{"book": "adl0015", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl0015\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/j0zpc8cd\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the \"handle\" URL and not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl0015", "page": 2, "text": "Bidel Diwân"}
{"book": "adl0015", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 6, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nچو شمع يك مژده اشک ز دیده شست برون | بگر یہ و زنا قدح بدست برون\nمیان رنگ چه دارد بجز غبار فسون | نیاز شك كز این شیشه اثر شکست برون\nمنزه است خرابات بی نیاز حقیقت | تو خواه سبحه شمر خواه می پرست برون\nغبار آنهمه محمل بدوش سعی ندارد | بیای هر که ازین دامگاه جست برون\n\nبه مرده چند شوی خفت خاکدان تعلق | دمی جنون کن و زین ناله های پست برون\nبتحریکا ست درین باغ کو چو سرو و چنارت | ز آستین طلب صد هزار دست برون\nقدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت | زعانه که نشاینی کمند شست برون\nامید و یاس وجود وعدم غبار خیال است | از انچه نیست بخود غم از انچه هست برون\n\nمباش خونین خانه فریب چو ( بیدل ) | خذک ناز شکاری زیقید شست برون\n\nچه لد خدا نیست ای ستم کش جنون کن از دره سر برون آ\nبکیش آزاده کی نشاید که فکر لذات عقده زاید\nاگر محیط شهر رانی قبول زهر وفا نشانی\nدماغ عشاق سک وارد تسلی شدن بی جنون داند\nز شبنم خاكستر آشیانی ز دود تشویش پرفشانی\nکسی در ین دشت بر نیامد حریف بالخطه استقامت\nندارد اقبال جوهر مرد در شكنج لباس بودن\nبصلب و ناب خلق غافل گذشت زین تنگنای محرت\nمباز کاه نیاز دارد فروتنی ناز سر بلندی\nجهان کران خیز نا رسائیست ورنه در عرصه گاه غیرت\nدرین بساط خیال ( بیدل ) زسعی بیهوده دل انفصالی\n\nتو شوق آزاد بغتباری زکلفت بام و در برون آ\nزد نقس هیچ وجه ندارد چونی زبند شکر برون آ\nدل بدوق حصور خون کن سرشکی از چشم تر برون آ\nچو شمع کز خود نما بدائی زسوختن گل بسر برون آ\nبذوق پرواز بی نشانی چو بیضه سرزیر پر برون آ\nتونا تپی غبار غفلت ز عرصه بحر و بر برون آ\nچو تیغ وهم تباه بکشداز غلافکوه ظفر برون آ\nچو موج خود از گلوی بسمل تو نیز با کر وفر برون آ\nبخاك روحی دو ریشه ئی کن دگر بال وشجر برون آ\nنفس همین تازیانه دارد کزین مکان چون سحر برون آ\nحیا بس است آبروی همت ز عالم خشك تر برون آ\n\nآبله جنون زتك سبر است اینجا | در گل خندة تصور گلاب است اینجا\nچیست گردون هوس افزای خیالات عدم | عالمی را بچنین صفر حسابست اینجا\nقد خم گشته نشان میدهد از وحشت عمر | بر در خانه ازان حلقه رکابست اینجا\nعمر بی راحت مخمل بفراموشی داد | صد جنون شور بستان يك خوابست اینجا\nهمه در سعی فنا بیشتر از یکد گرم | باتپد سنك كزو تاز شتابست اینجا\nزین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب | هر کجا سخن سوالیست جوابست اینجا\n\nوهم تاکی شمر د سال و مه فرصت کار | شیشه ساعت موهوم حبابست اینجا\nچه قادر شب و روز خود که گند کرد سحر | مو سفیدی عرق سعی شبابست اینجا\nعشق ر اول عملی لغزش پداشت بلند | عقد مستان بلب موج شرابست اینجا\nلبت داغ جگر خلق فراموشی نیست | قسمی در نمك اشك کبابست اینجا\nرستن از آفت امکان تهی از خود شدنست | تو ز کفنی مکدر عالم آبست اینجا\n(بیدل) آن فتنه که طوفان قیامت دارد | غیر دل نیست همین خانه خرابست اینجا\n\nآخر بلوح آئینه اعتبار ما | چیزی نوشته نیست بخط غبارما\nآتش مدام دست کف دست بیدلان | راحت مجوز سایه برك چنارما\nنقش قدم ز خاک شدنهای حیرت است | امید نیست واسطة انتظار ما\nتامین بساز خنده مواسا نمیکند | کل نمک میزند چو صدف کوهسار ما\nرنگ بهار خون شهیدان حنا کذشت | اشکی که کرد تحفه دست نگار ما\nسر زیفاشتم زتسلیم عاجزی | زانو شکست آئینه اختیار ما\nگفتیم دل ز مایه چه داردز کرووفر | خندید و کشت آنچه نباید بکار ما\n\nبزم از دل گداخته لبریز میشود | مینا اگر کنند زسنك مزارما\nحار سراغ مطلب دیگر چه ممکن است | در چشم خشك خنده بی قبارما\nقد المانچنان نفس واپسین زنی است | آهی هر نفس توانی ود یبار ما\nغیرت زد که حوصله سامان شرم بود | خم ازدهن قدح بکشید از خارما\nچونشمع تا بصیر مکه از بیجنون | گل ریز از شاخ بربندد بهارما\nای خود نما بیا که زسعی خرد بروم | حز ما دکر نماند رسوای کارما\nبی مدعا ستم کش حبرانی خودیم | بیدل بدوش کس نتوان بست بارما\n\nآخر زفسنفر بر سر دنیا زدیم پا | خلقی بخمیازه نکیده زدو مازدیم پا\nاز آسمان دور ماند جهانی بدوق قوع | ماهم بيك آنکه بخدا را زدیم پا\nزین مشت پر که رهزن آرام کس مباد | بر آشیان الفت عنقا زدیم پا\nطی شد بوهم عمر چه دنیا چه آخرت | زین یکنفس طپش بکجا ها زدیم پا\nشرم سجود او بعرقی چند ساز کرد | کر جبهه سو دنی به ثریا زدیم پا\nچون اشک شمع در قدمم مجز داشتم | لغزیدنی که برهمه اعضا زدیم پا\n\nفرقی نداشت عزت و خواری درین بساط | بیدار شد فنا بطمع تا زدیم پا\nعمریست لطمه خوار هجوم ندامتم | یارب چرا چو موج بدریا زدیم پا\nقدر شکست دل بتمنای نام کیست | ما پیچبم ریشه مینا زدیم پا\nمن كان بسته سبر دو را خیال داشت | از شو خی تکه تماشا زدیم پا\nوا ماند کی چو موج گهی بی فضا نبود | بر عالم ز آبلة پا زدیم پا\n( بیدل) زبس سراسر این دشت کلفت است | جز کرد بر نخاست بهر جا زدیم پا\n\nآسوده کان کوشة دامان بوریا | نخل خزیده اند زد كان بوریا\nبوی گل ادب ز دماغم نمیرود | غلطیده‌ام دوروز بدامان بوریا\nصد جامه در کی که بشق ادب رسی | خط هاست در کتاب دبستان بوریا\nزین جاده انحراف ندار دفتاده کی | مسطر زده است صفحه میدان بوریا\nلب بسته حلاوت گنج قناعتیم | نی نی صداست در شکرستان بوریا\n\nپیشان پشته بادبگاه اهل فقر | خوابیده‌است شمع بستان بوریا\nاز عالم تسلی عالم اشاره ایست | غافل نیم زچشمك پنهان بوریا\nعجز این بلار حت پهلوی کس مباد | زنهاست امن از صف مژکان بوریا\nفقرم بپایدار یعض سایه امر | آخر زمین گرفت به ندان بوریا\nبیدل غریب است دیگر که میخلورد | پیرمان راحتم بسرخوان بوریا\n\nآن پری کویینه شب خندید بر فریاد ما | ای فرا موشی تو شاید داده باشی یاد ما\nجان كنيها در قضای آرزو بر مینشاند | بامراز تیشه رفت از بیستونی فرهاد ما\nچشم زد بیت و کلاه کشت حضور شرم کرد | غنچه میخندد بباد عالم ایجاد ما\nنجمات تصویر عنقا تا کجا باید کشید | با صدف کم کشت رنك خامة بهزاد ما\n\nبسکه در پرواز کرد جستجو ها ریختیم | کشت زیر بال پنهان خانه صیاد ما\nاز عدم آهسته تر کرد است کوش عالمی | شور محشر بی صدای ریشه فولاد ما\nشمع سان عمریست احرام کد ازی بسته ایم | دست در پهلو بمیرا پهلوی باراد ما\nنقش پا در هیچ صورت پایه عزت ندید | سایه هم خفت هوس کم چید بر بنیاد ما"}
{"book": "adl0015", "page": 7, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nباهر کثرت شمارائی جزر و حدت باطلیست يك يك آمد بر زبان از صد هزار اعداد ما هیچکس بر شمع در آتش زدن رحمی نکرد از ازل پروانه ما میکند بد استعداد ما\nبس اسرار محبت داغهای کشتان نبود گنج ویران کرد (بیدل) خانه آباد ما\nآیینه که بیدار ز مژگان بدود ترا پرواز هوایی برد کاب بگوهر ترا وقتست چو گرداب زسودای خیالت ثابت قدمت گردم کردش سرترا\nمحو تو ز آغوش تمنا چه گشاید رنگیست خود گل نسیم و نظر ترا زین بادیه رفتم که بسر چشمه خورشید چون سایه شویم زجبین گردسفرترا\nپز سینه والا بود که رسوای بنائی پرهنر من محرم شداند انش نو را از اشك مجوشيد فشان برمزۀ من کین دانه رسنی بکشد مات گهر ترا\nتسلیم همان آینۀ حسن کان است چون ماه توان داد ز ان تیغ سپر ترا نانی چو جرس دل بطپیدن بخراشم در ناله ام آغوش رساییست اثریرا\nاز اشك توان محرم دید ار تو باشد شبنم همه جا آینه دار است سحر ترا چون قافله همردوش نفس چند ز قدر نماینکه خبر نیست خبر ترا\n(بیدل) چوسحرمه مخزن از درد محبت تا آنکه نمیدی بنفس جاذ جگر ترا\nآنمرد ذل در که آوردیم ما عقده شیشه بناله آور دیم ما جان محزون پیش ما نامحرم بود آه بر لب هر که آوردیم ما\nعالم پست و دامن گردون بلند عذر دست کوته آوردیم ما آمدیم از عالم یکتا ولیک عالمی را همره آوردیم ما\nزین خروشی کز نفس انگیختم پر قیامت قهقه آوردیم ما غنچه ما آبنۀ اثبات اوست گرگشان گم شد ماله آوردیم ما\nگر زکم بود در نمید عجز کاه کاهید کعبه آوردیم ما بر گریبان ریختم از شد حیات روز یوسف رچه آوردیم ما\nبیکسان غیر از یکی نتوان شمرد خوابيك خواهی ده آوردیم ما چون نفس دزد خیالات دلیم گاه بردیم و که آوردیم ما\n(بیدل) بکسر نیاز الفت اند گرنو بیداری ره آوردیم ما\nآیینه بر بند زد صنع یکتا نا وا نمو دند کیفیت ما بنیاد اطوار بررنك چیدیم خود را بهر رنگ کردیم رسوا\nدر پرده پخشم سودای خامی چندانکه خندید آئینه بر ما از عالم فاش بی پرده گفتیم پنهان نبودن کردیم پیدا\nماو رعونت افسا نه کیست ناز پری بست گردن بمینا آیینه واریم محروم غیرت داند ما را چشمی که مکشا\nدر های فردوس وا بود امروز از بسته مانی گفتیم فردا گوهر گره بست از بی نیازی دستیکه شستیم از آب دریا\nگر جیب ناموس ننگ نگیرد در چمن دامن خنداست صحرا حیرت طراز پست نيرنك سازيست تمثال اوهام آیینه دنیا\nکثرت نشد محو از ساز وحدت همچون طراوت از شخص نیما و هم تعلق برخود مپیچید بحرا نشين آمد این خانمانها\nمو جود مانیست بانی تو هم از عالم خضر رو نا مبینجا زین یاس منزل ما را چه حاصل همسایه (بیدل) همسایه عنقا\nآیینه چینند من اب و تاب است دل ما چون داغ جنون شعله نقاب است دل ما عمریست که چون اینه در بزم خیالت حیرت نگه يك مژه خواب است دل ما\nمایم و همین موج فریب نفسی چند سر چشمه مگو شیشه سراب است دل ما بیجا ما بر شود آدم که بیالم در پرده تو همطرف حباب است دل ما\nآتش نزده ناله مشتاق ما كن جز سوختن آخر بجه باب است دل ما لعل تو بحرف آمد و دادیم دل از دست یعنی بسوال تو جواب است دل ما\nما جرعه کشان ساغر سرشار کدامیم شبنم صفت از خانه آب است دل ما با جبهت سرا انجام نیازیم نفس آخر عمریست که در پای حساب است دل ما\nحسرت قبر کوشش محصل خویشیم از بسکه نفس سوخت کباب است دل ما دریا بحباب چقدر جلوه فروشد آیینه وصلهم و حجباب است دل ما\nصد مات شد آیینه وصد قطره گهر بست افسوس همان خانه خراب است دل ما تا جنبش تار نفس افسانه طراز است (بیدل) بمانند دل ما خواب است دل ما\nاز ره راست ازین وران حقوق آشنائی را مرو گردن مگر طاهر کند درد جدائی را ز بیدردی چرائی غافل است از عافیت بخشی چه داند استخوان لشکسته قدر مومیائی را\nکشاکشهای نفس را از تعلق بر نمی آرد ز هستی یکدل نان رشته دریابد رسائی را زفکر ما و من جستان تلاش زند میخواهد مکن تکلیف طبع این مصرع زور آزمائی را\nتوانی نیست غیر از غافان مینا درین محفل نفس یکسر ز هین شیشه سازان گشت نائی را که میداند تعلق در چه غربال اوفتاد آیش و داع دام هم در گریه می آرد رهائی را\nبهر محفل که باشی بی تلاشی چشم دل مکشا که تمکین تخته میخواهد دکان خیمائی را ندارد زندگی سنگی چو اطبور خود آرائی چوپش از چشم مردم انگار رنگین قبائی را\nطمع در فرض حاجت دانی دیگر نمیخواهد گشاد چشم کرد از کاسه مستغنی گدائی را چر جا پرفشان باشد نفس صید جنون دارد نشان پوچ بسیار است این تیر هوائی را\nطریق امن سر کن وضع بیحاری غنیمت دان که خار از دور میبوسد کف پای حنائی را سجودی میر بوم سایه در هر دشت و در بیدل جبین برداشت از دوشم مر بی دست و پائی را\nاز بس گرفته است تحیر فنان ما دارد هوم آینه اشك روان ما گلها تمام پنبه گوش تغافل اند بلبل بیهوده خر شکنی داستان ما\nوضع خمش ما زسخن داشتن تراست تا بر احتیاج ندارد کمان ما حرف درشت ما ثمر سود نانیست گوهر دهد بجای شرر سنك كان ما\nكاه سحن يذوق سپر داری کان شد گوش ها نشان حدنگ بیان ما از بس سبك تکا پش هستی گذشته ایم اشکسته است رنگ تلی از خزان ما\nدر پردهای عجز سر بی وا کشیده ایم چون درد در شکست دلی است آشیان ما ای مطرب جنون کله درد همتی ناناله گل کند نفس ناتوان ما\nچون صبح بی غبار نفس زنده ایم و بس شام صفاست آیینه امتحان ما بوی بهار در قفس غنچه داغ شد از بسکه تنگ کرد چمن را فغان ما\nچون رو دشمع و خنده دلها سباب یوحر اتش گرفته است پی کاروان ما (بیدل) زمین پستی جاوید ساختیح مغز محیط شد چو گهر استخوان ما\nاز دل بزند ای کاش محمل نگین هوس ها زین کاروان بیدارند نا رسدن جرس ها بازار علم گرم است از پهلوی ضعیفان آتش بعزم اقبال دارد شگون خس ها\nدر طبع خود دو جاو، می گز بد خلق است دیوانه اند سگها از گشتن محبس ها این هرزه پیست کابیجاد هقان صبع پوشید خونهای زیر کارم در پرده عسس ها\nاز هر نفس منفعل اسطوفان گذار قناعت در ناز شکر حلاوت جوئیدن مگس ها در عرصه که اسابیم از زعم گر گذشت است ما منعموع که میحبر لان پیش و پس ها\nافغان سر ده خوابید کی دمند شوریم آخر خا ك بریم از راه ملتمس ها چون دانه زین پستان برسان جدا حیال است خندانیم عمریست در مطر فنسها\nمجنون شدیم اما واز جنون نداریم گدا من و گریبان نا بود دسترس ها (بیدل) بعشق اوهام دلرا سیاه کردیم بکلی طرف با دا آنینه با نفس ها"}
{"book": "adl0015", "page": 8, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nاز حلاوت آفرینی طبع سقیم ما\nنساید خمار د پهلوی شخص ندیم ما\n\nآفاق را در آتش و آب جنون فکند\nخند و جحیم صنعت امید و بیم ما\n\nدل میبرد حقیقت نایاب مدعاست\nبر طور ریخت برق فضولی کلیم ما\n\nیکتاش آفرید لب خود ستای عشق\nدر نقطه دهن الفی داشت میم ما\n\nدر بزم نوازش مطلق نگاه درد\nبخشیده است پرهن، خود را کریم ما\n\nجز بیش خویش را د شگایت نیاورد\nبا غیر حرفی که ندارد ندیم ما\n\nچون سایه مر نقا لثابت را نکرده ایم\nاز زیر پای مانکشد کس کلیم ما\n\nچندان حیا ز صف آئینه رفته ایم\nتا صیقل میکند سر خود عقیم ما\n\nآغوش ما بحسرت دیدار باز کرد\nزحم دل به تیغ تغافل دلیم ما\n\nشد عمرها که از نظر افتاد خلق\nغلطان گذشت گوهر اشك یتیم ما\n\n(بیدل) زسنگ مقیم باغ فرصتیم گل سینه میدرد بداغ نسیم ما\n\nاز سینه ما که مینماید سراغ ناله را\nگرد پیش آهنگ کاروان کاروان ناله را\n\nداغ حسرت سرمه کرد اندیدانها ناله را\nبر لب آورد شقایق نیست جام لاله را\n\nما سیه بختان حباب گریه نومیدییم\nخنه بر آبیست یکسر مردم بیطالع را\n\nعقل رنگ آمیزی گردو حریف در د عشق\nخامه تصویر نتواند کشیدن ناله را\n\nعافیت سنجان طریق عشق نا پیموده اند\nدور میدارند ازین ره خانه جوی خامه را\n\nاز دم ناامید نتوان بهره حرت گرفت\nتشنه جمعیت گوهر نمباشد ژاله را\n\nدر لب عشقم سپندی کر نباشد کو مباش\nاز نفس برروی آتش می نهم تبخاله را\n\nبرق جولانی که ما را در دل آتش نشاند\nمیکند داغ از تحیر شبنم جواله را\n\nگفته آن چشم مجروحم که در سر مدائی\nتا سر کوی تغافل میکشد دنباله را\n\nشوخی حسنش برون است از خط تسخیر خط\nپرتو مه میزند آتش کند هاله را\n\nمگر زاهد ابالها توا سر خط درس ریاست\nسامری تعلیم باطل میکند گوساله را\n\nروح را از بند جسمان گذشتن مشکل است\nهر گره منزل بود در کوچه نی ناله را\n\nسوخت دل اما چراغ مدعا روشن نشد\nدر جگر یارب چه آتش بود داغ لاله را\n\nاز دل خون بسته (بیدل) نشه راحت مخواه\nباده جز خونیا به نبود ساغر تبخاله را\n\nاز مانیام وصل نمی کرد جای ما\nآهی بما رسید ز جانان دعای ما\n\nموج گهر خجالت جولان کجا برد\nاز سعی نارسا ببر افتاد پای ما\n\nتا ترکست پنبه عرض تمنا دهد کسی\nدیدیم سرمه که نگه شد صدای ما\n\nدامان نازت از چه تغافل شکسته اند\nکزما پر است آئینه بی صفای ما\n\nسرمایه حباب بغیر از محیط چیست\nآب تو آب ما و هوایت هوای ما\n\nپهلو تهی نمودن دریاست ساز موج\nخود را ز خود دمی بدرآرد انزوای ما\n\nوارسته تعلق زثار و سبحه ایم\nنیرنگ این دو رشته نبندزد قبای ما\n\nبر جسته نیست پله میزان خامشی\nیارب بسنك سرمه نسنجی صدای ما\n\nچرف طبع میباید برون آید از لباس\nمطلب بخرف دوخت سوال گدای ما\n\nکوهر همان برون محیط است در محیط\nباما چمه میکند دل از ماجدای ما\n\n(بیدل) بوسع خلق محالست زیستن بیکانکی اگر نشود آشنای ما\n\nازین محفل چه امکانست بیرون رفتن مینا\nکه پا لغزید عالم دارد امشب دامن مینا\n\nطمی سرمایه عجز است از هستی مشو غافل\nکه ناصبیاست نتوان رد هم از گردن مینا\n\nسلامت نجر دارد ز فیض عالم آجم\nحباب من ندارد صرفه در نشکستن مینا\n\nبناصای آفتاب عیش مخموران که در راهت\nسفید آیینه شد چون صبح چشم روشن مینا\n\nاگر می نیست ای مطرب نو از افسانه دردی\nدل سنگین ما خون کن بطرف دامن مینا\n\nحباب باده با ساغر نفس دزدیده میگوید\nکه از چشم تو دارد ترکستان کاشن مینا\n\nمدد از هیچکس در موسم پیری نمیخواهم\nکه بس باشد مرا بر کف عصای گردن مینا\n\nتحیر در صفای اعتبار باده می لغزد\nپری کوئی عرق کرده است در پیراهن مینا\n\nدلی آماده چندین هوس داری بهم بشکن\nمبادا فتنه زا پیدا کند آبستن مینا\n\nاگر جوش بقا نبود فنا هم نشه دارد\nکم از غافل مدان آهنك بشكن بشكن مینا\n\nامید سر خوشی در محفل امکان نمیباشد\nمگر از خود نهی کاین شود پرکردن مینا\n\nاگر (بیدل) زاهل مشربی تسلیم سامان کن\nرگ گردن ندارد نیمی با گردن مینا\n\nافتاده زندگی بکمین هلاك ما\nچند انکه و ارمی سر ماست خاك ما\n\nذوقی که از دل بچه زور روانست\nاشکیم را زرشته براورد تاك ما\n\nدیدیم آسمان عیار جنون چو صبح\nبر شمع خنده میزند از جیب چاك ما\n\nنایده تب قیامت هستی کشیده ایم\nاز مرلابست آیینه اشو پتن پاك ما\n\nکیهان را زماله ما یاد میبرد\nکس را بدرد عشق میاد اشتراك ما\n\nافتادیاست خامه آرای بزم عشق\nاست کان مهر که ریخت اشك مناك ما\n\nپست و بلند شوخی نظاره هیچ نیست\nمژکان بس است سر بسنك تاك تاك ما\n\nآخر جگر خونی پرور دست وبس\nچو اشمع کنده است گره پا بطلاك ما\n\nصیقل مزن بر آیینه عرض انفعال\nای جهد خشك كن عرق شرم ناك ما\n\nبیدل ز در د عشق بسی خون کریستی\nتر کرد شرم اشك تو دامان پاك ما\n\nاگر اندیشه کند طرز نگاه او را\nجوش حیرت مژه سازد نگه آهو را\n\nماهم از تاب و تب عشق خود میبالیم\nبر در آتش اگر هست دمیدن مو را\n\nعرض شوخی چه دهد ناله محروم اثر\nتیغ بی جوهر ما کرد سفید ابرو را\n\nبسکه تنك است فضای چمن از ناله من\nبر زمین رنگ گل از سایه نهم پهلو را\n\nسر نوشتم نتوان خواند مگر در تسلیم\nتو ام جبهه خود ساخته ام زانو را\n\nخاك کردیدم و از طعن خسان وار ستم\nآخر انداختم از خود دهن [ILL] را\n\nنبض دل هر بتپش کام طراز نفس است\nچنك اگر شانه بنه راب زند گیسو را\n\nخاله از نسبت رخسار تو رنگین تر شد\nقرب خورشید شب کرده بدل هندو را\n\nصافی دیده و دل مانع تمییز دو توست\nپشت عینک بتفاوت نرساند رو را\n\nتا نظر میکنی از کسوت رنك آزادیم\nرنگ گل چند زنجیر کند بو را\n\n(بیدل) این عرصه تماشا گهة الفت نیست\nبز گره است درو دشت رم آهو را\n\nاشکی بکفن زناز کرده قد بلند تو جلوه فرسا\n\nزدیگر سرو موج خجلت شود نهال چمن ز مینا\n\nزچشم مست تو گر بیابد قبول کیفت نگاهی\n\nطپد زمستی روی آیینه نقش جوهر چو موج صهبا\n\nنخواند طفل جنون مراحم خطی زپست و بلند هستی\n\nشوم فلاطون ملك دانش اگر شناسم سر از کف پا\n\nزصحبه راز این دبستان نسخه زنك این گلستان\n\nشکست نقش دگر نمایان مگر غباری بيك تقاضا\n\nبهیچ صورت ز دور گردون نصیب ما نیست سربلندی\n\nریحه مردن مگر نسیمی غبار ما را برد ببالا\n\nنه شام ما را سحر نویدی نه صبح ما را گل سفیدی\n\nچو حاصل ماست نا امیدی غبار دنیا طرف علیا\n\nدمیدی از غنچه بی تامل گذشتی آخر بصد تغافل\n\nاگر ندیدی طپیدن دل شنیدنی داشت ناله ما\n\nباواین جلوه ات ز دلها رمید صبر و کداخت طاقت\n\nکجاست آیینه تا بگیرد غبار حسرت درین تماشا\n\nبدور پیمانه تکلف احتذر زند لاف می فروشی\n\nنفس برنك کیسه بخرد زموج می در کدوی مینا\n\nببوی رحمان مشکبارت بخویش پیچیده ام چو سنبل\n\nز هر رنك برگ گل ندارم چو طایر رنك برشک پروا"}
{"book": "adl0015", "page": 9, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nبحر تمنا تلاطم برآرد نیاز هم پای کم ندارد\nزغنجزه او دمید (بیدل) بهار خط طفر فری\nتو و خرامی و صد تغافل من و نگاهی و صد تمنا\nبمعجز حسن كشت آخر رگ زمرد ز لعل پیدا\n\nاگر حیرت باین رنگ است وضع قاتل را\nمپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم\nز کلفت کردن شد غنچه کاراز غنچه سور کی\nعبارت تحریری بخافل از معنی نمیباشد\nکف خونی که دارم تا چکیدن نمك میگردد\nزياقوت میگردد روانی خون بسمل را\nشراری داشتم پیش از دمیدن سوخت حاصل را\nکه خودسوزی بآسانی رساند کارمشکل را\nبدل چشم واکن کر توانی دید محمل را\nچه سان کیرم باین مایه دامان قاتل را\n\nباین طوفان ندانم در تضای که میکریم\nخیال جذبه افتاده کان دشت سودایت\nلب اهل زبان نتوان مهر خامشی بستن\nدران محفل که حاجت میشودمضراب بیتابی\nبساط نیستی کرم است کو شمع و چه پروانه\nکسبل اشك من در قعر دریا راند ساحل را\nبرنك جاده دارد در کمند عجز منزل را\nفراز سرمه خوردن کم نسازد ناله دل را\nنواها در شکست رنك استفاست سایل را\nکف خاکیستری در خود فرو برد است محفل را\nیعنی آرامم است آسایش ذوق طلب (بیدل)\nخوش آن روزیکه غازیری بخود فهمیده منزل را\n\nاگر مردی در تسلیم زن راه طلب مکشا\nخریداران همه سنك اند معنیهای نازك را\nبه تنك انفعالت رغبت دنیا نمی ارزد\nبنای سرکشی چون اشك سر كمبا خلل دارد\nحضور نورت از دفت نگاهی تنك میدارد\nزهر مو احتیاجت کر کشد فریاد لب مکشا\nزبان خواهی کشید اجناس بازار حلب مکشا\nکره پند قیامت برافون این جلب مکشا\nعلاج میل آفت کن سرسد ادب مکشا\nبرنك چشم خفاش این کره جز پیش شب مکشا\n\nحم شمشیر جراأت صرف ایجاد تواضع کن\nز عز عزل و خواری محبوبی قناعت کن\nعدم کفان کفایت میکند تا آدم و حوا\nستم هی میرسد آغوش کل از خار پروردن\nسبك روحی نیابد راست او هم جبه (بیدل)\nباین ناخن محال جز عقده چین غضب مکشا\nتسلی برنمی آید معمای سبب مکشا\nدکرای هرزه درس و هم طومار نسب مکشا\nزبانی را کرو کار درود آید بسب مکشا\nطلسم بیضه تا نشکسته بال طرب مکشا\n\nآهی ارد تمکین دم وحشی نگاهان را\nچه امکان است جاندا نظر کاه بتان کردد\nگواهی چون خموشی نیست در معمو زنا دلها\nتوان زد نیم آمل صد زمین و آسمان برهم\nدر ین کلشن که یکسرو نك تكليف هوس دارد\n\nبقدر آرزوی ما شکستی کج کلاهان را\nفریب سرمه نتوان داد این مژکان سیاهان را\nسواد دلکشای سرمه بین باشد ضگاهان را\nکف افسوس اکر باشد ندامت دستگاهانرا\nمژه بر داشتن کوهیست استغنا نگاهان را\n\nبمحشر کر چنین باشد هجوم حیرت قاتل\nرعونت مشکل است از مزارع حاسر برون آرد\nز شوخیهای جز و خویش میترسم که در محشر\nاشاتها نقش بر آبست در معموره امکان\nصدای العذر ای کاروان عجز می آید\nچومژ کان رفته پیماید دست داد خواهان را\nکجا مالی بود بالیدن این عاجز كياهان را\nشکست دل بحرف آرد زبانی بیکناهانرا\nنکین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهانرا\nکه حیرت هم براهی میبرد کم کرده را هان را\nمزاج فقر ما با کربه سرد الفت نمیکرد\nهوائی نیست (بیدل) سر زمین بی کلاهانرا\n\nای آب رخ از خاك درت دیده تر را\nشپنم جوش خجلت برده اسرار تبسم\nتا کی مژه ام از تم اشکی که ندارد\nدلرا نبود از هنر خویش برو مند\nزنهار به جمعیت دل غره مباشید\nاز کیسه برهنای مکافات نیندیش\nسرمایه ز خون کرمی داغ تو جگر را\nپوشیده هجوم مگس این تنگ شکر را\nبر خاک درت عرضه دهد حال جگر را\nاز میوه خود بهره محال است شجر را\nآسوده کر ازبحر جدا کرد گهر را\nای غنچه گره چند کنی خورده زر را\nتا کشت خیال تو دلیبل ره شوقم\nرسوای جهان کرد مرا شوخی حسنت\nبر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست\nآیینه بآرایش جوهر چه نماید\nای بی خبر از فیض اثر های ندامت\n(بیدل) چه بلائی که ز طوفان خروشت\nجوشیدن اشك آبله با کرد ظفر را\nجز پرده دری جوشن کائی نیست سحر را\nخاشاك کند کشتی خود موج خطر را\nشپوخی مرق جبهة ما کرد هنر را\nترسم نفشاری به مژه دامن تر را\nدر راه طلب نی نتوان یافت اثر را\n\nای آرزوی مهر تو سیلاب کینه ها\nآتش کم است شعله اندیشه ات جکر\nدر کار کاه حکم تو بهر كيد از سنك\nتا پله زقدر محبت نشان دهیم\nبرهم زن کدورت سنك آبگينه ها\nآیینه دار داغ هوای تو سینه ها\nآتش رون دهد نفس آهنجینه ها\nچون صبح چاك دل چاك زد زینه ها\nصلاح قدرت تو زعكس تجلیات\nاز حیرت صفای تو خونیست منجمند\nآنجا که مهر عشق کند ذره پروری\n( بیدل ) بخاکساری خود ناز میکند\nراند به بحر آیینه دل سفینه ها\nاشك روان سطر بچشم سفینه ها\nجوشد كل شرافث ذات از کینه ها\nای در غبار دل زخیالت دفینه ها\n\nای آیینه حسن نمای تو جانها\nاز حسرت کلزار تماشای تو آبست\nآنجا که بودجلوه که حسن کمالت\nازقوت تأیید تو تحريك نسيمي\nدر پرده دل غیر خیالت نتوان یافت\nاوراق کلستان ثنای تو زبانها\nچون شپنم کل آینه در آینه دانها\nچون ذره هواست طپید و كمانها\nبرنجر کند ازشکن موج کلانها\nجولان کده پرتوماه اند کتانها\nبی زمزمه حمدتو قانون سخن را\nبیتابی و صلست دل اما چه توان کرد\nاز مرحمت عام تو در کوی اجابت\nقد چارسوی دهر کدر کرد خیالت\nدر دیده بیدل نمی و يك دل پرخون\nافسرده چو خون رك در است بیانها\nجسم است براهت کره رشته جانها\nکم کشته اثرها نشدم بوی فغانها\nلبریز شد از حیرت آیینه دکانها\nپیداغ هواپیتو در ین لاله ستانها\n\nای زلفت جوهر آیینه دل تپها\nحاضر سر کتشنی دا نیست بیم احتساب\nکر زبان در کام باشد راز دل بی پرده نیست\nبستن چشمم شبستان خیال دیکر است\nزلف او را اختیاری نیست در تسخیر دل\nفرش محمل هم بساط بوربای فقر نیست\nچون مژه دل بسته چشم سیاهت خوابها\nبی خلل باشد ز کردون کردش کردابها\nساز عافیت نالد از ابرام این مضراب ها\nاز چراغ کشته سامان کرده ام مهتابها\nخود بخود این رشته میگرد کره ازتابها\nچون صف مژکان کشاید محو کرده شو ابها\nاینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست\nنیست آشوب حوادث بربنای ننگ عجز\nسخت دشوار است ترك صحبت روشن دلان\nکز نفس نزد و نرم کردیده باشد داوداست\nکج سر شانزا کشاکش دستگاه آبروست\n(بیدل) از ماییستی هم خجات هستی نبرد\nحیرت است از قبله رو کرداندن محرابها\nسایه را کجا نسازد قوت سیلابها\nموج با آن جهد نتواند گذشت از آبها\nتهمت خط بر دارد نقطه از اعراب ها\nموج در بحر کان می خیزد از قلاب ها\nبر نمیدارد هوا کلش نومی از آبها\n\nای بهارجلوه بس کن كز خجالت بارها\nناله بسیار است اما چیده داغ شکوه ایم\nاهل مشرب از زبان طعن مردم فارغ است\nلازم افتاده است واعظ را باظهار کمال\nدر عرق شستند خوبان رنك ارز خارها\nدر تن منقارما مهر پست بر طومار ها\nدامن صحرا چه غم دارد ز زحم خارها\nکربا واری خروش مایه کفتار ها\nمیشود محو از فروغ آفتاب جلوه ات\nشوق دل وامانده بست و بلند دهر نیست\nدیده مارا غبار و هم حیرت سرمه شد\nزاهدان کوسه را ساز بزرگی ناقص است\nعکس در آئینه همچون سایه در دیوارها\nناله فرهاد بیرون است ازین کهسار ها\nمردمک اندوخت این آئینه اززنگار ها\nریش هم میباید اینجا در خور دستار ها"}
{"book": "adl0015", "page": 10, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nخلق امداد مدارائی نیازی شد منی ای زمعنی غافل آدم شو باین مقدار ها ما زمین گیران زجولان هوسها فارغیم نقش پا در يك دباغ آغوشی رفتار ها\nهرکجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد سوخت آخر جنس ما از گرمی بازار ها در کلستا نیكه (بیدل) نور تسلیم کرد سایه هم یکپایه برتر بود از دیوار ها\n\nای بهارستان اقبال ای چمن سیما بیا فصل سیر دل گذشت اکنون بچشم ما بیا میکشد خمیازه صبح انتظار آفتاب در خمار آباد مخموران قدح پیما بیا\nبحر هم دور ونزد امواج گرد راه اوست هر دو عالم در رکابت میدود تنها بیا خلوت اندیشه حیرت خانه دیدار تست ای تپیدل در آیینه ما یکتا بیا\nعرض تخصیص از فضولیهای آداب و فاست چون نگه دزدیده یاچون روح در اعضا بیا بیش ازین نتوان حریف داغ حرمان زیستن یامرا از خود ببر آنجا که هستی یا بیا\nفرصت هستی ندارد دستگاه انتظار مفت امروزم پس ای وعده فردا بیا رنگ و بو جمعست در هر جاحمن دارد بهار ما همه پیش توایم ای خنده ما بلب بیا\nوصل مشتاقان زاسباب دگر مستغنی است احتیاج اینست كای سامان استغنا بیا کو مقامی کزشکوه صقیت لبریز نیست غفلت است اینها که (بیدل) گویدت اینجا بیا\n\nای جگر ها داغدار شوق پیکان شما جا گلهای دل تمام تیغ مژگان شما از شکست کار ما آشفته حالان نسخه ایست دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما\nشعله در جان که خاک حسرت دیدار تست خاک در چشمم که نتوان بود حیران شما از هجوم اشك بر مژگان گهرها چیده ایم در تماشای نثار لعل خندان شما\nيارب این خالست یا جوش لطافتای حسن مینماید دانه سیب زنخدان شما تا قیامت جوهر و آیینه می جوشد بهم از غبارم باك نتوان کرد دامان شما\nپیکر من از گداز پاس شد آب وهنوز موج میبالد زان شکر احسان شما کی بود یارب که در بزم تبسمهای ناز چشم زخم سرمه گیرم از نمکدان شما\nیکدر مو خال از پرواز شوخی بیست حسن صد نگه خوابیده در تحريك مژگان شما با شکست زلف نتوان اینقدر پرداختن رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما\nکوشش ما پای خواب آلوده دامان ماست جز غبار بر نیارد از گریبان شما (بیدل ) آشفته ما بوی جمعیت نبرد تا یکی در حلقه زلف پریشان شما\n\nای چشم تو صید از جنون وحشی رم را ابروی تو معراج دگر قبله خم را گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش از ناله زنجیر کشیده است قلم را\nبا این قد و عارض بچمن گر بخرامی گل تاج بخاک افگند و سرو علم را اسرار دهانت بتأمل نتوان یافت از فکر کسی پی نبرد راه عدم را\nعمریست که در نام سودای محبت از ناله من نرخ بلند است الم را چندان تپیدم ز تعلق که پس از مرگ خا کم ببر خویش کشد نقش قدم را\nاز آه اثر باخته ام باك مداريد تیغم عوض خون همه جا ریخته دم را مینای من و الفت سودای شکستن حیف است بياقوت دهم سنگ ستم را\nتاچند زنی بال هوس در طلب عیش هشدار که از کف ندهی دامن غم را يك معنی فردیم که در وهم نگنجد هر که بتأمل نگری صورت هم را\nخورشید زظلمت کده سایه برونست تاکی زحدوث آینه سازید قدم را (بیدل) چو خلش سهل بود گوهر بی آب از دیده تر قطع مکن نسبت نم را\n\nای خیال قامت آه ضعیفان را عصا ریختند نظاره ها را لغزش از جوش صفا نشئه درخم شراب از چشم مست محزم خون بهای صد چمن از جلوه هایت يك ادا\nهمچو آئینه هزارت چشم حیران روبرو همچوکا گل یکجهان جمع پریشان در قفا تیغ مژگانت بآب ناز دامن میکشد چشم مخمورت بخون نا که می بندد حنا\nابروی مشکینت از بام تغافل کشته خم مانده زلف سر کشت زاندیشه دلها دوتا رنگ خالت سرمه در چشم تماشا میکشد گرد خطت میدهد آیینه دل را جلا\nبسته بربال اسیرت نامه پرواز ناز خفته در خون شهیدت جوش کارزار بقا از صدای عارضت جان میچکد گاه عرق وزشکست طره ات دل میدمد جای صدا\nلعل خاموشت کر از موج تبسم دم زند غنچه سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا از نگاهت نشئه ها بالید هر مژگان زدن وز خرامت فتنه ها جوشید از هر نقش پا\nهر کجا ذوق تماشایت براندازد نقاب کیست گردد یکمژه برهم زدن صبر آزما گر جمالت نام سازد رحمت نظاره را مرده ات از دیده ها پیش از نگه گیرد هوا\nآخر از خود رفتم راهی بقمهم یار برد سوختم چندانکه با خورشید گشتم آشنا محرمها شد در هوایت بال عجزیم میزند تا کجا پرواز گیرد ( بیدل ) از دست دعا\n\nای داغ کمال تو عبانها ونهانها معنی بنفس محو و عبارت بزبانها\nبس دیده که در خاك شد محرم دیدار آیینه ما نیز غباریست از انها\nدر یاد تو هویی زدو بر مانده دلم سخت در دمش سوخته سر جوش فغانها\nطوفان غبار عدمیم آب بقا کو در پای تر محو شد از جوش کرانها\nما همچو شرر بال کشودیم و نایت وسعت مکان یکدم و فرصت د زمانها\nخلق بهوای طلب کو هر وصلست یکدسته حو با بغل موج عنانها\nتا دیر بد از خرمن کاشن صفت حسن از خط تو چیز را دور دده بانها\nآنجا که بخود بود ه دال طپیدن چون تیرکمان جست پرواز کمانها\nپیداست بمیدان تمایت چمشتابی دامن زشق خامه شکستست بیانها\n(بیدل) نفس سوخته ما چه فروشد حیرت همه جا تخته نو داست دکانها\n\nای رسته زگلزارت آن نرگس جادو ها صیاد قلم تقدیر با مصرع ابرو ها نتوان بدك عشاق افسون رهایی خواند زین سلسله آیرارد زنجیرق گیسو ها\nنیرنگ طلب ما را این در بدری آموخت قمری بسر سرو است آواره کو کو ها بی غنچه ستم ها رفت تا گل چمن آراشد از گرد شکست دل رنگیست برین روها\nصید دو جهان از عدل در پنجه اقبالست پرواز نمی خواهد شاهین ترازو ها تا لفظ نگردد فاش معنی نشود عریان بی پرده کی رنگیست آشفته کی بوها\nخست ز گرم کیشان طراست بدر ویشان بی سبزه دم تیغ است لب خشکی این جوها ما سجده سرشتانرا جز عجز پناهی نیست امید رسا داریم چون سر بته موها\nهر کس ز نظر ها جست از خاك برون نشتس و امانده این سحر است کرد رم آهو ها این عالم اندو هاست یاران طرب اینجانیست جمعیت اگر خواهی به قلی و را زوها\nقانع صفتان ( بیدل ) بر مائده قسمت چون موج گهر باشد از خوردن پهلوها\n\nای ز چشم من برویت مست حیرت جامها حلقه زلف گره گیرت بگوش دامها در تبسم کم نشد زهر عتاب از ترکیبت کی بشود پسته ریزد تلخی از بادامها\nدامنت نایب ومن بیتاب عرض اضطراب خواهد از خا کم غبار انگیخت این ایامها آتشم از بیم افسردن همان در سنك ماند رهزن آغاز من شد کلفت انجامها\nتا شود روشن سواد كعبة تاريك من میکشارد چشم روشن عينك از كنجامها صيد محرم می چومن در مرغزار دهر نیست میدمد از وحشتم چون موج در یا دامها\nبستكه پنهانم ز آشوب جنون جزوهه است میتوان از آستانم ریخت رنگ بامها از بالای عافیت هم آنقدر ایمن مباش آب گوهر طعمة خاکست از آرامها\nپیچ و تاب شعله دل نامة مجیده ایست میفرستم هم نفس سوی عدم پیغامها این شبستان جز غبار دیده بیدار نیست جمع شد دود چراغم ریخت رنگ شامها\nبی جمالش بسکه (بیدل) بزم ما را نور نیست تاخته از موج می آورد چشم جامها"}
{"book": "adl0015", "page": 11, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nای زشوخیهای حسنت محو پیر و بابها\nصاحب تسلیم را هر کس تواضع میکند\nرنجش روشن ضمیران مایه تیغ است و بس\nگرد غفلت جوش زد چندانکه وا کردیم چشم\nمیدهد زخم دل از بیداد شمشیرت نشان\nآنقدر بر پاس پیچیدم که امیدم نماند\n\nحیرت اندر آئینه چون موج در گردابها\nکز کمی يك سجده پیدا میشود محرابها\nموج میگردد نمودار از شکست آبها\nهمچو مخمل پرده در بیداری ماخوابها\nمیتوان فهمید مضمون کتاب از بابها\nیعنی از سر يك گره شد رشته ام از تابها\n\nبحر بی آرام محو استرداد معلوم نیست\nفکر صید عشرت از قد دو تا جهلست جهل\nمایه ویرانیت از پای چرغ نیست\nمدعا برباد رفت از آمد و رفت نفس\nناله آهیم می روید گاه اشکم می پرد\nکاروان عمر (بیدل) از نفس دارد سراغ\n\nخواندن این لفظ موقوفست بر اعرابها\nموج چون ماهی نیفتاد در خم قلابها\nسوده کی گردد گهر از گردش گردابها\nنغمه کی شد در غبار وحشت مضرابها\nنقد من يك مشت خاك و اینهمه سیلابها\nجنبش موج است کرد رفتن سیلابها\n\nای غافل از رخ هوس آئینه پردازی چرا\nتا کی دمانت خون کند تعمیر بنیاد جسد\nگردی بیجا نشسته دل در پنجه ماتم بسته\nکز جوهر شرم و ادب بردار مستوری دهم\nهر کر بدارد هیچکس پروای فهم خویشتن\nمحکوم فرمان قضا مشکل کشد سر بر هوا\n\nچون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا\nطفلی گذشت ای بخرد باخاك گل بازی چرا\nاز پرده بیرون جسته وامانده سازی چرا\nآئینه کرده از صفا رسوائی غمازی چرا\nرازی و گرنه اینقدر نافهرم رازی چرا\nاز تیغ کز غافل نه کردن برافرازی چرا\n\nنکنم و به مژگان چون شرر از خویشتن قطع نظر\nاز لذت ساز نفس آنکه سحر داری قفس\nحیف است با پالو شنا مغلوب خست زیستن\nتا بیوپ کیو حسد برحق پرستان کم زند\nاز وادی این سار من خاموش باید تاختن\n(بیدل) محو ارا زاردل از طاقت راحت گسل\n\nزین يك دم فرصت کش الغاء و آغازی چرا\nبا این غبار بیفشان کم کرده پروازی چرا\nتیغ ظفر در پنجه دستی نمی بازی چرا\nگردیتی آتش پرست آخر بابن سازی چرا\nای کاروانت بی جرس در بند آوازی چرا\nای بادوش آبله بر خار مینازی چرا\n\nای فدای جلوه مستانه ات میخانه ها\nگردباد ایجاد کرد آخر صحرای جنون\nعافیت در زلف خوبان جای آرایش نماند\nجوهر کین خنده می چیند بسبای حسد\nغافل کر میداشت شرم چشم پر طاقتی نبود\n\nگرد هم گردیدۀ چشمت خط پیمانه ها\nبر هوا پیچیدن موی سر دیوانه ها\nتخته گردید از هجوم دل دکان شانه ها\nنیست برهم خوردن شمشیر بی دندانه ها\nعرصه شطرنج شد از بیدردی این خانه ها\n\nسوخت باهم برق بی پروائی عشق غیور\nراز عشق از داغ برون افتاد و رسوائی کشید\nتا رسد خواهی بفریاد دماغ ما چو شمع\nقاطر ارفع نیست موقوف التخین ویرانه است\nناتوانی قطع کن (بیدل) ز ابنای زمان\n\nخواب چشم شمع و بالین پر پروانه ها\nشد پریشان کنج ناتمائل شد از ویرانه ها\nتا سحر زین انجمن باید شدن افسانه ها\nناقص افتد خوشه چون پرط بالد دانه ها\nآشنای کس نگردید این جبا بیگانه ها\n\nای قیامت صبح خیز اعمال خندان شما\nعشرت از رنگت هر جا کل بساط از انشود\nای طراوت گاه عشرت نو بهار باغ ناز\nما سیه بختان بنومیدی مهیا کرده ایم\nنارسا افتاده ام ای برق تازان همتی\n\nشور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما\nمفت جام ما که میگردد بدوران شما\nباد چشم ما حلال جوش ریحان شما\nيك چراغان داغ دل دور از شبستان شما\nکابله بار ما نزند دست بدامان شما\n\nچشم آهو حلقه گرداب بحر حیرت است\nاز صدف ریزد گهر و زپسته مغز آید برون\nپیش ازین نتوان با بروی تغافل ساختن\nبستر و بالین من عمریست قطع راحتست\nعالمی در حسرت وضع غرارت مرده است\n\nدر تماشای رم وحشی غزالان شما\nچون شود کرم تکلم لعل خندان شما\nشیشه دل خاك شد در طاق نسیان شما\nپردم شمشیر زد خوابم زمژگان شما\nمعنی ما کیست تا فهمد زبان شما\n\nاز غبار هر دو عالم يك برون جسته است (بیدل) آواره یعنی خانه ویران شما\n\nای گداز دل نفس اشك شو بدیده بیا\nنیست در بهار جهان فرصت شگفتی کیست\nاز سروش بالم جان این نداست بال فشان\nتا نرفته ام ز نظر شام من بسان بسحر\nسقف کابینه فقرا نیست سیزدگاه هوا\nتیغ غیرت از همه سو بر غرور کرده غلو\n\nباد میرود ز نظر یکقدم دویده بیا\nهم زم غزال عدم چون سحر دمیده بیا\nکای نوای محمل انس از همه رمیده بیا\nشمع انتظار توام صبح نادمیده بیا\nسر بسنگ تا نخورد اندکی خمیده بیا\nپشت اگر طلبی با سر بریده بیا\n\nفیض نشه های رضا مفت است در همه جا\nجز تجرد از کر وفر چیست انتخاب دگر\nباغ عشق نا هویست نیست جز همین نفست\nشمع رزمگاه ادب تا نچیند از تو لعب\nبی ادب نمیرد کسی ره ببارگاه وفا\nاز زبان و سود نفس و حشت است حاصل و بس\n\nجام ظرف هوش نه پیمون می رسیده بیا\nفرد میروی ز نظر کو همه قصیده بیا\nیک دو روز از نفست مهلت است دمیه بیا\nهمعنان ضبط نفس طی آرمیده بیا\nبیقدم بخاك شکن با عنان کشیده بیا\nجنس این دکان هوس مافدست چیده بیا\n\n(بیدل) از جهان سخن رفت و درهم متن\n\nدو از انسوی نبود من حرف ناشنیده بیا\n\nای کرد تکاپوی سراغ تو نشانها\nاشکیست زچشم تو شیدای تو جیحون\nعمریست که نه چرخ بيك کل تصویر\nبر اوج غنایت نرسد هیچ کمندی\nهم سبزه درین دشت شد انگشت شهادت\nجز ناله بیا زار تو دیگر چه فروشیم\n\nوامانده اندیشه راه تو گمانها\nخمی زدل خسته سودای تو کانها\nوا کرده بخمیازه بوی تو دهانها\nپیمودع رسن تاب خیالات فغانها\nتا از گل خود روتو مالند فشان ها\nاینست متاع جگر خسته دکانها\n\nحیرت شکه شوخی حسن تو نظر ها\nدر کنه تو آگاهی و غفلت همه معذور\nآن کیست شود محرم اطهار و خطایت\nآنجا که قضا اشبه اسرار تو دارد\nاز شوق تمنای تو در دیده صحرا\n(بیدل) ره حمد از تو صد مرحله دور است\n\nخامش نفس عرض ثنای تو زبانها\nدریا زبیان غافل و ساحل زگرانها\nآئینه خویشند عیان ها و نهانها\nپیمانه کش جوش بهار است خزانها\nهمچون دل بیتاب طپان ريك روانها\nخاموش که آوارۀ و هم اند بیان ها\n\nای موج زن بهار خیالت زمینه ها\nسودائی تو با گهر تاج خسروان\nدر غرفه نیاز کند تا بان در کمین\nدر فطارم خیال تو نتوان کنار جست\n\nجوش پری نشسته برون ز ابگینه ها\nجوید زجوش آبله پاقرینه ها\nتازه بشوخی پرطاوس پینه ها\nخلق در آب آئینه دارد سفینه ها\n\nچور تو بشبه سحر تابستان داغ دل\nاز فضل و رحمت تو آب رشك میکرد\nنازك دلان باغ تو چون شبنم سحر\nدارا محبت تو همان خاكار داشت\n\nنیعت زبان ده دهن زخم سینه ها\nپراخن شکسته کلید خزینه ها\nبر روی برگ کل شکنند آبگینه ها\nویرانه را عمارتسد از دفینه ها\n\nچون (بیدل) آنکه مهر رخت دلنشین اوست\n\nظني نکین نمی شودش حرف کینه ها\n\nاین انجمن عشق است طوفان کرماتها\nاین دیده فریبها از شبر چه امکان است\nوحشت ز محیط عشق آثار رهائی نیست\nبیری هوس دنیا نگذاشت طمع ما\n\nیشا دلی و چندین خم يك یوسف و کنعانها\nبوی تو جنون کار است در رنگ گلستانها\nامواج زنجیر اند از چیدن دامان ها\nآخر دل ازین لذت کندیم بدندان ها\n\nناموس و فارین پیش برداشتن آسان نیست\nخواندیم رموز دهر از تاب و تب انجم\nدر انجمن توفیق بزل اثر افتادم\nتا دل بگره بستیم با حرص نه پیوستیم\n\nبر رنگ من افگندند خون کل بیان ها\nخطیست درین مکتوب جز شوخی عنوانها\nنورفت سرشك آخر از خنکی مژگانها\nجمعیت کوها ریخت آب رخ طوفان ها"}
{"book": "adl0015", "page": 12, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nتا محرمی خویشت صدره ازادیت چشی بکشا بشکن قفل در زندان ها مطرب نفسی سر داد بزم جگر افشاند نی غنچه قیامت زد آتش به نیستان ها\n( بیدل ) بجه جمعیت چون شمع ببالدکس سر تا کجه برون افکند از بند گریبانها\n\nاینقدر نقشی که گل کرد از بهار و فاش ما صرف رنگی داشت بیرون صف نقاش ما جمع دار از امتحان عیب هم پای دلت دست ما خالی تو است از کیسه تلاش ما\nزین سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار رعونا یکسر نگین می کند تراش ما گرد حیرت در مزار یاس میبالد کفن چشم پوشیدن مکر از ما برد نباض ما\nمحو دیدارم اما از ادب غافل نه ایم شرم نورا است آنچه دارد دیده خفاش ما زنده گی موضوع اضداد است صلح از کجا بکاست با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما\nاز جبین تا نقش پا بستیم آئین عرق این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما ( بیدل ) این رنگ خیال از شاه جوش پاراست غنچه یت آتش زنی ناخته کرده آش ما\n\nای همه آین قدرت ظاهر از شان شما کار های مشکل آفاق آسان شما هر سر وپا کرد غوت کردن افرازد بچرخ مو کشان آرد قضا در راه جولان شما\nسینه حاسد که در هم میفشارد تنگی جای دل خالی نماید زهر پیکان شما ساقی تقدیر مشتا قست کز خون عدو پر کند پیمانه اعدا دوران شما\nغیرت حق برنتابد جرء تست از کرد اش هر که بر آید سر از تسلیم فرمان شما شوق وصلت بعد مرگ از دل برون کی میرود گرد میکردم و میگریم دامان شما\nچون سحر وا کرده بر آفاق بال اقتدار شور عالم گیری از فتح نمایان شما هر گهی کز توجهان کام دل آید بعرض بالهاش خرمن آراید بدور ان شما\nخاطر از هر گونه مطلب جمع باید داشتن نیست غافل فضل حق از شغل سلمان شما چون نباشد فضل یزدان مایل امداد غیب (بیدل) است آخر دعا گوی و ثنا خوان شما\n\nباید ونيك است يكردنگی هوس آئینه را نیست اعتبار خلاف هیچکس آئینه را سزمه بینش جهان در چشم ما تاریك كرد شوخی جوهر بود در دیده حس آئینه را\nوقت عارف از دم هستی مکدر میشود چون سیاهی زر میسازد نفس آئینه را یاد پیشان از خم طاق عفوت ایمن اند در نظر بازی نمیگیرد عس آئینه را\nاز تماشا گاه دل ما را سر پرواز نیست طوطی حیران ما داند قفس آئینه را حسن هر جا دست بیداد تجلی وا کند نیست جز حیرت کسی فریاد رس آئینه را\nچیست حیرت تا نگردد پرده ساز فغان جلوه داری که میسازد جرس آئینه را دل ز نا دانی عبث فال تحصیل میزند زین چن زنگی بروی کار بس آئینه را\nعالم اقبال محو پرده ادبار ماست صد هاکم کرده در بال مگس آئینه را خامشی آئینه دار معنی روشن دلیست نیست (بیدل) جزیماز پاس نفس آینه را\n\nبا بنو میدی شکست آزادی دلخواه ما گرد چسبن دستی نزد بردامن کوتاه ما کوشش اشکم بجا نیست جولان میدهد ناخاك از لغزش پا کاش باشد راه ما\nچون حباب از کار کام پاس میجوشیم وبس جز شکست دل بچه خواهد بود مزد آه ما غفلت کم فرصتی میدان لاف کس مباد در صف آتش نی مار است راد کاه ما\nصبح هستی صورت چاك گريبان فن است مهر ها شد روز ما می جو شد از پیگاه ما صرف نقصا ایم دیگر از کمال ما مپرس عشق پر گرده است آغوش هلال از ماه ما\nهرنفس کز جیب دل گل میکند پیغام اوست این زنن عمر یست یوسف میکشد از چاه ما جب ل هم نیرنك آگاهیست امافهم کو ماسوی کردار می اسمیست از الله ما\nپرتو اقبال رحمت بسکه عام افتاده است نیست درویشی که باشد کلپداش بی شاه ما حلقه پر کار گردون باخا خواهی شمرد زین مگسیار دارد خانه بارجاء ما\nدقت بسیار دارد فهم اسرار عدم چشم از عالم بپوشی تا شوی آگاه ما میبریم از خوبش و هم چون شمع پنهان خویهم عجز وا کرده است (بیدل) رسم ما راه ما\n\nبادل آسوده از آشوبش آب و نان را همچو محرا پای در دامن نزنحان و مان را اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن کزتوهم با خود برون آلی بای طیران را\nاوج اقبال جهان را زنه فرصت کجاست کو سرشگی چند پیمام سر مزکان برا خاطرت کز جمع شد از هر دو عالم فارقی قطره واری چون گهر زین بحر بی پایان را\nدرجهان یکسر شرم از که باید داشتن دیده بینا ندارد هیچکس عریان برا اقتضای دور این محفل اگر فهمیده چون فراموشی بگرد خاطر یاران را\nکم ز یوسف نیستی ای قدردان عافیت چاه وزندان مغتنم گیر از صف اخوان را دعوی فضل و هنر خواریست در ابنای دهر آبرو میخواهی اینجا اندکی نادان را\nعالمی در التماس اتگاه هوس تک میزند کرنه قانع تو هم بشباب این و آن برا تا نگردی پایمال منت امداد خلق بی عرف کامی دوپیش از خجلت احسان را\nاز فسردن تنك دارد جوهر تمكین مرد چون کمان در خانه باش و بستر میدان برا هر کی انجامد منش در خور استعداد اوست قابل صد نعمتی از پرده چون دندان برا\nکز بشمشیرت برآشد از ادیکاه نیاز همچو خون از زخم (بیدل) باب خندان برا\n\nباز آب شمشیرت از بهار جوشیها داد مشت خونم را یاد گل فروشیها ناله بانفس دزدید من بسرمه خوابیدم کرد شمع این محفل عالم از خموشیها\nبالغافل از عالم باز خود نظر بستان زین دو پرده بیرون نیست ساز عیب پوشیها مایه دار هستی را لاف ماو من ننك است بی بضاعتان دارند عرض خود فروشیها\nزاهدی نمیدانم تقوی نمی خواهم سینه صافی دارم در درد نوشیها ساز محفل هستی پر کستن آهنگست از نفس که می خواهد عافیت خروشیها\nمحرم فنا ( بیدل ) تربیاز کسوت نیست شعلة بياصة دارد از برهنه دوشيها\n\nباسحر ربطی ندارد شام ما فارغست از صاف درد جام ما\nگریه امشب حسرت روی که داشت روغن گل ریخت از بادام ما\nدر حق الصاق ابنای زمان داد تحسین میدهد دشنام ما\nزین چمن تصویر صبحی كنه كرد بی نفس تر از هوای بام ما\nفقر ما را شهره آفاق کرد کوس زد در بی نكینی نام ما\nنور معنی از تصنع باختیم خانه تاريک است از کنجام ما\nنامه پامال تخمیر بسته ایم بر که خواند بیکسی پیغام ما\n\nدل بطوق خاك گوئی بسته ایم نكهه دارد جامه احرام ما\nاز امل مارا مسخر کرده ایم بخته می جوشد خیال خام ما\nبر حریفان از خموشی غالبیم کز نباشد بخت ما الزام ما\nدر خور رزق مقدر زنده ایم ریشه این دانه دارد دام ما\nبرنمی آید زتشویش کسوف آفتاب کشور ایام ما\nغيرتم درکاروان برق نیست یکخط است آغاز تا انجام ما\nنانك باز است درهای قبول آه از بیصبری ابرام ما\n\nهی طرف چون اشك ( بیدل ) ميدويم تا كجا پی لغزش افتد كام ما\n\nپاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را دست وپا بر صدا مشکل بود زنجیر را نفع زین بازار نتوان بردن جنس فریب اینکه سود اندیشه سرمایه کن تزویر را\nنیست آسان راه بمقصر اجابت یافتن احتیاطی کی کند ناله شبگیر را ساده دل از گرد انش ترش رونی میکشد جوهر اینجا چین ابرو میشود شمشیر را\nبیتوانی بین که در همرازی درس جنون سرمه شد بخت سیاهم حلقه زنجیر را در بیابان تحیر نم زچشم ما مخواه بی نیاز از اشك میدان دیده اصویر را\nوعظ مردم غفلت ما را قوی سرمایه کرد خواب ما افسانه فهمید آنهمه تغییر را در محبت داغدار کوشش بی حاصلم برق آه من نمی سوزد مگر تاثیر را"}
{"book": "adl0015", "page": 13, "text": "صفیحه ۱۰\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nگلستان هستی سر خط لوح خیالی بیش نیست\nهم بچشم بسته باید خواند این تحریر را\n\nغصه قانون وجنون و نوازش ها کند\nگل برنگ ناله سازد تارتم نالال زیر را\n\nآه در بزم شکست آخر که چون طیفون اشک\nقطع کرد آب و گل من الفت تعمیر را\n\nراست بازان را زحکم کج سرشتان چاره نیست\nبا کمان ( بیدل ) اطاعت لازم آمد تیر را\n\nپاکند اغیار از وصل میجوریم ما\nهمچو ساغر می باید داریم و مخموریم ما\n\nپرتو خورشید حز در حد نتوان یافتن\nيك زمین و آسمان از اصل خود دوریم ما\n\nدر گل سوختیم و چشم بینائی وا نشد\nسخت واز دست جهل ما مکرموریم ما\n\nباوجود ناتوانی سر بگردون سوده ایم\nچون مه نو سرخط عجزیم و مغروریم ما\n\nتهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتنی\nاختیار از ماست چندانیکه مجبوریم ما\n\nمدت ها زینده گی کرغفلت و کی آگهی\nپیش نتوان برد جژ کاری که ماموریم ما\n\nبحر در آغوش وموج ماهی محو کینار\nتا رها با عشق بی پرواست معذوریم ما\n\nمارج گنجا گر پهلوی عجز است راه آنجا\nسرمویی کل انجامد شدی بشکن کلاه آنجا\n\nادبکاه محبت ناز شوخی بر نمیبندارد\nچو شبنم سر بمهر اشك میباشد نگاه آنجا\n\nبیاد محفل نازش سحر خیز است اجزایم\nتبسم کا نگا ها چیده باشد دستکاه آنجا\n\nمقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن\nچو نی آخرد چشم نو مژکان گیاه آنجا\n\nخیال جلوه زار نیستی هم عالمی دارد\nزتاش و سر می باید کشیدن ناله ناله آنجا\n\nخوشا بیهوشه کز خجلت اظهار نومیدی\nشرر در سنک دارد بر فدایهای آه آنجا\n\nبمی غیر مشکل برد زاشوب دوئی بردن\nسری درجیب خوددزدیده رو درپناه آنجا\n\nدران بزم که طرفی حنالت بست احرام آردی\nسنگ آید مگر این جام و گیرد درد خواه آنجا\n\nبکتمان هوس کردی نداره یوسف مطلب\nملی در خود فرو رفتن کند ایجاد چاه آنجا\n\nزاین فیض سحر میخوشد اثر کوی موادل\nهمه گرشب شوی روزت نمیگردد سیاه آنجا\n\nزطرز مشرب مشتاق سیر بینوانی کن\nشکست رنگ کس آئینه دارد زیرگاه آنجا\n\nزمین گیرم بافسون دل بی مدعا ( بیدل )\nدران وادی که منزل نیز می افتد براه آنجا\n\nبا همه افسرده گی مفت تماشا ئیم ما\nموجها دارد پری چندانکه مینائیم ما\n\nرنگها گل کرده ایم اما در آغوش عدم\nبیضه طاوس و بزم بال عنقائیم ما\n\nمنزل ما محمل ما سعی ما افتاده کیست\nهمچو اشک از کاروان الغزش زانم ما\n\nچون نی مجمرست ازدل میکشد زحمت نفس\nتا برون خود جیدال در قعر آرانم ما\n\nترددان جاه دلر تا محشر کردون زداست\nچون سحر از خویش آسان برنمی آئیم ما\n\nکوشه آرام دیگر از کجا یابد کسی\nچون نفس در جانه دلر هم نمی پائیم ما\n\nامتیاز وصل و هجران دور باش کس عباد\nآه ازین غفلت که بااو نیز تنهائیم ما\n\nصرفه کوشش ندارد در محو رفاه ام\nفرصت از کف میرود تا دست میسابیم ما\n\nتا بروت بگذریم از هرچه می آید به پیش\nهمچو فرصت یکشر دی ساز فرسائیم ما\n\nبیخودی بست استقبال از هجوم رفتکان\nسجده کردی حاصل که می آئیم ما\n\nشوخی آثار معنی بی عبارت مشکل است\nفاش تر گو ئیم او هم اوست کمائیم ما\n\nبی محابا کیست ( بیدل ) از سرما بگذرد\nچون شکست آینه یکخطره دریائیم ما\n\nشادکی نکشدو باطینت دماغ مرا\nمکر شکستن دل پر کند ایاغ مرا\n\nتپیش دیده کشم روشن از تما شایت\nتپیده در خون بود چراغ مرا\n\nز برق پاس جگر سوز ناله دارم\nکه شعله نیز بسوزد لب ارغ مرا\n\nنشاط باده بمیای غنچه گیا بود\nشکفته کی همه خمیازه کرد باغ مرا\n\nخمار شیشه چرخ از شکستیش پیداست\nچسان علاج کند الت دماغ مرا\n\nدرآزوی تو سنگی بدرد غافل چند\nعقده غنچه مکن گوشه فراغ مرا\n\nهزار برنگ زبخت سیاه من گل کرد\nزمانه شوخی خفاش داد زاغ مرا\n\nچو موج سر به تهاجم نهادم خوش نتوان\nز خانه زده آهو طلب سراغ مرا\n\nفسرده کی مطلب از دم که در ایجاد\nبه تیغ شعله بریدند ناف داغ مرا\n\nمگر ز ناله تهی گشت سینه ( بیدل )\nکه حسابست سبق عندلیب باغ مرا\n\nبار دستی زن ساق غنیمت دار غافل را\nمبادا عشق افشارد کدوئی شیشه دل را\n\nزملها تاجنون جوشد تکافل دار افشان کن\nحجان تا کرفلك کرد پریشان ساز کا کل را\n\nچسازد ازست کیهادرم که این سررشته غیریت\nچونائیدن بروی عقده می آرد تامل را\n\nسرنشترادیده بردن برخم مینا بجوش آمد\nچکیدیای این یم آبیاری کرد قاتل را\n\nدرین محفل که جو شد کرد خاموشی از آشوبش\nبخواب امن میباشد نگه چشم تغافل را\n\nزخم شورش دریا بنالد رنگ تسکینت\nجو گوهر کی بدرمی عصبنی درس تامل را\n\nرو بارهی که شد آئینه رنگ جلوه اش گیرد\nصفای دل برون ازخویش نمیدید تقابل را\n\nجنون تاوا نکنا خوانی میدهد شهرت\nبغیر از بی صدانی نیست رنجیر رند گل را\n\nنبازد تار وهم باینکه بگرو گنده در گلشن\nزبوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را\n\nبی رقم گهی مشکل بود از هیچ کنج عفیات\nزورسل نتوان راست کردن قامت پل را\n\nزکنج جسم وعرض دستگاه ای بجر شرمی\nغبار انگیز ازین خانه نماشا کن تجمل را\n\nفروتن گر همه کوهر بود بی آبرو باشد\nبکن جهد تا بدر گرداد بیداری توگل را\n\nبه پستی نیز معراجیست گر آزادنی ( بیدل )\nصفای آب شو سال تنزل کن تنزل را\n\nعجز میبرجید بموج از اشك غم پرورد ما\nچرخ میگردد بدوا در فکر بال زرد ما\n\nگر پیفغان رخصت گیرد دعوی کام\nناله گرد در دهن از شرم رنک زرد ما\n\nدرد نبرد گز کان صید دلها زه کند\nهم ادای ابروی نازست بیت فرد ما\n\nمیدمد بوی گریبان سحر موج نسیم\nمیتوان دانست حال دله زآه سرد ما\n\nهمچونی در هم نشین دلبرم نقد ناله\nای هوس نان ماشیال کنج داد آورد ما\n\nماسبکو وحل زقید ششه ئي فارغیم\nمیرد آزاد ناله ندارد بسلط کرد ما\n\nگردما صد بار گردون خاك باد رابیاد\nنشکند آئینه نی رنگی روی کرد ما\n\nذوق آبستیج تبسم رفتی از بزم و هنوز\nشور بیرون میدهد زخم نمك پرورد ما\n\nخارم او حیرت ایجاد خجالت بخودیم\nروز و شب خواب سحر مالد دل شبگرد ما\n\nنیست ( بیدل ) جز نوای غافل من بای من\nهیچکس در محفل حوبان ولان همدرد ما\n\nحیرت آئنه پرداختند روی ترا\nزداغ شانه ز جایستاقی جناد موی ترا\n\nچه آشی تو که از شوخیت زبان شرار\nبکام سنگ برد شکوه های خوی ترا\n\nزخار هر مژه صد رنک موج گل جوشد\nندیده گر کند افانه حیا روی ترا\n\nفدایم زلف توسنبل اسیر روی تو گل\nبنقشه بندی خط سبز مشك بوی ترا\n\nزرنگ تازه فرو شته بدا مدان چین\nنسیم اگر بباید عبار کوی ترا\n\nزتیغ ناز توام اینقدر امید نبود\nزحم دل که روان کرد آب جوی ترا\n\nنمانم از دل تنک که چشمه است امشب\nکه غنچه ها نفس کرده اند بوی ترا\n\nبحرف آمدی و زحم کهنه ام نوشد\nعمرم بچه نمك بود گنت و کوی ترا\n\nطبیعین دله عشاق نسخه پرداز است\nبذق بی طلب و بحث جستجوی ترا\n\nبهار حیرت بیزحم خزان نکشد\nشکفته کی نبرد رنگ آرزوی ترا\n\nمدرن چمن بچه سرمایه خوشدلی (بیدل)\nکه شبنمی بخریده است آب روی ترا\n\nنماند تیره آخر خود سرپپا میرد ما را\nچو آتش گردن افرازی به پستی برد ما را\n\nغبار حسرت ماهیچ کاست از زمین گیری\nکه هر کس میرود چون سایه از جا میردما را\n\nندارد دت ما ناوقتن آنقدر کوشش\nغباریم و طبیعت از کف ما میرد ما را\n\nنظر تاوقی نه شرم هم امید رنک و بودارد\nنگاه هرزه جولان از قفا میرد ما را\n\nاگر امروز وارسیم شوفی کعبه پیش آمد\nتك و بوی نفس یارب کا ها میرد ما را\n\nبه یستیهای آهستحلب خفته است معراجی\nنفس گروا کشاند تا مسیحا میرد ما را\n\nدر آغوش خزان ما دو عالم رنک میبازد\nزخود رفتن چندین جلوه یکجا میرد مارا\n\nکسان پست آسمان ربط اقایای این محفل\nچو شمع آتش عنانی رشته بپا میردما را"}
{"book": "adl0015", "page": 14, "text": "صحیفه ١١ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف\n\nدکان آرائی هستی گران شدجان کندسامان عرق تاخاك كردیدن بدریا میبرد ما را اگر غیرت ده تحقیق مطلب میکند (بیدل) همین يك پیش پا دیدن بعقب میبرد ما را\n*(۰)*\nبخيال آن عرق جبین زفغان طپنزدی چرا نقدرد ختگی اگر نلوتة آب دم نزدی چرا ككل لاله جام جمال زدمه تو قدح بكف المذر همه کس بعشرت حاجز د تو بجبین نم نزدی چرا\nزسواد مکتب خبیر و شر نشد امتیاز تو صرفه بر اگرت خطی نبود دگر زبین قلم نزدی چرا بعرق چوسوسه ناخنی تپشت بیزه گداختی تا پای خود نشناختی مژه یکرد نزدی چرا\nبتو کرز کوشش فاعله نرسید فسمت حوصه بطریق سایه و آبه نما با قدم نزدی چرا زکشاد عقدة کارها همه داشت سعی ندامتی در عالمی زوی از طمع کف خود بهم نزدی چرا\nاگر آرزو هوسم نشد زامید مانع کس نشد طبرت شکار هوس نشد بکمین غم نزدی چرا بندام قافیه هوس چو نداد الفت پیش و پس دم نقد مفت تو بود و بس دوسعرزرقم نزدی چرا\nخط اعتبار غبار هم بجریده تو شود کم بی امتحان چوسحر د ودم بهو ارقم نزدی چرا نتوان چو بیدل هرزه فن پی اد فته طرف شدن نفسی فراغت ماومن بدرعدم نزدی چرا\n*(۰)*\nبخيال چشم که میزند قدح جنون دلتتگما که هزار میکده میدود رکاب گردش رنگما بحضور زاویة عدم زده ایم پردر عافیت که زمنت نفسی کسی نکدازد آتش جنك ما\nبدل شکسته ازین چمن زده ایم يك كدشتی که شتا بها کر همه خون شود نرسد بگرددرنگ ما کسی از طبیعت مشتعل بکداز شگوه طرف شود نفس آبله زرقم دل زحدیث عبرت چنك ما\nبفسون هستی هیچم زشکست شیشه دل حذر شخون بخواب پری دبرزهما نهای ترنگما کس برد د رمدم جهان کز غصه لب بند جر مدان سبکم این همه کاین زمان بزار و آمدسنگ ما\nزولم فسردة بناله نرسید تاب وتب نفسی بپرید ناخن مطرب از گره بریشم چنگما سخن مرور جنون اثر زبان حرات ماست تر مژه بشکنی بزناطی پیا کردی خد نكما\nچه فسانه اول و ایدچه امل طرازی حرس و کا جزاز سلسله میکشد سرطرة تو زچنك ما زغبار (بیدل) ناتوان دله نازکت نشود گران کدو روز باد تو خودبخود چوطیی زسینه بزنك ما\n*(۰)*\nبداغ غرتم واسوخت آخر خود نمائیها برآورد از دلم چون ناله اظهار رسائیها غبار انگیز شهرت نیست وضع خا كسار من خرومی داشتم کم کرده ام در سرعه سائیها\nهوادار مزاج طفلیم اما ازین غافل که چون گل پوست بر تن میدرد رنگین قبائیها چورنگم بسکه سرتاپا طلسم ساز خاموشی شکستن هم نبرد از پبکر من لی صدائیها\nدر بن وادي بتدبیر دگر نتوان زدن گامی مگر عذر نخود رفتن شود پی دست و پائیها مباش ای غنچه از اوراق کل مغرور جمعیت که این پیوسته کیا در بغل دارد جدائیها\nتواز سررشته تدبیر زاهد غافل ورنه ندارد بستی خلوتخانه چون پارسائیها کسی یارب مبادافسرده نیرنك خود داری شرارم سنگ شد از کلفت سمر آزمائیها\nاز گم کرده آهنگم مپرس ازعندلیب من درین گلشن نفس میسوزم از آتش نوائیها زطوف آستانش تا نصیب سجده بردارم بزنك سايه ام نخل بدوش جبهه سائیها\nبدل گفتم کدامین شیوه دشوار است در عالم نفس در خون طپید و گفت پاس آشنائیها به کامها کها در بیخودی داردنهان(بیدل) بود آئینه را حبرت نقاب بی صدائیها\n*(۰)*\nبدزد کردن عجز بر افراخته را بوهم تيغ مقربا نيام آخته را درین بساط ندامت چوشمع نتوان کرد قمار خانه اميد رنگ باخته را\nبگردن دل فرصت تپید باید بست ستم ترانه کرناد نا نواخته را بپیمان پست مقام عروج فطرت نیست نگون کنید خردی سر فراخته را\nتكلف من و مای خيال بسيار است نباز خواب کن افسانه های ساخته را زخلق گوشه گرفتن سلامت است اما خیال اگر نكشارد حواش ساخته را\nفروني کن و تخفیف زر دستان باش که رنگهاست پیکردن سر فراخته را تلاش ماجوسحر شبنم حیا پرداخت عرق شد آینه آخر نفس کداخته را\nحق است آینه انجا خیال ماو توچیست که دیده سایه در آفتاب تاخته را بطمع کار گه عشق آتش افتاده است کسی چه آب زند آشیان فاخته را\nبه سودا گر فلك رفت كردما (بیدل) زسجده نيت ايمان عجز خود شناخته را\nبدعوت هم كسي را كس نمیگوید بیا اینجا صلای نان شکیفی گفت بانگ آسیا اینجا اگر با این نکوئیهاست خوان جودبر چشمی زوضع تلخ برگشکول میگردد گدا اینجا\nفلك در خاك پنهان کرد یکسر صورت آدم مصور کردنی خواهد از مردم کیا اینجا عیار ربط الفت بنگر از باران که میکیرد سرو کردن چو سودا شته سازداز هم جدا اینجا\nجهان نامنفعل کل کرداز هم موقعی دارد عرق و اری بروی کس نمي باشد حيا اینجا زبیغزی شکوه سلطنت شد ننك گدا یی بجای استخوان که خورده میگردد هما اینجا\nکه می آرد پیام دوستان رفته زین محفل مگر از نقش پایی بشنویم آواز پا اینجا غبار صبح دیدی شهر دار از سیر این گلشن زغیرت خاك برسر کرده می آید هوا اینجا\nاگر درطبع غيرت شك اطهار عرض باشد کف با میکند در كوي دست دها اینجا طرب محضريست پاساز کدورت برنمی آید سياهي پيش تاز افتاد از رنك حیا اینجا\nزدیدن کنج تنهائی زمانی واکنم (بیدل) که از دلهای پر دردم محبت نیست با اینجا\nبدون داغ کس در کنار سوخته کی ها چوشمع سوختم از انتظارسوخته کی ها زخود رمیده شرار دليست در نظر من بس است اینقدرم یاد کار سوخته کی ها\nپيرندم جگری زبر با فشرده ام امشب چو آه میدمم از لاله زار سوخته کی ها شرار محمل شوقم گداز منزل ذوقم هزار قافله دارم ببار سوخته کی ها\nهنوز از کف خاكسترم بهار فروشت شکوفة چمن انتظار سوخته کی ها زداغ صورت خمیازه بست شمع خموشم فنا نبرد زحالم خمار سوخته کی ها\nبیا که هست هنوز از شرار شعله محبوم نفس غباری صبح بهار سوخته کی ها بسینه داغ و بدل ناله و بدیده سرشكم محبتم همه جا شعله کار سوخته کی ها\nرمید فرصت ونتواخت عشقساز گل داغی گذشت برق ونکشم دوجارسوخته کی ها بضيافتي نشد آئينة قبول محبت مگر دلی برد از ما بكار سوخته کی ها\nمقميم عالم اوجیم پر ز عجز رسانی نشسته ام چونس درمزار سوخته کی ها بمحفلی که ادب پروراست نالة ( بیدل ) نجسته رود سپند از غبار سوخته کی ها\n*(۰)*\nبان سرم که ز دامن رون کشم پا را يجيب آبله درزم غبار صحرا را بسعي ديده حيران دل از طپش ننشست گهر که چقدر خفت آب درپا را\nاثر کم است بکرد گساد این بازار همان بناله فروشید درد دلها را ز خویش کم شدنم کنج عزلتی دارد که باز نیست دران برده و هم عقبا را\nزبان درد دل آسان نمی توان فهمید شکسته اند بصد رنگ شيشة مارا فضای خلوت دل جلوه کاه غیری نیست شکافتیم بنام تو این معما را\nنگاه بار زپهلوی ناز میبالد بقدر اشه بلند است موج دربا را مخور فریب غنا از هوس گدازی پاس مباد آب دهد حرص تیا را\nزجوش صافی دل جسم جان تواند شد بسعي شعله پری کرده اند خارا را بغیر عکس ندانم دگر چه خواهی دید اگر درآینه بینی جمال یکتا را\nبفقر تکیه زدی بکذر از تسلق خلق بمرك ريشه دواندی دراز کن بارا چسان بعشرت وا مانده کان رسی (بیدل) بجشم آبله بالیده ما را\n*(۰)*\nپر نقشه است حرس فضولی کین ما يارب عرق بخاك نریزد جبين ما آه از حلاوت سخن و خلق بي تميز آتش بجام كد زد انگبین ما\nخمريست با خيال كرو ناز پهلویم گردون برختن موج گهریست زین ما غير از شکست چینی دل کین زمان دمید موئی نداشت خامة نقاش چين ما\nببغام عجز مرغه توا با که میرسد شاید مگس به بند رساند طنین ما حرفی نشد عیان که توان خواند و فهم کرد بی خامه بود مانی خط حبين ما"}
{"book": "adl0015", "page": 15, "text": "صحیفه ۱۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف\n\nیارب زحسین آرم چه سازد بینش ما داغ گذشتگان کرد بالین ما شکسته ایم دامن وحشت چو گرد باد دستی بلند کرد ز چین آستین ما\nچندان نمک نداشت نمود چشم سوختن صد آفرین بغفلت غیر آفرین ما در مکتبی نیستی چه تصرف کند کسی عنقا که است درق قام تکوین ما\nگشتیم داغ خلوت محفل ولی چو شمع خود را ندید غفلت آئینه بین ما بیدل غبار نم زده دارد زمین ما\n()\n\nپرتو آهی ز حیرت گل نکرد ایدل چرا همچو شمع کشته یی نوری درین محفل چرا مشت خون خود چو گل باید روی خویش ریخت بی ادب آلوده سازی دامن قاتل چرا\nخاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاش راه جولان هوس کامی نکردی گل چرا منزلت عرش حضور است و مقامت اوج قرب نور خورشیدی نخاک تیره مایل چرا\nسعی آرامت قدس فرسوده آرام کرد سرنمی دزدی زمانی درد تململ چرا چون سلیمان هم کره برباد نتوانست زد ای حباب این سرکشی بر بحر مستعجل چرا\nنیست از جیب تو بیرون گوهر مقصود تو بخیه سر میزنی چون موج بر ساحل چرا جلوه گاه حسن معنی خلوت لفظ است و بس طالب لیلی نشیند غافل از محمل چرا\nتاریکی یی در مدعا چون شمع باید رفت جادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا بر دو عالم همزه برهم زدن خط میکشی نیست یکدم نقش خویش از صفحه ات زایل چرا\nجودا گر در معرض احسان لفاظی پیشه نیست میدرد حاجت گریبان زلب سائل چرا کوهی عرض حباب آئینه دار حیرت است ای طلسم دل عبث گل کرده یی (بیدل) چرا\n()\n\nبرسنگ زد زمانه زبس ساز آشنا در سرمه کرد میکند آواز آشنا امروز نیست قابیل طریق و امتیاز انحیاء کار دشمن و آواز آشنا\nگر صیقلی بکار برد سعی اتفاق دل میخراشد آینه پرداز آشنا تاکی درین بساط زافسون التفات بروی شمع خنده زند گاز آشنا\nداد کداد کار تظلم کجا برد زد حلقه بشکی بدر باز آشنا گر مدعای مرغ نفس آرمیدن است دارد قفس خوش است ز پرواز آشنا\nبشنو نوای بیک وید از دور و دم مزن نی ناله داشته است ز دمساز آشنا چنك فضاست دهر امانگاه خلق نیست گنجشك را چه سود ز شهباز آشنا\nمنت کش تکلف اخلاق کس مباد بی تکلفانه ام ز خویش هم تر کز آشنا از هر چه دم زنی بخموشی حواله کن این انجمن پر است زغماز آشنا\nمکتوب عشق قابل انشا کسی نیافت رویم مبر بمهر عدم راز آشنا (بیدل) بحرف وصوت هم آوازه گشت خلق آه از فسون غول بآواز آشنا\n()\n\nبر طاق نه تصور جاه و جلال را چینی سلام کرد بيك مو سفال را دائم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست چون شمع ریشه میخورد اینجا نهال را\nبرکشان و تهی شدن از خویش عالمیست آئینه کی عروج و نزول هلال را بر شیشه های ساعت اگر وا رسیدهٔ در باب کرد قطرهٔ ماه و سال را\nمحکوم حرص و پاس مراتب چه ممکن است با شرم کار نیست زبان سوال را تصویر حسن وقبح جهان نا کشیده اند بر دست دیده اند مقیم زکال را\nیاران درین چمن بتکلف طرب کنید انجا خضاب هم شب عیدیست زال را طاوس ما اگر نه رافتتان ناز اوست رنگ پریده کرد چمن کرد بال را\nدر درسکا مصنع ز تعلیق ما مپرس با شغل خامه نسبت خشکیست نال را مینه شد هزار بار هلال و همان بدر دیدیم وضع عالم نقص و کمال را\nخارا حریف سعی ضعیفان نمی شود صد کوچه است در بن دندان خلال را شاید خطی به رسم رسد از لوح سرنوشت جهد بیست ز جبین عرق انفصال را\n(بیدل) بسرمه نسبت هم کس درست نیست مژگان شعردن است زبانهای لال را\n\n()\n\nرفتیم پیوچ هستی تانیکی و سواها پیمانه خواهد دمید آخر ازین كبابها شیفته ساعت طهر از ساز فرصت میدهد خود سران غافل مباشید از صدای طاسها\nعبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیار ناخنی دارند در چنگ درودن داسها اهل دنیا را به نزهت گاه آزادی چکار در مزابل فربه اند از بوی گل کناسها\nعالم بالیده است از دمشنه خود سری اشتری می خواهد این جمعیت آماسها تا بود ممکن بوسع خلق باید ساختن آدمیت پیش نتوان برد با اسناسها\nحسرت دیدار بادنیا و عقبی شد طرف بوی امیدی کبابم کرد چندین پاسها بینوائی چون بسامان جنون پوشیده نیست صبح خندد بر گریبان چاک افلاسها\nشرم میدارد درشتی از مزاجیم طینتان قالب افتاده است ( بیدل) در پنیر الماسها\n()\n\nبر نکرده جزو لاغیر اکتاب ما در انتظار نقطه م است انتخاب ما همدم زدن بوهم دگر غوطه میزنیم طوفان ندارد اهت موج سراب ما\nکردی دگر بلند نمیگردد از نفس تصویر میدمد زبنای خراب ما فانوس جسم شمع هزار انجمن بلاست هستی رفتن شیته ندارد شراب ما\nانجاد شرف کم چقدر تنك فطرت است ننشند جبریل بحرز وسع حباب ما قسمت زگشته کامی گوهر کباب شد در بحر نیز دست وتم شست آب ما\nباما ستیزه در حق خود ظلم کردن است آتش تأمل که نکرید کباب ما صید افکن از غرور نگاهی نکرده یف شبنم خند بر زمین سر دو راز رباب ما\nصد دشت ماند درة ما آنسوی خیال آه از سیاهی که نکرد آفتاب ما زین قیل و قال دلواپس واپسین کم است خاموشی که میدهد آخر جواب ما\nآسوده ایم ليك همان باقبال و هم مانند سایه زیر سیاهست خواب ما صد چرخ زد سپهر و نما پستی نبرد صفرد گر تو نیز فزا بر حساب ما\nعمری شرار وبرق بفرصت نمی کشد (بیدل) گذشته گیرو رنگ از شتاب ما\n()\n\nبرنك غنچه سودای خطت پیچیده دلها را رك گل برشته شیرازه شد مجموعه ما را خرامت بال شوقم داد در پرواز حیرانی که چون قمری دایع در چشم دارم سرو مینارا\nنگه شد شمع فانوس خیال از چشم پوشیدن فنا مشکل که از عشق برد رنگ تماشا را درین محفل سراغ گوشه امنی نمی یابم چو شمع آخر گریبان میکنم نقش کف پا را\nکف خاکی ندارد قابل تعمیر خود داری جنون افشاند بر ویرانه ام دامان صحرا را بغیر از پستی لوح عدم نقشی نمی بندد اگر خواهی نگردی جلوه گر آئینه کی ما را\nندارد حال ما اندیشه مستقبل دیگر که کم کردیم در آغوش دی امروز و فردا را نه از موج نسیم است اینقدر ها جوش بیتاب تپید شوق کسی در رقص دارد نبض دریا را\nخموشی غیر افسردن چه گل ریزد بدامانت اگر آزادهٔ با ناله کن پیوند اعضا را اقامت تهمتی در محمل کم فرصت هستی چو عکس از خانه آئینه بیرون کرم کی جارا\nمآل شمع هم دادیست اگر کس در مق خواهی بصد گردن مدداز کف جبین سجده فرسا را نشانها نیست غیر از نام آبها توئی (بیدل) جهانی دیده بشمار نقش بال عنقا را\n()\n\nپریشان نسخه کرد اجزای مژگان تو ما را چه مضمون است در خاطر نگاه حیرت انشا را نگردد مانع جولان اشکم بخیه مژگان رسنا هی نگیرد دامن امواج دریا را\nنه از دین است اگر چون شیشه می قلقل آهنگم شکست دل صلای میزند رنگ تماشا را سراغ کار وان دردم از عالم مشو غافل ببین داغ دل و دریاب نقش پای غمها را\nنه بندی بر دل آزاد نقش تهمت حسرت که پیش از بخودی دستان تهی کردند مینا را شکوه کبرپای او ز عجز ما چه میپرسی نگه ملی زیر با نبود سر افتاده ما را\nبعید زرد متاع هوش با یوسف خریداران مدام افسون خود داری نگاه جلوه سودا را مقام ظالم آخر بر ضعیفانست ارزانی که چون آتش زپا افتد بحاکستر دهد جارا\nغبار ماضی و مستقبل از حال تو می جوشد در امروز است کم گرو اشکاف دی و فردا را بهوش آیا باین آهنگ عالم گوش تیزت که در چشم غلط بیست چه پنهانست پیدا را\nباین کثرت تماثی غافل از وحدت مشو (بیدل) خیال آئینه ها در پیش دار شخص تنها را"}
{"book": "adl0015", "page": 16, "text": "صحيفه ۱۳\nغزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه\nحرف الالف\n\nبسکه ازساز ضعيفی ها خبر داريم ما چنك ميكرديم اگر يك ناله ميداريم ما\nاز کمال عاجز میرسی که چون آمحباب در خود آتش میزنیم ار بس اثر داريم ما\nهر قدر افسرده گردد شعله از خود میرود در شکست بال پرواز دگر داریم ما\nهیچ آهن سرد مرکز مانگدازی کل نکرد همچو دل در آب گردیدن جگر داریم ما\nرقع کلفت از سراج تیره بختان مشکل است همچو داغ لاله شام بی سحر داریم ما\nسجده بالیم از سامان راحت ها مپرس همچو اشك خود جبین در زیرسر داریم ما\nعاشقانرا صندل آسودگی در دسر است تا بسیر دردی نباشد درد سر داريم ما\nخاک گردیدیم واز ما آبروی گل نکرد رنك وبوی سبزه های بی سر داریم ما\nشخصیت آئینه وار شوخی اظهار اوست نیست جز مژکان حجابی را که برداریم ما\nسوختیم از يك مقام احرام و حشت بسته ایم از نفس غافل بخواهى يرو پر داريم ما\nاعتدال هستی از ما بر ندارد سر که هم خاك اكر كرديم آبی در نظر داريم ما\n(بیدل) از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه کم زدن از هر چه كوئی بيشتر داريم ما\n\nبسکه چون گل پرده ها بررده شد سامان مرا پیرهن در جلوه آید کز کنی عریان مرا\nاز پی اصلاح ناهمواری طبع درشت آمد و رفت نفسها بس بود سوهان مرا\nشوق دربار یچه سودا ز خویش بیرون رفتم ديده یعقوبم و جایست در کنعان مرا\nدرشکست من بنای نا امیدی محکم است فکر تعمیری ندارم تا کنند ویران مرا\nزین سبکساری که در هر صفحه نقشم زايل است عشق ترسم محو سازد از دل یاران مرا\nمیرسد دل او دمن عمریست از خود رفته ام يك نشانه واپسین اینشوق بر گردان مرا\nتا به پستی ها عروج اعتبارم کی کند قامتی چون آتش ياقوت زندانبان مرا\nکاروان اشکر از عاجز متاعی ها مپرس آبله محمل کش است از دیده تا دامان مرا\nای طلب در وصل هم مشکل عیار جستجو آشنایم گر شوم میخواهی زو منشان مرا\nدر هم آباد فلك چون خانه وهم حباب نیست جز یکعطسه تار نفس سامان مرا\nهمچو شبنمنبست در آشوب گاه این چمن گوشه امنی بغیر از دیده حسيان مرا\nدر رهش چون خامه کار بستیم بالا گرفت آنچه (بیدل) ناخن برود شد مزگان مرا\n\nبسکه دارد ناتوانی نبض احوال مرا باز کشادن نیست از آئینه تمثال مرا\nبسکه در میزان هستی سنك قدرم پيش بود در عدم با کوه می سنجند اعمال مرا\nانتظار وعده بیدار آخر را خرید از غم ماضی شدن مستقبل حال مرا\nسیحه داران از هجوم ذره سر نشناختند آن برهمن زاده صندل بر جبین مال مرا\nجز عرق چون موج ازین دريا چه بايد رويش شرم پرواز آب کرد افشاندن بال مرا\nمیکشم بار دل اما نقض می بندم بخاك عجز خوش نقاش عبرت کرد حمال مرا\nحالتم گل میکند ساحل خشکی از غبار سیر کن هنگامه آمار و اقبال مرا\nتخم امیدی بسودای حضوری کشته ام سبز کن یارب سر در جیب پامال مرا\nرشته سازم چه امکانست گیرد کوتهی سایه تا آفتاب پرورد است آمال مرا\nدر تب شوق آرزوها زیرلب خون کرده ام ناله جوشید کز بیفشارد تبخال مرا\nگرهمه گردون شود زین خرمن محاصلی غير خاك آخر چه بايد بخت غربال مرا\nمیکند (بیدل) عبث فرصت شکار جای عمر خاك ريز شیشه ساعت مه و سال مرا\n\nبسکه شد حیرت پرست جلوه ات گلزارها گل ز رنك خویش دارد پشت بردیوارها\nاز نوای حسرت دیدار هم غافل مباش ناله دارد بيتو مژگانم چو موسيقار ها\nگوشه گیران غافل از نيرنك امکان نیستند می خورد بر گوش یکسر معنی اسرارها\nیارب بر پرهم زدن بی شوخی رو از نیست بی تکلف لقمه خوابست اضطراب کارها\nدر بیابانیكه ما فکر اقامت کرده ایم میرود بر باد مشت صیدا کهسار ها\nمرده ام اما زآسایش همان بی بهره ام باکف خا کم هنوز آن طفل دارد کارها\nدل زيدام حلقه زلفت بچه سان آید برون میپرد دانشوان گرهان از دهان مارها\nدستگاه شوخی در دند دلهای دوجیم نیست يك ناله جز وا کردن منقار ها\nیافت آه حزین ما همان از عشق پرس دردی میماند زبان نبض این بیمار ها\nختم کردند زبانها بی سخن گردیدن است خامشی چون شمع دارد مهر این طومارها\nنسخه نيرنك هستی به که گرداند ورق کهنه شد از آمدو رفت نفس تكرارها\nبسکه (بیدل) پا نسیم کوی او خو کرده ام میکشد طبم چو سحر از بوی گل آزارها\n\nبسکه وحشت کرده است آزاد مجنون مرا لفظ نتواند کند زنجیر مضمون مرا\nداغ هم در سینه ام بی حسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پایده است هامون مرا\nساز من آزاده گی آهنگ من آواره گی از تعلق باز نتوان بست قانون مرا\nعمر رفت و دامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیار است برمن بخت واژ ون مرا\nعشق میسازد سرا پایم بنقش عجز خویش خاکساریها ست لازم بید مجنون مرا\nدر سر از شوخی نمی گنجد گل سودای من هم حبابی میکند شور فلا طون مرا\nکودم تیغی که در عشرتگۀ انشای ناز مصرع رنگین نویدد موجة خون مرا\nاز لب خاموش طوفان جنون را ساحلم این حباب بی نفس پلى است جیحون مرا\nداغ یاسم ناله را در حلقه حیرت نشاند طوق قمری دام ره شد سروسوزون مرا\nناظم ( بیدل ) ز گرد ترك تاز جای حسن میدمد خط تا کند فكر شبیخون مرا\n\nشبنم صبح این گلستان نشاند جوش غبار خود را\nز پاس ناموس ناتوانی چوسایه ام تا کز دو طاقت\nبعمر موهوم تك فرصت فزود صد پیش و پا زغفلت\nزشرم هستی قدح نگون کن دماغ هستی بوهم خون کن\nبلندی سرجیب پستی شد اعتبار جهان هستی\nبخویش اگر چشم میکشودی چو موج دريا گره نبودی\nتو شخص آزاد پریشانی قیامت است اینکه غنچه مالی\nقدم بصد دشت و در کشادی ز ناله در گوشها فتادی\nوداعی آرایش نگین کن زشرم دامان حرص چین کن\nاگر دلت زنگ کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید\nبدر زن از مدعا چو (بیدل) زالفت وهم پوچ بکسل\n\nعرق چو سیلاب از جبین رفت وما نکردیم کار خود را\nکه هر چه زین کاروان گرا نشد بدوشم افکند بار خود را\nتو کز غبار عمل نگیری نفس چه داند غبار خود را\nتوای حباب از طرب چه داری پر از عدم کن کنار خود را\nکه شمع این بزم گاه سحر که زنده دارد مزار خود را\nچه سحر کرد آرزوی گوهر که غنچه کردی بهار خود را\nشبنر دخود دازیت برنگی که سنك کردی شرار خودرا\nعنان بضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را\nمزین بسنك از جنون شہرت چو نام ننگ وقار خود را\nصفای آئینه شرم دارد که خورده گیرد دوچار خود را\nبر آسمان امید باطل خجل مکن انتظار خود را\n\nالطوق فاخته تازه محبت از فن ما\nعیان نشد ز یکجا مست جلوه می آئی\nفغان که داد رهائی نداد وحشت هم\nچودشت تشنگی اخلاق زیب مشرب نیست\nنیم رنگی و چندین چمن تماشا زیم\nکه زخم تیغ تو دارد طواف کردن ما\nفضای طرز خرامت ز خویش رفتن ما\nچو رنك شمع قفس گشت پر کشادن ما\nجبین گرفته بدست کشاده دامن ما\nروی آب فتاده است موج روغن ما\n\nزبان ناله به بستیم زین ادب که مباد\nاشکی عجز چه مقدار دانه ناز کند\nدرین ستم كده دل شکوه نکرد یابد\nبقدر حاصل از آفات آگمیم همه\nبغير خامشی اسرار دل که می فهمد\nتبسم تو کشد نشئه لب گزیدن ما\nبلند کرد سرما رو فتادن ما\nشکست چینی و مونی بخاست از تن ما\nنوای دانه همين مور داشت خرمن ما\nچه نکتهها که ندارد زبان الکن ما"}
{"book": "adl0015", "page": 17, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nز گل مپرس که چو دل کجا وطن دارد نیافت مسکن من هم سراغ مسکن ما بچه ممکن است بگیرم دامنش (بیدل) که میرسد بپری دامنش از گرفتن ما\n\nبسحر بیکه داری قوی کن میان را بحکمت نگرداند ماند آسمان را\nنفس گرهمه موج گوهر براید زدست کسان نگرد عنان را\nبحرص خراب کشودن نشاید تو چیدن میآشوب چلس دکان را\nکسی بار دنیا نبود است برسر بتسلیم بوسیدن سنگ گران را\nبمعراج دولت مکش رنج باطل کجا پست در هم فند نردبان را\nزلفظ آشنا شو بمضمون نازل کبر حلقه کرده است موی میان را\nز خود داری ماست محرومی ما برون را ببند خنکی زن در گریان را\n\nروان باش مدهوش بی اختیاری چه گیر رفتبار رنك روان را\nدرین انجمن تا کسی قدر دارد ز گرداب صدر کن آستان را\nچه دام است دنیا چه نام است عقبی تو معماری این خانهای کمان را\nبوهم تعین رمید از تو راحت زپرواز پرداز آشیان را\nتنگ مایه فقر دارد سعادت ها گیر بی مغزی استخوان را\nحیا نیست در اتفاق دو همدم عددهاست واحد زبان و دهان را\nتبژی نقد محو این ترکتازان ندیدن کشوده است چشم جهان را\n\nمرو کار دنیا عیان است (بیدل) مکرر مکن متصل امتحان را\n\nبگلشن کز رافتنا زد روی ناز کاکل را هجوم ناله ام آشفته سازد زلف سنبل را\nنفس دزدیدم طوفان خون در آستین دارد گلوی شیشه ام بای مرد برخاست قلقل را\nچراغ بزم آخر باشک باس شد روشن زگرمیهل دمام سر مه چتم حلدلیل را\nنداند کل کند منع طیش از طینت عاشق بساحل در داردموج این دریا تسلسل را\nمکر خود گرد کشتیم و برون نریختیم ازراش فشار طرف بوده است آغوش تامل را\nتغنا حسرت الفت بعمار چشم میکوفت سر اغ کوچه ناموس داند شیشه مدل را\n\nچرا عاشق نگردم ز خطش درین بخود رفتن که بادل موج عدم داده موی اندردند گل را\nز جیب ریشه اسرار جن گل میکند آخر کمال جزو دارد دستگاه معنی کل را\nدرین گلشن اکر از سازنگرنگی خبرداری زبوی گل توان در یافت آواز بلبل را\nز فرط قرب وصاداز مشتاقان چه میپرسی توان از گردش چشمش نگه کردن تغافل را\nزدل در هر طپیدن ناله دیگر تماشاکن مکرر نیست گرصدبار کوبیدشیشه قلقل را\nعلاج از خون مار گریکی ممکن بود (بیدل) بشنم عقده نتوان کرد عقد دامن کل را\n\nبگلشنی که دهم عرض شوخی او را تحیر آئینه رنگ میکند بو را\nسر نزیده هم انجا چو شمع بخو ابست مکن ببالنی دانی نیم پهلو را\nچه ممکن است نگردد کباب حیرانی نموده اند بآئینه جلوه او را\nغبار آئینه گفتی غبار دل میسند مبکن زشتی رو جمع زشتی خو را\nدمی بیاد خیال تو سر فرو بردم به آفتاب رساندم دماغ زالو را\n\nخموش کشتم و اسرار عشق پنهان نیست کسی چه چاره کند حیرت سخنگو را\nندام از اثر کوشش کدام دلست که میکشد بپابوس یار گیسو را\nبسینه ناقفس هست مشق حسرت کن اعمال رنگ کشیده است حامه مو را\nاگر خوان قناعت فیض نعمتی می بود کی نمود هلال استخوان پهلو را\nگرفته است سویدا سواد دل (بیدل) لعمر فیست درین دشت چشم آهو را\n\nباد و زورق نميخواهد محيط کبريا اینجا بهر سو سیر کشتی رنگی دارد گشا اینجا\nغبار دشت بی رنگیم و موج بحربی ساحل سر آن دامن از دست که میگردد رها اینجا\nندارد آب میگردد ز شرم گردن افرازی زشبنم ریشهام کرهه کرده هوا اینجا\nشبیخال جهان و سایه دولت چه فخر است این مکر در چشم خفاش آشیان بندد هما اینجا\nبدوش نکهت گل میروم از خویش و می آیم که می آرد پیام ناز آن آواز با اینجا\nامید دستگیری منقطع کن زین سبك مغزان که چون نی ناله برمی خیزد از سعی عصا اینجا\nهمیشه کوچه زالوفان ضربان دست آرد تپاند در فشار تنگی از بند قبا اینجا\n\nدماغ بی نیاز ان ننگ خواهش برنمیدارد بلندی زیر پای آید از دست دعا اینجا\nدرین صحرا با داب تکه باید خرامیدن که روی نازنینان می خراشد نقش پا اینجا\nلباس زیست هستی را که پوشد عیب پیدائی سحر از تارو پود جاك میبافد ردا اینجا\nحضور استقامت میرساند شمع این محفل بپا افتد اگر گردد سر از گردن جدا اینجا\nبگوشم از تب و تاب نفس آواز می آید که گرصد سال نالی بردردل نیست جا اینجا\nصدای التفاتى از سران خوان نمیجوشد لب گوری مکر وا گردد و گوید بیا اینجا\nبرنك آمیزى اقبال منم نال ها دارد ندید این بخیه روی که میسازد صبا اینجا\n\nطبایع را فسون حرص دارد در بند (بیدل) جهان لبریز استغناست کر باشد حیا اینجا\n\nبعمر ساده کیشی مکن رنج امید انجا که خونها میخورد تا شیر میگردد سفید اینجا\nمحیط از جنبش هر قطره صد طوفان جنون دارد شکست رنك امكان بود اگر یکدل طید اینجا\nزساز الفت آهنگ عدم در پرده کوشم توانی میرسد کز همنوائی ننوان شنید انجا\nبکباب باده سوز آتش حسرت دلی دارم که هر جا نیلی آبی سوخت دودش سر کشید اینجا\nمپرسیدای نفس از پرده تحقیق می گوید که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا\n\nمقیم ناز سالی باش پیش از خال گردیدن که می هر دو بام چون صرف خودهد چکید اینجا\nگداز نیستی از انتظارات برنمی آرد ز خاکستر شدن گل میکند چشم سفید اینجا\nدرین محلت سرا آئینه اشك يتيمانم که در بزمست و بانی هم مرا باید دوید اینجا\nنیاز سر کشان حسن آشوب دگر دارد کمین گاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا\nبتمناست آنقدرها آشیان عجز ما (بیدل) که بی سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا\n\nبخود هستی بی اثر چه نقاب شق کنم از حیا\nاکرم دهد خط امتحان هوس کتاب به آسمان\nچکنم ز شوخی طبع دون قدحی زد عرقو بخون\nز تخیلی که براد دین هم باطنم شده دل نشین\nچو ز خاک لاله رون زند قدحی شکست بخون زند\nز نام آنچه بهم رسد نه زلوح و نی زقلم رسد\nبامید وصل تو نازنین همه را نثار دلست و دین\n\nتوبمن مکر نظری کنی که دمی عرق کنم از حیا\nمژه برهم آرم ازین و آن همه يك ورق کنم از حیا\nکه ببوس آن لب لعل گون سحری شفق کنم از حیا\nبین این گمان برد یقین که خیال حق کنم از حیا\nهوسی اگر بجنون زند بزمین اسق کنم از حیا\nبخط نقش یارم رسد که منش سبق کنم از حیا\nمن (بیدل) و عرق جبین که چه در طق کنم از حيا\n\nبودی معز سر شد خروش مینا امشب از باده خما آمده هوش مینا\nزنده کی کردن مارا خشم عجز کشید باده زناز وفا بست بدوش مینا\nای قدح نوش شود مزده مستی در یاب کرم نطق است کنون لعل خموش مینا\nچشم و دل زیب گرفتاری سودای هم اند خط جام است همان هاله گوش مینا\n\nوقت آنشد که بدر بوز دشود سر خوش ناز کاسه داغ من از پنجه گوش مینا\nناقص هست چند زمرده شوق رسانت تا نسازد اثر باده خروش مینا\nمی کشد جاوه لعل تو بکفیت می آب حسرت زلب خنده فروش مینا\nهمه جا جلوه فروش است لب از دیده مپرس جام این بزم نیفتاد بجوش مینا"}
{"book": "adl0015", "page": 18, "text": "صحیفه ۱۵\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nقدحش راه زن کوش شد و هوش نماند ورنه صد رنك نوا داشت خروش مینا دل عشاق زآفت نتوان برد بدر پردۀ سان است شکست از پرو دوش مینا\n(بیدل) اندر قدح باده نظر کن بیجاب تا چه دارد نفس آبله پوش مینا\n\nاو در مشق درس خامشی باریان جینی‌ها زهم انگشت حیرانی بلب دارند جینی‌ها مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه نفس کم چنبو ومی غنچه از خون گرجی‌ها\nنیاز من عروج نشۀ ناز دگر دارد سپهر آوازه ام بر آستانت از زمینی‌ها دلم در آرزو مشکی شود عبوس نومیدی شکستن اینجا شرر میگردد از وحشت کمینی‌ها\nنفس در دیدنم شد باعث جمعیت خاطر بدام افتاد صید مطلبم از دام چینی‌ها غبار فقر زنگ سرکشی را میشود صیقل سیاهی میبرد از شعله خاکسار نشینی‌ها\nبشوخی آمد از بید ستگاهی احتیاج من درازی کرده ست آخر زکوتۀ آستینی‌ها خروش اهل جاه از خفت ادراک میباشد تنک ظرفیست یکسر علت فریاد جینی‌ها\nطریق دلربای یکجهان نیرنگ می‌خواهد بحسن محض نتوان بیش بردن نازنینی‌ها مکر از فکر عقبی باز گردم تا بخویش آیم که از خود سخت دور افتاده‌ام از پیش بینی‌ها\nدو تا گشتیم در اندیشۀ یکسجده پیشانی براه دوست حاتم کرد مارا پل نشینی‌ها دمی نیست (بیدل) راه باریک سخن بندی زبان خامه هم شق دارد از حرف آفرینی‌ها\n* * *\nبوی وصلت کیر بالاند دل ناکام را سحن این کاشانه زر سایه گیرد بام را طایر آزاد ما کر بال وحشت وا کند کرد باد آئینه سازد حلقه های دام را\nدیدن هنگامه هستی شنیدن بیش نیست وهم مانا کی وصال اندیشد این پیغام را منعم از نقش نگین جوی خیالی میکند ملت حسرت‌ها اگر سیراب سازد کام را\nساقیا امشب چوموج می پریشان دفتریم رشته شیرازه ما ساز خط جام را بخته ئی خواهی بدرد بینوایی صبر کن آسمان سر سبز دارد میوه های خام را\nتیره بختی زیر منت اعتبار زنده کیست شمع صبح عالم اقبال داند شام را موج دریا را بساحل همنشینی تهمت است بیقراران نذر منزل کرده اند آرام را\nشعلۀ اما دور کرد الفت خاکستر است دوش وحشت بر نباید جامه احرام را شوق میبالد بقدر رم نگاههای حسن ورنه دام دلبری کو آهوان رام را\nدر جن هم اثر گرد چشم بتراشین مباش پرده زنبور بست تا نجا دیده بادام را چون خط پرکار (بیدل) منزل ما جاده است جستجوهای هوس آغاز کرد انجام را\n* * *\nبهار اندیشه صد رنگ عشرت کرد بسمل را کف خونیکارند کل کند دامان قاتل را زتاثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد تو هم مگزار دامان شکست شیشه دل را\nنپرداخت ازین دریا نجیو گو در دمی آیی لب افسوس مخمال حباب آورد ساحل را درین وادی حضور عاقبت وامانده گی دارد مده از کف صدست صر فی بای در گل را\nندوت در نقاب و حسن جز یغما نمیداند خوشا آئینه صافی که ابی دید محمل را چه احسان داشت یارب جوهر شمشیر بیدادش که در هر قطره خون مجدۀ شکر است بسمل را\nنفس در قطع راه عمر عذر لنگ می‌آرد نصیحت پیشرو باشد بوقت کار کاهل را چوماه تو مکن گردن کشی کز نیستی ناقص که اینجا جز سپرداري کمال نیست کامل را\nعروج چرخ با عنوان همت خواند ناپاکن چنین برباد نتوان داد الا فرد باطل را دل آسوده از جوش هوسها ناله فرساید خیال هرزه نازی جاده کرد امید منزل را\nسراغ سایه از خورشید نتوان یافتن (بیدل) من و آئینه نازی که میسوزد مقابل را\n* * *\nبپیری الفت حرص و هوس شد آینه ما بهار وقت که این خار و خس شد آینه ما نمیدانم مجاز بنگریم اقتباس العین همین مقابل مورد مگس شد آینه ما\nبیاد سعی جنون رفت رنگ جوهر تمکین چنین کی تاخت که نعل فرس شد آینه ما فغان که بوی حضوری ندید کوشش فطرت چو صبح طعمه زنگ نفس شد آینه ما\nبکام دل مزه نکشود سرگرانی حیرت زنا تمامی صیقل قفس شد آینه ما گذشت مخمل نازی که از سواد تحیر که عمر هاست شکست هوس شد آینه ما\nبفهم راز تو (بیدل) چه ممکن است رسیدن همین بس است که تمثال رس شد آینه ما\n* * *\nبهر جبین که بود سطری از کتاب حیا ز نقطه عرقم دارد انتخاب حیا شبی روی عرقناك او نظر کردم گذشت عمر و شنا میکنم در آب حیا\nز لعل او بخیالم سوال بوسه گذشت هزار لب بعرق دادم از جواب حیا دمیکه ناز بشوخی زند چه خواهد کرد پری رنجیده غرق میکند ز تاب حیا\nزروی یار کسی پرده عرق نشکافت کشاده چون شد ازین تنگنا طناب حیا عرق ز پیکر من شست نقش پیشه انی هنوز پاک نمیگردم از حساب حیا\nدگر بخواه زمن تاب هرزه جولان دویده ام عرقی چند در رکاب حیا ز خواب جستم و چشمی بخویش نکشودم بروی من که فشاند اینقدر گلاب حیا\nبچشم بستن از انصاف نگذری زنهار به پل نمیگذرد هیچکس زآب حیا ز قطره ئی بدل خجلت گهر زده ایم جبین بی نم ما ساخت با سراب حیا\nعرق ز طینت ما هیچ کم نشد ( بیدل ) نشسته ایم چو شبنم در آفتاب حیا\n* * *\nبستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی را نمی‌باشد رگ خواب پریشان زندگانی را خوشارندی که چون صبح اندرین غمکذاشهرت بهستی دست افشاندن کند دامن فشانی را\nشرر‌های زمین گیر است همت ننگی که می‌بینی تن آسانی فسر دن میکند آتش عنانی را غبار زر اگر میگردد از روی محک ظاهر سواد فقر روشن میکند رنگ خزانی را\nسرا پا پر تحیر در هجوم ریشه میگیرد برارم گردند چون دانه اسرار نهانی را کبریا میرسد جمعیت معنی که چون کاسکم بخاموشی ادا سازد سحابیای زبانی را\nنشستی عمر ها حسرت کمین لفظ پردازی زخون گشتن زمانی تازه شو حسن معانی را چه عرضدارم که ز دوز مین جوقبا جام گردون گرافتادن شکستی نیست رنگ ناتوانی را\nلباس عارضی نبود حجاب جوهر ذاتی اگر در تیغ باشد آب نگذارد روانی را بسعی ناله وافغان غم دل کم نمیگردد صدا مشکل بپرداز کوه پردازد گرانی را\nبرنگ شمع تدبیر گدازی در نظر دارم چه سازم چاره دشوار است و دل سخت توانی را شب هجران چه جوتی طاقت صبر از من (بیدل) که آهن میکند سنگ فلاحن سخت جانی را\n* * *\nبیا یادی کنیم امروز فرمای قیامت را که چشم خیره بینان مژده ید آغوش رحمت را زمین تا آسمان ایثار عام آنگاه نومیدی رویم از در دل گرد این گرد نعمت را\nبراه فرصت از گرد خیال افگنده دامی پری خوابیست گز غفلت کشی در شیشه ساعت را اگر علم و فنی داری نیاز طاق نسیان کن که زنگ آمیرت نقاش میسازد خجالت را\nدمی کائینه دار امتحان شد شوکت فقرم کلاه خویش دیدم خاك در گاه مذلت را براهل فقر نامنعم نشازد از گران قدری توازو در نظر سر کوب بین کوه حشت را\nعنان جستجوی مقصد عاشق که میگیرد فلك شد آبله اما دوانشاید همت را نگین شهرتی میخواست اقبال جنون من زینجیرین گره کردم مشخب سنك ملامت را\nسرخوان هوس آرایش دیگر نمیخواهد چوگردد استخوان نغردعوت کن سعادت را من و ما هر چه باشد رفتنی و غرتی دارد جهان و غطاست لیکن گوش میباید نصیحت را\nبعزت عالمی جان میکند اما ازین غافل که در نقش نگین معراج میباشد دنائت را بتسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجا زهیر سجده آرانید طومار قاقت را\nمپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش که لب وا کردن امکان نیست زخم تیغ الفت را درین صحرا همه کر از غباری چشم میپوشم عرق آئینه ها بر جبهه می بندد مروت را\nاگر سنگم قدرت در نظر ها شد سبك (بیدل) فلاحن کرده باشی گردش رنگ قناعت را\n* * *\nبیا خورشید معنی را ببین از روزن مینا که یاد صبح صادق میدهد خندیدن مینا زهد خشک زاهد پست اک سیر مستانرا که ایمن از خزان باشد بهار گلشن مینا\nزمام مجد ام مست فریغو دل در دهان افتد نگاهم رنگ می پیدا کند از دیدن مینا مسیح وقت اگر کس باده را خواند عجب نبود که هر دم باده جان تازه بخشد در تن مینا"}
{"book": "adl0015", "page": 19, "text": "صحيفه ١٦\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nندامت يك قلم در مرکز سنک است اثر دامن شکست پاس می پوشد چبود بال زدن مینا\nوداع صحبت ارباب کشودن هاست ای غافل پری کرده پریشان آخر از خندیدن مینا\nسرشت مؤمنان کویی از يك خاك شد (بیدل) كه مارا دل طپان می خندد از خندیدن مینا\n\nبیاد آرد دل بیتاب اگر نقش خیالش را\nاز ان حال عاشق کر دعای دارداین دارد\nدرین غفلت سرا کویی مقیم خانه چشمم\nشود قطره در لغت زشکی از وی غافل\nزناله کرد نالد آن طایر وحشت پروایم\nبرنك موی چینی سرمه میکرد فعالش را\nكه یارب مهربان کردان دل نامهربانش را\nکه با خوابست یکسر زنگ الفت پسمالش را\nکه میری بیری خامه شایست چون ساحر دخالش را\nکه هم در دام پرواز است آشیانش را\nزفیض خاکساری اینقدر عزت هوس دارم که در آغوش نقش سجده کیرم آستانش را\nتغیر کلشنی است اما که دارد سیر اسرارش خمشی بلبل است اما که می فهمد زبانش را\nغنی در جستجو خاصیت موج نظر دارد که غیر از چشم بستن نیست منزل کاروانش را\nشمیم شکوه هم کس ازدرد مفلسی باشد نلغزد ناله از نی تا بوزد مغز استخوانش را\nطلسم جسم کردد مانع پرواز روحان چو بوی گل که در بر حجن کرد عنابش را\nچو برق از چنگ فرصت رفت بیدل دامن وصلش ز دود خرمن هستی مکر یابم نشانش را\n\nبیا که جام مروت دهیم حوصله را\nز صاحب امل آزاده کل چه امکان است\nمحبت از من و تو يك اعتبار گذاشت\nبسایه کف پا پروریم آبله را\nدرین بساط كران خیزی است حامله را\nتویی و آب سزاوار نیست فاصله را\nبوادی که نطق دلیل کوشش هاست غبار دل بزمین خفته کبم قافله را\nز انقلاب حوادث بزرکی این نیست بطبع که اثر افزون تر است زلزله را\nبکنج ادنی حسن تصادفت باوه كه یاد او كنه دل میکند كبله را\nچوصبح یکدو نفس مغتنم شمر (بیدل) مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را\n\nبشو چون شمع زعطف تبسم زنگ ما خفت به بسملهن ما\nغلاما کرد قیامت نازد حذر از آفت شوره بدن ما\nحرص مضمون رهایی فهمید دل باسباب چسبیدن بستان ما\nاگر ابست سلوك احباب دشمن ما بود دشمن ما\nآفت اندوختی می خواهد برق ما چست مکر خرمن ما\nقصه آورد بیاد دلدار باز گردید ز خود رفتن ما\nنقش پايم ادب روز محشر مژه هم می شود از دیدن ما\nزنده کی غصه کلفت کردید رشته ها خورده کره خو ردن ما\nفکر آزاده کی آزادی برد سر کرمان زده از دامن ما\nخلعت آرای سحر عریانیست چاك دوزید به پیراهن ما\nآخر انجام رعونت چون شمع میکشد تار رك کردن ما\nبیدل آخر زچه خورشید که است این چراغ بنفص روشن ما\n\nبی تمیزی حصار شد در جن ابد ما\nدرد سر جهان رنگ در خوردانش است و بس\nمرب چشم بسعیم پرده غفل ما عذر\nپست چو التفات دل میکند تعلقی\nخاك مزار غیر بم پرده ساز عبز یم\nطره آهن شانه زد سایه راه بید ما\nنیست بکب ثاقبت غیر جنون مفید ما\nآسار است آبره خامت روز عید ما\nآبله یی غنی شده قدح امید ما\nزحمه به برق میزنه تشخیص نقید ما\nآئینه داری فنا ناز هوس نمیکشد خط رقم کشیده اند از ورق سفید ما\nدعوی احتیاج هیچ خجالت سعی کی مباد قفل جهان ببدری ذنك زد از کلید ما\nکر فكند تسمت کل به مزار عاشقان بال سحر کشد نفس از کفن شهید ما\nریشه تخم وحشتیم از کله و جوی مایوسی صرف هزار جاده است منزل نا پدید ما\nبیدل ازین کف غبار کز دل خاله جسته ایم پرده در تجیر است کلفت نو وشید ما\n\nبی دماغی نانشاط از سینه دارد جنگ ها\nوادی عشق است اینه منزل دیگر کجاست\nزاهدان از شانه پاس ریش باید داشتن\nجرف و نرمی هرچه باشد مغتنم باید شمرد\nآخر این کهسار يك آئينه دل خواهد شدن\nناله گرداندم است بر روی خوبان رنك ها\nجز نفس در آبله دزدیدن فرسنک ها\nراه لعب بی پیامی نیست زین سر جنگ ها\nآب و روغن چون برطاق می دارد زنک ها\nشیشه افتاده است در فکر شکست سنگ ها\nغافلت ارباب جاه از پستی اقبال خویش نرد با بوست حشر از آبی اورنك ها\nبی نیازی از قدر کیفر و دین آزاد بود اثر بکا جوشید یارب احتیاج ننک ها\nناقص بالدست باید با کدورت ساختن در کین آئینه آبیست وقف زنک ها\nهرچه از تحقیق خوانی نشئو و خاموشی باش ساز مایرون تار افکنده است آهنك ها\n(بیدل اسباب طرب تنبیه آکاهیست ليك انجمن بنافل است از کوشمال چنك ها\n\nبی ریشه سوخت مزرع آه حزین ما\nکشتیم خاك وجو نکردید سر نوشت\nجز در غبار شیشه ساعت نیافتیم\nجمعیت دلست مدارای کیفر هم\nچون شمع پیش از انکه کشویم آشیان دلغ\nخواهد بشكل قامت خم کشته در کشود\nدرد آبی به کادت فضا در زمین ما\nخط میکشد غبار هنوز از جبین ما\nرفتند کاروان شهود و یقین ما\nچون سجه کوچه داد بزنار دین ما\nآتش فتاده بود پی انگبین ما\nچین کنه عقده عمر از کمین ما\nشهرت توانی هوس دم سر مه خوست چینی نمو زمینه زغنی نکین ما\nفرصت کفیل میر تأمل نمیشود آتش زده است صفحه اقلم متین ما\nناموس راز فقر وغنا در حباب ماند دامن نچید بی شکمت آستین ما\nخورشید در کتان و شب غوطه خورده ایم آه از سپیدی نظر دور بین ما\nتأی شود جنون نفس فارغ از تلاش بسته است زنده کی کر با بکین ما\n( بیدل ) معاش کشمش وهم زنده کی آئینه سوخت از نفس و اپسما\n\nپیش آل چشم سخنکو موج می در جامها\nموج در پیراهن در رقص نبض زنده کیست\nچون خط پرکار اگر مقصد دلیل عجز نیست\nشهره عالم شدن مشکل بود بیدرد سر\nمقصد وحشت خرامان نفس فهمیده نیست\nچون زبان خامشان مجبند به بند کامها\nبسمل او را به بی تابی است آرامها\nپای آغاز از چه میبوسد سر انجام ها\nروزوشب چین زجبین دارد نگین از نامها\nبی سرائی بستند این پری کل احرامها\nرنك خونها زچشم افزون دیگر است روغن تصویر دارد حسن ازین بادامها\nاز مذاق ناز اگر غافل نباشد كام شوق میتوان صد بوسه لذت چید از دشنامها\nاز گرفتاری ما تا عشق زیب دیگر است بال صیدان می شود مزکان چشم دامها\nسخت دشوار است قطع نزاه اقلیم عدد همچو بیان عمر باید از نفس زد کامها\nنشه عشقی که دارد این چمن حیمانه است بر بستانان می خندد برنك جامها\nهیچکس در عالم اقبال فارغ بال نیست وحش نتوان تاختن ( بیدل ) به پشت بامها\n\nپیش توای کل مفشان پهلوی لاغر مکشا\nمحرم تمکین فطرت نیست تا ازموج کهر\nآب رخ کس رود جز بتقاضای هوس\nلب بهم آوار من وصلافظ و بیان برمیرا\nای نفست صبح اژه پایدت چیست جدل\nدست بهر دست مده چشم بهر در مکشا\nجیب حیا نادری خار تو ویر مکشا\nشیشه تهی گیر زمی باب ساغر مکشا\nپشت ورع این دو ورق نه تن و دفتر مکشا\nیکسرشار رشت بس است آن سردیگر مکشا\nتا نزهتت بکمان چشم نپوشند خسان بند نقاب سحرت در صف شب پر مکشا\nتا نقد شمع صفت آتش عارت بسرت در بر محفل بی دردانی کمر زر مکشا\nکز خود افتاد سکیت بتم ندارد کلکت ننك كن نامکنی در همه جا سر مکشا\nماتم هم در نظری است انجمن عبرت ما چشمی اگر باز کنی بی مژه تر مکشا\n(بیدل) از آئينه ما غير ادب كل نیکند خون نجبر نغزال از رگ جوهر مکشا"}
{"book": "adl0015", "page": 20, "text": "صحيفه ۱۷ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف\n\nتا بکی در پرده دارم آه بی تاثیر را از وداع آرزو بر میدهم این تیر را کلبه مجنون چو صحرا از عمارت فارغ است بام و در حاجت نمیباشد خانه زنجیر را\n\nرنك زرد ماعیار قدرت عشق است وبس این طلائی پرده دارد جوهر اکسیر را ما تحیر پیشه گانرا اضطراب دیگر است برزدن دررنگ خون شد بسمل تصویر را\n\nآسمان با آن کمین شمع بساطش روشنست حلقه چشم کتان نظاره داند تیر را کوشش بی دست و پان از اثرنومیدیست انتظار دام آخر میکشد نخجیر را\n\nجسم کاهت خیز درزندان تعمیرم گداخت از شکستن قفل کن این خانه دلگیر را عرض هستی در خمار انفعال افتادن است گردش رنگت است ساغر مجلس تصویر را\n\nبیدل ما بسکه از ذوق شهادت میطپد تیغ قاتل مینماید فرصت تکبیر را وحشت مجنون مارا چاره نتوان یافتن حلقه کرد اندیشه ضبط صدا زنجیر را\n\nنیست در بیداری موهوم مابی حاصلان آنقدر خوابی که کس زحمت دهد تعبیر را پوشش حالست (بیدل) سازحفظ آبرو نی نیامی میکند بی جوهر این شمشیر را\n\n* * *\n\nتا چند بهر عیب و هنر طعنه زن بها سلاخ نه شرمی ازین پوست کن بها چون صبحه درین معبدعبرت چه جنون است ذکر حق و برهم زدن و سر شکنبها\n\nچندانکه دمد نخل سررشته بخاك است ذات اسیرو جاه ز تعمیر دنبها ما را تماشای جهان درگر افگند پرواز بندى نفس روغنبها\n\nالفت قفس زنده گی با حیوانیم باید چـو نفس ساخت بغربت وطنبها صید نگهمت ياد خم زلف ندارد ترکان خطائی چه که اند از ختن بها\n\nجان کند عقیق از هوس لعل تو لیکن دور است بدخشان زتلاش یمن بها بی پرده گی جوهر راز است تبسم ای غنچه مـدر پیرهن کی بدنبها\n\nاز شمع مکوئیدو زپروانه مپرسید داغ است دله از غیرت این سوختن بها جز خون ده بچه گیرد بلب بسته (بیدل) نامحرم خاصیت شیرین سخن بها\n\n* * *\n\nتادرین گلزار چون شبنم گذر داریم ما باده در جام عیش از چشم تر داریم ما سهل نبود در محیط دهر پاس اعتبار آبروی چون گهر همراه سر داریم ما\n\nچون صدا هرچند در دام نفس وامانده ایم از شکست خاطر خود بال و پر داریم ما کی بمیل گفتگو بنیاد ما گیرد خلل کوه تمکین خانه از گوش کر داریم ما\n\nکس به تیغ سرکشی با ما نمیگردد طرف از زمین گیری چو نقش پاسپر داریم ما شعله ما نال خاكستر زدو آسوده شد ای هوس بگذر سری در زیر پر داریم ما\n\nرنك ما از خاكساری پر نمیدارد شکست چون غبار گردی زمیدان ظفر داریم ما از دل گرمی توان درکائنات آتش زدن ساز چندین کاهنیم و يك شرر داریم ما\n\nناله را ابدل بیاد غم مده این رشته ایست گز پی شیرازه لخت جگر داریم ما فتنه ها از دستگاه زنده گی گل کرده پست از نفس صبح قیامت در نظر داریم ما\n\nمیرسیم آخرهمان تا نقش پای خودچوشمع گز سراغ رنگهای رفته برداریم ما (بیدل) اندر جلوه گاه چین ابروی کسی کشتی نظاره در موج خطر داریم ما\n\n* * *\n\nتاراج کر کل بود بدمستی اجزاها کهسار تهی گردید از شوخی مینا ها مستقبل این محفل جز قصة ماضی نیست ناصبحبدم محشر دی خفته بفردا ها\n\nدشوار پسندیدها برما گره دل بست گرخون نجوشد فطرت حل است معماها معنی همه مکشوف است تاویل عبارت چند تمثال نیخواهد آئینه سیما ها\n\nنامحرمی عالم تا حشر نکردد کم افتاده بروی هم پنهان و پیداها وحدت نکشد تشویش از پیش وکم کثرت در چشمه حبابم بارد از خشکی دریاها\n\nکس مانع جولان نیست اما چه توان کردن چون آبله معذورند دامن به تمنا ها از خاك تو تاکردیست موضوع برافتادن درخواب عدم باقیست هزیان من وماها\n\nپیش است بهر گامت صد مرحله نومیدی دنیا نفسی دارد آماده عقبی ها درچار سوی اوهام تا کی الم تنگی برکوشة دل باليد يك دامن و صحرا ها\n\n(بیدل) طرب وماتم مفت اثر هستیست ماکار که رنگیم رنگ است تماشا ها\n\n* * *\n\nتصویر تر لطفش گرنشان برسد غبارم را بپوشد تا قیامت بوی گل خاك مزارم را زافسوس که دارد غیرت خون شهيد من حنائی میکند پهلو دن کف دست نگارم را\n\nمبادا دیده یعقوب طوفان نمو گیرد شکاری در سر راه تمنا انتظارم را زاشکم برسر مژگان همان داوی نمی آید کرو بازیست باصد شعله طفل نی سوارم را\n\nتوقع هرچه باشدبی صدائی نیست ایساقی قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را زهك شوق قیامت میدمد رنگ همجنسی بهر آئینه مینائید روی کامکارم را\n\nشرار کاغدم از فرصت عیشم چه میپرسی برنك رفته چشمکیست گلهای بهارم را بچشم بسته هم پیدا نشد گرد خیال من نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را\n\nهوس در عالم ناموس یکتائی نمیگنجد سرافگن کن زمن هر جانبئی بیابی کنارم را گز این بیحاصلی از مزرع خشکم نمودارد جبین هم دست خواهد از عرق شست آبیارم را\n\nچو آتش سر کشیها میکنم اما ازین غافل که جزا فتاده گی کس بر نخواهد داشت بارم را شررخواست کرد پامال بیکسی( بیدل ) بیاد دامن قاتل مده خون شکارم را\n\n* * *\n\nتومید سحر کاریست در جلوه زار عنقا صد گردش است وبك كل رنك بهار عنقا هر چند نوبهاریم باجوش لاله زاریم باغ دگر نداریم غیر از كنار عنقا\n\nسطری نخواند فطرت از درس كم تحققی تقویم ها کهن کرد امسال و پار عنقا آئینه جل تحیر آنجا چه نقش بندد از رنك شرم دارد صورت نگار عنقا\n\nتسلیم عشق بودن مفت است هرچه باشد مارا چه كار و کو بار درکارو بار عنقا شهرت پرستی وهم تاچند باید آنجا نقش نگین رها کن ای نامدار عنقا\n\nهم صحیتیم وما را از يكگر خبر نیست عنقا چه وا نماید گر شد دوچار عنقا تا یابی مطالب معدوم کرد ما را دیگر کسی چه یابد در انتظار عنقا\n\nمرگی است آخر کار عبرت نمای هستی غیر از عدم که خندد بر روز کار عنقا زیر پرند گردون رسواست خلق مجنون عریانی که پوشد این جامه وار عنقا\n\nگفتیم بی نشانی رنگی بجلوه آرد ما را نمود برما آئینـه دار عنقـا درخاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم پرودشن است ( بیدل ) شمع مزار عنقا\n\n* * *\n\nتعلق بوجببر آهنك چندین نوحه سازبها قفس آموخت مارا صنعت قانون نواربها جهانی را غرور جاه کرد از فکر خودغافل گریبائها نه با آمد از دامن طراز بها\n\nغنا درد سر اسباب ودارد محال است این گذشتن نگذرد از آب تیغ بی نیاز بها درین دشت هوس يارب چه كوهی در كره بستم عرق شد مهره گل از غبار هرزه تا زبها\n\nجنون مشرب بشمع است یکسرساز این محفل جهانی میحورد آب از تلاش خود گدازیبها كمال اثر خجلت عرض تعين آب میکردد خوشا گنجی که در ویرانه دارد خاكبازیبها\n\nباقبال ادب گرنسبتی داری حيا كن گریبان که از سرنگذرد کردن فرازبها تو پاساز تعلق در گذشتی از امل ( بیدل ) ندارد رشته کس بی کسان این درازبها\n\n* * *\n\nتهمتن نشه پر زوری که عجز ناتوانیها نپلویش زند برخاك پشت پهلوانیها اگر از قهریا نار استان دست قدر بارد ز گردون هم چوناب از تیر بردار دکمانها\n\nبجز گرد زبونی نرم بر طبعش درشتیها بغیر از حرف پیکان سنگ پیشش گرانبها دمی پیری گز از پیری طپش ناس راند تواند چون سحر تا آسمان بردن جوانیها\n\n* * *\n\nجام امید نظر گاه خمار است اینجا حلقه دام تو خمیازه شکار است اینجا عیش ها غیر تماشای زبان کاری نیست در خور باختن رنك بهار است اینجا"}
{"book": "adl0015", "page": 21, "text": "صحيفه 18\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nعاقبت بی ضابطی منتظر آفت باش سر بالین طلبان تحفه دار است اینجا\nفرصت رفته شرر با تو حسابی دارد اعتباری که نفس در چه شمار است اینجا\nچه جگرها که بنومیدی حسرت نگداخت فرصتی نیست و کرنه همه کار است اینجا\nبرده هستی موهوم نوائی دارد که حبابیم و نفس آئینه دار است اینجا\nانجمن در بغل و ما همه بیرون دریم بحر چندانکه زندموج کنار است اینجا\nعجز طاقت همه دم شاهد معدومی ماست نفس سوخته يك شمع مزار است اینجا\nسجده هم از عرق شرم رهی پیش نبرد از قدم تا به جبین آبله زار است اینجا\n(بیدل) اجزای جهان پیکر بی تابیست حيرت آینه ما خویش دو چار است اینجا\n\nجز پیش ما مخوانید افسانه فنا را هر کس نمی شناسد آواز آشنا را\nاز طاق رقصه دنیا کزخاك وخشت چیدند حیفست پست گیرید معراج پشت پا را\nچشم طمع مدوزید بر کیسه خسیسان باور نمیتوان داشت سك نان دهد گدارا\nروزی دورین بضاعت مردن کفیل هستیست رك پعاش ما کرد تقدیر خون بها را\nدر چشم کس نمانده است که نمایش مروت زین خانه ها چه مقدار سنگی گرفت جارا\nاز دست رد حاجت غم در جبین نداریم آخر هجوم مطلب شست از عرق حیارا\nجز لقمۀ مجرد شایستۀ جنون نیست صرف بهار ما کن دشتی ز گل جد را را\nبازنده ایم باید در فکر خویش مردن گردون بی مروت برما کاشت ما را\nآهم ز نارسائی شد اشك و باعرق ساخت پیشیت کر خجالت شبنم کند هوا را\nبیکاری آخر کار دست مرا بخون بست رنگین نمیتوان کرد زین بیشتر حنا را\nدست در آستینم بی دامن تمنا نیست صبح است با اجابت تا محرم دعا را\nازهر که خواهی امداد اول تلافیش کن دستی اگر نداری زحمت مده عصا را\nخاك زمين آداب کزی سپهر توانکرد ای تخم آدمیت پر سر گذار پا را\nهنگام شیب (بیدل) کیفر است شعله خونی محراب کر نتوان گردن قد دوتا را\n\nجلوۀ او داد فرمان نگاه آئینه را هاله کرد آخر بروی همچو ماه آئینه را\nمنع پرواز خیالت در کف تدبیر نیست تا کجا جوهر نهد بر دیده گاه آئینه را\nاز شکست رنگ عجز آلوده ما غافل مباش بشکند تمثال ما طرف کلاه آئینه را\nبسته ما ترامداد نیا از نطق و حشت است عکس ما چون آب داند قعر چاه آئینه را\nامتیاز جلوه از ما حيرت آغوشان مخواه دور کرد دیده میباشد نگاه آئینه را\nفرش بالانیست هر جا آب و رنگ عجز نیست ساده لوحی داد عرض دستگاه آئینه را\nگفتگو میل بنای سینه صافی میشود امتحان میتوان کردن باه آئینه را\nعرض هستی بر دل روشن غبار مانیست از نفسها ماه میکردد سیاه آئینه را\nاین زمان ارباب جوهر ماهیت پرداه وین میتوان دانست آب زیرکاه آئینه را\nباصفای دل چه لازم اینقدر پرداختن جلوه بر نکیست اینجا نیست راه آئینه را\nجز بجيب دل سراغ امن نتوان یافتن چون نفس از هرزه گردی کن پناه آئینه را\n(بیدل)اندر جلوه گاه حسن طاقت سوزاوست جوهر حيرت زبان عذر خواه آئینه را\n\nچنان پیچید طوفان سرشکم کوه و هامون را که تاثر پای هم کرداند بیشه فرهاد و مجنون را\nجنون می جوشد از مشت کاه حیرتم اما نجوی رگ صدا نتوان شنیدن موج خون را\nچو سیمت نیست خامش کن که صوتی نی اثر کرده صداهای عجایب ازره سیم است قانون را\nتبسم لزلب او خط کشید آخر بخون من نپوشید از ترا کن پرده این لفظ مضمون را\nبهر جا میروم از حسرت آنشمع میسوزم جهان آتش بود پروانه از بزم بیرون را\nدرشتيها كوارا میشود در عالم الفت رگ سنك ملامت رشته جان بود مجنون را\nمجنون می غلطم از اندیشه ناز سیه مستی که چشم شوخ او در جام می حل کرد افیون را\nدل ما شست کز بیکار کردون میگری دارد چو جوش می سر خم مغز میداند فلاطون را\nآنچه سازد موی پیری بادك غفلت سرشت من که بر آلایش باطن تصرف نیست صابون را\nمشواز افتاده گان غافل که آخر سایه تاجر بپهلو زیر دست خویش سازد کوه و هامون را\nز سر دو قر بان راه تست (بیدل) کاندراین گلشن بسر خاکترازست از دور کردن طبع موزون را\n\nچندين دماغ دارد اقبال و جاه مينا بر عرش میتوان چید از دستگاه مينا\nدست ز دور گردون بی میکشی محال است دزدیده ام زمینا سر در پناه مينا\nدور فلك جنون کرد ما را خجل بیاورد بر خود زنرم پندم آخر گناه مينا\nتامی رسد بساغر روپوش ما جنون زد یوسف پری بر آمد امشب ز چاه مينا\nزاهد ببزم مستان دیگر تو چهره مینمای شب های جمعه کم نیست روز سیاه مينا\nبا این درشت خویان بیچاره دل چه سازد عمریست بسر کوه افتاده راه مينا\nدل پاراست باهم کز حرف و صوت داریم قلقل درین مقام است یکسر كواه مينا\nبادستگاه عشرت پرتوم است کلفت چشم تری نشسته است بر قاه قاه مينا\nشرم خمارمستی خون گشت و سر نیفراخت آخر نگون برآمد از سینه آه مينا\nتارك دلان این بزم آماده شکست اند از وضع پنبه زنهار مشکن کلاه مينا\nپاس رعایت دل آسان مگیر ( بیدل ) باهر نفس حسابیست در کار گاه مينا\n\nجنون آنجا که میکردد دلیل و حشت دلها بقر یاد میدد از خود رون جسته است محملها\nبامید کدامین نغمه می نالی درین محفل طپیدن داشت آهنگی که خون کردند بسملها\nتلاش مقصدت برد از نظر سامان جمعیت بکشتی چون عنان دادی رم آهوست ساحلها\nدرین محنت سرا کر بستر راحت هوس داری تأمل سینه بر گردی که گیرد دامن دلها\nباصلاح فساد جسم سامان ریاضت کن تم لغزش نخفکی میتوان برداشت از کلها\nزبیدلی میکروج آدمم اما در ین منزل کرانی کرد دل چندان که بربستم محملها\nچو اشك از کاست بندار هستی در کره بودم چکیدم تا کنار چشم خود و حل کشت مشکلها\nززخم بی لبان احتیاج آکه نه ور نه بخندین خون دین صید و اهد آب روی سائلها\nتورا مست بسمل و غافل که در وحشتکه امکان چو شمع از جاده میجوشد بپرواز منزلها\nنوای هستی از ساز عدم بیرون نمی جوشد کريبان محیط است آنکه میگویند ساحلها\nخمار غافل از خیاز حسانش میکشد (بیدل) هجوم حسرت آغوش مجنون ریخت محملها\n\nچون کر دد ردان کوه و هامون میکند مارا همان فرزانه کی روزی دو مجنون میکندمارا\nنفس هردم زدن صد صبح محشر فتنه می خندد هوای باغ موهومی چه افسون میکندمارا\nکسی یارب مبادا با خيال رشك همجنسی حنا چندانکه بوسد دست او خون میکندمارا\nچوصبح آنجا که عالم آشنائش در خیال آید همه كردنك میکردم که گردون میکندمارا\nتما شای غرور دیگران هم عالمی دارد بروی زر نشست سکه قارون میکند مارا\nحساب چون و چند اعتبار دفتر هستی بجز صفر هوس رمایه افزون میکند مارا\nحباب ما اگر زین بحر باشد جرعه هوشی که تکلیف شر آب از جام واژون میکندمارا\nفنا از لوح امکان نقش هستی پاك کند ورنه غبارت هم چه باشد نك مضمون میکندمارا\nهیچ كز آفتاب آنم در دوران که عشرت کسوفی هست کاخر در می افیون میکندمارا\nزساز سرود بید این چنین آواز می آید که آه از بی بری نبود که موزون میکندمارا\nنفسدان معاصی صبح رحمت آرزو دارد همین رخت سیه محتاج صابون میکندمارا\nکسی تاچند ( بیدل ) کلفت تعمیر بردارد فشار بام و در از خانه بیرون میکند مارا\n\nچو اشك از بس که میجیند کل عیش از طپیدنها بود دلتنك اكر کوهی شود از آرمیدنها\nز بس خام است در وحشت سرای دهر پندابی دل هرزه دارد در قفس چندین طپیدنها\nبجو آوازۀ شهرت ز آهنگ سبکرو حان صدای بال مرغ رنك بپرد در پریدنها\nنگاه دزدیدۀ حيران ما شوخی نمیداند برنك چشم شبنم درد این میناست دیدنها\nدوعا کردیم آخر خویش را در خدمت پیری رسانیدیم بار زنده کانی تاخمیدن ها\nز رونق بازی ماند چو میناشد زمی خالی شکست رنك ظاهر میشود در خون کشیدنها\nمن از پیچ و تاب کره باد این نکته در روشن که در راه طلب معراج ما مانست چیدنها\nز قطع الفت دلها حسد فرسوده ننشیند شود خیازه مقراض افزون در بریدنها\nکه از درد نومیدی تماشای دگر دارد برنك اشك ناسوزم نظر باز چکیدنها\nحباب از موج هر کز صرفۀ طاقت نمی بیند ز بال ما کره وا میکند آخر طپیدنها"}
{"book": "adl0015", "page": 22, "text": "حرف الالف\n\nز هستی کرون بازی عدم در پیش می آید درین وادی مقامی نیست غیر از کارسیدنها محو از طفل خوبان فطرت آزاده کان(بیدل) به پرواز نکه کی میرسد اشك از دویدنها\n\nچو مخواشت بکاهش سرشته اند مرا بيا امیدی جاوید کشته اند مرا \nطلسم حير تم و يك نفس قرارم نیست بآب آینه دل سرشته اند مرا\nچکونه محو شوم ازم ریشه دل بندد همان بعالم پرواز کشته اند مرا\nطپیدن نفسم تار کسوت شوقم که در هوای تو بی تاب رشته اند مرا\nطریعت نمکی آخر است تحسینم برات رنكم و بركل نوشته اند مرا\nنکاروم که شوم ایمن ازلب غماز بعالم آدمیان هم فرشته اند مرا\nفلك شكار كمند يست سرنكونى من بدانم از هم زلف که هشته اند مرا\nز آه بی اثرم داغ حامکاری خویش بآتش که ندارم برشته اند مرا\nچوچشم بسته معمای راحتم (بیدل) بنسخه بی مژگان نوشته اند مرا\n\nچوسایه چند بهر خاك جبه سودنها که رنك بخت نگردد کم از زدودنها\nزاد نجان محیت در آتشم همه چو عود سوختن ماست آزمودنها\nمحوادر آینه حسن رفع جوهر خط که نیش میشود این رنك از زدودنها\nکماست عشرت اندوختن راحت ترك مجو جو كاشتن آسان از درودنها\nتغافل از دلونيك اعتبار اهل حياست که سرخ روئی پیشم آورد عنودنها\nفریب عرصه هستی مخور که همچو شرار نهفتی است آکرهست و انمودنها\nسراغ جیب سلامت نمیتوان دریافت مکر ز کسوت بيرنك هيچ بودنها\nغبار غفلت و روشن دلی نکرد وجمع بكياست دیده آینه را غنودنها\nدمیکه جلوه ادا فهم مدعا باشد کشودن مژه هم مفت لب کشودنها\nکز آرزو تو م از حادتث کاهش نیست زبان نبرسد الماس را ز سودنها\nمباش هرزه نوای بساط کج فهمان که ترسيم آفت خرمن نشد سنودنها\nتيم چوماہ نو از آفت کمال ایمن همان بکاستنم میبرد فزودنها\nدر ین محیط که اندهسواس کوهر اوست كف بهر آبله كل چون صدف ز سودنها\nکره کشای سخنور سخن بود(بیدل) بنامنی نكند کار لب کشودنها\n\nجوش اشکم و شکست آینه دار است اینجا رقص هستی همه دم شیشه سوار است اینجا \nعاقبت چنبر زنجیرت اسیباب د مدار هر قدر ساغر و میناست حمار است اینجا \nنفی خود میکنم اثبات برون می آید آینه رنك توان باخت بهار است اینجا \nسایهایم که دهم عرض سیه بختی خویش روز هم آینه دار شب تار است اینجا \nزنده کی معبد شر میست چه طاعت چه كناه عرق جبهه همان سبحه شمار است اینجا\nعرصه شوخی ما کوشه نپیدا نیست هر که رو تافت ز آینه رو بار است اینجا \nمغرور من وما قامت دلها میبندد ای جنون تاز نفس آینه زاراست اینجا \nمن چه آید بنظر آنطرفش موهوم است روز وشب صورت پشت و رخ کار است اینجا \nدامن چیده درین دشت غنزه دارد خاك صياد كل از خون شکار است اینجا \nعشق میداند و بس قدر كرانجانی من سنك شیرازه اجزای شرار است اینجا \nچند (بیدل) بهوا دست و گریبان بودن حبث از كف ندهی دامن بار است اینجا\n\nجوش زخم دلم سر در سبع محشر تیغ را کرد خون کرم من باله سمندر تیغ را \nبسمل ناز توچون مشق طپیدن میکند می کند چون مد بسم الله بر سر تیغ را \nزینت هر کس بقدر اقتضای وضع اوست قبضه داند بر سر خود په لو افسر تیغ را \nدر هجوم عاجزی آفت كوارا می شود مینشیند مرغ بی پرواز شهپر تیغ را \nطبع سر کش تا کجا تقلید همواری کند سخت دشوار است دادن آب کوهر تیغ را\nاز كزينهای رشك ابروی چین پرورت پر زنان پیداست دندانهای جوهر تیغ را \nجمع بازینت نکرده جوهر عریانی اشزش ماری بود کرسازی از زر تیغ را \nسر خوش تسلیم از تهدید دوران ایمن است کس نماند بر سر بسمل مکرر تیغ را \nکوه اندوهیم از سنکینی پای طلب ناله خوابیده میدانم دسر تیغ را \nاز هنر آینه مقدار هر کس روشن است رشته شمع است (بیدل) موج جوهر تیغ را\n\nچوشعتم از خجالت ره نورد نارسید نها بجای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها \nكلستان جنون را آن نهال شوق در بارم که چون آهو برون می آرم از خو د قد کشیدنها \nچه دست و پاتواند زد کسی در بند جسمانی نه از ماین قفس پیش از نفس و ازی طپیدنها \nزوم ازساز هستی نیست در فزياد بیتا بی قفسی مارا ينك صبح شیدام دمیدنها\nزاوج اعتبار آزاده ام کرذره فظرم نباشد دامن کوتاه من مغرور چیدنها \nچنین در حسرت صبح بنا کوش که میکر يم که در مهتاب دارد ریشه اشکم از چکیدنها\nزيك تخم شرر صد کشت عبرت کرده ام خرمن اثر بن مزرع در و دن مید مدم پیش از دمیدنها \nدر ان وادی که طافت ها بعرض امتحان آید نكاه ما ز خود رفتن سرشك ما دویدنها \nبسر بردیم در شغل تاسف مدت هستی رهی کردیم چون مقراض قطع از لب گزیدنها \nزنیزنك فسون پردازی الفت چه میپرسی تو در آغوشی و من کشته از دور دیدنها \nنکردی محرم راز محبت بی شکست دل که چون کل خواندن این نامه میباشد دریدنها \nدر بن کلشن کذر نمکنی و یختند از کفتکو(بیدل) شنيد نها ست دیدنها و دیدنها شنيدنها\n\nجولان ما ندرد زنجیر خواب پا وامانده گیست حامل تعبیر خواب پا \nوا مانده کی زسلسله ما نيرود چون جاده ایم باند کی زنجیر خواب پا \nنتوان بسعی آبله افسرده کی کشید خشتی نچیده ایم به تعمیر خواب پا \nآخر سری بعالم تورم کشیدن است نخل نیم چو سایه زشبگیر خواب پا \nاز آستان عجز خراما کجا رویم خاکیم خون سر شته تاثیر خواپ پا\nممنون غفلتیم که بی منت طلب ما را بما رساند به شبکیر خواب پا \nدر هرمشت تلاش غفلت غنیمت است تاوان ز چشم کیر به تقصیر خواب پا \nاظهار غفلت طلبم کار عقل نیست نقاش عاجز است به تصویر خواب پا \nسامان آرمیده کی موج كوهريم ما را سریست در خط تسخیر خواب پا \n( بیدل ) دلت اکر هوس آھنك منزل است ماو شکست کوششی و تدبیر خواب پا\n\nچون سرو کافی چند بچیده اند برما باز دکر نداريم دل جیبده اند برما \nچون کو هر از چه جرأت زین ورطه سربراریم امواج آستین ها مالیده اند برما \nای ماه چند نالی از آسای کردون مارا به زمین هم ساییده اند برما \nجاه از شکست چینی برفقر غالب افتاد باران زیابه مو چربیده اند برما \nصبح جنون بهارم رسوای اعتبارم جك قبای امکان پوشیده اند برما \nآينه یقینم اما بسلف او هام كره هزار تمثال پشیده اند برما\nيرنك نفس نشاید تکلیف صد فغان بست لبهای این نیستان نالیده اند برما \nدر عرصه گاه عبرت چون رنك امتحانم هر جاست دست و تیغی یازیده اند برما \nانسان نشان طعن است در کار که ابرام عالم سربلندی کرد چسیده اند برما \nناچید تاش بابست با بخت زما جدا نیست آخر چو کردن شمع سر دیده اند برما \nنومیدی از دو عالم افسون کر امل است روغن زمومن دست مالیده اند برما \nدر خرفه كدایان جز شرم نیست چیزی بهر چه این سگی چند غریده اند برما\n(بیدل) چه سحر کار یست کاین راهدان خودبین آینه در مقابل خندیده اند برما\n\nچون شمع زاشكيك و قارم بجمان ما بال هماست پر سر ما استخوان ما \nشمشیر آب داده زنك ملامتیم باشد درشت کوئی مردم فسان ما\nعمریست هرزه تازی اشك روان ما كو كرد حيرتی که بکیرد عنان ما \nمارا نظر بفیض نسیم بهار نیست اشكست شبنم کل رنك خزان ما"}
{"book": "adl0015", "page": 23, "text": "صحيفه ٢٠\nاین رشته که حشر میتند گردن ما\nشمع از حدبت شعله نبرده است صرفه\nاز درد نارسائی پرواز ما مپرس\nالمرنك رفته کرد سرابی پدید دست\nشرمیست در گرفته دست زبان ما\nآتش مزن بخویش مشو ترجمان ما\nچون نی گره شده است بصد جا فغان ما\nبی باختنی و حشت خون روان ما\nچشم تری بگو شه دل واخریده ایم\nخار جگر بدیده ما رنك اشك ريخت\nدر غنچه زار داغ هوا نیز آتش است\nصبح نفس متاع حبان ندامتم\nشبنم صفت وتلخيه بين است آشیان ما\nیاقوت آب گشته طلب كن زكان ما\nای باد صبح بگذرى از بوستان ما\nبا چیده رفته است بشارت دکان ما\n\n( بیدل ) رخ نیاز نماینگه روشن است چون شمع چشم بسته رود کاروان ما\nچون صبح محو طاقت آزاد كس از ما\nمردم بغبط نفس و لب نكشوديم\nهمت لزند کی بسر ناز فضولى\nدر گرد خيسار تو سرافيه ست و گرنه\nکم نیست که ما را بدر آرد نفس از ما\nناموس نظيم نبرد داد رس از ما\nرنگ آینه بشکست روی هوس از ما\nچیزی دگر از ما نتوان یافت بس از ما\nما قطره بى نفس موج سرابیم\nمحریست درین انجمن از ضعف دوکام\nبر عکس اثرن مزرعه یاس دمیدیم\nرنك آينه الميست كل هيچ نپرداخت\nچندین عدم آمیزه است صفای جرس از ما\nخاميال رسانيد بپای مکس از ما\nریختم توقع مكندبارد خس از ما\nقانع بدله چاك شد آخر قفس از ما\n\nما را قفس سينه كسى بسر راهش ( بيدل ) تو بقدری مگیر این ملتمس از ما\nچون غنچه همان به که بدزدی نفس انجا\nخواهی که شود منزل مقصود مقامت\nپیموده نشاید چو شرر چشم کشودن\nبا گردش چشمت چه توان کرد و گرنه\nدل چون قطره در قفس زحم که بیدوست\nسرمایه ما هیچ کسان عرض فنائیست\nباشد که بدر افشا بدن پالت قفس انجا\nاز پایه پیی طناب کن جرس انجا\nگرد عدم است آینه پیش و پس انجا\nیکدل بدو عالم ندهد هیچکس انجا\nکاز دم شمشير نبايد نفس انجا\nای آینه دیگر تماشای هوس انجا\nاز راه هوس چند دهی عرض مجنت\nآن به که ز دل محو کنی معنی بیداد\nدر کوی عیسی که تواند قدم افشرد\nچون نقش قدم قافله ماست زمین گیر\nدر کوچه الفت دلبستگی آینه مال است\n( بیدل ) نشود رام كسى طرز و صفائی\nمکذوب نشد شبنم پیمال مکس انجا\nاظهار بخون میطید از داد رس انجا\nاعجاست که دارد دهن خند نفس انجا\nمانند ره خوابیده صدای جرس انجا\nغیر از نفس خویش چه گیرد عسس انجا\nتا از دل صد چاک نباشد قفس انجا\nچون نقش با از لخن نگردید روی ما\nای و هم خنده بر دل آزاد ما مخند\nحرفی که دارد آینه مرهون صيقلست\nمشهود عالميم بنقصان اعتبار\nاز بست که خو گرفته وضع ملائیم\nدر سجده خاك شد سر تسليم خوى ما\nبی تخم دسته است چو مینا کدوی ما\nسیل خود زبان انشود گفتگوی ما\nاظهار عیب چون گل چشیم است بوی ما\nجز رنك نيست كز شکند کس بروی ما\nبیہودہ همچو موج زبان بر نمیکنیم\nحسرت سجود معبد راز مجسیم\nچون شمع سربلندی عشاق مفت نیست\nگم گشتگان وادى حيرت نظرهایم\nنتوان کشید هرزه نرینمای عاریت\nلبريز خامشيست چو گوهر سبوی ما\nغیر از کدا ز جبهه چو شبنم وضوی ما\nیعنی بقدر سوختنی است آروی ما\nدر گرد رنك باخته كن جستجوی ما\n( بیدل ) زخر نظیر من است آب جوی ما\nچون نکہ ازبس بشوق جلوه مجدوشيما\nشمع فانوس حباب از ما منور کرده اند\nسالم تشویش عدم از هستی ما میدمد\nآمد و رفت نفس پول سبب افتاده است\nاحتياط ظاهر امواج بحر باطن است\nچون نگه صد مدعا از عبر مافی برده است\nيك مزه تا حالشود صد دشت آغوشیم ما\nروشنی داریم چندانيک خاموشیم ما\nعافیت بی اضطرابی نیست تا هوشیم ما\nکیست تا فہمد که از بهر چه میکوشیم ما\nبسکه جیب دل شکست ناله نرد پوشیم ما\nنیست فریادی باین شوخی که خاموشيما\nحیرت ما از درخشهای وضع عالم است\nچشم بند غفلت هستی تماشا کرد نيست\nشعله کردارد مقام عافیت خاکشتر است\nزنده کی تنها وبال ما نشد يا قبال عجز\nراه مقصد جزیی ناله نتوان کرد طی\nیادما (بیدل) وداع و هم هستی کرد نست\nدهر تا کہسار شد آينه می جوشیم ما\nدهر شور محشر است و پنبه در کوشیم ما\nبه که ظا قمها بدست عجز بفروشیم ما\nنیستی هم بار تکلیفیست تا دوشیم ما\nچون جرس بیدرد هم ایکاش بخروشيم ما\nتا خيالی در نظر داری فراموشیم ما\n\nچه امكانست فردا عرض شوخی ناتوانش را\nمشو ایمن زتغییر قدم نم کشته زاهد\nزمیدان خانه گردون چه جیول بیست سیری\nدرشتی آنقدر در باغ امکان آبرو دارد\nكجا باید سرما ناکسان بار سجود او\nمگر حیرت شفیع جرات اندیشد بیانش را\nکه پیش از پیر هجر دانه میبینم کانش را\nکه طفل کاسه جز تنك نينی نیست خوانش را\nکه جای مغز پرور ده است خرما استخوانش را\nمكن بر جبهه بنویسم نام آستانش را\nچهار عاقبت عمر یست کز ما دور میتازد\nمدارای حسود از كينه جويها بترباشد\nجهان بر دستکاه خویش مینازد ازین غافل\nزند كز شمع باحسن نولاف کرم بازی\nنهان از ديده ها تصویر عاشق گريه دارد\nبگردش آورم رنگی که گر ماتم عنانش را\nخطر در آب تیغ از قعر کم نبود کرانش را\nکه چشم بسته بر بال مارد آسمانش را\nبآهن میتوانم فضل برد دزد دکانش را\nمبادا رنك گیرد دامن اشك روانش را\nباین فطرت که در فکر سراغ خود کمم (بیدل) چه خواهم گفت اگر حیرت دھی پرده نشانش را\n\nچه امکانست گرد غیر ازین محفل شود پیدا\nمجاز اندیشی فهم حقیقت را نمی شاید\nرون دل نفس را پرفشان میدم خاكستم\nره آواره کی عمر بست میپویم نشد یارب\nشهیدان ادیکاه وفا را خون مجاشد\nزننگی موج خلقی از طپیدن آب میگردد\nبقدر آگهی آماده است اسباب تشويشت\nهمان لیلی شود پی پرده تا محمل شود پیدا\nمحال است اینکه حق از عالم باطل شود پیدا\nکه عنقا چون شود از بیضه تا بسمل شود پیدا\nکه چون تمثال رنگ آینیم دارم دل شود پیدا\nمکرر نگی حالی از کف قاتل شود پیدا\nگرین دریا بمندر بلك گہر ساحل شود پیدا\nطبیعت باید اینجا اندکی غافل شود پیدا\nغنا گاه خطاب از احتیاج آگاه میکرده\nنفس را الفت دل هم زوحشت بر نمی آرد\nبگوهر وارسیدن موجها برهم زدن دارد\nزهو عشق غیر از عشق نتوان یافت آثاری\nسواد کنج معدومی قیامت عالمی دارد\nنفس تا هست تريج روح بالائی نباله دل کن\nدرین دریادل هر قطره کوهی در گره دارد\nکریم آوازده گرنشدهمت سایل شود پیدا\nرۀ خاصی نگردد کرهمه منزل شود پیدا\nجهان را شکافی سینه تا یکدل شود پیدا\nبدیل قطره چون گردید کم مشکل شود پیدا\nکاهر کس هم یکجا تا گشت ازین منزل شود پیدا\nکمان کم کشته کر پیدا شود حاصل شود پیدا\nاگر بر روی آب اید همان (بیدل) شود پیدا\n\nچیهان گرفت غبار جنون تلاشی ما\nدل از تعلق اسباب قطع راحت کرد\nچو طفل ماشت درین انجمن تمیز فضول\nدر آتشيم چوشمع از ضعیفی طاقت\nچو صبح تاخت بگردون جگر خراشی ما\nنفس پناه کشید از قفس تراشی ما\nکه خود پرست عیان کرد خواجه تاشی ما\nکه رنگ رفته مجسته است از حواشی ما\nجسد ز کسوت تنزیه تن شوخی زد\nنداشت کرد دگر آسمان یکتائی\nکسی مباد خجل از نفاق اعراض\nبهر زمین که فتاديم بر نخواست غبار\nبسوی پیرهن آمیخت بد قماشی ما\nخیال قرب شد احکام دور باشی ما\nعرق نميدہ بمالند از نيات يشي ما\nحیات تنگ شد از پهلوی فراشی ما\nزنشاه می نمکين ما مشو ( بیدل ) قدم در آب گهر زد ادب معاشی ما"}
{"book": "adl0015", "page": 24, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nچه ظلمت است اینکه گشت غفلت تختم بار ان ز نور پیدا\nفسون و افسانه تو ومن هشتاد پرچشم و گوش دامن\nدر آمد و رفت محو گشتیم و پی بخیالی نبرد کوششی\nبفهم کیفیت حقیقت کجاست پیش کساست فطرت\nنیاز رفتار وارسین بلم ز گفتار فهم چیدن\nچو آیینه صد جمال پنهان ز دیده بی نگه مبرهن\nاشاره دستگاه خلقان عیان ز مژگان موی چینی\nکان افلاک پربلند است اثر هم با روی تصنع\nچکیدن اشك ناله زاسید و سجده ما به ریشه واشد\nنیاز و ناز كمال و نقصان ز یکدگر ظاهر و عیان\nبهم اگر چشم باز گردد قیامت آئینه ساز گردد\nملایمت چون شود ستمگر زهم در اندیشد سخت روتر\nگذشت چندین قیامت اما درین بستان بی تمیزی\nز انقلاب مزاج اعیان بحق امان بیدلست (بیدل)\n\nهمه به پیش خودیم اما هزار پای ز دور پیدا\nغبار مجنون بدشت روشن چراغ موسی بطور پیدا\nره که کردیم چون نفس طی نشد بجدین عبور پیدا\nبقدر شکل قیاس اینجا نمیکند چشم كور پیدا\nبه پیش خود نیز کس نگردد جز بقدر غرور پیدا\nچو صبح صد هزار کسوت ز پیکر شخص عور پیدا\nگشاد و بست دو سلیمان ز پرده چشم مور پیدا\nبس است اگر گرد خط کشیدن زكلك نقاش زور پیدا\nفتادگی همت آزما شد که عجز تا شد غرور پیدا\nذکور شد از اناث عریان اناث شد از ذکور پیدا\nکز اعتبارات جسم خاکی چو عنبریم از قبور پیدا\nچو آب از حد برد فشردن نمیشود جز غلور پیدا\nزبنبه گوشهای غافل چونی گره کرد صور پیدا\nعلامت عافیت ندارد چو گردد آب از تنور پیدا\n\nچه افسرده می بند لوشد که بمحفل من وما بیا که کشود راه فتودنت بقدرین فسا حسر ابیا\nتك و تاز و هم جنون عنان بسپرده بیرون کشان تو غبار باخته طاقتی بزمین عجز رسا بیا\nسرو پود شبکه بهم رسدتك و تاز ها بقد ر رسد خم انتظار تو میکشم بوداع قد دو تا بیا\nکس ازین حدیقه نمی برد ثمر و تی قسمت بی سبب چو چنار کو طلب کنی بهزار دست و پا بیا\nبفسون ساحت هرزه دو در جز آیی تکلفم ده ام ز حیا رسیده بکوش من که خرق کن آمله پا بیا\n\nغضب است مقدم هوس طرب دلی حاصل عبرتی سر بام فرصت پرفشان چوسحر بکسب هوا بيا\nبغبار قافله سلف رسیده و گذشته صفی بکش مزدن صلا که بیا وروقفا بيا\nبیشان چه خنده پرداز ز ترانه قسمی دگر رهت سیه شده خون من به بهار رنگ حنا بيا\nبادای ناز فضولیست رو برك حسن قبول کو ستم است دعوت پشه کشی که بگاه معانی کـه ایـا\nتو چو شمع در بز انجمن بهوس ستمکش سوختن که فسانه است و رامسر که بطرز جانب ما بیا\n\nمن بیدل از در عاجزی بچه سوز و ساز چار سم هـه توست حکم رو برو همـه جاست شو در بابيا\n\nچه ممکن است که راحت سری بر آورد از ما مگر نفس رود و دیگری بر آورد از ما\nچو رنگ خیمه ناموس وحشتیم بگردن ز خویش هم که برآید پری برآورد از ما\nدماغ ما سر غواصی محیط ندارد بس است ضبط نفس گوهری برآورد ازما\nفسرده ایم زتفاق عقل چاره محالست جنون مگر که قیامت گری برآورد ازما\nبهار بخودی افسوس گل نکرد زمانی که رنگ رفته چمن پیکری برآورد از ما\n\nبعرصه دو نفس انقلاب فرصت هستی کمان نبود که دل لشکری بر آورد از ما\nشرار کاغد اگر در خیال بال کشاید چون تیکر وفا محتری برآورد از ما\nفلك زصبح قیامت فکنده شور بعالم مباد پنبه گوش کری برآورد از ما\nبرنك غنچه نداریم برگی عشرت دیگر شکست شیشه مگر ساغری بر آورد از ما\nدر انتظار رهایی نشسته ایم که شاید روی ما مژ دستن دری برا ورد از ما\n\nچو (بیدلیم) همه تا گزیر نامه سیاهی جبین مگر بعرق کوثری برآورد از ما\n\nچیده است لاف خلق بجدین ترانه ها ریخت دره منظر خورشید خانه ها\nنشنو فای کشت تعلق ندامت است جز ناله نیست ریشه زنجیر دانه ها\nآتش اگر ز گرمی خوبت نشان دهد انگشت زنهار کشد از زبانه ها\nپرواز بی نشان سرا بال رنگ نیست گو بيضه بشکند بکلاه آشیانه ها\nهر عضو من چوشمع ادیکاء نیستیست تا نقس نام من و این آستانه ها\n\nزین بزم فانی هم راحت مخاك برد آب محيط رفت بکوزه گرانه ها\nآن کس که بگدرد زغم زلف یار گیست بر دل چه کوچه ها که ندادند شانه ها\nنومیدم ستمکمش خند و جمعیم نیست آسوده ام بخواب عدم زین فسانه ها\nکوشش بدود کعبه تحقیق ده نوید آواره ماند ناوك من زين نشانه ها\nآتش زدند شب ورقی را در انجمن کردم سير فرصت آئینه خانه ها\n\nدر دامگاه قسمت روزی مقیدیم ( بیدل ) به بال ما گره افگند دانه ها\n\nچیست این باغ و این شگفتنها سر آبی و سیر روغن ها\nتوجه از اصل نبرد هم رشته دارد فضای سوزنها\nاعتبار زمانه یکباریست قطره گوهر شد از فسردنها\nخاک گردم ره طلب بندم سرمه مالم بگاه شیونها\nحیف نشکافتیم پرده دل دانه بودست مهر خرمنها\n\nموج زدم نود غنچه کوه وده دشت چین گرفته است طرف دامنها\nشب ما را چراغ فرصت تو همه روشن کن است روزن ها\nکو فضاییکه وا کنیم پری رفت پرواز با نشیمن هـــا\nفکر خود بیصدای هوس است سر گران شد جهید گردنها\nیارب ازسعی بی اثر تا چند آب کوبید کسی بها ونهــا\n\nگر ننالم کجا رود ( بیدل ) ششجهت بیکسی ومن تنها\n\nحرص فرصت انتظار و دور رنك است آسیا دل زنویت جمع کن بربند رنك است آسیا\nيك ندامت کار چندین دانه دل میکند کزتوانی دست برهم سود نشك است آسيا\nسنگ هم آئینه تحقیق صیقل میزند عمر ها شد در تلاش رفع زنك است آسيا\nتا نفس با قیست کرد رزق میگردد، باش آب چون واماند از رفتار تنك است آسیا\nآسمان هم تا کجا در فکر مردم تا زند رنگ روزی خوار بسیار است دنگ است آسیا\n\nسعی روزی با بلای بی امان جوشیدن است بیفتر در گردش از باد تفنگ است آسیا\nاز من و ما هر چه اندوزی کف ناز وستی است عاشق این حرص آتش چنك است آسیا\nتاقیامت گردش افلاك در کار است و بس کس نفهمید اینکه میگردد چه رنك است آسیا\nزیر گردون ناامید امن تاکی زیستن دانه ها ز یجا برون آید تنگ است آسیا\nنی زمینت عاقبت گاه است نی چرخ بلند بام مجنونم طرف ست آخر دو سنگ است آسیا\n\n(بیدل) از گردون سلامت چشم نتوان داشت الوداع ای دانه گوکاه نهنگ است آسیا\n\nجان بست باوحشت جنون محمل ما را مگر لیلی بدوش جلوه بندد محمل ما را\nندارد گردن تسلیم پیش از سایه موئی محبت برسر نشك گردند تیغ قاتل ما را\nصفای دل بحیرت بست نقش پرده هستی فروغ شمع کاه از دعا شد محفل ما را\nدل از سعی امل بروضع آرا مید، میلرزد مبادا دور بنی جاده سازد منزل ما را\nزخشکپای وضع عافیت نمیشود همت عرق ایکاش در دریا نشاند ساحل ما را\n\nمحبت بک بود الزجلوه مشتاقان این محمل به معمور نگه چون شمع برد آب و گل ما را\nغبار احتیاج امواج دریا خشك ميسازد عیار تا مگريد آروی سائل ما را\nادرنگ وفا انك برافشانی چه بنك است این طپیدن خاك برسر کرد آخر بسمل ما را\nشکست آرزو زین بیش نتوان در گره بستن گران جانی زهو سو بردل مارد دل ما را\nتپز از سایه ممکن نیست فرق دور بردارد بروی شمدند گردانی غبار کاهل ما را\n\nحباب پوچ از آب گهر امید ها دارد خداوند الحق دل بخشان ( بیدل ) ما را"}
{"book": "adl0015", "page": 25, "text": "حرف الالف\n\nحسن شرم آئینه داند روی تابان ترا چشم عصمت سرمه خواند گرد دامان ترا\nمدعا شابت همين مژگان تسلیم ساز نیست هرین موج ستم قربانیست حيران ترا\nدر گرفتاری بود آسایش عشاق وبس آشیان از حلقه دام است مرغان ترا\nغير جرم عشق در آزار ما آزرده كان جبه بسیار است خوی نایشیان ترا\nپیکر مجنون به تشریف تو محتاج نیست كسوت خارا همان زيبا ست عربان ترا\nمیتواند دفترم غرق شکست از موج کرد ليك نشناسم ز ربك خويش پیمان ترا\nبا تنوك يك چشم رسوای تماشای بتان چون مژه صد چاك میباید گریبان ترا\nبسکی بد خویی طید از آرزوی ناوکت میکند در سینه دل هم کار پیکان ترا\nگلشن از اوراق گل مهریست پیش عندلیب میکشاید دفتر خون شهیدان ترا\nسرمه از خاك شهيدان گر بیامیزد غبار میکند تعلیم ده زبان بیخوابان ترا\nطینت ابی از غبار خود بدوش افگنده نیست ناتوان بستن ببنید احرام دامن ترا\nتشنه مخمير خضر جوش دو بالا میزند گر عصا گیرند بندجای مژگان ترا\nای دل کم کرده مطلب میبرد نالی نالکی چوقی انرامت اثر کم کرد افغان ترا\n(بیدل) از رنگین خیالیهای فکرت میسزد جدول رنك بهار اوراق دیوان ترا\n\nحسنی است بر رخش رقم مشك ناب را\nمست خيال ميكده نرکس تو ایم\nخاکستر است شعله ام امروز و خوشدلم\nاسباب زنده کی همه دام تحیر است\nسیماب را ز آینه پای گریز نیست\nدا ما وصیل صحبت نادان چه ممکن است\nنظاره کن غبار خط آفتاب را\nشود جنون کنند قدح ما شراب را\nیعنی رسانده ام بصبوری شتاب را\nغیر از فریب هیج نباشد سراب را\nدارد تحیرم نفس اضطراب را\nموج گهر بخاك تپد مسیزد آب را\nهر جلوه باز شیفته رنگ دیگر است\nبوی بهار شوقی ترا رنك معجزیست\nمارا ز نیع عمر که متراست که از ازل\nکوشور معنی که درین عبرت انجمن\nطوفان طراز چشم من از پهلوی دلست\nتاچند رشته نفس از وهم ناله یی\n(بیدل) شکسته رنگی خاصان مشرب است ناشنید شکستی ورق آفتاب را\nآن حسن برق نیست که سوزد نقاب را\nکار رقص و زخردہ صیغ کباب را\nبر موج بسته اند کلاه حباب را\nگرد شکست شییشه کنم ماهتاب را\nسامان آبروست ز دریا سحاب را\nدیگر بیای خویش مپیج این طناب را\n\nحیرت حسی است در طبع ننگه پرورد ما\nما هستی از عدم بر زم بضاعت آمدیم\nدفتر ما هر که نازان سطت بی شیرازه است\nنسخه نوشت سواد چشم نعر خوانده ایم\nچون جرس عمری طپیدیم و هم نگذاشتیم\nشخصیت آیینه اند گرفتاری کرد ما\nباخت رنگی ندارد در بساط نرد ما\nگو حيا نام کشد خاك بيابان گرد ما\nگرسیه کرده سرایم نیست باطل فرد ما\nسخت بیهالی چغد نالد زبید درد ما\nمشت موهومیست گرما نام هستی میبریم\nيك تأمل چون نفس بر آیینه چیده ایم\nچون سحر بیهوده از حسرت نفسها سوختیم\nشمع را خاکستر خود هم بباد شو شرئیست\n(بیدل) اقبال صفیهی بر نمیداند بدست\nچون سحر کز دشمن بود ماحشرده آوردما\nحیرت عیب و هم بس کزو انکافی کرد ما\nآتشی روشن نشد آخر ز آه سرد ما\nبه که گیرد عبرت از ما دشمن نامرد ما\nآفتاب بام عجز است رنگ زرد ما\n\nحیرت دل کر نپرداز بضبط کار ها\nنیست زندانکاه امکان سنك راه وحشتم\nاز خرام موج می چشم قدح واضت وبس\nبشکه در هیکل زمین ذوق تماشا خاك شد\nخواب راحت بسته مژگان بهم آوردنست\nناله می بندد بتقرای طپش کهسار ها\nچون نگه سامان عينك دارم از دیوارها\nدارد این نقش قدم خمیازه رفتار ها\nریشه می آرد برون نظاره از گلزار ها\nسایه میگردند از افتادن این دیوار ها\nطاقی و و هم پیچیده است مانند حباب\nعندلیبان را ز شرم ناله ام مانند شمع\nموجہای این محیط آخر گهر خواهند شد\nفقر در هر جا شررو پاس سامان میکند\nچون سحرسعی خروشم قابل اظهار نیست\nبیدل این گلشن زبس منظره حسن افتاده است تار مژگان میدمد کز دستہ بندی خار ها\nجز هوا نبود سری در زیر این دستار ها\nشعله آواز بست آیینه منقار ها\nسینه خوابیده است در پیچ و خم زنارها\nکجکلاهی میزند موج از شکست کارها\nبه که برسازم شکست رنگ بند و تار ها\n\nحیرت دیدار سامان سفر داریم ما\nخندها چون گل از چاك كريمان است وبس\nاز ندامت سیرها در باغ عشرت میکنیم\nگر چه از جوهس هم افزونست دایمون چنان\nتا نگاهی گل کند ذوق تماشا رفته است\nدر دماغ شوق درد حسرتی پیچیده است\nدامن آئینه امشب بر کمر داریم ما\nنسخه از دفتر وضع سحر داریم ما\nگل بسر داریم تا دستی بسر داریم ما\nاین تهی دستی هم از تقد هنر داریم ما\nچون شرر سامان فرصت اینقدر داریم ما\nکیسٹ جز تیغ تو کا هم دم چسر داریم ما\nتا سراع کوه در دل نظر داریم ما\nبی تامل صورت احوالما نتوان شناخت\nچون حباب اینجا متاع خانه برق خانه است\nنیست چندان رونقی در رنك عيش بی ثبات\nهر که از خود میرود ماتم کرد رفتنش\nجرأت پرواز برق خرمن آسوده کیست\nباغ و هم آز ماست (بیدل) برونشاندن مکندرو لاله سان آیینه داغ جگر داریم ما\nروز و شب گرداب وش در خود سفر داریم ما\nکسوت آهی چود و دودل به بر داریم ما\nآه نتوان گفت آتش در جگر داریم ما\nورنه صد گل خنده دريك مشت زر داریم ما\nچون نفس از وحشت دلها خبر داریم ما\nیک جهان آشفتگی در بال و پر داریم ما\n\nصبح ایم اما بوحشتها هم آغوشیم ما\nشور این دریا فسون اضطراب ما نشد\nبحر هم نتواند ایما کرد وضع تشنه کی\nشوخ چشمی نیست کار ما رنگ آینه\nمرکز کوهم برون گرد خط گرداب نیست\nهمچو شبنم بانسیم صبح هم دوشیم ما\nاز صفای دل چوگوهر بد مدن کوشیم ما\nجوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما\nچون حیا پیراهن از عیب میپوشیم ما\nهر کجا حرف از ان لب سرزد گوشیم ما\nهستی موهوم ما يك لب گشودن پیش نیست\nخواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق\nگاه در چشم ترو که بر مژہ گاهی بخاك\nچشمه بی آبی اشکم از طوفان شوق\nکی برد یارب که خوبان با مان (بیدل) کشند\nچون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما\nازین مژگان خودچون چشم خس پوشیم ما\nهمچو اشك نا امیدی خانه بردوشیم ما\nرقص بر میزان و ناله می جوشیم ما\nکرخیال خوشه لان چون شب فرا موشیم ما\n\nحیف است گشه سعی دگر باده کشانرا\nحسرت همه دم صيد غم قامت پیریست\nعالم همه باز است تو محجوب خیالی\nمادر سحر ازيك جگر چاك دمیدیم\nدل جمع کن از کشمکش دهر برون آ\nسرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید\nیاران بخط جام ببندید میان را\nگل در بر خمیازه بود شاخ کمان را\nبند الفمژه برداز طبع ساز کان را\nآهی نکشیدیم که نکوفت جهان را\nکین بحر در آغوش كير دلخت کران را\nبیہودہ برین جنس مچینید دکان را\nما صاف دلان سر شکن طبع درشتیم\nغفلت زمیرم باز نکردید چو گوهر\nآسوده روان جوش تشویش ندارند\nدیدار رسیدیم مهیری از دم و آرام\nگردون همه پرواز و زمین جمله غبار است\n( بیدل ) زنفسمها روش عمر عیانست\nبرسنگ ترحم نبود شیشه گران را\nنادیده گره ساخته ام خواب گران را\nمنزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را\nپرواز نگاه است تحير فقان را\nمنزل مجانبند اقامت طلبان را\nنقش قدمم از موج بود آب روان را\n\nحیف کز افلاس نومیدی فزاید مرد را\nچون خمیازهی دل گره گیر آید تنگ\nيك تغافل میکند سرکوبی صد کوهسار\nدست اگر کوتاه شد پردل نشاید مرد را\nدر فسوس مال وزر کو دست ساید مردرا\nدر سخن میباید از جا در نیاید مرد را\nاز تترلبهـاست گر در کام آزا ده کی\nجدول آب و خیابان چمن منظور کیست\nدامن رسم تکلف بر سراین هفت خوان\nپین پیشانی بیاد دامن آید مرد را\nزخم میدانهـا کشد تا دل کشاید مرد را\nدست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را"}
{"book": "adl0015", "page": 26, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nدر مزاج ماه آماده است تاثیر زمین خیز کم پیدا شود کردن نزاید مرد را تا کزرر رغبت اقبال باید زیستن جلوه دیبا صدوث زن مباید مرد را\nجوهر غیرت درین میدان نیاند نهان تیغ میگردد زبان و می ستاید مرد را کز زمیم وزر وفاخواهی نخست جهد کن مایه حکومات الزا مساکی که شاید مرد را\nبیدل این دنیا نه امروز است جایگاه است و بس تاجهان باقیست زن می آزار ماید مرد را\n\nخارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما میدود می کز همان سر و خط پر کار ما از ادب پرورده کان یاد تمکین توایم موی چینی میفروشد ناله در کهسار ما\nسعی ما چون شمع بیتاب هوای نیستی است تار رنگیست از خود میکشد منقار ما گرهمه مخل شود خواب بهار اعجاز است سایه گل زهره رزاست در کازار ما\nتا تک رنك بامل باخت پروازی و بس چون سحر تا کی شود شبنم قفس بردار ما بوی گل مفت تامل هاست کروا میرسی نبض واری در نفس پیچید بیمار ما\nدر مایم از خجلت سامان موهومی عبس اندک هم چیز دارد خنده بر بسیار ما شهرت رسوائی ما چون سحر پوشیده نیست کل زیب جند می بندد ره دستار ما\nاز ازل آشفته یی بنیاد تعمیر دلیم موی مجنون چیدن است از سایه دیوار ما پاس پیری قطع کرد از ما امید زنده کی بسکه خم کشتیم افتاد از سر ما بارما\nهمچو عکس آب تشویش از بنای مانرفت مرتعش بوده است کوئی بخیه معمار ما در خور مرسطر (بیدل) باید از خود رفتنی جاده ها بسته است بر سر قاصد از طومار ما\n\nخار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا مینمائی چشم حق بین را ره باطل چرا مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده شاهباز قده سی ورجیفه مایل چرا\nبحر طوفان جوشی و پرواز شویی موج است مانده افسرده و لب خشک چون ساحل چرا چشم وا کن کامین با دوت ماوای تو نیست بر كف خاكستر افسرده بندی دل چرا\nپستی یا حوج سد جسم درراه تو چیست نیستی هاروت میدی در چاه بابل چرا عبرت صحرای امکانت دروژی پیش نیست از وطن یکباره کشتی اینقدر غافل چرا\nزین قفس تا آشیانت نیم پرواز است و بس بال همت برنمی افشانی ای بسمل چرا قمری یکسرو باش و عندلیب يك چمن میشوی پروانه گرد شمع هر محفل چرا\nدر انجا میکشد از کیسه دریا كرم ای توانگر برنیازی حاجت سایل چرا ناقة وحدت متاعان دوش آزادی است چون شرر برسنك باید بست محمل چرا\nخط سیرابی ندارد مستمر موج سراب (بیدل) این دلبستگی برنقش آب و گل چرا\n\nخاکسار تو طپیدن کند آغاز چرا جرس آیسه بیرون دهد آواز چرا جذب حسنت گره از بیضه فولاد گشود دیده ما بجمال تو نشد باز چرا\nکرد ما را که نشست است براه طلبت بخراحی نتوان کرد سر افراز چرا دل بدست تووما از تو دکر مانع کیست خود نمائی نکند آیینه پرداز چرا\nسیل بنیاد حباب است نظر وا کردن هوش ما هم نشود خانه بر انداز چرا ساز بیتابی دل گرنه خروج آهنگ است نفس از بیم طپش می شود آواز چرا\nگرنه سازيست یقین رابطه هردم زیر شکوه شد زمزمة طالع ناساز چرا بی نگاهی اگر از عیب و هنر مستغنی است حسرت آیسه دارد لب غماز چرا\nآتشی نیست که آخر نشود خاکستر پی انجام نمی گیری از آغاز چرا نیست جز خود شکنی دامن اقبال بلند آخر ای مشت غبار اینهمه پرواز چرا\n(بیدل) آیینه معشوق نما دور نست این نیازی که تو داری نشود ناز چرا\n\nخدا جو شمع دهد جرأت آب دیده ما را که افکند نما گردن کشیده ما را شهید تیغ تغافل بر آستان که نالد لطامیسنت چو اشك از نظر چکیده ما را\nچه دشت و در که نکردیم قطع درپی فرصت کسی نداد سراغ آهوی رمیده ما را نداشتیم بوهم آنقدر دماغ طپیدن بیاد داد نفس خاك آرمیده ما را\nبا فعال رسیدیم از فسون تعلق برخ فگند حیا دامن چیده ما را مگر محكمة دل یقین شود حق و باطل گواه کیست حدیث زخود شنیده ما را\nنمیبرد همت کس از تلاش کوی تسلی میفکنند درین ره سر تپیده ما را زریشه تابه ثمر صد هزار مرحله طی شد که کرد این همه قاصد بخود رسیده ما را\nمژه زهم نکشودیم تا چکید تم اشکی گداخت شرم رقم كلك شق ندیده ما را مراد نا به ابد نالد و خروش نکردد بیاد شمع مده صبح نادمیده ما را\nمقیم کوشة نقش قدم شویم و کرنه دو که حلقه کند پیکر خمیده ما را نهفته است فضا سرنوشت معنی (بیدل) رقم كجاست مگر خط کشی جریده\n\nخداوندا بآن نور نظر در دیده جانها بقدرا انتظار ما جمال مدعا بنما نه رنگی از طرب داریم و نی از خرمی بویی چمن بكسردیمایم آیینه ما را بما بنما\nشفیع جرم مجرمان بجز حیرت چه می باشد بحق ديدة (بیدل) که ما را آن لقا بنما\n\nخط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را بخود کردی در از آخر زبان دود دلهارا هوایت نکهت گل را کند داغ دلشگنتن تمنایت تنگه در دیده خون سازد تماشارا\nسفید از حسرت آن انتظار است استخوان من که یارب ناوکت در کوچه دل کی نهد پارا غبار رنك ما از عاجزی بالی نرد ورنه شکست طرمات امروز سینه میکند ما را\nحریف وحشت دل دیده حیران نمیگردد گهر مشکل فراهم آورد اجزای دریا را سخن تا در جهان باقیست از صدومی آزادم زبان گفتگوها بال پرواز است عنقا را\nخزانی چهره بس باشد بهار آروی من گواه فتح دل دارم شکست رنك سیما را بلند و پست خار راه عجز ما نمیگردد به پهلو قطع سازد سایه چندین کوه و صحرا را\nالهی از سرما کم نگردد سایه مستی که بی صهبایه پیشانی سجودی نیست مینا را بزم وصل از شوق فضولم این نیم (بیدل) مباد آبیم نفهمد تغافل کردد ایما را\n\nخط جبین ماست هم آغوش نقش پا دارد هجوم سجده ما جوش نقش پا راه عدم بسعی نفس قطع میکنیم افکنده ایم بار خود از دوش نقش پا\nرنج خمار تا برسد در سراغ دوست بستم سبوی آبله بردوش نقش پا چون جاده تابراه رضا سر نهاده ایم موج گل است برسر ما جوش نقش پا\nسامان عیش ما نشود کم زبعد مرگی نامشت خاك ماست قدح نوش نقش پا مائیم و آرزوی جبین سائی دری افسر چیه میکند سر مدهوش نقش پا\nچشم اثر ندیده زرفتار ما نشان چون سایه ایم خواب فراموش نقش پا هر سر که بخت ديك خيال رعونی پوشیدش آسمان نه سرپوش نقش پا\nمستانه می خرامی و ترسم که در رهت بارنك چهره ام ببرد هوش نقش پا در هر قدم زشوق خرام تو میکند خمیازة فغان لب خاموش نقش پا\nگاهی خرام میپچک از پای ناز کت رنگ حنا بگرمی آغوش نقش پا رنك پیام از خط تسلیم ریختند يك جبهه سجده است روپوش نقش پا\n(بیدل) زجوش آبله ام در ره طلب گوهر فروش شد چوص دف کوش نقش پا\n\nخواجه ممكن نیست ضبط خمره حفظ مالها جاده بسیار دارد آب در غربال ها کر همین کوس و دهل باشد کمال کروفر غیر رسوائی چه دارد دعوی اقبال ها\nساده کی مفت نشاط انکارهیجا حسن هم جامه نیلی میکند از دست خط و خالها پیچ و تاب خشك دارد در کمین ما و منت بر سر پر غازه تازی بسته گیر از نالها\nکوشش الفاظ از معنی سپیدت روشن است تا بیده نومیدی از ریشیدن این زالها شعله هستی ما آتش کر همین خاکستر است رفته میندار پیش از کاروان دنبالها\nزیر چرخ آثار کلفت تا کجا خواهی شمرد شیشه ساعت پر است از گرد ماه و سالها شکوه ات از هر که باشد د که در دل خون شود شرم کن زان لب که گردد محضر تبخالها\nهريش وين حتى مير در پيش مغروران جاه سعی صیدی برنمی آید باین دجالها خلق را ذوق تعلق توام طمأنی کرد رنك هم افتاد بروازی بقید بال ها\nمیفروشد هر کسی ما را بنوع عجز کی جنس ما عمریست قربانیست از دلالها حیرت آئینه ام (بیدل) تماشا کرده بست بال صیقل دارد از پنہائی تمثال ها"}
{"book": "adl0015", "page": 27, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nحیا الخرت غفلت دوری از انس است محرم را تبسم‌های گندم چین دامن کشت آدم را\nز جرئت قطع کن گر میدمید انگاه تسلیمی که تیغ اینجا بوشها میشمارد برنش دم را\nز تحريك مژه بر پرده‌های دیده میلرزم که بوی غنچه در هم میکشاند صفحه نم را\nدرین محفل ندارد عافیت وضع ملایم هم اگر صد تو کر بائین همان زخم است مرهم را\nدرین گلشن نقابی نیست غیر از شرم بیدلی بفر مائی همان جوش عرق پوشید شبنم را\n\nحوادث کیست تا برداشته وضع هموازی بود مشکل کشا کش از کمان بیرون برد خم را\nسراغ از هرزه گردی نی فلك جلوه ها دارد غبار وحشتی از یاد غنچه گیر عالم را\nا گر از کرد راهت چشم آهو سرمه بردارد تحیر همچو تار شمع سوزد جوهر دم را\nچشم شوخ آ کی عیب جوی یکد گر بودن مژه برهم زنید و بشکنید آئینۀ هم را\nکجا اندیشة تارند آگهی از راستان (بیدل) زانگشت است یکسر میل کوری چشم خاتم را\n\nداغ عشقم نیست الفت با تن آسانی مرا\nاز نفس برخویش می‌لرزد بنای غنچه‌ام\nراز داربیما یعنی کوس شهرت بوده‌است\nکرد بیتاب از طواف دامن محروم نیست\nمیروم از خویش در اندیشهٔ باز آمدن\nاین چمن یارب بخون غلطیده بیداد کیست\nچون شرارم ساز بیدلی حیا ارشاد کرد\n\nپیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا\nنیست غیر از لب گشودن سیل ویرانی مرا\nچون حبابم پیشتر عیب است عریانی مرا\nزد بصحرای جنون آخر پریشانی مرا\nهمچو عمر رفته یارب بر نگردانی مرا\nکرد حیرانی بجوشم چشم قربانی مرا\nیعنی از خود چشم پوشانید عریانی مرا\n\nبی سبب در پردهٔ اوهام لافی داشتم\nخامت خونین دلان اشرب صدر دی بیش نیست\nبر سبکر وحم زفکر سخت جانی فارغم\nهمچو موجوم سودی دست ندامت آب کرد\nهیچ الفت برنتابد صافی آئینه‌ام\nجلوه مشتاق بهشت و دوزخم منظور نیست\nمیرود از موج ربط فانما نقش حباب\n\nشد نفس آخر باب انگشت حیرانی مرا\nبس بود چون غنچه زخم دل گریبانی مرا\nچون شرر در سنک نتوان کرد زندانی مرا\nبعد ازین هم کاش نگذارد پشیمانی مرا\nمیکند ناچارو خس در دیده مژگانی مرا\nمیروم از خویش در هرجا که می‌خوانی مرا\nتیغ خونخوار است (بیدل) چین پیشانی مرا\n\nداغ گل کرد بهار از اثر لالهٔ ما\nچند چون چشم بتان قصه سالاری ناز\nعاقبت همچو چنار از اثر دست دعا\nهمچو شمع از چمن آئینه‌سا برخ زده‌ایم\n\nسرمه کردید صدفای جرس نالهٔ ما\nاثر روز سیاه است بدنبالهٔ ما\nآتش آورد برون زهد کهن سالهٔ ما\nگرسد رنگ بپر واز شود هالهٔ ما\n\nمحو جولان هوس کشت سر و پایاد تو\nبا همه جهل کز از زاهد و مکرش پرسی\nبرسیه بختی خود ناز دو عالم داریم\nآب باید شدن از خجلت اضهار آخر\n\nداشت رنگی ز هوا شعلهٔ جوالهٔ ما\nساحری نیست فسون فیل کو سالهٔ ما\nسایه دارد مژه‌ات برسر تبخالهٔ ما\nعرق هستی کرد در نظر ژالهٔ ما\n\nدر ته بیضهٔ افلاک تمثال (بیدل) تا بکام طپشی بال کشد نالهٔ ما\n\nداغم از سودای خام غفلت ووهم رسا\nنیست برقی جاشکبداری چون بخاطرهای ناز\nاز نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض\nزنده‌ئی مخمل کش وهم دو عالم آرزوست\nهر چه صدپایم طپش آماده‌شد جستجوست\nهر نفس صد رنگ میکرد عنان جلوه‌اش\n\nاو سپهر و من كف خاك اوكيا ومن كجا\nپیش ازین آتش مزن در خانهٔ آئینه‌ها\nرنگ تمثالی مگر آینه گردد توتیا\nمیطپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا\nزین بیابان نقش پاهم نیست بی‌ آواز پا\nتا کشد شوخی عرق آئینه ریزد حیا\n\nقهر را کردد جناب بی‌نیاز بهانه چیست\nهرکرا الفت شهید چشم مخمورت کند\nنیست در بنیاد آشفته خانهٔ نيرنگ دهر\nآرزو خون گشته نیرنگ وضع نازکیست\nقامت او هم یکا سر گوی رعنایی شود\nپای در پر هن زن (بیدل) کف افسوس بود\n\nاینقدر پاها بس كه تا کورت رسد فریاد ما\nنشه انگیزد ز خاکش گرد تا روز جزا\nآنقدر خاکستری کآئینه گیرد جلا\nغمزه دارد دور باش و جلوه میگوید بیا\nسرو را خجلت مگر در سایه‌اش دارد بپا\nخاك نومیدی بطوق سعی های نارسا\n\nعالمیم چون بینند میومی از بیان ما\nما را چو شمع باب گداز آفریده اند\nچون شعله سر بماتم بالا نهاده ایم\nپرواز ناله نیز بجائی نمیرسد\nجز داغ نیست مائدهٔ دستگاه عشق\nکو خامشی که شانه کشی مدعا شود\n\nدر سرمه بال میزند امشب فغان ما\nیعنی زعجز ذره تر است استخوان ما\nخاشاك وهم نیست حریف عنان ما\nاز بس بلند ساخته اند آشیان ما\nآتش خورد كبك شود میهمان ما\nآشفته است طرهٔ وضع بیان ما\n\nعرض كمال ما عرق آلود خجلت است\nشبنم صفت زسنگ سبکسار میرویم\nشوخی نگاه ما نفروشد چو آینه\nرنگ شکسته آئینه بیخودی بس است\nبا آنکه ما اسیر کمند حوادثیم\nپیداست راز سینه ما (بیدل) از زبان\n\nاز است اگر بلند شود آسمان ما\nبوی گل است ناقه کش کاروان ما\nعمریست غنچه است زحیرت دکان ما\nیارب زبان ما نشود ترجمان ما\nعنقا ست بی نشان بسراغ نشان ما\nيك پارهٔ دل است زبان در دهان ما\n\nداد یکعالم تعلق گشت حیرانی مرا\nجوش زخم سینه‌ام کیفیت چاك دلم\nمد عمرم یکقلم چون شمع در وحشت گذشت\nپردهٔ ساز جنونم خامشی آهنگ نیست\nاحتیاج خود شناسی جوهر آئینه نیست\n\nعاقبت کرد این در واکرده زندانی مرا\nخونمی رفت توای گل کز نخدانی مرا\nآشیان هم بر نیاورد از پرافشانی مرا\nناله میکردم بچرخنگی که گردانی مرا\nمن اگر خود را ندانم تو میدانی مرا\n\nمحو شوقم بوی صبح انتظاری برده ام\nای ادب سازخموشی نیز نی‌ آهنگ بست\nعجزهم چون سایه اوج اعتباری داشته‌است\nناله واری سر نجیب دل برون آورده‌ام\n(بیدل) افسون جنون شد صیقل آئینه‌ام\n\nمرده ای حیرت همان در چشم قربانی مرا\nهمچو مژگان ساخت موسیقی حیرانی مرا\nکرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا\nشعلهٔ شوقم مبادای پس نشانی مرا\nآب داد آخر برنك اشك عریانی مرا\n\nدرین ارزی زجبههٔ اخلاق چین کشا\nآب حیات جوی جسد جوهر سخاست\nکز قیمت از مآل حلاوت نبردهٔ\nحیف است طبع هرزه درائیت قفا خورد\nاز غیب سنک نقش نگین نسخ باب یافت\n\nهمچند آستین گره آرد جبین کشا\nراه ترا وثی چو ظروف کاسین کشا\nباری زاشك شمع سر انگبین کشا\nیاران حذر کنید زخير مرین کشا\nای غنچه توهم زۀ زیر زمین کشا\n\nاز سایبان دریغ نشاید نعمت\nمنم اگر به تنگی خلقت ناز جاه\nافسانه های پیر زن و رسم طفلی ته\nباغ و بهار بستهٔ سیر تغافل است\nتحقیق هر قدر دمدت میلت نفس\n\nگیم بکفت نیست لب آفرین کشا\nچین دار تر ز نقش نگین آستین کشا\nکو مرد قدرتی دلت از بد کین کشا\nمژگان بهم نه و نظر دور بین کشا\nکوهر سوزی نگه واپسین کشا\n\n(بیدل) بهرچه عزم کنی وصل مقصد است اینجا نشانه هاست نودشصت از کمین کشا\n\nدر خونتنی همه صلح است نه جنگ است اینجا\nگرداب رهند عدمیم سیه بختی است\nدرزة عشق ز دل فکر سلامت غلط است\nشوق دل همسفر قافلهٔ بی‌هو شیست\n\nغنچه شو دامن آرام بچنگ است اینجا\nخانه آئینه بر روی که تنگست اینجا\nگرهمه سنک بود شیشه بجنک است اینجا\nقدم راهروان کردش رنگست اینجا\n\nچشم بر بند گرت ذوق تما شائی هست\nطائر عیش مقیم قفس جرایست\nچرخ پیمانه بدور افکن یکجام نیست\nاز ستم بید دلی ظالیمنا هیچ مپرس\n\nصافی آئینه در کسوت زنکست اینجا\nمکدر از کلشن تصویر کم رنگست اینجا\nمستی مایه تو آواز تر نکست اینجا\nآنچه پیش تو نگاه است خدنگست اینجا"}
{"book": "adl0015", "page": 28, "text": "— غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه —\nحرف لاف\nطرف دیدۀ خوبان نگردی زنهار اشك چون آينه شد كام نهنك است اینجا شیشه تا داده ز كف مستی آزادى چند دامن ناز بری شیشۀ سنك است اینجا\nدو جهان ساغر تكليف ز خود رفتن ماست دل هر كس بطپد قافیه تنك است اینجا منزل عیش و محنت كدۀ امكان نيست چين از سایه گل پشت پلنك است اینجا\nوحشت آنست كه تا آبله باز خود بروم ورنه تا همتم شتاب است در ننگست اینجا ( بیدل ) افسرده کیم شوخی آهی دارد تا شرر هست ز خود رفتن سنك است اینجا\n\nدر داغ دل نهان بود از رفته كان نشانها این آتش آگهی داد ما را ز کاروانها چند انكه شمع کاهد با عافیت قرین است بازار ماندارد سودی باین زیانها\nمشکی ز بس فشرده است این عرصۀ جدل را میدان خزیده يك سر در خانۀ كمانها این وادى غرور است فهمیده بایدت رفت در جاده است اینجا خوابا شدن سنانها\nجوش بهار جسم است آثار سخت جانی جوهر فكنده بيرون زين رنك استخوانها پرواز تا جنون كرد گم شد مراغبارا حت پرواز بازو بالد خاشاك آشیانها\nتیغ غرور بشکن در کار کاه کردن آتش زبانه دارد در گوش قمریانها در بار كاه تعظیم اقبال بی نیازست تمييز بوسه نیست منظور آستانها\nتقلید فقر نتوان در جاه پیش بردن بحر از گهر چه نازد پرداخت کرانها جائی نمیتوان برد فریاد بی رواجى كشتی شکست تاخر تا تخته شد دکانها\nپستی به بلند بسیار دارد ترده چاه همواریت رها کن بام است و نردبانها پرواز و هم ( بیدل ) زين بيشتر چه باشد برده است گردش سر ما را بآسمانها\n\nدر شهید راحتت فقیران بوريا آسوده اند در شکر ستان بوریا بر قسمت فتاده کی او پشت پازند نی میدهد بباختش از خوان بوریا\nبر گیر و دار اهل جهان خنده میکنند دند برهنه پای بیابان بوريا با خاك خفته كان بخطارت نظر مكن آید صدای تیغ زعریان بوريا\nوقت فتاده گی مشو از دوستان جدا اینست نقش مسلك ياران بوريا افتاده کیست سرمه آواز سركشان دوزند ناله بست بستان بوريا\nدر کنج خلوتیکه بلند است دست فقر پيچيده ايم پای بدامان بوريا بيدل سرکشان جهان چشم عبرت است سر تا بپای زخم نمایان بوريا\n\nدر طب تاچند ریزی آبروی کام را يك سبق شاگرد استغناكن این ابرام را داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند پخته نتوان کرد ز آتش آرزوی خام را\nمیکشم از موقع شناسی ورنه در عرض نیاز پیش ازا برونفس غرت آمدن هنگام را میخرامد پیش پیش دل طپشهای نفس وحشت از نخجیر هم بیش است اینجا دام را\nمانع سير سنك رویای خواب آلوده نیست بال پر واز است زندان ننگینها نام را دوری مقصد بقدر دستگاه جستجو است قطع کن و هم و خیال قاصدو پیغام را\nحسن مطلق داشتم خود بینم آئینه کرد اینقدر هاهم اثری بوده است اوهام را چون غبار شيشة ساعت تسلی دشمنیم از مزاج خاك ماهم برده اند آرام را\nزنده کی تا کی هلاك كميه و ديوت كند به که از دوش افگنی این جامه احرام را از تغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست نشه يكر نگست اینجا در د وصاف جام را\nحلقه آ زلف رونق از عیار دل گرفت دود آه صید باشد سرمه چشم دام را کی رود فکر مضرت از مزاج اهل کین مار نتوا ن جدا از زهر دیدن کام را\nعرض مطلب دیگر واظهار صنعت دیگر است (بیدل) از آئینه نتوان ساخت وضع جام را\n\nدر عالمی که با خود رنگی نبوده مارا بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را مرآت معنی ما چون سایه داست زنگی خورشید التفاتش از ما زدوده مارا\nپرواز فطرت ما در دام بال میزد آزاد کرد فضلش از هستیبود ما را اعداد ما نمی کرد چندان که صفر گشتیم از خویش کاست اما برمافزود ما را\n\nدر فكر حق و باطل خورديم عبث خونها این صنعت الفاظ است با شوخی مضمونها برهر چه نظر كرديم كيفيت عبرت داشت گردون ز كشاواكرد دلما بچه مجنونها\nنظم گهر معنی چون نثرفراهم نيست از بسکه جنون انگیخت پی ربطی موزونها در خلق ادب ورزی خاصيت افلاس است فقر اینهمه سامان كرد موسائی قارونها\nبرسم درم حاجت صد فاقعه باید خواند هر جادر جودی نوبت دمیده مد فونها جز کنج مزار امروز کس دادر س كس نیست انسان چکند با این خرس و سنك و ميمونها\nتدبیر تكلف چند بربام آزادی ممسوره قیامت کرد در دامن هامونها تابي نفس شوید آلوده گل هستی چون صبح بکردون رفت جوش کف صابونها\nغواصی این دربار ضبط نفس ختم است در شکل حباب ایجاست خمیاز فلاطونها از عشق چه میگوئی از حسن چه میپرسی مجنون همه لیلی كير ليلى همه مجنونها\n( بیدل ) خبر خلوت از حلقه در جستم گفت آئینه درون دارد پیداست زبیرونها\n\nدر محفل ماو منم محو صغير هي صدا تم خـورده ساز وحشتـم زين نغمه هاى تر صدا\nحيرت توا افسانه ام از خو يش بربیکا نهام نأدر در ون خانه ام دارم برون در صدا\nياد نگاه مست مه كون خوانده است برخام فسون مشكل كه بيمار مرا برخیزد از بسـتر صـدا\nدر فکر آن موی میان از بسكه كشتم ناتوان می ميردم صد پیرهن بریکر لاغر صدا\nزان جلوه یكعز كان زدن آئینه را غافل شدن دارد چو زنجیر جنون جو شاندن از جوهر صدا\nرنج غم و شادی میر کو مطرب و كو نوحه کر مشت سپند مجمر دارد درين محمر صدا\nدر کاروان وهم وظن نی غربت است ونی وطن خلقی زكرد ماو من بستست محمل بر صدا\nاز حرف و صوت بی اثر شد جهل لنگر دار تر بر کوه خواند تا کجا افسون بال و پر صدا\nچند از طپش پرداختن تیغ نظر آختن بیرون نخواهد تاختن زین گنبد بیدر صدا\nآخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شب از بس نخفتی زد طرب میگشت در ساغر صدا\nآسان نبود ای بخیر از شوق دل بردن اثر در خود شکستم آقدر کاین صفحه زد مسطر صدا\n( بیدل ) مخود تا زنده ام صبح قیامت خنده ام کر شور نظم افگنده ام در گوشهای کر صدا\n\nدرزی خیالیم و قتی نیست در ينجا جز و هم و جو دوعدمی نیست در ينجا دزدد جهان از ورق آینه خواندیم جز گرد تحير رقمی نیست در بنجا\nبا وهم میا گربیداد شکست است این طرفه کمان شبستمی نیست در پنجا تمثيل این بام بهم واری رنگست جزكج نظري پیج و خمی نیست در بخا\nبر عصمت دنیا چه هو سها که مخشیم هر چند غذا جز قسمی نیست در نجا برهم نزنی سلسله ناز كريمان محتاج شدن بی كرمی نیست در نجا\nكرد حشم بیكسیت سخت بلند است از خویش برون آعلمی نیست در نجا ما عتبیران قافله دشت خياليم برخاست بكردش قدمی نیست در نجا\nاز حیرت دل بند نقاب تو کشودیم آئینه کژی کار کمی نیست در نجا بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی جز شوق بر همی صنمی نیست در نجا"}
{"book": "adl0015", "page": 29, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nدرین محفل که دارد شام پیوند سحر بگشا\nکمال بیدلی دل آسمان عاجز ترست از ما\nفیض صدقی اگر دارد کلامت بوی آگاهی\nبناموس حیا دامان دل نتوان رها کردن\nز هر نقش قدم واکرده اند آئینه دیگر\nگشاید غنچهٔ اشک پیرهن صورت نمی بندد\n\nمعما جز تأمل نیست بگشا دکمهٔ نظر بگشا\nمحیط از ناخنی دارد بگو عقده گهر بگشا\nبیان يك نفس چشم جهانی چون سحر بگشا\nتو نور شمع فانوسی هان در بیضه پر بگشا\nمزه مژگان زن مزه خلوت تحقیق در بگشا\nزند این قبا واشو گریبان دگر بگشا\n\nندارد عبرت احوال دنیا فرصت اندیشی\nخرد از کلفت اسباب آزادی نمیخواهد\nحدیث بیغرض شایسته ارشاد میباشد\nاجابت پرور رحمت الهی از کس نمیخواهد\nببزم جارهٔ غفلت ز مژگان کسب عبرت کن\nخیال نازکی داری در خود هم كمی (بیدل)\n\nكزت چشمیست از مژگان کشودن بیشتر بگشا\nمگر شور جنون گوید که دست ازت زیپر بگشا\nسراین نامه با خطی نکردهاست تر بگشا\nبدست از دعا خالی گریبان اثر بگشا\nزنان خوابی که بالشتی بجه زین بیشتر بگشا\nبغیر هیچ از میان چیزی نمی بینی کمر بگشا\n\nدرین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا\nدلم تا کشته میگشتند دارد گرد این وادی\nدلیل نشان در ملکت بیمائی نمیباشد\nبهشت و كوثر از حرص و هوس لبریز میباشد\nسراپا رقعه های حسرتم زین گلشن هوس کردم\nغم این تشنگانم پرنیان ور از پریشانی\n\nهمه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا\nبجستجو تپیدا سوختم اما نشد پیدا\nسراغ ماکی از گردی كزین صحرا نشد پیدا\nبطی هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا\nچه جای رنك بوی هم از ان گلها نشد پیدا\nنفس آسودہ گی میخواست اما جا نشد پیدا\n\nتلاش مطلب نایاب مارا داغ کرد آخر\nفلک در گردش پرکار گم کرده است آرامش\nچه سازد کس نفس سررشته تحقیق گم دارد\nحضور کبریا نقش بستم عجز پیش آمد\nبذوق جستجو می باید از خود تا بدر فتن\nدرین محفل بامید تسلی خون مخور (بیدل)\n\nجهان بيك كوهن برد جزدریا نشد پیدا\nجهان تا سر بزون آورد غیرا از ولنشد پیدا\nتو گر داری دماغی جهد کن از ما نشد پیدا\nبرون احتیاج آثار استغنا نشد پیدا\nهزار امروز و فردادی شد و فردا نشد پیدا\nبپاشد عالم دیگر رویم اینجا نشد پیدا\n\nدرین وادی چسان آرام باشد کاروانهارا\nز موج بحر کم سامان عالم تماشا کن\nبشبنم از خم گردون ممکن نیست وارستن\nبیک پرواز طا کستر شدیم از شعلهٔ غیرت\nچو رنك رفته ام آشیان سودی نمی بخشد\nمن و حرص نیاز از همت و خواری چه میپرسی\n\nکه هم دوشيست با رنك روان سنك نشانها را\nکه نیز پی پی پر از آمد جا بست این گلهارا\nمگر سوزد فراموشی متاع این دکانها را\nسلام توتیای ماست چشم آشنا نهارا\nدرین وادی که بر گفتن نمی باشد عنانها را\nکه تفش سجده پیش از سدر خواهد آستانها را\n\nچه داند غنچه دل آگاه بر معمورهٔ امکان\nجگر خوردن مگر برافتاد علم بیزاید\nعلاج پیچ و تاب حرص نتوان یافت ورنه\nببال و پردهد پروازهر نقش تریج پنهان\nگران کی کشدمی طلب در وادی شوقت\nچنین گزنك ما رنك معنای هیچکانی (بیدل)\n\nکه فرصت گردش چشمیست دور آسمانها را\nکه قیمب بست غیر از خون بها یاقوت کانهارا\nبخویش آورد فکر ساخت خروگانهارا\nطپیدن پیش شود حاصل از کشتن زبانها را\nکه جسم ابجاستست و می کشد تعلیم جانها را\nتوان کشتن زن ایر بهار این نا و دانها را\n\nدل مید و بدست کسی داد رس ما\nب هیچ کس افسانه امید نخواندیم\nخواریم ولی در هوس آباد تعین\nفرصت عدم آنهمه دکان نتوان چید\n\nاز قطره دوراست خروش جرس ما\nعمر یست همان بیکسی ماست کس ما\nپز دیده در بامزه چیده است خس ما\nمهمان دماغ است می زود رس ما\n\nبیدل بجنون اصل از پا نه نشستیم\n\nهم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم\nما هیچ کسان ناز چه اقبال فروشیم\nما ونطن از کینه فروزی چه خیال است\nمکتوب وفا مشعر امید نگاهیست\n\nگامی آینه نگیرد سر راه هوس ما\n\nپرواز بخطر نرست از قفس ما\nتقدیر عرق کرد بخجلت مکس ما\nآئینه نداده است با آتش نفس ما\nواکن مژه تاخوانده شود ملتمس ما\n\nدوری ز هرصت آموزد درد و مصطفی ما را\nیکرنگی خانه چرخیم حیران دانهٔ چندی\nبحرث وصوت ممکن بست از بام برون جستن\nمجاز ما بصحرائی عدم ماند دگر مزره\nکیف خاک نفس باشم زبیم قلم ضبط ما نگفتن\nنفس واری اگر در دل خزدامید آ سودی\nزدل امید الفت بود باهم نا امید یها\n\nکه پیش از صید در دلها بیاسوز دخدا ما را\nغبار ما مگر بیرون برد زین آسیا ما را\nچه سازد کس زکشید برنمی آرد صدا ما را\nفضولی در کجا انداخت یا رب از کجا ما را\nنکردون میبرد چون صبح از خود این هوا ما را\nکه زیر آسمان پیدانشد جا هیچ جا ما را\nباین بیگانه هم کاهی نکردند آشنا ما را\n\nدرین صحرا کما با خویش الفته اتفاق ما\nاگر امروز دل باخك راه سر نفتی جوشد\nزسویدست دم آئینه مقصد نشد روشن\nکباب خوان جنت است خون جگر ما رد\nجنونها داشتیم اما حباب فقر پیش آمد\nدل افسرده از ما غیر بیکاری نمیخواهد\nبحیرانی کسی آگه شود از خانه ما (بیدل)\n\nکه و هم بی سروپائی برد از خود جدا ما را\nکند محشور فردا فضل حق با اصفیا ما را\nنخال ای ز خود رفتن تو چیزی وانما ما را\nقضا چندی بدوق این غداماد اشتها ما را\nزحفظ ناله کرد آگاه نی در بوریا ما را\nحباب ما است این يك قطره خون سر تا بپاما را\nچه پرسوائی که آمد پیش در بزير قبا ما را\n\nدرود از بس خیال ساده او هوش ماهی را\nزده مردی دوران کم نگردد گرمی دلها\nبموی استخوان از پیکر اینجا شير ميرويد\n\nنمیباشد خبر از شور دریا گوش ماهی را\nفسردن مشکلست از آب دریا جوش ماهی را\nسراغ نافیت کو و صع جوش پوش ماهی را\n\nنفس دزدیدنم در شور امکان ریشه ها دارد\nحریصان را نباشد محنت از خالی دنیا\nطریق رسم وشوق گفتار آواز ماء دارد\n\nنصیحت کار کو بند و طریق عشق را (بیدل)\n\nچه در احتیاج در نباشد گوش ماهی را\n\nزبان با موج میجوشد لب خاموش ماهی را\nگرفتن کی سد از در درهم دوش ماهی را\nطپیدن تا کجا وسعت دهد آغوش ماهی را\n\nرحمت نظارهٔ گر میدهد جانان مرا\nبسکا گردیده بخنبهاست فرش خانه ام\nکف ناله حسرتم كز نم باران غمت\nمردگی گل شوخی چین جبین دیگر است\nمعنی برجستهٔ شوقم نمی گنجم بلفظ\nاز دل خون بسته کردم عقده واری واکنم\nدرد الفت بودم و با بیخودی میساختم\n\nشانهٔ زلف تبخیر میشود مژگان مرا\nسیل پوشد رخت ماتم گرشود مهمان مرا\nریشه در دل میدواند دانهٔ پیکان مرا\nبیرخت شیر چین کم نیست از دندان مرا\nهمچو بوی گل نکردد پیرهن عریان مرا\nدانه های نار جوشید از بن دندان مرا\nاضطراب دل چو اشك آورد بمژگان مرا\n\nاثر از پردازی ناموس الفتها مپرس\nز اميد او رحمت عاصی آلوده ام\nاز ثبات من چه میپرسی بقای حیرتم\nدر عبت آخر هجوم ناتوانیهای دل\nسر خوش این باخمر و اندیشهٔ بیحاصلی\nکوی سر گرماهموم در عرصهٔ موهوم حرص\nگرشوم (بیدل) چو آتش فارغ از دو د جگر\n\nهر که شد آئینه او میکند حیران مرا\nمیکند آب از حیای برق عصیان مرا\nسیل میگردد هوای جنبش مژگان مرا\nمیکند چون ناله در جیب نفس پنهان مرا\nمیدهد ساغر بطاق ابروی نسیان مرا\nقامت خم گشته شد آخرخم چوکان مرا\nمیکشد خاکستر خود در ته دامان مرا\n\nنه لك شوخی لبیست در طبع ادب تخمیر ما\nبی سبب چون سایه پامال در عالم صوریم\nسطری از مشق دبستان جنون آشفته زیست\n\nحلقه میسازد صدا را نسبت زنجیر ما\nخواب کو تا محمل باصد بخود تعبیر ما\nبرخط پرکار تازد حلقهٔ زنجیر ما\n\nعذر بز بحاصل جسم آینار عيش بست\nنسخهٔ جمعیت دل گر باین آشفتگیست\nصبح از و هم نفس گر بگذرد شبنم کجاست\n\nناله باید کاشتن در خاك دامن گیر ما\nنیست ممکن لب بهم آوردن از تحریر ما\nغیر شرم اعتبار آب دارد شیر ما"}
{"book": "adl0015", "page": 30, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nآخر از نامش بادور گردون ساختیم\nبکه کنج جوهر امکان بیرون نیامد تیر ما\nآرزو ها در طلسم لاغری می پرورد\nخانه صیاد یعنی پهلوی نخچیر ما\n\nانتظار رنگ های رفته میباید کشید\nخامه نقاش مژگان ریخت در تصویر ما\nحسرت منزل جنون ایجاد چندین جستجوست\nشام گردد صبح تا کوته شود شبگیر ما\n\nدر بنای رنگ ما گر مشکست امروز نیست\nابروی معمار چینی داشت در تعمیر ما\nعبرت انشا بود (بیدل) نسخه ایجاد شمع\nاز جبین رفتن دزد سر خط تقدیر ما\n\nروزی که زد بخواب شعورم الاغ ما\nمن هم زدم زنشه بچندین دماغ ما\nرنگ حنا زطبع جنون موج میزند\nشست است گوئی آن گل خودرو بباغ ما\n\nسیر بهار رنگ ندارد گل ثبات\nلغزد مگر چولاله کسی را بباغ ما\nآنجا که نقش پزو مقصود جستجوست\nسر جای مو کشد بپوای سراغ ما\n\nجز خاک تیره نیست بقای جهان رنگ\nطاوس سوده است به منقار زاغ ما\nبا طبع سر کش این همه رنج و تعب چرا\nروز سواد شب کند امشب چراغ ما\n\nيك كاو اگر زوهم تعلق گذشته\n(بیدل) در از کی به بسط فراغ ما\n\nو آهم مجویه تأثیر را\nپر از بال عنقاست این تیر را\nمصور چرچا کند نقش من\nزتمثال رنگیست تصویر را\n\nدرین دشت دوردام صیاد نیست\nرمیدن گرفت است نخچیر را\nبنای نفس بر هوا بسته اند\nزتسکین مکن بست تعمیر را\n\nکسی در تازیم و گه کینه جو\nجنونهاست مجبور تقدیر را\nبخواب عدم هستی دیده ایم\nز هذیان مده رنج تعبیر را\n\nگرفتار وهم است آزادیت\nصدا میکشد بار زنجیر را\nتوهم اینقدر چند خوابیدنت\nوار از بغل دی دوقیر را\n\nزروی ترش عرض پیری مبر\nتبه میکند سر که این شیر را\nخم قامتت این صلا میزند\nکه وطاق به ذوق شبگیر را\n\nچرجامخاطب ادا فهم نیست\nتسلسل وبال است تقریر را\nنفهمید ازین همنفس امن خواه\nكاسك زن خناق گلو گیر را\n\nاگر مرجع زندگی خاک نیست\nخمیدن کجا میبرد پیر را\nزمین باقف طعمه (بیدل) است\nبرین ساز بشکن جد زیر را\n\nز باده ایست ربزم شهود مستی ما\nکه کرد دفع خمار شراب هستی ما\nبگو بشیخ که از کفر تا بدین فرسنگ\nز خود پرستی تو تا بی پرستی ما\n\nزدیم دست بدامان عشق از همه پیش\nمراد ماشده حاصل زپیش دستی ما\nبراه دوست چنان مست باده شوقیم\nکه بی خود اند رفیقان ما زمستی ما\n\nبه پیش سر قدمی خاک راه شد (بیدل)\nبلند همتی ما به بین و پستی ما\n\nنو خت نارسا نگرفت دستم گردن مینا\nمگر مژگان دماند اشک و گیرد دامن مینا\nدرین میخانه ناساغر کشی سازند امت کن\nکدوی بسمل می افتد ز خندیدن مینا\n\nزمان تا در تادم میزند تبخاله می بندد\nکه رقاصی نمیکنجد مگر در خرمن مینا\nبپاسداری در طلی گل میکند اما نمیدانم\nبطبع غنچه هارنگست یاخون در تن مینا\n\nخیال مستی آن چشم هرجا میفروش آید\nعرق بیرون کشد شرم از جبین روشن مینا\nنشاط جاودان خواهی دلی را صید الفت کن\nکه مستی هاست موقوف بدست آوردن مینا\n\nاگر از ساغر آکاهی دل نشۀ داری\nبرنك پرتومی طوف کن پیراهن مینا\nنوای عقل چربا چانه عبرت نمیگری\nکه عشرت جامه خون میزند از شیون مینا\n\nنمود بالیدن گردون هوائی در نفس دارد\nخلا میباید از کیفیت آبستن مینا\nبمزدن چشم دارم الوداع ای رنج محمودی\nکه امشب موج اشکی برده ام تا دامن مینا\n\nاگر مستی دهد هوش است از معنی پرستی زن\nکه از خود رنگپری نی صدای گردن مینا\nبحرف ناملایم زحمت دلها مشو (بیدل)\nکه هرجا حس سکس هست باشد دشمن مینا\n\nزارق این تجاوز آب شید آئینه دلها\nکه رو تا محل لیلی است بیرون گرد محملها\nکجا راحت چه آسودن که از نایاب مطلب\nبپای جستجوچون آبله خون گشت منزلها\n\nچه دنیا و چه عقبی سد راه است ای غافل\nبیابانگرد که از بهر گذشتن هاست حایل ها\nدرین مزرع چه لازم خرمن آرای هوس بودن\nدلی باید بدست آری همین تخماست حاصلها\n\nبدشت انتظارت از بیاض چشم مشتاقان\nسفیدی کرد آخر راه از خود رفتن دلها\nدمانی میپرستانم از شکست شیشه رنگی\nبخون رفته پرواز دگر دارند بسملها\n\nزیاس آبروی احتیاج ما مشو غافل\nببازار کرم گوهر فروشانند سایلها\nندارد صید حسن از دامگاه عشق آزادی\nهمان يك حلقه آغوش محنونيست محملها\n\nزطی ما ومن اثبات حق در گوش می آید\nنوای طرقه دارد شکست رنگ باطلها\nخزان گلشن امکان بهار واجبی دارد\nطراوش میکند حق از شکست رنگ باطلها\n\nزبان شمع فهمیدم ندارد غیر ازین حرفی\nکه گر در خود توان آتش زدن مفتست محفلها\nتسلسل اینقدر در دور بی ربطی نمیباشد\nکرو از سبحه بر دامم و رو هم خوردن دلها\n\nگداز عافیت کم بود در بحر طلب (بیدل)\nشکست از موج ماکل کرد بریدن ز محنت ساحلها\n\nترنم وصل خواهشهای بیجا میبرد مارا\nچو گوهر موج ما برون دریا میبرد مارا\nندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان\nنگاه ناامیدود از خود بیجا میبرد مارا\n\nچو فریاد جرس مائیم و جولان پریشانی\nبهر راهی که خواهد خود بجا میبرد مارا\nجنون میریزد از ما رنگ آتشخانه عالم\nبهر جا مشت خاری شد تقاضا میبرد مارا\n\nچو کار نارسای عاجزان با اینهمه پستی\nبجز دست دعا دیگر که بالا میبرد مارا\nهمان چون سایه ها و سجده شکر جبین سائی\nکه تا آن آستان بی زحمت پا میبرد مارا\n\nزوحشت شعله ما مزرع خاکستری دارد\nبرافشانی بطوف بال عنقا میبرد مارا\nبمبارد نشه آزادی ماساغر دیگر\nغبار دامن افتادن بصحرا میبرد مارا\n\nمدارای بیابان میکند تمکین ما ورنه\nشکست رنگ ازین محفل چومینا میبرد ما را\nنه کاشن را زمادنگی نه صحرارا زما گردی\nبهر جا میبرد شوق تو بی ما میبرد مارا\n\nکه از دره طوفان کرده ست از ماسلو (بیدل)\nبفرمان سیل اگر امروز فردا میبرد مارا\n\nزبس جوش اثرزد ازتپ شوق تو یاربها\nفلك در شعله خفت از شوخی تبخال کوکبها\nدرین محفل که دارد خاموشی افسانه راحت\nبهم آوردن مژگان بود بستن لبها\n\nزگرد وحشت ما تیره بختان فیض میبالد\nتبسم باشی صبح است جبین دامن شبها\nسبك تازان فرصت یکقدم فتند ازین وادی\nسراغی میدهد موج سراب از نعل مرکبها\n\nغبار جنبش مژگان ندارد چشم قربانی\nقيرا حواست هر جا صاف گردد غش مطلبها\nزسلسه گرامان خواهی وداع گرمجوشی کن\nزمستان سرد میسازد دکان نیش عقربها\n\nفلك کشتی بطوفان شکستی داده است امشب\nزجوش گریه ام ريك ته آب اند کوکبها\nبمردن بود تنك اعتبار ما سبكروحان\nگرانجانی فسوسا خواند و پیدا کرد قالبها\n\nشرار کاغذ ما دارد آزادی گلستانی\nچرا ما را نمیخوانند این طفلان بمكتبها\nبنازم نام شیرینی که هر که بر زبان آید\nچوماه نیشکر خوند بهم چسبیدن لبها\n\nغبار تیره بختها باین لشکر نمیباشد\nنمی آید برون چون سایه روزه (بیدل) از شبها\n\nزچشم بی نگه بودم خراب آباد غارتها\nبمحرابی مژه برداشتم گردم عمارتها\nسواد نامه هم کم نیست در منع صدای دل\nغبار معنی الفت میباشد از عبارتها\n\nبذوق کعبه بگذر از طواف کلبه مجنون\nزول هرجا سویدا جوش زددارد زیارتها\nهجوم داغ عشقت کرد ایجاد سرشك من\nعرق ریزست هر جا جمع میگردد حرارتها\n\nشکست برق کل هم از تبسم مانی دارد\nبهم آورد ابروی ناز نواز بار اشارتها\nبجان خود نیم ساحل اعنی دگر دارد\nمشوچون زاهدان طوفانی آب طهارتها\n\nبحسن خلق (بیدل) ناتوان در جنت آسودن\nچه لازم در دل دوزخ نشستن از شرارتها"}
{"book": "adl0015", "page": 31, "text": "صحيفه ۲۸\nغزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه\nحرف الالف\n\nرحم داغی چندین زبان دانسته است پیغام مرا\nبی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا\nعمرها شد در فضای بی نشان پر میزنم\nآشیان درعالم عنقاست اوهام مرا\nپردهٔ چشمم ببرق حسرت دیدار سوخت\nانتظار آخر مقشر کرد بادام مرا\nلوح الهام حضور یک نفس راحت بس است\nسایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا\nبشکند رنگی که گلزاری نپردازد زمن\nكابك نقاش است ساقی گردش جام مرا\nقاصد حسرت نصیبان دیتهٔ پیغام نیست\nبخت برگردد که خواند پرتو پیغام مرا\nبی نشانی مقصدم اما سراغ ماه من\nجامه دارد که پوشیده است احرام مرا\nدرغبار گردش رنگم خرام ناز کیست\nاشك از خویش رود اشمری کام مرا\nقدردان فرصت سان قضا شایم چو شمع\nجز غم آغاز دامی نیست انجام مرا\nاز سواد فقر گرد سرمه رنگ آورده ام\nچشم اگر داری چراغ خانه کن شام مرا\nجلوهٔ چشمی براه انتظار افکنده ام\nبرچشمان ای مژه تا نسکلی دام مرا\nچارهٔ سودای من (بیدل) ز چشم یار پرس\nعشق در مغز جنون پرورده بادام مرا\n\nزفسانهٔ لب خامش که رسید مژده بگوش ما\nکه سخن گهر شد و زد گره زبان سکته خروش ما\nکاسهٔ چه فتنه شکسته که ز حرف تیغ نبست\nبسحر رسانده دماغ گل لب زخم خنده فروش ما\nنفس از ترانه ساز دل چه فشاند بر سر انجمن\nکه صدای قلقل شیشه شد پری جنون زده هوش ما\nبنگاهی عرق آمده زمالک جرأت جستجو\nکه بچشمت آئینه میکشد کف پای آینه پوش ما\nبجنونی از غم بیخودی زده ام بساغر ماه من\nکه هزار صبح قیامت است و کش ز مستی جوش ما\nهمه را برعوهٔ ز دست خود اثر نوید رسیدنت\nز دماغ ما چه خبر دهد بدل شکسته سروش ما\nتب شوق سجدهٔ نیستی چه فسون دمیده بر انجمن\nکه چوشمع تافته از جبین همه سرنشت بدوش ما\nز نشاط محفل زنده گی بجه نازد امشب مشتعل\nقدحی مکدر بعرق زند زغبار خجلت دوش ما\nدگر از تعین خود سری چه کشیم زحمت سوختن\nکه فتاد برکف پاکنون تگاء چراغ خموش ما\nنرسید فطرت هیچکس بخیال ( بیدل ) و معنیش\nهمه راست بحری وبس چه شعور خلق و چه هوش ما\n\nز گفت وگو نیامد صید جمعیت بند ما\nمگر از سعی خاموشی نفس گیرد کمند ما\nاگر از طائرهٔ تاسیاه مرغی میتوان کردن\nجزاین مقدار نتوان یافت از پست وبلند ما\nزسیر برق تازان شرر جولان چه میپرسی\nکه بود از خود گذشتن اولین گام سمند ما\nتو خواهی رحم رنگین ساز خواهی چهر ه گلگون کن\nبهر آتش که باشد سوختن دارد سپند ما\nازان چشم عتاب آلود ذوق زنده گانی کو\nخم بادام تلخی زد شیرقی زقند ما\nز جوش باده میساید سراغ نشه پرسیدن\nهمان چاک گلو بست عرض چون و چند ما\nاگر نامحرم از مصنوع راهی میتوان بردن\nچرا در بند نقش ما نباشد نقش بند ما\nچوشمع از جستجوی عدم تا سر منزل داعی\nتلاش نقش پایی داشت شبگیر بلند ما\nنگاه حیرتیم اما درین صحرای بیحاصل\nحریف صید کپکانی نمیگردد گند ما\nنکرده هیچ کافر خو افسون غلط بینی\nغبار خویش شد در جلوه گاهت چشم بند ما\nجهان طوفان رنگ و دل همان مشتاق بیرنگی\nچه سازد جلوه با آیینهٔ مشکل پسند ما\nنگین ناله داریم در کرد عدم (بیدل)\nزما کمتر صدائی رفته میجوید سپند ما\n\nزهی چون گل بیاد چیدن ازشوق تو دامانها\nچو صبح آوازهٔ چاک قبایت گریبانها\nز محفل رفته گان در خاك هم دارند سامانها\nمشود غافل زموسیقار خاموشی نیستانها\nز چشمم چون نگه بگذشتی واوز غم محرومی\nجدائی ماند چون خمیازه در آغوش مژگانها\nدران محفل که رسوائی دهد کام دل عاشق\nچو گل دامان مقصد جو شد از چاک گریبانها\nطپشگر تازه گویان کز غبار پرتو اندارد\nپرفانوس گردد جدول اوراق دیوانها\nدران وادی نه گرد وحشتیم و خویش میدانیم\nرم میدرد گیرد در بغل چندین بیابانها\nباوج همتم افزود پستیهای عجز آخر\nکدور خوردیگشت خود بود معراج دامانها\nچه شد کز تنگ شد بربستر جولانگه هستی\nدر آغوش پر وا مانده دارم طرح میدانها\nبچندین حسرت از وضع حوش دل بیایین\nکه این یک قطره خون در خود غوطی زد بوطوفانها\nچنین کز شوق نیرنگ خیالت میروم از خود\nتوان گردن زند يك رفتنام طرح گلستانها\nدل وارسته با کون و مکان الفت نیست آخر\nنشست این مصرع از برجسته گی بیرون دیوانها\nبروی چهرهٔ بی مطلبی کز چشم بگشائی\nدو عالم ابزه نظاره بریزد چومژگانها\nزعشق شعله خو پر محنت دود از خرمن امکان\nتپیدن شبر آتش ریخت (بیدل) در نیستانها\n\nزهی سودائی شوق تو مذهبها ومشربها\nبیافت آسمان سیر طپیدن جوش یاربها\nمبادا از سرم تا سایهٔ سودای گیسویت\nچو مو نشود نهالی دیده ام در پردهٔ شبها\nجدائی اشك شد چشم مرابیدشت حیرانی\nهمان خمیازهٔ خشكیست بی اطفال مکتبها\nمن است از دود دل جوهر فروش آینه داغم\nبغیر از شام مژگان ندارد چشم کو کها\nخاموشی توان شد ایمن از ایذای کج بحثان\nتپش دزدیدنیست اینجا فسون نیش عقربها\nبمنع اضطراب عاشقان زحمت مکن ناصح\nکه آتش زنده گی دارد بقدر شوخی تپها\nچو تا هنك جرس ما ومكرو حانه جولان\nكه از يك نعره دارش میطپد آغوش قالبها\nعمارت غیر چین دامن صحرا نمیباشد\nز تسلیهای مذهب اینقدر بالید مشربها\nزبان در کام پیچیدم وداع گفتگو کردم\nسخن را پردهٔ رخصت بود بر بستن لبها\nبهر بی نشان بام تو میدیم ( بیدل )\nسرانجم میتوان گرد از شکست رنگ مطلبها\n\nزهی نظاره را از جلوهٔ حسن تو زیورها\nزلة رك گل از عکس تو در آئینه جوهرها\nسر سودائی ما را خم دستار کی پیچد\nکه همچون غنچه از بویت بطوفان میدود سرها\nحیرت رفته کانت فارغ اند از فکر آسودن\nکه بیمار یست خواب ناز این آئینه بسترها\nندارد هیچ قاصد تاب مکتوب محبت را\nمگر این شعله بر بندیم ببال سمندر ها\nغمی کز شمع امیدی برافروزد سیه روزی\nزندهٔ صبح موج شعله جوش از چشم اخترها\nقناعت کو که فرش دل کند آئینه کردانیم\nچو چشم حرص تا کی باید دزد حلقه بر درها\nاگر زلف تو بخشد نامهٔ پرواز آزادی\nنماید صید مضمون هم بدام خط مسطرها\nبچشم آینه تا جلوه کر شد چشم مخمورت\nزمستی چون مژه بر یکدگر افتاد جوهرها\nهمان چون صبح مخمور اند مشتاقان بزم انرت\nنه بندی تهمت هستی برین خمیازه ساغرها\nگشاد عقدهٔ دل بی گداز خود بود مشکل\nکه نگشاید غیر سودن گره از کار گوهر ها\nحوادث عین آسایش بود آزاده مشربرا\nکه چین موج دار دارشکست خویش جوهرها\nادب فرسوده ایم از ماهیت تعظیم میخواهی\nنخیزد نالهٔ بیمار هم اینجا زبستر ها\nسواد نسخه دیدار اگر روشن توان کردن\nبآب حیرت آئینه باید شست دفتر ها\nبآزادی علم شودست در دامان کوشش زن\nنسیم شعله پرواز دارد جنبش پر ها\nدل آگاه نایاب است (بیدل) کاندرین دوران\nنشسته پنبهٔ غفلت بجای مغز در سر ها\n\nزین کاستان درس دیدار که میخوانیم ما\nاینقدر آئینه نتوان شد که حیرانیم ما\nسنگ این کهسار آسایش خیالی بیش نیست\nاز زمین گنیری همان آتش بدامانیم ما\nعاشق را وحشت ما چون سحر آوازه کرد\nچين فروش دامن صحرائی امکانیم ما\nسینه چاك غيرتيم از سنك هم چشمی مپرس\nهر که بر رویت گشاید چشم مژگانیم ما\nدر نفس آئینه گرد سراغ ما گم است\nنالهٔ جمعیت خراء ناتوا نانیم ما\nغیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی\nاز خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما\nهر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن\nتا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما\nمشت خاک ما جنون زار دو عالم وحشت است\nاز رم آهو چه میپرسی بیابانیم ما"}
{"book": "adl0015", "page": 32, "text": "صحيفه ۲۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف\n\nبی طواف نازش از خود رفتن ما هرزه است رنك میباید بکرد او بگردانیم ما در تغافل خانه ابروی او چین میکشیم عمرها شد نقش بید طاق ایوانیم ما\nنقطه از سر نوشت عجز ما روشن نشد چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما هر که خواهد شبه از هستی ماوا کند نامه بی مطلب بنوشته عنوانیم ما\nنقش پاگل کرده ایم اما درین عبرت سرا هر که در فکر عدم افتد گریبانیم ما چون نفس (بیدل) نسیم بی نشان رنگم ليك رنگها پرواز دارد كبر افشانيم ما\n\nزین وجودی کز عدم شرمنده میکرد مرا گریه ام کرد رنگی، خنده میکرد مرا شعله حرصم دماغ جاه کز سوز دخوشست فقر نادانسته زیر زنده میکرد مرا\nخاتم ملك سليمانم ولی تمییز خلق کم بها تر از نگین کنده میکرد مرا در جهان انفعال از ملك ناز افتاده ام دامن پاکی و دست گنده میکرد مرا\nهیچ سد ناز عبثهم بردماغ بوی گل کرهمه عنقا بیاد ارزنده میکرد مرا رنگم از پیدست وپائی خاك شد اما هنوز حسرت گرد سرت گردنده میکرد مرا\nعمر وحشی عاقبت دام نفس خواهد گسیخت تا كجا این ریسمان کنده میکرد مرا معنی سالم خورد هر جا فریب جام هوش چون هسق اوهام پیش آینده میکرد مرا\nناتوان صیدم توهم غافل از حالم مباد هر که میگرد بخاك افکنده میکرد مرا عشق را (بیدل) دماغ التفات یاد کیست خوابکی مفت طرب کرزنده میکرد مرا\n\nساختم قانع دل از عافیت بیگانه را رنگ بیدی فرش کردم خانه ویرانه را مطلبم از می پرستی تر دماغیها نبود پنک دد ساغر آب دادم کربه مستانه را\nدل سسیاه گردش چشمی که یاد مستیش شعبه جواله میسازد خط پیمانه را التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل سیل شد تو دستی معمار این ویرانه را\nما کیم تمهید آغوشی دل از جا رفته است در کشودن شیر پرواز بود این خانه را ناطق را انفعال وضع بیکاری گداخت ناخن مر خاری دانها مکردان شانه را\nمر سفیدی کوش چندین بزم میمالد بهم خواب ناکان کاش از ما نشنوند افسانه را خیل آتشمع یکتائی فضولیهای تست از نظر بردار چون مژگان پر پروانه را\nآکهی کز ریشه بردارد جهانی میشود سیر این مزرع یکی صد میاباد دانه را حق زبار وفا ( بیدل ) نمیگردد ادا تا سایانی نسازی سنك اين تخمانه را\n\nساده کی بالیدست طبع رقابت آهنګ را وقف طاؤسان رعنا کن گل نیرنك را دل چو خون گردد بهار تازه روئی میدمد موج صهبا دام پرواز است مرغ رنك را\nطبع طماع راقوی سرمایه سازد دستګاه سختی افزون تر کند الماس کشتن سنك را از کواکب چشم نتوان داشت فیض تربیت ناتوان بئی است لازم دیده های تنك را\nمانع جولان شوقم پای خواب آلودنیست تار نتواند دهد افسرده کی آهنګ را خار شوق افزای مجنون محت نتوان کشید شیر کی خواهد چبانید زناخن چنك را\nبا نسیم خنده گل غنچه از خود میرود دل صدا باشد شکست شیشه های رنك را میکند دل را غبار درد تسلیم خروش طوطی مینای ما آئینه داند سنك را\nکز نداری طاقت از اظهار دعوی شرم دار شوخی رفتار رسوائیست پای لنك را دیدن مدریده و قید رسم و عادت مردن است دست مست تست بشکن این طلسم ننك را\nزآمد ورفت نفس آئینه دل تیره شد موج صیقل آبیاری کرد (بیدل) زتك را\n\nستم است اگر هوسث کشد که بسیج سرو سمن درا\nپی نافهمای رمیده بو مبند زحت جستجو\nنفست اگر خون دمد بتعلق هوس جسد\nهوس تو نيك و بد توشد نفس تو دام و دد توشد\nنغم انتظار تو برده ام ره خیال تو مرده ام\nچو هوا ز هستی میهنی بتساهلی زده ام خمی\nنه هوای اوچو نه پستیث نه خروش هوش ونه مستیث\nچه کشی زکوشش عاریت الم شبادت بی دیت\nبکدام آئینه مایی که ز فرصت اینهمه غافلی\nزسروش محفل كبريا همه وقت میرسد این ندا\nتو ز غنچه کم ندمیدۂ در دل کشا بچمن درا\nبخیال حلقه زلف او گره خورو بحتن درا\nز دام تو که میکشد که درین رباط کہن درا\nکه بان جنون بد توشد که بعالم تو و من درا\nقدمی به پرسش من کشا نفسی چو جان ببدن درا\nکره حقیقت شبنمی بشکاف و در دل من درا\nچوسحر چه حاصل هستیث نفسی شوو بسخن درا\nبه بهشت عالم عافیت در جستجو بشکن درا\nتو نگاه دیده بسمل مژه وا کن و بکفن درا\nکه بخلوت ادب وفا زدر برون نشیمن درا\n\nبدر آی ( بیدل ) ازین قفس اکر آنطرف کذرت هوس تو بغربت آنهمه خوش نه که بکويث بوطن درا\n\nسجود خاك راهت كز هوا جو شاند از سرها طپیدن محل دریا کشد بر دوش کوهر ها شب هجرت آن طوفان غبار انگیخت آهمز که میدان پردن نشانند پرچشم اختر ها\nشهید انتظار جلوه تیغ کیم یارب که چون شمع زيك گردن بلندی میکند سرها دران گلشن که نخل او خزانگردد رفتانی رسائی خار نردد برسر سر و صنوبر ها\nزنامش هیکنا عرق خجلم آشنا کرده نمیجوشد چون صبح مال از خط مسطرها ندارد نامه من در خور پرواز مضمونی مگر رنکی ببندم بردو بال کبوتر ها\nخوام از اهل معنی جز خموشی کا ندرین جیحون حباب آسا بریزند آبروی خویش کوهرها زبرك خود اکر بر خویش لرزد بید جا دارد که باشد مفلسانرا موی بر اندام نشتر ها\nسمند در طینم نك قدردن برنمیدارم بروباه من آتش بود پیش از رستن بر ها ز خاكستر سراغ شعله من چند پرسیدن تپ چندان شوقم میسازم به بستر ها\nهجوم عجز سامان غرورم کم نمیسازد چو تیغ موج دارم در شکست خویش جوهرها بر نکی سوخت عشقم در هوای آتشمز خولی که از خجالت به خاکستر عرق کرد خاکسترها\nمی كوتا هوس اینجا دمای تازه کرمالد چو کوهر یکقلم لبریز دل تنگیست ساغر ها زابنای زمان بیهوده در د سر مکش (بیدل) اگر باری نداری التفات چیست باخرها\n\nسخت موهوم است نقش برده اظهار ما حیرت است آئینه دار پشت وروی کار ما چون ننگه در خانه چشم خیال افتاده ایم سایه مژگان تصویر کن در و دیوار ما\nریزش خون تمنا گل فروشپای رنك پرفشانیهای حيرت بلبل کلزار ما ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند کز که اقبال ویروا می شود منقار ما\nچون شرر وحشت قماشان دکان فرصتیم چیدن دامان رواج گرمی بازار ما شمع محفل در کشاد چشم دارد سوختن فرق حسپرانست در اقبال با ادبار ما\nباهه پاس اعتبار عافیت بر بخودیست تا کجا در خواب غلطد دیده بیدار ما قطره سابآبیم اما موج دریای کرم دارد آغوش که آسان میکند دشوار ما\n\nشربت هستی كوارا برامید نیستی است آه از انروزی که آنجا هم نباشد بار ما\n\nسخن شد مانع دل چون شمع از آتش زبانبها معانی مرد در دوران ما از سکته خوانبها طبیعت همعنان هرزه کویان تا کجا تا زد خیالم محو شد از کثرت مسرع رسائبها\nزتشویش کچ آهنگان گشت از راستی طبعم مگر این حلقه ها بردارد از ره بی ستائبها راستقناء آزادی چه لافد موج در کوهر بمعنی تخته است آنجا دکان تر زبانبها\nبهمریشد دستگاه فطرتم ناز خیال اینجا باشکال خزان دارم تلاش ریسمانبها ز طاق افتاد مینای اشارات فلك تازی هلال اکنون سپر افکند از ابرو کمانها\nنفس در مایه اتلاف خود سنعی نوا کن مبادا دل شود سنگ ترازوی گرانبها به پیدا گر زبان وا کر دم چون شمع و زین غافل که میراند برون زمت آخر نکته دانبها"}
