{"book": "adl0114", "page": 1, "text": "آثار هرات"}
{"book": "adl0114", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 6, "text": "آثار هرات"}
{"book": "adl0114", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 8, "text": "ج\nفهرست مطالب جلد سوم\n۳۴ جناب شعد ص ۱۹، ۲ جناب مفلس ۲۶۴\n۳۵ \" صارمی \" ۱۹۴، ۵ \" محروم ۲۶۹\n۳۶ \" محمد صدیق خان \" ۱۰۵، ۵ \" غشی ۲۷۰\n۳۷ \" ضعیف \" ۲۱۱، ۵ \" مغموم ۳۰۱\n۳۸ \" عبدالرحمن عاشق \" ۲۱۳، ۵ \" نادم یمنه گی ۲۷۳\n۳۹ \" عزیز \" ۲۳۱، ده \" میرزا یوسف کرخی ۲۷۸\n۴۰ \" عبدالکریم خان احراری ۲۲۶ ۵ \" رحیم ۲۱۰\n۴۲ \" عیشی \" ۱۴ \" سید گل خان ۲۶ و ۱ و ۲ و ۱۳۹\n۴۳ \" عبدالعلی شایق \" ۱۲۹ موقع خود افتاده\n۴۴ \" غمگین \" ۲۰۲ \" عبدالحق خان سهواً ۳۱\n۴۵ \" غلامرسول خان بیگزاده ۲۳ غیر مرتب ده\n۴۶ \" خواجه قوام جای \" ۲۴۵\n۴۷ \" محمد حیدر خان نایب نا \" ۲۵۱\n۴۸ \" میر صاحب کار نامه تف \" ۲۵۵\n۴۹ محمد شریف محزون \" ۲۶۰\n۵۰ میرابو سعید اوبی \" ۱۲۱"}
{"book": "adl0114", "page": 9, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nالحمد لله وکفی وسلام علی عباده الذین اصطفی\nشکر گذاریم که جلد سوم آثار هرات هم بمطالعه شایقین علم و ادب از\nمعاصرین هراتی مشرف میگردد آنچه ما به تاسف مانده است\nاینکه از حیث نا بودن فرصت و ضیق وقت از اکثر یه صاحبان\nادب آثاری بدست نیاورده و در افاده عموم تقدیم کرده\nنتوانستیم . باری میتوان این نمونه را اثری از افکار بلند و\nاحساسات پاک و روح منور برادران هراتی شناخته و دیگر\nآثار فکری و ادبی شانرا به مجموعه های ادبی که در این ولایت\nبا عظمت شایع شدنی است حواله می کنیم و از خداوند\nترقی عالم علم و ادب را بهمو طنان آرزومندیم ."}
{"book": "adl0114", "page": 10, "text": "فصل اول بحرف الف\nاقایی رضای برنابادی\nدر میانه های صد دوازدهم زندگانی داشته است\nاز عشیره ارشد و از شعرای برناباد است دیوان غزلیات\nاو دیده شد طبیعت روان و ساده داشته تذکره شعرای\nبرنابادی را هم او جمع نموده است از تمام غزلیات او این غزل\nانتخاب شد.\nچو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد\nبدست یار قدح از خمار لرزد و ریزد\nز دیده خون دلم قطره قطره چون یاقوت\nبیاد لعل لب آن نگار لرزد و ریزد\nشوی چو ساقی مجلس تو جام می ز کف من\nز اضطراب دل بیقرار لرزد و ریزد"}
{"book": "adl0114", "page": 11, "text": "۲\nزانتظار دو چشم سفید گشته چو نرگس\nسرشکم از مژه سیماب وار لرزد و ریزد\nز فرط شرم و حیا قطره قطره همچون در\nعرق زسیب زنخدان یار لرزد و ریزد\nشود چو یار توساقی رضا پیاله بدست\nچو جام می به کف رعشه دار لرزد و ریزد\n\nحدر آقای حاجی اسمعیل سیا ه \nتقریبا در سال ۱۲۸۴ تولد یافته و تاکنون بقید حیاتست\nاز قصاید او\n\nای شاه دو کون زال آدم وی میر موخر و مقدم\nدر مانده ام ای مغیث اغثنی افتاده ام ای رحیم ارحم\nتمسکم ز تست ما تنقر وانکور تو نیست ما تتهم"}
{"book": "adl0114", "page": 12, "text": "ثابت است که بعد حضرت حق   سردار توئی به کل عالم\nدر خلوت خاص رفته بی کیف   در خواسته جرم عام بی کم\nای محرم خاص کبریا ئی   صدیق تو با تو گشته همدم\nچه جای عرب که کل ادیان   بر حضرت عمرت مسلّم\nدر پیش سخای یار سوّم   هیچ است عطا و بذل حاتم\nعاجز زسنان حیدر تست   گر زنده شود هزار رستم\nمقبول تو چون خواص اصحاب   مردود تو چون بلیس و بلعم\nمیکرد مسیح مرده زنده   لیکن بفسون اسم اعظم\nامروز خواص همت تو   تبدیل مد قضای مبرم\nجویان تو تخت سلطنت را   بدرود کند چو پور ادھم\nآن نشئه که در جنید و شبلیست   از کوزه فیض تست یکنم\nباشد که هزار برج ایفل   در همشکن تو پشت او خم\nمومن شدی ار بدی نصاری   وقف نزول ابن مریم"}
{"book": "adl0114", "page": 13, "text": "۴\n\nبر تربت پاک تو پیاپی صلوات درود مادمادم\nحل و حرم و صفا و مروه از فرقت تو گرفته ماتم\nخانه صفت بناله زار از جوش و خروش آب زمزم\nبا این که فوق العاده است گُرفخر کنم سزای آنم\nنه سجده بقبلتین کردم نه سوده سرم به تربت عم\nنه گرد حریم سجده کردم نه خورده ام آب چاه زمزم\nرفتم بمژه غبار منبر وز آب دو دیده کرده ام نم\nگر آهوی دشت یثربم من کی بیم کنم زچنگ ضیغم\nحاجی اسمعیل در تمام اقسام شعر قدرت و توانائی\nفوق العاده دارد از وقتیکه قلم بدست نهاده تا امروز در ساحه\nهزلیات ادبی مانند این شاعر زبر دست عهد هرات فرزند دیگری را\nتربیه نموده است .\nگویا از شعرائی است که شعر را آله دفاع و حربه تنقید\nقرار"}
{"book": "adl0114", "page": 14, "text": "قرار داده و با یک شجاعت ادبی به مقابل مأمورین ظالم\nو حکومتی های مستبد دوره امانی برآبر خوخته و هرکدام را با یک\nصوت و صدای بلند تهدید میکند.\nآقای حاجی اسمعیل برآنکه آوازه شعر خود را زودتر\nدر محافل و احزابی که او میخواست برساند اکثر به ظرافت\nو هجا پیش آمده و حتی تخلص خود را نیز (گوزک کرده است)\nدیوان قصاید و غزلیات او تدوین و طبع گردیده است\nدر شعر به طور تجدید پیش آمده و اکثر مصطلحات عصر حاضر را\nدر آن جا داده است.\nزجفا لغزیده پای مدعای چرخ پلتیکی\nزهم پاشیده اوضاع ملل ست میخا نیکی\nفلک بر بود از دوشم گلیم فقر را آخر\nچنان کز هوتل گرد نگشان عالی فبریکی"}
{"book": "adl0114", "page": 15, "text": "۶\nگواراگشته ما را ناله ستم کشان زان سان\nکه کوئی میرسد در گوشها آواز موزیکی\nسیاست هر کجا در خواب خرگوش است پنداری\nکه کار ترک و یغما میکند هر فرد تاجیکی\nسر بی مغز دونان آرزوی سروری دارد\nدل شکسته ما را که خواهد داد تبریکی\nهنر تدبیر تنظیم است یا آسایش ملت\nوگرنه بسته سقا هم بدوش خویشتن خیکی\nچرا کورک چو زاهد زیر می نالی توکل کن\nمی بنواز تاکی میزنی آواز باریکی\nرباعی\nای کاش که من شوفر موتر بودی\nیا ساکن قریه للندر بودی\nروز"}
{"book": "adl0114", "page": 16, "text": "۷\nاز عیب تخلصم کس آگاه نبود\nچون کوری خود اگر همه کر بودی\n\nاحراری\n\nنامش ملا عبدالله است از عشیره حضرت خواجه عبیدالله احراری می باشد و به این نسبت احراری تخلص میکند طبیعتش مداح و روان بوده از شعرای قدیمی هرات و عمرشان از هفتاد تجاوز میکند اشعار مختلف سروده و آثار زیادی دارد این نشیده است که در سال گذشته به تبریک جشن جلوس اعلیحضرت غازی نوشته است.\n\nجشن جلوس تو نجات وطن\nسلطنتت گشته حیات وطن\nبی تو نباشد برکات وطن"}
{"book": "adl0114", "page": 17, "text": "با تو سزد عیش و نشاط وطن\nبا قدمت هست ثبات وطن\nجشن جلوس تو نجات وطن\nسلطنتت گشته حیات وطن\n\nشاه نیکو طلعت و مینو توئی\nقاتل صد رستم و برزو توئی\nمهلک چنگیز و هلاکو توئی\nمفخر آفاق به نیرو توئی\nگلبن این روضه دل جو توئی\nجشن جلوس تو نجات وطن\nسلطنتت گشته حیات وطن\n\nمعتمد عالم و دانا خودت\nاحسن و اکرم تر دنیا خودت"}
{"book": "adl0114", "page": 18, "text": "۹\nسرور شاهان توانا خودت\nهم ملک یکتن و یکتا خودت\nملک ستاننده والا خودت\nجشن جلوس تو نجات وطن\nسلطنتت گشته حیات وطن\n\nدر کفت ای خسرو والا تبار\nفتح شده کابل و بالا حصار\nمیمنه تار پس پل و تا مزار\nهم هری هم فره و قندهار\nدشمن جان تو شده شرمسار\nجشن جلوس تو نجات وطن\nسلطنتت گشته حیات وطن"}
{"book": "adl0114", "page": 19, "text": "پادشاها که عوا لم بو د\nروز فیروز شب منظم بود\nهمدم هم عاقل و عالم بود\nتا به جهان نام ز مسلم بود\nنایب سالار تو سالم بود\nجشن جلوس تو نجات وطن\nسلطنتت گشته حیات وطن\nبنده ات احراری پر پیچ و تاب\nگشته ز بس نایله در اضطراب\nذره صفت پیش تو ای آفتاب\nبا دوعای سحرش مستجاب\nیا بنی امی وام الکتاب"}
{"book": "adl0114", "page": 20, "text": "چنین جلوس تو نجات وطن\nسلطنت گشته حیات وطن\n\nفصل دوم باء\n\nخواجه عبدالمجید بیخود\n\nخواجه عبدالمجید پسر خواجه عبدالحمید در اواخر صد\nدوازدهم زندگانی داشته در قریه پچقی تولد و هم در آنجا\nدفن شده است.\nبیخود از شعرای مقتدر و زبردست هرات است\nطبع رسا و قریحه بلندی دارد قصاید را با نهایت علو\nغزلیات را با یک لهجه پرسوز رباعیات را با کمال\nلطف می‌نویسد.\nافسانه سیف الملوک را با نهایت شیرینی نظم نموده"}
{"book": "adl0114", "page": 21, "text": "و کتابی هم در برابر تحفة العراقين حکیم خاقانی نوشته است\nاز آنجا که بمقتضای عادت این محیط آثار او بخوبی تدوین\nنشده این چند سطر از بیاضی که بدست خط خود او دیده شد\nنقل گردید.\n\n* از قصاید او *\nباز جهان رشک کارخانه چین است\nگلشن فردوس دور مار معین است\nدامن آفاق پر ز عنبر سار است\nسلسله دهر پر ز نافه چین است\nمنزل عیش است هر چه ساحت دنیاست\nمحفل امن است هر چه عرصه دین است\nجام غنی پر ز جوش باده ناب است\nکاسه درویش پر ز در سیمین است"}
{"book": "adl0114", "page": 22, "text": "دست امل اندر آستین مرادست\nپای مروت بشاه راه یقین است\nهر که بپرسد از چه عالم و آدم\nباز بمخموری و نشاط قرین است\nعقل بگوید مگر ندیده کامروز\nجشن و سرور خدایگان زمین است\nخسرو گردون سریر سید محمد (۱)\nآنکه کفش فاتح کنوز و دفین است\n\n* از قصیدۀ دیگر او *\nبر رخ چو زلف یار پریشان شکست و ریخت\nاز هر خمش هزار دل و جان شکست و ریخت\n(۱) سید محمد خان پسر وزیر یار محمد خان فرمان فرمای هرات."}
{"book": "adl0114", "page": 23, "text": "۱۴\n\nکیفیت تبسم لعل لبش به بزم\nاز شوخی که داشت نمکدان شکست و ریخت\nچشمم چو دید غمزه آن چشم مست او\nبس شیشه های اشک بدامان شکست و ریخت\nاز شرم خط غالیه سایش بطرف باغ\nیاسا یاس رونق ریحان شکست و ریخت\nروئین تنی که روز دغا از نهیب او\nبهرام چرخ نیزه و خفتان شکست و ریخت\nظل آله یار محمد که موکبش\nرایات خصم و گردن گردان شکست و ریخت\n\nاین بارگاه تو که پناه جهان بود\nهرگز مبادش افتی و در ان شکست و ریخت"}
{"book": "adl0114", "page": 24, "text": "۱۵\n\nاز غزلیات او\n\n(به تتبع حافظ و ناظم)\n\nدر بزم طرب چشم خوشت نغمه طراز ست\nوحشی نگهت ساکن میخانه ناز است\n\nمحمود دلی نیست درین باغ وگرنه\nهر برگ گلی آئینه دیدار ایاز ست\n\nشد عمر دلا چند کشی باده غفلت\nهوشدار که استاد فلک شعبده بازست\n\nخضر ره مقصود بود پاک ضمیری\nدر سینه چو دل آئینه گلشن راز است\n\nهر چند که بر لب زده ام مهر خموشی\nرک بر تنم از ناله چو ابریشم ساز است\n\nآنرا که کند نشئه سودای تو بیخود"}
{"book": "adl0114", "page": 25, "text": "۱۶\nگر خاک شود فرش سرکوی نیاز است\nصفا از بسکه دارد چهره حیرت نقاب من\nنیاید در نظر چون جلوه گل آفتاب من\nسرشک دیده در پا نگه زنجیر میگردد\nخیال طره اش هر گاه می آید بخواب من\nز بس کردم بیاد گل عذاران نکته پردازی\nبود گلبرگ اوراق پریشان در کتاب من\nچو شمعم شعله خوئی کرده گرم سوختن بخود\nکه آتش می جهد چون برق از چشم پر آب من\nرند و نظر باز و لا ابالی و مستم\nدردکش و لای خوار و باده پرستم\nستم"}
{"book": "adl0114", "page": 26, "text": "هست مرا خون صاف شیشه بگردن\nهم سر بریده و پیاله بدستم\nلاف درستی کجا زنم که زمستی\nبر سر هر خم هزار توبه شکستم\nعقده تسبیح را ز حلق گشادم\nرشته زنار را بجاش ببستم\nزاهد ظاهر پرست هر چه بگوید\nدر حق بنده خلاف نیست که هستم\nبا همه رندی هزار شکر که بیخود\nخاطر یاران بغمزه خویش نخستم\n\n(رباعیات)\nبیخود خم باده می پرستی بوده است"}
{"book": "adl0114", "page": 27, "text": "پیمانه می حریف مستی بوده است\nاین کوزه که افتاده به میخانه تهی\nمیخواره پیمانه بدستی بوده است\nگل روی بتی عشوه فروشی بوده است\nنرگس چشم پیاله نوشی بوده است\nخاکی که درین چمن درو میگذری\nپای و سری و چشم و گوشی بوده است\nبجز در جهان نبود در همه حال\nچیزی دگر از باده فرخنده خصال\nاندر عجبم به حشر کز عیش جهان\nزانکس که نخورده می چه سازند سوال"}
{"book": "adl0114", "page": 28, "text": "۱۹\nدلکه برده عارض گلگی\nگلگی مشکبوی کاکلکی\nرشته جانکم بود بخدا\nتارک جعد زلف سنبلکی\nگلک رویک تو تا دیدم\nمی سرایم غزل چو بلبلکی\nساقی سیم ساقکم بکجاست\nتا برارد ز شیشه قلقلکی\nبیخودک کیست جانم از پیکت\nسگکی در قفای محملکی"}
{"book": "adl0114", "page": 29, "text": "بیدار بیت الامانی\nملا محمد موسی خان بیدار در شعر گوئی بیدار است\nدر بیت الامان هرات جا داشته ۴۵ سال عمر دارد\nبا طبع عالی اشعار زنده و روان دارد.\nچندی قبل موسی تخلص میکرد و در ینوقت‌ها که سبک شعر خود را\nبه طرز حاضره تغیر داده است بیدار تخلص میکند.\nعمری را به افتی در محکمه شرعیه هرات صرف نموده و اکنون\nهم بهمان وظیفه اشغال دارد.\nعزیز من نبود به زراستی کاری\nکتاب صدق بیاموز گر تو هوشیاری\nبه اتفاق بکوش و ره نفاق مپوی\nکه از نفاق نیاید بجز نگون‌ساری\nطریق عدل و وفاق و معاشرت آموز"}
{"book": "adl0114", "page": 30, "text": "۲۱\n\nحذر زکجروی و شیوه جفاکاری\nچو عهد کردی بعهد خویش ثابت باش\nکه نقض عهد بود قهر ایزدی باری\nمگیر مال رعیت بطرز نامشروع\nمباش خاین دولت اگر تو دینداری\nمباش در پی جلب حرام وکسب فساد\nمگیر مال کسان را به مکر و عیاری\nمعاشت ار چه کمی میکند قناعت کن\nکه از طمع نرسد غیر ذلت و خواری\nتمام گنج جهان فی المثل تر ا باشد\nچه سود اینکه بحسرت روی و بگذاری\nکنون موعظه و پند من ترا این است\nکه از برای خدا خلق را نیازار ی"}
{"book": "adl0114", "page": 31, "text": "۲۲\n\nکمر به خدمت ملت به بند در همه حال\nز بهر رحمت افتاده‌گان بکش خواری\nکمال و وصف بهایم بخورد و خواب بود\nبود شرافت انسان به نیک کرداری\n\nنوش خوان طمع دهر پر از نیش بود\nزخم و تیری که بهر کس سد از خویش بود\nصاحب مال ز تشویش نباشد آرام\nراحت از خوان ازل بهره درویش بود\nحذر از وضع منافق که ز بد خلقی\nپیش و یار و پس پشت بد اندیش بود\nاز ستمگر طمع خام بود شفقت و مهر\nگرگ همواره پی قتل بز و میش بود\nنمت؟"}
{"book": "adl0114", "page": 32, "text": "۲۳\nقسمت از محفل کیستی نبود بی کلفت\nمزرع دہر کجابی اثر تیش بود\nاز پی نیل مرمت شده در تک دیوی\nصبر اگر پیشه کنی کام تو در پیش بود\nدر سخن چینی و بهتان شده فاش جهان\nفکری آخر که چه رسم و روش و کیش بود\nپاکی آموز و از آلایش کردار گذر\nپاک را کی غم و اندیشه و تشویش بود\nنیست انشای سخن در خور طبع بیدار\nنظم بر جسته به طبع حسن ریش بود\n\nپریشان\n\nدر ۱۳۲۰ قمری بهرات تولد یافته و تا هنوز بقید حیاتند"}
{"book": "adl0114", "page": 33, "text": "۲۴\nنام شان محمد عثمان خان پسر جناب فضیلت مآب قاضی میر عطا محمد خان\nکه یکی از نوابغ علما و سادات این محیط اند می باشد.\nآقای عثمان حسان یا این جوان فاضل هوشمند با کمال\nجوانی و شباب بخاطر پریشانی داشته مجموعه غزلیات شان تماماً\nبا یک سوز و گداز نوشته شده است این غزل از آنجاست\nز بس بردی تو از هر بینوادل\nنمودی کوی خود سر تا بپا دل\nبه امیدی که بوی زلفت آید\nنشسته بر ره باد صبا دل\nبکویت کی تواند آید از ضعف\nمگر گیرد ز مژگانت عصا دل\nچرا حیران آن کاکل نباشم\nکه اندازد ز هر تاری دو تا دل"}
{"book": "adl0114", "page": 34, "text": "۲۵\nبزیر پاچو دیدم گشتم آگه\nندارد قدر در کوی شما دل\nبه تیر بانگاهی نازت چون شتابد\nنمی باشد پریشان ترا دل\nفصل سوم حرف تا\nتسلیم\nملا ابو بکر پسر ملا مولاداد از حوض کرباس است\nدر اواخر صد دوازده هم زنده گانی داشته و از معاصرین\nشاه محمود است تسلیم از شعرائی است که باید به او تسلیم شد\nطبعی نهایت رسا و تسلمی در هزل و هجا بیحد توانا داشت\nدر تمام اقسام شعرگوی سبقت از معاصرین ربوده، و ازهمه\nآدبا هم عصر خود پیش قدمی نموده .\nدیوان او جمع نشده ولی قراری که از دور و نزدیک"}
{"book": "adl0114", "page": 35, "text": "۲۶\n\nزمزمه های او را می شنویم معلوم است آثار خیلی یاد نوشته\nو از میان رفته.\nاین مرثیه را در رثای یکی از علما معاصر خود نوشته است\nاین جهان چون نگری خانه ماتم باشد\nنیست یکدل که درین غمکده بی غم باشد\nصبح خورشید بصد جلوه ز مشرق تابد\nشام در خون شفق غرقه ماتم باشد\nماه بدر ار دو سه شب رخ به کمال آراید\nاز حاتش همه نقصان و قد غم باشد\nمیکشد غنچه رنگین به لطافت سرلیک\nخجل از عمر کم اندر خوی شبنم باشد\nلاله خرم و تازه است بخون غرقه از انکه\nخشک در خاک بداغ دل خرم باشد"}
{"book": "adl0114", "page": 36, "text": "سوگوارست بنفشه که بچشم نرگس\nجامه نیلی بغم و قد خم و در هم باشد\nاین همه شیون و غم را که بحبالم بینی\nغم و افسوس بهین عالم عالم باشد\nاعلم و صدر فحول علما فیض الله\nکه بدش بود باسرار حقیقت آگاه\nیا رب آن منصب والائی و در بانش کو\nخرد آموزی با محبت و برهانش کو\nآن به تدبیر همه حکمت و فطنت سخنش\nوان به تقدیم نشستن زبزرگانش کو\nاصطناع و کرمی را که همی داشت چه شد\nالتفات خوش و آن طبع سخندانش کو\nآن مروت که همی ید عزیزانش نیست"}
{"book": "adl0114", "page": 37, "text": "۲۸\nوان محبت که همی کرد به اخوانش کو\nتن او گر به ته خاک فنا رفت چه باک\nروح او با ملکوت است سوی عالم پاک\nاز تو ای محیی اسلام دریغ است دریغ\nرفتنت کام و ناکام دریغ است دریغ\nای تو اندر ره دین گشته شهید اکبر\nاز جفاکاری ایام دریغ است دریغ\nزهر جانسوز که دشمن بکشد کیفر را\nریخت در کام تو از جام دریغ است دریغ\nمهر روی تو کسوف آورد افسوس افسوس\nصبح عمر تو بشد شام دریغ است دریغ\nای نکو نامی تو رفته به اقصای جهان\nاز تو ای صدر نکو نام دریغ است دریغ\n\nعصر"}
{"book": "adl0114", "page": 38, "text": "۲۹\nعلم و فضل تو درین غمکده اثارت بس\nجاودان لطف خدا در دو جهان یارت بس\nیا رب، اورا نظر رحمت تو بر جان باد\nجایش از دار فنا جنت جاویدان باد\nآیه مغفرت تو بکه ابرار رسید\nبه سر تربت او شمع شب هجران باد\nحور گلرخ که به گلزار جنان یافت نما\nبه پرستاری او در چمن رضوان باد\nبر سر تربت پاکش همه را چون تسلیم\nسر اخلاص زبان فاتحه خوان تا جان باد\nبدعا ختم سخن گشت که گویند آمین\nاز ملایک صف روحانی تا روح الامین"}
{"book": "adl0114", "page": 39, "text": "٣٠\nدر برآوردن ماده تاریخ و در هزل و هجا شهرت فوق العاده دارد\nاین رباعی را برای خروج فوج ایرانی از هرات ساخته است\nبخت شاه کامران محمود و دولت یاورش\nبود کز تیغ وزیر او محمد شاه رفت\nسال آمد رفتن شاهنشه ایران ملک\nگفت چون کوه کران آمد سگ چون کاه رفت\n\nملا تاج محمد آخند\nاز علمای جید این محیط و یکی از ادبا موشگاف هرات است\nگاهی اگر به شعر میل میفرماید الحق شعر به نهایت معنویت\nو سوز انشاد مینماید فعلا در معارف هرات بوظیفه تربیه\nروحیات اطفال مصروف عمرشان از پنجاه متجاوز است\nنا ناله عشاق حزین را اثری هست"}
{"book": "adl0114", "page": 40, "text": "۳۱\nدر هر طرفی می نگری لب شکری هست\nبه ان نقطه و زین موی میان سخت تفکرم\nکابجاد متی بوده و اینجا کمری هست\nاز مفلسی عار مکن رنجه قدم کن\nدر کلبه ام از اشک رخم سیم وزری هست\nشد محتسب و از پی او بود رقیبت\nگفتم که معاذ الله از بد بتری هست\nدی نبض مرا دید طبیب از سر حسرت\nزد آه که در کوی تو (زیبا پسری) هست\nمخفی مکن از ما سخن عشق که هر روز\nدر مجلس ما تازه بتازه خبری هست\nزد چرخ فلک سنگ به هنگامۀ عیشم\nپنداشت که در مدرسه صاحب هنری هست"}
{"book": "adl0114", "page": 41, "text": "۲۶\nزمزمه های او را می شنویم معلوم است آثار خیلی یاد نوشته\nو از میان رفته.\nاین مرثیه را در رثای یکی از علمای معاصر خود نوشته است\nاین جهان چون نگری خانه ماتم باشد\nنیست یکدل که درین غمکده بی غم باشد\nصبح خورشید بصد جلوه ز مشرق تابد\nشام در خون شفق غرقه ماتم باشد\nماه بدر ار دوسه شب رخ به کمال آراید\nاز حماقتش همه نقصان و قد خم باشد\nمیکشد غنچه رنگین به لطافت سرلیک\nخجل از عمر کم اندر خوی شبنم باشد\nلاله خرم و تازه است بخون غرقه از نکه\nخشک در خاک ب داغ دل خرم باشد"}
{"book": "adl0114", "page": 42, "text": "جور صیاد فلک دام قدر تیر قضا\nسر بسر این بنده گانی پرخطر باشد مرا\nدر گلستان مسرت عندلیب آسادمی\nگر کنم میل چمن کی بال و پر باشد مرا\nگر چه دل میل طبیعی با سخن دارد ولی\nمیل با شعر هراتی بیشتر باشد مرا\nبلبل باغ وطن شیرین سخن یعنی حسن\nشعر او در تلخکامی چون شکر باشد مرا\nای صبا از من رسان بهرش سلام بی ریا\nشاید از ایجاب او دل مفتخر باشد مرا\nز اختلاف طبع مردم گاه هوش گه جنون\nای ترابی کاش ترک این هنر باشد مرا"}
