
{"book": "adl0116", "page": 8, "text": "شمارهٔ اوّل\nسال اوّل\nافادهٔ مرام\nقارئین کرام تصدیق کردیتوانند که از ابتدای عصر أماناء روز بانوان وسیله پیشرفت عرفان ملک طنت\nبا یک جهدیبی آرام رسائلا، مجموعهٔ، جریدهٔ، نظا، نامها، وکتابهائیکه تعدا ومهمی دارد، در هر بانه نوشته شده\nکه معرفت و تکامل استعدادها مجرای نو و اساس تازه گرفته افکار اهل علم و صنعت ملک بت با وسائط\nموجوده وطاقت طبیعیهٔ خود لیاقتها نشان داده قلم قدیم با مهارت فوق العاده مداد تازه و کاغذ زرد خطوط\nگلفون پوشیده، افکار عصری و حسیات تجدد پروری خود را ابراز نموده اهل معارف پرورشی خود را\nهر روز زیاده تر مینماید .\nاینک بعد الیوم هر ساعت خواه مطبوعات حسود و خواه دلسگان حقوق شناس خارج رمزنده اعتراف خواند\nقصیدهٔ افسردهٔ خود را بوزن جدید ملت تطبیق داده با صدائی زنده با دوشاباش بلند کرده از شعار اولیام\nپژمرده بیرون کشیده به (بعث بعد الموت) افغانستان جوان ایمان خواهند آورد.\nحال از اثرات این کشور باکر وملت قابل یمین مجموعهٔ علمی، ادبی، تاریخی ، اجتماعی، اخلاقی تربیه وی\nاقتصادی (آئینهٔ عرفان) است که آیت لا کل یوم هوفی شان را آغوش زو مینماید\nهرگاه این مجموعهٔ علمی با مسلک صمیمی هوسکاران علم ومعرفت را .. چه در صف تألی مکاتیب چه در جمعیت\nتوسط خارج مدرسه تطمین کرد وعطشان هواخواهان معارف و مدنیت قارئین را تسکین ساخته\nبامنه و فان جامعه را تزیین نماید با هئیت تحریریه دارالتالیف باین خدمت خیرخواها وطنی خود مفتخر خوادید\n(باقیمشه پاتی)"}
{"book": "adl0116", "page": 9, "text": "۲\nمکارم اخلاق\n\nدر ادوار زمانه آنچه از اسباب اعتلا و ارتقاء\nملل دیده شده و خواهد شد همه‌تن منحصر مکارم اخلاق ملل\nبوده و خواهد بود و هر حادثه و یا واقعه که باعث تعمیم و تمیم\nادبار اقوام گردیده با علت یگانه آن شیوع قباحت\nاخلاقی آن قوم و یا ملت پیداشده که لازم است اقوام\nامروزی که میخواهند بمدارج تعالی نائل شوند\nنخستین از همه با عمال و افعال اینچنین اقوام تاریخی دنیا\nامعان نظر فرمایند تا از آنچه باعث اعتساف بوده\nاحتراز کنند و بآنچه سبب تعاون اجتماعی\nیک قوم شده متمسک گردند\nاصول یگانه عروج و ارتقای ملل، اتحاد\nو اتفاق علمی و عملیست و برعکس آن نفاق و شقاقیت"}
{"book": "adl0116", "page": 10, "text": "شماره اول\n۳\nسال اول\nشده، چه از صورت اولی انضمام و اجتماع قوا حاصل میشود\nو از مسئله اخری بعد و هجران مطالب عقلی و نقلی\nعاید میگردد که اول موجب فلاح و نجاح است\nو ثانی مستوجب خسران و خذلان\nچنانچه در اقوامی که آغاز دور تنزل و ادبار\nنمایان شده ، نخست کوتاه فکری افراد آن قوم\nبوده که نسبت به اعمال صالحه ابراز نموده اند\nو از حدود امور دینی و دنیائی تجاوز کرده اند، برای\nحصول رضای خالق خود سهلترین تکلیفی را بر وجود\nخویش روادار نشده اند. همیشه امور فرعیه را\nبر مهام اصلیه ترجیح داده اند. برای نشو و نمای\nقومیت خویش هیچگونه بذل مساعی ننموده اند.\nاز تعلیم و تهذیب نفرت کرده اند. بهترین شهود\nاین اقوال تاریخ قوم عاد، ثمود، لوط و بنی اسرائیل\nاست .."}
{"book": "adl0116", "page": 11, "text": "شماره اول ۴ سال اوّل\nچنانچه قوم عاد از غایت بیباکی و عدم توجه\nاخلاقی خویش از اطاعت تبلیغات حقه حضرت هود علیه السلام\nانکار نموده، به لهو و لعب، شراب نوشی و اقسام عیش\nو عشرت مبتلا گردید، تا بالآخر بعذاب صرصر عقیم\nهلاک و منهدم شد.\nقوم ثمود نیز بنا بر نفاق روسای قبیلهٔ خویش\nکه بر علیه حضرت صالح علیه السلام قوم خودشان را\nتشویق و ترغیب میکردند و آنحضرت را ساحر گفته\nخطاب می نمودند؛ به ابتلای الهی سردچار گردید.\nقوم لوط هم بانواع اعمال شنیعه، از قبیل لواطت\nو تجاوز حدود الله رشته حیات خود را منقطع ساخت\nو همچنین قوم بنی اسرائیل که باقسام نعمای الهی شرف امتیاز\nحاصل کرد و به خطاب یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی\nانعمت علیکم وانی فضلتکم علی العالمین مفتخر گردید از نهایت\nسرکشی و ضلالت راه بنجات مغضوب رب العزت"}
{"book": "adl0116", "page": 12, "text": "شمارهٔ اوّل ۵ سال اوّل\n\nواقع شد. این قوم از اقوام جلیل القدر آسیا\nبشمار میرفت و در ترقیات مدنی و فضائل علم و دانش\nشهرهٔ آفاق بود. اما همینکه طغیان و عدوان را شعار خود\nساخت باقسام خسارت و مذلت مبتلا گردید\nبه اسارت غیر رضا داد. تن پرور و دني الطبع\nواقع شد؛ از امور جهانبانی یک قلم محروم ماند\nتنها بجمع مال و دولت اکتفا کرد اعمال و اعمال قبیحه را\nنسبت بخود زود قبول نمود و از حق پرستی و حق طلبی\nیک قلم دست کشید. از هر چه فهمید انکار کرد محض\nبرعونت و خشونت پافشرد.\n\nحضرات انبیای بنی اسرائیل علیهم الصلوة\nو السلام هر قدر به تربیت و تهذیب اخلاق آن قوم\nکوشیدند؛ همانقدر نتیجه مخالف ازان قوم دیدند\nاین قوم بهیچ مسئله از مسائل قناعت و استقلال\nطبیعت خودرا ظاهر نساخت، همیشه متلون بود."}
{"book": "adl0116", "page": 13, "text": "شماره اول\nمجلد اول\nسال اوّل\n\nبا پیغمبران اولوالعزم بمکر و فریب مقابله کرد\nرهنمایان قوم خویش را بجنایت و خیانت\nرد و سب مینمود؛ تا آنکه از حضور رب العزّت\nاز تمام اعزاز و اکرام خود محروم شد و قوم عرب\nبرای اصلاح امور عالم مأمور گردید .\nتعلیم و تربیت قرآن عظیم ایشان در کمتری\nاز زمان، این قوم محتشم عرب را بچنان\nاخلاق حمیده و تهذیب ستوده بیار است\nکه در اوائل عصر بمکارم اخلاق شهرۀ آفاق\nگردید. اگرچه مقصد و مدعای دین مبین اسلام\nبفحوای آیۀ کریمه (هو الذی ارسل رسوله\nبالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله)\nاثبات احکام عمومی قرآن کریم بود و هست؛ اما\nحضرت نبی علیه الصلوۃ والسلام نخست معنی\nآیۀ کریمۀ ان اکرمکم عند الله اتقاکم را در قوم محبوب خویش"}
{"book": "adl0116", "page": 14, "text": "شماره اول\nمجلد اول\nسال اول\nاعلام و اعلان کردن میخواستند و برای\nحصول این مطلب که وسیله یگانه تعمیم احکام\nحضرت قرآن است و واسطه مخصوصه دوام\nحیات یک ملت شمرده میشود بکوشش و سعی\nبلیغ میفرمودند هر قدر قوم عرب تشریف شریف\nتهذیب اخلاق را زودتر زیب تن ساخت بهمانقدر\nاحکام قرآن کریم در دنیا بیشتر وقویتر نفوذی حاصل کرد\nچون جذبه عشق و شیفتگی قوم عرب نسبت باسلام\nحقیقت معانی ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی\nلله رب العالمین لا شریک له وبذالک\nامرت و انا اول المسلمین را بخود احراز فرمود\nاین قوم نجیب به اصلاح عالم کامیابی\nمحیرالعقولی حاصل نمود و بمقابل قوم بنی اسرائیل که\nدر استیلای بیت المقدس اشد جبن و دنائت خودشانرا\nظاهر ساختند و بفقوای آیه کریمه قال فانها محرمة علیهم"}
{"book": "adl0116", "page": 15, "text": "شماره اول مجلد اول 8 سال اول\nاربعین سنة يتهون فی الارض فلا تاس\nعلی القوم الفسقین چهل سال از حکومت آن دیار\nمحروم ماندند و در جنگلهای مصر آواره شدند.\nقوم صادق عرب در کمتر این زمان بر اکثر قطعات\nعظیمه آسیا تصرف کردند. این نبود مگر نتیجه نیک\nمکارم اخلاق و تربیت عالی که از تسلیم حق برای\nآن ملت نجیب نصیب گردید و ضیای حقیقت\nانتمای آن تعلیم و تربیت اصلاح تازه بعالم بخشید\nف، م"}
{"book": "adl0116", "page": 16, "text": "شماره اول\nعلم\nسال اوّل\n\nنعم ما قال القائل : الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ فِي قَلْبِ مَن يَشَاءُ\nعلم نوری ست که خداوند تبارک و تعالی می اندازد آنرا در دل هر که بخواهد.\nعلم اعظم آیات و اشرف علامات انسان است . علم است که انسانرا از ورطهٔ\nهلاکت بمنزل نجات می‌کشاند . علم است که انسانرا از رتبهٔ سفلای حیوا\nبدرجهٔ اعلای ملکیت میرساند . علم است که انسانرا از حفیض خاک باوج\nافلاک در طیران آورده است . علم است که مقاصد علیه و مراتب ترقیهٔ\nانسان بدان حاصل میشود . علم است که امور معاشیه و معاویهٔ\nنوع بشر را بوجه اسهل مهیا و آماده می سازد . علم است که اگر انسان\nآنرا بیاموزد و چراغ دانش در خانه دل بیفروزد گویا طی مراحل\nمشاق را بواسطه و اتفاق او بآسان و سهل تر طریقی نموده بر مرام\nخویشتن واصل میگردد . علم است که انسانرا باحیای ابدی و سعادت\nسرمدی نائل میگرداند .\nباری علم کیفیتی است نورانیه و حیاتی است عقلانیه ، بواسطه آن دل\nبندگان خدا منشرح و سینهٔ ایشان از غبار و کدورت جهل عارسته\nمحلی بفضائل حمیده و متری از اخلاق رذیله می‌شود و بدین واسطه"}
{"book": "adl0116", "page": 17, "text": "شمارهٔ اوّل ١٠ سال اوّل\nعبور مینمایند در علوم و فنون دنیویه و اخرویه از قبیل شریعت، طریقت\nو اوامر و نواہی الوهیت و کسب ثروت، صناعت، حرفت، فلاحت\nوغیره که امروز در بازار تمدّن و انسانیت و عالم بشریت رواج گرفته\nہرکس از مؤمن کافر، ملحد، مشرک، مفلح، مصلح، مفسد، طالح\nدر پی آن روانند و دانسته و نداسه خریداری مینمایند که شاید\nخود را از حضیض ذلّت و وبال باوج عزّت و اقبال عروج و صعود\nداده از قید عشرت فقر و مسکنت و فشار اسارت و ذل عدم مكنت\nو حشمت بیک سوی کشیده از زحمت براحت رسانند تاشاید\nعرض، ناموس، ضیاع، متاع و وطن خویش را حفظ و حراست\nکرده شرف انسانیت و شأن علویت کسب نموده خود را وقعی در انظار\nو عظمی در اقطار نهاده در آفاق و عالم انسانیت سمر و مشتہر سازند\nدروز راحت بسر برده ذلیل، خوار و دو چار نکبت و ادبار نشوند.\nعلم ملکهء مستدله در بین تفریط بلاهت و افراط جربزت و فریبندگی\nاست که ناشی میگردد از ملکه و خصلت حلم. همانا تمامت آرزو ها و آمال\nدنیا و عقبی، معرفت بوسته ناختن خداوند تبارک و تعالی و حصول"}
{"book": "adl0116", "page": 18, "text": "سال اول\n۱۱\nشماره اول\nسعادت، سیادت، عزت، حرمت، حمایت، مروت،\nسخاوت، شجاعت، عدالت، حسن سیاست، حراست مملکت،\nتعمیر بلاد، ترفیه عباد، کسب ثروت و مکنت، صعود در مدارج علویات\nو غیره همه منوط و مربوط بعلم است. پس باید اقسام علم و حکمت نظریه\nعلیه و علمیه را شخص دانسته از روی شوق شروع در تحصیل و سعی\nدر تکمیل آنان نماید.\nنتیجه و تجربت علم\nپر واضح است که هر امری از امور نیک و بد و هر فعلی از افعال خوب\nو زشت را در عاقبت اثر و ثمری است که همواره بروی روز افتاده\nو می افتد چنانچه کتب تواریخ مبسوطه که مملو و مندرج از احوال\nگذشتگان است در نزد اهل بصیرت همه عبرت، و موجب حصول\nتجربت است که اگر کسی دل صاف، فکر وافی، رأی صائب خیال ثاب\nثابت داشته باشد از کردار وخامت بار یا سعادت و نیکبختی\nآور محاسن آثار مردمان سلف و انبای زمان حال کسب سعادت\nو ترک شقاوت خواهد کرد و از ان یک خود را متخلق ساخته بان دیگر"}
{"book": "adl0116", "page": 19, "text": "شماره اول ۱۲ سال اول\nمتجلی خواهد نمود زیرا هرکس از روی تجربت دانسته ومیداند که احسان\nبنده میکند انسانرا ومنت نهادن فاسد میسازد احسان را وعاقل آرزوی\nدراز را کوتاه دارد وشریف اخلاق خویش را پاکیزه کند ، میانه روی و\nاقتصاد در خرج نصف معاش است ، تدبیر در امور یک نیمه از ظهیر و معین\nباشد، کریم بدی را به احسان براندازد، محسن مردم را غریق احسان\nسازد ، دروغ گفتن موجب منازعت شود ومنت نهادن مفسد\nصناعت گردد. یاد خدا وند مرهمت پرهیزگاران شب زنده داری دوستان\nمشتاقان است . دوستی بیگانه را خویش سازد و دوراندا\nدلیل راه حق گردد، اندیشه آمال دور و دراز نزدیک کننده آجال\nو مرگ سهل تر از ذلت سوال است. خامشی بوستان اندیشه و\nفکرت وحسد تخم شر ومحنت است . حیا کلید خیر و شيرمی عنوان شر است\nوقار وحزم پشتوان وعجلت واصرار موجب نيران است علم شجا\nدهنده وجهل هلاک کننده است. بیدارمی در کاردین نور وغفلت\nدرامور دنیا غرورست . کار بخطا کردن موجب ملامت بشتاب\nزدگی مورث ندامت، کار بصواب نمودن جالب سلامت است\nغلط چیده شده"}
{"book": "adl0116", "page": 20, "text": "شماره اول ۱۴ سال اول\nراستی شمشیری است برنده ، طریق باطل غروری است فریب دهنده\nعالم زنده است اگرچه بمیرد ، جاهل مرده است اگرچه زنده باشد . پوشیدن\nاسرار کار خردمندان ، اذاعت سر خصلت نامجرب و نادان است\nنهر ساعتی که می گذرد ، چیزی از عمر کم می کند ، هر ستمی که حادث می‌شود\nمملکت را بر باد میدهد . کسیکه کار باستشاره کند از لغزش ایمن\nباشد و برعکس تهور ورزیده در غلط افتد . استغناء از درگاه پادشاه\nبزرگ سلطنتی و جرأت و جسارت بر سلطان بهلاکت خویش شتابی\nاست . عاقل کسی است که صنایع نیکو کند و مساعی خود را در مواضع\nنیکو بکار برد ، جاهل تقصیر خود را نمیداند و پند و اندرز کسی را قبول\nنمیکند . کریم جفا کند چون ستم بیند و نرمی آغازد چون عطوفت بیند\nلئیم جفا آغازد چون عطوفت بیند و نرمی نکند چون سختی ننگرد\nامضاء سی دارالانشاء\nملا فیض محمد"}
{"book": "adl0116", "page": 21, "text": "شماره اول ۱۴ سال اول\nمصاحبه\nدرین روزها فرزند من عبد الکریم رشدیه دویم بنابرامر عروسی خویش\nاز طرف آقای مدیر مکتب مبارکه حبیبیه محکوم جرم وسزا واقع شده\nومن باین مطلب حیرانم که چرا وزارت جلیله معارف ما برامر عروسی\nشاگردان مکاتب اینقدرها دقت و توجه می نماید وبرای طلبایکی\nاسباب جرم وسزا فراهم میکند؟\nحقیقهً من هم در بعضی جرائد وطنی این خبر را مطالعه کرده پیش\nبینی های وزارت معارف از صمیم دل تشکر نمودم ومسرور شدم.\nگمان میرودکه محکومیت عبدالکریم از روی انصاف و عدالت واقع\nنشده و من که پدرش باشم باینگونه محکومیت ناموافقتی دارم.\nمخاطب بشنیدن این جواب برآرزوهای خویش لرزیده\nمتالمانه اظهار نمود: «اگر این شکرانه را نسبت بپیش واقع\nشدن بزمامۀ خود اظهار فرموده باشید البته بجاست فاما\nنسبت بزمامۀ اینشکریه از ترحم و شفقت های پدرانه همچو شما\nحضرات بعید می نماید.» تبسمی کرده گفت:\nقطعه نمبر ۴"}
{"book": "adl0116", "page": 22, "text": "شماره اول\n۱۵\nسال اول\n\n- ای برادر ! هیچ پریشان مشو و هم بسیچ گمان مکن\nکه من از نعمت آنوجود که حاصل حیات من توست خدانخواسته\nغافل باشم و بهترین آرزوی من کامرانی و شادمانی آنها نباشد\nاما باید دانست که امر عروسی از خود وقت و وعده دارد؛ اگر از وق\nو وعده اش پیشتر واقع شود، گویا نهال عمر داماد و عروس را شکستن\nو ثمر این عروسی را که اولاد سالم و صالح میباشد ندیدن است.\n- بلی این همه مسئله ها را در وقت ما استنباط کردند؛ گویا\nپیش ازین زمانه هر چیز شدنی بود، نه نهال عمری می شکست\nو نه ثمر عروسئی معدوم می ماند. این همه کیفیتاً برای ماست.\n- اخوی من ! اینطور نیست که این مسئله در زمان شما\nاستنباط شده و تنها بحق شما و اولاد شما تطبیق میشود؛ باید\nبدانی که ضرر این قسم عروسی ما را تمام ملل مشرقی دیده بعد از تجربه و\nمشاهده سخن حکمای دنیا را بحال خود تطبیق کردند و در نفوس\nو سلامتی افراد خود کامیاب برآمدند.\n- شاید ملل شرقی دنیا که مالک کرور ها نفوس من بنده میشوند"}
{"book": "adl0116", "page": 23, "text": "شماره اول ١٦ سال اول\nوقت عروسی اولاد خود شانرا زمان بلوغ قرار داده باشند که\nاین همه کثرت نفوس را تصاحب نمودند؟\nنی - نی! این فکر سر اسر غلط است، وقت عروسی زمان\nبلوغ نیست و نه این مسئله باعث ترقی نفوس یک ملت میباشد\nبلکه یگانه اسباب سقوط صحت و سلامتی افراد ملل شمرده شده\nو می شود. چنانچه امروز ما افاغنه که در صحت و سلامتی نفوس و هم\nترقی آن از ملت مترقی مشرقی مثلا جاپانها عقب مانده ایم سبب\nمخصوص آن همین است که زمان بلوغ را وقت عروسی قرار داده ایم\nورنه حکمای دنیا عمر یک آدم را به هشت (۸) دور تقسیم نموده اند\nکه اول آن دور طفولیت (۲) دور شباب (٣) دور بلوغ\n(٤) و دور رشد (٥) دور کمال (٦) دور انحطاط (٧) دور\nشیخوخت اولی (٨) دور شیخوخت آخری است.\nچنانچه دور طفولیت از ابتدای ولادت تا بسن هشت سالگی\nاست و درین دور تمام اعضای آدمی نشو و نما نمی یابد. و از هشت\nسالگی تا چهار ده سالگی دور صباوت گفته میشود درین دورس"}
{"book": "adl0116", "page": 24, "text": "شماره اول ۱۷ سال اول\nشهوانی اندک اندک ظاهر می شود و از چهارده سالگی تا بیست\nسالگی دور شبابست که درین دور اگرچه نطفه پیدا می شود وا\nحس شهوانی قویتر میگردد ولیکن هنوز اعضا انسان و ماده منویه\nبدرجه کمال نمیرسند. بنابران عروسی که در همین هنگام واقع شود\nثمره نمیدهد و یا اینکه ثمرش یعنی فرزندی که از همچنین ازدواج\nپیدا شود ناقص، ضعیف و بی مدار میباشد. بنابران حکمای\nمردان را پیش از بیست و دو سالگی و زنان را پیش از هجده سال\nحکم ازدواج نمیدهند، و میفرمایند که پیش ازین هنگام زن\nگرفتن چند ضرر مدهشی دارد که حیات یک ملت را در خطـــــــر\nمی اندازد :\nاولاً از آنجا که درین سن و سال هنوز عقل و قوه محاکمه مرد\nبدرجه کمال نرسیده میباشد، در خصوص امر معیشت و اداره\nخانه عاجز میماند .\nثانیاً چون درین سن و سال قوالی بدنیه مرد و زن درجه\nکمال حاصل نکرده و اکثر بحس شهوانی مغلوب شده اساس عمر خودشان را"}
{"book": "adl0116", "page": 25, "text": "شماره اول\n۱۸\nسال اول\n\nسست و ضعیف میسازند و از ثمر اولاد محروم میمانند.\nثالثاً اگر فرزند تولد شود آنهم ضعیف بوده از هرگونه ترقیات\nبشری ناکام خواهد ماند.\nرابعاً اگر درین سن و سال زن حامله شود چون قبل از اکمال\nاعضای خود بار گرفته است قوای خود را تماماً از دست میدهد بدنش\nاز نشو نماسی که لازم و ضروری است باز میماند و بامراض مهلکه سرا\nدوچار میشود. درینصورت نه تنها اولاد مضرت میبیند بلکه\nنهال عمر مادر نیز خسته و شکسته میگردد.\n\nخلاصه بهترین وقت ازدواج دور رشد است که از بیست\nسالگی تاسی سالگی است. درین دور اعضاء انسان تماماً کسب\nقوت کرده میباشد، و نطفه نیز خاصیات و صفاتی را که برای\nفرزند شدن لازم است بکلی حاضر میکند. بنابراین اولین\nدور زراعت تخم انسانی همین دورست، و نزد حکما و سائر\nملل دانای عالم همین دور دور ازدواج و عروسی قرار داده شده\nاست. حالا خود انصاف کنید که وزارت معارف با چقدر حق بداست"}
{"book": "adl0116", "page": 26, "text": "شماره اول ۱۹ سال اول\nهست که بر امر عروسی اولاد این وطن دقت و توجه مینماید و نمی ماند\nکه شاگردان مکاتب قبل از دور رشد عروسی کنند بچه این قسم\nشاگردان عین بعد از تحصیل عالی قابل عروسی وازدواج میباشند\nزیرا شاگردان وطن عزیز ما بسن سیزده سالگی از مکاتب ابتدائی\nخارج شده بمکاتب رشدی داخل میشوند و بعد از چهار سال\nتعلیم رشدیه بمکاتب اعدادیه شامل میگردند که در ظرف\nسه سال دور اعدادی را تمام کرده بدارالعلوم عالی که امید\nواثق داریم عنقریب بتوجه اعلحضرت غازی متبوع معارف\nپرور ما در پایتخت شاهانه تأسیس شود) داخل میشوند و بعداز\nچهار سال از دارالعلوم عالی شهادتنامه گرفته بعمر بیست و چهار\nسالگی که دور رشد ست آدم عالم سالم شده در عرصه دنیا\nداری قدم میگذارد و بخواست خدا حیات خود را در هر شعبه امور\nبخوبی اداره کرده میتواند .\n— معافی میخواهم حالا خوب فهمیدم چند روز پیشتر این مسأله را\nاز زبان مدیر صاحب مکتب شنیده بودم لیکن اینقدر تأثیر"}
{"book": "adl0116", "page": 27, "text": "۲۰\nبخشیده بود که از زبان مبارک شما شنیدیم . بلی چون\nترقی ترقی میگوئیم پس لازم است بر هر مسئله بغور امعان\nنظر کنیم و معنای هر چیز را از اشخاص دانسته و تجربه\nدیده بپرسیم ازین رو اگر خدا نخواسته در سئوال و جواب\nگستاخی از من ظاهر شده باشد عفو فرمائید !\n- بلی عزیز من ! مدیر مکتب بحیثیت پدر شفیق امریکه صادر میکند\nبرای خیر و بهبود اولاد ما و شما است .\nف ، م"}
{"book": "adl0116", "page": 28, "text": "شماره اول ۲۱ سال اول\nحس و فکر و اراده\nروحیون بصنوف ثلاثهٔ بزرگ حادثات روحیه\nاتفاق نموده اند: حادثات حسیه هیجان وانفعال\nحادثات ذهنیه شعور یا خود علم، حادثات ارادیه\nفعالیت یا خود قصد و قرار.\nمثلا انسان مرتکب یک کار بد شد، بحجاب\nافتاده، مکدر و مغموم خواهد گردید . بعد ازین حس\n(تهیج) غم دوام می کند . کدر و غصه قلبش را\nاستیلا مینماید . درین کیفیت قباحت هر فعل ناملایم\nرا شعور نموده، نتایج بد او را تصور کرده میتواند . اینک\nبعد از ورود کدر، دوام سلسلهٔ این فکر کیفیت (شعور\nدرک) است که از حس گذشته بفکر رسیده . وقتیکه\nآرزوی تلافی و رفع سیئات حاصل شد، بکارهای\nخوب و اصلاح حال قرار میدهد .\nخلاصه هر فعل که اثر آن خواه در فرد خواه در جمعیت"}
{"book": "adl0116", "page": 29, "text": "هیجان، شعور و قرار تولید کند، مبدأ و منتهای همین\nحادثه روحی است که اولا حس، ثانیاً درک، ثالثاً\nقصد میباشد. ازین مثال قارئین کرام گمان نکنند\nکه همه حادثات روحی از قباحت سر کرده تا قرار اصلاً\nهمین سه حال را تعقیب مینماید، خیر ! هر کار که فائده\nو یا ضرر دارد همین سه حال واقع میشود. همین قدر دارد\nکه در عقب هر فعل که فائده یعنی لذت مادی یا معنوی دارد،\nجاریست. در صورتیکه ضرر وارد کند؛ همین مثال بالاست.\nاما وقتیکه فائده، رسوخ پیدا کند؛ تکرارش اعتیاد و ترتیب\nسلسله آن ماتحت الشعور و میکانیکی خواهد گردید.\nحال هر فعل اجتماعی و اخلاقی که بمیزان هدا سنجیده شود،\nبدون کم و کاست بنظر میخورد. چه هر شخص از فعل خود لذت\nو یا الم میکشد. لذت چنانچه شخصی است الم نیز فردی است،\nهرگاه بعد از زوال یک لذت عکس و غیر آن پیش\nنظرش آمد؛ البته امثال غیر آنرا تصور کرده از لذت اولی تنفر\n\nملاحظه شد\nعین الله"}
{"book": "adl0116", "page": 30, "text": "شمارهٔ اوّل\n۲۳\nسال اوّل\n\nخواهد نمود و ضمناً مفید و موافق آنرا طلب خواهد کرد. بتعبیر\nدیگر در دماغ آن شخص همین سه واقعهٔ روحی جریان می‌یابد!\nبنا بران از یک نفر عاجز گرفته، تا فرد کامل همیشه\nدر میدان مغز خود همین مجادله را دوام میدهد. یعنی\nهر کس یا کار خود را تکرار خواهد نمود: در صورتیکه فائدهٔ\nآن ملحوظ شود. یا نفرت خواهد کرد، وقتیکه فائده ملحوظ\nبدستش در آید.\nبرین‌وجه اشخاصیکه بکار می‌اشتغال می ورزند با اولاً باید\nآن چیز را بشناسند. منافع او و طاقت خود را سنجیده بعد\nاحضار وسائط شروع کنند. نتیجه کار با شرائط لازمه خوب مفید\nخواهد شد. وگرنه هیچ.\nاغیست که پیش از شروع هر کار- خواه مادی وخواه\nمعنوی- مردم جهات آتی را در نظر میگیرند:\n(بقیه دارد)"}
{"book": "adl0116", "page": 31, "text": "۲۴\nتازیانه بهار\nای قلم ای هیکل مضراب ساز زندگی سجدہ ات طور تجلاے نیاز زندگی\nای کلید گنج لا یفناے راز زندگی رسم کن تصویر سرشار گداز زندگی\nدیده اهل وطن در گلشن عرفان کشا\nاز پر پروانه طومار دل بریان کشا\nخضر را ہی نسخه آب حیات آوردۂ داروی دردم تو روح کانیات آورده\nمژده جان بخش فرمان نجات آورد از پر پروانه برداغم برات آور دۀ\nبزبان شعله شمعت پیغام حیات\nنیست اندر عالم افسرده گی نام حیات\nنوبهار آمد بدامان چمن گل ریخته است یا مگر خون جگر از چشم بلبل ریخته است\nدست قدرت تخم گل در خاک کابل ریخته است دسته دسته حلقه حلقه جعد سنبل ریخته است\nسبزه در موج طراوت غرق طوفان نشاط\nشش جهت پهن است در عالم بساط انبساط\nکسوت ارژنگ در بر کرده ابر آذری شد دم طاوس افق از نور مهر خاوری\nنیر اعظم قماش ابر را کرده زری ذرہ ذرہ از شعاع شمس شد آتش پری\nشد نسیم صبحی هم از نگهت گل عطر بار\nہم بموج مقیاس گل شناور کوهسار"}
{"book": "adl0116", "page": 32, "text": "شماره اول\n۲۵\nسال اول\nز انعکاس مهر هر یک ذره اشک اختر است\nچون صدف برگ سمن هر قطره شبنم گوهر است\nغنچه سرگرم تبسم دیده نرگس تر است\nبهر قصد خون فاسد خار گل چون نشتر است\nتیغ برقی از آسمان بر سینه خاک اوفتاد\nبر در و دیوار شد اخماسے گلشن باد باد\nموج از مستی بروی بحر غلطان میرود\nکف بلب دیوانه وش پران و خیزان میرود\nاز صدای رعد همچون بید لرزان میرود\nسینه را بر خاک و چوب سنگ مالان میرود\nمیکند شور و فغان بحر اعلان حیات\nکرده ابر در نامیه تجدید پیمان حیات\nعید جمشیدی مبارک باد دهقان زاده را\nدور از غوغای شهر از رنج و غم ازاده را\nنوکر بازوی خود در گرد و خاک افتاده را\nکافل رزق جهان برناگ دل ساده را\nحامیش در کار محنت جمله اجرام فلک\nاشرف نوع بشر باشد نا خونش ملک\nسعی اندر فطرت پاکش سرشته از ازل\nبهره مند از همت است آن صاحب عمل\nاحتیاج دست و بازویش بود اہل دول\nسینه بی کینه اش پاکست از مکر و دغل\nصاحب همت بود فرمان روای کاینات\nباج از خورشید گیرد خرمن از خاک و نبات"}
{"book": "adl0116", "page": 33, "text": "۲۶\nدوره امن امان وعصر عصر همت است   وقت سعی است و عمل این دور دور غیرت است\nبسته بر سعیت حیات و هم ممات مملکت   کاهلی و غافلی بگذار وقت خدمت است\nجلوه فرابرافق شد صبح استقلال ما\nمیدرخشد برفلک آن اختر اقبال ما\nتا بکی باشی زاصل خلقت خود بیخبر   بست فلکی ولیکن تاج کرمنا بسر\nشد هوا با آن لطافت موکب نوع بشر   بر خط فرمان آدم برق هم بنهاد سر\nآدم آدم از کمال علم و عرفان می شود\nآدم بی معرفت غول بیابان می شود\nچشم ما از پرتو عرفان اگر روشن شود   کلبه احزان ما هم غیرت گلشن شود\nنو نهالان چمن را پر ثمر دامن شود   مزد دست ما بدامان وطن خرمن شود\nگنج عرفان گر به بازار وطن یابد رواج\nوار هاند ملکی ملت را ز فقر و احتیاج\nصحنه تمثیل عالم پردہ ہای عبرت است   انتہاے علم انسانی مقام حیرت است\nحربه دیورقابت در اروپا ضعت است   اصل بنیاد تمدن الفت است اخوت است\nحامی نوع بشر در دهر جز اسلام نیست\nخیر خواہ نوع خود این بستگان خام نیست"}
{"book": "adl0116", "page": 34, "text": "شماره اول ۲۷ سال اول\nکرده وحشت جامه علم و تمدن زیب تن بهر قطع نسل آدم میکند ایجاد فن\nعاشقان اجنبیت مست مجنون وطن آدمیت گم شده است، اندر میان انجمن\nمعرفت در عصر حاضر مقصد از تن پروریست\nمعنی دار الفنون عصب حقوق آدمیست\nشأن\nمقصد از علم ست در اسلامیت انسان از برای عالم انسانیت قربان شدن\nشمع راه زنده گانی های اخوان شدن زنده گی بخشنده همچون بارش نیسان شدن\nگر کند تولید علم اندر دلت بغض و حسد\nزآدمیت میشوی داخل به نوع دیو و دد\nفرض نوعیت بعالم خدمت نوعست و بس نیست آدم آنکه باشد بنده حرص و هوس\nآتش حرص او فتاده در بساط مشت خس زین بلای خالق فریاد رس فریاد رس\nشاه باسته با طفای چنین آتش کمر\nدست او از لطف گیر ای کردگار دادگر\nشوکت اسلام یارب در جهان پاینده با اختر خدام او بر آسمان تا بنده باد\nدر وطن این دوره امن و امان فرخنده با خادم دین نبی آن شاه افغان زنده باد\nبر درت دست تهی یارب رسول آورده است\nحاجت ملت با مید قبول آورده است (عبدالرسول)"}
{"book": "adl0116", "page": 35, "text": "۳۸\nسبک تازه و اسلوب جدید.\nقادر مطلق جل شانه افراد موجودات را بر صور مختلفه گوناگون\nآفریده که اگر با ذره بین تامل نگاه کنیم می بینیم در هر یک از جزئیات\nخصوصیتی است که در دیگری آن خصوصیت یافت\nنمی شود.\nاین فرق و امتیاز از حیث خصوصیات در میان جزئیات\nسائر عالم عموماً و در بین افراد بنی آدم خصوصاً محقق است.\nهرگاه در روزهای عید وغیره اوقات اجتماع که هزارها\nنفر یکجا میشوند مردم را فرداً فردا (چهره کنیم) در انیقدا\nجمعیت بزرگ دو نفر را نمی یابیم در سرو صورت باهم\nشبیه باشند بلکه هر یک دارای تشخص و خصوصیتی\nخواهد بود که در دیگری همانخصوصیت بکلی مفقودست.\nگذشته از سر و صورت، اثر این اختلاف در وضع\nحرکات و سکنات و طرز آواز و سخن هر یک هم موجود است\nمثل مشهور است که میگویند: دو برادر بهم برابر نیستند."}
{"book": "adl0116", "page": 36, "text": "۲۹\nوطوریکه سخن زدن یکی باسخن زدن دیگری مانند نبوده\nوشباهتی بهم نمیرساند همانطور زبان قلم هر یک از ادبا قوه\nتحریر خاصی دارد و هرکدام بز‌بانی حرف میزنند که دیگری محرم آن\nنیست (ومن آیاته خلق السموات والارض و اختلاف\nالسنتكم و الوانكم)\nنتیجه این اختلاف تحریر در حقیقت از اثر اختلاف\nمحیط قابلیت و استعداد است چه هر یک از ابا دور محیط قالبیت\nو استعداد خاصی پرورش مییابند. و آب و هوای خیا[ل]\nوافکار تازه را غذای دماغ میکنند.\nاما اگر بطور کلی ملاحظه کنیم سبک تحریر و چیزنویسی\nدو قسمت میشود که آنهم عبارت است از سبک قدیم و جدید\nچیزنویسی اشعار سالفه غالبا موجز و مسجع و عبارت بوده\nاز پاره کلام مشحون از فقرات مقفا که فقره لاحق با فقره\nسابق حتماً هم سجع بوده و نیز از کلمات و جملات مترادف که بطور\nعطف تفسیری ترتیب می یافت."}
{"book": "adl0116", "page": 37, "text": "۳۰\nچون این نوع تحریر خالی از تکلف نیست ومضمون طوریکه\nمی شاید در ظرف عبارت نمی گنجد می شود کلمات مترادف\nدر عوض آنکه در ایضاح معنی مراد خدمتی نماید بر عکس\nمخل مقصود شود علی الخصوص وقتیکه بخواهیم همچو یک\nفقره را شرح کنیم در حین تفسیر می بینیم پاره از الفاظ\nحشو موجودست که تعبیر از ان موجب تکرار و بی نمکی بیان\nمی شود.\nازینجاست که محرّرین عصر حاضر زمینه سخن را بدل\nکرده و در طرز تحریر سبک عارضی نویسی را اختیار نموده اند\nکه عبارت است از بیان ساده و خالی از سجع ، و می شود\nدرین زمین قابل هرگونه بذر افشانی نمود و حاصل را که عبارت\nست از حاصل مدّعا خاطر خواه برداشت مگر بعضی از نثر\nآرایان عصر ، سبک قدیم وجدید هردو را بکنار گذاشته\nو تقلید زبان اجنبی میکنند یا پاره از لغات عربیه را بجهل\nو در غیر معنی موضوع له استعمال می نمایند مثلا (اسبال)"}
{"book": "adl0116", "page": 38, "text": "۳۱\nرا بمعنی فرستادن استعمال میکنند حال آنکه در اصل لغت عرب\nبمعنی خوشه بیرون آوردن کشت ، باریدن اشک و باران\nو سائره آمده و باصطلاح فقهای کرام (اسبال) کشال\nماندن قديفه يا وا ماندن تکمۀ جامه وغیره است در نماز که این\nعمل را از مکروهات شمرده اند (سنبل) مجردش هم بمعنی\nباران ، خوشه ، رک سرخ که در چشم پیدا شود ، اسپ\nخوب مستعمل بوده ( صراح ) و هیچ یک از معانی موضوع\nله او با فرستادن مناسبتی ندارد. هر گاه ما این جور\nالفاظ را (که این حضرات از عربی بفارسی عاریه گرفته و در غیر\nمعنی موضوع له او استعمال می نمایند ) بشماریم خیلی سخن\nطول میکشد .\nخلاصۀ اینها از استعمال بیجۀ الفاظ و تقدیم و تاخیر کلمات\nوحشو های بی فائده و ترکیب عبارت بر خلاف دستور\nزبان قالبی برای تحریر تراش داده اند که روح مذاق\nفارسی خیلی از ان متنفر است البته نی قلم اگر صورت فیل"}
{"book": "adl0116", "page": 39, "text": "۳۲\nشود هم نمیتواند جان معنی مقصود در پیکر افسردۀ این جور\nتراکیب بدمد .\nبه عقیدۀ فقیر مسلک تحریر طوری باید بود که از جادۀ\nدستور زبان یکقدم برکنار نیفتد و در عوض الفاظ مانوس\nنامانوس و غیر مروج استعمال نگردد تا معنی مراد به سهولت\nاز عبارت مستفاد شود .\nاعضای دارالتالیف\nقاری عبدالله"}
{"book": "adl0116", "page": 40, "text": "۳۳\nوطن\nای وطن ای خانه ات آباد باد\nای دلت از هر غمی آزاد باد\nای وطن ای ما در دلسوز من\nای بروایت عید من هر روز من\nای وطن افغانستان خوش فضا\nفرحت افزای دل از آب و هوا\nهردم از آب و هوایت دم زنم\nاز مسرت روح بالد در تنم\nاز سواد دشت و کوه و دره ها\nداده حقت پر منافع جایها\nموقع خوب تو قلب ایشیا\nکوه های سر بلندت چرخ سا\nسالها دادی تو ما را پرورش\nخوان احسان تو پر از نانخورش\nمیدهی هر سال حاصلهای خوب\nگندم و شالی و انواع حبوب\nای جوبت رزق ابنای وطن\nنعمت عام تو بذل هر روزن\nمیوه های رنگ رنگت وافرست\nبهر ما از فیضت اینها حاضر است\nای وطن ای ما در بس مشفقم\nایکه گوئی بر شما من ذی حقم\nراست بر اولاد داری از نخست\nدعوت بسیار و حقی بس درست\nدولت توفیق خواهیم از خدا\nتا شود حقها بتو یکیک ادا"}
{"book": "adl0116", "page": 41, "text": "۳۴\nاقتصادیا وقایع تاریخی مشرق زمین\nآسیا از زمان اسکندر مقدونی تاکنون که بالغ بر دو هزار و دویست سال است میدان طمع اروپا واقع شده است و درین مدت مدید هیچ وقت از امید گاه استفادهٔ اروپا فارغ و آرام ننشسته و موقع ترقی و تعالی خصوصی او ممانعت دیده مجبور معادله و دفاع گردیده است. بعد از مرگ اسکندر فیلقوس که اراضی باختر بمصر و شامات بین یاران او تقسیم شد بقوی ترین سلطنت اوروپائی حکومت (سلوکیه) شام تاسیس و تشکیل یافت.\nاین حکومت روز بهی حاصل کرده بار دیگر شهنشاهی مشرق زمین را دعوی دار گردید. برای مقابله و ابطال این دعوی کسیکه نخست کمر همت بست سلطنت ایران بود (مهرداد اوّل) که پادشاه ششمین اشکانیست، ولایات عراق عجم و عراق عرب و لرستان و فارس و ارمنستان را فتح کرد."}
{"book": "adl0116", "page": 42, "text": "۳۵\nو از طرف مشرق مملکت باختر را گرفته تا به رود (جحلم) رسید\nهنوز از تصفیه این سمت دعوی خود فارغ نگشته بود که (دتمیریوس)\nپادشاه سلوکید از دجله عبور نموده قدم در خاک ایران گذاشت\nو بقصد اینکه بین ایران و سائر بلاد مشرق زمین اتحادی\nبر علیه او واقع نشود، بر مملکت ایران تاخت و تاز نمود (مهرداد)\nتهیه محاربه سلوکید فرمود و عسکر اور پائیا را شکست فاحش داد\nو هم درین هنگام دتمیرس را اسیر گرفت و سلطنت او را\nمنقرض ساخت . اما چندی نگذشته (انتسيو کوس)\nبر اشک هفتم یعنی (مهرداد ثانی) حمله نمود و بقصد اینکه\nبرادر خود دتمیریوس را از قید ایران بنجات بخشد بخود در محاربه\nایران کشته گشت و سلطنت خود را تماماً منهدم ساخت.\nبعد از سلطنت سلوکید (رومیها دعویدار مطالب اسکندر)\nو یاران او واقع شدند (کراسوس) رومی که بعزم تسخیر\nآسیا قدم گذاشت، آنهم به محاربه (اُروُ) پادشاه سیزدهم\nاشکانی مقتول گردید . خلاصه تا به عصر سلاطین ساسانی"}
{"book": "adl0116", "page": 43, "text": "۳۶\nمهاجمه ارو پا را ملت نجیبه ایران از سر مشرق زمین کاملاً رفع\nو دفع میداشت و اهل یورپ به ادعای شهنشاهی مشرق\nکامیاب نشدند . اما در اور پا از عدم کامیابی خود مجبور شد\nتا روش دیگری اختیار کنند .\nو از آنجاکه در اواخر سنه ۳۰ میلادی برخی از مسیونریهای\nمبلغین دینی (قسطنطنیه) بسمت ایران و توران زمین مسافرت\nاختیار نموده در (مرو) کلیسای بزرگی تاسیس نمودند و تبلیغات\nنصرانیان تاثیرات فوق العاده درین حدود حاصل کرد .\nامصار (هرات) و (سمرقند) را نیز از مراکز مهمه تبلیغات دین نصارا\nقرار دادند و هم از همین راه دوره تبلیغات مذهبی نصرانیان\nآنقدر امتداد یافت که مملکت چین را فرا گرفت . چنانچه\nدر سنه ۶۳۸ میلاد شاه چین رسماً تاسیس کلیسا را\nدر پایتخت خویش اعلان کرد .\nخلاصه تا به چار دهم سال هجرت که حکومت ساسانی\nاز یکطرف بدفع قوای اشتهائی اور پا مشغول بود و از دیگر"}
{"book": "adl0116", "page": 44, "text": "۳۷\nجانب خوف وخطر هجوم دین نصارا و اسلام آن حکومت را\nمنکوب ومندوب میداشت . تا اینکه اسلام بعد از فتح (قادسیه)\nبر تمام مملکت ایران ضیاء افزای شوکت و حشمت گردید\nآفتاب جهانتاب حق پرستی اعراب مشرق زمین را\nاز ظلمت و کدورت ریاکاریهای اوروپائیان نجات بخشید\nدر اواخر سه ۴۴ هجرت در اراضی ترکستان\nانقلاب عظیمی بظهور رسید کلیسائیان زیر و زبر شدند.\nمعبدهای این طائفه تماماً مسمار شد و راه بین اروپا و آسیا\nکه اراضی ترکستان شمرده می شد و توجه مخصوص اهل اروپا را\nبطرف خود جلب کرده بود مسدود گردید و مراودات مذهبی\nو سیاسی اقتصادی شرق و دول یورپ قطع شد.\nو اسلام بکمتر مدت چنان ترقی کرد که از هر طرف در باد یا های\nاروپا و آسیا را تصرف فرمود و اروپا تا به زمان\nخاندان چنگیز و سلطنت تیمور هیچ گونه مراودات\nسیاسی و اقتصادی و هم مذهبی با اهل آسیا نداشتند"}
{"book": "adl0116", "page": 45, "text": "فعلاً بعد از انکه تیمور سلطان بایزید را هزیمت داد و سلطنت\nاو را متزلزل ساخت، باب مراوداتی با فرانسه باز کرد.\nاما چندی نگذشته در فرانسه انقلابات و خانه جنگیها\nپیدا شد که آن مراودات و مناسبات دوام کرده\nنتوانستند. لیکن اروپا بهمین اراده که مشرق همیشه مغلوب\nو مأکل مغرب باشد، بار بار تشبثاتی بسوی ایشیا می نمود،\nچنانچه در سنه ۱۵۲م بار دیگر اقدامات مهمی در خجصوص\nنمود و علاوه بر هجوم تبلیغات مذهبی خویش به غلبه اقتصادی\nخود تشبث قطعی کرد و برای اقدامات خویش یگانه راهی که\nاتخاذ نمود همانا محیط افریقا را بجهازات بحری خود طی کرده\nبهندوستان و جاپان و چین مراوده می نمود، اما درین یله\nیگانه ملتی که بیدار بود ملت جاپان گفته میشد که زود از زود\nخود را از انحصار اقتصادی اروپا کشیده قدم در عرصه ترقی\nگذاشت و بار بار با هجوم اقتصادی غرب مقابله کرد، اما چین\nو هندوستان و ایران و هم ترکیه در مقابله اقتصادی مغلوب"}
{"book": "adl0116", "page": 46, "text": "۳۹\nاور پائیان واقع شدند چنانچه تا امروز این بند و بست دوام\nکرده یگانه سبب ضعف و نقاهت این ممالک دیده میشود\nالبته ازین مراودات تاریخی همین نتیجه معلوم خواهد شد\nاقوامیکه بخواهند خود شانرا از ین گونه ضعف و نقاهت\nنسبت برفتار اخیره دار بانند و در جمعیت ملی شرقی قوی شوکت دنیا\nمحسوب سازند اوّل باوّل باید بر قوّت اقتصادی خود بیفزایند\nو خود را از غلبۀ اقتصاد غیر همیشه محافظت کنند."}
{"book": "adl0116", "page": 47, "text": "۴۰\n\nمساعی علمی معارف\n\nاین بحث در عالم مطبوعات و عرفان خیلی مهم است\nچنانچه یکی از نویسندگان میگوید:\n«عرفان یک ملت بقدر آثار تحریری او است.»\nاین فقره بتعبیر فنی آورده شود؛ معارف یک قوم\nبا آثار مولفه آن مهبطاً متناسب میرود. چه،\nاین جهت از کتاب داخل مکتب گرفته تا خارج مدرسه\nهیئتی است که نمایندگی عرفان آن ملت را بروز میدهد.\nبنابران ارباب معارف نسبةً متسلی شده میتوانند\nکه تنها در مطبعه وزارت جلیله معارف از ابتدای سال\n۱۳۰۲ شمسی تا امروز یعنی در ظرف یکسال قریباً سی اثر\nنشر کرده و تخمیناً همینقدر اثر زیر طبع آورده.\nنشریات مطبعه کاظمیه، ماشینخانه، حربیه، تحریرات\nحضور و سائر ولایات داخل این حساب نیست. چنانچه"}
{"book": "adl0116", "page": 49, "text": "۴۲\nگردیده .\nسّوم - آثار اخلاقی و تربیوی که در داخل مکتب\nو خارج آن بکار است بعضی بطبع رسیده و بعضی\nزیر چاپ آمده . بعرفان و رفع احتیاج مملکت\nافزوده . مثلاً ظهور الامان، دستورالامان،\nمصاحبه اخلاقیه، تربیه طفل و سائره که بیشتر برای\nهوا خواهان علم و معرفت و تزئید ثروت و مطبوعات\nذخیره گردیده .\nچهارم - تاریخ - جغرافیا که اولاً برای مدارس،\nثانیاً برای تزئید علم و عرفان بیرون مکتب بوجود آمده\nمثل جغرافیای وطن، جغرافیای طبیعی، تاریخ حکما\nو تاریخ عمومی و همچنین سوانح فاروق ، احوال ابوحنیفه،\nسعدی، ابن سینا و سائره که خیلی اثرهای مقبول بوده\nبعضی زیر طبع است .\nپنجم - از قسم طبیعیات مثلاً : تاریخ طبیعی،"}
{"book": "adl0116", "page": 50, "text": "۴۳\nعلم الاشیاء ، نباتات ، حکمت و کیمیا برای مکتبهای\nرشدی و دار المعلمین ترتیب یافته که هر کدام ازینها\nنسبت بطاقت امروزه شایان شکران است .\nششم - آثار ریاضی مثل حساب ،\nهندسه ، خواه ترجمه و خواه تألیف باشد؛ از قلم\nارباب علم و فن ملت بصنوف مختلفۀ مکتب رشدی\nو دار المعلمین تخصیص یافته ، عنقریب بطبع رسیده\nموجب استفاده خواهد شد .\nخلاصه ارباب معارف متسلی و مفتخرند\nکه بیست و هشت جلد مطبوع و تقریباً\nهمین قدر کتاب را زیر طبع دیده دستمایۀ عالم علم\nو صنعت و ذخیرۀ دماغ ملک و ملت\nرا در ظرف همین یک سال بانظار\nطلاب و اهل علم متداول داشته،\nبنا بران جدول ذیل که مختصراً رهنمائی این آثار کند."}
{"book": "adl0116", "page": 51, "text": "۴۴\n\nفهرست ہذا است:\nرقم | اسم کتاب | مضمون | تالیف یا ترجمہ | برای مکاتب | غیر مکاتب\n۱ | فارسی اوّل نسوان | لسان | | جماعت اوّل نسوان\n۲ | \" دوّم \" | \" | | \" دوّم \"\n۳ | \" پنجم \" | \" | | \" پنجم \"\n۴ | \" پنجم ذکور | \" | | پنجم ذکور\n۵ | \" اوّل رشدیہ | \" | | اوّل رشدیہ\n۶ | \" دوّم \" | \" | | دوّم \"\n۷ | قاعدهٔ فارسی | \" | | اوّل ابجدخوانی\n۸ | تعلیم خط فارسی | \" | | \"\n۹ | صرف و نحو افغانی | \" | |\n۱۰ | کتاب تعلیم خط فرانسوی | \" | | جماعت اوّل\n۱۱ | \" خط | \" | | \"\n۱ | دینیات اوّل نسوان | دینیات | | جماعت اوّل نسوان\n۲ | \" دوّم \" | \" | | \" دوّم \"\n۳ | \" سوّم \" | \" | | \" سوّم \"\n۴ | \" چہارم \" | \" | | \" چہارم \""}
{"book": "adl0116", "page": 52, "text": "۴۵\nرقم اسم کتاب مضمون تالیف یا ترجمه برای مکاتب غیر مکاتب\n۵ دینیات پنجم نسوان دینیات جماعت پنجم نسوان\n۶ \" اول رشدیه \" \" اول رشدیه\n۷ \" دوم \" \" \" \"\n۸ اغراض نماز ..... برای استفاده\n۱ جغرافیای پنجم تاریخ - جغرافیا جماعت پنجم\n۲ تاریخ حکما \" استفاده\n۳ الفاروق \" ترجمه \"\n۴ تاریخ عمومی \" رشدی اول\n۵ سوانح عمری ابوجعفر \" ترجمه \"\n۶ المامون \" \" \"\n۷ حالات سعدی \" \" \"\n۸ \" ابن سینا \" \" \"\n۱ تربیه طفل اخلاق و تربیه ترجمه برای عائله\n۲ تعلیم \" \" برای معلمین\n۳ امان المکسورین برای استفاده\n۴ ظهور الامان \" \""}
{"book": "adl0116", "page": 53, "text": "رقم | اسم کتاب | مضمون | تالیف یا ترجمه | برای مکاتب | غیر مکاتب\n۵ | کتاب هدایات | اخلاق و تربیه | | | برای معلمین متعلمین\n۶ | مصاحبه اخلاقیه | 〃 | | رشدی اول دوم |\n۷ | یکصد و یک مقاله | 〃 | | | برای استفاده\n۸ | دستور الامان | 〃 | | | 〃\n۹ | دستور العمل هر روزه | | | | برای معلمین\n۱ | تاریخ طبیعی | طبیعیات | | رشدی اوّل |\n۲ | علم الاشیا | 〃 | | 〃 |\n۳ | علم نباتات | 〃 | | 〃 دوم |\n۴ | حکمت فزیک | 〃 | ترجمه | رشدی دوم |\n۵ | کیمیا | 〃 | 〃 | رشدی سوم |\n۶ | جغرافیای طبیعی | 〃 | | رشدی اوّل |\n۱ | علم حساب | ریاضیات | ترجمه | رشدی اوّل |\n۲ | حساب | 〃 | 〃 | رشدی اوّل |\n۳ | هندسه | 〃 | 〃 | رشدی اوّل |"}
{"book": "adl0116", "page": 54, "text": "۴۷\nمجالبت انظار\nفضلای کرام و علمای انام از جدول مساعی علمی وزارت معارف شاید قسماً حالی\nشده باشند که نظر بطاقت امروزه خود رؤسای دولت خاصةً وزارت\nمعارف (که همه احتیاجات علمی مملکت را تقدیر کرده) چه قدر غیرت دینی،\nملی بکار برده با یک مشت منور دماغ خیرخواه عاری از خود پسندی دست\nبدست داده بنای مختصر معرفت بوجود آورده. مع مافیه احتیاجات خود را\nبا نیقید ما رفع کردیم گفته آسوده نشسته.\nحالا نکه علم مال مشترک ملت و فن و صنعت برای عموم وطن ست.\nچنانچه تحصیل آن بر همه کس مساویست - چه مرد وزن چه پیر جوان.\nاینچنین تعلیم آن بر همه اهل علم فریضهٔ وجدانی ست! این ست که علماً، بنای\nدولت را بر آسوده گی عمومی مانده و تامین آسایش را اولین فریضه حکومت\nو دولت نشان داده اند. امور زراعت، معارف و سائره را بدرجهٔ دوم\nو سوم گذاشته اند. اما با وجود این اساس ستراج دولت خداداد در امور\nاداری و مملکتی هیچگاه نکات مهمه معارف را از نظر اهمیت دور نداشته\nپس بر ماست یعنی بر ارباب علم و فضل است که تا همتی صرف کرده توانند."}
{"book": "adl0116", "page": 55, "text": "۴۸\nچکیدهٔ قلمی در باب معارف صرف نمایند بپرزه نوشته بمکتب خانه عرفان کم\nسرمایه ملت بفرستند. اثر قلم را عام و محصّل دماغ را برای انام مبذول دارند\nچه، وزارت بقدرشناسی خدمت علمی حضرات فضلا حاضر بوده بانشان\nونقداً استقبال میکند. بنابراین:\nاولا ــ هر قدر کتب علمیه که موافق پروگرام رشدی، دارالمعلمین وابتدا\nدر یابد بواسطه دارالتالیف خود بمقابله حاضر است ـ بشرط آنکه کتب مولفه شا\nاز موجود خوب یا سر راست محتاج الیه باشد؛ بقدر لیاقت قیمت آن تقدیم\nکرده می شود ، کتب ناقصه و یا محتاجه بر وجه ذیل است:\n(۱) مختصر جغرافیا و تاریخ وطن برای صنف پنجم ابتدائی .\n(۲) حساب سال سوم ، چهارم ، پنجم ابتدائی .\n(۳) تاریخ سال سوم ، چهارم ، ابتدائی .\n(۴) علم احوال روح ، فن تربیه جهت دارالمعلمین و دارالمعلمات .\n(۵) طبقات الارض برای سال هشتم رشدی\n(۶) اخلاق و معلومات مدنیه برای سال هشتم و نهم رشدی.\n(۷) جغرافیا و تاریخ مفصل افغانستان برای صنف چارم رشدی امثال آن."}
{"book": "adl0116", "page": 56, "text": "۴۹\n\n(۸) ادبیات برای صنفهای بالای رشدی - خواه نظریات ادبیه خود تاریخ ادبیات\n- ثانیاً برای استفاده هواخواهان علم و فضل\nو تحصیل کنندگان بیرون مکتب هر قدر کتاب علمی ، ادبی ، تاریخی ،\nاخلاقی ، تربیوی ، اقتصادی ، و اجتماعی ، خواه مترجم و خواه\nمؤلف باشد وزارت معارف موافق یافته با شرائط مساعد\nقبول میکند .\n( دار التالیف )"}
{"book": "adl0116", "page": 57, "text": "مژده\nخوانندگان محترم بواسطه این جریده کتبخانه عرفان خویش پیش ازین که بساط\nوجود برآید، هواداری میکنند. چه، مندرجات قیمت دار این رساله همیشه\nبا مضامین متنوع عطشان معرفت آنها را تسکین خواهد داد. بعد ازین\nبسیار اشخاص صاحب قلم همت قلمی و غیرت علمی خود را وعده میدهند.\nبنابران قارئین خود را اداره (آئینه عرفان) بشارت میدهد\nکه مشترکین این مجله را هر ماه ، تا آخر بقرائت پارچه های مفید\nمشغول و متحفظ میدارد و نفاست طبع و رنگینی محتویات\nاو بهمت ارباب علم و فضل رونق روز افزون خود را\nارائه کرده بقیمت اندک زحمت بسیار طالبان معرفت را\nآسان میکند. اینک قیمت اشتراک بر وجه ذیل است :\nسالیانه (در داخل) هشت روپیه کابلی .\n\"  \" (در خارج) شش روپیه کلدار . یا دو روبله\nاجرت پوسته داخل حق اشتراک نیست .\n\n(اداره)"}
{"book": "adl0116", "page": 58, "text": "شماره دوم)\n(سال اوّل)\n(جلد اوّل)\n\nمقالات وارده بریاست\nاداره حق اصلاح\nدارالتالیف آمده پس نمیگردد\nو درج مقاله را داراست\n\nتاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی\nآیئنه عرفان\nباحث از مساعی علمی انکشافات مدنی است که بهمۀ سرپرستی\nهیئت تحریریه اعضای دارالتالیف وزاره در هر ما یکبار نشر میشود:\nمحل اداره : کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتالیف\nبرج سرطان ۱۳۰۳\nدارالسلطنه کابل مطبعۀ وزارت\nمعارف"}
{"book": "adl0116", "page": 59, "text": "مندرجات \nصحیفه\nدین - سلطنت) ملا فیض محمد (۱) \nاجتماعیات: نطق مستورات) زبیده خانم (۵)\n\nادبیات\nدیروز م ش (۱۲) \nوطن (منظوم) قاری عبدالله (۳۳) \n(منثور) عبدالرسول (۳۵)\nدختر قدیم قاری عبدالله (۳۸)\n\nروحیت واخلاق (حس، فکر، اراده) م ش (۴۲) \nمکتوب وارده (۴۷)"}
{"book": "adl0116", "page": 60, "text": "دین و سلطنت\nاگرچه اساس اخلاق را حضرت خلاق در طبائع انسان\nبطور عدل و موافق احتیاجات ایشان گذارده، اما از حیث معیشت و\nمعاشرت و عادت متماویه و هم از جهت ضعف تنوع درجات\nحواس و قوهٔ عاقله که در واقع موزن و معدل اخلاق حاکم\nبر طبیعت است؛ گاه گاهی انحراف روی میدهد یعنی پارهٔ\nاز اخلاق و خواص و خویهای انسان بر بعضی دیگر فزونی کرده اخلاق\nرا از درجهٔ اعتدال تامه و صورت اصلیه منحرف میسازد.\nمثلاً در یک ملت که بواسطه کمی صنعت و حرفت و زراعت\nو تجارت و غیره ضیق و تنگی در معیشت و زندگانی حاصل و واصل میگردد\nدر آن موقع خوی بخل و حرص و طمع در میان آنان زیاد می شود.\nدر یک ملت که شهوات و راحات در ازدیاد آید، بالطبع صفت\nغیرت و تعصب در میان ایشان روی بانحطاط می نهد. در یک\nملت که غیرت و تعصب در رقابت می افزاید، در ایشان خلق مروت"}
{"book": "adl0116", "page": 61, "text": "۲\nو انصاف میکاهد\nتصور فرمائید که هر چه در کفه ترازو سنگین تر باشد کفه دیگر\nطبعاً سبکتر خواهد بود و هرگز موافق نخواهد شد . پس بدین میزان\nو قانون طبیعی ما از برای تعدیل اخلاق هر ملت محتاج بدو قوه معدله\nهستیم یکی دین و دیگری سلطنت که ایند و قوه باید همواره تعدیل\nاخلاق وصفات ملت را بنماید. سلطنت در واقع حقیقت قوه\nجبریه و قوت قهریه دین است و دین همان قانون معدل هر ملت میباش\nبنا براین هیچ وقت یک ملت از داشتن قانون عدل و دین حق\nبی نیاز نشده و نخواهد شد خواه این قانون عدل و دین حق را\nیک نفر مؤسس یعنی پیغمبر باشد یا حکمدار عادل بمقصود همان تأسیس\nاساس و قانون عقل دین است . دیگری از فوائد ضروریه دین اینست\nکه خیلی از قوای انسانیت که در کمون طبیعت انسان مخفی و پنهان است\nبواسطه قانون عدل دین حق کشف و ظاهر میشود و دین حق و قانون عدل\nحالت آن تقویت د آبی را دارد که باغبان بدرختان میوه دار میدهد\nدر قوانین تمام ملل عالم عدل تغییر ناپذیر است در صورتیکه\nصاحب ثروت"}
{"book": "adl0116", "page": 62, "text": "۳\nپیغمبر اساس آنرا بنهد؛ اما در ملل غیر متمدنه و بدوی همیشه\nتأسیس قانون عدل بر دست یک حکمدار یا حکیم شده است.\nچنانچه ملت ستمیک (عبریان) همیشه محتاج به نبی بوده‌اند\nو اکثر انبیاء از ملت ستمیک برخاسته اند که اولاد سام در عبریا\nو عربان و کلدانیان و آثوریان باشند و از ملت هنود و ایران\nدر زمان بدویت ایشان نیز گاه قانون شناس اخلاق ظهور نموده\nمانند بودا و زردشت - امّا ملل دیگر همان قانون عدل را فعلاً\nبقوهٔ شوری و غلبهٔ آرا در بین خود تأسیس مینمایند. پس ازین\nتقریر معلوم شد که همواره ملل عالم محتاج بقانون عدل در بین حق\nبوده و هستند.\nباید دانست که قانون غیر دینی حفظ و صیانت نظم و تعدی\nظاهری را مینماید و قوتش بدرجهٔ قوانین دین نیست که جلو اخلاق\nزشت باطنی را گرفته و مانند دین حافظ دل و خوبیهای باطنی شود.\nمثلاً تجّار دانا و قانون شناس عالم (؟) موافق نظام منافع\nثروت و مکنت و دولت یک ملت را جمع کرده فقر و ضعفای"}
{"book": "adl0116", "page": 63, "text": "بیعقل را از هستی و سامان محروم میسازند و حال اینکه هیچگاه خلاف\nقانون از آنان ظاهر نشده ولی باطناً خیلی ظلم و ستم بزیور عدل\nو داد که صوری آراسته از آنان در حق فقیران بیچاره و نادان\nساری و جاری گردیده است. اما دین در هر آن و هر زمان\nبا صدای بلند و ندای رسا بگوش اهل دین میگوید که باید از این مال\nو دولت که بقوه شمشیر علم و تجارت از دست فرومایگان درماندگان\nبی سامان گرفته اید قدری بعنوان زکوة یا باسم ورسم احسان\nو صدقات بدیشان رو کرده و ایشان را محتاج نباید گذاشت.\nاینست که دین سد اخلاق زشت باطنی را کرده\nبسی امور حمیده را عائد حال انسان میکند و قانون عدل\nهر چند قوی باشد سد اخلاق باطنی را نتواند کند و بهمان قوه جبرية\nتعدیل اخلاق و رسوم پسندیده را اجرا میدهد و در صورت عدم\nهر دو ملت در حالت وحشیت باقیمانده هرگز نائل بسعادت\nابدیه دینویه و اخرویه نشود.\nملا فیض محمد"}
{"book": "adl0116", "page": 64, "text": "نطق زبیده خانم در مکتب مستورات\nیا وثائق فضیلت و حماست نسوان\n\nحاضرات موقرات !\nاگرچه طائفة نسوان برای کارهای لطیف و خفیف\nکه در آن قوت و سلطنت مطلوب نباشد - مجبول و موزون\nمی نمایند - چنانچه آیه شریفه است - اَوَمَنْ يُنَشَّؤُا\nفِي الْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي الْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ . یعنی زنها در\nزیور است نشو و نما یافته . در قتال و جدال آشکار گشته\nنمیتوانند - اما از تجارب عدیده ثابت شده و تاریخ\nقدیم و جدید شاهد است - که نسوان افغان در محاربات\nملک خود - که پاس شرف و ناموس ملت مقصود آن بود\nدر میدان جنگ برآمده داد شجاعت و جان نثاری را\nابوجه احسن داده اند - از وطنداران افغان کسی نخواهد\nبود که اسم شریف ادی غازی را نشنیده بحرمت\nیادش نکند ."}
{"book": "adl0116", "page": 65, "text": "۶"}
{"book": "adl0116", "page": 66, "text": "علم وفضل را مشغله داشته در حین جنگ ثبوت\nبهادری دادند - جناب عایشه صدیقه رضی الله عنها\nهفتاد نفر اصحاب کبار را درس حدیث دادند\nبا وجودیکه سن آن ام المؤمنین خورد بود از\nبیست هم کمتر - توضیحات شان مقبول و معقول\nخواص می افتاد - و چون حاجت به رزم محسوس کردند در\nوسط تیر باری رفته حق سپاهیگری را ادا کردند چنانچه\nهودج شترشان مانند سوسمار گشته بود چونکه فرصت\nبیان زیاد نیست - باجازه شما فقط بیک واقعه خوله\nخواهر ضرار اکتفا میورزم - ضرار رضی الله عنه\nیکی از آن جوانان دلاور اسلام گذشته اند که\nتاریخ هیچ قوم و مذهب نظیر آن پیش کرده\nنمیتواند - در سن هفده سالگی بیامین\nشهامت و تهور نامی پیدا کردند - که نزد سالاران\nلشکر و سپاه عام نمونه غیرت و تازیانهٔ"}
{"book": "adl0116", "page": 67, "text": "عبرت بود - باری بسبب حمله متهورانه خود بعد\nاز قتل سرداران کفار اسیر شدند و سوی\nقسطنطنیه شان می بردند تا بدربار هرقل پادشا\nاحضار شده بمجازات برسند که خوله همشیره\nشان همراه یکدسته سواران تعاقب کرده از\nچنگ دشمنان شان رهانید - دیگر کرت\nضرار باز بندی شده تابع چنان جراحت\nهای شدیده گشت که یقین شهادت او حاصل\nشد ه خوله در انتقام برادرش بر آمد : و در\nزره وخود چنان مستور بود که هیچ کسی او را\nشناخته نتوانست الا آنوقتیکه ضرار را دیده\nبی اختیار نعره زد که ای برادر تو زنده هستی؟\nهمین قدر گفته ملاقات نکردند - تا هر دو وظیفه\nغزا بجا آوردند و مقابله را بموفقیت اختتام\nندادند - یکدفعه دیگر هم ضرار بندی می شو"}
{"book": "adl0116", "page": 68, "text": "۹\nاما در چنان حالیکه لشکر دشمن بده لک بالغ\nمی شد. و مسلمانان چهل هزار هم نبودند.\nسپه سالار در خیمه نشسته است و به تجویز\nمقاومت مستغرق است ـ که یک سوار غرف\nآهن از پیش رویش می گذرد. صدائی\nکند که کیستی؟ جواب نمی شنود. دیگر نعره\nمی زند ـ باز از مخاطب بخاموشی دو چار میشود\nآواز سوم میفرماید. که اگر پس نگشتی جزای\nنافرمانی می بینی. جواب مییابد که ضرار و ارجوان\nحرار در قبضه دشمنان افتاده است. و شما\nقرار در خیمه نشسته اید. آیا اهلیت متکلم دارید\nحضرت ابو عبیده رضی الله عنه میگوید که بفکر\nنشسته ام. و غم ضرار که من دارم همان\nقسم است. که پدر از گم شدن پسر داشته باشد\nاما چاره اندیشیده نمیتوانم. زیرا ضرار منجمله"}
{"book": "adl0116", "page": 69, "text": "۱۰\nپنجاه سوار بود که بمقابله پنجاه هزار بر آمده بودند\nاگر چه از دلیری و شجاعت او پنجاه هزار دشمن شکست\nخورد اما ضرار در تعقیب شان بی باکانه رفته\nبدست شان افتاد. حالا بدست ده لک\nنفر افتاده است که سعی رهانیدن او خود را\nدر تهلکه انداختن بلکه صریحاً خودکشی کردن است\nموقع را دیده البته تشبث می ورزم. آن\nسوار آهنین پوش جواب میدهد که شما خاطر\nجمع باشید و مرا تنها بگذارید که برادر خود را\nخلاص نمایم. سپه سالار میفرماید که مثل\nبرادر خواهرش هم تهور داشته از مرگ\nنترسد. اما در چنین احوال ہول و ہراس\nکه تعداد ما کم و مخالف سی چند باشد. مصلحت\nنمی بینم که اقدام کنید. خوله میگوید که پشتیه\nخود را آگاه ساخته ام که الآن دشمن در تدابیر\nحصه سیم شم"}
{"book": "adl0116", "page": 70, "text": "۱۱\nفردا مصروف است و ضرار را یک شخص\nدانسته مشک ها بسته بگوشه انداخته اند که نزدیک\nیکدره واقع است . و از آنجا میتوانیم همراه\nدو سه نفر راه بلدان که قبلاً اطلاع آورده اند\nدر آنجا رفته باطمنان سامان رهائیش را\nفراهم آرم . بعد ازین خوله باعث نجات\nبرادر خود میگردد . ما صبیّات افغان که از تربیت\nاسلامی که به توجهات اعلحضرت غازی نصیب\nمان شده است . امید داریم که از علوم و فنون\nخود تا را چنان بیارائیم که نه صرف باعث ترفیه\nو آسودگی زنان افغان و خواهران خود گردیم . بلکه مجدد\nبرادران ملت خود نیز پرداخته بتوانیم . چون\nباین درجه واصل شویم صادق آید قول شاعری :\nطَرانُ الْقَوْمِ انثى مِثْلَ هَذا\nوَمَا التأنِيثُ لاسْمِ الشَّمْسِ عَيْبُ"}
{"book": "adl0116", "page": 71, "text": "۱۲\nاداره :\nنطق فوق که از طرف زبیده خانم صنف پنجم مکتب مستورات\nروز توزیع انعامات بآهنگهای متین و حرکات تسکین\nبا فضیلت خوانده خیلی جلب نظر حضار محترم نموده\nاگر چه آنروز مسموع و تعاطی نطق و تبادل فکر زیادی\nدر باره ترقیات نسوان شده لیکن نطق مذکور ناگفته\nبفضیلت و فداکاری زمره نسوان وثائق تاریخی\nو دلائل اجتماعی گردید . چشمها را پر از آتش\nغیرت معارف و چهره ها را پر از رنگ حمیت تعلیمه\nگردانیده است .\nاز آنجا که یکی از هیئت تحریر معارف بعنوان عرفان\nپروری حضور داشته بثبت قلم اختتام نموده افتخاراً\nدرج آئینه عرفان نسوان کرده در آتیه از اجتماعیات\nنصف بشریت یعنی لیاقت جمعیت اناث عقلاً و نقلاً\nخواهم شرح داد .."}
{"book": "adl0116", "page": 72, "text": "۱۳\n\nدیرونه\nرفیقم دیشب میگفت :\nهنوز برج ساعت زنگ شش را نزده بود که غلام محمد خان از\nپل چوبی مرور نموده وارد سرک باغ گردید . آهسته آهسته\nاز پیش موسیقی خانه باغ بطرف زینه پایان قدم زده سرزینه\nمحمد بنی خان را ایستاده دید . از آنجا که در وزارت تجارت\nچشم آشنائی پیدا کرده بود؛ بمجرد روبرو شدن، غلام محمد خان\nدست راست را بالای سینه چپ گذاشته سر خود را اندکی\nخم داده :\n- سلام علیکم گفت .\nمحمد نبی خان با چهره بشوش جواب سلام او را گفته\nجور پرسانی کرد. او نیز متواضعانه مقابله اخوت نمود\nغلام محمد خان امروز بر معتاد دریشی کین بسته که از نکتی سفید\nو معمول جبل السراج بود همراه پطلون لاجوردی پاچه فراخ الاچه"}
{"book": "adl0116", "page": 73, "text": "۱۴\nترکستان دربر، کلاه قره قل بر سر، نیم بوت های زرد در پا،\nچوب دست نازک رنگدار مال غزنین بر دست داشت.\nچشمهای فیروزه گونش زیرا بروهای باریک میگون چین\nو آتشین بود.\nخلاصه غلام محمدخان یک کور دگل پتونی بود که دارای گونه\nرنگ و کبار می نمود. هوش و اندیشه غلام محمدخان\nاعتدال پسند. معطوف ماضی، حال و فرداگشته چو\nتتبع علم و فن آنقدر دماغ او را عالی ساخته بود که هر چیز را\nدیده در حال افکار مستقل خود را صرف نموده نتیجه\nاجتماعی میبرآورد. در شکل حیات مضمونهای تازه\nمیخواند. خاصه خیلی اثرهای مترجم و مؤلف داخل\nو خارج را دیده بواسطه لسان عربی و انگریزی\nخوض زیادی نموده مال خود ساخته از اصول تربیه\nتربیه (انگلو سا قسونها) را می پسندید. بنابراین\nمیل فائده مادی بدماغش غالب بوده آرزوی آلانش"}
{"book": "adl0116", "page": 74, "text": "١۵\nبقلبش کمتر عکس میکرد. گذشته ازین تربیۀ عائلوی\nنیز به تنویر فکرش تاثیر زیادی انداخته. چونکه پدرش همراه\nسفرای سابق دولت بانگستان رفته همیشه از آثار مدنی\nآنجا برایش آورده و قصه نموده. تنها در سیاست غیرها\nآنها را سخت تنقید میکرد. حیات دین وارے عاقلانه\nداشت .\nمحمد نبی خان دریشی فیروزه یخن واز، پطلون سفید،\nآفتاب گیر خاکی، نیم بوت آسمانی رنگ، چوب دست آه\nولایتی دانسته . از جیب بالای سینه چپش دستمال\nابریشمی گلابی نمودار می شد . در خم گشت طرف چپ\nدریشی که بالای سینه اش بود، یکدانه گل نرگس نیز تگرداً\nچشمک میزد .\nمختصر محمد نبی خان سر تا پا قسم بالای باغ عمومی را\nتمثیل میکرد. ولی غیر از خطوط وجهیه اش دیگر آثا طربی\nاز سیمایش ظاهر نبود. جوانی، سعادت، شرف"}
{"book": "adl0116", "page": 75, "text": "١٦\nموقع از چهرۀ او پودر وار میشگفت. تحصیل این جوان\nنیز اندادی گفته میشد . لیکن تلون مزاج ، او را هر روز\nبیک لباس نو و یک قوارۀ تازه میداشت. همیشه\nشعارش این بود که «هر کوچه که هست بعالم دویدنیست»\nیعنی هروم خیال و مشکل پسند بود.\nغلام محمد خان سر تا پای مخاطب خود را سنجیده تبسمانه\nقدم زنان پرسید:\n— شش ماه شده که از پاریس تشریف آورده اید لیکن هر روز\nکه شما را می بینم گمان میرود که دو ساعت قبل از ریل\nپایان شده شست و شوی چهره و اندام نموده بگشت باغ\nآمده اید. یازده ماه اقامت پاریس با اینقدر\nبطبیعت شما جایگیر شده که تاثیر این محیط\nکمتر بشما اظهار صولت می نماید. این چه حال است\nکه هر روز بیک لباس آنهم غیر وطنی ؟!\n— صاحب شما اوروپا را ندیده اید. غیر از مصر و هندوستان"}