{"book": "adl0015", "page": 33, "text": "غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه\nحرف الالف\n\nزدعوی چند خواهی زیر گردون منفعل بودن\nسری در جیب دزدیدیم و هم خان و مان رستم\nبخاموسی حواسم چون نفس بهت کش هستی\n\nقفس تنگست جز برناله میگیرم فغانها\nنه با دریا درم نا هم پی آبمیانها\nهمه در خواب و من خون میخورم از پاسبانها\n\nغرورزشنی کندم خاکش کجاست اندازد\nتوای پیری مکن باز طعن پرداری اردوشم\nدقات بشکند امروز مغرور افتخار دل\n\nزپا افتاده کان گفتند زور ناتوانها\nکواند نزده کانی برك افزاید جوانبها\nزمین هم بال و پرداردبشان آسمانها\n\nسرم سنگین نکند شوخی چشم او را\nجبية ماو همان سجدة تسلیم نیاز\nدر مقسامیکه بود جلوه که شاهد فكر\nنفحة محفل عشاق شکست ساز است\nطبع دون ازره تقلید به پیکان نرسد\nوحشت مایه خیال است براهت سازد\n\nدرس تمکین ندهد گرد رم آهو را\nنقش پا کی کند از خاک تهی پهلو را\nجوهر از موی سر است آینه زانو را\nچینی بزم جنون باش و صدا کن مو را\nبلی اگر خواب کند چشم نخواندت او را\nناله آن نیست که ماند بزمین پهلو را\n\nزخم تیغش بدل از داغ مقدم باشد\nهدف مقصد ما سخت بلند افتاده است\nنم دیده است معمای رموز قلبم\nجهل باشد طمع خلق زسرکشن صفتان\nهستی تیره دلان حبه بخواری گذرد\n(بیدل) از بال و پر بسته نیاید پرواز\n\nپایه از چشم بلند است خم ابرو را\nباید از کجر کمان کرد خم بازو را\nراه دارد بی تسلیم بصدا آهو را\nهیچ جا بركل شمع نخواهید بو را\nسایه دایم بسر خاك كشد گيسو را\nغنچه کاوا نشود جلوه بخشد بو را\n\nسری سود وحشت نزنیم جبین ما را\nرسیده ایم زهستی زنیم بعالم دیگر\nکجا رویم که بیداد دل رسد مقیمش\nفلك چومسبحه درین خشك سال قحط مروت\nعروج کار کلی بود از بهار ندامت\n\nفشار تنگی عالمي شکست دامن ما را\nسراغ از نفس ما کنید مسکن ما را\nبسرعه داد نگاهش غبار شیون ما را\nبپای ریشه دوانید تخم خرمن ما را\nبپا فتاد سرما زپا فتادن ما را\n\nچو اشک بی سروپانی جنون شوق که دارد\nسیاه روزی شمع آشکار شد زکاهش\nنگاه جوجوهم آئینه سوخت ریشه مژگان\nنفس بند دل افسرده همچو موج گهرهم\nجز انفعال ندارد هلاند دور تلاش\n\nزکف نداد دویدن عنان دویدن ما را\nبه پیش بچه بلائیست طبع روشن ما را\nز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را\nهمین يك آبله استاده کیست رفتن ما را\nدیت همین عرق جبهه ایست کشتن ما را\n\nز شرم وسوسه دادم عرض شهرت (بیدل)\n\nکه فکر ما نکند تیره طبع روشن ما را\n\nسطر يقين بخاك داد تکرار بخيه ما\nشاید بپای بوسی نازم بعد مردن\nهرجا بخود رسیدیم زین بیشتر ندیدیم\nافراط نا قبولی بر خاك آرو حيرت\nگفتیم ازچه دانش سبقت کنیم بر خلق\n\nاین دشت جامه که کرد از رفت و آمد ما\nغیر از حیا نکارید در خاك مشهد ما\nکانار مقصد از ما میجست مقصد ما\nمغز جهات گردید از شش طرف رد ما\nتعليم هيچ بودن فرمود مرشد ما\n\nافسرد شمع امید در چین دامن شب\nدرد بروانخوانیم در کعبه نا قبولیم\nتجدید رنگ هستی بيك و تپید نگذاشت\nسرحیط خواهی پرموج و كف لطركي\nهرچند سر براریم رعنایی نداریم\n\nيك آسمان تبخاليد آن صبح ساعد ما\nيارب شکست دل کن محراب معبد ما\nشغل فنای ما شد عيش مجدد ما\nمطلق دگر چه دارد غیر از مقید ما\nانگشت زنهاریم خط میکشد قـد ما\n\nچون شخص سایه (بیدل) صدر بساط عجریم\n\nتعظیم بر نخیزد از روی مسند ما\n\nسعی درو خره بهانه ما\nحرف زلب مسلسل داریم\nشعله رنك نادمید قد\nچون سحر کره گر عریانیم\nگوشة دل گرفته ایم زهر\nنقش با شو سراغ ما دریاب\n\nپرد ما را ز آستانه ما\nکیست فهمد زبان شانه ما\nبم پرواز عما زبانه ما\nدم سردیست تازیانه ما\nچون کمان در خود است خانه ما\nهست ازین در دهی نشانه ما\n\nبسمل در پرده دل افسردیم\nجلوه کردیم و هیچ نمودیم\nخجلت اندود عز ویم ضعیفیم\nاز مقیمان پردة زنگیم\nبقا هم زرخویش نتوان رفت\n(بیدل) از خوابهای وهم مپرس\n\nتار شد شوخی ترانه ما\nنیست آئینه در زمانه ما\nآب شد ناامید دانه ما\nبال و پر دارد آشیانه ما\nدر میان غوطه زد کرانه ما\nما نداریم جز فسانه ما\n\nسلسلة شوق کیست سرخط آهنك ما\nبا همه افسرده کی جوش شرار دلیم\nبردة ساز نفس سخت جوشی نواست\nسعی گهر بر گرفت باردل از دوش موج\nریشه چندین امل بك گره آمد بعرض\n\nرشته بیا می برد از رنگ گل رنك ما\nخسته پر تبخانه در بغل سنك ما\nرشته مگر بکسد تا دهد آهنك ما\nآبله چشمی بدوخت بر قدم لنك ما\nهر دو جهان مهر زد پاس دل تنك ما\n\nنقد جريان فسوس سهل نباید شمرد\nدر طپش آباد دل قطع نفس می کنم\nدر قفس عافیت هرزه درایم حباب\nبام بی مصایی عرصه پرخاش کیست\n(بیدل) از اقبال عجز در همه جا چیده است\n\nدل بگره بسته است آبله در چنك ما\nنیست بمنزل رسن جاده و فرسنك ما\nشور شکستی نزد کل سر زنگ ما\nنیست روان خون زحم جز عرق از جنك ما\nآبله و ناخن پا افسر و اورنك ما\n\nسواد برق محرم نیست برگفتن عیانم را\nبرنگ شمع گرشسوق غبار طاقم گیرد\nغباری میفروشم در سر بازار موهومی\nمخواند ای مفلسی ذلت کش تسلیم دو نانم\nبدرد دل درین صحرا نیستم بار امیدی\nتراوشهای آثار کرم هم موقعی دارد\nعبث نبود جنون پیای دشت بی نشان تازی\n\nمگر نام تو گویم تا بگرداند زبانم را\nکند پرواز رنك از مغز های استخوانم را\nمبادا چشم بینان نقد گرداند دکانم را\nزمین تاجك زيرو نشماند آسمانم را\nجرین نا امیو اشق زد متاع کار وانم را\nمبادا سراف سازد منفعل روزی رسانم را\nدل از آئینه گردیدن گرفت آخر عنانم را\n\nدمیدم كيفيتم خاصيت نقض قدم دارم\nبمردن باز ازوصف خرامت لب نمی بندم\nبتدبیر دگر نتوان نشان مدعا جستن\nز شرم طاقت محرم می چم دم چه می پرسی\nنمی دانم زبیداد دل مسکین کجا نام\nشبی چون شمع حرف از گداز عشق سر کردم\nز اسرار دهان حرف چندی کرده ام انشا\n\nخرامی تا برد پای خود این نشانم را\nشکارد سکته طرف دامن اشعار روانم را\nشکست دل مگر چون موج دیده سدگانم را\nعرق بیرون این دریا نمیخواهد کرانم را\nطپیدن بست آن دوشیکه بر دارد نشانم را\nمگیدن از لب هرعضو بوسی رد دهانم را\nمجز شخص عدم (بیدل) که میفهمد زبانم را\n\nشیوۀ وصل است بر نبود آرزو راهست و بس اینجا\nسراغ ناروان ملك خاموشی بود مشکل\nتفاوت میفروشد امتیازت ورنه در معنی\nغبار خاطر تبعیت چرا شد کوچه زخمم\nدر ین ره نقش پاهم دارد از امید منشوری\nغبار ما همان بار فنا خواهد زجا بردن\n\nکه باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا\nببوی غنچه همدوش است آواز جرس اینجا\nکمان هدی افزون نیست از نقص هوس اینجا\nکه جز خمیازه حسرت نمیاشد هوس اینجا\nنه بیند مال محروی جبین هیچکس اینجا\nچه لازم چون سحر منت کشیدن از نفس اینجا\n\nچوبوی گل گرفتارم برنگی الفتی ورنه\nدل عارف چو آ ئینه بساط روشنی دارد\nخم مستقبل و ماضیست کا ترا حال می نامی\nبیند ازورکلف تخم فیوض جنس مردودی\nبچاه امکانست از خان لبش خط سر برون آرد\nبه آسانیست صید خاطر آزاده کان (بیدل)\n\nگشاد بال روان است هرجا از قفس اینجا\nکه نقش پای خودرا کم نمیسازد نفس اینجا\nتمای در میانی از غبار پیش و پس اینجا\nبدوش موج دارد باز بالنی خارو خس اینجا\nزتومیدی نخواهد دست بر سر زد مگس اینجا\nزشوق مرغ دارد چاكها حيب قفس اینجا"}
{"book": "adl0015", "page": 34, "text": "صحیفه ٣١ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف\n\nشدی پیرو همان در بند غفلت میکنی جا را به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکانرا\nبوه ساز تجرد لازم قطع علایقها\nجهان از شور دلها خامه زنجیر خواهد شد\nدل از سطر نفس یکسر پیام شیون میخواند\nبمضراب عتب آهنگ اسرارم نمی بالد\nریاضت عمره دارد زاهد اما لیک ازین غافل که از خود گر نمی گذشند بر گردند هیجا را\nمروت گر دلیل همت اهل کرم باشد چرا برخاک ریزند آبروی ابر نیسان را\nبشأن بی‌تکلف دامن زلف پریشانرا\nدو دفتر مکتوب ما ننوشت عنوان را\nبریدنهای چشمم بال دیگر تاست مژگانرا\nبذوق کامرانیهای عیش آباد رسوائی\nمروت کیمیای الفت وفا مشتاق بود اما\nبجز تسلیم ساز جرأت دیگر نمی بینم\nزشادی لب نمی‌آید بهم چاک گریبان را\nغرور حسن رنگ ما تصور کرد پنهانرا\nخزیدن میکشد ( بیدل ) کمان ناتوانان را\n\nشرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را\nکدورت چیده چیدی تماشای نفس کردی\nباهل او خط از ما بیشتر وابستگی دارد\nبجز کشتی شکستن ساحل امنی نمیباشد\nبافسون دعا وا از کج اندیشان مشو ایمن\nمن آن عاجز سجودم کز پی طوف جبین من\nدهد پرواز بسمل مدعای با بیانها را\nصفای دیگر است از فیض رچیدن دکانها را\nطمع افزون تراز وزه است اینجا بدنامانرا\nزبس وسعت فرو برده است این دریا کرانها را\nتواضع در کمین تسخیر میدارد کمانها را\nبدوش باد می آرند خاک آستانها را\nتخیرم ما و من دوریم از سر منزل مقصد جرس اینجا بپایان میبرند داود کار وانها را\nندانم جوش طوفان خیال کیست این گلشن که اشک چشم مرغان کرد گرداب آشیانها را\nنفس سرمایه بیتابی است افسرده گی تاکی مکن شمع مزار زنده کان استخوانها را\nبسعی اشک کام از دهر حاصل میکنی روزی که آهت بره گردد آسیای آسمانها را\nحیاتی آرزو ها بخت و سیم آمد زنا کامی نسوز دبره این مطبخ بخامی سوخت نانها را\nتوهم خاموش شو (بیدل) که من از یاد دیداری بدوش حیرت آئینه می بندم فغانها را\n\nشرم اثر خط پیشانی ما ریخته شفقها\nزین خوان تهی مغتنم حرص شمارید\nفریاد که بستند برین هستی باطل\nزین جاده نرفته است برون تف عرقها\nلیسیدن اگر رو دهد از پشت طبقها\nیک گردن و صد رنگ ادا کردن حقها\nدرس همه در سکته تدبیر مساویت\nبی ما حصل مشق دبستان وجودیم\nنوبت چه فسون داشت که چون بیضه طاؤس\nدر موج گهر نیست پس و پیش سبقها\nباید بخیالات سیه کرد ورقها\nگل میکند از خاک شهید تو شفقها\n(بیدل) زچه سوداست جنون جوشی این بحر عمریست که دارد تپ امواج قلقها\n\nشفق در خون حسرت میطید از دیدن مینا\nبنال از درد غفلت آنقدر کز خود رون آئی\nتنگ سرمایه است آندل که شد آسوده کی سازش\nرعونت در مزاج می پرستان ره نمی یابد\nبساط ناز چیده هر قدر کز خود برون رفتم\nعقیق آب روان میگردد از خندیدن مینا\nبقدر قلقل است از خویش دامن چیدن مینا\nبه بیغزی دلیل نیست جز خوابیدن مینا\nچه امکانست از تسلیم سر پیچیدن مینا\nپری بالید در خورد تهی گردیدن مینا\nجگرها نیزمین میریزد از کف رفتن ساقی\nسراغ عیش ازین محفل مجو کز جوش دلتنگی\nبسعی بیخودی قلقل نوای ساز نیرنگم\nتراکمت هم درین محفل بکف آسان نمی آید\nخموشی چند طبع اهل معنی تازه کن(بیدل)\nدلی در زیر پادارد بسر غلطیدن مینا\nصدای گریه بپچیده است برخندیدن مینا\nشکست رنگ دارد اینقدر نالیدن مینا\nکه از سنک میخوابد بخود بالیدن مینا\nمضمون زان ستم دارد نفس دزدیدن مینا\n\nشکوه جور تو نگشاید دهان زخم را\nعاشقان در سایه برق بلا آسوده اند\nبرده عار چاره‌ئی گردد هجوم نقش پا\nنقد عشرت را زیان نیست از سودای درد\nاز حدیث درد مندان خون حسرت میچکد\nبی بهاری نیست دیدن بر جگر افشر دیم\nزین بیابان کاروان هیچ بخود میرود\nسرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را\nابرو از تیغ است چشم خون فشان زخم را\nبخیه نتواند نهان کردن دهان زخم را\nخنده در بار است چون گل کاروان زخم را\nغیر موج خون زبان نبود دهان زخم را\nبخیه دارد غنچها بوستان زخم را\nنیست مقصد جز فنا محمل کشان زخم را\nسینه چاکیم و خموشی ترجمان عجز ماست\nدرد مندم پاس می جوشد اگر دم میزنم\nنارسد بر کنگر مقصود دست ناله\nجوهر اسرار آیا از غفلت کیرد فروغ\nتاجوصف تیغ بیدادت زبان پیدا کند\nکرد بیدردی روی هر دو عالم فرش بود\nبی نوائی نیست ساز بیفشانیهای شوق\nره ذلب بیرون نمیداند فغان زخم را\nاز سخن خون می تراود ترجمان زخم را\nبرمدار تاگرصی دلدزندان زخم را\nخون کند روشن چراغ دودمان زخم را\nموج خون انگشت حیرت شد دهان زخم را\nسجده کردم چو مرهم آستان زخم را\nناله خوش کرده است امشب آشیان زخم را\nصبح امیدیم ( بیدل ) آفتاب عشق کو تیغ میل میکشد خواب گران زخم را\n\nشور جنون در قفسی با همه بیگانه را\nاشک کشید تا بکجا ساغر ناموس حیا\nچرخ کاسید دردل وقف جهالت نبکند\nگرده هسون تست غمره عشق و هوس\nما و من عالم دون جمله فریب است و فسون\nیکدو نفس ناله شود باز دل دیوا نه را\nشیشه ببازار شکن اندکی از خانه را\nاره صفت گودم تیغت همه دندانه را\nدود چراغیست به از دل پروانه را\nدم بدر خواب زن از کلفت افسانه را\nتاب و تب سبحه بهل رشته زنار کسل\nچون نفس از الفت دل باشو فرسوده‌گی\nنیست خرابات جنون عرصه جولان فنون\nناز خودت نیست ضروز نه خاکست نظر\n(بیدل) از افسون کریت خرس و نزاده نشود\nفطره می جوش زن و برخط پیمانه را\nریشه وحشت ثمری از قفس دانه را\nلغزش مستانه خوش است آبله چانه را\nبله مژه برخویش کشا کنج زویرانه را\nچنگ بهر ریش مزن از هوس شانه را\n\nشوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را\nچاره سازان در صلاح کار خود بیچاره اند\nزنده کانی شیوه عجزا ست باید پیش برد\nغفلت سرشار مستغنی است از اسباب جهل\nاعتبار درد عشق از وصل برهم میخورد\nدر تنم ذکر احسانها بلند آوازه نیست\nعرض یک خمیازه صحرا میکند مخمور را\nبه نسازد موم زعم خانه زنبور را\nنیست سر دزدیدن از پشت دو تامر دور را\nخواب کو مژگان ببندد دیده های کور را\nرنگ باشد التیام آئینه ناسور را\nچیبی خالی مگر یادی کند عصفور را\nدرد دل در پرده محویم خون میخورد\nماضعیفان را ملایم طیتی دام بلاست\nعشرتی گرنیست میباید تکلف ساختن\nدر نظر داریم مرشد از امل فارغ شدیم\nزنده کی وحشتی است از ضبط نفس غافل مباش\n(بیدل) از اندیشه اوهام باطل سوختم\nاز تجبر خشت بندی کرده ام ناسور را\nمشکل است از روی خاکستر کشد ان مور را\nدرد هم صافست جرد بر خوشی مخمور را\nپیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را\nبوی آرامیده دارد در قفس کافور را\nبرسر والم فشان خاکستر منصور را\n\nشوق تو دامنی زد بر نارسائی ما\nزان نغمه تکاپوی نگرفت رنگ و بوئی\nچون کل زباغ هستی ماهم فریب خوردیم\nدر راه او نشستیم چندانکه خاک کشتیم\nتا کی هوس نوردی تا چند هرزه گردی\nسرها قدم نشین شد پرواز ها کمین شد\nسر کوب بال و پرشد بیدست و پائی ما\nپامال یاس گردید خون حنائی ما\nخون داشت در گریبان رنگین قبائی ما\nزین بیشتر چه باشد صبر آزمائی ما\nیارب که سنگ گردد خاک هوائی ما\nصد آسمان زمین شد از بی عصائی ما\nدر کار گاه امکان بی شیوه نیست فطرت\nیارب مباد آتش از شعله باز ماند\nگر اشک رخ نماید برخاک ناتوانی\nاز سجده حضوری بوی اثر نبریم\nگردد قفس بمیرم زان به که اوج گیرم\n( بیدل ) اگر توهم بند نظر نباشد\nتمثال میفرو شد آئینه زائی ما\nخاک است برسر ما از نارسائی ما\nزان آستان که خواهد عذر جدائی ما\nامید دستها سود از جبهه سائی ما\nبی بال و پر بمیرم آه از رهائی ما\nکافیست سیر معنی للفظ آشنائی ما"}
{"book": "adl0015", "page": 35, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nصبح پیری از قطع امید است اینجا تار و پود کفنت موی سفید است اینجا\nساز هستی قفس نغمه خود داری نیست ده دهن نبض جنبان شنید است اینجا\nجلوه بیرنگی و نظاره تماشائی رنگ چین آراست قدری که جدید است اینجا\nغافلی از رده در دست گشاد دو جهان هی شدی که بود فتح کلید است اینجا\nغنچه واشده مشکل که دلی نگشاید بسکی چون رود از فقل کلید است اینجا\nمرك تسکین ندهد منتظر وصل ترا پای تا سر کفن چشم سفید است اینجا\nتخم کل ریشه طراز رک سنبل نشود هم در انجاست سعید آنکه سعید است اینجا\nمکندراز زنک که آئینه اقبال صفاست دود پرچهره آتش شب عید است اینجا\nجبهه تمثیل صفت نقص کمال ذاتست پایکو پا بشنو گفت و شنید است اینجا\nدر جنون حسرت عیش دگر از بیخو پست موی ژولیده همان سایه بید است اینجا\nزین چمن هدرك کل دامن خون آلودست حیرتم کشت ندانم که شهید است اینجا\nبوی پاس از چین جلوه امکان پیداست در کرائی (بیدل) غافل چه امید است اینجا\n\nبصورت و معنی بهستی متهم داریم ما چون حباب آئینه بر طاق عدم داریم ما\nمحل ماچون جرس روش طپشهای دل است شوق پیشاز د درین وادی قدم داریم ما\nآنقدر فرصت کمان قطع التهانه‌ایم شرر صبحیم از نفس تیغ دو دم داریم ما\nمیتوان از پیکر مايك جهان محراب ریخت همچو آبرو هرسو موتتمم داریم ما\nدل مقامی نیست کز وصلش توان انداختن کره خون نقش بندد معتم داریم ما\nشوخ چشمی مانع استغناء ارباب حیاست هر قدر نظاره مینالد ورم داریم ما\nکر بخود سازد کسی سرو سقر در کار نیست اینکه هرسو میروم از خویش رم داریم ما\nرنك ها دارد بهار عالم بیرنك عشق حسن اکر خواهد دوش آینه هم داریم ما\nحیرت ما حسن را افسون مشق جلوه هاست همچو آئینه بیاض خوش قلم داریم ما\nکر نباشد اشك خجلت هم تلافی میکند بهر عذر چشم تر يك جبهه نم داریم ما\nدیده حیران سراغ هم چه خواهد میدهد خلق از خود رفته و نقش قدم داریم ما\nچند باید بود زحمت پرور بار امید (بیدل) از سامان نومیدی چه کم داریم ما\n\nطرح قبای رنگین میکشیم ما نقاش ناله ایم و اثر می کشیم ما\nطوفان نفس نهنگ محیط تحیریم آفاتی را چو آب درمی کشیم ما\nعالم کند بصحبت ما دل ز کین تهی از جیب سنك قد شررمی کشیم ما\nزین خرمن جوهر بکند آب دیده ایم خط بر جریده های هوس کشیم ما\nتا حس باقیت شود آئینه دارها از داغ دل چوشعله سپرمی کشیم ما\nدر وصل همکنار خیالیم چاره نیست آئینه ایم و عکس ببر می کشیم ما\nانجا جواب ناله عاشق تغافل است بیهوده انتظار خبر می کشیم ما\nآئینه نقش بند طلسم خیال نیست تصویر خود بلوح دکر می کشیم ما\nوحشت متاع قافله کرد فرصتیم محمل بدوش عمر شرر می کشیم ما\nنامحرم دره ایم هر پیکر نیاز زین بار ناله ئی که بسر می کشیم ما\nاینست اگر تصرف عرض شکست رنك آئینه خیال بزرمی کشیم ما\nطاق بنای ما بهوا کرد می کند (بیدل) هنوز منت پر می کشیم ما\n\nعبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را که بینائی چو چشم اثر سرمه ممکن نیست مژگان را\nنصیح از یاد پیمانی چه دارد پنبه مینم ز وصل یارهان يك حسرت آغوش است میزان را\nبهرجا باعث رو داد نادان در تلاش افتد دویدن ریشه کاهای نزاردست طفلان را\nبصدر ادیشه نتوان یافت جز در طینت ظالم سردسایه دانم در دل نسیر است پیکان را\nدر تشانرا ملایم طینتانی ایم خجل دارد زیان افروزم گوئی سرنگون افکنده هامانرا\nاگر سوزد نفس از شور محشر باج میگیرد خم شهای این نی در کره دارد نیستانرا\nکتاب پیکرم يك موج بی شیرازه میخواهد ثم آبی فراهم میکند خاك پریشان را\nفغان کاین نو خطان ساده لوح از مشق بیباکی بآب تیغ میشویند خط عنبر افشان را\nدگر کو تحفه تاکارخان میهند عذارش چو نقش پاتجك افکنده اند آئینه جان را\nچو بوی کل لباس راحت ما پست عریانی مگر در خواب بیند پای مجنون وصل دامانرا\nبه بی سامانیم وقت اکر شور جنون گیرد که دستی کر کنم پیدا غریبانم گریبان را\nتبسم خون فشان (بیدل) تو آن سحر کهر خیزی که لاف آبرو پیشت کدازد ابر نیسان را\n\nعمرها شد آتشم افسرده است اما نفس میزند دامن نمیدانم کی افروزد مرا\nعمر بی کو قالب از هزیان بهم دوزد مرا خنده ها بسیار کردم گریه آموزد مرا\nهمچو نی عالم همه بزم دروغ نغوان کر دارد رو بحرانی که میسوزد مرا\nران همه حسرت که حرمان نام دارد زده است عالمی را جمع سازد هم که اندوزد مرا\n\nحرف لعل او خوشم کرد (بیدل) همرحاست موج این گوهر نمیدانم چه پهلوزد مرا\n\nعریان گذشت زین چمن امیدوارها تابوی کل برنك ندوزد لباس ما\nدل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود باما نساخت آئینه خود شناس ما\nخاکی و سایه همه جا فرش کرده ایم در خانه که نیست همین بس پلاس ما\nآئینه سراب خیالیم چاره نیست چیزی نموده اند بچشم قیاس ما\nیاران نمیدانیم بهم زین درده وفاق ما شخص فرصتیم بدارید پاس ما\nپهلوزدن زپایه پرآتش قیامت است هر خشك مغز نیست حریف مساس ما\nحسرت نشان پلنك سواد تجردیم وله هم رمیده است زما از هراس ما\nتکلیف بی نشانی عشق از هوس جداست یارب قبول کی نشود التماس ما\nاز شش جهت ترانه عنقا شنید بیست کز نام و منظر دکر افتاد طاس ما\nاز شبم سحر بسین شرم برده ایم هستی عرض شد از نفس ناسپاس ما\nآئینه دایم کدورت نصیب ماست کر تاب فرصت نفس است اقتباس ما\nمردیم و خاك ما بهوا کرد میکند بی ربطی که داشت نرفت از حواس ما\nجز زو پا چو آبله خفتی نجیده ایم دیگر کدام قصر و چه طاق و اساس ما\nخاك زیاد فرش کن و زید وهم باز بر هیچ تخته که فتاده است طاس ما\n\nصد سال رفت تا نفیسے هم رسیده ایم (بیدل) چه خوشه‌ها که نشد نذر داس ما\n\nعشق اکر در جلوه آرد پرتو مقدور را از کداز دل دهد روغن چراغ طور را\nعشق چون گرم طاب سازد سر پرشور را شعله افسرده پندارد چراغ طور را\nبی نیازی بسکه مشتاق لقای عجز بود کردخاك روی دست خود سلیمان مور را\nاز فلك بی ناله کام دل نمی آید بدست شهد خواهی آتشی زن خانه زنبور را\nاز شکست دل چه عبرتها که بر هم خورد و رفت موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را\nآرزو مند ترا سیر کلستان آفت است نکهت کل تیغ باشد صاحب ناسور را\nسوختن در هر صفت منظور عشق افتاده است مشرب پروانه از آتش نداند نور را\nصاف و دردی پست در میخانه تحقیق ليك دار بالا برد شور نشئه منصور را\nکر دلی داری توهم خون ساز و صاحب نغمه باش میشدن مخصوص نبود دانه انگور را\nدر طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل بی عصا راه دهن معلوم باشد کور را\nخوش نما نبود بمیری عرض آبداریت لاف گرمی سرد باشد نکهت کافور را\nبرامید وصل مشکل نیست قطع زندگی شوق منزل میکند نزديك راه دور را\n\nنفسے هم در لقه پیمائی قیامت میکند موج می نار است (بیدل) کاسه طنبور را\n\nعشق هرجا شوید از دلها غبار ننك را ريك زیر آب خنداند شرار سنك را\nکردن ما يك جرس آهنك پیمائی کند کرد چندین کاروان سازدشکست رنگ را\nشوخی مضراب مطرب کز باین کیفیت است کاسه طنبور مستی میدهد آهنك را\nمیشود دندان ظلم از کنده کفتن تیز تر اره بی دندانه چون کردد ببرد سنك را\nدر حباب و موج این دریا تفاوت بیش نیست اندکی باد است در سر صاحب اورنك را\nيك شرر رنك وفا از هیچ دلد روش نشد شمع خاموشيست این غمخانه های تنك را\nو هم آب در نگا غفل کو فطرت کدام مزرع ما بخار صر صر دارد بنك را\nبرق وحشت کاروان بی نشانی میرم در نخستن کام میسوزم دو عالم رنك را"}
{"book": "adl0015", "page": 36, "text": "صحيفه ٣٣ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف\n\nعاقبت از ضعف پيرى ناله ما اشك شد ميكشوفى بزمين ز دلفته اين چنك را سير باغ خود نمائى اگر منظور نيست سبزه بام و در آئينه ميدان رنك را\nكوهيم نشناخت (بيدل) قدر دريا مشربى كارها با خود فتاد آخر من دلتنك را\nعقده ديكر نباشد روح از تن رسته را نيست بيم سوختن دودى ز آتش جسته را شوه از گردون دليل تنك دستيهاى ماست ناله در پرواز باشد طاير پر بسته را\nانتظام عافيت از عالم كثرت مخواه بي ثبات است اعتبار رنك و بو كلدسته را همچو سرو آزاده كارا نغ دلشادى است خط مسطر دام باشد مصرع برجسته را\nاز زبان چرب و نرم خلق دارم وحشتى كز دهان شير نشنام دهان پسته را جوهر وارستكان مشكل اگر ماند نهان راه در چشم است كرد رزمين نشسته را\nاز شكستن دل نمى افتد ز چشم اعتبار كس نمیخواهد نه وشيشه بشكسته را موج چون بايد كز جوشيد كوهی ميشود دل توان گفتن نفسهای بهم پيوسته را\nغنچه ها در بستر زخم جگر آسوده اند اى نسيم آئش مزن دلهاى الفت خسته را با كلام آبدارت كى رسد لاف گهر (بيدل) اينجا اعتبارى نيست حرف سفته را\n* * *\nعريت كرد گردش رنك خوديم ما چون آسيا فلاخن سنك خوديم ما در ياد زنده گى بدم تاز ميكنيم رنك حناى رفته زچنك خوديم ما\nفرصت كجاست تا بعظیم جنون كنيم دنباله ز كرد تونك خوديم ما فكر وقار، خفت كس در خيال كيست كم نيست كز ترا زوى سنك خوديم ما\nكو دور آسمان وكجا كرسش زمان سر كشته هاى عالم بتنك خوديم ما از هم كذشته است پى كار وان عمر وامانده شتاب و درنك خوديم ما\nنخچير كاه عجز رهائی كنند نيست هم خود ز رنك جسته بلنك خوديم ما ابشدع عافيت كره تسليم نيست است كشتى نشين كام نهنك خوديم ما\nرسوائى بفطرت ناقص نمی رسد مجنون قبا ز جامه تنك خوديم ما از صنعت مصور رنك حنا مپرس دلدار كل بدست فرنك خوديم ما\nكس محرم اديكه ناموس دل مباد جانى رسيده ايم كه ننك خوديم ما تازنده ايم تاپ و تب از ما نميرود (بيدل) بدل خليده خدنك خوديم ما\n* * *\nمحريست تاز ديده تر ميكسيم ما از اشك انتظار كهر ميكنيم ما تسخير حسن در خور حيرت نكاهيست صيد عجب بدام نظر ميكنيم ما\nدامن كشان ز ناله چو سو كدر كنى چون سايه زير پاى تو سر ميكنيم ما از خلق اگر كناره كرفتيم مفت ماست كشتى ز چار موج خطر ميكنيم ما\nپرواز ما سرى نكشيد از شكست بال امروز ناله هم به پر ميكنيم ما اى چرخ بس آه دل خسته لازم است اين رشته را ز پاى گهر ميكنيم ما\nمحويست در ادب كدة وضع عاشقى از ناله انتقام اثر ميكنيم ما شمع خموش انجمن داغ حيرتيم خميازة خمار نظر ميكنيم ما\nداغ سپهر مرهم كافور مى برد زين آه كز جكر چو سحر ميكنيم ما همچون نفس بناى جهان بر تردد است در منزليم و رنج سفر ميكنيم ما\nفرصت كفيل اين همه شوخى نميشود آيينة بروى شرر ميكنيم ما (بيدل) بجرم آنكه چو آئينه ساده ايم خاكیست است آنچه بسر ميكنيم ما\n* * *\nعيش داند دل سر كشته پريشانى را تا خدا ياد بود گفتى طو فانى را اشك در غمکده ديده ندارد قيمت از بن چاه برار اين مه كنعانى را\nعشقى نبود بعمارت كرى عقل شريك سيل از كف ندهد صنعت ويرانى را از خط و زلف بتان تازه دليهاست كه حسن کرده چـاه بدن اسباب پريشانى را\nبار يان چو بخاك در صاحب نظران جين دامان ادب كن خط پيشانى را ريزش اشك ندامت زسيه كاريهاست لازم است ابر سيه قطره نيسانى را\nزير گردون نتوان غير كثافت اندوخت ناخن موست رسا مردم زندانى را لاف آزاده كى از اهل فنا نازیباست دامن چيده چه لازم تن عريانى را\nجاهل از جمع كتب صاحب معنى نشود نسبتى نيست بشيرازه سخن دانى را نفس سوخته بايد بطپش رو شن كرد نيست شمع دگر اين انجمن فانى را\nنتوان يافت ازان جلوة بيرنك سراغ مگر آئينه كنى ديده حيرانى را باز كشى نبود پای طلب را (بيدل) سيل ما نشنود افسون پشیمانی را\n* * *\nغباريم زحمت كش ياد ها بوحشت اسیرند آزاد ها املها بدوش نفس بسته ايم سفر ميكندم راه و اين زاد هما\nجهان سنتم چون پلستان پراست ز انگشت زنهار فرياد ها بهر دامى از آرزو دانه ایست گرفتار خويشند صياد هما\nبرون آمدن نيست زين آب و كل بتابد ای سرو و شمشاد ها فسردن هم آسوده جان ميكنند بهر سنك خفته است فرهاد هما\nغنيمت شماريد پيغام هم فراموشى است آخر اين ياد ها بدو نيك تا كى غبارد كسى جهان است يكسر ز تعداد ها\nچه شوميد چه زشت از نظر رفته كير پرى ميپشند اين پريزاد ها به پيرى ستم كرد ضعف قوى ميرسيد ازين خانه آباد ها\nبصد تاب ازين بيش نشكافتيم كه تا آب خاكست بنياد هما ز نقش قدم خاك ما غافل است همه انتخابم ازين صاد ها\nتوی (بيدل) از ساز امكان ترقند نقد كهنه تجديد ايجاد ها\n* * *\nغم طرب جوش كرده است مرا داغ كل پوش كرده است مرا زعفران زار رفتن رنكم خنده بیهوش كرده است مرا\nحسرت لعل يار ميکده ايست كه قدح نوش كرده است مرا آنكه خود را اسير ميكرد صيد آغوش كرده است مرا\nيكنفس بار زنده كى چو حباب آيه دوش كرده است مرا ناتوانيم چنانکه پيكر لم حلقه در كوش كرده است مرا\nاز که ناله سينه سوخته ام ناله خاموش كرده است مرا بخت ناساز دور ازان رو دوش بي رو دوش كرده است مرا\n(بيدل) از ياد خويش هم رفتم كه فراموش كرده است مرا\n* * *\nغنجه سان بيدر است خانه ما بيضه كل كرد آشيانه ما همچو شبنم درين چمن خواست نه نم چشم آب و دانه ما\nبال و بال شهرت عنقاست رنك آرام در زمانة ما نيست جز شعله خاك معبد عشق جبهه سوز است آستانة ما\nخواب راحت نمايم دده سريم مشو از هيچكس فسانة ما با توان طباير پر كاهيم كرد باد است آشيانة ما\nنه فتيد مكر بخاك درت اشك بيدت و يا روانة ما ميکشد انفعال آزادى سرو از آه عاشقانه ما\nشعله آهنگ خون منصوريم ساز ما سوخت از ترانة ما حيله زنده كى نقاب فتاست كاش روشن شود بهانة ما\nدل جمع اين زمان چه امكاست ريشه كل كرد برف دانه ما بس بود همچو ديده (بيدل) شوق ديدار شمع خانة ما"}
{"book": "adl0015", "page": 37, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\nدردیم و حسرت ونشاط محبت عرفان ما وا من خویش است چون سحر اگری دامان ما\nشوق در بیداد ولی نیست مأیوس طلب چون قلم سعی قدم میبالد از مژگان ما\nمعنی اظهار هیچ از وحشت انشا کرده اند نامۀ آهیم بی باک همان عنوان ما\nزین نیستان مصرع زلف مسلسل خوانده ایم خامشی مشکلی که گردد مقطع دیوان ما\nوحشت ما زین چمن گل کردن صد غنچه است بشکند رنگی که میچند بدست و ردا مان ما\nیار در آغوش و ما و از تپیدن ایم چیست ساده گل خواه ست چون آیینه ز نسیان ما\nدر طپید نگاه امکان شوخی نظاره ایم از غباری میتوان زد دست بر جولان ما\nمدعا از دلدلید بگذشته میسوزد نفس اینقدر دارد خموشی آتش پنهان ما\nبخشودارای شرر جولانگه آغوش سنك تنك فرصت بین و با آزده در میدان ما\nجلوه در کار است ما ما خود فرامش کرده ایم به که بر رویتو باشد چشم ما حیران ما\n(بیدل) از حیرت زبان در و دل فهمیده ایست آیینه میپوشد امشب ناله عریان ما\nدل حباب بدن مشعر موج آب را چشمی بصفر کرو نظر کن حباب را\nعشق از مزاج ما بهوس كشت متهم در خاک گرفت نقطه وهم انتخاب را\nگر نیست زین قلم دو اوهام غیرت آب حیات نشه یی کن سراب را\nچشمم تجسم آیینه نقش پای تست میبیند حال از قدمت این رکاب را\nعالم بصرف بد بیضا گرفته است اعجاز دیگر است زرویت نقاب را\nامروز در قلم رو نظاره نور نیست از من خطت بسایه فکاند آفتاب را\nفیض بهار لغزش مستانه دره نیست در شیشه های آبله میکن گلاب را\nاجزای ما چوصبح نفس پرور است و بس شیرازه کرده اند بباد این کتاب را\nما بخودان بغفلت خود پی نبرده ایم چشم آشنا نشد که چمن شکست خواب را\nدر طینت فسرده صفا ها کدورت است آیینه میکند همه زنگار آب را\nجوش خرام آیینه دار بهار اوست نظاره کن زچاك کتان ماهتاب را\n(بیدل) نگیرو دلر نفس آنقدر مناز آیینه کن شکست کلاه حباب را\nفرصتی داری ز گرد اضطراب دل برا همچو خون پیش از فسر دن از رك بسمل برا\nریشه الفت بسازد دانه آزادیت ای شرر نشو و نما زین کشت بیحاصل برا\nاز تکلف در فشار قبر نتوان زیستن چون نفس دل هوا کن تنگی از منزل برا\nقطره تشویش هستی عاقبت امواج نیست مشت خاکی می توازن، نقاب ساحل برا\nنه فلک آغوش شوق انتظار آماده است تا بی نیسان باغ پیر ننگی ز آب و گل برا\nدر خور اطهار باید اعتباری پیش برد او كريم آمد برون باری تو هم سائل برا\nشوخی معنی برون از پرده های لفظ نیست من خراب عجز كولیلی از محمل برا\nخلق آفت خرمن است آنجا قدر با حتیاط عاقبت میچواهی از خود اندی غافل برا\nکاشت دل دانه را از خاك بیرون میکشد هر قدر برخویشتن تنگی ازین منزل برا\nنقش کار آسمان عاریست از رنك ثبات كرزن سنگت کشد چون بوی گل زایل برا\nحیرتی بسته است محمل ز شکست رنگ شمع ای بخود وامانده در محو تماشازین محمل برا\nآیدم عالم مرکز پرگار تحقیق شود چون نفس یکروز دن (بیدل) بگرد دل برا\nفسون جاه هدر نک سازد برقغانی را بغلطانی رساند آب در گوهر روانی را\nچوگل در وقت پیری میکنی خمیازه حسرت مکن ای غنچه صرف خواب شیرین جوانی را\nنباید راستی از چرخ نگرد آرزو کردن مبادا با خدنگیها بدل سازد کمانی را\nچه داری از وجودای ذره غیر از و هم پرواری عدم باش و غنیمت دار خورشید آشیانی را\nغرور وقتها در سر سجود و عاقبت عذر زمین کامشوان برو میبندد آسمانی را\nشدا ز موج نفس روشن که بهر گفت امالت زمر باریکتر آیست جوی زنده گانی را\nلب از هم موج خون نمیدانم چه میگوید مگر تیغ تو در یاد زبان بی زبانی را\nجگر و سعی جنون کش عاشقان دارد غبار من همه کرر زشوم برخویش ببندد گرافی را\nیمن پرداز دیدارم زحیرت چشم آن دارم که چون طاوس در آیینه گیرم بر فشانی را\nبمضمون کتاب عافیت ناوارسی (بیدل) بزلف سایه روشن کن سواد ناتوانی را\nبمقتاد محل تازت كل چه رنك بسحرا که کرد می کند آیینه قسريك بصحرا\nبمحاك هم چه خیال است دامن دهم از کف چو خار بن سر مجنون زده است چنك بصحرا\nتگاست شور جنونی که من زوجد رهائی چو کرد باد بيك با زدم شلنك بصحرا\nز جرأت نفسم برق با زعرصه امکان رسانده ام بکف آهو زبان اشك بصحرا\nزسعی طالع ناساز اگر رسم بكمالی همان پلنگ بدر پایم و نهنك بصحرا\nفزود رنك روان در شکاه عشرت مجنون بگل هزار شد اکنون حباب سنك بصحرا\nکدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد نشسته ایم چو ای غزاله تنك بصحرا\nتوندگر جاهل خود کن که خلق سوخته خرمن فتاده است برا گنده چون تنك بصحرا\nدرین جنون کده منم فصولیت نتواند کرد هوس بطبع تو در دو دست همچو ينك بصحرا\nمباش غرة نشوو نمای فرصت هستی خرام سیل کند تا کجا درنگ بصحرا\nزد بدامن ما موج این محیط چه بندد گذشته ایم برافتن تراز خدنگ بصحرا\nبهم نو درکز افتاد کرد وحشت (بیدل) لسناخت مشرب مجنون ما زننك بصحرا\nبفقرخواست شکوه مفلسی از گدای ما ناله بخواب باز رفت درلی بوریای ما\nشکر قبول عاجزی تا به کجا ادا کنیم کشت اجابت ارادت در کعبه دعای ما\nدر چه الافتاده است خلق ز کف چه داده است هر که لی گشاده است آه من است ووای ما\nجیب نفس درید مرا بخیه خرص انگسنت بشکنه اشک شبنمست بند سحر قبای ما\nکرد خیال عاشقان زفت عالم دکر باهدف غی جسد ستر پرحت فدای ما\nآه که همچو سایه رفت عمر بسردن جبین از سر خاك برنخاست کوشش بی عصای ما\nشمع دماغ نك زدن داد بیاد سوختن بوی ما سری نبود آبله داشت پای ما\nدر نفس حباب چیست یا محیط دم زدن رو بعرق نهاده رفت زنده کی از حیای ما\nدر هم جسلجوی ذوق سودن دست داشتیم آبله ریخت دانه چند در آسیای ما\nکاش بنقش یا رسم تا بگذشته ها رسم هر قدم آه می کشد آبله در قفای ما\nدور بهار لاله ایم فرصت عیش ما کجاست داغ قدیم و داغ هم کرم نکرد جای ما\nدر حریمکه آسمان سجده نیارد از ادب از چه متاع دم زند (بیدل) بینوای ما\nفلك این سرکشی چند از غبار آرمید نها بپامیست از خاك اینقدر دامن کشید نها\nخون ای شمع از هستی فریب مجلس آرا نی که یك گردن نمی ارزد بچندین سر برید نها\nهمین بهتر که عرض ریشه در خاك عدم باشد رنگ صبح رق حاصل است اینجا دمید نها\nشبی از بیخودی نظاره آن بیوفا گردم کنون چشمم چو شمع کشته داغست از ندید نها\nبهاز محفل بيرنك هستی سخت حبر انم که بیض انجه سوخت و د ما هست شنید نها\nمقام وصل کانا ست و راه سعی ناپیدا چه میکردیم يارب كربیودی نارسید نها\nكف خال هوا فرسوده ای محبر شرمی بازیدن چه بیچون صبحت رد عجا دوید نها\nسرشکم داشت از شوقش گداز آواره تحریزی بیاد موج بستم نامه در خون طپید نها\nجو اشکم ناتوانی رخصت جرات نمی بخشد مگر از لغزش پایقدم احرام دوید نها\nشتر ارم نیمجاو رنگ کدامین طارمم يارب که می خواند شکست بالم افسون بریدنها\nزنیرم نرگس مخمورا و چندان عرق کردم که سربا پای من میخاله شداز شیشه چیدنها\nزاحوال دل غمدیدۀ (بیدل) چه میپرسی که همچنان قطره خون چون غنچه در دل تپیدنها"}
{"book": "adl0015", "page": 38, "text": "قاصد بحيرت کن ادا تمهيد پيغام مرا\nدارم زسامان انسپند گلزار آغوش شکست\nچون شمع کرد آماده ام صد اشك گل در ديده ام\nگردون که داغش بادهء تا نشکند صهبا گجه\nچشمیکه شد حيران او بر گل نمی آيد فرو\n\nکزمن تهی ماند نشان کزمی بری نام مرا\nيکغنه بادغش بست آنزاو انجام مرا\nروسیه کير از آينه نامحرمی کام مرا\nدر پردهء روشن به می پرورد شام مرا\nآنسوی باغ رنك و بو بخليست بادام مرا\n\nحرفيست نيرنك بقا نشنيده گير اين ماجرا\nهر چند با عنقا رسى واوج همت نارسی\nبرق حقيقت شعله زن آنکه دماغ ماومن\nروى سپيد رحمی دارم شهود خجلتی\n(بيدل) زکامكهم چكان آب حيات ميتپد\n\nمی نيست جز رنك صدا كز بشكنی جام مرا\nاز خود برآ تاوارسی کيفيت بام مرا\nناپخته باد سوختن انديشه خام مرا\nبگداز نتوان يافت غير از عرق دام مرا\nخضر است اگر کس می خوردا مر وز دشنام مرا\n\nقيد هستی نيست مانع خاطر آزاده را\nناتوان عشق دردی کن که در ديوان عشق\nنيست سرگرازی پری مجنون احسان بهار\nاشك ياس آلوده ام واز ديده بيرون ريختم\nس نفس گشتن طلسم راحت دل بوده است\n\nدردل مينا برون کردبست رنك باده را\nنيست خطى جز دريدن نامه هاى ساده را\nيارعنت خم نسازد گردن آزاده را\nخاکبرسر کردم این طفل ندامت زاده را\nموج منزل میزنم تا محو کردم جاده را\n\nخواب باکانرا نميسازد تعبير روز وشب\nهمچو گوهر سبحهء يكدانه دل جمع كن\nاکسیر همسر زمين دارد جدا عاصيتی\nهرکجا عبرت سواد خاك روشن میکند\n(بیدل) از تسليم ما هم صيد دلها کرده ايم\n\nظلمت و نور است يكسان تن بغلت داده را\nچند چون کف برسر آب افکنی سجاده را\nنشهء تند مخالف در هنر طبیعت باده را\nخجلت کوریست چشم از غش برکشارده را\nنیستی بازلف میباند سر افتاده را\n\nكافرم كزگل و سنجاب می آيد مرا\nتشنه کام عافيت چون شمع تا کی سوختن\nآرزو هاى هوس نذر حريفان طلب\nشرم اگر نقد بناى وهم هستی هیچ نیست\nمشرب داغ وقناعت کیش تمکین مباد\nبی نیازم از ربط آرام این آشوب گاه\n\nسایهء بیدی که ميل خواب میبايد مرا\nاز گداز درد منت آب میبايد مرا\nانفعال مطلب ناياب میبايد مرا\nبى تکلف يك عرق سیلاب میبايد مرا\nآب ميگردم اگر مهتاب میبايد مرا\nچشم میپوشم همه گر خواب میبايد مرا\n\nمعبد تسليم وشغل سر کشی پر وقتيست\nغافل از جيبت گنج قناعت نيستم\nدر كذا لكهاى نيرنك خيال افتاده ام\nدامن برچيده چون صبح كارم ميكند\nتادارين محفل توای حيرتی انشا كنم\nگر وهم(بیدل) لب خشكيم چون كز ترشكرد\n\nشمع خاموشی درین محراب میبايد مرا\nكفتى در ويشم این غلاب میبايد مرا\nدل جنون می خواهدو آداب می میبايد مرا\nاينقدر از عالم اسباب میبايد مرا\nچون نگه يك تار و صد مضراب میبايد مرا\nوحشتی زین وادی بی آب میبايد مرا\n\nکجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پيدا\nسحر تاشام بايد يك زدن چون آفتاب اینجا\nتلاش موج در گوهر شدن اميد آن دارد\nعیوب آید برون تاگل کند حسن کمال اینجا\nامان خواهم از گزند خلق در گزم اختلاطها\nزمیدانی بنام محض چون عنقافاعت کن\nدرين صحرا بوضع خضر بايد زنده گی کردن\nخیالات پری بی شیشه نقش طاق نسیان کن\n\nکه آدم از بهشت آيد برون تا نان شود پيدا\nنه خوش کاری بچشم حرص ازين انسان شود پيدا\nکه کرد ساحلی زين بحر بی پایان شود پيدا\nکلف بی پرده گردد تا مه تابان شود پيدا\nکه عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پيدا\nفراغ اینجا کسی دارد کزین عنوان شود پيدا\nنکرده تا کسی کز مردمان پنهان شود پيدا\nمحال است اینکه هم جستم هم گشد جان شود پيدا\n\nتمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل\nسحاب کشت ما صد ره شکافد چشم گریانش\nجنون هم بی رعایايد كدامينش محنك افتد\nپریشانست ازين آشفتگی سبحه الفت\nبنای وحشت اين كهنه منزل غيرتی دارد\nچوصبح آنجا که نگشاشد نفس کرد معدومی\nحریف گوهر نایاب نبود سعی غواصان\nتماشا گاه عبرت بايد امن سیر می خواهد\n\nچوطفلان خونخوری یکعمر تادندان شود پيدا\nکه کسب يك تبسم قالب خندان شود پيدا\nدرى صد پیرهن تا پیکر عریان شود پيدا\nز دل بستن مگر جمعيت یاران شود پيدا\nکه صاحب خانه گر پيدا شود مهمان شود پيدا\nو گریيدا تواند گشت يك افغان شود پيدا\nمگر اين كام دل از محنت ميدان شود پيدا\nشگه میباید اینجا تا وام مژگان شود پيدا\n\nرديف ياء دنيا رفع علتی ساختن (بيدل) زكاوو خرخی آید مگر انسان شود پيدا\n\nگداز سعی دلیل است جستجوی ترا\nبهر طرف نگری شوق محو خود بنی است\nز خاك ميکدهء سرمایهء تیمم كير\nچه لازم است كشتی انتظار تیغ اجل\nغم شکنجه اوهام تابکی خوردن\n\nشکست آيينه آيينه است روی ترا\nدکان آيينه کرده است چار سوی ترا\nکه هیچ مصیتی نشکند وضوی ترا\nفشار آب بقا می برد گلوی ترا\nبرنگ آبله بشکسته اند پوی ترا\n\nز دست اسف وعتاب در آتش و آبيم\nبتوهمات مده زحمت نفس زاهد\nبخاك جيب سحر فكر بخيه برباد است\nپرد بحرم درستی شکست کار حباب\nز فرق تا بقدم افسون حيرتی (بیدل)\n\nبهشت و دوزخ ما کرده اند خوی ترا\nکه از اثر تنگی نیست جای دعوی ترا\nگسسته اند چو شبنم زهم رفوی ترا\nز پست آتکة تهی میکند سبوی ترا\nکسی چه شرح دهد معنی مگوی ترا\n\nگداز گوهر دل سادهء نامست شبنم را\nجهان آيينه مقدار و حيرانی حجاب من\nنکردی غافل اى اشک انيازترك خودداری\nگل اشکم اگر منظو رجانان شد عجب نبود\nفضولی میکنم در انتظار مهر تا بانش\nضعیفی تهمت چندين تعلق بست برحالم\n\nنم چشم تحير عالم آبست شبنم را\nچمن صد جلوه و نظاره نایابست شبنم را\nکه روپوش چکیدن سير مهتابست شبنم را\nگذر در چشم خورشید جهان تابست شبنم را\nگرفتم پرده بردارد کبابست شبنم را\nز پا افتاده گی يکعالم اسبابست شبنم را\n\nنکردد جمع نور آگهی باظلمت غفلت\nچو جام و يم در اذت نوميدى وطن دارم\nتماشا يست كم چشم هوس گرشرم تاك افتد\nخط خوبان كليد غفلت اهل نظر باشد\nبوصل گلرخان نتوان کنار عافیت چستن\nخیال هوس را مانع پرواز میگردد\n\nصفای دل نمك درديده خوابست شبنم را\nبچشم خود جهان يك دشت سيلابست شبنم را\nحيا آيينه گلهاى میراب است شبنم را\nرگ كلهاى اين گلشن رگ خوابست شبنم را\nکه در آغوش کل خون جگر آبست شبنم را\nنكه درديده(بیدل)موجة آبست شبنم را\n\nكدامين نشه بیرون داد راز سينه مينا\nمزدی كز گوش ماهی آشناى اين نوا کرده\nبه تمكين چسان خفت رساند كوشش گردون\nخوشاصبحی که شامملك عشرت جلوه ريز آيد\nهمان خاك سيه اکنون لباس دل پندارد\nادب کوشید در ضبط خود و تعطيل شد نامش\n\nکه عکس موج می بندد جوهر آينة مينا\nکه راز میکشان گل کرده است از سينه مينا\nپيازه بیستون رنگ وقار از كينه مينا\nزرین تخت جام از قصر زنگارینه مينا\nصفا مفت است منکر کسوت پشمينة مينا\nروو وصل مماساند شب آدينة مينا\n\nچنان صافست از رنك كدورت سينه مينا\nکدورت باصفای مشرب ما بر نمی آيد\nتهي دستیم چون ساغر خدارا ساقيار حمی\nمقيم گوشه دل باش کز آسوده گی خواهی\nبپای نشته ام بيش دماغی بادۀ صافم\nبا آفت سخت نزديكند نازكطينتان(بيدل)\n\nکه مینمايد چو جوهر نشته از آينة مينا\nنبندد صورت تمثال زنك آينة مينا\nروی بخت ما بکشاد و گنجينة مينا\nکه حيرت میشود سيماب در آينة مينا\nمرا باید نشاندن در دله بی کينة مينا\nبود بامالدو آتش الف در يشتة مينا\n\nگذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ترا را\nندارد شور امکان جز شکستن فكر آسودن\n\nهوايت تا بکجا اثر پاشد نالهء ما را\nاگر ساحل شوی مد آب گوهر گیرد پارا\n\nتامل غنچه در گوش افگند پيمانه ما را\nدرین دريازبس غرض است اجزای شکست من\n\nتوانی هست در خاطر شکست رنك مينا را\nچو موجم در جنون موج برخو می بهدرا را"}
{"book": "adl0015", "page": 39, "text": "صحيفة ٣٦\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nبتدبیر دگر نتوان ترافع گفت آسودن مکر آهی زند خاکسترما آتش ما را\nدرین ویرانه همچشم نگاهم کز سبکروحی درون خانه او زرد خویش خار کرده ام جا را\nمبادا ناله ریزد دامنهای دل ریشم هم مکنزار ای جنون بیگه بخون در ده تمنا را\nبهر سوجشم وا کردم نگه وقف خطا کردم نمیدانم چه پیش آمد من غفلت تقاضا را\nبحال خویشتن نگذاشت دلرا شوخی آهم هوایی کرد رقص گردباد اجزای صحرا را\nپیامی از دل هرذره در پرواز میآید اگر در خاک ریزد حسرتم رنك تمنا را\nکجا هل چون حباب از فهم هستی منت جمیعت تو در آغی برون دنیام متكلف این معما را\nهمین در ماست رنك عشرت خوبان فلان (بیدل) هجوم گربه مست خنده دارد شمع مینا را\n\nگذشتگان که هوس دیده اند دنیا را\nچوشمع هیچکس انجا بقا نمیخواهد\nباحتیاط قدم زن که عاقبت طلبان\nدمی تفکر هوس چشم آب باید داد\nچه آگهی مجه غفلت چه زنده کی مجه مرك\nبپیش خود همه پس دیده اند دنیا را\nهزار بار زیس دیده اند دنیا را\nسبك كسيته مرس دیده اند دنیا را\nکه درة آتش خس دیده اند دنیا را\nقیامت همه کس دیده اند دنیا را\nدوام كافت دل آرزو نخواهی کرد\nدل دو نیم چو گندم نموده اند انبار\nمقمیدان تپه تازند اثرین تماشا گاه\nبقدر جاه و حشم انفعال در جوش است\nوداع قافله اعتبار کن ( بیدل )\nدر آینه دو نفس دیده اند دنیا را\nاگر بقدر عدس دیده اند دنیا را\nبچشم باز قفس دیده اند دنیا را\nهمانگشت مگس دیده اند دنیا را\nهمین صدای جرس دیده اند دنیا را\n\nگریبان وحشت دهد گرد جنون سامان ما\nدر تماشایت بزنك شمع هرجا میروم\nاز شهادت انتظارمان بساط حرپرتم\nدور جامی زین چمن چون گل نصیب ما نشد\nمطرب ساز نظر پرده دار خوی کیست\nنامحرم کفش گریبان میدرد عریان ما\nدیده ما یکقدم پیش است از مژگان ما\nزخمها واماندن چشم است در میدان ما\nرنك تا گردیده آخر میشود دوران ما\nشعله میپوشد جبین از ناله عریان ما\nقبض ها میجوشد از خاک بهار بیخودی\nمحو گردیدن علاج اضطراب دل نکرد\nمنزل مقصود گام اول افتاده گیست\nسوخت پیش از ما درین محفل چراغ انتظار\nهستی موهوم غیر از نفی اثباتی نداشت\nصبح فریاد است از شکست رنك در بستان ما\nاز تکاپو سر بسر يك موج شد طوفان ما\nهمچو اشك از کاش آغزیدن شودجولان ما\nدیده یعقوب غایب است در کنعان ما\nرقص ما گرد یسدا گرد از دامان ما\nچشم تا بر هم زنم اشکی بخون غلطیده است بسمل ایجاد است (بیدل) جنبش مژگان ما\n\nگر چنین باد زطوف دامت اجزای ما\nجهد ما مصروف یکسیر گر بیالیست و بس\nما جزای بوی گل نقدیده مینا بد شدید\nیار در آغوش و سیر کعبه و در آرزوست\nدل مصفا كن سر از وسعت کاهت بر میا ر\nبر سر ما سایه خواهد کرد سرنای ما\nغیر این گرداب موجی نیست در دریای ما\nای هوس زین رو بان غنچه استانهای ما\nتا کجا رفته است از خود شوق بی پروای ما\nآینه صیقل زدن سیر ست در صحرای ما\nبی نفس در ظالمت آباد فدم خوابیده ایم\nباین ها هیچ نتوان دوخت جز آزادگی\nرنگی از گلزار بیدلنگی برون جوشیده ایم\nسعی همت راز پنهان چه مقدار آگاه است\nشخصیت هنگامه امکان زطی ما بر است\nشانه زن گیسو سحر انشا کن از شبهای ما\nکر همه سوزن دهد چون سرو از اعضای ما\nاز خرافات پری می میکشد مینای ما\nهر کرا گردید سر بر لغزشی زد پای ما\nرفتن از خود تا کجا خالی نماید جای ما\nیکتفس (بیدل) سری باید بجای جیب کرد غیر مجنون نیست کس در خیمه لیلای ما\n\nگزدهی بوس گفتت گردد مفید تیغ را\nاینکه داری منع کار از شهادت در خیال\nپرده نیرنك طوفان بود شوق بسمل\nموج طوفان میزند جوی بدیبا متصل\nدلشا بنماید تلافی میطید اما کجاست\nتا ابد رگهای گل بالد زجوه تیغ را\nبایدت ازشوق زد چون سبزه بر سر تیغ را\nخونم آخر کرد بار وی شناور تیغ را\nجوه دیگر بود در دست حیدر تیغ را\nآنقدر زخمی که خواباند بستر تیغ را\nباز گویت رفتی آید مزاج کینه جو\nعیش خواهی صید الفت شو که مانتد هلال\nتامگر یکبار کردد قطع راه هستیم\nهر کرا دل از غبار کینه چونمیا تهی است\n(بیدل) از هم عصر هم موج نزاکت میچکد\nپیش تو داند همین زنگار در بر تیغ را\nچرخ ابرو میکشد پرچشم ساغر تیغ را\nچون دم مقراض می خواهم دوییگر تیغ را\nمیکشد همچون پیام آسوده در بر تیغ را\nکرده ام ریگین بخون صید لاغر تیغ را\n\nمکردم زقم یکلمك نفس همه ناله را\nاز ره هرو بمیلی شبستان این چمن\nكو كوهي اگر چکیدن خونم نوا کند\nعریان تو کسوت یکتا قیست و بس\nآنلب که میده زسیر خطش آنداد چشم\nآزاده گان ز کلفت اسباب فارغند\nرنك رطوبت چمن دهن بنگی به\nدادم بیاد شمعۀ شوقت رساله را\nجز شمع کشته چیست طاووس لاله را\nدر کوچه های زحم غبار پست باله را\nتاچند بار دوش نمایی دو شاله را\nگرداب بحر خجلت خود دید هاله را\nنتوان نگاهداشت بزنجیر باله را\nکاعذر بعقل سیاه شد آئینه لاله را\nاز سرجه چشم شوخ تو تمکین پذیر نیست\nدل درد باطل است خوشا جوش داغ عشق\nهنگام شب غافل از اسرار خود مباش\nناقص نمیبرد صرفه زتقلید کاملان\nخط پیش از انکه با لب او آشنا شود\nمشت حمیت پشگر موهوم ما و من\n( بیدل ) دلت هوای محبت گرفته است\nنتوان بکرد مانع دم شد غزاله را\nناچیدی بینك رساند قباله را\nكیفیت دعاست می دو ساله را\nوضع گهر طلم کمباز است ژاله را\nحیران سرمه ساخته چشم پیاله را\nوقت دخان شعله کنید این نواله را\nشبنم خیال میکند این غنچه ژاله را\n\nکرده ام باز بآب گریه سودا سودا\nمحو او کشوم رازم بغلا طوفان کرد\nدرد عشقم من و خلوت که راز دوعالمست\nدل نا تا فته مارا سر موئی دریاب\nنا تقاضا بمیان آمده مطلب رفته است\nکه زهم اشك زدم بر سر دریا دریا\nهست حیران عاشق لب گویا گویا\nکفت ام این قدر از ناله رسوا رسوا\nای سرموی تو سرکوب ختیا تنها\nنیست غیر از کف افسوس طلبها لبها\nساقی امشب چه جنون ریخت به پیمانه هوش\nداغ معماری اشکیم که بيك لغزیدن\nبذر آوازه کی شوق هوایت دارم\nدور انسان بیان دو قدح مشترک است\n(بیدل) این نقد بناراج هم نسیده مدہ\nکه شکستم بدل از قلقل مینا مینا\nعافیت ها شد ازین آینه یعما یعما\nمشت خاکی که دهد طرح صحرا صحرا\nتا بچه اقبال کند جام لمن با دنیا\nکار امروز کن امروز زفردا فردا\n\nکرده ام سر مشق حیرت سرو موزون ترا\nخا کپای این چمن میبایدم بر سر زدن\nشورانستغنا برون از پرده های عجز نیست\nمرجه می بینم سرافی از خیالت میدهد\nناله میخوانم بتبدیلهای مضمون ترا\nبسکه گل پوشید نقش پای گلگون ترا\nرشته ما سخت پیچیده است قانون ترا\nهر دو عالم يك سر زانواست محزون ترا\nشام روز و نهم با صبح اقبال چه کار\nساز محشر گفت آفاق از نگاه حیرتم\nفهم یکتائیست فرق اعتبارات دویی\nای دل دیوانه صبری کز سودا چاره نیست\nتیره بختی سایه بید است مجنون ترا\nدر نی مژکان چه فریاد است مفتون ترا\nعمرها شد خوانده ام بر خویش افسون ترا\nدیده آهو فرو رفته است هامون ترا\n(بیدل) آزادی کزاستقبال آغوشت کند آنقدر واشو که نتوان بست مضمون ترا\n\nگر کمان دارد خیالت در زه آرد تیر را\nرقیمدارد عمارت خاك صحرای جنون\nهمین مو چشم امیدی شود نخجیر را\nخواهی آبادم کنی برباد ده تعمیر را\nیاد رخسارت جیدین فکر را آینه ساخت\nمانع بیتابی آزاده گان فولاد نیست\nحرف زلفت گرد سنبل رشته تقریر را\nناله در وحشت گریبان میدرد زنجیر را"}
{"book": "adl0015", "page": 40, "text": "حرف الالف\n\nسخت دشوار است در تار شکستن رنگ من\nبشکن ای نقاش اینجا خامه تصویر را\nموج خون من که آتش داغ گرمیهای اوست\nمیکند بال سمندر جوهر شمشیر را\nچون ز، خوابیده زین خوابت که فیض کم مباد\nتا بمحشر برده ام سر رشته تعبیر را\nگر باین وجه است شور وحشت دیوانه ام\nداغ حیرت میکند چون نقش پا زنجیر را\nای تأمل در دو اما زحمت کی میستم\nناله ام در سینه خرمن میکند تاثیر را\nتا کی از غفلت طپد جسم فرساید دلت\nيك نفس بر باد ده این خاك دامنگیر را\nصبح محشر شام هستی از شفق آبستن است\nنیست جز خون کر بیا لابد کنی این شیر را\nدست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر\nتاجای همچو (بیدل) قدر دار و گیر را\n\nگر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را\nاز شرر پرواز خواهد گشت تمکین سنگ را\nمن بدرد نارسا اینها چنان دزدم نفس\nمیکند بیهست و یابی ناله تلقین سنگ را\nاز جبین رنگ کداز دل توان دید آشکار\nگر شود دامن بخون لعل رنگین سنگ را\nچون صدا هر کس ز سکی می رود زین کوهسار\nآنقدر فهمید آخر ناله این سنگ را\nاز شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن\nشیشه اینجا میگشاید لب تحسین سنگ را\nدیده بیدار را خواب گران زیبنده نیست\nای شرر تا چند خواهی کر دبالین سنگ را\nساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشت\nآرمیدن اینقدر ها کرد سنگین سنگ را\nصافی دل مفت عیش است از حسد پرهیز کن\nهوش کن حامت دهد بر شیشه مازن سنگ را\nفیض سودا مشربان از سنگ خارا غافلست\nخون مجنون میکند دامان گلچین سنگ را\nظالم از ساز حسد پیوسته کام عیش نیست\nاز شرر دایم چراغان در دلساباین سنگ را\nناقس دارد تردد جسم را سرگشتگیست\nتا نیا ساید فلاخن پست لنگین سنگ را\nگرهمه بر طاق مجد عشق حسن آبرو زن\nکوشش فرهاد آخر کرد شیرین سنگ را\nعافیت پا بست غیر از پرده ساز شکست\nشیشه می بیند نگاه عافیت بین سنگ را\nخواب غفلت میشود در برتاب از موج اشك\nدر میان آب (بیدل) نیست تمکین سنگ را\n\nگر کنی باموج خونم همزبان شمشیر را\nمیکشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را\nمیدهد طرز خرام فتنه پیکر قامتت\nپیچ و تاب جوهر از موی میان شمشیر را\nاز خم ابروی خونریز تو هرجا دم زنند\nعرض جوهر میشود مهر زبان شمشیر را\nای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باش\nچند در نزد سپر کردن نهان شمشیر را\nجوهر تجرید قطع الفت خویش است وبس\nبر سر خود میتوان کرد امتحان شمشیر را\nعجز در هر طبع سامان بخش استعداد اوست\nناخن بردماست جوهر می کشان شمشیر را\nکرفتمان خواهد ز گردون سر نجیب خاك دزد\nورنه رحمی نیست بر عریان تنان شمشیر را\nدستگاه آئینه بیدا کی بد گوهر است\nمیکند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را\nخون صیادم از ضعیفی يك چكیدن وار نیست\nشرم می ترسم کند آب روان شمشیر را\nاینقدر ابروی خوبان گوشه گیر ما نداشت\nکرد (بیدل) فکر صید من کمان شمشیر را\n\nگر لعل خموشت کند آهنگ نوا ها\nدشنام دبا ها شودو گفت بیا ها\nخوبان بشه پیرهن از جامه بروشد\nدر غنچه ندارد گل این تنك قبا ها\nرحمت زمعاصی نشمایل نکیبد\nزانست کناها کر ثرین سوست آبها\nفریاد که ما بجسیم ان گرسنه مردیم\nبا هر نفس از خوان کرم بود صلا ها\nگه مایل دنیایم و گه طالب عقبی\nانداخت خیالت زکجایم به کجا ها\nاز غنچه ورقهای گلم در نظر آمد\nدل سوخت بجمعیت از خویش جداها\nهر جاست سری غافل از آشوب هوس نیست\nمعموره ماز است بهر بام هوا ها\nمشکل که ازین قافله آخدر نشیند\nمانند نفس کرد روها و پا ها\nکورو بو حرم ناعم احرام توان خورد\nدوش همه خم گشت ز تکلیف ردا ها\nتا محرم هنگامه تغییر مباشیـد\nتصویر توی نیست درین کهنه بنا ها\nک صدل آگهی آسان مشمارید\nچشم همه کس از مژه طومرد است عصاها\nاینکان بزدد هوس الحاح تردد\nاین آبله مر همت که افتاده بپا ها\nکر بسط نفس پرده توفیق کشاید\nصیقل زده کسپر آینه از دست دعا ها\nزین بحر محالست زند لاف گذشتن\n(بیدل) که زپلی بگذرد از سعی شنا ها\n\nگر يك نفس آئینـه کنی نقش قدم را\nبر خاك فشانی هوس عالم جم را\nمعنی لظران سبق هستی موهوم\nبیرون شق خامه ندیدند رقم را\nبیهوده در اندیشه هستی تکدازی\nتا کل نکنی راه صفا خیز عدم را\nآشفتگی آینه تجرید جنون کن\nبر هم گل شهرت ازینهاست علم را\nبی نقد بزد کان جهان چشم ندوزی\nکاین طایفه در کیسه شمردند درم را\nآنرا که نفس مایه جمعیت دوزیست\nچون مار نباید همه واکرد شکم را\nتا چاشنی فقر فراموش نگردد\nاز مایده خلق کردیم قسم را\nآنجا که به تحریر رسد صفحه حسنت\nاز نیزه خورشید تراشند قلم را\nتشریف ادب نسخي تعظیم نگاهت\nبر پیکر ابروی بتان دوخته خم را\nبی پیر سر از بسکه دویدیم براهت\nدر آبله چون اشك شکستیم قدم را\nتا خجلت عصیان شود اظهار ندامت\nجای مژه بدیده بهمم دامن نم را\n(بیدل) چه أز وا کند از دیده بر همن\nوقتی نکشوده است رك سنك صنم را\n\nکسی چه شکر کند دولت تمـارا\nنصا لمی که توئی ناله می کند ما را\nندارد انجمن پاس ما شراب د کر\nهم از شکست مگر پر کنیم مینا را\nما لبه حلا وت نشانه نمك است\nدو نیم چون نشود دل ز غصه خرما را\nهنوز درة دندان موج در نظر است\nگهر بدامن راحت چسان کشد پا را\nدرشت خو چه خیال است نرم کو باشد\nشرار خیری محض است طبع خا را را\nسلامت آئینه اعتبار امکان نیست\nشکسته اند بصد موج رنگ دریا را\nصفای دل بکه ورت مده از قعر دولی\nکه عکس تنك بر آئینه می کند جا را\nبرون لفظ محال است جلوه معنی\nهمان ز کسوت اسما طلب مسمی را\nرسیده ایم ز اسما بفهم معنی خویش\nگرفته ایم ز عنقا سراغ عنقا را\nهزار معنی پیچیده در تغافل تست\nبا بروی تو چه نسبت زبان گویا را\nمیگروان بهوایت چنان زخود رفتند\nکه چون نفس نرسانند برزمین پا را\nهمیشه تشنه لب خون ما بود ( بیدل )\nچو شیشه هر که بدست آورد دل ما را\n\nکسی در بسته غفلت مانده چون من شیدا اینجا\nدوبام یکدر باز است و میجویم کلید اینجا\nسراغ منزل مقصد مپرس از ما زمین گیران\nبسعی نقش پا راهی نمی گردد سفید اینجا\nطپیدن ره ندارد در مخملی کاه حیرانی\nتوان کربای کسر اشك شدنتوان چکید اینجا\nز گلزار هوس تا آرزو برگی بچنگ آرد\nبمژگان عمرها چون ریشه میباید دوید اینجا\nتحیر گر بجشم انتظار ما نم دارد\nچه وسعت میتوان چیدن ز آغوش امید اینجا\nتپش دولی ندارد این جمعیت درین محفل\nچو شیرازه بر کات از یکدگر خواهد برید اینجا\nبدن نقشی نمی بندد که با وحشت نمی پیوند\nنمی دانم کدامین بیوفا آئینه چید اینجـا\nمرا از بی بری هم راحتی حاصل نشد ورنه\nبهار سایه رنگین تراز کل داشت بید اینجا\nگواه کشته تیغ نگاه اوست حیرانی\nکفن بردوش بسمل برد چشم سفید اینجا\nکفن در مشهد مایمنو این خون بها دارد\nز عریان بودن آگر توان شد شهید اینجا\nهجوم درد بخیده است هستی تا عدم (بیدل)\nتو هم گر توش داری ناله خواهی کشید اینجا\n\nگفتگو صد رنگ نا کامی دماند از کامها\nوصل هم موهوم ماند از شبه پیغامها\nهر درو کعبه هم صدجا نقا می کند\nزنده کی يك جاده دارد اینهمه احرامها\nرتبة تدوير تا از دانه ما گل نکرد\nماند چون حرف خموشی در طلسم کامها\nقطره ما تا کجا سامان خود داری کند\nبحر هم از موج اینجا میشمارد کامها\nگل کند گر وحشت درد سر فرماندهی\nچون شرر از سنک ریزد زین نگینها نامها\nچون با کاهی ناند تار اهل دنیا نقضد\nورنه در تدبیر غفلت بخته اند این خامها"}
{"book": "adl0015", "page": 41, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\n٣٨\n\nاز نشان هستی ما بسکه نامی پیش نیست\nاز طپش آواره های ریشه جرات مباش\n\nصید ما حکم صدا دارد بگوش دامها\nدر زمین ناتوانی کشته اند آرامها\n\nلاغری گل بسکه میریزد از صهبای رتك\n(بیدل) از آئینه زنگار فرسودم مپرس\n\nدر شکستن هم صدائی میزند زین جامها\nداشتم صبحی که شد غارت نصیب شامها\n\nگل بروخت کشود نقاب کشیده را\nمائیم و حیرتی و سر راه انتظار\nخالیست بزم صحبت ما ورنه در میان\nگردان نداشته خس وخاشاك بیچ پوش\nدر زیر چرخ يك مژه راحت طمع مدار\nخواری جزای بی ژه امن کشید است\nدر دام اضطراب کشد عشق را هوس\n\nآئینه آب داد زروی تو دیده را\nامید منقطع نشود دام چیده را\nفرصت کجاست اشك زمژگان چکیده را\nمژگان ندوخت چاك گریبان دریده را\nآفت شناس سایه سقف خمیده را\nدریاب اشك از مژه بیرون دویده را\nآزاد نیست آتش خاشاك دیده را\n\nعمریست درسم از لب لعل خوش تست\nنتوان بوحشت از سر آسوده گی گذشت\nاندیشه فال وهم زدو عمر کام کرد\nدرد سر زبان مده از حرف نارسا\nکوه آب بی زبانی مینای بسملست\nتا زنده کیست عمر اقامت نصیب نیست\n(بیدل) بدام سبحه محال است فکر صید\n\nیعنی شنیده ام سخن ناشنیده را\nدام ره است گوش صدای رمیده را\nکرد رم بدام نفس وا طپیده را\nاز خم برون میار می نار رسیده را\nدر موج خون صداست گلوی بریده را\nوحشت شکسته دامن صبح دمیده را\nبی موج باده طایر رنگ پریده را\n\nكلك مصور از چه نك كزد نظر بسوی ما\nبا همه وضع نیش و پس نیست کسی خلاف کس\nغفلت خلقی بوده است سجل کارگاه صنع\nنیست بباغ خشك وتر مغز تاملی دگر\nسعی طهارت دوام زد زما صدای دل\nطفل تجاهل هوس فاخته داشت در قفس\n\nرنك شکسته غیر شرم خنده نزد روی ما\nزشتی ما نمود و بس آینه را عدوی ما\nچشم خواب ناز دوخت چون مژه مو بموی ما\nسرو هوا چوموی سرریشه بدار کدوی ما\nکار نمی نکرد صد بحر وضوی ما\nگشت ز عشق منفعل کو کوی هرزه گوی ما\n\nچاره عیب زنده گی غیر عدم که میکند\nمیگذرد نسیم مر بال كشا ازین چمن\nدل بشکست عمده بست تا نفس از فغان نشست\nذوق تعين هوس رنج تعلق است و بس\nدر پس زانوی ادب خشك بجا نشسته ایم\n(بیدل) ازین بهار رفت برگی طراوت و بقا\n\nسخت روی ما فتاد مجبه بی رفوی ما\nليك دماغ گل کراست تا برسد ببوی ما\nمعنی نازك آفرید چینی آرزوی ما\nمیشارد تکلف بشد قبا کاوی ما\nنك نری چرا کشد موج گهر سبوی ما\nبرکه نماند انفعال رنك پریده روی ما\n\nکو بقا کز نفست گشت مکرر پیدا\nشاهد وضع رود بیکده هستی بود\nمیکشان جمله شبی دعوت زاهد کردند\nمقصد عشق بلند است زافلاك مپرس\nدیده منتظران تو بصد کوشش اشك\nشخص تمثال دهید از هوس خود بینی\n\nباندارد چو سحر چید کنی سر پیدا\nبوصلیتی که شد از پیکر اخگر پیدا\nچوب در دست شد از دور سر خر پیدا\nنشه مشکلی که شود از خط ساغر پیدا\nروغنی کرد زبادام مقشر پیدا\nچه نمود آینه کز گرد سکندر پیدا\n\nصفر اشکال فلك دوری مقصد افزود\nجرم آدم چه اثر داشت که از منفعل\nمگذر از فیض حلال زکده مهر و وفاق\nقدرت تربت از بازوی تهدید مخواه\nفقر در كسوت اظهار هنر رسوائیسست\nخلق از ضبط نفس غوطه جانزد (بیدل)\n\nوهم نازید که شد حلقه آندر پیدا\nگشت در مزرع گندم همه دختر پیدا\nخون جوشد شیر کند لذت شکر پیدا\nهوس بیضه شکستن نکند پر پیدا\nآخر آئینه شد کرد زجوهر پیدا\nقصر این بحر نگردید زلنگر پیدا\n\nکو دماغ جهد تن در خاکداری داده را\nاز زبان خامشی تقرير من غافل مباش\nبی تکلف شمه جولان تمنای توایم\nسینه صافی میکند آئینه را عام مثال\nزنده گی در فناکن از تلاش آسوده باش\n\nناتوانی سخت افشرده است نبض جاده را\nجوهر تیغ است این موج بجا افتاده را\nنقش پای ما برنك شمع سوزد جاده را\nاز قبول نقش نبود چاره لوح ساده را\nحفظ تا کی مشت خاری چندطین آماده را\n\nوصل نتواند خمار حسرت دلها شکست\nدست مکن رنك را با بوی گل آمیختن\nشوخی چشمت هم از مژگان توان درياشكار\nموج در گوهر ز آشوب طپشها ایمن است\nساز سخت نیست (بیدل) بی درشتیهای طبع\n\nكم نسازد میکشی خمیازه جام باده را\nكم رسد گرد کدورت دامن آزاده را\nکردن مینا بود رگهای تاك این باده را\nنیست تشویش دگر در بند دل افتاده را\nکمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را\n\nکو ذوق نگاهی که بهنگام تماشا\nشد محرم راه طلبت چشم نه بستیم\nتا آینه ات رنك تغافل بزه اید\nزال حلقه حیرت که غم قامت پیریست\nفریاد که چشمی بتامل نکشودیم\nمانند شرر نوای ازین محمکده گل کرد\n\nچون دیده گریبان در داز بام تماشا\nقاصد مژه ام سوخت به پیغام تماشا\nهم کر خرامى نرسد شام تماشا\nدارد کف خاك تو نهان دام تماشا\nرفتیم ازین مرحله ناکام تماشا\nآغاز نگاه من و انجام تماشا\n\nچشمم بخضاب تو گرداند نگاهی\nهشدار که این منظر نيرنك ندارد\nچون شمع حضوری شد آئینه هوشت\nحرمان کده انجمن حال ندارد\nمضمون جهان رابطه رفته، نشانیست\n(بیدل) بكشادمژه زخمست ببندی\n\nگل کرد بصد رنك خط جام تماشا\nغیر از مژه برداشتیت بام تماشا\nباخته عبث سوختی ای خام تماشا\nعیدی بفراموشی ایام تماشا\nیکس مژه بستیم با حرام تماشا\nمنظور و فانیست گل اندام تماشا\n\nکوته گیست سلسله دود آه ما\nدر یاد جلوه تو دل از دست داده ایم\nاز دستگاه آبله اقبال ما مپرس\nحیرت گذاشت شبنم اشکی بیاد کرد\nدر عالمی که پیش رود دعوی صفه\n\nآشفتگی زلف که وا کرد راه ما\nتو حسرت است آئینه کز نگاه ما\nدر زیر پا شکست شفق کلاه ما\nباری درین چمن خسی زد نگاه ما\nیارب مباد غفلت ما کینه خواه ما\n\nصافی طرب دهستی ما در کلاست است\nزین باغ سعی شبنم ما داغ یاس برد\nچون اشك بر در آبله میجدمرویم\nهر جا رسید،ایم نرمی موج میزند\n(بیدل) زسکنیم اثر عرض هستیم\n\nدارد نفس چوا آینه روز سیاه ما\nرنگی نیافتیم که گردد پناه ما\nخار است اگر همه مژه ریزی براه ما\nعالم طلسم يك عرق است از گناه ما\nکردی نگرد در دل آئینه آه ما\n\nکه از موی میان شهرت دهد نازك خیالی را\nزنيرنك خرامش غافلم ليك اينقدر دانم\nخیالی از دهان او نشانم میدهد اما\nدل از خود میرود یکبار اگر آنمست فغان باشد\nحباب باد پیمای تو و همی در قفس دارد\n\nکهی از چین ابرو سکته خواهد بیت حالی را\nکه برقی جلوه خواهد سوخت فانوس خیالی را\nهمان حکم عدم باشد اثرهای خیالی را\nجرس آخر بمنزل میکند كم هرزه نالی را\nتوشمع هستی اندیشیده فانوس خالی را\n\nزنان حال خط دارد حدیث شکر افشانی\nنسیم دامن او گرودد راه خرامیدن\nبهر نظاره حسنش شوخی رنك دگر دارد\nقناعت پیشه هشدار کین حرص افتاد شمن\nهمه تمکین آفاق است در آئینه جادارد\n\nازین طوطی توان آموختن شیرین مقالی را\nسحر بی پرده کرد غنچه تصویر قالی را\nتصور چون توان کردن جمال بی مثالی را\nنگین کامجویان ها کرده وضع بی سوالی را\nبنازم دستگاه عالم بی انفعالی را\n\nنیا بی غیر اشك از پرده های چشم ما (بیدل)\n\nحری ما بدل دارد هوای برشکالی را"}
{"book": "adl0015", "page": 42, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\n\nگر بود سیری ز تازان و گس خود کام را باده پیمائی گرانی نیست طبع جام را من هلاك طر ز اخلاقم چه خشم و کو عتاب بوی گل آئینه دار است از لطافت دشنام را\nضبط آهامید نا كردنك طيش رخصت دهد چون پر طاؤس در پرواز گیرم دام را کامیاب از لعل او گشتیم بی اظهار شوق از گریبان نیست منت بردن ابرام را\nدل ز محنت غرق خون شد ناله ها بالیدو بیش احتیاج باده نبود رند خون آشام را نیست بی افشای راز عاشقان پرواز رنك بال و پر باید شکست این طائر پیغام را\nپیش چشمت جز شکست خود نمی یابد امان گر زره جوهر شود راستخوان بادام را از گشا کشهای موج بحر ماهی ایمن است ز انقلاب غم چه پر وا مردم ناکام را\nای خسیس از ساز شهرت هم نوایت پست ماند از نگین کنده خون در گور کردی نام را زرد رویت میکند زنگار جهل از انفعال اند کی زین راه بر گرد و شفق کن شام را\nعمر با نفست وحشت كرد پيش آهتك ماست آنچه نشناسد اثر پا كردهن ایام را خاك هستی یکنفس در دامن باد فناست من ز روی خانه می یابم هوای بام را\nچون سپندم آرزو حسرت کمین آتش است تا بدوش ناله بندم محمل آرام را بسکه محمود گرفتار پست (بیدل) صید من جوش ساسر میشمارد حلقه های دام را\n\nکی جزا میرسد از اهل حیا سر کش را آب آئینه محال است کند آتش را بر زبان راست روانرا نرود حرف خطا خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را\nاستخوانم نم نشونر ندارد ناوک یار شمع ناچار نخود گوجه دهد آتش را كينه سازی المی نیست که زایل گردد روز و شب سینه زانوبیر بود ترکش را\nارچه پرواز بزرگی نفروشد زاهد ریش بر تافته کم نیست بر اخفش را یکنفر از خرد اکر صافی مشرب خواهی کم نمد میگذراند می بیغش را\nناله هست اگر گره عنان کوته کرد ابر از برق چراغی نکند ارزش را مژه باز تن از چاک کشان هستی نتوان دید بچشم دگر آن مهوش را\nدام ما گره روان نیست تعلق (بیدل) خار پا مانع جولان نشود آتش را\n\nکیست کز راه تو چون خاشاك بردارد مرا شعله جاروبی کند تا بك بردارد مرا شمع خاموشی بداغ سر نگونی رفته ام تا كجا آن شعله چابك بردارد مرا\nتنگ دارد خاک هم از طینت بی حاصلم خون نخجیرم جان قزاک بردارد مرا هستیم عهدی بعش سجدۀ او بسته است خاك خواهم شد اگر از خاك بردارد مرا\nصد فلك ریزد غبار دامن افشانده ام يك شرر کز شعله ادراك بردارد مرا صبح بی سرمایه احرام از خود رفتنم کو گریبان تا بدوش چاك بردارد مرا\nبار اسباب گرانجانیمست سر تا پای من کیست غیر از خاطر غمناك بردارد مرا پیکرم گردد غبار پاس و خیزد زخاك به که دست منت افلاك بردارد مرا\nنشئه از درد خماری خاک افتاده ام شوق می خواهم بدست تاك بردارد مرا گرد من (بیدل) هوای عرصه گاه پستیست از طپیدن هر که گردد خاک بردارد مرا\n\nکیست از فیض جنون مایه ندارد اینجا خرد آن به که تکلف بگذارد انجا نقطه در داغ وطن دارد و خط در زنجیر خامه جز نسخه سودا چه نگارد اینجا\nچرخ يك حلقة زنجير و زمين يك كل داغ بیش ازین شخص تأمل چه شمارد انجا\n\nکیست بردارد زاهل معرفت ناز ترا كنبند دستار کو بردارد آواز ترا جز صدای لفظ نامربوط از معنی بکاست نغمه دولاب آهنگی بود ساز ترا\nپیری و طفل بجا نقص و کمالت توام اند نیست چندان اعتبار انجام و آغاز ترا در تغافل هم نگاهی برورویی شیوه پست سرمه نیرنك باشد چشم غماز ترا\nمیکند قطع سخن اظهار فضلش آفت است جز بریدن کی بود حرفی لب کاز ترا از تماشا حیرت بی بهره چون آیینه است شوق بینائی نباشد دیدۀ باز ترا\nتامنگردد فاش سر مستیت مگشای چشم چون پری کین شیشه ظاهر میکند راز ترا خم شد از بار تعلق قامت زیننده نیست دعوی وارستگی چون سرو انداز ترا\n( بیدل) ارباب کامل با هر و جوت چون کنند آشیان برتر بود از رنگ پرواز ترا\n\nلب جوئیک از عکس تو پرداز یست آبش را نفس در حیرت آئینه میبالد حبابش را سحر از یکدمن در باد چشمت خانه روبیشتم با روزگار شوخی میرسد موج سرابش را\nهم آغوش جنون رنگ غفلت دیدۀ دارم که زهر یست مزگان چو محمل بست خوابش را ز شبنم هر بناغ حسن چشم شوخ میبندد عرق گوهر بدارد به که نفروشد گلابش را\nنگاهم يشو چون آئینه شد پامال حیرانی زین سر چشمه در هر کل که موجی هست آبش را ز هستی نبض دل چون موج رقص بسمل دارد مباد آبله در آینه گیرد اضطرابش را\nندارد باز این شیوۀ پی پرده گردیدن مگر مجنون ز جیب خود درد طرف نقابش را بهر ز ميكه لعل تو خط او حیرت انگیزد رگ یاقوت می گیرد عنان دود کبابش را\nبتسلیم از کمال نسخه هستی مشو غافل سر افتاده شاید نقطه باشد انتخابش را بلندی آنقدر بالیده است از جبهۀ لیلی که نتواند کشیدن ناله مجنون طنابش را\nدر این وادی نماز خود رفتی و میزند (بیدل) شرر عرض خرام سنك میداند شتابش را\n\nالعمل شی خمود ده ژیا کا سر ما خنده دارد خط بی مسطر ما ذره بر متصل اظهار است کو هیولی و کجا پیکر ما\nمی تپد برخط زنهار انگشت موی چینی ز تن لاغر ما خنده زن شمع ازین بزم گذشت گل نچید ز خاکستر ما\nچهره از آئینه ما زنگ استرد منفعل شد کف روشنگر ما خواب ما راه سیاهی بلد سایه افگند بسر بستر ما\nعمر ها شد که عرق می گریم شرم حسنیست بچشم تر ما حیف همت که زمافی چو حباب صدف بحر نشد گوهر ما\nچهره زرد شکن ها اندوخت سگ ز د ضعف کنون رزو ما آب ز طومار طلب ها کل کرد مهر شد آبله بر دفتر ما\nشمع حرمان کدۀ بی کسیم پایمال دست نهد بر سر ما رنگ پرواز ندیدم بخواب بالش ناز که دارد پر ما\nعلت بی بصری را چه علاج زنگهی داشت قضا فلکر ما نیست پیراهن دیگر ( بیدل ) غیر عریانی ما در بر ما\n\nخاك كار چه بند کسی نظر بهوا نمی توان خبر پا گرفت سر بهوا درین چمن ز جنون کاری خیال مپرس بخاك ریشه و گل می کند ثمر بهوا\nز مین مزرع ایجاد بسکه تنك فضاست قوى كششه تخمم شرر مگر بهوا بصفحیکه خاکسترم چو شعله سریست مباد ذوق فضولی کند خبر بهوا\nنه مقصدیست مصین نه مطلبی منظور چو گرد باد همین بسته ام کمر بهوا جهان گرفت وشکفی پر طاؤس غبار من که ندانم که داد سر بهوا\nحدیث سر کنی از قامت بلند که داشت که لب گزیذه گره بندد نیشکر بهوا چوشبنمی که کند از مزاج صبح بهار برآهت آئینه ها بسته چشم تر بهوا\nز ساز قافلۀ عمر جمع دار دلت که محمل نفس دارد این سفر بهوا بدست کاه ز عولت درین بساط مناز که رفته است سر شمع بیشتر بهوا\nچه سگی این همه افشرد دشت امکانرا که ابر بیضه شکسته است زیر پر بهوا دل فسرده اگر سد راه نیست چرا گشوده اند چو صبحت هزار در بهوا\nتعلق دو نفس با ومن غنیمت گیر که این غبار نیابی دم دگر بهوا بغير وصل عدم چیست مدعا ( بیدل ) که هر نفس نفس ایمجاست نامه بر بهوا"}
{"book": "adl0015", "page": 43, "text": "صحيفه ٤٠ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف\nماک کارنقصان هاست هر صاحب کمالی را اگر ماهت کنند از دست نگذاری هلالی را رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد بوحشت پیش باید برد از ین صحرا غزالی را\nبنقش نيك و بد روشن دلان را دست رد نبود کف آيٴینه می چیند گل بی حاصلی را بساط گفتگو طی کن که در انجام کار آخر بحکم خامشی پیچیده است این فرش قالی را\nوبال رنج پیری برنتابد صاحب جوهر چنار آتش زند ناچار دلق کهنه سالی را در ین وادی که طاقشست افتاد از جهل و دانشها غباری درهوا ماند قصر فطرتهاي عالی را\nبرحدیخانه دل غیر دل چیزی نمیگنجد برین آيٴینه جز تهمت مدان نقش مثالی را اگر خرسندی دل آبدار مرزعت باشد چو تخم آبله نشود عداکن پایمالی را\nبجتك اختيار دامان فقر آسان نمی افتد که چینی خاك گردد تا شود قابل سفالی را چه امکانست (بیدل) منع از غفلت زدن آید هجوم خواب خرگوش است یکسرشیر قالی را\n(۰)\nما را زکرد این دشت عزمیست رو بدریا ویرانه شد تجسم اکنون وضو بدریا کزکسب اعتبارش دوری لزوم انس است يك قطره جوهر نـیـسـت نی آرو بدریا\nشرم فنا چه مقدار بر فطرتـم گران بود کريك عرق چوگوهر رفتم فرو بدریا بیظرف همی نیست در عشق غوطه خوردن گر حرس تشنه کام است ترکی کدو بدریا\nمذت کش خیال ماند سرت حبابیم تا کی حریف بودن با این کدو بدریا غزه هی که داری محو جمالش اولیست کس نیست مرد تحقیق بنمای سو بدریا\nصافی پی توهم تذلت میسـازد ما نیز برده باشیم آبی زجو بدریا سرمایه صفت آب رنگ سودای خود نمالی غیر از تری چه دارد موج از نمو بدریا\nبی جوهر شیمی ازعلم و فن چه حاصل ماهی میتوان شد ای مرده خو بدریا سامان عبرت امروز چشمه سارشر ماست آبی که در جبین نیست دخل مجو بدریا\nهر چند کس ندارد فهم زبان تسلیم دست غریقی آخر چیزی بگو بدریا (بیدل) ترد خلیق محوگناه خود ماند نـکشود راه این سیل از هیچ سو بدریا\n(۰)\nما رشته سازيم هيچ از اداب ما صـد نـغـمـه مـرويـم و نشد باز لب ما چون مردمك آينه جمعيت كوريم در دایره صبح نشسته است شب ما\nشيدايٴی دل آتـش سودای که دارد تبخال بخورشید رسانده است تب ما هستی چو عدم زین من وما هيچ ندارد بی نشيٴه باده است دماغ طرب ما\nایراد نيك و باز نداریم درین دشت جاییـکه غباریم چه آبد بلب ما چون ذره پراکنده کی انشای ظهوریم جز ما طفی کو که بود منتخب ما\nنامحرمی اسرار پری فاش توان خواند مكتوب بكيسـار پرید از حلب ما كم كشته تحقیق خود آواره وهم است ما را بكـنـاريـد بدرد طلب ما\nني قابـل مجـزيـم نه مقبول تحسين از نيك باده كه رساند نسب ما پیداست که جزصورت عنقا چه نماید آيٴینه ندارد دله ( بيدل ) لقب ما\n(۰)\nمبيند جز برهن غافل پيـام ما لعل تراندكين شگرفته است نام ما\nپوشيده نيست نيم رخی تحت عاشقان آيٴينة جراغ بدست است شام ما\nكس يادناگرفته چه صید آرزو کند این غنچه وانمود كه گل افتد بدام ما\nصدرنك خون بجيب تامل نهفته ایم ضبط نفس چو زخم دل است التیام ما\nهمواري طبيعت پيرفكر روشن است مستي محو انده است کس از خط جام ما\nدر مكتب تسلسل غفلت نمرسد صد داستان بيك سخن ناتمام ما\nمعیار چارسوی دو نام گرفته ایم يك جنس نیست قابل سودای خامما\nگامی دوهمعنان سحرمیتوان گذشت رنك شكسته میکشد امشب زمامما\nچون سبحه اینقدر توه امید میدود دل در رکاب اشك چكيدن خرام ما\nدیگر دلت که توان چشم دوختن در عالم رميكه نفس نیست رام ما\nكم انفعال ناحق هستی ادا کنیم چون شمع بس که برعرق چیده بام ما\n(بیدل) چوبوش می نتوانی ادب مپرس رمز تکلمی فتاده باندی زبان ما\n(۰)\nمحبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را کند يوسف صدا کر بوکنی پیراهن ما را چو صحرا مشرب ماننك وحشت برنمی آید نـگـهـدارد خدا از تنگی چین دامن مارا\nچنان مطلق عنان تازی است شمع ما ازین محفل که رنگ رفته دارد پاى از خود رفتن ما را خرامش در دل هرذره صدطوفان جنون دارد عنان گیرید این آتش بعالم افکن مارا\nگهر دارد حصار آبرودر ضبط امواجش مبیدازید ز آغوش ادب پیراهن ما را فلك درخاك میغلطید ازشرم سر افرازی اگر میسید معراج بی پا افتادن ما را\nبا شك افتاد کار آه ما از پیش پا دیدن زشبنم بال و پر گردید صبح گلشن ما را هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می چیند نمید این سحـر مزگان بهم آوردن ما را\nازين خاشاك اوهامی که دارد مزرع هستي بكاه چرخ نتوان پاك كردن خرمن مارا چو ماهی خارخار طمع درکار است و ماغافل که پامواج نوشانده است گردون جوشن ما را\nز آب زنده کی تابگدزم تشویش رعنایى خم وضع ادب پل كرده وش و گردن مارا بحرف و صوت ناکی تیره سازی وقت ما (بیدل) چراغ بزم خموشيست طبع روشن مارا\n(۰)\nمفتش گيريد دامان دل آگاه را محرمان لبريز يوسف ديده اند این چاه را در دبستان طلب تعطيل مشق درد نيست همچو نال خامه در دل شتتك ميـدانـد آه را\nزحمت شيب و شباب از پیکر خاکى مكش محوکن از خاطر این تصویر سال و ماه را درخور هر كسوت انجام رو بود دیگر است بر نوای نی میان ساتوليه جـولاه را\nپند ناصح بر منغض كره وقت ميكشان از كجا آورد این خر لقمه خانقاه را ناتوانی كـرشـفيع ما نـكـردد مشکل است عاجزان دارند يكسر نرد دندان كاه را\nعايلمي در طبيعت چند پنهان داشتن جبه آخر بوست برتن میدرد روباه را تاگهی باشد حباب آرایش عزت مباد از سر چشمم بیوایید تاج شـاه را\nمیتوان گردن بدی راهم بحرف نيك نيك از اثر گلها ملان خاصیت آهواه را عمرناهم زحمت كش هستيست ناروز حساب منزل ما جمع دارد پـيـچ و تاب راه را\nکارها داریم پیش از رنج دنیا چاره نيست احتیاج است انکه رحمت میکند اکراه را چون شرارم امتحان مادفرصت داغ کرد يك گره میدان نبود این رشته كوتاه را\nای هوس شکر قناعت کن که استغنای فقر برسرما چتر شاهی کرد يك كاه را باز غافل نيست (بيدل) ليك ازشوق فضول لغزش بازد هوای اشك دارد آه را\n(۰)\nمکش ای آفتاب از فکر زر پریشت آتش را زغفلت میبرستی چندچون زر دشت آتش را بترك ظلم ظـالم رنكردد از مزاج خود همان احگر بود گر قطع گردد مشت آتش را\nمشو پابندی خوار هدهی ساده دلباین که آخر روی نرم آب خواهد کشت آتش را بـاهـل سـوز کاوش داغ جان کاهی بیار آرد چو شمع از روی نانالی مزن انگشت آتش را\nشرار خودنمایی خرمن گیر است برق آخر چرا ای غنچه بیرون تفکنی از مشت آتش را خیال التفاتش ازهشام پیش میسوزد نگر می فرشخوان يافت واز پشت آتش را\nنه تنها لاله زباریست ازوق عناب او بقدر شعله اینجا میدهد انگشت آتش را تر از دست خسان نتوان بجزعستی جداکردن که بی آهن نخـواهدریخت سنك از مشت آتش را\nبسوزطرزگی دفع مطالم ميشود ( بیدل ) بآب خنجرو شمشير نتوان کشت آتش را\nمكن زشـانـه پریشان دماغ گيسو را مچـيـن بـچـيـن غضب آستين ابرو را نـگاه را مزمان نـيـسـت مانع وحـشـت بسـرد نـتـوان بـت راه آهـو را\nكشنده مطلب عشاق راه بردن نیست گل خیال تو بیرون نمید هـد بورا مرييك تشيٴه نيست دماغ استغناست بكيميا نـدهـد خاك آن سر کو را\nعناب لاله رخان عرض جوهر ذاتست زشعله هـا نـتوان برد كـرمـن خـو را کجا بـلـكـش ما حسن ميـكـنـد تقصير که زیر تیغ نشانده است نـرگس او را"}
{"book": "adl0015", "page": 44, "text": "صحیفه ٤١\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الف\nخط غرور مخوان آنقدر بلوح هوا  بکی مطالعۀ کن سر نوشت زانو را  خجالت من وما آبیار مزرع ماست  عرق سحاب بهار است رستن جو را\nچو سایه عمر بافتاده گی گذشت اما  بهیچ جای نکردیم گرم پهلو را  بدامن شب ما از سحر مکنید سراغ  ببیاض دیده مخوابست چشم آهو را\nز بیهوده تکاپو مباش بهان مکن (بیدل)  بچشم مردم عالم میفگن این مو را\nمکن سراغ غبار ترا نشسته ما را  رسیده گیر بصفا بو شکسته ما را  گذشته ایم به پیری زصیدگاه فضولی  بس است ناوک غیرت زره گسسته ما را\nفرا هم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد  رشته رگ گل بسته اند دستۀ ما را  هوای گلشن فردوس در قفس بنشاند  خیال در پی زانوی دل نشسته ما را\nزدام چرخ پس از مرگ هم بگانت رهائی  حباب کیست بمحشر سپند جسته ما را  بهانه جوی خیالم واعظ این چه جنون است  بحرف وصوت مسوزان دماغ خسته ما را\nمگیر خرده بمضمون خون چکیده (بیدل)  بستم فشار مکن زخم تازه بسته ما را\nموج پوشید روی دریا را  پرده اسم شد مسما را  دست بی بال اسیر پردازش  کی دید آشیان عنقا را\nعصمت حسن یوسف زد چاه  پرده طاقت زلیخا را  میکشد پنبۀ هر سحر خورشید  تادهد جلوه داغ دلها را\nجاده هر سو گشاده است آغوش  که دریده است جیب صحرا را  شعلۀ دل زچشم تراوشست  ابر نشاند جوش دریا را\nآگهی میزند بچو آئینہ  مہر برلب زبان گویا را  قفل گنج زر است خاموشی  از صدف پرس این معما را\n(بیدل) از داغی زمہر یقین  ترك كن غصه من و ما را\nمیخورد خون نفس اندر دل اندیشه ما  جوهر تیغ بود خار و خس بیشه ما  بسکه چون شمع بغم نشو و نما یافته ایم  شعله را موج طراوت شمرد ریشه ما\nسختی دهر زمنیر دل ما زیب پذیرست  آب شد طاقت سنگ از جگر شیشه ما  در خم کشته همان ناخن فرهاد بجاست  سعی بیجاست بجر جانکنی از پیشه ما\nشغل رسوائی ومستوری احوال بلاست  کاش آرا یش بازار دهد پیشه ما  شور زنجیر جنون از نفس ما پیداست  نگون زلف که پیچیده بر اندیشه ما\nچشم امید نداریم ز کشت دگران  دل ما دانه ما ناله ما ریشه ما  خامشها سبق مکتب پنهان نیست  یک قلم ناله بود مشق نی پیشه ما\nنشۀ مشرب بیرنگی از ان صاف تر است  که شود موج پری دردته شیشه ما  (بیدل) از فطرت ماقصر معانیست بلند  زله دارد سخن از کرسی اندیشه ما\nنام خود را تا برسوائی جز داریم ما  از صلابت کی بدل یکذره غم داریم ما  از قناعت بود ما را دستگاه همتی  چون ها در ظل بال خود کرم داریم ما\nبرامید آنکه یابم از دهان او نشان  روی خود را جانب ملک عدم داریم ما  در حریم که شیخ و کاهی راهب خانه ایم  هر کجا باشیم (بیدل) يك صنم داریم ما\nنباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را  مدار کار فرمائی رائنگشت است خاتم را  بارباب تلون صاف دل کی مختلط گردد  رنگ لاله و کل امتزاجی نیست شبنم را\nکرم در کشت استغنا پرکاهی نمی ارزد  گدا گر نیستی تأیید کرمی ناد حاتم را  بتقلید آشنای تشنه تحقیق نتوان شد  چها مکۀ نیت ساز دل نائی زلف پر خم را\nز وصل مدعا سعی طلب مأیوس میگردد  به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را  بپاس عصمتت از بس هواخواهان بزنك گل  چو بوار بخیه های غنچه در اند چشم را\nفنا پانیست حال رفته گان از خاك این وادی  ز نقش پا توان کردن سراغ ساغر جم را  هجوم بی پرو بالی زین گلستان دسته می بندم  بدامن جای گل چون زلف خوبان چیدم الم خم را\nنشاط زنده کی خواهی نمی چشمی هیولا کن  همین اشگست ا گر هست آبیاری نخل ماتم را  گر از زنگار وارستیم فکر سبحه پیش آمد  نفس مصر و ف چندی ریشه دارد هم ندم را\nشرار و حشتیم امداد بن حیرت سرا( بیدل)  ز نو میدی بدوش سنك داریم محمل رم را\nنباشد کز کند موج ترددنی حجابش را  که میکرد عنان شعله رنگ عتابش را  زبرق جلوه اش آگه نیم ليك اینقدر دانم  که عالم چشم خفاشنیست نور آفتابش را\nبقدیر دگرزان جلوه نتوان کام دل بردن  غبار من مکر از پیش بردارد نقابش را  بجای آبله يك غنچه دل دارم درین وادی  ندام بر کدامین خار افشانم گلابش را\nدرین گلشن میرسید از بهار اعتبار من  چو گل آئینہ دارد که خون کردند آبش را  محیط شرم ا کز آبد بموج ناز شوخیها  نگه خواهدن مژکان بودچشم حبابش را\nگل باغ محبت ناز شبنم بر نمیدارد  تماشا زشتو و اشگ خویش بس باشد کبابش را  شکار تیغ نازم اوج عزت فرش اقبالم  سر افتاده دارم که میبوسد رکابش را\nخرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد  نخواهم رفت ا کز از خود نگه میگوید جوابش را  بذوق امتحان آتش زدم در صفحه هستی  فقط برنز شرار چند دیدم انتخابش را\nبهر مژگان زدن چشمش تغافل ساغری دارد  چه مخموری چه مستی برده بسیار است خوابش را  چنان خشکست (بیدل) بحر امکان را که میبینم  غبار افشانگی چون دامن صحرا سحابش را\nنباشد بذاسباب طرب وحشت کشی قدرا  شکست دامم پرطاق نسیان ماند چینی را  ز احسان جفا تمهید گردون نیستم ایمن  که افغان کرم اکیر و انشت از آهن حریف را\nمحبت پیشۀ از نقش بیدردی نبرا کن  همین داغ است ا کز زینه باشد دلنشینی را  حسد تاکی تعصب چند اکبر در د دلی داری  نیاز زاهدان بخشیم کن در د دینی را\nدرین گلشن چه لازم محو چندین رنگ و بو بودن  زمالی جلوه آئینه کن خلوت گزینی را  در اقران عیش و مکنت هر کس فطرت دارد  بلندی نشۀ صاحب دمانپیاست پستی را\nشرر در سنك ونی خرمن بمردم نمیکردد  غنیمت میشمار از زاهدان خلوت کنی فدرا  ورق گردانید ماست از کهنگی نسخه کردون  مکر از چشمت آموزد کسون سحر آفرینی را\nزول بر گشته مژگانت تغافل بسته پیمانت  تسم چیده دامانت بنازم نازچنی را  خروش ناتوانی می تراود از شکست من  زبان در مه آلود است موی خویش چینی را\nبکعتر سعی نقش از سنك زایل میتوان کردن  ولیکن چاره نتوان یافت نقش جبینی را  نشاط انجا بهار انجا بهشت انجا نگار انجا  تو کز خود غافلی صرف دره کن در دبینی را\nمجو تمكين مابی فطرت از دون همتان (بیدل)  ثبات رنگ انجم نیست گلهای زمینی را\nنبود بغیر نام تو ورد زبان ما  يك حرف بیش نیست زبان دردهان ما  چون شمع دم ز شعله شوق تو میزنیم  طال میساد زبان تب کرد استخوان ما\nعرض فنای ما نبود جز شکست رنگ  چون شعله برك و بز ندارد خزان ما  کبره زهی روی شراری نشسته ایم  ای صر بش ازین ند کنی امتحان ما\nاز برا، وعسار قا فله بخودان مپرس  بی ناله میرود جرس کار وان ما  میخواست دل زشکوه خوبتو دم زند  دود سینه کشت سخن در دهان ما\nما معنی مسلسل زلف تو خوانده ایم  مشکل که مرغ قطع کند داستان ما  چون سیل پنجر دانه سوی بحر میرویم  آگه نه ایم دست که دارد عنان ما\nما را عجوز دهر دوا کرد از فریب  زه شد بتار چرخ زنستی کمان ما  از طبع شوخ اینهمه در بند کاستیم  بسند چون شرار بسنك آشيان ما\nآه از غبار خاك هوا گیر شوق نیست  یعنی بخاك ریخته است آسمان ما  ( بیدل ) هجوم گريه ما را سبب مپرس  بی مقصد است کوشش اشك روان ما"}
{"book": "adl0015", "page": 45, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nنخل شمعیم که در شعله دود ریشه ما عاقبت سوز بود سایه اندیشه ما\nیک نفس ساکن دامان حیا یم امروز ورنه چون آب روانست هان پیشه ما\nگر به تسلیم وفا بعذر و طاقت عجز باده از خون رگ سنك کشد شیشه ما\nباغ جان سخنی ما سبزهٔ جوهر دارد آب از جوی دم تیغ خورد ریشه ما\nدل گز کیفته سراپاست زکیفیت شوق قطره ماند اگر از دست رود شیشه ما\nبسکه چون جوهر آئینه تماشا فطریم میچکد خون تحیر زرك و ریشه ما\nکرد صحرای ستمقی گرد دام و قاست ناله دامسس نفشاند زهی بیشه ما\nاز گل راز بعرفان هوس بو ندهید غنچه خامشی گلستان اندیشه ما\nطین کرم صیقل صفتان برق فناست بیستون میشود آب از شرر تیشه ما\nوادی عشق سموم دل گرمی دارد نی شبنم است اگر کرد کشد پیشه ما\n\nنخل نظاره شوقیم بمیرزا (بیدل) همچو خط در چمن حسن دود ریشه ما\n\nدیدم مهربان دلربای افزاصاف حلی را زحیرت برشکست رنك بستم مجز تمثالی را\nبپرواز آتشی خانه سوز عافیت باشد زجا کمترا طلب کن راحت اقلیم بی بالی را\nمطر هادرد خورشید حسن اندای عیار هی مگردان مجرم آن جلوه آغوش تمثالی را\nخزان اندیشی از فیض بهارت بچیم دارد جنون تاواج مستقبلی مگردان نقد حالی را\nتمیز خوب و زشت از فیض معنی ناامیدارد تماشا مشرق آئینه کن بی انفعالی را\n\nفروغ صبح این حت طالع است از روی خوشخوئی زچین رحم راحت میکشد خط بد خصالی را\nجهان در گرد پستی منظر جمعیتی دارد ز عبرت مفری کن طاق ایوان شمالی را\nنباتست از شکست رنگ ما وضع پریشانی چه لازم شانه کردن طره آشفته حالی را\nخسان چمنونم ليك از شرم ضعیفیها نیاز چشم مستی کرده ام بی اعتدالی را\nباین خجلت که چشمم دور ازان در خون تمینارد عرق خواهد رسانید از جبینم برشکالی را\n\nسرت منزلوع مشق تامل میرسد (بیدل) توان مقدور کردن کاسه از قاده خالی را\n\nنرسیدی بفهم خود زد عوم دگر کشا عجبهای که پیش مژه بسته و در کشا\nطیش خلق پیش و پس بتاز محقق است ولی هوس شهر کاغذ است و بس تو هم اندک نظر کشا\nنبه فرصت و تا زندگی تمکین فروتنیث تقاضای چشمی ده سفله و شرر کشا\nهوس جوع و شهوتث شده دام بیدلت اگر از نوع آدمی زخود اقتدار خر کشا\nتویی نا لسلک تکه شیشه بی دلت که بانداز غفلتت پری همت پر کشا\n\nزگران جانیت مباد شود ناله منفعل مجنون سینه زن تپد منقار پر کشا\nنفسر دن مکن توهی جنونهای عافیت همه گر موج گوهری ره بدرد گهر کشا\nسحر نشه فطرتی نه خاك از جمه غفلتی غیبی صرف جوش کن زدم چرخ سر کشا\nادب آموز محرمان لب خشکست بی بیان بمحیط آشنا نما رگ موج گهر کشا\nدله و مستی نه بسته چشمه نم در شکسته تو راحت نشسته گره ایست بر کشا\n\nاگر اقتدای (بیدل) زحلاوت نشان دهد تنی از خامه طرح کن در مصر شکر کشا\n\nتپید ریزه فانوس دیگر شمع سودارا مگر در آب چون یاقوت گیرد آتش ما را\nبمشت عافیت رنگ جبینمان آرو باشی در آغوش نفس گرخون کنی عرض تمنا را\nبعرض جلوه ها گرم کی هنگامهٔ مشرب که می نامیده اند انجا شکست رنك مینا را\nدرین محفل پریشان جلوه است آن حسن یکتائی شکستی کو که پردازی دهد آئینه ما را\nبداغ نی نگاهی رفت ازین محفل چراغ من شکست آئینه سنگی که کر کردم تماشا را\n\nدل آسودهٔ ماشور امکان در نفس دارد کهر دزدیده است انجا عنان موج دریا را\nغبار اجتیاج آنجا که دامان طلب گیرد روانست آبرو هرکه رفتار تودری پا را\nفروغ این گلستان جزدم برقی نمیباشد چراغان کرده اند از چشم آهو کوه و صحرا را\nسکندر است شوق اماس آن سنك نمیگیرد که دار د دکشد ر از خویض حال میکنم خارا\nهوس چون تاز سانداشب نقد حال میگردد امل را رشته کوته ساز و عقبی کن دنا را\n\nز شور بی نشانی نی نشانی شد نشان (بیدل) که کم کشتن ز کم کشتن رود آور د عنقا را\n\nنسیم شانه کند زلف موجد رو را غبار سرمه دهد چشم کوه و صحرا را\nتبش بحلقه آغوش خط بدان ماند که خضر تنك بپوشکشد مسیحا را\nحدیث نرم می اید از زبان درشت شرار غرز بود طبع سنك خارا را\n\nزخم اره دندان موج این بیست گهر بدامن راحت رسان کشفها را\nعدم سرای دم کنج عزلتی دارد که راه نیست در و وهم بال عنقا را\nهمیشه تشنه لب خون ما بود (بیدل) چو شیشه هر که بستا آورد دلها را\n\nتغافل بر مژه اشك زخيم كسة ما را تحیر گاه بان رنگ دست دسته ما را\nکسی صید نفس چون سحر چه سعی فروشدر رها کنید غبار عنان گسسته ما را\nزبان بکام خموشست از شکایت یاران نه نیش کس مگشائید زخم بسته ما را\n\nهزار آینه دارم بعرض ليك چه حاصل فلك فکند بمیما کار دست بسته ما را\nبسیر باغ مرد چون نماند فصل جوانی خمین چوبسته کند رنگ های خسته ما را\nهجوم ناله نشسته است در غبار ضعیفی و تورید زبالین پر شکسته ما را\n\nبسوراخ تفنن قدر (بیدل) ازهوا نکند کس ز خاك جو سیر در ژنده نشسته ما را\n\nنشد درین درس گاه حیرت بفهم چندین رساله پیدا\nصبا ز گیسوی مشك بارت اگر ر ساند پیام چینی\nفلند ز صفیر پشه یی کشاید ز اعتبارات می فزاید\nچو موج بیداد هیچ سنگی نه بست بر شیشه ام ترنگی\nاگر بصد رنگ پر فشانم ز دام جستن نمی توانم\nچو خوشدافسرده کی ز دوران حذر زامداد اهل احسان\nقبول انعام بد معاشان بخوداگوارا مگیر ( بیدل )\n\nجنون سوادی که کردم امشب زسیر اوراق لاله پیدا\nچو شبنم از داغ لاله گردد عرق زناف غزاله پیدا\nخلافی يك شبشه مینماید پری ز چندین پیاله پیدا\nشکست دارد دلم برنگی که رنگ من کرد ناله پیدا\nکه گرد پرواز بی نشانم چو ناله در نی ناله پیدا\nکه ابر در موسم زمستان نمی کند غیز ژاله پیدا\nکه میشود این کلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا\n\nاندوه جاه و حشم شهوت خام دل ما این ننگینها نفزائید بنام دل ما\nنشه دور گرفتاری ما سخت رساسنت حلقهٔ زلف که دارد خط جام دل ما\nمطلبی را پثیر کعبه تحقیق رساند جرس قافلهٔ صبح خرام دل ما\nسخن کشف معمای عدم ممکن نیست خامشی نیز نفهمید کلام دل ما\nشبی جاوید دکر از که طمع باید داشت دل ما نیز نشد آیینه رام دل ما\n\nذره نیست که بی شور قیامت ننشیند طشت نام جرح افتاده است زبام دل ما\nصبح هم با نفس از خویش برون می آید که رسانده است بر افلاک پیام دل ما\nبر همین آینه ختم است ره کعبه و دیر کاش میکرد کسی سیر مقام دل ما\nاینگها داشت بهار من و ما ليك چه سود گل این باغ نخندید بکام دل ما\nداغ محرومی دیدار ز محفل رفتیم نرسانید بآئینه سلام دل ما\n\nبکام صیاد پر افشان عنقا کافیست غیر ( بیدل ) گرهی نیست بدام دل ما\n\nنظیر بمگروان از راستان پیش است گردون را که خانم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را\nدر آغوش شکیج دام الفت راحتی دارم خیال زلف لیلی سایه بید است مجنون را\nنه تنها اعتبارا چرخ بر میدارد از پستی زمین هم لقمه های چرب داند کنج قارون را\n\nشنیده ایك میدانم که عشیق عافیت دشمن چوبا قوتم بآتش میبرد هر قطره خون را\nکز از شوره وادت آگمی سر در گریبان کن حصار عافیت جز هم نمیباشد فلاطون را\nشعور جسم زنحویست در راه سیکروجان که چون خط عقیده دیای رفتن پیست مضمون را"}
{"book": "adl0015", "page": 46, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الالف\nدل است ان تخم بویقی که بهر جستجوی او جگر سوز اب و داغ است و غربال کردون را بقدر کوشش عشق است لعل حسن در اتش صدای تیشه فرهاد مهیمیز است کلکون را\nخیال خام وی فرض است در وحشت سرای دل درون خویش دارد خانه آيينه بيرون را حوادث مزد قامت است اگردل جمع شد (بیدل) گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را\n\nنفسم برنك أفتاده نقش بي نشان تأثیر ما سطری کو کز سر ناخن کند تصویر ما سر بمه تفسیر حیا عنوان کتاب عجزیم تهمت تقریر نتوان بست بر تحریر ما\nقبله ام بدر عام تجدید خودی است و بس نیست تقلیدی که پشتی جوید از تاخیر ما بر شرار سنك نتوان بست نام روشنی رنگ شب دارد چراغ خانه دلگیر ما\nای فلك بر آه ما چندين ميفشان دست رد کزتر کانت ناگهان زه بگسلايد تیر ما از خروش آباد طوفان جنون جوشیده ایم بی صدا نقاشی هم مشکل کند زنجیر ما\nشرم هستی عالمی را در عرق خواهد نشست يك گره دارد چو شبنم رشته تسخیر ما از طلسم خاك اگر کردی دمد افشانده گیر کرد پیش از خواب دیدن خوابها تعبیر ما\nپای در دامان ناز از خویش میباید رسید سایه مژگان صبا نیست بر نخچیر ما خاك بي آرم اما شرم معمار قضا تا نمی دزدید دارد نیست بی تعمیر ما\nکشته خاصیت شمشیر بیداد تو ام رنگ نامنیت خون میریزد از تصویر ما (بیدل) افلاس آبروی درد میریزد بخاك بی نیازی برد آخر جوهر از شمشیر ما\n\nنفس آشفته میدارد چو گل جمعیت ما را پریشان می نویسد كلك موج امواج دریا را درین وادی که میباید گذشت از هر چه پیش آید خوش آن ره رو که در دامن ریچید هر دارا\nنه درد مطلب نایاب نه آب گریه سر گردن تمنا آخر از خجلت عرق کرد اشک سودارا باین فرهت مشو شیرازه بند نسخه هستی سحر خمیازه دم خواند فراهم کرد اجزا را\nگداز درد الفت فیض اکسیر دگر دارد ز خون کشتن توان در دل گرفتن جبه اصدا را بجای ناله می خیزد غبار از خاک ما وانت صدا گردیست یکسر ساز خاموش قدمها را\nما کیم چه امکاسست کرد و جمع خود داری نگاهی موج می باید گذشت از خویش دریا را درین کلشن چو گل يك روزه زن خصم نمي باشد مکر از رنگ بابی نسخه ساز افشای ما را\nطلب تکلیف جاهت گر کند دل غافل بزن که غیر از ناو نتواند کشیدن بار دنیا را چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نبود که از چشم غزالان خانه بردوش است صحرا را\nترا کتب است در آغوش مینا خانه حیرت مژه برهم مزن تا نشکنی رنگ تماشا را سیه روزی فروغ تیره بختان بس بود (بیدل) ز دود خویش باشد سرمه چشم داغ دلها را\n\nنقاب عارض گل جوش کرده صبا را تو جلوه داری و روپوش کرده ما را ز خود تهی شده کان گریه از تو لبریزیم دگر برای چه آغوش کرده ما را\nخراب میکده عام خیال تو ایم چه مشربی که قدح نوش کرده ما را قبود ذره طلسم حصور خورشید است که گفته است فراموش کرده ما را\nز طبع قطره نمی سر محیط نتوان یافت تو می تراوی اگر جوش کرده ما را برنگ آتش یاقوت ما و خاموشی نه حکم خون شود بخروش کرده ما را\nاگر بتبانه تبخیر ایم رخصت آهی نه ایم شعله که خاموش کرده ما را چهار کاشی ای زنده کی که همچو حباب تمام آبله روپوش کرده ما را\nچو چشم چشمه خورشید حیرتی داریم تو ای مژه ز چه حس پوش کرده ما را نوای پرده خاکییم بك قدم (بیدل) نگاست عبرت اگر گوش کرده ما را\n\nنگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را دل از داغ محبت گر باین دیوانگی بالد همان يك لاله خواهد طشت برحون کرد صحرا را\nبهار ناز معشوقی حسن فردوس دگر دارد گشاد جبهه رشک و هم مسکون کرد صحرا را به پستی در فنای کر با سودن نپردازی غبار رفتگانت همدوش گردون کرد صحرا را\nدماغ اهل مشرب غنفه ولی برنمی آید هجوم این عماریها دگر کون کرد صحرا را ز خود داری ندانستیم قدر عیش آزادی دل غافل بکنج خانه مدفون کرد صحرا را\nندانم کرد باد اثر مكتب فکر که می آید که این یک مصرع پیجیده موزون کرد صحرا را بلند و پست است آماده استعداد تنگی هم بلندی شات چین و دامن افزون کرد صحرا را\nغبارم را ندانم در چه عالم افکند یارب غم آزادی اکه شهر بیرون کرد صحرا را بکش از دل مأيوس باید بکذرد (بیدل) شکست این آبله چندان که جیحون کرد صحرا را\n\nنکردد همت موجح قفس فرسود گوهرها بزنگ دود دل طوفان آتش میزنم پرها زبان خامه من زحمه ساز گله شد یارب که خط پرواز دارد چون صدا از تار مسطرها\nخطی در جلوه می آید زلعل می پرست او سزد کر آشنای سرمه گردد چشم ساغرها ز لك غنجه خون بسته دلهای مشتاقان زسودای خطش پرورد دل چیده دفترها\nتماشا مایل رقص سپند کیست حیرانم نگاه سرمه آلود است دود چشم مجمرها اگر طالع بکام تست مشکن این ارمکزی ز گردون رهنودرت نگین دارت اخترها\nطمع از سعی بیداحاصل عرق ریز است زین غافل که خاك دانی کل میکنند از آب کوهر ها اگر معنی قناعت باز گیرد پرتو احسان چو شبنم آبروی ها که میریزد ز از در ها\nبترك آرزوها گوش اگر آسودگی خواهی شکست رنگ این شبنمت نی ایجاد بسترها بفكر عارف دل آسمان پیموده میگردد پرن و باله میپرد نفس هم کرد لشکرها\nتوان از کردش چشم حباب این نکته فهمیدن که غفلت پرده سر های بیدرد افسرها چو شبنم کشتی مامانده در گرداب يك كل بسی یارب کزاین ورطه برداریم لنگرها\nزموج انفعال محرمان آواز می آید که اینجا ازند بك جبهه میریزند کوثر ها عمو (بیدل) علاج سر نوشت از گریه حسیست بموج باده مشو از است شستن خط ساغرها\n\nنمیدانم چه اشکی در هم اقلیم جاه مجنون را دم این گرد باد آخر بساطی کرد هامون را بهر مژگان زدن سامان صد محشر مهیا کن که خط جوشیده در ساغر گرفت آن حسن میگون را\nبامید چکیدن دست و پائی میزند اشکم تنزل در نظر معراج باشد همت دون را درین کلشن تسلی داده صنع سرو و شمشادم يك يك مصرع بلند اوازه دارد طبع موزون را\nبدست پیر جبهان محبس از تدبیر فارغ شو نفس فرسا کنی تا کی نیار مرده افسون را خروج جاه منع سفله طبعیها نمیکردد باین سامان عرت بومی مکن پست کردون را\nرسختایی ای حرص است اینکه خاك از ده ناطینت فرو برده است با ما هضم نتواند ست قارون را فدا میشوی از کرد کدورت دامن هستی چو آتش میکشد خاکستر ما کار صابون را\nکه باور دارداین حرف از شهردیلنوای من که رنگم از حنای دست قاتل داده اوخون را زموج خاکساران محبت کیست دریابد دلر جولان لیلی ناله سازد کرد مجنون را\nاثرها بشکر اندازند ری در منز (بیدل) مجنونم چند نتوان حکم گردن صنع بیچون را\n\nنمی ارزد کس از لذات کاهش آفرین خود را فرو خورد هاست شمع اینجا بذوق انکبین خود را بتبات حزم ناقوس دگر آهنگ ها دارد درین محفل طرف دیده است ناکت هم زمین خود را\nبهمواری طريق صلح کل چندی غنیمت دان زچنگ سبحه در تار کشیده است دین خود را باین قدر د کانی چون شرر در سنگ اگر باشی تصور کن همان چون خامه پرده شان زین خود را\nسخا و بخل وقف وسعت مقدور میباشد برآورده است دست اینجا قدر یاستین خود را بافسون دالت غافل از نظارۂ مالی نبستی چشم هرگز تا نبیند ژمن خود را\nخيال آباد یکتایی قیامت عالمی دارد گهی سمارس می باید پرستیدن همین خود را تغافل زن بهستی صیقل فطرت همینت پس صفای آینه کر مدعا باشد مبین خود را\nدرین کاشن نباید بر دامان هوس بودن گلی آزاد مکی ز شك دگر دار دیمین خود را خيالي جانکشی طلو است و طبع رنگرد، جان کجا واق کرد دچون نه از نقاب این خود را\nسجود سایه از قامت دارد آیتی (بیدل) تو هم کز عافیت خواهی نهان کن در جبین خود را"}
{"book": "adl0015", "page": 47, "text": "صحيفة ٤٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف\n\nطرح داغ با کلشن فکنده اند این جا در آب آبینه روغن فکنده اند این جا غبار قافله عبرتی که پیدا نیست همه بدیده روشن فکنده اند این جا\nرسیده گیر بمعراج اعتبار چو شمع همان سریکه بگردن فکنده اند این جا جنون مکن که دلیران عرصه تحقیق سپر با خجالت جوشن فکنده اند این جا\nبکیست حاصل آفت بزرع که توئی زمانه مور بخرمن فکنده اند این جا صید خواهش دنیای دون دلیر مناز هزار مرد بزيك زن فکنده اند این جا\nسر فسانه سلامت که خوابناکی چند غبار وادی ایمن فکنده اند این جا نهفته است تلاش محیط موج گهر بروی آبله دامن فکنده اند این جا\nرموز دل نشود فاش بی چراغ یقین نظر بخانه الاورن فکنده اند این جا مقیم زاویه افق تسلیمیم بساط عافیت من فکنده اند این جا\nچوشمع گردن دعوی چسان کشم (بیدل) سرم بدوش فکندن فکنده اند این جا\n\nنیست با حسنت مجال گفتگو آئینه را سرمه میریزد نگاهت در گلو آئینه را غیر جوهر در تماشای خط نورسته ات میکند صدآرزو در دل نمو آئینه را\nخاتم فولاد را از رنگ گل بندد نگین آنکه با آن جلوه سازد روبرو آئینه را صورت عالم پریشان ترز جوش جوهر است یاد گیسوی که کرداشفته کو آئینه را\nکرچنین شرمت تکاپو محو مژکان میکند رفته رفته میبرد جوهر فرو آئینه را کورصیدانی بکف صد شعله میباید نتاخت یافت اسکندر بصدین جستجو آئینه را\nدر طبش گاه تماشا بی کمالی نیست عیب عرض جوهر شد شکست آرزو آئینه را دلبا گرد رجهد کوشد مفت احرام صفاست هر قدر صیقل است آب وضو آئینه را\nحسن وقبح ماست اینجا باعث رد و قبول ورنه یکچشم است زشت و نکو آئینه را راحت دل خواهی از عرض کمال آزاد باش کز جوهر نشان در دیده مو آئینه را\nصورت بی معنی هستی ندارد امتحان عکس گل نظاره کن اما ببو آئینه را صافی دل هم گریبان چاکی دار است و بس کوهجوم زنگ تا کرده رفو آئینه را\nای بسا دل کزنجوم حال بر سرکرده است هر کجا خاکستری یابی بجو آئینه را خاکساریهاست ( بیدل ) رونق اهل صفا میکند خاکستر افزون آبرو آئینه را\n\nنیست باك از برق آفت دل بافت بسته را زخم خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را و غمی آید درشتی با ملایم طینتان می شکافد نرمی مغز استخوان پسته را\nخاك نتواند نهفتن جوهر اسرار کلم طبع دون کی پاس دارد نکته سربسته را پاس کرد آخر سواد موج دریا روشنم خوانده ام مجموعه آفاق نقش شسته را\nنشئه را از شوخی خمیازه ساغر چه باك چیست از زنجیر پروا ناله وارسته را خصم عاجز را مدارا کن اکر روشن دلی میکشد شمع از مژه خار بپا بشکسته را\nنسخه حسن آنقدر روشن سواد افتاده است کز تغافل میتوان خواندن خط نارسنه را هم شد هستی و تشویش من و ما کم نشد شبه بسیار است مضمون زخطرجسته را\nتا ز غفلت وارهی در فکر جمعیت مباش تهمت خوابست مژکان بهم پیوسته را دام راه دل نشد (بیدل) خم و پیچ نفس پاس کوهر نیست عاقل رشته بکسسته را\n\nنیست بامژگان تعلق اشك وحشت پیشه را دانه ما دام راه خویش داند ریشه را عیش ترك خانمان از مردم آزاد پرس کس نداند جز صدا قدر شکست شیشه را\nمیشود اسرار دل روشن زتحريك زبان میدهد این برگ بوی غنچه اندیشه را گر ز هول مرگ نبود غلغل شور جهان نعره شیر است مطرب مجلس این بیشه را\nهمت فرهاد ما را سر نکونی میکند ناخن خاریدن سر کر نیارد تیشه را گر شود دشمن ملایم چشم لطف از وی مدار مومیائی چاره نتواند شکست شیشه را\nطبع را فیض خموشی میکند معنی شکار نیست دامی جز کمال وحشی اندیشه را موج صهبا کر بمستان زندگی بخشد رواست از رگی تا کیست میراث کرم این ریشه را\nعشق ردارد اگر مهر از زبان عاجزان ناله يك نی بآتش میدهد صد بیشه را نور این آئینه را جوهر نمیکردد حجاب نیست مژگان سد ره چشم تماشا پیشه را\nگر نباشد بی تمیزیها ملاک کار عشق کوهکن بر صورت شیرین تراند تیشه را مفلسانرا (بیدل) از مشق خموشی چاره نیست تنگدستی باز میدارد ز قلقل شیشه را\n\nنیست خاکستر ما شعله صفت بستر ما رنك آرام برون تاخته از پیکر ما ناله ها در شکن دام خموشی داریم خفته رو از در آغوش شکست پر ما\nاشك شمعیم که از خجلت اظهار نیاز با عرق می چکد از جبهه خود کوهر ما معنی آبله بسته بخون جکریم بی تامل نگذشت است کسی از سر ما\nبسكه محمود ثنای تو زقیم چو صبح کل خمیازه توان چید ز خاکستر ما بی جمالت بلباس شرر اشك آلود می کند دور سیه کریه بچشم تر ما\nدر مقامیكه سخن آینه پرداز دل است چون خموشی نفس سوخته شد جوهر ما معنی سر خط پیشانی ما نتوان خواند چون شرر کم شده در سنك پی اختر ما\nکینه ما اثر جنبش مژگان دارد بخنیده است مکبر در دل خود لشکر ما يك قلم نسخه وارستکی آینه ایم هیچ نقشی نبرد ساده کی از دفتر ما\nهمه جا مرض سکس روحی شبنم داریم دل مشکین نشود هیچو گهر لشکر ما حاصل خام امل نشئه آزادی نیست تا نفس میرسد اندیشه مشت پر ما\nبسكه جان سختی ما آینه خجلت بود هر که شد آب ز در و تو گذشت از سر ما ( بیدل ) از همت مجنون می عشق مپرس بی گداز دو جهان کم نشود ساغر ما\n\nنیستی پیشه کن الم عالم پندار برا خویش را کم شمر از زحمت بسیار برا فلفل مابومنت بر یکدو افتاده است بشکن این شیشه و چون باده بیکبار برا\nتا یکی فرصت دیدار بخوابت گذرد چون شرر جهد کن و بگذر و بیدار برا همه کس آینه پردازی عنقا دارد توهم از خویش نکردیده نمودار برا\nخود فروشی همه جا تخم تبرده است دکان خواه در خانه نشین خواه ببازار برا سر سری نیست هیولای سر بام تحقیق ترك دعوى کن و لحق بسردار برا\nناله هم بی مددی نیست بمعراج قبول بال اکر ماند زپرواز بنقار برا تا کند حسن ادا طوطی این انجمنت با حدیث لبش از پرده شکر بار برا\nسد تو منفعل وضع غرور است آنجا کر بـافـلاك برائی که نگونسار برا داد رس آیینه بطاق تغافل دارد هیچو آه از دل مایوس بزنهار برا\nشمع ترا تا نفسی هست بجا باید سوخت سخت وامانده از پای خود ای خار برا تسلیه ریاملیت از قامت پیری ستم است (بیدل) از سایه این خم شده دیوار برا\n\nوصف لب توگر دمد از گفتگوی ما گردد چوكوهر آب گره در کلوی ما ای در بهار و باغ بسوی تو روی ما نام توسكه درم کف گوی ما\nمجریم و نیست نغمست ما آرمیدنی چون موج خنده است طپش مویموی ما از اختراع مطلب نایاب ما مپرس یارنك و بو نباخت گل آرزوی ما\nما و حباب آب ز يك بحر میکشیم خالی شدن نبرد پری از سبوی ما چون صبح جلد سینه ما بخیه نداشت باشمیدان غبار نفس شد رفوی ما\nمجریست با گداز دل خود مقیما یلم ای آینه عبث نشوی رو بروی ما نا گفته ماند دست نشستیم از غرور چون غنچه بود وقف تبسم وضوی ما\nتمثال زحمت خط و خال آنقدر مکش باید کشید خاطر او را بسوی ما تا چند بر دری بنفش مزرع امید خط میکشد بسایه مو آب جوی ما\nغماز نا توانی ما هیچکس نبود ( بیدل ) شکست رنگ برون داد بوی ما"}
{"book": "adl0015", "page": 48, "text": "وفاق تخم شیادی نکاشت در دل و دین ها\tنمکپاس دمیدم ازین فسرده زمین ها\tچو غنچه در پس زانوی انتظار جدائی\tنشسته در چمن ما هزار رنگ کمین ها\nدرین زمانه سر ناخوش کشیده ببر دو\tز طش جا در هوای چنبر زین ها\tغم معاش بتاراج حسن تاخته چندان\tکه لاغری زمیان رفته فربهی ز سرین ها\nنم مروتی از خلق اگر رسد بخیالت\tچکیده گیر محاک از فشار چین جبین ها\tنظر نکرده بدل میکدر ای بهار تبسم\tتغافل ازچه صیقل زنند آئینه بین ها\nحضور دربت و اسباب راحت انچه خیال است\tمزه نیست نتوانست چشم سایه نشین ها\tبشام شهرت اقبال زندگی نفروشی\tکه زهر در بن دندان نهفته اند نگین ها\nنفس گداخت خجالت بخاک خفت قناعت\tولی چه سود علاج عرض نمیشود این ها\tقطر دم پیری یکبارم من (بیدل)\tرسید مویسفیدی کلید بوست نین ها\n\nو هم راحت صید الفت کرد مجنون مرا\tعشق تمکین لفظ گردانید مضمون مرا\tگریه طوفان کرد چندانیکه دل هم آب شد\tموج سیل آخر بدریا برد هامون مرا\nداده ام از کف عنان وحشت حیرانم که باز\tتا کجا راند محبت اشك کلکون مرا\tزین عبارتها که حیرت صفحه تحریر اوست\tکز آدمی میتوان فهمید مضمون مرا\nناخن تدبیر را بر عقده کوهی دست نیست\tموج می مشکل کشاید طبع محزون مرا\tچون شرر روز وشبم گردو نم فرصتی است\tگردش در عالم رنگ است گردون مرا\nدل هم از مضمون اسرارم عبارت ساز ماند\tآیته تورد الا نقش بیرون مرا\tیکقدم وارم جوانمك از خود روان مشکلست\tای طبیدن کر توان آب کن خون مرا\nزیر دست التفات چتر شاهی نیستم\tموی سر در سایه پرورد است مجنون مرا\tتا فلك يك صد نهم نارسا آهنگ نیست\tسکته معدو ماست مصرع های موزون مرا\nتا كيسو بست (بیدل) رشته تسخير من\tاز زبان مار باید چست افسون مرا\n\nهرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما\tیادش دل ما برد بخدای دگر از ما\tامید حریف نفس سست عنان نیست\tما را برسانید باو پیشتر از ما\nدل را قفس آخـر بـگـدازی نه پسندید\tهیهات چه رسنك زد این شیشه گز از ما\tتاکی هوس آواره پرواز توان زیست\tیارب که جدا کرد سر پر و پر از ما\nآئینه بـر غافل ازان جلوه دمـیـدیم\tجز ما نتوان یافت کسی راستر از ما\tبی پرده گی آئینۀ آثار غنا نیست\tعریانی ما پرده کلاه و کمر از ما\nکو هم قناعت کره طبع محیط است\tاز کین دل پر نیست فلك را مکر از ما\tکس آئینه برطاق تغافل نه بسندد\tاز خود نگریئی خبرای بیخبر از ما\nما را زدرت جرأت دوری چه خیال است\tصد مرحله دور است درین ره جگر از ما\tتا حشر درین بزم محال است توان برد\tخمیازه زکور عالم سیم ون در از ما\nمحرمست وفا ممتحن ناز و نیاز است\tنی تیغ زدست تو جدا شد نه سر از ما\tزحمت کش و همیم چه ادبار و چه اقبال\t(بیدل) نتوان گفت شها را سحر از ما\n\nهرچند گرانی برد اسباب جهان را\tچون نی بخمیدن نشکند ناله کشان را\tبشتاب جنون عز غم اسباب نباشد\tدل زادره شوق بود ريك روان را\nبـیـداری من شمع صفت لاف زبانست\tدارم ز خموشی بکمین خواب کران را\tآفاق فسون انجمن شور خموشیست\tحیرت لکن شمع زبان ساز دهان را\nایمن نتوان بود ز خواری ظـالـم\tدر راستی افزون زخم است سنان را\tبنیاد کج اندیش شود سخت ز تجدید\tاز بند قوی مهره مکن پشت کمان را\nغماز نشود قابل اعمان خسانت\tتا انمرد انگشت شهادت لب نان را\tما را بغم عشق همان عشق علاج است\tمهتاب بود پـنـبـۀ ناسور کتان را\nخط فیض بهار دگر از حسن تو دارد\tجوش رك گل می کند این شعله دخانرا\tوقت است کـنـون کز اثر خون شهیدان\tشمشیر تو یاقوت کند سنك فسان را\nعشرت هوس رفتن رنگم چه توان کرد\tگردید بهار چمن شمع خزان را\tباشد که سر از منزل مقصود برآریم\tچون جاده درین دشت فگندیم عنان را\n(بیدل) نفست خون مکن از هرزه درائی\tتحريك زبان نیشتر است این رك جان را\n\nهرزه در گردون رساندی و هم بو د و هست را\tپشت پای بود معراج این بنای پست را\tبر فضولی تا کجا خواهی دکان ناز چید\tجز کشاد و بست جنسی نیست در کف دست را\nعمر ها شد شور زنجیر از نفس و امیکشم\tنشور دیوانه مجنون کرد بند وبست را\tتولید فعل طینت چاك در دهن خطاست\tلغزئی بار زبان دارد لصرف مست را\nبـا هـمـه معدومی از قید توهم چاره نیست\tماهی بحر کمان هم میشناسد شصت را\tسرمه گردم تا یقین چشمی بخوابم واکند\tفطرت بیغور تا کی نیست چند هست را\nبیدل از تار خیال من مشق همواری خوشست\tتا نیفشارد تأمل معنی يك دست را\n\nهر کجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را\tمیکند چون موج کوهبران زبان شمشیر را\tسرکشی وقف تواضع کن که برگردون هلال\tمیکند کاهی سیر کاهی کمان شمشیر را\nناخود حمی سپـر افـگـنـده خاکی وبس\tکو بیاورد غرور از آسمان شمشیر را\tبسمل آهنگان تسلیمت مهیا کرده اند\tجبهۀ شوق که داند آستان شمشیر را\nحسن تا سر داد ابرو را بقتل عاشقان\tقبضه شد انگشت حیرت در دهان شمشیر را\tکشت از خواب کران چشمت خون عالمیر\tمیکند بيمار تر سنك فسان شمشیر را\nزائل از زینت نگردد جوهر مردانگی\tقبضه زر از برش مانع مدان شمشیر را\tبر شجاعت پیشه نك است اثر بهر ده زدن\tحرف جوهر بر نیاید از زبان شمشیر را\nبسمل موج نیم زخمم همان خمیازه است\tدر لب ساغر کی افتد قال تمان شمشیر را\tتو بهار عشرتم (بیدل) که با این لاغری\tخون صیدم کرد شاخ ارغوان شمشیر را\n\nهر کجا پنجه کند آن خط ریحانی را\tبست جز ناله کشیدن قلم مانی را\tپیش ازان کز دم شمشیر تو نم بردارد\tشست حیرت ورق دیدۀ قربانی را\nمطلب شوخی پرواز زموج گهرم\tقفس کرده ام امید بر افشانی را\tاشك ما صرف تـبـه کاری غفلت گردید\tریخت این ابر سـیـه جوهر پیشانی را\nجـاه بـایـنـده گی آب رخ دیگر دارد\tعزت افزود زرنار سلیمانی را\tچشمم از جنبش مژکان بشمار نفس است\tجـلوه ات برد ازین آیـه حیرانی را\nدم تیغ تو و خورشـيـد بـيـك چشم زدن\tعرصۀ صبح کشد دیدۀ قربانی را\tجمع کشتن دل ما را بـتـسـلی نرساند\tاز گهر کیست برد شیوۀ طوفانی را\nخلق در منع جنون محو نظر دوختن است\tآن قـدر بيك مزن جامه عریانی را\tمن کران چشم درین بزم کشودند چوشمع\tدید در ناخن کف با خط پیشانی را\nبر خط و زلف بتان غرۀ عشق (بیدل)\tحسن فهمیده اجزای پریشانی را\n\nهستی بطيش رفت واثر نیست نفس را\tفریاد کزین قافله بردند جرس را\tدل مايـل تحقیق نگردید و گرنه\tاز کسب یقین مشق توان کرد هوس را\nهر دل نبرد چاشنی داغ محبت\tاین آتش بی رنك نسوزد همه کس را\tدفع هوس زند گیـم باد فنـا کـرد\tاندیشه خاشاك زداین آتش خس را\nآزادی ما سخت برافتان هـوا بود\tدل عقده شد وآبله پا کرد نفس را\tتا رمز گرفتاری ما فاش نگردد\tچون صـبـح به پرواز نهفتیم قفس را\n( بیدل ) نشوی مخبر از سیر گریبان\tانجا ست که عنقانه بال است مگس را\n\nهم آبله هم چشم پر آبست دل ما\tپیمانه صد رنگ شرابست دل ما\tغافل نتوان بود ازین منتخب راز\tهشدار كه يك نقطه كتاب است دل ما\nبا اینکه بهارش همه سنك است دل اوست\tدشتی که غبارش همه آبست دل ما\tما خاك زجا رفته سيلاب جنونیم\tسرمایۀ صدخانه خرابست دل ما\nپیراهن ما کسوت عریانی دریائست\tيك پرده تنك تر ز حبابست دل ما\tدر بزم وصالت که حیا جام بدست است\tکز آب شود بادۀ نابست دل ما"}
{"book": "adl0015", "page": 49, "text": "حرف الالف\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nمنظور بیان هر که شود حیرتش افزاست\nتا چشم کشودم برخم پش آینه دیدم\nیارب نکشد خجلت محرومی دیدار\n\nبار که به بیننده است دل ما\nدریاب که تعبیر چه خوابست دل ما\nعمریست که آیینه خطاست دل ما\n\nتا آینه با قدست همان عکس خیالست\nای آه اثر باخته آتش نفسی چند\nآیینه همان چشمه طوفان خیالست\n\nای بی خبر وش که لقاست دل ما\nخون شو که ز دست تو کبابست دل ما\n(بیدل) چه توان کرد سرابست دل ما\n\nهمچو عنقای نیاز عرض ایجادیم ما\nاشک یتیم ای اثر از حال ما غافل مباش\nقصت محویت از مقطع کردن مشکل است\nبو ستمتہا قدم عالم تأمجو د برداختیم\nآمد و رفت نفس سامان شوق جان کنی است\nچون حباب ای داور بی مهری کفط گستر شویم\n\nیعنی آنسوی جہان یکنام آبادیم ما\nبا دو عالم ناله خون گشته همرادیم ما\nحسن تا آیینه دارد حیرت آبادیم ما\nدر کف شوق انتظار کلت فریادیم ما\nزندگی تا جنبش دروش است فرهادیم ما\nسر مه خواهد کفشنا آخر تا چه افریادیم ما\n\nکس درین محفل حریف اعتبار ما نشد\nشخص نسیان شکوه سنج غفلت احباب نیست\nمحرم کیفیت ما حیرت نشاه یش جست\nدستگاهی در وبالی بهشت دیگر است\nنی زرد هیچم آب کوهر از ما مبرویم\nقط حش چون نفس بال و پر و واز ماست\n\nرفت تا لبهای بی رنک پریزادیم ما\nتا فراموشی بخاطر هاست در یادیم ما\nچون فسون تا امیدی راحت ایجادیم ما\nتا ز مفروغی ای قفس در چنك صياديم ما\nخاك نتوان شد باین تمکین که بربادیم ما\nهر قدر (بیدل) کرفتار بست آزادیم ما\n\nهمه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما\nچو غبار ناله بستان نزدم کامی از امتحان\nچقدر ز خجلت مدعا زده ایم و از هنا\nهمه را بعالم بخودی قدمیست از پی عافیت\nدل ناتوان بكجا برد الم تردد عاجزی\nسواد نسخه نیستی نرسید مشق تأملت\nصف رنك لاله بهم شکن می جام کل زمین فکن\nزکاب عشرت پر فشان زدیم دست تظلمی\nبه ندامی زحیا رسد نه بدستگاه دعا رسد\nچه خوش است عمر سبکعنان کذرد ز پهلوی آنچنان\nچمن طبیعت ( بیدلم ) ادب آبیار شکفتکی\n\nچه قیامتی که نپرسی ز کشار ما بکشار ما\nکه ز خود گذشتن ما نشد بهزار کوچه دو چار ما\nکه چو رنك باطنی خون هم نکرفت خون شکار ما\nسرو رك كردش رنك كو که خطی کشد بحصار ما\nكه جو سبحه هیچدم او فتاد بهزار آبله کار ما\nقلمی بخاك سياه زن بنویس خط غبار ما\nبه بہار دامن ناز زن زحنای دست شکار ما\nبغبار میرود آرزو نکشیده دامن یار ما\nچو رسد بدست پا رسد کف دست آبله دار ما\nکه چو صبح دردم امتحان نقند و آینه بار ما\nزده است ساغر رنك و بو بدماغ غنچه بهار ما\n\nهوس منت قدر روائی مکن سودای جان را\nبرین محفل اطره اگر دم چو شمع میدوزد\nبعرض ناز معشوقی کنید از گریه کار من\nغباری دیده تیکی ز حال ما چه میرسی\nز کردونك این کلشن نبود امکان برون جستن\nدرین کلشن باین تنگی باید غنچه کردیدن\n\nبروی خنده مردم مکن چاک گریبان را\nقسم در خاك خواند این زخم نمایان را\nسرشك آخربم انشکفت حنان کرد مژگان را\nشکست آینه پرداز است رنك ناتوانان را\nبه بند صبح آخر پنجه او افتد اهرم دامان را\nچوکل يك خاند لب واشو بدامن کش کریمان را\n\nبه برق ناله آتش در بہار رنك و بو افکن\nکمی افشاده ام چون صبح لبخند از نقاب پیکاری\nنقاب از آه من بردار و جلد دل تماشا کن\nز محو جلوه ات شوخی سر موتی نمی بالد\nز بینائیست از خار علائق دامن افشاندن\nمجوازمهرزه طبعان جوهریابی نفس (بیدل)\n\nچو شبنم آبروی نیست اینجا چشم گریان را\nبه جنت دسته می بندم شکست رنك امکان را\nحجابی نیست جز کرد نفسہا صبح عریان را\nشکم در دیده آینه خون شد چشم حیران را\nنکاه آن به که بردار در راه خویش مژکان را\nکه حفظ بوی خود مشکل بود گلهای خندان را\n\nبك آه سرد نیم شبی از چکر برا\nأيينی حریفی ماجوهریست\nافسرد کی تلافی جولان چه غماست\nجسم فسرد ه پست حریف رسایت\nناصافی دلت خم اسباب میکشد\nتا نیستی زشمع درین عبرت انجمن\n\nسرکوب برقنایی چندین سحر برا\nبا تیغ ناطرف نشوی مجکر برا\nای قطره از محیط کذشتی کبر برا\nبشکن به طرف دامن سنگ این شرر برا\nآینه صندلی کن از در سر برا\nاز خویش آنقدر که بدانی نظر برا\n\nبا نشئه حلاوت درد آشنائه\nغیرت از منابع طبع درشت است\nپرواز بی نشانی ازین دشت مفت نیست\nتأجان ربی ز آفت بیداد زندگی\nکزت جنون معامله کم پای وحشت است\n(بیدل) بمیر تا بتد از افسون کلمہ است\n\nچونی بناله پیچ و سر نیشکر برا\nاجزای آب شوة دل پکرکر برا\nسعی غبار شو همه تن بال و پر برا\nزین چاه یکدو دم ز نفس بیشتر برا\nباشد که کشنواز خودم چندین شهر برا\nآینه بشکن از هم عیب و هنر برا\n\nحرف الباء\n\nزهی کمال عطای حضرت وهاب\nازو اساس زمین را بنیاد استحکام\nنشان شور سحر در سواد سرمه شب\nبذوق آنکه شود طفل باغ حیران\nخطاب کرد پس انکه زرده پیونك\nصلای فضل سوی خویش کرد دعوت خلق\nز اعتبار بدامان هیچ کرکرد\nببہار انجمن عشق رنگها دارد\nبخاك پای جهانی نشست پست بیدل\nبساز نکا که چون موج ساخت با زنجیر\n\nکدر نجت کنج طيور و بطون عجب تراب\nاز و بنای فلک را مدار بر سر آب\nنهفت آینه گنج در ضمیر خراب\nبچشم غلنی فگند از غبار دید حجاب\nبشيخ وشاب ز آهك لطف و ساز عتاب\nبوعده طرب خلد و رنج دار عقاب\nکه هرچه غیر محیط است نیست غیر سر آب\nچراغ دیده بدست آرو جلوه در باب\nبفکر حوضه رجا غلتی در آتش و آب\nمسادلی که چو خس شد اسیر این گرداب\nزجرأت طلبش آب گشته ذهره بحر\n\nنماند از دل يك دانه صد بهار چمن\nبموج و نخر ازو نشه حدوث وقدم\nدمی که چهره کشا شد بمحفل اعیان\nهزار جلوه زخود طرح کرد شوخی ناز\nکه بر حقیقت این جلوه هر که پی نبرد\nکمال داشت اشارت که سر کنی باجد\nزمان فرصت دیدار آنقدر ها يست\nچه حوشها که نه زین شعله فریب کداخت\nیکی نبسق یقین جست از کمند كمان\nسپهر و روز و شب افتاده سرنگون درین درد\nذهیبت ادبش کوه را شکسته کمر\n\nشکاشت از خط يك نقطه صد هزار کتاب\nازو مسئلہ شرد جوهر در نکنه شتاب\nبجلوه دوخت ز اشکال صد هزار نقاب\nکه نقش بست دور نگی بکلشن اسباب\nبداغ جهل زند غوطه بآروز حساب\nبجیب مهر رجوع آورند موج و حباب\nبه سبق مژه نظاره می شود رنك خواب\nچه سینه ها که به زین داغ و هم کشت کباب\nیکی زبستی اوهام ماند با لطناب\nمدام از آتش این داغ مهر دوش و ناب"}
{"book": "adl0015", "page": 50, "text": "حرف الباء\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nاز مدعی مپرس و ز گفتار عندلیب صد غنچه و گل است بمنقار عندلیب دارم دلی بسینه ز داغ خیال دوست طراح آشیانه گلزار عندلیب\nنامحرمی که از ادب عشق غافل است دارد احالتی گل از انکار عندلیب نی بار منتی بار لئیمان قید است با داغ در خزان نکند کار عندلیب\nدرد سر نطق الفت کجا برد گردید بال هم دمحد یار عندلیب از دود باش غیرت خونم حذر کنید گل خارهای نشانده بآزار عندلیب\nآئین دلبری بجهت رنگش نشان دهند شاخ گلی که نیست قفس وار عندلیب بوی گلم برون چمن داغ میکند از ناله های در پس دیوار عندلیب\nمن تخم بی هوسی نیم اما بآه عشق پروانه را دماغ سر و کار عندلیب شاید نصیب دردی از اهل وفابرم بستم دلی دو نیم بمنقار عندلیب\nبالین خواب گل همه رنگ شکسته بود آه از ندامت پر بیکار عندلیب (بیدل) بهار عشرت عشاق ناله است امسال نیز میگذرد یار عندلیب\n\nاز زوال در تحیر هم اثر میدارد آب گر همه آئینه باشد در بدر میدارد آب ساده دل را اختلاط پوچ مغزان راحت است صندلی از کلف برقع در و سر میدارد آب\nکم زدنم نیست کسب عزت درویش هم پیش تر از لعل خاك خشك بر میدارد آب نیست از خود رفته را اندیشه پاس قدم چون روانشد پل بپیش پا خطر میدارد آب\nهستی عارف بقدر دستگاه نیستی است از گداز خویش دارد هر اکر میدارد آب جوهر از آینه نتواند قدوم بیرون زدن موج را همچون نگه در چشم تر میدارد آب\nطالبان را دستگاه آبروی کسب فساد مشق خونریزی کند تا نیشتر میدارد آب از حوادث نیست کاهش طینت آزاد را زحمت سوهن نه بیند تا گهر میدارد آب\nصاف طبعان افعال از ساز هستی میکشند بی تمیها نیست ناز خود اثر میدارد آب تا عدم از هستی ما قاصدی در کار نیست هر قدر رفتن شود نایاب ره میدارد آب\nفقر صاحب جوهر آثار کمال عزت است تیغ در هر جا شك شد بیشتر میدارد آب باده برهم طبع می بخشد جدا خاصیتی (بیدل) اندر هم زمین طعم دگر میدارد آب\n\nاثر سبز مستی نبود امشب خطام با شراب بدمماغی شیشه زد دستك کفم با شراب بزم امکان را بود غوغای مستی تا بکی چند خواهد بود آخر جوش یك مینا شراب\nدور و همی میتوان طی کرد چون اوراق گل ساغر این بزم رنگست و شکستنها شراب مست نا محمود این میخانه محتاج آه و بس و هم رنك است اینکه گوئی دار و استعداد شراب\nعمرها بودیم مخمور سوبدر مشربی نیست از انصاف اگر ریزی خاك ما شراب بیقراران طلب در تاقدم کیفیت اند میکند ایجاد از هر عضو خود در پا شراب\nساغر بزم خیالم نرگس محمود کیست دردم مستانه از خود خورده ام گویا شراب صبح از خمیازه آخر جام شبنم میکشد حسرت مخمور از خود میکند پیدا شراب\nخون شدن در منزلم از جستجوی ما مپرس تا د میداند چهها در پیش دارد با شراب بهر منع میکشها محتسب در کار نیست (بیدل) آخر رعشه می بندد بدست ما شراب\n\nتا کرد افگنی از روی ناز طرف نقاب بآرزو آینه برخود چو چشمه سحاب بیاد شبنم گلزار عارضی عمر یست خیال مشق شنا میکند بموج گلاب\nزبرق حیرت حسنت چو موج در گوهر در آب آینه مخواند ماهیان کباب خیال وصل تو تلقین دلیل غفلت ماست کتان چه صرفه برد در قلمرو مهتاب\nعروج همت ماخط شد زشرم غنی کسی چه خیمه فرازد باین گسسته طناب درین چمن همه کر مست بهار پیش آید زبرگ زحله ما میتوان گرفت حساب\nچه غفلت است که از ما بموج تیغ زفت و گرنه قطره آبیست تشنه رك خواب بطمع قطره طپشلی از عید و کوهر شد چه قبض ها که ندارد طریقه آداب\nفضای بی خودیت خالی از بهاری نیست برون خرام زخود رنك رفته را دریاب زبسکه محو تماشای او شدم (بیدل) هزار آینه از حیرتم رسیده بآب\n\nامشب ز ساز مینا گرم است جای مطرب کوتاهست قلقل می بالغمیهای مطرب در بوزه چشم داریم از کاسه های طنبور در حق ما بلند است دست دعای مطرب\nصید رنك آه حسرت مجید دمام در دل این تار و آن تبار است از مایهای مطرب کیفیت بم و زیر مفهوم انجمن نیست در پرده تا چه باشد منظور رای مطرب\nزان چهره عرقناك حيران حرف وصوتم هر جاست ترهای دارد جبهای مطرب شور لب تو ما را نگذاشت در دل خاك آتش به نیستان زد آخر هوای مطرب\nنامحرمان مجلش اند نیگا تکان ساقی درد ده بی نصیب اند نا آشنای مطرب هم چند واسرایت در پرده ترانه جان این انبیا ندارد فیض غنای مطرب\nتا ما بخوش بودیم شوق تو بی نفس بود از نی بلند کردید شور نوای مطرب عذر دماغ مستان مسموع هیچ کس نیست یارب که گیسوی چنك افتد بپای مطرب\nقانون بزمخه نازان دف از طپانچه خندان برساز ما فتاده است یکسر بلای مطرب (بیدل) که رحم میکرد برسخت جانی ما ناخن اگر نمی بود زور آزمای مطرب\n\nای جلوه تو سر شکن شأن آفتاب خندیده مطلع تو بدیوان آفتاب پیغام عجز من زضرورت شنیده نیست مکتوب سایه دارم و عنوان آفتاب\nدر هر کجا نگاه برافشاند روز بود شوق تو داشت اینهمه سامان آفتاب شب محو انتظار تو بودم دمید صبح گشتم سیاه روی تو قربان آفتاب\nچون سایه پامال خس وخار بهتر است آن سر که نیست کرم زاحسان آفتاب از چرخ سفله کام چه جویم باین خسیسی هر شب نهان کند به بغل نان آفتاب\nهمت بچید شبنم ما کار میکند بستیم اشك خویش بمژگان آفتاب ای اصل یار ضبط تبسم مروت است نآشگفی نخنده نمکدان آفتاب\nچون ماه نو رشهرت رسوائیم مپرس چاکی کشیده ام ز گریبان آفتاب (بیدل) بحسن مطلع نازش چنان رسیم ما را که ذره ساخته حیران آفتاب\n\nای خنده فاش بی تو دکان آفتاب در سایه تو ریخته سامان آفتاب از ظلمت نقاب طلسم بهار صبح در جلوه تو آینها کان آفتاب\nسرو قد تو مصرع موزون غنی زلف کج تو خط پریشان آفتاب در مکتبی که دفتر حسنت رقم زنند يك نقطه است مطلع دیوان آفتاب\nهر دیده نیست قابل برق تجلیت تیغ آزمائست پیگر عریان آفتاب خلق کریم آئینه دستگاه اوست پرتو بس است وسعت دامان آفتاب\nشبنم صفت ز خویش برآ تا نظر کنی وضع جهان بدیده حیران آفتاب هر صبح چاك پیرهنی تازه میکند یارب بدست کیست گریبان آفتاب\nغفلت بچشم صاف دلان توتیا کم یست نظاره است لمعه دل کان آفتاب آنجا که اوست نقش نه بندد خیال ما خواندیم خط سایه ز عنوان آفتاب\nهر ذره دارد از کف خاك فسرده ام مشق تخمیری زمستان آفتاب (بیدل) زحسن نو خط او داغ حیرتم کاینجاست دست سایه بدامان آفتاب\n\nای منت عرق ز جبینت بر آفتاب ساغر زند مگر بچسین کوثر آفتاب بر صفحه که وصف جمالت رقم زنند از رشته شعاع کند مسطر آفتاب\nهیهات بی رخت شب ما تیره روز ماند خواهد دل وتیافت برین کشور آفتاب در پای بیقراری ما را کنار نیست هر گز بموج جا نکند لنگر آفتاب\nمقصد ز بس گم است درین تیره گی سواد شبگیر میکند به بقا ا کثر آفتاب از وضع این بساط جنون انجمن مپرس تهمت گلی است صبح و گریبان در آفتاب\nدست هوس بدامن مطلب چنان رسد غواص طايف بشود گوهر آفتاب یکذره زخرس که درین عبرت انجمن چون حلقه داغ گشت برون در آفتاب"}
{"book": "adl0015", "page": 51, "text": "حرف الباء\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحيفة ٤٨\n\nزنهار گوشه گیر ز هنگامۀ فساد ریگت میپزد بصف حشر آفتاب\nجز باده نیست چارة دلسردی زمان سرما زده چرا نه نشیند در آفتاب\nیاران درین زمانه نمانده است بوی مهر پیدا کنید بر فلك دیگر آفتاب\nاز راستی خلاف طبیعت قیامت است طوطی دمد چو بگذرد از خود آفتاب\nاهل کمال خفت نقصان نمیکشد مشکل که همچو ماه شود لاغر آفتاب\nوضع نیازمـا نـمـنـسـتـان ناز اوست غافل مشو ز سایۀ گل بر سر آفتاب\nدور شرابخانۀ تحقیق دیگر است خود را کشد بسیمه کند ساغر آفتاب\n(بیدل) بکینه عشق کسی کم رسیده است از دور بسته اند سیاهی بر آفتاب\n\nباز در گلشن ز خویشم میبرد افسون آب در نظر طرز خرامی دارد از مضمون آب\nشورش امواج این دریا خروش بزم کیست نغمۀ تر میفشارد مغزم از قانون آب\nپر نمیدارد دو رنگی طینت روشندلان در رگ موجش همان آبست و در خون آب\nهمچو شبنم اشك ما آئینۀ آهست و بس بر هوا ختم است اینجا وحشت مجنون آب\nشد محیط شبنم طراز گلستان شرم یار این گهر در انتخاب نسخۀ موزون آب\nآرزو كم تشنۀ رفع غبار حسرت است با وجود تیغ او نتوانشدن ممنون آب\nنیست سیر عالم نيرنك جای دم زدن عشق در پاهای آتش دارد و هامون آب\nمعنی آسوده کی نقش طلسم خامیست بر من از موج گهر شد روشن این مضمون آب\nطبع از آشفتگی دام صدای دیگر است در خور امواج شد حسن روزافزون آب\nقلزم امکان نم موج سرابی هم نداشت تشنگیها کرد ما را اینقدر مفتون آب\nوحدت از خود داری ما تهمت آلود دوئیست عکس در آب است تا افتاده بیرون آب\nصاف طبعانند (بیدل) بسمل شوق بهار جادۀ رنگهای گل دارد سراغ خون آب\n\nبند چشم و خط هر کتاب را در یاب ز وضع این دو نقط انتخاب را دریاب\nجهان خفته چریان ترا نهیب دارد تو گوش وا کن و تعبیر خواب را دریاب\nهزار رنگ من و ما وديعت نفسیست دو دم قیامت روز حساب را در یاب\nبهار میگذرد مفت فرصت است ایدریغ قدح بخون ورع زن شراب را در یاب\nشرار تا قفسد و پرواز ناز جای حیاست ببالغ نام پا در رکاب را دریاب\nقضا ز طاقت عباسات نداشت غرض جز اینکه رنگ جبین خراب را دریاب\nغبار جسم حجاب جهان نور انیست زننك سایه برا آفتاب را دریاب\nچه شکتیها که ندارد شتاب خاموشی نفس بدزد سوال و جواب را دریاب\nدرون آئینه بیرون نشسته است اینجا بجلوه گر نرسیدی نقاب را در یاب\nاگر جهان قدح از باده پر کند (بیدل) تو نیمه ماهی چشم پر آب را دریاب\n\nبخاك راه که گردید قطره زن مهتاب که چون کلاب فشاندن به پیرهن مهتاب\nصد بهار سرو رك ابن تصرف نیست جهان گرفت بيك ولما ياسمن مهتاب\nدگر چه جاره جز آتش زدن بکوت هوش فتاده است باگر کشان من مهتاب\nدران بساط که شمع طرب شود خاموش زخیمۀ در مینا برون فکن مهتاب\nباین صفا نتوان جلوۀ صباحت داد گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب\nبهر طرف نگری عیش میخرامدو بس ز بس که کرد بفکر سفر وطن مهتاب\nز چاه ظلمت این خاکیان رهایی نیست مگر ز چیدن دامن کند رسن مهتاب\nعبث زوهم بساط دوام عیش مچین که کرد سحر این جامه را کهن مهتاب\nتکلفی که حیا شبنم بهار تو بود گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب\nسراغ عیشی ازین انجمن نمی یابم مگر چوشمع دمانم ز سوختن مهتاب\nشهید ناز تو در خاك بی تماشائیست زموج خون جهی دارد از کفن مهتاب\nمباش بیخبر از فیض گریه ام (بیدل) که شسته است جهانرا باشك من مهتاب\n\nبروی نسخۀ هستی که نیست جز نم ناب نوشته اند خط عاقبت بموج سراب\nکز آرزو شکنی میشود عمارت دل شکست موج بود باعث بنای حباب\nدلیل غفلت ما نیست غیر وحشت عمر صدای آب ندارد خبر فسانه خواب\nکه بیخود رم و رای عمارت هوشی بنای خانۀ زنجیر ما مباد خراب\nبجز شکستگیم قبله نیازی نیست سر حباب مرا موج بس بود محراب\nدرین چمن که نگاش برفتگی رنگست کشودن مژه مفت است جلوۀ دریاب\nز موج پرده بروی محیط نتوان بست تو چشم بسته نمی بینیم کاست نقاب\nمجیب ساخت هوس با تلاش پیش نرفت کمند موج بچینین آرمید و شد گرداب\nخم ثبات طرب زین بساط نتوان خورد بس است ریک روان کو هر محیط سراب\nبفکر مزرع (بیدل) چرا شود قازی اگر با بر کرم صرفه ایست برق شتاب\n\nپر تو حسن توهم جا شد نقاب افکن دراب گشت از هر موج شمع حسرتی روشن دراب\nصاف دل را شرم تعلیم خموشی میکند ناید از موج گهر جز لب بهم بستن دراب\nدر محیط هم جابین را رهزنی جز چشم نیست غرقه را پیراهن خود بس بود دشمن دراب\nمحرمان وصل در خشکی نفس دزدیده اند خار ماهی را نباشد سیر گردیدن دراب\nصد طپش در بار دارد خجلت وضع غرور موج بس بیقرار است از دل گردن دراب\nصحبت رو آشنایان سر بسر آلوده گیست آینه از عکس مردم میکشد دامن دراب\nناتوان در شعله کردن ریشۀ درد سپند چون حباب از تخم ما سهل است بالیدن دراب\nانفعال خود نمائی از سبك مغزان مخواه مرغس و خاشاك نتواند فرو رفتن دراب\nبوالهوس در مجلس می میشود طاماس مست رنگهای مختلف دیدم شد از روغن دراب\nخشم سر کش را فنا ساز از ملایم طینی آتش سوزان ندارد چاره جز مردن دراب\nکوشکمین تا پروازی رسد خود داریم چون گهر آینه بندید غبار من دراب\nطبع روشن نیست بی وحشت زاوضاع سپهر صورت دام است (بیدل) عکس روزن دراب\n\nبزم مارا نیست غیر از شهرت عنقا شراب کز صدای جام نتوان فرق کردن تا شراب\nظرف دم ظرف می تو هنگامه هستی حیرت است کس چه داند ظرف مستی زین رمی مینا شراب\nمقصد حیرت خرام اشك باشم میرس نشه پرواز ناز او ر انشست و خون بپا شراب\nما بامید کر دار دل بخود بالیده ایم یعنی این انگور هم خواهد شدن فردا شراب\nروزه ما از شکست شیشه های آبله میفروشد همچو جاو باده غاش یا شراب\nدر سیه کاری سواد گریه روشن کرده ایم صاف می آید برون از پردۀ شبها شراب\nپیچ و تاب موج زلف جوهر افشامیکند گر نماید چهره در آئینۀ مینا شراب\nخار و خس را مینشاند شعله در خاك سياه عاقبت اهل هوس را می کند رسوا شراب\nچون لب ساحل نصیب ماهمان خمیازه است گر همه در کام ما ریزند يك دریا شراب\nامتیازی در میان آمد دو رنگی نقش بست کرد (بیدل) ساخت ما را گل رعنا شراب\n\nبسط دارد برق آفت در گذشتنها شتاب رنك تخصیر تو می گردد ز پهلوی کباب\nتا زا گر افسون نخواند مانع اعجلوه کیست در بنای وهم غير آتش ززد بر خود متاب\nجام نرکس گرمی شبنم بشوخی آورد پیش چشمت نیست غیراز حلقۀ چشم پراب\nدر مقامی کز تماشایت گدا زه هستیم عرض خجلت دارد ایجاد عرق از آفتاب\nواصلا ترا سود هما باشد ز اسباب زیان قسوت پرواز می گیرد پر ماهی ز آب\nاز نشان و نام ما بگذر خیالی بافته ایم خاتم گرداب نقش نیست غیر از پیچ و تاب\nدر عدم بیکاری ما شغل هستی پیش برد صنعت اوهام گفتی راند در موج سراب\nرقم از خود تا نگذار تا مخجلوه استقبال کرد کردش رنگم فکند آخر زروی او نقاب\nاز گذار من غبار عشق میباید گرفت در عرق دارد جبین تا چشمه خورشید آب\nحسن و عشق چیست اینجا با چه پردازد کسی خانه لیلی سیاه و وادی مجنون خراب\nزنده گی در قدر جمعیت طپیدن گذشت ای شعورت در ریاض عافیت بختی بخواب\nعالمی معنی شدیم و داغ جهل از ما نرفت ساخت (بیدل) اژدهای بی عمل ما را کتاب"}
{"book": "adl0015", "page": 52, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الباء\n\nبسکه شد از تشنه کامیهای ما نایاب آب\nهست از هم شسته میباید روی آب آب\nهیچکس از گردش گردون نم فیضی نبرد\nفاش تر گردد زخشکیهای این دولاب آب\n\nدم مزن کزپاس ناموس حیا منظور تست\nموج تاگل کرده‌ام چنگ است و هر مضراب آب\nانفعال آخر بخاک خود سرپها میبرد\nمیکند از چنك آتش دامن مهتاب آب\n\nچون هوا گر آرمیدن جیب شبنم میدرد\nمیکند مجنون ما را نسبت آداب آب\nيك گهر دل در گره بندو محیط نازباش\nاینقدر میخواهد از جمعیت اسباب آب\n\nحق جدا از خلق و خلق از حق روان اوهام کیست\nنالد گرداب در آبست و در گرداب آب\nشبنم اینباغم از تمهید آرام مپرس\nمیفشارم چشم و میریزد روی خواب آب\n\nموجها باد زدن تا ساحلی پیدا شود\nمیکشد خود را ازین دریا بصد قلاب آب\nرفتن عمر از خر قامت نمیخواهد مدد\nهردم درپای است تا کیباشد بپایاب آب\n\nنیست جای شکوه کزما رازماپرداخت عشق\nدر کشان عاشقی بوده است و در مهتاب آب\nعمرها شد(بیدل)ازخودمیروم چاره نیست\nگوهر غلطان مارا داد در دریاب آب\n\nنبود طالع من محرم دیده شب\nزدود دلم موی توبلیده شب\nزهی حلقهٔ طرهٔ اوست روشن\nروی سحر حیرت دیدهٔ شب\n\nدلم از شرر برد گردون دمیدرویش\nبصبح آتشی کرد رنجیده شب\nسیه بختی او زمه تازه دارد\nبنازم بخت نکو هیدهٔ شب\n\nفروغ سحر تا روی جهانست\nبود گردی از دامن چیده شب\nز(بیدل) بپرسید مضمون زلفش\nچه نتواند کسی خط پیچیده شب\n\nبوصول مقصد عاقبت نه دلیل جو نه عصا طلب\nتوزانك آتهمه لا له قدمی ز آبله پا طلب\n\nزمراد عالم آب و گل بدر جنون زرو واکسل\nاز اجابت متصل ز شکست دست دعا طلب\n\nبکجاست صدر و چه آستان که گذشته تو ازین و آن\nچو نگاه حسرت ازین مکان همه چیز رابفنا طلب\n\nزسپهر اگر همه بگذری تو همان بسایه برابری\nبصلاح شعلهٔ خود سری اثری از جبین حیا طلب\n\nبفسانه هوس آنقدر مفروش شهرت کز و فر\nچو غبار انجمن سحر نفسی تپازو هوا طلب\n\nز هوای کبر و سرفمی همه راست سنگ فروتنی\nتو بذوق منصب ایمنی ز پر شکسته هما طلب\n\nدل ذره گرهمه خون کند زکم آوری چه فزون کند\nمحل کر از تو جنون کند بعدم فرست و جزا طلب\n\nبکف پای مجبله نشین ما بخیال کرده کمین ما\nبی آرزوی جبین ما بسراغ ریگ حنا طلب\n\nشده رهن جلوهٔ بی نشان بغبار آینه ات نهان\nطی صیقل امتحان برو از میان و صفا طلب\n\nطلب تو بس بود اینقدر که زمعنی ببری اثر\nبخودت اگر نرسد نظر بخیال پیچ و خدا طلب\n\nچه خوش آنکه ترك سبب کنی بیقین رسی و طرب کنی\nزحقیقت آنچه طلب کنی بطریق (بیدل ) ما طلب\n\nبه نیم گردش آن چشم فتنه رنك شراب\nشکست بر سرمن شیشه صدفرنك شراب\nزخود تهی شدن آغوش بی نیازی اوست\nرنك شیشه برابیست باب سنك شراب\n\nدماغ مشرب عشاق قطره حوصله نیست\nمحیط جرعه شود تا کشد نهنك شراب\nنگه بدارد تصور بهشت و هوش جن\nزنشه میدهد امروز گل بچنك شراب\n\nطراوتی که زمیزای ما برون زده است\nهزار رنك عرق میکند ز ننك شراب\nخیال آب ده از سالخو تخمیر من\nبقدر بوی گل آورده ام برنك شراب\n\nخمار وحشتم از چشم آهوان نشکست\nمگر بیاض دائم دهد پلنك شراب\nگران از مزه واچید شوخی نکوش\nز دود ز آبشه ريك تاك رنك شراب\n\nزحرف و صوت جهان در خمار در دسر م\nدگرچه جوشدازین شیشه جز ترنك شراب\nحذر کنید زانجام عیش این محفل\nکدام شیشه که آخر نزد بسنك شراب\n\nفشار آب بقا گو زتیغ قاتل نیست\nگلوی تشنهٔ ما را گرفته تنك شراب\nقدح بسر خوشی وهم میزنم ( بیدل )\nدرین بهار چه دارد بغير رنك شراب\n\nپیام داشت بعنقا خط جبین حباب\nکه کرد نام نشسته است بر نگین حباب\nنفس شمار زمانیم تا نفس زدن\nهمین شبپور حباب و همین سنین حباب\n\nزشت جهت زد و نند و و هم خویش کشید\nنگه کجاست بچشم خیال بین حباب\nزهر هرچه رود آمدن نمیداند\nعبور فریب تصدیای راپبین حباب\n\nبفرصتیکه نداری تمام عشوه چه ناز\nزهر تهی نکنی تکیه برسرین حباب\nمقیم پردهٔ ناموس فقر باید بود\nکجاست دست که زداری آستین حباب\n\nچه نشه داشت نمی ساغر سبکروحی\nکه گشت موج کهر درد ته نشین حباب\nسحاب مزرعهٔ اعتبار منفعل است\nتوهم نمی ز عرق ریز در جبین حباب\n\nدماغ کسب وقارم نشد کفیل وفا\nجهان بکیش گهر ساخت من بدین حباب\nکرامت ضبط عنان عرصهٔ کزوتازست\nبرآمده است سوار نفس بزین حباب\n\nزمان پرزدن زنده گی معین نیست\nتو هموباش نه دامن است چین حباب\nشکست دل تپه تدبیر کم شود ( بیدل )\nهزار موج بگرهبند در کمین حباب\n\nبی کمالی نیست داناز شرم چون میگردد آب\nاز عرق آئینه ما را فزون میگردد آب\nاز دم کرم ضیافت طینتان غافل مباش\nگرشرار نیشه اینجا پستحون میگردد آب\n\nتاب خود داری ندارد صاف طبع از انفعال\nمی شودمطلق عنان چون سرنگون میگردد آب\nکیست ازهم کوجد اگردد تشر رنكی باخت\nخون دلم از دیده تا گردم برون میگردد آب\n\nدر محبت گریه تدبیر کدورتها بس است\nگرخشی داری بصافی رهنمون میگردد آب\nسوزدل چون شمع ازاندر ده گیپاشد عرق\nآنچه آتش بود در چشمم کنون میگردد آب\n\nسیل آفت میکند معماری بنیاد شرم\nخانهٔ انو این کوهر را ستون میگردد آب\nمشتهای کار سان میکشود هريك درد\nچون ز شاخ وبرك در گیرد همون میگردد آب\n\nهیچوشم آمع اشك ما بدامان هواست\nدرگلستان محبت واترگون میگردد آب\nدام سودا میکشد دل را هجوم احتیاج\nازفسون موج زنجیر جنون میگردد آب\nدل چه باشد تانگردد خون بیاد عارضش\nگز حیاسنگ است بیدلدرین فسون میگردد آب\n\nبی لطافت نیست از بس و حشت آهنك است آب\nگردرراحت زندهم چون گهرسنك است آب\nدستطوفانست عرض رنك و بوی این چمن\nدرطلسم خاك حیرانم چه نیرنك است آب\n\nتشنه روشن دلی پیری خمار افتاده است\nازصفای طبع دایم شیشه در چنك است آب\nچون گریبان کیشغبارموافق دشمن است\nگر بپیچد در گلو تیغ بكرنك است آب\n\nبا گداز پاس از خود رفتم دل می برد\nنغمه ها دارد چكیدن هركجا چنك است آب\nمحفل ما عاجزان بر دوش لغزش بسته اند\nصدقدم ازموج اگر پیدا کند لنگ است آب\n\nدوری مرکز جهانی راست تکلیف نراع\nتاجدا از سنك شد باشعله در جنگ است آب\nبی کدورت نیست در کثرت صفای وحدتم\nتایکیشن راه داردصرف صد زنك است آب\n\nآبروتو ان بعیش نا کسان چوشمع ریخت\nای طبع شرمیکه اینجا شعله در چنك است آب\nخانه داری داغ کلفت میکند وارسته را\nدر دل آئینه (بیدل) موجر زنك است آب"}
{"book": "adl0015", "page": 53, "text": "پیوسته است از مژده بردیده ها نقاب\nبوی گل است ورنگ گل اسرار حسن وعشق\nاطهار زندکی عرق خجلت است و بس\nپیش تجلی کسی چکند فهم جلوه ات\nمعنی بغیر لفظ مصور نمیشود\n\nلازم بود بحریم صاحب حیا نقاب\nبی پرده کی ز رویتو جوشد زما نقاب\nشرم صفت خوش آنکه کشم ازهوا نقاب\nای کرده از حقیقت ادراك ما نقاب\nافتاده است کار دل و دیده با نقاب\n\nحیرت غبار خویش ز چشمم نهفته است\nتابیده ام سواد خطت رفته ام زهوش\nاز شرم روسیاهی اعمال زشت خویش\nاز دور باشی ادب محرمی مپرس\nگردی گل زرك گل افسرده کی کشد\n\nز رنك بسته ام زهجوم صفا نقاب\nآنکه نیم غبار نگه هست با نقاب\nبر رخ کشیده ایم بدست دعا نقاب\nبا شیر میلوه سازدو با آشنا نقاب\nجولان شوق من کشد ازخواب پاقاب\n\n(بیدل) بشوخ چشمی خود در محیط وصل\nدارم چون حباب زسر تا بپا نقاب\n\nتاازان پای نگارین بوسه کرد انتخاب\nاز دهان بی نشانت هیچ نتوان دم زدن\nصبحه کشتن نمیدد نقش رنکت در خیال\nسایه پردازی تغافلپهای خورشید است و بس\nدر کلستانیکه رنك از چهره من برنچید\nشرم لطف گریبان چمان رفعت و بس\n\nجام در موج شفق زدحلقه چشم رکاب\nسوختم زین معنی موهوم خاموشی جواب\nساغر نرکس نبندد نشه چشمت بخواب\nکرتو ازرخ پرده برکبری کشد کردد نقاب\nکشت همرنك خزان آئینه دار آفتاب\nغبره آتش بست در سر چشمه خورشیدآب\n\nنایه شو شوقی چون کرداب دار داضطراب\nجلو کیدا ازمی رنکت چکرچون لاله داغ\nخنده طير ز ملاحت میلوه مالامال حس\nناله را آسوده نتوان دید در کیش وفا\nتاهوی در سره پیچید از خود میروم\nعالم امن است حیرانی مژه برهم مزن\n\nنیست قفل جانم می جز نکین پیچ و تاب\nورنکاهت شیشه محمدا من چون شبنم آب\nنان سرشار جفاها غمزه مخمور عتاب\nنه که تا کردددعای دردمندان مستجاب\nکرد باده دارم از دم کشتکی پادر رکاب\nخانه ها رافتادن دیوار میکردد خراب\n\nمسيحز خون فکر (بیدل) که هنگام سخن\nلعل خاموشش کشیداز غنچه کوهر کلاب\n\nتاب زلفت سایه آ ورد بطرف آفتاب\nپشت آن مصرع عالیست کرانداز حسن\nبسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است\nهر کجا بامهر رخسار تو لاف حسن زد\nبسکه در نظاره مهر جمال او کداخت\n\nخط مشکینت شکست آرد بحرف آفتاب\nدحل نازش دارد انکاشتی بحرف آفتاب\nمیتوان عریانی ما کرد صرف آفتاب\nهم زپرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب\nموج شبنم میزند امروز برف آفتاب\n\nدیده درادراك آغوش خیالت عاجزاست\nطلعت مارا فروغ نور وحدت جاذبست\nدر عرق اعجاز حسن او تماشا کرد نیست\nماعدم سرمایکان را لاف هستی باطل است\nجانفشانیهاست (بیدل) درتماشای رخش\n\nذره کی دید کنار غیر ژرف آفتاب\nسایه آخر میرود از خود بطرف آفتاب\nشبنم کل میسزاآید آنجا زشرف آفتاب\nذره حيرانست دروهم شکرف آفتاب\nچون سحر کی نقد عمر خویش صرف آفتاب\n\nما که قال کهسپر بی تابی آهنك است آب\nحرف ارباب نصیحت بردل كر ما قشه است\nمیکشد در خود تماشای بهارستان رنك\nدایمادر د است مارا هر چه جزا وآده کیست\nای بپری جرأت ما در عرق غوطانده است\nزندکی از وهم دوهم از زندکی بالیده است\nچشمه خضرم بیاد آمد عرق کردم زشرم\n\nلعل در آتش نشست و جوی این دانست آب\nشیشه چون در آتش افتد برسوشسناك است آب\nالنزای سر خوشی در جام کل چنك است آب\nمنصب کوهر اکر نخشد دلتنکاست آب\nنغمه از شرم ضعپایپای این چنك است آب\nعالم آ بست پندند عالم بنك است آب\nتشنه تیغ فتا را اینقدر ننك است آب\n\nکر بچه محیط بالازصافی يك آهنك است آب\nقامت خم کشته چون موج از خروش وله کداخت\nپیکر تسليم ما چنك بساط عيش ماست\nالزسراب اعتبار ایجا دلی خوش میکنیم\nکیست از کیفیت کسب لطافت بکذرد\nزین چمن يك رنك بی بال و پررواز نیست\nتابنفس داری به بزم سینه صافان شک مری\n\nدرده شیشه رخون خلق بر نك است آب\nازصدای دلخراش سازما چنك است آب\nچون بایستی میلو دسیل خوش آهنك آب\nورنه از آئینه و کوهر غرضتنکاست آب\nدر مقام شیشه سازیها دلی سنکاست آب\nنخیز شمع ازمیشه اسحابة رنك است آب\nای تجرأت منهم آ یینه در چنك است آب\n\nاز کچا پیدا کنی (بیدل) سراغ خون من\nدرده شمشیر نازش سخت بیرنك است آب\n\nتانی دزدد غبار غفلت هستی خطاب\nناله عشاق و آه بوالهوس باهم منسج\nآه ازان روزیكه عرض مدعا سایل شود\nبی بلاق نیست شمشیر مژه خواندنت\nکر کشاد کار خواهی ازطلسم خود برا\nهستی ما پرده ساز تمافلپهای اوست\n\nبازدم از شرم این خاك پریشان کشت آب\nفرقها دارد شکوه زفی کعده شراب\nبی صداترین کوهسارم سنك می آیدجواب\nفتنه چشم سیاهت دا یبیماری چه خواب\nهست برخاك پریشان شنجیرت يك انتخاب\nسایه مژکان بود هرجا چشم پوشید آفتاب\n\nدرطلسم حيرت این بحريك و ارسته نیست\nاز تلاش آسوددن چون برخوس دامن فشاند\nكر تحطسوزان نکاهت هم بپردازد بلاست\nهر کرا دیدم چومز کان بال بسمل میزند\nاز فریب مکر دنیا اهل ترك آسوده اند\nذره تاخورشید اسباب جهان سوزنده است\n\nموج هم دام دکره زبال پرواز ازحباب\nشعله بی دودرا چندان نباشد پیچ وتاب\nای بدور نزکست دم کرده مستی ازشراب\nعالمي را کشت چشمت خانه مستی خراب\nدام راه لشتكان میباند امواج سراب\n(بیدل) از کاه حز شراری کردعبالتی انتخاب\n\nچوشمع تاسحر افسانه میشود تب و تاب\nبفيض ناهی آماده است راحت ما\nدران بساط که از رنك آرزو پرسند\nنماند در دل ما خونی از فشار غمت\nتعب که رشته پروین زهم نمی کسلد\nغرور هستی اورا فضای ماست دلیل\n\nنکاه برق خرام است جلوة درياب\nکه سایه راست زپهلوی نخلبستة خواب\nچوباس در نفس ما شکسته است جواب\nبفحپکی زکل ما کرفته اند کلاب\nچنین که ازعرق روی اوست درتب و تاب\nخم کلاه محیط است در شکست حباب\n\nاكر نما شامی مشق خاکساری کن\nفریب جلوة نيرنك زندکی نخوری\nبدنیا کر رسی جستجو نمی ماند\nزشرم حلقه زلفت حيرتی دارم\nزموج رنك بدوران نشه تنکیت\nکسی چه چاره کند سرنوشت را(بیدل)\n\nحضور کنج رتایست سرنوشت خراب\nکه شسته اند ازین صححه نیز نقش سراب\nنحیزت است در آئینه شوخی سهاب\nکه ناف آهوی مشکیم چرانقده کرداب\nخط شکسته توان خواند از جبین شراب\nنشست در خط موج از جبین دریا آب\n\nچو من زکسوت هستی تراآمده است حباب\nهزار به کره اعتبار شق کردیم\nبان دوروزه بقا خود نمائی وهم مباش\nبفرصتی که نداری امپد مهلت پیست\nطرب پیام بچه شوقند قاصدان عدم\nز باغ تهمت عنقا کلمی بسر زده ایم\n\nبقدر پیرهن از خود برآمده است حباب\nنچشم ما همه دم کوهر آمده است حباب\nبروی آب تنك كمتر آمده است حباب\nدرون بیضه برون پربر آمده است حباب\nکه جام وکف و کل برسپر آمده است حباب\nبهستی از عدم دیگر آمده است حباب\n\nجهان به پرق نما دارد و به سار غرور\nکسی بضبط قنان نفس چسه پردازد\nبناه خشک همین جام تر دماغی ناز\nز احتیاط ادبکاه این محیط مپرس\nمکن زخوان کره شکوه کر نعیب نیست\nنفس متاعی ( بیدل ) در جبه لاف زند\n\nعرق فروش سرو افسر آمده است حباب\nسوار کشتی بی لنگر آمده است حباب\nزا نگیضه هم آخر بر آمده است حباب\nنفس کرفته روی در آمده است حباب\nکه در محیط نکون سر آمده است حباب\nنقریں منکر لافش آمده است حباب"}
{"book": "adl0015", "page": 54, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الباء\n\nچیست آدم مفرد کلک دبیرستان رب\nاز تصنع گر همه جا و تو آرد بزبان\nآنسوی کون ومکان طیارو پرواز انتظار\nنور او بی احتجاب و ظلمت او بی تکلف\nشور عشق از نشأه آهنگ قانون دماغ\n\nکاشیده اوضاع امطمار است ترکیبش سبب\nمینو نون دارد همان شکل گشاد و بست لب\nشخصیت وارستگی آغوش و آزادی طلب\nذات عالمتاب او خورشید و روز وماه شب\nشرم حسن از سایه پروردان مژکان ادب\n\nزادة عز مواليدش جهان ما و طين\nاحتمالات تیرش و هم چندین جبر و شر\nآهوان دشت فطرت را خیال او حنیف\nحاصل روو قبواش انقسام خوب وزشت\nاز هزار آيئنه يك نور يقينش منعكس\n\nلم يلد لم يولدش آئينه اصل ونسب\nآفتاب مفرد و له نهمت رأس و ذنب\nکار گاه شیشه افلاك را فکرش حلب\nانفعالش دوزخ واقبال فردوس طرب\nاز دوعالم نسخه اش يك خطة دل منتخب\n\nبا همه سامان قدرت شخص تسلیم اعتبار\nناکاه کاسیمرن بیکر ( بیدل ) لقب\n\nخون بسته است از غم آن لعل پان بلب\nصبحی بتبسمی بتساهل دمیده ایم\nاز بسکه امتحانکده وهم هستیم\nیخها معنی که است سر رشته سخن\nخواهی نفس فروکش و خواهی بناله کوش\nسیری زخوان چرخ کسی را بکام نیست\n\nدندان شکسته که فشارد زبان بلب\nزان گردخط که بست چوجوهرنشان بلب\nآبند نفس چو آئینه ام هر زمان بلب\nبلبندی زبان بکام که بای دهان بلب\nجولان محبررا نکشد کس عنان بلب\nدارد هلال هم سخن ازحرف نان بلب\n\nعيش وصال وذوق کنار آرزوی کیست\nراهی بدرد بی اثری قطع کرده ایم\nمشتاق تا حدیث وفا را زبان دهد\nدل کوب فطرت است حدیث سبکسران\nخلق مخرف وصوت فشرده است پای جهد\nسعی ضعیف خلق بحمانی نمیرسد\n\nمائیم وحرف بوسه ازان آستان بلب\nهمچون سپندم تپش دارد فغان بلب\nچون شمع میشود همه اجزای شان بلب\nچون پشه نام کوه نیاید گران بلب\nراهی چو خامه میرود این کاروان بلب\nکر مرد قدرتی نغمت را رسان بلب\n\n( بیدل ) بخلوه گاه نثار تبسمش\nآه از ستم کشی که نیاورد جان بلب\n\nدل از خمار طلب خون کن وشراب طلب\nمترس از خم کسور ای جراحت دل\nمحیط درخم آغوش بیقراری تست\nلباس عافیت از دهر اگر هوس داری\nهزار جلوه در آغوش بیخودی محواست\nنیازوناز همان درد وصاف یکقدح اند\n\nجگر بتشنه لبی واگداز و آب طلب\nبزلف یار بزن دست و مشکناب طلب\nدمی چوسیل درین دشت اضطراب طلب\nزماهتاب کتان و حریر از آب طلب\nجهان شعور طلب میکند تو خواب طلب\nچو پلی او سر ماهم ازان رکاب طلب\n\nرعایت نتوان دزدة گشایش یافت\nمباش همچو کهر مرده ريك اين دريا\nقدم بوادی فرصت زن ومژه بردار\nنمی چو شبنم کل صرف کن به بیداری\nبه بنده پرده بچشم و ذات زعیب کمان\nدل گداخته ( بیدل ) نیاز مژگان کن\n\nبدل شکیبی اگر هست فتحباب طلب\nنظر بامید کن و همت حباب طلب\nبهار میرود ای غنچه شتاب طلب\nسحر ترار سرو وصل آفتاب طلب\nگشاده کار خود از بند این نقاب طلب\nطراوت چمن عمر ازین سحاب طلب\n\nزدرد تشنه لبی ها درین محیط سراب\nحصول ریشه آمال سر بسر پوچ است\nاگر نسیم کل آبروی ما دزدد\nبفیض ديده ترهیچ نشه نتوان یافت\nنفس بوه وا کشته از پرده توهم ما\nکسی زدام نطق چسان برون تازد\n\nدل گداخته ایم و رسیده ایم بآب\nتلاش موج چه خرمن کند بغیر حباب\nشکست بال شود بهر بلبلی محراب\nتوساز میکده کن ماو این دوشیشه شراب\nکه ساز در دل خاشاك و رهبوا مضراب\nشکسته کردن هم موج طوقی از کرداب\n\nتأملی که چه دارد تلاش محرمیت\nفسانه دل پرخون شنیدنی دارد\nخیال ترکس مست تو بیخودی اثر است\nاثر بوادی امکان غبار بی آبیست\nدرین محیط چوموج اینقدر تردد چیست\nمقیم انجمن نازسا نیم ( بیدل )\n\nشکست آئینه را جلوه کرده اند خطاب\nبدوش غنچه جرس بسته است اشك كباب\nو گرنه دیده کس نداشت اندیشه خواب\nهجوم آینه ات از نکاه دماند حباب\nرفتی که دارد در ناله پر عقاب\nچو کهربا زده سعی کس محمما در یاب\n\nسایه اندازد اگر بخت سیاه من در آب\nکی توانم در دل سنگین خوبان جا کنم\nطاهرو باطن یکرد عرض یکدیگر کجاست\nما ضعیفان شبنم وامانده این کاشنیم\nغرق دنیا نیم کو ساز منزه زیستن\nهوش میآر قوی باچشم پینا کار نیست\n\nفلس ماهی دیده آهو کند خرمن در آب\nمن که نتوانم فرو بردن سرسوزن در آب\nآب در کلخن نمایان است چون کلشن در آب\nاز نم اشکیست مارا دیده تادامن در آب\nجبهه فطرت تر است از دامن افشردن در آب\nجز بپا ممکن نباشد پیش پا دیدن در آب\n\nهرنکه در دیده من ناله است اما چسود\nراه غیرت بلوقا را در وطن پوشیده نیست\nپوچ می آي برون از لاف هستی دم مزن\nکر چنین جوشدعرق از هرزه تازیهای فکر\nنرمی گفتار ظالم بی فسون کینه نیست\nيك نكه نادیده رخسار عرق آلوده اش\n\nحلقة تبخیر نومید است از شیون در آب\nکوهراز گرداب دارد هم طرف دوزن در آب\nنیست بیعرض حباب از قطره خندیدن در آب\nنسخه ما را خجالت خواهد افکشدن در آب\nصنعنی دارد حسام از شعله پروردن در آب\nچون تری عمر بست بیدل که دماندش در آب\n\nشب که شد جوش فغانم همنوای عندلیب\nفرد نقش بای و ماهم سری دزدیده ایم\nکاروان رنگ و بو را هیچ جا آرام نیست\nبرجبین برگ کل چین می طرازد موج رنگ\nحسن مستغنیست از شهرت نوائیهای عشق\n\nدر عرق کوکشت چون شبنم صدای عندلیب\nسایه کل کز بود بال همای عندلیب\nصد جرس میدارد انجا های های عندلیب\nبرسامان است محراب دعای عندلیب\nهیچکس کل را نمی خواهد برای عندلیب\n\nخلق معشوقان کمندصید مشتاقان بس است\nجلوه کل کز چنین طاقت گدازیها کند\nعجز هم مارا درین کلشن بپائی میبرد\nاینکه خواهی پای ناموس محبت داشتن\nیکسر مویم تهی از صنعت متقاز نیست\n\nنیست غیراز بوی کل زنجیر پای عندلیب\nبعد ازین خاکستری یابی بجای عندلیب\nنیست كم از ناله بال نارسای عندلیب\nشرم دار از دیدن کل بی رضای عندلیب\nناله اندود است از سر تا بپای عندلیب\n\n( بیدل ) از غفلت تلاش بستر کل میکنم\nورنه زیر نال دارد کرم جای عندلیب\n\nصبحدم سیاره بال افشاند از دامان شب\nبر نمی آید بپاس چشم آهو از سواد\nدرخم آزلف جون شد طاقت دلهای چاك\nاز حوادث فیض معنی میبرند اهل صفا\nخط او بر صبح بیداری شبیخون نامه ایست\nکوشه کیر وسعت آباد غبار جهل باش\n\nوقت پیری ریخت ازهم عاقبت دندان شب\nصبح اقبال جنونم نشکند پیمان شب\nصبحها آخر شفق کردند در زندان شب\nمی خراش د شمع صبح از جنبش دامان شب\nروی او فردیست گوئی در شکست شان شب\nبرده پوش یکجهان عیباست هندستان شب\n\nاشك حسرت لازم ساز رحیل افتاده است\nدرهوای دو بسودا هوشم از سر رفته است\nبا جمالش دادهم جا دست بیعت آفتاب\nدزده ای دوق گرفتاری که بازم میرسد\nنامه صبحی که میگویند در عالم کجاست\n( بیدل ) از پیچ و خم زلفش رهائی مشکلست\n\nشبنم صبح است آثار سم مزکان شب\nآشیان از دست داد این مرغ در طیران شب\nطرة مشکین اوهم تازه کرد ایمان شب\nشایدد رشب کسی از دشت مشك افشان شب\nاینقدرها خواب غفلت نیست جز بهمان شب\nزکربان سیل نتواند جست میهمان شب\n\nطرب درین باغ میطرازد زساز فرصت پیام برلب\nاکر بمعنى رسیده باشی خروش مستان شنیده باشی\nرساند خالق زهيیاء رابن بحرمة قدرت آزمائی\n\nزترکنی اکنون مباش غافل که نی کرفتست جام برلب\nچو برك بناد آمد اهل مشرب نهفته شکر مدام برلب\nهجوم اشغال ژاژ خائی چو تو من بی لجام برلب"}
{"book": "adl0015", "page": 55, "text": "سفينة ٥٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء\n\nبجود فروشیست مخزن و شان محرف وصلی است فخر یاران تو هم بقدر نفس برافشان چو دستگاه کلام بواب\nثبات تار آنقدر ندارد بنای اقبال بی غایت گذشته گیر اینه آفتابی رسانده باشی چوبام بواب\nمسایل مفتیان شنیدم به پشت و روی ورق رسیدم تصرف مال غصب دیدم حلال درول حرام بواب\nزخامنه هر که سر برآرد مراتب جوع میشمارد طریقه صوفیان ندارد بغیر ذکر طعام بواب\nگر از مکافات خست طینت شنیده وعده ندامت چرا زمالی نزدم دندان نمیرسانی پیام بواب\nجنون چندین هزار شهرت فسرد درجیب سینه چاکی کسی نشد محرم صدای ازین نگین های نام بواب\nخردش برو و حره درین ره بخود امدرد و دانم آگه خدا پرست است و الله الله برهمن و رام رام بواب\nرقم زدم بر خم گل زساغر بچین در تسلیت قسلم کشیدم بوج کوهی ازان خط مشکفام بواب\nخیال مصدر نك شغل مایل من و همین طر زشوق (بیدل) بصورت سال وماه در دل نزعت صبح و شام بواب\n\nعالمی یک خلق یافته بجوش انتخاب کرده است تارسیده بغشوش انتخاب آنجا که شمع ما بتأمل دماغ سوخت شد داغ دل بمصرع موزوش انتخاب\nمکتوب مار نقطه و خط نسخه داده است خوش باش اگر بود دل محزوش انتخاب آه از کسی که منکر درد محبت است اینجا همین دلست و کف حوش انتخاب\nبر من خطیکه بدوی عشقش نفس دمید جز صید دل نبود باقوش انتخاب انجام کار و بار من وما هنوز کیست کوهی نموده اند زجیحوش انتخاب\nیارب چراغ خلوت لیلی عیان شود دانیکه دارد از دل مجنوش انتخاب راز درون آینه بر در نشسته است باید چو خنده کرد زپوش انتخاب\nآن چشم تاکی بین حقیقت نظر کنیم صادیست کرده هیأت کرموش انتخاب (بیدل) بکنج زانوی فکر تو خفته است اکسیر که داشت جیب فلاحوش انتخاب\n\nم\n\nدل تسلیم ریزو شوکت شاهی دریاب گردن خم کن و معراج کلاهی دریاب دام تسخیر دو عالم نفس نومیدیست ای ندامت زده سر رشته آهی در یاب\nفرصت صحبت کل و بم نماند رنگ است آرزو چند اگر هست نگاهی دریاب از شبیخون خط یار نکر دی غافل هر کجا شوخی کردیست سیاهی دریاب\nدود پیچیده دل گرد مرا می دارد از سویدا ناثر چشم سیاهی در یاب تاکی ای پای طلب زحمت جولان دادن طوف آسوده گی آبله گاهی در یاب\nبوصلی کی کرت اسباب مسیحائی پست خاك کر ترسیدی بن چاهی در یاب نامرادی صدف گوهر اقبال رساست غوطه در جیب گدائی زن و شاهی دریاب\nسیل بنیاد دو عالم شدی ای آتش عشق ما گیاهیم ز ما هم پر کاهی در یاب چا و جود و چه عدم پست و کشاد مژه است چون شرر میدد جهالرا بنگاهی دریاب\nخسلوت عافیت شمع کداز است اینجا بی جا کداز خود گیر و پناهی دریاب دامن دیده بهر سرمه میالا (بیدل) انتظاری شو و گرد سر راهی در یاب\n\nفیض حلاوت از دل بی کینه کان طلب زنبور را ز خانه پر از انگبین طلب بی پرده است حسن خدا در لباس فقر دست رسا ز کوتهی آستین طلب\nدل جمع کن ز باده دل عاقبت فسون آسوده گی ز خانه بدوشان زین طلب پوشیده پوش رو بقببرون سرای شیخ فصل ثنا محافظت از پوستین طلب\nدست طلب بهر چه رسد مشت عجز گیر دور است آسمان تو سر اندازمین طلب کابهای این چمن همه در زیر پای است ای غافل از ادب نگه شرمگین طلب\nزین جلوه ها که در نظرت صف کشیده است آینبه داری طنی وا پسین طلب عمر از تلاش باد بکف چون نفس گذشت چیزی نیافت کس که بورزید باین طلب\nدل در خود شکست بانفاسم نفس تاخت چینی همان بخانۀ مو رفت چین طلب شبنم وصال کل طلبید آب شد زشرم از هر که هر چه می طلبی اینچنین طلب\nاین آستان هوش کده عرض ناز نیست شاید بسجدۀ عجزندت جبین طلب (بیدل) خراش چهره اقبال شهرت است صیت ز کار نامه نقش نگین طلب\n\nم\n\nگذشته ام به ننك ظرف از مقام حباب خم محیط تهی کرده ام بجام حباب جهان بشهرت اقبال پوچ میبالد تو هم نگینته گردون رسان پیام حباب\nاگر همین نفس است اعتبار مدت ما رسیده حکم بمصرع ابد دوام حباب دلیست که یکمژه جمعیم نقد حاصل فیکند فرصه من آسمان بنام حباب\nحیا کنید زجولان تر دماغی و هم بدوش چند کشد نعش خود خرام حباب جهان خانه میدان هیچ بازی اوست کسی ز موج چسان گیرد انتقام حباب\nبخویش چشم کشودن و داع فرصت بود نفس رساند بهستی بما سلام حباب درین محیط زضبط نفس مشو غافل هوای خانه مبادا زند بیام حباب\nنفس زوم بشهرت عدم برون آمد دگر چه نقش ترا شد نگین بنام حباب قفس نوای اوهام حیرت است آنجا شکسته شهپر عنقا عی بدام حباب\nبقای اوست تلافی کر فنای همه فتاده است بدوش محیط وام حباب زاطفال سرشته نقش ما (بیدل) عرق بدوش هوا دارد انتظام حباب\n\nم\n\nگریبان کرده یست آه شعله زای عندلیب شمع روشن میتوان کرد از صدای عندلیب آفت هوش اسیران برق دیدار است و بس میزند رنگ گل آتش در بنای عندلیب\nپنبه شرم بگوش غنچه مانع لاله شد پیش ازین نتوان شنیدن ماجرای عندلیب عشق را بیدستگاه حسن شهرت مشکلست از زبان برگ گل بشنو نوای عندلیب\nجای آن دارد که چون سنبل پرخم باغبان ریشه در گلشن دواند خار پای عندلیب دلبران را ننگ دارد فکر صید عاشقان غنچه در کا قفس شد از برای عندلیب\nمطلب عشاق از اطهار هم معلوم نیست کیست تا فهمد زبان مدعای عندلیب ساز دلتنگی باین آهنگ هم بی پرده است کرم کرده از لب خاموش جای عندلیب\nریشه دلسبتکی در خاك این گلشن نبود رفت گل هم در قفای نالهای عندلیب مانع قال ضعیفان جز مروت هیچ نیست ورنه از گل کس نخواهد خون بهای عندلیب\nدر چمن رفتیم ساز ناله سبز آهنگ شد جلوۀ گل کرد ما را آشنای عندلیب آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته است (بیدل) در صدای عندلیب\n\nم\n\nکرد زین بحر اعتباری از ها ر میدارد آب قطرۀ بیقدر مایش از گهر میدارد آب فیض دریای کرم باحاجت ما شامل است تشنکی اصلهم مارا در نظر میدارد آب\nآرم رفتاری بمعنی خواب راحت کردن است بستر و بالین هم از خود زیر سر میدارد آب آفت نمناك بود تقلید از باب کرم کاغذ ابری نگاه مجنون ابر ر میدارد آب\nزنده کانی هر کجانم آنجا که قصر دلکشای در شکست رنك گلها بال و پر میدارد آب نا میری تشنه کام نا امیدی گریه کن خاك این وادی بقدر چشم تر میدارد آب\nسیل راحت هاست کسب اعتبارات جهان خانۀ آئینه را هم در بدر میدارد آب ناقس باقیمت ما را اپد از خود رفت و بس جاده های موج دایم در نظر میدارد آب\nدر محبت گر هموم گریه را این قدرت است عاقبت چون خشکم از خاك رمیدارد آب شور محشر بجه سیلاب بای هوشهاست از صدا هم بست ما را بخبر میدارد آب\nشرم بیدردی تری در طبع ماهی پرورد لافی از باله شدنی در شکر میدارد آب تخته مشق کدورت ها مباش از اعتبار تیغ در زنك است (بیدل) هر قدر میدارد آب"}
{"book": "adl0015", "page": 56, "text": "صحیفه ٥٣ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء\nکرشود آن نرگس میگون مقابل باشراب میدودچون آب کوهرخشک درمیناشراب\nعشرتی کرهست دایمارانهم جوشیدن است کرشود بنداید افکورا زا نها شراب\nعمرها شد طپود از خواب غرورماندیم لیك کاهی میزند آبی بروی ما شراب\nتاحیا پر است در دل عیشها آماده است نیست خامش شمع تاآهست درمیناشراب\nما زبد مستی جام بهی زنده کانی میکنیم چون حباب می بنای ماست سر تا با شراب\nآمازان افسرده کز جوش صهبا نشکفد همجو مینا خامشی ! میکند کویا شراب\nجام را همچشمی آن نرگس مخمور نیست از هجوم موج کز مژگان کشد انشا شراب\nغیر تقوی نیست امسال کار زهدینهای ما از که از سبحه پیدا کرده اند اینجا شراب\nبسته کفتکوی مستان وقفه کرداده است تا لب ساغر ندارد جز خروش پا شراب\nمشر ب ما خاکساران فارغ از آلوده کیست نیست نقصان کر رسد بردا من صحرا شراب\nحسن تشریف بهار است آمیز در بر کل کل میکند در ساغر اندازه کری ها شراب\nدر سواد سرمه کی نظاره چشم بتان عشرت افروز است بیدل در دل شبهاشراب\nکیفیت هوای که دارد سر حباب مازاز هوش بردن ساغر حباب\nدرکار کاه ناله بادت باش و دم مزن بر باد نا است صنعت میناکر حباب\nاقبال هیچ و پوچ جهان نك همت است دریاچه سر کشی کند از افسر حباب\nهر قطره زین محیط بموج کهر رسید ماجامد میکشم هنوز از بر حباب\nمن خون کشته نادم هم بکا روم بای بدامن است همان معر حباب\nهر کس برمز بیضة عنقا نمیرسد چیزی نهفته اند بزیر پر حباب\nبوشیده نیست صورت بنیاد زندگی آینه بسته اند بسبام و در حباب\nمیسو هجوم روی تنک کرد میکند این عرصه را که برد زلشکر حباب\nاز هر نمی خيام تسلی نمیزنیم دریا نموده اند بچشم تر حباب\nکوفرصتی که فکر سلامت کند کسی آه از سواد کشتی بی لشکر حباب\nسحر است (بیدل) اینهمه سختی کشیدنت سندان کرفته بسرا از پیکر حباب\nمستانرا کربعرض سجا جو شد از شراب دستی بلب میکشند اما بزیر آب\nاین است اکر سماجت از باب احتیاج زهر است بر مزاج دعا های مستجاب\nدل آنقدر کریست که هر هم بسیل رفت آتش در آب غوطه زدازا شک این کباب\nیاران همت تو هم لصنائی فسرده اند انجاست چون نکه قدم از چاه در رکاب\nخواهی نفس خراب کن و خواه آبرو هم چیزی نموده ایم در آیینه حباب\nمعنی چه و ابد ازین لفظ های پوچ پرنشه است جلوه و آئینہ سراب\nدر عالمی که باد تو با ما مقابل است آیینه میکشد برخ سایه آفتاب\nطبع کرم فسرده دست نهی مباد برکشت ماليست ستم خشکی سحاب\nغارت نصیب حسرت دزد عجیم شکر یست بیدلی که زچشمم نبرد آب\nافسانه سازی شررو برق تا بکی کر صید این رهی تو هم از خود برون شتاب\nصبح از نفس دو مصرع برجسته خواند و رفت دیوان اعتبار و همین پیش آفتاب\nمحویم و بافنی زنجیر بدیم نیست ای فطرت آب کرده زمارفع کن حجاب\nدر بزم عشق جسم چه و معرفت کدام تا غفل کشته ایم جنون میدرد غاب\n(بیدل) زجوش سبزه درین رهفتاده است بی چشم یکجهان مژه تهمت پرست خواب\nمیدهد دل را نفر آخر بسبل اضطراب خانه آیینه داریم و میگردد خراب\nکاش با اندیشه هستی نمی پرداختیم خواب دیگر شد عیان بیش از تغیر خواب\nبسمال شوق کل آمد است سر تاپای من میتوان چون کل گرفت از خنده زخم کلاب\nپیش روی او که آتش رنك میبازد ز شرم آینه از ساده لوحی میزند نقشی بر آب\nتابکی بیکار باشد جوهر شمشیر ناز کرچه میدان شکافت فته است اما محواب\nشورحشر اننکیخت دل یارسی خاکستر شدن سوخت چندانیکه سرتا پا غلشد این کباب\nدر محیط عشق تا سر در کربیان برده ایم نیست چون کرداب رزق ما بغير از پیچ و تاب\nيك كره وار از تعلق مانع و ارسنگیست موج اینجا آید در باست از نقش حباب\nدر محنت چهره زردی پوست آورده ایم زین کلستان کرده ام برك خزائی انتخاب\nدر تماشا گاه بوی کل نکه را بار نیست آب ده چشم هوس ای شبنم از سیر نقاب\nدر دبستان تقاضای خجالت هر سحر دارد از خط شعاعی مشق حیرت آفتاب\nنقصانرا (بیدل) آسان نیست تسلیم کمال تا رسد یکدانه چندین آبرو ریزد سحاب\nمیکنم کاهی بیاد هستی چشمت شتاب تا قیامت میروم در سایه مژگان بخواب\nتقامك رشته دار کوهر جمعیت است خاك برجا مانده من آبرو دارد خطاب\nمیکند اسباب راحت پابه قتلت قوی زیر باط سایه همچون کوه سنگین است خواب\nکرد طایم از عروج اعتبار ما مپرس میشود بیدل رفتن خیمه مارا طناب\nکار فضل آن نیست کز اسباب الحامش دهند بر خیال پوچ میسازد دعای مستجاب\nاز طلسم چرخ بی وحشت رهائی مشکلست روزنی در خانه زین نیست جزچشم زکاب\nاز ادب بروردهای حسرت اقبال توام تانهم چون موج کوهم نیست جز زیر قاب\nکز بدریا سایه اندازد غبار هستم از نفس چون فلس ماهی رنگ میدم د حباب\nاختیار جزو کل در عالم تحقیق نیست هیچ نتوان کرد از خورشید تابان انتخاب\nعمر ها شد در غبار و هم طوفان کرده ایم چشمه آئینه موجی دارد از عرض سراب\nسخت رورا رفق غرق خجالت میکند ایستادن سنك را مشکل بود بر روی آب\nمحرمان جلوه گفتن نیست جز مشق حيا حيرت آئینه هم از رنك ميخواهد نقاب\nعشق را کردیم (بیدل) تهمت آلود هوس در سواد کشود ما سایه دارد آفتاب\nندانم بازم آغوش که خواهد شد دو چار امشب کنارم میدمد چون پر تو شمع از کنار امشب\nز استقبالم جانان اهل گیشان چه می پرسی قدح در دست فردا یست بی رنج خمار امشب\nپر طاوس تا کی بالش راحت بکل کرد خيال افسانه خوابت نمی آید بکار امشب\nمبادا خجلت وامانده کی آبت کند فردا برنك شمع اکریداری بیا داری و ار امشب\nخط پیشانی از صبح قیامت نسخه ها دارد نخوانید آنچه نتوان خواند زین لوح مزار امشب\nزجوش ماهتاب این دشت را در کیفیتی دارد که کوی پنبه میناست در رهن فشار امشب\nز بزم وصل دور افکد فکر جنت و حورت بکجا خوابیدی ای غافل در آغوش است یار امشب\nحساب بی دماغاں فرصت فردا نمیخواهد فراغت کل کن و خود را برون آر از شرار امشب\nزصد شمع و جراعم غیر این معنی نشد روشن که ظلمنهای دوش است آنچه کردید آشکار امشب\nچوشمع از گردن تسلیم من بی امتحان مکذر زهم عقوم سری بردار و بر دوشم کذار امشب\nسحر ( بیدل) شکایت نامه ها باید رقم کردن بیا تا دوده کبرم از چراغ انتظار امشب\nنشسته ایم ییادت ز گریه تنک در آب شکسته ایم چو کوهر هزار رنگ در آب\nدر صلایدی زن نرطند این باش که شعله را بخس و خار نیست جنک در آب\nکشید شعله دل سر ز جیب اشك آخر محال بود نهفتن دم نهنك در آب\nز کریه خاك جهان پشتو داده ایم بیاد هنوز چون مژه ها میز نم جنک در آب\nزمانه موسم طوفان نوح را ماند که غرفه است جهانی زبانو بنک در آب\nزموج كرية من عالمی چین جوش است فکنده ام بخيال كسى فرنك در آب\nبهر چه مینگرم مست و هم بیما یسیت فتاده است درین روز کار بنک در آب\nهمین نه طاقم از کریه داغ خود داریست نشست دست زنگین کدام سنک در آب\nکز است راب چو آرزوی مطرب و می شکسته است نواهای موج چنگ در آب\nزسخت جانی خود بیتو در شب هجران نشسته در عرق خجلتم چوسنك در آب\nنکشت شعله حسنت کم از هجوم عرق چسان جدا شود از رنك لاله رنك در آب\nهمه بخاطر وقتیم تا بجای خودیم و کرنه ماهی ساحل بود پلنك در آب\nز انفعال کشه ناله ام عرق نفس است چوموج مست پری میکند خدنك در آب\nازین محیط کسی برد آبرو ( بیدل ) که چون کهر نفس خود گرفت تنک در آب"}
{"book": "adl0015", "page": 57, "text": "صحيفة (٥٤) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء\n\nنكویت بخطا ساز با صواب طلب كين كرامت زخود رفتنت شتاب طلب اگر حقيقت انجام در نظر داری زهر كجا كهرت میرسد حباب طلب\nشكست آینه هر كام حاضری دارد سراغ آبی اگر خواهی از سراب طلب دل نگاهی اگر چیدۀ دماغ و صال بروز هجر ز مژكان تركاب طلب\nبرفع كلفت هر آفتی است تدبیری کز آتشی بدلم افتاد زودتر آب طلب جهان ز خويش تهی گشت تا تو باليدی بصفر نه فلك از قدر خود حساب طلب\nکسی زمرد ا كز رسم زنده كی خواهد توهم ز عالم بیری رو شباب طلب مقیم بيكسی آسوده از پریشانیست چو كنج عافيت از خانه خراب طلب\nتو قاصد هوسی از عدم بسوی وجود خليفت نفست خوانده شد جواب طلب ز جنبش مژه درس اشارتت آیاست که هرزه است نگاه اند كی حجاب طلب\nبهار ميطلبی سير رنك كن ( بیدل ) ز جلوه آینه طبع داری از نقاب طلب\n\nنیم آكله تهجران وصلابت زده ام خم و پیچ عنان ادب\nزحقیقت حرمت و پاس حیا بفراغ عرض هوسان چه اثر\nاگرت ز زده شك طلب دلت جمع شود سرو برك شفا\nقدمت زه دامن شرم نشد كه يعنی كعبه نظر فكنی\nهمه عمر بمكتب كسب فنون دل غیر تو طپید بخون\nتب و تاب مراتب عجز رسا مجه ناله كندول خسته ادا\nزترانه حيرت (بیدل) من بجه نغمه طيد زاشعار سخن\n\nزفاصل موج كهر زده ام در حبس ادا بزبان ادب\nکه کرسنه نان طمع نخورد قسم نمک سر خوان ادب\nزعيار كساد متاع هوس نرسی بزیان دكان ادب\nبطواف در تو رسد همه كس چو تو پا نكشی زمكان ادب\nنشد آنکه رسد دودهن سیفت ز معلمی همه دان ادب\nکه اگر علم ره خط سپرم همه عقده دمد ز پیمان ادب\nکه زی شکند دم خرس نفس بروبال خدنگ کمان ادب\n\nوقت پیری شرم دارید از خضاب مو سیاهی دیده است اینجا بخواب چشم دقت جوهری پیدا کنید جز بروزن ذره كم ديد آفتاب\nاعتبارات اكنه دارد ذات است تا گهر كل كرد رفت از قطره آب چشم بستن رفتن معنی خواندن است نقطه میباشد دلیل انتخاب\nجمع علم افلاس می آرد به جاه پیشترها پوست می پوشد کتاب زین بهارت آنچه آید در نظر عبرتی کردید باشد بی نقاب\nسوز عشقی نیست ورنه روشن است همچو شمعت پای تا سر فتحباب جز روانی نیست در درس نفس سکته می خواند زلکنت شيخ وشاب\nانفعالم خود نمائی میکند نم ندارد در جبین موج سراب فرع از بس مایل اصل خود است شیشه را در کور میبالد شراب\nفرصت از خود گذشتن هم کم است یکعرق پل پرش بندای حباب از مکافات عمل غافل مباش آتش این پنسه از اشك كباب\nما ومن بی نسبت است آنجا كه اوست با كسان ربطی ندارد ماهتاب آن شکار افكن بخونم بر خواست چشم و مژکان بوی فتراک وركاب\n(بیدل) استغنا همین پاس است وبس دست بردار از دعای مستجاب\n\nهر کجا می رویت از چشمم برون میکردد آب کز همه رو پرده عذر است خون میگردد آب دل بسعی اشك در راه تو کامی میزند آتشی دارم که از بهر شكون میکردد آب\nصافی دل خواهی از سیروسفر غافل مباش تخته مشق كدورت از سكون میکردد آب بزم خوبان را به پیشانی رساند انفعال ترك خود داری کند چون سرنكگون میکردد آب\nآرمیدن بیقرار شوق را افسرده كيست چون بيكجا ماند و ساکن زن میکردد آب روز ها شب كشتم و خابی اختیار کرده ایم هر که در دو ماند ما از چشمش برون میگردد آب\nعرض حاجت میکدازد جوهر ناموس فقر آه كاين کوهی ز دست طبع دون میکردد آب اعتبارت هر قدر پیش است کاهت بیشتر تيره كی بالد زدر یا چون فزون میگردد آب\nدل ز ضبط کریه چندین شعله طوفان میکند تا سر این چشمه می بندم جنون میکردد آب بسکه سر تا پایم از درد تمنایت كداخت همچو موج در زانوی جای خون میگردد آب\nزین خمار آباد حسرت باده پیدا نشد شیشه ام از درد نومیدی کنون میگردد آب دل بطوفان رفت هر جا جو هر طاقت كداخت خانه سیلابست (بیدل) کزستون میکردد آب\n\nهر کرا کردند راحت محرم احسان شب چون سحر مآله عمل بست در هجران شب تیره بختان را نوا دان بچشم کم مبین صبح با آن روشنی گردیست از دامان شب\nآسمان بشناخت موقع ورنه در بحر نقیض بی بیاض صبح شوخی خط ریحان شب جو ممع شکوه تخم سرده سائی میکند ليك ازین غافل که می بالد بلند افغان شب\nكزحضور صبح اقبالی نباشد کو مباس از سیه بختی بسامان کرده ام سامان شب از فلك نادان برداری شکم پرپشت بند آفتاب انجاست داغ آرزوی نان شب\nپاچین خوابیکه ختم مایه دار نقد توست میتوان کردن ادا امروز من تاوان شب سطر آهی نارسا افتاد رنك صبح ریخت زان همه مشقی که کردم در دبیرستان شب\nالفت بخت سیه چون سایه دائم کرده است شبحست روز است و من دارم همان دامان شب (بیدل) از یارش بترك خواب سودا کرده ایم ورنه جز مخمل قماش نیست در دكان شب\n\nهر که باغ پیتو فكندم نظر در آب تمثال می برآمد از آئینه تر در آب جائی که شرم حسن تو آئینه کر شود کس روی آفتاب نبیند مکر در آب\nصبحی عرق بهار كذشتی درین چمن هر جا کلی دمید فرو برد سر در آب نتوان دم تبسم لعل تو یافتن یاقوت زهره که ندارد جگر در آب\nای طالب سلامت از آفات نکذری در ساحل آتش است تو کشتی ببر در آب اجزای دهر تشنه جمعیت دل است هر قطره راست حسرت سی کھر در آب\nچون موج در طبیعت آفاق حر كتی است آن کوهرش هنوز نداده است سر در آب پرواز در محیا كدة زنده كی تر است ای موج بخيه بشكن بال و پر در آب\nفرياد اهل شرم بكوش که میرسد پیش از حباب نیست نفس برده در در آب جز سعی مرك صیقل زنکار طبع نیست این شعله را شبی است که دارد سحر در آب\nغرق ندامتیم و همان پیش میبریم چون موج با زدن بسر یکدگر در آب خلقی بداغ یحوی غوطه خورده است من هم چو شمع خفته ام آتش بسر در آب\n(بیدل) کجاست هر دو جهان در کرازشوق آن کیست کبره از تمك خود سیر در آب\n\nهمیشه سنك لاشنيد نامدار طرب زخنده نقش نكین را بهم نیاید لب زبان حاسد و تلمیذ راستی غلط است كجی بدر نتوان برد ازدم عقرب\nسواد فقر اثر مایه صفای دل است چو صبح باد نما چهره بدامن شب بغير عشق ندارم هیچ آئینی كزيده ایم چو پروانه سوختن مذهب\nهنر باهل حسد میدهد نتیجه عيب ز جوهر است در ابروی تيغ چين غضب هوس چگونه کند شوخی از دل قانع بدامن كهر آسوده است موج طلب\nبدشت عجز تحیر متاع قافله ایم اگر بر آینه محمل كشيم نيست عجب چو چشمه زنده كی ماشك موقوفست دكر ز كريه ما میخوان بدرس سبب\nبساط زلف شود چیده در دمیعن خط بچاك سینه صبح است چین دامن شب جهان قلمرو اظهار بی نیازیهاست كدام ذره که او نیست آفتاب نسب\nسراز ره توچسان وا كشم کاي قدمت ركاب بادلہ سنگین نمی کند قالب ز بسکه دشمن آسوده كيست طينت من چو شعله میشکند رنگم از شکستن شب\nقدح پرستی از اسباب نارهم دارد کتاب درد سری بسته ام بآب عنب بخاصتی طلب از لعل یار كام اميد که بوسه رویدهد تاهم نیاری لب\nبه پیش جلوة طاقت كداز او ( بیدل) كزيد جوهر آئینه پشت دست ادب"}
{"book": "adl0015", "page": 58, "text": "صحيفه ۵۵ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الباء\n\nياحسن كير صورت آفاق يانقاب فرش است امتياز تواژ جلوه تا نقاب کوهي چه عرض موج دهد در دل صدف دارد لب خموش روي صدا نقاب\nنيرنك حسن نائمي از پا فکنده است مشکل که خیزد از رخ او بي عصا نقاب افسون سحر دل اوهام هستیم ور نه من خراب کجا و کجـا نقـاب\nحرف مجاز جز بحقيقت نميکشد لبيك کوست جلوه بفرياد يا نقاب از برك كل بمعني نکهت رسیده ایم مارا بجلوه هاي توکرد آشنا نقاب\nاي عشق جذبه که قدم پیشتر زنیم يعني رسانده ایم پي خویش با نقاب از چهره ات که آینه معني حیاست چون پرده هاي دیده نکردد جدا نقاب\nشاید عدم بمطلب نایاب وار سد اي دیده خاك شو که فشردم افت پا نقاب ( بیدل ) تامل که چه دارد بهار و هم رنك پريده است به تصویر ما نقاب\n\nحرف التاء\n\nيکي زحیرت تحقیق او بشك بيوست يکي چراغ هدایت ازو کرفت بدست بعرض جوهر تشبيه ومعني تنزيه يکي معاينه بين شد يکي خیال پرست\nنکه زجلوه اش افروخت شمع بیداري خرد با کنيش از غبار غفلت رست شراره که بود برق خرمن اوهام همان نيست که از بار رحمتش بر جست\nبراه محمدتش رخش نطق ماند حرون زبار مکرمتش کردن طمع بشکست بلوح مهر جلالش کراست طاقت جهد که چون سجود و هم این طلسم نقص بکست\nرموز پرده بيچو نیش نیافته است مکر کسی که بود محرم نواي الست کباب معرفت او چه آکھی و چه جهل خراب میکده او چه هوشیار و چه مست\nبقا زجلوه اش آینه دار بزم ظهور فنا ز هستي او آبروي محفل هست بیست نقش طلسم بشر زفطره آب خیال واجب و ممکن درو بهم پیوست\nحریم قلب بپرداخت در سراي وجود درو بكسوت روح اندر آمد و بنشست ببزم غيرت تحقيق و هم غیر کر است همان شراب ز رنك حواست شیشه بدست\nصفات هرچه بود ذات را لعاده بیست فكر لاله و کل خون بخود بهار پکست بهر چه وانكري عالم دکر دارد تراز وهم من و اوجكر نباید خست\nزبیچ و تاب دکر صید اضطراب مباش بیش از شصت ماهي طپیش در شست دمي بموج تماشاي او کشود نظر هنوز چشم محیط او محوم اشك تراست\nز لطف خاك نكونسار را برد بلك بقهر خاك صفت چرخ را بمالید پست حبیب را نبرد ما جرا بجلوة هوش كليم را به نکاهي در افكند سر مست\nحضور و غیبت معشوق را شماري نيست زجلوه پرس که در دل بچو را کشود و چه بست کفي بخاك کند روي كل زغاره خون کهي بطرة سنبل دهد کلاه شکست\nکهي زرنك کشد نوبهار را عریان نخل خشك دهــد كاه حله اخضر\n\nآتش وحشم آنجا که بر افروخته است برق در اول پرواز نفس سوخته است چه خیال است دل از داغ تسلي کردد اخکرم چشم بما کتتر خود دوخته است\nکفتکو آینه پرداز محبت نشود نفس هيچکس این شعله نیفروخته است از قماش بد و نيك دو جهان بيخبریم چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است\nذرة نيست که خورشيد نمائي نكند کرد راهت چه قدر آينه اندوخته است نتوان محرم تحقیق شد از علم وعمل دستها ساخته و با ومن آموخته است\nپاس اسرار محبت پهوس باید راست شمع بر فشته وز نار حيا سوخته است اي نفس مایه دقانداري هستي ناچند آسمان جنس سلامت بتو نفروخته است\nکونه شا کرد جنون است دل (بیدل) ما ابجد چاك كريبان ز که آموخته است\n\nآخر سیاهی از سر داغم بدر نرفت زین شب جو موي چيني امید سحر نرفت در هستي و عدم همه جا سعي مفتي است از ریشه زیر خاك تلاشم ثمر نرفت\nنومید اصل رفت جهاني بذوق فرع تا وسع قطره داشت زدریا کھر نرفت از بسكه تنك بود كذر كاه اتفاق چون سبحه خلق جزبسر يك کر نرفت\nبر شعله ها زپرده خاکستر است ننك کاواره کي سر يست که در زیر پر نرفت از هیچ جا ده منزل عشق آشکار نیست فرمود سنك و پي بسراغ شرر نرفت\nدر کوچه سلامت دل پا شمرده نه زین راه بي ادب نفس شیشه کر نرفت آنجا که نامه زنم فرصت نوشته اند ما رفته ایم قاصد دیگر از اثر نرفت\nکز عمر مي بطبيط نفس کوش كز ادب حرف بحق رسیده زلب بیشتر نرفت زين خا کدان که دامن دلها کرفته است خلقي ز خویش رفت و غباري د کر نرفت\nبرحرص پشت پازدم اما چه فائده کردي فشاندام که زدامان اثر نرفت ( بيدل ) ز دل غبار علایق نميرود سرسوده شد چوصندل و این درد سر نرفت\n\nآرزوي دل چواشك از چشم ما افتاده است مدعا چون ساية در پیش پا افتاده است کوهس امید ما فص تو کل کرده ساز کشتي تدبیر در موج دعا افتاده است\nجاده منزل عشاق سعي نارساست با ز دست خضراین وادي عصا افتاده است تا قیامت ریشه ریزد چو داغ از روي دل سایه ما تالوا کان هما افتاده است\nموي آتش دیده را کوتاه میباشد امل چشم ما محو یست بیرون جز ا افتاده است بسکه کردم مشق و حشت در دبستان جنون شخصم از سایه چو طفل از خط جدا افتاده است\nپیکرم خوني کشته است از ضعف و دل خوني خورد باز این کشتي بدوش ناخدا افتاده است شبنم کلزار حيرت را نشست و خاست نیست اشك من در هر كجا افتاد وا افتاده است\nنيست در دشت طلب با کعبه ما را احتیاج سجده کاه ماست هرجا نقش پا افتاده است سایه مایمزيد پهلو بتون آفتاب ناتواني اینقدرها خود نما افتاده است\nچون خط پرکار محري شد که سر تا پایم ابتدای ما بفکر انتها افتاده است سر مه اینقدرها زين التفات ناز نیست چشم او بر خا کساریهای ما افتاده است\nدر حقیقت ( بيدل ) ما صاحب کنج بقاست کر بصورت در ره فقر و فنا افتاده است\n\nآ زاده کی غبار در و بام خانه نیست پرواز طايريست که در آشیانه نیست هر جا سراغ کعبة مقصود داده اند سرها فتاده رسم هم آستانه نیست\nشمع و چراغ مجلس تصوير عبرت است در آتشیم و آتش ما را زبانه نیست داد شکستن که دهد غافلان کشیم پرداز موی چيني ما کار شانه نیست\nوا مانده اعماق رزق مقدریم ما ببو قفس بغير همين آب و دانه نیست طبع فسرده شكوه همت كجا برد در خانه آئینه توان زدبهانه نیست\nامشب بوعده که زفردا شنیده کر آکہي مخسب قیامت فسانه نیست حایکه عاشقان ادب انشای محیت اند آینه باش پاي نفس در میانه نیست\nمردان نفس بياد دم تیغ میزنند ميدان عشق مجلس حبزو زنانه نیست ما را بهستي و عدم و هم چون شرار فرصت بسي است ليك دماغ بهانه نيست\nخفته است کرد مطلب خاك شهید عشق کزخون شود که قصد از ین جاويرانه نیست ( بیدل ) اکر هوس ندرد پردة حيا وحدت سراي معنيت آینه خانه نیست\n\nآستان عشق جولانکاه هربياك نیست هیچکس غير از جبین آنجاقدم بر خاك نیست کر به کو تا هدر غفلت خواهد از ابر کرم میکند رحمت نمي تا چشم ما غمناك نیست\nخاك میباید شدن در معبد تسلیم عشق کر همه آبیست اینجابي تیمم پاك نیست ریش کاوي شرمي اي زاهد ز دندان طمع شاخ طوبي ريشه دار شانه و مسواك نيست\nکردن تسلیم در هر عضو ما آماده است شمع این کاشانه را از سر بریدن باك نیست تهمت وضع نظر بر جنون ما خطاست صبح پوشیده است عریانی کريبان جاك نيست\nمرکز پرکار اسراري بضبط خويش کوش وزنه تاکردي زننك کردش افلاك نیست چشم را حسان کردن دودعشق و نواتبکست دانه ها هشیار باشيد آسيا دلاك نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 59, "text": "صيغة ٥٦ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف التاء\nکا مجویان دست در دامان نومیدی زنید صید مقاصد سالها کرد در خون طپید قطره اشك نیست غیر هستی هیچ ندارد این چمن در دستر است خواب راحت جزیرد سایههای تاك نیست\nبا که باید گفت (بیدل) ماجرای آرزو انچه دلخواه دلست از عالم ادراك نیست\nآغاز شکا هم بقیامت نظری داشت وا کردن مژگان چراغم سحری داشت خوابم چه خیال است بکرد مژه گردد بالین من گم شده آرام پری داشت\nچشمی بخیم كنده دل نمگشودم آینه همین خانه بیون دری داشت ما عریمان پرده برناله ندیدیم نادل نفس سوخته هم نامه بری داشت\nقاصد ز رموز جگر چاك چه گوید در نامه عشاق دریدن خبری داشت آخر گره حسرت ما باز نگردید او بود که هر چشم گشودن دگری داشت\nكرديم تماشای ترقى و تنزل آینه ماهی نفس اوما بثری داشت زين بحر عبار طلب موج کر فتم آن پای که فرسود بدا من گهری داشت\nآگاه نشد هیچکس از رمز حلاوت وزه لب خامش گره بشکری داشت ریشه نبود آنچه نمودى گل داغش هر نقش قدم باده نفس پیش سری داشت\nبا لفظ نیو داختی ای غافل معنی تحقیق پری در قفس شیشه گری داشت آسان نرسید یم به هنگامه دیدار ای طیران آینه دیدن جگری داشت\nعمر با تواز کسوت نشو بش برآورد رفت آنکه جنونم هوس جامه دری داشت ( بیدل ) چقدر غافل کیفیت خویشم من آینه در دست و تماشا دگری داشت\nالفت مرو رلا هوس آرائی جاهست سر باختن شمع زسامان کلاهست غافل مشو از فیض سیه روزی عشاق نیل شب ما غازه کش چهره ما هست\nبا حسن تو آسان نتوان گشت مقابل حیرت چه قدر آینه را پشت و پنا هست یکچشم تر آورده ام از قلزم حیرت این کشتی آینه پر از جنس نگاهست\nافسوس که در غنچه وبو فرق نکردم دل رفت و من دلشده پنداشتم آهست تا هست نفس زتك پوزم نتوان یافت تحريك هوا بال وپر وحشت کاهست\nکو خجلت عصیان که محیط کرمش را آرایش موج از عرق شرم گنا هست زان جلوه مخوصاست جهانی چه توانکرد شب پر تو خورشید در آیینه ماهست\nجز ساز نفس غفلت دارا سببی نیست افسانه جوداغ از اثر دود سیا هست آنجا که نکو منشان ناز فرو شند ماتم و شکستی که منزاوار کلا هست\nهر چند جهان وسعت يك كام ندارد اما اگر از خویش برآئی همه راهست زندان جسد منظر قرب صمدی نیست معراج خیالی تووره درین چاهست\nاز جلوه کسی تنك تغافل نپشند (بیدل) مژه برهم زدنش غمز نگا هست\nآگاهی وافسرده کی دل چه خیال است کا دانه بخود چشم گشود است نهال است آه از بغل غنچه برون نیست دل کز شکند سر ببر آغوش وصال است\nحیرت کده دهر جز اوهام چه دارد آباد کی خانه آینه خیال است بر فکر دلیهمه مغرور مباشید انجا مژه تا بخیه چشم کال است\nکی فرصت عیش است درین باغ که گلرا گر گردش رنگست همان گردش سال است از ریشه نظاره ندانیم خمیر بالیده کی داغ مه از جسم هلال است\nدر خلوت دل از تو تسلی نتوان شد چیزیكه در آئینه توان دید مثال است هر گاه براه طلبت رفته ام از خویش نقش قدمم آینه کردش حال است\nهر جا روم از روز سیه چاره ندارم بی روی توعالم همه يك چشم غزال است آن مشت غبارم که بآهنگ طپیدن در حسرت دامان نسیمش پروبال است\nای ذره مفرسای پرواز توهم خورشید هم از آینه داران زوال است ( بیدل ) من وآندولت بیدرد سر فقر کبر نسبت او چینی خاموش سفال است\nآمد م تا صد چمن بر جلوه نازان بینمت نشئه در سر می بساغر گل بدامان بینمت همچو دل عمری در آغوش خیالت داشتم این زمان همجون نگاه در چشم حیران بینمت\nگرد دامانت بمژکان نیاز افشانده ام بیکسوفت اکنون همان خورشید تابان بینمت ای مسیحا نشأه رنج دو عالم احتیاج رنگ افلاست اگر محتاج درمان بینمت\nدیده خمیازه سنجی چون قدح آورده ام تارنك موج صهباست جولان بینمت عالمی از نقش پایت چشم روشن میکند اشک پیش آی تامن هم خرامان بینمت\nحق ذات لت سعی دست گیرهای خلق تا ابد يارب عصای ناتوانان بینمت عرض امداد مراتب خجلت شوق رسات آنچه دل خون دیدنها شود آن بینمت\nغنچه کمیابت امید دیدن( بیدل ) مباد چشم آن دارم که تا بینم گلستان بینمت\nآمد و رفت نفس نيرنك طوفان بلاست موج این دریا بجز واهل عبرت اژدهاست هر چه کم کردیم از خویش اعتبار افزوه کاهش جزو نگین شهرت فروش نامهاست\nتا زناخن پای کلنگون بیستون دارد سراع کوهکن را در نظر هرسنك لعل بی بهاست عشق دوز است از تسلی ورنه مجنون مرا نقش پای ناقه هم آینه مقصد نماست\nطره او بسکه در خون دلما غوطه زد چون رگ گل شاخ مرجان کشت در رنگ حناست در طریق جستجو هر نقش پا چشمیاست غرقه این بحر را هر موج محراب دعاست\nمیتوان کردن زبیرنگی سراغ هستیم ناله ام آئینه تمثال من لوح هواست زین کدورت زنگ بنیادی که داری در نظر سایه می بینی نمی فهمی که نورت زیرپاست\nمنت صیقل صد داغ کدورت خفتن است بی صفایی نیست تا آئینه مابی صفاست سایه ایم از دستگاه ماییه بختان مپرس آنکه روزش از دل شب بر نیامد روز ماست\nاحتیاج است آنچه چاری مقرر کرده اند وردا گر بیدل کران است از تقاضای دو است معنی آشفتگی( بیدل ) ززلف پارپرس نسخه فکر پریشان جمع در طبع رساسا\nآن جنگجو بظاهرا کر پشت داده است پنهان دری بفتح نمایان کشاده است از بسکه سعی همت میدان فروشی است پشت سپه قوی بسوار پیاده است\nمحو قضااست آینه پردازی صفا از ریش دار هیچ مپرسید ساده است طفل چه ممکن است رود از مزاج شیخ هر چند مو سفید کند پیر زاده است\nاز علت مشایخ اطوارتان مپرس بالفعل طینت از این قوم ماده است هر جا مزی است محکم صلاح شرع در ریش محتسب نجه اش را نهاده است\nاینجا خیال کنید عمامه هیچ نیست بارسیرین بگردن واعظ فتاده است زاهد کجاد طاعت زدانش از کما در وضع سجده شیوه خامش اراده است\nرعنائی امام ندارد مير نماز مینازد از عصا که بدستش چه داده است ملا هزار بار باندکتهای دخل ته کرده درس و کرم تلاشی اماده است\nنامردو مرد تانکشد زحمت گواه قاضی درین مقدمه غورش زیاده است اقبال خلق بسکه باد بار بسته عهد پیش او فتاده است و قفا ایستاده است\nپستی کنید دامن این جیز طینتان چندانکه کام شان زنمها فتاده است نقش جهان نتیجه اندیشه دونیست نیرنگ شخص و آینه تمثال زاده است\n( بیدل ) چه دلت است که کردون منقلب در طبع مرد خاصیت زن نهاده است\nآنچه در پار طلب رقص است در دل آتش است همچو شمع اینجا زسر تا پای بسمل آتش است از عدم دوری جهانی را بداغم هم سوخت محو دریا باش ای کوهر که ساحل آتش است\nیکقلم چون تخم اشك شمع آفت مایه ایم کشت ما جند انکه سیر اب است حاصل آتش است قامت و امانده کی شد برق بنیاد چنار با وجود بی پرپایی در کل پاآتش است\nدر شکنج زنده کی میسوزدم یاد فنا نیم بسمل را تغافلپای قاتل آتش است میرویم آنجا که جز معدوم کشفن چاره نیست کاروانها خار و خس در بار و منزل آتش است\nمیگدازد جوهر شرم از هجوم احتیاج ای کرم معذور در بنیاد سائل آ تش است از طینشهای پر روانه می آید بکوش کشتنای شمع را بیرون محفل آتش است\nهردو عالم لیلی پرپرده است اما چه سود غیرت مجنون ما را نام محمل آتش است زنده کی (بیدل) دلیل منزل آرام نیست چون نفس در زیرونال دارم و دل آتش است"}
{"book": "adl0015", "page": 60, "text": "صحيفه ٥٧ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف التاء\nآن شمله كه در دلشرر عشق و هوس ریخت گرد نفسی بود که رنك همه کس ریخت صد دشت ز خویش آنطرفم ازطپش دل شبنم زدنم کشتكيم سی جرس ریخت\nفریاد که نقشی ننماید حبابم تا درزم این آینه از تاب نفس ریخت صد خلد حلاوت بی پرواز هوس رفت شیرینی جانم همه در راه مگس ریخت\nشرمندۀ صیاد خودم چون نفس صبح كزيم طپش گرد من از چاك قفس ریخت معموری بنیاد جسد برسر هیچ است آتشکده هاربك بنایست كه خس ریخت\nتمثالینه حیرت سرشار نگاهم كزه رصدا سرمه بآواز جرس ریخت برداشتن از کوی توام صرفه ندارد خواهد کف خاکم بسرو چشم عس ریخت\nدر خانه همان بار بدوشم چه توانکرد معمار ازان رنك بنيادم زقفس ریخت درس ورق عجز من امروز روانیست رنگم برخت ساز قدم کرد رنس ریخت\nغافل نشوی از دل افسرده (بیدل) خونیست درین پرده که باید چوس ریخت\nآن طبیب افسون نیرنگی نمایان کرده رفت درد چشمم راعلاج ازچشم حیران کرده رفت نوبهارى جلوه كرشد كز طپیدنهای دل مو بومم آشیان عندلیبان کرده رفت\nحیرت حسنینه احرام خیالش بسته ام عالمیرا چون خیال ازدیده پنهان کرده رفت چون سحر از كسوت مستوری راز مپرس داشتم جیبی که صرف چاك دامان کرده رفت\nمحمل لیلی گذشت و میدود مجنون هنوز یاد آن گردیکه عالم را بیابان کرده رفت\nآنکه از خورشید رنك نسخۀ ایام ریخت تار شبرا پشه کرد و در دوات شام ریخت نقطه از خود نمی شد صورت آفاق بست یعنی از صفر اینقدر اعداد بی انجام ریخت\nشور هستی وعدم وقف سر پر خامه بود نان و نون کل کرد و چندین طلسمت توأم نام ریخت ما گرفتاران بعشق بیخودی آسوده ایم خط ساهی کفت تا صیاد طرح دام ریخت\nعالمی سر در خط پرکار جولان میکند رنك آغاز حقیقت سخت بی انجام ریخت\nآئينه دل داغ جلا ماند و نفس سوخت فریاد که روشن نشداین آتش و خس سوخت وا داشت ز آزا ديم اشككده جسم پرواز من از كرمي آغوش قفس سوخت\nآهنك رحیل از دو جهان دود بر آورد این قافله را شعله آواز جرس سوخت سر مایه در اندیشه اسباب تلف شد آه از نفس چند که در شغل هوس سوخت\nاز پستی همت نرسیدیم بعنقا پر واز بلندی بشه بال مگس سوخت كز خواب عدم پردوجهان شام کارد دادیست چراغیکه توان بر سر کس سوخت\nبا آنکه کردیم دگر برك طلب كو (بیدل) عرق سعی درین پرده نفس سوخت\nاسمانی ندسید از دعای کس بدو دست مکر بمیو شکند کردن عس بدو ست ز عجز ساخته ام با هوای عالم پوچ من ودل که چودندان گرفته خس بدو ست\nزرسن حیرت آئینه حسن غافل پست ستاده ام زول ساده ملتمس بدو ست دو رك كل زسرا پای من جنون دارد کشیده ام سوی خود دامن فرس بدو دست\nبگوش دل نتوان زد نوای ساز رحیل چو نافه گرهه بر بندیش حر س بدوست هوس نميسرد از خلق تنك عریانی توهم بپوش درى چند پيش و پس بدوست\nبدستگاه جهان غرور بازده كبر مجب بدزوین دامن هوس بدو دست خاک کوشش امکان ندامت است این جا نبرد پیش جز افسوس هیچکس بدو دست\nمباد جیب قیامت درد تفضلم دل گرفته ایم چو لب دامن نفس بدو دست اشاره میکند از خاك احتياج بكور بگاه جوع زمین کندن فرس بدو دست\nچو صبح میروم از دامگاه الفت وهم زکرد بال پریشان همان قفس بدو دست درین ستمکده بال هوس مزن ( بیدل ) نگاهدار سرخویش چون مگس بدو دست\nاحتیاجی با مزاج سبزه و گل شامل است هر چه میروید ازین صحرا زبان سایلست اعتبارات غنا وفقر ما پیداست چیست خاك از آشفتن غبارست و مجمیعت کلست\nوحشت بحر از شکست موج ظاهر میشود رنك روی عشق بازان گرد رو از دلست پی گذار خویش باید دست شست از اعتبار هر که در خودمیزند آتش چراغ محفل است\nصیدگاه کیست این گلشن که همچو سنگری آب ورنك كل پریشانتر ز خون بسمل است هر چه میبینم سرابی از خیالش میدهد پیش مجنون وادی امکان غبار محمل است\nسیل بنیاد تحیر حسرت دیدار کیست جوهر آئینه چون اشکم چکیدن مایل است پستی شاید بداد اضطراب ما رسد شعله را بی سعی خاکستر تسلی مشکلست\nتا نمیکردد آفت آسایشم نيرنك هوش زین معما بیخبر بودم که مجنون عاقل است از تلاش عافیت بکذر که در دریای عشق هر كجا پیدست و پا جلوه گر شد ساحل است\nکوشش ما مانع سر منزل مقصود ماست در میان بسمل و راحت طپیدن حایلست باطن آسوده از يك حرف برهم میخورد غنچه تا خواند نفس برلبرساند (بیدل) است\nادب اظهارچو با وصل توام کاری هست عرض آغوش ندارم دل افکاری هست نرود سلسله بنده کی از گردن ما سبحه گر خاك شود رشته زناری هست\nباهمه کلفت دوری به همین خرسندیم که در آ ئینۀ ماحسرت دیداری هست پیکر خاکی ما را به سیل فنا یاد ویرانی ازان نیست که معماری هست\nوهم وهم است در هوش سلامت باشد عکس گر پست گر از آینه آثاری هست ذره ما بجه اميد زند بال نشاط سر خورشید هم امروز بدیواری هست\nای دل از مهررخ دوست چراغی بکف آر کز خم زلف براه تو شب تاری هست اشک کل میکشد از جنبش مژگان ترم غنچه او در گرو سرزنش خاری هست\nزنده گی خرمن ما را چه کم از برق فناست رنك كل هم بجمین آتش همواری هست جای پرواز ز خود رفته فضایی داریم بال اگر نیست ندامت زده منقاری هست\nعالم از شوخی عشق اینهمه طوفان دارد هم كجا معر كه هست جگر مداری هست از کمر بستن آتشوح یقین شد ( بیدل ) كاین گره دادن او را بمیان تاری هست\nادب مکتب عبادت نه سی حق طلبی است بغیر خاك شدن هر چه هست بی ادبی است ز بیقراری نبض نفس توان دانست که عمر آهوی وحشت کند ی سببی است\nخمار جام تسلی شکستن آسان نیست زباله تا مخموشی هزار تشنه لبی است تغافل آینه دار تبسم است اینجا بعرض چین نتوان گفت ابروش غضبی است\nبفهم مطلب موهوم ما که پردازد زبان عجز فروشان معما عربی است دلی گداخته برگا نشاط امکانست کبابها جکر ی کن شراب ما عنبی است\nاسیر شانه و حيران سرمۀ زاهد کجاست عصمت و کوعفت این همه جلبی است هنوز موی سفیدش بشیر میشوید فریب چبه و دستار شیخ چند صبی است\nزپشت و روی ورق هر چه هست باید خواند قدام عيش و چه کلفت زمانه روزوشبی است چو صبح به که بصد رنك شبنم آب شوم كف غبارو غروزنفس حيا طلبی است\nچو موج اکرمه تسلیم کل کنی ( بیدل ) هنوز گردن تمهید دعویت عصبی است\nاز پس قماش دامن دلدار ناز کنت دستم ز کار اگرنروه کار ناز کنت از طوف گلشنت ادم منع میکند کیفیت درشتی این جار ناز کنت\nتا دعونی چو آینه گردانده است رنك این کار گاه جلوه چه مقدار ناز کنت عرض وفا مباد وبال دستکر شود ای ناله عبرتی که دل یار ناز کنت\nتا کشت جنبش مژه سیل بنای اشك بی پرده شد که طینت هموار ناز کنت ای نازنین طبيب زدردت گداختم پیش آ که ناله می بیمار ناز کنت\nفرصت کفیل اینهمه غفلت نمیشود خوابت کران و سایه دیوار ناز کنت مشکل بنفی خود کنم اثبات مدعا آئينه وهم وخاطر زنگار ناز کنت\nوحدت بهیچ جلوه مقابل نمیشود بیرون شو که آینه بسیار ناز کنت اظهار ما زحوصله آخر بعجز ساخت چندانکه ناله خون شد. منقار ناز کنت\nاندیشه در معامله عشق داغ شد آئینه اوست باختم اسرار ناز کنت ( بیدل ) نمیتوان زسر دل گذشتنم این مشت خون زآبله صد بار نازکنت"}
