{"book": "adl0115", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 2, "text": "دیوان\nملا رحمت بدخشی\n\nدارالسلطنه کابل\n۱۳۱۲\n\nدیوان ملا رحمت بدخشی"}
{"book": "adl0115", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 6, "text": "و ان من الشعر لحكمة\nحسب الامر بندگانعالی متعالی حصر امير حبيب خان خلد الله ملکه وسلطانه\n\nدیوان ملا رحیمداد خیشانی\n\nباهتمام خادم فدوی گل محمد خان بارکزائی محمد زائی درانی افغان\nدر مطبع دارالسلطنة کابل طبع شد\n۱۳۱۲"}
{"book": "adl0115", "page": 7, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nنگار این خامه مشکین بحمد قادریستا\nکه هست از واحدیت ذات او یکتای همرتبا\nبین قدرتش از آب خاک داب و اتش\nنمود ایجاد آدم را و کرد از لطف همچو کوبا\nکشا چشم تماشا کن بصنع صانع بیچون\nکه از یک کن دو عالم کرد پیدا جمله مهیا\nتمام کاینات از لطف او گردید موجود\nزمین و آسمان عرش و کرسی یافت از و بها\nفلک از قدرت از مهر و خور شد وانجم\nزمین را لطفش آراسته بختش نعمتها\nجهانرا تازه تر ساخت همچون گلش اقبال\nنظر کن تا چه می بینی در و نعمتی پیدا\nدر آن گلزار رویاند گلها از رسولانش\nکه تا نشونما یابد تمام عرصه دنیا\nمحمد را دران کلزار کلی ممتاز بید کرد\nمنور کرد عالم را زنور آن شه بطحا\nبحر"}
{"book": "adl0115", "page": 8, "text": "۳\n\nحمد جفتی چون که جان مفخر انبیا\nشب معراج خوانده جلیس سلیمان او را\n\nابوبکر و عمر عثمان و حیدر چار یار او\nمحترم چار یاران سنی را دایم ابد یارا\n\nبعد حمد و نعت مدح یاران اندکی بشنو\nکه سازم با تو من بیت الغزل از فهم خود یارا\n\nبچندین رنگ میخواهم کنم تحریر ایخوانا\nملالت گر نیاریدی برادر گوش کن کارا\n\nگر از حالم پرسی بلبل ملک بدخشانم\nنباشد طوطی هند همچو من با جمعیت گویا\n\nغزل که لیل بلبل ناله میرسد\n\nای نهال ارگ صحن گلستان جان\nاندکی کن گوش این مرغای خوش الحان او را\n\nرونق گلزار حسن گلرخان از قامتت\nگر ندانی دان کنون ای خسرو شاهان\n\nجلوه از ناز چون سر هی کن ای نگار\nتا که هر کس خاک رهت گشته چون توتیا\n\nآه جان سوز از درون سینه پر خون بر آ\nسر زند هر لحظه گوید سوختی دل را چرا\n\nغنچه دل را گشایش نیست در گلزار ای\nچون تواند کرد کس همت درین بستان\n\nتا چند کینی بمن ای پر جفا جفا\nرحمی منا و کن بمن ای بیوفا وفا"}
{"book": "adl0115", "page": 9, "text": "۴\nبکبره بر افکن از رخ نیکو نقاب ناز ای شیخ و شاب بین دل بیدلربا را\nقمری صفت چگونه بنالم حسن بین ای سرو ناز کردی مرا از ادائی\nواقف شوی ز ناله من برز مینا ای ساربان تو در دل زارم درا مرا\nجانم بلب رسید کنون بطبیب عشق کن از کرم بدرد دل بیدوا دوا\nدر محفلی که کل کند حرف ز زلف یار باشد حدیث نکهت مشک خطا خطا\nخواهد سجود پای نکار یکن ز شوق آتش پرست دشم شده ز در دو قا نما\nرحم اور ای کل چمن آرای دوستی دارد چو عندلیب دل بسنوا نوا\nقمری نمیکنم بخود از نظم مرجان رحمت زهر کسیست مرا مدعا دعا\nایضا غزلکه بله بله میرسد\nایدا غدار وادی عشق تو لاله ها صحرا نورد آهوی شوخ غزالها\nکاهی ز روی ناز تو یوسف نگاهی هر چند دل برسینه کشید آه و ناله ها\nزاهد چو دید خال سیاه ترا ز رو از دست داد طاعت هشتاد ساله ها\nآسان خمان وصل تو ایشاه نجن کسی را چگونه کوی رسد این نواله ها"}
{"book": "adl0115", "page": 10, "text": "یکره کشای دیده خدا را نگاه کن از دوریت روان شده اشکی چولاله\nاسرار حسن کل زہزار حزین شنو یعنی ہزا ر نخوانده کسی این رساله\nرحمت ز دوری کل خسار بچکان دل ہمیغ غرق خون نگر اکنون جو لاله ها\nغزلیكه هر خط شش بحر ست\nچندر حزین دل از شربت سحر حیات ایجا چند فشانم رشک غمت الیم بر هم دکان بلایرا\nنیست کسی محرم شرز حمی انو غیر رشک هم چشم شمر کنون کشد رخون جگر لطیف حبالنما\nخر بسته ام با کی کرم تکا پو کنی ای اب رورا بسمل خود به چین تیر نظر کش شبی زجفا\nفقای میکند بلبل ز ہزار بان بی کل باغ ا رحم بحالش کن بشق فغانش نگر خلیلی نوا\nتا شده مجنون عشق در عملی و شانی شهر وفان قافله سالار در رحمت بی او بر باد بگردان\nغزلیكه هر خط هشت بحر ست\nمنم عشقت بسار معلق رناتے بی سروا تو در نیکوئی ملک خوبی عشوه لیلی نعره عذرا\nربوده زمین نگاه مستت یک کرشمه دل خرام بکو جانم نماند که کنون با نتوانی بشن شبکیبا\nتو از ملاحت بصد لطافت بخوبی کنون بوش کرشمه سر کن تار مانی چنا غمی بین دل بخها"}
{"book": "adl0115", "page": 11, "text": "۶\n\nمستم شعار اگر بخورم بس که جان کسی سر\nبسقف گردون کله سانم ز فخر باک ندارم پر\n\nمرا حذر ز هر کعبه خوانی ز دیر بانم کنال ستم\nربوده شاهد فتنه مطرب قیام ساقی سجودم\n\nتو از نزاکت تو از صباحت تو از لطافه به هر خویی\nربائی شهر فرق شیرین بیانی خاتم د سلمی\n\nبسوی جیبان بابیان جامی نیافت جمعیت یاران\nکنج وقت شب خیزان بکوی محنت گرفتارا\n\nزمین بود خطه خولان زلف آن بنا\n۱ تو ان ۲ قوت ۳ پروا\n\nربود چون سخنم\nافغان ۲ ناله و ۳ غوغا\n\nی من بود پی او\n۱ صبا و ۲ هردم ۳ شبها\n\nبیاد من آید\n۱ چشم ۲ کاکل ۳ سیما\n\nی او بود یاران\n۱ غزال ۲ سنبل ۳ بیضا\n\nچپ چگویش که هستم\n۱ غیر و ۲ عاجز و ۳ رسوا\n\nمگو که من شده ام\n۱ چوقیس ۲ وامق ۳ شیدا\n\nی زان شدم حصیت\nکه هست لیلی من رشک حصر غزا\n\nرباعی"}
{"book": "adl0115", "page": 12, "text": "نیم از عشق مجازی من رسوا رسوا\nنرگستان جهانرا من مجنون و ندیم\nصبر کن گوشه گزین تا در نایاب شوی\nهمچو جواله بخود گرد میانگیر بس\nبر دحاتم بجهان توشه عقبا با خود\nمرغ آزاد مرا دام فلک پای نبست\nبی نظیری تو چو عنقا بکمال اہمیت\nاخونم شده این سلسله سر با سر با\nنیست چو چشم بتان کش شهلا شهلا\nدر صدف قطره صفت و مبر اسا\nزانکه کلفت کشد از صحبت تنها تنها\nرفت قارون و از و ماند بدنیا دنیا\nنیست صیاد مرا طایر پروا پروا\nکرده موجود ترا قدر یکتا یکتا\nباشدم چون شمع برسری پولی جای\nآه یارب داغ بر دل شکجای می تن کیا\nگرد دامین قدومت کر خرام آری بجا\nهست از شرم لبت لعل تو پنهان صنم\nهمچو شمشاد قدرت مانده ام برباغ دار\nباده پیش آر درین ہنگام ای ساقی که\nسبز عینک کو خار کل طین شکنا\nلعل در کان می بنیا کل خن بن جان اونا\nدست بی پیرای کل خسته جان جان افرا\nابر گریان برق خندان وقت خوش گل منتها"}
{"book": "adl0115", "page": 13, "text": "هستم ز هجران تو شب تا سحر ای جان من\nدل پریشان دیده گریان تن نغم جان در عذاب\n\nچون نمر داغیار در بین حما دشب که بود\nیا رساقی باده گلگون بده خوش باش کامیاب\n\nقافیه شین بیسر\n\nبسوی میکده در عالم شباب شتاب\nبنوش باده بنه سر بمن کتاب کتاب\n\nز هجر سکه شگ جوار بنیان تخریب\nگشای دیده که شد عالم تراب بآب\n\nچه طالعت که برد دشنه نگاه لطف\nنشد بکشته در خشم بست خواب جواب\n\nبه تشنه کامی مخمور می رحمتی کن\nبدره لطف کنون ساقی از ثواب عتاب\n\nمیزم یار رخی هستم پس از عمری\nبشر بخت بدم مجلسش اسباب\n\nز گریه آه که بنیاد چشم ویران شد\nنگر د خانه آئینه ز طراب خراب\n\nبر از کسوت هستی تو درستی مان\nشنو نصیحت من بوی از شباب شتاب\n\nقافیه سین\n\nگر بیادت میبرارد ناله شیخ و شاب\nهست از عشق جبین کج ز تودر مهتاب\n\nاز خیال زلف عاشق پی مقصدی برد\nای منجم بعد ازین بنداز سطر الا سلب\n\nرخی"}
{"book": "adl0115", "page": 14, "text": "۹\nشوخ من از ناوک نازت دلم دارد شگاف\nشاهد حالت مرا تا مرگ چشم خونچکان\nسر چو گوی از بچوگان حوادث در جهان\nتوسن اقبال را داد هر که بی اداب تاب\nاز شکر خند لب دور سنبل خطت جان من\nچشم بیدارتو خواهد داد بر احباب آب\nعاشق از حسن تو دارد صنع سبحانرا نگاه\nگر میجوید بظاهر شیخ در محراب باب\nغنچه دل اشکفد برحمتت بگذار جان\nگر نسیم التفات حضرت و هاب باب\nغزلیکه بیت اول تنها تنها بیت دویم دو حرف مرکب بیت سویم\nسه حرف مرکب بیت چهار حرف مرکب بیت پنجم پنجحرف مرکب است\nدرد در دل دارم و زاو در اب\nآه از ان دادی دل از در دو ار دور در اب\nساقی ما یافت کل یا ساغر نگر مست\nلاله گل شد در سحر ناله حب یافت تاب\nچشم خطت هست بین صیاد را گاه قضا\nغنچه خطت کشت آفت شک چین زلف تاب\nبسکه سنبل نکهت مینا بمنظر غنچه بخت\nطلعت بیضا بحسرت نیم بستنی سحاب\nبستی اشکفت شمشین میکند تهنیت\nنیستی نشکست تهنیت بگلزار سحاب\nحرف تا سین"}
{"book": "adl0115", "page": 15, "text": "۱۰\nشوخ من پشت ندارد شعل مهتاب آب\nدیگر اینخورشید رو برد ره بیتاب تاب\n\nده کنار یا د قدح پیمانست ای نولبن\nساغرم لبریز کردید از می خوناب ناب\n\nساربان محمل مبند امروز خوف ناقه ام\nمیرود از دیدۂ غمدیده چون سیلاب آب\n\nمی زشکاک خون دارم کباب از مرغ دل\nشاہد شیرین لبم باشد باین اسباب یاب\n\nدیدن رویت میسر نسیت در بیداریهم\nکاشکی آیدیم در دیده بخواب خواب\n\nهیچکه چرخ دغا بر من درین محمود دا؟\nکاش بکشاید بروی من اولوالالباب باب\n\nمیخوری صد غوطه زحمت هیچ غواصان کنون\nاز محیط طبع خود یک گهر نایاب یاب\n\nغزلیسکه هر مصرع چهار بحر است\n\nاگرچه دورم من است یکسو ثه دار دال انده\nبسان غنچه بود معطر دماغ جانم زباد لو تو\n\nز دوری تو برنک می دلم ند کلفت نرفتم دردا\nشدم جو مجنون بین کن هردم جرا نباشم بگفتکو تو\n\nاگر جهانرا دهند یکسر بهای زلفت تو انی شنبه\nقسم بجانت کنی برابر کنم دو عالم بتار مو تو\n\nکرا بگویم بکوجازم که نیست رحمی بی نو ارم\nچو شمع سوزم ببین گدازم تو نیست یارا به کستجو تو\n\nبجاده غم چو نقش پایم سنجا کساری بود دیوایم\nتو پادشاهی منت کدام نهید لطفی بدم بسوی تو"}
{"book": "adl0115", "page": 16, "text": "۱۱\n\nپناه دار در قبضه صفا چنین صاحب حسن متین را همیشه شیرین مدام عذار خلقت فدای تیغ و\nبرامنت تو چون سکندر خضر نگای حباب است شربت رحمت چشمه حیوان همیشه پنهان دارای او\n\nغزل بمعنی قافیتین\n\nایخال لعل شیرین تو بر یاقوت قوت در چمن تاروت دیده دیده ماروت قوت\nدر وفاتم کر وفاتم شد چه باک ای نازنین رخ نما تا بشنوم از رخنه تابوت بحت\nچار باغ عمرت از سیب ولان و بهی ترنیت افزا باد از سروقد دلجوت جوت\nخارهای دسته سنبل سر موتوه کرفتد در بحر ارگیسوی مشکین موت شوت\nغنچه چون شکر کردنت جانها نزدیک نفس پیش اش این مطاع از تار تار موت چوت\nتا نظر بر عارضت افگند حرت خند زد بیشتر دل میدر خنجر ابروت توت\n\nقافتین\n\nدر راه عجز سرکه دایم چو نقش پاست ارکند شکوه های نیک وبد بیجاست یست\nقمریان را در چمن باشد دل از شمشاد شان عندلیبیم را نوا ما هر کجا گلهاست هست\nسرنوشتم از ازل ست سینه سگدر گاگاه چون خم می روز و شب، سرتا بپای مااست یست"}
{"book": "adl0115", "page": 17, "text": "۱۲\nمردم از باد رخت بنمای ای گلروی دو ست تیغ هجران تو دل را هر قدر میخو است\nعیب منما گر مجنون گشته ام مهوش دوش زود بدامان جنون تا هر کرا سر در ست دست\nشیخ تاب غره خوبان بیاورده آه دیده از نظاره هر جا چهره زیباست بست\nرحمت از هجران یارم موی کردن و ان پر سحر از دل بمانند خدنگ راست سیت\nبی نی هم ناله ام شب تا سحر ای یا را ز دست\nبسان شمع دارم دیده خون با را ز دست\nبانداز نگاهی برده دین و دل از دستم بر همن زاد و میبندم کنون زنار از دست\nرساندی تا بزلف تابد ار گشت رنگین را ز شتاب صاحب من میخورد خون بار از دست\nبکرت از غم پهلو حیرانی مکن یسم بود آئینه غرق حیرت دیدار از دست\nندارم طاقت صبر توان از من مچه میپرسی چسازم چونکنم شوخ پری رخسار از دست\nمکش خنجر بی قتلم نگارا از سرت گردم بخاک خون چو بسمل میطپم دلدار از دست\nبمقد رحمت مجنون دلریش اینکجا رود سهمد الله که خوردم ناوک خونخوار از دست\nایضا غزل"}
{"book": "adl0115", "page": 18, "text": "۱۳\n\nچو موسقار دل در ناله زارست از دستت\nدر افغان عاشق محزون گرفتارست از دستت\nمرا تنها نه در هجران دل افگارست از دستت\nقلم در نامه من چشم خونبارست از دستت\nپی قتلم چه خنجر میکشی یکره تماشا کن\nدلم صد پاره ای شوخ ستمگارست از دستت\nخدارا جان بلب دارم برقم قدم نِه\nدو چشم انتظارم برامید چارست از دستت\nز روی ناز افکندی نقاب ای شوخ دانستم\nدر افغان بلبل شوریده بسیارست از دستت\nز هجران ناله میسازم ز مژگان سنگ میریزم\nببین ابر بهاری را که در بارست از دستت\n\nگر مختار حسرت افگندی بر و تار است از دستت\nتار و پود نشاطم چون شب تار است از دستت\n\nآنکه دارد قصد قتل عاشقان پیداست\nو آنکه چشمش میکند آهنگ جان پیداست\nآنکه دین دل ربود از کافر و مؤمن بجا\nچون کنم ار چشم و نوش بیان پیداست\nآنکه شور افتاده در عالم ز شهد خنده‌اش\nروشنم کرده در آن شیرین لبان پیداست\nآنکه باشد در خم چوگان او کوی فلک\nشهسوار این وسیع میدانگان پیداست\nآنکه از شمشیر نازش میرسد بر عاشقان\nدر دمش سرچشمه آب حیات جاودان پیداست"}
{"book": "adl0115", "page": 19, "text": "۱۴\nانکه مهرش در دلم جا کرده از روز ازل نشته محتاج درش جان جهان بیست\nانکه هر سرسری در هر طرف امبی حمتا ریز نوش از جام شرابی لامکان بیست\nغزل خدر رنج\nبرقصد دلم صف زده بر روی تو هر پنج خال و خط و چشم مو و ابروی تو هر پنج\nظلم و ستم وجور و جفا قهر و عتاب شق باشد شب و روز ای صنم اخوی تو هر پنج\nمرو ولف وطوبی و شمشاد و صنوبر دل باخته قامت دلجوی تو هر پنج\nتنگ عسل و شربت و نقل و شکر وقند بیقدر پیش لب نیکوی تو هر پنج\nاهل یمن و روم و ری و بصره و بغداد باشند شب و روز دعا کوی تو هر پنج\nیاقوت و عقیق و در ولعل کل گلشن خجلت زده لعل سخنکوی تو هر پنج\nکردون و هلال و قزح وحرکت محراب هستند بتعظیم دو ابروی تو هر پنج\nغزل لف ونشر مرتب\nچو یار زلف سمن بشکنت بر دیبا افتاد در همه دهر شخنه و و غوغا\nکلاب من حمب او نقاب آتیه من بقل عاشق شیدا شخنه و رو غوغا\nمائی"}
{"book": "adl0115", "page": 20, "text": "۱۵\n\nطرحی دال طومار ذوق چشم چشم\nدال فریب و نهان حسود و خاطر ما\nبتا عمر من بحث هجر رشته سحر\nشادی و غم ایام نیک و بد که کوی\nبر غم غیری قتل آن صنم حسرت\n\nاز فرقت جانان شکره در یکشام\nکشید باد چو با ما شکره در یکشام\nفکنده هست دو صد جانسکه در یکشام\nچو هست بر همه پیدا شکره در یکشام\nرسید ابروی خود را شکره در یکشام\n\nغزل چهار در چار\n\nبه جا سرو قدان سیمین جلوه گرته شد\nکمان ابرو نگاری کز پی قتل نگاه او\nنقاب از چهره تا افکند بین از پر توش\nوفا کردم ز ناز نرگس مستانه اش من\nبراہش داشتم چشمی نیامد ظالم اورا\nبیادش آه سردی ز دل سوزان من امد\nچو نیسان کجابگریستم ز هجرش انکم\n\nارم شد باغ گلزار شخصل صنوبر شد\nسنان شد تیر شد تیغ دوم که خنجر شد\nقمر شد مشتری شمس شد خورشید انور شد\nجفا شد جور شد بیداد شد عالم ستمگر شد\nعشا شد نیم شب شد صبح شد روز نو شد\nشرر شد شعله شد چون دق شد نور آور شد\nگلستان شد چمن شد نهبر شد گلشن سراسر شد"}