{"book": "adl0114", "page": 43, "text": "۳۴\nفصل چهارم حرف جیم\nجلالی و سیاه موی\nجلالی از طایفه فیروزکوهی در دامنه‌های کوه‌سار شهرک\nدر حال بی‌سوادی محض پانزده سال قبل ازین ۱۳۱۰\nبنا بر عشقی که به سیاه موی نام دختری از آنجا پیدا کرده بود\nشروع به شعرگوئی نمود.\nو قراری‌که خودش میگوید ۱۳۰۰ رباعی کم و زیاد\nنوشته است رباعیات جلالی همه ساده ولی در عین سادگی\nچون از یک دل پرعشق و حنجره پر حرارتی برآمد خیلی سوزنده\nو حرارتناک است از آنجا که شرح حال جلالی در شماره ۱۳\nالی (۱۸) سال نهم جریده اتفاق اسلام با نهایت وضوح\nبقلم این عاجز نوشته شده در اینجا نسبت بحالات او\nبهمین قدر اکتفا و اینک چند رباعی او را که مشعر بر احساسات"}
{"book": "adl0114", "page": 44, "text": "۳۵\n\nملی این سر زمین است بطور نمونه ذکر مینمائیم .\nمحبت از محبان میزند سر\nکرامت از بزرگان میزند سر\n\nجلالی را ز هجران سیه موی\nبدل صد آه و افغان میزند سر\n\"\nبت سیمین سیاه موی خماری\nمرا با درد و غم تاکی گذاری\n\nاگر مردم ز سوز اشتیاقت\nبدست خویش با خاکم سپاری\n\"\nجلالی عاشق روی سیه موی\nاسیر چشم جادوی سیه موی"}
{"book": "adl0114", "page": 45, "text": "۳۶\n\nکند سجده جلالی از سر صدق\nبمحراب دو ابروی سیه موی\n\nشفق از موج در یا میزند سر\nچو لعل از سنگ خارا میزند سر\nطلوع صبحدم روی سیه موی\nز برج آشکارا میزند سر\n\nاگر مردم سیاه موی وفادار\nبه خاکم کن به کس محتاج مگذار\nشهید عشق را گور و کفن نیست\nطریق عاشقی این است ای یار\n(۱) آشکارا نام پدر سیه موی است"}
{"book": "adl0114", "page": 46, "text": "۳۲\nجلالی در سال ۱۳۰۱ شمسی مرده ولی سید موی تا هنوز زنده است\nح فصل پنجم حاء مهمله \nحاذق\nنامش جنید بود پسر صوفی اسلام (حضرت شهید) میباشد\nدر کرخ تولد یافته و هم در آنجا نشو و نمای ادبی نموده است\nدر عهد امیر حمید خان نسبت به و فور اخلاص\nو عقیدتی که اهالی بخارا به او داشتند به بخارا رفت و از آنجا\nبه خوقند نزد عمر خان شتافت.\nمیگویند در نزاع که میان امیر خان و امیر حیدر واقع شده\nبود حاذق این بیت را به طرفداری عمر خان به امیر حیدر خان\nنوشت.\nسزد که شاه بخارا مطیع من گردد"}
{"book": "adl0114", "page": 47, "text": "۳۸\nعمر به تخت خلافت مقدم از حیدر\nبعد از آنکه امیر عمر خان وفات نمود حاذق به بخارا\nبازگشته به نصر الله امیر آنجا پیوست.\nولیک طولی نکشید که امیر نصرالله از ورنجید وحاذق\nبه شهر سبز بنا بر انکه از شر نصر الله مأمون ماند هجرت کرد\nاما امیر بی انصاف چند نفر دزد را مأمور نمود که در انجا رفته\nحاذق را شهید گردند.\nراجع به تاریخ شهادت او این بیت که بقول بعضی خود اُ\nساخته است مشعرست که باید در سال ۱۲۵۹ باشد\nاگرچه ادبیات تاجیک در ۱۲۴۶ تعیین میکند\nکار هر کس نیست در تاریخ قتلش دم زدن\nاز تن حاذق بجو تاریخ سر بریدنش\nحاذق در قسم شعر به غزل و مخمس خیلی توانا بوده و تمام غزلیات او"}
{"book": "adl0114", "page": 48, "text": "۳۹\nبا مضامین برجسته تشبیهات بلیغ تخیلات عالی رنگین است اکثر غزل های بیدل و صایب را تخمیس نموده و به چنان استادی کلام خود را بآنها پیوسته کرده است که در اکثر جاها فرقی میان بیت بیدل یا صایب و تخمیسی که حاذق نموده است نمیشود .\nحاذق خیلی عطوف بوده است گاهی شده که برای رهائی یک مورچه از قتل بدست اطفال چندین روپیه و صله انعام میکرد .\nبعضی هنگام شوخی هم میکرده اولاد حضرت شهید نقل میکنند که روزی حاذق در بخارا از پهلوی حمامی میگذشت اتفاقا زنی بانهایت آرایش از حمام برآمده به حاذق تصادف نمود حاذق ایستاده و این بیت را فی البدیهه انشاد کرد ."}
{"book": "adl0114", "page": 49, "text": "۴۰\nتا مشک به کردی کشتی من مسکین را\nمانند تو کم کس دید مشکین کس مسکین کش\nحاذق قصه یوسف زلیخا را برشته نظم کشیده است و دران\nخیلی لطف کرده ، دیوان غزلیات او در میان نیست و از بجهته\nبیادگار آن شاعر شهید خود هر قدر آثار اور ا از قبیل غزل ومخمس\nبدست آوردیم در اینجا درج مینمائیم .\n(در شب قتل خود نوشته)\nچه صیدم من که نی بسمل شدم نی زیب فتراکی\nنی از خونم زمین آلوده شد نه دامن پاکی\nنگا هم را تماشای گل و شبنم نمی باید\nمن و در کنج عزلت یاد رخسار عرقناکی\nدلم از بی تمیزی های ابنای زمان خون شد\nنبودی کاش لوح فکرم را نقش ادراکی\nبکشم"}
{"book": "adl0114", "page": 50, "text": "۴۱\n\nفلک گر سفله را عزت دهد خوارش کند آخر\nهوا از د بر زمین بر د هشت بالا چون کف خاکی\nمرا شور جنون از پند ناصح کم نمی گردد\nچه امکان است راه شعله بندد مشت خاشاکی\nنباشد هیچ داغ از داغ هجر یار سوزان تر\nبه وصل شمع کی پروانه را ز آتش بود باکی\nندیدم در بهار زنده گی حاذق درین صحرا\nبغیر از لاله جز داغ دلی و سینه چاکی\n\nغزل\nنگار من زحنا کرد تا نگار انگشت\nگرفت گل بدهن در چمن زخار انگشت"}
{"book": "adl0114", "page": 51, "text": "۴۲\nنه به شعر کج سفله زنهار نگشت\nکه مصرع غلطش میگزد چو مار نگشت\nز شست ابروی یار و خدنگ مژگانش\nکمان گزید ز ناوک هزار بار نگشت\nز صبح کم ندمیدی اگر زری داری\nتو هم بعرض کرم ز آستین بر نگشت\nبه سیر دشت برا و چو لاله ساغر می\nبنه به کف که دمیده است سبزه جا انگشت\nبصورت دل پیکان یار خواهد بود\nچو لاله سر کشد از خاک من چنانکه شت\nچو نیست قابل اقبال تخم ادبارت\nچه برکشی ز پی ابر چون چنار نگشت\n\nبنیاع"}
{"book": "adl0114", "page": 52, "text": "۴۳\n\nبباغ دهر ثمر گل نمیکند حاذق\nچوسرو چند براری بعرض ناز نگشت\n\nچنانکه مست می خوشگوارگرید وخندد\nبجام عیش جهان هوشیار گرید و خندد\nنه این طراوت ابرست نه شگفتن گلشن\nبیاد نرگس مستش بهار گرید وخندد\nنه ساغریست درین محفل و نه قلقل مینا\nکه این بپستی و آن بر خمار گرید و خندد\nنه همدمی نه رفیقی نه شمع تا که زمانی\nبه کلبه من و شبهای تار گرید و خندد\n\nرندیم دل ما را بنیاد خراب اولی"}
{"book": "adl0114", "page": 53, "text": "۴۶\nتیغ را جوهر اگر هست چه دیگر در کار\nدر سخن پاره تقلید نمی پیمائیم\nکلک ما را نبود سرخط و مسطر در کار\nفطرت راست عصای دل صاحب هنر است\nخضر را در شب تاریک چه رهبر در کار\nشعر ما چون خم می خود به خود از جوش دل است\nنیست با مستی ما شیشه ساغر در کار\nما ز یک نقطه دل نقش دو عالم خواندیم\nعلم ما را نه کتب خانه نه دفتر در کار\nحاذق آسان نبود گوهر گفتار به نظم\nدلی خالی ز غم و کیسه پر زر در کار\nاز تظلم گاه گردون هر که عدلش جاست حست\nبیش"}
{"book": "adl0114", "page": 54, "text": "۴۵\nشب همه شب بر سر خم های و هوئی داشتیم\nزانقلاب اندیشه کن ما را بچشم کم مبین\nدر دیار خویش ما هم آبروی داشتیم\nگردش دوران گل ما را چنین پژمرده ساخت\nور نه در این باغ ما هم رنگ بوی داشتیم\nشب نهان از یار ما و یار در بزم وصال\nبا هم از ایمای ابرو گفتگوی داشتیم\nچاک های سینه ما حاذق خرقه نشد\nما ز مژگانش غلط چشم رفوی داشتیم\nنه مرا سایه طوبی و نه کوثر در کار\nقد چون سرو سهی و لب شکر در کار\nشعر ما حجت قطعی است در اثبات کمال"}
{"book": "adl0114", "page": 55, "text": "تیغ را جوهر اگر هست چه دیگر در کار\nدر سخن تازه تقلید نمی پیمائیم\nکلک ما را نبود سر خط و مسطر در کار\nفطرت رهبر عصای دل صاحب هنر است\nخضر را در شب تاریک چه رهبر در کار\nشعر ما چون خم می خود بخود از جوش دل است\nنیست با مستی ما شیشه ساغر در کار\nما ز یک نقطه دل نقش دو عالم خواندیم\nعلم ما را نه کتب خانه نه دفتر در کار\nحاذق آسان نبود گوهر گفتار بنظم\nدلی خالی ز غم و کیسه پر زر در کار\nاز تظلم گاه گردون هر که عدلش جاست جست\nمجلة"}
{"book": "adl0114", "page": 56, "text": "۴۷\nزین کمان چون تیر هر کس داشت وضع راست رست\nشعله را خاکستر از بال هوس دارد قفس\nسرکشی های غرور اخر چو نقش پاست پست\nریخت گرخون سحر خورشید شامش سخت خون\nبسمل امروز را در دامن فرد است دست\nبسکه خود بر خود چو می جوشیده ام از بیخودی\nہم زستی های ما سر تا بپای ماست مست\nحسن معنی جلوه کرد و چشم صورت بین نشد\nرخ زا غیار انکه چون گل عارضش بیاست بست\nحاذق از اسرار معنی خاکساران آگهند\nگنج در هر جا که آثار خرابی هاست هست\n(از مخمسی که بر غزل بیدل نمود)\nساز تکلم پرده از نغمه گویا ئیت"}
{"book": "adl0114", "page": 57, "text": "۴۸\n\nلطف تبسم غنچه از گلشن عنایتت\nچشم تغافل نرگسی از باغ بی پروایتت\nتجدید ناز شیفته رنگ لباس ایتت\nبی پرده گی دیوانه طرح نقاب افگندنت\n\nتوجیه صد دفتر کتب یک نکته تنبیه تو\nتاویل صد ختم سخن یک جرعه توجیه تو\nتشبیه صد گلزار او یک شمه تشبیه تو\nتنزیه صد شبنم حیا پرورده تشبیه\nجان صد ورق آب بقا گل کرده از لطفتت\n\nای بدر خلوت گهت جا را نمی باشد محل\nدل در هوای گلشنت چون غنچه گشته ازل\nبی تش و آب هوائی خاک بی فضل حل\nدر نوبهار لم یزل جوشید از باغ ازل"}
{"book": "adl0114", "page": 58, "text": "۴۹\n\nنه آسمان کل در بغل یک برگ سبز گلشنت\nای از خیالت عالمی دارد بدست آیینه ها\n\nچون مهر جام جلوه هر ذره است آیینه ها\nوحدت ز کثرت موج زد در یا شکست آیینه ها\n\nجوش محیط کبریا بر قطره بست آیینه ها\nما را با کرد آشنا هنگامه ها او سنت\n\nدر صیده جلوه است رنگ شفق کیفیت خون\nبر رهگذار است مهر و مه نقشی و نگار واژگون\nتا هوش نتواند برد پی بر سراغ این فسون\nدل را بحیرت کرد خون از عقل زد برق جنون\nشور دو عالم کاف و نون یک لب بهم آورده است\n\nشمع تجلی روشن است موسی همی در جستجو\nمی برده می در ساغر و مخمور می جوید ببو"}
{"book": "adl0114", "page": 59, "text": "۵۰\n\nحافظ چه گوید از چمن آنجا که گل کرده است بو\nحسن حقیقت رو برو سعی فضول آئینه جو\nبیدل چه پردازد بگو ای بافتها جستنت\n\nحسن با هراتی شیرین سخن\n\nدر سنه ۱۳۱۰ قمری تولد یافته، در باغ نظر گاه سکونت دارد\nدر طریقت از خلفای حضرت کرخ و در شاعری از نویسندگان\nبه سبک عصر حاضر است گویا شاعر یست قدیمی که طبعی جوان\nدارد و شعری روان.\nاقتضای محیط، و وضعیات دنیای امروزه مؤید روحیات\nادبی او گردیده قلم آقای هراتی را تا یک اندازه نقاد و شعر\nاو را آزاد ساخته است.\nبطوری که حسن خامه خود را از نگارش صورت خط و خال"}
{"book": "adl0114", "page": 60, "text": "۵۱\n\nگل و بلبل ، در زلف کاکل آن هم بیک محبوب موهومی خسته یافته\nو میخواهد عوض رخساره گل و لاله عارض وطن گوید و شاهد\nمملکت نویسد، بجای صوت هزار، سرود آزادی ملت و ترانه های\nحصول سعادت و مدنیت سرآید.\nاین است که حسن با بتزاه گی در این شیوه شوق و شغف\nفوق العاده پیدا کرده و با وجود همین حدوث و تازه گی طبع\nروانش بآن قدرت یافته و تا جای که توانسته حساسات\nوطن خواهی و شرف نوع پرستی را در قالب شعر گنجا بینده است\nما امیدواریم آقای حسن به این اقدام مسعود خود موفق آمده\nو سرمشقی برای ادبیات آینده این محیط فراهم نماید.\nاز اینجاست که طلبگاران ترقی ادبیات هرات\nمانند مدیر روزنامه اتفاق اسلام آقای جویا وغیره او را\n(شیرین سخن) نامیده و همه میخواهند اسباب تشویقی برای"}
{"book": "adl0114", "page": 61, "text": "۵۲\n\nحصول این مطلب حسن چین فراهم نموده باشند.\nحسن چندی قبل که هنوز داخل این سبک نشده بود\nبنام تخلص میکرد اما بعد از ادخال به طرز موجوده هراتی\nتخلص میکند این آثار ازوست\nهر کس که خورد از دم شمشیر آب سرخ\nدر عرصه وجود کند انقلاب سرخ\nروز مصاف از دهن توپ آتشین\nدائم که میدهد مخالف جواب سرخ\nجانم فدای آنکه به شهر سخن کشد\nاز نوک خامه گیرتی پیچ و تاب سرخ\nاز بسکه دشمنان وطن گشته شور چشم\nبالا نمی توان ز رخ انیدم نقاب سرخ\nهر صبحدم بجای عرق دست روزگار"}
{"book": "adl0114", "page": 62, "text": "۵۳\nپاشد بروی دختر دهقان کلاب سرخ\nروزی قضا به کردن رشوت ستان کند\nاز عکس خون بی گنهانشرطها به مرج\nمنعم مکن ز باده هراتی به آشکار\nنوشد بیاد روی وطن از شراب سرخ\nای نامه های مقصد ما را جواب کن\nپای مراد عالمی اندر رکاب کن\nتا کی بباغ ناله کشد بلبل حزین\nای غنچه یکمرتبه ترک نقاب کن\nبر شاخ گل میان چمن چهره برفروز\nاز پرتو جمال جهان آفتاب کن\nبیکاره گی و کاهلی و تنبلی و ضعف"}
{"book": "adl0114", "page": 63, "text": "۵۴\nیکسو گذار در پی صنعت شتاب کن\nنه ترس از خدا و نه شرم از خلایق است\nای دزد روز خانه مردم خراب کن\nرشوت بگیر از کس و ناکس بمکر و فن\nاز مال مردمان تو بسی اجتناب کن\nهردم کند مبارزه با صنف رشوه خوار\nجانم فدای شاعرک انقلاب کن\nبیدار گشته است چو موسی تمام خلق\nپندم براءتیا بشنو ترک خواب کن\nمشاعره که با این عاجز نموده\nاز طبع شکسته من نسبت بفوت پدر او.\nصبا که این فلک حقه باز پر نیرنگ\nکند عذار افق را بخون خود گلرنگ"}
{"book": "adl0114", "page": 64, "text": "۵۵\nسپاه صبح فرازد علم به کشور زنگ\nنوای مرغ سحر بر شود به صد آهنگ\nکشد ز مقدم خورشید ناله ها انین\nنسیم صبح سعادت وزد ز طرف چمن\nدر دز شوق گل سرخ جیب ناد من\nفند ز بلبل افسرده در چمن شیون\nصدای گریه آب آید از سوی گلشن\nبباغ لرزه در افتد ز شور آن و این\nالا نسیم سحر پیک پی خجسته من\nانیس خاطر ناشاد و روح خسته من\nبجویبار امل نو نهال رسته من\nصفای این دل محنت کش شکسته من\nتو ای مسیح که بخشی مرا حیات نوین"}
{"book": "adl0114", "page": 65, "text": "۵۶\nبرو بباغ نظرگاه ببر پیام مرا\nرسان بشاعر شیرین سخن کلام مرا\nبه بر به انجمن دوستان تو نام مرا\nسپس بحضرت او عرضه ده سلام مرا\nبگوی عرض ارادت ز خاک تا پروین\n\nکه ای یگانه سخن سنج نکته زای هرات\nادیب فاضل و دانشور رسای هرات\nتوئی که گشته مضاعف ز تو بهای هرات\nتوئی که طبع بلند تو در فضای هرات\nگشاده بال چو طیاره بر سپهر برین\n\nنه در خور تو بود ای قع صدر بزم سخن\nکه همچو صبح کشیدی ز دوستان دامن"}
{"book": "adl0114", "page": 66, "text": "۵۷\n\nگرفته ئی چویتیمان بکنج خانه وطن\nبرای مرگ پدر همنشین رنج و محن\nشدی شکسته و افسرده و نزار چنین\nز نظم و دلکش نغزت دماغ ما تر کن\nبیا و باز حکایات دوستی سر کن\nز در در او شبستان ما منور کن\nدماغ مجلس روحانیان معطر کن\nبلطف طبع بکن کام تلخ ما شیرین\nگهی بعشق بتان یاد جام و باده بکن\nگهی سخن ز رفیقان شوخ ساده بکن\nگهی وظیفه خود را ازین زیاده بکن\nسرای مملکتت خدمت اراده بکن\nبعهد شاه فلک قدر آسمان تمکین"}
{"book": "adl0114", "page": 67, "text": "۵۸\nبیا که از می وحدت زنیم جامی چند\nبشاه راه محبت دهیم گامی چند\nبصبح وصل مبدل کنیم شامی چند\nکنیم با قلمی خویش اهتمامی چند\n\nمگر چو شعله زنیم آتشی بخرخ برین\n\nبیا که ما و تو از آب وخاک افغانیم\nچو مرغکان بهشتی یک گلستانیم\nدو سر کشیده در آغوش یک گریبانیم\nدو یار همدم و هم مذهب و سخن دانیم\n\nتو پیر زنده دل و من جوانک غمگین\n\nبیا که ما و تو جویا شویم جویا را\nمساعدت بکنیم آن جوان دانا را\nنهیم بر کف خود نو آمد توانا را"}
{"book": "adl0114", "page": 68, "text": "۵۹\nبرای خدمت ملت زبان گویا را\nچنان کشیم که لرزد زمان زمان و زمین\n(جواب حسن هراتی)\nشبی سیاه و معنبر حویطه شبرنگ\nفلک به نجم درخشان چو خوانه ارژنگ\nگرفته کشور گردون شاه خطه زنگ\nنشانده ثابت و سیار هرکجا سرتنگ\nکشید کوکب مریخ لشکر خونین\nسپیده دم که فرازد بکوه دشت کمر\nصبا که خیمه بر افراشت خسرو خاور\nگرفته شکل زمرد چو گنبد اخضر\nزخواب ناز برآور سر تمام بشر\nشود زخون جوانان ما وطن رنگین"}
{"book": "adl0114", "page": 69, "text": "ورق ورق بجهد برگ لاله سیراب\nدهد زنور معارف خبر به شیخ و به شاب\nرسد بزمره مخلوق فکرت و آداب\nبدانند بخندند طریق راه صواب\nنه در س بحث فروزد فروغ دین مبین\n\nگهی طوف جوانان نیک زاده کنم\nگهی زیارت گلچهره گان ساده کنم\nگهی ستاده شوم خدمت فتاده کنم\nگهی که تشنه شوم میل جام و باده کنم\nهزار جام بنوشم بهر شبی تخمین\n\nتمام روی زمین چون ز یک پدر باشند\nزنسل آدم و حوا همه بشر باشند\nچرا بکینه و برضد یکدگر باشند\n\nرسید"}
{"book": "adl0114", "page": 70, "text": "۶۱\nزبسکه در پی آشوب منتشر باشند\nدلم گرفته ز اوضاع شور روی زمین\nدھی که در همه جا دین و لفظ یکسان شد\nستاره های درخشنده نمایان شد\nبنای ظلم به شمشیر عدل ویران شد\nتمام روی زمین سر بسر مسلمان شد\nشود خروج شه صاحب الزمان تعیین\nدهان دشمن دین تا بگوش پاره کند\nبهر طرف که بچشم بصر نظاره کند\nبجای میش بسی گرگ در قناره کند\nبخائنان وطن یک بیک اشاره کند\nکه این سزای شما نیست بد تر است ازین\nباوج محفل صنعت چو من اداره کنم"}
{"book": "adl0114", "page": 71, "text": "۶۲\nجهان کهنه فرسوده را عماره کنم\nبطرح دلکش مرغوب برج باره کنم\nازین محیط پر از یاس غم کناره کنم\nبساط ظلم کنم جمع از یسار و یمین\n\nبر و بیار خلیلی سلام ما برسان\nکه ای ادیب سخن سنج شاعر افغان\nمنم بخدمت تو بنده آشکار و نهان\nبسان سوسن آزاده با هزار زبان\nدهان بمدح و ثنای تو کرده‌ام شیرین\n\nندیده‌ام به جهان چون تو عارف لکن\nخصوص که تو تو تو میگوئی حه حه حه حسن (۱)\nقه قند یا شه شکر یا گشاده ده دهن\nهه هی هله هه بیا باش دلبر مه مه من\n(۱) بتبت رعشه زبانم شوخی نموده ۱۲"}
{"book": "adl0114", "page": 72, "text": "۶۳\nلہ لکنه دهنت ہست عقده پروین\nاگر چه شعلہ زد آتش نخست برجانم\nمیان نار محبت نموده بریا نم\nبراه دوست خلیلم نموده قربانم\nز در فشانی این دوستان نمی دانم\nکه در جواب چه گویم بر آن و به این\nیکی گرفته زجانم یکی ربوده نفس\nیکی فکنده بدامم یکی نهاده قفس\nیکی نشسته به پیشیم یکی ستاده به پس\nمن ار به خوانه سلامت روم زدو دس\nبزور قوت بازوی خود کنم تحسین\nہزار شکر که ما از نژاد انسانیم\nزپود و تار محبت بعشقه یجانیم\n(۱) شعله آقای معصوم خانی ژنرال قونسول دولت ایران هرت ۱۲"}
{"book": "adl0114", "page": 73, "text": "۶۴\nبجویار حقیقت چو آب جریانییم\nبفکر ملت مظلوم خویش گریا نیم\nبسان ابر بهاری بفصل فروردین\nاگر که سرور جویانه مانشد جویا\nزنیم چنگ به امان عروة الوثقی\nکنیم سخن عارفانه بر پا\nکه جز خرد نبود هیچ اندر آنجا جا\nبهم مشاعره سازیم شعرهای متین\nهراتی کرد چو از شعر و شاعری توبه\nبشاعران نه بردست همسری توبه\nبه نزد مردم دانا سخنوری تو به\nبه هیچ کس نه نمایم برابری تو به\nکه شعر بنده ندارد تلازمی چندین\nدیوان"}
{"book": "adl0114", "page": 74, "text": "۶۵\n«حیران»\nنامش ملا شمس الدین خان واز محال تولک میباشد\nعمر او به (۶۰) رسیده و در شعر خصوص مثنوی طبعی رسا دارد\nداند هر آدمی ند روز نخست\nحق ومنزل براش کرده درست\nتا بدنیا به بندگی کوشند\nنه چو حیوان خورند هم نوشند\nشناسد خدا یرا از دل\nکه نگردد بر وز حشر خجل\nدست کوتاه کن زظلم وشتم\nهم زتزویر وحیله رشوت هم\nنه بظاهر حقیر چون سنور\nباطنت هست همچو کلب عقور"}
{"book": "adl0114", "page": 75, "text": "۶۶\nگر تو ای بنده حق شناس شوی\nایمن از خوف و از هراس شوی\nنه که چون حاکمان و مأمورین\nباشی چون گرگ دائمآ بکمین\nمال مردم اگر چه شیرین است\nمصدر لعنت است و نفرین است\nمال مردم خورند چون پر کاه\nمال دولت برند بر تنخوا ه\nوای ازین خوردن تو مردن به\nهم ازین زیست جان سپردن به\nنه شرم از خدا نه ز شا ه\nمیکنی روی خود بدست سیاه\nحق چو داد است بر تو منصب و جاه\nخون"}
{"book": "adl0114", "page": 76, "text": "٤٧\nخون مردم خوری معاذ الله\nآز بگذار و حرص یکسو کن\nاز خدا ترس و بر خدا خو کن\nگرترا شرم و گر حیا باشد\nعزت و دولت از خدا باشد\nور تو مغرور گشتی از عزت\nزود رفتی بکوچه ذلت\nوعظ من را چو حلقه ساز بگوش\nغیر تنخواه خود مخور و مپوش\nگر خوری زهر قاتلت گردد\nقائد راه باطلت گردد\nمن کردار خویش حیرانم\nلیک پابند فضل یزدانم"}
{"book": "adl0114", "page": 77, "text": "۶۸\nخاکی\nاسمش ابراهیم از ذیه سبوشان هراتست در ۱۳۱۰ قمری\nتولد یافته غزلیات بسیاری دارد مطبوع طبع خود آن از بسکه\nاشعار خود را دوست داشته در ۱۳۱۶هـ بهندوستان\nرفته مصارف زیادی نموده دیوان خود را طبع کرده این\nغزل از وی انتخاب شد .\n\nای ساقیا می ده بمن دارد دلم بسیار رنج\nاز خانقاه و از ریا دارد دلم بسیار رنج\nای مطربان ای مطربان ای مضحکان ای مضحکان\nای مشفقان ای مشفقان دارد دلم بسیار رنج\nشد میل ما سوی شراب هم ساز خواهم هم رباب\nتا رقصند آن شوخان شاب دارد دلم بسیار رنج\nهرگز نخواهم دلق را کالوده باشد با ریا\n\nدر ابطال طالبیت زود گذشت منتا اگر چه خود اما خالی است ولی باز هم میخواستیم یک نمونه از هر چه او با تنگ و چغزا\nنیز بگذاریم ۱۲"}
{"book": "adl0114", "page": 79, "text": "۲۰\nحاجی گدا آخند یوسفزئی لیمانی برشته نظم کشید هنوز نا تمام مانده\nحالت استعفا را و و فا نکرده در ۱۳۱۴ شربت مرگ چشیده\nاین مناجات ازوست .\nالهی شستشو ده زاب غفرانت گنا هم را\nبدریا یائ رحمت غوطه ده جسم تباهم را\nغریق بحر عصیانم نظر بر فضل رحمانم\nمکن غیر از در خود جانب دیگر نگاهم را\nندارم طاقت نیران بذات پاکت ای سبحان\nدهی از لطف بی پایان بجنت جایگاهم را\nنباتات عمل تفسیده از طول امل یا رب\nز ابر رحمتت سیراب گردان این گیاهم را\nشدم پیر و ضعیف و مو سفید و رو سیه دارم\nسفیدی بخش همچون موی من روی سیاهم را"}
