{"book": "adl0005", "page": 1, "text": "کافة ادعیه ماثوره سحریه\n[ILL]\nمطبعه دار السلطنه کابل"}
{"book": "adl0005", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0005", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0005", "page": 4, "text": "كلام الملوك ملوك الكلام\n\nحسب الفرمان شهریار افغانستان حضرت ضياء الملة والدين امیر عبدالرحمن خان غازي\nخلد الله ملکه تالیف منتخب انوار تجلی که فیض نفیس مبارک خود حضرت پادشاه اسلام پناه افتخار گروه\n\nکیم تشکر آن ذخیره ایست که مسافران نیاز را در توشه دین و دنیا حاصل فیروزه میگردد\nبسعی و اهتمام خادم آستان فدوی جان فشان گل محمد محمد زائی درانی افغان\n\nدر مطبع دارالسلطنه کابل طبع شد\n۱۳۱۰"}
{"book": "adl0005", "page": 5, "text": "۲\nبسم الله الرحمن الرحیم\nتَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ الَّذِي\nخَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا\nوصلی الله تعالی علی خیر خلقه سیدنا محمد وآله واصحابه صلوة کثیرا\nاما بعد میگوید بنده قہری رحمت حضرت رحمن ممنون\nمنت ایزد منان بسرفرازی تاج باتیغ و نگین"}
{"book": "adl0005", "page": 6, "text": "۳\n\nضیاء الملة والدین امیر عبد الرحمن خان پادشاه\nدولت افغانستان که کلام حق سبحانه ناطق این مقالست\nکه خلق حیات و ممات از بهر امتحان بندگان بحسن اعمالت\nو همه کتب بافشای معنی دالست لیکن بعبارت\nعربیه غریبه که فایده فهم آن بطول آمال و نسیه اجالست\nکتاب انوار سهیلی که نصایح مصالح امور دنیوی\nو اخروی بلفظ فارسی تعجیب مر غبی و ذکی میتواند شد\nلیکن حرمان اکثر طبایع از اطناب آن ظاهر و جلیست\nلهذا بندگان همایون اعلی بوجود مسعود خود متوجه گردین"}
{"book": "adl0005", "page": 7, "text": "۴\nکتاب موصوف را شبها از اول تا آخر مطالعه نموده\nاز هر چهارده باب آن بایگان نکته مفیده مجربه خود بندگان\nاقدس انتخاب فرمودند تا هرگرا گوش نصیحت نیوش با\nازین درر غر پند های ارجمند بهره یاب حسن مراحم این گردد\nبیان اول این چهارده قاعده‌چنانچه این قاعده را\nبیان میکنیم تا منظور نظر اعتبار نسازد بنای دولت تنزل\nخواهد بود و اساس سلطنت او استحکام نخواهد یافت صیت اول\nانست که هرکس را از ملازمان که بتقرب خود سرفراز می‌دارد\nسخن دیگری در باب شکست او بعز قبول نباید رسانید\nکه هرکس"}
{"book": "adl0005", "page": 8, "text": "۵\nکه هرکه نزد پادشاهی مقرب شد هرآئینه جمعی بروحسد برند\nو چون اساس عنایت سلطانی درباره او مستحکم بینند\nبلطایف الحیل در نقص و هدم آن کوشند و ازروی\nدولتخواهی و نصیحت درآمد و سخنان رنگین و فریبنده\nگویند تا وقتیکه مزاج پادشاه برو متغیرگردد. و درضمن آن\nصورت مقصود ایشان بحصول پیوندت بیت\nمشنو سخن هرکس وشنو سخن من کار با همه غض است بربان\nوصیت دوم انکه ساعی و نمام را در مجلس خود راه ندها\nکه ایشان فتنه انگیز و جنگجواند و عاقبت ایشان بغات"}
{"book": "adl0005", "page": 9, "text": "۶\n\nوخیم است بلکه چون این صفت از کسی مشاهده نماید هرچند\nزودتر آتش سعایت اورا بآب شمشیر سیاست فرونشاند\nتا دود آن عرصه عالم را تیره نسازد بیت\nآتشی را که سوخت خلقی از ان\nجز بکشتن علاج نتوان کرد\nوصیت سیم آنکه با امرا و ارکان دولت خود طریق فتوت\nو نیکوخواهی مرعی دارد که باتفاق دوستان یکدل و معاون\nمصاحبان یکجهت کارهای کلی تمشی شود مصرعه\nآری باتفاق جهان میتوان گرفت\nوصیت چهارم آنکه بتلطف دشمن و چاپلوسی او\nمغرور"}
{"book": "adl0005", "page": 10, "text": "۷\n\nمغرور نگردد هر چند تملق پیش آرد و تضرع بیش کند\nاز روی خرم بر وی اعتماد ننماید که از دشمن هیچ رویی دوستی نیاید\n\nنظم\n\nاز دشمن دوست در پرهیز\nچون هیزم خشک ز آتش تیز\n\nکارش بحیل چوبرنیاید\nخوش خوش درحیله برکشاید\n\nوصیت پنجم آنکه چون گوهر مراد بچنگ آید در محافظت\nآن تهاون نورزد و آنرا بغفلت ضایع نگرداند که دیگر تدارک\nصورت نبندد و چندانچه پشیمانی خورد سود ندارد\n\nنمیاید بکف تیر جسته زدست\nوگرچه بدران گزی پشت دست"}
{"book": "adl0005", "page": 11, "text": "وصیت ششم آنکه در کار با خفت و شتاب زدگی\nننماید بلکه بجانب تامل و تانی گراید که مضرت تعجیل\nبسیارست و منفعت صبر و سکون بیشمار مثنوی\nمکن در مهمی که داری شتاب زراه تانی عنان بر متاب\nکه ناکرده را میتوان کرد زود چو شد کرده وانگه ندامت چه سود\nوصیت هفتم آنکه بهیچ وجه عنان تدبیر از دست نگذارد\nو اگر جمعی دشمنان بقصد وی متفق گردند و صلاح در آن بینند\nکه بیکی ازیشان ملاطفت باید ورزید که بسبب آن\nخلاصی ازان ورطه متصورست فی الحال بران اقدام نماید\nبنمایم"}
{"book": "adl0005", "page": 12, "text": "۹\nبحکم الحرب خدعه بنای فریب ایشانرا به تدبیر بمرکز زبر و زر گردان\nکه عقلا گفته اند بیت\nاز دام خصم بحیلت توان گریخت\nقيل ای حمید کما قیل یا مجید\nوصیت هشتم انکه از ارباب حقد و حسد احتراز کنند\nو بچرب زبانی ایشان مغرور نگردد که چون نهال کینه در سینه متین\nنشانده شد ثمره آن جز ضرر و آزار تصور نتوان کرد مثنوی\nکینه که بر سینه نهاد درت\nدل شودش از پی آزار سخت\nبا تو رسد چرب زبانی کند\nبر گذرد قصد نهانی کند\nوصیت نهم انکه عفو را شعار و دثار خود ساخته ملازمانرا"}
{"book": "adl0005", "page": 13, "text": "۱۰\nباندک جریمه در معرض خطاب و عتاب نیارد که همواره\nاکابر بآب عفو و مرحمت نقش جرایم از جراید احوال\nاصاغر فرو شسته اند و دامن اغماض از روی شفقت\nببی ادبی و جرات ایشان پوشیده بیـت\nز ابتدای وجود آدم تا بعهد پادشاه از بزرگان عفو بودست از فرودستان گناه\nو چون از بعضی مقربان جنایت و خیانت ظاهر گردد\nو بعفو سلطانی مستظهر شوند دیگر باره ایشانرا از مشرب غنا\nسیراب گرداند تا در بیابان حرمان سرگشته و حیران نگردد فرد\nانرا که بدست لطف برداشتی بنواز و بیکبار مگین در خاک\nدلیرانه"}
{"book": "adl0005", "page": 14, "text": "۱۱\nوصیت دهم انکه گرد آزار هیچکس نگردد تا بطریق\nمکافات جزای سیه سیه مثلها ضرری بولی لاحق نشود\nبلکه باران احسان بر مفارق عالمیان بارد تا در روضه\nان احسنتم احسنتم لا نفسکم گلهای مراد ببار آید قطعه\nنیک ار کنی بجا تو نیکی کنند باز و بدکنی بجا تو از بد بتر رسد\nامروز هستی از بد از نیک خیر روزی بود کز بد نیکت خبر رسد\nوصیت یازدهم انکه میل کار یکه موافق طور و لایق حال\nنباشد نفرماید که بسیار کس کار خود گذاشته بهم نامناسب اقدام نمو\nو انرا باتمام نرسانده از کار خود باز ماند فرد"}
{"book": "adl0005", "page": 15, "text": "۱۲\n\nزاغی روش کبک دری میاموخت\nاین سنت او و راه او رفت ز دست\n\nوصیت دوازدهم آنکه چهرۀ حال خود را بمجلۀ حلم و ثبات\nآراسته گرداند که دل حلیم ملیحست و پختۀ کاد الحلیم ان یکون نبیاً\n\nحدیث صحیح فرد\n\nتیغ حلم از تیغ آهن تیزتر\nبل ز صد شکر ظفر انگیز تر\n\nوصیت سیزدهم آنکه ملازمان امین و معتمد بدست آورده\nاز مردم خاین و غدار اجتناب نماید که چون مجاوران عقبة سلطنت\nبصفت امانت موصوف باشند هم اسرار مملکت محفوظ ماند\nو هم مردم از ضرر ایشان ایمن گذرانند. واگر عیاذاً بالله چهرۀ حال\n\nایشان"}