{"book": "adl0015", "page": 61, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف التاء\n\nصحیفه ٥٨\n\nاز چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است\nدیده هر جا باز میگردد دو چار رحمت است\nخواه ظلمت کن قصد و خواه نور آگاه باش\nهر تپش اندیشهٔ پنهان و آشکار رحمت است\nذره ها در آتش و هم عقوبت پرپرند\nباد عفو ایجان فضا در غبار رحمت است\nدر بساط آفرینش جز هجوم فضل نیست\nچشم نابینا سپید از انتظار رحمت است\nتنک خشکی خنده از کشت امید کس چرا\nشرم آن روی عرقناک آبیار رحمت است\nقدردان غفلت خودگر نباشی جرم نیست\nآنچه عصیان خوانده‌ای آئینه‌دار رحمت است\nکو دماغ آنکه ما از ناخدا منت کشیم\nکشتی بیدست و پا در کنار رحمت است\nنیست باک از حادثه هم در پناه بیخودی\nگردش رنگی که من دارم حصار رحمت است\nنسخهٔ دیگر بذکر مغفرت درکار نیست\nناقص ما نیست هستی در شمار رحمت است\nوحشتی دشت معاصی را در روزی می‌دهد\nتا کجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است\nنطقت آهت ناله و دماست بیدل گوش هوش\nصورت و معنی همان بی اختیار رحمت است\nشام اگر گل کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست\nصبح اگر خندید در تجدید کار رحمت است\n\nاز حباب اینقدر رعیت احوال بس است\nکاشیه یکین نبود ضبط عنان نفس است\nدر توهم کدهٔ عافیت آسودن نیست\nرنگ خوابیکه بچشم تو نمود خمی است\nاگر اینست سر انجام تلاش من و ما\nعشق هم در طبش آباد غرور قفسی است\nخلق عاجز چقدر ناز کند بر اقبال\nمور بیچاره اگر پر برآرد مگس است\nطبعت آن نیست گز اخلاص شکایت شکند\nصافی باده زمانی که تهی شد جرس است\nگوشهی کرد تبسم چقدر ام از خویان\nآستین هم بکفم دامن بیدست رس است\nمشکله فرش است درین رهگذر آداب ملوک\nطور افتادگی نقش قدم پیش و پس است\nوضع محرمال گرفتار خونم می‌آید\nورنه مزکان صفتم ناله برون قفس است\nبر در دل ز ادب سجده کن آواز مده\nصاحب خانهٔ آئینه ما هیچکس است\nترك هستی است درین باغ طراوت بیدل\nشبنم صبح همین شستن دست از نفس است\n\nاز ره منزل تحقیق اگر دوری نیست\nجنبش خامه خورشید بجز کوری نیست\nکرد هر کوچه علمدار جنون دگر است\nنیست خاکی که در او رایت منصوری نیست\nدر ظرف والنگری فخرو فنا باک کجاست\nدهر جز محشر عشفال و عصفوری نیست\nچند خواهی دل از اسباب تعین برداشت\nدوش اقبال ازل قابل مزدوری نیست\nهمه جا انجمن آرایی شیراز دل است\nمعنی از عالم کشمیری ولاهوری نیست\nدین عرصه توان صاحب جوهر گردید\nناز چینی مفر وشید که فغفوری نیست\nای بسا دیده که نزدیک دلی رو دو غبار\nنم اشك خجلی رشحهٔ تیموری نیست\nدل بیدرد زیر نك خیالات پر است\nسرخوش کاسهٔ سکریت انگوری نیست\nاستخوان بندی عجز و جدل از ماه طلب\nچینی مجلس خفاش نقصان غوری نیست\nحرص مفرط دل ما میکرد از شیری\nورنه این بزم طرب برده زنبوری نیست\nغافل از رتبهٔ راز نباید بودن\nشور ناقوس دامت این نی وطنبوری نیست\nهمه را اطلس افلاك گرفته است ببر\nجامه نیل ماتم زده کان صوری نیست\nتحفهٔ عجزی اگر هست خم نی دارد\nلب اظهار کشودن گل معفوری نیست\nرشکست توتیای دو جهان موقوف است\nگر تو ویران نشوی دام معموری نیست\n\nحضرت عمر تلف کرده نشاید بیدل\nباده کز خانه خورد قابل مخموری نیست\n\nاز حیا باش موی بوم ناتوانان جستجوست\nاز دهانش تا دهان ذره محو گفتگوست\nدر دلش میل جدا نفتی است بولوح نگین\nدر لبش حرف وفا بیرون طبع غنچه بوست\nخلق کردان یکسر تسلیم کو فقر و جاه\nموج و باد یتیم باشد پشم چون بالیده موست\nخواه داغ حیرت خود خواه مخمورنک غیر\nدیده ما هرچه هست آئینهٔ دیدار اوست\nدر خرابات حقیقت هیچکار افتاده ایم\nپای ما پای خراست و دست ما دست سبوست\nبسکه نقش امتیاز از نسخه ما شسته اند\nساده چون زاغو ست گمرآئینه ما رو بروست\nذکر تیغت در میان آمد دل ما داغ شد\nتشنگارا یاد آب آتش فروز آرزوست\nشوخی جوهر گریبان میدرد آئینه را\nخار در پیراهن هر گل که بینی بوی اوست\nباشاعت ساز اگر حیرت پرست راحتی\nبالش آرام گوهر قطره واری آروست\nاشك اگر افسرد رنگ ناله ما نشکند\nسرو گلزار خیالت بی نیاز آب جوست\nشعله داغی بکام دل دمی روشن نشد\nلاله باغ جنون ما چراغ جادوست\nعمرها در یاد آن گیسو بخود پیچیده‌ایم\nگر همه از پیکر ما سایه ماند مشك بوست\n\nشکوه خوبان مکن بیدل که در اقلیم حسن\nرسم و آئین جفا خاصیت روی نکوست\n\nازین بساط کسی داغ آرمیدن رفت\nکه با وجود نفس غافل از طپیدن رفت\nدرین چمن سر تسلیم آقینم همه\nگلی که بوی خزانش نزند بچیدن رفت\nز بس گداز تمنا بدل کره کردیم\nنفس چو اشك بدر یوزه چکیدن رفت\nکباب غیرت آن رهرو که همچو شرر\nبپا شکستی رنگ تارسیدن رفت\nز بسکه قطع تعلق زخویش دشوار است\nچوکام زحمت محرم بلب گزیدن رفت\nبم چو اشک براه تو داغ نومیدی\nسر سجود سلامت اگر دویدن رفت\nبجو ز مردم یحرفت ده تسلیم\nزسرو اره بحاصل خمیدن رفت\nسراغ جلوه ز ما بیخودان مگیر و مپرس\nبهار حیرت آئینه در ندیدن رفت\nفسانه روم فرصت نفس خواندیم\nبلب نکرده گذر آشو ی شنیدن رفت\nخیال هستی موهوم ریشه پیدا کرد\nبفکر خواب من فصل آرمیدن رفت\n\nبجهد مسئله محنت نمیشود حاصل\nنمیتوان بقلك بیدل از دویدن رفت\n\nاشکی از مژگان درین ویرانه لشسکت و نریخت\nخوشه خشکی داشت اینجا دانه لشسکت و نریخت\nزیر گردون صد هزاران سر بپامانده رفت\nکینه خشتی زین ندامت خانه لشسکت و نریخت\nدر کشاکش اقتدار اره اقبال دهر\nاینقدرها بس که یکدندانه لشسکت و نریخت\nآه از ان روزیکه استغنای غیرت زای عشق\nنك صحرا بر سر دیوانه لشسکت و نریخت\nسعی سر چنگ ملامت چاره سودا نکرد\nموی از مجنون بچندین شانه لشسکت و نریخت\nمجلس می شیشه و پیمانه بسیار داشت\nهیچکس چون محتسب مستانه لشسکت و نریخت\nدرد این انجمن رنگی ننگردانید شمع\nتابقامت هم بر پروانه لشسکت و نریخت\nبافث هر گریه و فریاد لطف آشناست\nشیشه و مینای ما بیگانه لشسکت و نریخت\nمرگی میباشد علاج تشنه کامیهای حرص\nپرنشد پیمانه تا پیمانه لشسکت و نریخت\nکالبد در خاک اگر جونی نخواهی باختن\nآمدم کز بازی طفلانه لشسکت و نریخت\n\nماتم امروز دیدم نوحه فردا شنید\nاشک ما بیدل بهیچ افسانه لشسکت و نریخت\n\nاشك يك لحظه بژگان بار است\nفرصت عمر همین مقدار است\nزنده کی عالم آسایش نیست\nنفس آئینهٔ این اسرار است\nبسکه کرم است هوای گلشن\nغنچه انجا سر بی دستار است\nشیشه ساز نم اشکی نشوی\nعالم از سنک دلان کهسار است\nخشت داغیست عمارت کز دل\nخانه آئینه یک دیوار است\nمیکشی سرمه عریان نشود\nپیش از چشم قدح دشوار است\nهمچو آئینه اگر صاف شوی\nهمه جا انجمن دیدار است\nگوش کو تا شود آئینه راز\nنالهٔ ما نفس بیمار است\nدره گل کرد ز کفرو دین شد\nسبحه اشک مژه زنار است\nنهمت کرم اب صفت انوالم\nسر نوشتم بخط پرکار است\nاز نزاکت سخنم نیست بلند\nاثر صدا ناخن گل را خوار است\nغافل از عجز نمد توان بود\nآسمان ها کره این کار است\nمیکشد شعله سر از خا کستر\nنفس سوختگان هموار است\nبیدل از زخم بود رونق دل\nخنده گل نمك كازار است"}
{"book": "adl0015", "page": 62, "text": "صحیفه 59 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\nاضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست شعله در هر رفتن از خاکستر خود درواست ضعف پیری می عصایی میکند هشیار باش صورت قد خم ما آینه ترکیب لاست\nزین چمن بر دستکام رنگ نتوان دوخت چشم غنچه تا ناخن بخون دل نشوید بی حناست هیچکس چون ما اسیر بی تمیزیها مباد مشت خاکی در گره داریم نام آن آب طاست\nخاک کشتیم و غبار ما هوایی در نیافت آنقدر خمیازه حسرت میکشد آغوش ماست حاصل کونین پامال ندامت کرد نیست ناله کشت اهل را سودن دست آسیاست\nرنجه از نیازم غافل از عجزم مباش سجده من ریشه دار و هر بگا مشت گیاست شوق در تار است و شرع این و آن منظور نیست بانگه هر راه این گلشن برد بی آشناست\nبند بندم فکر آن موی میان در هم شکست ناتوان هر بکا زور آورد زور آزماست داغ میبالد که دل خلوتگاه همت است ناله مینالد که اینجا جای آسایش کجاست\nرهروان تمهید پرواز بکا می آید اجل دودها از خود برون تازند تا آتش در قفاست (بیدل) از نیرنگ اسباب من و ما غافل اینکه صبح زنده گی فهمیده روز جز است\n\nاگر می نیست جمعیت کدام است کمند وحدت ایجادور جام است چو ساغر در محیط میکشیها ز موج باده فلام بکام است\nدو عالم در فلک خلت از غبارم هنوزم شور مستی ناتمام است اگر بیدستگا هم غم ندارم چو همدم نیم سره یحیی غلام است\nزبان افشانم قطع نظر کن که صید من نگاه چشبدام است من و میخانه دیدار کانجا مژه تا باز گردد خط جام است\nدل از هستی تهی چند خروشی نفس در کشور آینه شام است جهان زندان نومید یست اما دمی کز خود برآئی سر بام است\nدرین محفل بحکم شرع تسلیم نفس کز میکشی چون می حرام است بطمع اهل دنیا پختگی نیست ثمر چند انکه سر سبز است خام است\nاسیری شهپر آزادی ماست نگین دام ما را صید نام است ز هستی تا عدم جهدی ندارد ز من ناله تا نی نالیم کام است\nبغفلت آن قدر دوریم از دوست که ناوصلش رسد اینجا پیام است (بیدل) جرأت جولان مجوئید چوموج این ناتوان پهلو خرام است\n\nالفت تن باعث فکر پریشان دل است دانه صاحب ریشه از آمیزش آب و گل است عمر را کوتاهی سعی نفس آسوده کیست پیچ و تاب جاده هر جا محو گردد منزل است\nهر قدم عرض ترا کشداشت سعی رفتگان تر هجوم آبله این دشت سر تا پا دل است ششه میگردد نالین سر خط موج از محیط نقش ما زین صفحه پیش از ثبت کردن زایل است\nوهم هستی بسته بر آینه ام رنگ دوئی تا کسی خود را می بیند بوحدت واصل است بسکه اشکله هجوم دلنشین مجزو بیست آب اگر کرد مازین خاکم روانی مشکل است\nدر غبار دل تسلی گوشه داریم و بس موج را گردشکست آینه دار ساحل است تیغ غیرت در بغل دارد هوای باغ دهر چون شفق گرد بکجان افتاده اینجا بسمل است\nنیست عالم جای عرض بیقراریهای دل پرتوی زین شمع اگر بالد برون محفل است غیر را در عالم وحدت نگاهان بار نیست کاروان وادی مجنون غبار محمل است\nاز سر هستی بذوق گریه شوایم گذشت تاقی در چشم دارم خاك این صحرا گل است چیدم دام بیخویش از غفلت بساط آگهی این حباب آئینه دلدار دام از بیدل) است\n\nالفت دل مجمرها شد دست و پایم بسته است قطره خونی زمر نابم حبابم بسته است آرزو نگذاشت حیف از فقر و نیرنگ حرص ور نه عمری شد بقاش دست دعایم بسته است\nهمچو صحرا با همه عریانی و آزاده گی نقد چندین گنج در کنج ردایم بسته است رفته ام زین انجمن چون شمع و داغ دل بجاست حسرت دیدار چشمی بر قفایم بسته است\nعبرتم محمل کش صد آبله وامانده گی هر که رفتاری ندارد پایمالم بسته است زیر گردون رنگ امن آرزو تازه کسی تسکین آن خانه درها برهوایم بسته است\nفاش ابرامی درین محفل بفریادم رسد بی زبانیها در رزق گدایم بسته است گو عرق کالکفه چند از گریبان وا کنم خجلت عریان تنی بند قبایم بسته است\nالرحیل زنده گی دیگر که بر گوشم زند موی پیری پنبه برساز درایم بسته است معنی موج گهر از حیرتم فهمید نیست رفته ام از خویش و یادت دل بجایم بسته است\nمصرع فکر بلند (بیدل) اما چه سود بیدماغیهای فرصت نارسایم بسته است\n\nامروز دور صحبت وقف ستم اباقیست غافل ترک مبناست از دست نشه باقیست از بابو انفعال است شرط وفاق احباب دلبستگی که دارند با یکدگر چنا غیست\nاز طبع نکته سنجان انصاف کرده پرواز از بسکه خورده کیرد تحسین شان کلاغیست در بوستان شکایت هنگامه کرم دارد هرجا خونی هست از شکوه بید ما غیست\nبی دل حضور دارد بی دیده نور دارد سامان این شبستان کوری و بی چراغیست تا دل الم نچیند از کینه محترز باش کز تلخی از حلاوت گل کرده میوه داغیست\nمشکل دماغ سودا آزاده گی نخواهد داغ هوای صحر است هر چند لاله باغیست زین جستجوی باطل بر هیچ وا رسیدم دیدم بدوش انقاس بار عدم سراغیست\n(بیدل) من جنون کیش در حسرت دل جمع از هر که چاره بستم گفت این مریض د ما غیست\n\nامروز که امید بکویتو مقیم است تمثال کدایم دل برواز دو نیم است نتوان ز سرم برد هوای دم تیغت این غنچه گره بسته امید نسیم است\nشد حاجت ما پرده بر انداز غنایت سایل همه جا آینه راز کریم است فیض نظر کیست که در کاشن امکان هر برگ گل امروز کف دست کلیم است\nجز کاهش جان نیست ز هم صحبت سرکش کریان بود آن موم که با شعله ندیم است برصاف ضمیران بود آشوب حوادث صندوق کشاکش بسردد یتیم است\nپیوسته پر آواز بود کاسه خالی پرکولی ابله اثر طبع سقیم است آسوده دلی الفت پاس است و گرنه امید هم اینجا چه کم از زحمت بیم است\nحیران طلب مایه تمیز ندارد در چشم گدا ششجهت آثار کریم است پیر نگی کاشن نشود همسفر گل آئینه ز خود میرود و جلوه مقیم است\n(بیدل) زجگر سوختگی چاره ندارم باداغ مهیا لاله صفت عهد قدیم است\n\nامشب که بدل حسرت دیدار کمین داشت هر عضو چو شمعم تکهی باز پسین داشت کس وحشت از اسباب تعلق نه پسندید دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت\nاز وهم مپرسید که اندیشه هستی در خانه خورشید حیا سایه نشین داشت هر تجزیه کار بکا درین عرصه قدم زد ساز دل جمع آنطرف ملك يقين داشت\nعمریست که در بند گداز دل خویشم مارا غم کاصاف آئینه برین داشت چون سایه بعجز سجیده مثالی ننمودیم همواری ما آینه در رهن جبین داشت\nدر قد دوتاند دو جهان حرص فراهم زین حلقه کند امل آرایش چین داشت از برق زوال رست جهان ثبات چه حاصل آینه فهمید که حیرت چه زمین داشت\nبا این همه حیرت به تسلی نرسیدم فریاد که آئینه ما خانه زین داشت آفاق بصرف کلمه شهرت عنقاست جز نام نبود آنکه جهان زیر نگین داشت\n(بیدل) سر این رشته به تحقیق نپیوست در سبحه و زنار جهانی دل و دین داشت\n\nاندیشه دوترا کن معنی کمال داشت حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت شیرازه غبار هوس گشت خجالم حاکم تسلی از عرق انفعال داشت\nدل رفت از رم فسون هوای وصل این غنچه در کشودن آغوش بال داشت از خود رمیده نیست مجرد خیاغ من جانم نظر ز گردش چشم غزال داشت\nتخم ادب ریشه شوخی نمیزند موج گهر زبانی اگر داشت لال داشت حسنت بداد حیرت آئینه میرسد آخر لب خموش ما هم سوال داشت\nدل را غم و داغ تو در خون نشانده بود حال خوشی نداشت که کویم چه حال داشت پر کونی من آفت آگاهی دلم است آئینه بزم ناقص انفعال داشت"}
{"book": "adl0015", "page": 63, "text": "صحيفه ۶۰ \nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nمردیم و از غبار دو عالم بدر زدیم \nای عافیت به بال که هستی و بال داشت\nغار نکو بهار نشاطم شگفتگیست \nتا غنچه بود دل چی در خیال داشت\n\n(بیدل) هزار جلوه در آئینه ات گذشت \nآن شخص کو که اینهمه عرض مثال داشت\n\nاوج جاه اکثرش از اجزاى مهمل ریخته است \nچشم کو تا از سواد فقر آگاهی کشد \nطبعها محرم سواد مكتب آثار نیست \nدر کمین گاه حسد هر چند سر خارد کسی \nتا حش رو بوم وحشت گردی از کثرت نداشت \nناتوانیست اینجا دست تا کجا گراست\nخاروخس از بس فراهم گشته این تل ریخته است \nشب زانجم آجر قاع چاه کهجل ریخته است \nورنه انجا یکقلم آیات منزل ریخته است \nطعن مجهولان چو خارش بر سر گل ریخته است \nلب گشودن محفل مارا مفصل ریخته است \nعمد این راحت فضا در نقشه شل ریخته است\nصورت کار جهان بی بقا فهمید نیست \nحسنی فطرت زآهنگ سعادت باز داشت \nصافی معنى از تقاضای عبارت درد شد \nجسم و جان تهمت پرست ظاهر و منظور نبود \nگرد غفلت رفته اند از کار گاه بوریا \n(بیدل) از دردسر پست و بلند آزاده ایم\nرنگ بنیادیکه میزنند اول ریخته است \nریشه های آبدار اکثر بغول ریخته است \nکس چه سازد ماده اهل با سفل ریخته است \nآگهی رسوا غبار چشم احول ریخته است \nاین سیاهی بیشتر خواب مخمل ریخته است \nوضع همواری جبین ما ز صندل ریخته است\n\nاو گفتن ما وتو بهر رنگ ضرور است \nوا دانسته افسانه ات از فهم حقیقت \nبر صبحدم غلغن ایجاد منازید \nاز شخص تمثال تسلی نتوان شد \nبر محرم مباشید بچه تحقیق و چه تقلید\nایش مکن اندیشه که اواز همه دور است \nاین پایه غوشت اثر آتش طور است \nهنگامه بیاد شبما کنده شور است \nنزهت کش صیقل نشوی آینه کور است \nاینها همه بیحاصلی عشق غيور است\nآئینه تنزیه و کدورت چه خیال است \nیاران بتلاش من مجهوله مجمندید \nدم سردی یاران جهان چند تپشتن \nجایکه خوشی است مرو يك سلا مت \n( بیدل ) بتو در هیچ مکان راه نبردیم\nجاییکه بطون منفعل افتاد طهور است \nاو در بر و من در بدر آخر چه شعور است \nدندان بهم خورده سر مازده غور است \nهر کام زبان باک کشاید پر مور است \nآئینه سر است که تمثال تودور است\n\nاندرز فشان چون بوی گل در تنگی از پیراهنت \nاز بی صد شبنم حيا پرورده نشئیه تو \nدر وادی شوق یقین صد طور موسی آفرین \nما را بحیرت کرد خون بر غفل زده برق جنون \nجوش محیط کبریا برخطرہ زد آئینه ها\nعنقا شوم تا گرد من یابد سراغ دامنت \nجان صد عرق آب بقا گل کرده لطقم بنت \nخاکستری پروانه محو چراغ ایقنت \nشوز ده بام کاف و نون باب حر ف آوردنت \nما را بما کرد آشنا هنگامه ما و منت\nیا صد جنون کیف و کم از مزرع ناز قدم \nتجدید ناز آشفته رنگ لباس آرائیت \nدر نو بهار لم یزل جوشیده از باغ ازل \nهم چارون جوشیده خون را محرم پوشیده \nنی عشق دائم زن هوس شوق توام سرمایه بس\nيك ريشه پرشوحی نز دتخم دو عالم خرمنت \nبی پرده کی دیوانه طرح نقاب افگندنت \nنه آسمان گل در بغل يك برك سبز گلشنت \nدر نور شمعت مضمحل فانوس پیراهنت \nایصبح یکعالم نفس اندیشه دل مسکنت\n\nحسن حقیقت رو بروسی فضول آئینه جو \n(بیدل) چه پردازد بكواى يافتن یا جستنت\n\nای خم مژگان شکوه نرگس مستانه ات \nگفتگوی بی زبانان بحث دیگر است \nما اسیران همچنان زندان آن کا کلیم \nتی سراغ دل ز گردون یافتم نی برزمین \nدر عرق گم شد جبین فطرت از بنك هوس\nچین ابرو چینی طاق نشاطخانه ات \nکیست فهمد غیر دل حرف از خود بیگانه ات \nگر همه صد درزنك ديوار خند د شانه ات \nهم توفر مأ اندرین صحراچه شد دیوانه ات \nآه از ان گنجی که گردید آب در ویرانه ات\nساغر نیرنگ نه گردون باین دوران ناز \nتا کجا روشن شود کیفیت اسرار عشق \nتوامی دارد حدیث عشق و خواب بیخودی \nبیدل دیوانه کارت باغم عشق اوفتاد \nدر کشاد کاره عوی پیش بردم سعی لاف\nگرد سرکر دانده چشم جنون پیمانه ات \nمیکشد مکتوب خاکستر پر پروانه ات \nچشم بکشایم ا کر بگذاردم افسانه ات \nدر چه موجی کشت شوق سینه چاکی دانه ات \nکس نپرسدای کلید و هم کو دندانه ات\n\n( بیدل) از ضبط نفس مگذر که در بزم حضور \nشمع را گل میکند پیشانی پروانه ات\n\nایذوق فضولى زخود انداخته دورت \nنی مرد مك از جوهر نظاره اثر بست \nحرص دنیت قرية اقباب برآورد \nبگذار که در پرده مپاشکده جسم \nبادلق کهن ساز که در ملك نصيبي \nدر پرده نیرنک خیال آینه دارد \nآنجام تو آغاز تنکررد چه خیال است\nاز خانه هوایی ازلی برده بطورت \nدر ظلمت زنك آئينه پر داخته نورت \nشبہ نہی ملخ فیل بد روازه مورت \nطوفان نفسی راست نماید بتنورت \nعریان نکند پوشش سنجاب و سمورت \nپوتکی نقاش زحیرانی صورت \nدر خواب عدم پازدنی هست زصعورت\nای کاش تساهل مزمان باز نمیکرد \nمینای حبابی زدم کرم بندیش \nاین ما و من چند که زیروبم هسنی است \nدر چشم کسان چون مژه تا چند خلیدن \nتا محرمیت کرد تماشائی آفاق \nتدبیر به تسلیم فكن مصلحت اینست \n( بیدل ) چه کمال است که در عالم ایجاد\nغیبت شد از افسون نکه کار حضورت \nبرطاق بلند پست تماشای غرورت \nشوریست زدن شیشه زساز لب گورت \nکم نیست سیاهی که نمایند ز دورت \nدر خانه آئینه نینتاد عبورت \nکاری اگر افتاد بتقدير غيورت \nدانند همه چیز و ندانند شعورت\n\nای رونق انوار قدس ز چراغت \nنقشی که خیالش بتصور نتوان بست\nيارب نشود دود دل آشوب دماغت \nتمثال کنند فطرت آئینه سرا غت\nشسته است قضا سر خط پرواز غرورش \nای دیده حق بین چه تماشا چه تغافل\nهر نامه سیا هیکه نماید بزرا غت \nخوش باش كه لبریز نگاهست اياغت\n\nتحقيق تماشائى كيفيت خويش است \nامید که آئینه شود شبنم باغت\n\nای صبح کره ناز تو از کاروان کیست \nسر بر نیاوری چو کهر از سجود جیب \nخون شد بهار حسرت و رنگی برون نداد \nمحو ست گردش نکرفته است دامنم \nگر حرف غنچه تو عروج بهار بست\nبر خویش چیدن تو متاع دکان کیست \nگر محرمت کنند که دل آشیان کیست \nصبح مراد ما نفس ناتوان کیست \nرنگ تحير آینه ضبط عنان کیست \nچندین تحر بستم گل تردمان کیست\nآنجا که فرصت من وما نیم چشمه است \nوانحم ز دست بی اثریهای آه خویش \nبلبل بناله حرف چمن را مفسر است \nهم تا توای زمزمۀ تار بشنوی \nآنجا که جلوه مشتری امتحان شود\nترسم نفس کنی وندانی کمان کیست \nاین آتش فسرده چگویم بجان کیست \nيارب زبان نالبت گل ترجمان کیست \nای آرزو بنال و مگو داستان کیست \nعرض متاع حوصله جنس دکان کیست\n\n( بیدل ) زوضع خامشی غنچه سوختم \nاین بوسه سنج گلشن فکر دهان کیست\n\nای ظفر شیفته همت نصرت مالت \nدر مقامیکه شکوهت فشرد پای ثبات \nسر گردن کشان دوخته نقش قدم \nمحرمها شد که بتقویم شرف میبازد \nنور تابی دلت اندوه کدورت نکند\nچین فتح تبسم نكهة انفعالت \nکوه بازد کمر از سایه استقلالت \nتاج شاهان مجود آبله پامالت \nسال و ماه همه در سایه ماه و سالت \nاس حقی بتغیر نکراید حالت\nآیت فضل و سخا شان ترا آینه دار \nروح اعدا همه گر همر سيمرغ شود \nصورت هیچکس آنجا بمقابل نرسد \nگر همه عقده دل بود نگاه تو کشود \nپارساز منك اجابت بدعای (بیدل)\nنص تحقيق وفا ترجمة اقوالت \nنیست جز صعوة شاهين قضا چنگالت \nبرهم آئینه که غیرت فکند تمثالت \nحقی بیفگنه سر در کار پوچ اشکالت \nکند اقبال ازل تاید استقبالت"}
{"book": "adl0015", "page": 64, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الثاء\nای عدم پرورده لاف هستیت جای حیاست\nشبنم این باغ مژگان ندارد در نظر\nنقص مینائیست کسب عبرت از احوال مرگ\nجز فنا صورت نبندد اعتبار زندگی\nبسکه تضییق کرد چار خوان انعام فلك\nناز پنهان فارغ از آرایش مشاطه اند\nبی نشانی را نشان فهمیده تهمت خطاست\nگر تو برخیزی زخود بر خاستهایت عصاست\nچشم اگر باشد غبار زنده گی هم توتیاست\nگو ببالد یا بخود پیچد نفس جزو هواست\nمهمانان هوس را خوردن پهلو غذاست\nحسن معنی را همان رننگینی معنی حناست\nسایه را و هم بقا در عجز خوابانیده است\nبی خرامش از زمین نتوان گهر برداشتن\nخون مر بها ار مقام امن دو رافتادن است\nغير عارا جلوه شرمیدهد چرخ دورنگ\nاوج دولت سفله طبعان را دوروزی بیش نیست\nحرف سردی کوه تمکین را زجا بر میکند\nورنه يك گام از خودت آنسو جهان کبریاست\nآنچه و ببارد دلت زین خاکدان قد دوتاست\nآبله تا آب در جوی میکند از دل جداست\nپشت کاغد در نظر چپ مینماید نقش راست\nخاشاکرا امروز برجی خاست فردازیرپاست\nاز نسیمی جام مینای حباب اینجا پاست\nعجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد (بیدل) از وامانده گی سر تا بپای شمع پاست\nای غرة اقبال سر انجام تو شوم است\nاین جمله دلایل که بتحقیق تو گل کرد\nطبع تو اگر ممتحن نيك و بد افتد\nدلبا دو جهان نشنگی حرص چه سازد\nمرگت بشه بال هما سایه بوم است\nدر خانه خورشید چراغان نجوم است\nغیر از دهن مارجهان جمله سموم است\nبريك چه بی آب زند دلو هجوم است\nچون پیر شدی از امل پوچ حیا کن\nای دعوی علم و عمل افسون عجبت\nبوضع ملایم نتوان بست در ظلم\nاز عاریت هر چه بود مار گزید\nيكسر خط تقویم کهن سلك رقوم است\nگرداب حباب نفس است انچه علوم است\nدیوار و درخانه زنبور زموم است\nمسرور امانت جهول است و ظلوم است\n(بیدل) تو جنونی کن وزین ورطه بدر زن عالم همه زندانی تقلید و رسوم است\nای کعبه جو یقینی اگر کار بستن است\nباید بخون هر دو جهان دست شستنت\nعبرت ز کارگاه عمل موج میزند\nای صرصر انتظار چراغان اعتبار\nپرنا مجو مباش که نقش نگین عجز\nاحرام بستنت همه زنار بستن است\nمشاطه گر حنا بکف یار بستن است\nساز شکسته را چه قدر تار بستن است\nدرها کشوده که بیکبار بستن است\nپيشانی شکسته بدیوار بستن است\nکز حرص علم غرزای بحرف پوچ\nچون سایه مالپست بژیر نگین ما\nعسکر بلفظ و معنیم از کم بضاعتی\nسست است باز قبضه عامیت هنوز\nدر خاکدان دهر مچین دستگاه کار\nاین پایه رچیست که بر دار بستن است\nگر سر بدوش جبهة هموار بستن است\nتنگنی برای قافیه تکرار بستن است\nبر استخوانم لوت متقار بستن است\nکل بر سر مزار چه دستار بستن است\n(بیدل ) مباش غرة تحصيل مدعا در مزرعیکه خوشه همان بار بستن است\nایکه دنیار جلائش دیده مخیازه است\nغنچه نقدر احتش نازبگر افشرده است\nمیچکد مخموری از آغوش جام کائنات\nساغر لب تشنگان عشق را کوثر کجاست\nطایر ما را چومژگان رخصت پرواز نیست\nهمچو مستی گرماکش دیده خمیازه است\nگل اگر عرض کمالش دیدة خمیازه است\nگرهمه چرخ و هلالش دیدة خمیازه است\nهرچه از موج زلالش دیدة خمیازه است\nآنچه در آغوش بالش دیدة خمیازه نیست\nحسرتی میبالد از خاك بهار اعتبار\nباده پیمائی همین درنی جوشان تو نیست\nتست قطرو غناهم آرزوی پیش نیست\nحیرتم در جلوه اش آهسته میگوید بگوش\nبادة هستی که در دش وهم و صافش نیستیست\nقد کشیدن کر ببالش دیدة خميازه است\nورنه عام قبل و قالش دیدة خمیازه است\nگر ز چینی تاسفالش دیدة خمیازه است\nاینکه آغوش وصالش دیدة خمیازه است\nجز آن سحر کر اعتدالش دیدة خمیازه نیست\nآخرای (بیدل ) چه کردی حاصل از بزم وصال وقف چشمت تا جمالش ديدة خمیازه است\nاین انجمن چوشمع مبندار جای ماست\nروشن نکرده ایم چو شبنم درین بساط\nدامن فشان تر از کف دست تحسریم\nدر آتش افگند و ننالیم چون سپند\nاز فقر سر متاب کز اسباب اعتبار\nآئینه خودیم بهرجا دمیده ایم\nهر اشك در چکیدنش آواز پای ماست\nغیر از عرق که آئینة مدعای ماست\nرنگی که جز شکست نبندد حنای ماست\nخود داری که عقده بند صدای ماست\nکن آنچه در خیال ندارد برای ماست\nاین طرفه تر که جلوة او رونمای ماست\nجان میدهیم و عشرت موهوم میخریم\nطرح چمنه آبرو فگند قطره از گهر\nویرانی دل این همه تعمیر داشته است\nدر قید جسم ساز سلامت چه ممکن است\nپشمالی که جز بدل دل نسوده ایم\n( بیدل ) عدم ترانة ناموس هستیم\nچون گل همان تبسم ما خونبهای ماست\nما رفته ایم و آبله و محبای ماست\nنه آسمان غبار شکست بنای ماست\nاین خاک سخت تشنه آب بقای ماست\nبر آسمان همان قدم عرش سای ماست\nبیرون پرده انچه نباش نوای ماست\nاین دل حیرتسرا از نقش قدرتها پرست\nغفلت است آگاهی مطلق بشرط آگهی\nنشاه وحدت جنون جوش است هستی یا عدم\nذره طر سامان مهر و قطره از در یا پر است\nبخیر با این خوابت از بر عنقا پر است\nاز خروشنما اگر پنهاند کر پیدا پر است\nهوش کوتا اقعه از ساز وحدت وا کند\nنیستم غافل ز تعظیم جهان کبریا\nشخصیت پر میزند رنك تماشای پری\nلفظ خاموشی است ليك از معنی کویا پر است\nاحتیاجی چند میبینم کز استغنا پر است\nهر قدر خالی تصور میکنی مینا پراست\nبی ادب از خاک صحرای محبت نگذری کلبه ویران مجنون آخر از لیلی پر است\nاین زمان شمع حرم رنك جنر ناقوس است\nسطح افسانه همان خنده گل ناقوس است\nخنديك لاله ورق چرخ يك انداز شفق\nعالمى در طلبك قطرة خون مجبوس است\nکونی نیست که بی رنك توان پوشیدن اره موج هوا نیز پرطائرس است\nاین زمان يك طالب مستی درین میخانه نیست\nاضطراب دل چو موج از پنکر ماروشن است\nحسنتش از جوش نظرها دارد ایجاد نقاب\nهر چه از چشم بتان افتد غبار عاشق است\nبرامید الفت از وحشت دلی خوش میکنم\nآنکه کرد باده گردد جز خط پیمانه نیست\nطرة آشفتگی را احتیاج شانه نیست\nدامن فانوس شمعش جز پرووانه نیست\nاشك كرم شمع جز خاکستر پروانه نیست\nآشنای ما کسی جز معنی بیگانه نیست\nالمنشاط دل چه میدمی که مانند سپند\nهر قدر خواهد دکت اسباب حسرت جمع کن\nچون گل از دور هم میباده کی غافل مباش\nبحر نسیان غفلت ذاتی نمی خواهد سبب\nجان باك از قيد تن (بیدل) ندامت میکشد\nغیر دود آه حسرت ریشه این دانه نیست\nچون كمان ايجاد نجز خمیازه رخت خانه نیست\nرنك ميگردد درینجا ساغر و پیمانه نیست\nانزوای خواب مخمل حاجت افسانه نیست\nگنج را جزخالك بر سر کردن از ویرانه نیست\nاین موج بر هوا زده عرض سیاه کیست\nاین رنگ جسته از چمنستان راه کیست\nعالم بزیر بال طپیدن گرفته است\nاین رهسرشت شوخی اجزای آه کیست\nهر سو نظر کنی گل رنگی شکسته اند آفاق سایه پرور طرف کلاه کیست\nای هستی از قصر فنا افگنده در ویرانه ات\nدر عالم عشق وهوس رنجی ندارد هیچکس\nسير خرابات دلت آنجا که میسائی قدم\nگل کرده از هر مویتوادبار چپی خانه ات\nچون شمع زافسون نفس خود آتشی در خانه ات\nغلطیده هستی تا عدم در لغزش مستانه ات\nمیباید از دست نفس جمعیت دل باختن\nبمنید عیش ای مخبر فرصت ندارد آنقدر\nمیناز چندین پیش و پس تا آنکه کردی در نفس\nتا ریشه باشد میتند آواره کی پروانه ات\nتا شیشه قلقل کرده سر می زند از پیمانه ات\nچون اره با صد ناخن در کشمکش دندانه ات"}
{"book": "adl0015", "page": 65, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nصحیفه ٦٤\n\nای طینت آرای عدم پاکی طبع خود ستم\nپاستگاهی داشت امن از آفت عشق و هوس\nافتاده شغل عیش و غم بیرون در افلاک ات\nپرواز راه سوختن وا کرد بر پروانه ات\nقال کشادی میزند از طره ات صبح ازل\nحیف است تحقیق آشنا جوشد بوهم ماسوی\nزنهار مینوسد هلو زانگشت دست شانه ات\nتاچند باید داشتن خود را ز خود بیگانه ات\n\n(بیدل) چه وحشت داشتی کز خود از نگذاشتی\nشور سرزنجیرم هم رفت ازین دیوانه ات\n\nبادل شکست کار انجا ز حرمان چاره نیست\nدشت نا معموره یکسر از غبار دل پر است\nسعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است\nجرأت پیری چه مقدار انفعال زنده گیست\nآگهی گرد دو عالم شبهه دارد در کمین\nطی ها شد در کفت رنگ حنا آئینه است\nگر غنچه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست\nهیچکس را هیچ جا زین خانه ویران چاره نیست\nدر علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست\nپشت دستی هم گزکفت از پرق کاهان چاره نیست\nتا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست\nگرنیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست\nزاندم رفت نفس غم زیست زحمت میکشم\nنا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست\nدامن خود نیز باید عاقبت از دست داد\nآه د از بهر چه کندم گون قرارش داده اند\nکارها با غیرت عشق غیور افتاده است\nبرق تازی بازم هم ذره دارد توهمی\nخانه ما را ازین با خوانده مهمان چاره نیست\nای سحر ناپاره تسع پریشان چاره نیست\nکف بهسا ئیدین از طبع پشیمان چاره نیست\nیعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست\nششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست\nای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست\n\nشامل امت اخلاق حق باطور خوب وزشت خلق\nشخص دین را بیدل از کبر و مسلمان چاره نیست\n\nباز با طرز تکلف آشنا می بینمت\nاینقدر دام تأمل خاکساریهای کیست\nهمچو مژگان طور نازت یکفارنز کاشته است\nشمع را بی شعله سامان نظرید است چیست\nجام در دست از عرقهای حیا می بینمت\nبیشتر میل نگه در پیش پا می بینمت\nبی سلاقی نیستی هر چند وا می بینمت\nکور می کردم دمی کز خود جدا می بینمت\nسرمه در مژگان زدی رمزگان شرم دار\nخون مشتاقان قدمع جای نومیدی مباد\nاشتهار از سر مژگان چه فرصت چیدن است\nرفته ام از خویش و حسرت دیده بان جلوه ییست\nچند روزی شد که من بی مدعا می بینمت\nگردشی در ساغر رنگ حنا می بینمت\nیک نفس بنشین دمی دیگر کجا می بینمت\nهر کجا باشم همان رو بر قضا می بینمت\n\n(بیدل) اشغال خطار ا مایه دانش مگیر\nصرف لغزش چون قلم سر تا بپا می بینمت\n\nباز در بی نقابا کو سطر شعله خوانبهاست\nبی زبانی عاشق از جان نمی خواهد\nرنگ عشرت هستی غیر رقص بسمل چیست\nبه که از فنای خود صندلی بدست آریم\nگوش کر مهیا کن نغمه جز خموشی نیست\nساز مینا شکست دل پر ازین نوا غافل\nصفحه میریم آتش عذر پر فشانیهاست\nنامه گشت رنگی هست عرض ناتوانیهاست\nرنگ و بوی این گلشن جمله رفتهانیهاست\nورنه دور هستی را نشه سر گرانیهاست\nبی نگه تماشا کن جلوه بی نشانیهاست\nبه که پیش خود نالم ناله بی زبانیهاست\nکیست ضبط خودداری ناکند فغان من\nروز کلفت حسرت شام داغ نومیدن\nجلوه کوه در سامان عمرو یکقلم جولان\nهر طرف گذر کردیم عمر خود سفر کردیم\nآه بی پرو بالیم اشک عجز تمثالیم\nمایه خرد ( بیدل ) منشأ فضولی نیست\nخون بسمل شوقم ساز من روانیهاست\nصبحدم آرو ناخوان طره پریشانیهاست\nبا چنین گرانخیزی خوش سبك عنانیهاست\nای محیط حیرانی اینهمه بیکرا نیهاست\nسر بخاك ميما لیم سعی نا توا نیهاست\nخود فروشی عالم از جنون دکانیهاست\n\nباز کردون نظاره بساطمان شده است\nدر دل آب باین رنگ چمن پیدا کیست\nصلح کل در حریمان نه درین عشرتگاه\nآب را اینهمه کیفیت رعنائی نیست\nکز به این زم تماشا کده جلوه اوست\nشعله ایمن دیدار گل افشان شده است\nکه دل کوچه هر موج خیابان شده است\nآتش و آب بهم دست و گریبان شده است\nمگر از پرتو قیس قدر عیان شده است\nاینقدر چشم پدیدار که حیران شده است\nزین چراغان که طرب جوشی انجم دارد\nصفحه آب چمن حیرت رنگیها دارد\nقطرها کوه و کوه هم بقوت فروش\nآئینه در انجمن یاد تجلی اثرش\n(بیدل) آن شعله کز و بزم چراغان کرم است\nآسمان دگر از آب نمایان شده است\nمفت نظاره که آئینه گلستان شده است\nیارب این چشمه ز روی که فروزان شده است\nناقص میکشی اندیشه چراغان شده است\nيك حقيقت بهزار آينه تابان شده است\n\nباز کردون در عبر افشان زلف شب است\nبیدل است کز ماشد دل تپش آواره نیست\nهر کز الم دیدم درس وحشت از برمیکند\nاز قریب مزرعه سالیهای آ گه نیم سیاه\nنیست تشویش خرد عارت بغیر از عذر ليك\nجز شکست بیضه تدبیر پرواز نیست\nدر مه خط که امشب نور چشم کوکب است\nطیار مارا پریشان زیروار شید است\nمحفل آفاق طفلان جنون را مکتب است\nسرد را را میل انگشت تحیر بر لب است\nکز توانی رفت از خود محوی هم مرکب است\nکز ز خودداری ولت و ارمن مذهب مشرب است\nتشنگان وادی امید را تمکین لبی\nمدت بیاری امکان که نامش زنده گیست\nجان بیدا کیست هر کس بگذرد از قید جسم\nذره در دشت امکان از هوس آزاد نیست\nدر سايه ما راه طلب کم کرده ایم\nز لب اظهار (بیدل) مهر خاموشی است ليك\nاینکه جوش چشمه خضرت نجاه تشنه است\nیک نفس تا مرگ نبض دیگر گرد تپ است\nناله چون از لب برون آمد هوایش قالب است\nصبح و شام انجامد از کاروان مطلب است\nکز عقب گامیا کرده جلوه آب کوکب است\nمیتواند چون حمی گرم جوش یارب است\n\nبازم بدل نوید صفا ئی رسیده است\nگل خام خود عبث بشکفتن تپیده ها\nنا غنچه توپند قباز میکند\nدانم زرنك عجز که ما آن فسرده کی\nهردم بچو گوهی از گره خویش میروم\nاز بشکافم آئینه سعی دمیده است\nصاف طرب بشیشه رنگ پریده است\nآغوش ما چوصبح گریبان دریده است\nبی منت قدم بشکستن رسیده است\nپرواز حیرت انجمنان آرمیده است\nاین صیدگاه کیست که از جوش کشتگان\nجرأت کجا و من زکجا ليك چاره نیست\nغافل مباش از دل بی انتخاب من\nلیلی هنوز وام بر انجام میدهد\nصورت نمی کند انجمن بی نیازی\nبسمل چو رنگ در بن خون طپیده است\nتلاش دامن تو بدستم کشیده است\nاین قطره از نشار دو عالم چکیده است\nغافل که گرد وادی مجنون رمیده است\nدر ششجهت تقاطر آئینه چیده است\n\n( بیدل ) تحریم هوشمان بیستی است\nاین خامه خط صفحه هستی کشیده است\n\nباز نخل اقبالت مست گل فشا نیهاست\nشوق دوستان کامل فکر حاسدان باطل\nجام باده در دست تو گل جوا نیهاست\nصد چمن بیال ای دل در شاد مانیهاست\nدایم اختیارت هست صرف صید دلها کن\nای نهاله آکاهی خرمی مبارک باد\nجز کرد درین موسم هر چه هست بیکاریست\nکردنی بدست آری مفت کامرانیهاست\nاین زمان بهار شد ا جوش بی خزانیهاست\nچون وفا شومساق نشه مهربانیهاست\n\nباز وحشتی جلوه در دیده جولان کردورفت\nرنجها در عالم تسلیم راحت میشود\nبود در طبع سحر نيرنك شبنم سازی\nرنك كرهامدن غبار دست برهم سوده بود\nخاک غارت پرور بنیاد این ویرانه ایم\nاز غبارم دست بر هم سوده سامان کرد و رفت\nشمع از خار قدم سامان مژگان کرد و رفت\nتنگی غفلت نفس را اشک غلطان کرد و رفت\nمخودی آکاهم از وضع پشیمان کرد و رفت\nهر که آمد اندکی مارا پریشان کردو رفت\nپرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شد\nبی تمیزی دامن بازی بصحرا میفشاند\nنیستم آگه زهستی هستی موهوم خویش\nسعی بیرون تا زیست زین بحر در شوار نیست\nجای دل (بیدل) درین محفل سفیدی داشتم\nدر دل هر ذره صد خورشید پنهان کردو رفت\nشوخی اندیشه ما را گریبان کردو رفت\nاینقدر دانم که در آئینه بهتان کرد ورفت\nمیتوان چون موج کوهر زد جولان کردو رفت\nشدیکہ ناله آمد بری افشاند و افغان کرد و رفت"}
{"book": "adl0015", "page": 66, "text": "کلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nبا کمال بی فضایی پرده دارم شبنم است\nهمچو درد از دل نرفتن جوشیدم پیر اهنست\nسجده ریزی واژه را آرایش نشو و نماست\nدر طریق سر کشیها خاك گشتن هم فن است\nعبث گم کرده تا چند خواهی تاختن\nهوش اگر داری دماغ جستجو بند هن است\nره نورد عجز را سعی قدم در کار نیست\nشمع را سیر گریبان نیز از خود رفتن است\nلاله زار دلبر اسر موج غیرت میزند\nهرگل داغی که می بینی شقاق کلخن است\nاعتباری نیست گردش از نظرها نکذرد\nدر تماشاگاه عبرت چشم ما برزن است\nوحشتی میباید اسباب جنون آماده است\nصد گریبان چاك بر موقوف چین دامن است\nچشم برهم مالا کر آسوده خواهی زیستن\nدر هلا كشكاه امکان ربط مژکان جوشن است\nخوشه پردازی نمی ارزد بتشویش درو\nزنده کی نقد عزیزان کز دماغ خرمن است\n(بیدل) فارس در شکنج لاغری فرسوده ایم\nناله ودل چون کمان کشته طوق کردن است\n\nناتوانم قدم آن مهر عتاب نزديك است\nتا نفس بسته کم بیداری ی با آب نزديك است\nنوای نحن اقرب از فسون زهد می جوشند\nولی ما رانوا این نغمه بی مضراب نزديك است\nدرین در یاهمان پیچیدہ کی گرداب میباشد\nخیال است آنکه اگردانم چودناب نزديك است\nحضور کعبه می بیم خیال آشنان را\nبپادش چون بمالم سجده ام محراب نزديك است\nچو در آئینه رنگش تماشا کردها بیدل\nکرش انسان کامل خوانی از آداب نزديك است\n\nنجا ست شکوه ما تازه فضای خالیست\nزمین راست دلش سنگ آسمان خالیست\nمراع بلبل مانزن چن مکیرد میس\nخیال ناله فروش است و آشیان خالیست\nغبار غفلت مارا فلاج نتوان کرد\nپر است دیده زدیدار و همچنان خالیست\nشکست رنك بعرض شمیتی نرسید\nز ریشه طربم کشت زعفران خالیست\nدل شکسته ره درد وا کنند وزنه\nلم جو ساغر تصویر از فغان خالیست\nسپر حسرت پرواز نالنام دارد\nز شوق برمن آغوش این کمان خالیست\nز بسکه منتظران تورفته اند ز خویش\nچو نقش یا زنکه چشم بیدلان خالیست\nجهان چوشیشه ساعت طلسم فقر و غناست\nپرست وقت دگر آنچه این زمان خالیست\nز کوچه لی و جولان ناله هیچ میرس\nفضای ناله ی نالت در استخوان خالیست\nدل سینه ندارم چو دانه کیندم\nازین متاع من خسته را دکان خالیست\nبراه دوست زمحراب نقش پایست\nکه جای سجده تمنا درین مکان خالیست\nدرین هوس که هر کس بطاقی دارد\nدعا مت مایه جمعیه دست شان خالیست\nز پهلوی پری کلیمه قدر نست اینجا\nبعجز شیشه (ندست اگر میان خالیست\nرنك نقش ننگین (بیدل ) از میگرنجی\nنشسته ایم و زما جای ما همان خالیست\n\nبحر بیتاب که آن کوهر نایاب کجاست\nچرخ سرگشته که خورشید جهان تاب کجاست\nدیوانین غصه در آتش که بجر نکست صنم\nکعبه زین در دسیه پوش که محراب کجاست\n\nای سجنذر بهوس داغ فروش آتش کو\nما همان تشنه بدربد دم آب کجاست\n\nبحر راز یم چو آب فکر کرداب من است\nشوخی طبع رسا امواج بیتاب من است\nصاف معنی گرد صفایی زدرد صورتم\nچون بطن باطن من عالم آب من است\nشور شو قرددۀ آهنك ساز بیخودیست\nناله من چون سپند افسانه خواب من است\nدر صدای حیرتم محو است نقش کاینات\nاین کمان گر گفته آغوش مهتاب من است\nنالان و خشم در قصه وارستکیست\nدور گردیها زمردم نیر پرتاب من است\nجبهام فرش سجود اهل تسلیم است و بس\nقامتی در هیکام خم کشت محراب من است\nگوشه امنی بجشم بسته دارم چون حباب\nکز نظروا میکنم بر خویش سیلاب من است\nکشت اطوار هن بی آبروتنیهای من\nجو هرم چون آینه ريك ته آب من است\nجامی از خمخانه عرفان دست آورده ام\nصاف کردن دهن با ذباب من است\nغفلتها ( بیدل) عیار امتحان هوش است\nهمچو مخمل دام خواب دیگران خواب من است\n\nنحیر تم چه فسون داشت زبر تو نمک\nزدم بدامن خود دست وبافتم چنك\nدماغ ز مزمه بی نیازیست نازم\nکه نادمید ز آهنك مازد آهنك\nنقاب بر زدن هم قیامت آرائیست\nفتاده در همه آفاق آتش سنك\nبغیر چاك کریبان کلی نزست اینجا\nدرین چمن چه جنون کردشوخی رنگ\nچه ممکن است جهیدان ز با دفتنه آمودن\nفتاده باصف برکشته مژه جنگ\nحیات سود کفیل برون خرامی کار\nدل گرفته ما کرد اینقدر تنك\nدرین ترانه که یاربث نوبهار توایم\nرسیده ایم بکلهای تهمت ننگ\nجهان و هم چه مقدار منفعل کند و پوست\nکه جستجو کند آمنه صافی پشت\nعلاج دوری غفلت نمید با بد راست\nنشسته ایم بمنزل هزار فرسنگ\nمدیده قابل دیدن تپاب حریف بیان\nنگاه ما بتجسم زبان ما بلنك\nکرامت دهیه جهد میک دامنت کرد\nچه دست ما همه شلت چه پای ما لتنك\nزبان آئینه پرداز میدهم ( بیدل )\nبجار کرد سجا بر فضای رنگ\n\nبخوان نشسته بنا کرد بسیاذ است\nز غیبی اگر هست سر خار است\nبساز دعایۀ ذوق فضولیم همه\nسر هوا طلبیم حباب دستار است\nعنان وحشت مجنون ما که میکرد\nز فرق تا قدمم گردباد چین دارست\nبیاس راحت دل اینقدر زمشگرنم\nخیال آبلۀ ضبط عنان رفتار است\nبتحصل که دل احیاء معرفت دارد\nلب خوش چراغ مزار اطوار است\nغم تحیر حسن قبول باید خورد\nکه هر که آینه پرداخت باب دیدار است\nبوادی که مرادان انتظار تو سوخت\nبجشم نقش قدم خاك نیز بیدار است\nنگاه اگر بخیال تو کردن افرازد\nمژه بلندی انگشتهای زنهار است\nوفا سفارکش ناموس نا توا لمیست\nبیای هرکه خورد سنك برسرم با راست\nکشیده سو هوس ریغ دشت و در ورنه\nره که رفتم نپیموده است هموار است\nحیا کنید به پیری زوا نمود طرب\nسحر چو آینه کرد نفس شب تار است\nچه ممکن است زافسانه کی گذشتن ما\nکه خوابنامه ضعیفم و سایه دیوار است\n\nبان کرانی دل ( بیدل ) از من مایوس\nصدا اکر همه کردد بلند کهسار است\n\nبدست و تیغ کسی خون من حنا بسته است\nنحیرنم که عجب تهمت بخدا بسته است\nزجیب ناز خطش سربرون نمی آرد\nز بسکه عهد مخلو نکه حیا بسته است\nزد فضای تو غنچه کرد دلها را\nکه حسنش از رنك کل بند بر قبا بسته است\nغبار من همه تن بال حسرت است اما\nلوی همان ره پرواز مدعا بسته است\nبوادی طلبت نارسانی عجزم\nبه هر که رفته ز خود خویش را بپا بسته است\nامید هاست که جز سجده ام نظرماید\nکسی که عاصیت عجز بر کجیا بسته است\nتن از بساط حریرم چه گونه در طرف\nکه دل بسلسله نقش بوریا بسته است\nنگاه حسرتم و نیست تاب پردازم\nکه حیرت از مژمام بال رفضا بسته است\nگداخت حیرت نقاش رنك تصویرم\nکه نقش هستی من بی نفس چرا بسته است\nمگر بآتش دلها لتجا بردجو سپند\nکه بی زبانیم کارم بنا له و ابسته است\nچو شمع تا بنا هیچ جانیا سایم\nسرم بر یست که احرام نقش پابسته است\nمگر ززلف تو دارد طریق بست و کشاد\nکه (بیدل) اینهمه مضمون دل کشا بسته است\n\nبر یکسم امروز کسی را خبرم نیست\nآتش بسر خاك که آیمم بسرم نیست\nوهم است بتومیدی حالم که رفیقان\nرفتند مجانیكه در آنجا کذرم نیست\nامکان فنا نشنود افسانه یأسم\nمیسوزم و جو لشمم امید سحرم نیست\nحرف نفسی میشنوم لیك نه خاك\nآنجا همه که بودند نفسم را ببرم نیست\nچون کردن مینا چه کشم غیر نکوئی\nعالم همه تکلیف صداعست و درم نیست\nو هم است که کل کرده ام از ربه نیرنك\nچون چشم همین میرپد باله فرم نیست\nعایثه دهر غفلت من عرض تجمل\nنه بحر جز افتادن دلها نم نیست\nآگـر بـم از داغ محبت چه توان کرد\nشمعیکه تو افروخته در نظرم نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 67, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\nاز کشمکش خدو نجیم غریبی دامان تو در دستم و دست دگرم نیست کویته دل گم شده پامال کرا میت فریاد در ان کوچه کسی را عسیم نیست\nدر عالم عنقا همه عنقا صفتانند من هم پی خود میدوم اما اثرم نیست هر چند کنم دعوی خوننگه تحقیق چون حلقه بجز خانه بیرون درم نیست\nبی محرك مقصد چه خیال است رسیدن من خسم ولی دارم و دل دربرحرم نیست تمثال من این بود که چیدی نبودم از آئینه داران تکلف خجرم نیست\n\n( بیدل ) چه بلا عاشق معدومی خویشم شبنم که گلی به ز پریدن ببرم نیست\nبر چهره آثار جهان رنك سبب نیست چون آتش یاقوت کاین داغ و تب نیست و همت که در شبنم و باش ریشه دویده است سر سبزی این مزرعه بی برك كنپ نیست\nچشمی بتأمل نکشوده است نگاهت رو شمع جهان کر عجیب نیست عجب نیست تا زنده امید غنا هرزه خیالیست این آمد و رفت نفست غیر طلب نیست\nشغل هوس خواجه دگر تا شود از مرك این حقه هنگامه مرجی است جرب نیست در هیچ صفت داد فضولی نتوان داد تادن هوس انشاست جهان جای طرب نیست\nدور است شکست دل از آرایش تعمیر این کارکه شیشه رنك است حلب نیست تسلیم وسر و برك فضولی چه جنون است گردیشه کند هانه اشتمال کشت ادب نیست\nکامل انیان قانع یکسجده جبین اند مشتاق زمین بوس هوس تشنه لب نیست بی باده دل از زنك طبیعت نتوان شست افسوس که در آبنها آب عنب نیست\n\n( بیدل ) غم روز سیه از ما نتوان برد چین سحر اینجا شکن دامن شب نیست\nبر روی ما چو صبح ندر تنگی شکسته است کز وی ز دامن طیش دل ابسته است بی آفتاب وصل تو بخت سیاه ما مانند سایه آینه زنگ بسته است\nزاهد حذر زمجلس مستان که موج می صد توبه را بيك خم ابرو شکسته است در بزمگاه عشق هوس را مجال نیست تا شعله کرم جلوه شود دود جسته است\nدر خلوتیکه حسن تو دارد غرور ناز حیرت زچشم آینه بیرون نشسته است او میدم ز درد سر آرزو رهانند آسوده ام که ریشه سازم گسسته است\nتا چند با درشتی عالم بساختن این باغ را اگر ثمری هست خسته است آزاد نیستی همه گیر بی نشان شوی عنقا هم از زبان خلایق نرسته است\nبالاف طاقت از مدد عجز میزنم پرواز ما چو رنگ ببال شکسته است آثار ظالم از اثر دستگاه اوست (بیدل) بخون نشان خنجر ز دسته است\nپر طپیدنهای دل هم دیده وا کرد نیست رقص بسمل عالمی دارد تماشا کردنیست بانخود آتش توان زد یاد لی باید گداخت کز دماغ عشق ماند اینقدرها کرد نیست\nاز ورق گردانی شام و سحر غافل مباش زیر گردون آنچه امروز است فردا کرد نیست هر کف خاکی بجوش صد گداز آماده است یکغم اجزای این میخانه صهبا کرد نیست\nجانساخون گشت و خم نیا آب گردید و هنوز عشق میداند که ی دردیت پیدا ما کرد نیست حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودی يك قیامت از شکست رنگ برپا کردنیست\nبی نشانی میزند موج از طلسم کائنات گر همه رنگست هم پرواز عنقا کردنیست حیرتی مادرم خبر از پرده زنگار جسم شاید این آئینه دل باشد مصفا کرد نیست\nمشرب درد تو دارم سیر عالم کرده ام کرهمه یکقطره خونست دل جا کرد نیست اضطرابم در کره دارد کف خاکستری چون سپند از ناله ام سر مه انشا کردنیست\nقامت خم گشته میلوید آغوش فناست ناخن کل کرده ام این عقده هم وا کرد نیست شخص تصویرم ( بیدل ) از کلک مالپرس حرف ما با گفتنی و کار مانا کرد نیست\nبر فشان زین گلشن نيرنك ميبايد گذشت بوی گل میباید آمد رنك ميبايد گذشت زنده کی ساز و داهست از بم و زیرش مپرس نغمه را از خودبهر آهنك ميباید گذشت\nقطع شد راه جوانی کار با پیری فتاد بی شکست اما کنون از جنگ میباید گذشت ای غرور اندیش تمکین انفعال آماده باش چون صد ازین کوه پری سنك ميبايد گذشت\nعمر رفت و ما همان در سعی بردار دلیم آخر این آئینه را بازنگ میباید گذشت عالم امکان گذر گاهست اقامت گاه نیست خواه بر جا خفته خواهی لنک میباید گذشت\nمنزل دوری ندارد شمع ليك از عاجزی تا زير پا رسد فرسنگ میباید گذشت از خرد چشم طریق رستن از آفت مدار گفت بی گفتی ز آب کنك ميبايد گذشت\nناله در کوچهائی پستان افتاده ایم باهمه آزاده کیها تنك میباید گذشت وضع مجنونم اشارت میکند کای مخیر عیش عنقا است اندک از سنك ميباید گذشت\nکزر دنیا بکدیریم اوهام عقبی زهرنست تا کجاها از جهان ننگ میباید گذشت بر علائق بازدن زین کشتمار آسان مکیر يك شرر(بیدل) ز چندین سنك ميبايد گذشت\n\nغزلیکه ان بیدل باكثر ابرسوی جبار رحمانته\n\nبرق آفت نامه درین شب طی اسرار داشت نعره منصور تا گردن فرازد دار داشت نغمه تار نفس بی مزده وصل نبود نبض دل تا میطپید آواز پای یار داشت\nدور باش منع دیدن پیش پیش جلوه است لن ترانی برق چندین شعله دیدار داشت کره پروازی ز هستی با عدم پیوسته است کاروان ما همین شور جرس دربار داشت\nچشم پوشیدیم یکسان شد بلند و پست دهر عالمی را شوخی نظاره نا هموار داشت کردلمباشد تغافل کشته جای شکوه نیست جلوه یکتائیش آئینها بسیار داشت\nچون حباب از نیستی چشمی بهم آورده ایم در خرابی خانه ما سایه دیوار داشت از مروت ضیعت گل را سبب فهمید نیست مر شد آن با شکا پاس آبروی خار داشت\nتا کشودم چشم کردم احرام از خود رفتنم شمع در تحريك مزکان شوخی رفتار داشت بالینم وصل او آمیخت گرد هستیم بوی پیراهن عبير طرفه در کار داشت\nدوش حیرانم خیالت در چه فکر افتاده بود از تحیر همين مویم گریبان زار داشت ناله تا کی بجدین خط ساغر ریشه کرد در گداز سبحه ما عالمی زنار داشت\nچون گل شميمیم (بیدل) بلبل باغ ادب غنچه آواز ما جمعیت منقار داشت\n\nبرق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نیسواری بیش نیست آرزو های دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست\nچون شرار بيك نگاهی مس است و بس آینه اینجا دو بیاری بیش نیست لاله و گل ز غنی خیازه اند عیش این گلشن خماری بیش نیست\nتا بکی بازی بحسن عاریت ما و من آئینه داری بیش نیست میرود صبح و اشارت میکند کاین کلستان خنده واری بیش نیست\nناشوی آگاه فرصت رفته است وعده وصل انتظاری بیش نیست دست از اسباب جهان بر داشتن سعی کمر مرد است کاری بیش نیست\nچون سحر نقدیکه در دامان تست کر بیفشانی غباری بیش نیست چند در بند نفس فرسودت محو آن دامی که تاری بیش نیست\nصد جهان معنی بلفظ ما کم است این نهابها آشکاری بیش نیست غوطه وهمیم در نه این محیط از تنك آبی کناری بیش نیست\nای شرر از همرهان غافل مباش فرصت ما نیز باری بیش نیست (بیدل) این کم همتان پر غبط جاه فخرها دارند و عاری بیش نیست\n\nون طریم عشرت بی برك و نوانیست چون آبله بالیدنم از تنك قبانیست در قافله بی جرس مقصد تسلیم بیطاقتی نبض طپد هرژه درائیست\nکر شور جنونیست که اسیران ادب را در دایره قفس حسرت یکناله رهاییست فرش در دل باش کزین کوشه الفت هم جا روی از آبله پا کف پاپست\nآرایش گل منت مشاطه ندارد بی ساختکبهای چمن حسن خدانیست خلوتکه وصل انجمن آرای دوئی نیست هشدار که اندیشه آغوش جه دانیسمت\nكرنك قبولی بدل از نقش تمناست کز خود همه آئینه شوی کار گدائیست ای خالک نشین کسب ادب مفت سفالت اندیشه چینی مکن این جلس خطائیست"}
{"book": "adl0015", "page": 68, "text": "غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمة\nحرف التاء\nآنجا که گل حسن حیا پرور ناز است سیر چمن آینه هم دیده در از است فریاد که يك عمر غبار نفس ما زد بال و ندانست که پرواز کجا نیست\nکرسید به طاقت که بصحرای محبت در آبله پا داری و در ناله رسائیست اندیشه جن طرح کن سجدۀ شو قیست امروز ندانم کف پای که حنا نیست\nچون اشك من و دوش چکیدن چه توان کرد سرمایه اول قدم آبله پا نیست مجموعۀ امکان سخنی بیش ندارد (بیدل) مرواز راه که این ساز نوا نیست\n\nرك تپش من بساز بیخودی آماده است چون خط می بال پروازم ز موج باده است نقش بام ناتوانیهای من پوشیده نیست بیشتر از سایه اجزایم بخاك افتاده است\nعجزهم در عالم مشرب دلیل غالبیست پای خواب آلوده را دامان صحرا جاده است حیرت ما را تحريك مژه رخصت نداد نقطۀ شوخیم که رنك حسن را پر داده است\nنافه شد تا برك حسن اما تغافلها بجاست دور چشم هند و ز آن نوخط ماساده است کوهریم اما زپیچ و تاب دریا غافلیم جز بروی ما تغیر چشم ما نگشاده است\nمیتوان در هستی ما فهم عرض نیستی شعله بی نخل نیستان نیست تاستاده است بیخرد ر کنج عدم هم خاك بر سر کرده ایم دست کرد ما ز دامانی جدا افتاده است\nقطرۀ آبیکه داری خون کن و کوهر مبند تهمت آزاد دائم طینت آزاده است عرض چندین امل میبالد از اندیشه ات شرم دار از لاف تجریدی که طبعت ساده است\nدر کمین داغ دل چون شمع میسوزم نفس قرب منزل در خروجی و داع جاده است در خراپها بساط خواب نازی چیده ایم سایه گل کرده است تا دیوار ما افتاده است\nباشکست رنك (بیدل) کرده ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا نهاده است\n\nبرگر تا بهه آن ترك تراکت مست نیست تازگی در خدمت موی میانش دست نیست بگذر از امید آگهی که در صحرای و هم چشم ما گردیکه خواهد تا ابد نشست نیست\nخاك بر سر کرد خلق را غرور بام و در نقش پاییست طاق این بنای پست نیست عبارۀ فکر حرص مضمونهای چندین آبله تا بد امان قناعت پای ما اشکت نیست\nشمع خاموشیم دیگر ناز رعنائی کر است عهد ما با نقش یاری کن که نا روز الست نیست قطره واری با درین در یا کشی سر بر کنار بابت چون موج کوهی دل بجهد بن شست نیست\nبیخنان از خجلت اظهار مطلب مرده ایم باید از حاکم لب سخنی که نتوان بست نیست با د چشم او خرا با ت جنون دیگر است شیشه بشکن ناتوانی نقش آن بد مست نیست\nهیچکس (بیدل) حریف طرف دامانش نشد شرم آن پای حنائی خالی را دست نیست\n\nبرك و سازم جز هجوم گریه بیتاب نیست خانه چشمیکه من دارم نم از گرداب نیست رشتۀ قانون باسم از نوا هیچ مپرس در کسان علتی دارم که در مضراب نیست\nتابذوق کوهی مقصد توان زد چشمکی در محیط آرزو يك حلقۀ گرداب نیست دست و پا از آستین و دامن آسو دیم بیم مشرب دیوانگان زندانی آداب نیست\nدر شبستان سیه بختی ز بس کم گفته ایم سایه ما نیز یار خاطر مهتاب نیست زاهد ا لاف محبت منزل هشیار باش زهر شمشیر است این خمیاره محراب نیست\nخار خار پوردید دلق فقر از دل برار آتش است ای خواجه این تبخال دستجاب نیست دیدها باز است و اسباب تماشا مغتنم ليك در ملك خرد جر جنس غفلت باب نیست\nز اختلاط سفلت دونان کینه جولان میکند سنك و آهن کامبم تا بد شرر بیتاب نیست حال دل پرسیده بیطاقتی آماده باش شوخی افسانه ما دستگاه خواب نیست\nمدعا تحقیق و دل جنس امید آه از شعور ما چنان آئینه داریم کانجا باب نیست آنچه میکویند عنقا ای ز خود غافل توئی کر توانی یافت خود را مطلبی نایاب نیست\nشوخی تمثال هستی بر نتابد بیکرم آنقدر خاکم که در آینه من آب نیست (بیدل) آن برق نظرها آشیان در برده ماند غافلان کرم انتظار و محرمان را تاب نیست\n\nبروت بافتنت کر به شانی هوس است براش جبهه شدن بر کمانی هوس است بحرف صوف پلاسى نيابد از رویاه فسون فريفت افسانه خوانی هوس است\nز آدمی چه معاش است هم چوالی خرس تلاش صوف و نمد زنده گانی هوس است بوهم وا مگزارد خرد زمام حواس رمسه بكرك سپردن شبانی هوس است\nچه لازم است بشیخی علاقة دستار خری بشاخ رساندن جوانی هوس است بدستگاه شتر مرغ انفعال مگش که خجلت همه بر بیفشانی هوس است\nغبار عبرت سر چنگ های خرس بگیر که ریش کاوی و این شانه زانی هوس است ز نازیانه وجوب آنچه مایه اثر است برای کون خران میهمانی هوس است\nتپیده است بدم لا مکی جنون هوس بدین مکان چقدر میز بانی هوس است بسحر پوچ ز اعجاز دم زدن ( بیدل) درین حیا کده کو ساله بانی هوس است\n\nبزخم هستی اکر شرم بخیه پردازیست همیش کن ای شرر تا نقد اینجه غمازیست بفرصت نفس چند محبت است انجا قماطیکه درین بزم با نله دمساز یست\nنه دی گذشت و نه فردا به پیش می آید تحیده من و ما تا قیامت آغازیست بقدر ساختگی نیست نقش عالم رنك شکست نیز درین کارخانه پردازیست\nچوشمع غیرت تسلیم هم جنون دارد تلاش ما همه تا نقش پا سر اندازیست ز وضع چرخ اقامت نمی توان فهمید دماغ بیضه عنقا همیشه پروازیست\nبحکم عجز سر از سجده برمکشی (بیدل) که کرد اگر و مد از خاك کردن افرازیست\n\nبزم امکان جز نیرو غفلت ادراك نيست گردو هم ما چر اذان کرده است افلاك نیست امتیاز آینه دار خوب وزشت افتاده است گر تفاوت منفصل کردد پلید و پاك نیست\nما غنی در شارما گريك طرف مایل شود باده را رنك اثر جز در مزاج تاك نیست عشق دام صلح اندیشیده است اضداد را زهر در هم جا دکامش تخته شد ترياك نيست\nبس چه باشد دهرهر تیب جهات مختلف واین جهت های جنون. اکربيان چاك نیست شعله را جواله گفتن دام اشك کردن است صید این وادی اگر کسوظبیغة تاك نیست\nشوخی سودا شبیخون دماغ فطرت است ورنه صهبائیکه ما داریم جز در تاك نیست\n\nبزم پیری گرند هم نشته نما چنك اوست برق آه نا امیدی شوخی آهنك اوست دلو بو هشت نه که چرخ سغله فرصت دشمن است روز و شب يك جنبش مژگان چشم تنك اوست\nوادی عجزی بپای بیخودی طی کرده ام كز نفس تا ناله کشتن عرض صد فرسنگ اوست بیقرار شوقم ا چون موج نتوان دید سیل شورش در بای امکان يك شکست رنك اوست\nنسبت خاصیست محو شعله دیدار را حیرتی دارم که کر آینه کردم زنك اوست دل عبث در بند تمکین خون طاقت می خورد ای خوش آن مینا که پاد استقامت سنك اوست\nصاف دل هرگز غبار خویش نتناید بکس آنچه در آینه روشن نه بيني زنك اوست دوری و نزدیکی از زرو هم ساز دو نیست محر ودصل نیست انجا بر و قنيرنك اوست\nعضو عضوم را خیالش مسلخ دست آموز گرد کر کند پر واز رنگم چون حنا در چنك اوست نیست جای عشق (بیدل ) مسند فرزانگی این شهادت است کز داغ جنون اورنك اوست\n\nبزم تصور تو کدورت انال نیست یعنی چو مهر مك شب ما چراغ نیست سر کشته گان عشق قدر خط کشیده اند در کارگاه شعله حواله داغ نیست\nچیب من شكاف چه خلوت چه انجمن از هیچ کس بردل غبارت سراغ نیست گل در بزم و باده بساشی ولی چسود در مشرب خیال پرستان دماغ نیست\nتاد زده همین طپش ساز وصل کن ای غنچه قدس سروبرا فراغ نیست از برق و ساز عالم تحقیق مپرس مهر یست رنك میبرد و گل سباغ نیست\n(بیدل) جنون ما بنشاط جهان نساخت مهتاب پنبه دارد و منظور داغ نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 69, "text": "حرف التاء\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحیفه (٦٦)\n\nبزم گردون صبح خیز از گردمتاب من است نور این آئینه مینا زمیاب من است یکجهان ضبط نفس دارد بخود پیچیدنم رشتهٔ موهوم هستی کشتهٔ تاب من است\nتا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام چشم پوشیدن صراط ازان خواب من است در خور وارستگی صد یکسر طراز مینهم بال پروازم چوقمری فرش سنجاب من است\nدو بموج چشمهٔ برق تجلیهای اوست طور اگر آتش فروزد کرم شب تاب من است از مزاج گوهرم شوخی نمی بالد خویش موج محوی شد بطوفان رود آب من است\nجوش دردی کو که آهنگ اثر پیدا کنم ریشهٔ قانون آهم پای مضراب من است محو شوقم از غم اسباب راحت فارغم صافی آئینهٔ حیرت شکر خواب من است\nمی رود جذب خرامت چون غبار از جا مرا جلوه از چین عنان تو فلاب من است عمرها شد زین شبستان التمای میزنم هرکجا حيرانی گل کرد مهتاب من است\nهرطرف پر میزند نظاره حیرت خفته است عالم آئینه ام همواری اسباب من است از قماش خامشی ( بیدل ) دکانی چیده ام هرچه غیر از خود فروشیها بود ناب من است\n\nبسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است چشم زخمی کر هجوم آرد دعای جوشن است سینه چاکان میکنند از یکدکر کسب نشاط از نسیم صبح شمع خانهٔ گل روشن است\nاز حیا با چرپ طبعان برنیاید هیچکس آب در هر جا که دیدم زیر دست روغن است پیشکاران عجوز دهر یکسر غالب اند آن که از میدان مردی باج میگیرد زن است\nاینقدر اسباب اوهامیکه برهم چیده ایم تا نفس بر خویش جنبید داست گرد دامن است از نفس باید سراغ وحشت هستی گرفت شعله ها را دود پیش آهنگ ساز رفتن است\nتابخوانی داز تاریکی نیفزاید صلال در شبستان سویدا شمع دائم روشن است شیوهٔ بیگانگی زین پیش نتوان بردنش با خود است آنجلوه تا تاریکه کوئی با من است\nکوشش تسلیم هم محمل نجاتی میکشد شمع مارا پای جولان سر براه افکندن است آتش کارت نخواهد آ نقد ر گرمی فروخت ای توهم خانه و سر کی خس دامن است\nتا توانی ناله کن ( بیدل ) که در کیش جنون خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است\n\nبسکه اجزایم چین پروردهٔ نیرنگ اوست گر همه خونم بجوش شوخی آید رنگ اوست کوه تمکینش بود هرجا بساط آرای ناز نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنك اوست\nجوهر آئینهٔ وحدت برواست از عرض هر قدر صافی تصور کرده باشی زنك اوست عشق آزاد است اما در طلسم ما و من آمد و رفت نفس تعویذ حصر تنك اوست\nبی محبت زنده گانی نیست جز ننك عدم خاک کی بفرق آن سازیکه بی آهنگ اوست جذبهٔ عشقت شرار از سنك میآرد برون من باین وحشت تر از خود برنیایم ننک اوست\nعمرها شد حیرت از خویشم بخیالی میبرد آه از ان رهرو که منزل جاده و فرسنگ اوست حسن از تنک ظرفی با جلوه میبندد صلح خلوت آئینهٔ ما عرصه گاه جنك اوست\nبردم افسون بی دردی مخوان ای عافیت شیشه دارم که پادزهرش سنك اوست کیست زین گلشن برنگ و بوی معنی وارسد غنچه هم ( بیدل ) تبسم دیچه گل در جنك اوست\n\nبسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت رنك امروزی چین چون باده از پیمانه ریخت حسرت وصل تو پرد آسایش از بنیاد دل پرتو شمعت شبیخون درین ویرانه ریخت\nفکر زلفت سینه چا کانرا ز بس پیچیده است میتوان از قالب این قوم خشت شانه ریخت ناله سحر موج می شد از طپیدنهای دل چشم مست خون این بسمل عجب مستانه ریخت\nکز غبار خاطر شمعی نباشد دل در تظلم میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت عالمیرا سر گذشت رفتگان از کار برد رنك خواب محفل ما بیشتر افسانه ریخت\nگرد وحشت زین بیابان مدتی کم گشته بود کردباد امروز رنگ صورت دیوانه ریخت طالم از بیدستگاهی نیست بی تمهید ظالم در حقیقت اره شد شیراست چون دندانه ریخت\nسخت بی بر جاست دور نشئه مخموريم چون کام باید از خمیازه رنگ خانه ریخت هرکجا ( بیدل ) مکافات عمل گل میکند دیدهٔ دام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت\n\nبسکه امشب بینوام سامان افسانا تش است گر همه اشکم فشانم تا ثریا آتش است شوخی آهم بدل سرمایهٔ آ رام نیست سوختن صبر است زین را که مینا آتش است\nهمچو خورشید از غریب اعتبار ما مپرس چشمهٔ مارا اگر آبرست پیدا آتش است پلتو چون شمعیکه افروزند بر اوج مزار خاک بر سر کرده ایم و برسر ما آتش است\nجوهر طویست از هر جز وسفلی موج زن سنك هم با آن زمین گیری سراپا آتش است شاخ از کلین جدا مصروف کلخن میشود زنده گی در دوستان عیش است و تنها آتش است\nروسیاهی ماند هرجا رفت رنك اعتبار در حقیقت حاصل این آبرو ها آتش است با دو عالم آرزو نتوان حریف وصل شد مایه ای خاردخس بردیم کانجا آتش است\nنیست سامان دماغ هیچکس جز سوختن ماهی سر گرم سودائیم و سودا آتش است نشئهٔ صهبا نمی ارزد بتشويش خمار در گذر امروز از آبی که فردا آتش است\nگریه کر شد پی اثر از نالهٔ ما کن حذر آب ما خون گشت اما آتش ما آتش است نیست جز رقص سپند آینه دار وجد خلق نیک( بیدل) کاسه میفهمد که دنیا آتش است\n\nبسکه این گلشن افسرده کدورت رنك است نفس غنچه ز آئینهٔ شبنم زنك است از تماشا که حیرت نتوان غافل برد بزم بی رنگی آئینه سرا پا رنك است\nدر مشرب زترو از قید مذاهب بکریز عافیت نیست در ان بزم که سازش جنك است هرطرف موج خیالیت بطوفان همدوش کشتی سبز فلك عمر لجهٔ آب بنك است\nکعبهٔ هر ذره دومیای طلب نتوان بود سر ما سجده فروش کف پای لنك است نفس کینه دهد مهر بطبع ظالم آتش است آنهمه آبی که نهان در سنک است\nدوری دامن وصل است بخود پیچیدن غنچه کرواشود از خویش کشد در چنك است طلیسم تا سر کویشو ببیم و از آئینه آب خود را چوبکاش برساند رنك است\nوحشتم در قفس ناله پر افشانی نیست ساز پروانهٔ این بزم شرر آهنك است بسکه چون رنك زشوفت همه تن پروازیم خون مارا دم بسمل زچکیدن تنك است\nمفت آن قطره کزین بحر تسلی نخريد بی طپیدن دو جهان بر كهر ما تنك است از قدم نیست جداعشرت مجنون (بیدل) شور زنجیر تو اسنج هزار آهنك است\n\nبسکه برق پاس بینام من ناکام سوخت میتوان از آتش سنگ نكینم نام سوخت الفت فقیر از هوسهای غنایم باز داشت خاک این ویرانه در مغزم هوای بام سوخت\nشمع بيمواله نك آلود بیجا گشته نشد کرد خود گردیدم و صد جا متاحر ام سوخت داغ سودای گرفتاری بعشقی دیگر است عالمی در بال طاوسم بذوق دام سوخت\nکاش از اول محرم اسرار مطلب میشدم در خراج ناله ام سعی اثر بدنام سوخت چشم محروم از نگاهم محو پاس است و بس داغ یعقوبی مرا در پردهٔ بادام سوخت\nهر زمانم پای جولان هوس از حد گذشت بعد از ین همچون نفس میبایدم نا کام سوخت وحشت عمر از نواهای ازل یارم نداد گرمی رفتار قاصد جوهر پیغاء سوخت\nصبحد مخسا داغ شد از عجز پرواز نفس آتش نومیدی این شعله مارا خام سوخت ای شرار سنگت جهدی کن ز افسردن برا بیش ازین نتوان ب داغ منت آرام سوخت\nکرد نومیدی علاج چشم پرخم هستم عطسهٔ صبحم سپندی در دماغ شام سوخت (بیدل) از مشت شرار ما بعیرت چشمکیست یعنی آثاریکه ما داریم بی انجام سوخت"}
{"book": "adl0015", "page": 70, "text": "صحیفه 67\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nبسکه بی قدری دلیل دستگاه عالم است\nچون پر طاوس يك عالم نگین بی خاتم است\nهر دو عالم در غبار وهم طوفان میکند\nاز گهر تا بحر در حاوانکاوش نم است\n\nکز حیا ورزد هوس آئینه دار آبروست\nچون هوا از هرزه گردی منفعل شد شبنم است\nپیش از آفت مفت تدبیر آدم میکنند\nخون زخم را چکیدن انفعال مرهم است\n\nپیر گردیدی و شوخی بکسر موکم نشد\nپیکر خم گشته ات همچون ابروی خم است\nشعله ما را همین دود دماغ آواره کرد\nبر سر اسباب رعنائی الم را پرچم است\n\nآب گردیدن ز مابین انفعالی ها نبرد\nطبع ما را چون کددر شیشه رنگش کم است\nسعی آبی از عرق میرزد اما سود نیست\nچون نفس در سوختنها آتش ما مبهم است\n\nبی وجود ما همین هستی عدم خواهد شدن\nتا درین آئینه پیدائیم عالم عالم است\nاز تعلق یکسر مو قطع نمودیم حیف\nتیغ تسلیمی که ما داریم بر لا مك دم است\n\n(بیدل) از عجز و غرور فقر و جاه مأیوس\nناقض بانیست زین آهنگ سازد وبم است\n\nبسکه حرف مدعا نازك رقم افتاده است\nتا ده ام چون حیرت آئینه یکسر ساده است\nطینت عاشق نگردد از شفق بافصال\nکرده بر خاك حرق بر زبان افتاده است\n\nنشئه دارد دماغ بیقراریهای من\nپیچ و تاب بخود ان مجرنك موج باده است\nکرده ام شوقم و همزیست در دشت جنون\nخیمه ام چون چرخ بر سر گشتگی استاد است\n\nآه و طرف نمی بندم باقات نگاه دل\nبی دماغیهای شوقم سر بصحرا داده است\nزینت ظاهر غبار معنی اسرار ماست\nشیشه رنگین حجاب آب و رنگ باده است\n \nدر طلب باید گذشت از هر چه می آید به پیش\nکز همه سر منزل مقصود باشد جاده است\nگر بود تسلیم سر مشق حیات چون غبار\nدامن هر کس که می آری بکف سجاده است\n\nوضع محویت تماشا خانه نيرتك کیست\nيك جهان آئینه ام تا حیرتم رو داده است\nبرق جولان آه (بیدل) با پر و بال است و بس\nالخذر ای مدعی این دود آتش زاده است\n\nبسکه دارم غنچه سان شوق تو پنهان زیر پوست\nرنگ خونم نیست بی چاک گریبان زیر پوست\nدر جگر هر قطره خونم شرار دیگر است\nکرده ام از شعله شوقت چراغان زیر پوست\n\nمیپردم چون لاشه مژگان خاری تر کنم\nدر رهت تا چند دردم چشم گریان زیر پوست\nدر هوای نشتر مژگان خواب آلوده\nموج خونم شد رك خواب پریشان زیر پوست\n\nعاشقان در حسرت دیدار سامان کرده اند\nپرده چشمی که دارد شور طوفان زیر پوست\nاز لب خاموش نتواند حریف راز عشق\nچند دارد این حباب پوچ افغان زیر پوست\n\nشمع راکی پرده فانوس حایل میشود\nمغز کرم ماست از شوخی نمایان زیر پوست\nچون حباب از پیکر حیرت سرشتم عیب نیست\nنقش مانی دردم پنهان است پنهان زیر پوست\n\nاز تماشای دل صد پاره ام غافل مباش\nبرگ برگ این چمن دارد گلستان زیر پوست\nتا ابد در عالم صورت مقید کرده اند\nزندگی در کسوت نبض است نالان زیر پوست\n\nقطره اشکی بیفرد شد ظاهرم و رنه نیست\nغیر مشت خون چه انسان و چه حیوان زیر پوست\nعیب ما بی پرده است از کسوت افلاس ما\nنیست پنهان استخوان ناتوانان زیر پوست\n\nایمن از حرف لباس خلق نتوان زیستن\nبیشتر خونهای فاسد راست جولان زیر پوست\nخرقه براهل حسد آئینه رسوائیست\nکی تواند گشت (بیدل) مار پنهان زیر پوست\n\nبسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است\nهر کرا رنگی بگردد لغزش مستانه است\nاهل معنی از حوادث دست خواب راحت اند\nشور موج بحر در کوش صدف افسانه است\n\nتهمت الفت بنقش کارگاه دل مبند\nآشنای عالم آئینه بر بیگانه است\nدر دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند\nشمع این ویرانها خاکستر پروانه است\n\nمحو زنجیر نفس بودن دلیل هوش نیست\nهر که می بینی بقید زنده گی دیوانه است\nصافی دل زنگ محب از طینت زاهد نبرد\nاز برای خود پرست آئینه هم بتخانه است\n\nدر خراب آباد امکان گردی از معموره نیست\nنوحه کی بر دل که این ویرانه هم ویرانه است\nاز نفس یکسر طپشهای دلم باید شمرد\nسبحه دارم که سر تا پای او یکدانه است\n\nگز بخود دستی فشانم فارغ از آرایشم\nهمچو گیسوی بتان در آستینم شانه است\n(بیدل) امشب گرد دل میگردد از خود رفتنی\nپر فشانیهای رنگ این شمع را پروانه است\n\nبسکه دشت از نقش پای لیلی ما پر گل است\nگردباد از شور مجنون آشیان بلبل است\nحسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان\nسرو مینا جلوه را کوکوی قمری قلقل است\n\nبسکه مضمون نزاکت صرف سر تا پای اوست\nکز کف دستش خطی دارد رك و ك كل است\nدر خرامش زخم عرض رونق دل دیده ام\nچشمه آئینه را جوهر هجوم سنبل است\n\nنیست کافت تن بتشریف قناعت داده را\nغنچه را صد پیرهن بالیدن از يك شبر گل است\nآدمی را ولباس صوف و اطلس فخر نیست\nدیده بانی این لباس اکثر سنور از اجل است\n\nهمچو قمری سرو هم از بند هم آزاد نیست\nحسن و عشق اینجا نیاز عجز و بر کردن غل است\nباید خم گشته از هستی توان آسان گذشت\nکشتیم کز وار کون گردیدرین در یاپل است\n\nبعد مردن هم نیم بیدستگاه میکشی\nهر کف خاك من از نقش قدم جام مل است\n( بیدل) از خلق ابد خوبان چمن صیاد دل\nشاهد گل را فغان آشفتن بوی گل است\n\nبسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست\nیکقلم چون آبله کشتیم عریان زیر پوست\nگز شکست رنگ ما دیدی ز حال ما مپرس\nنامه مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست\n\nنیست ممکن از لباس و هم بیرون آمدن\nزنده کانی عالمی را کرد زندان زیر پوست\nتا نگردد قاتل ما جز بکنجینی سحر\nهمچو گل خون مجل کردیم سامان زیر پوست\n\nنالهها در پرده ساز جنون دزدیده ایم\nخفته شیر بیشه ما را نیستان زیر پوست\nجیب ما چون غنچه آخر بال صحرا میکشد\nبر سر ما سایه افکنده است دامان زیر پوست\n\nخلوت راز است چشمی کز تماشا دوختیم\nعین یوسف شد نگاه پیر کنعان زیر پوست\nاز نقاب غنچه رنگ شور بلبل میچکد\nشیشه دارد خون تپش هم پرستان زیر پوست\n\nساز هستی پرده دار شوخی درد است و بس\nهر که بینی ناله کرده است پنهان زیر پوست\nهمچو تارم عقده از کار دل تا وا شود\nسرخ کردم همچون می دندان زیر پوست\n\nگفتم آلهای امکان زیر گردونست و اس\nزنده گی نالید و گفت این جمله طوفان زیر پوست\nبسکه مردم جلس ایثار از نظر پوشیده اند\nدر هم ماهیست اینجا همچو همیان زیر پوست\n\nعضو عضوم حسرت دیدار می آرد ببار\nنخل بادامم سرا پا چشم حیران زیر پوست\nهیچکس آتش نرد بر صفحه یخساحمر\nور نه من هم داشتم (بیدل) چراغان زیر پوست\n\nبسکه ساز این بساط آشفتنکیهای دل است\nبی شکست شیشه امید چراغان مشکلست\nصید مجنون طینتان بی دام الفت مشکلست\nهر که بیمار محبت گشت سر تا پادل است\n\nچشم وا کردن کفیل فرصت نظاره نیست\nبرتو این شمع آغوش وداع محفل است\nوحدت و کثرت دوچشم درمانده آغوش هم اند\nکاروان روزوشب بر اند دل هم منزل است\n\nدر غبار بیدلان دام نزاکت چیده اند\nکیست دریابد که لیلی پرده دار محمل است\nدیده تنها کاسه در یوزه دیدار نیست\nاز طپش در هر بن مویم هجوم سایل است\n\nدانه مجنون سرشت مزرع رسوائیم\nریشه ام گل کردن چاك گریبان دل است\nحسرت آئینه با شوخی نمیگردد بدل\nبیخودیها جلوه او تکلیف هوشم مشکلست\n\nهیچ موجودی بفرض شوق ناقص جلوه نیست\nذره هم در رقص موهو میکه دارد کاملست\nبسکه هم عضوم از پرورده بیداد اوست\nرنگ اگر در خون من یابد حنای قاتل است\n\nغرفه صد کلفتم از عجز من غافل مباش\nهر نفس کز سینه ام سر میکشد دست دل است\nعرض نيرنك طپشهای عیانم کزار نیست\nاشك هم مژگان زدنها را نگه دیگر بسمل است\n\nتا به بیدردی توانی ساختی آسوده زیست\n( بیدل ) از الفت تبرا کن که الفت قاتل است"}
{"book": "adl0015", "page": 71, "text": "سفینه ۶۸\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الثاء\n\nبسکه سودایوام سرتاپا زنجیر پاست\nحتی ای ناله نامدار تصالی بکسلیم\nمایگی و حال اسیر ساده کیهای دلم\nاز شکست دل چه میپرسی که مجنون مرا\nنافس ماقیست باید با علایق ساختن\nآنقدر وسعت مچین کز خویش نتوانی گذشت\nآشیان ساز تماشا خانه پیرانیم\n\nموی سر چون دود شمع جمع مازنجیر پاست\nیعنی از خود میروم و رهنما زنجیر پاست\nعکس را در آینه موج صفا زنجیر پاست\nنقش پاهم ناله فرسود است تا زنجیر پاست\nخضر را هم الفت آب بقا زنجیر پاست\nای هوس پیرایه دامان رسا زنجیر پاست\nشبنم ما را همان طبع هوا زنجیر پاست\n\nاشکم در جلوۀ پیچیده ام\nعالم تسخیر الفت هم تماشا کرده ئیست\nکو حریفی تاز افغانم در از خود یک قدم\nپامه آزادی از جیب تعقلق رسته ایم\nپیشتر در طبع پیران آشیان دارد امیل\nغافل از قید هوس دارد بجا اقدر منت\nاینقدر بی اختیار از اختیار افتاده ایم\n\nیاد آن گل شبنم شوق مرا زنجیر پاست\nجلوه اش را حلقهای چشم ما زنجیر پاست\nچون سپند انجا همین ضبط صدا زنجیر پاست\nسرو را سر رشته نشوونما زنجیر پاست\nحرص سودا پیشه را قددوتا زنجیر پاست\nاندگی رنجیر تا پئی چندا زنجیر پاست\nدست ما بر دست ما سگ است و با زنجیر پاست\n\n(بیدل) از کیفیت ذوق گرفتاری مپرس من سری دزدیدمام در هر یک زنجیر پاست\n\nبسکه مشتاقرا بقدر میکنها آبروست\nاز شکست دل بجای نازکی خوابیده ایم\nدر دل هر ذره چون خورشید طوفان کرده ایم\nجیب هستی چون سحر نازکگر جانست و بس\nچون نگین از معنی تحقیق خود آگه نیم\nتا نفود جذبه نفس صدر نك حسرت میکشم\n\nمغزنیلو بگر دون هم که رو د شبن موست\nزیر آواز چینی سایه دیوار موست\nهر کجا آئینه باشد ناممار و روست\nرشته آمال ما پیوسته در بند رفوست\nاینقدر دانم که نقش جبهۀ من نام اوست\nدر کف اندیشه جسم ناتوانم كلك موست\n\nهر دل کوغم نکردد آب پیکانت و بس\nرقمی آید بجز هیچ از معمای حباب\nما جزای عرض ما نشنیده میباید شنید\nبسکه در راحت غم طراز خجالت میرودیم\nبرق جوشیده است هر جا گریه سر کرده ام\nچون کهر مخزن فروش سحف جایهایم\n\nهستری کز شور سودا نشه فیض رد کدوست\nلفظ ما کز واشکافی معنی حرف مکوست\nگفتگوی ناتوانان کاوش گفتگوست\nکر ز خلاد تا نیم آب روارد و ضوست\nنا کمان خا ک بازی طفل اشکم شعله خوست\nهمچو دریا در خروعرص کنارم آبروست\n\nفکر نازك کشت (بیدل) مانع آسایشم در بساط دیده ایجاد ویرباش خواب موست\n\nمضامین باید مراغ من زخامشی گرفت\nدوستانرا ما و تو افکند دور از یکدگر\nالفت دلها فشار توام بادام داشت\n\nدانشم نامی درین یاران فراموشی گرفت\nاین غبار آخر سر راهی بهم جوشی گرفت\nعبرت انجا باج ننگی از هم آغوشی گرفت\n\nپرده ناموس هستی بود آغوش کفن\nکر باین آهنگ جوشد نغمه ساز وفاق\nدر شگفت از دشت استغنا غبار رفته ام\n\nاز نفس آئینه تنك آمد نمد پوشی گرفت\nصور خواهد چون طنین پشه در گوشی گرفت\nاز که پرسم دامن نازی که پپوشی گرفت\n\nشکر کن (بیدل) که در طوفان نیرنگ شعور عالمی شد غرق ودست ما قدح نوشی گرفت\n\nبدر مرگم شام نومیدی سحر آورده است\nطاقتی کو تا توان کشتن حریف بار درد\nزین قلمرو چون سحر پیش از دمیدن رفته ایم\nصد چمن عشرت تماشا طپیدن بسته ایم\nشد جهت یکصید تسلیم دل بی آرزوست\n\nخاک کردنید غباری در نظر آورده است\nکوه هم نالاله بر دارد کمر آورده است\nاینقدرها هم نفس از ما خبر آورده است\nحلقه دام که ما را در نظر آورده است\nضبط آغوشم جهانی را ببر آورده است\n\nدر محبت آرزوی بستر و بالین کجاست\nگفتی چشمم که حیرت بادمان شوق اوست\nجوش ردی کو که مژگان هم نمی پیدا کند\nابتدا و انتها در سوختن کم کرده ایم\nشور اشکم (بیدل) از طرز کلامش آزاید\n\nچشم عاشق جای مژگان نیشتر آورده است\nیا نخود چند محیطی از گهر آورده است\nکوکب مفقو د خونی تا جکر آورده است\nهم چه دارد شمع از هستی بسر آورده است\nبهر این طفلان تپش گوئی شکر آورده است\n\nشکر دل نام از ربط قیل و قال کذشت\nبیمار پاس ز سامانی بی نیازیها\nطریق فقر جنون تازی دکر دارد\nز هیچ جلوه تحقیق چشم نگشودیم\nبعالمیکه ز پرواز کار نكشايد\n\nچان نفس کنم آئینه در خیال کذشت\nچه مایه داشت که بالیدن از نهال گذشت\nدلیل حاجت و می باید از سوال گذشت\nشهود آینه در عالم مثال گذشت\nتوان چو رنك بیسی شکست بال گذشت\n\nکجاست تاب زخود رفتنی که چون یاقوت\nطی بدوش ادب بندی سپر مخنث کن\nعرق زجبهۀ ما بی نقا نشد زایل\nخاش توانی موج نگاهم از لب یار\nبفکر نسبة موهوم نقد تمیز نماند\n\nبعرض کردن رنگم هزار سال کذشت\nز آسمان جبسین نردبان هلال گذشت\nفغان که عمر چو شبنم با نفعال گذشت\nاشارتیست که بتوانی ازین زلال کذشت\nمپرس در غم مستقبل چه حال کذشت\n\nدلم خجالت زین طرقی آب شد ( بیدل ) بیاد باده ترپیها ازین سفال گذشت\n\nبگزاریکه حیرت بی نقاب است\nجنون ساغردست نرگس کیست\nکه دارد جوهر عرض اقامت\nدرین دنیا چه درباید چه محمل\nطرب خواهی دل از مطلب پرداز\nنظر را کرده محو ادب باش\nنکه باید بچشم بسته خواند\n\nخزان در برك ریز آفتاب است\nگریبان چاکیم موج شرابست\nفلك تا ماه نو پا در رکابست\nهمین وضع ملایم فرش خوابست\nکشان چون نشته گردد ماهتابست\nسوال جلوه حیراتی جوابست\nکز این خط نقطه کردن انتخابست\n\nز شرم پاکیزگی گل کردن حسن\nزدود سینه ام دریاب کامشب\nتو هم مرده کامت ور نه\nبچشم خلق بی لاحول مكذر\nروای سایه در خورشید کم شو\nچوسو بگسلدنی میز نفس کن\nخیال اندیش دیداریم ( بیدل )\n\nچوشبنم صد هزار آئینه آبست\nنفس ناله و پر مرغ کبابست\nچو یاقوت آتش و آبم سرابست\nنظر ها بدقلق مد شهابست\nسیاهی کردن داغ حجابست\nهمین سطر از پریشانی کتابست\nشب ما دلنشنین آفتابست\n\nمحفلی که دل آئینه رضا طلبست\nبی زخم نکشیدیم عذر حوصله چند\nاسیر محنت سیه پیکر بکه من دارم\nخیال محمل تهمت بدوش سر بچه میند\nعروج و هم ازین بیشتر چه می باشد\nدلیل جوش هوسهاست الفت دنیا\n\nنفس درازی اظهار پای بی ادبست\nنمک شرابی ما جرم شیشه حلبست\nچو صفت که دهم عرض آه نیم شبست\nدم غزال تو وحشت غبار بی سببست\nکه مرده ایم و نفس غره سحر لقبست\nعجوز اگر خوشت آید زعلت عنبست\n\nخروش انطش ما نتیجه طلب است\nکمیبگه بخت سیه سایه ریرش افکند\nبسالیکه نگاه توانست طوفانست\nدل مقابل و ائینه عرض یکتائی\nنه حریف مذلت دل از هوس پرداز\nبترس دل مجمعی داشتم چه چاره کنم\n\nو گرنه وادی الفت سراب تشنه لبست\nاگر بصبح زند غوط آه نیم شبست\nز خویش رفتن ماموج بادۀ عنبست\nثبوت وحدت و آئینه خانه بوالعجبست\nکه آرد عرق شرم آرزو طلبست\nکه مدعا ز نفس نابیان شود مخبست\n\nزرور باش غرور لفاظش ( بیدل ) من و دلیکه امیدش خروش زیر لی است"}
{"book": "adl0015", "page": 72, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\nبنده کی با معرفت خاص حضور آدمست\nآه از ان دلها جدا کردیم و نشناختم\nداغ زد و وا تاش بستر و در دیده اشك\nسوختی منت گذار جلوه فرمایان مباد\nآتشی کو کز چراغ خاكشم گیرد خبر\nخلق در موت و حیات از صوف و اطلس با کفن\nورنه ابنای دد و طدچون ما یکسر همست\nچونگهر غلطیدن اشکم ز درد بی پیست\nشمع را در انجمن بودن چه جای خرمیست\nجز بعینایم بهر جا بیغشای مرهمیست\nخام سوز داغ دل را سوختن هم مرهمیست\nهر چه پوشد زین سیاهی وسفیدی ماتمست\nبا سجودت از ازل پیشانیم را توا مست\nفرصتم خاکی ز پی آبی کند رنج نفس\nحاصل اشغال محفل دوش پرسیدم زشمع\nیاد و عالم آشنا طالم است یکسر ز بسش\nجز بهر چیدن کسی را با تصرف کار نیست\nتا ابد فولادست (بیدل) نغمه ساز حیرتمان\nدوری اندیشیدم زان آستان نا محرمیست\nساز قلیانی که دارد مجلس پیری دمیست\nگفت افزون نفس میسوزد و قسمت کمیست\nپیش ازین هستی فناها داشت اکنون هم عدمست\nگندم انبار است هر سو لیك خط آدمیست\nاوج اقبال و حصیص فقر زیری و بمیست\n\nطوق گردن همچو قمری خط جام لباس است\nيك نفس مقدار در آئینه دل تجلی است\nکوهن ما را کنار عافیت در دامن است\nبهر ضبطت گر نباشد حاجت استطناس است\nمویی در چون کاسه چینی شکست ناماس است\nشمع داغ آرایش دل نیست مجنون مرا\nمی پرستان فارغ اند از عرض اسباب کمال\nعرض هستی توأمان حجلت کذابمال ناز\nداغ نیرنگم بآب آتش دیگر گراست\nیکشرر برق جنون کار دو عالم میکند\nجوهر آئینه ایندشت نقش پا بس است\nموج صهبا جوهر آئینه مینا بس است\nگرد پروازت همان در بیضه عنقا بس است\nدوزخ امروز ما اندیشه فردا بس است\nانتقام از هر چه خواهی آتش سودا بس است\n\nبی سر ی که هنگامه عشرت پرستی پاس است\nکر بساط راحت جاوید باید چیده اند\nهرزه زین طوفان روی آب نتوان آمدن\nدر بساط دهر کم فرصت چه در دارد کسی\nحاجت سنک حوادث نیست در آزار ما\n\nکز نباشد ساز گل کشت جنن (بیدل) چه غم\nبادبان کشتی من دامن صحرا بس است\n\nبهار آئینه رنک نه باشد صرف تمثیلت\nخجالت در مزاج بوی گل می پرور دشمم\nنمی چیند بيك در با عرق جز شرم همواری\nوقار برخط عهدت کرم فرما چو جهدت\nشکفتن فرش گلزار یکه بوسه پای در تکلیت\nبآن طرز سحن یعنی نسیم برك تسريفت\nتپیدنهای موج گوهر از روی برجیلت\nترحم پشنده کیفت مروت امت دیفت\nهر نفساز حیا از جبهه ات ناز دگر دارد\nچه امکانست همسنک ترازوی تو گردیدن\nتحیر صید مژکان هم بهشتی در نظر دارد\nزیار نگاه یکتائیست الفتخانه دلها\nبه شبنم داده خورشیدی گهر پرداز پرویت\nمگر کوه وقار آینه پردازد ز تکلیفت\nزير بال طاؤس است دل در چنگ شاهیفت\nنگردد غافل از آئینه یارب چشم حق بینت\n\nپنج حسرت (بیدل) که دارد کار خود کامی\nشکر هم میخورد آب از تبسمهای شیرینت\n\nبهر استقبال نازش هر که کامی پیش رفت\nنالد میبایدش چون بوی گل از خویش رفت\nخاك کویش بسکه سامان بخش اقبال غناست\nشاه برمیگردد آنجا گر همه درویش رفت\n\nنخل نادالی بهیچز ریشه مینماید غنچه\nدستگاه نازشد هر کس نیاز اندیش رفت\n\nبیا ای جام و مینای طرب غش كلف بینت\nشکوه جلوه ات جز در فضای دل نمیگنجد\nتوان در موج ساغر غوطه زد از نقش پیشانی\nمروت صرف الفت کن که مابین خدا داند\nهوا خواه تو اکسیر سعادت در بغل دارد\nخرام موج میمخمور طرز امد جوینت\nجهان پر گرددار آئینه تا خالی شود جایت\nبستی کردهند فرمان نکه در قلب جابنت\nادب تعمیر بنیادت حيا آثار سیمایت\nنفس بود م سحر گل کردم از فیض دعاهایت\nطبی در سایه تختین احسان خلوت سینت\nبرآ سالمت أکرتوفیق بخشد نور پیدائی\nفروغ شمع هم مشکل تواند رنگ کو ماندن\nنظر اندیشی و هم دماغ الم میسوزد\nتپى از سجده شوقت سر موئی نمی یا بم\nنکه دزدیده شبم پرور باغ تماشایت\nتماشای بهشت از کوشه چشم تمنایت\nدر آن محفل که منع دور ساغر باشد ایمایت\nملی آئینه سازم کز تو ریزم رشك همتایت\nسراپا در جبین می غلطمم از یاد سرپایت\n\nازو محمودیای (بیدل) است امید آن دارد\nکه ماند دین و دنیا در پناه دین و دنیایت\n\nبی ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست\nحرص خلق رادرین محمل مجموری گداخت\nسخنی دل ناله را سنک ره آواره کیست\nغفلت عام فزون از سر گذشت رفتگان\nمدت چشم تأمت سير اين چمن اما چه سود\nچون نفس یکسر وطن آواره نومیدیم\nغیر ضبط خود شکست موج را معمار نیست\nغير چشم سیر میابی هیچکس درشار نیست\nرشته نامناصب کر نیاند در هن هموار نیست\nهیچکا افسانه باشد هیچکس بیدار نیست\nاینقدر رنگی که میبالد کم از دیوار نیست\nگرهمه دل جای ماند که ما را بار نیست\nهر کجا اجزای دودجمعست در شمع دوده است\nحسن و عشق آیینه شهرت گرفت از اتفاق\nتماشا ما را همین کار ظن باید کشید\nناتوان از صورت انجام خود و اقفت شدن\nاشك ما را پاس ناموس ضعیفی داغ کرد\nنی توان (بیدل) حریف چاك رسوائی شدن\nخود فروشان عرق آئینه دز بازار نیست\nتانیباشد از دو سر محکم صدا در کار نیست\nشمع یکره فارغ از وا کردن زنگار نیست\nباو جود نقش پا آئینه در کار نیست\nورنه مژگان را بچیبد دامن آنمقدار نیست\nچون سحربیر اهن مايك كريمان تار نیست\n\nبیا که آتش کیفیت هوا نیز است\nغبار هستی من عمرهاست رفته بیاد\nکدامشم طپيها بجستجوی مراد\nرفیقی خاك دل انداز ناله داریم\nچه گونه تلخ نگردد کام جان من عيش\nدو اسبه میرو از عرصه گاه امیدم\nحمین رنگ گل و لاله مدنی انگیزاست\nهنوز توسن ناز تو گرم مهمیز است\nهوای وادی امید آتش آمیز است\nچو غنچه تنك مشو صبح خامش خیز است\nکه شربت لب شیرین بکام پرویزاست\nاگر غلط نکنم تخت میر شبدیزاست\nیکلانمیکه نگاهت فشاند دامن ناز\nنسیم زلف توصبحی گذشت از بن کاین\nچونزا هد آنهه مشوان بدر د تقوی مرد\nگداخت مهره بن صفحه بر نمی افشان رفت\nمبوم غبار هوایی سرم تماشا گهی ست\nخمار چشم که کردهاست مته ( بیدل)\nچو لاله دیده نرگس سرمه لبریز است\nهنوز سلسله موج گل جنون خیز است\nاگر نه طبع سلیمی چه جای پرهیز است\nکه سینه نسخه و یز زن شرر بیز است\nکه یاد حلقه دزدل از دل آویز است\nکه تیغ شعله از خویش رفتنم نیز است\n\nبیا که هیچ بهاری بحسرت ما نیست\nزما ومن بسكوت ای حباب قانع باش\nچو موج اگر بشکستی رسی عیبت دان\nاگر زوهم رهایی چه روح دکو گرداب\nازینمید مکش نع رنجانیم از خویش\nشکته رنگی امید بی تماشا نیست\nکه غیر ضبط نفس نام این معما نیست\nدرین محیط که جز دست عجز بالا نیست\nجهان بخویش فرو رفته است دریا نیست\nدلیل مقصد ما سر گذشتگان پانیست\nغبار پر زدن ناله وسعی دارم\nند مجنون بشتراست صحرا نیست\nنا مواء که تمثال هستی امکان\nبدون آئینه احتیاج پیدا نیست\nبهر چه مینگری وقتمان بی رنگیست\nکه گفته است جهان آشیان عنقا نیست\nحباب هیچکنی تا کحا توان دادن\nبقا کدام چه هستی فاهم از ما نیست\nبهر زهاله مینشان در بن چمن (بیدل)\nکه هر طرف نگری جزدر قفس وا نیست\n\nبشتابی عشق از پهنه نیرنك هوس ریخت\nاز تاب و تب حسرت دیدار میومید\nروشن گر جمعیت دل جهد خموشی است\nعنقا پری افشاند که طوفان مگس ریخت\nدر دیده چو شمع مکهی بز زدو حس ریخت\nنتوان چو حباب آینه بی ضبط نفس ریخت\nمستفنى گشت چمن و سیر بهارم\nاز یکدم نفس صبح هم ایجاد شفق کرد\nدنباله رو قافله مینای رحیلم\nنی لك و پربها جند ر گل قفس ریخت\nهستی دم تیغیست که خون همه کس ریخت\nاین باده جنون داشت که در جام جرس ریخت\n\n( بیدل ) ز فضولی همه بی نغمت غیریم\nآب رخ این مائده ما سیر وعدس ریخت"}
{"book": "adl0015", "page": 73, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nبیتو او جای نگه دیمنی مژگان هست\nبسکه پرواز ز سعی طلبم مانع پست\nنا کجا زیر فلک داغ طلبتل بردن\nغنچه این چمن الفت دلتنگی چند\nنخل پرواز شکوفه است امید ثمرش\nجسم آن کو که برویت مژۀ باز کنیم\nکژ تآمل قفس بیضۀ طاؤس شود\n\nمعنی از ساز طرب درد جراغان هست\nبال اگر سوخت تپش شوق پر افشان هست\nتیری کج در آبله ام که مبهان هست\nای جن محو کمال سر گریبان هست\nدست آماده کن ریزش دندان هست\nچشم قمری زره نظاره پنهان هست\nدر نیستان عدم نیز چراغان هست\n\nتشنه باز نوام بیدل افکار توام\nرنگد نگم بی المی نیست بهار طربم\nخونگشت دو جهان آبله در بر دارد\nبنظم نتوان داد تفک وام اما\nعشوه دردی ماخجالت ما خواهد خواست\nزین چمن خون شدید که قیامت انگیشت\nنشوی منکر سامان جنونم (بیدل)\n\nگر همه خاک شوم خاک مرا جان هست\nزخم ناخنده فروشی است که نالان هست\nجلوه تا بیست اگر دیده حیران هست\nگرنیار بدیندی خود احسان هست\nاشک اگر ریخت عرق هم عرق کان هست\nکه بهر گل اثر دست و گریبان هست\nکه اگر هیچ ندارم دل ویران هست\n\n()\n\nپیتو در هر جادل بیحشر ما خواهد شکست\nحیرتی زان جلوه میتازد بمیدان خیال\nشوخی انداز نگینت سیل بنیاد کست\nدر شکست آرزو تعبیر چندین آبروست\nمد بسائی که بتمهید است راه و منزلش\nکز جنون افزاست این دل وا ندارد نقاب\n\nشیشه کسها زدیم کز دست ماخواهد شکست\nقلب مژگان تا همه رو در قفا خواهد شکست\nکر نفس در خویش بالد قلب ما خواهد شکست\nشبنم اینجا دست اگر مو ج هوا خواهد شکست\nمیرود کز دمن از خود تا کجا خواهد شکست\nشورش تمثال من آئینها خواهد شکست\n\nخار خار حسرت دیدار طوفان میکند\nعقل اگر در بار گاه عشق می لافد چوبا\nهر که آمد مشت خاکی بر سر او ریختند\nشور شوق آهنگی ام ساز امید و یاس نیست\nای نگه در خون نشین و بال گستاخی مزن\nراز داری در حقیقت خون طاقت خوردن است\n\nصدفی مژگان ننگه در دیدها خواهد شکست\nروز سلطان سر چندین گدا خواهد شکست\nتاکی آخر گرد این ما تمسرا خواهد شکست\nناله در کار است دل بشکست یا خواهد شکست\nرنگش از گل کردن موج حیا خواهد شکست\nشیشه ما (بیدل) از پاس صدا خواهد شکست\n\n()\n\nبیصدائی مژدۀ پیغام محبوبم بس است\nآبگی کردیم عیار صحبت اهمل تفاق\nعمرها شد پند دوز خرقۀ رسوائیم\nحلقه قد دونا نیک امید زنده کیست\nحیف هست کر تلاش پی اثر سوزه دماغ\n\nقاصد آواز در یدهای مکتوبم بس است\nاتفاق دوستان چون سجده محروبم بس است\nزحمت چندین هنر یکچشم معیوبم بس است\nکرفل باید بر درم این صفر محسوبم بس است\nخط باطل مطلوب مطلوبم بس است\n\nربط این محفل ندارد آنقدر بر هم زدن\nسخت دشوار است منظور خلایق زیستن\nگاه غفلت میفروشم گاه دانش میخرم\nتا کجا زین بامر در خاشاک پیچیدن کسی\nبوی یوسف نیست پنهان از خیال انتظار\n\nگربیامت پست آه عالم آشوبم بس است\nناله ئی دارم گر در پیش خودسوبم بس است\nگر بدانم اینکه در هر امر مغلوبم بس است\nهمچو صحرا خانه ئی چرخ جاروبم بس است\nپیرهن (بیدل) بیاض چشم یعقوبم بس است\n\n()\n\nبی تو در چشمه آئینه خاشاکست آب نیست\nشوخی مهتاب ونمکین کشان را ظاهر ست\nسایه را آئینه خورشید بودن مشکلست\nای حباب افسانه کی دست دعا بالا مکن\nدور نبود کرفلک بچید نخویش از ناله ام\nاز فروغ این نیستان دست باید شست و بس\n\nچشم مخمل والاشوق پریوست خواب نیست\nریشای صبر ما شوقی کم از سیلاب نیست\nخود نمود در جلوه اش اینجا کسی را تاب نیست\nدر محیط عشق جز موج خطر محراب نیست\nدوه را از شعله حاصل غیر پیچ و تاب نیست\nآب گردیده است سامان طرب مهتاب نیست\n\nبعد کشتن خون نازک است عذر رو از شوق\nکی توان آئینه عکس ترا در دل نهفت\nجرئه از طین جگر چون غنچه در بر کرده ایم\nبگذر از این کلستان زهد دار غفلت است\nناتوانی چون نسیم آزاده کی از کف مدد\n(بیدل) از لبهای او تا چشم سرمستی مدال\n\nآب و خاک خجالت از عالم اسباب نیست\nضبط این گوهر بخانه سی هر کرداب نیست\nدر دیار ما قضائی دل در ستی باب نیست\nغنچه پندار اگر گل گفت گل طواب نیست\nآشنای رنگ جمعیت گل اسباب نیست\nگشت این شطرنج بازان غافل سراب نیست\n\n()\n\nپیر عقل از ما بدرد نان مقدم رفته است\nر حباب وموج نتوان چید دام اعتبار\nاستقامت بی کرامت نیست در بنیاد مرد\nدوستان هر که بیاد آیم اشکی سرد هید\nخاک نومیدی بچشمك خشك باید در دهد\nبد مردن کار بفضل است با اعمال نیست\n\nدر فشار کوچهائی کادم آدم رفته است\nهر چه می آید در ین در پا فرا هم رفته است\nشمع از خود رفته است اما بر جا قرینه است\nصبح مازین باغ پرتومید شبنم رفته است\nکز جبین بی سجودم جوهر نم رفته است\nهر کا از خجلت سرافراز است بس غم رفته است\n\nنی بسیرت رفتگان غالم موت و حیات\nخلق در خاک انتظار صبح محشر میکشد\nبعد چندی بر سر خود سایها خواهم کرد\nباز میرهم از دل ما بر ندارد دست ناز\nاز ترحم تا مروت وز مدارا تا وفا\nمن که باشم تا بذکر حق زبانم وا شود\n\nبگذرند از آبد سوزی که ماتم رفته است\nزنده گی نامرد کان در گور باهم رفته است\nدرین ویرار پیری اندکی خم رفته است\nنو که نالیم از سر این داغ مرهم رفته است\nهر چه را کردیم طلب دیدیم دیدیم رفته است\nنام (بیدل) هر ز خجلت رقم گر فته است\n\n()\n\nپیرم تو مز قن چه نگارد بسر انگشت\nشادم که بزحمت کشد عالم تدبیر\nدر طبع جهان حرکت عفو است خراشیست\nعمریست که در رنگ چمن شور شکستیست\nتقلید محالست برد لب تحقیق\n\nچشمیست که باید بدو آرد بسر انگشت\nبی ناخنم عقده ندارد بسر انگشت\nآن کیست که اندیشه کارد بسر انگشت\nکوغنچه که گل گوش فشارد بسرانگشت\nنعمت چو زبان رشکوفارد بسر انگشت\n\nچون نی زنک مابکی درد به نالیم\nمشق خط بی نوسرم سبحه شماریست\nاز حاصل گل چیدی این باغ ندیدم\nاز معنی زنهار من آگاه نگشتی\nای بیکسی این بادیه پاس ندارد\n\nتا چند نفس ناله شمار د بسر انگشت\nکاش ابله قطه کذارد بسر انگشت\nجز ناخن فرسوده که خارد بسر انگشت\nتا چند چو شمع آبشه کارد بسر انگشت\nخاری که در آبله خارد بسر انگشت\n\n(بیدل) زجهان محو شد آثار مروت / امروز بجز مو که گذارد بسر انگشت\n\n()\n\nپیرم پیغامی از دمن سجود آورده است\nاندکی میساید از سعی نفس آگه شدن\nزنده گی را چون شرر سامان بیداری کجاست\nصورت اقبال وادبار جهان پوشیده نیست\n\nيك گریبان سوی خاكم رفودو آورده است\nتابچه دامن آتش ما را بدور آورده است\nآنقدر چشمیکه میباید نموو آورده است\nآسمان بك صبح و شامی در وجود آورده است\n\nشبهه پیمائیست تحقیق خطوط عارمن\nذوق شهرت دارم اما از نکو نهای بخت\nگریان زنگت طرح بازی تر او وهی\nماجرا کم کن ز نیرنگ بدو نیکم مپرس\n\nكلك صنع اینجا سپاهی در نمود آورده است\nدر د این نام هیولی بی صعود آورده است\nدیر تر از دیر گیرد تا کجود و رآورده است\nمن عدم بودم عدم چیزی که بود آورده است\n\nگوش پیدائی که (بیدل) از کتاب خامشان / معنی کز هیچکس نتوان شنود آورده است\n\n()\n\nبی خیال انفعال مرا ای من تویست\nزنگی ندارد آئینۀ مشرب فنا\nچون صبح بال از نفس سرد میزنم\nچون پیکر حبابم از آفت سرشته اند\nتا کی فروشیم اثر غرق شرم جام عذر\n\nچون شبنم الوداع عرق جای من توست\nاز گرد خویش دامن صحرای من توست\nمحراب آشیانه عنقای من توست\nاز مغز عاقبت سر بی پای من توست\nچشمش خمار دارد و مینای من توست\n\nنيرنك عالمى بخیالم شمرده کیم\nدل محو مطلق است چه هستی کجا عدم\nاز قصد دستگاه زیانکار من مپرس\nیارب نقاب کن بدرد امتیاز هیچ\n(بیدل) سر محیط سلامت چه موج وكف\n\nصفر ز خود گذشته ام اجزای من توست\nاز هر چه دارد اسم ممیای من توست\nامروز من چو کیسه فردای من توست\nاز يك حساب قالب دریای من توست\nتا او بخاست جای توو جای من توست"}
{"book": "adl0015", "page": 74, "text": "صحيفه ٧١\nغزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه\nحرف التاء\n\nپیش چشمم که نور عرفان نیست\nشمع را گر بفکر خویش سر است\nبید از قید اختیار گذشت\nترکستان طینتیم همه\nناخن از طیش نیاساید\nسجده را مفت غایت شمرید\nشرم دار از طلب که رزق خلق\nگر بود آسمان نمایان نیست\nتا کف پاش جز گریبان نیست\nجنس بازار عنین ارزان نیست\nچشم از خود بپوش مژگان نیست\nجمع گردیدن دل امکان نیست\nجبهه سائی کف پشیمان نیست\nسیل هست ار كفردی نان نیست\nعمرها شد دمیده اند افاق\nقطعه خیال دور مباش\nبر فلك هم نخست دوش هلال\nما مزی خضر وادی ادب است\nخجالتی چیده اید بر چشید\nکام عیش از صفای دل طلبید\nكه بخودرای طمع که نان خسان\nبی لباسی هنوز عریان نیست\nگل چه دارد کزین گلستان نیست\nتا توان کشیدن آسان نیست\nپی خوابیده جز بدامان نیست\nخودفروشان زمانه دکان نیست\nخانه آتش زدن چراغان نیست\nمضم نا کشته باب دندان نیست\n( بیدل ) امروز در مسلخمان همه چیز است ليك ايمان نیست\n\nبی شكست از پرده سازم نوائی برنخاست\nاشك بینم چه تهابم ردّ دامان گرفت\nجز نفس در ماتم دل هیچکس دستی نسود\nعجز وطاقت جوهر كيفيت يكدیگر اند\nساز ما عاجز نوابان دست و هم سوده بود\nجلوه در کاراست اما جرأت نظاره کو\nناامیدی داشتم دست دعائی برنخاست\nجز همان چاك گریبان رهنمائی برنخاست\nبر چراغ کشته غیر از دودهائی برنخاست\nپر کز انجا بست اگر دست کمالی برنخاست\nعمر در شغل تأسف رفت و وایی برنخاست\nاز بساط عجز ما مژگان عصائی برنخاست\nسخت بيماريست نقش وحشت عنقائيم\nهر کجا خود میرود محمل بدوش حسرت است\nقطع او هام تعلق آنقدر مشکل نبود\nدیگر از یاران این محفل چه باید داشت چشم\nخاك شد امید پیش از نقش بستنهای ما\nدر زمین آرزو (بیدل) املها كاشتم\nجستجوها خاك شد گردی زجائی برنخاست\nگرد ماوامانده کان هر بی هوائی برنخاست\nآه از دل ناله تیغ آزمائی بر نخاست\nصد جفا دیدم وزینها مرحباثی برنخاست\nشعله ناکشته داغ از هیچ جائی برنخاست\nليك غير از حسرت نشوونماثی برنخاست\n\nبیقراریهای چرخ از دست بکرفتاری است\nاز خراج ما چه میپرسی که چون ریك روان\nآبرو خواهی مقیم آستان خویش باش\nدست همت آستین میکردد از خالی شدن\nغیر تیغ او که بر دارد سر افتاده کان\nخاك را آسودگی از پهلوی همواری است\nخانمانمون آب از نالیدن جاری است\nاشك را از دیده بیرون نهادن خواری است\nسرنگونی دردریا از خجلت ناداری است\nخفته كار اصبح روشن مندل بیداری است\nپست غیراز سوختن مید مذلت پیشه كان\nکز ز دست ما نیاید هیچ چائی میکشم\nپر فشانی نیست ممکن بیدل تصویر را\nشحله خاکستر شود تا کوره چشمی بهم\nبگذر از فکر خرد (بیدل) که در بزم وصال\nخاررا در وصل آتش پیرهن کلناری است\nناله بلبل درین کاشن کل پیکاری است\nزخمی تیغ تحسير از طبیدن عاری است\nیکمژه آسودگی انجام صد دشواری است\nگردش آئین موزه گون ناف شب زنده داری است\n\nبی کدورت نیست هرجا محرمی با دلبیست\nشوق حیرانم چه میخواهد که در چشم ترم\nشطه بار آنرا بخاکستر قناعت کردن است\nحسرت دلرا علاج از نشه دیدار پرس\nعقل را در ضبط مجنون آب میکردد نفس\nقدردان بحر گوهر خیز غواص است بس\nزنده کانی همجيه باشد زحمت آب و کلبیست\nجنبش مژکان لب حسرت نوای بسایلبیست\nهر کجا عشقیست دهقان سوختن هم حاصلبیست\nخانه آئینه فتاش از روی مشکلبیست\nعشق میخندد که اینجا رفتن از خود محملبیست\nدرد میداند که در هر قطره خونم دلبیست\nآنچه از نقش دویر آرام امکان میدمد\nلاله زارو شبنمستان محبت دیده ایم\nچشم تا بر هم زنم نقش سجودت بسته ام\nمقصد آرام است ای کوشش مکن آزار ما\nاز هجوم جلوه آخر بر در حیرت زدیم\n( بیدل) از اظهار مطلب خون استغنا مریز\nشك كلفت مهدنا خون حسرت بسمليست\nمحو هر اشکی نکاهی زیر هر داغی دلبیست\nاشك بتابم سرا پام جبين ما يلبیست\nبی دماغی طالب را جاده هم سر منزلبیست\nحس چون طوفان کند آئينه کشتی ساحلبیست\nآبرو چون موج پیدا کرد تیغ قا تلبیست\n\nبی نقابار من مجنون در افشان پشت دست\nچشم دریا دار هر جامی کشاید دام حرص\nدغل در کار جهان کم کن که مانند هلال\nچشم وا کردن درین محفل شکون خوش نداشت\nطينت تسلیم خوبان نیست باب انقلاب\nبی جمالت هر کجا بستیم احرام جنون\nچون سير ساحل من موج عریان پشت دست\nمی تپد ريك كفكول كمایان پشت دست\nمیشود از ناخنت آخر نمایان پشت دست\nخود بسرزد پای شمع آخرز مژکان پشت دست\nهست در پشت نكاینه بخوبان پشت دست\nباز کشتیم از ندامت کل بدامان پشت دست\nبار مردونی بقدر دستگاه قدرت است\nخاك كردم کوهسار بسو محبت نیم برون\nمعنی اقبال و ادبار جهان فهمیده پست\nاز مکافات عمل غافل نباید زیستن\nدیده حق بین بوهم غیر میپوشی چرا\nدر قیاس حاجت استغنای ما محجوب ماند\nبرنمیدارد بغیر از زحم دندان پشت دست\nچون شکین نتوان زدن بربام آسمان پشت دست\nبا وجود گنج در دست است عریان پشت دست\nميرسد از پشت دست آخر بدندان پشت دست\nپنجه بالم میزنی ای خانه ویران پشت دست\nکف کشود و از نظرها کرد پنهان پشت دست\n( بیدل ) از خودرنك و بوی اعتبار افتاده ام\nهمچو کل حایم بدامن تا گریبان پشت دست\n\nپیوستگی بحق زود عالم بریدن است\nپرواز سایه جز سر بام مهر نیست\nتاريك بختی از ره پام نیست\nتا حرص آب و دانه بدامت نمیکشد\nامشب زسکه هرزه زبانست شمع آه\nما را برنك شمع در عاقبت زدن\nدیدار دوست هستی خود را ندیدن است\nاز خود رمیدن تو بحق آرمیدن است\nصبح مراد ما که کاش تا دمیدن است\nعنقا صفت طواف قناعت خزیدن است\nکارم چو کاغز تا بسحر لب گزیدن است\nاز چشم خود همین دو سه اشکی چکیدن است\nآزاده کی کزوست مباهات عافیت\nچون موج کوشش نفس ما درین محیط\nوهم چه دیده و اکنی از خویش رفته کیر\nکر بو الهوس بزم خموشان نفس کشد\nآرام در طریقت ما نیست غیر مرك\nسعی قدم بکجا و طریق فنا کجا\nدل را ز حکم حرص و هوا وا خریدن است\nرخت شکست خویش بساحل کشیدن است\nافسانه وار دیدن عالم شنیدن است\nهمچون خروس بی محلی سر بریدن است\nهنگامه كرم وساز نفسها طپیدن است\n(بیدل) بخنجر نفس این ره بریدن است\n\nگر نمی خواهی زلاف بخت برسر ما نشست\nبرثریا منصب اقبال هر نا اهل نیست\nآرمیدن در منهاج عاشقان عرض فناست\nپیکرم اندر رو در راه امید از ضعف آه\nآرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختن\nدر کفن باقامت احرام قیامت صلت\nبر خط تسلیم میباید چو نقش پا نشست\nسرنگونی دید تا اقصا زدخش بالا نشست\nشعله بیتوقت مارفت از خود تانشست\nاین غبار آخر بدور بی عصائیها نشست\nدست حاجت تا بلندی کرد استغنا نشست\nکز تواضع می نخواهد فتنه ات از پا نشست\nمقتدار از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی\nبر جبين بحر نقش موج کی ماند نهان\nاز گران جانی اسیران فلك را چاره نیست\nتقلای این گلستان همه نخل شمع بود\nصرف جستجوی خود کردیم عمر اما چه سود\n( بیدل ) از برق تمایش سرا پا آتشم\nچون بخود پیچید کوهر در دل دریا نشست\nگرد بیقاتی چو رنك آخر بروی مانشست\nصافها شد درد تا در دامن مینا نشست\nهر که امشب قامتي آراست تا فردا نشست\nهستی ماهم بروز شهرت عنقا نشست\nداغ شد هر کس به پهلوی من شیدا نشست"}
{"book": "adl0015", "page": 75, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nنا بمطلوب رسیدن کاریست قاصدان دوری ره طو ماریست\nبوی گل تشنه تالیف وفاست غنچه پاس نفس بیماریست\nآن هرزه سخت تغافل دارد نخلید بدل ما خاریست\nموی ژولیده دماغت نرساند و رنه هر تار هما نستاریست\nقصه محشر شنیدن دارد در شکست پر ما مقداریست\nغافل از نشه این بزم مباش خط پیاله گریبان واریست\nخضر توفیق بسط میساید جبهه تا سجده ره همواریست\nمیپسندید درازی بنفسی که زبان تا بگذرد لب ماریست\nکو وفا تاکسی آگاه شود که محبت یکسخن تاریست\nداغ سودا نتوان پوشیدن شمع را گل بسر نازاریست\nاکسیر ایست دماغ طاقت بر سرم سایه گل دیواریست\nهزه تهمت کش انشا آنجهانیست نیم محیت قدح سرشاریست\nندی دامن تسلیم از دست کردن ما ریسندی داریست\nچند موهومی خود را شمره عدد ذره کم بسیاریست\n( بیدل ) از قید خودم هیچ مپرس دامن سایه دعوا زیست\n\nمجنون کیفیت افزای من دیوانه است حلقه زنجیر در چشمم خط پیمانه است از حیا بنزدل گره شد ناله بیتابیم ریشه ام چون موج گوهر در طلسم دانه است\nخانه زاد جلوه معشوق باشد سوز عشق خط چراغ حسن را بال و پر پروانه است\n\nتا جنون تقدم ما رعشر تم در چنگ داشت طفل اشکی هم که میدیدید دامن سنك داشت\nبا همه وحشت غبار دامن خاکیم وبس اشك در عرض روانی نیز عذرلنك داشت\nتای در دامن شکستند ره و منزل یکی جرأت رفتار در هر گام صد فرسنگ داشت\nسعی هستی هیچ ما را بر نیاورد از عدم آتش ما هم بگازد شعله جا در سنك داشت\nنیست جوش لاله و گل غیر افسون بهار هرقدر ما رنگ کردانیم او نیرنگ داشت\nعمری از فیض لب خاموش غافل زیستم غنچه عیش ابد این ساز بی آهنګ داشت\nاز گهر تهمت کش اندرون است اجزای بحر هر که اینجا قدر راحت زد مراد شنگ داشت\nموج لطف از جوهر تیغ عتابش چیده ایم غنچه چین حیاتش از بسم رنك داشت\nکاش هجران زادمن میداداکروصل نبود شمع تصویرم گذار من سوختن هم ننك داشت\nشمع را افروختن در داغ دل خواند و رفت منت صیقل چه مقدار انفعال زنگ داشت\nتپش پزتو رقمی دارد جبین آفتاب غیرهم او بود ليك ازنام (بیدل) ننك داشت\n\nتا حبرت خرام تو سامان چیده است چندین قیامت از مژه ام قد کشیده است\nآزادیم از توهم نیرنگ روز کار طاؤس این چمن زخیالم پریده است\nکو منزل و چه دامن که در کاروان شوق آسوده گی ز آبله بارمیده است\nاین انجمن جنون کده انتظار کیست آئینه تا نفس شمر د دل زحیده است\nما و امید در گره بی بضاعتی یکقطره خون دلی که بصد جا چیده است\nعشق غیور اگر منم ناز میکند دل هم بخون شدن جگری آفریده است\nاین ما ومن که اهل جهان سر کشیده است از اعصاب آدم و حوا دمیده است\nپرواز نکهت چمن بی نشابیم ذوق شکست بال زرنگم کشیده است\nپیچیده است بخودم دامن جهات یعنی دماغ گردش رنگم رمیده است\nابروی یار کز تواضع نمیبالند هم در سای تیغ غرور حمیده است\nهمچون شرر نیامده از خویش رفته ایم سامان این غبار ز کاهـی چیده است\n( بیدل ) بطبع آبله نانهفته ایم لغزیدن که رو و جهان خط کشیده است\n\nکه درین محفل کامل بر بساط حال ریخت ساغر ماضی بگردش يك استقبال ریخت\nطی خود کردیم آگاهی در اثبات زد رنگ از روها پرید و صورت تمثال ریخت\nورنه اینجا حال كو مستقبل وماضی کدام قایل و همی است کرمینای قیل وقال ریخت\nدر عدم تا رفته نتوان بوی هستی یافتن فرصت آنجارفت و اینجا طرح ماه و سال کرد\nدستگاه جاهلان در خورد سامان فسباست شمله چندانکه رفت از خویش ریك نعل ریخت\n\nناز آغوش وداعت داغ حیرت چیده است همچو شمع کشته در چشمم نگه خوابیده است\nحیرتی دامان ندارد کسوت عریانیم چوی گهر اشک یتیم در چشم خود غلطیده است\nطبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط رخنه تا پرکار می آید صدا بالیده است\nبر رخ احگر نقاب نیست جز خاکستریش دیده ما را غبار چشم ما پوشیده است\nعجزطاقت کرد آهنم راچوشمع گفته داغ جاده ام از نارسائی نقش پا گردیده است\nناله دارد در کمند غم سر پای عبث بیستون در دید من صدا پیچیده است\nنا کجا لذت از صحرای وحشت میبرم چون سواد چشم آهو سایه ام رمیده است\nنی خزان دانم درین گلشن نه نیرنگ بهار اینقدر دانم که انجا رنگها گردیده است\nوحشتم گل میکند از جیب اشك بیقرار صبح در آئینه شبنم نفس دزدیده است\nکعبه مقصود بیرون نیست از آغوش عجز آستانش بور هر جا پای ما لغزیده است\nغير وحشت باغ امکان را نمی باشد کلی چرخ هم اینجار جیب صبح دامن چیده است\nسرکزانی لازم هستی بود (بیدل) که صبح تا نفس افشاند صندل بر جبیی مالیده است\n\nتا زجنس نیم تاب نفس آثاری هست عشق را بادل سودا زده ام کاری هست\nخلق آفت کش نیرنگ خیالیست اینجا هیچکس نیست خرابا همه را باری هست\nما ومن من هیچ کم از نعره منصوری نیست تا نفس هست حضور رسن و داری هست\nباعت تابی من از لاله رخان هیچ مپرس اینقدر بس که بگویند کمیکاری هست\nزخم ما را اثر اندود تبسم میبند که درین موج گهر کرد نمک زاری هست\nیا رب از پرتو دیدار نگردد محروم محفل حیرت ما آئینه مقداری هست\nهمچو آن نغمه که از کار برون می آید اکبر از خویش روی جاده بسیاری هست\nکودلی کز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانه هر آئینه بازاری هست\nخاک گشتیم و ز تأثیر خیال تو هنوز دل هرزه ما چشمه دیداری هست\nای دل ارام مکن چشمش اگریان طلبد از مروت مگذر خاطر بیماری هست\nآتش حسن که در دیر خیال افتاده است شمع هم سوخته قشقاو زناری هست\nبه که در پیش لبت عرض خوشی نبرد طوطی را که زشکر سر گفتاری هست\nعمر در ضبط نفس صید رسائی دارد تا توانی بگره گیر اگر تاری هست\nتاب خورشید جمالش چونداری (بیدل) در حیات خط او سایه دیواری هست\n\nتا ز حسن ادائیتان تماشا رنك داشت حیرت افرا آینه ام دستی بزیر سنگ داشت\nتا نفس بال فغان زدريك صحرا ریخت دل عمرها این شمع خامش کل به ابراشنك داشت\nآب میگشتیم کاش از خجالت صافیهای دل کان تره جلوه از آئینه داران ننگ داشت\nعشق هم دارد تلافیها که چون مینای می هر قدر خون بود در دل چین شمار نك داشت\nبکه ما بیجار کان آفت نصیب افتاده ایم رنك ما میشکست اگردلم طپیدن جنك داشت\nیاد آن عیشیکه از نیرنگ جولان کسی گردمن در پرده چون صبح بهاران رنك داشت\nکاسه اشها بلا شد ورنه از بیحاصلی دست پرتم سودۂ عریانی در چنگ داشت\nترك تمکین جوهر ادراك ما برباد داد آتش ما اعتبار نیرو در سنك داشت\nتاکی از شرم تماشا بایدم گردید آب اغوش آن آئینه کر هستی نقاب زنگ داشت\nمنفعل از دعوی نشو و نمای هستیم سایه من در خاك (بیدل) پیش ازین آهنگ داشت"}
{"book": "adl0015", "page": 76, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nتا ز هستی غنچه بفرق چمن مینا شکست\nرنگ ما هم از توقع جام می صفرا شکست\nتنگنای شهر تاب شهرت سودا نداشت\nگرد ما دیوانگان در دامن صحرا شکست\nمیرود بر باد عالم گر خموشان دم زنند\nرنگ صد گلشن بآه غنچه تنها شکست\nپیچ و تاب موج غیر از انقلاب بحر نیست\nچرخ رنگ خویش با مینای ما یکجا شکست\nصافی وحدت مکدر گشت کثرت جلوه کرد\nموج شد تمثال تا آئینه درما شکست\nکیست در یابد عروج دستگاه خودی\nرنگ ما طرف کلاه ناز بر بالا شکست\nموج دریای ندامت امتحان آگهی ست\nصد مزه بك چشم مالیدن بخشم ما شکست\nاز فریب خاکساریهای خصم ایمن مباش\nسنگ تا شد مایل افتادگی مینا شکست\nدسته عالم را بحسن خلق ممنون کرده ایم\nرنگ هم نتواند از جرات بروی ما شکست\nباغ امکان يك كل آغوش فضا پیدا نکرد\nرنگها دریکدگر از تنگی این جا شکست\nعمرها شد از دعاهای سحر شرمنده ام\nچین آهی داشتم در دامن شبها شکست\nهمره تا کی پیش پیش بحر باید تاختن\nموج ما از شرم در دامان کوهر پا شکست\n\nپیش ازان (بیدل) که هستی آشیان پرداز بود نام ما بال هوس در بیضه عنقا شکست\n\nتا هرنفس از چین الم شوخ بی پروا گذشت\nموج خجلت سر و پا چون قمری از بالا گذشت\nوای برحال کسی تا لبهای نارسا\nكان تغافل پیشه از معراج استغنا گذشت\nما مجنون کار و ان حسرت کمین رهبریم\nشمع در شبگیر دود دل عجب تنها گذشت\nمحول شو ناتوانی رستن از آفات دهر\nموج بیوصل گهر نتواند از دریا گذشت\nبسته احرام صد عقبی امل اما چه سود\nفرصت نگذشته ات پیش از گذشتنها گذشت\nبی نشانی در نشان رمز ده هشیار باش\nگر همه عنقا شوی نتوان از دنیا گذشت\nآبله محمود بی وامانده کیهام نخواست\nزین بیابان لغزشم آخر بقدح پا گذشت\nکز زبون آیم ز فکر دل اسیر دیده ام\nعمر من چون نی به بند ساغر و مینا گذشت\nبرندارد احتیاج خست ابنای دهر\nتنگدستی در حمولان صد نمک ازما گذشت\nعاقبتها بسکه بود افسوی رو از امل\nگرد استقبال امروزیکه از فردا گذشت\nکزدنیا بگذری اشویش عقبی حایل است\nتا ز خود نگذشته میبایدت صد جا گذشت\n(بیدل) از رنگی شکست شیشه خندیده است\nگل خدارش ناله نتواند بسی پا گذشت\n\nتا غبار خط بران حسن صفا پیرا نشست\nیکجهان امید در خاکستر سودا نشست\nداغ سودای تو دود ازیکچمن از خیاد دل\nگرد بر میخیزد از جائیکه نقش پا نشست\nحیرت ما دستگاه انتظار ما نیست\nهر که شد غافل سر راهت بچشم ما نشست\nحس در جوش عرق خفت از تردد های ناز\nآب این گوهر ز شوخی بررخ دریا نشست\nپرکران خیزیم از سعی ضعیفها مپرس\nنقش سنگی کرد گل کانجا ساهر جا نشست\nفیض مخملی دلی را در بغل می پرورد\nهمچو سك در سایه مژگان فلک بینا نشست\nسر بلندی خواهی از وضع ادب غافل مباش\nنشه پر می خیزد از جو شیکه در صهبا نشست\nپیر گردیدی دگر بادام کج الحانی مکن\nپنبه ات تاجند خواهد بر سر مینا نشست\nدردل ما چون شرار کاغذی آتش زده\nداغ عمر يك لحظه نتوانست بی پروا نشست\nیکجهان موهومی از آثار ما پر میزند\nای قضا مشتاق باید در خیال ما نشست\n\nحسرت دل را ز میکاری نمیگردد علاج ناله در سیراست (بیدل) کوه اگر از پا نشست\n\nنالطفت در گردش است آفت بهر سو حاله است\nدر مزاج آبها چندین شرر جواله است\nپاس کین خرمن که در کشت امید زنده کی\nبرقش یکمشت دندان حاصل صد ساله است\nزین چمن بادرد پیمانی قناعت کرده ایم\nجام گل تسلیم باران ساغر ما لاله است\nباز در کلهای شیخ آسان که میگردد طرف\nپیش این جاسوس رعنا ساحری گوساله است\nفرصتی یابد که عبرت گیری از مکتوب ما\nصفحه آتش زده حرفش شرر دنباله است\nدر محبت پاس ناموس صبوری مشکلست\nهر قدر دل وا کند بزم آبدار ناله است\nغیره بختی در وطن ایجاد غربت میکند\nکرز چینی دود دم چینش همان بنگاله است\nجز شکست رنگ گل چینی ندارد باغ وصل\nدر میان ماو جانان بخودی دلاله است\nتکجا در پی غمی غلطد جبین اعتبار\nشرمی از انجام اگر باشد گهر هم ژاله است\n(بیدل )از حسرت پرستان خرام کیستم\nکز طپش کر جان بلب می آیدم تبخاله است\n\nتا نظر رشوهی آن نرگس خود کام داشت\nچشمه آئینه موج روغن بادام داشت\nیاد دامانت غبارم را پریشان کردو رفت\nسبز حه ام در گوشه چشم عدم آرام داشت\nطاقتی را صید الفت کرد رنگ عجز من\nدر شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت\nبختگی در پرده رنگ خزان بوده است\nمیوه ام در فکر سر سبزی خیال خام داشت\nیاد آن شوفی که از ربط فریبای طاب\nدل طپیدن نیز در راهت غبار گام داشت\nاز ادای ابرویت لطف نگه فهمیده ام\nاین کمان زنگ فریب از روغن بادام داشت\nکز نمی بود آرزو تشویش جانگاهی نبود\nماهیان را لشقر قلاب حرص کام داشت\nناله را روزی که اوج اعتبار نشه بود\nچون چرس(بیدل)همای درمدل در جام داشت\n\nنا نفس باقیست در دل ريك كافت مضمر است\nآب این آیینهها یکسر کدورت پرور است\nفکر آسودن مشور آوردهاست این بحر را\nدر دل هر قطره جوش آرزوی گوهر است\nساز آزادی همان گرد شکست آرزوست\nهرقدر افسرده کردد رنك سامان پر است\nای حباب بخبر از لاف هستی دم مزن\nصرفه کیدارد نفس را آنکه آبش بر سر است\nدستگاه کلفت دل نیست جز عرض کمال\nچشمه آئینه کر خاشاك دارد جوهر است\nاهل دنیا عاشق جاهند از بد باطنی\nآتش سودان نجشم كودك نادان زر است\nمرغ ظالم نیست غیر از رك سودای غرور\nشعله از کردن کشی گریکذرد خاکستر است\nراز ما صافی دلان پوشیده نتوان یافتن\nهر چه دارد خانه آئینه بیرون در است\nمیکند زاهد تلاش صحبت بی مغز ار کان\nاین هیولای جنون امروز دانش پیکر است\nدر طلسم حیرت ما هیچکس رابار نیست\nچشم قربان کمینگاه خیال دیگر است\nگاه کاهی کزین طمع انفصالم میکند\nجبهه کیدارد عرق روزیکه مژگانم تر است\n(بیدل) از حال دلم غفلت نصیب ما مپرس\nوای برآئینه کارا نفس روشن کر است\n\nتا نفس در خودطید در بخودی غلطیده است\nتانگه بر خویش جنید حیرتی بالیده است\nسیر این کلزار می خواهد گریبان چاکی\nصبح بر خودداری ما غافلان خندیده است\n\nباید از خود رفت تمهید دگر در کار نیست هر طرف مژکان کشائی رنك مینا چیده است\n\nنسق عزافسون اوهام نیست\nیقین خنده میکند کام نیست\nجهان سر خوش پستی فطرت است\nهوا هاست در هر سرو بام نیست\nکسی تا کجا ناز میزان کشد\nبچندم نشان يك كل اندام نیست\nبغفلت چراغان کنند از عرق\nکمالیدن سایه بی شام نیست\nچه اوج سپهر و چه زیر زمین\nبهرجا توئی جای آرام نیست\nغبار عدم باش و آسوده زی\nباین جامه تکلیف احرام نیست\n\nدین مقصدی خلق تک میزند\nهمه قاصد اند و پیام نیست\nفروغ یقین روی کی تافتن\nدرین جا بها وضع کالجام نیست\nبهم دو شارو افسون کجاست\nدو مغزی بهر جنس بادام نیست\nدماغ حریفان حسرت رسامت\nخمییازه ترکی لب جام نیست\nرعونت اگر نشه زنده کیست\nسر زنده با گردنت رام نیست\nضروری ندارم سخن میکنم\nادعایم از عالم وام نیست\n\nقناعت کفیل بهار حیاست کل طینتم ( بیدل ) ابرام نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 77, "text": "صحیفه ٧٤ \nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الثاء\nغم ریشه لباس تکلف ازاد است\nهجوم شوق ندانم چه مدعا دارد\nمشو ز ناله نی غافل ای نشاط پرست\nصفای سینه غنیمت شمار وعشرت کن\nغبار هستی من ناله مید هد برباد\nبقید جسم سگروح مهم نشود\n\nبرهنگی برم خلعت خدا داد است\nزمینه تا سر کویت غبار فریاد است\nکه شمع انجمن عمر روشن ازداد است\nکه طرتبزه دلان چون غبار بر باد است\nو گرچه میکشی ای اشک رفت امداد است\nشرمم ا کرهمه در سنك باشد آزاد است\n\nنکرد زنده کیم یکدم اقتضا غافل\nچه نقشها که بدست آرزو ببرده شوق\nحدیث زهد رها کن بقدحری آموز\nزسایه مژه او کناره گیر ابدل\nزهمت خویش مزن دم که در محیط ادب\nنجات میطلبی خامشی گزین ( بیدل )\n\nز خود فرامشی من همیشه دریاد است\nخیابان موی میان تو چاك بهزاد است\nچه جای دانه تسبیح ودام اوراد است\nنوشته باش و این سبزه دست صیاد است\nحباب را نفس سرد خویش جلاد است\nکه در طریق سلامت خموشی استاد است\n\nتمها نه ذره دقت اظهار داشته است\nتیره در صنایع آثار دهی نیست\nآگاه نیست هیچکس از لذت حضور\nای از جنون جهیدن آسان آرزوت\nقدر وپاست حلقه چندین سجود باز\n\nخورشید نیز آینه در کار داشته است\nاین شیشه گر حقیقت کلنکار داشته است\nحیرت مرا متاعی سرشار داشته است\nهوشیکه سایه را کلنکار خار داشته است\nکویا سرافلی از در مقدار داشته است\n\n( بیدل ) تواندى كره دل کشاده کی\n\nدل غنچه چه عیش فشیند که زیر چرخ\nدر شش جهت تپیدن آهنگ حیر تیست\nنقش شکار خانه دل جز خیال نیست\nگر نور دل چراغ هدایت عیان کند\nهرچند داغ کلفت دل دیده خون گریست\n\nکین غنچه را چمن صفت اسرار داشته است\n\nکوهی شکوه آینه زنگار داشته است\nقانون درد دل چقدر تار داشته است\nآینه هرچه دارد ازان یار داشته است\nهربذره طور شعله دیدار داشته است\nآگه نشد که عشق چه آزار داشته است\n\nتو آفتاب و جهان جز غبارموی نیست\nخروش کن فیکون در خرام ناز از لیست\nحبابان بحسرت دیدار میزند پرو بال\nبکار خانه یکتاش این چمه استعفا است\nهزار آینه طوفان حير تبت آنجا\n\nبهار در نظرم غیررنك وبوی تو نیست\nنوای کس تغزلات های وهویتو نیست\nولی چسود که رفع حجاب خو یتو نیست\nجهان جلوه؛ جلوه رو رویثو نیست\nکه چشم سویتوداریم و هیچ سویتو نیست\n\nازین قلمرو مجنون کسی نمی جوشد\nز دور باش ادب خیز حکم یکتائی\nز بی نیازی مطلق شکوه چسو طفت\nزجوش بحر تواند است در طبعت موج\nحديث مکتب عنقاچه سر کند ( بیدل )\n\nکه تار سیده بتهمت در آرزوی تو نیست\nغبار ماهمه کزخون شود بکویتو نیست\nبمالیست که این هفت عرصه کویتو نیست\nمن و تویی همه آفاق غير تویشو نیست\nکه حرف وصوت جز افسانه مکویتو نیست\n\nتوازان خلوت یکتاچه خبر خواهی داشت\nيك عرق وار گر از شرم طلب آب شوی\nتهمت نام تجرد ببوها ستم است\nکز بسوزی ورق نطقت از آتش عشق\n\nکرشوی حلقه که چشم آنسوی در خواهی داشت\nتا ابد در گره قطره گهر خواهی داشت\nبیحقی دردل خود سوزن اگر خواهی داشت\nیادگار من ودل يك دوشررخواهی داشت\n\nزین شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن\nشمع سان کی بسر از باغ سحر خواهی داشت\nبك عرق كزره مدحت بچكداى غافل\n( بیدل ) این بار امانت بزمین سود سرت\n\nشمع سان کی بسر از باغ سحر خواهی داشت\nپاس ناموس ادب دقت دگرخواهی داشت\nخاطر آبله در سیر و سفر خواهی داشت\nتا کجا جامه معشوق ببر خواهی داشت\n\nتوان بصبر نمودن دله شکسته درست\nچو اشك شمع زانکار محفل رنگم\nروا مدار که مستان شکست بر دارند\n\nکه هیچ نقش شککتت ناشسته درست\nشکست ما نشود جز بچشم بسته درست\nمیر میکده فیر از سبوی دسته درست\n\nکسی با لفت ساز نفس چه دل بندد\nبیچاره دل مایوس ما که پردازد\nد گر بظلم الفت نگاه بد یارب\n\nگره میکشد این رشته گسته درست\nمگر کداز کند شیشه شکسته درست\nدل شکسته کز و ناله هم نجسته درست\n\nتلاش عجز بخيالی نميرسد ( بیدل )\n\nمگر جو شمع کنی کار خود نشسته درست\n\nتوئی که غیر دم هیج جا مقام تو نیست\nقدم بکوت ناز حدوث می مالد\nهزار آینه در دل شکست تمکینت\nنیاز پروری ناز سحر برد ازیست\nتأملت نشود منکر عجائب اعمال\nسواد راز تو روشن بنور فطرت است\nتو خواه مست بمان باش خواه مخمورین\n\nاگر تکین دمد آفاق جای نام تو نیست\nغبار ها همه جز نشه دوام تو نیست\nولی چه سود که تمثال شوق رام تو نیست\nخود عذار که جز خوابجی مقام تو نیست\nکنی دگر هوس انشای انتقام تو نیست\nچراغ وهم کس آئینه دار شام تو نیست\nشراب جام تو غیر از شراب جام تو نیست\n\nجهات کوزه مکان چون نگاه اشك آلود\nخرام قاصد و الفت از انسوی من و ماست\nفضولی هوسم ننگ اعتبار مباد\nبه پرکشانی عنقا نفس چه رشته تند\nچو آسمان زتو برتر خیال نتوان بست\nچو آفتاب چراغ رمن سراغ خودی\nپیام عشق بگوش هوس مخوان (بیدل)\n\nهنوز آبله پائی و نیم کام تو نیست\nنفس هم آنهمه معنی رس پیام تو نیست\nنگام تست جهان گر جهان بکام تو نیست\nچه شد که دانه دل ریشه کرد دام تو نیست\nچه منظری که هوا هم به پشت بام تو نیست\nنشان پا کل رعنای خرام تو نیست\nسخن ا کر سخن اوست جز کلام تو نیست\n\nتو خود شخص تفسحونی کمال نیست پیوندت\nندانم از کجا در بسته این خا کدان گفتی\nغبار کلفت خویشی نظر بند پس و پیشی\nزخودکر بکذر جستی زوهم جزو کل رستی\nزمین گیری رنگ سایه باید مغتنم دیدن\nخرابات تعین بر حیاتت خنده ها دارد\n\nکجا وافسون زنیونك هوس افکند در بندت\nدلت ریشه داری که نتوان از زمین کندت\nبغیر از خود نمییابد عیان و مال و فرزندت\nلطفها نفس و اريست كاش از دل برارندت\nچه خواهی پیدا کرد و خانه خورشید خوانندت\nسبو بر دوش اوهای هواپر کرده آوندت\n\nدرین ویرانه عبرت زندگی بی تعلق ری\nندارد دفتر عنقا سواد ما ومن انشا\nبهر دشت و در از خود مروی و بازمی آئی\nدماغ فرصت اینمقدار بالیدن نمیخواهد\nز دست نیستی جز نیستی چیزی نمی آید\nبحرف وصوت ممکن نیست تمثالت نشان دادن\n\nکه خاکت نمیکرد کر همه در آب افکندت\nکند دیوانه هستی خیالات عدم چندت\nتوقاصد نیستی تا مرسها عیب و دیواندت\nبگردون رده است از يك نفس سحر، سحر خندت\nكمال چیستی آخر که آگاهی دهم پندت\nنفس گیرد دو عالم تا به پیش آئینه دارندت\n\nيعنى كرشريك معنيت پیدا نشد (بیدل)\n\nجهان کذب صورت نیم نتوان یافت مانندت\n\nنو محو خواب و در سیر کن فکان باز است\nنکاه دیده سحر کر جن جنون نشکففت\nبهر طرف گذری سیر تر کستان کن\nدرین هوسكده غافل ز فیض پاس مباش\nنجاد های نفس فرصت اقامت عمر\n\nبیند چشم که آغوش امتحان باز است\nتبسمی که گریبان عاشقان باز است\nبقدر لختی عدم چشم دوستان باز است\nدریکه بررخ مابسته شد همان باز است\nهمان تأمل نا کرد ریسمان باز است\n\nدرین طربکده حیف است ساز افسردن\nبصدقبیله خوبو شان هلاك نام تو اند\nبه پیش خلق ز انداز عالم معقول\nز جا نرفته جنون هزار قافله ایم\nيكنمود و زین کیست وارسه (بیدل)\n\nکره مشو که زمین تا بآسمان باز است\nچو سبحه بردهن لك حرف صد دهان باز است\nزبان بند که افسار این خران باز است\nجرس بنال که بر ما ره فغان باز است\nمتاعبها همه سر بسته و دکان باز است"}
{"book": "adl0015", "page": 78, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nتو مست و هم و درین بزم بوی صهبا نیست هنوز چیز نداند سنك جای مینا نیست\nخیال عالم نيرنگ رنگها دارد كدام نقش که تصویر بال عنقا نیست\nبمرد شهره شو ايدل كزين مزار هوس چراغ مرده حيا است و زنده پیدا نیست\nبچشم بسته خيال حضور حق بستن اشاره ایست که اینجا نگاه بینا نیست\nدلت بعشوه عقبا خوش است ازین غافل که هر کجا توئی آنجا بغیر دنیا نیست\nبهر چه وا رسی از خود گذشتی دارد بهوش باش که امروز رفت و فردا نیست\nبنا امیدی ما رحمى اى دليل فنا که آشیان هوسیم و درین چمن جا نیست\nخرد کار که و هم را چه تار و چه پود قماش عالم لطافت تمیز فرسا نیست\nتو جلوه ساز کن و صفه ای دل در یاب زبان حیرت آئینه بی تقاضا نیست\nغریق بحر تفکر حباب منتفی است رسیده ایم بجائيكه ( بیدل ) آنجا نیست\n\nتهمت افسرده کی رطينت عاشق خطاست ناله هرجا آینه کردید آزادی قفاست\nبی فنا مشکل که کردد دل بصوت آشنا چشم این آئینه را خاکستر خود توتیاست\nشرم باید داشتن از شوخی آثار شرم چون عرق این زنده کردن لغزش پای حیاست\nناتوان آزاد بودن دامن عنقات مگیر موج را در هر طپش روضع کوهی خندهاست\nجام آب زنده کی شبها بکام خضر نیست در کداز آرزو هم جوش دریای بقاست\nمعنی درد از کتاب شعله انشا کرده اند هرکجا او جلوه دارد کازهستی مفت جاست\nمركز المى ذرة معنی است سیری عاجقست ساغر لب ریزا کرصد لب کشاید بی صداست\nعالمى سر كشته است از اضطراب كرهام اشك من سر چشمه دورانی چندین آسیاست\nمیکند هر جزوم از شوق تو کار آینه جامه تصویرم و عریانی من صورت نماست\nکر براید از صدف کوهر اسیر رشته است خانه ویرانيت دل آگاه را دام بلاست\nکی پریشان میشد باد غرور اجزای من نسخه خاك مرا شیرازه تمكين كياست\nاینقدر چون شمع از شوق فنا جان میکنم با کمال سر کشی سعی نکاهم زیر پاست\nنقش چندین عبرت از عنوان حبابم روشن است شعله جواله من مهر طومار فنا است\n( بیدل ) از مشت غبار ما دل خود جمع کن شانه این طرة آشفته در دست هواست\n\nتیره بختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است سرمة لافی جهان کل کردن دم دشهاست\nاحتیاج ما مهاجت پیشه اظهار نیست آگچها با کرده ایم از عرض مطلب مطلب است\nبا چکیدن اشك را باید بنز كان ساختن چون زبان شد در پس طفل ما رون مكتب است\nمن کیم تا در طلب چون موج بر بندم کمر یکنفس جایکه دارم بیون حبابم بر لب است\nزنج میریزی نمی خواهد سبك جولانيم همچو بوی کل همان تحريك آهی مرکب است\nامتحان کردیم درد صنع غرور آرام نیست شعله از گردن کشی سر کشته چندین تب است\nکینه اندوزی ندارد صرفه آسوده کی عقده دل چون بهم پیوست پیش عقرب است\nبی نیازان را بسبزه دور اخی کار نیست آسمان اوج همت سیر چشم از کوکب است\nطاعت مستان نیکنجد بخوانگاه زهد دامن صحرا مصلای نماز مشرب است\nموج این دریا تکلف پرور کر داب نیست طینت آزاد بودن ناروهم مذهب است\nدل بصد چاك جگر آغوش فیض و انکرد صبح ما غفلت سرشتان شانه زلف شب است\nهمچو عکس آئینه زار و هم را سرمایه ام رفتن رنگم نمی آرم بدان صد قالب است\n\nناله ام ( بیدل ) بقدر درد دل بر میزند نبض را کز اضطربی هست در خونرغب است\n\nجائیکه مرك شهرت انجام داشته است لوح مزار هم به نكين نام داشته است\nیاران تأملی که درین عبرت انجمن بینی مو نهفته چه پیعام داشته است\nغیر از فنای حق عدمم چیست زنده کی پیش وكم نفس همه يك وام داشته است\nراحت درین قلمرو از آثار هوش نیست خوابیدهاست ا کر کسی آرام داشته است\nدل در خم کمند نفس ناله میکند ما را كمان که زلف بتان دام داشته است\nموی سفید کم کن از هوش میبرد پیری قماش جامه احرام داشته است\nدر هر سر آتش دگر است از هوای دل يك خانه آینه چقدر بام دام داشته است\nهم جا خرام خوش نکهان کرد ناز بخت تا چشم نقش پا گل بادام داشته است\nبخت سیاه رونق بازار کس مباد در روز نیز سایه همین شام داشته است\nدل تیره به که چشم ندوزد بخوب وزشت تا صیقلیست آینه ابرام داشته است\nقدر سخن بلند کن از مشق خامشی حرف شکفته معنی الهام داشته است\nاز هر حمی که جوش معانی بلند شد ( بیدل ) بکردش قدمت جام داشته است\n\nجائیکه نه فلك زحيا سر فکنده است چون كل چمن دماغی اقبال خنده است\nدیدیم دستگاه غرور سبك سران سرمایه کلاه همه پشم کنده است\nمنصوبه خرد همه را مات و هم کرد زین عرصه جا کم بازی طفلان برنده است\nاز خاك بر نشت فلك هم قدر خمید باریکه پیری از خم دوشم فکنده است\nبرعيب خلق خور ده نگیرند محرمان ای بیخبر من وتو خدابیت بنده است\nناموس احتیاج بهمت نگاهدار دست تهی جنون كریبان درنده است\nآئینه ات بیا نخورد زار خام باش دندان دمیکندش قند لب گزنده است\nاز پاس مدعا ره آرام رفته کیم این دشت تخته کف افسوس رنده است\nما را خاک کار طرب بی دماغ کرد بوی کل چراغ درین بزم گنده است\n( بیدل ) مباش غرة سامان اعتبار هر چند رنك بال ندارد پرنده است\n\nچارة درد سر ویر محبت جليست شمع صفت هر جاست قشقة ما صندلیست\nرابط اجزای وهم یکمژه بربستن است تا بدو چشم است کار علم و عیان احو نیست\nآئینه راز دل آینه روشن نشد چاك كريبان همین يكدو الف صیقلیست\nبه که زلب نگذرد زمزمه احتیاج خون قناعت مريز ناله رك تنبلیست\nبام تكلف مباد نك نك ونال صید ششجهتت خواب است کفش اگر مخملیست\nکلفت فردا همان دی ثمر آزاد باش آنچه بتفصيل آن منتظری مجملست\nمطرب دل گردند زخمه قانون شوق صور بصد شور حشر زمزمه بلبلست\nنغمه صير ازل تا بطراز عمل ای بدلایل مثلى نور شبت مشعلیست\nبر خط تحریر عشق شور جوانی مبتد متن رموز ادب از لب ما جد ولیست\n(بیدل) از اسرار عشق کوش و لب آگاه بیت فهم کن و دم مزن حرف بی با ولیست\n\nجادو لقا ليكه ساز دستگاه دای و هوست زودمردم جمع مال و پیش مردان آبروست\nهر تپاتی راست در خورد هوس بالیدنی نخل همت هر کجا قد میکند طوبی نموست\nکوه ارابراد میروزد چه نقصان میکند سر بلندی همت است و استقامت کنج اوست\nشامل هر کس کشد تأئید فضل ایزدی بادم نیغش سر چیز مغروران کدوست\nهرچه خواهی حکم کن ای حکم قدرت شاملت کرد نارن ایشن تیغت کردنی كرهن موست\nكاه كوهی میفشاند گاه طوفان میکند موجها بسیار دارد صاحب دریا خوست\n\nالحمد للہ عاقبت دوران رسان کام دلش بیدلام زالتب قدر از حضرات فضل آبروست\n\nجای آرام بوحشت کده عالم نیست ذره نیست که سر كرم هوای دم نیست\nكره باد بود دولت هستی چو حباب کاملهای نفس عرض ده خاتم نیست\nجز از غنچه چو شاخ سر شکش کره است مژة اهل طرب هم بمیان بی نم نیست\nهیچ دانا نزند تیشه بپای آرام از بهشت آنکه برون آمده است آدم نیست\nگوییا رک فرو ریز بکشت دو جهان عکس اکر محو شد آ ئینه دار الم نیست\nرشته واری نفس سوخته افروخته ایم شمع در خلوت بیداری دل محرم نیست\nکز جهان تاز ر اسباب فزونی دارد بهر سامان کفى ذرة ماهم كم نیست\nاینقدر و هم ز آغوش نکه میبالد ویده هر که مژه آوره بهم عالم نیست\nچشم بر موج خطت دوختم از ساده دلیست رشته ای رنگ کل را کره شبنم نیست\nعدم سایه ز خورشید معین کردید کرتو شوخی نکنی هستی ما مهم نیست\n\n( بیدل ) از بس باثرهای دل خو کردیم بی غم دام وقفس خاطر ما خرم نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 79, "text": "غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه\n\nصحیفه (٧٦)\n\nجرات سوال شرم ترا کر جواب داشت اشکت زبیمار بفر مال آب داشت خلق زمدعائی از هیچ پرشده است نه چرخ يك علامت صاد انتخاب داشت\nبیرون نجست از آتش دل سعی هیچکس شور جهان چکیدن اشك كباب داشت تا نقش ما بغبار قضاء بر نخاستیم کویی ز درد صورت دیباچه خواب داشت\nاز پیکر غنوده دل آسوده کی مرید این خانه باز حلقه در در کلاب داشت خاك فسرده درسر ناموس اعتبار کنجیست در خیال که مارا خراب داشت\nصبح ازل همان دمدمی بود در نظر در پنبه زار تمیز کتان ماهتاب داشت یارب قسم که زد این شیشه با بسنگ بازغمت اشکم از مزه بوی گلاب داشت\nزین بزم سر خوش دل مأیوس میرویم پیمانه شکسته ما هم شراب داشت دیدیم جلوة که کس آنجا نمیرسید ای حیرت آیینه و که تماشا نقاب داشت\nامروز با هزار کدورت مقابلپم رفت آن صفا که آیینه با ماهتاب داشت سودیم دست و خم شد اظهار و هم وظن عز و عمل درین دوورق صد تشاف داشت\nاین شبنمی که در ورق ما نوشته اند چون سایه نسخه در بغل آفتاب داشت دست رد از کشودن لب کرد پاس بخت دم نازدن دعای همه مستجاب داشت\nاز عرض احتیاج شکستیم رنگ شرم آه از حیا که رنك رخ ما حباب داشت (بیدل) نظر نمی که تو غواص فطرتی گوهر گره برشته موج سراب داشت\n\n***\n\nجزخوشی هرکه دل برناله و فریاد داشت شمع خود را همچو نی در رهگذار باد داشت ای خوش آن صید یکه در محراب چشم انتظار اشك ساهم کردشی چون سبحه ز هاد داشت\nصید مارا حلقه دام بلابند بافت گوشة چشمی که با دل الفت صیاد داشت خواب اگر وحشت گرفت از دیده من دور نیست خانه چشمم جراغ همی آب در بنیاد داشت\nبخردی از معنی عمملم آگاه کرد گردش رنك اعتبار خیلی استاد داشت کرد تعمیر اینقدر گرد خرابی آشکار ورنه ویران بودن ما عالمی آباد داشت\nاین زمان محو فرا مش تفنگیهای دلیم جام ما بیش از شکستنها ترکی یاد داشت ازفنای ما مشو غافل که این مشت شرار چشم زخم نیستی در عالم ایجاد داشت\nدوش کز ساز عدم مستی ظهور آهنگ بود ناله ماهم نوای همن چه با داماد داشت حیف اوقاتی که صرف کوشش بیجاشود پشه عمری نوحه برجان کندن فرهاد داشت\n\nبا فقیری این زمان (بیدل) غبار سر و پست گردو حشت پیش ازین هم من که بود آزاد داشت\n\nجز خون دلمزانند سلامت بدست نیست خط امان شیشه بغیر از شکست نیست آرام عاشق آیینه پردازی فناست ماننبد شعله که زپا تا نشست نیست\nخلق وهم خویش رافتنان وحشت است لیك آنقدرزمی که کسی از خویش رست نیست صیاد عجز ریخته رنگ مر کشی ست در طره که تاب ندارد شست نیست\nماتمم ز سر نکونی از با فتاده کی در وادی که نقش قدم جز پست نیست جمعیت حواس در آغوش عجز دانت از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست\nدیوانگان اسیر خرد پیچ وحشت اند غلات ماهیان تو موج است شست نیست دل صید شوق و دیده اسیر خیال تست ویرانه کشور یکه باین بند و بست نیست\nعالم فریب دیده عاشق نمی شود آینه خیال تو صورت پرست نیست آسوده کی چه کوه شود فرض دعیت پای صرا که آبله هم زیر دست نیست\n\n(بیدل) بساط وهم نخود چیده ام چوصبح ورنه زجنس هستی من هیچ هست نیست\n\nجسم را در عشق جانان کار نیست درد عاشق را بدرمان کار نیست رخشناع قبضه زن خویش را سودوا باجنس ارزان کار نیست\nمکش درراست زینك است سود چون بباید کار آسان کار نیست چنك کل باخویش کار مشکلت صلح کن با خلق چندان کار نیست\nمردن و نامیدنم در دست تست بنده را جزپاس فرمان کار نیست سفتفراه تست (بیدل) کفرو دین عشق را باشيخ وبرهمان کار نیست\n\n***\n\nچشم بیدار طرب مایه سامان گل است در نظر خوابتا کر سوخت چراغان گل است آب روئیکه کز از فیض جنون یافته ایم عرض رسوائی ما چاك گریبان کل است\nعشرت رفته درین باغ تمنا شا دا رد خنده های سحر آغوش پریشان گل است يك نكه مشق تماشای طرب مفت هوس غنچه در مهد بهار واز دبستان گل است\nداغ بیطاقتی کالمند آتش زده ایم رفتن از خود چقدر سیر خیابان کل است اشك ماموج تبسم كده شوخی اوست شور شبنم محکی از لب خندان کل است\nفرصت عیش درین باغ نچیده است بساط رنك کرد نیست زبانگاه با دامان کل است نشوی بیهده نهمت کش جمعیت دل غنچه هم در شکن بستن پیمان کل است\nتو هم از ناله بلبل نه نشستن آموز صحن این باغ بپای خاه بدوشان کل است رفته و به نظر ت چند نقاب آراید ناچیز باش همین صورت عریان کل است\n\nباد صبا حسن ترا آیینه استغنا ست ناله بلبل ( بیدل ) عالم شان کل است\n\nچشم خرد آیینه جام می ناب است ابروی سخن در شکن موج شراب است آگاهی دل بيطلبي لولا هنر گیر کین جوهر خود پروج آیینه نما نیست\nچشمان فنا آیینه کوشش پسندد شبگیر شرر ها همه يك لحظه شتا بست عارف بخدا میرسد از گردش چشمی در نیم نفس بحر هم آغوش حباب است\nکیفیت طوفانکده گریه میپرسید در هر نم اشکم دو جهان عالم آبست این سحر بیدار جکر سوخته دارد آبیکه که توداری بنظر اشك كبا بست\nچون سکا دولت بكس نیست مسلم پیداست که هر نقش نگین غش بر آبست خوش باش که در میکده نشه تحقیق مینائی اگر هست همان رنگ شرا بست\nبی جنبش دل راه بجمالی نتوان برد یکسر جرس قافله موج حنا بست در محفل قانون نوا سنجی مشتاق کوشیکه ادانفهم نشد کوش ربابست\nتا سرمه نگفتیم بچشمش نرسیدیم در بزم خموشان نفس سوخته بابست دل چیست که باخاك برادر نتوان کرد بو قوتیو تا خانه آیینه خرابست\nعاقلی همه غفلت شود از عجز رسائی چون تار نظر کوتهی از رنك خوابست (بیدل) اگر افسرده دلی جمع کتب کرد در مدرسه دانش ما جملہ کتا بست\n\n***\n\nچشم وا کن حسن نیرنك قدم بی پرده است کوغی شو آهنگ قانون عدم بی پرده است معنی کر فهم آن اندیشه در خون میطید این زمان در کسوت حرف و رقم بی پرده است\nآنچه میدانی منزه ز اعتبار بیش و کم فرصت بیدا نما کنون بیش و کم بی پرده است کاه هستی در نظر داریم و گاهی نیستی پیش ازینها نیست کر آراءورم بی پرده است\nاز مدارای فلك غافل ببايد زيستن زحم این شمشیر با پیغام خم بی پرده است خواه اشکشت شهادت گیرو خواهی زینهاد از غبار عرصه ما يك علم بی پرده است\nمدعا محو است از اظهار مطلب دم مزین از زبان خامش سایل کرم بی پرده است همبجه اندیشی تحریک زبانت داده اند تا قلم لغزيدنی دارد رقم بی پرده است\nغیر انکار عمارت حایل تحقیق نیست کزنو بر خیزی در و بام حرم بی پرده است شرم دار از انتظار میخواری از معنی سراغ از صمد تاکي نشان جستن صنم بی پرده است\nحیف ازان چشمی که مژگانش نقاب اوانشود جلوه ها آیینه و آیینه هم بی پرده است دعوی تحقیق در هر رنك دارد انفعال برجبین هرکه خواهی دید نم بی پرده است\n\nهوش کو (بیدل) که اسرار ازل فهمد کسی هر که جز یی برده گی پیداست کم بی پرده است\n\nچشمیكه ندارد نظری حلقه دام است هرلب که سخن سنج نباشد لب بام است بحر وهری از هرزه در آییست زبانرا نیچیکه ز نکار فرو رفت نیام است\nمغرور کمال زفلك شکوه چه لازم کار تو هم از بخستگی طبع تو خام است ای شعله امید نفس سوخته تا چند فرداست که پرواز تو فرسوده دام است"}
{"book": "adl0015", "page": 80, "text": "صحيفه ۷۷ \nغزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه\nحرف التاء \n\nنومیدیم از قید جهان شکوه ندارد\nتا صبح دل مانده نه حیرت بنظر ها\nبگذر زتقاضای دشمین احباب\nچشم تو به پيغام مگر گفت و شنودت\nپامال تو قق طياریم وبريخته دام است\nای سیل دلم برق نظر اینهمه خرام است\nاول بسبق حاصل اثر ترك سلام است\nممحو خودی ای بخبر افسانه كدام است\n\nکی صبح نقاب افگند الاچوبره کامست\nمسلك اسيران خم و پيچ محبت\nگویند بهشت است همان راحت جاوید\n( بیدل) بکمان همو بزم چه توان کرد\n\nآئينه هفت صبح در كف شام است\nدر حلقه گیسوی تو ذکر خط جام است\nجائيكه نباشي ابد متلاشه مقام است\nكم فرصتی از وصل پرستان چه پیام است\n\nچين امروز فرش منزل کیست\nطپش آئینه مال حسرت ماست\nخط آل لعل دود خرمن ماست\nبهم آورده دیدم آن کف دست\nاگر اوهام سدراه ما هست\n\nرك كلى دود شمع محفل کیست\nگل این باغ بال بسمل کیست\nرم آن چشم برق حاصل کیست\nبیم آگا پتنك او دل کیست\nتفتی افسون پای درگل کیست\n\nقدیم پیری اگرنه دشمن ماست\nولیها کرده دشت جلوه اوست\nدل ما شد سپند آتش رشك\nحذر از دستگاه عشرت دهر\nبدو از گوش ريك طاقت هوش\n\nخم این طاق تيغ قاتل کیست\nنفس آخر غبار محمل کیست\nگل رویت چراغ محفل کیست\nهوس آهنگ رقص بسمل کیست\nجرس امشب فغان ( بیدل ) کیست\n\nجنس ما الان کسادی قیمتی فهمیده است\nبوالهوس نبود حریف عرصه تك جلوه اش\nنقد گردون نيست غیر از اعتبارات خیال\nدود دل آخر بونین شعله خواهد موج زد\nآرزو از فیض عام بیخودی نومید نیست\n\nوین حباب پوچ خود را با گهرسنجیده است\nحسن او از چشم مشتاقان زر مجریده است\nچون حباب این ناسه و هم از هوابالیده است\nشمع این زم هنوزم یکمژه چشیده است\nمن اگر گردش نکشتم رنگ من گردیده است\n\nهر کس از سیر بهار بیخودی آگاه نیست\nبالعلم در وعده کاه وصل خارج نغمه نیست\nدره دوری را علاج جزامید وصل نیست\nزین کشد کامنزاکت نی تا دل نکذری\nنیست ( بیدل) وحشتم جز پاس ناموس جنون\n\nدیده هرجا محو حیرت میشود گل چیده است\nمیدهم آواز باخوابم کجا خوابیده است\nمرهمی دارد خاطر زخم اگر خندیده است\nعالمی خون دماغت و هم نامزه لغزیده است\nکسوت عریان تهیا دامن از من چیده است\n\nجنس موهومم دکان آبروئی چیده است\nزین سطور چند کز تسلیم دارد افتخار\nهیچو شبنم در فضای تار تو کلتی\nنقد افغانم نقد ياصرف آهك دعاست\nدستگاه لفظ کز معنایم بست است نقش\nکشته ام پیروز حق نعمت دیرینه اش\n\nهیچ هم در جام امید من از زیده است\nمعنی رازم جبینها بر زمین مالیده است\nداشتم اشکی نمیدانم کجا غلطیده است\nگرهمه رز کست با من کرد او گردیده است\nخط چه معنی دار دا نجا نسخه و هم لغزیده است\nهمچنان درهین مویم لك خوابیده است\n\nدر جناب حضرت شاه سلیمان بار کاه\nتا نز دکش وارسی از نقش ما غافل مباش\nطبع آزاد از خروش جسم دارد انبساط\nدر غبار خط نفس دزدیده آهی میکشم\nخامشی از سکه نازك می سراید درددل\nعز وحدت با دلگان را نمیباشد کانی\n\nناتوان موری میان هرجی اندیشیده است\nعجز در جیب حباب اینجا نفس دزدیده است\nترخه تار تار می آید صد بالیده است\nسرمه گردیده است دل این صدا بالیده است\nجز خیال شاه فریاده کسی نشنیده است\nچرخ هم اینجا ز جیب صبح دامن چیده است\n\nهريكا سر کرده ام ( بیدل ) دعای دولتش\nجوش آمین از زمین تا آسمان پیچیده است\n\nجنون کاهز تأمل کز شتاب گذشت\nبهر طرف ننگرم دود دل بر افشانست\nکی محبابه تسكینها چه بر دارد\nسياه کار فضولی مخواه موی سفید\nزخود تهی شوا و ازورطه خیال برای\nزسوز سینه ام آگه که کرد محفل را\n\nهوای آبله از سر حباب گذشت\nکدام سوخته زین وا دی خراب گذشت\nکه تا بداغ رسيديم ماهتاب گذشت\nکفن چوبرده درد باید از خضاب گذشت\nبآن کنار همین کشتی از سراب گذشت\nکه اشك رو بوشد و از سر کباب گذشت\n\nبچشم بندجهان این چه سحر پردازیست\nجنون پرستی افسانش نك طبع مباد\nزعمرع نفس واپسین قیاس کنید\nصفا کدورت زنگار چشم نره اند\nبعیش غفلت عمریکه نیست کی ترسد\nندام ازچه غرض بالفرصت افتادم\n\nکه نی غنچه ای از جلوه از نقاب گذشت\nحيا نماند چو انصاف از حساب گذشت\nکه بازهر چه گذشتیم انتخاب گذشت\nزسایه کی نتواند در آفتاب گذشت\nفغان که فرصت تعبیر هم بخواب گذشت\nشرز پیام از حاصل جواب گذشت\n\nنوای که نفس بودرهبرو ( بیدل )\nهمین تامل رفتن كزان رکاب گذشت\n\nچنین که پیشه و مدعا بعجز وایسته است\nچوسنك جايه نداريم از زمین گیری\nکدام نقش که گردون نه بست بی ستمش\nبکعبه میکشم از دیر محمل اوهام\nبذوق عافیت آن به که هیچ ننمائی\nچوموج هرزه تلاش كنار طينيم\n\nفضای دست حنابشته نقش مابسته است\nزدست عجز که ما را پایها بسته است\nدلی شکسته اگر صورت صدا بسته است\nتمی دوش من ناتوان چها بسته است\nکف غباری و آینه رهوا بسته است\nشکست دل گره ما هوا رها بسته است\n\nبقدر ناله مکر زین قفس زدن آئيم\nبهار چامه پيري تماشا خون گرید\nدرین دو هفته کدر قيد جسم مجبوری\nدم ز کلفت جرم نکرده کشت سیاه\nحریف نسخه افتاده کی به وزنه\nچو صبح ردو نفس تا نقدر مجاز( بیدل)\n\nو گرنه بال تحون خفته است و پاسته است\nنمد تصور دنایی حبا بسته است\nگشاده گیر در اختیار پاسته است\nغبار آینه ام زنگهای نابسته است\nهزار آیه مضمون باشی بسته است\nکنا نگاه کنی محمل دعا بسته است\n\nجوش پیام زلب دیگر است\nدر ره او هرزه نلغزیده ام\n\nجنبش نبض تب دیگر است\nآبله جوش ادب دیگر است\n\nمنت و كشاد مژمام طالبیست\nکیت شود محرم اسباب شوق\n\nروز وشبم روز وشب دیگر است\nبی سبیما سبب دیگر است\n\nجوش جرس از پای من آخر زتك و اب نشست\nمگذريد از راستیها ورنه طبع کج خرام\nدوستان باید بیاد آريد تعظيم وفاق\nشکر عزت هر قدر باشد بجا آورد پیست\nانفعال است اینکه بنشاند غبار طبع خام\n\nکرد سودای دستم بر سر مطلب نشست\nمیرسد جائیکه باید بردم عقرب نشست\nشمع هم در انجمن مد ازوداغ شب نشست\nپوسه دا داو ناز کاب آنکس که بر مرکب نشست\nهر كجا تاله گل کرد شبنم تب نشست\n\nنیست هرکس محرم وضع ادبگاه جمال\nطالع دون همتان خفته است در زیر زمین\nپیش ازین بی یگر بخت مجنیده اختیار\nروز اول آفرینشها مقام خود شناخت\nمیکشی گرد یترا سودیم از تشویش و هم\n\nرنجیم کرد شوخی خط رو ز لب نشست\nسفك یاور د لزه از چین کوکب نشست\nمشت خاکى کل شد و چون هشت در قالب نشست\nآفرین بر وصف ولعت بر زبان مذهب نشست\nکر دچندین مذهب از یکجرعه مشرب نشست\n\n( بیدل) از کس ادب طبع است بر آزار می\nناله دارد بازی طفلی که در مکتب نشست"}
{"book": "adl0015", "page": 81, "text": "حرف التاء\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحیفه ۷۸\nچو صبحم دماغ می آشام نیست\nنفس میکشم فرصت جام نیست\nروم زنده گی مایهٔ جانکنیست\nحق خود ادا میکنم وام نیست\nتبسم محنماء غفل کردن است\nدران پشه جز مغز بادام نیست\nبهر جا برد شوق میوقفه باش\nنفس قاصدا یم پیغام نیست\nجنون در دل از بیخودی قدر دید\nهوا هیست در خانه وبام نیست\nغبار حبد خونبها داشت است\nکزین بزم جزفتنه از احرام نیست\nمپرسید از دل که ما کیستیم\nنشان میدهد آئینه نام نیست\nدل از ربط فقر وغنا جمع دار\nشب و روز با یکد گر رام نیست\nتلاش جهان چشم پوشید نیست\nسحر نیز تا شام جز شام نیست\nدو بال است از بیضه تا اشیان\nکمین بر افشاندن آرام نیست\nچو زنجیر پیوند هم یکسلیم\nتعلق فغان میکند دام نیست\nدر آتش فکن (بیدل) این رتبت و هم\nتو افسرده کار کی خام نیست\nچولاله پتو نزدی رنك اعتبارم سوخت\nخزان بپناه فنا داد و نو بهارم سوخت\nز هر ده ك نگهم داغ شد چو شمع خموش\nدر انتظار تو سامان انتظارم سوخت\nهجوم حیرت آینه‌ام چو پر طاوس\nهزار رنك طبش در دل غبارم سوخت\nغبار تربت پروانه میدهد آواز\nکه میتوان نفسی بر سر مزارم سوخت\nقشد که شعلهٔ من نیز بی غبار شود\nصفای آئینه وحشت شرارم سوخت\nبعشق نیز از کرده شرم تا کردیم\nعرق فشان این شعله خاکثارم سوخت\nصبا مبین بغبار فسرده ام دامن\nدماغ حسرت رقصی که من دارم سوخت\nچو برق آئینه امتیاز هستی من\nز خوابگاه عدم تامری بزارم سوخت\nرنجش نیارم ای ناخدا چه می‌پرسی\nفلك كشيد ز گرداب وبر کنارم سوخت\nهزار رخنه ز خاکسترم بر افشا تست\nکدام شعله باین رنك بیقرارم سوخت\nشهید ناز تو پروانه کرد عالم را\nچرا نسوخت چراغیکه در مزارم سوخت\nفلك بيافت علاج كدورتم ( بیدل )\nنفس بسینه ابندشت از غبارم سوخت\nچون حباب آینه ما از خموشی روشن است\nآب هم سان چراغ ما این راز و قن است\nباد آزادیست گلزار اسیران قفس\nزنده گی کز عشریق دار دامیه مردن است\nتیره روزان بر نمی آینداز لبیض عاجزی\nهمچو کیسو سایه را افتادگی جزوفن است\nعیب پوشی است در سیم تجرد پیشه گان\nلختی این سوزن ما بخیهٔ پیراهن است\nسرنمی تابم ز برق فتنه نادارم دلی\nموج آتش جوهر آئینهٔ داغ منست\nاطلس افلاک پیش قد پردهٔ چشمی نبود\nچون نگه عریانیم از تنگی پیراهن است\nنیست از عشق امیدم فکر خویش افتاده ام\nغنچه کار در گریبانست یاد دامن است\nواصلانرا سرمه میباشد غبار خاکمان\nچشم ماهی از سواد موج در یادوشن است\nلا له سان از حيرت حال دل پر خون مپرس\nداغ چندین کاهشم آئینه دار گلشن است\nحلقهٔ گرداب غیر از بچش امواج نیست\nعقده کاریکه من دارم هجوم ناخن است\nای ژنتج مرگ غافل بر نفس چندین مناز\nپست جز نقش حباب آبیم که موض کردن است\nسجده در با (بیدل) از موج زدن گردن زدن\nپشت دست خودبدندان ندامت کاشتن است\nچون حبابم الفت و هم بقا زنجیر پاست\nخانه بردوش طبیعت را هوا زنجیر پاست\nدر گرفتاریست عیش دل که مجنون ترا\nمطرب ساز طرب کو بیست تا زنجیر پاست\nچون کنم جولان بکام دل که با چندین طلب\nاز ضعیفها چو اشکم نقش پا زنجیر پاست\nطاقتی کو تا کنی سر منزلی کرد بدست\nهر کجا رفتیم سعی نارسا زنجیر پاست\nمرغ را کسب هنر دام ره آزاده کیست\nموج جوهر آب جوی تیغ را زنجیر پاست\nبی تامل از مزار ما شهیدان نگذری\nخاک ما دامنکیر ما پیش از حنا زنجیر پاست\nخط پشت لب جو از ونیست بی تسخیر حسن\nمعنی آزادیست اما سطرها زنجیر پاست\nماز کوری اینقدر در بندرهبر مانده ایم\nچشم اگر بینا بود برد کف عصا زنجیر پاست\nخاکساری نیز مارا مانع و ارسنگیست\nتا بود لختی بجا از بوریا زنجیر پاست\nقید هستی ناشده روشن جنون موهوم بود\nآنکه ما را کرد با ما آشنا زنجیر پاست\nبر بساط پایه و هم آنقدر تمکین مچین\nساختت را سایه بال هما زنجیر پاست\nعالم در جستجوی دهتست از خود رفته است\nمیروم من هم به پیم تا کجا زنجیر پاست\nتخم دان اول قدم زین عرصه بیرون تا خشد\nای جنون زنجیرک ما راهوش ما زنجیر پاست\n( بیدل ) از توحید دلصد تا کل این کارخان\nمقصد ما طوق گردن مدعا زنجیر پاست\nچون حبابم شیشهٔ دل هر کجا خواهد شکست\nآب و ای محفل امکان صدا خواهد شکست\nناتوانی کزبان سامان بساط آرا شود\nنالس طرف کلاه از رنگ ما خواهد شکست\nسعی افشر کزسر مارا رسوا وا داشت\nآبله در دامن تسلیم با خواهد شکست\nصبر کن ای شیشهٔ سنک جفای محتسب\nگردن این دشمن عشرت خدا خواهد شکست\nاز تعصب جاهلان دین هدارا دشمن اند\nعاقبت در جنك این کوران عصا خواهد شکست\nفصل کل ارباب تقوی را ز مستی چاره نیست\nتوبه موج باده خواهد گشت یا خواهد شکست\nاز تلاش ناتوانان حکم جرات برده اند\nرنك ما گر بشکند خود را کجا خواهد شکست\nبر هوسهای امل مغرور جمعیت مباش\nعمر معشوقیست و پیمان وفا خواهد شکست\nسخت دشوار است منع وحشت آزادگان\nسرمه گردو کوه اگر رنك صدا خواهد شکست\nدور گردون کریام ما نگردد گو مگرد\nناامیدی هم خمار مدعا خواهد شکست\nبرك كل ظالم است اگر خواهی در آتش داشقن\nدست بر حون میزن رنگ حنا خواهد شکست\nماما بید شکیب توبه ( بیدل ) زنده ایم\nسخت بیعزتیست کز پیمار ما خواهد شکست\nچون سپند آرام جسم دردم کم ناله است\nبرق جولانی که خواهد سوختنم کم ناله است\nصد کر بیان نسخهٔ رسوائیم اما هنوز\nيك الف از انتخاب مشق چاکم ناله است\nاز علف داران باسم کار اقبالی بلند\nکز سمك تا عالم اوج سیا کم ناله است\nکس نمیفهمد زبان خا کبار یهای من\nورنه هر گردیکه میخیزد زخا کم ناله است\nاز گداز عاقبت اشکی برون جوشیده ام\nبادهٔ درد دلم بر کهای کاکم ناله است\nتا نفس بر خویش ماند پاس عریان میشود\nسوخت صد پیرهن سامان چاکم ناله است\nکش بد آموز تراکت فیض الفت مباد\nعاشقی هم پیتو از بهر هلا کم ناله است\nكم شدم از خویش و تحريك دلم آ وازم نداد\nاین جرس(بیدل)نمیدانم چرا کم ناله است\nچون سایه بسکه کلفت غفلت سرشت ماست\nبخت سیاه نامهٔ اعمال زشت ماست\nگردون بفکر آفت ما کم فتاده است\nمانند حم همیشه سرما و خشت ماست\nچون غنچه در کمین بهاری نشسته ایم\nچاکی اگر دمد ز گریبان بهشت ماست\nدر سینه دل بضبط نفس آب کرده ایم\nناقوس از ستم زد های کمشت ماست\nسودای طره ات ز سر ما نمی رود\nچون شعله دود دل رقم سرنوشت ماست\nتهمت مبند بیدل بر دوش و هر قسیم\nخارو گل بساط جهان خوبم وزشت ماست\nاشی زالفت مزه دار کرفته ایم\nهمداله که ریشه ندارد ز کشت ماست\nپوشیده نیست جوهر نظاره مشربان\nآئینه خطی از دل حیرت سرشت ماست\n( بیدل ) بنای ریختهٔ درد الفتيم\nگرد جفاو داغ الم خاک و خشت ماست\nچون سحر طومار چاکسینه‌ام واکردنیست\nآرزو دستوری دارد که رسوا کردنیست\nچون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق\nدیده محروم شکاه و سیر دریا کرد نیست\nاز نفس دزد بدن عمری بکام غافل مباش\nدامن پیجیده دارم که صحرا کرد نیست\nبیشم پیو ده گرد عار سوی اعتبار\nمشت خاکی دارم و بادمرد با کرد نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 82, "text": "مخواهی کوکيا توانم قال تو ميدي زدن\nميكند خاكستری گرد از نقاب انشگرم\nتشنه موجی بطوفان شکمش داده ايم\nعجز ميكويد بآه نا حزين در کوش من\nسوختن را نيز حاشا کی مهيا كردميست\nقری در بيضه عيانك تماشا كرد ميست\nناقص بالهیت دست عجز بالا كرد ميست\nگرد و اماده سیر باطنها کرد ميست\nتعجب بازی ميدارد صبغ بهار جلوة\nقید هستی بر نبايد جوش استیلای عشق\nپيكر خاکی ندارد چاره از عرض غبار\nلطف معني پيش ازين (بيدل) ندارد اعتبار\nمزده ای آینه رنك رفته پيدا كردميست\nچون هوا كرمی کند بند قباوا کرد ميست\nنسخه ما بسکه بی ربط است اجزا كردميست\nاز خيال ناز كك موى كل انشا کرد ميست\n\nچواشمع اگر خلق بس و پیش گذشتست\nگر راه روی بر اثر اشك قدم زن\nهر اشك كه كل كرد زماو تو برنجست\nشیخان همه آداب خرامند و ليكن\nانجارو حرف شرم کی از دعوی شوخی\nسرمایه هوانيست چه دنياو چه عقبي\nناقض قدمیم اینسر خویش گذشتست\nهستی است خدنکی که زهر كيش گذشتست\nاین آبله ها بر سر يک نيش گذشتست\nزين قافلهها يكدو قدم ريش گذشتست\nعمری که كنش بيشمری بیش گذشتست\nاز هرچه نفس بگذرد از خویش گذشتست\nدر هیچ مكان رام تسلي نتوان شد\nشاید ز عدم كل كند آثار سراغی\nروز وره تو تميز يكفت سيری كيم\nآدم کری از ريش بياموز که امروز\nزين بحر كه دور است سلامت ز کنارش\n(بيدل ) بجهان كندن نا دم محشر\nزين بادبه خلق بدل ريش گذشتست\nزین دشت غبار همه کس پیش گذشتست\nزين پيش هم اوقات به تشویش گذشتست\nهرپشم زمد خرس و زومیثی گذشتست\nآسوده همین كشتی درويش گذشتست\nيك قافله آئينده منديش گذشتست\n\nجهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت\nکدورت نا بحیاد جوهر شمشير استغنا\nدکر پشت لي خواهد خم تسليم گردابشب\nسواد ناز روشن كرد حسن اثر ي تعمیدم\nشکست دام با آن شوخی زهم پاشید اجزایم\nچه بیرون و چیاو بیخایه دیوار مژ كانت\nبجای خون صیفی میزد داوزخم شهیدانت\nقيامت بر جكر می خندد از كره نمکدانت\nسفال پخت در گل کردن إيماك ريحاتت\nكه كل كرد از غبارم کردۀ تصوير پیمانت\nتخير پيسرا رابنو وا کرده است آغوشی\nبهارت را فسون اخنزاعی بود مستوری\nمشو خیای استغنا تنك واری تغافل زن\nچه نیرنکست سامان تماشا خانه هستی\nرمنى كل نکردم کز خجالت درنپا ورزم\nكه چون طاوس نتوان ديد بيرون كلستانت\nقبای ناز چون گل كرديش از رنك عربانت\nسرشکم لغزشی دارد نباز طرز مستانت\nمن بیو خویش وا كردم جهانی گشت حیرانت\nمصور داشت در نقشم کشید نهای دامانت\nحریف معنی تحقيق آسان کی نشد(بیدل)\nچو تار سبحه چند ين نلب می جو اهد كريبانت\n\nجهان زنجنس اثرهای این و آن خاليست\nبرنك چهر دف در طلسم پيكر ما\nاگرچه شوق تولبرز حیرتم دارد\nچشم زاهد خود بين چوكوريا و چه خاك\nكدام جلوه که نگذشت زین بساط غرور\nزچاك دامن خرما شد اینقدر معلوم\nعجيب الست اکر خلوتى و انجمنيست\nجزاز دهم مچينيد كاين د كان خاليست\nبهرچه دست زنى منزل فغان خاليست\nچو چشم آینه آغوش من همان خاليست\nکه از حقیقت بینش چوسرمه دان خاليست\nتوهم نناز که میدان امتحان خاليست\nکه از وفا دل سخت شكر لبان خاليست\nرون ز خویش نگاهیم وی جهان خاليست\nگرفته است حوادث جهات امكان را\nزشكر تيغ تو يارب جان برون آيد\nزبشى مزاج سحاب فيض نماند\nزجیب هر مژه آغوش می چکد اینجا\nغریب منصب كوهر مخور كه همچو حباب\nکهر زپاس کبر پرشكت موج عيست\nبه درفان آن چشم سرمه سا ( بيدل )\nزشافیت چه زمین و چه آسمان خاليست\nدهان زخم اسيرنك كه از زبان خاليست\nکه آستین كريمان چوناودان خاليست\nبیا که جای تو در چشم دوستان خاليست\nهزار کیسه درین بحر بیگران خاليست\nدلی که پرشود از خود زدشمنان خاليست\nچومیل سرمه زبان من از بيان خاليست\n\nجهان قلمرو طوفان اعتبار تو نیست\nزلاف ترك ميدكن خلل بهمت فقر\nسحر چه كرد درين باغ تا تو خواهی کرد\nکدام موج درین بحربی زرد ماند\nکدام رمز و چه اسرار خویش را دریاب\nمثال شخص در آئینه گرد وحشت اوست\nزهيچ رنك توان يافتن بهار تو نيست\nشکست هر دو جهان يك كلاه وار تو نيست\nبهوش باش که فرصت نفس شمار تو نیست\nمخود مناز زجهدی که اختيار تو نیست\nکه هر چه هست همان غیر آشکار تو نیست\nتو كز ز خود روی هیچکی دو چار تو نيست\nکمند همت وحشت سوار عشق در است\nشرر بچشم تغافل اشارتی دارد\nكجا ست آينۀ کز نفس تياخت صفا\nحضور ساغر خميازه ميدهد آواز\nبخود چه الفت بیکانه کیست شوق ترا\nدلیل خویش بس از مژده ام توئى (بیدل)\nهوس ا كر همه عنقا شود شكار تو نيست\nکه این بساط هوس جای انتظار تو نیست\nهوای عالم هستی همین غبار تو نیست\nكه هيچ نشه بكلي کردن خمار تو نیست\nکه محو غیری و آئینه در کنار تو نیست\nچوشمع كفته کسی جز تو رمز ار تو نیست\n\nچه سرمدان دیگر است و سعی مردم دیگر است\nغنچۀ قید و كل آزادی از هم واشناس\nلمعۀ خورشيد دينار تاب انجم دیگر است\nصورت سرنجه ديكر هيئت سم دیگر است\nچشمه و انهار هم امواج اسرارند ليك\nلذۀ غيرت كشان با ساخت وضع جهان\nشر طوفان جوش قدرت زالفاظم دیگر است\nنالگی سنجی بهم این باده را خم دیگر است\n\nچه خوش است اکر بود آنقدر هو س بلندی منظرت\nدو روزه مهلت این نفس دلت آشيانۀ صيد هوس\nهمه راست عاده بچشم همه راست خجالت کردشی\nچو كل از طبيعت بی نشان مخیال دانشى آشیان\nچو حباب غیر لباس تو چه توقع وچه هراس تو\nبا عروج نقصۀ قدرتي نه دماغ نشۀ فطرتی\nيدماغ اندشة عنب ميسند این همه آب و تب\nزفسون مطرب و چنك آن مكش آقنند، اثر فغان\nهم قدر بي همه خوردنی همه سکته دارد و مردنی\nطلبی کر از تو بيا رسد بیر او قند چو بيا رسد\nز سواد نسخۀ خشك و تر بكلام ( بيدل ) مانكر\nکه بران مكان چو قدم نهی هم کردشی نخورد سرت\nنه آ كه از طپش نفس كه چه بيضه ميشكند پرت\nتو چنان مرو كه ز لغزشى بالهى زند خط مسطرت\nبه برهنكی زدی این زمان که دمید پیرهن از برت\nنه تو مانی و نه قياس توچو كشد خامه زيننكرت\nچو غبار و اغط غيرتى و هواست پايه منبرت\nكه ربير انجمن ادب فكند يعالم ديكرت\nكه بفهم ناله عاجزان كند التفات هوس كرت\nحذر از بلای فسر دني كه رسد ز منصب کوهبرت\nسر آرزو بکجا رسد ز دماغ آبله ساغرت\nكه بحيرت جن اثر شود آب آینه رهيرت"}
{"book": "adl0015", "page": 83, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف التاء\n\nچه دارد این صفات عاجز بات\nفسون ظاهر و مظهر نخوانید\nنباشد مهر اگر صبح تبسم\nنشاط ورنج ما تبديل اوضاع\nفروغی بسته بر مرآت اعیان\nتو وغافل زمن افسوس افسوس\n\nبجز ورطه دعای حضرت ذات\nخیالیست این چه تمثال و چه مرآت\nکه خندد جز عدم برروی ذرات\nفند و پست ما تغییر حالات\nچراغان شبستان محالات\nمن ودور از درت هیهات هیهات\n\nغنا وفتر هستی لا والا است\nجهان گل کردن یکتائی اوست\nمه وسال و شب و روزت مجاز یست\nعجین غیب و شهادت فرق دارد\nنه او را جز تقدس میل آثار\nزبان شرم اگر باشد بکامت\n\nکجائی نفی و شاهنشاهی اثبات\nندارد شخص تنها جز خیالات\nحقیقت نه زمان دارد نه ساعات\nمعانی در دل و برلب عبارات\nنه مارا غیر معدومی علامات\nخموشی نیست (بیدل) جز مناجات\n\nچه سحر بود که دو چشم دل آرزوی تو داشت\nبدور خم کشة اختیار کردیدیم\nنظر برنگ تو بستم نظر برنگ تو بود\nغرور ناز تو مخصوص کجکلاهان نیست\nچه جرمها که به بر خاک ریختی زاهد\nبگردش شکست پی نبرد فطرت تو\n\nترا در آئینه دیدم و جستجوی تو داشت\nسپهر ومهر همان ساغر وسبوی تو داشت\nخیال رویتو کردم خیال رویتو داشت\nشکسته رنگی ما هم خم از مویتو داشت\nباین حیا نتوان پای آبروینو داشت\nکه سجده تو چه زنار درگلوی تو داشت\n\nبهر دکان که درین چار سو نظر کردم\nز طاق اینهمه غفلت که میکشد باور\nز ما و من چقدر بوی ناز می آید\nهزار پرده دریدند و لقمه رنگ بست\nبسجده خاک شدی همچو اشك وزین غافل\nدرین حدیقه بصد رنك پر زدم (بیدل)\n\nدماغ ناز تو سودای گفتگو تو داشت\nتغافل تو زهر سو نظر بسوی تو داشت\nنفس بهر چه دمید مدعای و هوی تو داشت\nدهان خلق همان معنی مگوی تو داشت\nکه خاک هم زغبار خشک و شویتو داشت\nزرنگ در نگذشتم که رنك بویتو داشت\n\nچه گوید آینه ام شکر خوش معمائی حیرت\nهزار آینه طسناقس می برم بخیالت\nبغیر محو شدن قدر دان جلوه چه دارد\n\nز جلوه باج گرفتم به بی تلاشی حیرت\nبهشت کرد جهانرا چمن تراشی حیرت\nگلاب بزم تو ایم از نیاز وپاشی حیرت\n\nیکفنی که ادب وانگذاشت سر خط نازت\nشبی در آئینه میر شکوه حسن تو کردم\nبعزو فضل منازید کاین صفا که ندارد\n\nنخواند جوهر آئینه جز حواشی حیرت\nنبردم بخود ا کنون زدور باشی حیرت\nغبار جوهر آئینه بد قماشی حیرت\n\nدران مکان که صیقل زند حقیقت (بیدل)\n\nز جرأت مجال جگر خراشی حیرت\n\nمایل بزم نفس گردید، و فریستک نیست\nدر محیط از خود نمائیا نمی گنجد حباب\nچون طبایع خوردبر هم غیرت انشا میکند\nپیش ازین بیخودیهمچین پست و بلند اعتبار\nنیمه میسوزی چرا ای شمع نزديك است صبح\n\nمقصد دل نیست پیدا این قاصد لنك نیست\nکرنفس پرخود ببالد گوشه دل تنک نیست\nصلح كن رنك نسق مانند شر ر در سنك نیست\nجزر و مّدی دارد ایمرو او رنك نیست\nتا شهادت آینه خورشید هم روشنك نیست\n\nنغمه ها بخواست می جوشد زساز ما و من\nسکته صد مرغ موجست تمکین گهر\nمایه این سود و صلواة اشک، سودای بهشت\nنام اگر آئینه خواهد جوهر تمثال کو\nخواه عریان جلوه کرشو خواه مستوری گزین\n\nحیرت آهنگیم در آهنگ ما آهنك نیست\nدر دبستان ادب سعی تامل دنك نیست\nمیشود معلوم زاهد جزء کل پنک نیست\nعالم تصویر عنقائیم ما را رنگ نیست\nهر چه باداباد در کار است تاخمتنك نیست\n\n(بیدل) از طاقت چه می آئی بیخود کردی طرف\n\nبا ضعیفی کرتوانی صلح کردن جنگ نیست\n\nحذر زراه محبت که پر خطر باك است\nباختیار رفتیم هر کجا رفتیم\nچه گونه کم شود از ما صلاحت زاهد\nغبار خانه حصیرت ناتوانان را\nبیا مدعاست شرابی بعرض شوخی رنك\n\nتو مشت غار ضعیفی وشعله بيباك است\nغبار ماونفس حکم صید و فتراك است\nکه صد زبان در ازش چوپ مسواک است\nکشند موج خطر ناخدای خاشاك است\nجهان هنوز سیه مست سایه تاك است\n\nتوان به بیکسی این غماز مغررت دهم\nز بس زمانه هجوم گناه بازار یست\nازین محیط کدوری نمی بت طوفانش\nز خویش رفتن ما رهبری نمیخواهد\nچمدوا بنمایت از چشم بند علم و هم\n\nسموم حادثه را بخت تیره ترياك است\nچواشك كوهن، وقف دامن خاشاست\nکسی که آب رخی رو ثوهری پاك است\nدلیل قافله صبح سینه چاك است\nکعقود تمثالی آئینه در دل خاك است\n\nزمانه گنج مفشارا بهر گشد( بیدل )\n\nکسی که راست بود خار چشم افلاک است\n\nعمر غم محری بامید ندامت شاد داشت\nچشم در ظلمت سرای جسم کی بودی فروغ\nپیش از ان کاندیشه دام وقفس رهزن شود\nآئینه ر دل رفت از یاد رحمن زلف\nباد ايمیک، در صحرای پرشور جنون\nپاس مطلب ناله ما را نفس فرساند کرد\n\nجان آشنا ریشه در بیشه فرهاد داشت\nپرتو مهر تو این ویرانه را آباد داشت\nطایر ما آشیان در خاطر صیاد داشت\nکفر ما کرهیچ کافراین قیامت یاد داشت\nهمچو موج سیل نقش پای من فریاد داشت\nبی لب این سرورا از ریشه هم آزاد کرد\n\nدل بکفت سخت مجبور است از قسمت مپرس\nطی دارا بـراه تازه کردن مشکلست\nعاصی بیمار رفت و ریشه عجزیم بجاست\nپرده ام تا جلوة نقاب خرابهای دل\nآفتاب كلك صنع از حسن خط کردیم سیر\nبستگیهاکان و ما( بیدل ) غنچه این کلستان\n\nآه ازان آئینه کز جوش نفس امداد داشت\nدست رها زيرك گل نتوان بروی بادداشت\nناتوانی رمزنام جوهر فولاد داشت\nاین عمارت های خشت آئینه در بنیاد داشت\nیت ابرو در ازل هر مصرع آن صاد داشت\nزهم خند زحم چون گل خاطر ما شاد داشت\n\nحضور کلبه فقر از تکلفات بریست\nصدای است کزین کوه باز میگردد\nبعجز خلق مشو غافل از شکوه ظهور\nگرفته آئینه ات نیست محرم اشیا\nبتسلی نشست اعتماد جبهه خطاست\n\nچراغ ما زسر شاه تا سحر سحريست\nنشانه رنج مکن در مزاخ سنك كريست\nشکست شیشه امکان کلاله ناز پریست\nخموش درنگردی نطق چه بی بصریست\nبجانشین و قدم زن که من تبت ثریست\n\nمرا بعبید اقامت درین بساط كرامست\nزمان فتنه آفاق انتظاری نیست\nنسیمی که درین باغ بی تقاضای کرد\nبهر نفس دلی ایجاد میکنی ناهی\nدرین بساط که نزد خیال میبازیم\n\nچوشمع می کر رنگیم و رنکها سفریست\nبهوش باش که هر مد دور ها قمریست\nکه برنک صبحی اگر گره میکشد شکر یست\nکه زندگی چه قدر کارگاه شیشه کریست\nنبرند دامن جان هم دلیلی مفت بریست\n\nنرماند دعوی کردنکشی حذر ( بیدل )\n\nکه دماغ شمع به به کل دماغ سر یست\n\nحق مدعاست ورنه بر صدرنك كفتكوست\nهرگاه انظر خطاب که حرف نعمایست\n\nشوق اثر همدم است وشك نازجستجوست\nهم جا بهار ساز شود نغمه رنك وبوست\n\nموقوف اضطراب زبان نیست عرض راز\nعشق است جنانچه فاعل این جنك پنهانست\n\nگر وارسی اشاره تحقیق مو بموست\nدل شیشه است و قلقل این شیشه بی گلوست\n\nکثرت حجاب جلوة وحدت نمیشود\n\nمر کان بهرچه باز کنی دیده محو اوست\n\nحیرت دمید، ما وكل دایم بهاله ایـست\nدردسر تكلف مشاطه برطرف\n\nطاؤس جلوه زار تو آئینه خانه ایست\nموی میان یکه مرا پهله شانه ایست\n\nغفلت نوای حسرت دیدار نیستیم\nحسرت کشین وعده و صلوت حیرتم\n\nدر پرده چکیدن اشکی ترانه ایست\nچشم بهم نیامده کوش فسانه ایست"}
{"book": "adl0015", "page": 84, "text": "صحیفه ۸۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء\n\nضبط نفس کلید در طبع بسته است کریات کوهی زند این ریشه دونه است زین بحر تا بگر اشکی بدست رست هر قطره را بخویش رسیدن کرانه است\nمخصوص بزم کعبه بتعظیم اختیار هم جاسری بسجده رسید آستانه است آنجا که زد کمند نگاههای اشتیار منظور این و آن شدن هم نشانه است\nدر یاد محشر رقمه دلی تباه میکنم رنك پریده را بخیال آشیانه است (بیدل) زبرق وحشت آزادیم مپرس این شعله را برآمدن از خود زبانه است\n\nخاك در دیده آنکس که طلبکارش نیست خاك در کاسه آن سر که هوادارش نیست غم تن را نخورد هر که دل و دین در باخت آنکه سر داد درین راه پرستارش نیست\nگریه جهد سپندش دست نداده است بهم گرمی کیست که در حلقه زنارش نیست چه خبر از دل صد پاره ما خواهد شد مست نازیكه خبر از گل گلزارش نیست\nنفس ناله ازان غنچه طلب کن (بیدل) که عباری زجهان بردل افکارش نیست\n\nخاك غربت کیمیای مردم نیک اختر است قطره در گرد یتیمی خشک چون شد گوهر است موج شهرت در کمین خامشی پر میزند مصرع برجسته آهنگی زتار مسطر است\nزشتى اعمال دارد برق نفرین در بغل شاهد حسن عمل را جوش تحسین زیور است منصب کوه فروتنی نیست مخصوص صدف هر نوائی کز لب خاموش جوشد گوهر است\nاز مآل جستجو های نفس آگاه نیم اینقدر دانم که سیر شعله تا خاکستر است مهر خاموشیست چون آئینه سرتاپای من کز بعرض گفتگو آیم زبانم جوهر است\nاین معما جبزده تیغ تو نگشاید کسی کز هزاران عقده ام یک عقده سوداسر است می خروشد عشق از هم میگدازد پیکرم نعره شیران نیسانرا با تش رهبر است\nکز مرا اسباب رواری نباشد گوجباش طایر رنگم شکست خاطرم بال و پر است همچو شبنم در طلسم دامگاه این چمن مرغ مار اقبض آب ودانه ام چشم تر است\nراحت جاوید فقر از جاه نتوان یافتن خاك ساحل قیمت خود گرشناسد گوهر است کعبه جو افتاد شوخهای طافت وزنه من هرکجا از پا نشینم آستان دلبر است\nجوش دانش اقتضای صافی دل میکند خانه آئینه را جاروب زلف جوهر است مرنك را در طینت آسوده طبعان راه نیست آتش یاقوت (بیدل) ایمن از خاکستر است\n\nخاك شم ما را کی لنگر خرد جاهست کره شکسته ما برفرق ما کلا هست عشق غیور از ما چیزی نخواست جزعجز ساز گدائی اینجا منظور پادشاهست\nخیر و شریكه دارید برفضل وا گذارید هرچند امیدعفو است در کیش ما گناهست با عشق غیر تسلیم دیگر چه سر کند کس در آفتاب محشر پل سایه پناهست\nدل کز نشان نیداد هستی چه داشت در بار تمثال بی اثر را آئینه دستگاهست اینشمع چند خواهد مغرور کار بودن این گردن بلندت سر در کنار چاهست\nجهد ضعیف مارا تسلیم می شناسد هرچند پا نداریم چون سبحه سر براهست خاك مرا مخواهید پامال نا امیدی باهر سیاه کاری در سرمه ام نگاهست\nشستن مگر بخواهد مضمون سر نوشتم نامینکه من ندارم در نامه سیاهست شادم که قسطرنم بست نیاکی لعین وهمی که میفروشم سنگ است و کاهست\n(بیدل) دلیل عجز است شبنم طرازی صبح از سعی بی پرو بال اشكم گواه آهست\n\nخامش نَفَسَم شوخی آهنگ من اینست سر جوش بهار ادبم رنگ من اینست عریست گرفتار خم پیکر عجزم پامال و رد قده شوم چنگ من اینست\nبیتاب هوا سنجی محرم چه توان کرد میزان خیال نفسم سنگ من اینست خمیازه ام آرایش پیمانه هستی است چون صبح خمارم مژکان رنگ من اینست\nموج می و آرایش کوهی چه خیال است ناموس جهان طینتم ننك من اینست نه ذوق هنر دارم و نه محو کمالم مجنون توام دانش وفرهنك من اینست\nبا هر که طرف گشته ام آرایش اویم آئینه ام و خاصیت جنك من اینست ظلم است رفیقان ز دل خسته گذشتن کز آبله دارد قدم لنك من اینست\nبا محرم آن جلوه ام از (بیدل) خویش آئینه ندارم چکنم زنك من اینست\n\nخامشی در پرده سامان تکلم کرده است از غبار سرمه آوازی تو هم کرده است بشنو کز چندی درین محفل بصیرت زنده ایم بر بنای ما چوشمع آتش ترحم کرده است\nتاحسوسی داشتم آفاق بی تشویش بود موج این بحر از زبان ما تلاطم کرده است از عدم باجسته شوخهای هستی میکشم صبح ماهم در نقاب شب تبسم کرده است\nمورد حرص آستان سجده بی همتیست عالمی اینجا بآب رو تیمم کرده است هیچکس مغرور امداد ودا جسدت مباد قطره را کوهردن بیرون قلزم کرده است\nخام طبعان از فشار رنج ومحن آزاده اند پختگی انگور را زندان خم کرده است طینت ظالم کزخش کم نیندیش از حشرمرد نیش عقرب زندگی حاصل از دم کرده است\nسحر کاینجان چرخ از اختلاط بی نسق خشکی اطوار مردم را سرینم کرده است آن طوطی کز زحمت حسرت های روزی داشتیم کرد مارا چون سحر اسبار گندم کرده است\nاین گلستان غنچه ها بسیار دارد نوکنید در چمن جا (بیدل) ماهم دلی گم کرده است\n\nخاموشیم جنون گذاز و ریمتسر است آغوش حیرت نفسم ناله پرور است\nبقدر پستی همه گرداب آفتیم دود سپندمن مژه چشم مجمر است\nاز ماجزان بپرس که آئینه محیط چون گل بجوش نفس ما برابر است\nدر قعر انتظار که قعرش پدید نیست اشکی که سر رمز شوحت گوهر است\nنقشی نه بست حیرت ما از خیال یار چشم امید دیگر و آئینه دیگر است\nبچیده ایم نامه پرواز در بغل رنگ شکستگان رو بال کبوتر است\nضبط سرشك ما ادب اقعه الودست کز حسن بر عرق زند چشم ما تر است\nداغ محبتم در دل نیست جای من آنجا که خانه میسوزد ناله در در است\nآرام نیست قسمت مانا که بحر را بالین حباب و دوشت امواج بستر است\nپیوسته دل بتاز طپیدن دونده کیست در پای سوزنت کره رشته ابتر است\nجز وهم نیست نشئه در دماغ خلق بدمستی سپهر هم از گردش سر است\nما را زفکر معنی باريك چاره نیست در صیدگاه ما همه نخجیر لاغر است\nآئینه در مقابل ما داشتن چه سود تمثال عجز ناله زنجیر جوهر است\n(بیدل) طپش خاک نشینان دشت عجز چون جاده نقش پای اگر هست افسر است\n\nخط خوبان هم حریف طبع وحشت پیشه نیست تخم شبنم در دل گل در طلسم ریشه نیست\nدستگاه معنی نازك سخن را زیور است جوهر این تیغ جز پیچ و خم اندیشه نیست\nساز هستی یکنفس آماده برق فناست مشت خاشاکی که نتوان سوختن در بیشه نیست\nدل ز مقصد غافل و آنگاه لاف جستجو شرم دار از معنی لفظی که در اندیشه نیست\nاز سر افتاده پابرجاست بنیانم چو شمع نخل تسلیم مرا غیر از تواضع ریشه نیست\nپیریم راه فنا بر زنده کی هموار کرد بیستون عمر را جزقامت خم تیشه نیست\nپای در دامن کشیدن نشئه جمعیت است باده ما را چو شبنم احتیاج شیشه نیست\nآب گردیدم زهر گل که چشمی دوختیم شبنم ما را بغير از خود گدازی پیشه نیست\nپیکر خم گشته انشا میکند موی سفید موج جوی شیرین امداد آب نیشه نیست\n(بیدل) از خوبان نیاید امانت خواستن مو میانی چاره فرمای شکست شیشه نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 85, "text": "سراج الاخبار\nصحیفه ٨٢\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nخط لعلت غبار حیرت افزاست نومید از رنگ این لعل بیداست\nز بیدادت بـار ناز وتـکین ز رفتــار تو کار فتنه بالاست\nهـر جمیت ما را بر آشفت ز جوهر نسخه آئینه اجزاست\nسراسر خواب غفلت میپرستیم خیال پوچ سخت افسانه پیراست\nفنا سامان کی و مست بقا باش که در خاك آنچه می خواهی مهیاست\nبرون میتاز ازین نه حلقه زنجیر جنون عاشقان يك نقشه بالاست\n\nز غارت کاری دور نگاهت روی باده رنگ نشـه عنقـاسـت\nدران محفل که در دعشق ساقیست تمنا باده است و ناله میناست\nبهار عجز امكان را كفيلم شكست هرچه باشد خنده ماست\nز کف گرداب دارد پنبه در کوش که غافل از خروش موج دریاست\nبهرجا دامی افکنده است صیاد بهار نو كستـان تماشاسـت\nسحـر در پرتو خورشید محواست بهر جاطبع روشن شد طیی کاست\n\nز رنگین جـلـوه هـای یار ( بـیـدل ) زلا كل دسته بند حیرت ماست\n\nمحلویارسر هر لقمه حرص سرشکنیست ناشتا گر شکنی قائمه غیـر شکنیست\nنفس از ضبط طپش معنی دل می بندد گوهر آرائی این موج بخود در شکنیست\nسخت کاریست که با کافه دل ساخته ایم رنگ آئینه شدن سد سکندر شکنیست\nآرزو حسرت هستی کان که دارد یارب که نفس در جگـرم بی خود نشتر شکنیست\nترک جمعیت دل سخت ندامت دا رد بحر یکسر عرق خجلت کوهر شکنیست\n\nمکذر از ورق حالا و تکه محفل درد که پر دلـوی لی مام نشـار شـکنیسـت\nصـد قیامتـقده در پرده حسـرت داریـم مژه بر هم زدن ماصف محشر شکنیست\nمیوه سعی فنا نشگی از آغوش حباب وسعت مشرب مامع ساغـر شـکنیست\nمحو کن عرض کمال و مته روشن دریاب صافی آئینـه آئینـه جوهـر شـکنیست\n(بیدل) از جوش عجز نفس چه اثبات کنیم رنک را شوخی پروارهمان پرشکنیست\n\nچردل در عرض حاجت ناتوانی پشت دست اینقدرها بر نمیارد گرانی پشت دست\nتا کی از ترک نژاد آرایش اندیشه ات معنی دارد به صورت آنچه خوانی پشت دست\nدعوی قدرت جهانی رانیا افکنده است پهلوای روزین کردد زمانی پشت دست\nسعی آزادی حریف دامگاه و هم نیست نا کجا گیر د بعیـار پرفشانی پشت دست\nقطع آثارند امت پست نمکی زین بساط حرص دندان داردو دنیای فانی پشت دست\n\nشوکت ملك و ملك تا اوج اقبال فلك جمله پامال است هر که میفشانی پشت دست\nعمر ها شد انتظار ضعف پیری میکشیم نازم از پیکر خم بر جوانی پشت دست\nاز بیاض چشم فریانی چه اسقضما دهیـد کاین ورق افتاد در انقطاء معـانی پشت دست\nغنچـه کا ر ندامت بار دوشم کرده اند محرمها شد میکرم از ناتوانی پشت دست\nعمر استغنا علاج زحمت امـیـدای نیست پشت پای کزنشد ناتوانی پشت دست\n\nاز ندنم (بیدل) نمیدانم چه گل دامن کشید کرد بامت کردنم آخر ارغوائی پشت دست\n\nخنده صیعی است که در بسته کریبـان کلست عیش موجیست که در کشته طوفان کلست\nمحو رنگیں کلزار تما شـای توام ازنکه تا مژاه عـرض خیـابـان کلست\nدر شبستان وفـی کسی صـایع نیـست رنگ هم کر رود از خود پی سامان کلست\nاغوش آن دیده که در انجمن ناز و نیاز بال بلبل بنـظـر دارد و خیـران کلست\nغنچه سان غفلت ما باعث جمعیت ماست ورنه بیداری کل خواب پریشان کلست\nدیـده واکن و نیرنگ تحیر دریاب این کلستان همـه يك زخم نمایان کلست\n\nغنچه را بوی دل افزا سحن زبان است خلق خوش ابجد طفلان دبیستان کلست\nبسکه صدر دلم جنون زنده شد از بوی بهار دم عیـسی خجل از جنيش دا مـان کلست\nعالى چشم بکره ره ما روشن کرد دست صبح آينـه پرداز چراغان کلست\nدور چشمی ما را قدحی لا زم نیست کروش رنگ همان لغزش مستان کلست\nماتم وسود جهـان آیئـه یکدگر اند مقطـع آه سحـر مطلع دیوان کلست\n(بیدل) ازیاد رخش غوطه بکاشن زده ایم سـر اندیشـه ما محو گریـبان کلست\n\nخنده امید عبـد چاك کریبان آشناست صبح سماراهم ازین دمید ه کشیدن تیعست\nدرحشرعیش دلبرانه مکن سرحون شمع کاین سبز زار سحر در ته دامن تیعست\nبی قدت سرو خددیکدست پهلوی چمن بی خطت سبزه همان برسر کابشن تیعست\nتاکی درهم ند بیـر سلامت مردن پیش از زحم همان زهت جوشن تیعست\nعـل ما وفنـا موج و حبابـت اینجا سرزدن نیست کسی را که بکر دن تیعست\n\nغنچه از بس که زخمی زتبـسم نخورد باخبـر باش که انداز شکفتن تیعست\nمصرع تازه که از بحر خیـالم موجیست دوست را آب حیات است و بدشمن تیعست\nچون کل شمع بهر اشك سری باخته ایم کریه هم پشوترین سوحته خرمن تیغست\nچون سحر قطع تعلق زجهان آنهمـه نیست رنگ پیری که شکستیم بدامن تیعست\nقاتل ومـا ز مروت نپسندی ( بیدل ) مـد احسان نفی در نظر من تیعست\n\nخنده امید عبـد چاك کریبان آشناست کریه سیلابی مجنـون دشت و دامان آشناست\nدستـم از دل برنمیارد که نار آرزو میل عمری شد که با این خانه ویران آشناست\nجور حسی وصبر عاشق توام یکدیگراند باخدنك اومل من همچو نیکان آشناست\nبستم آکه چه کل می چنم از باغ جنون اینقدر دانم که دستم با کریبان آشناست\nشرفی دل تو کـجا بسـرار حقیقت وا رسی قمراین دریهمین با غوطـه حواران آشناست\nبزم وصل وهستی عاشق حیالی بیش نیست قطره دست از خود بشو هم چند طوفان آشناست\n\nسایه ام رامینـوان چون زلف حوبان شانه کرد بسکه طبع من بصد فکر پریشان آشناست\nاز فسون نا محان بر خویش میلرزم چو آب بلكه این عریان من باصـد زمستان آشناست\nدور كرد وصل اما در تماشا کاه شوق بادم تیر نکاهش تا بپیکان آشناست\nهیچکس دربار کاه آکهی محرم نیست صافی آینه با گیر و مسامان آشناست\nما جنون کامان ز طاقت یکقلم بیگانه ایم سخت جانی با دل سپر آزمایان آشناست\n(بیدل)این محفل تبان در کریه شمع است وبس داغ آن زحم که با لبهای خندان آشناست\n\nهموا مید ز چشم و نحن دولت محزون باز است از که دوزم که تخود ساختنم دشوار است\nکوشه چشم تو محرومی کی نپسندد گر قضا نخل مژه خواند نکه بیدار است\nدر مقامیکه جنون نقـه محـبـت دارد پای پر آبـله یکسـر سـر بی دستـار است\nدر وسیعی که کئی جمع و بدرویش دهی طمع كزبنك فضولی نکشد ایثـار است\nتا کی اندوه کج و راست ز دنیا بردن مهره عرصه شطرنج بصد رفتـار است\n\nعرق شرم تواز چشم جهان شست نکاه کز تو خجلات نکشی آینـها بسیار است\nرود حق وفای ادب از کردن ما موج را بستی کوهـر کره زنار است\nآبرو تا بکجـا خاك مذلت فشرد حرص در سعی طلب آنچه ندارد داراسـت\nخواجه تا چند ببندد بشاغل در کوش شور هنـكـامه محتـاج دماغ افشار است\nغافلان چند هوا تاز جنون باید بود کسوت در گئی شمع کریبان واراست\n\n( بـیـدل) آخر بسـر خویش قدم باید زد جادة منزل تحقیق خط پر کار است\n\nخواب را در دیده حیران عاشق ناز نیست خانة خورشید را با فرش مخمل کار نیست\nشعلـه آواز ما در سرمـه دانی میتپـد شمع را از ضعف رنك باله در متقار نیست\nچار سوی دهرپر شور زیانکاران بر است آنکه با خود مایه دارد در ین بازار نیست\nحیرت آینه کیـر ای غافل از لاف کمال عرض جوهر جز خراش چهرۀ اظهار نیست\n\nعشق مختار است با تدبیر عقلش کار نیست این کنم یا آن کنم شایسته مختار نیست\nحسی یکشائی و آغوش دوئیم هم اسـت و هم ناتو از آیینه می یابی دتو دیدار نیست\nدر حصول گنج دنیا از بلا ایمن مباش نقش روی در همش جز پیچ و تاب مار نیست\nزین تعلقـهـا که بر دوش تخیل بسته ایم آنچه از سـر میتوان وا کرد جز دستار نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 86, "text": "صحیفه ۸۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\n\nآمد ورفت نفس دارد غبار حادثات جز شکستن کاروان موج را دربار نیست دل بذوق وعدۀ فرداست مغرور امل عشق کوید چشم وا کن فرصت اینمقدار نیست\nاز هوا پرواست (بیدل) خانه وهم حباب در لباس هستی ما جز نفس یکتار نیست\n\nخواجه تا کی زید این دنیا در سوائی که نیست ریختن ها چند خندد نام عنقائی که نیست دل فريبت میدهد مخموری مینائی که نیست در بغل تا چند خواهی داشت مینائی که نیست\nخلق غافل در تلاش راحت از خود میرود تا کجا بیرون آرد سر از جائی که نیست هرزه پی در جنون زار عدم پویند کرد ماهم بامع میر زد بصحرائی که نیست\nملك هستی تاعدم لبریز غفلتهای ماست کز طبیدد کس غمین دنیاست عقبائی که نیست پیش ازان کزه مردی آئینه زنگاری کشید در نظرها روشن است امروز فردائی که نیست\nترکستنهاست همسر موج زن اما چه سود کس چه بیند زین محیط چشم بینائی که نیست هعی نمیکشود برروی قناعت چشم خلق کثرت ابرام پرهم بست درهائی که نیست\nزحمت تحقیق ازین دفتر نباید خواستن لب بهم آوردن میخواهد انشائی که نیست آنقدر از خود گذشتنها نمیخواهد تلاش چشم بستن هم رسلی دارد بدریائی که نیست\nدر خیال آباد امکان از کجا آتش زدند عالم را سوخت حیرت در تماشائی که نیست هوش اگر داری زرمز کن فکان غافل مباش زان دهان بی نشان گل کرده غوغائی که نیست\n(بیدل ) این هنگامه نیرنگ راهم کرده است عار شدرفع تعلیق باز در پائی که نیست\n\nخود گذاری تخم کیفیت صهبای من است خالی از خویش شدن صورت مینای من است حیرتم سیر مراهم همه جا نتوان کرد چشم بر خاک نظر دوخته جویای من است\nساز کم گشتگیم این همه طوفان دارد شور آفاق صدای پرعنقای من است همچو داغ از جگر سوختگان می جوشم شعله هم جا مزه گرم کننده ی من است\nنتوان با همه وحشت زسر درد گذشت بال اشکی که زند آبله در پای من است فرصت رفته بسعی المی می خندد چشمک روزنهان ابروی ایمای من است\nتخم اشکی بکف پای کسی خواهم ریخت آرزو مزده دماوج ثریای من است اگر الممت سرو برك قبود هستی دالم امروز من آئینه فردای من است\nسجده محل کش صدقافله عجز است اینجا اشک بی یاد سرم در سر من پای من است بستم جرعه کش درد کدورت ( بیدل ) چون گهر صافی دل بادۀ مینای من است\n\nخود نمائیها کثافت جوهر بیست شیشه تا در سنك میباشد پریست اعتبار انجا ندارد عافیت شمع سر تاپاش پامال سریست\nسرو گل تا کرده آزادی طواه این تفمر وقف بهار بی بریست پنبه ندر گوش ووا کن بی خلل خانه آسوده کی غفاش گریست\nطوطی را چارسوی ناز کن رنك گرداندن دکان جوهریست آشم آتش میپری از کسوتم هر چه میپوشم مان خاکستریست\nانفعال سجده زاردن میبرم برجبین من عرق نابار گریست رنك ها یکسر شکست آهانه اند این گلستان عالم مینا گریست\nیکندم موی شکن روزه دایم پهلوی ما اره بان لاغریست فطرت از ناراستی چپ می خورد لغزش این خامه ازین مسﻄریست\nوصل پیغام است چون آمد بحرف نامدانی گفته پیغمبریست شرم را در خلق منصف زیستن پرسپهر اوج غربت محوریست\nچون عرق کوهر فروش خجلتیم قیمت ما انفعال مشتریست ( بیدل ) از بیداد ما خجلت مبر طالعنا چون آب موضوع تریست\n\nحیائی سد راه عبرت ماست گرابن دیوار شود خانه صحراست من و پيمانة نيرنگ كثرت دماغ وحدتم اینجا دو بالاست\nضرر خیزاست چشم از اشك كرتم ونك داغ نمك شوربه پیداست مجادام هوسم در بی نشان ورقمهای کشانم مال عنقاست\nبم خاتم ولی از دولت عشق خط پیشانی من هم چلیپاست مکن حفظ نفس تا میتوانی که نقل زندگی زین ریشه پیداست\nچودل دوش شود هستی غبار است نفس در خانه آئینه رسواست زدرس عشقم این معنبیست روشن که از خود چشم پوشیدن معماست\nشدم خاک غبارم هیچ ننشست هنوزم ناله های درد پیداست سبك بگذر ز دلهای اسیران که تمکین تو سنك شيشة ماست\nفلك كرد خرام کیست یارب نوا نشست نالان فتنۀ برخاست بزنك آبله عمریست ( بیدل ) ز خجلت ديدة من در کفپاست\n\nدارم ز نفس ناله که جلاد من ایست در وحشتم از غیر که صیاد من ایست برداشته چون ريك روان دانه اشکم آوارۀ دشت طبتم زاد من ایست\nصد هوش تغافل کمند ابروی یارم جا میکه مرا میبرد از یاد من ایست چون صبح اگرم زد فرصت ناموسم حیا آن سرمه کشد رهزن فریاد من ایست\nسنگی بکگر پشۀ ام از سختی ایام آئینه ام وجوهر قمو لاد من ایست هم محنت بخت سیه از فکر بلندم در باغ هوس سایۀ شمشاد من ایست\nچشمی نشد آئینۀ کیفیت رنگم شخص سخنم صورت بنیاد من ایست دارم بدل از هستی موهوم غباری ای سیل بیا خانه آباد من ایست\nهر ناله برنك د کرم میپرد از خویش در مكتب غم بلبی استاد من ایست دست عبثم بر دلتشم مرض تمناست حسرت زده ام شوخی فریاد من ایست\nاز الفت دل چاره ندارم چه توان کرد دادم قفس طيائر آزاد من ایست باهر نفسم لخت دلی می رود از خویش جان میکنم و تیشه فرهاد من ایست\nهر حرف که آید بلبم نام تو باشد از نسخۀ هستی سبتی یاد من ایست گردی شوم و کوشه دا میان تو گیرم کز محنت فریاد رسد داد من ایست\nچون اشک زسر گشتکیم نیست رهائی (بیدل ) چکیم نشة ایجاد من ایست\n\nداغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است ناله کربال کشد کردن مینای دل است نیست بی شور جنون مشت غباری زین دشت مشجبست هرس ویشای اجزای دل است\nدهر کو تنگتر از فطره خونم کیرد گره آبله میدان طپشهای دل است سطر صفحۀ آئینه همان جو هر اوست نفس سوخته هم جاده صحرای دل است\nعشرت خانه تاريك زرونن با شد زخم پیکان توام چشم تماشای دل است ریشه تخم است جربا زدویدن وا ماند نفس از بسط من و ما کپر آرای دل است\nراحت شیشه در آغوش شکست است اینجا صدف گوهر مازخم طرب زای دل است به که جز بر ورق گل نه نشیند شبنم چشقم دست ننگارین بتان جای دل است\nچون طاب سوخت نفس گرم روان میگردد اشک یکسر قدم آبله فرسای دل است بحر بر موج گهر حکم روائی میکرد گنعت معذور که در دامن من پای دل است\nدرد مشکل که ازین دایره بیرون تازد آگبه در پای شکست آمده مینای دل است ( بیدل) از کرد هوس دار نفس پاس بپاش زنگ آئینه ات افسون تمنای دل است\n\nدران بساط که حسنت در بار آینه است بهشت آئینۀ انتظار آینه است ز نقش پشئو کآئینه دار آینه است بساط روی زمین را بهار آینه است\nاگر ز جوهر نظاره بست دام بدوش چرا ز رویئو حسرت شکار آینه است بیاد جلوه نظر باختم ليك چه سود که این گل از چمن انتظار آینه است\nبدستگاه صفا گوش کر دلی داری همین فروغ نظر اعتبار آینه است توان ز ساده دلی کشف نسخۀ تحقیق که خویش زشت جهان در کنار آینه است\nصفای دل خللی آردد در خم مژه گیر بدرد گرد کدورت حصار آینه است غبار شرم گل افتادنی نمیای حسن عرق بمالم شوخی بهار آینه است\nکدورت از دم هستی کشد دل آگاه نفس بچشم تامل غبار آینه است چراغ انجمن شوق جز تحیر نیست تمهان پردۀ دل آشکار آینه است\nروی کار نیاید هنر ز صاف دلان که عرض جوهر خود زنگار آینه است ز نقشهای دل وفيك ابن جهان (بیدل) دلی که صاف شود در شمار آینه است"}
{"book": "adl0015", "page": 87, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nدر ان مقام که عرض جلال معبود است غبار هستی ما همت آنچه موجود است جهان بی جهتی قابل تعیین نیست بهر طرف که اشارت کنیم محدود است\nمشو محاسب غفلت بعلم یکتائی احد شمردن اینجا حساب معدود است خوش نا قست ما و من بشبگیرم نهان شعله چو جاست ریشه اش دود است\nز نقد و جنس خود آگه نه درین بازار اثر سهم زیان هم رسیده سود است بنیاز کشمری ز من ناز تکافل چو یکیا اثر سجده ایست مسجود است\nبباش دیده یعقوب نا امیدی نیست در انتظار بسی داغ ما نمکدود است ز سر نوشتم میرسید منفعل رفتیم جبین خطیکه نشان میدهد خم آلود است\n\nقبول اگر طلبی نیستی گزین ( بیدل ) که غیر خاک شدن هر چه هست مردود است\n\nدر بهار گریه عیش بیدلان آماده است اشک تا گل میکند هم شبنم و هم باده است طینت عاشق همین وحشت غبار اندیشه است چون شرار کام ما اینجا داغ هم از باده است\nهیچکس واقف نشد از خم کار رفته کان در پی این کاروان هم آفتی افتاده است پرده ناموس هستی اعتباری بیش نیست بزم ما را شیشه گر هست رنگ باده است\nمنزل خاصی نمیتواند عبادتگاه شوق هر کف خاکی که آنجا سر نهی سجاده است زاهد از رشک شرار شوق ما تر دامنان همچو خار خشک بهر سوختن آماده است\nعقل گو ناجم سازد خاطراز اجزای ما عشق مشت خاك ما را سر بسر افتاده است خار راه اهل بینش جلوه اسباب نیست از کمند الفت مژگان نگاه آزاده است\nزینهار ایمن مباش از اشک درد آلود من گر چه یک شبنم است این طفل طوفان زاده است نقشما در هیچ جا آرام نتوان یافت هم چو جزو قول درین دشت یکسر جاده است\nکوهی ما کاش از سنك شرردن خون شود میرود در پازخویش و موج ما استاده است دل بتامای عدم ( بیدل ) که در ملک یقین تخته مشق خیال تست آینه کاساده است\n\nدر پیچ و تاب کیسو تا شانه را عروسیست سیر سواد زنجیر دیوانه را عروسیست بی گریه نیست ممکن تعمیر حسرت دل تا سیل میخرامد ویرانه را عروسیست\nدریا کهر فروشت از آرمیدن موج گر آرزو بمیرد فرزانه را عروسیست عیش و نشاط امکان موقوف غفلت ماست تا ما سیاه مستیم میخانه را عروسیست\nفیض فینوان برد تا دل غم نسازد آتش ز روغنی نی کل کاشانه را عروسیست دل را بهار عشرت ترك خیال جسم است کر سر برارد از خاك این دانه را عروسیست\nبازار وهم گرم است از جنس بی شعوری در بزم خوابنا کان افسانه را عروسیست از لطف سر فرازان شاهد نرد دستان در خنده صراحی پیمانه را عروسیست\nزان ناله که زنجیر در پای شوق دارد فرزانه را ندامت دیوانه را عروسیست در سینه خیالش رقص نفس محال است تا شمع جلوه دارد پروانه را عروسیست\n\n( بیدل ) چرا نسوزم شمع و داغ هستی زانشوخ آشنا کش بیکانه را عروسیست\n\nدر تکلم از ندامت هیچکس آسوده نیست جنبش لب یکقلم جز دست بر هم سوده نیست راحت آبادی که مردم جنبش نامیده اند بی تکلف این سخن غیر از لب بکشوده نیست\nکز زبان از شوخی اظهار و ادزده نفس صافی آئینه مطلب غبار اندوده نیست پاس ناموس سخن در بی زبانی روشن است هیچ مضمون درین صورت نفس فرسوده نیست\nقطرها از ضبط موج آئینه دار گوهراند تا شود روشن که سعی خامشی بیهوده نیست کشتن کو ( بیدل ) دلیل هرزه کاریهای ماست تا جرس فریاد دارد کاروان آسوده نیست\n\nدر تماشای که یابد نقد مژه بالا شکست خواب غفلت چون نگه ما را بچشم ما شکست شوق بیتاب و قدم لبریز جوش آبله تا کجاها پایدم مینا بزیر پا شکست\nخاک کردیدم و از ذوق طلب فارغ نه ایم نام در پرواز آمد تا پر عنقا شکست عالم زنا حسرت آن لعل در آتش نشاند موج کوهر خار در پیراهن دریا شکست\nدر خم زلف چنان فریاد دل کرد میتند این شبستان سرمه داتها در کلوی ما شکست سر کشان یکدگر تا گردند پمال غرور گردن این قوم خواهد بار اسطنا شکست\nتا کدامین قطره کردد قابل تاج کهر صد حباب اینجا ز بیغزی سر خود را شکست موج خون ناله می آید مرا امروز لعل یا دل دیوانه در دامان صحرا شکست\nبی تکلف از غبار پاس دلها بگذری تیشه خون میشود هر ذره چون مینا شکست بر فریب نسیه نقد خرمیها باختیم ساغر امروز ما بد مستی فردا شکست\nتا لطافت از طبایع رفت شیز از رتبه ماند مشتری گردید سنك وقیمت کالا شکست ( بیدل ) از بس شوق دل محمل کش جولان ماست خواب مخمل موج زد خاری اکر در پا شکست\n\nدر چمن کز طرف دامانت صبا خواهد شکست رزخ هر برك کل رنك حیا خواهد شکست کی غبار خاطر هم آشنا خواهد شدن تخم ماچون آبله در زیر پا خواهد شکست\nاعتماد مأمن دیگر درین وادی کجاست کرد ما بر باد خواهد رفت یا خواهد شکست اینچنین کز شرم هستی از لبت کل میکند در لب ما غنچه و بوی کل صدا خواهد شکست\nنقش چندین چاره در جمعیت دل بسته اند بخیه آئینه مشکن رنکها خواهد شکست ما جنون آواره کان آشفتگی سر منزلیم در خم دامان زلفی کردما خواهد شکست\nخوان اسباب جهان را نعمت جزیاس نیست میهمانش خنده از کلتا حواهد شکست جرأت مانیست جز گرد نفس بر هم زدن ناله کز تازه همین قالب هوا خواهد شکست\nنامعهد کزیون مراد خاطر نکشاد ما دست ها از کلفت باردعا خواهد شکست هر کجا کرد کمانها شود غیرت فروش دیده نزع آزوی توتیا خواهد شکست\nطبع ما هم از حوادث رنك خواهد ریختن شوخی تمثال کز آئینه را خواهم شکست کودماغ جستجوی های کشتار نیستی موج ماهم در دل بحر بقا خواهد شکست\nنیست بنیاد تعلتق آنقدر سنگین بنا این غبار و هم را يك پشت پا خواهد شکست (بیدل ) از بوی خود است آخر شکست رنك کل ناله ما را شوخی پرواز ما خواهد شکست\n\nدر جنو نم موی سر سامان راحت چیده است سایه بید می سرائی مرا پوشیده است تا کل محرومی از کلزار وصلت چیده است همچو شمع کشته در چشمم نگه خوابیده است\nسخت بیدردیست دست از دامنت برداشتی خون من رنکی بروی رنک کل خوابیده است نا مرا غفلت چو شبنم دیده بخواب داد از کنار دل کلابی در خم بالیده است\nعاقبت خواهم بآن الفت سرا محمل کشید بیخودی از عشق راه خانه ام پرسیده است بسنز داشی چو شمع کشته سامان کرده ام ای هوس خاموش امشب آهم آرامیده است\nبرق بی رنک است عشق اما درین صحرای و هم دیده خلق از سیاهیهای خود ترسیده است صبح وصلت بخت بدمتاید فراموشم کند نیستم نو مید این ظالم بخوابم دیده است\nخاك شو ایدل که در ناموس کاه عرض ناز حسن را نشانده ولی ز آئینه رنجانیده است کاش چشم کن قضا نکشاید از خواب عدم هم چه خوابید است اینجا فتنه خوابیده است\nبا همه عجز از تلاش سوختن عاری نئیم شعله هم بر جرأت خاشاك ما زاریده است بستر آرام دنیا کرم نتوان یافتن عمر ها شد پهلوی ما زینطرف کردیده است\nرفت چون رنك روان ( بیدل ) ز پی از آینه خاك این صحرا لب خشك كرا لیسیده است\n\nدر جهان خلق از هم خلقتی آدم کم است باز در اصناف آدم آدم محرم کم است بسکه مردم تلخ در جیب نفس پرورده اند زهر چندان که خواهی جمع کن مرهم کم است\nبوی انسی در مزاج دهر نتوانی یافتن آبسوی این انجمن کویاش در عالم کم است با چنین مو حیکه عالم غرقه طوفان اوست در حبابهای مروت احتمال نم کم است\nحرف نا منظوم دل يك نقطه هم بیش است و بس معنی مخواه اکر صد نسخه باشد هم کم است از ازل این پیش و کم دارد خروش امروز نیست اینکه خواند و پیش بیش است آنکه گفتم کم کم است"}
{"book": "adl0015", "page": 88, "text": "صحیفه 85\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nدر جهان عجز طاقت پیشگی گردن زن است شمع را از استقامت خون خود در گردن است ذوق عشرت میدهد اجزای جمعیت بباد کز شکستي بسازه غنچه تا کاشن است\nهم که رفتار خود بباغ نارسا رفتار کرد آتش این کاروانها چشم بر من من است جششم از خار مشکل که همچون بیستون پای خواب آلود من سنگ گران در دامن است\nپیش پای خویش از غفلت نمی بینیم شمع گرچه بزم عالم از فیض نگاهم روشن است بی رقابت برد چشم عاشقی نتوان یافت دانه بید از آرد کشتن قابل پروین است\nسوختم صد رنك تا يك داغ راحت دیده ام پیکر افشرده ام تا کمتر صد گلخن است همچنان کز شیر باشد پرورش اطفال را شعله ها در بادیه داغ دلم پرور دن است\nاشك مخدوم زبان در دهن فهمیده نیست در چکیدنها مزه نادانم يك شیون است مهر عشق ارزوی دلها گرا ناندازد نقاب باطن هر ذره از چندین طپش آبستن است\nهر قدر عریان شوم دلی خیالی میزنم چون شکست دل هجوم ناله ام پیراهن است معنی سوا نیست (بیدل) صورت آمالشم جامه احرام آتش پنبه داغ من است\n(0)\nدر جنونی یکنفس آواره جمعیت است غنچه را باین نفس شیرازه جمعیت است لذت آسوده گی آشفتگان دانند و بس زلف را هر حلقه در خمیازه جمعیت است\nسیل پیری منزل آرام نتوان یافتن کوه اکز قباله کند در دازه جمعیت است هیچو کردباد درین درپای طوفان اعتبار عمر ها شد کوشش آواره جمعیت است\nسوختن خاكستر آرا گشت منت با عبث شعله ما را نوید تازه جمعیت است کل بقدر غنچه کردیدن پریشان می شود نفس ده آئینه اندازه جمعیت است\nخاكسار بیائی (بیدل) در پریشان مشربی شاهد آشفتگی را غازه جمعیت است\n(0)\nدر خور غفلت نگاهی رونق ما و من است خانه تاريك است اگر شمع تأمل روشن است چیست بقاء شمه غیر از سعی خاکستر شدن سال و ماه زنده گانی مدت جان کندن است\nداد بستی کر چه سرشار رو شن کرده ام این چراغ بیکسی را اشك حسرت در غن است خاکسار الفت داغ محبت نیستیم همچو آتش سوختن از پیکر من روشن است\nسا غرم مست که میگيرد که در بزم بهار همچو مينا شاخ گل امروز خون در گردن است تنك تصويرم از ساحرات جولان مخواه اینقدر ها بسکه پای ما رومن دامن است\nسی من معنی مکتوب شوق آگاه نیست ور نه جای خامه پیشانی ما را خواندنی است در پیش جلوه مذهب معنی کرده ایم شوخی نظارۀ ما کار چشم سوزن است\nطبع روشن کینه دار است ربط دوستی از پی حیس نفس آئینه حصن آهن است بشکنم دل نشنوم یارب شکست خویشتن شخص هم عکس است تا آینه در دست من است\nضبط مینا کیست در کیش جنون تار نوب بل گریبان دست من پای برون از دامن است تخم بامل يست (بیدل) مانع شوق طلب رشته این ره اگر دارد گره استادن است\n(0)\nدر خیال آبدو احت آگیم با محرم است جلوه نادید بهشت آنجا که جنس آدم است در نظر ها گرد حیرت بال نغما شور عجز ساز بزم زنده گانی را همین زیر و بم است\nیاد شاهی در طلسم صبح چشمی بسته اند کاسه چشم گدا کز عشوه جام جم است از دو تا گشتن ندارد چاره نخل میوه دار قامت هر کس بزیر بار می آید خم است\nپاس نامید است این امیدها هشيار باش هر قدر عرض تسليما پیش فرصتها کم است نامراد بیطراوت نظاره کن اسباب كو رنك كل چون آتش افرد دیدنش شبنم است\nدر صفای حبرت از عیسی نویمینیم خلیل خانه آئینه هم پرتو بازار هم است در بن دریای ما را نسخه در کار نیست چشم اعورا سواد خویش سر مشق دم است\nنا نفس باقیست ظالم نیست بی فکر فساد کوشه کیر فتنه میباشد کان را خادم است شمه در جا میشود سر گرم تعمیر غرور داغ می خندد که همواری بنای محکم است\nدوستان جاننا که ربط الفت هم بکشند مو جها را رفتن از خود هم در آغوش هم است نامداریها گرفتاریست در دام بلا (بیدل) انگشت شهادت طوق گردن خاتم است\n(0)\nدر خیال منقهم طبع خویش ساز تو نیست چوشمع جیب تو جز لوله گداز تو نیست زکار گاه خیالت گهی نی برد دلم که فطرت تو هم از محرمان راز تو نیست\nبقدر نیستی از اعتبار نام وننك بهر چه فخر کنی باب امتیاز تو نیست ز دست گاه تصنع تری مآب مته حقیقتی که تو داری بجز مجاز تو نیست\nبمسایه زبر دارد غرور خاك حباب نشیب هرچه کنی فهم جز فراز تو نیست بغیر سجده ز خاك ضعيف منفعل است ز چست و خيز را اینقدر نياز تو نیست\nتردد دو جهان آرزوی مقصد خلق بمرجه ايست كه يك كام همتار تو نیست چرده طپیش دل هزار مقراض است تو گز نفس نزني دهر نقصه ساز تو نیست\nزچشم بستن خود غافل امل آجند حریف بیم کره رشته در از تو نیست زاختیار درین زمده منزل( بیدل ) جهان جهان نیاز است جای ناز تو نیست\n(0)\nدر ربط خاق یکسر ناموس کبرپائست چون سبحه هر قس اینجا در عالم جدائیست منم بخبر و افسر اقبال میفرو شد بالینم که پرسر مامیها یسکی همانیست\nوارستگی نیافتیم بی و هم باغ و راغیم صبح فلك ندانیم شام ما هوائسیت دارد جهان اقبال دری در مقابلی برخود سری مچند هر جا سرت دست\nآرام ورم درین دشت فرق آنقدر ندارد در دیده آنچه کو هیست در گوشها صدائسیت آواره خیالات دل ریجه شد و آخر کز عیشرتی بیار است در حسن بیوفائیست\nزین ورطه خجالت آسان نمتوان رست جو شد مچ آبده کی راه رهن عرق شنائیست در خورد سخت جانی باید غم جهان خورد ترکیب وضع طاق مجنون اشیائیست\nبیمایگان قدرت شایسته قبلو اند دست شکسته باری بر گردن دعائیست کوش اطو دل زین انجمن که دارد در کرد بوی چیزی فریاد مرغه سائیست\nکازار بی دریپا وارستگی بهار است در سر شگونی بیدهر برك پشت پائیست ( بیدل ) نکرد کس پیماد بی تمیزی دنیا کدر کلی بود بشکافتیم جائیست\n(0)\nدر زمینی که محبت اثری کاشته است گرد او خرمن چندین طبش انباشته است نوبهاری که ازین کوچه دمید است شمیم جگر خاك ز صبحش عیلم افراشته است\nهمه تن شوق شود وادی مجنون دریاب مشهد سوختگان بوی دلی داشته است\nدرسایه ابر و نقاب مست و خرابست چون تیغ زمر در گذرد عالم آبست\nعاشق نیمه امید زیم ناله نقاب مد عام نيرنك توتا جلوه نقابست\nيك غنچه بیدار ندارد چمن دهر شاخ کل این باغ سراسر رك خوابست\nحاشرته طوفان خیالم وگر نه این بحر تنکمايه ترازموج سرابست\nیکدیده تر پیش نداریم جو شبنم در قعمه ساغر مینای کلا بست\nپروانه کامل ادب وی جراغیم سر کنو رمثال در نریحه بابست\nفرصت طلبی لازم انجام وفا نیست تا دستل ما گرم طبش گشت کبابست\nبی مغزیود دانه کشت امل دهر در رشته موج اثر گهري هست حبابست\nعنقا امکان نبود جای اقامت در دیده نگه راه ، وم یا برکابست\nدر عشق بتصويري دل شره باشيد هر حلقه ومبل رمیده است خرابت\nبیماری نجم ز گل آبله پاست کافتحيه نو دميده اميد بجوابست\nچون جوهر آئینه ز حبرت همه خشکیم هي مجد رنك در بشه ماد دل آبست\nجز سود و گداز از پر پروانه نخواندیم این صفحه آتش زده جز و چه کتابست\n(بیدل) رسخط پای او ضلست تپیدن تحريك زبان ققمت موج شر ابست"}