{"book": "adl0116", "page": 76, "text": "۱۷\n\nکه آن هم در اندک مدت سیاحت کردید ؛ دیگر جایها\nرا تماشا ننموده اید . در اوروپا هر کس ــ خواه\nوضیع و خواه شریف ــ ساعت پنج شب که شد؛\nکالای کار خود را کشیده لباس هوا خوری\nدر برکرده ، کوفتگی هشت ساعته خود را بفکر تلافی\nمیافتد : ستره میپوشد . در خیابان باغهای\nعمومی دو ــ دو ــ سه ــ سه قدم میزنند ؛ سپس ، در چایخانه ها\nآنجا نشسته گرم اختلاط و صحبت میگردد .\nبعضی مردم ــ نظر برواج آن ملک ـــ\nهمراه خانواده خود ، در هوتلهای عائلوی و شریف\nچای عصری خود را نوش جان می کنند پیشتر\nاین اشخاص بوعده امروز و دیروز درینجا جمع میشوند\n(معافی میخواسم وعده امروز و دیروز یعنی چه ؟ )\nعرض بکنم گفته بسخن خود دوام کرد :\nاشخاصیکه در یک اداره یا در یک کوچه"}
{"book": "adl0116", "page": 77, "text": "۱۸\nزندگی میکنند. بعد از فراغ کار اداری و خصوصی\nخود موعد ملاقات، ضیافت چای، سینه ما تو\nگراف، تیاتر مینمایند. حتی طوی عروسی خود را\nیکی ازین هوتلهای موسم گرم یا سرد و معتدل\nقرار داده دوستهای خود را درینجا میخونند\nبتعبیر دیگر مردم در آنجا اجتماعی میزیند. نه\nفروسی. بنابران بلباسها و توالتها (مشطهای)\nخود خیلی اعتنا بکار میبرند.\nمهربانمن! از تفصیلات شما خیلی خوش [؟]\nشدم. این چیزها که میفرمائید. قسماً خوب است،\nلیکن جزء اول سؤال را گرفته جواب دادید.\nآن هم پوره نیست. عجالةً قسم اول را\nگذاشته جزء دوم سؤال خود را تکرار کنم\nمساعده فرمائید:\nاین کالا و فیشن (زینت) غیر وطنی شما را میپسندیم؟"}
{"book": "adl0116", "page": 78, "text": "۱۹\nکه چرا؟\nبلی وقتیکه از پاریس میآمدم در یکس\nمن دوازده دست لباس بود. اگر میفروختم\nبقیمت اندک می خریدند و خودم نیز زحمت ساختن\nدوباره می کشیدم. بعد از ورود بکابل، قات کرده\nدر صندوق اگر گذارم، بمرور ایام، خود از خود خراب\nو فرسوده می شد.\nامروز اعلیحضرت شنواند علاوه برین مال وطنی\nما که از پوشیدن نیست. جنس تکه های ماکم، نوعش نادر\nبی لطف مساعده کنید بدوأ جواب بالای شما را تحلیل کنم\nبعد ازان دیگر شش، شما فرموید که اوزله گیها\nهشت ساعت کار خود را برای تلافی، لباس کار\nرا کشیده کالای هواخوری در بر کرده ستره میپوشد\nاز ساعت پنج روز در خیابانها باغ عمومی قدم میزنند. یا یکجا\nنشسته گرم اختلاط دلچسپ میگردد. در هوتلها می"}
{"book": "adl0116", "page": 79, "text": "۲۰\n\nعائلوی ضیافت چای یا دیگر مراسم اجرا میکند و هکذا ٠ ٠ )\nاینها که فرمودید خوب است . اینجا فرمودید : لباس ستره\nمی پوشند ، آیا لباس ستره پوشیدن کار نو است : نظافت\nآیا از احکام دینی ما نیست ؟\nدیگر میفرمائید که ، مردم در آنجا اجتماعی زندگی می کنند نه فردی\nآیا حیات اجتماعی تنها در آنجا مهیاست . عمر بسر کردن اجتماعی\nآیا در کتابهای اخلاقی و ملی از هزاره سال باینطرف\nدر میان ما نیست ؟ مثلاً (انسان مدنی اجتماعی بالطبع)\nرا ایام جوانی در مکتب قدیم نخوانده ایم .\nدیگر میفرمائید : بلباسها و مشط ها اعتنا می کنند\nمن معنی اعتنای لباس را سترگی می فهمم نه هر روز\nیک لباس نو که این اسراف است و نا روا . از مشط\nنیز باید جالب نفرت و مانع اختلاط نشدن فهمید . نه\nزینت و نمایش که مخالف اخلاق و آداب است .\nاینچنین تلقین می نمائید که : مال وطنی از پوشیدن"}
{"book": "adl0116", "page": 80, "text": "۲۱\nنسبت بحال آنکه هر کس بمال وطن خود افتخار دارد ، خواه افریقیم\nایشائی خواه اما اوروپائی . دور نرویم : امروز جاپان چین\nایران ، مغرب وطنی هند باحتی درین اواخر سیاست\nاقتصادئے ترکیه با کمال جدیت بحاصلات مملکات افتخار\nمیکنند . گذشته ازین مال خود را یعنی مدنیت خود را\nببازار دنیای بشری نشان و ترویج میدهند .\nاز آنجا که غلام محمد خان ساق چپ خود را بالای\nزانوی راست گذاشته چوب دستش را بران تکیه داده\nمیان انگشت های راست خود بحرکت میاورد و تسلسل\nافکار میکشید . ساق راست فشرده شد . بتغییر\nوضعیت مجبور گردید . درین هنگام چوب بزمین افتاد . مونیه اش\nنیز بهم خورد . معترضه وار معذرت خواسته گفت :\n- عزیز من التفات فرمایند . همین چوب\nنیز زائد است . لیکن چکنم که از پارسال باینطرف\nباستعمال چوب دست مجبور شدم (یعنی از ۵۰ سال گذشته ام)"}
{"book": "adl0116", "page": 81, "text": "۲۲\n(دوباره موضوع اول خود را مستحضر نموده چه میگفتم ؟\n-- مهربانی میکردید که مال خود را ببازار دنیای بشرے ...\nلطف شما زیاد گفته بسخن دوام داد.\n-- بلی اینک دیگران بوسائط کامل خود چنین میکنند\nما نیز سعی کنیم که شرکتها ی زیادی و صنایع\nملی بوجود آورده کم از کم کارخانه های صناعی برقی و\nبخاری خود را تزیید نموده خوبتر و زیاده تر بلکه تغیر سحم\nآن اشیا واقمشه را رایج سازیم جنس او فراوان\nو نوع او متعدد شود . شما مال وطن گفته مال\nکابل را می فهمید. قندهار، هرات، ترکستان نیز\nمثل کابل و جلال آباد، وطن عزیز ما است\nکه در هر موسم تکه های مخصوص آنجا بکار میرود\nبتعبیر دیگر پیشیها مال ما می شود. خواه امیر صاحب\nغازی امر نمایند که تکهء وطن پوشید خواه نفرمایند.\nما که چشم و هوش داریم. آیا فرانس ، جرمن"}
{"book": "adl0116", "page": 82, "text": "۲۳\nانگلیز ، روس دوره ابتدائی و کم سرمایه گی ما را از\nسرنگذراینده اند ؟ بنابران در تحصیل صنعت و علم که مال مشترک\nتمام بشریت است ارقابت کنیم نه در شکل لباس و\nمعاشرت آنها مقلد و تابع باشیم .\n— صاحب بنده گفتم هر که همراه خانواده خود در هوتلها\nعائلوی چای عصری نوش جان میکنند . این مسئله در\nاندیشه من آنقدر جای گرفته که غیر از حیرت از اقتدارم دیگر\nچیزی نمی آید . امروز دوباره این کیفیت ذهن مرا\nدر پیچتاب انداخته . پس اشخاصیکه (اگر چه من نیز همراه\nمیرکاظم خان درین باغ وعده دار بوده همین جای سینه\nما تو غراف باغ را سیر کردنی بودیم) در اوروپا همراه\nعائله خود بهوتلها میروند ؛ خیلی عدالت ست . اما درینجا که\nما بیشتر بسیر و تماشای باغ میرانیم و خانواده عائله خود را\nبا تنبیه های اکید از خانه پدر ، مادر و سائره منع میکنیم و خود\nمان با هرکس و ناکس در کوچه و خانه اختلاط و الفت مینمائیم."}
{"book": "adl0116", "page": 83, "text": "۲۴\n\nگناه این مظلومان چیست که نه گردش باغ ، نه\nاز طرف شوهر و پدر و مادر برای شان\nاست .\n- دوست عزیز ! شما در اول صحبت در نظر رواج\nگفتید و گرنه بهم میخوردیم . چونکه در باره زنها قاعده\nکه دین ما گذاشته است جهت حفظ حیثیت ناموس عائله دار\nخیلی مهم و لازم است . مثلاً زن که از خانه بدون اجازت\nشوهر نمی براید ؛ این یک مقاوله اجتماعی دین حنیف ما است\nدیگر ما که در کوچه و بازار با هرکس و ناکس نشست و بر\nخواست میکنیم و نقصان ما است .\nچه وقتیکه رجال و نساء از نظر بد خود را نگاه دارند گفته\nاخلاق دین امر میکند، ما نیز در حیات مشترک رنج و\nسعادت زندگی را با عائلهٔ خود یکجا ببینیم و با هم کشیم و\nایشان را بعد از فراغ کارهای نفقه و خانه داری\nبوسیله های زیادی تسلّی سازیم : شام در خانه گرد خود"}
{"book": "adl0116", "page": 84, "text": "۲۵\n\nفرزندان و اهل خانه را جمع کرده از هر در سخن گفته خبرا\nمعلوماتهای دین و دنیا داده با خبیره تسلی سازیم . علاوه\nبرین باغ نسا نیز موجود است . آنها در آنجا همراه جنس خود\nبعضاً گردش میکنند ..\nنظر بگفته شما باید زن همیشه در خانه باشد . دنیا\nنه بیند. تحصیل خانه نرود، صنعت یاد نگیرد، بحیات مضیق\nخود جهت تهیه و اداره خانه و اولا و شریک نباشد ؟\nبنده کی گفتم که زن همیشه در خانه باشد، تحصیل\nنکند ، صنعت یاد نگیرد، چرا دین ما تحصیل زن و مرد\nرا بر همه کس یکسان فرض ننموده؟ آیا زن ها در جهادها\nدور سعادت نبوی اشتراک نداشتند ، آیا روات\nاز ازواج مطهرات و سرمهای صحابی حدیث ها نقل نکردند؟\nآیا در زمان خلفای امویه و عباسیه زنها در مسند\nتعلیم فقه و تفسیر و حدیث ننشستند ؟ صحایف تاریخ\nاسلام را دو، سه ورق گردانید با سم صدها نسوان"}
{"book": "adl0116", "page": 85, "text": "٢٦\n\nعالمه و فاضله راست میآئید . مثلا زینب خانم استاد صدها مرد مثل\nامام سیوطی میباشد. خلاصه تماشا و تحصیل علم هر کدام گپ دیگر است.\nاگر زنها تحصیل داکتری کنند و همشیرگان و مادران خودر انرا داو\nکنند خوب است یا زن را مرد اجنبی معالجه نماید؟ البته زن\nرا زن باید تداوی کند . اگر زنها خیاطی آموزند لباس\nخود و نسوان هم صنف خود را دوزند خوب است یا مردان\nبیگانه ؟ اگر زنها زرگری (چه برای شان استعمال\nزیور جایز شرعی است) هر گونه بافندگی و خامک\nو چکن دوزی و سائرہ که بزنها جواز و لزوم\nدارد خود آموخته سازند ، بافند و دوزند خوب\nاست یا رجال ؟\nهمچنین اگر زن تعلیم دیده بوده فرزند خود را\nتا هفت سالگی حفظ الصحه ، دینیات ، اخلاق\nو معلومات فنیه و مدنیه را در خانه ـــ خواه ذکور\nخواه اناث اولاد خود را ـــ آموخته آموزند\n\nمطبعه شیر محمد"}
{"book": "adl0116", "page": 86, "text": "۲۷\nخوب است ؟ یا بسبب بی علمی و جهالت\nفرزندان خود را تلف و جاہل سازند. بجای\nتربیه ، فرزندان را ضرب کنند . دوزنند\nو بواسطۀ ترس و بیم دروغ گو ، گریز پا ، لا ابال\nنمایند : گذشته ازین زن حافظ اخلاق مرد\nو مدیر تربیۀ خانه و اولاد است . باید او را خوب\nنگاهداشت .\nخلاصه آنقدر اشیا و وظیفه که برای زنها لازم\nاست با علم و صنعت آنرا مردان از زنها کشیده غصب\nنموده اند و نسوان مظلوم را از ان علم و صنعت محروم\nداشته اند . غیر از روفتن ، پختن و شستن (که کار\nخادمه ها است) دیگر هنر و علم نمانده . از چارچوب کلکین تا\nبمسافه کدام مربع پی میبرند ؟ از آب پاشی روی برنده بکدام\nقانون تبخیرات واقف شده اند . از جوشیدن\nآب درجۀ غلیان کدام مایع را می فهمند ؟ بنابران اسرار"}
{"book": "adl0116", "page": 87, "text": "۲۸\nکائنات را از فال باین حل میکنند. و قضای حاجت\nخودرا از مانگی که زهر چرس دماغش را مختل ساخت\nمتوقفند . . .\nهر دوی شان بر چوکی هوتل قسم بالانش. بنجار با\nبا نجار ساخیده بودند که آواز زنگ هفت ساعت را\nشنیده یکباره چهره غلام محمد جان متغیر گردید .\nآن دیگر پرسید:\nخیر باشد ؟ مزاج تان را دیگرگون می بینم چه حال\nاست؟\nچیزی نیست . وضو نداشتم بیادم آمد . میترسم\nکه از نماز بمانم .\n( تبسمانه ) شما از همین چای والا آب گرفته وضو میکنید\nیا اینکه بخانه رفته میخواهید ؟\nخوب است وضو کرده ادامی دین میکنم . حالا باید حرکت\nکنیم اساساً انتظاری که کشیدیم کافی است ."}
{"book": "adl0116", "page": 88, "text": "۲۹\nـ کرامنظر بودید؟\nـ زمان الدین خان را. چونکه وعده ما بساعت شش ونیم\nبود. نیم ساعت وقت داشتم پیشتر آمده میخواستم گردش کنم\nحضور شما را دریافتم. لیکن درین میان ایشان نیز دیر کردند.\nزمان الدین خان خیلی مرد دانسته و وظیفه شناس بود.\nبا یست تا اینوقت میرسید. بعهد خود هیچگاه خلاف\nنور زیده\nـ شاید عذری پیش آمده باشد؟\nحال آنکه زمان الدین خان از طرف قاضی صاحب بمبائیان\nمشغول افتاده: سرکاتب قاضی صاحب بجای دیگر مقرر شده\nمیرزا با کتابت تازه را بلد نبودند. قاضی صاحب رجا کرده بود\nکه کاغذ مهمی در باب قانون جزای ملکی بعدلیه نوشته میشود\nشما تحریر کنید. میرزاها تبییض میکنند. بنابران زمان الدین خان\nهمراه نوکر خود پرزه نوشته جهته غلام محمد خان باغ روان کرده بود بمضمون پرزه:\nدر تا یک ساعت کار قاضی صاحب را مجرا متعهد شدم."}
{"book": "adl0116", "page": 89, "text": "۳۰\nاگر در باغ باشید؟ میایم وگرنه بخانه تشریف بیارید. فقط))\nنوکر آمده در باغ گردش کرده غلام محمد خان را نیافته بخانه\nمرسل الیه رفته کاغد را سپرده بود. واقعه را غلام محمد خان بعداز\nاتمام صحبت بخانه رفته فهمیده متسلی میگردید.\nوقتیکه هر دوی شان از چوکی برخاستند؛ آفتاب بلندی\nتپه آسمائی را ببالا گذاشته بشدت شعاعات زرین او فشره طلاقات\nگردیده. ابرهای سفید ابلق آبی سمای کابل را رنگ آسمان\nصبح مصر سفلی ساخته در بلندی تپه های غرب از میان این ابرهای\nخفیف تابستانی گویا قدمه - قدمه لاجوردی شده\nاز پیش پیش آفتاب میرفتند. شمس را بچشمهٔ آتش افق\nمیانداختند. طبقهٔ هوای بالای سر چون زیر پای\nتماشا گران باغ قطعه - قطعه چمنک ها، کوروک های متنوع\nولطیف ارائه میکرد. اشعهٔ شمس بر عکس فوارهای میان این چمن\nچون بید مجنون سرنگون میبالید. خیابانها چون خطوط\nتخته نر دسبر یک بدیگر موازی و مستقیم می پیوست."}
{"book": "adl0116", "page": 90, "text": "۳۱\n\nسایه اندازی تما‌شائیان، از ظل ممدود درختان\nآزاده سر میداشت. عوض باد شمال مشرق که\nنیم ساعت پیش در بالای فضا طبقۀ سفید خاکی\nتشکیل میداد، حالا ابرهای مخمور، چترهای سیمابی\nخود را بدست کرده مستانه می خرامیدند. تماشاگران\nدر خیا‌با‌نها بالا و پایان چون کر‌یات حمر و بیضای ورید\nو شر‌یان رنگ برنگ بحیلوه آمده دوران\nیکی دیگر ی را خلل دار نمی نمود. گویا سیرشان فیلیمهٔ\nطبیعی بود که درجات تکامل نوع را تشکیل میکرد.\nقهقهه‌ها و شگافتهای الفت و اخوت جمعیّت\nآزادی خواهان باغ چون ترنم مرغان‌های مله\nو خاکی پوش سامعه را از دوائر تموج هوا بزمزمۀ متمادی\nمتصل میداشت. خلاصه نسیم غریب جنوب خفیف-\nخفیف شام غریبان را صبح لطیف وطن می ساخت.\nقدم زنان پایان شدند. الحان دلکش"}
{"book": "adl0116", "page": 91, "text": "۳۲\n(قاسم جو) را امروز از اتفاقات حسنه در هوتل بالا\nشنیده حال ترنم (نبی گل) را مقایسه کردن ،\nخواسته طرف چایخانه زیر چنار متوجه شده در\nظرف ده دقیقه از پیش نبی گل تیر شده بامان الله\nگویان غلام محمد خان بطرف خوابگاه روان شد.\nوقت بازگشت بمقناطیس غلبه، بشاشتی که\nاول در چهرهٔ محمد نبی خان بروز مییافت، منجذب شده\nحالا سیمای غلام محمد خان این نشاء شطارت\nرا عرض اندام میکرد . ه - شش"}
{"book": "adl0116", "page": 92, "text": "۳۳\n\nوطن\nای وطن ای فضای تو گلشن ای به پرتو چشم ما روشن\nای وطن ای بهشت جاویدم ای بهار هزار امیدم\nایکه بوده تو سالها مشتاق تانمانی بانفس و آفاق\nدانش و قابلیت پسران سعی مردانه همت پسران\nحاضر اینک شدیم بانخست بهر این مقصدت بعزم درست\nعزم ما را شد آبیار کمال همت خسرو بلند خیال\nآنکه در آسیا اسلامی شرف آور شد از نکونامی\nایشیا از وجود او نازان خاصه افغانستان خلد نشان\nما بیا رفیض دین و خرد طلبیم از حیات تازه مدد\nنشود هرزه و هم رهزن ما کار بیهوده بر ق خرمن ما\nمطلب عالی نیاگان را می نمائیم طور خوب اجرا\nپیش روز امتیاز علم و تمیز نشود مانعی خلل انگیز\nچون ز فیض کمال و سعی عمل شود از راه دور سد و خلل"}
{"book": "adl0116", "page": 93, "text": "۳۴\nدر عوض آوریم ما فی الخیال اثر سودمند استقلال\nهر یک از ما بقول و فعل درست که خدمتت به بند و چست\nتا شود خاک پاک تو گلشن پسرانت عزیز و صاحب فن\nبنمائیم خویش را تمثال از برای رجال استقلال\nاثر قول و فعل ما آخر میشود در تو ای وطن ظاهر\nپسرانت شوند جمله رشید خاک پاک تو نو بهار امید\nگرد داز فیض با جهان خرم\nپیرو کار ما شود عالم\nقاری عبداللہ"}
{"book": "adl0116", "page": 94, "text": "۲۵\n\nوطن\nای گهواره حیات آفرین سعادت آغوشش که هر یک از کره توآ\nومویام از تلذذ استنعمای گوناگون خان کرمت، تعیش انبساط\nمینمایند و هر یک از ذرات فردیۀ وجودم تشکیل یافته تاثیرت\nاغذیه واشربۀ لذت توام تست، کیست آنکه بر تو گمان\nجسم بی حیات غیر متحسس دارد؟ با همه تعلقات مادی\nو معنوی آیا ممکن است که از ادبار پرور دگان آغوشت\nمحزون ومغموم و از سعادت شان ممنون و مسرور\nنباشی؟ نی نی! بلکه قانون خلقت هر یک ذره از ذرات\nانقد متخسس آفریده است که برگ برگ نباتات و ذره ذره\nجماداتت از اندک تغیر احوال نونهالان بالینت آثار تاثرا\nوحساسیت خود را آشکار مینمایند، بکام بی صوتی یعنی\nرنجر وایما با کمال فصاحت تشکر یا اینکه تکدر و تحسر خود را\nاظهار و ابراز می نمایند،"}
{"book": "adl0116", "page": 95, "text": "۳۶\nوقتیکه فرزندانت بانواع علوم و اقسام فنون تر دماغ باشند\nابواب و فانیت را بر روی شان کشاده زر وسیم خروار\nو در و جواهر بیقرار برای شان نثار مینائی و قدم بقدم\nنعمت گوناگون ثروت ،صحت ، نصرت ، توانائی ،\nاتحاد ، استقلال شان یک بر دیگر سبقت مینمایند\nاز نوک خارخشک تا برگ لطیف گلت تشکر و مسرت\nمیبالد . این نکته را خوب میدانم که هرگاه دوراندیش\nنزدیگسا بین نیاشند و فانیت را بد فوع خزانها\nمستور مینمائی ، طخأ بلحظه ، ثانیه به ثانیه لهلاکت کست\nبدامنی ، فقر ، احتیاج خلاصه اینکه افات ارضی و سماوی\nبرای شان ارزان خواهد شد . آنوقت اندوه\nو رنج ناخوشنودی از خس و خاشاکت آشکار\nمیگردد ،\nای مادر شفقت آغوش ، ای وطن عزیز مقدس\nخلاق یگانه چقدر ترا خوشبخت و با سعادت آفریده"}
{"book": "adl0116", "page": 96, "text": "۲۷\nکه با همه سعادت و ثروت فطری امروز زمام اختیارات\nرا در قبضه اقتدار ذات شوکت سمات اولوالعزمی\nنهاده است که تمام راحت و آسایش خود را بلکه زندگی\nخود را نیز وقف خدمت اولا و سعادت نهادست\nنموده است و برای رسانیدن بذروه مقصود\nهیچگونه فداکاری دریغ نمی نماید . زنده باد!\nعبدالرسول"}
{"book": "adl0116", "page": 97, "text": "۳۸\n\nخانه قدیم\n- آه بی‌انصاف بیمروت، چرا حقوق دیرینه مرا هیچ\nلحاظ نمیکنی؟ ترسم ازین رفتار جاهلانه آخر بنیاد\nمن و چراغ خود را گل‌سازی، اگر همچه مغیم باشی کنی\nدیر یا زود نه اثاری از من خواهد ماند و نه نشانی از تو.\n- ای خانه خیر است؟ چه ریخته چه پاشیده؟ چرا\nبر سر بنده اینقدر دماغ سوزی میکنی؟ حال انکه هیچ\nتقصیر خود را نمیدانم.\n- واواچه، طفلک وچه بچه خوردترک هستی که تقصیر خودرا\nنمیدانی؟!\n- هرچه میگوئید بگوئید. بنده قدر شما را بسیار میدانم، چرا\nدر سفری که از تنگنای عدم بدارالملک شهود برایم\nپیش امد نخستین منزلم اغوش کشاده اطاق تو بوده\nو نیز درین قدر مدت که مرحله عمر گرامی به پنجا رسیده"}
{"book": "adl0116", "page": 98, "text": "۳۹\nآنقدر استراحتی که از تو دیده ام و منافعی که از پهلوی تو یافته ام\nاز هیچ دوست مشفق ندیده ونیافته ام نه ازین رهگذر بنظرم\nخیلی عزیز و محترم میباشی ، نمیخواهم که برویت گل بگویم .\nبلی ؛ خوب قدر مرا میدانی که امروز یا فردا این بنای\nچندین سالهٔ من (که از دست آبا و اجدادت تعمیر یافته و برا\nتو یادگار مانده و بایست در آتی سرپناه اولاد واحفادت باشد\nوبدین واسطه نامت زنده ماند) از بی پروائی تو ویران شود!\nچرا ویران شود مگر با حبهّا ترا هر وقت کاه گل نمیکنم، پارسال\nزینه ات شکست خورد ، با وجودیکه بنده مفلس ، وقتِ تنگ\nو تیر ماه بود، کلنگار ، چندان دستگیری نداشت؛ بازم\nزود وابند (تردد و تلاش) نموده زینه ات را سر از نو\nتعمیر کردم .\nهر گاه از رهگذر کجوقچ که بعض اوقات بسبب بارش گل\nولای میشود طبیعت مبارکت (خت) شده باشد هم چاره\nسہلست و بنا نیست انیقدر باعث مراق گردید ."}
{"book": "adl0116", "page": 99, "text": "۴۰\nنی نی آبادی من چندان وابسته باین چیزا نیست\nو حقوق من حقیقةً باین کارها ادا نمیشود، مگر در صورتیکه\nهر یک از ساکنین من بتعبیر دیگر عائلة خود را بمنتهای\nدرجه پرورش کنی در تربیة شان لحظه اهمال نورزی تا\nدر نتیجه ضایع نگردند زیرا ضیاع آنها حقیقةً ویرانی\nمن و گل شدن نام تست .\n- درست فرمودید، بنده درین باب هم تقصیر نکرده‌ام\nبلکه شما هم هر وقت می بینید که هر یک از افراد\nساکنین ترا نگران بوده در تربیة شان جد و جهد\nبسیار میکنم .\n- در نیعصر ترقی که ملل متمدنه باوج برتری بسرعت\nبرق می شتابند، گمان نمیرود بمحض فرستادن اطفال\nبمکتب کار تمام شود و تو هم خورسند شوی که از عهدۀ\nحقوق من برآمدی .\n- خیر چطور از عهدۀ حقوق تو برآمد؟"}
{"book": "adl0116", "page": 100, "text": "۴۱\nدرین عصر ترقی که ملل متمدنه باوج برتری بسرعت می شتابند\nگمان نمیرود محض فرستادن اطفال بمکتب کار تمام شود و تو هم\nخرسند شوی که از عهده حقوق من بر آمدی .\nـ خیر چطور از عهده حقوق تو خواهم بر آمد ؟\nـ آیا تو در خصوص اطفال خود بکدام یک از امور تربیه\nتشبث جسته و چون این جور باشد آیا بنیاد من خراب نام تو گل\nنخواهد شد ؟\nـ همه حرف شما درست است هرگز هوشم باین باریکیها نبود\nو کنون از شما خواستار عفوم با اینهمه پریشانی و بی سرمایه گی\nاینک کارهائیکه برای آبادی تو و ساکنین تو در نظر دارم\nنمیگذارم که دست حوادث روزگار یک توته خشت ترا\nبیجا سازد و یک مشت گل ترا متغیر گرداند. دروازه های تو\nکه هر یک باب فتح و کلید سعادت است از دست دزد و دغل\nاز حیله طمع و حرص بیگانه مصون میدارم خانه سمت غرب ترا\nکه مدار سکون استراحت شبانه و فضای آرام روزانه من است"}
{"book": "adl0116", "page": 101, "text": "۴۲\nرنگها و نقش های گلگون خواهم زد . دیوار های سنگین ترا\nچگونه خواهم گذاشت که موشهای خائن ویرانه کرده نقل\nو شیرینی ترا خواهند برد و مثل جایهای دیگر افسرده خواهند داشت.\nچنانچه کوته شمالی ترا موافق موسم هوادار وضیاپاش ساخته ام\nپیش روی در های شمال چه سبزها و چه ریحان های معطر\nکه قلب و دماغ باشندگان را باندک مدت عطر اگین\nساخته تزئین نداده ام . هرگاه مشرق و غرب حوالی\nخودرا بنظر غور به بینی خواهی دانست که بی مدد غیر و مخالف\nطاقت اولادت کفایت اینقدر فداکاری بخود داشته..\nقاری عبدالله"}
{"book": "adl0116", "page": 102, "text": "۴۳\n(حسن فکر و اراده) [بقیه از شمارهٔ ۱۱]\nردار، کیفیت حس، درک، عزم .\nایضاح او انکه انسان ناقص یا حیوان کوچک قابل نمی\nطفل، همینکه بساحهٔ وجود قدم زده روز و شب زندگی بسر برده بر\nخورد، میل انموا ظهور کرده حواس نامیه او با نکشاف آمد با\nلامسه، سامعه، باصره، ذائقه و شامهٔ او یک در پی دیگر اظهار\nموجودیت میکند و رفته رفته دعوای حقوق و وظائف معیشت\nمینماید. یعنی در طلب خوردن، آشامیدن، تلبس، مکان\nو سائره میبرآید. آهسته آهسته خوشی میخواهد و از نا\nخوشی پرهیز می کند . .\nهمچنان شخص کامل بمائی دیده یا شنیده می اندیشد ؛\nعرصه در نظر میگیرد . به ابعاد ومحل وقابلیت او علم میآرد کیفیت\nدستیابی اورا تصور نموده میل استراحت و بالش شدید\nمیشود ؛ پول برضای صاحب زمین و بالزمهٔ انسانیه را کمی بی"}
{"book": "adl0116", "page": 103, "text": "۴۴\nدیگر بمال خود میسازد . تا بروانه خشت یک مشت گل بالا شد ؛\nآتش اشتیاق اقامت و راحت صاحب کار درجه ـ درجه پایان میشود\nکذا در مسئله معنوی کسی را میل حس مثلا علم جغرافیا دامنگیر خیال\nشد، بعد از علم آوری مباحث جغرافیا که بکدام رهگذر حیات بکار میآید؟\nاین تحول روز و شب بعوارض پست و بلند زمین، تخالف آب و هوا،\nتنوع نباتات وحیوانات مناطق عالم وتکامل زراعت واقتصاد\nبنی آدم. فعل و انفعال کدام قوت و خلقت است. تسکین کدام\nعطش را تأمین و تسلی ذوق کدام حس را تطمین مینماید، آنوقت\nاحساس این مرد را امل این مقاصد بجوش سعی میآرد . در حال بیکار\nاقدام مینماید؛ امّا نتیجه آیا محصول می پیوند و یانی؟ آنجهت مسئله دیگر است.\nچنانچه بعضی اشخاص اند که خیلی حساس و مبتلای محبت میباشند\nامّا قوه خود را ابراز کرده نمیتوانند . همت شان در کار روا امتداد\nو ثبات ندارد. یا بعضی شخص صاحب قلب و ذکی میشوند ؛ چالاکی\nو فعالیت شان هست. لیکن دائره نظرشان تنگ و حساسیت\nشان ناقص میباشد. همچنین مردم هستند که ذکی و دائرۀ علمیه شان"}
{"book": "adl0116", "page": 104, "text": "۴۵\nوسیع ولی جدید دلنشین بوده در عروق و اعصاب شان سعی\nو اجتهاد کمتر اهتزاز میکند. یا غیرت و جربزۀ شان بی قرار و پژمرده\nاست. لذت و الم در غریزۀ بعضی اشخاص آنقدر تهاجم دارد که ادرا\nو حساسیت شان یک بادیگر معکوساً متناسب میرود یعنی هر قدر\nاوراک بالا دستی میکند، حساسیت همانقدر سستی یا بعکس.\nچونکه (شعور متامل) در حال اعتدال بدست میاید باید اگر\nدقت دستیاری کند. گذاشته ازین اگر نواقص آن\nاحساس یعنی کیفیت حس ماده بسلامت حواس شان توافق\nنماید نتیجه موفقیت است و گرنه هیچ ..\nبنابران ابتدا از وظیفۀ حواس بحث رانیم و صحت وانکشاف\nآنها را بسط تمهید نمائیم و گرنه در وقت خواب چشم خرگوش و دیدۀ\nآب سیاه ریخته نیز واز است . تموجات دوائر مهتزۀ هوا تان\nتا کنار گوش گنگ میآید ولی بی فائده. چنانچه شامۀ انفیه کش مفرط\nاز پیش دیوار باغ یا از پهلوی گلستان متمایل میگذرد، اما چه حظی\nمیبرد همچنین وجود یخ بسته نیز وقتیکه در بالا بستر کم پنبه باشیم خوابیدا"}
{"book": "adl0116", "page": 105, "text": "۴۶\nپهلوی طاقت میگردانید حالا هیچ فرق نمیکند .. اما حالا هیچیک از چشم\nوگوش ذائقه وشامه و لامسه مطالب را نمی فهمد و وظیفه خود را ادا کرده نمیتواند\nاینک چشم مصور و نقاش استاد ، ادراک الوان ، اشکال ابعاد\nجسامت و تناسب آنها را مثل گوش موسیقیشناس ماهر که ازانجا\nصدا آوا را طیف یا تند و پست با جهات شش گانه منبع صدا را تفریق\nمیدهند. سیاهی وحدیدی چشم بیندگان معمولی بزرگی و پرداخت ساخته\nشوندگان عادی بآن مرتبه دقیق خواهد رسید . شما خود میدانید که شامۀ\nگل فروشان عطار در جمعیت هزار ها گل گیاه خود را گم نمیکند. روایح نبات دوما\nغشای مخاطی ایشان را بیهوده نمی خراشد . تنوع وتناسب الوان\nو اشکال چشم مصور را همچنانکه الفت فضا و ضیادار و با اینچنین ابعاد\nحقیقی درجه سخوت اجسام و سختی و نرمی ماده را لامسۀ ما تجربه دیده\nو تربیه یافته با نزازه ذائقه کیمیا گر و ظرافت پسندان سرسفره که موی\nرا از خمیر و کثافت را از لطافت ، بی مداخلت صناعی فرق مینماید\nو چراطهای حاذق از رنگ قاروره طپش نبض، میقرو با\nرا از بدن بیمار در صد دفع می برایند.\nبقیه دارد -"}
{"book": "adl0116", "page": 106, "text": "۴۷\nمدیر محترم آئینہ عرفان دام الفیضان !\nبنده یکی از کمترین هوا خواهان علم و ادبم. چهار پنج سال ست که ترنجات ادبی را\nاز دور و نزدیک می‌شنوم. در مربع و مستطیل جرائد و مجموعۀ وطن اشکال مناظر\nعرفان و صنایع این خاک جوان بخت را می‌بینم. بیشتر این رنگها متناسب\nزرد\nو تند ولی دیر نمی پاید. بنا بر ان طلوع مجلّات و جرائد بر خاطرم پرتو یأس می‌اندا\nهر مجموعه تازه و رسالۀ نو که در افق عرفان مملکت بچشم جلوه میکند ابر بهاری\nمیاید که مستعد بر طرف شدن و عباسی بی‌اثر رفتن است. جرم این کیفیت غضبی\nبر شاخ نونهالان و برفی بر ریشه افسرده مزاجان است.\nبا اینهمه گاهی خود را تسلّی میسازم که در مذهب و مشرب هر قوم و ملت احساسات\nقد\nو احساسات تازه ، مدنیت و صنایع مشترکۀ نو تدریجاً تکامل کرده، چه، هروا\nدر بدایت حال بسیار مانع سرد و چار گردیده چون باران سیل دامن کوه ،\nاز هر دره جاری شده اما بالاخیر یک مجرای حقیقی غنوده بعضی فداکاری اران\nو بعضی حیات از ین بوجود آمده اصلاح حال نموده. چه، در مقابل ہر احتیام\nیک چاره اندیشیده و در برابر هر مسئله یک قانون مفید گذاشته‌اند.\nکرده ام\nخلاصه اولاً عکس اندازی آیینه عرفان را نیز مثل گذشتگان گمان کردیم"}
{"book": "adl0116", "page": 107, "text": "میلرزد که مبادا ثمر این شکوفه مثل مجله آئین مملکت از شاخ و برگ دواندک\nمدتی بی برگ و نوا خواهد ماند و بر اثر خلفهای خود افتخار خواهد ورزید .\nدوم :- چیزیکه در هر کدام از آن اثرها و رساله ها و کتابها می پالیدم و نمی یافتم مذاهب\nو عادات اقوام سابق ولاحق بر حقوق و طائف نسوان چه احسانها کرده ؟\nخاصه دین اسلام که کاملتر و با عقل و اذعان موافق تر از همه ادیان بوده مایه افتخار\nنسوان و مطیعان است بچه فرموده ؟\nاینک مجله شما نیز با وجود اینکه باحث اجتماعی و .. . است باز قسم\nدوم سکوت مینماید . مختصر اینکه از همت ارباب معارف امید میکنم که اولا\nبرای رونق و دوام این رساله قیمت دار خانه حمیت را از قلبدان و بنام ملت\nپروری بر از آستین برآرند و دوم انکه علمای متدین و فضلای دقیق در خصوص تکالیف\nو حقوق آنها غور فرمایند . باقی احترام و ازدیاد خدمت عرفان شما را تمنی میکنم\nامضا ( .. . )\nعرفان\nاداره : مکتوب فوق که بقلم یکی از هواخواهان استقبال و استقلال\nو اذعان وطن است . عجالة درج نموده درباره نطق مستورات وعده که\nدر بالا جهته اجتماعیات و اخلاق نسوان محترم داده بودیم اکتفا نمودیم ."}
{"book": "adl0116", "page": 108, "text": "شمارهٔ سوم و چهارم (سال اوّل) (جلد اوّل)\n\nمقالات وارده بریاست اداره حق اصلاح\nدارالتألیف آمده پس در درج مقاله را داراست\n\nمجموعهٔ\nتاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی\n\nآیینهٔ عرفان\n\nباحث از مساعی علمی و اکتشافات مدنی است که بهمّتی هیئت\nتحریریهٔ اعضای دارالتألیف وزارت در هر ماه یکبار نشر میشود\n\nمحل اداره: کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتألیف\n\nبرج اسد و سنبله ۱۳۰۳ش\nدارالسلطنهٔ کابل مطبعهٔ وزارت\nمعارف"}
{"book": "adl0116", "page": 109, "text": "مندرجات : صفحہ\nبت { دین - صلاح الدین سلجوقی ۱ - ۶\nاخلاقیات { انسان و دیانت - اعضای دار التالیف عالیحقا ۷ - ۱۶\nادبیات د تابستان - \" قاری عبدالله ۱۶ - ۱۸\nاجتماعیا د تدرج کمال - \" ملا فیض محمد مغول ۱۹ - ۲۳\nنظم ( عرفان - سرور ۲۴ - ۲۶\nحکایه ( نتیجه تحصیل - مخلص زاده ۲۷ - ۳۰\nمعارف ( ترقی تعلیم در مصر - ترجمه ۳۱ - ۳۸\nتاریخ ( سقراط ، فلسفه ، تربیه - ه ش ۳۹ - ۵۲\nمتفرقه { استحضار - آینه عرفان ۵۳ - ۵۶\nمتفرقه { بنات النعش - اداره ۵۷ - ۶۰\nمتفرقه { تفرقه (۱) - مترجم عبدالجبار ۶۱ - ۶۰"}
{"book": "adl0116", "page": 110, "text": "دین\n(دین) ای متمم انسانیت ! ای شیرانه بنام بشریت ! ای\nانکه دنیای امروزه مرهون تست توئی که :- انسانها را با بنیان\nقوت\nمعرفی نموده، ملت ها، جامعه ها، تشکیل داده ایشانرا\nبه حفظ ترکیب و عدم تشتت توصیه فرمودی !\nتوئی که :- یکدشت وحشت و سبعیت را از\nخار و خاشاک رذالت سترده، مزایای اخلاقیه\nو سجایای حسنه را در عوض آن غرس فرمودی ! .\nروزی که : آن درختان عظیم الشان سر بفلک کشیده\nکه :- بدون از نسیم کسی از حال شان واقف نبود، آنچه\n\" کار بانک ایسد \" ها را به (اکسیجن) های لطیف مبدل\nنموده برای جنبیدگان زمینه حیاتی تهیه نمود ، و رفته رفته"}
{"book": "adl0116", "page": 111, "text": "۲\nآن گل غنچۀ چمنستان فطرت ( حضرت انسان ) عرض\nاندام کرده خود را در جمرک جسبندگان ملاحظه نمود،\nو چون فطرت لذات این نابغۀ طبیعت را از پردهٔ ولقد\nکرمنا بنی آدم فلتر نموده، و مصفاترین صورت را\nدر هیولی لطافت تخمیرش تفویض نموده بود، این دردانه\nبحر آفرینش قدم در دائرهٔ شعور مانده، آرزو می بست\nکه : ـ خلیفه صانع خود باشد . تا قوای بهترین\nموهبت خداوند، همدوش انبیا کرام، آن معلم پایه\nانسانیت که : بقوه قدسی مؤید بودند، نزول فرمودی\nو این حیوانات بهیمی را بر شته مدنیت کشیده، موارد\nبشوار، ایشان را تعیین فرمودی، و ملت ها و جامعه ها\nتشکیل دادی !\nو تو بودی که : ـ قوای ثلاثهٔ شهوی، غضبی، ملکی\nانسان را که : ـ همیشه مائل افراط و تفریط است مجبول\nاست یکی مفرط شده، بر مفرط غلبه کند، به تعدیل آوردی،"}
{"book": "adl0116", "page": 112, "text": "و ایشان را باواسطه و عدالات آنها، مواجهه نمودی.\nتدین ! آیا کدام سانحه از سوانح فطرت فعل و انفعال\nخود را جریان داد که :- آدم خاکی از خواب ناز عدم\nقیام نموده و خود را در یک رشته بیداد و یک سلسله\nاکلیت و ماکولیت منسلک یافت، مگر تو بسر وقتش\nرسیدی و آنرا بدقایق اخلاقیات و غوامض\nاجتماعیات آشنا نمودی. و هر زمان بر وفق تطور\nاجیال انسانی، بصورتی ظاهر شده و بتکمیل خود کوشیدی\nتا اینکه : - ما در زمانه، پس از بیمهری های دراز\nپیمان عطوفت خود را تجدید کرده و دنیای فرسوده\nرا به بهترین فرزندی که - سرمایه فخر افلاک است\nمرمت نمود، و حضرت ختمی مرتبت (ص) با یکجهان شرف\nاریکه نبوت را مزین فرموده، قامت انسانیت را\nبدو بالا و اشعه مقدس ترا ای تدین ! که :- مشرف\nبر نمود بود، بذریعه «تمیز» پای مکارم اخلاق، تا منظم"}
{"book": "adl0116", "page": 113, "text": "۴\nترین غیاهب وحشت ایصال نموده، بساط توحید،\nعدل، داد، تمیز را در کافۀ ارجاء عالم پهن فرمود .\nتدین ! تو بودی :ـ مشت بهایم و سوایم را که :ـ\nدر دشت وحشت، و مغاره های خمول بکمال سبعیت\nو توحش زیست می نمودند، به مدنیت و قانون آشنا\nنموده و ایشان را در حلیۀ آدمیت حلول دادی !\nور نه گفتۀ (داروین) [اگر چه معتقد آن نیستیم،\nاما بمثل اگر بگوئیم روا ست] همان بودند که گفته است:ـ\nاینقدر از معنیش صورت آدم شدند ٭ ور نه پیش پیش خلق دشت و قریه دادا...\nتدین ! تو زنجیر مقدسی ! که دست و پای قوای\nبهیمی و سبعی را، از تهاجمات نا جایز بسته نمیگذاری\nاز حدود خود تجاوز نمایند، و اگر تو نباشی آنهائی که :ـ\nبنوامیس انسانیت اعتنائی ندارند آیا چه گاوتازی ها\nکه :ـ نخواهند نمود !\nتدین ! روزی که :ـ فطرت ماهیت انسانی را تقدیر مینمود،"}
{"book": "adl0116", "page": 114, "text": "۵\nبا اینکه از جلب منفعت و دفع مضرت، بواسطه داشتن\nقوه شهوت و غضب آن را گزیری نبود، باز هم مبدء فیض\nاز دادن آلات جلب منفعت و دفع مضرت،\nباین کاملترین مکونات عالم طبیعت مضایقه\nفرموده، مدنیت، و اجتماع را عوض آنهمه ادوات\nو جوارح بآن تقدیم نموده، گفت اینک شمشیری که\nبا آن میتوانی کیهان را تسخیر نمائی، و این بود ذریعه آنکه:-\nانسان مدنی الطبع شده بر جمعیت مجبور گردید. در اینحال\nاگرچه افراد نوع در میدان وجود متساوی الاقدامند،\nباز هم جمعیت خواه مخواه از وجود صالح و طالح و قوی و ضعیف\nو مفرط و مفرط چاره نداشته، و باید آن یک میدان\nتاخت و تاز اقویا و زمینه تهاجمات مفرطین بر مفرطین میشد\nکه :- تو ای تدین! ای رفوگر چاک های بیخ انسانیت،\nنزول فرمودی و یک صحنه عفت و اصلاح را تهیه نموده\nقانون مقدس خود را در بین انداخته حق هرکس را"}
{"book": "adl0116", "page": 115, "text": "۶\nبدستش داده، حدود همه را معین نمودی ورنه این جمعیت\nباید از آتش خود از پای می افتاد .\nای تدین ! توئی که : - حدیقه انسانیت را\nبقوانین مقدسه خود احاطه نموده ، و چمنستان های\nسرسبز آن را از لگد کوبی حیوانات بهیمی، وقایه کردی .\nپس تو ای تدین ! شیرازه بند کائنات،\nمتمم انسانیت ، و حافظ نوعیت هستی اما چه سود ! !\nکه : ـ ما مجسمه زرق و سالوس و اغراضیم ، و دامان\nمقدس ترا از وحشت و تکبر و انانیت خود با لکه دار\nمی کنیم.\n\nصلاح الدین سلجوقی"}
{"book": "adl0116", "page": 116, "text": "انسان و دیانت\nانسان :- مخلوقی است عاقل، ممیز و در کارهای خیروشر\nخود آزاد و از عمل خود مسئول است که خالقش با او حساب میکند\nباید دانست که انسان را بر سائر اقسام حیوان که بربته پیشوا\nرسانده و مکرم ساخته همان تحمّل بار امانت است که به تدین تعبیر میمانیم.\nدین :- بعقاید، عبادات، فضائل، حلال، حرام خود،\nوضع الهی است که از جانب او تعالی بربندۀ برگزیده خود وحی\nکرده شده که فایدۀ عظمی به تدین آن، فوز و نجات ابدی است.\nو از جمله فوائد آن در دنیا مدنیت و جمع قلوب افراد بشر\nو اتفاق قبائل متفرقه است که بقوی ترین روابط اتحاد مجتمع میباشند\nیعنی تمسک بحبل المتین دین و اعتصام بعروة الوثقای صراط مستقیم\nاز اقوای ذرائع اتفاق و مودت است.\nالله تعالی در قرآن عظیم الشان برسول قبول خود فرموده\nکه اگر همه چیزیکه در زمین است در تالیف قلوب ایشان میکردی"}
{"book": "adl0116", "page": 117, "text": "۸\nہر آئنه میان دلهای ایشان الفت نمیتوانستی بلکین الله تعالی که غالب\nو حکیم است؛ میان دلهای ایشان الفت و مودت انداخت که مسلمان\nساخت.\n\nدرجات انسان\n\nباید دانست که درجات اولیٰ انسان سه درجه است:\n۱ ـ ادنیٰ است؛ که ناقص باشد.\n۲ ـ این است؛ که به ذات خود کامل باشد و بتکمیل دیگری\nقادر نباشد؛ این درجهٔ وسطی است که عرض عریضی دارد.\n۳ ـ این است که به ذات خود کامل باشد و بتکمیل دیگران نیز قایم\nباشد این درجهٔ اعلیٰ از انبیا است صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین\nحالا گفته میشود که کمال و تکمیل به اعتبار قوهٔ نظری\nو قوهٔ عملی معتبر کرده شده.\nرئیس کمالات معتبره در قوهٔ نظری معرفت الله تعالی است\nو رئیس کمالات معتبره در قوهٔ عملی طاعت او تعالی است.\nبناءً علیه هر واحدی که درجات کمالات او در این دو رتبه"}
{"book": "adl0116", "page": 118, "text": "۹\nاعلی باشد درجه انسانیت او اعلی و اکمل است.\nو هر ذاتیکه درجات او در تکمیل دیگران در این دو مرتبه اعلی\nباشد درجات بنوت او اعلی و اکمل است.\nو چون این سه سر رشته بدست افتاد! حالا گفته میشود که بنبرد\nقدوم شریف جناب حضرت سیدنا و مولینا (محمد صلی\nالله علیه وسلم روی زمین از ظلمت کفر، شرک فسق مملو و تاری بود\nیهود : در بحر مذاهب باطله تشبیه و افتراء بر انبیا\nعلیهم السلام و تحریف تورات استغراق می نمودند .\nنصاری : در اثبات تثلیث و تحریف انجیل بغایت\nرسیدند .\nمجوس : در اثبات آلهین: یزدان و اهرمن و وقوع\nمحارم بمیان ایشان و تحلیل نکاح امهات، بنات و عم غیره\nمستغرق بودند.\nعرب : در عبادت اوثان، اصنام و نهب غارات\nبانتهای درجات خوض نمودند که کل دنیا ازین ظلمات و اباطیل"}
{"book": "adl0116", "page": 119, "text": "۱۰\n\nبروسیاه بود و چون الله تعالی جلت قدرته ارادهٔ رحمت بر عالمین داشت\nحضرت محمّد صلّی الله علیه و سلّم را مبعوث گردانید که آن ذات فائض البرکات\nخلق را بدین حق دعوت نمود. بنا بران دنیا از بطلان سوی حق.\nو از کذب بصدق، و از ظلمت به نور منقلب گردید و این کفریات\nباطل و جهالات زائل شد و در اکثر بلاد عالم و وسط معموره بمبعوثیت\nالله تعالی زبانها به توحید او تعالی گویان و عقول بمعرفت او تعالی درخشان\nگردید و مردمان بقدر امکان از حب دنیا سوی حب مولیٰ باز گردیدند.\nو چون مراد از نبوت تکمیل ناقصین است در قوهٔ نظریه و قوهٔ عملیه،\nلاجرم حکم نمودیم که این اثر از حصول قدوم شریف محمّدی صلّی الله علیه و علیٰ\nآله و سلّم ارزانی یافت و چون دیدیم که حصول اثر در شرع شریف او اکثر و اکمل\nاست از ظهور اثری که بمقدم موسیٰ و عیسیٰ علیهما و علیٰ نبیّنا افضل الصلوات\nوالتسلیمات بوجود آمده لهذا دانستیم که او سید انبیاء و قدوهٔ اصفیا است\nپیشتر گفته شد ذاتیکه درجات کمالات او در دو مرتبهٔ قوّه ؛ اعلیٰ باشد\nدرجهٔ انسانیت او اعلیٰ و اکمل است، بنابرآن بمحض انسانیت که\nیک از حیوان است اکتفاء کرده نمیشود؛ بلکه موجب امتیاز از سائر"}
{"book": "adl0116", "page": 120, "text": "انواع حیوان که کرامت است باخلاق نیکو و آداب معارف ثابت\nکردن لازم است بعلاوه برآن در نوع انسان بجوان مرد و بزرگی خود\nامتیاز باید داد! تا بقدر امتیاز جوانمردی و بزرگی امتیاز درجات تعا\nو ترفع را نائل گردد.\nمن نمیگویم که بزرگی بکثرت اموال و کدام مالامال و حکومت\nکدام مرکز و یا دستها را بگر گرفتن دور و دراز کردن است بلکه بزرگ\nو جوانمردی این است که همیشه در یار و مددگار حق ساعی و کوشان با\nو علاوه بر اخلاق و دیانت خود بچنین کارها بزرگی از وصدر یابد که\nسبب خیر و سعادت قوم وطن شود. مواقع ضعیف قوم و ملت خود را کما\nدریافت نموده بادواء گوارا، برای ضعف اجتماعی، اخلا آن تفحص تفتیش نماید\nو برای تنویر طریق حیات قوم و اجتماعی راههای تاریک روشن و چاه\nخلل را مسدود سازد؛ تا بعد از وفاتش حیران نباشند.\nشخصیت\nو علاوه بر دیانت خود در راه خدمت ملت و وطن خود ذات و \nخود را فراموش نماید!\nبلکه تا آخر نفس حیات خود با در خدمت ملت خود جان باز کند [استوا]"}
{"book": "adl0116", "page": 121, "text": "۱۲\nقدم باشد که بسبب خدمات لائقه فائقه خود مالک دلها قوم وملت\nخود شود تا نفوس ایشانرا رام خود گرداند. باید دانست که الله تعا\nجل جلاله و عم نواله بندگان خود را بعبادات مکلف ساختر و فرایض\nخود را برایشان لازم گردانیده ورسولان فرستاده و دین خودرا\nبرای ایشان مشروع کرده با نه برای اینکه حاجت یا ضرورتی برای\nتکلیف ایشان داشت بلکه محض از روی فضل بر بندگان قصد نفع\nایشان کرده مکلف گردانید شلیکه در یگر نعمتها بلامتها فضل کرده\nبل نعمت تعبده از دیگر نعم بزرگتر است زیرا نفع نعمتیکه سو متعبدا\nاست بدنیا عاجل مختص است. نفع متعبدات بر نفع دنیا و اخر شامل\nاست. پس درین شکی نیست که ان نعمتیکه در ان نفع دنیا و آخرت است\nاز تنها نعمت دنیا اعظم واکثر است از روی تفضل.\nلهذا برابندگان پیغمبران فرستاد وحجت خود را برایشان تمام لازم گردانید\nوشریعت خود را بیان کرد و امرو نهی حلال ،حرام، مباح ، محظور خودرا\nبذریعه کتاب خود خواناند و برا مطیعین وعده ثواب و براعاصین\nوعید عقاب کرد. پس در وعد او ترغیب و در وعید او ترهیب است."}
{"book": "adl0116", "page": 122, "text": "۱۳\nزیرا : رغبت باعث طاعت و رهبت مانع معصیت است تکلیف\nجامع امر و نهی طاعت و معصیت است.\nدر خلال کتاب خود که قصص انبیاء سالفه و اخبار قرون خالیه است\nهمه برای موعظت و اعتبار است تا تا که رغبت قوی و رهبت زائد گردد.\nاین همه فضل و امتنان و لطف و احسان اوست بربندگان .\nپس قرآن عظیم الشان صل علم شریعت است . و حکمت بیان سنت\nاست و امت مجتمعه حجتی است بر کسانیکه ما بعد ایشان است و از راه\nتفضل و تعا بر بندگان خود است که ایشان را بچیزهای مکلف گردانیده\nکه فوق از طاقت ایشان نیست بلکه در تعبد حرج را از ایشان مرتفع\nساخت و تا بفعل طاعات واجتناب مناهی قادین و قایمین باشند\n(وما جعل عليكم فى الدین من حرج) و چیزهائیکه بندگان خود را\nبانها مکلف گردانیده سه قسم ساخته :\n۱:- قسمی است که باعتقاد آن ماموراند.\n۲:- قسمی است که بفعل آن ماموراند.\n۳:-. قسمی است که بباز ایستادن ازان ماموراند."}
{"book": "adl0116", "page": 123, "text": "١٤\nتا که اختلاف جهات تکلیف باعث قبول تکلیف و معاون عمل ان گردد.\nاین محض لطف وحکمت از جانب او تعالی است بر بندگان. چیزهائیکه باعتقاد\nآنها ماموراند دو قسم است:\n١:- قسمی است از روی اثبات .\n٢:- قسمی است از روی نفی .\nاثبات:- پس اثبات توحید، صفات، اثبات بعث رسل، تصدیق\nحضرت محمد صلی الله علیه وسلم است در چیزهائیکه آورده .\nنفی :- پس نفی زن، فرزند، حاجت، جمیع قبایح، نقصانات است.\nاین دو قسم از اعتقاد اول چیزهائی است که عاقل بآن مکلف است. چیزهائیکه\nبفعل آن مامور است سه قسم است :\n١- قسمی است که به ابدان ایشان است مثل نماز، روزه .\n٢- قسمی است که در اموال ایشان است مثل زکوه وکفارات .\n٣- قسمی است که به ابدان و اموال است مثل حج و جهاد .\nتا که فعل و اداء آنها برایشان خفیف و آسان باشد، این تفضل است\nبر بندگان که بضعف ایشان نظر کرده است . چیزهائیکه باز ایستادن"}
{"book": "adl0116", "page": 124, "text": "۱۵\n\nآنها ماموراند نیز سه قسم است :\n\n۱ - قسمی است که برای احیاء نفوس و صلاح ابدان ایشان است\nنهی قتل، اکل خبائث و سموم، شرب خمور که مؤدی بفساد و زوال عقل است\n\n۲ - قسمی است : که برای دوستی و اصلاح مابین ایشان است مثل نهی\nاز غضب ، ظلم ، بغض ، قطع رحم و غیره .\n\n۳ - قسمی است : که برای حفظ انساب تعظیم محارم ایشان است مثل\nنهی از زنا ، نکاح محارم .\n\nپس نعمت او تعالی در چیز هائیکه از آنها منع کرده شد هم مثل نعمت اوست در مباحات\nتفضل او در منهیات مثل تفضل است در مأمورات .\n\nپس عاقل چگونه در مامورات تقصیر را جائز بداند ؟ حال آنکه نعمتی است از جا نب\nاو تعالی ، در امتثال آن تزاید نعم است .\n\nدر ارتکاب مناهی چگونه فراخی را خواهد دید ؟ حال آنکه در آنها نیز تفضل است .\n\nاز لطف و فضل پروردگار بر بندگان خود این است که برای فاعل حسنه یکی برا شل\nآن مضاعف میسازد . و مرتکب سیئه را یک مثل مینویسد و اگر بخواهد عفو مینماید . این نیز\nرفق و لطف بر بندگان . اما بندگان در مقابل و مکافا این تفضل بی پایان چه میکنند ؟"}
{"book": "adl0116", "page": 125, "text": "١٦\nآن خود عیان است که دیده میشود. (باقی دارد) عبدالحق اعضا دارالتالیف\n(تابستان)\nای تابستان! ای فصل حرارت خیز. ای موسم طاقت گداز، ای آنکه آفتاب تیری مغز ها را\nدر کله بجوش میآور و دولها را در بدن آب میکند شعله بازیها تو از بس که دوما هوان را\nسوزان ساز و همه جا بوم و بر را زمین نفخه محشر بنظر درآوری در موسم تست که تپۀ\nو خاکتوده کوچکی دم از کوه آتشفشان بزرگی زده حرارت خود را گویا مانند دریای\nمذابه ولگداخته بفضا دشت سرمیدهد تا هر چه برخورد از خشك و تر هم را بنسوه\nبا آنکه مردم کشته نخود را در و کند توکشته بهار را در و کشیده میکنی و هر چه او از دس ها\nدفینه خاک سازد تو همه آنرا بیرون برآورده بر باد دهی.\nهیهات چه میگویم از اسراری که قدرت در ضمیر تو بود یعت گذاشته محیطه حیرت وا\nتعجب است توئی که با خوب زشت شیوه گرمجوشی مرعی داشته مهر خود را از نیک و بد دریغ\nنداری عالم همه دله خوار مانده احسان تست بر خوان حاضری تو از حبوبات ارزاق گوناگون\nگرفته تا بد نقلیات و میوه ها بوقلمون که از بسیار و فور از حیطه شمار بیرونند هر نعمتی برا\nمانی بی بر آ جمیع جیره خوارانت دست بدست پی در پی میرسد نمیگذاری که خواران را\nنو مینو اوگدا گردند یا بقحط و غلا مبتلا شوند بلکه در بدو سیاه کندوی حرص آنانروزیت طالبان را"}
{"book": "adl0116", "page": 126, "text": "۱۷\nپر کرده خود را از جیره یکساله آنها بیغم میسازد و مستمری شان را پیشگی\nرسانده دهان تقاضا و سؤال همه را بسته میکنی .\nآری ای خوشا آن جو که از خجلت وضع سائل\nلب باظهار نیارند و با یا بخشند\nاز هر شجری ثمری و از هر مزرعی حاصلی برآوری . جائی\nلیمو را صفر اشکن آرزو و در مقامی سیب را مفرح\nتمنای امالی سازی .\nاگر چه گفتیم نوازشت عام بوده و احسانت کم و بیش\nو بقدر فراخور حال بهر کس میرسد مگر باز شخص بیکاره را\nاز کاری و زحمت کش باغیرت را از استراحت طلب\nبی همت تو امتیاز داده آن یک را مظهر غنا و نوا و این\nدیگر را مورد غنا و ملال میگردانی وقتیکه از فیض عام تو\nکشتمندان با خرمنهای بسیار خرمنها بر میدارند، کسانی\nکه در زیر سایه های درخت بخواب غفلت بسر برده\nو حسن دور اندیشی را وداع گفته اند بجز خوشه چینی چاره"}
{"book": "adl0116", "page": 127, "text": "۱۸\nندارند آنوقت زبان حال تو میگوید خوشا بحال عاقبت بینانیکه\nاز فرصت استفاده جسته از عرق ریزی سعی بر مطلوب خویش\nظفر یابند و بدا بحال کوته نظرانی که از مآل کار غافل مانده از\nحجاب حرمان بروی مقصود نه ببینند\nبر دوش کسی تنبلی بار مباش مخنث کشر منت کش بی عار مباش\nعالم همه کارگاه سعی است وعمل زینهار بکارخانه بیکار مباش\nاعضای دارالتالیف\nقاری عبدالله"}
{"book": "adl0116", "page": 128, "text": "۱۹\nتدریج کمال\n(تربیت و شرط حصول علم) محلی\nابو عبد الله رضی الله عنه میفرماید (اطلبوا العلم و تزینوا معه با\nوالوقار وتواضعوا لمن تعلمونه العلم وتواضعوا لمن طلبتم منه العلم\nولا تكونوا علماء جبارین فیذهب باطلکم بحقکم) یعنی بجوئید\nعلم را و زینت دهید خود را بعلم با حلم و وقار و فروتنی کنید برای\nکسیکه علم را بدو تعلیم میدهید و تواضع کنید برای کسیکه میجوید\nعلم را از او و مباشید از علمای جبار و متکبر تبماری\nاز حلم کسی رباید خصلت باطل شما خصلت حق شما راه\nمراد ازین فرمایش آن حضرت آن است\nکه خصلت حدت و بے حلمی مانع از حصول شرافت\nعلم و مزیل آن میباشد زیرا عدم فضیلت حلم و\nوجود حدت عبارت از غلبه قوه غضبیه و قوه\nشهویه است که آن را نفس سبعی و بهیمی گویند."}
{"book": "adl0116", "page": 129, "text": "۲۰\nو از افراط نفس سبعی و بهیمی که سبب حدت و تکبر است؛\nحصول نور علم که عبارت از قوۀ نظریه نفس ملکی است\nتحصیل علم محال و ممتنع میباشد زیرا که در بین انفس گانه\nسبعی و بهیمی و ملکی هرگز مناسبت و مشابهتی نیست که\nموجب اجتماع آنها گردد ازینجاست که خداوند کیفیت\nترقی و تربیت دادن طبیعت و طفولیت را بدین\nنوع قرار داده است که قوۀ نظریۀ و تعدیل\nآن که نفس ملکیست پس از حصول قوۀ شهویہ\nو غضبیه و تعدیل آنها که شجاعت و عفت است\nحاصل میگردد چنانچه مشاهده میشود که چون طفل از\nرحم ما در بیرون میآید اول قوۀ که در او بوده و بعد\nاحداث و زیاد شده و میشود؛ قوۀ شهویه است\nکه بواسطۀ آن بدون تعلیم و تعلم سابقه شیر\nاز پستان ما در میجوید و این محض از اقتضای\nطبیعت اوست و پس از آنکہ فی الجملہ دارای"}
{"book": "adl0116", "page": 130, "text": "۲۱\nقوت میگردد بواسطه آواز و گریه کردن شیر میخواهد\nو بعد قوه خیالیه در او حادث گشته بواسطه آن بحفظ\nصور و امثال توانا میشود پس از آن مثل وصوریکه\nمدخلیت در غذای او دارند و بواسطه حواس\nظاهره احساس آنها را نموده و در قوه خیالیه او محفوظ\nو منضبط شده چون صورت مادر و دایه و غیره غذا\nمیطلبد و پس از آن قوه غضبیه در او تولید یافته بواسطه\nآن از موذیات احتزار مینماید و بآنچه مانع از منافع او\nباشد مقاومت ورزیده در سد و دفع و رفع آن\nبر میآید پس اگر خود نتواند علاج کند بفریاد\nو گریه والتجا از مادر و امثال او استعانت میجوید\nو پس از تکمیل قوه شهویه وغضبیه شیئاً فشیئاً و\nاندک اندک قوه تمیزیه وحیائیه که مبدأ قوه عاقله\nوقوه ناطقه اوست و بواسطه آن تفریق قبیح جمیل\nمیکند با و بهم میرسد و پس از آنکه قواسی سه گانه شهویه و"}
{"book": "adl0116", "page": 131, "text": "۲۲\nو غضبیه و عاقله پنج مذکور باشخاص و جزئیات و افراد فی الجمله بکمال\nرسیدند بشروع در کمال پذیرفتن بالنسبة بانواع و کلیات مینماید\nو چون قوه شهویه بالنسبة بتغذیه تنمیه شخص خود بکمال رسید مشغول\nتحصیل و استفاده نوع کلی خویش که انسانست میگردد و در انیقوت\nشهوت نکاح و شوق تزویج و تناسل عیال داری در فرد خود او بهم\nمیرسد و همچنین قوه غضبیه چون در حفظ شخص فرد خود کامل گشت نیز\nمشغول محافظت نوع کلی خود که انسانست میگردد و در این وقت شوق\nکرامات و اصناف تفوق و ریاسات و محافظات در او پیدا میشود\nوقوه تمیزیه نیز که در ادراک افراد و جزئیات کامل شد مشغول تعقل و متوجه\nبدرک کلیات میگردد و در این وقت اسم عاقل و وصف انسانیت بالفعل\nبر شخص او واقع و صادق میآید و تکمیلیکه از جانب تکوین خداوند مفوض\nبتدبیر طبیعت است بانجام میرسد.\nپس از آن تکمیلیکه از جانب افعال بنده و مفوض بتدبیر صناعت و حرکت\nتکلیفیه و اراده اوست میپردازد و اگر چنانچه تدبیر صناعی و ارادی تکلیفی را\nتکمیل کرد بقمسیکه بتدبیر تکوینی و طبیعی تکمیل یافته است البته آدمیت و"}
{"book": "adl0116", "page": 132, "text": "۲۳\nانسانیتیکه بواسطۀ تدبیر طبیعت در تکوین خداوندی باتمام رسیده است\nبواسطۀ تدبیر ضاعت در بجاآوردن تکلیف عبادی بحیات حقیقیۀ وسعادت\nسرمدیه رسیده ناجی و رستگار میگردد.\nاعضای دارالتالیف\n(فیض محمد مغول)"}
{"book": "adl0116", "page": 133, "text": "٢٤\n(عرفان)\nچنین که تازه و سر سبز باغ عرفان است\nز آبیاری شاه جوان افغان است\nز لطف خسرو غازی بهر کنار و طن\nفروغ علم و هنر همچو شمس تابان است\nز بان خامه و فکر رسا ء دورامان\nهزار مرتبه بهتر ز تیغ برانست\nچه لحظ ایست که هر کس بقدر طاقت خود\nپی کمال و هنر همچو برق پویان است\nگل مراد ز گلزار علم و فضل بچین\nکه بی هنر همه جا خار راه انسان است\nچرا بجب وطن جان خود فدا نکنیم\nکه این نشانه اجدا د و مد فن شان است\nزمان علم و کمال است و وقت سعی و عمل\nبکوش کاؤل وقت و شروع دوران است"}
{"book": "adl0116", "page": 134, "text": "٢٥٠\n\nبخط و خال نکویان چه میدهی دل خویش\nکه خط و نقطۀ تحریر بهتر از آن است\nبگلستان معانی درای و غنچه بچین\nکه گل زشرم سخن سر بگریبان است\nنه گویمت همه تن کاغذ و کتاب شوی\nمراد کاغذ و مکتوب معنی آن است\nبصرف صرف نما نور دیده قوت ذهن\nکه آنچه صرف باین صرف گشت شایان است\nنظر نما بجهان و به بین تو فر کمال\nکه هم سران همه در آسمان بطیران است\nزآتش بم طیاره در گرفت چمن\nازین قضیه دل عندلیب بریانست\nزجهل دور گریزید و علم آموزید\nکه هرچه حکم زنفس ضعیف قر آن است\nمعارف است که جان بخشد و حیات دهد معارف است که محیی نام انسان است"}
{"book": "adl0116", "page": 135, "text": "٢٦\n\nبدرسنس خانه عرفان بیاد علم آموز\nکه بی هنر بخدا ننگ نوع انسان است\nبخط و خال ریاضی دمی بشو مشغول\nکه هر ورق ز ریاضی ریاض رضوانست\nز ساینس چاره گر احتیاج ملت شو\nکه این وظیفه اصحاب عقل واذعان است\nبکن ز جیوگرافی تو پرسرف جوی زمین\nکه فن جیوگرافی مهد عرفان است\nتر از دوره ماضی خبر دهد تاریخ\nجوان ماهر این علم جان پیران است\nدلا ثمر ز معارف خوری بدان امید\nکنونکه فیض محمد وزیر عرفان است\nازین کلام تو سرور همی شود معلوم\nکه از جدائی مکتب دلت پریشان است\n(سرور)"}
{"book": "adl0116", "page": 136, "text": "۲۶\n\nنتیجه تحصیل\n\nمحمد حسن نام بچه از چاریکار امسال برای تحصیل\nبکابل آمده بود - چونکه در چاریکار مکتب رشدی نبود\nعلاوه بر مکتب رشدی لیلی روزهای جمعه بخانه کاکایش\nمحمد کاظم رفته با بچه های شان خوش میگذرانید. خاصتهً\nدو سه روز بعد همراه رفقای صنف خیلی اُلفت و محبّت\nپیدا کرده الم جدائی پدر-مادر-و برادران، اشتیاق\nخانه و باغ و رفیقان چاریکاری خود را فراموش نمود-\nاز انجا که در این سن از خانواده خود جدا شده بتحصیل علم\nمشغول گردیده - با رفقا و بزرگان مکتب باحترام گذاره\nمینمود - معلمین خیلی دوست میداشتند مخصوصا بسبق ها\nیومی زیاد بر زیاد کوشش کرده وقت خود را ضائع ننموده\nدر امتحان های سرماهی و سائره نمره های خوب گرفته بتقدیر\nتحسین و آفرین سرافراز گردید."}
{"book": "adl0116", "page": 137, "text": "۲۸\nاز سی نفر بچه مکتبی همراه شریک خود دین محمد درجه اول شده\nصنف دوم را پاس کرد وقت بازگشت حکومت\nکرایه موتر او را داده برفاقت میرزای حاکم کلان ستیونی\nخانواده و تفریح دو ماهه بچهار یکار روان کرد\nپیش از اینکه محمد حسن بخانه برسد از طرف مدیر مکتب\nبچهاریکار تیلیفون شد که محمد حسن امروز هفت و نیم بجه\nپاس کرده ورق ترفیع خود را گرفته بخانه پس گشت»\nبنا بران پدر همراه همشیره کوچک و برادر کلان در سر مسجد\nگذر که سرک و ایستگاه موتر و گا دیست منتظر شدند.\nده بجه ناشده محمد حسن بحضور پدر و برادران شرفیاب گردیده\nباکمال شفقت آداب دستبوس، چشم و سر ماچی\nو بغل کشی با بجا آمد\nوقتیکه بخانه رسیدند مادر در آغوش کشیده نور چشم!\nسه روز است که فراغ امتحان ترا چشم داشته دعای\nکامیابی ترا میکردم و لباسهای نوت را چهار - پنج روز پیشتر"}
{"book": "adl0116", "page": 138, "text": "۲۹\nحاضر نموده بودم اگر نمرہا یت خوب بود خیلی خوشحال شده\nآغایت و من به تربیه تو زیاده تر اهتمام و دقت خواهیم کرد\nو پی در پی بآرزو هایت نایل خواهی شد .\nمحمد حسن کاغذ ترفیع خود را از بکس کشیده به برادر بزرگش\nداده گفت : یک یک مضمونها و نمرها را بخوان که اینها\nشنوند و مکافات مرا بدهند .\nنمرها همه ده – ده بود تنها جغرافیانه افتاده برادرش\nنمره را آهسته و تبسم کنان میخواند پدر گفت که فرزند!\nمعلوم می شود بجغرافیا خوب سعی نکردی محمد حسن در حال\nجواب داد : من بودم که نه نمره گرفتم وقتیکه کتاب جغرافیا\nمرا دیدید خود تان نیز آفرین خواهید گفت . چونکه این جغرافیا\nمثل سابق فقط اصطلاحات و تعبیرات نیست جغرافیای\nامسال ما تماماً هندسه ، حساب ، علم الاشیاء ، نباتات\nحکمت ، تاریخ و خاصة علم الارض است .\nعلاوه برین کتاب خود را نیز از بکس کشیده"}
{"book": "adl0116", "page": 139, "text": "۳۰\nآبا غایش نشان داد . پدر وقتیکه کتاب را دید تماماً\nبگفته های محمد حسن مطابق یافته زیاده تر خوشحال گردیده\nدر حال حکایۀ اسپ سمند را قصه کرد . دو ماه قبل خبر\nکامیابی با وکوشش او را شنیده بنام خود محمد حسن\nخریده بود .\nمادر نیز دریشی سفید، کلاه آفتاب گیر سگل، نیم بوٹ ہا\nو سائر اشیا دکالا که برایش حاضر کرده بود در صندوثچه\nچوب چهار مغز پیش رویش بر آورده ماند .\nحال محمد حسن از شغفی که در وقت اخذ کاغذ ترفیع\nصنف داشت زیاده تر خوش گردید . لباسهای خود را\nپوشیده رفیق ها و ہمسایہ های خود را یک به یک بزیارت\nو دستبوسی برآمد - همه احترام میکردند و اظهار تحسین و محبت\nمی نمودند . فائدۀ تحصیل و ثمر سفر او را تبریک میگفتند .\n(مخلص زاده)"}
{"book": "adl0116", "page": 140, "text": "۳۱\nترقی تعلیم در مصر (عینا ترجمه)\nرساله مشهور سه ماهه انگلستان (ایشیاٹک ریویو)\nدر ۲۳ اپریل بتقریب آزادی دور جدید مصر در ترقی تعلیم آن\nحوصله افزا مضمونی می نویسد و از ان ظاهرمی شود که تحریکات\nانگلیس یک معامله را به تغیر احوال چگونه با دو بیان ضد یکدیگر\nشرح و ربط داده میگوید مصر تا وقتیکه سند آزادی بدست\nنداشت در درجه تعلیم پست و بدرستگاه تمدن یک طالب علم\nبی شوقی بقلم میرفت ولی از هماندم که بزور تفنگها و تفنکچه ها\nآزدی خود را بر اجانب تسلیم کرده اند از طالبان علم خیلی\nچالاک هشیار و با شوق بنظر برمی آید ، نامه نگار میگوید:-\nدر مصریها یک نوع خودداری و تمدن پیدا گشته\nو این از نتیجه تعلیم برطانیه و تائید عملی سلطان فؤاد میباشد\nدر دنیا هیچ ملک باین مدت قلیل باینقدر مراتب ترقی عروج\nنکرده ، برعلاوه اهالی شوق عامی به تحصیل علم دارند برای"}
{"book": "adl0116", "page": 141, "text": "۳۲\n\nآنها ترغیب و تحریص هرگز حاجت نیست. در تمامی\nشهرهای بزرگ برای خورد و کلان مدارس بر حسب\nاحتیاج و ضرورت برپاست.\nمدارس صوبجات از طلبه پُر است حتی علاقجات کوه و نواح اگر دارای مکاتب\nابتدائی نباشند ناقص شمرده می شود. نفس تعلیم مدارس ده یا\nخیلی مکمل است. علاوه بر تعلیم ضروری برای تعلیم قرآن کریم\nوقت کافی میباشد در مکاتب نسوان دوختن، خواندن\nراست گوئی، اصول ابتدائی حفظ صحت تعلیم می شود،\nاکثر صوبجات شهرهای بزرگش از حیث مرکزیت علم\nدارای شهرت خاص بود با استادان مشهور خود فخر\nمیکند.\n\nدرین مدارس اگر چه تمام علوم تعلیم می شود مگر از تعلیم مذهبی\nنیز اهمال نمی ورزند سلسلهٔ تعلیم قرآن کریم هرگز گسیختن ندارد\nاز تواتر و تسلسل تعلیم و عمل مذهبی اسلام قوهٔ فوق العاده را\nدارا گشته که بیم اضمحلال ندارد تمام قوانین ملک و معاش"}
{"book": "adl0116", "page": 142, "text": "۳۳\nبر قرآن کریم مبنی است . این کتاب مقدس موجد جذبه\nفنون موسیقی و ادب میباشد و کتابی است مایه حیات\nکرورها مسلمانان روی زمین . بسیار اطفال پیش از\nاختتام تعلیم حافظ میگردند اگر چه حفظ قرآن کریم را تا حال\nامر لازمی میدانند مگر برای احتیاجات دنیای مادی\nبه تنهائی او را کفیل نمی دانند .\nنوجوانان مصر را برای بقای حیات نسبت بمالک\nدیگر اندک کوشش لازم می شود و نسبت بآنها بیشتر مسلح\nبنظر می آیند . در تمامی شهرهای بزرگ برای مدارس\nصنعت و حرفت و اینجنیری و نیز از بهر تعلیم زراعت تجربه\nجایها قائم و برپاست و برای چرم پزی و نور بافی و زردوزی\nهم مکتب های خصوصی موجود میباشند . در خود قاهره\nدو دارالعلوم میباشد .\n(۱) دارالعلوم (از هر که در بین مسلمانها خیلی مشهور\nو در ۹۷۲ ء بنا یافته و مرکزی است خاص مذهبی تعداد"}
{"book": "adl0116", "page": 143, "text": "۳۴\n\nطلبه اش به ۱۵۰۰۰ بالغ می شود و اکثر آن از ممالک\nدور دست میباشند .\n(۲) (جامعه مصریه) و این را سلطان فؤاد پانزده سال\nپیش ازین در عهد شهزادگی خود تاسیس کرده، بنای او\nمحض بر اعانه قائم بوده و مبالغ دخلش پیش از دو سال\nاز ۲۰۰۰۰ پوند بیشتر جمع گشته بود. اوقاف و وظائف\nسالانه او غیر ازین هستند، شهزاده فواد تا ۱۹۱۳ء\nصدر آن بوده . در ماه جون ۱۹۰۸ء این جامعه را برای\nجمهور مفید شناختند . در ماه ستمبر جماعتہ اول طلبای\nخود را گسیل اروپا نمود . در دسمبر افتتاح باقاعده یافت\nبه پنج گونه تعلیم آغاز کرد . بر علاوه با یک کتابخانه بزرگی\nدارای ۵۰۰۰ کتاب زینت یافت که تا امروز ترقی\nکرده میرود . در همین سال در ضمن مجلس اثریات بین الاقوامی\nاکابر فن در قاهره اجتماع کرده و درین جامعه لکچرهای متعدد علمی\nدر دادند . در آغاز ۱۹۱۰ء جماعتہ جدیدی با نگلستان"}