{"book": "adl0005", "page": 16, "text": "۱۳\nایشان بخیال خیانت سیاه وسخن ایشان نزدیک پادشاه\nبدرجه اعتبار رسیده باشد شاید که بیگناهی را در معرض تلف\nو نتایج بد عاجلاً وآجلاً بران مترتب گرددمثنوی\nخادم پادشه امین باشد تا دران ملک رفته تو افیرا\nور کند جانب خیانت روی ملک ویران شود زشومی او\nوصیت چهارم انکه از محنت بے درکار و انقلاب ادوان\nباید که غبار ملال بردامن همت ننشیند چه مرد عاقل\nپیوسته بسته بند بلا باشد- و آدمی غافل در نعمت حیرت\nروزگار گذراند قطعه"}
{"book": "adl0005", "page": 17, "text": "۱۴\nشیر را سلسله در گردن دمند شیشه فارغ البال با طلال در من میگردد\nعاقل از کلبه اخران نجهد پای بیژن غافل از عین طمع بگرد چمن میگردد\nو یقین داند که بی مظاهرت لطف ازل و فیض لم یزل\nسهم سعادت بهدف مراد نرسد و از کثرت فضل و هنر\nبی معاونت قضا و قدر هیچ کار بر نیاید بیت\nدولت نه با کستاب علم و هنر است وابسته احکام قضا و قدر است\nدانایان گفته اند که سخن نا اندیشیده چون رز نا سنجیده است\nمصرع سخن را بیندیش و انگه بگوی فرد\nدام شیطانست دنیا دانه لذتهای نفق مرغ در احرم طمع دانه زو در دام افتند\nارباب"}
{"book": "adl0005", "page": 18, "text": "۱۵\nاز باب اول\nدانایان گفته اند هر چه جویند از مراتب دو جهانی بوسیله مال\nبدست توان آورد - واهل عالم جویای یکی ازین مراتب باشند\nاول فراخی معیشت و سهولت اسباب آن. واین مطلوبه\nجمعی باشد که همت ایشان بر نوشیدن و پوشیدن و در\nاستیفای لذت نفس کوشیدن مقصور ست دوم\nرفعت منزلت و ترقی در مرتبت - و طایفه که مقصدا یشان\nاین بودایشان اهل جاه و منصب باشند و بدین دو مرتبه\nنتوان رسید الا بمال"}
{"book": "adl0005", "page": 19, "text": "١٦\n\nسیم یافتن ثواب آخرت ورسیدن بمنازل کرامت\nوگروهی که نظر برین معنی دارد اهل نجات درجاتند\n\nحصول این مرتبه نیز بمال حلال میتواند بود\n\nوَنِعْمَ الْمَالُ الصّالِحُ لِلرَّجُلِ الصّالِحُ و اما بیان کفتاید\n\nهرکس درگاه ملوک را ملازمت گیرد او را پنج کار اختیار باید کرد\nاول شعله آتش خشم را بآب حلم فرونشاند دوم\nاز وسوسه شیطان حذر نماید\nسیم حرص فریبنده و طمع فتنه انگیز را بر عقل راه نما مستولی نسازد\nچهارم بنای کار ها را براستی و کوتاه دستی بنجد بهم\n\nحکایت مشهور\nآورده اند دو رفیق بودند\nیکی سالم نام و یکی غانم نام"}
{"book": "adl0005", "page": 20, "text": "۱۷\nحوادث و وقایعی که پیش آید انرا برفق و مدارا تلقی نماید و هر که\nبرین صفتها متصف شد مرآینه مراد او بخوبترین وجهی براید\nدانایان گفته اند اگر تقرب حضرت پادشاه میسرد پنج خصلت از حکایت مذکور\nپیش گیرم اول انکه باخلاص تمام خدمت کنم دوم همت خود را\nبر متابعت پادشاه مقصور گردانم سیم افعال و اقوال پادشاه\nبنیکوئی در نظر او باز نمایم چهارم چون کاریرا که پادشاه اغاز نماید\nکه بصواب نزدیک باشد و صلاح ملک دران بینم\nانرا در چشم و دل پادشاه اراسته گردانم و منافع و فواید او را بنظر\nپادشاه در اورم تا شادی او بخوبی رائی راستی تدبیر پادشاه بیفزاید"}
{"book": "adl0005", "page": 21, "text": "۱۸\n\nپنجم اگر در کاری پادشاه خوض نماید که عاقبتی وخیم و خاتمی مکروه\nداشته باشد که مضرت آن بملک بازگردد بعبارت شیرین\nورفق تمام ضرر انرا باز نمایم واز سوء عاقبت آن او را بیان کا\nو هر گاه که پادشاه کسی را باین هنرها آراسته بیند البته نوازش او را\nضرور شناسد و در سه کار شروع نتوان نمود مگر به بلند همتی\nاوّل عمل سلطان دوّم سفر دریا سیّم مقابلت اعدا و مقهور\nساختن دشمنان و من خود را دون همت نمی بینم که چی از حل تم\nمثنوی\nچون بازوی همتم چنین است هرچه آن طلبم در آستین است"}
{"book": "adl0005", "page": 22, "text": "۱۹\n\nخواهی شرف بزرگواری\nمیکوش بهرستی که داری\n\nفی الجمله بهر چه هست یاری\nهمت چو قوی بود برآری\n\nدانایان گفته اند کاریکه از سوزن ضعیف در وجود آید نیزه سرافراز\nدر ترتیب آن مقصر و مهمیکه از قلمتراش نحیف خیزد شمشیر آبدار در ان متحیر\n\nدانایان گفته اند که پادشاه نظر بحسب کند نه بنسب اگر\nجمعی بیهنران خدمت آبا و اجداد را وسیله سازند بدان\nالتفات نکند که آدمی را نسب بهنر درست باید کرد نه بپدر مثنوی\n\nاز هنر خویش گشا سینه را\nمایه مکن نسبت دیرینه را\n\nزتن مرده شوای ناتمام\nزتن تو کن مرده خود را بنام\n\nاز جمله حکایت\nساله مرغانم"}
{"book": "adl0005", "page": 23, "text": "۲۰\nاز پدر مرده لاف ای جوان گز به سگی چون خوشی از استخوان\nموش با وجود انکه با مردم همخانه است بواسطه ایذا و ازاریکه\nاز و میرسد در هلاک او سعی واجب میدانند و باز که وحشی خورت\nچون از و منفعتی تصور میتوان کرد با غرار هر چه تمامتر اور ابدت\nمی ارند و بر ساعد ناز از روی اعزاز باهتزاز می پرورند\nپس ملک باید که نظر با شمنا و بیگانه نکند بلکه مردم عاقل و فرد را\nطلبد و کسانی را که در کار با غافل و از هنر با عاطل باشند\nبر مردمان فاضل و هنرمندان کامل ترجیح روا ندارد که\nمنصب خردمندان را بیخردان دادن چنان باشد که حله کبر\nپهای"}
{"book": "adl0005", "page": 24, "text": "۲۱\n\nبر پای بستن و پیرایه پای بر سر آویختن است هر جا اهالی هنر\nگیرند\nضایع مانند و ارباب جهل و سفاهت زمام اختیار بدست\nخلل کلی بامور مملکت راه یابد و شامت آنحال بشاه و رعیت\n\nرسد فرد\n\nهمای گو نیفکن سایه شرف هرگز دران دیار که طوطی کم از زغن باشد\nنفسه\nو حکما گفته اند پادشاه باید که در افشای اسرار خود باد طهار\nاعتماد نکند و از مهمات خاصه که در کتمان آن مبالغه دارد\nرمزی با ایشان در میان ننهد اول هر که بر درگاه او بی جرمی\nکشید\nو خیانت جفا و ملالتی دیده باشد و مدتی رنج و بلای او\n\nاز باب اول از حکایت\nروباهی بود در پیشه یی\nطعمه را طافت نگذشت"}
{"book": "adl0005", "page": 25, "text": "۲۲\nدوم آنکه مال و حرمت او در ملازمت پادشاه بباد\nرفته باشد و معیشت بروتنگ سیم آنکه از عمل خود معزول\nباشد و دیگر باره امیدواری بدریافت عمل ندارد چهارم\nشریر و مفسد که فتنه جوید و بجانب ایمنی و آرامش مایل نشود\nپنجم مجرمی که باران اولذت عفو دیده باشند و او تلخی عقوبت\nچشیده باشد ششم گناهگاری که ابنای جنس او را گوشمال\nداده باشند و در حق او زیادت مبالغه رفته باشد هفتم\nانکه خدمت پسندیده کند و محروم ماند و دیگران بمسابقه خدمتی\nبیشتر از و تربیت یابند هشتم انکه دشمنی منزلت و مراجعت بیا شد\nد بروی"}
{"book": "adl0005", "page": 26, "text": "۲۳\n\nو بر وی سبقت گرفته و بدان پایه رسیده سلطان با او بتماشدن\nنهم انکه در مضرت پادشاه منفعت خود را تصویر کند\nدهم انکه بر درگاه پادشاه قبولی نیافته باشد و نزدیک\nدشمن ملک خود را مقبول گرداند. وملوک را باین ده طایفه\nسرخود را درمیان نباید نهاد. واصل انیست که تا دین\nو دیانت و مروت و اهلیت کسی را بارها نیازماید\nاو را صاحب وقوف سر خود نگردانند بیت\nراز مگشائی کر کس درین کرگاه\nسیر کردیم بسی محرم اسرار نبود\nفرود بنفس مباش و بدگمان با یش\nوز فتنه و مکر در امان باش دانایان"}