{"book": "adl0015", "page": 89, "text": "سحيفه ۸۱ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف التاء\n\nدر سینه که پاس نفس مقدم است\nآئینه شخص وصورت این شخص مبهم است\nنی آه در جگر نه رخ یار در نظر\nدر حیرتم که زنده گیم از چه عالم است\nوضع فلك ز شخسيت آواز میدهد\nتاکی بغیر بندد مچين پايه ات خم است\nعمری ز خود روی که بفرسوده گی رسی\nچون خامه الغزشت زمينهای بی نم است\nدل را نشان ناوك آقات کرده اند\nهم دم زدن بخانه آئینه ماتم است\nتسلیم راه فقر نخواهد غبار کس\nکز نقش با اثر شده این چه پرچم است\nاوج و حضیض قلزم امکان شگافتیم\nاز آبرو مکو همه جا این گهر کم است\nبا هیچکس نشد از انسان طرف شدن\nشمشیر انتقام ضعیفان تبسم است\nکسر وا رسی به نشه اقبال بیخودی\nرنگ یکسروش آمده پیمانه جم است\nاز حیرت حقیقت خلوت سرای انس\nتا حلقه برون در آغوش محرم است\nبگذشت عمر واشك كرفت است دامنش\nبر بال صبح عقده همین کرده شبنم است\nزین بار انفعال که در نام زنده کیست\n(بیدل) نگینم آینه دوش خاتم است\n\nدر طینت آباد دهر حیرت دل انکر است\nمن کز روز محیط آب رخ کوهر است\nچرخ ز سر کشتکی کرد سحر ساز کرد\nسودن صندل همان شاهد درد سر است\nلاف هنر بیهده است تا ننمایی عمل\nتیغ نکرده چنار کز همه تن جوهر است\nپست غبار از محرم جولان ما\nکز عرق شرم عجز راه فضولی تر است\nرشته ساز امید در کره عجز سوخت\nشوق چه شوخی کند ناله نفس پرور است\nرهرو تسلیم را راحتی افتاده گی\nقافله عجز را خاك شدن رهبر است\nتا بقبولی رسی دامن ایثار کیر\nشامة آفاق را صیت کرم عنبر است\nسخن عدو را مده جز بتغافل جواب\nز آنکه حدیث درشت در خور کوش کر است\nدام طلبهای دل حسرت سير قناست\nشعله بی تاب ما بسمل خاکستر است\nروی که دارد عرق دیده سرشك كنتاست\nزلف که در تاب رفت نسخه دل دلبر است\nچاک گریبان ما سینه بصحرا کشود\nتنگی خلق جنون انچه وسعت کر است\n(بیدل) ازین انجمن سر خوش دردم و بس\nبزم چو باشد شراب الهماش ساغر است\n\nدر طریق رفتن از خود رهبری در کار نیست\nوحشت نظاره را بال و پری در کار نیست\nگفتی تدبیر ما طوفان حكم قضاست\nجزده تسلیم اینجا لنگری در کار نیست\nمدعـا مـو بهر غفلت پیشه بالین پراست\nاز برای خواب مخمل بستری در کار نیست\nمیدد چون کردباد از خویش سرکرد ایم\nدر خوش دشت جنون راه سفری در کار نیست\nدر پیام هم نفس تیغ دو دم خوابیده است\nچون سحر در قطع هستی خنجری در کار نیست\nمشت خاك ما سرایا فرش تسلیم است و بس\nسجده ما را جبینی و سری در کار نیست\nخویش را از دیده شو درین خر می دیدن است\nاحتیاط ما برای دیگری در کار نیست\nفکر هم کب در طریق فقر ساز کرد هیست\nنفس در فرمان اکبر ناشدخری در کار نیست\nجوش خون نازان دلانرا پوست برتن میدرد\nاز ضیق بررك كل نشتری در کار نیست\nاستقامت بس بود ارباب همت را کمان\nچو تیغ کوه (بیدل) جوهری در کار نیست\n\nدر طینت شب چه جنونها گذشت\nکز سر شمع آبلہ پا گذشت\nجهل خرد بخت و مجنون در بخت\nعقل جنون کردوز صحرا گذشت\nنقش نگین داشت کمال هوس\nاسم محا ماند و مسمی گذشت\nخلق خیالات بر افلاك برد\nاین سر این بام هواها گذشت\nبی سر عجز چه نازد بجاه\nآبله از خاك چه بالا گذشت\nجوش نفس بودی اعتبار\nغلطکی کرد وز مینا گذشت\nچون شرر کاغذ آتش زده\nفرصت ما از نظر ما گذشت\nسعى نك و بد همه را محو کرد\nرنك روائی ز توتیا گذشت\nچون شب و روز است تلاش همه\nدر تک و گشت آنکه از اینجا گذشت\nخط جبین فهم بفردا کماشت\nخامه برین صفحه جلیپا گذشت\nحاصلیم زنده جاوید کرد\nکم تحیا ز مسیحا گذشت\nضبط نفس طرفه پل داشته است\nقطره باین جهد ز دریا گذشت\nقافله سالار توهم مباش\nهر کس ازین بادیه تنها گذشت\nفرصت دیدار وفائی نداشت\nآمده بود آینه اما گذشت\nبادم شمشیر قضا چاره چیست\nدم مزن آبی که ز سرها گذشت\n(بیدل) ازین مایه که جز باد نیست\nعمر در اندیشه سوها گذشت\n\nدر کلستانی که دارا با اشاراتش سریست\nسبزه کوکل میکند ابروی نخل دلریست\nذوق پیدائی قیامت صنعتی است آگاه باش\nدر نگین خود نمانها پری مینا کریست\nغنچه بت جز کاهش و مالیدن نیرنك چیست\nاختراع این بسکه ماه تو چین لاغریست\nکفروش است از بهار لاله زار این چمن\nآتش داغیکه در پیراهنش خاکستریست\nظرف استعداد مستان ساقی بزم است و بس\nباده کز خواهی همان لب باز کردن ساغریست\nانفعال کره در اعتراف عجز نیست\nخامه تسلیم مارا خط کشیدن مسگریست\nصورت انگشت زنهاریم و فدی میکشیم\nدر بلندیهای ناخن کردن ما را سریست\nدر شکست رنك یکسر ذوقمراحت خفته است\nشمع ما سر تا قدم سـامان بالین پریست\nحرص آفاقیست باید غوطه در حرمان زدن\nاز توقع کزتوان چشم بستن کوهریست\nیکدوم در گوشه بی مدعائی وا کنید\nصافی آئينه بيمار نفس را بستریست\nمنع زانو نیز ممکن نیست بی فرمان عشق\nپیش ما آئینه است اما بدست دیگریست\nنیستم نومید رحمت کز دو تایم کرد چرخ\nحلقه ام اطاعان در پیش چشم من دریست\nخواه در صحرا نشستنم خواه در آغوش کل\nهم بکجا باشم بضا عنها همین چشم تریست\n(بیدل) از اقبال ترك مدعا غافل مباش\nدر شکست آرزو ها ناامیدی لشکریست\n\nدر گلستانیکه کرد عجز ما افتاده است\nهمچو عکس از شخص رنك از کل جدا افتاده است\nبسکه شد پامال حیرانی براه انتظار\nدیده ما بی نکه چون نقش پا افتاده است\nمائیسیران از شکست دل چه سان ایمن شویم\nبر سر ما سایه زلف دو تا افتاده است\nنیست خاکی کز غبار عجز ما باشد تهی\nهر کجا بامیکشاری نقش ما افتاده است\nکاه کاهی ذوق هم چشمیست مارا با حباب\nدر سر ما نیز پنداری هوا افتاده است\nاز طلسم ما که تمثال حبابي بیش نیست\nعقده ها در رشته موج بقا افتاده است\nکوهی بی باك تیغی که مقران کنند\nساز رقص بسمل ما از نوا افتاده است\nسبزه و کل تا بکلی برسد بساط مقدمت\nاز صف مژکان ما هم بوریا افتاده است\nاز کل تصویر نتوان یافت بوی خرمی\nرنك ما از عاجزی دروی ما افتاده است\nجاده و منزل درین وادی غریبی بیش نیست\nهر کجا رفتیم سعی نارسا افتاده است\nاین زمان از سرمه میباید سراغ دل گرفت\nجابجا عمریست از دست صدا افتاده است\nکر فلك (بیدل) همی با برخاك زد آسوده ام\nمیکند خواب فراغت سایه تا افتاده است\n\nدر کاشن هوس که سراغ کلایش نیست\nکرپاس غنچه سرنکند بابایش نیست\nآن ساز فتنه که تو محشر شنیده\nپز رو بم تو کز نلبود غلغلایش نیست\nدیدیم حسن ساخته اعتبار جاه\nهرگاه بی لطافه شود کاکلایش نیست\nيارب بحال مفلسی خواجه رحم کن\nبیچاره خر بمرض چه نازد جلایش نیست\nآزاده کان زفکر رعونت منزه اند\nبا کردن آنکه ساز ندارد غلایش نیست\nصیادی هوس چقدر ننك فطرت است\nشاهین حرص بی رد و چنگلایش نیست\nبر انفعال عشرت این بزم چیده اند\nتا شیشه سر نگون نشود قلقلایش نیست\nتدبیر رستکاری جاوید نیستیست\nاین بحر غیر کشتی واژون بلایش نیست\nاز قطره تا محیط و بال نفاق است\n(بیدل) خوش آنکه الفت جزو و کلایش نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 90, "text": "صفحه ٨٧\nغزلیات میرزا بیدل رحمة الله علیه\nحرف التاء\n\nدر اقامت کل مقصود بهر نزدیک است\nدامن همت بدست میکه سر نزدیک است\nدوری منزل مقصود ز خود پیماست\nتراز خویش کی قطع نظر نزدیک است\nرهیپوکام تو پاس نفس است ای غواص\nسر این رشته نگهدار گهر نزدیک است\nای هوس آنهمه مغرور اقامت نشوی\nقیمت سنک هم ایجا بضرر نزدیک است\nهمه گویند جدا نیست زما دلبر ما\nما چنين دور چرايم اکر نزدیک است\nترك اوهام جـد مژده گردون کاریست\nبیضه هر که شکستش بسپر نزدیک است\nناتوانی زچه روصید خيالم نکند\nتاب این رشته بآن موی کمر نزدیک است\nسیر ها در هوس آباد فنـا کردیم\nمنزل پاس زهر راهگذر نزدیک است\nهمة مقصد طلبان دامن لغزش گیرند\nکر بداند که منزل چقدر نزدیک است\nنفس کام فنا میشمرم غفلت چند\nآنچه دور است کنون وقت دگر نزدیک است\n(بیدل) آنجا که جنون منصب مخبون بخشد\nنسبت آبله با دیده تر نزدیک است\n\nدر وادی که قدرت انجم کمال داشت\nبالیده کی چو آبله ام پایمال داشت\nسیراب نازم از دل بی مدعای خویش\nگوهر بجیب صافی مطلب زلال داشت\nکردیم صبح وادی وحشت سواد عشق\nتا نقش پاهمان بم چشم غزال داشت\nچون شمع جنبش مژه مارا ز خویش برد\nپرواز آرمیده ما طرفه بال داشت\nنسوز طلب زوهم فنا سر نجیب ماند\nورنه بخاک نیز جنون احتمال داشت\nسرد شته هلال بجوز شنيد ادم است\nنقصان حال ما أثری از کمال داشت\nدر عين وصل چشم به پیغام دو خشم\nشینم روی گل نکهی در خیال داشت\nاکنون علاج شبهة هستی که میکند\nدر سنگ نیز آیینه ما مثال داشت\nآن حریم که کرد برویت مقایلم\nآیینه داری از دل بی انفصال داشت\nمشکل بعیش بی غمان پی برد کسی\nشمع هوش سیر شبستان مال داشت\nيارب شفق طراز كدامين بهار شد\nرنگی که خون بیکسیم زیر بال داشت\nهرکس بقدر همت خود ناز میکند\n(بیدل) غم تو داردا کر خواجه مال داشت\n\nدر وصل وسيرم بگریبان خیال است\nچون آینه پرواز نگاهم ته بال است\nبیقدری دل نیست جز آهنگ غرورش\nتاجیئی ما خاك نگشتن سفال است\nسایل بکف اهل کرم کز بقلط هم\nچشمی بکشاید لب صد رنك سوال است\nاز بخیری چند کی فطر لباس\nبشنجست ته رویش اورا کسوت شال است\nاز مائدة بی نمك حرص مپرسید\nچیزیکه بجز غصه توان خورد محال است\nجمشید که تکلیف کدة جسم پرالی\nعریانه که از خاک روان جست نهال است\nبگذار رنگی که پری داغ تو کردد\nچون سنگ اگر شیشه واثی چه کمال است\nبر جلوه اسباب تو هم نفر دشی\nدیوار و در خانه خورشید خیال است\nلعل تو پیر میمکده درد عرض تبسم\nموج گهر آنجا شکن چهره زال است\nزین مائده يك لقمه كوارا نتوان یافت\nنعمت همه دندان زده رنج حلال است\n(بیدل) دل ما باچه شیوہ است مقابل\nنقدیكه درين پرده به بستیم خیال است\n\nدر ین گلشن مرو روت خنده کاریست\nمبادا غنچه کردی کل بهار یست\nبرافشان بر هوس دامن و بگذر\nکه در جیب نفس نقد نثار یست\nهم از بست و کشاد چشم دریاب\nکه اجزای جهان لیل و بهاریست\nو بربها ز سر باید ادا کرد\nره کز پا گذاری حق گذار بست\nحریف پاک باز ان وفا باش\nکه جز سرهم چه بازی بد قمار بست\nبصد دست حمایت بایدت سوخت\nچراغ زنده کی یکسر چنار یست\nزخاکستر امان میجوید آتش\nچوهستی با کفن جوشد حصار یست\nهنوزت دیده کم دارد سفیدی\nزمان وصل یوسف انتظار پست\nحذر ابشمع ازین محفل که اینجا\nبقدر سر بریدن سر شمار یست\nمن و ما نسخته تحقیق هستی\nخطی دارد که آن لوح مزار یست\nجهان مجنون سودای نقاب است\nازین غافل که لیلی بی خمار یست\nمباشید از خواص جاه غافل\nمحکهاى خروشان تاجدار يست\nوفا وبوی از گردون مجوئيد\nکه طفل عاشق دامن سوار یست\nبمخطر و كو غنا عام است رحمت\nز خشك و تر مكويك چشمه جار یست\nغبارت چون سحر کز اوج کیرد\nفلكهما پايمال خاكسار بست\nبهستی (بیدل) مفلس چه لافد\nنقد سال شیفته نی باده دار یست\n\nدلم از بهار خیال تو گلشن راز است\nنکه بیاد جمالت بهشت پرواز است\nخیال مرهم کافور کافروش مباد\nروی تیغ توام چشم زخم دل باز است\nتورق جلوه نکه دشمنی کسی چکند\nشکست آینه حسن مستی ناز است\nکداختم ز خجیر که چشم آینه هم\nببهار حسن ترا شبینم قطر باز است\nمهم چو نکهت کل حوض هوا کردید\nهنوز شیشه رنگم شکستن آغاز است\nلی که خنده در و خون شود لب مینا ست\nرگی که نیش بدل میزند وك ساز است\nبسخاوت لمنه شهرت کرم تزلدازا\nکشاده دامی ابو بال پرواز است\nفریب عجز مخور از پرستکسته رنگ\nکه در گرفتن پرواز چنگل باز است\nز بیچ و تاب نفس سود دل توان دانست\nزبان دزم با سرار شعله غماز است\nمدام اینهمه حرف جنون که میکويد\nکه گوش حلقة زنجير ما پر آواز است\nتوان ز پهلویم کرد سیر عالم حسن\nشهید عشقم و خونم قلمرو ناز است\nنهال گلشن قدر سخن وری ( بیدل )\nبقدر معنی برجسته کردون افراز است\n\nدل از غبار نفس زهر خفته در تنك است\nز موج پیرهن این محیط پر خشگ است\nبهار رنك جهان جلوه خزان دارد\nلبسم درین چمن ما مکنت اسبرنك است\nز اهل صومعه اکرام نیست مستان را\nکه ترش روئی زاهد بيزم می نمك است\nز عرض شیهه من نیست نسخة تحقیق\nتو آنچه کرده از خویش انتخاب شك است\nبعالم بشری غیر خود تعالی نیست\nکسی که بگذرد از وهم خویشتن ملك است\nقد خمیده کند تن برست را هموار\nمدار راست رویهای قبل بر كلك است\nفزوده ایم بوحدت ز شوخ چشمیها\nد می که حوشد این صفر هم بهمت يك است\nنظیر بگر د ره انتظار دو ختـه ایم\nبچشم دام سیاهی صید عبرتک است\nخطی بصفحة دل ن خراش شوق تو نیست\nزروی بحر بجز موج هر چه هست جك است\nمسیم بادعمر دل تپش پی میکردد\nچوزخم قطرۂ آبیکه میخونرم كرك است\nدوئی کجاست ز نیرنك احولی بکذر\nكه يك نگاه میان دو چشم مشترك است\nیاوج آ کهیت در بان نمی باید\nنگاه نامزه برداشته است بر فلك است\nاگر ز سوختکان سواد فقیر کرین\nکه شام چهرۀ زرین شمع را محك است\nدکو مپرس ز سامان بزم ما ( بیدل )\nزشور اشك خون با نجا کباپ درا لك است\n\nدل از ندامت هستی مکدر افتاد است\nدکر زیاس مکو خاك برسر افتاده است\nدرین بساط تنزه کجا تقدس کو\nمسیح رقبه و نقش مم خر افتاد است\nعرق بباغ نه از خنده کاری کلها\nدرین هوسكده رسم حيا بر افتاده است\nفلك شکوه مرا از فرو تی مگذر\nبلندی سر این بام بر در افتاده است\nچو طرف فکری خودسری جنون دارد\nجهان خطیست که بیرون مسطر افتاده است\nبغیر چوب زمیشکیری از خران نرود\nعصا بجامت كدر لخط زعفر افتاد است\nزقت شغل گرفتاری از طبیعت خلق\nقفس شکسته با رایش پر افتاد است\nکسی بمنع خود آرائیت ندارد کار\nبپا که خانه آئينه بیعر افتاد است\nسرشك آينه درگذشت در مقابل آه\nز بی نمی چقدر چشم ما ترافتاد است\nبعاقبت چه خیال است طرف بستن ما\nحریص عشق چو آتش به بستر افتاد است\nفسانه دل جمع از چه عالم افسون بود\nمحیط در عرق سعی کو هر افتاد است\nتوهم بحیرت ازین بزم صلح کن ( بیدل)\nجنون حسن بآئینها در افتاد است"}
{"book": "adl0015", "page": 91, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nدل انجمن صد طرب از یاد وصال است آیینه حسنش آینه خیال است کی فرصت عیش است درین باغ که گل را کز گردش رنگ است همان گردش سال است\nای ذره مفر سای بپرواز توهم خورشید هم از آینه داران زوال است آن مشت غبارم که بپرواز تپیدن در حسرت دامان نسیمم پرو بال است\nآیینه گل از بغل غنچه جدا نیست دل کز شکند مرهم آغوش وصال است هرکام براه طلبت رفته ام از خویش نقش قدمم آیینه گردش حال است\nدر خلوت دل از توتسلی نتوان شد چونکه در آیینه توان دید مثال است شب چوم نظاره ام آیینه حیرت بالیده گی داغ مه از زخم هلال است\n(بیدل) من و آن دولت بیدرد سراپا کز طینت او چپی خاموش سفال است\n\nدل بسعی آب گردیدن طرب پیمانه است خود گدازی از صفای طینت این دیوانه است هر کجا نازبت ایجاد نیازی میکشد خط چراغ حسن را جوهر پر پروانه است\nغالبیا در دل گره دارم خاموش ویا ریشه اوچون موج گوهردر طلسم دانه است عضو عضوم نشه کیفیت مژگان اوست دست اگر برهم فشانم لغزش مستانه است\nنامیری رمز این معنی نگردد روشنت کآشنای زندگی از عفویت بیگانه است از کج اندیشان نشان همدمی جستن خطاست چشم کی دارد کمان هرچند صاحب خانه است\nمیگذرد ای میگذان از فیض تعلیم جنون حلقه زنجیر در مشق خط پیمانه است دست رد بر ساز سامان تماشا میفود طره نازنکه را موج مژگان شانه است\nغفلت من ناله از سر گذشت رفتگان چون ره خوابیده ام او از با افسانه است بام امکان ندارد از حوادث چاره در هجوم گرمسیل آبادی ویرانه است\nچون حباب آخر نفس آشوب هستی میشود خانه ما سیل بنیادش هوای خانه است ما باول کام انجام از وحدت جسته ایم (بیدل) اینجا چین دامن انجمد طفلانه است\n\n(0)\n\nدلیباد بتو حسرت سراپا آتش است از حضور آفتاب آینه ما آتش است پیکر ما هیچو شمع از گریه شادی گداخت اشك هر جا بیکری آب است انجا آتش است\nنا نفس باقیست عمر از پیج و تاب آسوده نیست می طپد و هم بتدل تا مارو جس یا آتش است گرمی هنگامه آفاق موقوف لب است روزا کز خورشید باشد شمع شبها آتش است\nعشق می آید برون کز و اشکال سینه ام چون طلسم سنك بام این معما آتش است بی ادب از سوز اشک عاجزان نتوان گذشت آبله در پا کریشکست صحرا آتش است\nشمع تصویرم از سوز و گداز نامپرس پرتوی از رنگ خاموشی باما آتش است غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن ماجرا را هر چه باشد در دره آتش است\nجز بخاکستر سراغ امن نتوان یافتن ورنه از پرواز ما تاقال عنقا آتش است نیست (بیدل) بیقرارنهای آهی بی سبب کزدل کرم نفس را در ته پا آتش است\n\n(0)\n\nدل بیاد جلوه طباقت یغما رت داده است خانه آینه ام از تاب عکس افتاده است الفت آزاد چون سدره آزادم است پای خواب آلوده دا مان صحرا جاده است\nتهمت آلود تک و پوی هوسپیمانیم همچو گوهر طفل اشکم بی خبر زاده است پیری از اسباب هستی میدهد زیب دگر جوهر آیینه میتاب موج باده است\nپست همتی با یکقرار خرابت میلوه گر دفتر رنگ گل از دست حنار افتاده است مفت محو ماست کرپامالی هم میکشم نقش پای رهروان سر مشق فیض جاده است\nرفته ایم از خویش اما از مقیمان دلیم حیرت از آینه هر کز وارون ننهاده است داغ نا ر اهد ک در آیین مرتاضان عشق خاك كرديدن ز آب افکیدن سجاده است\nدل درین در مساط حادتات دهر پست سنك هم در کسوت مینا شکست آماده است میچکد گردابم از اندیشه آغوش بحر دار چشم سوزن و قلجیم سخن افتاده است\nاز طپید نهای دل بیطاقتی دارد نفس منزل ما کاروا را در ش وحشت داده است چون نگاه چشم بسمل بی تعلق میرویم قاصد بی مطلبیم و نامه ما ساده است\nبیقرار شوق (بیدل) قابل تسخیر نیست کوه در بندل باشد نفس آزاده است\n\nدل در قدمت آید بپلان که شکستست این شیشه بهر کوه و بیابان که شکستست جز صبر بآفات قضا چاره نشاید در ناخن تدبیر پیشان که شکستست\nبا سختی ایام درشتی مغرور نیاید ای غنچه دل سنگ بدندان که شکستست کزباز ندارد سر تشویش غبارم دامان تو ای سرو خرامان که شکستست\nهیچو چین کزائی نامنیست درین باغ آینه باین یکد دل شادان که شکستست کین طینتی نیست جگر داری رنکش جز خنده زبان زخم نمکدان که شکستست\nکز عجز عنان گیر زحود رفتن من نیست رنگم چو گل شمع بریشان که شکستست با چاك جگر بابدم از خویش رون جست چون صبح برویم در زندان که شکستست\nکز موج ندارد نب و تاب نم اشکم در چشم محیط اینهمه مژگان که شکستست عمر پست جنون میدهم از خجلت افلاس دستم که ندارم بگریبان که شکستست\nهر ذره جنون چشمکی بز دیده آهوست آینه مجنون به بیابان که شکستست ( بیدل ) نفس چند فضولی کی و بکدر رحوان کریمان دل و پیمان که شکستست\n\n(0)\n\nدل را بخیال خط او سیر فرنگیست این آینه صاحب نظر از سرمه زنگیست غافل مشو ازسیر تماشا که دالم هربرگ کلین درین چمن آینه رنگیست\nدر گلخن وحشتکده فرصت امکان دودی شری چند نشان و در نگیست چون بشکند این سازچه حشر و چه مدارا رویم کار نفست صلحی و جنگیست\nاز فضل نکو مطلب ساز تکافین چین بررخ این غنچه مزاجان رك ننگیست مخمل کشی صدقفشه پیمان تسوقیم عالم دلهماهم حرس ناله بجنگیست\nسهمیکه برائی ز نافهمانه آفاق تلخیم مراد دو جهان صید خدنگیست حیرت مگر از دل کند ایجاد فضائی ورنه چو نگاه خانه ما گوشه تنگیست\nچون لاله از امن کرم رو حسرت دایم صحرا زنشان قدمم پشت پلنگیست آزاده گی موج ز گوهر چه خیال است تمکین ره قطره ما پیشته سنگیست\nچون شمع زاس آینه سامان بهارم تا کاؤك آهم سرو بركش پررنگیست ( بیدل ) گهر عشق غریست که آنجا آینه هم قطره کر بیان نهنگیست\n\n(0)\n\nدل را زنگاه دام هوس و مرزا هست در مزرع غم ریشه این دانه نگاهست بیدرد محو شد نفس از سینه عاشق مو میکشد ازین بحر دمد شعله آهست\nاین دشت زباران کده منظره کیست تا ذره همان دیده امید برا هست غیر از دل آشفته بعالم نتوان یافت این نیم مکر حلقه آ نزلف سیاهست\nاز صفحه دل نقش کدورت نتوان شست هم پشت تکلف جوهر آینه ما هست بر اهل هوس عالم بید داد پرستی این مخبران را لب ساغر لب چاهست\nتنک است مار باب نظر و سعت امکان کز دون بحقیقت کره تار نگاهست این عقل که دارد سر رعونت شاهان شمعیست که افسرده فانوس کلاهست\nمشکل که شود وحشتی ما رام تعلق در خانه دل نیز نفس هرزه را هست در کیش حیا پیشگیم شوخی اعتبار هرچند در آینه خوبق تراست گناهست\nبی عشقی محال است بود رونق هستی بی جلوة خورشید جهان نامه سیاهست داغم اگر از درد کند شعله آهی چشميست که بروی کسی نرم نگاهست\nآینه ام وطبقات بیدال ندارم رن مانده ام چقدر حوصله خوا هست (بیدل) شکند کعبة جان جلوه بخدمت تا گرد جسد آینه دار مرزا هست"}
{"book": "adl0015", "page": 92, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nصحیفه ۹۸\n\nدل را گشاد کار ز صد عقده پرواست\nسر بر نمیکنیم ز خط رضای دوست\nگر آرزو بچشم تأمل نظر کند\nدارم نوید مقدم صیقل جلوه\nوامانده ی فسرده یأسم نمیکند\nفردا محشر هم اگر این ماومن بجاست\nدشوار نیست قطع امید من آن قدر\n\nآزادی طبیعت این مهره ششدر است\nچون خامه سعی لغزش ما هم مسطراست\nخط لبی که دیده فریب است اسطراست\nناصح خوشی گوشم از آواز پا کر است\nتسلیم سایه پرتو خورشید را پر است\nما را همین جبین عرقناك كوثر است\nمقراض پاسم و دم تیغم مکرر است\n\nغواص آرزوی گرفتاری تو ایم\nرنگ پریده ایست ز روی خزان ما\nدریا کشیست مشرب بیهوشی حباب\nتجدید رنگ و بو نرود از بهار من\nبالا رویست آینه را درین بساط\nيك روی گرم در همه عالم پدید نیست\n(بیدل) بغارتم اثر انتظار عشق\n\nما را باصل گره دام گوهر است\nدر بوتهای غنچه اگر خون دفتر است\nاز خویش رفتن بدو عالم برابر است\nنخل حیاسم و نفسم جمله نوبر است\nاینجا چو شمع کز قدمی هست برسر است\nخورشید هم بکشور ما سایه پرور است\nچشم تری کین مژه گرید گوهر است\n\nدل ز اوهام غبار آلود است\nطرف عجز غرور است این جا\nگر شوی محرم ایجاد طلب\nبر دل کس نخوری از دم سرد\nکشته حسرت شهیدان وفا\n\nزنگ آئینه آتش دود است\nسجده ها آینه مسجود است\nنقش پا آینه مقصود است\nوعظ بیجا همه جا مردود است\nآب شمشیر تو خون آلود است\n\nعمر ها شد که چو موج گهرم\nمعنی شهرت عنقا دریاب\nغنچه گل کن که درین عبرتگاه\nزخم دل ضبط نفس میخواهد\n(بیدل) از هستی موهوم مپرس\n\nبال پرواز قفس فرسود است\nشور معدومی ما موجود است\nخنده را چاك گریبان سود است\nغنچه را بستن لب بهبود است\nساز بنیاد نفس نابود است\n\nدل محو حیاست آینه ترتیب داده است\nاز محو جلوه گر همه تمثال بر کند\nدر عرصه که رخش خرامت جنون کند\nکو تلخکامی دیده حسرت نگاه عقل\nمشق ستم زطینت ظالم نمیرود\nنقش جبین نتيجه اندیشه دوییست\n\nای ناز مشق جلوه که این صفحه ساده است\nحیرت مقام جوهر آئینه داده است\nگل کرسوار رنگ برلید پیاده است\nدشت جنون ودامن صحرا کشاده است\nزور کمان دمیکه نمالد کباده است\nنم يك شخص و آینه تمثال داده است\n\nنادیده سجده بخیالت ادا کند\nزحمت کش سمندکده ناتوانیم\nما را خیال آن مژه افسون بخو بیست\nعجز و غرور خلق کر آید بامتحان\nچون شمع منبع سر بهوا تازیت نکرد\nروزی در انحصار توهم نمی دهم\n\nصد سر یکسوت مژه گردن نهاده است\nبار جهان چوسایه بدوشم فتاده است\nاز ریشه های تاك مكو موج باده است\nپروانه های ذره ز کردون زیاده است\nاز پا نشستی کنه به پیش ایستاده است\nعنقا در آشیان مگس بیضه داده است\n\n( بیدل ) چوشمع برخط تسلیم خاك شو\n\nای پرشکسته در قفس آتش فتاده است\n\nدل گرم من آتش خانه کیست\nهزار آینه روز خویش شب کرد\nاگر لبخند ندارد محرمتی\nنورزیدم بتعمیر خیالی\nببیدل آهی کشیده چشم پوشید\n\nنگاه حسرتم پروانه کیست\nصفا مهتاب فرش خانه کیست\nلب زخم خط پیمانه کیست\nغبارم يارب از ویرانه کیست\nباین تکلیف خواب افسانه کیست\n\nخط جاست امشب زهرن هوش\nاصل درمبدوغ سازه ندارد\nزچاك دل نواها می تراود\nرك گل ناله زنجیر دارد\nشرارم کار خواهد کرد خرمن\n\nخیال ترکس مستانه کیست\nفسون ریشه دام دانه کیست\nکه می فهمد زبان شانه کیست\nچمن جولانگه دیوانه کیست\nرون از ریشه جستن دانه کیست\n\nبذوق نقشبندی میرویم (بیدل)\n\nشکست رنك صورت خانه کیست\n\nدل ماند بی حس و نفس افتاده بال رفت\nزین دشت کرد ناقه پیکر نشد بلند\nغافلی نبرد ز کوهسار موج\nبیدستگاهی آفت آثار درد نیست\nاشکم بدیده محل انداز برق داشت\nای چینی اینقدر بطنین موی سر مکن\n\nاین ناوك وفا همه جا پوست مال رفت\nهر محمل که رفت بدوش خیال رفت\nسرها زاتوی عدم از زیر بال رفت\nتا رفتنیست خط اگر از خامه بال رفت\nگفتم نگاهی آب دهم بر شکال رفت\nفغفور در اعاده ساز سفال رفت\n\nحلق ازین بساط بوهم گذشتگی\nزردوشان تهیۀ راه عدم کنید\nکرشرم داری ازهوس جاه شرم دار\nموج گهر چه وا کند از معنی محیط\nتصویر تیره بختی من میکشید عشق\n( بیدل) دلیل مقصد عزت تواضع است\n\nبی نقش پا چو قافله ماه و سال رفت\nقارون بزير خاك پى جمع مال رفت\nنامقره شد کهر عرق انفعال رفت\nحرفیکه داشتم زبياضـتلی لال رفت\nاز خامه تا قرنك قلم برزغال رفت\nزین جاده ماه نو بخمیدن کمال رفت\n\nدلم چوغنچه در آغوش عافیت تنک است\nهستی از اثر نیستی مشو غافل\nباین دو روزه نمودیکه در جهان داریم\nبهار کرد خجلت ملت جلوه شوخی بال\nترا که خط شوخ تو در نظر داریم\nغبار الفت اسباب دام غفلت ماست\n\nزخواب نازسرم چون گهر نه سنک است\nبهار حادثه یکسر شکستن رنك است\nنشان ما عرقی شرم و نام ما ننك است\nطراوت رك کل دام عشرت رنك است\nبچشم مارك كل بالملهو رك سنك است\nنسوز مژه وصیقل نکه زنگ است\n\nنمیتوان طرف خوب و زشت عالم بود\nاگر نوای بدامن کشیده هوش باش\nز غنچه خسبي اوراق کل توان دانست\nبوادی که تحیر دلیل مقصد ماست\nچو گفتگو بمیان آمد آتنی برخاست\nزحرف زهد بميخانه دم مزن (بیدل)\n\nخوشا طبیعت آئینه که در زنگ است\nکه غنچه را نفس آرمیده در چنك است\nکه جای خواب فراغت درین چمن تنگ است\nزاشك تا نچکیدن هزار فرسنگ است\nمیان کام و زبان نیز در سخن جنك است\nکه کار سبحه درین بزم خارج آهنگی است\n\nدل مضطرب پاس و نفس ناله يجنك است\nآئینه بصیقل زن اگر حوصله خواهی\nلب تاسکی از ضبط نفس آب نگردد\nاین مدعا خواهش خون ناشده در دل\nدر بار نوام نیست غم از کاسفت امکان\nأمرى تلو از غفلت خود پیش مالیست\n\nدریاب که خون رك ساز تو چه رنك است\nدر قلزم تحقیق صفای تونينك است\nوسنگ هم از جوش شرر قافیه تنگ است\nموجیكه بكوهر نخلیده است نهنك است\nگردیکه بود در ره کلشن همه رنك است\nدر عالم دین پیشگی آئینه فرنك است\n\nنا راه سلامت سپری محو عدم باش\nهر که مژه واشد چو شرر رفته از خویش\nاز وحشت این بزم حشرت نتوان زیست\nای ناله مبادا بخيالم روی از خویش\nانجا که فضولی برم تبختر عمیاد است\n( بیدل) شررم ناز تعین چه فروشد\n\nآسوده دلی شیشه همان در دل سنك است\nاز چشم بهم بسته شتاب تودرنك است\nهر چند چرافاش کنی پشت پلنك است\nچون اشك دماغم غبشم شیشه يجنك است\nاز کیش ادب آبله تخم شـتنه دنك است\nما وسر تسلیم که عریست بنك است"}
{"book": "adl0015", "page": 93, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nدوری از اسباب مأمن خلق پیوستن است فطرت از خودگسستن دل ببدبستن است سبحهٔ من ناله را با عقد دل پیوستن است همچو مژگان سجدەام چشم از دو عالم بستن است\nتا توانی کاه کاهی بی تکلف زیستن زین تعلقها که داری اندکی وارستن است ما درختان جز بترك راستی صحبت نخواه نقش در این کنج نهادی نامنکین نشستن است\nعافیت احرامی عشق ستم را رسانت شعلهارا داغ گشتن نقش راحت بستن است در گلستان خرام او زهر نقش قدم رنگها بوی گل کین ساز ادای جستن است\nالفت بعد از جدائی سخت محکم میشود رشته را پیوند دشوار است تا نگسستن است کز تامل بحره سامان این دریا شود از تهی دستی گهر همچون حباب آبستن است\nتا کی ای بیدرد داراحوار خواهی داشتن شیشه داری که رسنگش زدن نشکستن است سعی بیدردان بیاد هرزه گردی میرود موج خون شو ای نفس گرداب اینه ختن است\nهمچودرد(بیدل) آسان نیست کسب اعتبار در خور امواج انجام و ساختن خستن است\nدوری معلوم از بستۀ ندامت ناو است سودن دست زلیخا درد وندیم پیشتر است عالی سوخت نفس در طلب و رفت بباد فکر نیکوبدها کن که همیش سحر است\nقطرۀ ما مطلب یاردو از رنج آسود بیدماغی چقدر قابل وضع گهر است تا خموشی نگزینی حق و باطل ناییست رشتۀ را که گره جمع نسازد دو سر است\nدفع خفت مکن از خلق باظهار کمال نزد این طایفه بی عیب نبودن هنر است در چنین عرصه که عاجست برافشای شوق مشت خاك تو اگر خشك فروماندن است\nدعوی عشق و سر از تیغ جفا دزدیدن در رك حوصله خونی که نداری جگر است طینت راست روان کلفت تلخی نکشد کره نی لب حیدۀ ذوق شکر است\nهرکس از قافلۀ موج گهر آگه نیست روش آبله پایان خیالت دگر است خواب فهمیدۀ و در قفس پروازی با اسیر وطن و مایی تو موضوع پر است\nاین شبستان گره بیست که بازش نکنند بتکلف هم اگر چشم گشائی سحر است ترك هستی کن و از ذلت حاجت بدرآی تا نفس باب سوال است فنا در بدر است\nما و من لعبت صنعت استاد علیم غافل شیشه صدای نفس شیشه کراست هرکجا آئینه دکان هوس آراید پر تمثال منم دید نفس در نظر است\n(بیدل) از عمر تهی رسم فغان کردامدن قاصد رفتۀ ما باز تکاش خبر است\nدوستان طاسی محال نامیدم رفته است داشتم چیزی ومن بودم زبادم رفته است بی نفس در ملك عبرت زنده کانی میکنم خاك برجا مانده است امروز و بادم رفته است\nقتل وسواس است چشم من درین غیرت سرا همچو مژگان عمر در بست و گشادم رفته است سیر گل نذر جنون بیدماغی کرده ام پیش پیش رنك و بوها اعتیادم رفته است\nاینقدر یارب نفس را با که مخموص کشیست فرصت کار تأمل در جهادم رفته است با همه بیکاری از سر خاری اتمام حرص چون قلم ناخن زانگشت زیادم رفته است\nمعنی ایجاد چون ماه نوم مجهول ماند بسکه دیدم کهنگی از خط سوادم رفته است تا سواد آفتاب معنیم بیشك شود مغز چشمم نقطه درندپرصادم رفته است\nنقش پای عافیت چون شمع پیدا میکنم در پی این داغ اشك شعله زادم رفته است کس خریدار دل آگه درین بازار نیست آه از عمری که درسلك کسادم رفته است\nبرخیال خلد (بیدل) زاهدان را نازهاست لیك ازین غافل کزین ویرانه آدم رفته است\nدوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت اشك آنقدر دویدزپی کز فغان گذشت تا بر فشاندەایم زخود هم گذشتەایم دنیاوهم توئیست که نتوان ازان گذشت\nدارد غبار قافلهٔ ما امید نم از پا نشستی که ز عالم توان گذشت برق وشرار محمل فرصت نمیکشد عمری نداشتم که بگویم چسان گذشت\nتاغنچه دم زند ز شکفتن بهار رفت نالاله گل کند زجرس کاروان گذشت بیرون نتاخته است ازین عرصه هیچکس وامانده‌ست اینکه توگوئی فلان گذشت\nای معنی آب شو که زتنك شعور خلق انصاف نیز آب شد واز جهان گذشت يك نقطۀ دل زا بله پا کفایت است زین بحر همچو موج گهر میتوان گذشت\nکز بگذری ز کشمکش چرخ و اهلش محو نشانه است چوتیر از کمان گذشت و اماندگی ز عاقبتم بر نیاز کرد بال آنقدر شکست که از آشیان گذشت\nطی شد بساط عمر بپای شکت رنگ رشتمم بيك بهار گل زعفران گذشت دلدار رفت ومن بم وامی فسوختم یارب چه برق زین آتش بجان گذشت\nتمکین کجا بسعی خرامت رضا دهد کم نیست اینکه نام توام بر زبان گذشت (بیدل) چه مشکل است زدنیا گذشتنم يك ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت\nدوش در راهت دل محو شوق آهنگ داشت سعی جولانی که نازشهای پای لنگ داشت دل بذوق جلوهات پامالی کرداست صلح ورنه این شخص جنون باسایه خودجنگ داشت\nدر کاشانی که حیرت فرش جولان تو بود چشم هريك گل اشوب از غبار رنك داشت بیتو از هر قطره اشکم ریخت رنك ناله آرزو در پردۀ چشمم عجب آهنگ داشت\nاینهمه دام خیالستیکه برهم چیدەایم پست جرم ماوتوهمچون هستی تنك داشت جور گردون هم نکرد اصلاح سختیهای دل آسیا زین دانه کوئی زیردندان سنك داشت\nبا همه شور هوس بی حسن تر از آئینه ایم حیرت آنجلوه مارا اینقدرها دنگ داشت عاجتت بایقین هوم آبد چندین شور بود رنگها کرداغمدطوفان کاری نیرنگ داشت\nدل شکستن شور طوفان هوسها آرمید شیشه تا خورده برسنك الحسین را بنك داشت عمر همچون سایه در اندیشه غفلت گذشت تا کبودی داشتم آئینۀ من زنگ داشت\nزیر تعظیم مارا کرعناد آئینه است هر که دامن از بساط خاك چیداورنك داشت شب که حسنش بود(بیدل) ماوت تا دیش بهار غنچه تا بیدار گشتن دامنی در جنك داشت\nدی بشبنم گریهٔ ما توکلی خندید و رفت از زبان اشك هم درد دلی نشنید و رفت از تماشا کاه هستی مد یا سیردل است چون نفس با بدرین آینه‌هم پیچید و رفت\nشمع محفل برخوشی بست و مبنا برشکست هرکسی زین انجمن طرز دگر بالید و رفت زین بیابان هر قدم خار دگر دارد نگین رهروان را پیش پای خویش باید دید و رفت\nعزم چون افتاد صادق راه مقصد بسته نیست اشك در بیدست و پایم اصر غلطید ورفت کوشش و اماندگان هرزه مجالی میبرد مرغ باقی میتوان چون آبله دزدید و فت\nعالمي صد ناله پیش آهنگ امید داشت يك نگاه واپسین ناگاه بر گردید و رفت ای سحر در اشك شبنم غوطه میباید زدن کز شکست رنگ برما عافیت خندید و رفت\nهیچ شبنم بر نمییارد سرز جیب رمق کز حامد گرچه گل خواهد نظر پوشید ورفت زان دهان بی نشان بوئی مر افی برده ام تا قیامت بایدم راه عدم پرسید و رفت\nصبحدم (بیدل) خیال نو بهار آئینۀ از تبسم بر گل زخم نمك پاشید ورفت\nدی ترقکی از شکست ساغرم گل کرد و ریخت ششه چیت کیفیت چشم ترم گل کردو ریخت شب چو شمعم وعدۀ دیدار در آتش فشاند تا سحر آئینه از خاکسترم گل کرد وریخت\nخلوت رازم بهشت غیرت طاوس گشت رنگها چون حلقه بیرون درم گل کردو ریخت تاتجرد از اثر پرداخت اجزای مرا سایه هم چون مو ز جسم لاغرم گل کردو ریخت\nای هوس دیگر چه دکان قیامت چیده‌ست رگت خونین که چون گل در برم گل کردو ریخت سیر این باغتم تبدیل یکسحر فرصت نبود خندە واری تآگریبان زدرم گل کردو ریخت\nسرنگون شرم عصیان را چه محنت کوه کار آبروی من زدامان ترم گل کرد وریخت داغم از اوج وحضيض دستگاه انفعال وقفت هم يكمر قيد از اخترم کل کردوریخت\nسعی مژگان جزمندامت سازبرق اثری نداشت بسکه بالدم آبسا اشك از پرم گل کردوریخت صفحه‌ام پاد که آتش زد که نامز کان زدن صد نگاه واپسین از پیکرم گل کردو ریخت\nهیچ فردوسی بسامان دل غم سند نیست خاك هم گزخواست زیرو زبرم م گل کردوریخت تا بپوشم (بیدل) آن گنجی که در دل داشتم عالم ویرانی از بام و درم گل کرد و ریخت"}
{"book": "adl0015", "page": 94, "text": "صحیفه ۹۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\n\nدی حرف خرامش بلیم بال کشا رفت دل در بر من بود ندانم بکجا رفت خود داری و پابوس خیالش چه خیال است میباید از دست بخود انجا چو حنا رفت\nما و گل این باغ بهم ساخته بودیم فرصت تنک افتاد مرو برک وفا رفت پیش که گریبان درم ایوای چه سازم کان تنک قبا از برم آغوش کشا رفت\nدر مکتب خیال آمد و رفت نفسی بود اکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت فرصت شمر وهم امل چند توان زیست ای وعده دیدار قیامت بکجا رفت\nهر خار که دیدم مژه اشک فشان بود حیرانم ازین دشت کدام آبله پا رفت مقدوری اکر نیست چه حاصل ز هدایت هشدار که پی با نتوان در بعصا رفت\nدعوت هوسان سخت تکالیف کمین اند ای آب رخ شرم بخواهی همه جا رفت بر ما هوس بال هما سایه نیفکند صد شکر که این تک زا ندیشه ما رفت\nمو کرد سفیدی دم خاموشی پیری شد سرمه خط جاده ز راهی که صدا رفت چون شمع از بس رهبر ما عجز رسابود کز سر بهوا رفت همان آبله پا رفت\nتهمت کش ابرام شد افراط ندامت خجلت عرقی کرد کزین بزم حیا رفت چون رنك عیان نیست که این هستی موهوم آمد ز کجا آمد و کر رفت کجا رفت\nاز عمر همین قد دوتا ماند بیادم این رخش سبك سیر عجب نعل نما رفت ( بیدل ) دم هستی بنظرها سبکم کرد خاکم چو سحر از نفس آخر هوا رفت\n(۰)\nدیده حیرت نعاهمان را جز کان کار نیست خانه آئینه در بند در و دیوار نیست اعتیاد دور کردون بر نشاید همتم هیچو من از حلقه کوشم خط پر کار نیست\nناوای سرمه در کار ضعیفان می کنند رنك کلرا در شکست خودلب اظهار نیست میکشد چغز ولع از دستگاه اعتبار جز حم پیچ از نزوكی حاصل دستار نیست\nغارفت از درد نامد شعله خاکستر نشین بر نمد پوشان غبار تهمت زنار نیست سایه انجا پرتو خورشید دارد در بغل رنك هم چون خلوت آئینه بی دیدار نیست\nسند راه کس مبادا دورباش امتیاز هر دو عالم خلوت یار است و ما را با رنیست از اثرهای نفس چون صبح بوی برده ایم پیش ازین آئینه ما قابل زنگار نیست\nغنجه فول چون حباب از خامشی دار دثبات خانه ما را بجزم دنای نفس دیوار نیست کر زدنیا بگذریم افسون مخفی جایل است منزل نامت اقبراء ما هموار نیست\nدیده ها باز است اما خواب می بینیم و بس نامزه برهم نیاید هیچکس بیدار نیست بسکه مردم دامن احسان زهم واچیده اند (بیدل) از خست کسی را سایه بروار نیست\nدیده را ترك هوسهای غنودن آبر است ورنه انجا رك خواب از مژه نزدیك تر است غنچه افسرده دل غنچه ندارد دربار وضع کل آئینه پرداز بهار د کر است\nغافل از ظاهر آفاق نباید بودن آخرای بخبر این رم طلسم صورت است\nدیده را که بنظاره دل محرم نیست مژه برهم زدن از دست تأسف کم نیست موج در آب گهر آئینه همواریست دل اکر جمع شود کار هوس در هم نیست\nحسن را بی عرق شرم طراوت نبود کل کاغذ حاز ان گل که رو شبنم نیست درد معشوق فزونتر زعم عشاق است چاك چون سینه کند مبدل آدم نیست\nموی ژولیده مدان جوهر تجرید جنون که سرافرازی قدر علم از پرچم نیست همچو ابر آبله دار عرق شرم توایم خانما کر همه برباد رود بی نم نیست\nغیرت پرده غفلت بدلم دیده کاشت نانویدا نشوی آینه در عالم نیست طوطیت هیچ ره آئینه دل نشکافت تا بدانی که ترا جز تو کسی همدم نیست\nای جنون داغ شواز کلفت هریائی من دامنش داده ام از دست و کریبان هم نیست هستی عاریم سجده به پیشانی بست دوش هر کس بشه بار رود بیخم نیست\nباعث وحشت جم است نفسیا (بیدل) خاك تا همنفس باد بود بی رم نیست\nذلت بکشای متا دو جرم تأمی پیش نیست جلوه ایجاد وشنی و هم خرامی پیش نیست چون نگه دو دیده صید الفت خویشم درین ورنه این بزم تحیر حلقه دامی پیش نیست\nدود سودای دونی با چند پیچد در سرت اینکه میسوزد دماغت فکر خامی پیش نیست خواه ظاهر کیر و باطن خواه هستی و عدم موج این دریای حیرت خط جامی پیش نیست\nآنقدر فرق ندارد این جهان تا آن جهان از نگه تابچشم بستن نیم گامی پیش نیست\nراحت جاوید عشاق از فضولی رستن است سجده شکر نگه چشم از تماشا بستن است چون خروش لتمۀ کز نار می آید برون شوخی پرواز ما از ناله آموختن است\nاز کشاکش نیست این بال نفس فرصت تپاد کانیز يك شیشه ساعت زیا تنفسق است نشۀ آزا دی دارد غرور عاشقان نالها کردن کسی از قید هستی رستن است\nتا چره زاید صبحدم کامشب بیزم تو بهار غنچه چون مینای می از خون عیش آبستن است شرمی از آزار دلها کن که در ملك وفا بهر ناموس مروت رنك هم نشکستن است\nاز مکافات عمل ایمن نباید زیستن سر بریدنهای ناخن عبرت و طستن است همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من آب باید شد که آخر رستی از خود شستن است\nناتوان زین انجمن کام تماشا یافتن همچو شمع اجزای ما را با نگه پیوستن است ز انقلاب دهر (بیدل) کارم از طاقت گذشت بعد از ین از سخت جانی سنک بر دل بستن است\n(۰)\nراحت کجاست کروات از خویش رسته نیست در آنشبست لعل سپندیکه جسته نیست جز وحشت از متاع جهان بر نداشتییم بر ما مبند تهمت باری که بسته نیست\nدیوانه تصرف دشت محبتم خاری نیافتم که بپای شکسته نیست صد رنك حیب غنچه و کل واشکافتیم رنکینی با لغت دلهای خسته نیست\nافسون حیرتم و توقع نظیر نکرد پیچیده است رشته سازم کشته نیست افسرده کی بشعلۀ همت چه میکند خورشید زیر خاك هم از پاشته نیست\nبال جمع کن مجاهل اسباب بر مناز کل را حضور غنچه در آغوش دسته نیست در کارخانه که شکست آب و رنك اوست کار د کر چوبستن دل دست بسته نیست\n( بیدل ) بطمع بخودیت بوی راحتست رنگی شکسته که برنك شکسته نیست\nراحت ما دوش در اندیشه آفت گذشت آنچه محسوب تماشا بود در عبرت گذشت زنده کی کردیم صرف امتیاز خیر و شر فرصت آگاهی ما جمله در غفلت گذشت\nو هم مستقبل خلل پرداز حال کس مباد صبح ناروشن شود جمعیت ظلمت گذشت\nرزق خلوت کا اندیشه روزی خوار است دانه هر گاه مزه باز کند منقار است قطره تا نشد آگاه تاصل ورنه موج این بحر گهر خیز کریبان دار است\nالفت جسم صفای دل ما داد بزنك آب این آینه یکسر عرق کلکار است طرف دامان تعلق زخراش ایمن نیست مفت دیوانه که صحرای جنون بخار است\nاز کج اندیشی دل وضع جهان دلکش نیست خم تمثال غنوز آینه نا هموار است بر تعیین زده زحمت تحقیق مده سر سودائی سامان بگریبان بار است\nدر بهاریکه سر و برك طرب رنك فن است دست بر سر زدنش به ز کل دستار است ادب آموز هوس بازی غفلت پیریست سایه را پای بدامن زحم دیوار است\nرنك ها بال فشان می رود و می آید این چمن عالم تجدید کهن تکرار است ای ندامت مددی کز غم اسباب جهان دست سودن هوسی دارد و پر بیکار است\n(بیدل) از زنده کی آخر نتوان جان بردن رنك این باغ هوس آتش بی زنهار است\n(۰)"}
{"book": "adl0015", "page": 95, "text": "(۹۲)\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\nرفتن عمر از رفتار نفسها پیداست\nجوهرآئینه اقلیم دم تیغ و طن است\nقطع سر رشته پرواز طلب نتوان کرد\nبکه بی پایه کاهی نشرم دم برهن\nای غنا مکن از خجلت جولان مایم\nوحشت موج تماشای خرام دریاست\nعکس را گردسفر آب رخ نشو و نماست\nبال اگرسلسله کوتاه کندناله رساست\nآب آئینه زغش قدخم چهره کشاست\nعمرها شد جوگهر قطرۂ من آبله پاست\nگر ببادیکه بخود میرسدت می پیچد\nازگهر موج محال است ترآود بیرون\nنرگس مست ترا در چمن حسن ادا\nاعتبار محو دآتش زدنم سهل مگیر\nهیچکس نیست زباند ان خیالم (بیدل)\nنفس سوختۀ سینۀ چاك مجر است\nگره تار نظر چشم حیا پیشه ماست\nمی شوخی همه در ساغر لبریز حیاست\nندم شمع از همه کس یکسره کردن بالاست\nنغمه پردۀ ساز همه آهنگ جداست\n\nرنگت بچشم لاله بساط نظاره سوخت\nیارب چه سحر کرد لغافل که یار را\nپیداست از نفس زدن وحشت شرار\nاز وحشت غبار شرر فرصتم مپرس\nچون زخم کهنه که بداغش دوا کنند\nاز اضطراب دل نرسیدم براحتی\nخویت بکام مشك دهان شراره سوخت\nدر لب شکست خنده بارو اشاره سوخت\nگر آه کوهکن جگر سنك خاره سوخت\nصبحى دمیدو سر بگریبان پاره سوخت\nبیچاره دل زغیرت اظهار چاره سوخت\nخوابم بدیده جنبش این گاهواره سوخت\nخالت ز پرده دود خطی کرد آشکار\nدریای حسن را خط او گرد حیرت است\nچشم حصول داشتن از این طفل نیست\nامید فال ایمن مجو از شرار من\nگفتم زسوز دل فکنم طرح مصرعی\n(بیدل) ذخیره مژه شد بسکه روز وصل\nشوخی سپند سوخته را هم دوباره سوخت\nیا موج پیچ و تاب نفس بر کناره سوخت\nاز مزرع سپهر که تخمم ستاره سوخت\nکز برق بیم یار استخاره سوخت\nمضمون بداغ غوطه زدو استعاره سوخت\nدر عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت\n\nرنك خون كل جوش و زخم تیغ کلچین بوده است\nخاك کشتن فیض استقبال پابرست نیافت\nاز کشاکشهای موج این محیط آسوده ایم\nاز شرر در آتش افتاده است لعل کوهسار\nبا همه شوخی خیالش را ز دل پرواز نیست\nباغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است\nخوابهای مخمل این مقدارسنگین بوده است\nآبروی کوه ما کوه تمکین بوده است\nسنك هم اینجا مقیم خانه زین بوده است\nخانه آئینه هم بسپاد سنگین بوده است\nعالی از توکست ایمان مستی تازه کرد\nما صفای وقت از فیض خموشی یافتیم\nکوهکن در تلخ کامی جوی شیر ایجاد کرد\nوصل چشم رفتن از خود شد دلیل مقصدم\nبرمیان او نچر بید از ضعیفی پیکرم\nاین جنون پیمانه کافر صاحب دین بوده است\nبررخ آئینه ما گفتگو چین بوده است\nبرزبان تیشه گوئی نام شیرین بوده است\nاین دعارادر شکست رنگها مین بوده است\nعشق بیدردانند موها ناتوان بین بوده است\nحیرت حسنیم (بیدل) هر کجا افتاده ایم\nسر گرانیهای ما آئینه بالین بوده است\n\nرنك المزم ليك باوضع خوشم کارنیست\nتمیز تجدید هوسها را نفس آئینه است\nاز کمین عیبجو آگاه باید درشدن\nبرد باری طینتم خاك تامل پیشه ام\nغافل از سیر گلزار دل نباید زیستن\nدر شگفت بال دارم ناله کز منقار نیست\nیکورق عمریست میکر دلم و تکرار نیست\nگوشهای حاضران جزدریس دیوار نیست\nغیر هستی هرچه بردوشم بندى بارنیست\nهست در خون گلشنی و رنگش در بازار نیست\nدر تأمل بیشتر دارد روانی شعر من\nاختلاط خودفروشان کریان مجاصلست\nمحو گشتن منتهای مقصد شوق رساست\nاشك چشم کوهیم برق چراغ حیرتم\nهر کجا او جلوه دارد هستی هستی مفت ماست\nمصرع برجسته جز شمشیر آبدار نیست\nخانه آئینه را قفلی به از زنگار نیست\nچون نگه غیر از تحیر هیمه این طومار نیست\nکوهکیم عمرها گردد خون طپدسپار نیست\nعکس را آئینه میباید نفس در کار نیست\nگر بیان ننگست (بیدل) انفعال همتیم\nسنگ را هم آب گشتن آنقدر دشوار نیست\n\nرنك کاش بهار خط از دور دید و رفت\nدیگر پیام ما بر جانان که میبرد\nذوق وفای وعده ات از دل نمیرود\nپرسیدم از حقیقت مرگ قلندری\nگردید پیریم ادب آموز هرزگی\nاین وحشتی از خیال سیاهی رمید و رفت\nاشكيكه داشتیم زمژگان چکید و رفت\nقاصد بحر نبود که کویم رسید و رفت\nگفتند بیغم توومن خوده ورید و رفت\nکز تنگنای عمر جوانی خید و رفت\nازصبح این چمن نظرى چشم داشتیم\nچندین چمن فسرد بخون امید ما\nلبيك کعبه مانع ناقوس دیر نیست\nکفلم رموز مطلب هستی بیان کنم\nوامانده بود هوش درین دشت بیکران\nآخر نفس بر آئینه ما دمید و رفت\nرنك حنا کلی که بپر سید چید و رفت\nاینجا فسانه هاست که باید شنید و رفت\nتا درزبان رسید سخن لب گرید و رفت\nلغزید پای سعی ورهی شد سپید و رفت\n(بیدل) دو دیده الت هستی باختیم\nجولان او زدامن ما چین کشید ورفت\n\nرنگم درین چمن بهوس پرفشانده نیست\nافتاده ایم در قدم رهروان بس\nحسرت بشان بوسه جبین قال مینمائید\nیکدار تا هوس پروبالی زند بهم\nهمچون سایه باش یکقلم آئینه نیاز\nای بیکسی منال بدردی که خون شوی\nیعنی پر شکسته خجالت رسانده نیست\nما را که هیچو آبله پای دوانده نیست\nنقش تبسمی به نگین تو کنده نیست\nآنجا که جلوه است نظرها رسانده نیست\nآرا که سجده جز در دین پبش مانده نیست\nعمریست رنك باخته ایم و پرنده نیست\nعمریست موج کوهس ما آرمیده است\nگرد نيازم از سر کویت کجا روم\nاز حرص نی قناعتی غا کیان مپرس\nمیتازد از فضای هم اجزای کائنات\nچون صبح این دریکه برویت کشوده اند\n(بیدل) چه انتظار و کدام آرزوی وصل\nنبض نگه بدیده حیران جهنده نیست\nبیدل اگر پری بفشاند پرنده نیست\nتاتار بنده کیست خیالی بنده نیست\nاین مشت خاك غير عنان فکنده نیست\nیابندین غبار نفسهاست خنده نیست\nچشم بخواب رفته بختم تپنده نیست\n\nز آهم نخل حسرت شعله بالاست\nدل فرهاد آب تیغ کوهاست\nزبان لال است حیرانم چه میگفت\nبساط حیرت آئینه داریم\nجهان نيرنك حسن بی نقابست\nدرین محفل که عالم اشك شمعيم\nچراغ صیدم را آتش ضیاست\nمنز مجنون گل دامان صحراست\nطلب خون شد نمیدانم چه میخواست\nجبین عجز فرش خانه ماست\nاگر آئینه گردی ساده گیهاست\nنشاط از هر کجامد کاهشی افزاست\nبخاموشی سر من سوز با بست\nزموز دل توان خواند از جبینم\nمشو غافل زرمن هستی من\nنه تنها مأوا تو داغ جنونیم\nهوس تعبیری خواب امل چند\nبدریای الم ( بیدل ) حيا بم\nزحیرت جوهر آئینه گویاست\nمثال هر کس از آئینه پیداست\nشکست این حباب آغوش دریاست\nفلك هم حلقه از دود سوداست\nزفرصت غافل امروز فرد است\nبنای ما بآب دیده برپاست\n\nنالش رخسار که ساغر گرفت\nعشق و ناتمیش بد چاره چیست\nناله نخیزد زنی بوریا\nچاره محشر و شید قیامت نشید\nخانه آئینه چو من در گرفت\nبار دل از دل نتوان بر گرفت\nطاقت ما پهلوی لاغر گرفت\nدامن ما خشك شدن تر گرفت\nکورو دل بسکه نا کور شد\nتن چقدر رغبت طفلانه داشت\nبحر مسطو فان رضا بیدلید\nما همه زین باغ برون رفته ایم\nنامه گرفتم که کبوتر گرفت\nبالو پر ناله بشکر گرفت\nکشتی ما هم کم لنگر گرفت\nرنگ که بودیم که پر گرفت\n( بیدل ) از اعجاز ضعیفی مپرس\nلغزش من خامه تسطر گرفت"}
{"book": "adl0015", "page": 96, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nزان اشک که چون شمع زچشم تر من ریخت مجلس همه رنگین شد و گل در برمن ریخت\nافسون فنا خواب مهیا قدح بر آورد این آب فلك بود كه بر کوهسار من ریخت\nعمریست سراغ دل گم گشته ندارم يارب بكجا این ورق از دفتر من ریخت\nاشكم زتنك مايگيم هیچ نپرسید تا جرعه فشانم زمین ساغر من ریخت\nچون سایه زبیمار ادب دست بدارید افتاده کی بود که بر بستر من ریخت\n\nآهنگ شرر ریزی چو شرر در سرم افتاد تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت\nآنروز که یارب چون دست حمایت موجش شد و سایه گل بر سر من ریخت\nچون شمع پس از مرك هم دمیتم نشودم برروی من آبست که خاکستر من ریخت\nفرياد که چون شمع بجائی رسیدم يك لغزش مژگان بهمه پيكر من ریخت\n( بیدل ) ديت آب رخ خود ز که خواهم این خون قناعت طمع کافر من ریخت\n\nزان خوشه که مینا كرى باغ عنب داشت هم دانه پر مجاله هزار حساب داشت\nيكتائیش افزون ادب خواند بر اظهار مقراض بیان گشت زبانی که دو لب داشت\nبی تجربه مكيشوف نشد نفرت دنیا تا وصل دماغ همه كس حرص طرب داشت\nچیزی نمودیم که از زد بخیالی تمثال ز آئینه تحقيق ادب داشت\nکر در خط تسلیم قضا سر ننهادیم پیشانی بی سجده ما چین غضب داشت\n\nخورشید پس از رفع سحر پرده دری کرد تا کرد نفس کم نشد این آينه شب داشت\nمفهوم نگردید که ما و من هستی در خواب عدم این همه عریان زچه لب داشت\nاز مشتری و زهره نه رنگیست نه بوئی این باغ همین خار و خس رأس و ذنب داشت\nصد گره بامل هرزه شمردیم و کسی نه سر نافهم شمع همین يك دو وجب داشت\nدلكير تو از منت مرهم نتوان زیست زخمیکه لب از خنده بدردید طرب داشت\n( بیدل ) دل هر ذره طبیش خانه آهیست آیا پی مطلب چه قدر درد طلب داشت\n\nز انقلاب جسم دل رساز وحشت هاله نیست سنگ هر چند آسیا گرد دشرر جواله نیست\nپرتو هر شمع در انجام دودی میکشد کاروان گر خود همه رنگست بی دنباله نیست\nاز غبار كسوت آزادند مجنون طینتان غیر طوق قمری اعجا چاك گریبان هاله نیست\nسرمه جوشاند است عشق از منظر حرف کمست در نیستانیکه آتش دیده باشد ناله نیست\n\nدر کلستا نيكه داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد و مجنون هر چه کاری لاله نیست\nعذر مستان کرفسون ساحری باشد چه سود محتسب خرگرماست ای خود آن کوساله نیست\nصورت دل بسته ایم از شرم دید آب شد هیچ تدبیری حریف انفعال ژاله نیست\nهر کجا جوش جنون دارد تب سودای عشق ( بیدل) این جا آسمان سرپوش يك تبخاله نیست\n\nزاهد که بادش آشنا پیمان شکست و ریخت تاشیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت\nبر دیده سپر نشاند آبروی هلال نعل سمند او که بخولان شکست و ریخت\nاشکی که در خیال تواز دیده ریختم صد گوهر آبگینه عمان شکست و ریخت\nتا کی بی اشك توان جمع ساختن کرومیرا تبسمت پریشان شکست و ریخت\nسامان روزی از عرقی سعی مشکل است یعنی در آبرو نتوان نان شکست و ریخت\nما نشه نقش با سکلی عجز خفته ایم بر ما هزار آبله باران شکست و ریخت\n\nشب با سواد زلف توزد لاف همسری صبحش بسنگ غرفه دندان شکست و ریخت\nآن خار خار جلوه که ماتم و حسرتش در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت\nنیش زمانه از اثر گفتگو کداخت رنگ بهار ناله مرغان شکست و ریخت\nبر سنگ میزد آینه ام تیشه خیال دیدم که رنگ چهرۀ امکان شکست و ریخت\nاشکم بدوش هرزه سفيد كشيده رفت این ننگه بار سایه گریبان شکست و ریخت\n( بیدل ) بکا ر رفع خماری نیامدیم مینای ما همان عرق افشان شکست و ریخت\n\nزبان چو کج روش افتد جنون بدست است قظ محرف این خامه تیغ دو دست است\nجهان چو معنی لفظ بفهم کس نرسید که این نخچیر گل کرده نیست پاهست است\nنبرد چرخ مشو غافل ازخم تسلیم زمانه که توسن پر کشیده پست است\n\nزخلق شغل علائق حضور مردن برد جدا فتاد سراز تن بفكر باست است\nکمال همت وارسته ناو کی داری ز هر چه در گذری حكم صاف شست است\nبگوش عبرت ازین پرده میرسد آواز که نقش طاقچه رنك رنگ بست است\nگشاد کش نفس آزما تبم و دا ( بیدل ) درین محیط همه ماهیم و يك شست است\n\nز بس بخلوت حسن تو یار آینه است نگاه هردو جهان در غبار آینه است\nکدام جلوه که محتاج صافی دل نیست بهر چه مینگری شرمسار آینه است\nهمه بشوخی تمثال چشم باخته ایم و گرنه حسن برون از کنار آینه است\nمباش غره عشرت درین تماشاگاه تحریم آینه دار خمار آینه است\nسخن زجوش حيا بر لبم کره گردید نفس زآب به بند حصار آینه است\nززنده کی همه گردنك وضۀ داریم با متحان نفس در فشار آینه است\n\nهجوم جلد گل آغوش شبنم است اینجا بهار هم چقدر دلفگار آینه است\nچنان بعشق تو لبریز جلوة خویشم که هر طرف دوم دل دو چار آینه است\nتو هم زخود غلطی چند نقش پندارست کاروی کار جهان پشت کار آینه است\nچه ممکن است دهد عرض هرزه تازیها همیشه موج نكاهم سوار آینه است\nنگشتیم سرشکی که جلوه یار نداد گداز دل چقدر آبیار آینه است\nزبی نشانی آنجلوه شرم کن ( بیدل ) هنوز رنگ تو صرف بهار آینه است\n\nزنكه معنی مکتوب عشق پیچش داشت زبان خامه ما هر چه گفت لغزش داشت\nهزار گل زچمن رفت و باز بر گردید بهار رنك چه مقدار ذوق گردش داشت\nازین چمن بجه شوخی گذشته ٩ مروز که رنك شرم نواز بوی گل تراوش داشت\nحیرتم چه فسون خواند عجز بسمل من که جای خون دم شمشیر یار ریزش داشت\nبجز خیال خزان هیچ نیست رنك بهار که غنچه از بررنگ شکسته بالش داشت\n\nسحاب مزرعۀ رنگ ما و من دیدم نه سنك بود نه مینا شکست بارش داشت\nبيك نظر دو جهان از عدم بر آوردی کشاد آن مژه کار اجمبه کاوش داشت\nلغافل تو بیفتد دماغ صرفه ندید و گرنه دل هوس يكدو ناله ارزش داشت\nدنم که بخیه از آستان دل ما بندم زبرو کعبه مکو سنك هم پرستش داشت\nهزار شمع بيك حرف داغ شد (بیدل) که این بساط هوس آنچه داشت کاهش داشت\n\nزخود رمیدن دل بسکه شوخی انگیز است چوشبنم آبله ما شرار مهمیز است\nز جنبش مژه ربط اشك میبارم که زخمه رك این ساز نشتر تیز است\nهزار سنگ شرر گشت وبال ناز افشاند هنوز سعی گداز من آبرو ریز است\nبطبع سنك فسردن شرار می بندد هوای عالم آسوده کی جنون خیز است\nدمیده ایم چو صبح از دم گرفتاری غبار عالم پرواز ما قفس پیز است\n\nدماغ منت عشرت گز است زین محفل خونم که خنده مینای می شکر ریز است\nکدام صبح که شامم مخفت در بغلش صفای طینت امکان كدورت آمیز است\nسپر هوای اقامت درین چمن مفراز بهوش باش که تیغ گذشته ی نیز است\nشکست طرف حباب از محیط خالی نیست زخود تهی شده از هر چه هست لبریز است\nکباب طاقتی بگذر از هوس ( بیدل ) دليل صحت بیمار حسن پرهیز است"}
{"book": "adl0015", "page": 97, "text": "حرف التا\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصفحه ٩٤\n\nز خویش مگذر اگر جوهرت شناسائست که خود پرستی عالم بهار یکتائست به نقشبندی پیش نظر نه دشنام نه در بلندی مژه ات منظر خود آرائست\nبهار رهن ازل تا ابد وقت کرد رنك هنوز نغمه نی تشنه لب نائست مگر زغیب برآریم تا عیان گردیم زخود نشان چه دهد قطره که دریائست\nز مات خصم چه اسباب رفعتی آئیم جهان وهم و گمان فطرت معما یست اول از تکلف هستی جنون تسلی کرد غنی در آینه رنك بهار سودا یست\nببزم وصل جنون تا کیم ز عشق افتاد ز منع بلبل ادب کن بهار غوغا یست کسی بستر عیوب نفس چه چاره کند غبار پستی آئینه ام و رسوا یست\nتپشها فلیت بطبع درشتی آفاق مقیم پرده سنك انتظار مینا یست شکست بام و در چند میکند فریاد که از هوس بدر آئید خانه صحرا یست\nبعرض نیرنگی کس چه کردن افزازه حباب ما عرق انفعال پیدا یست توهم در پی چون و چرا این بنده بس است بکار خانه فرصت عدم تماشا یست\nفتاده ایم براهت چوسایه جبهه بخاك ز پیش ما بتغافل نرو که چه رضا یست ز محو نیست بطبعت که چون غبار سحر اگر بباد روی پیشت اوج پیما یست\nتلاش کعبه ودیرت نبرده (بیدل) بهشت و دوزخ خویشی خیال هرجا یست\n\nز دستشگاه جنون راز هم فاش است که جوش الهام هر قطره گهر پاش است حصول کار امل نیست جز خفت عقل ز ای ديك هوس خامی طمع آش است\nغبار کلفت ازین میهمان سرا نرود که طبع خلق فضول و زمانه قلاش است چو صبح نسخه فروش ظهور آفاقیم ز چاك سینه ما راز نه فلك فاش است\nشکار خانه حیرت بدیدن از زالی خیال موی میان تو كبك نقاش است جیهانیان همه مست شگست یکدگر اند هجوم موج درین بحر گره پرخاش است\nز غارت صفا ماند می رد ظالم ز پهلوی خس و خاشاك شعله عیاش است کدام شمله که آخر بخاك ره ننشست بساط رنك جهانرا شکست فراش است\nهمین زنده گی اسباب دام آفت نیست بخاك نیز کفن خضر راه نباش است حصار جهل بود دستگاه ما (بیدل) همان بجنگل خود آشیان خفاش است\n\nز ذهن قد تو جز پیچ و تاب دشوار است خیال کوزه رسد خواب دشوار است دل گداخته دعوا ترای جلوه اوست فروغ مهر تیفتد در آب دشوار است\nمگر بقدر شکستن توان نمود بالید و گرنه وسعت ظرف حباب دشوار است ز اهل حال بجوئید فهم ضبط نفس که لاف دانش و فهم از کتاب دشوار است\nز حیرت آئینه ما بهم نرد مژه نگاه که پر آب است خواب دشوار است کسی بر آینه میر زنك سایه نیست بحالی که تو باشی نقاب دشوار است\nسراغ جلوه یار است هرکجا رنگیست درین بهار گل انتخاب دشوار است ز دستگاه دل است اینقدر غرور نفس و فاز و قدر هوا بی حباب دشوار است\nهمه بوهم فرو رفته اند و آبی نیست مگو که غوطه زدن در سراب دشوار است ز انفعال سرشته تپش ما (بیدل) تری زون رود از طبع آب دشوار است\n\nز شور حسرت من گوش عالمی باز است نگاه پرده چشم هجوم آواز است درین طرب کده شوق ذره تا خورشید بهر چه مینگری باشکاه گلباز است\nبمرك حسرت دیدار کم نمیگردد نگاه بسمل من کان تمام افراز است دل از غبار بپرداز و جلوه سامان کن صفای خانه آئینه عالم ناز است\nغبار شوق کز از ذکر میدمد باشد هجوم اشك اسیران ز سبحه ممتاز است توئی که بخبری از گداز دل ورنه بآب و خون جگر سنك هم چگر ساز است\nنگاه دار عنان امل اگر مردی سوار بحر بکفمرغی کرو تاز است شنید پست سر انجام کار دیدنها نگاه بکوش بدل کن که عالم آواز است\nشکسته بالی و پرواز جز تحیر نیست ز رنك اگر همه افسردن آید اعجاز است کدام ناله که از جیب دل نمیبالد طلسم بیضه دماغ هزار پرواز است\nفریب شعبده زنده گی مخور (بیدل) سپرده نفست و هم در میان باز است\n\nز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است فروغ گوهر پیش جوشمع جانکاه است کجا برم ز راحت شکسته بالی عجز ز خویش نیز اگر رفته ایم افواه است\nتپیدن رنك نداردم ذخیره اوهام چو غنچه درگر هم کرده مشت آه است قسم بطاق بلند کمان بیدادت که چون نفس بدم ناوك تو ارام است\nبهستی تو امید است نیستیها را که کشته اند اگر هیچ نیست الله است ز رنك زرد ضعفیان سوختن طلبیم چراغ شعله ما را فتیله کاه است\nچگونه عمر اقامت کند براه نفس گره نمی خورد این رشته بسکه کوتاه است فریب ساغر هستی مخور که چون کرداب حبیب حواش اگر سر فرو بری چاه است\nبغیر ضبط نفس ساز استقامت کو مرا که شمع صفت مغز استخوان آه است بعالمی که تو باشی بقیامت هستی ما کشان غبار خیال قلمرو ماه است\nبنا امیدی ما رحمتی ای دلیل امید که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است جان بدوش اجابت رساندش (بیدل) که از ضعیفی من دست ناله کوتاه است\n\nز فقر مایه شهادت شد آشنا انگشت بلند کرد بستان بوریا انگشت دمید سبزه بخاك درت اشارت کرد چو آفتاب دمید از جبین ما انگشت\nبعرض حاجت ما نیست عجز بی زنهار دست پیش فتاده است در دعا انگشت خط است منکر اقبال کهتران بودن تو غافلی و دخیل است جاهمنا انگشت\nاگر خراج زرکان نقدی میداشت چرا کناره گرفتی ز دست و پا انگشت موافقت اگر آئین همدمی میبود ز دستها ندمیدی جدا جدا انگشت\nبرنك شمع درین معبد خیال انداز هزار سبحه ملاید زرفت با انگشت ز وضع قامت خم پاس زحم دل دارید حذر خوشست ازین ناخن آزما انگشت\nحضور عالم بیکار در شغل داشت ببر دلت ... عذری از حنا انگشت درین بساط سز کو تهان مویت حیات بدید هیچ کس از خجلتنا انگشت\nهمین طپانچه و مشتی است نقد غیرت مرد همو د کر کر افتاد نارسا انگشت تلاش روزی ما سنگه غالب افتاده است ز بیم او برآورده آسیا انگشت\nبلندی مژه آنرا که هیچ پیش آرد پی قبول کفارد بدیدها انگشت محال بود ز اسباب یا زدن (بیدل) به پشت دست زد ناخن از حیا انگشت\n\nز گریه سیری چشم پر آب دشوار است خیال دامن خشك از سحاب دشوار است جنونی از دل افسرده گل نیگرد افسوس بموج آب گهر پیچ و تاب دشوار است\nبغیر ساغر چشمم که اشك باده اوست گرفتن از گل حیرت گلاب دشوار است به الفظ دانم و بی معنی اینقدر دانم که گر سخن ز تو باشد جواب دشوار است\nفسون عقل نگردد حریف غالب عشق کشان کرو ود از ماهتاب دشوار است زوال وهم خزان و بهار معنی نیست فسرده گی ز گل آفتاب دشوار است\nز عمر فرصت آرام چشم نتوان داشت ز برق و باد وداغ شتاب دشوار است پل گذشتن عمر است قامت پیری اقامت تو به پشت حباب دشوار است\nتپی طپد دل خون گشته در غبار هوس مرغ قبیوه بجام شراب دشوار است خروش دهن شهیدی وداع راحت گیر باین فسانه سر و برگی خواب دشوار است\nبوصل حیرت و در هجر شوق حایل ماست بهوش باش که رفع حجاب دشوار است حیا ز کف ندهد دامن ادب (بیدل) گرفتن گهر از مشت آب دشوار است"}
{"book": "adl0015", "page": 98, "text": "حرف التاء\n\nغزليات ميرزا بيدل عليه الرحمة\n\nزلف آشفته سرى موجة دریای من است\nلالة دشت جنونم از جگر سوختگی\nعجزم بی طاقتی بست که چون ريك روان\nصبح بالد پر طباوش مکرر گردید\nغنچه باغ جنون از دل من میحندد\nعمر ها شد بدر مشق كدورت زده ام\n\nتار قانون جنون جادة صحرای من است\nداغ برتی ز گلستان سویدای من است\nصد جرص در كره ابله پای من است\nصفحه آتش زده ام فصل تماشای من است\nداغ چون شبنم گل پنبه مینای من است\nچین کلفت خطی از صفحه سیمای من است\n\nبرق جمعيست که در خرمن من میسوزد\nبسمل شوقم و از شرم نگاهم خجلت\nچرخ اگر داد غبارم بهوا خواهم شد\nفیض دلگر می آهیست گل زنده گيم\nاز دماغ چمن حسرت شمشیر توام\nذره ام ليك بجولان هوايش ( بيدل )\n\nسلك گردیست که در دامن مینای من است\nهمچو خون در جگرت غلغله پیمای من است\nکه جهان عرصه بالیدن اجزای من است\nشمع افسرده ام و شعله مسیحای من است\nزخم نادیده چو گل ساغر صهبای من است\nقسم بی سرو پائی بـر و پای من است\n\nزنده گانی از نفس آفت بما افتاده است\nآرزو از سینه بیرون کن زکلفت ها برا\nدر علاج ای طبیب مهربان زحمت مکش\nهم چو بیدی سرويك شهيد عشق چیست\nشوخی انداز شبنم نك گلزار حياست\nاضطراب موج آخر محو گوهر میشود\n\nطرفه سیلی در پی تعمیر ما افتاده است\nبالمی درین دام در دام بلا افتاده است\nدر دول عمریست از چشم ودا افتاده است\nاز سر افتاده اینجا خونبها افتاده است\nخنده حسن از عرق دیدن بنا افتاده است\nدر کمین ما دل بی مدعا افتاده است\n\nتنگ گرد آفاق را بچیدن رو در نفس\nنافس با قفسم جسم خساعرا آرام نیست\nاقامت دشت پیمانی کند بچون گرد باد\nدیده آبله فرش راه خاکساری کرده ایم\nمعنی در آب سر از صورت ندارد کیست\nعالمی شد (بیدل) از سر گشتگی پامال پاس\n\nگر بددل می سوزد آتش در گیا افتاده است\nمشت خاك ما بدا مان هوا افتاده است\nهر كجا يك حلقه از زنجیر ما افتاده است\nاز نفس تا موج دل هان بوریا افتاده است\nاز تواضع سایه بال هما افتاده است\nتخم ما هم در خم این آسیا افتاده است\n\nزنده گان در جگر خار است و در پاسوزن است\nماجرای اشك و مژگان تا کجا گیرد قرار\nزحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگیست\nناتوانان ناگزیر الفت یکدیگر اند\nخلق از وضع جنون ما بحیرت دوخت چشم\n\nآتش با قیست در پیراهن ما سوزن است\nما سرابیم آبله عالم سرا پا سوزن است\nزخم خار این بیابانرا مداوا سوزن است\nنی تکلف رشته را از همت عما سوزن است\nهر کجا گل میکند عریانی ما سوزن است\nلاف آزادیسیت (بیدل) تهمت وارستگان\n\nسر بصد کسوت فرو بردیم و عریان بجاست\nمیکشد سر رشته کار غرور آخر بعجز\nجامه آزادی آریان پست بر خود دوختن\nطبع سر کش از ضعیفی ساز اجو الماست\nتا که هستی گرم بیرون از تشویش امل\nشوخی ما مجرد بر مسیحا سوزن است\n\nوضع رسوا نیکجا داریم کو با سوزن است\nگر همه امروز شمشیر است فردا سوزن است\nسرورانرین آرزو در جمله اعضا سوزن است\nعاجز قاتل همان در لاغریها سوزن است\nورنه یکسر رشته باید تافت تا سوزن است\n\nزنده کانیست که جز مرگ سرا نجام نداشت\nقدر دان همه چیز آینه منظر نیست\nسیم کیفیت عبرتگاه امکان کردیم\nپختگی چون نفسین برج خلل می افگند\nسر زانوی ادب میکده راز که بود\n\nگرفتی بود نفس صبح کسی شام نداشت\nدردم از حاصل و صليست که پیغام نداشت\nنقش با داشت هوائیکه سر بام نداشت\nريك هموار يطبع از تمر خام نداشت\nعیش این حلقه تسلیم خط جام نداشت\n(بیدل) از و هم فسردی چه تعلق چه وفاق\n\nدل بر کار هوس ضیم غبارم کرد\nسایه یارب و صرف طرب جای حیاست\nفاش بی جرات آهك بطلب می بردیم\nهیچکس چشم بجمعیت دل باز نکرد\nدل وفا خواست جوانش بتغافل دادی\nطایر رنك كمين قفس و دام نداشت\n\nساده با بود نگین غم ننگین نام نداشت\nگل سر و برك شكفتن زر و ام نداشت\nنیک را عیب ادب جامه احرام نداشت\nاین گلستان گل کیفیت بادام نداشت\nداد تحسين طلبان این همه دشنام نداشت\n\nزنده گی تمهید اسباب فناست\nمست و مخمور خیال از خود روید\nخاك درو کعبه ام منظور نیست\nهر چه از دنیا و عقبی بشنوی\nدور گردان دکه و دم میدان کشید\nتا ابد از نیستی نتوان گذشت\n\nبنام من افسانه خواب فناست\nشش جهت یکعالم آب فناست\nاشك ما را سجده محراب فناست\nحرف تا مفهوم القاب فناست\nعمر شاگرد رسن تاب فناست\nخار این وادی گل از آب فناست\n\nغافلان ناچند سودای غرور\nاینکه امواج نفس نامیده ایم\nخواه هستی و اثمر خواهی عدم\nآنچه زین دریا نمی آید بدست\nما نفس سرما بکان بر بسته ایم\n(بیدل) از طور جنون غافل مباش\n\nجنس این دکان همه باب فناست\nچون حباب مجیده گرداب فناست\nغنچه ها در رهن مضراب فناست\nگوهر تحقیق نایاب فناست\nبیششمان عباد سیلاب فناست\nخاك برسر کردن آداب فناست\n\nزنده گی را شغل پرواز طنا جزوتن است\nبگذر از اندیشه یوسف که در کنعان ما\nاز فسون چشم شد عالم الفت مپرس\nنقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست\nغیر خاموشی دلیل عجز نتوان یافتن\nآن گران سنگی که نتوان از رهش برداشتن\n\nیا قفس مرغیست کز هشت از خود رفتن است\nبالسم پیرهن یا جلوة پیراهن است\nآینکه فریاد عدد ا دارد امشب امشب یا من است\nذره را آئینه کزهت چشم روزن است\nشعله ما با زبان دارد سراپا گردن است\nچون شرر خود را بيك چشم از نظر افکندن است\n\nنبض افکار اکندار و شور چندین اضطراب\nهیچکس سر بر نیاورد از گریبان عدم\nجز تعلق چیست مد و حشت تجرید هم\nرجنون زن گر کند نیکی لباس عافیت\nشوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه\nلاله سو دائیست (بیدل) ورنه در گلزار دهر\n\nهمچو تار ساز در دل هیچ و در لب شیون است\nشمع این ر و از د از خاکستر خود روشن است\nهر قدر از خود برائی رشته این سوزن است\nغنچه را بعد از دریدانی گریبان دامن است\nخون بسمل گردیدن نقش مدعاکشیدن است\nهر کجا داغیست چشمتش بردل ما روشن است\n\nزنده گی معذره جولان ماست\nهر کجا سر و تو جولان میکند\nمفت راحت گیر تو میهای طبع\nاین صدف ها یکقلم بی گوهر اند\nدر ترر آئینه اشیا گم است\nمیتواند و حشت انداز کشند\nبکفروش تازم از حیا، علی\n\nخاك ما گل کرده آب بقاست\nچشم ما چون طوق قمری نقش باست\nسنك چون گردد ملایم مومیاست\nعامی دل دارد اما دل کجاست\nاقتضای هر چه بینی انتهاست\nناله در نایاب مطلب رساست\nنخچه پیکار دایم در حناست\n\nما جنین بدست و پاشهای عجز\nخاك کشتیم و همان محو تو ایم\nشکوه سامانندنی میز ان دهر\nاز ضعیفی صید مایوس مرا\nباید اول کانت از هستی گذشت\nباد روی کیست غیزه کرده ام\n( بیدل ) از آفت نسیان دلم\n\nبسمل ما را طپیدن خون بهاست\nآینه رفت از خود و حیرت بجاست\nمایه حلم از توبـدستی صـداست\nحلقة فتراك محراب دعاست\nجادة دشت محبت از دهاست\nطفل اشکم صد چین رنگین قباست\nخون شدن معراج طاقهای ماست"}
{"book": "adl0015", "page": 99, "text": "صحيفه ٩٦\nغزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه\nحرف التاء\n\nزنده گی شوخی کمین و میست فرصت گیر و دار مسجد میست\nپوست برتن دریدن محک هیچسو ماهی جدائی در میست\nپاس پیموده ام زنامه مپرس جادو مینای اشك چشم نمیست\nهم بخون يك نگه تغافل زن اگر آئينه قابل ستمیست\nبرفلك میتوان شد از تسلیم پایه عزت هلال خمیست\nبسکه تنك است عرصهٔ امکان چون نگاهم طرف روی قدمیست\nعجز خوش استقامتی دارد بار به آسمان بدوش خمیست\nبر خود که خاك پای توام خاك پای ترا بخود قسمیست\nهر کجا عشق چهره پرداز است سایه هم صورت سیه قلمیست\n(بیدل) از دامگاه صحبت خلق سر کشیدن بجيب خویش دمیست\n\nتردماغی نقد هزار آزار است هر قدر نم شمری بسیار است\nبشبنم زار من و ما خم سندییم چه توان کرد نفس بیکار است\nخاکساران جبین حسرت اند سبزه و گل ززمین بسیار است\nدر عدم نیز غباری دارد حاکم آئینه جوهر دار است\nتا رسائی قفس شکوهٔ کیست خامشی پیچش صد طومار است\nچون جرس کاش بقول ترسیم ناله مال اثر بیقرار است\nدل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم يك سر و صد دستار است\nاز سعی مکشیدام آبله پاست خار این ره مژه خون بار است\nحسن نادیده تماشا دارد مرزه برداشتن دیوار است\nپیش ما معذورم از الفت دل بر نفس آبنه نا هموار است\nغنچه را خنده و پرواز یکیست بال مادر گره منقار است\nمرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است\n(بیدل) از صنعت تقدیر مپرس زلف ياريم وشب ما تار است\n\nز نقش پاتو کاینجا دار آئینه است بساط روی زمین راهوار آینه است\nبیاد جلوه نظر باختیم ليك چسود که این گل از چمن اعتبار آینه است\nتوان ز ساده دلی گشت نسخهٔ تحقیق که خوبی و زشت جهان در کنار آینه است\nکدورت از دم هستی کشد دل آگاه نفس بچشم تأمل غبار آینه است\nمباش غره عشرت کزین نما شاکام تحیر آینه دار خمار آینه است\nاگر زجوهر آئینه پست دام بدوش چرا زدوش و حیرت شکار آینه است\nبدستگاه صفا کوش کز دلی داری همین فروغ نظر اعتبار آینه است\nبروی کار نباید هنر زصاف دلان که عرض جوهر خود زنگبار آینه است\nهمه بشوخی تمثال چشم باخته ایم وگرنه حسن برون از کنار آینه است\nسخن زجوش حيا برلبم گره گردید نفس زآب بپند حصار آینه است\nز غصبهای بد و نيك این جهان (بیدل) دلی که صاف شود درشمار آینه است\n\nزهی چمن ساز صبح فطرت تبسم لعل مهر جویت\nسحر نسیمی وزامد از در پیام گلزار وصل در بر\nهوائی مشق انتظارم زخاك كفتن چه باك دارم\nبجستجو هر طرف شتابم همان جنون دارد اضطرابم\nزکاشت ریشه نخندد که چرخنی افسرده کی پسندد\nبعشق نازد دل هوس هم بياك از شعله خار و خس هم\nباین ضعیفی که با ردردم شکسته در طبع رنك زردم\nزسجده خجلت آور من چه ناز خرمن کند سر من\nاگر بهارم تو آبیاری و گرخرا غم تو شعله کاری\nکجاست مضمون اعتباری که (بیدل) انشا کند نثاری\nزبوی گل ناوای بلبل فدای فهمم که گفتگویت\nچو رنك رفتم ز خویش دیگر چمرنك باشد نشار بویت\nهنوز دارد خط غبارم شکسته كلك آرزویت\nبزیر پایت مگر بیابم دلی که گم کرده ام بکویت\nچو ماه نو نقش جام بندد لبی که ترشد بآب جویت\nرساست سر رشته نفس هم بقدر افسون جستجویت\nبگرد نقاش شوق گردم که میکشد حسرتم بسویت\nکه خواهد از جبهه ترمن چو گل عرق کرد خاك كويت\nزحیرت من خبر نداری ببارم آینه رو برویت\nبمداغم پیکر نزاری پیشکشم پیش کار مویت\n\nزهی خجلان حیرت کلام هوش تسخیرت دماغ موج می آشفته نيرنك تقريرت\nشکایت نامه بیداد محو بال عنقا شد هنوز از ناله ام پرواز میخواهد پر تیرت\nجهانی در تغافل خانه نازت جنون دارد چه سحر است اینکه در خوابی و بیدار است تعبیرت\nخیال صید لاغر انفعالی در کمین دارد زشرم خون من خواهد عرق رو آینه شمشیرت\nدو عالم رنك و يك گل اختراع صنع ناز است این قیامت میکشد كلك فرنگستان تصويرت\nحديث شکوۀ این ساده کی نتوان رقم کردن گهر حل کردنی دارد مداد كلك تحريرت\nگرفتار و فا نشك رهایی بر نمیدارد همه گر ناله گردم بر نمی آیم ز زنجیرت\nنمیدانم چه دارد با شکست شیشهٔ رنگم نگاه مخموری هنگامۀ میخانه تعمیرت\nتحیر کز همه آئینه سازد دشت امکانرا نمیگردد حریف وحشت تمثال نخجیرت\nبپیری کشت (بیدل) طرز انشای تو شیرین تر ندانم اینقدر لعل که قد آمیخت باشیرت\n\nزهی مخموری عالم کش از حسرت جاعت زبانها تاشکای ساغر کش خميازه نامت\nبطوفان خانه خورشید ظلمت در نمیپاید زحسق تا کستن نیست نتوان بست احرامت\nبچشم کم نگه بینید سیه روزان الفت را بصد خورشید میتازدسحر پرورده شامت\nتلاب از موج تلخی در کنار ناز می غلطد سخن را زیب دیگر میدهد انداز دشنامت\nبفکر سایهٔ سودای ما یارب که پردازد دو عالم يك جنون زارست از شور دو با دامت\nنفس را دام راحت خلوت آئینه میباشد نگردی غافل از دلهاییکه مطلوبست آرامت\nغزال کرد چین پیکانه کار اجزای رنگت را هنوز امید سربزیریست در اندیشه خامت\nکه میداند حریف ساغر وصلت که خواهد شد كجا پيمانه پر کردیم از سر جوش پیغامت\nکنون گز پرده رنگم بچندین جلوه عریانی چه مقدار آنقبای بازشك آمد براندامت\nشکیبائی و اعشام چشم است زنجیر گرفتاری غمی باشد برون پرواز ما از حلقهٔ دامت\nبطوفان بهار توخطیها غوطه زد آخر جهان از سایه سرو تو نایافت لب بامت\nنه از کیفیت آگاهی است این و عظت ای زاهد همان تعلیم چغزیست فریاد لب بامت\nمزاج هرزه تازت آنقدر و حشیست ای غافل که از وحشت رمی کر حو دلجان و حشت کند را مت\nچه می پیچی زدوی جهل بر طول امل (بیدل) که موهومیاست چون تار نظر آغاز و انجامت\n\nزهی هنگامهٔ امکان جنون ساز غریبانت زمین و آسمان يك جا نز دامن تا گریباتت\nکدامین راه و کو منزل بکام تازی ای غافل بفکر دشت و در میردی و در جیب است میدانت\nبه پیش باطنی بینی چه افسونست تحقیقت زبان خود نمی فهمی چه نیرنگست عرفانت\nپي تحقيق كردی میکنی از دور و بینا بئ ندانم اینقدر در خود که افتاده است دامانت\nكتاب معرفت سطری زدرس فهم مجهولت دوعالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت\nبه انداز تغافل تا بکی خواهی جنون کردن غبار انگیخت از عالم بیای خفته جولانت\nنه غیری خوانده افسونت نه لیلی کرده مجنونت همان شوق تو مفتونت همان چشم تو حیرانت\nشهادت تاز مو زغیب بر پی پرده يدا نجا اگر میکشتی آگاه از گشاد و بست مژگانت\nجهانی نقش بستی ليك ننمودی بکنی( بیدل ) باین حیرت چه مکتوبی که نتوان خواند عنوانت"}
{"book": "adl0015", "page": 100, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nدرد کردون طبع آزادی توان برخاست جای ثابت این کشید صدانی برخاست من که دیدم باز تعلق در طلسم خشك بود یکشرر آزاده از خود جدائی برخاست\nعجز رفت و آمد دزدی از دل ما سر نزد کاروان بگذشت و آواز درائی برخاست اینکه مینالم عرض شکوه بیدردی است ورنه از ما ناله درد آشنائی برخاست\nآشتی خود با خدا بسیار کز طوفان پاس عالمی شد غرق دست ناخدانی برخاست در هجوم آباد ظلمت سایه بر پی آبرو است مفت خود فهمید اگر اینجا همائی برخاست\nمطلب را مایه شهرت همان دست تهیست با چید رنك بود از نی نوائی برخاست خوش نگون بختم که در محراب طاق ابروش دیده او را یکمژه دست دعائی برخاست\nدعبا کر غفلت رواج جهل باشد باک نیست جلوه پیرنك بود آئینه زانی برخاست خاطر ما شکوه از جور کردون سر نکرد بارها بشکست و زین مینا صدانی برخاست\nکز زمین برخیزد از خالقش بافتاده است زین طلسم عجز چون من ـمصائی برخاست در هوای مقدمش (بیدل) خاك انتظار نقش پا گشتیم ليك آواز پائی برخاست\n\nزین ده بارو دماغ دل هستی ما عبث نیست کاغذ آتش زده محشر کم فرصتی است زير فلك آغلطن خجلت مهانی هم زنده کی خضر هم بابنقدر نفس تهیست\nآنهمه باشمعه نیست غافل جادو جنونم کوس دوجل مركباست چون شب عرس تباهست خاك از سعی غبار پر فامکنش چست بار سجده نمیداشت شهباز عالم دون همتیست\nقدر غبار تن هیچ نه چیده ایم بازۀ دیگر کجاست شیشه ما ساعتیست چشمت اگر باز شد محو خیالات باش فهم تماشا کر است آینه هم حیرتیست\nتهمت اعمال زشت تنك حقیقت مبند آرش ابلیس نیست ليك حسد لعنتیست آینه در زنگبار جلوه ندارد ز رنگ محرم بد طینتان قابل بی حرمتیست\nنخل که از آبیار اربرو بارش میرس گرچه بحرمن کنیم حاصل شمع ثقبیست بم شیرین حو کی ناخدی جیب شرم گر عرق آئینه شد نك ادب کسبویست\nشمع نسوزد چرا بر سر پروانها بت بپر هند آتش سنگین ستیست تاب و تب موج و کف خارج دریا غباد قصۀ كثرت نخوان (بیدل) ما وحدتیست\n\nزین سال و ماه فرصت کارت منزه است مر کان دمیکه سایه کند روز بیگه است تاکی غرور چید ز دو واچیدن هوس در خانه این بساط که افکنده نه است\nسعی نفس چو شمع به پستیست رهبرت چندانکه ریسمان تو دارد اثر چه است بی وهم پیش و پس گذر ای قاصد عدم خواهی دو چار امن شد آئینه درره است\nفرصت بکسلست عالم سود و زیان کشی این ما و من چو عمر شرد يك ذگه است اقبال مرد کار مکافات طم نیست زین فلكه كز توافل ادبار آگه است\nافسون چاه میکند آخر نجاتت چون آستین دراز کی دست کوته است انکار عاجزان مکن ای طالب کمال در ناخن هلال کلید در مه است\nاز معنی صفای بت برهمن مپرس این دام راه نیست همان الله الله است (بیدل) تأملی که درین بزم شیشه را يكسر صدای ریختن اشك قهقه است\n\nزین عیار است جنون مجنونی بن ناموس نیست شیشه کو دررنك طوفان کن پری طاوس نیست انداز آئینه دار رنك انداد است وبس هر كجا لبيك و امزدد نقس ناقوس نیست\nلحظه یعنی گر خواهی ظاهر و باطن تراش ریشه جز شمع در پیراهن فانوس نیست تا مجدد جلوه دارد شیأ معنی بجاست کی بفهمد و هم بیداربای کو مانوس نیست\nدامن صحرای مطلب بسکه خشك افتاده است آب رو ها در جبین میرود محسوس نیست از دماغ رفتگان دل جمع باید داشتن كان همه آواز باجز در کف افسوس نیست\nدر مجلت مرگی هم چون زنده کی دارد بدست این ورق هم چند و کر دو خطش معکوس نیست نشاه لب بند لذشت از وصل معشوقان هند هیچ سنگی در برهمن زاده کان چون بوس نیست\nتاز پیچ و تاب موجم پاگهر افتاده است آنچه میخواهد غنا در دل مایوس نیست بسکه (بیدل) ساز ناموس محبت نازك است شیشه ات می نكذردش بشکنی بی کوس نیست\n\nزین من و سلۀ ده گی سپر فنائی کرده رفت بر مزار ما دوزیری های حالی کرده رفت عجز طاقت بی گذشتن نیست زین سحرا سراب سایه برخاک از جبین مالی شنائی کرده رفت\nدر خروش بیحسابان جنون ننگو از نیست دل سپندی بود در محفل صدائی کرده رفت دوستان از خود پسی نیستی برخاستند گرد ما هم خواهد ایجاد عسالی کرده رفت\nعیب هستی نیست چندان جامه پوشیدنقتی چشم اگر بندی توان بیدقتائی کرده رفت کس کرفتار تعلقهای وهم و ظن مباد صياد مرغان بند تعلیم جرئی کرده رفت\nشخص هستی جز جنون شوخ چشمی باند است هر چه رفت از چشم ما بیدل بلائی کرده رفت باد پیمائی چوشمع انجا اقامت میکند رهروانیرها سراغ زدرپائی کرده رفت\nعمر از کم مایه گیهای نفس باکس نساخت میزبان شد منفعل مهمان دعائی کرده رفت خجلت نا پایداری مزد سعی زنده گیست کرهمه شد صواب انجا خطائی کرده رفت\nدر حریم عشق غیر از سجده کس را بار نیست با ما اکنون يك تنازلی قضائی کرده رفت خلق را ذوق عدم زین انجمن نا کام برد فرصت ما نیز خواهد عزم جانی کرده رفت\nتا قیامت ساغر خمیازه میباید کشید حلق این بزم بی صبا جزائی کرده رفت داغ غیرتم که امشب کاعذ آتش زده بر مزارم خنده دندان نمالی کرده رفت\n(بیدل) از غفلت پلعمید شکست دل مکوش در دل دیوانه طرح بیائی کرده رفت\n\nساده کی ما را اسیر فکرهای خام داشت تا تخمیر بود در آئینه عکس آرام داشت گرمی بزم آرزو تشویش جانکاهی بود ماهیان را تشنۀ قلاب حرص نام داشت\nاز ادای ابدویت لطف نیکو فهمیده ایم این کف رنك فریب از روشن بارام داشت دل نه امروز از صفا فال سیر می میزند در کدورت نیز این آئینه عیش شام داشت\nماز خود داری عبث خون طلبجوشیدیم در صدای ناله بسمل عافیت پیغام داشت دل مصفا گرد از خونابم بطوق جلوه زد آینه دروش حيرت خانه احرام داشت\nبی پرو بالی طپش فرسوده پرواز نیست هر کسی انجا بقدر عاجزی آرام داشت در تذب انلکم آخر حسرت دل قطره زد رنگ صهبای گره بدین سلیغ جام داشت\nچون عرفی زین غبارت بی نه است از حیا ما ادا کردیم هر کس باز خجلت وام داشت بسکه(بیدل) بطبعم عرض شهرت عالم است جان کشیها سنگ هم در آرزوی نام داشت\n\nساز تو کمین نغمه بیداد شکستیست در شیشه این رنك پریزاد شکستیست کوهر ز حباب آنهمه تفریق ندارد همجاست سری در گره باد شکستیست\nتصویر محیر رنك سلامت نفروشد صورت گرما جلوۀ بهزاد شکستیست پیچ و خم مجزیم چه بار و چه ندین بالیدن امواج پاسندار شکستیست\nچون رنك چه بام بلند ارنکه ندارد از خویش فرا دوختن من باد شکستیست شبها دل عاشق طپش پاس ندارد هر شیشه اشك متمر ب فریاد شکستیست\n(بیدل) نخوری نشوۀ تعمییر سلامت ویرانی بنیاد تو آباد شکستیست\n\nسایۀ دستی اگر ضامن احوال ماست خاك ره پیکرست کزر ما برخاست دل بینوا نمیشد ایم از هوس ما میرس باهمه یگانه است آنکه بیما آشناست\nقانع معاش خودیم غفلت فاش خودیم غیر تراش خودیم آینه از ما جداست آنسوی این انجمن نیست مگر و هم و ظن چشم نپوشیده عالم دیگر کجاست\nدعوی طاقت مکن تا نکشی تنك عجز آبله پای شمع در خود ناز عصاست کرنه از اهل صدق دامن پاکان مکیر آیینه و روی زشت کافر و روز جز است\nصبح قیامت دمید ورۀ امکان ندید آیینه ما هنوز نیم فقع حیاست در پی حرص و هوس سوخت جهانی نفس ليك نپرسید کس خانه عبرت کجاست\nبسته تلاش جنون جام طلب زد بخون آبله با کنون کاسۀ دست کداست هستی تاقت قفس نیست صفا بخش کس در سر راه نفس آینه بخت آزماست\nقافله حیرت است موج كهر تا محيط ای امل آواره کان صورت رفتن کجاست معبد حسن قبول آینه زار است و بس عرض اجابت مبر بی طلبها دعاست\nکیست درین انجمن محرم عشق غیود ساخته بیچون نیم آئینه در کربلاست (بیدل) اگر محرمی دنج لك و دو مبر در عرق سعی حرص خفت آب فناست"}
{"book": "adl0015", "page": 101, "text": "سفینه ( ٩٨ ) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء\n\nستم شريك من پاس خم شدن ستم است حریف عذر هزار آرزو شدن ستم است\nمرا بحسرت آئينه رحم می آید طرف باین همه زشت و نکو شدن ستم است\nزحرص ذلت حاجت بهیچ در مبرید بشرم تشنه لب آبرو شدن ستم است\nبسجده خاك شود محو يك تميم باش عرق فروش دوام وضو شدن ستم است\nبکار گاه عناصر دماغ میسوزم چراغ خیمه سر چارسو شدن ستم است\nدلیست در بغلت پا کن و تسلی باش چو آهوان ز هوا نافه جو شدن ستم است\nقضا نیگشته ز دزدیم محرم باد داشت برنك بال بیفشانده بو شدن ستم است\nترسیس کاهله ام از نظر نهان شده ام هنوز پیش میان تو مو شدن ستم است\nدل آب میشود از نام وصل خامو شم ادب پیام حدیث مگو شدن ستم است\nبهجر زنده ام آئینه پیش من مگذار جدا زیاد بخود رو برو شدن ستم است\n\nز خویش در نگذشت است هیچکس (بیدل) بوهم دور مرو و من او شدن ستم است\n\nسخت جانی از من محزون کجا برداشست زنده کانی بیتو این مقدار لنگر داشتست\nدر رهت چون نقش پا از من صدایی برنخاست پهلوی بیمار الفت طرفه بستر داشتست\nزینبها از رشته جمعیتم لبریز فروغ اینقدر بالیدنم پهلوی لاغر داشتست\nناتوانی هر کسی انشا کرد در کار باش غنچه پیکان هم خاریدن سر داشتست\nدست برهم سودن ما آبله آورد بار چون صدف بحاصل ما نیز گوهر داشتست\nدلمعما کی جهان تسخیری آمد تا زنیست آینه صیقل زدن ملك سكندر داشتست\nخار خار موج در خونم قیامت میکند خنجر نازت نمیدانم چه جوهر داشتست\nحسرت مستان این بزم از فضولی میکشم تا مراکز باشد عرق هم می بساغر داشتست\nچون نگین را از ها جمع است در مزکان من گرهمه خوابیده باشم باشم بر داشتست\nنیست جز نا محرمی آثار این زندان سرا خانه زنجیر یکسر حلقه در داشتست\nچون ثریا پاکردن سوده ایم از عاجزی آه از خاك ما را تا کجا بر داشتست\nبیدل از خورشید عالمتاب باید وا رسید یکدل روشن چراغ هفت کشور داشتست\n\nسرخط درس کمالت منتخب دانی بس است از کتاب سا ومن سطی عدم خوانی بس است\nکافرین محفل چراغ عاقبت روشن کنی پرده فانوس رازت چشم قربانی بس است\nرفته از خود اقامت آرزو بیهات چند نقش پاگردیدنی و بر انه بندانی بس است\nنیست از خود رفتن ما قابل باز آمدن کوچه هارا رنک زرد رنگ کردانی بس است\nامتیاز محو او پر آب و گل موقوف نیست عنصر کیفیت آئینه حیرانی بس است\nچند باید چیدن ای غافل بساط اعتبار از متاع کار و بارت آ بجه نت When is است\nتا توان از خجلت اظهار هستی آب شد از لباس هستی يك اشك عریانی بس است\nعجز بنیادت کز ال انصاف دارد پایم از رعونت اینکه خود را خاك میدانی بس است\nدر محیط انقلاب اعتبارات فنا کشتی درویش ما ر یپست طوفانی بس است\nای حباب اجزای موجی ساختیم از خود رفتم يك تامل وارا کز با خود فرویانی بس است\n\nوخط تسلیم رو ( بیدل ) بگلشند هلال وی سپر آسهات نیش پیشانی بس است\n\nسرشکم لمعه ء شروا کیست جگر آبلیه دار شبانه کیست\nدلم گرمست فانوس خیالت نفس نالم پر پروانه کیست\nخوشی ناله می کاهید میرسید ندانم تا آشنا بیگانه کیست\nنمیارد بیاد من فراهم نگاهش جیگر افسانه کیست\nکداز دل که می بیند ندامت عرق پرورده دیوانه کیست\nبسیری هم طپیدیم افسوس که دنیا بازی طفلانه کیست\nجنون می جوشد از طرز کلامم زبانم لغزش مستانه کیست\nزمو درقم ولی بوی نبردم که رنگم گردش پیمانه کیست\nندارد مندرج امکان دمیدن تبسم آبیار دانه کیست\nنسوزم رنك کروا غماز کردیم زخود رفتن ده هانسانه کیست\nدل عاشق بصلحت نمیزد خموشی وضع کستا خانه کیست\nبد و و کعبه کارت چیست (بیدل) اگر فهمیده دل خانه کیست\n\nسرکشیها بمرك را هبر است گردن موج را حباب مر است\nسفید پر خورده های زر دارد لاف رو از سنك از شرر است\nدل خراشیست عرض جوهر هوش دقت آ ئینه خوش که عنبر است\nبیتو چندان گریستم که جوا بر سایه من سواد چشم تر است\nپر از های عجز میشادم همچو رنگی شکست بال و پر است\nدر طلاگاه دل چو موج و حباب منزل و جاده هر دو در سفر است\nپست در رنگ اعتبار ثبات آ روها چوموج در گذر است\nفال راحت مزن کزین کف خاك ههچه آسوده تر فسرده تر است\nشوق و اماده کی نصیب صیاد دل افسرده ناله د کر است\nاز هجوم بهار آبله ام جاده پنهان چو رشته در گهر است\nپشت تمکین با عتبار قویست کوه را لعل مهره کر است\nغفلت افسون کار حسرتی ماست دست خوابید کان بزیر سر است\n\n(بیدل ) از گریه شهرتی داریم بال پرواز از چشم تر است\n\nسر نیست تارد آرزو بعبار سجده کمیت نرسید فطرت نه فلك بهو ائیان زمینت نه حقیقت دولی آشنا نه دلیل عین تو ماسوا بکجاست عکس تو همی که فرید آئینه ببینت\nبگداز تا دم محرم شأن محویمون کندت عیانها توئى آ نکه هم تو رسیده بسواده بم یقینت زحیات عالم خشك وتر بغنا تپیده آ نقدر که کسی بفوز زه تو رسد بدامن بچینت\nبه غمیم تاب رسیدنی نه بدیده طاقت دیدنی دل خلق و هرزه طپیدنی محمال جلوه گزینت چه حدیث و کدام سخن چه حساب کور و که مکن همه يك نشاره کی فکن بشنو و وی و نه بینیت\nجراحت دل ناتوان ستم است پرده کشود نم که قیامتیست ششهتمت ز شنم تشکیلیت ز ظهور ناز ممینی که بما رسانده پیام تو چقدر شکسته کلام دل هم طاق نسبت چینت\nعدم و وجود محال مانشده دستك خيال ما چه بلاست نقص و کمال ما که نه آینست و نه آینت دل ( بیدل) از پی گم توجه تاب لاف توان زند که ز کوه دانو صدا ادب تلاش تمکینت\n\nسرمایه عذر ظالم از همه بیش است در قافیه اشك همین آبله پیش است\nتا مرك فروتن نکند طینت مستان آتش همه دم سوخته غیرت خویش است\nاز رنك طراوت نکنی آب ندارم سر سبزی این باغ بشاخ نز وخیش است\nمستست قضا ربط خلایق بكسل هشدار که بیگانگی با همه خویش است\nچهمید یکه زفکر حسد خلق برانی خاریکه بیای محمد مرحم ریش است\nسنگه ز خط تو بمو حیز نگردد فردوس اگر نل شود آبیار حشیش است\nاز سنگ شرر کم نشد از خاك غبارش از یاس بپرسید که راحت بچه کیش است\nدکان عدم مایه تغییر ندارد ملائیم و متابیکه نه کم بود و نه پیش است\n\n(بیدل) ماده باش که در بنگر السان کر دك کند اظهار پری نشه پیش است\n\nسر منزل ثبات قدم جاده ساز نیست لغزیده ایم ورنه ره ما دراز نیست\nتشویش انتظار قیامت قیامت است ما را دماغ این همه ابرام ناز نیست\nگز محرم اشاره مژکان او شوی در شرمه نامه ایست که در هیچ ساز نیست\nزير فلك بكاهش دل ساز و صبر کن در کار گاه شیشه گران جز گداز نیست\nجز همت آنچه ساز جهان تنزلم است باید نشیب کرد تصور فراز نیست\nبر دوش پستی نتوان بست ننك جهد رفتن ز خویش بافة راه مجاز نیست\nمژکان بهم چه باز کنی مفت حیرت است عشق هوس همی در سه روز است و رازنیست\nبی اختیار حیرتم از حیرتم مپرس آئینه است آئینه آئینه ساز نیست\nنقصان آبرو کشی و کام گهر میبر سوداگر جهان غرض امتیاز نیست\nما عجز پیشها همه معشوق طینتیم ليك آن بضاعتی که توان کرد نازنیست"}
{"book": "adl0015", "page": 102, "text": "صحیفه « ٩٩ » \nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nسودای خضر راست نیاید به تیغ عشق\nایثار نقد کیسۀ عمر دراز نیست\nعجز نفس چه پرده گشاید ز راز دل\nما را نشانه اند بران در که باز نیست\n\n(بیدل) گداز دل خوره دندان بلب فشار\nبرخوان عشق دعوت نان و پیاز نیست\n\nسرنوشت روی جانان خط مشکین بوده است\nکاروان حسن را نقش قدم این بوده است\nما اسیران تو گرفتار محبت نیستیم\nآشیان طایر ما چنگ شاهین بوده است\nغافل از آواره گردیهای اشک ما مباش\nروزگاری این بنات النعش پروین بوده است\nراست ناید با عصای زهد سیر راه عشق\nاین بساط شعله خصم پای چوبین بوده است\nشوخی القام مینالد افت بر مرده ئی\nاین بهار بیکسی تابوت رنگین بوده است\nعقدۀ سر از خم پی تیغ قاتل وا نشد\nباد صبح غنچۀ من دست گلچین بوده است\nدل مصفا کردم و غافل که در بزم نیاز\nصاحب آئینه کشتن کار خودبین بوده است\nپشت دست آئینه بامتدان جوهر میکرد\nسایه دیوار حیرت سخت سنگین بوده است\nغنچه گردیدم وکاشن در گریبان ریختم\nعشرت سربسته از دلهای غمگین بوده است\n(بیدل) آن اشکم که عمری در بساط حیرتم\nاز حریر پرده های چشم بالین بوده است\n\nسرو بهار جلوه قد دلستان کیست\nپیغام فتنه برق نگاه تپان کیست\nتنگاشته است اگر ز دلم لشکر غمت\nداغ جگر نشان پی کاروان کیست\nاندیشه ها بحسرت تحقیق آب شد\nیارب سخن تراکت موی میان کیست\nاز تیشه برد سعی لدمی کوی چاکنی\nاین بیستون اثر دل نا مهربان کیست\nعمری بپیچ و تاب سیه روزیم گذشت\nبختم غبار طرۀ عنبر فشان کیست\nسرگرم خوش خرامی ناز است ناوکت\nاین مغز فتنه گوچه رو استخوان کیست\nفریاد ما بچشم سیاهی نمی رسد\nباب دکان سرمه فروشان فغان کیست\nبگذار تا به عجز بنالیم و خون شویم\nجرأت فروش عرض محبت زبان کیست\nدر هر کجا ز مشت خس ما نشان دهند\nآتش زن و بسوز هوس آشیان کیست\nصندل فروش ناصیۀ عجزتم چو صبح\nگرد پیاده رفته ام از آستان کیست\n\n(بیدل) اگر نه طبع تو مشاطگی کند\nآئینه دار شاهد معنی بیان کیست\n\nسرو چمن دل الف شعلۀ آهیست\nسر سبزی این مزرعه را برق گیاهیست\nبی جرأت بینش نتوان محو تو کشتن\nسررشتۀ حیرانی ما مد نگاهیست\nگل سدره اشک شود دامن زینگیم\nگر کوه بود در دم سیلش پرکاهیست\nجز صیقل آئینه آب ندارد\nهر چند که سرولب جو مصرع آهیست\nعزت طلبی جوهر تسلیم بدست آر\nاینجا خم طاعت شدن طرف کلاهیست\nتا چند زند لاف بلندی سر گردون\nاین بیضه زیرپر پرواز نگاهیست\nبر حاصل دنیا چقدر ناز توان کرد\nسر تا سر این مزرعه يك مشت گیاهیست\nفرش در دل شو که درین عرصه نفس را\nاز هر دو روی طالع آئینه پناهیست\nزین هستی بیهوده سوائی که تو داری\nگرجزم تصور نکنی سخت گناهیست\nدل سر لتسلیم زن وساز قدم کن\nنامنزل راحت زگریبان تو راهیست\n\n(بیدل) پی آنجلوه که من رفته ام از خویش\nهر نقش قدم صورت خمیازۀ آهیست\n\nسر هر کس ز کلن پرزده است\nگل نداست چه بر سر زده است\nلغزش میکده عجز رساست\nپای بر آب ساغر زده است\nیادل جمع همان میسوزم\nشعله اینجا در اخگر زده است\nتارمی وا شود از قد دوتا\nزند گی حلقه برین در زده است\nکمر دل ز که جوید ناخن\nدست های همه برهم زده است\nغافل از طعن کسن آگاه فشد\nپرزلا مرده که نشتر زده است\nنیست آتش که زجا بر خیزد\nدل بیمار به بستر زده است\nکر بود آئینه منظور شان\nچشم ما هم مژه گستر زده است\nبی رخش نام تما شا مبرید\nبر نگاهم مژه نشتر زده است\nشمع کر سر بگریبان دارد\nفال پرواز به پر زده است\nشوقم از نامه بران مستغنی است\nرنك ما پر بکبوتر زده است\nناله کز عشق جنون می خواهد\nششجهت صفحۀ مسطر زده است\nتا کجا زحمت امید بریم\nنفس این بال مکرر زده است\nفقر آزادی بی ساخته ایست\nکو تهی دامن ما برزده است\n\nاین سخن نیست که یاران فهمند\nعبرت از (بیدل) ما سر زده است\n\nسعی جاه آرزوی خاك شدن در سر داشت\nموج از بهر قصر دن طلب گوهر داشت\nدل آزاد سپهرواز خیالات افسرد\nحیف از ان خانه آئینه که باید در داشت\nاز هنر رنك صفای دل ما پنهان ماند\nصفحه آینه تنگ از رقم جوهر داشت\nامتیاز آینه پردازی تحصیل غناست\nزین چمن گل ثمر آن داشت که مشت زرداشت\nنشأۀ ناز تعین می جام رمقیست\nدر پی گردن فرصت چو حباب افسر داشت\nوحدت آن نیست که کثرت گرهش باز کند\nنقطۀ مهر نمی بر سر این دفتر داشت\nدنج دعوی نپری عرصه فرصت تنگ است\nشرر کاغذ آتش زده این محشر داشت\nتاچو اشک از مژه چشتم بخاک افتادیم\nبال ما را عرق شرم رهائی تر داشت\nول به امروز گرفتار سرراه نفس\nنشه درخم بنظر ابلۀ ساغر داشت\nآسمان پست که عادل زجهان برداریم\nدل زمین است زمین را که تواند برداشت\nتا فنا موج زد جوهر هستی گم بود\nبعد پرواز عیان کشت که رنگم پرداشت\nهر طرف میکذرم بزم اشگفت نماست\nقدخم کشته بدوشم علمی دیگر داشت\nهمچو موج کهرم عمر بغلطانی رفت\nفرصت لغزش پا باکجا لشکر داشت\nکر تحسین نگشاید لب یاران برجاست\nدر نیستان قلم معنی ما شکر داشت\n\n(بیدل) کشتیم که از طور کلام تو رفت\nاین جنون سلسه یکسر خطی مسطر داشت\n\nسعی روزی داشتم آخر ندامت پیش رفت\nآبیا هم سودن دست اندکی از خویش رفت\nعالم اسباب هستی چون عدم چیزی نداشت\nهر گراندیدیم درویش آمدو درویش رفت\nآه ازان مغرور بیدردی کزین ماتم سرا\nهمچو اشك ديده بی نم تغافل کیش رفت\nصد سحر شور تبسم داشت لعلش ليك حيف\nاین نمک پر بخیر از سینهای ریش رفت\nصبح هم اقبال غافل از شب ادبار نیست\nای بساحسنی که از خط سر بجبید یش رفت\nپیرو خلق دنی بودن زغیرتها ست دور\nشیر هردارا نیاید برطریق میش رفت\nزین ندامت خیز تخم باجه پردازد کسی\nعمر فرصت در نظر کم آمداز پس پیش رفت\nامن خواهی تشنۀ تشویش طبع کس مباش\nخون فاسد روز کاوش در خار نیش برفت\nشغل اعمال و کردسیاز بود اما چه سود\nهی که در بزم خیال آمد خیال اندیش رفت\nچاره این درد بیدرمان ندارد هیچکس\nمرک پیش آمد ز عالم کز نفس تشویش رفت\n\nباادب جوشیدۀ (بیدل) زهزیان دم مزن\nموج گوهر بسته راشوخی نخواهد پیش رفت\n\nسعی نا پیدا و حسرتها دویدن آرزوست\nشمع تصویرم و اشك ما چکیدن آرزوست\nبدعن تسلیم هستی طاقت کوشش نداشت\nآنکه ما را کرد محتاج طپیدن آرزوست\nدست و پائی میزند هر کس بامید فنا\nنقش را در این بیابان آرمیدن آرزوست\nای تهی کسوت شوق جنون خونم چو صبح\nتا گریبان نفش می بندم دریدن آرزوست\nجلوه سر کن که برسندم طلسم حیرتی\nاز گلستان توام آئینه چیدن آرزوست\nای ستمگر منکر تسلیم نتوان زیستن\nحسن سرکش نیز دارد و حمیدن آرزوست\nکیسه کاه زنده گی از نقد جمعیت تهیست\nخاك ميبايد شدن كز آرمیدن آرزوست\nآتشی کو تا سپندم ترك خود داری کند\nناله واری دارم و خالی شنیدن آرزوست\nمنزل اینجا نیست جز قطع امید عافیت\nای شرار عجز بکذر کزرسیدن آرزوست\nوصل هم (بیدل) علاج تشنۀ دیدار نیست\nدیده را چندانکه خوابست دیدن آرزوست"}
{"book": "adl0015", "page": 103, "text": "سفله با جاه نیز هیچکس است دور اکر بر برآورده کس است\nخلت اهل شرم پیدا کست چون برد چشم پامال خس است\nبر امید کشاد عقده کار چشم اکر باز کرده ایم بس است\nفرصت رفته پست یاب سراغ کاره زان سال بی جرس است\nمفلسان را ز عالم اسباب کام دلکام دست رس است\nنفس این شکسته میکشدارید سك ديوانه مصلحتش مرس است\nمنفعل پست خلق هر زه معاش دوجوان يك متاع بوالهوس است\nخون افسرده ايم بال هيچ غرقه ما چو بخت پرعدس است\nآيـــنـــه امینی بدلی دارد که مقام تأمل نفس است\nهر که جست از عدم بهشتی ساخت یکقدم پیش آشیان قفس است\n(بیدل) از خاک میروم بباد غیر ازین چیست آنچه پیش و پس است\nسوخت دل در محفل تسلیمم از جایم نجاست شمع را آتش ز سر برخاست از پا برنخاست\nميرود خلق از خود و بر خاست آثار قدم عالمی عنقا شدو گردی ز عنقا بر نخاست\nآسمان هم اعتباری دارد از آزاد کی کر کسی برخاست از دنیا زدنیا برنجاست\nبا بلند و دعوی پرواز تنك آکیست نام هر کز جز در افواه از دکانها برنخاست\nتهمت وضع غرور از ناتوانی میکشیم ناله تعظیم غم دل بود از ما بر نخاست\nور نماشا كاه عبرت برضعيف افتاده ایم بی عصا هر چند مژکان بود ازما برنجاست\nتاقصر کبریا چندین فلك طی کرد نست نردبان چند پیش آنجا مسیحا برنخاست\nپيمایی دیگر است و عرض همتها د کر از جهان زينسان که دل برخاست کو پا برنخاست\nما و من از صاف طینان انفعال فطرت است قطره تا درد سر غلغل زمینا بر نخاست\nدامن دل از غبار آه چین پیدا نکرد از تلاش کره باد چند صحرا بر نخاست\n(بیدل) از شوخ تمنای ماکس آ کاه نیست آبله زیر قدم فرسوده شد با برنخاست\nسیرابی ازین باغ هوس پاس پرست است کو صبح و چه شبنم ز نفس خنده سه ماست\nچون کرد درین عرصه عبث دست نیازی تیغ ظفرت در خم ابروی شکست است\nچون نقش نکین مسند اقبال مبارزای ای خفته فروتر ز زمین اینچه نشست است\nمحکوم قضا را چه خیالست سلامت کرشیشه افلاك بود در کف مست است\nدر بار نفس نیست جز احکام گذشتن این قافلها قاصد يك نامه بدست است\nهیچ و خم موج گهر بحر خيــالـيـم اين زلف هوس را نه کشاد است نه بست است\nگذر ز غم کوشش مقصود معین نیرتو نشان خواه زنامافي شست است\nدون طبع ز اقبال جز اد بار چه دارد هر چند ببالد که سر آبله پست است\nجز شمع تحقیـق درین بزم ندیدیم ما را چه کشد آینه تمثال پرست است\nای غافل از آرایش هنگامه تجدید هر دم زدنت آيينــة صبح الست است\n(بیدل) دو سه دم ناز طلا مفت هوسهاست منصور نه هیچیم و جز این نیست که هست است\nنیز بهار این باغ از ماتم خواه است اما کسی چه بیند آئینه بی نگاه است\nکره پنسای عجز است فریادیم نصین تا پست شد نفس شد چون شد بلند آه است\nپرواز آرزوها مارا بخواری افکند دودیکه در سر ماست کرشکند کلاه است\nرنگی درین گلستان مقبول مدعا نیست مژکان کشودن آنجا دست رد نگاه است\nزاهد توهم برافروز شمع غرور طاعت رحمت درين شبستان پروانه گناه است\nبا آفتاب تابان این سایها چه سازند جرم فنای ما را آنجلوه عذر خواه است\nاز نقش این دبستان کامم نوشت انسان هنگامۀ که خواندیم تحریر آن سیاه است\nدر شبه زار هستی تا دور می تراشیم آبی که ما نداریم هر جاست زیر کاه است\nفقرو غنای هستی کامیت هر دو مفروش عمریست بوریا بها در پیش نیز شاه است\nخواهی بر آسمان تاز خواهی بخاک پرداز ای کرد هرزه برواز و امانده کی پناه است\nانکار درد دلهاست از محرمان الفت تا آه عقدۀ دل وا کرد واه واه است\nجائيكه حسن يكتا دارد نقاب غيرت آئینه داری ما حرف كشان واه است\nتازنده کیست زين بزم چون شمع بایدت رفت ای مرده اقامت منزل بكپاست راه است\n(بیدل) بهر چه پيچيد دل غير داغ كم ديد اين محفل كدورت آیینه و آه است\nشام گل کردیم اکنون آفتابها کجاست آبروی بحر در کرد سرابها کجاست رفت اياميكه نقد بی نیازی داشتیم این زمان آن گنج مطلق جز خرابها کجاست\nبوی گل هم میکشد دیوار برروی بهار بادو عالم رنك ساز بی نقابها کجاست\nشب بیاد آدلاب خوش گذشت ناله شد شمع و کافرنوش گذشت\nعمر رفت و هنوز در خوابم کاروان از سرم خموش گذشت\nنانی وخون خلق را بشور آورد این دو حرف از کباب گوش گذشت\nفقر با ماتم دو عالم داشت همه جايك سياه پوش گذشت\nگر جنون کرده تکلف چیست فصل پنهان کن و بپوش گذشت\nچشم بر جلوۀ که وا کردیم پیش پیش نگاه هوش گذشت\nزیر بالیدم از نشاط صبوری مژميل کشت و پای دنوش گذشت\nطرفه راهی چو شمع پیمودم سر ما هم قدم زدوش گذشت\nبی جنون ترك وهم نتوان كرد باده از خم بلب در جوش گذشت\nسوختن هم غنیمت است امشمع امشب آمد همان که دوش گذشت\nتشنة وصل بود ( بیدل ) ما تیغ شد آب کر کاوش گذشت\nشبکه جوش حسرتي زان تر کس خود کام داشت چشمۀ آيـنــه موج دز من بادام داشت\nنختکی در پردۀ رنگ غزالی بوده است میدوهم در فکر سر سبزی خیال خام داشت\nمصرع آه من از لعل توبرنی پاره ماند باب تحسین کر نبود اهلیت دشنام داشت\nچشم وا کردیم و آگاه از فنای خویشدیم چون شرر آثار ما آئینه انجام داشت\nنیستها کردیم تا رباد رفت اجزای ما خانۀ ما بعد ویرانی هوای بام داشت\nیاد آنشوقیکه از بیطاقتیهای جنون دل طپیدن نیز در راهت نهاو کام داشت\nیاد هامات غبارم را پریشان کردو رفت صرعۀ در کوشة چشم عدم آرام داشت\nاز سراغ رفتگان جز کشتکو آثار چیست شخص هستی در نکین بی نشانی نام داشت\nعالی را صید الفت کرد رنگ عجز من در شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت\nناله را رو زیکه اوج اعتبار نشته بود چون جرس (بیدل) نوای ماء دل در جام داشت\nشبکه حیرت با خیالت طرح فيلم فال ریخت همچو شمع از پیکرم یکسردیان ناک ریخت\nهمچودل آینه و همی بدست افتاده است میتوان از لاف هستی یکجهان تمثال ریخت\nیکفس چون سایه گشتم غافل از خورشید عشق برسرما پام سواد نامۀ اعمال ریخت\nبی تب شوقت برنك شعله داغ اخکرم آرمیدنها مرا در قالب تبخال ریخت\nعمر بگذشت و همان ناقدردان جلوه ايم نیستی آینه ما سخت بی تمثال ریخت\nتا بری افتاده ایم از آسمانها برتریم پستی رنگیم نتوان خون ما پامال ریخت\nیک سحر تا نفس زدم صد چین رنگم شکست تا بپردازی رسم اندیشه چندین بال ریخت\nعمر مرض سرنوشت تا نوا پیمای من تارقم در جلوه آيد كلك قدرت نال ريخت\nآبم از شرم سماعت پیشکان این چمن بهر يك لب خنده نتوان آبرو هر سال ریخت\nرفته ام از خویشتن چندانکه می آیم هنوز بخودی از ماخیم طوفان استقبال ریخت\nصبح این در بام ایم از فیض نومیدی مپرس خاک ما برباد رفت و عالم اقبال ریخت\nکار با عشق است (بیدل) ورنه در میدان لاف بوالهوس هم میتواند خونی از قیبال ریخت"}
{"book": "adl0015", "page": 104, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف التاء\n\nشبکه سودای خیالیار در دل جوش داشت چشم را کردن زمین تا آسمان آغوش داشت\nشبنجبت کیفیت رنگ تحیر بود فرش هم بطرف میوقم از خود جلوه ام روپوش داشت\nاو خرامان بودا کر اشك از نظر میشد روان او سخن میگفت اکر دل بوطپیدن کوش داشت\nشبکه شور بلبل ماریشه در کلزار داشت بوی کل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت نغمه جولان صید برنك تحزبن صحرا كذشت تر كش نیم بتان فریاد موسیقار داشت\nرخصت يك جنبش مژکان نداد آ کاهیم حیرت ایجا خواب بازیبینه بیدار داشت عقده محرومی كس فكر جمعت مباد تا پریشان بود دل بوئی ز زلف یار داشت\nداغ بیدردی نشاند آخر بخاك تیره ام بود زیر چش کل تا شمع در پا خار داشت کر همه کفر است نتوان سر ز همواری کشید سبحه را دیدم طوف حلقه زنار داشت\nعجز هم کیفیست هر جا مقصد از خود رفتن است سایه هستی نمانده يك لغزش هموار داشت صفحه آتش زدیم آئینه ها پرداختیم سوختن چندین چراغان چشمك ديدار داشت\nبوی كل صد انجمن بی پرده بود اما چه سود التفات رنك ما را در پس دیوار داشت تا زمانی صد خیال هرزه انشا میشد طینت بیکار ما را بیشتر در کار داشت\nعمرها شد چون گهر تهمت کش دیدن دیم باد ایامیکه چشمم یکدو شبنم وار داشت آسمانی از كف خاك اختراع غفلت است (بیدل از فطريكه ما داريم باید عار داشت\n\nشبکه طاوس سحرا شوق تو در افشان داشت یکجهان چشم بمر بر زدن مژکان داشت همچه جوشید ز موج اشک ما این قلزم و هم نفسی بود که در پرده دل طوفان داشت\nرفت بیدل کی ما فاش شد از شوخی رنگ شیشه آوردم برون آنچه بری پنهان داشت تا زهستی اثری هست محت رسواست خرمن ناله بزنجیر نفس نتوان داشت\nحیرت از ششجهتم در دل آئینه گرفت وزعه هی هی طپید مزه بالا افشان داشت آخر از عجز طلب اشک دواندیم بچشم پای خوابیده ما آبله در مز کان داشت\nهمه جا دیده یعقوب غبار انکیز است یارب اقلیم محت چقدر کنعان داشت هیچ روشن نشد از هستی ما غیر حجاب شخص تصویر همین پیراهن عریان داشت\nعاقبت کسوت مجنون بمرق کشت بدل فصل تأثیر جنون اینهمه تابستان داشت تنکی حوصله شد ترک علایق ( بیدل ) یاد کردی که بهم چیدن او دامان داشت\n\nشب کريبام بآن همه سامان شکست و ریخت کز هوسم شك شيشه طوفان شکست و ریخت در راه انتظار توام اشك بود وبس کزہ مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت\nطوفان دهر شورش آهم فرو نشاند این کز باد کرد بیابان شکست و ریخت از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است کس برا کم اوفتاد بد مستان شکست و ریخت\nاشکم ز دیده ریخت بحال شکست دل مشکل محیط عشق تو آسان شکست و ریخت آخر چکید موج نضم ز کوهبت شور نمك شكر كه نمكدان شکست و ریخت\nعمری عنان کریه کشیدم ولی چه سود آخر بدانم جکرستان شکست و ریخت باید بتلخی پای تو سیر بهار کرد کاین برگ از ان نهال خرامان شکست و ریخت\nکرداب خون ز هر دو جهان موج میزند در چشم انتظار که مژکان شکست و ریخت در عالم خیال تو این غنچه وار دل آئینه خانه بکریبان شکست و ریخت\nاز خویش هم چه بود شکیبیم در مخیم غیر از دل شکسته که نتوان شکست و ریخت (بیدل) ز فیض عشق بزنکان کذشته ایم در پیشه که ناخن شیران شکست و ریخت\n\nشب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفت آبله در پایمه دل کآبله در صحرا گرفت از دل روشن ملایم طبعی را چاره نیست پنبه خود را کی تواند از سر مینا گرفت\nسعی کردون از زمین مشکل که بردارد مرا قطره را از دست خاک تشنه نتوان واگرفت در کستانیکه بلبل بود هر برگ کلش پهلوی را خامشی چون غنچه سر تا پا گرفت\nسخت نایابست مطلب ورنه کوشش کم نبود احتیاج از ناامیدی رنگ استغنا گرفت تا کی از اندیشه تمکین کران جان زیستن قطره ما را چو کوهر دل در ین دریا گرفت\nکز بلند افتد چو کردون نشئه وارستکی میتوان دامان همت از سر دنیا گرفت در ریاض دهر ما را سبز کرد آزادکی بی بریها اینقدر چون سرو دست ما گرفت\nزین همه اسباب نومیدی چه بر کرد کسی آنچه می باید کرفتن دست نا کیرا گرفت عقده از کار ما نکشود سعی نارسا ناخن تدبیر ما آخر دل ما را گرفت\nچشم بندو زور بر دل کن که در آفاق نیست آنقدر اوجیکه يك مژ كان توان بالا گرفت تاشود ( بیدل ) بنامت سکه آسودگی خاکساری در نكين بايد چو نقش پا گرفت\n\nشعله بی بال و پر سجده کز اخکر است سعی چو پستی کرفت آینه با سر است باعت لاف غرور نیست جز اسباب جاه دعوی پرواز ها در خور بال و پر است\nعرض هنر میدهد دل زهم و پیچ آه آینه داغ اگر دود کند جوهر است خواری دیوان دهر عزت ما پیش کرد فرد چو باطل شود سر ورق دفتر است\nچند زند همم قال بتمنای اصل رشته نومیدی ما درو محکم تر است ناله ز هر جا دمد بی خلش درد نیست ریشه رك ساز را تیز تر از نشتر است\nاهل دل آتش دماند بین که روی محیط آبلهای حباب از نفس کو هر است یار در آغوش است هرزه چرا سو متاق دیده مینا طلب جلوه نکه پر ور است\nنیست بساط جهان قابل دلبتسکی ریشه ما چون نفس در چمن دیکر است شبنم ماغافل خوش است ور نه باین دق حسن تا تو نظر کرده آینه خاکستر است\nغیر فنا ننگرد بنده غرور نفس رشته این شمع را عقده کشا صر صر است (بیدل) از آشوب دهر سر نكشيدی بجیب زورق طوفانيت بخیه از لنکر است\n\nشعله ما در کرم جوشی داغ آه سر دماست نغمه هم حسرت غبار نالهای دردماست خاك تمكين آشیان حیرت آنجلوه ایم اننکر دامان چندین دشت و حشت کرد ماست\nحال دل صد کل زجا نسیده ما روشن است صد سحر بوی جکر در دهن آه سرد ماست بسکه در دل مهره شوق سودا چیده ایم از کوا كب چرخ هم داغ بساط نردماست\nعضو عضو ما جراحت زار حسرتهای اوست هر دلی کز یاد الفت خون شود همدردماست آفتابی در سواد پاس غربت کو مباش خاك بر سر ریختن صبح دل شب کردماست\nمشت خاشاکی ز دشت نا کسی کل کرده ایم حسرت برقی آ بیار طبع هم پروردماست دام هستی نیست زنجیری که نتوان پاره کرد اینقدر افسردگی از همت نامرد ماست\nسایه مژ كان همان رویدها را پرده است آنچه نتوان ریختن جزم سر ما کر د ماست با غبار و همی از هستی قناعت کرده ایم خاك باد آتور دشت کنج باد آورد ماست\nتا کيا خواهی عیار دفتر مجنون گرفت نه سپهر بی سر و با نسخه يك فرد ماست پرتو شمع است (بیدل) خلعت زرین شب ز بسود ا فرش آ کردم ز دور نك زرد ماست\n\nشوخ پیمائیکه رنك عیش همکا ما در یخت خوااست شمعی بفر وزد آنهم در خانه ریخت فیض معنی در خو رتعلیم هر مغز چست قطه را چون نامه نتوان در دل پیمانه ریخت\nشد نفس از کار اما عقده دل وانشد این کلید از پیچ و تاب قفل ما دندانه ریخت آغوش آن زلفیکه در خاک خرابات فنا رنك آسایش چو اشك از لغزش مستانه ریخت\nاولین جوش بهار عشق میباشد هوس بی حس و خاشاك نتوان رنگ آتشفشانه ریخت شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن شمع چندان آب شد کز دیده پروانه ریخت\nو حشتی کردیم چشم از طلسم اعتبار پر فشانی کرد ما بیرون این ویرانه ریخت کریه بلبل پی تسخیر کل بیهوده است بهر صید طایران رنك نتوان دانه ریخت\nباده دردیکه ناموس دو عالم نشئه بود شوخ چشمیهای اشك از بازی طفلانه ریخت سر بحسر اداده نیرنگ سودای تو ام میتوان از مشت خاکم عالم دیوانه ریخت\nکرد تا ز ازدامن كیسوی یار افشانده ام از کداز من توان آبی بدست شانه ریخت از دلم برداشت ( بیدل ) ناله مهر خامشی اضطراب ریشه آب خلوت این دانه ریخت"}
{"book": "adl0015", "page": 105, "text": "غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمة\n\nشوخی انداز جرأتها ضعیفان را بلاست\nاینقدر کبر نێکنی مجنون احسان نییم\nوصل میخواهی وداع شوخی نظاره کن\nاعتبار ما زرنگ چهره ما روشن است\nو هم هستی را رواج از ساده کیهای دلست\nدر ضعیفی گر همه عجز است نتوان پیش برد\n\nجنبش خویش از برای اشك سیلاب فناست\nبرسرما خاك اگر دستی کشد بال هماست\nجلوه اینجا محو آغوش نگاه نارساست\nسرخ رو بودن بزم نگلستان کارخداست\nعکس را آینه عشر تخانة نشو و نماست\nچون مژه دست دعای ناتوانان برقفـاست\n\nآخر از نیرو تو شور قمری شد بلند\nعرض حد بیدلان را گفتگو در کار نیست\nبی ادب نتوان بروی نازنینان تاختن\nاز ورق گردانی وضع جهان غافل مباش\nبهره از ساز درد بینوائی برده ام\n(بیدل) امشب پست دست آهم از افغان تهی\n\nجلوه باليد ان طاوساران را عصاست\nگردش چشم تحیر هم ادای مدعاست\nپای خط عنبرینش سر بدامان حیاست\nصبح وشام این کلستان انقلاب رنگهاست\nچون صدای نی شکست استخوانم خونشواست\nروز کاری شد که این بار از ضعیفی بیصداست\n\nشوخی که جهان کرد جنون نظر اوست\nدیوانه و عاقل همه محو است در آنجا\nای گل چمن حسرت محرمای خود باش\nتمثال بغیر از اثر شخص چه دارد\nاز ظاهر و مظهر مفروشید تخیل\n\nاز آینه تا كنج لغافل سفر اوست\nاز هرچه خبر یافته بیخبر اوست\nاین جامه رنگی که تو داری هنر اوست\nخوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست\nخورشید قسم آنچه ندارد سحر اوست\n\nتمکین چقدر منفعل طرز خرام است\nهر چند که عنقا زخيال تو برون است\nدل شیفته درد حرم شد چه توان کرد\nدارند حریفان خرابات حضورش\nزین پیش غبار من موهوم مكيريد\n\nنه فطرتم امکان محريق يك كهراوست\nهر رنگ که داری بنظر نقش پراوست\nبشکست درین شیشه که اینها اثر اوست\nجامی هی رنگی که پری شیشه کراوست\nدمتی که بخود حلقه کشم در کمر اوست\n\n(بیدل) مکذر از\nزانوی قناعت ؟ این حلقه پریزاده بالی بدر اوست\n\nشورانشای عشق از حسرت دل بوده است\nدر گرفتاری رساند نشئه پرواز من\nشبنم طینت جاده سر منزل آسایشم\nکرد آخر واصل بزم نوال خود زمنم\nدفتر امکان ز بیکاری ندارد صفحه\nچون نفس آئینه دل هم ثبات ما نداد\nنیست نیرنگی که نقش اعتبار خاك نيست\n\nکوس ارباب کرم فریاد سایل بوده است\nعالم آزادی چو سروم پای در گل بوده است\nآشیان عيش زیر بال بسمل بوده است\nسایه را در خانه خورشید منزل بوده است\nپردة چشم غلط بین فرد باطل بوده است\nحیف نفس ما که در هر صفحه قابل بوده است\nپست گردیدن بصدهستی مقابل بوده است\n\nچشم غفلت پیشه را افسردگی امروز نیست\nموج تا در جنبش آید میرود از خود حباب\nغافل دارد زودرالاف بیاض چون حباب\nقالب افسرده مارا در غبار وهم سوخت\nگرقضا خواهم غم قطع امیدم میکشد\nبگودی کرد از حضور لیلی دل غافلم\nامتداد عمر ( بیدل ) سختی از طبع نربود\n\nمشت خاك ماچو ما بود کاهل بوده است\nکرد مال افشان زنکیم همین بل بوده است\nپردة چشمی لچندین جلوه حائل بوده است\nغوطه بحريكه ماترديم ساحل بوده است\nمرك هم چون زندگانی بشوه شکل بوده است\nورنه هر اشکی که رفت از دیده محمل بوده است\nگردش سال اسيابي دانه دل بوده است\n\nشوق تا گرم عنان نیست فسردن برضاست\nچشم حاصل چه توان داشت که در مزرع عمر\nدست کل دامن پولی نتوانست گرفت\nکوهی نور فریب که شود رهبر من\nچاره اندیشیم از فیض الم محرومیست\nاندية انجمن پاس بضوحی نزند\n\nگر براحت نرد ساحل ما هم دریا ست\nچون شرر دانه فشانی همه بر روی هواست\nرفت کیرانی از ان بنجه که در بند حناست\nناله خارقدمی دارد واشك آيله پاست\nفکر بی دردی اگر زد تپد در دلهاست\nسودن دست ندامت زدکان بزم صداست\n\nراختی در قفس وضع کدورت داریم\nزندگی نیست متامی که تسکین ار زد\nخیمه وا مانده مجريم اگر کار افتد\nساحل کو که دهم عرض خود آرائیها\nهمه جا کم شده کان آیینه زنگم هم اند\n(بیدل) از باده کشان وحشتی عشرت نرمد\n\nزنگ مژکان بهم آواردن آينيه ماست\nکار وان نفس ما همه جاهن زد در است\nنفس سوخته آنجا ذره زیر قباست\nهريكا كوهی من جلوه فروش دریاست\nمن ز خود رفته ام وفرجه بناء عنقاست\nدلم عریاں طرب ريشه موج صهباست\n\nشوق بیدارد و در چشم کسان راه منست\nعجز رنگ طپید ناز بمانی دارد\nحرف نیرنگ می رسید که چون شمع خموش\nدر عمر و عیش تفاوت نارقم که چوشمع\nموج گوهر سرموئی به بلندی نرسید\n\nهر کجا کرد نگاهیت کمینگاه منست\nکیدکستان سایا اقبال را گاه منست\nرفته ام از خود و واماندگی افواه منست\nخنده بمگريه همان آتش جانکاه منست\nشوخی چین خجل از دامن کوتاه منست\n\nداغ تأثیر و فایم که بآن افسردن\nحيرتم آيله با کرد که چون موج گهر\nبوی هستی کايف اندود غبارم دارد\nمحو نسيانكدة عالم گم گشتکیم\n(بیدل) آن به که دود ریشه من در دل خاك\n\nجگر بی اثری سوخته آه منست\nهر طرف کام نهم دل بسر راه منست\nصافی آینه ام از نفس اکراه منست\nهر که از خود تغافل زند آگاه منست\nورنه چون نالا هزار آيله در راه منست\n\nشوق میکفت کنون شوخی اوهام کجاست\n\nوصل گویاست سخن سازی پیغام کجاست\n\nفکر غواست چرا غیكه درین محفل سوخت\n\nغفلت افسونی دود هوس خام کجاست\n\nمست ناز است طپش کلفت افشردن کو\nصید خویش است تصور قفس و دام کجاست\n\nشوكت شاهم از فیض جنون در قدم است\nكفر و دين در کره پیچ و خم يكد كراند\nخوی معشوق زآئينة عاشق دریاب\nوحشی صید کند ده مردی داریم\nاعتبار نیست درین عرصه تمایز کفان\nو هم برشرم ما کن که درین عبرتکاه\nحسن بی مشق تأمل نگذشت از دل ما\n\nچشم زخمی نرسد آبله هم جام جم است\nظلمت و نور چو آئینه و جوهر بهم است\nطینت برهمن از آتش سنك صنم است\nرشته کوهن شایم نفس صبحدم است\nسر موئی اگر از خویش برآنی علم است\nآب گردیدن واز خود نگذشتن ستم است\nصفحه حیرت آئینه عجب خوش قلم است\n\nتاب الفت نتوان یافت برشته عمر\nصاحبسوز شیشتکان امت آشفتکیم\nكينه در طبع ملایم بکند نشونما\nچاك در حبيب حيايم زنم مژکان\nحياك شايد دل از اسباب هوس پردازد\nدیده در خواب عدم هم مژه برهم نزند\nنفس صبح تپیدیم بساحل نرسید\n\nصبح وحشت زده با دوش نفس دردرم است\nوضع مارا سر زلف پریشان قسم است\nفارغ از جوش غبار است زمینی ندم است\nرك اين برك کلم جادة راه عدم است\nورنه درملك نفس صافی آینه کم است\nکر بداند که تماشا چه قدر مغتنم است\nرشته عمر ز اشکیم بکره شبنم است\n\nمیچکد سجده زیبای نمودم ( بیدل )\nشاهد حال من آئينة طلق قدم است\n\nشیوه خصم ترحم که تیغ هدم اوست\nترا غفلت صلا حت مزد سلمانی\nچه ممکن است ززلفت برون طپیدن دل\nبهار خط باین رنك و بو چه امکالست\nهوای الفت چکاله مشربی داریم\n\nکباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست\nاز ان شکين شوم که غنچه خانم اوست\nکه حسن هم ز اسیران حلقه خم اوست\nنفس در آئینه ما هوای عالم اوست\nقمرار ما طلب او نشاط ما غم اوست\n\nشکار ناز خیا لیست ناتوان دل من\nببرق تیغ تو نازم که در بساط خیال\nزشکی دم اندیشه می طپد در خون\nشهید تیغ که زین وادی خراب گذشت\nبهشت خرمی ماست مجتمع امگان\n\nکه ژنگ دهم بقسترك بسنه ره اوست\nهزار صبح تجالی مقابل دم اوست\nچکوله مختر هم در فضای دریم اوست\nکه شاره صبح هجوم غبارما ثم اوست\nولی چه سود که شخص هیون آدم اوست\n\nبچشم کم مکلی ( بیدل ) ستم زده را\nکه آبروی محبت بديدة نم اوست"}
{"book": "adl0015", "page": 106, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n(حرف التاء)\n\nشیخ تا محرم پرواز شکست صد وضو تازه کرد و باز شکست\nطوق افکند برزمین مسواك وجد دندان این گراز شکست\nشیشه درس تأمل من و تست رنگ تحقیق از امتیاز شکست\nعیش سر بسته داشت خاموشی لب کشودن طلسم راز شکست\nبر زمین تاخت حادثات فلك باجیب آمد از فراز شکست\nادب آموز بود وضع سپهر گردن مینا خم نیاز شکست\nدل خراب آماده درد است شیشه را حسرت گداز شکست\nنا امیدی کلید مطلب‌هاست ای بسا در که کرد باز شکست\nدستگاه آنقدر نمیباید چید آستینی که شد دراز شکست\nمطرب این ندامت انجمنیم نغمه ماست عجز و ساز شکست\n(بیدل) از پیکر خمیده ما تا نوا کی کشد نیاز شکست\nشیشه کرد سنگ می‌آمد نوای چنك داشت خام گر از دست می‌افتاد پیش آهنگ داشت هوش نیما در قفس سازی نمی‌پرداخت ساز بیخودی هم صد ترنم در شکست رنك داشت\n\nصاحب خلق حسن کلها بدامن داشتست چرب و نرمی در طبایع آب و روغن داشتست\nبادل جمع آشنا شو از پریشانی برا در بهار نادمیدن دانه خرمن داشتست\nوصل خواهی زینهار از فکر راحت قطع کن وادی عشاق منزل نام رهزن داشتست\nبی نشانی همتان از هر چه گوئی برتر اند منظر این شاهبازان بام نشیمن داشتست\nآفت جانکاه دارد برك و ساز اعتبار شمع از پهلوی چرب خویش دشمن داشتست\nزیر گردون سود و سودای همها گردش است این دکان سنك ترازو در فلاخن داشتست\nداغم از تزویرم ساز خیال آهنگ عشق هم خودش میفهمد آن حرفی که با من داشتست\nکاروان عمر را يك نقش پا دنباله نیست شوخی رفتار ما بی‌دشته سوزن داشتست\nچیست مغروری ز فکر خویش غافل زیستن از گریبان آنکه سر بر داشت گردن داشتست\nجانکنی در عجز و طاقت تا کجا آمادهیست از تکین نا قوامان فرهاد کندن داشتست\nبهمت عیش و الم بیدل مبندید از ثبات هر چه دارد خانه آینه رفتن داشتست\nآتش افتاده است (بیدل) در قفای کاروان کشتن ما آنچه دارد باب ناخن داشتست\n(O)\nصاف طبعانرا غمی از خار خار کینه نیست زحمت حق نان بچشم گوهر و آینه نیست\nدر زراعتگاه امکان سنگریم آفتست خلق را چون دانه گندم دلی در سینه نیست\nفیل صاحب منصب است و گاو خر دوشینه دار فطر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست\nقسمت منعم ز دنیا بند و سواس است و بس قفل را جز عقدۀ دل حاصل از گنجینه نیست\nابر دارد در نمد آئینۀ گلزار را پنبه دانم بغیر از خرقۀ پشمینه نیست\nمشکلمت آئینه از زنك صفا پر وا خلق گر همه سنك است دل فارغ ز مهر و کینه نیست\nجز خیالت دل نشین ما نگردد نقش غیر عکس چون حیرت مقیم خانۀ آینه نیست\nدر محبت ره نورد جادۀ دردم و بس چون سحر جولان ما بیرون جان‌سینه نیست\nبی نبرد اندیشه بر بطلان احکام نفس سالها رفت از خود و تقویم ما پارینه نیست\nچند روزی شد بپستی ریشه پیدا کردنت میتوان کند از زمین کاین نخل دیرینه نیست\nپرده بی‌نوائی صبر تسکین است و بس دست بر دل زن که دیگر داق ما را پینه نیست\nسعد و نحس دهر (بیدل) گرد همت کوش ما همچو طفلان کار ما با شنبه و آدینه نیست\n(O)\nصبح از دل چاك که درین باغ سخن رفت کز جوش گل و لاله قیامت بچمن رفت\nآن مطلب نایاب که هرگز نتوان یافت دامان کفی بود که دوش از کف من رفت\nیا لخت سینه یاد شب عید ندارم یارب چه هما بر سر من سایه فکن رفت\nگلچینی فرصت چو سحر زد بدماغم تا دامن رنگم بشبیخون شکن رفت\nجز زرع عبرت در فکرم ننگذردند هر دشته که واشد ز گریبان بکفن رفت\nپیر است مخم حسرتها کنون بچه توان خورد نعمت همه آبست چو دندان و دهن رفت\nای شمع سحر فرصت پرواز نداریم باید مژه افشاند کنون بال زدن رفت\nواماندگی از مقصد گمگشته سرا نیست لب ناخن قدم بود بگرده که سخن رفت\nهستی الم خفت منصور دی ما هاست یکنیست نفس کشته کش دارو رسن رفت\nصیقل گر آئینۀ تجدید قدیم است نتوان شوی غافل ازین ساز کهن رفت\nچون سوت خواب از من و ما هیچ ندیدم کامد بجه رنك آمد و رفتن بچه‌فن رفت\n(بیدل) پی هستی بعدم میرسد آخر عمریست تك و تازيست که خواهد بوطن رفت\n(O)\nصبح این بادیه آشوب طپشهای دلست شام گردی ز جنون تازی سودای دلست\nعجز اینجا همه کو شست برآواز سپند آسمان خانه زنبور زغوغای دلست\nنا طپش کاه فغان کاه جنون میطلبد برق نازيکه در آئینه اخفای دلست\nنیست حرفی که ازین نقطه بیاید بیرون شو و ساز دو جهان اسم مسمای دلست\nنه همین اشك بطوفان طپش میغلطد داغ هم زورق طوفانی دریای دلست\nشیشه بی خون جگر کی گذرد از سر جام چشم حیرت زده‌ام آینه بای دلست\nحسن بی پرده و من سر بگریبان خیال اینکه منع نگهم میکند ایماى دلست\nنوبهار عجب از وهم خزان باك داشتم غم امروز من اندیشه فردای دلست\nطرف و مظروف خیال آینه یکدگراند هر کجا از تو تهی نیست همان جای دلست\nنیست جز بی خبری راحله ريك روان رفتن از دست بدوق طلب پای دلست\nکس بتسخیر نفس صرفۀ تدبیر ندید بهوس دام مچین وحشی صحرای دلست\n(بیدل) احیای معانی بخموشی کردم نفس سوخته اعجاز مسیحای دلست\n(O)\nصبح هستی نیست نيرنك هوس بالیده‌است اینقدر طوفان که میبینی نفس بالیده‌است\nهیچ آهنگی رون تاز بساط چرخ نیست ناله‌های این جرس هر در جرس بالیده‌است\nپرتو عشق است تشریف غرور ماو من شعله پیش افتادهی ما خار و خس بالیده‌است\nاز سیه کاریست اوهام عقوبتهای خلق تامیاهی کرده شب بیم عسس بالیده‌است\nچون نفس عاجز نوای درد نومیدی نیم نالۀ دارم که تا فریاد رس بالیده‌است\nدستگاهی داری ای منعم ز افسردن برا بر فشان مفت حسرتها قفس بالیده‌است\nنقش و هم و ظن تو هم چند انکه خواهی و انما علمی آئینه دارد دل ز بس بالیده‌است\nبا کدامین ذره خواهی توام پرواز بود چونکو اینجا حسرت بسیار کس بالیده‌است\nپاس مطلب نیست (بیدل) مانع ابرام خلق آرزو در سایه بال مگس بالیده‌است\nصد هنر در پردۀ دل فرش اقبال صفاست پیشتر در خانه آئینه جوهر بوریاست\nسجده تعلیم است عجز نارسائیهای شوق چین کلافت برجبینم نقش محراب دعاست\nشمع بیدی عبرت از هنگامه آفاق گیر کز وبال شعله فرسودی فروغ بزمهاست\nدولت شاهی ندارد پیش ازین رنك ثبات گر هوا پرور دکان سایه بال هماست\nمرهم ایجاد است کرطبع از درشتی بگذرد سنك این کهسار چون گرد دملایم مومیاست\nاز هجوم اشك در گرد ستم خوابیده‌ام جیب و دامانم زجوش این نمد دان کربلاست\nناله‌ها در پردۀ ساز تکلم کرده‌ام مرد مك مهر خموشی بر زبان چشم ماست\nاز حیا نبود اگر آئینه آب میشد قد چشم پوشیدن ز خوب و زشت تدبیر حیاست\nغافلان عاقبت را هر قدم مانند شمع خفته یکپا بر زمین و پای دیگر در هواست\nعاقبت نقش دو عالم يك خواهد کرد عشق شعله بهر خوردن خاشاك يكسر اشتهاست\nوهم خلق را بحرك اشيا میپرورد يك نهنك مرده اینجا بحر صد ماهی غذاست\nنغمه ما در نیستان عجز طوفان میکند موجیما رادر شکست خویش تحریر صداست\nقامت پیری ز حسرت شد کمینگاه اصل ورنه خم گردیدنت بر هر دو عالم پشت پاست\nشیوۀ خوبان عجب نازك ادا افتاده است شوخی آنجا ناعرق آلود میگردد حیاست\nشامها چون صبح (بیدل) یکجهان خمیازه‌اند بادل چاك که امشب طره او آشناست"}
{"book": "adl0015", "page": 107, "text": "سفینۀ ١٠٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\nصفای آب بیاد غبار راه کسی است\nبهار ناز زجیب نیاز می بالد\nاین نشاط که جوشید موج در آبم\nحباب دیدۀ قربان نگاه کسی است\nشکست موج همان سایۀ کلاه کسی است\nزفیض مقد م جان طرب پناه کسی است\nکنون سعیدی چشم تر مقیم شبم\nزهر محیط ترحم که موج گفتارش\nبروی آب نوشته است ناك زلف او\nکز انتظار کف بحر دستگاه کسی است\nنمی نماید عطا کامه عذر خواه کسی است\nدرین قلمرو اکرنامۀ سیاه کسی است\nبنور طلعت او چشم ( بیدلان ) روشن کز ا تو هم مهر کسی و ماه کسی است\nصفای حال ما مغشوش رنگیست\nپیر جانبال عجز ما گشودند\nجهان کرد سوید ای که دارد\nچوشمع از فکر هستی می گدازم\nجهان جنس بدو نیکی ندارد\nمدیرا نام هستی سخت ننگیست\nپر پرواز خفاش پای لنگیست\nزداغ لاله این صحرا پلنگیست\nعسل را گردن جوم نهنگیست\nتوئی سرمایه هر جا صلح و جنگیست\nبکویۀ سخت جانها میر صید\nترا جای که دارد ساز زنجیر\nسراپا نالم و از عجز طاقت\nنگشتن ساقی بزم است هشدار\nپریشانی طرف کز دیدنت چند\nشرار ما قفس فرسود سنگیست\nبدشت شهرت مجنون خدنگیست\nچو کل پرو ازم از رنگی بر نگیست\nمی و مینا و جام اینجا تر ننگیست\nخیال اندیشی آئینه زنگیست\nنوا پرورده عجزم ( بیدل ) درین دریا خم من موج چنگیست\nصفحۀ دل بی خط زحم تو فرد باطل است\nنیست از دست تو بیرون اختیار صید ما\nبر سبكروان گرا نارا بود سبقت محال\nآب میگردد ز شبنم صبح نادم میزند\nهیچکس اندرده زندان جمعیت مباد\nزوطن هم صاف طینت را از حسرت چاره نیست\nآبرو آئینه ما را ز جوهر حاصل است\nبیخو د رنگین چو کل تا غنچه صیادی دل است\nهر قدم زین کاروان بانگ جرس در منزل است\nسینه جا کا را نفس برلب رساندن مشکلست\nقطرۀ کوهر نمی گردد بدریا واصل است\nگوهر این بحر را گرد یتیمی ساحل است\nگرچه حرف حق است آدم که نه مشق باطل است\nدر ره تسلیم چری خانمان افتاده ایم\nپنبۀ داغ مرا با حرف راحت کار نیست\nصدف گفتارها نك درخلا يكشاد پونیتر\nهر طرف مژگان کشائی حسرت دل میدهد\nاعتبار حسن و عشق از شوق کامل بردماند\nهر بچه بیرون آمد از لب خارج آهنگ دلست\nبرسر ما سایۀ کوهست دست قاتل است\nگر بیاض من خطی پیدا کند دود دل است\nسرو این گلشن بجرم راستی پا در گلست\nهر دو عالم کرده ام افشای يك بسمل است\nمرد را زکف دل دور چشم مجنون محمل است\nنزم خوبانرا نباشد چاره از وضع نیاز هر کجا چشمت ( بیدل ) سوی پستی مایل است\nصنعت نیرنك دل در فطرت کس فاش نیست\nکفرو دین شك ويقين سازيست بی آهنگ ربط\nهر بچه خواهی در غبار پستی آماده گیر\nبی تکلف زی نی و تاب امید و پاس چند\nموج در یای تعین گرهمین جوش منپست\nبگذر از افسانه تحقیق فهم ابست وبس\nآینه تصویر ها می بندد و نقاش نیست\nهوش اگر داری طپشهای تحیر بر خاش نیست\nای تنک سرمایه چون هستی عدم قلاش نیست\nعالم شوق است اینجا جای بواند کاش نیست\nآنچه خلق آب پندارد کمان جز شاش نیست\nناتو آگاهی رموز هیچ چیزت فاش نیست\nجوش اشیا اشتباه ذات بی همتاش نیست\nعدل کو خون شو بدور اندیشی ردو قبولی\nچون حباب این جیدن و و اچیدن افسون هو است\nشوخ چشمی بر نمیبدارد ادیکاه جلال\nریش کاوی چیست آمیه مراد از مردمان\nتو بهار آینه در دست از هجوم رنگ و بوست\nکثرت صورت غبار وحدت نقاش نیست\nدر حضور آباد استغنا برو پتاش نیست\nخیمۀ اوهام را غیر از نفس فراش نیست\nدرروان آفتاب امروز جز خفاش نیست\nزین مز ارات آشکا چیزی یافت جز نیاش نیست\n( بیدل ) این الفاظ غیر از صورت معناش نیست\nصورت راحت نفور از مردمان عالمست\nهردو عالم در غبار و هم طوفان میکند\nکر حیا گیرم هوس آئینه دار آروست\nپادشاهی در طلسم سبر چشمی بسته اند\nدر بنای حیرت از حسن تو می بینم خلل\nشعله هر جا میشود سر کرم تعمیر غرور\nجلوه نماید بهشت آنجا که جنس آدم است\nاز گهر تاموج هر جا واشکافی بی نم است\nچون هوا از هرزه گردی منفعل شد شبنم است\nکاسۀ چشم گدا گر پرشود جام جم است\nخانه آئینه هم بیپا پدیوار غم است\nداغ می خندد که همواری بنای محکم است\nدر نظر آهنگ حسرت در نفس شور طلب\nسایه خود در نمی وحشت نداده مجنون ترا\nگرچه پیرم فارغ از انداز شوخی نیستم\nبالفروغ جلوه ات نظار کی را تاب کو\nنا نفس باقیت ظالم نیست بی فکر فساد\nنامدار یها گرفتاریست در دام بلا\nساز بزم زند کانی راهین زیر و بم است\nچشم آهو ر اسواد خویش سر مشق رم است\nقامت خم گشته ام همچشم ابروی خم است\nرنك كل چون آتش افروز دسیندش شبنم است\nگوشه گیر فتنه میباشد کمان را تا دم است\n( بیدل ) انگشت شهاد را طوق گردن خاتم است\nطاس این نرد اختیاری نیست\nهمه مجبور حکم تقدیرم\nاتفاقی ببستند و بستی\nاینکه باید لان نمیجوشی\nهر چه آورد اختیاری نیست\nکرد و نا کرد اختیاری نیست\nچون زرد سرد اختیاری نیست\nایدلت سرد اختیاری نیست\nبرهوا بسته اند محمل ما\nاز بهار و خزان عالم رنك\nمعنی آوردش آمدی دارد\nکرو سالست و کر فراق خوشیم\nکوشش کرد اختیاری نیست\nسرخ کاررد اختیاری نیست\nغزل و فرد اختیاری نیست\nچه توان کرد اختیاری نیست\n( بیدل ) از شیوتم مگوی و مپرس ناله درد اختیاری نیست\nطبعیکه امیدش اثر آماده جم است\nدر دهر نه پنهانم و نویسمل یأسم\nبی سعی تأمل نتوان یافت صدایم\nاز ناله ما غیر شمایت نتوان یافت\nآه از دل ما رخت تماشای هوس برد\nمارا نفس سرد سحر خیز جنون کرد\nگر خود همه فردوس بودتک جهیم است\nکرباز شکافی دل هر ذره دویم است\nهشدار که تار نفسم نبض سقیم است\nسایل تپش صرف دعاهای کریم است\nروشن گری سحر تحريك نسیم است\nجزیاس چه زاید شب عشاق عقیم است\nبرطینت آزاد شکستی نتوان بست\nصدزخم دل ایجاد کن از کاوش حسرت\nآنجا که بود لعل تو جان بخش تکلم\nسیلاب بدریا چقسدر سجده فروشند\nتا بیخوت مات نسازند زون ناز\n( بیدل ) بتشا رات فنا راه نبردی\nچون شیشه زآفات سلیمیم است\nچون سگه کرت چشم هوس روز و سیم است\nکوهی کره کیسۀ امید لثیم است\nما راه گناهیم و عطای تو قدیم است\nزین خانۀ شطرنج که همسایه نقیم است\nعمریست که کشتیم نظیر تو عدیم است\nطپیدن دل عشاق محو کسوت آهست\nبحسن قامت رعنا مباد غره والی\nصفای دل نتوان خواست از صحبت دنیا\nقبول خاطر نيك و بد است وضع ملایم\nمپرس از طلب کارسای سوخته جانان\nزسیر کلشن دل بامکشی که داغ تمنا\nمجال شورش در یا زبان موج کواهست\nهزار سدره درین باغ پایمال گیا هست\nکه در شهر دنيز دست زرقها. سيا هست\nکه آب را دل تیغ و چشم آینه را هست\nچوشمع منزل ما داغ و جاده شعله آ هست\nدر انتظار نچیدن امید چشم را هست\nز برق حادثه آرام نیست معتبر ان را\nراهل عجز حصار است پیچ و تاب حوادث\nبغیر ترك نما شیا مخواه نشئه راحت\nبدرد عشق قناعت کن از تحمل ومکان\nبدل نهفته تساند خیال شوکت حسنی\nبهر طرف چه خیال است سر کشیدن (بیدل)\nدرین قلمرو شطرنج کشت برسر شا هست\nچوکر دباد که تخت روان هریر کا هست\nهوم خواب نجمت شکست رنك نكا هست\nدلیکسته درین انجمن شکست کلا هست\nکه در شکستن رنك مفتن غبار سپا هست\nپرشکسته همان آشیان عجز پنا هست"}
{"book": "adl0015", "page": 108, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nصحيفه ١٠٥\n\nطوق چون فاخته شیرازه مشت پرماست\nحلقه دود کند كف خاكستر ماست\nهمچو غافل آيۀ صورت افسانه کنيم\nگرنه تلقین قدم راهروان جوهر ماست\nبسکه چون تیر گذشت از رم ما عيش شباب\nمحو خميازه چو آغوش کمان پیکر ماست\nشوق تا درك زره انجمن ديداريم\nهر کجا آیینه خون شده چشم ترماست\nعجز آيينة و اماندگی ما نشود\nطیار شوخی رنگیم شکستن پر ماست\nمست شوقیم درین دشت زسر گردانی\nکره باديم و همین گردش سر ساغر ماست\nکوهی نیست پریشانی مارا چون زلف\nسايۀ طالع آشفته ز مو بر سر ماست\nآسمان گرم طواف دل ما میگردد\nمرکز دور محيط آب رخ گوهر ماست\nدر دلیران جنون تا ز بساط يأسيم\nقطع اميد دو عالم برش خنجر ماست\nراحت شمع باما از گداز است انجا\nهر قدر بيكر ما آب شود بستر ماست\nمابيك صفحه زصد نسخه فراغت داریم\nدل آشفته ماکر جمع شود دفتر ماست\nبسکه داریم درین باغ کدورت (بیدل)\nلاله سان آینه زنگار نشین در بر ماست\n\nیخاتق مقدور هیچباش نیست\nخم کشیدن صنعت نقاش نیست\nحسن مجنون که مارا داغ کرد\nکردهات فاش کردن فاش نیست\nکز شوی آگه زآداب حضور\nمحرم خورشید جز خفاش نیست\nبی نیازی از تصنع فارغ است\nبزم دل گسترده فراش نیست\nکرد اوهام اندکی باید فشاند\nهستی آخر عرصه پرخاش نیست\nشخصیت فرش است استغنای فقر\nمفلسی در هیچ جا قلاش نیست\nبا تكلف مركب هم ذات کشی است\nاز کفن گر بگذری نباشی نیست\nنه فلك از شور چیزی پر است\nاین مکان جز گنبد خشخاش نیست\nچشم راحت چون نفس از دل مدار\nخانه آینه ات شب باش نیست\nاستقامت رفته گیر از ساز شمع\nسر کنی با هر که باشد پاش نیست\nای هوس میهمان خوان زندگی\nغصه باید خوردن اینجا آش نیست\nدر تغافل خانه ابروی اوست\n(بیدل) آن طاقی که نقش فاش نیست\n\nعاقبت چون شعله خاكستر بفرق ما نشست\nدرد صهبا پشه کشت و برسر مينا نشست\nمیتوانم کرد ضیق بسکه بر اعضا نشست\nناله ام در کوچه اش چون کره صد جا نشست\nکس نمیفهمد زبان سوختن تقریر شمع\nدر میدان انجمن میبایدیم تنها نشست\nمیتوان در خاكزار بی بقا اوج اعتبار\nآبله شد صاحب افسر بسکه زیر پا نشست\nهر گز از سررشته وضع حيا یابند بدست\nمیتواند چون نگه در دیدۀ بینا نشست\nشعلۀ شوقت نشد پنهان بفانوس خيال\nهمچو رنگم این می برون از خلوت مينا نشست\nسعی پرواز فنا را اعتبار دیگر است\nرفت کرد ما بجائی کز فلك بالا نشست\nتیره بختی را چه سود از صحبت روشن دلان\nصاف نبود رنگ با آئینه کز یکجا نشست\nنيك وضع هر بساطی ای مجنون برنداشت\nگردما شد آب تا در دامن صحرا نشست\nشعله ما را درین بزم آرمیدن مفت نیست\nصد طپیدن سوخت تا یکداغ مخفی پا نشست\nآبرو ذاتیست (بیدل) ورنه مانند گهر\nمهرۀ گل هم تواند در دل دریا نشست\n\nعالم ایجاد عشرت خانه جزو کل است\nدر بهار رنگ هر جا چشم وا کرده گل است\nکز تامل زین چمن رخسار خویان وا کند\nدر نمکدان لب هر غنچه شور بلبل است\nمیتوان در تخم دیدن شاخ و برگ نخل را\nجزو چون کامل شود آینه حسن کل است\nدست رنج هرکس از پهلوی کو ششهای اوست\nریشه تا ازارد دیدن چون عرق آرد دل است\nطبع ما تنها اسیر دستگاه عیش نیست\nتانگیرد دل بخم بی ناخنی هم چنگل است\nدر پناه شعله راحت پروریم از فیض عشق\nداغ سودا برسر ما سایه برگ کل است\nشوره زاریم ای خجلت کش افلاس نیست\nتا شکستن شیشه ما آشیان قلقل است\nپیر کشتی با هجوم كبريه باید ساختن\nسیل این صحرا همه در حلقه چشم پل است\nبسکه کوی شوخی از هم برده است اجزای حسن\nابرو از دنباله داری پیش پیش کاکل است\nفیض این گلشن چه امکانست (بیدل) کم شود\nسايۀ گل چون پریشان شد بهار سنبل است\n\nعالم طلسم وحشت چشم سياه اوست\nنازیکه می دمد از خود نگاه اوست\nماییم و پایمال خلوت سرای چشم\nبیرون رو ای نگاه که این خوابگاه اوست\nشبنم یتیم چشم زدن جوهر هواست\nآزاده بیدل که همان اشك آه اوست\nبیتاب عشق اگر همه رنك روان شود\nکمر بجستن آبلۀ پا براه اوست\nاز آه و ناله دل بغلط بی نمیرود\nزین دشت هر چه گرد برارد سپاه اوست\nحیرت نگاه شو کز نومیدی خودم\nکایین هفت عرصه يك کف دست نگاه اوست\nدر وادی که حسرت ما آب می خورد\nموج نگاه تشنه هجوم كياه اوست\nبا محرمان عجز حوادث چه میکند\nسرهای جیب الفت ما در پناه اوست\nته جرعه شراب غروریست عجز ما\nرنك شکسته سايۀ طرف كلاه اوست\nدلدار تا نو رفته از خود رسیده است\n(بیدل گذشتی که همین شاهراه اوست\n\nعالم زما بی زبانيهاى من پوشیده است\nشمع خاموش انجمن باد رقمی دزدیده است\nبسکه از شرم تماشایت بخود پیچیده است\nعکس در آینه پنهان چون نگه در دیده است\nاز سینه من زبان شکوه نتوان یافتن\nاینقدر هم سوختن بر عجز من بالیده است\nحلقه زنجیر تصویرم مپرس از شیونم\nناله دارم که جز گوشم کسی نشنیده است\nناله را نشوم نمای ریشه رسوا میکند\nکاروان در کام بانك زار دل پوشیده است\nتا کجا انجامد آخر ماجرای داغ دل\nبر کتاب عاصم ژم اخگری چیده است\nزندگی تعمیرش از سیل خرابى كرده اند\nاینکه میگوئی نفس کز دژهم پاشیده است\nناتوانی بس بود بال و پر آواریم\nموج صدرنك از شکست خویش دامن چیده است\nکار سیلی نیست در هستی تماشای عدم\nبر خمیر تاز دارد هر که مارا دیده است\nدین ودنیا چیست تا از الفتش نتوان گذشت\nپیش همت این دو منزل يك دره تو آیده است\nکام یابی از امتیاز زنده کامی میکشیم\nبر رخ آيينة ما هم نفس پیچیده است\nعمر ما ( بیدل ) بطوف کعبة دلها گذشت\nگرد چندین نقطه يك پرکار ما گردیده است\n\nعجز بيقش بالخلقهای امکان آشناست\nاشك ما تا چشم بکشودن بمژگان آشناست\nامتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس\nسرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست\nکردما ننشست جز در دامن زلف بتان\nهر کجا بی پریشان با پریشان آشناست\nهیچکس کام امید از اهل دنيا برنداشت\nطالع ماهم بوضع این عزیزان آشناست\nدر عبرت هیچ نتوان خواند از اوضاع دهر\nیارب این طومار حیرت با چه عنوان آشناست\nدر چنین بز میکه سازش پردة بیگانگیست\nمفت الفتها اگر مزکان بمژگان آشناست\nاشکم از مژگان چکید و رنك اظهاری نه بست\nاین گهر در خاك هم بالمس عمان آشناست\nسوختن خاشاك را همرنگ آتش میکند\nهر قدر بیگانه ایم از خویش جانان آشناست\nهر کجا بی خانمانی هست صید زلف اوست\nاین کمند کار با شام غریبان آشناست\nگرد خط در دور حسنش از فلک گیرش\nطالع موربکه بادست سلیمان آشناست\nدر رهش پای طلب بسکانه دامان صبح\nدر سخن دست ندامت با گریبان آشناست\nبی ندامت نیست اسباب نشاط این چمن\nگل هم از شبنم کف دستی بدندان آشناست\nشمع کو در دیدم او دکان رعنائی مچین\nکاین دل پر داغ با چندین چراغان آشناست\n( بیدل ) از چشم تجیر مشربم غافل مباش\nهر کجا حسنیست با آئینه داران آشناست\n\nعجز ما چندین غبار از هر کمین برداشته است\nآسمانرا هم که می بینی زمین برداشته است\nحق سعی ریشه بسیار است بر نخل بلند\nپای در کل برك شا را انجیر برداشته است\nکوشش بیهوده خلقی را بکالفت غوطه داد\nموج در خورد تلاش از بحر چین برداشته است\nنا نفس زد تخم خواب ریشها گردید تلخ\nدل جهانی را بفریاد حزین برداشته است\nبرحلاوت دوستان یکچشم عبرت وا نکرد\nاینهمه زنجیرک موراز انگبین برداشته است\nپیش ازین نایب کز آبهای دل مقدور نیست\nناله دارد کوه تانالم نگین برداشته است"}
{"book": "adl0015", "page": 109, "text": "حرف التاء \nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحیفه ( ۱۰۶ )\nبیکرانی نیست تکلیف ندارد سرنوشت پشت ابرو هم خماندار جبین برداشته است\nسایه بودیم این زمان خورشید کردویم و بس پستی مارا چه مقدار اززمین برداشته است\nسعی ما چونشمع رفت آخر بتاراج عرق\n(بیدل)از افلاس ما و از جنون پوشیده نیست\nمخمل باغ ناتوانیها همین برداشته است\nدست کوته تا گریبان آستین برداشته است\nعرق فشانی شبم درین حدیقه گواه است\nعیار دشت عدم را کدام فعل و چه طاعت\nز حال مردم چشمم توان معاینه کردن\nطریق عالم عجزی سپرده ایم که آنجا\nکنان نه ایم ولیکن زبار منت عشرت\nچوصبح در قفس زحم آرزوی تو دارم\nکه هر طرف نگرددیده انفعال نگاه است\nزما اگر همه آهنگ سجده است گناه است\nکه در محیط غمت خانه حباب سیاه است\nسر غرور چوطفلی قدم گل مزراه است\nبر آبگینه ما سنگ به زپر تو ماه است\nتبسمی که غبار هزار قافله آه است\nحباب سایه و خورشید هیچ راست نیاید\nبهر کجا اثر جلوه ات نقاب کشاید\nسراغ عافیتی نیست در قلمرو امکان\nز فقر شیفته جاه غیر مرن چه فهمد\nتوان ز گردش رنگم بدرد عشق رسیدن\nبمحفل که دهم شرمە ات صلای خوشی\nمتاع منتظران رنگ و حسن آینه خواه است\nحقیقت دو جهان ماجرای برق و گیاه است\nبرای شعله مادر گداز خویش پناه است\nکه شمع را سر و برك نفس ببند کلاه است\nدلی گداخته آبی بزیر این پرکاه است\nخروش سازقیامت صدای تارنگاه است\nبجانان نکشد آرزوی الفت ( بیدل ) مثال وحشی مارا خیال آینه جاه است\nعزت و خواری دهر آنهمه دور از هم نیست\nعکس هم دست زآیینه بهم میساید\nبکه خشک است دماغ هوس آباد جهان\nساز اسراری وضبط نفست سست نو است\nعالم حسرت ما آیینه هموار نیست\nبی تمیز است غرض ورنه بکیش همت\nافسری نیست که با کفش قدم توام نیست\nتاز هستی اثری هست ندامت کم نیست\nصبح این گلشن اگر آب شود شبنم نیست\nاندکی تاب ده این رشته اکر محکم نیست\nساز این پرده نما شاگره زیو بم نیست\nنیست زخمی که بنشتره مرهم نیست\nروز و شب ناموران در قفس سیم و زر اند\nغنچه و گل همه با چاک جگر ساخته اند\nای سیه کار هوس چشم از گریه مپوش\nسهل مشمر سخن سرد بروشن گهران\nمحو کار از ترا جرأت پرواز کجاست\nوضع حاصل ما یار دل اندوختن است\nهیچ زندان به نگین سخت تر از خانم نیست\nخون شواندل که جهان جای دل خرم نیست\nکه بجز اشك چراغان شب ماتم نیست\nکه نفس در رخ آیینه زسیلی کم نیست\nبال مار بخت مجانی که طپیدن هم نیست\nشاخ و برگی که سر از پید کشد بیخم نیست\nحسن تاب عرق شرم ندارد ( بیدل ) ور نه آینە ما نامحرم نیست\nعشرت فروز انجمن هستم حیاست\nکز مشتری که سرمه عبرت کشد بچشم\nمیجوشم از طبیعت آفات روز گار\nکم کرد کان چشمه آب حیات را\nجنی شود خوشی بيك موى سیره رنك\nمابرد سر ز افسر دولت نمیکشیم\nچون شبنمم کم عرق آیینه قفاست\nیعنی شکست قیمتم اجزای توتیاست\nهمچانکشک موج زند حسرتم صداست\nدر دشت عجز تیغ تو انگشت رهنماست\nياسد هزار موی خروش سرت چراست\nتخت سیاه ما چه کم از سایه هماست\nباشد که نکهتی بشنام از رسد\nآن کوه شکسته دلم کاندرین محیط\nاز بس گذشته ام ز فریب جهان رنگ\nناچشم باز کرده از خود گذشته\nمحو جمال نيك فضولى نمیکند\nعمریست در طلسم كدورت نشسته ایم\nعمریست نقد دست نیازم گل دعاست\nگرداب بهر دانه من سنگ آسیاست\nآیینه کر به پیش کشم عکس وقتفاست\nزین بحر تا کنار همین يك بقل شناست\nنظاره در قلمرو آیینه تار ساست\n( بیدل ) غبار خاطر ما آشیان ماست\nعشرت موهوم هستی کلفت دنیا بس است\nآفت دیگر نمیخواهد طلسم اعتبار\nمیشود زرین بساط شب ز نور روی شمع\nآگهی مستغنی است از فکر سودای شهود\nبخش آهی دلیل وحشت دل میشود\nریشه این کلزار خون گردیدن دلها بس است\nچون شرر برق نگاهی خرمن ما را بس است\nرونق بخت سیه پرواز رنك ما بس است\nدیده بینا اگر نبود دل دانا بس است\nگردبادی چین طراز دامن صحرا بس است\nنشة خوابيك ما داریم هی جا میرسد\nانقلاب دهر دردی کوشه میباید گرفت\nحسن بی پرواست اینجا قصدی در کار نیست\nمظربی در بزم مستان کر نباشد کو مباش\nسلطنت و هم است (بیدل) خاكسار عجز باش\nفرش مخمل کو نباشد بستر خارا بس است\nعبرت احوال کوهی شورش دریا بس است\nکامه احوال مجنون طره لیلی بس است\nتی نواز مجلس می کردن مینا بس است\nافسر ماچون ره خوابیده نقش پا بس است\nعشق از ملایمن آبروز که وحشت میپخت\nدم فرصت سبب قطع امید است اینجا\nاشک بیتابم و از شوق سجودت دارم\nجیب هستی قفس چاک و فال است اینجا\nرفت کردی ز خود و آینه حیرت میپخت\nتار سازم نزدیهای این نغمه گسیخت\nآنقدر صبر که با خاك توام آمیخت\nعافیت کسوت آن پنبه که در شعله کریخت\nرفته ام از دو جهان را ز وحشت دل\nچشم عبرت زپریشانی حالم روشن\nهر قدم در طلب وصل دوچار خویشم\nزین بیابان سر خاری نشد از من رنگین\nیارب این کرد بدامان که خواهد آویخت\nهیچکس سرمه بکیفیت این کرد بیخت\nشوق او آینه ها بر راهم آویخت\nپای خوابیده من آب رخ آبله ریخت\nیکقلم عرصه تسلیم فنایم چو صبح\n(بیدل) از ما بنفس نیز توان گردانگیخت\nعمر گذشته پره زه ام اشک بست و رفت\nاز نقد و جنس حاصل این کار گاه و هم\nپوشیده نیست رسم خرابات ما و من\nبند نقابکش نشی آخر كمیبخت عمر\nگش محرم پیام دم واپسین نشد\nپرواز صبح بیضه شینم شکست و رفت\nدیدیم باد بود که آمد بدست و رفت\nهر كس يك دو جام نفس گشت مست و رفت\nبا خویش برد ماهی پر زور شصت و رفت\nکر دل چه مژده داد بدلیست و پست و رفت\nاز خود نمی شویدو ز اوهام بکیدرد\nرفت آن قیامتست که با غور کن مباد\nدر سینه داشتم دلی عافیت تماث\nچشم کشوده وحشت دل را بهانه بود\nشمعی تران موعظت بزم گرم داشت\nخلق درین محیط بکشتی نشست و رفت\nهمچند حق پرست شد آتش پرست و رفت\nآه این سپند سوخته با ناله جست و رفت\nشاهین بی طعانه رهاشد زدست و رفت\nگفتم چسان روم زدر دل نشست و رفت\n( بیدل ) غبار قافله اعتبار ما\nروزی دگر نداشت همین چشم بست و رفت\nعمر ها شد عجز طاقت سوی جیم رهبر است\nابکه بر نقش قدمش دل بسته هشیار باش\nکر کند حسنش بساط حیرت آینه گرم\nنا آشنای میم گل کرد از خود رفته ام\nسعی ما بیدلانش کاهی پهوا می برد\nدست بر دل نه ز نیرنگ سراغ ما مپرس\nدر ره تسلیم دل باینکه من دارم سر است\nسایه این سرو آشوب قیامت در بر است\nهر قدر نظاره ها در دیده پیجد جوهر است\nچون سحر در شوخی خمیازه ام بال و پر است\nهر خطی که کر خامه مجنون دمد بی مسطر است\nکار وان ناله ایم و آتش ما دیکر است\nتا فروغ شعله خورشید حسی دیده ام\nذوق تسلیمی نجیب امتحانت کل نریخت\nسرمه آمیختم دل را در سیه روزی نشاند\nآبله در راه شوقم سکه دارد جوش اشک\nهمسخن گر برده تسلیم خارج کل کند\n(بیدل) از برو از خجلت دار ما عاجز مقیمت\nصبح اکر نالد بجشم من كف ناكستر است\nور نه همچون شمع دامن تا گریبان سبر است\nسینه ما را غبار از موج خط ساغر است\nنقش پایم هم بکا کل میکند چشم تراست\nنا ملایم نز آهنگ دلی بی چنبر است\nذره موهوم و کل کبر دنم بال و پر است"}
{"book": "adl0015", "page": 110, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه *\n\nحرف التاء\n\nحسرتت بچشم ترم اشک اثر نیست ای دل تو بجائی که غبارت بنظر نیست محرم غفلت نظر ما چه علاج است خلقیست درین خانه برون در و در نیست\nوهم آیینه خلق بزنگار گرفته است گرچشم کشائی مژه ات نیش نظر نیست طاقت همه را درد شمشیر فتاده است تا سینه درین معرکه با قیست سپر نیست\nبا لعل بتان سیل مستان دعوی یاقوت آبیست دم لاف مخارا که جگر نیست تشویش تردد مکنی از فکر عیاش دست تو گر اینجا نشود حلقه کمر نیست\nبیدردی ما تر زفغان سخت غریب است در خانه دو بوم مگس را مژه پر نیست امید فنا نیز درین بزم فضو لیست ایشمع درینجا همه شاباست سحر نیست\nچون شیفتة ساعت افسونخانه گردون زیر قدم آنست بپای که بسر نیست معیار رو مندی این باغ گرفتیم سرها بسر دار رسیده است ثمر نیست\nجان و جسد و عشق و هوس جمله سرابیست کس نیست که ندانم که هستی چقدر نیست ای کرد بر افشان سحر در چه خیالی چین کن زده دامن که گریبان دگر نیست\nتا محرم پرواز فنایم چه توان کرد چون رنگ پری دارم و سرویته بپر نیست (بیدل) اگر اینست سر و برك شعورت هرچند بآن جلوه رسی غیر خبر نیست\n\n(O)\n\nحسرتت بحیرت نفس سوخته رام است این مستی آسوده ندانم ز چه جام است غافل مشو ای بخبر از شورش این بحر آمدم شد امواج نفس مرگ پیام است\nبیطاقت شوقم و جبین داغ سجودست بتخانه درین راه چه و کعبه کدام است چون غنچه چو عطسه بجا مانده از دست زان گل می بو ئیکه بپنای مشام است\nشیم صفت از مسکه درین باغ ضعیفیم بر طایر ما بوی گلی بیضن دام است ما بی بصران ناز معارف چه فروشیم نور نظر شهره بما ظلمت شام است\nاز چاک دل و داغ جگر چاره ندارم آنکس که بعالم چو نگین طالب نام است هم چند همه شعله تراود ز لب شمع در مکتب ما صاحب يك مصرع خام است\nبیشتاب فنا آنهمه کوشش نه پسندد آسودگی از جادة بسمل دو سه گام است گردون نه همین سنگ بمینای دل انداخت آن رنگ که نشکست درین باغ کدام است\n\n(بیدل) اگر آگه شوی از عز خموشی تحصیل کمال تو بيك حرف تمام است\n\nعشقنا سر انجم از امر بوهم و ظن نیست در هر مکان چو نقش نگین جای من نیست مجنون ساز صوت و صدا گل نمیکند زنجیرم موئست که با این انجمن نیست\nچشم حریص و سیری جاه این چه ممکن است هر چند شمع نور فشاند لکن نیست ان خانه ها که غار و حس انبار حرص ماست چون حلقه های در همه پزوقتن نیست\nبرز من ناز كاه سخن بی نموده ایم تا کی زبان زرده بگوید دهن نیست ضبط نفس غنیمت عشرت شمردن است کز بوی گل قفس شکند این چمن نیست\nمخریبست کوشش خلق با فسون مالومن اینها نشه است پنبه و جای سخن نیست ناموس شمع کشته خاموش را گذار مستی گر آستین بدر آرم زمن نیست\nمی در قدح ز بیكسی شیشه غافل است چندانکه محرمت است پر از ما وطن نیست نتوان بهیچ پرده سراغ وصال یافت (بیدل) زبوی یوسف ما پیرهن نیست\n\n(O)\n\nعنبرال امن که الفت خیال مهم اوست بهر کجا نفسی کرد میکشد دم اوست اهل بکیناست کز از فرصت آگهی باشد قصور فطرت ما پیش فهمی کم اوست\nحباب ملك بقا بافنا نباید راست بعالم که غبار تو نیست عالم اوست زفیض ظاهر امکان سراغ امن مخواه که صبح عافیت خلقی رفتنه دم اوست\nدرین بساط جنون شوکیشان عریانی شکسته اند کلاهی که آسمان خم اوست غرور راست نیاید بقامت پیری شکستگیست نگینی که باب خاتم اوست\nعلاج کوری دل کن که در قلمرو رنگ بهر کجا نظری هست جلوه توام اوست سراغ کعبة بیدلی دلم خون کرد که در گداز دو عالم زلال زمزم اوست\nمروت آبشد از شرم چشم قربانی که صید عشرت آفاق در محرم اوست کسی بصید نگاهت چو بحر پروازد که عکس موج خطی پره رشته رم اوست\n\nسینه عاشق (بیدل) جراحتی دارد که باد کاوش مژگان یار مرهم اوست\n\nغفلت از عاقبت عقوبت زاست سیل انجام بیخبر نقماست\nموی مژگان زهم نمی گذرد پاس آداب شرط اهل حیاست\nدامن دل گرفته ایم همه خون مستان بگردن میناست\nتا ترم شر مسار پا بوسم چون شدم خشك عذر خاك رساست\nپیر گشتی دل از جهان بر دار دست و پاهای خشک مانده عصاست\nپستی آینه آمدی دارد صبح امروز خنده فرداست\nخاك ناگشته هیچ نتوان شد پستی طالع آزما تیهاست\nای زخو غافلان خبر گیرید در ته خاک بیکسی تنهاست\n\nاز ستمگر چه ممکن است ادب شعله را سر بجیب پا بهواست\nحیف روئیگه از من اقر وزد غافلی غازه خواه رنگ حنـاست\nبی سپر سينة بهار نوام شوخی از طینتم نباید راست\nدرد عشقم در کجا گنجم دل رو روزی خیال خانه ماست\nمجلس آرای امتیاز مباش شمع انگشت زینهـار بقـاست\nحسرت اسم بی مسما چند عافیت گفتگوست ورنه کجـاست\nشرم دار از فضولی حاجت لب اظهار پشت پای حیاست\nفقر گو تاغنا کنیم ایجاد آبسال کرم نیاز گداست\n\n(بیدل) از آبرو گذشتن چیست ازحیا غافلی عرق دریاست\n\nغفلت و تحقیق ما را اعتبار آئینه است همطرب اندیشه میتازد دو چار آئینه است گر نگه يك مقابل جزم نار جلوه نیست در بهم آوردن مژگان غبار آئینه است\nدر جهان پیسفاهی پاس و مطلب رو بروست در نگارستان امید انتظار آئینه است خوبپوشانت اعتبار خلق را تکرار نیست جلوه در کار است انچا صد هزار آئینه است\n\n(O)\n\nغلغـل صبح ازل از دل نالم برخاست کاشتن افتاد درین خانه و آدم برخاست غافل از دور امین مجنون کشتن علم شمعها گرد سر از شوخی پرچم بر خاست\nسستی داشت محبت که ز مضراب نفس صد قیامت بخروش آمد و مبهم برخاست نه همین اشک چکید از مژه خفت بخاك هر چه افتاد زچشم تو حاکم بر خاست\nجوهر عقل درین کار که هوش کداز دید خوابیگه چو بیدار شد ابکم برخاست بال افسرده تقلید چه پرواز کند مژه بیهوده ز نظاره مقدم بر خاست\nعهد نقض قدم و سایه بعجز است قدیم گر بگردون رسم از خاك نخواهم برخاست فکر جمعیت دلها چقدر مسکین بود آسمانها نه این باد گران خم بر خاست\nناب یکبار برون آمدن از خویش گر است شمع برخاست ازین محفل و کم کم برخاست خاک خشکی پسر مزرع ما ریختی است ادر چون گرد ازین بادیه بی نم برخاست\nکس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند دوش با ناله دلی بود که توام بر خاست گرد جولان تو ام ليك ندارم طاقت آنقدر باش که من نیز توانم بر خاست\nبچه امید کنون ز بیصافی فندریم ننشستند آنهمه این خانه که دل هم برخاست چون سحر (بیدل) از اندیشة هستی بگذر از نفس هر که اثر یافت ز عالم بر خاست\n\n(O)\n\nغم فراق چه و حسرت وصال تو چیست تو خود توئی بکجا رفتة خیال تو چیست حیات دهم يك آغوش انس دارد و بس بحیـل سایهی مژگان رم غزال تو چیست\nمحیط عشق ندامت گهر نمیباشد جزاین عرق که توئیدانی انفعال تو چیست بعالم کزوی شش جهت مساوات است چو آفتاب غایت جده زوال تو چیست\nبه پیچ و تاب چو شمع از خودت براحت نیست درین حدیقه دگر ریشه نهال تو چیست ما کـ شبنم و گدا تا امیدی است اینجا شکستی هوس چینی و سفال تو چیست\nگذشت عمر بپرواز و هم عنقایت دمی بخود نرسیدی که زیر بال تو چیست بروی پرتو مهر از خرام سایه مپرس تاملیکه درین عرصه پایمال تو چیست"}
{"book": "adl0015", "page": 111, "text": "حرف التاء\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمة\n\nجهان مطلق از فهم خود چه میخواهی    بجز اكريجه نمودن شدی کمال توچیست\nنبودی آمده نیستی و می آئی     نه ماضی و نه مستقبلت حال تو چیست\n\nبوم چشم چو آئینه خون مخور (بیدل)     نمی برون نترا ویده زلال توچیست\n\nغنچه درفکر دهانت گوشه گیر خسته ایست    گوهرازسودای لعنت سر بدامن بسته ایست\nچرب ونرمی در کلام عاشقان پرورده اند     قصه منقار مرغان تو مغز پسته ایست\nکحل بیند تانشم یارب خیال روی کیست     هرنگه امشب بچشمم رشته گلدسته ایست\nبوی گل را التفات غنچه زندان است وبس    خون خورد در گوشه گیری هر کجا وارسته ایست\nبی بلائی نیست از هر جا بر او دیوی درد     در نقاب پرده این سازها دهلسته ایست\nدردمندی لازم دست تهی افتاده است     شیشه تاخالی نمیگردد دل نشکسته ایست\n\nنسبت خاصیت اهل عشق را با جور حسن    زخم ما و تیغ نازت ابروی پیوسته ایست\nسر کشان از قید دام خاکساری فارغند    از کمان طوق قمری سرو تیرجسته ایست\nبحر موزونی زطبع ناز طوفان میکند    هرنفس امشب چوموجع مصرع برجسته ایست\nبسکه و حشت مجمل عیش بهاران میشد     رنگ هم چون برق باری رز مین نشسته ایست\nما جرای دل باظهار دگر محتاج نیست    گوش اگر باشد نفس هم ناله آهسته ایست\nبسکه (بیدل) کاسته اند و هاست کارزار جهان     بوی گل در دیده ام دودی ز آتش جسته ایست\n\nفردوس دل اسیر خیال تو بودن است     عید نگاه چشم برویت کشودن است\nمعراج آرزوی دو عالم حضور من     یک سجده وار جبهه بپای تو سودن است\nآسان مگیر دیدن تمثال ما و من     زنگ نفس زآینه دل زد ودن است\nداغ فشار غفلت ما هیچکس مباد     چشمی کشوده ایم که بنك غنودن است\nدر دفتر محاسبه اعتبار ما     برهیچ یکد و صفر دگر هم فزودن است\n\nشادم به همرهم که باین یکدم انتظار    حرف لب توام زتمنا شنودن است\nباد فنا ميا بخيال تو داغ كرد    آه از برنگ شیشه بسنگ آزمودن است\nسرها فتاده است درین ره بهر قدم    از شرم پیش پا مژه هم غنودن است\nایمست اگر حقیقت اقبال ناکسی    در حق ما عقوبت نفرین ستودن است\n(بیدل) غبار ماز چه دامن جدا فتاد    برباد رفته ایم و همان دست سودن است\n\nفرصت نظاره نامژگان کشودن در گذشت    تیغ برقی بود هستی آمد واز سر گذشت\nبربنای مافضول خشت تمکینی نچید    آرزوچون غمر بی زین پهلوی لاغر گذشت\nآب آب گوهر آتش آتش یاقوت شد    همچه اندر سیر ما از کاستن در گذشت\nقدر بحر رحمت از کم همتی نشناختیم    از غرور خشکی دامن حبابها تر گذشت\nمشق امروز دبستان ادب بر تازك است    بام لغزش تاکوشی خامه از سطر گذشت\nسخت بیرنگ است شوق نوساز و حشنا پرس    عمر و رفت و جستجوی بال و پر گذشت\nباول جسم کنون مایوس باید زیستن    سیر دریا دور موجی داشت از گوهر گذشت\n\nو حشتی بردن زدم چون شبنم مخاطر در گذشت     چین دامن آنقدر هاموج زد کزسر گذشت\nامتحان هرجا عیار قدر رعنائی گرفت     سرنگونی سد سرو گردن زمنا برتر گذشت\nیافتم آخر زمقصد گوشی توفیق عجز     لغزش پائیکه پروارش بزد پر گذشت\nعبری میخو است مخمور ز لال زندگی     آب شد آئینه واز چشم اسکندر گذشت\nهیچکه خون دو عالم از نگاه و ايمين     بخیر از خود مگومیباید از دلبر گذشت\nمرد میردمست یا جو نقسح وار هر عضو من     آبله گل میکند تا عرصه دارد سر گذشت\nضعف بیمار محبت تا کجا دارد اثر     ناله هم امشب به پهلوی من از بستر گذشت\n\n(بیدل) از جمعیت دل بی نیاز عالمم     گوهرازشط طره پل بست و از دریا در گذشت\n\nفریاد که در عالم تحقیق کسی نیست     یکخانه عنقاست که آنجا مگسی نیست\nکزدل بطلب غیر نفس کیست رفیقش     درچشم زد جز مژه امید خسی نیست\nبر وعده دیدار که فرداست حسابش     امروز چـه نالیم نفس هم نفسی نیست\nبر بیکسی فاخته آتش زده رحمی    کاین قافله را غیر عدم پیش وپسی نیست\n\nبا عقل چه جوشیم که جز وهم ندارد     از عشق چه لافیم که پیش از هوسی نیست\nحیرت زد فیقان سفر کرده چه جوید     دیدیم که رفتند و صدای جرسی نیست\nای کاش دمی چند گرفتار توان زیست     اما چه توان کرد که دام و قفسی نیست\nچون شمع بامید فنا چند توان سوخت     ای باد سحر غیر تو فریاد رسی نیست\n\n(بیدل) اثر وعیش خیالات تعین     تاچشم کشائی که گذشته است و بسی نیست\n\nفسون و هم چه مقدار رهزن افتاد است     که در بر تو مرا کار بامن افتاد است\nچو غنچه محرم زانوی دل شود دریاب     کدر طلسم گریبان چه دامن افتاد است\nبغیر سوختن از عشق نیست جان بردن     بت آتشیم بلندای بر همن افتاد است\nنه تخم بال دانم و نی کاین اینقدر دانم     که راه نشون تا ها بگلخن افتاد است\nتلاش نقش نگین میرسد بقیر آخر     بدوش دل زجهان بار کندن افتاد است\n\nیکجا روم که چو اشکم زسی بخت نگون     به پیش پا همه از پا فتادن افتاد است\nچرا جنون نکند فطرت از تصور من     که عمرهاست نگاه تو برمن افتاد است\nصدای کوه باین نغمه کوش میمالد     که بشکوه خفت همه درفلاخن افتاد است\nدر احتیاج نم جبهه میدهد آواز     که آب شو کزت آتش بخرمن افتاد است\nشرر نیم که کنم کار خود بخنده تمام     چو شمع تا بسحر سر بگردن افتاد است\n\nبهار رنك ندارد گل دگر ( بیدل )     در آب چشمه ادراك روغن افتاد است\n\nفضای وادی امکان پر از غبار فناست     چه آسمان چه زمین مغز این دوپوست هو است\nطپش میکشی ازدلم شکوه آزادیم     سیاه مستی ما سرمه خونی ماست\nزخاك ما نتوان رد ذوق خر سندی     چو صبح اگر همه بربادرفته دست دعاست\nزسیر عالم دل غافلیم ورنه حباب     سری اگر بگریبان فرو برد دریاست\nبهر طرف که نهی گوش پاس میجوشد     جهان حادثه ساز دل شکسته ماست\nزبان حسرت مخمور من که در یابد     زبس شکیته دلم ساغرم شکسته صداست\nجفا کشان همه دم صرف کار یکدگراند     زیا فتادن اشك اثر برای ناله عصاست\nبنا رسائی خود بی نیازئی دادیم     شکسته بالی پاس آشیان استغنا ست\n\nزراستی مدد حال گوشه گیر بهاست     کمان کشیدن قد خمیده کار عصاست\nتمیر سد کف عشاق جز بناله دل     که دست بامه کتان تا بگردن میناست\nمقیم کوی امید از فنا چه غم دارد     غبار رهگذر انتظار آب بقاست\nبغیر خود سری از وضع دهر نتوان یافت     غبار نیز درین دشت پیش خود بپاست\nحباب وار درین بحر غیر خلوت دل     بگوشه که توان یکنفس کشید کجاست\nز درد بی اثری نال اشك زد آهم     شراب ساغر شبنم گداز سی هو است\nهمین تفریشه قفس دارد از سلامت تخم     ز دست عاقبت دل نفس هم آبله پاست\nغبار عجز بود کسوت ظفر ( بیدل )     شکستگی زره همچو موج در بر ماست\n\nفنا ن تا فرصت دام تلاش چیدن رفت     پی گذشتن عمر آنسوی و سیدن رفت\nزبس بلند فتاد آشیان خاموشی     رسید ناله بجائیکه از شنیدن رفت\nطاب قدر دو تکم دید محترم طپشی     چو چشم آینه ام عمر بی پریدن رفت\nبرنك غنچه تصویر در بغل دارم     شگفتی که بتاراج نا دمیدن رفت\nچه جلوه پرتو حیرت درین بساط فگند     کز آب چشمه آئینه ها چکیدن رفت\nمرابه بیکسی اشك كنزیه می آید     که در پی تو بامید نا رسیدن رفت\n\nچوشمع سر بهوا سوخت جوهر تحقیق     بچه جلوه ها که قدر پیش پادیدن رفت\nچه دم زنم زثبات بنای خود که چوصبح     نفس کشیدن من با نفس کشیدن رفت\nجنون بخاك هوس داشت بوی عاقبتی     رمیده قمر صید آرام تا رسیدن رفت\nکسی زمعنی چاك جگر چه شرح دهيد     خوشم که نامه عشاق نا دریدن رفت\nفنا برفع بلا های بی امان سپر است     بسوختن ز سر شمع سر بریدن رفت\nکران شد آنقدر از کوهر نصیحت خلق     که گوش من چوصدف(بیدل)ازشنیدن رفت"}
{"book": "adl0015", "page": 112, "text": "صحیفه ۱۰۹\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nفکر آزادی باین عاجز سرشتها نیست عقده چندان پست اما رشته بالا غریست\nبرق غیرت در حیات دهر واکردهاست بال چشم بکشاید بسم الله اگر باب آوریست\nسعی غربت هیچکس را بر نیاورد از وطن غافل مینا هنوز آن قهقههٔ كبك دریست\nنوشو در مغز فطرت تنگ غفلت چیده اند پنبهٔ گوشیکه دارد خلق روپوش کریست\nدر محبت یکسر مویم تهی از داغ نیست چون پر طاوس طومار جنونم محشر یست\nچون سحر از قویان باغ سو دای کیم گر بهارم کز تبسم میدمد خاکستریست\n\nبا چوه تمکین نفس اشعر دم کی باید زدن ای زآفت بیخبر دل كوزهٔ مینا کریست\nسیر عالم بی تأمل زحمت چشم و دل است غنچه بیت کرداست در راهی که رفتن صر صر یست\nفکر معنی جامه پاس لفظ باید داشتن شیشه در جلوه باشد رنگ روپوی پریست\nتا توانی از ادب سر برخط تسلیم باش خامه چند انیکه رامشتر خرامه مسطر یست\nتیره بختی هر چه باشد امتحانگاه وفاست ای فلك غافل مباش ای بخیه زنگی زیر یست\nتأمل مینا شقیدی (بیدل) از چیشم هوس خندهٔ دارم که تا گل کردمینا ید کریست\n\nفکر تدبیر سلامت خون راحت خوردن است ما همه بیچاره ایم و چارهٔ ما مردن است\nبسکه در باغ جهان بشکست جای انبساط رنگ اگر دارد پریواز در پز ممیدن است\nطاس کردون هر چه آرد مفت اوهام است و بس در بساط ما امید باختن هم بردن است\nجبههٔ عجز از عرق تا حشر نتوان یافت پاك ز آنقدر شکی که گوهر در دلش افشردن است\nبر تغافل زن ز اصلاح شکست کار دل موی چینی بینی و کی شایسته ستردن است\n\nصبح کر هنگامه نشوو نما بر چرخ چید خاك ما را هم بساطی بر هوا گستردن است\nشیشهٔ ساعت نرسال و مه ندارد دم زدن عافیت اینجافس بیرون دل بشمردن است\nعمرم بحر از شکست قطره میبار ز د چوموج خصم رحمت زبدن دلهای خلق آزردن است\nامتحان در هر چه کوشد خالی از تشویش نیست بار عشق جامه هم برپشت ناخن بردن است\nجرأت افشای راز عشق (بیدل) سهل نیست آینه که يك شكستت راه تما خون افشردن است\n\nفنا مالم و آئینه نما انجاست کجا روم ز در دل که مدعا انجاست\nبگردی از ره او گر رسی مشو غافل که التفات نگاه های سرمه سا انجاست\nز گرد هستی اگر پاك گشته خوش باش که حسن جلوه فروش است که صفا انجاست\nدلیل مقصد ما بسکه ناتوانی بود بهر کجا که رسیدیم گفت جا انجاست\nنهفت برك نلاشم عرق فشار شرم گل است خند دو عالم زمین حیا انجاست\nخوش آنکه سایه صفت محو آفتاب شویم که سخت نامه سیاهم و عفو ما انجاست\nغبار رفته بباد سحر بکوشم كفت که خلق پرده جان میکنند هوا انجاست\n\nجبین متابم و دكان سجده دارم تو نیز خاك شوای جستجو که جا انجاست\nخیال مایل بیدلی و جهان همه رنك چو غنچه محو دلم بوی آشنا انجاست\nکنی نداد نشان از کمال شوکت عجز جز اینقدر که همه سرکشی دوتما انجاست\nپس از مطالعهٔ نقش با یقین شد که هرزه تازم و جام جهان نما انجاست\nسراغ لیلی خوابی ز که بایدم پرسید که گرد محمیلم و نالهٔ درا انجاست\nچو چشم آینه حیرت سراغ نیرانیم ز خویش رفته جهانی و نقش پا انجاست\nبوصل لغزش پانی رسیده ام ( بیدل ) بیا که داد رس سعی نارسا انجاست\n\nقابل مخمل ما بر دگر است گردن شمع را سر دگر است\nكشت اقبال هستیها سبز ابر ما دامن تر دگر است\nخواجه در هر لباس گر ماندن چون تأمل کنی خر دگر است\nعالمى را چوشمع حسرت خورد وضع خمیازه از در دگر است\nراحت از وضع سایه کسب کنید پهلوی عجز بستر دگر است\nبکجا سر نهم که چون زنجیر هردری حلقه در دگر است\n\nسر بگردون فرو نمی آرم این هوایهای منظر دگر است\nاز دم وا پسین خبر جستم گفت این دور ساغر دگر است\nبا حریفان مجور دنیا را زن مخوابید شوهر دگر است\nراست بر جادهٔ جنون تازید موی ژولیده مسطر دگر است\nنامه ام قابل بين قاصد نیست رنك اگر بشکند پر دگر است\n(بیدل) آگه نه از ضبط نفس گره رشته گو هر دگر است\n\nقامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت این نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت\nبا همه افسردگی خاشاك غیرت پروریم آتشی هم جا بلندی کرد تا از ما گرفت\nعشق اگر روزی مین مالد همان تاج سر است پرتو خورشید را نتوان بزیر پا گرفت\nبی فغان صید گاه همت پرواز کیست شاه باز رنك من تا پرزند عنقا گرفت\nكور شد حاسد زوشك معنی باريك من خیره می بیند چومو در دیده کس جا گرفت\nداغم از کیفیت تدبیر شوخیهای حسن خواستم آئینه گیرم ساغر صهبا گرفت\n\nهستی ما حایل آن جلوه سرشار نیست از حیای پرده نتوان با رخ در پا گرفت\nدر سواد فقر خوابیده است فیض زندگی صبح شد صاحب نفس تا دامن شبها گرفت\nصحبت دیوانگان دارد اثر کز گردباد چین وحشت دامن آسایش صحرا گرفت\nزهر راه توام خواباند جوش آبله سعی بیق جازمین آخر بیند ابها گرفت\nگریه هستی بآب کیفتم آماده است کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت\nزود تر (بیدل) بمنزلگاه راحت میرسد زادراه خویش هر کس و حشت از دنیا گرفت\n\nقانون ادب پرده در صوت وصدا نیست زین ساز مگو تا نفست سرمه نوا نیست\nهر حرف که آمد زبان منفصل کرد کم جست ازین کیش خدنگی که خطا نیست\nعمریست که از ساز بد ادعای آفاق کردشته وتایست بهم تنك قبا نیست\nبی عجز رساقابل رحمت نتوان شد دستیکه بلندی رسدش باب دعا نیست\nوا مانده عجزیم زافسون تعلق کردل شکند رشته ظن آبله پا نیست\nمارا کرم عام تو محتاج غنا کرد کز جلوه تغافل زند آئینه گدا نیست\nهستی بصری را نکند محرم تحقیق آن دست حنابسته که جز رنك حنا نیست\n\nاز هرچه اثر وا کشی افسانه دلیل است سرمایه این قصه جزبانك درا نیست\nهمت چقدر زیر فلك بال كشاید پست است محدیکه درین خانه هوا نیست\nمارا زی جیب ببرن نرسانید جنس عرق سعی زد کان حیا نیست\nمقدار که در سایه دیوار قناعت خوابیست که در خواب روبال هما نیست\nاز جهل و خرد باهوس وعشق ومحبت جزما چه متاعیست که در خانه ما نیست\nجز معنی از آثار عبارت نتوان خواند کرغیر خدا فهم کنی غیر خدا نیست\n(بیدل) دم فرصت چمن آر است دریغما کل فکر اقامت چمنه کند رنك بقا نیست\n\nقصر فنا که عالم تحقیق نام اوست دامن زخویش برزدی سيربام اوست\nپر انتظار کامه بران هوس مکش خود را بخود دمیکه رساندی پیام اوست\nآه از ستم کشیکه درین صید گاه وهم عمری بخود تپید و نفهمید دام اوست\nجز مرك نیست چاره آفات زند گی چون زهر شیشه که كداز التيام اوست\nشرع یقین دمیکه دهد فتوی حضور عین وصولست آنچه حلال و حرام اوست\nای قته قامت اینهمه غرور است در سرت تیغی کشیده که قیامت نیام اوست\nافسانه خیال بپایان نمیرسد عالم تمام یکسخن ناتمام اوست\n\nهر رگ ابن چمن رقمی دارد از بهار عالم شکستن توتمی سودای نام اوست\nوحشت زخیم خاطر ما جمع کرده است از خود رمیدنی که نداریم رام اوست\nناچند تاز انجمن آرانی غرور ای غافل از حیا عرق ما بجام اوست\nبر هر چه وا کنی مژه بی انفعال نیست خوابیست آگهی که جهان احتلام اوست\nشرط نماز عشق بارکان نمیکشد کوشین و يك بحرف همت سلام اوست\nفرداست از مزار من آئینه میدمد خاكم بهمین دماغ كمین خرام اوست\n(بیدل) زبان پرده تحقیق نازك است آهسته کوش نه که خموشی کلام اوست"}
{"book": "adl0015", "page": 113, "text": "سفینه ۱۱۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\n\nقيد الفت هستي وحشت آشيانهاست شمع تا نفس دارد شيوه پرفشانهاست\nمأثر این گلشن عشوه طرب خوردیم ورنه چشم وا کردن عبرت امتحانهاست\nزلف تابدارش را شانه میدهد افسون دیدم وقت حيرت آن موج جانفشانهاست\nبيخـودان الفت را چیست کامت مردن مردن اكرماند بشود زند کانهاست\nچار سوی امکانرا جزغبار جنسی نیست بستن در من طن عاقبت دکانهاست\nاز غرور و هم ایجاد هرزه رفته بر باد ای غبار بی بنياد اینهمه آسمانهاست\n\nشأنوا سيكسو باش طرفه عزتمانهاست سرمه را بچشم او الفت آشیانهاست\nای سحر تامل کن رنگ نفس محمل کن وحشت و دم پیری شوخی و جوانهاست\nپیش چشم بیدلی گردو تا شود نوکی عیب سرنکونی نیست جای نا توانهاست\nدر وقایه امکانست مان کنم دریغ از او بر جبین گره میبند اینهمه بدگمانهاست\nمحرم نی نی حاجت ورنه ز در عدم تنها در طاب عرق کردن نیز نردبانهاست\nعمر هاست بیحاصل منزل پرستمل بيرحم جان ( بیدل ) این سخت جانیهاست\n\nکار نقش پارساند جبهه سر هواست شمع صفت بداغ رو آیت خود نماست\nفقر نداشت امشب در رنج خيال پاوسر عامه کشش دوز گرد فکر برهنه پاست\nهیات چرخ دیده محرم احتیاج باش کاسه بلند چیده است دست که گداست\nكرعلك روی که نیست بند هوا کمین طلق همچو سحر گرفته اند در نفس رها پاست\nسجده فسون قدر تست پایه همت بلند ربط زمین و آسمان داده بهم دو تا پاست\nچشم کامل حباب تا کف و موج و ارسید با همه ام دو جاز کرد يك نكه آشنا پاست\n\nدل غبار و هم وظن رفت زشغل سارمن آینه با جلاء داد زنگ نفس زدا پاست\nآینه داری خیال شخص ترا مثال کرد خاک چه ده بسر فشاند خالد سر جداپست\nاز نفس هوا پرست ریگ فنای دل شکست بر سر آشیان عنقا افت پر کشا پاست\nدامن خود بدست گیر شکر حقوق عجز کن قاصد رهن مدعاست خجلت نارسا پاست\nخفتنه و شرهار رنگ مز ره امید ماند ليك عرق گل فگند سایه کف حنا پاست\n(بیدل) اگر نه شرم عشق لب گزد از جنون تو تا بسپهر میرسد چاك سحر قبا پاست\n\nناقص طبع من از فطرت بیباک خود است شمع را برق فنا شعله ادراک خود است\nپر نگردیم سر از دائره حیرانی شبنم ما نگه دیده نمناک خود است\nطوبی اینجا ثمرش قابل دلبتن نیست زاهد از خیری ریشه مسواک خود است\nنیست دل را چو شکست انجمن عافیتی صدف گوهر ما سینه صد چاک خود است\nضرر و نفع جهان است بقسمت ورنه زهر در عالم خود صاحب تریاک خود است\nشعله رامسجد کنی نیست چو خاکستر خویش جبهة ما فقط دائرة خاک خود است\n\nغير مشکل که شود دام اسیران وفا قفس وحشت صیدم جگر چاک خوداست\nرنگ بيمانی دل از نفس من پیداست گردن شیشه این باده رك تاك خوداست\nکر دل از شرم کره آب شود ایثار است ورنه گوهر همه جا عقده امساك خود است\nکردهام از نفس سوخته دامی دارد صید این بادیه در حلقه فتراك خود است\nدل بخون میطید از شوخی جولان نفس موج پناهان این بحر ز خاشاك خود است\n( بیدل ) از ساده دلی آینه لبریز صفاست آب این چشمه ز موج نظر پاك خود است\n\nکام همت اگر امساك شه ذوق عناست شور حاجت نمك مائدة استغناست\nآنسوی چرخ برون آر خود و ساعتی کیمر نشئه می بدل شیشه همین رنگ قماست\nقدمی رنجه کن از عشرت ما هيچ مپرس خاك را جا بطرب در خور نقش کف پاست\nحال بی ساخته ات جالب استقبال است خواهد امروز شدن آنچه بفکرت فرداست\nاز سر دل نگذشتیم بچندین وحشت نالهای جرس ما ز جرس آبه پاست\nقيد اسباب بوارتغلی ما چکغد بوی گل در جگر رنگ هم از رنگ جداست\n\nغره منشین بکمالی که کند ممتازه ت بیشتر فطرة گوهر شده ننك دریاست\nسجدة ماله جوزاهد بود از بی بصری حلقه گردیدن ما حلقة چشم میناست\nکوشه گیری نشود مانع پرواز هوس این شرر کز همه در سنگ بود در هواست\nسجده مایه جبن ساز نهال است اینجا عجز اگر دست تو گیرد سر افتاده عصاست\nعجز سازیست که در پاس کم است آهنگش اشک اکر شيشه بكم داد زنند ناله کجاست\nیاد او کردی و از خویش نرفتی ( بیدل ) گر عرق ریخت بسیلت بدره جای حیاست\n\nکتاب عافیتی قيل و قال باب تو نیست ببند لب که جز این نقطه انتخاب تونيست\nسینه مجمر تسلیم قانع ازلیت بس است ناله اگر اشکها کباب تونيست\nنفس جو صبح غنیمت شمار موهومبست زمان اگر همه پیریست جز شباب تو نیست\nچه آسمان چه زمین انفعال رو پوشیست توکز بری شوی این دشتها حجاب تونيست\nکجا بریم خیالات پوچ علم و عمل بعالمی که توئی هیچ چیز باب تونيست\nگل بهار و خزان طيور يك رنك است توهم ببال که جز باد در حباب تونيست\nسلامت سر مژکان خویش باید خواست ز بر سایه دیوار غیر خواب تونيست\n\nبرون دل نتوان یافت هر چه خواهی یافت کدام گنج که در خانه خراب تونيست\nاگر تو لب نکشائی ز انفعال طلب جهان بهر دعاهای مستجاب تونيست\nبداء منت احسانم ای فلك مفشان دماغ سوخته را تاب ماهتاب تو نیست\nبجلوه تو ازل تا ابد جهان عدم است در آفتاب قیامت هم آفتاب تو نیست\nزدل معامله عین و غیر پرسیدم زبان گرید که جز شبهة حساب تو نیست\nمقیم خانه نرمی چو شمع آگه باش که با پرچه بنی جز سرت ركاب تو نیست\nدر آکلیم زبی انفعالیت ( بیدل ) که میکدازی و چون شیشه ام در آب تو نیست\n\nگذار امن درین انجمن كم افتاد است بخانه که توئی سقف آن خم افتاد است\nمگر بسجده توان پیش برد بار غرور که همچو شمع سر از پا مقدم افتاد است\nازین قیامت طوفان نفس مگوی و مپرس کجاست آدمی آتش بعالم افتاد است\nقناعت آنچه ز علم و عیان بجلوه رسید هنوز صورت انجام مبهم افتاد است\nبکمیت پست و بلند بقای هستی ما بخاك سایه نقش قدم كم افتاد است\nصبا درین چمن از غنچها نقاب مردد بسر همه بگریبان ماتم افتاد است\n\nز سعی اگر همه ناخن شوی چه خواهی کرد کره برشته تدبیر محکم افتاد است\nجهان تلاش ليكد کوب یکدگر دارد چوسبحه قافله ها در پی هم افتاد است\nمباد زان لب خامش سوال بوسه کنی غرور تيغ تغافل تنك دم افتاد است\nز نقش پا بجبين وارسيدو نوحه كنيد نگین ماست که یکسر زخاتم افتاد است\nچراغ وحشت فرصت رانشانما گیرید سحر زباغ گذشته است شبنم افتاد است\nکباب تا تش بيدردیم مکن يارب بحق ديدة ( بیدل ) که بی تم افتاد است\n\nگر آینه ات محرم زشتی و نکوئیست جوهر ندهی عرض که پر آبله رو نیست\nاز خویش برا شامل ذرات جهان باش هرگاه نفس ناله صدا زد همه سو نيست\nپیداست که ناچند کشد ناز طراوت این رنگ برو نشوو نما پشو کدو نیست\nغافل مشو از ساز عبارات و اشارات هنگامـة زيروبم ماها ئی و هو نيست\nخشکی نکند ریشه بگلزار محبت هرسبزه که دیدیم چو مژکان لب جو نیست\nهرچند عبارت همه اعجاز فروشید قالب بخموشی بدهی بیهده کو نیست\n\nدلرا بهوس قابل تحقیق مبنددش این حوصله مشرب قدحی نیست سوبوست\nدر پیرهن باز جهان چشم بدوزی حز جامه عریان تنی این جمله رفو نیست\nزین روزو شبی چند چه پیری چه جوانی تا صبح قیامت همه دم شرم دو مو نیست\nجز صید عدم نیست تماشا که هستی رقرب مکن ناز که این ها همه او نیست\nدست هوس از خویش فشانی چه جنون بود تا خاك تو بر باد نرفته است و شو نیست\n(بیدل) نکنی دعوی شوخی که درین باغ پامال خرام هوس است آنچه نمو نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 114, "text": "سفینه ۱۱۱\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nگرسیر انجمن یا گشت گلشن رفته است شمع ما هر سو همین یکسر زگردن رفته است\nعاشق با کلفت افسرد کی میساختم بر بهار ما قیامت از شگفتی رفته است\nجهد صیقل صد هزار آئینه بازنگار برد غائب ازین خاکدان برباد رفتن رفته است\nخلق از بیدانشی نآگین بحرف و صوت باخت بسله این کہسار یکسر در فلاخن رفته است\nنقش پای چند از عجز تلاش افسرده ایم نام وا ماندن جا مانده است رفتن رفته است\nهرچه از خود میبرم آنجا فضولی میبرم جای قاصد انفعال نامه بردن رفته است\n\nسوختن چون کاغذ آتش زده گل کرده ام تا نظر بر دانه میدوزیم خرمن رفته است\nانتظارت رنگ نم نگذاشت در چشم ترم تا بقدر کشت ازین بادام روغن رفته است\nغنچه داری غنچه کن با عافیت سودانگرد همچو گل اینجا گریبانها بدامن رفته است\nزندگی زین انجمن يك نام آزادی نخواست هر کرا دیدیم زنجیر بعد میدن رفته است\nطاهرا نتوان سیه کرد از غرور روشنی نور میپنداری و دودی بروزن رفته است\nنیستم ( بیدل) حریف انتظار خوشدلی فرصت از هر کس که باشید این الزمن رفته است\n\nگر جنونم هوس قطع منازل میداشت خوشتر از ريك روان آبلة محمل میداشت\nپاس آئین ادب کر نقدی مانع اشك تا بکریش همه جا پاس دل میداشت\nالفروش تا انسوی کہ از لذت بی طاقتی کشتیم وحشت کرداب ساحل میداشت\nاحتیاج آینه شد نام کرم جلوه فروخت ظالم خود نگین در لب سائل میداشت\nقطع کردیم بقدر هوسى چون شمع جاده را که ادب در دل منزل میداشت\n\nدیده گردگی از ان جلوه رو می آورد يك تحير بصد آئینه مقابل میداشت\nسوخت پروانہ ام از خجلت آشم دوش میز و آتش بخود و خاطر محفل میداشت\nغده دل اگر از سعی طپش وا میشد حیرت آئینه هم جوهر بسمل میداشت\nشرم نایابی مطلب عرق ساز نکرد نازه کوشش مقصد طلبان کل میداشت\nداغم از حوصله شوخ نگاهان (بیدل ) فاش در بزم بتان آئینه هم دل میداشت\n\nگرمانده و دلم دام تماشای صفاست زنك برآئینہ ام آب رخ شبنمها ست\nکشنی باز تو شد آئینہ عمرابد تیغ ابروی ترا خاصیت آب بقاست\nمیکند ناز تو بر اهل نظر منع نگاه جلوه را پشہ محروم لقا رسم کجاست\nپنجہبان فضل وهنر خاك ره آ گاهی است جوهر ارپا فرش کامنتان صفاست\nکثرت آباد جهان جوش گل يك رنگیست پرده چشم غلط بین تو محجوب خطاست\nزندگی رنج نفسهای نما بوده است عرض سنگینی این بارهوس قدر و ناست\n\nنیست آهنك دكر ذوق گرفتار محت الفت دام تمنای تو پرواز رساست\nبسك از عجز طپش داغ تمنای توام در رهم نقش قدم آبله دست و عاست\nمطرب بزم ادبار وفا شور دل است خود بها نغمہ نال و پر عجز تو است\nزاهد از سر کنستان حقیقت عاریت کور را باز نظر صرف سر انگشت عصاست\nبست مانند سحر كردمن اسباب زمین يك فم بال پریشان نفس جز و هواست\nاز اثرهای گل عیش چمن زار جهان نیست جز داغ جنون (بیدل) اگر نقس وفاست\n\nکرد یاد امروز در صحن قیامت تاخته است موی مجنونین سر و پا کردن افراخته است\nدراز ل آئینه شرم دونی در پیش داشت مصلحت بینی که ما را جز نما نگذاشته است\nسر نوشت خویش نا خوانده عرقها کردگل این خط موهوم يكسر نقطة شك داشته است\nباد بکسر شکل عنقا خاك تصویر عدم طرفه دار بن نادمی خود را کسی پنداشته است\nجز بصحرای عدم (بیدل) کجا کنجد کسی تنگی این عرصه در دل جای دل تنگذاشته است\n\nچون سحر کرد نفس بی آسما نها برده ایم بی طنابی خیمه ما تا کجا بر داشته است\nتا قیامت حسرت دیدار باید چیده ویس چشم مخموری در بن و برانه ترکش کاشته است\nقطره بودم نی از جسم خاکی بسته ام فرصت عمر ابد در و من غبار انباشته است\nریشه داری در طلب مزگان سر از پا بر نداشت عشق ما را در زمین شرم مطلب کاشته است\n\nکردی ز خویش رفتن ما هیچ بر نخاست چون گل درای قافله رنگ بیصد است\nبنیاد ما جو غنچه طلسم هوای تست کسر بجاست بوی خیال تو مغز ماست\nعارف شکست رنگی از آگاهی است وبس وی رسید گی نمی سیل جداست\nما را فنا شکنجه پرواز شوق نیست شبنم دمیكه رفت ز خود جوهر هو است\nشوق فسردہ از نگهر تازه میشود يك برك كاه شعله وامانده را عساست\nهر چند ما بكرد خرامش نمی رسیم بر گشته است آن مزه امیدها رساست\n\nنامر نهاده ايم مخاك در نیاز مانند سایه جبهه ما محو نقش پاست\nکس را بکمان مجید کل از باغ اعتبار آب عقیق و نشئه می نیز خون بهاست\nآن کیست فکری بری از پاك تفکند از سایه سرو نیز درین بوستان دو تاست\nبا آشنای صورت و امید کان نہ ایم ما را بقدر آبله آئینه زیر پاست\nعمریست ناز آ ئینہ بجز میکشیم رنگ شکسته هم مزاج دل آشنـاست\n(بیدل) چونی ز ناله نداریم چاره نا داد جنبشی ز نفس در کلوی ماست\n\nکرم رفتار یکہ سر در راه آن یکت گذاشت نام اوّل چون شرر خود را بجای پا گذاشت\nدر تماشای تو چون آیئنه از جنس شعور آنچه با ما بود حیرت برد و چشمی و آگذاشت\nلی نیازیهای پاس از بهر ما سامان نکرد آنقدر دستیکہ نتوان دامن دلها گذاشت\nدر گداز خود جو اخگر فیض مرحم دیده ایم میتوان خاکستر ما را بداغ ما گذاشت\nسجده شکر فنا خاص جبین شمع نیست هر که طی کرد این بیابان سر بزیر پا گذاشت\nکر عروج آهنگی از دندانه گردون برا می سراپا نفشه تا دامن مینا گذاشت\nچون سپند از دود و داغ بیکسیهایم مپرس دود آهی داشتم رفت و هیا تنها گذاشت\n\nوارث دیگر ندارد دودمان زندگی هر کہ حسرت برد ازین جا میرئی با ما گذاشت\nالوداع ای نغمه فرصت کر افسون امل عشرت امروز ما بنیاد بر فردا گذاشت\nبعد ازین در بند کوهر خاك میباید شدن قطره ما رقص موجی داشت در دریا گذاشت\nهمت ما را دماغ بی نشان هم نبود خود نمائی اینقدر سر در پی عنقا گذاشت\nجور طفلان هم بیار راحت دیوانه است سر بسنگی می نهد کرد امن صحرا نذراشت\nشبنمم برق بخودی چون کاغذ آتش زده سوختم چندانکداغت برتن من جا گذاشت\nهر که زد (بیدل) بسر وادی حیرت قدم کام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت\n\nگرچه در سنك بود آتش جدائی دید و سوخت وقت آن کس خوش که از مرکم جدا گردید و سوخت\nخاك عاشق جامه احرام دردو حسر است برهمن زین داغ صندل بر جبین مالید و سوخت\nحلقه محبت دماغ شعله جواله داشت نا نخود پیچد تامل رنگ تر دانید و سوخت\nانفعال عالم بیحاصلی برق است و بس چون نفس خلق دکان سعی بیجا چید و سوخت\nوصف لعلت از سخن پرداخت افکار مرا بال موجی داشتم در کوهرا ر امید و سوخت\nتخل من زین باغ حرمان نو بری حاصل نکرد چون چنار آخر کف دستی بهم سائید و سوخت\nدوستان آخر هوای باغ افکارم نساخت همچو داغ لاله در برك كام پیجید و سوخت\n\nدی من و دلدار ربط آب و گوهر داشتیم این زمان باید زقصد نام او پرسید و سوخت\nاز تپ و تاب سپند این بساط آ که یم اینقدر دانم که در یاد کسی نالید و سوخت\nدوزخ تقد است وضع خود سری هشیار باش شمع اینجا يك رك گردن بخو د بالید و سوخت\nشبنم از خورشید تابان صرفه نتوانست برد طائی آئینه با رویت مقابل دیدو سوخت\nزده بودم کمر مشق نگاه حسرتی بادخویت کرد جرات آتش اندیشید و سوخت\nاینقدر کز گریه سرد رهی داغ غیرتم شعلہ را باید بحالتم نا ابد لرزید و سوخت\nاز جنون جولانی تخلیق این (بیدل) مپرس شعله جو اله برگرد خود گردید و سوخت"}
{"book": "adl0015", "page": 115, "text": "صحيفة ١١٢\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nگل در چمن رسیده قدم بر هوا گذاشت\nعجز است خاك عين بصر من فتاده است\nمیخواست فرصت از شرر غفلت انتخاب\nهر جا روی طینت یکدم رها کنیم\nزین گردن ضعیف که باریك تر ز موست\n\nجای دگر نیافت که بر رنگ پا گذاشت\nاین گرد دامن تو ندانم چرا گذاشت\nرنگ پریده بر ورقم نقشها گذاشت\nما را نمیتوان بامید بقا گذاشت\nباید سر بریده به تیغ قضا گذاشت\n\nتصدیع رشك زابرو گل اعتماد نیست\nوا مانده قلمرو ياسم چو نقش پا\nرفتم ز خویش ليك بدوش فتادگی\nبا خود فتادگار جهان از غرور عشق\nآنرا که عشق از هوس هرزه واخرید\n\nنتوان بندای عمر دوش وفا گذاشت\nزین دشت هر که رفت مرا بیقفا گذاشت\nبر خاستن غبار مرا بی عصا گذاشت\nآه اینچه ظلم بود که ما را بما گذاشت\nپردازسك استخوان و پیش هما گذاشت\n\n(بیدل) عروج جاه خطرگاه لغزش است فهمیده ایدت بملب بام پا گذاشت\n\nگلدسته نزاکت حسنت که بسته است\nهر گز نچیده ایم جز آشفتگی گلی\nاز قطره تا محیط تسلی سراب نیست\nدر کام چه آرزو شکند کز شکست دل\nبگذرد ز دام و هیم که گلدسته مراد\n\nگر بار جلوه رنگ بهارت شکسته است\nسنبل بباغ طالع ما دسته دسته است\nآسو دگی ز گفتگو ما بار بسته است\nدر گوش این شکسته صدائی نشسته است\nباریشهای طول امل کس نبسته است\n\nاز ضعف انتظار تو در دیده ترم\nبی جلوه تو ای چمن آرای انتظار\nاز سنك بر نیامده زندانی هواست\nبر ناخن هلال فلك بر حنا میتید\nعیش از جهان مخواه که چون ناله سپند\n\nسر رشته نگاه چو مژگان گسسته است\nجوهر بچشم آینه مژگان شکسته است\nيارب شرار من بچیه امید جسته است\nرنگینیش بخون جگرهای خسته است\nاین مرغ در کمین رمیدن نشسته است\n\n(بیدل) خوش باش که تالب کشوده فرصت بکسوت نفس از دام جسته است\n\nگل گردن هوس زدل صاف تهمت است\nاینست اگر حقیقت اسباب اختیار\nپرویش عمر چند کشی محمل امل\nزنهار از التفات عزیزان حذر کنید\nفرش است فیض مرد و جهان در صفای دل\nعمر است دل بغفلت خود گريه میکند\n\nموج و حباب چشمه آئینه حیرت است\nنگذاشتنت ز هستی موهوم همت است\nای بیخبر شرر چقدر رام فرصت است\nبنیاد ظلم کشته اهل عبادت است\nآئینه از قلمرو صبح سعادت است\nاین نامه سیه چقدر ابر رحمت است\n\nما را که ضقن مزه باشد دلیل هوش\nزین عبرتی که زند کیش نام کرده اند\nعام است بسکه نسبت بی ربطی جهان\nمشکن بدوخی نفس آئینه نمود\nگرد بلند و پست نفس گر رود بیباد\n(بیدل) بیاد محشر اکرخون شوی بجاست\n\nچشم کشاده آینه خواب غفلت است\nتا سر زند خاك درزی خجالت است\nمژگان بخواب اگر بهم آری غنیمت است\nخاموشی حباب طلسم سلامت است\nبام و در بنای هوس جمله رفعت است\nبازم دل شکسته دمیدن قیامت است\n\nکنون که مژده دیدار شوقی بنیاد است\nتعلق بدل ما خيال ريشه نکرد\nنه دام دانم و نی دانه اینقدر دانم\nسپند سرمه شوخی بدید ازین محفل\nز بسکه حیرتم از شخصیت غلو دارد\nبقدر جانکنی از عمر بهره داریم\nحضور لاله و گل بی بهار ممکن نیست\n\nبهر طرف رودم دل تجلی آباد است\nبناوکت که درین باغ سرو آزاد است\nکه دل بمر چه کشد التفات صیاد است\nحذر که جرأت فریاد سرمه ایجاد است\nنگه چو آینه ام در شکنجه فولاد است\nشرار پیشه چراغ امید فرهاد است\nبجلوه تو دو عالم فرا مشی یاد است\n\nمکن بآینه تکلیف نامه و پیغام\nمشو ز حسرت دیدار پیش ازین غافل\nزبنج و تاب خط و زلف گلرخان دریاب\nجنون بی ثمری چاك سینه میخواهد\nبحالیکه تظلم وسیله ضعف است\nبدرد حسرت دیدار مرده ایم و هنوز\nجنون رنگ مینا درین چمن (بیدل)\n\nکه در حضور تویی تعمیر استاد است\nکه دیده ها چو جرس پتوشوین آباد است\nکه رنگ حسن هم اینجا شکست بیداد است\nز نخل های دگر باب شانه شمشاد است\nاگر بناله تبریزم سخت بیداد است\nنفس در آینه سیماله دار فریاد است\nشراب شیشه نه غنچه يك پریزاد است\n\nکو خلوت وجه انجمن آثار جاه اوست\nاقبال خاکسار محبت زبس رساست\nنارام عافیت میری مشق عجز كن\nزاندم که مه بنسبت رویت مقابل است\nحسرت شدیدیم بهوس داغ کرده است\n\nهرجا مژه بلند کنی بار گاه اوست\nگرد شکسته نیز درین ره کلاه اوست\nآتش همان شکستن رنگش پناه اوست\nباریکی هلال لب عذر خواه اوست\nدر خاك وخون سریکه ندارم براه اوست\n\nدلد ار در زخود همه يك کام رفتنی است\nای بخبر زصافی دلان احتراز چیست\nاز ریشه کاری دل وحشت ثمر مپرس\nمشکل که دل شکیبد از آئینه عذارش\nامشب عیار حسرت (بیدل) گرفته ایم\n\nکز برق ناله نیست نگه شمع راه اوست\nزنگيست رنگ آینه روز سیاه اوست\nهرجا ز خود برآمده هست آه اوست\nخورشید هم زماله پرستان ماه اوست\nهم اشك بوته ز گداز نگاه اوست\n\nگوش بیهوشت کجابچه شرر پرداز پست\nمحو دل باش اگر فکر بجهانی نرسد\n\nهوش میرفت ز خود کان چه قیامت ساز پست\nخاك و امانده تكليف فلك پرداز یست\n\nشوق میگفت تحیر در باز است اینجا\nپی از نیست حضور سخن اهل الله\n\nمفت جولان نگه كز همه مژگان باز پست\nبکمال تو بس است آنچه درینجا باز پست\n\nكيست از ذكر حق آئينه بحيرت ندهد حرف این طائفه سحر بيان اعجازيست\n\nگوهر دل ز سخن رنگ صفا باخته است\nحسن خوبان که کشان مه تابان تواند\nالفقار من و ما هیچ نبردیم افسوس\nهرزه در خویش بنازی که درین بزم چو شمع\nپیش از ایجاد نفس قطع هوسها کردیم\n\nرنك اين آينه يكشر نفس ساخته است\nتا تو بی پرده پرده نینداخته است\nرنگ جنسیست که نقدش همه جا باخته است\nسر تسلیم همان گردن افراخته است\nصبح هستی دم تیغی بخیال آخته است\n\nمکش ای جلوه زدل یکدو نفس دامن ناز\nجلوه ها مفت تو ای ناله چه فرصت طلبی است\nعجز ما بأسوى تسليم کرومی نازد\nهر دوعالم چو نفس در جگرم سوخته اند\nهیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست\n\nکه هنوز آینه تمثال تو نشناخته است\nکه نفس هم نفسی آینه پر داخته است\nسایه در جنك سپر هم سپر انداخته است\nشعله وادی مجنون چه قدر تاخته است\n(بیدل) این مشت فلك بيضه يك فاخته است\n\nکه شود بوادی مدعا بلد تسلی منزلت\nتو کم از غبار سحر نه بدرد آنهمه نم مکش\nز سواد کار که سوز پنهانر تپ گمان مبر\nچو شکست کشتيت از قضا بمحیط تمثو و رجا\nاگر اهل جودو کرامتی بکشا کفی بشکفتی\nارم تجاوزه وا کند که حق عجز ادا کند\nبمحل دل بياك ما که رسد زسد هلال ما\n\nکه نه بست طاقت هرزه دو قدمی در آبله محملت\nکه گذشت فم جهات اگر عرق جبین نکند کلت\nتو بشرط آنکه کی نظر همه عینک آمده مآیت\nکه به باد غیرت سوختن فگند چوتخته ساحلت\nکه سحر طواف چمن کند زتبسم لب سایلت\nدو جهان گرفته هجوم دل زنگاه آینه مآيلت\nکه شکسته بر سر خاك ما پرى از طپيدن بسملت\n\nمتکلف تک و تاز کی به تلاش دور و در از کی\nبكتابیه اش این و آن مکن آنقدر سبقت روان\nبقدمت رکع ادب شکن در ناز خیره سری مزن\nزحریر واطلس گرد فن غبار جوع هوس مبر\nهمه جا خیال تو جلوه گر همه سو مثال تو در نظر\nز شکوه برق عبور تو که شود حریف حضور تو\nبجهان شهرت عجز و فن اگر این بوداثر سخن\n\nز کشاديك مژه ناز کی چو از عقده مشکلت\nکه دو دفترشت وبرق ورق خط شیبه حق و باطالت\nمنم است جرأت ما و من چو نفس کمد به ر ازملت\nکه بخویش نافه ای نظر زدو سوست زخم حمایلت\nبتأمل مژه باز کی که نسازد آینه غافلت\nهمه جانکاه ضعیف مانزه میکشد بمقابلت\nنرسد خروش قیامتی بصد او خامة (بیدلـت)"}
{"book": "adl0015", "page": 116, "text": "صحيفة ۱۱۳ غزلیات ميرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\n\nکینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است\nهر کجا تخم شرر دیدیم سنگش خرمن است\nخاکساران قاصد افتادگهای هم اند\nجاده را طومار نقش پا بمنزل بردن است\n\nبا دل جمع از خراش سینه غافل نیستیم\nشانه دندان درهم از انگشتم جان صد ناخن است\nبگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فنا\nچون شود منزل نمایان گرد راه افشاندن است\n\nغفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافت\nورنه در منها بها احوال کتمانها روشن است\nبی تسلیاو چون خیال غیر در دلهای صاف\nشیشه ها را موج صهبا خار در پیراهن است\n\nآتشی در جیب دل دزدیده ام کزسوز آن\nمو بر اعضایم چو ناخن دود چشم سوزن است\nهیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیست\nدست قدرت چون تهی شد با گریبان دشمن است\n\nاز وداع غنچه آغوش گل انشا کرده ایم\nاین گریبان تماشاگاه چندین دامن است\nبیدل از چشم تحیر پیشه کان کم خواستن\nدامن آئینه بر امید آب افشردن است\n\n(O)\n\nلاف مادون یکسر دعوی خدا تنهاست\nخاک گردو بر لب مال ایچه یحیا تنهاست\nاوج جاه خلق را بیدماغ راحت کرد\nبیشتر در این بام جای بد هوا تنهاست\n\nریش دشتبار تزویر خرقه محضر بهتان\nدین شیخ اگر این است فسق پارسا تنهاست\nحق شناس غفلت هم زنگ دل نمیخواهد\nآینه جلا دادن شکر خود نما تنهاست\n\nسعی خلوت دل کن شاه ملك مخفیت باش\nدر برون در خفتن ذلت گدا تنهاست\nصبح از آسمان نازی سرفرو نمی آرد\nیعنی این دو دم هستی همت آزما تنهاست\n\nشمع در خور هم اشك دور میرود از بزم\nوصل دوستان یکسر دعوت جدا تنهاست\nشکوه گر بباد آمد از حیا عرق کردیم\nساز ما باین مضراب كوك تر صدا تنهاست\n\nخاک این بیابان را گریه ات تزد آبی\nورنه هر قدم اینجا بوی آشنا تنهاست\nالفت دل این مقدار پای بند عجزیم کرد\nریشه تا گره دارد غافل از رسا تنهاست\n\nبی بضاعتان (بیدل) تا كزو آفات اند\nدفع خارو خس بردن از برهنه پا تنهاست\n\nلوح هستی یکقلم از نقش قدرت عاری است\nآمد و رفت نفس مشق خط بیکاری است\nاز ره غفلت عدم را هستی اندیشیده ایم\nشبهه تقریر سهو استفهام ما انکاری است\n\nذره ایم اما بچشم خود گران افتاده ایم\nاندکی هم چون بمرض آید حمال بسیاری است\nبیدل ناو کیم یارب که از طوفان شوق\nهم سر مویم چو مژگان مایه خونباری است\n\nدیده کو تا بنگرد کامروز سر و ناز من\nهمچو عمر عاشقان سرگرم خوش رفتاری است\nاز خمار ناتوانیها چنان آبد برون\nسایه مژگان نگاهش را شب بیماری است\n\nهر كرا حسرت شهید تیغ بیدادش کند\nهر دو عالم عرض يك آغوش زخم کاری است\nما همه وارستگی سودا تغافل پیشه نیست\nموی مجنون در تلافیهای لی دستاری است\n\nعقده اندنی اگر باقیست دل خون میشود\nتا بود يك غنچه این باغ از شگفتن عاری است\nغافل نافتنه می جوشد ز مرك اغنیا\nخواب این ظالم سرشتان بدتر از بیدازی است\n\nگردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر\nرسم ما همچو آب احکام تیغ باری است\nاز من (بیدل) قناعت کن بفریاد حزین\nهمچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است\n\n(O)\n\nما را راه عشق طلب رهنما بس است\nجائی که نیست قبله نما نقش پا بس است\nجنس تپکه ز هم که بود جلوه سود ما\nسرمایه بهر آینه کسب صفا بس است\n\nنقشست اگر به پهلوی ما تیر او ز ناز\nنقشی بجسم نقش زنی بوریا بس است\nسرگشته که دامن همت کشید ز دهر\nبر دوش مر چون فلكش يك ردا بس است\n\nکو سرمه عبرت آینه دیده ها مباش\nما را خیال خاك شدن توتیا بس است\nیک دم زدن بخاک فشاند سپند را\nهر چند ناله هیچ ندارد هيا بس است\n\nکر مدعا ز چاره او هام جستن است\nيك اشك لغزش تو غنا يك فنا بس است\nمنت کش نسیم نشد غنچه حباب\nما را همان شکسته دلی دلکشا بس است\n\nآخر سری بمنزل مقصود می کشیم\nافتادگی چو جاده درین ره عصا بس است\nیارب مکن نیاز دگر امتحان میا\nبر داشتیم پیش تو دست دعا بس است\n\nعرض شکست دل بزبان احتیاج نیست\nرنگ شکسته آینه حال ما بس است\n(بیدل) دماغ دردسر این و آن کراست\nبا خویش هم اگر شده ایم آشنا بس است\n\nما و من شور گرفتار بهاست\nریشه دانه زنجیر صداست\nاز گل و سبزه این باغ مپرس\nظلمی با بکل و مر بهواست\n\nقید ما شاهد آزادی اوست\nطوق قمری همه دم سرو قاست\nعمر مان غنچه باغ ادب اند\nچشم وا کردن ما ترك حياست\n\nعجز در هیچ مکان پنهان نیست\nآبله زیر قدم هم رسواست\nخلق در حسرت بیکاری مرد\nدست و پای همه مشتاق حناست\n\nچشم بود که دل صورت بست\nعمرها شد گهر از بحر جداست\nمعنی از لفظ صفا می خواهد\nآتش سنگ مفکر میناست\n\nبر ق معنی ببیاض نزند\nخط اگر جلوه دهد دور نماست\nکیست و در تسلی کرده نیست\nدرد نایاب مطلب همه جاست\n\nمنکر قدر دو تا نتوان بود\nآنچه رو از دل از خویش عصاست\nفکر جمعیت دل چند کنید\nرشته حسرت این عقده رساست\n\nآن قیامت که اجل می گویند\nاگر امروز نباشد فرداست\nکاش جو شمع بخندد سحرم\nسوختن باز درین بزم بکجاست\n\n(بیدل) از پاس نداریم گرز\nجز دل ما دو جهان دیر مناست\n\nما و من بمی کشت هرگاه خواب شد هم بسترت\nبیضه عنقاست سر در زیر بالین پرث\nاوج همت ناقص باقیست پستی می کشد\nبلندی زین نرد بامها نارسی بر منظرت\n\nای حباب از صغر او هام اینقدر بالیده\nیک نفس دیگر بیفزا کز تپاید با ورث\nآتش این کاروان در هیچ حال آسوده نیست\nبعد مردن نیز روز ایست در خاکسترت\n\nکاش ازین هستی صدای الرحیل بشنوی\nمیکشد هر صبح چندین پنبه از گوش کرت\nای غنی مینای عشرت از تکلف پر منال\nریختی در خاک اگر لبریز گردی ساغرت\n\nزین دبستان معنی جمعیت روشن نشد\nچون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت\nسر زیا تو دم خلق آنگه خیال عمر می\nبیگمان بی حلقه ای کند ماست بیرون درت\n\nهمچو شمعت فرصت هستی بلا گردان بس است\nرنگها داری که میکرده همان گردسرت\nتا یکی بندی وبال خود بدوش دیگران\nآب به آینه از شرم کف روشن کرت\n\nخواه برگردون قدم زن خوا، روزی زمین\nجز همین ویرانه نتوان یافت جای دیکرت\nبی رنگ کردن مدان در امتحان آباد عشق\nتا نگیرد ریشه در سوزن مجسم لا غرت\n\nاز حلادتگاه کنج فقر اگر آگه شوی\nبوریا خواهد نیستان شدید، فی شکرت\nآبروافزود ناجستی کنار از طور خلق\nتشنه دریا در گره بست اعتبار گوهرت\n\nآمد و رفت نفس (بیدل) قیامت داشته است\nپشت و روی پیکورق گرداند چندین دفترت\n\nمیشکد صبح و شام تازگی آونده نیست\nمسخره روز کار آنقدرش خنده نیست\nآیته در پیش گیر محرم تصدیق باش\nغیر ز خود رفتنت پیش تو آینده نیست\n\nوحشت طور زمان لمعه برقی است و بس\nعلك گوربست کز چشم تو زننده نیست\nصاف دلان فارغند شکوه اوهام چند\nکردك از خود بر است آینه شرمنده نیست\n\nدر کف اخلاق تست رشته تسخیر خلق\nغافل از احسان مباش هیچکست بنده نیست\nمصدر ایذای خلق در همه جا تا سزاست\nکرمه دوزخ باست آبله زیبنده نیست\n\nهیچکس از غل نچید رائحة انفعال\nخیت چه بو میدهد کرده ات گنده نیست\nطبع حرون خم نود جز بدر احتیاج\nبی طلب کاه و جو کاوسر افگنده نیست\n\nتخت سلیمان جاه پایه قدرش هو است\nدود دماغ حباب آنهمه پاینده نیست\nفقر چسوها کشد دامن اقبال ناز\nچرخ بصداطلسش پينه يك ژنده نیست\n\nای همه و هم و گمان در الم رفتگان\nریش کن و جامه در پشم کسی کنده نیست\nخواه دلت چاك زن خواه پسر خاک ریز\nدهر زوضع عبور بهره گرونده نیست\n\nبه که دل منفعل از خودت آگه کند\nورنه به پیشت کسی آینه دارنده نیست\n(بیدل) ازین چارسو عشوه دیگر مخمر\nغیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست"}