{"book": "adl0116", "page": 144, "text": "۳۵\n\nالمان وایطالیا گسیل شد معلمین مدارس مشهوراروپا درینجا\nواردگشته نطقها کردند وزرای معارف فرانس وایتالی\nبنابرخواهش شهزاده منظور نمودندکه درمدارس تالی\nممالک خودپسران هشت ساله وده ساله راکه این جامعه\nگسیل سازد داخل سازند. برعلاوه جهة اظهارعقیده\nواحترام شهزاده دولت خودرا وادارساختندکه\nمخارج قیام ودیگرتمام مصارف همچه طلباء را ازجیب خود\nخرج کنند .\nدر سنه ۱۹۱۱ء حکومت وظیفه جامعه را دوچند\nنمود، سیاحت شهزاده مشارالیه برای این مطلب\nدراروپا خیلی مفیدثابت گردید ازلندن گرفته تاپیرس\nبرلین، بڈاپسٹ، پریگ، روم و آثنا ازهرجا\nبرای این جامعه چیزی حاصل کرد چنانکه تصنیفها\nونشانها بتعداد معتنی به جمع گشته وامروز جامعه\nمصریه از حیث ذخیرۀ نشانها درتمام مصریخیلی کمل و معمور"}
{"book": "adl0116", "page": 145, "text": "۳۶\nبه نظر می آید .\nعلاوه برین یک شعبه تعلیم برای نسوان نیز اساس\nیافت که با وجود مخالفت از ارائه نتائج مفید خود\nباز نه استاد شهزاده فواد از تا ثیراتیکه تعلیم نسوان\nدر جماعة مهذبه دارد غافل نبود .\nبزرگترین انجمن علمی مصر مجلس اقتصادیات سیاسیه\nو اعداد و شمار و قوانین است این مجلس نیز یکی از نتائج\nمفیدۀ تحریک شهزاده مذکور بوده و ذات سامی صدر اوست\nتمامی ماهرین علوم و استادان معروف اعضای او میباشند\nو از رسالهٔ او مردم هر ملک بخوبی اطلاع دارند .\nگذشته ازین سه مرکز علمی تنها در خود قاهره چند مکتب\nو مدرسه میباشد تعدا د طلبه سالانه همیشه برمزید قیام مدارس میکند\nدرین مدارس، علوم مذهبی، فنون، صنعت و حرفت تعلیم\nمی شود و بآنها خیلی بحوصله های فراخ میدهند . سلطان و\nحکومت هم از توجه بهمت افزائی شان از چیزی دریغ نمیکنند."}
{"book": "adl0116", "page": 146, "text": "۳۴\nیکی از تاثیر این عهد جدید آزادی کامل زنان طبقه اعلاست.\nبرعلاوه بتعلیم زنها فوق العاده کوشش می ورزند زیرا از حقائق\nواضحه است که تعلیم اولیه پسران خواه او را سپاهی سازند خواه علام\nخواه مدبر پیش از همه در زیر تاثیر حکومت کوچکی است که حکمران آن\nمادر میباشد. درین ایام هر چه بدلهای اطفال لازم باشد انداخته میشود\nسلطان فواد وقتیکه برای زنان تعلیم یافته در جامعه مصر یک\nنصاب خاص مقرر و برای زنان جاہل غریب مدارس صنعت تاسیس کرد\nنمی فهمید که این مدرسه از حیث کارهای دستی زنان اینقدر مفید\nثابت شود یا اینقدر منافع حاصل گردد. در ۱۹۱۸ء وزارت معارف\nرقم معقولی مقرر نمود. تعلیم عربی، ریاضی، و دیگر کارهای دستی بسبب\nهمین مبلغ اضافه گشت .\nاعداد و شمار وزارت معارف ظاهر میکند که در ۱۹۲۱ء\nعلاوه ازین مدرسه ۶۵۸۲ سم دختر در مدارس ابتدائی مشغول تعلیم\nبودند. و در مدارس سرکاری صرف ۷۹۰ ، دختر ہا بود. در مجالس\nصوبجات ۸۱ مدرسه و در ان ۷۵۹۲ دختر تعلیم میگرفت."}
{"book": "adl0116", "page": 147, "text": "۳۸\nاین است که خوش قسمتی زنان مصر از امور مسلمه شد، اطفال\nاستقبال آنها در بهترین فضا و خوشترین حالتی قدم بعرصهٔ\nوجود گذاشته آزادی پسندی خودشان را خیلی بدرستی\nثابت خواهند ساخت اگر چه از حکومت سلطان مذکور\nهمین چهار سال گذشته ولی اهالی مصر این مدت را\nاهم ترین دور ترقی ملکی و قومی میدانند. اکنون هم هر یک را\nاز سلطان و رعایا تکمیل وظیفهٔ خودشان خیلی باقی است.\nترقی ذهنی اخلاقی علمی اقتصادی قوم و رفاه در معیشت،\nکوشش تحقیقات و کشفیات خلاصه مساعی جمیله برای فلاح\nو بهبودی نوع اموری است که ذات سامی سلطان را برین\nآماده ساخت که آنها بار خدمت مملکت را بر دوش همت خود\nبردارند. سلطان موصوف وقتی سریر آرای اورنگ\nسلطنت گردید که مخاطرات بزرگ با او همراه بود ولی از همت\nوالا این وظیفهٔ خود را خیلی بشیوهٔ خوب انجام داد."}
{"book": "adl0116", "page": 148, "text": "۳۹\n\nسقراط ، فلسفه ، تربیه\n\nموسس فلسفه جدید یونان و مربی و اخلاق شناس\nمدنیت و جمعیت بشر سقراط (قبل المیلاد ۴۷۰)\nدر آتنه تولد یافته . پدرش (سوفرونیسق) مجسمه ساز\nو خراط ؛ مادرش \"فنارت\" قابله (دایه) بوده .\nسقراط بعد از وفات پدر چندی بصنعت و حرفت\nموروثی خود مشغول گردید . آهسته - آهسته\nذوق تجسس حقیقت در دماغ او جاگیر شد . عقل سلیم،\nاراده قویم ، دقت و مشاهده او را ، شور و شغف عصر\nبجنبش آورد . چه ، درین دور زمره باسم (سوفیست)\nبا دعای بی ثبات برخاستند . جمعی را بخود می بستند\nو دعوی همه دانی میکردند . یک مسئله را از هر نقطه نظر\nگاهی قبول و گاهی رد می نمودند . مبنای موفقیت\nایشان همین (چون و چرا) بود . دعوی حقیقت در پیش"}
{"book": "adl0116", "page": 149, "text": "۴۰\n(چون و چرای) ایشان بتزلزل می‌افتاد. غریبة آنکه\nبمدرکات حواس نیز بعضاً اشتباه پیش میکردند\nو علما را بشبهه میانداختند. برینوجه موقع، خاصةً\nثروتها و مالها جمع میکردند. اجرت سبق و حق تعلیم\nبرای جمع مال و پول وسیلهٔ ظاهری بود.\nاگرچه مردم بازیچهٔ اینها شده گول این طبقه را میخوردند\nامّا رفته - رفته هر ادعا را سلمة السلام - کور کورانه -\nاز قبول استنکاف کردند. ناطق، دقت پسند\nشدند. بتحرّی مقصد حیات و منتهای زندگی افتادند.\nگفته میشود که اصل علم و فلسفه بواسطهٔ شبه و افکار\nایشان روی کار آمد. محاکمه، استدلال، جستجوی\nحقیقت از عکس العمل این طایفه قوّت گرفت.\nاینک از اثرات این جمعیت قابلیت سقراط\nدر جنبش آمد. وجدانش نیز از عکس تأثیر آنها استفاده\nکرد. صفوت و صمیمت ذاتی خود را در ضمن رقابت و غبطه"}
{"book": "adl0116", "page": 150, "text": "۱۴۱\nبکار انداخت. از تشکیک ایشان بکشف صدق وحق\nافتاد. درست کار و راست کرداری پیشه نمود. اساس\nسعادت را اخلاق میدانست. از آنجا که سقراط از\nطلبای خود حق التعلیم قبول نمیکرد؛ با کمال فقر و ریاضت\nگذرانی می نمود. سقراط برای منافع شخصی و غرضهای\nخصوصی خود هیچگاه از حق انحراف نمیکرد. همیشه بمطالعه،\nتدقیق و مشاهده مشغول گردید. نسبت باثار فیلسوفهای\nقدیم بیشتر از جهد دماغی و بصیرت خود استفاده\nنمود.\nپیش از ظهور سقراط اصول علم وفلسفه آفاقی تکونی\nبود. سقراط او را انفسی و درونی ساخت. بتعبیر دیگر\nفلاسفهٔ قدیم تدقیق اجزاءی عالم و حادثات اشیا را\nبوصول حقیقت اندازه میدانستند. سقراط تأمل انفسی\nرا وسیله کشف حقیقت دانست. فرق سقراط در کیفیت\nنه در اصل و کمیت. لیکن سابقون عقول را به خارج ، مجردات"}
{"book": "adl0116", "page": 151, "text": "۴۲\nواجرام مشغول میداشتند. سقراط تلقیات مردم را بنفس و داخل هستی میاندیشید. سرمشق اوستاد همین جمله «خود را شناس» بود: من عرف نفسه الی آخره این جمله در پیش طاق معبد دلفی نوشته بود. وقتیکه سقراط بعبادت گاه میرفت این جمله جلب دقت او را میکرد و همیشه در میان صحبت تکرار می نمود.\nسقراط بمجموعه افکار خود شریک میخواست. تلقی تازه و غیر مانوس خود را نشر می نمود. آرزومندان علم و ادب را بجا تدریس نمی نمود. بلکه او خود، کوچه بکوچه - بازار ببازار گردش میکرد. هر جا دوسه جوان قابل و لایق دید؛ بسؤالها و تنبیه ها جلب دقت ایشان نموده هوای علم و استفاده حقانیت را بسر آنهامی انداخت. برینوجه تدریس خانه او بر سر بازار و کوچه می بود. مقابل تدریس خود اجرت طلب نمیکرد. برینوجه خیلی اشخاص گرد افکار او جمع شدند. بعضی ازین میان خلف و ناقل فکر او و بعضی مسلک مستقلی را دارا گردیدند. بعضی که"}
{"book": "adl0116", "page": 152, "text": "۴۳\nخلف او شدند؛ مثل قیسه نوفون مشهور ومترجم مسلک او\nو بعضی که مسلک مخصوص تأسیس کردند؛ مثل افلاطون\nمکتب و مشرب نوی ایجاد نمودند چونکه افلاطون بفکر\nاوستاد، افکار خود را علاوه نموده نظریات او را اصلاح\nو توسیع کرد.\nچنانچه قیسه نوفون خیلی اثرها نوشت. روح این\nاثرها همان افکار بود که از سقراط مقتبس شده بود.\nاینست که اثر تحریری از سقراط نمانده نظریات او را شاگردانش\nجمع کرده اند. سقراط همه افکار خود را با خلاق مبنی میداشت.\nبرای نفس خود اعتدال و برای نوع خود عدالت یگانه دستورالعمل\nاو بود. همچنین پابندی قانون را وسائط بقا و ترقی شرف\nانسانی میدانست. راست بین، راست گوی، راست کاری\nتلقین میداشت. اینها خصائلی بود که در طبع خود سقراط مرکوز بوده\nگفته میشود که عالم و عامل بود. تعاون و حمیت وطن اعتدال\nاز ملکات خصوصی او بود."}
{"book": "adl0116", "page": 153, "text": "۴۴\n\nبا وجود آنکه آتینی ها ظرافت اندام را از علامات حسن اخلاقی\nو کمال انسانی میدانستند؛ نازیبائی سقراط سبب نفرت آنها\nنمی شد. در اندک مدت محبوب اهالی گردیده به اذهان عموم\nموقع احترام پیدا کرد. سقراط مخالف ها نیز داشت. خاصه\nحکومت عصر جبار سی گانه منتظر دستیابی بودند. اریستوفان\nمضحکه نویس در (ابرها) نام اثر خود سقراط را معلم مضر و مفسد\nتصویر نموده .\nسقراط در اثنای مباحثه مخالف خود را بتجاهل عارف از\nسؤال بسؤال و از جواب بجواب های ملایم و بسیط می انداخت خودیشان\nدرین بین معترف بدعوی بیجا میشدند. همچنین بشاگردان برای اشتراک\nفکر و تنویر دماغ بهمین اصول رفتار میکرد. بر نیوجه در دماغ طلبه خود\nتحری حقیقت و ولادت افکار پیدا میکرد. بتعبیر دیگر گاهی سقراط\nبتبسم میگفت: مادرم بچه میزایا نید و من از ذهن بتولید\nافکار قابله گی میکنم. بتعبیر دیگر: «صناعت من زایانیدن ذهنهاست»\nسقراط متواضع و منصف بود وقتیکه اسم (حکما) ذکر شد خود را"}
{"book": "adl0116", "page": 154, "text": "۴۵\nتنها فیلسوف (محب حکمت) میخواند. چونکه خود را دانای حکمت نمیدانست.\nمحب و جویای حقیقت می شمرد. اینست که بار ها میگفت: «چیزیکه باین قدر\nسعی دانستم همین بود که چیزی ندانستم.» یعنی از چرک جهل مرکب ناصیه عرفانش پاک بود\nسقراط جسارت و حمیت فوق العاده داشت. در جنگهای ملی اسپارتها\nدفاعی اشتراک میکرد و طرف حق را التزام می نمود. جانفشانی ها\nخدمتها نشان میداد. از انجمله قیسه نوفون بروایت دیگر السبیاد\nکه شاگرد و صدیق او بود؛ در محاصره دشمن افتاد. هیچکس برای قیسه نوفون\nحیات خود را به تهلکه نینداخت. سقراط هر تهلکه را در نظر گرفته رفیق افکار\nخود را از محاصره دشمن خلاص کرد. بدرا یت انصاف\nو دور اندیشی او هر کس حیران بود. فقط دشمنانش\nاعتراف نمیکردند. بنا بران فلیب اول بمقدونیه خواند.\nمشاور دولت و معلم اولاد خود میخواست بکند. سقراط\nقبول نکرد. زندگانی بصیرت کارانه و آزادانه خود را به دربار\nفلیب ترجیح میداد. اگر چه یگانه حظی که داشت همین تلقین\nو تعلیم بود. لیکن حریت فکریه را وابسته بحریت محیط میدانست."}
{"book": "adl0116", "page": 155, "text": "۳۶\nاوستاد حقگوی و حقیقت پرور بود. حق را میگفت\nو درین باب هیچگونه ریا و منفعت شخصی را خواه در بارۀ خود\nخواه در خصوص شخص دیگر ملحوظ نمیداشت. حکومت در نظر\nسقراط آلت تمیز خیر و شر و حافظ حقوق خرد و بزرگ\nبود. این است که حکومت جبارۀ سی گانه که از طرف اسپارتیها\nدر آتنه اظهار صولت و وحشت می نمودند؛ از تنقید سقراط\nبکین و غضب بودند. حال آنکه سقراط غیر از\nوجدان خود از چیزی بیم نمیکرد و بروی طرفداران\nاعتساف همیشه سیلی اعتراض میزد. یکی از\nمغدور ان را در مجلس حکومت با وجود آنکه نظر متعصبین\nبحکومیت آن منعطف بود اوکیل دعوی او شده\nمدافعه کرد. بنابران حکومت ضربه گرفت .\nمختصر سقراط را در ایام پیری\nبه تهمت بی اعتقادی بمذهب و فساد\nاخلاق جوانان متهم ساختند. رجال حکومت غیر عصر"}
{"book": "adl0116", "page": 156, "text": "٤٧\n\nوسقراط غیر از رب النوعان معروف آتنه، رب النوع\nبزرگ و یکتائی بالای این معبودها تصور می کند و همه\nجوانها را بغلط میاندازد .» گفته سقراط را بمحکمه کشیدند\nسقراط حاضر شد. بدون تغییر وضعیت بسوالهای\nحکام جواب میداد. محکومیت او را اعلام نمودند و فکر\nاو را درین محکومیت پرسیدند . سقراط باکمال عزنفس\nگفت! « لایق مکافاتم نه مجازات، باید مادام العمر حق\nعضویت مجلس اعیانم داده شود .» حق ناشناسانه\nهئیت محاکم در غضب شدند و با عدامش فرمودند.\nلیکن پیش از آنکه با جرایش مبادرت کنند بحبس بردند\nچونکه ایام آئین آتنه بود. سقراط چندی در حبس خانه غرید.\nبا این همه از تلقین حقیت و جدیت مسلک باز نایستا\nفوج - فوج شاگردان می آمدند. تقریر او را در حبس خانه\nمی شنیدند. دل میسوختند و اشک میریختند.\nتکلیف پشیمانی میکردند. یا راه فرار نشان میدادند."}
{"book": "adl0116", "page": 157, "text": "٤٨\nسقراط بر هر خند مقابله میکرد . بالاخره از تکلیف ایشان\nبه تنگ آمده گفت : « قانون محترم است بر خلاف\nقرار مجلس وطنی نباید رفت ، حلاص نفس بکذب جایز\nنیست ، حضار از نصیحتش شرمنده شدند و از تأثر\nدل خون گشتند . برینوجه در میان آب و آتش\nچشم، دلها ، شاگردان و محبان دوای زهر آلود\nمجلس جایزه را در هفتاد یکسالگی نوش جان و روح\nپاکش را بجان آفرین تسلیم نمود .\nچنانچه در بالا گفته شد : سقراط از تعلیم اخلاق و تلقین\nحقیقت آنقدر متحظط بود که همه مساعی دماغی خود را قریباً\nدرین کوچه صرف کرده . در تعلیم اصولی اختراع نموده\nکه از بیست و چهار عصر باینطرف شایان تقلید و امثال است\nوحتی علماے تربیه تا حال مدافعه وتطبیق اصول او را\nفرموده نمونه موفقیت معلمین میدانند . اگر چه امروز باسم\nاصول تدریس بکدرژن اصول قطار میکنند. فی الحقیقه"}
{"book": "adl0116", "page": 158, "text": "٤٩\n\nمهم ترین این اصول همان اصول تعلیلی و حدسی است\nکه این دو اصول عین اصول سقراطیست. مساعده\nفرمائید که عمده همه اصولها اگرچه مختصراً باشد چون که حجم این\nمقاله گنجایش نمیدهد. ایضاح یابد؟\nاصول تقریری، اصول تعلیلی، اصول استقرائی و سائره\nبتعبیر عمومی (اصول تحرمی) و (اصول مسلک)..\nاولاً اصول حدسی: در کار فرمودن حواس بل خاصه\nباصره برای معرفت موجودات (١)» این اصول بیشتر\nدرباره تدریس اطفال خورد سال تطبیق میشود. چه این\nاطفال نظربعدم به تجربه و معرفت خیلی کم حوصله از ادراک\nکلیات واجسام معینه اند. در اول وهله تنها معلومات\nابتدائی و سطحی گرفته می توانند. بنابران معلم\n\n(١) در اینجا از اصول مراد همان اصول تربیه یعنی تطبیق علم النفس بصنعت تربیه\nاست نه حدسی که در فلسفه و ما بعد الطبیعات مرعی است."}
{"book": "adl0116", "page": 159, "text": "۵۰\nهر دانه علمی که بمعده نوبال فهم شان میاندازد، گویا خوائیده\nونرم نموده میدهد. یعنی پیش از انکه تعریف چیزی\nرا بکند رسم تمثال یا وجود او را نشان میدهد. اهسته\nآهسته با ابعاد والوان او مشاهده و دقت طفل را جلب\nمیکند وفکر الوان و اشکال را بقلب ودماغش\nمنعکس میسازد. بتعبیر دیگر راه تصرف و حلول بآن مسئله\nرا مینماید. طفل درین صورت از تمثال ، تصویر و یا\nنمونه وجود آنچیز بمفهوم و ماهیت آن نسبتی میبرد\nو طاقت درک آن چیز بهمین وسیله ها بدستش می آید.\nو معلم این طفل نو قدم را از زیر بازویش گرفته مشق\nراه و فهم میکناند.\nمثلاً معلم امروز از دائرۀ بحث کردنی و او را در ذهن\nاطفال جایگیر ساختنی است: پیش از انکه تعریف\nدائره را بطریق مشهور بکند، یعنی دائره « خطی است\nمنحنی که خطوط مستخرجه مرکزی او تا محیط با یکدیگر مسا-"}
{"book": "adl0116", "page": 160, "text": "اه\n\nاست» بگوید. اشیاسی دائره وی که در داخل صنف\nو در بر و اندام اطفال است نشان میدهد مثلاً :\nساعت، آینۀ مدوّر کَلکین و تکمۀ های کالا و سائره\nو اینها همه بمدوّری شبیه و نظیرند که ایما میکند. بالا\nتختۀ سیاه نیز خورد و کلان دائره ها ترسیم می نماید\nو دائماً بمرکز او ضمناً با نقطه اشاره میدهد. بعد از آن\nاز شکل این دائره پارچه پارچه تعریف او را میرآرد و حاصل\nتعریف را جمع نموده اختصار میکند و مختصر آنرا به تختۀ\nپیش روی همین دائره های بالای تخته نوشته\nبه نقل او کمک مینماید ..\n\nاگر چه صفحۀ اول این اصول - چنانچه در بالا گفتیم - ناقص\nو مبهم است ؛ لیکن برای شاگردان نو قدم\nخیلی مفید میآید. این اصول برای جغرافیای\nعلم الاشیا، حساب، هندسۀ مسطح و مجسمه نباتات\nحیوانات حتی جهتۀ بیشتر مباحث تاریخ قابل"}
{"book": "adl0116", "page": 161, "text": "۵۲\nتطبیق است خلاصه در هر چیز میتوان باین اصول حرکت کرد\nبشرط آنکه معلم صنعتکار مسلک خود باشد. چونکه درین\nدرسها ، نقشه ها ، منظره ها، رسم و تمثال و فلیم اکشن\nو پیدا کردن ممکن و لازم است\nبر یتوجہ اطفال با ذوق و تماشای رنگینی مناظر مختلفه\nمنجذب و مفتون خواهند شد. بحیات، حرکت و بجو\nخواهند افتاد. (تطبیق این اصول بهر کدام ازین مضمونیها\nکه در بالا گفتیم تفصیل میخواهد. اثار و و تحریر ما کفایت نمیکند)\nاصول تقریری :- گوش کردن جملات مربوطه و حفظ\nنمودن آن، اصول تقریری نام میگیرد . برای معلم\nو متعلم و مضمون شرائط مخصوصی را داراست.\n(بقیه دارد)\nع، ش"}
{"book": "adl0116", "page": 162, "text": "۵۳\nاحضار\nدرین روزها کتابی باسم ندای طلبه معارف یا حقوق ملیت\nباداره رسید . مضمون این کتاب چنانچه از عنوانش\nدانسته میشود . روحانی است، عایله چه حقوق موضوعه\nو حیات اجتماعیه .\nزین اثر همان (معلومات مدنیه است) تقریباً که در صنف نهم\nمکتب رشدیه خوانده میشود. عمده مباحث این کتاب\nابتدای حیات بشر، اسباب تشکل اجتماعی؛ عایله،\nقبیله، قوم، ملت، دولت، حکومت و حکمدار، حقوق\nخصوصی هر فرد نسبت بخود و جمعیت، حقوق خصوی\nحکومت و تدابیر لازمه ملکی ، عسکری و سیاسی حکومت\nنسبت بداخل و خارج . بتعبیر دیگر موازنه قوی جامعه .\nموضوع اثر در اصل خیلی مهم و مقدمه فلسفه حیات اجتماعی\nاست . لیکن محرر وطن خواه نسبت بغایه خیال خود ،\nخواسته که خواننده و شنونده ابنای وطن بحیات مدنی"}
{"book": "adl0116", "page": 163, "text": "۵۴\nحکومت مشروعه و مستقله آشنا بوده بجمعیت و مملکت خود\nبصیرت و ابصارست داشته، مثل اهل یک خانواده\nو ابعاد وارکان یکخانه بدفاع و حفاظت خود و مملکت متعاون\nو متساند باشند.\nاینقدر را نیز در خاطر داشت که محرر جوان غلام محی الدین افغان\nبرای افاده این مرام، از کوچه لسان «صنعت نفیس»\nخاصه از مجرای ادبیات رومانیک خط حرکت اتخاذ\nکرده بمشکلات زیادی خواسته این مقاصد اجتماع\nو این مضامین فلسفی را با شور و شغف محفل ها و مناظره ها\nمخالف و موافق در مفکره قارئین سامعه نوازانه جای داده\nدقیقی، سختی، و عمیقی این مباحث علمی را بذوق تنوع\nمجلس ها و تعدد مصاحبه ها آسان و اشکار گرداند. لیکن سنگینی\nموضوع به خط حرکت یعنی بشکل ناولی این کتاب گرانی\nکرده درین جلد کمتر موفق شده شاید در جلد های\nآینده ازین هم ذوق آورتر خواهد ساخت."}
{"book": "adl0116", "page": 164, "text": "۵۵\n\nچه ناول نویس های هر لسان، در امثال\nچنین موضوع بزرگ خیلی قلم افسرده میکنند، تا بافادهٔ\nمرام موفق میشوند. چنانچه (ژول ویرن) برای\nاثبات کرویت ارض تمام دور عالم را سیاحت\nمی کناند.\nبا این همه در اصل و ربط سلسله مباحث\nانقدر انتظام پرورانه قدم زده که بسیر تکامل ابواب\nبا نقشه طبیعی ره نوردی نموده بهدف میرسد.\nخدا داند که در باب «عقاب را رام اطفال نمودن»\nیعنی مضامین بلند را بقید مصاحبهٔ عموم آوردن، چه قدر\nمشکلات روحی کشیده باشد؟\nازین نقطه، نظر کرده شود؛ خدمتش خیلی شایان\nتقدیر و تحسین است. مع ما فیه ازین کتاب عموماً، مأمورین\nحکومت، طلبای مدرسه و شاگردان مکاتب متوسطه\nو اقربا و تربیت یافتگان عائلهٔ مأمورین دولت آشنای"}
{"book": "adl0116", "page": 165, "text": "۵۶\nمطبوعات تازه استفاده خواهند کرد. نه هر صاحب خط\nو سواد . چه سبک تحریرش عالی و خصوصی است\nولسان تسویدش همین مصطلحات است که در اطراف مکتب\nو حکومت دور میخورند . نه در هر جا .. چه ، ادبیات\nامروزه ما نیز ذائقه عموم را چاشنی بخش نیست .\nامید است که جلد های آینده اکمال نواقص\nخواهد کرد و بذخیره علمی و ادبی کتبخانه عرفان جامعه\nخواهد افزود . (اینه عرفان)"}
{"book": "adl0116", "page": 166, "text": "بنات النعش\nقارئین محترم ازین اسم شاید در حال فکرشان بستارۀ مشهور\nعلوی پرواز کند. وقتیکه به خواندن این اثر نفیس شروع\nکردند؛ خود را در فضای مهد بشریت و آغوش شفقت\nتصور خواهند نمود که از کم توجهی ما همه محیط واقالیم آنرا امروز\nابرها، سموم ها و خاک بادها مغشوش ساخته. با وجود\nآنکه چشم ها، از آنجا نور، گوشها از آنجا سرور و دل\nو دماغ ها از آنجا روح گرفته لیکن امروز دست ها را مرتعش\nساخته و پایها را لنگ گردانیده بچشم ها آب سیاه\nریخته است .\nچونکه قوای انسانی خود را ما مسلمانان - با وجود\nآنکه ازین منبع فیض گرفته ایم و میگیریم ـ بعطالت و گمنامی\nاین منشاء استفاده صرف میکنیم. این میراث مهم\nو سرمایۀ وجود را بهوسات خود استعمال مینمائیم."}
{"book": "adl0116", "page": 167, "text": "۵۸\n\nاو را بازیچه آمال دون خود می سازیم. اگر بسعادت او سخن\nزنیم در زنجیر نامرادی کشیدن بهترین وسیله است\nکه بعقل ناقص خود ملاحظه کرده ایم .\nعجب تر آنکه محصلۂ حیات خود، اطفال یعنی جای\nنشین وجود و نام خود را بدست ناخوانده و نادیده\nایشان میسپریم .. امید بقا و کمال می کنیم حفظ\nاشیا و ناموس خود را در حمایت این عضو نقصان\nانداخته توقع سر رشته و سعادت میخواهیم . بعد از\nفراغ جستجوی معاش رفیق و انیس دائمی ماست\nلیکن میگوئیم باید از دنیا بیخبر باشد و جزئیات امور\nزندگانی و انتظام حیات خانواده را باد مجول\nداشته میخواهیم از تدبیر اداری سعادت خانه\nنا واقف ماند .\nحالا دانستید که این سرمایه بختیاری کیست و\nاین مایه بقای نوع چیست ؟"}
{"book": "adl0116", "page": 168, "text": "۵۹\nنسوان !\nبلی نسوان است که تا امروز حیات بشر موقوف\nوجود و شفقت او است . نسوان است که حفاظت\nاخلاق و ناموس او تا حال ـ در خانه که هست\nاز شرور نفسانی مصون مانده است بی اعتنائی\nتربیه و تعلیم این زمره پس مانده است که حیات\nبشر ناقص شده میرود .\nاینک کتاب هذا از ترجمه قلم صفوت اثر عبدالجبار\nخان مدیر پوسته و تلغراف است که از چند سال\nباینطرف در کوچه تعمیم معارف و نشر فوائد عامه\nقدم زده کتبخانه وطن خود را از اثرهای اخلاقی\nتاریخی و اجتماعی خیلی مزین ساخته . احتیاج علمی\nو ادبی افراد منفعت شریک مملکت را حس کرده\nهمیشه در تتبع آثار مفیده مشغول گردیده تقریباً بده\nجلد اثر ترجمه نموده که وزارت معارف بقدر شناسی"}
{"book": "adl0116", "page": 169, "text": "او شده امسال سینه فضیلت اندیش او را\nبه نشان درجه اول مرصع ساخته است .\nاینک اداره آینه عرفان که برای تربیه و\nتعلیم نسوان ستونهای مخصوصی بدارد به پا ورقی\nاین ناول تربیوی و اجتماعی تفریق کرده مذاق\nتربیه خواهان و اخلاق کیشان نسوان اسلام\nرا باین وسیله خوش خواهد داشت .\n(اداره)"}
{"book": "adl0116", "page": 170, "text": "٦١\n(١) مترجم عبدالجبار\nشرارت و بدمزاجی حسن آرا\nمزاج حسن آرا چنان خراب بود که همراه تمام خانوادۀ\nخود دشمنی داشت نه ادب مادر و نه لحاظ مادر کلان\nو نه خوف پدر نه پرواي برادران نوکران یکطرف\nنالان جاریه ها دیگر جانب پناه میطلبیدند غرض که\nحسن آرا تمام خانه را به سر برداشته بود به آمدن\nشاه زمانی بیگم که خاله کلان او بود یکساعت دوساعت\nقدری آرام می نشست هنوز شاه زمانی بیگم از دُولی\nپائین نه شده بود که متواتر دو سه دادخواه از دست\nحسن آرا نزد او رسید نرگس گریان کرده آمد که بیگم صابا\nحسن آرا در رویم سنگ زد مهربانی خداوند که اگر سر خود را\nپس نمیکردم چشم مرا کشیده بود خدا بکش مرا که از غم\nخلاص شوم آخر چکنم سوسن فریاد خواہی کرد که بیگم صابا\nبی بی خورد مرا گفت که سوسن زبانت را بکش که ببنیم"}
{"book": "adl0116", "page": 171, "text": "۶۲\nوقتیکه من زبان خود را کشیدم از زیر زنخ بمشت\nزد که تمام دندانم در زبان گور رفت آخر من زندگی\nخود را چه طور کنم بلا د پسر کاشکی از مادر پیدا نمیشدم\nگلاب فغان برآورد که وای وای گوشم، دائی شور\nکرد که بیگم صاحبه دختر مرا غیر حق به چوب زده که بازوی\nاو مانند بادنجان کبود گشته انده از آشپز خانه دیگر\nجاریه نعره کرد که بی بی گل را منع کنید که در دیگچه خاک\nمی اندازد. بیزار ازین نوکری مساله را چپه کرده\nحالانان خواهید خواست خداوندا تو به شاه زمانی\nبیگم آواز داد که حسنا اینجا بیا آواز خاله را شناخته\nحسنا آمد لاکن نه سلام نه دعا دست و پا تمام بگل\nآلوده در گردن خاله خود از ناز انداخت و در بغل\nاو نشست، خاله روی او را ماچ کرده برایش\nگفت که حسنا خیلی شوخ شده آخر حالا جوان شد\nاینقدر شوخی تاکی، حسن آرا گفت سنبل پدر لعنت شنگاً"}
{"book": "adl0116", "page": 172, "text": "کرده خواهد بود. این را گفته و از بغل خاله خسته غیر حق\nبی خطا سنبل را لت و کوب کرد. خاله هر چند صدا کرد\nکه بد نا حسن لاکن او هیچ نشنید.\nصلاح مکتب نشاندن حسن آرا و مختصر حال صغری خانم\nشاه زمانی بیگم بطرف همشیره خود مخاطب شده گفت : خواهر\nجان (سلطانه) برای خدا بخاطر این دختر کدام خلیفه را پیا\nکنید. سلطانه بیگم گفت: بی بی جان چطور کنم چند مدت است\nکه بتلاش یکنفر زن معلمه‌ام لاکن میسر نمیشود. شاه زمانی\nبیگم گفت : چه‌میکنی دختر بمصداق این بیت میگویم\nیار در خانه و من گرد جهان میگردم .. آب در کوزه و من تشنه لبان\nخود در کوچه شما عروس خُورد مولوی محمد فاضل ،استادی\nکه در تمام شهر شما پیدا نخواهد شد. سلطانه گفت: الله تا امروز خبر\nنبودم و نه کسی تاحال برایم گفته فی الحال و راء طلب میکنم این گفته ویدا\nرا طلب کرده گفت :ائی درین کوچه ماکدام مولوی صاحبی باشندی یکی\nمیگوید که عروس خور وا و خوانده و نویسنده است برو به بین اگر نوکری میکند"}
{"book": "adl0116", "page": 173, "text": "دختر را سبق بدهد دست گرفته بیار غله خوراک و پوشاک ده روپیه برای خرچ پا\nو غیرۀ او داده خواهد شد و هنگامیکه دخترم سپارۀ اول را ختم\nکرد و قاعدۀ ادب آموخت انشاء الله علاوه بر تنخواه او را\nخوش خواهم ساخت دائی بسیار خوب گفته خانه مولوی\nصاحب رفت همراه والدۀ محمد کامل سلام علیکم کرد بعد از آن\nپرسان کرد که عیال مولوی صاحب شمائید؟ دیانت با ما گفت خود\nشان اند بیائید بنشینید از کجا تشریف آورده اید؟ دائی بجا\nصاحب خانه مخاطب شده گفت عروس خورد شما کجا است؟ والدۀ\nمحمد کامل در بالا خانه بی بی صاحبه من نزد اوشان بالا بروم؟ دیانه\nشما اسم و نشان خود را بگوئید؛ او خودشان خواهند آمد. دائی\nمن از خانۀ حکیم صاحب آمده ام. این را شنیده والدۀ محمد کامل\nنام بنام خیر و عافیت خورد و بزرگ را پرسان کرد و گفت که شما\nهمراه عروس من چه کار دارید؟ دائی : اوشان بیایند که بیان کنم\nچونکه وقت آمدن او نیز شده بوده زیرا که بعد از ادای نماز عصر صغر\nبیگم که نام همین معلم است) پائین میآمد و نماز مغرب خفتن اثر را"}
{"book": "adl0116", "page": 174, "text": "۶۵\n\nرا در زیر میخواند. درین بین صغری بیگم فرود آمد وقتیکه دائی او را دید،\nدر گفتن نوکری تامل کرد. درین حرف زدن گفت که بیگم صاحبه خواهش\nدارند که دختر خود را بسبق بنشانند، بی بی کو صاحبه یعنی همشیره کلان\nاوشان شما را یاد کردند پس بیگم صاحبه مرا نز د شما فرستاده، صغری\nخانم گفت که از طرف من برای بی بی مای خود سلام زیاد برسان بعد از\nسلام بگو چیزیکه پیش که یاد دارم از آن عذر ندارم . بدین باعث انسان\nچیزی یاد میگیرد که برای دیگری فیض برساند بیگم صاحبه کلان خبر دارند\nکه من در خانه پدر خود چند نفر دختر ها را سبق میدادم دل من نیز بسیار میخوام\nکه دختر بیگم صاحبه را سبق بدهم لاكن ندا و دختر خود را فرستاده میتواند\nو نه من آنجا رفته میتوانم دائی نام نخواه را صاف نگرفت لاکن زیر\nزبان گفت که بیگم صاحبه ذمه دار هر قسم تکلیف میشوند صغری خانم\nگفت که این از مهربانی های اوست برای شان آنها همین زیبا\nاست لاکن ما نیز از روزی که در زیر سایه اوشان کلان شده ایم خداوند\nما را گسنه و تشنه نداشته است برای خدمتگذاری نیز\nحاضرم و اگر کدام معالمه خواه دار بکار داشته باشید در شهر هم پیدا خواهد شد"}
{"book": "adl0116", "page": 175, "text": "تشکر و تعذر\n\nچندیست که از قارئین کرام ، بعضی تحریر و برخی تقریر چون شماره سابفه در وقت\nنوک باریشه قلم را بطرف اداره متمایل داشته ضمنا از انتشار مجله استفهام مینمایند\nازینجا معلوم میشود که تنها مطالعه اخبار سیاسی تسکین عطشان علمی ادبی شانرا ننموده\nابر در گذر حادثه جنوبی را وسیله بیداری وحیات تلقی کرده از جستجوی علم و ادب باز\nنایستادند. فی الحقیقه اسباب ورزش زندگی همین سلام و سلاح است\nقلم شق دار با شمشیر دو دمه قرابت مادی و معنوی دارند سعادت نتیجه هردوست.\nاینست که ائینه پیش روی ارباب سیرت بصورت باول صافه زبان محو بر برآمده ارزو\nخوانندگان محترم را تشکر استقبال کرده خرم و امیدواران هم اسمی ترجاهم در تبریک نموده (اما\nيدرك كله لا يترك بعضه، را برتبقه در شروع خود بمعرفی داده با ر صد صفحه و با نقرب\nهفتاد میرساند .\nاگرچه آینه عرفان در هر شماره مضفری صحائف خود را پنجاه شمرده بود، اما بسبب گرفتاری\nو اهل قلم ، اینک از یکطرف شماره سوم و چهارم را بمضامین متنوعه حرم مالامال نمود و از طرف دیگر\nنسخه سابق که بقیمت چرواح پنج پیسه فروخته میشد، این دو شماره را در یکجا به یکروپیه قیمت گذاشت\nولی حق مشترکین بلا در شماره آینده تکثیر صحیفه تضمین خواهد کرد.  (آئینه عرفان)"}
{"book": "adl0116", "page": 176, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 177, "text": "خاطر نشان\nخواهشمند ان محترم قیمت اشتراک را در کابل بمحاسبه وزارت معارف\nو در سائر ولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آزا بمدیر المتاسف\nنشان داده طلب مجموعه می نمایند . اما در خارج به نماینده خانه های\nدولت علیه تأدیه نموده خواهش مجله میکنند. قیمت اشتراک بقرار ذیل است :\nسالیانه در داخل ..... هشت روپیه کابلی .\n\" \" خارج ...... شش روپیه کله دار یا دو روبلیه\nنی یک جلد در داخل ٣/٤ روپیه (٤٥ پیسه) در خارج یکروپیه یا حبسیآن قیمت\nذیل : در مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه و کلای آئینه با شند\nخواه مشترکین) .\nهمچنین برای اهل علم و قلم کارا ئینه رایگان و بمعلمین و معلمات و طلاب و طالبات\nارزان است (نصف)\nاعلان\nاشتهاراتیکه جهت علوم و فنون باشد؛ بهر پنج کلیمه یک پیسه\nو جهت تجارت ـ صنایع باشد، بهر کلیمه یک پیسه اجرته شده\nدرج خوا هد یافت . اشتهارات یک مضمون از سه دفعه زیاده درج نخواهد کردید"}
{"book": "adl0116", "page": 178, "text": "شماره (۵، ۶) جلد و سال اوّل\n\nمقالات در اداره بریاست\nدار التالیف آمد پس میگردد.\n\nاداره حق اصلاح\nو درج مقاله‌ها را داراست\n\nمجموعۀ\nتاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی\n\nآئینه عرفان\n\nباحث از مساعی علمی انکشافات مدنی است که بهدستی\nهیئت تحریریۀ اعضای دارالتالیف فی از دور بها یکبار نشر میشود:\n\nمحل اداره : کابل ، بستان سرای - وزارۀ معارف - دارالتالیف\n\nبرج میزان، عقرب ۱۳۰۳ ش\n\nدارالسلطنه کابل مطبعۀ وزارۀ\n\nمعارف"}
{"book": "adl0116", "page": 179, "text": "فهرست مضامین شمارهٔ پنجم و ششم\nاجتماعیات } خدایا این چه غوغا است؟ غلام محیی الدین از صحیفه اول الی ۲۲\n\" } قلم چه میگوید؟ صلاح الدین از ۲۳ الی ۳۲\nاخلاقیات { زن و عفت (مقتبس) فیض محمد مغل از ۳۳ الی ۳۷\nادبیات { زمستان قاری عبدالله از ۳۸ الی ۴۲\nدینیات { انسان دیانت قاضی عبدالحق از ۴۳ الی ۶۵\nفلسفه و تربیات { سقراط بفلسفه، تربیه هاشم شایق از ۶۶ الی ۸۰\nحکایه { مثلا (حکایه) شریف مخلص زاده از ۸۰ الی ۸۹\nمتفرقه { بنات النعش (ناول) مترجم عبدالجبار از ۹۰ الی ۹۸\n\" { غلط نامه (۱، ۲، ۳، ۴) اداره از ۹۹ الی ۱۰۳"}
{"book": "adl0116", "page": 180, "text": "شماره (۶۵) ۱ جلد و سال اول\n\nخدایا این چه غوغاست ؟\n\nاین فضای مشرق همان فضای آرامی وسکون\nفضای نسیم خواب آور ، عالم ظرافت و عیش وطرب\nنیست ، همان شرق قانع و صابر ثابت و ساکن است\nاگر همان فضا و همان نسیم و همان شرق با شد ؛\nپس خدایا این غوغا چیست ؟\nآیا جامعه های گذشته آن از پدر و پسر ، پیر و جوان\nعالم و جاهل ، عاطل و عامل ، حقیر و امیر ، غنی و فقیر ،\nمؤلف نبودند اگر دوره های گذشته نیز از انسانهای\nمتناقض صفات و عادات و اخلاق مرکب بودند پس\nدر این دوره این غوغا چرا ست ؟\nآیا مقوله « دوام المحال من المحال » در شان حیات\nنیست ، حیات عبارت از تخریب و تعمیر نیست ، آن"}
{"book": "adl0116", "page": 181, "text": "شماره (۶،۵) ۲ جلد و — سال اول\nحالی را که ترقی گویند دائماً عبارت از تغییر ماقبل نبود،\nآیا هر دوره با دوره‌های دیگر در اخلاق و عادات و مشاعر\nمغایر نبودند. بنی آدم گرفتار مرگ پیر و ولادت طفل\nنیست اگر چنین بود و چنین هست. پس این قدیم و جدید\nچیست؟\nبل آنکه خود را قدیم مینامد پدر جدید نیست؟ پس خدایا\nاین غوغای پدر و پسر چیست؟\nاگر فرضاً قدیم و جدید باشد آیا مقصود از قدیم آن شخصی\nنیست که صروف زمانرا دیده همان آئینه ایست که تاریخش\nمینامند «ولی زنده» و جدید منفذ آراء او نیست آیا میدان\nحیات دائماً محتاج این دو هیئت یکی مقننه دیگر مجریه نبوده\nاست .\nپس ای دو هیئت لازم و ملزوم گوئید این غوغا را چه معنی است؟\nآیا بشریت جز اخوت، جامعه جز تعاون، انسانیت جز سم\nدرد می، وطنیت جز فداکاری، نوعیت جز تألف جنست جز"}
{"book": "adl0116", "page": 182, "text": "شماره (۶، ۵) ٣ جلد ۲ سال اول\nبحث را اقتضا کرده است .\nپس ای آنانکه بچنین زنجیر های محکم با هم بسته اید، گوئید که تا\nحتمی این نزاع در کجا است ؟\nمدقق امروز در عوالم شرق بالاخص در عالم اسلامی\nهر جا وجود دو کلمه را متحبس میشود ، و در هر نقطه فرقی است\nعنوان خود را یکی از ان دو کلمه گرفته ، نظریات\nساختگی مخصوصه دارد ، که کل اعمال و حرکات خود را\nاز پی این نظریات انتخاب مینماید. و مسئله مهمی\nرا که مرعی میدارد، تنها مخالفت فریق مقابل است .\nآن دو کلمه یا عنوان چیست؟\nقدیم !! جدید !! .\nپس ای قدیم و جدید ساعتی از نظریات خود صرف\nنظر نموده، بی غرضانه بیانا قاموس را مراجعه\nکنیم شاید این دو کلمه را که مغرور آن هستی در آن مشخص\nباشد : آنانکه نه قدیم و نه جدید هستید، ای کسانیکه\nضمیمه سراج الاخبار افغانیه"}
{"book": "adl0116", "page": 183, "text": "شماره (١٥) ٤ سال اول\nخود را تنها انسان ملتجی در جامعه میدانید، ماخذ این\nدو عنوانرا از خود متنازعین پرسید، بل این سوال را از علما\nکنید. شاید این دو کلمه موجب حسرت و افسوس تانرا\nبیان کند. صفحات تاریخ انسانرا بگردانید تا حقیقت\nاین انحلال را بیابید. قواعد اجتماعی را از نظر بگذرانید،\nشاید واجباتی برای خود در مقابل این نزاع یافته\nبتوانید، چه متحیر یا افسوس خورده ماندن را، انسانیت\nغیرت جنسی، حس وطنیت، بل حرصتان بر سعادت خود\nتقاضاء نمیکند.\nدر قاموس : بلی، این دو کلمه مسطور است، اما نه بمعناء\nنفرت، و نزاع و انحلال انسانها . و این را که ما می پائیم\nتنافر، تناغض، تناقض را در بر دارد. پس بیائید\nتا بیک صدا گوئیم: خدایا ماخذ فتواے این نزاع\nدر کجاست؟\nجز تاریخ دیگر مرجعی برای ما نمانده است . بیائید"}
{"book": "adl0116", "page": 184, "text": "شماره (٥، ٦) ه جلد و سال اول\nتا بتاریخ طبیعی انسان رجوع کنیم ، شاید. از قصه محزنه\nآن که مبنی بودن حیات ترقی انسانرا بر قربانیت اثبات\nمیکند. نتیجه گرفته فلسفۀ این نزاع را پیدا کرده بتوانیم\nو آنها را بگوئید ای دو حزب و افراد یکجامعه نزاعرا بطرف\nگذاشته از قصه اجداد عبرت گیرید .\nبلی نزاعرا گذاشته قصه اجداد را از تاریخ بپرسید:\nاگر چه شنفتن بیانات تاریخ محزون ما میسازد ، ضعف، ناتوا\nاحتیاج بیچارگی های ما را بمانشان میدهد، آن پرده اشتعال\nاز حقیقت ، و تصورات ، وتخیلاتی را که عادت برای ما\nپیدا کرده است دریده یک عالم تخیلات وتصورات\nخوف انگیز را در مقابل چشمان مجسم کند . ولی در هرحا\nبرای شفا یافتن از مرض تحمل آلام علاج ، وتلخیهای\nادویه طبیب را باید چشید .\nچه میگوید تاریخ ؟\nتاریخ میگوید این حالیرا که شما دارای آن هستید ،"}
{"book": "adl0116", "page": 185, "text": "شماره (۶، ۵) ۶ جلد دوم سال اول\nاین نبود حال اجدادتان ، ساده گی و خلوصیات انسانرا\nدر بدو خلقت از کل امور و دارنده گی حالیه آن بانشان\nمیدهد، تغیرات و تبدلات دائمی ملازم انسان بوده است\nتا بدوره حالیه خود رسید! تبدلات ، واطوار ، قصه ها\nو حوادثی دارد، بهر طور ، هر قصه، هر حادثه که گذشت ،\nعالم های الم در یاهای خون را پی خود جاری کرده رفته\nاست ، بل هر طور ، و هر حادثه حالیه آن عالمهای\nحزن والم ، ودرد ، وخونرا جاری کرده میرود.\nاگر چنین بود و چنین هست پس این دارنده گی این\nنظامات ، این جامعه ها ، این طرق آسان کردن حیات\nرا از که یادگرفت ـ معلم او در کل این زمانه ها که بود؟\nبل اگر چنین الام و احزان محیط حیات انسان باشد\nاین عیش وطرب ، این مستی ، این فراموشی ،\nحالرا برای او که پیدا کرده است؟\nتاریخ در اینجا هم از بیان و شرح عاجز نمانده ، بلهجهٔ\nهمیشه گی سیر میکنیم! مدیر"}
{"book": "adl0116", "page": 186, "text": "شماره (۶، ۵) ۶ جلد ۲ - سال اول\nمؤثرتر حصه های غمزه را بیان خواهد کرد.\nمیگوید : سردار زندگی او قربانیست ، سر وضع این نظامات\nقربانیست ، سر تشکیل این جامعه ها قربانیست ، سریافتن\nاین طرق آسان کردن قربانیست ، معلم او در کل این بیانیها\nضعف و احتیاج و قربانیت بوده است .\nدر بدو خلقت در همان حال انفراد و گرسنگی و ضعف.\nحوادث عدید و مختلفه، باجان و حیات انسان متعرض شده\nهر حادثه نقصانی را در وجودش نشان داده او را باحتیاجی\nقومی ملتفت ساخته، با یجاد ضروریات رفع آن مجبورش میکرد\nدر دشت ، گداختن حرارت آفتاب ، نزول\nو اندفاع شدید باران و سیلاب ، پناه بردن را\nبارتفاع و سایه های کوه ها ، یادش داد ، آنجا\nلرزیدن از شدت سرما خروش پر هیبت برق و رعد\nترس هجوم حیوانات درنده بجای گرفتن در مغاره ها\nوادارش نمود ، حلول فصل زمستان که وقت خشک"}
{"book": "adl0116", "page": 187, "text": "شماره (۵، ۶) ۸ جلد سال اول\nبودن، میوه ها، و نابودن اغذیه تازه است گدام کردن\nرا تعلیمش داد، همیشه دستگیری نکردن شکار با لیف\nساختن بعضی حیوانات مجبورش کرد.\nتعلیم یافتنش این چاره ها را راجع بچه بود؟ منبه او\nبتدارک آنها چه بود؟ منبه او فهمش قربانیت بود، یکی\nرا سیلاب قربان کرد. تا دیگرسی پناه بردنرا در ارتفاع\nکوه ها لازم یافت. آنرا سردی جسم جامد و بی حرکت\nساخت، تا دیگری، ضرورت تدفئه را دانسته\nطریقه افروختن آتش را پیدا کرد، چندی را گرسنگی\nکشت تا دیگران گدام کردن را یاد گرفتند بسیاری\nرا معاشرت حیوانات در کوه ها تلف کرد، تا دوباره\nدر دشت فرو آمده خانه ها تعمیر کرد، قربانیت بود\nکه تغییر و تحسین کرد، قربانیت و عبرت است که تبدل\nو ترقی میکند.\nحیوانات هر یک بزور بازو و قوت آلات دفاعیه خود"}
{"book": "adl0116", "page": 188, "text": "شماره (٥-٦) ٩ جلد و سال اول\nتنها دیگر گردش کرده میتوانست اما این بیچاره\nجز منضم شدن با همدردهای خود دیگر تسلیتی\nبل چارهٔ حیات نداشت . انضمام او با بنی نوعش بچه\nقصد بود؟ برای اینکه با آنها تعاون نموده احتیاجات\nرا تهیه کرده باشتراک حصه گیرد . پس حیوانات\nبقوه بازو و سبوعیت طبع خود با مصائب حیات تقابل\nمیکردند ، و این ضعیف جامعه را برای خود سلاح\nساخت . هر حادثه که واقع شده چندی آنها\nرا معدوم وعده زیادی را مضروب و متالم\nمیساخت از ترس اینکه مبادا حادثه تکراراً واقع\nشود ، با همدردان نشسته طریقه برای صدان می اندیشید\nگویا هر کدام در حیات خود مدیون هم عصر و اقران خود\nاست ، بل مدیون گذشته ها بعبرت گرفتنهای\nخود است . پس برای خدا ای قدیم و جدید\nپی تشخیص حال خود برآمده و ببین مبادا تو قربان دوره استی"}
{"book": "adl0116", "page": 189, "text": "شماره (٥، ٦) ١٠ سال اول\nو ذریعة عبرت گرفتن شان از نفاق باشی؟ آیا اینقدر\nقربانیهای تو کفایت نکرده که خود را برای اثبات\nامر بدیهی و معقول قربان می سازی؟ بل آیا آنقدرها\nکه قربان نفاق شدند، برای عبرت گرفتن کفایت\nمیانتازی\nنداشت، که خود را برای اثبات آن در میدان\nتلف\nاین بود مختصر ترین خلاصه حیات انسان و همین\nاست سر تشکیل یافتن جامعه ما.\nقبل از جامعه ......! عریان و فرید در گلستانها\nخود را دیده، نگریستن او بهر طرف جز علامات تعجب\nو استفسار دیگر چیز را حاوی نبود، گوئی که از ین عالم\nنیست، هیبت دورندگان بعض وحوش را دیده\nخوف بر او مستولی گردیده آنها را « والعیاذ بالله »\nبمنزله اله می شمرد در بهر نبات و غذا از زمین نسبت یافت\nقبضه را\nاو را ما در خطاب کرده از ترس مبادا اینکه بر سر\nقطع کند. ترحم و شفقت را از او میپرسید، طمطراق"}
{"book": "adl0116", "page": 190, "text": "شماره (۶،۵) ۱۱ جلد ۱ – سال اول\nوخروش پر هیبت برق ورعد دل او را متزلزل ساخته\nاز بس تاثیر شان در او بقر با نیها با لشان تقرب میکرد،\nاختلاف لیل و نهار مصابیح آسمان را قوه هائی غیبی\nدانسته عبادت می نمود . افتاب را منبع حیات\nشمرده پرستش میکرد . خلاصه هر چه را که بر خود مبهم یا\nاز خود قویتر میدید ، برای آن قصص و معجزات\nنسبت\nخرافی تراش کرده معبود می قرار میداد . وحدت را\nراندانسته شرک آن بهزاران رسیده بود .\nامّا بعد از جامعه ..... ! این همه را مانند خود\nمخلوق دانسته ، بل باین قدر دانستن کفایت نکرد\nهمه را آله استنفاع خود قرار داده برای استخدام\nهر یک از آن حیلتی بعمل آورد : سوی سنگ توجه\nکرده ازان بذریعه ساییدن سلاح بعمل آورد جنگل\nو حرارت را کشف نموده آتش بعمل آورد ، بخوردن\nاغذیه پخته شروع کرد . در جوف زمین خود را ترسانید"}
{"book": "adl0116", "page": 191, "text": "شماره (۵ و ۶) ۱۳ مجلد، سال اول\nمعادن را پیدا کرده از آنها آلات و ادوات برای\nخود ریخت ، زمین را میدان فراخ و در از یافته\nمطامع او که بیشتر از آنها فراخی و وسعت داشت ،\nبا ذلال ظهور حیوانات رسانیده شرق و غرب راطی کردن\nگرفت ، بل فراخی و وسعت زمین نزد مطامع انکم آمد\nطول و عرض دریاها را طی کردن گرفت ، و بهمین\nقسم تدریجاً سید ارض و سلطان بحر خود را ساخت\nتعاون را بهترین ذرایع کمال خود دیده جامعه های منتظم\nقواعد و قوانین عامه عسکر جرار ، قلعه ها و حصون منیع ،\nقصرهای رفیع را تشیید کرد ، بر همه اینها درخت\nو باغ ، چمن و سبزه وانهار را مضاعف کرد گوئی\nکه جنت گم شده را بیاد آورده باشد .\nعلوم را هم مشغول و امر مجهول خود قرار داده، اوقات\nرا صرف حفظ مقامهای آن کرده قواعد و اسرار طبیعت\nرا کشف نموده مسخر ساختن هر چیز را بذریعه آن آرزو کرد"}
{"book": "adl0116", "page": 192, "text": "شماره (٥، ٦) ١٣ جلد و سال اول\nاسرار کواکب لامعه را درک نمودن خواسته، اخیراً\nمنتظر مدطرق مواصله بین خود و آنها نشست.\nاین همه را در نظر حقیر دیده، نفس او آرزوی\nبلندتری را طلبگار شد، «چه قوت را اذلال کنم\nکدام صعوبت را آسان گردانم» هیچ قوتی جز\nخود ندیده، بتغلب بر همنوعهای خود شروع کرد\nجنگ و ادوات آن، استعمار و ذرایع آن تغلب\nحیله‌هایش را کشف نموده، سیادت را بر اقران\nشروع کرد.\nانسان بر انسان و قبیله بر قبیله و امتی برامت\nو فردی برامت بنامی تغلب را گذاشتند.\nاین همه بعد از جامعه شد.\nمگر ..... ! چه ..... ؟ طبیعی است در انسان اگر\nاحتیاج دائماً برای او مجسم نباشد فقر خود را فراموش\nمیکند. سر بالا کن ای انسان قرون گذشته بچشم"}
{"book": "adl0116", "page": 193, "text": "شماره (۵ و ۶) ۱۴ جلد و سال اول\n\nببین آن وسیلهٔ نجات و ذریعهٔ حیات بل آن سبب\nسیادت را بر مخلوقات خلقت بچه نظر می بینند\nجز تو دیگر می برای آنها اهمیت و منزلهٔ این سلاح\n«جامعه» را نشان داده نمیتواند . چه خود مصایب\nعدم داشتن آنرا چشیدی . پس ای نمره قاچی ما\nاین دو عنوان را گذاشته سبب انحلال وسیلهٔ\nحیات خود نگشته ، قدر و اهمیت آنرا بینید که چیست\nبل بنگرید فوایدی را که اقرانتان از این نزاع منتظرند\nچیست ؟\n\nچنانچه گفتم هر روز بل آونه حادثهٔ انسان را باحتیاجی\nملتفت ساخته بذریعهٔ ایجاد وسائل نو یا تغییر حالات\nگذشته تدارک آن احتیاج را میکرد. مگر از این\nحوادث که اصل احتیاج و علت زیاد شدن\nحاجیاتست حیات انسان را عرضهٔ تغیر و تقلب\nدائمی ساخته است، که این حال او را علماء مدرکین"}
{"book": "adl0116", "page": 194, "text": "شماره (۵ و ۶) ۱۵ جزه و سال اول\nاسرار حیات بشری تطور و تبدل نامیده اند. و نظام\nرا که این تطور و تبدل تحت مقتضیات آن ساری\nاست. قانون نشو و ارتقاء گویند . که همان یک\nوسیلۀ یگانه است که نوع انسان را سوی کمال\nبرده میرود.\nپس ای منقادین برغم خود. نزاع را گذاشته سپری\nذریعه تطبیق حال خود باقتضائت قانون ترقی چیست؟\nاز بیانات تاریخ ثابت گشت که معلم انسان در کل\nاین زمانه ها احتیاج او بوده ، همین احتیاج او را\nدر تغییر دائمی نگاه داشته است ، و دائماً او را\nبتکمیل وسائل حیاتیه وادار میسازد . گویا تغییر\nامر طبیعی است. و بدیهی است که قوۀ در عالم مانع\nسیر اقتضائت طبیعی نمیتواند گشت.\nمگر تسلیم باین را می یک شبههٔ دیگری را پیدا میکند\nدر اگر حیات دائماً عرضه تغیر و تبدل بود، در این دفعه تغیر او چرا"}
{"book": "adl0116", "page": 195, "text": "شمارهٔ (۶، ۵) ١٦ جلد و سال اول\nموجب پیدا شدن اخلال گردیده است »\nاگر یافتن جواب چنین شبهه ها بر عقول ما سنگین\nباشد، یا اگر حیرت مایوس ما سازد، گر موقف\nعلم در مقابل چنین اشتباهات بمانند ما نبوده،\nاز حل اشکال آن عاجز نیست .\nعلم چه میگوید ؟\nعلم آنرا بدو کلمه مختصر حل کرده است : در نظام وتوازن\n«افراط و تفریط » نظام و توازن چیست ؟\nنظام و توازن همان دو ذریعهٔ یگانه ایست که با وجود\nتناقض ذرات وامور کون علت دوام آنها گردیده\nاست . گرمی بدون از سردی اخلال را پیدا میکند،\nچنانچه بالعکس سردی بدون از گرمی موجب جمود است\nحزن تنها موجب یاس بوده است، چنانچه تنها سرور\nسبب مردن عواطف میگردد . برحسب سخاوت یک اقتصادات\nطبیعی نسبت بخواص خود حصه از هر چیز می میگیرد ، از این"}
{"book": "adl0116", "page": 196, "text": "شماره (٥، ٦) ١٢ جلد و سال اول\nکه عقب هر خنده دراز من گریه ایست، و آخر هر شد\nفرحی است، و اراده را درین تعاقب و توازن مدخلی\nنیست، خواه بخواهم یا نخواهم حتماً واقع شدنیست\nسنت الهی است در کائنات (ولن تجد لسنة الله\nتبدیلاً)\nشاید مطالع درک فرموده باشد که میخواهیم توازن را\nدر این مسئلۀ نزاعی که مطرح بحث ما است مداخلت\nبدهیم. و واقع هم چنین است، چرا توازن را در آن\nدخلی نباشد. آیا این هم یکی از حوادث عالم که تحت\nقوانین طبیعیه که خالق جلت عظمته کل عالم را تحت،\nمقتضیات آن مسیر فرموده است نیست؟ بل همان\nقوه که بدون از ارادۀ من بعد از گریه دراز مرا خنده\nمیدهد، از مداخلت در این مسئله عاجز است،\n«حاشا لله» قوانین الهیه در هر چیز و جاه و حال حکم\nفرما است."}
{"book": "adl0116", "page": 197, "text": "شماره ( ٥ و ٦ )\n۱۸\nجلد دوم سال اول\nمعلوم میشود که جمود و سکون درازی بر ما سانحه، و امری موعدی است که قانون توازن مقتضای خود را شقیند میدهد. زیرا آخر هر جمود و سکون تغییر و حرکت است.\nو این را که می بینیم نیست جز ترک جمود و سکون که معتاد علیه بودیم، و برآمدن سوی حرکت که بر آن اعتیاد نداریم پس ای انکه خود را قدیم می نامی برخیز و تفریط را تلافی کن. و جدید از افتیدن در حدود افراط محتاط باش.\nبیچاره انسان !! بلی بیچاره !! دشمن هر چیز خارج از جنس اوست، ولی علاوه بر آن دشمن تو در خود تو است. یکی بذریعه اکمال نواقصت نام نیک را جایز شدن میخواهد، دیگری صد این اکمال را شهرت میداند.\nبلی بیچاره انسان ! به فرصت شماری عاقبت و مستقبل اندیشی با راده و عزم تو موصوف هستی، ولی تهور و بی پروائی"}
{"book": "adl0116", "page": 198, "text": "شماره (۵، ۶) ۱۹ جلد و سال اول\n\nجبن و انقیا و هم عادت تو است .\nمیگوئی : فضلیت من است بر مخلوقات دانستیم خیر\nو شر خود را . حالا که این نزاع ، خیر تو نیست .\nآن برخواست و ترا با اغنام مساوی شمرد ، و این ترا\nمخلوق آزاد و فرد ذی حقوق ، و انسان بمعنای\nکلمه دانست . ولی .... ! چه ...... ؟\nدر هر دو حال فرقی کمی هم در تو ندیدم ، بل فرصت شمار\nعاقبت و مستقبل اندیشی اراده ، عزم ، وابستگی\nخیر و شر ترا ندیدم .\nمیگوئی : «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره\nحسنه » ولی عملا خود نعمتهای دنیا را بر خود نقمت ها\nمیگردانی ، یا اینکه نصف این دعا را دروغ میخوانی .\nاز بنی نوع خود ترحم ، شفقت ، میل ، انس را\nمیپرسی ، ولی غضب و تشبث شخصی را هم برای خود\nعادت میگیری . هم ضعیف و هم معتقد بذات خود !!؟\n\nآیینه عرفان ۵-۶- سال ۱\nمحمود"}
{"book": "adl0116", "page": 199, "text": "شماره (۵، ۶)\n۲۰\nجلد و سال اول\nبل به الفت، محبت، اشتراک، اخوت، اجتماع و تعاون تو موصوف هستی، ولی بجدید و قدیم هم تو منقسم می شوی !!\nمیگوئی من قائل هستم که از ایمان است دوستی وطن، اعتراف داری که ندارم ملجائی غیر از وطن، اعتقاد داری که من از تو و برای تو هستم ای وطن، ترانه تو جانم فدایت ای وطن، دعای تو خدا یا سعادت ده برای وطن، خود را که مستعد میسازی برای خدمت در وطن، در وقت شدت اهل و مال بل حیات را هم میکنی فدای وطن، ولی روزی هم نگفتی اینانیکه با ایشان نزاع دارم همین هستند افراد وطن.!!!\nبنی نوعت میپرسند ذریعه اذلال دشمن کجاست؟ ولی تو می پالی طریقه اشکستاندن همجامه کجاست؟ !\nآنها برای قوت کوشش دارند، ولی همه اعمال تو ضعف را نتیجه دارند .!!\nآئینه عرفان ۵-۶\nمحیطی"}
{"book": "adl0116", "page": 200, "text": "شماره (٥-٦) ٢١ جلد و سال اول\nایشان می‌پالند طریقه ضعیف ساختن یک جامعه کجاست\nو تو می‌گوئی: بیا بنگر که در اینجاست .\nاقرانت می‌گویند طریقه های دانستن قوا و اسرار مخفیه\nکجاست، ولی تو می‌پرسی رخنه نزاع در کجاست ؟!\nپس خود ببین تو کجا وحقیقت در کجاست؟\nاین همه را گذاشته برای خدا بگو: حیات با امن و سعادت\nزندگی با صفا و سلام، امانی امان مادر کجاست؟\nبل بگو ذرایع دانستن وظایف حیاتیه مادر کجاست ؟\nبپرس اقران مادر کجا و حال مادر کجاست ؟\nراهی که ایشان سلوک نمودند از کجاست؟\nذرایع سد منافذ دخول اغراض دشمن در رگهای وطن کجاست؟\nمقاصد و غایات حیات کجا و خرافات من در کجاست ؟\nبگذار آن نوع کجا وبگیر این قسم کجاست .\nنه اینکه افراد جامعه ما بیکدیگر گویند: بزرگترین قوه های\nعالم ترا از من جدا کرده نمیتواند. و تو بگوئی دوتار موی\n\nآئینه عرفان ٥-٦\n\nمجلی است"}
{"book": "adl0116", "page": 201, "text": "شماره (۵ و ۶) ۲۲ جلد و سال اول\nو نیم چارک کشمشیره حدی است فاصل بین من و تو !!!\n*\nآیا از هشتاد سال وقت را که آنهم مشکوک و ثلثش بدون\nادراک میگذرد» بالاتر سرمایه یافتی ؟! یا غیرت\nصدای عتاب آمیز ما درانه لسان حال وطن را که گوید:\n«ای پسرریاکار در محبت من» بتصور نمی آری ؟!\nیا بدون از اشتراک بابنی نوع کدام سعادتی را\nکشف نمودی ؟! یا خبر نداری تو همان ضعیفی که مانند\nحرف تنها معنی نداری ؟! یا نمیدانی نفاق را که سبب\nاسیر شدن هر جامعه بوده است ؟!\nیا از ماندن نامت در تاریخ زیر این عنوان و صفات\nعاری نداری ۰ ؟! اگر این همه نیست پس\nبار می اغراض و تشبث را بر طرف کرده با من بپرس :\nخدایا این غوغا با اهل وطن چیست ؟\n(م. دین)\nآینه عرفان ۵-۶- سال ۱. [؟] محلیه"}
{"book": "adl0116", "page": 202, "text": "شماره ( ۵ و ۶ ) ۲۳ جلد و سال اول\n\nقلم چه میگوید؟\nبشنو از نی چون حکایت میکند وز جدائی ها شکایت میکند\nکز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند\nقلم میگوید: در یکی از روزها که : قشر خاکی زمین کسب ضخامت\nکرده ، اعتدال حرارت و وفرت دکاربن دو اکسدایدها\nبا عده از تصادفات ، فعل و انفعال خود را کار فرما شده،\nنمیدانم چه شد ؟ که در یک گوشه با طلاقی عرض وجود\nنمودم و برای فصیله نباتی ، زمینه نشو و نمائی را مهیا\nدیدم .\nچه مقدس روزی بود که : ارجای کائنات را یک\nسکوت طبیعی فرا گرفته بود. و من در همان گوشه لک\nتنهائی با همصنفان خود با در کنار همان با طلاق که موطن\nفطری من بود، زیست میکردم . و بدون غزش\nمتواتر رعدها و جرجرباران ها ، که هر دو پیک سعادت"}
{"book": "adl0116", "page": 203, "text": "شماره ( ٥، ٦ ) ٢٤ جلد و سال اول\n\nمن بودند و بدون اهتزاز نسیم دیگر سامعه خراشی در گوشش من طنین انداز نبود.\nمن خیلی مسرور بودم. سطح زمین نسبتاً هموار تر بود من میتوانستم بخوبی از سمن زار سفیدۀ صبح. وارغوان زار شفق شام محظوظ شوم ! و همیشه گاهی از حرارت آفتاب و گاهی از تابش ماهتاب ، و گاهی از گردش ستارۀ ها استفاده میکردم. معزور بودم و آینده تاریکی را تصور نمیکردم.\nگاهی هم حرارت کامنۀ مرکز تمدد کرده ، پس از چند رعشه و رعده و تزلزل یکحصۀ خاک را در قبال من بلند میساخت و آنرا بعنوان کوه یا تپه مانع نظاره ام مینمود . گاهی همچنین تصادف ، بعضی عواصف را وادار میکرد : بعضی تنۀ های کلفت اشجار را از جای افگنده ، آنها را از پیش چشم دور می ساخت ، و من بهر حال در وطن خود مسرور بودم و همۀ انقلابات طبیعی را بقلب کشاده تلقی میکردم."}
{"book": "adl0116", "page": 204, "text": "شماره (۲۵)\n۲۵\nجلده سال اول\nناگاه دیدم : عده از طیور کوچک دارد آن باطلاق گردیده\nواجسام متحرکی میباشند ، گاهی در کنار باطلاق و گاهی\nدر سر خوشه های ملایم بامی نشینند. من تصور کردم که سلسلۀ\nحوادث ، شاید درین روزها ، یک جنس جنبندۀ را هم\nبروی کار آورده و اینها مقدمتہ الجیش آنانند و من از انها\nمیترسیدم : چرا که وطن خود را خیلی دوست می داشتم .\nمدتی نگذشت که : ازین فصیلۀ جنبنده ، بانواع مختلفه\nظهور کرده و عرصه نشد که عده از شیران، نیستان ما را\nاشغال نمودند؛ درین میان دیدم : جنبندۀ نوی که دو پای\nدارد؛ در کنار باطلاق آمده ، در کمین است، من در هیولای\nآن غرق تفکر بودم . دیدم که یکی از شیران جوار ما، از پای درفتاد\nچون تفرس کردم دیدم : قطعه از جنس ما و یک دو پر\nاز طیور با هم چسپیده و در پهلوی آن حیوان غیور نشوب\nکرده آنرا از پای در افگنده است و دیدم بفوریت ،\nآن حیوان دو پای آمده ، بیک مهارت فوق العاده"}
{"book": "adl0116", "page": 205, "text": "شماره (۵، ۶) ۲۶ جلد و سال اول\nپوست را از آن کنده با خود برد .\nبا خود گفتم : اوه ! این چه نابغه فطرت است ؟\nهنوز دیری نگذشته که عرض اندام کرده ، باز هم اثر\nاجزار ما وطیور کار گرفته این حیوان نیز دمند را از پای\nانداخت و هنوز نمیدانم از پوست آن حیوان چه کار\nخواهد گرفت ؟ درین حال سخت بخوف بودم. چه، میدانستم\nاین نوع با تمام موجودات دشمن خواهد بود .\nمدتی نشد که اینها جامعه تشکیل داده و برای افهام و انفهام\nالفاظی ایجاد کرده و رفته رفته بجای رسیدند که از انجمله\nمصوتها بانقدر افهام و انفهام اکتفا نکرده بایجاد دیگر\nذرایع هم تبادر کردند و به اندک زمانی باختراع خط (یراکلیفیک)\nکامیاب آمدند و من هنوز سیاهی ایام آینده خود را\nکما هی حس نمیکردم .\nتا اینکه در یکی از بدبخت ترین روز های خود دیدم دهقانی\nدر قفایم میآمد ناگاه آن بی مروت داس بیداد خود را"}
{"book": "adl0116", "page": 206, "text": "شماره (۵، ۶)\n۲۷\nجلد و سال اول\nدریغ حیات من گذاشته مرا و باقی فامیل مرا از مزرع\nوطنم درویده با خود برد و آن اول روزی بود که از وطن شیرین\nخود جدا شدم.\nآه! کافر بنیاد! آن تکالیفی را که در دوری وطن تحمل\nکردم؛ سرم را بریدند زبانم را شق کردند؛ مرا در بحر ظلمات\nتیره روزی غوطه ها دادند. در مسافه های طویل و عریض\nمرا بسر دوانیدند.\nاشک ریختم ناله ها کردم؛ این همه صفحات و اوراق را\nکه می بینی از اشک من که بیاد وطن ریخته ام پر شده است.\nخداوند جلیل الشان چون تر زبانی مرا در راه وطنم دید؛ بمن قسم\nخورد؛ شعرا، ادبا از بس میل مرا بجانب وطنم دیدند؛\nمایل سبزه و نبات شدند. گویا شوق مفرط من جانب\nوطن بود که ایشان را بدانجا سوق داد.\nبلی! دوست داشتن وطن جریان طبیعی است که در کافۀ\nاجرام علوی و سفلی مودوعست. اما چکنم؟ دست توانائی"}
{"book": "adl0116", "page": 207, "text": "شماره (٦٥) ۲۸ جلد و سال اول\nکه بازوی بیداد آن دهقان را قوی ساخته بود؛ در هیکل\nباریک من هیچ قوه و طاقتی سماحت نفرموده بود، تا من\nمدافعه توانستی و از بی دست و پائی ترک وطن شیرین\nنکردمی.\n\nایکاش آن دستی که مرا فصیله نباتی کرده بود با من\nحس و حرکتی هم عطا میکرد؛ تا میتوانستم کسب معلوماتی\nکنم، ذرایع دفاعی تهیه نمایم؛ تا مرا به بیداد از وطنم جدا\nنمیکردند و امروز دست خوش سلجوقی نمی شدم!\nای آنانکه گوش دارید! وطن، مادر مهرگستر شما است\nکه شما را از پستان حمیت نشان خود اعاشه نموده، و\nشما از آب و دانه آن ادامه حیات میکنید؛ باید او را\nمحترم بشمارید و نگذارید فرزندان اجنبی آنرا از شما\nدور سازند ورنه خواهید دید آنچه من در فراق وطن\nدیدم.\n\nروزی بود که من از غرش رعد، از وزش طوفان، صفهٔ شصت و ششم"}
{"book": "adl0116", "page": 208, "text": "شماره (٥ ٦٠) ٢٩ جلد و سال اول\nاز زیرش امطار بستوه می آمدم و کاهی هم کفران مینمودم\nاکنون ندامت میکشم و تمنی میکنم : کاشکی در وطن\nمیبودم . در انجا اگر صواعق ؛ خرمن هستی مرا هم می سوخت\nعین سعادت من میبود؛ مگر چه فایده ؟!\nشما که در وطن ، درین مأمن سعادت خود متمکن اید ؛\nبمقابل همه شدائد آن پایدارے کنید و از هیچ گونه\nتکلیف افسرده نشوید ؛ ورنه فرزند خلف وطن نیستید\nو از جانب آن مادر مهربان عاقید !\n(فوسیون) آن مرد نامی یونان ، زمانی که بر خلاف\nانصاف بمقابل فدویت ہاے خلوصیت کارانہ\nکه در وطن نموده بود ؛ محکوم باعدام و نوشیدن\nزهر شده، کاسه زهر «شوکران» را بلب و فامیا[؟]\nخود آشنا نموده بود؛ بفرزند خود این آخرین\nکلمات خود را تلقین مینمود : «فرزند من! آخرین\nیاد داشت ، و یگانه وصیت من بتو این است که با ما[؟]"}
{"book": "adl0116", "page": 209, "text": "شماره (٥، ٦) ۳۰ جلد سال اول\nفدویت و خلوصیت با وطن خود معامله نمائی، و مخصوصاً\nفراموشی کنی که پاداش خدمات پدرت یک مرگ\nظالمانه بود.»\nای صاحبان شعور! قبل از انکه این ینبوع سعادت\nشما از کف برود در خدمتش قیام کنید! خود را در راهش\nفدا سازید! در طفلی کسب معلومات را خدمت آن پنداشته\nدر کلانی پیرامون ذرایع اعتلای آن بجان و دل\nبگردید، زراعت، فلاحت، صنایع آنرا تکمیل کنید!\nشمولیت عسکری را وظیفه مقدس بشناسید ورنه\nروسیاهی ابدی را بمانند من تحمل خواهید کرد.\nقانون آنرا مقدس بشمارید! اگر چه بر علیه شخصی شما باشد\nچه، دران رفاه عموم مضمر است. آیا نشنیده اید؟\n«سقراط» چه گفته؟ : در زمانیکه محکوم بحبس و قتل شد\nبود، احباب ذریعه فرار آنرا تهیه نموده بودند و او را\nبفرار تحریص مینمودند : «در جواب گفت: اگر قوانین"}