{"book": "adl0114", "page": 80, "text": "۷۱\n\nشد ایام جوانی صرف گمراهی تو در پیری\nنماراه نجاتم سبوی خود بنمای را هم را\nندارم آرزوی منصب دنیا خداوندا\nبلندی بخش یارب نزد پاکان عزوجاهم را\nبدنیا چون عزیزم کردی از لطف عمیم خود\nبعقبی نیز گردان پاک زافت با شراهم را\nز طاعت پر کناهم بار عصیان کوه ها دارم\nتو میدانی خداوند احساب کوه و کاهم را\nدر این اندیشه بودم کین فغانم را چه پیش آید\nبود مرد و د آه من و یا بخشد گناهم را\nندا آمد که ای حاجی غنی ام من تو محتاجی\nبدیوان قضا حاجی بحوئی گر پناهم را"}
{"book": "adl0114", "page": 81, "text": "۷۲\nحبیب\nاسمش میرزا حبیب الله که تخلص بنام خود حبیب میکند\nدیوان عالی دارد که هنوز به طبع نرسیده اکثر حمد و نعت است\nاز احفاد جناب حضرت شیخ الاسلام کرخی میباشد\nتابستان در کرخ سکنی دارد و زمستان در سربیشه محال\nبادغیس این غزل از وست .\nمن چه گویم که بجان فرقت دلدار چه کرد\nبا دل محترق ملتهب زار چه کرد\nطعنه این جگر پاره بمن خلق دهند\nمی ندانند که بمن هجر جگر دار چه کرد\nپابزنجیر غم است این دل دیوانه ما\nمن ندانم که بجان طره طرار چه کرد\nنیش با این غم هجر تو عیان است مگر"}
{"book": "adl0114", "page": 82, "text": "تیر مژگان تو برجان من ای یار چه کرد\nبین که طالع چه ستمکرد باحوال حبیب\nبی گل روی تو اقبال نگون سار چه کرد\n\nفصل (۶) خاء معجمه\n\nخطیب\n\nجناب سیادت مآب میر غلام رسولخان خطیب صاحب مسجد جامع\nهرات که در جلد اول این کتاب در ذیل تشریحات مسجد شریف\nشرحی از احوال شان رفته بود به شعر و شاعری نیز گاه گاه\nمیل دارند و راستی که شعر های خوبی هم نوشته اند.\nعمرشان به شصت میرسد و تمام روزگار زندگانی خود را\nبخطابت مسجد جامع شریف گذرانیده و هم یکی از علمای\nراست کار و پرهیزگار این محیط به شمار میروند."}
{"book": "adl0114", "page": 83, "text": "۷۴\nدر بهار زنده گانی که هرچه روید لاله است\nنخل باغستان امکان را ثمر تبخاله است\nنیست در اوضاع عالم جز تصور صورتی\nگرچه دایر مینماید شعله جواله است\nنشئه صهبا فطرت را خمار غفلت است\nارغنون مطرب این بزم آه و ناله است\nرنگ الفت نیست اصلاً گلشن ایجاد را\nگرچه زیبا مینماید چون زن دلاله است\nیاس می بارد ز اوج مطلب کاخ امید\nریزش نیسان ما گوئی ز ابر ژاله است\nبی غمان چندان دود دل بسته دنیای دون\nمن ندانم بی حیا خر کژدم یا گوساله است\nخط مشکین بر کنار عارض سیمین او\nامیر محمد"}
{"book": "adl0114", "page": 84, "text": "۷۵\n\nآبروریزد مگر تأثیرہاء و نالہ است\nزان نگاه گرم اول آه سردت شد دوچار\nچونکه آهو تیر بردار درم از دنباله است\nاینقدر نازک بدن شیرین سخن افتاده است\nمن نمیدانم زچین یا سرحد بنگاله است\n(این رباعی از وی است)\nغم نیست که زلف او زرخ کاسته شد\nعالم ز ظهور مهر آراسته شد\nاز ضربت تیغ نادری سرحد شرق\nاز زنگ فرنگ میخ پیراسته شد\n\n* خایف *\nدر همین نزدیکی ها مرده و قراری که میگویند شاعر مدیحه گو"}
{"book": "adl0114", "page": 85, "text": "و طماع بوده و بر علاوه جوع البقر نیز داشته است.\nاهالی او را به عنوان مولوی خایف یاد کرده به کثرت آثار\nادبی ستایش میکنند ولی ما هر قدر خواستیم از آثار او\nبدست آریم موجود نشد جز همین قدر که درینجا ثبت مینمائیم\nبه نگه سرمه تو از چشم غزالان زده\nتیرها بر دلم از ناوک مژگان زده\nارغوان موج زند از ورق نسرینت\nتاب صهباست که پنهان ز حریفان زده\nبرای بر آوردن تاریخ وفات یکی از دوستان خود گفته\nهمیشه امیدش به غفران حق بود\nاز ان گشت تاریخ او لفظ غفران\n\nفصل"}
{"book": "adl0114", "page": 86, "text": "۷۷\nفصل، دال مهملہ\nدرویش محمد اوبھی\nشاعر دیرین و از سخن پردازان ابل نشین هرات است\nدر او بہ زنده گانی می نماید عمرش از هشتاد گذشته طبعی متصوف\nآمیخته و شعری بدون تکلف و ساده دارد.\nگویا درویش محمد درویشانه سخن میگوید و قلندر آشهر مطبوعی\nمثنویات و غزلیات زیادی دارد این چند بیت از انجا\nانتخاب شد .\n( در نعت )\nای صبح ازل شعشعه بدر جمالت\nوی شام ابد مرحله ظل لیالت\nاز مرکز این دایره تا هفت سپهرش\nبا طارم اعلاست ہمہ فرش جلالت"}
{"book": "adl0114", "page": 87, "text": "۷۸\n\nاسرا تو اقصی و عروحت فتدانی\nعرش است همی جلوه گه قناع کمالت\n\nهر چند صفائی است برخسارۂ حوران\nلیکن همه سودا سودای بلالت\n\nلولاک تر اخلعت و تاجیسیت لعمرک\nهم خلق عظیم است و لی وصف خصالنت\n\nمقصور کونین تو بودی نخستین\nنوشید صفی شربتی از جام اصالت\n\nدرویش سیه نام به امید شفاعت\nعمریست که افتاده به قلاب خیالت\n\nبر آستان وضه ات ای شحنه لنجف\nبنهاده ایم روی نیازی بهر طرف\n\nثبت"}
{"book": "adl0114", "page": 88, "text": "۷۹\n\nدست طلب بدامن همت گرفته ایم\nتا آمدیم بر درت ای شه زهی شرف\nسنجیده است خاطر محزون من یقین\nقد فاز من احبک فوزاً لمن عرف\nبر مسند شریعت خیر الرسل توئی\nبهر رواج شرع متین چارمین خلف\nدرویش از جمع سگان درت شمار\nدر گوش او رسان تو ندای لا تخف\n\nفصل (۸) ذال معجمه\nذبیح الله\nدر سال ۱۳۲۷ قمری تولد یافته پسر مرحوم قاضی محمد صدیق خان\nجغاره گی میباشد یکی از جوانان هوشمند و شعرای موشگاف"}
{"book": "adl0114", "page": 89, "text": "هرات است سابق بسمل تخلص میکرده و اما اکنون بعنوا ن\nفرح تخلص میکنند در شعر سبک بیدل و صایب را\nتعقیب مینماید و در پیشه نیز مانند این دو میرزا محترم په میرزائی\nیاد می شود .\nفعلا در قوماندانی کوتوالی هرات همان کار یعنی وظیفه کتابت را\nاشغال دارد.\nامید است طبیعت رسای او بیش تر از پیشتر حضرت صفا\nگرفته به ادبیات طرز حاضر نیز التفاتی کرده باشند.\nبدل تیر نگاهی از رسن بخشیده تاثیری\nنفس هر لحظه خالی میکند جای دگر تیری\nبه تدقیق خرد منحل نشد سر درمان او\nبه حل این معما طرح کن ای عشق تفسیری\nهوائی جبهه سائی ها به خاک در گهش دارد\nخدارا"}
{"book": "adl0114", "page": 90, "text": "٨١\nخدارا تا حصول مدعای مرگ تاخیری\nبذوقم مهر و کینش هر یکی کیف دگر دارد\nبه توقیر ار نه جنبانند لبی باری بتحقیری\nز طفلی نرخ بوسی نامزد کرده است جانی را\nدلا تا میتوانی کام جو زین گونه تسعیری\nگل از جولان همرنگیش محسودست گلچین شد\nبلی جرم تقابل ساختش شایان تعزیری\nز خاموشی نشد سامان آزادی نصیب دل\nتو هم بال و پری زن ساز کن ای ناله تأثیری\nدرین وحشت سرا از خود ندارم الفتی لیکن\nبپای زنده گی تار نفس گشته است زنجیری\nزبس سنگ جفا می بارد از بار حصار غم\nندارم جائی برآرد دل فکر تعمیری"}
{"book": "adl0114", "page": 91, "text": "زجوش بیدماغی هر نفس بر خویش می پیچم\nز هستی تاکیم بیگانه سازد دست تقدیری\nبه انگشت تفکر عقدهٔ غم وا نشد از دل\nمگر تازد جنون در صحن میدان خنگ تدبیری\nنیم بسمل و لیکن باطپیدن الفتی دارم\nبکوی گلغزارانم ذبیح نوک شمشیری\n(رباعی)\nتا مشک ترت گرد سمن پیدا شد\nاندیشه بکاخ سینه ها سودا شد\nسلطان حبش مملکت روم گرفت\nدر هر طرفی شور و شری برپا شد\nذبیح الله ۲\nاز شعرای شهری هرات است تحصیلات ابتدائی و ادبیه کاتب سیمی\nکمید"}
{"book": "adl0114", "page": 92, "text": "۸۳\n\nتکمیل نموده و یکی از نویسنده گان جوان این محیط است.\nآقای ذبیح الله چنانکه با اسم محضه با ذبیح الله خان (۱)\nشریک است در عنوان ادبی نیز یکی میباشند زیرا این نیز بسمل\nتخلص میکند و ازیجهته بنا بر وحدت تخلص مشاعرات ادبی با\nهم نموده اند.\nگویا این دو بسمل هردو بر یک شاخه نشسته و با یک سبک\nو صدا ناله میکنند مگر همین قدر تباین است که اولی به غزل\nعلاقه می بندد و دومی به قصیده میل مفرطی دارد.\nدوش چو زنگی شب کرد ز عالم فرار\nشام اندوه رفت گشت سحر آشکار\nظلمت شب دور شد درد و غمم رفت نیز\nدلبر من در رسید با رخ خورشید وار\nزلف کجش را ببین کرده بگلزار جاه"}
{"book": "adl0114", "page": 93, "text": "خال لبش انگشت به کوثر قرار\nفتنه بچشمش نهان شعله زچشمش عیان\nزان شده آتش بجان زین شده داغ فکار\nزود بجبتم زجا گفتمش ای مه لقا\nکرد برایم نصیب وصل ترا کردگار\nزین سخن آمد بخشم گفت که ای خیره چشم\nبیهوده گوئی بهل حرف مزن شرم دار\nعجب تکبر بنه زانکه چنین گفته اند\nپیشه عاشق بود عاجزی و انکسار\nاز سر خود دور کن فکر تمنای خام\nمن چو همایم ترا نیست بسویم گذار\nچونکه شنیدم ازو این سخنان درشت\nاز ره فکرت زدم حیلهٔ دیگر به کار\nشعر"}
{"book": "adl0114", "page": 94, "text": "۸۵\nشعر و غزل خواندمش تا که شود رام من\nزانکه بود رام شعر دل بر عرفان شعار\nرام نمودش بمن خواندن شعر و غزل\nدل بمغرور من گشت بسی برد بار\nبوسه بسی برزدم از لب جان پرورش\nگشت از ان شعر من هم چو لبش آبدار\nتنگ فشردم به بر گفتمش ای سیم بر\nسنگدل عشوه گر سروقدی گلعذار\nچهره پر از چین مکن زهر ز چشمت مریز\nاز سر مژگان بزن بخیه بقلب فگار\nننگ اگر میکنی این که نشینی بمن\nسوی گلستان به بین گشته قرین گل به خار\nخنده زنان زیر لب گفت بوضع ادب"}
{"book": "adl0114", "page": 95, "text": "٨٤\n\nشعر چو افسون تو برد ز من اختیار\nشعر ندیدم چنین روح فزا ایعملا\nمی سزدت گر کنی بر شعر افتخار\n\nفصل (٩) داء مهمله\n*ریاضی*\n\nریاضی محمد یوسف نام دارد و قراری که خودش\nدر کتاب خود (بیان الوقعه) تشریح میدهد باید زاولاد\nپادشاهان ابدالی باشد.\nریاضی چهل سال پیشتر باپدر خود محمد حسن خان\nاز فیروز آباد هرات که وطن اصلی اوست کوحید مشهد رفته است\nو در آنجا مدتی بسر برده و در اکثر جاها سیر و سیاحت کرده\nتا اینکه در اخر عمر در مشهد به حین انقلاب طوس در حالیکه\n\nتیقاً"}
{"book": "adl0114", "page": 96, "text": "۸۷\nبمقابل اجانب بجهت صیانت از بی احترامی به روضه حضرت\nامام رضاع دفاع می‌نمود شهید گردید.\nریاضی افغان شجاع و دانای بود روح پر ستیز\nو قوا متهیجی داشت از هیچ چیز نمی‌ترسید و مانند یک\nجوان عربده جو با هرچه که خلاف افکار و نظریات خود میدید\nمقابله میکرد و فخر همین رویه باعث قتل او شد ریاضی\n(۱۲) نسخه تالیف کرده و همه آن در حال حیات خود او بطبع\nرسیده است.\n(۱) بیان الوقعه (۲) ضیاء المعرفة (۳) عین الوقایع\n(۴) دفتر دانش (۵) پرسش و پاسخ (۶) فیض روحانی\n(۷) منبع البکاء (۸) تخمیسات (۹) رباعیات (۱۰)\nپریشان (۱۱) اوضاع البلاد (۱۲) خاتمه محاربه روس\nو جاپان - در عین الوقایع اگرچه بعضی جاها از نیکه خیلی مجبور"}
{"book": "adl0114", "page": 97, "text": "۸۸\n\nبوده از حقیقت صرف نظر کرده است اما باز هم بر احالات \nقرن اخیر خصوص معاملات مهم غابتان و سانحات ایران \nتاریخ مفصلی نوشته است.\nاثار ریاضی اکثر عشقی است ولی بعضی مرثیه ها بنام ائمه \nنیز سرائیده است.\nدر غزلیات عشقی او بطور انتخاب مضامین خوبی پیدا میشود \nامانشرا و خیلی پست و روان است.\n(از غزلیات او)\nهر چند دلم شد سپر تیر ملامت\nای دل شده گان باز سر یار سلامت\nپا از سر کویش نکشم گرچه کشندم\nبا اینکه بسر خورده مرا سنگ ملامت\nای یار رخ از پرده برآور که ندبند"}
{"book": "adl0114", "page": 98, "text": "۸۹\n\nخورشید و مه این هر دو کنیزند و غلامت\nبنشین تو که شورش بهوای تو نه خیزد\n\nداروی پس از مرگ سهراب چه لازم\nجز اینکه تهمتن گزد انگشت ندامت\n\nاین طایر بشکسته پر سوخته جان را\nنیکو نگهی دار که افتاده بدامت\n\nبا فتنه چشم تو ریاضی نتواند\nدر کوی تو از شورش دل قصد اقامت\n\nدوش اندر برم آمد صنمی نیک سرشت\nداشت آلوده برخسار خود آب بهشت\n\nمیوه وصل طلب کردم از ان حاصل عمر\nگفت دهقان ازل بر دلم این تخم نگشت\n\nبا آشوب قدت فتنه بر از قامت است"}
{"book": "adl0114", "page": 99, "text": "دل که شد بند بخال خط و چشم ابرویش\nجمله سرمنزل عشق است چه مسجد چه کنشت\nخوبروئی نشود مایه توصیف کمال\nای بسا نیک رخان را که بود عادت زشت\nعشق در طبع ملک نیست چو استاد ازل\nطینت آدم خاکی بمی ناب سرشت\nرشته عشق که بر دست بریاضی افتاد\nتار و پودیست که در وحدت حق مریم رشت\n(از رباعیات او)\nروزی که بمیرم از غم دلداری\nجز عشق نباشد دگرم غمخواری\nتابوت مرا بمعبری بگذارید\nشاید گذرد بمن پری رخساری"}
{"book": "adl0114", "page": 100, "text": "۹۱\n\nمردانه طریق عشق باید پیمود\nبر همت خویشتن بباید افزود\nکاری به جسد از و فانیاید کردن\nمشهور بنام نیک می باید بود\n\"\nگر میل وفا بود ترا بسم الله\nور فکر جفا بود نعوذ با لله\nگر عفو خطا کنی ز جُرمم بگذر\nلا حول و لا قوة الّا بالله\n\"\nری که از و کمال بهتر نبود\nجز خلوت و یار و باده دیگر نبود"}
{"book": "adl0114", "page": 101, "text": "۹۲\n\nاین هر سه اگر ترا میسر گردد\nعیشی ست که شاه را میسر نبود\n\nعاجی\n\nزاده نگین و نامش میر عطا محمد است مانند پدر خود\nبمزار حضرت سلطان سید احمد کبیر سمت مجاورت و تولیت دارد\nیکی از علمای متبحر و متورع و ادبای نازک خیال هرات میباشد\nغزلیات او خوب و همه را با سوز و گداز خوشی مینویسد\nدر بر آوردن ماده های تاریخ نیز توانائی درستی دارد.\n(از غزلیات او)\nدلم ز شوق تمنای یار لرزد و ریزد\nسرشک خون زد و چشم نگار لرزد و ریزد\nزپیچ و تاب دو گیسوی عنبرین سالیش"}
{"book": "adl0114", "page": 102, "text": "۹۳\n\nهزار نافه مشک تتار لرزد و ریزد\nز شبنمی که بفصل بهار از ورق گل\nعرق ز عارض گلگون یار لرزد و ریزد\nز شرم نرگس مستش ز دست حور بهشتی\nهزار جام می خوشگوار لرزد و ریزد\nبگل چو وصف جمالش نسیم صبح بگوید\nبپای سرو لب جویبار لرزد و ریزد\nبهی قدش چو خرامد بباغ در قدمش\nشکوفه هم چو درم بی شمار لرزد و ریزد\nبیاد روی تو راجی بدرگه فیاض\nز دیده اشک چو ابر بهار لرزد و ریزد\n(رباعی)\nنر خاک گنه با د بسر کردم تو به"}
{"book": "adl0114", "page": 103, "text": "۹۴\nدر جامه معصیت به بر کردم توبه\nگذر آتش چشم آب در ریخته ام\nیا رب بهزار چشم تر کردم توبه\n\n(برای ماده تاریخ پدر خود گفته)\nگفت حوری از سر زید امده تاریخ ان\nسایه طوبی لب کوثر انیس حور عین\nمنه ۱۳۰۴\nرحمتی\n\nاز کشک هرات و از خلفا حضرت کرخ بوده است دیوانی دارد\nکه بطبع نرسیده اکثر غزلیات او عشقی و روان است اما بعضی\nمضامین سوزنده نیز جابجا در دیوان او پیدا می گردد دیباچه غزلیات او\nبه زحمت دیدن نمی ارزد."}
{"book": "adl0114", "page": 104, "text": "۹۵\nبدرد عشق درمانی ندیدم\nبه این ره هیچ پایانی ندیدم\nسرم شد فرش راه خوبرویان\nوز ایشان هیچ احسانی ندیدم\nاگر کفر است رسم عشق بازی\nبعالم یک مسلمانی ندیدم\nبیا مرغ سحر هم درس ما شو\nکزین بهتر گلستانی ندیدم\nبناله زنده گردان رحمتی را\nکه بهتر از تو خوش خوانی ندیدم\nفصل ( ۱۰ ) سین مهمله\n(سیدا)\nاز افاضل شعرا و کبار علما قرن دوازدهم هرات است"}
{"book": "adl0114", "page": 105, "text": "۹۶\nدیوان بزرگ و مثنویات مختلف داشته و در اشعار پیشتر میل مخوطشر\nبه غزل و مخمس گوئی است و هم میتوان در غزلیات او مضامین\nدلکش معانی دقیق و خاطر های نازکی سراغ نمود.\nغزلیات سیدا تماماً عشقی است اما عشقی با تصوف امیخته ومحسناً\nاو نیز علی الاکثر به غزلیات بیدل وصایب واقعشده.\nدیوانش تا هنوز به طبع نرسیده ولی غزلیاتش در دستگاه\nذوق اهالی شهرت تمام دارد.\nتذکره نویسان قرن اخیر راجع به هویت سیدا ذکری\nنمی نمایند مگر ادبیات تاجیک که سیدار انسفی قید میکند\nو ممکن است صدرالدین عینی بنا بر انکه سیدا از خلفای حضرت\nکنخ بوده و احتمال میرود کدام وقتی گذاری به ترکستان\nروسی کرده باشد اور انسفی قید کرده والا مسلم است\nکه سیدا افغان از سادات هرات و یکی از شعرای اصل"}
{"book": "adl0114", "page": 106, "text": "۹۷\nاین محیط است دیکیشی هراتی بودن او مسند و ثابت است که همه را تسلیم می سازد.\nسیدا میر سید محمد نام داشته و بعد ازینکه داخل حلقه حضرت کرخ شده است قلم خود را براء شعر گوئی برداشته و اشعار نیکوئی نگاشته است.\nسال تولد او معلوم نمیشود ولی سال شهادت او سنه ۱۲۳۲ قمری است که درین سال سیدا براء مقابله و دفاع با قشون ایرانی از دخول بخاک وطن مقدس افغانستان با حضرت صوفی اسلام به حدود غوریان رفته و در انجا بعد ازینکه خطابه های غرا و اندرزهای سودمندی نموده و اهالی انجا بنیکو ترین زبانی تشجیع کرده است در شکیبان به شهادت رسیده و نعش خون آلود او را ارادتمندانش برداشته به قریه خیمه دوزان کنار سرک بخاک سپاریده اند."}
{"book": "adl0114", "page": 107, "text": "۹۸\n\nاهالی آنهنوز ارادت کاملی به بقعه تابناک و مقبره پاک آن شهید\nراه وطن داشته و او را مرجع تمام دعوت خود میدانند\nدر آن جا این هم دارد نه بر اسید اشاعر شهیدان و شهید\nشاعران گفته می شود.\nسرود سید ا تماماً عشق است و تصوف مداحی نکرد و چشم\nبه عطا کسی ندوخته از اینجاست که سید را علاوه بر وطن دوستی\nدر پایه ملاحظات علمی در مزایای اخلاقی نیز باید ستود.\n(از غزلیات او)\nخال لبت نشانده در اتش خلیل را\nزلف تو بسته بال و پری جبریل را\nارباب حرص اهل طمع را نخورد بخشم\nباشد حلال خون گدایان بخیل را\nسیلاب گریه کوه گنه را کند زجای\n\nزین"}
{"book": "adl0114", "page": 108, "text": "۹۹\nفرعون سد ره نشود رود نیل را\nاز صورت بزرگ مروت طمع مدار\nتنگ آفریده است قضا چشم فیل را\nتدبیر عقل راه نیابد بکوی عشق\nسازند منع بی سند ایجاد دلیل را\nاز وصل یار کام گرفتیم سیدا\nبردیم زین محیط در بی عدیل را\n\nای دوستان بیاران از من خبر نویسید\nاحوال مردنم را نوع دگر نویسید\nغم های شام هجران طوفان چشم گریان\nهر یک نهفته با آن شیرین پسر نویسید\nداغ دل خرابم خواهی که تازه گردد"}
{"book": "adl0114", "page": 109, "text": "بر دور عارضش خط از مشک تر نویسید\nآفاق در نیابد شرح فراق هر چند\nچیزی اگر نیابید بر بام و در نویسید\nسوز شب فراقش شرح در از زلفش\nاز خون هر دو دیده شب تا سحر نویسید\nسید به صفحه دل از کلک خون فشانی\nالبته این غزل را با آب زر نویسید\nچشمم از عمری بروی خوب جانان آشناست\nخاطر از دیری به آن زلف پریشان آشناست\nزخم اهل ذوق هرگز لب نمی آرد بهم\nسینه مجروح ما با تیغ هجران آشناست\nصابر از درد و بلا آخر بمقصد میرسد"}
{"book": "adl0114", "page": 110, "text": "١٠١\nصبح را دیدی که با شام غریبان آشناست\nعشق در گوش دلم پیوسته میگوید براز\nهر کرا جانی است ای یاران بجانان آشناست\nمی نشاند اشک فخر آتش تیز گنه\nابر رحمت از ازل با کوه عصیان آشناست\nسیدا آماده چندین بلا و محنت است\nهر مسلمانی که با آن نامسلمان آشناست\n\nدامن دنیا گرفتن باعث درد سرست\nبر در دریوزه بودن از دو عالم بهتر است\nمعده را گر نباشد سیم یا زر باک نیست\nخوبی شمشیر عریان از لباس جوهر است\nقمر بپایت خون دل فشانده ام از من مرنج"}
{"book": "adl0114", "page": 111, "text": "۱۰۲\nآبروی عاشق بیچاره از چشم تر است\nنقد دل ای جان فدا کن در رهش کاندر جهان\nدامن صاحب کرم از دست بخشش پر در است\nسیدا کنب قناعت جو که در ملک بقا\nبینوایان را هنر نیکو قبائی در بر است\nهمچو غنچه دلتنگم ساقیا مدارا کن\nجرعه بکامم ریز غنچه دلم وا کن\nهمچنانکه باد امروز عطر بیز می آید\nباد میرسد ای دل بوسه تمنا کن\nزلف عنبرین سایت کرده جمله را ترسا\nای مسیح وقت امشب جلوه در کلیسا کن\nکاسه سرم کشتی هر دو چشم من در یا"}
{"book": "adl0114", "page": 112, "text": "١٠٣\n\nناخدا بیا بنشین سیر موج دریا کن\nلشکر غمت ای دل بر جهان نمی گنجد\nدل فراخ صحرای است جا در دل ما کن\nدردمند بیمارم از دو چشم بیمارت\nلب گشا چو گل از هم درد ما مداوا کن\nسید آنچه نالی وقت مردن است امشب\nلحظه نظر بکشا بر رخش تماشا کن\n\nشدم تا پای بند زلف یار آهسته آهسته\nگرفتم دامن وصل نگار آهسته آهسته\nلب لعلش چو بوسیدم ز روی ناز با من گفت\nکه ای ناقابل ناکرده کار آهسته آهسته\nمبادا از نزاکت آب گردد بر زمین ریزد"}
{"book": "adl0114", "page": 113, "text": "۱۰۴\nکف پا را به برگ گل گذار آهسته آهسته\nبحسن خویشتن بسیار مغروری ازان ترسم\nکه ناگه خط بر آید از کنار آهسته آهسته\nامیدم این بود سید که جان در مقدمش بازم\nبه امیدش رسید امیدوار آهسته آهسته\n(مخمس برغزل صایب)\nای مه من خانه زین جلوه گاه خود مکن\nسرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن\nعالمی را روز محشر داد خواه خود مکن\nآتش غیرت بجان نیکخواه خود مکن\nتا توانی آشنائی با نگاه خود مکن\n\nسرو با آن سرفرازی قامتت را چاکر است\nباغ با آن رنگ و بو حسن ترا انشاگر است\nمحرم"}