{"book": "adl0015", "page": 117, "text": "صحيفه ١١٤ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه ( حرف التاء )\n\nمجنون عشق را بهوسها چه نسبت است تسليم خویشتن بتماشا چه نسبت است\nمرد بحر نیست آئینه دار حباب و موج ما را به بی نیازی دریا چه نسبت است\nمكتوب اعتبار بهار است رنگ و بو خاك عدم سرشته ما را چه نسبت است\n\nمحرم حسن ازل اندیشه بیگانه نیست رنگ میگردد بگرد شمع ما پروانه نیست\nبسکه یادت میدهد پیمانه بیهوشیم اشك هم در دیده ام بی لغزش مستانه نیست\nگريه شبنم بی تسخیر گل بیهوده است طایران رنگرا پروای آب و دانه نیست\nسیل اشکم در دل شبنم تفتی دزدیده است از ضعیفی ناله در زنجیر این دیوانه نیست\nهرگز افسون مژه برهم زدن نشنیده ایم ما سیه بختان شبی داریم ليك افسانه نیست\nشور ما چون رنگ ساز از زبان بیغمی است نغمه ها مینالد اما هیچکس در خانه نیست\nاثر صهبا ناله زنجیر می آید بگوش در جنون تا دهشتی همچو اسطوره فرزانه نیست\nغبار وحشت کیست تا گردد مقیم خانه ام سیل هم پیش از دمی مهمان این ویرانه نیست\nبهره از ادب معارف کار دست بی مغز را سر بتوخی اراشه می قسمت پیمانه نیست\nزنهار ایمن مباش از ظالم کوتاه زبان میشکافد سنگ را آن اره کش دندانه نیست\nعمرها چون سرمه گرد چشم او گردیده ایم مستی انشا نامه مان خط پیمانه نیست\nعشرتم (بیدل) به يك دور موقوف است و بس اشك خواهد سبحه گردانید اگر پیمانه نیست\n\nمرا با ناله باچیه مشکل افتاده است که تا قدم زده ام پای بر دل افتاده است\nتپش نمانده ومن میکشم کدورت جسم گذشته لیلی و کارم بمحمل افتاده است\nچو سرو گرچه نداریم طوق آزادی رسیده ایم بجاییکه در گل افتاده است\nبغیر نفی چه اثبات میتوان کردن طلسم هستی ما سخت باطل افتاده است\nقسم به خون بهار تیغ کشید که خنده بر لب گل هم بسمل افتاده است\nبقدر سعی در از است راه مقصد ما و گرنه در قدم عجز منزل افتاده است\nامید کوهی و یکفر ازین محیط کراست همین بس است که گردی بساحل افتاده است\nتو در کناری وما بختیم علاجی نیست فروع شمع تو بیرون محفل افتاده است\nزسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن که در نهاد هر آتش محاصل افتاده است\nنه نقش پاست که در وادی طلب پیداست زکاروان جرس چند (بیدل) افتاده است\n\nمست عرفانرا شراب دیگری در کار نیست جز طواف خویش دور ساغری در کار نیست\nسوختن چون شمع اوج پایه اقبال ماست داغ منظور است اینجا اختری در کار نیست\nخفت و ننگین حجاب نشه وارستگیست بحرا کر نافی حباب و گوهری در کار نیست\nآتش خورشید را نبود کواکب جز سپند حسن چون در شار باشد زیوری در کار نیست\nاضطراب دل زهر مویم چکیدن میکند چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست\nخشت بنیاد تو برهم چیدن مژگان بس است در تغافل خانه بام و منظری در کار نیست\nمهر را وازت چوبوی گل گراز خود رفتن است تا شکست رنگ باشد شهپری در کار نیست\nصبح را اطهار شبنم خنده دندان نماست سینه چاک شوقرا چشمتری در کار نیست\nشانه کر مشاطه زلفت نباشد گو مباش دفتری آشفته گی را مسطری در کار نیست\nشعله را در پرده سعی جهان خوابیدهاست کز نفس سوزد کسی آتشکری در کار نیست\nعالم عجز است اینجا جاه گو شوکت کدام ناتوانی ناله کن کرم فری در کار نیست\nزنده شو بی هم خوشت اما تکلف برطرف در دهانرا بنده ام درد سری در کار نیست\nحرص قانع نیست (بیدل) ورنه از ساز معاش آنچه ما در کار داریم اکثری در کار نیست\n\nمشاطه شوخی که بدست دل ما بست میخواست چمن طرح کند رنگ حنا بست\nآخر چمن را بر افکندی تو بجهد وا کرد نقاب شفق و غنچه نما بست\nزین نور که از شمع مراشک تو گل کرد تا شعله زند آتش یاقوت حيا بست\nارباب نظر را تماشای بهارش دست مژه بود تجلی بقا بست\nگر وانکنی صفت مشاطگی نیست سحر است که بر غنچه خورشید سها بست\nآن رنگ که میداشت درین از ورق کل از دور کف دست تو بوسید و بپا بست\nآیست زشبنم دل هر برك گل امروز کاین رنگ چمن ساز وفا سخت بجا بست\nکیفیت کل کردن این غنچه برنگیست کز حيرت سرشار توان آبنها بست\nتاچشم کشاید مژه آغوش بهار است رنگ سر ناخن چقدر عقده کشا بست\nناخوشه دهد منتخبت نسخه اسرار طراح چمن معنی هر غنچه جدا بست\n(بیدل) تو هم از شوق چمن شو که باین رنگ شیرازه دیوان تو امروز حنا بست\n\nمفیدان وفا را ز دل رمیدن نیست بدامن که نم است باب چیدن نیست\nز سحر ناله بی ربط کار گاه نفس دو رشته که تواند بهم تنیدن نیست\nدیده است جو نم کی درین تماشاگاه هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست\nقلندرا نه حدیثی است زاهد امعذور تو خرقه پوشی که جای ریدن نیست\nقطر پیاشکی تا سرت فرود آید و گرنه گردن مغرور را خمیدن نیست\nدماغ فرصت کارم چو خامه نقاش ز عالمیست که آنجا نفس کشیدن نیست\nزناکشی عرق انفعال تسلیمیم بعرض سجده ما جبهه یی چکیدن نیست\nخروش صور کمین است و همرا کنایه سود دماغ غفلت ما را ... شنیدن نیست\nزدستگاه چه حاصل فسرده طبعانرا بیا گرمند آبله دویدن نیست\nچو صبح ازین دو نفس کز د اعتباره مال بر شکسته هوا می برد پریدن نیست\nبجیب کسوت عریانی که من دارم خیال اگر سر موزن شود خلیدن نیست\nدران حدیقه که حرف پیام من گویند نما کر همه قاصد شود رسیدن نیست\nفشار تنگی دل ( بیدل ) از چه نیرنگست شرار سنگم و امکان آرمیدن نیست\n\nموج جنون میزند اشك پریشان کیست ناله بدل میکند بسمل مژگان کیست\nپاد خرام تو ام میبرد از خویشتن قامت برجسته ات مصرع دیوان کیست\nسرمه ز خاکم برد چشم غزالان ناز تخت سیه بر سرم سایه مژگان کیست\nقطره ماچون حباب سینه دریا شکافت همت پرواز ما خنده طوفان کیست\nرشته امواج را عقده نکردد حباب آبله در راه شوق مانع جولان کیست\nپای روانی و داغ راه بکوی که رد دست بدل بسته ام محرم دامان کیست\nدیده کزاز جلوه ات میکده ناز نیست اشك چکیدن خرام لغزش مستان کیست\nخون دلی در نظر دنبدمه چاك چگر حیرتم آئینه کر شانه گریبان کیست\nکر به طپش های دل فال جنون میزند شعله نقاب اینقدر ناله عریان کیست\nغير محبت دگر دین چه و آئین کدام امت پروانه باش سوختن ایمان کیست\n( بیدل ) ازین حایده دست هوس شسته ایم پهلوی دل خورده یی بال آرزوی نان کیست\n\nموج هرجا در جمعیت گوهی زده است تپ حرس است که از ضعف به پهلو زده است\nمحو گیرید خط و نقطه این نسخه و هم همه جا کاغد آتش زده مسطر زده است\nعقیل داغ است ز پاس ادب انسانی جهل بی باك بصنم لكد خر زده است\nخود نمای هوس پوچ نخواهی بودن بر در آینه زین پیش سکندر زده است\nتاما هستی ما را ز طپش نیست کرد چه توان کرد نفس حلقه برین در زده است\nشاید از سعی عرق نامه من پاك شود که جبین سائیش امید بکوثر زده است\nصد غلط میخورم از خویش بيك سايه مو ناتوانی چقدر برمن لاغر زده است\nناخدا لنگر تدبیر بطوفان افکن کشتی خویش قلندر بکمر وزده است\nغبر چشم طمع آئینه محرومی نیست حلقه بر هر دری این قفل مکرر زده است\nاز پریشان نظری چاره محال است اینجا سنك بر آیشه عادل ابتر زده است\nغفلت دل در کیفیت بینش نگشود پنبه شیشه ما مهر بساغر زده است\nتا گریزم ز وحشت همه چون شمع وسحر خط پشیمانی ما دامن ما وزده است\nنارسائی یکجا زحمت فریاد برد مژه هم دست که برداشته بر سر زده است\nپر نمی آیم ازین محفل خاشگاه جو شمع فرش خاشاك همان رنگم اگر بر زده است\nاز دو بالم عدم رد محك افتادن نفس سوخته رو خشت دیگر زده است\nاز تحیر كدۀ عالم عنقاست حباب هیچ بودن همه از ( بیدل) ما سر زده است"}
{"book": "adl0015", "page": 118, "text": "صحيفه ۱۱۵ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\nمیروم از خویش و حسرت گر تمایای منست در دهن خاراچو مژکان گریه کرد دامن است ماضعيفا را اسیری سازروار است وبس رشته بی طلب بال امید سوزن است\nبازبین چون سایه هم و اریم از خود میرویم حیرت آئینه ما هم تسلی دشمن است پیچ و تاب زلف دارد راه باريك سلوك شانه سان مارا بمژکان قطع این ره کردن است\nاز امل جمعيت دل وقف غارت کرده ایم ریشه گر افسون نخواند دانه ما خرمن است هیچکس رانیست از دام رك خون خلاص سر و هم در لاف آزادی سراپا گردن است.\nدر محیط حادثات و هم مانند حباب از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است بر ندارد سك افسردن دله آرا دکان شعله بیتا ب مارا آرمیدن مردن است\nعمرها شد برخط پرکار جولان میکنیم رفتن ما آمدنها آمدنها رفتن است. دل چه امکاست بیرون آید از دام امل مهره (بیدل) در حقیقت مار را جزو تن است\nمن که شوخی رنگش جنون افلاكست خزانم قدح ما نگین ادراك است غبار قالب من بود لای خم کامروز کسیکه ریشه دوانید در دلم تاك است.\nمریز آب رخ سعی جز بقدر غرور که سیم و زر زفروتنی و دپعت خاك است فروغ جوهر هرکس بقدر همت اوست بچشم آتش اگر سرمه ایست خاشاك است\nزجبه گاه لصاق همین سرافشا بنس که هر کجا دل آشفته است نمناک است نکه زده ما پرتوی ندارد برون چراغ آینه از دودمان امساك است.\nدلم بافت ناز و نیاز می لرزد نچونك جلوه حر يراست ودیده خاك است جهان ز بسکه هجوم غبار دل دارد نگاه از مژه بیرون نجسته در خاك است.\nطپیدن آیئنة ماست ورنه زین دریا حساب موج بيك آرمیدنش پاك است. بغير و هم دگر چیست مانعت ( بیدل) تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاك است\nناتوانی گرچنین اعضای ما خواهد شکست استخوان در پکدکر چون بور یا خواهد شکست. حاصل دل جز ندامت نیست از تعمیر جسم باری این کاشی شرر زز با صدا خواهد شکست.\nهر كجا صيدم ضعيفان پای طاقت افشرد شیشه ها بر پادکر جیب دعا خواهد شکست در قفس فریاد خامو شیست ما راچون حباب شور این آهنگ هم در کوش ما خواهد شکست\nنانکردد عالم از طوفان گل یکجاده می چون خزان صفراى رنگ ما بجا خواهد شکست باطن هر غنچه زم شبنمستان حياست از شکستن بك دل اینجا شیشها خواهد شکست.\nسخت در تپاز جسم افتاده هشیار باش عاقبت از سعی قدر این بنا خواهد شکست. شمع این محفل نمی بیند زخوه عاجزی موی سرفشانی اگر عاری بیا خواهد شکست.\nاثر حسرتی در کین ساومن افتاده است. گرد چندین قاروان يك درد يا خواهد شکست کج دلی صد سال دلها را مسلی میکند. دانه ما کرد چندین آسیا خواهد شکست\nحسن وحدت جلوة آفاق را آئینه ایم هر که از خود چشم پو شد رنگ ما خواهد شکست بی نیاز یها محیط آروی دیگر است. لب محاصی و امکن رنگ شنا خواهد شکست\nنیست غیر از خودسریها سنك مینای حباب این سر بستمز را (بیدل) هوا خواهد شکست\nناله ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست آنچه دل میخواهد از اظهار مطلب آه نیست. امتحان صدبار طی کرد از زمین تا آسمان هیچ جاچون گوشهای مطلبی دلخواه نیست.\nعالمی چون موج کو هر درود غلطان ناز پیش پای ما کامل کر نباشد چاه نیست هر چه را از دور می بینی مباهی میکند سعی نبض کز فریب افند کفش در ماه نیست.\nدر عملها تميك جز خجلت ندارد شهرتش گردان آکاهیت گردیکری آگاه نیست. مرتو در هر امر بهر خویش تائید حقی هم بکاشانی کسی غیراز خودت همراه نیست.\nپرغنای ما فنا بست از عدم غافل شدن آئینه کرصاف باشد روز کس نیکاه نیست. چشم بند عرصة يكتايم و همانه کرد. همیچه می بینم غبار لشکر است و شاه نیست.\nدر عدم هم کرد حسرتهای دل پرمیزند من دهم دارم که کزمنزل شوم کوتاه نیست الزامل تاچند آسوی قیامت تاختن بخیه در منزل ره را منزل راه نیست.\nاختیار فقرت از آفات شهرت برسان است دستکاه مفلسی خفت کش افواه نیست توردل خواهی عیار طبع مظلومان مباش یادت آئینه خاکی برر کاهما آه نیست\nهر کجا جز ویست در آغوش کل خوابیده است دشمن کیفیت مینا زنک آگاه نیست وحدت آهنگان رفیق کاروان غیرت اند آنکه باما میرود با هیچکس همراه نیست\n( بيدل ) از افسانه پردازان این محفل مباش شمع راغیراز زبان چرب خوددستگاه نیست\nناله ما شکوهها امشب بیر آورده است نخل ماتم نوحة چندی ثمر آورده است. آبار ریشه حسرت خیال لعل کیست هیچم و صد خوشه سامان کهر آورده است.\nای محیط عشقی دگر طوقی دل برخستی آبشد این قطره تايك چشم تر آورده است خون ما را دستگاه يك رك كل هم نکاشت تیغ قاتل رنگ و همی در نظر آورده است.\nنالهما زحمت مکش کز دشت بر شور جنون حلقه زنجیر مجنون کوش کر آورده است سر بکنیداچون هلال اینجا عجز تسلیم نیست. تا کسی تیغ برون آرد سپر آورده است.\nشاخ كل از رنگ عشرت دستکاهی سر مایه بود قطره خونی بچندین نیشتر آورده است. درد عشق و مزرة راحت زهی فکر محال این خرابمرد که امینی در حضر آورده است\nکیست تا سازد تراز و در سر هستی آکهیم عشق خاکی را ز صحرای د کر آورده است. انتظار جلوه داریم و از خود میرویم. کارمانی زور برمد نظر آورده است.\nتنگنای بیضه ( بیدل) کوشة آرام بود شدر پشان مرغ دل تایک و پر آورده است\nنسبت اشرافی با دونان خطاست سرما کز کردند نتوان کفت پاست آه بی تاثير ما را کم مگیر هر کجا دودیست آتش در قفاست.\nبی جفای چرخ دل را قدر نیست رو سفیدیهای تخم از آسیاست. تیره بختی خال روی عاجزیست برزمین کرسایه ماند خوش اد است.\nچشم ما آزاده کان دشت فقر دامگاه مکر نقش بور باست - عاجزی هم بك شهرت میکند بوشکست ساغر کل را صداست .\nنبهرم جمعیت سرمه درکار نیست یکقلم اجزای عالم توتیاست. عقودى دلرا عمارت کردن است خانه آئینه از حیرت بیناست.\nگرز خود رستی معمید است و خدا چون شرر از سنك ردر زد هواست بی تمیزی از صفات عار غست كز حاجت پستی آکه غناست.\nسير كشني از فنا غافل مباش صورت قد دوتا تر کیب لاست جای دعوی نخل فقدر چند موی چینی طاق نسیان مد است.\n( بيدل ) از آیینه عبرت کیر و بس تا نفس باقی بود دل بی صفاست *\nنسخة آرام دل در عرض آهی ابتراست غنچه هارا خامشی شیرارۀ دل و پراست. هیچکس را حاصل جمعیت از اسباب نیست. بحر راهم موج چینش جوش کوهراست\nباید از هستی بتسالى قناعت کردن میهمان خانه آئینه بیرون در است. بسکه دارد شور آهنک مخالف روز کار هر که می آید در اینجا طالب کوش کر است.\nاعتبار ماخود و اماد كان آشفتگیست خاك يكر آينه میگردد غبارش جوهر است آفتاب طالع ماداع حرمان است و بس آسمان تبره بخنیها سودا اختر است\nبعد مرك اجزای ما طوفاني موج هواست تا بنمداری که ما رامخك كفن لنگر است. عشرت آمدگی نزدیم بکشان غافل مباش آشیان رنك با کزین دیده کرده سانغر است\nخاك ا کرباشم براهت جوهر آئينه ام در همه آئینه کردم پنتو خاكم بر سراست. بسكه شد خشك از تب کرم محبت پیکرم همچو اخکر رحمين من عرق خاكستر است\nعمرها شد میروم از خویش و بر جایم هنوز کرد تسکین خرامت موج آب کوهر است شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است. ترطیش نالها بيمار صاحب بستر است.\nآب نیست تا نگردد صندل آرامها یک دوام این نگاهت دو شمن کس درد سر است. چشم و گوشی وا که (بیدل) نیست قبض صرفتی در تماشا گاه معنی روزن بام و در است."}
{"book": "adl0015", "page": 119, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف التاء\n\nامیزد بوضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت\nمکش ای حباب بقا هوس الم ستمکری نفس\nبشکاف قدح هوس سر و برك حوصه باختن\nچه نمود فرصت پیش و کم که رسیدی از چمن عدم\nنو نوای محفل غیرتی زجه رو فسرده غفلتی\nهمه دم زقلزم کبریا تب شوق میزند این صلا\nچه وقاست (بیدل) سخت جان بادم جدائی دوستان\n\nکه گداخت جوهر رنك و بو بفسار غنچه نشستنت\nچقدر گره بدل افکند خم و پیچ رشته گسستنت\nبوصید نشئة همتی ز نمك ذوق شکستنت\nنه نشست رنك تاملت چوشرار روخ جستنت\nنفسی که زجه بناز زد که نمود اشارة رستنت\nکه فریب موج گهر مخور زدو روزه آبله بستنت\nجگر ستم زده خون شود زحیای سینه نخسنت\n\nنسیم گل بخموشی ترانه پرداز است\nکجا روم که سر منزل بدست آرم\nهزار زخم نمایان بسینه می دارد\nبین زوصل توام مژده میدهد امروز\nنگاه شوقم و خون میخورم به بزمکشم\nفسرد گی نشود دام وحشت رنگم\n\nکه موج رنگ گل این چمن را نسا از است\nچو خط دائره انجام ما هم آغاز است\nوليك شانه کش زلف شاهد راز است\nچهار کاسه كبوتر بيك كل اندا ز است\nو گرنه نه فلك امروز بکدر باز است\nشکسته بالی این مرغ ساز پرواز است\n\nچگونه بلبل ما بال عیش بکشاید\nبهانه نیست بی کاروان حسرت ما\nمخور فریب که حیرت دلیل آگاهیست\nچرا زجوهره آئینه میدهد عکست\nخروش طالع شورم جهان گرفت اما\nکدورت از دل ما برد خط او ( بیدل )\n\nکه سایه گل این باغ چنگل بازاست\nشکستی جرس رنگ سخت غماز است\nز چشم آئنه تا جلوه صد نگه تاز است\nکه شمع را بر پروانه بستر ناز است\nچه دل کشایم و از قفسه که ناساز است\nبرای آینه ما غبار پرداز است\n\nنشئه هستی بدور جام پیری نازساست\nعاقبت خواهی وداع آرزوی جاه کن\nبعد مردن هم نیم بی حلقه زنجیر عشق\nسینه صافانرا هنر نبود مگر اسباب فقر\nدستگاه از سجده حق مانع دل میشود\nشوق میبالد خیال ما حصل منظور نیست\n\nقامت خم گشته خط ساغر بزم فناست\nشمع این بزم از کلاه خود بکام اژدهاست\nهر کف خاکم بدام کرد بادی مبتلاست\nجوهر اندر خانه آئینه نقش بور یاست\nدانه را گردن کشی سر مایه نشو نماست\nجستجوی مقصد است و گفتگوی مدعاست\n\nاهل معنی در هجوم اشك عشرت چیده اند\nگرز اسرار آکهی کم نیست نقصان کمال\nموی پیری میکشد ما را بطوف نیستی\nگر زدامن پاکشیدی دست از آسایش بدار\nدوزخ گداست دور از وصل جانان زیستن\nدر عدم هم کم نخواهد کشت (بیدل) و حشم\n\nصبح را در موج شبنم خنده دندان نماست\nچون خط پر کار خواندی ابتدایت انتهاست\nشعله سان خاکستر ماجامه احرام ماست\nچون سخن از لب قدم بیرون نهد جزو هواست\nپبتو صبحم شام مرك و شام من روز جزاست\nشعله خاکستر اکر شد بال پروازش رساست\n\nنفس بوالهوسان بر دل روشن تیغست\nمنت سایه اقبال ز آتش کم نیست\nنتوان از نفس سوختگان ایمن بود\nنا مخالف ز موافق قدمی فاصله نیست\nذوالفقار دگر است آنکه کند قطع امل\nسطر خونی زپر افشانی بسمل خواندیم\n\nشمع افروخته را جنبش دامن تیغست\nکر هما بال کشاید بسر من تیغست\nدود تبخاله چوبرجست زروین تیغست\nدر کلو آب چو استاد ز رفتن تیغست\nورنه مقراض هم از بهر بریدن تیغست\nکه کز از خویش روی جاده رفتن تیغست\n\nشیشه در اسر کشی خویش نشانده است بخون\nخاك تسلیم بسر کن که درین دشت هلاك\nعکس خوبیست فرو ریخته از پیکر شخص\nکوه از ناله و فر یاد کسی آساید\nکلفت زندگی از مرك بتر میباشد\nزین ندامت که بوصل نرسیدم ( بیدل )\n\nگردن بی ادبان را رك کردن تیغست\nتوشه داری سپرو در کف دشمن تیغست\nگر همه آینه سازند ز آهن تیغست\nچکند بر سر این پای بدا من تیغست\nشمع ما را ز سر خود شکفتن تیغست\nهم نفس در جکرم نادم مردن تیغست\n\nنفس را الفت دل پیچ و تاب است\nدرنك از فرصت هستی مجوئید\nروی خویش اگر چشمی کنی باز\nز چشم سرمه آلوش مپرسید\nتماشای چمن بی نشئه نیست\nکم آیت آنقدر در پای هستی\n\nگره در رشته موج از حباب است\nمتاع برق در رهن شتاب است\nزمین تا آسمان فتح باب بست\nزبان اینجا چو مژ گان بی جواب است\nز کل تا سبزه يك موج شراب است\nکرو نایست میشوئی سراب است\n\nدرین محفل زخط نشئه درد\nصفا آئینه زنگار دارد\nدلی داریم نذر مه جبینان\nشرار آئینه در پرواز زلفش\nنمیدانم جمال مدعا چیست\nبیا این طلب بحر يست ( بیدل )\n\nازلب تشنه اشك کباب است\nفلك دود چراغ آفتاب است\nدیار حسن را آئینه باب است\nزجوهر شانه مژگان در آب است\nز هستی تا عدم عرض نقابست\nکه آنجا آبله جوش حباب است\n\nنفس محرك جسم خم فسرده ماست\nبکنه مطلب عجزم کسی چه پردازد\nمن از مروت طبع کریم دانستم\nچو جام طرح خموشی فکن که مینا را\nهمان حقیقت هیچ است نقش گون و مکان\nبپاس دل همه جاخون سعی باید خورد\n\nغبار خاك نشین را دم نسیم عصاست\nلب خموش طلسم هزار رنك صداست\nکه آب کشتن بحر اینقدر زشرم سحاست\nهجوم خنده صدای شکست رنك حیاست\nبهر چه مینگری يك سراب جلوه نماست\nکه راه بر سر کوه است و بارما میناست\n\nصبا مصاحبه شد از خط شکسته موج\nچو سرو بی طمع از دهر باش و سر بفراز\nز دام صحبت مردم رهایی امکان نیست\nفراق آئینه زنك خورده هستی است\nزبان طعن نکرده غبار مشرب ما\nبفکر مصرع موزون چه غم خورد (بیدل)\n\nکه نقش پای هواسر نوشت این دریاست\nکه نخل بار ور از منت زمانه دو تاست\nکسیکه کوشه گرفت از جهانیان عنقاست\nدمیکه جلوه کند آفتاب سایه کجاست\nهجوم خار مجان زیب دامن صحرا ست\nخیال سرو تو اش دستگاه طبع رساست\n\nنقاش ازل تا کمر مو کمران بست\nشهرت طلبان غمره اقبال مباشید\nمنسوب کسان معتمد امن نشاید\nمردیم وزاشویش تعلق نکشیدیم\nهل موج درین بحر هوس کاه حبابیست\nعمریست زهم کوچه بلند است غبارم\n\nتصویر میان جهان موی میان بست\nمهرهاست درینجا که بلندی بسنان بست\nزان تیر بیندیش که خود را بکمان بست\nبرآدم بیچاره که افسار خران بست\nزینسان همه کس دل بجهان گذران بست\nپندار نگاه که برین سرمه فغان بست\n\nاز غیرت ناز است که آن حسن جهانتان\nسامان کمال آئینه رخوانی مجیید\nنرك طلب روزی از آدم چه خیال است\nچون سبحه جهان بنفس کلفت دل چید\nکی محرم فریاد نفس سوختگان نیست\n( بیدل ) همه تن بمیرم از کلفت هستی\n\nوا کرد نقاب از رخ و بر چشم جهان بست\nابروهی هر جنس که دیدیم دکان بست\nگندم نتوانست لب از حسرت نان بست\nهرجا گرهی بود برین رشته میان بست\nشمع ازچه درین بزم بهر عضو زبان بست\nجز چشم زتصویر غبارم نتوان بست"}
{"book": "adl0015", "page": 120, "text": "صحيفه ۱۱۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\n\nنقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست بافت در خانه آئینه نقش بوریاست\nتا تبسم با لب کلشن فرصت آشناست از خجالت غنچه را پیراهن خونی قباست\nنی همین آشفته چون زلف داری روبرو همچو کاکل نیز يك جمع پریشان در قفاست\nعمرها شد کز تمنای بهار جلوه ات بلبلان را در چمن هم رنك کل دست دعاست\nکشته تیغ قضا را درین کلزار شوق همچو کل يك خنده زخم شهادت خون بهاست\nغنچه تا دم میزند موج شکست آینه است واله دل را خیال کردش رنك آسیاست\nتاز چشم التفات تیغ او افتاده ام غنچه را برروی زحم خنده دندان نماست\nغافل از جمعیت فردشهای عالم نیستم هر کف خاك ازين صحرا مجشم توتیاست\nروشن است از بینه بندم وحشت احوال دل هر کره در کوچه نی ناله را نقش پاست\nعاجزی را پیشوای سعی مقصد کرده ایم پیش رفتش قدم مارا بمنزل رهنماست\nهمچو دندان سخت رویان سنك مینای خود اند چون زبان نرمی ملایم طینتان را مومیاست\nبی بصیرت بردن است از سخت کیریهای دهر نام را نقش نكيني پست نقب خندهاست\nکرنه محمود كرفتار یست زلف مهوشان (بیدل) از هر حلقه در خمیازه حسرت چراست\n\nنور دل در کشور آئینه نیست ليك کس روشنگر آئینه نیست\nآن خیالانیکه دل نقاش او ست طاقت صورت گر آئینه نیست\nفضلت آخر میدهد ما را بباد زنك جز بال و پر آئینه نیست\nبستگی ها قلق از غبار ما بر است سادگی در دفتر آئینه نیست\nدل زتشویش نمود من فارغ است عکس کس درد سر آئینه نیست\nداغ عشقم از مقیمان دلم حلیفه ما و در آئینه نیست\nدوستان باید غم دل خوردو بس فهم معنی جوهر آئینه نیست\nكد خدای وهم کمائی زیستن خانه جز بام و در آئینه نیست\nذوق بیدلئی نگیرد دلم محو زانو را سر آئینه نیست\nخود نمائی کم بکی هشیار باش عالم است این منظر آئینه نیست\nتو دماغ شرم تحقیق خودیم ورنه می در ساغر آئینه نیست\nدل بپرداز از غبار ما و من ( بیدل ) اینجا زیور آئینه نیست\n\nنیجاء سایه عصیان شمال غفلت زاست همین نفس که توانی سید الفتی دنیاست\nکسی مشمکش نیرنك اتحاد مباد تو بی وفائه اما جدائی تو بلاست\nجنون بنامی اوهام داغ یادم کرد امید میطپد و نامه در پر عنقاست\nبوهم نشئه آزاد گی کرفتاریم چو صبح آئینه قفس موج میزند پرداست\nمحیط میکده اعجاز کرد ماند خیر ز دست هر که قدح گل کندید بیضاست\nچین زیبندگی حسن اگر کند انکار خط بنفشه کوه مهر داغ لاله بجاست\nحباب پرتو خورشید سایه میباشد چه جلوها که نه در غفلت تو نا پیداست\nعنان لغزش ما بیخودان که میکیرد چو اشك و حشت ما را هجوم آبله پاست\nتو سا کنرو روانست اراده مطلق چهر کنار که کشتی رود قدم در پاست\nکجاست غیر جز اثبات ذات یکتائی توئی در آئینه دارد منی که از تو جداست\nهمین توهم وجدان دلیل محرومسیت که تو بیافتی و نیافتن همه راست\nز دستگیری خلق اینقدر زمین گیرم عصا اگر نتوان یافت میتوان برخاست\nزبس گذشته ام از خویش کار کاه هوس بخود کرم نظر افتد نكاه رو فقاست\nمبگیر دامن اندیشه دگر( بیدل ) که دست باده کشان وقف کردن میناست\n\nقدر ما طبع نی کعبه مایل افتاد است ره خیال تو در عالم دل افتاد است\nفسون مفتی بجام نیاز و ناز چه ریخت که حسن سر کش و آئینه غافل افتاد است\nحساب مایه و خورشید تا ابد باقیست ادب رستی و دیدار مشکل افتاد است\nچه وا نمایم این هستی عدم تمثال ندیدن آئنه در مقابل افتاد است\nدر ان مقام که عدل کرم بعرض آید ترحمیت زنائی که سایل افتاد است\nتزودیکه درو مزد راحت است بکاست نفس در آتش پرواز بسمل افتاد است\nزبس غبار که دارد طبیعت امکان سفینه در دل دریا بساحل افتاد است\nبلای کبر ویت را کسی چه چاره کند که هرزه گردی ور خت بمنزل افتاد است\nبیکو به حسن بصدرنك جلوه نفروشد که جای آینه در دسته او دل افتاد است\nبآن بضاعت عجزیم که گاه بسمل من بجای خون عرق از تیغ قاتل افتاد است\nبکافت دل مایوس من که پردازد هزار آینه زین رنك در کل افتاد است\nکدام ناله چه دل( بیدل ) اینقدر دانم که حیرتی بخیالی مقابل افتاد است\n\nنه عشق سوخته و نه هوس گداخته است چو صبح آئینه ما نفس گداخته است\nسلامت آرزوی وادی رجیل مباش که عالمی بفسون جرس گداخته است\nمخاق سبقت اسباب پختگی مفروش که پیشتر ثمر پیشرس گداخته است\nز نقد داغ مکافات خویش آ که بیست دماغ شعله باین خوش که خس گداخته است\nز افعال تهی نیست لذت دنیا عسل مخواه که انجا مگس گداخته است\nغبار مشت پر ما نباز دام کشید که عمر ها بهوای قفس گداخته است\nترحم است بران دل که کاه عرض و نیاز زبی نیازی فریاد رس گداخته است\nمگر شکست بقریاد دل رسد ورنه در ای محل مقصد نفس گداخته است\nطلسم هستی (بیدل) که محو حسرت اوست چو ناله هیچ ندارد زبس گداخته است\n\nنه غبار است کزین دشت بر افشان برخاست نكهی قال تماشا زدو مژکان برخاست\nسحری آمد مجنون موج گهر در آغوش حیرتی جوهر آئینه بدامان برخاست\nحسن اکرموج زند آنقدوش طوفان کو شوق اکر ناله شود اینهمه نتوان برخاست\n\nشمارا صراحی نه پیمانه ایست دل و دیده غوغای مستانه ایست\nز دل شنجیت شیشه ها چیده اند جهان حلب خوش پریخانه ایست\nبهر کرد بادی کزین دشت و در تأمل کنی هوی دیوانه ایست\nگر ابست سنکینی خواب ما خروش قیامت هم افسانه ایست\nدرین انجمن فرصت ما و من همان قصه شمع و پروانه ایست\nقناعت بکوشت تکلفت ای صدف که در جیب لب بستنت دانه ایست\nرفیقان تلاشیکه آنجا رسیم درین دشت دل کام ویرانه ایست\nمباشید غافل ز وضع جنون بهر زلف آشفنگی شانه ایست\nز تحقیق خود هیچ نشکافتم سرم در گریبان یگانه ایست\nچو(بیدل) توان از دو عالم کذشت اکر یك قدم جهد مردانه ایست\n\nنه منزل زنشان نی جاده ننك است براهت بای خواب آلوده سنك است\nبصد کلشن دواندی ریشه و هم نقهمیدی كل مقصد چهر نك است\nمحسن خلق خوبان دلشکار اند کمان شاخ کل نکهت خدتك است\nطرب کن ای حباب از ساز غفلت که کز واشد مژه کام نهنك است\nجهان جنس بد و نیکی ندارد توئی سر مایه هر جا صلح و جنك است\nدرین کلشن سراغ سایه کل همان برساحت پشت پلنك است\nبیکتائی طرف کردهشت چند خیال اندیشی آئینه زنك است\nز امید کرم قطع نظر کن زمین تا آسمان يك چشم تنك است\nمکش رنج نگین داری که آنجا سر وا مانده نامت بسنك است\nبسیر هرزه تر بلای خود تمال مسلمان تو و عالم فر نك است\nصداق از شکست دل نبالید چو كل این قطره خون مینای رنك است\nبکفتن گر رسائی فرصت کار شتاب آشیان ساز در نك است\nعدم هستی شد از وهم تو و من خیال آنجا که زور آورد بالهك است\nمه رختن باش جبه ( بیدل ) برین آئینه عکس سجده در نك است"}
{"book": "adl0015", "page": 121, "text": "صحيفه ١١٨ \nغزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه \nحرف التاء\n\nبه مین سبزه از خطش نم کشت\nتا عدم سير هستی آنهمه نیست\nاوج عزت فروتنی دارد\nوضع كستاخ پیش ازین چکند\nكرد تمثال اصل كشا كش داشت\nسير رنكار عبرت است اینجا\nبیخودی بی نوید وصلش نیست\n\nقد هم زان دو لب مكرد کشت\nهر نفس میتوان سراسر کشت\nقطره پستی گزید کوهر کشت\nاو عرق کرد و چشم ما تر کشت\nریش زاهد چرا دم خر کشت\nخواهدت با و سر برابر کشت\nقاصد اوست رنك چون پر کشت\n\nفرصت جلوه مغتنم شمرید\nنقطه از سير خط نمايان شد\nترك اخلاق مشق ادبار است\nبغرور آنقدر بلند متاز\nشخصيت يك فسانه عرض است\nكردش چشم یار در نظرم\nخلق از وهم محرمی ( بیدل )\n\nخط چلیپاست چون ورق برکشت\nاشك ما تا چكـيـد لاغر کشت\nسرو کم سایه شد که بی برکشت\nلغزش با دمـيـد چون سر کشت\nکوشها زين جنون توا كر کشت\nباید آخر جهان ديكر كشت\nكرد خود کشت و حلقه در کشت\n\nنیت از نامه ما عرض سجده عنوانیست\nسروش انجمن عشق این ندا دارد\nمجاز پرده ناموس حقیقت است\nعدم تو هم هستی است هر چه بادا باد\nغرور شیوه اهل ادب نمی باشد\nمجرد نمدد تلاطم سیب مخواه و مپرس\n\nزجامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست\nکه هر چه میشنوی نغمه تو پیدا نیست\nبپوش باش که زیر لباس عریانیست\nرسیده ایم بآبادی که ویرا نیست\nسریكه موج كهر میکشد کریبانست\nمحیط سودن کفهای نا پشیمانیست\n\nدرین جریده بنسخه و وحشیان خیال\nچه جلو ها که ازین انجمن نمیکذرد\nدمیده ایم چو صبح از طبیعت وحشت\nبه پیبود تاب نفس دل مبند فارغ باش\nقماش فهم نداریم ور نه خوبان را\nغبار مهلت هستی کسی چه بشکافد\n\nصریر خامه نفس سوزی پرنخوا نیست\nتو لال آینه زن کر دماغ حيرا نیست\nغبار ما همه آثار دامن افشا نیست\nکه این غبار طپش کا کل پریشا نیست\nاتوی پیرهن ناز چین پیشا نیست\nز خاك میشنویم اینکه باد زضا نیست\n\nمکن شبهینه آرایش د کر ( بیدل )\n\nچراغ محفل تسليم چشم قر بانیست\n\nنیست این از بلاهی کس بفکر جستجوست\nجاده کجرهرو از اسر خط جا نکاهی است\nبر فریب عرض جوهر کر دلی محکم نگرد\nعجز جمعیت آبیار مزرع عشاق نیست\nدر عبادتکاه ما کانها هوش را بار نیست\nغفلت ما پرده دار عیب پنهان خودست\n\nروز و شب گردابیم از موج خنجر ریکلوست\nباعث آشوب دلها پیچ و تاب آز روست\nآیینه بی من ننوان یافتن کاماده روست\nچون نمك باقوت انجار رشه در خون نموست\nفاش خوانش از لوح هستی کز نهان شستن و شوست\nچاك دامان نکه را بستن مژکان رفوست\n\nدر تماشا نیکه ما را بار جرأت داده اند\nآنچه نتوانداد جز در دست مجنونان دل است\nحسن در یکدست در هم جا و رنکی جلوه کر\nبی فنا نتوان بکنه معنی آشنا رسید\nخار و خس را اعتباری نیست غیر از سوختن\nچون زبان خامه (بیدل) در کف استاد عشق\n\nآرزو در سینه خارانست و نکه در دیده موست\nوانچه نتوان ریخت جز در پای خوبان آروست\nدر دل سنك تا کجم می بینی شرر در غنچه بوست\nآبنای خاك كرده باده نام رو بروست\nآبروی مزرع ما برق اشتقای اوست\nبا کمال تنکسه سنجی بخیه ام كفتکوست\n\nنیستی تا علم همت عنقا بر داشت\nوصل مقصد چه قدر شکر طلب میخواهد\nناقص هست ازین دامکه آزادی نیست\nدوری فطرت از اسرار حقیقت از لیست\nدور پیمانه خود داری ما آخر شد\nتیغ بیداد تو بر خاك شهیدان وفا\n\nكاهی بود که ما را ز سر ما بر داشت\nشمع اینجا نتوانست سر از پا بر داشت\nنیستی بود تجرد که مسیحا بر داشت\nكوهر این عقده جاوید ز دریا بر داشت\nامشب آن قامت افراخته مینا بر داشت\nسبرم افکنده آن ناز که کویا بر داشت\n\nاز کرانبا ری این قافله ها هیچ مپرس\nزندکی فرصت درس شرر آسان فهمید\nيك سروایهمه سوداچه قیامت سازیست\nاوج قدر همه برترك علایق ختم است\nزين خرامیکه غبارش همه اجزای دل است\nسیر این انجم وقف کد نیست چوشمع\n\nكوه يك ناله ما بر همه اعضا بر داشت\nمنتخب نقطه از نسخه عنقا برداشت\nحق فرصت نفسی بود ادا ها بر داشت\nآسمان نیز دلی داشت ز دنیا برداشت\nخواهد آینه سر از راه تو فردا برداشت\nبار دوش مزه باید تماشا بر داشت\n\nچقدر عالم ( بیدل ) بخیال آمده ایم\n\nهم که برما نظری کرد دل از جا برداشت\n\nنیست امید این مرجله خاکش بکمین است\nبر خیز ز خاك سيه مزرع هستی\nبرصور مناز از دهل و کوس تجمل\nای آینه از ما مطلب عرض مكروه\nزانجلوه کذشتیم بخود هم نرسیدیم\nدر وصل باظهار مكن تنك فضولى\nخون طپش از ما نفا هم نتوان برد\n\nچشمیکه بیا دوخته باشی همه بین است\nجاییکه نفس آینه کارد چه زمین است\nای پشه بپو زیر تکال تو طنین است\nتمثال صعیفان نفسی باز پسین است\nما را چه کشه خاصیت عجز همین است\nبایوسه حضور لب خاموش قرین است\nخاکستر منصور عیارعرق نپکین است\n\nبی غنچجه كلى سر نرد از کاشن امکان\nچون صبح جنون کن ز آغوش برون تاز\nاینست اکر كرو فر طاوس رایت\nای شمع عنان نکه هرزه نکهدار\nدل دیر کره شد تخم ارزی نازش\nدندان مشکنید ز معشوقة فربه\n( بیدل ) کم سرمایه مخمل تپندی\n\nانجانست که چین مایه ایجاد حبين است\nاز چاك كريبان کل دامان تو چین است\nبنیاد غبار بهوا رفته متين است\nتاچشم تو باز است جهان خانه زین است\nدر طاق تغافل همه نقاشی چین است\nکاین شکل دلا ویز سرا پاش سرین است\nاز بی بنا مان تو قامت به نکین است\n\nتب تبم دیدم از بخت بد انجام سفيد است\nبر منتظران صرفه ندارد مزه بستن\nبراهل صفا تنك كدورت نتوان بست\nبپری است تعاق چوز موزیف سیاهی\nاز چرخ کهن در كذرو كاه كشانش\n\nچندانکه سیاهیست نکین نامسفید است\nدر پرده همان دیده بادام سفید است\nاین شیر کرنجیده و کرخام سفید است\nدر پینه كنون رشته این دام سفید است\nفرسود کی از خط این جام سفید است\n\nسطری نتوشتم که نکردم عرق از شرم\nای غمره چاه اینهمه اظهار کمالت\nتا صافی دل آیئنه و صل نشاید\nصبحی بسباهی نرد از دامن این دشت\nاز خویش برامنز ل تحقيق نهان نیست\n\nمكتوب من از خجلت پيغام سفيد است\nحرفى چسومه تو زلب بامسفيد است\nای بخردان جامه احرام سفید است\nچندانکه نظر کار کند شام سفید است\nصدجاده درین دشت بيك كام سفيد است\n\nچون ديده قربانیت از ترك تماشا\n\n( بیدل ) همه جا بستر آرام سفید است\n\nبی نقش چین به حسن فرنك آفر بدن است\nاین یکدو دم که زند کیش نام کرده اند\nلازم بوحشی نکه رم سرشت او\nدر وادی که دوش ادب محمل وفاسث\nتا کی صفا ز طنی تو چیند غبار زنك\nفرصت بهار است چرا خون نمیشوی\n\nبیماری تودست زدنیــا کشیدن است\nچون صبح ربط هوا دام چیدن است\nتر کرد سرمه نیز بنام رمیدن است\nخار قدم چوشمع باز کان کشیدن است\nخود را مبین كرهوس آیینه دیدن است\nای غنچه دکر بچه رنک رسیدن است\n\nچون موم باصلابت طبع ساختن\nبستن دهان زحم تمنا بضبط آه\nحیرت دلیل آینه هیچکس مباد\nاز دقت ادب کده عجز نگذری\nدر عالمیکه شبنجهستی کرد و حشت است\n( بیدل ) بررنکیکه امل آبیار اوست\n\nدر کوچهای زخم چومرهم دویدن است\nچون رشته سراب بصحرا تپیدن است\nاشـك كهر زبان زده تاجكيدن است\nاینجا چوسایه پای بدامن کشیدن است\nدامن نجیدن تو چه هنگامه چیدن است\nبی برك تو ز آبله با دمیدن است"}
{"book": "adl0015", "page": 122, "text": "حینه ١١٩\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nواژ گونی بسکه با وضع قرین کردیده است\nعاشقم چون صبح گیر و دار شور محشری\nگر پیری شو کند طبعت حلاوت صید تست\nهمچو موج از تهمت دام تعلق فارغیم\nجلوۀ هستی فضیحت دان که فرصت بیش نیست\n\nسر نوشتم نیز چون نقش نگین گردیده است\nگر نم کم فرصتی آه حزین گردیده است\nهیچکامو میبست دام انکبین گردیده است\nدامن ما را شکست رنك چین کردیده است\nحسن اینجا يك نكه آیینه بین گردیده است\n\nعمرها شد چون نگاه دیدۀ آینه ام\nهیچ وضعی هیچو آرامید کی مقبول نیست\nبی محابا از سر افتاد کان نتوان گذشت\nفرش همواریست هر گه ماه میکردد هلال\n( بیدل) از بیدستگاهی سر ننگون خجالتم\n\nحیرت دیدار حسن آتشین گردیده است\nشعله هم از داغ کشتن دلنشین گردیده است\nخاك از يك نقش پا صد چین به چین گردیده است\nدر کمال اکزرك گردن جبین گردیده است\nدست ما از بس تهی شد آستین گردیده است\n\nوحشت مدعا جنون ثمر است\nشب عشرت غنیمت غفلتست\nساز نومیدی اختیاری نیست\nاشك اکر دام مدعا طلبی است\nسایه تا خاك پر تفاوت نیست\nهمچو آئینه بسکه دلتنگم\n\nناله بال فضائیة اثر است\nمژه گر باز میکنی سحر است\nخامشی ناله شکسته پر است\nچشم ما از قماش کریة تر است\nاز بقا تا فنا همین قدر است\nخانه ما برون نشین در است\n\nسوختن نشئه طراوت ماست\nسنگ در دامن امید میند\nنتوان خجلت مراد کشید\nوضع این بحر سخت بی رو است\nدرد کامل دلیل آرامیست\n( بیدل ) از کلفت شکست منال\n\nشمع از داغ خویش گل بستر است\nفرصت آئینه داری شرر است\nای خوش آن ناله که بی اثر است\nورنه هر قطره قابیل گهر است\nناخنی ناله بست در جگر است\nزنم هستی د کان شیشه گر است\n\nوحشی صحرای حسن نرگس فتان کیست\nحسن بستان اینقدر نیست فریب نظر\nآتش دل شد بلند از کف ما کعشوم\nناز مجنون میخرد در صف مژگان یار\nدل ز پیش رفت و من میروم از خویشتن\n\nموجه دریای ناز ابروی جانان کیست\nکریه توئی جلوه کر آینه حیران کیست\nباد مسیحای شوق جنبش دامان کیست\nپر در این میکده حلقه مستان کیست\nعیب جنونم مکن ناله بفرمان کیست\n\nسایه زلف که شد سرمه کش چشم شام\nصد گل عیشم بدل خنده زد از شوق زخم\nرنك بهار خیال میچکد از دیده ام\nسبحه دل را نشد رشتۀ جمعیتی\nاز مژه تا دامنم مشق نخون رفتی است\n\nخنده فریب سحر چاك کریبان کیست\nتکمه جیب امید غنچه پیکان کیست\nاین کل حیرت نگاه شبنم مستان کیست\nدر كف وبوی خیال ريك بیابان کیست\nاشك جنون تازمن طفل دبستان کیست\n\n(بیدل) اکر لعل او پست تبسم فروش\nشبنم کلهای زخم گرد نمکدان کیست\n\nوضع ترغیب ادب در عرصه گاه لاف نیست\nغفلت دلها جهانی را مشوش وانمود\nخواب راحت مدعای منعم است اما چسود\nآنوی خوف ورجا خط یقین پیدا کنید\nبوالفضول جوه باش این بزم اکر ا ماست و بس\nطالب فهم معانی عیار اسم کیر\n\nقابل این راه کان قبضۀ شمشیر نیست\nهیچ جا موجش تر از آینه ناصاف نیست\nمخمل جز بوریای فقر تسکین باف نیست\nورنه اینجا نیک مشروع است جز اصناف نیست\nهیچ در نقد کسی آب از محیط اصراف نیست\nصورت عنقا همین جزعین و نون و قاف نیست\n\nاز عدم میچوشد این افسانه های ما و من\nراغ و قلب دکان و هم بی اندازه است\nهر کرا دیدم درین مشهد دو تیغن کرده اند\nنفس این دفتر کاهی کشف طبع ما نشد\nعرض و فرش اینجا محاط وسعت آباد دلست\nفیدرك (بیدل) غبار تنك فطرنها مباد\n\nکز معنی واژده جز خامشی حراف نیست\nیاجه بردارد دماغ ناتوان صراف نیست\nتیغ قاتل هم برین تقدیر بی انصاف نیست\nعينك فطرت در انجا آنقدر شفاف نیست\nكعبة ما را سواد سنگی از اطراف نیست\nكز مینا نگذرد در داست این می صاف نیست\n\nوضع خطوط جبین از قلم پیچی است\nبی مصرف شرم نیست از من و ما دم زدن\nعمرم خود پستی ورنه برنك هلال\nمعنی مغشوش حرص ناشود آئینه ات\nطالب ویرانها غیر جنونت که کرد\nنشه عشق و هوس باز درین جا یکاست\nجست دل از پر عقل باعث افشای راز\n\nشبه چه خواند کسی در ورق ماهی است\nدر نفس ما چو صبح آیئنة شیشهی است\nسر بفلک سودنت سوی گریبان طی است\nدر کف دست فسوس نیز خط محوی است\nآنچه تو خواندی بهشت خانه بی آدمی است\nکر همه خمیازه است صاف و خمش سهمی است\nگفت درین انجمن دیده نامحرمی است\n\nدر کف آباد و هم درد محبت کراست\nالفت اندهون است ورنه درین دشت و در\nزخم دلت کند نیست در قلم موی ای كان\nهر چه دمید از نفس رفت بیاد هوس\nپست حضور دلت عز نجاب ادب\nشعله درد و غرور تاخته در هر دماغ\nشیخ و بر همن همان مست خیال خود اند\n\nمقتضی دود و کرد کریه بی مانعی است\nای طلب زابله بر پل آب کی است\nپشت و شکم کر بهم دوخته شود هم پی است\nرشته دیگر مبند نغمه سازت رهی است\nاز نفس آگاه باش شیشه کر جام هی است\nخلق سراپا چو شمع یکعلم و پرجمی است\nآکمی اینجا کجاست (بیدل) ما عالمی است\n\nو هم هستی هیچکس را از طپیدن وانداشت\nبیگسی زحمت برست منت احباب نیست\nدعوی صاحبدلی از هرزه کویان با طلست\nحرص میسوزد برد بر سیم وزردارد ظفر\nناز تمکین نگنجرد آداب دانان وفا\nدوریم زان آستان پروانه کر ما جا به سود\n\nمهر بال و پر همان جز بیضه عنقا نداشت\nباد ایامیکه که کس یاد از غبار ما نداشت\nنا نفس بی ضبط میزد شیشه کر مینا نداشت\nزاهد از فردوس هم مطلوب جز دنیا نداشت\nشمع محفل در سر آتش داشت زیر با نداشت\nآنقدر خاکی که افشانم بسر صحرا نداشت\n\nعالمی زین زیر عبرت مفلس و مايوس رفت\nهر چه پیش آمد همان رو بر قفا کردیم سیر\nمشق همواری درین مکتب دلیل خامیست\nقانعان سیراب تسکین از زلال دیکر اند\nنابیابان مرك نومیدی نباید زیستن\nچون نفس ( بیدل) نفسها در تردد سوختم\n\nکس نمیداند که چیزی داشت با خود یا نداشت\nبا خبر وی داشتیم امروز ما فردا نداشت\nتا درشتی داشت سنك سرمه جز غوغا نداشت\nآب شیرینی که کوهر دارد از دریا نداشت\nهر کجا رفتیم ما را بیکسی تنها نداشت\nگوشۀ دل جای راحت بود اما جا نداشت\n\nهمچو دل طپیدن شوق خیال داشت\nرازم زبی نقابی اظهار اشك شد\nامروز نیست داغ تو خلوت فروز دل\nدر بحر احتیاج که موجش طپیدن است\nدل خون شد و کسی بغغانش نبرد پی\nعمری کی آمدم که دهم عرض رفعتی\n\nکرد بباد رفنه من رقص حال داشت\nعریان اینقدر عرق انفعال داشت\nخورشید ریشه در دل ماه از هلال داشت\nآسایش که داشت لب بی سوال داشت\nاین چینی شکسته زبان مقال داشت\nتهمت خرامیم قدم ماه و سال داشت\n\nرو زیکه عشق زد رقم ناتوانیم\nدر کیش عشق ساز رهائی ندامت است\nاز دل بلبیم شعلۀ آهی نشد بلند\nبیهوده همچو صبح دمیدیم و سوختیم\nاز دل غبار هستی موهوم شسته ایم\nتنها م ( بیدل ) از طپش آرام منزل است\n\nچون خامه استخوان تنم مغز ناله داشت\nافسوس طایر یکه بدام نوبال داشت\nعرض سرشتم چشم بك تمثال داشت\nفصل بهار بی نفسی اعتدال داشت\nرفت آنکه لوح آینۀ ما مثال داشت\nهر محفل آشیان طرب زیر بال داشت"}
{"book": "adl0015", "page": 123, "text": "سفینه ۱۲۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء\n\nهر چند درین گلشن هر سو گل خودروئیست\nای چرخ سرما را بخاک جفا میبند\nبی جهد جلال ایجا ده نقش نمی بندد\nهر سو نظر افگندیم سد کوشش مجاد است\nفرصت نشمار ایام جا بخروش در نه\nجائیکه غرور اوست از ما که نشان یابد\n\nاز خون شهیدانت در رنگ حنا بوئیست\nاین لوح خط تسلیم از خاک سر کویست\nایجاد جبین ما وضع خم زانو یست\nعالم همه در معنی فریاد جنون خو یست\nهر من که درین جاست تا دم زدم ایا میست\nدر بادیه لیلی مجنون رم آ هو یست\n\nاز سلسله تحقیق غافل نتوان بودن\nتوفیق رسا عشق است ما را چه تواناییست\nشام و سحر عالم تا صبحدم محشر\nتفریق حق و باطل مصنوع خیالات است\nهیچ است میان بار اما چه توان کردن\n(بیدل) بنواضع هسا صید دلها کردی\n\nطول امل آفاق از عالم گیسو یست\nبازدن هر دستی از قوت بازو یست\nزین خواب که ما داریم گرما ددن پهلو یست\nگر خط نکشد شوخی هر پشت و رو رو یست\nاز حیرت موهومی در دیده ما مو یست\nمایندگان وضعم کاین صورت ابرویست\n\nهیچ از مدت هست و بود است\nاگر از بندگی آگاه شوی\nرنگ این باغ شکستی دارد\nبی تکلف بهوس باب سوخت\nآنگه اندوی جهالش خوانی\n\nدیر ها پیش خرام زود است\nهر طرف سجده کنی معبود است\nبرگ گل دامن چین آلود است\nچوب تعلیم محبت عود است\nتا تو محو جهتی محدود است\n\nنغمه اثبات حقيقت دارد\nچشم شبنم همه اشک است اینجا\nخود فروشی اگرت مطلب نیست\nسر خط حسن ندارد امروز\n(بیدل) از ظاهره مظهر بگذر\n\nخاک کشتن همه جا موجود است\nبوی این گلشن عبرت دود است\nبشکست آینه دادن خود است\nلوح آینه بهار اندود است\nجلوه کا آینه نامشهود است\n\nهوسونگرم دیده بیدار حجابست\nآسان نتوان چشم بپای تو نهادن\nغافل زشکست دل عاشق نتوان بود\nپرواز نیاید زبر افشانی مژگان\nاین میکده کیفیت دیدار که دارد\nصد آبله پیموده ريك روانم\nخاموشی آن لب بحيا داشت سوالی\n\nای کار نظر پیرهنت انچه نقابست\nاین گل زرویده مخواب رکابست\nمعموری امکان بهمین خانه خرابست\nای هیچ بکاریکه نداری چه شتابست\nهم جام زه آغوش کده خام شرابست\nپای طلبم ساقی مستان سرابست\nدادیم دل از دست و نگفتیم جوابست\n\nغبارۀ شوق توجی کم نتوان کرد\nای شمع خیال نگه غایب و حاضر رز\nگرم نشدم قابل پیمانه رحمت\nما هیچکستان بیهده مغرور کمالیم\nمنعم دلش از دستر مخمل نشکید\nيارب هوس شانه گیسوی که دارد\n(بیدل) زونی چاره محال است درین بزم\n\nما را قدح نسبت گرداب و حبابست\nهر جا شرر آینه شود جلوه کبابست\nآئینه با سیم چه کم از عالم آبست\nگر در جا فلاکیم در رز چه حسابست\nاین سبزه خوابیده بر ایازك خوابست\nعمریست که شمشاد مجنون خط تا بست\nپرواز تو هم آینه چندانکه نقابست\n\nهر غبار یکه ازین عرصه طوفان برخاست\nآسمان چنبره وادی غفلت سپرد\nچشم پوشیده همان صافی آینه تست\n\nهمه از شوخی و بیباکی جولان برخاست\nگرد هر کاه که برخاست پریشان برخاست\nذره آفاق غبار است چومژگان برخاست\n\nدلم آسوده دلی غیر زمید نگیری نیست\nمشت خاکی و کمال تو سجود است انجا\nشمع در محفل تحقیق ندارد باری\n\nهدف خارشد آن پا که زدامان برخاست\nاین رگ گردنت آخر بچه سامان برخاست\nای بسا شعله که ما را زگریبان برخاست\n\nنیزه دار است فلک تا تو قد افراخته\n\nعلم فتح محالست که نتوان برخاست\n\nهر کجا وحشتی از آتشم افروخته است\nلاف را آئینه پرواز محبت مکنید\nپاس اسرار محبت بهوس تابدر است\nاز قماش بده نيك دو جهان بیخبرم\n\nبرق در اول برو از نفس سوخته است\nنفس هیچکس این شعله نیفروخته است\nشمع یکنقطه و زکار چها سوخته است\nچون حیا پیرهن ما نظر دوخته است\n\nچه خیال است دلم از داغ تسلی گردد\nنتوان محرم تحقیق شد از علم و عمل\nای نفس مایه دکانداری غفلت تا چند\nذره نیست که خورشید بحالی نکند\n\nاخگری چشم بخاکستر خود دوخته است\nوصعبا ساخته نیما ومن آموخته است\nآسمان جنس سلامت بنو نفروخته است\nگرد راهت چقدر آینه اندوخته است\n\nگرد (بیدل) سبق از مکتب جنون دارد\n\nاینقدر خاک گریبان ز که آموخته است\n\nهر کجا دست برون از آستین گردیده است\nدفق از خود سایه را آئینه خورشید کرد\nکرم جولان هر طرف رفتست آن برق نگاه\nاین قطب اشکه احرام امیدش بسته\nتار سایهای طاقت انتظار آورد بار\n\nشاخ گل از غنچه دامان چین گردیده است\nزلف تا ر میست دل این المجبین گردیده است\nدیدها چون حلقه داغ آتین گردیده است\nنا نخود حلی نگاه اولین گردیده است\nای بسا جولان که از سستی کمین گردیده است\n\nبیشتر در ساز غفلت رنگ تیزی نداشت\nروزگاری شد که سیل گریه هم قطر گیست\nریزش آن از طوافی خاكساران شك نیست\nهر کجا از ناتوانی عرض جولان داده ایم\nاز قد خم کشته (بیدل) برزمین بچیده ایم\n\nچشم مالا باز کشتن کفر و دین گردیده است\nخرمن ما از چه آفت خوشه چین گردیده است\nچرخ تا آن مر کشی گرد زمین گردیده است\nسایه ما خال رخسار زمین گردیده است\nخاکساری خانه ما را تکین گردیده است\n\nهر کجا گل کرد داغی و رلدیوانه سوخت\nحسن يك مژگان نگه راز خمت شوخی نداد\nوضع دنیا هیچ بردبوانه تأثیری نکرد\nبرق ناموس محبت را چو داغ آینه ام\nبسکه خو با راز رشک جلوه ات را دست داد\nآرزوها در نفس خون کرد استغنای دل\n\nاین چراغ بیکسی آه وحشت دروا پر سوخت\nشمع این محفل طیشها در پر پروانه سوخت\nچشتر این برق عبرت خرمن فرزانه سوخت\nمن خما کستر نشستم کردك بیگانه سوخت\nمیتوان از آتش سنك صنم کاخا سوخت\nناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت\n\nعالم از خاکستر ما موج سامانی میزند\nمژده وصل تو شد غارت کر آسایشم\nداغ دل شد رهنمای کوه وهامون لاله را\nمستی چشم ترا نازم که رق جیوانی\nدور چشم بد زيك نگاه زمین الفتم\nبسمل آن طایرم (بیدل) که در کار از شوق\n\nچشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت\nخواب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت\nسر بسر امیزند هر کس متاع خانه سوخت\nموج می راچون نگه در دیده پیمانه سوخت\nمزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت\nچون شرار از کرمی پرواز بی تابانه سوخت\n\nهر کجا لعل توریك خنده مستانه ریخت\nچرخ حاسد تا چنیدردی کند مارا هلاك\nجوئی بودیم اکنون خار خار حشر نیم\nنقد تاراج حین در ریزش برك گلست\nدوش سودای که مزه شیشه اشکم بسك\nالتفات بیغرض سررشته تسخیر ماست\n\nاز خجالت آب کوهر چون عرق پیمانه ریخت\nجام زهر بیغمی در کام ما بارانه ریخت\nصنعت عشقت زما آئینه ردو شانه ریخت\nرنگ و بو آیست چون خفت از بنای خامه ریخت\nکز مژه تا دامنم یکسر دل دیوانه ریخت\nصید ما خواهی برون دام باید دانه ریخت\n\nدر غبار خاطر ماصد جهان عشرت کم است\nدر طلسم زندگی ماتم وعیش سوخق\nشبکه شد زاهد بفیض گردش جام آشینا\nدرد معشوقان بعاشق بیشتر دارد اثر\nزندگانی دستگاه خواب غفلت بوده بس\nعقدۀ دلراز زلفش باز کردن مشکل است\n\nآبروی گنجها در خاك این ویرانه ریخت\nکز گداز ما محبت شمع این کاشانه ریخت\nسبحه جای جرعه می رزمین ندا نه ریخت\nشمع تا اشکی بیفشاند پر پروانه ریخت\nچشم تا بیدار کردم گوش بر افسانه ریخت\n(بیدل) انحا ناخن از انگشتهای شانه ریخت"}
{"book": "adl0015", "page": 124, "text": "صحيفه 121\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف التاء\n\nهرکه آمد سبرپاسی زین گلستان کردو رفت\nکر همه گل بود خون خود بدامان کردو رفت\nغنچه گفتن حاصل جمعیت این باغ بود\nناله بلبل عبث تخمی برافشان کردو رفت\nصبح تا آگاه شد از رسم این ماتم سرا\nخنده شادی همان وقف گریبان کردو رفت\nمحفل پرشعله اشکی توشه آهی را هیی\nشمع در شبگیر فرصت طرفه سامان کردو رفت\nدر هوای زلف مشکین تو هر خادم زدم\nدود آهم عالمی را سنبلستان کردو رفت\nحرص زندانگاه بکامم امیدم کرده بود\nغیرت کم فرصتیها سخت احسان کردو رفت\nدوش سیلاب خیالت میگذشت از خاطرم\nخانه دل برسرد، بود ویران کردو رفت\nداشت از وحشت نگاه امکان نگاه خیرتم\nآنقدر فرصت که طوق چشم حیران کردو رفت\nاخگری بودم نهان در پردۀ خاکستری\nخود نمائی زین لباسم نیز عریان کردو رفت\nفرصتی کو تا کسی فیضی برد زین انجمن\nکاغذ آتش زده بازی چرغیان کردو رفت\nوهم میبالد که داد آرزوها دادن است\nپاس میدانند اینجا هیچ نتوان کردو رفت\nاین زمان (بیدل) سرشکم از چه میجوئی زما\nقطرۀ خونی بود چندین بار طوفان کردو رفت\n\nهرکرا دستی زهمت بود جز بردل نداشت\nدستگاه پرتو یکشمع این محفل نداشت\nدل بهر نقشیکه بستم صورت آئینه بود\nنسخۀ تحقیق امکان جز خط باطل نداشت\nماجز چارا غنیمت دان که دریای طلب\nدست وپای گر نمی کردیم کم ساحل نداشت\nانفعال بیست دلرا ورنه در کیش حیا\nسنك هم کز آب میشد عقده مشکل نداشت\nزندگی در پیچ وتاب سعی بیحاصل بن است\nتارطبیدن دلی بسمل شد و قاتل نداشت\nغیر کیفیای نظر محو نقاب آرائی است\nورنه هرگز لیلی آزاد ما محمل نداشت\nغنچه ها بال نفس در پردۀ دل سوختند\nعیش این باغ اعتدا در رقص یک بسمل نداشت\nشوخی موج کرم شد انفعال جرم ما\nاین محیط آبی برون از جبهۀ سایل نداشت\nهمچوشبنم گریه رسو او جولان بسته است\nچشم ما تا بود بی نم این بیابان گل نداشت\nسرو گلزار تماشا طوق قمری دور است\nگیدکرد از سینه ام آهیکه داغ دل نداشت\nاشکیم تا کرده ام از ضعف راه اضطراب\nورنه این ره لغزش پا داشت گر منزل نداشت\nنقش او از اضطرابم در نفس صورت نیست\nحسن را آئینه میبایست و این(بیدل)نداشت\n\nهرکرا نبض مزاج معتدل آمد بدست\nدر بنای رنگ تحقیقش نمی یابد شکست\nخامه عدل از بستان ادب آگاه حیاست\nنقش آن جز برخط مسطر نمیداند نشست\nاستقامت ربط تعدیل است در بنیاد خلق\nطبع هر که منحرف گردید لغزش پیش است\nموج این دریا ندارد چاره از پست و بلند\nليك چون گوهر بمرض آمد تفاوت کشت پست\n\nهركس اینجا یکد و دم دکان بسمل چیدو رفت\nساعتی در خاك و خون غلطیدو رفت\nهر کرا با غنچه این باغ کردند آشنا\nهمچو بوی گل بآهیکسی پیچیدو رفت\nصبح تا طرز بقای عمر را نظاره کرد\nرایت دولت بخورشید فلك بخشید و رفت\nای حباب از تشنگی تا چند باشی جان بلب\nدامن امید ازین گرداب باید چیدو رفت\nرنك آسایش کدا رد نوبهار باغ دهر\nشبنم اینجايك سحر در چشم ترخوابیدو رفت\nچون شرر ساز نگاهی داشتیم اما چه سود\nلمحه کم فرصتیها چشم ما پوشید و رفت\nهرقدم درراه الفت داغ دارد سایه ام\nکز ضعیفی تا سر کویت جبین مالیدو رفت\nشانه هم هرچند اینجا بسته بند سلیل است\nاز گلستانت همین آینه گلها چیدو رفت\nکوهی اشکی که پروردم بچشم انتظار\nدر تماشایتو از دست نگه غلطیدو رفت\nشمع ازین محفل سراغ گوشۀ امنی نداشت\nچون نگه خودرا همان در چشم خوددزدیدو رفت\nشوخی عرض نموه اینجا حیائی بیش نیست\nصورت حالم بچشم بسته بایددیدو رفت\nتا بهارت از خزان پیری تأمل نگذرد\nهرقدم میبایست چون رنك زگر میدر رفت\nچشم عبرت هرکه وااور انیروزوشب کشود\nهمچو (بیدل) معنی بیحاصل فهمیدو رفت\n\nهستی رنك صبح دلیل فنا بس است\nموج وداع ما نفس آغوش ما بس است\nزین بحر چون حباب کمال نمود ما\nآئینه داری دل بی مدعا بس است\nما مرد ترکتازی آن جلوه نیستیم\nبهر شکست لشکر مايك ادا بس است\nمحروم پای بوس ترا بهر سوختن\nگرشعله نیست غیرت رنك حنا بس است\nمحتاج نیست حسن بآرایش دگر\nگل را زغنچه لکمه بند قبا بس است\nاز دل بهر خیال قناعت نموده ایم\nآئینه روی کر ننماید قفا بس است\nگوهر صفت زمن در بزم محیط\nدر کاسه جبین تو آب حیا بس است\nواماندگی بهر قدم اینجا بهانه جوست\nگز خار نیست آبله هم زیرپا بس است\nکردد خمار کفایت هرکس نصیبه ایست\nآئینه کو بهر که رسد دل نما بس است\nخود بینی که آینه هیچکس مباد\nدر غلق شاهد نگه نارسا بس است\nما را چورشته که بسوزن وطن کند\nچندانکه بگذریم درین کوچه جا بس است\n( بیدل ) سراب بوس و کنار احتیاج نیست\nبا عندلیب جلوۀ گل آشنا بس است\n\nهستی چو سحر عهد پرواز فنا بست\nباید همه را زین دو نفس دل بهوا بست\nدر کشتن ما مفتم شوق هوائیست\nای غنچه درینجا نتوان بند قبا بست\nيك مصرع نظاره بشوخی نرساندیم\nیارب عرق شرم که مضمون حیا بست\nتحقیق زما راست نیاید چه توان کرد\nپرواز بلندی بجبین پر ما بست\nاز وهم تعمیق چه خیال است رهائی\nدریای من این گرد زمین گیر حنا بست\nبی کشمکشی نیست چه دنیاو چه عقبی\nآه ازدل آزاد که خود را بخدا بست\nبرخویش مپیچن کز سر مو نیست رهوت\nاین داعیه چون گره سرها به با بست\nکز نیست هوس محرم امید اجابت\nانصاف کرم بهر چه دست بدعا بست\nکم نیست دو روزیکه بخود ساخته باشی\nدل غافل آن نیست که باید همه جا بست\nفقرم به بساطیکه کزد منع فضولی\nنتوان بتصنع پر تصویر هما بست\nدل بر که رد شکوه زیبیداد ضعیفی\nبر چینی ما سایه مو راه صدا بست\n( بیدل ) نتوان برونم از خط جبینم\nنقاش عرق ریز حیا نقش مرا بست\n\nمابسرا غم وزیر فلك مكس هم نیست\nچه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست\nبوهم خون مشو ایدل که مطلبت عنقاست\nبمالیكه توان سوخت مشت خس هم نیست\nزبیقرا ری مرغ اسیر دا نستم\nکه جای یکنفس آرا مدر قفس هم نیست\nبه بی نیازی ما اعتماد نتوان کرد\nبدل هوای اکر نیست دسترس هم نیست\nفساد ما اثر ایجاد حکم توحید است\nاگر زدزد نیابی نشان عسس هم نیست\nز خویش رفتن ما ناله بیا و نداشت\nفغانکه قافله عجزرا جرس هم نیست\nگذشته است ز هم کرد کاروان وجود\nکسی که پیش نیفتاده است و پس هم نیست\nشرار من بجه امید قال شعله زند\nکه دامنم نه سنك آمدو نفس هم نیست\nبدرد بیکسیم خون شواای بید واز\nکز آشیان بدرم کردی وقفس هم نیست\nبدین دورو زه تماشای زندگی (بیدل)\nکدام شوق و چه عشق اینقدر هوس هم نیست\n\nهمت از هر دو جهان جست و ز دل در نگذشت\nموج بگذشت ز دریاو ز گوهر نگذشت\nآمدو رفت نفس کرد پی یکنتا نیست\nکس درین قافله از خویش مکرر نگذشت\nشمع برسر همه جا دامن خاکسترداشت\nسعی پرواز ضعیفان ز ته پر نگذشت\nختم گردید به بیمار وفا شرط ادب\nما گذشتیم ولی ناله ز بستر نگذشت\nهر زه در بود طلب قامت پیری تا گاه\nحلقه گردید که میباید ازین در نگذشت\nپستی طالع شمع که بسحرای جنون\nندمید آبله کا خرم از سر نگذشت\nحرص مشکل که زد فبسم قناعت سرد\nآب آئینه پلی داشت سکندر نگذشت\nروشن معدلت از گردش پرکار آموز\nکه خطش کز همه کج رفت ز محور نگذشت\nطاقت غره انجام وفا ممکن نیست\nتا نوا نیست که از پهلوی لاغر نگذشت\nشرد کاغذ آتش زده ام سوخت جگر\nآه ازان فرصت عبرت که باشکر نگذشت\nبرخط جبهۀ ما کیست ننگرد ( بیدل )\nزین رقم كلك قضا بی مژۀ تر نگذشت"}
{"book": "adl0015", "page": 125, "text": "صحيفه ۱۲۲\nغزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه\nهمت چه برافرازد از شرم فقر ما دست عریان کی لباسم کو آستین کجا دست بی انفعالی از ما نا موس آبرو برد تا جبهه یی عرق شد شستیم از حیا دست\nهرجا لب سوالی شد بر در طمع باز دیگر چسم نباید چون کاسه گدا دست قدر فنا چه داند ذلت پرست حاجت بر پشت خود سوار است از وضع التجا دست\nیاران هزار دعوی از لاف پیش بردند از اتفاق یارب طرح است در صدا دست کرد ن باینطپان مغلوب هیچکس نیست سودن مگر بیازد بر دست آسیا دست\nای صبحت از دل تنك تهمت نصیب شوم این عقده کز کشودی تا آسمان کشادست چاك لباس مجنون خط میکشد بصحرا اینجا هزار دامن خفته است جیب تا دست\nتغییر رنك فطرت بی ننك میل نیست روز سیاه دارد در کسوت حنا دست در بوزۀ طراوت بوی ندارد اینجا چون نخل مانی را شد خشك برهوا دست\nبی قطع زند کانی مشکل توان جدا کرد از دامن هوسها این صد هزار پا دست رفتار تحمیل مست خراش دلهاست هر کاه پنجه یازید شد ناخن آزما دست\nحرص حصول مطلب بی نشۀ جنون نیست از لب دوکام پیش است در عرصهٔ دعا دست از دست گیری غیر در خاك خفتن اولیست همچون چنار یارب روید ز دست مادست\nحیف است سعی همت خفت کس گل ومل باید کشید ازین باغ یا دامن تو یا دست (بیدل) درین بیابان خلق بعجز فرسود چون نقشی با شکستیم ما هم بزو پا دست\nهمت زگیرو دار جهان رم گین خوشست آرایش بنای دامن بچین خوشست اصل از حیا فروغ تعین نمی خرد گل گو ببال ریشه همان باز مین خوشست\nصد رنك جان كنيست طلبکار نام را کردار زنگند ن کوه از نگین خوشست آتش بکام حرص نفس گاه شمع نیست افسون موم با هوس انگبین خوشست\nاز نقش کارخانه آثار خوب وزشت جز وهم غیر همچه شود دلنشین خوشست خواهی بدیده مذکر و خواهی بدل نشین سرو تو مصر نیست که در هر زمین خوشست\nدر عرض دستگاه شکو شد دماغ جود دست رسا بكومی تسلیم خوشست پستی گزین و بال رعونت نمی کشد ای محرم حیا کله از جبین خوشست\nپا در رکاب فکر اقامت چه میکنی ز انجا نه که میروی از خویش نرین خوشست پرواز اگر بعالم انسنت دلیل نیست زین مرغ بال و پر قفس آهنین خوشست\nباشمع گفتم از چه سرت میدهد بباد گفت آن سر یکه سجده ندارد چنین خوشست (بیدل) بطبع سبحه هجوم فرو نجاست رسم ادب در آینه داران دین خوشست\nهمت من از فشان جاه چون ناوك گذشت زین نگین نام و ننگم بود گر عینک گذشت طبع دون کاش از نشاط دهر کردد منفعل نیست بر عصمت حرج گرلولی از تنبک گذشت\nهمتی میباید اسباب تعلق هیچ نیست برقمى آید دو عالم با جنون يك كشت در مزاج خاك اين وادی قیامت کشته اند بام ما مجروح د باید از نل آهنك گذشت\nهیچکس جبران تدبیر شکست دل مباد موی چینی هر جا خطش دمید از حک گذشت چون شرار کاغذ آخر از نگاه کرم او بربنای ما قیامت سیل از چشمك گذشت\nحسرت عشاق و بیداد نگاهش عالمیست ریختی هم کرد سر داین ناوك از هريك گذشت تك تحقيق است كفيني كه دارد فهم خلق در تامل هر کاه افتاد از یقین بيشك گذشت\nغیره بینی لازم طبع درشت افتاده است تا تواند چشم سك از طینت ارمك گذشت کاش زاهد جام گیرد كز تمسخر وارهد بی تکلف عمر این بیچاره در تيزك كذشت\nصحبت واعظ بغیر از درد سر چیزی نداشت کزمیدن مفت خاموشی کزین مردك گذشت فضل حق و اقیست (بیدل) از فنا تمکین مباش عمر باطل بود اگر بسیار و كر اندك گذشت\nهمچو شبنم ادب آئینه زدودن بود است بهم آوردن خود چشم کشودن بود است مخمسا لات مباليد كه چون برتو شمع کاستن توام اقبال فزودن بود است\nمزرع کاغذ آتش زده سیراب کنید تخم موئی که هوس کاشت درودن بود است کم و بيش آيله سیلان تلاش هوسم دست رنج همه کس در خود سودن بود است\nغفلت آينه تحقیق جهان روشن کرد آنچه مازنك شمرديم زدودن بود است سرمه انشای خط برده در معنیاست خامشی نغمه اسرار مزودن بود است\nموج این بحر نشد ایمن از اندوه گهر غم دوش مژه از بار غنودن بود است باهمه جهل رسا در حق دانایی خویش حرف پیچیکه نداریم ستودن بود است\nزین كليكه خجالت كش صد نقصانست جز بین جه سزاوار نمودن بود است غیر تسلیم درین عرصه کسی پیش نبرد سرفکندن زمین گوی ر بودن بود است\nنا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغییر ملك جاويد بقا هیچ نبودن بود است ساز بزم عدم لبيك نواشیکه مراست نام ( بیدل) زلب بار شنودن بود است\nهم در ایجاد شکستی بدم پا زده است نفس شیشه کرم سنگ بپینا زده است راه خوابیده به بیداری من میگرید هر که زین دشت گذشته است بمن پا زده است\nحسن یکتا چه جنون داشت که از تنك دوئی خواست بر سنك زند آینه برمازده است نیست يك قطره بی موج سر اپای محیط جوهر کل همه بر شوخی اجزا زده است\nای سحر ضبط عنا نيك از ان طرز خرام گرد ما هم قدح ناز دو بالا زده است هر نگاه رنك خرابات دکر میربزد کس ندانست که آن چشم چه صهبا زده است\nدل نشد برك طرب ورنه سر خلو که داشت بیصفای پر طاوس بر ها زده است زین برودت کده هر نفحه که برگوش خورد شور دندان بهم خورده سرما زده است\nكس ترفی بعدم هستی اگرجا میداشت خلق از تنکی این خانه بصحرا زده است بگذر از پیش و پس قافله خاموشی دو لب ما دو قدم بود که یکجا زده است\n(بیدل) از جبر که اوهام بدر زن کانجا مانی لاف خرد دارد وسودا زده است\nهمه غیب است شهود اینجا نیست جه اخفامست نمود اینجا نیست نتوان جلوه مطلق دیدن آنکه این پرده کشود اینجا نیست\nاصل هر سوسن و گل برننگیست جزهمین سرخ وكبود اینجا نیست شمعة خا کستر محض است آخر جز دم گرمی و دود اینجا نیست\nاعتبار ات همه اوهام اند تو عدم باش و وجود اینجا نیست\nهمه کس کشیده محمل بجناب کبریایت من و خجالت سجوديكه نكرده ام برایت نه بخاك در بسودم نه بسنگش آز مودم بکجا برم سریا که نکرده ام فدایت\nنشود خمار شبنم می جام انفعالم چوسحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت طرب بهار امکان چه حسرتم فريبد ببر خیال دارم گل رنگی از قبایت\nهوس دماغ شاهی چه خیال دارد آنجا بملك فرو نیاید سر كاسه گدایت به بهار ندکته سازم ز بهشت بی نیازم چمن آفرین نازم بتصور لقایت\nنتوان کشید دامن زغبار مستمندان بخرام و باز ما کن سر ما و نقس پایت نفس از تو صبح خرمن نگه از تو گل بدامن توئی آنکه در زمن بهی از من است جایت\nز وصال بی حضورم به پیام ناصبورم چقدر از خویش دورم که بمن رسد صدایت نفس هوس خیالات بهزار نغمه صرف است سر درد سر ندارم من (بیدل) و دعایت\nهوس بقنئة صد انجمن نگاه شکست ز عافیت قدمی داشتم آه شکست ذخیره چشمی حرص دلی مباش ایمن كه خلق کر سنه بر چرخ قرص ماه شکست\nدرین جنون کده شرمی که هر که چشم کشود مجاك جيب حيا دامن نگاه شکست چه ممکن است غبارم شود محشر سفید بسنك سرمه ام آن ترکس سیاه شکست\nحق رفاقت یاران بجا نیاوردم بيا يك آبله دل بود عذر خواه شکست قدم شمرده گذارید کز دل ما یوس هزار شیشه درین دشت هر گاه شکست\nهوس دميكه نفس سوخت دل با من رسید دوید صورت منزل چو کرد راه شکست شکوه قامت پیری رساند بنیادم بآن خمیکه سر اهای من كلاه شکست\nهلاك شد هم و خمیازه های شام نجاست بحرك نيز ندارد خمار جاه شکست چو شمع غمره وضع غرور نتوان زیست سریکه قال هوا زد قدم بجاه شکست\nبکرد عرصه تسلیم خفته (بیدل ) تو خواه فتح تصور نماو خواه شکست"}
{"book": "adl0015", "page": 126, "text": "هوس دلرا شكست اعتبار است\nدل بی کینه زین محفل مجوئید\nحضور اهل این گلزار دیدم\nنفس را هر نفس رد میکند دل\nبدوش همت نه اطلس چرخ\nبه پیش قامتش از سرو تا نخل\nفلك تا دوری از تجدید دارد\nسراغ خود درین دشت از که پرسم\n\nبيان مو حسين چيني ريش دار است\nکه هر آئینه چندین زنگبار است\nهمین رنگ حنا لب زنده دار است\nهوای این چمن بر نا گواراست\nاگر عریان شوی يك جامه وار است\nهمه انگشت های زینهار است\nبنای گردش رنگ استوار است\nکه من غافلم و آئینه تار است\n\nزانك شك چشمهای احباب\nنمیخواهد حیا تفسیر اوضاع\nعصاو ریش شیخ انجارخیست\nقناعت کن زنفش این نگینها\nمخضمت کرد مجنون سرمه کش نیست\nجبهان میبدل از بیم هست و یابی\nچبوسم چند اشك بام سر نگونم\nمپرس از اعتبار پوچ ( بیدل )\n\nبهم آوردن مژگان فشار است\nلب خاموش را خمیازه جار است\nکه پیرو شیر خوارنی سوار است\nبأن نامیکه بر لوح مزار است\nوگرنه ششجهت لیلی بهار است\nصدا هدر غرام کوهسار است\nعرق در مزرع شرم آبیا راست\nاحد زین صفرها چندین هزار است\n\nهوس تاند از لب عشق آن نگارم سوخت\nچوموم دوریم از جلوگاه شید وصال\nجوشیم کشته نرفتیم داغ منت غیر\nطلسم آگهیم بوته گداز خود است\nهوای وصل بخاك سيه نشاند مرا\nدلی زپهلویم دائم بید گر می شوق\nغبار دشت محبت سراغ غیر نداشت\n\nخوشم که شعله ام شمع مزارم سوخت\nاشاره ایست که باید جدا زبارم سوخت\nفتيله نفس بزم شرارم سوخت\nفروغ دیده بیدار شمع وارم سوخت\nبرنك داغ جنون نکهت بهارم سوخت\nمحبت تو ندانم بی چکارم سوخت\nببرق جلوه او هر که شد دو چارم سوخت\n\nبدم پار جنون کردم ای ادب معذور\nبهار بی ثمری جمله باب سوختن است\nسرشك هر مژه ام داغ آسوی نظر است\nلبسی از چمن صيد گاه عشق وزید\nهنوز از کف خاکسترم اثر باقیست\nدگر مپرس زتا ثير آه بی اثرم\nمباد شام کسی محرم سحر ( بيدل )\n\nسینه سوخت چودیدم که اختیارم سوخت\nخیال مصلحت اندیشی چنارم سوخت\nشرر عنان این طفل بی سوارم سوخت\nکباب کیست ندانم دلشکارم سوخت\nنداز عشق چه مقدار شرمسارم سوخت\nبآتشیكه ندارد هزار بارم سوخت\nدماغ نشه در اندیشه خمارم سوخت\n\nهیچکس جزیاس غمخوار من دیوانه نیست\nکی شود برق نگه دامن شکنجهاي اشك\nعمرها شد در خیال نی هسنی سر خوشیم\nدل بانداز غبار ناله از خود رفته است\nاي هجوم مخودی رحميکه در ضبط شعور\n\nبر چراغ داغ غیر از سوختن پروانه نیست\nرفتن از خویش است اینجا بازی طفلانه نیست\nباده ما جز گداز شیشه و پیمانه نیست\nریشه ما هر قدر پرخویش نالد دانه نیست\nلغزش وامانده ما آنقدر مستانه نیست\n\nچشمه دائمى بذوق سوختن جوشیده ام\nشیوه مجنون زوضع نامداران روشن است\nهر نفس فرصت پیام مژده بیدار اوست\nداغ نيرنك تغافل مشربهای دلم\n(بیدل ) ارباب تماشا ازتحير نمگسلد\n\nآب چون خورشید غیر از آتش در خانه نیست\nسنگ به سر کی زند حاتم اگر دیوانه نیست\nصد مژه پر خواب با یاد زدن افسانه نیست\nعالمي را آشنا میکرده و بیگانه نیست\nچشم را غیر از نگه پیدا است شمع خانه نیست\n\nهیچکس چون من درین حرمان سر انا شاد نیست\nآسمانی در نظر داریم و از مستی کجاست\nموج و کف مشکلی که کرده بحر با قعر محيط\nطفل بازی گوش نسیانگاه سعی غفلتیم\nسجده یا رنجاست از لعلم تحير آگاه باش\nدعوت آفات کن کز جمع خواهی خاطرت\nعشق كاهی قدر دان درد پیدا میکند\nحرف جرأت خجلت تسلیم کیشان و فاست\n\nعمر در راه یقین ضایع شده صیاد نیست\nدر خیال این شیشه کاغذه پرى آزاد نیست\nعالمی بتاب تحقیق است و استعداد نیست\nهر چه خواندیم از دبیرستان عبرت یاد نیست\nغیر نقش بستن نقشی درین بنیاد نیست\nسیل نامهمان نگردد خانه ات آباد نیست\nبیستون كربا اعد نالد دگر فرهاد نیست\nهر چه اما باد اینجا هر چه بادا باد نیست\n\nكيست نا فهمد زبان بینوا پنهان من\nبأنفس کردد مقابل باش شمع اعتبار\nزشتى ما را بطبع روشن افتاد است کار\nهر چه باشی تا نگری و هم باید بودنت\nپیکر خاکی بذوق پستی جان میکشد\nخفت تغییر رنگمان ماشوان کاشت\nبي نشان رنگم و تصویر خیالی بسته ایم\nضعف پهلو بر تحرمی باید از هستی گذشت\n\nاز لب زخم همین خون میچکد فریاد نیست\nدرزمین پست مي سوزيم کا نجا باد نیست\nهر کجا آئينه روئزیست زنگی شاد نیست\nخاك شو خون خور طبیعت قابل ارشاد نیست\nتانکردد سوده سنك سرمه بي فرياد نيست\nانفعال بالم و پر در بیضه فولاد نیست\nحیرت آئينه نقش خامه بهزاد نیست\nشمع اگر ناپای خود دارد سهر بیداد نیست\n\nانتخاب فطرت بیدل ( بیدل ) کرده ایم معنیش را غير صفر هیچ دیگر صاد نیست\n\nیاد آن جلوه ام بچشم كره اشك كف است\nبی هم سرخطي تحقيق فنا روشن کرد\nآتشدرسی با نادی ما لازم نیست\nآتشی از چهره زرین اثر زر ندهد\nشوکت حسن که لشکر کش ناز است اینجا\n\nشوق دیدار پرستان چقدر آينه زاست\nحلقه قامت من عينك نقض كلف است\nخانه چشم بانداز نگاهی پهناست\nدین بد نیا مفروشید که دنیا دنیاست\nهر جاشد صف مژگان ستان روبقف است\n\nنذر کیفیت عیار هیولا رفته من\nخلوت آرای خيال ادب دیدارم\nخاك هم شوخی انداز غباری دارد\nغنچه زان پیش که آهنگ نفس ساز کند\nميتواند بت دل از جوشن کدورت ( بيدل)\n\nبا خیر باش که دنباله این سرمه رسائت\nهر كجا آينه هست غبار دل ماست\nشرط افتاد كی آنست كه نتوان برخاست\nجرس قافله رنگ طرب پاس نواست\nشیشه را سنك ستم آینه حسن صداست\n\nباید وصلی کردم آغوش من دیوانه سوخت\nوقت پیری خوش که در ماتم سرای اعتبار\nعشق هر جا در خرام مجلس آرایی نشست\nاضطراب حال دل مارا بخیرت داغ کرد\nتا سواد سطری از رمز وفا روشن شود\n\nلاله سان از گرمی این می دل پیمانه سوخت\nخرمن هستی چو برق از خنده مستانه سوخت\nهر دو عالم در چراغ کلبه دیوانه سوخت\nآتش این خانه رخت ما برون خانه سوخت\nصد نفس باید به تحقیق پرروانه سوخت\n\nنالهما رفت از دل و احرام آزادی ببست\nدوروار از زلفش ای مشاطه کستاخ دست\nمایه تنها در شکنج جسم کردیدیم خاك\nدود هم دستی بدا مان شرار ما نزد\nعالمی (بیدل ) بحرف بكد كر کرالباخت\n\nپرتو خود را در اول شمع این کاشانه سوخت\nآتش این دود نزديك است خواهد شانه سوخت\nای بسا گنجی که نقد خویش در ویرانه سوخت\nآخر از بی رشگی در مزرع ما دانه سوخت\nغفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت\n\nیارب امشب آن جنون آشوب جان و دل کجاست\nتا بكى تهمت نصيب داغ حرمان زیستن\nاز طپیدنهای دل عمریست می بايد بکوش\nآسمان پیهای حرص اوهام خرمن میکند\nبی نقابی بر نمیدارد اد یگاه وفا\nسعی ایجادیم از نيرنك مشتاقان مپرس\n\nآن خرام ناز کو آن عمر مستعجل کجاست\nآئينه رو خول که می پرد آتشم در دل کجاست\nنالمی مرغان آشیان راحت بسمل کجاست\nهر کجا کشتی نباشد جلوه کر ساحل کجاست\nشرم لیلی گز نپوشد چشم ما محمل کجاست\nخون ما رنك حنا دارد کف قاتل کجاست\n\nزورق دارم بعارت رفته طوفان يأس\nجنس آغار قدمم آنکه ببازار حدوث\nغم چوافتاده ای عاقل از خود شرم دار\nچون نفس عمریست در لغزش قدم افشرده ایم\nاحتياج ما تماشا خانه اکرام اوست\nشب بذوق جستجوی غور در دل میزدم\n\nجز کنار الفت آغوشش دگر ساحل کجاست\nپرتو شمعی که من دارم درین محفل کجاست\nجز فضولیهای تو در ملك حق باطل کجاست\nدل ا کرد امن نگیرد درره ما کل کجاست\nرمن استغنا تبسم میکند سایل کجاست\nعشق گفت اینجا همین مائیم و بس(بیدل)کجاست"}
{"book": "adl0015", "page": 127, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nیار دور است و ما با بنظر نزدیک است\nاگر از نعمت الوان نتوان کام گرفت\nدود دل مزرعه خاکستر ما داد و گذشت\nخر آسایم هم از وضع نیازم پیدار\nدوری آب و گهر بر من و دلدار مباد\nامتیاز آیینه دوری هر نزدیک است\nمفتم گیر که دندان بجگر نزدیک است\nیعنی این شب که تو دیدی بسحر نزدیک است\nحلقه هر چند زدن است ز در نزدیک است\nآنقدر نیست که گویم چقدر نزدیک است\nمیکرد جوهر آئینه کف دست تهی\nچون نفس نیم نفس در قفس آئینه ایم\nدر عبادتکده دل که ادب محرم اوست\nغیر با وصل همه کس جست و ندادند سراغ\n( بیدل ) آئینه پرداز غم دوری چند\nبا خبر باش که افلاس و هنر نزدیک است\nراحت منزل ما بر بسفر نزدیک است\nهر دعا نیکه مکنی دم باثر نزدیک است\nآشیانیکه بعنقا ندن پر نزدیک است\nآسمان نیز با نمدار نظر نزدیک است\n\nپاس مجنون و خرر از پیچ و خم سودا گذشت\nهم در اول باید از و هم دو عالم بگذری\nچند چون گرداب بودن سر بپیچ و تاب\nخون شوای حسرت که از طعمه دهمت دور است دور\nریشهای دهر از سیل قیامت نگذرد\nبزم هستی قابل بر هم زدن چیزی داشت\nحیف بر مقصود ما تسلیم راهی را نکرد\nباشکستی ساخت دل کو طره لیلی گذشت\nورنه این ره تو نتواند روی شد و فردا گذشت\nمیتوان چون موج دامن چید و زین دریا گذشت\nآخرت در پیش دارد هر که از دنیا گذشت\nآنچه از روی عبثکانه تو در دلها گذشت\nآنکه نگذشت از علایق بر باستغنا نگذشت\nاز غرور و هم بایست اند کی بالا گذشت\nغفلت ما کر باین راحت بساط آراشود\nجوش اشکم در نظر موجیدت کرد و یار مید\nکاش دم درش غبار از خاک برمی خاستم\nدر دل آن بو با افسون تاثیری نخواند\nهستی ما نام پروازی بدام آورده بود\nداغ هم کر زیردست شعله تصویر نیست\nاز لباس توبه عریانست تشریف خجالت\nنالد بتوان برنگ صورت از دیبا گذشت\nشمه آهو بدل برقیست کز صحرا گذشت\nحیف عمر ما که همچون سایه زیرپا گذشت\nتیر آهم چون شرر هرچند از خارا گذشت\nبی نشانی بال زد چندانکه از عنقا گذشت\nاینکه وا ماندیم نقش پای ما از ما گذشت\n( بیدل ) امشب موج می از کشتی صهبا گذشت\n\nيك شبم در دل نسیم پلوا كيسو گذشت\nهیچ کافر را عذاب مرده عشقا نمان میناد\nسیل همواری مباش از عرض افراط کجی\nعاقبت نقش قدم کردید بالیم چوشمع\nبی تامل میتوان طی کرد صد دریای خون\nبستر ما ناتوا نان قابل تغییر نیست\nعمر در آشفته کی چون سر بر زانو گذشت\nکر دماع خویش باید از خیال او گذشت\nچین پیشانیست هر کاشوخی از ابرو گذشت\nاینکه در غاز خود افتادم سر از زانو گذشت\nليك نتوان از سر يكقطره آبرو گذشت\nموج تو هم آنقدر آسود کز پهلو گذشت\nشوخی اندیشه لیلی در بن وادی بلاست\nایدل از جور محبت ناتوانی دم مزن\nاز سراغ عاقبت بگذر که در دشت جنون\nچنانکه لازم حسن است شوخی خط و خال\nچون حباب زد بحر غطرم خون در زخر من\nتا نخود چینی نشانیها بی نشانی گشته است\nگریبان رنگ است (بیدل) کلفت ویرانه ات\nبر سر مجنون قیامت از رم آهو گذشت\nناله بیدرد است خواهد از سر آن کو گذشت\nوحشت سنك نشانها از رم آهو گذشت\nسبزه تیغ که یارب برلب این جو گذشت\nای بسا رفتي که در يك روض از تو گذشت\nرحم کن بر حال سیلی کز بنای او گذشت\n\nردیف الثاء\n\nباعتبار بطون نیست این جهان حادث\nحدوث واجبه ممکن محیط و موج انکار\nعجب مدار که در علم بی نشان اشیا\nکلام را بظهور است احتیاج زبان\nچه ممکن است که حق خلقی و خلق حق کردد\nبگفتگوی من و دیگران مشو قانع\nفنا زعین بقا کل کشد محالست این\nدرین جنون کده کر فهم کار فرمائی\nچکونه طالب حق دل نهد بکو رو مکان\nزسبزه کوه و زر ریشه هوس بر بند\nز پرده قدم با نست اینقدر عیان حادث\nوجود بحر قدیم است و موج آن حادث\nقدیم بود نخستین شد این زمان حادث\nاگر چه حرف قدیم آمد و زبان حادث\nنه این قدیم تواند شد و نه آن حادث\nکه آن چگونه قدیم است و این چسان حادث\nدکر خیال که کویشند عارفان حادث\nز بی نشان بعدت عاقبت نشان حادث\nکه نون گرد سراب است و این مکان حادث\nچو طفلی تست اثرهای بحر و كان حادث\nشیون ذات مینديش قابل تعطيل\nچنانکه لازم حسن است شوخی خط و خال\nبدانکه نیست جهان خالی از حدوث و قدم\nولی به پرده دل حاجت زبانی نیست\nبفهمت آنچه نیاید حقیقت قدم است\nباصلی که چمید دارد روی کار قدیم\nبهر چه مینگری غیر آن نمایان نیست\nبود یقین و کان معنی حدوث و قدم\nبدام الفت این جلوه گاه و هم میپیچ\nفریب جلو خط و زلف تابدار مخور\nدرین گذر بقدیم است کاروان حادث\nلوازم قدم اوست همچنان حادث\nبطون قدیم شعر ظاهرش عیان حادث\nکه ره ندارد در عالم نهان حادث\nوجود هم بصه معین بود بدان حادث\nتفکرت بجه آورده در میان حادث\nقدیم میشود اینجا بامتحان حادث\nیقین قدمی قدم و بی کمان كان حادث\nزنگ دورست سرا پای کلستان حادث\nکه هست زینت حسن پریرخان حادث\nقدیم راه طلب به بپوی وصل قدیم\nحقیقت قدم از پرده حدوث ننگر\n\nچیزی و داری یمن سوخت، جان بحت\nبا چرخ دلشیری بود اسباب ندامت\nاز مدرسه دم نازده بگریز و گرنه\nاز عاجزی من جگر خصم کباب است\nبا مسنگ جنون میکند انداز شرارم\nای پنبه مکن هرزه با آتش نفعان بحت\nای دیده در ان صرفه ندارد بدخان بحت\nبرخاست رنك كردن، آمد بیان بحت\nبا آب کند آتش سوزنده چنان بحت\nعمریست که دارد یکه خواب کران بحت\nاز یک نفس است اینهمه شور من و مايت\nدر ترك تامل الم شوره شری نیست\nدر نسخه مرداست کزانصاف توان یافت\nزیر و بم این انجمنی آفات خروشتت\nدر مصر که هوش که خون باد بساطش\nربط رنگ کردن چقدر چیدند کمان بحت\nبلبل ننماید بجمن فصل خزان بحت\nتا علم ضیا نیست همان محو و جهان بحت\nهردم زدن اینجاده تیغست وفسان بحت\nنارنك نگردید زخرواند عنان بحت\nکردون خموشی مبق حال تو باشد\n( بیدل ) نرسد پرتو ز ایشای زمان بحت\n\nتامل عارفان چه دارد بکار گاه جهان حادث\nشکست و بیتی که موج دارد کسی چه مقدار واقعارد\nزفکر سودای پوچ هستی بشرم باید تباه و یازد\nازین بساط خیال رونق نقاب رمز شهود کن شق\nفسانه ناتمام دارد حقیقت عالم لعين\nکسی درین دشت بی سروپا رو از منزل نمی خرامد\nخم و طرب نعمت است اما نصیب لذت کرا مست اینجا\nا کر شکستیم و کر سلامت که دارد اندیشه ندامت\nرموز فطرت زین سخن کرد ختم صد معنی و عبارت\nبه پستی اعتبار ( بیدل ) عبث فردی ونملك كشتی\nگواهی ساز قدم شنیدن ززحمه های زبان حادث\nبيك و تیره است نقاهت حسابه سودو زیان حادث\nبدستگاه چه جنس بازد سقط فروش دکان حادث\nخزان ندارد بهار مطلق بهار دارد خزان حادث\nبقدر شور فرصتی که داری تمام کن داستان حادث\nبخط پر کار جاده دارد تردد کاروان حادث\nتجدد الوان بازدارد بیاز مهمان خوان حادث\nبر اوستاد قدم فتاده است رفع مینا كران حادث\nکه آشکارو نهان ندارد جز آشکار و نهان حادث\nبجنوان کرد پیش از ينهنا زمینی و آسمان حادث"}
{"book": "adl0015", "page": 128, "text": "صحیفه ۱۲۵\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الثاء\n\nخوار پست بهر كنج منش ارز است و ران بحث\nبر خاك فتاد نيم چو گرد بکمان بحث\nکوپائی که آئینه من است از لب حیرت\nحیف است شوم جوهر روشن گهران بحث\nبا کین چقدر غفت دل میکند اینجا\nگر حرف به ونيك كند کوه گران بحث\nبا پیشه چرا چیره شود کابل رو بند\nبا مرشده قامت مکن ای تازه جوان بحث\nجانم کده علم شهر مدرسه تا کجاست\nانصاف نخون غوطه‌زن و چدکنیان بحث\nکر مخبر وی ساز کند هرزه درائی\nبگذار که چون شعله بمیرد بهمان بحث\nآن کیست که گردد طرف مولوی امروز\nيك تيغ زبان داردو صد نوك سنان بحث\nاز جوش غبار من و ما عرصه امکان\nبحریست که چیده است کران تا بكران بحث\nدل شکوه آن حلقه گیسو نپسندد\nهر چند کند آینه با آینه دان بحث\nبا خصم دم تیغ بود حجت مردان\nزن شو هر مردی که کند همچو زنان بحث\nبیدار شد از ناله من غفلت انصاف\nکر ماند بحیرت ورق خواب گران بحث\nجمعیت گوهر نکند زحمت امواج\n(بیدل) بخموشان نکند اهل زمان بحث\n\nره مقصد که کم است درین مخیال میسپری عبث\nتو بهیچ شعبه نمیرسی چه نشسته میگذری عبث\nزفسانه سازی این و آن که رسد بمعنی بی نشان\nنشکسته بال و پر چنان بهوای او بپری عبث\nچمن صفا و کدورتي بي جام معني و صورتي\nهمه دل بخيال خود که توئی همن قدری عبث\nز زبان شمع جيانکن خطیست عبرت انجمن\nکه درین ستمکده مار پا نکشیده گل ببری عبث\nهوس جهان تسلى سر و برك حرص و تعلقی\nچو يقين ذره در امتحان بغرور پیری عبث\nنكميت بخود چوشرار صد مخمخت همه دارد\nدل شیشه کر بصفا رسد غمد وهم بری عبث\nچو هوا ز کسوت غضمی نه نشسته نه فراهی\nچقدر ستمكش مبهى كه حسين نما و زی عبث\nنه حقیقت تو بقین نشان نه مجازت آینه گمان\nچه تشخصی چه تعینی که خودی غلط دکری عبث\nبوا مکش چوسحر نفس بخیافسون هوس میدم\nعسس عدم عدمی عدم زعدم چه پرده دری عبث\nبحجر زتنك حقیقت که چو حرف (بیدل) بی زبان\nبسطر مد و بکوشها ز فسانه در بدری عبث\n\nتوان برد برآينه مازنگ حدوث\nشعله ماشت قدم آمده در سنك حدوث\nنیست تمهید خزان در چمن ماهر امروز\nبر قدیم است زهم ریختن رنك حدوث\nسیر ما در پر اوهام بهشت است اینجا\nهمه طاوُس خياليم ز نيرنگ حدوث\nبحر و آسود کی امواج و طپش فرسائی\nاينك آينه صفح قدم و چنك حدوث\nور و ناقوس نوا كعبه و لبيك صمدا\nرشته بسته است نفس اینهمه در چنگ حدوث\nمی سزد هر نفسم پای نفس بوسیدن\nکز ادیکاه قدم میرسد این لنك حدوث\nصبح تا دم زند از خویش برون می آید\nبدریدن نرسد پیرهن تنك حدوث\nدو جهان جلوه زآغوش تخیل جوشید\nچقدر آینه دارد اثر تنك حدوث\nعذر بی حاصلی ما عرق می خواهد\nتاخجالت نکشی آب شو از ننك حدوث\nعیب عیباست شباهت چه خیال است اینجا\n(بیدل) از ساز قدم نشنوی آهنگ حدوث\n\n(رديف الجيم)\n\nاحتیاط نگاهی درین سراغ مپنج\nکه عالمی نشاط است و عالمی در رنج\nیکیست شاه گدا در طری پیاده فقیـر\nچه مهرها که ندارد بساط این شطرنج\nبين بقدر تعلق قدرت استاد\nکه باعت زد خیالت بيك چهار و دور پنج\nنظر ببند و دروزی ازین خیال بساط\nغنيست است با شا بساط نازنج\nشکر نعمت حق آب ده به تیغ زبان\nجواهر صدف دل سیاه هرزه مسنج\nبغیر ذکر حق از هیچه دم زنی ننك است\nسواد ورح فطرت ز انفصال شکنج\nبهار جان طلبي از غبار جسم برآ\nکه دانه را بدل خاک نیست غیر از رنج\nازین جبهه که مجمت غبار خودبینی است\nسفیدی بکف خاک و غافلی از کنج\nغرور فریب خیال از جهان عجز وعرور\nحصر بقاء مقـام و کنج فقر سرنج\nز دستگاه مه و آفتاب عبرت گیر\nکه داغ سینه فلك دارد این دو تا نارنج\nفقر چاره محال است اهل عرفان را\nنهاده سر بغربان کشیده بافته کنج\nبهر دیار که باشی بجستجو میباش\nبده روم و هند و خراسان چه زابل و مار کنج\nبخدمت عقلا چون ادب مشو غافل\nچو عقل باش گریزان ز مردم خود سنج\nمدان رقابت نادان کز دل شکسته شوع\nبمکشئه ساز و مکن اختیار این قولنج\nدماغ پختن هوس ترش روئیست\nشکست رنگی و یا حواله كن بترنج\nمدام بر اثر راستی چو رخ مینماز\nبپای فرزین کج کج مرو درین شطرنج\nجوان و پیر همه قلعه سنج ناو مقند\nدرین بساط نه مینا نه فاش است و نه سنج\nبرون میدان زخستان قدرت بی کیف\nاگر دماغ شر ابست و گر تخیل رنج\nزهی حکیم که آراست زلف خوبان را\nبفوطه دل عشاق و طاقهای شکنج\nبفضل کره خط طبع حق رستان را\nزبان شکر گذار و دل محبت سنج\nصدفی که آینه واعطنی دل دریاست\nز شکر نعمت او کشته مخزن گهر\n\nبسکه خورده ام بخم زلف یار پیچ\nطومار ناله‌ام همه جا رفته مار پیچ\nزال فلك طلسم امل خیز هستم\nبسته است چون کلاوه چندین هزار پیچ\nای غافل از خجالت صیادی هوس\nرو عنکبوت وار هوا را بتار پیچ\nپیش از تو ذوق خانه کی داشت کوهکن\nچندی تو هم چو ناله درین کوهسار پیچ\nامید در قلمرو بی حاصلی رساست\nاز هرچه هست بکمل و در انتظار پیچ\nرنج جهان بهمت مردانه راحت است\nگر بار میکشی کمرت استوار پیچ\nز یکجهتان امل ده پیری چه میتپی\nدستار صبح به که بود اختصار پیچ\nافسرده گیر شعله مو هوی نفس\nدود دلی که نیست بندم شرار پیچ\nموجيكه صرف کار گهر گشت کوهی است\nسرتا بپای خود بسرپای یار پیچ\nصد خواب کز نشئه ضبط حواس است\nبرخویش غنچه کرد و طاق بهار پیچ\n( بیدل) مباش منفعل جهد نارسا\nاین يك نفس عنان زده اختیار پیچ\n\nحیرت آب شو ای غافل از خمیدن موج\nکه خود سری چقدر گشته از گردن موج\nدرین محیط که دارد اقامت آرائی\nکشیده است هجوم شکست دامن موج\nهمان زچنك هوس داستان کمر و رنج بحر\nهواست باعث شمشیر بر کشیدن موج\nبمغز ساز وطرب کن بکدر محیط نیاز\nشکستگیست لباس حریر وتن موج\nعبار شکوه ر روشندلان نمی جوشد\nدر آب چشمه آئینه چیست شیون موج\nنگرد الفت مژگان علاج وحشت اشك\nخشت خس که تواند گرفت دامن موج"}
{"book": "adl0015", "page": 129, "text": "صحيفة * ١٢٦ *\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n* حرف الجيم *\n\nسراغ عمر زكردم نفس كرديم محيط بود تحير عنان رفتن موج\nمرا بذكر لبت كرد غنچه گرداب نفس نفس بلب بحر بوسه دادن موج\nزبیقراری ما فارغ است خاطر یار دله كهر چه خبر دارد از طپيدن موج\nببحر عشق كرا تاب گردن افرازیست همین شکستکی هست پیش بردن موج\nز بیدلان مشو ایمن که ابراء حباب بيك نفس گذرد از هزار جوشن موج\nتوان بضبط نفس معنى دل انشا كرد حباب شيشه تهیست در شكستن موج\n\nچو کوهر ازدم تسلیم کن سپرز بیدل ) درین محیط که تیغ است سرکشیدن موج\n\nنماز بیدلتی بکوشم خواند افسون احتیاج روز اول چون دلم خواهد در خون احتیاج\nنغمه قانون این محفل صلای جودکیست عالمی را از عدم آورد بیرون احتیاج\nحسن و عشقی نیست جز اقبال وادبار ظهور لیلی این بزم استغناست مجنون احتیاج\nناشد خاكستر از آتش سیاهی کم نشد تیره بختیها حیا هم کرد صابون احتیاج\nصید نيرنك توهم را چه هستی کو عدم پیش ازین خونم غنا میخورد اکنون احتیاج\nدر خور جاهست ابرام فضولهای طبع سیم وزر چون بیش شد میکردد افزون احتیاج\nبالتپان کرچنین حرص كداطبعت خوش است بایدت زیر زمین بردن غارون احتیاج\nكزلب از اظهار بندی اشك مژگان میدرد تا کجا باید نهفت این ناله مضمون احتیاج\nصبح این ویرانه با آن بی تعلقی زیستن میدهد ازيك نفس هستی بگردون احتیاج\nعرس مطلب زمی کفتار انشا میکند غرف ناموزون مارا كرد موزون احتیاج\n\nهیچ و اهل در (بیدل) بی نفس باشی خوش است کایت درشته ات رساز كردون احتیاج\n\nجان هیچ وجسد هیچ نفس هیچ و بقا هیچ ای هستی تو ننگ عدم تا بکجا هیچ\nدیدی عدم هستی و چیدی الم دهر با این همه عزت ندمید از تو حیا هیچ\nمستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت رفتیم و نكردیم نكاهی بقفا هیچ\nآئینه امكان هوس آباد خیال است تمثال جنون كز نكند زنك وصا هیچ\nزنهار حذر کن زفسونكاری اقبال جز بستن دستت نكشاید زحنا هيج\nخلقیست نمودار درین عرصه موهوم مردی وزنی باخته چون خواجه سرا هیچ\nپروانه این مایده هم چند طپیدیم جز حرص نچیدیم چوكشكول كدا هيچ\nتاچند كشد چاره عریانی مارا كردون که ندارد بجزاین كهنه ردا هیچ\nمنزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو زاغ عبثی میكشد این قافله با هیچ\n( بيدل ) اثر ایمنت مرو رك تاك محقق معنای غلط و فكر رسا هیچ\n\nدر لاف حلقه را مزن بتراشهای سدان کج كه مياد خنده نما شود لب دعویت ز زبان کج\nزغرور دعوی سروری بفلك رسيدست سري سر تیغ اکر بدر آوری نه خم است پیش فسان كج\nز غبار جاده معصیت نشدم محرم عافیت بكجاست منزل غافلی كه فتد براه روان كج\nدل و دست باخته طاقتم سرو پای کشده همتم قلم شکسته کجا برد رقم حرف به نشان کج\nستم است بر خط مسطر از خم و پیچ لغزش خامها ره راست رفتم گهی شکی زشبی عنان کج\nبصلاح طینت منقلب فتوی زبان زده هوس كه چوجنس های دکر کسی نخرد کمی زدکان کج\nسر خوان نعمت عافیت لتمکیست حرف ملایمش تو اکر ازین مزه غافلی غم لقمه خور بدهان کج\nخلل طبیعت راستان نشود کتبا کشن آسمان ز خدنك جوهر راستی نبرد تلاش كمان کج\nمن ( بیدل ) از طرف ادب نگزیده ام ره داعیی كه زلغزش آینه را شود قدمم يقين بکمان کج\n\nعمریست سرشکی تود از دیده ترموج این بحر نهان کرد در آغوش گهر موج\nتحريك نفس آفت دلهای خموشت بر کفتی ما اره بود جنبش هر موج\nماتا تو مانه را سهل نگیرد در دیده دریاست همان تار نظر موج\nسر مایه لاف من و ما كرد شكستت جز عجز ندارد پر پرواز دكر موج\nپیداست که در وصل هم آسودگی نیست پیموده بدریا تپد دست بسر موج\nفریاد فنا کیر چه آفاق و چه اشیا يك جوش گداز است اكر بحرو اكر موج\nآگاه قدم میل حدوثش چه خیال است كز محرم دریا شده باشی منكر موج\nما را طپش دل نرساند بجائی پیداست كه یكقطره زند تا بچدر موج\nتا برسر خاكستر هستی نه نشینم چون شمع مجلابی ازین اشك شرر موج\nمشکل كه نفس بادل ما بوس نلرزد دارد ز حباب آئینه در پیش نظر موج\n\n( بیدل ) دم اظهار حیا پیشه خموشيست از خشك لبی چاره ندارد بكه موج\n\nعمریست که در حسرت آن لعل گهر موج دل میزندم رمزه از خون جگر موج\nكرشوخی زلفت فكند سایه بدریا از آب روان دسته كند سنبل ترموج\nدر حسرت آن طره شبكون تجلی بست كز چاك دلی شانه زند فیض سحر موج\nآنجا كه كند جلوه ات ایجاد تحیر در جوهر آئينه زند سعی نظر موج\nمشكل كه برد ره بذات ناله عاشق در طبع گهر ریشه دواند چقدر موج\nبی مطلبی آئینه آرام تقصهاست دارد زصفا جامه احرام گهر موج\nمطرب نفست زمرمه لعلی كه دارد در ناله نی میزند امروز شکر موج\nوحشت مده از دست بافسانه راحت زین بحر کسی صرفه نبرده است مگر موج\nآفت هوس غیری وغافل که درین بحر برزورق آسایش خویش است خطر موج\nاز خلوت دل شوخی اوهام برون نیست در بحر شکست است بروبال سفر موج\nفریاد که جز حسرت ازین ورطه نبردیم تاچند زند دامن دریا بثمر موج\n(بیدل) كرم از طینت ممسك نتوان خواست چون بحر بساحل نتراود ز گهر موج\n\nعنقا سرو برگیم مپرس از فقرا هیچ نام همه افسانه ندارد و ما هیچ\nزردیم و خم است چه كفتی چه شنیدن طوفان صدائیم درین سازو صدا هیچ\nنيركسر آفاق بك آغوش عدم داشت جز هیج نگنجید درین تنك فضا هیچ\nزینکسوت عبرت که معمای حبابست آخر نكشودیم نجز بند قبا هیچ\nدی قطره من در طلب بحر جنون کرد کفتند برین مایه رو پوچ بيا هيچ\nمارا چه خیال است بآن جلوه رسیدن او هستی و ما نیستی او جمله و ما هیچ\nیارب بجه سرمایه كنم دامن نازش دستم كه ندارد بصد امید دعا هیچ\nچون صفر نه با نقطه ام اجابت نه با خط ناموس حساب عدمم در همه جا هیچ\nموهومی من چون دهنش نام ندارد کز از تو بپرسند بکو نام خدا هیچ\nایم زحجالت چه غرور و چه تعیین ( بیدل ) مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ"}
{"book": "adl0015", "page": 130, "text": "صحیفه ۱۲۷\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف المیم\n\nباعم و خالد وعده که انتظار و هیچ\nآئینه دار فرصت نظارۀ که نیست\nهنگامه نشاط مکرر که دیده است\nای صفر اعتبار خیال جهان پوچ\nگفتم چو شمع سوختم راعلاج چیست\nنامرضی نمانده شود آشکار وهیچ\nبوده است چون شرر دم بیک داد جار و هیچ\nبلبل نواله کن بامید بهار و هیچ\nشرمی زخود شماری چندین هزار و هیچ\nدل گفت داغ یاس فقیرت شمارو هیچ\nخمیازه ساغرم درین انجمن چو صبح\nعالم تأملیست زرعل دهان یار\nدیگر صدای تیشه فرهاد برنخاست\nچندین غرور بشکنی امتحان تست\nباید کشید یکدودم از شاهد هوس\nعمریست میکشیم و بال خمار و هیچ\nپیمان و گفتگوی عدم آشکار و هیچ\nاین کوهسار داشت همان یکشرار و هیچ\nکزسودی احتراز نما اختیارو هیچ\nچون احتلام خجلت بوس و کنار و هیچ\n( بیدل ) بساز و ناز جهان غنچه وار فقر دارد همین قدر که تو داری بکار و هیچ\n\nمباد چشمه شوقم عمیا ندرون موج\nادب ز طینت سر کش مجو بآسانی\nز خویش رفته اندیشه کناری هست\nزبان بکام کشیدن فسون محنت داشت\nنفس مسوز بضبط عنان وحشت عمر\nچو اشک عرض گهر دیده ام بدامن موج\nخمیده است بچندین شکست گردن موج\nبفصل کشاده زدریا برون دمیدن موج\nدمید قطره ما کوهی از شکستن موج\nنیاز برق زخرد رفتنیست خرمن موج\nجهان زوحشت من رنك امن مینازد\nگشاد کار گهر سخت مشکل است انجا\nفسادها به تحمل صلاح می گردد\nچو عجز دست به رشته هوس زده ایم\nدماغ سیر محیط من آب شد یارب\nمحیط بسمل پاس است از طپیدن موج\nبزیده میدهد از چنك بحر ناخن موج\nسبوزد تیغ کشیده است آرمیدن موج\nکشیده ایم شکن زور است دامن موج\nخط شکسته دمد از بیاض گردن موج\nخوش (بیدل) اگر راحت آرزو داری که هست کم نفسی مانع طپیدن موج\n\nردیف الحاء\n\nکزت هواست که حاصل کنی ز دهر فلاح\nغبار ما ومن از صفحهٔ خیال بشوی\nمجار طبع مخالف نخست کوسه طلاق\nخرابه جسدی مرکز کار و شك است\nبغیر معنی دل نیست هیچ جا مفهوم\nدمیده است ززخم تو صبح این گلشن\nزعشق شکوه مکن کز دلت زدود نهوست\nز گفتگو زیان نفس مشو مایل\nخزف ستائی و گوهر فروشی ای غافل\nبهیچ در نتوان آبروی معنی ریخت\nقدم برون منه از جاده سداد و صلاح\nچه سود شستن تحریر مشق از الواح\nعروس عافیت آنگه طلب بقید نکاح\nگشـــاد باب یقینی بعالم ار واح\nتو خواه درس رقوم وحی گیر و خواه صراح\nبگردش است زرنك تو ساز این اقداح\nچو زخم نبود مرهم کجا نهد جراح\nذخیره است باندازهٔ سکوت رباح\nیکی تمیز نما از هلیله تا تفاح\nکه بسته اند بر امید راه استفتاح\nاگرچه تیره بساط است وادی امکان\nبترك لهو بكو كز صفای دل خواهی\nبه پیچ پای تردد بدامن تسلیم\nببزم قدس دراور حمامه ملکوت\nهوس مکن زگلستان دهر رنگ نشاط\nز ذوق نسیان بافت جز تردد مرك\nسراسر چمن دهر عشق می جوشد\nسخن بهانه دردی عقل را غواص\nخوش آنکه زورق خود را کنی بساحل امن\nاگر زبان بسخن آشنا کنی زنهار\nچو با شعره نهمی نیست حاجت مصباح\nكذرك آئینه فطرت است سعی متیاح\nبسعی فکر در اقلیم راز شو سیاح\nخروش نغمه یاهو شنو مساو صباح\nطمع مدار زدوران چرخ سافرداح\nقماشت ساحل این بحر و ما ومن سباح\nزهی خرد که نفهمی باین همه ایضاح\nنفس چه باشد کشتی عمر را ملاح\nمخالف است درین بحر بی کرانه ریاح\nبر آستان تهی باش بی سخن مداح\nبصد عریق سرور زبان ز مین که هست طعنه او مهر ذات را بطاح\n\nاز کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح\nنور صاحب رونق از گرد کساد ظلمت است\nدستگاه نازم از سی جنون آماده است\nنقشوی سر مایهٔ ناموسگاه و حشرم\nآنچه آثارش فنا باشد زانجامش مپرس\nنسخه شدم که از بر جستگیهای خیال\nآفتاب آئینه کارد دوره جولان صبح\nکافر شب از کواکب ها غزه کرد ایمان صبح\nدارم از چاک گریبان نسخه طوفان صبح\nمیتوان داد از شکست رنگ من تاوان صبح\nمیتوان طومار امکان خواند از عنوان صبح\nمقطعم برتر گذشت از مطلع دیوان صبح\nباطن ویران فروغ آباد چندین آگهیست\nگه خاموشی نفس آئینه دل میشود\nغنچه این آخر از چاک دلم گل کرده نیست\nمحو انجام دماغ سیر آفاقم کجاست\nچند باید بود در عبرت سرای روز کار\nمرك اهل سوز باشد حرف سرد ناهمان\nفیض دارد گوهری از کنج بی پایان صبح\nسود خود شید است هر جا گل کند نقصان صبح\nسایه چشم سفیدی هست برکتمان صبح\nبی فروغ شمع کم دوزد نظر حیران صبح\nتهمت آلود نفس چون پیکر بیجان صبح\nشمع رفتیم است (بیدل) جنبش دامان صبح\n\nالم چو دکمه ریخت ز خنده نقاب صبح\nغیر از خیال نیغ تو گردن نچید دوخت\nاز چشم نوخطان بحیا مید مد نگاه\nرفتیم و هیچ جا نرسیدیم وای عمر\nهستیست باز خاطر از خویش رفتنم\nدر عرص هستیم عرق شرم خون گریست\nچندین بهار رنگ شکست از شراب صبح\nچیز را چو کوه کرائست خواب صبح\nگرمی بجوشد آنقدر از آفتاب صبح\nگم شد بشبنم عرق آخر شتاب صبح\nصد کوه بسته ام ز نفس در رکاب صبح\nشویم زری کلید زموج سراب صبح\nاز دم ما و لمعه تیغ تو دید نیست\nاز چاک دل ره بخیال تو برده ایم\nجمعیت حواس به پیری طمع مدار\nچون سایه ام سیاهی دل داغ کرده است\nبیداریم بخواب دگر ناز میکند\n( بیدل ) زسیر گلشن امکان گذشته ایم\nخمیازه کاری لب مخمور و آب صبح\nجز آفتاب چهره ندارد نقاب صبح\nشیرازه نفس چکد با کتاب صبح\nشبها گذشت و من نگشودم نقاب صبح\nباشیده اند بررخ شمع گلاب صبح\nيك خنده پیش نیست گل انتخاب صبح\n\nبازم از فیض جنون آماده شد سامان صبح\nفتح باب فیض در رفع توهم خفته است\nاینقدر خون شهیدان دردم شمشیر تست\nنیستی روزی خوان عمر کم فرصت کجاست\nنظم شبنم ریشه عبرت درین گلشن دواند\nترک غفلت شاهد اقبال فیض ماپس است\nحسن از هر لاله عاشق نقاب میدرد\nمیدهد چاک گریبان در کفم دامان صبح\nاز شکست رنگ شب وا میدود مژکان صبح\nیا شفق دارد بکف سررشته دامان صبح\nهمچو شبنم دست میشویدز خون مهمان صبح\nخنده تو ام میدمد باربش دندان صبح\nچشم اگر از خواب واشد نیست جزدوهان صبح\nنیگلی ربط نفس ای بلبل از افغان صبح\nاز گداز پیکرم تعمیر امکان کرده اند\nدر جنون وضع گریبانم تماشا کرده یست\nما بغفلت قانعیم اما زبس کم فرصتی\nتا نگردد کاسه ات پرخون برنگ آفتاب\nتابکی خواهد هوس کرد خیال انگیختن\nهر کجا عرض نفس باشد جنس باد بود\nتخم اشکی میفشاند آه و از خود میرود\nآسمان دودیست از خاکستر نامان صبح\nهمچو زخم دل نمک دارد لب خندان صبح\nشام ماهم میزند پیمانه دوران صبح\nآسمان مشکل که در چشمت گذارد نان صبح\nدر نفس رفته است فرصت عرصه جولان صبح\nغیر واچیدن چه دارد چیدن دکان صبح\nدیر شبنم نیست (بیدل) زاد همراهان صبح"}
{"book": "adl0015", "page": 131, "text": "حرف الحاء\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحيفه ۱۲۸\nبى پرده است جلوه ز طرف نقاب صبح تا کی روی چوديده انجم بخواب صبح اهل صفا ز زخم كل فيض چيده اند پیران چاك سينه مندان فتحباب صبح\nپیری رسید مغفرت آماده شو كه يست غير از كف دعا ورق در كتاب صبح از وحشت نفس نتوان جز غبار چید رنگ شکسته تو بس است انتخاب صبح\nجرم جوان به پیر بخشنند روز حشر شويند نامه سيه شب بآب صبح این دشت يكقدم زغبار نفس پر است حسرت کشیده است چو مو طناب صبح\nبا چشم خشك چشم زفيض سحر مدار اشك است روئنگیا دهد شیر باب صبح نتوان گره زدن بسر رشته نفس پیداست رنك اين مثل از پیچ و تاب صبح\nتامیک داری از نفس وا پسین طلب فرصت درنك بسته بدوش شتاب صبح حاصل زعمر يك دم آگاهی است و بس چون پنبه شد زكوش نماند حجاب صبح\nکو مشتری که جنس خروشی برا وریم داریم از قماش نفس جمله باب صبح تا بوی از قلمرو تحقیق وا کشیم (بیدل) دوانده ایم نفس در رکاب صبح\n\nخجلم ز حسرت پیری که ز چشم تر نکشد قدح ستم است داغ خمار شب بدم سحر نکشد قدح\nز شرار نا نمیده آتشم تپ و تاب عشرت میکشی كه طربست مزه دستی کسی ایقدر نکشد قدح\nندميد يك كل ازین چمن که ندید عبرت دل شکن بكجاست فال طرب زدن که بدرد سر نکشد قدح\nز فضای عالم رنگ و بوار ثبات طرب مجو كه درین چمن زمی وفا کل بخمیکر نکشد قدح\nزغنا وفقر هوس كشان بخراب باده فسون مخوان که بخرق و صوت برهمن غم خط شون نکشد قدح\nبچمن زسایه سرو او ندیمید کردن شیشه كه چو طوق قمری از انجمن بهوائی پر نکشد قدح\nبخیال چشم تو میکشم ز هزار جاده رنگ می فز مصور تو كمت چا كشد ا كزنيشكرد قدح\nبسوای عافیت اند کی بدر آر دعوی نیستی كه ترا ز حوسه دشمنی چو شراب در نکشد قدح\nزشراب محتسبل كر وفر همه راست شور و شر د کر تودماغ تازه کن آنقدر که بفقر خر نکشد قدح\nبخط چوحمت عیدکشان زده حلقه بدر مشرقی که چو حلقه گره خون شود بدرد گرنکشد قدح\nنرسد زود این آن بوقار مشرب ( بیدلی ) که دماغ عالم موج و كف زمی كهر نکشد قدح\n\nخلق از پهلوی قادرت قصر و ایوان كرد طرح ما ضعيفان طرح كردیم آنچه نتوان کرد طرح سر بزانوی دل از بیدستگاهی خفته ایم جامه هر باقی ما این گریبان کرد طرح\nنی تعناق عالمی دامان دشت ناز داشت آرزوی خان و مان پرداز زندان کردطرح تا کجا از طبع سر کش باید این زیستن چون کمان این چنگجومرغانه میدان کردطرح\nتا نکردد چون نفس نی انقطاع زند گی سودن دستيكه طبع ناپشیان کرد طرح سحر دل کوی است مشت و و ندانهای در دکش گندم بسیار و هم خود را بآمان کرد طرح\nآسمان با شور دلها نسبت کهسار داشت شیشه هم جا بسنك آمد نیستان کردطرح نی تصنع جامه تقواش آفات زمان خواست طوفان نقشد مد رفت دامان کرد طرح\nمایه ما ساز وبرك چشم پوشیدن نداشت بوریا خوانده پهلوی که مژکان کرد طرح هیچکس در چار دیوار جسد آسوده نیست یارب این منزل که با این خانه ویران کرد طرح\nدل نشین ما نشد (بیدل) ازین طاق وسرا جزهمین نقشی کف دستیك دندان کرد طرح\n\nدل فتح و دست و فتح و نظر فتح و کار فتح كنجوش هر نفس زدنت صد هزار فتح دست نیازوی نسب سرکشی قوی تیغ ترا همین حسب ذو الفقار فتح\nيك غنچه غير كل نتوان یافت تا ابد در کلشنی که کرد خطش آبیار فتح کردن چو زخم کینه کند چار پاره اش كر بادل عدوی تو سازد دو چار فتح\nهرجا بعزم رزم بیاد اراده ات مژگان کشودنی نکند انتظار فتح يارب چو آفتاب بسر جا قدم زنی کرد رهت چو صبح کند آشکار فتح\nچندانکه چشم کار کند كل دیمده گیر چون آسمان گرفته جهان در کنار فتح آغوش خرمی چقدر باز کرده تا قاف از تو باغ كل است ای بهار فتح\nبگذر اگر رسد بزبان نام نصرت هشتاد و هشت جاسزد آرد شمار فتح نا حشر ای سحاب جبین ساز ( بیدلان ) بر مزرع اميد دو عالم بیار فتح\n\nشبکه مستی ز عرق چیده سامان قدح ناز مستی بود گلیاز خرامان قدح محو آن کیفیم از ما بغفلت نگذری عالم آبیست بم چشم قربان قدح\nهركجا در یاد چشمت گریه سر میکنیم میدویم از هرنم اشکی گریبان قدح در خراباتی که مستان طرف همت چیده اند ناهلك يك غنچه است از طاق نسیان قدح\nفرصت اعجاز رك چشمی و از خود رفتنیست اینقدر هستی نمی ارزد بدوران قدح بوی رنگی پرده گرد سرش کردانده کیر باهمان پیانه زدن و ار است هیمان قدح\nمشرب الصافی ما خجلت کش خیازه نیست لب نمی آید بهم از شکر احسان قدح چشم اگر می بندد امید که از دل قویست شیشه دارد گردنی در رهن تاوان قدح\nكردك ازتنی و ابلاف آزادی بجاست تاز حشر است حیرتی ست و دامان قدح میکشان بر بی نوارند از بضاعت ها میرس میکشد واه عرق از شیشه عریان قدح\nاستعارات خیال چند بر هم بسته ایم عمرها شد میبرد عنقا بلمکان قدح فرصت مفت است (بیدل) چند غافل زیستن چشمکی دارد هوای نوکستان قدح\n\nمکو طاق و سرائی کرده ام طرح دل عبرت منالی کرده ام طرح ز تسيريك لعلقها مسير سینه برای خود بلائی کرده ام طرح\nبه بیم تپید میاسدیم مید چوهستی خود نمائی کرده ام طرح نکارستان رنك انفعال است اگر چون و چرائی کرده ام طرح\nزآثار بنائیدستهای طاقت همین دست دعائی کرده ام طرح شکست رنك باید جمع کردن که تصویر فنائى كرده ام طرح\nچو صبحم تافتند طاق اوهام نفس واری هوائی کرده ام طرح سرا سر تازه کلزار خیالم خیابان رسائی کرده ام طرح\nهوای وعده دیدار گرم است قیامت مدعائی کرده ام طرح ندارم شکوه قدر خویش اما نیاز افسون نوائی کرده ام طرح\nچرا چون آبله برخود نبالم سری در زیر پائی کرده ام طرح تکلم ابریست منظوم فردوس برای خنده جانی کرده ام طرح\nباین طارم متاز ای اوج اقبال که من يكپشت پای کرده ام طرح بيا ( بیدل ) که در کلزار معنی زمین دلکشائی كرده ام طرح\n\nموی پیری بست برطبع حسد تخمیر صلح داد خون را باصفا آئینه دار شیر صلح آخر از وضع جنون عذره لايق خواستم کرد با عریانی ما خار دامن گیر صلح\nزین تفنك وتير پرخاشیکه دارد جهل خلق نیست ممکنی تا نیازد در میان شمشیر صلح مطلب نایاب مارا دشمن آرام کرد با خموشی مشکل است از آه بی تاثیر صلح\nبو محمل زن که میکردد درین دیر نفاق صلح از تعجیل جنك وجنك از تاخير صلح باقضا کو سر مخواهیداد تو پای کریز اختیاری نیست این آماج را با تیر صلح\nعمر در ایچون شمع در هر باس كر و پودن است نیست هنگام دعا بی خجلت تدویر صلح عام شد رسم تعلق شرم آزادی کراست خلق را چون حلقه با هم داد این زنجیر صلح\nدر طلسم جمع اضد ادیکه بر هم خورده نیست آب میکردد ز خجلت گر نماید دیر صلح اعتبارات آنچهد دیدم کلفت اوهام است و پس جنك ضد خواب پریشان شد بيك تعبير صلح\nروش از پیر خرد جستم طريق عافيت كفت اى غافل چو تقدی با تقدیر صلح كاش بو لك عالم موهوم درهم بشكند تنك شد ( بیدل ) بخيال لشكر تصوير صلح"}
{"book": "adl0015", "page": 132, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nنداشت دیده من پرتو تاب خنده صبح\nنوشته اند دیوان دفتر نیرنگ\nنشاط خسته دلان بین وسیر ماتم کن\nبحال زخم دلم کس نسوخت غیراز داغ\nبعیش نیم نفس کر کنی مباهی باش\nدرین چمن که امید نشاط نومیدیست\nغبار رفته بیادم نفس شمار بقاست\nزاشك داد چوشبنم جواب خنده صبح\nبروز نامچه گل حساب خنده صبح\nکه هیچ گریه نیرزد بآب خنده صبح\nجز آفتاب که باشد کباب خنده صبح\nکه میکشند زشبنم گلاب خنده صبح\nزاشك باخته دارم سراب خنده صبح\nبمن کنید عزیزان خطاب خنده صبح\nتبسم گل زخم جگر نمك دارد\nدرین قلمر و وحشت کجاست فرصت عیش\nچه جلوه ام که زفیض شکسته رنگی پاس\nیقین شدم اشك از بهار عمر نماند\nگمان مبر من و فرصت برستی آمال\nبهار فیض کین انتظار رسوا نیست\nرسید نشۀ پیری چه خانه ( بیدل )\nقیامتیست جهان در نقاب خنده صبح\nمگر کنی نفسی در ركاب خنده صبح\nکشیده اند رویم نقاب خنده صبح\nنجاست نقطه چند از کتاب خنده صبح\nکه شسته ام دو جهانرا بآب خنده صبح\nزجیب پاره کشید آفتاب خنده صبح\nبگریه زن قدحی از شراب خنده صبح\n(ردیف الخاء)\nبعرض واجب و ممکن وجود او برزخ\nاگر نه ماده را شرع او کند پامال\nزلطف او اثری هشت روضۀ جنت\nزباغ لطفش اگر غنچه شود تبسم\nکند زجیب فلق درهمی که در ره او\nبپای حکم جهان گسترش در کاهش\nبذوق مرهم خاك جناب او عمر یست\nبجز حایت او مشکلی است اگر یابند\nکسیکه نیست چنین سکي آستانه او\nکداخت ناطقه از جرأت ستایش او\nرسوخ همت اهل یقین از مرسخ\nدهد زکشت جهان جای دانه مورو ملخ\nزقهر او شرری هفت گلخن دوزخ\nبروی برك گل افتد قسیم تر از رخ\nمصدقش بهوای نثار کوید اخ\nسر فکنده دماند زمانۀ سرشخ\nکه پاره کرده فلك زخم خویش را و سخ\nزخون کشته هم آسود کی درین مسلخ\nزمانه راست بحال ضلالتش آوخ\nبآفتاب چه لافد وجود وهمی نغ\nبهر کجا نبود مهر او مطرود\nچونسبتت بجميل الشيم کینموش\nدرینت از صدف نطق آن محیط کمال\nفلك فريضة سياره را بپوئه شب\nبهر کجا که کند کرد تور مو کیلو\nباوج همت شاهین عرش پروازش\nبعالم اثر نشئه شفاعت اوست\nعنایتش کند از ورطه بلا ورنه\nزحق نعمت کمالش بعجز معترف اند\nبس است ناطقه فطرت ذوی الافهام\nبچشمه سارزبان آب نطق بند دغ\nترنح به فلك آويخته است از يك نخ\nکز و صحایف آفاق راست زیب نسخ\nدهند كداز و دمند از دم سحر منفخ\nسیاه کفر چو ظلمت رمد بصد فرسخ\nز عجز نسرفلك برشکسته پر زملخ\nچه کیمیای سعادت چه دعوت بشمخ\nجهانیان همه صیدند و عرصه همه فخ\nاگر چه خلق ازل تا ابد زنند زلخ\nبقدر فهم برد قسمتی ازین مطبخ\nو گرنه کیست برآید زعهده لفظش بغيز علم خداوند خالق اکبر\nباز ازین کشت امل نوخط دلدار سرخ\nآن بهار ناز دارد میل خونجستانه ام\nبی گداز درد نتوان داد عرض تشنه\nسعی ظالم در گزند خلق دارد عرض ناز\nرنگها دارد فلك مغرور آرایش مباش\nخون حسرت کشتگان در پرده نك حناست\nخامه کز سطری زرفتن الفتش انشا کند\nانچه من کز ناله خون آلود خواهد کرد گل\nغنچه اش آمد برون از پردۀ زنگار سرخ\nمیتوان کردن چو بیدل در دو و دار سرخ\nباده هم میگردد از خون خوردن بسیار سرخ\nپیش پای نانگزده نیست روی خارسرخ\nجامدات زین خم آبی آید برون هم بار سرخ\nدامن قاتل بود دستیکه سازد یار سرخ\nکرده از غیرت برنك شعله ام طومار سرخ\nعندلیب ما چو طوطی میکند منقار سرخ\nاز فریب ترکی مخمور او غافل مباش\nزین گلستان در کمین لاله زار دیگرم\nقتل ارباب هوس را هل دل مکروه نیست\nشوق خون شد كز جگر رنگی بدامان آوردیم\nاز گداز وهم هستی عشق ساغر میزند\nپیکرم از ناتوانی يك رك كل خون نداشت\nعاشقان را موج خون میباید از سر بگذرد\nرنك و بویی هم اگر جو شد ز هستی مفت ماست\nبی بلائی نیست رنك چهره بیمار سرخ\nعالمى محوكل ومن داغ آن دستار سرخ\nکز بخون گاو سازد برهمن زنار سرخ\nليك كواشکی که باشد يك چکیدن وارسرخ\nآتش از خاشاك خود می میکشد رخسار سرخ\nتادم تیغ تو میکردم پاکشده از سرخ\nهمچو گل از رنگشان دردی مکن دستار سرخ\nکین لباس تیره نتوان ساختن بسیار سرخ\nعاقبت رنگی ندارد در بهار اعتبار (بیدل) از درد است چشم اهل این گلزار سرخ\nدم سرد بسته به پیش خود جقدر دماغ فسرده یخ\nشده خلق آئینه دار دین بغرور فطرت عیب بین\nبتسلى دل بیصفا نبری ز موعظه ما چرا\nچه سبب شد آیته طلب که دمید این همه تاب و تب\nز فنون عالم عنکبوت املت تنیده بدام و بس\nزقضا چه مژده شنیده که سرت بخته کشیده\nکته کافت پیش و پس نه طپین چو ( بیدل ) بعبث\nکه بگرمی اشك آشنا سر واغلط از زدن یخ\nسره يك ديده و رینت این که زحال میشمرند زلخ\nکه ز آب سیل گرك رود بسر جراحت بروسخ\nکه پر است از طرب و لعب سر مور تا بپر ملخ\nنفسی در خیمه تار زن بطناب پوچ گسته نخ\nبه جنون اگر نه تنیده رك گردن تو که کرده شخ\nتو مقيد نفس و بس دگرت چه دام و کجاست فخ\nشد لب شیرین ادایان تلخ از آبرام تلخ\nامتداد عمر برد از چشم ما ذوق نگاه\nحرص در اندک حلاوت اختراع وهم کیست\nجوهر فطرت مکن باطل بتمهید غرض\nانتظار صید مطلب سخت راحت دشمنست\nاز تقاضای هوس کردم من این جام تلخ\nکهپگیها کرد آخر مغز این بادام تلخ\nکامها در جوش صفرا میشود تا کام تلخ\nای بسامند حین که شدزین شیوه چون دشنام تلخ\nخواب نتوان یافت جز در دیده ای دام تلخ\nبختگی در طبع ناقص بیدماغ تهمت است\nدشمن امن است موقع باشناس دم زدن\nبیصدائی چیست شهرتهای اقبال جهان\nنسکه دارد طبع خلق از حق گذاری انفعال\nکر زبیمار آگهی بگذر ز اقبال هوس\nدود می آید برون از چوبهای خام تلخ\nزندگی برخود مکن چون مرغ بهنگام تلخ\nموج چون زد بشکند آب عقیق از نام تلخ\nدادن جان نیست اینجا چون ادای وام تلخ\nترك آغاز حلاوت نیست چون انجام تلخ\nمیکشد (بیدل) قسس زهر چشمش در علاج پستد اش خواهد فشرد کز شود بادام تلخ"}
{"book": "adl0015", "page": 133, "text": "صحيفه ۱۳۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nردیف الدال\n\nبهار انس چو او گلشنی ندارد یاد محیط قدس چو او گوهری شریف نژاد وجود اکمل او غاية ظهور کمال بلطف معنی رحمن بجود عین جواد\nیمن مقدم جان بخش روح پرور او قو طبایع نامی و سکون جسم جماد محیط مرکز آفاق گشت عرش محیط که همچو نقش قدم بوسه بپایش داد\nولایت جسد اوست جسم کل نامی زخدمت خرد اوست عقل کل استاد نهال کرده نشو و نمای او مبداء ز نخل او ثمر باغ اختتام معاد\nز وضع او صفتی نقد آبروی صلاح ز قامتش الف مشق دستگاه سداد نقاب گیسوی مشکین و نور طلعت او دمید از شب و روز انتظام بست و کشاد\nجهان باطعه آثار تیغ دینش زقید ظلمت کفر و فساد گشت آزاد نسیم اگر شده خمی روب آستانه او بخط سنبل گیسوی حور داده بسداد\nزبان افصح او کاشف رموز ازل ظهور جامع او اصل نسخه ایجاد دمیکه ساز حدوثش گرفت زخمه بحنك بعرض زمزمه طینت قدم رقم افتاد\nاحمد مجد الهی بود بی تعین صفت نشان معنی حمدش ظهور احمد داد صلای فیض ظهورش اگر نکشتی عام زکتم غیب نیارد شخص کی فریاد\nممش اگر نشدی جان قالب امکان تمیز روح نمیکرد دانش از اجساد برو منکر معراج قاب قوسینش اشاره خم ابروی عنبرین اشهاد\nسحر همیشه بتفصير مصحف رویش سخن ز سورة والشمس میکند بنیاد شفق کا بر ورق شبنم میکشد جدول زسطر گیسوی او میکند درست سواد\nجبین سجدة مشتاق او چه داند چه تب دماغ وحشت مجنون او چدارد چه باد زهی شریف زمانی که نیست بی مدحتش خوشا دلی که بجز یاد او ندارد یاد\nگدای در که او سر بعرش می ساید حسود گرد او خاك ميكشد بر سر\n\nآب و رنگی غیرتی صرف بهارم کرده اند بجه تصویرم از سودن نگارم کرده اند عالم غفلت نمیکردد پرده تسخیر من غیرتم در ديده بينا شکارم کرده اند\nکرد جولانم برون از پرده اندیشه کیست ناله شوقم چه شد کزنی سزارم کرده اند زین سرشکی چند کز یادت بمژگان بسته ام دستگاه صد چراغان انتظارم کرده اند\nروزکار سوختن ها جوش زد در دشت جنون داغها رقصید تا از مشت خارم کرده اند ناشیبی میرود عمرم بکم کل کرده است آبشار خاکستری را پرده دارم کرده اند\nبر کجا بندم تمیمت دامنتی که چمی بحسرد تر دماغیهای مجنون اعتبارم کرده اند سخت دشوار است چون آئینه خود را یافتن عالمی را در سراغ خود دو چارم کرده اند\nبرفشانی ای چندین ناله ام اما چه سود از دل افسرده جزو کوهسارم کرده اند نخل در فطرتکه آرایش صد موج داشت تا شدم گوهر بدوش خویش بارم کرده اند\nنیست (بیدل) وضع من افسانه ساز دردسر همچو خاموشی شراب خمارم کرده اند\n\nآتش شوقم طلب آنجا که روشن میشود کرهمه من كان بهم آریم دامن میشود داغ را آیینه تسلیم باید ساختن ورنه ما را ناله هم ریگهای گردن میشود\nمشت موهوم شرر آخر نفس طی میکند رشته چون ره کوته آرد خار سوزن میشود در سواد فقر دارد جوهر تحقیق نور چون جهان تاريك كردد شمع روشن میشود\nشیشه و سنگ آتش و آبند در ساز کوهسار عالمی باهم جدا از اصل دشمن میشود ازلب خندان بچشم خام می میگردد آب عشرت سرشار هم سامان شیون میشود\nپر میفشان بر دل ما دامن زلف رسا زین اداها سبزه زار رهزن میشود خم کار جستجو بر خاك عجز افتادن است اشك چون ماند از دوید نها چکیدن میشود\nکز توهم از خود برون آئی جهان دیگری دانه خود را میدهد بر باد خرمن میشود بیقراران چهر در امن و راحت مشکل است ناله را زنجیر هم سا مان رفتن میشود\nنقش من کرد فنا کل کردن من نیستی چرخ هم خاك است اگر آیینه من میشود (بیدل) امشب بسمل تیغ تمنای کیم بال من برك كل از نبض طپیدن میشود\n\nآخر از جمع هوسها عقده حاصل میشود چون بهم جوشد غبار این و آن دل میشود جرم خودداریست از بزم تو دور افتادنم قطره چون نال کهر زد باب ساحل می شود\nدشت امکان ناطم وحشت تمکین بجز ویست کز کمی از خود رو د هر دره محمل می شود قسوت روباز در آسایش بال و پرست هر قدر خاموش باشی ناله کامل می شود\nکیست غیر از جلوه نافهده زبان حیرتم مدعا محواست اگر آئینه سایل می شود دوری مقصد غدر دستگاه جستجوست پا کر از رفتار ماند جاده منزل می شود\nدر طلسم پیرم از خواب غفلت چاره نیست نیش دارد سایه دیوار در یک مایل می شود از مدارا آنکه درویت سپر دارد بلاست در تنك روئی دم شمشیر قاتل می شود\nخط کشیدن پاکی از نسیان بلوح اعتبار فهم کن ای بیخبر خا نیکه زایل می شود چون نفس در باب دل اوراق این مخزن مچید میطید برخویشتن چندانکه بسمل می شود\nشرم حسن از طینت عاشق تماشا کرد نیست روی او نامرئی یی زرد حال من کل می شود (بیدل) آسان نیست در گیرد چراغ همم کز دو عالم سوختن یکداغ حاصل میشود\n\nآخر ز سجده ام عرق جبهه سر کنید غواصی محیط ادب این کهر کنید چندانکه شور صبح قیامت شود بلند امروز پنبه یادم از گوش کر کنید\nاز بی بضاعتی بکدائی مثل شدم چون حلقه کاسه تهی ام در بدر کنید جام و شراب محفل اسرار خامشیست خود را بهاك حوصله شمع در کنید\nهنگامه تبسم این باغ فتنه داشت سرو و چنار دست بجای تبر کشید عرض کمال رونق بازار ما شکست جوهر ز آب آینه موج خطر کنید\nروشن نشد که از چه بیابان رسیده ایم باید چو شمع خار قدم تاسحر کنید گردن کشان بعرصه تدبیر چون هلال تیغی کشیده اند که خواهد سپر کنید\nنقاش صنایع پرداز سحر داشت طاوس رنکها بهم آورد و پر کشید هر گوهری بسنك دكر قدر داشته است خورشید اشك شبنم ما را بزر کنید\nای غنچه ها زترك تکلف چمن شوید سرنیست آنقدر که توان درد سر کنید از بیکسی چو شمع درین عبرت انجمن رنگ پریده بود که ما را ببر کنید\nطاقت رسید بسکه بوحشت قدم زدیم (بیدل) شکست دامن ما تا کمر کنید\n\nآهی که تار بزم پوش رجوع ناله بود دست اثر ز خویش مزد زین و سوها یله بود خاك ما كرو هم رفعت تنك پستی میکند کز نازل کردی از اوج غرور افتاله بود\nهیچکس برمیم راز از نارسائی پی نبرد فطرت اینجا عقدة خوان طاق بی ادراك بود سیر این گلشن کسی را محرم عبرت نکرد کل اگر بر سر زدیم آویی تیزی خاك بود\nهر چه باداباد کویان تاخت هستی بر عدم راه آفت داشت اما کاروان بيباك بود با همه تعجیل فرصت هیچ کوتاهی نداشت ليك صيد مدعا يكسر نفس فترك بود\nپیش از ان کاید خم امراز محوران بجوش طاق مينا خانه تحقیق رك تاك بود در سواد فقر جز نزیه نتوان یافتن سایه رخنی داشت کز آلود کیا پاك بود\nتا کجا مجنون در ناموس مستوری زند تار و پود جامه عریان تنم يك چاك بود در خجالتگاه جسمم جز خطا نامد به پیش ده با مزش قطع شد از بس زمین نمناك بود\nهر کجا (بیدل) زلعل آبدارش دم زدیم حرف کو هر خجالت دندان بی مسواك بود"}
{"book": "adl0015", "page": 134, "text": "صحيفة ۱۳۱\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nآرزو سوخت نفس آینهٔ دل بستند جاده پیچید بخود صورت منزل بستند\nپیش از ایجاد قضا آینهٔ ما کردند چشم نگشودهٔ ما پردهٔ قاتل بستند\nمنعمان از اثر يك كره پیشانی راه صد رنگ طلب بر لب سائل بستند\nبر کاهیکه توان داد بباد اینجا پست کاو دو خرمن کردون بچه حاصل بستند\nنفس درمایهٔ هستی است عدم اندیشم کفشم داشت شکستی که بساحل بستند\n\nحیرت هر دو جهان در کره هستی ماست بیدل اینجا بصد آینه مقابل بستند\nنخل اسباب برهانی سرو است امروز بسکه ارباب تعلق همه با دل بستند\nناتوان رزق من نسخهٔ عجزی وا کرد که بصد خون عنا خیمه قایل بستند\nهر کجا میروم آشوب طلسمیای دله است شبنهم راه مرا بقدر دهل بستند\nنقد پنهان دله هم مزه اشکی دارد بیدل از شوق اواره محمل بستند\n\nدوش کز جیب عدم تهمت هستی گل کرد هیچ و اوست نفس برمی (بیدل) بستند\n\nآفات از هوس بمرت حواله میشود\nبی شغل فتنه نیست چو نفس از فساد ماند\nبی سحر نیست هیأت شیخ از رجوع خلق\nما را فریب دولت بیدار داده است\nوا مانده ام راه تو چندانکه برایم\n\nاین شعله ها زدست تو جواله میشود\nچون لحية عجوز که دلاله میشود\nاین خرقه سجلی است که کوساله میشود\nصبحی که در شب او شفق لاله میشود\nچون شمع حرف آبله تبخاله میشود\n\nزین کاروان چه سود که هر کس چوشقیا\nاز محتسب بترس که این فتنه زاده را\nسودائیان نهمت به را ترانه ها است\nدر وقت احتیاج ز اظهار شرم دار\n(بیدل) بشیب کام حلاوت مبر که نخل\n\nاز سعی پیش تاخته دنباله میشود\nچون وارسته دختر رز خاله میشود\nطو طی هزار رنک به یک ناله میشود\nچون شد بلند دست دعا باله میشود\nدور است از ثمر چو کهن ساله میشود\n\nآفاق جاندارد همت کجا نشیند\nنالم ز لب غنچه از بسکه کز جدائیست\nفرصت نمی پسندد جا گرم کردن از ما\nراه نفس دو دم پیش فرصت نمیکند گل\nیکذار آهی چند ز گرد خویش کردیم\nاز حیرت نیست حالم اما تری نصیبی\nسرمایه پر فشانیست اظهاری نشانت\n\nسك از نگین بر آید تا نام ما نشیند\nدر خانه که مانیم راحت چرا نشیند\nآئینه رقصانده است تمثال تانشیند\nتا کی قضای شبنم صبح از حیا نشیند\nعالم بدل نشسته است دل در کجا نشیند\nرسم زمانم او کردم جدا نشیند\nاز رنگ و بو چه مقدار گل برهوا نشیند\n\nجانی که خاك باشد پست و بلند هستی\nهمصحبتان این بزم از دیده اشکبارند\nزین ما ومن که داریم آفاق در خروشست\nزین وحشتی که مارا چون بوی گل بر آورد\nدر کارگاه دولت شور حشم شکون نیست\nای شور شوق بردار از جا غبار ما را\n(بیدل) بحکم تقدیر فرمان براطاعتست\n\nتاچند سایه ماند بانقش یا نشیند\nدرت خوشست ازینجا رو بر قفا نشیند\nیکانی سرعه کردیم تا این صدا نشیند\nمشکل که جای مانم بر جای ما نشیند\nبکر خروشی چند است هر جا هما نشیند\nپامال پاس تا چند این بیصدا نشیند\nافتاده ایم چون شمع تا سر زپا نشیند\n\nآگاهی از خیال خودبینی نیاز کرد\nچون آه کرد رهگذر ناامیدیم\nکلفت زدای کینه دلها تواضعست\nدایم زیانه که بطوف سجود او\nزین گلستان بحیرت شبنم رسیده ایم\nبر زندکیست بار کران جانم هنوز\n\nخود را ندید آینه تا چشم باز کرد\nهر کس زیافت مدعا سر فر از کرد\nزین پیشه میتوان کره سنک باز کرد\nپای طلب ز نقش جبین نیاز کرد\nباید دری بخانه خورشید باز کرد\nقد دو تا مرا خم ابروی ناز کرد\n\nلعل جهان در آتش فکر سلامت است\nکو زحمت فراق و کدام انبساط وصل\nحیرت مقیم خانه آئینه است و بس\nشایست قیام وقعید لوح و هاسجود\nدر پرده یم بصورت موهوم هستیم\nکاهی نبود پیش ره مقصد فنا\n\nآن شعله آرمید که مشق گداز کرد\nزین جوش آنچه کرد نیا امتیاز رد\nنتوان بروی مادر دلها فراز کرد\nدر هستی و عدم نتوان جز نماز کرد\nآئینه خیال توافشای راز کرد\nاین رشته را نفس بکشا کش در از کرد\n\nمعنی نمای چهره مقصود نیستی است (بیدل) حبا گذاشتن آئینه ساز کرد\n\nآگاهی دل انجمن اختلاف شد\nاز حیثیت مناز که خلقان باین غرور\nمستقلیم زبر و حریم کرد نخودی\nپیری گره زرشته جان سختیم کشود\nفهمیده نه قدم که کمالات راستی\n\nعکسش فرو گرفت چو آئینه صاف شد\nچندی بدر نیامده موئینه باف شد\nز گرد خویش گردش رنگم طواف شد\nقد خمیده تیغه خارا شکاف شد\nسك هزار جاده زيك انحراف شد\n\nکام و زبان بمر مه اش او عقده کشد\nمیل قد است مرکز بنیاد زندگی\nآخر بناله دعوی طاقت نرفت پیش\nهم در این بقيه جوهر غیرت بهانه اند\nبا خافش بساز که خواهد کشاد لب\n\nکوباتی که تشنه لاف و گزاف شد\nبپید مده بر هوس جوغ قاف شد\nلب بستم بعجزو د لم اعتراف شد\nتیغ از حجاب زنك مقیم غلاف شد\nدندان هم کشیدن اهل مصاف شد\n\n(بیدل) بخارسوی برودت رواج دهر کرد کساد جلس وفا را لحاف شد\n\nآنجا که خیالت زتمنا کله دارد\nشمشاد قدان را بگلستان خرامت\nبرق عرق حسن که زد شعله درین باغ\nزنهار بی مشرب مجنون ونشان گیر\nفرقی عدم از هستی ما سخت محال است\nیارب بچه تدبیر کند قطره بحر\n\nاندیشه اگر خون نشود حوصله دارد\nموج عرق شرم بیا سلسله دارد\nگل در جگر از شبنم صبح آبله دارد\nکر عافیتی هست همین سلسله دارد\nاز موج شکستن چقدر فاصله دارد\nبی نفس من که زدل آبله دارد\n\nچشمم زهم آغوشی مژکان گله دارد\nای زاهدا کر شعله آهی بدان پست\nدر نتقدم شمع غبار پی آه است\nآئینه فولاد سیه کرده آهی است\nدیگر بکجا میروی ای طالب آرام\n(بیدل) خردی در زکیسوی سیاهش\n\nاین صاحب حیرت صفت آبله دارد\nبی تیرکان توجه سودا ز چله دارد\nتجا ره شوق تو عجب قابله دارد\nدلهای اسیران چقدر حوصله دارد\nتردون طپش آماده زمین زلزله دارد\nسامان پریشانی صد قافله دارد\n\nآنجا که طلب محو تو کل شده باشد\nکز نخل هوس سر کشی اندار ترتیست\nآسان شمر از ورطه تشویش گذشتن\nخلق بعدم دود دلم داغ جگر زد\nدل نشأه شوقیست چمن ساز طبایع\nهر دم قدح گردش آئینم برنگیست\n\nپیداست چراغان هوس گل شده باشد\nدر ریشه توفیق تنزل شده باشد\nکز زیر قدم آبله پل شده باشد\nخاك همه صرف گل و سنبل شده باشد\nانگور بهر خم که رسد مل شده باشد\nترسم نگه یار تغافل شده باشد\n\nاین جاه و حشم مایه اقبال طرب نیست\nمغرور مشو خواجه بسامان کثافت\nساز طرب محفل ما ناله کوه است\nاز فطرة ما دعوی دریا چه خیال است\nما و من اظهار پرافشای خطاست\n(بیدل) دل اگر خور دفنا از سر زلفش\n\nدرد سر تل گشته تجمل شده باشد\nدر پشت خران مو چقدر جل شده باشد\nانجا چه صداها که به فلفل شده باشد\nاین جزو که کم گفت مکر کل شده باشد\nبوی گل ما ناله بلبل شده باشد\nشادم که اسیر خم کاکل شده باشد"}
{"book": "adl0015", "page": 135, "text": "صحیفه ۱۳۲\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nآنجا که عجز غنچۀ چیدن چیده بود چون موی سایه هم زسر ما بریده بود\nحیرت پرست چاشنی آن تبسمیم زما مکرر آنچه نمودند قند بود\nسعی غبار صبح هوای چمن عبث داشت تا آسمان کشادن چندین کمند بود\nزاهید نبرد بان شر و شور افعال در شام هم هزار دهن ریشخند بود\nآشفت غنچۀ که کاش کرد دامنی شبنم بهار امن گریبان پسند بود\nشبنم بسی بملک چشم هوس شید از خود چورفت قطره گهر ارجمند بود\nدر وادی که داشت صغیر صلای صید دستم بقدر آبله پا بلند بود\nمن رنجم زد نفس در افسون عافیت پیری چو مار حلقه طلسم گزند بود\nافسانها به بستن مژگان تمام شد کوتاهی امل بهمین عقده بند بود\n( بیدل ) به نیم ناله دل از دست داده ایم کوه تحملی که تو دیدی سپند بود\n\nآروز که بیدائی مارا اثری بود در آینۀ ذره غبار نظری بود\nنقش ندمیدیم صد رنگ تامل نقاش هوس خانه موی کمری بود\nگرعاشق هست ازین بحر رواست غواص دلیست نه ساحل گهری بود\nاز جرات پرواز بجائی نرسیدیم جمعیت بی بال وپری بال و پری بود\nتاشوق کشد محمل فرصت بزه استیم دریار تار و شوخی برق نظری بود\nنگذاشت فلك با تو مقابل دل مارا فریاد که آئینه بدست دگری بود\nروزیکه گذشتی زسر خاك شهيدان هر گرد که در پای توافتاد سری بود\nآخر زخودم برد براد تو تپش آهم دمی شعله کین سفری بود\nدل کشتۀ یکتائی حسنت و گر نه در پیش تو آئینه شکستن هنری بود\n( بیدل ) بتما شاة عرض هوسها از دل دوجها نشور و زماکوش کری بود\n\nآن سرنگون حباب که در خاك ساوی داده اند در سواد سرمۀ خط چون شگاف افتاده اند\nبرخط عجز نفس عمریست جولان میکنم رهروان يك سرطپش آوارۀ این جاده اند\nرنگ حال سرو وقمری بین که در گلزار دهر خا کساران زیر طوق و سرکشان آزاده اند\nدر خور ضبط نفس دل را ثبات آروست بحر تا ساکن بود نام و حباب استاده اند\nممسکان را در مدارا نرم رو فهمیدۀ ليك در سختی چو پستان زن نازاده اند\nنقش صبری آب شد از شك این زن طینتان کز ننایع ریش میزایند از بس ماده اند\nدر دبستان جهان از بسکه درس غفلت است خلق چون لوح مزار از نقش عبرت ساده اند\nبی طواف دل مدان ما را نماز شوریدگان همچو حیرت بردر آئینهما افتاده اند\nخاك هستی یکقلم برباد پرواز فناست غافلان محو سر آب افکندن سجاده اند\nعشق در هر دیده آهنگی دگر می پرورد جام و مینا جمله کویا و خموش باده اند\nهمچو(بیدل)ذره تا خورشید این حیرت سرا چشم شوق در سراغ جلوۀ سر داده اند\n\nآن سها کیشان که و احسان نظره ا کرده اند از کشاد دست و دل چشمی دگر وا کرده اند\nسیر این گلزار غیر از ماتم نظاره چیست دیده ها یکسر زمژگان موی سر وا کرده اند\nصد مژه باخورد با بطن تا را بیدار کرد يكترك خوابت مجنون پشت را کرده اند\nوضع محو ر ادب خفت کش خمیازہ بیست یاد آغوشی که در موج گهرو ا کرده اند\nبیدلانرا هیزم تقریب غم دستار پیچ چون حباب این قوم سر راهم کمروا کرده اند\nساز موجم از زدو آرام ما غافل مباش این کمرها جمله دامن بر کمروا کرده اند\nناله ما زین چمن تمهید پرواز است و پس بلبلان منقار پیش از بال و پر وا کرده اند\nعرض جو هر بر صفای آئینه در بستن است غافل آن قومیکه دکان هنر وا کرده اند\nپرتو شمع حقیقت خارج فانوس بیست شوخ چشمان روزن سيك راشرروا کرده اند\nموی پیری عبرت روز سیاه کس مباد آه از ان شبی که چشمش بر سحرو ا کرده اند\nتا نگردیدیم دوتا غمی نیا دوشین نشد از تلاش پیریم یکحلقه در وا کرده اند\nناتوان(بیدل)از تشویش قدمت فارغ است عقده در پی ناخنها پشت وا کرده اند\n\nآن رفته که آفاقش شور من وما باشد دل نام بلائی هست یارب بکهما باشد\nباید بسراب انجا از بحر تسلی برد نزديك خود انگارید گر دور نما باشد\nراحت طلبی ما را چون شمع بخاك افگند این آه روی نایاب شاید ته پا باشد\nگویند ندارد دهر جز گرد عدم چیزی آن جلوه که نا پیداست باید همه جا باشد\nبی پیرهن از یوسف بوئی نتوان بردن عریانی اگر باشد در زیر قبا باشد\nزیروبم جرات بیست در ساز حباب انجا غرق عرق شرمیم مارا چه صدا باشد\nکم بیست کمال فقر از دام هوس رستن بگذر که این پر واز در بال هما باشد\nاندیشه خود بینی از وضع ادب دور است آئینه نمی باشد آنجا که حیا باشد\nباطمع رعونت کیش زنهار مخواهی ساخت باید سر گردن خواه از دوش جدا باشد\nاشکی که دمید از شمع غیرت نمیانش ریخت کاش آب رخ ما هم خاك در ما باشد\nتحقیق ندارد کار با شبهت ترا شیها در آئینه خورشید تمثال خطا باشد\nاجزای جهان کل کیفیت کل دارد هر قطره که در دریاست باشد همه تاباشد\nهم جبه قبول بیست (بیدل) زطلب مگسل با لقوة حاجتها در دست دعا باشد\n\nآنقدر کرد هم وطن اعراض و جوهر ریختند چشم را کی ناچه صهبا ازچه ساغر ریختند\nچون رخ دام و دل اندیشه آئینه کرد عقده در رشته ظاهر گشت کوهر ریختند\nپاس مطلب آتشی افروخت دوزخ رزده شوخی جهدی عرق آورد کوثر ریختند\nناله بود آنروز کی باغ جگر کردند طرح اشک بود آن گوهری کز دیده تر ریختند\nدیده مژگانها کشود و ساز رسوازی ندید بیضه بشکستند اما در قفس پر ریختند\nگفتگوی عشق شیرین کاری تکرار بود شیرۀ این قند بیماران مکرر ریختند\nدم مزن از اصطلاح طوطیان این قفس یعنی این شیرین نوا بان طرقه شکر ریختند\n\nآنکه از بوی بهارش رنك امكان ریختند گر دراهش جوش زد آثار اعیان ریختند\nشاهد بزم خیالش نادره ظرف نقاب آرزوها شش جهت يك چشم حیران ریختند\nتادم کیفیت مجنون او آمد بیاد سینه چاکان ازل صبح از گریبان ریختند\nآسمان زان چشم شهلا چشمکی اندیشه کرد از کواکب در کنارش نرگستان ریختند\nحیرتی زدجوش از ان نقش قدم در طبع خاك نا نظر وا کرد بیفرقش گلستان ریختند\nاز هوای سایه دست کرم در بار او ابر ها در جلوه آوردند و باران ریختند\nطرق از دامانش افشاندند هستی زد نفس وز خرامش باد کردند آب حیوان ریختند\nاز حضور معنیش بی پرده شد اسرار ذات وزظهور جسم او آئینه جان ریختند\nنام او بردند اصهای قدم آمد بعرض از لب او دم زدند آیات قرآن ریختند\nاز جمالش صورت علم ازل بستند نقش وز کمالش معنی تحقیق انسان ریختند\nغیر ذاتش نیست( بیدل) در خیال آبادصنع هم چه این بستند نقش وهم قدر آن ریختند\n\nآنکه ما را بخفا سوخته یامیسوزد نتوان گفت چرا سوخته یا میسوزد\nپیش چشمش نگی حاصل هستی خرمن که بيك برق ادا سوخته یا میسوزد\nتامی ای آئینه زحمت کش صیقل باشی خانه ات برق صفا سوخته یا میسوزد\nطینتی چند که در بال و پر شعله ماست ذوق پرواز رسا سوخته یا میسوزد\nکس نفهمید که چون شمع در این محفل و هم عالمی در پسوا سوخته یا میسوزد\nنور انصاف کز این است که شاهان دارند سایه در بال هما سوخته یا میسوزد\nو هم اسباب مهیا که دماغ مجنون در سودا همه را سوخته یا میسوزد\nمن و آهی که اگر سر کشد از جیب ادب از سمك تاسما سوخته یا میسوزد\nمشت آبیکه درین ور توان یافت کجاست هم چه دیدیم چوما سوخته یا میسوزد\nتأمل از لاف کشم گرم دماغ املت نفسی چند که وا سوخته یا میسوزد\nشخصیت شور سپند یست ندانم ( بیدل ) دل آواره کجا سوخته یا میسوزد"}
{"book": "adl0015", "page": 136, "text": "صحيفه ١٣٣\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nآنها که چشم بر گل تحقیق واکنند از هیچمه فهم رنك دكر دجا کنند\nعریان تنان بمعرض افکار پیرهن تقویش جامه که ندارد قبا کنند\nزین نارسائی که بخود هم نمیرسند پرواز تاکی آنطرف کبریا کنند\nدر محفلی که غیر خموشی علاج نیست پرهیز ما است نکه بچون و چرا کنند\nشوق غبار ها ز نفس هم فزونتر است چون سرمه چند نفی هم و عده دا کنند\nجولانکه خیال جهان جای خنده است لنگان دمی که طعنه وضع عصا کنند\nخلق درین جنونكده دارد عنان هوش تا محرم یقین بحقیقت کرا کنند\nآنها که رنگ خود بسری شمع دیده اند اشكند و بیصدا بره كردن كشيده اند\nبس گردن بساط بوحشت نباختند چون اشك شمع لغزش رنك پريده اند\nگوش وزبان بخلق بوضع رباب و چنك بسيار كفتكوى سخن كم شنيده اند\nمیدان ز استقامت و همت برنك شمع از جا نمیروند اگر سر بریده اند\nرنج بقا مکش که نقیبهای رفتگان در کلشن خیال نسیمی وزيده اند\nداغ تحيرم كه نفس مایه های و هم زین چار سو امید اقامت خریده اند\nخلقى باشتباد جنونهای ساخته دامن بجبین نداده گریبان دريده اند\nتحقیق را بظاهر و مظهر چه نسبت است افسون آهو نیست که آئینه دیده اند\nپرده نمی درد مصلحتی داشت بی بری کر مار سایه نیز ضعیفان خزيده اند\nهمرشته طرب بفرصت هستی که چون حباب برطاق محمر شيشه نگون ساغر چیده اند\nرنك بهار شرم زشوخی منزه است (بيدل) مصوران عرق می کشیده اند\nآنها که لاف قدر و او رنك ميزنند در کام هم سریست که برسنك ميزنند\nچون من کسی مباد نم اندود انفعال کر عکس نام آب ها زتك ميزنند\nگر دون حریف دافع محنت نمیشود این خیمه در فضای دل تنك ميزنند\nطاوس ما خجالت اظهار میکشد زین حلقه ها که بر در نیرنك ميزنند\nزین رهروان کرامت سرو رك جستجو كاهی زهمت قدمم لنگ میزنند\nبی پرده نیست صورت تحقیق کس هنوز آثار خامه ایست که در رنك ميزنند\nسعی که پا بمنزل و فرسنك میزنند در یاد دامن تو بدل جنك میزنند\nدر باغ اعتبار که ناموس رنك و بوست دندان زخنده کل بسر ننك ميزنند\nباران چو کرد باد که جو شد بطرف دشت دامن زرد پا بهوا چنك ميزنند\nما را بکرد کافت ازین بزم رفتن است آئینها قدم بره زتك ميزنند\nگاهی بکعبه میروم و که بسوی دیر دیوانه ام زهر طرفی سنك ميزنند\n( بیدل ) بطاقنا روی وهمیست جام خلق چندانکه هوش کار کند پتك ميزنند\n\nآه بدرد عجز هم كوشش ما نميرسد آبله گريه ميكند اشك بپا نميرسد\nچند بفرصت نفس غره تاز زیستن در چمن که جای ماست بوی هوا نمیرسد\nخنده درین چمن خطاست ناز شکفتگی بلاست تا نکدازش عرق کل بحيا نميرسد\nمقصد نی ز نینواز نیست بغير سوختن دست بجرخ برده ايم ليك دعا نميرسد\nدر تو هزار جلوه است کز نظرت نهفته اند نيك خيال و وهم کن آئینه وا نميرسد\nکوشش موج و قطره ها همه عبث است یا محیط هر که بهر کجا رسد از تو جدا نمیرسد\nربط وفاق جزو ها یاس رعايت كليست زخم جدائی دو کار جز بقبا نميرسد\nنغمه ساز ما ومن طرقه دلست و بس تازه دلش نمیکنی لب بصدا نميرسد\nتنگی این نه آسیا در پی دور باش ماست ما ورسه دانه نهم ليك نوبت جا نميرسد\nسخت زهم کشته ایم زحمت ناله کم دهید برقی کار وان ما بانك درا نميرسد\nسایه یمن عاجزی ایمن از انبوه آتش است سر بزمین فکنده را هیچ بلا نمیرسد\nقاصد وصل درده است منتظر پیام باش آنچه بما رسیده است تا بکجا نميرسد\nعجز بساط اعتبار از مدد نمی در چد بنده بخود نمیرسد تا بخدا نميرسد\nدرد کبریای عشق بار کان و د هم نیست گر تو رسیده بتاز ( بيدل ) ما نمیرسد\n\nآه بدوستان دکر عرض دعا که میبرد اشك جكيد و ناله رفت نامه ما که میبرد\nنغمه محفل کرم وقف جنون حاکمی است ورنه بعرض مدعا عرض حيا كه ميبرد\nگرد کشاکش هوس مفلست از شکوه باز آگهی که از کفت رنك حنا كه ميبرد\nآئینه حضور دل تحفه درو کعبه نیست آنهمه شار ناز تست در همه جا که میبرد\nشمع چو رفت در رسد خفته ببال و پررسد رفتن اگر بسر رسد زحمت پا که میبرد\nتولم کی ديده ايم دامن صبح چيده ايم در چمن شريك ماست بوی وفا که میبرد\nتنك هوس نمیکشد دولت بی زوال ما بر در کبر یای فقر نام هما که میبرد\nهر که ندانست ازین چمن ریشه حسرتش بجاست این همه کاروان رنك رو بقضا که میبرد\nاز غم هستی و عدم یاد تو کرد فارغم خاك مرا بیاد هم از تو جدا كه ميبرد\nتا بلك دليل ما چشم كشو دلست و بس کوری اگر نه روزند كيف عصا که میبرد\n(بيدل) از التفات هوش بگذرو راه انس گیر منتظر پیام باش منک بیا که میبرد\n\nآه نومیدم کجا تاثیر من پیدا شود خاك كردم تا نشان تير من پيدا شود\nرنکهایم گردم ام در خانه فاش عجز غار بائی کرکنی تصویر من پیدا شود\nنیست جز قطع تعلق حسرت صیادم چو مری میخو اهم از شمشیر من پیدا شود\nميگدازد بر دماغ يکجهان معنی فردم لغزشی كز خامة تحرير من پيدا شود\nبوی ديگر نميطواهد كلزار وهم وظن می بياض برن تا ا کثیر من پیداشود\nصد كلو بنده جنون چون عقده در پهلوی هم تا صدای بسمل از زنجیر من پیدا شود\nچون حیا شوخی ندارد جوهر ایجاد من بر عرق زن تا گل تعمیر من پیدا شود\nدر کتاب اعتبارم یك قلم حرف مگوست کز نفس دارد کسی تقریر من پیدا شود\nصفحه کاغذ ندارد تاب جولان شرار آه ازان دشتی کزو نخجیر من پیدا شود\nدر خیال او بهار افسانه سر کرده ام باش تا خواب کل از تعبیر من پیدا شود\nمحرمات(بيدل) احرام صبوحی بسته ام کو خط پیمانه تا شبگیر من پیدا شود\n\nآهی بهوا جست و زدو چرخ برین شد داغی بغبار الم آسوده زمین شد\nنظاره بصورت زده نيرنك كان ريخت اندیشه بمعنی نظری کردو يقين شد\nغفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقيق بر گفت شکا هم زدنم دو آينه بين شد\nهفتانیم از شهرت خود کشت فرو نتر آخر پی کم نامی من نقش نكين شد\nهر نقطه هوائیست عنان تاب دماغم رعشی که ندارم بخیال این همه زین شد\nوقت است که بر بیکسی عشق بگریم كاين شعله ز خار و خس ماخاك نشين شد\nبشكست طلسم دلم و ز كوس محبت پاشید غبار نفس و آه حزین شد\nآن آینه کز عرض صفا نیز حیا داشت تا چشم کشودیم پریخانه چین شد\nكل كرد ز مسجودی من سجده فروشی یعنی چو هلال خم محراب جبین شد\nدل خواست ، از خون شکره زبرقه بدرد آن بود كه در يك نظر انداختن این شد\nاز عالم حيرانی من هیچ مپرسید آئینه کند نباشی بود که جبین شد\nدر تیبه شهادت من و معشوق حیانم ( بیدل ) تو برانی که چنان بوده چنین شد\n\nطاق است اشک هم زشرار مرا آسان نمود ورنه از تدبير يك ناخن كره نتوان کشود\nآرد و از نفی ما اثبات یار ایجاد کرد هرچه از آثار مجنون کاست برلیلی فزود\nسیف طبعی كزوبال كبر و كين آگاه نیست خاك درديد از غبار چند در چشم حسود\nکز بشهرت مایل بای نشانت ساز كن دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود\nصافی دل تهمت آلود کلف شد از حسد رنك آب از سیل امواج میکرده کبود\nراحت این بزم برترك طمع موقوف بود دستها برهم نهادیم از طلب مژگان غنود\nحسن یکتا ( بیدل) از تمثال دارد انفعال جای زنگارت همین آئینه می باید زدود"}
{"book": "adl0015", "page": 137, "text": "مینه ۱۳۴ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nاحتیاجم خجلت از احباب برد سوخت دل تا رخت در مهتاب برد\nآه عیش کوشه فقرم نماند سایه دیوار رفت و خواب برد\nداشتم تحریر خجلت نامه‌ای تا کنم تکلیف قاصد آب برد\nغنچه‌ها شرم از شکفتن باختند خنده آخر زین چمن آداب برد\nعزم سیر کبریا کن کم مباد زورق مارا که در گرداب برد\n\nعمررفت و آهن از دل گل نکرد ساز من آب رخ مضراب برد\nآینه آنطو بصیقل کشت کم بسکه رفتم خانه را سیلاب برد\nبیغرض طاق ازین حرمان سرا رفت و دائم مطلب نایاب برد\nقامت خم عجز میخواهد زما سجده باید پیش این محراب برد\nکامر کام ( بیدل ) از بیداد چرخ خواب من آواز این دولاب برد\n\nاحتیا جیکه سر مرد بخم میآرد آبرو می‌برد جبهه نم میآرد\nترک سهم و در از خلق چه امکان دارد پشت دست است که ناخن زعدم میآرد\nگل این باغ ز نیرنگ شگفتن افسرد باخبر باش که شادی همه غم میآرد\nبلبلان دعوت پروانه بکاشن مکنید رنگ گل تاب برسوخته کم میآرد\nآنسوی عالم نبودیم سراغ تحقیقی قاصد ما خبر از نقش قدم میآرد\nکوری جمع کن این تفرقه ها ایبنها نیست سرصد رشته همین عقده بهم میآرد\n\nهمه کی کرسه حرص بذوق سیرنیست رنج باری که کشد پشت شکم میآرد\nکامجو بان طلب همت از افسوس کنید که ز اسباب جهان دست بهم میآرد\nدر وفا منکسر انجام محبت نشوی برهن آتشی از سنگ صنم میآرد\nجرس قافله عشق خروش هوس است نیست جز گرد حدوث آنچه قدم میآرد\nای بنایت هوس ایجاد کن دوش حباب نفست کر همه بار است که خم میآرد\nهمه جا مفت بر خلد زیادی ( بیدل ) طپاس این ره برای تو چه کم میآرد\n\nادای پخته گوئی درس هر خامی نمیباشد می این نشه در هر شیشه و جامی نمیباشد\nبیان آنجا که صافی نیست در می آید تقریرش همه کر وصل کوئی غیر پیغامی نمیباشد\n\nزره در راند خلق از انحراف وضع کج فهمی وگرنه هیچ کس را لغزش گامی نمیباشد\nجهانی صید نیرنگ است ازین افسون بیدل سخن سحرست دیگر دانه و دامی نمیباشد\n\nادب چون ماه نوامشب پی تکلیف من دارد قدح کج کرده صهبای تکبر بازریختن دارد\nزساز و برگ آسایش چه دارد منع غافل همه گر نام دارد در زمین آب کن دارد\nزاندشت شیاهطین نوابم گوش میمالد که موی او اشارت هم ز خود بر خاستن دارد\nبسوزو محوشو تا عشق گردد فارغ از رنجت شرار سنك بت بر انتظار برهمن دارد\nنمیدانم کجا دزدم سر از بیداد مژکانش که دل نادیده يك تیر لغافل برزدن دارد\nبغل وا می کند گرد چمن خیز خرام او که امشب انجمن مهتاب و بوی یاسمن دارد\n\nبوضع غنچه فرصت میدهد آواز گلها را که لب زنهار مکشائید خاموشی چمن دارد\nچنین گردیدها پوشیده اند احوال مجنونم که گر گردون شوم عریانی من پیرهن دارد\nازین محفل مجال رو که در یاد کسان مانی وگرنه در عدم هم رفتنت بازآمدن دارد\nبه پیری با کجاحواب سلامت آرزو کردن خمیدن سایه بر بنیاد دیوار کهن دارد\nشکوه ناز میبالد زپهلوی نیاز اینجا کلاه اوبشکست آراست تا رنگم شکن دارد\nغلط زیست آئینه (بیدل) که پیش لعل خاموشش تبسم می کند موج گهر گوئی دهن دارد\n\nادب سیه میارد کند شوقی چون فضول افتد بجای عذر دل آور ده ام قبول افتد\nترحم است بران طایر شکسته قفس که همچو شمع پر افشایش بتمول افتد\nبکار گاه هوس از ستم شریکی چند قیامت است که آتش بدشت غول افتد\nخرد و دیمت او هام ر نمی دارد برخ یار امانت مگر جهول افتد\nمزی کشیده آماده گریبان باش چپایه نرسیدی که بی نزول افتد\n\nبخشك خشت درین ره هزار قافله اشك مباد کس بغبار دل ملول افتد\nستم بوجد دل از ضبط ناله نتوان کرد چو نغمه ختم شود ضرب بر اصول افتد\nز آب دیده گرفتم غبار شیب و شباب که هرچه کل کند از ابر بر فصول افتد\nچوموج کوهرم از دل گذشتن آسان بیست چو رشته خورد گره کوتهی بطول افتد\nمبار ( بیدل ) از او هام نقد استغنا مباد کو که کسی در غم حصول افتد\n\nادب سازیم برما کیست تعمید صدا بندد دو عالم کم شود در سکته تا مضمون ما بندد\nززنکار تجاهل داغ کن آئینه دل را که چون صیقل زدی صد زنگ تهمت برصفا بندد\nغبار سرمه دارد کوچه جولان استغنا چو دل بی مطلب افتد برنفس راه صدا بندد\nگذشتن مشکل است از ورطه ایراه مطلبها کسی تاکی درین دریا پل از دست دعا بندد\nلب اظهار یکسر سرمهر حیرت است اینجا عرق هم عقده گر مطلب کشایم بر حیا بندد\nبه تنگی برده است از خویش آن دست نگارینم که گر نقاش خواهد نقش من بندد حنابندد\n\nطبیعت مست ابرامست بر خواهش لفاظی زن مباد این هرزه تاز حرص بر دست تولا بندد\nسلوك ناملایم نفرت احباب میخواهد نگینی پیش خود سنگی که راه آشنا بندد\nفلك در خورد جهد خلق مواجست آقاتش عرقها خشك کردد تابر این آسیا بندد\nتغافل کار وان بی نیازی همتی دارد که دل هم کرشود بارش به پشت چشم ما بندد\nجنون حیزتم دستوری نازش نمی خواهد مکر مژکان بهم آرم که او بند قبا بندد\nبه شق بیست چون آئینه بیدل حسن خوبرو را خیالی او ا کر بر من نه بند دول کجا بندد\n\nادب سنج بیان حرف ازان لب میکا دارد خرام موج کوهر با دامان حیا دارد\nغبار از کل کهر از آب سر بر میکشد اینجا نکوئی مرده رفتاری ندارد زنده پا دارد\nازین کافت سرار خیزو با بر قصر کردون زن قیامت فتنه از دامت سر در هوا دارد\nبجای جاه در قوقعث براندام بی برکان عناصر در کنیجش های دست گدا دارد\nزمین انقلاب اعظم غیرت چیست ناموزون نشست کرد میدان بر سر مردان ادادارد\n\nکف خاکی که در ما دیکر انداز رسائی کو که دست عجز ما کرداره بلندی در دعا دارد\nغم و شادی ندارد یا و سر زین ماجرا بکذر چو نخل تهمت بیداری ما خوابها دارد\nاکر صد نام بندی برصفم دعوت عنقا همان از بی نیازی سر باوج کبریا دارد\nسر سودائی من خاك راه پاد دلدا ری که نامش نارسد بر لب دهن حمد خدا دارد\nمگر داغ تو دوزد چشم بر درد من ( بیدل) وگرنه این کاستان کی سر بوی و فادارد\n\nاز بسکه به تحصیل غنا حرص توجان کند تسیر است زکینی که بنام توتوان کند\nچون شمع درین ورطه فرو رفت جهانی رنقی چه خیال است زچاه کژدمان کند\nدر هر کف خاکی دو جهان ریشه هستیست القوت تقوی نتوان بیخ دزان کند\nفریاد که راهی بحقیقت نکشودیم قلبی که بدل کندنفس سخت کمان کند\nدر دل هوس با غذرد از دم فرصت هم سبزه که در پشه زماین آب روان کند\n\nجز تخم ندامت چه کند خرمن ازین دشت یحاصل جهدی که زمین دگران کند\nامروز تحکیم اثر لاف تهور رستم زن مردیست که بال مگسان کند\nزهاد زبس جان بلب صرفه ریش اند در ماتم این مرده دلان موشوان کند\nچون غنچه بجمعیت دل ساخته بودیم این عقده که وا کرد که مار ازمیان کند\nپیچ و خم این عقده گشودیم به پیری یعنی که بدندان نتوان دل زجهان کند\n( بیدل ) نه یدلپاست قرارت نه بعقبی خود ده‌است خدنگ تو ازین هفت کمان کند"}
{"book": "adl0015", "page": 138, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nاز سکته شعله طبشم برق تاب بود آبم بچشم ترنم اشک کباب بود اظهار میکداخت خس در حیاج شرم حیرت سوال خامشیم را جواب بود\nمالیده بود اشک طناب نقاب رازیم در گرد سرمه ام بدو عالم خطاب بود\n\nاندیشه اگر آتش سودان کله دارد دیوانه هم از خار بیابان گله دارد در عالم آسودگی از خویش روایم موج از تپیدن دامان گله دارد\nچون اشک درین بزم حبابم چه توان کرد مستوری عشق از من عریان گله دارد آئینه دلم را ز نفس نیست رهائی دریافت از شوخی طوفان گله دارد\nدیوانگی و هرش بیکجا نه نگنجد از دست ادب چاک گریبان گله دارد کودک که به دانم زشت ناله فروشست کو اب که توان گفت ز جای گله دارد\nای بخیه از کم خردان شکوه چه لازم آدم نبود آنکه ز حیوان گله دارد در ساغر و مینای تهی ناله شراب است مفلس همه از عالم سامان گله دارد\nآئینه ما ثنت بیهوش فمید مشتاق تو از دیده حیران گله دارد در نسخه کیفیت این باغ وفا نیست مضمون کل از بستن پیمان گله دارد\nمحسور فنارا چه خوشی چه تکلم چندانکه نفس میزند انسان گله دارد ( بیدل ) بهوس داغ محبت نفروزی این شب که تو داری ز چراغان گله دارد\n\nاز تفاضل ذوق ترك سبب باید کرد روز خود را بغبار مژه شب باید کرد کرد وارستگی کوی فنا باید بود خاك در دیده اندوه وطرب باید کرد\nهمچو آئینه اگر دست دهد صافی دل جوهر ناطقه شب را ره لب باید کرد کعبه مفتی خط امواج سرابم همه عينك از آبله پای طلب باید کرد\nاشک اگر شیشه ازین دست بهم برچیند مژه را روشن بازار حلب باید کرد تا شود طبع تو آئینه تحقیق وفا خلق را صیقل زنگار غضب باید کرد\nدم صبحی مکسر افسون نباشم دمد شمع ما را همه شب خدمت تب باید کرد دیده را که بپین پرور دیدار تو نیست بقنا شستن کل در لاله ادب باید کرد\nتا نقدر شیشه تر کس عیار تو نام که ز خاک طمع آب عنب باید کرد يک تبحر دو جهان در نظرت میسوزد آتش از خانه آئینه طلب باید کرد\nدل و دانش همه در عشق بتان باید باخت خویش را ( بیدل) دیوانه لقب باید کرد\n\nاز چرخ نه هر ابله نادان گله دارد جای گله اینست که انسان گله دارد اسباب بر آراده دلان سخت حجابیست نظاره ز جمعیت مژکان گله دارد\nزنجیر ز دیوانه نبیند الفت آرام از وحشت دل طره جانان گله دارد بر وحشت اشکم نبود تاب مژها راست این موج ز پیچ و خم دامان گله دارد\nاظهار غریق خجات دیباچه شرم است مکتوب من از شوخی عنوان گله دارد ترسم شود آزرده ز تاب نگه کرم رخسار تو کز سایه مژگان گله دارد\nاز طاقت ما هم جگر شعله کبا بست از آبله ام خار مغیلان گله دارد اشك طپش آهنگ جنونم چه توان کرد آسودگی از خانه بدوشان گله دارد\nزنهار نحسود اسیر ترحیم کمالی امروز درین انجمن احسان گله دارد ( بیدل ) مسم آن گوهر دریای تخجل کز لشکر من شورش طوفان گله دارد\n\nاز بيم دعوی شمعها گردن ببالا میکشند رسوا حیف است چنسی کوی ها میکشند شبنه سوان کردد طراز کار کام امروزوید روز کاری شد که از ما نام ماوا میکشند\nمعنی ما بی عبارت لفظ ما بی امتیاز بوی گل نقشی زما پنهان و پیدا میکشند می رستان از خمار آگاه باید زیستن انتقام عشرت امروز فردا میکشند\nرحم بر قارون سرشان کن که از افسون حرص این خران زیر زمین هم بار دنیا میکشند چون تغافل رفت دیگر ذوق آزادی کجاست خار با بالشوخی رفتار یکجا میکشند\nقاصدان ساحل چشمت و پایهای عجز دام ماهی گر کنند از آب دریا میکشند بکه وقف مشرب اهل قناعت سرخوشیست کر همه خمیازه باشد جام صهبا میکشند\nخواهد آخر بی نفس گشتن بعریانی کشید مدتی شد رشته از پیراهن ما میکشند گوش مستان آشنای حرف و صوت غیر نیست کوه اگر نالد همان قلقل زمینا میکشند\nتشنه وصلم بآن حسرت که نقاشان صنع کر کشند از پرده تصویرم زلها میکشند ماهیت ( بیدل) قید باهم در افسرده ایم خانمانها نیز رخت خود بصحرا میکشند\n\nاز خفتۀ دهانش هر گه سخن برآید آب از عقیق ریزد در از عدن برآید از شوق صبح تیغش ماننده موج شبنم گلهای زخم دل را آب از دهن برآید\nاز روی داغ حسرت کر پنبه باز گیرم باصد زبانه چون شمع از پیرهن برآید بند زبان خجلت چون بیضه سر نگونی بر پستنون دردم کر کوهکن برآید\nوصف بهار حسنش گر در چمن بگویم چون بلبل از گلستان کل نعره زن برآید تاز شکه رساند نظاره را برویت هر کس پیام خورشید با این رسن برآید\n( بیدل ) کلام حافظ شد هادی خیالم دارم امید کاخر مقصود من برآید\n\nاز حوادث خاطر آزاد ما غمگین نشد جبهه این بحر از سعی هوا پر چین نشد بالياس فقرم از آلایش دنیا چه باك این نمد هرگز بآب آبله سنگین نشد\nاز قبول خلق نتوان زحمت منت کشید ایخوش آنسازیکه قابل نغمۀ تحسین نشد سفه را بیدستگاهی خضر راه واستیست این پیاده مکروی فکرف نامورزین نشد\nسینه صافی هم نمیکردد علاج بد گهر تیغ قاتل را وداع زنك رفع كين نشد دست بردارید از رنك نشاط این چمن شبنمی را پشت ناخن زین حنا رنگین\nصبح تیغش تا نکرد ابرو بلند از خواب ناز همچو شبنم تلخی جان باختن شیرین نشد در بهار صنعت آباد معانی رنگ و بو چون دهان من بيك اندیشه کس گلچین نشد\nشوخی باد خزان سرمایه اکسیر داشت نیست زین گلشن برگلگی که او زرین نشد خواب راحت بود وقف بخودی اما چسود رنگ ما پرها شکست و قابل بالین نشد\nبسكه آزاد است( بیدل ) از عبارات دوئی ناله هم این مصرع برجسته را تضمین نشد\n\nازدیم بگذشت و خون در چشم حیرت ساز ماند گرد رنگی باد کارم زان بهار ناز ماند پیش از ایجا دو هم جوهر جان داشت جسم نیازی در شوخی آمد شیشه از پرواز ماند\nکاروان ما و من یکسر شرر دنباله است امتیازی دامن وحدت گرفت و باز ماند شمع یکرنگی زفانوس خوشی روشن است نیست جز تارنفس پیون ناله از آواز ماند\nامتیاز گوشه گیری دام راه کس مباد صید ما از آشیان در چنگل شهباز ماند حلقه سرگشتگی دارد بگوش گرد باد نقش پایی هم تر از مجنون بصحرا باز ماند\nکیست در راهت دلیل کاروان شوق نیست ناله بال افشاند هم جا طاقت پرواز ماند داغ نیرنگ وفا را چاره نتوان یافتن جلوه خلوت پرور و نظاره بیرون تاز ماند\nسایه پی رنگست سیر پر فشانیهای رنگ یافت انجام آنکه سر در دامن آغاز ماند صیقل تدبیر بر آئینه ما زنگ ریخت شعله این شمع آخر در دهان کاز ماند\nیاد محزونانه ( بیدل ) خجات بیحاصلیست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند\n\nاز شکست رنگم آب روی شاهی داده اند همچو موجم سر بسیر کج کلاهی داده اند چشم باید وا کنی ساغر بدست غیر نیست نشه تحقیق از مه تا بماهی داده اند\nفتنه این خاکدان اندکی آشفته باش در خور شورت قیامت دستگاهی داده اند قطرها تبخیر سامان جوش اسرار غناست هر چه را شایسته خواهی نخواهی داده اند\nبر حفیض طالع اهل سخن باید گریست خامه ها را یکقلم سر در سیاهی داده اند از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت اینقدر خاصیتم در رنگ گاهی داده اند\nناز پنهانی درین محفل تغافل مشربیست کم نگاهیها را برات خوش نگاهی داده اند محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست از نگاه رفته مژگانها گواهی داده اند\nنافتا بیوششمع خواهم سر بجیب از خو With رفتن آقدر بالي که باید گشت راهی داده اند تا نفس باقیست ( بیدل) بر فشان وهم باش کوشش بیحاصات چند انکه خواهی داده اند"}
{"book": "adl0015", "page": 139, "text": "صحيفه ۱۳۶\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nاز غبارم هم چمه بالا میکشد\nسرمه در چشم ثریا میکشد\nمكند وحشت شو قراست فکر امروزم بفردا میکشد\nتا خرد بادیست صحرای جنون\nدامن از آلایش ما میکشد\nخوابناكان می برند از آگهی\nسایه از خورشید خود را میکشد\nسخت در تنگست نفس در مدعا\nطاق اصور عنقا میکشد\nخون دل پرورده است از انفعال\nسر نگونی در زمینها میکشد\nعقل کو خون شو که تکلیف جنون\nیکجهان شور از طین وا میکشد\nما کران جانان ز خود و اميكشيم\nکوه از دامن اکر با میکشد\nاز تپای خفت مقدست و بس\nصد شکست از موج دریا میکشد\nمحل رنگ از شکستن بسته اند\nسنگ بار درد دلها میکشد\nعالمی را میبرد حسرت فرو\nاین نمک تشنه در یا میکشد\nزر پرستی میکند دل را سیاه\nآخر این صفرا بسودا میکشد\nبار ما ( بیدل ) بدوش عاجزیست سایه را افتاد كى پا میکشد\nاز قضا برخوان نمك كر كسى نان بشکند\nتا قیامت منش بی سنگ دندان بشکند\nراحت اهل وفا خواهی مخواه آزار دل\nکامیاد این شیشه زدم می پرستان بشکند\nاینچنین کر عاجزی بیدست و پا افتاده ایم\nرنگ هم از سعی ما مشکل که آسان بشکند\nبحر ابر از سرشك از پیچ و تاب موجهاست\nآب می گردد در آن چشمیکه مژگان بشکند\nزیر چرخ آرامها یکسر کینکاوم است\nکر دما آن به که بر روزین پیلمان بشکند\nحلقه فریادیان از گردش افتاد ست کاش\nدور مژکانی مخار چشم حيران بشکند\nوحشتی دارد درین کاشن که چون او راق کل\nرنگ اکر در کردش آید صفوف دامان بشکند\nيك تأمل گر شود صرف خيال نيستى\nای بسا کردن که از بار گریبان بشکند\nعجز بنیادی بر اسباب تحمل ناز چند\nرنگ میباید کلانه تا توانان بشکند\nدر کلستانیکه نالد ( بیدل ) از شوق رخت\nآه بلبل خار در چشم بهاران بشکند\n(۰)\nاز کیا آئینه با حیرتم موافق میشود\nشخص را تمثال خود دام علایق میشود\nفيلم نيرنگ مجو در مقابل هیچ نیست\nبی بقایبای ما معشوق و عاشق میشود\nعالم اسبات از صوت و صدا غافل مباش\nخلق از امدادهم مرزوق و رازق میشود\nدر جهان بی نیازی فرق دین و غبر نیست\nمغزها شد خالق نام خلایق میشود\nکم کم ذرات چون خورشید باهم قالبست\nوضع قطار که دیدی جمع دایق میشود\nهوش میباید زبان سر مدهر بحرف نیست\nبا سخن درمان خط مکتوب ناطق میشود\nآرزو از طبع مستغنی بهرجا کرد کل\nبی تکلف کوهسد غبار است و امق میشود\nمیل دنیا انفعال غيرت مردى محواه\nزین هوس کر صاحب تقوی است فاسق میشود\nاختلاط نفس ظالم خیر ما را کرده شر\nآب تا آتش چو جوش خورد محرق میشود\nهرچه باشی از مقیمان در اقرار باش\nكاذب قائل بكذب خويش صادق میشود\nعمر ارذل از كرانجانی وبال کس مباد\nزندگی چون امتداد آرد دق میشود\nبیدل پیسنده خلاق وضع استعداد خلق\n(بیدل) اینجا آنچه پیر ماست لایق میشود\n(۰)\nاز کشمکش کف تو می لاله کون کشید\nدامن کشیدن تو ز دستم محون کشید\nپر منفعل دمیه جام درین محیط\nجویم سری نداشت که باید برون کشید\nپیش از دمی بهمت هستی نساخت صبح\nباریست انفعال که نتوان فزون کشید\nشینم بد جهای هوس آهك مان كليست\nما را صدای بيشه بان بيستون کشید\nقد خمیده ضامن رفع خمار کیست\nتا کی توان بهماز قدح مر نكون کشید\nچندست نصالحم کر افکند طرح ناز\nاز ساغر که می کشد آخر جنون کشید\nعریان تنم رسید بداد جنون من\nتا دامنم ز زحمت چندین فنون کشید\nمو مو نیم زبهت اعجاز باز داشت\nمشق درم قبال مخبط کار و نون کشید\nآخر شکست چینی دل بر تريك زد\nموی نهفته در زمحیم کمنون کشید\nدست شکسته ام كل دامان بار کرد\nنفاشم اغتنام ز بخت نگون کشید\n( بیدل ) سواد نامه سیاهی نداشتم خطی چوسایه روزقم طبع دون کشید\nالزام مدام آبشوح مقدر شده باشد\nمنز است مخرف بقرار شده باشد\nدی ناله کم کرده اثر منفعل کرد\nاین رشته کلو کیر چه کوهر شده باشد\nآرایش کوس و دهل از خواجه مجسکیست\nحرمی مخروش آمده و خر شده باشد\nاز طینت زنگی نبرد غازه سياهي\nسنگی مجکی تابكجا زر شده باشد\nاز کسب صفا باطن این تیره دلی چند\nچون سایه بمهتاب سیه تر شده باشد\nزاهد خجل از مجلس رندان بدر آمد\nدر خانه این مسخره دفتر شده باشد\nعفت کش جمعیتی اقبال حباب است\nبیغزی اگر صاحب افسر شده باشد\nپر فطرت دون تاز بلندی توان چید\nاین آبله با چقدر سر شده باشد\nرسوایی فطرت ماش از هرزه توانی\nصحرا به ازان خانه که بیدر شده باشد\nزین باغ هوس کعبه بآن گلگوان برد\nهرچند که رنگ تو کبوتر شده باشد\nتدبير صنايع شود از مرك حضارت\nآئينه اگر سد سکندر شده باشد\nمنسوب دو چشم است نگاهیکه توداری\nنامی چه توان دید مکرر شده باشد\nمانصاف دلان پرتو خور شید و فاتیم دامن مکنش از ماهمه کز تر شده باشد\nکویند دل کشده منظور نگاهیست\nآئینه ما عالم دیگر شده باشد\nماهیچ ندیدیم ازین هستی موهوم ( بیدل ) بخیالیت چه مصور شدهباشد\nاز هجوم کلف دل ناله بي آهلك ماند\nبوی این کل از ضعیفی در طلسم رنگ ماند\nسوختیم و مشت خاشاکی زما روشن نشد\nشعله ماچون نفس در دام این نیرنگ ماند\nاز حیا موجی زو هم جاده لعلت هم گداخت\nآب شد آئینه اما حیرتش در جنگ ماند\nسنگ راه هیچکس تحصیل جمعیت مباد\nقطره بیتاب ما کوهر شد و دلتنگ ماند\nدر خرافات هوس تا دور جام ما رسید\nبيدماغی از شراب و نکیتی از چنگ ماند\nعجز طاقت در طلب ما را دلیل هدر نیست\nمنزلی کو تا نیاید سر بپای لنگ ماند\nمت صیقل مکش در دهر اوهام چند\nعکس معدوم است ا کر آئینه ات در زنگ ماند\nآخر از سعی ضعیفی پیکر فرسوده ام\nهمچو اشکی زیر دیوار شکست رنگ ما\nنیست تکليف طبید نهای هستی در عدم\nآرمیدن مفت آن سازيكه بی آهنگ ماند\nکام را نقش نگین ها بال پرواز رساست\nماز خود رفتیم اکروی طلب در سنگ ماند\nيك قدم پا کرده ( بیدل ) قطع راه آرزو منزل آسود کی از ما بصد فرسنگ ماند\nاسرار درطیا بیع ضبط نفس ندارد\nدر پرده خس و خار آتش قفس ندارد\nكووهم سوده باشد برچرخ تاج شاهان\nسعی هما بقدى پیش مکس ندارد\nخورده زرنگ دنیا یکدست خود سر انند\nخر کر غمار کم کرد حلقه هم حرس ندارد\nای رنك كل بلند است اقبال پای بوسش\nرنگ حناست آن جا کس دست رس ندارد\nدر کاشتی که ما را دادند بار تحقیق\nصبح بهار هستی بوی نفس ندارد\nتأناله و در کاهی زین تنکنا برآیم\nافسوس دامن ما چنین قفس ندارد\nبر حال رفتگان کیست تا نوحه کند میر\nاین کاروان شفتی غیر از جرس ندارد\nتدبیر عاقل هم بروهم وا کذارید\nاینجا پریدن چشم پروای خس ندارد\nگردون خرام شو تمیم بر کار دور ذوقیم\nبی وهم تحت و فوقیم دلم پیش و پس ندارد\nسودا زسر بینداز زد خیال کم باز\nتشویش بی دماغمان عشق و هوس ندارد\nدر فرصتی که نامش هستیست دامن افشان ( بیدل ) نفس مدارا با هیچکس ندارد\nاسیر آن بجهد تسکارین رهائی از هیچ در ندارد\nعنقا بصيد رنك وحشت آنجا چورنك بقوت پرندارد\nجبین به تسلیم بی نیازی بخاک کردفكن چه سازی\nره عجز دور است تیغ بازی که سایه غیر از سپر ندارد\nدرین بانگاه بی حاصل غرور طبع است و خاف غافل\nبصد كداز از کسی مقابل که سنگ ز آتش خبر ندارد\nنفس غبار است صبح امکان عدم تلاش است جهد اعیان\nبغیره پرواز ازین کلستان بهار رنگی د کر ندارد"}
{"book": "adl0015", "page": 140, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nچنبهاد کجید است از تعلق بنای تهمت مدار هستی\nزدوستان گسسته پیمان بدوش الفت مبند پیمان\nقناعت و خاك آستانش زپست ابرام وضع عالم\nزچشم بستن مگر خیال فراهم آرد غبار تهمت\nنبرد کوشش زقید گردون به هیچ تدبیر رخت بیرون\nعدم نژادان بی بقا را چه عرض طاعت چه عذر عصیان\nزدور باش شکوه غیرت کز است جرأت بکاست طاقت\nعجب است اینکه خلق یکسر هجوم درداست وسر ندارد\nکه نخل تألیف اشك و منکان بجز جدائی ثمر ندارد\nگهی به تدبیر تشنه کامی زجوی کس آب بر ندارد\nو گرنه سعی نگاه مژگان درین شبستان سحر ندارد\nاگر نميرد کسی چه سازد كه خانه تنك است و در ندارد\nدل و دماغ قبول رحمت چو خاك بودن هنر ندارد\nتومرد میدان جستجو باش ( بیدل ) ما جگر ندارد\n\nاشک تا بیداد عشق پرده گشا میشود\nفهم معما كنيد آينه وا میشود\nگاه وداع بقا زور نفس از اجل\nچون بگستن رسید تاررسا میشود\nحرص بصد شرم عاجز در همه صورت گداست\nکز قناعت رسی فقر غنا میشود\nچند خورد آرزو عشوه تر دامنی\nعبرت امداد غیر شرم عصا میشود\nاز کف پیما بکان کار کشائی مخواه\nدست چو کوتاه شد ناخن پا میشود\nخاك بسر ميكند زندگی از طبع دون\nپستی این خامها ننگ هوا میشود\n(بیدل) ازین دشت و در کز هوس رفته گیر\nذوق طلب غالبست وقف حضور دوام\nربط حیات منکوش ختم دعا میشود\nجوهر اصل صفا سیل نباید شمرد\nآینه کز قطره ایست بحر نما میشود\nآنطرف احتیاج انجمن کیمیاست\nچون زطلب در گذشت بنده خدا میشود\nعذر ضعیفی دمی کاینه گیرد بدست\nناله در قلق سعی تار حنا میشود\nغیر وداع طرب گرمی این بزم چیست\nتا سحر از روی شمع رنگ جدا میشود\nباذنو الزام طبع کز هوس هرزه دو\nحرص خجل نیست ليك کار حیا میشود\nقافله هر سو رود باك درا میشود\n\nاشک گهر طینت ماراه طپش سر نکند\nطفل دبستان ادب این سبق از برنکند\nوسوسه و هم نزد رابطه ساز غبین\nکوه گران حوصله را ناله سبکسر نکند\nمنفطیهای زمان فطرت مارا چه زبان\nعبرت تمثال محیط آینه را تر نکند\nعالم اسباب فنا چند دهد فرصت ما\nاشک دوش مژها تا تپد لنگر نکند\nشبنم بی بال و پرم آینه پرداز تری\nطاقت ما غیر عرق پیشۀ دیگر نکند\nتاب و تب عشق و هوس نیست کمیل دو نفس\nصبح طربگاه شرر خنده مکرر نکند\nشد ز ازل چهره کشا عجز ز پیدائی ما\nمو نهمد باخم تا قدم از سر نکند\nدل نکند از بد و بد دیده رسا نیـد نم\nشیشه می تا نخورد باده بساغر نکند\nنیست زهم فرق نما انجمن و خلوت ما\nظنار گلزار یقین سر بتـه بر نکند\n(بیدل) از انجام نفس هر که برد بوی اثر\nگر همه آفاق شود تار کرو فر نکند\n\nاشکم از پوی چشم تر پریشان میشود\nصبحدم جمعیت اختر پریشان میشود\nمیدهد سرسبزی این مزرع از ماتم نشان\nراه را از ریشه موی سر پریشان میشود\nيك طپیدن پرده بردارد اکرشور جنون\nبوی گل از ناله مرغان تر پریشان میشود\nرنگهارا دروی آتش نیست امکان ثبات\nهمچو خورشید از کف ساز زر پشان میشود\nجادة سر منزل جمعیت ما راستیست\nچون روم افتد خط از مسطر پریشان میشود\nمقصدت و هم است دل از جستجوها جمع كن\nرهرو اینجا در پی رهبر پریشان میشود\nگرلب اظهار بکشائی نفس آواره نیست\nموج می از وسعت ساغر پریشان میشود\nچون نفس بی ضبط گردد اشك بايد ريختن\nرشته هر که گسد گوهر پریشان میشود\nاز طپیدن گرد نومیدی بگردون برده ایم\nناله میکردد خموشی گر پریشان میشود\nراز دل چندان که دزدیدم نفس پرده درد\n(بیدل) از شیرازه ام دفتر پریشان میشود\n\nاگر از کف نزنم نغمه گل کند\nدو عالم ز من شیشه برصل کند\nمحیط است چون محو گردد حباب\nزخود کشدن جزو را کل کند\nغبار بسمل دل اوج پرواز اوست\nبگردون رسد کز شرل کند\nبهر شنجیت جلوه بیجده است\nکسی تا کی از خود تغافل کند\nز کیفیت این بهارم مپرس\nمژه کر کشائی قدح گل کند\nبسودای زلف تو دود دماغ\nبسر مجدو ناز کا کل کند\nزفکر خطت جوهر آینه\nخسك وقف جيب تأمل كند\nزرد خجالت کش دست و پاست\nکسی تا کجا ها توکل کند\nخزان طرب بیدماغی مباد\nبهار است اگر شیشه فلفل کند\nبتدبیر ازین بحر نتوان گذشت\nشگسنیست کز موج ما پل کند\nسر ما نگردد زدور هوس\nاگر چرخ ترك تسلسل كند\nشود سفله از سوق و اطلس بزرك\nخزان را اگر آدمی جل کند\nخنک تر زرائع است تقلید کبک\nکه هندستانی شغل کند\nبرنگیست ( بیدل ) پریشانم\nکه از سایه ام طرح سنبل کند\n\nاگر بافواج عزم شاهان بسوا در روم فرنك كيرد\nشکوه درویش هر دو عالم بيك دل جمع تنك گيرد\nچوشمع فاش از خیال شوگ طبیعت غافل آب گردد\nکه سر فرازد باوج گردون و راه بام نهنگ گیرد\nزمكتب اعتبار دنیا ورق سیه کردن است و رفتن\nدرین خم نیل جامۀ کس بجز سیاهی چه رنگ گیرد\nگهر نیم تا درین محیطم بود بپستس وقار سودا\nحباب معذور باد سنجم ترازوی من چه سنگ گیرد\nزخجلت اعتبار باطل اگر گذشتم زمن چه حاصل\nکجاست دامان فرصت ایجا که با تو توهم درنك گیرد\nزحرف طاقت گداز لعلت دمی بجرأت دم بیار کردم\nکه همچو ياقوت آيدم آتش عنان پرواز رنگ گیرد\nبیاس دل تا کجا خورد خون بهار تاریکه از لطافت\nحنای دستش سیاهی آرد چوشمع اگر گل بچنك گیرد\nزچنك آفت کین گردون بکارون کس چه چاره سازد\nپی رمیدن کم است آنجا که راه آهو پلنك گيرد\nزتبـره طبعان وقت بکـسل مخواه منك وبال بردن\nازین که بینی خوش باطل خوشت آیئۀ زنگ گیرد\nدرین جنون زار فتنه سامان بشعله کاران ناامید بهتان\nمچوش چندانکه عالمی را نفس بباد تنك كيرد\nعدم بطبع درشت ظالم فسون تأثیر مهر ( بیدل )\nهزار آتش نفس گدازد که آب خشکی زسنگ گیرد\n\nاگر لعین عنقا هوس پیام نباشد\nنشان خود بجهانی برم که نام نباشد\nچه لازم است بدوشم غم ادفاکند کس\nحتى نقاب دوش خجلت است و ام نباشد\nحیا زمانۀ خوشی کدام نغمه کند سر\nبصد فسانه زنم کز سخن تمام نباشد\nدو دم بوضع تجدد خیال میکند وام\nخوشم نشئه که جمعیت دوام نباشد"}
{"book": "adl0015", "page": 141, "text": "صحیفه ۱۳۸\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nحباب جوهر دل نیست جز کدورت هستی\nهوس طید بچهر راحت نفس ممد ز چه وحشت\nچه ممکن است که آغوش حرصها بهم آید\nجدا ز انجمن نیستی بهر چه رسیدم\nنه گوشه ایست معین نه منزلیست مبرهن\nخروش درد شنو مدعای عشق همین اس\n\nچراغ اینه روشن بوقت شام نباشد\nدران مقام که صیاد و صید و دام نباشد\nدرین جراحت خمیازه التیام نباشد\nبباطنی که می ساغرش حرام نباشد\nکسی کجا رود از عالمیکه نام نباشد\nدر الله الله ما جای حرف لام نباشد\n\nدلست باعث هستی نگاہت فتنه چه مستی\nکسی ندید ز هستی بغیر درد سر اینجا\nدل از شکایت افلاس به که جمع نمائی\nکدام محرم بند قرصت که دل دهی تماشا\nباوج عشق چه نسبت تلاش مال هوس را\nاگر زملك عدم نام بود فہم کاری\n\nدماغ بادہ که دارد ومیکہ جام نباشد\nشراب این خم و هماز بکا که خام نباشد\nزبان بکام تو بس گر جہان بکام نباشد\nچراغ اشك نگه میدود خرام نباشد\nوداع و هم من و ما هوای بام نباشد\nبجز كلام تو ( بیدل ) دگر کلام نباشد\n\nاگر جوش دلت این است در ها دل نمیباشد\nو گر بسمل زمین تا آسمان بسمل نمیباشد\n\nاگر درياست دریا از کجا دارد فلك تازی\nو گر ساحل طپش در طینت ساحل نمیباشد\n\nجنون بذر شیدائیہا بكبر وقف بیدلہا\nگزین خرمن بجز برق نظر حاصل نمیباشد\n\nاگر خضر خطت از چشمه حیوان نشان دارد\nباین یکغنچه دل که فکر وصلت کرده ام خوشم\nدرین گلشن شکست رنگم و نومید نیست از جانم\nباستعداد جان سختی است جستجوی اینه را\nشکست رنگ هم صبحیست از گلزار خورسندی\nاگر خا کسترم پروازم و گر شعله جولانم\n\nعقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد\nنفس در هر طپش صبح بهاری برفشان دارد\nپیام بی نوایان نامه رنگ خزان دارد\nزکوهی پیکر هر قطره جوی استخوان دارد\nگل ایجاد زخم از خنده بان زعفران دارد\nهوای او زمن صد رنگ تغییر عنان دارد\n\nمیدانم شہادتگاه شوق کیست این وادی\nتحیر و بپندم با تماشای که پیوندم\nز تعجیل بهاران بیش ازین نتوان شدن غافل\nکسی زاندوهی آزادگی چون سرو میزید\nبحيرت بال مژگان بست بی انداز پروازی\nتماشای بہاری کرده ام (بیدل) کہ از یادش\n\nکه رفتہای خون بسمل اینجا کاروان دارد\nخیال حلقه زلفت هزار آینه دان دارد\nشگفتیهای گل چندین جرس عرض فغان دارد\nکباهی چار فصل از بی نیازی بکریان دارد\nدرین دریا عنان لنگر ما باد بان دارد\nتکدر دیده اشکنت حیرت در دهان دارد\n\nاگر درد طلب این گردم از رفتار جوشاند\nرسول پاس میپوشم بستر عجز میگویم\nمشوران از تکلف آنقدر طبع ملایم را\nنخاموشی امان خواه از جنون هنگامه باطل\nمن و آن بستر ضعفی که افسون ادب آنجا\nجمال مدعا روشن نشد از صیقل دیگر\n\nصدای پای من خون از رگ کہسار جوشاند\nکه میترسم شکست بال من منقار جوشاند\nکه آتش میشود آبی که کس بسیار جوشاند\nکه حرف حق چو منصور از زبانها دار جوشاند\nصدا را خفته چون رگ از تن بیمار جوشاند\nمگر خاکستر از آئینه ام دیدار جوشاند\n\nچه اقبال است یارب دود سودای محبت را\nچه تدبیر از بقای سایه پروازد خم هستی\nباظہار یقین هم غنچه دعوی مشو چندان\nدل هر دانه میباشد بچندین ریشه آغوش\nقیامت میبرم بر چرخ واز فکر خودہ غافل\nبتکلفت ساختم از امتداد زندگی ( بیدل )\n\nکه شمع از رشته گل پاکشد دستار جوشاند\nمگر برخیزم از خودتاهوا دیوار جوشاند\nکزانگشت شہادت سورت ز نار جوشاند\nگریبان گر در ديدك سيم صد زنار جوشاند\nحیای کاش چون صبحم گریبان وار جوشاند\nچو آب اشناه کی از حد برد زنگار جوشاند\n\nاگرد ماتم درین گلستان خمار شرم عدم نگیرد\nدر ان دبستان که سعی گردون بخاک دهد خط کہکشانش\nدرین قلمرو کف غبارم بهیچکس همسری ندارم\nزعرصۂ اعتبار کوی سر سلامت توان ربودن\nنفس بتمیزه میکدازی بساز تفتی نگین ننازی\nنصیبی از عافیت ندارد حساب بحر غرور بودن\nباین درشتی که طبع فاضل خطاست تاثیر انفعالش\nنزفته از خود ندارد امکان بمعنی رفتگان رسیدن\nگزیده اقبال همت ما فروغی عرصۂ نیازی\nخیال نامحرم گریبان رواند مارا بصد بیابان\nدلست منظور بی نیازی زغفلت آزرده اش نسازی\nاگر بتأليم زور همت نیم خجالت کش ندامت\nندارد این مکتب امین کدورت انشائري ز( بیدل )\n\nتر چشمک ذره جام گیرم با آن شکوهی که جم نگیرد\nکسی زقدرت چه واشگارد که دست او را قلم نگیرد\nکمال میزان اعتبارم بس است اکردزہ کم نگیرد\nکر آه سرد رفتن نفسہا بپاه نیم دودم نگیرد\nکه کام اقبال بی نیازی لیسکه نامد بهم نگیرد\nحذر که باد دماغت آخر زنیج نفخ شکم نگیرد\nچوسنك در کار گاه مینا کر آب کردد که نم نگیرد\nکه خاك تا گشته کس درین ره سراغ نقش قدم نگیرد\nکه منت سر بلندی آنجا کسی بدوش علم نگیرد\nچه سازد آواره در دل که راه درو حرم نگیرد\nکمی گران جلوه شرم دارد شکست آئینۂ کم نگیرد\nکشیده ام بار هر دو عالم بمشت پائی که خم نگیرد\nبصفحه کز نام او نویسم بجر غبار رقم نگیرد\n\nاگر سوداست و کرماتم دل ماوس نمی نالد\nدرین محفل نيفشاند استمال آهنگ آزادی\nبی مقصد قدم ننهاده باید خاك گردیدن\nغرض هیچ و نظر سینه کوب عرض بیغزی\nوفا مشكل که خواهد خامشی از ساز مشتاقان\n\nدرین ده در کلفت خويک ناقوس می نالد\nبچندین زیروبم نومیدی محبوس می نالد\nدر ای سعی ما چون اشك بر معکوس می نالد\nغبار فطرت باران کرنام کوس می نالد\nنفس دزدی عبث بر جبهه ناموس می نالد\n\nندارد آسیای چرخ غیر از دور ناکامی\nفروغ شمع دیدی شبنم اسراز خموشان کن\nمخاموشی افسون سخن چینان مباش ایمن\nچین ابر و برنك خيال کیست اجزایم\nزخود رفتم اما محرم ما کس نشد( بیدل )\n\nهمه گر رنك گردانی كف افسوس می نالد\nبقدر رشته اینجا پرده فانوس می نالد\nنکه بیش از نفس در دیده جاسوس می نالد\nکفز رنگم باشکست انشا کند طاؤس می نالد\nدرای محمل دل سخت نامحسوس می نالد\n\nاگر معشوق چہراست و کرعاشق و قادارد\nبوا ماندن نگردم قطع امید ز خود رفتن\nدرین محفل زبونیم آنقدر از سستی طالع\nکه میخواهد تسلی از غبار وحشت آلودم\nحقیقت واکنی نیرنك هوساز نیست مضمرایی\n\nتماشا مفت دیدنہا محبت رنکہا دارد\nشکست بال اگر پرواز کم کردد صهادارد\nکه رنك ناتوان هم شكست ناز ما دارد\nکه چون صبح این کف خاکستر آتش زیرپادارد\nتو ناخن جمع كن تازخم مابینی چها دارد\n\nشرار کاغذ ماخنده دندان نما دارد\nز بس مطلوب هر کس بی طلب آماده است اینجا\nصد جا کرده سعی نارسا منزل تراشيها\nسبب کم نیست کر برهم زنی ربط تعلق را\nبخجلت تا نیاید وام معذوری ادا کردن\n\nطپیہا وقف پیشانی که آهنك فنا دارد\nاجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد\nوكرنه جاده دشت طلب کی انتها دارد\nچو مژگان هر که بر خیز دز خود چندین عصادارد\nنیاز مجرمان پیش از قضا كتفن قضا دارد\n\nزحرس منعمان سعی کداهم کم مدان (بیدل)\nکه خاك از بهر خوردن پیش از آتش اشتها دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 142, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nاگر معنی خامشی گل کند\nدرین انجمن مفلسان خامشند\nزبان را مکن پرفشان طلب\nچه میل است یارب دم تیغ او\nز رمز دهانش نیامد اثر\nز بس قهر و لطفش همه خوش اداست\nلب غنچه تعلیم بلبل کند\nصراحی خالی چه قلقل کند\nمبادا چراغ حیا گل کند\nکه چون بگذرد از سرم پل کند\nعدم هم بخود گر تأمل کند\nنگاه میکشد گر تغافل کند\nبساط جهان جای آرام نیست\nقبا کن درین باغ جیب طرب\nمکش سر ز پستی که فواره آب\nمن و یاد حسنی که در حیرتش\nز بیداد آن چشم نتوان گذشت\nدلت بید ما دست (بیدل) مباد\nچرا کس وطن بر سر پل کند\nکه از لخت دل غنچه هر گل کند\nترقی بقدر تنزل کند\nجگر دامن ناله پر گل کند\nدلی را که او خون کند مل کند\nبتعطیل حکم تو کل کند\nاگر نظاره گل میتوان کرد\nعرق واری گر از شرم آب گردم\nچو صبح این یکنفس گردی که داریم\nشهید حسرت آن کامکارم\nدرین گلشن اگر رنگست و گربوست\nمحیط بیخودی منصور جوش است\nتردد مایه بازار هستی است\nوطن در چشم بلبل میتوان کرد\nبجام خالی مل میتوان کرد\nاگر بالد تجمل میتوان کرد\nززخم خنده بر گل میتوان کرد\nقیاس بال بلبل میتوان کرد\nبحق جزو را کل میتوان کرد\nاگر نبود توکل میتوان کرد\nدرین محفل زيك مينا بضاعت\nنظر بر خویش وا کردن محالست\nبهر محفل که زلفش سایه افکند\nبهر جا مطربی از زلفش نویسند\nاگر آهت همین خاکیاری\nازین بیدانشان جان بردن همت\nبرآسان است ازین دریا گذشتن\nبخندین نغمه قلقل میتوان کرد\nاگر کوی تغافل میتوان کرد\nزدود شمع کاکل میتوان کرد\nقلم از شاخ سنبل میتوان کرد\nزپستی هم تنزل میتوان کرد\nاگر اندك تجاهل میتوان کرد\nزپشت پا اگر پل میتوان کرد\nبهمان بار آئینه است (بیدل)\nبفهم خود تأمل میتوان کرد\nامروز بعهد مخبری دلدار پادشا کرد\nکرد بساط تسلیم در عجز نازها داشت\nفطرت ز خلق میخواست آثار قابلیت\nگفتم شخص هستی نازی بشوخی آرد\nدو عقده تعلق فرسوده بود فطرت\nرسان ز قلم و هم از سر گذشتی داشت\nشرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد\nپرواز خودسریها زان دامنم جدا کرد\nجز درد سر نبودیم ما را بعذرها کرد\nتمثال جلوه گر شد آینه خنده ها کرد\nاز خود گسستن آخر این رشته را رسا کرد\nپاس این کدورتها دست نازکی کشا کرد\nغلا رهن مارا آسان نمیتوان دید\nیارب که خشك گردد مانند شانه دستش\nغرق نم جبینم از خجلت تعین\nدانش جنون شد اما از کشود رمز تحقیق\nای وهم شیر مارا معذور دارو بگذر\nدست ترحم کیست مزگان (بیدل) ما\nمزگان عید ناچشم آهنگ پیش پا کرد\nمشاطه که دلرا از طره تو وا کرد\nکار هزار طوفان این یکعرق حیا کرد\nبند قبای نازی پیراهنم قبا کرد\nدل خانه ایست کانجا نتوان زور با کرد\nبر هم که چشم و اشد پیش از نگاه دعا کرد\nامروز ناقصان بکمالی رسیده اند\nاین امت مسیلمه را فسون بکه دلفظ\nجراست روستائی و انکار شهریان\nمحاصل ز صحبت شان خاك میخورد\nهرگاه وارسی بعروج دماغ شان\nپاس ادب مجو ز جهولان که یکقلم\nانصاف آب میخورد از چشمه سار فهم\nگر خود سری بحرف سلف خط کشیده اند\nدر عرصه شکست نبوت دویده اند\nجولاه چند رشته بگردون تنیده اند\nچون بید اگر بهم ز تواضع خمیده اند\nدر زیر پا چو آبله برخویش چیده اند\nاز محتد و فوق چشم و در حیا دریده اند\nخر کرهها کرند وسخن کم شنیده اند\nانکار کاملان همه را نقل مجلس است\nاز خدمت مجاوره اولیان فارس\nاز حرف شان تری نتراود چه ممکن است\nهیجا رسیده اند بترکیب اطباق\nپیران این کرو بحکم وداع شرم\nکو با طفل تراش و خوشان طپش تلاش\nدر خیل معنی که تنزه دلیل اوست\nتا کی بکان رد که بمستی رسیده اند\nهندوشناسیان بتعقل خزیده اند\nدون فطرتان سفال تو آب دیده اند\nچون زخیهای کهنه تفاوت چکیده اند\nبی نیم عرق همه صبح دمیده اند\nخورده بزرك يك به يك عقرب گزیده اند\nلب باز کرده اند بخندید کاریده اند\n(بیدل) درین مکان تادیب دوازده خطاست\nدر میکه لولیان همه تنبك خریده اند\nامروز نوبهار است ساغر کشان بیائید\nآغوش آرزوها از خود تهیست اینجا\nفرصت شرر نقابست هنگامه شتابست\nامروز آمدنها چندین بهار دارد\nگل جوش باده دارد تا گلستان بیائید\nدر قالب تمنا خونشتر زجان بیائید\nطی پای درد گامست مطلق عنان بیائید\nفردا گراست امید تا خود چه سان بیائید\nدماغ پر بها ریم سبزی که در چه کاریم\nجز شوق را هبر نیست اندیشه خطر نیست\nگر خواهش فضولیست جزو هم مالخولی کیست\nای طالبان عشرت دیگر کجاست فرصت\nفلمپاز انتظاریم بازی کنان بیائید\nخاری درین گذر نیست دامن کشان بیائید\nبا دست خانه نیست تا میهمان بیائید\nمفت است فیض صحبت گز این زمان بیائید\n(بیدل) چونیه تاب مجنون الفتائیست\nتا مهربان بیائید با مهربان بیائید\nامشب غبار ناله دل سرمه رنگ بود\nتا صاف کرد آینه خود را ندیده ام\nحسن از غبار شوخ نگاهان رمیده است\nعنقای دیگرم که زبنیاد هستم\nاز بسکه چید مانع تماشای فرصتم\nیارب شکست شیشه من از چه سنک بود\nچون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود\nانجا هجوم آینه پشت پلنگ بود\nناکام شوخی اثری داشت ننگ بود\nما را بخود نیامده رفتن درنگ بود\nاز گفتنم نشد شفق طرف دامنی\nبام بجنون طپیده نومیدی من است\nمخت نمیرود بسر ترك اختيار\nدرمان برون دل دو جهان جلوه رنك ريخت\n(بیدل) که داشت جلوه که از برق خجلتش\nخونم درین ستکده نومید رنگ بود\nجستی رسید کاه مرادم خدنگ بود\nاز خویش رفتنم بزحمت عذر لنگ بود\nانجامید برقد تو چه مقدار تنگ بود\nدر مجلس بهار چراغان رنگ بود\nاول در عدم دهنت باز میکند\nهر گاه میدهی زبان رخصت سخن\nشام ابد بحیب تو سر میبرد فرو\nکز فطرت تو پرزند در فضای قدس\nاین عرصه تا کجا نشود پامال ناز\nتا کاف و نون تهیه آواز میکند\nجبریل بال میزند و ناز میکند\nصبح ازل ز تو سخن آغاز میکند\nخاك فسرده را که فلك ناز میکند\nرخش تعین تو تك و تاز میکند\nآهنگ صور خیز تو در هر نفس زدن\nنيرنك اعتبار بهار تجددت\nهررنك و بو که میدمد از نوبهار صنع\nزین باغ بی دمیدن صبحی دمی کلیست\nروز و شبی در انجمن اعتبار نیست\nساز هزار عالم ناساز میکند\nباہم چه رنگها که نه کایناز میکند\nآئینه خیال تو پرداز میکند\nسحر آفرین شصت اعجاز میکند\nچشم تو میزند مژه و باز میکند\n(بیدل) تأمل که درین گلشن خیال\nرنك شکسته تو چه پرواز میکند"}
{"book": "adl0015", "page": 143, "text": "حرف الدال\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحیفه ١٤٠\nاول دل ستمدیده قطع امید کرد\nلخت سیاه اگر خط اعتبار هست\nبا اشك ربط سبحه انفاس نكسلد\nاز فیض و بسط حيرت آئینه ام مپرس\nآخر شکست چینی من مو سفید کرد\nخود را بهیچ آینه نتوان سفید کرد\nپیری مرا بحلقه قامت مرید کرد\nفضل زدم بخانه نه ناز کلید کرد\nمیفرزم از نفس دم تقریر احتیاج\nتدبیر زعم مایه تشویش کس مباد\nچون بال خامه نامحد از مغز استخوان\nدارد رسائی مژه خون بگردنش\nدست تهی زبان مرا رك بید کرد\nصابون خشك جامه ما را پلید کرد\nفکرم در اکتساب قیامت قدید کرد\nبر گشتی که آنسوی حشرم شهید کرد\nبیدل توهم بذوق خطش سینه چاکدان\nکاین شام ناامیده مرا صبح عید کرد\nاهل معنی گر بگفتگو نفس فرسوده اند\nبگذر از دعوی که در خلوتکه عشق غیور\nقدر دانهای راحت نیست در بنیاد خلق\nهیچکس از تور عالمتاب دل آگاه نیست\nمشت خاکم از فضولی شرم باید داشتن\nهم بقدر جنبش لب دست برهم سوده اند\nمحرمان خانه بیرون در نگشوده اند\nچون نفس یکسر بناله کوشش بیهوده اند\nخانه خورشید ما را بر گل اندوده اند\nجز ادب کاری که اینجا است کم فرموده اند\nآرزو میخواهی از اظهار حاجت شرم دار\nنقض ما از ادعان بی شبهه تحقیق نیست\nبی تمیز مکدر زما کاین سبزه های بدمیو\nراه دیگر وا نشد بر کوشش پرواز ما\nزیر سنک است ار من و ما دامن آزادیم\nاین ترنم را ز قانون حیا نسروده اند\nخامه تصویر ما انگشت برلك آلوده اند\nپا بخم در سایه مغز گان تار آسوده اند\nبی پر و بالان همین چك قفس پیموده اند\nآه ازین رنگی که بربوی کلم افزوده اند\nبیدل این بیهوش و محرم محرم طره رو پر ده گیر\nدر ازل زلفی زنم چو شانه در هم بوده اند\nای بهار بر فشان دل بر گل و سنبل مبند\nمجمع دلها تغافل خانه بارو بین است\nدور گردونست سالها میزند تای مخیم\nزندگی تاکی کشد رنج تکدر ناز هوس\nنیست پل آرایش عشاق استعداد شوق\nآشیان چمنی در فضای ناله بلبل مبند\nغافل از شور قیامت رقص با کاکل مبند\nتا نفس داری ز گردش ای جام مل مبند\nپشت خم ریش است ای کاو از تکلف جل مبند\nموی سر کافیست بردستار مجنون کل مبند\nشوق آزادی تعلق احتیاج و هم نیست\nنزم خامو شیست از پاس نفس غافل مباش\nسر گذشت غیرت مجنون هنوز افسانه نیست\nاز شکست موج آزاد است استغنای بحر\nنادم حاجت مبادا بگذری از آبرو\nاز خیال پوچ چون قمری بگردن غل مبند\nبر پر پروانه تشویش چراغ گل مبند\nمحشر آسود است بر زنجیر ما غافل مبند\nتهمت نقصان اجزا بر کمال کل مبند\nاندکی آگاه باش از چشم بستن پل مبند\nپیری آمد جوانی ای بیدل آخر شرم دار\nشیشه چون شد سبز دنگون جز ز عرق فلفل مبند\nای مخبره از ماو تو تعیین نگزیدید\nاینجا طرب و هم اقامت چه جنون است\nاندیشه هستی کلف همت مرد است\nزین نسبت دوری که بهستی است عدم را\nرفتید و نگردید تما شای کوشش\nعنقا چه نشان میدهد از شهرت موهوم\nباسجده نسازید که اجزای زمینید\nدر خانه نیرنگ حنا بشدی زینید\nدامن ز غباریکه ندارید بجینید\nکم نیست که چون ذره بخورشید قرینید\nای کاش دمی چند بیکجا بنشینید\nجنسی بکشا ئید که نام چه نگینید\nدر کار که شیوه تسلیم عرو جست\nامروز پی ما چه نشان چند دویدن\nچون شمع هوس سر بهوا چند فرازید\nدر عالم تجرید چه فرصت شمر جاست\nهم چند نفس ساز کنند صور قیامت\nتمثال غبار من و مائید چو بیدل\nچشمناکد نشان کف امید جبینید\nفردا که گذشتید نه آئید نه انید\nکاهی ز تکلف ته پا نیز ببینید\nتا صبح قیامت نفس باز پسینید\nدر حوصله های مکس و پشه طنینید\nصد سال گر آئینه زدا ئید همینید\nای بی نصیب عشق بکار هوس بخند\nاوقات زندگی زقمردن بیاد رفت\nشور ترانه سنجی عنقائیت رساست\nزین گشت خون بدل چه ضرر و است در کنند\nتا کی کشد فسون نفس داغ فرصت\nبر زندگی چو صبح كمان بقا کز است\nبر مال هرزه بر دو سه جلد قفس بخند\nبر گریه ات اگر نبود دسترس بخند\nچندی نقاب طوطی منکع بخند\nلب کند مین کزو بتلاش عدس بخند\nای آتش فسرده بپایان خس بخند\nکو این غبار رفته بگردون نفس بخند\nنال بجمع كن بکدو قدح از هزار وهم\nزین جمع مال مسخر کی صبح میبرش\nاز شرم چون شرره ره وا کن ببوش\nدر آتش است شمع و همان خنده میکند\nخاموش رفته اند رفیقان از الخفر\nبیدل چو گل اگر نه کنی طرح انبساط\nبر محتسب بستیزو برای عس بخند\nخلفیست در کمند فنا و عس بخند\nسامان این بهار همین است و بس بخند\nای عاشی بغفلت این بوالهوس بخند\nاشکی بدرد غفلت بی جرس بخند\nچشمی بخویش وا کن و بر پیش و پس بخند\nای خوش آ نوقتی که مارو جمیل نامعلوم بود\nشوق موجود وتجير این و آن معدوم بود\nخیمه بیرون هیولای دو عالم آگین است\nعین معنی بود دل نافهم نامفهوم بود\nکسب سود اندیشه کردم و زبان اندوختم\nجنس دانائی درین دکان غیرت شوم بود\nای ساز قدس دل بجهان نوا مبند\nای بی نیاز کار گه اتفاق صنع\nبیکانگی ز وضع جهان موج میزند\nدارد دل شکسته درین دیر بی ثبات\nناموس آبروی تنزه نگاه دار\nیا کست است رشته این مهر آواز بامبند\nبار خیال بر دل بيمدعا مبند\nآئینه جز مقابل آن آشنا مبند\nمضمون عبرتی که برای خدا مبند\nرنگ عرق تریست بساز حيا مبند\nنثال آبرو آیت ان انچه تهمت است\nبرگونه است سعی امل بار ماهت\nدست و کشاد حکم قضا را چه چاره است\nسامان شبنم چمن آرمید گیست\nز آن دست بی نگار که در آستین تست\nرنگ شکسته بر چین کبریا مبند\nای نغمه بلند بهر رشته پا مبند\nنتوان خیال بست که مکشای یا مبند\nاین محمل وفاق بدوش هوا مبند\nزنهار شرم دار خیال حنا مبند\nاین عقده امید که دل نقش بسته است\nبیدل برشته که توان کرد وا مبند\nای شمع تك و تاز نفس کرد سفر شد\nمردم همه در شکوه بیکاری خویش اند\nتمثال بآن جلوه نبودیم مقابل\nیاران نرسیدند بداد سخن من\nکستا خیم از محفل آداب برآورد\nدر قلزم تقدیر که تسلیم کنار است\nنابك مزه خوابم برد از خویش چو اخگر\nاکنون چمد امید توان سوخت سحر شد\nسر خاری این طائفه هنگامه کر شد\nای مخبره ان آینه داری چه هنر شد\nظلمیچه فسون خواند که گوش همه کرشد\nگردیدن من کره سرش حلقه در شد\nکشتی، که و مسورت امواج خطر شد\nخاکستر دل جوش زدو بالش پر شد\nدربسته محافل هستی چه توان خواند\nدر خامه تقدیر نگوئی عرق داشت\nافسانه خاموشی من کیست که نشنید\nچون سبحه درین سلسه بیکانگی نیست\nفریاد که از دل بحضوری رسیدم\nچون ماه تو آنکس که بتسلیم جبین سود\nفکسر چین آرائی فردوس کیم دارد\nزان خط که غبار نقشش زیرو زبر شد\nکاخر خط پیشانی ما اینهمه تر شد\nکم شد جرس از قافله چندانکه خبر شد\nسرها همه پاود که پاها همه سر شد\nشب بود که در خانه آئینه سحر شد\nهر چند که تیغش بسر افتاد سپر شد\nسر در قدمت محو گریبان دگر شد\nبیدل نشوی غافل از اقبال گریبان\nهر قطره که در فکر خود افتاد گهر شد\n]"}
{"book": "adl0015", "page": 144, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nاین انجمن افسانه راز و همی بود\nوهمی جلوه که دیدم نقشین عدمی بود\nاین فرصت هستی که نفس کشمکش اوست\nهنگامه بی‌تابی گلشن رمی بود\nتاکه نرانیم ز فکر مایه اوهام\nقطع نفس از هر من و ما جاده کمی بود\nجمعیت سررشته هر غنچه درین باغ\nزان پیش که گل در نظر آید جمی بود\nتکرار نفس غنچه سبب مبحث اضداد\nامروز تو و ماست کزین پیش همی بود\nدر یکدیم خفت همجنسی کس نیست\nای غافلان عالم غربت وطنی بود\nامروز جنون تب عشقی تو ندارد\nصبح ازلم پنبه داغ شکمی بود\nمارا بعدم نیز همان قید وجود است\nزان زلف گرهگیر بپرحا شکی بود\nافسوس که دل را بجلای نرساندیم\nصبح چمن آئینه صیقل زدنی بود\nزین رشته که در کار گه موی سفید است\nجولاه امل سلسله باف کفنی بود\nآخر بطپش هوسم آگاه نگشتم\nآن چاه که زنخدان او هم دقنی بود\nفردا شوی آگاه زپرد از غبارم\nکابن خلعت نازك ببر كالبدي بود\n( بیدل ) فلك از ثابت و سیار کواکب\nفانوس خیال من و ما انجمنی بود\nاین حرصها با دامن صد فن شکسته اند\nعرض کلاه داده و گردن شکسته اند\nدارد شراب غفلت ابنای روز کار\nبدمستی که ساغر میهون شکسته اند\nبشتاب از فنا نفس تا نمیشود\nمینای دل بروی طپیدن شکسته اند\nدر زلف یار هیچ دل آزرده ئی نتاخت\nاین دانه ها زدوری خرمن شکسته اند\nیارب شگست من چه افسون شوه دست\nدارم دلی که بیشتر از من شکسته اند\nدربلکه سنك شرر خیز وحشت است\nکرد صبا چو آب در آهن شکسته اند\nهر گل که دیده ایم بخون چکیده بود\nیارب چه خار در دل گلشن شکسته اند\nصد برق در کمین نفس موج میزند\nمردم نظر بشعله ایمن شکسته اند\nپرد از من چو موج گهر درد است و بس\nبالیکه داشتم بطپیدن شکسته اند\nهرذره ام برنك دگر میدهد نشان\nجوش بهارم آئینه من شکسته اند\nامروز بی هم کل اقبال دوستیست\nیاران زونك ماصف دشمن شکسته اند\nماعاجزان زكوی تو دیگر کجا رویم\nدرپای دشتها سر سوزن شکسته اند\nهستی زننك عجز بمینای ما نخورد\nمارا همان بدرد شکستن شکسته اند\nيك گل درین بهار اقامت سراغ نیست\n( بیدل ) زرنك خودهمه دامن شکسته اند\nاین دور دور حیر است وضع متین که دارد\nباد بروت میدی غیر از سرین که دارد\nآثار حق پرستی خواست بر قفت\nغیر از دم سرفشان سر بزمین که دارد\nهر سو محرك نفس مطلق عنان بتازید\nای زیر خرسواران پالان وزین که دارد\nزاهد زپهلوی ریش پشمینه میفروشی\nبازار توره گرمست این پوستین که دارد\nرنك بقای طاقت بر خدمت سرین نه\nامروز طرح محراب جز کیش دین که دارد\nبرکیسه کریمان چشم طمع ندوزی\nجز دست خرده ین عصر در آستین که دارد\nاز منعممان گد اراء یکوجه میتوان خواست\nتن داده اند برخس داد اینچنین که دارد\nخلق وسیع خفته است در تنگی مهیجها\nجزکام این حواصل دامن بچین که دارد\nيك غنچه صد گلستان آغوش می کشاید\nمقصد بخنده باز است طبع حزین که دارد\nاز بسکه دور گردون كرداند طور مردم\nبابخت برنشاید رزق ظمین که دارد\nاندیشه میرود زن را ننگذاشت نام اقبال\nيك دست و او جنونست با قاف سین که دارد\nآن خرقه که جیدش باب رفو نباشد\nبردار دامن چند آنگه به بین که دارد\nدر چارسوی آفاق بالفعل این منادیست\nلعل خوشاب ما نیست در تیغ کین که دارد\nجز جوهر گران سنك معلوب مشتری نیست\nحساق بلور خسا جنس گرین که دارد\nسود است بی تکلف هنگامه تهور\nگرکی غلظت و جوش باش جز مهر کین که دارد\n(بیدل) به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر\nلشکر محمود خواهد تا آهنین که دارد\nاین ستم کیشان که وهم زندگی را هاله اند\nدر تلاش خود كشها شعله جواله اند\nعمرها شد حرف دردی آشنای گوش نیست\nکوهکن تابی نفس شد کوه ها بی ناله اند\nخلقی از خود رفت و اکنون ذکر ایشان میرود\nکار و ان خواب را افسانها دنباله اند\nدعوی میدان این عصر انفعالی بیش نیست\nشیر میغرند و چون وامیرسی بز غاله اند\nسرد شد دل از دم این پهلوانان غرور\nرستم اند اما بغل پرورد های خاله اند\nدل سیاهی یکقلم آئینه دار صحبت است\nکر همه اهل خراسانند از بنکاله اند\nجبه با روی ملایم قطره اند اما چه سود\nچون بمینای دل افتادند یکسر ژاله اند\nهمچو دندان بهر ایذا وصل و هجرشان یکیست\nکرحمه يك ساله می آیند و کرصد ساله اند\nباعروج جاه این افسرد گان بی مدار\nزلب هیبام چون هشت کهین نقاله اند\nچشم اگر دارد تمیز حسن و قبح اعتبار\nزنگیان جامه کلکون نوبهار لاله اند\n(بیدل)از خود روزنك آن به که برداری نظر\nدور کاران رفت و اکنون حاضر ان گوساله اند\nاین سلسله گیسوی پریشان که دارد\nاین فتنه هوائی سر دامان که دارد\nتا چشم کشائی مژه در سرمه نهان است\nاین دیده فریبی خط ریحان که دارد\nپیراهن سيرتك هوسامت عیبیست\nیارب خبر از شوخی جولان که دارد\nاین غافلان که آئینه پرداز میدهند\nدر خانه که نیست کسی آواز میدهند\nخون شد دل از معامله داران و هم وظن\nتمثال ماست آنچه با ناز میدهند\nمجبور غفلتیم قبول اثر کجاست\nیاران بگوش کر خبر راز میدهند\nكم همتان بمحافل دنیای مختصر\nدر جبه پشه زحمت شهباز میدهند\nباز غرور شیفته وضع عاجز است\nرنك شکسته را بر رواز میدهند\nغافل ز اعتبار شهید وفا مباش\nخون مهیا بآب رخ ناز میدهند\nآنجا که دل ادب کده راز عاشقیست\nآتش بدست كودك کلیاز میدهند\nباغنچه کل کنند ز گریبان راز ما\nدندان بلب گزیدن غماز میدهند\nپتمال نفس طپش آهنگی فناست\nگردی که میکنی بتلاشو تاز میدهند\nبرباد ناله رفت دلند کس خبر نیافت\nدانم زغصه کره باین ساز میدهند\nدر پیش خودکین شدنمون به چون نفس\nانجام خلق را بر آغاز میدهند\n( بیدل ) برون خویش مجالی نرفته ایم\nما را ز پرده بهر چه آواز میدهند\nاینقدر اشك بمدار که جبران گل کرد\nکه هزار آینه ام و سر مژکان گل کرد\nعالمي را ز دل خسته بخون آوردم\nناله داشتم آخر به نیستان گل کرد\nنیست جز رنك گل آئینه کیفیت رنك\nخون من خواهد ازان کوشه دامان گل کرد\nکر چنین میکندم طرز نگاه تو هلاك\nسبزه خواهدزدن از وهم مژکان گل کرد\nریشه باغ حیاغنچه بهار است امروز\nزان تبسم که لبت کاشت نمکدان گل کرد\nمیتوان داغ تو پوشید بخا کشتر ما\nکعبه فاخته خواهد ز گریبان گل کرد\nپرتو شمع فراهم نشود جز بفنا\nرنك جمعیت ما سخت پریشان گل کرد\nحیرتم کشت که دیروز بصحرای عدم\nخاك بودم نفس از من بجه عنوان گل کرد\nسعی اشکم دویدن چه خیال است اینجا\nلغزشی بود زما آبله پایان گل کرد\nغیر وحشت کلی از وضع سحر نتوان چید\nهم که بوی زنفس یافت برافشان گل کرد\nاو لم و آخر هم جلوه تماشا دارد\nنقش پاگل کن اگر آینه نتوان گل کرد\n( بیدل ) از منت دامان کسی تر نشدیم\nشمع مارا نفس سوخته آسان گل کرد"}
{"book": "adl0015", "page": 145, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nاینقدر ریش چه معنی دارد غیر تشویش چه معنی دارد\nجغد از زاهد مسواك بسر عقرب و نیش چه معنی دارد\nيك نخود کله و ده من دستار این کدو پیش چه معنی دارد\n\nآدمی خرس به نظم است آخر صید حق میش چه معنی دارد\nدعوی پوچ باین سامان ریش زود پیش چه معنی دارد\nشیخ بر عرش نبرد جبکند طبع درویش چه معنی دارد\n\n(بیدل) اینجا همه ریش است و فش است ملت و کیش چه معنی دارد\n\nاینقدر نمیدانم صیدم از چه لاغر شد کز تصور خونم آب تیغ او تر شد\nکاغذ تو ن لو را گرد حسن و عشق شورانگیخت احولی شرر افتاد قند ما مکرر شد\nگردش فلك دیدی ای جنون تامل چیست دور دور پیمائیست شیشه وقف ساغر شد\nخواب گل درین گلشن تهمت خیالی بود رنگ پهلوی کرمائند نا امید بستر شد\nکسب مخزنت دنیا سخت عبرت آلود است خاك گشت سر در جیب قطره که گوهر شد\n\nحرف شعله خویش با محیط سر کردم فلس ماهیان یکسر دیده سمندر شد\nدر جهان نومیدی محو بود آشها آرزو فضولی کرد جستجو ستمگر شد\nهر چه با جنون پیوست از نگین تقدیریست پاسبان خود گردید خانه که بیدو شد\nراحت آو زوشها داغ کرد محفل را رنگها چو شمع اینجا صرف بالش پر شد\nآه بر در دونان آخر التجا بردیم لقمه کام میمیرم آبرو میسر شد\n\n(بیدل) این لطافتها جرم خست کس نیست احتیاجها شورید کوشش دوستان تر شد\n\nاینکه در دیر مجبت دم سرد پیدا کرده اند دل نداری ورنه دل از درد پیدا کرده اند\nگم شده است آثار محبت ها بگرد جست و جو نادرین صحرا سراغ مرد پیدا کرده اند\nبرده اند از موج گوهر پیچ و تاب اشتراك مصرع ما را از تضمین فرد پیدا کرده اند\nچون نگاه چشم آهو عمر در وحشت گذشت خانه را اینجا بیابان گرد پیدا کرده اند\nمیدهندم دل بهر آئین که می آیند پیش بازیان طرفه ره آورد پیدا کرده اند\n\nهیچکس از اختراع این بساط آگاه نیست رنگ خیا ز جو باران نرد پیدا کرده اند\nمنکر پیداست و پنهانی معذوران مباش عاجزان كاريكه نتوان کرد پیدا کرده اند\nما جراى خامشان نشنیده میباید شنید بی زبان را نفس پرورد پیدا کرده اند\nبادما کز گر بسیر نوکستانت سریست رنگ بیماران چشمت زرد پیدا کرده اند\nزان بهارم مژده بوی خرامی میرسد رنگهای رفته (بیدل) گرد پیدا کرده اند\n\nاینکه طاقت ها جوانی میکند تا توانی ناتوانی میکند\nبسکه قطر تها ضعیف افتاده است تکه بر دلهای فانی میکند\nعصمت از تشویش دنیا جستن است نفس را این غنچه زانی میکند\nقید هستی پاس ناموس دل است بیضه داری آشیانی میکند\nهر که را دیدم درین عبرت سرا بر جبین زن کمانی میکند\nآنقدر از خود بساطش رفته ام باان جهانس آکجهانی میکند\n\nگر همه خاك از زمین گردد بلند بر سر ما آسمانی میکند\nنیست کس اینجا کفیل هیچ کس زندگی روزی رسانی میکند\nدر تپید ناب نفس روز جزا سعی بسمل برفشانی میکند\nاز چه خجلت صفه بندم آتش زد چون عرق دائم روانی میکند\nبسد ما غم غیر دل زین انجمن هرچه بردارم گرانی میکند\nهیچ میدانی کهرای بخیر شاه ما را پاسبانی میکند\n\nكلك (بیدل) هر کجا دارد خرام مکتبه هم ناز روانی میکند\n\nای هوس توار کان چند تک دو میکنید سعی نفس آینه سوى عرق رو کنید\nمحل و دیبا همه باب حساس هواست نقش نی بوریا زینت پهلو کنید\nجهد ناکامیست و هم صید تسلی نکرد رم همه وقتش بر ماست دشت و در آهو کنید\nگردن تسلیم عشق خط امان است و بس روم تیغ قضا تكيه باين مو كنيد\nاز جبتی میرسیم باخته رنگ نگاه کر سر سبو کلبه یست حیرت ما بو کنید\n\nآینه دار حضور غیب پرستد چرا حاصل تحقیق چیست کز من و مالو کنید\nصنعت پر کار عشق حیف بود ناتمام سر چسوا میدهید نوام زانو کنید\nپیش غرور فلك عجز بشر روشن است مهره کمان پیملید نوحه بیازو کنید\nعالم بیگانه آئین معرض تمثال نیست ششجهت آئینه است آینه یکسو کنید\nماه زوضع هلال یافت عروج کمال بوی جبین برده اید پشه ابرو کنید\n\nذره مو هوم را شرم لسنجد بهیچ (بیدل) ما را همین سنگ ترازو کنید\n\nبا این خرام ناز اگر آن مست میرود رنگ حنا بحيرتش از دست میرود\nخلق جنون تلاش همان برامید پوچ هر چند سعی پیش ترقت میرود\nخواهی ببسير لاله و خواهی بکشت گل بادامن تو هر که نه پیوست میرود\nبیکار نیست دور خرابات زندگی هر کس زخویش ناتنسی هست میرود\n\nكسب كمال آینه دار فروتنی است موج گهر ز شرم فتا پست میرود\nآسودگی چو ريك روانم چه ممکست بی طلب کر آبله هم بست میرود\nاشکم برنگ سیل درین دشت عمرهاست بیشتاب آن غبار که ننشست میرود\nتا کی بكفتگو شمری فرصتی که نیست ای بی نصیب ماهیت از شست میرود\n\n(بیدل) دگر تنظیم حرمان کجا برم من جز آئی ندارم واو مست میرود\n\nبا خزان آرزو حشر بهارم کرده اند از شکست رنگ چون صبح آشکارم کرده اند\nبحر امکان خون شد از اندیشه جولان من موج اشکم بر شکست دل سوارم کرده اند\nجلوه ها بی رنگی و آئینه ها بی امتیاز حیرتی دارم چرا آئینه دارم کرده اند\nبرد موقوف قضا از اصل کار آگاهیم سرمه ها در چشم دارم تا غبارم کرده اند\nپیش ازین نتوان به برق منت هستی گداخت يك نگاه واپسین نذر شرارم کرده اند\nبا کدامین ذره سنجم آبروی اعتبار آنقدر هیچم که از خود شر مسارم کرده اند\n\nنا نگاهی گل کند می بایدم از هم گداخت چون حیا در مندرج حسن آ ببارم کرده اند\nمن نمیدانم خيالم يا غبار حسرتم چون سراب از دور چیزی اعتبارم کرده اند\nدستگاه زخم محرومیست سرتا پای من بسکه چون مژگان بچشم خویش خارم کرده اند\nمیروم از خود نمیدانم کجا خواهم رسید محمل دردم بدوش ناله بارم کرده اند\nمن شرر پرواز و عالم دامگاه نیستی تا دهم عرض پر افشانی شکارم کرده اند\nبوی وصل کیست (بیدل) گلشن آرای امید پای تاسر پاس بودم انتظارم کرده اند\n\nباد صحرای جنون هر گه گل افشان میشود جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود\nپرده ناموس دردم از حجابم چاره نیست کز گریبان چاك سازم ناله عریان میشود\nنیستی آئینه اقبال عجز ما بس است خاك را اوج هوا تحت سلیمان میشود\nدر کشاد عقده دل هیچکس بی جهد نیست موج گوهر تا خنش چون سوه دندان میشود\nزندگانی را نفس سررشته آرام نیست موج دریا را رك خواب پریشان میشود\nای فضول و هم معنی آدم از جنت چه دید عبرتست اینجا که صاحبخانه مهمان میشود\nناله ها در پرده دود جگر پیچیده ایم سطر این مکتوبها خواندن نپستان میشود\n\nپای تاسر عجز ما آئینه نازك دلیست خاك را نقشی قدم زخم نمایان میشود\nغنجه دل به کفاز فکر شکفتن بگذرہ کاین گره از باز گشتن چشم حیران میشود\nمعنی دل را مجاز نیست جز طول امل ریشه پیون در جلوه آید دانه پنهان میشود\nماند الفت ها بيك سو تا در وحشت زدیم چین دامن عالمی را طاق نسیان میشود\nعافیت دور است از نقش بنای مجرمی خون بود رنگی کزو تصویر انسان میشود\nغنچه وار از رك هستی این چمن بی بهره ایم دامن ما پرگل از چاك گريبان میشود\nمست جام مشربم (بیدل) که از موج میش جادهای دشت بکرنگی نمایان میشود"}