{"book": "adl0005", "page": 27, "text": "۲۴\n\nاز باب اول از حکایت\nپادشاه و زاهد حکایت\nکلیه\n\nگفته‌اند عاقلان درین کار اگر سعی بسیار کنند معذورند اول\nدر طلب جاه و منزلتی که پیش ازین داشته باشد دوم پرهیز\nکردن از مضرت آنچه بتجربه رسیده باشد سیم در محافظت\nمنفعتی که دارند چهارم در بیرون آوردن نفس از ورطۀ تهلکه\nواقع بود پنجم در ملاحظه جذب نفع و دفع ضرر در زمان مستقبل\nدانایان گفته‌اند پادشاهان چون کسی را تربیت کنند\nبی سبب کلی اور اخوار نسازد و هر کرا بر دارند بی امر عظیم\nکه حادث گردد از نظر نیندازند بیت\nچو برآب فرو می‌نبرد حلمیت   شرم دارد ز فرو بردن پرورده خویش\n\nاز باب اول از حکایت\nکنجشک مانی حکایت"}
{"book": "adl0005", "page": 28, "text": "۲۵\nاز باب اول کلمات میگوید\nدانایان گفته اند خطر ملک و آفت ملکت یکی از شش چیز\nمیتواند بود اول بغض نیک خواهان و از خود محروم\nگردانیدن و اهل رای و تجربه را خوار فرو گذاشتن دوم\nفتنه و بغی آنچنان باشد که جنگهای بیهوده و کارهای نااندیشیده\nحادث گردد و شمشیرهای مخالفان از نیام کشیده شود سیم هوا\nو آن مولع بودن باشد بزنان و رغبت کردن بشکار و مشغول\nشدن بشراب و میل فرمودن بلهو و لعب چهارم خلاف\nروزگار و آن حادثه باشد که در زمان واقع شود چون وبا\nو قحط و زلزله و غرق و حرق و مانند آنها پنجم بدخوئی"}
{"book": "adl0005", "page": 29, "text": "٢٦\nو آن افراط باشد در خشم راندن و مبالغه در عقوبت و سیاست\nنمودن ششم جهل و آنچنان باشد که در موضع صلح\nبجنگ گراید و در محل جنگ بصلح میل نماید و در وقت\nملاطفقت مجادلت نماید و آنجا که سد قهر باید بست\nدر لطف و مرحمت کشاید بیت\n\nمن کلام حضرت سراج\nهمایون روحنا فداه\nجنگ و صلح بهر حیل ناید بکار\nجای گل گل باش و جای خار خار\n\nدانایان گفته اند تیر غدر یکه از کمان دستی گشایند بجائی\nتر آید بر ضمایر ارباب خرد مخفی نماند که یک نکته از نکات\nعالم بیان کرده میشود چنانچه آن نکته اینست حقیقت غدر\n\nغداران"}
{"book": "adl0005", "page": 30, "text": "۲۷\n\nغداران در بین دو دوست که میخواهند نفاق را ابتدا کنند\nخود را مغموم در نظر این دوست مینماید. تا مجال آن شخص\nجویا میشود سبب مغمومیت خاطر او را - آن فریب کی\nغدار جواب میگوید که خداوند آخر خیر میشود. این ساده دل\nدر حیرت و فکرت می افتد و از و می پرسد که معنی سخنی که\nآخر خیر میشود چه واقع دارد. آن غدار حر افزاده از طرف\nآن دوست او سخنهای وهم آمیز و فتنه گیهای وحشت انگیز\nدر بین بآهستگی و ملایمت و سخنان نصیحت نمایان میکند\nآن دو یار جانی با هم را دشمن دو جهانی میسازد"}
{"book": "adl0005", "page": 31, "text": "۲۸\nاز باب اول اخلاقیات\nو حوالی بغداد زبائی نانه\nدانایان گفته اند هر که حقی از پادشاه بپوشد. و یا ناتوا\nاز طبیب پنهان دارد. و اظهار فقر و فاقه با دوستان جایز نبیند\nخود را خیانت کرده باشد\nاز باب اول حکایات\nمذکور\nدانایان گفته اند که مردم عالم دو گروه اند. صاحب خزم\nو عاجز. عاجز آن باشد که در وقت حدوث واقعه و وقوع\nحادثه سراسیمه و پریشان و متردد حال و سرگردان بود.\nو صاحب حزم آنست که دور اندیشی پیش گرفته پیوسته اندیشه\nعواقب امور کند. و صاحب خزم نیز دو نوع باشد اول\nآنکه پیش از ظهور خطر چگونگی آنرا شناخته باشد. و آنچه دیگران\nدر خواهم کرد"}
{"book": "adl0005", "page": 32, "text": "۲۹\nدر خواتم کارها داند اورا در مبادی معلوم شده و تدبیر آخر\nامور را بدیده عقل در اوایل کرده مصرعه اول الفکر آخر العمل\nوچنین کس پیش از انکه در گرداب بلا افتد خودرا بساحل\nخلاص تواند رسانید اور احزم گویند و دوم انکه چون بیلا\nرسد دل بر جای داشته حیرت و دهشت بخود راه نداد\nو هر آینه برین کس راه صواب و وجه تدبیر پوشیده نخواهد ماند\nواین را حازم خوانند مناسب حال این سه کس که یکے\nعاقل کاملست و دیگری نیم عاقل وسیوم جاهل غافل گفته اندبیت\nخردمند دانا کسی را شناس که محکم نهد کار خود بر اساس"}
{"book": "adl0005", "page": 33, "text": "۳۰\nکسی را که خردش نباشد درست بنای امورش بود سست سست\nخرد علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست\nاز باب اول از حکایت آبگیری بود و الخ الخ تا آنجا که زمانی بدست\nدانایان گفته اند که تدبیر در وقت تنزل بلافایده بیشتر آید\nو از ثمره راسی در زمان آفت تمتع زیادت نرسد اما با این\nمرد عاقل باید که از منافع دانش بهیچ وقت نومید\nنگردد ـ و در دفع مکاید دشمن تاخیر و توقف رواندارد\nاز حکایت مذکور\nدانایان گفته اند لیم بد گهر تاوقتی یکدل و ناصح\nباشد بمرتبه که امیدوارست نرسیده ـ اما چون مقصودش\nحاصل آید تمنای دیگر مرتبها ئیکه شایستگی آن ندارد از خرانۀ\nخیالش"}
{"book": "adl0005", "page": 34, "text": "۳۱\nخیالش سربر زند و نیز گفته اند که بنای خدمت سفله\nو بی اصل بر قاعده امید و بیم است چون از خوف ضرر\nایمن گردد سرچشمه دولتخواهی را تیره سازد و چون محصول\nامال مستغنی شد آتش کفراننعمتی و فتنه انگیزی برافروزد\nدانایان گفته اند تا مادامیکه سخن گفته نشده است محل اختیار\nباقیست و پس از اظهار تدارک آن از حوزه اقتدار خارج است.\nسخن تا نگفتی توانیش گفت ولی گفته را بازنتوان نهفت\nسخنی که از دهان و تیریکه از کمان بیرون آمد نه آن بدست آید\nو نه این بشست و در امثال آمده که هر چه بربان آید بزیان\nاز باب اول از حکایت\nششم تا بابانجشسب\nدوستی بود و زبانی یارم"}
{"book": "adl0005", "page": 35, "text": "۳۲\nو بزرگی گفته است که زبان ترجمان دلست - و دل والی\nولایت بدن - و سخن عرض کننده جواهر وجود - تا در\nدرج گویائی بمسمار خاموشی بسته باشد و مهر سکوت بر حقه\nنطق نهاده در چمن زندگانی همه ریاحین سلامت روید\nو نهال حیات ثمره امن و راحت بخشد - اما چون گلبن بلاغت\nدر تبسم آید و بلبل فصاحت در ترنم - ایمن نتوان بود که ریحه\nگلزار سخن سبب تفریح دل و تقویت دماغ خواهد شد - و یا\nعلت ظهور ماده زکام و واسطه صداع خواهد بود - چه زبانهای\nبسته بیک نکته دلپذیر بسی عقده های مشکل کشاده - و سخنان\nنامیم"}
{"book": "adl0005", "page": 36, "text": "٣٣\nشرا نگیز بیك اشارۀ بیجحل گردن گوینده را به بند های گران بسته\nقطعه\nاگر بچشم خرد در سخن نگاه کنی بضاعتیست که تیم سود ونیم یان دارد\nنشان که داد که ناگفته گفته کس بدرد دل کند آواره یا بجان آرد\nولی بسیست که گویند را گفتطبی دهد بیباد بماندم که بر زبان آرد\nدانایان گفته اند که شش چیز درین جهان بی شش چیز\nممکن نیست اول مال دنیا بی نخوت دوم متابعت ہوا\nبی محنت سیم مجالست زنان بی بلیست چهارم\nمصاحبت بدان بی ندامت پنجم طبع لئیمان بی مذلت\n\nدنیا ست اول از مکافات\nدوستی نه بگو بدین"}
{"book": "adl0005", "page": 37, "text": "۳۴\nششم ملازمت سلطان بی‌افت هیچکس را از خمخانه دنیا\nجرعه ندهند که سرمست و بیباک نشود. و سرعصیان از\nگریبان تجبر و تکبر در نیارد. و کسی درپی هوا قدم ننهد که\nدر معرض هلاک نیفتد. و هیچ مرد بازنان ننشیند که بانواع\nآفتها مبتلا نگردد. و شخصی با مردم شریر و فتان اختلاط نورزد\nکه عاقبت الامر پشیمانی بار نیارد. و کسی بمردم دون همت\nو سفله توقع نکند که خوار و بی‌مقدار نگردد\nعاقلان گفت اند در باب آن غدار یکه دو دوست را\nبا هم دشمن میگرداند سررشته مکر و حیله آن غداران ازین قرار\nست"}