{"book": "adl0115", "page": 21, "text": "١٦\nچنان برگشته اقبالم که بگریه لبت\nغمین شد خسته شد اندوهگین شد زار و مضطر شد\nبهر اشکی که بحر دیده زار ریخت از نگاهم\nگهر شد لعل شد بیجاده شد یاقوت احمر شد\n\nتضمین\nگر سودا نبود ایم امید دل نابود بود\nنقد جان رفت و نشد بر قالب فرسود سود\nگفته بودی میکشم آخر ترا غافل مباش\nدر نوای چنگ و نی دارد ازین موعود عود\nگفتمش از خنده شیرین نمک بر دل مزن\nخندها از ناز زد شورم بدل افزود زود\nبر درت مقبول اغیارند و مردودیم ما\nچون برون ناید دمادم از دل پر دود دود\nرحمت دست جفا بکشا که در روز حشر\nآنچه کار آید ترا آنجا ازین موجود جود\n\nغزل چار در چار\nبهر جا قامت رعنای خوبان جلوه افگن شد\nگلستان شد ارم شد خلد شد جای نشیمن شد\nآنگاه ناز آن شوخ نو خطی زاده بر قصد دلم\nسنان شد تیر شد الماس گشت و آفت تن شد\nجهان از قطره های خوی آن رخسار پر انفعال\nچراغان شد ثریا شد عرق نارنج گلشن شد\nدل من از فراقش مشق شیون کرد و بیجا\nجرس شد ناله شد درها حسب حال غافل شد"}
{"book": "adl0115", "page": 22, "text": "۱۷\n\nبهر جا پا نهاد آنشوخ از یمن کف پایش مساجد شهر هم شد کعبه شد دل سجده گه شد\nنقاب از چهره تا افکند از نور رخش یکسر سها شد بدر شد خورشید گشت و برق خرمن شد\nبمن کوی بتان ای بیحمتا عشق ورزیدن وطن شد خانه شد صومعه شد جا و مسکن شد\n\nالفاظ شعر مرتب\n\nبچهره یار چو گیسو شکست و بست و کشاد بدل فتاد ازان رو شکست و بست و کشاد\nبزلف و کاکل و بند قبای او ایدل یقین هست چو نیکو شکست و بست و کشاد\nبحیرتم که پی قتل من سید نگشت هزار مرتبه ابرو شکست و بست و کشاد\nزجاج خاطر و طومار طبع و دجله اشک مرا ز دوری آن رو شکست و بست و کشاد\nببین برشته جانم که یک فسون نگاہ فتاده چون نخ جادو شکست و بست و کشاد\nکلاه و دشنه بیداد و برقع از سرناز بکشتم چورسید او شکست و بست و کشاد\nفراق زلف و سمنسای ای صنم حسرت فکنده در دلم هر سو شکست و بست و کشاد\n\nتافتین\n\nمانده مرغ دل بدامت کن تو ای صیاد شاد زانکه عمری هست نبود خاطر ناشاد شاد"}
{"book": "adl0115", "page": 23, "text": "۱۸\n\nگر رسد باد خزان بر گلشن ای بلبل منال خرمن عمر حباب از امید بر باد باد\nمیکشم جور فلک عمریست در دنیای دون نیست شاهی تا ز غم زین پنجه بیداد داد\nدارد اوراق چاکم گشته عشق ایندعا تا ابد گلزار حسن مهوشان آباد باد\nهر شجر دارد ثمر زین باغ محنت میکشد مادر ایام مارا همچو سرو آزاد زاد\nعید قربان شد ز خونم پنجه را بستی حنا عید من وین مرگ نو اکنون مبارک باد باد\nکردی آخر در ته آنشوخ جان دل نثار اینقدر ای رحمت تاریکو که استعداد داد\n\nشب بیا زلف از رخسار پیچم مخور\nموی آتش دیده ام چون مار پیچم مخور\n\nدورم از بزم وصال دلبر ناهید گیس ناله و افغان چو موسیقار پیچم مخور\nشوخ ترسا زاده دین و دل و هوشم ربود شعله جوالام ز نار پیچم مخور\nشمع شبهای غمم در سوختن اماده ام هر نفس صد آه شرر بار پیچم مخور\nخسرو اقلیم فقرم در طریق عاشقی وه که از زلف بتان چون مار پیچم مخور\nعنکبوت آسا بپای خودت انداختی قفس دامها بهر مگس زنار پیچم مخور\n\nببر"}
{"book": "adl0115", "page": 24, "text": "۱۹\nسینه ریشم چو نی تاثیر افغانم شنو ناله ام در جوف دل بسیار میپچد\nهمچو شمع کشته از دردی اندر روزگار ماتمی دارم سیه دستار میپچد\nرحمت از بیغیری الفاظ دارم خجلتی پسته و چم لب بگفتار میپچد\nآنشوخ ستمگار اگر شد شده باشد\nبر مانی آزار اگر شد شده باشد\nاز دوری رخسارۀ انماه ده چار چشمم همه خونبار اگر شد شده با شد\nمائیم و خیال رخ یار همدم شبها او مونس اغیار اگر شد شده باشد\nمجنون شده دل بر رخ لیلی دوش طراز رسوا سر بازار اگر شد شده باشد\nمحبوس بزندان فراقم چه توانکرد کارم همه دشوار اگر شد شده باشد\nبر رغم رقیبان دغا باز شب و روز بی رحم جفاکار اگر شد شده باشد\nرحمت سر سودائی من طلب آن شوخ\nخاک ره دلدار اگر شد شده باشد\nطوطی که همزبان تو شد شد شد چه غنچه چون دهان تو شد شد شد چهتِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ"}
{"book": "adl0115", "page": 25, "text": "۲۰\nشاهنشهی کمین گدای در توام\nچون لاله دل همیشه مرا غرق بخون بود\nابرو کمان مشبک پیکان غمزه ام\nعشاق خسته کشته تیغ نگاه تست\nثبت است وصف حسن تو در صفحه جهان\nبر من عطای خوان تحیت در شد شد چه\nگردیده خون چکان تو شد شد شد چه\nجان و دل ار نثار تو شد شد شد چه\nبسمل در آستان تو شد شد شد چه\nگر خامه در بیان تو شد شد شد چه\nرحمت ز دوری تو بصد رنج و محنت است\nاحوالش ار عیان تو شد شد شد چه\nدلم برد آن پری رخسار این چنین باید\nهزاران مرده احیا شد ز حرف آب حیاتش\nجهان از گردش تیغ نگاهش بسمل افتاده\nپس از مردن خرامان آمد بگذشت از خاکم\nچمن ایجاد میگردد به هنگام خرامانش\nچو بلبل عاشقان دارد ز هر آن گل جنینش\nتعالی الله باین انوار انوار این چنین باید\nجزاک الله باین گفتار گفتار این چنین باید\nبگردم من ازین اطوار اطوار این چنین باید\nبلی با عاشقان غمخوار غمخوار این چنین باید\nتصدق من ازین رفتار رفتار این چنین باید\nبنازم من ازین گلزار گلزار این چنین باید\nرقم"}
{"book": "adl0115", "page": 26, "text": "۲۱\n\nزهر مضمون تو ای رحمتا تاک شکر ریزد\nعطاک الله با اینسحر اشعار اینچنین\n\nمیتود شک لاله گون از دیده من چکد\nوه چه یاقوتی زکان دل براه من چکد\nنازم از آب حیات چشمۀ لعل لبت\nخضر را از حسرت آب لبت در دهن چکد\nدر هوای بخیه پیراهنت ای سیمتن\nرشتۀ اشک هر زمان از چشم سوزن چکد\nهر که جنبان دید در گوش تو در از شوق گشت\nشبنمی از برگ گل گویا بگلشن چکد\nشرح غمهای ترا در صفحه آرایم اگر\nخون چشم خامه در وقت نوشتن چکد\nآب حسرت از دهان شیشه می نالد ازین\nچون بزی ساغر بلب هنگام خوردن چکد\n\nرحمتا از حسرت شیرین نطقت مدام\nاشک چشم نکته سنجان تا بمردن چکد\n\nبکجا زحسرت عشاق سرگریزد چو\nچو موج تشنه زلب هر قدر گریزد چو\nبیاد خط تو آهی کشم کز از دل زار\nچو گرد باد بپرد بحر و بر گریزد چو\nهمیشه رشته اشکم بسوزن مژگان\nز دوری تو چو تار کهکشان گریزد چو"}
{"book": "adl0115", "page": 27, "text": "۲۲\nپریوشی که روم از پیش بصد شوخی ز ناز دامن خود بر کشد بگریز د وحید\nبسقف گنبد افلاک میتوای حشین چو شمع دود دلم ناسحر گر بزدود\nخوش آنکسی که با میکنی کی وصل پلے چوباد صبح بهر بام و در گز بر دوند\nزرشک چون نہ مرد قیمت غریب مشوخ کہ ما زلفت تو دور دگر بزد وحید\nترا گر شان نطق ای پریرو در دهان لرزد\nز شرمت طوطیان را در سخن گفتن زبان آید\nنمی یابد دلم در حلقه آنزلف آرامی بلی آرام نبود مرغ را کز آشیان لرزد\nاگر یکبار انداز دنگه از قصر آن برنا ز بیش همتشان تا دامن آخر زمان لرز\nببازی گرود آن شهسوار ناز و میدان سرم چون کوفته بر دست او گر تخبوان پرود\nبگلش گر خرام آرد قد مخراساس ش را سهی چون شاخ نسرین با بام خزان لرزد\nاگر بر طاق آن ابرو نگه انداز وایی باران هلال عید مانند قدح در کهکشان لرزد\nبخار در خامه ام کز نام آن ناز آفرین تبرا عطار در قلم از شرم من در مهمان لرزد\nغزلیکه حرفش مفردات"}
{"book": "adl0115", "page": 28, "text": "۲۳\nآه دارم زدوری آن در\nداروی در دل زدوری را\nزرد آزرده ام ز روز ازل\nرحمت از دوری در شاد\nرخ زردم دوام ای دلبر\nداد آزرده لرزد در آذر\nزان رخ زرد دارد اوج زرر\nداغ دل دود آه در آذر\nترکیب خط اول مفرد خط ثانی دو حرف مرکب خط ثالث سه حرف\nخط رابع چهار حرف خط خامس پنج حرف مرکب است\nزوادی او دور دارم ار آن\nتو با نرگس و لاله دلفریب\nمگر چشم مست بلامت عشق\nبعیش و غنچه محبت شگفت\nنشست بقلم تهمت همیشه\nز درد دل آقه ز داغ دل آذر\nمن هر شب سر کوی بی یا و سر\nکنم فکر شفت لبت تنگ شکر\nچنین نیست نگهت نصیب محقر\nبگفتم بگو ینگ ته معتبر\nغزل قافیتین\nیافت از خاک درت تا دیده منور نور\nمیکند زین مشک کویا سینه سود سود"}
{"book": "adl0115", "page": 29, "text": "۲۴\nای سلیمان فر گر احسارات موری شد عیب میپندار بود در کشورت مورمور\nهمچو قارون میبری نقد ندامت از جهان ریشه تاکی که جوئی از پی انگور کور\nتا کلاه فقر ما را دید بر چرخ گفت در جهان افگندی اکنون این چنینو شور\nهمچو گندم آسیای چرخ نرمت میکند تا توانی خویشرا کن از دم مزدور دور\nباد خاک مقدمت بر توتیا دارد شرف میشود بینا اگر وصفش کنم مذکور کور\nدر کهن کاخ ستم آباد دنیا دل مبند وقت مردن گفت اینحسرت سکندر در گور\nغزلیکه تمام حروفش نقطه ندارد\nمرادار د اگر آوره دلدار دلم در دام وصل او هوا دار\nکه دار داه در د آلود در دل همدم کو دلا در دور دوار\nدلا آرامم اگر کر د د مرارام مرا کردد حصار وصل دلدار\nسواد طره دلدار دارد مرا سرسار سودا در همه کار\nدو عالم کرد دم در دم مرارام اگر کامم دهد در وصل دلدار\nدلم آلوده در در د دل آرام سرم در راه دلدار در دار\n\nسواد"}
{"book": "adl0115", "page": 30, "text": "۲۵\n\nسواد دل مدادیح رحمت\nخطاک امد که در دل دارد سرار\n\nتا کشود ان سیمین از کاکل تاتاریا\nاز کمال کفر من روسیده از زنار تا\nتا یکی بندی تو بر قتل من سکین کین\nرحم کن دامن کشان بگذر تو بر اغیار یا\nاز خدنگ ناگزدی سینه صد جا چاک چا\nمی نداری جرستم امید بر بیکار کار\nتا توانی جاده قعر لديل محبوس بوس\nهمچو شیطان بر منه بر دوشس تکبار با\nگرنمائی در چمن یکبارای کلروی رو\nتا بروز حشر ماند عندلیب زار زار\nگر بیائی جانب این رند در د اشام شام\nتا ابد کردد خمش از باده کلنارنا\nنخل عمرم گر خواند از غم ايكردون دون\nباغ عیش خوبرویان را تو برخورد اردا\nابشر کس دون میکندال هر طرف ممتازی\nخم زهر خویش را در هر دلی میکار کار\nمدعی را کرد رحمت بر خود از اکرام رام\nداد چون منصور بر دی دولتی بیدار دار\n\nتولی با چشم و زلف و خال خط اب شوز بود\nاظلم و شیبی رحم و جفا کاروستم پرور"}
{"book": "adl0115", "page": 31, "text": "۲۶\nقرار و طاقت و صبر و شکیبا برده از دستم خط از رنگ رخ ارتاب قدر از دال انگشتان\nباین تمکین نیاز الفت و خوبی چومبینم بالا با لا قیامت عشوه حوش رفتار جان\nزیا دا برویت صبح و ظهر وعصر شامم دعا گوی و ثنا خوان و قیام آرا سجود آرم\nبآفتاب رخ رنگ و بو جمالت نیرم زمه تاب رخ کل آب و کلن شب رنگ و نو آخر\nترا خاقان مج دار و دکی و فغفور در یابت شه و روز و که و مه که سار جا کران در\nکنم تحریر فرد و مصرع و بیست غزل حسرت\nبوصف قامت و زلف و خط و ابروی آنیلم\nیارب این رو یست یا شمعیست با افرد این لب لعل ست یا یاقوت یا در ج کمر\nسرو آزادست یا شمشاد یا طوبی خلد این قد دلجوست یا شاخ کل صد برک تر\nرهزن دین است یا جادوس یا ملکی چشم فتانست این بازرکس بیداد کر\nابخیو نست این بالعل جان بخش نگا قوت انسانست یا جانست بانک شکر\nاین شهر است یا ما هست یا تیغ قضا ابروی یارست این با قوس تا قدر\nانجم و افلاک یا بدرست یا خال سیا مشک تاتارست این یا نقطه نور نظر\nغمزه"}
{"book": "adl0115", "page": 32, "text": "۲۷\nعنبرست این یا رگ یاقوت یا ریحان خلد\nخط مشکین ست یا بل سنبل نیکو سیر\nمشعل بدرست یا فواره صبح مرا\nاین بیاض گردن یا رست یا نور سحر\nرحمت شعرست یا الهام باطرز کلام\nشیرۀ جانست این یا شحط انکه دل نپذیر\nنشد که گاه حال زار مناپرسی تونه گیر\nکه از فراقت همیشه شبر ناله و بانکا\nبر استان سراراد بادوم عمری درین میدام\nکه گاه گاهی خرام آری قدم گذاری تو بیر\nچو شمع هر شب زآب کش می یارد تو نمیدرم\nبحال زاریم بیارا بجو اشکم کنون شار و\nچرا نالم چاگیر یم چانسورم چو شمع محفل\nکه ای پرویصیح کناش تو حسن است مهر من ما\nندید ه رحمت ملایک بی چو شرح ساز فراگنه\nبیچم نکر زلف سنبل یا بنفشه است حضور\nدل زخیال دو زلف سیاه در زنجیر\nچو مردیک که بود از گناه در زنجیر\nنشسته ام بره انظار خاک بسر\nچو نقش پا بکرم کرده راه در زنجیر\nبحر حمار تجرید عجب مپندار\nزموج کو چه حبابم کلاه در زنجیر"}
{"book": "adl0115", "page": 33, "text": "۲۸\nنشد که صبح بناگوش یار را بینم\nچو شمع مانده‌ام از دود آه در زنجیر\nبدور خال و خط آن جعد دیدم کشم\nکشیده خسر وحسنش سپاه در زنجیر\nبکوی عشق بدیوانگی علم دارم\nچرا نباشدم از رتبه جاه در زنجیر\nجنونی‌ام من و از سنگ رونقی دارم\nزکردکان بودم دستگاه در زنجیر\nبدورم ناله غم روشت شب تار روز\nازان سیاه دلم همچو ماه در زنجیر\nدلم بحلقه زلفت رهمت در بند\nفغانوناله حالم گواه در زنجیر\nهمچو ساغر چشم او از نشأ صهباست پر\nدیده‌ام از باده دیدار سرتاپاست پر\nگرفغان دارم من مجنون ز هجران عیب نیست\nهمچو نی از ناله یاران بند بند ماست پر\nوکنه دریا د قیامت قامت آن لب ستین\nنی شکر چون استخوان عاشق شیداست پر\nگر نباشد پنبه در بالین مجنون گو مباش\nدایم از خار بیابان بستر رسواست پر\nچون ننالم چون نگریم چون نسوزم چو گیا\nهست بار از رقیبان بزم در هر جاست پر\nگر ندارم زر بکف بهر نثار مقدمش\nاز سرشک لاله گون جیب کنار ماست پر"}
{"book": "adl0115", "page": 34, "text": "۲۹\n\nرحمت از آه سرد و سینه سوزان من\nتا ثره چون شمع ما را دل تپش پنهان من\nریخت شتاب سحر چوشمع ای گلگون عذار\nتن درتش آب بر لب داغ بر دل شکبار\nآب کردیدت از شرم لبت پهنتین\nمی بساغر لعل در کان گل بخون در بحجار\nاز فراقت استمکرمین چسان گردد مدام\nجان مضطر حال محزون تن بغم دل شهر یرا\nاز قضا گر بگذرم من میشود از طالعم\nبحر بر کوهر خذف کلشن خزان کل شست خاب\nرحمتا دارم بتی کز سران کیرد مدام\nماہتاب شمس نور و مهر زنیت جان من\n\nاز می آشان برین بستم خبر دارد بها\nزانکہ خود بر کف ز نرگس جام زر دارد بهار\nزر دروئی چون کشد در دہر کن قسمت\nاز سفید و سرخ نقد در کر دارد بهار\nدر زمین از بیلی با د خران افتاده ام\nکاش همچون بنبره ام از خاک بردار دبهار\nهمچون بلبل محشر صد شور افغان شسته\nحسن کلرنگ که اند نظر دارد بهار\nغنچه دل تا تبسم کر د میبالد بخود\nاز نسیم خنده گل بال و پر دارد بهار"}
{"book": "adl0115", "page": 35, "text": "۳۰\nآتشستان چمن گل نیست ای بلبل شنو در نفس خصیان رقص میدان شرر دارد بها\nنیست سنبل اینکه حسرت در گلستان دیده\nآه حسرت چون تقع دایم در جگر دارد بها\nپوفایهای دوران در نظر دارد بها زان چو ابر نو بهاران چشم تر دارد بها\nعمرها شد اشک گلگون میچکد از دیده ام از شگفتی این گلستان کی خبر دارد بها\nمیرود زین باغ اما در خیال کاکلت آهی سرد سنے بل آسا در جگر دارد بها\nمیشود گه زرد گاهی سرخ گاهی سونی صد خجالت از حسنت ای پسر دارد بها\nبا گلشن گرنهی ایدوفون اندر کمین هر طرف از خار گل ضد نیشتر دارد بها\nنیست شبنم انیکه می بینی تو بر هر سبزه اشکها دایما در چشم تر دارد بها\nساقی گردنم رویت التفات کن بیم همچو نرگس انکہ بر کف جام زر دارد بها\nاز خزان گردند ایام عمر بیوفا بین چو برگ بید میلرزد خدر دارد بها\nدر جوانی چون سحاب اشک ریزیم نیست\nگریه بر موجها رت اندر شیروا در بها\n\nطالبین"}