{"book": "adl0116", "page": 210, "text": "شماره (٥، ٦) ۳۱ جلد و سال اول\nدر قبال من مجسم شوند؛ مرا مخاطب ساخته خواهند\nگفت : ای سقراط ! تو در چه خیالی ؟ تصور میکنی:\nبدون آنکه مقررات قضات وطن طرف احترام عمومی\nباشد؛ میتواند باقی بماند؟ مگر حیات خود را با مدیون\nنیستی؟ و تربیت و تعلیم و همه چیزت از ما نیست؟\nکسیکه وطنش را دوست و محترم میداد؛ باید در راهش\nاز همه چیز بگذرد؛ اگر وطن میخواهد که تو حبس و زنجیر شوی\nیا اینکه بجنگ رفته تمام خون خود را در راهش بریزی؛\nباید بلادرنگ عزیمت نمائی! زیرا اینجا است تکلیف و.\nدر قشون، جلو قضات، و همه جا باید اوامر وطن را اطاعت\nکرد. پس بمیر در صورتیکه ما ترا محکوم باعدام کرده ایم!\nاگر باشرفانه بمیری؛ قربان بی عدالتی مردم شده\nو هرگاه ننگینانه ازین جا فرار نمائی، خلاف را بخلاف\nمقابله نموده و بمعاهده که ترانسبت بما متعهد ساخته\nاست؛ قصور ورزیده : بخودت، بهم وطنانت ، بادوستانت"}
{"book": "adl0116", "page": 211, "text": "شماره (٦،٥) ٣٢ جلد و سال اول\nو بوطنت خیانت کرده . ))\nسقراط ، بکمال ثبات در محبس وطن استقامت نموده\nو اخیراً کاسۀ زهر را بمتانت در کشیده با یکجهان شرف\nاستراحت نمود.\nاین را گفت و با کمال حرمان در کنج قلمدان آرمید !\n\n(صلاح الدین)"}
{"book": "adl0116", "page": 212, "text": "شماره (۵ ۶)\n۳۳\nجلد و سال اول\nزن و عفت\nمأخوذ از جریده مصوره ایران شهر\nهمانا حیات اجتماعی بشر عموماً و زندگانی یک ملت\nخصوصاً بسته باخلاقست و اخلاق نیز در روی پایهای\nچندی استوار است که بهترین آنها عفت میباشد.\nوقتیکه انسان خوبی را بامید پاداش نکرد و از بد\nتنها به بیم مجازات احتراز ننمود بلکه تمایل فطری او، او را\nواداشت که نیکی را دوست دارد و از بدی بپرهیزد، گویا\nاو دارای عفت است عفت، اگرچه در میان زن و مرد\nمشترک میباشد ولی روی هم رفته میتوان گفت که اغلب\nدر زن بواسطه فسون حسن و جاذبه که حسن دارد بیشتر جلوه\nنموده و این وظیفه مهم را در تاریخ بشر همواره زن\nادا کرده است ، پس زنها میتوانند بوسیله داشتن\nعفت ، ملتی را زنده و با نداشتن آن عالمی را خراب کنند."}
{"book": "adl0116", "page": 213, "text": "شماره (۶۵) ۳۴ جلد و سال اول\nزنیکه عفت دارد میتواند بزرگترین روح عصمت و اخلاق\nو شهامت و خلوص را بکالبد اجتماعی یک ملتی بدمد زیرا که\nرو او سلطان دل است و تنها سپاه حسن اوست که\nمیتواند کشور عفت را سرتاسر آباد یا ویران نماید.\nزن ، این اختیار و نفوذ را مالک است و بهمین نفوذ\nنیز میتواند در قوای معنوی ملتی چنان تاثیر نماید که اثری\nاز ناپاکی و سفالت اخلاق در میان افراد آن\nباقی نماند.\nاهمیت عفت، تنها از نقطه نظر تاثیر باجتماع نیست\nبلکه عفت در زن برای خود او و بزرگی او نیز معنا\nبزرگی دارد چنانچه در ملاحظه قشنگی چهره و لطافت\nو طراوت دو نفر زن بی عصمت و با عفت این\nقضیه بکلی معلوم میگردد، حسنیکه با عفت توام نباشد\nارزشی ندارد.\nزنهائیکه یا باحتیاج معاش و یا بسائقه فساد،"}
{"book": "adl0116", "page": 214, "text": "شماره (٥ و ٦) ٣٥ جلد و سال اول\n\nناموس خود را در بازار فروش میآورند ، از خوبی\nجز ظاهر پرستی و چهره آرائی بسیار موقتی چیز دیگر\nندارند و بسازنها که در نتیجه بی ناموسی و بی عفتی توانسته اند\nبهترین جوانان یک ملت را فریب داده و تنها بخاطر\nپول ، روح معصوم ایشانرا مسموم ساخته آتش\nبهستی آنها بزنند ، در اینصورت ، فرق آنها از مارها\nزیبای خالدار چیست ؟...\nسلطنت حسن زن تنها بغرور عفت میتواند اعتبار و نفوذ\nخود را نگاهدارد و الا تا عفت زن دستخوش بازیچه\nهوا و هوسهای مرد شد قیمت و اعتبار و شرافت وی\nنیز از میان میرود .\nداستان «آبلا رو» کشیش و فیلسوف و یکی از حکمای\nمعروف عالم عیسویت مشهور است که بدختر نوزده ساله\nسمت معلمی داشت با اینکه تمام حیثیت و نفوذ و استقبال\nاو در تقوی بود و اصلاً بموجب قوانین کلیسا نبایستی"}
{"book": "adl0116", "page": 215, "text": "شماره (٦٥) ٣٦ جلد و سال اوّل\nازدواج نماید بی اختیار گرفتار دام عشق و هوس\nدختر نوزده ساله گردید و حتی تکلیف ازدواج سرى هم\nبرای او نمود، ولی قوت تقوی و عفت دختر\nجوان از علم و نفوذ معلّم بزرگش بمراتب قوی تر\nبوده، تنها بسائقه عفت و محبّتیکه نسبت بمعلم خود داشت\nومیدانست که آتیه و شهرت او بواسطه ازدواج\nمحو خواهد شد و عفت تنها سائقه ارتقاء و نفوذ او\nمیتوانست بشود، خودداری کرد و در مقابل الحاح\nواصرار معلّم متبوع خود برای ازدواج سرى که در آن\nموقع و بنا بقانون آنزمان مخالف عفت بود مجادله کرد\nوبدین بواسطه حیات و شرافت یک معلّم بزرگ عالم\nرا رهانیده و هم نام خود را برای همیشه گی ثبت دفتر\nعفت کرد.\nزن عامل زیبائی و لطافت و جاذبه عشق است\nتا این ودیعه گران بها را دستخوش هرناکسي کرد مانند"}
{"book": "adl0116", "page": 216, "text": "شماره (٥ و ٦) ٣١ جلد و سال اوّل\nمغناطیسی که باتش نهند از جاذبهٔ اثر میکاهد انگاه\nپیش هر که رود در برویش می بندد و میگوید : در حریم عشق وعفت\nچون توئی را راه نیست .\nممالک فرنگ با وجود اینکه امروزه مرکز هرگونه ترقیات\nحیرت بخش میباشد افسوس که در موضوع عفت هنوز\nبسیار عقب مانده واگر عالم نسوان ایران ما نیز در آرزوی تجدد\nو آزادی است باید عفت را مشرق قرار داده باشند\nتا بتوانند بواسطهٔ جلوهٔ حسن توأم با عفت ، زندگانی\nعمومی ایرانرا تازه نموده و ما راحیات ابدی بخشند .\nزنهای هرزه ولوس هر جائی ، آلودهٔ سرخاب\nوسفید آب ، ممکن نیست که بتوانند دورهٔ حقیقی آزادی\nنسوان ما را تشکیل دهند بلکه امید ایران وجملهٔ جهان تا ابد\nزنهای با عفت خواهند بود ، حجاب چادر و شال را\nتوان برداشت ولی حجاب عفت وانفعال را هرگز نباید.\n( باق دارد )"}
{"book": "adl0116", "page": 217, "text": "شماره (۶ و ۵)\n۳۸\nجلد و سال اوّل\nزمستان\nنمیدانم چرا عالم افسرده، زمین و زمان بنظر پژمرده\nمی آید؟ آب چرا ادایای خنک میکند؟ نسیم چرا حرف\nپرشس دار میزند؟ گلها چرا پست و پریشان و\nدرختها چرا برهنه و عریان است؟ صدای آبشار\nچرا حزین بگوش می آید؟ فواره چرا سرنگون گشته\nهوای باغ بطبع نمی فار د (سازش نمیکند) و تماشای\nچمن خند (سازش) ندارد؟ همین دل میخواهد بکنجی\nخزیده از عالم کناره جوید و با یک حیات اسف\nخیز افسردگی جهان بیدار را تماشا نماید.\nبلی آمد آمد زمستانست. قهرمان سرما با دولت\nاعتدال پسند قوه نامیه از مدتی است کار به پیکار گذاشته\nقرار پلان و نقشه جنگ؛ قلمرو شمال را\nدار الحركات سوق الجیش خویش؛ قرار داده"}
{"book": "adl0116", "page": 218, "text": "شماره (۵ و ۶) ۳۹ جلد و سال اول\nکندی پیشدار خزان را چندی پیشتر، بکشف مامور\nنمود. از انجا که قوه معنوی این کندک فوق العاده\nتفوق داشت؛ همه نقاط حاکمه چمن و مواقع غیر مستور\nگلشن را اولاً کشف و بعد سراسر بحوزۀ تصرف\nدرآورد. و تا قوه نامیه بخود پردازد با فوج برک و بار\nاشجار و نبات را (با آنهمه جمعیتی که داشتند)\nتیت و پرک (پریشان) ساخت. بعد بواسطه\nتلگراف بی سیم صرصر، با قهرمان سرما مخابره\nکرده، مژده رسان شکست غنیم و فتح خود گردید.\nقهرمان سرما ازین مژده بخود بالیده، قشون پیاده\nدوم یعنی حالت یخ بندی را نیز حکم داد تا بکندک\nخزان پیوسته از مرکز چمن تا سرحد های کوه و دامان\nجا بجا باستحکام تمام تقسیم و تمامی مواضع را\nاستیلا نمائید.\nهنوز اردوی سوم خیل زاغ و فرقه چهارم"}
{"book": "adl0116", "page": 219, "text": "شماره (٥ و ٦) ٤٠ جلد و سال اوّل\nتو غلبای چهارگانه (نه و هفت و پنج و سه)\nرا حکم نهضت نداده. هنوز هوا پیمایان ابر در افق\nمحیط بطیران نیامده موعظه نامه‌های ورق‌های\nبرف را نینداخته اند. هنوز تیراند ازان برودت\nامالی را بزیر تاثیر مرميات قوس نگرفته‌اند.\nهنوز اتفاق مثلث جدی، دلو و حوت با بر\nاجرای شورش‌های سرمایی خودشان امضا\nنفرموده‌اند. هنوز برف آیه «یوم تبدّل\nالارض غیر الارض» را نخوانده و کاملاً روی\nزمین را نپوشیده ورنه عرصه تنگ و کار\nخیلی مشکل می‌شد.\nاینک بایست پیشتر ازین پیش آمدها پیش بند\nکرده، تن به ننگ اسارت سرما در نباید داد.\nو تهیه قوۀ ناریه صندلی و بخاری و از ویا و آلات\nاندفاعیه کنبل و پوستین کوشید ؛ چرا اگر یکبار سرما"}
{"book": "adl0116", "page": 220, "text": "شماره (٦،٥) ٤١ جلد و سال اول\nقانون فوجی خود را جاری داشته دست بقتل\nو اسر و نفی حرارست و نهب ملائی ہوا باز کشاید\nباز کدام قوه خواهد بود که از و مدافعه تواند با یا تند دستان\nبیچاره را از فشار شکنجه برودتش وارهاند\nهنوز که فرصت و فا و وفاق بوده بر تو انگران است\nکه توانائی و دارائی خودشان را در تهیه اسباب\nرفاه عموم صرف و در نتیجه قوۀ معنویۀ ثروت\nجامعه را صیانت و تأمین نمایند با تا نفوس\nایله جاری فقرای بیچاره تنها بمیدان\nنمانند و بروز بد ضعف و نا داری این جور\nگرفتار نباشند .\nزیرا توانائی و دارائی از برای روز مبادا\nهیچه اقدامات بکاری آید اف ! ! ناتوانا\nبیچاره که در شبهای بسیار در از وخنک\nزمستان از سبب بی اسبابی خواب شان"}
{"book": "adl0116", "page": 221, "text": "شماره (٦،٥) ٤٢ جلد و سال اوّل\nنمی برد . از بستر ناآرامی خویش برخاسته\nو بناله جان خراشی این جور می نالند :\nشنیده ام که چو محمود غزنوی شبی نشاط کرد وشبش جمله در سمور گذشت\nو آن فقیر برهنه سر تنور بخفت تف تنور بران مستمند عور گذشت\nصباح نعره برآورد و گفت ای محمود شب سمور گذشت و شب تنور گذشت\n(قاری عبدالله)"}
{"book": "adl0116", "page": 222, "text": "شماره (۵، ۶)\n٤٣\nجلد و سال اوّل\nانسان دیانت\nالله تعالی در قرآن عظیم الشان ؛ که فرمان\nموجب الایمان است برانسان و معجزه عظیمهٔ\nپیغمبر ماست صلی الله علیه وسلم فرموده : ان الله\nیأمرکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها الایة . بدرستی که\nالله تعالی میفرماید شما را ؛ که امانات را برای اهل آنها\nادا کنید!\nپس باید دانست ! : که معاملهٔ انسان سه قسم است :\n۱ـ معامله است با پروردگار خود ،\n۲ـ همراه دیگر بندگان ،\n۳ـ همراه نفس خود .\nپس در هر سه قسم معامله رعایت امانت\nلازم است !\nرعایت امانت با پروردگار ؛ پس بفعل مأمورات ؛"}
{"book": "adl0116", "page": 223, "text": "شماره (٥، ٦) ٤٤ جلد و سال اول\n\nو ترک منهیات است! اما این دو کفر دریا ئیست\nکه کنار و پایان ندارد؛ زیرا در انسان بدون\nجمله بدن ؛ هشت اعضاء آن مکلف است ! :\n\n١- قلب ،\n٢- لسان ،\n٣- گوش ،\n٤- چشم ،\n٥- دست ،\n٦- شکم ،\n٧- میان هر دوران ،\n٨- پایهاست .\n\nپس امانت قلب این است : که کفر، بدعت در اعتقاد،\nکبر ، ریا در عمل ، عجب ، حسد ، بخل ، کفران نعمت منعم ،\nاتباع هوای نفس ، شماتت ، عداوة ، غدر ،\nخیانت ، خلف وعد ، نفاق و غیره وغیره ..... را"}
{"book": "adl0116", "page": 224, "text": "شماره (٥ ، ٦) ٤٥ جلد و سال اول\n\nمختار نکند علی الخصوص از چهار خصال اول اجتناب\nکردن از ضروریات است که مرجع و اصل الاصول\nکل آنهاست :\nامانت زبان این است : که زبان در کلمات\nکفر، کذب ، غیبت ، نمیمة ، سخريه، سب، فحش،\nلعن ، طعن، خصومت ، افشار سر و غیره و غیره ....\nاستعمال کرده نشود .\nامانت گوش : گوشها در شنیدن سازها و سرودها\nو آواز های زن جوان ، شنیدن غیبتها و غیره ملاهی\nو مناهی ، اکاذیب استعمال کرده نشود .\nامانت دو چشم : این است : که چشم\nدر نظر کردن بحرام مثل دیدن زنان بیگانه، و عورت\nمردمان بدون ضرورت ؛ و نظر کردن بفقراء وضعفاء\nبطریق استخفاف ؛ وغیره وغیره ...... استعمال کرده\nنشود ."}
{"book": "adl0116", "page": 225, "text": "شماره (٥، ٦) ٤٦ جلد و سال اوّل\nامانت دستها : اینکه دستها در قتل ، جرح\nنفس خود و غیر بحق ، و ضرب ، سرقه، غصب،\nتصویر ذی روح ، قمار بازی ، زدن آلات لهو و سرود،\nنوشتن چیزهائیکه تلفظ بآنها حرام است ؛ و ترسانیدن\nمسلمان بسلاح ؛ و غیره و غیره استعمال کرده نشود .\nامانت شکم : اینکه حرام ؛ از شراب ،\nسرقه ، قمار ، رشوت، غصب ، و غیره دران داخل\nنکند ؛ و از خوردن چیز هائیکه مضر بدن است مثل :\nخاک ، گل و غیره . و بسیار خوردن ؛ که بصحت\nبدن ؛ وجودت حفظ ؛ و صفاء قلب ؛ و شته فهم\nو قناعت مضر و منافی باشد اجتناب ورزیده شود !! .\nامانت بین الفخذین اینکه : از زنا، ولواطه ؛\nو جماع با چار پا و غیره و غیره احتیاط و اجتناب\nنماید !! .\nامانت پایها اینکه : پایها در رفتن بمجلس گناه؛"}
{"book": "adl0116", "page": 226, "text": "شماره (۵، ۶)\n۴۷\nجلد و سال اول\nو فرار از جهاد کفار ؛ و فرار از وباء طاعون؛ و رفتار\nدر ملک غیر که ضرر برو برسد ؛ و غیره و غیره مناهی\nاستعمال کرده نشود .\nپس در کل این اعضاء هرگاه بر خلاف این که مذکور\nکرده شد استعمال کرده شد حق امانت اعضاء را\nادا نکرد بلکه ضایع ساخت لہذا ضامن است که\nازو بازخواست کرده شود !\nرعایت امانت با بندگان پس بقرار ذیل است :\n۱- ردو و دایع است که بصاحبان آنها سپرده شود !\n۲- ترک تطفیف در کیل، وزن است ؛ که در شهر ها\nو قریجات در معامله خرید و فروش خود ها کم پیمودن\nو کم وزن کردن نکند .\n۳- عدم افشاء عیوب مردمان است ؛ که چون کسی\nبعیبهای پوشیده مردمان با خبر گردد سر آنها را\nفاش نکند !."}
{"book": "adl0116", "page": 227, "text": "شماره (۵، ۶) ۴۸ جلد و سال اول\n۴ - عدل پادشاهان و والیان و نائب الحکومه‌ها\nو حاکمان خورد و کلان و زیردستان است\nبا رعیت و زیردستان\n۵ - عدل علماست با عوام الناس؛ که اعتقادات\nحقه و اعمال صالحه نافعه در دنیا و آخرت را\nبرای ایشان نشان بدهند! و از راه راست\nایشانرا منحرف نسازند.\n۶ - حفظ زوجه است فرج خود؛ و مال شوهر خود را.\nرعایت امانت بانفس خود این است:\nکه بچنان کاری اقدام نکند که در دین و دنیا برای وی\nمضر باشد؛ بلکه کاری کند! که در دارین برای وی\nانفع و اصلح بود؛ و خود را مغلوب و مقهور شهوة و غضب\nنسازد که در مهلکات می افتد.\nاین سه قسم رعایت امانت بر مسلمانان واجب\nو لازم است و گرنه حق امانت و فرمان خالق خود را بجا نکرده"}
{"book": "adl0116", "page": 228, "text": "شماره (٦، ٥)\n٤٩\nجلد و سال اول\nو موجب عقاب و باز خواست میگردد.\nبرادران اسلام! همین که بزبان میگوئیم\nمسلمانیم محض این گفتن کفایت نمیکند. بلکه\nدر فرمان واجب الاذعان پادشاه حقیقی ما که\nقرآن عظیم الشان و فرقان حق و بطلان است\nبرای ما اوامر و نواهی فرستاده (لیبلوکم ایکم\nاحسن عملا) پس ایمان بآن اوامر را بجا آوردن؛\nو از نواهی اجتناب نمودن میخواهد، و از قصص\nو امثال آن عبرت گرفتن لازم است!!\nاین قرآن در جمله مواعظ خود برای ما مثل\nپدر مشفق مهربان از روی لطف و رحمت که\nبرای یکنفر فرزند ارجمند محبوب خود بگوید :\nای فرزند چون از خانه خود بیرون رفتی بهوش\nکن ! که در فلان جا فلان چیزه (یا شیر یا اژدها)\nدشمن قوی غاور تست ؛ و تو ضعیف و ناتوان"}
{"book": "adl0116", "page": 229, "text": "شماره (۶۵) ۵۰ جلد و سال اول\nو بی سلاحی ترا ضائع و هلاک خواهد ساخت از انراه\nو آن چیز احتیاط و اجتناب کن !\nمیفرماید : (ان الشیطان لکم عدو فاتخذوه عدوا)\nیعنی بدرستیکه شیطان باشما دشمن است پس شما\nاو را دشمن بگیرید !! ) چنانچه دشمنی خود را با پدرما\nآدم علیه السلام آشکارا کرد و چیزی کامیاب\nنیز شد .\nپس چون او را دشمن گرفتیم لازم که از و احتیاط کنیم\nکه ما را فریب ندهد چرا ؟ دشمنی ما با او بشمشیر و\nتفنگ نیست . بلکه محض بکردن خلاف اوست\nکه میفرماید : طاعت و عبادت خالق خود را مکنید\nو از نعم منعم حقیقی خود کفران ورزید ! و سرکشی و\nطغیان کنید ! ما را لازم که برخلاف فرموده او\nسراً و جهراً با او دشمنی کنیم ! سراً : یعنی عقاید خود را\nدرست نمائیم !"}
{"book": "adl0116", "page": 230, "text": "شماره (۵، ۶)\n۵۱\nجلد و سال اول\nجهراً : بجوارح و اعضاء طاعت و عبادت را که\nشکر منعم است بجا آریم !\nحضرت (محمد) صلی الله علیه وسلم کیست ؟ پیغمبر\nخیرخواه ما، که دین اسلام را بذریعهٔ قرآن شریف\nبرای ما آورد، وخیر دنیا و آخرت را برا می ما نشانداده\nحتی که متابعت او سبب نجات و فلاح است .\nاین پیغمبر بر صراط مستقیم و راه راست متصل\nبخدا و بهشت استاده امت خود بندگان خدا را\nسوی آن طلب کرده میگوید: بیائید ! وقدم\nبقدم من نهید ! تا بمقصد اعظم خود رسید .\nشیطان دشمن ما بر راه کج موصل به دوزخ استاده\nمیگوید : اطاعت من کنید ! و چیزی که من میگویم\nبجا آرید تا با من در دوزخ یکجا باشید !\nحالا عاقل فکر و انصاف کند ! که ازین دو راه و دو\nپیشوا کدام افضل و الیق است که متابعت کرده شود!"}
{"book": "adl0116", "page": 231, "text": "شماره (٦، ٥)\n۵۲\nجلد و سال اول\nخیر وراحت دائمی را اختیار کردن لازم است !\nو اگر عقل با که ممیز حق و باطل و خوبی و بدی است\nنباشد البته بهر را هیکه نفس امارة بالسوء وشيطان\nبگوید با و خیر عاجل خودرا ظاهراً ببیند خواهد رفت\nچنانچه اکثر مردمان همچنان است لیکن!\nبباین! تفاوت ره از کجاست تا بکجا ؟\n\nشعبه دیانت\nانسان وشكر\nباید دانست ! که برانسان شکر واجب است ! واول\nشکر این است؛ که خالق خود را که منعم حقیقی است بشناسد\nو احکام او را که بتوسط رسول خود فرستاده قبول\nو معمول نماید با وگرنه شکر کجاست ؟\nانسان : مکرم ترین مخلوقات است . که الله تعالی او را\nبرای خود خلق کرده است چنانچه فرموده :"}
{"book": "adl0116", "page": 232, "text": "شماره (٦،٥) ٥٣ جلد و سال اول\n(واصطنعتک لنفسی). ودیگر چیزها را برای\nانسان آفریده چنانچه فرموده: (خلق لکم ما\nفی الارض جمیعاً.) پس بهمین شرافت و کرامت\nکه روزی انسان گردانیده آیا شکر لازم ست\nیا نه؟\nالله تعالی در قران عظیم الشان که اعظم معجزات\nپیغمبر ماست چنانچه در مقاله سابق گذشت:\nفرموده: (واسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة)\nاولاً ـ و اجمالاً نعمت ظاهری سلامت بدن با\nو نعمت باطنی ایمان است.\nپس باید دانست! که از نعم او تعالی جل وعلا\nکه به بنده مسلمان عطا فرموده: بقرار ذیل ست:\n١:ـ که او را حیوان آفرید با و از جمادات ممتاز\nساخت با تا ادراک لذات با و احساس طیبات نماید!\n٢:ـ اینکه انسان ساخت و عقل داد با که خیر و شر با حق"}
{"book": "adl0116", "page": 233, "text": "شماره (۵، ۶) ۵۱ جلد و سال اول\nو باطل ؛ کفر و ایمانرا شناخت . اگر کسی در نعمت عقل\nشکی دارد ؟ سوی دیوانه نظر کند ! که پدری را\nدر دهن میماند و نمیداند که چه میکنیم .\nسوم :ـ اینکه اورا بزیور ایمان متجلی ساخت ؛ که این از\nبزرگترین نعمتها است و بسبب آن عزت دین و دنیا\nو سعادت دنیا و عقبی حاصل میگردد . اگر کسی درین\nشکی دارد سوی کفار نظر کند که در آخرة بچه عذابهای\nگوناگون مبتلا میگردند ؟ و چه رسوا و خوار میشوند چنانکه\nالله تعالی فرموده : (ولولا فضل الله علیکم و رحمته\nلکنتم من الخاسرین) یعنی اگر فضل و نعمت ایمان من\nبر شما نمی بود ؟ هر آیینه شما (مثل فرعون و هامان) از\nزیان کاران می بودید ) .\nچنانچه کافریکه تمام عمر خود را در نعمتهای دنیا بگذراند چون\nدر آخرت از انها پرسیده شود عمر خود را مثل نیمروز و یا\nیک ساعت میداند ."}
{"book": "adl0116", "page": 234, "text": "شماره (۶۵)\n۵۵\nجلد و سال اول\n۴ :- این است که نعمت ایمانرا بر مؤمن نگاه میدارد ؛\nو از کفر و شرک نجات میدهد ؛ که اگر فضل او نباشد ؟ بنده\nزنار خواهد بست .\n۵ :- این است که نیکی را بده و بدی را بر یک مینویسد!\nکه اگر در حسنات تضعیف نمیشد و مثل سئیات برابر\nمی بود ؛ پس چون در روز قیامت قصاص حقوق میان\nخصوم حق است و قصاص بدرهم و دنیار نیست بلکه\nباعمال است . پس اگر حسنه بهمان یکی می بود خصماء آنرا\nگرفته بنده مفلس میماند . لیکن الله تعالی فضل و انعام\nکرده برده گردانیده تا خصماء را از تضعیفات حسنات\nکه از فضل است داده شود . واصل حسنه برای خود بنده\nبماند تا مفلس نماند .\n۶ :- قبول توبه است که تمام عمر گناه کند\nو یکبار توبه بصدق و اخلاص بنماید همه آن گناهان\nمحو می شود ."}
{"book": "adl0116", "page": 235, "text": "شماره (۶، ۵) ۵۶ جلد و سال اوّل\n۷ -: اینکه در وقت گناه کردن زمین را امر نمیکند\nکه اورا فرو برد و روزی او را قطع نمینماید.\n۸ -: اینکه اهل اسلام را ایمن گردانیده : که الله تعالی\nدر دلهای کفار رعب انداخته . وگرنه چونکه بعدد\nیک مسلمان هزاران کفار اند : اگر قصد اهل اسلام\nکنند همه را نیست و هلاک میسازند. این معجزه\nپیغمبر است م که فرموده : نُصِرْتُ بالرعب.\n۹ - این است : که فرشتگان را موکل و محافظین\nبنده گردانیده ، که از آب و آتش، جن، انس وغیره\nچیزها نگاه میدارند که اگر محافظت ایشان نمی بود حیوانات\nما را میربانیدند.\n۱۰ - این است : که از امت خیرالرسل حضرت (محمد) مصطفی\nصلعم گردانید؛ که دین او خیرالادیان و امت او خیرالامم ست.\n۱۱ - اینکه آخر امم گردانید که مدت شان\nزیر خاک کم باشد."}
{"book": "adl0116", "page": 236, "text": "شماره (۵، ۶) ۵۷ جلد و سال اوّل\n۱۲— عافیت است؛ یعنی دین سالم و قوت حلال\nو امن کامل؛ و یا دین قوی و اعتقاد صحیح\nو بدن قانع از حرص؛ و قلب طاهر از غش\nمسلمانان .\n۱۳— ستر عیوب است که گناهان صادر میگردد؛ و پروردگار\nآنها را از بندگان می پوشاند و خودش خوب\nمی داند و بنده خود را رسوا نمیکند بکه اگر برای خلق خود\nظاهر میساخت؛ هرآئینه پدر از پسر؛ شوهر از\nزن بیزار میگشت .\n۱۴— اینکه اجل مرگ را پوشانده؛ که اگر آدمی وقت\nمرگ خود را میدانست عیش او منغص و مکدر می بود\nچرا که اگر عمرش کم می بود شب و روز او در انتظار\nمرگ تلخ میگذشت و اگر عمرش درازی بود؛ بر\nمدت در از عمر خود اعتماد کرده در لذات و شهوات\nمبالغه می نمود و در آخرة هلاک میگشت ."}
{"book": "adl0116", "page": 237, "text": "شماره (۵، ۶) ۵۸ جلد و سال اول\n۱۵- خواب است که راحت دل و بدن است؛\nو اگر نمی بود قوای وی مختل میگشت\n۱۶- استقامت قامت است؛ که اگر مثل دیگر\nحیوانات برو افتاده می بود با اینکه دم نمیداشت\nکه ستر عورتش می شد از قبیح ترین صور\nصورتش می شد.\n۱۷- زبان است که غم و شادی؛ الم و لذت خود را\nبیان بتواند؛ و دیگر حیوانات ازین عاجزاند\n۱۸- یک بودن آن است؛ که اگر دو زبان میداشت.\nاگر بهر دو زبان بیک لغت ناطق می بود یکی بی فائده\nو زائد میماند. و اگر به دو لغت سخن میگفت در فهم\nسامع خلل میانداخت. و اگر بیکی میگفت\nبدیگری نی؛ این دیگر معطل و بی حاجت میماند.\n۱۹- آب دهن است که اگر نمی بود؛ و دهن، حلق\nگلو، بیرها و دندانهای انسان خشک می بود"}
{"book": "adl0116", "page": 238, "text": "شماره (۵، ۶)\n۵۹\nجلد سال اوّل\n\nهلاک می شد\n۲۰- شیرینی آب دهن است که اگر نمی بود متأذی میشد.\n۲۱- شوری آب چشم است که اگر شور نمی بود هر دو چشم چونکه پیه پوست گداخته میشد.\n۲۲- تلخی آب و چرک گوش است که اگر تلخ نمی بود حشرات زمین دران داخل میشد.\n۲۳- حواس خمسه است که هیچ کور دل از نعمت آنها انکار کرده نمیتواند.\n۲۴- حفظ و فهم است؛ که اگر انسان نمیداشت عیش او مختل میگشت؛ و مال خود و قرض دیگری را حفظ نمیتوانست و نمیدانست که چه گرفتم و چه داده ام و کدام کس با من نیکی که بدی کرده.\n۲۵- فراموشی است که اگر نمیداشت هیچ کس مصیبت و غم والم خود را فراموش نمیکرد."}
{"book": "adl0116", "page": 239, "text": "شماره (۵، ۶) ۶۰ جلد و سال اول\nو حسرت و کید او بالکل نمیگذشت .\n۲۶ - حیاست ؛ که اگر نمیداشت ؛ نه مهمان نوازی میکرد و نه وفا بعهدی نمود و نه حاجت کسی را روا میداشت و نه از قبایح اجتناب میورزید\n۲۷ - آب است که زمین را تازه میکند و میوه ها و گیاهها و گلهای رنگارنگ میرویاند .\n۲۸ - دانه تخمها است که از یکی تا هفتصد میرویاند .\n۲۹ - شهرها و قریه جات است که اگر نمی بود از درندگان ؛ و حرارت و برودت ضرر مییافت .\n۳۰ - پیشه ها و حرفهاست که انواع ملابس را مهیا میسازد .\n۳۱ - تسخیر حیوانات است ؛ که شتر و فیل را بآن کلانی برای بچه خورد مسخر ساخته که اگر مسخر نمیساخت کی میتوانست که از انها"}
{"book": "adl0116", "page": 240, "text": "شماره (۵، ۶) ۶۱ جلد و سال اول\nفائده بگیرد\n۳۲ - برکت انداختن است در حیوان حلال ؛ چنانچه گوسفند مثلاً در سال یک بار چوچه میدهد و روی زمین از ان پر است و سگ دو بار بهر بار از دو تا دوازده بلکه زیاده با وجود آن حال همه معلوم است. و اگر در مار و کژدم و گرگ و پلنگ و شیر چنان برکت میانداخت که در گاو و گوسفند انداخته آدمی از خوف گرگ و شیر درنده مطلقاً لذت نمییافت . و اگر گاو و گوسفند را قوت درنده میداد کسی از انها نفع گرفته نمیتوانست\nپس پاکی است ذات خالقی را که اولاً آدم ع را از گل کنده بنا ساخت و ثانیاً اولاد او را در سه تاریکی : ۱- تاریکی شکم . (۲) تاریکی رحم . (۳) تاریکی مشیمه."}
{"book": "adl0116", "page": 241, "text": "شماره (۵، ۶) ۶۲ جلد و سال اول\nپرورش داد. و بعد از ان انسان سوی الخلقت\nبرآورد؛ و راه خروج را برای او آسان ساخت.\nو پاکی است حکیمی را که انسان را\nبگوشت ناطق؛ و بچر بو بینا؛ و باستخوان\nشنوا گردانید.\nو پاکی است قادری را که اجل و اعلای\nزینت ها را که تاجهای ملوک بآن مرصع\nمیگردد که مروارید است از حقیر ترین حیوانات\nبحر بر آورد. و اجل و اعلای ملبوسات را\nکه ابریشم است از خوار ترین حیوان بر؟\nکه کرم است پیدا ساخت. و لذیذ ترین\nو احلای مذوقات را که عسل است از ذلیل\nترین مرغان هوا که مگس است بوجود آورد\nزهی قدرت زهی حکمت. و بالجمله نعم او تعالی\nدو قسم است :"}
{"book": "adl0116", "page": 242, "text": "شماره (۵ و ۶) جلد دو سال اول\n۱- نعمت منافع است مثل : صحت بدن ، امن،\nعافیت، تلذذ بمطاعم ، مشارب ، ملابس ،\nمناکح ، اموال ، اولاد و غیره .\n۲- نعمت دفع مضار است از امراض، شدائد\nفقر و بلاء و غیره . اما اجل نعم استوار خلقت\nو الهام معرفت است .\nو دیگر نعم اگرچه اجمالاً باشد از جهت عدم نهایت\nآنها از حد عد و احاطه بیرون است چنانچه\nالله تعالی فرموده : وان تعدوا نعمة الله لاتحصوها\nپس بنی آدمیکه خالق خود را شناخت\nو احکام او را در قرآن عظیم الشان بذریعه\nحضرت (محمد) فرستاده قبول و معمول\nنمود فی الجمله برای اداء شکر منعم خود اقدام\nورزیده اگرچه احصای نعم او تعالی اجمالاً ممکن\nنیست پس چه خصوص اداء شکر آنها ."}
{"book": "adl0116", "page": 243, "text": "شماره (۶،۵) ۶۴ جلد سال اوّل\nاما آنانکه شب و روز و تمام عمر خود را مستغرق\nنعم میگذرانند و هیچ فکری نمیکنند که این انعام از\nجانب کیست؟ بلکه اضافه بر آن از دست بازوی\nخود میدانند پس بسبب کفران نعمت ابدالاباد\nدر عذاب شدید مخلد میمانند. ازینجهت است\nکه الله تعالی فرموده : ام تحسب ان اکثرهم\nيسمعون او يعقلون ان هم الا كالانعام\nبل هم اضل سبيلا\nیعنی آیا میپنداری که اکثر ایشان میشنوند\nچیزیرا که برایشان میخوانی بشنیدن قبول؟ و یا فکر\nمیکنند؟ نیستند ایشان در عدم انتفاع بچیز پایکه\nمیشنوند از قرآن ؛ و انتفاء تدبر چیز پایکه می بینند\nاز دلائل و معجزات . مگر مثل چهار پایان که\nهمت ایشان در اکل و شرب و استجلاب\nحظوظ نفوس است ."}
{"book": "adl0116", "page": 244, "text": "شمارهٔ (٥ و ٦) ۶٥ جلد و سال اول\nبلکه از چهار پایان گمراه تراند ! چرا که چهار پایان برای صاحبا\nخود منقاد اند و احسان ایشانرا میدانند؛ و منافع\nرا طلب میکنند ؛ و از مضرات اجتناب میورزند.\nو کسانیکه منعم خود را نمیشناسند برای او انقیا\nنمیورزند ؛ و احسان او را از اساءة شیطان فرق\nنمیکنند، و طلب ثواب را که اعظم منافع است\nنمی نمایند. و از عقاب اجتناب نمیکنند! لہذا مستحق\nمقت خالق میشوند. والعیاذ بالله .\n(باقی دارد)"}
{"book": "adl0116", "page": 245, "text": "شماره (٥، ٦) ۶۶ جلد و سال اول\n(بقیه از شماره سابق)\n\nسقراطیه، فلسفه تربییه\nاین اصول نسبت باصول سابقه، در اول و بله خیلی سهل\nو بی وسائط بنظر می آید. لیکن معلم اشکال، تشبهات\nمجسمه ها، حتی اصل اشیاء واشخاص موضوعه و\nمقصوده را یک - یک در قالب و لباس الفاظ\nتمثیل میدهد. از آهنگ، سلاست و نفاست\nکلمات و الفاظ استفاده میکند. از اطوار و اوضاع\nمعتدل و معنی دار و دلالت های رنگین مفید و\nواضح کمک میگیرد. حافظه، مخیله اطفال را بکار\nمی آرد. از خشکی، بیجانی، یکنسقی فقره ها، جمله ها میگریزد\nهمچنین از کنایات، استعارات و تشبیهات دوری\nو پرهیز میکند. از درشتی و وحشت الفاظ و\nکلمات، بیان خود را آزاده میدارد..\nسبب اینست که از شرائط معلم خوب، بعضی مزیات"}
{"book": "adl0116", "page": 246, "text": "شماره (۶۵)\n۶۷\nجلد و سال اول\n\nدیگر را نیز اعتبار میکنند ، معلم باید آهنگ سامعه نواز و\nطنان داشته باشد . از الفاظ زائده ـ مثلاً تکیه کلام\n[ مثلاً که انکه بمن نگاه کنید .. ] تأکید سخن ـ دوری جوید\nلیکن از مثالهای محیط و محلی خاصهٔ وقائع روز مره\nمقایسه ها، محاکمه ها تشکیل دهد : از حیات یومیه ، از\nمناظر رای العین اطفال پیش روی طلبا انتخاب\nسازد و شاهد بیارد . تا شاگرد باصول انتخاب و مقایسه\nپی برد . باستخراج و استدلال قابلیت پیدا کند .\nهمچنین معلم باید چهرهٔ بشاش و حرکات موزون\nداشته باشد. چه ، از یکطرف « طبیعت سارق ،\nافعال متعدی » کلیهٔ روحی و طبیعی است . و از\nطرف دیگر، لسان هیچ قوم باندازهٔ تکامل نکرده که بدون\nمعاونت حرکات و اوضاع ، زبان و افاده خود را\nدرست و پوره توانستند بکنند . این حقیقت مسلم است\nبنابران کلیهٔ و این حقیقت بهر قدر افاده ناتمام و اوضاع"}
{"book": "adl0116", "page": 247, "text": "شماره (۵، ۶)\n۶۸\nجلد و سال اول\nغیر کافی و یا زائد باشد؛ از تاثیر خود همانقدر\nکاسته میشود و نقیصهٔ زیادی برای شاگردایژاً\nخواهد کرد. چه، طبیعت شاگرد لوح املس و سارق\nاست. علاوه برین شاگردان در عالم خود خیلی خورده‌گیر\nو استهزا پسندند. دقت اطفال بطرف غرابت و عجابت\nزود جلب میشود. بیک احساس غیرمعتاد همه فکرهای\nمهم اوستاد را زیر و زبر خواهند کرد. گاهی میشود که\nایشان به تقلیدهای غیرشعوری از حرکت، بیان\nو تفهیم درست محروم میمانند.. خاصهٔ وقتیکه معلم دارا\nبعضی عیوب و یا نقصان عضوی باشد. \nاز تفرع صرف نظر؛ معلم در اصول تقریری نسبت\nبا اصول حدسی زیاده تر زیر مشکلات خواهد افتاد. اگرچه\nاصول حدسی نیز امروز در ممالک کم وسائط باندازهٔ\nکه لازم است ترقی نکرده و معلمین این اصول نیز\nبسبب فقدان اسباب و آلات پیشنگی و اطفال نیز"}
{"book": "adl0116", "page": 248, "text": "شماره (٥-٦) ٦٩ جلد و سال اول\n\nبسبب بی رونقی و خشکی تدریس بعضی معلمین ؛\nبی انکشاف و متنفر میگردند. اطفال اگر چه از\nلوازم تدریس خبر ندارند ، اما هنگامیکه مجذوب و مفتون\nتدریس و افاده معلم شدند ، ذوق بردار نخواهند شد\nبل نسبت بدرس همان معلم لا قید و بی مبالا\nو متنفر خواهند گشت . اینک اسباب و آلات\nتدریسیه حسی و شهودی در ذهن اطفال دقت\nمقایسه ، تجسس تولید مینماید . خاصه وقتیکه\nطلاقت ، بشاشت و تناسب حرکات معلم انضمام\nیابد . اینقدر را نیز باید در خاطر داشت که در اصول\nتقریری همیشه تقریر و افاده کار نمیکند. استجواب\nارائه منظره ، تذکار عمارت ، بنائے و هکذا\nچیزها نیز در میان تقریر میآید .\nدر استجواب معلم خطاب خود را لا علی التعیین\nبیک شاگرد ادنی و غبی صنف ؛ کم از کم بمتوسط"}
{"book": "adl0116", "page": 249, "text": "شماره (۵، ۶) ۷۰ جلد و سال اوّل\nصنف متوجه میدارد . اینچنین عمارت و یا بنائی را که\nشاگردان ندیده اند با مثال نمیزند . بل از محیط شبیه\nو یا ذخیرهٔ حافظه چشم ایشان شاهد میآرد و نقشهٔ\nابتدائی و خاکۂ آنرا روی تختهٔ ترسیم داده بنا\nایضاح و افاده خود را بآن منوط میسازد . چونکہ :\nاصول تقریری بیشتر در مضامین قسم وقائع\nتاریخ و توصیف جغرافیا و یا تصویر و تحکیهٔ مباحث ادبیہ\nو اقتصا دے بکار میرود . لیکن بشرط آنکہ در\nچہارم و پنجم ابتدائی باشد . نه پایان تر از ان\nچه، درین قسم اخیر یعنی ابتدائی پایان تقریر\nبیشر و کمتر استجواب و استجلاب ، ارائه و تذکار\nیادداشت چشم صرف خواهد شد . اصول تقریری\nتنها این نیست که معلم افاده میکند و اطفال حفظ\nمینمایند؛ بل معلم مناظر و واقعات را بتقریری که\nمربوط با رائه اشباه و یا آثار باشد تفهیم مینماید."}
{"book": "adl0116", "page": 250, "text": "شماره (٥-٦)\n٧١\nجلد و سال اوّل\nو از جمله موفقیت معلّم اینست که پیش از تدریس\nمباحث و اصول تفهیم خود را مقرّر و منتخب میسازد.\nاز جمله های طویل و فلسفی قطعیاً گریبان افادۀ\nخود را آزاد میدارد . همچنین از متفرعات و لوازم\nدور احتراز میکند . چهرۀ مفهوم را در پیش اطفال\nمجسمه و از تثبیت مینماید . در آخر درس ملخص و فذلکۀ\nبسیطی ساخته در تخته و دفتر شاگردان قید می سازد . این\nحرکت ؛ آخر ، و نتیجۀ همت معلم است .\nمعلم در خصوص استجواب - چنانچه در بالا گفته\nشد ـ خیلی دقت میکند . سؤال او باید مطابق مشهود\nو محسوس اطفال ایراد شد . و این چنین وقت معین\nتدریس را بسؤالهای متوالی ضایع نباید نمود . مقصد\nسؤال بیداری حواس و جایگیری مضمون در ذهن\nشاگرد است . نه گریزانی حواس از شاخ بشاخ\nو نه مباحثه که نتیجۀ او متوجه ساختن بکنه فلسفی موضوع"}
{"book": "adl0116", "page": 251, "text": "شماره (۵ و ۶)\n۷۲\nجلد و سال اول\nباشد. بهمین طور باید مقایسه ها از دائره محیط ذهنی\nو حسی اطفال بیرون نباشد .\nچنانچه آرزوی حرف زدن اطفال و یا سئوال\nمترددانه وسطحی ایشان را نباید بی رواج و بی\nجواب گذاشت . این چنین جوابهای شاگرد را ـ\nدر صورتیکه پوره نباشد ــ اکمال نمود (مقصد تو\nچنین و چنان است گفتر) اقتدار جرائت و شوق\nباید بخشید : هكذا وظیفه هائیکه به اطفال در خانه داده\nمیشود ـ چون اختصار یک حکایه یا تحریر مختصری که معلم\nمفصلاً ایضاح کرده بود . ــ سرتا پای کاغذ طلبه را\nنباید معلم خط بکشد . .\nدرینجا درسی که از طرف یک معلم فرانسوی نیم عصر قبل برین\nبمضمون تاریخ داده شده و نسبت بعصر خود خیلی موفق\nگردیده و تقریباً باصول استاد محترم سقراط مطابق افتاده\nنمونه گویان از یک مجله علمی و تربیوی اقتباس مینمائیم :"}
{"book": "adl0116", "page": 252, "text": "شماره (٥، ٦) ٧٣ جلد و سال اول\nدر آن نقلاً می‌نویسد که مدیر مکتب بصنف داخل شده\nبهمۀ صنف خطاباً گفت.\nآیا کدام یک از شما درینجا یک شاتو (قلعه کوشک\nبزرگ رئیس یا ملک یک قبیله و جمعیت) که عائد بدو\nملک و خان یک سمت بوده دیده باشد؟\nاز آنجا که هیچکس در حال جواب داده نتوانست.\nیکی از طلبه که ساکن محلۀ (سنت آنتوان) (۱) بود خطاباً\nکرده پرسید: ــ در بسن و نسان (۲) هیچ رفته؟\nــ بلی صاحب!\nــ پس یک شاتو دیده! اینک نقطۀ شروع. این شاتو\nچطور بود؟ همه یکجا میخواستند جواب بدهند (چونکه\nهمه دیده بودند.) معلم یکی را انتخاب نموده بسر تختۀ سیاه\nفرستاده رسمی ترسیم فرمود. شاگرد، خیلی ناقص کشید\n(۱) یکی از محله‌های پاریس و بنام یکی از آبای مسیحی موسوم شده.\n(۲) این نیز یکی از روحانیون مسیحی است و درین محله شاتوئی بود."}
{"book": "adl0116", "page": 253, "text": "شماره (۶، ۵) ۷۴ جلد و سال اول\nبالذات معلم خود تصحیح نمود ، بسر دیوار کج و پیچ پست و\nبلند بسیاری نشان کرده پرسید :\n- اینها چیست ؟\nهیچکس جواب نتوانست بدهد . پس این کنگره و\nتیرکش را ایضاح نمود و لزوم او را برای جنگ های\nگذشته استخراج کناینده گفت :-\nگذشتگان بکدام ذریعه های جنگیدند : آیا به\nتفنگ بود تا خیر ؟ بیشتر طلبا :\n- خیر صاحب ! گفتند .\n- پس آلت حرب در آنوقت چه بود ؟\nیک طفلک زکی از کنجی آواز داد :\n- تیر !\n- بسیار خوب ! تیر چیست ؟\nیک زمره شاگرد :\n- کمان ماشین دار !"}
{"book": "adl0116", "page": 254, "text": "شماره (۶۵)\n۷۵\nجلد و سال اول\nمعلم متبسمانه فرق میان تیر و کمان ماشین دار را بیان کرد . سپس ایضاح کرد که :\n- قلعه که دارای این همه دیوار های وسیع و بلند است با چنین تیر و اسباب با خیلی بمشکلات ضبط و قبض خواهد شد و علاوه کرد :\n- شما نیز وقتیکه اهل کسب و صنعت شدید خواه برای فائده و خواه برای ذوق سیاحت ها خواهید کرد. در اثنای سیاحت بخرابه چنین قلعه ها سر دو چار خواهید شد . ( چند تا قلعه خرابه که دران جوار دیده میشد نیز شمرد . ) در هر کدام ازین قلعه ها یک - یک ملک می نشست . این ملکها چه میکردند ؟ همه بیک آواز :\n- جنگ و جدال !\n- بلی ! در وقت جنگ و جدال ایشان بازره و نیزه های مسلح بوده از بالای اسپ بطرف یکدیگر تیر اندازی میکردند"}
{"book": "adl0116", "page": 255, "text": "شماره (۶۰۵) ۷۶ جلد و سال اول\nقلعه ها همراه چنین زره ها و تیرها بضبط نمی آمد.\nجنگ و جدال خلاصی نمییافت. پس ازین محاربه\nکدام طایفه بیشتر ضرر دیده میشدند. البته اشخاصیکه\nصاحب اسباب نیستند یعنی دهاقین.. اینک آنوقت اکثریاً\nدهقانها تابع و خدمتگار ملک ها بودند. کلبه دهقانهایکه\nدر قرب ملکی بود ؛ از طرف دیگر ی سوختانده میشد.\nملک طرف مقابل ؛ لاشها دهاقین مرا متضرر ساختید.\nاینک از من ببینید اضرار و اذیت را» گفته بحمله هجوم\nبر میخاست و کشت های اینها را آتش میزد.\nخانه های ایشان را زیر و زبر میکرد..\nپس وقتیکه کشت پایمال و احراق گردید چه میشود؟ البته\nقحط و گشنگی ظهور میکند. حال آنکه نا خورده کسی زندگی\nمیتواند بکند؟ همه یکباره :\nخیر!\nآنگاه برای اینها باید چاره پیدا کرد!"}
{"book": "adl0116", "page": 256, "text": "شماره (٥ ، ٦) ٧٧ جلد و سال اول\nمعلم از متارکهٔ دینی که انوقت گمان میکردند ؛ بحث نمود :\n- این متارکه آیا قانون عجیبی نیست ؟ آیا باشقیا مثلا\nتوانید گفت که : از روز شنبه تا چهار شنبه استراحت\nورزید ! بعد ازان بلا پروا جنگ کنید ؛ تاراج نمائید\nسوزانید و قتل سازید و . .\nمعلوم است که ایشان دیوانه بودند .\nهمه اطفال بیک آواز گفتند :\n- بلی دیوانه بودند !\n- نه خیر ! دیوانه نبودند گوش کنید :\nآنوقت نیز مردمان خوب از محاربهٔ وحشیانه\nنفرت داشتند ولی تماماً منع نمودن از دست\nشان نمی شد و باز هم چیزی تأثیر میکردند .\nلیکن از همه مؤثر تر مانع این وحشت همین حکمدار - پادشاه\nشده میتوانست . چه ، دست بالای دست بود .\nازین ملک آن و از آن آن دیگر و هکذا . . بالاخیر"}
{"book": "adl0116", "page": 257, "text": "شماره (۶، ۵)\n۷۸\nجلد و سال اوّل\nحکمدار از همه قویتر و زورآورتر بوده منع این کشمکش و\nجدال میکرد. چونکه ملک ها هر کدام نسبت بیکدیگر\nصاحب اقتدار شمرده می شدند، اما پادشاه صاحب\nاقتدار تر آنها بود. مثلا :\nدو نفر با هم جنگند. ایشان را در صورتیکه\nقوت شان مساوی باشد که منع کرده میتواند؟\n- پولیس !\nبسیار خوب ! اینک حکمدار در میان ملک ها\nبمثابه همین پولیس شمرده می شد. حالا یکی\nدیگر می را زد و یا کشت او را چه میکنند ؟\n- بجا که می کشند !\n- بلی اینک پادشاه یک حاکم بود. در مملکتی که پولیس\nو حاکم نباشد چه خواهد شد ؟\n- هیچگاه آسایش نخواهد پیدا شد ؟\n- امروز پولیس و حاکم چقدر مفید و لازم باشد؟"}
{"book": "adl0116", "page": 258, "text": "شماره (۶، ۵) ۷۹ جلد و سال اول\nحکمدار نیز دران وقت ـ وقت شر و شور ملکها ـ\nبهمان درجه سودمند و لزوم شمرده میشد،\nبر موجه تأمین آسایش مملکت و فائده که از وجود\nحکمدار درمیان اینقدر اهالی و ملکهای\nسرکش و نیم وحشی وارد میآمد؟ بحث میکرد . .\nخلاصه این درس که از نیم ساعت زیاده\nطول نکشیده و اصول تقریری را نمونه خوبی\nواقع گردیده باستجواب، ترسیم، تذکار عضای\nبصری بذریعه بعضی بناها و قله های خرابه\nاکمال و تزئین داده است\nبا وجود آنکه استجواب بیشتر اوقات در علوم طبیعیه\nبکار میرود؛ خیلی صنعت کارانه تطبیق و\nدرج داده و اصل مقصد این درس کج\nخرابی ملک انطوانش و قبیله از می با ایضاً\nسبب تشکیل حکومت مرکزی و حکمداری"}
{"book": "adl0116", "page": 259, "text": "شماره (٥ و ٦)\n۸۰\nجلد و سال اوّل\nو فائدۀ این حکومت است نسبت بهمان دور و آنجا خیلی ماهرانه و مفید انتخاب کرده .\nدرینجا نکته که از همه چیز اول بنظر ارباب تربیه میرسد بقدر امکان پیروی معلم اوّل سقراط است که در پایان نمونه در س خود این اوستاً خواهد آمد .\n\nاصول تعلیل و استقراء :\n\n(بقیه دارد)"}
{"book": "adl0116", "page": 260, "text": "شماره (۵، ۶)\n۸۱\nجلد و سال اول\n\nمثلا\nصورت حل مسئله حساب امروزه را تکراراً حکایتاً\nمی نمود . و از موفقیت هوشیاری خود نازیده ضمناً\nبعدم دقت شریک خود اشاره میکرد. در این اثنا\nرفیقش با ندیشه بود که این شرمندگی را تلافی کرده\nنمیتوانم. و بچالاکی حیثیت خود را چطور اعاده\nنمایم ؟ خاصه هر دوی مان این درس را یکجا\nمذاکره کرده حل او را یافته بودیم. چه شد که راه\nحل او را فراموش کرده پیش معلم و شرکاء محجوب\nگردیدم.\nبرینوجه هیچ حرف نمیزد . تنہا بلی میگفت و بس !\nبه پیش مسجد سر پل رسیدند . یکبار اخبار « انتباه »\nگفته صدا کرد. اینک این طفلک با عار از عقده\nدرونی خلاص گردیده فرصت تغییر موضوع و انشراح"}
{"book": "adl0116", "page": 261, "text": "شماره (۵، ۶) ۸۲ جلد و سال اوّل\nقلبی بدست آورد .\nـ تا ! شمارهٔ امروزهٔ «انتباه» را دیدی ؟\nـ نخیر ! چه خبر نو است ؟\nـ بفت ؟!\n. . . ـ\nداخل میدان چوک شدند . عبدالرحیم از کامیابی خود غرق\nاین سئوال را حالی نشده میخواست سلام علیکم ، خدا\nحافظ گویان مثل هر روزه بطرف مندوے کے آرد\nبرگردد . لیکن حسّ تجسس پسندی او نجهبشر آمده\nبغلام نبی گفت :\nـ تا خانه رفته اخبار را پیدا کرده خبر نو را بخوانم با مختصر\nآنرا مهربانی کن که چه شده ؟\nـ بسیار خوب ! از قراریکه در آن اخبار نوشته است\nیک قسم طراران پیدا شده اند که به بسیار چالاکی و مهارت\nاز هر خانه علناً آمده دو آقا این گوشت را فرستادند:"}
{"book": "adl0116", "page": 262, "text": "شماره (۵ و ۶) ۸۳ جلد و سال اول\nد این پیسه زیادتی را نیز بگیرید. بالاپوش کرکت و\nکلاه قره قلی و... را بدهید. حال خودشان به پذیرائی\nفلان کس میروند و شب بخانه همراه دو سه نفر مهمان\nآمده با آنان درینجانان میخورند» گفته خیلی کلاه‌ها را از میا\nمی برند..\nاز آنجا که غلام نبی چنین حکایتها را از پدرش بارها\nشنیده و همین قبیل قصه‌ها را در بیاز ناولها خوانده\nبود، (فی الحقیقه در جای کتابهای درسی ناولهای\nماجراجو میخواند) بنابران امثال این خبرها در نظر\nاو جدید نبود. بخبر اخبار تعجب نکرد. بشریک\nخود عبدالرحیم بیک طور مستهزئی گفت:\n- این حادثه‌ها خبر نو نیست. آقایم در خانه، هربار که\nیک نوکر تازه و یا یک خادمه نو گرفته شده\nسر از نو میگوید: اگر کسی از طرف من دستمالی، لب\nزنجیره ساعتی و کذا چیزهائیکه متعلق من است آورده،"}
{"book": "adl0116", "page": 263, "text": "شماره (٦٥) ٨٤ جلد و سال دوم\n«این چیز را آقا دادند، همان ساعت، بالاپوش یا ملبس\nو سائرها ــ باوجود اینکه نشانی هم آورده باشد ـ برآورده\nبدهید، گفت ؛ زینهار بدستش نسپارید . حتی چیزی\nکه آورده از دستش بگیرید و جا همی بود مرا پرسید، یاب\nساعت صبر کن، کلید صندوق و یا الماری بدست فلا\nمانده اینک میآید گفته مشغول دارید و زیر نگرانی\nگذاشته بیرون بروید از محل و شخص من آمده پرسان\nکنید مسئله معلوم خواهد شد .\nعبدالرحیم از راهنمایی تدبیر پدر سنجیدهٔ شریک\nخود تنبه شد و بمعلوماتش افزود . . اظهار\nهوشیاری آغاز کرد و مباحثه پیش گرفت :\nــ اگر همان چیز که این مرد بیگا نه آورده همراه گرفته\nپیش پدرت ببری نیز معلوم میشود . قف\nــ این را آنجایم میگفتد که هرگاه مرد که باین تدبیر شما وا\nشده گوید که بیارید همراه ببریم در فلان خانه میباشند"}
{"book": "adl0116", "page": 264, "text": "شماره (۶، ۵) ۸۵ جلد و سال اول\nدرینصورت نیز احتیاط بکار است. شاید همراه همان اشیا\nشما بروید در یک کوچه شما برده با یکنفر رفیق خود از دست شما\nبزور گرفته بگریزد. یا پیش دروازه ایستاده کنا ند. وخود اشیا\nرا برده بدهم و آقایان را خبر کنم دیده شما آسوده باشد گفته\nازین دروازه درآمده از راه دیگر بدر برود.\n- خوبش همین است که یک پرزه گک بیاورید هیچ جای هم نمیماند.\n- بابا ! این هم بعضاً میشود که جای اعتماد نیست. چرا که پدرم میگوید\nهرگاه کسی از طرف من رقعه آورد نیز احتیاط لازم است. اگر\nشخص شناخته نباشد. محتمل است که امضای مرا تقلید کرده\nیا مهر مرا دزدیده بالای رقعه بزنند. یا بزور مرا در یکخانه نگاه کرده\nاز من امضا بگیرند و هکذا . .\nاینقدر را نیز میگفشد: عیاران آنقدر طرارند که «آقا پیش\nوالی صاحب نشسته اند فلان یخدان که کلیدش پیش من است\nصندوق\n- چه، بودن کلید پیش خود آقا ست گفته آسوده نشوید- در حال\nهمراه یکنفر مزدور یا خود بیار فرموده اند.» گفت درینجا تفحص"}
{"book": "adl0116", "page": 265, "text": "شماره (۵ و ۶) ٨۶ جلد و سال اول\nضرور است. همچنین بعضاً میشود که این حریف خود را چپراسی\nایالت نشان بدهد. یا ماموری ساخته همراه خود بیارد. بنابرا\nاینها نیز جای امن نیست گاهی میشود که دو نفر پولیس یا سپاهی\nشکل یا یکنفر مامور مانند دست شان یک کاغذ رسمی رنگیت\nآورده از طرف قوماندان صاحب یا از طرف بلدیه آمده مکنیطر\nفراری را می پالیم یا صفائی را تخمین میکنیم » گفته طول ۔\nعرض خانه حجم ما لزمه را سنجیده فردا پس دیوار سوراخ خوا\nنمود و علاوه برین هر چه از ترو خشک خانه بدست افتد بآن\nماموران ساخته خواهند برد. هوش کنید.\n۔ ها ها ! با آقایت چه بلا میکند؟ نام خدا چقدر نگران احوال\nخود هستید ؟\n۔ نی نی ! مسئله با ینقدر تمام نمیشود من خود در ناول تجسس)\nخوانده ام :\nدر ممالک متمدنه اروپا یا امریکا۔ چنانچہ در آنجایها هر قدر\nوسائط محافظت پیداست و نسبت بعیاران بصارت"}
{"book": "adl0116", "page": 266, "text": "شماره (۶۵)\n۸۷\nجلد و سال اول\nموجود است، اینچنین در حیلت، وسائط و راههای بسیاری\nپیدا شده و وقایعی پیش میشود که انسان بحیرت می افتد. مثلاً:\nدر آنجا پولیس، متجسس های مخصوصی میباشند که کار ایشان\nتنها در سر کوچه، رهبر خرو اسب یا چپ و راست کردن گادی و شتر\nنیست. بل این پولیس در شانه هر کس که بسته عالی یا جوالی دیده\nیا در کوچه کسیکه بدون مقصد یا غرض معین قدم میزند، بتفرس\nدر می یابند که این مال از خود است یا از دزدی؛ این مرد صاف\nاست یا نابکار.. مثلاً: در استانبول روزی یک تابوت را\nسه چهار نفر میبرند. پیش - پیش تابوت پادری (روحانی طائفه مسیح)\nنیز با عصای مرصع در دامی مخصوص میرود.\nپولیس بتفرس باین تابوت شبهه میکند. چونکه سبک مینماید. مرده\nنیست میگوید. ایستاده می نماید. تلاشی میگیرد. جنازه کشان\nتابوت را بزمین گذاشته، یک-یک فرار می کنند. پادری از\nلباس و عبا و عصا در و از پر بار می ماند. گریخته نمیتواند. تابوت را\nکشاده می بینند که تنباکوی ممنوع و انحصاری شرکت و رژو"}
{"book": "adl0116", "page": 267, "text": "شماره (٥ و٦)\n۸۸\nجلد و سال اول\nاست در حال پادری دستگیر و نفریهای دیگر نیز\nگرفتار میشوند .\n- والله این از همه کرده عجیب تر است !\n- باش ازین هم غریب ترش را بتو حکایه کنم : مردی به تجار\nخانه می دراید . تقریباً بقیمت هزار روپیه مال میخرد حبیب\nخود را می پالد. همیانی (کیسه) را میکشد بقیمت دوسه\nهزار روپیه چك ـ سند بانکی ـ را برآورده میدهد میگوید\nسند همراه همین بکس پیش شما باشد . مال را ببرم پول را آورده\nسند را پس میگیرم . تاجر قبول میکند . مال را بشريك خود میدهد\nو خود نیز چالان میشود. بعد از چند دقیقه پس آمده همان بکس را میدهد\nکاغذ دیگری که دخل باین سند ندارد بگیرم و خود سند و بکس خود را\nاینجا ماند ؛ گفته بکس را گرفته و از میکند . گویا کاغذ خواسته\nاز میان بکس کشیده درین اثنا چشم تاجر را خطا کرده بکس\nدیگریکه شبیه این بکس باشد ، بدست تاجر داده از نظر غایب میشود.\nتاجر اگرچه شبهه نمیکند ، اما میخواهد سند بانك را خوبتر دقت بکند."}
{"book": "adl0116", "page": 268, "text": "شماره (٦٥)\n۸۹\nجلد و سال اول\nگشاده می‌بیند که دو قطعه کاغذ بیکاره در جای دو قطعه\nسند ایستاده.\nدرین اثنا یک موترلاری بزرگ آمده کم ماند که صدمه بدید\nرونده و آینده بسیاری را مثل سنگ‌ریزه‌های بغل دره بیکطرف\nکوت میکرد. دو برادر را در میان این جمعیت پریشان ساخت.\nغلام نبی حکایه‌های پی هم خود را ناچار قطع کرد. چونکه آواز اذان\nشام را نیز شنید.\nانشاءالله فردا باز عجب‌تری را در اثنای تفریح حکایه\nخواهیم کرد؛ گفته جدا شدند.\nوقتیکه داخل مندوی شد؛ بلااختیار بجیب خود دست\nبرد که از دهن جیب دستش بسوراخ دیگری رفت معلوم\nشد که جیب را سوراخ کرده یک دستمال ابریشمی و پنجروپیه\nرا از دهن بازار آرد کشیده‌اند.\n\n- شریف -"}
{"book": "adl0116", "page": 269, "text": "شماره (۵، ۶) ۹۰ جلد و سال اول\nنمره ۲ (بقیه از شمارهٔ سابق)\n\nبنات النعش\nبعد از ان دائی حال صغری خانم را پرسان کرد.\nوقتیکه برای او معلوم شد: دختر تحصیلدار است\nو مولوی محمد فاضل نیز تنخواه معقول دارد دائی خجل\nشد که چرا اشاره به تنخواه کرد .\nدائی هر چند کار خانهٔ نوابی را دیده بود؛ لاکن\nتقریر شسته صغری را دیده حیران ماند و معذرت کرد:\nبی بی صاحبه! مرا معاف دارید. صغری گفت :\nچرا ؟ خدا نکند تو چیزی نگفتی؛ اول نوکری گناه\nنیست ؛ عیب نیست و باز هم بسبب ناواقفیّت\nاگر پرسان کردید چه شد ؟\nغرض که دائی، احوال را معلوم کرده رخصت شده\nنزد بیگم صاحبه خود آمد و گفت :"}
{"book": "adl0116", "page": 270, "text": "(شماره ۵ ، ۶) ۹۱ (جلد و سال اوّل)\n- بیگم صاحبه ! درین شک نیست که معلمه ثانی ندارد. صرف بدین صورت او انشاء الله انسان خواهد شد در نشست و برخاست او انسانیت حاصل خواهد کرد . اگر سایه اش بر حسن آرا افتد سلیقه یاد خواهد گرفت، لاکن نوکری نمیکند. زیرا که دختر تحصیلدار است. عروس رئیس لاهور است . در خانه خدمتگار هامه دارند. در دالان شان چاندنی فرش بود . سوزنی اعلیٰ گاو تکیه های کلان - کلان گذاشته ، خیلی خوش گذران زندگی میکنند . پس پروای نوکر یا چه دارند .\nشاه زمانی بیگم :\n- صحیح است ، شما دائی را فرستادید لاکن یقین نداشتم که او نوکری خواهد کرد .\nدائی :\nبی بی صاحبه ! او بسبق دادن مفت راضی است ."}
{"book": "adl0116", "page": 271, "text": "شماره (۵، ۶) ۹۲ جلد و سال اول\nسلطانه بیگم :\nدرینجا آمده ؟\nدائی :\nشما خود خیال کنید با سیکه پروای نوکری را نداشته\nباشد درینجا چگونه خواهد آمد ؟ !\nسلطانه :\nپس آیا دختر آنجا خواهد رفت ؟ شاه زمانی :\n- درین چه قباحت است ؟ دو قدم خانه اوست\nو مولویصاحب را چگونه شخص تصور کرده اید نواسۀ خاله\nعلیقلی خان ما ست !\nسلطانه :\nآیا ! پس او خویش ما ست . شاه زمانی :\n- خدا نکند ! کدام شخص معمولی نیستند . اول کارشان\nخوب تیار بود . درین چند مدت قریب غریب گشته اند\nباز هم در خانه شان یک خدمتگار و بدروازه یک"}
{"book": "adl0116", "page": 272, "text": "شماره (۵، ۶) ۹۳ جلد و سال اول\nدو نفر نوکر همیشه میباشد .\n\nخیر :\nحسن آرا در آنجا برود .\nبروز دیگر هر دو خواهر شاه زمانی بیگم و سلطانه بیگم\nحسن آرا را با خود گرفته در خانه صغری رفتند با وجودی\nدر خانه صغری بیگم سامان غریبانه بود، لاکن بسبب انتظام\nو سلیقه او اینچنین خاطر داری و مدار ای بیگم ها شد\nکه هر گو نه چیز برای شان مهیا شد چند قسم عطر، چای،\nپان داد و بعد که تمام چیز ها میسر شد، هر دوی شان\nبرای صغری گفتند که \"مهربانی کرده از دل این\nدختر را سبق داده باشید !\"\nصغری گفت :\nاول خود من چندان عالم نیستم و چیزیکه از برکت\nبزرگ ها یاد دارم انشاء الله در نشان دادن آن دریغ\nنخواهم کرد. بعد ازان سلطانه یک اشرفی را کشیده"}
{"book": "adl0116", "page": 273, "text": "شماره (۶،۵) ۹۴ جلد و سال اول\nبرای صغری میداد. صغری گفت:\n- ضرورت این نیست. من چگونه از شما اجوره\nبگیرم ؟ سلطانه بیگم گفت :\n- استغفر الله !! کجا اجوره داده میتوانیم ! صرف\nشیرینی سبق است .\nصغری گفت :\nبرای تبرک در شروع چیزی شیرینی تقسیم کرده میشود\nو برای طفلان چارک نیم چارک شیرینی کافیست\nحاجت اشرفی نیست .\nاین را گفته و بجانب دیانت اشاره کرد و او از\nپس خانه یک پتنوس شیرینی کشیده آورد. صغری\nفاتحه خوانده اوّل برای حسن آرا داد، بعد ازان\nپتنوس را حواله دیانت کرد که بطفلان تقسیم کند .\nسلطانه گفت :\n- خوب ما را شرمنده ساختید ؛ صغری گفت:"}
{"book": "adl0116", "page": 274, "text": "شماره (۵ ، ۶) ۹۵ جلد و سال اول\nما غریبان از خود چه داریم؟ درین خانه چیزی که هست\nاز شماست . البته خدمت من این است\nکه حسن آرا را خواننده بگردانم . پس خداوند نکند\nکه روزی من نزد شما سرخرو شوم !\nغرض که حرف های محبت بهم زده شاه زمانی بیگم\nو سلطانه بیگم رخصت شدند و حسن آرا را حوالهٔ\nصغری خانم کردند .\nنشستن حسن آرا در مکتب و خوشامد بیجای خواهرانندگان او\nظاهراً حسن آرا ، تنها در مکتب نشسته ؛ لاکن تقریباً\nیکدرجن هم نشینان خوشامد گوی و یک گروه جاریه ها\nهمراه او بودند . کار جاریه ها ، هیچ نبود ، بغیر از\nمحاصره کردن بیجای حسن آرا و در هر حرف خوشامد،\nدر هر کار تعریف . اگر اندکی پهلو گشت تمام شان گفتند:\nبسم الله بسم الله ! اگر عطسه زد تمام شان گفتند:"}
{"book": "adl0116", "page": 275, "text": "شماره (۶، ۵) ۹۶ جلد و سال اول\nالحمد لله! دائی است که خفیہ خفیہ تسبیح قل ہو الله\nرا خوانده برونیش دم میکند . اناست که بار بار\nآیت (وان یکاد) را بر او چف میکند . اگر گاهی\nحُسن آرا چشم خود را بالا میکرد هر یکی از خواصان\nاو کسی چوری گرفته مگس رانی میکرد و کسی پکه میزد\nو کسی بگفتن آغاز میکرد که قربان شوم گلوری (یک قسم\nبرگ درخت است که در چونه ترکرده و کتهه پخته کرده\nبر او مالیده و اندکی سپاری میده کرده و هیل\nانداخته علی الدوام میخورند) را نوش جان کن\nدیر شده دهان شما بد مزه شده خواهد بود؛ دیگری\nمیگفت صدقه شوم! اندکی شربت نوشجان\nنمیکند ه لب های شما چقدر خشک گشته ؛ بلایم ده پس\nای سبق! در بگیره ای مکتب! روی دختر را\nنگاه کنید که چگونه گشته؟ این را گفته و بلایا\nاو را گرفته بسینه می چسپاند ."}
{"book": "adl0116", "page": 276, "text": "شماره (۵، ۶) ۹۷ جلد سال اول\n\nبر شخصی که مانند حسن آرا چنین جاریه ها و نوکران بلا\nمسلط باشند مزاج او درست بودن خیلی\nعجیب است چنین محبت از آفت بدتر است.\n\nعادات حسن آرا\n\nحسن آرا بیچاره در همین آفت ها مبتلا بود.\nهیچ خرابی نخواهد بود که در مزاج او پیدا نمی شد.\nکدام شرارت بود که در عادات او داخل\nنبود. حسن آرا در مکتب ؛ خواهرخواندگان\nقدیمی خود را یعنی شرارت، بدمزاجی، بدزبانی\nبی صبری، حرص، سستی، بی هنری، بدسلیقگی\nرا همراه خود برد.\n\nمعلمه صاحب ناز پروریهای خواهر خواندگان\nو بیباکی حسن آرا را دیده چندان متعجب\nنه شد، زیرا که خود از خاندان بزرگ بود و از دستور"}
{"book": "adl0116", "page": 277, "text": "شماره (۵ و ۶) ۹۸ جلد و سال اول\nو عادات او شان بخوبی واقفیت داشت؛\nلاکن برای دختران مکتب تماشای خوب\nبدست آمد. از خواندن سبق بالکل ماندند.\nتمام شان بجانب حسن آرا و خواهر خواندگان\nاو دیدن گرفتند، صغری خانم دانست\nکه حسن آرا را همنشینان او خراب ساخته\nاست؛ اگر حالا نیز ایشان همراه باشند\nتعلیم گرفتن او خیلی دشوار است. به دائی مخاطب\nشده گفت :\nمهربانی کرده باقی دختران را رخصت کنید\nکه بروند. زیرا که دختران مکتب محو ایشان\nگشته از سبق مانده اند و دل حسن آرا بیگم\nنیز بطرف سبق مائل نخواهد شد. مادامیکه\nایشان نزد او باشند. چونکه دائی یک زن\nهوشیار بود، بگفته صغری خانم عمل کرده\nتمام شان را رخصت کرد."}
{"book": "adl0116", "page": 278, "text": "شماره اوّل ۹۹\nصفحه سطر غلط صحیح صفحه سطر غلط صحیح\n۴ ۱۴ مفخور مفتخر ۳۴ ۲ دویست ودو وبست\n۱۱ ۶ تکمیل انان تکمیل ان ۳۵ ۷ دو نیرس دو تیریوس\n۱۷ ۱۲ رسیده میا رسید بیار ۳۶ ۳ اما دراروپا اما اروپا\n۲۴ ۶ بزبان برزبان ۴۰ ۸ نسبتہً نسبتہ\n\" ۱۰ در وابر در بر ۴۱ ۱۱ \" \"\n\" ۱۱ تیر اعظم نیراعظم\n۲۵ ۵ چوب سنگ چوبی سنگ\n۲۶ ۴ لعبت لعبت\n\" ۱۱ ضعت است صنعت\n\" \" الفت است اخوه الفت است و\n۲۷ ۳ عقب غضب\n۳۱ ۴ وغیزه وغیره\n۳۳ اخیر حقها بتو حقهای تو"}
{"book": "adl0116", "page": 279, "text": "شماره دوّم\n\nصفحه | سطر | غلط | صحیح | صفحه | سطر | غلط | صحیح\n۱ | ۱۰ | و دران موقع | درانموقع | ۳۳ | ۵ | بازنخست | بازنخست\n۵ | ۷ | فی الجمله | فی الجملة | ۳۴ | ۴ | استقلال | استقبال\n۸ | ۳ | هرقل | هرقل | ۳۶ | ۲ | وفانیت | وفانیت\n\" | آخر | ندادند | دادند | \" | ۳ | اثباتش | آسائش\n۹ | ۴ | غرف | غرق | \" | ۵ | رسانیدند روه | رسانیدند گروه\n۱۰ | ۷ | تشبت | تشبث | ۴۳ | ۳ | همینکه | بهمینکه\n۱۸ | ۴ | هوتلها | هوتلها | \" | ۴ | اخذا | اخذا\n\" | ۱۲ | عجالة | عجالة | \" | ۱۰ | کابل | کامل\n۲۱ | ۱ | نیست حال | نیست حال | ۴۵ | ۱ | جدید | حدید\n\" | ۳ | خرب | حزب | \" | ۱۳ | سماخ | صماخ\n۲۲ | آخر | هرس | هرس | ۴۶ | ۱۱ | سخونت | سخونت\n۲۹ | ۲ | ضمان الدین | ضمان الدین | \" | ۱۲ | بازاره | باندازه\n۳۰ | ۱۳ | آرائه | ارائة | فاطرنشان | ۳ | تادیه | تادیه"}
{"book": "adl0116", "page": 280, "text": "از شماره سی و چهارم\n\nصفحه | سطر | غلط | صحیح | صفحه | سطر | غلط | صحیح\n۷ | ۸ | فوز | ، فوز | ۲۳ | ۲ | تدبیر ضناعت | تدبیر صناعت\n۹ | ۵ | جناب حضرت | حضرت | ۲۴ | ۷ | چه لحظ | چه لحظه\n۱۰ | ۱ | برو سیاه | بروز سیاه | ۳۵ | ۸ | جرح کنند | خرج کنند\n۱۲ | ۷ | میدهد | میدهد | ۴۰ | ۱۰ | شبه | شبهه\n۱۶ | ۴ | شعله بازیها | شعله باریها | ۴۸ | ۱ | بر میخند | بر میخندند\n۱۷ | ۱۳ | غنا و ملال | غنا و جلال | \" | ۱۵ | بکدر رتن | بکدر رفتن\n۱۹ | ۳ | میفرماند | میفرماید | ۴۹ | ۱۰ | بعلوم بتجربه | بعلوم تجربه\n\" | ۵ | ولا تکونوا | ولا تکونوا | ۵۱ | ۱۴ | نابات | نباتات\n\" | ۶ | وفروتنی | و فروتنی | ۵۸ | ۱۲ | میخواهیم | میخواهیم\n\" | ۸ | و میباشید | و مباشید | ۵۹ | ۱۳ | تقریباً بده | تقریباً ده\n\" | ۱۴ | سعی | سعي | ۶۱ | ۱ | حسن آرد | حسن آرا\n۲۰ | ۱۳ | احداث | ابراز | \" | ۴ | نه پروائی | بی پروائی\n۲۱ | ۸ | احترار | احتراز | ۶۲ | ۶ | او | او را\n۲۲ | ۱۳ | از جانب | از جانب | \" | ۹ | خوانید | خواهید\n\" | \" | ۱۱ | دست و پا | دستها"}
{"book": "adl0116", "page": 281, "text": "شماره پنجم و ششم\nصفحه سطر غلط صحیح\n٣ ١٣ بیانا بیاتا\n٥ ٢ مبنی مبنی\n// // قرانیت قرآنیست\n// ٨ انشغال اشتغال\n// ١٢ تلخیهات تلخیهای\n٧ ٣ قرانیت قربانیست\n// ١٢ پادشن پاداش\n٩ ٦ سبوعیت سبعیت\n// ١١ صد سد\n١٠ ١٤ از قشرا از قش را\n١١ ١٠ دشمن دانستن\n١٥ ٣ قانون قانون\n١٧ ٧ بحث با آن بحث است\n// ١٤ جاه جای\nصفحه سطر غلط صحیح\n١٨ ١١ صد ضد\n١٩ ٤ برخواست برخاست\n// ٥ آراد آزاد\n٢٣ ١٢ غوشس غرضش\n٢٤ ٣ نسبتاً نسبته\n٢٥ ١ دارو وارد\n٢٧ ٤ بنیاد مبینا\n٢٨ ٣ تواستی توانستی\n٢٩ ١٠ خلوضیت خلوصیت\n٣٠ ٩ وطیفه وظیفه\n// ١٢ مفر مضر\n٣٢ ٥ قلندران قلمداران\n٣٣ ٣ یا لس یا بس\n// // مبین مبین"}
{"book": "adl0116", "page": 282, "text": "۱۰۳\nشمارهٔ پنجم و ششم\nصفحه سطر غلط صحیح صفحه سطر غلط صحیح\n\" ۹ شمندقر شمندفر ۷۰ ۷ تحکیه محکیه\n۳۴ ۱ زنیة زينة \" ۱۰ یعنی یعنی\n\" \" يعلمون تعلمون \" ۱۱ بیشر بیشتر\n\" ۱۲ ذریتهم ذريتهم \" ۱۲ صرف\n\" ۱۳ المشحون المشحون ۷۱ ۱۵ بکنه بکنه\n\" ۱۴ بخاريه بحاريه ۷۳ ۱۵ روحانیون روحانیون\n۳۵ ۱۰ شیئٌ شیئ ۷۴ ۸ تاخیر یاخیر\n\" ۱۳ شبهه شبهه \" \" بیشر بیشتر\n۳۶ ۲ یببغی ینبغی ۷۵ ۱۴ تیره نیره\n\" ۳ زریتهم ذریتهم ۷۶ ۱۲ کشتکی تشنگی\n\" ۴ المشحون المشحون\n\" ۸ آفتاب زرا آفتاب را\n\" ۱۳ مخیاج محتاج\n۵۷ ۱۲ عمر"}