{"book": "adl0005", "page": 38, "text": "۳۵\nدر وقت حیله و تلبیس خود را غمگین مینمایاند. در هر یک رقوتی\nکه با کسی دوستی و پیمانی کرده باشند در یک باب درین محل\nاز بیقرار سر مکر و حیله را باز مینمایند مثل اینکه آن دوست\nازین نهفتن جویا میشود مگر از ان دوست من ترا مکروهی\nرسیده خواهد بود. برو بیان میکنند که بمن مکروهی نرسیده مگر\nاز سبب محبت و دوستی که با تو دارم احوال غدران دوستی را\nکه تیقینی او دشمنست معلوم میکنم و بیان مینمایم. و من چاره\nندارم از انکه هر چه حادث شده باشد از نیک و بد و نفع و ضرر\nبشرف اعلام تو نرسانم. پیام فتنه آمیز هولناک وحشت انگیز را"}
{"book": "adl0005", "page": 39, "text": "۳۶\n\nاز زبان نزدیکان آن دوست باین دوست که میخواهد\nدشمن گردانند بیان میکند ـ تا این دوست را ازان دوست\nجانی متنفر گردانند ـ دران فرصت که آن غدار دلایل ناهنجار\nبیان مینماید این بیت را دست آویز سخن خود بطریق تمثیل می‌آرد\nبیت\nمن آنچه شرط بلاغست با تو میگویم || تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال\nدانایان گفته اند دشمن ضعیف خود را خورد نشاید داشت\nواگر بقوت و زور درماند شاید که از مکر و حیله عاجز نیاید و بقعر\nورق آتش فتنه برانگیزد ـ و زبانه آن بآب تدبیر فرونشیند\n\nاز امثال اناجیل\nبیان شروع و مکر میکند\n\nدانایان"}
{"book": "adl0005", "page": 40, "text": "۳۷\nدانایان گفته‌اند اهل عالم بر قول و فعل چهار قسم‌اند\nاول آنکه بگویند و نکنند و این شیوة منافقان و بخیلانست\nدوم آنکه نگویند و بکنند این عادت آدمیان و جوانمردانست\nسیم آنکه بگویند و بکنند و این سیرت مردم معاش داراست\nچهارم آنکه نگویند و نکنند این خصلت دونان و خسیس همتانست\nدانایان گفته‌اند علم بی‌عمل چون مربی عسل است هیچ لذتی ندارد\nو گفتار بی‌کردار چون درخت بی‌برگ و بار جز سوختن را نشاید\nعلم کز اعمال نشانش نیست کالبدی باشد جانش نیست\nعلم درخت و عمل او ثمر خاص ز هر ثمر آید شجر\n\nاز باب اول از حکایات\n\nاز باب اول از حکایات بهارستان"}
{"book": "adl0005", "page": 41, "text": "۳۸\nشاخ کجی میوه بود ناخواست | مطبخیا نرامد و اتش ست\nو نیز اکابر بر صفحات دفاتر بقلم کرم این رقم فرموده اند- که از\nشش چیز فایده نتوان گرفت- قول عمل- و مال بخیر- و دوستی بی‌تجنبه\nو علم بی‌صلاح- و صدقه بی‌نیت- و زندگانی بی‌صحت\nو حکما گفته‌اند علامت احمقی و پنچ چیزست اول طلب\nمنفعت خویش در مضرت دیگران کردن دوم ثواب\nآخرت بی‌ریاضت عبادت چشم داشتن سیم بدشتی و بدخوئی\nبا زنان عشق ورزیدن چهارم تن آسائی و راحت وقایق\nعلوم دانستن پنجم بی‌وفاداری و رعایت حقوق یار و\n\nنو نه\nاز باب اول از حکایات\nمذکور"}
{"book": "adl0005", "page": 42, "text": "۳۹\n\nتوقع دوستی از مردم نمودن\n\nدانایان گفته اند که سه چیز برقرارست پیش از وقوع چیز\nو بعد ازان قرار آن از قبیل ممتنعاتست و ثباتش از قبیل محیلا\nاول آب چشمه و کاریز چندان خوشست که بدریا نرسید\nو چون به بحر پیوست دیگر از عذوبت و لطافت چشمه نتواند داشت\nدوم صلاح خویشان چندان واقعست که بداندیشان و\nمردم شریر در میان ایشان راه نیافته و دخل نکرده اند\nو بعد از مدخل بدان و بداندیشان از جمیع اقربا و خویشان\nوفاق و اتفاق توقع نتوان کرد سیم مشرب مصاحبت\n\nاز باب اول از کتاب\nنفایس الافكار"}
{"book": "adl0005", "page": 43, "text": "۴۰\nو مودت تا وقتی صافی باشد که مردم سخن چین فتنه انگیز را\nمجال سخن ندهند و چون مردم دوروی و دوزبان\nدر میان دو یار فرصت افساد یافته دیگر بر دوستی ایشان\nاعتماد نتوان نمود مثنوی\nچو بتوان در روی خلق بستن\nبخلوتخانه تنها نشستن\nرفیق نیک باید کرد حاصل\nکه صحبت را نشاید هر سه در سال\nمرا هست این سخن از عاقلی یاد\nکه رحمت بر روان پاک او باد\nکه باید انشان هرکس که شد یار\nزیاری شان بآخر شد گرفتار\nحکما گفته اند مثنوی\nبر اندیش\nاز امثال را زیجگانت\nبازرگانی کسانیکه مایه\nبهم میرفت زمانی تقلید"}
{"book": "adl0005", "page": 44, "text": "۴۱\n\nبداندیش هم در سرش رود\nچو کژدم که در خانه کیست رو\n\nاگر بدکنی چشم نیکی مدار\nکه حنظل نمی آرد انگور بار\n\nمپندار ای در خزان کشته جو\nکه گندم ستانی بوقت درو\n\nمثل چنین گفت آموزگار\nمکن بد که بدبینی از روزگار\n\nکسی نیک بیند بهر دو سرای\nکه نیکی رساند بخلق خدای\n\nایضاً مثنوی همدرینباب\n\nبرانداز بیخی که خار آورد\nدرختی بپرور که بار آورد\n\nجهانسوز را کشته بهتر چراغ\nیکی به در آتش که خلقی بداغ\n\nاز باب دوم"}
{"book": "adl0005", "page": 45, "text": "۴۲\n\nدانایان گفته اند که اظهار اسرار نتیجه نیکو ندارد\nو راز مردم فاش گردانیدن ثمره سعادت نمی بخشد\nو نیز دانایان گفته اند که سلاطین را واجبست که خود\nمحرم سر خود باشد و با دیگری آشکارا نکند و بعد از انکه\nمکنون ضمیر خود با دیگری آشکارا گردانید او با دیگری فاش\nگرداند لازم دارد که جای رنجش نبود چه وقتیکه کسی بار خود\nنتواند کشید اگر دیگر بر تاب بار حمل آن نباشد عجب نیست فرد\nراز خود را چون تو خود محرم نه دیگری خود محرم آن چون بود\nو دیگر انکه چون از کشف سری انچه حق بود ظهور کند - اگرچه\n\nافشای\n\nاز غایت شرم خجالت\nدر ایام گذشته پادشاهی بجهت\nاندرمان مادر\nاز سر کلام الی سری فرد\nکلام خود بیکار والا"}
{"book": "adl0005", "page": 46, "text": "۴۳\n\nافشای سر را عیب شمرند لیکن ظاهر شدن آن حق بود\nپوش آن عیب میتواند بود فرد\n\nمهران کس است که با راز خلق فام  عدو مملکست کین دشمنش فرمان\n\nدانایان گفته اند هر که در خدمت پادشاه بچکمت باشد\nزود بمرتبه تقرب رسد - و هر که مقرب سلطان شاد جمله دوستان\nو دشمنان پادشاه خصم وی گردند- دوستان از روی حسد\nبرجاه و منزلت وی و دشمنان بواسطه مناصحت وی\nدر مصالح ملک ولت فرد\n\nهر که نزدیک تر بخدمت شاه  خطر وی عظیم تر باشد\n\nاز باب دوم حکایت پنجدهم"}
{"book": "adl0005", "page": 47, "text": "۴۴\n\nدر باب دوم که در مذمت\nحکایت بیاره دوش و\nدر باب سوم از حکایت\nزنانی شیر که مهر شیر\nبا عجز کبوتر را بدست نام\nهر که در کارها شتاب کند\nخانه عقل خود خراب کند\nدانایان گفتند مثنوی\n\nچو چشم افتدت بر گناه کسی\nتأمل کن اندر عقوبت بسی\nکه سهلست لعل بدخشان شکست\nشکسته نشاید دگر باره بست\nبندی سبک دست بردن تیغ\nبدندان گزد پشت دست دریغ\n\nمن کلام مبارک خود\nحضرت شهریاری\nدانایان گفتند که ساعی و نمام – ساعی آنرا گویند\nکه بدروغ در بین دو دوست و یا رعیت پادشاه جدائی\nافگند از طرف یکی دروغ گوئی یا دلایل ناهنجار در بین ایشان\nو عداوت بیفگند و نمام آنرا گویند که سخنهای راست را\n\nبد شمه"}
{"book": "adl0005", "page": 48, "text": "۴۵\n\nترجمه غلط بنیادهند تا از سخنهای دروغ او و از کاو کاو\nفتنه او دلبدیها در بین دوستان ظاهر گردد.\nدانایان گفته اند که مرد عاقل آنست که در فاتحه هر کار\nنظر بر خاتمه آن اندازد و پیش از نشاندن نهال ثمره آن را\nملاحظه کند تا از کرده پشمان و از گفته پریشان نگردد. وجه آن\nمصراع\nپشیمانی و پریشانی جز شماتت اعدا و هلاکت احبا فاید ندارد\nپشیمانی چه سود اختر که در اول خطا کردی\nدانایان گفته اند که هر گشاده ابروئی که چشم راست او\nاز چشم چپ او خوردتر باشد و اختلاجی دایم یعنی پرش چشم بر وغالب\n\nحاشیه\nاز غایت بد مزاجی کلمات\nزشت بر زبان میرانده بود بد\nاز غایت بد مزاجی کلمات\nبد مزاجی دانش کرده چیزی\nبطبیعت مکدر در نمایی و نامج"}