{"book": "adl0115", "page": 36, "text": "۳۱\nقـا فــيـة سـيـن\nتا بکی بر من کنی ای لب شکر طنازی ها از کرم با خویش ما را یکدمی دمسازها\nچون مه رو هر لحظه داغ سینه ام پر میزنه کاش روزی سویم اندازد شبح اندازها\nشاهد و صهبا و نقل و گل مهیا کرده ام از سر یکدم در ایندم ایعقبی سازها\nبیجولان گاهت عشاقان چو کو فکنده ام شوخ چوگان بازخوش نازا ممتازها\nرحمتا سر تا سه شعرم اگرخوانی نکو\nدر دلم باشد زمین حافظ شیراز را\nای شمع شب افروز رخ افروخته باز پروانه ما را دل و جان سوخته باز\nای ترک نگه جان و دلم باد فدایت کو شتن عاشق زکه آموخته باز\nاز آمدن یار خبر یافتی ای چشم کز اشک برش گهر اندوخته باز\nگردم زکف دست تو خیاط لطافت کز برگ کلش جامه نو دوخته باز\nجنس دل و دین بر سر بازار محبت\nرحمت بنگاهی که بفروخته باز"}
{"book": "adl0115", "page": 37, "text": "۳۴\n\nایشیخ کنون دام مرنج در برد با\nدر ریختن خون که کوه رزه ما\n\nافروخته رو تو چو خورشید جهانتاب\nدر بزم که در بسیج تو ساغر زده با\n\nدر سینه مرا دلمطپد از شوق چوبیمار\nجانا بمیان دشنه خنجر زده با\n\nدر طرف کله نیست ترا لاله احمر\nصد پاره دلی است که بر سر زده با\n\nرحمت تو بشیرینی گفتار عام\nچون طوطی خوش لهجه شکر ز دبا\n\nخط کشید و هست لیکن تازه گلزارش هنوز\nمیتر اود شهد از لعل گهربارش هنوز\n\nاز بلال خط اذانی گر بکوششن در بلند\nهست کافر همچنان گیسوی طرارش هنوز\n\nخط مغرولی بر خسار شکر دور انجم\nمیکند ظلم و ستم چشم ستمگارش هنوز\n\nطی اگر شد دفتر دوران حس دلکشش\nهست طومار حساب خال خشارش هنوز\n\nگرچه مرآت جمالش شد زخط صاحب غبار\nمیشود شیرین سخن طوطی ز گفتارش هنوز\n\nمور خط گر از سلیمان خش خاتم ربود\nمیکند تسخیر عالم را زرقارش هنوز\n\nچون نباشد در دل رحمت محبتهای جذ\nمیشود از خط دو بالا حوله و شش هنوز"}
{"book": "adl0115", "page": 38, "text": "۳۳\nحیرتی دارم ز نیرنگ گلستانش هنوز\nرشک جنت گشته نشگفته بهارش هنوز\nشهره آفاق کردیدست چون مبینی\nمیتراود گرچه شیز لعل خندانش هنوز\nزهرزن نیست از سحر نگاه دلبری\nگرچه نبود رام ما آن چشم فتانش هنوز\nشهر اگر دست بسمل از اشارتهای آن\nمحرم دل گرچه نبود تیغ مژگانش هنوز\nقمری جان ناله دارد از خیال قامتش\nگرنبالیدست سرو خوشخرامانش هنوز\nحکمت العین نگاهش میدهد در سن کمال\nگر ببر ننشاده یاران در دبستانش هنوز\nعاشقم رحمت بآنطفلی که صد دیوانه لغت\nهمچو من افتاده در چاه زنخدانش هنوز\nمیرود بیهوده در عالم زکف عمر عزیز\nساقیا لطف نما در ساغرم صهبا ریز\nوقت کشتن شیون ارخواهی که عاشق نکنند\nتیغ مژگانرا نمای استین از سرتیز\nیار در بزم ست من بخت جگر کردم کباب\nساقی گل چهره می شیشه در پیمانه ریز\nرشکم آید ایصبا از دیده نرگس بباغ\nخاک چشمانش بروی لطف جو غربال ریز\nدوست من دوش قبیبان میری خرام\nنابکی بر من نوای بیداد کرداریز"}
{"book": "adl0115", "page": 39, "text": "۳۳\n\nدیدار پری قدم همچون کل ان خم است آن جوانی ان تیر کرد آخر زاغوشت کمین\nچون قدح هر حلقه کیسوش از صهبای مینماید در نظر چون جام می دار و میز\nسرکش از تعظیم سکینان کند دمیزیش رحمنا پوشیده تعظیم بر پیمانه رز\nیار من همدم اغیار شد افسوس افسوس\nشوخ مهر ستمگار شدافسوس افسوس\nاو نیامد بر هش تا در شکی ریزم بین سرشکم به کلنار شد افسوس افسوس\nاز رخ ماه فریش خط سبزی سر زد کل حسنش قطب خار شد افسوس افسوس\nمنتظر بودم از مرک نشانی دارد هر دو چشم برهش چار شد افسوس افسوس\nیار خبر داغ بدستم چو دکر نقد ندید طالب کینه زردار شد افسوس افسوس\nاز تر صد همه شب دیده چو سیماب آرزومند رخ یار شد افسوس افسوس\nیا را فکنده برخساره خود زلف دراز روزم چو شب تار شد افسوس افسوس\nداغها در دل صد پاره نهان بودم لاله سان داغ دل اظهار شد افسوس افسوس\nبغم و محنت و اندوه فراوان و فراق رحمت خسته گرفتار شد افسوس افسوس\n\nاتز"}
{"book": "adl0115", "page": 40, "text": "۳۵\n\nبرفت عمر مرا در هوای هوس هوس\nچه اعتماد کنم بر نفس نفس نفس\nدرین سرای دو در کاروان عمر مرا\nهمیشه ناله بود چون جرس جرس جرس\nمرا زیاد کل روی سینه بلبل\nچو طایر یکه بنالد قفس قفس قفس\nحدیث شکر لعلت زمین شنید مکس\nطنین ناله ما را مکس مکس مکس\nسواره میروی و سر جو گوی میدان\nبصولجان قدم زد فرس فرس فرس\nبسینه دار نهان راز دل محرم تست\nمگوی گوئی اگر کوچه کس بکسی کس\nز ساغری نگه یار بر خمست امشب\nچه شکوه میکندم عسس عسس عسس\nچند کشم رخت الصفا او سر و ز دل بان حرج\nچند فشانم چو شمع اشک اندوه در بوته حرج\nای بت سنگ چگل بخت منفعل نپذیرد خجلا\nنیری تو تادین دال از سر عالم نور داند ام حظر\nمیتوانم زغم سینه مین الم دیده مرا اشک غم\nبا ویکرو ستم و اقلیم در پی رساما رنج\nز ناکتو مساخوان از گل گلزار جان من بیانون\nبتوچونانگران کشته ام چه زردا تم خون پیش"}
{"book": "adl0115", "page": 41, "text": "۳۶\n\nای شه ملک جمال ای لب تو بلال تو شدم هم تا\nو که سرموی بال کشته در آفاق خرد ده کف جان خون\nای گل باغ امید تو نمینامیده بسوی خود تو\nموسی هم سفید کشته بماند بر بسی نالان خویش\nای طلقانی شمس اخوان ببین کهکشان بسوی ان\nجیش غم از ملک جان بس که بر آورده کردیم فغان خویش\nپرت دید غم دیده تر کل دل پرشر\nچند مجنون جگر ناله برارم زد درون استخوان خویش\nرحمت کینه این چرخ کجدار روز و میخوان بان\nاز دل زار و تراب با غم واندوه درد میکند افغان خویش\nفتاشین\n\nتا من کردیم آن نازک بدن مشمردوش\nبرد سحر کز اواز من هوش هوش\nبر من دل ریش مخزون روز وشب ایدوستان\nمیکند افزون ستم بر خنجر ابروش روش\nسرو اگر بیند بگلشن قد آن ناز آفرین\nناله قمری ز ندار قامت دلجوش جوش\nای صبا بهر خدا رحمی بنما حالم ببین\nاز برای خاطر ما برطواف کوش کوش\nمن بثار هجر او میسوزم هردم چون کباب\nاو دهد با غیر از تنک لبع نوش نوش\nچون بکویش جا کنی خود را خدا را ای صبا\nشمه از محنت هجران من در گوش گوش\nرحمتا صبر و قرار و طاقت و هموم پی\nز انکه بر دار من نگاه کر جلوه دو شد و دوش"}
{"book": "adl0115", "page": 42, "text": "۳۷\n\nدلم تنهاست یلی زلف جانانست صفی\nپی تاراج دینم نامسلمانست صفی\n\nز مژگانش قتلم تیغ عریانست صفی پی یغمای یکدل فوج ترکانست صفی\nرخ خوبی که در شب در خیال آمد بدل گفتم تعالی الله چه فرخنده چراغانست صفی\nبگلگشت چمن خرام شوخ سراپا گل با اندازیت کل در خیابانست صفی\nخرامان شو بکویت دل بیا لای افغان نظر کن بر سرم در حیرت جانست صفی\nدرون حقه لعل لبت ای شوخ حالا بر سرت گردم چو کوهر سلک دندانست صفی\nگشادی تا ز روی حیرت افزا پرده کشن چو شبنم یک قلم کل چشم حیرانست صفی\nزیاد سر قد و عارض همچو گلبت دایم بکلیش بلبل و قمری در افغانست صفی\n\nجمیعت داده سودائی آنشوخ چون\nبزیر هر خم زلف پریشانت صفی\n\nیکطرف چشم ستمگار لفت بر چین یکطرف میکشم جور و جفازان یکطرف ازین \nگر نقاب از رخ بر اندازد مه خرکه نشین میبرد خال و خطش دل یکطرف دین یطرف"}
{"book": "adl0115", "page": 43, "text": "۳۸\n\nکز گلشن بگذر و بنخند گیسو دار رو یکطرف گل میکشد خجلت صبا یکطرف\nبرد نقد عقل و هوشم را ز کف چشم لدش کرتا ناز و ادا آن یکطرف این یکطرف\nبھر پا انداز آن ناز آفرین بلبل باغ یکطرف آماده گل کرد دست نسرین یکطرف\nگریه دارد روز و شب بحال من پروانه سان یکطرف ابر بھاران شمع بالین یکطرف\nاین جواب آن غزل جمرت که هاشم گفته بود\nیکطرف خالش بعضد زلف مشکین یکطرف\n\nکس نمیداند که من گردیده ام چون از فراق آه برلب داغ بردل دیده پرخون از فراق\nاز سر شب تا سحر چون شمع دارم انقلاب جان در آتش میسوزد رنگ گلگون از فراق\nبشنواز من موج غم اکسیر دون ون چرخنا صبح در غم ظهر گریان شام مخزون از فراق\nدر دل غمدیده مخزون زارم ناصحا طاقت صبر و شکیبا نیست اکنون از فراق\nگریه بر احوال زارم میکنند دوستان شمع مجلس ابر نیسان رود جیحون از فراق\nدر غم شیرین لب لیلی قد عارض ایاز گاه محمودم گهی فرهاد و مجنون از فراق\nاز فغان و ناله و آهم بحالم جمرت خلق نالان دھر حیران خسته گردون از فراق"}
{"book": "adl0115", "page": 44, "text": "۳۹\nثبت است در وصف روتو در کل ورق\nچشمت ز ناز برده بر کس سبق سبق\nکر بگذری بسوی کلستان بروی ناز گل چین کند نثار برت کل طبق طبق\nاز دوری جمال تو بیاد در جهان اشک بصرست هر شب نمک شفق شفق\nتا از رخت نقاب بر انداختی بباغ از شرم روت کل شده غرق عرق عرق\nیکره بیا بپرس تو احوالمر ای نکار از غمر رفته مانده مرا جان بمقرمق\nایجوروش سخنیت وصلم رسان ز لطف زندان فرقت تو مرا شد قلق قلق\nدر زیر پای اہل جهان حسرت است چو مور\nاز روی عاجزی شده جسمم سحق سحق\nعکس جش رخت تا در باده کلزنک رنگ زهره در کردون زد از شوق چرخ چنگ\nبسکہ من پیمانش را تصور میکنم از سرمو مینماید بر من دلتنگ تنگ\nتا شدم مجنون لیلی وشان روز کار میزند بر فرق طعن سالانه پر سنک سنک\nعشوه بالائی که من دارم دل در بین جلوه میزند در قد یار شوخ شنگ شنگ"}
{"book": "adl0115", "page": 45, "text": "۴۲\nرحمت اگرعشق ورزی ترک نام و ننگ کن\nزانکه نبود عشق بازان را ز نام ننگ ننگ\nدل ز بیدادت ندارد جمعیت الحال حال عرض خود را چون کند گوید ز شندل لال حال\nچون سپند در مجر حسن تو با افتاده است ناله‌هردم میکشد از سینه‌چون خلخال حال\nنازم از این طالع مسعود ای ناهید عیش شاه باز دولت را باشد از اقبال بال\nیا رب انسال نیکو تر گذشت از سیمتن خواهم از حق من ترا ایند چون امسال سال\nثبت کن تا میتوانی نظم خود ایدل بجان تا کشاید در دستانت فاطقا از فال\nمیزند پهلو بمشک وعنبر و ریحان وند دارد از زلف چلیپاتو سر بخیال یال\nدر تلاش مال دنیا همجو قارون میمباش\nکن جوابراهیم ادهم حشمت و پامال مال\nدارد عکسی ابرو تو ہمت الان لال انگشت نمای خلق جهان شد از ان ہلال\nکامی که غم سیاه ده چہار آیداز ان بحم جهان استخوان ہلال\nابرام تیره دل کندت در زمانمین گیره بلطف سجده خورشیداں حلال"}
{"book": "adl0115", "page": 46, "text": "۴۱\n\nدانستت کمین فلک از خویشتن دارد بکف پرکهی تیروکمان هلال\nدرعشق ماه ابرویت ازبکه کاست زرد و ضعیف زار بود درجهان هلال\nدونان دهر که ته نان چون تهی دند از خوان چرخ یافته زان نیم نان هلال\nکم کم شود چوبدرجهان جمشید امین \nدارد سجود از روی آن مهربان هلال \nبا تیغ غمره چشمت ما را نمود بسمل کارت شد از من اسان ای شوخ بی شمایل\nاز یک نگاه بردی ایشوخ از برم دل کارتوشت اسان کرکام ما مشکل\nدور از تو اب چشم جانان کشد از یم رحمی که از فراقت پایم فرست در کل\nبگذشتی تا بگلشن با این جمال و قامت سروت نشد برابر کل نامدت مقابل\nمنمای بارقیبان مرکز حسن یارا نقصان پذیر باشد عکس نگاه جاهل\nبهرخدا بز لفت ایشوخ شانه کم زن این رشته حیاتم از روی لطف مگسل\nاز یار تیغ بیداد بر من کشی پیاپی اکرشتم اسیران برکوتر اچه حاصل\nبهزاد کرببیند نقش جمال خوبت بر روی لعبت چین خط میکشد که باطل"}
{"book": "adl0115", "page": 47, "text": "۴۲\n\nلیلی جمال مارا از روی لطف منکر\nرحمت بسان مجنون در عشق کنده کابل\n\nای بسته زلف تو از روز ازل\nگرنه واقف تو میداند حکیم لم یزل\n\nصادقم در عشق بازی با تو ای نیکو جمال\nکی زید گویان بود در اعتقاد من خلل\n\nچند گلگشت گلستان میروی بهر جفا\nجلوه ریزان هر سحر همراه اغیار دغل\n\nخامه من بسکه در وصف لعل شیرین نگار\nجوی سطر عاشقی کشته بحر بی بدیل\n\nجان بلب دارم بیا پیش از اجل بسیار\nگرنیائی واه جان بستاندم یک اجل\n\nلاله سان از بهر حفظ خویش در صحرای عشق\nمصحف از داغ دل دارم همیشه در بغل\n\nرحمت آن نور بصر تا شد جدا از دیده ام\nاز کمال گریه گل کردست در چشمم سبل\n\nغزلیکه دو حرف مرکب است\n\nجانا چو لاله هر شب هر جا برت بجامم\nگوئی که گریه کم کن گویم که سوخت جامم\n\nهر جا حدیث خوبت گویم بر غم پرسم\nبی تابی تو باید هر شب نمی دیشامم\n\nکامل سرشک شوقم خاکم چو سایه بر سر\nشاید چو لاله گل کوئی حدیث نامم"}
{"book": "adl0115", "page": 48, "text": "۴۳\nساقی تو ساغر ما پر کن چو شد کل مل کامل چو کاسه کل لب کن چو لاله فامم\nبز کم چو پر تو مه هر جا پرست امشب لیکن چو شد که رحمت کویم که مرغ بامم\nغزلی که سه حرف مکرر است\nهیچ مکو بیا بیا چند کنی بساستم تیغ غضب بکش بکش ظلم ستم مکن صنم\nعشق منم مکن مکن لعل لبت مکر بتا شک شکر لبت بشد چشم کشا تو شهیم\nجعد سیه بمانا فیض خطت ختن بشد چین بخطا تنک فدا میرش خطت صنم قسیم\nعیش نباتم که جفا غبست بقدس انفس تیغ جفا کشد با هجر که ندست مسلم\nشهد لبت کجا با تنک شکر بکف نهد چشم کشا نگر فلک هست برحمتت نغم\nغزلی که چهار حرف مکرر است\nمحنت کلفت عشقت بچمن نیست نسیم نغمه بلبل کلشن نکن حنته شمیم\nخسته هجر عشقم صنم متو یقین شیفته لیلی حسنت بکشم نیست تیم\nهمچو سنبل صنما کلفت عشقم بنکر محنت لیلی حسنت بکشم نیست معیم\nشبته میشد بچه خسته محنت شبها مستی خمر عشقت نکند نیست فهیم"}
{"book": "adl0115", "page": 49, "text": "۴۳\nبفلك شعله عشق صنم ما بتبسيم مشعل محفل حرمت بفلك كى مقيم\nغزلیکه حروفش نقط ندارد\nدلم دارد هوس وصل دلارام همدم درالم دار در اکام\nمرا آواره دارد طره حور درعالم طالع مادارد کرام\nمرا در دل دوصدآهی که هرآه سحر گه کار دسم در سام\nدر اول کاسه لعل او داد دلم آورد کم کم در دام\nملال لوح دل حک کرد حسرت کلام کوهر وصل دلارام\nغزلیکه حروفش نقط ندارد\nدر دهر اکر همدم دلدار مدام درآه و الم وصل همه سر دوام\nدر دهر مرا داد مک مک دعام دادم همه را در ره دلدار کرام\nدر کادل طرار مده راه حرام رحم آرکه آلوده در درد و وام\nدلدار مرا درالم ودرد درآورد دلدادم و دلدار کرم کردمام\nدر دهر صدا کرد مرا کحل الهام کحل کرمهم داد مسا دار السلام\nاز"}
{"book": "adl0115", "page": 50, "text": "۴۵\nدر عکس رو مھر کر کار در عالم | لعل و گهر در بر همه اصل کلام\nرحمت گل ومل حاصل لعل لا\nکو وصل که دلدار دهد حاصل کام\nگفت سوی گل مبین انی گفتم چشم | گفت برخوش میدم منکر نظر گفتم چشم\nگفت کلھایت سر ببر عطر کنم | گفت بخاک راه ما خود را شمر گفتم چشم\nگفت شکایت چیست بی گفتم شاہ قت کان | گفت رنگین کن ازین هم بیشتر گفتم چشم\nگفت مهرم را کجا جا داده گفتم بجان | گفت در عشقم کنون بگذر ز سر گفتم چشم\nگفت مخروفی چرا گفتم از یادرخت | گفت پس خون گریه کن ای بی خبر گفتم چشم\nگفت خالم چیست گفتم من بجایی داست | گفت فی نی نقطه نور بصر گفتم چشم\nگفت چشم دین دل می برد گفتم که جان | گفت جان دادی دمی بر ما نگر گفتم چشم\nگفت میکن گریه برخاک درم گفتم مدام | گفت با مژگان بروب این خاک در گفتم چشم\nگفت رحمت جای من دایی کجا گفتم بدل\nگفت نی نی بازین برگو دگر گفتم چشم"}