{"book": "adl0114", "page": 114, "text": "۱۰۵\nگرچه دل در نازکی مشهور در بحرو بر است\nخاطر شرم و حیا از برگ گل نازک تر است\nشاخ گل را ز ینت طرف کلاه خود مکن\nتابکی با ما نه استغنا می سازی نگاه\nپامال مور گردم سخر آن روی چو ماه\nتا تو یکدم چشم بر هم میزنی چون دود آه\nلشکر غارتگر خط میرسد از گرد راه\nتکیه بر جمعیت زلف سیاه خود مکن\nتا شدم چون صید ا بر حلقه زلفت اسیر\nجز دعای جان تو چیزی ندارم در ضمیر\nدر میان دلبران خواهی که باشی بی نظیر\nپند صایب را در گوش غرور حسن گیر\nپیش از ین از ار جان بی گناه خود مکن"}
{"book": "adl0114", "page": 115, "text": "۱۰۶\n\nسید میر\nدر سال ۱۲۸۰ تولد و در سال ۱۳۳۳ قمری وفات کرده است\nگفته میتوانیم در قرن اخیر شاعری که توانسته است به علو قصاید\nچراغ خاقانی را روشن سازد و با قاآنی پهلو زند سید میر است\nسید میر در دقایق معنوی و بدایع لفظی بهترین شاعر این عصر\nو خوب ترین نویسندهٔ هرات معرفی میگردد.\nدیوان بزرگی دارد و تماماً مملو از قصاید غرا و چکامه های\nبلند است مگر یک حصه آن که رباعیات لطیف اوست\nکسی که آثار سید میر را مطالعه میکند و یا یک حصه از ادبیات\nاو را میخواند گمان خواهد کرد که با روح خاقانی نشسته\nو قصاید سلمان یا قاآنی را می شنود.\nزیرا در علو سخن از خاقانی یاد میدهد و صنایع لفظی آن به سلمان\nمشابهت میرساند و در مداحی با قاآنی پهلو به پهلو میرود.\n\nسید میر"}
{"book": "adl0114", "page": 116, "text": "۱۰۷\nسید میر مرحوم خودش بزحمات کثیر آثار خود را با خط خوشی\nجمع کرده ولی آن را از نزد ورثه اش جبراً گرفته اند ما اثاری را\nکه در اینجا ازان مرحوم نقل میکنیم از روی مسودات اوست\nکه با یکصورت خیلی پراکنده و پریشان جمع شده و ما هم\nبزحمت زیادی آن را بدست آورده توانستیم.\nسید میرخان هم چنانکه شاعر مدحیه گو و وصاف است خودش\nهم موصوف بصفات و مزایای عالیه بوده.\nاخلاق نیکو، علمیت بلند، طبع عالی، خط خوش داشت\nو بر علاوه نقاشی و رسامی را نیز با یکصورت خیلی بلند میدانست\nشبی چون شب دوش شاه کواکب\nچو در باختر چتر زر کرد غایب\nره سبز خنگ حصاری بشد طی\nرسیدند هم شب بچندین مواکب"}
{"book": "adl0114", "page": 117, "text": "١٠٨\n\nسهیل از برسقف کحلی درخشان\nچو بر سینه اهرمن نام واہب\n\nبچربید ظل زمین بر زواهر\nچو بر روی سلمی هجوم ذوایب\n\nبر از چشمک بیکران درخشی\nعیان شد بدون سبب امر خاطب\n\nشد از پرده عنبرین بدر تابان\nچو بر لجه نیل از فضه قارب (١)\n\nفلک گشته آمه به کلک عطارد\nچو فرعون را دست موسی مکاتب\n\nقرین گشته سعدین چون ویس و رامین (٢)\nکه بر هودج آبنوسیت لا عب\n\n(١) قارب کشتی خورد ١٢\n(٢) ویس و رامین به عقیده او عبارت است از نام دو عاشق و معشوق ١٢"}
{"book": "adl0114", "page": 118, "text": "۱۰۹\nطرف دار پنجم تو گفتی که دارد (۱)\nکف نیزه برپشت پیل مغاضب\nزحل گشت بر اوج شبگیر نازان\nچو هندو که با هندو دار مقارب\nصف قطب بر خیمۀ لاجوردی\nچو بر گرد مرشد صحاب مراقب\nخط کهکشان را بزم سپاهی\nز جوهر بگرداند بسته است قاضب\nنهاده است بر صفحۀ دوده گوئی\nنقاط زر اندود کلک مذهب\nبطاوس علوی مگر وقت رغبت\nبود منتشر دانه های ثواقب\nو یا در حبش تعبیه شد سپاهی\n(۱) طرف دار پنجم مراد از مریخ داشته"}
{"book": "adl0114", "page": 119, "text": "که گردد شه چین دگر صبح ناهب\nو یا سبحۀ کهربائی بگردون\nکه بگسسته از پارسا در جوانب\nو یا شرم دوشیزۀ بخت فاضل\nکه بر تیره روئی عرق گشته غالب\nو یا در گه جود بر فرش اکسون\nز دینار زر بسته دست مرتب\nو یا عکس نور چراغان شاہی\nکه در آسمان گشته با هم مصاحب\nفشانده است در بیضۀ حقه بازی\nز تقطیر سیماب چرخ ملاعب\nچو شد آهوی خاوری تافت انجم\nچو بر تل اسود هجوم ارانب\n\nچه"}
{"book": "adl0114", "page": 120, "text": "چه خیزد ز فکرت که در چشم حیرت\nفلک راست بس طرفه از صنع ناصب\nز طراح ندرت رسوم بدایع\nز رسام قدرت نقوش غرایب\nکشیده است کو حامل مس غولش\nسر خصم شه را بخاری ز قالب\nتنین فلک زان دهان باز دارد\nکه با آه از جا شود خصم ذائب\nنه نعش است بر تارک دب اکبر\nبود خوان جشن و سه دیگر معقب\nچه جشنی که از ممسک الاعنه آمد\nعناندار خاقان بزمش مواضب\nخوشا جشن شاهی که از فرط شادی"}
{"book": "adl0114", "page": 121, "text": "۱۱۷\nهزاران کف دل زدود از مصایب\nسراج امم مشرق اهل ایقان\nصباح ملل چتر نور مغارب\nحبیب الله آن مصدر فتح و نصرت\nکه خوانند کر و بیانش مناقب\nحدیث عطایش چو بشنید دریا\nز حسرت بدل داغ بست ابر مرکب\nبدلداری صعوه شهباز عدلش\nبریزد عقاب فلک را مخالب\nبدان است شاهین جابر ز تقوی\nکه در رهن گیرد وثاق عناكب\nپی یمن تشمیم بر عود مجمر\nاسد گیرد از دود غار ثعالب"}
{"book": "adl0114", "page": 122, "text": "۱۱۳\n\nچوشوری ز افواه گستاخ ناید\nصداگوشه بندد بحلقوم مطرب\nلوايش باوجی کزايات فتحش\nسوادی نویسد بخود تیر کاتب\nشود تخته سیم از عکس بذلش\nبدست چنار ار رسد ابر ساکب\nکمر بسته حق که از علو همت\nکمربند قیصر سپارد بکالب\nزسعی کسان نیست این نقش اذعان\nنفاذ امورش بدن است جاذب\nتخیل جهان را پی حرفت خود\nزبرق حسامش حسود است حاطب\nزمین یافت گرنوک خاری ز قہرش"}
{"book": "adl0114", "page": 123, "text": "۱۱۴\nازان پرور در هر نیش عقارب\nایا یادگار شهان دراسی\nایا در مردان والا مراتب\nز تقدیس ذات تو چون عقل اوّل\nقصارت نهانست و اغفال غایب\nقضا و قدر را سوی نه دوائر\nبدنبال قدر تو با هم تعاقب\nزهی قبهٔ عروشان تو عالی\nجهی پایهٔ علم و رای تو صایب\nجلیلت بهشتی ذلیلت کنشتی\nصوابت فرعنت عذابت کرایب\nخضیعت اقارب خشیعت عشایر\nاسیرت مشارب مطیعت مذاهب"}
{"book": "adl0114", "page": 124, "text": "۵\nبنگاه سخن از شمار شکوهت\nچو گودرنگ شد ناطق عقل حاسب\n\nهمی جستم از علوا جلال و حلمت\nز شرح دو صحن کمالت مراتب\n\nولله غیب السموات والارض\nندا آمد از طرف پیک مآرب\n\nز خرمت صنوف شکوۂات راسخ\nز غر مت صفوف فتوحات راکب\n\nز اتباع لطف تو عون مصالح\nز اصحاب جود تو حل مصاعب\n\nدو شادیست در عرصهٔ دہر اکنون\nیکی جشن ملت یکی عود صاحب\n\nاز ان کشوریمهست اوج مسرت"}
{"book": "adl0114", "page": 125, "text": "١١۶\nوزین دلکشتر است قرب رغایب\nاز ان اعتبار مقامات بهجت\nوزین رونق پایه گاه مطالب\nبدان یمن در سر بدین سور مضمر\nبدان فوز در بر بدین فتح راتب\nاز ان یسر وزین فر ازان جاه وزین زر\nبران بهره باعث برین فیض موجب\nاز ان یک درخشان وزین دو فروزان\nاز ان سه منوّر وزین چار ثاقب\nازین دو افادت وزان یک تمتع\nچهارم مقاصد سه رفع نوایب\nخدیوا ز مبدا و اخونت هر یک\nبرومند بادی باوج مناصب"}
{"book": "adl0114", "page": 126, "text": "۱۱۷\n\nسزد مدحت حاکمی کز عطوفت\nمشام جهان رابفت خلقش مطیب\nجهان کرم آنکه در این نواحی\nسرسروران حکم شه راست نایب\nچو شد نصب بر کرسی حکمرانی\nکمر بست زاوّل بدفع معایب\nچو خورشید در قبضه یکه سیرش\nچه رتق رعایا چه فتق کتایب\nگشته است از فخر عدلش لبرجان\nغنم اذیب ماسلف را محاسب\nهرانکو برون خواست حرف تعدی\nگره شد بحلقش زمیم معاتب\nنبوده است هم سنگ تدقیق حکمش"}
{"book": "adl0114", "page": 127, "text": "نه رای قلیدس نه تدبیر حاسب\nدعائی است در هر زبانی که بینی\nز سرجیش و سرباز و رستاق و کاسب\nز دانا و نادان و درویش و غایب\nز اعلا و ادنی و عاصی و تایب\nز غمگین و شادان و فرتوت و برنا\nز نجار و بیکار و سرخیل و حاجب\nدر آیند هر یک بحمد عنایت\nفزایند هر یک بشکر مواهب\nز کلک قویدست فریاد خواہے\nیقین نقش گردید بر ضمن رایت\nروان بست عدلش بشخص مضرت\nقصاص غریب و شکنج عجایب"}
{"book": "adl0114", "page": 128, "text": "۱۱۹\nجهان در طرب گشت لیکن بعهدش\nنشد ناخنی بر دلی جز مضارب\nبزرگا خصال تو از خصم جستم\nبتکرار گفتا معاقب معاقب\nچو را از سخای تو بر دوست بردم\nبخندید و گفتا سحایب سحایب\nدو یگر ستایش کنان گفت بخ بخ\nزه نیز قوافی و لفظ مناسب\nسراسر هست ند اعجاز این سحر مطلق\nکنون در جهان همسری از صعایب\nچه حیرت که در تا من فیض قدسی\nزروز ازل گفت میرت مخاطب\nبگنج سخن پروری حاش لله"}
{"book": "adl0114", "page": 129, "text": "۱۲۰۴\nگدائی شود میر از طبع صایب\nچه میری که در حسرت در حبش نامش\nکه در وی نرفته است قصد ملقب\nچه نامی که جز خال اسلاف نامد\nدو لفظ ثلاثی پیاپی تراکب\nحسودار بدین نام لب خشک دارد\nزخس کی شود سد طوفان را صنب\nدلا توبه کن از حدیث تفاجر\nکه کردی از نیگونه اقوال حایب\nاگر اینچنین است ایجاد فضلت\nمگر خواطر از رحمت شاه خایب\nامیدون ازین گفته شادم که آخر\nبسمع قبولش رسد این مناقب"}
{"book": "adl0114", "page": 130, "text": "١٢١\nبود تا جهان بر ام پادشاهی\nتمیزت ممهد امورت مئودب\nعدو نوحه بگرفته با زال شامت\nوفیق از شهامت بعیش کواعب\nحسود تو اندر نهانگاه خست\nچراغی بنیاد همچون حباحب\nزکش تیغت چوسیماب خود سر\nسکونش مباد از جبن محارب\nاز نیسان بماناد بر اهل ایمان\nنظامت گزین وکلامت مهذب\nبر شوا نجامه در نیز که دارم خطکی\nدلگی دارم و شوریده سودا سرکی"}
{"book": "adl0114", "page": 131, "text": "باز بیچاره کلک دلشده این خاطر کم\nآرزو داشت در اغوشک او یکشبکی\nایدلک بین اثر سوز و گدازک صیست\nاشک میبارد ازین دیده گلم غمناکی\nدوش چون بر مکشان دهنک او دیدم\nحقه لعل لب درج شکر پرور کی\nزلفکشرا چکنم در سر آزادی خویش\nحلقه گردنگم گشته سیه چنبر کی\nزیب پیشانیکش یک نقطک خال سیاه\nبرنشانید چوزنگی بچه کک بر ترکی\nقدکش دیده اندیشه دلگی بردم باز\nکادمی هست مگر این پریک یا ملکی\nای هنرمندک خوش فرصت عیشی که بیا بت"}
{"book": "adl0114", "page": 132, "text": "دهر دوں پرور کی طارم آفت فلکی\nمن الحان طرب عابدک و سجه راز\nمن سمانه می زاہدک و لهلکی\nمن جو انک چه کشم از تکالیف ورع\nزرق پیرانه دهم یکدو د مک پسترکی\nمن نیم انقد رکها که تو دانی زین بیش\nرندی عاشقی وحشیگی بیخودگی\nشوخگی نکته سر مست می ساغر فیض\nدر بساط شرف اہل ریا پزشکی\nمیل شبخیز نمی دارم و اوصاف جمیل\nلیک در محمدت حاکم انس وملکی\nایشک آقاسی فرزانه محمد سرور\nکز عطا مفلکی را بفشاند زرکی"}
{"book": "adl0114", "page": 133, "text": "عدل او ز ملک دون ابتر در و شاد نمود\nخوطر عاجر کی انکه تخفتی شبکی\nخنجر شعله کش شارق حق بنجا د\nبست بر چشمہ ارباب تجبر کتر کی\nاینخوشانید در که در و بیشک مخردن بالشت\nجود تا آن و معن جلوه گراز هر کفکی\nبر سر فاضلگان ظل عنایت افکند\nگشته هر لطفی از آندگر افزونتر کی\nدر زمستان ز بدن لرزشکی خوشت مرا\nپوستین داد و که از کسوت خوشیم برکی\nجود او ر و یکم از خاک ندلت بر داشت\nدلگ میرد بود از کف خار و خشکی\nدر مقام کرمش انقدرک میدانم\nسیال"}
{"book": "adl0114", "page": 134, "text": "۱۲۵\nکال برمک بود از سائلکش کمتر کی\nهر دلک اندو هر دیده گکی می بیند\nکان بضبط سپه و نظم رعایا ست یکی\nعدل کاهش پی منع سخنکها نبود\nطفلکی ساده اگر عرضه کند بازنکی\nهر کرار شوئکی بود بعهدش به بغل\nنیست تا حشری دادن او فرصتکی\nزان زمانی که بود این وطنک احاکم\nگشته از شغل جهان عاجز کا نرا لمکی\nنه به آبادی بستانکی و باغ کلان\nنه بتعمیر عمارت نه پی منظر کی\nنه سر عیش حریمانه کنیزک نه غلام\nنه بشغل صنمی یا خوشی شاهد کی"}
{"book": "adl0114", "page": 135, "text": "نه بمرز و عیک تلک نه طاحونه و جوی\nنه گرفتار قناکت نه بی چشمه گری\nنه درختک نه نهالک نه وثاقت سر آی\nنه بهر گفته لاچیز ہمصحبت کی\nجز که در کار خلایق شده از حسن عمل\nحکم امروز کش از گفته دی بہترکی\nشکر نسکه درین ناحیه گلب میجوید\nرحمت خویش ز آرامی هر سیکه سکی\nدر حق حاکم او دار خدا یا مقبول\nمیر کی گرید عاسوی تو آرد کفکی"}
{"book": "adl0114", "page": 136, "text": "١٣٤\n\n(رباعي مستزاد)\n\nصد شکر بدرگاه الهی آمد از قرب امیر\nیعنی شرف جهان پناهی آمد با تاج و سریر\nدر زینت مقدم حبیب الله خان بر شد دل باغ\nتاریخ چو باغ پادشاهی آمد از خامه میر\n\nدر بنمره قصر تو ای سیم زنخ\nاین آئینه سرخ که تا بد بخ بخ\nخونم بکنار جوی در موسم دی\nاز قهر بریختی و شد بسته به یخ\n\nقند یکه مرا ناظر خوش چهره نهاد\nشیرینی او مذاق خواطر بکشاد"}
{"book": "adl0114", "page": 137, "text": "۱۲۸\nدر وقت دعا رفیق جائی میگفت\nاین روی سفید بی خط سبز مباد\nبد بخت چو من که خوش خط تحریر است\nبدبخت تر انیکه مانی تصویر است\nزین هر دو بتر که ما هر تقریر است\nزین هر سه بتر فقیر و نامش میر است\nگردون دل کس شکار هستی مکناد\nدر قید خصال خوش پرستی مکناد\nچون من عددش ز کم مؤخر مشواد\nپنجاه وی از چهل پستی مکناد"}
{"book": "adl0114", "page": 138, "text": "۱۲۹\n\nبددیده که خنگ آرزو مندی خویش\nحامل نشدی پی برومندی خویش\nاین طفل سرشک کیست ما در مرده\nبرداشته چشم من بفرزندی خویش\n\nدر محفل ذی عقول آشفته سرم\nدر صحن ریاض عشقور زان شررم\nچون میوه نارسم که افتاده بپای\nنه زینت بوستان نه زیب شجرم\n\nبیداد به طفلک بشر چند کنند\nمجروح به تیغ دلمت فرزند کنند"}
{"book": "adl0114", "page": 139, "text": "۱۳۰\nجز داغ درین روضه چه می آرد بار\nشاخی که در از آبله پیوند کنند\nدر مدح مفتی ملا سراج الدین خان سلجوقی که در وقت خطابت او گفته شد\nعبد الصمد آن که ماهر تلقین شد\nاستاد لبیب\nاز دوده سلجوق شه پیشین شد\nدر اصل نجیب\nچون جوهر او گوهر رخشنده بتافت\nدر ملک هری\nزان روی نتیجه اش سراج الدین شد\nمدعو بخطیب"}
{"book": "adl0114", "page": 140, "text": "۱۳۱\nسعد الدین خان مرحوم\nیکی از مشاهیر علما و محترم ترین فضلای افغانستان\nبشمار میروند تمام حصص عمر شان به خدمات مهم عالم اسلام\nصرف شده روزگاری نایب الحکومه هرات و زمانی هم\nقاضی القضات عمومی افغانستان بودند، در زمان فرمانفرمائی\nشان به هرات خدماتی که بر آثار اشارالی تفقد احوال\nرعیتی انجام نموده و زحماتی که بر آتربیه اهل علم و فضل و نشر\nعلوم و فضایل کشیداند هیچ گاه فراموش نگردیده و در صفحه\nدل هر پیر و جوان این سرزمین بیک صورت ابد و استواری\nرکزو ثبت شده است - تولد مومی الیه در سنه ۱۲۵۲ قمری\nمطابق ۱۲۱۸ شمسی وفات شان لیل پنجشنبه ۱۳ محرم ۱۳۴۸ مطابق\n۴ تیرماه ۱۲۹ در کابل وقوع یافته و بدر (شیوه کی) دفن شده است\nاین علامه ذبر دست با اینهمه کثرت مشاغل اگر گاهی به شعر میل"}
{"book": "adl0114", "page": 141, "text": "۱۳۲\n\nمیفرمودند نظر به ازدیاد شوق و کثرت مهارتی که در علوم\nعربیه داشتند اکثر اشعار و قصاید خود را بزبان عربی ایراد\nمیفرمودند.\nو در فارسی گاهی اگر شعر میگفتند آنهم در اندرز و نصایح بود\nو ازینجهت با یک زبان خیلی ساده و روان انشاد شده است\nاینک ما بیادگار آن ادیب دانشمند که یک سر مشقی از تعارف\nخواهی و خدمتگزاری در عالم اسلام بودند این قصیدۀ عربی شانرا\nکه در هرات نوشته اند درج مینمایم.\nبسم الله الرحمن الرحیم\nالحمد لله الذی قد کان فیاض الامم\nمنجی الخلایق خاصة من كل ما يقضى لغم\nصلوا على خير الورى والال اصحاب التقى\nمع صحبه ساداتنا ما لاح ضو من ظلم"}
{"book": "adl0114", "page": 142, "text": "رب بمولانا الحسین ابن العلی سبط النبی\nصل علیهم ربنا مادام الواح الرسم\nوعلی الاکبر و عبدالله نجل الذی\nقدفاق من اقرانه بالفضل و الجود الاعم\nوبباقي السادات من ابناء سيدنا الحسین\nکقدوتنا القاسم ابی بکر الشهید المحترم\nوکذا بعباس و عبدالله جعفر ذی العلا\nوسمی صدیق وعثمان محمدن العلم\nوبعوننا عون وموسوم باسم محمد\nنجل لجعفر ذی الجناحین الشهید المحتشم\nوبعبد رحمن وعبد الله جعفر مسلم\nومحمد وکذا بعبد الله ارباب الهمم\nقديات مما املئت للناظرين بياته"}
{"book": "adl0114", "page": 143, "text": "۱۳۴\nاشراف قوم قتلت ببنى عقيل قدختم\nونجى وسمى مولانا وسيدنا الحسين\nوكذا بعبد الله عبد الله اهل للكرم\nوبزمرة استشهدت بضرا لسبط المصطفى\nفى حرب اهل الظلم والعدوان اشرار الامم\nوبكل من كان المعين له وحده\nلما احاطتهم جنود الفاسقين بلا لم\nاصلوا عليهم ايها الاخوان تبعا للنبى\nفى كل يوم ليلة بالذوق والشوق الاتم\nوبكل مقتول على ترويج دين محمد\nفي الصدر او فى الحال او فيما بقى من مختتم\nوبعترة وصحابة كانوا لنا خير السلف\nممن قفى اثر الذي وحى الاله به ختم"}
{"book": "adl0114", "page": 144, "text": "۱۳۵\n\nوبفرقة قد دونوا آثار ختم المرسلين\nمن تابع او تبعه حفظ الشرع مغتنم\nوباهل ارشاد واعلام هداة للطريق\nومجمع غزاة وحماة لدين مهتمم\nوبكل من اغر قوا فى بحر شوق للقائك\nوبكل من قد اشر بوا من راح حبك بالهمم\nان تغفر الذنب الذى كالهلكان بلاعدل\nلى يا الهى مذ اتيتك نادماً ندما اتم\nوتزيدنى شوقا الى الاقدام للفعل الحسن\nوتعيذني عن كلما قد ضاق حتى كسم\nو تزيل عنى كل ضيم فاضح قد شاقنى\nوتجيب لى من كل امر منقاض بالکرم\nوتكسنى فى كل امرنا فع لى ومضرّ"}
{"book": "adl0114", "page": 145, "text": "۱۳۶\n\nوتزين لی قلبی بانوار الهدى يا ذ االنعم\nوتكوننی يا رب عوناً في النوازل كلها\nوتصوننی من هوائی بالاهانة والتهم\nوتميلنی عن كل ما كان المعيب للمليب\nوتزيل عنی كل وصف مانع مما اهم\nوتميت عنی كل امر قادح لی فی المعاد\nوتصيننى من كل خطب كاد ان يفضي لغم\nوتزيد لی من كل فعل كان خيراً دائماً\nوتقيلنى من كل شر شاع بالوجل الا تم\nوتعيذ نی من شر وسواس الشياطين التي\nقد كان منهم مارد يكفی لجمع مقتحم\nوتميتني في وقت قبض الروح يا ربي كما\nقد مات اصحاب التقى من امّة خير الامم\n\nتمّت"}
{"book": "adl0114", "page": 146, "text": "١٣٤\n\nوتجيرني من هول يوم صار فيه مفتضح\nمن لم يتب مما عصى الآن أوزنما ختم\n\nشفعتهم يا سعد مسل حبلهم ثم اغتنم\nاذ واحة منهم كفي في حل عقد مزدحم\n\nفالحمد لله الذي اعطى لنا توفيقه\nفي نظم اشعار كذا في المبتدا والمختتم\n\nاوصل سلاماً واصلاً للمصطفي بك وآله\nوالآل والاصحاب فيما نبتدي ونختتم\n\n(انتخاب از مخمسی که بر غزل حضرت حافظ کرده اند)\n\nدشمن از چنگ من و دوست چه کردی دلشاد\nدر تغیر بود این معرکه کون و فساد\nکه به یک چشم زدن میشود عکسش ایجاد"}
{"book": "adl0114", "page": 147, "text": "۱۳۸\n\nشکر ایزد که میان من و او صلح افتاد\nحوریان رقص کنان ساغر مستانه زدند\nحق اگر میطلبی از دل و جان عذر بنه\nملت رافضی خارجی و قدر بنه\nفکر و اندیشه ازین غائله در در بنه\nجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه\nچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند\nهوش همواره ز من سر حقیقت طلبید\nفکر و اندیشه و حیرت بدلم گشته پدید\nتا که ناگاه بگوش سرم این مژده رسید\nآسمان بار امانت نتوانست کشید\nقرعه فال بنام من دیوانه زدند\nخاطر از فکرت بسیار بند بسیج چو جمع"}
{"book": "adl0114", "page": 148, "text": "۱۳۹\nبود جاری برخ از فرط الم قطره دمع\nرفت فکرت چو رسید این سخن نغز بسمع\nآتش آن نیست که پر شعله و خندد شمع\nآتش آن نیست که خرمن پروانه زدند\n\nطالع ارشعر تو باشد همه چون در خوشاب\nکی توانی غزل عارف شیراز جواب\nچون شنا نیست ترا پای در گردآب\nکس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب\nتا سر زلف سخن را بقلم شانه زدند\n\nسید گلخان\nفرزند مرحوم سید میرخان و به عبارت دیگر شاخه برومند\nآن درخت تنومند ادبیات است در سال ۱۳۱۹"}
{"book": "adl0114", "page": 149, "text": "۱۴۰\n\nتوی تولد دا هنوز بقید حیات و باکثرت مشاغل کلانتر\nرسی که اکثر حصص عمر را به آن صرف نموده و همچنین با وجود\nپریشانی حواس و عسرت معیشت کسب شاعری را که میراث\nپدری اوست از دست نداده گاهی که فرعتی حاصل نموده\nاشعار خوبی نوشته است.\nما ازین شاعر جوان امید داریم در ادبیات مسلک پدر\nخود را از دست نداده تا بتوند بفروغ آثار خود چراغ او را\nخاموش نگذارند، ولی ادبیات موافق به اصول عصر حاضر\nکه هم برای جامعه خدمتی نماید و هم از خود یادگاری بگذارد.\nقلم خواست تا مدحتی ساز و انشا\nپریشانی آمد بر انگیخت سودا\nبمن گفت ای بیروت چه خواهی\nبرو نزد کوتوال عالی دانا\nسید"}
{"book": "adl0114", "page": 150, "text": "۱۴۱\n\nکه شاید غباری ز شفقت فشاند\nبه فرق سرت تا شوی رونق افزا\nمحمد عظیم آن شجاع هنرور\nز نور محبت بر افروخت دلها\nبکوشید از جان بصدق مبرهن\nکه تا گشته نامش بعالم هویدا\nدگر مدعای مرا نیست هرگز\nمگر انکه غمخوار باشد چه آبا\nندارم بجز یک خط کچه چیزی\nکه آن باعث رزق اطفال حالا\nبجز فضل درگاه جبار مطلق\nمرا نیست هرگز کسی دامن آلا\nنه این توه دارم که خاشاک آرم"}