{"book": "adl0116", "page": 283, "text": "ایقاظ :\nالحمدلله (آئینه) بواسطه این دو شماره با جلد اول خود را اکمال\nنمود. تمنائی که بطرف نشر معارف و علوم در دل صفوت نهاد خود\nداشت؛ بر زبان و فعل نیز باظهار و بثبوت رسانید. بعد ازین با چهره\nمصفاتر از سابق در بازار مطبوعات عرض اندام میکند و خطوط\nهر گونه علم و معرفت را بانعکاس ضیای صدق تحلیل و تجزیه مینماید\nو شماره اول جلد دوم خود را با حروفهای دلچسپ کاغذی\nمجلا بمشاهده قارئین میرساند.\nپس مشترکین معارف پرور را است که جواهر اشتراک خود را که\nتا حال منعکس نساخته اند باید عاکسه فرمایند وگرنه از شماره\nآینده دکان استفاده شان را آئینه بندی نخواهد کرد و\nبالماری معرفت شان ذخیره نخواهد گردید.\n\n(اداره)"}
{"book": "adl0116", "page": 284, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 285, "text": "حاضر غیبتان\nدانشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل بمحاسبه وزارت معارف سائر\nولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف نشان داده\nطلب مجموعه می نمایند اما در خارج به نماینده خانه های دولت علیه تادیه نموده\nخواهش مجله میکنند .\nقیمت اشتراک بقرار ذیل است :\nسالیانه در داخل ..... هشت روپیه کابلی .\n\" خارج ..... شش روپیه کلدار یا دو روبله\nفی یک جلد در داخل ٣/٤ روپیه (٤٥ پیسه) در خارج یکروپیه یا قیمت\nجنسی آن ذیل: در مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است\nخواه وکلای آئینه باشند خواه مشترکین) (نصیف)\nهمچنین بر اهل علم قلم کار آئینه رایگان معلمین و معلمات و طلاب و طالبات از بهای آن است\nاعلان\nاشتهار انیکه جهت علوم و فنون یا با هر پنج کلمه یک پیسه وجهت تجارت و صنایع با\nهر کلمه یک پیسه اخذ شده درج خواهد یا. اشتهارات یک مضمون از سه دفعه زیاده درج\nنخواهد گردید ."}
{"book": "adl0116", "page": 286, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 287, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 288, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 289, "text": "خاطر نشان\nخواهشندان محترم قیمت اشتراک در کابل محاسبه وزارت معارف و در سائر ولایات\nبمخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف نشان داده طلب مجموعه نمایند\nاما در خارج به نماینده خانه های دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.\nقیمت اشتراک بقرار ذیل است :\nسالیانه در داخل ...... هشت روپیه کابلی\n\" \" خارج ...... شش روپیه کلدار یا دو روبله\nفی یک جلد در داخل ۲/۱ روپیه (۵ سوله) در خارج یکروبله یا قیمت پستی آن\nذیل : در مقابل اشتراک ۵۰ شماره یک شماره رایگان است (خره و کلای امینه با نمایند\nخواه مشترکین)\nهمچنین برای اهل علم و قلم کارآیان رایگان و معلمین و معلمات و طلاب و طالبات\nارزان است (نصف)\nاعلان\nاشتهار اینکه جهت علوم و فنون تأیه بهر نوع کلیه یکه باشید و جهت تجارت صنایع تابه هر کلید یکه\nپیسه اخذ شده درج خواهد یافت اشتهار اینکه مضمونش از سه صفحه زیاده درج نخواهد گردید."}
{"book": "adl0116", "page": 290, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\nجلد دوم ، سال اول\n\nمقالات وارده بریاست دارالتالیف واپس نمیشوند .\n\nاداره حق اصلاح و درج مقاله را دارا است\n\nمجموعة\n\nتاریخی ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، اخلاقی ، تربیوی\n\nآئینه عرفان\n\nباحث از مساعی علمی و انکشافات مدنی است که از طرف ریاست دارالتالیف وزارت معارف در هر ماه یکبار نشر میشود .\n\nمحل اداره : کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتالیف\n\nبرج حمل ، ثور ۱۳۰۴\nدار السلطنه کابل\nمطبعه شرکت رفیق"}
{"book": "adl0116", "page": 291, "text": "فهرست مندرجات شماره یازده و دوازده\nآیینه عرفان\n\nمضمون | اسامی | صحائف\n(۱) سیاست در التالین | هاشم شائق | ۱-۲۵\n(۲) جنگ بین الملل (تاریخ) | مقتبس علی محمد | ٢٦-٤٧\n(۳) ترسیم | اداره | ٤٨\n(٤) سیاحت فی الکتاب | مترجم سلجوقی | ٤٩-٦١\n(٥) باغ عمو-ی | قاری عبدالله | ٦٢-٦٤\n(٦) استقلال (نظم) | ادبیات | محمد طاهر | ٦٥-٦٦\n(۷) قرار انجمن معارف | .... | ٦٧-٧١\n(۸) قدر شناسی | اخلاقیات | آئینه عرفان | ۷۲\n(۹) عدالت الهی | اخلاقیات | محمد علی | ۷۳-۸۰\n(١٠) نبات النعش (ناول) | مترجم عبد الجبار | ٨١-٩٦"}
{"book": "adl0116", "page": 292, "text": "شماره ۱۹ ، ۲۰ ۱ جلد دوم، سال اول\n\nيك نظر عميق در تمدن معاصر\nیا\nدو ساعت سیاحت در دارالتالیف\n\nوقتیکه سیاح داخل اوطاق کار من شد، اسم، مملکت و سبب ملاقات خود را - با وجود اینکه از کاغذ عبدالرحیم خان دانسته بودم - تکرار کرد. بعد از ملاطفت مؤدبانه روی چوکی نرمی که مستخدم پنج دقیقه پیشتر گذارده بطرف راست رو بروی میز تحریر من نشست .\nمن نیز اسم و صنعت خود را داده از تشکر خوددار\n\nبقلم محمود طرزی"}
{"book": "adl0116", "page": 293, "text": "شماره ۱۳، ۱۱ ۲ جلد دوم، سال اوّل\n\nنکردم و علاوه نمودم : «از دیدن سیّاح محترم مفتخرم» پیش از مقابله جواب تبسّم دوباره صورتش دو حلقه ماه تشکیل کرد : یکی در اطراف لبهای سرخینه و دیگر در دور چشمهای سیاه بزرگ\nدرین هنگام گفت :\n- خیلی متشکر و خوش بختم که امروز با یکی از ارباب مسلک با صمیمیت شرف زیارت حاصل کرده مصاحبه میکنم .\nدندانهای سفید سالم ، چهره گندم گون ، بینی باریک بلند چشمها سیاه مژگانهای دراز موهای متموج و ابروی کشاده این مرد بشوش آنقدر دلخواه بود که کسی تصور نمیتوان بکند که ساعتهای غصه آن کدام آن و دقیقه های نشاط او چه ساعت است ؟ تبسم طبعاً رنگ طراوت چهره و فر چشمش شمرده می شد .\nبالاخیر حدسی که بسنی سالگی اش زده بودم : غلط برآمد چه ، از پنجاه چیزی کم تر عمر دیده و هیجده سال زیاده تر حیات خود را در ممالک مختلفه بسر برده . در صورتیکه ابداً آثار سالخورد\n\nسراج الاخبار افغانیه"}
{"book": "adl0116", "page": 294, "text": "شماره ۱۱، ۱۲\n۳\nجلد دوم، سال اول\n\nدر سیمایش دیده نمیشد.\nفوق میانه قد، متوسط بنیه و کم شانه بود. کلاه ترکی بر سر\nنیم تنه قماش ایرانی در بر پطلون تکه عراقی در پا داشت.\nترکی را بمشکلات و فارسی را بآسانی میگفت. اما عربی را بطور\nکه قواعد صرف و نحو خطوط او را کشیده باشد حرف میزد\nچه فضلای (سلیمانیه) بیشتر همین خاصیت دارند خصوصاً\nدر حجاز و سوریه بسیار تر اقامت ورزیده. اما از نشه فکر و\nبود.\nقطی سکرت را از جیب چپ خود کشید و تعارفا تعارف\nداشتم. با یک تلطف مخصوصی که اند از جنس دلیوه رتو،\nگرفت. لطیفه کارانه «این سکرت آشناست»\nگفت. من هم با یمای غمی سه جواب دادم. درین اثنا\nمستخدم گوگرد را روشن کرده بطرف مسافر عزیز تمایل\nساخت. سکرت را در داد. من نیز نوک سکرت خود را\nسرخ کردم و مستخدم را اشارت بآوردن چای شیرینی"}
{"book": "adl0116", "page": 295, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٤ جلد دوم، سال اول\n\nنمودم . بیرون رفت\nحال مجلس دوگانه ماسه گانه شد. چه سر معلم مکتب ...\nقبلاً برای کتابی که در حساب ابتدائی تالیف نموده با تفریح\nقبول آورده بود ، بعد از معرفی موصوف بسیل سرمعلم نیز در\nطرف چپ میز قرار گرفت . دقیقه چند در مجلس غیر از حرکت\nدود سکرت چیز دیگری محسوس نمی شد . لہذا سکوت را\nدریده بسیاح خطابا گفتم:\n- شنیده بودم که آرزوی تشریف دارالتالیف داشتید\nانتظار مشتاقانه میکشیدم .\n- بلی صاحب ! اگر مساعده میکنید، یکچند چیزیکه باعث تنویر فکر\nمن شده ضمناً ابواب تحریر سیاحت مرا اکمال نماید بپرسم.\n- مهربانی میکنید . بنده حاضرم از چیزی که در دائره وظیفه\nو صلاحیت من باشد ، شما را متسلی بسازم .\n- لطف فرمودید . پس اولا همین جهت را ایضاح کنید که وظایف\nدارالتالیف مختصراً عبارت از چیست؟"}
{"book": "adl0116", "page": 296, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲\nه\nجلد دوم، سال اوّل\nبمحض اینکه سوال مسافر بگوش سر معلم عکس انداخته\nرنگ تعجبی در چهره‌اش نمودار شده متبسّمانه بطرف سیاح\nعطف نظر کرده استفهام کارانه بمن اشارت نمود و پنهانی\nگفت : «این سوال بی‌موقع است. چه، این جوانب را\nترکیب دارالتالیف بخوبی افهام میکند .»\nحال آنکه سیاح عالمی چون این شخص که امروز بیشتر\nقطعات عالم را دیده نباید سوال زائدی ایراد نماید. چه، در هر\nمملکت دارالتالیف بمقصد های خصوصی و محلی خدمت میکند\nو کیفیت استفاده از چنین موسسه ها مختلف میباشد ..\nاین فکر تفاریح و تلافیف خصوصیه دماغ مرا در اهتزاز آورده\nضمناً بسر معلم مطالعهٔ اسباب سوال مسافر را افهام کردم\nو در حال بطرف سیاح متوجه شده گفتم :\nـ مسافر عزیز ! وظیفهٔ دارالتالیف عجالتاً عبارت از تالیف\nو تدوین کتب علمیه فنیه است که در صنوف مختلفه مکاتب\nخوانده میشود ."}
{"book": "adl0116", "page": 297, "text": "شمارهٔ ۱۱ و ۱۲ ٦ جلد دوم، سال اول\nمتعلمين در اوقات استراحت و فراغ درس معين\nخود برای تزيد و تکمیل معلومات چه اثر ها مطالعه و چه مباحث\nتتبع مينمايند ؟\nمعلمینی که برای مزید ایضاحات و اطمينان شاگرد ذخيرهٔ علمی\nمیاندوزند ؛ بچه واسطه حاصل میکنند ؟ مؤلفینی که برای تألیف\nاز آثار تازه چاشنی دار و یا بالاقتضا استشهاد و اقتباس\nمیخواهند بکنند ؛ در صورتیکه غیر از یک زبان و یا دو\nزبان ندانند ؛ چه طور استفاده میبرند ؟ هکذا اشخاص\nباسواد و محصل ابتدائی عطش عرفانی و علمی خود را بچه ذریعه\nتسکین میدهند ؟\nحفاظت شئونات ، ضرورت مقتضیات و ریعات\nاقتصاد را در زیر نظر گرفته گفتم :\nـ تَقْدِيمُ الأَهَمَّ عَلَى الْمُهِمْ عذر ما را قبول کرده علاوه\nبرین ادخال هر گونه کتب علمی و ادبی مفید که در یکی از سه چهار\nزبان شرقی باشد؛ هم آزاد است و هم تقریباً عموم افراد"}
{"book": "adl0116", "page": 298, "text": "شماره ١١ ، ١٢ ٧ جلد دوم، سال اوّل\nجامعه آورده گرفته مطالعه کرده تسلی شده میتوانند . معامله\nگمرک نیز قیمتی ندارد .\nعلاوه بر کتبخانه ملی و عمومی که دارای پنج شش هزار\nجلد کتاب قدیم وجدید میباشد، هر مکتب از خود کتبخانه\nمخصوصی دارد از یکطرف برای معلمین و از طرف\nدیگر برای مؤلفین ومتعلمین قابل استفاده است .\nهمچنین از ستونهای ادبی علمی جرائد و مجلات\nوطنی که از ده زیاده است بفضلا وعلما مقاله ها میدهند..\nمثلاً : امان افغان، مجموعه عسکری، مجله ثروت،\nمجله آئینه عرفان ، حقیقت ، اتحاد مشرقی ، طلوع افغان\nاتحاد اسلام و فریاد ...\nدیگر آنکه اگر چه تعداد معلمین امروزه ده مثل سابق یعنی\nبه بیست هزار بالغ میشود؛ هر کدام در میان خانواده و اقربا\nو دوستان یک جریده علمی ذی حیات بحساب میروند\nاز تحصیلات یومی خود پی در پی در مجالس آنها بیانات"}
{"book": "adl0116", "page": 299, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲\n۸\nجلد دوّم، سال اوّل\n\nو ایضاحات میدهند و هر چیز را بقدر دانش بفن علم تطبیق میکنند.\nمساعده فرمائید! هر شب و روز مکتب علمی، ادبی، و اخلاقی سینه ما تو غراف بروی عموم طبقه اهالی باز است. با کمال جسارت و فخر گفته میتوانم که سینه ما تو غراف در شرق بل در غرب از یک مکتب و یا یک جریده یومیه حتّی از یک کتبخانه کمتر نیست.\nدر این اثناء چشمش بکتاب مواقف در که بالای طاقچه خورد و دست بلطیفه زده گفت اگر تفلسف نشمارید، تأییدا میگویم نه اعتراضا:\nسرّ الحكمةُ ضَالَةُ المُؤمِنْ اَيْنَمَا وَجَدَ هَا اَخَذَهَا\nبعقیده بنده همین است. این دستور در نزد همه علما و حکما شرق و غرب اصلا قابل تردید نیست. اشراقیون و مشائیون سابق نیز یومیه چند صحیفه قرائت میکردند؟ همین کتاب خلقت و کائنات بود که مطالعه و تتبّع مینمودند.\nمحمود طرزی"}
{"book": "adl0116", "page": 300, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲ ۹ جلد دوم، سال اول\n\nآری مطالعه علوم رهبر و اسباب میخواهد . غالباً شما\nرهبر و اسباب آنرا عجالتهً از سیر تدریجی و تکامل طبیعی طلب\nمیکنید. وقتی که از تدوین کتب رسمی مکاتب تا یک اندازه\nتسلی و فارغ شدید ؛ آنوقت به تکامل مطبوعات مشغول\nمیشوید ..\n- مع ما فیه گفتم : آهسته ـ آهسته خالیگیهای گنجخانه عرفان\nخود را نیز پر کرده میرویم . اگر چه تکرار است یکبار دیگر عرض\nکنم : تدریس کتب رسمی قبول صبر و تعطیل نمیکند. لهذا در قدم\nاول ازین طرف آسوده شده عمدهً سعی خود را مصروف کتب\nتدریسی نموده ضمناً بتالیف و ترجمه کتابهای خارج از مکتب نیز\nتوجه داریم ؛ بشرط آنکه در اطراف مکتب و معلم باشد .\n- خیلی متشکرم پس چه قسم مکتبها موجود است ؟\n- ابتدائی ، رشدیه ذکور و نسوان ، دارالمعلمین ابتدائیه\nذکور ، اعدادیه امانیه و امانی . . مکتبهای ابتدائی خانگی نیز\nباید در نظر گرفته شود . کذالک مکاتب خصوصی غیر"}
{"book": "adl0116", "page": 301, "text": "شماره ۱۱ ۱۲ ۱۰ جلد دوم ، سال اول\n\nازین مکاتب رسمی است .\nـ بسیار خوب مکاتب ملکی علاوه برین ها خواهد بود ؟\nدرین اثنا سکرت خاموش شد که خود را دو باره در داد .\nپیاله چای سیاه را از دست مستخدم گرفته باشاره سر اظهار\nممنونیت کرد . میخواستم بجوابش مبادرت کنم گفت :\nـ اسباب زحمت شما شدم .\nـ گفتم بالعکس . مکاتب ملکی البته غیر ازین قسم که\nعرض کردم اگرچه محدود است اما میتوانم بگویم قابل\nذکر است : مثلا مکتب اصول و فتوی ، مکتب قضاة ، مکتب\nحکام ، مکتب حفاظ ، مکتب ندر ، مکتب مساحت\nمکتب السنه ومکتب لیتوگراف و رسم . علاوه برین\nشعبات مکتب رشدیه نیز بعضی جاریست .\nـ ماشاء الله جای شکر است . می بخشید شعبات رشدیه\nیعنی چه ؟\nـ محترم من ! شاید در ممالک سائره نیز امثال آنرا دیده با\nشند !"}
{"book": "adl0116", "page": 302, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۱۱ جلد دویم ، سالاقل\n\nمکتبهای رشدیۀ ما دارای شعبۀ های (ا) و (ب)\nمیباشد . شعبۀ (ا) برای حاضری مکاتب عالیه بو[؟]\nدرین شعبه تحصیل را اهمیتی که هست بیشتر در خصوص ادبیات\nو علومی است که باادبیات مناسبت نزدیکی دارند.\nاما شعبه (ب) عبارت ازپنج شعبه تحتانی میباشد.\nاین شعبات بروجه زیر تعداد میشوند: شعبۀ اداره ، شعبۀ تجارت\nشعبۀ صنایع نفیسه ، شعبۀ زراعت ، شعبۀ ماشین و برق .\nپس هر یک شعبه باسرخود یک مکتب مسلکی است .\nخیلی بشاشت اظهار می نمود . میزپوش سبز تازه\nوطنی که درین روزها از شرکت تعدیلات صنایع گرفته\nدرمیان من و مخاطب من مطرح مذاکره شده میتوانست\nاز یک کنار آن درمیان پنجه و کلکهای خودگرفته . ملاست\nولینت آنرا می سنجید. متوجه شدم که این سیاح کنجکاو ،\nمشغول تار و پود این تکه است یا ذهنأ مکاتب مسلکی\nو نتائج آنرا تحلیل و ترکیب میکند ؟ فی الحقیقۀ مرکب بود. با یک تیر\n\nسیرادبیات در اروپا مقالات مسلسله"}
{"book": "adl0116", "page": 303, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۱۲ جلد دوم، سال اول\nدو نشان میزد. اما درین اثنا یک وجب دورتر از نزدیک\nدست خود، خاکستری که روی میز از سکرت شافتاده بود\nبا ناخن سبابه یگانه و بگردش چشم معنی عذری افهام کرد.\nبخود گفتم سیاح ازین جواب آسوده شد و نقل کلام را بطرف\nدیگر خواهد برد. حال آنکه یکی از اعصاب مهیج و حساس من نلغزید\nمیدانید ؛ چه گفت ؟\n-- جناب ! مکاتب ملکی در حقیقت قابل ذکر بود و لیکن\nمکاتب حرفتی و صناعی بتعبیر دیگر احضار صنائع ثروت و اقصا\nکجاست ؟ از همه بیشتر برای عمران و سیری مملکت باید مکاتب\nصنائع مختلفه تاسیس نمود !\nاعتراف میکنم که در مقابل این سؤال خیلی اضطراب و تبے\nکشیدم . مثل مدعی که از سهو و خود یکی را به بد بختی تردید داده\nباشد : روحاً معذب گردیدم . خدا وند به بخشد که بعد از سؤال\nخاطره تازه را برای قید در کتابچهٔ خود مشغول شد . من بحافظه\nوخیال خود مراجعت کردم و بزور بازوی تداعی افکار بدان\n\nنتیجه حاصله معلوم شد بر آید."}
{"book": "adl0116", "page": 304, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲ ۱۳ حصه دوم سال اول\nخیال سلف پیش روی وجدان آویختم و استمداد کردم . در عالم\nنوعیت برویم کشاده شد :\nدیدم مروّج معاشرت عصری اعلیحضرت امیر شهید\nدر باغ سراج العمارت جلال آباد در دست چپ دسته\nیاسمنی جمع کرده و با دست راست خود از زمین خم شده\nزنبق می چیند . دم رویش شخص نورانی متبسماً نه سیر میکند.\nدر حال بوش او لبهای لطیفه سنج خود را نزدیک کرد . این\nجرم نوار نمیدانم چطور شد که کلک شهادت خود را بجنوب\nمتوجه ساخت . یک توده اشکال برقی نقشه و پلان های نو را\nخوراکها ، پوشاکها ، کوتیها ، با غها ، سرکها و یک برق خانه\nو یک مکتب حربیه و ملکیه و چند مکتب ابتدائی با چند پاره\nکتابها و مجله و . . . نمودار شد .\nهیچیک ازین مناظر، سؤال سیاح را جوابده و تسلی\nآور نبود . امیر شهید و آن منظره قشنگ و لطیف مثل\nیک سیاله برقی که با یک نمود شان دیده بگذار در\nسر بر زنیکه میخواهیم میزنیم .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. . . . . . .. .. .. .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ."}
{"book": "adl0116", "page": 305, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n١٤\nجلد دوم، سال اوّل\nحال مخفی شد.\nبا خود آمده گفتم : حال سیاح دو بار سوال خود را تکرار خواهد\nکرد و من باکدام ازین مناظره که دیدم قانع خواهم ساخت.\nدرین اندیشه بودم :\nبرج شهر آرا که برج عودت نامیده میشود . نمودار شد. از\nغرفه برج یک ہیکل زرین ، گرزین سنگین بر بر آورده با یک\nلحن پر قهر کم لطف میگوید: این جامعه که می بینی امروز مثل\nاین برج بسر بلندی رسیده، این مبانی مشید و اریکه\nموکد که دیوارهای عالی و ستونهای متین عزم و همت بر پا\nشده تماشاگاه صدہا عالم سیاح جنوب و شمال گردیده من تن\nساختم. آثار ہر مملکت را درینجا جمع کردم و مشہد ہیمن ملت غیور\nو قابل نمودم . حشرات مضره که در اطراف و میان گلزمین این\nمزرعه بود بعضی را در دائره زور و بعضی را در حیطه زر ہموار پامال\nگردانیدم و دانستم که مقدرات این ملت باسلاح\nتأمین خواهد شد؛ ماشین خانه اسلحه سازی تیا کردم\nسید احمد پیشاور چاپخانه شرکتی"}
{"book": "adl0116", "page": 306, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۱۵ جلد دوم، سال اقل\nو برای اولاد و احفاد خود ذخیره دوام استقلال و انکشاف استقبال\nگروانیدم همچنین یقین داشتم که سلاح مؤید تمدن دوستی بود، برای نماد بقا\nاصل تمدن دوستی در داخل مطابع بوجود آوردم و در خارج دارالتالیف\nتشکیل دادم. ترجمه و تالیف آثار علمی، دینی و ادبی احضار\nکردم. در جائیکه ریشه یک نبات یک درخت تمامی\nیافت از هر جا که ممکن شد آورده تکثیر دادم و در اقلیمی که امکان\nنشو و نمای حیات پرنده‌های مفید و ظریف بود جمع آوری کرده بتزید\nنسل آنها کوشیدم.\nخلاصه امروز را برای فردا در قلع و قمع مضرت\nو فردا را از امروز برای تهیه منفعت کار کردم. خرافات را\nبحقیقت مستردم ای آنانکه زیست میخواهید ۲ دو چیز را احترام\nبکنید: قلم و شمشیر ! کلکین بسته شد هیکل از میان\nرفت\nکر است را تا کلم منیه اند، وح سیاح ازین راز جزوی\nمنطبع شده یا نه؟ بهر حال احشراق این حالات بی تأثیر نماند."}
{"book": "adl0116", "page": 307, "text": "جلد دوم سال اول\n١٦\nشماره ۱۱ و ۱۲\nکه برای ایمای تسلی خویش اشاره کنان مرا از مطالعهٔ\nاین مناظر تاریخی بصفحات خیال خود متوجه ساخت:\nمی بخشید ... منتظر داشتم . مخصوصاً شده باست همین مکاتب\nشکلی را قید میکردم .\nتصور میکنم سؤالی خود را فراموش کرد یا منتظر است او\nبصور محبوسه این تکه وطنی مفتون شده از دست رفت\nو یا از مکتب های حرفت و صنایع ابتدائی افکار افتاده\nگمان میکنم همین . بمیز پوش سبز وطنی اشارت\nکرده: تکه مال خود این مملکت و اثر صنعت دستگاه\nخود این خاک است ؟\nخدا میداند از فراموشی و تغییر موضوع چقدر مسترع\nگردیده حقی بالیدم . تخمینی که در فکر کنجکاوی او زده بودم\nدرست بود. همچنین مساعدتی برای تذکار صنایع و معمولا\nگذاشته ضمن جواب سوال اول او را در مکاتب صنایع"}
{"book": "adl0116", "page": 308, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۱۷ جلد دوم ، سال اول\nو حرفت ) باین سؤال تبستم و گفتم :\n- بلی محترم من ! این و امثال این (قماش مختلط نخی و ابریشمی\nالبسه خود را که از کارخانه شهرت علی گرفته بودم ارائه کردم)\nقماش ها مال خود این مملکت و اثر دست صنعت همین ملت است\nتفصیل کارهای دستی و ماشینی باعث درد سر آقای\nسیاح خواهد شد ورنه این تکه ها که می بینید نسبت بسائرین\nخیلی بسیط است . درین دستگاه ها همه قسم نمونه مال اروپاساز\nکارخانه که این قماش در آنجا بافته میشود، غیر از دستگاه\nخصوصی اهالی است که در خود پای تخت بصدها بالغ\nمیشود . ازین کارخانه ها دم نقد همین دوسه شرکتی است که\nو ترویج صنایع ملی را بشما عرض کرده میتوانم . مثلاً دارالصنایع\nشرکت تعدیل صنایع صناعت خانه شرکت رفیق و حمید و صفا\nماشین خانه بزرگ باغ علم گنج و سائره . این کارخانه جات\nنیز با هر خود یک یک مکتب صنایع و حرفت میباشد .\nچه ، در هر کدام ازین کارخانه ها از سه صد الی هزار نفر عمله و"}
{"book": "adl0116", "page": 309, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۱۸ جلد دوم سال اول\nیا متین تاسیس ان نموده است که هر سال ۴۰ - ۵۰\nشاگرد تحصیل مکملی نموده بپایه استادی میرسند.\nاز پته گرفته الی پشم ابریشم و کتان و ادق اشیای\nنازک تارهائی طرا، که با یک دستانی عمل میایند\nعلاوه برین کارخانه چرم گینی برنگهای و صابون و مویل سراجی\nچینی مشینه تخته سمت بود و سبب اشد ( بدون نوبت\nسخن بزیارت ماشینهای تخته بری ملال و معایید کرد )\nخلاصه اعمالات ذاتی سوانی دانی قد تعداد دارد\nکه نوع معمولات آن از پنجاه رقم تجاوز جوهر * اینکت\nگفته میتوانم که این کارخانجات که به پایه سراء ثانی و بدو\nآمده بهترین قسم اصلاح و ترقی کند و بروح عصر نوی کشد که این\n\n۱- قالین باف ۵- کشه بافی ۹- طاقه دوزت\n۲- شیر چای قاوبزانی ۶- سفید بافی ۱۰- ندافـی\n۳- کیش و شال بافی ۷- پتو بافی ۱۱- کلاه دوزی\n۴- گلیم بافی ۸- خا مائی ۱۲- پوستین دوزی"}
{"book": "adl0116", "page": 310, "text": "شماره ۱۱ - ۱۲ ۱۹ جلد دوم سال اول\nمملکت رفع احتیاج خود را جود خواهد کرد . مثل اینکه طفل\nدر میان اطفال از بهادری ماهر آمده بنام افتاده ولی از\nاثباتات مدرسی در هم امثال آما ، عامیت کند ازین قبیل ناگز\nو مقهور میگردیدم اتفاقا شبکی سردست من \" البستة ثروة جداً ورق\nمیگشت . البته این حالت تحسر مرا شما نیز گاه گاهی حّس\nو لمس کرده دقیقه های شیرینی گذرانیده و خیلی بخود نازیده\nباشید اگر تفکر کنید فهمید که دست مرا تقدیر خوابید\nکرد .\nیقیناً شما را تامین میکنم که هر قدر درین زمینه حرف زدم\nدر هر دقیقه حسن های معانی و خطوط د جمعیتیه اش بهر یک\nتخلی کلک استفاده ام والف ندای حیرت ظاهری شد.\n۱۳ - رشن تابی | ۱۷- برف د سوره دار | ۲۱ - شیره کشی\n١٤ - رفو گری | ۱۸- ابریشم کشی | ۲۲ - قلايى\n١٥ - کاغذسازی | ۱۹- گاری و ونی گری | ۲۳ - نقاشی\n١٦ - بوريا ( حصير ) بافي | ۲۰ - عصاری (روغن) | ٢٤ - نجاری (دهقانی)"}
{"book": "adl0116", "page": 311, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۲۰ جلد دوم، سال اول\nدر صورتیکه بهیچ آثار کرفتی و خلاف مرام اظهار نمی نمود.\nمن میخواستم سخن خود را درین موضوع قطع بکنم چونکه وسیله\nهم بدست آمده بود: یک دسته باجه (موزیک)\nاز سرک پهلوی باغ وزارت اهتزازات لطیف خود را\nبارواح نسیم مخلوط نموده بگوش و دماغ منعکس\nو منطبع کشید و صدای راپ - راپ خطو های\nسپاه افغانی با یک نسق مطرد تا چند دقیقه اهتزاز اعصاب\nسمعیه ما را مجبورا بدماغ متصل میداشت، اخلاص\nالفت و تداعی موسیقی آشنائی را بیاد آورده گفت:\nآقای شائق این خطوه و این نغمه خیلی مالوف می نماید. صولت\nپای سپاه افغانی و نوای ترانه امانی با سنگینی قشون ترکی\n\n۱٥ - دباغی\n١٩ - نجاری\n۲٦ شمع و صابون سازی\n\n٢٦ - چاپه گرینولباب\n۳۰ - سبد و قنیه بافی\n٣٣- حفرانی\n\n۲۷- نجاری\nسیمی و چوبی\n٣٤ - خیاطی\n\n۲۸ - گلدوزی\n٣١ - سقاچی\n٣٥ - رنگ ریزی\n\nمبر نمبر سیا شماره ٦٠٠ مکتبہ"}
{"book": "adl0116", "page": 312, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n۲۱\nجلد دوم، سال اول\n\nو نغمه مارش عثمانی چه قدر شبیهند ! تنها تصدیق کردم : چه ، باجهٔ\nافغانی مقام ترکی مینواخت .\nدرین اثنا نمیدانم چه شد ؟ حافظهٔ من در صدد اعادهٔ صورت\nپروغرام و جدول علوم مصروف گشت ، و بدون اختیار دست\nبصندوقچه ( روک ) میز بردم . جدول مذکور را دریافتم و پیش\nروی خود گذاشته منتظر این بودم که حال سخن در بارهٔ پروغرام\nخواهد آمد . غالباً بگوشه چشم دیده او نیز از نوشتن انواع کارخانهٔ\nصنائع در حال خود را فارغ ساخت و گفت :\nـ گمان میکنم جدول دروس مکتب است ؟\nـ بلی !\nـ مشاهده کنید که درین فهرست کدام علوم مندرج است : تا فکر\n\n۳۶ـ زرگری\n۳۷ـ آهنگری\n۳۸ـ ریخته گری\n۳۹ـ ملمع گری\n\n۴۰ـ مس گری\n۴۱ـ حلبی سازی\n۴۲ـ خورده سازی\n۴۳ـ ساعت سازی\n\n۴۴ـ صندوق سازی\n۴۵ـ سلاح سازی\nو روشن کردن\n۴۶ـ حکاکی\n\nضمیر محروسه شاهی ۶۰۰۰ گشت"}
{"book": "adl0116", "page": 313, "text": "شماره ۱۱-۱۲\n۲۲\nجلد دوم سال اول\nعمومی حاصل نمود ؟!\nدر سال پیش درین منعکس داشته و گفتیم\n- اینکه در جدول علوم و فنون مروجه ، یک - یک بقراریکه در انجا\nنوشته بود بخواند :\n۱ - قرآن شریف (مع التفسیر) کریم و علوم دینیه .\n۲ - اخلاق .\n۳ - معلومات مدنیه .\n۴ - فارسی (در انشاء املاء، صرف، نحو، قواعد و تاریخ ادبیات.)\n۵ - همه شعبات تاریخ و جغرافیا .\n۶ - ریاضیات (حساب، هندسه مسطحه و مجسمه، جبر، مثلثات\nو هیئت .\n۴۷- سنگ تراشی ۵۱- کوکروسازی ۵۵- مینا و سواد کاری\n۴۸- منت سازی ۵۲- یراقی سازی ۵۶- نباتی\n۴۹- گلیم بافی ۵۳- نعل بندی ۵۷- خیاطی\n۵۰- خشتگری و کاشی پزی ۵۴- شیشه سازی ۵۸- دواسازی"}
{"book": "adl0116", "page": 314, "text": "شماره ۱۱-۱۲\n۲۲\nجلد دوّم، سال اوّل\n۷- دروس طبیعیه : علم الاشیاء، حیوانات، نباتات، معد\nنیات، زراعت، طبقات الارض، فیزیک و کیمیا ی\nعضوی وغیر عضوی.\n۸- حقوق واداره .\n۹- علم اقتصاد .\n۱۰- حقوق جزا و تجارت .\n۱۱- معلومات مالیه .\n۱۲- حقوق شرعی وعقلی - مجلّه احکام عدلیه و قوانین داخله\nو خارجی .\n۱۳- رسم لمسی وبصری .\n١٤- موسیقی نظری .\n١٥- کارهای دستی عمومی و خصوصی .\n١٦- فن ماشین وبرق .\n۱۷- فلسفه ومنطق .\n۱۸- علم تربیه وتعلیم ."}
{"book": "adl0116", "page": 315, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ٢٤ جلد دوم، سال اول\n۱۹ - علم النفس .\n۲۰ - علم دوخت ، پخت و اداره بیتیه .\nمجرد اینکه جدول ہذا را دید : اعصاب دماغی عضلات\nچهره و چشم عبد الله ( اسم مستعار است ) اقدسی را قبض\nوبسط دیگری داد . رنگ درخشان سرخی صورتش را استیلا\nنمود .\nدرین اثنا نسیم لطیفی از سطح پتونیا و سوسن ہا\n، شببو ہا و . . . قسمت فوقانی بوستان سرای تموّجات\nخود را نرم - نرم وسعت داده تا اوطاق ما رسید و فضای\nتحتانی ہوای خانه را فشار داده زفیر سکرت متنعس را که در ظرف\nنیم ساعت طبقه بالا را فرا گرفته بیرون کرده جا یگیر شد.\nتنفس راحت بخش تر و ضربان قلب فرح آور تر گردید.\nدوباره پیاله خود را برداشته گفت :-\n- حس امید مرا این جدول خیلی تقویت داد بل تصور میکنم آینده\nاین مملکت دوره تازه برای آسیای وسطی خواهد گردید ."}
{"book": "adl0116", "page": 316, "text": "شماره ۱۱ و ۱۳ ۲۵ جلد دوم سال اول\nقابلیت اصلاحات این ملت را باین اندازه نمیدانستم\nعجب است که بدون ممانعت های خونین اینهمه اصول علوم\nو فنون را اخذ کرده در مکاتب علمیه و مسلکیه خود جا می داده\nچه ، اصلاحات در هسیچ مملکت بدون انتظار ها و فدا کاریها\nزیادی داخل شده نتوانسته ..\nاین آریانی نژاد گمان میکنم آنقدر بخود بالید که گویا اینهمه\nمفاخر استقبال عائد بخود او بوده، درخشیدن چشمهای سیاه\nپر فرش کنم این احساسات را نمیتوانست بکند. اصلاحات\nو تجدد و در موتسو هیتو ایمپراطور سابق ژاپون را مثال زده\nگفت :\nعزم ترقی پروریهای اعلیحضرت امان الله خان غازی\nیاد از میکادوی سابق ژاپون میدهد . بلی برای شرقیان غریب\nاشخاص نابغه بکارند نه اجتماعات ضعیف\nدرست فرمودید. این خیرخواهی یعنی حسیات وطن\nپروری نخستین در قلب و دماغ یک - دو شخص تشکل حس"}
{"book": "adl0116", "page": 317, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n۲۶\nجلد دوم سال اول\nدر هیجان آمده ساحه جریان خود را لایتقطع توسیع نموده نرم-\nنرم شکل فکر بل مفکوره گرفت و بالآخیر محسوس و مشهود\nگردید. انقلابات، طوفانها بوجود آید و شالودۀ مبانی و فصول\nفعل و اثر ریخت. چنانچه : همین میل اجتماعی اولا در ضمیر شخص\nاول این مملکت یعنی امیرصاحب مجاهد پرورش و نما یافته\nزمین و زمان را مساعد ساخته. این مرد فوق العاده هرگونه\nباملاکت را درین راه استعمال نموده حتی شخص خود را.\nبر توجه معلومات تاریخی و اجتماعی او را تایید کردم.\nگویا پرشهای احساسات ماتحت الشعور او را بحرکت\nآوردم و ضمنا قهرمانهای شرق مصطفی کمال، رضاخان\nو عبدالکریم را مثال زدم و از هر ملت نمونه دادم، این\nبود که دوباره وثایق تاریخی خود تقویت داده گفت :\nبلی همین مسئله است: تاریخ تکرر است. اشک،\nتیمور لنگ و پتر کبیر در عصرهای مختلف چیزی که کرده\nاند، درین عصر پادشاه جوان افغان کمتر از آن بوجود"}
{"book": "adl0116", "page": 318, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۲۷ جلد دوم سال اول\nنیار ده. از ین مرام و رفتاری که دارد ؛ معلوم میشود ؛ در\nجای همین دو کوه ـ اسم آنها را نمیدانم ـ غرب جنوب\nبا شمالی و شیر دروازه اشاره میکرد ] تپه های جنگل زار و سبز\nخواهد اقامه کرد و تعدیل تاثیر اقلیم خواهد نمود : چه ، همت\nالرجال تقلع الجبال ، دستور تازه نیست .\nاگر چه درین اثنا ساعت برج ترنگ ـ ترنگ یک\nنسق خود را بعد از یازده ترک کرد و ؛ اما هنوز از استماع نغمه ئی\nآن در حال منقطع نشد . و در سامعه سیاح عکس صدای آن\nسیاله برقی دیگری تولید نموده تموج فکر او را بساحل بحث\nاول خود راجع داشت . غالباً برای نان چاشت بجای موعود\nبود که گفت :\nـ یکساعت دیگر وقت خود را بمن رایگان می سازید ؛ کم مانده\nبود که فراموش کنم : ساعت دوازده نزدیک است\nیکجا نان خورده نمی توانیم ـ چه ، تهیه نان را نیز سیاح\nمحترم بخاطر داشت . ـ علاوه کرد :"}
{"book": "adl0116", "page": 319, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۲۸ جلد دوم سال اول\nمكتب السنه گفتید . مگر درین مکتب هیچ یک لسان وطنی\nنمیخوانند و برای لسان مکتب علیحده تاسیس شده ؟ گفتم :\nـ لطف فرمودید . فی الحقیقه دو ساعت امروزه خود را برا\nافندی عزیز تخصیص کرده ام . حال مکتب السنه عبارت\nاست از تهیه جوانانی که هوسکار لسان فرانسوی و انگلیزی\nو دیگر اند . برای تزئید معلومات خود . البته ملت و مملکت\nدر آینده از آنها کار های مفید خواهد گرفت . هرگاه بپرستاً\nکوشش نموده تتبع علوم و فنون نمایند، از عمده و سودمند\nآثار علما ء بر ما ترجمه خواهند کرد و یا مقیدا سعی میکنند\n. بورت دولت و حکومت ایشان را بکار های خصوصی\nاستخدام خواهد نمود ..\nواضح تر انکه نظامنامه معارف مساعدت نمیکند\nکه این جوانها در یکی از صنف های مکاتب در ساعتهای\nمعین داخل شده تحصیل لسان فرانسوی ، انگلیزی، آلمانی\nو سایره بنمایند و کرنه در مکاتب رشدیه ذکور و اعدادیه ها لسانها\n\nسمیع چاپخانه ۰۰۰۶ د ۱۶ ثور"}
{"book": "adl0116", "page": 320, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۲۹ جلد دوم سال اول\nمتعدد خوانده میشود مثل فرانسوی، انگلیزی، جرمنی، اردو\nو ترکی. اما این زمرہ جوان معلومات لازمه خود را در مکاتب\nسابقه و یا خصوصی بدست آورده اند.\n\nغالبا حیات شرقی او بجوش آمده خطوط چینش ظاهر\nو کشیده گردید استفهام معنی داری کرد:\nـ مگر لسان عربی لسان وطنی گفته میشود که در اعداد لسانهای\nغیر وطنی نیاوردید؟ و یا هیچ خوانده نخواهد شد؟ برای تسنیم\nحقیقت و تسلی گفتم:\nـ بلی! تقریباً همین طور است که در فقره اول فرمودید. یعنی\nجز و لسانهای وطنی شمرده میشود. اینست که در همه مکاتب\nتألیه (دارالمعلمین، رشدیه ذکور واعدادیه) عربی میخوانند و\nهمچنین مکوست در نظر دارد که دارالعلوم تخصصی تاسیس نماید.\nلایحه آن منظور بل زادۀ خیالات اعلیحضرت همایون است. اگر\nاین دارالعلوم دائر گردد البته لسان عربی در آنجا بیشتر\nخوانده خواهد شد.\nسر پرسه قالان ۶۰۰ کمد...؟ \t \n[ILL]"}
{"book": "adl0116", "page": 321, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۳۰ جلد دویم سال اول\nگمان میکنم متسلی شده گوش میکرد، اما در فکر این بود که در\nسوالهای دیگری بکشاید، چه، عقدهای پیشانی خود را\nنکشاد. فی الحقیقه استجوابی که بعد از قدری تامل کرد،\nگفت :\nدارالعلوم دوام مکاتب اعدادی است یا مثل جامعه و کلیه های\nبیروت، ازهر و دیوبند مستقل است؟ گفتم :\nمذاکره شکل و اساس دارالعلوم با انجام نرسیده و آینده\nاین دارالعلوم را ارباب حل و عقد معارف تا حال مشخص\nنکرده اند . اینقدر گفته میتوانم که در تشکیل این دارالعلوم\nدو فکر اساسی موجود است : یکی تنها احیای علوم عربیه و دینیه\nاست و بس . دیگر آنکه خلیطه همه علوم و فنون .\nفکری که تعقیب شکل اول را میکند، احوال طلبه علوم\nکه در کنج مساجد و تکایا آزادانه بتحصیل علوم مشغولند\nو یا بدیار بعیده بحال بسیار پریشان و ابتر بحکم اطْلُبُوا\nالعِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّين در بدرافتاده باصول سابقه\nسعید ارخیده عایده"}
{"book": "adl0116", "page": 322, "text": "شماره ۱۶ ۲۱ جلد دوم سال اول\nخالصاً لوجه الله تحصیل میکنند مد نظر میگیرد ، سرمایه ایشانرا\nتصور مینماید . علاوه برین میخواهد دوره ابن سینا ، رازی ، غزالی\nابن رشد ، ابن عربی ، ابن خلدون و سائره اعاده بشود .\nآنکه شکل دوم را موافق میدانند، میگوید : سد یه\nتحصیل ابتدائی در هر مملکت و هر عصر بحالی و اختصاص باید بکشد\nو همه زمره اولاد وطن سیاناً استفاده بکنند نه تنها یک فرقه\nو یک علم ترقی و تمیز نماید و برین وجه آهسته آهسته احتیاج\nدار العلوم مملکت های بیگانه بر داشته شود . همه علوم و\nفنون که امروز برای رفع احتیاج بشر و اثر جهد بشر بوجود آمده\nدارا باشیم . خلاصه تقلیل مصارف و مسا وات و\nتوحید همه فرق جامعه گردد . بتعبیر دیگر ترقی همه علوم و فرق\nلازم است .\nحزب دوم میگوید :\n۱- آنانکه آرزوی رفتن بدارالعلوم های خارج ندارند چه کنند؟\n۲- آنانکه خیال تحصیل همه شعبه علوم میکنند از کجا حاصل نمایند؟"}
{"book": "adl0116", "page": 323, "text": "شماره ۱۱\n۳۲\nجلد دوم، سال اول\n\n۳ - آنانکه طاقت و دارائی مصارف سفر در تحصیل جاهای\nدور ندارند چه خاک بسر کنند!\n٤ - آنانکه استعداد و قابلیت تحصیل علوم و فنون معاش دارند\nچرا بسوزند؟\n٥ - دولت میخواهد متخصصین هر شعبه علوم و فنون از خود\nداشته در اداره و اصلاح مملکت استخدام نماید از\nکجا بدست آرد؟\n٦ - ملت میخواهد ثروت ثابت همین مؤسسه در ملک\nخودش باید باشد..\n۷ - عزت نفس ملی و حیثیت اجتماعی اقتضا میکند که احتیاج\nخود را خود رفع کند، بدون یک مؤسسه علمی چه طور\nمیتواند ؟\n۸ - چرا ملت و وطن عصرهای دراز محتاج و زیر دست\nامتیاز طلبان خارج باشد؟\n۹ - معادن مملکت را ارباب اختصاص وطن چگونه بکار اندازند؟"}
{"book": "adl0116", "page": 324, "text": "شماره ۱۱-۱۲\n۲۳\nجلد دوم سال اول\nدر صورتیکه ماشین استعداد و تخصص نداشته باشند؟\n۱۰- زراعت را تا کی باصول قرون اولی دائر داریم؟ اگر\nبتجدد و اصلاح زراعت مائل حتی مجبوریم؛ چرا تجربه\nخانه آن چنانچه در اینجا است تجربه آموزان نیز در نجـــا\nتشکل نیابند؟\n۱۱- همچنین از خرابی اصول قضا و صدها هزارها منابع ثروت\nدر زیر خاک و بر روی زمین از قحط الرجال متخصصین طی مفائده\nچرا ماند؟\n۱۲- گیریم که دارای ثروت کافی بوده از کارخانه های عالم مدنیت\nهر گونه ماشین را بقیمت عدل خریدیم؛ اما آدم تیار و ارزان\nغیر از وطنی از کجا تهیه کرده میتوانیم؟ چه این ماشین را\nبا وجود آنکه برق و یا بخار متحرک میسازد، اما وصل\nویا فصل یا اداره و اصلاح آنها بدون کارگر و استاد نخواهد\nشد؟\n۱۳- باز کدام حرب عمومی درین نه ده‌می بروی کار آید که با حوال"}
{"book": "adl0116", "page": 325, "text": "شماره ۱۱ ۲۴ جلده دوم سال اول\n\nاقتصادی دنیای مدنیت سکته عظیمی زده کارگر ها،\nعالمها ، متفنن های آنجای ها برای سد الجوع خود مجبور ببوته\nتفتیش گردید. بشرق مخصوصا افغانستان غیر از فکر\nاستثمار آمده متحمل اصول معیشت و حیات بشوند !!\n\n١٤- فرض میکنیم که باندازه جامعه امروزه اروپا و امریکا،\nترقی و تعالی کرده نمیتوانیم لیکن قاعده ما لا یُدرَكُ\nكُلَّهُ لايُتْرَكُ كُلَّهُ چرا مورد استفاده نیست؟\nوَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَی اللهِ برای رفع عطالت\nو یأس است که، اما و إني بعثت لا تمم مکارم\nالْأَخْلَاقِ ، اِعْمَل لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيْشُ أَبَدًا وَاعْمَلْ\nلِآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غدًا گفته البته در معاد مسئول\nاز معاش میباشیم .\n\nگاه این و گاه بکتابچه که همیشه از نتایج ایضاحات من\nدر آنجا نکته چینی میکرد ، میدید. اثنای بین اقلیم کالا\nمتوجه من گردید و غالباً حق بطرف همین زمره میت است"}
{"book": "adl0116", "page": 326, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ٢٥ جلد دوم، سال اول\n\nکه گفت :\n- این دلائل خیلی دور اندیشانه و واقعانه است. زمان\nالبته موید همین فکر شما می خواهد گشت و حیات تازه درین مملکت\nیک جریان قطعی خواهد گرفت. سال می بینیم که عمده\nعلومی که درین دار الفنون تصویر تدریس دارند ؛ عبارت\nاز کدامها است ؟\nجدول دارالعلوم را از ریاست تدریسات خواسته\nآورده بودم ، پیش روی سیاح گذاشته گفتم :\nاینک بقرار ذیل است :\nباقی دارد\n\nمدیر از ایشان طاهریه محمود"}
{"book": "adl0116", "page": 327, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ٣٦ جلد دوم سال ۶\n\nاختلال بین المللی منجر بحرب عظیمی\nمیشود چرابداخل خاصه میجنگند\n\nقشون اختیار کنند. در نتیجه هر دو لیست با عقیده\nبر این شد که فوج خودش محض برای تدافع و فوج دول\nهمجوار برای تعرض است . لذا هیچ ملتی مستریخ\nنگشتی تا از مخالفین خود بیشتر قشونیر امالک نشده باین\nوتیرہ همسایه از ہمسایه ترسید ویکقوم قوم دیگر را جز بنظر\nاشتباه ندید .\n\n(۷) قوه بحریه : قوه بحریه و بریه دو برادر توام اند .\nدر قوه بحریه نیز چون دولتی تزیید کردن میخواست .\nدیگران مخوف گشته در مقام اکثار قوه بحریه خود شان سے\nبرآمدند . وقتا که در ۱۸۹۸ - ۱۹۱۴ دولت آلمان خواست\nبا قوت دسته زسفاین تنظیم و تجهیز نماید سیاسیون انگلیس"}
{"book": "adl0116", "page": 328, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۳۷ جلد دوم ، سال اول\nامکان مخاصمه را در قلوب جرمن ها احساس نموده اقدام\nآنها را ممتد و اعتلا و تفوق قوه بحریه خویش فهمیدند ولو قوه\nبحریه انگلیز بپله زیاد بود که اگر سفاین دو دولت دیگر هم بان\nمزداد میگردید معادل نمیشد\n(۸) سیاست سری ؛ سیاست سری علتی\nدیگر از حرب بوده توضیح آنکه وزرار و سفرای دول متفرقه\nمراودات بین المللی خودشان را عموماً مخفی و سرّی\nاجرا نموده میخواستند شرایط و مواد قرارداد ها و اتحاد است\nکسب اشاعه کند . عوام بیخبر مانده نه از علت مجبوریت\nحرب و نه از وقت آن اطلاع یافتند که چرا و کی میجنگند\nبلکه ممکن بود با مجبوریت جنگ جمیع اوقات را مستوجب\nگردد. چرا ؟ محض اعانت با یکی از متحدین که بطور سرّ\nو مخفی بمعاونت آن مکلف شده اند .. از ایجهته منازعه\nهزار و نهصد و چهارده اطریش و روس بمنازعه دولتين\nجرمنی و فرانس که متحدین اطریش و روس بودند"}
{"book": "adl0116", "page": 329, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۸ جلد دوم سال اول\nمنجر گشت. لاجرم این امر که نه تنها باید برای خود جنگید\nبلکه بر له حلیفان نیز باید جنگ کرد و دائره حرب را\nوسعت بخشید. مواقع زیادی بروز حروب عرضه کرد.\nسیاست خطی دول بعد جنگ گذشته\nسیاست بیسمارک\nدر ۱۸۷۱ و ۱۸۷۲\nاگر خواهیم چگونگی این سیاست را خوبتر بفهمیم لازمست\nلحظه بحار به هیجده صد و هفتاد و یک فرانس و پروشیا\nعطف نظر کنیم . می بینیم زمانی که بیسمارک الزاس\nو لورین را در خاتمه حرب سنه مزبوره از دولت\nفرانسه مجزا نمود ؛ دولت مومی الیها را بخصم صلح ناپذیر\nبرای جرمنی ساخت . اما تا وقتیکه بیسمارک بچانسلری\nدولت آلمان منصوب بود در ظرف نزده سال از\n۱۸۷۱ تا سنه ۱۸۹۰ خطره بزرگی از طرف فرانسه برای\nاخذ انتقام احساس نمیشد . چونکه قوه عسکریه آلمان قویترین\nقوای عسکریه عالم بود .\n[Marginal text]\nسعید قرار یگاه غازی آباد جلال آباد"}
{"book": "adl0116", "page": 330, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲ ۲۹ جلد دوم، سال اول\nاتحاد ثلاثه ۱۸۸۱\nگذشته ازین حلیفان پر زور و قوتی هم داشت که فرانس در مقابل دولت تنهای بود. بسمارک در ۱۸۸۲ اتحاد تدافعی با دول اطریش، هنگری و اطالیه قایم کرد. چنانچه این اتحاد ثلاثه معروفه تا حرب عظیم نوزده صد و چهار ده جابر می ماند. بسمارک روسیه نیز مخفیانه بامضای این اتحاد تدافعی تکلیف فرمود. دولت انگریز ولو همچه یک اتحاد برا امضا نکرد، مگر رشته دوستی و وداد را نیز با دولت آلمان منقطع نساخت لاجرم از اینهمه وقوعات و جریانات بسمارک متیقن بود که دولت فرانسه در صورت محاربه با آلمان متحد و حلیف نخواهد یافت. ولذا دولت آلمان از هیجده صد و هفتاد و یک تا هیجده صد و نود قوه متدره و حکمران کل اروپا ماند.\nاتحاد روس و فرانس ۱۸۹۲\nبعد از عزل بسمارک در سنه ۱۸۹۰ احوال جرمنی رو بتنزل"}
{"book": "adl0116", "page": 331, "text": "شمارهٔ ۱۱ و ۱۲ ۴۰ جلد دوم، سال اول\nرو بضعف گذاشت. دولت فرانسه سیستمی از اتحاد\nرقیبانه تشکیل داد. وقتاکه ویلهلم دوم امپراطور جوان\nجرمنی موفق نشد؛ تجدید معاهده با زار نماید. دولت\nروسیه یکی از متعهدین فرانسه گردید (۱۸۹۲) بنهجیکه\nاگر جرمنی بر فرانسه حمله کند؛ روس از او معاونت نماید\nوکذالک اگر بر روس تعرضی شود فرانسه در مقام\nمعاونت برآید. این اتحاد با عطائی قروضی که فرانسه\nبر روس دا و مستحکمتر گردید.\nموافقت انگلیز\nو فرانسه ۱۹۰۴\nدولت فرانسه بعد از اتحاد با روس برای استحکام\nروابط اتحادیه با دولت انگلیز تشبث نمود درینمرده صدو\nنود و هشت این دو دولت بزرگ در مسئله استیلا\nو تصرف بر سودان مصری نزدیک بود با هم دست\nو گریبان شوند. مگر دولت فرانسه بوگزاردن دعوی"}
{"book": "adl0116", "page": 332, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲\n٤١\nجلد دوم ، سال اول\nخود بر خطه سودان باب صلح کشود و چندی بعد تر در نوزده\nصد و چار معاهده سریه انعقاد یافت طوریکه دولت\nفرانسه تعهد کرد بگذارد انگریز بمصر تصرف کند و انگریز هم\nمتعهد گشت در مراکش مخالفت بدواعی فرانسه ننماید .\nاین قرارداد سری آغاز موافقت دوستانه فیما بین دولتین\nفرانس و انگلتره گردید . اگر چه این اتحاد اتحاد رسمیه\nنبود اما در قوت و اثر از ان کمتر هم نمی نمود . حقیقةً علت\nغائی این اتحاد انگلیز و فرانس همین ترقی قوه بحری و نموی\nقوه تجارتی جرمنی بوده که روز بروز خیلی بسرعت زیاد\nشده میرفت .\nموافقت انگلیز\nو روس سنه ۱۹۰۷\nسه سال بعد تر دولت انگلیز همچنین یک موافقه با دولت\nروسیه که از متفقین فرانسه بود ، منعقد کرد پیش ازین\nمعاهده دولتین انگلیز و روس در آسیا خصوصاً نسبت بایران"}
{"book": "adl0116", "page": 333, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۲ جلد دوم سال اول\nدو دولت رقیب بودند. مگر بعد از اینکه در اوا نزده\nصد و هفت دولت روسیه ایران شمالی و دولت انگلیز\nجنوب شرقی آنرا حوزه نفوذ خود با قرار دادند.\nمنازعات مسابقه شان دوستانه حل و فصل گردید\nاتفاق ثلاثه\nبر این نهج دولت انگلیز با دولتين فرانسه وروسیه\nبرشته موافقتی بسته گردید که از اتحاد بعدی نداشت\nو دولتین فرانسه و روسیه که قبلا اتحاد مستحکمی داشتند.\nلذا این سه دولت معظمه عموما با سم متفقین (اتفاق ثلاثه)\nشهرت یافتند .\nحالت ژاپون\nدول متفقین ثلاثه بر معاونت علاوه ژاپون نیز تعهید\nداشتند . دولت انگلیز در سنه اتحاد تدافعی با دولت\nژاپون قایم ساخت . بعد از محاربه نزده صد و چار و نزه\nصد و پنج ژاپون باروس این اتحاد مستحکمتر شد و قرار داد"}
{"book": "adl0116", "page": 334, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ٤۳ جلد دوم، سال اول\nفیمابین ژاپون، روس، فرانسه قرار گرفت که\nاز اینرو ژاپون در واقع یکی از ارکان دول متفقه محسوب\nبود .\n\nحالت اطالیه\nاطالیه نیز با دول متفقه ثلاثه قرارداد سری داشت\nولو یکی از ارکان اتحاد ثلاثه جرمنی بود دولت اطالیه در\nنزده صد و دو معاهده خفیہ را با دولت فرانسه امضا کرد\nو برحسب آن استحقاق یافت بر طرابلس غربی تصرف کند\nو فرانسه محق شد بر مراکش استیلا نماید و در حالت وقوع\nحرب فیمابین جرمنی و فرانسه اطالیه بیطرف ماند .\n\nموازنه قوا\nاز آنجا که در بین دول متفقہ و دول متحدہ یک\nتساوی و توازن قوائی موجوده بود هیچکدام یقین نداشت\nبر حریف غلبه خواهد کرد . در واقع بعد از اینکه اطالیه با دولت\nفرانسه قرارداد سری کرد اتحاد ثلاثه اتحاد دوگانه گشت.\n\nمجلهائی مخفیه حالیه با همت"}
{"book": "adl0116", "page": 335, "text": "شماره ۱۱ ٤٤ جلد دوم (سال ۲)\nمگر چون از یک طرف قوه حربیه آلمان عظیم بود و از طرف\nدیگر دولتین فرانسه و روس یقین نداشتند که دولت\nانگلیز رکن ثالث دول متفقه ثلاثه محسوب میشد و یا ژاپون که\nمتحد با انگلیز در حین حرب بود؛ عرض معاونت خواهند کرد،\nقلوب فریقین را یک خوف و وهم استیلا نمود.\nهر گاه رکنی از ارکان این اتحادها بر قوه حربیه خود میافزود\nو دسته جدیدی از سفاین را در بحر بشنا می آورد\nدیگران مخوف گشته خیال میکردند که تا خود آنها نیز\nقوه حربیه خود را مزداد نکنند محفوظ نخواهند زیست.\nاین مسئله بود که در خلال نزده صد و چهار و نزده صد و\nچهارده قوای حربیه (بریه و بحریه) کـــه رقابت\nمحیر العقولی کسب زیادتی کرد، بحدی رسید که ملل سائره\nاز تحمل اعبای آن ضعف آوردند.\nبحران بین المللی\nبد ترین سوء نتیجه موازنه قوی همانا خوف عدم"}
{"book": "adl0116", "page": 336, "text": "شماره ۱۱ ۱۳۰\n٤٥\nجلد دوم سال اول\nدوام و حفاظت آن بود یعنی تامین این موازنه امکان\nنداشت . هر سال بحرانی در احوال پیدا گردیده\nفریقین را قریب بانداز حرب با یکدیکر میرساند.\nبحران ۱۹۰۵\nمثلاً پس از موافقت دولتین انگلیز و فرانس\nدر نوزده صد و پنج امپراطور جرمن تجاوز دولت فرانس را\nراجع بداشتن حاکمیت حامیانه در مراکش مخالفت\nکرد. شاید این مخالفت امپراطور جرمن بخیال امتحان\nقوه دول متفقین بوده. اگر در واقع امپراطور همچو\nخیالی داشته گوئیم در این خیال خود مایوس گردید.\nچونکه دولت انگلیز و فاکارانه در مقام معاونت فرانسه\nبرآمد . حتی گویند همچو وانمود کرد که اگر جرمنی\nبا فرانس بجنگد دولت انگلیز بطرفداری فرانس\nشریک جنگ خواهد گشت . علی ای تحو کان دولت\nفرانسہ نخواست بخطره حرب بیفتد . چونکه\n\nبحران ۱۹۰۵ مراکش میباشد."}
{"book": "adl0116", "page": 337, "text": "شماره ۱۱ ۱۲ ٤٦ جلد دوم، سال اول\nمتحدش دولت روسیه در آن وقت خیلی ضعیف بود . بناءً علیه مطالبات جرمنی را که بایست دولت فرانسه مسئله مراکش را در کنفرانس بین المللی تقدیم و موسیو ڈیلکسی کاسی وزیر خارجیه جنگجوی خود را عزل کند پذیرفت .\nبحران ۱۹۰۸ ۱۹۰۹\nبحران دیگری در نزده صد و هشت زمانیکه اطریش هنگری از معاهده برلن عدول نموده بوسنیا هرزه گو نیا را از ترک ها گرفت بشورش آمد . اما از آنجا که هر دو ایالت مسطور بمردم یوگو سلاو مسکون بود ؛ حکومت کوچک یوگو سلاو در سرب بر علیه اینها بشدت پروتست کرد و دولت روسیه هم بحیث تہتن سلاو ها با سرب اظہار ہمدردی نموده برای حرب تحشید قشون کرد . تا چندی معلوم می شد که شاید در نزده صد و نه دولتین روس و سرب مقاومت"}
{"book": "adl0116", "page": 338, "text": "جلد دوم، سال اول\n٤٧\nشماره ١١ ١٢\nاطریش برخاسته دول معظمه سائره را بمصاف برانگیزند\nولی دولت آلمان معاونت خودش را با اطریش\nاعلان کرد و این تهدیدش موثراً افتاد یعنی روس\nو صرب حق الحاق ایالات بوسینا، هرزه گو نا را باطریش\nتسلیم کردند . حتی دولت صرب وعده کرد قاطنین سرت\nاز پروپاغند بر علیه اطریش در آتیه نیز جلو گیری نماید بنابقسم\nبار دوم دولت جرمن هنر مندی خودش را در ابراز\nعظمت و جبروت خود بکار انداخته موفق شد .\nدو سال بعد از این مسئله بحران ثانی مراکش در\nنزده صد و یازده بروز و خلل انگیز .\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 339, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۸ جلد دوم سال اول\nترحیم\nیکی از مصائب مهم امسال فول ارتحال استاد محترم حا\nعبد الرزاق صاحب غزنوی است که محصلین و مستلمین علوم و معار\nپر دورا یکجا اشکبار و سوگوار ساخته نه تنها دوش و بالای طلاب و مدرسین را لباس\nمصیبت بازماندگی پوشانیده بل شهنا و نامه هرکس را بمفاد یکونی موت\nالحوى تصدیق کرده یعنی فضائل این وارث نبی مثل ۱۶ رمضان\nو ۲۲ حمل سۀ فوق عصبات ذوی الارحام پس ماندگانرا از میان\nربوده روز مذکور شصت و سوم سال حیات با فیض مرحوم بود که از غزنی\nالی کابل بنشر افاضه وجود و معرفت میگرد .\nاینک آئینه عرفان خود را در زمره تاثر شریکان دانسته با کسوت\nسیاه همدردی در بر کرده بالوسیله ببازماندگان مرحوم\nمرثیه تسلیت و بروح بزرگوار مرحوم دعای ترحیم میخواند . اما\nقضای تحلیلی حیات علمی و اجتماعی ایشان را در شماره آینده ادا خواهد نمود .\nاداره"}
{"book": "adl0116", "page": 340, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۹ جلد دوم، سال اول\nسياحتنا\nعجیب ترین چیزیرا که از نفس خود می شناسم، اینست که من جمال را\nدر عالم خیال بیشتر دوست دارم از اینکه در عالم حقیقت به بینم و\nریاض و ریاحین از انچه انها را به بینم مرا بیشتر مسرور میکند .\nمن انقدر ها که از خواندن قصاید شعر لانه مسرور میشوم ممکن\nاست از منظر و متنزهای جهان بسیار قشنگ، آن حظوظیت را\nنتوانم احراز نمود. من دوست دارم که وصف شهرهای جمیل را\nبشنوم . و انچه را که نویسند گان ، از روضه ها و منزلها\nو قصر ها و حویلی ها ، و میدان ها و بلندی ها و جومی بار ها .\nو تمثیل ها و مجلس ها و انجمن های نشان می نویسند\nمطالعه کنم. و خیلی اصرار ندارم که آنها را ضرورتا معاینه نمایم\nو گویا من مصمم که این لذت خیالی را در مذاق خود مداومت\nدهم و میترسم مبادا حقیقت در بین من و این لذت\nخیالی عائق آید ."}
{"book": "adl0116", "page": 341, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n۵۰\nجلد دوّم، سال اوّل\nو من گمان میکنم اگر عاشق میشدم ضرو رمضحکه عاشقهای\nعالم میگردیدم و همه اکثر هـای دنیا تمثیلات مضحکه آمیز\nاز من روایت می نمودند. و گمان میکنم مثل من مثل\nشخصی است که بمحبوبۀ خود دلباخته بود و میخواست\nبا آن ملاقات کند امّا محبوبه اش اجازه نمیداد همین\nکه بصد عجز و نیاز بحضورش کسب بهجت نمود و هنوز\nیک آنی بیشتر جمال دلفریب آن را ندیده بود\nکه مراجعت نموده قصد خواب را نمود، محبوبه اش\nمتعجب شده سبب مراجعت و خواب را پرسید،\nدر جواب گفت میخواهم خواب شوم شاید که خیال\nروی ترا در خواب به بینم.\nامروز روز استشمام هواست، که مردم\nبرای هوای نظیف بطوری استقبال\nمیکنند که یک فوج منتظر برای یک پادشاه\nتاجدار خود نمایند و بطوری آنرا مرحبا می گویند\n\nعلی اکبر خیمه دوز بابه خود"}
{"book": "adl0116", "page": 342, "text": "شماره ١١ ، ١٢\n٥١\nجلد دوم سال اول\nکه عشاق برای محبوبه دلستان خود یوم وصال\nمی نماید . و بصورتی برای آن تبسم های مشتاقانه\nابراز می کنند که روضه های شگفته برای ابرهای\nگریان کار فرما میشوند و برای تلاقی نسیم\nعنبر شمیم هرکسی راهی را تعقیب می نماید بعضی ها\nبه قلل جبال و برخی در سهول رمال پویان بوده . و\nبعضی در نظاره لب های خندان غنچه و برخی\nدر تماشای غنچه های خندان لب . و جمعی در\nبین جان قامت های سرو . سروهای قامت\nمتحیر مانده نمیدانند که قامت با سروها مشابه اند\nیا سرو با قامت ها .\nمردم درین روز در طریقه خود پویان اند. مکر من\nنه براه شان میروم و نه بچیزی که ایشان متعجب\nو مسرور میشوند سرور و تعجب من میآید . من در خانه\nخود نشسته از گم شده خیال خود بحث خود میکردم"}
{"book": "adl0116", "page": 343, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۵۲ جلد دوم ، سال اول\nشاید بطوری که شیفته گان ، کام خود را از بین\nدندان های درخشنده و خندۀ صهبا می یابند،\nمن هم از ان گم شده خود سعادت و بهار خود را\nاحصال نمایم .\nدرین اثناء نظرم بکتاب ( بلاغة العرب )\nکه بیک جانب من گذاشته شده بود افتاد . « این\nکتابی است که بعضی نویسند گان فاصل آنرا\nترجمه نموده و در این نفیس ترین نکات فرانسوی\nوجید ترین قرایح نویسند گان و شعرای آنرا جمع\nنموده اند ». بخود گفتم بوجود این گلها، بر یاض دیگری\nاحتیاج ندارم و نه بداراى این نغمات بدیگر\nقسمی سرو کار .\nبمجرد یکه گام های امل خود را در صفحتی این کتاب گذاشتم\n. . . . . . . . . . . . .\n. . . . . . . . . . . . ."}
{"book": "adl0116", "page": 344, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n٥٣\nجلد دوّم ، سال اوّل\n\nباکیت دلی که از عبرت به تقلبات زمان ، و تطورات\nدوران به پستی و بلندی و سختی و سستی پر شده\nبود رفتم و بیک صحرا خشک و بیابان بی گیاهی\nکه نه در ان انسان راه یافته بود و نه حیوان جنبنده وجود داشت\nرسیدم . دیدم مردی بر یکی از سواحل در یا بروی\nیک زمین ریگی که ظاهر آن فریبنده و باطن آن کشنده\nاست قدم میزند . آب در احشاء آن ریگها بشکلی\nکه شراب در اعضاء جریان دارد در مغز آن نیز جنبش\nمی کند . و بطوری در سینهٔ آن مکنون است که اسرا\nمکتوبه در سینهٔ بعضی ها .\n\nهمین که بیچاره هنوز چند گامی نزده بود دیدم که پاهائی\nآن در ریگ فرو رفته و تا میخواهد آنها برآورد تا زانوها فرو\nمیرود. و تا جنبش میکند خود را تا سینه غرق\nمی یابد . اینست که بیچاره بمنا زعت و محاولت\nخلاصی خود را میخواهد تا که می بیند : از وجودش درد و"}
{"book": "adl0116", "page": 345, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲ ٥٤ جلد دوم ، سال اول\nزمین بدون از دهانی که برای فریاد هنوز باز است ؛ وآسما(ن)\nکه بوداع حیات اشک می بارد؛ دیگر چیزی باقی نماند\nکه آن هر دو را نیز همان ریک های بی عاطفه میپوشانند\nوبالاخره از وجودش بدون آن دو دستی را که از\nخاک برآورده و برای دعا برافراشته دیگر چیزی\nبروی زمین اثر وجودش نیست . اما چون در\nزمین وآسمان برای خود عاطفه ورحمتی حس نمیکند\nآن ها را هم در بغل خاک پنهان میسازد .\nمن قبال این مشهد موثر حزن آور ایستاده شده\nوقطرات اشک خود را بر این بیچاره مایوس روانه نمودم و\nبدل گفتم : نظر در نکبت وشدت این مظلوم نتوانستم\nمساعدت ومعاونت کنم، باری نباید از چند قطره\nاشک رقت وچند ناله همدردی از آن مضایقه\nنمایم .\nاین هم تیر شدم تا که بمنزل (لامارتین) شاعر"}
{"book": "adl0116", "page": 346, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٥٥ جلد دوم، سال اوّل\n\nرسیدم و دیدم که در حجرهٔ خود نشسته و بدون سگ\nآن دیگر مونسی با آن نیست که آن را مخاطب\nساخته بآن میگفت:\nای سگ با امانت و وفادار! مردم مرا ترک\nنمودند و تو جانب من را نگهداشتی، دوستهایم\nبمن خیانت نمودند و تو بمن وفاداری کردی. تو در نظرم\nوفادارترین وفاداران و صمیمترین دوستانے.\nاگر تو کریم الاخلاق و متواضع نمیبودی و برای حفظ مراتب\nسیادت و ولی النعمی من بکمال جدیّت تسلیم\nنمیکردی، من ضرور نشستن ترا بدروازهٔ خانه\nگناه بزرگ تصوّر نموده ترا ازان جای در پهلوی خود\nمنتقل میساختم و ترا بکنار میگرفتم. چه، تو صدیق\nو مونس باوفار منی و تو از بسیاری ذواتی که\nکه در بسترهای لطیف و بالشهای مزیّت تکیه نموده\nاند بیشتر لایق تکریمی، همین واسهٔ من کافی است"}
{"book": "adl0116", "page": 347, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٥۱ جلد دوم . سال اوّل\n\nکه مشاهده میکنم نظر های ترا که بدوستی و اخلاص\nجانب من نگاه میکنی زمانی که در من تحدق میکنی مرا شغر\nمی سازی که تو از مقاصد پوشیدهٔ من میخواهی تفتیش\nکنی و کوشش می کنی از صحیفه وجنات من چیز هائی را\nکه امور است من بر تو پوشیده است بخوانی، و من میشنوم\nکه گویا بزبان حال میگوئی: این رفیق من چه حال دارد؟ سبب\nحزن و علت گریهٔ آن چیست؟ برای من همین قدر کافی\nاست. و آیا میتواند انسان که در بهترین دوست های\nخود بیشتر از ان چیز ها نیرا که من در التفات های تو و نظر های\nتو که جانب اهتمام امور من و عنایت حال من داری\nیافته بتواند ! کیست آن کسی که امروز بحزن من محزون شود\nو گریه من گریه کند.\nزمانی که محاورات اسیی لامارتین را شنیدم\nکه با سکهٔ خود باین وضع غمناک میگفت، من در خود فرو\nرفته بدل میگفتم: زمانی که لامارتین آن مشهورترین شعراء"}
{"book": "adl0116", "page": 348, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۵۷ جلد دوم، سال اول\nفرانسه درین خاکی که مهبط الهامات شعر است بدون کمک\nخود که در دروازه آن افتاده است دیگر رفیق صمیمی نیابد.\nپس دیگر شعرای بیچاره روند و در کجا برای خود ها دوستان\nوافی پیدا کنند ؟\nمنزل لا مارتین را هم وداع نموده بمنزل (دی . سیما)\nشتافتم دیدم که در یک حجره از حجره های خانه خود\nنشسته بگریه زار و فغان های دلخراش بطوری\nشیرین مینماید که میخواهد دل آن صد پاره شود، بخود گفتم\nچه میشد که میدانستم چرا چنین نوحه و شیون می کند.\nپس از اندک توقف دیدم که یکی از قصاید خود که در آن\nتاریخ وجد و عشق خود را بوضع مؤلم و مؤثر شرح میدهد ترنم\nمی کند . بطوری که گمان کردم که هر بیت آن یک پارچه\nآتش جگر گدازی است که میخواهد عالم را بیک باری\nبسوزاند . و میشنیدم که در ان قصیده از خیانت محبوبه\nخود ( جورج ساند ) شکوه میکند و نفس خود را بر اینکه\nعبدالرشید خان"}
{"book": "adl0116", "page": 349, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٥٨ جلد دوم، سال اول\n\nتسلی شود و عهد و زمان آنرا فراموش کند حالیکه می کند،\nاثاری را نمی یابد و هیچ سود نمی کند . و همین که قصیدۀ\nآن تمام می شود ، رنگ آن متغیر و چشم های آن\nشخص شده بطوری که شاخه های خشک در قبال\nبادهای تند مضطرب میشوند مرتعش شده بعد از آن\nمثل مریض های تب دار در وقت بحران بنای هذیان را\nگذاشته عقل و حواس آن مختل و مخلط می شد من رستم\nکه این مرد دیوانه شد و عالم شعر مستوجب آن شد که بران\nندیه نکنیم. راه خود را گرفتم، در حالی که از خداوندعافیت\nمیخواستم و بدل میگفتم : جمال زن ازینکه بزرگ ترین\nعقول را بهلاکت بدهد حقیر تر و ازینکه روشن ترین قرایح را\nخاموش سازد عاجزتر است\n\nوَ لَكِنَّهَا الأَقْدَارُتَجْرِي بِحُكْمِهَا مگر اینکه اندازه ها بحکم آن جاری میشود\nعَلَيْنَا وَ اَمْرُ الْغَيْبِ سِرٌ مُحَجَّبُ بر ما ؛ و امر غیب سرّیست پنهان،"}