{"book": "adl0115", "page": 51, "text": "۴۶\nایکه ربوده زکف صبر من و قرارم\nعشق تو از دل حزین محو نکرد در نسیم\nگریه من ز دوریت آبشر فشانم\nلاله نشان عشق را گرچه بسینه پرورم\nسوی چمن نمیروم دیدن سنبل و سمن\nایکه در آب و تشم میتپویم شهری\nمیتپم میکنم فغان گریه زار زار هم\nگرز جفا و جور من خاک شود غبارم\nآتشی افگنم بکل شعله زنم بخار هم\nای زتو داغها بدل بر جگر فگار هم\nهست ذو زلف روی تو باغ من بهار هم\nآتش و آه من ببین مدتی شرر بار هم\nرحمت خسته بخت روز و شب ایشان\nکلفت دهر میکشد محنت روزگار هم\nدارد فلک بمن ستم در روزگار هم\nچشم سیاه مست تو برغمزه و اد\nاز یاد سروقامتت رخساره گلت\nرعنا گلی که گفت کزین دهر بی ثبات\nدور از شب وصال تو چون شمع تا سحر\nتا کی کشم جفا ز جهان زار و نزار هم\nصبرم زکف ربوده نگار قرار هم\nدارم فغان چو قمری و صوت هزار هم\nسود نیافتم خزان و بهار هم\nدارم بسینه آتش چشم اشکبار هم\n[ILL]"}
{"book": "adl0115", "page": 52, "text": "۴۷\n\nجانا پی نثار تو دارد دلم بسیا\nیاقوت اشک با گهر آبدار اسم\n\nبکشا بچهرہ زلف صبا عنبرین شود\nگردد معطر عنبر ومشک تتار هم\n\nخواهم درین بهار که ایزد دهد بند\nگیسوی یار و جام می خوشگوار هم\n\nعمرم چو طفل مانده بگرداندن ورق\nدر مکتب زمانه بلسان نهار هم\n\nبر دوستی اهل جهان اعتماد نیست\nزانهم گرفت دل زدیار و ز یار هم\n\nرحمت چه شکوه میکنی از بخت واژگون\nدارد فلک همین سر و دار و مدار هم\n\nنه تنها لاله در خونست بین غم نشینم هم\nفغان که میکند بلبل نوائی میکنم من هم\n\nشهید خنجر نازم نگارا مین بمن بارے\nکفن در خاک که افتاده در خون مقطینم هم\n\nز نیک و بد چه میپرسی ز احوالم که در عالم\nبمن گر گریه سازد دوست دارد خنده دوشم هم\n\nز طلیعان از حسرت لعل می آلودت\nخورد گر غنچه خون دل جگر خونست انجم هم\n\nز یاد سرو بالای تراست که ز دل نرود\nسلاسل شد پایم همچو قمری طوق کردن هم\n\nز هجر اتو شب تار و ز شاه پیر رویان\nاگر ریزم سرشک از دیده دارم شو رشیو نم هم"}
{"book": "adl0115", "page": 53, "text": "۴۸\nمزن بر درج لعب مهر خموشی رحمتا بشنو\nدل اگر خیز معنی است لازم از تو فهمیدن\nدنانت یک سر مو نماید صافی دلهم\nلبت یاقوت رمانست یا شیرین کا\nخداراشانه کم کن جانم زلف مسلسل را\nپریشان روز کارت بوی مشک افتادهیم\nچسائی تیغ مژگازاب سنگ سر قزلم\nشهیدم میکنی از ناز کائی از تغافلم\nمرا صیاد بی رحم از گرفتاری چه ترسان\nاسیر دانه خال لبم در دام کاکلم\nقیامت جلوه ایشوخ سراپا کل تماشا کن\nنمیگنجد افغاندا رم بگلشین بلبلم\nاگر از نازافشانی دوکیسوی عنبر را\nز خاک ایجاد گردد مشک تا ریخ دیم\nزیاد سرو قد و عارض همچون گلیت در\nفغان دارد چو بلبل قمری اساتو غلغلم\nنه من تنها روارم بر همن بدین کرده صاحم\nنگاهت میبرد دین هر کفر است من دالم\nبگلشن سرو گل و شمشاد را از لاف تسکین ده\nنماسروقامت قامت خود را شما لیم\nچه باشد گوشته چشمی نروی ناز بکشائی\nدلم در خون طپید ارج ارد از تیغ تو بسلم\nیارقم"}
{"book": "adl0115", "page": 54, "text": "۴۹\n\nنبرم لب بخوبان بر گرفتی برقع از رویت\nرخت مرآت باشد مینا سراپاشمع محفلهم\n\nدلا تاکی بفکر هرزه گردیها هوس داری\nبعشاقان خیال زلف باشد جاده مهم\n\nبدانجم رخسارت زخوبی لافها میزد\nنشد حجرہ باروی عرقناکت مقاهم\n\nخلاصی نیست یار احمد سائلان حلقه زلفی\nاکنون زنجیر شد بر گردن جانم سلاهم\n\nاسیر دانه خالم به بند دام گیسویم\nدل از کف داده نازم بشیخ تار هم\n\nطریق عشق اگر نسبت من دیوانه خواهیم\nکه دل در طاق ابرو داده ام جشم جادویم\n\nشهید نو خطی گردیدم از خاک مزار من\nهمیشه لاله میروید در گلهای شب بویم\n\nدل و دینم بیغما برد یاران انچه پیداست\nفغان از ترک مژگانست داد از خال بندیم\n\nمراحون قمری و بلبل ز دل آواز میاید\nگرفتار گل رویم اسیر سرو دلجویم\n\nزسیلاب اشک چشم گریانم چه میپرسی\nفروماندست در گل پایای یاران فرانویم\n\nگل اندامی که دل بر دست از دستم اماما\nفرنگی زاده مژگانست حسرت عیب میگوییم"}
{"book": "adl0115", "page": 55, "text": "۵۰\n\nای نور دیده دیده تو دیده دیده ام\nکردیده دیده ام نه چو این دیده دیده ام\nکی دیده سوی دیده تو دیده واکند\nکردیده ام بدیده دزدیده دیده ام\nهر دیده دیده دیده در ایام دیده\nلیک هیچو دیده تو نه من دیده دیده ام\nگردیده ام در عالم و هر دیده دیده ام\nچون دیده تو دیده کجا دیده دیده ام\nرحمت بدیده دیده هر دیده دیده گفت\nکم دیده ام چو دیده تو نور دیده ام\n\nذوقيات تين\n\nای ز هجرانتو نمک دیده در ایامم\nدارد از دوریت مرغ روحم از ارامم\nز هر هجران بر من از اقبال بیدا فرو درو\nشکر وصلت انا قسمت نایامم\nکردش چشمت بمن دادی نکو فرجامم\nمستی دارم که کم در دست اندر جامم\nجان طیب دارم مرا میکن تو ایصيادام\nمعتم تا چند داند طاير اندر دامم\nاز نوید دوستان کردد دل ناشادم\nاز چه رو بر ما فزاید از تو در پیغامم غم\nمژده ای لیلی کنون مجنون با در زلفدا\nوحشتش کل میکند هر لحظه از و با مم هم\nطاقت با ر تبسم راندار د اه اه\nچون پی دشنام من بکشاید ان گلفامم\n\nنز"}
{"book": "adl0115", "page": 56, "text": "۵۱\n\nشد مشک پای تار سر مو مبارک باد\nکی تواند زد به پیش نرگست بادام دم\nآنچه رحمت دید در داغ همچو بیدل گاه گاه\nنی سکندر دید در آئینه نی در جام جم\n\nز بس من وحشت ایجادم نباشد هیچ آرامم\nکند شوخی بساج چشم آهو در نگین نامم\nنسازد صید خود مرغ دل وحشت پر ستم را\nفلک از بگردش چشم پری گر میکند دامم\nچو موی چینی از باد نگاه سرمه آلود ی\nفغان میخواستم از دل برآرم سوخت در کامم\nزیاد قامت شوخ قیامت جلوه ئیگیرا\nچو طائوس گلستان غرق حیرت گشته اندامم\nنگار شعله بالای بکش میگشم زارت\nخوش آنروزی که این آغاز انجامید بر انجامم\nخمار آلوده سرشار صهبا ساز ایران\nبود سر تا بپا خمیازه ایجاد لب جامم\n\nجواب آنغزل این باشد ای رحمت که بیدل گفت\nنگین را در فلاخن می نهید بی تابی نامم\n\nشب با دلب لعل تو ساغر بود در دستم\nبهای عیش عالم سراسر بود در دستم\nدران ساعتکه در بزمم نشست آن شوخ ساقی\nنشاط هر دو عالم زان میسر بود در دستم"}
{"book": "adl0115", "page": 57, "text": "۵۲\nبعالم تا من از خاک عدم ایجاد گردیدم\nبسان لاله داغ عشق انجم بود از دستم\nزیا در پر تو حسن بخار شعله بالائی\nچو شمع انار دل گلهای احمر بود از دستم\nنسیم غنچه فردوس میبخشید کف پایم\nدل در خواب می دامان دلبر بود در دستم\nزدو دستل دل شیون ز بخیر مینائی\nمگر زلف نگار ماه پیکر بود در دستم\nبپایش حمتا نگزاشت تا تسلیم فرمایم\nبچندین با این از روی و فما سر بود از دستم\nبیاد طره اش شب سته جان مجرد دروم\nپریشانی سر السبلستان بم در دوستم\nبگذار یکه جام از باده توحید میخوردم\nزموج می بهار صد گلستان بوج در دوستم\nشدم آشفته خاطر صرف جمعیت نمیدانم\nخوش آن شها که آن انت پریشان بورد درسم\nچو دیدم جلوه حر تجلی زادہ میساکی\nچو مرآت از تیر جمله به سامان موج در دوستم\nچومن در صفحیه شرح شام عمر تحر میکردام\nقلم از شک نی می حوش طبع فارع موجودرستم\nزشوق دیدن بخساره حور شیدیما\nدر این کشن جو شی نم چشم حیران موجود دوستم\nبنے فص را پهلو نزند داغ دلم رحمت\nمک آن سیب سیمین زنخدان بوج در دوستم\nولایتی"}
{"book": "adl0115", "page": 58, "text": "۵۳\n\nخرامان تا گذشت از ناز شوخ طره بر دوشم ز یک ایما نگاهش ربود صبر و طاقت از هوشم\nبکویش چون رسی پیک صبا از بی قراریها بلال حسن لعلش را غلام حلقه در گوشم\nز شب تا روز از یاد خیال شوخ طنازی چوماہ انور سر تا پا سراپایم سازه اغوشم\nسبکبار نباشد هیچو من در عرصه عالم ز دوش خاطر اهل جهان از بس فراموشم\nبسمعم میرسد آواز قدسی تا فگندم ز موج پان زاهد خود بین نیستی پذیر کوشم\nمن آن انگور تاک عشقم افلاطون چمی داند ز موج می حباب می شود خم بهر کجا جوشم\nکنون بریاور غم رحمتا گر تو تا گردم ز فرط تیره بختی های خود چون سرمه خاموشم\nغزلی که تمام حروفش نقطه دار میاید\n\nبشفقت شبی بخش بنشین زینت بخش زیب جبین من\nبشفقش جبین ببین بغضب بت چین تیغ سنت حسن حسین\nز تب سینه نبض خویش تن نشفقت شبی ظن و یقین\nبغضب تیغ شست و خیر شبی پیش حرمت نشین پیچ و چین"}
{"book": "adl0115", "page": 59, "text": "۵۴\n\nمانند شمع بر سرت ای سحر سیم تن\nاشکم روان آهم بلب داغم بدل آتش بتن\n\nهر جا که می بینم ترا من جلوه ریزای گلعذار\nاز خجلت لعل لبت پنهان بود ای در ثمن\nگر جلوه ریزان بگذری از بیقراری در چمن\nبرقع چو بر گیری ز رخ از شرم حسنت در سحر\nتاب و توان طاقت و صبر از گفت من بردی\nصبرم ز دل عقلم ز سر قوت ز پا جان از بدن\nدر در صدف مرجان بخر در شیشه می گل در چمن\nگلشن شود سوزن چو گل روید آرد نسترن\nخور از شفق مه از افق تیر از فلک شمع از لگن\nچشم از نگه خال از فسون کان از ابرو پر ز شکن\n\nبنمای ای نار افرین باز حسمت خود را\nدل شادمان جان غرق در خاطر خوش و مجرد\n\nدارد حسد با کشت از ناز تو ای نازنین\nگر تو رخ عریان کنی از ناز در روی\nنافه ها روید چو صحرای ختن در سینه‌ات\nگر سجاد دهقان جنت داس گیرد از بلا\nصد گلستان گل چو صحن جنت اندر آئین\nآوری خورشید آسا دهر را زان کین\nگر کشاید حلقه جعد تو جانا چین در چین\nلیلی و شیرین و عذرا هر سه گردد خوشه چین"}
{"book": "adl0115", "page": 60, "text": "۵۵\n\nنیست گر خال زار عاشق ای نگار سرزند از سینه‌اش هر لحظه اهی آتشین\nوه که از دوری بیاد خال آن رخسار گل داغ دارد در دل خود لاله صحرا نشین\nهرکجا خوانند شعر دلکشت ای حرمتا هر کسی گوید ترا از جان و دل صد آفرین\nغزل چار در چهار\nچو شمع دارم بر خویشتن بجانم ای نازنین آبی بلب داغی بدل سوزی بتن را آتشین\nتا برقع افکندی زرو ایجا د کلشن و هوشم ز سر صرتم ز دل جانم ز تن رف حقل ودین\nتا چند ای نامهربان برغم دشمن میکنی صبحم ز ظهرم ستم عصرم غمین شامم حزین\nروزش ان شرم رخت کر دیا ان صنم در شیشه می کل در چمن در خاک هم در زمین\nلعل جانخبش ترا هردم تصور میکنم آید تا تک شکر کان نمک ناب انگبین\nاز بخت نافرجام من هر جاکه باشد شیوه در یاب سراب چشم فر از روزم شب غمگین مسکین\nرحمت بت خود رایرانگر که با ما میکند\nلطفش خفا رحمش ستم احسان تظلم قهر کین\nای مه جبین فکندی تو تا زلف چین بر چین شد چین ب چین سرمه من زلف تو خود امین"}
{"book": "adl0115", "page": 61, "text": "۵۶\n\nچین چین نمودی تاز سرناز چین زلفت\nما چین چین چین دوزلف تو شد چنین\n\nابوی چین بچین عنبر چین زلفتو\nچین در چین بچین که دبردم چومشکین\n\nافگنده بجهره تو چین چین دو چین زلف\nکل در چین چین دوزلف تو شد ختین\n\nهر چین چین کاکل پرچین چین زلفت\nدارد بزار نافه چین محجو ملک چین\n\nاید بچین زلف توعقو پر چین چین\nچون شک چین میدهد وزلف رخا چین\n\nرحمت زشوق غالیه چین زلفتو\nکه میرود ختن کی ماچین که بچین\n\nایکل نروم بی تو به گلگشت چمن من\nدورا ز تو نبینم کل سرو سمن من\n\nخوبان همه خوبند ولی چونتو نه حسن\nیک شوخ ندیدم بز مین و بزمن من\n\nایماه شود مشتری زلفت تو کرکس\nیک موئی تراکی بفروشم تو بمن من\n\nگرتشنه بصحرای غمت جاندهم حاشا\nهرکز نروم بر سقی بمن من\n\nرحمت سربازارو فاکفش بیا تو رخ\nیک بوسه بده تا دهمت جان ثمن من\n\nدوتـافـتین"}
{"book": "adl0115", "page": 62, "text": "۵۷\nهر کسکه نیست لایق بزمست بر ایران\nای شوخ سعی کن تو ازانها نسازم ان\nاز اه سینه‌ام بها صبح پرده‌اند\nدر کارگاه چرخ گیتی ستان ستون\nاز بسکه نطق سینه من نالند شکاف\nباشد یقین جراحت تیغ زبان زبون\nویرانه‌جای جغد چمن جای عندلیب\nخوبان همیشه طالب خوبان بادل بدون\nکرمون رخ تو نگردد میسرم\nبهتر بود بدیدۀ من اخسیار جنون\nخونت چومی بنوشم رقیبان مجالاس\nایدل نه تواین ازین مگذر ا کنون\nرحمت باین چمن نبود غنچه را شگفت\nبا تیغ صبر پرده دل را دران درون\nغزل چار دهم پاریا \nیارب این حورست یا روح است یا بالاست\nپرتو ذاتست یا نورست یا سیماست این\nنوگل خلدست یا شمشاد یا سروسهی\nقامت دلجوی دلدارست یا طوباست این\nلوح محفوظ است یا بدرست یا مرات صفا\nچهرۀ یارست یا سر دفتر دلهاست این\nتقدیم الله است یا تیغ قضا یا ماۀ نو\nاین حرجیست یا ابروی دلبراست این\nچشمۀ نورست یا سر فتنه یا مصباح قدس\nصورت صادست یا چشم بت عناب این"}
{"book": "adl0115", "page": 63, "text": "۵۸\nخنجر الماس یا پیکان یا نوک سنان ناوک بیداد یا مژگان بی‌پرواست این\nمنبع شهدست یا تنگ شکر یا کوثرت چشمهٔ آب بقا یا لعل روح‌افزاست این\nموج می یا برگ گل یا لاله یا درج گهر حیز تم گل میکند یا روحیان لبهاست این\nسین بسم الله یا نونست یا عقد گهر سلک دندانست نی نی شبنم گلهاست این\nجوهر جان یا رگ یاقوت یا سحر کیمیا خط نو آغاز یا خطّ لب اسماست این\nنقطهٔ نونست یا میم است یا خال سیاه یا طلسم عاشقان یا نوچشم ماست این\nعنبر سار است یا ریحان یا مشک تتار طرّه‌زلف چلیپا یا شبی یلداست این\nصبح باقراره نورست یا رخوّ حسن شوشه مه یا بیاض گردن زیباست این\nشاخ مرجان یا شعاع شمس یا دست کلیم موج بحر سخاوت یا ید بیضاست این\nرحمت انظمت یا الهام یا الفاظ حق قوت روح است یا تعریف تلر پاست این\nغزل متقلب\nربود قد و جمال و خرامت ای جانان ز دید و خواب ز دل صبر و ز بدن آرام\nز خواب و صبر ز درمان چه گویمت که مرا نمانده هوش ببر دل بکف بپای توان\nنوالی"}
{"book": "adl0115", "page": 64, "text": "۵۹\n\nتوان ربودش دل از دست من بودار بخند لعل نمکین زلف با کرشمہ ان\nز چشم و زلف و لعل تو میکشند خجلت باغ نرگس شہلا و لالہ و ریحان\nبیاد سرو قد ناز پرورت حسرت باین که هست چو قمری همیشه ناله زنان\nاگر گذارند بیضا شوخ موج دست آستین\nتا بدامان قیامت میکند نشور آستین\nناز حسن آن تجلی زاده را کز فرط ناز میفشاند بر رخ خورشید ہر روز آستین\nوه که از یمن بهار دست آن ناز آفرین است چون فانوس شمع گلش طور آتین\nروزه دار مخفی ایدل کنون قطب را بکن چون به نو میاید بر سر مانع دور آستین\nموج حسن دلبر شوخ قیامت قامتی بین که هردم میفشاند بر رخ نور آستین\nنیست ساعد انگه می بیند این نادیدگان در صفا ما ایست ایدل چشمه نور آستین\nبی نیازی بین که برخوان دو عالم حسرتا\nده که افشانده موج وش میجو راستین\nتا جدا شد ماه من از دست یمن استین محشر شور فغان گردید مسکین آتین"}