{"book": "adl0015", "page": 146, "text": "صحیفه (٦١٣) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nباده تحقیق را ظرف هوس تنگی کند در و آتش لباس خار و خس تنگی کند در درزا جو لا نگه چون سینه عشاق نیست بر فغان مشکل که آغوش جرس تنگی کند\nبر جنون می پلیم واز خویش بیرون میروم کرد باد شوق را خاکی قفس تنگی کند عیش رسوائی نکام کوچه گردان و فاست ای خوش آن وضعی گرد خلق هس تنگی کند\nدر خیال راحت از فیض طپیدن غافلیم آشیان ایکاش بر ماچون قفس تنگی کند همچو آن سوزن که در ماند زکار نازسا مخروزنك سفی بازوچون نفس تنگی کند\nنه فلك در وسعت آباد دل دیوانه ام هست خططائیکه در پای مکس تنگی کند ما دو عالم شکوه در ضبط نفس خون کرده ایم تا مبادا خاطر فریاد رس تنگی کند\nغنچه ييك مشت زر صد رنگ خست چیده است اینقدر یارب مبادا دست کس تنگی کند شکوه می دزد کرده ام (بیدل) ز کم سختیست ناله در پرواز آید چون قفس تنگی کند\n\nبازما همزیست دوش چشم حیران میکشد محمل اجزای ما چون شمع مژگان میکشد ناتوانان مغتنم دارند وضع عاجزی کز غرور طاقت آسودن بجولان میکشد\nماضعیفان آنقدر ها زحمت باران نه ایم سایه باری دارد اما هر کس آسان میکشد هیچکس در مزرع امکان قناعت پیشه نیست کز همه کندم بود خمیازۀ نان میکشد\nصلح و جنك عرصۀ غفلت تماشا کردنیست تیر در کیش است و خلق از سینه پیکان میکشد دوری انس است استعداد اشیای خلق طفل میروزشیو آدم که دندان میکشد\nالتفات رنك امکان یکقلم آلود کیست مفت نقاشی کزین تصویر دامان میکشد وحشت آهنگی ز فکر خویش بیرون آمد شمع باز دامن تا کند سر از گریبان میکشد\nمحر او را هر سرمو یکجهان بالیدن است کاه حیرت دانم از قدری که مژگان میکشد میروم از خویش و جزحیرت دلیل جهد نیست و حشم در خانه آئینه میدان میکشد\nجسم کرشد خاك (بیدل) رفع اوهام دوئیست شخص از آئینه کم کردن چه نقصان میکشد\n\nباز اشکم بخیالت چه فسون میریزد صخره می افشرم آئینه برون میریزد هر کجا میگذرى كز درو طاوس است نقش پایت چقدر بوقلمون میریزد\nچه اثر داشت دم تیغ جفایت که هنوز تاك تصویر شهیدان تو خون میریزد عبرت از وضع جهان گیر که شخص اقبال آبرو بر در هر سفله دون میریزد\nعاقبت ساز تردد کده دانائی نیست مفت کردی که بصحرای جنون میریزد جام ناشیته این بزم جنون جوش می اند خون دله اینهمه بیرون و درون میریزد\nدر دبستان ادب مشق کلام ابلهت که الف میکشم و حلقه نون میریزد سر بی سجده عرق بست به پیشانی من صنم از شیشه نا کشته نگون میریزد\n(بیدل) از قید دل آزاد نشین صحراشو وسعت از تنگی این خانه برون میریزد\n\nباز چشمم احرام چه در می بندد کز غبارم نفس صبح کر می بندد فکر جولان همه تشویش عمارت سازیست فطرت آبله مضمون دگر می بندد\nغیر دل کوشه امنی که توان یافت کجاست بخیه امید نفس رخت سفر می بندد عرض جوهر زهی بی حمیدی نیست فلك ورنه چون آینه دستت چو تمر می بندد\nبی دلیل استن کجا ای هرزه در این طلب بال و پر ریختن ناله شکر می بندد دزدی ماده را جزای ضعیف است اینجا آسمان سنك بدامان شرر می بندد\nوحشت عمر کمین شیفته فرصت نیست صبح از دامن افتاده کمر می بندد ناپکی قصه مستقبل و ماضی خواندن باخبر باش که افسانه نظر می بندد\nعجزم از سعی وفا جوهر طاقت گل کرد آب در کسوت یاقوت جگر می بندد کسب جمعیت دل تخته ضبط نفس است تسکی قافیه موج گهر می بندد\nشمع این محفلم از داغ دلم نیست کرر آنچه دریا فندنم عجز دهر می بندد ناله ام مانع شد از بی اثری ها ( بیدل ) تیغ چون منفعل افتاد سپر می بندد\n\nباز دامان دل آهتك چه گلشن میکشد ناله تا میکنم طاوس کردن میکشد بسکه استحقاق کرم بی پر و بالم رساند هرکجا دامان تو میکرد سوی من میکشد\nپیش ازین نتوان چراغ رنك ناز افروختن خاصه تصویر بادام تو روغن میکشد ناله ام ره گمرانی بر نمی دارد ز دل سنك این کوه از صدا باز فلاخن میکشد\nشمع این محفل نیم اما بذوق تیغ او نا نفس دارم سری دارم که کردن میکشد پیر و سعی تجرد در نمی ماند بعجز رشته از هریپوهن خود را بسوزن میکشد\nاعتبار اهل فقر از عالم اقبال نیست آتش آلوداست آن آبی که آهن میکشد نشئه بر دیوانه شد دشت و در از عریان تنی کیست فهمد بی گریانی چه دامن میکشد\nساعی در پای و هیم آه از تدبیر پوچ مغز آماج خدنگ و پوست جوشن میکشد عمرها شد سرمه سای کار گاه غیرتیم خاکساری انتقام ما زدشمن میکشد\nسایه را (بیدل) ز قطع دشت و در تشویش نیست محمل تسلیم دوش آرمیدن میکشد\n\nبازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد آسمان او بیاد آمد حبابم آب شد تا قیامت بر نمی آیم زشرم نا کسی داشتم کرد سرش کردیدلی کرداب شد\nعجز بردیم و قبول بار رحمت یافتیم آنچه اینجا کاسه ما بود آنجا باب شد حرص پهلو ها تهی کرد از حضور بوریا در خیال خواب مخمل عالمی بیخواب شد\nآنقدر ها نیست این پست و بلند اعتبار صنع تصحیفی است کز بواب مانواب شد ناتوانی ستی ندارد این تعلقها بجاست با گسستن بست پیمان رشته چون بتاب شد\nکز گذشتن شد یقین بگذر زتدبیر جسد فکر کفائی چیست هر که آبها یاب شد دانه مهری بود در طومار و هم شا يموك دل ز جمعیت گذشت و عالم اسباب شد\nزندکی گر عبرت آهنگ همین شورو شر است چون نفس نتوان بساز ما و من مضراب شد خاک کردیدیم اما رمز دل نشگافتیم در پی این دانه چندین آسیا بی آب شد\nجستجوی رفتکان سر برهوا کردیم حیف پیش پاودا نچه ما را در نظر نایاب شد قامت خم گشت (بیدل) تا کر تسجده باش ناتوانی هر کجا بی پرده شد محراب شد\n\nباز مخمور است دل تا بخودی افشا کند جام در حیرت زند آئینه را مینا کند زاد کان کو مده از نقش موهومم نشان عکس را محرمست کر آئینه استغنا کند\nرفته ایم از خود بدوش آرمیدن چون غبار آه ازان روزیكه بستیابی طواف ما کند تا نکشو نا از هوای قامت او بگذری هر که از خود رفت سیر عالم بالا کند\nانجمن پرداز و همم چون حباب از خامشی به که بکشایم لبی تا از خودم تنها کند مگذر از کوشش مبادا روز کار حیله جو باعمال راحتت چون صورت دیبا کند\nدر عدم مانیز یاد زندگی خواهیم کرد شعله خاموش اگر یاد طپیدنها کند بار تسلیمی اگر چون سایه باید پیکرم تا در او خاك عالم را جبین فرسا کند\nناله دردی بساز خامشی کم گشته ام شوق مخراز است می ترسم مرا پیدا کند بی طواف خویش در بزم وصالش بار نیست در دل دریا مگر کرداب رقص وا کند\nای خوش آن شور طرب جوش خستان فنا کز گداز ما دل هر ذره را مینا کند سنگ راه خود شماره کعبه و بتخانه را هر که چون (بیدل) طواف کو شدلها کند\n\nباغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشگفد خون خود دصد شعله با دانحی بسامان بشگفد آبیار ما ادیکا ران گداز جرأت است چشم ما مشکلی که بر رخسار جانان بشگفد\nبیدماغی فرصت اندیش شکست رنك نیست کل برنك صبح باید دامن افشان بشگفد تنگنای عرصه موهوم امکان را کجاست آنقدر وسعت که يك زخم نمایان بشگفد\nدر شکست من طلسم عیش امکان بسته اند رنگم آغوشی کند تا این کستان بشگفد مهر ورزی نیست اینجا کم ز باد مهرگان چاک زن جیب وفا تا طبع یاران بشگفد\nوضع مستوری غبار مشرب مجنون مباد داغ دل يارب برنك ناله عربان بشگفد قابل نظاره آن جلوه گشتن مشکل است کز همه صد کوهستان چشم حیران بشگفد\nهیچ تخمی قابل سر سبزی امید نیست اشك باید کاشتن چندانکه طوفان بشگفد زین چمن محروم دارد چشم خواب آلوده ام بی بهاری نیست حیرت کاش مژکان بشگفد\nدر کلستانیکه دارد اشك ( بیدل ) شبنمی رنگ برکش ناله بلبل بدا مان بشگفد"}
{"book": "adl0015", "page": 147, "text": "سفینه ١٤٤\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nبا کدکوم به قیامت بسرم میگذرد\nکه نفس نازده همشب سحرم میگذرد\nذره اندوه خوش است از طرب بیکاری\nحیف دستیکه ز دل بر کمرم میگذرد\nخاک گل میکنم و میروم از خویش چواشك\nعرق شرم ز پا پیشترم میگذرد\nترك سعی طلب از شمع نمی آید راست\nپای رفتارم اگر نیست سرم میگذرد\nکرد کم فرصتی کاغذ آتش زده ام\nهر نفس قاصد داری شررم میگذرد\nنامیها در بغل از شهرت عنقا دارم\nقاصد من همه جا بیخبرم میگذرد\nذوق را هیچ چقدر را هزن آگاهيست\nعمر در خواب ز بالین پرم میگذرد\nدل چوسنك آب شود تا قدم پیش آید\nزندگی منتظر شیشه گسرم میگذرد\nچشم بسته تلاش دگرت لازم نیست\nلغزش يك مژه از درد حرم میگذرد\nخاك هردد که بافسون طمع می پویم\nآب می گردد و آبش ز سرم میگذرد\nمرگمی ساز حلاوت گره خاموشیست\nکز نفس میزنم از نی شکرم میگذرد\nآمده رفت نفس مغتنم راحت کیم\nزندگی کو اگر این کرد زرم میگذرد\nسعی پست چوايناز به بنیاد خسیس\nمی درد پوست چوماهی زدرم میگذرد\nپستم قابل يك كام درین دشت چو عمر\nليك چندانکه زخود میگذر میگذرد\nراه در پرده تحقیق ندارم ( بیدل )\nعمر چون حلقه به بیرون درم میگذرد\n\nنامانه نم اشكم و نی چشم تری بود\nلبخرد خیال تو گداز جگری بود\nافسوس که ما سان هوای نگرفتیم\nخاکستر ما قابل عرض سحری بود\nدل رنگی امیدی بنمایید که اشکت\nمبعوث کد ام کار به شیشه گری بود\nچون اشك دویدیم و بجائی نرسیدیم\nخضر ره ما لغزش پی بلا سری بود\nهر غنچه که پی برد شد آهی بنفس داشت\nاین گلشن خون کشته طلسم جگری بود\nکی منفصل ننجی ایام تسلی درد\nدر حفظ دل این دشت كمان شکری بود\nدیدیم که بی وضع فنا جان نتوان برد\nدیوانگی آثار سپند خرد دره سری بود\nبی چشم تر اجزای فنا ایم چو شبنم\nتا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود\nدل خاك شد و عافیتی عذر هوس کرد\nاین اخکر وا سوخته بالین پری بود\nنیک و بد عالم همه عنقا صفتانند\n( بیدل ) خبر از هر که گرفتم خبری بود\n( ٥ )\nبامید فنا نامید تب هستی گوارا شد\nهوای سوختن بال و پر پروانه ما شد\nفکندیم از قلم آخر خلل در کار یکتائی\nبدل شد شخص با تمثال تا آئینه پیدا شد\nزبان حال دارد سرمه لایق کمال اینجا\nنفس دزدید جوهر هرقدر آئینه گویا شد\nزهرض جوهر معنی بوجدان صلح کن ورنه\nسخن رنگ لطافت باخت کز تقریر فرسا شد\nحذر کن از قرین بد که در عیزنگ امکان\nبجرم زشتی بذیره هزار آئینه رسوا شد\nبپادستان اگر ایست سامان دعوتیها\nتوان در مفلسی هم چیره کلکی دست و میزا شد\nسراپا قطره خون نقش بست و در دلی جا کن\nفرا نجا ساغری دارد که باید داغ صهبا شد\nخیال هر چه بندی شوفیه بید امکند رنگش\nزبس جا کرد لیلی در دل مجنون سویدا شد\nگشاد غنچه در اوراق گل خواباند گلشن را\nجهان در موج ناخن غوطه زد تا عقده ای وا شد\nبخاموشی نمك دادم سراغ بی نشانی را\nنفس در سینه دزدیدن صغیر بال عنقا شد\nتأمل پیشه کردم معنی من لفظ شد ( بیدل )\nزصبهایم روانی رفت تا آنجا که مینا شد\n\nنأمك شوخی بنیاد تسکین کنده میگردد\nحیا قالب کشود از هم تبسم خنده میگردد\nتنزہ کر هوس باشد مجو شهد آنقدر باهم\nکه صحبت از سر یشم اختلاطی کنده میگردد\nتغافل حلم همواریست کوه و دشت امکانا\nبجند بن يخنه بك تحريك مر كان رنده میگردد\nبمزاك ساز و این نرمی که در خلق وفا دشمن\nسك دیوانه مطلب مرسپا کنده میگردد\nببرق تیغ استغنا حذر از گردن افرازی\nدرین میدان فلك هم سر به پیش افکنده میگردد\nخیال رفتگان رفتن ندارد همچو داغ از دل\nبعبرت چون رسد نقش قدم پاینده میگردد\nگرانی رطبایع از غرور قدر میسندی\nدرین بازار جنس کم بها ارزنده میگردد\nقناعت میکند در خوشه چینی خرمن آرائی\nقبا چون پینه ها بر خویش دوزد زنده میگردد\nنه انجم دانم و نی دور گردون ليك میدانم\nجهان رنگست و یکسر گرد گرداننده میگردد\nعرقم اینکیم چون شمع و سر در جیب دزدیدم\nعلاجی نیست هستی از عدم شرمنده میگردد\nاگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد (بیدل )\nبا حسان جهد کن کاینجا خدائی بنده میگردد\n\nبا هستیم وداع تو و من چه میکند\nبافرصت نیامده رفتن چه میکند\nبخت سیه ز چشم کسان جو هرم نهفت\nشبهای تار ذره بروزن چه میکند\nفریاد از که برسم و پیش که جان دهم\nکان غائب از نظر بدل من چه میکند\nهستی برای هیچ کس آسودگی نخواست\nگردون باین کبودی و شمن چه میکند\nتیغ قضا سر همه در با فکنده است\nگردون درین مصاف بجوشن چه میکند\nهر شیشه دل حریف تقدم باز عشق نیست\nجایکه مرد ناله کند زن چه میکند\nرنگی بگردش آمده در کمین ماست\nکزسنك بسته ایم فلاخن چه میکند\nدل خنده کارزشتی اعمال کس مباد\nزنگی بچراغ آینه روشن چه میکند\nداغ دل از تسلاش شبها همان بجاست\nدر سنك آتش از نمه دامن چه میکند\nآه از مآل شرمی و انبساط عمر\nبا گل درین بهار شگفتن چه میکند\nدلهای غافل و اثر وعظ تهمت است\nبر عضو مرده مالش روغن چه میکند\nتسلیم عشق را برعونت چه نسبت است\n( بیدل ) سر بریده بگردن چه میکند\n( ٥ )\n\nپای طلب دمیکه سر از دل برآورد\nچون تار شمع جاده ز منزل برآورد\nچون سایه خاك سال تلاش فسرده ام\nکوهستی که پایم ازین گل برآورد\nدل داغ ریشه ایست که هر که نمو کند\nچون شبه از توقع حاصل برآورد\nخط غسطیص که رساند بکوی یار\nاین نامه را مکر پر بسمل برآورد\nهر جارسد نوید شهیدان تیغ عشق\nآغوش سر ززخم حمایل برآورد\nچون شمع لرزه در جگر از تربتایم\nاین شمع مباد ز محفل برآورد\nدر وادی که غیرت لیلی درد نقاب\nمجنون سر بریده ز محمل برآورد\nضبط خودی بس است تخم خلق هرزه جند\nگوهر محیط را بچه ساحل برآورد\nبنیاد این خرابه بآبی نمیرسد\nتا کی کسی عرق کند و گل برآورد\nبر آشنای رحمت مطلق بر دبیست\nدستیکه مطلب از لب سائل برآورد\n( بیدل ( نفس گراز درابرام بگذرد\nعشقش چه ممکن است که از دل برآورد\n\nباین ضعیف که جسم ز ادم از بستر نمی خیزد\nاگر برخاك می افتد نگاهم بر نمی خیزد\nغبار ناتوانم با ضعیفی بسته ام عهدی\nهمه گر تا فلك بالم سرم ازین در نمی خیزد\nنفس عمریست از دل میکشد دامن چه ناز است این\nغبار از سنگ اگر خیزد باین لنگر نمی خیزد\nبوحشت دیده ام چون شمع تدبیر گرانخوابی\nکزین محفل قدم تا برندارم سر نمی خیزد\nمردن سخت محجوبا ز جان نمعیرا\nقیامت گر دمد موج از سر گوهر نمی خیزد\nبدرد پشتی غنیمت دار عیش بی کلامی را\nکه غیر از درد دوش و گردن از افسر نمی خیزد\nچنین در بستر خشا که خوا با نید عالم را\nکه گردی هم بنام صید ازین کشور نمی خیزد\nزشور مجمع امکان به چیزی قناعت کن\nکه چون دف جزد صدای پوست ازین چنبر نمی خیزد\nازین هم کیشان قطع تمنای وفا کردم\nخوشم کز پهلوی من پهلوی لاغر نمی خیزد\nز شرم ما و من دایم بپشتی در نظر کاهیا\nجبین گرمی عرق شد موجش از کوثر نمی خیزد\nخطی و صفحه امکان کشیدم ای هوس بس کن\nزچین دامن ما صورت دیگر نمی خیزد\nبمردن نیز غرق انفعال هستیم ( بیدل )\nزخاکم تاغباری هست آب از سر نمی خیزد\n( ٥ )\nباین عجزیم چه از خاك حيا پرورد برخیزد\nمگر مشت عرق از من بجای گرد برخیزد\nمگو سهل است عاشق و ابنو میدی ملال کشین\nچها از پا نشیند تايك آه سرد برخیزد\nبمقصد برد شوریك جرس صد کاروان محمل\nمباش از ناله غافل کزهمه بی درد برخیزد\nخیال آواره دشت هوای اوست اجزایم\nمبادا حسرتی زین خاك باد آورد برخیزد\nدر ان وادی که دامان تصرف بشکند رنگم\nچواوراق خزان نقش قدم هم زرد برخیزد\nازین دام تعلق بسکه دشوار است و ارستن\nتخیر نقش بندد کر نگاهی فرد برخیزد"}
{"book": "adl0015", "page": 148, "text": "صحيفه ۱۱۵\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nاگر اینست نیرنگ اثر زخم محبت را\nزافلاك هوس دلشاد كاهت مزرعی دارم\nنفس از سینه چون صبحم قفس بر دوش بر خیزد\nچو بزم غنچه ام کلخنده کارم در د بر خیزد\nبقدر اعتبار آینه دارد جوهر هستی\nزسامان جنون جوش سحر خواهم زدن (بیدل)\nز جرات گر ۱ کرمویم نامرد بر خیزد\nگریبان میدرم چندانکه از من گرد برخیزد\n\nبپرهیز از حسد تا فضل یزدان قرین باشد\nمحبت محو کرد از دل تبار و هم اسبابم\nبصد مژگان فشاندن کرد اشکی رفته ام از دل\nدر آن مربع که حسات خرمن آرای عرق گردد\nندارد دامن دشت جنون از گرد عریانی\nکف دست توانایی بسودنهای ۱ زرد\nکه مس جویاست آدم هر قدر شیطان لعین باشد\nبه پیش شعله کی رنجیره خاشاك چين باشد\nمن و تمنیکه بیرون براند صد آستین باشد\nبپروین میرساند ریشه هر کس خوشه چین باشد\nدلی عاشق چرا از طعنه مردم حزین باشد\nمکن کاریکه انجامش ندامت آفرین باشد\nمکن در جوش خط افزونی حسن است خوبانرا\nنمایانم برنك سایه از جیب سیه روزی\nبلوح حیرتم ثبت است رمزه پرده امکان\nنسیم از خاك كویت گردباری برسر مریزد\nدو روزی از هوس تاریکی دنیا گوارا کن\nزسیر آب ورنك این چمن دل جمع کن (بیدل)\nزبان کفر هم ماند در از از نقص دین باشد\nچه باشد ربط من پارسیا کر آینه این باشد\nمثال خوب و زشت آیینه را نقش نگین باشد\nبکام آرزویم حاصل روی زمین باشد\nچراغ خانه زنبور ذوق انگبین باشد\nته هر جا غنچه گردیدی گلت در آستین باشد\n\nبه پستی و اقتاده یکه از دردی نشان دارد\nنجرد دشت تمثال زاجزای جهان گردی\nمکن با چشم تر سودا ۱ کر محو تماشائی\nدر آغوش نشاط دهر خوابیده است کلفتها\nغبارم بر نمیزد کریمی سر میزد از اشکم\nسحر از چاکهای دل نگردون نردبان دارد\nجبین از رنك رنك خویش دامان دهان دارد\nبهار حیرت آیینه در شبنم خزان دارد\nشکستن در طلسم شوخیرنگ آشیان دارد\nعنان وحشت من هجر این واماندگان دارد\nبدوش الرحیل بار حسرت میکشد عالم\nنه وقی عاقبت خون خوردنت کار است معذوری\nسخن باشد دلیل بندگی روشن خیالانرا\nبصد گلزار رعنائی بجد بي رنگ پنهانی\nنشاط حسن میبالد زدود عاشقان (بیدل)\nجرس عمریست چون گل محمل این کاروان دارد\nدر ۱ خمر اكز همه مغز است درد استخوان دارد\nخم مردن ندارد شعله ما تازبان دارد\nهمان ناموس یکتائی عیار امتحان دارد\nگلستان خنده در بار است تا بلبل فغان دارد\n\nبشخصی کی از درد سر نرمان خبر دارد\nنباشد کر تلاش عاقبت نقد است آرامت\nحبابم در کنار موج دارد سیر جمعیت\nباین هستی اگر نامی بدست افتد غنیمت دان\nبقدر امتیازات است ضبط خویش میدهم را\nدرین کشور میان کو تا دماغ پهنور دارد\nنفس را سعی راحت اینقدر زیر و زیر دارد\nراحت میبرد مرغی که زیربال سردارد\nکه بسیار است اگر دوش نفس آواز بردارد\nچوسنگی آبدار افتد فسردن بیشتر دارد\nصدا در عرض سامان هنر گم کرده ام (بیدل)\nدرین دریا که هر يك قطره صد دامن گهر دارد\nبيك رنگ از بهار مدعای دل مشو قانع\nروی عشرتم نتوان در چاك جگر بستن\nنظاهر کر زمینگیرم زمقصد نیستم غافل\nنخواهد شد سیاهی از جبین اخترم زایل\nز جوهر حیرت آیینه من بال و پردارد\nحباب ما بدل پیچیده آه بی اثر دارد\nکماین را آینه غیر از خون شدن چندین هنر دارد\nچو مژگان شام من آرایش صبحی دگر دارد\nکه چشم نقش پا از جاده و منزل نظر دارد\nشب عاشق بوی نامه چینی سحر دارد\n\nتخوف و صولت مائو کار دل تباه نکردد\nگر افعال خطا نگذرد زجادة محبت\nهزار لغزش مستی است پیش پای تمین\nتلاش دیگر و آزاد کی است جوهر دیگر\nزفوت فرصت دامن فشان به پیش که نالم\nبکاسات آینه گر نفس سیاه نکردد\nبسر در آمده را پا کفیل راه نکردد\nسر بریده مکس از جم کلاه نکردد\nمژه اگر بطپش خون شود نگاه نکردد\nکه عمر رفته طریقی کسی زراه نکردد\nبگرد همسر رسید طبع ( بیدل ) ما را\nزما و من به ندامت مددء عنان فضولی\nبظا لمیست که نازد کسی بپستی باطل\nبفكر هستی موهوم احتمال ندارد\nدگر بسایه دست حمایت که گریزم\nدل از غبار حوادث صفاش برد به شکی\nدماغ فقر حریف صداع جاه نکردد\nتامل گر نفس رفته وقف آه نکردد\nبدعوی که تو داری نفس گواه نکردد\nکه سر بجیب فرو بردن تونجاه نکردد\nچو شمع دست مز کما را کر پناه نکردد\nکه ها، یکدو نفس پیش کرد ماه نکردد\n\nمخيال زنده بودن هوس بقا ندارد\nبرموز خلوت دل من و نحرمي چه حرف است\nزتبآبهای ابرام خجل است فطرت اما\nره غيرت مجب نکنند خار طاقت\nكل شمعهای خاموش مخیال میکند دود\nنفس از غبار هستی بنظر چه وا نماید\nمدیده سیر کاهش مرور غبار راحتی\nچو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد\nکه نفس بان تقرب پس پرده جاندارد\nچیکند زبان سایل که غرض حیا ندارد\nکه چوشمع سر بسر پاست طنابی که باندارد\nهوس فسرده داغ جگر آز ما ندارد\nچو حباب بیکرر را که نه قعرا ندارد\nصف ناز کج کلاهش تک و پو کجا ندارد\nسحر چه گلستانیم که شکستم بی فشانی\nدل صید، غافل افتاد زمال کار هستی\nچودزد ساز عریان تو بخواب محمل افکن\nبه بهانه من و ما ز ره خیال بر خیز\nاگر از سبب توان یافت اثر بسررودت\nغبارچو عهد بستی زجفای چرخ رستی\nبهوای پاك عرش من ناامید ( بیدل )\nگل رنگ راه بوئی بدماغ ما ندارد\nسر رشته ندارد که هم بقا ندارد\nکه دماغ این نواهای بوریا ندارد\nکه غبار و هم هستی چوتونی عصاندارد\nهمه کس پر هما را بکلاه چرا ندارد\nکه شکست دانه تا حشر غم آسیا ندارد\nچقدر بخون تطاهم که جبین جلا ندارد\n\nبر آستان تو تا جبهه نقش یا نشود\nچه ممکن است که در بوته گداز وفا\nتوان شد آینه محو عاقبت چو حباب\nزبار درد برو آسایش ای فلك ميند\nبداغ میباشد آخر جنون مخرا میها\nحتى نياز باين سجده ها ادا نشود\nدل آب گردد و جام جهان نما نشود\nاگر غبار نفس سد راه ما نشود\nکه شبنم از بر کل خیز دو هوا نشود\nچو شمع به که کسی سربزهنه پا نشود\nزکبر، محقمی شود میل در نظر دارد\nبرون سایه کل خوابکاه شبنم نیست\nمرا زمرك مخاطر غمی که هست اینست\nدل از غبار تعلق نمیتوان بر داشت\nزچشم حرص يقين دارمايقد (بیدل)\nبخاك پای توهر دیده که وا نشود\nسریمپای بتان خاك شد چه را نشود\nکه خاک کردم و دل محرم فنا نشود\nتیم وادی عسبرت اگر عصا نشود\nکه خاك كور هم این زخم را دوانشود\n\nبر افتاده امبااوج عنقا گفتگو دارد\nدران محفل که حبرت ترجمان را زدل باشد\nخروشم در محت بشور محشر میزند پهلو\nتوشو احی شور عالم کرو خواهی اضطراب دل\nزسر کنای ساغر بلکه دهن خمیازه می بینم\nترا هنك کداز دل مباش ای مخبر غافل\nغبار رفته از خود با ثریا گفتگو دارد\nخموشی دار و اطهار یکه کویا گفتگو دارد\nسردشکم پیرهن با جوش در با گفتگو دارد\nهمان يك معنى شوق با نقد رها گفتگو دارد\nزحرف اهل میگون که مینا گفتگو دارد\nزبان شمع خامو شست اما گفتگو دارد\nغبار گردش چشمتست سر تاپای ما (بیدل)\nزبان سبزه زان خط دل افزا گفتگو دارد\nندارد کوتهی در هیچ حال افسانه عاشق\nبچشم سرمه آلودت چه جای نسبت ترکی\nبرون از ساز و حدت نیست این کثرت توانیها\nلب شو جيكه جوش خضر دارد خط مشکینش\nکلاه آرای تسلیمیم نمیرسد غرور از من\nزبان در سرمه کرد هر که با ما گفتگو دارد\nدهان غنچه زان لعل شکرخا گفتگو دارد\nفغان کز لب فرو بندد تمنا گفتگو دارد\nزنوار بهاست هر کس بنا بجا گفتگو دارد\nزبان موج هم در کام در یا گفتگو دارد\nچو آید در تبسم با مسیحا گفتگو دارد\nسر افتاده با نقش کف با گفتگو دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 149, "text": "حرف الدال\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nبر اهل فضل دانش و فن گریه میکند نا خامه لب کشود سخن گریه میکند\nدر پیری از تلاش سخن ضبط آب کن دندان دریکه ریخت دهن گریه میکند\nاشکی که مهر پروردش در کنار چشم چون طفل برزمین مفکن گریه میکند\nتیمار جسم چند عرق ریز انفعال شمع بر بنای کهن گریه میکند\nشبنم درین بهار دلیل نشاط نیست صبحی است کزوداع چمن گریه میکند\nبر بیکسم کریم چشم مسامها هر چند مو دمید زدن گریه میکند\nعقل از فنون نفس ندارد بر آمدن بیچاره است مرد چو زن گریه میکند\nای قطره غفلت از نم چشم محیط چند از درد غربت تووطن گریه میکند\nهنگامه بین عیش فروزم که همچو شمع گل نمیزندم و سر من گریه میکند\n(بیدل) بهر کجا رگ ابری نشان دهند در ماتم حسین و حسن گریه میکند\n\nبرای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند\nعرق گل کرده ام از شرم هستی مرا از چشم شبنم آفریدند\nجهان خون ریزیاد است هشدار سر خاك از محرم آفریدند\nعلاجی نیست داغ بندگی را اگر چشم و کر کم آفریدند\nطلسم زند گی الفت نمایست نفس را یکقلم رم آفریدند\nچسان کام ببر از فرمان تسلیم که چون ابرویم از خم آفریدند\nچو صبح آنجا که من پرواز دارم قفس با بال توام آفریدند\nگهر موج آورد آینه جوهر دل بی آرزو ستم آفریدند\nوداع غنچه را گل نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند\nکف خاکی که پاداش توان داد بخون کل کرده آدم آفریدند\nاگر عالم برای خویش پیداست برای من مرا هم آفریدند\nدلم (بیدل) ندارم چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند\n\nپر در دل حلقه زد غفلت کنون آهش چسود اشك كم آبروی از چشم روزن می رود\nبی بضاعت عالمی افتاده در وهم زیان مایه کی باشد که ابری نیست در بازار سود\nصافی دل تهمت آلود کلفت شد از نفس رنگ آب از سیلی امواج میبالد کبود\nجین پیدا میکند در طبع مرد افراط کین ای بسا نیضکه آتش را تف آتش ربود\nکز شهرت ما یسلی بابی نشانی ساز کن دهن نتواند نمودن آنچه عنقا وا نمود\nراحت این بزم ترک قطع موقوف بود دستها برهم نهادیم از طلب مژگان غنود\nاتفاق است آنکه در دشوار آسان میکند ورنه از تدبیر يك ناخن گره نتوان کشود\nحیف طبعیکه کرمآک کیراو کین آگاه نیست خاک ریزید از غبار چند در چشم حسود\nموج دریا صورت دست و دلی واکرده است جز کشاکش هیچ نتوان بست بر سیمای جود\nای بسا آئینه اثبات ناز ایجاد کرد هرچه از آثار مجنون کاست برلیلی فزود\nحسن یکتا (بیدل) از تمثال دارد انفعال جای زنگارست هر جا آینه میسازد زوود\n\nبر دستگاه اقبال کس خیره سر نگردد این خط نمیتوان خواند تا صفحه پر نگردد\nحیف است موج آزاد نازد بقید گوهر ین قدر دانی نیست پایی که سر نگردد\nتنگ وفاست دعوی در مشرب محبت چشمی بهم رسانید کز گریه تر نگردد\nدر فکر چرخ دایم جهد تغافل اواست تا دانه ات بغربال پر در بدر نگردد\nدر بیخودی نهفته است بوی بهار وصلش دور است قاصد ما تا رنگ بر نگردد\nدر کار گاه تسلیم کو محنت و چه خواری خورشید بی نیاز است گر خاک زر نگردد\nاغوا چه می نیازی موقوف خود گدازیست تسکین نشته کامی آب گهر نگردد\nوحشت بهار شوقم بی رنگ و ساز اسباب پرواز رنگ این باغ مرهون پرنگردد\nتسکین طلب جهانی مست جنون نوائیست لب از فغان نبندد نی نیشکر نگردد\nتحقیق نقطه دل از جلوه فن مبراست پر کار همت اینجا گرد هنر نگردد\nآشوب غفلت ما ظالم است رقبیات یارب شبیکه دارم شبك سحر نگردد\nهمت درین بیابان سر منزل قرین است (بیدل) تو در طلت باش کو راه سر نگردد\n\nبر من کار کاه ازل کیست وارسد ما خود نمیریم مگر عجز ما رسد\nفهم شباب قابل تحقیق ضعف نیست پیریست فطرتی که بقد دوتا رسد\nدر وادی که منزلم ره جمله رفتنیست اندیشه رفته است زخود تا کجا رسد\nهمشیوه کین کر ایجاد رتبه ایست شکلی غبار ناشده کی بر هوا رسد\nمارا چوشمع گفته اگر اوج پستی است کم نیست اشک که سرشکه تا پا رسد\nآئینه را قدمت حیرت فضائلیست زین جوش خون بعمت که رنگی بمارسد\nتا کرد ما و من بچهوا نیست پرفشان (بیدل) بکته ذره رسیدن کرا رسد\nبر زبان درس روانهای موج شیر بود جنبش مژگان بی نم خامه تحریر بود عرض سامان بهایها اعتبار آه داشت نارساایهای ما و من نفس تقریر بود\nاز کتاب بی نیازیهای آیت شعور هرچه می تابید بر دل نامعاش تفسیر بود\n\nبر طمع طبع خسیسی که تفاخر دارد آبرو را عرق سعی تصور دارد\nگل این باغ اگر یتمیز از فرصت نیست خنده يك بروي که تمسخر دارد\nخاك شو معنی موهومته هستی دریاب فهم رازت بعدم جیب تفکر دارد\nاز شکست است رك کردن امواج بلند عاجزی هم چقدر ناز تکبر دارد\nخود گداز است شراریکه بجائی نرسد ناله در بی اثری سخت تاثر دارد\nبختیلان نه همین طبع گدا ناصاف است کینه خود هم ازین قوم دل پر دارد\nطبع شهوت نسب از سیر گریبان عاریست کردن خر سر تحقیق بآخور دارد\nنی ذهنی خجل نی زجنون منفعلم طبع بی ساخته شوق چه عنصر دارد\nقلت مایه عرق میکشد از طبع کریم ابرهرجا تنك افتاد تقاطر دارد\nمحو گردیدن ما تهمة ناموزون نیست سکته مصرع نظاره تحیر دارد\n(بیدل) از جهل میندیش که در مکتب عشق کر همه طفل سردنگیست تبحر دارد\n\nبرق خطی بسیاهی میزند هالة مه بافاهی میزند\nمعصیت در بار گاه رحمتش خندها برق گناهی میزند\nبهر عبرت فرصتی در کار نیست يك نگه بر هر چه خواهی میزند\nنامسون یاد بان دارد نفس کشتی ما برتباهی میزند\nسجده مشتاق خم ابروی کیست بردماغی کج کلاهی میزند\nای عدم فرصت شرار تاختند چشمت عبرت نگاهی میزند\nپردلی ها امتحان کاه بلاست تیغ برقلب سپاهی میزند\nپرتو شکر مژگان بهم می آیدم بر سر خوابم سیاهی میزند\n(بیدل) از وصل نویدم داده اند دل طپیدن کوی شاهی میزند\n\nرقص حسرت او موج گل هوا گیرد زشوق جوهرش آئینه صفا گیرد\nجلوه اش نگهی گر بهم زند مژه سواد عالم پیدش بتوتیا گیرد\nبکلفتی که گشاید نقاب کردش رنگ تحیر از پرطاوس رو نما گیرد"}
{"book": "adl0015", "page": 150, "text": "صحيفة ١٤٧ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nبرقم ساز عندلیبان زین چمن كفتار بود رفتنها پیدا قدر شوخی منقار بود سطر آهی کز جگر خواندم سواد ناله داشت سطر این صفحه یکسر موج موسیقیار بود\nاز شکست دل شدم فارغ زتعمیر هوس این بنا عمری گره در رشته معمار بود رسم و عهد آخر دود سودای کسی ورنه عمری بود کاین دیوانه بیدستار بود\nکس نمیامد محرم قانون از خود رفتنم نغمه وحشت نوای من ربون تار بود پایه رسوائیست از بس کارد بود کسوتم دست تا گردن آستین ردم گریبان تار بود\nسبحه زحاد را دیدم بدرد آمـد دلـم مرگز این قوم سرگردان تر از پرکار بود هردو عالم درهم لك چشم پوشیدن گذشت وسعت این عرصه نيرنگ جز قان وار بود\nسر به غفلت عبث از دست دادیم ای ندیم جاده مارا غبار خویش هم بیدار بود راحتی جستم و اندام از جولان شوق تا نشد منزل نمایان راه ما هموار بود\nکرد حسرت اینقدر سامان المیدن نداشت ماهیان يك ناله ایم اما جهان کهسار بود نی بستی خوشه شوریدنی در دم میبكا رفتیم ( بیدل ) خانه در بازار بود\n\nبر مقامم بم چـه نوا میتوان رساند جائی نرفته ام که دعا میتوان رساند دورم زوصل بار بخود هم نمیرسم یاران مرا دگر بكجا میتوان رساند\nپوشیده نیست آنهمـه گرد سراغ من چشمی جو آبله نه پا میتوان رساند یار از نظر چو مصرع برجسته میرود فرصت بدین هوس بتما میتوان رساند\nای ساکنان میكده تشك ترم است مارا اگر بخانه ما میتوان رساند نقش خیال عالم آبست خـواب زشت كريك عرق دماح جیا میتوان رساند\nشام و سحر کمند که حسن اجابت است آيينة بدست دعا میتوان رساند در طلبگاه ضبط نفس راهبر شود بی مرك بنده را بخدا میتوان رساند\nبی مغزی هوس الم جاه میکشد مكتوب استخوان بها میتوان رساند پی کرده است كم بچمن خون بسملان آن بیـاغبان حنـا میتوان رسـاند\nكل در بغل بیاد جمال تو خفته ایم از خاك ما چمن بجلا میتوان رسـاند ما و الفضول مسجد و میخانه نیستیم اين يك دماغ در همه جا میتوان رساند\nمهدی بته ایم بفرصت درین چمن از ما سلام کل بوفا میتوان رساند ( بیدل )دماغ ناز فلك پر بلند نیست کرد خود اندکی بهوا میتوان رساند\n\nدر من فسون عجز در ایجاد خوانده اند چون كل بدامن آتش رنگم نشانده اند خـواهـد عـبیر پیرهن عافیت شدن خا کتری کزاخکر طبم دمانده اند\nکس آ که از طبیعت عصیان پرست نیست رویی خلق دامن تر كم نـکانده اند درد دماغ نشوو تمنای طيـانـع است چون شمع ریشه همه در سر دوانده اند\nاز هر نفسی که داد منی بال میزند دستی است کز امید سلامت فشانده اند یاد جو شمع چقدر خود دست و در گذشت بر ما همین پیام تسلی رسانده اند\nمجنون دستـکـیـری طاقت که می شود مارا زآشـیـان ضعیفی نرانده اند بانك جرس شـو زنی کاروان مـدح هر جا رسیده اند رفیقان فمانده اند\n( بيدل ) درين هوسكده مالقد زپاس دل آئینه را بمجلس کوران نخـوانده اند\n\nروی آن جیهان جلوه بکدام نقاب افتد که بچشم غیره پینان در خیال آفتاب افتد بقدر لبی ما آماده است اثبات یکتائی کشان چندانکه تارش بکند در ماهتاب افتد\nمریض عشق تدبیر شفا را مرك ميداند زبيم بو علی حيف است اگر آتش در آب افتد دماغ لغزش مستان خجل شد از قدر دانها نگاهش مایل شوخیست یارب در شراب افتد\nفسون كریه مشتاق تاثیر د کر دارد فریاد آرد آتش شبنمی کز كباب افتد در افتادن بروی یاد کرد ویر است از آگاهی زمژگان هم اگر این اتفاق افتد بخواب افتد\nکمال فطرت از سعي ادب غافل نمیباشد بضبط خویش افتد هر قدر در رشته تاب افتد بافسون قبول خلق تا کی هرزه کو باشم اگر حرفی بخاك افتد دعاها مستجاب افتد\nدر ان وادی که من از شرم در عشقی عرق دارم جو اگر از خاك سر کردم بکند رخی د در آب افتد نمی جو شند گوهر طینتان با موج این دریا زوزن افتد اثر خط شعاع کل انتخاب افتد\nبخود پرداختن هم بر نمی دارد دماغ انجا صفای طبع انسانی کـدرفکر دواب افتد چه امکانست پی بگیری افسون محبت را بپروانه کرمالین کنی آتش بخواب افتد\nباین هستی زاسباب دکر تهمت مكش (بیدل) نفس کم نیست آن باریكه بر دوش حباب افتد\n\nروی من زنکها زنك اعتبار نشیند سحر شوم همه کر بر سرم غبار نشیند نفس بدل شکند بال اگر رسد زطبیدن دمیکه موج نشیند كهر كنار نشیند\nنشست و خاست نمیگردد ازسپند مکرر چه ممكن است که نقش کسی دوبار نشیند خرد چه سحر کند بارعد زفکر حوادث مکر خطی کشد از جام و در حصار نشیند\nغرور خلق نیفر اخته است گردن نازی که بی اشاره انکشت زينهـار نشینـد زسایه رنك فت و دعوای روم و خراسان ستاره سوخته هم با بزنكيـار نشینـد\nدلی مسبند محنت همان دلیست نه عالی که نقش با سر بام زیر خوار نشینـد بدشت جند اگر خونی بد بساط فراغت همان زتکی اخلاق در فشار نشینـد\nتوان بنرمی از آفات کرد کسب حلاوت ترنجیت جو شبنم بتوك خار نشینـد دو روز شیوه هستیت انفعال تماشا و کرنه چشم کندارد کزاین غبار نشیند\nبهوش باش که بدر زکاب عرصة فرصت اگر بخانه نشیند که زین سوار نشیند طلب مسلم طبعی که در هوای محبت غبار خیزد ازین دشت و انتظار نشیند\nزطافت است که ما میکشیم محمل زحمت بنازليم اگر ناله زیر بار نشینـد صدا بلند کند کز شکست خاطر (بیدل) ترك شیشه در اجزای کوهسار نشیند\n\nپرها چه کند بخت اگر دگر گون شد اطافه است دم ما کیان چو واژون شد در اهل منزله کسب کمال کشامیست نباید اینهمه مقبول عالم دون شد\nجنون حرص پس از مرك نیز در کار است هزار گنج نه خاك ملك قارون شد فسانه تو اگر موجد عدم نشود مبرهن است که لیلی نماند و مجنون شد\nبگفتکو مده از کف حضور جمعيت عنان كست چو از دل دریشه بیرون شد دلیل مخبنت موج کُهر خموشی بود بسكته ساخت نفس تا کلام موزون شد\nحصول آبله پابزدیی سـر و پاییست كميل این کُهر پستی کوه و هامون شد عروج عالم اقبال بخودی دگر است بگردش اكهیا رفت کو در دکرون شد\nنوای ساز رعونت قیامت انکیر است مخندد، از کردن بچنوان خون شد بهار غیرت مرد آبیاری خون داشت عرق چك د بكیفیتی که كالكون شد\nزمان فرصت هر چیز مغتنم شمريد تا که خشر نخواهد شد آنچه اکنون شد بران ستم زده (بیدل) زعالما و هام چه طور شد که مجنون نشد فلاطون شد\n\nبرین ستمکده یار ب چه سنك میبارد که دل شکستکی و دیده رنك میبارد صیقله اند وشن بود كدورت دهر همین بخانه آئینـه زلك میبارد\nجو غنچه دانم و دندان کرد کفتن که رنك امن بدلهای تنك ميارد بیا که چشم ترم از نواهای حزین دل شکسته ز آبجوی جنك میبارد\nزنك كويتوا مشق ترا كی دارم که بوی کل بدماغم خدنك ميارد کذشت فرصت صل وزکارسالی و هم نگاہ زاشک همان عذر لنك میباره\nچشم شوق نگاهی که در بهار نیاز شکست حال ضعیفان چه رنك میبارد بذوق پرورش و هم آب میکردم سحاب ما همه بر کشت بنك ميارد\nدلیل غیرت دل صبح نامیده مسست که ضبط آن را پشه زنك ميارد هجوم مایه کل دامکان راحت نیست برین چمن همه داغ بلنك میبارد\nزبس بکشت حسد خرمن است آفها دمیکه نم نیارد تفنك مييـارد زدام حادثه ( بیدل ) رهایی امکان که قطره تو بکام نهنك مييـارد"}
{"book": "adl0015", "page": 151, "text": "حرف الدال\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحیفه ١٤٨\nبندم شوم فضای تو تا می تپد\nبال بال شکوه ام بیدل عشاق تراست\nپیر گردیدیم و از خود را آزادی نیست\nصید عجز خودم از شبنم من هیچ مپرس\nدل بغفلت تپد از رنج خیالات برا\nناله تحریر مضامین تمنای تو ام\nدو دور ساغر داغم چو صدا می تپد\nنارسا ناله ما در همه جا می تپد\nحلقه زلف که بر قد دو تا می تپد\nبوی گل در شرار تپشه بیا می تپد\nعکس بر آینه یکسر زصفا می تپد\nخامشی کیست که مکتوب حیا می تپد\nحسرت مطربک زبان نشد دوام کسی\nسوء هشتی اگر دشمن روشن گهران\nکی محالست که با اینهمه بیتابی شوق\nو عشرتست درین دشت که چون ریشه شمع\nمیکشد هفت فلک در خم يك شاخ محال\nچاره از حربه (بیدل) نبود مفلس را\nاین کمند یست که در گردن ما می تپد\nنفس موج در آینه چرا می تپد\nرشته سعی طپشها بکجا می تپد\nجاده بر شعله آواز درا می تپد\nکره بابیکه بدشت دل ما می تپد\nسرد ازین غریبها بهوا می تپد\nسعی یاس نفس حامشی بیان گردید\nگهر بصاف خود داری از محیط جداست\nبهار چشمک رنگی نیاز وحشت داشت\nچو صبح نیم نفس کز دلی کند بالیست\nجهان حادثه از وضع من گرفت سبق\nبخود شکستن دل سرمه فغان گردید\nنیاید این همه بر طبعها کران گردید\nشرار کاغذ ما نیز گلستان گردید\nبرون ز کرد کدورت نمیتوان گردید\nبقدر گردش رنگ من آسمان گردید\nعدم سراغ جهان تحیرم ( بیدل )\nدرین زمانه زبس طبع دون رواج گرفت\nچو شعله وحشت ما خیمه ساز عافیتیست\nدران بساط که دل محمل طپش آراست\nروز کار مشل گشت بی زبانی من\nچو طفل اشك مپرس از رسائی طبعم\nغبار من بهوای که ناتوان گردید\nعنان کسب کمالات سوی نان گردید\nبهر کجا پر ما ریخت آشیان گردید\nشکستن جرس اشك کاروان گردید\nخموشی آینه خون شد که داستان گردید\nز خود گذشتم و کردون من روان گردید\nبسبکه بی رویت بهارم کلفت انشا میکند\nعضو عضوم بسکه میبالد بسودای جنون\nنسخه هستی زبس دقت سواد افتاده است\nجلوه از شوخی نقاب میرتی افکنده است\nچون شود محاصل معلوم مطلب حاصلست\nدر شکست آرزو تعبیر آزادی کم است\nچون حنا رنگم از گرانی سایه پیدا می کند\nوسعت دامان داغ ایجاد صحرا میکند\nچشم برهم بسته حل این معما میکند\nرنك صهبا در نظر ها کار مینا میکند\nحاجت ما را روا نومیدی ما میکند\nبال چون برهم خورد پرواز پیدا میکند\nرقم مقصود بیداد و حشت از خویش است و بس\nگرنه باد صبح چین طره ات وا میکند\nهست تدبیر حیا با کا خجلت کند\nجنس درد بیکسی کم نیست در بازار ما\nدیده ما را خمار شوخی رفتار او\nکر چنین باد هوای پر فشانیهای شوق\nسنك بر شیشه زن كز کیمی انجا بسته نیست\nسیل چون مطلق عنان شد سیر در یا میکند\nنسخه جمعیت ما را که اجزا میکند\nای جنون رحمیکه ما را هوش رسوا میکند\nکر شیدن مایه دارد ناله سودا میکند\nعاقبت خمیازه نقش کف پا میکند\nآه ما را ریشه تخم ثریا میکند\nيك شكستن صد کلید از قفل افشا میکند\nبسبکه بیمار تو بر بستر غم دیر و ماند\nچون دو تو همه را پیش کاندار قضا\nهمه رفتند ازین باغ و طلب در کار است\nگردن از جیب چه تصویر برآرم یارب\nهمچو عکسی که برسداد کی از آیها\nیاد کردنش اکثر دلشه پهلو ماند\nتیغ جرأت سپرام افکند و خم باز و ماند\nانچه از فاخته ها ماند همین کو کو ماند\nرنك در خامه نقاش سر زانو ماند\nمن حیدر طبع تو جا کرد تو وحی او ماند\nمن گم کرده بضاعت نیمه بازم (بیدل)\nزندگی رفت ولی پاس وفا دا بازم\nتا قیامت اثر ناله فضولی باقست\nباز میدار دت از هرزه دوی کسب کمال\nای حباب آینه حسن وقار تو جیاست\nفوت فرصت المی نیست که زایل کردد\nدلسکی بود ازین پیش دران کیسو ماند\nگرفت دم بسر سایه آن ابرو ماند\nچینی مجلس فغفور شکست ومو ماند\nنافه چون پخته شد با همرهی آهو ماند\nچون عرق ریختی از چهره لغواهد رو ماند\nلنگها رفت به تشویش دعائم بو ماند\nبسبکه جوش لذت از اعضای او بالیده بود\nاستخوان در کوشت مغز استخوان نادیده بود\nاز لطافت در نظرها شوخی هر قطعه اش\nچون بیاض دیده بادام مفتتر چیده بود\nتا شود تسلیم قربان گاه خلت مشریان\nکیش کوئی سینه بر پهلوی او مالیده بود\nبسبکه در بازار خود رفتن متاع ذوق بود\nهر چه میدیدم غبار کاروان شوق بود\nسریزیر داغ سودا یا بروی آبله\nحیرتستان جنون را طرفه تحت وفوق بود\nبسبکه در ساز صفا کیشان حیا خوابیده بود\nاز مکافات عمل بر بخیر طی گشت عمر\nماکان کنجی بروم از ین بسدا نقدان\nسرکشی کردیم از ین غافل که آ ثار نزول\nفت خونی از تکلف کرد بیدارم بیا\nسخت بیدار دانه چشم از حضور آینه\nبسبکه دل در حسرت دیدار پاس اندوده بود\nبسبکه از بی روی و هم می افشاند بال\nموی چینی ریشه بست اما صدا خوابیده بود\nدر وداع هر نفس صبح جزا خوابیده بود\nوزنه عالم بخاطر مژگان کشا خوابیده بود\nدر تواضع شانه قد دو تا خوابیده بود\nخون من در سایه زك حنا خوابیده بود\nهر قدم چشم تری در زیر پا خوابیده بود\nهمبر مویم چومژ کان دست برهم سوده بود\nوحشتیم چون ناله یکسر در پری طوق بود\nکس بمقصد چشم نکشود از هجوم ما و من\nباهه عبرت ز توفیق طلب ماندم دور\nعمرها شد انفعال غفلت از دل میکشم\nزندگی افسانه نيرنك مژگان که داشت\nهست قاطع فریب راحت از محمل مجورد\nآکهی طوفان غفلت ریخت (بیدل) وجهان\nدور ازان یزم طرب بر هر چه میکردم نظر\nاضطر افی داشت در هر رنك نبض اشتیاق ناله میزد دست و پا کر موج اشک آسوده بود\nکاروان در گرد آوازدرا خوابیده بود\nچشم مالیدم اما ای ما خوابیده بود\nاین ستم کز ساغق از ما جدا خوابیده بود\nهر کرا دیدم در ین غفلت سرا خوابیده بود\nلاغری از پهلویم بر بوریا خوابیده بود\nعالمی بیدار بود این فتنه کیخوابیده بود\nدیده از پهلوی رنكم گردشی چوده بود\nبسبکه زغم کشته نازش تلاطم میکند\nمخشکان دامن زقید تن برسلی چیده اند\nزین خس سوری که دارد خلق بر طاق و سرا\nدهر لبریز مکافاتست اما کو تمیز\nهر کجا باشد قناعت آبار اتفاق\nهر چه را دیدم درین مشهد تبسم میکند\nبادلت از عام جوشی خدمت هم میکند\nسعی عبرت بال کزم ریشم میکند\nکم کسی اینجا بحال خود ترحم میکند\nپهلوی از نان تهی ایجاد گندم میکند\n(بیدل) از بس بی تم افتاده است بحر اعتبار\nچشم یکتار و حصول جستجو تا مجاچو شمع\nهیچکس ازین تکلف زیستن آگاه نیست\nپیش پی کن زشك حسرت ماضی را\nاز اشکاء خوشی کوش باید واه کرد\nرحم بر بی مغزی ما کن که این نقش حباب\nنقد خود هر کس بقدر یا فتین کم میکند\nآدمی بودن خلل در عیش مردم میکند\nبر قفا نظاره کردن ریش را دم میکند\nسرمه کون چشمی در ین محفل تکلم میکند\nخویش را آئینه دریا توهم میکند\nکوهی از کرد یتیمها تمیم میکند\nبشوخی زد طرب غم آفریدند\nزخم اضطراب بیدل ما\nجهان جوش بهار بی نیازیست\nگل این بوستان آفت بهار است\nمکرر شد عمل سم آفریدند\nز خون ریشه مرهم آفریدند\nبيك صورت دو کل کم آفریدند\nشکست و رنك توام آفریدند\nنثار نازی از اندیشه گل کرد\nشکست عاقبت آهک گردید\nبهر جا وحشت ما عرضه دادند\nبه تسکین دل مجروح بیدل\nدو عالم جان یکدم آفریدند\nبهر جا ساز آدم آفریدند\nشرار و برق بی رم آفریدند\nپر افشانده مرهم آفریدند"}
{"book": "adl0015", "page": 152, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nبه پیری گریه کن تا آینه صبح\nبرای عرض شبنم آفریدند\nگریبان خون شو بداز خجلت جود\nکه شبنم را خاص حاتم آفریدند\nچو ماه نوهم وضع سجودم\nز پیشانی مقدم آفریدند\nنه محزونی نه مستی چیست (بیدل)\nد ماغت از چه عالم آفریدند\nبطراز دامن ناز او چه نمازها که نما رسد\nنرد آن مژه به بلندی نه ز گرد سرمه دما رسد\nبك و بوی بیهده يك نفس در افعال هوس نرو\nبمحیط میرسدم شنا عرق اگر بحیا رسد\nبفشار تنگی این قفس چو حباب غنچه نشسته ام\nپر صبح میتپم از بغل همه کز نفس بهوا رسد\nز غبار فرصت پرفشان نه بهار دیدم و نی خزان\nهمه جاست فتنه بشرط آن که دماغ ما بوفا رسد\nنه زمین بساط غبار ما نه فلك دليل اعتبار ما\nبسراغ گرد نفس كسى بكجا رسد كه فنا رسد\nبكشاد دست کرم قسم که درین نیامكده ستم\nنرسد به تهمت بستگی زدری که نان بگدا رسد\nدل بینوا بكجا برد غم تنگدستی و مفلسی\nمژه برهم آورم از حیا که رخنه بقبا رسد\nمگذر ز خاصیت سخا که سحاب مزرعه وفا\nعقاد کی شکند عصا که فتاده بعصا رسد\nبدعای ناز لب عاجزان نگشوده در امتحان\nسکته ز آبادی يك نفس سحری به نشوه نما رسد\nنامسین جهده تو خفته است الم ندامت عاجزی\nمده آنقدر ره هوس که بخراب آبله پا رسد\nبقبول آن کف نازنین که کمند شفاعت خون من\nدر صبریم زغم آنقدر که بهار رنگ حنا رسد\nمبر رشته طرب آگهان به بهار میکده از جنون\nچو خیال (بیدل) اگر کسی ز تو بگذرد به خدا رسد\nحیرت در کارا موی پیری رهنمون گردد\nزقدها کمتری دامن که آتش سرنگون گردد\nزخود داری نمیداند ره کاهیده گی فطرت\nاگر تغیر رنگی گل کند داغ جنون گردد\nگرانی نیست اسباب جهان دوش تجرد را\nالف با هر چه آمیزد محال است اینکه نون گردد\nجهان میکند جان ليك جزحیرت که میداند\nکه سقف خانه فرهاد آخر بیستون گردد\nجگرها میکدازیم و ندارم از طلب شرمی\nکه بهر دانه چند آسیای ما بخون گردد\nغریق عالم آبیم ليك از الفت هستی\nبرین دریا پل آراید قدم کز واتر گون گردد\nطبیعت بد لجام افتاد از کم همتیهایت\nتو فارس نیستی ورنه چرامرگ حرون گردد\nمطیع عالم ناچیز نتوان دید همت را\nزخمیازه سری هر که چیزی زبون گردد\nز افراط تعین رونق حسن غنا مشکن\nمدد کم رنگی افزاید که آب انجم افزون گردد\nفروغ مهر بیحرفك انشا کند از چهره زنگی\nز کال تیره رو را آمی خود دلاله گون گردد\nندامتها ز ابرام نفس دارم که هر ساعت\nبرد در دل صدامیدم بتومیدی زبون گردد\nبافسون بقا عمریست آفت میکشم (بیدل)\nازین جوی ندامت خون دماند آب که خون گردد\nبعد از مات سبزه خط در سیاهی میرود\nای زخود غافل زمان خوش نگاهی میرود\nمیشود سر سبزی این باغ پامال خزان\nخوشدلیهایت نکرد رنگ کاهی میرود\nناله خرگشته فکر صید عشرت ابلهیست\nهمچو موج از چنگ این قلاب ماهی میرود\nچاره دشوار است در تسخیر وحشت پیشگان\nشکهت گل هر طرف کردید راهی میرود\nجان به پیش چشم بینا آب ندارد قیمتی\nرایگان این گوهر از دست سپاهی میرود\nسرخوش پیمانه ناز محیط جلوه ام\nموج ما از خود بدوش کج کلاهی میرود\nنیست صابون کدورتهای دل غیر از گداز\nچون شود خاکستر از آتش سیاهی میرود\nصیقل زنگار کامها همین آه است و بس\nظلمت شب بالنسیم صبحگاهی میرود\nکیست گردد مانع رفت از طواف رنگ گل\nخون نمیتاداست خواهی نخواهی میرود\nاز خطا دورم من (بیدل) که این حرف غریب\nبرزبان خامه صنع آلهی میرود\nبکدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد\nتپ خون بعدم خضر زنم که نفس شراب سحر کشد\nننشیند آن که از دل کرم کسی بقسمی کشیده هوس\nبطم در آینه چون نفس که ز جوهرم ته پر کشد\nنگرفت گرد نه آسمان سر راه هرزه خرامیم\nمکرم تأمل نقش پا مژه به پیش نظر کشد\nدل آرمیده بخون مکش زتلاش منصب و عزتی\nکه فلك برشتۀ گوهری بکند تخلف اگر کشد\nزلب فصیح وفا بیان بحدیث کین ندهی زبان\nستم است حنظل اگر کسی بترازوی که شکر کشد\nبپسندی ای فلك آنقدر خلل طبیعت وحشتم\nکه چو مومم آبله های پا غم انفعال کمر کشد\nز کمال طینت منفعل بچه رنگ عرض اثر دهم\nمگر از حیا عرق کنم که عبار پرده بدر کشد\nبحدیقه که شهید او بکشد انتظار مراد دل\nچو سحر نفس دمد ا کفن که شکوفه به ثمر کشد\nبسجود در کهش ای عرق تو زبی نمی منها تری\nکه مباد سعی جبين من بغبار دامن تر کشد\nنظری چو دانه درین چمن بخیال ریشه شگته ام\nبنشینم آنهمه در رهت که قدم زآبله در کشد\nمرو ترك همت میکشی ز دماغ ( بیدل ) ما طلب\nکه چو شمع از همه عضو خود قدح آفریده و در کشد\nبگرمی نگه از شعله ناب می ریزد\nبه نرمی سخن از کوهس آب می ریزد\nطراوت عرق شرم را تماشا کن\nچو رنگ گل زغباش گلاب می ریزد\nضیا بدامن آزلف تا زند دستی\nغبار شب ز دل آفتاب می ریزد\nصفای خاطر ما آیینه جلوه اوست\nکشان ششه همان ماهتاب می ریزد\nبعالمی که کند عشق صنعت آرائی\nجبین ز آتش و تلخن ز آب می ریزد\nزموج خیز عنا کوه و دشت يك دریاست\nخیال تشنه لب ما سراب می لرزد\nبذوق راحت از افتادگی مشو غافل\nکه لغزش مژه ها رنك خواب می ریزد\nبجو ز خاک نشینان سراغ گوهر راز\nکه نقد گنج زجیب خراب می ریزد\nذخیره دل روشن نمیشود اسباب\nکه هر چه آینه گیرد در آب می ریزد\nزمام کار به تعجیل نسپری ( بیدل )\nکه بال و پرو شرار از شتاب می ریزد"}
{"book": "adl0015", "page": 153, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف دال\n\nیک مشت کور کسان در محیط کین لافند چو خط یعنی خود را رسیده می دانند\nتوانگری که دم از فقر میزند غلط است موی کاسه چینی نمد نمی بافند\nسخن به عرض لجاجت دهد دران محفل که میبر و ز زبان همچو جدول اشرافند\nدر بهشت معانی بروی شان مگشا که این جهنمی چند تنگ اعرافند\nز وضع شان مطلب نیم نقطه همواری ته يك قلم خم و پیچ سر کشی قافند\nاز ین خران مطلب میدی که چون کرداب بموج آب می غرق ناب نافند\nمباش غره الصافگان نفس بابان به پنبه کاری مغز خیال ندافند\nتهیه سپر از احتراز کن کامروز بقطع هم چو نيك زمانه سيافند\nغرض ز صحبت ا کثر نجی ابرو باشد حذر کنید که اینهای چاه احلافند\nمعلم لوچ چو جهل مرکب اند بسیط بفطرت کقنی در نگاه کشافند\nتمام بیهده گوشند و تازکی این است که چشم بر طمع ریشخند الصافند\nبخاك تیره مزن غصه آبرو (بیدل) درین دیار که کوران چند صرافند\n\nبکوی دوست که تکلیف بی نشانی بود غبار کشتم اظهار سخت جانی بود\nگذشتم از سر هستی بتهمت پیری قد خمیده پل آب زند کانی بود\nخوش آن نشاط که از جذبه دم تیغت چو اشك خون مرا بی قدم روانی بود\nگل بچیده ام از وصل غیر حیرانی مرا که چون مژه آغوش ناتوانی بود\nچه نقشها که بیست آرزو بفکر وصال خیال بستن من چشم كبك مانی بود\nز ناتوانی شبهای انتظار مپرس نفس کشیدن من چشم شیخ کانی بود\nبهیچ جا نرسیدم ز پر فشانی جهد چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود\nمن از فسرده دلی نقش یا شدم ورنه بطالع کف خاك من آسمانی بود\nفغان که چاره بیتابیم نیافت کسی برنك ناله نی در دم استخوانی بود\nز بسکه داشت سرم شوق تیغ او (بیدل) چو صبح خنده زخم نمك فشانی بود\n\nبلا کشان محبت کل چیده نیرنك اند شکسته اند و رنگی که عالم رنك اند\nزعب بوانی انشای روز کار مپرس یکی کر آینه پرداخت دیگران زنك اند\nبوادیی که طلب نارسای مقصد اوست بهوش باش که منزل رسید کان لنك اند\nتو در بهشت که خواهی بدوش ما بربند وفا سرشته حریفان طبیعت رنك اند\nبه بستن مژه انجام کار شد معلوم که آب آینها حمله طعمه زنك اند\nچه غنچه و چه پری خانه زاد حیرت ماست بآرمید کی دل که بخودمان سنك اند\nفریب صلح مخور از گشاده روئی خلق كه تنك حوصلگیهای عرصه جنك اند\nتوای پرندۀ بینا بی نفس اینست که عافیت طلبان سخت غفلت آهنك اند\nز و هم رهر مینای خود چه می لرزی هنوز شیشه کران در شکستن سنك اند\nحباب نیم نفس با نفس نمی سازد ز خود تهی شد کان بیخود اینقدر تنك اند\nز خلق آینه بیکانه نیستی (بیدل) تو هرزه فکری و این قوم عالم رنك اند\n\nبمحفلی که فضولی قدح بدست نگیرد خمار اکرمی آید برون نه مست نگیرد\nبرنکی آینه پردازده که تا بقیامت جریدۀ تب بود جسم نقش هر چه هست نگیرد\nدگر امید چه دارد بصید گاه تجمل کسی که ماهی عمبر کان بشصت نگیرد\nبصید گاه طلب مکسل از رسائی همت له قعر عقدۀ دل رشته چون گست نگیرد\nبساز با دل خرسندی از جهان بدون که چون کلاهش اگر بشکنی شکست نگیرد\nکشاد دست و دل است انجمن طرازی مشرب کسی این قدح بکف آستین پرست نگیرد\nکجاست جز سر تسلیم ما براه محبت فتاده که کشش جز غبار دست نگیرد\nتپید قطره ز قعر محیط غیر نبردن چه ممکن است که دل در جهان پست نگیرد\nسیه مکن ورق امتحان آینه (بیدل) که مشق خانه سعی نفس نشست نگیرد\n\nبتاز ای آرزو امروز آهنك بساز آمد ز عریانی بی چون کزون کان عرت درز آمد\nهوسمان داغ نالیدن محبان مست بالیدن که آن آب حیات دوستان دشمن گداز آمد\nخمار عافیت بشکن بخواب ناز پهلو زن که فرصت این زمان در سایه عمر دراز آمد\nدل نگشته پیدا کن طرب وقف ثنا کن جین نذر تماشا کن بهار رفته باز آمد\nحضور مهر تیغ دراجین بر خاك پست مند نیاز (بیدل) هم خواهد از خود رفت و باز آمد\n\nبنای حرص بمعراج مدعا نرسید گذشت از فلك اما به پشت پا نرسید\nنفس بفهم پیام ازل نگرد و فنا رسیده بود می اما بمافیها نرسید\nشکست چینی دل بر فلك رساند نوای ولی چسود بگوش من این صدا نرسید\nغرض ز ماندن پیغام کارسانی بود رسید قاصدما هم کجا دعا نرسید\nحیا ز غیرت تحقیق رشك می آید فطرتیکه بهر کس رسید وا نرسید\nبساط محفل گرد کژی دلایل داشت خدنك كس بنشان نگذشتند خطا نرسید\nدماغ جاه بکیفیت حضور نساخت بسر بلندی این بامها هوا نرسید\nندامت است چین ساز نو بهار امید چه رنك بست بیدستیکه این حنا نرسید\nادب پرستی ازین بیشتر چه میبا شد دو چار او نشد آئینه تا بجا نرسید\nچوپاس مرجع امید کارسا یایم بما رسید تلاشیکه هیچ جا نرسید\nز صبح هستی ما شبنمی بهار نکرد بخنده رفت گل و نوبت حیا نرسید\nز کار گاه تجرد عیان نشد (بیدل) جز اینقدر که کسی اینجا بانتها نرسید\n\nبنای رنك فطرت بر مزاج دون نمیباشد زمین خانه خورشید جز کردون نمیباشد\nکشد هتم گهرانی دارد که چون گردون سر من نیز از فتراك من بیرون نمیباشد\nکه دارد طاقت سنك ترازوی عدم بودن کمم چند انکه از من هیچکس افزون نمیباشد\nسواد راست بینی گردنت ای مجد روشن خط ترساهم اینجا آنقدر واژون نمیباشد\nحذر کن از شکفتن تانهاوی رنك جمعیت جراحتها جز آغوش وداع خون نمیباشد\nشکست کار دنیا نیست تشویش دماغ من خیال موی چینی در سر مجنون نمیباشد\nبدامان قیامت پاك نتوان کرد مز گانم تم چشمی که من دارم بصد جیحون نمیباشد\nدم تقریر آکر ناهی نفس دزدم مکن عیبم بطور اهل معنی سکته ناموزون نمیباشد\nبسامان لباس از سعی رسوائی تبرا کن عبارت جز گریبان چاک مضمون نمیباشد\nدرین عبرت فضا کا کی بساط کرد هم چیدن زمالی پیش کرد سیل در هامون نمیباشد\nز روماله آ نقدر خونش که خاكش كم خورد بیدل تلاش گنج جز سر منزل قارون نمیباشد\n\nبه نظیم عمر که سر تا سرش روانی بود خیال هستی موهوم سکته خوانی بود\nنیافت عشق جفا پیشه قابل ستمی همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود\nبكام دل نکشیدم دم بال پروازی چو رنك هستی ما گرد پرفشانی بود\nبخاك راه تو یکسان شدیم و منفعلیم که سجده نیز درین راه سر گرانی بود\nعمر بهر زد در آبی شدیم ازین غافل که صد کباب سخن محو بی زبانی بود\nجهان کذر که آینه است و ما نفسیم توهم چو ما نفسی باش آ کر توانی بود\nچه رنگها که ندادم بیاد پیدائی بهار شمع درین انجمن خزانی بود\nهنوز آرزوی از سنك فرق شیشه نداشت که دل شرر کشده چشمك نهانی بود\nپس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود\nطراوت گل اظهار شرم میخو است ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی بود\nتلاش موج درین بحر هیچ پیش نرفت گهر دمیدن ما پای بیگرانی بود\nفریب معرفتی خورده بود (بیدل) ما چو وا رسید طلبها همه کانی بود"}
{"book": "adl0015", "page": 154, "text": "صحيفه ١٥١\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nبوالهوس از سکسدری حفظ سخن نمیکند در قفس حبابها باد وطن نمیکند\nلیمه کشای چون صدف گوهر آوری بکن گوش طلب که کار کوش هیچ دهن نمیکند\nقطره محیط میشود چون ز سحاب شد جدا روح تو هم بخود رسد ترک بدن ابی کند\nهستی خود گداز من شمع شرار جانها است ليك كسى نگاه گرم جانب من نمى كند\nخون امید میخورد پیره دل شکسته ام طره سرکشت چرا یاد شکن نمیکند\nبسته هوای سرعتم چون نفس است دلتپین جوهر من در آینه فکر وطن نمیکند\nنیست بعالم جنون فروش رنگ عاقبت هیچکس از برهنگی جامه کهن نمیکند\nجبهة داغ عاشقان نیست بغیر سوختن مرده صفت چراغ ما سیر بکفن نمیکند\nدیده بصد هزار اشك محو نثار مقدمیست آه که آن سهی پل باز یاد یمن نمیکند\nشمع غنای دلبران چیست بعهد عاشقان بلبل اگر بخون تپید غنچه سخن نمیکند\nاز عنب مطیع خود جمع مکن موادشك شوهر خویش می شود صید که زن نمیکند\nناله بشعله ميطيد حلقه داغ کو بمالی شمع بساط بیکسان ساز لکن نمیکند\nزخم تو آبچومی کشد بادل خستگان عشق صبح نکرده با هوا گل بچمن نمیکند\nسایه دور از آفتاب مقدم خوداست و بس طالب وصل او شدن صرفه من نمیکند\nچیست دمی که شانه وار در هم فکر زلف یار (بیدل) سینه چاک من سیر ختن نمیکند\nبهار حیرتست اینجا نه گل نی جام می خیزد ز هستی تا عدم يك ديده بادام می خیزد\nخروش فتنه زان چشم جنون آشام می خیزد که جوش الامان از جان خاص و عام می خیزد\nدلیل شوق نیرنك تماشای که شد یارب که آب از آینه چون اشك بی آرام می خیزد\nچه امکان است صید ما کناران فدا کردن براه انتظار ما غبار از دام می خیزد\nبطوف مدعا چون ناله هر دان شو که عاشق را قدم درها ز فکر جاده احرام می خیزد\nهوای بختگی داری کلاه فقر سامان کن که از تاج سر افرازان خیال خام می خیزد\nزنا مالی حباب باده می نامند بیدردان بدیدار تو چشم حیرتی گز جام می خیزد\nهمان در دل شکستم شعله آه دود دماغ من هوا در خانه می دزدد غبار از بام می خیزد\nدمیدن بر نمی تابد هوای عالم الفت چو جوش سبزه گزباران بیابان زام می خیزد\nدرین مزرع که دارد ریشه از ساز گرفتاری اگر دانه افتاد بزمین صد دام می خیزد\nدماغ جاده پیمائی ندارد رهرو شوقت شرر اول قدم از خود بجای گام می خیزد\nز بس در آرزوی می سرا پا حسرتم (بیدل) نفس تا بر لبم آید صدای جام می خیزد\nبهار رنگ عبرت جز دل روشن نمی بیند صفا آئینه دارد در بغل آهن نمی بیند\nگریبان چاك زن شاید ببوی وا کند چشمت که یوسف محو آغوش است و پیراهن نمی بیند\nمزاج همت آزاد حکم آسمان دارد ز خود هرگاه دل برخاست افتادن نمی بیند\nتحیر توام خود شید میبالد درین گلشن گل داغیکه ما داریم افسردن نمی بیند\nمقفا گر خرد بر نیاید با سبکروحان کلالت صیحا دیده سوزن نمی بیند\nجهان عبرت تمیخواهد بحکم ناز خود بینی چه سازد شخص فطرت زشتی تمردن نمی بیند\nبراهقامت موهومی اولی چشم تامل کو تلاش ذرها هیچ جا روزن نمی بیند\nپذیرای نیاز از پیش مهجوران چه میپرسی جدائی جز بچشم زخم خندیدن نمی بیند\nدرین محفل هزار آئینه دار آمد به پیش اما کسی جز عکس خود دیدم که سوی من نمی بیند\nچلاهم گر گریبان غنچه واری سر برون آرم ز خجلت آتش افسرده ام دامن نمی بیند\nرعونت خاك ليسد تا کنی فهم مال خود نگه پیش پا کسی انجا خم کردن نمی بیند\nدلت هم از نصیب ما ندارد آگهی (بیدل) تلاش روزی کی چشم در زن نمی بیند\nبهار صبح نفس زين دودم بقا که ندارد بکار گاه فضولی چه خند ها که ندارد\nبلند کرده دماغ خیال خیره سرجا هزار بله امین يك هوا که ندارد\nزدستگاه نو من درین قلمرو عبرت بیا چه میرسد آخر زای هنا که ندارد\nفریب محفل هستی مخور که این گل خودرو ز رنگ و بو همه دارد مگر وفا که ندارد\nجهان عالم امکان گرفته و هم تعلق نیستهای کسی جز همین حتا که ندارد\nدر اشتغال معاصی گذشت فرصت خجلت جبین عرق ز کجا آورد حیا که ندارد\nغبار ما بهوائی نمیرسد چه توان کرد بناز عجز چه خیزد کسی عصا که ندارد\nبپنج گل نرسیدم که رنگ ناز ندیدم بهار دامن اميدوه از کجا که ندارد\nپیام کاف جنون میرسد ز عالم قدرت بگوش کی چرساند کسی آن صدا که ندارد\nکجاست چاك دگر تا درند بکسوت مجنون مگر مژه کند ستم آن قبا که ندارد\nبجا بریم زرد و قبول و هم فضولی برو که نیست درین آستان بیا که ندارد\nبسان بیصری دل رسد ز کوشش (بیدل) نفس بخانه آئینه نیز جا که ندارد\nبهار عمر بصبح دمیده میماند نفس بوحشت صید رمیده میماند\nنسیم عیش اکرمیوزد درین گلشن بصیت شهپر مرغ پریده میماند\nبهر چه دیده کشودیم موج خون گل کرد نگاه ما برك نيش ديده میماند\nبیا که پیش تجلتم نرم هوم نگاه بموج صفحه مسطر کشیده میماند\nز عجز اگر سر طومار شکوه بکشایم نفس ببسته چو خط بر جریده میماند\nتگاپویم گدازان سعی بسمل ما زضعف در ته خون طپیده میماند\nچه گل کنیم بدامن ز پای خواب آلود بهار آبله هم نا دمیده میماند\nبنازسانی پرواز رفته ام از خویش پر شکسته برنگ پریده میماند\nتدرج بدست خزان شوق کیست بهار که گل بچهرۀ شاشن گزیده میماند\nمخمرت دم تیغت جراحت دل ما بعاشقان گریبان دریده میماند\nبطبع موج گهر اضطراب نتوان یافت سرشك ما بدل آرمیده میماند\nز نسخه دو جهان درس ما فراموشی است بگوش ما سخنی ناشنیده میماند\nحیا بزم ادب کاشتی که هست اینست که شوق تسبل و دل تا طپیده میماند\nخوش است تازه گی طبع دوستان(بیدل) که فطرتت بشراب رسیده میماند\nبهار فیض امکان رنگ وحشت دیده دارد شگفتن چون گل اینجا دامن بر چیده دارد\nاگر چون شمع خواهی چاره درد سر هستی گداز استخوانها صندل سائیــدۀ دارد\nتو هر مضمون که میخواهی دران در تامل کن لب حیرت کلامان نامۀ پیچیده دارد\nزاسرار تپش آه نیم لبك اینقدر دانم دم تیغ تبسم جوهر بالیده دارد\nقدم فهمیده نه تا آزردی گردی بتکبر ی کف هر خاك دان وادی نفس دزدیده دارد\nز هستی تا نردازی بهر تقت و کوچه خاموشی نفس صبح قیامت زر لب خندیده دارد\nکر از اسباب در زنجی چرا نفگندی از دوشش تو آدم نیستی آخر فلك هم دیده دارد\nخزان فرسا مباد اندیشه اهل وفا يارب که این گلزار رنگ کرد دل گردیده دارد\nز عالم چشم اگر بستی نوازشگاه راحت رو نگه در لغزش مزگان ره خوابیده دارد\nچو موج گوهر از من يك طبش جرأت نمی بالد جنون ناتوانمان شور آرا میده دارد\nزضنای دوست میجویم طریق سجده میپویم سر تسلیم خوبان پای الغزیده دارد\nبهر آئینه زنگار د گردارد نگین (بیدل) ز مزگان بستن این نیست هر کس دیده دارد\nبهار میرود و گل زباغ میگذرد بیاله گیر که فصل دماغ میگذرد\nنوای بلبل و آواز خنده گلها بدوش عبرت بانك كلاغ میگذرد\nکدورتی که زاسباب چیده پردل سپاهی است که آخر زداغ میگذرد\nبجستجوی چه مطلب شکسته دامن غبار خود بهم آور سراغ میگذرد\nکسی بحالکسی بی اثر چه چاره کند فراغها بتلاش فراغ میگذرد\nفریب جلوۀ طاق تب زبن بپین بخوری غبار قافله سالار ماغ میگذرد\nمخالفت هم ازین دوستان غنیمت گیر دوروزه صحبت طوطی و زاغ میگذرد\nشرر بصفحۀ دل و فرصت طرب در یاب تب سحر نفسیت بی چراغ میگذرد\nزقید لفظ برا معنی مجرد باش محالست تشددی کز الاغ میگذرد\nمكو بيام قناعت بفعمال (بیدل) خریق حرص زیل بی دماغ میگذرد"}
{"book": "adl0015", "page": 155, "text": "حرف الدال\nصحیفه ١٥٢\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nبهر جا باغبان دریاد مستان خاک بفشاند بکو تا بهر زاهد یکدو تا مسواک بفشاند\nبگلشن فکر راحت غنچه بر افلاک بفشاند که پروا ضبط خود در عقده امساك بفشاند\nبرفع تلخی ایام باید خون دل خوردن مگر صهبا غبار وهم این ترياک بفشاند\nصباگر مرهم شبنم بدارد روی زخم گل ز خار منفعل محرى گریبان چاك بفشاند\nدرین گلشن بهمبال ناله دارد نور دانائی گل ساغر تواند چید هر کس تاک بفشاند\nخیال طره او راست زاهد را اگر بر سر ز بهر زلف حوران شانه از مسواك بفشاند\nدمی چون صبح می خواهم نفس دروش پروازی چو گل تا کی سپهرم در دل صد چاك بفشاند\nچو عشق آمد خیال فم ز دل باید می داند شکوه برق کرد باد هیهات خاشاک بفشاند\nتکلف زحمتیم بنمایم دارد تما شائی مبادا جوش خونم الفت ضحاك بفشاند\nاگر چرخث نوازش کرد از مکرش مباش ایمن کان چون نمد را در و کشد بر خاك بفشاند\nنصیب دانه سود ز آسیا غیر از پریشانی غبار خاطرم کی گردش افلاک بفشاند\nاگر از موج گوهر میتوان زد آب در آتش عرق هم گرمی آن روی آتشناك بفشاند\nبساز عافیت چون شعله بدسیری نمی زایم ز خود برخاستن شاید غبارم پاك بفشاند\nچو گل رمزه تمرد داند از خود بر نمی آیم صبا این آرزو تا کی گریبان چاك بفشاند\nبرنك قطره با هر موج دادم نقد ایثاری مبادا کوهرم در عقده امساك بفشاند\nتخمیر کر شبم دارد بضبط گریه عاشق غبار عالمی از دیده نمناك بفشاند\nطرب خواهی نفس در بزم امکان بیدل بشکن تواند جام می برداشت هر کس تاك بفشاند\nصفای باده تحقیق اگر صیقل زند ساغر برون چون زنک از آئینه ادراك بفشاند\nبشوخی مشکل است از طینتم دفع هوس (بیدل) مگر آب از حیا کشتن غبار خاك بفشاند\nبهر جا ساز غیرت انفعال آهنگ میگردد بموج يك عرق صد آسیای رنك ميگردد\nنکرده ضعف پیری مانع بیتابی شوقت توا از پا بیفتد کرش ما چنگ میگردد\nفقیران کسوت ناموس چند بن وحشت است ایجا پری در شیشه دارد خانها کرسنک میگردد\nز الفت کام دل مقدر که با آن بر فشانها نفس اینجا ز لب تا بگذشته عذر اشک میگردد\nچو گیرد خود نمائی دامت ساز ندامت کن خموشی میطید بر خویش تا آهنك ميگردد\nفریب آب نتوان خوردن از آئینه هستی کرا امروز شب صافی هست فردا زنک میگردد\nدماغ و هم سرشار است در میخانه امکان می تحقیق نآرد جام درزی بنک میگردد\nبدانم نبض موجم باعتبار شیشه ساعت که راحت از مزاج من بصد فرسنگ میگردد\nجنونم جامه واری دارد از تشریف عریانی که کر بخیه شبنم بر رویش قرآن چنک میگردد\nدل آئینه پر کا چون اشك از طپیدن بگذر د بیدل که این گوهر بیکدم آرمیدن سنک میگردد\nبهر جا الفتى هست انفعالی در کمین دارد حلاوت خانه دنیا مگس در انگبین دارد\nدرین بزم کدورت خیز عشرت چه حلاوت کو بقدر موج می اینجا جبین ما و چین دارد\nبمحویت محیط هر چه خواهی میتوان کشتن فلك با عرش آن آئینه کز حیرت نگین دارد\nنفس در خون بسمل غوطه داد اجزای امکانرا رک بیتابی آ تشفکان خاصیت این دارد\nکباب پهلوی آن بسمل کر فتی عشم تها خدنگ حسرت ابرو کمان دلنشین دارد\nنمی چیند ز سیر لاله و گل خجلت شوحی درین کلشن چوشبنم هم کجا چشمم کمین دارد\nخم هر موج می از دست نیرنگ ابرو یت شکست تو به ما در شکست آستین دارد\nمشو مغرور تمکین در تعلق زار جسمانی که گردی پیش بود هر که الفت باز مین دارد\nبقدر انجم از کردون کره بربال و پر دارم مرا هر حلقه این دام در زیر نگین دارد\nهوای بیش بتوان یافت از ساز حباب اینجا تو خواهی نوحه کن خواهی ترنم دل همین دارد\nبحیرت کوش نه گر پرده دل وا کنی رمزی زبان جوهر آئینه آهنگ حزین دارد\nبسو دن رفت سر تا پای موج از شرم بیدلی ضعیفی تا کجا مارا ندامت آفرین دارد\nاثر های تعلق پست مائع وحشت مارا قفس تا ناله دامن برزند صد رنك چین دارد\nشگفتن نیست در عالم بکام هیچ کس (بیدل) جبین هم از رک گل چین کلفث برجبین دارد\nبهر کجا مژه ام رنگ خواب میریزد گداز شرم رویم گلاب می ریزد\nمباش مجتنم از درد بی ثباتی عمر که هر نفس ورق زین کتاب میریزد\nصفای دل تلف اندوه کشمکش مپسند نفس ز آتش آئینه آب میریزد\nزتنگنای جسد عمر هاست تاخته ایم هنوز قامت پیری رکاب میریزد\nگلی که رنگ دو عالم غبار شوحی اوست چو غنچه خون مرا در نقاب میریزد\nخوشم بیاد خیا لیکه کلشن جمالش گل نظاره در آغوش خواب میریزد\nکداز دل به تم اشك عرض نتوان داد محیط آب رخی از سحاب میریزد\nزخویش رفتن عاشق بهار جلوة اوست شکست رنگ سحر آفتاب میریزد\nنمود ترشیشه کردون فریب ساغر امن که سنگ فتنه بیجای شراب میریزد\nز بیقراری خود سیل هستی خویشم چو اشك رنك بنای من آب میریزد\nبحرف لب مکشا ناتوان ای ( بیدل ) که آبروی نفس چون حباب میریزد\nبه که چندی دل ما عاشق انشا باشد جرس قافله بی نفسیا باشد\nتاکی ای طایر از هرزه خرد بی نهایت کف افسوس توتیی لب گویا باشد\nگوشه مخبری وسعت دیگر دارد گرد آسوده همان دامن صحرا باشد\nردل سوخته ام تپ مباش ای تم اشك برق این خانه مباد آتش سوما باشد\nنا رسائی نفس تهمت افسرده دلیست مشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد\nطالب قدر ده شو همن اگر تنك فضاست طپش موج بادا زه دریا باشد\nيارب اندیشه قدرت نکشد دامن دل زنک این آئنه ترسم بد بیضا باشد\nبکدا زبد که در انجمن یاد وصال دل اگر خون نشود داغ تمنا باشد\nنسخه جسم که برهم زدن آرایش اوست کم شیرازه پسندید کز اجزا باشد\nشعله ها زیر نشین عمل دود خود اند جبه شود سامیه ما هم بسر ما باشد\nنور نظارة نيرنك دو عالم ( بیدل ) من و چشمی که بحیرانی خود وا باشد\nپهلوی مجمرع میزند امروز جاه عبید کج کرده است عارضه تو کلاه عبید\nدارد زمانه نو هه تن يك خط جبين يارب رآستان که افتاد راه عبید\nگویا بوسف قبیله معنی نواز ماست این مصرع بلند فلك دستگاه عبید\nآن قبله که جانب محراب ابروش خم دارد از هلال غرور نگاه عبید\nصبح و تا سرشته لب مهر پرورش دارد تبسمی که نیابد زماه عبید\nهر چند از هلال رقم کرد روز کار در چشم اعتبار خطی از گواه عبید\nپیش درش ز خجلت تسلیم (بیدل) است نا آسمان نشان لب عذر خواه عبید\nبیا ای شعله نادل نال وصل از تو بردارد که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد\nتماشا گاه معدومی زمن چند است سامانی که هر کس چشم میپو شد ز خود بر من نظر دارد\nبدوش هر نفس از دل گرانی محمل دارم مگر سعی شرر این کوه را از خاك بردارد\nمبوی مژده وصلت دل از خود رفته است اما چنان نام تو میپوسند که پندارم خبر دارد\nنمیپوشد منت غیر از ادای مدعای من نگاه ناله مکتوب من از خود نامه بردارد\nبنو ميدي هوس آوارة صدگلشن امیدم من دو امانده پروازی که در هررنك بر دارد\nبهم چسبیدن مژگان بكنج فقر میگوید که نی هر چند صرف بوریا کرده شکر دارد\nتو از کیفیت اقبال فقر آگه نه ورنه طلسم بیدری از هر طرف آینه در دارد\nبهار جلوه از کف میرود فرصت غنیمت دان اگر رنك است و کردم دامن گل رهگذر دارد\nشکه در چشم آهو آبشد از رشك قربانی که تیغش کز گذر هی شمعناهم سحر دارد\nتوای قمری و بلبل مکرز شد درین گلشن توا کنون ناله کن (بیدل) که آهنگ اثر دارد\nبیاد آستانت هر که سر بر خاك ميمالد غبارش چون سحر پیشانی افلاك ميمالد\nكهر حل میکند با شبنمی در پرده میپرد حیا چیزی بران رخسار آتشتناك ميمالد\nامل افسون پینا کیست در غمخانه امکان بقدر ریشه مستی آستین تاك ميمالد\nسخن بیپرده کم کوئید کاین افسانه غیرت بگوئی نا خورد اول لب بيباك ميمالد"}
{"book": "adl0015", "page": 156, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nبا دقه در مه طوق تو هم زندان سودا میکند اصل کام جهان را این مواط میکند صفای دامن صبح و تمینم چه نظات این ملک صابون همین بر جامه های بکند میکند\nدرین گلشن زوضع لاله و گل سیرعبرت کن که یک منز کان کشودن سینه و صد چاک میکند سیه چشمیت امشب ساقی مستان که نیرنگش بجام می که اندازد نظیر تریاک میکند\nبچندین خاک آز ان نقش قدم گل میتوان چیدن رقابت پر طاوس رو درخاک میکند مشو از اعتبار خیر و شر مغرور این محفل که غیرت کوشش کی در خود ادراک میکند\nمکرسعی ندامت هم دلی انشا کند (بیدل) نفس دستی بصد امید برکف تاك ميبالد\nبیا دت گردش رنگم بهر جا باز میبندد زموج کل زمین تا آسمان زنار می بندد چنان خاموش باشم پرتو کردد تجایت طپش بر جوهر آئینه موسیقار میبندد\nسجودی میبرم چون سایه خاک آفرینش را که سر تا پای من بك جبهۀ هموار میبندد گرفتم یک آغوشت ندارم گردش چشمی قضا نقش امیدی باین پرکار میبندد\nندرد کردش رنگ آسیای توست است اینجا دوروزی خون ماهم گونۀ دست یار میبندد زان تمکین شیرین هر یکه از ناز و نغیزی کره در بندگر نیش قدت زنار میبندد\nبیاب عافیت خواهی ز امید نفس بکسل دامت عقده ساز ضیفی کان تار میبندد بناموس حیا باید عرق در جبهه دزدیدن زشیتم کاشتن ما رخنه بر دیوار میبندد\nنمیباشد حریف حسن تحقیق از حیا غافل شکوه برق این وادی مزه ناچار میبندد گراز رنگی بیداد نازت شکوه پردازم شکست دل بر طاوس بر منقار میبندد\nباین دوتیکه من چون گل بپیراهن نمیگنجم سر کره سرت گردیدم دستار میبندد زبشاشند نم آب خواهد ساختن (بیدل) نطق نقش مضمونی که دل بسیار میبندد\nپی اشك من ندانم بكجا رسیده باشد ز یت دویدی داشت برهی چکیده باشد زرنگاه سر کشیدن رخت چه احتمال است مگر از کین حیرت مژه قد کشیده باشد\nتپید تاب موج ماید زخو د بحر دیدن چه رسد بعالم آنکس که تر اندیده باشد به نسیمی از اجابت چمن حضور دارم دل پیکمال میزد سحری دمیده باشد\nنچمن زخون بسمل همه جا بهار ناز است دم تیغ آن تبسم رك كل بریده باشد دل ماداشت چیزی که توان نمود صیدش سر زلفت از خجالت چقدر خمیده باشد\nچه بلندی چه پستی چه عدم چه ملك هستی نشنیده ایم جایی کسی آرمیده باشد چو زیر هستی ما چو خروش ساز عنقاست شنو از کسی کداوهم زکسی شنیده باشد\nزطریق شمع غافل مکذر درین بیابان مژه تا بنده زخاری که بیا خلیده باشد غم هیچکس ندارد فلك غرور پیمان زبان صد پری چند کله می طپیده باشد\nبدماغ دعوی عشق مزن بوالهوس بلند است مگر از دکان قصاب جگری خریده باشد همه کس سراغ مطلب بدری رسانده تازد من و کام نیم جانی که بلب رسیده باشد\nجزار پرده ( بیدل ) زدهان بی نشانش سخنی شنیده ام من که کسی ندیده باشد\nبا تحقیقی کسانیکه کرد تاخته اند همه چون صبح بخمیازه نفس باخته اند عاجزی کسب کمال است که یکسر چو هلال تیغ بازان تسین سیر انداخته اند\nحسن خورشید ازل در نظر اما چه علاج سایها آینه از رنگ نپرداخته اند علمی کو که هوس گردن ناز افرازد بسمل چند بحیرت مژه افراخته اند\nراحت و وضع تکلف چه خیالست اینجا مفت جمعیکه باین ساختگی ساخته اند کم نشد شور طلب از كف خاكسترما وصل جویان فنا هم نفسی فاخته اند\nاز اسیران وفا جرات پرواز مخواه بر ما جیفه برون قفس انداخته اند آسمانها همه دست است بقدر ننگه لاف خود سران تیغ بیایی بهوا آخته اند\nقدر دانی چه خیال است در ابنای زمان ( بیدل ) اینها همه از عالم نشناخته اند\nیخودی امشب برو بال فضایی میشود گر ندارد مدعا بازی بساقی میشود هرزه سعیی در طریق جستجو بیکاریست پای خواب آلودهم سنگی نشانی میشود\nنشه تسلیم حاصل کن که مشت خاک را باد هم گر میبرد تخت روانی میشود موج این دریا بسعی ناخدا محتاج نیست کشتی ما را شکستن باد بانی میشود\nچون لطافت تهمت آلود کدو رت شد بلاست سایه بال پری کوه کرانی میشود ریخ میپوش از من که چشم حسرت آهنگم محبا هر سر منی که رویال نمائی میشود\nعاجزم چندانکه در عرض ضعیفیهای من ناله کر بال نگاه ناتوانی میشود کر چنین باشد فشار حسرت بال هما مغزها آخر زخشکی استخوانی میشود\nبسکه گرمیهای صحبت رفتشان و حشت است آتش این کار وان هم کار وانی میشود راحت جاوید در ضبط عنان آرزوست بازد پر کر جمع گردد آشیانی میشود\nسیر حق (بیدل) بقدر ترك اسباب است و بس سوی او از هر چه برگردی عنانی میشود\nبید لان چند خیال گل و شمشاد کنید خون شوید آن همه کزخود چمن ایجاد کنید کو غزالی که توان نیم طپش بال افشاند ای اسیران قفس خدمت صیاد کنید\nما هم از کاشتن دیدار کلی می چینیم هر کجا آینه چنيد ز ما یاد کنید باد را باید از آغوش نفس کرد سراغ آنقدر دور مشمازید که فریاد کنید\nکرد آرام درین دشت طیش خیز کجاست تا بیان رسید آبله بنیاد کنید وضع ما منفصل سخت خجالت دارد کاش از هرزه دو یها عرق ایجاد کنید\nموجیم از مشق طپش رفت بطوفان کنار يك گهر معنى افسردنم ارشاد کنید عمر ها شد عبث آلوه تلاش سخنتم به نسيم نفس سوخته ام باد کنید\nبوی گل با نشوم ننگ رهائی نکشم نیستم سرو که با درکلم آزاد کنید صورت ما و گمی از دل نکشد حیرات من بتکلف اگرم خامه بهزاد کنید\nنرکی باز مجائیچه نظرها کاندا شت معنى منتظم بر سر من صاد کنید من ( بیدل ) سبق مدرسه نسیانم هر چه کردید فراموش مرا یاد کنید\nپی خمیازه کش وضع جوان میباشد حسرت شیر در آغوش کمان میباشد تو بهار چمن محشر عمين خاموشست گفتگو صرصر تمهید خزان میباشد\nغفلت از منتظر وصل خیالیست محال چشم اگر بسته شود دل نگران میباشد رهبر عالم بالاست خيال قد یار خضر این بادیه چون سر و جوان میباشد\nقطع رنجیم ز مجنون تو نتوان کردن موج جزو بدن آب روان میباشد چه خیالیست توانی ز تمنا بکشیم که نفس ریشۀ قانون فغان میباشد\nسخت دور است از بن دامکه آزادی ما نزۀ از بخودی بال فشان میباشد خاطر نازك ما ایمن از آفات نشد سنگ در کار که شیشه گران میباشد\nدر تسلیم سبك مايه به بی قدریهاست جنس ما را بکف دست دکان میباشد بلبل غافل مزاجم بكجا دل بندم گل این باغ ز رنگین نفسان میباشد\nكج ادا یانه بار باب مطالب سر کن راستی بردل این قوم سنان میباشد چشم ناوا کن از خویش برون تاخته ایم صورت آینه دامن بینان میباشد\nصاف مشرب دو زبانی نپسندد ( بیدل ) هر چه در دل بلب آب همان میباشد\nپیر گردیدم و هستی سبب ننك نشد چون کمان خانه بی بایه ورم تنگ نشد الفت دل به همین جابل عمیم نست آبله پای که بوسید که او لنك نشد\nبی صفا محرمی خویش بچه امکان دارد سنك نا شیشه نشد آینه سنگ نشد بحر سوخت نفس ور بدر بن مکتیم و هم صفحه نیست کر آتش زدن ار زنگ نشد\nدل هر ذره بصید چشم تماشا جوشید رهن طاوس شدمو محرم نیم رنگ نشد سوى ما اطلس دیبا پند را دام نو دوخت بر هوس جامه عریانی اگر تنک نشد\nشبنم صبح دلیل است که در عالم رنگ ناقض آب نشد آینه بیرنگ نشد گوش بر زمزمه ساز سپندم همه داغ شد محفل و يك نغمه با هنك نشد\nدر گریبان عدم نیز رهی داشت خیال آه از بی نفسان ما چنان نشد هر چه پوشید جهان غیر کفن یمن نداشت ماهی بود لباسی که باین رنگ نشد\nبا خیالات مجوشید که در مزرع و هم سنك كم نیست چه شد (بیدل)ا کرم نك نشد"}
{"book": "adl0015", "page": 157, "text": "حرف الدال\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nپیری آمد کشت چشم از گریه ام کم آب دید صبح هجر آماده شد این کرد از شبنم سپید\nچاره بخت سیه در عالم تدبیر نیست داغهای لاله مشکل کز کنند مرهم سپید\nتا ابد رسوا شکست دل رسوایی میکند موی چینی در هزار ادوار کردد کی سپید\nتنک دارد مرك از وضع رسوم زندگی مرده را کردن ازین رو جامه ماتم سپید\nهر کرا دیدم اینجا یوسف گم کرده بود شش جهت یکچشم یعقوبست در عالم سپید\nاین دم از تعمیر جسم شرم باید داشتن کز آشیان بیضایی کم کرده طرم سپید\nآه ازین چشم نیا مد موی پیری در نظر چون هما کردم نگون دیدم که شد بر هم سپید\nهر چه می بینی درین صحرا سیاهی کرده است دوری نزدیکی نمیگردد بچشم هم سپید\nاز تلاش رزق خود را در وبال افکنده خلق کرنه کندم جاه های لغزش آدم سپید\nپیش خورشید قیامت سایه ممدودست و بس عشق خواهد کرد آخر نامه ما هم سپید\nترک مطلب داشت (بیدل) حاصل مطلوب حرص جزء بشت دست چون ناخن نشد در هم سپید\n\nپیری آمد ماند اشترتها ز انداز بلند\nکرد امکان محوها شد میرود برباد صبح\nغافلان تا بر خط شق القمر کردن نهند\nسرنکون شد شیشه غافل کرد پرواز بلند\nتا کجا چیند نفس این دامن ناز بلند\nحکم انگشت شهادت داشت اعجاز بلند\nدستگاه اصل فطرت جز تواضع هیچ نیست\nمعنی صوری که کوش کس نفهمش ناز نیست\nزیر کرون هر چه شو را نگیخت محو سر مه شد\nمیکند کل پست پست انجام آغاز بلند\nاز سپند بزم ما بشنو بآواز بلند\nنقصها در خاک خوابانید این ساز بلند\nزین چمن (بیدل) کسی راشر مدامنگیر نیست سرو تا کل با یکی دارد نک و ناز بلند\n\nپیچیم آخر می و پیمانه برد\nشمع جنون آبله پا کرده کم\nیاد خطش کردم و دل باختم\nحسرت دیدار کریمان درید\nدر دل ما ذوق تماشا نماند\nباد سحر شمع ز کاشانه برد\nسر بهوا لغزش مستانه برد\nسایه دو از کف من دانه برد\nآیینه ما همه جا شانه برد\nآه کین آیینه زین خانه برد\nدیده سیاهی ز کل ولاله چید\nکشمکش از سعی نفس قطع شد\nهر که درین انجمن حرص و کمد\nخواندن اسرار وفا مشکل است\nقاصد دلبر جکرم داغ کرد\nکوش کرانی ز هم افسانه برد\nاره خود آرائی دندانه برد\nساخت بخود کئج بویرانه برد\nمهر شد آن نامه که پروانه برد\nنامه من ناله شد اما نه برد\nوقت جنون جوش گه غم کجاست یکدو دم از ( بیدل ) دیوانه برد\n\nپیری وداغ محر سیکال ونابود\nجایکه شرم نم کند از گیرو دار جاه\nعشق آنچه خواند در بر ما زلف و کاکلش\nمارا بحریم عشق فروشند کال ماست\nتا کی گه گشت محرم مکتوب عجزما\nحیرت بکار دل گرهی زد که چون گهر\nموی سفید آب بقر بال ونا بود\nنتوان بکوس شهرت اقبال ونابود\nبر زاهدان سلاسل واغلال ونابود\nبسود هم متاع و بدلال و نابود\nسطری اگر دودهان نال ونابود\nنتوانش نیم عقده بصند سال ونابود\nاین جنس اعتبار که در کاروان ماست\nما ومن از فسون تعلق بهار کرد\nزان نقطه که زد دل مجنونش انتخاب\nرمز عدم زهیچ لبی پرده در نشد\nهر جا چو سایه نامه غیرت کشوده ایم\n(بیدل) زحیرتی که در آیینه حیاست\nخواهد غبار مانده بدنبال ونابود\nپرواز رنگها ز پرو بال ونا نمود\nلیلی بجمع لاله ریحان خال ونا نمود\nوصف دهان او همه را لال ونابود\nباید همین سیاهی اعمال ونا نمود\nمارا بس است کر همه تمثال ونابود\n\nبی رنگی درین محفل آیینه نمیباشد\nمجنون بگره دل بندد حسرت تپه پیوندد\nبکر یش بصد کوثر ارزان نکنی زاهد\nدر کار که تجدید یکدست چمن ساز یست\nآن دل که تهی باشد از کینه نمیباشد\nدر کسوت عریان این پنیه نمیباشد\nدر چار سوی جنت پشمینه نمیباشد\nتقویم بهار اینجا پارینه نمیباشد\nهر جلوه که در پیش است کردش تفاوتهاپ\nحیف است که در فرصت درد سر مخموری\nیاران مژه بردارید مفت است فلك باری\nهر کو هر ازین دریا دارد صدف دیگر\nفرمائی این عالم بی دینه نمیباشد\nدر هفته میخواران آدینه نمیباشد\nاین منظر حیرت را يك زینه نمیباشد\nدل در کف دلدار است در سینه نمیباشد\nکراهل سخن (بیدل) سامان غنا خواهند چون نسخه اشارت کنجینه نمیباشد\n\nبیستون یادی زفرهاد ندامت فال کرد\nناله طوفان خیز شد تا نارسا افتاد جهل\nنفس خود کردم دو عالم آرزو شد محو پاس\nقوت آمال در پیری یکی ده میشود\nخلق از آرایش جاه انفعال اندود رفت\nسنگ را بیتاپی آه شرر غربال کرد\nبلبل ما طرح منقار از شکست بال کرد\nکردش رنگ کلم چندین چمن پامال کرد\nحلقه قد دو تانم صفر ماه و سال کرد\nصبح ماهم خنده بر فرصت اقبال کرد\nاز منزویهای مجنون شواندم افسونی بدشت\nقامت پیری قیامت دارد از شور رحیل\nگر نباشد دل دماغ کلفت هستی کراست\nسیر کوی او خیال آیینه پرداز داد\nبی یقینیم بیست انبار نفس دوش حباب\nگرد بارش تا فلک آرایش تمثال کرد\nخواب ما کر تلخ کرد آواز این خلخال کرد\nالفت آیینه ام زحمت کش تمثال کرد\nرنگهای رفته چون تمثال استقبال کرد\nبیدلا را نیز هستی اینقدر حمال کرد\nشعله ما (بیدل) از اسرار راحت غافل است از شکست رنك باید سر بزیر بال کرد\n\nپیش از باب حسب ترك نسب باید کرد\nباعث گریه درین دشت اگر چیزی نیست\nجمع بودن به پریشان صدیقی آسان نیست\nترك لذات جهان مفت سلامت شمرید\nنم آب و کف خاکی بهم آمیخته است\nپرده دیده و دل فرش ادب باید کرد\nالم بیکسی هست سبب باید کرد\nروزها در قدم زلف تو شب باید کرد\nاین شکر قابل آن نیست که تب باید کرد\nهمچـه آید ز تو کاریست عجب باید کرد\nکاروان ها همه محمل کش پاس است اینجا\nکزشعور پیش تو منظور نثار شکنی\nزین تو هم کده سامان دگر نتوان یافت\nجیب هر موج طرب کاه حضور دریاست\n( بیدل ) این انجمن و هم دگر نتوان یافت\nناله را بدرقة سعی طلب باید کرد\nکوهمر جان بهوس تحفه لب باید کرد\nجز دهی چند که ایشار لعب باید کرد\nفکر خود کن کرت اندیشه رب باید کرد\nدر و هم مفت تماشاست طرب باید کرد\n\nبی فقر آشکار نگردد عیار مرد\nدنیا زاهل جود بخود ناز میکند\nدر عرصه که با قدره غیرت تپان\nپیش است عزم شیر پیکار بند شاخ\nانجا بآب تیغ بخون غوطه خوردن است\nآنجا که چرخ دون کند امداد نا کسان\nتخت سیه بود محك اعتبار مرد\nزن بیوه نیست تا بود اندر کنار مرد\nکهمسار را بناله لسنجد وقار مرد\nپرخصم بی سلاح دلیر است غار مرد\nآیینه تا کجا شود آئینه دار مرد\nحیز از فشار خصیـه برارد دمار مرد\nپای وقار و سید سکندر برابر است\nهمت بلند دار کر اسباب اعتبار\nبانر جهان پوچ زدن تنك همت است\nجز سینه صافی آینة مدعا نبود\nآندم بغیر آفت آهم چه داشته است\nبر کشته است بسکه درین عصر طور خلق\nجزآبرو جو تیغ نشاید حصار مرد\nبی فیضهیست آنچه نیاید بکار مرد\nدر پنبه زار حیز نیفتد شرار مرد\nهرجا نمود جوهر جرأت غبار مرد\nیارب تو شکل زن نه پسندی دو چار مرد\nنامردی زنیکه نکرده سوار مرد\n( بیدل ) زمانه دشمن ارباب غیرت است ترمیم بدست حیز دهد اختیار مرد"}
{"book": "adl0015", "page": 158, "text": "صحیفه ۱۵۰\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nبیقراران تو کز شوق فنا دیوانه اند\nغافلی از کیفیت نیم نك حال ما مپاش\nمو بموی دلبران تکلیف زنار است وبس\nکز خطائی سر زد از ما جای عذر بة وبیست\nزاهدان حاشا كه در خلد برین یابند بار\nجز شکستن نیست سامان بنای اعتبار\nنقد اعداد عزیزان تا کجا باید شمرد\nهر کجا یابند بوی سوختن پروانه اند\nگردش آران رنك عافیت پیمانه اند\nاین قیامت جلوه ها سر تاقدم بتخانه اند\nناتوانان بشكاهت لغزش مستانه اند\nچون عصا این مشت معزول باب آتشخانه اند\nرنگهای این چمن صهبای يك پیمانه اند\nمن کلیدرا که قفلش بشکند دندانه اند\nکودل ؟ کز شوخی حسرت گریبان چاك نيست\nاز محت پیری حال عالمساران مپرس\nعالم کثرت طلسم اعتبار وحدتیست\nهوش ممكن نيست سر دزدد ز ذوق نيستى\nاین امل فرسودگان مغرور آرامند ليك\nدوستان کامروز بهر آشنا جان میدهند\nصرف معنی نیست (بیدل ) قطرزنبائی دهر\nیکسراین آئینها در جلوه گاهت شانه اند\nکاین غبار آلود گان كنجد پيمرانه اند\nخوشه ها آینه دار شوخی یکدانه اند\nنی کزینان این غفلت سرا دیوانه اند\nدر سر چنك هوس بکرنش و چندن شاخاند\nکز بقلد احتیاج از خویش هم بیگانه اند\nیکقلم این خوابناكان مرده افسانه اند\n\nبیقراری در دل آگاه طاقت می شود\nکونه کر باشد تهی از زشتی اعمال نیست\nای توانکر غره آرایش دنیا مباش\nاز مقیمان طریکا، دلیم اما چه سود\nمجمع امکان که شور انجمنها ساز اوست\nناله کافیست کز مقصود باشد سوختن\nغفلت ما شاهد كو تاه چشمیهای ماست\nجوهر سیماب در آئینه حیرت می شود\nرو سیاهیها باشکی از رحمت میشود\nآنچه اینجا نعمت است آنجا مذلت میشود\nآب در آئینه آخر کدو رت می شود\nچشم اکر از خود توا نی بست خلوت می شود\nيكشرر سامان صد کلخن بضاعت می شود\nکر رسا باشد نکه صیاد عبرت میشود\nبشکست موج تنگی میکند آغوش بحر\nطی قدر ما همان اثبات آب روی ماست\nقابل شایستکی چیزی به از تسلیم نیست\nشعله کزدارد سراغ عافیت خاکستر است\nرنك این باهم رساز ديرت آهنگ هوس\nغافل از نيرنك وضع احتیاج ما مباش\nبسكه مدعرمت از روز محشرت برده اند\nعجزاکر برخویش بالد عرض شوکت می شود\nخاک را برباد دادن اوج همت میشود\nسجده کز خود سهو هم باشد عبادت می شود\nسعی ما از خاك كشتن خواب راحت میشود\nهر که از خود میرود در من قیامت می شود\nنی بابر جاست کانجا کرد حسرت می شود\nبال تا برهم زنی دست ندامت میشود\n(بيدل) این گلشن بشارت داده جولان کیست\nکزغبار رنك وبو هر سو قیامت میشود\n\nپیکرم چون پشه ناز بکیکی یاد آورد\nدر شهیدا نتكاه بی باکی کم اثر بسمل نیم\nبسکه در راهت کمین انتظارم پیر کرد\nتحفه مالی بران غیر از دل صد چاك نيست\nاز تقاضای نازش سخت در وافتاده ایم\nالفي حالم آب کرد ایکاش شرم احتیاج\nمردلم رستکی و پیغام فرهاد آورد\nبشكند رنکی که خونم را بفریاد آورد\nموسفیدی نقش من بر خاك چراد آورد\nشانه می باشد ره آورد یکه شمشاد آورد\nپیش آن نامهربان ما را که در یاد آورد\nیکعرق وام برون زین خجلت آباد آورد\nلب بخاموشی فشردم ناله جوشید از نفس\nهوش تا کرد عیار رنکی از صهبای من\nچون پرطاوس میساید اسیر عشق را\nعشق را محریست با خلق امتحان همت است\nناامید ما نچیند انتظار سوختن\n(بيدل) از سامان تحصیل نقس غافل مباش\nقیدخود داری جنون و طبع آزاد آورد\nشیشه ها مینايد از ملك پريزاد آورد\nکز قدم کاست سواری بند صیاد آورد\nعالمى را میبرد مجنون که فرهاد آورد\nچون شرر کاش آتش از کانون ایجاد آورد\nمیرند خویش آخر غنچه را باد آورد\n\nبی تفك از نلك غير توهم دارد\nبی تو اظهار اثر خجلت معدو می ماست\nکرنداموت دمد شور قیامت ستم است\nمفت غواص تأمل گهر معنی بکر\nلبهام است که اظهار تکلم دارد\nقطره دور زدریاچه تلاطم دارد\nدرد هستی است که فریاد تظلم دارد\nدفتر بیدل ما خصلت قلزم دارد\nجای اشك از مژه تیغ حيا جو هر ریخت\nزاهد از کنبد دستار محو د نيازد\nفیض خورشید بعالم ز کواکب ترسد\n(بيدل) از قبض قناعت چمن عالم تشت\nچقدر حسرت زخم تو تبسم دارد\nنكهى عیب که خر فخر بحو قم دارد\nشیشه ننك بكا حوصله خم دارد\nنکهت محرمیت کاو یستن عالم دارد\n\nبی نیازان برق و از بحر و بر برخاستند\nپهلواني بودا کر واماندگان زین انجمن\nسر نكوئی کاش میبردند از شرم شکست\nگر به بحر اعجاز نو میدی وفا کس نگرد\nترك تعظيم رعونت کن که عالم همتان\nکس درین محفل دمی چند انتظار ما نبرد\nدر گرفته آتشی کز خشك و تربر خاستند\nيك عصا چون شمع از شب تا سحر برخاستند\nاین علفها خاك برفرق از خطر برخاستند\nشمعها زین دماغ چشم تر برخاستند\nتا قدم بر گردن افشر دند سر بر خاستند\nآه ازان یاران که از ما پیشتر برخاستند\nبسکه در طبع خسا كیشان توقع محر بود\nدعوی آزاد کی آیست کزین دشت و در\nاز مزاج خلق غافل ذوق الفت درن رفت\nاز تلاش آسودکان دل جمع کردند از جهات\nآبيار نخلپای این کلستان شرم بود\nقید جسم افرو د(بيدل) وحشت آزادکان\nدامن افشان چون غبار از هر گذر بر خاستند\nکرد بادی چند دامن بر کمر بر خاستند\nیکقلم از خواب با این زیر سر بر خاستند\nهمچو موج از پا نشستند و گهر برخاستند\nتا کمر در کل فرو رفتند اکر برخاستند\nدر خود ببدار زمین چون نیشکر برخاستند\n\nبی پاس دل از هر چه ندارد كله دارد\nاز عالم نيرنك امل هیچ مپرسید\nيكغنچه بصد رنك كل افشان خیالست\nدل محو گداز است به در هجر چه در وصل\nمربا روی از برق فنا جان نتوان برد\nتاسودن دست تو هزار ابله دارد\nآفاق شرر فرصت و زاهد چسله دارد\nیکتائی او اینقدرم ده دله دارد\nاین آینه در آب شدن حوصله دارد\nعمریست که آتش پی این قافله دارد\n( بیدل) من و آن نظم که هر مصرع شوخش\nحمل کش مجنون روشان بی سروپایست\nاز خار کشد شکوه کل آینه من\nنکذشته زسر راه بخبال نتوان برد\nدور شکم اهل دول بين و دهل زن\nدنيا الم غفلت و عقبی غم اعمال\nچون سرو ز آزادی لحبها صله دارد\nاین قافله اشك عجب راحله دارد\nآئینه کز از شوخی جوهر گله دارد\nهشدار که پای تو همین آبله دارد\nکاین طایفه را تخم امل حامله دارد\nآسودگی از ما دو جهان فاصله دارد\n\nتا آینه رو بروی ما بود\nفریاد شکسته رنگی ما\nآئینه چسان گرفت حبرت\nدر راه تو هرچه از غبارم\nدل نیز چوسینه استخوان داشت\nخون شد دل و ساغر چمن زد\nکنجین بهار کهربا بود\nمخبری چو نگاه سرمه سابود\nاز عکس تو دست در حنا بود\nبر داشت فلک کف دعا بود\nتا ياد خدنك او هما بود\nمیخانه ما نياز ما بود\nپاد دم حشرتی که چون صبح\nشد عجز حجاب ورنه از دل\nجو شید ز شعله تو داغم\nهر آه که بر کشیدم از دل\nبشکست دل و نکرد آهی\n( بيدل ) ناجی که دیدی امروز\nآئینه ما نفس نما بود\nتا کوی تو راه ناله وا بود\nسر چشمه عجز کیمیا بود\nچون موج بکوهر آشنا بود\nاین شیشه عجب تنك صدا بود\nفردا يمنى نشان پا بود"}
{"book": "adl0015", "page": 159, "text": "صحیفه ۱۵۶\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nبازی بعرض آمد موج شیشه عریان شد پیرهن ز من بالید دامن یوسف تان شد جلوه اش جهان را محو بیخودیها کرد آینه دکان برچید جنس حیرت ارزان شد\nناله من بیداد آورد چهره عرقنا کش همچو بیضه طاوس در عدم چراغان شد کوشش زمیندگیرم برعروج پیاش تاخت خار پای شمع آخر دستگاه مژگان شد\nوحشتم درین محفل شوخی سپندی داشت بالخس زدم آتش ناله بر افشان شد انفعال هستی را من عیار افسوسم دست مالع سودن بود طبع اگر پشیمان شد\nامتحان آلام زنگ طاقت ما ریخت آبکینه ام آخر از شکست سندان شد زین چمن بهر رنگم سیر آگهی مفت است داغ لاله هم کم نیست کر بهار نتوان شد\nساز کردن افرازی رنج هرزه گردی داشت سر نجیب دزدیدم با مقیم دامان شد داغ درد شو (بیدل) کز گداز بیحاصل اشکها درین محفل ریشخند مژکان شد\n\nنا بسالم رنگ بنیاد تمنا ریختند کرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند واپسین زین کاروان چندین ندامت بار داشت هر که رفت از پیش ما کش برسرما ریختند\nگنج کوهم شد دل فوجی که از شرم طلب آبرو در دامن خود همچو دریا ریختند ماتم مطلب غبار انگیر چندین جستجوست آرزو تا خانه و یران گشت دنیا ریختند\nصورت واماند کان آیینه دیگر نداشت عجز ما پی برد، شد، نقش کف پا ریختند قاتل ما چون سحر دامان ناز افشانده رفت خون ماچون قلهان در دامن ما ریختند\nعیش این محفل نمی ارزد باندوه شکست بیعمانان هم بطبع سنگ مینا ریختند انفعال آرمیدن بسکه آبم میکند سیل جو شید از کف خاکم چو خار یختند\nحیرت آیینه ام با امتیاز م کار نیست صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند این گلستان قابل نظاره الفت نبود آبروی شبنم ما سخت بجا ریختند\n(بیدل) از دام شکست دل گذشتن مشکل است ریزه این شیشه در جولانگه ما ریختند\n\nتا جلوه برنگ تو بر قلب صور زد تبخال گرفت آینه در دست و بدر زد همت بسواد طلب کرد جنون تاخت نه چرخ نیا لیدن يك آبله سر زد\nرفتی و نیاسود غبارم چه توان کرد ز آتش من ناز تو دامان سحر زد پیروشو از سیر چمن صرفه نسبر دم هر لاله که دیدم شبیخونم بنظر زد\nزین نابت و سیار سرابم چه خیال است کردیدن رنگم بدر چرخ و کز زد بی باك طرب کرد مینا قامت پیری خم کشتن این نخل بصد شاخ شمر زد\nافسون شعور از نفسم دود برآورد آبی که برو میزدم آتش بجگر زد بی پاس دل از فکر وطن بر نگرفتم تا آبله پا کشت گهر نال سفر زد\nپرواز نگاهی تمنا شا ر سازم چون شمع ز سر تا قدمم يك مژه پر زد من کان بهم بسته سرا پرده دل بود حیرت زده ام دامن این خیمه که بر زد\nفریاد که رفتیم و بحالی نرسیدیم صبح از نفس سوخته دامن بکمر زد ما را ز بهارت چه رسد غمر نخجیر تبخال کلی بود که آیینه بدر زد\nدشنامی ازان لعل شنیدم که مپرسید میخواست بسنگم زند آخر بکهر زد (بیدل) دل ما را ننگهسی برد بغارت آن گل که تو دیدی چمی بود نظر زد\n\nتا حیا از کشت بکام رسید شفق رنك كل بشام رسید سبر ده ابدل بهار می آید قاصد بوی گل پیام رسید\nتا عدم شد نفس بنیاد خیال در تماشا بمقام رسید هر چه دارد زمانه عاریت است حق خود خواستیم و وام رسید\nگل این باغ سرخوش وهم است باده ها از هوا بجام رسید اوج اقبال تر و بامها داشت سعی لنگید تا بیام رسید\nبقا میکه راه جهد کم است لغزش پا به نیم گام رسید خون طاوس ما چشنی بود پر کشودن بشبنم دام رسید\nپاس مخمل نشاط دل بوده است از شکست این نگین بنام رسید نو بر باغ اعتبار مباش هر چه اینجا رسید خام رسید\nخواجه کر بهرۀ نشاط گرفت خواب مخمل باحتلام رسید محنت و آبروی این محفل همه از خدمت کرام رسید\nآه مقصود دل نفهمیدیم بر من این نسخه ناتمام رسید (بیدل) از خویش بادت رفتن ورنه نتوان بآن خرام رسید\n\nتا در آینة دل راه نفس وا باشد کلفت هر دو جهان در کره ما باشد صبح شبنم بحسر بافجیۀ تسلیمم خنده م کر به ما از همه اعضا باشد\nکامیبا بسکه تُو از موج سرا بست اینجا نیست بی عشقی لب کرهمه دریا باشد جلوه مفت است تو در حق نکه طور مکن و هم کو در خم اندیشۀ فردا باشد\nزین گلستان مگذر مخبر از کاوش رنگ شاید این پرده نقاب چمن آرا باشد پشت و روی نتوان بست بر آیینه دل گل این باغ محال است که رعنا باشد\nمزه کرد توان کرد درین عبرتگاه بالش خواب کسی گر پر عنقا باشد سعی وامانده کیم کرد بنزل همدوش کره رشته ره آبله پا باشد\nبگشاد مژه آغوش یقین انشا کن جلوۀ تا چند ز چشم تو معمی باشد عشق و اردل افسردۀ ما رنگ نه بست خون این شیشه مگر در رگ خا را باشد\nبی پنایست ندامت کش آهنگ ستم کف افسوس خوشی لب گویا باشد دل نداریم و همان بار کش صد المیم ربك سهیل است اگر آینه از ما باشد\n(بیدل) آیینه مشرب نکشد کلفت زنگ سینه صافیست در ان زهر که مبنا باشد\n\nتا دل از انجمن وصل تو ما یوس نبود جوهر ناله درین آینه محسوس نبود شب که شوق توخسك در جگر محفل ریخت شعلۀ شمع به بیتابی فانوس نبود\nبسکه نیرنك دو عالم بخرامت فرش است نقش با هم رهت جز پر طاوس نبود یاد آن عیش که در انجمن ذوق وصال داشت بیغام حضوریکه بصد بوس نبود\nسعی برواز من آخر عرق ریخت بخاك افشانهم اینقدرش کوشش معکوس نبود تا براریم ز خجلت کده دام امید بال برهم زدن جُز کف افسوس نبود\nبمبر آینه دل ضبط نفس میخوا هد ورنه آزادی ما اینهمه محبوس نبود نو بهاریکه نصور بخیالش خون است مایه ی رنك ندیدیم که محسوس نبود\nجلوه در محفل ما جمله نقاب آرایست شمع آن بزم بمیر و خت که فانوس نبود در طلسم کده پر محبت (بیدل) ناله فر یاد دلی داشت که ناقوس نبود\n\nتا دل بساز زخزمه درد وا رسید هر جا دلی شکست بکوشم صدا رسید هر جا بیاد سرو تو اندیشه وا رسید از دل صدای کوکوی قمری بما رسید\nبحرف بلند کس نشنیده است زیر خاك یارب چسان پیام تو در گوش ما رسید آیینه از غبار خطت جلوۀ صفاست بر نور دیده کار باین توتیا رسید\nبدرنك بوی صد چمن آشفتگی نوشت زان طره نسحه که بدست صبا رسید بوسید پای او عرق شرم هستیم این قطره نا محیط بمی جا رسید\nبی دقت نگاه تغافل فروش حسن نتوان بكنه مطلب عشاق وا رسید شبها به من جنون اثر بوی وحشتم گل نیز ازین چمن به مشامش هوا رسید\nسعی غرور غنچه بودن گرد داغ نیست آخر چو زلف سرکشی ما بپا رسید قایل اثر به رفلك شکوه ات خطاست غم نیز نعمتیست اگر اشتها رسید\nسر مایه نشاط تو وضع تغافل است از ترك برك نی بمقام نوا رسید رفتم شرار دیدم و باز وحشتم بپرس بالی فشانده ام که ندانم کجا رسید\nقانون خیر باد جهان ساز مفلسی است هر جا رسید از کف خالی دعا رسید رنك پریده قابل گرد سراغ نیست جایی رسیده ایم که نتوان بما رسید\n(بیدل) من آن سرشك ضعیفم که از مژه تا خاك هم بلغزش چندین عصا رسید"}
{"book": "adl0015", "page": 160, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمة\nکابل رو اند اما نه از طپیدن داغ شد اضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد هیچکس چون نقش پا در خاك را هم بر نداشت این گل محرمی از دیده بچیدن داغ شد\nبیدما سی طلب حرص سراغ منزلم نافه ام با ناوره تا رسیدن داغ شد اعظم از حسن ادا اینقدر دانم که دوش برق حیرت جلوه دیدم که دیدن داغ شد\nرق زدن ریخت آخر حسرت نشو و نما چون شرر این دانه از شخم دمیدن داغ شد از جنون پیمائی طاوس بیتابم مپرس پروزه چند است که در عالم پریدن داغ شد\nمحو دلدا، کیم کر دور باش جلوه اش رمز مخم قطره اشکم تا چکیدن داغ شد عافیت گردن کشان را طوق کردن نقش بست شعله هم اینجا بمجمر سر کشیدن داغ شد\nوقت در آئینه آخر نال حیرت میزند آنقدر از بالشتم نار میدن داغ شد قهر غیرت شمع من زین انجمن حاصل نکرد آنچه در دیدن کفش بود از ندیدن داغ شد\nناله گردم بکش (بیدل) اثر شوقی کلی لاله ها را پنبه گوش از شنیدن داغ شد\nبادم نیفت بعرض جلوه عریان می شود خون رز طر من چورنك از كل نمایان می شود کز جبین زین رنك مييالد بیداد مقدمت شاخ گل محمل کش پرواز مرغان می شود\nتا نشاند برف تیغ او نقش جوهری در دهان زخم عاشق غنچه دندان می شود ترك خود دار پست مشکل ور نه مشت خاك ما طرف دامانی گز افشاند بیابان می شود\nهر که رفت از دیده دائی بردل ما تازه کرد در زمین نرم نقش پا نمایان می شود کینه میبارد زواج اثر سرد مهریهای دهر آبروی آتش افزون در زمستان می شود\nکاست اسباب رفع طبع حرص اندود نیست خار و خس در دیده گرداب مژگان می شود صافی دل را زبزنگاه بصیرت کرده اند هر که بیند خانه آئینه و یران می شود\nحاکم معزول را از بیوقاری چاره نیست زلف در دورهجوم خط مکس ران می شود اشک در کار است اگر مارنك افغان باختیم هموچه دل گم میکند بردیده تاوان می شود\nشعله ما هر قدر خاکستر انشا میکند حاصه هیولی ما را گریبان می شود دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست گردی از خود می فشاند هر که دامان می شود\nکاهشم چون شمع منت دستگاه حیرت است نیست پیوند تماشا آنچه نقصان می شود ناتوانی (بیدل) از مشق فنا غافل مباش مشکل هر آرزو زین شیوه آسان می شود\nباز جن دماغ را بوی بهار میرسد ضبط خود مچه ممکن است نامه یار میرسد گوش دلبار ترانه ام میکند چون کشید ناله بیاد آن شکه نشه سوار میرسد\nشوخی وضع چشم و لب کشت بلا توأم سبب زین دو سه صفر بی ادب يك بچز از میرسد چند باین شگفتگی سخره هوس شدن از گل و لاله هم د ماست خنده بیار میرسد\nگردن سعی هر نماید خرده زمار حرص با نمر عنا طمع دست چنار میرسد ماتم فرصت نفس زهر هیچکس مباد صبح چو بکشا رسد سینه فکار میرسد\nتا دل ما تپیده نیست گرد نفس بلند نیست بعد شکست ساز ما رخنه تار میرسد درس کتاب معرفت حوصله خواه طاعتیست گر صفت بلند شد تا سر دار میرسد\nباغت حرف و صوت خلق تنگی جان دید کیست اینکه تو میزنی نفس دل بفشار میرسد اره فرصت طرب سخت بلند چیده اند تا بدماغ میرسد نشه خمار میرسد\nرتب ونآب کروفر ناز مچین نه تا سحر شمع بداغ میکشد فخر بعار میرسد پای شکسته تا کجا حق طلب کند ادا دست فسوس هم ما آبله دار میرسد\nآه حزین از دلی کز شوم آشنائی لب مزده بدوستان برد (بیدل) زار میرسد\nناز ضعیف سر مزمان عجیبدن رسد آنچه زیر قدمم است بدیدن رسد پیش از انجام تماشا همه افسانه شمار بیدلی نیست که آخر نشنیدن رسد\nای طرب در قفس غنچه بر افشان مباش صبح مارفت بجائی که دمیدن رسد نخل باسم که در باغ طرب خیز هوس ثمر ما بتننای رسیدن رسد\nبی طلب رنك دو عالم همه سازاست اما حرص مشکل که برنج طلبیدن رسد شرر تا نپذت آماده صد پرواز است صفحه آتش زن اگر مشق پریدن رسد\nنشود حکم قضا تابع تدبیر کسی یکعنان فلك افسون کشیدن رسد جوهری لازم آئینه عریانی نیست عالمی کسوت دیوانه نچیدن رسد\nمطلب پای ثبات از چمن عشرت دهر همچه بر رنك شد جز به پریدن رسد شرح چاك جگر از بالم تحریر جداست آه اگر نامه عاشق بدریدن رسد\n(بیدل) افسانه راحت زخس چشم مدار این نسیمی است که هرگز بوزیدن رسد\nباز گرد انتظارت مستقیمم کرده اند رو سفید الفت از چشم سفیدم کرده اند تو بهار کردش رنگ تماشا نیستم از قدیم آئینه شوق جدیدم کرده اند\nنفعه ام اما مقسیم ساز دو هوم نفس در خیال آباد پنهانی پدیدم کرده اند تا نفس باقیسث از گرد من و ما چاره نیست هرزه تا ز عرصه گفت و شنیدم کرده اند\nدیده قربانیم برک نشاطم حیرت است از کفن خلعت طراز بهای عیدم کرده اند آرزو تا نگذرد زین کوچه بن نشین درد طفل اشك چمد در بوی میدم کرده اند\nپای کونا هم سامانی آرا دی کند عا قبی را رام تسخیر امیدم کرده اند چون نفس از ضعف جز قلب هوا انشکافم فتح باب بیدری وقف کلیدم کرده اند\nحسرت من می طپد هم دوش نبض کائنات در دل هردز محد بل شهیدم کرده اند (بیدل) از پیری سراقوام خم تسلیم ریخت سرد این گلزار بودم شاخ بیدم کرده اند\nتا حصار غنچه ام مضراب تکبیرد آهک جنون دامن آداب نگیرد عاشق که بیایش همه رویش خرابیست چون دیده چرا خانه بسیلاب نگیرد\nبر پای تو کز باز شود دیدۂ مخمل چون آینه هر کز خبر از خواب نگیرد چون ربك روان در سفر دشت تو کل باید قدمی آ بله هم آب نگیرد\nبی کینه ام از خلق برنگی که چو یاقوت مو از اثر آتش من تاب نگیرد درویشی من سر خوش صهبای تسلی است ساحل قدح از گردش کرداب نگیرد\nزین خواب گمان وا نشود چشم یقینت از تیغ اجل تا بکلو آب نگیرد غفلت بکمین دم پیریست حذر کن کز رتو صبحت بشکر خواب نگیرد\nآخر بکهر محو شود پیچ و خم موج تا چند دل از عالم اسباب نگیرد ( بیدل ) بعبا دنکده عجز پرستی جز نقش کف پای تو محراب نگیرد\nتا شدم کرم طلب مجزو دوایم کردند کام اول چو سرشك آبله پایم کردند چه توان کرد زمیگبری تسلیم رساست خلعت فرسوده این کهنه سرایم کردند\nنك سر پایم از اطلس افلاك تافت بی تکلف چقدر تنک قبایم کردند عمر ها شد غم خود میخورم و می بالم پهلوی کاست چون شمع غذایم کردند\nسخت جانی شقایق غم جانم فرسود استخوان داشتم افسون همایم کردند چون یقین منحرف افتاد دلایل بالید راستی رفت که مجنون عصایم کردند\nتا زهر کوشه رسد قسمت شکر و کرم قابل ژله چو کشكول كدایم کردند سبح دریاست درین دشت تماشای سراب تا شوم محرم خود دور نمایم کردند\nزند کی عاشق مرك است چه باید کردن تشنه خون خود از آب بقایم کردند زحمت هستیم از قامت پیری در یاب چقدر بار کشیدم که دو تا یم کردند\nمیکند گریه عرق گز مزه بر میدارم تا کجا منفعل از دست دعایم کردند الم هین و شوی میکشرو حيرانم يارب از خود بچه تقصیر جدا یم کردند\nنقش خمیازه و ازون جبابم ( بیدل ) آه ازین ساغر عبرت که بنام کردند\nتا عرق كامرك حسنت يكدو شبنم آب داد خانه خورشید ریخت ناز و سیلاب داد کی بضبط دل چه پردازد که عرض جلوه ات حیرت آئینه را هم جوهر سیماب داد\nدر محبت غافل از آداب نتوان زیستن حسن کوش حلقه های زلف اهم تاب داد ترکتی مست بشارا وانکرد از خواب ناز آنکه باشورا جوشیم دیده خواب داد"}
{"book": "adl0015", "page": 161, "text": "صحیفه ۱۵۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nهرزه جولان بودسعی جستجو های امید پاس گل کرد و سراغ مطلب نایاب داد میطپید خلق بخون از باد استغنای ناز پیش ازین نتوان دم تیغ تغافل آب داد\nخواب امنی در جهان بی تمیزی داشتم چشم واکردن سرم درعالم اسباب داد تاخت غافل سرکشیهای شباب از طاقتم قامت خم گشته یاد از گوشة محراب داد\nاضطراب شعله عرض مدعاها کمتراست هرکه رفت از خویش عبرت برمن بیتاب داد استقامت درمزاج عافیت خون کرده ام رشته امید من شکسته نتوان تاب داد\nبیطراوت بود (بیدل) کوچه باغ انتظار گریه نومیدی آخر چشم مارا آب داد\n\nتا کاتب ایجادم نقش من و ما بنده چون صبح دم فرصت مسطر بهوا بنده این مشت غبار او هام بر منفعل دارد مضمون نفس و مشق ست کس با بکجا بنده\nبرشام ما زین باغ طرف نتوان بستن خونیکه باین رنگست دست که حنا بنده مبرگشته سبودایم ناک هوس دستار کم نیست اگر هستی مو برسر ما بنده\nبی سعی فنا ظالم از خشم نیوفتد چشم آتش نه نیا کو احرام حیا بنده نقش بند بیک آسان ازدل نتوان شستن آئینه مگر زنگار بر روی صفا بنده\nدر عشر ابیات گوش کر حرص گداطینت ابرام تقاضائی بر دست دعا بنده زحمت کش این منزل تا وارهد از آفات دیوار و دری کر نیست باید مزه ها بنده\nغافل ازین صحرا جز خاك نمايان نیست كو آبله تا حیرت آئینه بپا بنده وا پس نپسنده عشق افسرده کی مارا گر سکته تأمل کرد بغزش چه جدا بنده\nعالم همه موهوم است بگذار که (بیدل) هم چون تهمت موهومی خودرا همه جا بنده\n\nتا کرد ما باوج ثریا نمیرسد سعی طپش بآبلۀ پا نمیرسد طوفان ناله ایم و تغیر همان بجاست آئینه هوهیت بدل ما نمیرسد\nعشق از گداز رنك هوس آب دادن است بی خس نهال شعله ببالا نمیرسد گر فقر و کز غنامگذر از حضور شوق این یک نفس خیال بفردا نمیرسد\nحیرت نگاه عالم ایجادم شمع باش هرجا سریست جز بثنا پا نمیرسد بی خون شدن سراع دل سخت مشکل است انگور می نگشته بمینا نمیرسد\nعریان نصیب زاهد جنت پرست نیست این جوی خشك مغز بدریا نمیرسد از لاه میکشند که این یکدو لحظه عمر تا انفصال تو به بیجا نمیرسد\nدیوانگان هزار گریبان دریده اند دست هوس بدامن صحرا نمیرسد (بیدل) غریب ملك شناسایی خودم جز ما کسی به بیکسی ما نمیرسد\n\nتا کی ازین باغ و راغ رنج دویدن برید سر بگریبان کشید بوی شگفتن برید غنچه قبا تو کلی مست جنون میرسد تا نشود پایمال رنگ زکاشن برید\nزان چمن آرای ناز رخصت نظاره ایست دسته نرگس شوید چشم بدامن برید پست دوام حضور جز بثبات قدم گردد دل میزند حلقه آهن برید\nچون مه نو گر کشید دعوی میدان عشق تیغ ز دست افکنید سربسپر افکن برید هر کس از آداب ناز آنقدر آگاه نیست نذر دم تیغ یار سر بکف من برید\nقاصد ملك ادب سرمه پیام حیاست نامه بهرجا برید نالۀ شبون برید وحشت ازین انجمن راست نیاید بلاف کاش دعای زچین تا سر دامن برید\nخاصیت التجا رنج ندامت کشی است پیش کسی گربرید دست ببودن برید نقش و نگار هوس موج سراب است وبس چند برآب روان صنعت روغن برید\nتا ز رعونت اکر وقف همین خود سریست پرهمه اعضا چو شمع خجلت گردن برید پست بجولان شوق عرصه آفاق تنگ (بیدل) ا گر پیشید از چه قدم زن برید\n\nبالین در نظرم میگذرد آب کشتن زسرم میگذرد فصیل گل متفصلم باید ساخت ار پی چشم ترم میگذرد\nزین گذر که بکجا دل بندم هر چه را مینگرم میگذرد در بغل نامه عنقا دارم خبر بی خبرم میگذرد\nحلقه شد قامتم و محرم فشدم عمر بیرون درم میگذرد جاده بی سر تسلیمم هر چه آید بسرم میگذرد\nشخصیت غافل صور است اما همه در گوش کرم میگذرد مژه باز نگردم هیهات پرزدن زیر پرم میگذرد\nموج این بحر نفس راست نکرد بوطن در سفرم میگذرد هر طرف سایه صفت میکشم يك شب بی سحرم میگذرد\nکاش پا پاس توان ساخت چو بید بی بری هم زبرم میگذرد دل ندادم بکجا میسوزد دود شمعی زسرم میگذرد\nخاکم امروز غبار انگیز است پستی ازبام و درم میگذرد تار وان الم و عیش یکجاست من ز خود میگذرم میگذرد\nچند چون شمع نگریم ( بیدل ) انجمن از نظرم میگذرد\n\nنا مشرب محبت ننگ و فا نباشد باید میان یاران ما و شما نباشد برما خط گرفتن از کیش شرم دور است کس عیب کس نه بیند تا عجبا نباشد\nباهر که هرچه گوئی سنجیده بایدت گفت تا کفه وقارت یا در هوا نباشد ابرام بی نیاز ان ذلت کش غرض نیست کر در طلب بمیرد همت گدا نباشد\nاز مصله آئینه زاید تعظیم را نشاید نقشی که جوشد از پا جز زیر پا نباشد در بیت آنچه ریزه ناحشر برنخیزد خون وفا سرشتان رنك حنا نباشد\nشمع بساط مارا مفت نفس شماریست این یکدودم تعلق آتش چرا نباشد حرف زبان تحقیق بی لشه اثر نیست در کیش رستهایم خطا نباشد\nچون موی چینی الم اظهار سرمه رنگست انداخت بی بهارم ما را صفا نباشد خوش دار د آن ستمگر با شیوه تغافل بیگانه باش مفهمید کوآشنا نباشد\nبیرون این بیابان بر میزند غباری ای محرمان بپایید امید ما نباشد شیرنی آنقدر نیست در خواب مخمل ناز مزگان بهم نچسبید تا بوریا نباشد\nفطرت نمی پسندد منظور جاه بودن تا استخوان بمغز است باب هما نباشد در مجلسی که مخیت موقوف خو د فروشیست دیگر کسی چه باشد کر میرزا نباشد\nدر نخیتی که پیران باشند بی تکلف هرچند خنده باشد دندان نما نباشد جز عجز راست ناید از طینت سرشتان دوشیکه زیر بار است خم تا کجا نباشد\nکرد دماغ همت سر کوب هر بنا ایست قصر فلک بلند است کر پشت پا نباشد در محفلی که احباب چون و چرا فروزند مکشا زبان که شاید آنجا حیا نباشد\n(بیدل) همان نفس وار ماراعملم تمام باید زدن دروا، هر چند جاننباشد\n\nتأمل بابل بر رخ آن شعله پیکر میشود جوهر آئینها بال سمندر میشود کر چنین دارد اثر نیرنگ سودای خطش صفحه خورشید هم محتاج مسطر میشود\nحسن و عشق آنجا که باهم جوش الفت میزند نور شمع آینه و پروانه جوهر میشود در محبت غیر رنگ زرد دارد اعتبار هر کسی را شمع محنت روشن از زر میشود\nمژده ای کوشش که از طوفان عالمکیر شوق خاك ساحل مرده ما هم شناور میشود در هوایت نامۀ آهی کزانشا میکنم رنکم از بیطاقتی بال کبوتر میشود\nمیفزاید رونق قدر من از طعن حسان تیغ تابان حیا زنگار جوهر میشود بی نصیبان را هدایت مایه گمراهی است سایه رنگن در فروغ مه سیه ترمیشود\nسعی پیری کم نسازد دستگاه مستیم از خمیدن پیکر من خط ساغر میشود در بساط یاد یاران خجلت آلود کیست گر بآب دیده طرف دامنی تر میشود\nنسخه مارا ورق گرداندی درکار نیست دفتر گل رنك اکر کرداند ابتر میشود نی ندامت نیست (بیدل) وحشت اهل حیا اشك را از نوك مژگان خاك برسر میشود"}
{"book": "adl0015", "page": 162, "text": "صحیفه ١٥٩\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nتا میم نو بر قلب بال کشا میرود\nقطع نفس تا کجاست خاک همین منزلم\nقافله عجز و ناز حکم بهر سو بتاز\nزین همه باغ و بهار دست بهم سوده کیرد\nهرزه خرام است و هم بی‌تب و تابست فکر\nمایهٔ شمع اند خلق ساز اقامت کراست\nمقصد و مختار شوق کعبه و بتخانه نیست\n\nدر نظرم رختش عمر فصل نما میرود\nشمع رهش تیره‌ است سعی کجا میرود\nبام و امید کجاست آبله‌ها میرود\nفرصت رنك حنا از کف ما میرود\nهیچکس آگاه نیست آمده یا میرود\nیا کر افشرده اند سر بهوا میرود\nبی سبب و بی‌ طلب دل همه جا میرود\n\nخواه نفس فرص تن خواه غبار هوس\nنشه و نما کشته کوست در چمن احتیاج\nسجده نمی خواهدت زحمت جهد قدم\nدر چمن اعتبار کز همه سبز دلست\nموسم پیری رسید آئینه بر خود ببال\nتا بکجا با دلم ماتم خود داشتن\nاینکه بخود چیده ایم فرصت ناز و نیاز\n\nنی سحر است و نه شام سیل فنا میرود\nرو بفلك يك نظر دست دعا میرود\nچون سرت افتاد پیش نوبت پا میرود\nچشم نخواهی کشود عرض حیا میرود\nروز تفصل شتا غنچه قبا میرود\nیا نفس عمر هاست آب بقا میرود\nدلبر ما يك قدم کام تمنا میرود\n\nهر چه کذشت از نظر نیست رو از خیال\n( بیدل ) ازین دشتکاه رفته بگا میرود\n\nاطلس ما و من غبار نبود\nسعی پرواز آشیان کم کرد\nهر حبابی که بار کرد آغوش\nوهم بی پردکی قیامت کرد\nانتظار کل دکر دارم\nحلقه کشتیم ليك بر در پاس\nنشنیدیم بوی زلف دلی\nعجز جز در پا کجا بارد\nعالمی در خیال عشق و هوس\n\nهمه بودیم وغیر یار نبود\nبی پر و بالی آشکار نبود\nغیر دریای یکنار نبود\nنفسه کس درین کار نبود\nاینقدر رنك و بو بهار نبود\nخلوتی داشتیم و بار نبود\nشهپرت غیر يك مزار نبود\nسایه آخر شتر سوار نبود\nکار ها کردو هیچ کار نبود\n\nنخل این باغ را بکسوت شمع\nعالم آئینه ناله سو داست\nچه حیا رنك ناز بیرون داد\nعشق از هر چه خواست شور انکیخت\nسیر بام سپهر هم کردیم\nمحرمی چشم ما ز ما پوشید\nخم تیمار جسم باید خورد\nهیچ کس قدر رنك نشناخت\nاینکه مختار فصل نيك و بدیم\n\nجز کداز خود آبیار نبود\nجز بخود هیچکس دو چار نبود\nدست ما نیز بی نکار نبود\nخاك ما قابل غبار نبود\nاین هوا ها هوای پار نبود\nچه توان کرد پرده دار نبود\nرنج ما غنچه بود ار نبود\nوصل ما هم درین انظار نبود\n( بیدل ) آئین اختیار نبود\n\nتبسم هم بکا رنك سخن زان لعل تر ریزد\nکریبان چاکی دارند مشتاقان بیدارت\nغبارم زحمت آن آستان دارد از کز آنجایی\nبصورت کر تهی دستم بمعنی کنجها دارم\nتوان سیر تنک سرمایکیهای جهان کردن\n\nز آغوش رنك کل شوخی موج کهر ریزد\nکه کر اشق بعرض آرند صد طوفان سحر ریزد\nبکو با ناله اش بردارد و جای دگر ریزد\nکه كريك چشم من دامن فشاند صد کهر ریزد\nکه همجا کرد شامی بشکند و رنك سحر ریزد\n\nبآهنك نثار مقدم کلشن نما شایت\nدلا خشكی ندارد دستگاه قطره آب\nبناموس وفا در پرده دل آب میکردم\nتوئی کز همت بیدستگاهان غافل ورنه\nچو اشك شمع نقد آبروی در کره دارم\n\nچمن در هر کلی صد ترکستان سیم و زر ریزد\nبجای خون مکر رنك کداز بیشتر ریزد\nمبادا حسرت دیدار چون اشکم بدر ریزد\nزعنقا آشیان پرتر تپد رنکی که پر ریزد\nکه تا در پرده است اینست چون ریزد شرر ریزد\n\nکلاه عزت افلاك فرش نقش پا گیرد\nچو (بیدل) هر که از راهت کف خاکی بسر ریزد\n\nتدبیر عنان من پر شور نگیرد\nدر خلق خجالت کش تحصیل کمالم\nاز ديك تو آمید سرابم نه محیطم\nعریانی از اسباب جهان مغتنم انکاز\nای بی دول آرایش حرفه چه قماست\n\nهر پنبه سر شیشه منصور نگیرد\nپر خرمن من خورده مکر مور نگیرد\nمعیار کلم کسی از دور نگیرد\nتا بند کربیان تو هر کور نگیرد\nنام تو همان به که لب کور نگیرد\n\nدارد ز سرو برك فنا دامن فقرم\nبا من چو کلنك بخت سیاهیست که صد سال\nمحروص شوق از لی سخت عذابیست\nقطع امل الفت دل عقد محال است\nبر منتظر وصل بغیر ما مزه بستن\n\nچینی که بحولی سر فغفور نگیرد\nدر ماهش اگر غوطه دهم نور نگیرد\nخمیازه خروش توره طنبور نگیرد\nچندان ببر این ناله که انگور نگیرد\nانصاف قدح از کف مخمور نگیرد\n\n( بیدل ) هدف ناوك آفات بزر کیست\nعنقا بکمسالی نرسد نور نگیرد\n\nترك آرزو کردم دفع هستی آسان شد\nخامشی بدامانم شور صد قیامت ریخت\nبرصفای دل زاهد اینقدر چه مینازی\nحیب اکر بدارت رفت دامنی بدست آرم\nبرق رفتن هوش است باخیال دیداری\n\nسوخت بر قضا مینا کاین قفس کلستان شد\nکاشتم نفس در دل ریشه نیستان شد\nهر چه آینه کردید باب خود فروشان شد\nای جنون بصحر زن نوبهار عریان شد\nچون سپند از روزم آتشی نمایان شد\n\nعالم از جنون من کرد کسب همواری\nهر کجا نظر کردم فکر خویش را هم زد\nعشق شکوه آلوداست تا چه دل فشرد امروز\nجریان تقدیرم قول وفعل ما عجز است\nچین نازپرویز است کرد وحشتم (بیدل)\n\nسیل کر به سر دادم کوه و دشت دامان شد\nغنچه تا کل این باغ پیرهن کربیان شد\nسیل میرود نومید خانه که ویران شد\nوهم میکند مختار اینقدر که نتوان شد\nدامی کر افشاندم طره پریشان شد\n\nتسل کو اکر منظورت اسباب هوس باشد\nدرین محفل حیا کن تا تکاپوی ناله مخراشی\nچه امکانست ما و جرات پرواز کلزارت\nبدل و امانده الزلاتی ما و من تبرا کن\nمکن ساز اقامت تا غبار خویش بشکافی\n\nندارد رنك راحت هر که را در دیده خس باشد\nنفس هم کم خروشی بیست کر فریاد رس باشد\nنکاه عاجز ما را سایه مل کان قفس باشد\nمقیم خانه آئینه باید بی نفس باشد\nنفس بر میفشاند شاید آواز جرس باشد\n\nزهستی هر چه اندیشی غبار دل مهیا کن\nنمی کیردبغیر از دست و تیغ و دامن قاتل\nببالیدیم برخود ذره در عرض پیدائی\nچه لازم تنك کیرد آسمان ارباب معنی را\nشکست رنك امید یست سر تاپای ما (بیدل)\n\nکسوف آفتاب آئینه عرض نفس باشد\nسرادر کوچه های زخم رنك خون عسس باشد\nغیار ما مباد افتاده بال مکس باشد\nشکنج ماهیان مضمون که نتوان بست بس باشد\nزسیرما مشو غافل اگر عبرت هوس باشد\n\nآسور جوهر آهی قدرت نجا دارد\nندید از آبله ريك روان منع جنون تازی\nعریق مأتی برون نامحرم تحقیق سازندت\n\nبهار فضل آن سوی لفظ رنکها دارد\nبتومیدی زمامشین که هیوا مانده پندارد\nکه این دریا بقدر موج دست آشنا دارد\n\nنهال آید برون تخمی که افشانند بر خاکی\nبکردون میبرد نظاره را و اماندن مژگان\nاثرهای دعا روشن نشدبی احتیاج اینجا\n\nدرین صحرا زپا افتادن ایجاد عصا دارد\nمشو غافل ز پروازیکه بال نارسا دارد\nزاسرار کرم کر آکهی دارد کدا دارد\n\nسرا با هوشو تا چند گاهی شوی (بیدل)\nبقدر کم شدنها هر که انجا رهنما دارد\n\nتغافل چه خجلت نخود چیده باشد\nطرب مفت دل کز همه صبح محشم\n\nکه آن نازنین سوی ما دیده باشد\nز کل کردن کرد خندیده باشد\n\nحیا نیست رنك بهار سرشکم\nاظهار هستی مشو مانع خجلت\n\nندانم بپای که غلطیده باشد\nهمان به که این عیب پوشیده باشد"}
{"book": "adl0015", "page": 163, "text": "صحيفة 160\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nدانم دل ازدرس مو هوم هستی چه فهمیده باشد که فهمیده باشد\nچو موج گهر ته گلزار شرم دریا نگاه تو در دیده پیچیده باشد\nبجوشد دل کرم باجرم خاکی اگر باده باشیشه جوشیده باشد\nمن و پاس مطلب دل و آه حسرت دعا کو اثر میپرستیده باشد\nنفس سازی آهنگ جمعیت کو سحر کروه اجزای پاشیده باشد\nدرین دشت وحشت من آن کرد بادم که سرتا قدم دامن چیده باشد\nحیا پرور آستان نیـــازت دلی داشتم آب گردیده باشد\nاگر ( بیدل ) مدعـا عرض هستی بخواب عدم هـرزلی دیده باشد\nنماید ازچـــه علـم یــارقم عـلـم کـند\nطوطی نیم که آینه وین دم کند\nسعی غبـار من که بجـائی نمیـرسـد\nیادامنش زند اگـر از خویش رم کـند\nاندیشه زنهــــار دمیــدم وسـوختم\nکو گردی دگر که کند شمع وحم کند\nبرباد رفت آبـرو رفت نفس چوصبح\nفرصت نشد کفیل که فہم عدم کند\nآسوده خاک شو که مبادا بحكم وهم\nعمر نفس شمار حساب قـدم کـند\nبالیده است خواجه بحس بنـاز جـاه\nمردار آفتـاب مقابل ورم کـند\nخود سنجیت به پله پستی نشانده است\nجهدیکہ سنك كوه وقار تو کم کند\nهمجا عـدم بتہمت هستی رسیده است\nباید حیـا بلـوح جبینـم رقم کـند\nپرواز میگـسـتم چنگم جای امن نیست\nدامی بـافم که بـر و دا برسم کـند\nخجلت کـداز عفو نکردی که آفتـاب\nتر دامن توخـشك كـند جهـد نم کـند\nتوضيع باش وعز وجـلهـا بطـاق نـه\nکو خلق هرزه فکر خدو را توقدم کـند\n( بيدل ) ازین ستمکده بیکس گذشته ام\nکو سـایہ که برسر خـاکم كـرم كـند\nتک و پوی نفس از عالم عبرت قمی دارد\nمپرس از باز گشتن قاصد ما رفتنی دارد\nنجرد هم درین محفل خجالت میکشد سامان\nحبابان را کف کو دارد صهبا سوختن دارد\nزهر جا سر برون آری قیامت میکشد طوفان\nهمین در بوطه خاكست اگر كس مامنی دارد\nببر کی خرقه تسلیم و از آفات ایمن زی\nپلنـگ پهلوی لاغر شعیق جوشنی دارد\nمسلما نست در خـورد کدورت دعوی هستی\nدلیل امتحان این سکه خامیاز تنی دارد\nکران بـطـم بكـدیکـر مبـاش از لاف خودسنجی\nترازوی نفس سـنـك جنـون من منی دارد\nندارد سعی محـروم از مقدر زور زد مـا لہـا\nکمال پہلوانی سـر بخــاك افکـند نی دارد\nشگین خاتم ملك سليمان در کف است اینجا\nهمه کو سنکباشد دل بدست آ ور دلی دارد\nنشان دل نمیـابی تـا طلـم جسـم نشـكـافی\nہمہ گنجیم امـا كـنج مـادر صـدفی دارد\nز بيم سـر نـوشـت اینـدشـت شق کرد بر دلہا\nچو با کـوت مـاچين نـدارد دامنی دارد\nتأمل کر نکـردد هر زمان توفیق آزادی\nشرد هم در دلستنگ آبیدر پیرهنی دارد\nحیـا از طینت مـا جـز ادب چیزی نمیخواهد\nفضولی گرهمـہ از خود بر آئی گردنی دارد\nنمیدانم چه خرمن میکند زین کشت محاصل\nنفس تا ریشه اش باجیست دایم کندنی دارد\nز گفتن میرسد زنجیر خوابم دردهن چا ( بیدل )\nبسان پسـتـه بـادام هـم یـك روغنی دارد\nتمام شـوقـم لـيك ناقل که دل براه که میخرامد\nجکـر بداغ که می تـیـد نفـس بـآه که میخرامـد\nز اوج افـلاك ا كرنداری حضور اقبـال بی نیـازی\nطپش بمحنت غبـار دارد پمین سیـاه که میخرامـد\nاگـرنـه رنك از کل تو دارد بهـار مـوهـوم هستی ما\nبسیوه جك این کشانہـا فـروغ مـاه که میخرامـد\nغبـار ہـرزہ مـیـغـرہ شـد بحیـرت آئینه طبیدن\nرم غـزالان این بيـابـان پـی نـکاه که میخرامـد\nزورنك كل تا بهـار سـبـل شـکسـت دارد دماغ نازی\nدرین گلـتـان نـدانـم امـروز کج كـلاه که میخرامـد\nا کر امید فنـا نـباشـد تو و آفت زدای هستی\nباین سر و برك خلق آواره درپنـاه که میخرامـد\nشکه چـرخـا رسـد چـو شـبـنم زخـرم بی مایه آب گردد\nا کـردنـانـد که بی محـابـا نجـلوه گاه که میخرامـد\nپیـاده در پرده من ومـاغرور اوہــام پیـش بـردی\nنگفـتـی آ کہ کہ درد ساغت هـوای جاه که میخرامـد\nمگر ز چشمش غلط شکاهی رسد بفرياد حال ( بيدل )\nو کـرنـه آن برق بی نیـازی پـی كیـاه که میخرامـد\nتن پرستان که باین آینه تنك عیـاشنـد\nبی تکلـف همـه بالیـدن نـارو آتشند\nسر و کـردن همـه در دور شکم رفتـه فـرو\nبـه تمـال وشيـك مغزتـر از خشخـاشـند\nربط جمعیت شان وقف تغافل زهم است\nچشم اگر باز شود چون مژہـا می پاشند\nآه ازین نامه سیـاهـان که ز مشق من و ما\nبمـدل آئينـه را از بسـت نـفـس نـقـاشـند\nگفتکو کرنده رود کسی اینجـا نیست\nهمـه مضمـون خيـالی زعبـارت فـاشـند\nششجهت مطلع خورشيد وسيـه روزی چند\nســایه پرورد غـفـای مـزۀ خفـاشـند\nنازت هم چه خيـالـسـت رود از دلشان\nدر نظر تـا كـنی صـیـد همـان نـبـاشـنـد\nانفعـال اكـرائـيـد بميـان امنیواسـت\nاین نم اندوده جبینہـا عـرق می شـاشنـد\nمغـرور عجـبت ہم صـرف شنـد امـا ز نـفـاق\nكس ندانست که یـاران یکجـا میبـاشنـد\nبی تـیـر لعـل ودل میـکنـرند از سـر جاه\nہمـه رنجـل وويـا قـدم فـراشـنـد\nپیش ارباب معـانی زفـسـو نهـای جہـل\nرو مـسـازید کـه این آیـنـه هـا نقـاشند\n(بیدل) از اهل ادب باش که چون کرم سحن\nاين مخـدل نـسـان عـرصـة بی پر خاشنـد\nآشـفـتـکی آورد خـانـه صيـاد\nیکعـدم چـاك قفـس کـنید زيـاد\nعشق چون شمع در تلاش مجـود\nمیـرمـا را بپــای مـا سـرداد\nدلـتـنـك آخـر از جہـان بـریـم\nعقـده داشـتـیم کـس نـکـشـاد\nچیـسـت شغـل جہـان حيـرانی\nخـاك خـوردن بقـدر اسـتـعـداد\nخفـته زیر سقـف بی ديـوار\nعیش این خـانـه اسـت مبـا داد\nنـامـه دل بـود در کـف امـیـد\nبر گه خـوانـدم کـه بـاز غرسـتـاد\nگردم این نه قفـس نمیبـایـد\nكر بـزر پـرم يـکـشـنـد آزاد\nسير آن جلوه مـفت فرصـت مـاست\nتو بپــاریم چشـم بـه مـی سـاد\nفلس است آنکه کارسیـد طبـع\nکرد ما چون سحـر قیـامـت زاد\nبـسـتـون در غبـار سـرمـه کم است\nنـام هـم رفت در پی فـرهـاد\nاز کـف واوكـان نـرفت بـرون\nدر فـزون عمـارت شـداد\nيـار بحر يست نـام مـا نـكـرفت\nاین فـرامـوشی از که دارد يـاد\nتا چـراغـم رسـد بخـامـوشـی\nہمـه شب سـرف ميکنـم ايجـاد\nچون سـپنـدم در آتشـی که مپـرس\nسـرمـه کردم اگـر كـنم فـریاد\nمحـفـل شـمـع ميکنـم ( بیـدل )\nخـدمـت ا سکردن افتـاد\nتوان اکـرهـمـه دوران آسمان کردید\nنکرد خواهش يكـدل نمیتوان گردید\nچه حرصها که نشد جمع تـاخود چيديم\nهوس متـاعی مـا عاقبت د کان كرديد\nغبـار وادی وهم ایقـدر هجوم نداشت\nنـکه چه رد دلیہا ز دو جهان کردید\nدلی بـدست تـو افتـاد مفت شـوخـیہـا\nبروی آينـه صـد رنك ميتوان کردید\nکباب سعی غبار خودم که این کف خاك\nبراه شـوق تو میرد آنقدر که جان کردید\nسـرشك ا كـر قـدمی در ره طپش ساید\nبهـر قـطـرہ دلی میـتوان روان کردید\nفنـا محمد ت صیـاد پشت پازدن است\nچین هـزار گل افشـانـد تـاخزان كرديد\nزخود بر آمـده كان بكـفـلـو فلـك تـازنـد\nنفس دو گام گذشت از خود و فغان کردید\nخوشم که عشق نکرد امتحان پروازم\nشکسـته بالی من در قفـس نهـان کردید\nدكـر مپـرس زتاب جدائيم ( بیـدل )\nبـدرد دل كه دلم سـخـت ناتوان كرديد"}
{"book": "adl0015", "page": 164, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف الدال\n\nنوشتنم حق هم کس زغفلت با تو بستیزد همان در کاسه سر خون او را گردش ریزد\nدعای بیدلان از حق امید این اثر دارد که یارب آتش از بنیاد اعدای تو برخیزد\n\nچو جا در سینه آوازه کوس ظفر چنگت همه کر شیمه باشد زهر ماتی چون ابا می ریزد\nغبار موکبت هرجا نماید غارت آهنگی حسود از پی برون آید دوش رنگ بگریزد\n\nبچاک آفتاب اقتدار از چرخ مینا زن عرق دشمن جاهت فلک خاک سیه بیزد\n\nتوکز خویشتن ایما توئی در من نمی گنجد گریبان عالمی دارد که در دامن نمی گنجد\nگرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سر کن بساط آرایی ناز تو در گلخن نمی گنجد\n\nچو بوی گل و داع کسوت هستیست اظهارم سر موئی اگر مانی به پیراهن نمی گنجد\nیکتائی است بطی نارد نرد بی نیازی را که در آغوش جانانمجهان سوزن نمی گنجد\n\nبساط ماجرای سایه و خورشید طی کردم در این خلوت که او باشد خیال من نمی گنجد\nغرور هستی و فکر حضور حق قیاس است این سری در جیب آگاهی باین گردن نمی گنجد\n\nرون باز است عشق از دامگاه و هم جسمانی تو جائی در خود خود کشدۀ بیژن نمی گنجد\nزپرواز غبار رفته ام بوئی آواز می آید که ناله خفتگان عنقا درین کلشن نمی گنجد\n\nتو در آغوش بی پروای دل کنجیده و رنه درین دشت سرا امید گنجیدن نمی گنجد\nچندانم حیرتش چشمم جلوه مطلق تماشا کن که حسنی داری و در دیده دیدن نمی گنجد\n\nدر شبهای طبع از عشق کرده قابلی نرمی بغیر از سعی آتش آب در آهن نمی گنجد\nدل آگاه از هستی نبیند جز عدم (بیدل) بغیر از عکس در آئینه روشن نمی گنجد\n\nچاک کسوت فقرم رنگ خنده می ریزد بخیه بی بهاری نیست گل ز ژنده می ریزد\nدر دماغ پروانه بال می زند اشکم قطر های این باران برطپنده می ریزد\n\nدر عدم هم اجزایم دستگاه زنهار یست این غبار و هم خاک خط کشیده می ریزد\nریشه در هوا داریم تا کجا هوس کاریم ناله شرر در خاک نارسیده می ریزد\n\nباغ ما جبین دارد در زمین خاموشی غنچه باش و گل میچین گل بخنده می ریزد\nبی غم شکر دندی محرم الف افسوس کاین درشتی طبعت از چپه رنده می ریزد\n\nکسرد تا توان ما چند بر هوا باشد کز همه فلک ناز است بال کنده می ریزد\nنامه کز ره میافکند غفلت خواه قاصد باش بالها چو شمع اینجا از پرنده می ریزد\n\nجوهر تلاش از حرص باصال ناکامیست هر عرق که ما داریم این دونده می ریزد\nپای آبرو تا خون فرق ناز کی دارد آن به تیغ می ریزد این بخنده می ریزد\n\nجز حیا نمیباشد جوهر کرم ( بیدل ) همچو دز نمی دارد سر فکنده می ریزد\n\nجام غرور کندام رنگ توان زد شیشه نداریم بچه سنگ توان زد\nاز هوسم واخریده عذر ضعیفی آینه بومی بپای لنگ توان زد\n\nقطره محال است بی گهر دل جمعت مست مگیر آن گره که چنگ توان زد\nنقش دگینخانه هوس اگر این است گل بسر نامها ز ننگ توان زد\n\nکوس و دهل مایه شعور ندارد دگ نه چند دگ دگ توان زد\nبسط شکنجه عید های مروت بر یاران پرکلنک توان زد\n\nچشم کشا ليك بر رخ مژه بسـتن آینه باش آنقدر که زنگ توان زد\nدور چیه ساغر زند کس به تخیل خنده مـگر برجـبان بتـنك توان زد\n\nدامن مقصد که میکشد زکف ما کز بکریبان خویش چنگ توان زد\nسخت چـو فـواره غافـل زنـه پا سـر بهـوا تا كجـا تلنـك توان زد\n\n(بـيـدل) از اندوه اعتبار برون آ باری این شیشه ها بسنگ توان زد\n\nجائیکه جلوه ر دمت آن مه خرام دارد مژگان کشودن آنجا مهتاب و ام دارد\nبام است که کرعشاق در معبـد خيـالش گر رحمـن نیـاشـد بت رام رام دارد\n\nدی آن نگار مخمور در ره کرشمه ی ماشت امروز صد خرابات مینـاو جام دارد\nکم سایـکان بهر رنگ سامان انفعـال اند هستی دو روزه عصيان زحت دوام دارد\n\nرنگ بهار امکان از گردش آفریدند هر صاف درد چاشت هم صبح شام دارد\nجز انفعال ازین بزم نام دگر نجوئید لذات عالم خواب يك احتـلام دارد\n\nچندان طپيـد محرومیست دارد آواز کل صبح پرفشان باش این دشت دام دارد\nضبط نفس درین بحر جمعيت آفرین است کوهر هزار قلاب مصروف کام دارد\n\nآثار جوهر عهد پنهـان نمی توان کرد تیـغ کشیده کوه سـنك از نیـام دارد\nدل را ودیمت و هم بان زسرتادا كرد از خلـق آئینه دارد آئینـه وام دارد\n\nطفل جنون و حرف است ای شیشه در بر چند چیزی بگوی وبگذر قاصـد پیـام دارد\nگفتم بدل که محرمیست ذوق وصال دارم خندید كاین خيـالت سودای خام دارد\n\nجوش خطیست (بیدل) زنگار مرغز حسن دود چراغ این بزم پروانه نام دارد\n\nجائیـکه سعی حـرص جنون آفرین دود در سنك تب ریشـه چـو آتش نگین دود\nتر دامنیست مایه معراج انفعال این موج چون بلنـد شود برجبین دود\n\nبر جاده ادب روشـان پا شمرده نه لغزش بهانه جوست مباد از کمین دود\nخست بقع جود خسیسان مقـیم است هم چند دست پیش کشند آستین دود\n\nای مایل طمع دلت غصه دلت است دم نیست فطرتت که فضای سرین دود\nکرد سواد وادی حسرت نشانده یست اشکی خوش است با تکه واپسـین دود\n\nتحصیل دستگاه تمم دنائت است چندانکه ریشه موج زند در زمین دود\nآزار دل مخواه کزین چینی لطيف موکر دهد زهند شبیخون بچین دود\n\nشوخی نجیب وفرض اخلاق عیب نیست روغن بروی آب بهار آفرین دود\nراه طواف مركز تحقیق بسته یست پرکار اگر شوی قدم آهنين دود\n\nشرم است دستگاه فلك تازی نگاه در دامن آنکه با شکند اینچنین دود\n(بیدل) غنیمت است که عمر جنون عنان پا در رکاب خامه پرفشان زین دود\n\nجائیکه شکوهـا بصف زیزوم رسد حلوای آتشی است دولب كریهم رسد\nپوشیدن است چشم ز خاك غبار خیز زان سفله شرم کن که بجاه وحشم رسد\n\nتغیـر وضع ما ز تـپهای فطرت است خط بی نسق شود چو باوراق نم رسد\nناخن کش و عیـار کمال دماغ کنيم تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد\n\nتا اینتی بعـالم دل نا رسـیدن است آهو زرم رباید اگر تا حرم رسد\nدر دست جهـد نیست عنان سبك روان هر جا رسد خيـال وفطر بی قدم رسد\n\nقسمت نفس شماره رنك و شتاب نیست باور مکن کـه نان شبت صبـحدم رسد\nای زندگی بحسرت و صل اضطراب چیست بنشین دمیک قاصـد ما از عـدم رسد\n\nهنگام انفعـال حزین است لاف عهد چون نم کشید کوس برا واز عم رسـد\nيك قطره در محیط تهی از محیط نیست ما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد\n\n(بـيـدل) کشودن لبت افشای راز ماست معنی بخط ز جاده شق قلم رسـد\n\nجیبه حرص ا کز چین نزدره هوس کشد آینه در مقـابل کو بالش نفس کشد\nهرزه در است گفتگو ورنه تامـل نفس پیش رود کاروان هر قدمی که پس کشد\n\nسنگ ترازوی وقار میل شکست کس نکرد تنك عدالت است اکر کوه كم عدس کشد\nآتش سنك طینتیم شعله شمع فطرتم حیف که ناز سر کشی کردن ما عس کشد\n\nعهـد وفای بسـته ایم با اثر شکست دل محمل پاس ما بس است ناله این جرس کشد\nتا کی از استخوان پوچ زحمت بی حلاوتی کاش مصور هوس جای هما مگس کشد\n\nرستن ازین طلسم و هم بر زدن خیال کیست جیب فلك درد سحر تا نفس از قفس کشد\nعیب و هنر نمود تست ورنه درین ادب سرا تغییری چه ممکن است آینه پیش کس کشد\n\n(بیدل) ازین ستمکده راحت کس کمان مبر دیده ز خس نمیکشد آنچه دل از نفس کشد"}
{"book": "adl0015", "page": 165, "text": "صحیفه ۱۶۲\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nچرا کس منکر بطحائیهای درا باشد دلی دارد چه مشکل گر بدردی آشنا باشد\nحریص صید مطلب راحت از محنت نمیداند تخم دام کرد بال مرغان توتیا باشد\nزبان خامشان مضراب گفتگو نمی گردد مگر درتار مسطر شوخی معنی صدا باشد\nچه امکانست غش این و آن بندد صفای دل ازین آئینه بسیار است گر حیرت نما باشد\nدر ان محفل که تاثیر نگاهت درمه افشاند شکست شیشه هم چون موج گوهر بیصدا باشد\nز بیدردیست دل را اینقدر ها رنگ گردانی گراین آئینه خون گرددیكرنك آشنا باشد\nدماغ آرزوهایت ندارد جز نفس سوزی پر پرواز رنگ وبو اگر باشد هوا باشد\nزبان تبخال گر جمع کردد مفت عشرت دان سحر هم شرر است در عهد خمار آسیا باشد\nنفس بیهوده دارد برقشانهای بار اینجا توهی گامی و بس کردر دلت عشق خدا باشد\nجهان پخته را بیدار کرد امید دیداری تقاضای نگاهی برصف مژکان عصا باشد\nبچندین شعله میبالد زبان حال مشتاقان که یارب برسر ما درد دل بال هما باشد\nندارد بزم پیری نشه از یاد کی (بیدل) چوقامت حلقه کردد ساغر دور فنا باشد\n\nچرا کسی چو حباب از ادب نگاهندارد سريكه غير هوا بشم در کلاه ندارد\nقسم بجوهر بی ربطی نیاز و تدین که هرگز انجگری داده اند آه ندارد\nحقیقت تو مجاز است دل بوهم مفرسا که غیر شیشه وی هیچ دستگاه ندارد\nچو چشم از مژه غافل مشو که هیچکس انجا بغیر سایه دیوار خود پناه ندارد\nاگر ز محکمه عدل داد خواه نجاتی دو لب بمهر دهان دهویت گواه ندارد\nتو هم است بر احوال خلق پاس بضاعت که در خور کرمش هیچکس گناه ندارد\nنفس نطر آوارگی کجا برد آخر زدل برا مده در هیچ جا پناه ندارد\nدماغ نشۀ فقر آرزوی جاه ندارد سر برهنه ما دردی از کلاه ندارد\nزیاد دستی آن زلف تابدار کبابم که گر همه دلش افتد بکف نگاه ندارد\nنفس شماره طرازی اگر فضول نیفتد سراسر دو جهان منزل است راه ندارد\nمباش غنچه از برق بی امان دمیدن که ناله در دهن اینجا ضمیر کاه ندارد\nبساط حشر که خورشید فضل میدمد انجا برسایه کرمیتی نامه سیاه ندارد\nز دستگاه تعلق محو حساب تجرد بلندی مژه بالیدن نگاه ندارد\nبغیر داغ که پوشد چوشمع (بیدل) مارا که پای تا بسرای غیر يك كلاه ندارد\n\nجزر موزون اعتدال جوهر کل میشود چون شود مینا صدای کوه قلقل میشود\nدر خور رفع تعلق عیش خرمن کی کشم خاریا چندانکه می آرد برون کل میشود\nامشبم در دل خیال مست جادوترم بود کزنم پیکان من شیشه پرمل میشود\nهر چه شد منسوب مجنون بی خروش عشق نیست آهن از کل کردن زنجیر بلبل میشود\nهرزه تاز گفتگو تاچند خواهی زیستن کز نفس دزدی دو عالم يك تأمل میشود\nاز تغافل برقعا مفکن بطاق حاضران هر سخن كانجا سر زلف است کا کل میشود\nجام الفت بسکه برطاق تر ا ك چیده اند روز لطف از یاد برگشتن تغافل میشود\nعجز طاقت کرد مارا محرم امداد غیب اختیار آنجا که در ماند توکل میشود\nجرات رفتار شمع گریان و اماله کیست رفته رفته نقش با در گردنم غل میشود\nعاقبت خواهی درین تره از من و مادم زدن زین هوای تند شمع عامی کل میشود\nزین ترقبها که دونان سر بگردون سوده اند ناو خر را آدمی گفتن تنزل میشود\nناله خم کشته (بیدل) مکدر از طور ادب تا نمازان جنس کا میدالش سرپل میشود\n\nچشم تو بحال من كزيم نظر خندد خارم چمن آرد غنچه بصر خندد\nدر کشور مشتاقان بی پرتو دیدارت خورشید چرا آید بهر چه سحر خندد\nبا اهل فنا دارد هر کس سر یکرنگی باید که رنگ شمع از رفتن سر خندد\nدر جوی دم تیغت شیرینی آبی هست کز جوش حلاوتها زخمش بشکر خندد\nهر شبنم ازین کلشن تمهید کلی دارد با گریه مدارا کن چندانکه اثر خندد\nآیینه دران عارض بر زخم نگاه من از حلقه گیسویت گلهای نظر خندد\nدل میجکد از چشمم چون ابر اگر کریم جان میدمد از لعلت چون برق اگر خندد\nدر کارکه خون یارب چه تراکیهاست صد کوه بخود بالد تا موی کمر خندد\nسامان طرب سیل است زین نقش که ما داریم صبح ار دو نفس فرصت برخود چقدر خندد\nاز سعی هوس بگذر (بیدل) که درین کلشن گل نیز اگر خندد از پهلوی زر خندد\n\nچشم چون آئینه و یرنک عرض نازیند ساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند\nغنچه دیوان دو نقل از سر نو ابوابستن است ای بهار فکر مضمونی باین انداز بند\nخورده کیران تیغ را کف پیش و پس انداخته اند یکنفس چون شمع خامش شو زبان کاز بند\nکام هم مصراع شوخیاست بر واز ترا همچو عنقا آشیان در عالم آو از بند\nموج از بطحا قنپا کرد ایجاد حباب دست مارا طیش زد بر پر پرواز بند\nموج آب کوهر از تنک طبیدن فارغ است لاق عزلت می زنی بال و پر پرواز بند\nخارج آهنگ بساط کبره ابانت که کرد بی تکلف خویش را چون نغمه در هر ساز بند\nوطلمم غنچه تمهید شکفتن آفت است عقده از دل اگروا کرده باشی باز بند\nبی نیازی از خرد پیچ تعلق رستن است از سر خود هم چموا کردی بدوش ناز بند\nوصل حق (بیدل) نظر بربستن است از ماسوی قرب شه خواهی ز عالم چشم چون شهباز بند\n\nچشم حق بین زعبث اندیشه باطل نبرد طالب لعل برنك ذوق بر محمل نبرد\nسیر معنی از خرد پیچ عبارت فارغست قاصد ملك تقدس زلج آب و کل نبرد\nسعی ما در منزل از غفلت بپایان مرنرساند ششجهت طی کرد اما سر نجیب دل نبرد\n\nچشمیکه بدان جلوه نظر داشته باشد یارب بجه جرأت مژه برداشته باشد\nعمریست دکان نفس سوخته کرم است از آه من آئینه خبر داشته باشد\nدل توشه کش وهم حیاست درین بحر امید که آهن بلنگر داشته باشد\nاز تیغ نگاهت دل آئینه دو نیم است هما چند زفولاد سپر داشته باشد\nاز وحشت ما بیدلی کس نیست غباری یکطره طپیدن چقدر داشته باشد\nتا کام فروبرم چو خون در رگ یاقوت رنگی که میدیدم که پر داشته باشد\nهر دل که زرحم تو اثر داشته باشد صد صبح گل فیض بسر داشته باشد\nبا پرتو خود شبنم گرم سهل حسابیست کز شینم ما دامن تر داشته باشد\nخا بیسر دشتست کسی را که درین بزم باما چو سبو دست بسر داشته باشد\nما را بادب کاه حضورت چه پیام است قاصد مکر از خویش خبر داشته باشد\nای غنچه از عشق مجو ساز سلامت جز سوختن آتش بجه هنر داشته باشد\n( بیدل ) خلف سلسله حیرت امکان جز مرگ چه از ارث پدر داشته باشد\n\nحکری آینه زد تخم نمی پیدا شد دلی آشفت غبار المی پیدا شد\nلقمه پرده دل مختلف آهنگ نبود ناله دزدید نفس زیر و بمی پیدا شد\nبسکه دارم عرق از خجلت پرواز جوار کر خیالم بهوا رفت نمی پیدا شد\nرشك آن برهتم سوخت که در فکر وصال کم شد از خویش و زجیب صنمی پیدا شد\nقد پیری خمر عاقبت اندیشی ماست زندکی زیر قدم دید خمی پیدا شد\nهستی صرف همان غفلت آگاهی بود خبر از خویش گرفتم عدمی پیدا شد\nصفحۀ سادۀ هستی خط نیرنک نداشت خبري ارد نظرها رقمی پیدا شد\nباز تخم پی تاراج تسلی برخاست صف پیشانی دل را علمی پیدا شد\nعدمم داد زجو لنگه اقدار سراغ خاك ره گشتم و نقش قدمی پیدا شد\nفرصت عیش جهان حیرت چشم آهوست مژه برهم زدنش کرد رمی پیدا شد\nبسکه در کلشن مارنك هو اسوخته است بی نفس بود اگر صبحدمی پیدا شد\nخواب یارد زما زحمت جولان ( بیدل) مشق بیکاری مارا قلمی پیدا شد"}
{"book": "adl0015", "page": 166, "text": "حملة (١٦٣)\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nچسان شبنم که عطر یار آن رو دوشند بچینش مزه عرض هزار آغوشند\nزحسن معنی دیوانگان مشو غافل که این کبود نشان نیل آن ثنا کوشند\nببند زبان سخن ساز خیل مژگامیم ندور چشم توچون میل سرمه خاموشند\nزعارض و خط خوبان جز این نقدر و شن که شعله ها همه بارود دل هم آغوشند\nمفید آن خیالت چوصبح ازین گلشن بهر طرف که گذشتند دام بر دوشند\nدرین محیط چو گرداب بخودان مغرور زگردش سر چغز خود قدح نوشند\nزخون دم بپری کراست بهره که خلق چو جام باده مهتاب پنبه در گوشند\nغریب الفت امسکان مخور که مجلسیان چو شمع نامزد بزم تهی فرا موشند\nچه ممکن است حجاب غنا شود هستی که طپشهای هوا چون بحر غرق پوشند\nز گل حقیقت حسن بهار پرسیدم بخنده گفت که این رنگها برون جوشند\nکسی بفهم حقیقت نمیرسد ( بیدل ) جهانیان همه يك تار ساز هوشند\n\nکسی از پیش خویش آگاهند بر فلك رفته اند و در چاهند\nهمچو فرزین بکج خرامی جهل همنان حریم شاهند\nبه سهوا فارساده طرف فروغ طشت خورشید وساس ماهند\nمخبر بیما زغنچه شمیم کوره پرداز از نگاهند\nتا شکر عبد خانه جاه شرع کر همه منزل اسد کوا هند\n\nجمعیت ازان دل که پریشان تو باشد معموری آن شوق که ویران تو باشد\nصد چرخ توان ریخت زپرواز غبارم آروز که در سایه دامان تو باشد\nمشتاق بهار چمنستان خیالم پوئید کی آیئنه حیران تو باشد\nنظاره ز کونین بگویا نیز داخت پیداست که حیران تو حیران تو باشد\nسر جوش تبم کلۀ ناز بهار است جیی که شکن پرور دامان تو باشد\nحریت دل خون شده بیعاب گداز بیست یارب شود آئینه و حیران تو باشد\nداغم که چرا باز من سایه نگردید تا در قدم سرو خرامان تو باشد\nهر نقش قد برجستهٔ عالم نازست هر جا اثر لغزش مستان تو باشد\nمیبند که دل در طپش یاس نمیرد قربان تو قربان تو قربان تو باشد\nدر دل طپشی میخکد از شهیهٔ هستی یارب که نفس جنبش مژگان تو باشد\n( بیدل) سخت بست چراغهای تحیر کو آئینه تا صفحهٔ دیوان تو باشد\n\nجمعیکه با قناعت جاوید خو کنند خود را چو کوه با انجمن آرزو کنند\nمحجوب پردهٔ عدمی بی حضور دل پیدا شوی گر آینه ات رو رو کنند\nلب تشنهٔ هوای ترا محرمان راز چون نی عصای آب نفس در کلو کنند\nآئینه است کاه خطا رنگ اهل شرم بیدستگاه شانه گل چشم بو کنند\nآن نا مفیدان که در اثبات مطلقند آب ترفته را ز توهم بجو کنند\nحیرت زبان شوخی اسرار مایی است آئینه مشربان بتکه گفتگو کنند\nآنجا که عشق خلعت رسوائی آورد پیراهن که چك ندارد رفو کنند\nنقش خیال و خانهٔ نقاش مشکلیست مارا مکر تفکر میان تو مو کنند\nشوخی بصبر عالم ما ره نمی برد چشمی مکر در آینه با فرو کنند\nدر بحر کائنات که صحرای نیستیست حاصل نمی است چرجها وضو کنند\n( بیدل ) دماغ نشه ندارد گدای عشق کرنا فلك كدانه دريك كدو كنند\n\nجمعیکه بر شکستن هندر در شکسته اند آئینه ها بزینت جوهر شکسته اند\nباشوکت جنون هوس تخت جم کراست دیوانگان در آینه افسر شکسته اند\nدر محفلی که آفت سازش سلامت است آسایش از دلی که دار در شکسته اند\nهیچ وضع ما اثر ایجاد و خفتی ست دامان گل برنك برار شکسته اند\nاندیشهٔ غبار دل ما که می کند خوبان هزار آینه در بر شکسته اند\nگردون غبار ديدهٔ همت نمیشود عشاق دامن مژه برتر شکسته اند\nچون مشت های همت ارباب فقر باش کز کرد آرزو صف محشر شکسته اند\nبیماری مواد طمع را علاج بیست صفرای حرص در جگر زر شکسته اند\nکم فرصتی کفیل شکست خمار بیست تاشیشه سرنگون شده ساغر شکسته اند\nاز گردم سوخته چه خیزد بغیر عجز مایم و پلوی که بیستر شکسته اند\nمحمل کشان برق نفس را سراغ بیست گرد سحر بعالم دیگر شکسته اند\nپرواز کس بدامن نازت نمیرسد بالهای این چمن بضدر پر شکسته اند\n( بیدل ) همین نصا و تو نومید مطلبیم زین بحر انقطر ها همه گوهر شکسته اند\n\nچین دلیکه بیاد تو آشنا کردید فلك حريك بیای توجیه سا گردید\nحضور مجلند جناب تو دارد اکسیری که نقش باز خیالش جبین نما گردید\nکسیبکه دست بدامان التفات تو زد طلسم انجمن سایه ها گردید\nچو( بیدل ) آنکه غبار ره نیاز تو شد بچشم هم دو جهان نماز توتیا گردید\n(۰)\nچندانکه خورد خون دل غم پیشه ببالد چون آبله در شوره تن این شیشه ببالد\nگل کردن طول امل از قامت پیری تخمیست که از آب دم پیشه ببالد\nجولانگه اسرار معانیست عبارت چندانکه پری ناز کند شیشه ببالد\nیا حسن تردد ثمر عاقیبی هست در سایهٔ خود بخوابد اگر ریشه ببالد\nبی ناله ره شوق بمنزل نتوان برد یارب نی محنون اثزین پیشه ببالد\nتا خجلت همت نشود حاصل آمال نقسی مفشاند کزره ریشه ببالد\n( بیدل) بچه شوکت دهمم هستی موهوم عرض سر موئیکه در اندیشه ببالد\n\nجنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد بنای خانهٔ زنجیر ما چون موج خم دارد\nزامل خامشت رمز تبسم کیست بشکافد خیالی دست رجك گریبان عدم دارد\nفضوابهای امید اینقدر جان میکند و رنه دل الفت پرست پاس از شادی چه غم دارد\nبلغزش چون تناله خامه حسرت صریر من که زنجیرم سیه بختی تحريك قدر دارد\nتنگۀ نشکاغت صنع آگهی در ديدهٔ اعیان قلم در تر کستان يك قلم سهو القلم دارد\nبمقم میدهد خرمن خیال موج رفتاری که اعجاز خرامش آب و آتش را بهم دارد\nمدارای درشت و امید تحسین از صفا کیشان که اسباب خوشی مدعانه آئینه کم دارد\nبترك جاه زن نادرد نگیرد تنك افلاست که رنج خود فروشی میکشد هر کس در م دارد\nزند بر محبت غافلم ليك اينقدر دانم که دل تا آكنی در سینه دارد دیده نم دارد\nتوای جیش کو جوش شودی بادر د سوداکن نفس با این بضاعت هم چه دارد مغتنم دارد\nاگر دشمن تواضع پیشه است ایمن مشو (بیدل) بخون ریزی و دیمباششمشیری که خم دارد\n\nچون اندیشهٔ بگذر تا دلبر بپرهیزد بداشتن ناز کن چندانکه سودائی بر سر پیچد\nنگه محو جمال اوست اما چشم آن دارم که دل هم قطر ماشکی کردد و بر چشم تر پیچد\nتواند در تکلم شکرستان ریزد از کوهم لبی کز خامشی موج گهر را در دگر پیچد\nنفس هم برنمیارد دماغ صبح نومیدی دعا بیجا کنون خود را بطومارد گر پیچد\nبرنك قردباد آن به که وحشت پرور شوقت بجای دامن بچیند خود را د گر پیچد\nتعبین هر چه باشد خجلت دون همتی دارد بکو تا هیبت سلبل بشته بر شود هر قدر پیچد\nحصول کام باسی ناملیها بر نمی آید عنان ریشه دشوار است تحصیل ثمر پیچد\nز آغوش تغابن تا قیامت گل توان چیدن اگر رعارش رنگین شبی از باز در پیچد\nصدای تیغ او می آید از هر موج این دریا درین اندیشه حبرانست دل تا از که سر پیچد\nخوشا قطع امید و پر فشانیهای اندازش که صد سحر ابد در فرصت رقص شرر پیچد\nچه امکانست طی کرددبساط حسرت عاشق چومژکان هر دو عالم را مکر در يك كمر پیچد\nکسی(بیدل) دمی وحدت از جود بر نمی آید ز غفلت نا کجا گرداب ما از بحر سر پیچد\n(۰)"}
{"book": "adl0015", "page": 167, "text": "صيفه ١٦٤ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الدال\n\nجنون بینوایان هر کجا بحث آزما گردد بسر موی پریشان سایه بال هما گردد دمی بیدل اگر یحی کدو بر لب صفا گردد نگاه شورش از موجگه کوهر آشنا گردد\nدرشتی را ندا دانست با وحی بدل کردن دل کوه آب میگردد که سنگی دو حیا گردد بهر جا عقده دل وا نگردد سودن دستی غبار دانه شوان پشت کردان آسیا گردد\nهوا بررگ گل ننگین شبنم میکند حاصل نگاه شوخ ماهم کاش روپوش حیا گردد رم دیوانه ما دستگاه حول دارد که هر جا گردبادی رفته زند نقش با گردد\nمكن کردن فرازی تامسازد دهر پا مالت که نی آخر بجرم سر کشیها بوریا گردد رسائی نیست بیداد پر شمع هوائی را کسی تا کی از غفلت در پی بال هما گردد\nزجا آبله در هم کم نیست ای باد صبا رحمی مبادا اوج حسرت گردو دست دعا گردد تکاف رنجیدارد دماغ شام مخمورم سر عشاق هر جا گردداز کردن جدا گردد\nبمخاموشی رساند معنی نازك سخن گو را چومو از کاسه چینی بیاید بیصدا گردد چواشك از سنگ صاف افتاده مطلب بیدل ما را محال است اینکه خون ما و سنگی آشنا گردد\nطرب وحشتی است ایغافل مدم بیهوده آوازش نگردیده است این گلها یقه در از مگ وا گردد کدورت میکشد طبع رو انت (بیدل) از عزلت بیکجا آب چون کردید ساكن بیصفا گردد\nجنون جولانیم هر جا بوحشت رهنما گردد دو عالم گرد باد آینه يك نقش با گردد کز آزادی هوس داری چو بواز رنگ بیرون آ هوا گل میکند دودی که از آتش جدا گردد\nرقم در صل عاشق را چه امکالست خودداری که شبنم جلوه خورشید چون چند هوا گردد تمیز عاشقان سرمایه ناز است خوبانرا بینایت دیده نادلی هر چه افتاد حنا گردد\nچنین کر ضعف در هر جا بحیم نقش می بندم عجب دارم کز از آینه تمثالم جدا گردد کسی تاکی بدوش ناله بندد محمل حسرت عصاشد من دران وادی که طاقت نارسا گردد\nعوارض كثوت اسبابست ذات واحد ما را خلل در شخص یکتائیست گر قامت دو تا گردد طواف خاك مجنون و مزار کوهکن تا کی اگر سودا سری دارد بکویما گردما گردد\nهوای هرزه گردی میزند موج از غبار من مبادا همچو گردانم سر را ماندما گردد تم خجلت ز هستی همت من بر نمیدارد که میترسم عرق سرمایه آب بقا گردد\nمراغ عافیت در عالم امکان نمی یا بم من و رفتن کزه امیدی ندانم تا کجا گردد دل آگاه را لازم بود پاس نفس (بیدل) بدام ریشه افتد چون کره از ریشه وا گردد\nجنونی با دل کاشته از کویتو می آید دماغ من پریشانست یا بوی تو می آید دم طرز شکافت عالم ناز و گمر دارد خیار است اینکه در اندیشه آهویتو می آید\nندانم دل کجا مینالد از درد گرفتاری صدای چینی از چین گیسوی تومی آید زغیرت جای مینای تغافل تنك ميگردد اشارت گر بسیر طاق ابرویتو می آید\nکناری نیست کان صید فکن حسرت نبدد آنجا باین شور جنون غلطیدن از کویتو می آید گل باغ چه نیرنگست فهمید جنون من که و خود تا گریبان میدرم بویتو می آید\nاگر برخوابه نجم و کدامين وضع دل بندم درین صورت بیاد وعیش مویتو می آید من و پر آتش دل آب پا شدن چه حرف است این جبین هم کزیم آرد شرم از خویشو می آید\nچه آغوش است یارب موجه دریای رحمت را که هر کس در ندارد هیچ سو سویتو می آید بخواب عافیت مخدار قدرت باش تا محشر اگر کرداند نی از سعی پهلوی تومی آید\nرود روای موج کوهر حبرت کارت غنیمت دان روانی رفت از آبی که در جویتو می آید بگردون کفه قدرت رسید از دعوی باطل چه خود سنجی است کز سنك تراز ویتو می آید\nکشیدی سر نجیب اما نبردی بوی تحقیقی هنوز آینه صیقل خواه زانوی تومی آید چوشمع از تیغ تسلیم وفا گردن مکش (بیدل) اثر سر رفت کز رو رنگ بر رویتو می آید\nچنین کر طبع بیدردت بخون رو خواب میسازد بچشمت اشك را هم کوهر نایاب میسازد شفیق دامت دارد خروش درد پیدائی که هر جا رشته ساز دست با مضراب میسازد\nدرین میخانه فرض سجده باید عود مستانرا که موج باده از خم تا قدح محراب میسازد جنون کن در فنای عاجزان هوش آتشی زن همین وضعت خلاص از ظلمت اسباب میسازد\nنفس را الفت دل نیست جز تكليف بیتایی که دود از صحبت آتش سپنج و تاب میسازد چوس می گر حضور آفتاب انشا کند شبنم خیال او نفس در سینه من آب میسازد\nچنین کزسوزدل خاکستر انجام است اعضایم تب پهلوی من از بوریا سنجاب میسازد بعرق همت ازان کرم قطع نظر کردم تپشهای هوس کشت مرا سیراب میسازد\nبهجران ذوق وصل مالم ویر خروش پنهانم در آتش نیز این دهی جان را آب میسازد درین محفل ندارد بوی راحت چشم واکردن نگاه بیدما خان پیشتر باخواب میسازد\nندارد بزم امکان چون ضعیفی کیمیا سازی که اجزای شرر ز خلق را آداب میسازد تواضعهای ظالم مکر صیادی بود (بیدل) که میل آهنی راخم شدن قلاب میسازد\nچنین کز آب میگیرند حست شعله رنگ افتد مصور کز کشد نقش تو آتش در فرنك افتد بدل بائی زن و بگذر که با این سر گرانیها تامل گر کنی در خانه آئینه سنك افتد\nجهان نور نقین دارد زپاس دل مشو غافل که این آئینه هر کا افتد از دستت بزنك افتد بنامیم صفای طینت ظالم چه زحمت سیاهی نیست مملی از سروماع پلنگ افتد\nمآل کار طالبها بعجز آوردن انجامد چو جولان منفعل کرد دپوس بای لنگ افتد اگر مردی زترك كينه صيد رستگاری کن غبازه نمی ماند کمان چون بی خدنگ افتد\nتجدد برنشان و غره هم اد بودن نیاز عذر کن راهی که در صحرای سنك افتد زجا را قیر میجوشاند اندوه گرانجانی عرق می آرد آن باری که بردوش در نك افتد\nقناعت ساحل امن است افسون طمع مشنو مبادا کشتی درویش در کام نهنگ افتد نفس برمیزند چون صبح دست در گریبان زن که فرصت دامن دیگر ندارد تا بجنگ افتد\nقبول نازپنهان شحنه دیدار نمی خواهد آگاهی چون حثا خوبيکه دارم چريك افتد ز افراط هوس ترسم بضاعتم كنى (بیدل) بعندم غضاب كن كومعاش خنده تنك افتد\nچو دندان ریخت نعمت حرص را ماتوس میسازد صدف را بی گهر گفتن کف افسوس میسازد تملقهای هستی بادات چندمان نمی باید نفس را یکدو دم این آئینه محبوس میسازد\nچه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاری قفس را پی پربها عالم ماتوس میسازد فلك زشتیمت واکردم است آغوش رسوائی خیال بی خبر یارد ناموس میسازد\nبطبعای قناعت کن که جاه مجلس طینت بسرها چرم گاوی میکشد تا کوس میسازد تو خواهی شور عالم کر و خواهی غافل محشر فلك زين رنك چندين نقمه ها محسوس میسازد\nنفس زیر عرق می پرورد شرم حباب ایجا پی پاس آبرو هر شمع فانوس میسازد خوشی ختم گفت و گوست لب بربند و فارغ شو همین یک نقطه کار در سد قاموس میسازد\nچه سحر است اینکه افسونگاری مشاطه حیرت بدستت میدهد آئینه و طاؤس میسازد بیاد آستانت گر هم چین برجبین بندم ادب للپ میکند ایجاد و وقف بوس میسازد\nفغان بی وجد نازی نیست گزدل بر کشد (بیدل) رهین ناله در دل ناقوس میسازد\nچودولت در شرم غسان واشود بر آرد برون مور وعنقا شود\nپرهیز از اقبال دون فطرتان تنك روست سنگی که مینا شود\nسيات مغز شایان اسرار نیست خس از دوری شعله رسوا شود\nچو پر کرده انفعال علم وعمل ورق چیست خط هم چلیپا شود\nپر از یاب همت دشقت مینهد فلك خاك کردد که سر پا شود\nمهای که نخل شوان شکافت مگر اسم عنقا مسما شود\nز اسباب نتوان بدل زد گره رو بید تا خانه صحرا شود\nشکن مبرا شد معنیای سنك که شاید بناعی کسی وا شود\nیصد خامشی تاز دارد سخن اگر یکدمش در دلی جا شود\nتمنا کوش مدارم امید بیباه کنم ناله تا صبح گویا شود\nز كیغیت نسبت آن دهن عدم تا بالوم من وما شود\nدرین دشت و در گردی از غیر نیست تراکز هجوم که پیدا شود\nچسم جا تو باشی زبانه ها یکیست نه امروز دی شد نه فردا شود\nهمان چشم نگشاید از خواب ناز اگر (بیدل) افسانه انشا شود"}
{"book": "adl0015", "page": 168, "text": "حرف الدال\n\nچو غنچه بر سر هم تا یکی قدم شمرید یکندل نفس چند مغتنم شمرید\nنبود کار جهان نقش کاسه رنگ است لبی نخندید گشائید و جام جم شمرید\nچون نام عبرت بگردن افتاده است نفس دزدید و همان هستی و عدم شمرید\nحساب پیش و کم حرص ناید بقیمت مگر بصفحه زنید آتشی و درم شمرید\nبنا له میگیم انگشت زینهاد بلند زمن عرصه جرأت همین عمل شمرید\nتو ای نیاز حیا بی فضول من و ماست ز پرده چند برائید و زیر و بم شمرید\n\nهیچ جز و ز اجزای دهر فاصل نیست سراسر خط پر کار در بهم شمرید\nبصفحه راه نبرد است نقش ظلمت و نور سواد دهر خطی در شق قلم شمرید\nسراغ مرکز تحقیق تا بدل رسد ز در کابریم افتزق قدم شمرید\nکدام قطره درین بحر باب گوهر نیست خطای ماشمه شایسته کرم شمرید\nکسی از حباب نگوید عیار علم و عمل حساب ما نفس بیش جست کم شمرید\nاگر هزار ازل تا ابد زند بهم تعلق من و ( بیدل ) همین دودم شمرید\n\nچو شینم ز تامل یک نفس چیدن دارد زبان خامش در کجای گل فهمیدن دارد\nنباشد کر سرا سر نازی آواز بلبلها که از رنگی که می بیغم گردیدن دارد\n\nسحر جان در بغل می آید استقبا ل میخواهد بخون غلطیده می تازد شفق پرسیدن دارد\nجلازم چون سحر سر تاقدم آغوش جوشیدن گریبان چاکی نظاره هم بالیدن دارد\n\nدرون خانه ما کی چون شرر در سنک افشردن چو کفتر ها پا يك تیکه گل چیدن دارد\n\nچو شمع از ساز من دیگر کدام آهنگ بر خیزد جبین برخاك مالد گر زرویم رنگ بر خیزد\nجهان ما و من ناموس نام وهم میباشد چه امکانست از عمار سم نام وننک بر خیزد\nگر آزادی درین زندان سرا با کی بخون خفتن دل بمدعا از هیچه گردد تنک بر خیزد\nفلك در گردش است از و هم ممکن نیست و ارسنی مگر از پیش چشم این کاسه های سنگ بر خیزد\nگر اعجاز مکن تا سنك خفت کم کند همت که هم کین مدتی یکجا نشیند لنك بر خیزد\n\nمزد اگر دن آسان نیست زین خوابی که من دارم زصیقل آینه باها خورد تا زنك بر خیزد\nخروش رباط المیرا آموخت رحالی که آتش در نیستان چون فقد آهنگ بر خیزد\nجنون زین دشت و در هم جانسپاری حشر برد کم کردبگردد و از من صد فرسنک بر خیزد\nبحرف وصوت ازین کهسار نتوان برد افسردن قیامت صور بندد وصدا باسنك بر خیزد\nفریب صلح از تعظیم مغروران مخور ( بیدل ) رك گردن چوبر خیز دبعزم جنک بر خیزد\n\nچوشمع از محفل عشقم آگهی سرشار میگردد بهر جا با زنم آیینه بیدار میگردد\nچوموج گوهر از جمعیت حالم چه میپرسی جنون ها میکنم تا لغزشی هموار می گردد\nکف پنی حنا بند که شورا نید خا کم را که دست قدرت از تقصیر آن بیکار میگردد\nدماغ باده از سیر چمن مستغنیش دارد زيك ساغر که در سر می کشد گلزار میگردد\nمپرس از خویش چندا نکه فطرت با جنون جوشد بنا چون بر بلند افتد سر معمار می گردد\nتلاش رزق داری دست رحم سوده سامان کن درین ویرانه زین دست آسیا بسیار میگردد\n\nندارد ناله من احتیاج لب کشو دنها دو انسگفتی که از هم وا کنم منقار می گردد\nرنگ شعله جواله ربطی با وفا دارم که گرد نگی بگردش آور م زنار می گردد\nکجا نکی کامن می پرورم در جیب امیدش چمن میبالد و گرد آن دستار می گردد\nزاقبال جهان بگذر مباداز شوق و امانی درین عبرت سرآبش آمدن دیوار میگردد\nفلك كز کار سازنها کم است آوازه احمقن بمالشها گره بای خفه چون بکار میگردد\nبعرض احتیاج تر از طبع گس مده (بیدل) عرق چون با عرق جوشید گفتی بار میگردد\n\nچوشمع بر سرت اقبال و جاه می گرید باوج قدر بخندی کلاه می گرید\nببیش خاصیت شیشه های می داریم که خنده بر لب ما قاه قاه می گرید\nکز د چیست شب تیره را ز شمع و چراغ همیشه دیده بخت سیاه می گرید\nبنا امیدی دل کیست چشم باز کند در است ا کز مژه گاه نگاه می گرید\nترحم کرم است بر وضیع و شریف که ابر بر گل و خار و گیاه می گرید\n\nدران بساط که انجام کار نومیدیست اگر گداست و گر پادشاه می گرید\nبامتحان وفا جبه چند عرق است ز شرم دعوی باطل گواه می گرید\nچنسان رسیم بمقصد که تاقدم زده ایم شکست آبله در خاک راه می گرید\nزشمع کشته شنیدم که صبحدم میگفت دگر چه دیده کشیاحم نگاه می گرید\nکز است با و که در بار گاه رحمت مام صواب خنده کند یا گناه می گرید\n\nنه اشک شمع ولی شبم سحر ( بیدل ) چه عبرتم که بحال من آه می گرید\n\nچوشمع فطرت آ دم بنوريك روشن شد لکن از زمین و گردش از افلاک روشن شد\n\nجهان به مه برد از شوخی مشت غبار او هزار آینه زین خاکستر نتاک روشن شد\n\nبقدر فهم نامی گشت ا کر حیوان ا کر انسان کمال هريك از آیینه ادراک روشن شد\n\nچو فقر دست دهد ترك عزوجاه کنید سر برهنه هان آسمان کلاه کنید\nمراغ یوسف مطلب درین بیابان نیست مگر زچاك گریبان نظر بچاه کنید\nحریف سرو بلندش نمیتوان کردید بهسر نهال کزین باغ رست آه کنید\nدرین قلمرو عبرت کجا امید و چه پاس زهر رهی که بحیاتی رسید راه کنید\nزساز صید رحمت همین توانست بلند که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید\nسواد آینه شمع روشن است اینجا چو خط بنقطه رسد نامه را سیاه کنید\n\nاگر گل هوس کهکشان زند بدماغ کف سر تسلیم ترك كاه کنید\nخضاب مانع موی سفید دانشمند زحیله پیش دوروزی کفن سیاه کنید\nببرق جلوه حسنش کم است تاب نگاه غنیمت است اگر سیر مهرو ماه کنید\nبيك قدم که ز ضبط دو لب بجا آید زبان دعوی صد بحث بی گواه کنید\nندیده اید سر انجام این تماشا گاه بجشم نقش قدم سوی هم نگاه کنید\nبحالتی که همین امروزید جلوه گر است خیال ( بیدل ) ما نیز گاه گاه کنید\n\nچو کوهر فطرم ام تا کی بافتاده کم بر خیزد زمانی کاش دریای حباب افتد که بر خیزد\nباقبال قناهم ننك دارد فطرت از دو نان مبادا سایه در آفتاب افتد که بر خیزد\nبحشر خوا به میبنددای غفلت عیار زمین کیری مبادا ین خرم گر در خلاب افتد که بر خیزد\nمحمل خجلت خفت نمی چیند درین محفل سپند ماچرا در اضطراب افتد که بر خیزد\nجیا مشکلی که کرد دامن رنك چمن خیزش چو گل هم چند این آتش در آب افتد که بر خیزد\nنهان در آستین پاس دارم چون سحر دستی غبار من دعای مستجاب افتد که بر خیزد\n\nجهانی گشت از نامحرمی بامال افسردن شکر خود کسی زین شیخ وشاب افتد که بر خیزد\nزتقوی دامن محناک کبر قت خاشه خواهد مگر چون شوم مستی در شراب افتد که بر خیزد\nفسون شیشه ما را از پری نومید کرد آخر روی کس محال است این نقاب افتد که بر خیزد\nدرین صحرا عروج نازهر گردیست دامانی سر ما هم بفکر آن رکاب افتد که بر خیزد\nز تار داری رسم توقع آب میگردم خدا یا بخت من چندان بخواب افتد که بر خیزد\nقو ربطی ندارد با نهال مدعا ( بیدل ) مگر آتش درین دیر خراب افتد که بر خیزد\n\nچون آب روان پرمگذر بغیر از خود گر هرچه گذشتی بگذشتی مکر از خود\nگر د. نفسی پیش ندارد سحر اینجا که بست دهن مرغی از انقذر از خود\nچشمی بکشا منشاء پر واز همین است چون بیضه شکستی دمیدن بال و پر از خود\n\nدر بار که عشق نه روی نه قیسم لیست ای تخته کش هیچ تو خود را ببر از خود\nدر پله مو هومئ ما کوه کمرا است سنگی که ندارد بترا زو شرر از خود\nهیهات بصد دشت و در از وهم دویدیم اما نرسیدیم بگرد اثر از خود"}
{"book": "adl0015", "page": 169, "text": "گیر نیاید در غم اسباب بجمشید\nعالم همه راضیت باین درد سر از خود\nافتاد بگردن غم پیری چه توان کرد\nزین حلقه هم افسوس نرفتم بدر از خود\n\nسیر سر زانو هم از افسون جنون بود\nاینکـه خیـالم نجهیـدان دگر از خود\nسهل است گذشتن ز هوسهای دو عالم\nگر مرد رهی یکدو قدم در گذر از خود\n\nیاران عدم کار عیار طپش چند\nپیش از توفشاندند درین دشت و در از خود\nوا نش بقسلی کده گنج تغافل\nبشنو من و مای همه چون گوش کر از خود\n\nای موج کر احسان طلب در نظر تست\nدر وصل گهر هم نکشانی کمر از خود\nآئینه شدن چیست درین محفل عبرت\nهنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود\n\nدر خلق کر انصاف شود آینه دارت (بیدل) چوخودت کس نیاید بثر از خود\n\nچوناله کرد نمودم اثر نمیتاید\nبهار من هوس رنگ بر نمیتاید\nبیک نظر ز سرآ پای من قناعت کن\nکه داغ عرض مکرر شرر نمیتاید\n\nبطبع بختم اگر خواب غالب است چسود\nکه بختة مژه‌ام هیچ بر نمیتاید\nاشاره می کند از وا شدن لب‌بیمار\nکه بار ناله دل هر گز نمیتاید\n\nگرفته است خیالت فضای امکانرا\nچه مهرو ماه که بام و در نمیتاید\nگشاد و بست نگاهی ز دل غنیمت دان\nچراغ راه نفس آنقدر نمیتاید\n\nنصیب ناله ما هیچ جز تپیدن نیست\nنهال یاس خیال ثمر نمیتاید\nطراوت عرق شرم ما سیه کاریست\nکه این ستاره بشاخ دگر نمیتاید\n\nغبار آینه اظهار جوهر است اینجا\nصفای طبع غرور هنر نمیتاید\nطلسم خویش شکستن علاج مخمل ماست\nکه شب نمیکشد و تا سحر نمیتاید\n\nنگاه ما ز تماشای غیر مستغنی است\nرون خویش چراغ گهر نمیتاید\nحباب بیخرد دل بوانه میزند بر موج\nدل گرفته ز شمشیر سر نمیتاید\n\nچو اشك در گره خود چکیدنی دارم\nدماغ آبله زین بیشتر نمیتاید\nخیال بسمل توطئۀ حـیرتم (بیدل)\nبخون طپیدن من بال و پر نمیتاید\n\nچون رنگ گل ز بس برو بالم شکسته اند\nمکتوب وحشتم به پر رنگ بسته اند\nپروانه مشربان بيك انداز سوختن\nاز صد هزار زحمت پرواز رسته اند\n\nفرصت کفیل وحشت کس نیست زین چمن\nگلها بس است دامن رنگی شکسته اند\nتمثال من در آینه پیدا نمی شود\nدر پردۀ خیال توام نقش بسته اند\n\nیا‌مرد کی بسوختگان چه میکند\nاینجا سپندها همه بالا جسته اند\nعالم تمام خون شد و از چشم ما چکید\nخوبان هنوز منکر دلهای خسته اند\n\nآن بیخودان که ضبط نفس کرده‌اند ساز\nآسوده تر ز نغمة تار گسسته اند\nآزاد گان بگوشه دامن فشاندنی\nچون دشت در غبار دو عالم نشسته اند\n\nسر بر دانش زجیب که گلهای این چمن\nاز شوق غنچگی همه محتاج دسته اند\nما را همان بخاك ره عجز وا گذار\nواماندگان در آبله دامن شکسته اند\n\n(بیدل) زندگانی جهانت ملال نیست پرواز ناله را بقفس ره نبسته اند\n\nچون رشتة که از گهر آگاه میشود\nصد جاده از يك آبله کوتاه میشود\nای قاصد شین اجل رمز بشنو بس\nمنزل مسكی بسند که بیگانه می شود\n\nنقاش است كلك ازل کر نظر کنی\nآدم مصور از کلف ماه می شود\nپیش و کم فنا همه اسماء حاجت است\nفقر آترمان که گل کشد الله می شود\n\nبر حاتم قناعت درویش مشربی\nکم نیست اینکه نام گدا شاه میشود\nاز آفت غرور حذر کن که همچو شمع\nچشم از بلندی مژه‌ات جاه میشود\n\nبرهم زن وقار بزر گیست گفتگو\nکوه از صدا خفیف تر از کاه می شود\nچون آسمان کمال بزرگان فروتنی است\nوضع تواضع آب رخ جاه می شود\n\nهر مستی که مایة حرص چیده است\nانجام رغبتش همه اکراه می شود\nاز جادة ادب منمائید انحراف\nپا خصم دامنیست که کوتاه می شود\n\nجز پاس نیست گروفر لاف زندگی\nهر کاهقی ببلند شود آه می شود\nرو زرد از تو شکوۀ طالع غنیمت است\nاین عالم است غاز که دلخواه می شود\n\n(بیدل) بناله خو کن و خواهی خوش باش اینها فسانه ایست که کوتاه می شود\n\nچون شرر اقبال هستی يك فرصت گاه بود\nهر کجا کل کرد روز ما همان پگاه بود\nبرخیال پوچ خلقی پرد ماغ ناز سوخت\nشعله هم مغرور گل از پرده های کاه بود\n\nفهم ناقص رهن قرآت محبت در نیافت\nورنه یکسر ناله دل مد بسم الله بود\nفقر با آن عجزبی نقش فنا صورت نبست\nتا گدا گفتیم نامش مدنگین شاه بود\n\nدر غرور آباد نازش هستی امکان چه یافت\nهر کجا عرض کتان دادند نور ماه بود\nدل بجیب محرمی آخر نفس را ره نداد\nپیچ و تاب ریسمان از خفگی این چاه بود\n\nگرد دامان نیفشاندیم و فرصتها گذشت\nدست فقر از آستین هم یکدو چین کوتاه بود\nهیچ کافر مبتلای نا قبولیها مباد\nیاد ایامیکه ما را در دل کس راه بود\n\nجیب خجلت میدرد تا غنچه دانهای درد\nچون سحر ما خنده داشتیم و در دل آه بود\nتا کجا هنگامة طبع فضولنا راحتش\nعمر مستعجل ز تنك وضع ما آلا بود\n\nمیتند (بیدل) جهانی برنگ و ناز امل\nنه فلك يك كردش ماشورۀ جولاه بود\n\nچون شفق از رنگ خونم هیچ کس گلچین نشد\nناخنی هم زین حنای بی نقدر نگین نشد\nاز ازل مغز سر من بنية گوش من است\nبهر خواب غفلتم درد سر بالین نشد\n\nدر محیط کاستقامت صید دام موج بود\nکوهی بی طاقت ما محرم تمکین نشد\nبی لبت از آب حیوان خضر خونها میخورد\nتا چرا از خاکساران خط مشکین نشد\n\nباز هستی در تما شاخانة دل عیب نیست\nکیست در سیر بهار آیینه حو، بین نشد\nبی جگر خوردن بهار طرز نتوان تازه کرد\nغوطه‌ اندر خون نزد فطرت سخن رنگین نشد\n\nچشم زخم تاروی تیغ او را کرده اند\nاز روان موج خونرا چون نگه تسکین نشد\nبسکه ما را عاقبت آئینه دار آفت است\nآشیان هم جز فشار پنجة شاهین نشد\n\nداغم از وارستگیهای دعای بی اثر\nکز فسون مدعا زحمت کش آمین نشد\nغافل از وضع ضلالت آگهی از کف نداد\nبختم از کفر هم بگذشت واهل دین نشد\n\nهمت وارستگان وا ماندۀ اسباب نیست\nز اختلاط سنگ پرواز شرر سنگین نشد\nهبقدر (بیدل) دماغ سعی راحت سوختم\nهمچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد\n\nچون شمع هیچکس بزبانم نمیکشد\nدر خاك و خون بغیر زبانم نمیکشد\nدارد بعرصه کاه هوس هرزه تاز حرص\nدست شکستة که عنانم نمیکشد\n\nسیر شکسته رنگی من کر سرمه نیست\nحیرت چرا بچشم شبانم نمیکشد\nتصویر خود فروشی لبهای خامشم\nجز نغمه هیچ جنس دکانم نمیکشد\n\nتا کشته به حدیث جفای پری رخان\nاین شکوه تا بمهر دهانم نمیکشد\nشمشیر برق جوهر آهم ولی چسود\nاز خود گذشتی شبانم نمیکشد\n\nشهرت نواز ساز زمینگیرم چوشمع\nهر چند خار پا بسنانم نمیکشد\nمشت خس ستمدکش با سم که موج هم\nاز تنك نا کسی بکرانم نمیکشد\n\nدر پردۀ ترنك پری خیز نغمه ایست\nدل جز بکوی شیشة کسرانم نمیکشد\nچون شیشه پیکرخم من طاقت آزماست\nمفت مصوریکه کمانم نمیکشد\n\nرخت شرار جسته ندانم کجا برم\nدوش امید بار گرانم نمیکشد\n(بیدل) زتنك طینت بیکار سوختم\nافسوس دست من زجنانم نمیکشد\n\nجوهرمکین خود از لاف برهم میشود\nمأو من با پیش میگردد حیا کم میشود\nنیست آسان ربط قیل و قال ناموزون خلق\nسکتة میخوا ند نفس تا لب فراهم میشود\n\nوقت ایامیکه تقلید افعال خلق بود\nصورت سنک از زمان عیسی و مریم میشود\nریشه ها دارد جنون تخم نیرنك خیال\nمیکشد گندم سر از خمره می و آدم میشود"}
{"book": "adl0015", "page": 170, "text": "دستکاه عشرت اندوه این محفل دلست\nشمع هکام خوشی نخل ماتم میشود\n\nحرف بسیار است اماهیچکس آکاه نیست\nچون در دلها بکد کرجوشد دونام میشود\n\nجهد میباید فمردن یکقلم مخوهیست\nتیغ چون ابرو ز بیکاری خم میشود\n\nای فقیر از کعبه تسلیم منع شرم دار\nگرنه تعظیم تو برغمزه رجمام میشود\n\nکاروان سبحه ام اندوه واماندن کر است\nهمتکا پس ماند دم دیگر مقدم میشود\n\nبرندارداند فنا اخلاق صافی طینتان\nپنبه بعد از سوختنها نیز مرهم میشود\n\nبارشرم جرات دیدار سنگین بوده است\nچشم برمیدارم و دوش مژه خم میشود\n\nوصل خوبان مغتم کیرندکز اجزاء صبح\nدر بر کل کریه دارد هرچه شبنم میشود\n\nمكذرید از حق که برخون مکافات عمل\nدعوی باطل قسم کرمیخورد سم میشود\n\nباخموشی سازکن ( بیدل) که در اهل زمان\nکرهر مداحت باواب رسد ذم میشود\n\nجهان جنون بهار غفلت زنزگس سرمه ساش دارد\nزمین من مو بخواب نازم و محمل ما قباش دارد\n\nاگر دهم بوی شکوه بیرون زرنك تقریر میخکد خون\nمیوس ازپاس حال مجنون دماغ آشفتن خراش دارد\n\nچوشد قبول تو اثر فراهم زنك کل میکشد حناهم\nفلك ده روزی غبار ماتم زیر پای توکاش دارد\n\nکشاد بند نقاب امکان سعی بیدش مکیر آسان\nکه رنك هر کل درین گلستان تحیر دور باش دارد\n\nبگرد صد دشت و در شتابی که قدر عجز رسا بسابی\nسرا، نفس سوختن بنابی بخود رسیدن تلاش دارد\n\nحذر زتزویر زهد کیشان غرور فریب صفای ایشان\nوضوی مکروه عام ریشان هزار شیرازه تراش دارد\n\nنشسته ام ازلباس بیرون دکرچه لفظ و کدام مضمون\nبخموشی نیز ساز مجنون هزار آهنک فاش دارد\n\nسخن بتوحی ادا نمودن زوضع شوخی حیا نمودن\nعرق نیاز خطا نمودن کلاب بزم معاش دارد\n\nخطاست ( بیدل ) زتشکه سقی بفکر روزی الم پرستی\nچو کاسه هرکس بخوان هستی دهن کشوداست آش دارد\n\nجهان بیکاست کامی زان نقاب می خندد\nسحر تبسمی از آفتاب می خندد\n\nفضای ماچمن آرای بی نشانی اوست\nبقدر چاك كريبان ماهتاب می خندد\n\nتلاش آ كهیت تنگ غفلت است و نجا\nمژه زهم نکشائی که خواب می خندد\n\nنمی ز خویش شدن منت آ كهی باشد\nزبحر ربط ما احباب می خندد\n\nبکجاست فرصت دیگر که ما بخود بالیم\nمحیط نیز در نجا حباب می خندد\n\nزعلم وفضل تجز عبرت آنچه جمع کنید\nنشاد هر ورقش بر کتاب می خندد\n\nدرنك راهبر کاروان فرصت نیست\nكجا رویم که هرسو شتاب می خندد\n\nبدرسكاه ادب حرف وصوت مسخر كیست\nرصد سوال همین يك جواب می خندد\n\nزرق حسن کهورا مجال جرأت نیست\nبپوش چشم که حکم حجاب می خندد\n\nزبان بلاف مده پاس شرم مغتنم است\nچوباز کفت لب موج آب می خندد\n\nغبار صبح تماشا است هرچند یارا بار\nتوهم مخند جهان خراب می خندد\n\nذلت جوشمع بهر که داغ شد (بیدل)\nکز اشك کرم تو بوی کباب می خندد\n\nچه بلاست اینکه پیری زقضا خبر ندارد\nسرما ننگون شد اما ته پا نظر ندارد\n\nبخطا غبار هم نیست که بکس رسد پیامش\nقلم شکسته رنك نعم نامه پر ندارد\n\nدومه روز صید و همیم که غباردشت تسلیم\nقفس د کر ندارد بجر اینکه در ندارد\n\nزخیال پوچ هستی بمدام میتند تهمت\nکه میان نازك یار خبر از کمر ندارد\n\nزحباب يك تأمل بصد آبرو كفافی است\nصیدفى محیط فرصت گهر د کر ندارد\n\nفم انتظار سائل بمزاج فضل بار است\nلب احتیاج مکشا که کرم در ندارد\n\nبحلاوت قناعت نرسید طبع منعم\nنی بوریای درویش همه جا شکر ندارد\n\nزخم قیامت اندیش ته خاك هم امان نیست\nتو که سوختی طرب کن شب ما سحر ندارد\n\nزعیان چه بهره بردیم که خیال هم توان پخت\nسربد ماغ تحقیق سر زیر پر ندارد\n\nکه رسد بحال زارم که شود بفهمد چارم\nکه بکوی بیکسیا همه کس گذر ندارد\n\nزتلاش هست شمع دلم آب کشت (بیدل)\nکه بدو قدرفتن از خویش همه پاست سر ندارد\n\nچه بوریا وچه مخمل حجاب می بافند\nبهرچه دیده کشادیم خواب می بافند\n\nقماش کسوت هستی نمیتوان دریافت\nحریر وهم بتموج سراب می بافند\n\nنفس بجه سحر طرازد بمرض راحت ما\nدرین طلسم همین پیچ وتاب می بافند\n\nزلاف ما ومن ای بیخودان پوچ قماش\nکشان بكار كه ماهتاب می بافند\n\nزنار و بود مجوم خطش مشو غافل\nکه بهر فتنه آن چشم خواب می بافند\n\nبکار که نفس ده پرده نما نجا\nهزار ناله بيك رشته تاب می بافند\n\nكند سعی جهان جزنفس درازی نیست\nچو عنکبوت سراسر لعاب می بافند\n\nعبث بفكر قماش نیات جامه میدر\nبعالمی که توئی انقلاب می بافند\n\nبوهم خون شده کو جن بکجاست بهار\nهنوز رنك بطبع سحاب می بافند\n\nزتیغ یار سر ما بلند شد ( بیدل )\nبموج خیمه ناز حباب می بافند\n\nجید کن که دل زحوس پامال شك نشود\nاین کتاب علم یقین غلط ایست حاك نشود\n\nرنك مهر کینی ا کردی از هوس بكذر\nاین حباب کامی که زند غیر آتشك نشود\n\nآب و رنك حسن جهان میدهد زنیم نشان\nکم دمید کل که برغ شبنمش كلك نشود\n\nاز مزاج اهل دول رسم اتحاد مجو\nدر زمین تیره دلان سایه مشترك نشود\n\nبلبل از دمی چمن طرح خامشی مفکن\nناله کن که برلب کل خنده بی نمك نشود\n\nنیست شامى وسحری کزحجاب جلوه او\nغنچه شبنمی نکند شمع شب يرك نشود\n\nرنك عشق و داغ طلب نور شمع ومایل شب\nهر کجا زدیست چرا طالب محك نشوه\n\nمانع تنزه ما کشت شغل حرص وهوا\nنابوه شراب وغذا آدمی ملك نشود\n\nزحمت محال میو جيب انفعال مدو\nما نميرسيم باو تازمين فلك اشود\n\nکفتكوی عین وسوی قطع کن زچپ و را\nتالب کره نزنی اینکه دوست يك نشود\n\n(بیدل) اقتضای جسدمیکشد بحرص وحسد\nخواب امنی داری ا کزیره من خسك نشود\n\nچه شد که قاصد امید تنك بر گردید\nزمان وصل قریب است رنك بر گردید\n\nبعرصه که نشان يقين بود منظور\nنشاند ازسر كيشى خدنگ بر گردید\n\nبپاس غیرت مردی اگر نظر باشد\nبفتح هم نتوان بعد جنگ بر گردید\n\nبقتل من چقدر سعی داشت مژکانش\nکه آخر این دم تیغ فرنك بر گردید\n\nنگاهش از مژك سرمه یی جنونی نیست\nبعزم فتنه دم این پلنك بر تردید\n\nحذر زحیرت کار جهان که خلق آنجا\nبساغ رفت و ذ كام نهنك بر گردید\n\nکمین بیخ اجل فرصتی نمی خواهد\nمحرف است زمان که زنك بر گردید\n\nتنزه از هوس جسم با کدورت ساخت\nعنان جهد صفاها زنك بر گردید\n\nدماغ الفت این باغ کن که رنك بهار\nزبس فضای طرب دید تنك بر گردید\n\nکذشته ام بثنبان زخود که نتوانم\nبصد هزار قیامت درنك بر گردید\n\nبخواب راحت کهسار بازدی ( بیدل )\nکه از صدای تو پهلوی سنك بر گردید\n\nچه شمع امشب در ین محفل چمن بردار می آید\nکه آواز پر پروانه هم کلساز می آید\n\nنسیمی کوئی از کلزار الفت بازمی آید\nکه مشت خاك من چون چشم در پروازمی آید\n\nمن و نظاره حسنی که از بکانه خوئیها\nدر آغوش است و دور از يك نكاهند از می آید\n\nزپیش آهنی قانون حسرتها چه میپرسی\nشکست ازهم چه باشد ازدلم آوازمی آید"}
{"book": "adl0015", "page": 171, "text": "تحفه ۱۶۸\n\nبرافشان هوای كینم یارب كه در یادش \nنفس در پردۀ اندیشه ام كارساز می آید \nز دریا بازگشت قطره گوهر در گره دارد \nنیاز من زطوف جلوه او ناز می آید\nچه حاجت مطرب دیگر طریقك محبت را \nكه از دلهای طپیدن کار چندین ساز می آید\nزخود رفتن اكر مقصود باشد شعله مارا\nقدم در نیز دارد انچه از پرواز می آید\nنفس دزدیده ام چون شمع و پنهان نیست داغ دلم\nهنوز از خامشی بوی لب غماز می آید\nبعشق فكر استقبال اهم میتوان كردن\nكه گرد آلوده از فتح طلسم راز می آید\nهنوز از سخت جانی اینقدر طاقت كان دارم \nكه از خود میتوانم رفت اگر او بازمی آید\nفسون ساز غفلت کر نگردد پنبۀ گوشت\nچو تار از دست برهم پیچ در هم اواز می آید\nدل هرزه خونت دید است اما جهد کو (بیدل)\nمنم آیینه از دست اگر پرداز می آید\n\nچه غفلت یارب از تقریر این انجام می خیزد\nكه دل تا وصل میكوید زلب پیغام می خیزد \nخیال چشم او داری طمع بكار ز هشیاری\nكه انجا صد جنون از رفتن بادام می خیزد\nچسان پندار عاشق ننگیرد دامن حیرت \nكه از طرز خرامش گردش ایام می خیزد\nزجوش خون دل رحلۀ آرام میبارم \nكه طوفان شفق آخر زقفر شام می خیزد\nز بزم می پرستان بی توقف بگذر ای زاهد\nکه آنجا هر که بنشیند زسك و نام می خیزد\nكرم در تار است ای خیر ترك فضولی كن \nكه از دست دعا برداشتن ابرام می خیزد\nبه اشك انجاز دن طرماست نی آهی هوایی\nغبار بی عصا اینها باین اندام می خیزد\nسخن در پردۀ خود سازی است از عرض اظهارش\nكه از تحسین این بیدانشان دشنام می خیزد\nجنون آهنگ صید كیست یارب دست بیتابی\nكه چون زنجیر شود از حلقه های دام می خیزد\nعروج فطرت است امشب زجوش خردشو غافل\nكه صحن خانه مستان بسیر بام می خیزد\nنفس سرمایه (بیدل) رسوهای هوس بكذر \nسحر هم از سر این خا كدان ناكام می خیزد\n\nچه ممكن است كه عاشق گلو سمن كوید\nمگر بیاد تو خون گرید و چمن گوید\nزبان حیرت دیدار سخت موهوم است\nنفس در آینه گیریم نامخن گوید\nبعشق عين طلب شوكه ديدۀ یعقوب \nسفید مانده سهل است پیرهن گوید\nتمیز كار محبت ز خویش بیخبریست \nوفا مخواست که پروانه سوختن گوید\nکسی ندید درین دیر ناشنا سائی\nبرهمی که بنش نیز برهمن گوید \nمحرف راست نیاید بیاد مشتاقان \nمگر طپیدن دل بی لب و دهن گوید\nز حرف و صوت بآن رنك خو معنی باش\nکه جان بكوش خورد کر كسی بدن كويد\nبها به جوست جنون در كمینگه غیرت \nمباد مخبری حرفی از وطن گوید\nزلاف عشق حذر كن فسانه بسیار است \nچه لازم است كسی حرف خون شدن گوید\nقبای ناز نیاز زوهم عریانی\nكه چشم از ده جهان پوشدو كفن كويد\nمال كار من و ما خموشی است اینجا \nزشمع میشنوم آنچه انجمن گوید\nزبس بعشق تو كم كشته خودم ( بیدل )\nبیاد خویش كنم ناله هر كه من كويد\n\nجرم گرانچنین دل دیوانه می كشد \nآئینه در مقابل من شانه می كشد \nهرموج بست قابل كوهی درین محیط\nاز صد هزار ریشه یكی دانه می كشد\nتیغی که میشود طرف خون عاشقان \nانگشت زینهار زدندانه می كشد\nمور ضعیف ما که قناعت كفيل اوست \nهر چند انتظار كشد دانه می كشد\nلبریز انفعال ز کمظرفی خودم \nاز ما عرق شراب به پیمانه می کشید \nاینجاچه بر به کرد فرماد من مناز \nفرداست كاین ترانه بافسانه می كشد\nعمریست عین زا بله داوان ماسواست \nآن آشنا همین غم بیگانه می كشد\nدر محفلی که دایره بندد فروغ شمع \nباز جلاجل اثر پروانه می كشد\nپروازم از قلمرو آثار رنگ نیست \nنقاش من بزلف پری شانه می كشد \nنادان بحيامت نشۀ وارستگی كجاست \nعنقا هنوز دامن ازین خانه می كشد\n( بیدل ) بنقش هر دو جهان میزند قلم \nخطی که سرز لغزش مستانه می كشد \n\nچینی هوسان عبرت مستور ببینید \nرسوائی موی به غفور ببينيد \nدامست پراكنده وصیدی بنظر نیست\nهنگامه این سلسلۀ كور ببینید\nبی پرده خیالست چه دنیا و چه عقبی\nدر بستن مژ كان همه را عور ببینید\nخلق است درین عرصه جنون تاز تعین\nكر و فر آثار پر مور ببینید\nزین سال و مه عیش كه دیدید زاحباب \nتا حشر همان حسرت ناشور ببينيد\nروزی دو تماشای حلاوتکه هستی\nاز روزنۀ خانه زنبور ببینید\nاشكال درین دشت و در آثار سیاهی است \nنردیکی هر جلوه زخود دور ببینید \nصد فایده در پردۀ اخلاق نهان است \nمرهم شده رنجیدن ناسور ببينيد\nالفنكدۀ انجمن آرائی مستان \nدر یكدلی خوشۀ انگور ببینید \nذرات جهان چشمۀ انوار تجلیست \nهرسنك كه آيد بنظر طور ببينيد\nتأثير بدو نيك درین بزم حباب است \nتا هست شكه مایه مقدور ببینید \nآنجلوه كه در عالم امكان نتوان دید\nدر آینۀ ( بیدل ) معذور ببینید\n\nحاشا كه مرا طعن كسان بر غلط آرد\nچون خامه قط تازه خود حسن خطا زد\nدل سادۀ زتشنج تكلف\nبر مهره ها خورده كرفتن غلط آرد\nما عجز رشتان همه تن خط جبینیم \nكم مشعر ا كر سایه سجودی ففطا زد \nکیفیت تحقیق زخفاش نقسان پرس\nماهی مگر اینجا خبر از قعر شط آرد\nعمریست كه ما منتظران چشم براهیم \nتاقاصد امید زحدش چه خط آرد\nتقليد زی میكند از دعوی تحقیق \nكشی چه خیالست كه پرواز بط آرد\n(بیدل) حذر از خیره سری كزك گردن \nزحمت همه حرف چو انگشت قلط آرد\n\nحاصل عافیت آنها كه بدامن كردند\nچون خموشی نفس سوخته خرمن كردند\nدل زهستی چه خیال است مکدر نشود\nاز نفس خانه این آینه روشن كردند\nشعلۀ دردم و زین لاله ستان میجوشم \nهر كجا داغ تو بود آینۀ من كردند\nآه ازین جلوه فروشان مروت دشمن \nكز تغافل چقدر آينه آهن كردند\nجلوه آنجا که بهار چمن بیدلکیست \nصیقل آینه موقوف شكن كردند\nدر مقامیكه تمنا حیا ات میسوخت \nشرری جست ز دل وادی ایمن كردند\nچون نفس جرات جولان چقددیدار دیست\nپای ما را که ز دل آبله دامن كردند\nتوبهار آينه مشاطگی خاك داشت \nخون ما ریخت باین رنك كه كلشن كردند\nترکستان جهان وعده که دیدار یست\nكز تحیر همه جا آينه خرمن كردند\nای خوش آن موج كه در طبع گهر مخا شود\nعجز بالیدۀ ما را رك كردن كردند\nزخم در كیش ضعیق اثر ایجاد رفوست\nكشتۀ رشكم ازان تیغ که سوزن كردند \nيكسبد آنهمه سامان نفروشد ( بیدل ) \nعقدۀ رشت دل سوخته شیون كردند\n\nحاصل زین مزرع بی بر نمیدانم چه شد\nخاك بودم خون شدم دیگر نمیدانم چه شد\nناله ای میزند دیگر میپرسی از حال دل \nرشته در خون میطپد گوهر نمیدانم چه شد\nساختم بالهم دماغ ساغر عیشم نماند \nدر بهشت آتش زدم كوثر نمیدانم چه شد\nمحرم عجز آشنایهای حیرت نیستم \nاینقدر دانم كه سعی پر نمیدانم چه شد\nپیش ازین در خلوت تحقیق وصلی بازیست\nجستجو ها خاك شد دیگر نمیدانم چه شد\nمشت خونی كز طپیدن صد جهان امید داشت \nتا درت دل بود آهو تر نمیدانم چه شد\nسیر حسنی داشتم در حیرت آباد خیال \nتا شکست آینه ام دلبر نمیدانم چه شد\nدعوی و صوفی بدرس معرفت بر داختم \nاو رقم گم كردو من دفتر نمیدانم چه شد\nبیدماغ طاقت از سودای هستی فارغ است\nتا چو اشك از پا فتادم سر نمیدانم چه شد\n(بیدل) اكنون با خودم غیر از ندامت هیچ نیست\nآنچه بخود داشتم در بر نمیدانم چه شد"}
{"book": "adl0015", "page": 172, "text": "صحیفه ۱۶۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nخاطر از اندوه چون مخمل حریر نم دیده اند\nسایه زلك كافت آيينة خورشيد بست\nدر خراسان كه حرف نركز مخمور اوست\nکنج فقرم چون شرار سنگ بزم ایمنی است\nحال من بند از در ماضی است استقبال من\nدیده ها بار است اشك راه کوشم دیده اند\nلشة سائل چشمکر درد نوشم دیده اند\nآه مجنون نیست یاران کرخوشم دیده اند\nمصلحتها در چراغان خموشم دیده اند\nدر نظر می آیم امروزینکه دوشم دیده اند\nبا خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را\nصورت باردر كمل همچو شمع استاده ام\nتهمت آلود نفس چندین گریبان میدرد\nفرصت باز کام بر دماغ داده است\nشبنم آرائیست (بیدل) شوخی آثار صبح\nدر کشان هم رنگ و سانم راه جوشم دیده اند\nرفته خواهد بود سر هم کر بدوشم دیده اند\nچون سحر عریانم اما خرقه پوشم دیده اند\nخنده زلب دزد كان کامروشم دیده اند\nهر کجا کل کرده باشم شرم کوشم دیده اند\n\n(O)\n\nحال دل از دوری دلبر نمیدانم چه شد\nپاس هستی در از صد پستی آلودرم\nکردنی رنگ و چنك گلهای اشکی داشتم\nجان با آه فارغ از چاه جسمم کرده اند\nاز دمیدن دانه من کوچه کرد پیکرست\nریخت اشکی برزمین دیگر نمیدانم چه شد\nسوختم چند انکه خاکستر نمیدانم چه شد\nاین زمان آن چرخ و آن اختر نمیدانم چه شد\nعیسی بی چرخ بودم خر نمیدانم چه شد\nمشت خاکی داشتم بر سر نمیدانم چه شد\nاز شک دل مدتها آب رنگ عیش ریخت\nسفید آیینه حیرت جوهر این عبرت است\nدوش در طوفان نومیدی تلاطم کرد آه\nدر رهت از همت افسر طراز آبله\nبیدماغ و حتم از ساز آزارم مپرس\nناله هم داشت این ساغر نمیدانم چه شد\nك حريفان نقلم اسكندر نمیدانم چه شد\nکشتی دل برد بی لنگر نمیدانم چه شد\nپای من سر شد ازین رهبر نمیدانم چه شد\nپهلوی گردانده ام بستر نمیدانم چه شد\n\nعرض معراج حقیقت از من ( بیدل) مپرس\n\nقطره دریا گفت پیغمبر نمیدانم چه شد\n\nحدیث عشق شود ناله ترخاش و لرزد\nبهر نفس زدن از دل طپید نست پراشان\nبخون طپیده ضبط شکسته رنگی خویشم\nزسوز سینه من هر که را کشد سر حرفی\nخیال چین جبینت به بحر اگر بندرد\nشکسته رنگی عاشق اگر رسد بخیالش\nچوشیشه دل که کشد تیغ از میانش و لرزد\nچو ناخدا کسفد ربط باد بانش و لرزد\nچو مفلسی که شود گنج زر عیانش و لرزد\nچو بیض آب زده برخود طپدزبانش و لرزد\nبموج دوده رفته با کیانش و لرزد\nچوشاخ گل برد اندیشه خزانش و لرزد\nقیامت است ران بلبل که از ادب کل\nتو غافلی ست درین عرصه برق تازی فرصت\nاگر بخرا مه و هم عرض دستگاه ضعیفی\nبعرصه که شود رپفشان تهیاب خدنگت\nگداخت زهره نظاره دور باش حیايت\nغبار هستی (بیدل) زشرم بیکسی خود\nپر شکسته کشد سر زآشیانش و لرزد\nکه يك وهم زند دست در عنانش و لرزد\nزبان رشته کلید مغز استخوانش و لرزد\nفلك چو شصت بپوسد زه كمانش و لرزد\nچو شب رویی که کند بیم پاسبانش و لرزد\nبخاک نیز کند باد آستانش و لرزد\n\nحدیث کاکل و زلف تو (بیدل) ارنگارد\n\nچو رشته تاب خورد خامه در بنانش ولرزد\n\nحرص اگر بر عطش غیلو دارد\nناله خار خیال بوج بلاست\nرنگ گل بیلو بی دماغم کرد\nساز اقبال بی تکلقی نیست\nاوج بنیاد ما نگون ساریست\nبر كه نمك نياز ما یارب\nهر کجا نیم زین چمن دوریم\nشرم آبی د گـر بجـو دارد\nآه زان دل که آرزو دارد\nخون این زخم تازه بو دارد\nجبهی اعتبار مو دارد\nموی سر سوی خاك رو دارد\nداد رس بر پشاز خـو دارد\nما ومن رنگ و بوی او دارد\nتوشة دامن قناعت گیر\nچیست این مخبر بی غنای حباب\nدست می باید از جهان شستن\nرواج جهان عنصری ایم\nاز نفس هر چه رست رفت بیاد\nخاله تا كشته پاك شوان شد\n(بیدل) این حرف و صوت چیزی نیست\nك این وادی آبرو دارد\nسر بی مغز هم کـد و دارد\nرفع آلایش این وضو دارد\nجنس ما کرد چار سو دارد\nریشه ما همین لمـو دارد\nزاهدان آب هم وضو دارند\nخامشی معنی مکو دارد\n\n(O)\n\nحرص پیری نمی گذ از خروشم می کند\nشرمسار طبع مجنودم که با آن ساز مجز\nسر خوش پیمانه ياد نگاه کیستم\nآفتابم رشته سال سحر نتافته است\nنقش پای رفتگان صفر کتاب عبرت است\nقامت خم طرقه زنبیل بدوشم می کند\nانتقام از اختیار هرزه کوشم می کند\nرنگ کرداندن بألوی مینوشم می کند\nآرزو رنگست تا می خرقه پوشم می کند\nدیده هر جا حلقه می یابد بگوشم می کند\nعبرت حال کشان پرورشن است از ماهتاب\nمعنی خاصی از حرف و صوت انشا کرده نیست\nفرصت هستی درین میخانه چون مهلت است\nزین همه شوریکه دارد کار گاه اعتبار\nبرنگردانم (بیدل) از غفلت خطای زندگی\nغفلتی دارم که آخر پنبه کوشم می کند\nگفتگو آخر بآن لعل خموشم می کند\nهمچونی خمیاز یساغر کد و جوشم می کند\nاندکی افسانه مجنون بهوشم می کند\nگر گناهی نیست کرده شرم دشم می کند\n\n(O)\n\nحرصت آن نیست که در گل ز هوس و ادارد\nهمچ از جلوه نامدار تغافل زده ایم\nدم تیغ تو نشد منفعل از کشتن ما\nلاله در دامن این دشت بطوفان زده است\nمنکر وحشت ما سوخته حالان نشوی\nلفظ کل کرده آینة معنی بر کیر\nدر کفن نیز همان دا من دنیا دارد\nآنچـه نادیده توان دید تماشا دارد\nخون عاشق چقدر آب کوارا دارد\nپاس مجنون چقـدر کرد سویدا دارد\nشعله در بال و پر ریخته عنقا دارد\nپری اصغیست که از شیشه صفا دارد\nزین چمن رنك كلی نیست نگرداند رنك\nجاده در دامن صحرای ملامت جا کیست\nسایه گم شده محو نظر خود شید است\nمقصد ناله دل از من مد هوش مپرس\nما و من نغمة قانون خیال است اینجا\nرهرو از رنج سفر چاره ندارد (بیدل)\nبا خبر باش که امروز تو فردا دارد\nکه سر مخمصه ز نقش قدم ما دارد\nهر که از خویش رود در جهت جا دارد\nشوق مستست ندانم چه تقاضا دارد\nاثر هستی ما قطره بدر یا دارد\nموج دایم از حـباب آبله پا دارد\n\n(O)\n\nحرف پیری داشتم افراطم دیوانه کرد\nدل شکستی دارد اما قابل اظهار نیست\nخانمان سوز است طرزیکه پنداد اوفتد\nعالی از لاف دانش ربط جمعیت کجیست\nصد جنون مستی است در خاک خرابات مرض\nقلقل این شیشه رفتار مرا مستانه کرد\nاز تکلف موی چینی را نباید شانه کرد\nاعتماد مهر خوبان بر چراغ خانه کرد\nخوشه را یکسر غرور بخنگیها دانه کرد\nحلقه روزها زمین ماز الخط پیمانه کرد\nبا رکوه نهای پیری زینامد پیکرم\nپیش از ایجاد امتحان سخت جانیهای عشق\nحسن در هر عضوش آغوش صلای عاشق است\nهیچکس یارب جنون مغرور خود بینی مباد\nتا کشودم چشم یاد پستن مز كان تماند\nالزم این بر شکاف آخر کمانم خانه کرد\nتیغ ابروی بتانرا در سر دما نه کرد\nشمع سر تا ناخن پا دعوت پروانه کرد\nآشنا نیهای خویشم از حیا بیکانه کرد\nعبرت این انجمن خواب مرا افسانه کرد\n\nعمرها (بیدل) زچشم خلق پنهان زیستم\n\nعشق خواهد عالمارا كینیوان ويرانه كرد\n\nحرفیهای عشق از هر کس و ناکس نمی آید\nزین سعی تقدو زده است از خود طبایع را\nشنای قلزم آتش ز خار و خس نمی آید\nجهانی رفته است پیش از هر نفس از بس نمی آید\nتلاش حرص دون طینت ندارد چاره از دنیا\nموی قلعم از سر رنك آمیزی امکان\nبغیر از راست صید او ازین کرکس نمی آید\nعبارتها بكار طبع معنی رس نمی آید"}
{"book": "adl0015", "page": 173, "text": "صحیفه ۱۷۰\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nسلیمان رها کن مور هم کوه فری دارد همه کر کوه باشد باصدای من نمی آید غرور سر کشی افکنده است این خود پرستانرا بآن پستی که پیش پایخم کس نمی آید\nمروج نشۀ همت درین خطها (بیدل) برون جوشیست اما از می نامی نمی آید\n\nحسرت امشب آئین تأثیر روشن میکند رشتۀ شمعی بهر تقدیر روشن میکند چون چراغ کل که از باد سحر کیرد فروغ زخم ما چشم از دم شمشیر روشن میکند\nبر بیاض صبح منقوش است تعلیم دهی موی کافوری سواد پیر روشن میکند چون بنای موج پرداز از شکستن داده اند معنی ویرانم تعمیر روشن میکند\nای شرر مفت نگاهت جلوه زار عافیت روز کار آئینۀ دلکیر روشن میکند بی ندامت حلقۀ ماتم بود قد دو تا ناله شمع خانۀ زنجیر روشن میکند\nکر خیال آئینه دار اعتبار ما شود صورت خوابی صد تعبیر روشن میکند کومی هنکامه امکان جلال عشق اوست آتش این بیشه چشم شیر روشن میکند\nبکذر از صیادی مطلب که صحرائی امید خانۀ برق از رم نخچیر روشن میکند (بیدل) از فانوس زخم عاقبت را نور نیست شمع پیکانی در فضا تیر روشن میکند\n\nحسرت پیام بیکسی آخر بسیار برد قاصد نبرد نامۀ من انتظار برد قطع جهات کرده ام از التی بوریا افتادکی چو ظل رقم نی سوار برد\nدر مجرد وصل آب نکشتم چه فایده بی انفعالم همه جا شرمسار برد حیف از کسیکه ضبط عنان سخن نداشت تسکین زسنگ خفت وضع شرار برد\nمردان زکینه خواهی دونان حضر کنید خون سکان زسنگ دم ذوالفقار برد بی رتبه نیست دعوی حق با وجود لاف منصور را بلندتر از خلق دار برد\nکردن کشی زنجیر پرستان چه ممکن است انکشت هم زریزه ما نیشهار برد زین دشت جز وبال تعلق نچیده ایم این دامنی که کسوت ما داشت خار برد\nقدر حضور عمر ندانست رد رقم غفلت برای سوختم زنگسار برد آئینه خانه بود تماشا که ظهور بيمار رنك بخویشم دوبار برد\nآخر هوای وصل توام کرد بی سراغ چندان طپید دل که زخاکم غبار برد هستی صفای جوهر تحقیق کس نخواست هر کس نفس زحلق بيك آئينه وار برد\n(بیدل) هجوم قلقل میناست نشحه یت باهر صدای از خودم این کوهسار برد\n\nحسرت دل کرد بر ما پنجه قاتل بلند میشود دست کرم با ناله سایل بلند ما نه تنها پستی را داد رس فهمیده ایم غمر هم از موج دارد دست بر ساحل بلند\nچین ابرو بنو هم جا بحث جوهر میکند تیغ از جوهر رگ کردن کند مشکل بلند سایه تسکین نازت هر کجا افتاده است سبزه چون مژکان شود از خاك آن منزل بلند\nنه فلك در جلوه آمد از طپیدنهای دل ناله رقضت يارب کرد این بسمل بلند کاروان پای امکان را غبار حسرتم هرکد رفت از خویشتن کرد تا الفم در دل بلند\nحرز امنی نیست جز عجز و می از نشودنما خون دهان کردن مکش زین کشت يحاصل بلند حیرت آهنگیم دل از شکوه ما هم داد دود نتواند شدن از شمع این محفل بلند\nبامردور ناز او مشکل براید عجز ما کرد مجنون نارسا و دامن محمل بلند سدر او است (بیدل) کر کنی تعمیر جسم میشود دیوار چون شقفدری آب و کل بلند\n\nحسرت زالف توام بود شکستم دادند وصل میخواستم آئینه بدستم دادند بخود شیوه نازم نه بيك ساغر رنك لفظت کردش ازان رکس دستم دادند\nدلخون کشته که آئینۀ درد است امروز حیرتی بود که در روز الستم دادند صید چین جلوه باك زغبارم تا حشر که بجولان تو بيك رنك شکستم دادند\nدال جولان چه زنم قطره کوهر شدهام آنقدر جهد که يك آبله بستم دادند بیم تسلیم غبار هوا رفتۀ من سجده ئی بیست بهر جا که نشستم دادند\nچه توان کرد که در قافله عرض نیاز جرس آهنگ دل ناله پرستم دادند نه طلب دایره مزکز تسلیم من است دستگاه عجب از همت پستم دادند\nناوك همتم از جوشن اسباب كذشت تغافل چقدر صافي شستم دادند (بیدل) از قسمت تشریف ازل هیچ مپرس اینقدر دامن آلوده که هستم دادند\n\nحسرت مخورم آخر مستی انشا میشود تا قدح را هیست کر خمیازه ام وا میشود جز حیا موجی ندارم چشمه آئینه ام کردمن چندانکه رو بی آب پیدا میشود\nبیکه دارد بی نفسان پرده ناموس من درتکلم نام چو بو در کل معما میشود لب کشودن رشتۀ اسرار یکتائی کنیست نسخه بی شیرازه چون شد معنی اجزا میشود\nنسبت تشبیه غیر از خفت تنزیه نیست شیشه میباید شکستن فتنه رسوا میشود انفعال فطرت از کم ظرفی ما روشن است قطره کر دریا چه شد تنك دريا میشود\nکامها نهای دنیا کار کاه خود سریست بلفضول طبع چون خوکرد مبرا میشود پای دل دارد کز پیچ و خماین کوهسار نشه بی پرواست اما کار مینا میشود\nپرده فانوس میباشد شريك نور شمع جسم در خورد صفای دل مصفا میشود نوبت موی سفید است از امل غافل مباش صبح چون کل کرد حشر آرزوها میشود\nنقش نیرنگ جهان را جز فنا نقاش نیست این بناها چون حباب از سیل برپا میشود حسن سعی آئینه روشن میکند انجام را ریشه ناکشت تاخم موج صهبا میشود\nزاهد از دل شوق تسبیح سلمانی برار ای زمعنی بیچبر دین تو دنیا میشود تنگی آفاق نادل دقت او هام است اثر غبارت هر چه کردم يك صحرا میشود\nخلق را رو بفقا صبح قیامت دید نیست دی مجالیست زان روزیکه فردا میشود بسکه مضمونهای مکتوب محبت نازکاست خطش از بر کفتن قاصد چلیا میشود\nزین ندامت خانه بیرون رفتنت دشوار نیست هر قدر دستی که میسایی بهم پا میشود کرد(بیدل) کشکو مال از دکین منفعل قلقل آخر در شکم نهای مینا میشود\n\nحسرت در دل ازان لاله قبا می سچد که بچو دستار چین بر سرما می سچد نبض هستی چقدر کرم طپش پیمائیست موی آتش زده ر خویش چها می سچد\nنأنفس هست حباب من و جولان هوس نیست آرام سر برا که هوا می سچد چدمه یزم چه فلك کوشه زندان دلت نشحه یست قامت این تنك فضا می سچد\nناله ما بچه تدبیر تواند بر خاست همچو نی صد کره آنجا بصدا می سچد تا توائیکه بمیر میرند ندارد سیری بچه امید سر از تیغ قضا می سچد\nاستخوان بندی اوهام زبس بیغز است از زوها همه بر بال هما می سچد صور عجز است ندامت ز شکست دل ما که بساط دو جهان را بصدا می سچد\nعبرت مرك کسان سلسله خجلت ماست رشته از هم نه شود باز بما می سچد قدرت افسانه ایام نخواهد (بیدل) نفس از پی اثرها بدعا می سچد\n\nحسن چشمم از هجوم بوالهوس محشر شود این در کلچین نباشد باغ چون بید ر شود ساده لوحیهای دل عمریست سر مشق فناست آرزو یارب مباداین صفحه را مسطر شود\nخاک ارباب نظر سامان نور آکهی است سرمه باید کرد اگر آئینه خاکستر شود شوخی حرف از زبان شرمسار ما مخواه طایر از پرواز میماند چو بالش تر شود\nصفحۀ دل را بپاس میتوان آئینه کرد لفظ ازيك نقطه صاحب معنی دیکر شود آسمان مشکل با سالی دهد پرواز دل بحر طوفانها کند تا قطره کوهر شود\nتا توان سر عتاب از جاده تسلیم عشق خاك چون در سایه دیوار شد خوابید تر شود سایه وار از بیکسیها حیله جوی غیرتم بر سرم کز خاک هم دستی کشد افسر شود\nحسرت محوری آئینم میکون برده ام سر نوشت خال من یارب خط ساغر شود ای جنون تعمیر از تشویش آسودن برا جان سخت چند خشت این کهن منظر شود\nآرمیدن کو کزدم ساغتی چون کرد باد در سر خاکی هوای جهد و افسر شود (بیدل) از سرکشتکانی منزلت آوار کیست اضطرابت چند چون بر يك روان رهبر شود"}
{"book": "adl0015", "page": 174, "text": "صحیفه ۱۷۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\nحسن کلاته هوس کر تجمل شکند\nنجات آمید بنظر رده تفصیل در\nخواجه زرنج کروفر از چه برروی اثر\nآیه اقبال بلند آبمه چون شمع مجین\nدل چکد باین وما تا شود ایمن از بلا\nصبح زشام همنق چشم شداز شوق جن\nبه که دل از ما برد بر سر کاکل شکند\nجز و پرا کنده مباد آینه قل شکند\nباز ندارد همه کر پشت خرانم جل شکند\nکاهر ذرت بعرق شرم تتول شکند\nکوه هم آخر زصدا شیشه قلقل شکند\nهر که درین باغ رسد آینه بر کل شکند\nبسکه بگلزار وفا میشترك افتاده حيا\nشمع بساط طربت است آنکه در ین دشت تعب\nدر ادب بید گهران حوصله شرم محوان\nاز طلب هرزه درا چند دهی زحمت پا\nسبزی چشم است همان جربعه کش روزعنا\nفهمی را که دهند آب زتوصیف خطت\nرنك كل آبد بصد اگر پر بلبل شکند\nسر چوآ پای بدا مان تو غل شکند\nکردن این خم دسران گر شکند غل شکند\nکاش درین بحر سراب آبله پل شکند\nرنك خار تومگر این دو قدح مل شکند\nدود چراغش همه شب طرة سنبل شکند\n\nچرخ محال است دهد داد دل (بیدل) ما گردش آ نجخم مکر جام تغافل شکند\n\nحسنی که یارش آینه حیرت آب داد\nبند جلوه داشت عاشق و معشوق پیش از ین\nاز حرص اینقدر نهم اسباب میكشم\nزان کاستان که رنك كلش داغ لاله است\nاز بسکه مغتنم رفنی جز هوا نداشت\nچون صبح در معامله گیرودار عمر\nزان رنك جلوه کرد که داد نقاب داد\nخودم کرده امتیاز که عرض حجاب داد\nلب تشنگی سرم بمحیط سراب داد\nتشکیلفت غنچه که به بوی کباب داد\nگردون بنقطه شورم انتخاب داد\nچندان به ایم ساده که باید حساب داد\nهمسایه بهار جلوه او در نظر گذشت\nپرواز شوق از عربی شرم گل نکرد\nآخر به گریه نشه شونم بلند شد\nکم فرصتی بعرض تماشای این محیط\nدائم ز رشك منتظری کز هجوم شوق\n(بیدل) زآبر و طلبی دست شسته ایم\nاشکی که سرزد از مزه بوی گلاب داد\nحاکم غبار های طپیدن بآب داد\nاشك انقدر چکید که جام شراب داد\nآئینه خیال بدست حباب داد\nجان دار اکر بقاصد جانان جواب داد\nکاین آرزو بنای دو عالم بآب داد\n\nحسودت کر همه آینه افلاک خواهد شد\nغرور خیره چشمان در خیال لمه تیغت\nزردک پیاش تمثال بینای خاك خواهد شد\nمژه گروا کند نامینه وقف چاك خواهد شد\nبهر جا نور اقبالت کشد سامان خورشیدی\nدر ان محفل که بالد نشه کیفیت جاعت\nمخالف سایه وار از لوح امکان پاك خواهد شد\nدماغ سر کشان از سرنگونی تاك خواهد شد\n\nحق مشربان دمبیکه تحقیق رو کنند\nمشتاق جلوه تو ندارد دماغ گل\nمضمون تازه بی نقط انتخاب نیست\nای خرمت هوا نشوی غره نفس\nتا حشر روسیاهی داغ خجالت است\nآسوده زی که اهل فنا پیش از انتقام\nخود را ز خود برند بجا تیکه او کنند\nاینجا دل شکسته بیاد تو بو کنند\nهر جا دلی بود کره زلف او کنند\nزین دشتها که سیر خزان در دو کنند\nصیدان دمیکه چون سح از دشت رو کنند\nاز وضع خویش خاك بحشم عدو کنند\nبر دوش غیر نیکه زدردی کشان خطاست\nزین گلستان بسیر خزان نیز قانعیم\nبرسر گذشت حسن همان به که بیدلان\nحیرت متاع گرمی بازار وهم پاش\nتمثال عاقبت نکند گرد ازین بساط\n(بیدل) چوبار ساز جهانگیر شهرت اند\nدستی مکر بگردن خود چون سبو کنند\nرنك شکسته بخش بهار و بو کنند\nآئینه داری دل بی آرزو کنند\nیکسوست آنچه در نظرت چارسو کنند\nآئیینها مکر بغباری عفو کنند\nدر پرده هم کزاهل سخن گفتگو کنند\n\nحکم عشقی است که تشریف نما نپختند\nبیدلان خورده جائیکه نشار تو کنند\nروشنا سان جنون از اثر نقش قدمم\nاعموش آن جود که از خجلت وضع سایل\nنامبردن نگفت ریشۀ جولان امید\nقول و فعل نفس افسانه باد است اینجا\nدر مقامی که شفاعت خط آمرزش هاست\nداغ این لاله ستانها بدل ما پختند\nنم آب که ندارند بدریا بختند\nجوهر هوش بآئينه صحرا بختند\nلب باظهار نیازند و باعثا بختند\nبه که چون تخم بسر آبله صد پا بختند\nمن نه آنم که به بخشند مرا یا نختند\nجرم مستان بصفای دل مینا بختند\nنشوان باخت بآغاز دمالغ مستان\nچون سح از گرمی آن لعل بخون می غلطد\nآرزو داغ امید است خدا یا مپسند\nکز مزاج کرم آنت نه من میدانم\nشرر یا قوت آواره دشتست مرا\nمحتسب گرم افسون ورع پیش مبین\nبه برکاه که بسته است حساب پرواز\nبا ل شوق مگر از نشه صهبا بختند\nکرچه از شعله بیاقوت جگر ها بختند\nکه چگر خون شود ولشه بصیها بختند\nعالی را بخطای من تنها بختند\nسنك هم دامن صحر است اگر جا بختند\nبی کناهی کناهی بست که آنجا نپختند\nدارم امید که برنا کنستم وا نپختند\n\nپادشاهی بجنون هیچ نفرود (بیدل) تاج گیرند اگر آبله پا نپختند\n\nحیا محریست باصد کردش رنگم طرف دارد\nتغافل الفهم چندی رفع سردیهای دوران کن\nعلوقادگاه آغات استقامت رنك میبازد\nجدا نیستم داز خود هیچ کس مشاطۂ خودرا\nبنو میدی مکن سیزنگارستان افسوسم\nعرق نقاش غیرت از جین من صدف دارد\nجهان حیز گرمی در خور آوار دق دارد\nدرین میدان کسی کرسینه دارد هدف دارد\nمه تابان حضور تب دزا غوش کلف دارد\nخدا ها قست از رنگی که دوشهای کف دارد\nنشد روشن صفای سینه اخلاص کیشانت\nدل از فکر معیشت جمع کن از غم وطن بکذر\nزاقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان\nقضا بسجدۂ ماست اوج نشه عزت\nبان عجزم که می بینم شکوه جرأت (بیدل)\nکه دریابی بهم جوشیدن دلها چه کف دارد\nاگر چهیل است و کردانش همین آب وعلف دارد\nسریر اقتدار بلغ هم شاه نجف دارد\nطلسم آبروی خاك در پستی شرف دارد\nاکر مژکان توانی و اکنی فتح دو صف دارد\n\nحیرت کفیل بر زدن گفتگو نشد\nافسوس ناله که بگوشش رسی نبرد\nعمر یست خدمت لب خاموش میکنم\nاشیا مثال آئینه بی نشانی اند\nبیکانه است مشرب فقروغنازهم\nشادم که آ بنام شعله مو نشد\nآواز دلیکه خون شد و در پای او نشد\nای بخت باز کن که نفس هرزه کو نشد\nنشکفت از ین چمن گل رنگی که بونشد\nساغر نکشت کشی و مینا کدو نشد\nمردیم تشنه در طلب آب تیغ او\nآسایشم براه تو يك نقش پا د بست\nبیدل زنیست شینم حیرت بهار عشق\nوهم ظهور رسم دکر بیان خجلت است\n(بیدل) چو شمع ساخت جبین نیازما\nآخراز سر نگذشت و نصیب کلو نشد\nجمعیم وزلف تو بکنتار مو نشد\nرنك باخت دل که آئینه آ برونشد\nفکری نداد رو که سر ما فرو نشد\nبا سجده که غیر کدازش وضو نشد\n\nخارج از نای جنس است آنکه موزون میشود\nشبنم وگل غير رسوائی چه دارد زین چمن\nاز جنون کروفو بر چرخ مقتر از بد سر\nسعد اکر خوانی چه حاصل طینت منحوس را\nقطره چون کردد گهر از بحر بیرون میشود\nگریه بیدردی ماخنده مقرون میشود\nکاین صدای کوه آخر گرد هامون میشود\nهیچدان مسح است اکر بوزینه میمون میشود\nبا همه افسردگی کر راه فکری وا کنم\nخامه داری دیکر وصحرا نوردی دیکر است\nبا کفن سازند پاك آلایش تن جسد\nزین قناعت کی خواهی از صفای دل طلب\nجیب حافظانه جوش ناله طون میشود\nتاب دلتنگی ندارد آنکه مجنون میشود\nجامه چون شدشو مکین محتاج صابون میشود\nچون بصیقل میرسد آینه قارون میشود"}