{"book": "adl0116", "page": 350, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۵۹ جلد دویم ، سال اوّل\n\nاز منزل دی موسیه گذشتم و در یکی از سرک های\nپاریس قدم میزدم ، دیدم پیری کهنه لباس\nو پریشان حال یکسره بوقار و آرام مطمئنانه با یک\nجوره کفش های پاره که انگشت های پای آن\nبصورتی که مارها از غار های خود سر بیرون کشیده\nباشند از چاک های آن سر برآورده بود براه میرفت.\nنظر من جانب آن افتاد ، دیدم که از کثرت سکون سر خود را\nبالا نمی کند و از غایت وقار ورزانت عضوی را از اعضاء\nحرکت نمیدهد . بخود گفتم این مرد بی سری نیست ، عقب\nآن را گرفتم دیدم که در دوکان پاره دوزی ایستاد\nشد و چون پاره دوز حضوراً بدکان حاضر نبود در آنجا بزمین\nنشست و آمدن آنرا برای آنکه کفش های آنرا\nپیوند کند انتظاری میکشید . از بعضی راهگذران پرسیدم\nاین شخص کیست ؟ گفتند : کورنی شاعر فرانسش.\nدر اینجا دهشت بر من غالب و حیرت بر من مالک گردید"}
{"book": "adl0116", "page": 351, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٦۰ جلد دوم، سال اوّل\n\nنزدیک بود از خود بیگانه شوم بدل گفتم: وای بر شما\nای مردم! آیا بر شخصی که شب و روز گردن پای\nافتخار شما را بدر و گوهر حمایل می‌کند از یک قطعه پوست\nکه پای آنرا به پوشد مضایقه می‌کنید . آیا عاجزید: از جهتهٔ\nکه هر روز غم شما را زیان می‌‌کند و نفوس شما را بنشاط میآورد\nغبار غم و اتعاب را بیفشانید؟\n\nمیرفتم و با خود می سرائیدم: گویا زمانه بر خود تصمیم\nگرفته است، این طایفه ادبا، را براراده و متمنّیات شان\nکامیاب نسازد و چیزی را که آرزو دار ند از ایشان\nدریغ نماید .\n\nدر نشستن لا مارتین و حُجرهٔ خود بدون مونس بغیر از\nسگ آن . و در عُزلت گزینی دی موسیه در اطاق خود\nبا یک حاله گریه و مویه و فغان و در انتظار کونی در مقابل\nآمدن یک شخص پاره دوز برای پیوند نمودن کفش های\nکهنه: برای ارباب و اصحاب قیاس آیت خوب"}
{"book": "adl0116", "page": 352, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ٦١ جلد دوم، سال اول\nو عبرت کافیست .\nاینست که اکنون از سیاحت خود که درین کتاب\nبکار فرما شده بودم بازگشتم . از کتابت کاتب\nو از ترجمه مترجم خیلی متشکرم . و امید میکنم در هر روز بهمین\nطور سیاحت در مثل این کتاب موفق گردم .\nمترجم: سلجوقی\nنظرات جزء ثانی"}
{"book": "adl0116", "page": 353, "text": "شماره ١١ و ١٢ ۶۲ جلد دوئم، سال اول\nباغ عمومی کابل\nسبحان الله ! ای باغ دلکش که در لب دریای وطن عزیزیم کابل\nواقع شده قلعه سلطان جان ، با غبان کوچه نهر کابل توچی باغ\nو خوابگاه را در چهار طرف خود جمع کرده بتسیر دیگر بآ نها پیوسته !\nدروازه استا همه وقته بر روی اهالی وا و خرد و بزرگ را\nبتماشای نزهت فزای خود صلا میزند .\nکنار و میانته همه با سرکهای صفا و خیابانهای\nمسطح زینت دارگشته از چمنهای گل و آبهای جاری چشم\nتما شائیان را روشنی و دلهای سیروالا ها را سرور میبخشد.\nصحن مرتبه دارست ، از عروج مراتب تمدن و طنی مدارج ترقی\nوطن عزیز حکایه میکند . نونهایهای بیدکوچک کوچک سر\nسبزت دماغ را تازه میسازد ، شعشعه خیزی چراغهای گیت\nشبانه از یک میل دور نظاره گیانرا تماشای خورچشمک میزند.\nموزيقيات شنوندگان را باهنگ دلنواز خود می شنواند. چوکیهات\nاز یکطرف رفقای ہمدم را دعوت مینماید کہ ہان خوش آمدید،"}
{"book": "adl0116", "page": 354, "text": "شمارهٔ ۱۱ و ۱۲ ٦۳ جلد دوم، سال اول\nصفا آورید، بیاید یک لحظه بر سرم نشسته با هم سرگرم ختلاط\nو اتحاد و اتفاق شوید. او تلهاست از دیگر طرف، از اقسام اطعمه\nو شیرینی گرفته تا بساز و سرود، قوت بدن و غذای روح\nهر دو را مهیا داشته اهالی را بخوان احسان خویش میخواند.\nمردم باغ عمومی گفته از وقت عصر تا ده یازده بجهٔ شب\nجوق جوق باطراف و جوانب گلگشت نموده کسالت کار و\nبار روز را از خود دور میکنند. و از هوای تازهٔ زندگی\nفزایت استنشاق نموده تفریح حاصل میدارند.\nاگر غلط نکنم قول ظهیر ای تفرشی «عاشقان بسوی سر کو\nروی خیابانست از مذهب کوچه گردی کوی جانان برگشته اند»\nرا تایید میکنی!\nآیا همان چند جریب زمین خرابهٔ دکند و کبر، داری\nنیستی؟ که مشهور بچار باغ بوده و چندی پیش ازین سطح\nناهموار و خرابه است قدم بقدم و بدست به بلندی پستی و بلند\nکه آن یک غیر موزون و این دیگر غیر مناسب بود بمنظرهٔ"}
{"book": "adl0116", "page": 355, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ٦٤ جلد دوم سال اول\nدهشت خیز و حشت آوری تشکیل داده بیننده را بفکر دور\nو دراز « آه خاکدان دنیا چقدر کهنه است » می انداخت .\nهمانا تو به ات بدر بار قدس الهی عز قبول در یافته است\nکه این جو رنظر عمران اثر اعلیحضرت غازی بتعمیرت\nپرداخت ؟ ! و ستر « أو لم يروا أنّ الله كيف يحيى\nالارض بعد موتها ان ذلك لمحي الموتي وهو على\nكل شئ قدير » در توظاهر شد ، خرابیهایت آبادى\nو دل مردگیهایت بسر سبزی و خرمی بدل گردید .\nاز وقتیکه این جور آبادی را دیده ام خیلی امیدم فزود\nویقینم راسخ ترگشته که هر خرابی را آباده و هرحماتی را\nحیاتی در قفاست . خوشا بحال ملتی که پادشاه عمران\nپرورش این جور خرابیهای وطن را تدارک وترمیم نماید .\nعبدالله\nعبدالسبوح خان معلم"}
{"book": "adl0116", "page": 356, "text": "شماره ۱۲، ۱۱\n٦٥\nجلد دوم، سال اول\n\nاز طبع ناقص بيچاره ان محمد طاهر طالب العلم صنف پنجم مکتب\nتنمور حازی\n\nاستقلال افغان\n\nتا شنیدم ندای استقلال\nساختم جان فدای استقلال\n\nای وطن زیست کن بآزادی\nچون شدی آشنای استقلال\n\nمیکنم از صمیم دل یاران\nروز و شب من دعای استقلال\n\nتا ابد با وعید سلطنتش\nهر که ماند و بنای استقلال\n\nیا رب از دولت مقدس ما\nکرفساری بقای استقلال"}
{"book": "adl0116", "page": 357, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲\n٦٦\nجلد دوم، سال اول\n\nای عزیزان دین هنوز کم است\nسر دهم کز برای استقلال\nطاهرا ز صدق دل همی گوید\nبا د یا رب بقای استقلال\nکی بود تاب خامه کلک مرا\nکه نویسد ثنای استقلال\nیوم شنبه دوازدهم ثور ١٣٠٤"}
{"book": "adl0116", "page": 358, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٦٧ جلد دوم سال اول\n\nاعلان\n\nبتصویب انجمن معارف بخصوص اصلاح مراسلات و کتابت:\n۱: - مکتوب هائی که در بین ادارات و وزارت\nمراسله میشوند - باید به نمبر مکتوب و تاریخ آنها\nاکتفا شود در مکتوب جوابیه عبارت مکتوب\nسوالیّه اعاده نشود همین قدر کافیست که\nگفته شود: مثلاً وزارت معارف بجواب\nمکتوب نمبر مورخه ( ) آن وزارت\nمینگارد که:\n۲: - اسمائیکه بعد از شماره می آیند از سه حال\nبیرون نمیباشند:-\nاوّل:- اسمائیکه معناً و لفظاً مفرد میباشند و تعداد\nآنها از شماره آنها معلوم میشود مثل\nگوسفند، اشتر، آدم، فیل، زین، کلاه"}
{"book": "adl0116", "page": 359, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۶۸ جلد دوم، سال اول\nتفنگ لازم نیست که علاوه از شماره شان\nبه یک کلمه نسبتی منسوب کرده شوند مثلاً\nامروز مینویسند موازی یکر اس گوسفند\nیک سرج زین، دو طاقه کلاه پنج نفر\nشتر، دو نفر آدم، چهار زنجیر فیل،\nیک میل تفنگ و غیره باید یک گوسفند،\nیک زین، دو کلاه، پنج شتر، دو آدم\nچار فیل، و یک تفنگ نوشته شوند.\nدوم :. اسمانیکه معناً تعداد دارند و لفظاً مفرد میباشند\nو برای ظاهر کردن تعداد معین استعمال\nمیشوند مثل تولی، زوج، دسته، غند،\nخیل، رمه، گله و غیره که در تحریر استعمال\nآنها لا بد یست مثلاً یک رمه گوسفند یک\nیک خیل کلنگ، یک گله اسپ دو\nتولی سپاهی، یک غند عسکر یکدست\n\nجلداً از ۵۰۰ تا ۶۰۰ تحریر گردد."}
{"book": "adl0116", "page": 360, "text": "شماره ۱۱، ۱۲\n٦٩\nجلد دوم، سال اول\n\nدریشی، یکدسته قشون، یک زوج کفش،\nیک قطی گوگرد .\nسوم:- الفاظیکه ابهام دارند (غیر معین اند)\nو بدون از بیان مقدار، معنی شان تمام\nنبود چون آب، گلاب، سرکه، زمین\nکشمیره، کشمش کذا ! چه بدون اینکه\nوزن و یا کیل یا زراع بیان شود مقصد\nمعلوم نمیگردد . چون یک گیلاس آب\nیک بوتل گلاب، یک خرد سرکه\nیک جریب زمین یک گز کشمیره، یک\nمن کشمش . زیرا آب، گلاب، سرکه،\nزمین، کشمیره، کشمش و غیره تعین مقدار\nمیخواهند در تحریر استعمال آنها لازمیست .\nچهارم:- الفاظ مترادفه که معنی شان متحد باشد\nدر یک مورد قطار نشوند . چه بدون\n\nجلال اثر شش ۶۰۰ کته مجیدی"}
{"book": "adl0116", "page": 361, "text": "شماره ۱۱ ۱۲ ۷۰ جلد دوم ، سال اول\nاضاعه وقت کاتب و قاری و اسراف\nکاغذ دیگر فائده ندارد و هم یک لفظ معنی\nلفظ دیگر را افاده میکند و حاجت به تذکار آن\nندارد. چون لفظ (شجاعت بسالت)\n(اصالت، و نجابت) چه وقتی که\nشجاعت ذکر شد حاجت تذکار بسالت نیست\nوعلی هذا القیاس. مثلاً این عبارت تکرار\nاست فائده ندارد «از شجاعت عسکریان\nغیور و بسالت نظامیان جسور طاغیان\nپسپا و باغیان منهزم شدند» اینست که\nاگر الفاظ مترادفه آن را بیندازیم\nنیز همان معنی را میدهد مثلاً از\nشجاعت عسکریان غیور، طاغیان\nپسپا شدند کلام هم طویل نشده\nوقت و کاغذ بی مصرف نمی گردد\n\nمطابع شرکه مطبعه ۹۰۰ نسخ چاپ شد"}
{"book": "adl0116", "page": 362, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۷۱ جلد دوم، سال اول\n\nمگر منشی و محرر از استعمال مترادف\nبصدق لطیف معانی تائید مزید مراد\nدارد.\n\nپنجم :- همچنین لغت های غیر مشهور یا ثقیل\nخاصة بقیاس صرفی ساخته را تا\nامکان است استعمال نکنند .\nاگر چه در معنی عربی آن\nاصل مقصد مندرج است .\nمثلاً اسبال فرمود و تسامح کرد\nکه از آن ، آسان تر هم کلمات\nموجودند و اسبال که بمعنی غیر ارسال\nبوده فرستادن را دخلی بمعنی\nآن نیست. بغلط مشهور شده و شاید بمناسبت بسیار\nبعیدی استعمال مینمایند : از دائره تحریر باید بیرون\nکشید ."}
{"book": "adl0116", "page": 363, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۷۲ جلد دوّم ، سال اوّل\nقدرشناسى\nاز مستقرّات نباتی است که پروانهٔ با نسباق طبیعی بر هر باغ\nو گلستان پی روایح گلها پرواز مینمایند در سایهٔ توجّات از ها ر شهد اندوز\nکرده ضمناً غبار طلع نباتی را که ببال و منقار و پنجه های آنها چسپیده بهر\nطرف نقل و نشر داده با لقاح و تکثیر نسل میکوشند . بر نتیجه هر سال\nساحهٔ روزی خود را هم توسیع میدهند و هم بفراهم آوری فیض و رونق\nطبیعت و تربیهٔ ذوق بدیع بشریت خدمت میکنند.\nهمچنین بیشتر ارباب علم و معرفت در تزئید قسمت و جرائیم\nمفید معارف برنگهای مختلف کوشیده و میکوشند یعنی از یک\nطرف معارف پروان خود بهره اندوز عرفان و فضیلت اند و از طرف\nدیگر افراد هر جامعه را حصه یاب خوان معرفت میسازند که در عالم تمدن بهترین مشال\nالدّال علی الخیر کفاعله همین خاصیت است .\nمیدانند\nاینک آقای عبدالاحد خان و محمد جعفر خان مدیر تحریر و معارف پرور آنجمله\nکه از چند سال باینطرف در هر فرصت بترویج و تعمیم معارف کمر همت بمیان بسته\nو در هر کوچه علم و معرفت حصّتاً موسعی بذر بیضای ارشاد و تنویر بنی نوع کشته اند .\nمثلا از ابتدای افکار آئینه تا امروز بدون فتور و انکسار نفوذ عرفان پرور خود را\nبخرج داده برای آئینه پنجاه و شصت نفر ابونه (ذوات مشترک ) بدست آورده اند.\nلهٰذا آئینه عرفان در آخر سال اوّل و عرفه سال دوّم خود برای این جوانان معارف\nو وطن عرض تشکر و امتنان نموده در ترویج سالهای آینده خود امید تقویت و ترویج دارد\nـ آئینه عرفان ـ"}
{"book": "adl0116", "page": 364, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n۷۳\nجلد دوّم سال اوّل\n\nعَدْلُ اِلَاهِی\nوَ إِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ فَاحْكُمُوا بِالْعَدْلِ\nگویند در شهر بصره عابدی بو د طاعت پیشه و اطاعت اندیشه\nکه صوت نغمه تسبیحش محفلیان ساحته لاهوترا برقص آورده و نوا\nدستان سرآ تهلیلش عندلیبان گلشن ملکوت را بی آرام کرده\nعقد ثریا از انتظام سبحه اش بپراگندگی موصوف و دایره سپهر از رشک\nانبساط سجاده اش ب داغ جگر معروف نسیم انفاسش چون باد بهار روح\nپرور و شمیم اخلاقش چون نکهت مصر فیض گستر ولش بصفا آئینه دا\nطلعت لیلی و طبعش بوفا مشاطه سیرت مجنون ، روزی ببزم\nمسافرت قدم سعی در میان شوق نهاده مترنّم بو د چند منزلی که طیّ\nمراحل نمود دزدان خون آشام که دست فتنه طعن بسنانش از انجم بر\nقهر آورده و سیاف آشوب الماس تیغ شانراب سنگ ستم تیز کرد\nبودند بعابد بر خورده بطمع مال خون او را حلال دانسته در زمان بهنگ\nقتل و نمودند عابد بیچاره اغاز بجرع و ناله گر وه گفته ای مردمان از فن مکرر"}
{"book": "adl0116", "page": 365, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n٧٤\nجلد دوم، سال اول\n\nاندیشه کنید و از برای ژنده دست بخون زنده میالائید بیت ترک\nستم کن زندامت بترس * از فزع روز قیامت بترس * من عهد\nمیکنم که انچه اسباب دارم بشما بحل نمایم که نه در دنیا مرا باشما منازعه\nباشد و نه در عقبی مطالبه آن ، سیه دلان تیره روز گار و سنگین\nدلان جفا کار حلقه چشم را از خون عابد سرخ کرده زبان کشادند تا سر\nسبزت بتیغ بنفش از تن جدا نسازیم در دیوان مظالم رو سفید\nنگردیم باید که دندان طمع از حیات خود بر داری و لب از گفتگو در بندی\nکه فلک در پیش بینی مرگت کبو و پوش است بیت ترا شاید که آلائیم\nبخون دست * که در گردن چنین خونم بسی هست * اما عابد یکباره\nآیه یاس بر عنوان وجود خود مطالعه نمود بامید شفاعت بهر که روی آورد\nگوشه ابروی دغا ندید و بدامن هر که دست تظلم زد بجز کل تغافل نچید در انجال\nگفت بیت در که گریزد کسی بید و است انجمن * یا که نشیند کسی خطرات\nاین سرای * مقارن اینحال فوجی از عقابان دید که برسطح هوا انموار شد\nعابد بیچاره متوجه ایشان شده گفت چون در این ورطه مرا امروز دا\nخواهی نیست باری شما در وقت فرصت بازخواست خون من از این\n\nصعوه لایم مال ٥٠٠ روپیه"}
{"book": "adl0116", "page": 366, "text": "شمارهٔ ١١، ١٢ ٧٥ جلد دوّم، سال اوّل\nسنگین دلان جفاپیشه کنید بیت از خون دل این نامه رقم کرده ام\nایمرغ، خون میکشدت گر تو زپرواز بر آئی، آن قوم تبسّم کشه گفتند\nتو باین ساده دلی ادّعای قرب درگاه احدیت مینمائی و حال آنکه\nجاهلا نرا در این درگاه چندان قرب نیست و نخواهی از فوج طیور چگونه\nآید. بیچاره عابد غریب عابد، مظلوم عابد، اگر کتاب مرویّت\nقلب عابد را از حیات و زندگانی باز کنم نمیدانم بچه قلم و چگونه خطوط\nمنقوشه آن کتاب را در این صفحه تسطیر نمایم مختصراً عرض میکنم\nکه در یک قسمت از این صفحه کتاب وضعیت تقدیم نمودن\nمال موجودی عابد را که با کمال احترام بود مذکور میداشت، که ای\nبرادران مسلمانان من و ای رفقای دینی من و ای\nاشخاصیکه مورد خطاب الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ میباشید\nمن عاجز من ناتوان من ضعیف ما یملک خود را که مقصود\nحقیقی و مطلوب واقعی شماست با کمال رضایت و خورسندی\nبشما تقدیم میدارم آخر نتیجه قتل من برای شما چیست\nاگر میگوئید که پس از قتل بیش از این مبلغ موجود عاید شما میشود"}
{"book": "adl0116", "page": 367, "text": "شماره ١٠ ١١ ٧٦ جلد دوم : سال اول\n\nلاوالله که نخواهد شد و اگر گمان میکنید که شاید استظهار\nاین مطلب بشود بذات پاک خدای بیهمتا قسم که هیچکس\nابراز نخواهد نمود و اگر تصور میکنید که کشتن من اسباب\nاستراحت شما است چه راحتی برای شما حاصل\nمیشود و ..... و نیز در یک قسمت دیگر این صفحه\nتفکرات عابد را از وضع کشتن و اسباب قتاله\nو پرتاب ساختن جسد او در روی زمین توضیح\nمیداد که ای سرمن و ای جسد من آیا شما در\nهمین آن از یک دیگر جدا میشوید ای نفس من که\nدر هر دفعه شهیق و زفیری اعضای رئیسه مرا منقبض\nو منبسط میسازی آیا الان قطع میشوی ای خون\nشجرفی من که الان در داخل بدنم با کمال سرعت و شریانین\nوارد من در حرکت هستی آیا در ساعت دیگر سطح\nزمین را قرمز مینمائی ای نخاع دماغ و اعصاب\nمن که قوی حساسه و محرکه من هستید آیا احساسات"}
{"book": "adl0116", "page": 368, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۷۷ جلد دوم، سال اول\nو تحریکات شما این زمان برطرف میگردد ای جسد قائم\nمن بهمین رودی افتی و ارچون چوب خشکی بر زمین\nمیافتی ای سرمن که حالا مانند شبه جزیره از یک\nطرف وصل ببدن من هستی میخواهی مثل کلوله در سطح\nزمین غلطه بزنی ای زبان من که همچو عندلیب\nخوش الحان در بوستان دهان من مشغول ترنمی\nآیا پس از تصادف با خنجر خون خوار عبس میشوی\nای خنجر خون ریز و ای اسباب قطع حیات من\nتو چه قسم آهنی هستی آیا بیکدفعه کشیدن گلوی\nمرا می بری یا پس از دو سه دفعه ای آلت قتاله من\nآیا زهر داده شده یا بدون زهری و آیا پس\nاز کشته شدن بدنم آیا حس میکند یا نه نمیدانم\nیک نفر از این بیرحمان مرا میکشد یا مثل گرگان\nستمگر هر یکی قطعه از مرا می برد آه بر حال من وافسوس\nبر میزانی من چون مطلب بدینجا رسید سیلاب"}
{"book": "adl0116", "page": 369, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲\n۷۸\nجلد دوم، سال اول\n\nاشک از منبع چشم من جریان یافت و نوک\nقلم از شرح تصورات قلبی من بحال عابد متوقف\nگشته و بمن خطاب نمود که بس است این قدر نوک مرا\nبسوزش میار که طاقت بیش از ین ندارم لہذا میرویم به ذکر\nبقیه حکایت عابد بیگناه * وزوان گفتند حال که استعانت\nاز مرغان ہوا میجوئی اگر اول در کشتن تو اندک تاملی میرفت\nاکنون گنجایش کاہلی نیست پس تیغ از نیام کشیده عابد را\nبقتل و سر از بدن جدا ساختند بیت کشته تیغ تو ہنگام\nشہادت میگفت * جور امروز ترا پرسش فردائی\nہست اما چون خبر قتل عابد در شهر بصره منتشر گشت\nچون همگی اهل شهر کمند متابعت او را بگردن انداخته\nو ربطہ مطاوعتش طریقه رقبه ارادت ساخته بودند\nلاجرم از استماع این خبر عمالت اثر مضطرب گشته\nبطلب قاتلش قدم کشادند بیت خون چکان است\nنمک تیغ ستم میترسم * که پی آخر بدر خانه"}
{"book": "adl0116", "page": 370, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ۷۹ جلد دوم، سال اقل\nقاتل برود. گویند روز عیدی که عامه خلایق در\nمصلای معبود بوظایف عبادت مشغول گشته\nبودند دزدان دغا پیشه در گوشه بقصد شکار دام\nسجاد گستردہ بودند ناگاه فوجی عقاب در آسمان\nبفغان آمدند چنانچه خلق از شور آن در تعجب\nماندند در آن حال بزبان یکی از دزدان بی\nاختیار جاری شد که گویا این عقابان مقتدای\nوصیت عابد خون او را از ما میخواهند جمعی\nاین سخن را استماع نموده مضمون را بعرض\nوالی رسانیدند حاکم شهر دزدان را گرفته\nدر ایذای آنان مبالغه نمود ایشان راه انکار پیش\nگرفته والی پس از زجر زیادتی که نمود بخون\nعابد معترف شدند دهر یکی را عقوبتی\nکردند وَلَکُمْ فِى الْقِصَاصِ حَیٰوةٌ\nیَا اُوْلِى الْأَلْبَابِ بیت دیدی که خون"}
{"book": "adl0116", "page": 371, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲\n۸۰\nجلد دوم، سال اول\nناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر\nکند وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ\nيَنقَلِبُونَ\n\nمحمد علی"}
{"book": "adl0116", "page": 372, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲ ۸۱ جلد دوم ، سال اول\nنمره ( ۵ ) بنات النعش (بقیه انشماره سابق)\nمقررکنیم که هر کس عوض اشیاء خود آنرا بگیرد . موچی پیزار\nخود را عوض او بدهد زرگر زیور تیار کرده خود را و جولاه توپ خودرا .\nپس بعد از غور و فکر زیاد سکه را رواج دادند . ابتدای\nسکه آهن بود که شاید مالیت صد روپیه را بغیر از بارگیری کسی\nبرده نمیتوانست . بعد از ان از مس و نقره و طلا رائج شده دریک\nعصر روپیه چرم رائج بود . حالا نصارا اینقدر انتظام کرده\nاند که سکه کاغذ را رواج داده اند . یک پرچه کاغذ از ده\nروپیه گرفته الی ہزار ہا روپیه میباشد . ہر قدر روپیه\nکه در ان نوشته باشد و ہر جا که مدعای شما با شد مبلغ\nآن را گرفته میتوانید . پس روپیه بذات خود پیچ\nچیز نیست ؛ نه خورده میشود و نه پوشیده . لاکن\nهر چیزیکه ضرورت باشد ؛ عوض روپیه گرفته میتوانیم.\nاین حقیقت روپیه است که بران دولتمدان غرور"}
{"book": "adl0116", "page": 373, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۸۲ جلد دوم، سال اول\nمیکند. حسن آرا:\n- چگونه حرف را بمن نشان دادید . لکن بفرمائید\nروپیه که عوض هر چیز میشود . پس نزد هر کس که روپیه\nاست او مالک هر چیز است و هر چیز در اختیار و تمنای او\nاست . پس غرور و تکبر دولتمند بیجا نیست . محمود:\n- وجه غرور را نمیدانم، اما روپیه بدل چیز است. ولی\nخود کار چیزی را داده نمیتواند . مثلاً فرض کنید که ما\nضرورت پیزار داریم : درین جا دو صورت است . اول\nاینکه پیزار بکار داریم و پیزار موجود است ، دوم\nاینکه روپیه موجود است و پیزار نیست . این هر دو حرف\nیکسان نیست . پس برای روپیه والا حاجت است\nکه روپیه را گرفته بازار رفته پیزار بیاورد. فرض کردیم\nکه پیزار نه یافت و اگر یافت بهیچ جور نشد . پس شما\nفکر کنید که روپیه والا مجبور است یا نه! و دیگر اینکه\nروپیه دار لا که بازار میرود؛ آیا محتاج است یا نه؟"}
{"book": "adl0116", "page": 374, "text": "شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۸۳ جلد دوم، سال اول\nدر حقیقت پیزار والا محتاج نیست بلکه او محتاج آن چیزست\nکه عوض آن قیمت پیزار را خرج میکند. غرض\nکه روپیه والا زیاده محتاج است واگر زیاده محتاج\nنباشد برابر پیزار والا ضرور است. دولتمند خواهش\nسند یک چیز است و کاسب خواهشمند چیز دیگر حسن آراء\nـ لاکن بعوض روپیه هر وقت چیز میسر میشود . محموده،\nـ این خیال شما غلط است اکثر چنین شده است\nکه بعوض یک پیسه دویدیم . لاکن چیز میسر نمیشود\nوالده من حالات بلوا را بیان میکند که تمام مردم\nاز شهر گریختند و روپیه را یک سیر آرد تلاش\nمیکردیم میسر نمیشد . تمام روز مردمان روپیه را گرفته\nخانه بخانه میگشتند و هیچ بدست شان نمی آمد بسبب\nبلواغله از اطراف نمی آمد . نزد کسانیکه موجود\nبود، اوشان برای گذران عیال دارمی خود\nنگاه کرده بودند و میگفتند که روپیه را چه خواهیم کرد؟\nعقل دل مردمان ... میخکد"}
{"book": "adl0116", "page": 375, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n٨٤\nجلد دوم، سال اول\n\nغله اگر بود قوت عیالدار می ما خواهد شد . حسن آرا :\n\nالبته اگر چنین اتفاق پیش شود ؛ روپیه چیز بکار نیست ، لکن\n\nآیا هر روز بلوا میشود ؟ در آنوقت خدا میداند چه باعث\n\nبود ؟ حالا نزد هر کس که دولت است آسوده است .\n\nزندگی آسوده یک خاندان غریب را\n\nمثال آوردن و ثابت کردن که تکلفات زیاد موجب\n\nزحمت است و آرام طلبی باعث کلفت .\n\nمحموده :\n\nاز سبب دولت هرگز آسودگی حاصل نمیشود . خلیفه صاحبه\n\nهمیشه حال این همسایه را نشان داده دانسته ها میگردانید\n\nکه ملاحظه کنید چگونه زندگی آزاد و آسوده نصیب ایشانست ؟ یکی\n\nخود اوست و یک شوهر او ، و چهار پنج طفل که قابل کار نیستند\n\nشوهرش روز مزدوری مینماید . خود زن دستاس\n\nجلال الدین محمد جلال بدخشی"}
{"book": "adl0116", "page": 376, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲ ۸٥ جلد دوم ، سال اول\nمیکند، در خانه او نه تخت است نه فرش. دوسه\nچهار پائی شکسته مونج بی تکلف بر آن نشست\nو برخاست دارند ظروفات شان کوز ها و دیگهای\nگلیست . باقی خیر حسن آباد\n- همین زندگی آزاده و آسوده است ؟ خداوند به دشمن من\nاین طور زندگی میسر نکند . در دنیا ازین علاوه دیگر چه مصیبت\nخواهد بود. او از جان خود بیزار است. شما و خلیفه صاحبه\nبر آسودگی او رشک میخورید. محموده.\n- اول من نیز بر فرموده خلیفه صاحبه متعجب شدم\nو سالهای دراز بر احوال خود او و عیالدار می او فکر میکردم\nآخر دانستم که خلیفه صاحبه راست فرموده بودند . از\nتفکر بسیار معلوم شد که آرام جسمانی و تکلفات جسمانی\nتمام منحصر است بر عادت کسانیکه عادت محنت را دارند\nایشان در آن چنان خوشحال اند که ما به بیکارگی خود آنچنان\nخوشحال نخواهیم بود. همین زن همسایه را دیده ام که بارها\n\nجلال الدین پسر کمال الدین و محند ..."}
{"book": "adl0116", "page": 377, "text": "شمارهٔ ١١ ، ١٢\n٨٦\nجلد دوم ، سال اول\nدر شدت گرمی که از نبودن هوا برگ درخت نمیجنبید و من\nبیرون استاده بر روی خود پکه میزدم؛ با وجود آن\nهم عرق از من جاری بود خدا سلامتی بدارد زن همسایۀ\nکه در دالان نشسته دستاس میکرد و چیزی بیت\nنیز میخواند . اوّل برای من شک پیدا شد که درین حالت او\nچگونه بیت خواهد خواند؟ لاکن هنگامیکه من از دریچه سر خود را\nپیش کرده صدا کردم . دیدم که هشتادش بشاش جواب\nداد که چه میگوئی دختر خلیفهٔ خود را بگو که اندک گندم\nمانده است . فی الحال ان شاء الله آرد را میرسانم\nو به چنین خوش خلقی جواب داد که گویا هیچ تکلیفی بر\nاو نرسیده است . بعد از اندک ساعت دیدم که آرد را\nبر سر گرفته خندان آمد و قول کرده در بین خم انداخت\nخلیفه صاحبه او را صدا کرد که سرخم را بند کردی\nیا نه ؟ زن همسایه جواب داد که بلی سر خم را پوشیده\nبر سر او سنگ کلان را گذاشته‌ام . خلیفه صاحب\nمخزن الفوائد ماه ششم ۶۰۰ صفحه"}
{"book": "adl0116", "page": 378, "text": "شماره ۱۱ ، ۱۲ ۸۷ جلد دوم، سال اول\n\nگفت خوب کردی حالا رخصت هستی! زن همسایه جوا\nداد: آیا دیگر گندم برای آرد کردن نمیدهید؟ خلیفه صاحبه\nکتاب را دید، گفت: نه! حالا ضرورت نیست. چند روز\nآرد داریم، در گرمی آرد زود خراب میشود . زن همسایه\nگفت: به ده بیست روز هیچ خراب نمی شود. اگر\nآرد میکنید بدهید. خلیفه صاحبه گفت: کمبخت یک روز\nآرام کن درین گرمی دلت بیحال نمیشود. زن همسایه در جواب\nنمیدانم عادتم شده روزیکه کار نمیکنم تمام جانم دردمیکند، و نان\nهضم نمیشود. گفت: محموده\n- من در دل خود گفتم که ملاحظه کنید که چه شکایت های\nمصیبت کرده میشود. خلیفه صاحبه:\n- گندم برای آرد میدهم لکن گندم اضافه پیدا شد\nو تول آرد خنک کم. زن همسایه:\n- گندم تر بود، اول که اندک گندم را در دستاس\nانداختم دلدل شد این گرفت. بعد از ان گندم را گرفته"}
{"book": "adl0116", "page": 379, "text": "شماره ۱۱ ۸۸ جلد دوم، سال اول\n\nخشک کردم، در بیرون بدین باعث دستاس نمیکنم که نپرد\n\nدر بین دالان دستاس میکنم، خلیفه صاحبه:\n- حکیم از چند روز انتظار دارم که کدام مرکب والا از کوچه\nبگذرد که پند بار گل زرد بگیریم که دالانرا سیم گل کنیم\nدیگدان ها نیز خراب شده که شما می ساختید زن همسایه:\n- گل زرد چه مشکل است؟ وقت چاشت که نزد\nپدر هست (که نام پسرش بود) نان بُردم، از آنجا\nیک تِگری گل خوب می آورم. زیرا که گل چوچے\nپایش دارد. خلیفه صاحبه:\n- اگر گل رسید، فردا عوض آرد کردن همین کار را بکنید!\n\nزن همسایه:\n- دعا کرده بر آمد بعد از اندک فرصت دیدم که خواهر\nخورد هست یک تگری کلان بر سرش و مادر عقب\nعقب او می آمد دختر را دیده در دلم خوف پیدا شد خبر\nنداشتم که چه آورده است. لاکن بعجلت دویده از دروازه"}
{"book": "adl0116", "page": 380, "text": "شماره ۱۰۱ ۸۹ جلد دوم سال اول\nروى را از سر او پائین کردم دیدم که گل ترجونی است\nمن گفتم که ترا خدا هدایت کند، این چه غضب کردى\nاینقدر بار؟ درین بین زن همسایه نیز رسید همراه او\nجنگ کردن گرفتم که ای زن در دل تو اینقدر رحم نیست؟\nبساط دختر را ملاحظه کن و اینقدر بار را از خانه تا به اینجا\nآوردن؟ اگر دختر اضافگیست یک روز برای او زهر\nداده بکش! هیچ مادر اندر اینچنین نخواهد کرد؟\nنکریرا که من از سر او پائین کردم خود دانستم ، خیلی\nلعن و طعن کردم زن همسایه مرا بطور سرسری گفت که دختر\nجان ما مردم غریبیم و این نیز دختر شخص غریب است\nشب و روز کار ما بار برداشتن است حال اینقدر\nگل چیست؟ این دختر تنها چارپائی ها را بر داشته\nاز یکجا بدیگر جا میبرد روز گذشته یک پله دستاس را\nدر خانه فلان همسایه برده بود. طفلان ما بمانند بچه های\nامیرها نازک و نازدانه نمیباشند. اینحرف زن"}
{"book": "adl0116", "page": 381, "text": "شماره ۱۱ ۱۲ ۹۰ جلد دوم . سال اول\nهمسایه را شنیده خیلی نادم شدم و در دل خود اندیشیدم که\nیا الهی این چه سبب است که برای ایشان نان شکم سیر سیر\nمیشود؟ باز اینقدر مضبوط و قوی چرآهستند؟\nروزی من از خلیفه صاحبه جویان شدم، ایشان جوآ\nدادند که این تمام کارهای محنت است، ما تمام روز و شب\nبیکار افتاده میباشیم طعام را که خوردیم چون در شکم\nمیباشد هضم نمیشود، نه کامل گرسنه می شویم،\nهمیشه بیمار، گاه قبض گاه پیچش، هر روز حکیم میخوایم علاج\nمیکنیم دوا خوردن عادت کرده ایم، مزاجها ما مانند\nگل نازک است باندک اشاره پژمرده میشویم. در هر سوتر\nشکایتهای درد داریم. در گرمی بسبب درد سر حیرانیم از\nدست چشم دردی بعذاب. نه اشتها داریم نه آرام\nاز دست مگس و پشه خواب کرده میتوانیم. از بسیار خور\nدن\nآب یخ و شربتیاس شکم ماست که دم کرد، شکایات\nدرد ریح صبح در شانه و چاشت در کمر و شام در زانو با"}
{"book": "adl0116", "page": 382, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲\n۹۱\nجلد دوم سال اول\nمی آید. زمستان همراه خود سرفه زکام و زلوله پی\nآورد، یک آرام طلبی ما را از تمام لذات و آسایشات\nدنیا بی نصیب ساخته. در طعام صدها تکلیف میشود\nلاکن با ندان خشک غریب لذت می یابد. صدها\nزحمت برای خود خواب می آوریم و با اندک سرفه از\nخواب بیدار میشوم و باز خیلی دیر خواب می برد\nمن حال این زن همسایه را دیده خیلی تعجب می کنم\nدیروز من از سبب شدت گرمی پریشان بر بام\nخود میگشتم دیدم که طفلان همسایه بر چارپایی خشک\nیکی بالای دیگر خود افتاده نه توشک است و نه بالشت\nخیلی مزه خواب رفته اند. از عروسی نا شش سال میشود\nگاهی ازین همسایه خود شکایت بیماری را نشنیده ام.\nدر ماه سنبله هر قسم خانه که باشد ضرور دو سه نفر مبتلا\nتب میشوند. لاکن گوش شیطان کر همسایه و طفلان او\nگاهی دو وقته در خانه شان آتش ندیدم باز هم ما شاء الله\n\nجلال الدین خان ۴۰۰ تخته"}
{"book": "adl0116", "page": 383, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۹۲ جلد دوم، سال اول\nطفلان او توانا و تندرست اند. خلیفه صاحبه از من پرسان کرد که\nاین دختر خورد بخیال شما چند ساله خواهد بود؟ من جواب دادم\nشاید ده ساله خواهد بود. خلیفه صاحبه:\n- نه هفت هشت ساله خواهد بود؟ ببین که از شما کرده\nکلان و تواناست حسن آرا:\n- این حرف شما درست است، در خانه ما نیز حال نوکران\nو خدمتگاران همچنین است که شما بیان کردید، خورده\nخورده اینقدر تیار گشته اند که مشکل شناخته میشوند. محموده:\n- آیا چه سبب است که شما مختار خانه و شکر خداوند که\nهر چیز مهیا و در بدن شما آثار گوشت پیدا نمیشود؟ جاریه ها\nصد دزدی کنند باز هم برابر صاحب خانه خورده و پوشیده\nنمیتوانند. حسن آرا:\n- البته چنین معلوم میشود که باعث محنت است لاکن بفرمائید\nکه کار خدمتگارانرا ما چگونه انجام بدهیم؟ اول از دست ما\nپوره نیست. اگر زحمت کشیده کدام کاری کردیم"}
{"book": "adl0116", "page": 384, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ۹۳ جلد دوم، سال اول\nپس خویش و اقارب ما را بحقارت نظر خواهند کرد\nمحموده :\n- شدن و نشدن را پرسان نکنید. انسان از گل نازک تر و از سنگ سخت تر است. بمانند ما زنانی اند که دستاس میکنند و دیگر صدها کار مشکل را به چنین آسانی انجام میدهند برابر اوشان هیچ مرد کار کرده نمیتواند و همین زنان اند که از جای برخاستن بر اوشان دشوار است. هر قسمیکه انسان عادت گرفت همچنان میشود. حقیر دانستن خویشان چندان اهمیت ندارد در بودن نوکر چاکر بدست خود کار کردن بخیال من در نزد مردم زیاده عزیز شدن است. چقدر خوب است که بدروازه نوکر و درون جاریه موجود باشد و بدست خود کار کردن را انسان عار نداند. خلیفه صاحبه را ببینید که دو نفر جاریه دارند و چند نفر شاگردان که اگر اندک اشاره برای ایشان بکند\n\nبقیه از صفحه ۶۰"}
{"book": "adl0116", "page": 385, "text": "شماره ۱۱ و ۱۲ ٩٤ جلد دوم - سال اول\nامید است که همه و پیشم در تکمیل آن کوشش خواهند\nکرد. لاکن این بنده خدا برای آب خودشان میخیزد\nاین طرف خدارا چه خوب معلوم خواهد شد که ما این بنده\nخود را چقدر عزت دادیم و همچنان او را تابع دارش\nساختیم . لاکن او چگونه بنده نیک من است که هیچ\nغرور ندارد . خود را نا چیز میداند . حسن آرا :\n:: کاریکه از دست خود انسان نشود پس چکند ؟\nمحموده :\nجواب آرا فی الحال بر میشما دادم که بطرف\nهر کار انسان رجوع کند آنرا بانجام رسانده میتواند مطابق\nاین شعر :\nبهر کاریکه همت بسته گردد اگر خاری بود گل دسته گردد\nمگر خیر در دنیا کسیر ا که خداوند دولت و عزت داده باشد\nاگر کار های محنت زیاد را نکند با ز هم هزار ها کار خورد\nخورد هست که بی زحمت انرا کرده میتواند. برای آنچنان\n\nجلال الدین خان ۹۰۰۰ تخته"}
{"book": "adl0116", "page": 386, "text": "شمارهٔ ۱۱ و ۱۲\nجلد دوم سال اول\nکار بر خود تکلیف نکردن و به نوکر چاکر تکلیف کردن خیلی\nعیب است.\nزیرا اول انسان کاهل میشود و عادت آرام طلبی رفته\nآهسته اضافه شده میرود.\nدویم اینکه کاه یکه خود انسان مطابق خیال خود کرد میتواند\nجاریه هرچند لایق و سلیقه دار هم باشد کرده نمیتواند. من قاعد\nخود را چنین گذاشته‌ام هر قدر وقت که از خواندن و نوشتن\nفارغ میشوم در آنفرصت ضرور چیزی کار میکنم. در سال\nشده که لباس خود را خود برش کرده میدوزم در پختن نیز خوب\nبلدیت حاصل کرده بودم لاكن حالا دو سه ماه شد که باز استعمال\nمن کم شده باز هم گوشت سرخ کرد میتوانم در خانه هر چیز که نو\nترکیب باشد من پخته میکنم. حسن آرا:\n- شما پختن را نیز یاد دارید؟ محمود:\n- چه خاک یاد دارم از برکت حلیفه چیزی یاد گرفته ام که گذران\nمیشود من چه که تمام شاگردان مکتب میدانند از ان کرده ایم"}
{"book": "adl0116", "page": 387, "text": "شماره ۱۱، ۱۲ ٩٦ جلد دوم سراج الاطفال\n\nفردا در پغمان میله میکنیم تمام سامان آورده شده است خلیفه\nصاحبم ام فرمودند: موسم گرم است. بدان باعث باید وقت\nاز کار خلاص شوید فردا شما نیز خواهید دید : حسن آرا :\n- آیا سنبوسه هم پخته کرده میتوانی ؟ محمود :\n- انشاء الله چنان سنبوسه پخته کنم که انگشتان خود را همراه\nاو بخوری . لاکن بگو که کدام یکی را پسند داری : شیرین نمکی\nو یا کوفته ؟ حسن آرا :\n- شهر بانو سنبوسه شیرین را چنان خوب پخته میکند که حیرت است؟\n\nصبح خیزی حسن آرا\nحسن آرا :\n- من وقت آمده نمیتوانم زیرا از خواب ناوقت میخیزم : محمود\nبمجرد شنیدن کلمه ناوقت بی اختیار خنده کرده گفت :\nآیا شما هر روز وقت آفتاب برآید از خواب بیدار میشوید؟\nحسن آرا :\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 388, "text": "ایقاظ\nالحمدلله «آئینه» بواسطهٔ این دو شماره جلد دوم خود را\nاکمال نمود. تمنائی که بطرف نشر معارف وعلوم در دل\nمضمرت نهاد خود داشت ! بر زبان و فعل نیز باظهار و\nثبوت رسانید. بعد ازین با چهرهٔ مصفاتر از سابق با زنا\nمطبوعات عرض اندام میکند وخط و خال هر گونه علم و\nمعرفت را با انعکاس ضیای صدق تحلیل و تجزیه مینماید شماره\nاول جلد سوم خود را با حروفهای دلچسپی کاغذهای مجلا\nبمشاهده قارئین خواهد رسانید .\nپس مشترکین معارف پرور است که جواهر اشتراک خودرا\nکه تاحال منعکس نساخته اند باید محاکمه فرمایند وگرنه از شماره آینده\nدوکان استفاده شان را آئینه بندی نخواهد کرد و بآثار\nمعرفت شان ذخیره نخواهد گردید .\n(اداره)"}
{"book": "adl0116", "page": 389, "text": "خاطرنشان\nخواهشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل محاسبه وزارت معارف در سائر\nولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف انشا داده طلب مجله\nمینمایند اما در خارج به نماینده خانها دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.\nقیمت اشتراک بقرار ذیل است:-\nسالیانه در داخل . . . . . هشت روپیه کابلی.\n\" خارج . . . . . . . شش روپیه کله دار یا دوروبله.\nفی پاکت جلد در داخل 1/2 روپیه (45 پیسه) در خارج یکروپیه قیمت جنسی آن\nذیل :-\nدر مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه وکلا\nآئینه باشند خواه مشترکین.\nهمچنین براهل علم قلم کار ائینه رایگان معلمین معلمات طلاب طالبات ارزان ست (نصف)\nاعلان\nاشتهاراتیکه جهت علوم وفنون باشد: بهر پنج کلمه یک پیسه جهت تجارت وصنایع با سد بکیر؟\nپیسه اخذ شده درج خواهد یافت. اشتهار تا یک مضمون از سه دفعه زیاده درج نخواهد گردید."}
{"book": "adl0116", "page": 390, "text": "جلد سوم ، سال دوم\nمقالات وارده بریاست\nدار التالیف آمده پس\nنمیگردد\nاداره حق اصلاح\nو درج مقاله را دارا\nاست\nمجموعه\nتاریخی ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، اخلاقی ، تربیوی\nآئینه عرفان\nباحث از مساعی علمی و انکشافات مدنی است که از طرف ریاست\nدار التالیف وزارت معارف در هر ۱ ماه نشر میشود .\nمحل اداره : کابل بستان سرای - وزارت معارف - دار التالیف\nبرج جوزا ١٣٠٤ له\nدار السلطنة كابل\nمطبعه شرکت رفیق"}
{"book": "adl0116", "page": 391, "text": "FRONT\nNO 370 A\nK B\nSPECIAL QUALITY\nMANUFACTURED\nFOR\nAHMED ABDUL KARIM BROS\nRANGOON CALCUTTA BOMBAY\nMADE IN JAPAN"}
{"book": "adl0116", "page": 392, "text": "شماره ١٢\n١\nجلد سوم ، سال دوم\n\nيك نظر به ثبوت تمدن ومعارف\nيا (بقیه از شماره سابقی)\nعن بحت يا درد المالتاليه\nپروگرام دارالعلوم\n\n١\nصرف\nعربی\n\n٢\nنحو\n\"\n\n٣\nمنطق\n\"\nارسطو\n\n٤\nکلام\n\"\nقدما و متاخرین\n\n٥\nحکمت نظریه وفلسفه قدیم\n\"\nافلاطون و ارسطو\n\n٦\nفقه\n\"\n\n٧\nاصول فقه مع میراث\n\"\n\n٨\nتفسیر\n\""}
{"book": "adl0116", "page": 393, "text": "شماره ۱۲ ۲ جلد سوم، سال دوم\n۹ مناظره عربی\n۱۰ علم البلاغه \"\n۱۱ تاریخ قرون اولی و وسطی فارسی\n۱۲ جغرافیای عمومی و خصوصی \"\n۱۳ حساب باصول تازه \"\n١٤ هندسه مستویه \"\n۱٥ هیئت بطلمیوس\n١٦ حقوق بین الدول عمومی فارسی\n۱۷ حقوق بین الملل خصوصی \"\n۱۸ ادب عرب\n۱۹ اصول انشاء و کتابت عربی فارسی\n۲۰ تجوید\n۲۱ عروض و قوافی عربی\n۲۲ اخلاق عربی\n۲۳ تصوف \""}
{"book": "adl0116", "page": 394, "text": "شماره ۱۲\n۳\nجلد سوم ، سال دوم\n\nاینقدر بعد از قرائت جدول گفت که در آینده شاید مضامین ذیل\nشامل پروغرام رسمی دارالعلوم گردد . اسم با مسمی خواهد شد :\n\n۱ | اصول تفسیر\n۲ | علم الوضع\n۳ | حکمت طبیعیه\n۴ | کیمیای عضوی و غیر عضوی\n۵ | علم الاقوام\n۶ | فلسفه علوم\n۷ | الجبر\n۸ | المثلثات\n۹ | علم اجتماعی\n۱۰ | علم اقتصاد\n۱۱ | تاریخ ادب عالم\n۱۲ | تشریح و فزیوتوری\n۱۳ | تاریخ ادیان"}
{"book": "adl0116", "page": 395, "text": "شماره ۱۲\nجلد سوم، سال دوم\nبنا بر مصلحت وقت مختصرا گفتم:\n- وابسته وقت است . یعنی وقت و احتیاج در\nنظر گرفته خواهد شد .\nسیاح هوشمند بساعت خود دیده گفت :\n- ساعت یازده و نیم است. نیم ساعت دیگر وقت\nداریم. آخرین سئوال من که با بتدالبسته است !\nامیدوارم بی جواب نگذارید. با کمال مسرت و مفتخرت\nگفتم :\n- چشم مهربانی کنید!\n- دارالتالیف از کدام تاریخ باین طرف دائر\nاست و تا امروز چه کرده ؟\nبلا درنگ کتاب مواقف را کشادم. برای\nتقویت میان صفحات و جلد (وقایه) سرصفحه سراج الاخبار\nچسبانیده بودند. همین عبارتها را خواندم:\nبرای اطلاع ناظران کرام فهرست مؤلفاتی را که از\n\nترتیب سوسیس - شماره ۱۲ - س ۶ - ۶ بقیہ دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 396, "text": "شماره ۱۲\nجلد سوم، سال دوم\nابتدای دارالتألیف سنهٔ ۱۳۲۵ هجری الی الآن ۱۳۳۱ انجام\nیافته و طبع رسیده در مکاتب دولت برای تعلیم اولاد\nوطن مقدس مقرر گشته اند تحریر داشتیم ....» [ شمارهٔ\n۱۷ سال دوم سراج الاخبار]\nدرین جدول اسم هژده کتاب ابتدائی را که در ظرف\nشش سال تألیف یافته ذکر کرده\nممنون شده بملاطفت گفت :\nمعلوم میشود که دارالتألیف نیز سن رشد خود را حاصل\nکرده بیست سال برای استحصال کمال یک مؤسسه\nخواه علمی باشد خواه اداری خیلی باعث امید و مفخرت\nاست ، گفته میشود افغانستان از بیست سال باینطرف\nدر قید تألیف و ترجمهٔ کتب و علوم بوده همچنین قیاسًا دانسته\nمی شود که در ظرف شش سال ۱۸ کتاب بدست آورده\nباشد؛ در شش سال دیگر امیر شهید بیست الی بیست و پنج\nکتاب دیگر البته بوجود آمده ؟ یعنی در ظرف دوازده سال،"}
{"book": "adl0116", "page": 397, "text": "جلد سوم ، سال دوم ٦ شماره ١٣ / ٤\n\nحکومت سابق تقریباً چهل کتاب در کتبخانه عرفان مملکت\n\nذخیره ساخته . حال در مدت سلطنت اعلیحضرت غازی\n\nبهمین نسبت رسیده باشد ؟\n\nاین تخمین البته قياس مع الفارق بود . برای تصحیح\n\nگفتم :\n\n- غالبا بترقیات دور امانی جناب سیاح کمتر متوجه بود\n\nاند ؟ چونکه تنها تقریباً همین سه سال که بنده فعلاً از کار های دارالتالیف\n\nوزارت جلیله معارف مسبوق و با داره این کارخانه علوم\n\nمصروفم ، تقریباً یکصد جلد کتاب که ربع آن متعلق بکتب های\n\nابتدائی و سه ربع آن داخل نصاب مکاتب رشدیه و دارالمعلمین\n\nو خارج مکتب میباشند تالیف و ترجمه شده . طبیعی است که در\n\nدو سه سال ابتدای سلطنت عصری اعلیحضرت همایون غازی\n\nبنا بر تشکیلات تازه و تطبیقات آن زیاده بر چهل - پنجاه کتاب\n\nزیر تالیف و ترجمه آمده . علاوه برین بواسطه اشخاص و وزارات\n\nسائره از ترجمه گرفته تا تالیف از پنجاه جلد کتاب زیاده تر بکتبخانه"}
{"book": "adl0116", "page": 398, "text": "شماره 1/13 ۷ جلد سوم، سال دوم\n\nملت اضافه شده . همچنین تقریباً یکصد جلد نظامنامه خورد و بزرگ\nکه شالودۀ قانون اساسی این دور ترقی و استقلال افغانی است.\nبالذات این مرکز عمران و عرفان یعنی اعلیحضرت امان الله خان\nبملت خود بدون تأخیر اهدا داده .\n\nبرین وجه گفته میشود که از ابتدای سال جلوس همایونی تا امرز\nبنابر ترقیاست مجدانه این پادشاه جوان بخت سه صد جلد کتاب\nو نظامنامه بوجود آورده دستور حیات و رهبر نجات همین\nملت شده و حاضر کرده است . اگر بحکومت سابق قیاس کرده\nبا وجود انکه قابل قیاس نیست _ شود بیک حساب بسیط\nگفته میشود که اعلیحضرت امیر شهید در هر سال سه و نیم کتاب\nکه وسطی از پنجاه صفحه زائد نیست بملت خود داده اما اعلیحضرت\nغازی در هر سال چهل کتاب که وسطی از یکصد صحیفه بالاتر است\nاحسان کرده یعنی ده مثل عصر سابق در معارف افزوده هیچ\nشک نیست که روز بروز بیک سلسله عددی تزاید کرده خواهد شد.\n\nچنانچه تنها امسال پنجاه کتاب داخل وخارج مکتب در علوم متنوعه"}
{"book": "adl0116", "page": 399, "text": "شماره ۱۲/۱\n۸\nجلد سوم ، سال دوم\nبدست خواهد آمد . حال شما اگر بنظر سطحی هم به بینید تقدیر کرده میتوانید .\nاینک در خصوص ترجمه و تالیف ، این ستاره اقبال افغان چنین ترقیات شایانی داد ، پس بحال سائر امور اقتصادیه ، زراعیه ، ملکیه ، عسکریه و سیاسیه خود حکم واستدلال بکنید . مثلاً : سرکها ، باغ ها ، و سائره که تعداد آن خروج از موضوع خواهد شد . صرف نظر میکنیم مع مافیه در جواب این همه احتیاجات بمضمون وَلَكِن لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي گفت :\n- اگر اسمای کتب مؤلفه اداره خود را که در روزهای ماموریت بپاس ترجمه و تالیف پوشانیده اید و یا در دست تالیف و ترجمه دارید ؛ مهربانی کنید خیلی بر ممنونیتم می افزائید .\n- بچشم اینک بجدول مذکوره\n\nباقی دارد\n\n۷ حصه سیاه نمبر ۴ وزارت جلیله [ILL] سعین اللی +"}
{"book": "adl0116", "page": 400, "text": "شماره ۱۲ / ۱\n۹\nجلد سوم، سال دوم\nمعارف پرورهای شاهانه\nحقیقتاً دور تغافل در وطن عزیز ما خاتمه یافته، عصر تکامل افاغنه مجدداً قابیلیت\nضیای حقیقت انتمای خود را با ارائه مینماید. اعلیحضرت امیر امان الله خان\nیگانه رهنمائی است که ملت خود را بوسیله رافت و شفقت بشاهراه\nترقی سوق و حرکت میدهد ، درین راه همینانکه از مهربانی و الطاف\nدریغ نمی فرماید، برای حصول این مقصد اگر لازم شود، از زجر و توبیخ\nنیز دست نمی کشد.\nمراحم و اشفاق شاهانه بی فلسفه و عاری از معدلت شماری نیست\nذات حمیده صفات شاهانه مراحم و اشفاق را سوء استعمال نمیفرمائید\nتاجور وحقا بشمار نرود. اعزاز و اکرام مأمورین دولت شاهانه در آنها\nبرای رفاه و آسودگی و ترقی ملت نجیبه افاغنه توضیع و توسیع مینماید.\nنه برای ازدیاد اعتبارات واقتدارات شخصی.\nچنانچه تفتیش ولایت قندهار یکی از آیات بینات اراده و عزم\nراسخ پادشاهی نشان است که نسبت به ترقی افغانستان همیشه اظهار"}
{"book": "adl0116", "page": 401, "text": "شماره ۱۳ ۱۰ جلد سوم، سال دوم\n\nفرموده و میفرمایند، اگرچه تفتیش شاهانه در ظاهر احوال مثل سائر امور نوآغاز مملکت هنوز یک امر جدید و یک مسئله امیدواری انگاشته میشود؛ اما این قدم نخستین ذات شاهانه در راه اصلاح امور و جریان قوانین موضوعه رفته رفته ما را بمنزل مقصود میرساند و نیز مایه سعادت و سلامت ما را فراهم میکند، محققین ما همه تن ازین اقدام اصلاح جویانه شاهانه متوقع نتایج حسنه می باشند. یقین دارند که در آتیه قریب از اینگونه اقدامات و مساعی ذات خسروانه بسی فوائد و عوائد شامل احوال ما میتوان شد. در قندهار علاوه از بهار اصلاحات و رفع مشکلات امور عسکری و کشور آنچه معارف خواهان و ارباب ذوق از کارنامه های اعلحضرت غازی حظ گرفتند و استفاده کردند، تعمیم مکاتب و تشویق و ترغیبی است که تنها به دانش پروری معارفگستری شاهانه منسوب است.\nتمام افراد ملت افغان بشوق اند که سیاق و مساق مضمون کلام این رهنمای عصر بحر عرفان و عمران وطن چیز دیگر نبوده و ارشاد و هدایت"}
{"book": "adl0116", "page": 402, "text": "شماره ۱۲\n۱۱\nجلد سوم، سال دوم\nاین پادشاه خردمند غیر از فوائد و سعاداتی که منحصر به تحصیل علوم\nاست مقصود دیگر نشنیده نشده است.\nازین رو وجود عرفان نمود شاهانه را محیی یگانه معارف دیده، اداره\nموزه علاوه میخواهد انچه از تفتیش قندهار برای خود افاده و افتخار\nحاصل کرده انرا نیز بحضور ارباب فکر سلیم ارائه کند.\nدرین سفر قندهار اعلیحضرت غازی اشیاء قیمتدار عتیقه را\nاز قندهار دستیاب فرموده موزه کابل را بان مزین کردند\nاشیائیست که مخص منوبات تاریخی افاغنه گفته میشود و فہر\nاشیای مذکور ذیلا مرقوم میگردد :\n١:- دیگ سنگی شکلا مانند نیم کره مجوف که محیط خارجی آن از\nدیگ تاء - اح به شش منطقه نوشته دارد ۱ عدد\n۲ :- مسکوکات قدیمه یونانی ، کوشانی ، ساسانی ، اسلامی\nاز طلا و نقره و مس ۷۰۰۰ عدد\n٣:- میل تفنگ (قربونه) چهار میله که ظاہرا یکمیله و حجر آن چهار\nمیل را نشان میدهد ۱ عدد"}
{"book": "adl0116", "page": 403, "text": "شماره ۱۳\n۱۲\nجلد سوم، سال دوم\n۴: – قالین کهنه مندرس از یادگارهای مقبره اعلیحضرت احمد شاه افغان درانی که از حیث نقش و ساخت از قالین های زمان ممتاز است . . . . . . . . . . . . . . . ۴ قطعه\nتشریحات امتیازات این اشیاء\nدیگ سنگی:\nاین دیگ یکی از اشیاء نادره تاریخی و کارنامه های اسلامیه و از یادگارهای مهمه پادشاهان و امراء افغانستان گفته میشود، نظر بجودت صنعت آن که از یک پارچه سنگ سیاه شگاف مشابه نیم کره مجوف که دائره لب آن از طرف درون مستدیر و از طرف خارج مضلع مشتمل بر ۲۴ ضلع تا شش انچ و طرف اسفل آن اندکی طولانی ساخته شده و هم از مضامین نوشته های اطراف آن که در شش منطقه متوالی ملاصق یکدیگر بعبارت طولانی مفصل تحریر شده یک لایحه تاریخی ترقی تمدین و تمدن مستعمرات شهر قدمیه قندهار را نشان میدهد.\nبعضی نوشته های دیگ مذکور نابود شده خصوصاً در منطقه اوّل"}
{"book": "adl0116", "page": 404, "text": "شماره ۱/۱۳\n۱۳\nجلد سوم . سال دوم\nاز طرف لب دیگ و یک منطقه اخرین آن بکلی محو گردیده\nبهمین سبب اسم بانی و واقف آن نامعلوم کشته ماند و با.\nنوشته های آن تا جائیکه امکان خواندن و مفهوم شدن\nداشت : بکمال دقت، نقل نوشته های آندین اوراق\nثبت شد.\nنقل نوشته های دیگ مذکور که در سطح محیط خارجی آن\nمنقوش است :\nدائره فوقانی که سطح لب دیگ مذکور گفته میشود بخط ثلث\nعربی نوشته داشته بعضی جاهای آن شکسته و بعضی محو\nشده باز هم بکمال دقت انچه از اثار مفهوم شده نقل آن\nگرفته تحریر شد.\nمختصرا اینکه هرجایی آن که خوانده و مفهوم شد ثبت شده\nو انچه غیر ممکن بود جای آن خالی و نقطه زده شد تا معلوم باشد\nدائره سطح لب دیگ ...... علیه الصلوات وافضل من\nالتحیات ...... درین ایام خجسته فرجام .."}
{"book": "adl0116", "page": 405, "text": "شماره ۱۲ ۱۴ جلد سوم ، سال دوم\n\nتوفیق عالی یافت جمال سلطنت و مملکت . . . . . .\nافضل الاهالی مرجع الاکابر و الاعالی . . . . . . . .\n. . . . شجاع . . . . . . . . . . . . . . . .\nمنطقه اول : حضرت باری خواجه ایوب انصاری\nو بعد از انکه حضرت واقف مذکور . . . . . . .\n. . من له الولائیه . . . . این را ساخته و هم\nاز برای اولاد وقف نموده . . . متوالی و . ظر. .\n. . . انحضرت وقف کرد حضرت واقف مذکور\nبر بقاع مذکوره و بر مدرسه که والد واقف مذکور بنا\nنموده و محاذی این مدرسه مذکور وقف لازم کرد . .\n. . واقع در ولایت قندهار موسوم به (سنگ حصار)\nدر حالی که حق و ملک وی بود و به بیع صحیح شرعی خریده\nبود از اولاد جناب امیر مرحوم امیر نظام الدین جنیبکه\nسلطانلازم مغفور سعید شاهرخ میرزا بمبلغ هزار و\nپانصد مثقال نقره سره بضربه تنجکی و تمامی قریه واقع"}
{"book": "adl0116", "page": 406, "text": "شماره ۱۱ ۱۵ جلد سوم ، سال دویم\nدر ولایت مذکور موسوم به (ده روح آباد) . . . جناب\nواقف مذکور . . . ببیع صحیح . . . . مثقال\nنقره از وجه حلال ضرب کرده . . . بعضی آن . .\n. . . همگی و تمامی (حجکک) .\nمنطقه دهم : که از همین نهر مذکور جناب واقف مذکور\nآب بدانجا برده احیا نموده و همگی و تمامی (مسکنه)\nکه جناب واقف مذکور از ورثه امیر جلال الدین فیروز\nشاه که ملازم استان حضرت سلطان مغفور مذکور\nبوده ببیع صحیح شرعی خریده و همگی و تمامی این ده\nقناتی موسوم به (حک) واقع در میانه میمند\nو کوشک نخود و همگی و تمامی قنات (چیل گزب)\nکه قریب بکوشک نخود واقع است و همگی و تمامی\nاعناقات چهار قطعه باغ در کل این قریه قطعه (اعلم)\nو قطعه (ده زنگی آباد) و قطعه (ده میخوش) و قطعه\n(در هومال) و همه گی و تمامی اعماقات که واقف\nآیت عرفان عبد الرحمٰن ناظم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ."}
{"book": "adl0116", "page": 407, "text": "شماره ١٤ ١٦ جلد سوم، سال دوم\nمذکور بنا کرده هشتاد و شش در دکان واقع در\nبازار ارشوه ی بیرون بلده قندهار بقرب\nمدرسه مذکور جانب جنوبی مدرسه و منجمله شانزده\nباب دکان متصل راه گذر و دیگر جانب غربی\nبازار مذکور و هفت در دکان جانب شرقی\nبازار مذکور جانب شمالی مدرسه مذکور و پنجاه\nو یک در، جانب شرقی بازار مذکور بیست\nو هفت در جانب غربی بازار مذکور بیست\nو چهار در و نوزده سغون همگی و تمامی اعتا\nقانت حمامی واقع در چهار سوق بازار مذکور\nو همگی و تمامی کاروانسرای واقع در اندر\nون بلده مذکوره حدود جمله موقوفات و موقو\nعنها در و قنیه مسطور است و جمیع انچه از مو\nقوفات بایه شمره از حد و د مرافق و حقوق و ادا\nمرکبه خاصه مذکوره کل از قبیل موقوف فیها و\nباقی دارد\nنمبر ٣ ٤ و قفنامچه مدرسه جامع موی مبارک ١"}
{"book": "adl0116", "page": 408, "text": "شماره ۱۳\n۱۷\nجلد سوم، ساله دوم\n\nافاده تحریر\n(خصوصیات لفظ و قلم)\n\nادب : در لغت اندازه و حد هر چیزی را نگهداشتن است،\nو بمعنی دانش و طور پسندیده هم آمده . اما در اصطلاح ادب یا ادبیات\nهر زبان عبارت است از لفظ قلم همان زبان چه هر زبان دارای دو شعبه\nاست : یکی زبان گفتگوی عموم که دو نفر یا بیشتر با هم در و برو\nخیالات خودشان را زبانی اظهار میکنند سخن میزنند. سخن میشنوند.\nاین گفتگو عبارت است از الفاظ مروجه روزمره که عام فهم بود\nخورد، بزرگ، خوانده، ناخوان، نویسنده، غیر نویسنده در ادای\nکلمات، ترکیب جملات فهم معانی از الفاظ با همه یکسان دیگرنگ میکنند.\nهر که سخنی زند و ما بشنویم فورا بمفاد سخن و مطلب سخنگو پی برده مدعا را\nمیفهمیم. البته بعض اشخاص نسبت به بعضی خوش اختلاط و شیرین زبان\nمیباشد ولی این شیرین زبانی راجع است بحسیات و خیالات او\nنه بالفاظ و عبارات چرا؟ در گفتگوی زبانی همه یکرنگیم .\nو نیز گفتگوی زبان غالبا یک جمله ـ دو جمله و بعباره دیگر مختصر میباشد.\n\nاندیشه عثمان علی ادم"}
{"book": "adl0116", "page": 409, "text": "شمارهٔ ۱/۱۲\n۱۸\nجلد سوم، سال دوم\n\nزیرا سخنگو مدعای خودش را گفته سکوت میکند؛ و در جوابش مخاطب سخن آغاز می نماید. وقتی میشود این گفتگو هم طولانی باشد. چرا سخنگو اگر مطلب طولانی داشته و خواهد بمخاطب اظهار کند البته مطلب طولانی عبارت طولانی میخواهد چه عبارت لباس معنی و بایست باندازهٔ او باشد. بهر تقدیر سخن زبانی دراز باشد یا کوتاه بشنونده مدعای سخنگو را میفهمد.\n\nآمدیم بر ادبیات یعنی لفظ قلم که با زبان گفتگو مغایرتی داشته دارای خصوصیاتی چندی است که بعضی از ان را بیان میکنیم.\n\n۱- لفظ قلم گاهی در بعضی از کلمات یا جمله تقدیم و تاخیر میکند و مطلب فصاحت یا خوشنودی عبارت میباشد: پادشاهی را شنیدم بکشتن بیگناهی اشارۀ فرمود بیچاره در حالت نومیدی بز بانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت.\n\nاصلا ترتیب عبارت این جور است: شنیدم پادشاهی را که بکشتن بیگناهی اشارۀ فرمود بیچاره ملک را بز بانی که داشت در حالت نومیدی دشنام دادن گرفت.\n\n۲- گاهی در میان یک جمله که هنوز تمام نگشته جمله دیگری درآورند و درآن"}
{"book": "adl0116", "page": 410, "text": "شماره ١٣\n١٩\nجلد سوم، سال دوم\n\nمدعائی میباشد : بر بالین تربت یحیی (علیه السلام) معتکف بودم\nدر عباره فوق (بر بالین تربت یحیی معتکف بودم) یک جمله و (علیه السلام)\nجمله دیگری است که در میان جمله اول آمده و مدعا تعظیم نام مبارک حضرت\nیحیی است علیه السّلام .\n\n٣ – بعض کلمات برای زینت عبارت زائد می آید طوری که معنی بدون\nآن تمام میباشد . این جور کلمات زائده غالباً حرف میباشد\nمثل : بر – در – به – فرا وغیره (دوشکر اندرش مزید نعمت)\nدر فقره فوق اندر زائد آمده .\n\n٤ – لفظ قلم غالباً مطلب طولانی بیان میکند مانند، مقاله، مکتوب\nوغیره هرگاه مختصر باشد باز هم از چهار پنج سطر کمتر نمیباشد مانند\nرقعات مختصر از پنجهت مشق چیز نوشتن خیلی لازم است تا زبان قلم را\nروانی و طلاقتی پیدا شد هنگام نوشتن کلالت نکرد و از عهده چند سطر\nنوشته بخوبی برآید . بلی نویسنده کم استعمال نمیتواند ما فی الضمیر خودش را\nبلفظ قلم شسته و رفته بیان نماید ولی کم و زیاد مطلب را عرضه دهد\nخلاصه خصوصیات لفظ قلم بسیار و ما بهمین چند خاصه اکتفا ورزیدیم.\n\nعبد الله"}
{"book": "adl0116", "page": 411, "text": "شماره ۲\n۲۰\nجلد سوم، سال دوم\nمعرفی\n\n(ارسطو) در قرون اولی میگفت: «چنانچه از یکدانه گل باغی بوجود نمیآید\nهمچنین انسان بیک فضیلت صاحب ملکه آن نمیشود.» یعنی مشق لازمست.\nکذا (تن) که یکی از علمای فلسفه قرن گذشته است؛ چنین میسراید: چیز خوب\nنوشتن نتیجه خواندن چیزهای خوب است.» یعنی ممارسه میباید.\nاینست که یکی از اطفال پیر و نوجوان امروز بتعبیر دیگر او بی ازاد باشی\nپنج سال است که در جویبار بین السطور ادبیات قدیم و جدید بلا آرام مشق شناوری\nنموده جیب جیره (سلول های) دماغی خود را از صدفهای الفاظ گزیده رنگین\nو گوهرهای آبدار مضامین بدیع پر میکند و بزور تخیله ابداع کار خود اشکال تازه\nمیبخشد.. شاید که عمومیت فکر (ارسطو) و خصوصیت سخن (تن) را ملتفت\nنباشد! مگر استعداد ادبی این جوان بهمه حال نیقدر را یقیناً سرمشق کرده\nکه ادبیات (انطباعات هیجی است که صنعت کار از فطرت اقتباس کرده\nبوسائط مختلفه در روح سامع و خواننده خود تلقین ذوق بدیع مینماید.) را\nبا روح ملکوتی بشر و ذوق سلیم را با حیات انسان توام دانسته بهر جا که شعر"}
{"book": "adl0116", "page": 412, "text": "شماره ۱۲ ۲۱ جلد سوم، سال دوم\n\nرنگینی در میان ادیبان زبان پیشتر از بحرکت الهام پروری نمیخیزد. در\nروی هر لوحه که سخن بلندی دید؛ مانند چشم مریض و بیدار بگردش و خرام\nمینشیند. این عصر قبول صنعت هر نوا که از اصفهان بشنود؛ در حال سلاما بیان\nمیفرستد، هر مقامی که از عراق بگوشش برسد بلادرنگ صله آفرینی تحفه او با\nمیسازد. مقامی در پرده نظم سروده (سرور) میشود نشری تالیف نموده در شعر\nمنشور پروفیسور خیابان بها رخواهد گردید.\nاینک درین روزها بر فاقت مکتوبی شرح حیات عمر خیام را ترصیع\nداده پیش آئینه عرفان که تسلی ده قلم و علم جوانان رشید است مقاله\nآورده طوطی وار بخت آنرا میخواهد سبز بسازد. مثل اینکه هر کس در خانه\nآسیا با نوشته خو آمده تعیش میکند، چیزی نوشته بمعرفی قلم خود برآمده است.\nآئینه نیز مع الامتنان جواهر گزیده آقای سرور جان را برای\nجوانانی که آرزوی قلم زنی دارند؛ ولی این جرأت را در میدان مطالعه\nمنحصر مینمایند، ممکناً للسائرین نمود.\nاین نوشته اولین قدم تجربه سرور جان است که مشاربالبنان\nجوانی است و نخستین چکیده ایست که چهره مطبوعات محدود با قلم شیرین\nخود وشمه میکند.\nامید است که آینده احساسات ادبی اقتباس و هیجان بخش نموده شربت کلک عزیزان\nکشد و از مخیله بدیع کار خود مناظر نفیس به پرده های سامعه قارئین تصویر کند. این مکتوب\nو آن مقاله: اداره آئینه"}
{"book": "adl0116", "page": 413, "text": "شماره ١/١٢\n۲۲\nجلد سوم، سال دوم\n\nادیب محترم ائینه عرفان\n\nمن به فکر پاک و نیات بی‌ آلایش و مقام ارجمند شما سلام\nمیکنم. چرا شما هستید که کلمات خود را مانند (سعدی) و (ویکتور\nهوگو) بمشابهٔ صدای آسمانی در جامعهٔ تنگ و محدود ما با جمعیت\nپرحرارتی پراکنده ساخته بگوش تمام ذرات این محیط میرسانید. گل\nکاریهائیکه تا امروز بر صفحات آئینه عرفان و دیگر نشریات\nدارالتألیف نموده اید مرا و هم وطنان مرا بتقدیم سلام و ادا میکند.\nو یکی از آثار ادبی چندی قبل دیده ام:\n(فلاماریون) معروف در یکی از شاهکارهای خودش موسوم به (لُوسِن) تصریحاتی\nدارد که: «در پرتو روشنائی و نور کوچکترین حرکات و محقرترین\nکلمات انسان منقوش و مرتسم و در صحنهٔ ابدیت باقی و برقرار\nمیماند» آیا شما نیستید که سایهٔ منحصر روشنائی این عصر که با مکنونات\nمتجدده افکار غرب را با شرق ممزوج کرده بدر و دیوار کابل تابش\nمی‌دهد با بحث‌های فلسفی و مصاحبه‌های اخلاقی و ادبی که شایستهٔ"}
{"book": "adl0116", "page": 414, "text": "شماره ۱۲ ۲۳ جلد سوم ، سال دوم\nیک محیط نورانی و پر معرفتی است تقویت و تأیید میکنید .\nو بقول (فلاماریون) کوچکترین کلمات خود را بر صحنه ابدیت\nباقی و بر قرار می نمائید و در زیر هر یک از سطور پر معانی خود\nچندین درس صنعت و سرمشقهای بدیعیت مستور میسازید\nمن هم بنا بر تشویق و ترغیب شما با وجود یکه درخت تا ثیر\nاین موسم فکر در دماغ من و خامه در کف من سرد و منجمد\nگردیده خواستم شرح حال حکیم عمر خیام را بنویسم :\nچرا که من او را درخشنده برلیان تاج مشرق میدانم.\nهر کس بآن روح بزرگ او که در زیر رباعیات او پوشیده\nشده در التهاب است ، آشنا شود، حتما او را قابل\nتقدیس میداند و در پیش شعیریز م طبیعی اش خود را\nمات و مبهوت میگردد . من هر وقت که بقطب او فکر میکنم\nو بعظمت فکر می این موجد و متفکر غوطه ور میگردم ؛ بلا تردید آنرا\nشاهکار خدائی میدانم . اگر در آثار مقدسه دینی به بینیم\nخدا و ند انسانیت بمظهریت خود نقاشی کرده است (خلق الانسان)\n\nدر ریختن خونهای بی گناهان چه فایده"}