{"book": "adl0115", "page": 65, "text": "۶٠\nساعدت چون ماهی نورت ایخورشیدان\nپنجه خورشید عالمتاب انگشتان تست\nحیرتم کل میکند از خلق باشد یا زناز\nاز چه انکاری پس از قتل من ای نامهربان\nمن اگر بوسم بیضای او جان میدهم\nروزه دار محنت دوری کنون افغان من\nچشمه آب بقا باشد ترا این آستین\nعالمی کرد ونور چونهی چنین آستین\nیا بسویم میفشانی هرد وطرفکین آستین\nباشد تا از خونم ایقاتل نگارین آستین\nچون نکردیدی تهی قالب تو گنجین استین\nچون نه نومینماید رحمتها بین آستین\n\nغزل سه در سه\n\nز هجرانتو جاندا رم بلب مژگان سیاهانم\nندارم جز سر کویتو من در دل تمنائی\nبغیر از دیدن رویت ندارم شوق گلزاری\nمرا از دوریت صبر و شکیبا و قراری نی\nرسد از دوری رویت ز ماہی تابه پیرم\nز من هرگز نمیپرسی و یا حالم نمیدانی\nنمیپرسی شه من سرور من پادشاه من\nبهارستان من مقصود من امید گاه من\nکل من کلشن من شوخ جنت دشتگاه من\nبت من دلربا من نگاری کج کلاه من\nفغان من سرشک دیده من دود آه من\nمحبت پیشه من مهربان من پناه من\nسوالت"}
{"book": "adl0115", "page": 66, "text": "۶۱\nسوالی که کند کس است حیرت ازجوا\nسک من بنده مرغانه زاد خاک راه من\nربود قد و جمال و خرامت ایجانان\nندیده خواب فی دل صبر بز بدان رمانا\nزخواب صبر زمان حکومت کی مرا\nنمانده هوش بسر دل بکف بپائی توان\nتوان و هوش و دل از دست من بود\nبخنده لعل همچنین زلف بانکه چشمان\nزچشم وزلف و زلعل تو میکشد خجلت\nبباغ نرگس شهلا و لاله وریحان\nبیاد سرو قد ناز پرورت حمرت\nببین که هست چوقمری همیشه ناله زنان\nاز زلف مشک تو از چین خبر جتن\nلب تشنه عقیق دانت یمن یمن\nنازم زسلک گوهر دندانت ای صنم\nاین آب در شرم تو در صدن مین\nدل در برم مشبک تیرنگاه تست\nابرو کمان خدنگ جفایم مزن مزن\nپیش دهان تنگ تو کر غنچه دم زند\nباد صبا سیلی زند در دهن دهن\nخود کو مر از دام محبت کجا روم\nجعد تو گشته کردان جانزار رسن رسن"}
{"book": "adl0115", "page": 67, "text": "۶۲\n\nدل سیر باغ و لاله و گل چون کشد بطی | گل کرد خندیده بیادت چمن چمن\nرحمت خیال یوسف مصری چنان کند\nتا دل ز دست داده بچاه ذقن ذقن\nخط بگرد لب لعل روح پرورست این | دمیده سبزه جنت بدور کوثرست این\nنه خط بر رخساره منورست این | زبوره و چقادرست سایه بر سرت این\nزصبح وصف بناگوش یار را گفتم | بدر خنده زد و گفت کی برابرست این\nاز ان بساط که من مست ساغر نابم | زصاف ناله چه پرسی که درد ساغرست این\nخط ار ببینی باطراف روی چون دلبر | مخور فریب تماشای حشا که چو زهرست این\nشد بهار ایدل بنزد نوشی توجه ساز کن | زانکه دارد لاله جام و سرو مینا در چمن\nسوی گلشن جلوه ریزان بگذرای ناز آفرین | مینکه گل دارد چو بلبل میتو غوغا در چمن\nبهر پا اندازیت آماده دارد گلستان | هر طرف صد رنگ گل یکباز نما در چمن\nاز خیال قامتت در چار موسم یکقیاس | ایگل گلزار خوبی سرو رعنا در چمن\nلاله گل گر بخوبی لافد ایخورشید رو | شبنم آسا آب گردد پرده کشا در چمن"}
{"book": "adl0115", "page": 68, "text": "۶۳\n\nنرگس شهلا که دارد کار غمزه‌کان دوان | وصف چشمت میکند عمریست انشادرین\nعندلیب آسا کل ای محرستی پامال او\nشوخ من امروز دارد جلوه ایا در چمن\n\nعاشقم ثابت قدم امیدوار یاسمن | در وفا کامل عیارم اعتبار یاسمن\nوعده کردی یک شبی آیم بسویت تاسحر | دیده شد چون حلقه بردر انتظار یاسمن\nدر برت چون نقش پا افتاده‌ام درین با | جلوه ریزان شو بیا این خاکسار یاسمن\nمیطپم چون نیم بسمل بر درت درخاک و خون | قاتل رحم کشا دیده خمار یاسمن\nمیفشانم بر رخت از دیده طوفان سرشک | ای حیات جاودان ابر بهار یاسمن\nخانه ویرانم در چشمم شد از هجران تو | ماه من یک شب بیا کوکب شمار یاسمن\n\nرحمت این نگاهت کشته شدای نازنین\nدادن جانرا نظر کن جسم کار یاسمن\n\nگر تو یکدمی شوم چهره چهره روبرو | شرح غمت بیان کنم نکته بنکته مو به مو\nمن بامید دیدنت بکوچه‌ها همیگردم | خط بخطه ده بده شهر بشهر کوبکو"}
{"book": "adl0115", "page": 69, "text": "۶۴\nمیرود از دو چشم من خون دل از جفا بمجر هجریم بهم شبنم هجر جو بجو\nدل کمند زلف توست اسیر ضمیرم حلقه سجلقه خم خم پیچ به پیچ مو بمو\nمست برغم بابتامر هره غیر میروی دوش بدوش کف بکف غنچه به غنچه رو برو\nوه چه شبیکه با تو من شب بهم ضمیرم سینه بسینه لب بلب چشم بچشم رو برو\nهست بدفتر ازل ذکر غم تو جستم سطر بسطر خط بخط حرف بحرف تو بتو\nغزل مسلسل\nخون چشم من دل خسته رو است که تو خونم از ناز بریزی و از آنست که تو\nنشوی همدم اغیار من ای زهر جفا ورنه میمیرم ازین غم غرض است که تو\nنور چشم منی و دور ز تو چشم بدان آفت حسن ازین نکته عیانست که تو\nهمچو گل پاکی و دامانت از آلایش دهر پاک بادا و دل من بفغانست که تو\nدر گل نشوی همدم هر بوالهوسی ورنه گستاخ شود باغ جنانست که تو\nهمچو سوسن بزبانها سخن آغاز کند من ازین رشک دهم جان و همانست که تو\nخندها بر من محزون کنی بر رغم رقیب خون دل زین سبب از دیده چکانست که تو"}
{"book": "adl0115", "page": 70, "text": "۶۵\nخبر دوستی و زیبنده اطوار تو نیست\nاین سخن با همه پیوسته بر آنست که تو\nآشنای من دلداده رحمیست باشی\nتا بگویند که دلدار چنانست که تو\nدو گیسو تو بلای دل اند و جان هردو\nهمیشه جان و دل من فدای آن هردو\nترا دو لب شده یکدل مگر بکشتن من\nکه میکنند حدیثی بیک زبان هردو\nدو چشم راهزن مست تو در کمین اند\nبهم غامزه در خانه کمان هردو\nبخال خط بربودی تو دین دل از من\nانیس من شده زان ناله و فغان هردو\nتو و شراب من و خون مدام نوشیدن\nفلک تر او مراداده این و آن هردو\nدو ابرو تو بجان و دلم بز تیر جفا\nچو میرسند شدم زار و ناتوان هردو\nاگر چه لیلی و شیرین بحسن مشهورند\nیقین که نیست چو تو آفت جهان هردو\nچو اشک ناله من شد قرین ماهی تا\nبلرزه شد دل غبرا و آسمان هردو\nزتر اند من و این گر بخور شکست\nچو هیچ نیست چه آرم ترا میان هردو"}
{"book": "adl0115", "page": 71, "text": "٦٦\n\nما و یاریم بگلشن بتماشاهر دو\nداغ شوای گل و وی بلبل شیدا هر دو\n\nیک نی بان شب نی قلم دولب لعل نگار\nنیست زانز و بدلم صبر و شکیبا هر دو\n\nهند و خال سیه تا دل دینم بربود\nگشت زنار مز الف سمن سا هر دو\n\nشوخ من زلف دو تا چون برخ انداز افگند\nرفت عقل و خرد م یک سره از جا هر دو\n\nچو یوسف من سر بازار شت\nزهره شد مشتری و مهر بودا هر دو\n\nبا گلگشت چمن یار خرامید بناز\nسرو گل رفت چو دیوانه بصحرا هر دو\n\nهمچو شمعم همه شب تا سحر از دوری یار\nرحمت اشک شده با آه هویدا هر دو\n\nگلگشت باغ کردیم دی ما و یار هر دو\nگردید قمری و سر و بی اعتبار هر دو\n\nبر داشت برقع از رو تا آنصنم ز شوخی\nرفت از کف مد مه صبر و قرار هر دو\n\nگرم اختلاط شد یار با من چو در گلستان\nشد غرق بحر خجلت گل با هزار هر دو\n\nتا زلف مشک بورا چین چین فگند از تاب\nشد سنبل و ریاحین زار و نزار هر دو\n\nدر راه عشق بر من دین و دلی نماند\nاز دین و دل چه پرسی بر دار بکار هر دو\n\nاز"}
{"book": "adl0115", "page": 72, "text": "۶۷\n\nبر چشم پر خمارش در دیده تا نظر کرد\nبادام و نرگس باغ شد شرم سار ابرو\nهوشم نمانده بر سر عقلم نمانده برجا\nبر دست رحمت از من آن گل عذار ابرو\nمشک شد دلم از تیر ناز آن کمان ابرو\nهدف پندار دم نازم ز شوخیهای آن ابرو\nچو بسمل میتپد دل بر برم از شوخی نازش\nتعالی الله چه نیرنگست کردم من از آن ابرو\nبظاهر گر شهیدم میکند شمشیر ایمایش\nولی می بخشم در باطن عمر جاودان ابرو\nز عکس ابروی او ماه نو گل کرد در گردون\nبچشم اهل عالم اینکه دارد آسمان ابرو\nقدح هر لحظه از رنگی برنگی میشود ایدل\nفتاده گوشه چشمش یقین دانم بلا ابرو\nبصد بیدادت ایدل میکند بسمل مکن نال\nمشو غافل ز گشت اشارات آن ابرو\nنه میشو د محجوب ز چشم فلک ایدل\nنماید گر قیامت جلوه من پنهان ابرو\nچسان نبود دلم چون خانه زنبور از نازش\nکه باشد ناوک بیداد مژگان کمان ابرو\nچشاند شربت شهد شهادت رحمت ایدل\nبنازم من ز موج دشنه آنجا بتان ابرو\n\nقصیده بیدل ایدل میکند بسمل مکنجان نال؟ (marginal text)"}
{"book": "adl0115", "page": 73, "text": "۶۸\n\nگلشن از ناز و د ما دم با قد رعنای سرو دل بخون پرورده آهی بهر بالای سرو\nخلعت آزادگان بر چار موسم یکقباست دیده بکشاد چمن بنگر ز سرتاپای سرو\nقمری شوریده حالم در دبیرستان شوق میکنم مشق الف در لوح دل از جای سرو\nساغر نرگس چو جام لاله دایم پر مل است شیشه شبر است یاران منظر مینای سرو\nقمری از اطوق گردن را نشان بندگیست زان نگارم و صنف آزادگان انشای سرو\nآب گردید از خجالت پیکر آزادگان ریختن چون مصرع فواره تا اجرای سرو\nبسته زنجیر موج آب رود گلشن است\nهر که چون قمریست حصرت ناله و شیدای سرو\nیکتنی میکشم مسکین همیشه طلب میکنم تسکین همیشه\nبصحرای کاشتن کم گشت گشت بکشتن میکنی تلقین همیشه\nسمیتر سیمتن سیمین جبینم بقیم چشمک مشکین همیشه\nبشفقت مینهم پیشکف تسلیم شب تنهایکی بالین همیشه\nمیبینم شفیقه رحمت پیش شفیقم مینمائیم بکین همیشه"}
{"book": "adl0115", "page": 74, "text": "٦٩\nغزل سدیسه\nخال و ناز و نگه و زلف چلیپا ہرسه برد جان و دل و دین از من شیدا ہرسه\nتا نمود آن بت رعنا خط رخسار و شم صبر و طاقت زبرم برد و شکیبا ہرسه\nلبی و دندان و دهن تا بشکر خنده کشا رفت عقل و خرد و هوش من از جا ہرسه\nبرخ و ناصیه صافی و رخسار ببر تاب مه زینت کل و تو ضیا ہرسه\nہمچو شمعم همه شب تا سحر از یاد رش اشکی براه بلب سوختن جاہ ہرسه\nبین بشر م لب و دندان تو خجسته نهان در دکان کل کچین باده مینا ہرسه\nچشم و ترک و مژه ناز و نگه از من زار برد دین و دل و آرام بیک جا ہرسه\nکر بآن حسن رخ و زلف نهد پاییز سرزند سنبل و کل لاله حمرا ہرسه\nهمتا همچو حسن آن نگه شوخ زنان\nلذت عیش و طرب برد بغما ہرسه\nبیو فا باز من برگزین پرسی آه آه از سرت کردم خدا را پسویے کوتاه کو\nز هر هجران تا یکی منوشت ایرا جاهم بوسه از تنگ لعل شوخ شکر خواه خوا"}
{"book": "adl0115", "page": 75, "text": "ره‌نمائی را رفیق جاده مقصود کن\nتا توانی طی نمودن ایدل گمراه‌ راه\nسر چو نقش پا بخاک آستانت مانده‌ام\nببین بحال خاکساران چنین درگاه گاه\nمردم چشم منی از دیده بیرون مرو\nزانکه باشد زیب منصب‌های صاحبان جاه\nبار محنت میکشم در ملک غربت کوه کوه\nخرمن عیشم بشد بر باد حسرت کاه کاه\nگر بمیران بدخشان هستم همتایت\nاست مر لعل لبت مهر سلطان گاه گاه\nرسیده جان بلب من ترا ندیده ندیده\nتو کز نیائی بتا جاندهم پسندیده پسندیده\nشنیده وصف خمار برو تو در افلاک\nهلال عید ز شرمت رود خمیده خمیده\nنیامدی و ز شب تا سحر دل محزون\nنشست آیه فلک سوز را کشیده کشیده\nنصیحتم مکن اکنون بعشق ای ناصح\nکران شدست مرا گوش دل شنیده شنیده\nکجائی ای اجل امداد کن که یار آید\nبهم چنین سر کین و لب گزیده گزیده\nز شوق نکہت وصل تو سحر گهین\nروم چو باد من آیتین دمیده شمیده\nبگو بیار کنون رحمتی تو چون سائل\nگذشت تیر نگاهت بد‌ل رسیده رسیده"}
{"book": "adl0115", "page": 76, "text": "۷۱\n\nبر چهره تا فگندسی تو گیسو گره گره\nرگهای جانم شده زانرو گره گره\nمن خود پلاک موج شکر خنده توام\nبیهوده میکنی ز چه ابرو گره گره\nدی چشمت از فسون برگ جان فگند\nیعنی که هست شیخ جادو گره گره\nاز بهر صید کردن ما خال عارضت\nافگند دام طره بهر سو گره گره\nای شوخ شانه را ز چه بر زلف میزنی\nرگهای جان ماست بهر مو گره گره\nمهر تو بافت تادل من بر قماش جان\nشد تار و پود رشته هر سو گره گره\nرحمت چو زلف یار برخسار دیده گفت\nسنبل فتاده بر گل خوشبو گره گره\nخاک از قدرت انسان شد سبحان الله\nفهم در فکر تو حیران شد سبحان الله\nعقل کل ذات ترا کرد تصور شب و روز\nپی نبرد و سیه پوشان شد سبحان الله\nعلم در کنه تو بسیار تحیر میکرد\nآنقدر گشت که نادان شد سبحان الله\nآنکه از لطف تو گردید معلم ملک\nباز از قهر تو شیطان شد سبحان الله"}
{"book": "adl0115", "page": 77, "text": "۷۲\n\nآدمی را که نلغزدی لفت ذکر منا\nخارج از روضه رضوان شده سبحان الله\nیونسی را که بصد ناز و نعم پروردی\nلقمه ماهی عمان شده سبحان الله\nآنکه در رنج تنش بست بصد صبر دل\nپیکرش طعمه کرمان شده سبحان الله\nآنکه کارش تو بگذاشت باتر خلیل\nدر دمش نار گلستان شده سبحان الله\nنوح تا خاطرش از قوم پریشان گردید\nاز ثور حکم بطوفان شده سبحان الله\nیوسفی را که فگندند بصد حستر بچاه\nاز کرمها بتو سلطان شده سبحان الله\nآن گرامی لقبی که تو خواندی محبوب\nخاک ریش همه پاکان شده سبحان الله\nگوهرش را تو چو ایجاد نمودی سبحان\nطاق کسری همه ویران شده سبحان الله\nسایه نگذشتی در خاک قد از قد او\nسرو بی سایه نمایان شده سبحان الله\nبره را که حسودان وی آور د بشنرد\nدر سخن بره بریان شده سبحان الله\nسنگ در دستش از اعجاز ثنا خوان شده\nمرده را از دم او جان شده سبحان الله\nاز اشارت سرنگشت رسول ثقلین\nبر فلک شق مه تابان شده سبحان الله\nرحمت از یمن شکرریزی نعت شه دین\nدر جهان صاحب دیوان شده سبحان الله"}
{"book": "adl0115", "page": 78, "text": "۷۳\n\nسرگشته عشقم غم راحت که و من که || آواره و شهم فکر فراغت که و من که\nشوریکه افتاده مرا زان لب شیرین || ای همنفسان شور قیامت که و من که\nجز عشق بتان در دو جهان هیچ ندانم || سودا زده ام گلشن جنت که و من که\nوحشت نسب دادی آهو نکهانم || ای اهل خرد گوشه الفت که و من که\nمنعم توانی کنی از عشق زمانی || ناصح بکن انصاف نصیحت که و من که\nدر بحر پر آشوب جهان همجو حبابم || ای ناخیران قصد اقامت که و من که\nعمریست که خونابه کش محنت و دردم || ای ساقی دوران می عشرت که و من که\nسلطان بلند مرتبه کشور فقرم || قارون صفت اندیشه دولت که و من که\nمن رحتم و غرق برحمت شدم عمریست\nهرگز نشاند کسی رحمت که و من که\nنقاب از چهره این خورشید عالمتاب گیر آقا || یقین دان آتش غم در دل شمس قمر پیچید\nاگر از خسرو حست صدای دور باش آید || نکدر همچو مژگان دستها در پشت سر پیچید\nبکیویش گر ابا مشاطه دستی آشنا سازد || یقین دان نافه را از رشک او خون در جگر پیچید"}
{"book": "adl0115", "page": 79, "text": "۷۶\nزبان من سیه همچون زبان باشد لالی بفکر وصف زلف یار تا کی اینقدر پیچے\nاگر بادیدن رخسار اوای دیده مشتاقی بمکتوبش سزاوارست کر تو نظر پیچے\nمیانی راکه عقل دور بین هرگز نمییابد تو بس بیهوده ای گیسو باطراف کمر پیچے\nعلاج در دسرای طره مشکین نمی یابی تو چون افعی بشاخ صندل ارشام بسے\nبتارنج پیچ طره کارم هیچ در هیچست خدا را از چه رو در هیچ او پیچ دگر پیچے\nدلا از کشته نازش سخنها زبیار یاد با نگشتش کنون از رشته جان تار پیچے\nدرین ماتم سرار حمت شد کی سیل ناری\nچوشمع کشته باید راه دل در دود شر پیچے\nرسیده جانم بلب از هجران توا یستمکر خبر نداری زمن خدا را تو پرستی که کینه دارم ز تو ہمدرد\nکبخش چشم سرد توا پاک اریکاج در استان که من داد که فته بودم غنانا بنت بنی ہوائی\nکنون حرت ار بمیر مکنی کویم زشرمساری\nز دوری توعق نماندطاقم چو طفل اشکی در شطره ام بیابسویم نگر بحالم که بیتو دارم چه بیقراری\nنگاه مست چون ک ظالم بقوس ابر به تیرگان ستم شما را زده جانم بیک شاره نو خیر کاری\nکنون"}