{"book": "adl0015", "page": 175, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحيفه ۱۷۴\nحرف الدال\nبی تکلف نیست موقوف دو مصرع وضع بیت\nجبهه ها باید که سائی زین چمن آری بدست\nجا کستری نماند زما تا هوا برد\nآسوده جبهه که درین معبد هوس\nسیل فنای موج همان زندگی بسست\nمحمود دامن تو غبار نیاز من\nحسن قبول جلوه باین بهانه ایست\nکو قاصدی که در شکن دام انتظار\nچون رو درین بساط نهم شد حانه موزون میشود\nآب تا گل هر قدم رنگ دگر خون میشود\nبسرمر کر سایه افتد زان خیال نقشه ها\nتاکیت غافل توالیهای آهنگ شباب\n( بیدل ) اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند چون عبارت نازك افتد رنك مضمون میشود\nدیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد\nچون شمع سجده براثر نقش با برد\nمگذر تا غبار من آب بقا برد\nصد صبح جا بدمینه بدوش هوا برد\nکورل که جای آئینه دست دعا برد\nپیغامی از تو آردو مارا زما برد\nچون بازار سایه من خاك نالکون میشود\nای جنون پیای غفلت شیشه وارون میشود\nنقشی مبردامدنت عریانی کزین بساط\nآخر بدرد داغ کره گشت پیکرم\nزین خاکدان اگر چه برد ناتوان عشق\nچشمم که از غبار دلش نیست عبرتی\nزاهد زسبحه لعل یقین در آتش است\nهر کس ببرد کعبه دلهاش مقاصدی است\nچون شبنمم بيك بار دو داغ وفا برد\nصد کوی اشك بكمزه چو کان نگا برد\nخود را مکر هلال به پشت دو تا برد\nیارب کی التجا بدر توتیا برد\nدر کعبه راه در کرفی خدا برد\n( بیدل ) بجز دلی که ندارد بکجا برد\n\nخانا شدیم رنگ تنزه گل آثار دمید\nدیدۀ بسته گشاد در تحقیق داشت\nچشم حیران چقدر جذبه معنی آراست\nنفس سوخته مشق ادب از خط تو داشت\nاثر فیض ز معدومی فرصت خجلست\nچون آئینه واسوخت که زنگار دمید\nمژه برداشتیم و صورت دیوار دمید\nآب داد آئینه چندانکه خط یار دمید\nناله ها نامه سیه ز کهسار دمید\nصبح این باغ نفسی در پس دیوار دمید\nدل تهی گشت ز خود کون ومکان دار میدت\nتخم دل اینقدر افسون امل بار آورد\nهر کجا ریخت و فا خون شهید تو بخاك\nوضع بی ساخته سایه کم عیارم دارد\nفرصت ناز شرار آینه حسرت ماست\nباز اندیشه افشای که داری ( بیدل ) که خط از كلك توچون ناله ز منقار دمید\nنقطه تا صفر برامد خط پر کار دمید\nسبزه تا شبنم بودم همه زنار دمید\nسبزه همچون رگ یاقوت جگردار دمید\nبتکلف نتوان اینهمه هموار دمید\nزین ادبگاه تبسمت بیکبار دمید\n\nخامش نفسی خفت که بنده ندارد\nخواهی بعدم غوطه زن و خواه بهستی\nموج و کف دریای عدم سحر نگاریست\nسپرغم زانو بهوس جمع نگردد\nزین گردش رنگی که درین ساز تماشاست\nجمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبی\nآیای رقم واشده جز خنده ندارد\nبنیاد تو جز غفلت آینده ندارد\nبندار همه دارد و دارنده ندارد\nنامحرم معنی سر افکنده ندارد\nآن نیست که صد جامه در ننده ندارد\nموج گهر اجزای پراکنده ندارد\nپرواز رسائی که سازیم بجهدش\nمعیار نکرد ناز من ونیاز نفس تیز\nاز دلق تقویم معمای تمدن\nهمواری و صحرای تعین چه خیال است\nموقوف عیاریست که این باغ تجدد\n( بیدل) سخن اینست تأمل کی ونی زن\nچون رنگ بغير از پر پرکنده ندارد\nجز رفتن ازین مرحله آینده ندارد\nپوشیدگی آنست که شیرازه ندارد\nاین تخته مجاز جنون رنده ندارد\nيك ريشه بجز سر و خرامنده ندارد\nمن خوابده طلب مردم و او بنده ندارد\n\nخراب کعبه تحقیق سنگ وگل نمیداند\nچه افسونست یارب چشم بند پای الفت را\nبیابان مرك اوهام است خلق از دور بینیها\nورحا میرود از خود روال دل نمیداند\nکه بلبل جز چمن پروانه جز محفل نمیداند\nچه سازم پیش پامرا هیچکس منزل نمیداند\nخیال این و آن حاشا که کنجد در دل مجنون\nیکی در ساحل از تشویش دریا برنمی آید\nچه اعجابی چه آبجائی چه امروزی چه فردائی\nبلی هر کی گردید آشنا محمل نمیداند\nیکی دارد وطن در بحر و از ساحل نمیداند\nچو حق منظور دل شد هیچکس باطل نمیداند\n\nخرد بعشق کند حیله ساز جنك وكريزد\nنکارخانه امکان بوحشیست که گردون\nازین قلمرو حيرت چه ممکن است رهایی\nدل رمیدۀ عاشق بهانه جوست برنگی\nتمام سیل نهاده است روشناس چشمم\nچو سبز تیغ حریف آورد بچنلك و كريزد\nکند زروز وشبش صورت پلنگ و گریزد\nمگر کسی قدم آشنا کند برنگ و گریزد\nکه شیشه گر شکنی بشنوه ترنگ و گریزد\nکه اشك آبله بندد بپای لنک و گریزد\nبه تنك سير ازین بیشتر کمان نتوان برد\nکنار امن مجوئید ازین محیط که موجش\nزانس طرف که بستم بقید بام صورت\nسپند وار ستاده است عمر اصل در آتش\nزمید نیست ز شور زمانه رو بصفایم\nبنوان بموج گهر قصه تعلق ( بیدل ) مباد چون نفس از دل شود بلند و گریزد\nقیامتی که زند با شدش خدنگ و گریزد\nزجیب خود بدر آرد سر نهنگ و گریزد\nچومومی که دلش گیرد از فرنك و گریزد\nبجوش باش مبادا زند شلنك و گریزد\nچو کودکی که سکی واردسنگ و گریزد\n\nخطیکه بر گل رویشو آب میریزد\nفلك ز خون شفق آتچشب بشیشه کند\nخیال تیغ نگاه تو خون دلها ریخت\nدمی که از دم پیغت سخن رود بزیان\nشکنج حلقه دامی که جيب هستی است\nدرین محیط زبس جای خرمی تنکاست\nبساب آب برخ آفتاب میریزد\nصباح در قدح آفتاب میریزد\nخفته كــه ز مینا شراب میریزد\nمحاق تشنه ما حسرت آب میریزد\nاگر ز خویش برائی رکاب میریزد\nاگر بجویش بیاد حباب میریزد\nزبان نکهت گل از شرم خود خجل است\nزهر چه دیده کشودم کرد و را بست\nبسا که بشو ام امشب بخنبش مژه ها\nبکر به منکر تر دامنان عشق مباش\nتوای حباب چه دل جمعی ز حسن محیط\nبر آتش که نهادند پهلوی ( بیدل )\nلبت ز بسکه ببوئی جواب میریزد\nدل که رنگ جهان خراب میریزد\nنکه زدیده چو کرد از کتاب میریزد\nکه اشك بحر ز چشم حباب میریزد\nکه چشم شوخ تو رنگ نقاب میریزد\nکه جای اشك شرر زین کباب میریزد\n\nخلقیست برا کندۀ سعی هوسی چند\nچون سبحه زین جاده تحقیق نهالست\nیارمرة اجلاف نسازد چکند کس\nدر کرد منما رات مرا نیست طهیده\nنی دیر پسندم نه مسجد نه خرابات\nپرواز جنون کرده بیال مگسی چند\nدارند قدم در سر هم پیش و پسی چند\nاین عالم بوج است و همین هیچکسی چند\nبی کم شد من قابله مجرسی چند\nگرم است همین صحبت ما با نفسی چند\nکروفر ابنای زمان هیچ ندارد\nکوکست بپژمرده کی اقبال خسیسان\nبرده است ز اقبال دو عالم کرو ناز\nترك ادب این بس که اسیران محبت\n( بیدل ) بعرق شسته ام از شرم فضولی\nجز آنکه کمسته است فساد و هوسی چند\nدر آتش یاقوت فتاده است خسی چند\nبا ئینکه دراز است ز پیدست رسی چند\nمنقار کشودند ز چك قفسی چند\nمکتوب نمی داشت جنون ملتمسی چند"}
{"book": "adl0015", "page": 176, "text": "صحيفة ۱۷۳\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف الدال\n\nخطوت سرای تحقیق فتانه کی باشد در بسته ششجهت باز این خانه کی باشد\nگردون درین بیابان عمریست لیس و پاست این گرد باد یارب دیوانه کی باشد\nبنیاد خلق امروز گرد خرابه دیدی تا مسکن تو فردا ویرانه کی باشد\nبر الفت نفسها بزم هوس نچینی سیلاب را دودی پیش همخانه کی باشد\nای دور از آشنائی تا کی غم جدائی آنکس که همپناهست از است بیگانه کی باشد\nبالطبع مو شگافان آشفتگی پرستند از لف کار دارد هیشانه کی باشد\nدادم زخم حوادث بی توحه نیست یکدم در د شکست از ین بیش بیدانه کی باشد\nخلقی بدور گردون مخمور دست و هم است این حال بر از هیچ پیمانه کی باشد\nرنگم باین زوال گرخود دمیدنش چیست گرد تو کسر نکردد پروانه کی باشد\n(بیدل) صر بر کلکست کز نیست سحر پرداز صور قیامت آهنگ افسانه کی باشد\n\nخواهش از ضبط نفس گرقد می پیش شود ساغر هـ جم کاسه در ویش شود\nهر که قدر پی زانو نشناسد چون اشك پایمال قدم هرزه دو خویش شود\nمیکشد خون امید از دل حسرت کش ما سبحه هرگه زتیغ ستمی ریش شود\nلذت وصل تو از کام تمنا نرود هر مویشم کر بشل نیش شود\nنیست دور از اثر غیرت ابروی بکش جوهر آئینه کرتیغ ستم کیش شود\nچشم ما حلقه بگوش است ز نقش قدمی که راه تو زما یکدو قدم پیش شود\nفرصت ناز غنیمت شمر ای شوخ مبیاد حسن تابد سر زلفت خطط ریش شود\nآب یاقوت زآتش نتوان فرق نمود اختلاط از همه بیگانه بود خویش شود\nراحت اندیش مباشید که در وادی عشق وحشت آرام نبود آهو اگرمیش شود\nگفتگو کم کن اگر عافیت منظور است بحر هم میرود از خود چوهوا پیش شود\nشکستی پای ز دامان تغافل که شرار رفته باشند ز نظر تا قدمم اندیش شود\nرشته ساز کرم نغمه ندارد (بیدل) کرنه مضراب قبولش لب درویش شود\n\nخود در بحرك گردن دعوی فرود کرد چون سر نماند شمع قبول سجود کرد\nدرسی بذل کوش که اینجا حسیبی هم جان دادنش بحسرت جاوید جود کرد\nزآن غنچه خوش بآهنك کاف و نون سرزد تبسمی که عدم را وجود کرد\nچندان خمار درد محبت نداشتم بوی کلی که زخم مرا مشك سود کرد\nای چرخ زحمت کره کار من مبر خواهد مقاومت سر ناخن کبود کرد\nآئینه دار نقش قدم بود هستم هر کس نظر فکند بمن سر فرود کرد\nشد آبیار مزرع امکان کداز من زین انجمن زبان زده شمع سود کرد\nخونم بدل زبوی گلش میدرد نقاب رنگ آتشی که داشت در ین غنچه دود کرد\nتا انتظار صبح قیامت امان کراست کار درنك ما نفس مرد زود کرد\nهر کس چو غنچه ساخت غنیمت شمرده پس پاس دوام نوحة ما را سرود کرد\n(بیدل) کتاب طالع نظاره خوانده ایم مژگان هبوط داشت تحیر صعود کرد\n\nشود سر هوا زد هوا شرم رهنمون نشود که داغ باطبه شعله سر نگون نشود\nاز عدم تجسته وون هرزه میطیم بخون مغز هوش در سر کس مایه جنون نشود\nدر مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان طفل شیرا گر نخورد دون دوباره خون نشود\nموج از شکست سری یافت اعتبار گهر تاغرور کم نکنی آبرو فزون نشود\nصرفه بقا نبود کس دستگاه هوس خانه ای سوخته را عار و حس ستون نشود\nعشق بی نیاز تو عیدی که پیش جبهه عجز نك و شیشه جافکند دست در چستون نشود\nفرصت گذشته چنان ناخن دهد بعنان اینقدر بفهم و بدان آرمان کشون نشود\nقدردانی همه کس زین ادا گواه تویس کر لب تو بام حیا بی عرق برون نشود\nنفس خیره سر بخطا مایل است در همه جا ابنی ز لغزش اگر میکنت حرون نشود\n(بیدل) از درشتی خو مشکل است وصل تو تا باکتش نبری سنك آبگون نشود\n\nخورشید خرامید و فروغی بنظر ماند دریا بکنار دگر افتاده گهر ماند\nآتشکده رفت و زکره ریخت شراری دل آب شدو قطرة خونی ز جگر ماند\nآن سایه گذشت از اثر دست نوازش این نقش قدم داغ شد و خاك بسر ماند\n\nخوش خرامان گراندیشه جولان کردند گردش رنك مرا جنبش دامان کردند\nدالم من در گره حلقه افلاك نبود چون نگاهم قفس از دیده حیران کردند\nبیمرامی نتوان جز مژه برهم چیدن داشتم مشت غباری که پریشان کردند\nپشه امید درین دشت توان آسودن وحشتی بود که تسلیم غزالان کردند\nزین چمن حاصل عشاق همین بسکه چورنك چینی از خود شکنی زینت دامان کردند\nبیقرا ران ادب پرور صحرای جنون سیلها در کره آبله پنهان کردند\nسعی وامانده خلق آسوی خود راه نبرد بسکه دامن ته پامال گریبان کردند\nنقش بند چمن وحشت ما نیرنگیست شد هوا آئینه تا ناله نمایان کردند\nبحر امکان چو گهر شوخی یکموج نداشت از پریشان نظری اینهمه طوفان کردند\nجنس بازار وفا رنك نمیگیرد اند دل چه مقدار کران گشت که ارزان کردند\nتا زیادم نگرانی نکشد خاطر کس سرنوشت من (بیدل) خط نسیان کردند\n\nخوش خرامان داد طبع سست بنیادم دهید خاك من پیش از غباری نیست بربادم دهید\nدر فراموش خانه هستی عدم گم کرده ام یادی از کیفیت آن الفت آبادم دهید\nاز خیالش در دلم از رشکها خون میخورد یکسر موکاش سر در كلك بهزادم دهید\nنغمه دردی بصد خون جگر پرورده اند گر دماغی هست کاهی دل بفر یارم دهید\nزین تهی دستی که رسامان فقر افزوده ام صفر اعداد کمام منصب صسادم دهید\nخون مشتاقان نباید بی تامل ریختن زان مژه پیش جگر کاوی بقصادم دهید\nفرصت سعی فنا در تی وصال دیگر است جانکنی کز رحمتی دارد بفر هادم دهید\nتا نجنبد از غبارم تهمت آزادگی بعد مردن هم كف خاكم بصيادم دهید\nنیست چون آئینه دل پرده ناموس حسن شیشه مقداری بیاد آن پریزاد م دهید\nبیغرامش رفته ام دور از طرنگاه وفاق گربیاد کس رسم از حال من یادم دهید\nسر مه ام پیش که کم شرم آمیختنم گداخت خامشی هم بی تظلم نیست گر دادم دهید\nوا کنارم دم چو (بیدل) با همین پاس و الم کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید\n\nخیالت در غبار دل صفا پردازی دارد پری در طبع سنك افسون میناسازی دارد\nنمی دانم چسان پوشد کسی راز محبت را حیا هم با همه اخفا عرق غمازی دارد\nمژه بکشاو بیاد هوس تا عشق آتش زن چراغ ناز این محفل شرر پردازی دارد\nبیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است انجا بهار بخودی هم یکدو دم گلیازی دارد\nاگر از خود روم کو تاب نارسنگ بگردانم بآن عجزیم که با من الم بر هم طنازی دارد\nبدشت و در ندیدم از سراغ عافیت گردی خیال بیدماغ اکنون گریبان بازی دارد\nنقاب رنگ هر جا میدرد آئینه بیدار است شب حیرت نگاهان خوش سحر پردازی دارد\nخدا کار بنای دل باحسان ختم گرداند خیال چشم او! مشب فرنك آغازی دارد\nبافسون نفس مغرور هستی زیستن تا کی بهرجا این هوا گل میکند ناسازی دارد\nفلك هرچند عرض ناز اقبالت دهد (بیدل) نخواهی غره شد این حیز پشت اندازی دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 177, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nخیال چشم که بساغر نمك می آيد\nنگاروم که چو اشکم به قدم زنی\nدل از فریب صفا جمع کن که آخر کار\nغبار دل ز پریشانی تپش در یاب\nخوش باش که کام زنی درین کهسار\n\nکه مجلسی بنظر شیشه رنگ می آيد\nهزار قافله عذر لنگ می آید\nز آب آئینه ها زیر زنك می آيد\nکه هرچه هست درین خانه تنك می آيد\nهزار شیشه صدای ترنك می آيد\n\nمحرمم چو نفس قاصد چه مکتوبم\nچه محنت است که دارد کسی بترك هوس\nبكموشی زوم از منت خیال را\nامانت صفتا مایه ظفر گیرید\nبهر تمکین که تهی کوش و فهم کم کنی\n\nکه رفتم همه جا بید رنگ می آيد\nمرا کذشتن ازین کام تنك می آيد\nکه خضر نیز ز صحرای بنك می آيد\nز شکسته پیکار خدنك می آيد\nصدای كوهتان سر بسنك می آيد\n\nز خود بیاد نكاه كه میروی (بیدل) که از غبار تو بوی فرنك می آيد\n\nخیال خوش نكهان باز شوخی سری دارد\nروادارد چرا بر دختر رزنك رسوائی\nندارد كرد باد این بیابان خاك افسردن\nبطوفان خیال پوچ ترسم كم كنی خود را\nکمالت دعوی اخلاق و آنگه منکررندان\nفضولی در طلسم زندکی نتوان زحدبردن\nتو خودرا از گرفتاران دل فهمیده ورنه\n\nنجون من قیامت از کستان محشری دارد\nكراز انصاف پرسی محتسب هم دختری دارد\nچو بیدست و بائی چیدن دامان پری دارد\nتوتها میروی زین دشت وكردت لشکری دارد\nزحق مكذر سپهر آدمیت محوری دارد\nتپهسی آخر عرق رعشان مسطری دارد\nسرا سر خانه آئینه بیرون دری دارد\n\nمن رسوای خوبانم آمده و اندیشه رضوان\nبمیرت آشناشو از جهان نيك بیرون آ\nدرین بحر از فنا سامان وضع صدق مگذر\nطرب مفت توکرباماره روئی کرده سودا\nبوهم جاه مفر وز لعین زیبق ناگی\nزوضع سایه ام مجریست این آواز می آید\nببودم آنقدر و اماده این انجمن (بیدل)\n\nدرین حد رستسزاهر کس سری دارد سری دارد\nمژه نکشوده این خانه وحشت دری دارد\nکف دست طمع زهم نهادن کوهری دارد\nدرین كشوره دكان كامروشان شکری دارد\nنکین کر شهرتی دارد بنام ديكری دارد\nکه راحت كرهواییباشد ضعیفی بستری دارد\nبا فشاست شوقم اما كامل اشکری دارد\n\nخیال نامداری تا کیت خاطر نشین باشد\nطراوت آرزو داری زقید جسم بیرون آ\nقدر جهد معيراچیست مارا در خاكش هم\nغباری نیست از بست و بندموج دریارا\nزچشم تر خاك انتظار شوق پرسیدم\nمحال است اینکه صحر از طبیعت عاريت پوشد\n\nچه لازم سرنوشتت چون نگین زخم جبین باشد\nکه سر سبزی نبیند دانه تازیر زمین باشد\nبراحت كرزند جا آغوش بالا نشین باشد\nحقیقت بی نیاز از اختلاف کفر و دین باشد\nبهر خون کشته کشت احوال مشتاقان چنین باشد\nسحر کرصد فلك یابد همان آه حزین باشد\n\nدرین وادی بجوید هم میسر نیست آسودن\nخود مجیدن مأیست بیمقدار پروازی\nنجوش درمات از خویش اگر شصتت اگر محفل\nبیکلزارم من بزدند شوخی کدر دستش\nفرو رو زیر خاك ای سركران نشئه حست\nندارم نشئه دیکر بچر سر كشتكى (بیدل)\n\nهمه كرجانه آئینه کردی حکم زین باشد\nكند موج مارا يك نفس كرداب چین باشد\nنشاط هر دو عالم يك نكاه واپیسن باشد\nهجوم جوهر شمشیر چین آستین باشد\nزقارون نام هم نمایست برروی زمین باشد\nچو کردمید من مخمل خط ساغر همین باشد\n\nدادعشق ازبی نیازی درس طفلانم بیاد\nمیشمارم تنگی این خانه مجنون مرا\nزان ستمهایکه از بیداد هجران دیده ام\nاز تغافل خانه ناز تو بیرون نیستم\nاز عدم تا تسو نرم برده است فکر پستی\nبعد ازین غیر از فراموشی که می یاید مرا\n\nسرخط جمعیت پیش چشم و میخوابم بیاد\nگر نباشد وسعت آباد بیابانم بیاد\nمیدرم پیش تو كرآید گریبانم بیاد\nشیشه بودم که دارد طاق نسیانم بیاد\nنيستم زانها که هستی آرد آسانم بیاد\nمفت آگاهی اكر روز دو میمانم بیاد\n\nشرم بیدردی مکر در جبه ام چیند عرق\nدر قرا موشی مکر جمعیتی پیدا کنم\nدل کباب پرتو حسن عرقناك كه بود\nزان قدر هوشی که میکردم توهم خویش جمع\nبا خیال رفتکان هر قالبم از بیكسی\n(بیدل) آن روز می و چامم بدیگر جاست\n\nتا نماند تنك خشکیهای مژکانم بیاد\nورنه چون موی سر مجنون پریشانم بیاد\nکز هجوم اشك می آید چرافانم بیاد\nچون بیادت میرسم چیزی نمیانم بیاد\nكاش کردون وا گذارد باد یارانم بیاد\nيكدوم بگذار تارتنگی بكردانم بیاد\n\nبالغ بودم که پیه خوابم بعهد انشا کرد\nسی مغرور ز هچوم در آگاهی زد\nمیشمارم قدعهد برسر دل می لرزد\nکرد برواز دراندیشه پری می افتاد\nفلك نقاش ازل حسن یقین میپرداخت\nهیچکس نقص وضع بدو نيك مباد\n\nنقطة اشك روان گشت و خطی پیدا کرد\nخواب پنداشتم از آبله مژکان وا کرد\nبای بر آبله ام کار که مینا کرد\nخاك کشتش سر سودائی ما بالا کرد\nنقض ما ديدو بسو بو اشارتها کرد\nنسخة حيرت ما طبع فضول اجزا کرد\n\nنقش نيرنك جهان در نظرم رنك نبست\nفطرت سست پی از پیری و هم امل\nدل بپرداز طرب کن که درین تنك فضا\nحسن هم سو نكر دسعی نظر خود بینی است\nعشق از آرایش ناموس حقیقت نکذشت\n( بیدل ) از قافله كن فيكون نتوان یافت\n\nدر تمثال زدم آئینه استغنا کرد\nلغزشی خورد که امروز مرا فردا کرد\nخانه آینه را چید صفا صحرا کرد\nآینه میخوادست تا بته کند با ما کرد\nنتف ما را نمد آئینه دل با کرد\nبار چشمی که توان زحمت پشت با کرد\n\nداغ عشقم چاره چوشها کبابم میکند\nکاش بر بنیاد موهومی نمیکردم نظر\nکره شوم پیش باز صیح ایچاد من است\nمحمل و دیای جانم کو نباشد کو مباش\nشکر پیری تا کجا كویم که این قد دوتا\n\nسوختن منت گذار ماهتابم میکند\nفهم خود پیش از خرابیها خرابم میکند\nخنده کل تا کردم سامان كلابم میکند\nبوربای فقر هم تدبیر خوابم میکند\nصفر اعداد خیال او حسابم میکند\n\nدر محبت دشمن من انفعال نا کسی است\nدر طفولیت جانه تنك دولی افتاده ایم\nنقطة موهوم اما عمرها شد ذره وار\nپوست وتن انتظار مغز معنی میکشم\nسایه الفتاره ام ليك التفات پستی\n\nزان سرکو بمر داندن شرم آبم میکند\nما و تو چندانکه میبالد عذابم میکند\nعشق از دیوان خورشید آفتابم میکند\nآخر این چیزی که میپینی کتابم میکند\nآفتابم میکند تری نقابم میکند\n\nمن نمیدانم كنیم در باز كاه كبر یا\n\nحلقة بیرون در ( بیدل) خطابم میکند\n\nدر احتیاج نتوان برسفله التجا برد\nابر بهار رحمت از شرم آب كردید\nاز دیر اكر رمیدیم در کعبه سر کشیدیم\nفکر و قور هیچیز افسون بی تمیز یست\nهر جا زوشتایدیم داد فراغ دادیم\nباید ز خا كم اکنون خط غبار خواندن\nيك وايسین نكاهی میخواست رفتن عمر\n\nدست شکسته حیف است باید به پیش پا برد\nتا حسرت اجابت کل برکف دعا برد\nاز خون برون نرفتن مارا هزار جا برد\nالوان نعمت است آن کز منع اشتها برد\nپهلوی لاغر از ما تشویش بور یا برد\nعمریست سر نوشتم پیری بنقش پا برد\nمشاطه قدر دان بود آئینه رقضا برد\n\nقاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد\nدست در آستینش دلبردل نهان داشت\nتدبیر چرخ خون شد در کار عقده دل\nاقبال اهل همت بازی خور هوس نیست\nشد قامت جو انم در پیریم فراموش\nجوش عرق چو صبحم در پرده شبنم داشت\n( بیدل ) گذشت خلقی محمل بدوش حسرت\n\nمکتوب ما عرق کرد چندانکه نقش ما برد\nامروز ش از کف ناز آن پیج واحتا برد\nاین دانه از درشتی دندان آسیا برد\nنتواند از سر چرخ هرمکر و فن ردا برد\nآخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد\nتادم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد\nمارا هم آن زوق میبرد تا کجا برد"}
{"book": "adl0015", "page": 178, "text": "صحیفه ۱۷۰\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nدر اشکی که لب تا محرم تحريك بود\nعافیت چون معنی عالم بدل نزديك بود\nمقصد خلق از تپیدن های موهوم ماند\nبی غلط کردند از بس جاده ها باريك بود\nنفع منع نه شد از هم خوردن کوس و دهل\nدارو آن اعضائی در دماغ خيك بود\nتا کجا عثمان بخندد بر دماغ اهل جاه\nجاه و صهبای تعیین پیکر ال و نيك بود\nساز نافهمیدگی کو کت کوقاؤد چه فضل\nمن کجا دیدم محبت ترك ماناچيك بود\nدل چه سازد جسم خاکی هم در ازش محو است\nآبته پرداز که نآید خانه برتاريك بود\nعشق ورزیدم ( بیدل ) باخیالات هوس\nاین خس پوشکم از عالم تشكيك بود\n\nدرینا طبعیكه درتیغ ادب آخته اند\nبی نیازان سرو گردن بخم افراخته اند\nنه فلك راخود افتاده سرو کار جدال\nعرصه خالی وزحیرت سپر انداخته اند\nدرمقا میکه دلم دیده ودیدار یکیست\nهمه دانند که آئینه نیر داخته اند\nچه بهار و چه خزان در چمنستان حضور\nعرض هررنك كه دارند همان باخته اند\nهیچو عنقا که بجز نام ندارد اثری\nهمه آوازه پرواز بر ساخته اند\nبلبلان چمن قرب بآهنك يقين\nمیسر ابند و همان هم سبق فاخته اند\nاز ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم\nخود تمثیلان خیال آینه پرداخته اند\nکر بترك نرسیده است کسی نیست عجب\nکان سوی خویش ندارند ره و تاخته اند\nچاره خود سری خلق چه امکان دارد\nشخصیت انجمن عیش و بغم ساخته اند\nخودشناسی مرض جوهر یکتائی نیست\n( بیدل) اینهاهمه شویش اند كه نشناخته اند\n\nدر بیابانیكه سعی بیخودی رهبر شود\nراه صد مطلب بيك لغزیدن پا سر شود\nجزوها در عقده خود داری کل غافلند\nنقطه از ضبط عنان کر بگذرد دفتر شود\nعشق از طبع جهان آلودگی هم محو کرد\nلاف چشم تر توان زد دامنی کرتر شود\nکر همه کوه بود نومید يست افزردگی\nاز کرانباری مبادا کشتیم لنگر شود\nنال آسودن ندارد خود كدازیهای من\nچون پروانه است آن آتش كه خاكشترشود\nعقده کارت دلیل اختیار دیگر است\nشاخ کل چون غنچه آرد رشته کوهر شود\nبشکست همزمان تعمیر سودی بسته اند\nفرجی وقف فنا کر آرزو لاغر شود\nچاره نتواند بشان وارسا خونین دلان\nزخم کل از بخیه شبنم نمایان تر شود\nخاك حسرت برده دارم که مانند جرس\nناله میباید بجای باده کر ساغر شود\nصاحب آئینه نتوان کشت بی قطع نفس\nیکذره از زندگی تا خضر اسکندر شود\nوضع همواری زابنای زمان مطلوب است\nآدمیت کر نباشد هر که خواهد خر شود\n(بیدل) آسان نیست کسب اعتبارات جهان\nسخت افسردن بخون میباید تا خاک زر شود\n\nدرخیالت چون نكه کرم تماشا میشود\nدیده پوشیده ما عينك ما میشود\nسینه صافی هركجا روشن بیان مدعاست\nخامشی چون حیرت آئینه کویا میشود\nغنچه غافل نیست از کیفیت حسن بهار\nدر تامل رنکهای رفته پیدا میشود\nدرخت خو بخش عافیت ثمر نبود\nصدای تار رك سنك جزشرر نبود\nهجوم حادثه باصاف دل چه خواهد کرد\nزسیل خانه آئینه را خطر نبود\nغبار وحشت ما از سراغ مستغنی ست\nبرفتن نكه از نقش پا اثر نبود\nبصالمیكه ادب محو بی نشانهاست\nهوس اگر همه عنقاست نامه و رنبود\nبکار کام تأمل همان دلت نفس\nکره برشته کارم کم از کمر نبود\nزتخت شکوه ندارم که تحمل شمع مرا\nبهار سوختی هست اگر ثمر نبود\nعقوبت دو جهان دل بيك تغافل است\nشکست خاطر آئینه آنقدر نبود\nبرنك رنك روان زه نورد سودا را\nبغیر آبله پا کل سفر نبود\nدرین محیط که هر قطره نقد با حق است\nخوش آن حباب كه آهن در جکر نبود\nمخواه رنك حلاوت زکفتكو ( بیدل )\nنی که ناله کند قابل شکر نبود\n\nدر عشق آنکه قابل دردش ندیده اند\nجزنیست کر قلمرو مردش ندیده اند\nکانها که باسم بهار است ناز شان\nاز باد مهر كان دم سردش ندیده اند\nخلق خیال باز فریبند زیر چرخ\nخال ز باد تخته نردش ندیده اند\nوا مانده اند خلق به هیچ وخم حسد\nکیفیت حقیقت فردش ندیده اند\nبرسایه بسته اند حریفان غبار عجز\nجولان کوه ودشت نوردش ندیده اند\nسامان نوبهار کلستان ماه من\nرنك پریده ایست که کردش ندیده اند\nاز كاو آسمان چه تمتع برد کسی\nشیر سفید و روغن زردش ندیده اند\nای بیخبر زشکوه کردن شرم کوش\nآخر ترا حریف نبردش ندیده اند\n( بیدل ) درین بساط نما شائیان وهم\nاز دل چه دیده اند كه دردش ندیده اند\n\nدر غبار هستی اسرار فنا پوشیده اند\nجامه عریان مارا زما پوشیده اند\nای نسیم صبح از دم سردی خود شرم دار\nمیرسی بی باك كانها كان قبا پوشیده اند\nغنچه ها را تابحر که رق خونین میشود\nدر ته دامن چراغی کز هوا پوشیده اند\nزین کردهای ناچیده پوشاند حباب\nاینقدر دوشی که دارم بوریا پوشیده اند\nکرهمه عنقا شوم شهرت كریبان میدرد\nعالم عریانی است اینجا كرا پوشیده اند\nراز داریهای عشق آسان نمی باید شمرد\nکوهها در سرمه کردند تا صدا پوشیده اند\nبیمر آگاه دامان ته رنکین میکنم\nخون ما را دردم تیغ قضا پوشیده اند\nماد و عالم جلوه پیش خویش پیدا نیستم\nفهم باید کرد ما را در بکا پوشیده اند\nهیچ چشمی بی نقاب از جلوه اش آکاه نیست\nداغم از دستیکه در رنك حنا پوشیده اند\nای هما پرواز شوخی محوزیر بال کیم\nظلمتست اینست اینجا سایه را پوشیده اند\nسرنوشی داشتم در چشم کس روشن نشد\nاینقدر دانم که زیر نقش با پوشیده اند\nاز قناعت نگذری كانها زشرم عرض جاه\nدستها در مهر سنتی کنجها پوشیده اند\nدر سواد فقر کم شو زنده جاوید باش\nدر همین خاك سیاه آب بقا پوشیده اند\nدوستان عیب و هنر از یکدگر پنهان کنند\nدیده ها باز است اما بر حیا پوشیده اند\n( بیدل) از یاران کسی بر حال مارحمی نکرد\nچشم این نامحرمان کوراست یا پوشیده اند\n\nدر محنت آخر بجسانی کار بیدادم رسید\nکوطپیدن سرمه شد هرکس بفریادم رسید\nمکتب آفاق از بس درسکاه عبرتست\nکوشمال بود هر حرفی کز استاد م رسید\nسینه را از تیر دول را نیست از زخم سنان\nبی قدت آن آفتی کرسرو وشمشادم رسید\nدامکاه شوق چون من صید محرومی نداشت\nناله واری هم نماند از من که صیادم رسید\nعشق حسنی داشت نامند با مزاجم آشنا\nسیل شبنم بود تا در محنت آدم رسید\nچون شرر داغ فنا نتوان زدود از طینتم\nچشم زخمی بود مسدومی کزایجادم رسید\nکره کوخون شو که من از پاس مطلب سوختم\nتا کنم سامان آب آتش به بنیادم رسید\nحسرتی در پرده نومیدی دل داشتم\nسوختم با چون سپند آخر بفریادم رسید\nیار دارد پرسش احوال دور افتادکان\nکو فراموشی که کویم نوبت یادم رسید\nسنك هم کز واشکافی باز می آید برون\nاین صدا از بیستون وسعی فرهادم رسید\nقاصد شوق از کین نارسائی ایمن است\nناله دارم که در هرحا فرستادم رسید\nشعله افسرده ( بیدل) شور خاکستراست\nدر هوایش هر کز فتار خود بامدادم رسید\n\nدر تماشایکه چشمم محو آن طناز ماند\nنکهت کل نیز چون رنك کل از پرواز ماند\nبسکه فطرتها بگرد نارسائی باز ماند\nیکجهان انجام خجلت بردر آغاز ماند\nنغمه ها بسیار و مادا زجهل مستمع\nهر قدر بی پرده شد در پرده های سازماند\nحسن در اظهار شوخی يك تغییری نداشت\nچشم ها غفلت فکندند جلوه محو ناز ماند\nاین زمان حسرت تسلی خانه جمعیت است\nبی خیالی نیست آن آئینه کز پرداز ماند\nنقش نیرنك حقیقت نیدلوجدل بس است\nشوق غافل بست کزچشم تماشا باز ماند"}
{"book": "adl0015", "page": 179, "text": "صحيفه ۱۷۶ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الدال\nجوهر آئينه من سوخت شرم جلوهاش\nشعله ما دعوى افسردن آخر پيش برد\nجاده سر منزل مقصد خط پر کارداشت\nخامشی روشن کر آئينه ديدار بود\nحیرتم گل کرده بودم ليك محو ناز ماند\nبرشکست رنك و يشم آنچه از پرواز ماند\nعالمى انجا مهيا طی کردو در آغاز ماند\nباسواد سرمه پیوست آنچه از آواز ماند\nهر چه‌اند عالم بر سر میکند اجزای من\nصاف دل شبه هستی معرض آوردن است\nیار رفت از دیده اما از هجوم حیرتش\nاز گداز صد جگر اشکی بعرض آورده‌ام\nیار پیمان کرد پریشان از چه‌دامن بازماند\nعکس هرجا جوشد آئینه از پرداز ماند\nدامن از هم جلوه آئینه داری باز ماند\nعبرة آخر رنك پرده‌های راز ماند\n\n( بيدل ) ازيك و نوای ناامید لختان مپرس روز کار وصل رفت و طالع ناساز ماند\n\nدر گلستان که حسنش جلوه سرمیکند\nهمچواشكم حسرت اندیشی ندارد او نست\nموج آبش میزند تیغ محرف بر گهر\nاز جنونم عالمی پوشيد چشم امتياز\nراحت فرضت اگر از وهم طاقت بگذری\nگل زشیم ديدة حيران بياض میکند\nهر صدف ترآبرو سامان گوهر میکند\nسروهر که طرز رفتار ترا سر میکند\nهر که عریان میشود این جامه در بر میکند\nناتوانی هر چه آید پیش بستر میکند\nپرتو طفل اشك مشتاقان زدرد بیکسی\nاعتمادى نيست برجمعيت اجزاى ما\nيك باران فارغ اند از تهمت آلودگی\nمیدهد اجزای رنك وبوی جمعیت بباد\nيخود احرام گلزار خیال کیستم\nگرچه در چشم غلطند خاک بر سر میکند\nاين ورقها را هوای زلفت ابتر میکند\nحسرت ديدار كاهى چشم ما تر میکند\nهرکه درین خنده چون غنچه از بر میکند\nکردش رنكم ره معشوق در میکند\n\nحیرت اطهاریم ( بيدل) لذت تحقيق كو هیچ کس آگاهی از آئینه باور میکند\n\nدر هوای او دل هر ذره جانی میشود\nلذت وصلست زیس حیرت فريب كامهاست\nگر چنین دارد کمین ناز ضعف پيكرم\nتنگنای کلفتی چون دستگاه هوش نیست\nاوج هر فارا که بر تراز کند تشنگوست\nناله هم در ياد او سرو روان میشود\nنقش پا هم مهر پا بوست دهانى ميشود\nصورت آئینه ام موی میان میشود\nذره ما گر رود از خود جهانی میشود\nهر که وبی آبدار خود زوبان میشود\nلفظ عشق رز نام بارنك چندين علم ريخت\nشوق ميباك كناه شوخی اظهار نيست\nآن حنانی بچه ام کز دامن هر برگ گل\nدرخور جهد است حاصلها که از بهرها\nدر محبت بسکه مینایم شکست آماده است\nخامش چون شد مکرر داستان میشود\nمطلب از دل تابلپ آید فغانی میشود\nنوبهار رنك عیشم را خزان میشود\nسایه میسوزد نفس تا استخوانی میشود\nاشك هم برس دل ما مهربان میشود\n\nنيست ( بیدل) وضع خاموشی نقاب راز عشق سر مه هم چون در د شمع انجا زبانی میشود\n\nدر با دلان که سينه بكوهر جلا دهند\nغافلنترا چوگل بسر خویش جادهند\nرنك نبینی وقامت که اسیر کشمکشگان\nچون شمع کل غافل تیغ آزما دهند\nبد طينتى اگر بسپرد راه غفلتى جوبان زکف عنان تحمل چرا دهند\n\nدرین خرابه نه دشمن نه دوست میباشد\nفهم جدائی اسباب میخورم همه کس\nزان که نسخه تحقیق ما پریشانیست\nتو لفظ مفتم انكارف گر معنى چيست\nهر چه وارسی آنجا که اوست میباشد\nهمیشه نان تعلق در پوست میباشد\nنظر بکشم و دل بخوست میباشد\nکه مغز هما همه محتاج پوست میباشد\nبرنج شبه مفرسا که حرف مكتب عشق\nتلاش فطرت دون غیرخود نمائی نیست\nغبار معبد تقوی بیارده کافيها\nجبین نـسجده ندزدی که سربلندی شرم\nدران جریده کمالی پشت و روست میباشد\nدماغ آبله آماس دوست میباشد\nکمال صدق وصفا با وضوست میباشد\nبعالمی که زمین رو بروست میباشد\n\nزنکوه روئی اخلاق نگذری ( بيدل) بهار ما اثر رنك و بوست میباشد\n\nدرین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد\nمن آن صیدم که در عرض نماشاگاه نخچیرم\nيصد مصر شکر نتوان قناعت بر مگس بستن\nندامت ساقی است انجا بفسوسی قناعت کن\nهواییهای خلقا شهرتی میبندد همت را\nزرفتن دست میساید نپای گام بردارد\nزحیرت كاسه در بوزه چشم دام بردارد\nکرم مشکل که از طبع کدا ابرام بردارد\nمکر دستی که برهم سوده باشی جام بردارد\nننگین بی نشان حیف است ننك نام بردارد\nدرین گلشن زد و قمر دست غفلت بر چه میبری\nتکلف بلندى خون مکن مشت غباریرا\nدل آهنگی که یاری دارد و كمطريق طاقت\nدرین بازار سودی نیست جز رنج پشیمانی\nبرنگی سر گران افتاده ايم از سخت جانیها\nکه می خمیازه گردیده است ناگل جام بردارد\nدماغ پستی خاکی هوای بام بر دارد\nکجا میزا میساد ارزوی آتش خام بردارد\nسحر هر کس دکانی چیده باشدشام بردارد\nکه دشوار است قاصد هم زمایيغام بردارد\n\nهوس تسخيره مشوقان زاداری مشو (بیدل) کسی ناکن پیمان وحشیان رام بردارد\n\nدرین گلشن کدامین شعله باین تاب میگردد\nكف خاکستری برجيره دار مشعله شوقم\nبکوشش ریشه رامینوان ساز چمن کردن\nگدازم آبیار جلوه معشوق میبا شد\nبطوف عجز زحمت ميكشم خاشاك عصيانم\nتسكين ميرساند انفعالى هرزه جولاني\nکه از شبنم مجشم لاله وكل آب میگردد\nچو قمری وحشتم در پردن سنجاب میگردد\nنفس از پرزدنها عاقل اسباب میگردد\nکتان میسوزد و خاکسترش مهتاب میگردد\nهجوم اشك تا كز بود عبرق سيلاب مگردد\nهوا ایجاد شبنم میکند چون آب میگردد\nدلیل عاجزان یارب از دنيست خاصی\nکه دارا ماده كم فرصنی در دلی دارم\nزيينانی چراغ خلوت دل کرده ام روشن\nبهر بان بلند افتاد از بس مدعای من\nقماش عرض هستی تارو پود غفلتی دارد\nجنونم دشتی واهم جنة و دریا میکند (بیدل)\nغرور سجده مایل صورت محراب میگردد\nکه همچون اشک این پرده گرددا ب میگردد\nتخيل قرش اين آيينه از سیماب میگردد\nکریبان هم بدستم مطلب نایاب میگردد\nکه چون مخمل اكر مژكان كشائی خواب میگردد\nزجوش اشك من ناطق پا كرداب میگردد\n\nدرين وادى كف پائى ز آسایش خبر دارد\nبدل رو کن اگر سرمنزل امنی هوس داری\nميبرد نام را نبودگزیر از خون دل خوردن\nدو بینها ست اما در شهود غیر احول را\nبآهی میتوان رخت جهان خاکستری کردن\nباین بی دست و پائی کیست گردد دستگیر من\nکه با این های نرم آبله در زیر سر دارد\nنفس در خانه آیینه آرام سفر دارد\nنگین دایمز نخن خونین دندان بر جگر دارد\nبمژده کر میگشاید چشم از وحدت خبر دارد\nکه کامنتها بسامانست کر دل يك شرر دارد\nمکر همچون سپند از جای خویشم ناله بردارد\nنمیگردد فروغ عاریت شمع ره مستان\nسلامت نیست ساز دل چه در صحراچه در منزل\nکدامین دستگاه آیینه ناز است دریا را\nنمیدانم چه آشوبی که در بزم تماشایت\nتخم نقش نيرنك دو عالم سوخت در چشمم\nحباب از حیرت کفر ستیهای زمان( بیدل)\nیتون باره چشم جام سامان نظر دارد\nمتاع رنگ ما صد کاروان آفت بی دارد\nکه از افسردكیها خاك ساحل هم گهر دارد\nنگاه از موج مژگان هر طرف دستی بسردارد\nچراغ خانه آئینه ام برق دگر دارد\nنگاهی جانب دریا به پشت چشم تر دارد\n\nدكر لطمی ما عاجزان کجا رسد\nکسی بمی نکند چاره خمار وفا\nتماس خط پریار بی کمال نیست\nزسی قامت خم گشته چشم آن دارم\nبس است ناله ما کز بگوش ما رسد\nپیامی از تو رسد تا دماغ ما رسد\nدعا کنید سر ما بنقش پا رسد\nکه رفته رفته بآن طره دو تا رسد\nبخاك منتظرانت بهار کشته اند\nمیکروان زغم راه و منزل آزادند\nزآه بی جگر چاك پره نتوان رد\nستمکش هوس ناروای اقبالم\nبيا ز چشم دهیم آب تاخنا رسد\nصدا زخویش گذشته است هر کجا رسد\nكلو دمیت در خانه تا هوا رسد\nباستخوان رسدم کار تاها پرسد"}
{"book": "adl0015", "page": 180, "text": "صحیفه ۱۷۷\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nبظالم شکوه دارم و گرنه می دانم بمونشان رقمرا مو شیم درا رسید\nز کوشش است که وصلت بدامنی نرسید اگر دراز کنی دست پا رسید\nبدال اینکه اصل میکشد محاسن تیغ کر است باید رسیدن مسار فضارسد\nچنین که سر ف طمع کردی آرزو (بیدل) عرق بکاست اگر نوبت حیا رسد\n\nدل از دم محبت چندین فتور دارد این باده سخت تند است در شیشه زور دارد\nبا انحراف هر وضع خاک نجبا هنی هست چشم تغافل اترا تقلید کور دارد\nعاشق بعزم مقصد محتاج راهبر نیست پروانه در نه بال مکتوب نور دارد\nکر مرد احتیاطی از خود بپاش غافل طوفان بهر مسامت چندین سنور دارد\nناقابل تواضع مگذر زبزم احباب الم از کسی که زن آب بی پل عبور دارد\nاز خود برآمدن نیز در کیش اهل تسلیم هم چند سر کشی نیست وضع غرور دارد\nبا مجرم فضائل شوخی مکن درین دشت فان برق بر سیاهی چشمی ز دور دارد\nاشک ستمگزاران میبیند بخونگارا الماس معدن ما شرم از بلور دارد\nکز اعم کلا هت عرض جلال شاهان کرد شکست ما هم عجز غیور دارد\nتلخ است عیش امروز از گفتگوی فردا در خانه که ماییم همسایه شور دارد\nتنگ است و هم تقال در جلوه گاه تحقیق مشاطه به کزین زن آئینه دور دارد\n(بیدل) بکام هر چیز و جوهر است موقوف جائیکه من نیامتم غیرت قصور دارد\n\nدل از نفس مددی یافت آه پیدا کرد پری فشاند و بآن کوچه راه پیدا کرد\nگدای اثر نبر دستی اقبال درید خرقه زنگی که شاه پیدا کرد\nسحر فسون تمنائی دمید در گلشن شکفت غنچه و عرض کلاه پیدا کرد\nد میکه حسن کشید میل خود نمائیا زطبع سنک تواند شکاه پیدا کرد\nاگرنه آئینه کرد زپرتو خورشید غنی توان کلفی هم زماه پیدا کرد\n\nدل از نیرنگ آگاهی بچندین پیشه می افتد گره از دانه چونی واشد بدام وریشه می افتد\nندارد محمل درو حریم پروانه دیگر بجر آتش همان يك شوق حسرت پیشه می افتد\nندانم کیست خضر مقصد آوار گهایم که هر جا میروم را هم همان در پیشه می افتد\nباین کلفت نمیدانم که بست اجزای مضموتم که از یادم گره در رشته اندیشه می افتد\nبهر جا تر کست از جیب مستی سر برون آرد شکست رنك صهبا در بنای شیشه می افتد\nدونا شو در خیال او که سعی کوهکن اینجا بکند تا صورت شیرین برای تیشه می افتد\nز درد نا امولیهای اهل دل مشو غافل که می هر ناله دار د کز چشم شیشه می افتد\nمبای عشق آهو بر هوسها بر نمیدارد بمال شعله کز آتش دمی از ریشه می افتد\nتغیر بال و پر شد شوخی نظاره ما را چو دل آئینه گردد بر نماشا پیشه می افتد\nجهان از پر تو عشقت چراغان شد که هر خاری بقدمی میرسد چون آتش اندر پیشه می افتد\nچنان در بیستونی سینه لرزم کاوتم (بیدل) که خون از ناخن من چون شرار از تیشه می افتد\n\nدل از وسعت اگر شانی ندارد بیابان هم بیابانی ندارد\nجنون ميناك از بیدستگاهی که عریانی گریانی ندارد\nمخود مینال ليك از غصه خوردن تسوز آرزو نانی ندارد\nکشند چون گرد باد آخر زحلقت گریبانی که دامانی ندارد\nمحبت دستگاه عافیت نیست تجمع ربط مژ کانی ندارد\nتجمع بسمل اشك بسازم بخون غلطید تم جانی ندارد\nدرین دریا ندامت اعتبار است گهر جز اشك عریانی ندارد\nتو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر طرب جز رنك سامانی ندارد\nمحبت پیشه یک خار و خون شد که درد عشق در مانی ندارد\nدر دل میتوان کل ادبیت کو نکس آئینه زندانی ندارد\nتعلم دوری از اصل است ورنه نفس در سینه افغانی ندارد\nاگر عشق بتان کفر است (بیدل) کسی جز کافر ایمانی ندارد\n\nدل اگر محو مدعا گردد درد در کام ما دوا گردد\nمحو اسرار طره او را رگ گل دام مدعا گردد\nكند كرهوس سلاسل وهم کوه معراجیه هوا گردد\nما و احرام آه درد آلود هم هوا گرد را عصا گردد\nطعمه دردا کر رسد در کام هر مگس هم هما گردد\nکر سگاو داغ حرص با هوس کر دل گهر ادا گردد\nمحو کردد سواد مصرع سرو مد آهیا کر رسا گردد\nدل آسوده تو مگزو سواس گرد آرد که دام ما گردد\nدر طلوع کمال (بیدل) ما ماه در هاله سها گردد\n\nدل انجمن محرم ویگانه نباشد جز حیرت ادراك درین خانه نباشد\nبی کب صفا صید معانی چه خیالت تا سنگ بود شیشه پریخانه نباشد\nدل زانوی فکرش همه چشمست که مینا چندانکه هند بی خط پیمانه نباشد\nافسون چه ضرور است بعزم مزه بستن در خواب عدم حاجت افسانه نباشد\nایوام هوس میکشیدت بر در دهقان شاهی اگر این وضع گدا یانه نباشد\nعالم همه محمل کش کیفیت اشك است این قافله بی لغزش مستانه نباشد\nدر ساز فنا راحت عشاق مهیاست بالین وفا بی پر پروانه نباشد\nچون شاه کلید سر موئی نتوان شد تا سینه چاک همه دندانه نباشد\nبی ساخته حیفست که دارم بکنارش مشاطه شوق آینه وشانه نباشد\nبرلوج جبین پایه اقبال تعیین تا صورت رفتار تو اشکانه نباشد\nوحدت چه خیالست توان یافت بکثرت چون ریشه در آیینه نمویانه نباشد\nدل کرد جنون میکند امروز بیدید در خانه ما (بیدل) دیوانه نباشد\n\nدلاوران که مہای ساز جنك خودند بهر نفس ز دل چون حباب سنك خودند\nشکسته اند طلسم غبار هستی خویش کلاه فخر حبابند ليك تنك خودند\nچو صبح جو هر تیغ از جبین شان پیداست زننگ آینه دار شکست رنك خودند\n\nدل یار بخروش یارب آمد شب رفت و سحر نشد تب آمد\nبی روشن و یاد حمد کردم صد گل بعیادت لب آمد\nمستان همه مست در خط جام قاصد ز دیار مشرب آمد\nاز اهل دول حیا بجوئید اخلاق کجات منصب آمد\nگفتم جو سخن رسم بگوئی هنگامه به پیش من لب آمد\nاشك از مژه بسکه بی اثر ریخت رحیم ز دلت کو کب آمد\nشرمنده رسم انتظارم جان که نبود برلب آمد\nوضع عقلای عصر دیدم دیوانه مامؤ دب آمد\nاز رفتن آبرو خبر گیر هر جا اظهار مطلب آمد\nراحت در کسب نیستی بود از هر عمل این مجرب آمد\n(بیدل) نشدم دو چار تحقیق آئینه بدست من شب آمد"}
{"book": "adl0015", "page": 181, "text": "صحیفه ۱۷۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nدل باشکسته حق طلب رحمت چگونه ادا کند\nنفس رمیده کز از خودم نشود کفیل برامدن\nمشنو زساز کلعای من بجز این ترانه نوای من\nبچپیدان عشوه چو بوی گل بخودی فریب شکفتگی\nنه بدید ها زعیان اثر نه بکوشها زبیان خبر\nنشود مقید راز دل بهوس محقق مستقل\nبهزار پیچ وخم هوس گره است سلسله نفس\nبغبار غفله عدم برو آنقدر که ز خود روی\nنشود آب انجمن حیا بنموس دست مروتت\nرگ خواب راحت عاجزان مکشا بنشتر امتحان\nکف دست سوده ببیدگر چمن طراوت ( بیدل )\nکه چو موج گوهش از ادب نتوان آبله را کند\nچو سحر دماغ طرب هوس بچه بام کسب هوا کند\nکه غبار بی سرو پایی من برهت نشسته دعا کند\nکه به نیم غنچه تبسمت ز هزار پرده جدا کند\nبکشاد روزن بام ودر کسی از کسی چه حیا کند\nز غرور اثر همه ناوکت به نشان رسد که خطا کند\nچقدر طبیعت ازین و آن گله که رشته رسا کند\nنشد است گم دل غافلی که تلاش باك درا کند\nکه دق مآبده مجلسی ز طپانچه تو صدا کند\nکه پهلوی ستم است اگر نی بوریا مژه وا کند\nکه زصد بهار گل اکشفا بجمین دورنك حنا کند\n(O)\nدل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد باز نفس دو دم پیش آئینه بر ندارد\nمحو جمال او را داند همچو یاقوت آبی که نیست موجش رنگی که بر ندارد\nاز ما رسائی آخر باهیچ صلح کردیم ما دست اگر نداریم او هم كمر ندارد\nدر عالم من و ما افسرده گیر فطرت نمرود برفقاست آتش شرر ندارد\nدر تنگنای گردون باید فسرد وخون شد این خانه آنچه دارد بیرون در ندارد\nغواصی تأمل بی مزه معنی تست کز ما نفس ندزدیم دریا گهر ندارد\nفرصت بدوش حیرت بست است محمل رنگ کس زین بهار حیرت رنگی نظر ندارد\nکز وحشت غبارت غفلت کمین نباشد دامان بی نیازی چین دگر ندارد\nآئینه ساخت يارنك ما را بكينه درست اين كوهسار نيرنك يك شیشه گر ندارد\nافلاس عالمی را از اعتبار وا داشت دستی در آستین نیست گرکیسه زر ندارد\nتدبیرکين دشمن سهل است در عرق زن در عرصه که آبست آتش جگر ندارد\nنيرنك كعبه ودیر محمل کش هوس چند زانجا که مسکن اوست اوهم خبر ندارد\nدرد دماغ مارا برد آنسوی قیامت ( بیدل ) باین بلندی کس موی سر ندارد\n(O)\nدل بال پاس زد نفس مختنم نماند منزل غبار سیل شدو جاده هم نماند\nافسون حرص هم اثرش طاقت آزماست آنمایه اشتها که توان خورد غم نماند\nفرسود ازطپش مژه در چشم و محوشد آخر بعشق هرزه نگاهی قلم نماند\nیاد شباب شیبه به پیری زیاد رفت دوزخ به ادعای که مقدور ارم نماند\nشوخی مکش ببرجم بدریوزه عرق دریا دگر بچه موج طرازد که نم نماند\nاکنون نشان ناوك آهيم آه كو پشت كمان شكست خمدینگه خم نماند\nآرام خود نبود نصیب غبار ما نومیدی دگر که کنون تاب رم نماند\nسعی امید برچه علو دست و پازند کزسر نوشت جزم خجالت رقم نماند\nيرك سپند سوخته دود شرار بست آتش بطبع ساز زدو زیرو بم نماند\nپوچ است قامت خرد آرایشی امل بر جم کسی چه شانه زند چون علم نماند\nیاران سراغ ما بغبار عدم كنيد رفتیم آنقدر که نشان قدم نماند\n(بیدل) حساب دهر رها کن چه اند کیست بسیار رفت از عدد عمر و کم نماند\n(O)\nدل بخورسندی اگر ترك هوس میگیرد نام عشرت ز نشاط همه کس میگیرد\nزندگی شبهه هستی است که مانند حباب هر که هست آینه پیش نفس میگیرد\nاز ودیمت سپریهای فلك پاس منج میتوان حقه بیداد است که پس میگیرد\nسرمه رنگست غبار گذر خاموشان ای نفس ناله نکردی که عس میگیرد\nناله پا بست دران شهر که ما قافله ایم سودها مفت رفیقی که جرس میگیرد\nنیست اقبال جز اسباب ندامت در بار عبرت از بال هما بال مگس میگیرد\nبگذر از فکر اقامت که چو چشم زدن کاروان صورت آواز جرس میگیرد\nالتفات ضعفا پایه اقبال رساست شعله است آتش اکر دامن خس میگیرد\nقطع امید کن ازعمر که موی پیری شاهبازیست که چون صبح نفس میگیرد\nطالب مخبری باش که در دشت طلب رفتن از خویش سراغ همه کس میگیرد\n( بیدل ) این دامگه ازصید تماشا خالیست مفت چشمی که نگاهی بقفس میگیرد\n(O)\nدل بزلف يارهم آرام نتوانست کرد این مسافر منزلی درشام نتوانست کرد\nباحث شوریکه وقف بسته خندان اوست رفع تلخیهای آن بادام نتوانست کرد\nنیست در بحر محبت جز دل بی تاب من ماهی کوقاس غرق دام نتوانست کرد\nچرخ کو مطرب از جاهم که سعی باغبان بختیگهای نمر را خام نتوانست کرد\nموج گوهر باهمه خشکی نشد محتاج آب طبع استغنا نظر ابرام نتوانست کرد\nاخکرما شور خاکستر نماند از سوختن این نگین شد خانه ترك نام نتوانست کرد\nجوش خط باآن فسون دستگاه دلبری وحشی حسن بتانرا رام نتوانست کرد\nهمچو من از سردگونی طالع دارد حباب کز خم دریا می در جام نتوانست کرد\nمشت خاک من هوا پرورد جولان توبود پایمال گردش ایام نتوانست کرد\nهمچوشبنم زین گلستان سبزه خفت بیکشم آب در آئینه ام آرام نتوانست کرد\nنالها در دل فسرد اما به بخت احرام لب گرد این کاشانه صید بام نتوانست کرد\nسوخت (بیدل) غافل از خود شعله تصویرما يك شرر برق نگاهی وام نتوانست کرد\n(O)\nدل طپید جسم از علم يقين بیگانه ماند گنج مارا خاك خورد از بسکه در ویرانه ماند\nدر تحیر رفت عمر و جای دل پیدا نشد چون کمان حلقه چشم ما براه خانه ماند\nمدتی مجنون ما بر و هم وطن خط میکشید طرح آن سطر بیاد نقوش مستانه ماند\nساز عمر رفته جز افسوس آهنگش نداشت زان همه خوابی که من دیدم همین افسانه ماند\nدلنفسرد و آرزوها در کنارش داغ شد بز مزار شمع جای گل پر پروانه ماند\nسبحه آخر از خط زنار سر بیرون نبرد در کشد الفت بلندیبشه چند ین دانه ماند\nشور سودای تو از دلهای مشتاقان نرفت طاقی زین انجمن ردو زدو دیوانه ماند\nدر خراما تیکه از شرم نگاهت دم زدند شورمستی خون شد و سر بر خط پیمانه ماند\nشوخ چشمان را ادب در خلوت دل ره نداد حلقه ها بیرون در زین وضع گستاخانه ماند\nآخر کارم نفس در عالم تبخیر سوخت بر سر موئیکه من تك بيزدم درشانه ماند\nحال من (بیدل) نمی ارزد باستقبال وهم صورت امروز خود دیدم طومردا نماند\n(O)\nدل تابكيم جزپی آزار نکرده ظالم با است کز این آبله هموار نکرده\nبند لب عاشق نشود مهر خموشی دزدی گرهی نیست که منقار نکرده\nمطلوب جگر سو ختکان سوز و گدازیست پروانه بفکر گل و گلزار نکرده\nبر نقطه دل يك خط تحقیق تمام است پر کار پزین دایره هربار نکرده\nعمریست به تسلیم دو چشم چه توان کرد بر دوش کسی نام نفس بار نکرده\nحیف از قدم مرد که در عرصه همت سر بازی شمعش گل دستار نکرده\nبر گفتن از ان انجمن انس محال است هشدار که قاصد ز تو یار نکرده\nبیرون نتوان رفت بهر کامت از ین بزم کز تنگی اخلاق دل افشار نکرده"}
{"book": "adl0015", "page": 182, "text": "صحيفه ۱۷۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\nچاک سي تو معجز است دلیلت کز با توئی آبله بیمار نگردد\nبگذار دو روزی ز هوس کرد برآریم هستی سر و هیست که بسیار نگردد\nهر چند حیا باب ادیکاه وصال است یا رب مزه پیش تو نکو نسار نگردد\n(بیدل) بسر ابر تو خود شید تو دارد آن سایه که پیش و پس دیوار نگردد\n--- ۰ ---\nدل نامنظور کشود بخویش آفتاب دید\nفطرت بهرچه وا برسد آئینه خوداست\nدر درسگاه عشق دلایل جهالت است\nفرصت کجاست تا سوی هم چشم وا کنیم\nاز انتقام سوخته جانان حذر کشید\nآئینه خیال که ما را بخواب دید\nگوهر زموج بحر همان يك سراب دید\nطبعی بهم رسان که نباید کتاب دید\nنتوان ز انفعال روی حباب دید\nآتش قیامت از تم اشك كباب دید\nصد پرده پرده دار ترا در من غیب بود\nحرف تصنعن من و ما آعتبار نبود\nاشك سر مژه بشمامل رسیده ایم\nعبرت نگاه دور خیالم زبر چرخ\nبودم ز بستگی منفصل دعوی وفا\nآن بی نشان که ترا بی نقاب دید\nعالم بجشم صفر رقم وهم حساب دید\nخود را ندید کی که مرا در و کاب دید\nباید همین بشیشه ساعت شراب دید\nگفتم بحال من نظری کن در آب دید\nورق جنون دمیکه زداکش بصفحه ام (بیدل) بيك جهان نقطم انتخاب دید\nدل چو آزاد از تعلق شد منور میشود\nقطره کز موج دامن چید گوهر میشود\nکرد هستی عقده پرواز عالی فطر تیست\nاز حباب دود خویش این شعله اخگر میشود\nاینکه از لطف حقیقت آکهی خاموش باش\nيك سخن هم گردو لب خیزد مکرر میشود\nدر خموشی بس حلاوتهاست از نی کن قیاس\nچون نوا در دل گره گردید شکر میشود\nهیچ کس را در محبت شرم همچشمی مباد\nدر هوایت هر که کرید دیده ام تر میشود\nعیب جو کز لاف بینش میزند آئینه وار\nغیر یاران زان طلسم جوهر میشود\nگاو خر از آگهی انسان نخواهد گشت ليك\nآدمی کز اندک غافل شود خر میشود\nشوق میباید ز پا افتاد کیا هم عصاست\nخضر راهی کز نباشد جاده رهبر میشود\nباذکر از سر برون کن ورنه مانند حباب\nعاقبت این باد در سر میشود\nتا گهر دارد صدف از شور دریا غافلست\nآب در گوش کسی چون جا کند کر میشود\nسجده سنگین دلان آئینه نامر دیست\nمیل آهن کردو باشد حلقه در میشود\nعجز نومید از طواف کعبه مقصود نیست\nلغزش پای ضعیفان دست دیگر میشود\nدر عدم هم دور حسرتهای ما موقوف نیست\nخاکستان رنگ تا کرداد ساغر میشود\nغیر خجلت نیست (بیدل) باعث افشاء خلق\nمرغ شهرت را خزان دام شهپر میشود\n--- ۰ ---\nدل چو شد روشن جهان هم مشرب او میشود\nشخصیت در خانه آئینه یکرو میشود\nجوهر اخلاق نقصان میکشد از اتصال\nرنگ گل هرگه در آب افتاد بو میشود\nهرچه گفتیم از حیا دادیم بر باد عرق\nحرف ما محجلان سیز از لب جو میشود\nدر کمین مردقاری خلق خوابیده است\nسنك اين كهسار آخر بر تراز و میشود\nفکر خویشم زهر زانست از باغ و بستانم مپرس\nکز هجوم بر چرخ تارم سبزه زائو میشود\nشکر احسان درد مین نیکی در ریشه نیست\nسایه دستی که افتد بر سرم مو میشود\nبزم تجدید است اینجا فرصت تحقیق کو\nمن نمی دارم که نادا میر سم او میشود\nقید هستی را دو روزی مغتم باید شمرد\nای ز فرصت بیخبر ضیادت آهو میشود\nدر خموشی لفظ و معنی قابل تفریق نیست\nحرف پیرنگ از گشلا لب دو پهلو میشود\nناز بیکاری نساز غیرت مردی مکن\nاین حنای پنجه بنك دست و بازو میشود\nاز تکلف نیز باید پرده اخلاق زد\nهر چه مما آری شکر از محل خو میشود\nاز تواضع نگذری کز آرزوی مختیست\n(بیدل) این وضعت بچشم هر کس ابرو میشود\n--- ۰ ---\nدل جهان دیگر از مرآة یکدیگر شود\nنسخه را باید چندان کین ورق دفتر شود\nناز دارد ریشه آشفتگیهای نیاز\nزلف معشوق است کار من اگر ابتر شود\nمحو گردیدن سراپای مرا آئینه کرد\nچون نگاه در حیرت افتد عالم دیگر شود\nنامحد هم جلوه من عرض حسرت نامه\nاین کف خاکی که دارم کاش مشت پر شود\nای فلک از مشت خاک من ز انکار ان غبار\nشاید این تنگ هیولا قابل پیکر شود\nبا شب محتاج نبود صاحب کسب و کمال\nبی نیاز از سحر گردد قطره چون گوهر شود\nهیچه دارانی ز چون نریمان بی کیفیت اند\nجاده این کاروان یارب خط ساغر شود\nهمچو عکس زنگی از آئینه میگردد عیان\nبر رخ ویرانه ام مهتاب اگر چادر شود\nنیست غیر از وعظ خاموشی زفریادم بلند\nهمچو نی کز بند بندم پند منبر شود\nبی خموشی نیست ممکن پاس تمکین داشتن\nموج در گوهر خزد هر جا نفس لنگر شود\n(بیدل) آدم فاش تا دزدا کی و من کوب چیست\nاز هوس تا کی کسی الان ناوخر شود\nدل جهان دیگر از رفع کدورت میشود\nخانه از رفتن ز یار تسکاد وسعت می شود\nپاس خواب غفلت از منعتم حضور فقر برد\nبوریای سایه بی دیواری آفت می شود\nشمع را انجام کار از تیره روزی چاره نیست\nعزت این انجمن آخر مذلت می شود\nضبط موج است آنچه آب گوهرش نامیده اند\nحرص اگر اندک عنان گیرد قناعت میشود\nزینهار این میبش از قامت وضع غرور\nسرکشی چون ذره بار دوش طوق لعنت می شود\nاز جنون ما و من برزند کی دقت مجين\nچون نفس تنگی کند صبح قیامت میشود\nمحرم معنی نه فرصت شمار وهم باش\nشیشه از بی تهی پامال ساعت می شود\nبیشتر از صبح یاران در چمن حاضر شوید\nورنه گل بآب کشانید خنده قسمت میشود\nاز نمکرویان تیرا کن که با آن لشگری\nچون در آب افتد و قارسنگ خفت میشود\nحاضران آنجا که بر خلق تو دارند اعتماد\nگر بگوئی حیف عمر رفته غیبت میشود\nخاك گردم تا برایم ز انفعال ماو من\nورنه هرچند آب میگردم خجالت میشود\nمفت این عصر است (بیدل) کرمیان دوستان\nگاه گاهی دیدو و ادیدی بدعوت می شود\n--- ۰ ---\nدلداد سر کوی و قاشد چه میباشد\nسردد ره تیغ تو فدا شد چه میباشد\nاشکم که دلی داشت گره بر سر مژکان\nدر کوی تو از دیده جدا شد چه میباشد\nما را به بساطی که توچون فتنه نشینی\nبر خلق از خویش عما شد چه میباشد\nچون سایه بخاك قدمت جبهه ما را\nیک سجده بصد شکر ادا شد چه میباشد\nاین دیده که حسرت کد فشوقی تماشاست\nای خوش نکهان جای شما شد چه میباشد\nاز حسرت دیدار تو اشك هوس آلود\nامشب نگه چشم حیا شد چه میباشد\nچشمت بغلط سوی دل انداخت نگاهی\nتیریکه ازان شصت خطا شد چه میباشد\nرسضحه روی تو ز كلك يد تقدير\nخط سیه انگشت قماشند چه میباشد\nدر بزم تو آخر نگهی شعله عسیانم\nچون شمع زاشک آینه پاشد چه میباشد\nلخت جگری بر سر هر اشك فشاندیم\nحق نمك گريه ادا شد چه میباشد\nگردی که بامید تو دادیم ببادش\nآرایش صد دست دعا شد چه میباشد\nچون سایه سر راه دو زلفی نگرفتیم\nروز سیه ما شب ما شد چه میباشد\nزین یکد و نفس عمر میان من و دلدار\nگیرم که اداهای بحیا شد چه میباشد\n( بیدل ) هوس نشه آوار گی داشت\nچون اشك كشون بی سر و پاشد چه میباشد\n--- ۰ ---\nدل خلوت اندیشه یار است ببینید\nاین آینه در شغل چه کار است ببینید\nزان پیش که بر خرمن ما برق فروشند\nآن شعله که امروز شرار است ببینید\nدر بحر چو گوهر نتوان چشم کشودن\nامروز که گوهر بکنار است ببینید\nبر نسخه هستی مپسنید تغافل\nهر چند خطش جمله غبار است ببینید"}
{"book": "adl0015", "page": 183, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nصحیفه ۱۸۰\nحرفیت مشقش آمده نیرنك دو عالم\nاز کثرت آئینه رعنائی آن گل\nاز جلوه چه لازم بخیال آینه چیدن\nدیگر بشنیدن چه امید است ببینید\nمی بلبل ازین باغ هزار است ببینید\nای هیچ پرستان همه بار است ببینید\nسرمایه هر ذره زخورشید مثالست\nفریادته زنجیر تسخیر شوان جست\nهر گامزه در هر رسد این باغ خزان است\nاین قافله ها آبله دار است ببینید\nهر شبجهت آینه دوچار است ببینید\nتا فرصت نظاره بهار است ببینید\nهیچایم اشکی نطبید در کف خاکی\nای خوش نگهان (بیدل) زار است ببینید\nدلدار رفت و بخودم در کنار ماند\nمژگان نبرد صرفه آهوی تو از وصال\nتمثال جست و آینه حیرت شکار ماند\nآخر نصیب دیده همان انتظار ماند\nزان رفتی که زمن بیدمید وزد فشاند\nچون صبح تا نفس زده ام سینه میدرم\nدر عرصه خیال رهی از غبار ماند\nفرصت چه دام داشت گرد این خمار ماند\nاکنون سراغ جلوۀ او حیرت من است\nزان شعله امید همین داغ وار ماند\nدلدار رفت و دیده بحیرت دوچار ماند\nاز ترك گل درین چمن وحشت آباد\nآگاهیم سراغ تسلی نمیدهد\nآنجا که من زدست نفس عجز میکشم\nیعقوب وار چشم سفیدی شگوفه کرد\nباما نشان برك گلی زان بهار ماند\nخواهد پری زطیار رنك بهار ماند\nاز جوهر آب آینه ام موج دار ماند\nدست هزار خستك برو شرار ماند\nبا من همین گل از چمن انتظار ماند\nخمیازه صیح تهمت عیش دمیده ایم\nپاسم نداد رخصت اظهار ناله\nغفلت شاز باش کل داد تکیه ام\nباید بفرصت طریم خون گریستن\n(بیدل) ازان بهار که طوفان جلوه داشت\nمی آنقدر نبود که رنج خمار ماند\nچندان شکست دل که نفس در غبار ماند\nبای بخواب رفته من در نگار ماند\nتمثال رفت و آینه تهمت شکار ماند\nرنگم شکست و آینه در کنار ماند\nدلدار گذشت و نگهی باز پسین ماند\nدیگر چه نثار تو کند مشت غبارم\nگیرد نفس است بر افغان توهم\nهرچند غبارم همه برباد فنا رفت\nخاکیستر من نذر نسیم سر کویست\nدنباله مینای تکلف رفته ترش نیست\nاز رفتن او آنچه باما ماند همین ماند\nیک سجده جبین داشتم آنهم بزمین ماند\nزین انجمن شوق نه آن رفت و نه این ماند\nامید بکوی تو همان خانه نشین ماند\nاین کرد محال است تواند بزمین ماند\nدل رفت و بکوشم اثر آه حزین ماند\nچون شمع که خاکسترش آیینه داغ است\nگر هوش بود عبرت شهرت طلبهاست\nاز نقش تو دارد خلل آئینه تحقیق\nبی برگیم از کلفت اسباب برآورد\nتا مفتعلی وا کنم از نسخه تسلیم\n( بیدل ) رمق داغ زمین گیری اشکم\nمن سوختم و چشم سیاهی بکمین ماند\nخمیازه خمیازه زشاهان نگین ماند\nهر جا اثر وهم و گمان رفت یقین ماند\nکوتاهی دامان من از غارت چین ماند\nچون ماه نوم بك خم ابرو بجبین ماند\nسردارد جان نتوان دوشه ترین ماند\nدلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد\nگرد قدمی چیده که در سینه شگبتم\nچون سرو خجل کرد حیا بی بری من\nدل قطره اشکی شد و غلطید بپایت\nزلفش که بخورشید فشاندی سر دامان\nدر ساده دلی عرض تمنای تو دادیم\nآن چشم که بستم زنظاره امکان\nجایش بچمین آینه وا شد چه بجا شد\nتعمیر دل یاس بناشد چه بجا شد\nدست تهی انگشت نما شد چه بجا شد\nاین خون شده هم چشم حنا شد چه بجا شد\nاز سرکشی خویش دوشا شد چه بجا شد\nبی مطلبی اندیشه تما شد چه بجا شد\nامروز بدیدار تو واشد چه بجا شد\nاسرار دهانش بجنون در رفتم\nآن ناله که مصدور قیامت نفس داشت\nاحسان و کرم گرچه ندارد عمر تمیز\nاز کسب صفا شد دلم کشف معانی\nیاروی توگل لاف طراوت زد از انرو\nعمری بهوا شم ما هرزه دوی کرد\nدل میطلبید امروز بامید وصالت\nآن پیرهن و هم قبا شد چه بجا شد\nپیش نگهت سرمه نوا شد چه بجا شد\nآن لطف بی در کار گدا شد چه بجا شد\nآئینه ام اندیشه نما شد چه بجا شد\nپمال ره باد صبا شد چه بجا شد\nآخر زحیا آبله پاشد چه بجا شد\nدر خانه آئینه هوا شد چه بجا شد\nدر کرد سحر جوهر پرواز هوا بود\n(بیدل) نفس آینه ما شد چه بجا شد\nدل در جسد شبه عبارت چه نماید\nزحمت مکش از هیأت افلاك و نجومش\nتمثال خیالیگه نه رنگست و نه بویش\nپرعالم بی ساخته صنعت نتوان یافت\nمقدار جهد فهم کن و سعی معاشش\nکاهی تو و ما کاه من و اوست دلیلات\nآئینه روشن شب تارت چه نماید\nاندیشه تصویر بخمارت چه نماید\nکرم شود آئینه دو چارت چه نماید\nمهتاب کتان پست زمارت چه نماید\nخاک از يك و بو غیر غبارت چه نماید\nتحقیق کر این است عبارت چه نماید\nشور شبدی و یکدره تسجید یقین\nبام همه نقش پر طاوس خیال است\nبا این ره فرصت که نگه بستن چشم است\nوضع طلب آیینه آثار صداع است\nيك غنچه نقاب از چمن دان نكشودى\n( بیدل ) بکشاد مژه هیچت نمودند\nهستی بتوزین پیش عبارت چه نماید\nاینجاد کر از رنك بهارت چه نماید\nشرم آبله دار است شرارت چه نماید\nخمیازه بجز شکل خارت چه نماید\nای بی بصر آن لاله عذارت چه نماید\nتا بستن چشم آخر کارت چه نماید\nدل زپیش محرمهاست سجده گین میرود\nبا شك و كاز نفس عزم عنان تاب نیست\nخواجه بیددار در جاه جز دو سه دم کر وفر\nتازه بکن چون سحر زخم دل ای بخبر\nگرهمه سر ر هواست نقش قدم مدعاست\nسایه بره خفته است ليك چنین میرود\nآمدن انجا کجاست عمر همین میرود\nپشه چو بالش نشاند ناز طنین میرود\nکرد بخرام نفس پر نمکین میرود\nقاصد ما همچو شمع آبله بین میرود\nقافله بانك جرس دارد و کرد فسوس\nتعب نگهدار رو ناله شهرت کنین\nشیخ گر این سودن است دست تو و جادما\nخاك عدم مرجع خجلت چا یکیست\nفرصت این دشت و در نیست اقامت اثر\nپیش تو آن رفته است بعد تو این میرود\nبام شبان زین هوس زیر نگین میرود\nآبله سبحه ات از کف دین میرود\nکوشش آب نشك زیر زمین میرود\nخاك مقيمان برى خانه چوبین میرود\n( بیدل ) کر این بود تاز هوس چیدنت\nدامنت آخر چو صبح در پی چین میرود\nدل زحیا همشه با رنگی مقابل می شود\nلی فرو نشینم تا رفع دوئی انشا کنیم\nخامشی رارام راحت کن که انجا بحرهم\nآنقدر آنم زنسك منت اینشادن هم\nمرك صاحب دل جهانی را دلیل کلفت است\nدر خور تمثال این آینه بسمل می‌شود\nدر میان ما و تو ماوتو حایل می شود\nهر قدر در دو نفس در خویش ساحل می‌شود\nکز خجالت خاك كردیمم بسر گل می‌شود\nشمع چون خاموش گردد داغ محفل می‌شود\nمژده ای (بیدل) که امشب از تغافلهای ناز\nلات اشکست موقفوف مژه برهم زدن\nکام رحلت نیست تحريك نفس بي وحشتي\nگرد بیدردی عروج دستگاه حاجتست\nدانگاه عشق خالی نیست از تخمیر حسن\nعاشق را کلفت اندوه تخمیر کرده ام\nآرزوها باز خون می گردد و دل می‌شود\nریشه ما گر نخند برق سلاسل می شود\nجهد رهپرویشتر در قرب منزل می‌شود\nاعتبار رتبه آب روی سائل می‌شود\nحلقه آغوش مجنون عرض محمل می‌شود\nبا هزار آئينه يك آهـم مقابل می‌شود"}
{"book": "adl0015", "page": 184, "text": "صحيفه ۱۸۱\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nدل سحر گاهی بگلشن یاد آن رخسار کرد اشك شبنم را ز گلزار خجلت آبشار کرد باز غفلت میکنم از التفات آن نگاه خواب ما را سایه مژگان او بیدار کرد\nقید آگاهی چه مقدار از حقیقت غافلیست کرم خود کردیم در خجلت کفن زنار کرد آه از این پرده رضا دیم که شرم جلوه اش چشم ما پوشید یعنی و عده دیدار کرد\nعالم بیدستگاهی ناله سامان بوده است هر که از پرواز ماند آوازش منقار کرد یکجهان پست و بلند آفت کمین جبهه بود چین دامان هوس را کوهی هموار کرد\nدعوی هستی عذر ما انفعال نیستیست اینکه من یادر کردم فطرت استغفار کرد رنج دنیا فکر عقبی داغ حرمان درد دل یکنفس هستی بدوشم عالمی را بار کرد\nنیست مجروح تمع ما کر بانوش خندید صبح گریه ما غنچه ما را این ادا بسیار کرد از سرمای تو ایان سایه نادارد دریغ خامه خورشید را هم چرخ بی دیوار کرد\nبی تکلف بود هستی ليك فكر مدعاش جامه عریان ما را در بیستان دار کرد درد سر کم بود کاریم صندل محو بود صنعت مالیدن دست خلق را بیمار کرد\nآیینه دزدیم اخلاق ا کبر باشد رزق جای گندم آدمیت میتوان انبار کرد سر کنید امروز ( بیدل ) از بنای اعتبار آنقدر پستی که بتوان از مکانت بار کرد\nدل شکی دارد از معموره پرهامون زنید چینی مودار ما را بر مجنون زنید از خمار عافیت محروم رحمت میکشیم جام ما برسنك اگر نتوان زدن در خون زنید\nآواز ان شبنم که خورشیدش کشید در کنار تا عرق دارد جبین بر شرم طبع دون زنید سر و این کلزار پرشیرت نوای نی زبست بر لفظ چند انقلاب مصرع موزون زنید\nخال مشکین بیڑیا چشم سیه هم بدست ساغر می کر نباشد حی از افیون زنید بی تمیزی این زمان مضراب ساز عام است جای نی چندی نفس بررشته قانون زنید\nهیچکس را ذوق تفتیش کسی منظور نیست اهل مقم در دی حیف است اگر وارون زنید عالمی دارد خمر را مات تامل در بغل خم کریبانست پرند بر افلاطون زنید\nدیده عبرت نگاهان از کجا کم بست کم خیمه ها بر جاده همپای گردون زنید کز نفس دزد هوس اندو پش امکان هیچ نیست ای گهرها مهر بر طومار این جیحون زنید\nمجلس اوهام پاکی کرم بزم دانشق یکشرر شوخی بس است آتش درین کانون زنید غافلان باد از شمع آموخت طور عافیت يكدو ساعت سر حجیب از خو دفعتم پرون زنید\nجزکفن چیزی نپوشد عیوب زندگی رخت مازین لنگه خطت میکشد صابون زنید وعده دیدار تا فردا قیامت میکشد فال پیش مفت فرصتهاست گرا کنون زنید\nناله میگوید تا آن کوچه راهی میبرم تا نفس باشد چو ( بیدل ) رعین افسون زنید\nدل شهره تسلیم بضبط نفسم شد فلفل بلب شیشه شکستق جرسم شد پرواز ضعیفان نم و تاب منزه دارد بالی نکشودم که نه چك قفسم شد\nفریاد ز کمیرانی قلاب محبت هر سو که کشم میترناو عسم شد تا چاشنی بوسی ازان لعل گرفتم شيرينی لذات دو عالم مگسم شد\nکفتم بنوایی رهم از ساز سلامت دل زمزمه تعلیم نی نی بسم شد کو خواب و عدم کز تپد یأم کشد این چون شمع گشاد مژه در دیده خسم شد\nو هم حس و خاریک درین باغ رسیدم شرم رسیدن ثمر پیش رسم شد بر نافه م در عرق شمع فرو رفت يارب زكجا سبر گریبان هوسم شد\nعنقای جهان خودم اما چه توان کرد این يكدو نفس الفت ( بيدل ) قفسم شد\nدل سیر آزما کثر ز داوم گهر فرساید چو آن سنگی کز نزکوه باشد در فرساید کداز سعی کامل نیست بی ایجاد تعمیری طلا در جلوه آرد هرقدر اکسیر فرساید\nبقدر صیقل از آئینه ما میدمد کاهش عجب نقش دید از رنگه از تعبیر فرساید شکست کار مطر وف ا زشکست ظرف میجوشد زبان لب نهم سازیم تا تقریر فرساید\nزبهان خیالت نقش امکان کرده دارد شکستن بیست ممکن رشته این تصوير فرساید بشغل سجده ات کردی نماند از ساز اجزايم چو آن کای که سر تا پاش در تحریر فرساید\nمسلسل شد نفس مر میکشم افسانه زلفت مگر راهیکه من دارم بان شبگیر فرساید زجد بوم و دنج معبده آزادی شده حاصل بسی ناله آخر تا بجا زنجیر فرساید\nز لفظ نارسا خاکست آب جوهر معنی نیام آنجا که تنك افتد دم شمشیر فرساید قفا در خور بالیدن مطلب نم دارد فغان بر خویش بالد هرقدر تأثیر فرساید\nبا فسون دم پیری المها محو شد ( بیدل ) چو میدان کان کر بوسه ز هگیر فرساید\nدل كداخته برشك جهت بغل وا كرد جهان نشسته گرفت این پری چه انشا کرد منم نصیب دلم من کجاو درد کجا نفس بلوچه نی رفت و ناله پیدا کرد\nز شرم چشم تو دارد خیالم انجمنی که باد از هرقم سبزه جام و مینا کرد چه سحر بود که افسون بی نیازی عشق مرا بخاك نشاند و ترا نما شا کرد\nبفکر کار دل افتادم از چکیدن اشك شکست شیشه برویم در حلی وا کرد ازین بساط کفشم ولی نفهمیدم که وضع بیکر خم با که این مدارا کرد\nچوشمع صورت بید از بم چه امکان داشت سری که رفت زد و شم اشارت با کرد نهفت معنی مکتوف بی تأملیم نه بستن مژه آفاق را معما کرد\nجنون بی خودی پیش برد سعی امل که کار بالم امروز نذر فردا کرد قدره نیست سرانجام عافیت طلبان محیط این کره از رشته گهر وا کرد\nخیال اگر همه فردوس در بغل دارد قفای زانوی حسرت نمیتوان جا کرد دليل الفت اسباب غير عجز نبود پر شکسته ما سیمرغ قضا کرد\nنداشت ظاهر و مظهر جهان بکنتائی جنون آینه در دست خنده پیما کرد درین هوس کده از من چه دیده ( بیدل ) بحالتی که نیم بایدم تما شا کرد\nدل مبادا فسردہ تاہر کس نگردد کار سرد شمع خاموش انجمنها میکند یکبار سرد عالمی را زیر این سقف مشبك يافتم چون سر بچغز زاهد درته دستار سرد\nداغ شد دل تا چه در کرد باین دل مردکان چاره کر یکسر زنالدن ناله بسیار سرد انفعال جوهر مرد اختلاط حیز نیست شعله ها را شمع کافوری کند دشوار سرد\nبا هم تدبیر زانش برنیاید سالهار پوست اندارد بود هر چند جای مار سرد بی تکلف با نفس روزی دو باید ساختن دل هوا خواه و نسیمی دار د این گلزار سرد\nبانشود هستی گوارا با غبار فقر جوش آب در ظرف سفالین میشود بسیار سرد پای پیما اشك فرهادم نمی آمد بیاد ناله کردیم که کردد آتش کهسار سرد\nدر جوانی به که باشی مسلوك آفتاب تاهوا کرم است باید کرمی رفتار سرد بی رواجی دیدی اسرار هنر پوشیده دار جئس میخوانند خلق آندم کشد بازار سرد\nکرم نا کردیده مژ گان آفتاب میرسد خواب تا کان چند باشد سایه دیوار مرد ( بیدل ) افسون بی و تی آ ندر کرمی نداشت آرزو ها کشت بر دل از بك استغفار سرد\nدل میرسید چوا سوخته یا میسوزد هرچه شد باب وفا سوخته یا میسوزد برق آن جلوه کرانیست که من می بینم خانه آینهها سوخته یا میسوزد\nسوز عشق ودل افسرده زاهد هيهات زین شرر سنك كجا سوخته یا میسوزد اثر از ناله از باب هوس بیزار است برق تصویر کرا سوخته یا میسوزد\nفريه صبر مبانید گزین لاله رخان هرکه کردید جدا سوخته یا میسوزد برقی سودای تو در رده اندیشه ما کس چه داند که چها سوخته یا میسوزد\nرشدة قبض قناعت بطلب کاش حرص خر من عمر ترا سوخته یا میسوزد ساز هستی که حریفان نفس میخوانند نشنود کرم نوا سوخته یا میسوزد\nای شرر ترك هوس گیر که تا دم زدن نفس هرزه درا سوخته یا میسوزد کیست پرسد ز نمکدان لب او ( بیدل ) کتر چش زخم دل ما سوخته یا میسوزد"}
{"book": "adl0015", "page": 185, "text": "صحيفه ١٨٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nدلها كامل آئینه حسن مطلقند چندانکه میزنند نفس شاهد حق اند\nطینت مباد تار مو هومى مثال کاین نقشها بخانه آئینه رونق اند\nچون گردباد تاخنه های ریاض انس هم چند می پرند بگردون مطوق اند\nدر مكتب ادب رقمان رموز عشق نام و زبان بهم چو قلمهای بی شق اند\nجز مکر در طبیعت ز هاد شهر نیست آن گربه طینتان همه يك چشم از رقاند\nدر جنتی که وعده امت شنیده آدم كجاست اكثر سگباش احمق اند\nاین هرزه قطره کان بحر عز وفن دخیل در نسخه قدیم عبارات ملحق اند\nشرم طلب هم آینه دار هدایتی است پالها بزین محیط بآون کشته زورق اند\n(بیدل) کباب سوختکام که چون سپند در آتش اند و کرم تماشا معلق اند\n\nوامان شکوه من سعی نارسا نشود دو افتاد کیم ناله را عصا نشود\nتراشك راز محبت بدیده طوفان کرد دل گداخته آئینه تا کجا نشود\nعلاج خسته دلها بجز ز طبع درشت که نرم تا نشود سنگ مومیا نشود\nبیان اکرحمه مصروف خامشی باشد چه ممکن است که پنهان مدعا نشود\nز چرب رو خشك مهر استخوان مرائی هست ها و کبرنه چرا مایل كدا نشود\nبه پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت براستی که خجالت کش عصا نشود\nجنون چشم ترا دستگاه شوری نیست که سرمه در نظرش بال ودستپا نشود\nتزن بشعيده سامان رنك پیدا ئی خجا لتیست که يارب نصيب ما نشود\nبسعی بی اثری آنچنان پرافقان باش که تیغدت گره خاطر هوا نشود\nدل شکفته ندارد سراغ جمعیت برین گره قدری جهد کن که وا نشود\nبدود و هم کز از چرخ بگذرم (بیدل) دماغ پستی شمعه ام رسا نشود\n\nدماغ بلبل ما کی هوای بال و پر دارد ز اوراق کتاب رنگ کل جزوی بدردارد\nچه امکانست گیرد بهره شوق از خط خوبان نگاه بوالهوس از سرمه هم خاك بر سر دارد\nچو رك کل كز آسيب نسيمی رنك ميبازد تن نازك مزاج او زبوی کل خطر دارد\nتوان از نرمی دل محرم درد جهان کشدن که طبع مومیائی از شکستنها خبر دارد\nبغیر از خاك کردیدن پناهی نیست ظالم را که تیغ شعله در خاکستر امید سپر دارد\nبیاد تز مجت آئینه تا که منفعل کردی که آن کستاخ رویی سنکدل دامان تر دارد\nشدم خاك و زوحشت برنمی آید غبار من نجا كمتر هنوز این شمع افسرده شرر دارد\nدل آسوده تشویش بلای دیگر است اینجا صدف این تپاند از شكستنها كهردارد\nبغیر از خود کدازی چیست در بنیاد محرو می دل عاشق همین خون کشتنی دارد اگر دارد\nبنو ميدي ز اميد ثمر بوك قناعت كن که نخل باغ فرصت ریشه در طبع شرر دارد\nز احتیازی مغرور جاه این مشو (بیدل) لکه اندازی دزدد، دار دسر که خر دارد\n\nدماغ و حشت آهنگم خیال آور نمیباشد سرما طایر ان رنگ زیر پر نمیباشد\nخیال کایت و بسیار تاکی خواند افسونت سلامت نشنیند طاق این منظر نمیباشد\nخیالش در دل است اما چه حاصل غیر نو میدی پری در شیشه جز در عالم دیگر نمیباشد\nبسامان جهان پوچ تسکین چیده ایم اما باین صندل که ماداریم درد سر نمیباشد\nحواس آوار دافتاده است از خلوت سرای دل و کرنه حلقه صحبت برون در نمیباشد\nبعجز عجز طاقت گیر و مراهی که خواهی رو خط پیشانی تسلیم بی مسطر نمیباشد\nزترك مطلب نایاب صید بی نیازی کن دل چنی کامم يخواهي درین کشور نمیباشد\nکدورت کر همه بام است رحلت باری چیند نفس در خانه آئینه بی لشکر نمیباشد\nسواد همرو دالم شسته است اشك كمن دارم رواج سرمه در اقلیم چشم تر نمیبا شد\nمروت نسخه مخمود است در بخطانه مطلب جبین هیچکس با کجاهرفی ساکن نمیباشد\nجنون فطرتی در رقص دارد نبض امکانرا همه کرپا با رفتن آوری بی سر نمیباشد\nتامل نی کمالی نیست در ساز نفس (بیدل) اگر شد بر شناخت لاخن کره لاغر نمیباشد\n\nدمیکه که تیغ تو خون مرا محال کرد محرم ناز سرا پای من بدال کرد\nنجات اشك که در عالم خیال توام هزار آئینه با جلوه متصل کرد\nمزاج عاشق و آسودکی بآب داد که شعله رنك هواهای معتدل کرد\nمحبت است نگاه ادب سرشت وفا که شمع جلوه بآ ئينه مشتعل کرد\nبهار عمر و طراوت زهی خیال محال مگر حیا تعرق از طبع منفعل کرد\nکسی رد چونکه لفت شد اسانی که بونی خویش بهر جلوه مضمحل کرد\nخوشم که ناله ام امروز خصم خود داریست چوسرو تا بکی آزاد کی بکلی کرد\nتبخال و حشت عرزدام جو شور جنون کسیکه نکذر د از خود مرا خجل کرد\nز شرم ( بیدل ) خویش آب میکردم میاد آینه پیش تو ام دل کرد\n\nدندان بخنده چون بکشد آن لعل ترسپید سیمابی است اگر شود آنجا كهر سپید\nبرطبع پختگان نتوان فکر خام بست مشکل دمند چو نفره و لولزز زر سپید\nاز اصل جاه ناز جوانی نمیرود یعنی چه ممکن است کند موی سرسپید\nزین دوری تمیز که دارد نگاه خلق کردد در آفتاب سیاهی مقر سپید\nطغیان هوس بجوهر تحقیق ظالم کرد دل شد سیاه چند کنی بار و در سپید\nکر وا رسی پستی شبهای روز کار یکسر چوقاه دل سیه هابند و سر سپید\nشد پیرو زار خواهی طبع دلی بجاست که خوردن از چه رنك کند زاع پرسید\nخجلت سیاهی از رخ زنگی نمیبرد من چند قل کند عرقش در قطار سپید\nمن اسم خاص وضع معمای دیکر است اشوب مکو چو کشت در وباب خرسپید\nآنجا که سینه صاف مردان قدم زند افگند بیست کرهبه کرود سپر سپید\nکو درد عشق تا بخلاوت علم شوم می کردد از کداز مکرر شکر سپید\nعمریست در قفای نفس هرزه میدوم برما رهی نگشت ازین راهبر سپید\n( بیدل ) بنزم معرفت از لاف شرم دار شب را کسی ندید به پیش سحر سپید\n\nدنیا و تلاش هوس بیخبری چند بچیده هوای کف خاك بسری چند\nهنگامه اسباب زین تفرقه ساز است غم دل کنی بحر که بانی کهری چند\nبيرنم نخته دو نتوان آبله بستن سر چیست بغیر از کره درد سری چند\nمحل کش این قافله بونك حواست در خانه روایم جسم همسفری چند\nاز عالم تحقیق مکو لید و مجسید تنك است ده خانه زبیرون دری چند\nصورتکر آئینه نازند درین بزم بچون دسته نرگس چمن بی بصری چند\nبا اصل تو کس زهره پقسوت ندارد پندار همان سنك تراشد جگری چند\nایجا دل آزرده ما شکوه نوائیست هم بیضه کدشتست برون ریخت بری چند\nدر وادی نا کامی ما آبله پایان هم نقش قدم ساخته پاچشم تری چند\nکو کوش که کس بر سخنم فهم کارد مغرور توانستی خویشند کری چند\nخواب عدمم تلخ شد از فکر قیامت فریاد ز فریاد خروس سحری چند\nاز صومعه بار آن ز عمامه و دستار مر می کشد انجا الم پشت خری چند\nبا خلق خطاب تو ز تحقیق نشاید ای بخرد افسانه خود بادگری چند\n( بیدل ) نه کردون بخیال لك و نوراقت چون دانه بفر بال سر در بدری چند\n\nدود کردون کا مساغ جام عیشم تازه کرد بشکرم چون ماندنك سر طعمه خمیازه کرد\nکودر رووم نسخه فطرت بمبشال کند چشم بستن خواهد اجزای هوس شیرازه کرد\nرونق شام و سحر پر انفعال آماده است چهر دشعکی بخون زین پیش نتوان غازه کرد\nشهرت صبح از غبار رفته برباد است و بس سرمه کردیدن حیات مرا بلند آوازه کرد\nکنی سر موئی برون زین خانه نتوانست رفت وقف عهدتوار اگر چون شانه صددر وازه کرد\nخاك كرديدن طبع تند عرق کردم زشرم این تمیم تشنه غیرت وضویم تازه کرد\n(بیدل) ایجاندره تا خود شبد لبریز غناست ساختن مارا فضولی غافل از اندازه کرد"}
{"book": "adl0015", "page": 186, "text": "سجینه ۱۸۳\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nدوستان از معش دو میرسد\nخون من تیره شد ز افسردن\nمجمل ناز غیرت اندود است\nعشق بیتاب عرص یکتا ئیست\nدر کجا چشم می گشاید شمع\nناله کفر است در طریق وفا\nعرض اهل هنر نگه دارید\nغیر دل نیست آستان مراد\nزنده ام نام از حیا میرسد\nشب بخون پر بمرحنا میرسد\nسرمه لب می گزد صدا میرسد\nدل ما جز بدست ما میرسد\nگرد پروانه بر کشا میرسد\nبر رضا شکوه قضا میرسد\nپستی طاقتی بابما میرسد\nدرد هر کس التجا میرسد\nخاك من دارد انفعال غبار\nمیکدازم ز خجلت تکپوش\nبا چلیپا خوش است تو خطما\nدسته بندید اگر گل این باغ\nاز غبار بساط آگاهی\nدر همان جا که بر زمین باشد\nعشق از اهل دستگاه تهیست\nدر جود از سوال مستغنی است\nکاش بادم بدر غما میرسد\nهر کجا او بوریا میرسد\nنامه جز روی برقفا میرسد\nقدس با بطلان جیدا میرسد\nجز عرق ریزی حیا میرسد\nجنس تسلیم بر هوا میرسد\nنم بآب رخ گدا میرسد\nبدرد این راه پا میرسد\nگوشه گیر حیاست ( بیدل ) ما\nسطر نی جز بپما بپمو میرسد\nدوستان افسرد دل چندی بآهش خون کنید\nهر چه دارد عالم اخلاق بی اعتبار نیست\nقید گردون تنک دانانیست کزفهمد کسی\nطبع سرکش را بهموا ری بسازد کار کیست\nزندگی سهل است باین شرم باید داشتن\nسوخت داغ بیکسی در آفتاب محشرم\nمیهمان چرخ مفلس بودن از انصاف نیست\nبگذر از هستی کر این یک سطر آموزون کنید\nدست بسیار است اگر از آستین بیرون کنید\nشوید این دامن حموم بآبرو وافلاطون کنید\nسرنمی گردد چرین کوه را هامون کنید\nجزء عرق زین بیشه هر آبیکه جوشد خون کنید\nسایه بر فرقم از موی سر مجنون کنید\nبی فضولی چشم زین طعام بیرون کنید\nدهر گل تا صفحه انشای قدرت کرده اند\nنامیان تا چیده اند در بزم خاك بود\nبالها در نشئه غفلت مشتیان خون می خورد\nمیکشان گردید جماهیت منظور دوام\nکاش سودای دماغ هرزه فکر ما رسد\nهستی من نیست قانع باحتساب نیستی\nدر شهر بندان وفا تا آبرو پیدا کنم\nناخن در مید تصویر قارون کنید\nدست بر هم زنید آخر کاینها را واژون کنید\nاز معانی قطره چنگک بر جیحون کنید\nدور وميگردد آخر كاسيها واژون كنيد\nبيدماغ قطره چنگی درین معجون کنید\nجز عدم یک صفر در کورسرم افزون کنید\nخون ندارم اشکی رخت مرا کاكون كنيد\nدوش در محفل رنگینانه شمعی میگریست\nقدر دانان (بیدل) هردل قانون کنید\nدوستان در گوشه چشم تغافل جا کنید\nغیر آزادی که میگردد حریف سوز عشق\nغیرت آن قامت رعنا بلند افتاده است\nزین عمارتها که طاقش سر بگردون میکشد\nآسمانها در غبار تنگی دل خفته است\nشیوه امید ریب جوهر اقبال نیست\nتا بعقبی سیر این دنیا و مافیها کنید\nبهر ضبط این شرر آغوش پری مینا کنید\nيك سر مژگان اگر خمدید سر بالا کنید\nگرد بادی به که در دشت جنون برپا کنید\nجراین آئینه طریق از حباب پیدا کنید\nهرزه میگردد سر پیمغز ما را وا کنید\nخاك رق جاد چوها گر باز است چشم\nساقی این بزم بی رولست مستان بعد ازین\nمیکند يك ديده بیدار در صد چراغ\nچاره وی اقتدارت از زیانکاری براست\nجز فراموشی زمان اصلاح بیحاصلیست\nاز فضولی منفعل باشید کار اینست و بس\nمفت امروزید این امروز بی فردا کنید\nچشم مخمورش بیاد آرید وصهبا کنید\nروزی زین خانه تاريك بردل وا کنید\nعافیت سودست اگر بایستی سودا کنید\nگرد داغ انفعالی هست یاد ما کنید\nخواه اظهار کدائی خواه استغنا کنید\nشور و شر بسیار دارد ناطق نرسد بن\nگز(بیدل) بشنوید این قصه از سروا کنید\nدوکان که در تلاش گهر دست شسته اند\nجسمی بدلی که برند از کباب دل\nهستی نفس گداخته نام جبر است\nسر چندر کن که مقیمان این بهار\nدفع کدورت دو جهان سودن گیفیست\nنالب کشوده اند بحرف تبسمت\nچون ساتبه استخوان چقدر دست شسته اند\nاز خود چوشمع شام وسحر دست شسته اند\nبی زهره ها همه زجگر دست شسته اند\nاز حاصل ثمر چقدر دست شسته اند\nآزاد گان بآب گهر دست شسته اند\nشیرین لبان زشیر و شکر دست شسته اند\nبرخوان وهم منتظران بساط حرص\nزین مائده حضور حلاوت نصیب کیست\nدر چشمه خیال هم آبی نمانده است\nدر با طلاطم آینه عمرا غبار خیز\nهر سبزه نیز بان خروش انا الحقست\n(بیدل) کر است آگهی از خود ، چون حباب\nنی خشك ديده اند و نه تر دست شسته اند\nسیلی خوران بموج خطر دست شسته اند\nاز بسکه رفتنگان زاثر دست شسته اند\nاز عافیت چه خشك و چه تردست شسته اند\nخوبان درین حدیقه مگر دست شسته اند\nدر طشت دلش کوزه زسردست شسته اند\nدر بن طبع قدرش از هوس افزون نمیشود\nسانی که عشق محتسبن درد الفت است\nدر طبع خلق و سوسه اعتبار ها\nبی پاسبان بخاك فرو رفته گنج زر\nبیتاب عشق را ز دروشت چاره نیست\nخاك بيدار تاخته كردون نمیشود\nآه از ستم کشیکه دلش خون نمیشود\nعاریست نا خلیده که بیرون نمیشود\nبی غفلتست خواجه که قارون نمیشود\nلیلی خیال ما ز چه مجنون نمیشود\n(بیدل) تامل از بهه نتوان بکار برد\nدل خون کنید و ساغر رنگ و فا زنید\nبگذار تاز خاك سيه سرمه اش کنند\nبی بهره زار مایه امداد کی چه سود\nگل یاد غنچه میکند و سینه میدرد\nدل بر بهار ناز حنا درخته است چشم\nکز جوش سکته شعر توموزون نمیشود\nرنگ طرب بمیانه كاسكون نمیشود\nچشمیکه محو صنعت مجنون نمیشود\nدریا حریف کاسه واژون نمیشود\nدقت انچه جمع میدمدم ا کنون نمیشود\nتا بوسه رنگت ندهد خون نمیشود\nدیده را مژگان بهم آوردن در کار بود\nداغ حسرت کرد مارا بی صفائیهای دل\nروزگاری شد که هم بالین خواب راحتم\nخجلت فردانی شبنم چون اشك از عرق\nشب که بی رویت شرر در جیب دل میمریختم\nدرنه ناهمواری وضع جهان هموار بود\nورنه باما حاصل این يك آینه دیدار بود\nتیره بختی پرده ما سایه دیوار بود\nسجده مارا وضوی جبهه در کار بود\nبرق آهی لمعه شمشیر جوهر دار بود\nدورر نخویش چون شمع آقدر فرصت داشت\nدر می چینی دست امید از سفیدی شسته است\nغنچه سان از خامشی شیرازه مشت پرم\nدر گلستان چمن بیداری بیراعث\nجلوه در چشم آمد هر قدر رفتم زخویش\nخار پاها چشم را کردن گل دستار بود\nصبح اینجاديك مادرتم شام تار بود\nآشیان راحت ما بیض منقار بود\nبال طاو سان دعا رخت آندکار بود\nرنك كرماندن عنان كعب خيال بار بود\nدل زپاس آه (بیدل) خصم آرام خودست\nاضطراب سبحه ام بپوشیدن زنار بود\nذره تا خورشید امکان جمله حیرت زاده اند\nیکدل انجا فارغ از تشویش نتوان یافتن\nجلوه او عالمی را خود پرست وهم کرد\nاین طرپها تیک احرام امیدش بسته\nراز مشتان کیست تا پوشد که این حق مشربان\nجز بدیدار تو چشمی هیچکس نگشاده اند\nاین منازل یکسر از آشفتگیها جاده اند\nحسن رنگی است و این آئینها برساده اند\nچون طلسم رنك گل یکسر شکست آماده اند\nخون منصوری دلاوا جوش چندین باده اند\nخلق آنسوی فلك بز میزند اما هنوز\nچون حباب آزاد طبعان در درین دریای وهم\nشمع سان داغم كداز واشك وآه وسوختن\nمطلب عشاق تا فهمیده روشن میشود\nپرسش احوال ما وقف خرام ناز است\nچون نفس از خلوت دل پارون ننهاده اند\nدر نه باری که بردل نیست دوش داده اند\nهم بپایت ناز بانشسته استناده اند\nدر بر عنقاست مکتوبی که نفرستاده اند\nعاجزان چون سایه هر جاپایی افتاده اند\nبی ضیائی نیست(بیدل) صورت ایجاد خط\nیکقلم معنی طرازان تیره بختی زاده اند"}
{"book": "adl0015", "page": 187, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nذره کمیر همراز آینه عیان کردند\nحسن بیودنگی او را زکجا برم سراغ\nسرو برك طياری کو که خس سوختگان\nوضع تسلیم جنون عافیت آباد دلست\nبیدماغی چه گریبان که بداد است چاك\nمات گشتیم عیان هرچه نمایان کردند\nبوی گل آینه بود که پنهان کردند\nبیم لغزش بهزار آبله سامان کردند\nاین گهر را صدف از چاك گریبان کردند\nتانتانند کو مشمول عرصه امکان کردند\nبخودی حیرت حسن عرق آلود کدامست\nدل هرزره چمن زار بر طاوپس است\nسعی جوهر همه صرف عرض آرائیهاست\nعشق از خجلت تعبیر وفا غافل نیست\n(بیدل) از کلفت افسرده دلها چو سپند\nکه دل ودیده بك آینه حیرانان کردند\nگرد ما را بهوای که پریشان کردند\nسوخت نظاره باین يك که مژگان کردند\nآب شد آتش کبری که مسلمان کردند\nمشکلی داشتم از سوختن آسان کردند\n\nذوق فقر افسانه اقبال کوته میکند\nدر تماشایت چو مژگان با پریشانی خوشم\nعجز طاقت هر کجا گردید پامال مدد\nرنگها کرد انده ای غافل از نيرنك دل\nشور امکان غافل يك كاف ونون فهمید نیست\nبی طنابی خیمه گردنكشی نه می کند\nورنه آخر جمع گشتن رخت ما ته میکند\nراه چندین دشت پشت پا لغز کوته میکند\nآینه عریست زین تمثال آگه میکند\nاز ازل گیتی درین کهسار قهقهه می کند\nای دلت آیینه غافل زیستن چند ازنفس\nعمرها شد خاك كوه ودشت بر سر میدوی\nغلكه شو آب بقا آلایش چندین تريست\nرجبین ما نشان سجده اعیای و فاست\nروستا را در وداع هم عبارنها بسی است\nاین سحر هم دیودن روز تو بیکه می کند\nپیش پا نامیدن این مقدار گره می کند\nاین نهم زان وضو هایت منزه می کند\nصنعت عشق از تکلف آرایش مه می کند\n(بیدل) مسکین فقیر است افاقه میکند\n\nراحت دل ز نفس باك فشان میباشد\nسادگی جنس چو آیینه دکان داریم\nحایل پست مجولانگاه معنی هشته اند\nکینه خصم بد اندیش ملایم کفتار\nتیره بختی نفسی از طلسم غافل نیست\nآب این آیینه چون باد روان میباشد\nقیمت ما متاع دگران میباشد\nخواب ددرره ما سنك نشان میباشد\nنیش خارست که در آب نهان میباشد\nسایه دایم زپی شخص دوان میباشد\nشعله ها رنك خفا كشتو نما باخته است\nزبان راز دل خویش سپردیم چو شمع\nبی گهر فتنه تمکین صدف ممکن نیست\nایمن از فتنه نکردی مدارای حسود\nذوق خود بینی ما نا کشود محو فنا\nشور از سك ودهرية شوخی (بیدل)\nتبسم گین را سخن سخت فسان میباشد\nشود پرواز درین سرمه نهان میباشد\nموج این گوهر خون گشته زبان میباشد\nکام آب بگوشت گران میباشد\nآب تیغ آفت لغزش بکمان میباشد\nنتوان یافت که آیینه جان میباشد\n\nراحت نصیب ایجاد زنك وخبش نباشد\nگاز نفس غبار يست باید زبان کشیدن\nبرصحنه من وما خال زیاد و همیم\nاز شیشه لعین ایمن نمی توان زیست\nحیف است منعم در آستین شود خشك\nدر صومعك سپاهی نور است غش نباشد\nدر وادی محبت جز العطش نباشد\nبازیچه عدم را این پنج وشش نباشد\nدر طبع ما گذازیست هرچند فاش نباشد\nاین نان نمک ندارد یا کاسه کش نباشد\nیاران بشرم کوشید کاین رمز فاش سالی\nبخوان خلق نتوان شد محرم حلاوت\nخواهی بمان کر ساز خواهی بکند وداز\nوا ضعف بی دریما رنك سجده بردم\nزاهد زعيش رندان برغفلتست ( بیدل)\nپی برده نیست ممکن بیکانه وش نباشد\nنا اشکون نهد انگشت چش نباشد\nهنگامه نفسها بی کشمکش نباشد\nبید آرد تبریزه گر مرتعش نباشد\nفردوس در همین جاست گردیش وغش نباشد\n\nراز داران کز ادب راه لب گویا زدند\nپیش از ایجاد هوس مستان خلوت گاه راز\nمنفعل شد فطرت از ابرام بی تأثیر خلق\nشاخ و برك هرزه کردی پیشه در کار داشت\nدامن مشرب فضای داشت بی گردامل\nمهر رهال بری از پنیه مینا زدند\nساغر هوش از گداز شیشه در خارا زدند\nشعله در پستی خزید از بسکه دامنها زدند\nقامت خم گشته ما را بپای ما زدند\nمجرمان از طول این اوهام برپهنا زدند\nزین چمن يك گل سر و برگ خود آرائی نداشت\nطبع بی حس قابل تأثیر آگاهی نبود\nتولد مردم کبیر واحت کی که عزل پیشگان\nعمرها شد کاشت ما ومن از دل رفته ایم\nوحشت ازدنیا دماغ بی نیازاں رنداشت\nهر کجا رنگی عیان شد بر بر عنقا زدند\nبر کمان خفته باران همیضه را پا زدند\nچون گهر موج دلر پرخون این دریا زدند\nبرغبار خانه ما دامن صحرا زدند\nچین دامن برخم ابروی استغنا زدند\n(بیدل) اسباب تعلق بود زنك آگهی\nآیینه صیقل زدند آنها که پشت پازدند\n\nراه فضول ما هم در ازل حسابدارد\nداغ داغ بی نصیبی است از غیرت فضون\nدر نیم گردش زنگ دور نفس تمام است\nآن تپش تحیر موقوف دستگاهیست\nدر کار گاه تقدیر دامان خامشی گیر\nآیینه در حقیقت تمثال خود پرستی است\nتا چشم باز کردیم مژگان به پشت پازد\nدست که دامن کار بر آتش حسد زد\nجام هوی نسازد بر طاق کبریا زد\nراه هزار جولان دامان نارسا زد\nاز آه وناله نتوان آتش درین بنا زد\nبا دل دوجار گشتن ما را بروی ما زد\nصبحی زکافتن راز بوی نفس جنون کرد\nسردشته نفس چست چندان که دل طپد قت\nنا دل ازین بستان یکناله وار برخاست\nافلاس در طبایع بی شکوه فلك نیست\nبا گرد این بیابان عمریست هرزه تا زیم\n( بیدل) بهار امکان رنگی نداشت چندان\nبرهم دماغ چون گل صد عطسه زین هوا زد\nگر دل گره ندارد بر طبع ما چرا زد\nچون بندنی ضعیفی صدتکیه بر عصازد\nساغر دمیکه بی می گردید بر صدا زد\nدر خواب ناز بودیم برشك ما قضا زد\nدستی که سودم از پاس بر کل طبانچها زد\n\nرسید عید و طربها دلیل دل گردید\nمن و شبیه محبت دلی که جز برخت\nزسير کسوت تسلیم چشم قربانی\nامید خانه صد رنگ مشتعل گردید\nبهر طرف نظر انداختم خجل گردید\nهوس زجامه احرام منفعل گردید\nزقه ساده دلان تبغ رخسان هوس\nچنان بکعبه توانم کشید محمل جهد\nبذكر عام جدائی دليل فطرت کیست\nکه خون وعده قربانیان مخل گردید\nکه راهم از عرق انفعال گل گردید\nکنون که دیده بدیدار متصل گردید\nچو(بیدل) از هوس سیر کعبه مستغنیسیت\nکسی که کردتو بعضی بدون دل گردید\n\nرسید قاصد و از بخودی پيام كرد\nگشاد نامه زمستی وصال جایی داشت\nچه مزده داشت که باید بقدر اظهارش\nبرنك خط جبني سجده دوایم کرد\nکه همچو شام خرابات فیض عام کرد\nزصوح بحر زبانهای شکر و الم کرد\nفسون گردش چشم که داشت تقریرش\nچنان رشوق دویدم ببزم استقبال\nبهار فرش نسیمینکه فیض مقدم او\nکشود لب بادای که می بجام کرد\nکه شوق نیز برقص آمد و سلام کرد\nدل رمیده بامید وصل رام ترد\n\nرشته بکسیخت نفس زیر و بم ساز نماند\nترك جرأت کن ا گر عاقبثنت میباید\nتوتش ما با ز شد امروز که آواز نماند\nآشیان در ته بال است چو پرواز نماند\nواپسی بین که بصد کوشش ازین قافله ها\nساز اظهار جز انجام نفس هیچ نبود\nباز ماندن دو قدم نیز زما باز نماند\nخواندیم ورنه دلی مركز آغاز نماند"}
{"book": "adl0015", "page": 188, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nشرم مخموریم از چشمه مینای غرور\nغنچه را از اول نم تبسم برده است\nموج ما را از گهرهای هوس شوره بستك\nمرغ رنگت که می در قدح راز نماند\nپرده غنچه مجوم لب غماز نماند\nسعی لغزید بدل کرد تک و تاز نماند\nباهه طی سخن شوخی مستی باقیست\nسایه از رنك مكر صرفه تحقیق برد\n(بیدل) از باغ حان جلوه بهار است اما\nباده پر ریخت کل و رنك ز پرواز نماند\nهر چه ما آینه کردیم به پرداز نماند\nشوق ما رنك زد آئینه لغباز نماند\nرياضت از دم چند انکه کردم پیری جو شد\nدلم مشکن مبادا تلخی بندد شکر پندارت\nشمیم اشتیاتی ندارد طینت میرم\nسراغ عافیت خواهی بیابان شهادت رو\nز صبح مقصد آگاهيستم ليك اسقدر دانم\nدماغ اشفته خاصيت لجهاب و کشمیم\nچو آتش من بوم خاکستر ام اشيري جوشد\nز موی چینی اینجا نامه تصویر می جوشد\nزهر جا بگذجوشد خار دامنگیر می جوشد\nکه صد بالین راحت از نمك تبریز می جوشد\nنفس نابای من چون سایه بك شبكير مي جوشد\nكه بوي مي کل آنجا با پاز و سیر می جوشد\nندارد متزج دیوانگان نی ناله سیرانی\nچه دارد انفعال طبع ظالم جز سیه روئی\nنفس سوز دماغ شرح و بسط زندگی تاکی\nدرین صحرا شکار افکن خیال کیست حیرانم\nمکر از جوهر یاقوت رنگت این کلستانرا\nبربط باقصان (بیدل) مده زحمت ریاضت را\nهمین یکریشه از صد دانه زنجیر می جوشد\nعرق از سنك تا کرمی رده کرد رقیر می جوشد\nباین خوابی که دارم بازون تعبیر می جوشد\nکه رقض موج کل با خون هر نخجیر می جوشد\nکه آب و آتش کل و ادیبنا شیر می جوشد\nبهم انکورهای خام در خم دیر می جوشد\nرفته رفته این بزرگها بازی میکند\nنی شراب دارد این محفل نه دور ساغری\nمیهمان عبرتی زین کرد خوان غافل مباش\nشمع را دیدیم روشن شد رموز انجمن\nپیش زاهد هر طرف آخر درازی میکند\nمست با محمور یکسر خود کدازی میکند\nآب و نان اینجا سوئی و برازی میکند\nهر سر انیجا افت گردن فرازی میکند\nصورت آفاق اگر آشفته ديدي غم مزن\nاند کی تا از حساب آب و گذشتی برفت\nخلق در کار است تا پیش افتد از دست امل\nنافس باقیست با آلایش افتاد است کار\nبان كپ رو تحینت دان که کل هم در چمن\n(بیدل) این تصویر کلک بی نیازی میکند\nدل طپش در کار کاه شیشه سازی میکند\nو هم میدانها بدوق هرزه تازی میکند\nدیده تا دل زحمت رخت نمازی میکند\nاز کم آبی خجالت رنك پيازی میکند\nرفته رفته عافیت هم کینه خواهی میکند\nآسمان زین دور معقولی که تنك دور هاست\nز اختلاط خشك طبعان محو مژگان میشود\nنیست بی جوهر تب از پهلوی اقبال تیغ\nبسکه چشم از کرو نازش نمیدان امل\nچون حباب قلب شود از لاف نتوان دم زدن\nساحل آخر کشتی ما را تباهی میکند\nاختلاط خلق را معجون ماهی میکند\nخامه هم هر چند اشك از دیده راهی میکند\nصحبت مردان مخنث را سپاهی میکند\nیاد محشر هم فضای ما سیاهی میکند\nهر که باشد زیر آب آواز ماهی میکند\nدوستان بروی پیری اعیاد عیش چند\nهرزه کوئی بسکه در اهل تعین غالیست\nپیر کردیدیم حکم ضعف باید پیش برد\nحسن میداند تقاضای جنون عاشقان\nدر نیستانیکه حرف سر و او کردد بلند\nنیست محل (بیدل) اصلاح طبایع جزعفو\nخارها روشن چراغ صبحگاهی میکند\nلطف معنی را بلب نا کشته واهی میکند\nقامت خم کسته رما کیم کاهی میکند\nگر تغافل مینماید عذر خواهی میکند\nکر همه طوبی سر افرازد کیاهی میکند\nخلق را آدم همین پیدست گاهی میکند\nرفتیم و داغ ما بدل روز کار ماند\nدل در طپیدن از سر کوی تو بر نداشت\nمفت نشاط هیچ ا کر فقر و کرعنا\nفرصت نماند و دل بطیش همعنان هنوز\nپیری سراغ و حشت عممر گذشته بود\nخود داریم بعقده محرو می آرمید\nخا کستری ز قافله اعتبار ماند\nاین کوهر آب کفت و همان خاکسار ماند\nدستی نداشتم که بکویم دکار ماند\nآهو کذشت و شوخید رقص غبار ماند\nعزم دوروفت و دوش حوسی زیر بار ماند\nدر بحر نیز کوهر من بر کنار ماند\n(بیدل) ز شعله که نفس برق باز داشت\nاز ما بخاک وادی الفت سواد عشق\nوضع حيات و دامن فانوس عافیت\nزنهار خرمکن بکر انجامای آ ندر\nهم با نفس بشعله تحقیق سوختیم\nنکذاشت حير تم كفطی چینم از وصال\nمژکان زدیده قطع تعلق نمیکند\nداغی چو شمع کشته بلوح مزار ماند\nهم جا شکست آینه دل یاد کار ماند\nاز ضبط خود بفر اغ گهر در حصار ماند\nشر ينك نام ندرین کوهسار ماند\nکم ساز رصد از دو دمت شرار ماند\nاز جلوه بانكاه يك آغوش وارماند\nمشت غبار من بره انتظار ماند\nرك كل آستين شوخی کین صیدما دارد\nنکردد سایه بال هما دام فریب من\nنمیباشد زهم ممتاز نقصان و کمال انجا\nبصیرت چشم خواهی واکنی نظاره ما کن\nاکر مو جیم با بحريم اگر آبیم یا کوهر\nکه تیریسنك دست از سایه برك حيا دارد\nهنوزم استخوان جوهر زنقش بوربا دارد\nخط پر کار در هر ابتدائی انتها دارد\nغبار خاکساران آ بروی توتیا دارد\nدولی نقشی نمیبندد که ما را از تو وا دارد\nاگر در خویش آینه ایعاریت معذورم\nبرنك سایه ام حيرت نمای چشم مغروران\nحیات جاودان خواهی کداز عشقی حاصل کن\nبدو لا کرد امید بست از ذوق طلب مكسل\nبفکر اضطراب موج کم میاید افتادن\nکه هر بی شد خیال او مرا از من جدا دارد\nمرا هر کس که می بیند نگاهی زیر پا دارد\nکه دل در خون تپیدن خاصیت آب بقا دارد\nجهانی را کدا در سایه دست دعا دارد\nطپیش در طینت ما خبر باد مدعا دارد\nمن و تاب وصال و طاقت دوری چه حرافت این اسیر را که عشقت خواند (بیدل) دل کجا دارد\nز من آشنای معنی هم غیره سر نباشد\nافشای راز الفت بر شرم وا کذارید\nخلق و هزار سودا ما و جنون ودشتی\nامروز قدر هر کس مقدار مالم جاه است\nنقد حيات تا کی در کیسه توهم\nبیداست از ندامت چقدر خجتی ما\nطبع سلیم فضل است ارث پدر نبا شد\nتا شساید این کره را دستیکه تو نباشد\nتاکجا ز بی کسیها خاکی بسر نباشد\nآدم نمیتوان گفت آنرا که خر نباشد\nآهی که ما نداریم کو در جکر نباشد\nشبنم چه وا نماید کر چشم تر نبا شد\nغفلت بهانه مشتاق خوابست فسانه مایل\nبر آسمان رسیدیم و از درون ندیدیم\nچین کدورتى هست بر جبهه نگینها\nدریاد دامن او مانیم و دل طپیدن\nآن به که برق غیرت بنیاد ما بسوزد\nکردانده کبر (بیدل) اوراق نسخه و هم\nدیده سخت خوابست کر کوش کر نباشد\nاین حلقه شبهه دارد برون در نباشد\nتحصیل نامداری بی درد سر نبا شد\nمشت غبار مارا محمل وسكر نباشد\nآئینه ایم و ما را ياب نظر نبا شد\nفرصت بهار رنکست رنك اینقدر نباشد\nربود حسنی نكاه من غبار انکيز جولان شد\nخموشی یار با ما میدهد اعجاز حسن او\nطبیعت موج همواری زد از نومیدی مطلب\nبروی پیر در بستم زرنج جستجو رستم\nز کنج فقر نقد عافیت جستم ندانستم\nمژکان بستی گونه کینم افسانه حسرت\nسواد دشت امکان شوخی چشم غزالان شد\nچونقش سرمه با برخویشتن باليدمڑکان شد\nبلند و پست ما وافت ر هم دو دسوهان شد\nچراغ خلوتم آخر نگاه پیر کنعان شد\nکه خواهد بوریا هم پور فریادم نیستان شد\nحریف انتظار مطلب نایاب نتوان شد\nبشوق جلوه او از عدم تامر برآوردم\nبقدر شوخی حطش سیاهی میکند دانم\nحجاب اندیش خورشید حضور کیست این کاشن\nبهار صد کلستان مشبرم از تازه روئیها\nدریش حرمان سر امری باین دوری نمیباشد\nسراپا معنی دردم عیادت ختم کن ( بیدل )\nچو طوفان بهار از همه کف خاکم کریبان شد\nزهر دودی کزانجا کرد کرد امجادجر اقان شد\nکه کل چون صبح در کرد شکست رنگ پنهان شد\nچو صحرایم کشاد چیه طرح آباد فراوان شد\nمی در پرده میکردم تصور او نمایان شد\nکه من هم جا کریبان چاك كردم ناله عریان شد"}
{"book": "adl0015", "page": 189, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nرنگ اطوار ادب سنجان قانون ریختند\nمصرع موج گهر از سکته موزون ریختند\nکس بنیرنگ تبسمهای خوبان پی نبرد\nگردم تیغ حیا خون چه مضمون ریختند\nبی نیاز بهای خوبان میل قتل کس نداشت\nخشک سالی بره ناز و گره پوش خون ریختند\nآبرو چشمه ان در ین ایام شد داغ تری\nکز خجالت ابرها باران بجیحون ریختند\nخرمن در مشت پندار ش است از رنگ بهار\nاینقدر خون از دو یت غنچه کا بکون ریختند\nشغل اسباب تعلق عالمی را تنگ داشت\nدست بر هم سوده گردی کردهامون ریختند\nناقصانرا رنج هست میکشد نام لئیم\nزهر بهر جامد گران بر دوش قارون ریختند\nتا شکست اعتبار خودسران روشن شود\nگرد چینی عالمیها از موی مجنون ریختند\nآشنای فتنهٔ بی جا سر گیرد تسلت\nخاک ما بر باد میدادند گردون ریختند\nباچکیدن خون منصور حیا رنگی نمود\nجز هدر ساغر سرشار افزون ریختند\nعشق غیر از عرض رسوائی د ماغیزی نخواست\nراز این پرده با مردم بیرون ریختند\nگوهری در قلزم اسرار میبستند نقش\nنقطه سرزد ز کلک (بیدل) اکنون ریختند\n\nرنگ حنا در کفم بهار ندارد\nآینه ام عکس اعتبار ندارد\nحاصل هر چار فصل سروبهار است\nنشهٔ آنرا دو خمار ندارد\nبی گل رویت ز رنگ کاش هستی\nخار بچشمی که او غبار ندارد\nگردمن آنجا که در هوای تو باد\nجلوهٔ طاوس اعتبار ندارد\nطاقت دل نیست محو جلوه نمودن\nآیینه در حیرت اختیار ندارد\nوحشت اگر هست نیست رنج علایق\nوادی جولان ناله خار ندارد\nیکد لم وارسته در جهان شوان یافت\nيك كل بي رنك و بوي يار ندارد\nصید توهم شکار دام خیالم\nنافه بکل خفته است و بار ندارد\nعالم امکان چه جای چشم تماشا\nرهگذر یاس انتظار ندارد\nصافی دل چیست از تمیز گذشتن\nآینه با خوب و زشت کار ندارد\nتا بکشی رنج وحشتی که نداری\nنغمهٔ آن ساز شو که تار ندارد\n(بیدل) از آئینه ام مخواه نمودن\nپستیم با کسی دو چار ندارد\n\nرنگم نقاب غیرت آن جلوه میدرد\nفطرت جنون کند که زبوم اثر برد\nشادم که بی نشانی آثار رنگ و بو\nبیرونم از قلمرو تحقیق پرورد\nاین بارسو اینکه سودای ناز کیست\nعمریست ضبط آه من آئینه می خرد\nخلقی در اصل زده با داغ پاس رفت\nآتش بکار گاه فسون خانه خرد\nدانم زجلوهٔ که غرور تغافلش\nآئینه جابجا کند ایجاد و نکرد\nهنگامهٔ قبول نفس بسکه تنگ بود\nباکا سرم چو شمع زهم خورده دست زد\nنقاشی شرم دار زپرداز انفعال\nتصویرم آن کند که ز رنگم برآورد\nآئینهٔ حرام بهار است گرد رنگ\nمن غش با خیال توهم جا که بگذر د\nطاوس من بهار گشین چه مژده است\nعمریست بال میزنم و چشم می پرد\n(بیدل) جواب مطلب عشاق حیر تست\nآنکس که نامه ام برد آئینه آورد\n\nروز سیم سایه صفت جزو بدن شد\nآسوده شوای آئینه زنگار کهن شد\nشبنم بچه امید زد صرفه ایجاد\nچشمیکه کشودم عرق خجلت من شد\nقطب کافلم آخر ره تحقیق گریبان\nفرصت نفسی داشت که پامال سخن شد\nتدبیر علاج مرض ذاتی کس نیست\nاز شیشه شدن سنك همان توبه شکن شد\nحسرت پسندید زما کرم نگاهی\nرویم در ان بزم چراغی که لکن شد\nتن زد زآگاهی ما کشت کدورت\nجان بود که درفکر خود افتاد و بدن شد\nجزپاس زلف من وما هییچ نبودم\nتا و نفس از بسکه جنون بافت کفن شد\nشب در خم اندیشهٔ گیسوی تو بودم\nفکرم کرهی خورد که یکشافه ختن شد\nچون اشك بینواری از ین دشت گذشتم\nلغزیدن پا راه مرا مهره زدن کرد\nگرد ره غربت چه قدر سعی وفا داشت\nخاکم بسر افشاند بحدیکه وطن شد\n(بیدل) آری پرده از یاد خرامش\nطاوس پرون آگا خیال تو چمن شد\n\nروز کاری شد که از اهل وفا دل بردهاند\nرخت خود زین بحر کوهرها بساحل ردهاند\nماضی از مستقبل این انجمن پر میزند\nانچه پیش چشم می آرند از دل بردهاند\nرنگ حال هیچکس رهیچکس روشن نشد\nشمع گل کردند یاران باز محفل برده اند\nبردر ارباب دنیا حلقه میکوبد چو چشم\nاز تغافل بسکه آبروی سایل برده اند\nما در عالم جلوه يك تمثال پیدا نیستم\nصورت آئینه ما از مقابل برده اند\nشمع سان داریم بار سر بتقديريك غفلتك\nرنك هم از روی ما بسیار کاهل برده اند\nاز سر مو تا سر ناخن درین تسلیمگاه\nهرچه آوردیم نذر تیغ قاتل برده اند\nکرد ماه قصد تلاشمان تا کجا گیرد قرار\nنامه ها هم سو بیال سعی بسمل برده اند\nسیر مینا بایدت کردن پری بی پرده نیست\nهر کجا درند لیلی را بمحمل برده اند\nدر سراغ عاقبت بیهوده می سوزی نفس\nزین بیابان رفتگان با خویش منزل بردهاند\nاز فسون سحر کارهای این مزرع مپرس\nخلق خرمن میکشد اوهام حاصل بردهاند\nاین تماشاغ حسرت از چه حرمان آبداشت\nدرد پیش آمد بهر جانم (بیدل) بردهاند\n\nروز کاری که بعشق از هوسم افگندند\nبال و پر کنده رون قفسم افگندند\nما و من خوش رو بالی بخیال افشا کرد\nمور بودم بغرور مگسم افگندند\nتا کنند عبرتم آگاه زهنگامهٔ عمر\nدر تب و تاب تپید نفسم افگندند\nخون خشکم بجوی از قدر نیرزند آخر\nصدره از پوست برون چون عدسم افگندند\nنقش پا کرد تصور بتغافل زدو رفت\nدر ره هر که خط ملتمسم افگندند\nناله دارم بغباريکه زبیداد فلك\nسرمه شدتا بره داد رسم افگندند\nچه توان کرد سراغ همه زین دشت گم است\nدرپی قافلهٔ بی جرسم افگندند\nشکوهٔ من زفراموشی احباب خطاست\nاز ادب پیش گذشتم که بسم افگندند\nسخت زحمت کش اسباب جهانم (بیدل)\nچه نمودند که در عقده خسم افکندند\n\nروزیکه هوسها در اقبال کشودند\nآخر همه رفتند بخوابیکه نبودند\nزین باغ گذشتند حریفان بندامت\nهم رنگ که گردید گلی بود که سودند\nافسوس که این غافلیاسد فاهم\nيك نقش قدم چشم بعبرت نکشودند\nابنا همه در پردهٔ ناموس انان\nخود را تماشیکه نشد فهم ستودند\nاعدا در یکی بود چه پنهان و چه پیدا\nما چشم کشودیم کزین صفر فزودند\nاز حاصل هستی بفشانیم تسلی\nدر مزرعه ما همه تا کشته در ودند\nکزاج کران هستی موهوم زهرست\nتوفیق یقینی که داریم ربودند\nزین شکل حبابان که در غماز دوئی رنگ\nگفتم بکجا کل کنم آئینه نمودند\nچون شمع بصیقل مزن آئینه دانم\nبا هر نگهم انجمنی بود زدودند\nخامش نفسان معنی اسرار حقیقت\nگفتند دران پرده که خود هم نشنودند\nعبرت نسکیا را تماشا که هستی\n(بیدل) مژه بر دیده گران گشت غنودند\n\nروز يكه بيتو دامن صنعم بچنك بود\nعکسم زآب آئینه در پرزنك بود\nچون لاله زین بهار نصیبم غیر داغ\nآئینه داری نفس اظهار رنگ بود\nپرواز هاز بم فلك محول ماند\nگردی نشد بلند زین عرصه تنگ بود\nبوس کفش تهتر صبح امید کیست\nاینجا همین بهار حنا گل بچنگ بود\nدر عالمی که بیخبر از خود گذشتن است\nاندیشهٔ شتاب طلسم درنگ بود\nصبری مکر تلافی آزار ما کند\nمینا شکست آنچه بدل بست سنگ بود\nزنجیر ماچو زلف بتان ماندنی صدا\nاز بس غبار دشت جنون سرمه رنگ بود\nحیرت کفیل یکمژه تمهید خواب نیست\nآنمژه داغ سایهٔ دیوار زنک بود\nتهی نکرد گل که دمی از خودم نبرد\nرنك شکسته ام پرچند ین خدنگ بود\n(بیدل) بجیب خویش فرو برد حیرتم\nچشم بهیچ نیامده کام نهنگ بود"}
{"book": "adl0015", "page": 190, "text": "صحیفه ۱۸۷\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nروزیکه عشق رنك جهان نقش بسته بود\nخاك تلاش كره بسر خلق بی تمیز\nربط كارم خلق نمك زار اتفاق\nكس جان بدر نبرد ز آفات ما و من\nتقدیر توأم مائة صنعت شکسته بود\nدر ته غبار وادی مطلب نشسته بود\nتاریخیکه داشت ساز تعین گسسته بود\nسرها فکنده دم تیغ دو دسته بود\nعیشم غنیمتی که بر باغ تجدده است\nاین احتیاج و هم بهار دکر نداشت\nمحرمیت پاس وضع قناعت و بال ماست\nدیدیم عرض قافله اعتبارها\nچندین هزار مرتبه از یاد جسته بود\nرنك پريده كل تحقیق دسته بود\nوارستگی هم از قفس دنیا نرسته بود\nجمعیتی که داشت همین باز بسته بود\n(بیدل) نه رنك بودم نه بوی درین چمن\nرسوایی بکچھرهٔ عبرت نشسته بود\nروزیکه قضا در خط آفاق رقم زد\nچون مو بنظر سخت نکو سار دمیدیم\nزین خیره نگاهی که شبابم است بدوش\nصدشکر که چون صبح نکردم فضولی\nفریاد كه يك سجده بدل راه نبردیم\nيارب دم پیری بچه راحت مژه بندم\nگفتم مجیئم چه نوشتند قلم زد\nفواره این باغ بشریان علم زد\nپیداست که در چشم بقین کرد حشم زد\nبا ما نفسی بود که بر آینه کم زد\nکوری همه را سر بدر درد حریم زد\nبی سایه شد آن گوشه دیوار که خم زد\nباطل نشوید از نفس لعل در آتش\nساز طرب محفل اقبال شکست است\nواعظ بتكلف ندهی زحمت مستان\nخواب عجبی داشت جهان ليك چه حاصل\nاقبال عرق کرد ز سامان حبابم\n(بیدل) سرافگنده چومژگان ز ندامت\nسر تا قدم شمع درین بزم قدم زد\nجامیکه شنیدی تو فلك بر سر جم زد\nاز باده نخواهد لب ساقی بقسم زد\nدل کرد جنونیکه نفس تا بعدم زد\nتا کوس بشهرت زند از شرم یم زد\nدستيكه ندانمك تو میخواست بهم زد\nروزیکه نقش گردش چشمت خیال کرد\nپیکان نداشت برده درد ز من آرد این\nسیلی هزار دشت خس و خار داشتیم\nروژوشب جهان بكو يش هوس نداشت\nداغ خمار صنعت یکتائی دلم\nحرمان تراش مخمصهٔ فضولیم\nای غافل از ترا كمن معنی تأملی\nمژگان بسم زدم نشدم از تپش تسلی پاك\nنقاش خامه از مژه های غزال کرد\nسحر مجسمی است که نی مجال کرد\nعمر کرم کدورت ما را زلال کرد\nسعی غش غبار امل ماه و سال کرد\nما را بنشایئیت طرف این نقش خال کرد\nایجاد عجز فکر زبان وصال کرد\nمعرا کسی شناخت که سیر هلال کرد\nاین صیقلم بردن زجهان مثال کرد\nمشاطهٔ که حسن ترا زیب ناز داد\nخود روی حیرتم زتشویر قبا مپرس\nبی شبهه رد بینائی بد اعتبارها\nکل کردن خیال صفاها برنك داد\nحق خالق میشود زقسون تأملات\nرنك كلف زدن روما ز ده چه ممکن است\nچون شبنم از طرب بهوا بال میزدم\nهمت رضا بوضع فسردن نمیدهد\nاز دودهٔ چراغ مقو مهر خال کرد\nمخمل فتاد عشق که ما را نہال کرد\nاندیشه یقین همه را احتمال کرد\nآئینه را هجوم صور پایمال کرد\nباید بچشم دید و نباید خیال کرد\nما را نمیتوان بهوس بی ملال کرد\nذوق تأملى عرق انفعال کرد\nپروازم از سری که توان زیر بال کرد\n(بیدل) رکنی بمعنی لفظیم درد پی\nتقدیر شهره ام بزبانهای لال کرد\nروشن دلان چو آینه برهم چه رو کنند\nآزاد کان نہال گلستان ناله اند\nما را زندگی ز محبت كزير نيست\nجیب حيا بة يسق اثبات روز كار\nای غفلت آ روی طلب پیش ازین مبوز\nهم درد طلسم خویش تماشای او کنند\nبرباد اگر روند نشاط نمو کنند\nنتوان كذاشت كر همه بادره خو کنند\nچا کیست صبح را که به هیچش رفو کنند\nعالم تمام اوست کرا جستجو کنند\nپاکان چو بحر موج زند از جبین شان\nپروانه مشربان بساط وفا چو شمع\nعنقا ست در قلمرو امکان بقای عیش\nاین موجها که گردن دعوی کشیده اند\n(بیدل) باین طراوت اگرماند انفعال\nقومیکه از کداز تمنا وضو کنند\nاجزای خویش را بکداز آبرو کنند\nناکی بهار را قفس از رنك و بو کنند\nبحر حقیقت اند اكر سرفرو کنند\nباید جہان تیان زجبینم وضو کنند\nریشه واری طلبم در مزرع امکان نبود\nجزوبال دل ندارد زندگی آگاه باش\nصورت این انجمن کز محوشد پروا کر است\nعشق داد آرایش هر کس با یبی نه خواست\nجلوهٔ آگاهی آئینه بازنکار رفت\nاز تأمل باید استعداد پیدا کردنت\nو هم هستی ثمرۀ اقبال کرد آفاق را\nهر کجا در دلها مدارا کاشت جمعیت درود\nنافس دارد اثر آئینه میباید زدود\nخامه نقاش ما نقش د کر خواهد نمود\nداشت مجنون نیز دستاری که سودایش بر بود\nحیرت از بنیاد ما آخر برون آورد دود\nکوهری دارد بکف هر قطره از دریای جود\nبرسر ما خاك تا شد جمع قدر ما فزود\nکرمی هنکامه ما یکدو روزی بیش نیست\nاز تضیق چشم ز مشق سجودی دوختم\nاز بلند و پست عالم زان عدل آزاده است\nغفلت غفلت میساعتبار روشن کوهران\nعالم مطلق مرا بایش مقید بوده است\nساز هستی غیر آهنگ عدم چیزی نداشت\nخلق خواری را بشام آبرو می پرورد\nرفته است آنسوی این محفل بسی گفت و شنود\nلغزش مژگان زسر تا پای ما چون خامه سود\nنی هبوطی دارد این محفل نه آثار صعود\nمیکشد با خود دل از خاشاك چون آتش غنود\nحسن در هر جا نمایان شد همین آینه بود\nهر نوائی را که وا دیدم خوشی بی سرود\nقطره تا درده والا بیدل) كهر بايد ستود\nزارام طلب نوميديم آخر بجنك آمد\nرنك صبح احرام چه کاشتن داشتم يارب\nباستقبال از یاد نگاه کافر آيښتی\nبافسون وفا آخر غم او کرد شد و تم\nشکست دل نمیدیدم نفس کز جمع میکردم\nدعا در بی کرانی کرد دستم زیر سنك آمد\nكه اندار خرابم در نظر پر نيرنك آمد\nقیامت آمد آشوب پری آمد فرنك آمد\nکه از دل درد رفت اما چو آمد بید رنگ آمد\nبرنك غنچه این مشت قماطی صد چنگ آمد\nزهی مخمور جولان رنجها بردم درین وادی\nتحیر بسمل تأثیر آن مژکان خونریزم\nغباری داشتم در خامه نقاش موهومی\nبا حسانهای بیجا خواجه مینازد نمیداند\nبیاد نیستی دو با شوی از زندگی ایمن\nزبام خارا گرآمد برون از پای لنگ آمد\nکاز طوفان زنگه ناسوی من آمد خدنگ آمد\nشکست ارماندش تاکرد و تصویرم برنک آمد\nکه خضرتيكه توفیقش از صحرای پلنك آمد\nبا سانی برون نتوان زکام این نهنگ آمد\nدور وزی طرف نال هم پستم چون نفس (بیدل)\nبرین تمثال آخر خالهٔ آئینه زنگ آمد\nزانداز نگاهت فتنه برق آهنگ میکردد\nنمیدانم هوا پرور دهٔ شوق چه کارزارم\nهوس در حسرت کنج لبی خون می خورد کالجا\nخزان هوش ما دارد بہار شرم معشوقان\nبسیعی خود نظر کردن دلیل در ری است آنجا\nبشوخهای نازت بزم امکان تنك ميكردد\nکه همچون بوی کل در نکم ره بر رنگ میکردد\nگریبان میدرد از بس تبسم تنك ميكردد\nدر آنجا تا حیا میبالد این جا رنك میکردد\nغبار کام هرجا جمع شد فرسنك ميكردد\nظلم حیرتی دارد تماشا گاه اسرارت\nدل آزاد ما بارتكلف بر نمیدارد\nدو عالم خوب وزشت از صافی دل کردها هم انشا\nندانم مطرب بزمت چه ساغر در نفس دارد\nمحبت پیشه (بیدل) مترس از وضع رسوالی\nکه هر کس میرود هشیار آنجا دنگ میکردد\nبرین آئینه عکس هرچه باشد زنگ میکردد\nقیامت میشود آئینه چون درنك ميكردد\nکه شوق از بخودی کردسر آهنگ میکردد\nکه عاشق نشئهٔ خون دو عالم ننك میکردد\nزان روییم که این مردم باذل بخشند\nمرغبا یید ز تسلیم کہ در عرصهٔ عشق\nيك درم مهر دولب کو که بسائل بخشند\nهيكل عافیت از زخم حمایل بخشند\nجود مطلق محاسنست كه از فضل قديم\nدل مجنون بہوا داری لیلی چه کم است\nكم و بيش همه كس از همه عاقل بخشند\nحيف فانوسی این شمع بمحمل بخشند"}
{"book": "adl0015", "page": 191, "text": "صحیفه ۱۸۸\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nترا غمگین لقاغل من بی صبری داند\nنه را پبرون مرا دل بخشد\nوا کی دارم چینه یکجا باز کنم\nکاش این آئینه را بآب مقابل بخشد\nلاف هستی زده ام پیک شفاعت خواهم\nاین زان چنیی حیاهاست که مشکل بخشد\nگر شوی مرکز پرکار حقیقت چو گهر\nدر دل بحر همان راحت ساحل بخشد\nوهم وابم زما راحت نمیاید آرام\nبلی خوابیده همان به که بمنزل بخشد\nنیست خون من از آن رنک که در حشر شرم\nجرم آلود بی دامن قاتل بخشد\nگرنه منظوم کرم بخش بصیرت باشد\nچه خیالیست که دولت با راذل بخشد\nبسویدا قدمت دهم و باز کنم\nدل بیدردی اگر ما من (بیدل) بخشد\n\nزان نشئه که قلقل بلب شیشه دواند\nصد رنگ سر بر بقدم ریشه دواند\nچوشمع اگر سوخت سرو برگ نگاهم\nخاکستر من شعله در اندیشه دواند\nاز عشق و هوس چاره ندارم چه توان کرد\nسعی نفس است اینکه بهر پیشه دواند\nغبار و خس اوهام گرفته است جهان را\nکو برق که یک ریشه درین بیشه دواند\nدر ساز وفا ناخن تدبیر دگر نیست\nفرهاد همان بر سر خود تیشه دواند\nآنجا که خیالت چین آرای حضور است\nمژگان بصد انداز نگه ریشه دواند\nدر بزم تو شمعی بکداز آمده وقت است\nرنگی برخم غیرت هم پیشه دواند\nمحو است بخدا موشی مستان نگاهت\nشوریکه نفس در نفس شیشه دواند\n(بیدل) گهر نظم کسی راست که امروز\nدر بحر غزل زورق اندیشه دواند\n\nزبان بکام خموشی کشد بیانش و لرزد\nنگه زدور بحیرت دهد نشانش و لرزد\nنگه نظاره کند از حیا نهانش و لرزد\nزبان سخن کشد از تنگی دهانش و لرزد\nچه شوکت است که بنگاه حسن را که تبسم\nببوسد از لب موج گهر دهانش و لرزد\nقلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم\nکه فکر میشود از حیرت میانش و لرزد\nدمیکه آرزوی دل بعرض شوق تو کوشد\nگره چو شمع شود ناله بر زبانش و لرزد\nخیال ما کند آهنگ سجده سر راهت\nتپد تصور از انسوی آسمانش و لرزد\nبطر حیات بیتاب عاشق اینهمه سهل است\nکه همچو موج شود آب استخوانش و لرزد\nتعب مدار ز نیرنگ اختراع مروت\nکه همچو آه دل یکذره سنا نش ولرزد\nچو بزم محشر عمال باکی من\nچو میث نفس که کشد شعله امتحانش و لرزد\nبمحفلی تو که اظهار مدعاست تحیر\nنفس در آینه پنهان کند فغانش و لرزد\nبوصیل و چینم از دل بميرود چه توان کرد\nکه سست مشق رمد تیر بر نشانش و لرزد\nبصیافت یم این را نبیکه کشیدم\nچو آن عریق که آید ببر کرانش و لرزد\nزسنگ شرم سجودش گداخت پیکر (بیدل)\nچو عکس آب تپد سرو آستانش ولرزد\n\nزینکه منتظران چشم درره یارند\nچو نقش پاهمه گر خفته اند بیدارند\nز آفتاب قیامت مگو که اهل و فا\nبیاد آن مژه در سایه های دیوارند\nدرین بساط که ماند چه جلوه پرده درد\nهنوز آینه داران برقع زنگارند\nمرد بعرصه دعوی که گردن افرازان\nهمه بدستکش اشکهای زنهارند\nزبیچ و تاب تعلق که رسته است اینجا\nاگر مراند که یکسر بزیر دستارند\nهوس ززحمت کس دست بر نمیدارد\nجهانیان همه يك آرزوی بیمارند\nدرین محیط تا آبین موجپای گهر\nطپانچي که بهم ساختند هموارند\nبپرد بخت سیه شهرت از پنخن سنجان\nکه زیر سرمه چو خط ناله شب تارند\nبخاك قافله سینه مال میگردید\nچو سایه هیچ متاعان عجب گرانبارند\nز غافل مزدج بحاصل مکوی ویرس\nخیال دید رو رو وفسانه می کارند\nخوش باش که حریفان آشیانه لاف\nبهر طرف ننگری بر کشای منقارند\nز خود مبران نمین عیان نشد (بیدل)\nجز اینکه چون نیل برفی آبکینه کعسارند\n\nرسید مانه غزل نی قصید میماند\nزنها میاور به اشك چکیده میماند\nچمن بخيا طر وحشت رسیده میماند\nبساط غنچه بدامان چیده میماند\nبرات عیش که دارد که چون بزم قوس\nجهان بشوخی رنگ پریده میماند\nشرار تابت وسیاره دام فرصت کیست\nفلك بكا غمد آتش رسیده میماند\nکجا برم غبار جنون که صحرا هم\nز گرد باد بدامان چیده میماند\nزغنچه دل بلبل سراغ پیکان گیر\nکه شاخ گل کمان کشیده میماند\nخیز عیب خودم زین چمن نگاه مدار\nگلی که مید مد از خود پدیده میماند\nقدح ببزم تو یارب سر بریده کیست\nکه اینقدر هم بخونش پرده میماند\nغرور آینه خجلت است پیران را\nکمان زیر نگین خود خمیده میماند\nهجوم فیض در آغوش ناتوانها ست\nشکست رنك بصبح دمیده میماند\nدرین چمن بجه وحشت شکسته دامن\nکه میروی تو ورنگ پریده میماند\nببام محض قناعت کن از لبان عدم\nدهان بار بحرف شنیده میماند\nزسینه کر نفسی پیشو میکشد (بیدل)\nبدود از دل آتش کشیده میماند\n\nرحمت چه نامرد نما میدمد\nکه چون آینه زير پا میدمد\nحسرت نگاهید این جلوه ها\nز مژگان رو بر قفا میدمد\nتعب سحر خط شبنم مباد\nنفس بی عرق بحیا مید مد\nبترك طلب ریشه دارد قبول\nرو کر بکاری بپا مید مد\nمعمای اسم فنا گير بس\nعین طی مطلق زما میدمد\nزبی اتفاقی چو مینا و جام\nبرو کردن از هم جدا میدمد\nدو روزی بپوشید تلهای بار\nز باغی که ماد نما مید مد\n\nمخزق در دم حاجت از روی مرد\nاگر شرم دارد چرا میدمد\nوجود از عدم آنقدر دور نیست\nنگاه اند کی تا رسا میدمد\nفسونی که تا حشر خواب آورد\nبکو شم نی بوریا میدمد\nزخود باید ای ناله بر خاستن\nكزین بستان يك صدا میدمد\nبرنك چنار از بهار امید\nبس است اینکه دست دعا میدمد\nبطی است موقوف عزم عمل\nکجا کاشتند از کجا میدمد\nسرت (بیدل) از و هم و ظن خالی است\nازین بام چندین هوا مید مد\n\nزشتی منفعل کرد بدل آفاق پیدا شد\nکز از شرم قطرمی عرفها کرد دریا شد\nز خود غافل نشنی نال استقبال زو حالت\nنگاه از جلوه پیش افتاد امروز تو فردا شد\nتما شای غریبی داشت بزم بی نما شائی\nفسونهای تجلی آفت نظارة ما شد\nبوهم هوش تا کی زحمت این تنگنا بردن\nخوشا دیوانه کز خویش بیرون رفت و صحرا شد\nنپندند این غفلت سوادان معنی منعنی\nنظرها برکجی زد خط خوبان هم چلیپا شد\nچو م کرده مزاج از احتیاط خود مشو غافل\nسلامت سخت میگرزد بران سنگی که میناشد\nدرین میخانه م راهی سحر کرد ای خواجه محو کش\nهمین هوشیکه مار لست خواهد محود بها شد\nبنو میدی طلسم آقدر کردو پيش رقتم\nدر ین ویرانه چو شبنم همان و اماند کی واشد\nنشد فرصت دلیل آشیان پروانه ما را\nشراری در فضای و هم بال افشاند و عنقا شد\nکامل رتبه افکار پیدا میکند ( بیدل )\nبجاموشی طپیدها سوخت خمر هم نامیحاشد\n\nز بحر که سطحش خامشی در دارد\nفشار لب بهم آوردن این اثر دارد\nز دستگاه ترا نجا یم مکوی و برس\nدمیکه ناله کنم کوهسار بردارد\nسخن بخاك مينداز و در کامل كوش\nبرشته که گهر میکشی در سر دارد\nبهم زن الفت اسباب خود نمائی را\nشکست آئینه آئینه د گر دارد\nاثره آینه دار بهار ناز خوشست\nحنا ببند بدستیکه رنك بردارد\nبدوش اشك روانم تا کجا برسم\nچو شمع محفل رعشنایی چشم تر دارد\nمحرك هم نتوان رستن از عقوبت دله\nقفس شکسته ما بیضه زیر پر دارد\nبترک محتگر، شوخی غنیمت تست\nجهان دو زو شبم شخجیت سحر دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 192, "text": "حرف الدال\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nغبار غیر ندارم بخویش ساخته ام دل که صاف شد آئینه در نظر دارد برنجت دیده سرشکی که من قدح زدم کمال دل چقدر ناز شیشه گر دارد\nزصبح این چمن آگاه نیست غرة جاه کشاد بال همان خنده دگر دارد بناش یاچه رسد (بیدل) از نوازش چرخ بیاد مید همم کز زمانه بردارد\nبدرد پاس ندارم کجا کنم فریاد قفس شکسته ام و آشیان نمانده بیاد بسملی از دل مایوس تپش در گیرم کباب سوختنم چون چراغ در ده باد\nبغربت از من بی بال و پر سلام رسان که مهدیم نرسیدم بخاطر صیاد چو شمع خواستم احرام وحشتی بندم شکست آبله پا بکردنم افتاد\nزتنگی دلم امکان پر کشودن نیست شکسته اند غبارم به بیضه فولاد چه ممکن است کند نقش ناتوانی من مگر بسایه مو خامه بشکند بهزاد\nاگر زدرد گر انجا نیم سوال کنند چو کوه از همه عضوم جواب باید داد زهیچکس بنظر مژده سلام نیست مگر زسیل کشم حرف خانه ات آباد\nزفوت فرصت وصل دگر مکوی و مپرس خرابه خاك بسر ماند و گنج رفت بباد غبار من بعدم نیز برقشان زیست رسید من عرق داشت بر جبین صیاد\nکشاکش نفسم تنگ کرد حالم را خوش آنکه یکنفم این رشته بازسم بگشاد زشمع باعث سوز و گداز پرسیدم بگریه گفت مپرس از ندامت ایجاد\nبهار عشق وشکفتن خیال باطل کیست زسی تیشه مگر گل بسر زند فرهاد ستم کش دل مایوسم و علاجی نیست کسی مقابل آئینه شکسته مباد\nترحم است بران صید ناتوان (بیدل) که هر دم از قفسش چون نفس کنند آزاد\nزحس فانی تن آسانی دلی آراستند بیدماغی کرد کوشش منزلی آراستند سر کنم اماجبین سجده مشتاقیم و شمع از نم اشک چکیدن ماملی آراستند\nکارسانی داشت سعی کاروان مدعا آخر از پرواز رنگم محملی آراستند خواب راحت آرزو کردم طپیدن باز زد عافیت جستم دماغ بسملی آراستند\nصد بیابان خار وخس تسلیم آتش خانه محو شد نقش دوعالم تادلی آراستند آبرو یکعمر گردید آبیار سعی خلق تا نو هم مزرع بیدحاصلی آراستند\nدر فضای بی نیازی عالمی پرواز داشت از هجوم مطلب آخر جاہلی آراستند از تسلسل جوشی این مشت خون آگاهیم انیقدر دانم که دل هم از دلی آراستند\nبحر کوهی بدر مشتاقان که پاس اندیشه کان پیش تراز خاک کشتن ساحلی آراستند (بیدل) از ضبط نفس میگذر که راحت مشربان هر کجا کشتند شمعی محفلی آراستند\nز دنیا چیده گیرم اکرهد گیر مگر دامن همت نفرد گیرد خجل میروم از زبانکاه هستی عدم تا چه از من ره آورد گیرد\nعرق دارد آئینه از شرم رنگم بکو تا کلاب از گل زرد گیرد تن آسان اقبال بخت سیاهم حیا بایدم سایه پرورد گیرد\nعبث لطمه فرسای موت و حیاتم فلك تا کنم مهره نرد گیرد شب قاضان از سحر مهر اسد مبادا سواد وفا کرد گیرد\nبخاکم فرو برد امداد کردن بپاز باست دستی که نامرد گیرد زبس پسی دم هم شکست است رنگم کز آئینه کردیم درد گیرد\nازین باغ عبرت بجوشید (بیدل) دما غیكه بوی دلی سرد گیرد\nز ساز جسم هزار انفعال میگذرد چور شحه که بظرف سفال میگذرد دمیدن همه زین خاکدان گل خواریست بهار آبله ها باهمال میگذرد\nغبار شهقة ساعت بوهم میکوید بهوش باش که این ماه و سال میگذرد تلاش نقص وکمال جهان کرو نازیست هلالش از دم ماه از هلال میگذرد\nبهر که مینگرم طالب دوام بقاست مدار خلق بفکر محال میگذرد دلی که صاف شود از غبار و هم کجاست ز هر يك آينه چندين مثال میگذرد\nطناب چه سحر کنند تا بکوی یار زسم نفس هم از لب ما سینه مال میگذرد شبم بصفحه شکاهش زد آتش که هنوز شرر بجشمک ناز غزال میگذرد\nتلاش ناله جانکاه تا کی ای بلبل زمان عافیتت زیر بال میگذرد دو روزه فرصت وهمی که زندگی نامست کر از هوس گذری بی ملال میگذرد\nغبار قافله دوش بوده است بامروز وصال رفته و اکنون خیال میگذرد حق ادای رموز از قلم طلب ( بیدل ) که حرف دل بزبانهای لال میگذرد\nز سخت جانی من عمر تنک میگذرد شرار من بپرو بال سنک میگذرد جهان ز آبله پایان دل جنون دارد ز کرد عجز مداو فوج لنگ میگذرد\nچه لغزش است رقم زای خامة فرصت که تا شتاب نویسی درنک میگذرد دران چمن که بدستت تکار می بندد غبار اگر کشرد کل بجنک میگذرد\nمثال در بی زاهد بوهم حورو قصور حذر که قافله سالار بنک میگذرد عقوبت است صدفی تا محیط پیش گهر دل گرفته زهر کوچه تنگ میگذرد\nکجاست آهن که در مرغزار لیلی و نهار بهر طرف نگری يك پلنک میکذرد غبار و هم غنیمت شمر که آیشه هم زخویش میگذرد کر زرنک میگذرد\nستم بخویش مکن رنگ ماجران مشکن بزشگفته زچندین خدنک میگذرد تامل تویمل کاروان عشرت تست مژه بهم ندهی سیل رنک میگذرد\nدماغ فقر سزاوار لاف حوصله نیست چو بحر شد تک آب از نهنک میگذرد هزار مرحله آتسوی رنگ دارد عشق هنوز قافلها از فرنگ میگذرد\nکسی بدرد دل کس نمیرسد (بیدل جهان خفته بچه مقدارد لک میکذرد\nزشرم سر نوشتی کز ازل بنیاد من دارد عرق در جین پیشانی زمین آب گن دارد بساط ناز می پردازم اما ساز فرصت کو مه اینجا پیشتر زارایش دامن شکن دارد\nباین فرصت بضاعت هر چه داری رفته گیر از کف كمان هم كزين بازیچه بردی باختن دارد وفا جز سوختن آرایش دیگر نمی خواهد همین دافست تا کرشمع نسلطه الکن دارد\nخوشی چشمة جودت در پای معانی را صدف از سرمد داردچون کز هر کی سخن دارد باین نیرنك تا کی خفت افلاس بوشیدن فلک سدرنک می گرداند و بك بير هن دارد\nپی یك لقمه در مهمان سرای عالم حاجت هوس نادست شوید آروها ریختن دارد بهار عمر با ید در خزان کردن تماشایش گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد\nبحای وا کشیدی کز سلامت نیست آثاری تو مست خواب و این ویرانه دیوار آهن دارد دو روزی عذر خواه ناله دل بابدم بودن ضعیعی در دیار بیکسی باد وطن دارد\nاگر از غیرت طبع قناعت آکهی (بیدل) بسیل کارسد کارت طمع گردن زدن دارد\nز شرم عشق فلکها بخاك رو کردند دهیگه چشم کشودند سر فرو کردند هوای قصر غنا خفت با بدامن عذر کمند ها همه بر عزم چین غلو کر دند\nخرد بعد طلب آئینه جنون پرداخت که چشم شخص تمثال رو برو کر دند بوهم باده حریفان آگهی پیا دل گداخته در ساغر و سبو کردند\nقیامت است که در بحر بی کنار عدم زخود می شدگان کشتی آرزو کردند کسی بعید خجالت چه سجده پیش برد جبین بسیل عرق رفت تا وضو کردند\nعلاج چك گریبان بجهد پیش نرفت سر نگون شده را بخیه رفو کردند بحکم عجز همه نقشند اوها میم شکست جینی ما صرف كلك مو كردند\nسواد نسخة پیدش خموشی انشا بود بخای چشم همه سرمه در کلو کردند دماغ سیر چمن سوخت در طبیعت عجز بخاک از آبله آبی زدند و بو کردند\nز دور باش ادب غيرتي معاینه شد که محرمان همه خود را خیال او کردند تلاش خلق زمعلوم عمل دری نکشود مآل کار چو (بیدل) بهیچ خو کردند"}
{"book": "adl0015", "page": 193, "text": "حرف الدال\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nصحيفه ۱۹۰\n\nز شوخی چشم من تا کی بروی غیر وا باشد\nنگه باید بخود پیچد اگر صاحب حیا باشد\nتصور می طپد در خون تحیر می شود مجنون\nچه طور است اینکه کس دور از تو با خود آشنا باشد\nازین خاك قنا تا کی فریب زند گی خوردن\nندارد جلوه در خلوت دلم بیدل شود قم\nغیرتم خانه آيینه میبوسم كجا باشد\nندارد شرم صادق انفعال هرزه جولانی\nبا دره کمین خون شوا کر نیت خطا باشد\nمژه هم چا بم پابی نگاهی خفته است اینجا\nنشانت بی سحر جو شد نه رنگت بی صفا باشد\nچه امکانست خم بردارد از بیداد عجز من\nاگر زیر بغل چون تار چنگم صد عصا باشد\nز بس چون كل ينك كردند پا در حشر مشت ما را\nاگر در سگتی پر افشاند شکست کار ما باشد\nبغیر از ناله سامان ندارد خانه وحشت\nكان حلقه زنجیر ما شیرش صدا باشد\nندارد هیچکس آگاهی از سعی گداز من\nهمان بیرنگ میسوزد نفس در هر کجا باشد\nبی همراه از خود رفته دارم قاصد اشکی\nسحر همسو خرامد چشم شبنم در قفا باشد\nتأمل كن چه مغرور اقامت مانده (بیدل)\nمبادا در تکاپو تا سکه داری نقش پا باشد\n\nز بی تکیری ز جولانم چه امکانست وا دارد\nروانم عقل ز خود چون شمع در هر عضو پا دارد\nخط طومار پاس آرایش مهر جفا دارد\nبرنك شاخ کل آهم سرا پا والها دارد\nدر ان وادی که من دارم کمین انتظار او\nغباری کر طپد آواز پای آشنا دارد\nز کل باید سراغ غنچه گم کشته پرسیدن\nکه از چشم بخون رفتن دل تنگی با دارد\nفنا پرور د کايم از مزاج ما چه میپرسی\nفضای عالم موهوم هستی يك هوا دارد\nسرایت نغمة عجزم ساز آفرینش را\nدرین محفل شکست از هر چه باشد رنگ ما دارد\nقد پیران تواضع میکند عیش جوانی را\nپل از بهر وداع سیل پشت خود دو تا دارد\nز حال کوشه کی فقر ای منعم مشو غافل\nکه خواب مخمل در رهن نقش بوریا دارد\nز خواب دشت امکان صاف دلتنگی نمی چیند\nببزم آینه عکسی اگر زد پد جا دارد\nز عالم نیکبدری بیدستگیر بهای آزادی\nکسی رنجبر و از دنیا که از وحشت عصا دارد\nجهانی میر خروش آگاهی است از گردش عالم\nشکست رنگ من چون خنده مینا صدا دارد\nبرنك أنهم بك رك لبن چین کردم\nکل داغست (بیدل) آبله بونی از و فا دارد\n\nزندگی افسرد دل شوخی سودا زنید\nآفتاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید\nچند چون کر داب باید در محیط پیچ و تاب\nواسهد ساحل چون موج دست و پا زنید\nدلمرغ شمع بیداد نفس تیغ است و پس\nچند چون زنکار بر آیینه دلها زنید\nشور طوفان حوادث بر محیط افتاده است\nبعد ازین چون موج می رفتنی صهبا زنید\nباز آغوش دم تیغی مهیا کرده ایم\nخنده از مخیه میآید زخم ما زنید\nجلوه در کار است غفلت چشهای مخمصلان\nچشم خواب آلود خود را بکمرد مژگان مژگان زنید\nراحتی گر هست در آغوش ترک مدعاست\nاحتیاج آلوجها دارد باستغنا زنید\nسیر نیرنك جهان وقف تغافل خوشتر است\nلعل وازون پای دیده بینا زنید\nشعله سان چند از رك گردن علم افراشتن\nسکه افتاد گی یکره چو نقش پا زنید\nبستی مژکان بچیندن شمع دامن میزند\nيك شبیخون برصف اندیشه دنیا زنید\nاز بر عنقا صدای میرسد کی غافلان\nموج بسیار است اگر بیرون این در یا زنید\nمعنی آرام ( بیدل ) میتوان معلوم کرد\nکر برنك موج بر قلب طپیدها زنید\n\nزندگی در مکتب عبرت محك مفلس می شود\nخون نمی ماند در ان عضوی که مجس می شود\nطبع ناقص را مسير در امتحان کامه کمال\nنام بازی چون بحك خواهد طلا مس می شود\nبگذر از و هم فلک تازی که فکر آدمی\nمیکشد خط زمین هر گه مهندس می شود\nکیست تا گیرد عنان هرزه تازان خیال\nعالمی در عرصه شطرنج فارس می شود\nاز دل روشن طلب شیرازه اجزای عشق\nپرتو شمع آشیان رنك مجاس می شود\nسرنگون میکند آخر باغ اعتبار\nکردنی کر تاج زرین شاخ تر کس می شود\nاز نفس باید عيار ساز المها گرفت\nاین دمیت غافلان دلها که مونس می شود\nهر چه کوئی(بیدل) از نقص و کمال آکاه باش\nمعنی از وضع عبارت رطب و یابس می شود\n\nرنك درون داشتم روشن کر ادراك برد\nهمچو سیل انجا ما را افسون رفتن باك برد\nدر سرم بی مغزی شور هوس پیچیده بود\nوصلی او هم باید آن موحی که این خاشاک برد\nکرد شغل جاه خلق را به بیدردی علم\nلاله چند آروی دیده غمناک برد\nحيف او نائیک کس منت کشد از هر خسی\nوقت پیری خوش که بید پاهیش مسواک برد\nهستی از کرد نفس باری بیدشم بسته است\nچون سحر بر آسمان می بایدم این خاك برد\nپیر نام دیگران تا چند شغل جان کنی\nمحره حیرت زین نگین ها صنعت حکاك برد\nقاصد مجنون درین دشت اندکی لغزیده بود\nجاده ها همسو بمنزل صد کریبان چاك برد\nکر همه در آفتاب محشرم افتاده راه\nباد آن مژکان مپیا در سایهای تاك برد\nمیروم محمل بدوش آمد و رفت نفس\nتا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباك برد\nما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود\nکهکشان تاز شکست رنك براقلاك برد\n(بیدل) اقبال کم فتاری درین وادی کر است\nای بساصیدی که رفت حسرت فتراك برد\n\nزينك منت راحت در کم کار می افتد\nهمه کر سایه افتد برسرم دیوار می افتد\nدماغ ناز کی دارم جراحت پر ور عشقم\nاگر بر بوی کل پایی نهم برخار می افتد\nجنون خود فروشی سنگ دارد کرمی دکان\nزهر جنس آتنی دیگر درین بازار می افتد\nمتاع جز سبک روحی ندارد کاروان من\nهمین رنگست اگر بر دوش شمعم بارمی افتد\nمزاج ناتوا نان ایمن است از آفت امکان\nاکر برسنك افتد سایه بی آزار می افتد\nقضا ربطی دگر داده است با هم کفر و ایمانرا\nز خود هم در مد کر سبحه بی ز نار می افتد\nنخستین سعی روزی فکر روزی خوار میباشد\nنکاه دانه پیش از ریشه بر منقار می افتد\nنشاید نکته سنجانرا زبان در کام دزدیدن\nنوا در سکته میرد چون کره در تار می افتد\nمکن سوی فلك مژکان بلند ای شمع ناقص پی\nکه زینها سر با پای تو بادستار می افتد\nنیکویم تهمت ایجاد رسوای قیامت شو\nبدوش این بار چون برداشتی دشوار می افتد\nغنای مردکان نامرده باید رفت در کورم\nچه سازم خاك این رم در سرم بسیار می افتد\nدو روزی بالم و رنج حوادث صبر كن(بیدل)\nجهان آخر چو اشك از دیده ات یکبار می افتد\n\nز و هم مبهم طرف کم نخواهی شد\nمحیط اگر نشدی قطره هم نخواهی شد\nبه بحر قطره زتشویش خشکی آزاد است\nاگر عدم شده باشی عدم نخواهی شد\nغم فنا و بقا هرزه فکری وهم است\nجنون تراش حدوث و قدم نخواهی شد\nهزار مرحله دوری ز دامن مقصود\nاگر چودست ز سودن بهم نخواهی شد\nبر هی اگر این قشفه بر جبین دارد\nبصد هزار تناسخ صنم نخواهی شد\nمقلد هوس از دعوی طرب رسواست\nز شکل خنده بهار ارم نخواهی شد\nمباد در غم وا ماند گی بیاد روی\nچو شمع آنهمه غار قدم نخواهی شد\nطواف دل نفسی چند چون نفس کم نیست\nتلاش بسمل دیرو حرم نخواهی شد\nچوسرو اکر همه سر تا قدم دل آری بار\nزبار منت افلاك خم نخواهی شد\nغبار کوی ادب سر کش فضولی نیست\nاکر باد دهرت علم نخواهی شد\nبمحفلی که در افشان موافقت سنجی است\nکم زیاده سری کرم کم نخواهی شد\nچو کل دمیکه کست اتفاق رشته عهد\nدگر خمار کش ربط هم نخواهی شد\nسراغ ملك يقين (بیدل) از هوس دور است\nرفیق قافلة كیف و کم نخواهی شد\n\nزهر سودام بر دوشم کرفتار انجیدن باید\nزخاطر ها فراموشم بیکبار انجیدن باید\nبسر خاک فنا در نظرها کرد حیرانی\nبنای عجز ما واسقف دیوار انجیدن باید\nاز آغوش مژه سر بر نزد سعی نگاه من\nپستان ادب را ناله زار انجیدن باید\nمن و در خاك غلطیدن تو و عالم بپرسیدن\nبعاشق آستان زیبد با غیار انجیدن باید"}
{"book": "adl0015", "page": 194, "text": "صحیفه ١٩١\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nنگنجوادیم جز و نیم غنچه دل کفتم نفس خون شد بدرس بین مطلب عجز تکرار انجنین باید\nجنون ها خفته بزیرد برسر و رك شعورما اگر دل برده بردارد که هشیار انجنین باید\nزهمواری نکردد سابصار خاطر کردی براه خاکساری طرز رفتار انجنین باید\nمواهی عار ازینکرد غبار از خاك میجوران همین آواز می آید که نابیار انجنین باید\nساز غنچه نتوان بست آهنک پریشانی چه شد بلبل که کوجم وضع منقار انجنین باید\nزشمشعت آتش نماند خاکستر اجزایش بسی مستی هم مخمورت کار انجنین باید\nبحبت چهره نیکشو و از حباب غفلت امکان که صاحبذل کجاست ابحا و بسیار انجنین باید\nنفس هردم زقصر عمر خشتی میکند (بیدل) بی تعمیر این ویرانه معمار انجنین باید\n\nزعمقی قطع کن کرمیل راحت در نمود آمد\nچه دارد سرامکان جزا مید خاك کردیدن\nباین عجزیکه در بنیاد سعی خویش می بینم\nکرانست از ساحت کرهمه آب بقا باشد\nجو حیرت صاف سازو دست نامز کان فرود آمد\nدرین حرما اسرامن کس عدم مشتاق بود آمد\nشوم کر سایه از دیوار نتوانم فرود آمد\nبمجلس چون نفس برلب نباید زود زود آمد\nنماز عاصفیان معبد دیگر نمی خواهد شکست آنجا که شد محراب طاقت درسجود آمد\nزو ضع زهدکی طوبی ببسم جز بنو میدی چعسازم این ندامت ساز بر حیرت سرود آمد\nندائم دامن زلف که از کف دادمام یارب صدای دست و هم سود نم بر مشک سود آمد\nز هستی تا نگفتم منفعل آهم نجست از دل عرق آبی رویم زد که این اخگر بدود آمد\n\nزاستغنا چو (بیدل) داشتم امید تشریفی کمن از دو عالم کسوتیدا تاروپود آمد\n\nزیر گردون انچه از کشت تو و من میرسد\nانتظار حاصل این باغ برین ماشیست\nنور خورشید ازل در عالم موهوم ما\nباقلیان ناز خشکی نك تحصيل غناست\nدعوی دانشی بهل از ختم کار آگاه باش\nزنده کی دارد چه مقدار انتظار تیغ مرك\nدانه تا آید به پیش چشم خرمن میرسد\nمأمر خمیسا به ایام وبار يستن ميرسد\nذره میگردد نمایان تا روزن میرسد\nچرب و نرمی کن اگر نانت بروغن میرسد\nمعرفت اینجا نخود هم بعد مردن میرسد\nاندکی تا سر کران شد هم بگردن میرسد\nزین قصابیگه از غیبت مدارا میکنند غربه فرصت مشو سامان رفتن میرسد\nاین من و ما شوخی ساز ندانمهای ماست خامشی نی برده چون کردد بشیون میرسد\nرفته رفته بدر میگردد هلال ناتوان سعی خاك جيب ما آخر بدامن میرسد\nدر کمین خلق غافل کر همین صورت سدا است آخر این کهسار سنگش بر فلاخن میرسد\nمقصد سعی ترددها همین را ماند کیست هر که هم جانب رسد تا نارمیدن میرسد\nمشت طاق(بیدل) از تقلید کردون شرم دار دست قدرت کی باین برج متمن میرسد\n\nزین باغ بسکه بی ثمری آشکار بود\nخلق بکار کاه جد عرضه داد و رفت\nدلها سموم پرور افسون حيرت اند\nما غافلان قطار حرمان کجا بریم\nشبها به من زدرد دل افتاده ام بخاك\nجز كاستن قطر نشد از وهم آشکار\nپرور کرد ماند زغیرت غبار من\nدست دعای ما همه برك چنار بود\nما و منی که دود چراغ مزار بود\nدر زلف یار شانه دندان مار بود\nحسن آشکار و آئینه در زنگبار بود\nبر دوش کوه نیز همین شیشه بار بود\nافتادم این ورق همه خطها غبار بود\nدست بریدة كه بدامان یار بود\nدیدیم منزل فلك و سحر یافتش يك رفت و آمد نفس بود و کار بود\nصب پربار عمر تو دیم اثری چین ما هم نفس وداع کایم یاد کار بود\nهرگل درین بهار چمن ساز حیرتیست چشمی که باز شد که نه با او دو چار بود\nتکلیف هستیم همه خواب بهار داشت دیوار او فتاده بسر سایه وار بود\nالیوم بناله شور قیامت بلند كرد بر خود نجیدنم عمل کوهسار بود\nجرم نجيباك داد جنون شکفتکی دلتنكيم چو غنچه بجيب جامه وار بود\nجهدی نکردم و بفسردن كذشت عمر در پای همت آبله ام آشکار بود\n\n( بیدل ) باو تو چه رسد ناز آگهی در عالمی که حسن هم آئینه دار بود\n\nزین تماشا که هوا موج گهر می پوشد\nاین همائیست که در عالم پرواز یقین\nغنچه ات آینه در جوش سحر می پوشد\nهمچو عنقا همه را در ته پر می پوشد\nآنکه در كسوت شبنم عرقش بره نقاب حیرتمست اینکه کنون شر و شکر می پوشد\nبی تأمل تقاضا مژه واکردن نیست برق کیفیت این جلوه نظر می پوشد\n\nزین سازم و زیر توقع چه خروشد\nتحقیق زتمثال چه کل دسته نماید\nدر کعبه ما مایه خیال است عدم نیست\nاز کار فلك صبح مکر شیر بدوشد\nحیف است کسی در طلب آبنه کوشد\nدریا کهر راز بماهی چه فروشید\nآرایش کرد فرود كان همه پوچست زان بوست مجو مغز که از آبله جوشد\nجز جبهه ما کزوی آرد عرقی چند کس آب زسر چشمۀ خورشید ننوشد\nيك کوش تهی نیست ز افسون نفاقش حرفیکه توان گفت مکر پنبه بپوشد\n\n( بیدل ) نجیا جارة افلاس توان کرد عریانی اگر جامه ندارد مژه پوشد\n\nزین شیشه ساعت که دم هر سال براورد\nزین وضع پریشان که عرق ریز تپودیم\nجز خاری معکوس مدان ریش و فش شیخ\nدر صاف دل شبهه تحقیق نهان بود\nآهم ز رفیقان سفر کرده سراغیست\nفریاد که راز تپ عشقت بفهمم\nگرد عدمم فرصت ما بال برآورد\nآئینه ما آب ز تمثال برآورد\nآدم خرى كرد و دم وبال برآورد\nچون رنك نماند آئینه تمثال برآورد\nاز جیب من این قافله دنبال برآورد\nچون شمع ازین دایره تبخال برآورد\nعمری زحیا زحمت اوهام کشیدیم ماراخم دوش مژه محال برآورد\nچون آبله در خاك ادیکاه محبت باید سر بی گردن پامال برآورد\nبر اهل فنا خورده مکیرید که منصور با کردن دیگر سر اقبال برآورد\nسودیکه من اندوختم از هیچ متاعی کم نیست که از منت دلال برآورد\nطاؤس من از باغ حضور که خبر یافت کو رنك من آئینه رو بال برآورد\nتاکی برقم تازه کنم شکوۀ احباب خشتی زدماغ قلمم نال برآورد\n\n( بیدل ) الم از معنی نازك نتوان شد موجسبی ما را همه چالاک برآورد\n\nزین کرد خوان تعمیری هیچ آرزو نشد\nصداشك وآه رشته بهم تاب داد و رفت\nتا وا نمود آئينۀ راز شبنمش\nمحو هلال کشت مه از شرم سجده اش\nيك ابدم چو شاك شدیم انچه ذات است\nسیر بهار غیر تماشای رنگ نیست\nجز لقمه نجورده فشار کلو نشد\nيك غنچه زخم حیرت مارا رفو نشد\nکل بادلی که داخته رو برو نشد\nآه از جبین ما که درابرو فرو نشد\nانجام کار هیچکس اینجا نکو نشد\nمارا کسی ندید که حیران او نشد\nدر کشت زار عبرت امکان نکاشتند تخمی که پایمال غرور نمونشد\nدریاد طره ات بفشاندیم داد شوق کز کرد ما دماغ هوا مشك بونشد\nکز لاله رنك رز شد و کل کشت عطر بیز آئینه دار انجمن رنگ و بو نشد\nشرم طلب بسی فنامهم زما رفت خون شهید مادیت آبرو نشد\nدر وادی که جاده منزل خیال اوست وامانده کی بس است اگر جستجو نشد\nدر عشق ناله گفتنی (بیدل ) محال نیست آن کیست دل بزلف بتان بست و مونشد"}
{"book": "adl0015", "page": 195, "text": "صحيفه ١٩٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nسازامکان از شکست آواز پیدا میکند بال برهم میخورد پرواز پیدا میکند\nپاس ناموس حیاهم نیست آسان داشتن چون جبین پرنم زند غماز پیدا میکند\nچون خط پر کار را انجام میسوزد نفس تا کسی سر رشته آغاز پیدا میکند\nچون نگه هر چند در مژگان زدن گم میشویم حسرت دیدار ما را باز پیدا میکند\nطی کن ما سامان کی تاب افسون مسحر چون باطل شود اعجاز پیدا میکند\nعجز چون موصول بزم کبریاشد عجز نیست کز نیاز آنجا رساندی ناز پیدا میکند\n\nمجتهد پیش از سخن کردن به تیغ افعال چون قلم هر کس که شرح راز پیدا میکند\nنور عبرت نیست دلد را بی غبار حادثات از شکست این آئینه پرداز پیدا میکند\nهیچو شمع افسانه دعوی مسلسل کرده این زبان آخر دهان گاز پیدا میکند\nتا بود ممکن حدیث پنبه باید گوش کرد نغمه ها این محفل بی ساز پیدا میکند\nحسن بی ایجاد عشق نیست در اقلیم ناز گل چو موج رنگ زد گلباز پیدا میکند\nباز جوش آبله (بیدل) مقیم دامشت هر که سامان کرد عجز اهتزاز پیدا میکند\n\nساغرم پهلو داغ میکردد نقش پای چراغ میکردد\nدور این بزم رنك كردابیست ششجهت يك اياغ میکردد\nدر باغی که من طرب دارم مطربش بانك زاغ میکردد\nشرم کاغد است فرصت عیش می پرد رنك و باغ میکردد\n\nلاله سان هر گلی که مینکارم آشیان کلاغ میکردد\nخلق آسوده در عدم عمریست بودمماع فراغ میکردد\nمن اکر سر ز خاك بردارم نقش پایم دماغ میکردد\nمنبع پروانه از طپش مکشید سوختن بی چراغ میکردد\n\nهمچو عنقا کجا روم ( بیدل ) کم شدن هم سراغ میکردد\n\nمیگروان که بوحشت میان جان بستند چو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند\nنیاز طره او کن اگر دلی داری که ماهیان سعادت بموج این شصتند\nبسنك کم نتوان قدر عاجزان سنجید نگه دلیل بلند یست هر قدر پستند\nحذر ز الفت دلها درین جنون محفل که شیشهای شکستن بهانه بد مستند\nزساز خلق بجز هیچ هیچ نتوان یافت خیال نیستی هست کانبقدر هستتد\n\nترشحه اند تپرز وحشیان این کهسار که دل بسنك گرفتند و رهبوا بستند\nتپهلوی عرق جبه مایه است اینجا چو جام می همه جابیدلان تهی دستند\nدران بساط که منظور حسن یکتا ئیست ترحم است بر آئینه که نشکستند\nمیتوان بکمان خانه فلك آسود مگا تخفته به آیینه شريك شصتند\nچو شمع رفتن چند کربه کن (بیدل) که سوختند و بر من فسانه پیوستند\n\nمیتپد بزم تو تا بیقرار کردد و نالد طپیدن از دل من آشکار کردد و نالد\nچه نغمه ها که ندارد زخون بی شدن من بذوق آنکه نفس نی سوار کردد و نالد\nمن و تغافل الفت کدام دوست چه دشمن ستم رسیده بهر کس دو چار کردد و نالد\nبگریه خونمکن اندیشه کز چکیدن اشکی دل شکسته مباد آشکار کردد و نالد\nز روز کار وفا چشم دارم آنهمه فرصت که سخت جان من کوهسار کردد و نالد\n\nهزار کعبه وليك محو شوق پرستی نه کرد دل چوپقس یکدو بار کردد و نالد\nز ساز جرأت عشاق گل نکرد نوایی مگر ضعیفی این قوم تار کردد و نالد\nچوطايريكه دهد آشیان بغارت آتش نفس بکرد من خاکسار کردد و نالد\nهزار قافله شور جرس بخاك امیدم چه باشد ایندم يك ناله وار کردد و نالد\nدر آتش افگن و ترك ادب مخواه ز (بیدل) سپند نیست که بی اختیار کردد و نالد\n\nسینه بزم تو کوشد هیچ جابنشینند خدا کند که بکوش دلبان صدا ننشینند\nبر آستان تو کرد نیاز سجده پرستان نشسته است بنازیکه هر کجا ننشینند\nز اختراع ضعیفی است اینکه می غبارم بویج جا چو خط از خامه بی عصا ننشینند\nوداع عافیت انگار پرکشائی شهرت چو نام نقش نگینی کسی ز پا ننشیند\nنفس چو صبح بشام رسان ز شرم تردد که آب تابکشد دامن هوا ننشینند\nغنا مسلم آنکس که در قلمرو حاجت غبار کردد و در راه آشنا ننشینند\nبرنك پر تو خورشید سایه پرور همت اگر بخاك نشیند که زیر با ننشیند\nز آفتاب قیامت فسانه چند شنیدن کسی بسایه دیوار التجا ننشینند\n\nسریكه تیغ تو باشد چو شمع گردن بارش چه دولت است که از دوش ماجدا ننشینند\nبمحفلی که نگاهت غبار حوصله کیرد حیا بروی آب از شوخی حيا ننشینند\nسلامت آینه دار سعادت است بشرطی که استخوان کسی درره هما ننشینند\nدلیکه زیر فلك باشد آرزوی مرادش برنك دانه به آسیا چرا ننشینند\nز بادیان توکل اگر رسی بنسیمی حیا بکشی امید تا خدا ننشینند\nغبار غيرت آن مطلبم که گاه تمنا رود بباد و بروی کف دعا ننشینند\nازین هوس که به بزم غناهست دل دیوانش که تا محشر نشستن بجای ما ننشینند\nبوحشتی بکذر ( بیدل ) از محیط تعلق که نقش پای توچون موج برقفا ننشیند\n\nمنم كینجا بجز گريه اش نشاید و خندد قیامت است که چون زخم لب کشاید و خندد\nچو شمع منصب وارستگی مسلم آنکس که تیغ حادثه تا حش زسر رباید و خندد\nشرار کاغذ و آمال ماست توام غفلت که زندگی دو نفس بیشتر نپاید و خندد\nخطاست چشم کشودن بروی باخته شرمی که هر برهنه که بیند به پیشش آید و خندد\nمثال عبرت اشیا درین بساط تحير کین کراست که کس آینه زواید و خندد\n\nهوس پرستی این اعتبار پوچ چه لازم که همچو صفر بدرد سرت فزاید و خندد\nدرین زبانکده چندان کف فسوس نسائی که جوش آبله آئينه ات نماید و خندد\nحذر زصحبت آنکس که بی تامل معنی بهر حدیث که کوئی زجا در آید و خندد\nچه ممکن است شود منفعل زغیبت یاران دهن دریده قفائیکه باد زاید و خندد\nدرین جنون کده اینست نا گزیر طبایع که نالد و طپدو کرید و سراید و خندد\n\nدلی گرفته ( بیدل ) نیافت جای شگفتن مگر چوصبح ازین خاکدان براید و خندد\n\nسجده خاك درت هم که تمنایش بود هر کجا سود قدم بر سر من پایش بود\nموج را هرزه دو يها ز گهر دور انداخت آبرو در قدم آبله فرسایش بود\nوصل حسنی برخش آب زد آئینه شرم وضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود\nعمر چون شهرت عنقا بهم شبهه کذشت آن نشد محرم اسمی که مسمایش بود\nدوری مقصد بی باخته بکه کتریم هر که وی محوشد امروز تو فردایش بود\n\nعلم همت عشاق ننگونی نکشد خاك شان بی سپر قامت رعنایش بود\nدل لغافل زدماز آگاهی و متأب شدیم انفعال همه کس شوخی تنهايش بود\nداغ شد حيرت وز ا مجلوه نزدیکی رسید چه توان کرد پس پرده تماشایش بود\nآه یک داغ بپیمانی بدل ما نرساند قاصد شمع بمطلب همه اعضایش بود\nکردم از هر که درین خانه سراغ تحقیق کفت از آمدنت پیش همین جایش بود\n\n( بیدل ) از بزم هوس سبر ندامت کردیم سودن دست بهم قلقل مينایش بود\n\nسحر آه و گلستان شکایت و بلبل فغان دارد جهانی سوی بیدردی زحسرت کاروان دارد\nنه پنداری عبث پردامن همخزه می پیچم حیا ترا کرد مجنون محمل لیلی كمان دارد\nچوشمع کشته گر خاكستر خود میکند بالین حموشهای آهم داغ در زیر زبان دارد\n\nتأمل کز کن هر کس برنگی رفته است از خود طپشهاییکه دارد بحر کوهر هم همان دارد\nدبستان ادب را آن نوا کت فهم اسرارم که طفل اشك من در خامشی درسی روان دارد\nجزازين آرزو بيخود نبالد بیستون غم که نبض بازوك فرهاد من سنك فسان دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 196, "text": "صحيفه ۱۹۳ \nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه \nحرف الدال \n\nنیم آگه زحسن قاتل اما اینقدر دانم که در هر قطره خونم چشم حیران آشیان دارد\nدماغ خون من چون اشك رنگی بر نمی دارد كراستغنا نمیگردد سبک بخت امتحان دارد\nبلندیها پستی متهم شد از تن آسائی براحت کو نیند از د زمین هم آسمان دارد\nهژبر خاك جبلی خون سحر کرد ظن دارم شکار انداز دشت بی نشانی هم نشان دارد\nچه می پرسی زقصد کعبه و هم بیند من اگر برهم شکافی ناله ضبط فغان دارد\nطپیدن شکر را رام است (بیدل) بسمل ما را نفس در عالم پرواز صبح آشیان دارد\n\nسحر طلوع گل دعا که مراد اهل هم رسد\nهوس عــلاوه حرص و كد سحر و گل دگر آورد\nدل طــا مــع و کله عطا دم سرد و گرم سوالها\nسر حرص و مصدر درد سر هنر اكمل کهن دگر\nسرو کار عالم عبیده دم هوس مطالعه کرد کم\nدل ساده هوس و هـوا هـمـه را معلم مدعا\nکه دهـد مصاغ کام دل كه دهــد كز گل طاليم\nزتـوهـم طبع و عمل كمل مكسل علاوه درد دل\nزبر طور مصرع ( بیدل ) دم دود سلسله ام رسا\nدل سرد مهره حرص را همه دود آه و الم رسد\nکه دم وداغ حواص كمن كسره كلاه علم رسد\nکه دهد مراد كــدا مكر مدد دواء كرم رسد\nکه هلاك حاصل مال را همـه دم ملال درم رســد\nکه غـم و كره هم اهل همــه در سواد عدم رسـد\nره دور کره اهل اگر تره آورد كرمم رسـد\nسحر از دمم رعد آورد عمل از دهـد هـه نمـی رسـد\nکه مراد ا كبر هـمـه دل رسـد دل درد حوصله كم رسـد\nكـك دو عالم اهل دود که سراسر قلمم رسـد\n\nسخن زعشق ادب مسوج گوهرش گیرید\nمحیط عشق تلاش دگر نمی خواهد\nخراج دون بتكلف غنی نمی گردد\nگواه دعوی عشق انفعال جرأت است\nبهار نامه یاران رفته می آرد\nدمیکه فرصت موهوم ما رسد بحساب\nکجاست لغزش خط كز مسطرش گیرید\nگره خـود بـه تسـلیم و گوهرش گیرید\nسم است اگر دم خرچله در زرش گیرید\nجبین اکر عرق افشاست محضرش گیرید\nگلی که وا کند آغوش در برش گیرید\nشرار هر چه اقل هست اکثرش گیرید\nبمشق مزه ختم است درس علوم عمل\nهمان بجاست خود آرائی دماغ فضـول\nبموعظ عبرت اكر شخص شــود توفيق\nخیال نیستی آسودگیست پیش از مرك\nدماغ فرصت اکر قدر دان عمر دلست\nكمال ( بیدل ) اگر خیمه عروج زند\nهمین ورق بـهم تزيد و دفترش گیرید\nچوشمع کز همه باهر گلی سرش گیرید\nز خود راه زنی هست مشبرش گیرید\nسرشکه ایست دم در د این برش گیرید\nنگه زخـانـه برون میـرود درش گیرید\nزخاك يكد و ورق سایه پرش گیرید\n\nمراقبت از چمن کبریا که میرسد\nجهان محاسب خویش است زاهدان معذور\nگرفتـه ايم همه دامن زمینـگیـری\nدرین حديقه چوشبنم نشسته ایم همه\nغبار دشت عدم سخت بی پر و بال است\nدمیده غنچه يـت اقبال آفتاب ازل\nزدل حقیقت روو قبول پرسیدم\nتوهم کره کن آنجـا ترا که میـرسد\nخطای ما زصواب شما که میرسد\nره تلاش بان دست و پا که میـرسد\nسراغ خانه خود شبد نا که میـرسد\nاکر تو پاکزنی حال ما که میـرسد\nزنیره روزی بال هما که میـر سـد\nبخـنده گفت برو پليـا که میـر سـد\nمعاملات نفس هـرنفس زدن پاکست\nکرم قلم رو عفو است دنج پاس مكن\nدلیل مقصد اشك چكـيده در كان چیست\nمحـال پیکر بیجــان گریبان دارد\nجواب خون شهیدان تغافلت تا کیست\nچه عالی و چه دنی از خيال غیر برید\nچه نسبت است بخورشید ذره را (بیدل)\nحساب مدت چون و چرا که میرسد\nبکار خانه شرم از خطا که میـرسد\nفتــاد کی بقدم از عصـا که میـرسد\nمرا ومیکـه تو کشی جـدا که میـرسد\nجبـين مده بعرق از حيـا که میـرسد\nغم معـامـله سـر زبـا که میـر سـد\nبمـالمی که تو باشی مـرا که میـرسد\n\nسران زسطرۀ تسلیم باب بر دارید\nعمارتی ا کر از آب و گل توان برداشت\nسواد وادی امکان سراب تشنه لبی است\nمرا بسایه نخل سیـه شکر خوابیست\nکرشمه نگهش از سوال مستغنی است\nزهستیم غلطی رفته در حساب عدم\nجبین بخاك نهيد آفتـاب بردارید\nدل از خیـال جهـان خراب بردارید\nزچشمـه سـار گداز دل آب بردارید\nزخاك من عـلم آفتــاب بردارید\nنظر بسرمه کشید و جواب بر دارید\nمرا چـونقطه شكازين كتــاب بردارید\nجمـال مقصـد سـى جهـان معـاينه اسـت\nهزار موج درین بجر قاصد هوس است\nجنون حلم فضا تيز و كلف استاده است\nهجوم خـنـده ام چشـم میکنـد ایجــاد\nمجرم کنج فطرت دور کرد تحقيقــم\nغبـار ( بيدل ) مارا که دستگیر شود\nز نقش پانی کر نقـاب بردارید\nزنـامـه همـه مهـر حبـاب بردارید\nسریكه نیست بكردن ز خواب بردارید\nبهر کلی که رسید این گلاب بردارید\nخطا خطاست کز از نیرکپ بردارید\nاکر نسيـم توان شد صواب بردارید\n\nسر کشی میخواستم از ناظمش در رسید\nپدر میبـالد همـه نو از کهن كاشتن\nدستگاه ماو من بادو رکاب برق داشت\nبی نصیب از بیعت مستان این محفل نیم\nكاش همچون سایه در زنگار می کردم وطن\nشعلـه را تو از میدانم خاکستر رسید\nهر چه ما را زیرام پهلوی لاغر رسید\nتا بپردازی ربـم آتش بیـال و پر رسید\nدست من بوسید یعنی هر که با ساغر رسید\nآب برد آینیه ام را تا به روشنگر رسید\nخویش را يك بر زدن دریاب و مفت جهد کیر\nتا رسیدن محمل آوار کی در منزلم\nتا نفس جنبد زخود احتیاج آمد بخوش\nمطلع سر زد زفکرم در كمين كاه خيـال\nگريه من از تفرلب ای آ کار حیاست\nزندگی پقهیچست نتوان بخود دیکر رسید\nدر گذشت از عالمها هر که هر جا در رسید\nيك طپيدن ساز كرد این رنگ صد نشت رسید\nعفو رفتم زخود بنداشتم دلبر رسيــد\nآن عرق کزجبهه ام كمشد بچشم تر رسید\n\nل زناپای ( بیدل ) باشی را داغ کرد\nاز خونی رفتن آتش بخاشاك وتور رسيد\n\nسعی نفس جز شهیاد کام ندارد\nاین عقـده جمله تابع جهلايـت\nخواه بنــالیــم و خـواه بال فشايم\nسجده خاکست اوج همت گردون\nتا بدات کمین کس بود مژه مگشـا\nنـواه نفس كـوى خواه عمر گرامی\nطاس فلک پوچ و نقش ماهه باطل\nقاصـد ما نامـه و پيـام ندارد\nبختـکی اقبـال طبـع عام ندارد\nصيـد گرفتار شوق دام ندا رد\nخـواجه چه نازد اكـر غلام ندارد\nتیـغ غضب جز حيـا نيـام ندارد\nشـاهد ما غير يك خرام ندارد\nیکنـدر ازين بازی تمـام ندارد\nهر سر و جائین جنون هواست درینجا\nبی سر و پا میـرویم و راهبری نیست\nکز هـمـه عنقـاشـويم حاصـل ما كو\nنفرت ازين مربط قـدر تميـز است\nسوخت دل اما نگیرد آینه روشن\nعالم ایجاد کیست پیش کا كاليم\n( بیدل ) ازین ماو من خوشیت اولیست\nمنـزل کس احتياج بام ندارد\nسبحـة ربك روان امام نـدارد\nتفتی تسكيـن خيـال نام ندارد\nمفت دماغیکـه جـز زکام ندارد\nحیف چراغیکـه هیـچ شـام ندارد\nعشـق مكافات و انتقام ندارد\nهستی ما جـز صـدای جام ندا رد"}
{"book": "adl0015", "page": 197, "text": "صحيفه ١٩٤\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nسیل اشکم داد جهان خراب داد\nیارب چه مشربم که درین شعله انجمن\nبر موج آفتابکه امید کشتار نیست\nوقت ترحم است کنون ای نسیم صبح\nیارب چه سحر کرد خط عنبرین یار\nانجام کار باده کشان جز خمار نیست\nخاکم بیاد داد زسنگی که آب داد\nگردون میم بساغر اشك کباب داد\nشبنم زبخت اینقدرم اضطراب داد\nکان شوخ اختیار بدست نقاب داد\nكز جوی شب بمزرع خورشید آب داد\nخمیازه های جام میم این شراب داد\nراحت درین بساط جنون خیز مشکلست\nاینست اگر شمار تب و تاب زندگی\nسعی چه ممكن است رود از بنای عمر\nصد نوبهار خون شد و یکغنچه رنك بست\nتامی بلعل او رسد از خویش رفته است\n(بیدل) سؤال چشم بتان را طرف مشو\nمحل اگر شوی نتوان تن بخواب داد\nامروز میتوان بقیامت حساب داد\nنتوان بهیچ پیچ و خمان رشته تاب داد\nتا بوسه رخش ناز ترا بر رکاب داد\nشبنم نمیتوان بکف آفتاب داد\nیعنی که سرمه نا شده باید جواب داد\n\n( )\n\nسید مستی بدور ساغرت بیتاب میگردد\nضعیفی مایه شوق سجودم در بغل دارد\nگل باز دگر می خندد از کیفیت اعجازم\nمنش را با عبث خجلت گداز خود فروشها\nزشرع زندگی چندان عرق ریز است اجزایم\nدر بزم شکست خویش زن گر جرأتی داری\nبعرض سرمه کردچشم مستت خواب میگردد\nشکست رنك باین پرده شد محراب میگردد\nشکست رنك من در طرة او تاب میگردد\nکه این گوهر بعرض شوخی خود آب میگردد\nکه گردنگی بگردش آورم گرداب میگردد\nدرین ره هر قدر کستاخبست آداب میگردد\nتبین عشرتی دارد دل اما ساز اشکی کو\nشد از ترك تماشا خار را هم بستر مخمل\nزول خواهی نوائی واکشی مگذار بی پاسش\nامید عافیت از هرچه داری نذر آفت کن\nفلك می پرورد در هر دماغی شور سودائی\nبہر جرأت حریف تهمت قاتل نیم (بیدل)\nدرین گلشن چو شبنم گل کند مهتاب میگردد\nبچشم بسته مژگان دستگاه خواب میگردد\nهمان سعی شکست این ساز را مضراب میگردد\nز آتش مزرع بحاصلان سیراب میگردد\nجهانی را سرناخن ازین دولاب میگردد\nباویش میپرم خونی که آنجا آب میگردد\n\n( )\n\nشب حسرت دیدار توام دام کمین شد\nعبرت کده دهر زمین خصم تسلی است\nزندانی نسیم نك خيالم چه توان کرد\nموهومی و این لشکر ادبار چه سود است\nکرهیچ نباشد بطپش خون شدنی هست\nهرذره زاجزای من آیینه نگین شد\nچون چشم شررخامه من خانه زین شد\nو هم است و این شخص که او آینه بین شد\nچون سایه نباید کف روی زمین شد\nای آینه دل شو که بخواهی به ازین شد\nخا کستر از اخگر چقدر شور برآورد\nبرق رم فرصت سرو برك طلبم سوخت\nزنگار قود آئینه صافی بدر افتاد\nاز بس ره حسرت صیاد نشستیم\n( بیدل ) عدم وهستی ما هیچ ندارد\nدل سوخت زشکی که بکیایم تسکین شد\nصد ناله تمنا نفس باز پسین شد\nجوهر برخ آئینه روشنگر چین شد\nوحشت بتغافل زد و پرواز کمین شد\nجز گرد خیالی که نه آن بود و نه این شد\n\n( )\n\nشبکه از جوش خیالت بزم گلشن تنك بود\nکس نمیگردد حریف منع از خود رفتگان\nهرقدر اسباب دنیا بیش باروهم بیش\nناتوانی بزنباورد از طلسم حیرتم\nبی نشان بود این چمن گر وحشتی میداشت دل\nبرهوا چون نکهت گل آشیان رنك بود\nغنچه هم مجری بضبط دامن دل چنگ بود\nمزرع هم کس درینجا سبز دیدم تنك بود\nهمچو موج گوهر سنگنام صدفرسنك بود\nرنك می بیرون نشست از بسکه مینا تنك بود\nبعد ازین از سایه باید دید عرض آفتاب\nتوجه طوفان کرد هرجا نقاب سر کردهم ما\nناله را از کار شیشه موزون کرده ام\nهرین مویم به پیری آشیان ناله ایست\nشب بیاد کاکالی چون غنچه بخود رفتم پیش\nتا تغافل داشت حسن آئینه مارنك بود\nساز مارا خیرباد عیش پیش آهنك بود\nپیش ازینم قلقل آواز شکست سنك بود\nیکسر و چندین گریبان نغمه این چنك بود\nصبح ( بیدل) در کنارم يك گلستان رنك بود\n\n( )\n\nشبکه از شور شکست دل اثر پرور شد\nعیش صد اما زيك نادان منغص میشود\nکر نقابانت چنین در دیده ها دارد اثر\nکاش چون نقش قدم با ماجزی میساختیم\nچون سحر تا پست عرض غباری داده ایم\nهمچو چینی تار موئی کاسه طنبور شد\nربط مصرع بر هم است آنجا که حرفی کورشد\nآب در آینه همچون اشک خواهد شور شد\nبسکه سعی ما رسائی کرد منزل دور شد\nپیش ازین نتوان بسامان نفس مغرور شد\nبرق آفت گز چنین پاره کین اعتبار\nنفس را ترك هوا روح مقدس میکند\nدل شکست اما کسی بر ناله ما پی نبرد\nساغر عشق مجازم نشه تحقیق داد\nعمرها شد (بیدل) احرام خموشی بسته ام\nخرمن ما عاقبت خواهد نگاه مور شد\nشعله گردود تارنج کشت هیزن نور شد\nموی چینی جوهر آیینه فغفور شد\nمشت خونم جوش مجنون دیز دو منصور شد\nآخر این ضبط نفس خواهد خروش سور شد\n\n( )\n\nشبکه از شوق تو پروازم بهار آهنگ بود\nدر جهان بی تمیزی صلح هم موجود نیست\nاشك از لغزیدن بر دوش مه مژگان گذشت\nشوخی مژگانش خواب کران سرد نداشت\nمردمام اما خجالت از عیارم میدهد\nاستخوان هم در تنم چون شمع مغز رنك بود\nصبر و کوشش را تأمل عرصه گاه جنگ بود\nقطع چندین جاده را ایدار غفلت لنگ بود\nنیم در این ظالم بیمباك زير سنك بود\nدور ازان در خاك کشتن هم غبار تنك بود\nخواب راحت باخت دل آملی با افسون صفا\nنقد راحت میشمارد گرد از خود رفتیم\nتیره بختی برمه کام و زبان کس میناد\nبلبل مارا همین پرواز عبرت غنچه نیست\n(بیدل) بیدل نفس را هرزه سنج و هم کرد\nداشت مژگان بهم آئینه نادر زنگ بود\nهمچو آتش بستر نازم شکست رنك بود\nچنك گیسو هم بچندین تاری آهنك بود\nناله هم منقار شد از بسکه گلشن تنگ بود\nشوخی نازپری در شیشه پری سنك بود\n\n( )\n\nشبیکه جز یاس بکام دل مایوس نبود\nدل مایوس صنم خانه اندیشه کیست\nگوش ارباب تمیز انجمن سیماب است\nزنك غفلت شدم و پرده رازت کشتم\nدل بهر رنك که بستیم ندامت گل کرد\nناله هم غیر صدای کف افسوس نبود\nرنك اشکی نشکستیم که ناقوس نبود\nورنه چشمای دل نیز کم از کوس نبود\nصافی آئینه جز دیده جاسوس نبود\nعش و آئینه هم جز کف افسوس نبود\nاز خودم میبرد آن سیل که چون رنك روان\nناله در پردة دل بیهده میسوخت نفس\nای جنون خوش ادب از کسوت هستی کردی\nتأبک پرزدن آئینه فری میپوخت\nسجده اش آئینه عاقبتم شد ( بیدل )\nآیتی از آئینه آبله محسوس نبود\nشمع ما اینهمه وا مانده فانوس نبود\nآخر این جیب هوس پرده ناموس نبود\nحلقة دام تو در گردن طاوس نبود\nراحت نقش قدم غیر زمین بوس نبود\n\n( )\n\nشبکه در بزم ادب قانون حیرت ساز بود\nصافی دل کرد لوح مشق صید اندیشه ام\nحسرت وصل تو گل کرد از تمناهای من\nعشق بی پروا دماغ امتحان ما نداشت\nکاش ما هم یکدو دم با سوختن میساختیم\nآنچه در صحرای کثرت صورت و اماندگیست\nيك گهر بی ضبط موج از بحر امکان گل نکرد\nاضطراب رنك و هم خوردن آواز بود\nیاد ایا میسکه این آئینه بی پرواز بود\nدست برهم سود، تحریک لب غماز بود\nورنه مشت خاك ماهم قابل پرواز بود\nشمع در انجام داغ حسرت آغاز بود\nدر تماشا گاه وحدت شوخی انداز بود\nهر سر کا دوخت جمعیت گریبان ساز بود\nدر شکستیم محرك آخر تو نباشی پیکرم\nقامتم چندانکه بستم نقش آن موی میان\nتو نیاز الفت داغ محبت نیستیم\nدست ماد دامن عبرت که در بزم وصال\nدوری وصلش طلسم اعتبار ماتمکست\nدر خور کسوت کنون خجلت کش رسوائیم\nهستی ما نیست ( بیدل ) غیر اظهار عدم\nیاد و بر برهم نهادن چنگل شهباز بود\nنانوا نهای من كلك خط اعجاز بود\nطفل اشکم چون شرر در سنگ آتشپاز بود\nعمر بگذشت و همان چشم ندیدن باز بود\nورنه این عجزيك عرض غرور ناز بود\nمحسر ها عریان من پرده دار راز بود\nتا خموشی پرده از رخ برفگند آواز بود"}
{"book": "adl0015", "page": 198, "text": "حرف الدال\n\nشبكه در یادت سراپایم زبان ناله بود\nجوش دردم نو نیاز بیقراری میستم\nبالطراپیدنگان خوش دارد استغنای عشق\nسوختن کرد اینقدر آگاهم از احوال دل\nشوخی اطوار عالم وضع خود شرمنده نیست\nبی تمیز بهای قدر عافیت هم عالمیست\nدرد عشق ازبی نیازی قال صحرائی نزد\n\nخواستم رمزی بگویممتم عنان ناله بود\nدر خموشی هم سرم بر آستان ناله بود\nشیشه کز دستم کم آمد امتحان ناله بود\nکاین سپندم در هوا محو زبان ناله بود\nکوکی سنگین اما فهمان فغان ناله بود\nخامشی بر صید دو ما را کمان ناله بود\nورنه چون نی بند بندم نردبان ناله بود\n\nکن نیامد محرم راز نفس دزدیدنم\nاز فسون عشق حیرانم چهیا خواهم کشید\nیاد آن محفل طرازیهای گرد یخودی\nحسرت دیدار نيرنگ عجب درکار داشت\nاینقدر ای محمل آرا از دلم غافل مباش\nترك هستی شد دلیل یکجهان رسوائیم\nبید لها الفت (بیدل) مانع اظهار شوق\n\nورنه این شمع خموش از دود سان ناله بود\nکز کشیدنم ناوکن از دل کمان ناله بود\nکز دلم تا کوی جانان کار وان ناله بود\nهرقدر دل آب شد آتش بجان ناله بود\nروز تاری این جرس هم آشیان ناله بود\nبام از خود برون چیدن دکان ناله بود\nکردل میدانستم با خود جهانی ناله بود\n\nشبکه دل از پاس مطلب باده در جام کرد\nچشم من شد پرده زنبور و بیداری ندید\nشعله بودم کنون خاکسترم مفت طلب\nقرب هم در خلوت تحقیق گنجایش نداشت\nاینقدر در بند خویش از ناتوانی مانده ایم\nجاده سرمنزل مقصد بیان سعی داشت\nمیرود صبح و اشارت میکند کای غافلان\n\nیکجهان حسرت بطوفان داد و آهن نام کرد\nغفلت آخر حشر من در کسوت بادام کرد\nسوختن عریانم را جامه احرام کرد\nدور بین افتاد شوق ووصل را پیغام کرد\nعشق رنگ ما شکست و اختراع دام کرد\nبیدماغیهای فرصت چون شرر یک گام کرد\nتأنفس باقیت نتوان هیچ جا آرام کرد\n\nبر نمی آید سپند من باستیلای شوق\nآیم از شرم عدم کز هستی بی حاصلم\nدر پریشان کنندیم انتقام از روز کار\nاز تعلق مشکنار شهرت آزادیم\nدل بسياه مستی چشم حباب آلوده\nعشرت ماچون نگارین تنگ سر مایه است\nیکقلم ( بیدل) غبار وحشت نظاره ایم\n\nاز جرس باید دل بی اضغالم وام کرد\nآرمیدن کوشش و بی مطلبی ابرام کرد\nخاک ما بازی طواف دیده ایام کرد\nالفت نقاش رنگین آخر سم برکام کرد\nآب گردید از حیا چندانکه می در جام کرد\nسایه مژگان تواند صبح ما را شام کرد\nعشق نتوانست ما را بی تجمع رام کرد\n\nشبکه طوفان جوشی چشم ترم آمد بیاد\nنقش پالی کرد گل بینایم در خون فشاند\nسجده منظور کیم نقش جبینم جوش زد\nبینو غمری درعدم هم ننك هستی داشتم\nجرأتم از خجلت بیدستگاهی داغ کرد\nای فراموشی کجائی تا بفریادم رسی\n\nفکر دل کردم بلای دیگرم آمـد بیـاد\nپهلوی بر خاك ديدم بسترم آمد بیاد\nخاك جولان که خواهم شد سرم آمد بیاد\nسوختم برخویش تا خاکسترم آمد بیاد\nناله شد پرواز تا عجز پرم آمد بیاد\nباز احوال دل غم پرورم آمد بیاد\n\nبا کدامین آبرو خاك درش خواهی شدن\nذره را دیدم بر افشان هوای نیستی\nدر گریبان غوطه خوردم سر بر از آشوب دهر\nتم سحر بی پرده کردد شبنم از خود رفته است\nحسرت طوفان بهار عالم مخموریم\n(بیدل) اظهار کالم محو نقصان بوده است\n\nداغ شو ای جبهه دامان ترم آمد بیاد\nنقطۀ از آفتاب دفترم آمد بیاد\nکشیم میرد طوفان لنگرم آمد بیاد\nالوداع ای همنشینان دلبرم آمد بیاد\nهرقدر گردید رنگم ساغرم آمد بیاد\nتاشکست آئینه عرض جوهرم آمد بیاد\n\nشبکه وصل آغوش پرداز دل دیوانه بود\nیاد آن عیشی که از رنگینی بیداد عشق\nاز طپیدنهای دل رنگ دوعالم ریختند\nخانه ویران بودی آتش من آب ریخت\nعالمی را سعی ماو من بخا موشی رساند\nچشم لطف از سخط رویان داشتن بیه ائلیست\nمفت سامان ادب کز جلوه غافل میرویم\n\nاز هجوم زخم شوق آئینه ماشانه بود\nسیل در ویرانه من باده در پیمانه بود\nهر کجا دیدم بنالی کرد این ویرانه بود\nسوختنها داشتم چون شمع تا کاشانه بود\nبهر خواب مرگ شور زندگی افسانه بود\nسنگ در هیجا با یمان کشت آتشخانه بود\nچشم وا کردن دلیل وضع گستاخانه بود\n\nعشق میجوشید عیبها کرد شوخی داشت حسن\nاز محیط ما ومن طوفان کسرت اعتبار\nراز دل از وسعت مشرب رسوائی کشید\nجرم آزاد بیست گر نشناخت ما را هیچکس\nاختلاط خلق جزتولید کی صورت نه بست\nدوش حیرانم چه می پیمود اشك از مخودی\nهر کجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم\n\nرنك شمع از رفتنانی عالم پروانه بود\nنه صدف گل کرد اما کوهر یکدانه بود\nدامن صحرا گریبان چاك ديوانه بود\nمعنی بی رنگ ما از لفظ بر بیگانه بود\nهر دو عالم بیغش يك کیسوی پیشانه بود\nکز مژه تاخاك كويش لغزش مستانه بود\n(بیدل) آغوش فلك هم روزنی زین خانه بود\n\nشبکه یاد جلوه ات چشم خیالم آب داد\nبالفنا غیر از ضعیفی پیش بردن مشکل است\nچین ابرو رنگ امن موج را در هم شکست\nگر همه در بزم خاك تيره بارت داده اند\nشنی جهت راه من از گرد نظر بسته شد\n\nحیرت چشمایم آئینه برسیاب داد\nپنجه خورشید را نتوان بکوشش تاب داد\nتنك چشمی عار وحی در دیده گرداب داد\nسایه وار از کف نشاید دامن آداب داد\nببر در دل میرم از مطلب نایاب داد\n\nدرمحبت خود گدازی هم نشاط دیگر است\nتا کی از وضع حسد خواهی مشوش زیستن\nناتوانی لب فرو بندد از فسون ماومن\nغفلت هستیست اعجاز بیداری کجاست\nپاس ناموس وقایع دل بدرد آورده است\n\nهرقدر دل آب کردم یادم از مهتاب داد\nعافیت برباد دادن را نباید آب داد\nرشته یی ساز است نتوان زحمت مضراب داد\nهمچو مخمل بایدم تا مرك داد خواب داد\nپیش خود باید جواب خاطر احباب داد\n\n(بیدل) از لعلش مجندين رنگ محو حسرتم\nاین نمکدان داد آرامم بچشم خواب داد\n\nشبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد\nندارد صرفه محنت مقام خود نفهمیدن\nسراغ عافیت کم بود در وحشتگه امکان\nبکوشش ربط نتوان داد اجزای هوالی را\nدماغ خاکساری هم عروج نشه دارد\n\nسرشك از ديده ها بالفنا نقار از بسمل برون آمد\nسخن صد چین با خود داشت زبان از دل برون آمد\nطلب از آبله قالی زدو منزل برون آمد\nدلد از خود جمع کردن عقده مشکل برون آمد\nمن امیدی نماندم تا نهال از گل برون آمد\n\nچه سازد عقل مسکین کر نپوشد کسوت مجنون\nبداغ فوت فرصت سوختن هم عالمی دارد\nرهائی نیست از هستی بغبار خاك كرديدن\nندارد حسن یکتائی زعیب غیر جوشیدن\nکه دارد طاقت همچشمی طرف حباب من\n\nکه لیلی هیکا بی پرده شد محمل برون آمد\nچراغان کردم آن پروانه کز محفل برون آمد\nازین دریای عبرت هر که شد ساحل برون آمد\nحتی از حق جلوه گر شد باطل از باطل برون آمد\nمحیط از خودتهی گردید تا (بیدل) برون آمد\n\nشبنم صبح از چمن آبله دل میرود\nزین همه نشو ونما منفعل است اصل ما\nهمچو دمه زین بهار نشه آفت شیار\nفرصت با ترفنس مغتنم غفلت است\n\nبیش عرق میکند خنده خجل میرود\nدر خور شاخ بلند ریشه بکل میرود\nدر رك گل آب نیست خون نجل میرود\nآمده در باد پست رفته ز دل میرود\n\nمخمسه زندگی فرصت ما کرده تنك\nنك چوا میزند خلق ز حرص يکد\nرفع والم هم نداد داد تباهی که نیست\n(بیدل) ازین رنك وبو غنچه دل جمع نیست\n\nعیش و الم هیچ نیست عمر خلل میرود\nگرچه بدوش نفس کرد بهل میرود\nزین مرض آباد پاس دق شده سل میرود\nقافله انفاق ريط كسل میرود"}
{"book": "adl0015", "page": 199, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nشمعم خاشاك داغم عا شقم اینچنین باید زبیم سر بدم پاید اسیر اینچنین باید لب از خمیازہ تیغ تو زخم ما است آخر براه صبح راحت چشم بیدار اینچنین باید\nبشادی گر دلی ناخن صدا بیتاب میگردد هم آغوش بساط بیغمی یار اینچنین باید به بخل دامنی چون شمع مینا در شرکفتن که منصور آنچنان میردو دار اینچنین باید\nرك سنگ صنم کن رشته تار محبت را برهمن کر توان کردید زنار اینچنین باید همه کز عجز نالانست بوقی دارد از جرات نفس در سینه خون کن عاشق زار اینچنین باید\nمژہ های کنار و کام آغوش است چشمش را اگر الفت پرستی پاس بیمار اینچنین باید بمردن هم نگردد خواب ما از حسرت تشنی قدح گر از انصاف میپوشی خریدار اینچنین باید\nزحال زاهد آکه نیستم اما اینقدر دانم که در عرض زركى پيش دستار اینچنین باید برهمن طینتان دانم شاهد پرستی را فلس میپوشته آخر است زنار اینچنین باید\nتماشامفت شوق است از فضول اندیشی بگذر که رنگ گل چنای با شوخی خار اینچنین باید غبار خود بطوفان دادم و عرض وفا کردم پیام عشق را تأييد اظهار اینچنین باید\n\nبنور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری هوس مفروش ( بیدل ) محو دیدار اینچنین باید\n\nشرم قصورم از سخن شکو تا غبار برد آئینه داری عرق از نفسم غبار برد جز خط جاده ادب قاصد مدعا نبود افسرش با دماغتم نامه بکوی یار برد\nبسته بباز گاه فضل رسم قبول طیرود هرکه بضاعتی نداشت آبروی ثار برد عبرت میکشدن سپاس سوخته دماغ میشم هرکه قدح بمنتسزد از سر من خمار برد\nسوخت از هجوم درد بسکه جنون بهاجنم رنگ را کریدی شکست ناله بکوهسار برد حرص در آرزوی خام يك حضو ر فقر باخت قد بساط عالمی فکر همین قمار برد\nزین عملی که و هم خلق عرض طاقت خود است جز بعدم نمیتوان حسرت صد نثار برد شغل هوس بهیچ کس نوبت آگهی نداد ذوق حنا زدست ما دامن آن شکار برد\nچون نفس از فسون دل آبله پای حیرتم جز خم گوشی نبود از کره انکه بار برد آۀ که گوش مسپهل محرم راز ما نشد ناله بهر کجا رسید ریشه بعینه زار برد\nنارقم چه مدعا سر خط كلك آرزوست دیده سیاهی که داشت کاتب انتظار برد ( بیدل) از ین دوده نفس غایت عبرت است و بس شخص عدم زنام من خجلمت اشتهار برد\n\nشکوه مفلسی ما را محصا مونتی جز دارد سفالین توس درویشان بس خشك است تم دارد سری در جیب آزاداست از تسخر لك آفنها مقیم گوشۀ دل حکم آهوی حرم دارد\nبریشان نسخه ام از ربط این اجزا چه میپرسی تاملها ی شیرازه گی ما را بهم دارد تميز پشت و رویت اینقدر فطرت نمی خواهد عدم آنجا که هستی گل کند هستی عدم دارد\nنگاهی تا بساك رفته بیرون ازین محفل چو شمع اینجا همان تحريك مژگانت قدم دارد صفا رشتيست می نابی دلم يك دامن افشاندن جهان صید کمند وحشی گز خویش رم دارد\nبه پرهیز ای هوس از آفتابی پنجه آتش مریض حسرتیم و شربت دیدار سم دارد ندامت مطلبم دیگر مپرس از رمز مکتوبم تملی در سینه دارد نامۀ من کز رقم دارد\nنوای نیستستان عافیت آهنگ تصویرم زساز خود برون نا آمدنهایم مل دارد نفس نامیکشم چون غنچه از خردر لك ای ( بیدل ) زغفلت در بغل مینای من سنك ستم دارد\n\nشمع بزمت چه قدم بردارد پای ما آبله سر دارد کل این باغ گریبان چاکست خنده از زخم که باور دارد\nدر تكليف تبسم مکشای دهن تنك تو شکر دارد خاك سامان غبارش کم نیست نیستی نیز کرو فس دارد\nعالی چشم زما روشن کرد رنگ ما خاصیت زر دارد کسی چه خواند رقم پیشانی صفحه ما خط مسطر دارد\nسرهم فکر گریبان خواه است موج هم دکمه کوهر دارد بی خریدار چه ارزد گوهر دل همان است که دلبر دارد\nنافهم دی ز نظر ها رفتی رنگ پرواز تو پر دارد لب بهیم آرد حلاوتها كن خامشی قند مکرر دارد\nيكنفس قطع دو عالم کردم دم این تیغ چه جوهر دارد سر کبران میکشزد ترکنی یار مزد جنبیدگی مزه بردارد\nنامدالچ است هوس بال کشاست سر هم بام کبوتر دارد (بیدل) این صورت و شکل آینه نیست آدمی معنی دیگر دارد\n\nشمعها زین انجمن بی صرفه تا زان رفته اند هم بطرف سر زهوا سوی گریبان رفته اند آشنائی با قماش بوی پیراهن گزاست کاروانها با شکا دیر کنعان رفته اند\nحسن یکتائی گوار وحشی نگاهان قم مزن از سواد خیلوبت لیلی غزالان رفته اند خاك صحرای محبت ترگستان نقش باست مفت چشم ما كزین رو هوش نگاهان رفته اند\nپای رفتار نفس جز دست برهم سوده نیست رفتنها یکسر ازین وادی پشیمان رفته اند صبح محشر کی رسد تا چشم عبرت وا کنیم خوابناکان در خم دیوار مژگان رفته اند\nآبله شاید براه هرزه جولانی رسد تا کهران موجها اغلان وخیزان رفته اند کیست بایبگان دلغور قضا گردد طرف چون کمان در خانه مغروران بیدان رفته اند\nبزم امکان یکسحر پروانه فرصت نداشت شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفته اند کس ازین حرمان سرا با سا ز جمعیت نرفت چون سخن تا رفته اند از لب پریشان رفته اند\nحرص را گفتم به پیری قطع کن تارامید گفت دندانها پی آوردن نان رفته اند نامۀ مژگان نرو بیدل ) نخواند هیچخلق رنگها از كلك نقاش اشك برزان رفته اند\n\nشوخی بهار طبع چمن زاد می شود چندانکه سرو قد کشد آزاد میشود وضع جهان بعبو گرفتاری هم است مرغ بدام ساخته صیاد میشود\nکردیمت جبله ما و من از پردۀ عدم آخر خموشی اینهمسه فریاد میشود باچند دل زهم نکیم از د فسون عشق مقندان هم آب از دم حداد می شود\nفیض صفا ز صحبت پاکان طلب کنید آهن زسیم بیضه فولاد می شود شب شد غنای شمع مهیای نافلست پروانه کو که خانه اش آباد می شود\nتا میبری بفهم رسالی بعجز کوش رنگ شکسته صیقل انشاد می شود نقاش یکجهان هوسم کرد لاغری موی ضعیف خامه بهزاد می شود\nجام لقاقباش چقدر دور ناز داشت داد از فراغتی که مرا یاد می شود زین آتشی که عشق بجانم فگنده است گز آب بگذرم زسرم باد می شود\nوحدت زخود فروشی اعداد کثرتست يك و يیکی دگر زده هشتاد می شود ( بیدل ) معانی تو چه اقبال داشته است چشم حسود بیت ترا صاد میشود\n\nشود اشکم گز چین راه طیش سر میکند فره ما غنچهای دریا نذر گوهر می کند حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را جام میگردد اگر خمیازه لشکر میکند\nکاش با آئینه سازیها نمی پرداختیم وقت ما را صافی دل هم مکدر میکند جوهر آئینه عرض حیرت احوال ماست ناله را فکر میان سخت لاغر میکند\nآب میگردد لقیا فصل ضیخم تاز ترا سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر میکند بیچکد خون تمنا از رك نظاره ام بسکه ببروی تو مژگان کار نشتر میکند\nهیچکی یارب خجالت کتش بیدردی مباد دیدۀ ما را تپیداری نفس تر میکند ای بپابل کردن گلزارمال افتاد و رفت بسمل ما نیز رقص وحشتی سر میکند\nاشک میگو ببد فغانش وهمی پیش بست ما همان نقشیم اما کیست باور می کند آب و کوهی در کنار بیخودی آسوده اند موج ما را اضطراب دل شناور میکند\nهیچکس در باغ امکان کامیاب عیش نیست کر همه گل باشد اینجا خون بساغر میکند فقیر هم در عالم خود سایه پرورد غناست آومید نهای ساحل ناز کوهر میکند\nبین آگاهی ندارد رقبت گفت و شنود اینقدر افسانه آخر گوش ما کر میکند حسرت ساحل مير (بیدل ) که در دریای عشق کم کسی بی خاك كشتی خاك برسر میکند"}
{"book": "adl0015", "page": 200, "text": "صحیفه ۱۹۷\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nشود حاجت تا کی از حرص دو دل باید شنید\nعاقلی را سرکشی رباط غارت داده است\nاطلس افلاک هم زین پیش در بافم نبود\nمقتضای عجز عجز است از فضولی شرمدار\nیکعرق حرف از جبین منفعل باید شنید\nحرف امن از آتش نامشتعل باید شنید\nاین زمان طس لباس از آب و گل باید شنید\nهر چه گوید عشق در گوش خجل باید شنید\nنیک و بد مربوط طسلیم فرمان قضاست\nآن خروش صور کزدهر و بت بگوش افتاده است\nغافل از فهم زبان در و دیواریم نیست\nمحرم اسرار خاموشان زبان و گوش نیست\nاین صدا از ریزش خون بمل باید شنید\nتا نفس باقیست ما را متصل باید شنید\nناله هم هر چند باشد دل کسل باید شنید\nمن شکست رنگم آوازم ز دل باید شنید\n(بیدل) این شوریدگی که تکلیف گربیست\nپنبه تا در گوش باشد معتدل باید شنید\n\nشور لیلی کو که باز آرایش سودا کند\nدر گلستانیکه رنگ جلوه دزدد قامتت\nآسمان دارد زمن سر مایه تعمیر درد\nآن سوی ظلمت بغیر از نور نتوان یافتن\nدیده ام پیش از دو عالم دعوی واماندگی\nکام عیشی ترنشد از خشك مغزیهای دهر\nخاك مجنون را غبار خاطر صحرا کند\nتاقیامت سرو جای نیست سر بالا کند\nبشکند رنگم چرخا ناله برپا کند\nروی در موئیست هر کس پشت بر دنیا کند\nآسمان مشکلی که امروز مرا فردا کند\nشیشه یکدازه مگر نامی بجام ما کند\nمیدهد طومار صد مجنون بیاد پیچ و تاب\nمیتواند از دل ما هم طرب ایجاد کرد\nحاکم از آسودگی شیرازه صد کلفت است\nعاقبت نقشی بر آبهاست اعتبارات جهان\nکشنم از معنی تحقیق دارد غفلت\n(بیدل) اسباب جهان را حسرت مشاطه است\nگرده بادی کز آه هم جلوه در صحرا کند\nاز گداز سنگ سوهان گر کسی مینا کند\nکورباطن که باز این نسخه را اجزا کند\nنام جای خود چه لازم در نگین ها وا کند\nآهنگ خاموش شو تا دل زبان پیدا کند\nزشتی هر چیز را غالفن نزیبا کند\n\n(۰)\nشوقی تا گردد دو بالا خویش را احول کنید\nباید ه نيك جهان زین پیش نتوان شد طرف\nسعی دنیا هر قدر کوتاه هم پیما رساست\nنیست جز یک ساهلی عرض مثال ما و من\nزاهدان سعی امل رفع صداع و هم نیست\nصد نگه از يك مزه بستن تغافل میشود\nنیم رخ کم خیرت است آیینه مستقبل کنید\nیکعرق واز از حیا آئینه ها را حل کنید\nیا اگر نتوان شکستن دست قدر شل کنید\nدست و هم سودن است آینه گر صیقل کنید\nعذر، وطوبی بهم سائید تا صندل کنید\nباهوسها آنچه آخر کردنیست اول کنید\nآگهی از اطلس گردون چه خواهد بافتن\nآشنای وحدت از تشویش کثرت ایمن است\nکز دماغ آز زد غارد هوای افسری\nگرد دل گردیدن سرگشتکی است و بس\nغیر در تکرار نفی اثبات پیدا میکند\nعجز از ایجاد حباب آئینه دار و هم کیست\nخواب ما عبرت قماشی نیست کر مخمل کنید\nدر دسر کتر مفصل را اگر مجمل کنید\nعرصہ چشمی سر عجز خود را گل کنید\nروم عالم خط کشیدن است صفحه گر جدول کنید\nلفظ هستی مستی دارد اگر مهمل کنید\n(بیدل) ما مشکلی در پیش دارد حل کنید\n\n(۰)\nشوقی نامحمل بدوش طبع وحشت ساز ماند\nچشم وا کردیم دیگر با دیدن و پس کجاست\nوحشت صبح از نفس ایجاد شبنم میکند\nشمع یکسر اشگ کو خویش با خود میبرد\nاز خرامش خانه عرض شرر جوشیده ام\nبال عنقا موج زد كرديكه از ما باز ماند\nفکر انجام شرار و برف در آغاز ماند\nدر گره گم گشت کار ما زبس بسیار ماند\nهم بپرد پای ما ماند آنچه از ما باز ماند\nگرد بال داشتم در عالم پرواز ماند\nنیست جز مهر دهان موج تمکین گهر\nکی حریف دهشت سر شار دل گردد سپند\nهیچ کس از خجلت دیدار مزگان بر نداشت\nدر خزان سیر بهارم زین گلستان نم نشد\nصفحه دل تیره کردم (بیدل) از مشق هوس\nدل چوساکن شد نفس از شوخی پرواز ماند\nاین جرس از کاروان ما بیک آواز ماند\nآینه دور از تماشا يك نگاه انداز ماند\nرنگها پرواز کرد و حیرتم کلماز ماند\nبسکه برهم خورد این آئینه از پرداز ماند\n\n(۰)\nشوق تو بشت بزم آتش زده مرداد\nصد جا زره آئینه زجوش یکریزان\nشب مصرعی از خاطر من گشت فراموش\nزان صبح بنا گوش جنون کرد نسیمی\nاز بس عرق آلود تمنای تو مردم\nپرواز من آئینه امکان بشرر داد\nاطمینان کمال اینقدرم داد هنر داد\nحسرت چقدر یادم از ان موی کمر داد\nهر موج ازین بحر گریبان بگهر داد\nچون ابر غبارم بهوا چیه نم داد\nاز يك مزه شوق که بان جلوه کشودم\nما بضعیفان رمک اثر باخته بودیم\nضبط نفسم قابل دیدار بر آورد\nیکذره ندیدم که بطاؤس نمالد\nعمری زنفس زدم آئینه بصیقل\nبر من بن مو حيرتم آغوش دگر داد\nاز رفتن دل گرد خرام که خبر داد\nآن ریشه که دل کاشته بود آیینه برداد\nنيرنك خیالت بمراد آینه برداد\nتا رفت فکرم مژه خوا باش و نظر داد\n(بیدل) چستان وفا داغ طرب بود\nرنگم بشق زدو پرواز سحر داد\n\nشوق دیداری که از دل بال حسرت میکشد\nاز عرق چینی شبنم براست آغوش صبح\nای نهال گلشن عبرت رعنائی متاز\nزور بازوی کدائی انفعالی بیش نیست\nبندگی شاهی گدائی مفلسی گردن کشی\nپیر گردیدی زتکلیف تعلقها برا\nمخیر از آفت اقبال نتوان زیستن\nتا مژگان میرسد آغوش حیرت میکشد\nهمت محمودم از خمیازه خجلت میکشد\nشمع پستی میکشد چندانکه قامت میکشد\nنا توانی انتقام آخر ز طاقت میکشد\nخاکساری خیزما صد رنگ تهمت میکشد\nدوش خوار هرچه برداری ندامت میکشد\nمفلسی را دار از جاه مذلت میکشد\nپیر دخت غنچه خوابم خجلت آرام نیست\nهر کجا گل میکند نقش ضعیفیهای من\nغفلت نشود غایت صرفه جمعیت است\nبگذر از حرص ريشتنها کرافسون هوس\nچرخ را از سفله پرور خواندن کس ننگ نیست\nکویم دارد غبار ناله دامن چیدنی\nای شرر تا چند خواهی غافل از خود تاختن\nلغزش مژگان من خط بر فراغت میکشد\nجامه نقاش موی چشم صنعت میکشد\nغنچه در این باغ غبای ریشه آفت میکشد\nگرهمه قاضی شوی کارت رشوت میکشد\nتهمت کم همتیها نیز همت میکشد\nمحمل تمکین هر خمیازه جفت میکشد\nگردش چشم است میدانی که غربت میکشد\nتوجه نذیر کن (بیدل) که در صحرای عشق\nباید طمع خار زاتش ناز منت میکشد\n\nشوق موسی نگهم رام تسلی نشود\nعیش هستی اگر آماده رسوائی نیست\nنفی خود کرده ام آن جوهر اثبات کجاست\nچون شرر دیده وران میکشدند از سر خویش\nخامشی برده راه از هزار اسرار است\nتا دو عالم چمن اندود تجلی نشود\nقلقل شیشه ان آب به که منادی نشود\nتا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود\nاین عصا راهیم مقصد اعمی نشود\nنفس سوخته یارب دم عیسی نشود\nهمچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت\nرم نما جلوه نگاهی بکمندم دارد\nضعف سرمایه ام از لاف غرور آزادم\nعشق اگر عام کند رسم خود آرائی را\nسر بلند تب خورشید محبت (بیدل)\nتا بطبع آتش و آب تو مساوی نشود\nصید من رام فسونهای تسلی نشود\nمن و آهیکه رك گردن دعوی نشود\nمحملی نیست درین دشت که لیلی نشود\nزیر دست هوس سایه طوبی نشود\n\n(۰)\nصبح شد در عرصه گردون مکو خندان سفید\nجاده پیمای عدم بودیم و کس محرم نبود\nرنگ دارد جوهر آئینه عرض کمال\nکف بلب آورده است این بختی کوهان سفید\nاین ره خوابیده شد از لغزش مژگان سفید\nدر کلک خوابید هر جا شد مه تابان سفید\nتا کجا روشن شود عجز زرد های خلق\nشبهه تحقیق نقشی میزند بر روی آب\nتا نگردد سخت جای دستگاه انفعال\nبحو هم در خورد کوهیمیکند دندان سفید\nجز سیاهی هیچ نتوان شد درین میدان سفید\nاستخوان در پیکر ما میشود پنهان سفید"}
{"book": "adl0015", "page": 201, "text": "صحیفه ۱۹۸\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nتیره گردون چون سحر در یکنفس گلشن پیر\nرقم می كرم است از دم سردی و اعظم چه باک\nمی نوشتم نامه‌ی مطلب قرنابیان\n\nمیشود موی اسیران زود در زندان سفید\nبرف نتواند شدن در فصل تابستان سفید\nجوش نومیدی زبس کف کرد شد عنوان سفید\n\nراه من بشب کقدر در کوی او گردید سالیست\nانتظار تیغ نازش انفصال آورد بار\nکاروان انتظار آخر بمسلك ميرسد\n\nاشک را از دیده دوری کرد نامژگان سفید\nچون عرق کردم ز آخر خون مشتاقان سفید\n(بیدل) از چشم تر در آهیست تاکیهان سفید\n\nصبح شبوای شب که خورشید من اکنون میرسد\nمیروم در سایه اش بنشینم و ساغر کشم\n\nعید مردم کوبرو عید من اکنون میرسد\nنونهال باغ امید من اکنون میرسد\n\nبعد ازینم بی دماغ پاس نتوان زیستن\nآرزو خواهد کلان ناز بر گردون فگند\n\nدستگاه عیش جاویدمن اکنون میرسد\nجام می در دست جمشید من اکنون میرسد\n\nرفع خواهد گشت (بیدل) شبهه و هم دوئی\nصاحب اسرار توحید من اکنون میرسد\n\nصبحی بکوش عبرتم از دل صدا رسید\nسعی نفس زدل سر موئی نرفت پیش\nآسودگی بخاک نشینان مسلم است\nطبع ترا مباد فضول هوس کشد\nچون ناله که یکخرد از بند بند نی\nدر غفلت انفصال و بآگاهی انبساط\n\nکای بی‌خبر بما نرسید آنکه وا رسید\nجایی که کس نمرسد این نارسا رسید\nاین حرفم از صدای نی بوریا رسید\nمیراث سایه که زول هما رسید\nصد جا شکست حسرت دل تا بما رسید\nو هر که هر چه میرسد از مصطفی رسید\n\nدر پاست فطره که بدریا رسیده است\nمنزل ضرورتي که بخاکم قدم زند\nدنیا که کج کج کلهان تختی پای اوست\nعشاق در طراز که وفا آرزو کنند\nتا وادی غبار نفس طی نمی شود\nاز خود گذشتیست فلك تازی نگاه\n\nجز ما کسی فکر نتواند بما رسید\nیاد قدمت بسیر بهارم عصا رسید\nبر ما غبار رفت که تا پشت پا رسید\nدل نیز رفته رفته بآن بی‌وفا رسید\nنتوان بمقصد دل جدا رسید\nتا نگذری ز خود نتوان هیچ جا رسید\n\nخون دل بیدۀ (بیدل) مگر نماند\nکز بهر پای بوس تو رنگ حنا رسید\n\nصبحی که گلت بباغ باشد\nای سایه فشان خویش کم کن\nمردیم بحسرت دل جمع\n\nگل در بغل چراغ باشد\nتا خورشیدت سراغ باشد\nاین غنچه گل چبا باغ باشد\n\nتمثال شريك حسن مینهد\nآسوی عدم دو کام وا کش\nپوشد صفت جای خوبیست\n\nکو آینه بی تو داغ باشد\nکز آرزوی فراغ باشد\nآنجا هم اثر دماغ باشد\n\n(بیدل) بامید وصل شادیم\nتو طوطی بخت زاغ باشد\n\nصبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد\nتا فکر کفر و دین است چندین شش و یقین است\nجز سعی بی نشانان سلك فسرده جایست\nزانو رسستم را بصد بهار ناز است\nدور خمار افلاس بنشانده در و جام اند\nچون نام روزها نشسته راه خود گیر\nپاس حضور الفت از عالمیست کآنجا\n\nگل میزند دورم باش تار قفا نخندد\nکز طور دانش انجست مجنون چرا نخندد\nباید گذشت ازین دشت تا نقش پا نخندد\nشمع بساط تسلیم در رهرا نخندد\nکریا کریم شرمست پیش گدا نخندد\nنقش ننگین نکردی تا بر تو جا نخندد\nگر زخم هم بخندد از هم جدا نخندد\n\nجمعیت دل انجاست موقوف بستن لب\nماقصر امت دنیا تا چند شادی اینجا\nگر پیبرم درین باغ از شرم لب کشاید\nهریابی اختیاریست افلاس هم شماریست\nای کار گاه عبرت انجام عمر پیریست\nزان چهره عرقناك پی بردی چه حرفست\nهر چند کرد امکان دامان صبح گیرد\n\nاین غنچه را دمی چند بگذار تا نخندد\nای محرمان بگریید کس در عزا نخندد\nگل با وجود شبنم دندان نما نخندد\nدلق کهن بهاریست کز میرزا نخندد\nقد دوتا دولاب شد مرك از کجا نخندد\nآن گل که آبیارش باشد حیا نخندد\n(بیدل) شفق رنك بر روی ما نخندد\n\nصد امید هوس طربخانه دنیا نخندد\nخون سعی از جگر سنك چکاند هر جا\nفیض عشاقا کرام کند رخصت عشق\nصبح گلزار وفا ناله بی تأثیریست\nاز نواهای يك آهنگ ازل هیچ مپرس\n\nنفس کردل سوخته ام جا نخندد\nطپش از دل عشاق مبا نخندد\nباخزان پیرهن رنك زيبا نخندد\nاثر آن به که با نفاس مسیحا نخندد\nحالم سر دادن شوقست اگر پا نخندد\n\nسیر خطانه کثرت بدماغم زده است\nآبروی جو کل آینه رکف دارم\nشوق بر کسوت ناموس جنون میلرزد\nنقش نیرنك دو عالم رقم لوح دل است\nشسته می جوشد ازین بحر خط نسخه موج\n\nشبانم نشۀ تحقیق دو بالا نخندد\nلاله رویان مکرم رنك تمنا شا نخندد\nهوش داغ مبادا بدیبا نخندد\nهمه از ماست کزین آینه بر ما نخندد\nجرم ما قابل آن نیست که فردا نخندد\n\n(بیدل) آزادی من در قفس گمنامیست\nدام راه است اگر شهرت عنقا نخندد\n\nصفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد\nز فکر خود گذشتم عشرت ایجاد جنون گشتم\nز تمثال فنا تصویر صبح آواز می آید\nبقدر ناز معشوقست سعی همت عاشق\nنمی دانم بیتقاتی بود ليك از پستی همت\n\nبسر خاکی فشاند آینه کاین تمثال پیدا شد\nگریبان تا مل صرف دامن گشت صحرا شد\nکه در آینه وضع جهان نتوان خود آرا شد\nنگاه ما بلندی کرد تا سرو تورعنا شد\nشرار من فسردن در گره بست و ثریا شد\n\nزبار تنگله حسنم کرد فیض محو گردیدن\nچراغ برق تحقیق نمیباشد درین وادی\nزین بافت دور است ترك وضع خاموشی\nدماغ در ددل داری صهبای طپیدن شو\nسر و برك تعلق در ندامت باختم (بیدل)\n\nبجز نقش ستم را خانه آینه پیدا شد\nسیاهی کرد انجا کز همه خورشید پیدا شد\nزبان بال طپشها زد اگر يك حرف گویا شد\nبکوش عاقبت نتوان حریف ناله ماشد\nجهان را سودن دستم پر پرواز عنقا شد\n\nصفا فریب فقیهان نفس گداخته اند\nز وضع پر پری سرو بید عبرت گیر\nز عرض شوکت دونان مگو که موری چند\nز استقامت یاران عرصه هیچ مپرس\n\nکه هر طرف چو تیم و سوی ساخته اند\nکه کرده‌اند و عجب مختلف فراخته اند\nزبال پر سر خود تیغ فتنه آخته اند\nچو شمع جمله علمهای رنگ باخته اند\n\nدرین بساط بجز رنك رفته چیزی نیست\nمآل رونق کل تا بداغ پنهان نیست\nبدرد زیستی فضولی غبار امن بباد\nبگرد قافله رفتگان رسیدن نیست\n\nکسی چنان برد آن بازی که باخته اند\nدرین چمن همه طاوس های فاخته اند\nبهیچ ساختگان قدر خود شناخته اند\nنفس مسوز که بسیار پیش تاخته اند\n\nمباش غافل از انداز شعر (بیدل) ما\nشهید نیست توانیکه کم نواخته اند\n\nصور می خندید آهنگ قیامت ساز میرد\nساز استعداد غیرت از جهان دیگر است\nانحرافی استقامت الفعال کس مباد\n\nتپها کم میکرد رخش رعد در آواز میرد\nجوهر شمشیر دارد شور پرواز میرد\nخجلت این سحر باطل میکند اعجاز میرد\n\nکهکشانرا میشمرد از جادهای پی سپر\nسر بکف میتازد انجا زره دار آفتاب\nچون دم این تیغ برگردید قطع غیرتست\n\nهر کجا بر اوج میزد کرد گردون تاز میرد\nمشکلت بر خند افتاده است انداز میرد\nآه اگر تنك بدا نجاصی کشد آغاز میرد\n\nتیغ هم از سیقلها موج آبی بیش نیست\nجز بروز امتحان روشن نگردد راز میرد"}
{"book": "adl0015", "page": 202, "text": "صحيفة 199\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nصیاد بی نشان پرواز رنك ما شد\nآن بر که داشت عنقا صرف خدنگ ماند\nروزیکه اعتبارات سنجید قدر ذرات\nريك برده هم جا گل کرد سنگ ماشید\nكم ياب طلب ماند ناقص خرام تحقيق\nراه جهاد مسدود از نقش لنگ ماند\nدر فکر دل فتادیم راحت ز دست دادیم\nصافی کدورت انگیخت آئینه زنگ ماشید\nحیران ناتوان ماندیم و عمر بگذشت\nريك شكسنة ما قيد فرنگ ماند\nدر وادی املها کوشش نداشت تقصیر\nکم فرصتی قدم زد تا عذر لنگ ما شد\nرنك بهار هستی تكليف صد جنون داشت\nهر سبزه که گل کرد زین باغ بنك ماند\nاندوه بیـد مالى درهم شكست ما را\nمینا تهی شد از می چندانكه سنگ ماشید\nدل برده بود ما را آنسوی نیستیها\nافسانه قيامت چندی درنگ ما شد\nگر فهم راز کردیم با چشم باز کردیم\nبرهم چه ناز کردیم سامان ننگ ماشد\nچون شمع سوزاین بزم انجام تست (بیدل)\nدز کام کاروان آخر کاه نهنگ ماشـد\n\nضعیفیها بیان عجز طاقت برنمیـدارد\nسجود مشت خاک اظهار طاعت برنمیدارد\nطرف عشق است غیر از رنك هستی نیست تدبیری\nکه شمشیر از حریف خود سلامت بر نمیدارد\nبذوق گفتگو برهم مزن هنگامة تمكين\nکه کوه از ناله غیر از ننگ خفت برنمیدارد\nدلیل ترك اسبابم مباش ای ذوق آزادی\nنیگاه بیدماغان ناز عبرت بر نمیـدارد\nمگر چون نقش پا خاك مجذورم کنی ورنه\nسر افتادة دارم که خجلت برنمیـدارد\nگل پندایم چندان نزاکت پرور است امشب\nکه گر آئینه گردد رنگ حیرت برنمیدارد\nسفید انکار عفو را کامپاش روز جور کن\nندارد بار تا کرد مذلت بر نمیـدارد\nزساز سر کشیها عجز پیما ناله دارم\nکه طوفان كل كند سر دست حاجت برنمیدارد\nامل را چند سازی کاروان سالار خواهشها\nنفس خود محملت بیش از دو ساعت بر نمیدارد\nنمی ارزد بتصدیع نكه جنس تماشاش\nدو عالم یکمژه باز است محنت بر نمیـدارد\nبیا و از شرار يمك نگاهی منت طینت دان\nکه شرم انتظارم برق مهلت بر نمیدارد\nزيكدر سيرومالان تكلف ميكنم (بيدل)\nو گرنه معنی الفت عبارت بر نمیدارد\n\nظالمم زلف یار را ماند\nوضع من روز کار را ماند\nدل هوس تشنه است ورنه سپهر\nكاسة زهر مار را ماند\nنفس من باین فسرده دلی\nدود شمع مزار را ماند\nبسكه بيدردت داغ سوختم\nكلحنم لاله زار را ماند\nعاد دشت طلب ز آبله ام\nمزة اشكبار را ماند\nنقش پایم بوادی طلبت\nديدة انتظار را ماند\nعجزم از وضع خودسری واداشت\nناتوانی وقار را ماند\nیاد در رنك در جلوه کرامت\nهمچو نورينگاه كار را ماند\nجگر چاك صبح و دامن شب\nشانه و زلف یار را ماند\nعزلت آئینه دار رسوائیست\nاین نهان آشكار را ماند\nنيك در هيچ حال بد نشود\nگل محال است خار را ماند\nبدو عالم مقابلم كردند\nحيرت آئینه دار را ماند\nمایه بیغمی دلی دارم\nکه چو خون شد بهار راماند\nهیچجا از جنس نقص یابیده است\n( بیدل ) ما كبار را ماند\n\nطبع خاموشان بنور شرم روشن میشود\nدر چراغ حسن گوهر آب روغن میشود\nپای آزادان بزنجیر علایق بسته نیست\nدام را نقش نگینها چین دامن میشود\nگر چنین دارد نگاه بی تمیزان انفعال\nرفته رفته حسن هم آئینه دشمن میشود\nقهر یکر نگان دلیل انقلاب عالم است\nاز فساد خون خلل در کشور تن میشود\nشرم این دریا زبان موج ما کوتاه کرد\nبال پرواز از تری وقف طپیدن میشود\nجامة فقرى چو گرد عجز نتوان بافتن\nيكره موج از شکست خویش جوشن میشود\nبا همه آسود کی دلها امل آواره اند\nشوخی موج این گهرها رافلاخن میشود\nدر بساط جلوه ناموس طینتهای دام\nحسرت آئینه بار خاطر من میشود\nکوهی از کرد یتیمی در حصار آبروست\nفقر در غربت چراغ زیر دامن میشود\nکزچنین بیحد نگردون دودمانهای کباب\nخانه خورشید هم محتاج روزن میشود\nجلوه هستی زبس گامردی افسانه است\nچشم تا بندد دیدنها شنیدن میشود\n(بیدل) از تحصیل دنیا چیست حاصل جز غرور\nدانه را نشو و نما ترکیدن گردن میشود\n\nطبع دانا الم دهر مکدر نكند\nگرد بر روی گهر آن همه لشکر نکند\nخیال نتوان غرة تحقیق شدن\nگر همه حسن دهد آئینه باور نکند\nمیدهد عاقبت كار حسد سینه بزخم\nبدر کی تا بکجا تکیه بخنجر نکند\nدر خرافات شیاطین امیان باید زد\nدختر را جلی چیست که شوهر نکند\nبیدری ممتحن جوهر انسانی نیست\nآدم آنست که مال و حشمش خرنکند\nشیشه حرص بصیقل قناعت پر کن\nكز تنك حوصلگی ناله بساغر نکند\nمجلس آرای هوس با تو حسابی دارد\nتا نسوزد دلت آرایش مجمر نكند\nنگاهی چو شرر قانع بیدائی باش\nتا ترا در نظر خلق مکرر نکند\nشبنم گلشن ایجاد خجالت دارد\nصبح تصویر مرا تا نفست تر نکند\nشوق دل حسرت گلزار حضوری دارد\nهیچو طاؤس چرا آئینه دفتر نکند\nخاك درگاه مذلت زچه اكسير كم است\nکیمیا کو مس بیقدر مرا زر نکند\nعشوه الفت دنيا مخره (بیدل) ما\nنقد دل باخته سودای محقر نکند\n\nطبع سرکش خاك كشت و چشم شرمی وا نکرد\nشمع سر برتاش پامالیدو خم پیدا نکرد\nعمرها شد آمد و رفت نفس جان میکند\nما و من بیرون در فرسودو در دل جانکرد\nزندگی پیچ و شراری ما و من پیمود بافت\nکس جد از د آرمیدن با نفس سودا نکرد\nسرکشی کر دد ماغت زدشکست آماده باش\nخلا از شغل عمارت عاقبت بر پا نکرد\nسعی فطرت دور کرد معنی تحقیق ماند\nغیرت او داشت افسونی که مارا مانکرد\nهیچکا رقم نرفتیم بیم نام از خود روان\nمستیامت رفت و امروز هم با فردانکرد\nبا خیالت خونم صد ناز دارد بروطن\nجان فدای پیکانها کز توام تنها نکرد\nدامن خود گیرو از تشویش دهر آزادباش\nقطره را تا جمع شد دل بایدی از دریا نکرد\nفرع را از اصل خویش آگاه باید زیستن\nشیشه را سامان هستی غافل از خارا نکرد\nانقلاب سازو حدث کثرت موهوم نیست\nربط بی اجزائی مارا خیال اجزا نکرد\nجود مطلق در کمین سائلست اما چه سود\nشرم تکلیف اجابت دست ما بالا نکرد\nنام عنقا شنیده بردة ادراك نیست\nهیچکس زین زیرچشم آن پری پیدانکرد\n( بیدل ) از نقش قدم باید عیار ما گرفت\nتا توان سایه را هم زیر دست ما نکرد\n\nطبع قناعت اختیار مد د رزيب وفرشود\nآب گهر دمد زمهر خاکقدر در زر شود\nمشت پریم در ساست ضعف حصول مدعاست\nهیچه فکر آن میان حلقه شود کمر شود\nپایه اعتبار ها فتنه كمين آفت است\nاز همه جا بکو هسار زلزله بیشتر شود\nجاه مباد دادمرا خوش نقصان دما کنید\nخواجه خدا کند که باز یکد و طویله خر شود\nنیست جنون انقلاب باعث انفعال مرد\nتلك برهنگی کراست اره کر آستر شود\nیکدو نفس حباب وار ضبط نفس طربشمار\nرنك وقار پاس دار بيضه مباد پر شود\nخط جبین عرق ماست چارة همتی کراست\nبام دماغ سبرنوشت سجده مگر سپر کند\nبخت سیه چورود شمع چتر زده است بر سرم\nاشك نشويد این کلیم تا شب من سحر شود\nگرد خرامت از جبین برد طراوت بهار\nگل ز حیا عرق کند ناز رنك تر شود\nدوش نسیم وعدة دل بطپیدنم گداخت\nحرف ابی شنیده ام گوش زمانه کر شود\nپهلوی ناز جبرئی خورده ام از نگاه او\nاشك لغلطدم بچشم کز همه تن گهر شود\nبا همه عجز در طلب ريك روان قدرده نیست\n(بیدل) اگر زپافتد آبله راهبر شود"}