{"book": "adl0116", "page": 415, "text": "شماره ۱۲\n٢٤\nجلد سوم، سال دوم\n\nعلی صُوفِیّه) حقّا باید تصدیق کرد و اعتراف نمود که\nانسان وقوهٔ فکر او بر تمام ممکنات و بر کافهٔ کائنات مزیّت\nو برتری دارد این است که من حالات و سوانح حیاتی این انسان\nبا عظمت و این دهقان پرورش یافته آغوش طبیعت را که\nافتخار ما آریانیانست ، تتبع و جستجو نموده از روی اسناد\nتاریخی و تذکرات مؤلفین مشرق و مغرب هر قدر که راجع\nباین شخص بزرگ دیدم و شنیدم جمع نموده بپیشگاه\nشما تقدیم نمودم.\nآقای شائق از مقام غبطه انگیز شما امیدوارم که\nدر پاورقی آئینه عرفان خود آنرا مرتباً درج نمائید در خاتمه بقلم\nپاک و فکر بی آلایش تان احترام میکنم:\n\nسرور"}
{"book": "adl0116", "page": 416, "text": "شماره ۱۳ ۲۵ جلد سوم، سال دوم\n\nخواجه امام عمر خیام\n\nابوالفتح عمر بن ابراهیم الخیامی نیشاپوری از مشاهیر حکمای\nو ریاضیین او اخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم هجری بوده یکی\nاز مفاخر بزرگ ایران است ولی شهرت فوق العاده\nکه در بلاد شرق و درین اواخر در اروپا و امریکا بهم رسانیده\nهمانا بیشتر (یا فقط) بواسطه رباعیات حکمت آمیز او است،\nکه در اوقات فراغت تفریح خاطر و تشحیذ ذهن می سرود\nو سائر فضایل و مناقب او در تحت شعاع شعر مستور مانده است\nگمان میکنم بهترین و کامل ترین ترجمه هائی که ازین حکیم بزرگ\nنوشته شده آن است که پروفیسور ادوارد براون معلم زبان\nفارسی و عربی در دارالفنون کمبریج از ممالک انگلستان\nدر کتاب نفیس خود که «تاریخ علوم ادبیه ایران» است\nمرقوم داشته و تمام مآخذ و مصادر سابق بر خود را با کمال\nدقت در نظر آورده. بنا برین اولا لقب او در غالب"}
{"book": "adl0116", "page": 417, "text": "شماره ١٤ ٢٦ جلد سوم ، سال دوم\nکتب عربی که متضمن ترجمه حال اوست و همچنین در صدر\nرساله جبر و مقابله خود او (خیامی) با یاء نسبت است\nو در غالب کتب فارسی و در رباعیات خود او همیشه\n«خیام» بدون یاء نسبت پس هر دو شکل صحیح است\nو صحت هیچ کدام باعث بطلان دیگری نیست و اختلاف\nتغییر بر حسب اختلاف زبان عربی و فارسی است. ثانیاً\nکتبی که در آن ذکری از عمر خیام شده است خواه متضمن\nترجمه حال او بوده یا فقط اشاره بنام او شده باشد بر حسب\nترتیب زمانی از قرار ذیل است:\nاول شخصی که از عمر خیام ذکری نموده خواجه نظام الملک\nطوسی وزیر آلپ ارسلان و ملک شاه سلجوقی است\nکه در وصایای خود که در حدود ٤٨٠ هجری یعنی پیش\nاز ٨٠٠ سال بامروز تالیف شده چنین مینویسد: که من\nو حکیم عمر خیام، و حسن صباح هر سه نفر نزد امام موفق نیشاپوری\nبتحصیل علوم مشغول بودیم پدر حسن که علی نام داشت"}
{"book": "adl0116", "page": 418, "text": "شماره 1/12\n۲۷\nجلد سوم، سال دوّم\nو مخفیسکه بد مذهب خبیث العقیده بود ظاهر میساخت که من\nاز اولاد محمد صباح حمیری ام و در ملک ری اوقات\nبسر میبردم مردم آنجا آبا و اجدادش را بروستای اتولا\nمنسوب میساختند ( علی ) بجهت دفع مطنه مردم پسر خودرا\nحسن را به نیشاپور برده بخدمت امام موفق باستفاده علم\nمشغول گردانید در آنوقت من و خیام نیز دانش می آموختیم\nعمر خیام و حسن صباح و من هم سال و طفل یک دبستان بودیم\nروزی حسن با من و حکیم گفت که شاگردان امام بدولت\nمیرسند. اگر همه بآن مرتبه نرسیم یک کس از ما ضرور خواهد\nرسید. پس عهد کنیم که هر کس از ما بدولتی رسد\nعلی السویه مشترک باشد. ما نیز این چنین پیمان بستیم.\nروزگاری برین گذشت من به ترکستان افتادم بدستور\nالب ارسلان گشتم نخست خیام نزد من آمد اور اگرا\nداشتم و گفتم آنچه خواهی به پیمان پیش ، چه در درگاه\nشاه و چه از اندوخته خود بتو ارزانی خواهم داشت."}
{"book": "adl0116", "page": 419, "text": "شماره ۱۲\n۲۸\nجلد سوم، سال دوم\nپاسخ گفت که من بهیچ یک از اینها خواهان نیستم.\nده کده از نیشاپور بمن ارزانی دار تا بآسایش و آرامش\nروزگار بگذرانم. من نیز برای گذران وی سالی هزار ودویست\nدرست (اشرفی) بچند ده کده از نیشاپور نوشتم.\nوی بازگشته با رامی روزگار گذرانید.\nبعد از ان قدیم ترین کتابی که ذکری از عمر خیام نموده چهار\nمقاله عروضی است که مصنف آن نظامی عروضی سمرقندی\nمعاصر خیام بوده و در سنه در بلخ در مجلس انس بخدمت\nاو رسیده است و در سنه در نیشاپور قبر او را زیارت کرده\nو این دو حکایت که در باب عمر خیام ذکر میکند اصح و اقدم\nمآخذ ترجمه حال اوست.\nحکایت اول سنه بشهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای\nابو سعد جره خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری\nنزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم.\nدر میان مجلس عشرت از حجة الحق عمر شنیدم که او گفت."}
{"book": "adl0116", "page": 420, "text": "شماره ۱۳\n۲۹\nجلد دوم، سال دوم\n\nگور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان\nمیکند. مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چون وی گزاف\nنگوید. چون در سنه ۵۳۰ به نیشاپور رسیدم چند سال\nشده بود که آن بزرگ روی در نقاب خاک در کشیده بود\nو عالم سفلی از و یتیم مانده و او را بر من حق استادی بود\nآدینه بزیارت او رفتم و یکی را با خود بردم که خاک او را\nبر من نماید. مرا بر گورستان (حیره) بیرون آورد بر دست\nچپ گشتم. در پائین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده :\nو درختان امرو د و زرد آلو سر از ان باغ بیرون کرده و چندان\nبرگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان\nشده بود و مرا یاد آمد آن حکایتی که بشهر بلخ از و شنیده بودم\nگریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را\nهیچ جای نظیری نمیدیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او را در جنان\nکنا د بمنه وکرمه .\nحکایت دوم : اگرچه حجة الحق عمر بدیدم اما ندیدم او را"}
{"book": "adl0116", "page": 421, "text": "شماره ۱-۲ ۳۰ جلد سوم، سال دوم\nدر احکام نجوم هیچ اعتقادی و از بزرگان هیچ کس ندیدم\nونه شنیدم که در احکام اعتقادی داشت در زمستان\nسنه ثمان وخمس مأته بشهر مرو سلطان کس فرستاد بخواجه بزرگ\nصدرالدین محمد بن المظفرع که خواجه امام عمر را بگوی تا انتخاب\nکند که بشکار رویم و اندر ان چند روز برف و باران نیاید\nو خواجه امام عمر در صحبت خواجه بود و در سرای او فرود آمد\nخواجه کس فرستاد و او را بخواند و ماجرا با وی بگفت\nورفت و دوروز در ان گذر و اختیار نیکو کو بود برفت\nو با اختیار سلطان را برنشاند و چون سلطان برنشت\nویک بانگ زمین برفت ابر درکشید و با دبرخاست\nوابر ودمه در ایستاد خنده ها کردند سلطان خواست\nکه باز گردد خواجه امام گفت پادشاه دل فارغ دارد که همین\nساعت ابر باز شود و درین پنج روز هیچ نم نباشد سلطان\nبراند و ابر باز شد و در ان پنج روز هیچ نم نبود و کس ابر ندید\nاحکام نجوم اگرچه صنعت معروف است اعتماد را نشاید"}
{"book": "adl0116", "page": 422, "text": "شماره ۱۲\n۳۱\nجلد سوم، سال دوم\n\nو باید که منجم دران اعتماد درستی نکند و هر حکم که کند حواله\nبا قضا کند.\nاین دو حکایت فوق در باب عمر خیام از چهار مقاله بود\nکه نوشتیم.\nبعد از چهار مقاله اقدم مواضعی که نامی از عمر خیام در آن\nبرده شده است در اشعار خاقانی شیروانی است\nکه با صح اقوال در سنه ۵۹۵ وفات یافته است\nدر یکی از قصاید خود گوید:\nزان عقل بد و گفت که ای عمر عثمان\nهم عمر خیامی و هم عمر خطاب\nیعنی هم در علم دار ای اولین رتبه مانند عمر خیام و هم در عدل\nصاحب نخستین درجه چون عمر بن خطاب.\nبعد از اشعار خاقانی شیخ نجم الدین ابوبکر رازی معروف\nبدایه در کتاب مرصاد العباد که در سنه ۶۲۰ تالیف\nشده است بتقریبی ذکری از عمر خیام نموده و عین عبارتش"}
{"book": "adl0116", "page": 423, "text": "شماره ١٠\n۳۲\nجلد سوم، سال دوم\nاینست معلوم که روح پاک علوی و روحانی را در صورت\nخاکی سفلی ظلمانی کشیدن چه حکمت بود باز مفارقت\nدادن و قطع تعلق روح از قالب کردن و خرابی صورت\nچراست و باز در حشر قالب را نشر کردن و کسوت\nروح ساختن سبب چیست، انگه از زمرۀ\nأُولٰئِكَ كَا الْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ بیرون آید مرتبه\nانسانی رسد و از حجاب غفلت يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا\nمِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ\nخلاص یابد و قدم بذوق و شوق در راه سلوک نهد\nو آن بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که ازین هر دو مقام\nمحرومند و سرگشته و گمگشته تاریکی را از فضلا که نزد ایشان\nبفضل و حکمت و کیاست و معرفت مشهور است و آن\nعمر خیام است از غایت حیرت و ضلالت این بیت میباید گفت:\nدر دائره کآمدن و رفتن ماست * آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست\nکس می نه زند دمی درین عالم راست * کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 424, "text": "شماره ۱۳\n۳۳\nجلد سوم ، سال دوم\n\nطفل كوهيستانى\nاثر دوقورایتا\nترجمه از ترکی\n\nده ـ یازده ساله یک طفل هنگامیکه در جنگل (...)\nفرانس ریشه و کنده های درخت صنوبر جمع میکرد؛\nاز طرف دو سه نفر شکارچیان ـ در حالیکه از دست\nایشان به نیت فرار و خلاصی سر درختی بالا می شد ـ\nدستگیر گردید و در یکی از کلبه (چپری) های آنحوالی\nبرده شد. طفل بعد از هفته تکرار بکوه گریخت. روزها\nخنک شدید زمستان را با یک پیراهن افسرده\nو جریده در سیر کوهها امرار کرد. شبها در جایهای\nتنها پناه می برد و روز ها بدیهات جوار نزدیک\nمی شد. برینوجه بعد ازین که مدت مدیدی سرسریانه\nگردش میکرد؛ روزی باختیار خود بیکی از خانها\nیک ده داخل شد.\n\nطفل بعد از اقامت دو سه روزه اینخانه اوّل"}
{"book": "adl0116", "page": 425, "text": "شماره ۱۷ ٣٤ جلد سوم، سال اوّل\nبدارالايتام (...) و سپس به (...) نقل مکان یافت.\nدرین محلّ آخری مدّت زیادی ماند. در همه اینجابها همیشه\nاین طفل گریزان ، بی صبر و متحرک و دائماً مائل بگریختن\nدیده می‌شد.\nیک ناظر (وزیر) حامی فنون اندیشید که ازین\nطفل استفاده فنّی خواهد شد. فرمود بپاریس ببرند\nدر نهایت هشت سال اختلال، طفل بپاریس آورده\nشد.\nاین طفل چه طور بود؟ چرکین، کریه منظر، همیشه متمایل\nبه شور و حرکت. هرگاه خلاف مرام او کاری کنند\nبنا می‌گزیدن و پرت کندن داشت. نسبت باشخاصیکه\nخدمت و منفعت او را تامین نمایند هیچ حس ممنونیت\nاظهار نمیکرد، هیچ گاه وقت خود را در کاری نمیداشت\nاز آنجا که جمعیت بحال چنین طفلی که از سینهٔ طبیعت\nکشیده گرفته شده است مسئول بود؛ مؤسسهٔ"}
{"book": "adl0116", "page": 426, "text": "شماره ١٣ ٣٥ جلد سوم، سال اوّل\nباعواطف ملی (کوران کران) تربیه این طفل را بمن محول\nنمود . قبل از اینکه زحمت و کوششی که در بارهٔ این طفل\nمتحمل شده ام ایضاح نمایم : احوال سابقه او را بیان کنم :\nنظر بروایت (...) که راپوُری راجع بحالات سابقهٔ\nاین طفل نوشته مشاعر این طفل انقدر غافل بوده که حواس\nبعضی حیوانات اهلی نسبت باو بیدارتر دیده شده چشمان\nبی مقصدش همیشه از یک چیز بچیز دیگر بدون استفاده\nمی جهید . لامسهٔ این طفل خیلی بی ممارسه بود : سطح\nهموار و ناهموار را فرق و تمیز کرده نمیتوانست . سامعه اش\nنسبت بغوغا ها و الحانات مؤثر یک مقام غیر مشغول\nو بی حس بود . آوازش یک نسق و گرفته . شامه نسبت\nببویهای معنی لطیف و بد یکسان ..\nملکات فکریه: بهر چیزیکه تعلق باحتیاجات او\nدارد : غور کرده نمیتوانست . ملکه حافظه ، حکم و تقلید\nنیز باشیای محتاجه خود آلهند رمحدود و بی رابطه بود"}
{"book": "adl0116", "page": 427, "text": "شماره ۱۴ ۳۶ جلد سوم: سال دوم\n\nکه وا کردن یک دروازه را نیز میدانست . هرگاه\nبالای طاقی غذا گذارده شود : در وقت گرسنگی نیز\nعقلش کار کرده نمیتوانست که زیر پای خود کرسی گذاشته\nاز آنجا بگیرد : مرام خود را با شارت نیز از افاده عاجز\nبود. با وجود اینکه سببی در میان نبود : از یک حالت\nحزن سخت با یک قهقهه بلند متغیر میگشت . با هر گونه عواطف\nاخلاقیه لا قید بود و تنها گرسنگی خود را حس میکرد : حظ\nومسرت خود را در استفاده ذائقه مییافت ، ذکای\nاین طفل عبارت بود از یک چند فکر غیر مرتبط که رفع احتیاج\nبکند : موجودیتش از حیات حیوانیه فرقی نداشت .\n(....) در راپور خود اظهار میداشت که این طفل\nهیچ گاه قابل تعلیم و تربیه نیست و باین مسلک فلسفی افتاد\nفکر خود را ترویج میکرد . گمان میرفت که فن، علی الحساب\nیک فکر احتمالیست :\nمن درین فکر نبودم . بر عکس او معتقد بودم که"}
{"book": "adl0116", "page": 428, "text": "جلد سوم ، سال دوم\n۳۷\nشماره ۴\nقابل غریبہ است . چہ ، این طفل در جنگلی انداخته شده .\nدر آنجا مدت زیاد خوی و خو مانده . بعد از نقل بہ پاریس\nدر حال طفل اثر یک حیات سرسریانہ و منزوی دیدہ\nمیشد . اشیای مستعملہ جمعیت ( البسہ ، موبل ( اثاث\nالبیت ) و اقامت گاه و خوراک را پیچ دوست\nنمیداشت . نسبت با شیا ئیکہ ما محظوظ میشویم و باحتياجات\nاجتماعی مان لا قید . حریص دویدن آزادانه در سحر است\nو از زیر هر گونہ نگرانی سخت موفق بگریختن میگردید .\nرفتارش خیلی غریب . اما از روزیکہ پاپوش در پایش\nآمده سنگین قدم تر شده . مع ما فیہ فاصله گامهایش مثل\nقدمهای ما تناسب نبوده و همیشه مہیاسی دویدن دیده\nمیشد ، هر چیز که بدستش افتاد با شغف زیاد میبوئید.\nکذا هر چیز را میجوید ( میخائید ) اغلباً گیاہ و نبات میخورد.\nروزی بدستش مرغ مردہ افتاد . ہر دو پای او را کند\nو با ناخن خود شکم مرغ را پاره کرد و بعد از بوئیدن چندی"}
{"book": "adl0116", "page": 429, "text": "شماره ۱/۱۲ ۳۸ جلد سوم، سال دوم\nپرتاب کرد .\nدر اقسام مختلف بدن این طفل بیست و سه جریحه بود و بعضی ازین جریحه زخم دندان حیوانات بوده برین وجه معلوم میشود که انسان بسر خود در مدافعه حیوانات مقاومت کرده نمیتواند .\nروز های نخستین که این طفل در جمعیت [نگر بسته؟] شد ، تنها صنوبر ، کچالو و شاه بلوط میخورد و جداً میکوشید از زیر نظارت های سخت میگریخت . و از خوابیدن میان توشک و لحاف خوش نبود . این طفل سالها در کوه و جنگل عریان دیده شده . هفت یا از ده سال عمر خود را برینطریق در کوهها بسر برده . بگمان میرود این طفل بدبخت در عمر چهار ـ پنج سالگی بجنگل و کوه افتاده .\nهرگاه در جریحه گلوی او بغور دیده شود ؛ بعد از گردن زدن بگمان اینکه مرده است ؛ گذاشته شده . قبل از اینکه بکوه و جنگل انداخته شود ، بقرینه نخستین چند کلمه که"}
{"book": "adl0116", "page": 430, "text": "شماره ۱۲ ۳۹ جلد سوم، سال دوم\nآموخته فراموش کرده . اینک حال حاضر این طفل\nو چگونگی تربیه که درباره او صرف کرده ام در پنج فصل\nشرح میدهم :\n۱- با وجود اینکه علاقه حیات سابقه او منقطع نشده\nبحیات اجتماعیه معتاد ساختن .\n۲- حساسیت او را با چیزهای خیلی محرک بیدار مسر کردن گردید.\n۳- احتیاجات تازه تولید کرده و بواسطه اینکه\nمناسبت او با شیای محیط زیاد شود، افکار\nاو را توسیع نمودن .\n٤- بواسطۀ قانون مبرم احتیاج و ضرورت\nبممارسه ها و تقلید ها در تکلم عادت دادن .\nه - بنا بر احتیاجات مادی در عملیات خیلی بسیط\nفکری داشته آنرا در مواد تعلیمیه تطبیق کردن.\n\nI\nمعتادی بحیات اجتماعیه : طفل در حیات انزوائی بحر العین"}
{"book": "adl0116", "page": 431, "text": "شماره ۱۲\n٤٠\nجلد سوم، سال دوم\nباستثنای گرسنگی همیشه بیکی از گوشه های باغچه میرفت\nبعضی وقت در میان خالیگیهای سقف پنهان میشد ظریفیا\nنسبت باین طفل پاس خاطر تاما بت بود. پرستاری او را\nبدوش زنی که (کوره‌ن) نام داشت گذاشته ام\nمثل یک والده ذکی و منور میکوشید. این زن تنها\nبمخالفت طبع طفل رفتار نمیکرد، بل باقتضای آرزوهای\nاو نیز رعایت میکرد. این طفل مثل وحشی های مملکت\nگرم تنها از چهار چیز واقف بود :\n(۱) خواب کردن (۲) خوردن (۳) بیکاری (٤) دویدن\nدر صحرا و فضا. این است که تامین سعادت این طفل\nدر اوائل حال وابسته بچهار چیز بود :\n(۱) بعد از غروب خواب دادن (۲) غذا های وافر\nدل پسند رسانیدن (۳) مسامحه به تنبلی آن کردن.\n(٤) دویدن دگردش نمودن اورا در فضای وسیع\nهوا بهر حالتیکه باشد تأمین کرده با اور فاقت ورزیدن.\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 432, "text": "شماره ۷ ٤١ جلد سوم، سال دوم\nمیزان (٦) (بقیه از شماره سابق)\nبناء التعیش\nبلی هر روز. محموده :\n- پس کدام وقت خواب میکنید؟ حسن آرا :\n- سرشام. محموده :\n- خیلی خواب را عادت ساخته اید . حسن آرا :\n- من عادت ساخته ام . خواب هم در اختیار خود انسانست\nچشمهای من از سر شام پُت میشوند ، والده من برای\nنان خوردن بازی میدهند ؛ تا که خواب نکنم . آخر\nوقتیکه مرا خواب پریشان میکند ؛ ناچار شده برای\nمن نان میآورند . چند لقمه بچشم پُت خورده در جای دراز\nمیگشم ؛ باز هم بوقت صبح چشمهای من خود بخود باز\nنمیشوند . مرا بزور گرفته در جای می نشانند . اگر کدام\nروز خام خواب شوم ؛ تا چند ساعت خمار خواب در"}
{"book": "adl0116", "page": 433, "text": "شماره ۱۲ ۴۲ جلد سوم ، سال دوم\nدر چشمهای من میباشد . بدان باعث باز بوقت چاشت\nدو سه ساعت استراحت میکنم .\nنام استراحت چاشت را شنیده محمود خندید ، گفت :\nاگر شما را کسی بگذارد که خواب کنید یقین که تمام شب\nو روز بیدار نخواهید شد . حسن آرا :\nچه بیان کنم ؟ از دست خواب خیلی به تنگ آمده ام\nبه هیچ وجه سیری ندارم . هر وقت که بیمار میشوم ؛ حضرت\nپدرم میفرمایند که « باعث خواب زیاد است ، گرچه کم\nکه اختیار خواب را ندارم . هر روز اراده میکنم\nکه امروز همراه خانواده خود یکجا خواب میکنم ، لاکن حینیکه\nوقت خوابم میرسد ؛ دل من بیحال میگردد ، آثار خوابم\nشروع میشود . چون وعده کرده میباشم که امروز\nهمراه تمام خانواده یکجا خواب کنم اگر در حال پیش\nاز وعده خواب کردم ؛ تمام شان بر من خنده خواهند\nکرد . بدان باعث خود را محکم میکنم . اندکی خود را"}
{"book": "adl0116", "page": 434, "text": "شماره ۱۸ ۴۳ جلد سوم : سال دوم\n\nباز می‌میدم . لاکن وقتیکه از خواب ببطاقت میشوم نشسته\nنمیتوانم. آنوقت از یک جانب والده‌ام صدا میکند\nو از یکجانب پدرم مزاح میکنند و از دیگر جانب دائی\nآواز خود را صاف میکند . خود من که در از کشیدم ؛ باز\nاز جهان خبر نمیشوم . محموده :\nاگر شما از دل اراده بکم کردن خواب کنید هیچ مشکل\nنیست . من یک تدبیر خیلی سهل بشما نشان میدهم\nحسن آرا :\nبلی ! بدین باعث که تمام خانواده در باب خواب تمسخر\nمیکنند ، همین قدر اگر شود هم بسیار است که همراه اوشان\nیکجا خواب کنم و یکجا بر خیزم محموده :\nدو کار بکن : اوّل اینکه برای غلبه خواب کدام مشغله\nضرور است که طبیعت با و مصروف شود .\nدوّم شخصی که صبح خیز باشد ، او را تاکید کنید که شما را بهر قسم\nکه باشد شور داده بیدار بسازد و اگر نشود ؛ در روی شما"}
{"book": "adl0116", "page": 435, "text": "شماره ١٢\n٤٤\nجلد سوم سال دوم\nآب پاشیده شما را هوشیار بسازد وقتیکه بیدار شدید\nروی خود را شسته بکدام کار مشغول شوید. چند روز اول\nدر طبیعت کاهلی معلوم خواهد شد، بعد از ان عادت شده\nخود بخود چشم شما باز خواهد گردید. بلکه بصبح خیزی\nدماغ انسان خیلی تر و تازه میشود. اقلا من هم خیلی خردک\nبودم. همراه مردها شرط بسته میگردم. خلیفه صاحبم\nهر روز مرا نصیحت میکردند که در دنیا انسان برای\nخواب و استراحت نیامده. خداوند روز را\nبرای کار آفریده است. برای خواب آیا شب کم\nاست که روز هم خواب میکنید؟ از بسیار خواب\nکردن انسان کاهل و کند ذهن میشود. وقت انسان\nخیلی قیمت بها ست. یک لمحه فرصت را غنیمت دانید.\nدر ینوقت هر چه که از دست شما شود بسختی و زحمت علم\nحاصل کنید. بذریعه علم دنیا و آخرت هر دو درست میشوند.\nچنانچه من رفته رفته خواب خود را کم کردم. تا بحدی که"}
{"book": "adl0116", "page": 436, "text": "شماره ۱۲\n٤٥\nجلد سوم، سال دوم\nحالا بعد از همه خواب میکنم و قبل از همه میخیزم و به نسبت\nسابق خود را تندرست حس میکنم. لاکن دختران مکتب\nغضب میکنند اگر چه خانهای شان خوب دور است.\nباز هم قبل از طلوع درینجا میرسند. بارها در بین خود\nشرط کرده ایم که کدام یکی از ما پیشتر بمکتب خواهد\nرسید؟ حسن آرا :\n- من هم انشاء الله سر رشته میکنم فردا قبل از دیکچه\nپزانی خود را خواهم رسانید.\nمحموده وحسن آرا در بین خودها همین حرف ها را\nمیزدند که خلیفهٔ شان صدا کرد که محموده ! «بمراه خواهر\nخوانده خود اینقدر بی تکلف شدید که از خیلی دیر با هم\nحرف میزنید . تا حال حرفهای شما ختم نشد؟ درین روز\nاوّل چقدر صلاح و مشوره است که با هم میکنید؟» محموده\n- بیگم صاحب خیلی شخص نیک اند . بدو سه حرف دل\nمن با او محبّت گرفت. گدیهای خود را نشان دادم"}
{"book": "adl0116", "page": 437, "text": "شماره ۱۲\n٤٦\nجلد سوم سال دوم\nو از بین (مرآة العروس) چند پند فائده محنت و صبح\nخیزی را برای او خواندم . خلیفه :\nـ شما چنین حرفها گفتید؟ حسن آرا بیگم را ناراض\nنکرده باشید ؟\nحسن آراء :\nـ خلیفه صاحب ! محموده بیگم چنین حرفهای عاقلانه نصیحت\nآمیز بیان کرد که گاهی نشنیده بودم . دل من از\nحرف های او خیلی خوش شده البته از یک حرف\nاو ناراضم که خیلی مذمت امیران را مینماید\nخلیفه :\nـ مذمت امیران را میکند یا کردارشان را ؟\nحسن آراء :\nـ اگر مذمت کردارشان شد ، گویا که از خودشان\nشد . خلیفه\nـ نه، در بین این دو حرف خیلی فرق است ، اگر"}
{"book": "adl0116", "page": 438, "text": "شماره ۱۲\n٤٧\nجلد سوم ، سال دوم\n\nمطلق مذمت امیران کرده شود ، آنوقت مذمت\nدولت کرده میشود . حالانکه دولت چیز با قدر\nو منزلت است . حسن آرا بجانب محمود و سیدین\nاگر دولت را یافته کسی غرور و تکبر کرد ؛ و چنین\nدانست که از همه بهترم ، تمام غریبان حقیر و ذلیل\nاند؛ برای خدمت اویند ؛ تا خود او کار نکند\nو بسبب محنت دیگران آرام حاصل کند و نیز\nدولت را صرف برای آرام و آسایش خود و\nخداوند داده است ؛ خیرات را بر مساکین و غربا\nفرض خوانداند ، چنین دولت و دنیا زحمت و وبال\nعاقبت است . حسن آرا :\nـ من درین باب چند شبهه دارم و خلیفه صاحب :\nـ من تمام شبهات شما را انشاء الله بخوبی رفع خواهم\nکرد ، مگر حالا وقت خیلی تنگ است . تمام\nشاگردان منتظر قصه اند ."}
{"book": "adl0116", "page": 439, "text": "شماره ۱۲\n۴۸\nجلد سوم ، سال دوم\n\nنام قصه را شنید، حسن آرا خیلی خوش شد و بیتاب\nگردیده پرسان کرد:\n- خلیفه صاحب قصه که خواهد گفت! شما و یا محموده؟\nخلیفه صاحب :\n- نه من، و نه محموده، بلکه و او هرکس که باشد!\nحسن آرا :\n- آیا تمام شاگردان مکتب شما قصه یاد دارند؟\nخلیفه صاحب :\n- خیلی افسانه های خوب - خوب یک یک کتاب درج اند.\nخوانده تمام شان میتوانند، پس و او هر یکی که\nبود از روی کتاب افسانه میخواند.\nشوق پیدا شدن از شنیدن فوائد خواندن در دل حسن آرا\nحسن آرا : پس هر کس که خواننده باشد، کتاب افسانه را\nخوانده میتواند! خلیفه صاحب: باقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 440, "text": "اشتهار\nبعضی از شاگردان رشید بنابر ذکای فطری معاونت محیطی و سعی ذاتی در ابتدای سال دوم درجه هشتامین\nامتحان داده بصف سیم میجهند و بر خوجه از رفقاً سابق گوی سبقت میبرند و با شرکای لاحق به امانه مبارزه میخوانند.\nاینک آئینه عرفان که تمثال فیضان جوانی است، امسال همین اثر را اقتضا در زاند\nمیخواهد از اکمال سال اول خود باحفاظت سلسله مقالات از سال ۱۳۰۳ به ۱۳۰۵ گام بزرگی برداشت .\nچنانچه با شماره های پی هم خود قارئین گرام را تسلی حتی با توسع صدر جانب مشترکین را\nممنون کرد از اشتباه این تسلمی خود را وارهانیده عذر خویش را مشروع خواهد نمود . چو وزارت\nمعارف پیچیده ما بست همه مساعی طبع را ، خواه در داخل و خواه در خارج از بحیط یف\nچاپ کردن کتب مکاتب حصر کرده و از طرف دیگر مطبعه از دست رفته را بکتابهای درسی\nو کتابهای درسی را مطبعه شرکت رفیق منحصر ساخته است. لہذا آئینه عرفان طاق نسیان مانده.\nحال توجحات جهاندارجات اعلحضرت دو دستگاه لیتوگراف و تیوگراف را\nبرای وزارت معارف منظور میفرمایند ، عنقریب از او روپا این دو مطبعه رسیده تنها\nهمه مجلآست، و کتابهای خارج از مکتب را بالفاست طبع مساعدت نمی بخشد. بلکہ انوقت ساعت\nمطبوعات دو چند گر دیده دعای استسقای تتبع علمی باجابت خواهد رسید. مع مافیه بهر صورت\nدست و پانی زده از طاق به پایان آمده تلافی مافات تحویل سال پوره میکند . . . -اداره -"}
{"book": "adl0116", "page": 441, "text": "خاطرنشان\nخواهشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل محاسبۀ وزارت معارف در سائر\nولایات بخزانۀ دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف نشان داده طلب مجله\nمینمایند اما در خارج به نمایندۀ خانها دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند .\nقیمت اشتراک بقرار ذیل است :\nسالیانه در داخل . . . . . . هشت روپیه کابلی .\n\" \" خارج . . . . . . . شش روپیه کلدار یا دو روبله .\nفی مجلد در داخل ٣/٤ روپیه (٧٥ پیسه) در خارج یکروپیه یا قیمت جنسی آن\nذیل :-\nدر مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است د نه\nوکلای آئینه باشند خواه مشترکین :-\nهمچنیر برای اهل علم و قلم کا رآئینه رایگان همچنان معلمان طلاب طالبا ارزان (نصف)\nاعلان\nاشتهارا تیکه جهت علوم و فنون باشد، هر سطر کله یک پیسه جهت تجارتی صنایع باشد\nهر کله یک پیسه اخذ شد درج خواهد یافت . اشتهار را یکمضمون از سه دفعه زیاده درج نخواهد کرد."}
{"book": "adl0116", "page": 442, "text": "شماره (٢) جلد سوم، سال دوم\nمقالات وارده اداره حق\nبریاست دارالتالیف اصلاح و درج\nآمده پس نمیگردد مقاله را دارا است\nمجموعه\nتاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیتی\nآئینه عرفان\nباحث از مساعی علمی و اکتشافات مدنی است که از طرف ریاست\nدارالتالیف وزارت معارف در هر ماه یکبار نشر میشود .\nمحل اداره : کابل بستان سرای - وزارت معارف - دارالتالیف\nبرج سرطان سنه ١٣٠٤\nدارالسلطنه کابل\nمطبعه شرکت رفیق"}
{"book": "adl0116", "page": 443, "text": "فهرست مندرجات شماره (۴)\nآئینه عرفان\nمضمون اسامی صحائف\n(۱) سیاحت در دارالتالیف ہاشم شائق ۱ – ۸\n(۲) معارف پروری } تاریخ ...... ۹ – ۱۴\n(۳) جدول توضیح عذر مکاتب } ...... ۱۵ – ۱۶\n(٤) عمر خیام } ادبیات سرور ۱۷-۲۴\n(۵) طفل کوهی } ه‌اشم شائق ۲۵-۳۲\n(٦) قد تبین الرشد } تربیه محمد حسین ۳۳-۴۰\n(۷) بنات النعش } ناول عبدالجبار ۴۱-۴۸"}
{"book": "adl0116", "page": 444, "text": "جلد سوم ، سال دوم\nيك نظر عمومى بتمدن و معارف\nيا\nدوسيه سياحت دار التأليف\nجدول كتب دار التأليف\n\nنمره | اسم كتاب | اسم مؤلف يا مترجم | مكتب يا خارج؟\n۱ | منتخبات ادبیه | هاشم شائق و قاری عبدالله | رشدیه اول\n۲ | \" \" | \" \" | \" ۲\n۳ | مصاحبه اخلاقیه | \" \" | \" اول و دوم\n٤ | علم الاشياء | عبدالستار خان | \" اول\n٥ | دینیات | قاضی عبدالحق خان | \" \"\n٦ | \" | \" \" | \" دوم"}
{"book": "adl0116", "page": 445, "text": "جلد سوم، سال دوّم\nشماره ۱۲۲\n\nنام اسم کتاب اسم مؤلف یا مترجم مکتب یا خارج آن\n۷ سیر نبوی ۳ قاضی عبدالحق خان رشدیه سوّم\n۸ حساب آقای ارجمند ״ اوّل\n۹ هندسه ״ ״ ״ دوّم\n۱۰ ״ مولوی ولایت علی خان ابتدائی پنجم\n۱۱ حساب آقای ارجمند رشدیه دوم\n۱۲ ״ ولایت علی خان ابتدائی سوّم\n۱۳ ״ ״ ״ ״ چهارم\n۱۴ نومره اوّل کیمیا سلطان محمّد خان\n۱۵ ״ ۲ ״ ״ رشدیه سوّم و چهارم\n۱۶ اصول انشاء قاری عبدالله خان ابتدائی پنجم\n۱۷ تاریخ ہاشم شائق رشدیه اوّل\n۱۸ اخلاق صلاح الدین بنا سلجوقی ״ سوّم\n۱۹ اخلاق و معلومات مدنیّه محی الدین خان ״ چهارم\n\nرئیسه حرمان عبدالله فارن ۶ کاغد [؟]"}
{"book": "adl0116", "page": 446, "text": "جلد سوم، سال دوم ۳ شماره ۱/۲\n\nشماره | اسم کتاب | اسم مولف یا مترجم | مکتب یا خارج\n۲۰ | اقتصاد | آقای شرفی | صنوف ملکیه رشدیه\n۲۱ | زراعت | سید علی اختر خان | صنوف دارالمعلمین\n۲۲ | جغرافیای طبیعی افریقا | مولوی محمد حسن خان | رشدیه اول\n۲۳ | تاریخ طبیعی | سید علی اختر خان | \" \"\n٢٤ | خطوط پست خارجی نشان | ترجمه سردار عبدالکبیر خان | \" \"\n٢٥ | کتاب الدروس نحویه | محمود ندیم مترجم | \" \"\n٢٦ | \" \" ۲ \" | \" \" | \" ۲ \"\n۲۷ | علم التعلیم | چودری محمد یسین خان مترجم | برای متعلمین دارالمعلمین\n۲۸ | تاریخ قرون وسطی | آقای ارجمند | رشدیه دوم\n۲۹ | جغرافیای ریاضی طبیعی | عبدالله بیگ | خارج مکتب\n۳۰ | حساب تجارتی که ترجمه شده | المترجم ملا فیض محمد و قاری عبدالحق | \" \"\n۳۱ | حصه دوم کیمیا | سلطان محمد خان | رشدیه چهارم\n۳۲ | یکصد و یک مقاله | ملا فیض محمد خان | خارج مکتب"}
{"book": "adl0116", "page": 447, "text": "شماره ۲ / ۱۲\nجلد سوم و سال دوم\n\nشماره\nاسم کتاب\nاسم مولف یا مترجم\nمکان طبع\n۳۳\nحالات سعدی\nترجمه عبد الجبار خان\nخارج مکتب\n۳۴\nنکات نبات\nرئیس صاحب تدریسات\n//  //\n۳۵\nحالات شیخ الرئیس\nترجمه عبد الجبار خان\n//  //\n۳۶\nبنات النعش\n//  //  //\n//  //\n۳۷\nحصه اول المامون\nمولانا منصور خان مترجم\n//  //\n۳۸\n// ۲ //\n//  //  //\n//  //\n۳۹\nنومر سوم فزیک\nسلطان محمد خان\n//  //\n۴۰\n// ۴ فزیک\n//  //\n//  //\n۴۱\nتکمله جلد سوم سراج التواریخ\nملا فیض محمد خان\n//  //\n۴۲\nجلد ۴ سراج التواریخ\n//  //  //\n//  //\n۴۳\nامان الاطفال\nعبد الستار خان\nمکتب مستورات\n۴۴\nحصه پنجم شعر العجم\nمترجم مولوی منصور\nبرای استفاده معلمین\n۴۵\nفلسفه جذبات\nحمید علی خان مترجم\n//  //  //"}
{"book": "adl0116", "page": 448, "text": "شماره ۱۲\nجلد دوم سال دوم\n\nشماره\nاسم کتاب\nاسم مولف یا مترجم\nمكتب يا خارج آن\n\n٤٦\nتمدن عرب\nمحمد زمان خان مترجم\nخارج مكتب\n\n٤٧\nاخلاق اسلامی\n\"\n\"\n\n٤٨\nالمرأة في التاريخ و الشرایع\nآقای صلاح الدین خان مترجم\n\"\n\n٤٩\nحصه اول شعر العجم\nمولانا منصور خان\n\"\n\n٥٠\nامان النسوان\nرئیس حصه تدریسات\nمكتب مستورات\n\n٥١\nجغرافیای امریکا و استرالیا\nمولوی محمد حسن خان\nرشدیه دوّم\n\n٥٢\nتشریح\nعبدالستار خان\n\" چهارم\n\n٥٣\nامان الصحه\n\"\nصنفت دار المعلمين\n\n٥٤\nمعرفة الارض\nآقای ارحمند\nرشدیه سوّم\n\n٥٥\nترسیم حیوانات\nسردار محمد هاشم خان مترجم\nمكتب مهم و لیتو غراف\n\n٥٦\nکتاب سوم دروس نخجیه\nصحفی عبد الحق مترجم\nرشدیه سوّم\n\n٥٧\nآثار عتیقه مسکوکات افغان\nمولوی سکندر خان مترجم\nبحصه موزه\n\n٥٨\nنباتة الحيوان\nاز ترجمه صلاح الدین خان\nخارج مكتب"}
{"book": "adl0116", "page": 449, "text": "شماره ۱۲ ٦ جلد سوم ، سال دوم\n\nنمره اسم کتاب اسم مؤلف یا مترجم مکتب یا خارج\n٥٩ آیات شریفه قرآنی کتابت سید ظہور الدین خان مکتب دستور است\n٦٠ نباتات سید علی اصغر خان رشدیه دوم\n٦١ مبادی الصحه غلام رسولخان خارج مکتب\n٦٢ ابان الطرق \" \" \" \"\n٦٣ تاریخ آقای اشرف رشدیه سوم\n٦٤ جغرافیا \" \" \" \"\n٦٥ جبر آقای ارجمند \" چهارم\n٦٦ حساب \" \" \" سوم\n٦٧ عقائد قاضی عبد الحق خان \" چهارم\n٦٨ جغرافیا رئیس صاب تدریسات ابتدائی پنجم\n٦٩ تشریح سعد الدین خان رسم ولیتو غراف\n\nعلاوه برین جدول کتبیکه در سال ۱۳۰۵ بدست\nمیآید قرار آتی است:"}
{"book": "adl0116", "page": 450, "text": "شماره ۴\n۱۲\n۷\nجلد سوم ، سال دوم\n\nشماره | اسم کتاب | اسم مؤلف یا مترجم | مکاتب خارج\n۱ | تاریخ افغانستان | فیض محمد خان در مطبع حروفی | رشدیه چهارم\n۲ | اقتصاد و سیاسی | ترجمه مولوی محمد علیخان | برای صنوف عدادیه\n۳ | عقائد | قاضی عبد الحق خان | رشدیه چهارم\n۴ | کلید الصرف | قاری عبد الله خان | 〃 اول\n۵ | صرف و نحو فارسی | 〃 〃 | انواع دوم\n۶ | جغرافیای آسیا | محمد حسن خان و محمد علیخان | 〃 چهارم\n۷ | هندسه | آقای ارجمند | 〃 〃\n۸ | کتابت رسمیه | ملا فیض محمد خان | شعبه اداری رشدیه\n۹ | قواعد ادبیه جزو اول | صلاح الدین خان | صنف سوم دارالمعلمین\n۱۰ | 〃 جزو دوم | هاشم شائق و قاری عبد الله | 〃 چهارم 〃\n۱۱ | املا | قاری عبد الله خان | ابتدائی چهارم\n۱۲ | حساب | غلام جیلانی خان | 〃 〃\n۱۳ | جلد اول کیمیا | آقای شیوا | اعداد یه اول"}
{"book": "adl0116", "page": 451, "text": "شماره ۲/۱۲\n۸\nجلد سوم ، سال دوم\n\nنمبر | اسم کتاب | اسم مؤلف یا مترجم | مکتب محتاج آن\n١٤ | جلد دوم کیمیا | آقای شیوا | اعدادیه دوم\n١٥ | \" اول فزیک | \" \" | \" اول\n١٦ | \" دوم \" | \" \" | \" دوم\n۱۷ | اصول مساحت | مولوی عنایت الله خان | برای شعبه مساحت\n۱۸ | کتاب خانه داری | ترجمه رئیس تدریسات | مکتب مستورات\n۱۹ | مسائل هر روزه تدریس | \" \" | برای معلمین متعلمین\n۲۰ | تاریخ افغانستان | \" \" | برای جمیع کاران تاریخ افغانستان\n۲۱ | حصه دوم شعر العجم | \" سردار گل محمد خان | برای معلمین\n۲۲ | \" سوم \" | \" \" | \" \"\n۲۳ | \" چهارم \" | \" \" | \" \"\n٢٤ | لذائذ الحیات | ترجمه حمید علی خان | برای مطالعه طلته متوسط\n٢٥ | اقوام افغانستان | \" \" | برای مقتبسین تاریخ افغان\n۲۶ | تاریخ | مولوی محمد علی خان | رشدیه دار المعلمین جلا هموم\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 452, "text": "شماره ۴ ۱۲\nجلد سوم سال دوم\nمفاخر ورها شاهان\nصحیح و صادق و باز هم بخشیت یکه قیراط و حبه او\nمنظور با بخشنده نشود که بهیچ وجهی از وجوه ملک\nکسی نشود و جناب واقف مذکور خزائن وقف را\nاز برای فقرا و مسلمانان کرده اند و شرط کردند.\nواقف مذکور که متولی بقاع موقوف علیها و این مو\nقوفات مذکوره خود باشد علی سبیل الاستقلال\nتاما دام الحیوة هر نوع تصرفی خواهد کند و شرط کرد\nجناب واقف مذکور که بعد از وفات وی از او\nلاد ذکور وی بطنا بعد از بطن هر کدام اعلم واصلح\nباشند متولی این موقوفات وی باشند و اگر\nدر علم و صلاح مساوی باشند اسن متولی با شد\nاگر از اولاد ذکور وی هیچ بطن نماند از اولاد اناث\nبهمین قانون متولی باشند و اگر از اولاد جناب"}
{"book": "adl0116", "page": 453, "text": "شماره ۱۲\nجلد سوم، سال دوم\nواقف مذکور کسی نماند هر کس مدرس مدرسه باشد\nمتولی باشد و چون متوالی را اولاد باشد حق المؤنه\nعشر گیرد و از غیر اولاد بقدر اجرت عمل گیرد و شرط\nکرد جناب واقف مذکور که موقوفات را با اجازت\nمتعلیه بدهند و انچه ازین موقوفات حاصل شود\nاولاً بعمل ضروریه مرمت این موقوفات و موقوف\nعلیها باشد از حصیر و فرش و روشنائی و غیر ذلک\nو انچه ازین وجوه فاضل آید از انچه متوالی برین صرت\nنماید اذن برای آن که هر پنج دینار بوزن یکمشقال سکه\nنقره باشد.\nمنطقه ۴: و گندم سفید آب تیر ماهی کشت جید سنگ\nبازار قندهار هر خرواری چهل من برآید با وظایف\nآخذ دین دار و مدرس عالم که در هر هفته سه روز اوّل\nبدرس و مذاکره علوم شرعیه و مقدمات آن\nاشتغال نماید هر مدرس هر ساله نقد دو هزار\nصالحین محمد خان عبید الله خان کوه کند"}
{"book": "adl0116", "page": 454, "text": "شماره ۴ ۱۱ جلد سوم (سال دوم)\n\nدینار و حنطه چهل خروار و شعیر بیست خروار و در معید\nهر معیدی نقره چهارصد و هشتاد دینار و حنطه پانزده\nخروار، اجوره درس دوازده نفر اعلی آن چهار نفر\nهر نفری نقده سیصد و شصت دینار و حنطه ده\nخروار و اوسط هر نفری نقده دویست و چهل\nدینار و حنطه هفت خروار و ادنی چهار نفر آن هر نفر\nنقده یکصد و هشتاد دینار و حنطه پنج خروار، و یک\nامام عادل صالح که در مدرسه به امامت صلوة خمسیه\nقیام نماید هر ساله نقده سیصد و شصت\nدینار و گندم ده خروار و یک مؤذن عالم\nاوقات صلوة نقد یکصد و هشتاد دینار و گندم پنج\nخروار این وظایف مدرسه بر والد حضرت واقف\nمذکور اوّل یک مدرس و طلبه معید و یک خادم\nبه در مدرسه حاضر باشند و بهمان دستور وظیفه\nگیرند . ـ و وظائف ارباب وظائف مقبره مصدر"}
{"book": "adl0116", "page": 455, "text": "جلد سوم، سال دوم\n۱۳\nشماره ۳\nشود. حفاظ و امام هشتصد و بیست دینار غله\nهشت خروار . . . پنج نفر هر نفری نقد .\nچهار صد و هشتاد دینار غله چهار خروار مؤذن نقد.\nصد و بیست دینار غله سه خروار .\nمنطقه ۵: و شرط کرد حضرت واقف مذکور که یک نفر از طلبه\nمدرسه خانیّه کتابدار مدرسه مذکوره باشد و وظیفه\nبدستور دیگر طلبه بگیرد و هر کس از طلبه ها باید بتواند\nکنده هر کس میتواند بکند مدرس مدرسه تقدیر آنچه بتواند نکرد از وظیفه\nوی کسر کند وظیفه خادمی که در سقاوه مدرسه\nمذکوره بآب کشی قیام نماید بدستور خادم مدرسه\nمذکوره باشد دو ثالث رواتب خلوه خانیرین\nمواجب است. وظیفه یک نفر شیخ صالح\nمتدین که از خلوه حجره اربوبه مستحقان برساند\nهر ساله نقده ششصد و شصت دینار غله ده\nخروار، وظیفه طباخ دویست چهل دینار و"}
{"book": "adl0116", "page": 456, "text": "شماره ۲ / ۱۲ ۱۳ جلد سوم سال دوم\nوظیفه یک نفر مرد خادم سیصد دینار\nرواتب غلوری که در شش ماه زمستان\nخواهد بود بهار هر روزه گندم یک خروار\nگوشت چهار من نمک دومن بصل دومن\nحمص دو من جزر و شلجم ده من و در شش\nماه تابستان . . . . . . هر زور یک\nخروار نان مستحقان رساند و همه انچه\nباید بگزند و در هر سه ماه پنج من دوشاب و\nیک من روغن و یک من آرد حلوا پزاند\nو ده من آرد نان پخته مستحقان رساند\nنوشته های درون مکتب مذکور که قریب لب\nآن در یک حصه محیط آن نقش شده نقل عبارات\nآن اینست\nکره این چشمه پر ز شربت قند بحضرت شهریار خضر مآب\nساخت تاریخ این بدین تقریب : کاتب العبد (جای شریت است)"}
{"book": "adl0116", "page": 457, "text": "شماره ٤/١٢\n١٤\nجلد سوم، سال دوم\n\nاز روی مفهوم این رباعی که کاتب آن کلمهء\n(جای شربت آب) را تاریخ آن قرار داده\nهرگاه این کلمه را بحروف جمل حسابی شماره نمائیم (٩١٩)\nمیشود [ج ا ی ش ر ب ت ا ب]\n٣ ١ ١٠ ٣٠٠ ٢٠٠ ٢ ٤٠٠ ١ ٢\nجمع الاعداد (٩١٩)\n\nپس برین تقدیر تاریخ ساختن آن سنه ٩١٩ هجری میشود."}
{"book": "adl0116", "page": 458, "text": "شماره ۱۲ / ۲\n۱۵\nجلد سوم . سال دوم\n\nتوضیح جمیله مکاتب مربوطه وزارت با تعداد داخله و صنوف در سال ۱۳۰۴ - ۱۳۰۵\n\nشماره\nاسم مکتب\nتعداد مکاتب\nتعداد جماعت\nتعداد داخله شده ابتدا\nرشدید ابتدائیه\nملاحظات\n\n۱\nمکتب حبیبیه\n۱\n۱۰\n۳۵۸\n.\n۳۵۸\n\n۲\n\" دارالمعلمین\n۱\n۷\n۲۲۴\n.\n۲۲۴\n\n۳\n\" دارالعلوم عربیه\n۱\n۷\n۱۰۰\n.\n۱۰۰\n\n۴\n\" امانیه\n۱\n۱۳\n۱۳۹\n۲۷۰\n۴۰۹\n\n۵\n\" امانی\n۱\n۱۰\n۲۵\n۳۰۰\n۳۲۵\n\n۶\n\" مستورات\n۲\n۱۷\n۱۱\n۲۹۰\n۳۰۱\n\n۷\n\" رسامی\n۱\n۳\n۵۲\n.\n۵۲\n\n۸\n\" زراعت\n۱\n.\n۶۸\n.\n۶۸\n\n۹\n\" نجاری\n۱\n.\n۴۴\n.\n۴۴\n\n۱۰\n\" السنه\n۱\n۲\n۳۱\n.\n۳۱\n\n۱۱\n\" تلگراف\n۱\n۱\n۳۰\n.\n۳۰\n\n۱۲\n\" حکام\n۱\n۵\n۱۱۳\n.\n۱۱۳\n\n۱۳\n\" اصول دفتر\n۱\n۲\n۵۸\n.\n۵۸\n\n۱۴ ۲۹ ۱۲۶۳ ۸۶۰ ۲۱۰۳\n۲۲۸۱\n۸۵۰\n۱۱۳۱\n\nمطبعه همایون عبد الله جان محمد جان"}
{"book": "adl0116", "page": 459, "text": "شماره ١٣/٢ ١٦ جلد سوم : سال دوم\nتوضیح عده مکاتب و توسعه مدارس ولایات بلحاظ احصائیه مکاتب ١٣٠٤-١٣٠٥\nشماره مکاتب ولایات تعداد مکاتب تعداد معلمان تعداد داخلۀ مکاتب ملاحظات\nرشدیه ابتدائیه رشدیه ابتدائیه ابتدائیه رشدیه مجموع\n١ مکاتب ولایت کابل ٥٤ ٣٤٨ ١٠٤٠٠ ١٠٤٠٠\n٢ \" \" ١ ١ ٢١ ٢١ حیاط\n٣ \" \" ١ ٣ ٤١ ٤١ سنوات\n٤ \" \" قندهار ١ ٦ ٦٢ ٢٧ ١٧٣٠ ١٧٥٧\n٥ \" \" هرات ١ ٢٣ ١٢٨ ٨١ ٣٣٤٥ ٣٤٢٦\n٦ \" \" ترکستان ١ ١١ ٥٠ ٢٥ ٢٢٣٢ ٢٢٥٧\n٧ \" \" قطغن و بدخشان ١ ١٤ ٧٠ ٤٠ ١٢٤٨ ١٢٨٨\n٨ \" \" سمت شرقی ١ ١٤ ١٠٠ ١٢٩ ٢٢٥٢ ٢٣٨١\n٩ \" \" \" جنوبی ٧ ٣١ ٧٢١ ٧٢١\n١٠ \" \" فراه ٣ ١٢ ٢٨٦ ٢٨٦\n١١ \" \" میمنه ٤ ٢١ ٥٧١ ٥٧١\nمجموع ٦ ١٣٧ ٨٢٧ ٣٠٢ ١٨٣٣٤ ١٩٦٣٥\nاحمد طرهان"}
{"book": "adl0116", "page": 460, "text": "شماره ١۴\n١٧\nجلد سوم، سال دوم\nنمره (٢) خواجه عمر خیام\nايضاً\nدارنده چو ترکیب طبایع آراست * باز از چه قبل فگند اندر کاست\nگر زشت آمد پس ازین صورت عیب کر است * ورنیک آمد خرابی از بهر چرات\nبعد از مرصاد العباد قدیم ترین کتابی که ترجمه حالی از عمر\nخیام منعقد ساخته است؛ کتاب نُزهَة الاَرواح\nو روضة الافراح فی تواریخ الحکماء المتقدمین\nوالمتاخرین لشمس الدین محمد بن محمود الشہروز ی است\nکه مابین سنه ٥٨٦ - ٦١١ تألیف شد است و دوژوا\nازین کتاب موجود است یکی بزبان عربی و دیگر بزبان\nپارسی ( رجوع کنید بکتاب موصوف چاپ پتروگراد)\nو این دو روایت را :\n(١) پرفسور ساخانو در مقدمه الآثار الباقية لابی\nرَيْحَان البِرُونِى ص ٥٦ نیز نقل نموده.\n(٢) در مجموعه برای جشن سال بیست و پنجم از انتصاب"}
{"book": "adl0116", "page": 461, "text": "جلد سوّم سال دوّم\nبارن ویکتور رژن در سنۀ ۱۹۰۸ بسمت معلم\nعربی در دار الفنون پطرزبورغ یازده نفر از شاگردان\nاو تالیف نموده و در سنۀ ۱۸۹۷ مسیحی در پطرزبورغ طبع\nنموده اند و بمناسبت اسم ویکتور که بمعنی مظفر است به المظفریه\nموسوم ساخته اند پروفسور والانتین ژوکفسکی که از فضلای\nمستشرقین روس و از شاگردان ویکتور رژن است\nمقاله بسیار نفیس بدیعی در ترجمه حال عمر خیام نوشته\nو این فصل منقول از نزهة الارواح از روی آن\nکتاب ص ۳۲۷ - ۳۲۹ استنساخ شده .\nبعد از شهر زوری بر حسب ترتیب زمانی ابن الاثیر در کتاب\nکامل التواریخ که در سنۀ ۶۲۸ تالیف شده در ذیل\nحوادث سنۀ ۶۲۸ قسمتی راجع بعمر خیام می نویسد\nبعد از او قاضی اکرم جمال الدین ابوالحسن علی بن یوسف\nالقفطی در کتاب تاریخ الحکما که ظاهرا بین سنۀ ۶۲۴ -\n۶۴۶ تالیف شده است در حرف عین شرح حال او را"}
{"book": "adl0116", "page": 462, "text": "شماره ۲\n۱۹\nجلد سوم ، سال دوم\n\nمی نویسد پس ازو زکریابن محمد بن محمود القزوینی در کتاب\nآثار البلاد و اخبار العباد که در سنه ۶۷۴ تالیف نموده است\nدر ذیل نیشاپور دو صفحه کتاب خود را از توصیف و تعریف\nخیام پر مینماید بعد از اثار البلاد قدیم ترین کتابی که ذکری\nاز عمر خیام مینماید جامع التواریخ رشید الدین فضل الله\nوزیر است که در سنه ۷۱۸ مقتول گردید رشید الدین\nاز یکی از کتب اسمعیلیه موسوم و لسرگذشت سیدنا\nیعنی حسن صباح حکایت معروف رفاقت حسن صباح\nو نظام الملک طوسی و عمر خیام را در کودکی در مکتب\nنیشاپور تعهد نمودند با یکدیگر که هر یک از ایشان بدرجه\nعالی رسد از دیگران مساعدت نماید الخ نقل میکند\nو کتاب مذکور از جمله کتب اسمعیلیه است که در کتاب\nخانه قلعه الموت و هولاکوخان بعد از فتح قلعه الموت\nعلاوالدین عطا ملک جوینی صاحب تاریخ جهانگشای را\nمامور نموده که کتب خانه ایشان را تجسس و تصفیح نموده"}
{"book": "adl0116", "page": 463, "text": "شمارهٔ ۱۲ ۲۰ جلد سوم ، سال دویم\nهر کتابی را که مفید داند نگاه داشته باقی را بسوزاند عطا ملک\nنیز حسب الامر رفتار نموده غالب آن کتب را بسوخت،\nو فصل بسیار نفیس مفیدی که در جلد سوم جهانگشای\nاز تاریخ اسمعیلیه مندرج است منقول از همان کتب\nقلعه الموت است و عجب آن است که عطا ملک خود\nبدین حکایت هیچ اشارتی نمی نماید .\nباری حکایت مزبور یعنی داستان رفاقت عمر خیام\nحسن صباح و نظام الملک در آوان طفولیت معروف\nو مشهور است و در غالب کتب تاریخ از قبیل جامع التواریخ\nو تاریخ گزیده و روضة الصفا و حبیب السیر و تذکره دولتشاه\nو کتاب وصایای نظام الملک، و همچنین در مقدمه\nهر طبعی از رباعیات عمر خیام بفارسی و انگلیسی و غیره مسطور\nو حاجت بتکرار آن درین موضع نیست .\nبعد از جامع التواریخ بر حسب ترتیب زمانی در کتاب\nفردوس التواریخ تألیف مولانا خسرو ابرقوهی در سنه ۸۰۸"}
{"book": "adl0116", "page": 464, "text": "شماره ۴\n۲۱\nجلد سوم ، سال دوم\n\nفصلی در ترجمه حال عمر خیام منعقد است وعین عبارت\nآن اینست (خیام) وهو عمر بن ابراهيم در اکثر علوم خاصه\nدر علم نجوم سر آمد زمان خود بود رسائل جهانگیر و اشعار\nبی نظیر دارد . من اشعاره :\nہر ذره که در روی زمینی بو دست ، خورشید رخی زهره جبینی بود\nگرد از رخ نازنین بآرزم فشان ، كان هم رخ زلف نازنینی بو\nحكایت ابو الحسن بیهقی گوید من بمجلس امام عمر در آمدم در سنه\n۵۰۵ پس از من بیتی از حماسه پرسید و آن اینست :\nوَلَا يَرْعَوْنَ أَكْنَافَ الْهَوَيْنَا\nإِذَا حَلُّوْا وَلَا أَرْضَ الْهُدُونِ\nگفتم هو ینا تصغیر است که اسم مکبر نداره دهم چنانکه ثریا\nو حمیا و شاعر اشارت کرده است بعزان طائفه و منع طریقه\nکه دارند یعنی در مکانی که حلول نمایند با مور دش بستانند\nو در معالی ایشان تقصیری واقع نشود بلکہ ہمت ایشان\nبسوی معالی امور باشد معاصر او پادشاه سلطان ملکشاه سلجوقی"}
{"book": "adl0116", "page": 465, "text": "شماره ۶ ۳۴ جلد سوم ، سال دوم\n\nامام محمد بغدادی میگوید مطالعه کتاب الهی از کتاب\nالشفائی کرد و چون بفصل واحد و کثیر رسید چیزی در میان\nاوراق مطالعه نهاد و مرا گفت جماعت را بخوان تا ترا\nوصیت کنم چون اصحاب جمع شدند بشرایط قیام نمود\nو بنماز مشغول شد و از غیر اعراض کرد نماز خفتن بگذارد\nو روی بر خاک نهاد و گفت اللهم انی عرفتک\nعلی مبلغ امکانی فاغفر لی فان معرفتی\nایاک وسیلتی الیک و جان بحق سپرد\nو گوید آخر سخنان نظم او این بود\nسیر آمدم ایخدای از هستی خویش * از تنگ دلی و از تهی دستی خویش\nاز منیت چوهست میکنی پرون آر * زین نیستیم که هست هستی خویش\nآخرین ماخذی که پرفسور ژوکفسکی بدست میدهد\nتاریخ الفی است و آن مشتمل است بر کلیه وقایع\nتاریخی اسلام از اول هجرت تا سنه ۱۰۰۰ و همین است\nوجه تسمیه آن بتاریخ الفی و کتب مذکور را احمد\n\nنوشته شده که ۶۰۰ تومان بخرج رسیده است"}
{"book": "adl0116", "page": 466, "text": "شماره ۷\nجلد سوم سال دوم\nبر نصر الله تتوی سندی بنام اکبر شاه هندی معروف\nتالیف نموده است و عین عبارت کتاب مذکور در بیان\nخیام اینست حکیم عمر خیام وی از پیشوایان حکماء\nخراسان است (اولا) در حکمت قریب بمرتبه ابو علی\nمیدانند از تاریخ فاضل محمد شهر وزری معلوم میشود\nکه مولد وی در نیشاپور بوده بعضی اورا از قریه شمشاد\nتابع بلخ دانسته اند و (بعضی) مولدش را در قریه بسنگ\nمن توابع استرآباد الحاصل توطن اکثر اوقات در نیشاپور\nداشته حکیم مزبور بواسطه بخل وضنت در نشر علوم\nو در تصنیف چندان اثری ظاهر نکرد و آنچه از وی شهرت دارد\nرساله ایست مسمی بمیزان الحکم در بیان یافتن قیمت چیزهای\nمرصع بدون کندن جواهر از آن و دیگر رساله مسمی بلوازم\nالامکنة غرض از ان رساله در یافتن فصول اربعه است\nو علت اختلاف هوای بلاد و اقالیم و از اکثر کتب چنین\nمعلوم میشود که وی مذهب تناسخ داشته آورده اند که در نیشاپور"}
{"book": "adl0116", "page": 467, "text": "شماره ۷/۱۲\n٢٤\nجلد سوم ، سال دوم\n\nمدرسه کهنه بود از برای عمارت آن خران خشت میکشیدند\nروزی حکیم در صحن مدرسه با جمعی طلبه راه میرفت یکی\nاز ان خران بهیچ وجه درون نمی آمد حکیم چون انحال بدید\nتبسم کرد و بجانب خر رفته بدیهه گفت\nای رفته باز آمده بل هم گشته نامت زمیان نامها گم گشته\nناخن همه جمع آمده سم گشته ریش از پس کون آمده دم گشته\nخر داخل شد از حکیم پرسیدند سبب چه بود گفت\nروحی که تعلق بجسم این خر گرفته ببدن مدرس این مدرسه بوده\nلهذا نمی توانست در آید اکنون چون دانست که حریفان او را\nشناختند خود با لضرور قدم اندرون نهاد.\nزندگانی روحی خیام :\nپروفیسور (شفر) که از مستشرقین شهیر فرانسه است\nدر قسمت زندگانی روحی او چنین مینویسد:\nاگر کسی بروح خندان و لاقید و احیاناً محزون خیام والفاظ\nشفاف و تراکیب عذب او موانست نموده باشد میداند که\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 468, "text": "شمارهٔ ۱۱\n٢٥\nجلد سوم ، سال دوم\n\nطفل کوهستانی\nاثر دوقتورانیا\nترجمه از ترکی\n\nچه ، جهیدن و دویدن را در اثنای تبدّل هوا خیلی\nدوست میداشت . هرگاه در اثنای بود و باش\nطفل در اطاق مخصوص ، حیاتش را زیر ترصد میداشتید؛\nمیدید که با یک طور یک نسق وطاقت فرسا در جنبش\nبود. چشمان خود را به پنجره و کلکین منعطف داشته\nمحزونانه سیر سما و فضا میکرد . اگر در اثنای طوفان\nهوا آفتاب که در پس ابر های کثیف پنهان بوده یکباره\nبنشر ضیا ، عرض اندام کند ؛ طفل با یک قهقهه غریب\nمیخندید و دست های خود را وربالای چشم گذارده و دندانهای\nخود را بصدا میآورد بطوریکه پیش رویش کسی ایستاده\nباشد ؛ شکل مهیب و مدهش ارائه مینمود .\nصبحی در خواب بود برف می بارید. وقتیکه\nبیدار شد ؛ خیلی با شغف نعره زنان از جای خواب خود"}
{"book": "adl0116", "page": 469, "text": "شماره ٢/١٣ ٢٦ جلد سوم ، سال دوم\n\nبرخاست . او لا طرف پنجره - کلکین رفت . پس بطرف\nدروازه دوید ، در میان پنجره و دروازه بلا آرام قدم میزد،\nساعتی بعد بعضی از لباس های خود را پوشیده بطرف\nباغچه رفت . در باغچه با یک مسرت فوق العاده هلا لاکردو\nمیدوید و در بالای برف لوط میزد و با دستهای خود\nبرف ها را چپه میکرد و میکند حسیات این طفل در مقابل\nچنین حادثه بزرگ طبیعت ( بارش برف ) همیشه ظاهر\nو پرشور نبود . بعضاً آسوده منقبض و متأثرانه وضعیت\nمیگرفت .\nشدت هوا وقتیکه هر کس را از باغچه بخانه میراند؛\nاو بطرف باغچه میرفت ، بعد از گردشهای متعدد در\nلب حوض می نشست . چشمان خود را بآب میدوخت\nو برگهای خشک پرتاپ میکرد و من ساعتها سیمای\nحزین و خیال آلود او را تماشا میکردم . بسا اوقات\nدر شبهای مهتابی بیدار می شد . نزدیک پنجره"}
{"book": "adl0116", "page": 470, "text": "شماره ۱۴ ۲۷ جلد سوم سال دوم\nآمده بسیر مهتاب مصروف میگردید.\nنظر بروایت مامور مخصوصیکه برایش گماشته\nبودم ؛ یک قسمت از شب را سر پا ساکن، خمیده\nکردن، چشمها بطرف صحرائیکه سر تا پا از نور ماه منور\nبود دوخته بحال استغراق میگذرانید. سکون و آرام\nاو را آه کشیدنهای فاصله دار تعاقب میگرد. این\nنوای بیصدا همیشه با یک آه مربوط بود. صدای\nاشکها نیز با این انین رفاقت داشت.\nطفل شل ما قدم زدن نمیدانست. او میدوید.\nروزهای نخستین مبادا همین عادت او را سکته دار\nنکنم وقت تفرج در کوچه های پاریس عقب این طفل\nمن هم میدویدم. چه، مخالف عادت او رفتار کردن\nبیفائده بود. حتی این اعتیادات را در حیات تازه -\nبرای اینکه در حیات آینده او را مونس ساخته توانم\nفکر امتزاج داشتم.\n\nاجرتی هر طفل غلام جانی ۶۰۰ کاغذ"}
{"book": "adl0116", "page": 471, "text": "شماره ۲/۱۴ ۲۸ جلد سوم، سال دوم\n[]\nتحريك حساسيت با وسائط خيلی محرك : بعض از علما\nو فزیولوژى قائلند باینكه حواس بواسطهٔ مدنيت كسب\nتيقظ مینمايد . اينك ادعای ایشانرا حالت این طفل\nاثبات میکند : چنانچه در بالا گفته شد که حواس این طفل در ابتدا\nچه قدر بی رونق بود . با اینهمه قدرى درين باره بحث ميكنيم :\nاینطفل با وجود شدت سردی در میان برفها نيم عريان\nلوت میزیست . از گرمی نیز متأثر می شد . اگر از منقل اخگرى\nبزمین میافتاد با دست خود میگرفت و بدون استعمال\nدر منقل میگذاشت . در مطبخ سیب زمینی كه ميان آب\nدر جوش باشد با دست خود میكشید .\nسوراخهای بینی اورا از تنباکو پر کردم . اصلا مضطر\nنگردیده این کار نشان میدهد که هیچ مناسبتی میان شامه\nو جهاز تنفس و باصرهٔ او نیست . حالانکه احساسات مردمان\nمدنی را همین جهت تشکیل میکند ."}
{"book": "adl0116", "page": 472, "text": "شماره ٢٣\n۲۹\nجلد سوم . سال دوم\nهر گاه در میان شامه وجهاز تنفس و باصره مناسبتی است\nو بجهت اضطراب یا جریان اشک واقع میشود. برعکس\nآب چشم این طفل با حزن و تحسس نیز جاری نمی شد.\nبا وجود آنکه در ابتدای انتقال از حیات وحشت بحیات\nمدنیت فشار میدید؛ گاهی اشک نمیریخت.\nضعیف ترین حاسه او سامعه بود . لاکن بصدای\nچهار مغز و یا آواز یک چیز دل پسند خود در حال\nمتوجه می شد. علاوه برین در مقابل غلغله های سخت آواز ها\nسلاح محبس بود. روزی در پهلوی او دو فیر تفنگ شد.\nدر صدای نخستین گمان رفت که بیم کرد . در آواز دوم تنها\nبتوجیه روی و دیدن اکتفا نمود.\nاینک لازم بود که حواس طفل بیدار شود باین جهت را\nبواسطه حرارت اندیشیدم که تامین یابد. چونکه علمای\nفزیولوژی معتقد بودند که سبب زیادتی حساسیت جلدیه\nاقوام جنوب، نسبت با قوام شمال حرارت است."}
{"book": "adl0116", "page": 473, "text": "شماره ۲/۱۲ ۳۰ جلد سوم ، سال دوم\n\nطفل را هر روز دو سه ساعت در یک حمام خیلی گرم میبردم\nو سر او را نیز بهمین قسم بآب گرم میشستم. چندی بعد طفل\nقبل از داخل شدن بآب گرم بنا کرد که درجه حرارت آب را\nبسنجد. هر گاه درجه گرمی آب معتدل بود داخل میشد و گر نه گریه را\nزائد می دید؛ داخل نمیگردید . بعد ازین فائده پوشیدن\nلباس را که تا امروز خیلی بمشکلات قبول میکرد ؛ ادراک نمود.\nچون فائده او را دانست ؛ یک خطوه دیگر ترقی او را\nتأمین باید کرد :\nهر صبح که از خواب بر میخاست ؛ بسردی معروض میداشتم\nو لباس های او را نیز در همان جای سرد میگذاشتم.\nچهار پنج روز بعد لباس پوشیدن را آموخت . ازان\nپس در وقت قضای حاجت برخاستن او تأمین یافت.\nبطوریکه چندین شب جای خواب او را مرطوب داشتم.\n\nاینهمه خزعبلات غلام جانان ۶۰۰ کاغذه"}
{"book": "adl0116", "page": 474, "text": "شماره ۲\n۱۴\n۳۱\nجلد سوم، سال دوم\n\nتحریک روحی اورا نیز باین حرکتهای مختلف علاوه نمودم\nاین بود که روح طفل بواسطهٔ دو چیز متهیج میگردید:\nحظ و حدت. اما او را بغضب میآوردم. هرگاه غضب\nمیشد: ذهنش منبسط گردید و میدیدم که ببعضی حرکات\nذکارانه تشبث مینمود. روزی اصرار کردیم باینکه\nداخل شود در یک حمام نیم گرم. نمی خواست مرتبه\nاصرار مینمود؛ در آغوش خود گرفته بآب انداخت.\nاغلباً این بدبخت را در محظوظیت میداشتیم\nچه تأمین این جهت نیز مشکل نبود؛ بطوریکه در اطاق او\nبایک آئینه ضیای شمس را منعکس داشته بهر طرف\nمنتقل مینمودیم. وقتیکه در حمام مینشیند از یک ظرف\nپر آبیکه در بلندی گذارده شود قطره قطره بالای دست\nطفل میریختیم. کذا در حمام پهلوی او یک گیلاس\nشیر می نهادیم. اینک اسبابیکه این طفل طبیعت را\nدر میان مسرت ها غرق میکرد."}
{"book": "adl0116", "page": 475, "text": "شماره ۲۳ ۳۲ دوم سال دوم\nتحریکات مادی و معنوی اینها بود. بعد از سه ماه\nهمه حواس او بیدار دیدم، سردی، گرمی، جسم مجلا\nو غیر مجلا را فرق میکرد هرگاه گوگردی در مید او شعله\nاتش قبل از اینکه بکلش برسد : بزمین میانداخت بعضاً\nجسم سنگینی را که بثقلش وا دار کرد و شود : با دست\nخود معاینه میکرد. سپس دستهای خود با زم نرم کشید\nدر جیب های و اسکت خود میگذاشت .\nکذا شامه اظهار فعالیت میکرد : بوی ناگوار\nاندکی مضطرب میداشت نخستین بوئیکه شامه او را\nمتاذی ساخت بسخت ترسید و در حال خود را بالای\nجای خواب انداخت .\nاحساس ذائقه زیاده تر بود : روزی که بپاریس\nرسیده بود : هر طعامی که میخورد ناگوار می شمرد و با چیزی\nبد مخلوط داشته میخورد. حال امروز بشقاب نان خود\nچیز بیگانه را به پسند: بلا درنگ گرفته بیرون میانداخت.\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 476, "text": "شماره ۲ / ۱۲ ۳۳ جلد سوم ، سال دوم\nقَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ\nادخال واِخراج طلبه\nمثلیکه هدایت از گمراهی جدا شده است ادخال\nطلبه و اخراج شان هم فرق بین دارد و همین مضمونرا\nدرین صحائف برنگ موعظت آشکار میسازیم.\nاشیا چون از اضداد یکدیگر واضحتر شناخته میشوند\nلهذا از حسنات ادخال طلبه در مکاتب بر سَیِئاتِ\nاخراج شان قیاس میتوان کرد. اوّل الذکر رشد است\nنور است و امر بالمعروف است و ثانی غی ظلمت است\nو نهی عن المعروف است ازین منکر در آخر بحث میرانیم\nزیرا بر حقیقت عرف معرفت لازم است .\nدر قران مجید تشبیه خیرات و صدقات بیک دانه\nداده شده که از ان هفت خوشه میروید و در هر خوشه صد\nدانه است وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ"}
{"book": "adl0116", "page": 477, "text": "شماره ٢ / ١٣\n٣٤\nجلد سوم «سراج»\nخدای واسع و علیم بهر که خواهد بهره ده چند هم می بخشد\nاز جمله نفقات فی سبیل الله تنها آن مصرف را گیرید که\nدر طلب علم خرج میشود - بطور مثال اوسط یک بچه که\nدر مکتب داخل کرده نمیشود بسن بلوغ رسیده مزدور\nو کانداره یا دهقان گردیده روزی یکروپیه کسب میکند\nو در خاندان، بازار و دوائر دولت هیچ وقعتی وعزتی\nو حرمتی را مالک نمیباشد - جهالت و نادانی که در دل\nو دماغش جاگزین است چندین حرکات بیجا را مصدر\nمیگردد بر عروسی مخارج بیقاعده نموده زیر قرض میآید\nدر حفاظت صحت خود و عائله خود غفلت نموده و در معالجه\nبدرستی نکوشیده اولاد خود را تلف میسازد و از مراسم\nبیهوده نامداری هنوز بار دوش گرانتر میشود و حیثیتی\nکه پیشتر هم چندان نداشت ضائع کرده در هر جای\nخجل و خوار میگردد - هنری ندارد که در اکتساب افزونی\nرود بدانگر اقدام بدزدی و رهزنی ننماید مرتکب تنزیه و"}
{"book": "adl0116", "page": 478, "text": "شمارهٔ ۲ / ۱۳ ۳۵ جلد سوم سال دوم\nوسیله و فریب گشته بد نام و رسوا میشود و دلش همیشه در\nکلفت و عذاب است ملامتش میکند که چرا کمالی یا\nنگرفتی چرا کسی را بازی داده گنه کار گشتی اما بجز اینکه\nبخل وحسد و کینه و عناد زیاد شده هنوز رنجیده خاطرش\nدارد بسبب جهل ولا علمی نه نا دم و تا ئبش میگرداند\nنه با مردم متحد خالص و محب صمیمش میسازد- از وفا\nوصفا دور چنین افراد «پراکنده روزی پراکنده دل»\nبا وجود رشته ملی بیگانه میباشند و با وصف همدینی\nاز سلک مواخات صادقانه سوا می افتند. مذموم\nو محکوم ضلیل و ذلیل اگر از بهائم بتر نباشند آدمها\nدرست هم نمیباشند – اگر از تفریط مثال مذکور بمیان\nبمانیم اشخاصی را می بینیم که از علم و فن بیخبر مانده بمزدو\nو دکانداری یا دهقانی می پردازند، اسراف نمیکنند\nبدیگران معامله است مینمایند و بر حالت معمولی\nخود قانع اند اما چون رهبانیت در اسلام نیست"}
{"book": "adl0116", "page": 479, "text": "شماره ۲ / ۱۳ ۳۶ جلد سوم، سال دوم\nو هرکس در حالات اجتماعی با فوقان وابسته است\nاکنون تفاوت هویدا میشود . از کلان گذر و امام\nمسجد الی اشخاصیکه در یک کوچه سکونت پذیراند و در\nدوائر حکومت باموریت های بزرگ مقرراند در\nراه و بازار در مجلس و مجمع الغرض در هر جائیکه مردم گرد آیند\nعزت همان ذواتی می بینند که در طفولیت و شباب\nهنر و کمال اکتساب کرده باشند و آدم جاہل و بی‌تعلیم\nهرچند صالح وقانع باشد محتاج اہل کمال است و بقایای\nآنها حیثیت یا شخصیت را در میان جمعیت عوام و خواص\nجائز نیست .\n\nاز موازنه فوق معلوم شد که اگر یک طفل تربیه و تعلیم\nیافته و مراحل فنی طی نموده بجوانی بالغ شده باشد از\nنکته مالی و اجتماعی پس زیادتر وقعت و عزت را مالک\nاست از آن بچه که در نادانی و بیکمالی کلان شده است\nبلکه میتوانیم گفت که اگر حکومت، والدین یا دیگر سرپرست\n\nاسد ۱۳ ش ۳ ج س ۳ میباشد"}