{"book": "adl0115", "page": 80, "text": "۷۵\n\nکنون تو قاصد کر پیام ز قهر یابری بجانان بگو که ماند فلان متو بگنج هجران بآه و زاری\n\nبرای عشقت چو پا نهادم ام لغت چنانی داد\nکه کر بمیرم بیان حسنت زبان نام رستگاری\n\nفروغ روز یا شمس است یا رو شب یلدا است این یا مشک یا مو\nسهی سرویست یا شمع تجلی نهال طوبی است یا قد دلجو\nگهی سنبل نماید گه ریاحین خطت این یا بنفشه را در خوشبو\nغزال شوخ یا غار نگه پوش تظلم میشه است یا چشم جادو\nبود تنک شکر یا چشمه نوش لبت این یا که طوطی سخن گو\nہلال عید یا محراب پاکان قزح باشد و یا شمشیر ابرو\n\nتوئی ای رحمت از دستان جو\nچو بلبل که چو قمری دعاکوی\n\nبظاهر کر بر شیخا کلاه آخرت داری بباطن یک زمانم دل پر از بغض حسد داری\nچو دجال از برای از دو عالم آوردن مردم نه بحر ست این تو از شیطان بخود صورت پردای"}
{"book": "adl0115", "page": 81, "text": "٧٦\n\nبرای کارهای باطل از تزویر در عالم\nبمن کو انکدامین شیخ ارشاد و سند دارد\n\nنه برآسایش عقبی ریاضت میکشی نیز\nزخون خوردن بسان پشه فربه جسد دارد\n\nسراپا از حریصیها برای دانه و کندم\nبرنگ دام چشم از حرص طمع دوز لجد دارد\n\nتو این دار فنا را تاکی دارالامان گوئی\nچوطفلان نیستی نادان نجو عقل و خرد دارد\n\nباین طیش و فش و مستار می فهیم تر از آن\nکه ادم رو مریدا نی نجو داز دیو و دد دارد\n\nبصد تندویر مجنون باغبان از تنگ چشمیها\nپیش هر که از بهر طمع کل در سبد دارد\n\nمکن صرف کند این عمر در دنیا دون سر [ILL]\nبعقبی کر تمنا وعده عمر ابد دارد\n\nبکلشن آمدی قامت زنار افراختی فی\nبقمری سرو من رقع قیامت ساختی فتی\n\nمراکشتی میان خاک و خون افکندی ای قاتل\nبنجویان جلوه‌ریزان آمدی نشناختی فتی\n\nازین رشک ارم میبرم ای نظاره چشمی جادار\nندانم از پی قتل که خنجر آختی رفتی\n\nبیخ از استخوانم تا برامد کردمیدانم\nچو پیش غم تو در ملک وجودم تاختی فی\n\nبرغم غیر ای شوخ کمان ابروز دی تیری\nبخاک و خون مرا بسمل صفت انداختی فی\n\nتمت"}
{"book": "adl0115", "page": 82, "text": "۷۷\n\nچه چربیت در کوی تو من شبها فغان کردم\nسحر که آمدی دیدی مرا ننواختی رفتی\n\nدرین ره نقد جان میبازی حمرت اگر میکنی\n\nچه شد گر دین و دل در عشق جانان باختی رفتی\n\nای مهر جلوه زہرہ جبین چهره مشتری\nختمت بر تو در همه آفاق سروری\nای سرو قد بنفشه خطی ماه پیکری\nآشوب دہر وفتنه خوبان کشوری\nبردار برقع از رخ خود ایصنم بناز\nتا خور شود ز شرم تو رخسار جعفری\nدانسته ام ترا شه طلعتان دہر\nدر ملک حسن از همه خوبان نکوتری\nباشد اسیر ابروی پیوسته ات هلال\nای بنده جمال تو خورشید خاوری\nسر تا پاست عضو تو زیبنده عضو عضو\nدر حیرتم ترا بشری حوریا پری\nاز یاد ابرویت چو ہلالم ضعیف و زار\nانگشت نمای عشق چوماہم زلاغری\nکر دورم از وصال تو جانا تر حمي\nدارم بجا اشک زہجرت ثناوی\nخورشید وش مکرم سبا از زمین ببر\nآخر بخاک افکندم چرخ چنبری\nبختم سیاه از ازل چون شقایقت\nامروز نیست قسمت من تیره اختری"}
{"book": "adl0115", "page": 83, "text": "۷۸\nرحمت چونقش پا برهت مانده ایم | شاید که بگذری و بجا لشکری\nکه شمس خوانم ترا که ماه کاهی مشتری\nچونیک میبینیم تبازانها بسی نیکوتری\nمی نمیت با نار عضوت عضو مختی | حوری ندانم یا بشرجانا ملایک پیکری\nتا از نظر امید لقا بگذشتی با ناز وادا | سر و روان خوانم تر ازین جلوه که کبک دری\nدور از رخ تابان تو بی نرگس فتان تو | از سیلی هجران تو شد عارضم نیلوفری\nدر عرصه کون مکان هست اگل ای ارام جان | زین حسن ایشاه جهان با جمله خوبان سری\nتا رخ چو شمع افروختی پروانه سانم سوختی | عاشق شدن اموختی از راه رسم دلبری\nرحمت بود جویا تو چون خسر وشیدا تو\nایچهره زیبا تو رشک بتان از ری\nزروی ناز بر ما نگران سیمین تنی | سرا پا غرق نیت مائده ام برمن فکن چشمی\nمرا شو جنون از دیدنش افزون جان | که از شوقش و در حلقه زنجیرن چشمی\nپس از مردن اگر خاک هم باشد تمنایش | پی دیدن چو دائم هست هرتا کفن چشمی"}
{"book": "adl0115", "page": 84, "text": "۷۹\n\nنخل جلوه طاوس بهر كجا كرم خرامان شد تماشا بين كه هرسوی مراشد دربدن چشمی\nزشوق دیدن رخسار انشوخ سراپا گل مرا هم در عرسان بهر استخوان در بدن چشمی\nبگلزار کلستان كرود از رشک میمریم اگر نرگس مكشاید برخ او در چمن چشمی\nزشوق دیدن شیرین بكوه بيستون رحمت\nشرار اسانها ندارد بهر سنگ كوهكن چشمی\n\nکل اكر لاف زند با تو بنازك بدنی سیلی باد سحر كه زندش در دهنی\nآه اگر جلوه كنان بكذری یكبار بباغ سروصد سرو سہی را تو بپا بیفکنی\nکبک را رفتنت اى شوخ بیاموخت خرام طوطی را داده لبت شیوه شکرشكنی\nدر ره عشق تو كر پیكر من خاك شود نیست از سینه مرا داغ تو زايل شدنی\nحسن خونم بخشیت نگاه تو فرنگ طراوت كشور هندر شد انشت یمنی\nایدا لاف محبت نزنی پاداش غما شرر عشقت که کر سر رودت دم نزنی\nاکر تو خودرا شکنی بت شکنت میخوانم رحمتامردی اگر بگذری ازماد منی"}
{"book": "adl0115", "page": 85, "text": "۸۰\n\nگر نپرسی زخسته تو گاهی گاهی\nچه شود گر نوازی بنگاهی گاهی\nگر بخون ریختن من نکشی تیغ زنا\nمیروت بکشا چشم سیاهی گاهی\nدل سچاه ذقن افتاده نگارا زکرم\nدستگیرش که فتاده است بچاهی گاهی\nحشمت ماه و شان کر شکنی اینه حسن\nبشکن از ناز و ادا طرف کلاهی گاهی\nخاک ره کشته‌ام ای شوخ که بوسم قدمت\nچه شود گر گذری زین راهی گاهی\nچون بافتادگیم دید سر زلف تو گفت\nهمین از سینه تو بهر شب بکش آهی گاهی\nرحمت پرده خور همچو کتان چاک زدام\nشوخ من کر بنماید رخ ماهی گاهی\n\nچو قمری ناله‌ها دارم زیاد سرو آزاد\nباین آهنگ سازم شاد هر دم طبع ناشا\nبخاک و خون چو بسمل میطپم عمریست ای یاران\nزبیداد جفا پرورده خویم جلادی\nندارد یک سر مو رحم بیباکیکه من دارم\nببیرحمی مگر دادش سبق هر دم اوستاد\nدل از کف برده تا لیلی و شش شیرین لبی از من\nبصحرا همچو مجنونم بکوه عشق فریادی\nبفکر جام گلگون و می شاهد نمیباشم\nمراد ریشه دل جلوه‌ها دارد پریزادی\n\n۲"}
{"book": "adl0115", "page": 86, "text": "۸۱\nدلم در سینه خون کردی همین نامیدیا کشتم تا کی ز ترک چشم کافرکیش بیدادی\nتماشای پریرویان نوخط میکنم پیوسته\nمرا حسن از خط مشکین خوبان داده شادابی\nچند غزل بلفظ هندوستانی به مشق نموده نوشته شد\nمستانه جب نکلی سی آن کلفذار نکلی انکہونسی انسو میرا بی اختیار نکلی\nجاتا ہی قمیان حیان سوچ کی کلشن میری دلیسی سوآہ صاحب شمار نکلی\nلاکھوں کو کرتا بسمل پیار پلکہیرمین کھوڑی پہ چڑہ کی گہری چشمی کنار نکلی\nپیالہ ہوسی تیوم ساری عمری تونسی ہمرات کب آدی دیکی مچھکو انکونخمار نکلی\nرحمت ہماری لسی بو چھنی کیونکر\nجلتا ہہ شمع سی دل دود آشکار نکلی\nیار سیل شراب کرتا ہے میری دلکو کباب کرتا ہے\nلیگیا میرے ہاتہہ سے دلکو ظالم اسکو عذاب کرتا ہے\nای سجن رحم کر خدا سمی حق تجہیلو ثواب کرتا ہے"}
{"book": "adl0115", "page": 87, "text": "۸۲\nانگہی جب زلف کو سجن ہارے دل میرا پیچ و تاب کرتا ہے\nرحمت آخر تجہکو ایک شبی\nوصل سی کامیاب کرتا ہے\nمیرے جسی یارب کسی ناکام نہوے کو مجہجیسی عاشق بدنام نہوے\nزلفونکو خدا واسطے ای پیاری نکہولے دن کالہ میرا تو جبے شام نہوے\nدل ہو یہ کباب لگین ای یار نبوچے کسواسطے پہر تمسی میرا جام نہوے\nمرناہی پیار کسے کوکینہ جکوں میرے جیسی تمکو کسی دم نہوے\nاسدن کو دیکا ہا دکبر و میری انکہ\nیارہ حے رحمت مجہی آرام نہوے\nمجہکویون بانپیارہ اتنا تغافل کوتے کیون جی توبسجن ناز خلیل کو تھے\nایلی جو ہرخدا واسطی مجہکو نبلا باغ مین ٹہیہ کہ سید یک تو گل کوتھے\nبہت بنجاوی کر حسی لیلوں دل اپنا تور تہ بانجین مالی بوٹہ سی گل کو تھے\nزلف انکو سوسجن فوج سب ابا اکو ما مجہکو کہو تم خال قراول کو تہے"}
{"book": "adl0115", "page": 88, "text": "۸۳\nصد کی هوایروی او مرخال سی من پرهیز\nالی کیادل میری صبر و تحمل کو ہے\nرحمت هستی تو چو اک جمعیت تھی\nدل پریشان هوا اسر زلف کے سنبل کو\n\nتمام شد غزلیات کتاب رحمت بیدل\nعلیه الرحمه\nملہ کاتبا را فنت نصب\n\nمثلث\nکفتم بطبیب عشق من بیمارم\nشبهای دراز تا سحر بیدارم\nبر کوی دوا\nسایه فیض من نهاد از لطف\nشامرض ترا عجب پندارم\nهر صبح و مسا\nبرگوی مرا که محبوب تو کیست\nتا از دل خسته ات شود اظهارم"}
{"book": "adl0115", "page": 89, "text": "۸۴\n\nای زار گدا\nبر درد تو هر دو اندار د سود | جز شربت وصل یار ای بتیابم\n\nبشنو تو نوا\nرو پیش نگار خویش کو دردویت | اظهار نما و گوی ای دلدارم\n\nاز بهر خدا\nرحمی بنما بحال زارم زکرم | عمریست ز دوریت ناکام\n\nای حور لقا\nز قهر بر آن نگار کردم غضبنا | گفتم که خدا را بر رخسارم\n\nرحم آر بیا\nبا ناز و ادا و غمزه سویم آمد | خندیده بمن گفت جگر افکارم\n\nچونست ترا\nاز درد فراق من تو رنجوری | بر حال تو میسزد ترحم آرم\n\nبرخیز ز جا\nای"}
{"book": "adl0115", "page": 90, "text": "۱۵\n\nای چشتم از تماشای رخش\nجان یافت شفای تازه از دیدارش\nتاروز جزا\nایضاً\nعشق بازیه و کار مانیت\nدوستان روزگار ماست\nدر محبت شعار امانیت\nکس چه داند که روز و شب چی غم\nاز زعفران چهره شک کلگونم\nبین خزان بهار ما است\nاز سرشام تا بوقت سحر\nمونسم با خیال آن دلبر\nشمع شبهای تار ما است\nهمشب در گداز و در سوزم\nاشک ریزان چوشمع تاروزم\nکار بی جهت مارما است\nچو رعد هر زمان فغان دارم\nدایم از گریه ابر نیسانم\nعاشقان جبت بیار ما است"}
{"book": "adl0115", "page": 91, "text": "۸۶\nشمع سان آه میکشم همه‌شب میگدازم ز تاب تف و تب\nچون کنم کار و بار یارا\nدید چون نقش پا فتاده مرا گفت در عشق سر بداده مرا\nرحمت خاکسار یارا\nمخمس بی نقط\nکرم کرد اکر اهل رحم در ره او همه رو کردم\nآه صد آه در عالم همه دم ملک داد و ملک ملک کرم\nدر کرم آمده سردارم\nعمرها در هوس راح وصال مدح او کردم دارم همه سال\nکرمم کرد اکر در همه حال کامل سلسله اهل کمال\nآمده عالم سر احوالم\nعمر صد ساله را مراد آورد لاله و کل مکرم کرد اراد"}
{"book": "adl0115", "page": 92, "text": "۸۷\n\nلوح دل را الم اورد سود روح را راح ده کاس مراد\nمحو کرده الم دل همدم\n\nکرده در قعر مکاره لا لال همدم در الم و گرد ملال\nوصل دلدار مرا امر محال مدح او همدم دل در هر حال\n\nمادح او همه کس در عالم\n\nهر که دارد هوس مال که روم کرده هر کوی من رسوم علم\nرحمت الهام مراد ادموم سهم او کرده عدو را معدوم\nکرده او را می سرمد\n\nایضا\n\nدر کوی تو ام از جه رسیدن نگذارند چون باد بباغ تو وزیدن نگذارند\nمه رابرکاب تو دویدن نگذارند ما را کلی از روی تو چیدن نگذارند\n\nچیدن چه خیاست که دیدن نگذارند\nایدل بکشا دیده بین اهل جهانرا در عشق مکن فکر بخود سود و زیانرا"}
{"book": "adl0115", "page": 93, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 94, "text": "۸۹\nبر خاک ریزند و تپیدن نگذارند\nای حسرت دل باخته خسته ناکام\nچون داده دل را تو با نُشوخ گل اندام\nاکنون چه خُد میکنی ای ساده دل ام\nمگریز کمال از سر رشکم در و بام\nمرغیکه در اُفتاد پریدن نگذارند\nايضاً\nخرامان تا بگلشن رفت شوخ سر دلجو\nسهی سرو چمن از دل چو قمری میکشد\nچسازم با که گویم از فسون چشم جادو\nگرفتارم بدام حُسن زلف عنبرین مو\nفرنگی زاده خوی کافر زناکیو\nسهی سرو گل اندام پریرو عالم افرو\nبلا بالا قیامت جلوه عاشق کش نوامو\nکمبولیلت القدر معارض روز نورو\nدل از یوسف بمجنون حسن میگه مکه سو\nانجاط لبیلی وش شیرین سخنگو\nخرامان میگذشت از ناز دیدم دست او\nلبالب نشه عشقم ز شوق چشم مستش\nچه میپرسی ز من وصف لب لعل گهربا\nیکی خال سیه جا کرده کنج لب نوشش"}
{"book": "adl0115", "page": 95, "text": "۹۰\nتو گوئی بر لب آبقا نشسته سیندرا\nبجاروب مژه خاک در اندلبر بارفتم\nجو نقش با صد حسرت بکویش از و قا رفتم\nزمن منع رو در دابید ایعزیزان گردس رفتم\nدوپستانش زچاک پیرہن دیدم بلکا دختم\nتماشا کن که سر و ناز باز آورده نمو را\nکرا در کشور خوبی شهنشاهست من دانی\nبدستم بود نقد جان دل کردم فدای او\nبچشم و ابرویش دیدم دلم شد مبتلای او\nرسیده گوشه ابر و چشم سرمه سای او\nکه پنداری کمانداریست در دنبال آهو را\nجفا هر چند برمن کر افزون من وفا کردم\nسراپا خویش را در ابعشقش مبتلا کردم\nزمن چوفس میری که من صنف او را کرم\nرخ چون موچون کل معاذالله خطا کردم\nندارد چنین بوی ندارد گل چنین بو را\nنقاب از تاز بالا کرده کر بنماید او رو را\nمه از گردون فتد مینداگر انطاق ابرو را\nکنون ای رحمت بکن بخن عنبرین مو را\nمیان خوبرویان سربلندی میرسد او را\nکه دارد چون من سعدی بیسی باران نام اورا"}
{"book": "adl0115", "page": 96, "text": "۹۱\n\nمستزاد\n\nای برده دل از دست همه شاه و گدا بنواز خدا را تو من بی سرو پا را\nبا چشم نیازی با ناز نگاهی\n\nچین چین شده بر رو تو تا جعد سیه قدری بنمود یک سرمو مشک ختارا\nای خسرو خوبان در پیش تباهی\n\nترک مژه خونریز چسان کوی نباشد برداشته از روی غضب تیغ جفا را\nایعاشق محزون کج مانده کلاهی\n\nچون شش قدم قنطری در سر راهی کاهی چه شود بگذری از ناز بکجا را\nای شوخ ندانی با این سر راهی\n\nدرتش و آبم شکر سوز و گدازم جزاه و سرشکی نبود مونس ما را\nچون شمع شبانه نیست گواهی\n\nدر دایره محنت غم عمریست چو مرکز رحیم ارکنون مانده در دام بلا را\nبرکوی چه پوی از لطف نگاهی"}
{"book": "adl0115", "page": 97, "text": "۹۲\n\nاز خرمن ماه رخ پر نور تو خورشید در دیده هلال ایدش آن لحظه کجا\nخوشه نشان همچون پرکاه\nرحمت بکن انصاف تو ماند که کشش امیر ریخته سودای تو خون دل ما را\nبرگوز مجسد بی هیچ گناه\nايضاً\nبا غیر مرو جلوه کنان جانب گلشن زینش مکن از نور رخ خویش تو روشن\nای خسرو خوبان چون شمع شبستان\nچون سرو سهی گر تو بگلزار خرامی گل غنچه چوقمری شود از شوق بصدق\nیکبار نگارا در صحن گلستان\nگر برقع زر وا فکنی ای شوخ تو در باغ گردد رخ صد برگ گل لاله چو سوسن\nاز شرم جمالت ای جان تو قربان\nکردم ز ادای نگه چشم سیاهت گل چاک گریبان ستم آورده بدین\nچون نرگس شهلا دور از تو بستان"}
{"book": "adl0115", "page": 98, "text": "۹۳\n\nعمریست که از فکر خیال سر زلفت در زاویه هجر تو دل یافته مسکن\nبیمار و ضعیفم  خواهم ز تو درمان\nاز دیدن دیدار تو غرقم بحیرت لطفی ننمودی زچه یکبار تو با من\nخون دیده مر آن  ایمعدن احسان\nرحمت چکنم آه چه سازم بکه گویم در سینه من آتش غم خفته چو گلخن\nاز دور بدلدآ  سازم بکه عیان\n\nایضا مستزاد\n\nبرده دل و دین از کفم ای لاله عذارا دیوانه و رسوای خود ساخته ما را\nانداز نگاهت  دو چشم سیاهت\nمیتا بی تاب و تبم از دوری رویت رحم آر که ای عاشق بی برگ و نوا را\nایموشک طنآ  گردم رخ تا\nجان آمده بر لب ز فراقت بکه گویم افتاده چو نقش قدمم بین تو خدا را\nالظلم توای شوخ  من در سر را[؟]"}