{"book": "adl0005", "page": 49, "text": "۴۶\n\nو مبنی او بجانب چغل دارد و نظرا و پیوسته بر روئی مین است\nذات نامبارک چنین شخص مجتمع فساد مکر و مجمع فجور و غدر خواهد بود\n\nاز باب سیم\n\nدانایان گفته اند\nقطعه\n\nاز باب سیم از حکایت\nگوشتم بر ضیعی دارد\nو بلند زبانی برزمین\n\nعاقل آنست که در تجربه نفع و ضرر\nاز هر نفسان دگر بهره خود بردارد\n\nآنچه دانست کز و نفع رسد بستاند\nآنچه از وی ضرری فهم کند بگذارد\n\nاز باب چهارم از حکایت\nکبک دری میکند و دلالت\nکوی و فیروزمند ساهی\nموش\n\nدانایان گفته اند که دشمن ذاتی دو نوعست یکی آنکه\nضرر بجانب یکی از ان دو خصم منحصر نیست گاهی این ازان\nمتنفر میشود و گاهی آن ازین متمادی میگردد"}
{"book": "adl0005", "page": 50, "text": "۴۷\n\nو نیز دانایان گفته اند دشمن ذاتی دوست هرگز نگردد\nچنانچه آب هر چند مدت مدید در موضعی بماند و رایحه و طعم او\nمتغیر گردد هنوز خاصیت او باقی باشد و چون براتش ریزند\nاز کشتن آن عاجز نیاید و مصاحبت دشمن چون جماز\nمار افعی اعتماد را نشاید و موانست با اعدا چون مخالطت\nبا پلنگ تیز چنگ بآزمایشی نمی ارزد و بقول دشمن\nفریفته نباید شد اگر چه دعوی مودت کند و سخن او غره\nنباید گشت هر چند در اسباب مخالصت مبالغه نماید\nبیت\nامید دوستی تو ز دشمنان کهن\nچنان بود که طلب کردن گل از گلخن"}
{"book": "adl0005", "page": 51, "text": "۴۸\n\nاز باب پنجم در حکایت شتر سوار و منافی با مار از ضربه مار\nاز باب پنجم در حکایت پند و پند\n\nدانایان گفته اند رباعی\nهر کر که بقول خصم مغرور شود شمع خردش تیره و بی نور شود\nدشمن ذاتی در چه محل گردد دوست آن وقت که تیرگی ز شب دور شود\nدانایان گفته اند در کریمان گریزید و از لئیمان\nبپرهیزید که کریم یکساعت آشنائی انواع شفقت و دلجوئی\nواجب دارد و از بیگانگی برطرف شده دوستی و مقرب را\nبغایت یگانگی رساند ولئیم حق صحبت قدیم نشناخته صدای\nیاری را بطرفه العین محو گرداند و ازینجاست که آزادگان\nبا مردمان زود دوست گردند و دیر دشمن شوند چون\n\nکوزه زرین"}
{"book": "adl0005", "page": 52, "text": "۴۹\n\nزرین که دیر شکند و زود بصلاح آید و سفله گان پر دوست\nشوند و زود بنای دوستی ایشان منهدم گردد چون کوزه\nسفالین که زود شکند و هیچ روی مرمت نپذیرد قطعه فرد\nدوستی باید از انکونه پست کان ابدالدهر بماند درست\nخانه کا ساس شود از خشت خام پست شود از دو سه باران تمام\nدانایان گفته اند که هرگاه کسی در راه دوستی داد\nخود بجان مضایقه نکند و نفس عزیز خود را فدای یار نماید او را\nمحب صادق و برادر موافق توان گفت و اگر همین در حصه نا\nکارهای دنیوی ملاطفت فرماید و بمالی که دارد مواسات"}
{"book": "adl0005", "page": 53, "text": "۵۰\nفرو نگذارد دوستی باشد متوسط الحال و مایل بجانب اعتدال\nو گفته اند انکه با دوست برای مراعات وقت و مصلحت زمان\nمال و جاه در میانست مانند صیادیست که دانه برائے\nسود خویش پراگنده سازد نه برای سیری مرغ و چون این\nدوستی بغرضها آمیخته است ممکن سرانجام آن بعداوت کشد\nہر نفسی کان بغرض آمیز شد دوستی دشمنی انگیز شد\nو آنکه در راه دوستی جان فدا کند و از سرستی خود برخیزد باز\nکه بدل ندارد و درجه انکه جان بدل کند در مقام محبت\nعالی تر از انست که مال در بازد بیت\nاست"}
{"book": "adl0005", "page": 54, "text": "۵۱\n\nهست جوانمرد درم صفدران\nکار چو با جان فتد آنجاست کار\n\nدانایان گفتند هر که با دوست دشمن صحبت در ورزد\nو با دشمن دوست در آمیزد او را در عداد اعدا داشتن لایق تر باشد\n\nروی دل از طایفه تا فتن بگردان\nاز دوستان دشمن و از دشمنان دوست\n\nو ازینجاست که دانایان گفته اند دوستان سه گروه اند - دوستان\nخالص - و دوست دوست - و دشمن دشمن - و دشمنان\nنیز سه فرقه اند - دشمن ظاهر - و دشمن دوست - و دوست دشمن\n\nفرد از دشمن جو چنان ترسم\nکز دشمن یار و یار دشمن تر\n\nبرنج هر که تن نیست داغ غلامی دوست\nکر پر من بود دشمن اغیار دوست"}
{"book": "adl0005", "page": 55, "text": "۵۲\nبیت\nعضوی ز تو دردمند شود یا تن دشمن چو دم تیغ و کشش زخم در زان\nدانایان گفتند هرگاه کسی خود حاجتمند شد جمعی که چون ثریا عقد صحبت او را انتظام دادندی مانند بنات النعش متفرق گردند برای آنکه دوستی سفله گان و دون همتان بر غرضهای نفسانی و نفعهای دنیوی مقصور باشد ثبوتی\nتا طعامی که هست مینوشند همچو زنبور بر تو میجوشند\nباز وقتیکه ده خراب شود کیسه چون کاسه رباب شود\nترک صحبت کنند و دلداری دوستی خود نبود پنداری\nای برادر"}
{"book": "adl0005", "page": 56, "text": "۵۳\nراست کویم سگان بازارند کاستخوان از تو دوستتر دارند\nو هم در صحایف لطایف حکما مسطور است\nکه یکی را از افاضل سؤال کردند که نکته دانکه مردم بدوستی کسی\nرغبت مینمایند که مال دارد چه میتواند بود جواب داد که ما\nمحبوب خلایقست نزد هرکس که باشد مردم تعظیم او بجا\nآرند و چون از دست او برود دیگر پیرامنش نگردند رباعی\nچون گل بچمن دامن پرزر نمود بلبل بهزار صورت دستایش شود\nوانگه که بباد رفت زرگش پس بود کس نام گل از زبان بلبل نشنود\nدانایان گفته اند سرکه در دایره احتیاج پای بسته\nاز نان شب بمردم احتکار کردن\nمذکور مناظره پیش"}
{"book": "adl0005", "page": 57, "text": "۵۴\n\nچاره ندارد از انکه پرده حیا از پیش بردارد و چون رسم\nالحیا من الایمان از ورق حال او محو شد زندگانی\nمنغص گردد و بایذا و آزار مبتلا شود مهمان راحت رخت\nاز ساحت سینه او برگیرد و شکر غم بر مملکت نهاد او استیلا\nشمع خردش بینور بماند و ذهن و کیاست و حفظ و فراست\nروی بقصور نهند منافع تدبیر درست در حق وی نتیجه مضرت\nبا وجود امانت در معرض خیانت آید و گمان نیکو که دوستان\nدر حق وی بود منعکس شود و اگر دیگری گناه کند جنایت بر\nمتوجه گردد هر چند کند و گوید بروی تاوان بود و هر صفتی که\n\nرقمکرا"}
{"book": "adl0005", "page": 58, "text": "۵۵\n\nتونگر را بدان مدح و ثنا گویند مرد فقیر را موجب طعن و مذمت\nباشد مثلاً اگر درویش جرات نماید حمل بر تهور کنند\nو اگر سخاوت ورزد اسراف نام نهند ـ و اگر در حلم کوشد آنرا\nعجز و بیغیرتی شمرند ـ و اگر بوقار گراید گران جانی و کاہلی گویند\nو اگر زبان آوری و فصاحت ظاہر کند بسیار گوئی لقب نهند\nو اگر بامن خاموشی گزیند نقش گرمابه اش خوانند ـ و اگر کنج خلوت\nگزیند بدیوانگی نسبت دهند ـ و اگر بخنده روئی و آمیزگاری\nپیش آید از قبیل مسخرگی و ہزل دانند ـ و اگر در خوردنی\nو پوشیدنی تکلیف کند تن پرورش گویند ـ و اگر بازنده و القیمه را"}
{"book": "adl0005", "page": 59, "text": "۵٦\n\nدرساز دمنکوب و مغلوکش تصور کنند و اگر در یک مکان\nساکن شود خام و سایه پرورگش گویند و اگر غربت سفر نماید\nسرگشته و بخت برگشته بود و اگر در مجردی بگذراند تارک\nو اگر کتخدا گردد گویند بد نفس و بنده شهوت است ـ حاصل الا\nمرد محتاج نزد ابنای زمان مردود و بیقدر باشد ـ و اگر باین\nحال طمعی از وی فهم کنند عیاذاً باالله دشمنی او در دلها\nمتمکن کردد ـ و هیچ حاجتش روا نکرد دهمه از وی برنجند و هر\nخواری که بآدمی رسد منشائش طمع ست پس جمیع دل\nمضمره خواری از طمع خیزد و عزت زقناعت\n\nدلیمان عزیزاند"}