{"book": "adl0114", "page": 151, "text": "۱۴۲\n\nنه زارع که هر دم برایم به صحرا\nنه دزدم که در هر شب تار اسود\nبهر خانه افگنم شور غوغا\nنه نجار کز قوت پنجه خود\nاجوره سوی خانه آرم بها\nنیم باغبان نخل بزرگی\nکه تا هر رقم میوه آرم بسکنا\nنه اشتر کشم تا بملکی برایم\nقطار تجارت کشانم چه جدا\nنه مستوفیم نه مدیر و نه جالب\nکه با حکم طومار باشد بهرجا\nمن آن سید گل میر حکمت شعارم\nکه خوانند فرزند سید میردانا\n\nمحکمت"}
{"book": "adl0114", "page": 152, "text": "۱۴۲\nبحکمت جهانی بصنعت نهانی\nبذلت عیانی بطینت مصفی\nهر آنچه که مانده ز آبا و جدّم\nبخوردم بدینسال این خط انشا\nز مارت رسد هر زمان طور ماری\nعدویت سرش کنده بادا و رسوا"}
{"book": "adl0114", "page": 153, "text": "۱۴۴\nسراج الدین سلجوقی\nیکی از یادگار های دودۀ سلجوقها و علمای قدیمی هرات است.\nدر سال ۱۲۸۸ تولد یافته و هنوز در قید زنده گی است\nبیش تر روز گار عمرش بوظیفۀ خطابت و افتا گذشته واکنون\nهم در محکمه مرافعه بهمان وظیفه موظف است.\nباشعرای عصری هرات علی العموم و با سید میر مرحوم علی الخصوص\nطرح رفاقت افکنده و به شعر و شاعری نیز میل مفرطی دارد.\nغزلیات خود را تماماً بر سبک سعدی یا واقف میخواهد بنویسد\nاشعار خوبی هم نوشته است، گاهی خطیب وگاهی مفتی\nو گاهی هم بنام خود و گاهی به کلمۀ سلجوقی تخلص میکند.\nجناب مفتی صاحب را بر علاوه بر شرف علمی خود شان\nبه امری دیگر بیشتر باید ستود ، و آن این است که مانند صلاح الدین\nیک تخم دانش و یک نژاد نیرو مند به اغوش خدمات هم چه یکدی؟"}
{"book": "adl0114", "page": 154, "text": "۱۴۵\nتربیه شده است و واقعا مفتی صاحب ازین حیث خدمت مهم\nتری را احراز نموده .\nآن خط سبزی که دور لعل میگون بسته اند\nاز قلم موی ریسمای آه محزون بسته اند\nنیست بر رخسار بدرش انکه حاجب هلال\nبا کمان ترک شکاری را بافسون بسته اند\nزلف بررویش تو گوئی دود زاتش سرزده\nدیده بازان دود بر خود روز جیحون بسته اند\nدید مردم عکس خود بر دور لعلش خال گفت\nهندوی سیر آب بر آب بقا چون بسته اند\nبر فریب پای موری نگذر از چاه ذقن\nکان طلسم خوشنما بر خوردن خون بسته اند\nداغ آن میم دهن بر قلب من امروز نیست"}
{"book": "adl0114", "page": 155, "text": "۱۴۶\nپیش از گفتار کن این نقطه بر نون بسته اند\nزیر محمل گوهر فشاند شتر بیوجه نیست\nبر دماغش رشته از حال مجنون بسته اند\nخسرو این تند راندن قتل عشاق ست و بس\nجان شیرین جمله بر فتراک گلگون بسته اند\nدر خیال قامتش میدان خطیب هر شاعری\nپیش از تو زین نمط صد بیت موزون بسته اند\n\nعرق زردش چو در خوشاب لرزد و ریزد\nچو شبنم که ز برگ گلاب لرزد و ریزد\nسپاه زنگی زلفش برخ برسم شبیخون\nبیمن باد صبا وقت خواب لرزد و ریزد\n[ILL] وسمه بر ابروش چو هری علی دان"}
{"book": "adl0114", "page": 156, "text": "۱۴۲\nزتیغ اصل عرقی همچو آب لرزد و ریزد\nزجنبش مژه اشکم بسوی دادی دامن\nبسان قطره سیمین مذاب لرزد و ریزد\nبطرز طرزی افغان خطیب قافیه از چرخ\nبدهنت چو مطر کز سحاب لرزد و ریزد\nیارا که نموده سوال از لرزم\nیک روز تبی روز دیگر می لرزم\nروزی که بود نوبت تب نالرزم\nافزون ز هراس لرز فردا لرزم\n\nصلاح الدین سلجوقی\nشاعر زبردستی که با یک روح شجاع و یک خامه مقتدر"}
{"book": "adl0114", "page": 157, "text": "۱۴۸\nدر زمینه نظم و نثر علم تصرف برافراشته، بعبارت دیگر\nفرزند باهوشی که به مزایای علم و فضل و بیان وی یک فطرت\nزنده و بیدار نام تاریخی در ادبیات هرات گذاشته\nآقای سلجوقی است.\nبدون رعایه رسمیات، تنها از ملاحظه افکار و آثار او بآ\nمعترف نمود، که صلاح الدین در حزب ادبا نقاد و روشن\nخیال هرات اول کسیست که علم مظهریت را در این\nموضوع بدوش نهاده و سرسلسله مرحله زنده گانی ادبیات\nعصری این محیط معرفی میگردد.\nادیب، عالم، مورخ، دیپلومات، سیاس، نطاق\nوالحاصل روح بسیار دانای هرات سلجوقی است.\nاین نویسنده منور پسر ملا سراج الدین خان سلجوقی است.\nدر سال (۱۳۱۳) تولد یافته و تا اکنون در قید حیات است\n\nچندی"}
{"book": "adl0114", "page": 158, "text": "۱۴۹\n\nچندی مدیر معارف هرات و چندی بسم رئیس التالیف\nو یکچندی نیز مدیر مطبوعات بوزارت خارجه و فعلاً\nقونسل افغانستان در بمبئی میباشد.\nقصاید خیلی بلند و مقالات بیحد عالی دارد کتابی در اخلاق\nتالیف نموده و بر علاوه در اکثر مؤلفات رسمی معاونتی که دستام\nبر طبع بلند او دستایش خالصانه که محض قدر شناسی از فضل\nاوست اینک آثار او گواهے میدهد.\nشبی ز کجر و شبهای کهنه گردون\nز ساز شعبدهای سپهر بوقلمون\nبدم به پیر فلک گرم در خطاب و عتاب\nکه ای ستمگر بد فعل کج نهاد حرون\nز کین تست که کفار گشته مستولی\nزکید تست که اسلام گشته خوار و زبون"}
{"book": "adl0114", "page": 159, "text": "۱۵۰\nچرا رواج اقانیم در اقالیم است\nچرا شعایر توحید گشته است نگون\nچرا کراسه اسلام در حضیض بلاست\nباوج دبدبه و طنطنه است انگلیون\nچرست حالت شامات اینقدر ویران\nزچیست حالت بطحا اینچنین واژون\nهمه بقاع مقدس بدست کفر اسیر\nفسرده گشته ز اثقال کاپیتولاسیون\nزمین قدس و حکومت بدست متفقین\nجزیرة العرب و حکم انگلو ساکسون\nچرست مفرش اسلام بوریای خمول\nچرست مسند کفار فرش بوقلمون\nتو نیز عیسوی کز معدل و محور"}
{"book": "adl0114", "page": 160, "text": "۱۵۱\n\nشده است شکل چلیپا به چهره ات مکنون\nتوئی بصورت دجال و من نمیدانم\nبعیسی از چه سبب گشته چنین مفتون\nنحوست تو شده سم ملت اسلام\nسعادت تو شده وقف امت ملعون\nزگردش تو نشد هیچ بنده خرم\nزچنبر تو نشد هیچ گردنی بیرون\nنزیست شیر دلی در جهان بدون گزند\nزروز و شب که دو سگ بسته در بن هامون\nتو نیز بگذری از خود که خون خلقی را\nستاند از تو یقین حکم خالق بیچون\nچو گوش کرد فلک از من این خطاب صین\nجواب داد بمن کی سفینه سفله دون"}
{"book": "adl0114", "page": 161, "text": "۱۵۲\nمزن تو طعنه ترسا که نیستم ترسا\nکه هست مهر محمّد بسینه ام مدفون\nاز ان مسیح بچشم اقامت افکندم\nکه از صلیبش گشتم بشكل لا مظنون\nوجود نیست مرا تا که خوانیم موجود\nاراده نیست مرا تا که دانیم مطعون\nز کج نهادی خود ننگ گشته بجهان\nچرا کنی تو ز حیل در اینخبثیت مطعون\nاز ان زمان که ز اوج شریعت افتادی\nبچاه ذلت ادبار رفته واژون\nبآب دیده وضو ساز پنج نوبت را\nمباش در صف هم عن صلوتهم ساهون\nمباش منکر نار الهی که در این عصر\nبتجميع"}
{"book": "adl0114", "page": 162, "text": "۱۵۳\nز استخوان تو فسفور ساخت شیله و غون\nکر انجیل وامر که عاقبت به هی\nمرو بصوب مناهی که نیستی ماذون\nبطور قرب یرانی زصدق چون موسی\nبقعر خاک در ائی ز بخل چون قارون\nدروغ شد سبب بهت در حق نمرود\nز صدق شد بجهان افصح اللسان ہارون\nاز ان نمائی سرگشته در فضای خمول\nکه دور گشته از شمس فضل چون بنطون\nتوئی سوار خر جهل در ره حرمان\nحریف بر شده باز پیلین و بر بالون\nتو بر شتر زده بار به ید و خصم ظریف\nمهار کرده هوا را برشته سیمون"}
{"book": "adl0114", "page": 163, "text": "۱۵۴\nکنی تو تعبیه سیاب حشمت اندر گوش\nکشید حلقه کیستی به سیم خود تلفون\nتو خفته در چه یلدا جهل چون خفاش\nشد از خفاء تو اعدا ہر یکی پدسون\nز حکمت است که توحید گشته مستحکم\nعقول را بخداوند کرده رهنمون\nهمین نوشته عطار در به صفحه من و بس\nفان طائفة الحكمة هم العالون\nهمیشه رخت بیرون کش زمحفل شعرا\nکه هست بهره شان يتبعهم الغاون\nاگر تو منزل الا الذین همی جوئی\nسرای ذکر وطن را بنغمه حزون\nزعشق او بجهان شو همیشه سرگردن"}
{"book": "adl0114", "page": 164, "text": "۱۵۵\nزخار غمم بفغان باش چون گرا مافون\nاگرچه دست تو از نقد و جنسن خالیست\nولی بحب وطن ساز سینه را مشحون\nبعزم تربیتش شو چو این شه غازی\nبفکر تقویتش باش همچو ناپلیون\nبکوش تا که رود نام آن بسطح زمین\nبروی منبر و دینار در تخوم و شخون\nرسول گفت که حب الوطن من الایمان\nباین به بین بحقیقت نه در گل سخون\nنمای مدحت او را تو در فراز و نشیب\nسرای منقبتش را تو در رباط و قلون"}
{"book": "adl0114", "page": 165, "text": "۱۵۶\n\nمن که دارم به سینه تنگی\nدلی با تار موی آونگی\nمغز آشفته در سر سنگی\nچه سرایم ز پرده آهنگی\nعهد کردم دیگر که غم نخورم\nهر چه آید بفکر دم نخورم\nاز نشیب و فراز رم نخورم\nسکه مینم در زمانه بی ننگی\nحسن پنجم مراغسم نیست\nدر بهارم گیاه ماتم نیست\nدر دو چشم سفید من نم نیست\nدزد و عالم نباشدم رنگی\nتو بگوشم مخوان ندای وطن"}
{"book": "adl0114", "page": 166, "text": "۱۵۷\n\nکه گریزانم از صدای وطن\nموطنم جنت و درای وطن\nنه هرات و مزار و فوشنجی\nمنم از تنبلان شه عباس\nزرق و طامات موذی و کناس\nز جهان گشته ام خلاص و پلاس\nسر و برگم کدوئی و دنگی\nمقصدم در دو گیتی آمده پول\nنشناسم کمال نه ز غلول\nخط ارشاد دارم از بهلول\nدر بن چنار یا سر سنگی\nگرچه در پارلمان کلادستون\nگشت ناطق بر اهل انگلیون"}
{"book": "adl0114", "page": 167, "text": "۱۵۸\nبهر دفع گواسه بیچون\nزان سخن نیست بر دلم زنگی\nگر چه آن نطق هم بدوره جارج\nگشت بیرون ز حلق لاید جارج\nمن تماثیل و و هم ۱۱۱ نیلاج\nمیکنم غیبت از ان مرآهسنگی\nگر شریف است والی مکه\nدگر از اوست روی دنیا لکه\nچون نزد بر من این سخن دکه\nغم ندارم بقدر شور دنگی\nدفیصل ار بر عراقی شد والی\nبهر بغداد گرفت حستمالی\nچه خورم قسم که از سر استالی"}
{"book": "adl0114", "page": 168, "text": "۱۵۹\nدر عرب نصب کرد استفنکی\nشکر ایزد که من مسلمانم\nننگ آید ز صنع المانم\nفخرم این بس که من نمیدانم\nز فریب و فسون و نیرنگی\nمن ندارم ز وضع استعمار\nنه به کاپیتولاسیونم کار\nسرقناتی نموده نذر خمار\nنه بریتانیم نه فلمنگی\nچکنم کنفرانس صلح ملل\nکو نکرد از جهان علاج خلل\nبرتر از وی حق زجنگ دول\nمی خورد کفه سلم پنگی"}
{"book": "adl0114", "page": 169, "text": "١٤٠\nاین منم آن سپهر نقض قبول\nکه زمن کرده بدر فضل افول\nمنم آن شاه باز اوج خمول\nهمکبتی بپای من زنگ\nهند اگر هست زیر استعمار\nمصر اگر آمدست تحت فشار\nور بشامند دشمنان وادار\nمنم و چنگ و تار و سارنگی\nنه کمیته بگری و نه کونسل\nنه حق سوفر اژونی ورسل\nنه زکانکور عموم ملل\nکه دلم برده قحبه و کشنگی\nمن ندانم نه اکسپوزیسیون"}
{"book": "adl0114", "page": 170, "text": "۱۶۱\nنه ز شورش نه از ربولیسیون\nبایدم باده ماشکی ز افیون\nحجره تنگ و یار الدنگی\nکر خلیفه ز ملک بیرون شد\nیا خلیفه شریف مغبون شد\nچکنم بادلی که مفتون شد\nبنگار چو نقش ارژنگی\nبهر من تو مکوز مکر سکوب\nنه ز اسپکترال و بایسکوب\nاز تلسکوب و نه ستیتسکوب\nکه مرا با فنون بود جنگی\nنشناسم تراموی و موتر\nنه دلیژان و نه شمند و فر"}
{"book": "adl0114", "page": 171, "text": "۱۶۷\n\nنه هم ایروپلان و گردانزر\nکه مرا بس بود خر لنگی\nمن نخواهم اصول کیمیکل\nمن ندانم رموز پولتیکل\nکه مرا هست بی غم و کلکل\nچادر و ریش و هفت اورنگی\nتو ز هیئت مگوی ورد و بدل\nنه ز اورانیوش و نه هرشل\nکه مدار وسیع دور زحل\nبه خر جهل من بود تنگی\nشرلوک هم نیم به پولیسی\nونه بسمارک هم به پالیسی\nهست شغلم ورای ابلیسی\nبمکه"}
{"book": "adl0114", "page": 172, "text": "۱۴۳\nبلکه چرس طره سبکی\nچه نمایم به دره بین کلول\nچه دهم شرح حکمت رنیول\nکه دلم برده لعبت شنگول\nبقد شوخ و طلعت شنگی\nصاد و دال ای قلندر پرجوش\nخون شریاین ملک و دین می نوش\nگر کسی گویدت که چشم مپوش\nشنو ترهات گودنگی\n\nسردبیر جویا\nمدیر روزنامه شریفه اتفاق اسلام، و یکی از نویسندگان\nمعروف و منور این محیط است که برسائی قلم توانا"}
{"book": "adl0114", "page": 173, "text": "۱۶۴\nدر نتیجه ممتاز شش خدمات بزرگی او در جنب ارباب مسلم نسبت\nترقیات روحی و ارتقای مدارج معنوی جامعه ایفا\nنموده است.\nجویای عزیز در نشر افکار اجتماعی و علمی پاسیا و خلاقی بنخود\nبروز نامه اتفاق اسلام و زحماتی را که در این راه کشیده واقعاً\nچه از حیث علو مقالات و چه از پهلوی حسن ترکیب و پیراستن\nجملات مقامی مهمی او در زمره نویسنده گان جوان افغان\nحاصل داشته و به اصطلاح از ادبای دوره رمانتیرم بحساب\nمیرود.\nدر سنه ۱۳۲۰ در کابل و در سال ....... قلم روز نامه\nنگاری را به هرات برداشته و تا اکنون در قید حیات است\nنظر با قتضای وظیفه پیش تر به نثر نویسی میل دارد ولی گاه گاه\nبرای تشویق روح شاعری بعضی باعیات مفیده نیز انشاد مینماید\nیک"}
{"book": "adl0114", "page": 174, "text": "١٤٥\n(رباعی)\nدر ساحه شور و شر پندان جهان\nمی زد بیداگری بساز د فغان جوان\nکاندر ره آزادی اقوام غیور\nخون ریخت بها سرخرو شد بجهان\n\nمقاله که در افتتاح سال هشتم جریده اتفاق اسلام نوشته - شماره اول سال هشتم:\nسال نو اتفاق اسلام: - پرده از چهره نگارش می چیند و گلهای آمال جویا تازه از بوستان ہرت شگفتن میگیرد باز بیاد بهار ترقی در آسمان زیبای فغانستان صداهای رعد و برق کشیده قطرات شفانی از ابر نکار بگلزار وطن باید ریخت تا چه روید و که بوید."}
{"book": "adl0114", "page": 175, "text": "۱۶۶\n\nمع الاسف نسیم آرزو که از تموج حساسات بار اور مخیله\nشبهه فواره از انتهای عروج در هم شکسته و شبنم وار\nبر روی گلهای پژمرده و در پاسبرهای نورسته نثار در حین\nسرنگونی و نزول هم ترشحات آبرا فقدان حرارت محیط\nصورت انجادی میدهد.\nکاش آن امواج فکری طوفان خیالی چون بخار\nلطیفی در جو لا یتناهی فنا میشد و یا در زمین هموم جریان\nآرامی بخود میگرفت تا از آبیاری این چمن برشد و نمو\nسرو سمنی امیدوار میشدیم.\nاگرچه طوفان های مهلک و غلیانهای خون قسمت\nاعظم سیاه روزگاری را سفید کرده و الوانی که آب سفیدی را\nجانشین شده از فضای نیلگون سرخ رویی و سرسبزی ما را\nهمیشه در بلندی ها بزبان اهتزاز گویاست ولی تا پستیهای"}
{"book": "adl0114", "page": 176, "text": "سرا من با را اوراق زنگار رنگ انتشار است نه پوشیده\nو ما در روی آن غلطان نشوم امید ترقی حقیقی تسلی بخش\nنخواهد بود درین حسرت سرا هر کس سری دارد سری دارد\nهمه میدانند که نگارنده یکنفر عالم و ادیب و فقیه یا اریبی\nنیستم که حقیقتاً سزاوار یا مدعی جریده نگاری باشم\nحتی سواد عربی در من باندازه است که در تهیه چند سطری\nبر آسر لوحه سال هشتم عاجز ماندم، بار ها گفته و نوشته\nو بار دگر هم باید بگویم، من یکنفر کارگری بیش نیستم که شدت\nاحتیاج مرا وا داشت. شبسی، و در سانکه، حرف\nچینی را پرت کرده قلم نامه نگاری برداشتم و مصمم شدم\nتا اندازه توان بوطن و ملت خودم خدمت کرده و شاید\nاز این راه یکی از هزار حقوق پرورش دهنده خود را با\nواجداد خود را ادا کرده باشم و همینطور هر دمی که مرا فرصت"}
{"book": "adl0114", "page": 177, "text": "۱۴۸\n\nنفس کشیدن باشد از مسلک اساسی خود خواهم گفت\nو باز مجبور شده ام همان جمله را که در اول اعلان های\nتاسیس مطبعه هرات نوشته ام تکرار کنم بلی. دانایان\nقرون معاصر عقیده دارند قاطعترین اسلحه عصر کنونی ما\nسلاح علم و فن است ازین رو میتوانیم بگویم بزرگترین\nعواملی که آن را برفع جهالت و نادانی کار می اندازد\nمطبوعات و انتشارات خواهد بود تقریباً چهار صد و پنجاه\nسال میشود که ماشین طبع و لوازم چاپ را گوتینبرگ\nالمانی تکمیل و برأ خدمت بشریت در پیشگاه استفاده\nاهل فهم و تکلم تقدیم داده و تمام دنیا ازین راه در پی\nتعمیم علم و معرفت و بیداری اقوام خودشان حاضر آمده\nباین وسیله پرده ظلمت جهل از صحایف ممالک خود\nبرداشته ملل منسوبه را دانا و بینا ساختند و ما هنوز از مطبعه"}
{"book": "adl0114", "page": 178, "text": "۱۴۹\n\nو مطبوعات خارجی بلد نیستیم و از تالیف و تصنیف کتب\nعلمی و اخلاقی و طبع و نشر جریده و مجله یا روزنامه اثری\nنداریم ، عالم مطبعه و حروف گرفته و اکثر حروفات مشکله\nو متداوله شان را باسلوب آسان تری تغییر داده در رفع\nبی سوادی عامه جد و جهدی کرده و میکنند و ما تاکنون بهمان\nمطابع سنگی کندکاری که چاپ آن هم خوب خوانده نمیشود\nاوراق چرب و سیاه میکنیم و هنوز هم میخواهیم از ملل متمدنه\nدنیا محسوب شده با اقوام مترقی عالم همسر و برابر باشیم همینطور\nبی خبری و عدم معلومات تا از اطلاعات تازه دنیا بحدی است\nکه از جزوی واقعات و قضایای متفقه عالم گاهی در ظرف\nبیست روز یکماه هم واقعیتی نداریم باینکه پیشترین طبقات\nاین زمانه فهمیده اند.\nانسان بی معلومات جزو بهایم محسوب است چقدر خجالت"}
{"book": "adl0114", "page": 179, "text": "۱۷۰\nآور است که نام ادیب و فاضل محترم در وزنامه نویس\nیا جریده نگار را بخوشی قبول کنیم و اطلاعات گذشته از مجاری\nدول و ملل دور تر دنیا از جریانات علمی سیاسی یا اقتصادی\nدول همجوار ما نیز قاصر باشد.\nوقتی که خود دور از مرکز درین محوطه تاریک با اینچنین\nیک افسرده گی و روح منجمد زندگانی کنیم کجا خواهیم توانست\nبه تنویر افکار و بیداری ارواح یک قومی رهنما بشویم مناسبات\nشوروی و انگلیس بعد دوساله تیره گی با یکجهان اشکال\nتراشی های فرقه محافظه کار گویا در اثر تلاش حزب تازه بروی\nکار آمده کارگر انگلستان مجدداً صورت ارتباط میگیرد\nو سفرای کبار جانبین بوزراء خارجه آنها معرفی و پس از ورود\nشان بمالک و نقاط مرجوعه یکدیگر تازه ما درین گوشه\nدور افتاده مطلع می شویم."}
{"book": "adl0114", "page": 180, "text": "تراخان نماینده مهم خارجه دولت شوروی برآمد طاب\nمتعاقبی در جمهوریت ترکیه مسافرتی کرده و بعد التجدید\nمعاهده ۱۹۲۵ و امضای پروتکلی که متمم معاهده بیطرفی\nترکیه و شوروی باشد مراجعت مینماید وما یکدت مدیدی\nبكم وكيف مطلب آگاهی یافته نمیتوانیم ولو افغانستان با هم\nاز دول همسر شوروی به حساب رفته و نسبت بمندجات\nماده دوم (پروتکل مذکور) که عین آن را درین شماره\nاقتباس کرده ایم، بنام همسرحدی مدخلیت تامه دارد\nچنانچه روزنامه ایزوستا منطبعه ماسکو هم اظهار میدارد\nامضاء پروتکل انقره یک قضیه بین المللی ست که اہمیت آن\nاز حدود روابط مستقیم شوروی وترک خارج میشود\nاین حقیقت که جمهوری ترکیه با اوضاع کنونی ما با استحکام\nعلاقه ترکیه و اتحاد شوروی موفق آمده گواهی میدهد"}
{"book": "adl0114", "page": 181, "text": "۱۷۲\nکه قواء ترقی خواه نهضت آزادی طلبی ترکیه باجنبش های\nاجتماع مشرق زمین علاقه دارند همان جنبش هایکه انقلاب\nاکتوبر اتحاد شوروی تکان سختی بانها داده و نفوذ عمیقی\nدر ممالک شرق داشته ددارند بچنین اوضاع تازه\nهندوستان دکور بقیه استقلال خواهی آن سامان چقدر\nقابل مراقبت و لازم الفهم هموطنان جوان ماست.\nاز نشریات این چند وقته مسیجو ار محترم بادولت علیہ\nایران که بطور مبادله د اشتراک در وسعت معلومات ما\nکمک های برادرانه دارند خیلی متشکریم الحاصل چه داریم و چیست\nکه ضرورت نداریم خوب بدوا برای این قسمت نواقص\nنشریات و انتباهات ملت عزیز ما چه باید باشد\nپسته وتلگراف وتکمیل مطبوعات و آزادی آنهاست\nتقریباً نود وسه د یک حساب دیگر هفتاد سال از انجام\nاختراع"}
{"book": "adl0114", "page": 182, "text": "۱۷۳\nاختراع تلگراف بی سیم میگذرد و دول دنیا بسرعت نامه\nدر صد در صد استفاده و مستفیض شدند و ما بجز در مرکز خود بر ۲\nاطراف دور دست فائده گرفته نتوانستیم حکومت با ترمیم\nریخت و پاش اغتشاش یکساله و تسلی حُمداران باید\nمصروف باشد مقتدرین ملت هم که بفکر روزگار ما نیستند\nمامورین بفکر جاه و رتبه و ترفیع مقامات از هر وزارت\nبوزارت دیگر دست و پادارند کسبه و اهل صنعت\nبی بضاعت از تکلیف معاف شناخته میشوند .\nمردمان ثروت پرست هم از خرید زمین و توسعه\nزراعت یا فکر برداشتن حاصل امورات املاکی خودشان\nبهمان ترتیب چندین هزار سال پیشتر هیچ کار برا در دنیا\nبپز نمیدانند تجار گرامی ما هم که چسبیده اند به پشم و پنبه\nو پسته و بادام و شب و روز فکر میکنند از کجا مواد خام"}
{"book": "adl0114", "page": 183, "text": "۱۷۴\n\nیا سرمایه های حقیقی مملکت ما را ببازار های خارج بقیمت نازلی\nکه از رعیت بدست آرند بیک فائده جزئی برای خودشان\nفروخته و در عوض چینی و چینک و اسباب آلایش\nوغیره هیچ و پوچی که بپزی نیرزد بیاورند تا همه در ایام\nهموطنان شان را بهلاکت تمامی سوق داده باشند دیگر\nاین حسن و خیال دامنگیر خاطرشان نیست که دستگاه\nهای کوچک تخنیکی ماشین الات سائن تلگراف دستگاه\nرادیو لوازم مطبوعات چیزهای کم قیمت عام المنفعه وارد\nکرده هم فایده بردارند و هم بثروت معنوی و معاملات\nاقتصاد ملک و ملت خودشان خدماتی انجام داده باشند\nبلی در مقابل اینهمه مایوسی آنچه در چشم دل ما بارقه سعادتی\nدرخشان میدارد روح زنده ملت است حب وطن\nجامعه است قلب قوی و بازوی توانای افراد است"}