{"book": "adl0115", "page": 99, "text": "۹۴\n\nدر گوشه دستار تو بود گل سوری\nصد پاره دل ماست جلوهی تو یارا\n\nشاهنشه خوبان\nدر طرف کلاه\n\nهر روز فزاید بدلم مهر و محبت\nخطی که دمیدست ز رخسار شما را\n\nاز روی تو کردم\nچون مهر گیا\n\nدربان درت چوب زند بر فقر صبر\nدیوانه خود کردی همه شاه و گدا را\n\nاز ترس خدا داد\nبین رتبه جا\n\nافتاده خیالت بدل رحمی بخدا کن\nچون یوسف مصریست خیال تو نگارا\n\nای شوخ شکر لب\nدل کشته بجا\n\nایضا غزل مستزاد\n\nدر صحن چمن جلوه کن ای شوخ پری رو\nبلبل شودت بنده و قمریست دعا گو\n\nبا قامت موزون\nچون عاشق محزون\n\nبردار ز رو برقع بهنگام حن لوان\nتا لاله شود داغ تو ای دلبر گل رو\n\nای هوش طناز\nهمچون دل خون شد"}
{"book": "adl0115", "page": 100, "text": "۹۵\n\nکرم زادای نگه چشم بیارت\nدیوانه یک شیوه دو چشم تو آهو\nعمریست که دایم\nدر عرصه هامون\nابوالخال سیایت لیلی شیرین\nدیوانه شد آندم که نمودی تو دو گیسو\nشاهنشه خوبان\nفریاد چو مجنون\nمجنونی ام و شهره آفاق نگارا\nگاهی بنکاهی بنوازم بت دلجو\nدر عشق تو امروز\nرحم آر تو اکنون\nتادیده بدیدار تو افتاد نگارا\nبرده دل و دین از کفم آن کبر جادو\nاز رویتو کردم\nناز دنجود افرون\nرحمت بکنم آه چسازم بکه گویم\nشد طاقت من طاق از ان طاق دو ابرو\nبیمهری او را\nحالا دکر کون\n\nغزلیات صنایع\n\nیازده بیت کرده ام تحریر\nکه ندارد درین زمانه نظیر\nهمچو قفل طلسم بسته در ست\nکی کشاید ز هر صنعت کیر بسته"}
{"book": "adl0115", "page": 101, "text": "۹۶\n\nخواهم از دو فنون که یکتایم\nاز ره فهم و دانش و تدبیر\n\nارچه بیت بد از قرار مدار\nدر دلم از یاد زلف عنبر بار\nمی‌پرم بی‌قرارم از این کار\nوقت کاری که می‌کند این زار\nبا غم و اشك کز قطار\n\nوه که از یاد زلف عنبر بار\nکاش بحر غم غمین بخار\nدر دلم هست یدین لقار\nمینو در ناله‌ام ترسم کار\nو\nب\nو\nن\nف\nر\nس\nا\nا\nس\nه\nر\nرنج هستم محنت تبدار\nباور و رم بناله باسن زار\nسم نیست دیدن گلزار\nمیدکن ندارم ایدلدار\n\nناله وا گیرم هزا ران کوه\nچون کنم وای بر دلم در راه\nهر زمان زهر ناب می‌روید\nزینت بستان سمرغ دمار\nای دلم از بند شد مجنون\n\nدر دلم از یاد زلف عنبر بار\nز\n\nصنايع شعرى\n\nیازده بیت کرده‌ام انشا\nهمچو گنجی که دایما قفل است\nتا که آید بفهم اهل ذکا\nبیند که مفتاح اوست ناپیدا\n\nلو"}
{"book": "adl0115", "page": 102, "text": "۹۷\n\nنشود قفل او کشاده بیقین ای برادر زقلبت الحمد[؟]\nخواهم از دوفنون موی شگاف که گشاید درش زصدق صفا\nاز ره عقل و فهم و دانش و هوش فتحا ابش نماید آن دانا\n\nمطلع این غزل بقلم جلی نوشته\n\nپیشه رحمت بود چو جامه\nسمت بحرست قلب نوح\nدر ستم تجوید فی الباب\nبشاش داری با جعد عنبر\nداری دربر لباس آب\nچشم زان زمرّدی بتو\n\nنه رسمن بردی بغمزه تو د ل ب ر د ناز تو دل زحور العین\nمیریزم همیشه خاک ب س ر و ق تم ز هجر تست زار حزین\nرویت نادیده جان داد م ا ه رحمی نگردی ای بی یقین\nمیکشم محنت فراق ع ج ب ی ن ظر الیخ بر من مسکین\n\nدر تنور هوا نجوشید\nمرغبالی امروز زمین\nچستی در بحر سکون\nفدا بتو بلبل و شیرین\nمری ناداری تسکین\nنثار تو خسته زار و حزین"}
{"book": "adl0115", "page": 103, "text": "۹۸\n\nایضاً صنعت\n\nای پسر من میخورم میرود تو خون نافرمان باشد عزایم\nدربدر همچون صبا میگردم از شوق رخت کاش سنائی با من نکردم\nخستم زارم بلب حالم خراب از عشق تو رحم کن حالم خراب و\nنی شکر چون لعل شیرینت ندارد چاشنی داده لعلت از خد بر سر\nتا سحر از دیده میرزیم ز هجرانت سرشک لاله گون برزم از انتظارت\nبال و پر هر دم کشاید مرغ شوقم سوی تو کاش روزی گردم قرین بی\nایخدا رحمیتا از خنجر مژگان یار از پسین البته باید\n\nایضاً صنعت\n\nایجان جهان ز هجرت هستم بفغان رحمی من کن\nای مرحم جان نگر بجاک جگرم گشته شکاف\nای سرو روان ز لطف افکن بنظر فکر بحالم\nهر روز و شبان بنالم همچون بلبل نالیم چو از غم"}
{"book": "adl0115", "page": 104, "text": "۹۹\n\nدر خاک طپان چو نیم بسمل همه شب استم بیتو\nخوبان جهان همیشه چون خاک درت ای بحشم\nای غنچه دهان تو غرض حسنت بشو یکدم تو عرضش\n\nایضا صنعت\n\nرو تو دل برد دل را کوشه ابرو تو دل ربود دیم از کف\nرشته کیو تو حبل المتین جان من زنار عاشق\nبسته در هر مو تو روح روان عاشقان باشند دایم\nخو تو در ملک حسن عاشق نوازی میکند ممنون احسان هر کسی را\nبو تو در گلشن حسن هر کجا پر واز کرد خود جان و دل را تا ابد از\nکو تو چون کعبه شد عشق بازان را نزل محکم بر عاشق طواف\nچشم رحمت سوی تو غایت المققصود جان فدایت عاصیان را\n\nایضا صنعت\n\nای مه لعل لب داری چو شکر در سپهر حسن باشد روی خوبت مه"}
{"book": "adl0115", "page": 105, "text": "۱۰۰\nپیش خط مشک بویت جان من با حطاب بر لب آوردن حدیث عناب\nسوختم در نقش تابت جبر انکون طیبه با شربت عنابیم زان لب\nمیشود هر شب ب دارم هزار فغان چون کواکب بین در شکم تا بعض ب\nکر نقاب از حسن عالمتاب بگیری زنا سرمیان ناله می پیچد رشت م\nایشر طلعتان بگذر از روی کرم رخ دارم هوس بالمنجان\nسع دی که بهرست دهقان سخن خوشه چین منیزش شده ح مت\nصنعت\nز ناز تا تو گشوی بخنده لب شکت رونق خورشید و قم\nبلاک دانه خالت شوم که مرغ دلم اسیر گشته دران دام زلف\nبتاز تاب تب دوری تو میبارم چنان مرا ز لبت شش ربست\nنگاه شوخ تو از کف دلم ربوده بنات فدای جان تو جانم نمای رخ\nگشای برقع ز رخسار ای خوبان که ناله شر شود از خجلت تو مه\nشد عره تا که فلک مست توانه کام دات بریز شربتم از لب ب ذل ب\nالشوق"}
{"book": "adl0115", "page": 106, "text": "۱۰۱\n\nز شوق کلشن حسنت چو عندلیب حزین | همیشه ناله کشد مرغ همت\n\nغزل فصیح و ملیح\n\nمن ترا کرده ام ای حور وشی ماه لقا | صد دعا از دل مجروح بهر صبح و مسا\nخسته بودی تن من میزدم ای شوخ ز شوق | بوسه بر هر دو کف پای نکارین شما\nتا در آمد ز تو صد ناله و فریاد بخواست | هر که حمام رود کبدش آید بصدا\nکاه انداختم و کاه کشیدم از شوق | نفس از بیم و هراس تو من بی سر و پا\nتا بدادی و نگشتی ز چه رو ای شیرین | از پی کشتن من بر سر روزلف دو تا\nهر قدر سخت زدم دیده بمن خندیدی | سنگ از جور تو بر سینه غمدیده بتا\nدر داکر کرد تراکوی که تا زود شوم | سرمه در چشم خمارین تو ای تنگ قبا\nکر دارم بکنار و کشم عیب مکن | ناله از سینه فغان از دل بی برک و نوا\nدر پس پشت تو افتاد وجنبان خواهم | کاکل بافته مشک فشان را ز صبا\nتا به پر غرق شد ایجان جهان میدانی | ناوکی را که زدی بر هدف سینه ما\nوعده دادی که ترا میدهم زود بکش | دین وصل مرا از کف اغیار وفا"}
{"book": "adl0115", "page": 107, "text": "۱۰۲\n\nرفت بر بندہ پست کیر چه که معلوم تو\nدر سر رفت عقل و خرد و صبر ز ما\n\nهمه را داده یک ره من زار بده\nشاه من جامه و دستار کرم کن گدا\n\nرحمت ز اخرین کر کند رنجشو\nجان شیرین بفدای خم ابروی شما\n\nدو ساله دختری چو بستر شود ترا\nاغوشش همچو هاله منور شود ترا\n\nچون چارده شود بت کلرخ نورش\nپر کام و لب دهان ز شکر شود ترا\n\nبیست ساله هوش جو کبر ی تو درکنار\nمیدان که شهر روم مسخر شود ترا\n\nسی ساله دلبر ی که شوی همفس بوی\nاز نکہتش مشام معطر شود ترا\n\nچهل ساله را بصحبت خود اشنا کن\nمرات دل همیشه مکدر شود ترا\n\nپنجاه ساله چون شود عورت یقین دان\nشیطان صفت بوسوسه رهبر شود ترا\n\nمظلوم چون شست رسد العبد مزین\nدایم فی فریب چو ساحر شود ترا\n\nهفتاد ساله صدقه کسان حور شود\nآن پیرزال خوک چو از در شود ترا\n\nهشتاد ساله زن نگیری حذر کن\nایساد، لوح منکه چو ما در شود ترا"}
{"book": "adl0115", "page": 108, "text": "۱۳\n\nریش و بروت باید اگر زن شود نمود\nازوی گریز گرچه برادر شود ترا\nرحمت بگیر دختر اگر طالب زنی\nاز بیوه کارها همه ابتر شود ترا\nقطعه که حروفش جدا باشد\nز دوران دون داغ دل زاده ام\nازان روز دوران دل آزرده ام\nرخ زرد دارم ز دوران دوام\nز روز ازل دل ازان داده ام\nاین قطعه\nدل از داغ دوری در آزار و درد\nازان رو رو آدار د آوازه ام\nز دل دارم آزار در دهر دون\nرو ایدر د از روی دروازه ام\nغزل بحر طویل\nدوش رفتم من بیچاره آواره سوئی از ده خسته غمناک چو گل با دل\nصد چاک بدو دیده نمناک بصد کلفت اندوه ز سوی شهر بر دن بغایت"}
{"book": "adl0115", "page": 109, "text": "۱۰۴\n\nهامون بدل و دیده پرخون من سرگشته و مجنون که کنم سیر و تماشا چو ناگهان\nگلشنی دیدم که بمانند بهشت بطراوت ز سرشت که بهر جانب او طور\nعرعر همیشه شاد و صنوبر گل رایلی و چمبیلی و ریحان و شقایق گل رعنا گل\nزیبا گل سوسن گل زنبق گل سوری گل نرگس گل شبو گل صدبرگ\nبنفشه شده با سنبل تر بر لب هر جوی هویدا مگر ساعتی نشستم و دیدم که\nبهر جانب او ناله طاوس صداهای خوش کبک شکرخواره و از هدهد\nبلبل و عصفور نوای همه مرغان خوش الحان بسر سرو سفیدار چنار\nگل حمرا چو چشم کشادم ننگر یدم که دران باغ فرحبخش یکی کاخ\nزراندود دل افزای منقش شده با خامه نقاش ازل لیک ندیده\nنشنید کسی در هند نه در سند نه در چین و نه ماچین نه در ملک خراسان و\nصفاهان و بدخشان نه بلغار و اوروس حلب و کابل و لاهور کشمیر\nنه بخار و بغداد و ثمرقند و سراندیب خطاوختن و دکن و ملتان و عراق و یمن و\nروم ری و بصره دگجرات و بخارا و نشاپور نه در کاشغر و کوفه و تنکاو فرنگ"}
{"book": "adl0115", "page": 110, "text": "۱۰۵\nختنی و تبت و کنعان و هرات و مسکو و بگر و قوقان و خجند ایله و یونان نذر\nباختر و نخشب و کیش و بصره و غزنی و شیراز و رقوم و همدان و مشهد\nبربر و روتاس چنین قصر زراندود تو گفتی که بهشت است نه نیشاپور است\nکه هر لحظه معطر کند از نکهت گل غنچه صحن چمنش عالم جانرا مگه گوش کشان\nدمی ازین محزون شنو ایدوست خدا را که در ان صحن چمن دیده کشادم که\nبپیش نظر آمد بت خورشید جمالی که بخود داشت کمالی بقد تازه نهالی بفر\nابروی هلالی رخ صاف تر از گل لب و زلف چو سنبل بقفا تافته کاکل کفش\nساغر پر مل بکمر آخته خنجر بنگاه آفت کشور بلبش از خنده چو شکر بادا از غبغب\nشمایل مه‌انور بهمه خوبی و محبوبی و رعنائی و زیبائی و دلبردن و خندیدن\nاز ناز شکستن کله و بلبوی لطافت دوتا را مگه ناگهان برد ز دستم دل و هوش و\nخرد و صبر و شکیبا و قرار و قوت و خواب و خور انگاه فتادم من و بیداد\nچو شش قدم از پاس بپایش سر خود مانده بصد عجز سراپای بمانند زبان\nرعشه دو چارم شده گفتم شه خوبان جهان خسرو زرین کمران مو کمری"}
{"book": "adl0115", "page": 111, "text": "١٠٦\n\nسیم بری لب شکری سرو قدی لاله عذاری چو در دهر ندیدم نشنیدم\nکه یک عشوه ربا ید دل و دین از کف عشاق جگر خسته محزون بستم\nدیده بیک نانگار این گفت ایعاشق ریش و فاکیش غم اندیش ز اسرار\nنهانی تو چه دانی که درین عرصه خونخوار درین وادی انوارشت و فرات\nطلبگار چه مجنون چه وامق برخ لیلی و عذرا همه شایق همه کرد ند بخود ترک بیان\nهمه داتای حقایق شده رسوای خلایق ز من و ما همه دور ند بدر ایام صبورند\nزجان دل همه هیچ ندانند درین ورطه سرا ز پا نشناسند همه مست می و سائر\nشوقند سراپای چو دل صاحب ذوقند ز یر ند ی عشق بکام و ند بند اهو من نهن\nگوهرزه د را را مه راست گویم چو تو پویم بشنواز من د می این نکته احسن که\nچو در زینت کوشست بگل دانش و هوشست سراپاست چو گوشنوا\nایعاشق احمق تواکر طالب یا ری و بخود حوصله داری گذر ا ول ز سر\nجان که رهت میشود آسان بشوی خسته وحیران نکشی بیهوده زحمت نشرد\nمحنت کلفت بتوچون کم شده رحمت که درین بادیه سر باخته مرکب"}
{"book": "adl0115", "page": 112, "text": "۱۰۷\n\nبهوس ناخته لب تشنه و حیران و جگر سوخته محزون تمنای وصال\nبت خورشید مثالی که سر از پا نشناسد ز بلایانهرا سد بجز از یار نپویم\nغم دل با هیچ نگوید سر و پا و تن و جانرا بره عشق فدا کرد و کنون چشم کشا\nشیوه عاشق شدن از وی تو بیاموز خدا را ایضاً بحر طویل\nباز مانا بسلطان من غریب حیران زغصه زار نالان همه شب کنج هجران\nکه انیس اهل دردم ز تعلقات فردم همه دم بآه سردم بنگر برنگ زردم\nبکه گویم و چه سازم ز فراق سر فرازم که چو شمع جانگدازم خفای مه نقابت نشوم\nدلربائی همه روز ناله دارم همه شب در انتظارم مه و سال بیقرارم همه\nبحال زارم چگونه که دل فگارم ز دو دیده اشک بارم که شد کشور دل مره\nزلف چون سلاسل من حزین مسلسل شده تا رخش مقابل تر بخت\nکشور جان نه بزم خوبرویان گل زیب صد گلستان رر سر و نکویان\nز من حزین یسیران که نپر سد مرنسیان که رسانند ایندعا را که شکر پادشا\nزهی نعمت الهی تو بحجر که گاهی تو ماه تا بماهی بدعای صبحگاهی"}
{"book": "adl0115", "page": 113, "text": "١٠٨\n\nدم زبان کشاده بوفات سرنهاده دل خویش با تو داده بره تو اوقات\nکه تو شاه خوبرویان بمثال سرو بستان سوی باغ جلوه ریزان کز تقد\nدلجو بدو نرگس چو آهو بکمند هر دو گیسو چه شود که ای پریرو بلب و دندان\nشیرین بخط و بخال مشکین چو غزال کشور چین بمن حزین مسکین که تو شاهم\nمن گدایم همه وقت در دعایم بدرت چو من بیایم تو بلطفی ما کن\nکرمی ببینو اکن تو اگر ندیده باشی زکسی شنیده باشی ز نظر مران گدا را\nچه قیامت جانا میان اهل دنیا تمام پروربنا بکدا و پادشاها، یتان\nماه رویان شکرلبان خوبان به پری و شان دلبرشجعان بهفت کشورین\nبران گلگون بهی قدان موزون با دا و ناز بر دو بخرام سرو دلجوبنگاه چشم\nجادو بخط و بخال گیسو که بر عاشقان نمودی رخ همچو ماه تابان قد همچو\nسرو بستان خط سبز همچو ریحان لبی زآب حیوان بمجمع نازنینان شه حمله\nخوبرویان کل رشک صد گلستان تو جمال تا نمودی دل و دین\nزکف ربودی تو سخن شنو نبودی شنواز من محقر زمن حزین احقر سخت\nمن"}
{"book": "adl0115", "page": 114, "text": "۱۰۹\n\nهفت کشور که بقد همچو طوبی برخ جمال خوبی جهت در کن تحمل چکنم تا لم\nاسیکلی شب و روز همچو بلبل تو کی سزد که باشد دل همچو سنگ خارا سنگ\nدل عالمی بسوزی چو عذار بر فروزی ستمگری بنوزی بحفا تمام روز\nتو چو نکنم حکویم همه دم کفبت بگویم سرشک چهر شویم مه من کجات جویم\nبره کوت از که پویم که تو شاہ شهسواران مه جمله کلعذاران تو بنده\nتاجداران همه خسروان کدایت شب روز در دعایت همه عمر در ثنایا\nدل هر که می ربائی ستمگری چرائی بخفا چه اشنائی تو نگار کلعذاری توین\nشهر یاری بادا تو نامداری تو ازین چه سود داری که نمیکنی مدارا غم مهرت\nدرین امیدم زکجا رسد نویدم که نسیم صبحکانی زتلطف الهی وزد بنم کو\nخوبان زعمرم ماه رویان که بناله ام چو بلبل همه دم ز دوری کل سحر رو کنم\nتحمل که بکار جعد سنبل کمند زلفت کا کل دل ما ز کف ربود و رخ خویش\nنموده بجب اگر نبوده ز چه روی این ببینم بعقبان چرا قرینم سرشک\nانشینم ز فراق نازنینم شب و روز در دمندم همه سال ستمندم چکنم بکو"}