{"book": "adl0005", "page": 60, "text": "۵۷\nدانایان گفته‌اند مضرت احتیاج همین بس که از مردم\nچیزی باید طلبید و وجه معاش از هیچون خودی سوال\nباید کرد و مرگ بهمه حال از درویشی و سوال مردمان بهتر است\nچه دست در دهان مار کردن و برای قوت خود زهر هلاهل\nبر آوردن و از شیر گرسنه لقمه ربودن و با پلنگ خشم آلود\nهمکاسه بودن آسانتر از حاجت بلئیمان بردنست\nو ذل سوال کشیدن که گفته‌اند که راحت عطا به محنت خواستن نیرزد\nو لذت عمل بشدت غزل کرانکند و یکی از بزرگان فرموده\nنظم"}
{"book": "adl0005", "page": 61, "text": "۵۸\n\nچهار چیز که اصل منافع دنیائی نیز دران پیدا گردد آخر حال\nبقا تلخی مرگ و عمل بخیل عزل گنه بشر مندامت عطا بذل ہوا\n\nقطعه\n\nای برادر طمع مکن به هیچ آدمی را خراب سازد و خوار\nدو سخن بشنو از نصیحت گو که شوی از حیات برخوردار\nپای در دامن قناعت کش طمع از مال مردمان بردار\n\nعجب از کسانی که راحت در بسیاری مال طلبند و ندانند که\nاز اندک آن آسایش توان یافت و تو نگری در جمع دنیا جویند\nو نشناسند که از ترک آن بدرجه بلند توان رسید فرد\n\nازین"}
{"book": "adl0005", "page": 62, "text": "۵۹\n\nغرت آن بانگی که کشد از نهان\nراحت آید بگذران دست طمع باز کشید\nدانایان گفته اند که شش چیز ثبات بقا توقع نتوانکرد\nاول سایه ابر تا در نگری برگذرد دویم دوستی بغرض\nکه باندک فرصتی چون شعله برق ناچیز شود سیم عشق زنان\nکه باندک سببی تسکین یابد چهارم جمال خوبرویان\nکه بآخر متغیر گردد پنجم ستایش دروغ گویان که او را فروغی\nنباشد ششم مال دنیا که عاقبت الامر در معرض\nفنا آید و با خداوند خود بطریق وفا بپایان نرساند\nعاقلان گفته اند که آزمایش چهار گروه در چهار وقت است\n\nاز باب پنجم در حلم و وقار\nدر اختیار قناعت حکایت\n\nاز اخبار باب پنجم"}
{"book": "adl0005", "page": 63, "text": "۶۰\n\nجرات اهل شجاعت را در روز جنگ توان دانست\nو دیانت ارباب امانت را بهنگام داد و ستد توان شناخت\nو مهر و وفای زن و فرزند را در ایام فاقه معلوم توان کرد\nو حقیقت دوستانرا در زمان نکبت و مشقت تحقیق توان فرمود\n\nفرد مرا یار باید در ایام غم\nبشادی بیاید مرا یار کم\n\nاز باب چهارم\n\nدانایان گفته اند که بدوستی دشمن فریفته نباید گشت\nو بتواضع و تضرع او غره نباید شد که عاقل از روی دور اندیشی\nباید بر خصم اعتماد ننماید کز هیچ وجه از دشمن دوستی نیاید\n\nاز اول باب چهارم"}
{"book": "adl0005", "page": 64, "text": "۶۱\n\nدشمن دوستی جستن چنانست | که یکجا جمع کردن آب و آتش\n\nدانایان گفته‌اند سلاطین را لازم است که | روز جنگ و وقت نام و ننگ بعواقب کارها التفات ننمایند\n\nو در هنگام نبرد جان و مال را بقدر و قیمت نمرند قطعه\nاز سر گذشته پای بمیدان کین نهند | گوی مراد در خم چوگان آرزو\nخواهی که بخت روی نماید بکام دل | باید شدن بمعرکه با خصم روبرو\n\nو اگر در جنگ تاب مقاومت نباشد از در صلح در آمد\nکار تدبیر کند مثنوی\nهمی تا بر آید بتدبیر کار | مدارای دشمن به از کار زار\n\nاز باب چهارم حکایت هشتاد\n\nاز حکایت مذکور"}
{"book": "adl0005", "page": 65, "text": "۶۲\n\nچو نتوان عدو را بقوت شکست\nبنغمت بباید در فتنه بست\nنخواهی که باشد ز خصمت گزند\nبتعویذ احسان زبانش ببند\n\nو پادشاهانرا یکی از رایهای درست و تدبیرهای صایب\nآنست که چون شوکت و قدرت دشمن ظاهر گردد و خوف\nآن باشد که فساد استیلای او در مملکت منتشر شود و رعیت\nدر معرض ہلاک و ورطۀ تلف افتد نقش حیلتی بر آورده کعبتین\nخصم را بلطف باز مالد و ایشانرا از ششدر عنا خلاص\nداده مال را سپر ملک و ولایت سازد چه بر بساط تکبر و تجبر\nبا آنکه نقش خصم می نشیند داد طلبیدن و نرد محاربت\n\nبا وجود آنکه"}
{"book": "adl0005", "page": 66, "text": "۶۳\nبا وجود انکه قوت دشمن زیاده بود سند یافتن از حکم خرد دو'\nاز پیرایه تجربه مهجورست مصرعه زمانه با تو نسازد تو بازمانه بساز\nدانایان گفته اند مراعات جانب دشمن انقدر\nواجب است که حاجت تو از و روا شود ـ و دران باب مرتبه\nافراط نباید رسانید که نه خوار گردد ـ و دشمن را دلیری افزاید\nدانایان گفته اند هر که سر خود را با دیگری که بهت محرمیت\nنداشته باشد در میان آرد ـ عاقبت الامر پشیمان گردد ـ و ندام\nسود ندارد ـ و هیچکس را در کتمان سرانمقدار مبالغه نیست که\nملوک را ـ چه اگر بر تدبیر ملکی غیر کسی که فی الحقیقت معتمد پادشا\n\nاز باب پنجم\nاز باب چهارم چنانچه در\nد ولایت چین کوی اند"}
{"book": "adl0005", "page": 67, "text": "۶۴\n\nباشد وقوف یابد خللهای کلی از ان متصورست\nاگرچه تو داند که رای تو پیوست بران عقل و دانش بباید گریست\nدانایان گفته اند که حکام مشورت را منع نفرموده‌اند\nبلکه آن چیزی که از مشورت حاصل آید و رای بران قرار گیرد\nدر کتمان آن مبالغه فرموده‌اند چه کتمان سر و اخفای ما فی الضمیر\nدو فایده کلی متضمنست یکی انکه تجربه پیوسته که هر مهمی که پنهان\nسازند زودتر بنجاح پیوندد دوم انکه اگر تدبیر موافق تقدیر نیفتد\nو آنچه در ضمیر ست از قوه بفعل نیاید باری شماتت اعدا\nو منقصت عیب جویان بران مترتب نگردد\n\nاز باب چهارم\nاز حکایت دوازدهم\nپادشاهی بود عثمان نام\nبز بوس فلک کرده\nزبانی کارشناس\nاقبال"}
{"book": "adl0005", "page": 68, "text": "۶۵\nاداب چهارم در مجاوبت مذکور رسانی کارشناسان\nآنکه وصل تو میسر نشود چندان\nکه رقیبان سر طعن زبان بکشایند\nدانایان گفتند بر هر خدمتگاری واجبست که چون مخدوم وی تدبیری اندیشد آنچه بصواب نزدیک بیند باز نماید. واگر عزیمت او را بخطائی مقرون یابد وجه فساد آنرا روشن ساخته بمدارا سخن راند. و تا استقامت کلی در رای و تدبیر وی پدید نیاید دست از و باز ندارد. و هر مشیری که جانب ولی نعمت فرو گذاشته حق مشاورت نگاه ندارد و شرط امانت و اعتماد بجای نیارد او را دشمن بباید پنداشت. و رسم مشورت کردن با او فرو باید گذاشت."}
{"book": "adl0005", "page": 69, "text": "٦٦\nوهرگاه پادشاه اسرار خود را برین نسق عزیز و مستور داً\nو وزیر کافی و مشیر امین بدست آرد. و مکافات نکو کاران\nدر شریعت شهریاری واجب شمرد. و زجر و تادیب\nبدکرداران بمذهب جهانداری لازم شناسند. آنست غالب\nکه ملک او پایدار و دولت او بر مدار خواهد بود. و دست\nحوادث زمانه مواهب بخت را از وی بزودی نخواهد ربود\n\nمثنوی\nتا توانی بدین و داد گرا باش تا بود ملک ازین و مایه بپا\nعالم آسوده کن بنعمت جود تا تو خوش باشی و خدا خشنود\n\nدلیمان"}
{"book": "adl0005", "page": 70, "text": "۶۷\n\nاز باب چهارم\nحکایت مذکور\n\nدانایان گفته اند اسرار ملوک را درجات تفاوت است\nبعضی آنست که پادشاه را از خود نیز پنهان باید داشت\nبعضی در اخفای آن مبالغه بدان حد باید نمود که گویا خود\nمحرم آن نمیتواند بود فکیف که با دیگری از ان رمزی\nتوان گفت. و بزرگی درین معنی گفته است. قطعه\nانچه ناگفتیست با دل خویش دار پنهان بدان مثابه که دل\nاگرش مدتی زبان طلبد نتواند که سازدش حاصل\nو برخی دیگر آنست که دو تن را رتبه محرمیت توان داد\nو در بعضی سه کس را شریک توان ساخت تا چهار و پنج جایز است"}