{"book": "adl0114", "page": 184, "text": "۱۷۵\n\nعلم و فضل قائد دانشمند و زمامدار نو نامور است اگر\nاین موانع و فلاکت باین فضائل تبدیل بسعادت شود\nو انشاء الله بزودی خواهد شد گلهای آرزوی جویا نیز\nشگفته گی می پذیرد جریده اتفاق اسلام بسرعت تمام\nمرحله ابتدائیه را از هفته یکمرتبه و بهفته دو مرتبه\nو روز یکمرتبه طی نموده و روزنامه دلخواهی خواهد شد بلکه\nدر مرفقت خود جراید و مجلا چندی را مرحله پیمای این راه\nخواهد دید .\n\nسرور بخشی\n\nسرور بخشی از نوباده گان معارف هرات و یکی\nاز نویسنده گان با ذوق و دارا روح بلند و قلم ارجمند است\nدر شعر گفتن میلی ندارد مگر به نشر مقالات مفید و خطابه های"}
{"book": "adl0114", "page": 185, "text": "۱۷۶\nزنده راجع به ترقیات جامعه نوشته و بعضی مطبوع و برخی\nنامطبوع است.\nدر سال ۱۳۲۷ – تولد و تا هنوز بقید حیات\nمی باشد.\nمقاله که راجع به استقلال نوشته:\nاتفاق اسلام شماره ۳۲ سال ۸ حریت و آزادی\nآن حق مشروع بشریت است که ملل عالم در بهایش جان\nمی سپارند و از داشتنش فخر مینمایند.\nملل حساسی که هوی استقلال در سر دارند و در را حصول\nآن هزاران جوان ناز پرورده وطن را بی ندره تاسف\nباستقبالش قربان میسازند استقلال آن محبوبیت\nکه بهایش خون های پر حرارت و ارزشش جان\nبازیهای میدان نبرد میباشد ، این شاهد مقصود در اغوش\n\nملتی"}
{"book": "adl0114", "page": 186, "text": "١٧٧\n\nملتی می‌آرد که محب زندان دار در راه وصالش جان بسپارد\nامروز حالیکه از جام آزادی سرمست است بداشتن\nنعمت پربها استقلال می‌نازد و اقوامی‌که در مقابل دشمن\nو جهل خود آنرا از دست داده اند با دل پرحسرت\nو تلخکامی امرار حیات می‌نمایند.\nاستقلال حافظ و نگهدار ملیت است\nاستقلال حیات بخش ابدی است\nاستقلال پیرایه ایست که اگر قومی از آن عاری باشد\nاز حفظ نوامیس ملیه خود عاجز است.\nاستقلال قوم سلاحیست که چشمهای بدبین جهانگیران را\nکور و شکمهای پر آز و حرص استثماریون را از هم میدرد\nاستقلال میوه ایست که از درخت شجاعت و فداکاری\nمیروید و از خون رنگین شهادت آبیاری میشود."}
{"book": "adl0114", "page": 187, "text": "۳۸\nاستقلال نهال برخواسته سرزمین غیرت و شهامت است\nاستقلال حامی نهضتهای ملی است چه خوش است قومی که در\nشرائین آنها خونهای حریت خواهی و استقلال طلبی سریان\nو جریان باشد.\nچه مردانه است قومی که با بازوهای آهنین حلقوم غاصبین\nبی مروت را فشرده خطاب استقلال را به نسبت خود\nاز دهانش بیرون آورده و این حق مشروع خویش را\nبه نیروی بازوی مردانه حاصل نماید.\nزهی ملتی که در گسیختاندن زنجیرهای اسارت اجنبی\nاز هستی و جان بگذرد.\nمعمور باد سرزمینیکه افراد با غیرت و شجاعت تربیه\nنموده در راه صیانت و سرخرولی خود فدا میسازد.\nبلی در چنین ایامی بود که وطن عزیزمان بعد از در هم شکستن\nتا"}
{"book": "adl0114", "page": 188, "text": "۱۷۹\nسلاسل اسارت در عالم آزادی اثبات وجود نمود در این\nایام بود که خونهای حریت طلبی هموطنان با غیرت ما بجوش و خروش\nآمده در مقابل صفوف دشمن صف آرائی نمودند\nچنین ادانی بود که نسیم های حیات بخشای آزادی وزیده\nابرهای تیره و تار اسارت را از افق خوشنمای وطن محبوبمان\nپراکنده نمود و ثابت شد که ملت افغان نه آن طعمه هضم\nپذیر است که کسی بتواند از ان آتش جوع خود را تسکین نماید\nبلکه حشای منتظرین فرصت را از هم میدرد.\nهمین روزها بود که غره توپهای دشمن کوب ما در عالم سیاست\nطنین انداز گردیده اشعه برچه های براق مظفریت افغان\nجلوه گر شده چشم معاندین را خیره ساخت.\nچنین روزگاری بود که شیرهای پیشه فغانی کامیا میدان\nرزم گردیده وطن عزیزمان در بین دو عالم متضاد سوسیتیت"}
{"book": "adl0114", "page": 189, "text": "۱۸۰\nدر امپریالیست و دو بحر متلاطم مانند کوهی عرض اندام نموده\nمجرای حرمی آنرا دژگون و دنیای دیپلومات را دیگرگون\nنمود.\nدرین موسم بود که جوانان به بر رسیده مان فریاد سان\nدر پی تحصیل محبوب حریت در کوه های باشکوه وطن بخون\nطپیده و چمنستان آزادی را از آب یاری خونهای\nسرخ خود سر سبز ساختند و در صفحات تاریخ حیات با عنوان\nپر افتخار افغانستان مستقل را احداث نمودند.\nهان ای محصلین سعادت و ای شهدای راه حریت در ایامها\nفراموش نمی شوید بلکه این تخمی را که از جان فشانیهای خود\nدر عرصه نیکوی وطن کاشتید و از خون ریزی های معتنای\nخود آب یاری نمودید سال بسال و قرن بقرن\nدر نمو بوده بمدارجی که ملت افغان بیدار گردد مرهون\n\nممنون"}
{"book": "adl0114", "page": 190, "text": "۱۸۱\nو ممنون فداکاری های شما میگردند و جان نثاری های شمار از یاد\nنمیدهند.\nای سرمایه های افتخار وطن که طلسم های سحرآسا دشمنان\nما را با نفاس آتشین خود محو نموده بعالم آشکار ساختید\nکه ملت افغان در مهد حریت و شهامت پرورش یافته\nمتحمل زیر دستی کسی نمیشوند وحیات جبون را نمی پسندند\nو در سر ناموس ننگ جان می سپارند این روز فیروز را\nکه یگانه خون بها شماست ملت عزیز میشمارد و در صیانت آن\nرویه شما را سرمشق خود ساخته در مقابل جزئی صدمۀ که ازین\nرهگذر متصور باشد سر بکف دارند.\nای سربازیکه آخرین گلوله خود را برآر دفعه از وطن بطرف\nدشمن آتش زدی و در دم واپسین بیاد وطن و کهسارش\nجان سپاریدی تو آن عنصر پاک وطنی که امروز ملت بتو"}
{"book": "adl0114", "page": 191, "text": "١٨٢\nو فداکاریت افتخار میکند.\nای ملت با شجاعت افغان شاد بزید و این روزها قدر\nبدانید که ارواح آن شهدامانند فرشته های رحمت\nبه نسبت شرافت امروز که از قید اجانب رهیدید تبریک\nمیگویند.\nفصل (١١) شین معجمه\n* شیرعلی غزنوی *\nاصلش از غزنی است ولی تماما روزگار حیات شاعر یش\nدر هرات سپری شده چندی معاون روزنامه و فعلاً\nدر یکی از دفاتر مالیاتی به امور دیوانی اشتغال می ورزد.\nطبعی جوان و سلم تیز دارد در نظم و نثر تعقیب\nنویسندگان عصر حاضر نموده و الحق آثار خوبی هم از خود گذاشته ا\nاز آثار قلمی او ناله های شبانغیش معروف است و اکثر\nزیبا"}
{"book": "adl0114", "page": 192, "text": "۱۸۳\nغزلیات او نیز در روز نامه بطبع رسیده.\nعمرش به ۲۵ سال - بالغ می شود\n(غزل)\nهر گل احمر که در بهار بر آید\nقطره خون دل فکار بر آید\nخاک چو ممزوج خون بی گنهان است\nسرخ ز موج ہوا غبار بر آید\nاز ستم روز گار خون دل سنگ\nدانه یاقوت آبدار بر آید\nدر اثر باد بید سرخ چو لرزد\nضجه جان سوز شاخسار بر آید\nنی چو ز خون قتیل ریشه کند تر\nاز جگرش ناله های زار بر آید"}
{"book": "adl0114", "page": 193, "text": "۱۸۴\nاز ید ناکام مهوشان ته خاک\nهر گل رنگین بیادگار برآید\nمدفن اجداد و جا زنده گی ما\nمستقل ار نیست نه اقتدار برآید\nاز می گلرنگ اجتناب نمایم\nخون خورم ار لذتی ز نار برآید\nبلند گشته بعالم لوای حضرت عشق\nجهان علم هنر می پرد بقوت عشق\nرسیده مژده ز بی سیم دل گریبان\nکه می تراود از و التذاذ صحبت عشق\nحلوای عشق دهد پیر را قوای شباب\nبجسم مرده رسد زندگی ز نسبت عشق\nبگذف"}
{"book": "adl0114", "page": 194, "text": "۱۸۵\nبطوف شمع چو پروانه سوخت پروا نیست\nفغان و ناله بود عیب نزد غیرت عشق\nگہی حیات و گهی مرارت مرگ\nچنین همی چشم از جام دوست لذت عشق\nعلاج زخم جگر را نجوییم از دکتور\nرسد چونیش ز انجکسیون صحت عشق\nپس از خزان وطن بوستان ملی را\nبگو که خون دمد از جس کل بتربت عشق\nمجسم است درین سینمار سوم عجب\nچو انعکاس کند فلم های حکمت عشق\nیکی ز قوم اگر در خیانت آموزیست\nعدوی جامعه نیامدش سیاست عشق\nمل از وحدت آمال میرسد به کمال"}
{"book": "adl0114", "page": 195, "text": "۱۸۶\n\nترقی وطن از جوشش محبت عشق\n\nوحش و طیرند در خور جان\nپاس لطف ترا بجا آرند\nخدمت نوع باعث حرمان\nزآنکه اندر عوض جفا آرند\nاکثرانه آدمی فقط شیطان\nبزبان یار و در عمل مارند\nصنعت افزوا رفاه ابد\nنیک انیک باش بد را بد\nروز عید از نفاق عشم گردد\nخوش همه روزت از منافق نیست\nبجد خصلتی چو صنم گردد\nشیوه اخوت موافق نیست\n\nالفت"}
{"book": "adl0114", "page": 196, "text": "۱۸۷\n\nالفت درستان چو کم گردد\nکمتر از نوع ناموافق نیست\nعید ما کو بهار ما بکجاست\nعمل مسلم حق طریقه راست\nفاسق و کاذب ظلوم و جهول\nاز لباس ملوک عریانیم\nمفسد و خائنین وحشت خول\nوحشیان نژاد انسانیم\nاز خدای فلان و بند پول\nدزد و خونریز و خانه ویرانیم\nکار ما یا بدارد شادونق\nقرب حکام و پایمالی حق\nعمل چاوسکر اوست حرام"}
{"book": "adl0114", "page": 197, "text": "مضعف قلب و منبع علل است\nآفت اقتصادیات عوام\nغارت مال و ثروت ملل است\nمیرود تازگی ز حسان تمام\nشر بسر برد ماغها خلل است\nپول ملت حریف شیرینیش\nوز ظروف فلزی و چینیش\nدود چرس از بسینه ما وا کرد\nدل اگر سنگ باشد آب کند\nدر بمغز که وی سر جا کرد\nخانه عقل را خراب کند\nهمه را یاده گوی و رسوا کرد\nخودش روح را کباب کند"}
{"book": "adl0114", "page": 198, "text": "۱۸۹\nبنگ و معجون حشیش و ناص و تنباک\nخصم عقلند و جمله زهر هلاک\nاز ثواب معانی قرآن\nغافل و بی نصیب و بیخبریم\nجمله از بخل و سود قصد گان\nدشمنان حیات همدگریم\nعادت ما اذیت است و زیان\nهمه آماده گان شور و شریم\nجنگ اسلام را غزا گوئیم\nخوردن خون شان روا گوئیم\nنفع اگر در خیانت است و دروغ\nدر گذرگان اساس بی شرفی است\nانکه در بام راستی زد بوق"}
{"book": "adl0114", "page": 199, "text": "۱۹۰\n\nلازم طرد و حبس و برطرفی است\nبصداقت اگر نباشد دوغ\nباش قانع که مشرب حنفی است\nبدکنی بد بجانمان تو باد\nحسن اخلاق یار جان تو باد\n\nشعر\n\nجناب معصوم خانی ژنرال قونسل سابق دولت علیه ایران در هرات.\nفقط به خواهش خود او همان اشعاری را که در زمان توقف خود بهرات سروده و آن ها را ثمره آب و هوای این سرزمین میداند در اینجا درج مینمائیم ورنه مطلب ما از تدوین این مجموعه تنها شعرای هراتی ماست."}
{"book": "adl0114", "page": 200, "text": "۱۹۱\nاین است که اشعار آقای شعله را فرزند تاثیرات محیطی هرات\nدانسته و ازین حیث یک نمونه از آثار آن فاضل محترم را\nبیادگار طبع سرشارشان در اینجا نوشتیم\n(غزل)\nمن و تو و قدح باده و شب مهتاب\nبگوشۀ چمنی خوش بود شویم خراب\nتو در کنار من افتاده مست باده بدست\nمرا به سینه دل از آتش غمم تو کباب\nمن و تو در تپ و تابیم هر دو دانی چیت\nمن از دو نرگس مست تو از دو جام شراب\nجهان شود همه روشن اگر به نیم شبی\nبگیری از رخ چون آفتاب ماه نقاب\nشنید این غزلم یار زیر لب میگفت"}
{"book": "adl0114", "page": 201, "text": "۱۹۲\nغ م گر که شعله به بیند چنین شبی در خواب\nغ ل پیرم و عشق ای جوان بروی تو دارم\nدر دل افسرده آرزوی تو دارم\nبی تو ندانم شب و روز و بخاطر\nاینهمه آشفتگی زموی تو دارم\nکرده نهان کنج عشق بر دل ویران\nبسته فرو لب ز گفتگوی تو دارم\nگر همه خوبان شوند جمع به یکجای\nاز همه سیرم نظر بسوی تو دارم\nنیست مرا دیدن آرزوی جوانی\nغیر یکی آرزوی روی تو دارم\nمستی و عشق و جنون و رنج و ملامت"}
{"book": "adl0114", "page": 202, "text": "۱۹۳\nجله از ان چشم فتنه جوی تو دارم\nحریت اشعار نغز شعله شنیدن\nاز لب شیرین بذله گوی تو دارم\nشب تا سحر به پیش جمالت بپا چو شمع\nسوزم ز جور سر بدهم از جفا چو شمع\nدر بزم عشق سوخته در دم نمی زنم\nدر پیش کس ز قصه چون چرا چو شمع\nسر تا بپا بسوزم و با چشم اشکبار\nافتاده ام بزحمت این ماجرا چو شمع\nشبهای تیره ز آتش عشق تو تا بصبح\nباید تمام سوخت سر تا بپا چو شمع\nچون شعله سوختم همه شب را و در سحر"}
{"book": "adl0114", "page": 203, "text": "۱۹۴\n\nخاموش گشته ایم زباد صبا چو شمع\n\nفصل (۱۲) صاد مهمله\n(صارمی)\nاحمد قلیخان صارمی در هنگام ملوک الطوایفی هرات یعنی\nدر میانه های صد دوازدهم هجری یکی از رؤسای طایفه ایماق\nبوده در قلعه نریمان تولد و در روضه شیخ احمد جام که صارمی\nخود را از عشیره او معرفی میکند دفن گردید.\nصارمی کتابی در تذکره شعرای قرون اخیره نوشته\nو نام آنرا میکده گذاشته است.\nاین کتاب از حالات میرزا بیدل شروع نموده\nبه شعرای معاصره صارمی خاتمه می یابد.\nاگرچه در تشریح احوال شعرا بیشتر به پیراستن عبارات\n\nسجع"}
{"book": "adl0114", "page": 204, "text": "۱۹۵\nتسبیح و تقفیه کلمات پرداخته ولی با آن هم بر اشعرای\nقرن اخیر کتاب میکده بهترین کتابی شمرده میگردد ولی\nافسوس که تا هنوز تحت طبع نیامده است.\nما امیدواریم جناب محمد ابراهیم خان آقا این اثر تاریخی\nدودمانی خود را به آینده قریبی به طبع برسانند.\nصارمی خودش نیز طبع رسائی داشته غزلیات خوب\nو رباعیات نغزی نوشته است.\nدر قصاید نیز دست زده و قصیده های خوبی هم دارد\nاینک برآئینه این چند سطر از آثار او را که ذریعه آقای\nمحترم محمد ابراهیم خان نواسه هوشمند و فاضل او\nبدست آورده ایم در اینجا درج مینمائیم.\nقصیده که در مرثیه خواهر فاضله خود محجوبه شاعره سرائیده است\nمن بودم انیز دانشمند و فرزانه خواهری"}
{"book": "adl0114", "page": 205, "text": "۱۹۶\nدر مشرق کمال درخشنده اختری\nدر بوستان عزّ و نسب سرو کشمری\nدر آسمان فخر و حسب ماه انوری\nاندر حریم قدس حیا پیشه مریمی\nبر جمله عفاف و فاکیش هاجری\nصدیقه صدق و فاطمه طینت زبیده\nبلقیس خوی آسیه سیرت نکو قری\nمشکوی شعر را سخن آرای مخفی\nبستان فضل را چمن آرای عبہری\nدر نجل جهل و سیرت ناپاک مفلسی\nدر علم و حلم و فهم و فراست توانگری\nکلکش ز مطلع خط و انشا عطاردی\nطبعش ز درج عقل گرانمایه گوهری"}
{"book": "adl0114", "page": 206, "text": "محجوب در سرادق عصمت ز چشم دهر\nطالع زبرج فضل چو مهر ز خاوری\nاندر حساب رمل محیطی هندسی\nدر فلک بحرهیأت تقویم لنگری\nخورشید بر صباح زرأی منیر او\nمیکرد کسب نور چو از خواجه چاکری\nماه از پی رساندن صیتش بهر طرف\nمیشد روان بسیر سفر چون کبوتری\nکیوان بدیده بانی درگاه عصمتش\nچون هندوی که پاس ندارد ز منظری\nبرجیس میکشد ببر در ششم فلک\nاز بهر درک صحبتش از شوق چادری\nبهرام ترک خوی بقصد حسود آن"}
{"book": "adl0114", "page": 207, "text": "۱۹۸\n\nچون چاکران ستاده بکف تیغ و خنجری\nناهید میرود پی فخر او سحر\nاز نظم دلکشش غزل روح پروری\nتیر دبیر از سر اخلاص مینوشت\nز اوصاف خلق فہم معانیش محزری\nبودش بہرانا مل فرخنده صد ہنر\nالحق کشاده بد بجهان از ہنر دری\nہر چند در کمال و خط و شعر و ہوش و عقل\nچون آن نداد چرخ کہن یاد دیگری\nناگاه جیش مرگ نمودش ز من جدا\nمن ماندم و مصیبت آن دست برسری\nاین جور خود بخویش نمودم کزا بلہی\nدادم فرشته را بکف دیو منظری"}
{"book": "adl0114", "page": 208, "text": "۱۹۹\nبدر ای پس فطرت و بدکیش و سست عهد\nدون طبع سفله خصلت و ناپاک کافری\nمردان بود که مردی نامش بود که هست\nبه از کلاه مردم نامرد معجری\nکی از خصال او بتوان شمه بیان\nعمری اگر سیاه کنم لوح و دفتری\nالقصہ رفت از جگر چاک دل فکار\nآن مهربان ز جور چنین جورگستری\nناچیده از حدیقه کام دلش گلی\nناخورده از بهار جوانیش نوبری\nشد آن شهید زہر جفا در ریاض خلد\nمونس بحوریان و من و دیده تری\nروزم چو شب سیاه دهم سرد و چهره زرد"}
{"book": "adl0114", "page": 209, "text": "هر لحظه ام بخنجر ازین غصه خنجری\nاز فوت آن چو باغم و زاریست کار خلق\nتاریخ یافتش غم و زاری بخنجری\nپس چاره غیر صبر و شکیبا نباشدم\nاز قسمت سپهر و جفای ستمگری\nدر روز حشر شافع یوم النشور باد\nاندر میانه من و آن سفله داوری\nایدل چرا کنی گله از خلق و از سپهر\nدادند از ازل چو بهر کس مقدری\nاین بود قسمتت که خوری غم کشی جفا\nکس نیست پیش قسمت او منطقری\nتا هست روزگار جفا بود کار آن\nتنها تو نیستی ز جفایش مکدری"}
{"book": "adl0114", "page": 210, "text": "۲۰۱\nنبینید مردمان که در ایام هر یکی\nاندر و فاز محتبه رعناست کمتری\nمعدوم گشت مردم و مردی چنانکه نیست\nامروز در زمانه از ان هیچ مهتری\nمنسوخ شد مروت از انسان چنانکه نیست\nافزون نه آب خون برادر برادری\nفرزند را بکار پدر نیست شفقتی\nنبود بمادری زسر لطف مادری\nکنج قناعتی و گدائی و خواب امن\nخوشتر ز تاج افسر و محمود سنجری\nدرویشی و نیم نان جوین در کجا خرد\nغم آنقدر که رنج کشد کیمیا گری\nبکموی از سرت نشود کج اگر نهی"}
{"book": "adl0114", "page": 211, "text": "۲۰۲\n\nکام توکلی چو تو در کام اژدری\nای کامگار و بر خداوند مال و جاه\nپندی دهم اگر کنی از بنده باوری\nدل در جهان مبند که این زال پرفسون\nهر روزی از فریب نشیند بشوهری\nتا کی زبخل در پی گنج و دفینه\nتا کی زحرص در هوس اسپ و استری\nتا کی بجمع مال کسان همچو کعبتین\nدر تخت تخته بزد حوادث به ششدری\nزان گفت زنان شنید که نبود بیاد حق\nبهتر هزار بار اگر گشنگی و گری\nبازوی تن قویست بچنگ آر گنج علم\nکز دین بکند شیر خدا در نو خیبری"}
{"book": "adl0114", "page": 212, "text": "۲۰۳\nنگوز در آب و ی شریعت کز افتخار\nشاهان نهند سر بکف پای قنبری\n........\nتاریخ این قصیده ز هجری است بعد الف\nخمسین و خمس با ماتین ار تو بشمری\n(غزل)\nبدست آمد زمام از دولت عقل رساکم کم\nشود از دام مرغ زیرک افتاد زیاکم کم\nتوان با دام الفت مرغ دانا را نمودن صید\nتبسم میکند بیگانه گان با آشنا کم کم\nبرو می خور ریا کم کن کزین شیخ ریا پیشه\nبگردون میرسد بوی ریا از بوریا کم کم\nز لطفم پیر درد میکش نهانی داد این پاسخ"}
{"book": "adl0114", "page": 213, "text": "۲۰۴\n\nکه در کش آشکاراتی که بر پی اندر یا کم کم\nندانم کاروان دست را منزل کجا باشد\nولی در گوش جان بازان رسد بانگ را کم کم\nمرا گر خون بریزد نرگس مستت چه با کم زان\nز زلف سرکشت خواهم گرفتن خون بها کم کم\nمرنجان صارمی خواطر پی تادیب ہر نا اہل\nکه آید ناسزائی با یقین از ناسزا کم کم\nاین قطعه را راجح به کتاب میکده و خوب گفته\nدر میکده دی دردی کش مست می ناب\nمیگفت ندانسته ز مستی سرو پا را\nز آتش کده و صومعه ره نیست چو هرگز\nای صارمی از میکده جو سر خدا را\nصارمی"}
{"book": "adl0114", "page": 214, "text": "۲۰۵\n\nصدیق\n\nیکی از علما معروف و فضلای محقق این سرزمین جناب قاضی\nملا محمد صدیق خان است که در تاریخ علمای عصر اخیر هرات\nاولین موقع را احراز مینمایند\nعلمی همچون بحر مواج هوشی مانند برق سریع\nطبعی به اصطلاح شعرا بسان سپهر بلند خطی نگفته ارباب\nعشق چون ریحان نوخطان دلکش همه از مزایای\nحقیقی این پیرمرد محترم است که با اخلاق نجیب و فطرت\nبی تکلف او ممزوج شده وجود همچه یک نابغه علمی را تشکیل\nمیدهد\nقاضی صاحب اکثر حصص عمر خود را در کابل گذرانیده\nو در نیوقت بهرات که وطن اصلی شان است بوظیفه\nقضای شرعیه مرفعه در ریاست انجمن ادبی هرات اشتغال"}
{"book": "adl0114", "page": 215, "text": "۲۰۶\nدارند آثار علمی شان پراکنده است مگر تذکره نسوان\nکه از (۱۴۰ نفر) شاعره تازی و فارسی ذکر میکند و هنوز\nطبع نشده.\nاین کتاب بر دانستن احوال شاعرات اسلامی بهترین\nتذکره ایست که تا اکنون باین استناد و صحت تذکره جمع نگردیده\nبقیه آثار نظمی و نثری قاضی صاحب همه بصورت پریشانی\nدر هر جا و بدست هر کس افتاده و خودشان هم از کثرت مشاغل\nبه جمع و تدوین آن موفق نیامده اند.\nقاضی صاحب در نوشتن نظم و نثر هر دو به سلیقه بیدلی\nرفته در نظم تشبیهات مرموز، تلمیحات متلون خیال\nبندی ها مغلق دارد.\nدر نثر نیز بیشتر به پیرایش کلمات و سجع فقرات\nمایل بوده در هر جمله اگر دو کلمه فارسی نویسند باید چار کلمه\nعربی"}
{"book": "adl0114", "page": 216, "text": "عربی درج نمایند و در هر نوشته اگر دو جمله فارسی دارند باید\nسه چار جمله دیگر تضمینات عربی بآن ضم کرده باشند\nاز همه بیشتر در بر آوردن ماده تاریخ که باید طبع شان را\nماشین تاریخ بر آوردن معرفی کرد.\nمثلاً خودم یاد دارم که یکروزی برای کتابی که در انجمن\nادبی هرات می‌نوشتند قاضی صاحب را با اعضای\nانجمن به بر آوردن نام تاریخی کتاب دعوت کردیم\nهیچ فراموش نمیکنم که در ان انجمن اگر دو نفر کدام نامی\nبر آورده و یا نه بر آورده بودند قاضی صاحب بدون\nاینکه سابقه از موضوع داشته باشد در همان آن\n(۲۲ نام) برای تاریخ همان کتاب بر آورده\nبه انجمن عرضه دادند که همه صحیح بودند.\nهم چنین روز دیگری قاضی صاحب برأ تعیین نام"}
{"book": "adl0114", "page": 217, "text": "تاریخی کتاب تذکره نسوان مولفه خودشان تکلیف کردم\nدر سه ساعت ۲۹ نام تاریخی وضع کردند مانند\nریاض شاهی گلشن جوانی شاعرات عارفه\nحرم باغ نکو نشان سخن وری تاریخ عیالها\n۱۳۲۷ ۱۳۲۷ ۱۳۲۷\n۱۳۲۷ ۱۳۲۷ ۱۳۲۷\nو همچنین نامهای دیگر\nقاضی صاحب در سال ۱۲۶۸ تولد یافته و سال\nعمرشان به ۶۴ سال بالغ شده است از آنجا\nکه در نظر داریم آثار قاضی صاحب علیحده بطبع برسانیم\nدر اینجا قرار خواهش خودشان بهمین چند بیتی که در روزها\nجوانی خود نوشته اند اکتفا می ورزیم\nدر زمان شه دریادل خدیو بر و بحر\nعبدالرحمن خان که رشحی باشد از جودش سحاب\nآن ضیا ملت و دین آفتاب سلطنت\nشد"}