{"book": "adl0115", "page": 115, "text": "١١٠\n\nجانسوزم که چوشمع جان گدازم من خسته محقّر بفراق آن سمنبر\nبسرشگ غم شناور لب خشک دیده تر به بیان اهل عالم مد و سال\nدیده پرنم همه دم به محنت و غم شب و روز در عزا همدم من\nزار دل مشوّش ز فراق آن پری وش او مست جام\nبیغش من ناتوان حیران همه دم بکنج هجران بکه گویم ای عزیزان\nکه ز طرف کوی جانان بمن حزین نالان پیام آشنایان\nبنوازد آشنا را چو دل دردمند حافظ که ز هجر تست\nپر خون همه ماه و سال محزون سیه روز و بخت واژون\nز بلاد عقل پرون چه بکوه و دشت هامون شده تا رفیق مجنون\nمژه از سرشک گلگون همه وقت روز و شب بمیان آتش و\nتب که تو لعل شکر لب بسر حسین شاهی که تو سایه\nشه جم که کلاهی به بتان تو بادشاهی شد من تو شهر بابی\nبجمال گلعذاری بدو نرگس خماری چه حنا و جور دار"}
{"book": "adl0115", "page": 116, "text": "۱۱۱\nتو ربودیم دل و دین کمند زلف مشکین کهی از کرم ببین بین\nبکشم بخنجر کین تمنای جبهه پرچین چه شود که ای بت چین\nبین جسندین مضطربین قهر هتر زره وفا تو دلبر نگاه لطف پرور\nبنوازم ای سمنبر که فتاده ام بمحنت کشم از تو چند کلفت شب و\nروز مهجور رحمت بتنم نمانده جانی من زار و ناتوانی شده ام\nچو استخوانی تو بکوی این و آنی چه شود اگر زمانی بخشی وصال ما را\nرباعی\nعمری ز پی شیشه و ساغر کشتیم\nچند سال و مه بفکر دفتر کشتیم\nدیدم تمام کار دنیا هیچست\nبر خواسته هو گفته قلندر کشتیم\nدر بیان احوال میرزا رحمت الله بدخشانی و خاتمه\nکتاب مستطاب\nخواجه رحمت الله بدخشانی رحمة الله\nعلیه خلف میرزا اسمعیل از خواجه زادگان قریه و ریچ من اعمال شهر"}
{"book": "adl0115", "page": 117, "text": "۱۱۲\nپدرش از انجا بفیض آباد بدخشان آمده دران دیار چون لعل بدخشان\nوطن و مقام و مسکن گزید میرزا رحمت الله در فیض آباد از فیض و مرحمت\nخالق عباد از عدم بوجود آمد چون بسن پانزده سالگی رسید طبعش بقول\nسرائی مایل و سلیقه‌اش بسخن آرائی شاغل گردید بنای بیت شعر را گذا\nچون قدم به بیست و پنجسالگی نهاد از بدخشان فرار و در قندوز بخدمت\nمیر مراد بیک حاکم قطغن قرار اختیار کرد ایوان دیوان اشعار\nخود را در ان مقام باتمام رسانید مدت چند سال در ان سر زمین\nبوده بعد واپس در بدخشان آمده تا روز کارش بسر رسید\nاین مجموعه منظومه‌اش از زمانیکه از زبان خامه خوش\nبیانش منظوم شده بود تا این ایام مستور بود حسن صنایع اشعار\nو حسن گفتارش چون چهره شاهدان زیبا رخسار از نظر اغیار\nمستور کلام گوهربارش چون لعل بدخشان در کوه خفا پنهان\nبود و گوهر آبدار مقالش در بحر عمان استتار نهان تا ازین\nعلی"}
{"book": "adl0115", "page": 118, "text": "لعل بدخشانی اویزه گوشی و نه ازین می خلری خمار عقل و هوشی\nروزی در محفل مینو مشاکل شهریار کشور کیر و پادشاه بتمثیل و نظیر امیر\nبا تدبیر جل زمان امیر عبد الرحمن خان خلدالله ملکه بسلطنه\nذکر اشعارش درمیان و حسن گفتارش بر زبان آمد در زمان\nباحضار کتاب مذکور از پیشگاه حضور عز صدور بظهور و چون کتاب\nآنجناب بنظر مهر اثر اعلی رسید صنایع اشعارش پسند خاطر\nخطیر اقدس والا کند دید حکم نافذ الفرمان بفرزند ارشد امجد مهین\nکوهر درج سلطنت و بهین اختر برج مملکت شہزادہ اعظم افهم نقطه\nدایره کمال و مرکز فلک افضل و افضال سردار حبیب الله خان\nدام اجلاله و ضاعف عمره واقباله چنان شد که این درهای غلطان\nپریشان را برشته ردیف بکشند و بخط خوش تحریر در آورده\nبچاپ برسانند تا اجیم پریشان منتظم کردد حسب الامر جلیل لحضرت\nشهریار والا شہزادہ کامکار والاجاه بعالیجاه کل محمد خان"}
{"book": "adl0115", "page": 119, "text": "درانی محمد زائی صوبه دار ملکی مهتمم چاپ خانه دارالسلطنه امر نمودند که از\nنویسندگان چاپ خانه نویسنده که خطش چون خط نوخطان\nدلکش و زیبا باشد بحضور مقرر کند که دیوان مذکور را متردف نموده\nبمرک چاپ تحریر نماید بنابران محررین کور رقم میرزاشیر محمد کاتب\nرا بحضور حاضر و امر بنوشتن کتاب مذکور شد و مخلص احسن اص\nاسلوب میرزا محمد یعقوب خان را تاکید بتصحیح و تردیف نمودند بخط نیمه\nموصوف و تردیف تصحیح مخلص مزبور در رشته\nترقیم درآمد تحریراً بتاریخ شهر شوال المکرم\n۱۳۱۲\nفقط"}
{"book": "adl0115", "page": 120, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 121, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 122, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0115", "page": 123, "text": "دیوان ملا رحمت بدخشی"}
{"book": "adl0115", "page": 124, "text": "۳\n\nحبیب حقت چون که جان فدای او\nشب معراج خوانده برحمت للعالمین او را\n\nابوبکر و عمر عثمان و حیدر چار یار او\nمحبتهم چار یاران سنّی رادایم باد یارا\n\nبعد حمد نعت مدح یاران اندکی بشنو\nکه سازم با تو من بیت الغزل از فهم خود یارا\n\nبچندین تک میخواهم کنم تحریر گر خوا\nملالت گر نیایدی برادر گوش کن یارا\n\nگر از اسلم پرسی بلبل ملک بدخشانم\nنباشد طوطی هند همچو من ای مرحمت کو یارا\n\nغزلیکه بلبل میسراید\n\nای نهال نازک صحن گلستان حیا\nاندکی کن گوش این درد دلهای بلبلان را ای گدا\n\nرونق گلزار حسن گلرخان از قامتت\nگر ندانی دان کنون ای خسرو شاه گدا\n\nجلوه مستانه چون سر و سهی کن ای نگار\nتا که هر کس خاک راهت کشد چون توتیا\n\nآه جان سوز از درون سینه پر خون من\nسرزند هر لحظه گوید سوختی دل را چرا\n\nغنچه دل را گشایش نیست بی گلزار او\nچون تواند کرد کس رحمت درین سرای فنا\n\nتا چند کنی با من ای بی رحم جفا\nرحمی معنا کن بمن ای بی وفا یارا"}
{"book": "adl0115", "page": 125, "text": "۴\nکبره بر افکن از رخ نیکو نقاب ناز از شیخ و شاب دین و دل ای دلربا برا\nقمری صفت چگونه ننالم ز حسن یار ای سرو ناز کردی مرا از ادادا\nواقف شوی ز ناله من در ره وفا ای ساربان تو در دل زارم درا درا\nجانم بلب رسید کنون ای طبیب عشق کن از کرم بدرد دل بیدوا دوا\nدر محفلی که گل کند حرف ز زلف یار باشد حدیث نکهت مشک ختا خطا\nخواهد سجود پای نگارین در شوق آتش پرست و شش شده ای دوقا توبا\nرحم آور ای گل چمن آرای دوستی دارد چو عندلیب دل بینوا نوا\nقمری نمیکنم بخود از نظم در جهان رحمت ز بهر کیست مرا مدعا دعا\nایضاً غزلیکه بمسلک مسمط سروده\nایداغدار وادی عشق تو لاله ها صحرا نورد آهوی شوخ غزالها\nگاهی ز روی ناز تو در شکاری نگاه هرچند دل ز سینه کشید آه نالها\nزاهد چو دید خال سیاه ترا ز دور از دست داد طاعت هشتاد سالها\nآسان جان وصل تو ای شاه حسن کس را چگونه کوی رسد این محالها"}
{"book": "adl0115", "page": 126, "text": "گیره گشای دیده خدارا نگاه کن\nاز دوریت روان شده اشکها چورانه\nاسرار حسن گل ز هزار حزین شنو\nیعنی چنرد نخوانده کسی این رساله\nرحمت زدوری گل رخسار چاک چاک\nدل میر غری ق خون جگر اکنون جلال دیا\nغزلیکه بهر خط شش حزاست\nچند خون دل از شربت نابم خرت ای ساقی\nچند ضاعم ز شک دست امیدم کبرای دریا\nنیست کسی محرم شرح غم اثر نو غمزہ رشک قمر\nچشمه چشم کنون کشته زخون جگر لطف بخاطر ما\nخری ستم با یکی کرم نگاه کنی ایشار به رو کان\nبسمل خود به ببین تیغ نظر کش تیغ جفا\nفغان میکند بلبل دل زہرمان ای گل باغ با\nرحم بحالش بکن شق فغانش نگر خنده بنوا\nتا شده مجنون عشق در غم لیلی صفت شهر در قافان\nقافله سالار درد رحمت بے پا و سر باد گیر قنا\nغزلیکه بهر خط هشت بحر است\nنمیم عشق سان سبق برناک خونین هرا\nتودر نیکونی ملک بے غشوه یلی بغمزه عذا\nربوده از نگاه مست بیک کرشمه دل خرام\nبکو جانم نمانده اکنون ناتوانی ببین شکیبا\nتواز ملاحت بصد لطافت بخوبی کنون یاب\nکرشمه سر کن تار مانی خاک صف دل نجا"}
{"book": "adl0115", "page": 127, "text": "۶\nستم شعارا اگر جور سخت کجهل کني سر بسقف گردون کله رسانم زفخر چه دارم زجا\nمراخدا بکه عبه جوانی ز دهر مانیدم کزان ستم ربوده شاهد نذیر مطرب قیام ساقی سجودینا\nتو از نزاکت توان صباحت تو از لطافت چونا ربائی مهر فرق شیرین بانی خاتم دسلی\nبسوی خوبان باز جان منافی ترحمیت یاران\nبکنجه وقت نشسته مخزون بکنج محنت گرفتار\nزمین بود خط خال زلف آن نما ۱ توان ۲ قوت ۳ پروا\nربود چون سخنم افغان ۲ ناله ۳ غوغا\nمی من بود پی او ۱ صبا ۲ مردم ۳ شبها\nبیاد من آید ۱ چشم ۲ کاکل ۳ سیما\nمی او بود یاران ۱ غزال ۲ سنبل ۳ بیضا\nچپ چگویمش که منم ۱ ضیوه ۲ عاجزو ۳ بینوا\nمگو که من شده ام ۱ چوقیس ۲ وامق ۳ شیدا\nمی زان شدم حرمست ۱ که هست لیلی ۲ پیشک حسین جدا\nرباعی"}
{"book": "adl0115", "page": 128, "text": "نیم از عشق مجازی من رسوا رسوا\nاز خونم شده این سلسله بر پا بر پا\n\nترک مستانه جهانرا من مجنون دیدم\nنیست چون چشم بتان کشور شهلا شهلا\n\nصبر کن گوشه گزین تا در نایاب شوی\nدر صدف قطره صفت در بحر آسا آسا\n\nهمچو جواله بخود کرد میا تکبر بس\nزانکه کلفت کشد از صحبت تنها تنها\n\nبر و حاتم زجهان توشه عقبا اندوخت\nرفت قارون از و ماند بدنیا دنیا\n\nمرغ آزاد مرا دام فلک در پی نیست\nنیست صیاد مرا طایر پروا پروا\n\nبی نظیرتی چو عنقا بکمال همتت\nکرده موجود ترافت در یکتا یکتا\n\nباشد م چون شمع بسر رتبه او لایجان\nآه یارب داغ بر دل شکجای بی‌تکبا\n\nگرد دامین قدومت کر خرام آری بجا\nسبز عنبرناک تو خار گل طین شکنا\n\nهست از شرم لبعل تو پنهان صنم\nلعل در کان می مینا گل نوین جان اننا\n\nهمچو شمشاد قدت بانده دهم در باغ دهر\nدست به پای کل خسته جان جان افزا\n\nباده پیش آور درین هنگام اى ساقى كه هست\nابر گریان برق خندان وقت خوش گل منتها"}
{"book": "adl0115", "page": 129, "text": "۸\n\nهستم ز هجران تو شب تا سحر ای جان من\nدل پریشان و دیده گریان ترانغم جان و عذرا\n\nچون نمرد اغیار بدین رحمتها در شب که بو\nبیار ساقی باده گلگون بمن خوش کامیا\n\nقافیه عین باء\n\nبسوی میکده در عالم شباب شتاب\nبنوش باده بنه رهن کباب کتاب\n\nز هجر بسکه سر شکم چو ابر نیسان ریخت\nگشای دیده که شد عالم خراب بر آب\n\nچه طالعت که بر دشت نیم نگاه لطف\nنشد بکشته ام چشم مست نی خواب\n\nبتشنه کامی مخمور می ترحم کن\nبده ز لطف مکنون ساقی از ثواب قاب\n\nبیزم بار دمی نیستم پس از عمری\nبشد ز بخت بدم مجلسش اسباب\n\nز کر یا که بنیاد چشمه ویران شد\nنکرد خانه ائینه از خراب حباب\n\nبر از کسوت هستی تو رحمت ای جان شو\nشنو نصیحت من وی از ثیاب شتاب\n\nقافیه تا\n\nگر بیادت میبرار د ناله شیخ و شاب\nهست از عشق جهان سوز تو در مهتاب\n\nاز خیال زلف عاشق پی مقصید برد\nای منجم بعد ازین بند از سطر الاب لب\n\nرنج"}
{"book": "adl0115", "page": 130, "text": "۹\nشوخ من این ناوک نازت دلم دارد شگاف شاهد حالست آثار سرشک خونچکان\nسرچو گو باز در چوگان حوادث در جهان توسن اقبال را داد هر که بی اداب تابی\nاز شکر خند لب و سنبل خط جان من چشم قحط تو خواهد داد بر اصحاب\nعاشق از حسن تو دارد صنع سبحان را نگاه گر بسجده در ظاهر شیخ در محراب باب\nغنچه دل شگفته رحمت بخرد جهان گر نسیم التفات حضرت نایاب باب\nغزلیکه بیت اول تنها تنها بیت دویم دو حرف مرکب بیت سویم\nسه حرف مرکب بیت چهار حرف مرکب بیت پنجم پنجحرف مرکب است\nدرد در دل دارم و دارم در اب اوازان وادی دل زار در دارد در درا\nساقی ما با فگند یا ساغر کسر شست لاله گل شد صنع ناله جیب یافت تاب\nچشم خطت هست بین صید نظر کا قضا غنچه خلت گشت ثقش شک یقین طنطنا\nبسکه سنبل نکهت مینا منو غنچه بخت طلعت بیضا عجیب تسنیم نسبتی سحاب\nسینی شگفته بیش بین میکنم تهنیت نیستی تنگت تهنیت کلم مستجاب\nغرا متانت متین"}
{"book": "adl0115", "page": 131, "text": "۱۰\nشوخ من پشت ندارد مشعل مهتاب یکرا خورشید روبرذره میتاب تاب\nده کنار یا د قدح پیمانیت ای نوش لب ساغرم لبریز کردید از می خوناب ناب\nساربان محمل مبند امروز خوف نا قدامی میرود از دیده غمدیده چون سیلاب آب\nمی ز رشک که کون ارم کباب ای مرغ دل شاهده شیرین لبم باشد باین اسباب یاب\nدیدن رویت میسر نیست در بیداریم کاش نگه آیدم در دیده بخواب خواب\nهیچکه چرخ دغا بر من درینم و دار کاش بکشاید بروی من در ولوا لاباب باب\nزنن\nمیخوری صد غوطه رحمت پیچ غواصان با از محیط طبع خود یک گرهر ناباب یاب\nغزلیست که هر مصرع چهار بحر است\nاگرچه دورم من تا یکرمشهدار دل آرزو بسان غنچه بود معطر دماغ جانم زیاد توست\nروی تو بر نکی دلم ز کلفت رفت دردی شدم چو مجنون بمین کن مردم چرا نا شگفتتگوست\nاگر جهانراد ہند یکسر بهای زلف تو ای سمنبر قسم بجانت کسی برابره کنم دو عالم بتار موست\nکاکویم بکو چسازه که نیت رحمی در تو ام چو شمع سوزم ببین دار و نیست مایه این کومی\nبجاده هم چو نقش ایم بنجا کا ربی وفایام تو پادشاهی منت کاری مد لطفی بده بتونی"}
{"book": "adl0115", "page": 132, "text": "١١\n\nز یاد داود تو رقص صبا خند چمن تمنا\nهمیشه شیرین بدام عذر از خلقت فطرت بی‌خو\nبر اثرت تو چو پیک در خفا ای خوب\nز بهر رحمت چو آب حیوان همیشه پنهان از بر\nغزل بمعنی قافیتین\nاین خال لعل شیرین تو بر یاقوت قوت\nدر چمن هاروت دیده دیده ماروت است\nدر وفاتم کر وفاتم شد چو باک ای نازنین\nرخ نما تا بشنوم از رخنه تابوت صوت\nچار باغ عمرت از سیب و لان و با\nزینت افزا باد از سر و قد دلبوت جوت\nخارهای دسته سنبل سر میشوم\nگر فتد در بحر از گیسوی مشکین موج شط\nغنچه چون شکر کردنت جا به نزدیک نی\nبوی قماش این مطاع از تار تا پودوت\nتا نظر بر عارضت افگند رحمت گفت دور\nپیشتر دل می‌برد خنجر ابرو توت\nقافیتین\nدر ره هجر هر که دایم چون نقش پاست\nار کند شکوه‌های نیک و بد بر جاستت\nقمیان را در چمن باشد دل از شمشاد شان\nعندلیبم رانواها بهر کجا گلهاست پست\nسر نوشتم ز ازل ستیست بنگر گاه\nچون خمم می‌ روز و شب سر تا بپای ماناست"}
{"book": "adl0115", "page": 133, "text": "۱۲\n\nمردم از یاد رخت بنمای ای گلروی دو\nتیغ هجران تو دل را هر قدر میجوست\nعیب منما گر بمجنون گشته ام همدوش دوش\nاز دبدامان جنون تا هرکرا سر دست و ست\nشیخ تاب غره خوبان نیاورد آه\nدیده از نظاره هر جا چهره زیبا بیست\nرحمت از هجران یارم سوی گردون چون\nهر سحر از دل بمانند خدنگ راستی ست\n\nبی هم ناله ام شب تا سحر ای یار از تست\nبسان شمع دارم دیده خون بار از دست\n\nبانداز نگاهی برده دین و دل از دستم\nبر من از دو میبندم کنون زنار از تست\nرساندی تا بزلف تابدار گشت رنگین را\nز شب تا صبح می جویم چون مار از تست\nمرا از غم پهلو حیرانی مکن عیبم\nبود آئینه غرق حیرت دیدار از تست\nندارم طاقت صبر توان از من که میپرسی\nچسازم چون کنم شوخ پری رخسار از تست\nمکش حبیری قلم نگارا از سرت گردم\nبخاک و خون چو بسمل میطپم دلدار از تست\nبتو رحمت مجنون ریش ای نگار رو\nبحمدالله که خوردم ناوک خونخوار از تست\n\nایضا غزل"}