{"book": "adl0005", "page": 71, "text": "۶۸\nدانایان گفته اند رسول پادشاه زبان پادشاه\nباشد و مهر که عنوان نامه ضمیر و ترجمان سردل هر کس بداند\nاز گفتار و کردار فرستادهٔ او معلوم توان کرد چه اگر از و\nهنری و فضیلتی ظاهر گردد و اثر پسندیده و عمل ستوده\nمشاهده افتد بر حسن اختیار او و کمال مرد شناسی پادشاه\nدلیل گیرند و اگر سهوی و غفلتی پدید آید زبان طاعنان\nجاری گشته مجال غیبت و وقیعت یابند و حکما درین باب\nتاکید بسیار کرده اند و مبالغه بیشمار نموده که هر که رسولی\nبجائی فرستد باید که داناترین قوم باشد و فصیح ترین\nایشان\nاز اسباب چهارم حکایت\nو نمودن سخن بکوش توانا\nخود را بحجو بازنده خنده"}
{"book": "adl0005", "page": 72, "text": "۶۹\nاز باب چهارم در\nحکایت بیست و پنجم\nایشان در اقوال و کاملترین ایشان در افعال\nدانایان گفته اند بهترین آداب رسالت و نیکوترین\nرسوم سفارت آنست که تیغ زبان مانند شمشیر آبدار بتندی\nو تیزی در کار آید اما جوهر ملاطفت و ملایمت بصفحات وی\nظاهر و لایح و روشنی رفق و مدارا از اطراف وی باهر\nو واضح بود هر سخنیکه از مطلع آن درشتی مفهوم گردد\nباید که مقطعش بنرمی و لطف قطع یابد و اگر در فاتحه\nکلام از سر غیرت بکلمه هیبت آمیز افتتاح نماید چنانچه خاتمه\nمقالش از روی انس و سلوک بحرف مهرانگیز نکته دلاویز انجام"}
{"book": "adl0005", "page": 73, "text": "۷۰\nبیت\nلطایف سخن از سینه تخم کین ببرد زبان فتنه فزا بروی خصم چین ببرد\nحاصل امر اینکه سخن برسول باید که مبنی بر قاعده لطف و عنف و خشم و حلم و مهر و قهر و داد و عناد باشد و طریق بستن و کشادن و گرفتن و دادن و دریدن و دوختن و ساختن و سوختن مرعی دارد تا هم جانب ناموس جهانداری و شکوه شهریاری رعایت نموده باشد و هم غرض خصمان و مکنون ضمیر ایشان معلوم فرموده باشد\nدانایان گفته اند هیچ عیبی مر پادشاهان را\nاز باب چهارم از حکایت مذکور\nچون عذر"}
{"book": "adl0005", "page": 74, "text": "۷۱\nچون غدر و بد قولی و مکر و بیوفائی نیست قطعه\nهر که بیگانه شد ز مهر و وفا دردلش بوی اشنائی نیست\nسینه را که تیره گشت از غدر اندور هیچ روشنائی نیست\nبیوفائی مکن بکن مردم را هیچ عیبی چو بیوفائی نیست\nچه ملوک سایه آفریدگار باشند غرشانه و بی آفتاب عدالت\nایشان عرصه عالم منور نگردد و جز در ظلال احسان\nو شفقت ایشان آسایش عالمیان در محط امن\nوامان وجود نگیرد بلکه خیمه اسمان جزبستون عدل\nکه بالعدل قامت السموات افراشته نیست بیت"}
{"book": "adl0005", "page": 75, "text": "۷۲\nعدل ارنه مهندسی نمودی این گنبد آبگون نبودی\nچون اهل زمین را سرشته امنیت بوجود پادشاه عادل\nباز بسته است - و طناب آسمان بی مدد عدل و احسان\nکه مظهر آن ملوک زمانند از یکدیگر گسسته شدی - وحکم\nسلاطین بر جان و مال آدمیان جاریست - و فرمان\nایشان چون قضای نازل در مجاری حل و عقد امور\nسایر و ساری - پس پادشاه باید که وفادار بود -\nنه جفاکار - و بارعیت مهر ورزد - نه قهر - آئینه سینه\nاز زنگار کینه مصفا دارد - و بر لوح دل رقم مکر و غدر نگذارد\nدانایان"}
{"book": "adl0005", "page": 76, "text": "۷۳\nدانایان گفته اند هر زخمی را علاجی و مرهمی هست\nمگر زخم زبانرا که هرگز علاج پذیر نیست و هرچه از مضراتی\nتصور گردد بچیز دیگر مندفع گردد مگر مضرت کینه که بدفع آن\nهیچ چیز در حیز امکان نیاید مثلا آتش اگرچه سوزنده است\nسورت او بآب تسکین یابد و شعله حقد بآب زهر در یا\nفرونشیند و زهر اگرچه کشنده است ضرر او را ب تریاق از تن\nبیرون توان برد و زهر کینه هیچ تریاقی از دل بیرون داد\nنهال کینه که در سینها نشانده مقررست و معین که بر نه خواهد\nدرخت حقد بدان نوع میوه داد که طعم آن بمذاق دل کسی مرسا\n\nزینب بچه چهارم\nبی بی بیجای محمد شفیع\nخمین\nقطعه"}
{"book": "adl0005", "page": 77, "text": "۷۴\n\nاز باب چهارم از حکایت هشتم\n\nدانایان گفته اند زبانرا بشکل خنجر آفریده اند تا آنرا\nببازی کار نفرمایند که خنجر بازی شیوه هنگام گیرانست\nو مردان شمشیر زن تیغ را جز در صف کار زار تجربه نفرمایند\nو تیغ زبانرا از نیام کام بغیر در قتی برهنه ساختن\nمحل حلق بریدن و سر در باختن ست مثنوی\n\nچون زبان شیوه سخن ورزد\nچه عجب جان بیم اگر لرزد\nتیغ را چون بقصد جان کشدند\nراست بر صورت زبان کردند\n\nاز باب ۵ حکایت پنجم\n\nدانایان گفته اند خرد مند اگر چه بزور و قوت خود اعتماد\nتمام دارد باید که در تعرض عداوت و افتتاح مناقشت\nجا نزند"}
{"book": "adl0005", "page": 78, "text": "۷۵\n\nجایز نشمرد- و تکیه برعدت وشوکت خود نموده دشمن را نگیزی\nنکند- چه هر که تریاق مجرب و انواع داروها در حوزه قصر\nدارد نشاید که بامید آن بخوردن زهر هلاهل اقدام نماید\nدانایان گفتند که اثر فعل بر قول راجح ست\nو مزیت کردار بر گفتار ثابت- واثر فعل نیکو درعقابت\nکارها ظاهر گردد- وخاتمت احوال را بخوبی مقترن سازد\nو آنکه قولش برعمل غالب ست و کردنیها را بحسن عبار\nمی پراید و در چشم مردمان شیرین زبانی و فصاحت\nمی آراید باندک زمانی عواقب امورش بندمت و ملامت\n\nاز باب چهارم\nاز حکایت مشورت\nبپادشاه\nخود"}
{"book": "adl0005", "page": 79, "text": "۷۶\nاز باب چهارم نصیحتهای حکمی بومان باحوال کبک و زاغان\nانجامد ونتیجه قول سُبَل جز حسرت و ندامت نباشد\nدانایان گفتند هرکه فرصت از دست بدهد\nغالب آنست که دیگر مرکز بران قادر نگردد. و بعد از عدم\nقدرت پشیمانی و ندامت سود ندارد. وانکه دشمن ضعیف را تنها\nوتنها یافت اولی انکه خود را از و بازرهاند که اگر خصم ازان ورطه\nخلاصی یابد قوت گرفته و سرمایه ساخته در کمین انتقام خواهد بود\nقطعه\nدشمن چوهیچ از تو تو از وی بهیچ وز بند تو چون رست و ی از هیج\nخواه کی امان باشدت از افت هیج در دست تو چون فتدا مانش مده هیج\nدانایان"}
{"book": "adl0005", "page": 80, "text": "۷۷\nدانایان گفته‌اند که اعتماد بر دوست نا‌آزموده\nاز حکایت مذکور\nاز عقل دورست، تا بدشمن مکار کینه‌جوی چه رسد فرد\nدرین باک نه بر دست اعتمادیست چگونه غره توان شد بگفته دشمن\nاز باب چهارم انوار\nحکایت زدن بوم\nزبانی بوم\nدانایان گفته‌اند هر دشمنی که بسبب دوری مسافت\nقصد نتواند کرد خود را بحیلت نزدیک گرداند، و نصیحت\nپیش گرفته برفق و مدارا خویش را در معرض محرمیت آرد\nچون از اسرار وقوف یافت فرصتی طلبید از روی بصیرت\nان\nکامل آغاز کار کند. و بزخم کند زندچون ساعتعه آتسبار خرمن جان\nنسوزد. و مانند تیر قضا بیخطا خبر بر هدف دونشانۂ مرام نیاید"}
{"book": "adl0005", "page": 81, "text": "۷۸\n\nاز باب چهارم در حکایت پنجم\nدانایان گفته اند منشای حیله دشمنان از برای\nانتقامی که در خاطر دارد هرگونه خواری را برخود گوارا میدانند\nحتی که بجهته هلاک دشمن بفوت خود راضی میشود\n\nاز باب چهارم در حکایت ششم که نشان شان جلالت و هانرا\nدانایان گفته اند صاحب همت بهر ناکامی مشقت\nخود را در مقام اندوه و ورطه اضطراب نیفگند - چه هر کاری\nکه عواقب آن بفتح و نصرت مقرون خواهد شد\nاگر در مبادی آن رنجی یابد باید کشید- و مذلت تحمل باید کرد\nچندان اثری نخواهد داشت- چه هیچ گنجی بی رنج نتوان\nیافت- و هیچ گلی بی آزار خار نتوان چید\nبلی گفته"}