{"book": "adl0114", "page": 218, "text": "۲۰۹\nکز فروغ عدل او دارد جهان عهد شباب\nبحر را آنجا که عدلش حکم همواری دهد\nدر شکست طره امواج نتوان یافت تاب\nمد ز جودش پایه نسبت برد دریادکان\nقطره گوهر خیز گردد سنگ یاقوت انتخاب\nهر که کز جام قرب حضرت جامی بدی\nهمچو مینا دل ارباب معنی فیض یاب\nبسکه مضار روتش خورده سیلی هرم\nچین نگرفت ابروی تعمیرش ز موج انقلاب\nنایب والا که می تابد ز نور طلعتش\nمطلع صبح سعادت جوهر صدق و صواب\nاختر فیاض سعد الدین که شد از پاس عدل\nدر سریر حکمرانی هری مالک رقاب"}
{"book": "adl0114", "page": 219, "text": "۲۱۰\nجاه وشوکت را بذاتش نسبت موج و محیط\nصدق را باطینت او الفت گل با گلاب\nاین همایون برکه را تعمیر کردس بچون خست\nتا کند شاداب از کوثر روان جدو باب\nجنداپوری که از وی زنده شد اسم پدر\nخرم آن و دی که موجش وصف دریا در تب\nداشتم غواصی دریای معنی جوش فکر\nتاتامل از صدف آرد بیرون در خوشاب\nسرکشید از جام معنی خضر و در تاریخ گفت\nکو در روح باب بانی ز آب کوثر کامیاب"}
{"book": "adl0114", "page": 220, "text": "۲۱۱\nفضل (۱۳) ضاد\n(ضعیف)\nاز شعرای حاضره هرات و صاحب ذوق ادبی است\nاکثر اشعار او ساده و روان و در حال روانی رونقی\nهم دارد نامش میر عبدالروف خان و به اصطلاح خود\nاو برسم هضم نفس ضعیف تخلص میکند از سادات عظام\nهرات است عمرش از ۵۰ تجاوز مینماید\nاشعار زیادی دارد این چند بیت از انجا انتخاب شد\nآنانکه بر هوای لقای تو خو کنند\nکی نعمت بهشت برین آرزو کنند\nریزند آب دیده از ان عاشقان تو\nتا بیخ دل زگرد هوا شست وشو کنند\nزهد ریا کجا و نماز و نیاز عشق"}
{"book": "adl0114", "page": 221, "text": "۲۱۲\nکاینجا مگر بخون جگر ها وضو کنند\nزخمی که بر دلت ز غم دوست شد ضعیف\nمگذار تا برشته مریم رفو کنند\nقطعه\nدوش رفتم بچمن بهر علاج غم دل\nدیدم افتاده گلی دست بسپر پای بگل\nگفتم ای صدره نشین فلک گلبن باغ\nچون شدی خوار و گرفتار به این پایه دل\nگفت تنها شدم از جمع رفیقان شدم\nدست حسرت بسپر پای ندامت در گل\nرباعی\nگاهی چو گلم ز خویشتن وارسته"}
{"book": "adl0114", "page": 222, "text": "۲۱۳\nگرنچه صفت دلی بخود وا بسته\nگر مغز کنم نهان چو بادام بدل\nظاهر کنمش بلب گهی چون پسته\n\nفصل (۱۴) عین\n(عبدالرحمن عاشق)\nعاشق فرزند رشید تسلیم است حضراتیکه که باین مجموعه اشنایند البته تسلیم را شناخته و از هویت او بطور ایضاح آگاهند ملا عبدالرحمن عاشق در سال ۱۱۳۷ قمری وفات کرده و یکی از شعرای بزرگ و نویسنده گان معروف هرات بشمار میرود\nخواه در غزل خواه در قصیده در تمام قسام شعر آثار قرآنی نوشته و شعله سوزنده تسلیم را"}
{"book": "adl0114", "page": 223, "text": "۲۱۴\nچنانکه شایسته شان اوست روشن نگهداشته است\nدیوان او جمع نشده و اینک با هر قدر که از آثار او\nپیدا کردیم در اینجا درج مینمائیم\nقصیده که برای سردار فتح محمد خان حکمران هرات نوشته\nای زلف پریشیده بران عارض دلبر\nشیطانی و شد طرفه ترا خلد مسخر\nتو دختری حوری و سیه پوش از انی\nمانا که ترا کرده قضا شوهر مادر\nنی نی که فلان نامزد تو بچه غلمان\nاو کرده قضا رخت عزا کرده تو در بر\nیک سلسله کفر هستی و یک طایفه جادو ۱\nدر جنتی و یک دو قدم پیش ترک نه\nچون خضر لبش آب بقا نوش ز کوثر\n\n۱- ربط قافیه مشکوکست و یک رباعی غیر ۱۲"}
{"book": "adl0114", "page": 224, "text": "۲۱۵\nهم بزم مسیحا بشوای مونس یونس\nحاجی صفت از کعبه بزمزم گذر آور\nهی توشه صد ساله بگیر از دهنش بوس\nهی از دهنش گیر همی قند مکرر\nگل دزد شو از جوشن گلستان لطافت\nدزدیده از ان نرگس جادوی ستمگر\nکان ترک ستمگر اگرت دزد بگیرد\nدر تن زنداز لشکر ترکانت به خنجر\nهی جانب مشاطه کشد موی کشانت\nمشاطه ترا در عوض دست برد سر\nبر مذهب زردشتی و بر ملت جادو\nگه مهر کنی سجده و گه شعله آذر\nاز سر بنه این ظلم و تطاول که ز دلتفت"}
{"book": "adl0114", "page": 225, "text": "۲۱۶\nنالم برد آواز جهاندار فلک فر\nشاها ملکا دادگرا بنده داعی\nیک عرض همی دارد و بس موجز و مخطر\nیکهفته ازین پیش که این نغز چکامه\nگفتم بمدیحت همه چون قند مکرر\nدر بزم تو خواندند و ستودی و ستودند\nاشخاص سخندان و سخن سنج و سخن ور\nگفتند به تحقیق که دزدیده فلانی\nکاین معنی خوش نیست ازین صورت منکر\nبرهان طلبیدند ز من اینک و برهان\nشد قند مکرر بدیگر بار مکرر\nتا چرخ چسان سیر کند بر من مسکین\nتا بخت چسان یار شود بر من مضطر"}
{"book": "adl0114", "page": 226, "text": "۲۱۷\n\nبا لطف و عنایت کندم میر فلک جاه\nیا قهر و سیاست کندم شاه مظفر\nتا آب و هوا ممتنع است اینکه به افسون\nاین سوده بهاون شود آن بسته به چنبر\nچون آب روان حکم تو پیوسته بهر بوم\nچون باد دوان خصم تو سرگشته بهر در\n\nاز قصیدۀ فوق مسلم میگردد که طبع بلند عاشق بنابر انشاد\nکدام قصیده که قبل ازین سرائیده بود و آن را در باریان\nشاه حل بسرقه کرده بودند رنجیده و متعاقباً این قصیده را\nبجهت ابراز قوت ادبی خود سرائیده است تا بتواند\nمخالفین خود را به این جواب دندان شکن شکسته\nو هم موقعیت خود را در انظار ثابت گرداند"}
{"book": "adl0114", "page": 227, "text": "۲۱۸\nاز غزلیات\nآن پریرو که برو پرده نازی دارد\nعین خوبی ست که مژگان درازی دارد\nدل کبوتر صفتش صید شود کان شه حسن\nمژه گیرنده تر از چنگل بازی دارد\nناز زیباست به آن حور پری رو که مدام\nجان ابرار بران ناز نیازی دارد\nفتوی عشق چو جویا شدم از مفتی شرع\nگفت اگر طبع و ہوانیست جوازی دارد\nنزد عارف بحقیقت بخدا پیوسته ست\nهر که با روی بتی عشق مجازی دارد\nزاہد خام طمع پی نبرد با مقصود\nخالی از صدق دل از رزق طرازی دارد\nبغیر"}
{"book": "adl0114", "page": 228, "text": "۲۱۹\n\nهست شایسته ایمان حقیقی عاشق\nکه به ابروی تو پیوسته نمازی دارد\nشعرا هر کدام بیادگار روزهای جوانی خود حسرتی\nنموده و آن دوره پر سعادتی که در ایام صبا و شباب\nسپری کرده اند با یک نوعی بیان مینمایند اما به بینید\nعاشق آن دورهی را که با معشوقه طناز خود در یک\nمکتب بوده به چه طور یک لطافت ادبی حکایت میکند\n\nیاد روزی که من و یار بمکتب بودیم\nجفت در پهلوی هم همچو دو کوکب بودیم\nبیکی تخته من و یار سبق میخواندیم\nبیکی تخت همه وقت مرتب بودیم\nبفلک پای من و ساعد مه یکجا بود\nهر دو از سطوت استاد معذب بودیم"}
{"book": "adl0114", "page": 229, "text": "۲۲۰\n\nکودکان گر متحیر شدی از شوخی ما\nلیک اندر بر استاد مودب بودیم\nطفلکان را چو معلم ره دین پرسیدی\nعاشق و دوست بیک ملت و مذهب بودیم\n\n(چند بیتی از مثنویات او)\nبه ان سرمه که در چشم تو ره کرد\nمر اروز و ترا چشمان سیه کرد\nتو از راه آمدی چابک و سرمست\nمن از آواز پایت رفتم از دست\nبمن گفتی بزیر لب سخن ها\nبه بلبل یاد دادی از چمن ها\nسخن ها سر بسر مهر و وفا بود\n\nآری"}
{"book": "adl0114", "page": 230, "text": "٢٢٦\nپری میگردید از روی دریا بود\nولی بودم من از یاد تو مدهوش\nسخن ها را همه کردم فراموش\nچو باهوش آمدم وقتی من مست\nقدح بشکسته ساقی رفته از دست\nپری از شیشه دیوانه بگشته\nمنور شمع از کاشانه رفته\n\nعزیزی\n\nملا محمد عزیز خان غوریانی جغتائی مرحوم یکی از علما معروف\nو ادبا مدقق هرات است در سال ۱۲۸۵ هجری غوریان\nتولد یافته و در سال ۱۳۴۱ وفات یافته است\nاکثر حصص عمر شان به تدریس و یک حصه هم به امامت"}
{"book": "adl0114", "page": 231, "text": "۲۲۲\nچار باغ شاهی سپری شده در ادبیات هرات یادگاری\nخوبی از خود گذاشته است\nطبع شعری او رسا و اکثر اشعار او برانگیختن\nقوای جامعه نسبت به علایق مذهبی بوده و الحق\nدرین موضوع ناله های جان سوزی هم کشیده است\nوضعیات اخلاق ستوده و شجاعت های ادبی\nاورا البته از آثار او مسبوق میگردند\nغزلیات شان جمع نشده این چند سطر از نزد\nپسرشان جناب ملا محمد عظیم خان باز یافت شد\nای آفریده کار جهان حال ما ببین\nدشمن ستاده بر سر میدان ز بهر کین\nشادند دشمنان تو و دوستان غمین\nشادی مده بدشمن و خواری باهل دین"}
{"book": "adl0114", "page": 232, "text": "۲۲۳\n\nیارب بحق شاہ رسل ختم مرسلین\nدارند اتفاق که دین را بهم زنند\nبر صفحہ صحیفه قرآن رقم زنند\nبر خاک پاک احمد مرسل قدم زنند\nبرخانہ خدای صلیبی علم زنند\nای کردگار ما نگذاری تو همچنین\n\nای اہل دین ہمہ یکجان و تن شوید\nچون جسم در جهان تمام بیک پیرہن شوید\nچون عالم مثال بهم هم وطن شوید\nچون گل تمام صف به صف اندر چمن شوید\nدود از دمار کفر کشید هم چو سابقین\n\nای شافع جزا تو به بین حال زار ما\nاستاده دشمنان که برارند دمار ما"}
{"book": "adl0114", "page": 233, "text": "۲۲۴\n\nعذرم پذیر وگوی که ای کردگار ما\nقدری کن از خزاین رحمت نثار ما\nدلدل سوار روز هجا را تو برگزین\nاز خواب باز خیزد و عدو را ذلیل کن\nبر دشمنان خود تو جهان و ونیل کن\nبشکن صلیب و بت شکنی چون خلیل کن\nیا امر بر برادر خود جبرئیل کن\nتا همچو قوم لوط کند بخشش از زمین\nآخر صحابها چه ستمها کشیده‌اند\nبر خار و خاره پای برهنه دویده‌اند\nفردوس ابهد یه جانها خریده‌اند\nتا بر مراد و مقصد خود ها رسیده‌اند\nرحمت برآل پاک و باصحاب طیبین"}
{"book": "adl0114", "page": 234, "text": "۲۲۵\n\nدوشم بگوش هوش ز غیب این ندا رسید\nوقت ظهور مهدی دین هدی رسید\nالطاف لطف بیحد و بی انتها رسید\nشد سبز گون جلباب نضار الورا رسید\nگفتند مرحبا ملکوست مقربین\n\nیاد آورید آنکه خبر داده است اله\nاندر کلام خویش بسردار انبیا\nدینت بمن سپار که میدارمش نگاه\nتو بر مراد خویش بر و سوی خوابگاه\nهرگز غمش مخور که منم خیر حافظین\n\nخواهی عزیز من که عزیز خدا شوی\nمحفوظ ظل عاطفت کبریا شوی\nاز شر نفس خویش رهی بی ریا شوی"}
{"book": "adl0114", "page": 235, "text": "۲۳۶\n\nدر کل وجود خود چو در با صفا شوی\nجان کن نثار خاک پی هر وان دین\n\nعبدالکریم خان احراری\nیکی از منوران باهوش و فضلای دانشمند قرن حاضر\nهرات آقای عبدالکریم خان احراری است.\nمشارالیه ۳۵ سال خویش در حوضه خدمات\nدولت داخل شده و فعلاً نیز اداره امورات خارجی\nهرات را می نماید.\nفکری دارد روشن و نثر دارد عالی، از روزی که قلم را\nبدست برداشته تا اکنون ببازوی نشریات علمی و اخلاقی\nخود خدمات مهمی را برای پیشرفت مقاصد مشروع جامعه ابراز\nکرده است."}
{"book": "adl0114", "page": 236, "text": "۲۲۷\nو از اینجاست که تاریخ قرن اخیر هرت خاطره های اکه این جوان\nهوشمند گذاشته فراموش کرده نمی تواند (ماخذاثار قلمیه اوست)\nلزوم وحدت ملی*\nمن در زاویه های تنهایی که به افکار متراکم مانند سحاب در شبهای\nدر بستر حیرت بعالم خیال وخواب افتاده و روحم جانب محیط\nخودمان و جامعه وطن عزیز در پیچ و تاب بود میخواستم بدانم\nبوحدت ملی چه وقتی نایل و بزمینه ترقی و تکامل که عبارت از وحدت\nفکر و اخلاق و آداب عمومی است چه زمانی متوصل خواهیم شد.\nاینجا هر چند بدیده حیرت و حقیقت دیدم و چاره های متعدد\nسنجیدم وصول باین مقصود دیر زمانی میخواهد و زمانی را بانتظام\nاین مقصد می شاید چه در هر جامعه که تعدد قبایل و تفرقه خصایل\nزیاده تر است ایجاد عادات به طرز وحدت دمویها مشکلتر\nپیداید ـ میتوانیم بیک نظر سطحی تصدیق نمائیم که علاوه بر تشتت"}
{"book": "adl0114", "page": 237, "text": "۲۳۸\n\nعادات محلی که مختص بهوا و آب خاک مقام است ، خصایل\nقبیله‌های قومی هم تحکیم تخلف نظریات و عادات را\nنشان داده ـ و لهذا همان طوریکه عارف شهیر شرق میفرماید\nسعدی بروزگاری مهری نشسته بر دل\nبیرون نمی‌توان کرد الا بروزگاران\nدفع شاخه‌های متعدد عادت که از دیر زمانی در روحیات\nعموم ریشه انداخته و پیمودن یک راه سعادت و نظریه‌هایی\nکه از روح وحدت و صفائیت باشد مدتی میخواهد قدما\nفوق العاده ضرورت مینماید.\nاینهم شبهه نیست که در افغانستان دیانت حقه اسلامی\nخط مشی عموم را واحد ساخته اما در اثر تفرقه عادات\nنمی توان از تخلف روحیات ملی انکار کرد و ضرر ہا ئیکه\nاز افکار مختلف و مسالک متعدد دیدیم و کشیدیم است"}
{"book": "adl0114", "page": 238, "text": "۲۲۹\n\nآفتابی\n\nباری موسس وحدت ملی چه میتوان شد - بعد از همه\nگونه فکر و اندیشه جز تعمیم علم و عرفان که پرد گرام\nواحد و اصول صحیحه باشد و جنبه عمومیت بگیر این مشکل\nدیگر حل شدن ندارد و به استثنا در تعلیمات جامع که فقط\nبمفاد العلم فريضة على کل مسلم ومسلمة بعض دون\nبعض نباشد، بدیهی است رفع این تفرقه و دفع تشتت\nعادت غیر ممکن است بوجود آید، می توان تصمیم کرد\nتا وحدت ملی هم نباشد زمینه به اصلاحات و امید برآ\nترقیات مملکتی حاصل نیست ، باید گفت که تعمیم علم\nو تعلیم صحیح موجد وحدت ملی است ، و وجود این وحدت\nدر مملکت عزیز ما موجب نشو و ارتقاء تکامل حقیقی است انتها\nگاهی که به شعر مشق مینماید یاد داشت های خوبی می نویسید\nد ازان جمله است."}
{"book": "adl0114", "page": 239, "text": "۲۳\nقضا ما را به بیداد آفریده\nفلک ترتیبی از ما بریده\nشب و روز کسان در کار باشد\nپی اندیشه و کردار باشد\nنصیب ما چه نحشی واژگون است\nکه ایجادش بخون غرفه بخون است\nندار درنگ بهبودی گل ما\nفتاده بار مشکل بر دل ما\nبشر امروز در صلاح خویش اند\nسران ما همه در فکر ریش اند\nچرا ای عدل از مائی گریزان\nتو ای شفقت با شو هم نمایان\nجهان یکسر لباس صنع پوشند"}
{"book": "adl0114", "page": 241, "text": "۲۳۶\nحیات شمردن بهتر است تا در قطار شعرا زیرا مقام قوای\nعملی استعداد او در ان بلندتر است از شان\nادبیت و شاعری شان ولی با این هم اشعار خوب\nو غزلیات همواری دارد و توانسته است بوسیله\nشاعری نیز مقام ارثی پدر مرحوم خود را احراز نماید\nچون توانم شکوه از بی مهری گردون کنم\nچند اندر فکر بیش و کم جگر پر خون کنم\nچون حریف پنجه تقدیر تدبیری نشد\nزان به نیروی توکل طبع را موزون کنم\nهر چه از نیک و بد دوران رسد بر حال من\nبر قضا محول و حمد حسابن بیچون کنم\nگر نصیبم نیل آمال ضمیرم نیست نیست\nقد رو سد بومن مخالفت های در ان چون کنم\nباری"}
{"book": "adl0114", "page": 242, "text": "۲۳۳\n(رباعی)\nآنم که نه حاصل و نه کشتی دارم\nنه کاره به کار خوب درشتی دارم\nچون دور ازان بیاد آن مشغولم\nدر دوزخم و طرقه بهشتی دارم\n//\nآنم که نه رتبه نی مقامی دارم\nنه چشم بجود خاص و عامی دارم\nاز کد یمین و زرع مملوکه خویش\nصد شکر که قوت صبح و شامی دارم\nبه تقریب مقدم جناب جلالتمآب مرحوم محمد سلیمانخان\nنایب الحکومه هرت سروده است.\nـ"}
{"book": "adl0114", "page": 243, "text": "۲۳۴\n\nای خرم از قدوم تو گلهای مملکت\nزانفاس روح بخش تو احیای مملکت\nغرست رضای خالق و مخلوق شهریار\nمستحکم است زمین سه بناهای مملکت\n\nعیشی\n\nنامش عبداله تولد در شهر مینو بهر قندهار و در اوایل شباب به شهر هرات آمده از مدت سی سال است که در اینخطه پاک مقیم و بسر میبرد سن وی قریب به چهل و هشت سال است در اول ورود به هرات به شغل کتاب فروشی مصروف پس از چندی بخدمات رسمی هم شمولیت ورزید و در اول استقلال دولت علیه افغانستان در اول اعتلاء علم استقلال دولت علیه متبوعه در تاشکند مومی الیه سکرتیری"}
{"book": "adl0114", "page": 244, "text": "۲۳۵\nجنرال قونسولگری آنجا مقرر و بعد از چهار سال خدمت مستعفی\nو حالا چون سایر رعایا زیست مینماید دیوانش بچهار هزار\nبیت میرسد\nدر فکر رسا باش نه تقلید من آموز\nتنویر خیالات بتاریک تن آموز\nدر عشق وطن یکدو سخن جا نمن آموز\nنی شعر سرا باش نه ربط سخن آموز\nجہدی کن از بہر وطن علم و فن آموز\nامروز زاز ہار صنایع شده دوران\nبا آن ہمہ پژمرده گی خویش گلستان\nیک سطر ازین لوحه عبر تکده بر خوان\nاز بہر لب لعل بتان چند کنی حسان\nرو کندن جان از برای وطن آموز"}
{"book": "adl0114", "page": 245, "text": "۲۲۶\n\nگه عارض خورشید خدان ساخته ات محو\nگه در غم شمشاد قدان بگذری از صحو\nاین تا همه از خبط دماغت بهر سحو\nدر نقطه موهوم دهان چند شوی محو\nدر پیچ مپیچ این سخن خوش زمن آموز\n\nتا چند ندانی که خردمند جهان کیست\nکورشته راحت به بنی نوع تو ان ریست\nعالم همه بیدار و ترا خواب کران چیست\nدر حسرت بالا بتان چند توان زیست\nرو صنعت بالون ببالا شدن آموز\n\nدیروز جهانی باشارات تو غافل\nامروز بافتاده کمیت بسته محافل\nهشدار که فرداست چه آید بمقابل"}
{"book": "adl0114", "page": 246, "text": "۲۳۷\nاغیار ببین در چه خیالند و تو غافل\nای یار تو هم غیرتی از ما و من آموز\nعیشی دل بیدار کمالات سپندت\nآخر به جهاند ز مضیقات سمندت\nهر چند بجائی نرسد سوز سپندت\nای دل طرب اندوز سخنهای بلندت\nمستغنی ازینگونه سخن با من آموز\nای همنفسان محنت بسیار ببینید\nما بیخبر و خلق خبردار ببینید\nاطوار جهان ای ذوی الابصار ببینید\nای هموطنان کوشش اغیار به بینید\nما غافل و ایشان همه بیدار ببینید"}
{"book": "adl0114", "page": 247, "text": "۲۳۸\n\nآخر نه شما ملت با فهم و ذکا ئید\nاواره ز سر منزل مقصود چرائید\nبی پرده توان گفت که در فکر خطائید\nیکبار برین غفلت خود چشم گشائید\nما خواب و جهانی همه بیدار نه بینید\nتا چند خوری گول ز منصوبه شناسان\nبا خویش بجنگید و ز بیگانه هراسان\nدر نزد ملل در چه شمارید بد نیسان\nغیرت بنمائید که مشکل شود آسان\nهمت بگمارید چه دشوار به بینید\nیکچند که در دور هنر نام کشیدید\nتا مشرق و مغرب به بیک کام رسیدید\nاز غفلت خود اینهمه ناکام خزیدید"}
{"book": "adl0114", "page": 248, "text": "۲۳۹\n\nگر در اتمی حالت اسلام ندیدید\nاحوال من و طرۀ دلدار ببینید\n\nعیشی اگر از لوحه عبرت بدلایل\nاز نکته صنعت نکنی حل مسایل\nامروز ببازار ترقیت چه حاصل\nدر و دل صد پاره مستغنی بیدل\nاخبار بخوانید و باخبار ببینید\n\nعبدالعلی شایق\n\nاز میرزاده گان گازرگاه شریف و یکی از شعرای\nبا علم و صاحب ذوق هرات است عنوان ادبی خود را\nشایق نهاده و به این حیث گویا قرابت ادبی با آقای\nشایق کابلی پیدا نموده است."}
{"book": "adl0114", "page": 249, "text": "غزلیات خوبی دارد ولی با وجود این طبعش مایل\nبه تعقیب سبک قدماست.\n\nمدبری کا یام زهر فرقتش در کام ریخت\nاز نهادش وضع صبر و شیوهٔ آرام ریخت\nماه من تا در ره بی ننگی نامی دو قدم\nاز حیا ننگ آب گشت و آبروی نام ریخت\nطوطی طبعم ز نطق افتاده از سر کوب دهر\nگوئی انیهم شیشه های روغن بادام ریخت\nیار با من آشنا ناگشته شد یار رقیب\nمیوه امیدم از شاخ محبت خام ریخت\nحسن از روز ازل دام محبت گستراند\nهر نکو روئی که آمد دانه در دام ریخت\nشایق از غفلت مخور تک ثبات از وضع دهر"}
{"book": "adl0114", "page": 250, "text": "۲۴۱\n\nکز پی آغاز دایم صورت انجام ریخت\n\nای که گرید بلبل از هجر تو در گلزار زار\nبی تو در دل خلید از هر گل بی خار خار\nبی مسیحای لب لعلت بود دست طبیب\nبر رگ جان نشتر و بر بسترم مار مار\nای که داری قصد ازار من از تیر مژه\nروی بنما و بچشمم تخم صد پیکار کار\nبسکه با عاشق دگرگون گشته اوضاع سپهر\nیار هم با یار ز اغیار است و با اغیار یار\nزاهدا تا چند داده خلوت اندر انجمن\nتن چو شایق با کسان و دل بر دلدار دار"}
{"book": "adl0114", "page": 251, "text": "۲۴۲\nفصل (۱۵) غیر مجسمه\nغمگین\nمیر عبدالمجید خان در سال ۱۲۵۳ تولد یافته\nو در سال ۱۳۴۳ قمری وفات کرده است تمام\nعمر خود را به امر تولیت و تدریس در مزار سلطان احمد کبیر\nقدس سره گذرانیده است در شعر قدرت خوبی داشته\nو غزلیات زیاد نوشته ولی غزلیات او عشقی و بتصوف\nآمیخته است.\nمرد باید که کند سعی به غم خواری دل\nتا شود مشکلش آسان بمددگاری دل\nبگذرد از سپر چرخ نهم تیر دعا\nگر قدی همچو کمان خم شود از زاری دل\nمخزن سردعا در بدن بنده دل است\nباینجانب"}
{"book": "adl0114", "page": 252, "text": "۲۴۳\n\nپاسبانی شود آن گنج زبیداری دل\nاز کرم شاد نما این دل غمگین یا رب\nتا بسامان رسدم کار زسرداری دل\n\nغلام رسول نیکزاد\nآقای میرزا غلام رسول خان که فعلاً اداره سرکاتبیّت مدیریت خارجه هرات را می‌نمایند یکی از جوانان باهوش و صاحب اخلاق این محیط است.\nبا عمر کوتاه طبع دراز و خامه رسا داشته خطش خیلی خوش و نثرش هم آب و رنگ تازه دارد پسر جناب ملا تاج محمد خان است که ذکرشان در حروف تای این کتاب رفت.\nاین غزلیست که در جواب غزل پدر خود نوشته"}
{"book": "adl0114", "page": 253, "text": "۲۴۴\nتا بر رخ خوب تو ز خوبی اثری هست\nبر هر دل شوریده فغان و شرری هست\nامکان ندهم بر خط فرمان تو چیزی\nتا بر تن این عاشق رویتو سری هست\n... ... ... ... ...\n... ... ... ... ...\nگر دعوت ما را سگ کویت بپذیرد\nدر خانه دل حاضره لخت جگری هست\nگر شربت وصلت نچشیدیم غمی نیست\nجویاره وصل ترا چشم تری هست\nپروانه بیادست بده از سر وحدت\nکاینجا ز غم شمع تو بریان جگری هست\nتا کی زغمت داد کنیم و تو ندانی\nمخفی"}