{"book": "adl0116", "page": 480, "text": "شماره ۳/۱۴\n۳۷\nجلد سوم سال دوم\nبرای تعلیم و تربیه یک پسر مبلغی بمصرف رسانیده باشند\nبعد از فراغت تحصیلش بمقصد بلکه بیشتر حصه\nمضاعف بخود متعلم فائده بخشیده اند و البته بهمان\nاندازه ثواب برای خود حاصل کرده اند زیرا\nنسبت بیک بچه نادان و بی تعلیم یک نوجوان\nمتنور هنر مند متدین بدايته بمقصد چند بلکه زیاد تر\nمنفعت برای خود و برای قوم و ملک خود رسانیده\nمیتواند این را بیک دو مثال روشن تر\nمیسازیم :-\nیک شخص بی تعلیم دکاندار باشد یا مزدور و دهقان حق\nهمسایگی را کما ینبغی ادا کرده نمیتواند مثلا از تیمار داری\nیک بیمار قاصر است چه از روی کم فرصتی چه بلحاظ\nبی خبری خود زیرا صرف نظر از قواعد حفظ الصحه که بجز\nتعلیم یافتگان دیگری بران و قوف ندار د اطباء را\nمعالجه و بیمار داری یک شخص نیم حکیم را میانجی خود"}
{"book": "adl0116", "page": 481, "text": "شماره ۲ / ۱۲ ۳۸ جلد سوم، سال دوم\nمیخواهند - آدم بی علم همین قدر میتواند که در کدام\nوقت بیکاری محضاً بعیادت مریض رفته یکدو ساعت\nاگر بخواهد یعنی با وجود نادانی اگر طبیعت همدردانه\nو همت داشته باشد بخدمتی بپردازد که از محض یک\nخدمتگار میآید - اکنون یک تعلیمیافته مکتب را همسایه\nیک بیمار بگیرید و اهل تعلیم یافته اگر مأمور دولت است\nحسب استطاعت از پنج الی صد روپیه برای معاونت\nمریض فوراً اعطا کرده میتواند یکدو نوکر خود را برای خبرگیری\nگماشته و بدرخانه مریض گذاشته میتواند و نیز حکیم\nحاذقی را انتخاب کرده جهت علاج با توجه سپاررش هم\nنموده میتواند - یا این فرض کنید که این شخص غریب مریض\nخودش داکتر است و چون دیگر ان عمرهای خود را\nدر بیرون مکتب گذرانیدند این در فن طبابت ید\nطولی حاصل نمود - نه تنها بیماران همسایه و خاندان\nبلکه صدها مریض شهر از دست او شفا می یابند - ومما\n\nاکبر یوسف ... [ILL] ... [ILL]"}
{"book": "adl0116", "page": 482, "text": "شماره ۲ / ۱۲ ۳۹ جلد سوم، سال دوم\nدردمندان درحق او بلند میشود که مسیحا نفس هستی\nشکیکه از علاج تو مریض ما زندگی نو یافت آلهی براد خویش\nبرسی ! داکثر چنین تعلیمیافته صاحبدلی است که ازین دعا ها\nمتاثر نشده میگوید که اگر مراد من نقد و جنس با شد از افزونی\nمریضها بیشتر وصولم میشود اما چون مقصودم راحت ملت\nاست آن حاصل نمیگردد تا همه افراد بر قواعد صحت مطلع\nنباشند و این اطلاع بعموم نمیرسد تا جمله اولاد وطن در مکتبها\nداخل نشوند - از اینجا معلوم شد که صحت و قوت ابدان\nبر علم و عمل ضوابط آن منحصر است و یک ذریعه سلامت\nقلب صحت قالب است - رای سلیم البته ترجیح\nدارد بر فکر سقیمیکه از بیخبری تاثیرات اشیا و اعتقادات\nسخیفه مورث اموات نصف اطفالی میشود که در جوانی\nقوت ظهر ملک می شدند !\nداکتر از ان مریض مثال چه تفاوت دارد ؟\nاز روی ثروتیکه برضای شفا یابان و مواجب خود فراهم"}
{"book": "adl0116", "page": 483, "text": "شماره ۱۲ / ۲\n٤٠\nجلد سوم، سال دوم\nآورده است با اعتبار عزت و احترامی که در قوم و در دربار\nدارد و بلحاظ منفعتی که شب و روز بخلائق میرساند\nبهفتصد حصه بلکه زیاد تر بران مریض تفوق و فضیلت را\nمالک است ـ اکنون بوی آن مریض یا تیمار دار\nبشتابید که چرا از یک مأمور حکومت یا ڈاکٹر هفتصد\nمرتبه یا بیشتر پائین شدند ؟ والدین یا سرپرست\nاولاد خود را ناز بیجا دادند یا از طماعی و خود غرضی\nبتعلیم شان نگذاشتند اینجا به بینید که همراه پدر ها\nدر بعض امثله ڈاکٹر هم ملزم میگردد و این همه مرتکب\nچنین جرمی میشوند که بنظر سطحی و خاست ندارد اما از\nاندک ملاحظه جنایت آن ظاهر میشود ـ والدین می بینند\nکه از محبت عاجله سودای نقد بازی و آزادی\nاولاد را بر عزت آجله وثمره تعلیم و تربیه که نسبیت\nمرجح داشته اولاد خود را از مکتب خارج سازند\nبکسانیکه درین باره اختیار دارند صد یا دویست روپیه\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 484, "text": "شماره ۱۲\n۴۱\nجلد سوم سال دوم\n\nنمره (۷)\n(بقیه از شماره سابق)\n\nبناء التحسن\n\n- بیشک حسن آرا !\nپس خواندن خیلی چیز خوب است. بیک خواندن\nانسان صدها بلکه هزارها افسانه را یاد میگیرد. بغیر\nاز افسانه ها صد ها فوائد دیگر هم دارد. یکی افسانه ها\nاو را ملاحظه کنید که دل انسان میخواهد که همیشه افسانهٔ\nجدید گوش کنم. در ینصورت اقل کسی افسانهٔ\nجدید یاد ندارد و اگر دارد فرصت نخواهد داشت.\nپس شوق انسان در دل میماند. اگر کسی خوانده\nباشد؛ صدها نفر خوشامد گوی پیدا شده عذر و زاری\nمیکنند. بباعث علم انسان لیاقت تام حاصل\nمیکند. کور ظاهری آنست که چشم نداشته باشد.\nکور دل آنست که بی علم باشد. در جهان دو چیز است؛"}
{"book": "adl0116", "page": 485, "text": "شماره ۱۷ ٤٧ جلد سوم، سال دوم\nدنیا و دین، بدون علم دنیا هم خراب است و دین\nهم، در هر حالت برای انسان علم مفید ثابت میشود.\nاگر در مصیبت باشد علم چنین غمگساری او را خواهد\nکرد که از هیچ در درس بر نیاید و اگر در خوشیست\nعلم آن خوشی را بی طرخشده و پایدار میسازد،\nآسودگی و قائم مزاجی و استغنا و سیر چشمی که\nاز علم حاصل میشود نه از دولت حاصل میشود نه از\nحکومت. فدای خواندن شوم، زیرا بواسطه آن\nتمام دنیا را نشسته سیر خواهید کرد. زنانیکه\nخواندن را نمیدانند، نمیدانم که وقت شان بچه عذاب\nخواهد گذشت، تمام روز او در غیبت و بدگوئی\nبسر خواهد شد. خواننده اگر بودید، کتابرا گرفته\nسیر هر ملک را که خواهش داشته باشید کرده\nمیتوانید. خواندن عجیب یک عمل احضار دارد\nهر کرا بخواهید حاضر کنید: آنرا خواسته همرای او"}
{"book": "adl0116", "page": 486, "text": "شماره ۲۳\n۴۳\nجلد سوم، سال دوم\n\nهمکلام شد و میتوانید. حسن آنرا در جواب :\n- خلیفه صاحب ! از خواندن کرامت هم حاصل\nمیشود ؟ خلیفه صاحب فرمود :\n- بیشک . ملاحظه کنید که حالا این دختران کتاب\nمیخوانند گویا همراه مصنفان او که این را ساخته\nاند ، همکلام میشوند . غرض که علم میوهٔ جنت است\nهرکس که خورده لذت آنرا همانکس میداند.\nبگفتن و بیان کردن کیفیت او ظاهر نمیشود. حرفهای\nهزار ساله چنین معلوم میشود که گویا فی الحال\nشد . حسن آنرا باز پرسید :\n- خلیفه صاحب ! آیا من خواننده خواهم شد ؟ خلیفه\nصاحب :\n- شما چه ، جاریه های شما خواننده شده میتوانند .\nمثل مشهور است :\nهر کاریکه همت بسته گردد اگر خاری بود گلدسته گردد"}
{"book": "adl0116", "page": 487, "text": "شماره ۱۲\n٤٤\nجلد سوم، سال دوم\n\nیعنی هر کس که کوشش کرد یافت . علم میراث کسی\nنیست . هر کس که زحمت کشید ازو شد . حسن آرا :\nـ چند روز یا خواهم گرفت ؟ مردمان عمر خود را صرف\nکردند؛ لاکن انتهای علم را نیافته اند . خلیفه صاحب :\nـ خواند و خواند و چنین لذت حاصل میشود که بر ای\nانسان صبر حاصل نمیشود . از هر مزه انسان گاه گاهی\nسیر میشود . لاکن از آموختن علم سیر نمیشود .\nحسن آرا :\nـ آیا محنت زیاد میطلبد ؟ خلیفه صاحب :\nـ چندان محنت نمیخواهد . تا چند روز که عبارت خوانده\nنمیتوانید ، اندکی طبیعت شما گرفته خواهد شد .\nوقتیکه عبارت را خوانده توانستید؛ پس از لذت\nمحنت آن کاهی سیر نخواهید شد و یک لمحه بغیر\nاز مطالعه آرام نخواهید کرد . حسن آرا :\nـ در چند یوم عبارت خواندن را یاد خواهم گرفت ؟"}
{"book": "adl0116", "page": 488, "text": "شماره ۲ / ۲۳ ٤٥ جلد سوم سال دوم\nخلیفه صاحب :\n- شما ماشاء الله خیلی ذهین میباشید . اگر خوب\nاز دل بخوانید در چهار ماه خوانده خواهید توانست.\nحسن آرا :\n- آیا اینقدر زود ! خلیفه صاحب :\n- بلی حسن آرا! امیدوار گردیده گفت :\n- پس برای من سبق شروع کنید . خلیفه صاحب\nجواب داد :\n- اینقدر زودی بکار نیست ! حسن آرا باز تکرار کرد :\n- اینقدر وقت من ناحق ضائع خواهد شد . خلیفه صاحب:\n- شما سابق ازین خیلی وقت خود را ضائع ساخته اید.\nچند روز دیگر هم . حسن آرا :\n- خلیفه صاحب برای خدا سبق شروع کنید. خلیفه\nصاحب :\n- اینقدر عجلت برای چیست ؟ چند یوم دیگر طرز"}
{"book": "adl0116", "page": 489, "text": "جلد سوم . سال دوم\n٤٦\nشماره ٤/١٢\n\nولذزان مدرسه‌ را خرصبا بغور به بینید. وقتیکه یقین\nشما شد که خواندن مفید است : بعد از ان دیده\nخواهد شد. مدعای من از مکتب همین است که\nسبق بدهم و شما بخوانید. خلیفه صاحب درین اثنا نظر\nدختران دیگر دیده :\n\n- دختران امروز و ار افسانه خواندن از کیست\nوکدام افسانه است؟ زبیده برخواست با آداب\nتمام گفت:\n\n- صاحب دار من است و قصه دختران نواب\nمسیح الملک است. تا بانجا رسیده که در قید دختر\nبوده عروس خیزان دختر او قرار داده شد والا\nاگرار شاد باشد که بیشتر از ان بخواهم ؟ حسن آرا:\n\n- خلیفه صاحب برای خدا از سر شروع شود اخلیفه\nصاحب آرزوی حسن آرا را تقویت داده :\n\n- بلی اخوب است. بخاطر حسن آرا باز از سر"}
{"book": "adl0116", "page": 490, "text": "شماره ۳ / ۱۳\n٤٧\nجلد سوم در سال دوم\nخوب بدرستی بخوانید : زبیده افسانه را شروع کرد :\nآغاز حکایات بیک امیر بیرحم مسیح الملک\nنواب بدل بیگ خان که نواب مشهوراند، در\nکوچه چاه سرخ سکونت دارند. در میان اجداد بزرگوا\nشان مسیح الملک نام یک نواب گذشته . اسم شان\nدر زمره طبیب های شاهی بود. موصوف در مزاج\nپادشاه اینقدر نفوذ پیدا کرده بود که تمام معاملات\nسلطنت در اختیار او بود . بنا بر اینقدر اختیارات\nاو را لازم بود که دلجوئی متوسلان شاهی پرورشش\nغریبان و داد رسی مظلومان بکند . لاگن روشی اختیار\nکرد که در اندک زمان دنیائی را شاکی و عالمی را فریاد\nساخت . از هر کس که پرسان کنید ؟ شکایت و از هرکس\nکه جویان شوید گله داشت . صد ها نفر را که خدمت\nکاران قدیم بدل و جان خیر خواه پادشاه بود"}
{"book": "adl0116", "page": 491, "text": "شماره ۲۲\n٤٨\nجلد سوم، سال دوم\nو خلا موقوف گردانید . بغیر از خود مسیح الملک\nکسی نبود که در تنخواه او کمی واقع نشده یا از نوکری\nموقوف نگشته باشد اگرچه پیشتر نیز در هر شش ماه\nتنخواه ملازمان داده میشد ، در وقت مسیح الملک\nبسالها رسید ، با وجود این هم کسیکه ده روپیه تنخوا\nداشت ؛ برای او شش و کسیکه شش داشت چهار\nروپیه میرسید . معافی های بیوگان و دیگر مستحقان\nبیدریغ ضبط شد . بپادشاه وقتیکه فریاد و شکایات\nمیرسید ، از مسیح الملک پرسان میکرد . مسیح الملک\nجواب میداد که سر کار والا در خزانه عامره یک پیسه\nنمانده از دست قرضداران بجان رسیدم ، بدین\nباعث خیالدارم که هچین قرض سرکار انور والا ادا\nشود ، در دوسه سال تمام انتظام درست خواهد شد.\nتمام عمر نمک حضور را خورده اند و هزار ها روپیه کمائی\nکرده اند ، اگر چندی تکلیف\nبقیه دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 492, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 493, "text": "خاطر نشان\nخواهشمندان محترم قیمت شتراک را در کابل بحاسبه وزارت معارف و سا\nولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدار التالیف نشان داده طلب محبه\nمینمایند اما در خارج به نماینده خانهای دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.\nقیمت شتراک بقرار ذیل است:-\nسالیانه در داخل ...... هشت روپیه کابلی.\n\" \" خارج ...... شش روپیه کله دار یا د و رو بل\nفی یک جلد در داخل روپیه در خارج یکروپیه قیمت سنجی آن\nذیل:-\nدر مقابل شتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه و کلای\nآئینه باشند خواه مشترکین).\nهمچنین برای اهل علم و قلم کار آئینه رایگان معلمین معلمات طلبا و طالبات از ان بنصف\nاعلان\nاشتهارا تیکه جهت علوم وفنون باشد. بپیچ کلم یک پیه جهت تجارت و صنائع باشد همر\n[ILL] حد مندرج خواهد یافت. اشتهارات ایک مضمون ان سه دفعه زیاده درج خواهد شد."}
{"book": "adl0116", "page": 494, "text": "شماره (٣/٤) جلد ششم سال دوّم\nهو\nمقالات وارده\nبریاست دارالتألیف\nآمده پس نمیگردد\nاداره حق\nاصلاح و درّیخ\nمقاله را دارا است\nمجموعه\nتاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی\nآئینه عرفان\nباحث از مساعی علمی و اکتشافات مدنی است که از طرف ریاست\nدارالتألیف وزارت معارف در هر ماه یکبار نشر میشود.\nمحل اداره : کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتألیف\nبرج اسد ١٣٠٣ هـ\nدار السلطنه كابل\nمطبعه شرکت رفیق"}
{"book": "adl0116", "page": 495, "text": "فهرست مندرجات شماره (١١ / ١٢)\n\nآئینه عرفان\n\nمضمون   اسامی   صحائف\n\n(١) غم و سرور   عبدالله   ١-٦\n(٢) سرباز مارسالا   ا. شیوا   ٧-٨\nادبیات\n(٣) موسیقی و شعر   مقتباس از مجله آینده   ٩-١٦\n(٤) عمر خیام   سرور   ١٧-٢٤\n(٥) طفل کوی   هاشم شائق   ٢٥-٣٢\nتربیه\n(٦) قد تبین الرشد   محمد حسین   ٣٣-٤٠\n(٧) بنات نعش ناول   عبدالجبار   ٤١-٤٨"}
{"book": "adl0116", "page": 496, "text": "شماره ٣ / ١٢\nجلد سوم، سال دوم\nغم و سرور\nقلم برداشته خواستم راجع به سرور و غم چیزی بنویسم و هر یک ازین دو عوامل طبیعی (؟) این دو قهرمان بزرگ. این دو سلطان قلمرو دل. این دو فرمان فرمای با عظمت جبروت عالم وجود انسانی را تعریف و از ترجیح یک بر دیگر سخن رانده و روی هم رفته مزایای فضایل یا نقائص و معائب هر یک را شرح دهم.\nناگاه انبساطی بضمیر استیلا یافت فرحتی در خود میدیدم ہی دلم می بالید. امید های دیرین در برابر چشم صف زدن گرفت. آرزو های مرده زنده بشد!\nیا للعجب !! وظیفه ام حسب دلخواه اجرا ندارد که گویم وجدان را استراحتی رو میدهد. وطن مقدس هنوز ترقی اطمینان بخشی ننموده که اینقدر بر خود ببالم."}
{"book": "adl0116", "page": 497, "text": "شماره ۳ / ۱۳\n۲\nجلد سوم ، سال دوم\nگذشته ازین ، شاگردهای رشدیه چهارم چندان بچیز نویسی مایل نیستند که بمراد شیرین خود رسیده ام منتظر وصول مژده هم نیم که زمزمه کنم :\nامروز نامه ام ز بر یار میرسد : من گام قاصد از طپش دل شمرده ام\nحشم بالینیم چیست ؟\nبلی (سرور) که در هر کجا اقامت وجود ندارد. در صحنه تمثیل خیال تجسم میکند. سیمای این شاهد شنگول بشوش چهره خیلی تازه. جبین کشاده. رخساره ها سرخ و سفید. مژگانها بلند . لبها خندان . اما از ناز چین بابرو زده عربده آغاز بر من عتاب کرد و گفت :-\nخوب منکه محبوبه دلپسند عالمم جهانی به لقایم مشتاق و بدولت وصلم تمنا دارند و دست هر کس هم بدامن وصلم نمیرسد. بلکه در ایوان خسروان مقیم و پادشاه و وزیرستیم مرا با غم که همیشه پیرو حادثه و سگ آنقافله است چگونه خواهی در یک پله بسنجی و یا تصور کنی من بروی چیره بیا آن خیره بر حق سبقت دارد."}
{"book": "adl0116", "page": 498, "text": "شماره ۱۳\nباغ، راغ بهار، سبزه گل آبشار، آب روان، سایه بید\nسیر مهتاب ، حسن، آهنگ خوش، بوی دلکش،\nنعمتهای لذیذ و ملموسات لطیف و روی هم رفته جمیع مناظر\nقشنگ طبیعت سبب وجود منند و من نزا ده پاک\nهمچه نیکانم عالم بشر بامید همدمی من زنده مانده است ورنه\nدیدار منحوس غم که نتیجه اخص فلاکت زحمت مرض تنگدستی\nاحتیاج بیقرتی است، یک وقتی دود از نهادش میکشید\nآنظالم طبیعت، خیلی بیرحم و همیشه جانهای پاک را\nدر شکنجه ظلم و دلهای نازک را در فشار استبداد میگیرد\nزبان شیرین سرور آنت پشنگول دلم را به درستی\nسخنانش هم تا یک حد جان داشت و در من اثر کرد.\nمیل کردم وار و ندار خود را همه در مقدم او نثار کنم و پوزش\nخواهم از تصوری که میخواستم او را در مزیت با حریفش مقابله کنم\nدفعةً طبیعتم گرفت. دلم تنگی میکرد. از تنفس طبیعی بازمانم\nنفس که چون فرو میرود ممد حیات و چون بر می آید مفرح ذات است."}
{"book": "adl0116", "page": 499, "text": "شماره ١٣/٣٤\n٤\nجلد سوم، سال دوّم\nاز سینه تا کلو چند جا گره گشته و نزدیک بود خفه شوم.\nاین حال تنگ که حکایت میکند از فشار قہر عصیت ؟\nصحنه تمثیل خیال؛ پرده را بدل کرد . غم که فلک زدگان\nبیچاره همه کشته دست اویند همچو فرشته عذاب حاضر شد.\nدر جبینش چین و شکنج بسیاری فراهم آمده که دیدنش\nعیش ما تباز را منغص وطبع نامرادان را منقبض سازد با آواز\nلرزان گلو گیری گفت: شما نوع بشر، خیلی حقوق ناشناسید!\nخدمت هیچکس به پیش شما مجرا نمیشود. من با پدر شما حضرت\nابو البشر عقد اخوت بسته بودم. هنگام هبوط بدین لکدُه\nکه از مونس خویش جدا افتاد، من از و تفقد و دلجوئی کرده\nو نگذاشتم تنها بماند . و چون آشنای پدر خویش\nپسر گفته اند از آن عصر تا امروز در هر حادثه از دلجوئی\nو تفقد اولادش هم پا نگرفته وبقدر مساعده وقت از ایشان\nوارسی کرده‌ام . اگر من با ولادش دلسوزی نداشتم؟\nاکثری ناخلف و باغوای سرور از جلد انسانی برآمده حیاش"}
{"book": "adl0116", "page": 500, "text": "شماره ۴ ۱۷\nجلد سوم، سال دوم\nتن پرور، مغرور، خودبین میشدند اخلاق ذمیمه همه در آنها\nنمو و حس عواطف روحی بالمره در آنها خفه میگشت.\nخلاصه نگذارم قوای معنوی و روحیات شان ضعیف گردد\nمرا با (سرور) که همیشه هم نشین است با شخاص بیوجدان\nو مردم کو تا نفکر عاقبت نیندیش چگونه مقابل و بر علاوه\nخواهی اور ابر من ترجیح هم دهی !\nدعوی و ادله متعارضه خصین را در قوه و ضعف\nمساویی دریافتم . قوه فکر از حرکت باز ماند و نتوانست\nبا طراف قضیه تعمق وصحت و سقم دلائل هر دو را بسنجد\nبرحقانیت یکی و بطلان دیگری حکم نماید قوه تمیز که کشف\nحقایق از وظائف اوست مرا متحیر دریافته گفت :\nقاعده کلی است که اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است\nپس اگر در مقدمات خصین و کیفیت ترتیب هر یک\nاندک تامل کنی ! فورا بر صدق دعوی یکی و کذب\nدیگری بر میخوری ."}
{"book": "adl0116", "page": 501, "text": "شماره ۱۷\n۶\nجلد ستوم. سال دوم\n\nاینقدر است دلائلی که هر یک بر مزیت خودش\nاقامه نموده وقتیکه تحلیل کنیم می بینیم رحجش بغم\nو سرور دنیوی میشود. از آنجا که این دارابتلابی ثبات\nو محل حوادث است البته غم و سرورش هم گذرنده\nو بی ثبات میباشد و چون ابنای بشر ادعا دارند\nکه در اصل فطرت همه حر و ازاد افریده شده اند صفت\nحریت مقتضی است که نه در بند غم و نه در بند شادی\nباشند . بلکه از ربقه تعلق و دلبستگی جمیع نوش\nو نیش عزت و ذلت امری و ماموری برآیند\n(لِكَيْلَا تَأْسَوْ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ)\nآمدیم بر غم و سرور اخروی معلوم است خاتمه مستور\nو انسان عاجز را با وصف ظلومی جهولی عقبات بیماری مرگ\nعالم برزخ و آخرت در پیش کس نژاده اند برات مسلمی بیم\nو رقعه پای سلمه پس انسانی که اندک آدمیت داشته با سرور اشیا\nبوده و غم را هزار مرتبه بروی ترجیح میدهد . این است حقیقت سخن در خصوص خرت غم\nعبدالله"}
{"book": "adl0116", "page": 502, "text": "جلد سوم ، سال دوم\nشماره ۳/۱۳ ۷\nبا دو موسیقی شنانز فرانسوی\nسرباز مارشالا\nترجمه ا. شیوا\n\n۱- هزار نفر تفنگدار بودیم که از ایتالیا بریاست گاریبالدی\nبه سیسیل می رفتیم. روزی در دشت تنها بودم که سرباز\nبیست ساله در مقابل خود یافتم. صدای پرکردن تفنگش\nبگوشم رسید میخواست بوظیفه خود عمل کند من هم\nسلاح خود را حاضر کردم. چهار پا پیش گذاشت\nمن چهار قدم استقبالش نمودم. تیرا و بخطا رفت\nولی من خوب قراول رفته بودم\n\n۲- بیچاره جوان بدور خود چرخی زده بزمین فتاد رنگ بصورتش\nنمانده بود. بسرعت خود را ببالینش رساندم از\nفتح و فیروزی خویش خوشحال نبودم بلکه قلبا شرمنده\nشده از او معذرت میخواستم. خیلی تشنه بود ظرف"}
{"book": "adl0116", "page": 503, "text": "شماره ۳ / ۱۲ ۸ جلد سوم، سال دوم\nآب خود را بدهانش گرفته سیرابش ساختم بعد او را بدرختی\nتکیه داده پیشانی منجمدش را پاک کردم .\nآیا امکان داشت که فقط مجروح شده باشد ؟\n۳ - برای بستن زخم لباسش را کشودم . گلوله بدون\nپیچ و خم از قلب گذشته به پهلو رسیده بود . مابین\nلباس و پیراهن تصویر رنگین و زیبای پیره زنی را\nیافتم که با ملایمت لب خند میزد . . . خدا دانا ست که\nتا دم مرگ جان دادن نوجوان و گریستن پیره زن\nدر مقابل چشمم مجسم خواهد بود ! !\nلعنت بر جنگ باد که این ضربت ها ناشی از او است .\nجام مرا از شراب مار سالا ممتلی کنید .\n\nنامه های سربازان"}
{"book": "adl0116", "page": 504, "text": "شماره ۳ / ۱۲\n۹\nجلد سوم سال دوم\n\nموسیقی و شعر\nاقتباس از مجله آینده\n\nای ارتعاش مناسب و روح نوازی که ترا موسیقی\nمینامند مجله آینده خواسته است تاثیرات ترا وصف کنیم\nوترا باشعر مقایسه نمائیم اما ساعتی که تو در پرده گوش تاثیرست\nکننده خود را محسوس میسازی هیچ کس سزاوار نمیداند.\nکه بقلم و کاغذ توجه کند وقتی که سامعه از تو محروم است\nکدام حافظه توانا میتواند کیفیات تراز ندگی بخشیده و\nچنان که لایق تست بر صفحه کاغذ مرتسم سازد؟ تا در بوستان\nمکاشفات تو بتفرج مشغولیم بوی گل چنان ما را مست میکند\nکه دامن از دست میرود و تا بیرون از ان بوستانیم\nدقیقه از حالات مقیمان باغ را تصویر نتوانیم کرد ! بقلم و بیان\nاین اجازه را نداده اند که نقاش یا راوی کیفیات روحی شوند!\nتو زبان روحی و نزد هر صاحب جانی مفهومی . اماکیست\nکه با بیان و بنان مترجم یکی از قرعات و ضربات تو شود!"}
{"book": "adl0116", "page": 505, "text": "شمارهٔ ٣/٣\n١٠\nجلد سوم؛ سال دویم\nتو هم مثل تمام چیز های خوب لذیذ و روحانی میائی و بزودی محو\nمیشوی و یا جزئیهٔ مبهم که با هیچ لغتی بیان شدنی نیست در خاطرها\nمیگذاری، امواج ترا این فضای حریص و غارتگر بزودی\nاز هم میپاشد هر قطعه از ان را موج قوی و مهاجم بلعیده\nمیرباید هر صاحبدل و صاحب احساسی میداند تو چیستی\nهیچ آفریده نمیتواند در تعریف تو الفاظی بیابد\nاخاوت تو از چه منبعی است که برای همه کس مفهوم و بر همه\nکس نامعلوم است نخستین موجی که از تو بما میرسد تمام\nحواس را از کار باز میدارد و بیک نقطه متوجه میسازد\nقلب را گرم و خزانش را تیز و سریع میکند نفس را که بی اختیار\nحبس می شود بریده بریده بیرون میفرستد هیجانی در تمام\nاعصاب ایجاد میکند که بحالت اندوه دیدگان یا سرور\nیافتگان شباهت دارد اما اندوهی که روی زمینهٔ شادی\nاستوار است و مسروریکه بچاشنی غم آمیخته است، اندوه\nبر تمام وجود مستولی میشود، اشکی ملایم و شیرین بر مخازن"}
{"book": "adl0116", "page": 506, "text": "شماره ٣ / ١٤\n١١\nجلد سوم ، سال دوم\n\nچشم ما لاسیماید و کلیه احوالی که در مصائب شدید دبروز\nمیکند، احساس میشود : ولی باین تفاوت که عمق دل خندان است\nو سویدای قلب ملتهب و متلذذ است شعرائی که عشاق\nخندان و گریان را بشمع تشبیه کرده اند قدمی کوتاه بجانب\nحقیقت داشته اند و آنها که ابر بهار بر امثل قرار داده اند\nقدری بیشتر بحقایق نزدیک شده اند ابر بها چهره تیره\nو منقلب و مشوش خود را نشان میدهند ولی ناگهان دل\nنورانی و خندان خویش را باز میکند اگر گردش افلاک را\nموسیقی عمومی کائنات بدانیم واقعا سحاب بهاری را\nهم باید یکی از مستمعین شیدای آنمجلس تصور نمود توجه\nمیگوئی و در گوش جانها چه میخوان که دلهای مختلف و مغزهای\nمتفاوت همه دریچه خود را بر تو میکشایند و چون مریدان\nکرامت دیده بتو ایمان میآرند ؟ کدام حقیقت است\nکه هیچ منکر ندارد هیچ تردید پذیر نیست و هیچ خلافی دران\nراه ندارد و تو آن را با روح حکایت میکنی ؟"}
{"book": "adl0116", "page": 507, "text": "شماره ۳ / ۱۳\n۱۲\nجلد سوم، سال دوم\nتو آن زبان بین المللی هستی که نوع بشر بهر دو در ترکیبات\nانسانی جستجو یش میکند و گویا انسان در ساحت هشت\nبآن تکلم میکند و خواهد کرد چون بدیهی است که کسی بوسیلهٔ\nتوصیف ترا ندارد و در پی شناختن تو و پی بردن باصطلاحات\nعلمی و فنی متوسل شدن خلاف شان تو خواهد بود قدر تو\nدر ابهام است زبان مبهمی که تناسبش کامل باشد\nموثر ترین بان هاست تو خود را بر جمعی عرضه میکنی\nو هرکس بمناسبت احوال خود ترا ترجمه میکند و همیشه\nدرست و صحیح مینمائی زیرا که تو بکلیه مبهم تر از آنی که در\nقالب تصریحات ناقصهٔ الفاظ در آئی از تمام احوال روحی\nهسته نفوذ در تو هست و هر ذی روحی ترا بر حالتی که در ان لحظه\nبروی غالب است منطبق میکند آنانکه سعادت دارند در\nکلوب استاد ماهر آقاسی علی نقی خان وزیری حاضر میشوند\nاگر اختیاری در آنها باقی بماند در سیمای حضار بنگرند تأثیر\nعمومی ترا بخوبی درک خواهند کرد. تمام این اشخاصی که در خارج"}
{"book": "adl0116", "page": 508, "text": "جلد سوم سال دوم ۱۳ شماره ۳ / ۱۲\nمجلس هر یک مصاحب فکری خاص و عقیده مخصوص نیست شاید در هیچ باب از ابواب با دیگران موافقت حاصل نکنند و در عالم هیچ چیز آنها را متفقا مطیع و موتمن نگرداند. محض اینکه صدای تار آقای وزیری هوا را مرتعش ساخت با یکدیگر متحد میشوند همه در مجذوبیت متفق میگردند. زیرا که تو با بیانی مبهم و کلی هر یک از آنها را بنوعی متاثر میساز و بر تارهای مختلف قلب آنها گذشته در هر دلی تاریرا که حاضر و مستعد است بمرتعش میکنی. تمام حضار در دریای لذت فرو میروند و امواج تو آنها را باهتزاز تام از جائی بجائی حرکت میدهد ازین جنبش سکون ناپذیر دایما حرارت قلب و سرعت خون و درجه شوق افزاید و می یابد تا بحدیکه دیگر معاشقه و وداد و رقابتی مبهم و غیر قابل ادراک لذتی نمی بخشد بشنونده مائل میشود که منظره خویش را بیشتر و بهتر ببیند و آن را از پرده ابهام بیرون آورده و پیکر حقیقی یعنی بخشد اینجاست که شعر قدم"}
{"book": "adl0116", "page": 509, "text": "شماره ۳\n۱۳\n\n١٤\n\nجلد سوم ، سال دوم\n\nبعرصه خودنمائی میگذار دو الفاظی که کالبد نارسائے تو\nهستند چون ترا مفهوم و مدرک می کنند و در مستمعین اثرے\nفوق العاده و از ندچه باید کرد دماغ لبشر که همه لایق ادراک\nروحیات نیست و محتاج بفهم و کشف است، الفاظ\nشعر تصریحی و تفریحی از تو می یابد، اگر شعر فصیح باشد\nاگر اجزای آن تنافر و تعقید نداشته باشد ، اگر ترکیبات\nلفظی و معنویش با تو موافقت کند در ان حالت هیچ\nچیز موثرتر از شعر نیست تاثیر این اشعار جامع الشرایط\nبشابه ایست که اگر خواننده لب بر هم گذارد و باز امواج\nغیرملفوظ تو بتنهائی خودنمائیش کند، دیگر میزان التذاذ\nبحدنخستین نخواهد رسید ؛ اقامی وزیر یکه کاملاً آگاه ازین\nتاثیرات هستند ابیات دلپذیر موافق مضامین\nروحانی تا از شعرای بزرگ ایران اختیار کرده\nو لباس تو قرار میدهد و آنهم غالباً از شاعری که\nگفتارش از فرط ابهام و کلیت وجد ترکیب تطبیق"}
{"book": "adl0116", "page": 510, "text": "شماره ۱۲/۴ ۱۵ جلد سوم سال دوم\n\nآراسته ترین لباس است بر پیکر ملکوتی تو و آن حافظ\nشیر از نیست بنی شعر تو روحی نامدرک و عریانی و شعر بی تو\nپیکر ی بی احساس و بی روان. در پیکر لذایذ تو بمنزلهٔ\nاحساس و شعر مثابه عقل است . تفاوت تو با شعر همان\nفرق شعر است (؟) با نثر. تو شعر را قابل دخول در\nبهشت ارواح میکنی و بالهای آسمانی خود را در پیکر\nخاکی شعر استوار میسازی توئی که نظم را از حضیض نثر\nباوج شعر پرواز میدهی توئی که شعر را بقدری تلطیف میکنی\nکه مهبط نفحات آسمانی و منبع تراوشهای روحانی\nمیگردد اما شعر اجر ترا ضایع نمیگذارد او ترا در دماغ بشر\nکه از همه موجودات نیز قدر ترا بالامیداند مفهوم و مرکوز\nمیسازد او ترا در جمع خاکیان که عشاق وفادار و بیدستگاه\nاند وارد کرده و لباسیکه مناسب ادراک آن دل باختگان\nاست، بر تو می پوشاند و هر درجهٔ بتأثیر تو میافزایند\nشعر ترا از رتبه محسوسی بمقام معقولی میرساند نفخه لرزان"}
{"book": "adl0116", "page": 511, "text": "شماره ۳ ۱۳ ۱٦ جلد سوم سال دوم\nبیثبات ترا در قالب مطبوع خویش قوام و دوام ارزانی\nمیدارد اوترا از ایوان قلوب بشری بقصر عقول که محترم\nترین و باشکوه ترین مکانهای عالم طبیعت است؛\nرخصت ورود میدهد و با فکر انسان که شریف ترین زاده\nطبائع و عناصر است ممزوج و هم آغوش میسازد، با یکدیگر\nشاد باشیدای موالید لطیفه دل و مغزانسانی و در پنجه\nبی نظیر و نغمه دلپذیر اقاسی وزیری بهترین نمایشهای\nخویش را مغتنم شمارید و این وصف نالایق زمین مجله\nآینده قبول کنید ."}
{"book": "adl0116", "page": 512, "text": "شماره ۳/۱۲ ۱۷ جلد سوم، سال دوم\nنمره (۳) خواجه امام عمر خیام (بقیه از شماره سابق)\nتمام دورهٔ عمر عزیز خود را در صحبت می و معشوق (؟) صرف کرد\nاسباب شاعری و لزومات آسوده گی آنچه منچو است\nمهیّا بود ازین است که رباعیات او در مذاق لذیذ و نشر\nصهبا را دارد میگویند شبی مجلسی آراسته بود و جمعی\nاز دوستان و هم نشینان را به مهمانی طلبیده بود شمع\nو چراغ زیادی گذاشته در کمال آزادی و بیخریی\nمشغول می خوردن بودند در حین خورسندی و تعیش\nباد سختی وزیده شمعها خاموش و کوزه می شکست\nعمر خیام را عیش منغص شد از روی مستی گفت :\nابریق می مرا شکستی ربی ٭ بر من در عیش را بستی ربی\nبر خاک بر سختی می ناب مرا ٭ خاکم بدهن گر تو مستی ربی\nمورخین شرق این نکته را نیز اضافه کرده میگویند که بعد\nادای این رباعی چهره‌اش سیاه شده آئینه بدستش دادند"}
{"book": "adl0116", "page": 513, "text": "شماره ۳ / ۱۲ ۱۸ جلد سوم ، سال دوم\n\nصورت خود را دگر گون دیده بخندید و گفت :\nنا کرده گناه در جهان کیست بگو : و انکس که گنه نکرد چون زیست بگو\nمن بد کنم و تو بد مکافات کنی : پس فرق میان من و تو چیست بگو\nدر حال صورتش مانند بدر چهارده تمام درخشنده شد فورا سر\nبسجده گذاشته جان با بجان آفرین تسلیم نمود .\nوفات خیام :\nغالباً سنین ۵۱۷ او ۵۲۷ مینویسند و (بروکلمن) در تاریخ علوم عرب سنه ۵۱۸ دانسته\nبرای هیچ یک ازین دو تاریخ موجود نیست در هر صورت\nاز چهار مقاله واضح میشود که وفات او مابین ۵۰۸ و ۵۱۶\nبوده است زیرا که در ۵۰۸ حیات بوده است و در ۵۰۸\nنظامی عروضی قبر او را در نیشاپور زیارت کرده چندین\nسال از وفات او گذشته بوده است .\nمصنفات خیام :\nآنچه از مصنفات عمر خیام باقی است یا آنکه مورخین ذکر کرده اند بقرار ذیل است رساله جبر\nو مقابله که مسیو وپکه رسانیده متن عربی آنرا با ترجمه فرانسوی\nدر سنه ۱۸۵۱ در پاریس بطبع رسانیده است :"}
{"book": "adl0116", "page": 514, "text": "شماره ٣ / ١٤\n١٩\nجلد سوم سال دوم\nرساله في شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس\nکه در کتابخانه لیدن در هلاند محفوظ است زیج ملکشاهی\nکه خیام یکی از مؤلفین آن بوده است مختصری در طبیعیات\nرساله در وجود که بزبان فارسی است و آنرا بنام فخرالملک\nبن موید (؟) تألیف نموده است و این رساله در موزه\nبریتانیه در لندن موجود است و عنوانش در نسخه\nمذکوره چنین است (رساله بالجيه لعمر بن خیام کذا\nفي كليات الوجود) رساله در کون و تکلیف، این سه\nرساله اخیر را شهرزوری باو نسبت داده است.\nرساله فی الاحتیال لمعرفت مقداري الذهب والفضة\nفی جسم مرکب منهما که در کتاب خانه گوتا در آلمان محفوظ است.\nرساله سمی بلوازم الامكنة در فصول و علت اختلاف\nهوای بلاد و اقالیم این دو رساله اخیر را در تاریخ الفی\nبدو نسبت داده است."}
{"book": "adl0116", "page": 515, "text": "شماره ٣ و ۴\n٢٠\nجلد سوم، سال دوم\nرباعیات خیام:\nبی مناسبت نیست که بطور اختصار اشاره برباعیات عمر خیام\nو ترجمه های متعددۀ آن که بالسنه مختلفه شده است نمائیم :\nرباعیات عمر خیام علاوه بر انکه بکرات و مرّات در هندوستان\nو ایران بطبع رسیده است به بسیاری از السنه\nاروپا نیز از لاٹن و فرانسه و انگلیسی و آلمانی و اطالیا\nو دنمارکی ترجمه شده و مرّات عدیده چاپ شده است\nو شهرت خیام در اروپا و مخصوصا در انگلستان\nو امریکا به مراتب بیشتر از شهرت او در وطن خود یعنی ایران\nمیباشد و علت عمدۀ این اشتهار فوق العاده انست\nکه یکی از مشاهیر و اعاظم شعرای انگلیس موسوم (بادوارد فتز\nجرالڈ) رباعیات خیام را باشعار انگلیسی که در نهایت\nسلامت و عذوبت است و در فصاحت لفظ و بلاغت\nمعنی تقریبا معادل اصل فارسی آنست ترجمه نموده و در سنه ١٨٥٩\nدر لندن منتشر ساخت و این مترجمه چنان مطبوع طباع\nخاص گردید و چندان قبولیت عامه بهم رسانید که پس"}
{"book": "adl0116", "page": 516, "text": "شماره ۳/۱۳ ۲۱ جلد سوم، سال دوم\nازان چندین مرتبه کرّتاً بعد اُخری ومرّتاً بَعْدَ\nاُولیٰ در انگلستان و امریکا طبع شد و نسخ آن\nبزودی تمام گردید و جمعی کثیر از ادبا و فضلا بترجمه رباعیات\nاو پرداختند و بسیاری دیگر بتقلید و سبک رباعیات\nعمر خیام رباعیات ساختند و طبع نمودند باندازه که میتوان\nگفت از حیز احصا بیرون است و اکنون در انگلستان\nوامریکا ((ادبیات عمری)) خود یک طریقه و سبک\nمخصوصی از ادبیات و اشعار گردیده است و هرکس\nخواهد که از تفصیل ترجمه های رباعیات عمر خیام بالسنه\nمختلفه اروپا و مقایسه آنها بیکدیگر و شرح حال مترجمین\nو ترجمه حال عمر خیام و شرح مشرب و مسلک او در فلسفه\nو غیر ذلک به تفصیل و اشباع تمام مطلع شود باید رجوع\nنماید بکتاب نفیس که (مسترنثان مهکل دول) در این\nموضوع تالیف نموده و در سنه ۱۸۹۸ در دو مجلد مصور در لندن\nبطبع رسانیده است، به بیند."}
{"book": "adl0116", "page": 517, "text": "شماره ۱۷ / ۴\n۲۲\nجلد سوم سال دوم\nبعد از انتشار ترجمه فیتز جرالر تا اکنون اقبال عموم مردم\nاز عوام و خواص برباعیات عمر خیام و طرز خیالات\nو مسلک فلسفه او روز بروز در تزاید است تا اینکه درین\nاواخر انجمنی بنام عمر خیام در لندن منعقد گردید این نکته را\nنیز مستور نمانده بگوئیم غالباً میدانند که بسیاری از\nرباعیات که بعمر خیام منسوب است از خود او نیست\nبلکه از اساتید دیگر از قبیل شیخ جام و شیخ هری\nیعنی خواجه عبدالله انصاری و سلطان ابوسعید ابوالخیر\nو خواجه حافظ و بابا افضل کاشی و سرمد کاشانی و اوحد الدین\nکرمانی و غیر هم میباشد، و فاضل ژوکوفسکی در المظفریه\nقریب هشتاد و دو رباعی از رباعیات منسوب به خیام\nبا سماء شعرای مذکور باسم و رسم از کتب متفرقه جمع\nکرده است و اگر کسی بیشتر تتبع کند البته بیشتر انکشاف خواهد شد\nانجمن عمر خیام :\nدر سنه ۱۸۹۲ در لندن انجمنی تاسیس شد بنام (عمر خیام\nکلوب یعنی انجمن عمر خیام و مؤسسین"}
{"book": "adl0116", "page": 518, "text": "جلد سوم سال دوم\n۲۳\nشماره ۳/۱۲\nآن از فضلا و ادبا و بعضی ارباب جراید بودند در سنه ۱۸۹۳\nانجمن مذکور بارسومات و تشریفات شایان دو عدد بوته\nگل سرخ بر سر قبر فیتز جرالد مترجم رباعیات عمر خیام\nنشانیدند و یک سر لوحه که حاوی کتیبه ذیل بود در آنجا نصب کردند\n(این بوته گل سرخ که در باغ کیو پرورده شده و تخم آنرا\nویلیام سیمپسن از سر مقبره عمر خیام در نیشاپور آورده است\nبدست چندین از هواخواهان او و از و فیتز جرالد از جانب انجمن\nعمر خیام غرس شد در ۷ اکتوبر ۱۸۹۳)\nاشعار بسیار که اعضاء انجمن مذکور بمناسبت مقام\nانشا نموده بودند درین موقع خوانده شد و همچنین ترجمه\nبسیاری از رباعیات خیام بزبان انگلیسی قرائت\nگردید از جمله این رباعی :\nنقاد دولتمند و ز دین کم و بیش ، از ملتها عشق تو دایمه کیش\nچه کفر چه اسلام چه طاعت چه گناه ، مقصود توئی بهانه بر درویش\n۱۲۱"}
{"book": "adl0116", "page": 519, "text": "شماره ۴/۱۳\n٢٤\nجلد سوم، سال دوم\n\nهمین صبح دمید دامن شب شد چاک * برخیز صبوح کن چرا غم ناک\nمینوش دلا که صبح بسیار دمد * او روی با کرده ما روی بخاک\nو دیگر:-\nمنت مکن و فریضه حق بگذار * و ان لقمه که داری ز کسان باز مدار\nغیبت مکن و مجوی کس را ازار * هم وعده آن جهان منیم با بار\nو دیگر :-\nای دل تو به اسرار معما نرسی * در نکته زیرکان دانا نرسی\nاین جا بمی و جام بهشتی میساز * کانجا که بهشت است رسی یا نرسی\nاما بته گل سرخ مذکور که بر سر قبر فقیر جرالد غرس نمودند آن را\nمستر سیمپسن که بسمت وقائع نگاری مخصوص از جانب جریده\n(ایلوستر یتید لندن نیوز) در مصاحبت کمسیلون سرحد\nافغان در تحت ریاست سر پتر کمسدن بصفحات شرقی ایران\nفرستاده شده بود از نیشاپور از سر مقبره عمر خیام\nبانگلستان فرستاد در ماه اکتوبر سال ۱۸۸۴\nبنیشاپور رسید و از آنجا مکتوبی بیکی از دوستان خود\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 520, "text": "شماره ۶ / ۱۲\n۲۵\nجلد سوم، سال دوم\n\nطفل کوهستانی\n\nاثر دوکتور ایتارد\nترجمه از ترکی\n\nچهار مغز را بزیر پای خود گذارده میشکست، زمین را\nاز پوست چهارمغز پاک میداشت. بگاهی به نزله وزکام\nنیز مبتلا می شد : چه این حال از جمله حالات حساسیت\nمردمان مدنی است\n\nهنوز سامعه و باصره اش بیدار نشده بود و چون که اینها\nخیلی مخلوط و به تربیه خصوصی وطولانی محتاج است .\n\nIII\nوسعت دائره افکار : درین باب خیلی زیاده مشکلات\nتصادف کردم بازیچه هائیکه پسندیده اطفال است ، در نزد\nاین طفل هیچ قیمت نداشت . بازیچه را دوست نمیداشت\nساعتها کوشش میکردم عبث بود . حتی اگر فرصت مییافت\nاین بازیچه ها را پنهان میکرد یا میشکست . بازیچه بود\nکه بمشغولیت او اصرار کردیم. روزی او را شکسته در خاک"}
{"book": "adl0116", "page": 521, "text": "شماره ۳ / ۱۲\n٢٦\nجلد سوم، سال دوم\nانداخته سیر میگیرد میخندید.\n\nبا اینهمه بازی عادت داده توانستم که مرکب بود\nاز چیزهای خوردنی : در زیر یکی از چند پیاله شاه بلوط\nنهادم بعد ازینکه پیاله ها را یک یک برداشتم؛ پیاله که را\nدر زیر او شاه بلوط بود؛ در آخر بالا کردم سپس شاه بلوط\nدر زیر پیاله گذاشتم، بر داشتن آن را اشارت کردم.\nمعبر است پیاله که در زیر آن شاه بلوط بود بر داشت.\nاین نخستین کار دقت او بود . بازیرا یک مقدار دیگر\nپیچیده تر ساختم: پیاله که زیر آن شاه بلوط نهاده بودم؛\nمیان پیاله های دیگر گد (مخلوط) کردم پیش و پس بردم\nشاه بلوط را یافته بخورد . برین وجه بعد از ممارست\nبسیار قابلیت تثبیت نظر او را تربیه کردم.\nسپس عوض شاه بلوط چیز دیگر می گذاشتیم\nکه قابل خوردن بنبود. این را نیز بطور سابق می پالید\nکمان میکردم که با شیرینیها زیاده تر در مقصد خود"}
{"book": "adl0116", "page": 522, "text": "شماره ۳/۱۳ ۲۷ جلد سوم سال دوم\nکامیاب میشوم. اما موفق نگردیدم. چه شیرینی را\nدوست میداشت. خورشهای بی لطافت و ناگوار را نمیخورد\nوقتیکه گرسنه و تشنه می شد - بامید اینکه بخوراکهای بد\nعادت - و هم طعام های سبزه دار و شربت های تند و تند\nدادم با اینهمه گرسنگی مهلک هیچ گاه این چیزها را نمیخورد\nگاه گاهی وقت نان خوردن بشهر میردم روزی برای طعام\nخوردن بشهر میرفتم. وقت برآمدن از خانه یک کاسه ماش را\nدزدید چونکه در طعامخانه شهر بودن ماش را درک کرده بود.\nمن ازین حال خیلی ممنون شدم.\nدیگر انه چند دفعه کلاه خود را پوشیده داخل اطاق او شدم\nچندی بعد دانست که این قیافه اشارت برامی تفرج\nو هواخوری هرگاه مرا بچنین کسوه میدید، در حال لباس خود را\nمی پوشید و در پی من میافتاد هیچ شک نیست که این\nحال علامت ذکاتی بلند او نبود، اینقدر ها رسگان خانگی نیز\nشعور میکردند و معما فیه در طفل یکتفیر خیلی بارز پیدا شده بود."}
{"book": "adl0116", "page": 523, "text": "شماره ۳/۱۴ ۲۸ جلد سوم سال دوم\nدر صورتیکه این بدبخت را وقتیکه به پاریس آوردند.\nاز نقطه نگاه نسبت بحیوانات اهلی نیز پایان تر بود.\nوقتیکه باهم طرف بازار میرفتیم، مجبور بودم چهار نعله\nدر پی او بدوم با اینکه با من آهسته رود باخود را میداشتم\nکه باستعجال غضب بکنم رفته رفته مجبور گردیدم که با گادی برویم\nتفریح را بسیار دوست میداشت، بالاخره این فکر تفریح\nبرای او یک حالت احتیاج و ضرورت حاصل کرده\nبود. اگر ساعتی تاخیر افتد، المناک و محزون میگردید.\nساعتهای ممنونیت او بهمین زمانها بود که به سیر باغ\nصحرا میبر آمدیم روزی او را بخانه یکدهقان بردم این خانه\nدر میان یک وادی بود بمحض اینکه جنگلها و تپه با بنظرش خورد\nچشمانش میدرخشید. هنگام رفتن ازین دریچه گادی باین\nدریچه رسیده سر خود را بیرون کرده از نیم بدن آویخته\nبهر طرف سیر میکرد اگر در اثنای راه اسپ گادی ست بر رود\nو یا توقف کند، علامت دل تنگی اظهار مینمود."}
{"book": "adl0116", "page": 524, "text": "شماره ۳ ۲۹ جلد سوم سال دوم\nپنج ده روزیکه در خانه کاپیتان اقامت گزیدیم هما دائماً\nآرزوی گریختن داشت و اسیر آرزوی فرار گردیده همیشه\nذهنش مشغول همین فکر بود، پروای خوردن طعام نداشت.\nاز پنجره خود را بباغچه میانداخت اگر کلکین را بسته میدید،\nاز پس سیمهای پنجره چشم خود را بکوه فضا دوخته\nحزین - حزین مینگریست ازین نگه پیش خود قرار نگذاشتم\nکه طفل را بچنین جا بگذارم اما گاه - گاه برای اینکه کاملاً\nاز تفریح محروم نشود؛ بباغچهای اطراف شهر میبردم. مربیه\nکه بخدمت او مامور بود (مادام که رن) بعضی وقت او را\nبباغچه (لوکسه نبورغ) و هر روز بباغچه رصدخانه میبرد درین باغچه\n(لومه ری) نام زنی برایش شیر میآورد. بر میوجه هر روز\nبچنین اعتیادهای تازه که موافق طبیعت او باشد،\nآموخته میشد. این بود که نسبت بمربیه خود یکحس\nمحبت و مربوطیت عمیق پیدا کرد. این مربوطیت انقدر\nزیاد شد که بعضی اوقات مشاهده این حال انسان را"}
{"book": "adl0116", "page": 525, "text": "شماره ۳/۱۲ ۳۰ جلد سوم ، سال دوم\nمتاثر میساخت از مربیه خود خیلی بصعوبت جدا می شد\nبسیار خوش حالی میکرد که با مربیه خود یکجا باشد. روزی\nمربیه خود را در کوچه بنا بر از دهام گم کرد خیلی گریست\nحتی بالآخره محسوس میشد که هَلَک هق هق میکرد\nمحبت این طفل نسبت بمن اینقدر ظاهر نبود. چونکه خوبیها\nمربیه خود را حس میکرد. خیر خواهی های مرا از بسکه سریع التهیج بود\nتقدیر کرده نمیتوانست مع هٰذا هرگاه شبانه داخل اطاق\nخواب او بشوم نخستین کاریکه میکرد پیشانه و رخسار خود را\nبلب هایم می چسپاند . و از دست من کشیده در پهلو\nچهار پایه خود می نشانید . بعد از ان پنجه مرا گرفته بالای\nچشم و پیشانه خود میگذاشت و مدتی باینحال می بود\nبعضا خندیده میخاست پیش رویم قرار میگرفت و دست خود را\nبالا زانوی من میگذاشت و می مالید حتی بعضی اوقات\nزانو های مرا بوسه میداد ."}
{"book": "adl0116", "page": 526, "text": "شماره ۳۳\n۳۱\nجلد سوم سال دوم\nVI\nبنطق آوردن: اینطفل تنها چیزهائرا می شنید که با و علاقه مند است. مثلاً\nهرگاه آواز چهارمغز را میشنید بهمان سو متوجه میشد. دیگر هیچ آواز ملتفت\nنمی شد کوش اینطفل تنها بصدای میوه ممارسه پیدا کرده بود.\nباین همه دو شخص بآواز بلند پیش روی اطاق او حرف بزند\nدر حال در صدد این میبر آمد که دروازه کشاده است\nیا بسته؟ و از بیم انکه در اطاق او کشاده نشود دست خود را\nبدروازه تکیه میداد.\nروزی در مطبخ بود پس پشت آواز مناقشه\nبلند شد طفل درین اثنا کاملا لاقید بود. شخص سومین بصحبت انها\nرفاقت کرد این شخص لاحق کلمه (اوه) صرف کرد طفل.\nبلا اختیار متوجه این اواز شد. ما این کلمه (اوه) را تکرار\nکردیم. دو مرتبه طفل روی خود را بما توجیه کرده دید.\nازان بعد حرفهای صانت ادات ندا و تاثر را\nتکرار کردم بهمه این آواز ها ملتفت گردید، این بود اسمینکه"}
{"book": "adl0116", "page": 527, "text": "شماره ٣ / ١٣ ٣٢ جلد سوم ، سال دوم\nدران حرف (O = و) باشد برایش نهادم، ویکتور،\nهرگاه همین اسم خوانده شود، متوجه می‌شد ومیدید\nویا بطرف مامیدوید اغلبامعنای کلمه «و» را که در آن\nحرف (O) بود فهمیده توانست .\nگمان میرفت که سامعۀ این طفل شنیده وفهمیده است\nلکن (ویکتور) بتکلمش قادر نمی‌شد. با این همه در جهاز\nتکلم او نقصانی نبود، داخل حنجره‌اش نیز معلوم بود که هیچ\nنقصی ندارد ولی ازین حال این چنین نتیجه کشیدیم :\n(هرکدام ازعضوها تا بورزش آورده نشود ایفای وظیفه کرده نمیتواند .)\nبرای اینکه چند کلمه را زبان آورده تواند ـ حتی زبان\nپراعتنائی که از اطفال صرف میشود، تکرار نموده ـ شش\nماه در ممارسه داشتن لازم شد."}
{"book": "adl0116", "page": 528, "text": "شماره ۱۲\n۳۳\nجلد سوم، سال دوم\n\nقد تبين الرشد من الغي\nادخال واخراج طلبه\nتذکره ده تجویز یکی از ایشان تصدیق داکتر\nآورده میشود که متعلم اگر در تحصیل مداومت کرد تا بع\nضعف دماغ بوده دیوانه میشود یا قنا لہذا خارج\nشد نش صواب است - در صله این تصدیق داکتر\nبلحاظ مبلغی بقرار گفته والدین آن پسر کار ثواب\nکرده اما حقيقة فقط اینقدر گناه بگردن خود گرفت که\nاگر کسی آن داکتر را از هزار ہا روپیه اش مع بچه،\nمال و متاعش کلیته محروم ساخته بسر مغزش چنان ضربی\nوارد کند که فکر و عقلش مختل گردد سپس در میان\nیک شهر بیگانگان نزولش دهد بر اینقدر بزهکاری\nبزرگ اقدام نکرده خواهد بود که داکتر در تصدیق\nغلط اقتراف نموده است زیرا اگر او نیز مثل آن"}
{"book": "adl0116", "page": 529, "text": "شمارهٔ ۱۴ ٣٤ جلد سوم سال دوم\nمتعلم از مکتب خارج میشد بی ذریه بمقدار بی علم و فضل بود\nاز خویشاوند و قوم و دیگران کسی نامش را نخواهد شناخت\nدرین گناه صرف داکتر داخل نیست بلکه والدین سرپرست\nو هر کسیکه رضا و امضا نموده است شریک است.\nآیا ازان روزی که هر پوهنته خیر و شر جزایش داده\nمیشد هیچ اندیشه باقی نمانده است که برچنین خطاها\nجرأت ورزیده میشود؟ آن وقتی است که لایجزی\nوالد عن ولده شیئاً ولا مولود هو جاز عن ولده\nشیئاً- پدر و پسر و دوست ها بدرد همدر دیگر خورده نمیتوانند\nو همگنان برای نجات جاودانی خواهان حقوق خود\nمیگردند. اگر والدین برای فائده و آرام خود اوقات\nعزیز اولاد را بعوض علم و فن در خدمت خانه و اهل آن\nضائع کرده اند البته جواب آن بدرگاه شدیدالعقاب\nو سریع الحساب خواهند داد اگر مدیر سر معلم یا\nدیگر مأمور دولت بلحاظ و اغماض یا بدیگر اغراض مهم\nدیگر مأمور دولت بلحاظ و اغماض یا بدیگر اغراض مهم"}
{"book": "adl0116", "page": 530, "text": "شماره ۴ ٣۵ جلد سوم، سال دوم\nاخراج طلبه از مکاتب کشته باشند این تعاون شان\nبر اثم و عدوان است و اگر واضح بگوئیم اینقسم\nگناه است که اندازه وسعت و خاست آن نمیشود\nو اگر میشود ازین مثالیکه تعلیمیافتگان مکاتب برمناصب\nوزارت سرفرازاند هزار ها روپیه تنخواه با اعزاز\nو اختیار است دارند اگر یک نفر یا یک جمعیت افراد\nیکی ازین وزرای تعلیم یافته را بغیر حق متهم ساخته نه تنها\nموقوف بلکه مذموم بگرداند وبال این جرم بزرگ برابر\nاخراج یک متعلم از مکتب است چه او هم میتوانست\nمثل وزیر سابق تعلیمات خود را چنان نشو و نما داد که\nثمره وزارت میگردید- پس هنگام اقدامیکه منجر محرومی\nیک طالب علم از فیوض مکتب باشد نیک اندیشه\nو احتساب نفس بنمائید و خویشتن را بجای آن متعلم\nمحروم گذاشته استقبال خود را آنگاه موازنه کنید که\nدر زندگانی علم و فضل و ظلم و جهل چقدر فرق است"}
{"book": "adl0116", "page": 531, "text": "شماره ۱۲ ۳۶ جلد سوم، سال دوم\n\nهَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ\n\nمِثْلِيكِهْ تاریکی و روشنی و موت و حیات یکسان نیستند\nدانش و نادانی هم مساوی نیستند - یکی هدايت\nاست دیگر ضلالت لهذا هر شخص مسلمان که چیز دیگر\nمومن را مانند خود می انگارد و بر إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ\nفَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ یقین دارد یعنی از دور اندیشی\nمیداند که مسلمانان صرف برادران یکدیگر اند و\nاصلاح یک برادر بدیگر هم اثر میاندازد باید اولیاء\nامور در تعلیم اطفال فريضهٔ باید کوشید و هر کسیکه از فوائد\nمکتب و لوازم وجوبیهٔ آن آگاه است بیخبران را متنبه\nسازد و از اخراج طلبه از مکاتب مانع آمده بر ادخال\nشان ترغیب نماید چه بهمان نسبت گلان گنه گاری که در\nاخراج شان متصور است حصول ثواب و اجر عظیم\nدر ادخال مترتب است بین و عیان است که نفع فمین\nباندازه وقت و زحمت است که در جلب آن صرف"}
{"book": "adl0116", "page": 532, "text": "شماره ۴ ۳۷ جلد سوم . سال دوم\nمیشود ـ تناسب تره و خیار را بچار مغز و بادام مرغ\nو بط را با اسپ و گاو از نقطه وقت بسنجید که ابتداً\nزمانه بی برسی و بی ثمری موجب ازدیاد فوائد میگردد.\nانسان نیز باعتبار طوالت سنی که در تحصیل علم و فن\nبسر برده است بکمال بالغ میشود سه سالها باید که\nتا یک طفل خورد از لطف طبع ـ عاقل کامل شود\nیا شاعر شیرین سخن ـ اگر طفل گرسنه را طعام\nبدهید در اثنایئکه اوقاتش در تحصیل کمال صرف\nمیشود مصداق آن صدقه ایست که بمقصد بلکه مضعفاً\nاجر میآرد یعنی ازین بهتر مصرف صدقات دیگر نیست.\nاگر چه مبالغ خطیری که از معارف پروری پادشاه غازی\nدر مکاتب خرج میشود از عهود ماضیه بس زیاد تر است\nبلکه چنین وفور و نشور و انتظام و انصرام در هیچ سلطنت\nسابق افغان نبود اما لوازم تعلیم اینقدر شعبات دارد\nکه تهیه همه آنها مثل کتب تمام علوم و فنون بـالمصرف"}
{"book": "adl0116", "page": 533, "text": "شماره ٣ / ١٣ ٣٨ جلد سوم سال دوم\nاجوره های گزاف از السنه خارجه بزبان وطنی\nترجمه و تالیف و بتعداد هزارها طبع گردانیدن معلمین\nداخلی و اجنبی را بمشاهرات کثیره حسب ضرورت\nاستخدام کردن و خانه ها و ادوات تعلیمی را موجود\nنمودن چون بذمه دولت استانیست باید مساکین\nطلبه را معلوم کرده بجهت خوراک و پوشاک\nشان را بهمرساند اگر پسران اشخاص متمول و متوسط از\nتعلیم بی بهره ماندند برای اولیای شان البته مواخذه قانونی\nهست واگر از وسائل بیجا باعث اخراج شان از مکاتب\nگردیدند لاریب مغضوب بارگاه خدای علیم خواهند\nگشت اما اگر پسران یتیم ومسکین از فاقه و فلاکت\nقابل اخذ تعلیم نشدند و از مجلاهای اهالی معاف مکاتب\nساخته شدند گناه محرومیت شان از علم و کمال بگردن همگنان\nمیافتد که بر افلاس شان مطلع بودند بالخاصه آنانکه تصدیق\nآن نموده بودند زیرا هر مسلمان حسب استطاعت"}
{"book": "adl0116", "page": 534, "text": "شماره ۳/۱۳ ۲۹ جلد سوم، سال دوم\n\nخیرات میکنند و اگر همین خیرات متفرق منضبط شود یعنی\nبمصرف بهترین رسیده ثواب زیادترین باهل خود برساند\nهمه طلبه بیچاره تعلیم یافته میگردند که بالاخره همین آراستگی\nتعلیمی شان آبادانی ملک است و همه ترقیات ظاهر\nو معنوی را منشأ همین است در هر محله و قریه و نواست\nمعتمد و معتقد یکی از جمع خورا که بتطوع اجرای این خیر نما\nامین خیر است مقرر نمایند و همه نقد و جنسیکه در اوقات\nمتفرقه بنام خیرات، امانی الحقیقت عبث صرف میشود\nباین شخص امین بسپارند - میوه غله و دیگر اشیائیکه\nملک داران و تاجران بواسم و مواقع معینه اعطای\nمحتاجان مینمایند اولا در امانت مذکوره برای طلبه مسکین\nبدهند - تعداد اینها در هر قریه و محله معلوم و معین گردد\nو حسب عسرت شان امداد نقد و جنس برای شان\nداده شود - اعلیحضرت غازی اگر از عین المال خود\nبخشش های شایان بطلبه غیر مستطیع میفرمایند اما عشر"}
{"book": "adl0116", "page": 535, "text": "شماره ۳ / ۱۳\n٤٠\nجلد سوم، سال دوم\nو یسر و تنگی و فراخی توام بوده در هر کوشه و کنار\nافغانستان موجود است فقط یک ضبط و ربط\nمطلوب است که دانه های خیرات را فراهم\nآورده بزمینی بزر کرده شوند که حاصلات ده چند\nبیارند نه که بسنگلاخ و خار زار تخم ضائع شود مثلا\nاطفال و جوانان تند رست را که بجز گدائی دیگر کسبی\nندارند مدد دادن آنها را از اعمال مفیده اکساب نافع\nکشیدن یعنی بآنها مضرت رسانیدن است البته\nبیوه های پیر و مریض ها و ضعیف هائیکه از کار عاری\nو عاجز باشند مستحق اعانت اند و امین های محله ها\nو قریه ها علاوه بر طلبه فقیر باندازه محصولات خیریه\nبدیگر افراد ناوار هم فیض رسانی مینمایند چه خوش\nبختی باشد اگر در محلات و قرای همه ولایات\nافغانستان چنین امنای ملت برخیزند که اهالی را\nمستحضر و متنور ساخته بر ادخال اولادشان در مکاتب\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 536, "text": "شماره ٣ / ١٢\n٤١\nجلد سوم سال دوم\nنمره (٨) \nبنات النعش\n(بقیه از شمارهٔ سابق)\nبا وجود این هم پادشاه میفرمود که رعیت را بیدل\nنکنید اگر در مصارف من کمی واقع شوند مضایقه نیست.\nچونکه اوقات ملازمان نازک است، بدان سبب\nبرای اوشان زحمت نرسانید. باقی ماند قرض من با\nبلا در پس آن، اگر در چار سال ادا نشد، در ده سالی\nاد اخواهد شد. مگر این مردم در کم وقت بسختی زیاد بازخواستند\nخدا نخواسته اگر یکی از ایشان بیجای شد، باز بهزارها روپیه\nچنین شخص را بدست آوردن دشوار است، هر یک\nاز ایشان شخص آزموده و تجربه کار است باقی هر چیزیکه\nمیکنی بکن، لکن خبردار باش که در رسم خیرات\nکمی نکنی، اوّل اینکه او خیرات است در باب خیرات\nحساب لازم نیست.\nچون در دل مسیح الملک پرتو نیکی منقیادوه بود با بدان سببا"}
{"book": "adl0116", "page": 537, "text": "شماره ۳/۱۳ ۴۲ جلد سوم ؛ سال دوم\nاز فیاضی و نفع رسانی خلایق بالکل بی نصیب بوده از حرفها\nپادشاه بر دل او مطلق اثر نمیشد. وقتیکه پیمانه عمر ظالم بد کیش\nبآخر رسید ..\nزبیده تا به این حدافسا نه را خوانده بود که خلیفه صاحب\nدست خود را بالا کرده گفت صبر کن! بطرف دختران مخاطب\nشده گفت :\nپادشاه و مسیح الملک بخیال شما چه قسم بودند؟ رابعه :\n- هرد و بد. مسیح الملک در اصل بد بود. پادشاه بدین باعث\nبد بود که چنین شخص بد را چرا اینقدر اختیار داد. حسن آرا\nخفه شده گفت :\nدختران این مکتب چه زبان بد دارند ؟ نه لحاظ پادشاه را\nدارند نه از وزیر را. هر چیزیکه بر زبان آمد میگویند و بطرف رابعه\nخطاب کرده گفت :\nبطرف چیره خود ببین باز پادشاه و وزیر او را ملامت کن.\nهیچ نبوده مثل شما صد ها بلکه هزار ها نفر خدمت گار و جاریه نزد"}
{"book": "adl0116", "page": 538, "text": "شماره ٣/١٣\n٤٣\nجلد سوم ، سال دوم\n\nاوشان دست بسته ایستاده خواهند بود. رابعه:\n- چه میشود کسیکه پادشاه و یا وزیر شد و خدمتگاران زیاد\nداشت برای او زور و ظلم رواست؟ حسن آرا:\n- زور و ظلم چه گونه، بر نوکران و رعیت خود هر نوعی که\nطبیعت انسان بخواهد حکم کرده میتواند. کسی چه مجال دارد\nکه در مقابل اوشان چیزی بگوید. حالا که مرده اند. شما هم بر او\nاعتراض دارید. در حیات اوشان بزرگان شما اگر کسی بگو مگوها\nچت در حضور و جناب گُفته گُفته دهان شان خشک شده\nخواهد بود. رابعه:\n- بخیال شما که اگر پادشاه و وزیر هر قدر که برعیت و ملازمان\nخود را آزار بدهند یا بکشند رواست؟ حسن آرا:\n- بیشک . پادشاهیکه دبدبه نداشته باشد پادشاه چیست؟\nمحموده :\n- بیگم صاحب ! بدنه برید که اگر پادشاه ناحق خانه شما را ضبط کند\nو مردان شما را قید کند . در آنصورت هم خواهید گفت :"}
{"book": "adl0116", "page": 539, "text": "شماره ۳ / ۱۳ ٤٤ جلد سوم سال دوم\nکه پادشاه خوب کرده حسن آرا:\n- خانه ما را چرا ضبط کند و ما را چگونه قید کند؟ محموده:\n- چرا شما رعیت نیستید حسن آرا:\n- رعیت تا رعیت فرق دارد. محموده:\n- پس مدعای شما اینست که بر غریبان اگر زور و ظلم شود با\nچندان عیب نیست حسن آرا :\n- دگر چه؟ محموده:\n- غریبان چه قصور کرده اند آیا غریبان جان ندارند ؟\nحسن آرا :\n- جان چرا ندارند ؟ لاکن غریب برداشت سختی را کرده میتواند\nخلیفه صاحب :\n- حسن آرا خدا نخواسته اگر شما غریب شوید ؛ در آنصورت\nشما را زحمت دادن روا خواهد بود ؟ حسن آرا :\n- نه خیر ؟ خلیفه صاحب ما را در هیچ وقت زحمت دادن روا\nخلیفه صاحب :"}
{"book": "adl0116", "page": 540, "text": "شماره ۳ ۴۵ جلد سوم، سال دوم\n- این خیلی نا انصافیست که دیگر غریبان زحمت داده شوند\nخدا نخواسته اگر حسن آرا بیگم غریب شوند ؛ اوشان را\nکسی مزاحم نشود. حسن آرا :\n- امیر اگر غریب شود باز هم بوی امیری تا چند پشت از او نمی‌رود\nخلیفه صاحب :\n- این را چگونه ثابت خواهید کرد که در دنیا هر قدر که غریب اند\nایشان از ابتداء غریب بودند؟ دولت بکسی وفا نکرده\nهمیشه غریب را امیر ساخته و امیر را غریب ، در شهر بلکه در دنیا\nاین چنین خاندان نخواهد بود که همیشه غریب و یا همیشه امیر باشند\nدو سه پشت او اگر امیر گذشته دو سه پشت او غریب هم\nخواهند بود .\nپادشاه پاسبان رعیت است!\nحسن آرا شروع کرد :\n- البته قصور مسیح الملک بوده لاکن پادشاه بیچاره چه کرده بود؟\nرا نعب :"}
{"book": "adl0116", "page": 541, "text": "شماره ۳/۱۳ ۴۶ جلد سوم، سال دوم\nمن در اول بیان کردم که مسیح الملک را انیقدر اختیار دادن\nقصور پادشاه بود حسن آرا :\nاز زبان شما قصور پادشاه را شنیده خیلی در حیرت میشوم\nرا بجه در حیرت خواهید شد امانه انقدر که من در اختیارات\nدادن مسیح الملک بر پادشاه میشوم حسن آرا :\nاو پادشاه بود شاید این چنین حرفها بگوش او نرسیده باشد\nمحموده :\nهمین قصور پادشاه است برای او لازم بود که گوش خود را\nانیقدر شنوا می ساخت که از صد ها گروه آواز فریاد غریبان را\nمی شیند بهمین خاطر او را مردم پادشاه ساخته بودند حسن آرا :\nدیگر بشنوید که مردم او را پادشاه ساخته بودند خلیفه صاحب :\nحسن آرا بیگم افسوس است که شما چیزی نخوانده اید .\nتا وقتیکه شما خواننده نشوید با همچنین هزار حرف تعجب ظاهر\nخواهید کرد. تمام پادشاهان روی زمین ایستاده کرد با رعیت بماند.\nوقتیکه در دنیا نفوس اضافه شدند در بین شان کشت و خون"}
{"book": "adl0116", "page": 542, "text": "شماره ۳/۱۳\n٤٧\nجلد سوم . سال دوم\n\nنیز ترقی کرده رفت . بعض اشخاص کمبخت چنین بودند\nکه غیر حق دیگری را تقبل میرساندند و مال‌های مردم را\nمی دزدیدند شخص مآب را بی‌ آب می‌ساختند . آخر کار\nدر بین خود‌ها نشسته چنین صلاح کردند که یکی از بین خود‌ها\nسردار بسازیم و تمام حکم او را قبول کرده از و اطاعت بکنیم\nکار سردار ما این باشد که فیصله دعوای مردم را کرده\nنگهبان مال و جان و آبروی رعیت خود باشد و نام آنرا\nپادشاه گذاشتند ، کار رعیت است که اطاعت او را\nبکنند و کار پادشاه است که رعیت خود را بآرام نگهدارد\nتا هیچکس بر یکدیگر ظلم و زیادتی نکند . بلی صاحب ، پیشتر قصه را\nبخوانید، با بر گفت خلیفه صاحب ! خانه من اندکی دور است\nو تا آنجا رسیدن خیلی ناوقت خواهد شد مرا اگر اجازت دهید\nبهتر خواهد بود. خلیفه صاحب:\n- درست میگو ید حالا بس شود انشا ء الله باز دیده خواهد شد.\nحسن آرا شوق افسانه بسیار داشت بموقوف شدن"}
{"book": "adl0116", "page": 543, "text": "شماره ۳ / ۱۲\n٤٨\nجلد سوم و سال دوم\n\nقصه بر او ناگوار گذشت و برای هاجر گفت اندکی صبر کن\nافسانه ختم شود هاجر:\nـ نه خواهر جان خیلی دیر شد، من توقف کرده نمیتوانم حسن آرا:\nـ امشب درین جا باش، ورنه در خانه ما بر و، هاجر:\nـ آیا این مناسب است که بخاطر افسانه خانه نروم؟ والدینم\nمنتظر خواهند بود حسن آرا :\nـ به نا تمام بودن قصه دل شما در تشویش نمیباشد؟ هاجر :\nـ تشویش برای چه ! اگر انقدر شوق داشته باشم خو من\nتنها خوانده میتوانم !\nـ غرضکه دختر ها رخصت شدند .\nحسن آرا سبق خواندن شروع کرد\nوقت رخصت حسن آرا محموده را بگوشه برده گفت :\nـ خواهر جان انیقدر خواندن که کتاب افسانه را خوانده بتوانم\nدر چند مدت حاصل کرده میتوانم . محموده :\nـ اگر از دل سعی کنید در چهار ماه بلکه ازین هم کمتر حسن آرا:\nباقی دارد"}
{"book": "adl0116", "page": 544, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0116", "page": 545, "text": "خاطر نشان\nخواهشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل بمحاسبه وزارت معارف و در سایر\nولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) انرا بدار التالیف نشان داده طلب جریده\nبفرمایند اما در خارج به نماینده خانها دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.\nقیمت اشتراک بقرار ذیل است:-\nسالیانه در داخل ..... هشت روپیه کابلی\n”  خارج ...... شش روپیه کله دار یا دوریبله\nفی یک جلده در داخل ۳ روپیده ۴ پیسه ، در خارج یکروپیا قیمت جنس آن\nذیل:-\nدر مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه وکلا\nآیئنه باشند خواه مشترکین).\nتحریر اهالی علم و قلم کار ائینه رایگان و حامل معلومات طلا و طالبان ارزان است و نصف.\nاعلان\nاشتهارا ئیکه جهت علوم و فنون باشد، بهر پنج کلمہ یک پیسه جهت تجارت مصانع باشد بهر سہ\nکلمہ پیسه اخذ شده درج خواهد یافت. اشتہارا ئیکہ مضمون از سہ دفعہ زیادہ درج نخواهد گردید."}