{"book": "adl0015", "page": 203, "text": "صحیفه ۲۰۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nطره او در خیال گر پریشان میشود از تپش هم دل بپیشانلو پریشان میشود ای بساطی که در چینش آواز کیست شعله از گل کردن اخگر پریشان میشود\nچون نفس زانها و ترك آستان خود مخواه هر که بیرون نهد زین در پریشان میشود از شتشت خاطرمبا هیچکس آگاه نیست این غبار از عالم تا سو پریشان میشود\nچون قناعت دك شد مشکل بود ضبط حواس دردم پرواز بال ویر پریشان میشود ای سحر بر گیرومبار جلوه هستی مناز این تجمل نادم دیگر پریشان میشود\nاینقدر گرد جهان گشتن جنون آوارگیست چرخ را هم صبح مغز سر پریشان میشود هرزه گردی شاهد بی انفعالیهای ماست خاك ما گر نم کشد کمتر پریشان میشود\nای چرا گاه هوس از آدمیت شرم دار خود مت در فکر کاووخر پریشان میشود خاکیان دهر (بیدل) مرکز آرام نیست خواب ما آخر بزیر بستر پریشان میشود\n\n(o)\n\nظالم چه خیال است مآدب بدر آید آن نیست سگی کز دم عقرب بدر آید می سازد کز کلفت زهاد نگردید طوفان مگر از عهده مذهب بدر آید\nآرام ندائیست که در عالم یتبت تأثیر زجمعیت کوکب بدر آید جز سوختن افسرده دلان هیچ ندارند رحم است بخفتی که زقالب بدر آید\nبا بخت سیه چاره خوابم چه خیالست بیدار شود سایه چو از شب بدر آید زین مرحله خواهند بدر رفت که مینا دا آواز سوار از سم مر کب بدر آید\nچون ماه تو از شرم زمین بوس تو دائم هر چند که پشایم از لب بدر آید خطی زمینه کاری من ثبت جبین است ترسم که زند جوش و مرکب بدر آید\nآنجا که غبار اثر از خوی تو گیرد آتش بزبان چون عرق از تب بدر آید کز پرتو حسن تو باین برق شکوه است خرم شید هم از خانه مکتب شب بدر آید\nدر خلوت دل صحبت اوهام وبال است بیدار م ازان حلقه که یا رب بدر آید (بیدل) چقدر نشئه اخفاست معانی در گوش خرد هر قدر از لب بدر آید\n\n(o)\n\nعاقبت در حلقه زلف دل ما میکشد عکس در آئینه راه شوخی وا میکشد غمزه وحشی مزاجت در دل مجروح من زخم ناخن را خیال موج دریا میکند\nسطر آهی ناتمایان شد دل از جا رفته است خامه الفت نمیدانم چه انشا میکند که لقاد دل میتراشد کاه نيرنك نگاه جلوه را آئینه ساحشت رسوا میکند\nدامن هستی بآسانی نمی آید بدست باده خونها می خورد تا نشه پیدا میکند در زبان خویش کو آوای آنکه خواهد طبع خلق مومیائی هم شکست خود تقاضا میکند\nغنچه میگوید که ای در بند کلفت ماند گان عقده دلرا همین آشفتگی وا میکند نیست موجودی که نبود غرقه گرداب و هم بحر هم عمریست دست موج بالا میکند\nهستی بیحاصل ما بسته مشتاق فناست هر که گردد خاك دل اندیشه ما میکند خاکساران تا کجا دارند پاس آبرو سایه را از عاجزی هر کس ته پا میکند\nآشیان الفت دل چون نفس دور است و رنه ما را اینقدر پرواز عنقا میکند در بیابان طلب (بیدل) تأمل رهزن است کار امروز ترا اندیشه فردا میکند\n\n(o)\n\nعاقبت شرم عمل بر غفلت ما میزند ریشه بیداری بخواب دانها پا میزند شخصیت کیفیت اسرار دل گل کرده است رنگ می چابد کز بیرون مینا میزند\nغافلان سنگی ندارد کز جنون دزدد نفس خود سری بر تلفت دامان صحرا میزند نا کجا جمعیت دل نقش بندد آسمان عمرها شد خجلت کوهی بدریا میزند\nاز دماغ خا کساری هیچکس آگاه نیست آبله در زیر پا جام ثریا میزند هم توای عیدی درکار دارد درد دل ناله در کهسار بر هسنگ خود را میزند\nبی کمال از طبع ما رفع کدورت مشکل است در حقیقت شیشه کز صیقل مخارا میزند احتیاجی نیست کز شرم طلب افتد بدست بی حیائیها درین ده ین تقاضا میزند\nجستجوی خلق مقصد در قدم دارد تلاش هر چه رفتار است برنقش کف پا میزند صالح اسراری از تحقیق خود غافل مباش جز زبات نیست آن بالی که عنقا میزند\nهر توا کر انجمن با قد زول باید شنید ساز دیگر نیست مطرب زخمها را میزند شوخی تقریر تمهید شکست رنك ماست قلقل خود سنگ برسامان مینا میزند\n\nزین هوسهایکه ( بیدل ) در تخیل چیده ایم پاس اگر بر دل زند امروز فردا میزند\n\nعالم همه زین میکده بیهوش برآمد چون باده زهم پیشتر از جوش برآمد چندانکه کشودم سرريگ تسلی سر پوش دگر از ته سرپوش برآمد\nحرفی زبان آمده صد جلد کتابست عنقا بخیال که فراموش برآمد ای بیخبران چاره فرمان ازل چیست آئینه دل امروز کند دوش برآمد\nپیمائی آئینه جمعیت دلهاست موج گهر از عالم آغوش برآمد كیفیت مو داشت گل شیوه شباب پیش از کفن این جلوه سپید پوش برآمد\nاین در خرافت خیالیست که اینجا ناشسته جوله قدح نوش برآمد دون طبع همان منفعل عرض بزرگیست دستار فسود آبله باپوش برآمد\nبر منظر معنی که ز اوهام بلند است نتوان بخیالات هوس گوش برآمد صد مرحله طی کرد خرد در طلب اما آخر بیما آلطرف هوش برآمد\nاز نغمه تحقیق صدای نشنیدیم فریاد که ساز همه خاموش برآمد دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود سر آخر کار آبله دوش برآمد\n3 ( بیدل ) مثل کهنه افسانه هستی زین گوش درون رفت و ازان گوش برآمد 3\n\nعالم گرفتاری خوش تسلسل دارد جوش ناله زنجیر باغ سنبل دارد همچو کوزه دولاب هر چه زیر گردونست با ترقی آهنگ است با تنزلی دارد\nبر فضای عشق است رنك و بوی این گلشن هر گلی که می بینی بال بلبلی دارد کز تعلق اسباب عرض صد جنون باز است بی نیازی ماهم يك تغافلی دارد\nبار شکوه پیمائی بر دل پر افشانه است تا تهی تبین گردد شیشه قلقلی دارد خواب برتأمل زن خواه‌ لب بحرف افگن صبح این بهارستان غنچه و گلی دارد\nزانفعال همدردی سر خوش تسلی باش جبهه عرق پیماست ساغر مئی دارد رنج زندگی بر ما نیستی گوارا کرد زین محیط یکدشستن در نظر تسلی\n\nمیکشد اسیران را از قیامت آبدو شاهد امل ( بیدل ) طرفه کا کلی دارد\n\nعجز طاقت بکرفتاری غم شادم کرد پای بی بال و پری از قفس آزادم کرد کوخم دام تعلق چه کند اسباب اینقدر هما نفس خاطر صیادم کرد\nعاقبت مزد فرا موشی حالم شمرید درد عشقم بتكلف نتوان یادم کرد نوبه دارم و جان می کنم از قامت خم آه از ین پیشه که هم پیشه فرهادم کرد\nغافل از زشتی اعمال دمیدم هیبات عشق پیش از نگه منفعل ایجادم کرد سعی بیهوده ندانم بکجایم می برد نفس سوخته شد سرمه که فریادم کرد\nکردم انشا کنم از عالم مطلب سبقی شرم اظهار زبان عرق از شادم کرد چون خط جاده زبس منتخب تسلیمم هر که آمد بدر از نقش قدم صاوم کرد\nآرم ضبط نفس نسخه کوهی دارد وضع خاموش بصد ادب استادم کرد نفی هنگامه هستی چه تنزه که نداشت شیشه برسنگ زدن رشك پریزادم کرد\nنقص هم بی اثری نیست زتقلید کمال فقر ما را اگر الله نکرد آدم کرد محو کیفیت نيرنك و قایم ( بیدل ) آنکه میخواست فراموش کند یادم کرد\n\n(o)\n\nعجز چسبانید از ما شکوه قائل بلند جز مژه گردی نشد از کوشتن بسمل بلند هستی موهوم ما در حسرت ایجاد سوخت سایه واری هم نکردیدیم زایم گل بلند\nباعث آزادی سرو است پای بی بری دستگاه آه باشد در شکست دل بلند مایه شکر و شکایت های ما کفرستی است پست جز کرد نفس از شخص مستعجل بلند"}
{"book": "adl0015", "page": 204, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 205, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 206, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 207, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 208, "text": "حديث طوفان نوحى عشم جوش از من زبان نميگيرد\nچو آينه دست من بيكزبان زهر چه گويد زيان نميگيرد\nسبك فكردد بچشم مردم كسیكه خود را گران نميگيرد\nممتاز وحشت بوی ندارد كه دامنم آشيان نميگيرد\nزصيد مطلب سراغ گم كم اگر دلت این جهان نميگيرد\nغبار سویی كه دود قروتی رواج دارد دكان نميگيرد\nبشوه بامیای چين دامن كسی ره آسمان نميگيرد\nكه شمع پرواز را نشايد دميكه بال از كمان نميگيرد\nكه شهرت وضع راستي‌ها چوحلقه اش رسنمان نميگيرد\nكه از چراغ هوس فروزی شوم افسرده مان نميگيرد\nكسیچه گيرد زساز قدرت كه دست واهند كان نميگيرد\nكه همت آيينه تصافي بدست دامن فشان نميگيرد\n\nقسم غم عالم محبت كه از غم الفت\nكنار دل نتوان دادش ز قطع اميد\nچه ممكن است رود داغ بندگي زجبين\nبشوق گوشه چشم دست نبرد مال شوق\nبغير سركشي از ابلهان مجو (بيدل)\n\nدل شكسته ما چون شكن جدا نشود\nبشا خنيكه بربط عقده وا نشود\nزمين فلك شودو آدمی خدا نشود\nغبار ما بدم خيال است توتيا نشود\nكه نخل اين چمن از بي بري دو تا نشود\n\nلذت تحقيق در صهبای این ميخانه نیست\nای بسا شيخي كه ارشادش دليل كفر هیست\nچاره در تدبير ما بیچاره‌گان خون ميخورد\nبيمناكم كار با چشم كرا روشن كند\nترك دعوی كن كه در تعليم كبرودار فقر\n\nمست و مخمورش قدح از چشم احول ميزند\nغولرا كو كورا به طلق از شمع و مشعل ميزند\nنيشتر از درد سر سوزن بصندل ميزند\nشمع در بزم انجمن آيينه سر دل ميزند\nكوس قدرت پای لنگ و پنجه شل ميزند\n\nجاه دنيا را پيام پشت پا بايد رساند | همت پست است (بيدل) كز سرن فمّل ميزند\n\nفكر خويشم آخر از صحرای امکان ميبرد\nالفت دل با دم هستي دوروزي بيش نيست\nحاصل این مزرع عزوجل سنجيد بيست\nتا كداز دل دهد داد فسرد های جرم\nاین درشتان بركزند خلق دارند اتفاق\nخانه مجنون رفت و روب بر محتاج نيست\nبر تغافل ختم ميكردد تك و تاز نكاه\n\nهمچو شمع آنسوی دامانم كريبان ميبرد\nانتظار شيشه اینجا طاق نسيان ميبرد\nسنبله چون پخته شد چرخش بخزان ميبرد\nسنك اين كوه انتظار شيشه سازان ميبرد\nتيك این غافل كه پشت دست دندان ميبرد\nكرد باد اكثر خس و خار از بيابان ميبرد\nكاروان ما همين مزكان بمژكان ميبرد\n\nشرمسار هستيم كاين نا قيد اتش زده\nپيكر خم كشته در پيري مددخواها ز سر است\nاز فنا هر كس كمال خويش دارد در نظر\nصحبت ياران ندارد آنقدر رنك وفاق\nكز جبين دارد محبت پاس شرم انفعال\nاهل يدست و پائی در تلاش خاك باش\nدر خيال بي فرح از اصل بايد شرم داشت\n\nيكدو كام زين شبستان عاجزانان ميبرد\nاز كراني گوي ما با خويش چوکان ميبرد\nدانه را در آسيا ها حيشت نان ميبرد\nشمع هم زين بزم داغ چشم گريان ميبرد\nچشم ما هم بعد ازين راهي بدستان ميبرد\nمحتم این مقصد گهر را نيز غلطان ميبرد\nناله چون اشر د آتش در نيستان ميبرد\n\nعشق مختار است (بيدل) باشدم در كار نیست | بيگناهی یوسف ما را بزندان ميبرد\n\nفکر نازك عالي را مرتبه تقرير شد\nآب ميكرديم كاش از ننك بيدردی چو كوه\nصيد ماربوالهنگان تاليف چندين دام داشت\nآدمي چندان پشيمان خانه كردون نماند\nكوهها از شرم خاموشي بپستي ساختند\nزين همه اسباب بيرون تا كجا آيد كسي\n\nموی چيني رست تا ها جاده شبكير شد\nكز دل سنكين محيطها برزخ ما قير شد\nحلقها عمري بهم جوشيد تا ز نجير شد\nاين ستمكش يكدو دم خم خوردو آخر سير شد\nسر بمه كرديدن بیدا آمد جم ما زير شد\nجين دامان بلندم خار دامنگیر شد\n\nموجها آنقطره زين دريا به بيا ك گذشت\nدر جناب كبریا جز نيستی مقبول نیست\nنور دل جوشد از عشق از دده بخت سياه\nدر عدم از ما و من پر بخبر میزیستیم\nبطبع ما را عجز نقاش هزار انديشه كرد\nذره زانو اندک زين پيش بایستی شناخت\n\nكو هرما را زخون داری كلدش در شد\nخدمت انديشيدن ما موجد تقصير شد\nصبح سازين شام دريستان زنگی شير شد\nخواب ما را زندگي هنكامة تعبير شد\nنالواي مورچه وكاشكاف اين تصوير شد\nبردول مطلقم را كنون كه (بيدل) پير شد\n\nفنا كی شغل سودای محبت را زبان دارد\nبسودایت چنان زارم كه باصد ناله پنهان\nدر مخمات زدم كز خلق مخفي وا كشم خود را\nزمال افشانی ساز شرر آواز مي آید\nهدف باید شدن چون با دلان ما را درین کلشن\nبرنك آتش ياقوت نا پیداست دود من\n\nسري دارم كه تا خاك هواي اوست جان دارد\nتنم در پيرهن تحريك نبض ناتوان دارد\nندانستم كه دامن از هوس چیدن دكان دارد\nكدا كجا كرهه دست دست دامن درميان دارد\nكه هر شاخشی چو بوی کل خدنگی در کمان دارد\nبحيرت رفته شوقت عجب ضبط عنان دارد\n\nدم باشبت افسون نوای هستیم ورنه\nروز ميتوان هيچكس ما را نميپرمسد\nچراغ خامشم هم نیست كز آهی زبان كردم\nنبايد ضبط آه از دل بکلزار تماشایت\nبخت خود چه سازد عشق مسكين كه آن بدخو\nز خود كامی برون آي نياز خلق شو (بيدل)\n\nهنوزم ناله ئی در نيستان آشيان دارد\nمکر دامنكه دستي در نماین بيشان دارد\nنفس دزدیدم در عالم درائی فغان دارد\nكه آنجا كرهه آینه است تب دروان دارد\nسرا يا افت است اما دله نامهربان دارد\nکه اوج قصر همها همين يك نردبان دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 209, "text": "سفینه ۲۰۶ - غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه - حرف الدال\n\nقامت خم گر حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هرکجا باشیم در اندوه اثر خود رفتنیم شمع ما در بزم هم صیح را نو میکند\nسایه واقبال را کم نیست گردستی بیاد شرم خفت سنك ما را بی ترازو میکند چشم بند سحر الفت را نمیباشد علاج دل گرفتار خود است و یاد گیسو میکند\nاینچنین گر ناتوانیها شکستم داده اند گر رسد چینی ببادم نوحه برمو میکند بسکه باران در همین ویرانه ها کم کشته اند میچکد اشکم زچشم و خاك را بو میکند\nروز بازار تصنع آنقدر مالوف نیست خلق چون شبیشه دکان در چشم آهو میکند ناتوان هم بپای میرسد سرمنزل باش سایه کار قاصد مطلب بپهلو میکند\nبا توکل کس نمیپرداخت گرمیداشت شرم دستگاه نعمت بیخواست بدخو میکند طبع ظالم دور بخت مایل اصلاح نیست تیغ را بد در خوتپزی سنك رو میکند\nحالت از کف میرود در فکر مستقبل مرو این خیال دور کرد آخر ترا او میکند تا کجا (بیدل) زگردون خجلم باید کشید این کمان سخت روز درم بپازو میکند\n\nقدحی بکف است و شمع گل در آستین دارد درین محفل عرق میریزد و هرکس جبین دارد بشوق سر بلندبها تلاش خاكساری کن نهال این چمن کز ریشه دارد در زمین دارد\nبجمعیت قریب این چمن خوردم ندانستم که در هر غنچه طوفان پاره ئی کمین دارد نفس کادر جگر باقیست از آفت نیم ایمن که چون نی استخوانم چشتم در آستین دارد\nندیدم چاره از وحشت اگر خواری و کرعزت زمژگانم این ویرانه یکسر حکم زین دارد گره در طبع نی هرچند افزون ناله رعنا تر کشد مار سالی در خورسامان چنین دارد\nلب او را همین خط نیست منسوخ مسیحائی چنین صد معجز آن سحر آفرین در آستین دارد ندیدم از خجالت خویش را تاچشم وا کردم درین دریا حبابم طرفه وضع شرمگین دارد\nسزاوار خطای هم نیم از ننك بیقدری بحالم نسبت نفرین غرور آفرین دارد رهائی نیست ما را از فلك بخاك گردیدن بچرخا دانه هست آسیا زیر نگین دارد\nبدوش سجده از خود میروم تا آستان او برنك سایه جبهه عاجزان با از جبین دارد سرشکم دور آهن شمنهایم داغ دلم (بیدل) چو شمع از حاصل هستی سراپایم همین دارد\n\nقضا تا نقش بیداد من بیکار می بندد حنا می گرد و در پنجه معمار می بندد زجاك سینه بی رویش همجا میکشم آهی سحر شورش قیامت برسر دستار می بندد\nمگر شرم طپیدن نقش وآلی تواند زد سرا پایم عرق آئینه دیدار می بندد بساط عبرت این انجمن آئینه دارد که نامی کان بهم آوردة زنگار می بندد\nنمیدانم بیاد او چسان از خود برون ایم دل من کین بدوش ناله ام کهسار می بندد در آن محفل که من حیرت کمین جلوه اویم فروغ شمع هم آئینه بردیوار می بندد\nرعنائی چو شمع از آفت شهرت مباش ایمن زقد گردن بزهر عنکبوت سری بردار می بندد چه دارد قابلیت جز نم تکلیف پیمودن درین محفل همین دوشم بدوش یار می بندد\nزمان فرصت ربط نفس بادام مقطوعست وان کرین تار این گره چون باز شد دشوار می بندد اسیر مشرب موجم کزان مطلق عنا نیها کرش لنگر لیف بر کشتی کفی زنار می بندد\n\nبمضمونی زسیر این چمن غافل مشو (بیدل) که غنچات در روی هر کشد مختار می بندد\n\nلبش رنگ ز بس بیحجاب می بافند بروی گل زدریدن نقاب می بافند مبـــاش منکر اسرار دیـــه جا کی ما بکار گاه سحر آفتـــاب می بافند\nززخم تیغ حوادث توان شدن ایمن بخویشی که ز موج شراب می بافند بيك نفس سر عجز می شود رسائ چـدا زپشم کلاه حبـــاب می بافند\nدرین چمن که هوا داغ شبنم آرائیست تسل بهزار اضطراب می بافند تو خواند مرك شمر خوابزندگی اندیش همین بطبع کسان ماهتـــاب می بافند\nکرامت آب رسانی بجهت فرصت عمر گسسته است نفس تاجواب می بافند توان شناخت زتاريك ریشی انقاس که در قلمرو هستی چـه باب می بافند\nکبــــاب شد عـــدم ما زتهمت هسـتی بر آتشیکه نداریم آب می بافند ز گفتگـو ببـــار تسلتی مشو ( بیـدل) که بهر چشم زافسـانه خواب می بافند\n\nقیامت خند عزیز می و هزار من گل افشان شد زشور آرزو هرذرة خاكم نمكدان شــد بشغل سجدة او کز جنین فرسوده میگردد جبین در كسوت نقش قدم خواهد نمایان شد\nندانم در شکست طرة مشکین چه پردازد که گردامین شکست آئینه دار چنگلانهان شد چه امکاست از نیرنگ نقاشان نشان دادن | کرمیرنگادم حيرت شدی آئینه نتوان شد\nحیا سرمایهها نیست بی سامان مسثوری نگه در هر کجا بی پرده شد محتاج مژگان شد تحیر معنی دارد که لفظ آنجا نمیگنجد چو من آئینه کشتم هرچه صورت بود پنهان شد\nبهاری در نظر دارم که شوخیهای نیرنگش صیادر پردة اندیشه خون کرد و گلستان شد عدم چیدائی موج و حباب مایه میری بی همان بین شکست این شیشه ها را طاق نسیان شد\nدو عالم داشت بر مجنون ما بازار دلتنگی دماغ رفت سودا جوش که آشفت و بیابان شد چوشبنم ساخت دردم بآسمان نقد حاصل سر ازیم دهم یکجا عبث تارکیشم گریبان شد\nسراغ غنچه دیگر ندارد عجز امکان تو دل بدردید روشن کن برون خواهد چراغانشد طلسم کار معشوقست سر تا پای من (بیدل) غبارم ترز جا برخاست زلف او پریشان شد\n\nقیامت کرد صبح این فیض جولان که می بینزد زمین شد آسمان این گرد را داه که می بینزد چمن خواهد بطوفان آیدو باجلوه اش رقصند بهار آید که شوخی کرده و پارنگش آمیزد\n\nخط حیرت سوادش نسخة کردون کندروشن گل کیفیت او می بمینـــای هوا ریزد\n\nکار جهان خواه عجز خواه سری میکند ! آهی اینجا کجاست بیخبری میکنـــد مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست بك طيش پايکل نامــه بری میکنـــد\nکیست کزین خا کدان کروبلندی نکرد آبله هم زیرپا عزم سـری میکنـــد بسكه تنك فرصت است عشرت این انجمن غنچه براتی رسیم شب سحـری میکنـــد\nضبط عنان در فشار کیف ندارد و انـد شوق پری چلوة شيشه گری میکنـــد انجمن میکشــان غاشنی آهنگ نیست شيشة ما سنك را كبــك دری میکنـــد\nسفله ز كسب كمال قدر مربی شکست قطره چو گوهر شود بد گهری میکند در همه حال آدمی شخص ملك سيرت است ليك بحياء اند کی باز خری میکنـــد\nحرص گوا را گرفت تلخی اد بار منع پیش طمع دور باش نیشکری میکنـــد جوهر فرهاد نیست ورنه درین کوهسار صورت هرسنك و كل دو كرى میکند\nزنك وصفای دلست غفلت و آگاهیم آئینه در هر صفت پرده دری میکنـــد ( بیدل) از افشای راز منفعل کرد عشق پیش که نالد اديب گريه تری میکنـــد\n\nکار دلها داز قران مژگان بسامان میرسد ریشة تا کی باستقبال مستـان میرسـد اشکم امشب در حل حسن عرلی طوفان کیست زین پر پروانه پیغام چراغان میرسـد\nاز بهار آن خط نورسته غافل نیستم مدتی شد در دماغم بوی ریحان میرسد آب میگردد دل از بیدست وپانیهای اشك در کنارم از کجا این طفل گریان میرسد\nسطرجاکی از خط طومار مجنون خوانده یم قاصد ما نامه در دست از گریبان میرسد بی محبت در وطن هم ناشناسانیم عام بهر یکدل بوی پیر اهن بکنعان میرسد\nبسکه برتنگی بساط عیش امکان چیده اند صد گریبان میدرم تا گل بدامان ميرسـد فرصت تمهید آسایش درین محفل کجاست خوابها رفته است تا مژگان بمژگان میرسد\nدل بافت وا گذار و ایمن از طوفان برا بر اننار این کشتی از هوی بیهگان میرسد قطع کن از نعمت الوان که اینجا چرخ هم می تپد صدریزه رهم تا بيك نان میرسد\nحاصل غواص این دریا پشیمانی بس است وصل کوهم گر اگر دستت بدامان میرسد در کند سعی نیکی چین کوتاهی خطاست تا عمر دامن که خواهی دست احسان میرسد\nخاکساری درمذاق هیچکس مکروه نیست منت این وضع برکبر و مسلمان میرسـد پیشه بسیار است(بیدل)درخوشی ختم کن سعی هر صنع و عمل اینجا بپایان میرسـد"}
{"book": "adl0015", "page": 210, "text": "غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه\nحرف الدال\nبحر دنیا بسکه مهمل گشت طبع پر بخند فرصت امروز خون شد در دل فردا ریخت چرخ یوسف از دریدن پیرهن آمد ببرش شد پری بیبال و پر چندانکه عنقا ریخت\nبی محابا فارغ دماغ سخت جانیها نبود از شکست رنك همچون گل سراپا ریختند ترك خود داریست عرض مشرب دیوانگی رفت گرما زخود جائیکه صحرا ریختند\nدر غبار عشق دارد حسن دام سرکشی طرح آنزلف از شکست خاطر ما ریختند هیچکس از گریه من در جهان هشیار نیست کلچودی غرقست طوفانیکه مینا ریختند\nبیدماغی محفل آرای جنون شوق بود سوخت حسرت هاعبث تا شمع و پروانه خند رنك تحقیق بسم زآن حسن بی غش با اینقدر دائم که خونم در همین جا ریختند\nریزش از گرم در خورد استعداد ماست گشت بسمل باشور سیراب خونها ریختند عاقبت بوی نسیم دیم اثر سراغ طلبست مسا حیل کذب تشنه ما را بدریا ریختند\nباطني باقیست همچون شمع باید سوختن گر فسون هستی آتش بر سر ما ریختند اشک ما ( بیدل ) زدزد نارسائی چارهند ریشه پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند\n\nکام جویان اندکی در مطلب استغنا زنید يك تغافل بر خيال پوچ پشت پا زنید غنچه دارد لبت سرمایه عیش بهار لبها گر آید بهم بوسی زان لبها زنید\nسیل امواج وقف خانه بردوش حباب لشکری چون موج کوهی در دل دریا زنید شمع میگوید که ای در بند خواب افسردگان شعله عمری است گر روزی بخفت و پا زنید\nذوق حال از نام استقبال باطل میشود نیست امروز آنقدر فرصت که بر فردا زنید گردون تازهد از آرایش نام و نشان کشت آزادی بدوش همت عنقا زنید\nرنك گل را ارغوان کز غنچه ماند جوش او است خنده ها چون باده باید از لب مینا زنید کلفت خمیازه از درد شکفتن بتر است تا بکی حسرت کشد مشرق بجام مازنید\nدل بری جزبی نشانی بر نمیدارد نقاب نالید کز شیشه تحقیق بر خارا زنید عمر ها شد باز فطرت سرنگون خجلت است دامن گردی که دارید اندکی بالا زنید\n(بیدل) از ساز نفس این نغمه می آید بگوش های اسیران خانه زندانست بر صحرا زنید\n\nنام دل از لب خاموش گرفتن دارد نشه زین می بجوش گرفتن دارد ناتوانهای جهان ساز کدورت نشود چون گری رهگذر کوش گرفتن دارد\nنیست دیوانه ز کیفیت صحرا غافل از جنون هم سبق هوش گرفتن دارد زاهدا کی زسبوی میت آگاه نکرد این سواییست که بردوش گرفتن دارد\nخوب در تسا کجا در ین زم دره طرف نقاب همچو آئینه در آغوش گرفتن دارد هیند ناهید، بطوفان و گر می جوشد سر این چشمه خسی پوش گرفتن دارد\nفیض آزادی اثر رده کثافت چون صبح يك دميدن صد آغوش گرفتن دارد دود دل صور قیامت شد و نشنید کسی پیش این نفیران کوش گرفتن دارد\nمفت فرصت ا گرا که شوی از ساز نفس این دك خواب فراموش گرفتن دارد در دل غنچه اسرار جنون نجل هست خبر از مردم خاموش گرفتن دارد\nچشم نامحرمانی مزه دارد نقصان حير اندیشه از دوش گرفتن دارد بیخین قاسم الرتبت الوان ( بیدل) رزق خود چون صدف از کوش گرفتن دارد\n\nنکجاست سایه که هستیش دستگاه شود حباب ما بقدر رفتن کلاه شود مسکر عدم ره از سایه تیغ کی ورد چه ممکن است که یگاه ما پگاه شود\nشکست دل نشود بی تکمار عشق درست رود بآتش اگر شیشه داد خواه شود بنور جلوه او باز زندگی داریم نفس کجاست اگر شمع بی نگاه شود\nز آفتاب قیامت براند خوابم به تب که سایه دست توام پناه شود درین بساط ندانم چه باید کردن چرو آن قدر که یکباره پادشاه شود\nکسی ستمرده حکم سرنوشت مباد چوصنحه پی سپر خامه شد سیاه شود خرامش جبهه تسلیم عذر خواه خطاست برد دوید چوپا منحرف زراه شود\nعروج عالم اقبال زندگی در دست نفس تمام دیگر رسد چواه شود خروش بی مزه صوفیان گواهیم کرد دعا کنید که میخانه خانقاه شود\nهوا، رو کش این دوستان خنده کمین تبسمی که چو بالید قاه قاه شود چوشمع در هوا گریه میکنم (بیدل) که پیش پای ندیدن مباد چاه شود\n\nکدام قطره که صد بحر در رکاب ندارد کدام ذره که طوفان آفتاب ندارد کدام غنچه که جوش بهار نیست محیطش کدام نقطه که جمعیت کتاب ندارد\nدران مقام که موج گهر خرام فروشد در نك هيچكس اندیشه شتاب ندارد حساب ما نتوان جوهر نگاه شمردن صفر دیده اعمی کسی حساب ندارد\nحديث جوهر آئینه نیست غیر تحیر سؤال اگر ز خموشی بود جواب ندارد\n\nگذشت عمر بفرزندیم ز بیم وامید قضا نوشت مگر مهر خطم بسایه بید سحر دمان پی پیری چه شاميها که نداشت سیاه کرد جهانم سفیده موی سفید\nزدور میشنوم کز زبان ما و شماست جلا جلیکه صدا بسته روق ناهید جز اختراع جنون امل طرازان نیست قیامت دو نفس عمر و حسرت جاوید\nبپوش خلق مجیائی مجرد اما همان بدوش نفس کعبه میکشد امید حذر زنشئة دولت که مستی يكجام هنوز میکشند شیشه بر سر جمشید\nنماند علم و هنر عشق تا بیا د آمد چراغها همه گل کرد دامن خورشید غبار قافله رفتگان براهت نست که ای نفس قدمان شام شد با برسید\nکدورت از دل منعم نمیرود ( بیدل) چه ممکن است که چینی رسد ببوی سفید\n\nگذشت عمر و دل از حرص منبر نمیشاید کسی عندايم ازين راه بر نمیشاید درای حمل فرمت خروش صور گرفت هنوز گوش من بخبر نمیشاید\nجهان ز مغز خرد پنبه زار اوهام است چه سود برق جنون پاکتر بر نمیشاید غبار عجز من و دامن خط تسلیم نيا فتاد کی از جاده سر نمیشاید\nنگاهم از گر یار فرق نتوان کرد کسی دو رشته بهم اینقدر نمیشاید نشان من مگر از بی نشان توانی یافت و گر نه هستی عاشق اثر نمیشاید\nنمیتوان ز کف خاك من غبار انگیخت جوین عجز بحر سجده بر نمیشاید ترا کمی است در آئینه خانه هستی به چون حباب هوای نظر نمیشاید\nنگاه بر مژه دامن فشان استغناست دماغ وحشت من دل و بر نمیشاید خروش دهر بلند است وانحافل زن که این فسانه بحز گوش کر نمیشاید\nشبی روز رساندن کمال فرصت ماست چوشمع کو کب ما نا سحر نمیشاید زخویش میروم اینك تو هم بيا (بيدل) که قاصد آمد و هوشم خبر نمیشاید\n\nگذشتگان که ز تشویش ما و من رستند مقیم عالم نازند هر کجا هستند چو اشك شمع شرر مشربان آزادی زچشم خویش چکیدند اگر گم بستند\nهمین نه ناله ماخون شد از تراکت پاس کدام ریشه کزین پیچ و تاب نگسند عنان کشان هوس صنعت نظر دارند خدنگ صید جهانند تاز خود جستند\nساشقان همه کز منصب گهر بخشی همان معرض چکیدن چواشك تر دستند نکرده اند زبان محرمان سودا بت اگر ز خویش گسستند با که پیوستند\nچه جلوه که چوشبنم هوائیان کمال شدند آب وغبار نگاه نشکستند زساز عاقبت خاك ميرسد آواز که ساکنان ابدگاه نیستی هستند\nکدام موج ندامت خروش طاقت نیست شکستگان همه آواز سودن دستند درین زمانه سخن محویاس شد ( بیدل) دمید عقده دل معنیی که می بستند"}
{"book": "adl0015", "page": 211, "text": "سراج الاخبار ۲۰۸ \nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nگر آرزوی دستی ازین دامگه کشید\nآزاده است نور دل از اقتباس شمع\nشب پرده دار صبح قیامت نمیشود\nزین پارسائی که سرو برك خجلت است\nدریوزه حرم ببر گریبان نمیرسد\nآرایش بساط رو یا بکه کشید\nقطع نظر زمنت خورشید و مه کشید\nموی سپید چند بصنعت سیه کشید\nطاعت مکن که کاش دوروزی گنه کشید\nدر مانده گا بار هوس نیست زه کشید\nچندان دماغ جهد ندارد شکست رنك\nکم فرصتی خجالت سعی کرو فر است\nپیش از اجل تهیه مردن کمال ماست\nگر خامشی چراغ فروزد درین بساط\nشایسته قبول عدم عرض نیستی است\nاز دست سوده نقش دو عالم تبه کشید\nاز حرص عذر خواهی نشو و نما کشید\nآن به که فکر پنبه خود را بیکه کشید\nچون شخص سرمه خود ده نفسی را نگه کشید\nروئی که نیست جانب آن بارگه کشید\nقاصد دران مقام زخردشید غافلیست (بیدل) کجاست شرمی از ان بادشه کشید\n\nگر آگهی بسیر فنا و بقا مخند\nاقدر دی ای شرر بفشار شکفتگی\nفرصت کمین وعدۀ فردا دماغ کیست\nچندین سحر بوهم برافشان ناز رفت\nصد گل بهار منتظر يك جنون است\nبرشام ما جو شمع جوان نمی گریست\nعبث بهانه جوست برین خنده ها مخند\nآخر ترا که گفت درین تنکجا مخند\nای گل بهار رفت برای خدا مخند\nيك گل نو نیز از لب بام هوا مخند\nآتش بصنجه است این دسر نابجا مخند\nپیری کسنون توکل کی در صبح ما مخند\nدل بستن و بهار دمیدن چه لازم است\nمستغنی از کمالیت هزار شهید عشق\nعفو غبار چهرة محتاج شبنمی است\nدر پرده خون حسرت پیداست و یا مرتر\nیا صبح کادم از چه بهار است خنده است\n(بیدل) بهار عمر شکفتن چه خنده است\nدر زیر لب چو آبله زیر پا مخند\nای غنچه لب تو و سر حاکم بپا مخند\nبر فقر گریه کر نکنی بر غنا مخند\nگاهی جوانمرد کرم مندان نما مخند\nکیفت آه کی تو هم از تکلف برا مخند\nای غافل از نفس حرفی از حیا مخند\n\nکر اثرا خروش جهان یکشا سری باین انجمن برارد\nخیال هم چند و هشماد زمام دل برون نآرد\nنزیست تخمی درین گلستان که نوبهارتی نکرده سامان\nندارد از طبع ما شمر دن بغير پرواز پیش بردن\nزپهلوى حقه محبت نمو یبت امید تاوان\nدل ستم دیده عمر ها شد ندارد از سوختن رهائی\nزخاکسارون تپاند غبار هنگامه تعین\nباین سرو برك مفلسم کربر ترك اندیشه فضولی\nتجرداضطرار رنکی ندارد از اعتبار همت\nقدم بآهنك کین فشردن ز عافیت نیست صرفه بردن\nدماغ اهل صفا نبیند بساط اند از خود مثال\nغبار اسباب چند پوشد صفای آئینة تجرد\nبآن صفا نیت رنکم که مائی کار کاه فطرت\nنفس صدایم نمیکدازم دگر زحالم مپرس ( بیدل )\nجنونی انشا کند تحیر که عالمی راز من برارد\nچه ممکن است اینکه سعی و حشت بغر تم از وطن برارد\nهوای رنك نات زحا کم اگر برارد چمن برارد\nکه رنك عاشق چو پیکر صبح بوی نقد و شکن برارد\nسزد که چون اشك دلو ماهم زچاه غم بررسن برارد\nیلفزش اشك کاش خود را چو شمع ازین انجمن برارد\nدلیل صبح قیامت است این که مرده سر از کفن برارد\nمباد چون غنچه عود عساقی سرت دولتی کهن برارد\nچه غیرت است اینکه عنبر خود را زجیر ناهم دو زن برارد\nتفنگ قالب تهی نماید دمیکه دود از دهن برارد\nسحر محال است اکزنفس را دمدنگاه سخن برارد\nکباب عریان کند مارا ز خجلت پیرهن برارد\nقسم بآئینه يك ستاره دمیکه تصویر من برارد\nچوشمع وهم است برامیری که محوکش ازسوختن برارد\n\nگر آئینه ات در مقابل نماند\nهمین دست مغزاست اگر واشکافی\nز دانش بصد عقده افتاده کارت\nنشان گم از کرد عنقا مزاهم\nمجاز آفرین است میل حقیقت\nجهان جمله فرش خیال است اما\nخیال حق و فکر باطل نماند\nخیال است لیل چو محمل نماند\nجنون ار کنی هیچ مشکل نماند\nبآن نقش و اسکه در گل نماند\nکرم گر کنید ناز سائل نماند\nدمبقبل کر آئینه غافل نماند\nتوسعی است ایجابه بایست پیدا\nغم خون عشاق اگر گشته کردد\nنخواهی بتاب نفس غره بودن\nبرو شوق اگر لذت بار سیدن\nنفس عالمی دارد اما چه حاصل\nدل جمع دارد چه دنیا چه عقبی\nکجا عرض جوهر دل گردل نماند\nحنا نیز در دست قاتل نماند\nکه این شمع آخر بمحفل نماند\nاقامت در آغوش منزل نماند\nدودم بیش پرواز بسمل نماند\nچو کوهی شدی بحر و ساحل نماند\nمزین بزم ز آثار اسرار سنجان همه ماندا کر شعر ( بیدل ) نماند\n\nگر بوی وفا را نفس آئینه نباشد\nاصل تو میرات زافسون مگوبدن\nوشیرنج دکاهداری درنجش است مسلم\nلب کم شکند مهر و دیت گاه راز\nکز حرف وفا مکتبه فروشه بنأمل\nاین داغ دل او نیست که در سینه نباشد\nاین پشه ز مصرف نوزیشه نباشد\nحرص ایمه سودا گر پشمینه نباشد\nگز نشئه رسوائی گنجینه نباشد\nدر رشتۀ الفت گره کینه نباشد\nصد عيد ابد هیچ نبرزه بیکمشتن\nتکرار بشیند بر اوراق تجده\nزاهد بنظر میکنه از دور مباهی\nاز دل جو نفس میکذری سخت جنونیست\nچون صبح اکر یکنفس از خویش برآئی\nامروز جنونی هست اگر دیشه نباشد\nتقویم نفس را خط پارینه نباشد\nاین صبح قیامت شب آدینه نباشد\nای پنجر این خانه آئینه نباشد\nبنام فلك پیچ و خم زینه نباشد\n( بیدل) حذر از آفت پیوند علایق امید که در خلق تو این پشه نباشد\n\nگر یتو انکه را تماشا هوس افتاد\nدر گریه نمك مایه تر از من دگری نیست\nشوق بشکست دل من مست خروش است\nشد عین حقیقت چو مجازت زمیان رفت\nعمر بست درافشان گلستان خیالم\nغفلت مکش از عمر عیالت چه باشد\nبر هر چه گشودم مژه در دیده خس افتاد\nکز ضعف سرشکم بشهار نفس افتاد\nآگاه یم این شیشه زدست چه کس افتاد\nعشقت گز آتش به بنای هوس افتاد\nغم نیست اگر طائر ما در قفس افتاد\nسنگینی باریکه بدوش نفس افتاد\nاز بخت سیه چاره ندارم چه توان کرد\nیککیم فلك سالار فغان کرد\nاز آفت تعجیل حذر کن که درین باغ\nچون شانه ره سنجه پیچ و خم زلف است\nاسباب غبار نگه غیرت ما يست\n(بیدل ) لب اثر بك گل اندام ندارد\nچون زلف با شفتگیم دسترس افتاد\nخونابه دلم چون اشك ز چشم جرس افتاد\nبر خاك نخستین ثمر پیشرس افتاد\nچندانکه قدم پیش نهادیم پس افتاد\nدر دیده آئین نتوان گفت نفس افتاد\nشبنم بکه تواند بخیالش مگس افتاد\n\nکر جنونم ناله واری در بلبل میکند\nغیر خاکستر دلیل اضطراب شعله نیست\nشور محشر آشیان در سایه گل میکند\nهرقدر پرميزند افسردگی دل میکند\nانتظار نار استغنا نگاهی میکنم\nعافیت خواهی بهر افسونی از جا در میا\nکز غبارم سرمه چشم تغافل میکند\nخاك برباد است اگر ترك تحمل میکند"}
{"book": "adl0015", "page": 212, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nدل بسمل چون نملطد در هوای نزاکت آب گوهر را خیالش در صدف دل میکند\nگر بطوفان وصلش از چرخ دست از خود بشو سیل ما غلطان از حلقه پل میکند\nکاه بر طاقند و که بر موج محیطند غریق حیله جوی زندگی چندین توکل میکند\nاز زمینگیری هوا آیینه دار شبنم است اشك میگردد اگر آهی تنزل میکند\nحفظ آبر و نفس در جیب دل دزدیده است قطره را گوهر همان مشق تأمل میکند\nآفتاب باغ (بیدل) بر خزان موقوف نیست صد قیامت یك تبسم آه بلبل میکند\n\nکز جبین اشکم ز شرم بیکناهی میرود همچو ابر از نامه ام رنگ سیاهی میرود\nسعی قاتل را تلافی مشکلست از بسمل تا بعدر آیم زمان عذر خواهی میرود\nاز هوسهای سری بگذر که در انجام کار شمع این محفل بداغ بی کلاهی میرود\nتیره بختی هم شبستان چراغان وفاست داغ تا روشن شود زیر سیاهی میرود\nای نفس پیش از هوا کشتی دروتی ساز کن فرصت عرض قیامت دستگاهی میرود\nخجلت من هلاك خود شادم در نظر مرغ بسمل در جو آب از چشم ماهی میرود\nلنگر جمعیت دل در شکست آرزوست موج چون ساکن شد از کشتی تباهی میرود\nگرد دار اوج دولتها غبار بیش نیست رهروان چون کرد باد اورنك شاهی میرود\nکجاست کرده منکر گل کردن اسرار عشق رنگها اینجا بسامان گواهی میرود\nشمع تصویرم بپاس از درد و داغ حسرتم اشك من عمریست تا گردیده راهی میرود\n(بیدل) انجام تمنا محو حیرت کشتن است آیینه سعی نگار تا بی نگاهی میرود\n\nکز جبین محت نگون عبرت گمان پیدا شود هر قدر سر بر فلك سایم زمین پیدا شود\nدر کلستانیکه خواند اشک من سطری غمم سایه گل تا ابد ابر آفرین پیدا شود\nآنسوی خویشت چه عقبی و چه دنیاهیچ نیست بگذر از خود تا نگاهی پیش بین پیدا شود\nبسکه پر دیت درین کهسار جانها کنده ام هر کجا نالم پری نقش نگین پیدا شود\nعالم آیست دشت و در ز شرم سجده ام بی عرق کرده جبینم نازنین پیدا شود\nهیچکس محرم نوای سر نوشت شمع نیست جای خط یارب زبانم از جبین پیدا شود\nدامن وحشت زبیمران جنین نتوان شکست دیده ترکان رحم افتاد در کمین پیدا شود\nباز کرد اند عنان جهد عیش رفته را موم اگر از آب کفش انگبین پیدا شود\nناله تا دستی کند در یاد دامانت بلند چون بسازم ز هر صنو آستین پیدا شود\nدر تماشا گاه امکان آنچه عالم کرده ایم (بیدل) آخر از نگاه واپسین پیدا شود\n\nگز خاك نشينان مسلم افراخته باشند چون آبله باسیر انداخته باشند\nپیش عرق شرم توخوبان مزه پردازند دستی چو خریق از ته آب آخته باشند\nصبح وشفق چند که گل میکند اینجا رنك همه رفته است کجا باخته باشند\nحرص وهوس آواره و هم اندچه تدبیر ای کاش باین گوشه دل ساخته باشند\nعمریست نفس میکشم ومیروم از خویش این بار دل از دوش که انداخته باشند\nاز خجلت پرداز کلت مانی و بهزاد پیداست که روها چقدر ساخته باشند\nچون فاخته آتش زده کو طاقت دیدار کو خلق هزار آینه پرداخته باشند\nمقصد طلبان جوش غبارند درین دشت بگذار دمی چند که می تاخته باشند\nيارب نرسد ناله ز خاکستر عشاق در خاك هم این سوختگان فاخته باشند\nهر اشك سراهی ز دل خون شده داشت آن چیست درین بزم که ننداخته باشند\n(بیدل) بتغافل کده عجز تپــان باش تا خاستن ترا آيــــه نشناخته باشند\n\nکز خیال کرهش چشم توام رهبر شود چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود\nمحنت ترك تجمل از کرم افزون تراست سربگردون می فرازد نخل چون بی برشود\nتن پرستـان هم مقيم آشيان معنى اند مرغ اگر در تنگنای بیضه صاحب پر شود\nنیست آسان می کشی های بهشت عافیت فرصتی باید که دل خون کرد دو کوثر شود\nاز ره تقوی نګاهی محترم در هستی بی مدا راین ز گر هی زن کاش راهی سر شود\nشوخی یارم همان ناموس اظهار است و بس آه میداند اگر مطلب نفس پرور شود\nسیل بیتاب مرا یارب نه پیوندی بهم ترسم این جزو طپیدن مایه کوهن شود\nکوهها ما را همان شرم است زحمان ابد از کشایش دست میخواید گره چون ترشود\nتیغ موجی بر سرت نشوفت تعمیر محیط ای حباب بی سر و پا خانه ات ابتر شود\nعافیتها در کمین حسرت واماندگیست صبر کن این شعله تاسی تو خاکستر شود\nپست جز اشک ندامت در محیط روز کار آنقدر آید که چشم آرزوی تر شود\nحسن سرشار طلب (بیدل) تما شا کرد نیست کز سواد موج می خط لب ساغر شود\n\nکز عجز خرامان سر فرازم کرده اند سجده واری داشتم گردون طرازم کرده اند\nصافی دل بخردی چسانه در کار داشت کز شعور هم دو عالم بی نیازم کرده اند\nپیش ازین صدر طاعت يك أمیری دل داشتم این زمان يك ناله بیدرد سازم کرده اند\nچشم شوق الفت آغوشت سر تا پای من سخت حیرانم بدیدار که بازم کرده اند\nرنگی از شوخی ندارد حیرت آیینه ام اینقدرها کلسـتان تعلیم نازم کرده اند\nپستی سر چشمه طوفان هستی بوده است چون طلسم خاك خلوتگاه رازم کرده اند\nسجده فرسود خم تسلیم اوضاع خودم هم زجیب خویش محراب نمازم کرده اند\nاز هجوم برق تازیهای ناز آگـه نیم اینقدر دانم که رحمی بر نیازم کرده اند\n(بیدل بهام) دلیل امتحان بیخودیست چشم غیب آشنا از بس که بازم کرده اند\n\nگز د مرا تخدير صبح جنون سبق کرد دستی بداشت طاقت جیبم چنین که شق کرد\nپیداست شغل زاهد وقت دگر چه باشد سرها بیکد گر کوفت مهره که باده حق کرد\nزین باغ تا دمیدم جز خون دل نچیدم گلکون قبای نازی صبح مرا شفق کرد\nدل گشته جنون هاست از وهم و ظن مپرسید زین دست مشق بسیار مجنون برین ورق کرد\nدل با کمال تحقیق از شبهه ام نپرداخت آیینه ساخت اما پرداز بی نسق کرد\nاز انفعالم آخر شستند دست قاتل خونم روان دگر دید رنك حنا عرق کرد\nمهمان این بساطم اما چبود (بیدل) بیدار نیستی بود آیینه در طبق کرد\n\nکزد دگر نند زمن نارسا بلند هوش سکر چو نبض کزم بی صدا بلند\nکم همتی ببار فراحم وفا نکرد دامن نيا فتم بدر از ی پا بلند\nدور است خواب غافله از معنی رحیل وزره نمی شد اینهمه ما لك در ابتدا بلند\nخلق جهان جنون زده بی بضاعتیست از کاسه تهیست خروش گدا بلند\nما بخود ان تظلم حسرت کجا بریم دست غریق عشق نشد هیچ جا بلند\nپستی مکش ز چرگی و دستگاه جم يك پشت پای بکذر ازین دستها بلند\nبنیاد عجز و دعوی هزت جنون کیست دو سر بلند نیست شود تا کجا بلند\nاز ته فلك دريغ مکن چین دامنی يك زینه وار از همه منظر برا بلند\nپیری دکان ناله ما گرم داشته است نرخ عصاست در خور قد دو تا بلند\nفطرت محیط نه تنك آبگون شود كمر وا رسیم آبله پست است یا بلند\nچون نقش پا بسکه نگون بخت فطرتیم مژگان نمیشود بنا شای ما بلند\n(بیدل) مکن نمود تکبری و رنه پیش ما در پاست بی کنار روپل مدعا بلند\n\nگز شور مستیم کند اندیشه کرد باد در کردش قدح شکند شیشه کرد باد\nشور جهان ترانه دود دماغ کیست صد دشت و در نقیده بيك ریشه کرد باد\nاز رشك وحشتی که کرفست داصنم ترسم بپای خویش زند تیشه کرد باد\nجولان شوق باك ندارد ز خار و خس مشکل زپيش با کند اندیشه کرد باد"}
{"book": "adl0015", "page": 213, "text": "صحيفة ٢١٠\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nمحل جنون علم کش باغ و بهار نیست سر بر نمیکشد مگر از بیشه گرد باد\nهمجالشان دهند ز سر گشتگان عشق مجد من ز غیرت هم پیشه گرد باد\n( بیدل ) درین حدیقه فغد جز من آشکار سرگشتگی مجال و کل ریشه کرد باد\n\nگر شوق براهت قدمی پیش برارد چون آبله بالیدنم از خویش برارد\nآنجا که خیال تو دهد عرض تجمل شبنم از هر دو جهان پیش برارد\nمقبولی و اوضاع مخالف چه خیال است در دیده خسد گر مژه ام نیش برارد\nامروز در بیشه روی همه باز است آئینه مگر حاجت درویش برارد\nاز نسخه کیفیت امکان نتواند لفظی که کسی حاصل معنیش برارد\nگر شوخی لیلی نشود دام تحیر مجنون حیا کیست ادای کیش برارد\nفریاد کزین قلزم وحشت نتوان یافت موجی که نفس نیم نفس تشویش برارد\nبارق سواران چه کشد سعی غبارم وا ماند کی هست اگر پیش برارد\nنومیدی سودا زدگان نیز مقامیست امید که آن نو خط ما ریش برارد\n( بیدل ) چین آوای گریبان خیالیست یارب نشود اشک مر از خویش برارد\n\nگر شوق بی مطلب تماپم ننگیرد در مشق رم از عالم اسباب ننگیرد\nبالشکته لبی ساز و بخود آبی ازین بحر با خلق ترا نیک چو گرداب ننگیرد\nآن دل که طپیدن نکند قرعه وصلش حیف است که آئینه بسیماب ننگیرد\nمحتاج گریبان نشود مفلس قانع در چشمه آئینه زهیر آب ننگیرد\nصیاد اسیران محبت خم ابروست کس ماهی این بحر بقلاب ننگیرد\nاز نور هدایت نبرد بهره سیه بخت چون سایه که رنگ از گل مهتاب ننگیرد\nدل مست جنون است بکوشید خرد را امروز سراغ من بیتاب ننگیرد\nاز بس بمراد دو جهان دست فشاندیم کز زلف شوم دامن من تاب ننگیرد\nمنظور حیا ضبط نگاهیست و گر نه سرپنجه مژگان بشان خواب ننگیرد\nدر حلقه خامش نفسان در دل باش تا هیچکست نکته درین باب ننگیرد\nپیدا تو کجا شه شود عقده عمر ( بیدل ) کف خاکی ره سیلاب نگیرد\n\nگر طمع دست طلب وا میکند برقناعت خنده لب وا میکند\nکرم میجوشی بذات جهان این شکر دکان لب وا میکند\nموج کوهر باش کارت بسته نیست ناخنی دارد ادب وا میکند\nقدح باب عافیت وقت کسیست کز جبین چین غضب وا میکند\nشیشه مشکن ورنه دل هم زین بساط راه تیمار حلب وا میکند\nسایه طوبی نباشد کو میاش جای ما دلا عقب وا میکند\nای چراغ محفل شیب و شباب صبح ته گیر آنچه شب وا میکند\nشرم کم دارد ز ناموس عدم هر که طومار نسب وا میکند\nپنبه از مینا بغفلت بر مدار این ری بند قصب وا میکند\nپیدا در غنچه نگشاید دست این گره را کل بلب وا میکند\nعقده تایید است در کار نفس ليك ( بیدل ) روز و شب وا میکند\n\nگرفتار رسوم اندیشه آرام کم دارد عقاید آنچه دارد خدمت درد حرم دارد\nدماغ آرمیدن نیست با گل شبنم ما را درین آئینه گر آبیست چون تمثال رم دارد\nازین صحرای وحشت چون شرر دیگر چه بردارم همه گر سرتوان بر داشتن حکم قدم دارد\nخرد را از بساط می پرستان نیست جان بردن که هیبزا شبیرا موج می بکف تیغی علم دارد\nنوای عاشقان در پرده دود دلست آنجا شکوهی شمع تنها گریه دارد آه هم دارد\nگسستن سخت دشوار است زنار محبت را برهمن رشته واری از رك سنك صنم دارد\nبوقت رخصت یاران تواضع میشود لازم قد پیران بآهنك و داع محمر خم دارد\nاگر دردی در تخفیف اسباب لعباقی زن گرانگشت دگر انگشت نرمك پشه کم دارد\nبود در طینت عجز حفظ گفتگو مشکل برون ریزد دهانش هرچه انسان در شکم دارد\nبمیر از وهم کو سرمایه تا برنقد خود نازی همان در کیسه در یاست گر ماهی درم دارد\nز خاک شور نتوان پیش ازین حاصل طمع کردن بحسرت هم اگر جان میدهد حسنت کرم دارد\nخوشی دید آهنك جنونم نشكند ( بیدل ) ز ساز دل مشو غافل طپیدن زیر وبم دارد\n\nگر کمال اختیار خواهم کرد نیستی آشکار خواهم کرد\nجیپ هستی قماش رسوا نیست به نفس تار تار خواهم کرد\nصفر چندی کز از میان بردیم يك خود را هزار خواهم کرد\nکسی سوال مرا جواب نگفت ناله در کوهسار خواهم کرد\nدور کل گر گذشت گو بگذر پنکره ساغر بهار خواهم کرد\nشوق تا انحصار نپذیرد وصل را انتظار خواهم کرد\nعالم آهی اگر بهار کند سرو و گل اعتبار خواهم کرد\nگر قدم رنجه کر بمجلسیم یاد آن گلعذار خواهم کرد\nاینقدر جرم خاک عفو مییار هم چه کردم دوبار خواهم کرد\nصد فلك انتظار می نالد تا که خود را دو چار خواهم کرد\nانجمن کرد لیل عبرت نیست سیر شمع مزار خواهم کرد\nدر عدم آخر از هوای خطی خاك خود را غبار خواهم کرد\nوضع آغوش وصل ممکن نیست از دو عالم کنار خواهم کرد\nآسمان سرنکون پیکاریست سنگت هیچم چه کار خواهم کرد\n( بیدل ) از حشرم کنار کزین فرصتم من فرار خواهم کرد\n\nکر ناله من بر تواند پشته دواند طوفان قیامت بلك ریشه دواند\nشوق تو بسامان خراش دل عشاق ناخن چه خیال است مکر تیشه دواند\nدور از مژه اشك است و همان بی سر و پاتی غربت همه کس را بجبین پیشه دواند\nشوریست درین بزم گزافسون شکستن چند اندكه ری بال کند شیشه دواند\nصد کوچه خیال است غبار نفس اینجا تاسیر گریبان بچه اندیشه دواند\nمجنون را گرهی تن بند حوشيت چون نی هوس ناله بسد بیشه دواند\nوقت است که چون غنچه بافسون خموشی در ناله بلبل نفس ریشه دواند\nسعی امل از قد دو تا چاره ندارد ( بیدل ) ره کوهکنی تیشه دواند\n\nگرنه مشت خا کم از اشك ندامت تر شود ششجهت اجزای بی شیرازه ئی دفتر شود\nگرمثالی پرده بردارد زبخت تیره ام صفحه آئینه مانم خانه جوهر شود\nچند غرسد بحسرت شوخ پیمان مرا نسخه آئینه یارب چون دلم ابتر شود\nچربید نرمی آینار دستکام فطرت است شعله چون با موم الفت یافت روشن تر شود\nيك عربق نم کن غبار هرزه کرد خویش را بعد ازین آن به که پروازت نفس پرور شود\nخواب راحت شعله را در روشنی خاکستر است گر غبار جستجوها بشکنی بستر شود\nما سبك روحان ز نيرنك تعليق فارغيم عکس ما را حیرت آئینه بال و پر شود\nدر تلمشا بیکه رنك نقش بابت ریخته الطلاس از خجالت حلقه ها ز در شود\nعالم از خود تهی کردیم و کاهشیها بجاست پهلوی ما تا توانان تا کجا لاغر شود\nیکدو ساعت پیش نتوان داد عرض اعتبار قطره ما ژاله می بندد اگر گوهر شود\nمقصدم چون شمع از بن محفل سجود نیستیست سرترد بابهم کاین یکقدم ره سر شود\nعالم ( بیدل ) بیابان مرك ذوق آکیست معرفت هول رم است اما گرا باور شود"}
{"book": "adl0015", "page": 214, "text": "صحیفه ۲۱۱\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nگره برشته ساز نفس خوش آنکه بندد\nبیند دل بنوای جهان چنانکه بندد\nنگاه قاطره بسان نداره آنهمه فرصت\nکان میر در تبرک این دکان که بندد\nز کلفت تفرقه دهر حاصلی که تو داری\nچوتخم اشک از ان خوشه کن کان که بندد\nدوباره سلسله اتفاق حسرت حیوانی\nهزار بار بودد امتحان که بندد\nخیال کردن آزاد کان مصور فطرت\nاگر فتاده دهد ناب ریسمان که بندد\nبذوق مطلب نایاب زنده است دو عالم\nتغافل از عدمی دل بران میان که بندد\nدماغ ناز بهرجاست نقش بند غرورش\nحنا گر همه خونم دهد نشان که بندد\nبهار نیز چر غنچه بسته است دلبا نجا\nدرین چمن بکمند بلبل اشیان که بندد\nلب شکایتا کرد اشود بوصف خموشی\nچه بیرها بمیان يك دو برك پان که بندد\nخیال چشمه عنقاست مصر عی که ندارم\nزنظم چه کشاید کسی جز آن که بندد\nهمین کند علایق که بسته چین فرمن\nتو کزو وهم برائی چه رو بان که بندد\nجهان بمزرعه آوفت اطاق معنی ( بیدل )\nحدیث عشق چه صنعت کند زبان که بندد\nکس طاقت آن لمعه رخسار ندارد\nآئینه همین است که دلبدار ندارد\nسحر است چکوم که شود باور فطرت\nمن کار که اویم و او کار ندارد\nگردانده اوراق نفس درس محال است\nموج آئینه روائی تکرار ندارد\nآئینه ز تمثال خس و خار مبراست\nدل بار جهان می کشد و یار ندارد\nچون نقش قدم رسم عانت کسی نیست\nاین خواب عدم سایه دیوار ندارد\nپیچیده در و دشت زبس لغزش رفتار\nتا موج گهر جاده هموار ندارد\nاقبال دنائت فسیان خصم بلند پست\nقبر از سر خویش آئینه دستار ندارد\nچون لاله دو روزی بمهن داغ بباید\nگل در چمن رنك وفا بار ندارد\nشد رفت وسحر شد چه افسانه توان ساخت\nفرصت نفس ساخته بسیار ندارد\n(بیدل) بعيوب خودا گر چشمى اولیست\nزان آئینه بگذر که زنگار ندارد\nکسی از التفات چشم خوبان کام بردارد\nکه پر هم استخوان صد زخم چون بادام بردارد\nبقدر زخم چون گل شوخی اندازستی آن\nتبسمنامه نهی از نشه هرکس جام بردارد\nبطوف دامت کامست از سعی غبار من\nاگر خود را بجای جامه احرام بردارد\nغبارش با درم باد که آن لعل حيا پرور\nتبسم پر نمیدارد چنان دشنام بردارد\nجهان مجنون مدهو شست هم در و ده طوفان کن\nکه میترسم تحیر گردش از ایام بر دارد\nنظر از سیر هستی بستن است آخر خو تا چشمی\nکه از آغاز یا خود نسخه انجام بردارد\nدماغ خشك من مشكل شود خجلت کش هستی\nمگر این تنك همت را خيال جام بر دارد\nچودل در مدعا افتاد کو عالم بغارت رو\nکه باین نیست طوفان از کهر آرام بردارد\nکران جانرا نیابد طاقت بار سبكروحان\nنگین را می شود قالب تهی چون نام بردارد\nعبارت بی غبار صافی مطلب نمیداند\nمحبت کاش رسم نامه و پیغام بر دارد\nکسی کز سر کشی را دطرز عنصر کند(بیدل)\nخور دصد پیش باچون موج تايك كام بردارد\nکسیکه چون مژه عبرت دلیل روشناش افتد\nبخاك تا نكرد چشم خم بگردنش افتد\nخوشت ناز تحیرم بدیده ها نغرورتی\nخجالت است که عیسی العظم بسوزنش افتد\nغبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهم\nکه اطفال طبیعت سنگ برتنش افتد\nدرین محیط رسد موج ما بنصب کوهر\nدمی که نوبت دندان بدل فشردنش افتد\nبخندك پاره بسازید گز قنایع دنیا\nکه از طمع خوره هم که نان بروغنش افتد\nکزیم دست نیازد بپاس نسبت همت\nمباد چین مر آستین بدامنش افتد\nوداع عمر طريق خرام ناز تو دارد\nقیامتست اگر چشم کس رفتنش افتد\nبجا کمازی خویشم امید هاست که شاید\nغلط بسر مه کندچون نگاه ومنش افتد\nزنام جاه حذر کن مباد نقش نگینش\nسقب قبر کند تاهوس بکندنش افتد\nاراده شکوه دل نیست ليك ريشة الفت\nزباله ایست که آتش بساز خرمنش افتد\nبپاس راز محبت کدامت طاقت ( بیدل )\nکه کسر مژه جنبد جگر بدامنش افتد\nکسیکه نیک و بد هوشیار و مست پیوندد\nخدا عیوب وی از چشم من که هست پیوندد\nبشکاء افتاد ودل بمحال کلیدن\nمقدر کنید از ان آستین بدست پیوندد\nببهار رنك نماشاست الوداع تعلق\nغبار نیست که چشمت دمی که جست پیوندد\nتلاش موج جنونست تارسیده بکوهی\nمجوب آینه زین همتان شکست پیوندد\nکمال پستیئ شمشاد بسکاو بکه دامت\nهوا بلندی خود در زمین پست پیوندد\nزحبث ما نجبها گر کعن كعن ما را\nسزو که جشم بوقت نگاه شست پیوندد\nحيا بضبط نگه مانع خیال نکردد\nلان مهرو بشوق آنکه چشم دست پیوندد\nزونهم جاه چه موهاست در دماغ لعین\nشرور بینی این انجمن شکت پیوندد\nکل بهشت شود غنچه بهر بوس دهانت\nلب تو زاهد اگر عیب می پرست پیوندد\nبطعن ( بیدل ) دیوانه سربرهنه نیائی\nمباد کفش ترا بر کله بدست پیوندد\nکسی معنی بحر فهمیده باشد\nکه چون موج از خویش رنجیده باشد\nچو آئینه بر ساده است این گلستان\nخیال تو رنگی تراشیده باشد\nکهر را رسد ناز مستی که چون خط\nبکرد لب یار کردیده باشد\nبگردون رسد پایه کرد بادی\nکه از خاکساری کلی چیده باشد\nطراوت درین باغ رنگی ندارد\nمگر انفعالی تراویده باشد\nغم خانه داریست دام فریبت\nگره بند کار نظر دیده باشد\nدرین ره شود پامال حوادث\nچونقش قدم هر که خوابیده باشد\nبوحشت قناعت کن از عیش امکان\nگل این چمن دامن چیده باشد\nز گردی کزین دشت خیز و حذر کن\nدل کس درین پرده نالیده باشد\nندارم چو گل پای سیر بهارت\nبرويم مگر رنك كرديده باشد\nجهان در تماشا که عرض نازت\nنگاهی در آئینه بالیده باشد\nبدو گریه در دیمن چشم ( بیدل )\nچوز نجیر آب در دیده باشد\nکلاه هر که فلك برسم يك مي فكند\nسرش چو آینه آخر بخاك مي فكند\nبکم شدن چونگین بی نیاز شهرت باش\nکه ناز نام ترا در مغاك مي فكند\nچوصبح کار گریبان سری برون آری\nزمانه رخت تو بردوش جاك مي فكند\nبدر كاه امين كه لا شريك له است\nخلل اگر فكند اشتراك می فکند\nزجوش گریه مستانه که دارد ابر\nچه شیشه ها که بدر پای تاك می فکند\nزاعتبلا مبندید خواری نعمت\nکه شاخ میوه زسیری بخاك مي فكند\nعرق که جبهه تسلیم سر فکنده اوست\nگره برشته ما شرمناك مى فكند\nرهت کجاست باهشتگی قدم بردار\nکه جهد لسکه بدامان باك مي فكند\nز عاجزی در اقبال امن زن ( بیدل )\nکه طاقتت بعنان هلاك مي فكند\nگل بسر جام بكف آن چمن آئین آمد\nمیکشان مژده بهار آمدو رنگین آمد\nطبع از دست زبان سوزي داغت چوشمع\nعافیت طابتم برسر بالین آمد\nنخل گلزار محبت ثمر عيش نداد\nمصرع آه همان پاس مضامین آمد\nحیرتم بی اثر از انجمن عالم رنگ\nهمچو آئینه زصورتکده چین آمد\nحاصل این چمن از سودن دستم گل کرد\nبکف از آبله ام دامن کلچین آمد\nهیچکس از هم اسباب نیامد بیرون\nبار ناسفته این قافله سنکین آمد\nچه خیال است سر از خواب کران برداریم\nپهلوی ماچو گهر دزد بالین آمد\nچون نفس سر بخط وحشت دل میتازیم\nجاده در دامن ایندشت همان چین آمد\nباز بی روی تو در فصل جنون جوش بهار\nسایه گل بسرم خيمة شاهين آمد\nخون بدل خاك بسر آه بلب اشك بجشم\nبی جمال توچها برمن مسکین آمد\n( بیدل ) آسوده تراز موج گهر خاک شدیم\nرفتن از خویش چه مقدار تمکین آمد"}
{"book": "adl0015", "page": 215, "text": "صحیفه ۲۱۲\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nگل نکرد آهیکه بر ما خنجر قاتل نشد\nآرزو برهم زد بالیکه دل بسمل نشد\nدام محرومی درین دشت احتیاط آگهیست\nوای برصیدی که از صیاد خود غافل نشد\nدل راحت کز ندازد با گدازش واگذار\nکوهی ما غنچه راهد کشت اگر ساحل نشد\nدر بیابانیکه ما را سر بکوشش داده اند\nجاده هم از خویش رفت و محرم منزل نشد\nشعله خاموش ثشقی پاس از خود رفتن است\nداغ هم گردیدم و آسودگی حاصل نشد\nگرچه رنگم این دو آتشخانه از من ریختند\nاز جبینم چون شرر داغ فنا زایل نشد\nاعتبار اندیشگان آفت پرست کاهش اند\nهیچکس محمود نامداری شمع این محفل نشد\nعاقبت فرهاد نقشی برد و افسانه کیست\nحیف بر وازیه کا ظالم بر بسمل نشد\nذوق آغوش دویی در وصل نتوان یافتن\nشیر مجنون خالی شد و محمل نشد\nنی تداز دل بکار آمد نه ریزشهای اشک\nبیتو مشت خاك من برباد رفت و گل نشد\nدر لباس قطره نتوان تلخی دریا کشید\nمفت آن شویی که خا کستر شد اما دل نشد\nغیر من زین قلزم حیرت حبابی گل نکرد\nعالم صاحب دل است اما کسی (بیدل) نشد\n\nگلهای آن تبسم باغ فلك ندارد\nصد صبح اگر بخندد يك لب نمك ندارد\nرنگ دونی درین باغ رعنایی خیالیست\nسیر جهان تحقیق ملك و ملك ندارد\nپوچ است غیر و حدت نقد حساب کثرت\nاعداد چیزی از خودچون رفت يك ندارد\nاسلام و کفر هريك واحد خیال دانسث\nدر چشم دور و نزديك خورشيد شك ندارد\nدل نو بهار هستیست اما چه میتوان کرد\nرنگی که دارد این گل خارو خسك ندارد\nپامال عجز باشید تدبیرها جز این نیست\nمست است فیل تقدیر باد مجنك ندارد\nآیینه آب سازید تاچند وهم صيقل\nمكتوب ساده لوحی تشويش حك ندارد\nذوق طراوت از کل آغوش غنچه کی برد\nزخمی که آب دزدد غیر از نمک ندارد\nافشای راز ظالم موقوف تیره روزیست\nتا غافل از زکاله است آتش محك ندارد\nآفات دهر (بیدل) تنبیه غافلان نییست\nطبع خر آ نقد رهاشك از كتك ندارد\n\nکم نیست صحبت دل کر مرد و زن نماند\nآیینه خانه هست کو انجمن نماند\nکرحسرت هوس کیش باز آید از فضولی\nکلفت کراست هرچند کل در چمن نماند\nافسون کاهش اینجا تاب و تب غنچه هاست\nدامن فشان برین شمع تامو ختن نماند\nعرفان زفهم دور يست ادراك بی حضوریست\nجهدی که در خیالت این علم وفن نماند\nچون صبح ازین بیابان چندان تلاش دم کن\nکز دامن بلندت کرد شکن نماند\nیاد گذشتگان هم آینده است اینجا\nدر کار گاه تجدید چیزی کهن نماند\nبر وضع خلق غم است آرایش حقیقت\nناخن بکیاست هس که در و زمن نماند\nمجنون پرده دشت محو کنار لیلی است\nعاشق بسعی غیرت دور از وطن نماند\nکرد خیالتنا کی هرسو دهد نشانم\nجایی روم که آنجا اوهم زمن نماند\nاین مبحث نمودن از نسخه عدم نیست\nکرزان دهن بكویم جای سخن نماند\nیاران بوسع امکان درمغز حال کوشید\nتصویر انفعالیم کز پیرهن نماند\n(بیدل) بدیر امراض انصاف نیست ورنه\nتادان بت برهمن بر برهمن نماند\n\nکم و بیش و هم تعینت سر و برك نقص و کمال شد\nمه نو دمید و بدر زد بکدامت بدر وهلال شد\nبصفای جلوه نساختی حق كبريا نشناختی\nبخیال آینه باختی که جمال رفت و مثال شد\nسحری گذشتی از انجمن سر آستین بهوا شکن\nزشمیم سایه صفت کل شمع ناف غزال شد\nچو نفس مرا زسر هوس بهوا رمیده زجیب دل\nگره زرشته نموده که شکست بیضه و بال شد\nبترا نه من و ما کسی زنوای دل چه اثر برد\nمزه حلاوت این شکر ز ازل ودیعت لال شد\nزتلاش تازگی سخن گهر صفا زمین حزن\nخجل است جوهر چینی که بجر رسید وسفال شد\nزغبار لشکر زندگی دو سه روز بیدلی ترا\nحذر از تلاش در موثبت که هجوم رستم وزال شد\nبدل کداخته کی طرب که درین سراب جنون تعب\nچو عقیق رلب تشنگان جگر آب گشت وزلال شد\nشم است جوهر قبع نت بگره کی فشرد قدم\nبکفش انفعال سيه دلی اگر اخگر تو زکال شد\nسحر فنا کده حیا نفس غیور التجا\nچه عرصه بطمع نوال زد که بدمم توسوال شد\nنفس زدی و جهان گرفت انو ترانه ماو من\nکه شکست شیشه محفلت كه صدا برنك خيال شد\nزحضور غیبت نامها همه راست زحمت مدعا\nتو چو (بیدل) از همه قطع کن که وقوع رفت و محال شد\n\nکو جنون تا عقده هوش از سر ما وا کند\nو هم هستی را سپند آتش سودا کند\nدر بساط خا کدان دهر نتوان یافتن\nآنقدر گردی که تعمیر شکست ما کند\nبعد ازین آن به که خاموشی دهد دادسخن\nکوهد معنی کسی تا کی زبان فرسا کند\nعجز ما را ترجمان غفلت ما کرده اند\nتاهمان وا ماندگی تعبیر خواب پا کند\nبی تمه باید از حیرت شکر نگاه\nهم که چون تصویر برقاش چشمی وا کند\nیاد پیمای سبك مغزیست هر کس چون حباب\nساغر خودرا نگون درمجلس دریا کند\nبیدماغی آبروی کرم التفات دلبر یست\nمیروم از خود مبادا باد استغنا کند\nقیمت وصالش ندارد دستگاه کائنات\nنقد ما هیچ است شاید هم بنا سودا کند\nبی تکلف صنعت معمار عشقم داغ کرد\nکل شکست هر دو عالم ناله برپا کند\nبی رمها را علاجی نیست شاید چون چنار\nدست برهم سودن ما آتشی پیدا کند\nعبرت من چاشی کیر از شکست عالمیست\nهر چه کردد توتیا چشم مرا بینا کند\nچاره دشواراست (بیدل) شوخی نظار مرا\nشرم حسن او مکر در دیده ما جا کند\n\nکو رنك و چه بو جلوۀ یار است ببینید\nگل نیست همان ناله عندلیب است ببینید\nزین برك كلی چند که آیینه رنگ اند\nآن دست که بیرون بنکار است ببینید\nآفاق بمرض اثر خویش اسیر است\nصیاد همین کرد شکار است ببینید\nبر صفحه آتش زده عمر مبازید\nفرصت چقدر بیجه شرار است ببینید\nاین دشت که جولانگه مقدورك تمناست\nای آبله پا یان همه خار است ببینید\nخون گرمی عشق آینه پرداز بهار است\nکو غنچه چه کلوس و کنار است ببینید\nیک سجده نه چود طلب بی خبری شرم\nپیشانی ما آبله دار است ببینید\nآهنگ کنو اندیشه برون است خیالش\nدیگر نتوان دید بهار است ببینید\nعمریست تماشا گله شوخی نازیم\nآیینه ما با که دوچار است ببینید\n(بیدل) ز نفس آینه ام پاس خرد نیست\nکای دیده وران اینچه غبار است ببینید"}
{"book": "adl0015", "page": 216, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nحرف الدال\nصحیفه (۲۱۳)\n\nالهی رسم کین در دل کسی در دیده جا دارد غبار راه جولان تو دامن کارها دارد\nمبادا غنچه تا شاخ خار گلزار حسرت را که آنجا رنگهای ریختم رو بقفا دارد\nکه میگوید بآن صیاد پیغام گرفتاران قفس در طائر ما گریه را ناله وا دارد\nخیال دیدند شوخی ندارد اظهار و کینهستی هنوز این نقشها در خامه نقاش جا دارد\nبهار انجمن وحشتی است از فرصت مشو غافل که عشرت در شگفتنهای گل آواز پا دارد\n\nچو شمع از ندشم پنهان نشد داغ تمنایت بجزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد\nدرین وادی که قطع الفت اسباب جمعیت ببالد یکنی و هم که چشم از آشنا دارد\nبآن آوارگیها گرد راه دشت توحیدم سنای من بگرد خویش گردیدن بپا دارد\nشرر در سنگ می رقصد می اندر تاک میجوشد گهر ریشه ساز است و خاموشی صدا دارد\nباند از تغافل پیش باید برد سودایی که جنس جلوه عریانست و چشم ما حیا دارد\n\nحذر کن از تماشا گاه نیرنگ جهان (بیدل) تو طبع نازکی داری و این گلشن هوا دارد\n\nکی بآسانی دم آدم میسر میشود دل بصد خون می گدازم تا لبی تر میشود\nسنك را هم میتوان برداشت دوش شرار گر گرانهای دل از ناله کمتر میشود\nخاك راه فقر بودن آبرویم دادن است کی مس مهموم در فیض کیمیا زر میشود\nحسرت دل را حساب از دیده باید خواستن هرچه دارد شیشه ما وقف ساغر میشود\nشستنم اشکم عرق گل کرده ام یا آینه کز سرانجام گداز دل مصور میشود\nسکت در طبع روان نظرات جا نداشتن بحر میلرزد بران موجی که گوهر میشود\n\nگر باین کلفت فغانم ریشه بر گردون زند صد ره کاطوب زنار دل صنوبر میشود\nبی کمالی نیست سعی بر زبان خامشان موج چون در جوی تیغ آسود جوهر میشود\nنیست بی الفای معنی حیرت سرشار ما طوطی از آیینه روشن سخنور میشود\nدر نیستان جنون از بس زنیشان دفترم صفحه ما را چو دزد موج مسطر میشود\nبسکه شرم خود نمائی آب میسازد مرا آینه در عرض تماشا شناور میشود\n(بیدل) از بیمشکافی سر بگردون سوده ایم بال ما را ریختن پرواز دیگر میشود\n\n(O)\n\nکیست از جهد بآن انجمن ناز رسد سرمه کردیم مکر تا بتو آواز رسد\nحذر ایشه مع ز تشویش زبان آرایی که مبادا سر حرفت بلب گاز رسد\nدر تجب از نفس شمع عرق میریزد یعنی اینست توانیکه باین ساز رسد\nهستیم نیستی انگاشتی میخواهد ورنه آن رنگ ندارم که به پرواز رسد\n\nدر خور غفلت مان دعوی بیدائی ماست همه خوابیم کز آیینه به پرداز رسد\nما و من آینه دار دو جهان رسوائیست هستی آن غیب ندارد که بنماز رسد\nحشر آتش همه جا آینه سوختن است آه از انجام شراری که بآغاز رسد\nخاکساری اثر چون و چرا نمیدهد عجز بر هرچه زند سرمه بآواز رسد\n\nمدعی در گذر از دعوی طرز ( بیدل ) سحر مشکل که بکیفیت اعجاز رسد\n\nلاغری آنهمه زین مجسمه دورم افگند که نفس نشکنه دیده مورم افگند\nچه توان کرد نفس گرم نجوشید بحرص مردی آتش دل نان زتنورم افگند\nهستم بی حاصلی از بی کمالم وا داشت آگھی آینه در بالین شعورم افگند\nخواندم از گردش پیمانه تحقیق خطی که بظلمتکده حیرت تورم افگند\nهیچ کافر نشود محرم انجام نفس واقف مرك شدن زنده بگورم افگند\nسبب قید علایق ز خود نرسیدم کلفت در چاه همین فطرت کورم افکند\n\nذره نامیم کس از فقر من آگاه نشد خاک در چشم جهان پیکر عورم افکند\nپیش را دیدن از افسون تمیز نزدیک دائمی بود که از بام حضورم افکند\nذوق وصلی که بامید دلی خوش میکرد لن ترانی شد و در آتش طورم افکند\nناتوانی چو غبار از فلک آسو میتاخت طاقت خون شده در خاک بزورم افکند\nیارب از خاطر ناز تو فراموش شود آن خیالات که از یاد تو دورم افکند\nچرخ از پهلوی خامم بسه چید است بلند عجز (بیدل) بجنون زار غرورم افکند\n\n(O)\n\nلاله و گل چشمک زدن خزان فهمیده اند زعفرانی هست کاینجا بر وفا خندیده اند\nبر غرور فرصت ما تا کجا خندد ثبات آبها ها در اینجا رنگ گردانیده اند\nبه که طفلان نخواند برگهر افسون کلم موجها بیتاب بودند ایندم آرامیده اند\nمنکر وضع ندامت غافل است از ساز عیش دستها اینجا درنك گل بهم سابیده اند\nگل شوی نازه ز گردون محرم عدلت کنند جزوها یکسر خط پرکار را کج دیده اند\nجیبه پا مغتنم گیرید و عشرتها کنید محرمان از صد بهار رنگ یک گل چیده اند\n\nزین گلستانم بگوش آواز دردی میرسد رنگ و بوی نیست اینجا بلبلان نالیده اند\nسرنگونی یافتم نشو و نما از ما رفت تا کجا کان همچو مو در متصل بالیده اند\nخواب در گردون سحر شو خواب در دریا حباب در ترازوی نفس جز باد کم سنجیده اند\nنیست تدبیر دماغ درد سرکار کی بی نبران عقل کامل را جنون نامیده اند\nاز ادب آباد آن نرگس نمیمانم اغفال خانه بیمار را دارالشفا نامیده اند\nبیش هر نقش قدم ما را سجودی بر دلست تا بن خاك افتاد گان پای کسی بوسیده اند\n\nبامید ( بیدل ) بخاك ترکستان نگذری شرم ناکان با هم آنجا باشره خوابیده اند\n\nلب بی صرفه تو! جهل سبق میباشد خامه شایان عرق در خور شق میباشد\nبلبلان قصه مخوانید که در مکتب عشق دفتر گل برروان ورق میباشد\nدر قناعت اگر ابرام نجوشد چو حباب سکینه وضع رضا سد رمق میباشد\nخون ما مغتنم کرد سر تسکین گیر چتر کوه از وطاژ من شفق میباشد\nورق جوه گریبان جهان پر کردید کان محتاج کنون پشت طبق میباشد\n\nبا ادب باش که در انجمن یکتایی دعوی باطل اندیشه حق میباشد\nهر کجا غیرت حسن انجمن آرای حیاست خجلت از آینه داران عرق میباشد\nجوع و شهوت همه جا پرده در دلسکو بیست نغمه حر ز قانون نهق میباشد\nسنك هم در کف اطفال ندارد آرام دود مجنون چقدر سست نسق میباشد\n(بیدل) از خلق جهان عشوه خوبی مخوری غازه چهره این قوم بسق میباشد\n\n(O)\n\nلی کز گفتگو خون شد نوای ساز من دارد چربا خامشی یعنی زبان راز من دارد شکست رنگ جرأت میکشاید بال اظهارم طپیدنهای بسمل شوخی انداز من دارد\nبنو میدی چو موج گوهرم داغ پراکندگی درون بیضه مردن نسخه پرواز من دارد\n\nلعل لب او یکدم بی سلم اگر خنده تا حشر غبار من پرآب گهر خنده\nيك خنده او برق بنیاد دو عالم شد دیگر چه بلا ریزد گر بار دگر خنده\nيك شبم ازین گلشن بی چشم تماشا نیست چندانکه حیا نالد سامان نظر خنده\nافسرده یی دارا از آه کتابش کو سنك است و همان کلفت هر چند شرر خنده\nآنجا که زهم ریزد چار آینه امکان يك جبهه تسلیمم صد گل بدبر خنده\n\nبی جلوه او آیینه از سیر گل و شبنم اشکم ز نظر جوشید داغم بجگر خنده\nجوش چمن از خجلت در غنچه نفس دزدید آنجا که گل باشم از آه سحر خنده\nیاد دم شمشیرت هر جا چمن آرایم چون شمع سرا پایم يك رفتن سر خنده\nاز چرخ کمان پیکر یا وهم تسلی شو کم نیست ازین خانه يك حلقه در خنده\nاز خجلت بیدردی داغست سرا پایم من كان بعرق گریوم تا دیده تر خنده\n\nبی جلوة او (بیدل) زین باغ چه گل چیند در کسوت جاك دل چون صبح مگر خنده\n\nلعنه مبرش دعى تا پشه نمایان کشد شرم بچشم جهان سایه مژگان کند\nحسن عرق پاك او محرم دل بخواست آتش غیرت کجاست تا پرورق افشان کند\n\nگر بتقافل دهد جلوه عنان نگاه خانه صد آینه یکمژه ویران کند\nهرزه دو مطمئن کاش چو موج گهر آینه ام یکنفس محرم دامان کند"}
{"book": "adl0015", "page": 217, "text": "حرف الدال\nغزلیات بیدل عليه الرحمه\nصحیفه ۲۱۴\n\nفوت زمان حضور آینه دل شکست پاس کنون جای مو ناله پریشان کنید\nدر بزم اثر معنی جامه پوشیده است تا کی ازین کسوتم رنگ تو عریان کنند\nپا همه واماندگی شوق کر آید نجوش آبله پاچو شمع بره ره طوفان کنید\nعالم تصویر وهم صید فریبم نکرد کافر آن غمزه را بت چه مسلمان کنند\n\nدرین دکان شوق حسرت گنج بی است گر بکرم پشت دست بوسه چرافغان کنند\nشبه بچید بساط در ره تعلیم عشق آب زعکس غریق آینه پنهان کنند\nگر سر مجنون او کردانی آرد بعرض دشت و در از گرد باد رو بگریبان کنند\n(بیدل) ازان نو گلم جرأت بیداد کو سرمه خطا م مگر ناله و افغان کنند\n\nما را بدر دل ادب هیچکسی برد\nبیکانه عشقیم زشغل هوسی چند\nدور همه چون سبحه یکی کرد تسلسل\nدل نیز نشد چون نفسم دام تسلی\n\nتمثال در آئینه ره از بی نفسی برد\nآب رخ طفلان ما را مگسی برد\nزین قافله ها پیش و پسی پیش و پسی برد\nجمعیت مالم ام بی قفسی برد\n\nزین دشت هوس منت سیلی نکشیدیم\nفریاد که محل کش یکناله نگشتیم\nآخر پی تحقیق مجالی نرساندم\n(بیدل) اثر داغ گلم چه توان کرد\n\nخارو خس ما را عرق شرم خسی برد\nدل خون شدو در جاد غبار جرسی برد\nبیرونم ازین دشت اقامت هوسی برد\nپیش از همه در خاک مرا پیشرسی برد\n\nما را که نفس آینه پرداخته باشد\nتسلیم سر تیغ رموزت چه خیال است\nشور طلب از ما بفا هم نتوان برد\nدلداد گذشت و خبر از دل نگرفتیم\n\nتدبیر صفا حیرت بی ساخته باشد\nمو تا بکجا گردنش افراخته باشد\nخاکستر عاشق قفس فاخته باشد\nاین آینه بیست که ننداخته باشد\n\nفرد است که زیر سپر عجز نهانیم\nباطینت ظالم چکد ساز تجرد\nبی بوی کلی نیست غبار خس امروز\nاز شرم نثار تو باین هستی موهوم\n\nکوتیغ تو هم بهر آخته باشد\nماری چموس پوست انداخته باشد\nیاد که در اندیشه ما تاخته باشد\nرنگی که ندارم بچقدر باخته باشد\n\n(بیدل) چهوس دامنشت از کف نتوان داد ای کاش کسی قدر تو نشناخته باشد\n\nماضی و مستقبل این بزم حیرت حال بود\nاینجا پاس ناتوانی در خرامم ریشه کرد\nغیر حسرت از جهان جستجو گردی نکرد\nهر کجا ناله شکستن زد بهار غنچه اش\nغیر را در دل شکوه عشق گنجایش نداد\nماجرای سایه از خورشید هم روشن نشد\n\nشخصی از خود رفت در آینه ها تمثال بود\nریزان خامه حرف مدعایم نال بود\nکاروان ما نگاه واپسین دنبال بود\nصبح از انحاه تبسم چین روی زال بود\nخانه خورشید از خورشید مالامال بود\nرفتنم از خویش یاران جلوه استقبال بود\n\nسوختن همچون سپند از سنگ ایجادم رماند\nهر قدر بر جا فسردم وحشتم سامان گرفت\nخلق را در شمع باران هجوم احتیاج\nبی نصیبان چشم در گرد دو رنگی باختند\nجلوۀ عیش و الم یکسر بموهومی گذشت\n(بیدل) از بیدردی روز و و اقمت سوختم\n\nورنه هستی برلب عرض نفس تبخال بود\nچون غبار رنگ در ساز شکستم بال بود\nآرزو تا بود وقف چشمۀ غربال بود\nورنه حسنش را سواد هر دو عالم خال بود\nعمر را کیفیت تصویر ماه و سال بود\nسینه میکندی چه میشد کرز بانت لال بود\n\nمباش غره بسامان این بنا که تو نزد\nنجد گرفتی تدبیح انتقام چه لازم\nباوش منتظران ترانه هم عشقت\nبیاد رفتم و بر طبع کس نخورد غبارم\nخیز پیرکرم از انتظار و جان بلب آمد\n\nجهان طلسم غبار است از کجا که تو نزد\nهما نقدر دم تیغت شک تنها که تو نزد\nفسانه شیختون دارد آن صدا که تو نزد\nدگر چه سحر کند خاك بي عصا که تو نزد\nقدح بیاد تو کج کرده ام بیا که تو نزد\n\nمکش زجرات اظهار شرم تهمت شوخی\nقدح بخاك زدم از تلاش صحبت دونان\nدل شکستگی بیحاصل چسو آبله دارم\nنثار راه تو دیدم چکیدن آینه اشکی\nباین حنا که گرفته است خون خلق بگردن\n\nعرق نمی شود آئینه حیا که تو نزد\nنداشت آنهمه موج آبروی ما که تو نزد\nکسی یکا برد این هاله زبریا که تو نزد\nگرفتم از مژه اش رنگ دعا که تو نزد\nاگر تو دست فشانی چه رنگها که تو نزد\n\nغم مروت قاتل گداخت پیکر ( بیدل ) مباد خون کس ارزو بان بها که تو نزد\n\nمبصران حقیقت که سر بسر هوشند\nصلاح حسرت ما کن که رنگ باختگان\nمرا معاینه شد ز اختلاط فری و سرو\nبصبح عیش مباش ایمن از سیه روزی\nتو هم شکست که خواهی حواله ما کن\n\nرنك چشمه آئینه فارغ از جوشند\nشکست خاطر آئینه خانه هوشند\nکه خاکساری و آزاد گی هم آغوشند\nمدام سایه و مهتاب دوش بر دوشند\nحباب و موج سراپا خمیدن و دوشند\n\nبند چون صدف از شور این محیط آگاه\nزبان بیخودی رنگ کیست در یابد\nملایمت نشود جمع بادشتی طبع\nوشوخ چشمی خوبیشد غافلان محجوب\nکجا رسیم بیاد خرام او ( بیدل )\n\nز مغز خشک کسانیکه پنبه در کوشند\nشکستگان همه تن نالهای خاموشند\nکه عکس و آینه بایکدگر نمی جوشند\nبرهنه است دو عالم اگر نظر پوشند\nکه عاجزان همه چون نقش پا فراموشند\n\nمجنون مشمگر نمیکند نباشد\nشکوهی که دارد جهان قناعت\nدر افسردنم خفته پرواز عنقا\nچه حرف است لغزش رفتار معنی\nچنان باش فارغ زبار تعلق\nخموش آشنا شو بد و انچپ چه ممکن\nازان آستان خواه مطلوب همت\nاثر نامدار است ز آئینه منذر\n\nوفا زحمت آور نباشد نباشد\nمخالفان و قیصر نباشد نباشد\nچو رنگم اگر پر نباشد نباشد\nخطی کر بمطر نباشد نباشد\nکه بر دوش اگر سر نباشد نباشد\nعرض را که جوهر نباشد نباشد\nکه چیزی بران در نباشد نباشد\nگرفتم سکندر نباشد نباشد\n\nدل جمع مهریست بر کنج اقبال\nدلی میکدازم بصد جوش مستی\nهوس جوهم تربیت نیست همت\nممانسکه باشد همیوج حقیقت\nیقینی که از شبهه دور بستی\nپیامیست این اعتبارات هستی\nز اعداد خلق آنچه و امید یاری\nچه دنیا چه عقبی خیال است (بیدل)\n\nاگر کیسه پر زر نباشد نباشد\nمیم کر ساغر نباشد نباشد\nفلك سيفه پرور نباشد نباشد\nاگر چرخ واختر نباشد نباشد\nلب یار کوثر نباشد نباشد\nکه هر جا پیمبر نباشد نباشد\nاگر واحد اکثر نباشد نباشد\nتو باش این و آن کر نباشد نباشد\n\nمحرم آهنگ دل شو سرمه بر آواز بند\nعاقبت چین نظر پوشیدنیست از عیب خلق\nباخراش قلب مجنون صفا نتوان شدن\nخاك آزاد یست روحم نفس دلبستگست\n\nيك نفس از خامشی هم رشتۀ برساز بند\nآنچه در انجام خواهی بستن از آغاز بند\nخون شو ای آئینه راه منت پرد از بند\nاین گره را هم چواشك از رشته بیرون آاز بند\n\nخود کدازی کعبة مقصود دارد در بغل\nنیست غیر از جا نمازی پرده دارر از عشق\nموج میباشد کلید قفل و سواس حباب\nزان لب خاموش شو ردل گریبان میدرد\n\nهمچو آتش نیستی احرام این انداز بند\nگر توانی مشت خاکی شولب مجاز بند\nعقده دل را نگردد تار ساز بند\nحیف باشد غنچه ها را رقبای ناز بند"}
{"book": "adl0015", "page": 218, "text": "صحیفه ( ٢١٥ )\n\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nناله میگوید بوزن خیال میرسیدای اثر مکتوب ما را هم به آوار ببند دستگاه ما و من بنیاد حسرت رفته ایم غنچه می بندد نفوذ چون رنگ در دیوار ببند\n\n(بیدل) ایجا این مطلب نایاب مدعاست از شکست دل کشادی و طلسم راز بشد\n\nحرف الدال\n\nحرمان نا کار صنع از عشق برهن دیده اندبت اگر دیدند در سنگ رخنه دمیده اندوحشت آهنگان چو شمع از عبث تازیستیآستین ناچیده کرده چین دامن دیده اند\nاز خیال عافیت بگذر که در بزم فلكگر همه کوه است سنگش در فلاخن دیده اندبار دنیا چیست تانتوان ز دل برداشتنغافلان قيراط را قنطار معدن دیده اند\nفرصت جانکاه هستی خلق را مغرور کردشمعها تاریکی این بزم روشن دیده اندزین یقین ها نیکه نقدش داد شهرت میدهدعبرت آگاهان مدار اسباب کندن دیده اند\nکر تو نگشائی ز خواب ناز مژگان چاره چیستاز همین چشمینه داری نور ایمن دیده اندعشوة دنیا نخوردن نیست امکان بشرعبرت مردان چه ساز دصورت زن دیده اند\nسر بپستی دزد در این بزم که مغروران چو کوهتیغ بر فرق از بلندیهای گردن دیده اندجز همین نادره رو عشقی که بن آلایش استلیک در هر کسوت او یابیم روشن دیده اند\nاز شرار کاغدم دانیست باین وادستها در رخ هستی عجب دندان نما خندیده اند(بیدل) افکار دقیق آئینه تحقیق نیستذره ها خورشید رادر چشم روزن دیده اند\n\nمحرم ایندگاه باهنګ فنا مسرور اندطیش آماده تر از خون رگ منصور اندناامیدان هوس را ز شکست اقبالکاسهها آمده بر سنك و همان فغفور اند\nجرمی نیست درین قافله بی سر و پانا له اینست که از منزل معنی دور اندنارسای تک و تاز اند بدشت و چه بلندتا صفيا همه رو از پی عصفور اند\nچشم عبرت بره هرزه دوی بسیار استليك أین آبله ها زیر قدم مستور اندصوف و اطلس همه وارونه در رسوائیستتا ذهن پیرهن خلق نمیارد عور اند\nمیرود از قدم دلیل مطلوب عدمبوسه خواه لب افسوس نگین کور اندمحرم نشه تجرید نه می دوزد چشمحلقه های در امید لب مخمور اند\nتا کجا واسطه را مایل تحقیق کنیدمژه ها پیش نظر دود چراغ طور اندمعنی از حوصله فهم بلند افتاده استخرمن ماه همان دانه کشاش مور اند\nخلق چون سایه چه شأن در و رنگ خیآورنه این نامه سیاهان بحقیقت نور اند(بیدل) از شب زده کیفیت خورشید می پرسحق نهان نیست ولی تیره نگاهان کوراند\n\nمحفل هستی تحريك دلی آراستنددانه در شوخی آمد حاصلی آراستندذره تا خورشید با طافشان انداز فناستعرصه امکان زرقص بسلملی آراستند\nعقده کار دو عالم دستگاه هوش بودخود از آسان از هر مشکلی آراستنددل غبار آورد و چشمی کشت بامم آشناغافلان هنگامه آب و کلی آراستند\nکعبه و بتخانه نقش من که تحقیق نیستهر کجا کم کشت رد در منزلی آراستندقلزم دل را کناری در نظر پیدا نبودگرد حیرت جلوه کردد ساحلی آراستند\nسازه بود آئینه امکان زتمثال دونیعشق حق کردد و فرد باطلی آراستندبی نیازیها بطوفان عرض داد احتیاجکز تم خجلت جبین سائلی آراستند\nچون جرس از بسکه پیش آهنگ ساز وحشتیمگرد ما بر خاست هر جا محملی آراستنددست هم امید محکم داشت دامان دلیپاس نایکی نیامد ( بیدل ) آراستند\n\nعرق شبنم اما سجده لغزش مایه بودخط پیشانی مارا مددك از سایه بودبیکلس نامحلی سودا نکردم آه عمر این حباب بی سرو پا زنشه در مایه بود\nمایه بالیدن ما پهلوی خود خوردنستدر گداز استخوان شمع شرمایه بودناله فرهاد می آید هنوز از بیستونرونق تغمير ثران وفا بن آیه بود\nاین شبانتهای یاران زیر چرخ امروز نیستخانه شطرنج نابود است خوش همسایه بودالتفات بازی ابرو كان سیاهی داشتمهر دقیقم از خود بر همسایه بود\nمخمل نازش زهمران سكه با طافشان گذشتکز ما تر برخاست طاؤس چمن پیرایه بود(بیدل) از جنك جگر چون صبح بستم زینهارمنتظری گزخود رايم بافلك همسایه بود\n\nمحو طلبت کردی اگر داشته باشداز سوی جهان عرض سحر داشته باشددل آینه فتحیست زقز آن محبترو و زدو خمی اسکندر داشته باشد\nاز شعله هم اسپتی لعل تو آب استهر چند که یاقوت جگر داشته باشدمادمن وحدت شبستان عبرتوئی نیستاین رشته محال است دو سر داشته باشد\nآترا که از کیفیت چشمت نظری نیستاز بخت سیها چه خبر داشته باشدچشم توما پیرهن من تو حسن استچون آئینه کرپاس نظر داشته باشد\nاز طینت ظالم نتوان خواست مروتشمشیر کجا آب گھر داشته باشدا امروزوم كفر وفرخواه چه بلند استالبته که این سك دو سه خر داشته باشد\nسود دلم از گریه چرا محو نگرددبر آتش اگر آب ظفر داشته باشدمیلاب سرشكم همه تر میکند، بلقناجاه خورشید خطر داشته باشد\nافسانه هنگامه اوهام مپز بیدلشاهی که ندارم چه سحر داشته باشد( بیدل ) من و آن ناله که از عجز رسائی در نفس قدم کرد اثر داشته باشد\n\nمحو تپیدن ادب کی سر بهر سو میزندموج گهر از شخصبت پهلو بخون پلو میزندوا تر دن مرکان ادب میخواهد از شرم ظهور اول دزدن کاشتن چار از غنچه زانو میزند\nزین باغ هر جا وار سی جهلست با دانش طرفبلبل مجهچه کرنش قمری بکو کو میزندنام پر خو انجع نایاب است از خلق آسایش مجوآدمینه داغ يلنك آتش بآهـو میزند\nتا آمد و رفت نفس میبافد هم ریش و پسماشوره چون زن رشته شد بیرون ما کو میزندپست و بلند قصر ناز از هم ندارد امتیازآن چین مایل از حبین پهلو بابرو میزند\nشکل دونی پیدا کنم تا چشم بر خود وا کنمهر سوزه تمثال من آئینه او میزند دائم خوانهای انتظار از تهمت افسردگیتبخیر اشتر میکنم خون در رکم بو میزند\nیارب کجا قمهاین فروشند تافاقه ئیتنردآفاق کهسار است وسنكم برترازو میزندبیدل تران افتاده است از عاجزی اجزای من زنی که رو ازش دهم چون شمع ررو میزند\n\nمخمل و دیبا حجاب هستی رسوا نشدچشم میپوشم کنون پیراهنی پیدا نشددر فراز منظام امکان چه علم و کو عملسمی باطل بود اینجا هرچه شد کویا نشد\nزان حلاوتها که آداب محبت داشته استخواستم نام لبش گیرم لبم از هم وانشدو رو ناشی کرد فرصتهای کسب اعتبار از هوس من بیز چیزی بدیدم امانشد\nانتظار مرتك شمع آسان نمیباید شمردسر بریدن متفصل کردید و کار ما نشددل برنگ داغ ماوا نوخت وحشت نماندشکر کی آن ناله در دشت قفس فرسانشد\nمیرسید خلق درز هسدر پالی جان مکنزین تکلف عالمی بی دین شد و دنیا نشدقاتلان از خفت امـداد یاران فارغندموج هر گز دستش از آب نهر الانشد\nاز دل دیوانه ما جنس آرائی مخواهسنك سودا سوخت اما قابل مینانشـدآتش فکر قیامت در قضا افتاده استصد هزار امروز دی گردیدو وی فر دانشد\nخاك کر دیم در سبق از شکست دل گرامتموی چینی بود این مو گز در ماوانشد بازبان خلق کار افتاد (بیدل ) چاره چیستگوشه کیرهای ماعنقا شد و تنهانشد"}
{"book": "adl0015", "page": 219, "text": "صحيفة غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nمدعایم با مه و سال میکشد نقاش رنگ هیچم کند مال میکشد واماندگی بضاعة اعتبار پست پشت هوسم شمع زدنبال میکشد\nگسستی است رشته آمال زیر چرخ چندین کلافه منزل اپترال میکشد سنك همه بخت فرسودگی کم است قطعا رفته رفته تمثال میکشد\nاز ریش وعن مپرس که نابید رنگ کیست زاهد غم سلاسل و اغلال میکشد خشتی بطبع خام زدیم نرم نماد فطرت هنوز از قدمم نال میکشد\nتشویش خو بوزشت جهان جرم آگهیست صیقل بدوش آینه تمثال میکشد موقع شناس محفل آداب حس باش سك خطاست مو که سر از خال میکشد\nمعشوق از مزاج نفس کم نمیشود پیری زقد خم شده خلخال میکشد ز مایه غنا نتوان شد حریف فقر ادبار نیز همت اقبال میکشد\n(بیدل) تلاش کرم رو وادی جنون تب میکشد کز آبله تبخال میکشد\nمدعا دل بود اكر نيرنك امكان ريختند در این يك قطره خون صد رنك طوفان ريختند زین گلستان بی خزان در جلوه آمدنی بهار رنك و بویی از نوای عندلیبان ريختند\nخار بستی کرد پیدا کوچه باغ انتظار بسکه مشتاقان بجای اشك مژكان ريختند تهمت دامان قاتل میکشد هر گل ز من چون بهار از بسکه خونم را پریشان ريختند\nاز سر تعمیر دل بگذر که معماران عشق روز اول رنك این ویرانه ویران ريختند پستی عشاق را رفع کدورت بود وبس از گداز این شمعها گردی زدامان ريختند\nبیش ازین نتوان خطا بستن بارباب کرم کز فضولی آبروی ابریسان ريختند سجده گاه همت اهل غنا را بنده ام کاروی همچه هست این خاکساران ريختند\nشبنم ما را درین گلشن تماشا مفت نیست صدنگه شد آب تايك چشم حیران ريختند از گداز پیکرم درد تو کم کرد آشیان شد ستم بر ناله کاش در نیستان ريختند\nدست و تیغی از شفیق تنگ قلم برنداشت خون من چون اشك زتحریك مژگان ريختند قابل آن آستان تو سجده ناکرده کسی کز عرق آنجا جبین بی نیازان ريختند\nنقد عمر رفته بیرون نیست از جیب عدم همچه از کاشانه کم شد در بیابان ريختند ناتوانم کافروش چك رسوائی شدند چون سحر (بیدل) زهرحضوم گریبان ريختند\n\nمرا این آبرو در عالم پرواز بس باشد که بال افتادنم خمیازه با قفس باشد يقول چون رسد سر گشته كزنار سالها بپایان مرلك حيرت از غبار پیش و پس باشد\nتواند بیخودی زین عرصه گوی عافیت بیرون که چون اشك پنهان در ده یدبرین نفس باشد درین محفل خجالت میکشم از سازمو هومی که عشق من ایقاش در خورد هوس باشد\nگلی پیدا نشد تا غنچه نگشود آغوشش درین گلشن ملال از میوه های پیش رس باشد بعالم آرزوی میتوان تعمیر دل کردن بنای خانه آبله يكديوار بس باشد\nامل جا ندارد غیر تسخیر هوس جیدی نشاط عنکبوکان بستن بال مکس باشد ضعیفان دستکیر سر فرازان میشوند آخر روز ناتوانیها عصای شمع خس باشد\nندارد دل جز اسباب طپیدن حشرت دیگر همان فریاد حسرت باده جام جرس باشد دلم هم ناتوانی چون نفس مایل مشو (بیدل) مبادا سیر این آئینه در راحت قفس باشد\n\nمردان ز بس رعایت احباب میکنند احسان بصید تشنه آباب میکنند تا گرد منی نشود از صدا بلند گاه صلای جود نفس آب میکنند\nپوشیده تر بچشم تامل رنك خواب راحت نیاز دیده مخواب میکنند تمثال همدیگر کنند التماس شخص خود را فضای آینه سیاب میکنند\nتاب نگاه عجز ندارند ازین سبب در پرده کار عالم اسباب میکنند\n\nمژده ای ذوق وصال آینه بی زنگار شد آب گردید انتظارو دلم دیدار شد خلق آخر در طلب واماندگی اظهار شد روز خوابید پاره آبله بیدار شد\nسایه وار از سجده طی کردم بساط اعتبار کوه دولت از نمودن پیش پایم هموار شد تیر پیری حصول اعتبار پوچ چیست غنچه سر بر باد دادو صاحب دستار شد\nحسن در خورد تغافل داشت سامان غرور بسکه چین ابرویت ابرو تیغ جوهردار شد عالمی را الفت رنك از تنزه باز داشت دستها اینجا باخون حنا بیکار شد\nدر غبار وهم وظن جمعیت دل باختم خانه از سامان اسباب هوس بازار شد از وجود آ که شد دم اما باهای عدم چشمی زد محشمی باک چشم ما بیدار شد\nرنج هستی اینقدر از الفت دل میکشم ناله را درنی گره پیش آمد و زنگار شد خاك هست قوام بیدستگاهی بوده است رفت تا ناخن کشاد پنجه ام دشوار شد\nخجلت غفلت قوی تر کرد پیما ریغ وهم سایه تا بر خاست از پیش نظر دیوار شد محو او باید شدن تا وارهی از تنك طبع خار از همرنگی آتش گل بی خار شد\n(بیدل) افسون هوس ما راز ما بیگانه کرد بسکه سر گر بژ خیال پوچ زد زنگار شد\n\nمشتاق تو گر نامه بری داشته باشد چون اشك هماار خود سفری داشته باشد از آتش حرمان كف خاكستر واقیست کرشام امیدم سحری داشته باشد\nچون شمع بود سر بدم تیغ سپردن کر نخل مرادم ثمری داشته باشد آئینه اقبال تلافی بنفس من آه است مبادا اثری داشته باشد\nغیر از عرق شرم مقابل نپسندد هستی اگر آئینه گری داشته باشد محرمست که ما گشته کان کرم سرافعیم شاید کسی از ما خبری داشته باشد\nآرایش چندین چین آغوش بهار است هر سینه بكيك زخم دری داشته باشد ای اهل خرد منکر اسرار مباشید دیوانه ما هم هنری داشته باشد\nما محو خیالیم زمیندار صبع صید سامان ستم دیده و ری داشته باشد مفت طرب ما چین تباه دلیها کز حسن بآئینه سری داشته باشد\nامید ز عاشق نکند قطع تعلق گر آه ندارد جگری داشته باشد (بیدل) دل افسرده بعالم نتوان یافت هر سنك که بینی شرری داشته باشد\n\nمشرب عشاق بروضع هوس تبکی کند عالم عنقا به پرواز مگس تبکی کند واصل مقصد ز خاموشی ندارد چاره چون بمنزل آمد آواز جرس تبکی کند\nپیری از شوخی ندارد طفل آتش خوی من اشک را کی در دویدنها نفس تبکی کند انتظار بیخودی ما را جنون پیمانه کرد خلق مستان اثر شراب در رس تبکی کند\nبوی گل در رنگ دزدد بال پرواز نفس باغ امکان بتو از آهم قفس تبکی کند دیده بیدرد ندارد طاقت تشویش غیر ابله بر گل و اشود ز خارو خس تبکی کند\nبیدماغ دستگاه مشرب یکتائیم خانه آیینه ما بر دو کس تبکی کند کهنه پردازان افلاس از فضولی فارغند بی کشادی نیست کز دست هوس تبکی کند\nعالمی را الفت جسم از عدم دلگیر کرد بر قفس پیوسته بیرون قفس تبکی کند چون سحر (بیدل) من و هستی تعبیرراهی کز حیا بر خویش نابالم نفس تبکی کند\n\nمخواران بهراز افعال پیوستند که طره تو کشیده قدو شانه اشکستند زجهل است قید تو میکند بدرو فضول چند که با مال فطرت بستند\nبرنك خنده که پیر وا نمیتوان کردن دلیکه در خم زلف تو اش گره بستند ز آفتاب گذشته است صید ابرویت کمان کشان زه ناز بر نزه بستند\nدماغ سوختگان پیش ازین وفا نکند سپندها بصد آهنگ پیکصدا بستند ز شامها مکش ای حسرت انتظار سحر بد ور ما قدح آفتاب بشکستند\nدرین محیط ادب کن زخود تمائیها حبابوضع همان پیشدا گرهستند ادب ز مردمك ديده ميتوان آموخت که ساکنند اگر هوشیار اگر مستند\nز وضع شمع خوش این نوا برافتادست که شعله ها همه خود را ب داغ دل بستند بذوق وحشت آغوشم سوختم (بیدل) که ناله وار چو بر خاستند نشستند"}
{"book": "adl0015", "page": 220, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nمصور در کمین صافی چینه رنگ زند\nشکفتی که چمن در رکاب میخرامی\nدل گرفته ما قابل تصرف نیست\nجهان ادله دلهاست بی نفس مباش\nنبوده اند ز دست نوازش فلکم\nبنال عجز برا عذر خواه آفت باش\nمگر جنون کند و خامه در فرنك زند\nحنا زدست تو گیر د کل رنگ زند\nکسی چه قفل درین خانهای تنگ زند\nصیاد آینۀ زین میان رنگ زند\nدمیکه گاه غضب در جبین پلنك زند\nهجوم آبله گریز پای لنك زند\nچنین که از کنت افراط سر گران شده است\nنرسی طلا بگردون غبار نتوان برد\nکشیدن مژه منت نفس شماری ماست\nدل شکسته جنون بهانه جو دارد\nز خویش عبر تراشیدۀ ندامت جون\nز ( بیدل ) قدح انفعال میدادم\nرسانه مره از هم بمر هم بنك زند\nبدامن تو همان دامنی تو چنگ زند\nشرر دگر چقدر تکیه در سنك زند\nكه رنك اگر شکنم شیشه ام رنك زند\nکه خنده بتبسم در جهان تنك زند\nنشیشه که ندارم کسی چه سنك زند\n\nمطابق گر بود از هستی همین آثار بود\nغنچه پیداشد بوی کلمی صورت نیست\nسوختن هم مفت عشق تهاست اماچون شرار\nعافیت در مشرب من بار گنجایش نداشت\nقدر گردون را زپستی رفعت بیگانه نیست\nدل بحسرت خون شد و محرم نوائی برنخاست\nورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود\nهیچ دیدم زین چمن پامال پا مقدار بود\nکو کپ کفرست مايك نكه بيمار بود\nبسته جانم چون شر ر از سوختن سرشار بود\nگردن منصور را حرف بلندش دار بود\nناله فرهاد ما بیرون این کهسار بود\nزندگی جز قده وحشت در گره چیزی نداشت\nدست همت کرد ازین جر آشیانها کوتاهی\nغفلت مستی طلب بیدردی رفت از طینتم\nاین دبستان چشم فرما بست کز تعلیمی\nمصدر تعظیم شد هر کس ز بد خوئی گذشت\nشوخی نظاره بر آینه ماند همی\nکاروان ریگ و بو را رفتنی در بار بود\nورنه چون گل کسوت ما يك كربيان وار بود\nخواب پائی داشتم چشمم اگر بیدار بود\nنقش لوحش بیسواد و خامه ها بیکار بود\nنردبان اوج ذلت وضع نا هموار بود\nچشم بر هم بست ( بیدل ) خلوت دیدار بود\n\nمعنی سیدان گرفته صد بحر کتابشد\nبیش و کم خلق آیت چیزی و هم است\nعبرت نظران در چمن هستی موهوم\nپیری تو چنان که دهی داد هوسها\nفرصت شمرانم چه دالی و چه مرئی\nچون موج کپر پیش لبت سکته جوابشد\nصلی آینه داران عدم در چه حسابشد\nچون شرم صبح از نفس ساخته آبشد\nاین منتظران قد خم با رقابشد\nموج و کف چرخ آینه در دست حبابشد\nرحم است بخال تپید تا ب نفس چند\nجز هستی مطلق زدهید شوان یافت\nمستی بمره نیست درین بزم که از شرم\nچون کاغذ آتش زده این شوخ نگاهان\nزیر فلك از شبنم و درويش عبر پد\nکابن خشك لبان ماهی دریای سرابشد\nاشیا همه یکسایه خورشید نقابشد\nمستان همه از آب شوند اشك كبابشد\nتسلیم نمودن بکده یکمژه خوابشد\nکوشانه همین است همه خانه خرابشد\n\n( بیدل ) مشکن ربط تأمل که خودتان\nچون کوزه سر بسته پر از باده نابشد\n\nمفلسى دست تهی برسرمن لرزانی کند\nاز حیاهم شرم میدارم زتنك اشتهار\nجز بتوقع آبرد برزیست عرض هرگان\nسجده را کرد آوری چون حلقه ز ناریست\nبی تأمل هرزه نالهایم از خود میبرد\nبخت بیکار بخت با پشتیبانی کند\nجامه پوشندگی حیف است عریانی کند\nغير موسم ابر بردريا چه نیسانی کند\nکفر چون هموار شد کار مسلمانی کند\nکاش چون بندم خجلت گریانی کند\nچشم من از درد بیخوابی درین وادی کجاست\nدل بغفلت نگه در دفع نیز خویه زشت\nنا همواری رسد دور درشتی های طبع\nناسه دارم بهار انشا که طبع بلیلش\nشر ملی در دی عبق میخو اهدای ( بیدل) مباد\nسایه خاری نشد پیدا که مژکانی کند\nخانه آئینه را زنگار دربانی کند\nهر کرا زنگیست باید آسیابانی کند\nچون صریر خامه پیش از خط غزلخوانی کند\nبی نمی ها بیدرد ! محتاج پیشانی کند\n\nمکتوب شوق هرگز بی نامه بر نباشد\nخاشاك را در آتش تا کی خیال بختن\nبرق ز دور دارد هنگامه تجلی\nهر چند کار فرداست امروز مفت خودگیر\nآئینه خانه دل آخسر زنگ دادم\nماو ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد\nآنجا که جلوۀ اوست از ما اثر نباشد\nای محرمان به بنید دل جلوه گر نباشد\nشاید دماغ و طاقت وقت دگر نباشد\nزین پیش آه ما را رنك او نباشد\nهیچاند فطرت بمان حلقه داشتن گردن\nمغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشیاد\nما را بيك شبنم تا آشیان خود شوید\nزاهد ز وضع خلوت ناز کمال مفروش\nخواهی بخلق رو کن خواهی خیال او کن\nدر فهم خط پرکار حکم دومر نباشد\nبست و کشاد مژگان شاید سحر نباشد\nباید بدیده رفتن کر بال و پر نباشد\nافسردن از کف خاک چندان هنر نباشد\nدر عالم تما شا بر خود نظر نباشد\n\nآسودگی مجوئید از وضع اشك ( بیدل)\nاین جوهر چکیدن آب گهر نباشد\n\nمکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد\nکردم بصد تأمل بنیاد عجز محکم\nشمع بساط ما را در کار کاه تسلیم\nکسب و کمال در خلق پر آبرو ندارد\nدل در خیال دیدار آئینه خانه داشت\nاز عجز ما مگوئید از حال ما میر سید\nقاصد نشد میسر دل خون شدو روان شد\nاین پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد\nهر چند خونبها بود رو سوی آسمان شد\nرونق بجر آخر موج گهر گران شد\nتار ورق زد آتش طاوس پرفشان شد\nهر چند جمله باشیم چیزی نمیتوان شد\nدل بیدریغ تو هم بات ناله رفت در خاک\nتا حشر بار اعمال باید کشید بر دوش\nتشویش روزی آخر ننگذاشت دامن ما\nجمعیت عدم را از کف نمیتوان داد\nاز الفت رفیقان باید کسی بسازید\n( بیدل ) نداد تحقیق از شخص ما نشانی\nوامو خت این سپندان چندان که سر مه دان شد\nاین یکنفس بضاعت صد قافله کاروان شد\nکندم فضای آدم از بس روید نان شد\nدر یاد بیضه باید مشغول آشیان شد\nکس همنان کسی نیست از مرک امتحان شد\nباری بعرض تمثال آئینه مهربان شد\n\nمکتوب من بجر که برد باد میبرد\nدر دیر و بر اشم از کعبه سربسنك\nاین پیکری که قبضۀ تدبیر چانگیست\nیکتموج اگر عنان کشد سیل گریهام\nدر آتشم فکن که سینه فسرده ام\nتا باد کس رسیده بم از یاد میبرد\nدیگر کجایم این دل ناشاد میبرد\nما را همان بتربت فرهاد میبرد\nاز خاک هند دجله به بغداد میبرد\nکابرمه بست زحمت فریاد میبرد\nپرواز رنگ من ا کر آید بامتحان\nاز حرف وصوت جوهر تحقیق رفته کم\nتا گردی از خرام تو باغ تصور است\nهر چند دل زخرم خیالت عرق زند\n(بیدل) بنال ورنه درین دامگاه پاس\nمائی شکست خامه بهزاد میبرد\nآئینه تا نفس زده باد میبرد\nشوق از خودم بسایه شمشاد میبرد\nيك شیشه خانه عرض پریزاد میبرد\nخاموشیت ز خاطر صیاد میبرد\n\nمگر بافتنی بابت مزده جوشیدنی دارد\nبصحراست اینکاه جذبه نیستان از لب نائی\nتپیدا در نقاب خاك پنهانست و ماغافل\nکه همچون مو خط پیشانیم بالیدنی دارد\nگره هر چند لب بندد نوا بالیدنی دارد\nا گر عبرت گریبان کند گل چیدنی دارد\nخیال قامت دنزا ساخت تکلیف صفاروقی\nزسیر لفظ و معنى غافلم ليك اینقدر دانم\nبند از خلق چشم و هر چه میخواهی تماشا کن\nزپهلوی خیال آئینه ام نازیدنی دارد\nکه کردمیکه گرده کرد دل نوجیدنی دارد\nگل این باغ در رنك تغافل دیدنی دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 221, "text": "حرفة الدال\n\nمرو بزك امالها میکشد آخر بنومیدی توطومارنگه انشا کرده پیچدنی دارد زهر موضوع کل کرد است دون افسانه میخواند بخواب غفلت ما یکذره خندیدنی دارد\nبساط استقامت از تکلف چیده ام اما بیک شمع مرتا پای ما لغزیدنی دارد پیام کبریائی در برت وا کرده مکتوبی رک کردن چه سطر است اینقدر فهمیدنی دارد\nبکف او عرق کردی دگر ای بی ادب بس کن حیا آئینه می چند نفس دزدیدنی دارد زتسلیم سپهر کینه جو ایمن مشو (بیدل) کمان ظالم دم تیغ است و بد خوابیدنی دارد\n\nمگو این نسخه طور معنی یکدست کم دارد توخارج نغمه سازسخن صدر زیر وبم دارد صلای عام می آید بگوش از ساز این محفل قدح چر که اجرا مست وجام از بهر جم دارد\nادب هم جا معین کرده نزل خدمت پیران رعایت کرد نان رغبت اطفال هم دارد زبارا سوددانستم کدورت را صفا دیدم سواد نسخه تم فرستان خط در عدم دارد\nشرار و سنگ دسترنگ یتیم از آبش است اینجا نه تنها حسن قامت را برعنای علم دارد مجسم هوش اگر اسرار این آئینه دریابی صفا و جوهر وزنگار چشمکها بهم دارد\nمن این نقشی که میبندم بقدرت نیست پیوندم زبان حیرت انشايم بدعوی قسم دارد توشم آئینه دلغر مزو خواندم هزينه پیش آمد مرا بی اختیاریها بخجلت متهم دارد\nز تحریرم توان کیفیت تسلیم فهمیدن شرور کاتب اینجا سرنگونی با قلم دارد نفس تا هست فرمان هوسها بایدم بردن بمرداینکی که خواهی کردن مزدور هم دارد\nتیغ خونریز غمت در قید سر جوشی (بیدل) زصائی و درد مخمور آنچه باید مغتنم دارد\n\nمگو دل از غم وصبر از جفا خبر دارد سر بریده زتیغش جدا خبر دارد چه آرزو که بنا کامی از جهان نگذشت لباس بر تن کژدم ما جرا خبر دارد\nنگاه دست فشان بی قیاس عالم چیست مگر زخون شهیدان حنا خبر دارد فضولی من و تو در جهان بآستان دلیل بی خبریهاست تا خبر دارد\nدرین هوس کده کزذوق کردن افرازیست سری زار که از پیش پا خبر دارد تمیز خشك و تر آثار بی نیازی نیست گداست آنکه ز نخل وعطا خبر دارد\nبیسام عالم امواج می رد محیط طپیدنی که بپهلوی ما خبر دارد غرورو عجز طبعی است چرخ نازل خاك نه دانه مجرم و نی آسیا خبر دارد\nبه پیش خویش منالید و لاف عشق زنید گل از ترانه بلبل کجا خبر دارد میاد درصف محشر نجنبی بخروش آیم که از تپاکی کارم جبسا خبر دارد\nازین فسانه که بی او بمردها ام (بیدل) قیامت است گز آن دلربا خبر دارد\n\nمگو رند از می وزاهد زتقوی گفتگو دارد دماغ عشق سر شار است هر جا گفتگو دارد عدم از سرمه جوشا ندامت شور محفل امکان تامل کن خموشی با بکواها گفتگو دارد\nجهان زمیست نفرین وستایش نغمة سازش مرا با کوش باید بود دنیا گفتگو دارد زمین بردهاست افسون امل از خود جهانم را کز انز امی در می زیسی زفردا گفتگو دارد\nندارد صرفة غیرت بخاك سایه رو کردن خجالت نقد بیکاری که با ما گفتگو دارد نباشد کز نوای زهد و تقوی در دسر کمتر ببرم مادهج کوشت و مینا گفتگو دارد\nاسیر تنگنای کاهم از هرزه پروازی غبارم گز نفس دزدد بصحرا گفتگو دارد سراغ عافیت خواهی زما و من تبرا کن ندارد جوی جمعیت زبان تا گفتگو دارد\nنفس و حشت نگار کز ساز خود رفتن است آنجا صریر خامه در لغزش با گفتگو دارد آرهای کمال و مزیت است افسانه کثرت برای خود خیال شخص تنها گفتگو دارد\nنکر دم محرم راز دهانش هیچکس(بیدل) مگر اداس نگه از شرح معما گفتگو دارد\n\nمگو صبح طرب در ملک هستی دیر می آید دریغا موی پیری هم بصد تبخیر می آید من وما چیست غیر از شکوه وضع گرفتاری زساز هر دوعالم ناله زنجیر می آید\nچه رنگانی است یارب عالم خرسندی ما را قبا کن هر که سر می دزدد از شمشیر می آید کلانرا تره پیوسته دارد چین ابرویت که آنجا بوالهوس دور از سر تقصیر می آید\nندارد چشمه حیوان حضور آب پیکانت زیاد زخم او جان در تن نخچیر می آید جهاني در محبت دشمن من شد که عاشق را همه گر غافلند خود باشد گرببان گیر می آید\nبیندای و هم رمیدیم مطلق تهمت قدرت ز خدمت بی نیازم کز زمی تقصیر می آید جراحت پرور عشقم بکار از بچه میخوانم که در گوشم زبوی کل صدای تیر می آید\nصفا کیشان ندارند انتظار رنگ کز ماندن سحر هرگاه می آید بعالم پیر می آید بتعبت عرق این کوه خزان مشربین آه بمیدانش دل خو نميخورد چندانک از خودسیر می آید\nدلیل اختراع شوقم ازین خود غنچه میباشد که از تکین مجنون ناله در زنجیر می آید تحيرت زفته ام از سیر میدارم چه می پرسی نگاه مجنونان از عالم تصویر می آید\nبفقلت ناتوانی ساز کن از آگهی بگذر ندارد خواب تشویشی که از تعبیر می آید ندارد صید (بیدل) طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان تار بر دلیکیر می آید\n\nمگو گذشته رفیقان ز دل قرا موشند کدام ناله که در پرده اش نمی جوشند چراغ انجمن حیرت نظر بودند کنون بپرده خاك نة افسانهی خاموشند\nز فتنه اند ازین بزم تا سجن باقسیت زمیده رفته حریفان هنوز در کوشند\n\nمن آن غبارم که حالم بجز هیچ آئینه در نگیرد اگر سرا پا سحر برایم شکست رنگم بپر نگیرد\nنشد زسازم بهیچ عنوان چوبی خروش دگر رافغان جز اینکه یارب درین بستان رنوایم شکر نگیرد\nباین گرانی که دارد امروز رخت چندین عیال دوشم چو کشتیی پای رفتی کو اگر محیطم بسر نگیرد\nبراه پاس است سعی کامم کامگر بلغزش رسد غرامم کسی جز آغوش بی نشان چو اشکم از خاك بر نگیرد\nدل از فسون امل طرازی مجد گرفته است هرزه تازی مباد شرم نفس گدازی عنان این طبع نگیرد\nنگاه غفلت کمین ما را کنار مزگان نشد میسر طپد بخون خفته خوابناکی که سایه اش زیر پر نگیرد\nچوموج عریست بی سر و پا تلاش شوقم ادب تقاضا چه ممکن است اینکه رشتۀ ما چو عقده گرد کمر نگیرد\nخوشا غنا مشربی که طبعش بحکم اقبال بی نیازی زهي که خواهد جزا نخواهد زهر چه گیرد اثر نگیرد\nاگر زمعیار دهر باشد بنای انصاف را آبیاری گلی که تعبیر رنگ دارد چواش در آب زر نگیرد\nدلی که روید آب نازش بآتش عشق کن گدازش چو شیشه برسنگ خود و سازش کعیش جز شیشه گر نگیرد\nگذشت مجنون بوضع عریان چو ناله و آه ازین بیابان تو هم باین رنگ دامن افشان که چین دامن کمر نگیرد\nقبول سرمایه تعین کمین که آفت است (بیدل) چو شمع خاموش ترك سر کیر تا هوائیت در نگیرد\n\nمنتظران بهار بوی شکفتن رسید مژده بگلهـا برید یار بگلشن رسید لمه مهر ازل بر در و دیوار تافت جام تجلی بدست نور زایمن رسید\nنامه و پیغام را رسم تکلف نماند فکر عبارت کجاست معنی روشن رسید عشق زراه خیال کرد الم پاك رفت خار و خس و هم مجد رفت و بگلشن رسید\nمبر من نارسا باج ز کوشش گرفت دست بدله داشتم مژدۀ دامن رسید عیش و غم روزکار مرکز خودرا شناخت لقمه با حباب ساخت نوحه بدشمن رسید"}
{"book": "adl0015", "page": 222, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nمطلع محت بلند من ربع اقبال سبز ريشه نخل آب داد دانه بخرمن رسید زین چمنستان کنون بستن مژگان خطاست آیینه صیقل زنید دیده بدیدن رسید\nبزم اثرین نوبهار نشئه عمر دو بار دیده ام از دیده رست دل بدل من رسید سرو خرامان ناز حشر چه نیرنگ داشت هیچم ازین برنتافت دود باین مسکن رسید\n( بیدل ) از امر عشق هیچکس آگاه نیست کاه بکشدن گذشت وقت رسیدن رسید\nمن وحشی که هر جا بادل از دل می رون آرم بدوش همزه صد شمع چشم می رون آرم کبنگاه دو عالم حسرتم امید آن دارم که فیض جلوه با اشکم بشگردو بیرون آرد\nزگرمیهای امطش کردل دریا خبر کردد حباب آسابلب تبخاله از کوه بیرون آرد بصحرای قیامت قامتش کرفتنه اندازد برنگ کردباد آه از دل محشر برون آرد\nز پاس ناله بی بنیاد محل خویش می لرزم مبادا این شعله از خاکستری بیرون آرد بکداز درین دستان هوس غیر از خیالدن ورق کردانی دستی که صد دفتر برون آرد\nدرین محمل بسراغ عشرت دیگر نمی یابم مگر جباره بالد و خودم ساغی بیرون آرد تکلف برنز دهد عریضي صبحی باكوان او بنار صدرگ کل پهلوی لاغی برون آرد\nزفيض آبله دارد جنونم اوج اقبالي که كرو نقاره سایدا هم افسر برون آرد زبحر بی کسیهایم بنامیدی در نظردارم تم اشکی که غواصش مر از کوه بیرون آرد\nندامت ساز کن هرجا کشی تمهید بیدالی ندوی گل بصد چاک از کریبان بر برون آرد غم اسباب دنیا چیده بر دل این غافل که آخر سکه آن جاهاست از در برون آرد\nبطوفان حوادث چاره ها خون شد کنون حیری بساحل کشتی ما را مگر لنگر برون آرد صفاها آخر از مرض هوی زنگار شد ( بیدل ) زغفلت تا یکی آینه ات جوهر برون آرد\nصبح کل پوشی خار را ماند صبح شبهای تار را ماند\nچشم آیینه از تما شایش نسخه نوبهار را ماند\nگل شبنم فروش این کلشن سینه داغدار را ماند\nشهرت اعتبار تشهیر است مخبی عر سوار را ماند\nمی کشندت زحلق خویش باشد چاه هم پای دار را ماند\nمژه وا کردی نمی ارزو همه عالم غبار را ماند\nپلو آغوش کعبه آلودم رحم خون در کنار را ماند\nنسخه صد جنون زدم بهیم پست زنگی که بار را ماند\nمجنون نشاط خون شده ام نقشه مس حبار را ماند\nزندکان و کپور دار قفس عرصه کار زار را ماند\nچند باشی ز اصل دنیا محو فطربت که مار را ماند\nدود آهم زجوش داغ جکر نکهت لاله زار را ماند\nبا نظر باز کرده هیچ است عم زرق شرار را ماند\nمحو یارجو آرزو تقیدست وصل ما انتظار را ماند\nسایه را پست آفت سیلاب خاکساری حصار را ماند\nمژه خون فشان ( بیدل ) ما رنگ ابر بهار را ماند\nموج کوهر طینتان کر شوخی افزون کرده اند پای در دامن سری از جیب بیرون کرده اند کم کشان دیدی شکست رنگ هم فتاده ایست بخودان در لغز شبها سیر کردون کرده اند\nاعتباری نیست کردان کشان خاک پست عالى را پامال فطرت دون کرده اند نشۀ باقدر دانی بسکه زور آورده است اکثری از ترازی بیعت بافیون کرده اند\nخلق را خواب پریشان تا کجا راحت دهد سایه بر فرق جهان از موی مجنون کرده اند برنصیب خود مکن کاین عاریت چانه ها دشکی از سیلی است که چهره کلکون کرده اند\nباندرید از شغل بام و در که جمعی مجبر زین تکلف دشت را از خانه بیرون کرده اند گل بدست و پا که بست امشب که چون رنگ حنا بوسط عشاقان چینها زیر لب خون کرده اند\nموج کوهی بی تامل قابل تمییز نیست مصرع ما را بمیغدر زن نکه موزون کرده اند زین بضاعت تا کجا اثبات بی خود کنیم کاشتهای مرابهم زمین افزون کرده اند\n( بیدل ) این دریای عبرت را پل دیگر کجاست رو برقی چند از قدح کفته وازون کرده اند\nموی دماغ جاه وحشم حبل میشود محذور خاک کشت و سرش کل میشود ما ومین هو سكده اعتبار خلق تقریر مهملست که مهمل نمیشود\nزین کرد اعتبار مچین دستگاه ناز بر رنگ کز جو سایه فتند سل میشود آیینه دار جو هر مرد استقامت است پرواز تیغ کوه بصیقل نمیشود\nاندرد کی کسی کرتعطیل وقت ماست آدرت کرم کار بود شل میشود بالقيدر دان راحت وضع زمانه نادرد در بطبع تو مبدل نمیشود\nبا این دو چشم کابه دار دو عالم است انسان تحسراست که احول نمیشود زین آرزو که سر مه لغش کام چشام اوست حیف است جان حند کجل نمیشود\nالخواجه خواب راحت از اقبال برفته کر این کار بور پاست ز مخمل نمیشود باوهم وظن معامله طول اوفتاده است عالم مفصلی است که محمل نمیشود\n( بیدل ) کسی بعرض حقیقت نمیرسد تا خاك راه احمد مرسل نمیشود\nمیل هوس ز خاطرم فرد می کند کز بشکنم کلاه دلم درد می کند تسلیم تحفه ایست که طبع بر اهل ذوق چون میوه رسیده روا آورد می کند\nحال او كفته عالم اختراع نیست دل را خیال مهره این نرد می کند بر در تلاش خیری این جن مباش افراط آب چهره گل زرد می کند\nرم می خورد ز سایه غیرت فمرد کی تمثال عہد آینه را سرد می کند از می حذر کنید که این دشمن حیا تاریک را ادب نتوان کرد می کند\nچینی صلاح تشنگی حرص جاه نیست آب سفال دل زہوس سرد می کند زنگار اگر نمرده ناموس راز اوست آیینه را خیال که شبکرد می کند\nعزم ما بندیده ساعت نهفته ایم ( بیدل ) برده رفتن ما کرد می کند\nبی دانشه مسلم حوصک کندج کش کردش سر نشود\nاگر اهل قبول اثر بشوی بتوقع سودو زیان شوی\nزتعین خواجه و خود سریش مکنید بطرفه که خریش\nزترانه اطلس وصوف هوس بشوی بذر افکنی راز نفس\nلب و کام تلاش جنون صفت زده راه تامل عاقبت\nزجنون مشاغل حرص و هوا بطيش مکن سرونا ز نفس\nبدوآبك تعين خیره سری زده جام کشاکش در بدری\nزقیامت دنیا و عبرت دین بطيش شده خون دل بس کین\nزسعادت صحبت اهل صفا دل و دیده رسان بحضور غنا\nبحد یث نهفته زبان مکشا گل عیب و هنر مکن یملا\nبتصور وعده وصل قدم بهوس تا شفته بخال عدم\nدل خسته ( بیدل ) نوحه سرا زتبسم لعل توماند و جدا\nمحل است بید کسری آنقدرت که دماغ جنون زد در نشود\nدل مرده بفیض نفس نرسد گل شمع دو باره سحر نشود\nچه شود بکشود کز کذا گرمش که محیط حاصل زر نشود\nتن برهنه پوشش حال تو بس که لباس فنا جل خر نشود\nهمه کر پسراغ بهشت رسد سر مرغ هوس نمرر نشود\nخم کوشه اغوش آینه کن که شکمش شغل دکر نشود\nتو جو سایه کزین در بخبری که زلزله زرو زر نشود\nمدری زفسون جهان یقین که کریده مار دو سر نشود\nکه نزد قطره بی سرو پا بصدف نرسیده گهر نشود\nدریده شبه نکشوده را که رویشو خنده سحر نشود\nبغبار هوا طلبان وفائم است قیامت اگر نشود\nدر ساز فغان زند چکنده سرم برگ نی که شکر نشود"}
{"book": "adl0015", "page": 223, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nناتوانی بازچون شمعچه افسون میکند میرود رنگ و مرا از بزم بیرون میکند پیش ازان کان غنچه پيكان پرينده شكار سايه برگ حنا بر من شبیخون میکند\nخلق ناقص این کمالتی که می چیند بوهم همچوماه نو حساب کاهش افزون میکند ناله صید دو عالم کرطید در خاك وخون پهلوی ناموس او دستش که بیرون میکند\nهر دماغی را بسودای دگر می پرورند آتش اینخانه دود از موی مجنون میکند پایہ اقبال عنین خاص قدر صبح نیست تا نفس باقیست هر كس سيرگردون میکند\nای بداندیش از مكافات عمل ایمن مباش وضع شیطان آدمی را نیز ملعون میکند در خور افسوس ازین میخانه حاضر میکنم دست بر هم سودن اینجا جبره قانون میکند\nفطرت دون همت روسیدمش كفيل عبرت است عالمیاری خواب و هم اسم كوته قارون میکند فکر خود خمخانه راز است اکروامع می سر بزانوموفق ناز فلاطون میکند\nموی پیری بستك در سامان تجہیزم غناست تا کفن کرده سفید اینجا صابون میکند میرسد آخر زسی آبیده رفت نفس باد دامانیكه فرش خانه واژون میکند\nناعباری در کمین داریم آسودن كجاست خاك مجنون در عدم هم یاد هامون میکند (بیدل) ازفہم تلاش درد غافل نيستدوی دل بصد خون جكريک آه موزون میکند\n(O)\nناتوانی در تلاش حرص بهنام نکرد قدر دانهای طاقت آنچہ نتوانم نکرد شمع خامش وار هید از اشك تا و سوختن بیزبان بودن چہ مشکلہا کہ آسانم نکرد\nنامبارا خون خورد تمثال از پیدا نیم نیستی در خانہ آئینه مہمانم نکرد زین چمن عمر یست پنہان بروم چون بوی گل شرم هستی درلباس رنك عریانم نکرد\nغنچہ شد فكرہا كريك كل زین باغ رفت كيفيت بی دامانیش سر در گریبانم نکرد در کہرہو موج میتخت نگین غلطیده است سودن دست آبہ پست و پشیمانم نکرد\nجان فدای طفل خوش خوئی کہ رویاییش بست عمرها گرد رم کردام و قربانم نکرد انفصالم تاب آرد اما همان آواره ام گل شدن شیرازۀ خاك پریشانم نکرد\nوقف هرمژکان کشودن يك جهان دیدار بود آه ازین چشمیکه وا کردید و حیرانم نکرد دیده کز بی اشك گردید از حیا امید هاست جبهه آسان می کند کاریكہ مژکانم نکرد\nزین ته آتشخانہ (بیدل) هر چہ رسم پیچد حرص پاس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد\n\nناله‌ام در دل از آغوش اثر می‌گذرد بیضہ نشکافتہ پرواز ز پر می‌گذرد زین گلستان کہ کلش رنك ندامت دارد شبنمی نیست كہ بی‌دیدہ تر می‌گذرد\nاز نفس چند پی قافلہ دل كیریم سنك عمریست کہ بر دوش شرر می‌گذرد دام دل نیست عجز دیده کہ مینای شراب از سر جام بصد خون جگر می‌گذرد\nرفتيت جاه چہ دو نفرت اسباب كدام زین هوسها بكذر یا مكذر می‌گذرد انجمن در قدمی همراہ بہر سو خرام هر كجا پا فشرد شمع زسر می‌گذرد\nعشق شد منفعل از طینت بیحاصل ما برق ازین مزرعہ سوخته تر می‌گذرد خود نمائی چقدر زحمت دل خواهد داد آخر این جلوه ات از آینہ در می‌گذرد\nہمچو تصویر بآغوش ادب ساختہ ایم عمر پرواز ضعیفان نہ بپر می‌گذرد (بیدل) ما بوداع تو چرا خون نشود عرق از روی تو با دیدہ تر می‌گذرد\n(O)\nناله می افشاند بر درباغ ما بلبل نبود عیشی ورنك عشرت خندہ مزد گل نبود سیر این باغر نفس در پیچ و تاب چہرہ سوخت موج خشكی داشت جوی آرزوسنبل نبود\nوضع ترتیب تعلق غیر درد سر نداشت خوشہ بند دانه زنجیر جز غلغل نبود رنك مال هیچکس بر هیچکس روشن نشد رونق این انجمن غیر از چراغ گل نبود\nزین خستان هیچکس سر شار معنی برنخاست جامہا بسیار بود اما یکی پرمل نبود عالمے برهم زدیم از بساط ناز چید موی چینی دستگاه طره وكاكل نبود\nپردہا برداشتیم از اعتبارات غرور در میان خواجہ و خر حایلی جز جل نبود خلق برخود تہمت چند از تخیل بسته‌اند ورنہ سرو آزاد یا قمری اسیر غل نبود\nپیکر خاکی جهانی را غریق و هم کرد از سر آبیکہ بگذشتیم ما جز پل نبود مستی اوهام (بیدل) بی‌دماغیم کرده رفت فرصتی میرد نفس در شیشہا فلفل نبود\n(O)\nنام هوس نگین ندارد طعم چومن زمین ندارد همت بہ فرازد از تکلف دامان سپهر چین ندارد\nہستی جز شہہ نیست لیکن ریشہ کسی یقین ندارد در طبع لئیم شرم کین نیست خست عرق جبین ندارد\nہر چند ندامتش بپوشی دست كرم آستین ندارد در دیده طعن از شکست دل پرس چینی جز مو زچین ندارد\nهر سو نظر افکنی اسیرم صیادی ما کمین ندارد خود خصم خودیم ورنہ گردون با خلق ضعیف کین ندارد\nبیش و کم از تو پیش رفته است فرصت دم واپسین ندارد ما و تو خراب اعتبا ریم بت کار بکفر و دین ندارد\nتعداد بعالم احد نیست او در ہمہ جاست این ندارد ہر جلوہ کہ ناگزیر و لی خواهی دیدن یسین ندارد\nشوخیست ترانہ سنج فطرت (بیدل) سر آفرین ندارد\n\nناموس عالم عين اندیشه سوا برد آئینه داری وهم از چشم ماحیا برد راحت بلك غفلت بنیاد بی خلل داشت مژکان کشودن آخر سیل شد و زجا برد\nدوری فسون و هم است امایہ میتوان کرد روئی بخاطر آمد ما را زما ما برد این دشت بی سر و بن هوله دکر ندارد مارا ز راہ تحقیق آواز آشنا برد\nجائیکه می فطرت باز کان می یافت هرچند من نبودم او آمد و مرا برد ظرف قناعت دل لبریز بی نیازیست هریجا که پستی بود کشکول این گدا برد\nداغ مآل چون شمع از چشم ما نهان بود سرینکہ بیہوا سوخت جہت بہ پیش پا برد حرص عقید آخر محروم عافیت ماند با این راحت از خلق فکر پرهما برد\nاندیشۀ الوان غارتبکر صفا بود رنکی كہ سادگی داشت از دست ما حنا برد آئینہ تسلی صیقل کرش تقا ضاست بر عالمی زرزو زد تا مرهم ام صدا برد\nروهم چیده بودیم دکان خود فروشی دل آب کشت و خون شد گل رفت و رنگہا برد ترد خیال نازان افسانۀ جنون است آورد ما چہ آورد کر برد در کجا برد\nاز جمع نا بردیم فرقی دکر نچیدیم بی منت آردیم ہم سر رفت و رنج پا برد (بیدل) بوادی عجز کم بود راه مقصود قاصد پیام حيرت از ما بہ پیش ما برد\n(O)\nشوقی بتلاش اثر غم اسباب برآمد کوہی چہ نفس سوخت كہ از آب برآمد غافل نتوان بود بخمخانه توفیق زان جوش كہ دردی زمی ناب برآمد\nخواہ انجمن آراشد و خواہ آینہ پرداخت از خانہ خورشید ہین باب برآمد ابرنك نفس شودہ دلم بدم بست در ساز نبود اینکه ز مضراب برآمد\nايديدہ دران چاره حيرت چه خيال است آئینہ عبث طالب سيماب برآمد از ساحل این بحرزيان میكشد آتش کشتی بجہ امید ز گرداب برآمد\nپش از همه در عالم عبرت خجلم کرد آن کار کہ بی منت احباب برآمد این دشت رہی منفصل کوشش ما بود خا کیكہ بران دست زدیم آب برآمد\nزین باغ بكيفيت رنگی رسیدیم دریا همہ يك كوهر نایاب برآمد بیدل اثر نالہ موهوم مايست با سایہ مكوتید که مہتاب برآمد\nزان كرمی نازینکه سعید از کف پایش مجمل عرقی کرد که از خواب برآمد (بیدل) چومہ نوبسجود کہ خمیدی كامروز چراغ تو ز محراب برآمد"}
{"book": "adl0015", "page": 224, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nصحيفه ۲۲۱\nحرف الدال\nنشاط این بهار دین گل رویت چکار آید\nپر است این دشت از سامان تجهیز فهایت\nشکفتن بسکه دارد آشیان در همین مویت\nبرق انتظارم میکشد لرد شوق دیداری\nچین تمهید حیرت رفته بود از چشم مشتاقان\nتو کز آن طرب آیینه ات آید بهار آید\nجنون باز یبگاهی دلت هر جا به بکار آید\nتسم کزلف دزدی جابجا در فشار آید\nتجر بی و هم آب ایجدا دیدن بیار آید\nکنون گل چین چندین برگستان انتظار آید\nزانستقبال نازت کرعین زار مصفی ماند\nبیمار ما باید بنش نازین افسرده کی بسمل\nندارد موج بریمصل گهر امید جمعیت\nفلك هر چند در خاك عدیم رو غبارم را\nشید آمد بسر دویران سینه دوزم پا و چوبردان\nصد طاووس در دل جلوه یی آئینه وار آید\nخرامی باز هنگام او حشر ای غبار آید\nمرا آغوشت وایم تا زناز دور کنار آید\nسحر گل چید از جیبم همان شب تار آید\nخدا وندا کی آن خورشید غفلت اختیار آید\nهزار آئینه از دست دل مالیم بیدل\nکه با بیان بروی معنی (بیدل) دو چار آید\n\nفتنه در ویست که از آتش می میخیزد\nپیر کشی زافر های اهل بصیرت گیر\nنغمه گردیست که از کوچه نی میخیزد\nاز کمان بهر شکستن رك و پی میخیزد\nچه خیال است مجنون تا بکلو تمشیند\nعالی سلسله پیرائی جنون است اما\nمشو از آفت دم سردی پیری غافل\nهر که چون شیشه رك گردن وی میخیزد\nگرد باد و گرداوادی حی میخیزد\nدود از طبع نفس موسم دی میخیزد\nآداب تو خط او کز سخن ایجاد نسیم\nپیش یکر است خروش نفس نار است بحر\nدل اگر آینه انجمن امکان نیست\nسعی آه از دل ما پیچ و خم و هم نبرد\n(بیدل) از بس دلم عشق سرا پا کردیم\nحلم را مویق از موجه می میخیزد\nنزد جولان همه را گر چه زی میخیزد\nاینقدر شر شفق غنچه زچه شی میخیزد\nجوهر از آینه با صیقله کی میخیزد\nاز دلم ناله زنجیر چولی میخیزد\nنشئه گوشه دل از دیر و حرم نمیرسد\nدست کسی زخوان عدل پیش دعای قسمتس\nو هم غرور ما چو شمع مایل مقصد است و بس\nاشکی مصاحبم جوهر انفعال سوخت\nدوری دامن تو کرد بسکه زطاقتم جدا\nسر بمتزار سنك زن درد بهم نمیرسد\nمحرم ظرف خود نما بهره کم نمیرسد\nتا رك گردن حیاست سر بقدم نمیرسد\nبسکه رحلت ماغتم جبهه یم نمیرسد\nتا بندامنی رسم دست بهم نمیرسد\nآنچمه زسجده گل کنند پست بسار سر کشی\nراحت کس نمیشود زحمت دوش آگهی\nدعوی نفس باطل است رو بخش حواله کن\nعر قبول علم وفن چیست و بال مرد وزن\nهستی و سعی نیستی جای فخرب است و بس\nمن همه جا رسیده ام بی قدمی نمیرسد\nخوان اگر بیا رسد ریزه غم نمیرسد\nمدعی دروغ را هیچ قسم نمیرسد\nنامه کس سیاه نیست تا برقم نمیرسد\nرنج مبر که این ثمر جز بعدم نمیرسد\nهیچ مپرس (بیدل ) از خجلت نارسائیم\nلاقم اگر جنون کند باورم نمیرسد\n\nقصه ياسم علم غبار ندارد\nشبم طاف فروش کاشن اشکم\nعجیت دیر سواد نسخه هستی\nکیسه بسیلاب دفترازی طینت\nکیست برون تازد از غبار توهم\nخواه بیا دم دهند خواه با آتش\nدامس افتاده ام غبار ندارد\nآب در آینه ام قرار ندارد\nنقش دگر لوح این مزار ندارد\nسنك جوشد مومیا شرار ندارد\nعرصه شطرنج ما سوار ندارد\nخاك من از هیچکس غبار ندارد\nپست حوادث شکست پایه عجزم\nپیش کنه نالم زیور یاس خمیر\nشوخی اشوه نمای شمع گداز است\nغنچه توان دید مفت چشم تماشاست\nنی شرد اظهار جوی نارد فروشم\nچند کنم فکر آب دیده (بیدل)\nآبله ام کاک خار ندارد\nجلوه در آغوش و دیده بار ندارد\nمرغ ماجل خود آشیار ندارد\nحیرت ماداغ و رو نار ندارد\nهیچکس ای من شمار ندارد\nقطره این بحر هم کنار ندارد\n\nلغزد أشكة شعله وحشتی بدل فسردة فسون کنند\nبفسانه هوس طرب تھی از خودم بررار طلب\nمخیال گردش چشم او جبینت صرف غبار من\nز جراحت دل ناتوان مخيال او ندهم نشان\nبچین زمول دست و دل زصنایع عمل مسجل\nکجا عروج جبين شود بن خاك عرش برين شود\nبصانه ساز حلاوتی نه ترانه مایه عشرتی\nزدم زقمت خشك و تر بفرده هوس دکر\nجن تحير ( بيدل) ه سحاب رشحه خامه اش\nبزمین طپم بفلك روم چه جنون کنم که جنون کند\nچه دمد زصنعت صفر نی بجز اینکه ناله فزون کند\nکه زدور اگر نظرم کنی مژه کار نو قلمون کند\nکه مباد آن کف نازنین بهوس ساید وخون کند\nکه سر می اگرش و هم بسواد خانه شتون کند\nشود آبشار و جبین شود که علاج همت دون کند\nفسون زرده کوش ما چه امید پشه رون کند\nکه نهال بخت سیاه اگرگلی آورد شبیخون کند\nبتأمل گهر افکند سر قطره که نگون کند\n\nنظم امکانی کجا ضبط روانی می کند\nکوه هم کز پافشارد سکته خوانی می کند\nخلق از آغوش عدم تا رسته میجوید فراغ\nاین بلند و پست کز گرد نفس گل کرده است\nبی نشانی هم تلاش بی نشانی می کند\nتا کسی از خود برآید نرد بانی می کند\nاز همین چند مهمان فضولی زیستن\nخاکساری پیش ازفت میزبانی می کند\nزین هوا من وما چون شرار کاغذ آتش زده\nذوق خودداری زماجز نیستی خواهد شست\nعجز در پی برده است اما درشتیهای طبع\nآسمان دوش خمی دارد که بارش باطاست\nآهنگی دامن فشاندن گل فشانی می کند\nخاك اگر تمكين نميد آسمانی می کند\nمغز بی ناموس مارا استخوانی می کند\nکار صد قدرت همين يك ناتوانی می کند\nبیدل ما کس ندارد يك تبسم التفات\nزخم اگر می خندد اینجا مهربانی می کند\nدر حدیث عشق لب زن از مقالات هوس\nلكنت غمزہ فصیح معانی می کند\nزین همه اسباب کز دنیاو عقبا چیده اند\nهیچه برداریم غیر از دل گرانی می کند\n(بیدل) آخر مدعای شوق پرواز است و بس\nنی برو بال دو روزم آشیانی می کند\n\nنفس در پیچبان وحشت مخالف آب میسازد\nدل آواره ام هر جا کند انداز بی باکی\nزموی پیرم گمراهی دل کم نمی گردد\nدلیئی تشنة داری نباز درد الفت کن\nسحر ایجاد شویم میکند من هم کمالی دارم\nپر افشان قلبه با کافت اسباب میسازد\nفلك راحجلب سرگشتگی کرداب میسازد\nفلك آندة غفلت رسم خواب میسازد\nکه از اشک ور را آخر شراب ناب میسازد\nکه شوقم آخر از خاکسترم سیماب میسازد\nچو آن دود یکه پیدا میکند خاموشی شمعش\nبهر جا بحرم از پامکشید مفت است آسودن\nتواضع های من آینه تسلیم شد آخر\nدماغ حسرت اسباب میسوزی از ین غافل\nبرنك شمع کرد غارت اشگست اجزایم\nزخود هم کس تسلی شد مرا بیتاب میسازد\nغبار از پهلوی خود بستر سنجاب میسازد\nهلال انجا جبین سجده از محراب میسازد\nکه اجزای تراهم مطلب نایاب میسازد\nچکیدنها به بنیاد خودم سیلاب میسازد\nجنین کز عضم عضمم موج غفلت میدمد (بیدل)\nچو فرش مخملی آخر طلمم خواب میسازد"}
{"book": "adl0015", "page": 225, "text": "صحیفه ۲۲۲ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nنفس اسیر تک و پوی باطلی که ندارد دگر بکجا رودم جز بمنزلی که ندارد بباد هرزه روی داد خاك خرمن راحت دماغ سوخته خرمن و حاصلی که ندارد\nبيك دو قطره که کوهیده مانده است تأمل محیط خفته در آغوش ساحلی که ندارد بپوش دیده و بگذر که گرد دشت تعلق هزار قافله اشك است و محملی که ندارد\nبهار گلشن امکان ز ساز و برك شکفتن همين شكستن رنگست مشکلی که ندارد عرق نشستم و تمثال ببان ماه غریبان زبان جرأت اظهار سایلی که ندارد\nبغیر تهمت خونین گمانست دروك بسمل چه بست و هم بدامان قاتلی که ندارد درین رباط کهن خواب ناز برده جهانرا بزیر سایه دیوار مایلی که ندارد\nغبار شیشه ز صیقل نهفته است پری را بپوش چشم دلیل بمحملی که ندارد هزار آینه رنگ زد عبور تعیین جهان نمود طرف است از مقابلی که ندارد\nنفس گداخت دویدن بیاد رفت طپیدن خیال بادکشید آخر از گلی که ندارد بجز جنون چه فروزد چراغ فطرت انسان بخلوتی که ندیده است و محفلی که ندارد\nغم محبت و داغ و فاو تیغ قضا چهها نمیکشد این (بیدل) از دلی که ندارد\n\nنفس تا ریشه بست از تخم من بر نمی آید کسی زین خجالت در آتش افگن برنمی آید زما نپوا حیاچون موج گوهر لال کرد آخر ززنجیری که در آبست شیون برنمی آید\nحضور دل طمع داری ز تعمیر جسد بگذر که گوهر از صدفهای شکسته بر نمی آید گدازی از نفس کز التهاب نسخه هستی که جز شبنم ز شمع صبح روشن بر نمی آید\nغرور خود سریها انجمد لشوق نما باشد زتخم اول بجز و کهای گردن بر نمی آید ریاضت با کها باز درشتی بندد از طبعت بصیقل آینه از سنك آهن بر نمی آید\nبمراعات جو گردون با بدم ناچار سر کردن باین رازی که من دارم تپیدن بر نمی آید بساط میریابد سایه را از دور بوسیدن ببرق جلوه او هستی من بر نمی آید\nادب فرسوده ام از اشك مژگان ریز (بیدل) من و بالی که تا کویش ز دامن بر نمی آید\n\nنفس درازی کس تا بچون و چند نیفتد گره خوشست که بیرون این کمند نیفتد حیاست آینه پرداز اعتبار تعلیق اگر دل آب نگردد نفس ببند نیفتد\nز عز لت است که چون شمع میخندد بپایت بسم نیستی اگر گردنت بملند نیفتد مروت آنهمه اندیشم زحم پشت کردمش اگر بگوش حیا ناله سپند نیفتد\nمتاعت است گرم بی تمیز موقع احسان گشاده دست و دل آن به که هرزه خند نیفتد زفکر کیسه ندارد تسوز طینت ظالم چه ممکن است حسد در چهی که کنند نیفتد\nچو صبح گرد من از دامن رسیده باوجی که تا ابد اگرش ریز بین زند نیفتد مباد کام کسی بی نصیب لذت معنی تولب کشا که جهان چون مگس بقند نیفتد\nبخاك راه تو افکنده ام دلی که ندارم نیاز شرم کن این جام را گریزند نیفتد گر احتیاج بطوفان دهد عیار تو (بیدل) چو صبح به که صدا از نفس بلند نیفتد\n\nنفس زبستن که در عدم رانقشای گلشنی دارد غبار رفتنت زین دشت آمد آمدی دارد از ین گلشن بحضوری نیست آغوش تمثارا نگاه هر چه در نازد انگشت سند دی دارد\nتماشا دستمال آندست و رنگین نیستی ورنه حضور سایه برك حناهم مشهدی دارد زشبهای سحر نسوز فیض اشتیاق هست که دست از آستین بیرون کشیدن ساعدی دارد\nنیاز باد باید کرد پیچ و تاب مهلت را دماغ یکنفس دود چراغ مرقدی دارد بساط نامردی را سرو پای نمیباشد همین ناونم فرصت جهان سرمدی دارد\nاثر عجز است اگر طاقت نم کی میرسم آخر ز پا واماندگان در لغزش پا مقصدی دارد یکی غم از یکی چیزی نمی آرد بمرض ایجا احد در عالم اعداد میم احمدی دارد\nزتصویر مزار اهل دل آواز می آید که در راه فنا از با نشستن مسندی دارد بعید است از زمین خاکسار اقبال گردون زوضع سجده مقدر بازرهنانی قدی دارد\nز انجام بهار زندگی غافل مشو (بیدل) گل شمعی که داری در نظر بوی ندی دارد\n\nنفس را شوق دل از ماهیت بیگانه دارد زراحت دم مزن زنجیر ما دیوانه دارد غبارم در عدم هم میطپد کرد سر بازی چرا غم خامش است اما پر پروانه دارد\nتعلق بافت جمعیت است اجزای امکان را قفس در عالم آشفته بالی شانه دارد چه سوداها که شورش بست در مغز تهی دستان جنون گنجیست و وضع مفلسی ویرانه دارد\nنفس یکدم ز فکر خانه دل برنمی آید کلید از قفل غافل نیست تا دندانه دارد مدان کار کسی با زحمت هستی بسر بردن زخود نگذشتن اینجا همت مردانه دارد\nاگر حتم بدور ساغر اقبال میبالی کجا هم در در گردیدنش پیمانه دارد نگردون نسوار کهکشان شیری منحشر است این تلاش اوج جاهت بازی طفلانه دارد\nتواضع محفل تاکی نخواهی چشم پوشیدن برای خواب راحت همگی همت افسانه دارد خم ماهرمی بتاب دارد کعبه چوپان را و گرنه حلقه بیرون در هم خانه دارد\nقناعت مفت جمعیت دو روزی صبر کن (بیدل) جهان دام است اگر آبی ندارد دانه دارد\n\nنفس هم از دل من بی شکستن بر نمی آید ازین مینا شرابی غیر شیون بر نمی آید تغافل جوشدد آخر عقده فرسای دلتنگم گشاد کار کوهس هم ببردن برنمی آید\nچو فطرت ساز شد برك خجلها بسامان کن که تخم از خاکساری غیر خرمن بر نمی آید تمتع آرزو داری ز چرخم راستی بگذر که ز انگشت کج از کوزه روغن بر نمی آید\nشکنج خاشان اندك دماغ عرض آزادی صدا از جایو مینا بی شکستن برنمی آید کمند ناله از دل بر نمیدارد کران را بسنگ کوه زور هر فلاخن برنمی آید\nضعیفی اشك ما را محرم نظاره کرد آخر بآسان گره از چشم سوزن بر نمی آید زمانی غنچه شو از کاشن و محراب میخوارس بدامان کریمان هیچ دامن برنمی آید\nچو آه بی اثر و اسوختم از تنك بیکاری مگر از خود برایم دیگر از من بر نمی آید خمیید قامت راہ لب نوای شکوه ام (بیدل) که این دزد از ضعیفی تا بزدن برنمی آید\n\nتپش دول بر آئینه من نه بنشه اند رنك دك به اینکه رویم شکسته اند آرام عاشقان رم روز دیگر است چون شعله رفته اند ز خود تا نشسته اند\nغافل مشو ز حال خموشان که از حیا صد رنگ ناله در نگه عجز بسته اند هوشیار رنگ وبوی پر افشان این چمن آواز مطرباش جگر های خسته اند\nبیکانگی ز وضع نفس بال میزند این رشته را ز نقمه الفت گسسته اند ابنای روز کار برای گلوی هم خنجر شدن اگر نتوانند دسته اند\nجمعی که دم ز عالم توحید میزنند پیوسته اند با حق و از خود رسته اند آفاق نیست مرکز آرام هیچکس زین خانه کان همه بك تير جسته اند\nغافل ز پاس آبرو محض ما مباش ما را بیاد طرف کلاهی شکسته اند (بیدل) غنیمت است گهر از طلسم آب نقد یست دل که در گره اشک بسته اند\n\nنظرم از ضعیف بادیده دیدن نرسد نالم از گشید بکجا بشنیدن نرسید زین مخنثان هوس نشه و همی دارم که بمژگان دمامم زتپیدن نرسد\nطمع آزاد مرا آفت دوران هم نیست پیکر سرو زپیری بخمیدن نرسید ناله معنی نکشد کوشش من بی دردی اشک را منصب پستش بدافیدن نرسد\nغير نومیدی ازین باغ چه گل خواهم چید رنك افسرده من گز به پریدن نرسید بسمل ناز تو کز بال نشد وحشت کو جوهر آئینه هرگز بطپیدن نرسد\nتار و پود نفس صبح همان ناب فناست خرفه هستی ما جز بدریدن نرسید غنچه سان قطره اشك مزه شاخ کلیم سعی ما خون شود اما بچکیدن نرسد\nهر کجا پای نهی خاك زیر قدم است ما رفتیم بجائیکه رسیدن نرسید چشم روشن منگر از پی تلخی در بید ورنه این غزه که ماتیم چیدن نرسد\nچکنم باد و جهان بار ندامت (بیدل) قوت من که بيك ناله کشیدن نرسد"}
{"book": "adl0015", "page": 226, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nظلم کسی از حق چه فرهنگ برارد نقاش مگر از صف لعل رنگ برارد\nصد شام ابد طی شد و صد صبح ازل رفت کاین زخم و تبسم دو سه فرسنگ برارد\nدر رهن طلسم ای نفس فرصت هستیست اسیر تو من از دل شرره آهنگ برارد\nاو امن اثر عیب نكند ناز بپوشی اعجاز توجه خار از هندم اشک برارد\nآیینه از و محرمی وصل ندارم حیران ازین پیش كراشک برارد\n\nعمریست که با كلفت دل میروم از خویش خود را چقدر آبله با زنگ برارد\nبا نو خود هنگامه حدیث نتوان ریخت این انجمن كال شتك را برارد\nشوخ دماغ تو و من در خور هم نه این اسحه محال است کسی بنگ برارد\nزین بار که من میکشم از کلفت هستی سنگینی بام زسنگان سنگ برارد\nاه این دل مایوس نشاطم مدهید از غنچه که وا كرددو كل رنگ برارد\n(بیدل) زتپیدن طپش ادمات کن وخون باش تا گرد هوا کمتر تواو رنگ برارد\nقنای تو بک جهان جوهرم میباشد بصفحه آینه خاک رقم میباشد\nربط احباب درین نرم غفلت خواب دستها در حوز افسوس بهم میباشد\nهر کجا حکم قضا ممتحن تدبیر است صبح بخیه دان تیغ دودم میباشد\nمخیال دهنت کز ترسم معدومم مدعا اندکی از سوی عدم میباشد\nهستی منفعل بی عربی جبهه نخود است زمزیم خاک زمینیست که نم میباشد\nدر چه آینه نظر زان سر او سجده کنید سنگ و دیوار و در كعبه صم میباشد\n\nپس از شکست عیار دلمی شهرت جاه صدای ماتم درد زفرق علم میباشد\nنتوان شنه جیب چك كريبان كسی پشت ناخن غم از اندوه قلم میباشد\nرمز تنزيه حرم شكر بر همن نشكافت صمد است آن كه هیولای صنم میباشد\nطینت خلق بجز محضر طلب پیش نبرد زارین مرحله بی آبله كم میباشد\nکف افسوس مرا دست ز کیفیت عمر فرصت رفته باین نقش قدم میباشد\nرنگ کردن بعیار است نباید (بیدل) راه پاست نظر و مزه خم میباشد\nنقش هستی جز غبار و هم نیرنگی نبود چون سحر در خاک غافل نفس رنگی نبود\nاینقدر از درد بخواست طوفان کرده ایم ساز ما را باهزار آهنگ آهنگی نبود\nهر کجا رفتیم بادر دادن دل باختیم سعی جولان حس جز کوشش لنگی نبود\nاز فضولی چون غنی آواره دشت و دریم ورنه دل هم آنقدر ها خانه سنگی نبود\nخاك را و هم سالهای به پستی داغ کرد جوش از دریای رفتن هیچ اورنگی نبود\n\nمنحرف شد اعتدال از امتحان بیش و کم در ترازو ئیکه ما بودیم پاسنگی نبود\nمقصد دل هر قدم چند بن مراحل داشتیم هرچه شد گردیدیم گفتیم و فرسنگی نبود\nنام از شهرت کهنی شد گرفتار نگین باد ایا میکه پیش بانک ما سنگی نبود\nعالم زیر چن خرویشان جمیع باید داشتن تاجداري اين تقاضا میكند چنگی نبود\nذوق خاک است كاین مقدار کلفت میکشیم کرتمی بود آینه در دست ما زنگی نبود\nاینقدر و همی که (بیدل) در دماغ زید گیست بیگمان معلوم شد کاین نسخه بی رنگی نبود\nنقطه دل کرم سود کفت وخط بکار شد کردش این سیحه با هموار شد زنار شد\nصفحه دلخواه آن برق نگاه آتش زدم شوخي يك نيستان چشمم بیداره شد\nناله کل با کرده نگذشتم از غیرت کاه دل تنگی اینکه چه ام چون نی خرام افشار شد\nحسرت پرواز ترك دستگاه ناله ریخت بال و پر ناکافی از خمیازه دو منقار شد\nآرزو در دل شکستم خواب راحت موج زد موی این چینی بغرقم سایه دیوار شد\nمشت خاکم تا بكجاها چید خشت اعتبار کز بلندی جانب باریدم دشوار شد\n\nساز استعداد این محفل تحیر نغمه بود قلقل مينا بطبع زاهد استغفار شد\nزان لب خندان بمانم از آرزوها خفته است چون سحر خواهد غبار من متبسم زار شد\nچون شرر ما و من ایندشت ناداری نداشت ناخن دولت شکستم راه دل هموار شد\nشور دلهای گرفتار از اثر نومید نیست در خم آنزلف خواهد شانه موسیقار شد\nاز نفس جمعیت کنج عدم برهم زدم جراتی لغزید در دل خواب پا رفتار شد\nخاطرم از كلفت افسانه هستی گرفت چشم میپوشم کنون کرد نفس بسیار شد\nجاهد خون شدن چوكل (بيدل) دگر ابرام چیست در بساط رنگ نتوان بیش ازین مختار شد\nنگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد تبسم شور چندین محشر از كوثر برون آرد\nبگلشن تروة افتد غبار راه جولانت بهار از غنچه و گل بالش و بستر برون آرد\nز پروانه شوق تو کز جولان دهد گردی بچیدن گرد باد آه از دل محشر برون آرد\nفسون توطیهای لبت رسنكشا کز خوابم کداز حسرتش صد آینه جوهر برون آرد\nهمان پیرایه و هم است اگر کامل شود زاهد هیولا چون در سامان زند پیکر برون آرد\nدرین در با طلب آئینه مطلوب می باشد کز مسارد نفس غواص تا کوهر برون آرد\n\nززنجیران خطت یکه بهار سبزه جنت وران نغمه ز تار و ج الا من شهر برون آرد\nلیت رحندم کوهبر زد از آغوش رنج كل ز بخت کاه عرف از آفتاب احشر برون آرد\nگرفتم بی نقابی ز حسنت نظاره است انجا نگاهی کو که از خود عرق از جوهر برون آرد\nنی از زه بزنگ سوئی غبار چهره عاشق خزان از بوته های کل گرفتم زر برون آرد\nکهن شد سیم این گلخن جنون خال تجرون مگر آئینه کردیدن کل دیکر برون آرد\nنفس فرسوده نرد هوسهایم خوشا روزی به پروازم چو بوی کل زبال و پر برون آرد\nاگر صد بار آید موج فیض بر سر (بیدل) حباب من ز جیب دل سر دیگر برون آرد\nنگه در شبه تحقیق من معذور میباشد سراب آئینه ام آئینه من دور میباشد\nهدایی نیست گر از سایه برداری روان آبی جهان از محو طاق و سرا در کوه میباشد\nمعاش جاه بی عاجز کسی صورت نمی بندد برات رزق شاهان بر دهان مور میباشد\nحذر از گوشه چشمی کزین باران طمع داری نگاه انجا چراغ خانه زنبور میباشد\nدران وادی که من دارم جنون شعله پردازی اگر عنقاست محتاج پر تصور میباشد\nه از غماز این کهسار جز خاموشی آهنگی زمومی بوی آواریکه شمع طور میباشد\nعبادت چیست غیر از اقتضای شوخی سعی بزی نا پست پیداشیشه هم مستور میباشد\n\nمن و ساز دکان خود فروشیها چه حرف است این جنون این فضولی در سر منصور میباشد\nچه دارد آگهی غیر از قدح پیمائی حاجت بقدر چشم وا کردن نگاه محصور میباشد\nعلاج خارخار حرص بحال نیست جز مردن کفن این زخم ها را مرهم کافور میباشد\nسراغ يک نكاه آشنا از کس می یابم جهان چون رکستان دتو شهر کور میباشد\nترنگی نیست کز شوقت به بندد در دماغ من سر عشاق چینی خانه فغفور میباشد\nحرامش باین ظرفی ندارد ظرفی و مطروقش بمرد مینا همان یک نامه انگور میباشد\nسیاهی ریخت بر آینه ادراك ما (بیدل) چراغ محفل تحقیق را این نور میباشد\nنکه ز روی تو تا کامیاب میگردد تحیر آئینه آفتاب میگردد\nچه فتنه بود ندانم بساعت خلقت که هوشیار نهم مستی خراب میگردد\nفروغ بزم بیار آ مجیده امروز همین کاست که فردا گلاب میگردد\nبفهم نسخه هستی چرانه ناز کنیم که نقطه ششك ما انتخاب میگردد\nکشد کردن آرام نارسا تیپاست شکسته بالي نظاره خواب میگردد\nز عافیت گره اعتبار خویشتنم چو نقطه بگذرد از خود کتاب میگردد\nزسیل کا ری اشکت ندانم دریاب که آرزو چقدر پشتو آب میگردد\n\nز گرم جوشی لعات بکسوت تمثال حباب برلب ساغر کباب میگردد\nنگاه من بگل عارض عرقنا کت شناوریست که بر روی آب میگردد\nبگیرد او جنون بكدر از عمارت هوش کاین بنا بنکاهی خراب میگردد\nچو عمر تا کر شودی همنان خود داری قدم بهرچه گذاری رکاب میگردد\nغرور طاقت ما با شکست نزديك است دمیکه قطره ببالد حباب میگردد\nبحالیکه کانت مست جلوه چائیست کشودن مژه جام شراب میگردد\nنفس بسینه (بیدل) ز شعله شوقت چو درد در قفس بیوه ناب میگردد"}
{"book": "adl0015", "page": 227, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nنو بهار است وجهان سیر چمن ها دارد\nاثر ناله عشاق ز هر ساز مخواه\nهیچکس رنج سودای دل ما نشکافت\nکفرو دین مانع تحقیق نیکان انشود\nبطواف در دل کوش که آیینه مهر\nمو بمو حسرت نیرنك تماشای توئیم\n\nوضع دیوانه ما نیز تماشا دارد\nاین نوائیست که در پردۀ دل جا دارد\nنفس سوختۀ لاله معما دارد\nسیل هر سو که شرد راه بدریا دارد\nجوهر باشی اگر دارد از آنجا دارد\nشمع سامان نگه در همه اعضا دارد\n\nدل اگر صاف شد از دهر زبان ایمن باش\nادب عشق اگر مانع شوخی نشود\nنالم از هرزه روی ای پرهیزا تنك است\nصد چمن لاله و گل زد قدم ر نكز بنك\nو حشت ريك روان صیقل این آینه است\n( بیدل ) از حیرت آینه ما هیچ مپرس\n\nدامن آینه از خار چمن پروا دارد\nناله ما هم در نا صبور ثریا دارد\nگرد ماکز شکسته دامن صحرا دارد\nقمری از سرو همان کردن مینا دارد\nکه بصحرای جنون آبله هم پا دارد\nنشئه جوهر تحقیق اثر ها دارد\n\nتپید زندگی بالیدنی وحشت کمین دارد\nنمیخواهد کسی خود را غبار آلود بیدردی\nتصرف نیست ممکن در دل ما عیش امکانرا\nبهریده ست پای شمع از خود میرو خود را\nندارد چاره از بیدستگاهی طینت موزون\nکمال دانش ماکز فرا موشیست از عالم\n\nنفس گرریشه پیدا میکند خاك از زمین دارد\nاگر ماه و مدل داریم زاهد روء دین دارد\nکه این اقلیم را داغ غمت زیر نگین دارد\nتپید واپسی هر کس نگاه پیش بین دارد\nکه سرو این چمن صد دست در يك آستین دارد\nمشو مغرور آگاهی که غفلت هم همین دارد\n\nعدم سرمایه ایم از دستگاه ما چه میپرسی\nفسردن نیست دلدارینو در کنج گرانجانی\nتو هم رنگی که خواهی جلوه کن در شتہ زار دل\nشکنج چهرۀ اقبال باشد در خود دولت\nباحرام محبت از کنار دل مشو ایمن\nبریشك طینتان صد جهان عشرت نمی ارزد\n\nشرار از نادستی يك شکاه واپسین دارد\nکه در هر جزو این سنگ آتش دیگر کمین دارد\nسراسر خانه آئینه ام يك گل زمین دارد\nبقدر نردبان قصر کیهان چین جبین دارد\nهوای وادی مجنون مزاج آتشین دارد\nنمیدانم که این آرزو دل را برین دارد\n\nبدست یکعقدۀ زین عرصه نتوان تاختن ( بیدل )\nو گر همر که بلی رخش صد دعوی قرین دارد\n\nنهال و حشت ما غافل از ثمر نبود\nحصار عالم مجاز کی دهان بلاست\nرسن جس مکش منت سبکرو می\nز بسکه الفت مردم غبار پر و را یست\nبغیر ساز عدم هر چه هست رسوائیست\n\nز خود برامیدن ناله یی اثر نبود\nپناه دادم تیغت اگر سپر نبود\nخوش است بار مسیحا بدوش خربود\nفشار قبر چو آغوش یکد گر نبود\nمیاد سایه شب رسر سحر نبود\n\nز محو جلوه مجو لذت شناسائی\nغبار هردو جهان در سراع ماخون کن\nسراغ منزل مقصد ز خاکساران پرس\nطلسم حسرت ما منظر تجلی اوست\nزبان چه عافیت اندوزد از سخن (بیدل )\n\nکه چشم آینه را بهرۀ نظر نبود\nز رنگ باخته در هیچ جا اثر نبود\nکسی چو جاده درین دشت راهبر نبود\nغرور حسن ز آئینه محتم نبود\nز عرض نغمه خود ساز صرفه بر نبود\n\nبپاساز هوش جوشیده بر کسب هنر بچد\nکمان حلقه دام است آن صید نوا کن را\nشب امید طی شد وقت آن آمد که نومیدی\nامید عافیت کرهست از تیغ است بسمل را\nزاکت کاه نازکیست یارب کلک تصویرم\n\nطبیعت چون رسا افتد بمعنی بیشتر یچد\nگر از چشم مدتی تار شکافی بر کمر یچد\nغبار ما ضعیفان هم بدامان سحر یچد\nعریق بحر الفت به که رموج خطر بچد\nدو عالم رنگ کرداند سرموئی اگر بچد\n\nباین آشفنگی ما را کجا راحت چه جمعیت\nز اسباب هوس رهرو به پیچن ناله کاهت زن\nچنو نم داغ شد در کسوت ناموس خودداری\nزسامان تعلقها بریدن عافیت دال\nبرنك شمع مجنون گرفتاری دلی دارم\n\nهوای طره ات جای نفس بر دل مکر بچد\nکره پیدا کند در هر کجائی رشته پر یچد\nگریبانی چو کل دامن کنم ناز کمر یچد\nهم در و ابست اگر این رشتها در یکدگر بچد\nکه زنجیرش گزانوا وا کنی چون مو بسریچد\n\nبدل از خرام او مبادار خود روی ( بیدل )\nکه ترسم کردش رنگ عنان بار در بچد\n\nغننها از قدح مستی و از گل رنگ می جوشد\nجهان را بی تامل کرده نظام دزین غافل\n\nنوای محفل قدرت بصد آهنگ می جوشد\nکه این حیرت فزا از سینهای تنگ می جوشد\n\nغبار انداشت شرز قدم صد دشت گم دارد\nدر ین صحرا کجا سر بال طاوس است اجزایش\n\nاگر در گردش آیی خانه بافرسنک می جوشد\nغباری کز خود بالد همان نیرنگ می جوشد\n\nنه غنچه سر بگریبان کشیده میماند\nزبلبل و گل این باغ تا دهد سراغ\nخیال نشتر مژگان کیست در گلشن\nچوکل بذوق هوس هرزه خند نتوان بود\nطراوت من و مانیکه مایه اش نفس است\nز بسکه رشتۀ ساز نفس کمیخته است\nبهر چه وا نگری سر بدامن خاك است\n\nزسایه سرو هم اینجا خمیده میماند\nپر شکسته و رنگ پریده میماند\nکه شاخ گل برك خون کشیده میماند\nدل شکستی بدهان دریده میماند\nبخون از دل و دل چکیده میماند\nنشاط دل بنوای رمیده میماند\nجهان باشك ز مژکان چکیده میماند\n\nزمین و زلزله کردن و صد جنون گردش\nزپاس شیشه عشق دار بزم پسنك\nهنوز زلف تو گیسوی مبهوشان بکمر\nخیال کینه بدل کفر همره موئیست\nگداخت حیرتم از نارسائی اشکی\nغنیمت است دمی چند مشق ناله کنیم\nحیا محواست خجالتش بدل نقاب درد\n\nدرین دو ورطه کسی آرمیده میماند\nز گریه صبح طرب تا دمیده میماند\nبنا ر سائی ناله رمیده میماند\nبصد قیامت خمار خلیده میماند\nکه آب میشود و محو دیده میماند\nنفس بصفحه هستی کشیده میماند\nکه داغ حسرت ( بیدل ) ندیده میماند\n\nنه نخل میدمد اینجا نه خشك میبارد\nدگر چه چاره بجز خامشی که همچو حباب\nبهار این چمن از بسكان و حشت اند و داست\nبحیرتم که نگاه از چه حیرت آب و هم\nمخور فریب مروت زچرخ مینا رنگ\nخطاست تهمت جرات بسجز مابستن\n\nبرین نشان که تو داری خدنگ میبارد\nبر آینه کینۀ ما آه سنک میبارد\nزداغ لاله جنون پلنگ میبارد\nز خار و گل همه حسن فرنگ میبارد\nکه جای باده ازین شیشه سنك میبارد\nهزار آبله روی اشک میبارد\n\nفریب ابر کرم خورده ازین نافل\nوداع فرصت برق و شرار خرمن کن\nبه پرسش دل بیما که سوده ناخن\nدل شکسته مخسبان یاد نر گس کیست\nزا بیاری کشت حسد تسلیا کن\nمخواه غیر تو هم ز اغنیا ( بیدل )\n\nکه قطره قطره همان چشم تنگ میبارد\nبزردی که شتاب از درنگ میبارد\nکه رنگ خون پمارت ز چنك میبارد\nکه اشکم از مژه ساغر بچنگ میبارد\nکه خون عافیت از ساز چنك میبارد\nکه ابر مخروع این قوم سنگ میبارد\n\nنه مفصل نه مجمل دارد\nزیر چرخ از امل برهان نیست\nدر تجمل چه ممکن است آرام\nسایه در خواب میشمارد کام\nگر چه هم اول آخر است آخر\n\nماز من حرف مهمل دارد\nسر این رشته مغزل دارد\nپشت این بام دتبل دارد\nعاجزی کشمکش تخیل دارد\nليك آخر هم اول دارد\n\nاوج اقبال نه فلك ديديم\nسوختگان عيوب جاه مباش\nعشق هر کس میکرد است اینجا\nمصلحت هاست وقف موی سپید\nکار مجنون بطرۀ لیلی است\n\nسير يك پشت باسل دارد\nتاج زرین سر کچل دارد\nآکهی چشم احول دارد\nهر سری فکر صندل دارد\nقصه ما مسلسل دارد\n\n( بیدل ) از حیرتم گذشتن نیست\nآب آئینه جدول دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 228, "text": "حرف الدال\nانه هستی از غنچه ام شیار ناله میکیرد عدم هم از غبار من عبار ناله میکیرد لب دانم دل آزرده ام بشوق ما بوسم که صدجا میروم راهم غبار ناله میکیرد\nبهم در دکر دارد نوای ساز مشتاقان نفس در دیدن ایما اختصار ناله میکرد غریق کل کرده ام از شرم مطلب ليك استعنا همان چون موج اشکم آبیار ناله میکیرد\nبکیرد جرا دود از سپند ناتوان من نمیدانم جرا در آتش خار ناله میکیرد اکر مطلق عنان کردد سپاه اضطراب دل دو عالم شوخی يك چسوار ناله میکیرد\nادب هرچند محو سرمه کرداند غبارم را جنون شوق راه انتظار ناله میکیرد فدا مشکل که کردد پرده دار نا کسهیایم حس من آتش از رنك بهار ناله میکیرد\nشکست ساز هم آهنگ هادارد درین محفل چو بیدل شیشه خوشی اشتهار ناله میکیرد نمیدانم کرا کم کرده است آغوش امیدم که حسرت غالبا در کنار ناله میکیرد\nزخاکستر کذشت افسانه داغ سپند من هنوزم کردشمع مزار ناله میکیرد فلك نازیست ( بیدل) تر ا وضع خویشتن داری نه هر کس رفت از خود اعتبار ناله میکیرد\n\nنهام تیغ عالم كير هستی موج می باشد خدنك دلفشین نقضه را تقدیر می باشد جند قهراء خیال جلوه ات نقشی نمی یابم مجز حیرت کسی در خانه آئینه کی باشد\nزداغ عافیت رنك امیدی نیست عاشق را محبت هر چون کلشن بیداهم چه شی باشد زالفت جشم یکتائی رنك و بوی این کلشن که میفرمم نکاه عبرت آواری زپی باشد\nتغافل برنتابد از سر این خاکدان همت کرمشق نامت طی کردن ساغر رگی طی باشد بیادی هم نمی سنجم نوای عیش امکارا بکوشم ناشکست استخوان آوازی باشد\nندارد از حوادث فرصت هر دست طاقر داری نوایای شکست خویش را امواج می باشد توان از يك تغافل صدهزار هرزه کوبیستن جدارم رفت طبعت عظمت برزقی باشد\nجنون جوش است امشب محماسی كیفر د مستان مبادا چشم مستی در فضای جام می باشد زشور عجز ما كردد فلک را لرزه میكیرد هجوم ما و خس در دی آتش فصل دی باشد\nقفص فرسوده این نكتد ايم ای هوس جو اشو که میداند زمان رخصت پرواز کی باشد نیابی جز امل شیرارۂ سختی تقان ( بیدل) مدار استخوان در بند بند خلق پی باشد\n\nنيرنك امل كل قا بود امید بهار مدعا بود كی محرم اعتبار ما نیست آئینه ما خیال ما بود\nحیرت همه جا ترانه سیز است آئینه و عکس يك نوا بود شادم که شهید یکنم را خندیدن زخم خون بها بود\nخونیکه نریختم بیابت پا مال تحیر حنا بود آبرنك که آشکار جستیم در پردۂ غنچه حیا بود\nدل نیز نشد دلیل تحقیق آئینه بعکس آشنا بود کر محرم جلوه ات نکشتیم جرم نکه ضعیف ما بود\nفریاد که سعی بسمل ما چون کوشض موج نارسا بود کغردی اشک بوی خون داشت این سبحه ز خاك کر بلا بود\nبر حرف هوس ييال هستی دخل که تاشتم بجا بود ( بیدل ) زسر حماد دنیا بی حاسد کيا بي عصا بود\n\nوحشت مارا تعلق رام نتوانست كرد باده ما هیچکس در جام نتوانست كرد در عدم هم قسمت خاكيمار آوار كيست مرك آثار مرا انجام نشوانست كرد\nرحم کی بر حال محرومی که مانند سپند سوخت اما ناله پیغام نتوانست کرد بی دماغیم ليك بال از نامها میزنم ای خوش آن عنقا که ساز نام نتوانست کرد\nآرزو خون شد ز استغنای معشوقان مپرس من دعاها کردم او دشنام نتوانست کرد در جنون یکشت محرز قید و آبخنم سیاه يك علاج از روغن بادام نتوانست کرد\nعمرها برده نفس اما بالنکاء دل مرغ مار داز حر در دام نتوانست كرد با وصبحی داشت طوف دامنت اما جود كره مارا جامه احرام نتوانست كرد\nنشاه خواهی آب کن دارا که اینجا هیچکس بی كدار شیشه می در جام نتوانست كرد در جنون زاریكه ماحسرت كین راختیم آسمان هم یکنفس آرام نتوانست كرد\nكردش صافست از مکروهن دنیا بچه باك قبح شخص آئینه را بد نام نتوانست کرد آب زر ( بیدل) را هنى عجرها چندم آرم آن ستمکر يك نکه انعام نتوانست كرد\n\nوحشتم کريك طپش در دشت امکان بشکفد تا بدامان قیامت چین دامان بشکفد اشك مركان زور باز حسرتم غافل مباش ناله اندو ماست آنکل کز نیستان بشکفد\nكوشم مزده وصلی که از پرواز شوق غنچه دل در برم تا کوی جانان بشکفد میتوان باصد خیابان چشم طرح داد يك مژه جشمیکه بر روی عزیزان بشکفد\nتاقیامت در كف خاكيكه نقش پای اوست دل طپد آئینه نالد کل دمد جان بشکفد هستی جاوید ریزد از دامان عدم يك تبسم دارا كز آن لعل خندان بشکفد\nکامروشان جنو نرا دستگاهی لازم است غنچه این باغ ترسم بی گریبان بشکفد تالبا از لخت بیدردی دل آشنا یارب این کلشن بخون عندلیبان بشکفد\nنيست غير از شرم حاجت ایر کلزار کرم میکند سائل عرق تا دست احسان بشکفد رواد مايوس( بیدل ) بشت دستی میكرم غنچه این عقده کاش از سعی دندان بشکفد\n\nوداع سرکشی کن کر دلت راحت کمه باشد چو آتش داغ شد جمعیات نقش نكين باشد زمیر نك فلك واكن غبار حزن در کیرد ز خواب میکشان مینا جرا اندو مکین باشد\nنکاهی گر رسد تا او لاهز كان مفت شو خها درین محنت سرا معراج پروازت همین باشد لب دامن نکیرد بد آشتای حرف انشخص چوشمع سنك کوهر وقف کوش آستین باشد\nکرفتاری عیدی دلنشین است اهل دولت را كذا انكشتشان در حلقه انكشترین باشد سراغ عافیت احرام مركم میکند تلقين مكر آن کوهی نایاب در زیر زمین باشد\nبقدر نا خزند کل میکند شور جنون من به پروار شهرت نام را نقش نكين باشد چه امکانست سر از حلقه رقابت بر آوردن سیند بزم مارا ناله هم آتش نشین باشد\nدرین معبد خدارا مایه توقیر طاعت کن که چون خاکت ده نام سجده وقف جك جين باشد كزت شخصيت دامن زن و كز كلشيست برق افكن محت جزفنای ما تهی خواهد يقين باشد\nاشارت میزند ( بیدل) خط طرف بنا کوشش که هر جا جلوه صبحیست شامش در کمین باشد\n\nوداع عمر جنین یاد اختیارم کرد سحر وعادن پیری سمن بهارم کرد رنك ديده يعقوب حيرتى دارم که میتوان فلك خوان انتظارم كرد\nتعلق نفسم سوخت تا کجا نالم غبار و هم كران كشت تا غبارم کرد دل ستم زده صيد عا لم نظم برد شکست آيشه باماسمی در يارم كرد\nغبار میدمد از خاك من قدح در دست نسكاه مست که سبح مر مزارم كرد به نیم جشم زدن قطع شد وجود و عدم کذشتكی جقدر تيغ آبدارم كرد\nنهفته داشت قضا سر نوشت مستی من نم عرق زجیین شیشه آشكارم كرد کنون زخود مژه بندم که غیرت هستی غبار هیده جهان دستگاه بارم كرد\nامید روز جزا زحمت خیال مباد مى نسوزده درين الجمن خمارم كرد جو شمع جاره ندارم زسوختن ( بیدل ) وفا کنی بسرم زد که داغدارم كرد\n\nوداع كامم تا كى كند بيك جکر پروز شب از برجيدن دامان كريبان سحر ریزد نیم فرهاد ليك از دلكرانی کامتی دارم که بار ناله من بیستون را از کمر برزد\nدرين كلشن چو شبنم از محيت چشم آن دارم که سر تا پای من بكدازد و يك چشم تدرزد مجوشد در هجوم آرزو غیر از كبار دل کف خویست اگر این رنکها بريك دکر ریزد\nجهان را اعتباری هست نام يك مشقاق جو چشم آید بهم ناچار مزكان از نظر ریزد سپهر رک اصابت نيست آه حسرت مارا همان بهتر که این آتش به بنیاد اثر ریزد\nمحبت کشته را سهلست لشك از دیده افتادن که عاشق کرد اکر از دامن افتاده جکر ریزد هوس چاكى آماده است اسباب ندامت را حذر زان شیوه کز محاصل خاك بسر ریزد\nبا ش از خرامش كيك اکر دو زد نظر (بیدل) خجالت در غبار نقش پایش بال و برریزد"}
{"book": "adl0015", "page": 229, "text": "وضع فلك آنجا كه بيك حال نباشد\nرنك من و تو جمله بيك مال نباشد\nتا وانكرى رفته از ديده احباب\nآب آبسه زدانى در مال نباشد\n\nگردن افرازى كه در ين مزرع غيرت\nچون دانه سری بست که پامال نباشد\nدارا نظری طعمه بهای لمبین\nآرایش این آینه تمثال نباشد\n\nعینی بتر از لاف كمالات ندیدم\nدر ميكده لب تشنة اقبال نباشد\nاز ذكر محبت دل ما غیرت افتاد\nدر قحط وفا جرم مه و سال نباشد\n\nامروز كز انصاف دهند داد طباپع\nكس منتظر مہدی و دجال نباشد\nای آينه هر سو كذری مفت تماشاست\nاميد كه آهيت بدنبال نباشد\n\nدامان كرى كير و نوای همه بشنو\nتا پيش تو صاحب غرضی لال نباشد\nخفت مكش از خلق و باظہار غنا كوش\nهر چند بدست تو زر و مال نباشد\n\nدر هر كف خاكی كه فتاديم فتاديم\nپهلوی ادب قرعه رمال نباشد\nتم میکشد اندیشه عشقی مزه ام را\nمغز قلمم زكى من نال نباشد\n\nآزادکی و سير كريبان چه خيال است\n(بيدل) سر پرواز ته بال نباشد\n\nوعده افسونان طلسم انتظارم كرده اند\nپای تا سر بيكدل اميدوارم كرده اند\nتا نياشم بعد ازين محروم طوف دامنی\nخاك بر جا مانده بزم غبارم كرده اند\n\nپرهی آیم ز آغوش شكست رنك خويش\nهمچو شمع از پر تو خود در حصارم كرده اند\nبعد مردن هم زحالت من كرانجانی نرفت\nاز دل سنكين همان لوح مزارم كرده اند\n\nيكنفس بی چاك نتوان يافت جيب هستيم\nزخمى خميازه مانند خمارم كرده اند\nنخل تمثال سرا پا نشو و نما پيداست چيست\nصافی آينه را آبيارم كرده اند\n\nمیتوان صدرنك كل چيد از طلسم وضع من\nچون جنون تقدیر بنیاد از بهارم كرده اند\nحاصل نقد انفعالم كيسة دلتست و بس\nهمچو شمع از سوختن كل در كنارم كرده اند\n\nبی بهاری نيست سير تيره روزيهاى من\nانتخاب از داغ چندين لاله زارم كرده اند\nهستيم حكم قضا دارد نمیدانم چو صبح\nتهمت آلود نفس بهر چه كارم كرده اند\n\nتا بود دل در بغل نتوان كفيل راز شد\nبختم تا پشبه دارم پرده دارم كرده اند\nبی هوای پست (بيدل) شوم وامانده ام\nاز كداز صد پرى يك شيشه وارم كرده اند\n\nوهم بلنده پست جاه جند دانسه كنند\nكر آفتدى زبام و در سايه بساطه كنند\nرفع غبار و هم وظن آنهمه كذب داشته است\nيك مژه كر بهم خورد نطق جهان تبه كنند\n\nداد نشان میكشان كربدهد سپهر دون\nجام برو تهی همان كار هلال و مه كنند\nجمع شدن بجمع خويش مقدم نفس شمار\nيك كره است ششجهت كس بدل كره كنند\n\nشمع بحسرت فتاكه سحر در آ مدست\nكاش نسیم دامنی پنكه ما پنكه كنند\nمحو صفای شوق باش تا طر ينكه حضور\nسير هزار رنك كل آينه بی تمنا كنند\n\nطبع فضول ظالم است دادش از انفعال خواه\nخجلت اكر راه يست قدر عرق سبه كنند\nدر طلب غنا چو شمع عيب بعجز سودنست\nآبله بشكند بیا ناصر ما كله كنند\n\nبعد تهى شدن ز خويش از شدت چه فايده\nشرم كن از حساب اكر صفر يك نوده كنند\nغير توقع كرم هيچ نداشت زيد كی\nنالد چو د ردهدم نادو نفس كنه كنند\n\nكر نه بمسرض مده خاك در قضا شويد\n(بيدل) نا اميد مارد نجه بار كه كنند\n\nهستيم احرام تاز نو نمكيان عيان كنند\nحيرت در آب آينه كشتی روان كنند\nزنجیرها خندد ازهم بتیغ غمزت\nخون چكيده را چمن زعفران كنند\n\nچشمت به محفلی كه تغافل كند بلند\nبی هم بحال سرمه نياز فغان كنند\nاز فرصت كذشته رسيدن كذشته كير\nرنك پريده در چه بهار آشيان كنند\n\nخاموش باش روز دل وريه بی ادب\nمردم زدن يك آينه وارت زبان كنند\nاز فعل زشت دشمن آسايش خوديم\nمارا مكر بخويش حيا مهربان كنند\n\nآن شعله طينتم كه بي طعمة كداز\nمغزم چو شمع پرورش استخوان كنند\nلذير پہلویم ستم است از هجوم درد\nترسم كه بوريای حيانيستان كنند\n\nدر خاك من غبار قیامت پر فشان\nخواب عدم كجا مژه ام را كران كنند\nبیدل صفت بساخته رسا يده ابورق\nسطری ز خون مكر سيقم را روان كنند\n\nیا رب اثرم که غبار سيا چو صبح\nدامان چيده فلك نردبان كنند\nتمثال من چو صورت عنقا همين صداست\nچيز یم كه آينه ام امتحان كنند\n\nای آينه عيوب مثالم برو میار\nيكداز با عرق ته آبم نهان كنند\n(بیدل) مخوان فسانه بخت سياه من\nکافل را میاد چوشب سرمه دان كنند\n\nهر جا صلای محرمی راز داده اند\nآهسته ترزبوی كل آواز داده اند\nسرها بتيغ داد زبان لبك چاره نيست\nبر شمع ما همين لب نماز داده اند\n\nزاین يك نوای نی كه جنون كرده در تراز\nچندين هزار نغمه بهر ساز داده اند\nمژ كان بكار خانه حيرت كشوده ايم\nدر دست ما كليد در باز داده اند\n\nمريغان اين چمن همه چون شيم سحر\nكر بيضه داده اند به پرواز داده اند\nاز نقد وجنس عالم نيرنك چون نفس\nما را شمرده اند همان باز داده اند\n\nسازيست زند كی كه خوشی نوای اوست\nپیش از شنيدنت بدل آواز داده اند\nبفرصتی كه بست مكش حسرت ايش رار\nانجام كارها بيك آغاز داده اند\n\nخواهى بشك نظر كن و خواهی يقين شناس\nآينه خيال تو پرداز داده اند\nايشمع ناز كن تو بسامان عشرتت\nرنك بهار خرمن كل باز داده اند\n\n(بيدل) تو هم بساز دوروزیکه عمر هاست\nاوهام داد آينه تاز داده اند\n\nهر جا طپش شمع در بخانه نهفتند\nناموس پر افشان پروانه نهفتند\nآشفتگی داشت خم طرة ليلى\nدر پیچش موی سر دیوانه نهفتند\n\nهواری از انديشه اضداد بيم خورد\nچون اره دم تيغ بدندانه نهفتند\nاز سلسلة خط نيم نقطه میرید\nتاریشه قدم زد مجنون دانه نهفتند\n\nشد هستی بی پرده حجاب عدم ما\nدر كنج عيان صورت ويرانه نهفتند\nدر چاك كريبان نفس معنی راز يست\nباريكی آن مو بهمين شانه نهفتند\n\nمانجره دل ماند جهان چه توانكرد\nهر چند كه بود آينه در خانه نهفتند\nبی سیم خط جام محال است توان يافت\nآن جاده كه در لغزش مستانه نهفتند\n\nدر پردة آن خواب كه چشتم همه پوشيد\nکس نيست بفهمد كه چه افسانه نهفتند\nکار همه با مشکل يكدر كرافتاد\nفرياد كه آن معنی بيكانه نهفتند\n\nحسرت بدل از مطلب ناياب جنون كرد\nخميازه ميان كشت چو پیمانه نهفتند\n( بيدل) بتقاضای نفيين چه توانكرد\nپوشيد كی بود كه در خامه نهفتند\n\nهر جا نفسى هست ز هستی كله دارد\nديوانه و هشیار همين سلسله دارد\nپيچيده بپای طلبم دامن دشتی\nكز آبله صد ريك روان قافله دارد\n\nمعذورم اكر طاقت رفتار ندارم\nچون شمع زسر تا قدمم آبله دارد\nبشتاب دل متلقزم بجر سرابست\nاز وضع حيرنى قفس ما كله دارد\n\nبیکانه كيفيت غيب است شهادت\nچند انكه زبان تو زدل فاصله دارد\nمحمل کش تسلیم زخون رفتن اشکم\nاين قافله يك لغزش پا را حله دارد\n\nدر وادی فرصت سير و رنك قدمی نیست\nدل می رود و دست فسوس آبله دارد\nبردحشت ما خورده مكيرید که عاشق\nچون اشك همین يك دل بی حوصله دارد\n\nپنگچند توهم خانه بروش من وما باش\nآفاق در آواژ جرس قافله دارد\nدرد سر كل چند دهيد ناله بلبل\n( بيدل ) غزل ما لشنیدن صله دارد"}
{"book": "adl0015", "page": 230, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n(حرف الدال)\nهر چند محقق قرب تو مقدور نباشد\nدرد دل کرمی دور نباشد\nآثار غرور انجمن آرای شکست است\nچیزی طرب مجلس فغفور نباشد\nدیشیشه قلقل هوس ما مکدارد\nآن نشئه که مغز سر منصور نباشد\nپیغام وفا در گره سعی هلال است\nعنقا به نما جز به پر صور نباشد\nانجاز منت قناعت مکشا کف بدنامم\nتا دست تو خمیازه مخمور نباشد\nاز بستره کشاد دو تحقیق میندیش\nچشم مژه سیلست دلت کور نباشد\nباران غم در سر دی افلم ندارد\nباید خنکای تو کافور نباشد\nیکدر زطبیان و خیالات فضولی\nداغ ازل جز بسر طور نباشد\nدر وادی تحقیق چه حرف است سیاهی\nگرخامدل شبنمی مامور نباشد\nنقد دل و بامزه زرد چه خیال است\nاین آبله سر دکف مزدور نباشد\nما سوختگان رهمن قافله شمعیم\nدر دامن ما صد دل و مقدور نباشد\nو هم زدن الفت دلها نپسندید\nدکان حلب خوشه انگور نباشد\n(بیدل) زشرر شور تعلق بجنون زن کز خانه زنجیر تو معمور نباشد\n\nهر چند چودامان نگهم حشم نباشد\nدر عرض بعیبانی آینه کم نباشد\nپیش از خیال هستی باید در عدم زد\nاین دستگاه خجلت کو یک دو دم نباشد\nموضوع کسوت جود دامن فشانی هست\nدوخته آستین ها دست کرم نباشد\nاز خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر\nکانجا ز خوردنیها غیراز قسم نباشد\nحيف است تنگ افلاس دامان حمید گیرد\nتا ناخنیت در دست کس بی درم نباشد\nغفلت هزار رنگست در کار گاه اجسام\nچون چشم خواب یارا مژگان بهم نباشد\nبی انتظار نتوان از وصل کام دل زد\nشادی به قدر دارد جانیکه غم نباشد\nروزی در این سرا كاب باید غنیمت انگاشت\nای راحت انتظار ان هستی عدم نباشد\nدل داغ سوختنت است از انفعال تقدیر\nکسر نگون نگردد خط در قلم نباشد\nدر عرصه که نقد گرد ضعیفی ما\nمژگان بلند کردن کم از علم نباشد\nاز ما سراغ ما کن و هم دونی رها کن\nجانیکه مانیابیم آینه هم نباشد\nهمچون غبار قاصد کفر و دین میمانست\nدل صید تماشا است دیر و حرم نباشد\nاز شاخ بید مجنون مچیار بی بریها\nکاین بار رخساره دوشیکه خم نباشد\nعر بست گوهر ما رفته است از کف ما\nاین آبله بباید زیر قدم نباشد\nوحدت کمین نشسته است کز وهم از مجنون\nمگذاز با خدا هم تا دیده نم نباشد\nچون عمر رفته (بیدل) پی می فشان سراغم\nجز دست سوده ما را نقش قدم نباشد\n\nهر چند دل از وصل قدح نوش نباشد\nرنجیکه زباد تو فراموش نباشد\nحرفیکه بود بی اثر ساز دعایت\nیارب زبان تابد و در گوش نباشد\nحاشیکه بکردش زند انداز نگاهت\nچندانکه نظر کار کند هوش نباشد\nآنجا که ادب قایل دیدار پرستیت\nوا کردن مژگان کم از آغوش نباشد\nدر بزم محبت که ادب آبنه دار است\nخاموش به آن شعله که خاموش نباشد\nگویند صحرای قیامت سحری هست\nیارب که جز آن صبح بنا گوش نباشد\nخلقيست خجالت کش مخموری هستی\nاین غم کده را غیر عرق جوش نباشد\nمرآة قدم وسع جباست مخیدن\nخال غبی جز بچین دوش نباشد\n(بیدل) چه خیال است کمال تو تپیدن آیینه خورشید قد پوش نباشد\n\nهر جا که لجاوت چو آنهاد می ایجاد کرده\nچه خیال است که امروز تو فردا کرده\nدر مقامی که بود ترك وطلب امکان\nرو دنیاست همان کوچه زدنیا کرده\nجمع شو میکرد دائره چرخ برا\nقطره چون قال کهر ز دول دریا کرده\nرستن از پیج و خم رشته آمال کراست\nبکسل از دو جهان تا کره وا کرده\nنور دل در گره کسب قبول سخن است\nبنفس کوچه دهد سنگ که مینا کرده\nسخن بی سرو پا تفرقه ساز حیاست\nآب چون پر در فواره زد اجزا کرده\nطور مستان نه کشد تهمت تغییر و فا\nخط ساغر چه خیال است چلیپا کرده\nعجز تقریر من آخر باشارات کشید\nناله چون راه نفس کم کند ایما کرده\nنامه رمق نفس در بر عنقا بند\nسر این رشته ندانست که پیدا کرده\nکعبه و دیر مکوگرد تو گشتیم بس است\nآسمانیست سر شوق که می جا کرده\nآوهن آزادی موج نخواهد (بیدل) سرچو گردید گران آبله پا گردد\n\nهر دل از ناله بساز اثری میخواهد\nریشه پیراهن مرهم ری میخواهد\nمرگیا نکهت کل پیرهن رنگ درد\nنیست پوشیده که از خود سفری میخواهد\nقطره هر گاه کشد سر بهوای نیسان\nشوق جمعیت وضع گهری میخواهد\nاضطراب پروبال آینه پرواز است\nباز نزمیدن مژگان نظری میخواهد\nهر کجا چشم پرد مژده دیداری هست\nهر کجا دل طیش آرد خبری میخواهد\nبرق هر جلوه تماشائی ناز دگر است\nحرص خورشید غبار سحری میخواهد\n\nهم سخن سازی که خواهد صید معنها کند\nچون زبان می باید اول خلوتی پیدا کند\nزنهار از صحبت بد طینتان پرهیز کن\nزشتی يك رو هزار آینه را رسوا کند\nسحرها میبایدت باین کمال ساختن\nتا همان خاموشیت چون آینه گویا کند\nمیکشد بردوش صد طوفان شکست حادثات\nتا کسی چون موج از ین دریا سری بالا کند\nهر ذره گرد از صحبت صاحب نظر گیرد حیا\nآب گردد رود چون در چشم مردم جا کند\nآه گرمی صیقل صد آینه دل میشود\nشعله چون شمع چندین داغ را پیدا کند\nبی گداز خود علاج کلفت دل مشکلست\nکیست غیر از آب گفتن عقده گوهروا کند\nمیدمد صبح از گریبان صفحه آینه را\nاز غشای خطت کرجوهری افشا کند\nشانه را اقبال گیسویت عسق سرمایه کرد\nو قدر بندی خوش که با چاك چگر سودا کند\nخاك مجنون را عصای نیست غیر از گردباد\nناله کو تا بنای شوق ما بر پا کند\nسخت دور افتاده ایم از آنجا ز یک انتخاب ار\nزین کلستان هر که بیرون جست سرما کند\nبی خطابی نیست (بیدل) اضطراب هل درو\nاشک چون بیتاب گردد لغزشي پیدا کند\n\nهر سو نظر کشم و جز این جلوه رنگ دارد\nآینه خانها را يك عكس تنك دارد\nپیش و کم تو د ماست نقص و کمال فطرت\nمیزان عدل يكتا شرم از دو سنگ دارد\nخفاش و سایه عمر بست از آفتاب دور اند\nاز وضع شیره طبعان تحقیق ننگ دارد\nصيادی عیادت کر مطلب تناسب\nزین دامگاه عبرت جستن خدنگ دارد\nعالم جمال یار است بی پرده تکلف\nاما کسی چه بیند آینه زنگ دارد\nگردیده کز که دیده است بار کاروان امید\nافسوس فرصت انجا چندی درنگ دارد\nدین کارگاه تمثال نازل قناعت اولیست\nاز هر کلی که خواهی آینه رنگ دارد\nآسان نمیتوان شد غیرت شريك مجنون\nاز خانه رهبانود صحرا پلنگ دارد\nکس تا کجا بمالد چشم تأمل اینجا\nسیر سواد هستی صد دشت بشنگ دارد\nشغل دگر نداریم جز سر بیا فکندن\nشمع بساط تسلیم يك كل بچنگ دارد\nپیری دمی که گل کرد بی بای دور من نیست\nچون شیشه سرنگون شد قلقل ترنگ دارد\nآیینه عالى را بی رو نمودن غرور د\nآغوش سینه صافی کام نهنگ دارد\nتلاش چشم مستی گرماده است رنگم\nتصویر من کشیدن چندین فرنگ دارد\nدر طبع من که دیدم سعی نگین زتانیست\nناکام بی نشان پست این کوه سنگ دارد\n(بیدل) تلاش دولت نشه هزار عیب است پرده بان دریدن رفتار لنگ دارد\n\nهر کجا آیینه حسن جنون گل میکند\nدود سودا بر سر ما کار کا کل میکند\nقلب ما خنده یکسر شکوه درد دل است\nهر قدر خون می خور د این شیشه قلقل میکند\nسینه چاک شوقم از فکر پریشانم چه باك\nهر که گرد دشانه بازلف و کاکل میکند\nدل چه سان با خامشی سازد که یار جلوه ات\nجوهر آینه را منقار بلبل میکند"}
{"book": "adl0015", "page": 231, "text": "سحيفه ۲۲۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال\n\nدستگاه شوق خاك زجود داری برا خانرا آشفتگی گردون محمل میکند منزلت خواهی مدارا کن که در فواره آب اوج دارد آنقدر کز خود تنزل میکند\nجلوه مستی شوق سر تا پایک سانم چه سود دیده ور اندیشه حیرانی تغافل میکند ا هگر نقد نفسها ریخت در جیب فنا از تردد هر که بیدل بند توکل میکند\nاز سلامت دست باید شست و زیند را گذشت موج اینجا از شکست خویشتن پل میکند موج چون برهم خورد بیدل همان بخراست و بس گم شدن از و هر هستی جزو را کل میکند\n\nهر کجا سعی جنون رهزم جولان بشکند کوه نادشت از هجوم ناله دامان بشکند دل بخون میغلطد از باد قسمهای یار همچو آن زنجیر کا بر روی پیلان بشکند\nدل شکستن تاب او را آنقدر دشوار نیست میتواند عالمی فکر پریشان بشکند بر نمی دارد تامل نسخه دیوانگی کو کسی اندیشه در مضمون هذیان بشکند\nبرافاق خانه ابروی او دل بسته ایم پاسبان مینا همان برطاق نسیان بشکند هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست الغما در دیده آئینه مژگان بشکند\nکوه هم از ناله خواهد رنك تمكين باختن كر دل مانا بحرف پوچ نادان بشکند باد در شان ظالمان هم بر حساب غیرت اند سنك اگر مرد است جای شیشه سندان بشکند\nلقمه بر جوع مردم خوار غالب میشود به که دانا گردن ظالم باحسان بشکند بی مصیبت کریه بر طبع درشت سود بیست سنك در آتش فکن تا آبش آسان بشکند\n\nبر سر چغز ( بیدل ) تا بکی لرزد دلت چوز نوح آن جاکه هم در دست طفلان بشکند\n\nهر كجا شمع تماشای تو روشن میشود از زمین تا آسمان آئینه خرمن میشود ما ضعیفان لغزشی داریم اگر رفتار نیست سایه را از پا فتادن پای رفتن میشود\nموج گوهر با همه شوخی ندارد اضطراب سعی چون بی مقصد افتد آرمیدن میشود بسکه غفلت در کمین انقلاب آکهیست تا کسی چشمی کند بیدار خفتن میشود\nکز چنین افسردن دل عقده ها آرد ببار دانه ما ریشه گرنا کرده خرمن میشود فتنه دارد جهان ماه من كز آفتش زند کانان عاقبت مشتاق مردن میشود\nطبع ظالم از ریاست عیب پوش عالم است آهن قاتل جو لاغر گشت سوهان میشود از فروغ جوهر بی اعتبار بها مپرس شمع ما در خانه خورشید روشن میشود\nآفت دق قضا را چاره نتوان یافتن این گلستان هر چه دارد وقف گلخن میشود صنعت حق روزی تیقش تماشا کردنیست بسمل ما میتپداند بال و گلشن میشود\nفضل غفار است اما عجز بی دست و پاست من نخواهم او شدن هر چند او من میشود پیری و اشك ندامت هم چو صبح و شبنم است ( بیدل) آخر حاصل ما هر شب روشن میشود\n\nهر كجا عبرت بدرس وعظ رهبر میشود صورت پست و بلند دهر منبر میشود چشم حرص افزون مقدار جهان مختر همچو اعداد اقل كز صفر اکثر میشود\nبهر آغوش فنا در منزل آرام نیست کشتی ما را همان گرداب لنگر میشود در محبت پیش ازین ناکام نتوان زیست از گداز آرزوها زندگی تر میشود\nاز سلامت اینقدر آواره کرد خانه ام گرد ما کز بشکند سد سکندر میشود آه نالم سوز دارد رشته پرواز ما شعله آتش بر و بال سمندر میشود\nآخر کار من و مای جهان بیند کی است نیکه از دامن عریض چند انکه جوهر میشود راحت جاویدم از پهلوی عجز آماده است سایه در هر جا برای خویش بستر میشود\nناتوان رنگم سراغ شعله ام از درد پرس بیست جز آه حزین چون ناله لاغر میشود قامت خم خجلت عمر تلف گردیده است هر قدر مینا تهی شد سر نگون ترمیشود\n\nبسکه ( بیدل) زین چمن با درد کام سوختیم در سبد شبنم من غنچه مجمر میشود\n\nهر کجا عشاق را در مطلب منظور شد رفتن رنك دو عالم خون يك ناسور شد رنك منت برنمیدارد دل اهل صفا صبح زخم خویش را خود مرهم کافور شد\nبسکه دیدم الفت آفاق لبریز گزند دیده احباب برمن ناله زنبور شد بیقرار ان معاع حسرتى ميسوختند پیشتر ز ازرده پرورده چراغ طور شد\nدل چه سامان کز شکست آرزو برهم بچید بسکه موا ورد این چینی سر فغفور شد بزم بی تصویری صرف تماشای کجاست دل خرابی کرد کاین ویرانه ها معمور شد\nترك انصاف از رسوم انتظام این نیست بسکه چشم از معلم پوشید خامه کور شد ناله طوفان غضب از چین ابرو باك نیست از شکست پیل نقره سیل چون زنبور شد\nزین همه حسرت که مر دم در خمارش مرده اند جمع شد خمیازه چندو دهان کور شد آبلہ پی سهمی پامردی کی آید بدست ریشه ناله از دویدن صاحب انگور شد\n\nمخت پیریست ( بیدل ) حاصل عیش شباب هر که شب می خورد خوا هد صبحدم مخمور شد\n\nهر کرا اجزای موهوم نفس دفتر بود کر همه چون صبح رنجر خش بر دلبر بود عشرت هستی بقدر دستگاه وسع اوست تلخی را دود برخاست و گل اخگر بود\nهر که هست از هدم تا جنس ابقا میکند رنك فرصت خون فاسد دردم نشتر بود بالدب در کن بخوبان ورنه در تیغ تغافل بال پروانه کلوی شمع را خنجر بود\nنا توانی از غبار بیکسی سربرمتاب کوهی از گرد یتیمی صاحب افسر بود مایه نو میدی در کار دارد سعی آه بی تکلف دست مکن تیر ما را بر بود\nهمچو مجنون هر گز از داغ سودا ام مپرس گرد بارش خیمه بريك روان لشکر بود ای جنون زنجیر نافرسای گردون بشکنیم طالع برکشته تاکی گردش ساغر بود\nبی فنا مزگان براحت کرم نتوان یافتن شمع را خواب فراغت در ره صرصر بود کسرائی و اکشم از وحشت موهوم خلق آئین این کاروانها فاش خاکستر بود\n\nانحراف طور خلق از خلت ایجاد کیست کج نباید سطر ما ( بیدل) اگر مسطر بود\n\nهر کرا دیدم زلاف ماه من شرمنده بود شخص هستی چون سحر هم غافل و زنده بود ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست دانه کرداشت دایم آسیا گردنده بود\nخود فروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند عالم عنقاست اینجا نیستی پاینده بود خلق ازین آفاق شك خفت میکند بنده ها ربطی اگر میداشت دلقی دژنده بود\nآرزوها در کمین تب غیرت خاک شد کام هم چو عود رفتن زخمی کننده بود صورت آئینه جز مستقبل تمثال نیست بی تکلف رفته ما بودا گر آینده بود\nز کشتها نهایت کانجوش از غبار این چمن خونی بشکافی از حیا چشمی بخاك افگنده بود بی سر فرهاد ناقدر قیامت میکند تیشه کزی تیزی روی شیرن کنده بود\nعالم از بین انجمن در خویشتن دزدیده رفت تا کجا بوی چراغ زندگان تابنده بود هستی و مخموری این بزم بی تغیر نیست باده نابوده است یکدر رنك کر ماننده بود\nنه فلك دیدیم و نگذشتیم از راه دونی از دم یکشیشه کز این شیشه ها آکنده بود دوش چو با اختیاری مبحث تحقیقی داشت جز مخیریت نزد (بیدل) چه ساز زنده بود\n\nهر کز بدستگاه نظر یا نمیرسد کور عصا بدست به بینا نمیرسد\nکل خاك کشت و شوخی رنگ حنا نیافت افسوس جبه که بآن پا نمیرسد\nاز نقش اعتبار جهان سخت ساده ایم تمثال کس بآینه ما نمیرسد\nمارا چوسیل خانه بسر گردش است و بس تا آسمان که دست بدریا نمیرسد\nيك مست نید مد سحر وشام روزکار هیچ آفتي بمان كل رعنا نمیرسد\nبر من دهان پاره ما بخود از میری طمع مطیع ما بعصا نمیرسد\nآخر بخاك خفتى قدم خاك شدن است آئینه پیش یار کسی وا نمیرسد\n\nهر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست هر صاحب نفس بمسیحا نمیرسد\nاینست اگر حقیقت نیرنگ و عده ات مانم و هرستیکه بفردا نمیرسد\nدر جستجوی ما نکنی زحمت سراغ جان رسیده ایم که عنقا نمیرسد\nآسوده اند صاف دلان از زمان خلق از موج می شکست مینا نمیرسد\nدر کشتيگاه هست جهنم كدام رنك یعنی دمای بوی گل آنجا نمیرسد\nزاهد دماغ توبه بکوثر رسانده معذور کاین خیال بصهبا نمیرسد\nپیدل بعرض جوهر اسرار خوب وزشت آئینه بصفحه سیما نمیرسد"}
{"book": "adl0015", "page": 232, "text": "غزلیات میرزای بیدل علیه الرحمه\n\nحرف الدال\n\nهر کس برهت چشم تری داشته باشد در قطره محیط گهری داشته باشد\nاز فطر تند جز وطئ خویش جوئی کس ماهیچه اکسیر زری داشته باشد\nکز جیب دل از حسرت نامت نزند چاك دانم که نگین هم جگری داشته باشد\nبا خود نرسیدیم زهستی بتسالی این آئینه شاید اثری داشته باشد\nافسانه تسلی نفس غنیمت مایه ست این پنبه مگر کوش کری داشته باشد\nیابم همه كفر بك دل بيمار برآيد مشكل كه ز من خسته تری داشته باشد\n\nناله چرا اینهمه اثری دراید كز كوه و قین گبری داشته باشد\nچون برك كل آئينة آغوش بهار است چشميكه بپايت نظری داشته باشد\nآسودگی دهوش زستی چه خیال است این قعله زخون بتخبری داشته باشد\nجزر فی درین مهلکه نابی نیست که امروز بر مشت حس ما نظری داشته باشد\nزین فیض که بام است لب مطرب ما را خاكسترل هم شکری داشته باشد\nچشمیست که باید برخ هرد و جهان ست كز رفتن ازین جاده دری داشته باشد\n\n(بیدل) چوطس چاره ندارد زطپیدن آهیست که ز هستی اثری داشته باشد\n\nهر که آمد در جهان پیگیر تمنا میرود کاره آنجا زین ره باریک تنها میرود\nمبر خط مضمون زلفش گهر رقم افتاده است شانه گر صد خامه بردارد چلیپا میرود\nبی وداع جاه نتوان از دنائت وارهید سایه تا آثار این دیوار پاحسب میرود\nزاهدان از خودمجوشید اینقدر سودای پوچ ریش رفتن آخر چویشم از کور نابینا میرود\nنخل هوموی بفریاد قمار ما رسد ريك ها باید بری افتاد عقبا میرود\nشخصیت و امانده پاس سراغ میدعاست نام فرصت چیست کم گر در نامها میرود\nدوستان گرمعیا عرض پیام آرزوست قاصد دیگر چه لازم فرصت ما میرود\n\nازشکست اعتبار آنکه باید ریست پست بی گرد پی راهبک مینا میرود\nگرسرمرقت بود سوی گریبان رو کنید شمع دین محفل روین بی زحمت پا میرود\nطمطراق بلم هبیت تماشا کردنیست پیش پیش بانگ خر گرماست ضیزا میرود\nانتظار صبح محشر عالمی را خاک کرد عمرها رفت و همین امروز و فردا میرود\nدر کمین صنعت خود فنون ویرانیتیکست بام و در پل جستجو آخر بصحرا میرود\nحیف دامانیکه کردد باطل از آزادی در تلاش گوهر آب روی دریا میرود\nبی غلط کرده است (بیدل) آمده رفت نفس طفل می آید با شینی که کویا میرود\n\nهر که انجام غرور من و ماهی بیند رفک تیز همان درته پا می بیند\nچشم بر حلقه دروازه رحمت دارد حسویش را هر که بتسلیم دو تا می بیند\nزند کان جبهه آسودگی محو کدام صبح ما غرض غباری بهوا می بیند\nجای رحم است کز آژان عقید کرده آب در کسوت آئینه چها می بیند\nبه که ماتمیز بجوشیم عرق آب شویم کان گلستان حیا جای ما می بیند\n\nشخصیت آیته عرض صواب است اما چشمت از کوردلی سهو و خطا می بیند\nنکنی جرات کاریست بباید کردن گرسوی اینقدر آنه که خدا می بیند\nشمع وار آینه راستی از دست مده کور هم پیش و پس خود بعصا می بیند\nبلبل طر چکند گرنشسود محو خروش از رک کل همه محراب دعا می بیند\nهمه ماضی است کجا حال و کدام استقبال دیده میبسو نکرد رو بقفا می بیند\n\nبسکه کاهیده ام از درد تمنا ( بیدل ) موی دارد بسبطی من که مرا می بیند\n\nهر که اینجا میرسد بی اعتدالی میکند شمع هم در بزم مستان شیشه خالی میکند\nزاهدا روشن چندان اقتبادت فاسد است آخر این نال که میمالی جوالی میکند\nسر زآ نویم اما جمله بیدم رویم حلقه از خود هم همان سیر حوالی میکند\nزندگی صید دم است آگاه باشید از نفس کرد فرصت در نظر باز غزالی میکند\nو هم چون شمعت گداز دل گوار اکرد، است آتش است آنکه در جاهت زلالی میکند\nجز ندامت چیست دلاك تمنیهای هوس دست افسوسیکه دارم سینه مالی میکند\nچون چنار از بی بری مخراش كيم مجدرم چاره من دود آه کهنه سالی میکند\n\nتا نگردون چید آثار شما یی میکشی طاق این میخانه را ساغر هلالی میکند\nدرس دانش ختم کن کائینه دار سود زد زنگی مگروه را ملا جمالی میکند\nطاقتی کونا کسی نازد بافسون نبض رنگ ها پرواز در افسرده بالی میکند\nغنیه نتوان زیست زباد و بروت اعتبار چیست فضور را يك دو سفالی میکند\nاز زبان حیرت دیدار کن آگاه نیست عمرها شد چشم من فریاد حالی میکند\nگوشۀ دیوار فقرم گرمی پهلو بس است سایه روشن ورم کار نهالی میکند\nشرم محروصت ( بیدل ) از حصول مدعا پیشتر کار جهان بی انفعالی میکند\n\nهر که حرفی از لبت وا میکند از رگ یاقوت صهبا میکند\nنازش ما بکمان بر نیستی است خار و خس از شعله بالا میکند\nمیروم از خویش و خجلت میکشم ذوق آغوش که ما را میکند\nخودگدازی ظرف پیدا کردنست اشك در پا ها مينا ميكند\nبی نشان دارم نه نام اما هنوز محت من نك عنقا ميكند\nمحو عشق از کفر و ایمان فارعست خامه حیرت تماشا میکند\n\nبسیه مخمور خیالت رفته ایم آمدن خمیازه ما میکند\nشوق تا بر لب رساند نامه گرد دل دامان صحرا میکند\nعشق خواهد راز دم تیغ فنا دست احسان بر سر ما میکند\nعمر ها شد پای خواب آلود من انتقام از سعی بیجا میکند\nمیگریزم از اثرهای غرور اشک هم جا سر کنده پا میکند\n(بیدل) از لیلی نخواهم میرس عشق در کوشم نواها میکند\n\nهر که را اظهار مطلب هرزه نالی میکند کز همه کهسار باشد شیشه خالی میکند\nمنعمم تقلید درویشان خدا نا مش دهاد چینی خود را عبث سنگ سفالی میکند\nجسم خاکی را باقبال ادب گردون کنید این بناها را جبین طاق عالی میکند\nشب از طاق بلند افکنده مینای شعور اروی بی مو چشم ما هلال میکند\nباهه واماندی زبن دشت و دریابد گذشت سایه کز پائی ندارد سینه مالی میکند\n\nبهر حاجت پیش هر کس رو نباید ساختن خفت این تصور را آخرا کالی میکند\nجز عری گرجیب اهل دوله نارد خویش کم کسی باحرس عجز هم جوالی میکند\nچاشنی دل چیبی دارد که باوا میرسیم حرف نامربوط ما را شعر عالی میکند\nلاف منم بشنودین زن که آنمور لادجاء مالی را طبل کیهان قالی میکند\nسکه جای پزیدن نغلطست در گلزارما چاره پرواز رنگ افسرده بالی میکند\n\nدر عدم (بیدل) تو و من شیشه و سنگی نداشت کس چه سازد زندگی بی اعتدالی میکند\n\nهر که زین انجمن آثار صفا میبیند نشئه از باده و از تار صدا میبیند\nنیست رنگین زحنا ناخن پایت که بهار طلعت خویش درین آینه ها میبیند\nچنه خطاها که ندارد اثر کج نظری سرو را احول معذور دوتا میبیند\nاین غبار ریکه مجنونیت یکتایی اوست کز همه آینه کردیم یکجا میبیند\nجلوة شخص زطال عیانست اینجا از تو غافل نبود هر که مرا میبیند\n\nرو غن از پرده بادام نوا در چیدن هر که از نرگس مست تو ادا میبیند\nدر رعت هرزه از انگشت فشرد ماست محال سجده طاق بعشان قفا میبیند\nدر مقامی که تماشا اثر بیدلیست چشم پوشیده تهی همبه را میبیند\nاز خم کاکل او فکر رهایی غلط است شانه هم دست خود آنجا فقنا میبیند\nشخصیت آینه و آئینه ساز تکرد حسن یارب چقدر عرض حیا میبیند\n\nهیچ در عالم تحقیق ندارد اثری ( بیدل ) آئینه ما صورت ما میبیند"}
{"book": "adl0015", "page": 233, "text": "صحیفه ۲۳۰\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\n\nمریض دل صد هزار اندیشه پیدا میکند جنبش این دانه چندین ریشه پیدا میکند\nشمع این محفل سرا پا سوختن پروانه گرد هر که باشد غیرت از هم پیشه پیدا میکند\nدر زوال عمر وضع قامت پیری بس است نخل این باغ از خمیدن تیشه پیدا میکند\nحسرت پیکان او بی ناله نپسندد مرا آخر این تخم محبت ریشه پیدا میکند\nعرصهٔ آفاق جای جلوهٔ يك ناله نیست نی گره از تنگی این بیشه پیدا میکند\nاقتضای جلوه دارد آنقدر تمهید رنك تابری پی پرده گردد شیشه پیدا میکند\nمیدوا سامان عبرت عارضی نبود که شمع ناخن و دندان همان در پیشه پیدا میکند\nپای دل کم نیست کز خواهی ز خود راهت زن اندواری گر شکست این شیشه پیدا میکند\nدل وفا بلبل نوا واعظ فسون عاشق جنون هر کسی در خورد همت پیشه پیدا میکند\n(بیدل) از بیم تامل خانهٔ دل تنك روی نقشها این پردهٔ اندیشه پیدا میکند\n—(o)—\nهمت از گردن کشی مشکل باستغنا رسد بر خم تسلیم زن تا سر به پشت پا رسد\nفطرت افشا کند ناقض بریشد دوست اولین جام شکست از شیشه و خارا رسد\nعالمی را بی بضاعت کره سودای شعور نقدی از خود کم کند هر کس بجنسی وار سد\nنور شمع عزلتم اما درین ظلمت سرا عالمی پهلو تهی سازد بآر من جا رسد\nپیکرم چون شمع از خفت دمی بگزری گداخت سر برد می افگنم تا با بخواب پا رسد\nغنچه شو بوی گل طرز کلامم نازك است بی تامل نیست ممکن کس باین انشا رسد\nبازمستی تر دماغی انفعال آماده باش آخر از صهبا خمی بر گردن مینا رسد\nغافل از کیفیت پیغام یکتائی مباش قاصد او میرسد هر جا دماغ ما رسد\nراحت آباد یکه وحشت مالی آثار اوست گر کسی تاهی و هوارش رسد صحرا رسد\nهمچو بوی غنچه از ضعفی که دارم در کمین امشبم ارجان رسد بر لب نفس فردا رسد\nهمت بیدردین چین دهتد می هم بعد ازین بشکنم سنگی که فریادم بآن دلها رسد\nخود سری(بیدل) چه مقدار آبگروهم است سر درین اندام میخواد همان بالا رسد\n—(o)—\nغی گر هست بانی دهر دنیا زنید همچو گردون خیمه در عالم بالا زنید\nنیست ساز عافیت در محفل گفست و شنود گوش اگر باز است باری قفل برلبها زنید\nشهرت موهوم تنك بی نشانی تا بکی آتش کم نامی در شهر عنقا زنید\nخاك صحرای فنا خمیازه جوش بقاست یکقلم ساحل شوید و ساغر دریا زنید\nبزم ما را غیر قلقل مطربی در کار نیست ساقیان دستی بساز گردن مینا زنید\nحسرت می گر نباشد پست اندویش خمار بشکنید امروز جام و سنك بر فردا زنید\nخانه پردازی نمی باید پی آرام جسم این غبار رفته را در دامن صحرا زنید\nمیتوان فرهاد شد کز بیستون نتوان شدن تیغ اگر بر سر نباشد تیشه بر پا زنید\nنقد راحت برده اند از کیسه غام زندگی بعد ازین چون شعله در خاکستر خودها زنید\nگشته شمع نگاه لاله رو با هم ما شمع داغی بر سر لوح مزار ما زنید\nبیقراری همچو اشك از دیدها افتادنست حلقه چون داغ باید بر در دلها زنید\nمصرع آهیکه کرد دا از شکست دل بلند گرغتم موزون باقوش(بیدل) شیدا زنید\n—(o)—\nهمچو آتش هر کرا دود طلب در سر بود هر خس و خارش بعاج مدعا رهبر بود\nبی هوائی نیست محمل گرم جستجو شدن سعی در پی مطلب با طبع او پرپر بود\nاز شکست خویش در پا میکشد سعی حباب نشئهٔ کطرب ما هم کاش ازین ساغر بود\nشمع را باسوختن محرومی نشو و نماست عافیت در مزرع ما آفت دیگر بود\nضبط أنفا چراغ شوق روشن کردن است آتش دل آبروی دیدهٔ مجمر بود\nهمرنگه از وصف خط تو طبع خوبان غافل است در سیام آئینه باش منع بی جوهر بود\nچون مبانو بر ضعیفها تسلطی چیده ایم سایه بالیدن ما پهلوی لاغر بود\nمیزند ساحل بطاق ابروی آسودگی هر کرا از آبله پابر سر کوثر بود\nخاک ما گردیده نتوان بوی راحت یافتن صندل دردسر ما رشحه خاکستر بود\nچاك حرمان در دل و سنك ندامت بر سر است هر کرا چون سگ روی التفیات زر بود\nبست اسباب تعلق مانع پرواز شوق چون نگه ما را همان چاك قفس شیپر بود\nدر محیط انقلاب امواج جوش احتیاج حفظ آبروست چون گوهر اکرلنگر بود\nحاصل عمر از جهان بیکداد بدست آورده است مقصد غواص ازین بحر عمیق گوهر بود\nرونق پیراست (بیدل) از جوانی دم زدن جلس کرمی ز بخت دمان خاکستر بود\n—(o)—\nهمچو کوهـ قطره خشکی بعالم کرده اند مغز معنی از کدوم استخوانم کرده اند\nغیر افسوسم چه باید خورد ازین هر جانسرا بر بساط دهر مفلس درهـ ام کرده اند\nخجلت بیدستگاهی نا گزیر کس مباد بی نصیب از التفات دوستانم کرده اند\nعجز تعمید رتبه دیگر ندارم در نظر چون زمین ظلم خود بی آسمانم کرده اند\nبا همه بیدست و پاتها خم دل میخورد بیکسم چندانکه بر خود مهربانم کرده اند\nشکوه تقدیر نتوان دستگاه کفر برد قابل چیزی که من بودم همانم کرده اند\nپر گردون اقامت باید آواره زیست سخت مجیورم خند لك نه کامم کرده اند\nنیستم آگه کلیا بیشمارم ومقصود چیست در سواد بیخودی مطلق نشانم کرده اند\nکیست یارب باشرار حود فروشی و اخره دستگاه انفعال هر دو کانم کرده اند\nهمچو مژگان رازهای پرده است از ساز من در خور اشکی که دارم تر زبانم کرده اند\nسرسنك کعبه سابم باشدم در راه دیر بی سر و پایانم در زبان آشنایم کرده اند\n(بیدل) از آواره گردیهای ایجادم مپرس چون نفس در بال پرواز آشیانم کرده اند\n—(o)—\nهمچو مینا غنچه راز و بهار آهنـك شد پرتوی از خون دل بیرون دوید و رنك شد\nکوه فگنی باین افسرده کیمیا جنون است بسکه در با دلك ماندم صدا هم سنك شد\nپایرم در جستجویت رفت عمده تن نفس رشته این ساز از فرسودگی آهنك شد\nآنقدر وامانده ام کز القم نتوان گذشت اشك هم در پای من افتاد و عذر لنك شد\nکسب آگاهی کدورت خانه امید است و بس هر قدر آئینه شد دل در مشق زنك شد\n(بیدل) از دود طن چون کشت برق غربتم بسکه پلما شیان کردم قفس هم تنك شد\nسکه در یادت بجندین دلک حسرت سوختم چون زطاوس داغم عالم نیرنك شد\nدر طلسم سمی مژگان فضای داشتم باز که آغوش پیدا کرد عالم تنـك شد\nدر شکنج پیچیم هم دوشان ناله ایست از خمید نها سر ایام طرف با چنك شد\nجوهر خط آخر از آبندات بیرون دمید دود هم از شعله حسن تو آتش رنك شد\nهیچ کس حسرت کش بی مهری خوبان مباد آرزو بشکست ما را تا دل او سنك شد\n\nهمه راست زین چمن آرزو که بکام دل ثمری رسد من و رهقشای حسرتی که ز نامه گل پسری رسد\nچه قدر زمنت قاصدان بگزدازدم دل ناتوان بمبر تو نامه رخودم اگرم چورك پری رسد\nنسگاهی نکرده زخود سفر زگسال خود چه برد اثر روم در پت آنقدرم که ببا دما خبری رسد\nشرر طبیعت غافلان غمدگی ندهد عنان لب موج مالدیوی کمان که بسلك گهری رسد\nبکدام آیته جوهری کشم التفاتی از ان پری مثر التماسی که دارد من هیچسول شیفه گری رسد\nبتلاش معنی نازکم که درین قلمرو امتحان رسم اگر من ناتوان سطنم بمو کمری رسد\nزمعاملات جهان کند تو را گزین همه دام ودد عفاف سیکی پستی خورد لبکه خری بخری رسد"}
{"book": "adl0015", "page": 234, "text": "صحیفه ۲۳۱\nغزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\nحرف الدال\nبچنین جنون کده ستم زغلط رو تو کم است غم\nهمه جاست شوق طرب کمین ز دماغ غنچه گل افرین\nبشرار کوچه دویده ام بتسلی نرسیده ام\nز کمال نظم فسون اثر یکسماعت (بیدل) غنم\nهزار خون طپید اثر الم که رنگ به نیشتری رسد\nترا گر زخویش روی انجمن شرار توخویثری رسد\nزقد خمیده شنیده ام که چو حلقه شد بدری رسد\nچه قیامت است بران هنر که بهمنچو بی هنری رسد\nهوس نیازست کامجوشش قیامت پرده در گردد\nزاقبال ادب کی محفل بیباک عبرت را\nمبند دار از درشتیهای طبع اسمان روی آن\nکمال خواجگی دررهن صوف واطلس است اینجا\nغرورنمر ندارد شمع غیر از داغ صحبت ها\nجو شمع انجمن در کسوت نارجای محنت\nهوای عالم بیدارع خودداری چه حرفست این\nدمد دشت و رخ از صلصلحه کانم یکا برگردد\nبه دیر قطره چون عشق غنودست قهر گردد\nصد طوفان سد کوهسار با سنگی شرر گردد\nاگرلخت عرت آدمی آنجا که خر گردد\nشبی در شهربان دارد واد آن شب سحر گردد\nگذر بک از چهر دامن کردد و کرد سر گردد\nچو عکس آئینه انجا اقامت در سفر گردد\nمنزه دبدن وارقبتنو کر منزه حات این محفل\nمیبهای خجالت باش اکر عیب سخن داری\nبآسانی بدست یار آورد است از دامن\nدرین محفل که چون آئینه عام افتاد بیدردی\nچه امکانه است کرده را زشکست عانقره غافل\nزمس پروانه فرصت کشینهای بزم ازم\nندارد قاصدت تا حشر جز در انتظار فتن\nلغافل عالمی دارد که عیب آنجاحنر گردد\nقلم هرگاه کردد مایل تحریر تر گردد\nخود با راه کید بشم که مغز از سر بدر گردد\nتوهم و اثر دهنی کی که دکن بست تر گردد\nمگر دوری رسد کاین آسیا جای دگر گردد\nنفس گردامنی افشاند چند صبحید قمر گردد\nپیام ما که کوید آنکه از پیش تو بر گردد\nسواد نامه شبم نیست کلفت جیم و شبم (بیدل) مگر این خط میهم را لبش زیر وزبر گردد\nهوس بپانی جاهت خمار آلود فلم دارد\nچه نقصان کر کدو ریشه خط پیشانی ما شد\nجستان رام کند ناله گردد وحشی چشمی\nبود خونریز تر گرداستی شد پیشه ظالم\nزماو من نشد محرم نوای عافیت کوشم\nبرنك نشئه شوقم خرامش زخم الفت را\nدعوت کر نخواهی نقش پاهم جام جم دارد\nدبیر طالع ما خامه مشکین رقم دارد\nکه خواب ناز هم در حلقه آغوش، رم دارد\nچو شمشیریکه اندر دست حرا ن لرزه دم دارد\nهمه افسانه است این محفل اماخواب کم دارد\nکه خاراوه ای مجنون بپای من قسم دارد\nمراج اتشین کم نیست چون گل خرمن مارا\nدماغ آرای و همم از حباب ما چه میپرسی\nعلاجتی نیست غیر از داغ زخم ما گوا را را\nدل از مجذوبی عکس تو در آئینه میلرزد\nدر این غارت سرا مشت غبار رفته بربادم\nسراغ رفته کی از هر چه می یابی نشان (بیدل)\nتا زرقی که باید سوخت خودرا رنگ هم دارد\nشراب محفل ما شیشه برطاق عدم دارد\nکه بیداد جاده یکسر بخیه نقض قدم دارد\nکه او سست می ناز است و این دیوار نم دارد\nنا و لم سجده آستانت متهم دارد\nهمه تو ما جاشد در نگین نقش قدم دارد\nهوس بیجای فرصت کرد کافت در نفس دارد\nاز سعی جنون دل از وبال هوش بیرون آ\nجنون اثر خیلی ششجهت پیچیده عالم را\nنفس هم رفتن خون دکر در پرده میرارد\nمحبس عمر ها شد رفته میچوشد ز خاطرها\nهمین خاکست و بس کر شیشه ساعت نفس دارد\nبو همت کان غیره توجه داشتن هس دارد\nبهرس از کاروان منزل هم آهنگ جرس دارد\nطبیب زندگی شغل همین پیش نجس دارد\nندارد جزهرا موشی کسی گر یاد کس دارد\nلب از حیازه صبح قیامت تاگی بندى\nنه تنها شامل هستی است عشق ان نشان جو هم\nبرون از از طبیعت خار خار و هم آسودن\nخرانش دامن عبرت فم انداز آوش جوش\nندامت نیست غافل از کمین هیچیاس (بیدل)\nحم آسودگی جوش شراب عام رس دارد\nعدم درران ميت دستگاه پیش و پس دارد\nکه چشم جشیار این در دستان خواب خس دارد\nکه راه کوی بد بختی مکان چرخش دارد\nبهر دستی که عبرت مالد سد دست مکس دارد\nهوس تا چند بر دل تهمت هم خانه زندم\nبآزادی شوم چون شمع تاکینا از این محفل\nز حاصل قطع خواهش کن که این نخل محمت را\nجنون کل خیانست از کریبان چاک اجرا\nببزم عشق بسیران جرات فهم زنهارم\nبدم در خود آغوشینکه بر آفاق در بندم\nکشایم ریشۀ دامیکه دستارم بسر بنده\nبطومار نمو مهراست در هرجا ثمر بندم\nنحوحشت پر کند از سنگ هم خفت دشر رتبندم\nمکرامق چومژگان رسم اشگام جکر بندم\nباین رنگینشه و کاریگه در دهن نفس دارم\nبهم چشمان خيال اختيارم آب میسازد\nجهان افشا گران ز است و غفلت مفن چندان\nجهانی در غبار ماو من ماند از عدم غافل\nوفاما از حلاوت تشبثلا شربط جسیابم\nزپس والرستگی میجوشد از شیاه من (بیدل) برنك الفت بیخود نقنی من نقاش گزبندم\nلپش تا یکی چون سبحه صد جاهم گره بندم\nخدا بالقطره ام بیرون این دریا کهر بندد\nکه نا همجادیت در خانه آئینه خر بندد\nحدر از سبر صمزانبکه راه حانه بر بندد\nحضور بوریا یارب بپهلویم شکر بندد\nهوس لعنین خوا جکی به نیار بنده نمیرسد\nز طنین غلفله مکس بفلک رسیده پر هوس\nز ریاض انس چه بو برد سك وخوك عالم هرزه یک\nبی قطع الفت ابنه آن مددی روی ننك رسان\nز هوس ذاتی سیم وزر مجنون فضای حیا مدر\nهمه راست ناز شگفتی همه جاست عیش دمیدنی\nمکس از قفا رسد آرزو بصفای آینه مشرقی\nبمروج منظر کبریا نرسیده گرد تلاش ما\nبه پناه رحم محبتی من ( بیدل ) ایتم از لب\nرگ گردنیکه عمل کسی بسر فکنده نمیرسد\nهمه سوسمت بار رومرد بس که چشم کننده نمیرسد\nکه غیر حسرت من پله بدماغ کنده نمیر سد\nکه به نیغ تا نزنی فسان بدم رنده نمیر سد\nکه تنطقات لباسها بحضور ژنده نمیر سد\nمن ازین چمن بچه کل رنم که لبم مخنده نمیرسد\nکه خراش لحظه زندگی ز نفس بزنده نمیرسد\nتو ز سجده بال ادب کشا بفلك بزنده نمیر سد\nکه دو باره زحمت ماندگی بشکین کنده نمیرسد\nهوس جنون زده نفس بکدام جلوه کمین کند\nزجه سر مه زنغ ادب کشم که خروش عشق جنون حشم\nز خونی ادب امتحان بلهر د کی بپری کان\nسر فی نیازی فکر را به بلندی رسانده ام\nز فسون فرصت و هم یقین یکساعتت شبظه ساعتم\nز بهار عبرت جزو کل بکشاد يك ميزه عابم\nچو سحر بگرد عسدم شد که نسم فکمین کند\nهزار عربده کشد الم غنچه پرده شین کند\nنه کشد ناله عاشقان لب رحم آینمه چین کند\nکه بجر کنج لظم من احدی خیال زمین کند\nکه غبار دل بهم آردو طلب شهود ویقین کند\nچه کم است صیقلی از شرر که نگاه آینه بین کند"}
{"book": "adl0015", "page": 235, "text": "غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه\n\nبی عذر طاقت مارسا رو آنقدر که کشد دلت\nبه قیامت مایه فرصتی به نفس بهانه شیونی\nچقدر در انجمن رضا خجل است جرات مدعا\nز حضور شعله قلق ز حیاک فتنه غلا فی\nچو بار سجده ادا کند بدر تو (بیدل) هیچکس\n\nبه پاست منزل رهروی که به پشت آبله زین کند\nخجالت خنده زنی کسی که تلاش نقش نگین کند\nکه دل از فضولی آرزو هوس عنان و چنگین کند\nرسیده ام غباری که کسی کمان یقین کند\nکه جفائی با ره التجا و حطی بنیاز جبین کند\n\nهوس در صید مرغ آرزو صد خرمن انبازه شرار کاغد ما ریزش تخم و دگر دارد\nجلال عشق آخر سر مه ساز و شو ر افکارا زبرق غیرت آتش نیستان ناله نگدارد\nچه گل خرمن کنم از ریشه ای نقش پیشانی عرق در مزرع بحاصل ما خنده میکارد\nباین ذوق طرب کز حسرت دیدار لبریزم نگه خواهد چکیدن گر پری دامانم افشارد\nمژه هر جا کشودم سیرتو لکنده ئی کردم چشمم چشمه زار راه من آئینه رودارد\n\nغبار گفتگو غلتان مبادا فتنه انگیزی لبها رفته رفته شور محشر باز می آرد\nجهان محوم نقد و است یا در دشت معدومی اگر ناخن زقدرت دم زند او پشت خود خار د\nشکست شیشه پرهم میزند هنگامه مستان کسی از امتحان یارب دل ما را نیازارد\nجنون مشرب پروانه دارم که از مستی زجا کش خویش و صیقل آئینه پندارد\nاز دیده بی عشیرت ما میتپند کردن و کرنه این این وادی سر افشانده می بارد\n\nچو غفلت نایابم از غفلت احوال خود (بیدل) فراموشی فراموشی بیاد کس نمی آرد\n\nخوش نا عافیت آئینه مستی نشود\nخون عشاق وطن در رگ بسمل دارد\nبیوس راحت جاوید زکف باخته ایم\nمرید آموزی تمثالی دل میمیرم\n\nپست عالی که کند کاری و عاصی نشود\nنیست این آب از ان چشمه که جاری نشود\nشعله داغست اگر مست ترقی نشود\nکه دهی منصب آئینه و راضی نشود\n\nباخبر باش که ننگ نشئه از عام و هم\nناحقی شبهه رست حق و باطل بودن\nچو زلاله و گل چشم هوس نگشادم\nاما زان غافلی که خاکستر شوق آلودم\n\nنقش فرهاد تو نا آینه می نشود\nمرد این محکمه آنست که قاضی نشود\nتا برویم مژه بر کرده و سیلی نشود\nدر خم سرو تو وا سوخته و قمری نشود\n\nکامیاب فنا والخدار ی (بیدل) باخبر باش که رخت تو نمازی نشود\n\nهیچکس را در بساط آرمیدن جانماند\nتیغ نومیدی جهانی را بیکدیگر برید\nبسکه هريك پیش رفت ازعافیت کاه امید\n\nکرد وحشت بالزد چندانکه ظل با نماند\nرنگ زرد حرف دل لب زیر دندانضا نماند\nدر خیال آباد امروز کسی فردا نماند\n\nرخنه نیک شد جولانگه سعی جهات\nآتش جرأت فسرد و جوهر غیرت گداخت\nالرحیلی زد بشوش خوابتا کان غرور\n\nآنقدر میدان که کس درکان کند والا نماند\nزان همه صولت بغیر از رعب در دلها نماند\nاستقامت چون شرر در طینت خارا نماند\n\nناله تا کیمباد از خود رفتی در بار داغها من گرا دیدم در ین صحرای وحشت واماند\n\nهیهات دم باز پسین عرض ادب برد\nفرصت نرسانید بمقصد قسم را\nفریاد که بی مطلبی پیش نبردم\nقاصد نشوی منفصل لغزش مستان\nكز محرك بي بود هم خلق که میخورد\n\nرشك نفسم سوخت که نام تو بلب برد\nاین شمع پیام سحری داشت کشب برد\nهمت خجل كرد زیانیکه طلب برد\nخواهد همه جا نامه ما رنگ عنب برد\nصدشکر که اینجا همه کس روز بشب برد\n\nرعالم فطرت دل بیدرد ستم کرد\nای غنچه دومه تسلی دل مفتم انگار\nچون شمع به بیماری دل ساخته بودم\nدرد طلب عشق در آفاق که دارد\nاین آرد و حوا شرف نسبت هستی است\n\nقلاشق این شیشه قیامت محلب برد\nزین غمکده هر کاه الم رفت طرب برد\nفرصت شکافت عرقی کرد که تب برد\nکم نیست که مجنون غم لیلی بعرب برد\n(بیدل) نتوان پیش عدم نام نسب برد\n\nباوتو آتشی است که خامش نمیشود\nروی کباب مجلس شهانم خوش است\n\nحیف نمك چو زخم فرامش نمیشود\nكانجا مگس زن نمق شش نمیشود\n\nزین اختلاطها که مالش ندامت است\nعافیت بکسی که در اینجا غریب پیش\n\nخوش دل همان کینکه دلش خوش نمیشود\nکز میشود شهید ستم کش نمیشود\n\n(بیدل) مزیل علل شراب تعلقی است مست تغافل اینهمه بیهش نمیشود\n\nیاد شوق کز چه ماهایت دل ما شاد بود\nزندگی را مفتنم میدانستم غافل از ین\nعمر رو او م چو بوی گل بقدر من نشتنت\nبلبل نالانم بیرون ناز کلهامو کشید\nشبکه در زمت صلای سوختن میداد عشق\nنام نسیان تماشا خانه یکتا نیست\nسر بدا کننون نسخه خاموشی از من میبرد\n\nدر شکست این شیشه واجم طرب نا شاد بود\nکز نفس تیغ دودم در دست این جلاد بود\nاین قفس آئینه دار خاطر صیاد بود\nکز پری مغر و چوزنک از خویش هم آزاد بود\nناله ساز سپندم هم چو با نباد بود\nعکس بود آن جلوه تا آینه ام در یاد بود\nبا از اینکه دو هم بزنم فریاد بود\n\nآبیار مزرع دردم عبوس از حسرتم\nوامکرد آئینه کردیدن گرد از کار من\nمعت ما کز سعی نا کض باستغنا زدیم\nاز شکست ساغرم وقتم سلامت میخراشد\nروزگاری شد که در تمیز هیچ افتاده ایم\nصمت کارستان چوبیناقلیدی طی کرده ام\nپیرم جز ساختن تکلیف جان کندن نداد\n\nمن کجا آهی دمید اشك مفتن همزاد بود\nشد حیرت سخت تر از بیضۀ فولاد بود\nورنه دل مستغنی وعالم سراب آباد بود\nبخودی در صنعت راحت عجب استاد بود\nچشم مانا داشت خوان عالمی آباد بود\nلغزش پاهم براهت مایه بهزاد بود\nقامت خم کتشه (بیدل) بیشۀ فرهاد بود\n\nپاس فرمای تغافل دل انشاد مباد\nبر کشودن اسیران محبت ستم است\nمژه خشا قفس در طلب عنقا تیم\nدر عدم بخیر از خویش فراغی داریم\nهای و هوی که تو امسج خرابات دلست\nحیف همت که کنی چشم بموت دوزد\n\nبیدلا نیم فراموشی ما یاد مباد\nذوق آزادی ما خجلت صیاد مباد\nآدمی بخیر از فهم پریزاد مباد\nصلح ما متهم سینۀ اضداد مباد\nسردیم کو فدن بیضۀ زهیاد مباد\nانتخاب دوجهان زحمت این صاد مباد\n\nعیش ما غیر گرفتاری دل چیزی نیست\nعاشق از خا نیکی حاتم وفا غافل نیست\nصور در پردۀ نومیدی دل خوابیده است\nهس انشا کرو ارزد جهان نومیدیست\nصبح وشام از نفس سرد خروش چونی چند\nنسخون خط پر کار بمركز میچرد\n\nیارب این صید زدام و قفس آزاد مباد\nنقش شیرین بدر تربت فرهاد مباد\nیارب این فتنه نوا قابل فریاد مباد\nخاک این بادیه جز در دهن باد مباد\nباد با دست بعالم که چنین آد مباد\nهمچه جز دل بعمارت رسد آباد مباد\n\nیارات آینه تشویش ندارد (بیدل) صنع زحمت کش اندیشه بیداد مباد\n\nیاران برنگ رقته دو روزم مثل کنید\nيك کام پیش از آب درین ورطه آتشست\nاحرص پیش رفت اب سعی خلق\n\nنقد من از تراکت آئینه شل کنید\nفکری بجزت حوث و حثل کنید\nبنجمير إی سنك سازوی خشل کنید\n\nانجام این بساط در آثار خفته است\nگر دستگاه چرمی نی موست اعتبار\nاین پشت دستوی که بمالید رزمین\n\nشام ابد لصود صبح ازل کنید\nرقم هوس بخارش سرهای کل کنید\nدلاك امتحان رقيع کستل کنید"}
{"book": "adl0015", "page": 236, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 237, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 238, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 239, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 240, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0015", "page": 241, "text": "[BLANK PAGE]"}