{"book": "adl0114", "page": 254, "text": "۲۴۵\nهشدار که ما را احدی دادگری هست\nچون زادۀ نیکی غم هجر مخور غم\nزیرا پی هر شام ترا یک سحری هست\n\nفصل (۱۶) قاف\n\n* خواجه قوا جامی *\nیکی از شعرای قرن اخیر هرات و دارای طبع بلندی است\nتقریباً ده سال پیش ازین فوت نموده و در حوض کرباس\nکه مهد پرورش و جای تولد او بوده دفن گردیده است\nقصاید و غزلیات خوبی دارد ولی دیوان او جمع نشده\nاین چند سطر از یک بیاض خطی نقل گردید.\nنهاده از ان تاج بر سر شکوفه\nکه شد هدهد نامه آور شکوفه"}
{"book": "adl0114", "page": 255, "text": "۲۴۶\nبه پرواز آرد پیام پیاپی\nمعلق زنان چون کبوتر شکوفه\nبهار از پی فتح ملک زمستان\nکشیده است لشکر سراسر شکوفه\nنیزک بر سرک صف کشیده درختان\nعلم داده بر دست عرعر شکوفه\nچو زردشتیان چو آزر فروشان\nفروزان نموده است آزر شکوفه\nشده منهزم زان زمستان که هرسو\nز سوسن کشیده است خنجر شکوفه\nورق پهن کرده چو گنجیفه بازان\nشده خم چو پیر معمر شکوفه\nبهر سال تقویم نو می نماید\n\nپیمبر"}
{"book": "adl0114", "page": 256, "text": "۲۴۷\n\nبه اعلان هر خیر و هر شر شکوفه\nعروسیست مستور و زیبا و دلکش\nبسر در کشیده است معجر شکوفه\nدودگاه بر سر فتادگاه بر رو\nچو طفلان گم کرده مادر شکوفه\nعصا بر کف دست و عمامه بر سر\nچو وعاظ بالای منبر شکوفه\nوفا ناید هرگز ز بالا بلندان\nکه دیده بسرو و صنوبر شکوفه\nنه این شد نه آن شد نهادست رخ را\nبپای شه ذره پرور شکوفه\nچو طفل دبستان صحایف بدستش\nکند مدحت شاه از بر شکوفه"}
{"book": "adl0114", "page": 257, "text": "۲۴۸\nچوصیت جلال شهنشاه کشور\nگرفته است هم خشک و هم تر شگوفه\nدرم فرش کرده بهر بوم و برزن\nچو جودی امیر فلک فر شگوفه\nرواج شریعت چنانست بعهدش\nکه افگنده از دست ساغر شگوفه\nعدوی تو افتان و خیزان خدیوا\nچو از صدمه باد صرصر شگوفه\nکف نایب شهریار است گوئی\nدرم بذل کرده بمعبر شگوفه\nچو خلق خوش آصف اعظم اینک\nهری را نموده معطر شگوفه\nنماید"}
{"book": "adl0114", "page": 258, "text": "٢٤٩\nغزل\nای ناگهان خیال تو آمد بسر مرا\nگرداند در بدر چو نسیم سحر مرا\nتر دامنم ز اشک و لبم از فراق خشک\nاین شد نصیب من از لا زخشک و تر مرا\nز ابروی خود بقبله اشارت چه میکنی\nدیگر مساز قبله من در بدر مرا\nاز پا فکنده درد فراقت قوام را\nآئی کی آن زمان که نه بینی اثر مرا\n\nدل در ان دام سر زلف که بازش گیره\nهم چو گنجشک که از پنجه بازش گیره"}
{"book": "adl0114", "page": 259, "text": "۲۵۰\nمیکند جلوه به آئینه بعکس رخ خود\nکی نیاز دل دامن نازش گیرد\nسر صاحب نظران پست شد در قدش\nدست کوتاه کجا زلف در ازش گیرد\nبوسه گر بدہد جان بعوض بستاند\nہمچو طفلی که ہمی بخشد و بازش گیرد\nزاہد خشک که با دامن تر شد بنماز\nشد مغرور خدا هم نمازش گیرد\nجای آب د خضر و زمزم و کوثر گردد\nزهر محمود که از دست ایازش گیرد\nخود بخود جنگ کند یار غیور است قوام\nدل چو طرف از نگه عربده بازش گیرد\nنصیر"}
{"book": "adl0114", "page": 260, "text": "۲۵۱\n\nحصه فصل (۱۷) میم\nمحمد حیدر خان نایب قضا\n\nیکی از علمای معروف و معاریف علمای هرات جناب\nمحمد حیدر خان طوخی است.\nمحمد حیدر خان را نیز مانند پسرشان عبد الحق خان\nبعقیده خود او در قطار علماء نوشتن بهتر است\nتا در سلک شعرا زیرا پایه فقاهت و درجه علمیت\nو عربیت شان به نسبت مرتبه شعری وادبی\nشان خیلی بلند افتاده است.\nهمواره مرجع امور عامه و مصدر فعال\nو اعمال حسنه بوده از خود یادگارهای درخشانی\nدر هرات گذاشته اند.\nگاهی اگر شعر میگفتند با اینهمه مشاغل اشعار"}
{"book": "adl0114", "page": 261, "text": "۲۵۲\nخوبی هم می نوشتند در سال ۱۳۴۷ قمری وفات\nنموده و در مقبره امام فخر الدین رازی دفن گردیده است\nچون در قوم از سلسله افغان های توخی بوده‌اند\nاکثر نام ادبی خود را توخی گذاشته اند\nاین قصیده را برای هستلای لوای که اعلیحضرت\nامیر شهید در ارک هرات نموده ند نوشته است.\nتا نقد حمد تحفه درگاه کبریاست\nتا جنس نعت هدیه سالار انبیاست\nباد الوای دولت شاه جهان بلند\nکز یمن او شعایر شرع نبی بپاست\nیعنی سراج ملت و دین محمدی\nشاهنشهی که خالق و مخلوق از و رضاست\nماه سپهر حکمت و خورشید اوج علم"}
{"book": "adl0114", "page": 262, "text": "۲۵۳\nدریای فضل و کان کرم منبع حیاست\nامرش چو روح بر تن ملت دهد فتوح\nرایش چو صیقل آئینه شرع را جلاست\nگویا به لفظ رشد وی آمد زبان عقل\nبینا بنور دانش او دیده ذکاست\nتا فیض لطف او بجهان آبیار شد\nباغ امید تازه و نخل کرم رساست\nانعام عام بین که شب و روز جمله خلق\nبهر بقای دولت او دست بر دعاست\nبهر شعار دولت اسلام نصب کرد\nاین رایت رفیع که هم دوش با سماست\nتاریخ نصب رایت منصور را ز فکر\nجویا شدم که خضر ره و پیر رهنماست"}
{"book": "adl0114", "page": 263, "text": "۲۵۴\n\nپیدا شد از میان ( ۱ ) پی تاریخ هاتفی\nگفتا که فتح و نصرت حق سال مدعاست\nپیوسته باد رونق این رایت بلند\nتا چرخ را ز سطح زمین طرح اعتلاست\n\n( رباعی )\nنی تیر قضا رها ز شصت من و تست\nنی رخش قدر به قید و بست من و تست\nگویند مرا ز عشق خوبان بگذر\nای عقل ضعیف این بدست من و تست\n\n( ۱ ) بعقیده محمد حیدر خان مرحوم باید بحساب جمل لفظ پیدا که عدد (۱۷) باشد از فتح و نصرت حق ) کم شود که سال تاریخ نصب علم برآید\nبیت"}
{"book": "adl0114", "page": 264, "text": "۲۵۵\nبیت\nابر امد و زار زار بگریست\nتا راز زمین شد آشکارا\nمیر صاحب گل درگاه شریف\nاز فضلای با هوش و علمای موشکاف هرات جناب میر غلام حیدر خان است طبع عالی و فکری منور دارد.\nعمر شریف خود را که به چهل بالغ میگردد نظر بوظایف ارثی به تولیت مزار حضرت خواجه عبدالله انصاری گذرانیده و اکنون هم بقید حیات می باشند.\nمیر صاحب در عصر حاضر به قطار شعرای هرات همچنانکه به علم و فضل می ستائیم در صفات اخلاقی"}
{"book": "adl0114", "page": 265, "text": "۲۵۶\n\nمخمسات فطری نیز باید ستود.\nاین قصیده ایست که در مدح مزار گارزرگاه شریف سروده اند\n\nصبحی بجو طر دژم و دیده پرآب\nجبهه ز خاک شسته بر کرده سر ز خواب\nدیدم که وضع دهر همه گشته منقلب\nدر اہل روزگار فتاد است اضطراب\nدوچار حسرتست اگر عالیست و دون\nمقرون کلفتست چه از شیخ و چه ز شاب\nاز روی عجز فقر بدرگاه کبریا\nگفتم بکریه کی صمدی مالک الرقاب\nحیران و بینوا و پریشان مضطرب\nمحزون و جان نگارم مغموم و دل کباب\nبر حال زار من نشود گر عنایتی"}
{"book": "adl0114", "page": 266, "text": "۲۵۷\n\nبس ابتر است کار من و حال بس خراب\nمحو اندرین خیال فرو برده سر بجیب\nدر گوش دل سروش فرو گفت این عتاب\nطرفه ملالتیست که ره داده بخود\nای بیخبر ز منهج عدل و ره صواب\nلهو و لعب مخوان و فضولی مورز و شعر\nکین عمر ضایع کردن و آنها همه عقاب\nبرخیز و رو بدرگه مخدوم خویش کن\nحامی خلق ملجأ کل مرجع لباب\nپیر هرت خواجه انصار کز درش\nهر خسته دل بمقصد خویش است کامیاب\nدرهای فیض بر رخ آن کس گشوده است\nکاورده روی صدق و ارادت بآنجناب"}
{"book": "adl0114", "page": 267, "text": "۲۵۸\nاین استانه ایست که بیدرزدن رسد\nبرگوش اهل درد نویدی زفتح باب\nگر حاجتیست هست در ان روضه منقضی\nگر دعوتیست هست در ان بقعه مستجاب\nبهر جلال و جاه بدرگاه پاک او\nشاهان نهاده اند همه روی بر تراب\nمحروم کس نگردد از آنجا بهیچ وجه\nمطرود کس نباشد ازان بهیچ باب\nآن بارگاه را همه ارباب فضل و علم\nدانسته بر مقاصد خود مرجع و مآب\nنوری که حق نهاده و دیعت دران مقام\nبر جمله روشن است چو بر چرخ آفتاب\nفیضی که میرسد بمقمیان آن محل\nفریبی"}
{"book": "adl0114", "page": 268, "text": "٢٥٩\nبر ظاهرست نیست در ان جای ارتیاب\nاز پرتو دوقبه ایوان مرقدش\nنور و ضیا، شمس و قمر کرده اکتساب\nاز افتتاح روضه آن تا باختتام\nگویا که قطعه ایست زگنج در خوش آب\nیقین جوار اوست که اهل هرات را\nدارد مصون ز آفت تخریب و انقلاب\nوای از کسی که روی بتابد زدرگهش\nاو گمره است و در دو جهان لایق عذاب\nگفتیم مقیم آن درم اما نکرده ام\nشایسته خدمتی که بآن جویم اقتراب\nگفتا خموش باش که بد خدمتان نیند\nمحروم نیز از ان در خورشید احتجاب"}
{"book": "adl0114", "page": 269, "text": "۲۶\nاز دفتر مراحم او آنچه گفته اند\nیکفصل برنخوانده هنوز از هزار باب\nخدام خویش را نگذار دبد یگری\nباشد ترابسنده بآن در گه انتساب\nیا رب بحق احمد مرسل که کرده\nذات و را بدفتر ایجاد انتخاب\nداری بپای پایه این بقعه منیف\nچندان که ثابت است بساط زمین برآ\n\nمحمد شریف مخزون\nخود را از نژاد افغان های خوگیانی معرفی مینماید\nدر غزلیات عشقی عارف است مضامین لطیفی را بطور\nشعرای متاخرین ایراد می نماید.\n\nمینما"}
{"book": "adl0114", "page": 270, "text": "۲۶۱\nعمرش ۳۳ سال بوده و فعلاً در قید حیات می باشد\nمن ز عشق رخت ای یار شدم مجنون\nاشک چشمم ز فراقت شده هم چون جیحون\nگفته بودی که بکن صبر دهم کام دلت\nصبر بگذشت ز حد وعده وفا کن اکنون\nوعده ات همره عشاق خلاف است چرا\nکرم و لطف کم و قهر عتابت افزون\nبسکه هجران تو غمگین و پریشانم کرد\nکرده ام در غزلیات تخلص محزون\nمیر ابوسعید اولنجی\nاز سادات او به و یکی از شعرای جید قرن اخیر\nهرات است در زمان تیمورشاه به کابل آمده و مورد"}
{"book": "adl0114", "page": 271, "text": "۲۶۲\nنوازشات پادشاهی گردید بعد از عودت بوطن\nمالوف خود در سال ۱۲۳۲ وفات کرده است\nطبع خیلی عالی داشته.\nگرمی از گردش چشم تو به پیمانه شود\nزاهد چله نشین ساکن میخانه شود\nشمع را چون سحر آمد بسرش آتش شوق\nشاید آگاه ز سوز دل پروانه شود\n\n(رباعی)\nعمرم همه سر بسر تباهی کردن\nکارم همه شب نامه سیاهی کردن\nمن بد بدم ز بد بد آمد بوجود\nاندر عوضش تا تو چه خواهی کردن\nبیکوئیه"}
{"book": "adl0114", "page": 272, "text": "۲۶۳\nمیگویند این رباعی را در حالت نزع نوشته.\nنی در بدی و نه در بهی می میرم\nنی مبتدی و نه منتهی می میرم\nدشوار دو کون بر من آسان گردان\nکز هر دو جهان دست تهی می میرم\n\nمصرع اولی این غزل را تیمور شاه گفته و اتمام آن را\nمیر مرحوم نموده است.\nشهر کابل چه نکو یخ بسته\nخلق را رنگ برویخ بسته\nسر هر کوچه ز یخ مالک و برف\nدست و پا سرد و یخ بسته\nدمی آبی که خورد مرد فقیر"}
{"book": "adl0114", "page": 273, "text": "۲۶۴\nنارسیده به گلو یخ بسته\nبزم ارباب طرب ناشده گرم\nکاسه و جام و سبو یخ بسته\nمانده زاهد بره زهد و نماز\nدر کفش آب وضو یخ بسته\nمفلس\nنامش نور الدین اصلش از خم سبز علاقه بادغیس ولادتش در سنه ۱۳۲۸ و این شاعر جوان باهوش و دارای طبع خوبی است و در علم صرف و نحو و منطق تا اندازه لازم مهارتی دارد کریمای حضرت سعدی را تماما مخمس نموده از آنجمله دو فرد از مخمس مذکور این است.\nبیا"}
{"book": "adl0114", "page": 274, "text": "۲۶۵\nبیا تا براریم دست دعا\nبدرگاه خالق بصد التجا\nبزاری بگوئیم شام و صبا\nکریما به بخشای بر حال ما\nکه هستیم اسیر کمند هوا\nمحمد سرافراز هر دو سرا\nشهی مسند ملک لولاک لا\nدرخشنده کوکب والضحی\nحبیب خدا اشرف انبیا\nکه عرش مجیدش بود متکا\nنامی شیخ شرف الدین را مخمس نموده هکذا\nحسرتا آنکه ما بروز و بشب\nغافل از حق قرین بعیش و طرب"}
{"book": "adl0114", "page": 275, "text": "۲۶۶\nبه که بندیم بعد ازینش لب\nاز کلام شنیع و لهو و لعب\nنام حق بر زبان همی رانیم\nکه بجان و دلش همی خوانیم\nو جلد ثالث رساله مزارات هرات را تالیف کرده و کتاب در علم ادب بر طبق بوستان سعدی برشته نظم کشیده و چند فرد از کتاب مذکور این است.\nچه بشکست اسلام سد نفاق\nخصومت گرفتند و کین و نفاق\nگروهی از انجمله در ماه و سال\nبتن پروری داشتند اشتغال\nبخون ریختن برخ دیگر کمر\nببستند و از هم بریدند سر\n\nسنه"}
{"book": "adl0114", "page": 276, "text": "۲۶۷\nکنون طفل نورس چه این است حال\nمیان بند و آموز علم و کمال\nنه علم که بخشش بود از نجوم\nز افلاک و سیاره و مرز و بوم\nفصاحت میاموز در بط سخن\nمکن وصف خوبان گل پیرهن\nنگویم که از بهر علم و کمال\nبشود در و بیگانه از ذوالجلال\nپی حفظ دین دار در پانماز\nبحفظ وطن فتنه بالون بساز\nاشعاریکه حالیه از روی وجود دارد شش هزار\nفرد است و دیوان غزلش هنوز با تمام نرسیده و یکغزل\nاز دیوانش که با خود موجود داشتم تحریر نمودم."}
{"book": "adl0114", "page": 277, "text": "۲۶۸\n(غزل)\nز اول با تو آئین وفا کردم ندانستم\nبجان از این وفا چندین جفا کردم ندانستم\nغلط کردم بطفل بیوفا دادم دل دین را\nبخود جبر و ستم کردم خطا کردم ندانستم\nبسودای وصال گلرخان دادم جوانی را\nبچندین نامرادی جان فدا کردم ندانستم\nگذشتم از سر اموال و صرف مهوشان کردم\nببازار هری خود را گدا کردم ندانستم\nتاسف میخورم زانشب که با دلبر بسر بردم\nسحر دست از گریبانش رها کردم ندانستم\nوجود دردمند خویشتن را عاقبت مفلس\nبانواع مشقت مبتلا کردم ندانستم"}
{"book": "adl0114", "page": 278, "text": "۲۶۹\n\nشخص دهم\nعبد الصمد خان متخلص به محروم ولد حاجی ملا محمد حسین خان\nمسکونه شهر هرات است عمر آن ۲۴ ساله است تقریباً\nیکنیم سال میشود که طبعاً مشغول غزل سرائی گردید تقریباً\nباندازه یکصد غزل و چند منظومه تا حال گفته اند این چند\nبیت از ان انتخاب شد.\n\nمارا بهجر و جور و جفا یاد میکنی\nنخلی جوانیم زچه در باد میکنی\nمردم ز درد ای مه من ناز هرمی\nگاهی بحور و گه به پری زاد میکنی\nدیدم که دوش بلبلی با گل بگریه گفت\nای بی وفا به بین که چه بیداد میکنی\nبر خیز و آی ای بت شیرین بی نظیر"}
{"book": "adl0114", "page": 279, "text": "۲۷۰\nگر آرزوی تربت فرهاد میکنی\nاول بپرس شرح دل بیقرار من\nپادشاه حسن اگر داد میکنی\nاجرت دهند اگر دل محروم زار را\nاز وصل خویش گر ز غم آزاد میکنی\nــــــ ( * ) ــــــ\nمنشی\nنامش عبدالکریم ولد مرحوم آخند ملا محمد امین\nقوم غلجائی مسکونه هرات عمرش ۲۹ سال است\nو اکنون بقید حیات میباشد اشعار خوبی دارد\nاین غزلی ازان انتخاب شد .\nای دل نشین بگوشه ز مردم فرار کن\nآرام باش ترک ازین گیر و دار کن\nدیوانه"}
{"book": "adl0114", "page": 280, "text": "۲۷۱\nدیوانه دار در پی گلچهره گان مرو\nهشیار شو بکنج قناعت قرار کن\nای دل بیاد کاکل خوبان مشو پریش\nاندیشه از شکنجه زلف نگار کن\nدل با کسی مبند رجا هم زکس مدار\nخود را به لطف عام حق امیدوار کن\nغش یابی از مصاحب دونان روزگار\nتنهانشین سیم وجودت عیار کن\nدیوانه گر برای تو گویند مردمان\nمنشی تو هم بلفظ جنون افتخار کن\nمضمون\nنامش میرزا غلام غوث خان پسر مرحوم قاضی"}
{"book": "adl0114", "page": 281, "text": "۲۷۲\n\nقاضی ملا سیف الدینخان ساکن شهر هرات بسن ۲۴\nساله دارای طبع سلیم است پدر مرحومش هم شخص\nمعروف و صاحب سلیقه ادبی و دارای خط خوبی بود\nاین چند سطر از آقای مغموم است.\n\nبعالم نیست چون من بی‌کس و محروم و حیرانی\nبمحنت ناز پروردی بغم گهواره‌جنبانی\n\nفلک با من سر کین و عداوت با شدت نگی؟\nکه روزم صرف محنت شب قرین آه و افغانی\n\nنشاط بزم من در دیکه نهفته است اندر دل\nولی در محفل یاران ندارد وضع مالانی\n\nدلم تنگ و دماغم خشک فالم زشت و حالم بد\nانیسم غم رفیقم غصه یارم آه سوزانی\n\nبهر جا میکنم اظهار مطلب با دو صد امید"}
{"book": "adl0114", "page": 282, "text": "۲۷۳\nنباشد عایدی دیگر بجز از یاس و حرمانى\nبود هر رنج و محنت را علاج و راحتی از پی\nنمیدانم چه در دست اینکه اورانیست درمانی\nهر در کز حوادث می نهم رخ بسته میگردد\nبهر جمعتی کا فتم بردن آیم حراسانی\nز قباله بزم یا ربینی گر گهی ما را\nمدر شک کن حیرت شب است و ماه تابانی\nزمخموری چه حاصل خیز و برزن دامن همت\nکه تا مسرورئی یابی ازین حالی پریشانی\n\nححرفصل (۱۸) نون) کحه\n*نادم میمنگی*\n\nنادم ملایحی نام دارد از نژاد جمشیدی"}
{"book": "adl0114", "page": 283, "text": "۲۷۴\n\nو یکی از شعرای زاده آب و هوای هرات است.\nدر مرغاب تولد یافته و بنا بر فرمان اعلیحضرت امیر\nعبدالرحمن خان با خانه و ار خود در میمنه کوچیده است\nمیمنه نادم را به امور رسمی مصروف گردانیده\nمنشی حکام آنجا نموده است.\nو از اینجاست که شهرت نادم در میمنه به میرزائی\nبلند تر است نسبت به شاعری.\nاما در عین بر خلاف شهرت عامه نادم یکی\nاز شعرای زبر دست و نویسندگان مدقق عصر\nحاضر است.\nطبعی عالی و روحی گرم دارد.\nنادم از شعرای عشقی است و غزلیات زیادی\nهم نوشته دیوانش را خودش جمع کرده و تا هنوز بطبع"}
{"book": "adl0114", "page": 284, "text": "۲۷۵\nنرسیده است\nاز حسرت رخ تو که گشت از شراب سرخ\nآید برون ز چشم من خسته آب سرخ\nبر روی آفتاب بود پرده شفق\nیا بسته بروی دل آرا نقاب سرخ\nآهسته نه بدیده ام ای شه سوار پای\nتا پای نازکت نکند این رکاب سرخ\nجانا بزر دردئی مشت سیاه بخت\nتا چند چهره تو شود از عتاب سرخ\nرنگین ادای قصه عشقم چو عندلیب\nزیبد چو گل کنم ورق این کتاب سرخ\nگلگونه بخش چهره روشن دل است مرگ\nآری شود بوقت غروب آفتاب سرخ"}
{"book": "adl0114", "page": 285, "text": "۲۷۶\nتیره دلی که از در میخانه روی تافت\nناکام میشود رخش ای چرخ باب سرخ\nنرگست تعلیم مستی بر شراب ناب داد\nطره ات بر سنبل تر مشق پیچ و تاب داد\nطاق ابروی ترا نازم که با وضع رکوع\nدر نماز از فقه خم بر پیکر محراب داد\nالحذر از کافر چشمت که در هر چشم زاد\nخنجر مژگان بخون بی گناهی آب داد\nشب که آمد یاد رویت در سودای ضمیر\nکلبه ام را ظلمت شب پرتو مهتاب داد\nگر چنین طغیان کند موج سرشک از دیده ام\nمردمان را گریه خواهد رخت بر سیلاب داد\nری"}
{"book": "adl0114", "page": 286, "text": "۲۷۷\nدی بخاکستر نشستم بر سر کویت ز عشق\nراحتی دیدم که باد از بستر سنجاب داد\nدم مزن نادم اگر در تا به بریان گرد د نکه\nماهی دل را از زلف مهوشان قلاب داد\n\nمردم صنما در آرزویت\nدیوانه شدم به جستجویت\nچون باد بهر چمن که رفتم\nدر هیچ گلی نبود بویت\nبر دیدهٔ خویش رشکم آید\nباشد که نظر کنم برویت\nچندانکه بهر طرف دویدم"}
{"book": "adl0114", "page": 287, "text": "۲۷۸\nپیدا نشدم رهی بکویت\nشخصم به نظر بیاید آسان\nکز ضعف شدم چو تار مویت\nاین هر سه بلا بیک مرا بند\nبخت من و دور چرخ و خویت\nدادم همه اتش دل آخر\nسر زد ز شرار گفتگویت\n\nفصل (۱۹) یاء\nمیرزا یوسف کرنجی\nنواسه حضرت شهید و از خانه واده حاذق است\nدر سال ۱۳۲۰ قمری بعمر هفتاد سالگی وفات\nنموده است .\n\nآثار"}
{"book": "adl0114", "page": 288, "text": "۲۷۹\nآثار و اشعار آبدار دارد مجموعه غزلیاتش به طبع رسیده\nیوسف از شعرای عشقی است و ازین جهته پیشتر\nمیل به غزل داشته.\nباغبان هر گل که بر طرف چمن می پرورد\nدر خیال عشوه آن گلبدن می پرورد\nنازم از شاخ گلی کاندر بهارستان حسن\nسرور ار جیب نسرین در سمن می پرورد\nدیدم آن ابرو کمان را داده چشم از سرمه آب\nگفتم این خون خوار را بر قتل من می پرورد\nکس نه بیند شاخ گل با میوه پیوند و ببین\nنخل این گلدسته را سیب ذقن می پرورد\nبیشتر شیرین لبان با تلخ گوئی مایند\nخوی شکر لعل من خلق حسن می پرورد"}
{"book": "adl0114", "page": 289, "text": "۲۸۰\nیوسف مه رو بمصر ناز و یعقوب حزین\nاشک حسرت را ببوی پیرهن می پرورد\n\nیحیی\n\nآخند ملا یحیی ولد ملا حبیب الله توطن بگاذرگاه شریف داشته در فصاحت\nو بلاغت نظم و نثر پایه بلندی او ارا بود و عظ و تبلیغش هر جمعه در\nجامع شریف هرات مستمعین را تاثرات بی اندازه و فوائد تازه می بخشید\nدر جمیع انواع خط مهارتی کامله داشته است.\nولادتش ۱۲۵۵ وفات تحسرایاتش ۱۳۲۰ قمری مدفنش در\nگازرگاه شریف اندرون خطیره متبرکه میباشد یکر باعی از جمله\nانشاداتش که تاریخ نصب لوح پسر حضرت پیر هرات را حاویست\nجهت طبع آن را در منصه ظهور می آورد.\nرضوان پی نظاره رفع درجات - آمد بطواف مرقد پیر هرات\nلوح خطتش بد بتاریخش گفت - بر سید کانیات بجمه صلوات"}
{"book": "adl0114", "page": 290, "text": "۲۸۱\n\nخاتمه\nلله الحمد جلد ۳ آثار هرات از اثر توجهات معارف\nپرورانه جلالتمآب عالی عبدالرحیم خان نائب سالار حصه\nدر مطبعه فخریه زیور طبع یافت تاریخ اختتام\n۱۲ شهر رجب المرجب ۱۳۵۰ ق\nمطابق اول قوس ۱۳۱۰ ش"}
{"book": "adl0114", "page": 291, "text": "این کتابها از خانه یحیی خان گرفته ام کسی دعوا نکند\nاگر دعوا نماید چشمانش را بکند خدا\nیوم یکشنبه اول حوط\n۱۳۰۱\nدلیل"}
{"book": "adl0114", "page": 292, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 293, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 294, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0114", "page": 295, "text": "[BLANK PAGE]"}