{"book": "adl0005", "page": 82, "text": "۷۹\nمکن غصه شکایتی در طریق طلب\nبراحتی نرسید انکه زحمتی نکشید\nاز باب پنجم درو از حکایت ندکور ربانی کارشناس\nدانایان گفته اند هر که چهار کار کند چهار چیز را مترصد باید بود\nهر که ستم کند هلاک خود را باید یقین داند و هرکه بصحبت بے نان\nحریص باشد رسوا شدن را آماده باشد و هر که در خوردن\nطعام زیادتی شره نماید منتظر بیماری باید بود و هر که بروزیان\nرکیک رای بخیرد اعتماد کند ملک را بدرود باید کرد.\nچنانچه بتجربه رسیده درمان امیر شیر علی خان مرحوم\nو بخفت اند که شش کس با طمع از شش خبر باید بدین\nو امید از حصول آن منقطع باید ساخت اول پادشاه"}
{"book": "adl0005", "page": 83, "text": "۸۰\nاز آزمنده ظالم نهاد از ثبات ملک و دوام دولت\nدوم متکبر مغرور را از ستایش مردم و یاد کردن او به نیکوئی\nسیم مردمان بد خلق را از بسیاری دوستان چهارم\nخیره روی بی ادب را از مرتبه بزرگی پنجم بخیل را از نیکوکاری و نیکی\nششم حریص را از بیگناهی چه حرص آدمی را در حرام افگند\nقطعه\nو هر جا که حرص در آید خیمه اقامت زند امانت و راستی از انجا رخت بردارد\nمیندیش در حق مردم بدی\nکه آری بلابر سر خویشتن\nنمیبینی که رنج فراوان کشد\nکه چاهی کند بهر من در زمین\nبآخر که چه را بپایان برد\nوی اندر تک چاه افتد ببن\nو ابابان"}
{"book": "adl0005", "page": 84, "text": "۸۱\n\nدانایان گفته‌اند مردان کس را توان خواند که چون عزیمت امری\nدر امضای کاری مصمم گردد نخست دست از جان بشوید\nو دل از زندگانی برداشته قدم در میدان مردان بنهد\nاز سر گذشته‌اند و بمیدان نهاده پای صاحبدلان که گوی سعادت ربوده‌اند\nاز باب چهارم در حکایت\nدانایان گفته‌اند که رای و تدبیر از شجاعت بهتر است\nزیرا که مرد مبارز هرچند دلیر و توانا بود در مصاف با ده‌تن\nبرابری کند و غایتش تا بیست. و اگر کسی مبالغه کند تا صد تن\nو هزار تن نهایت کارست. اما مرد دانا بیک فکر صایب\nملکی را پریشان سازد. و باندک تدبیر لشکر گرانی را شبخون زند\nاز باب چهارم در حکایت\nبا ضعیف و قوی\nسی و پنجم در"}
{"book": "adl0005", "page": 85, "text": "۸۲\nو ولایت اباد انرا بهم برزد قطعه\nبیک تدبیر نیکو آن توان کرد که توان با سپاه بیکران کرد\nبشمشیری توان جانی ربودن بفکری شاید اقلیمی کشودن\nاز حکایت مذکور دانایان گفته اند اگر جمعی عزیمت کاری کنند\nوگروهی در طلب مسمی قدم زنند انکس مقصود خواهد رسید\nکه بفضیلت مروت مخصوص باشد چه خاصیت مروت\nآنست که کار صاحبش از پیش رود. و اگر همه در مروت\nبرابر باشند کسی مراد یابد که ثبات دل و صدق عزیمت او\nبیشتر بود و اگر درین نیز متساوی باشند انکس بر مطلوب قادر گرد\nکه باز"}
{"book": "adl0005", "page": 86, "text": "۸۳\nکه یار و مددکار او زیاده باشند. و اگر دران باب نیز تفاوتی نباشد\nهر کرا دولت یاوری کند و قوت بخت مدد دهد ظفر او را خواهد بود\nقطعه\nکوکب بخت چو طالع شود از اوج مراد آنچه مقصود بود زود میسر گردد\nمدد طالع اگر نیست برنجان خود را که اگر روی بسوی حجر نهی بر گردد\nدانایان گفته اند چهار چیزست که اندک آنرا بسیار باید شمرد از باب ۸ حکایت نمبر ۱۴\nاول آتش که اندک آنرا همان ضررستی در سوختن که بسیار را\nدوم وام که انفعال از قرض خواهان یکدرم همانست که یه یزد\nسیم بیماری که هرچند انحراف مزاج اندک باشد ضعف رنج ضعیف می آرد"}
{"book": "adl0005", "page": 87, "text": "۸۴\n\nچهارم دشمن با آنکه خوار و ضعیف باشد آخر کار خود بکند مفرد\nدشمن اگرچه خود بود در طریق حزم او را بزرگ دان که غم کار خویش خورد\nدانایان گفتــه اند هر آینه هر که بدشمن غالب و خصم قاهر\nمبتلا گردد تا از وی باز نرهد روز از شب و روشنی از تاریکی\nبازنداند و پای از سر و کفش از دستار نشناسد و حکما گفته اند\nتا بیمار را صحت کامل پدید نیاید از خوردنی مزه نیابد و حمال\nتا بار گرانرا از پشت ننهد نیاساید و عاشق تا بدول و وصال\nمعشوق نرسد آرام نیابد و مسافر تا بمنزل و نیاید مضطربش بکند شود\nو مرد هراسان تا از دشمن مستولی ایمن نگرد نفس بآسایش نزند بیت\nچون\n\nاز حکایت سخه\nملک را خاطر حالت\nبوما نرا"}
{"book": "adl0005", "page": 88, "text": "۸۵\n\nاز حکایت مذکوره\nچون دشمن قوی شوکت یافت\nجانب خویشتن عنان بر تافت\nدانایان گفته اند سخن برفق و مدارا گویند و از عنف و درشتی بجانب لطف و نرمی مایل باشند ـ و جانب تعظیم مخدوم را رعایت تمام فرموده جرات و گستاخی ننمایند ـ و اگر در فعل و قول پادشاه خللی مشاهده رود ـ در تنبیه آن عبارت نیکو بکار برند ـ و تعریضات شیرین و مثلھای دلفریب باز گویند ـ و معایب دیگران در اثنای حکایت تقریر کنند\nاز حکایت مذکوره\nدانایان گفته اند که جهانداری منزلت رفیع و مرتبت عالیست ـ و بکوشش خود پای آرزو بران پایه نتوان نهاد"}
{"book": "adl0005", "page": 89, "text": "٨٦\n\nو خبر بدستیاری دولت و پایمردی بخت بدان درجه توان\nرسید. و چون باتفاقات حسنه اینصورت میسر شد آنرا عزیز باید\nداشت و در ضبط قواعد و حفظ مراسم آن بعدل و انصاف مبالغه باید نمود\n\nرباعی\nای آنکه بملک یافتی دسترسے\nدولت بطلبی که ملک آنرا عسسی\nحق تیغ سیاست بتمامی بگزار\nکازرده محنتی برآرد نفسی\n\nو صواب آن لایقتر که در کارها از غفلت اجتناب کنند\nو بچشم خوار در مهمات ننگرند که بقای ملک و استقامت دولت\nجز بکارهای خیر ممکن نیست. خرم کامل که چهره فردا در آئینه امروز\n\nنماید"}
{"book": "adl0005", "page": 90, "text": "۸۷\n\nمعاینه بیند و غرم شامل که فتور و قصور بخرمن او راه نیا\nورای صایب که از صوب اعتدال بجانب خطا و خلل منحرف نبا شد\nو شمشیر تیز که چون برق جانسوز آتش در خرمن مخالف زند و\nدر باغ ملک سبز نگردد نهال عدل\nگر ابخور نباشدش از چشمه سار تیغ\nمثنوی\nچسان دانی ای سر نما حیوانات\nکه از گفته وی کند اجتنابات\nچنین گفت دانا که تدبیر راست\nقبول کسی چون نیفتد خطات\nدشمن اگر لاف محبت زند\nصاحب عقلش بشمارد بدو\nمار همانست بسیرت که هست\nگرچه بصورت بدر آید ز پوست"}
{"book": "adl0005", "page": 91, "text": "۸۸\nاز باب پنجم\nحکایت نوزدهم در\nجنگ هشت\nدانایان گفته اند دوستی با یکی از سه طایفه لازمست\nاول ارباب علم و عبادت که ببرکت صحبت ایشان\nسعادت دنیا و آخرت حاصل توان کرد و دوم اهل مکارم\nاخلاق که خطای دوست را بپوشاند و نصیحت از یار خود دریغ ندارد\nسیم جمیکه بیغرض و طمع باشند و بنای دوستی بر صدق و اخلاص\nنهند\nو احتراز کردن از دوستی سه طایفه از فرایض است\nاول فاسقان و اهل فجور که همت ایشان بر نعمتهای نفس\nمصروف بود و محبت ایشان بسبب راحت دنیا باشد\nدویم بخیلان"}
{"book": "adl0005", "page": 92, "text": "۸۹\nو نه موجب رحمت آخرت دوم دروغگویان وارباب\nخیانت که صحبت ایشان عذاب الیم و معاشرت بایشان\nبلای عظیم بود و پیوسته با دیگران از تو سخنان غیر واقع باز گوید\nو از دیگران بتو پیغامهای وحشت آمیز فتنه انگیز بخلاف راستی باز رسانند\nسیم ابلهان و بخردان که نه در جلب منفعت بایشان اعتماد\nباید کرد و نه در دفع مضرت و بسیار افتد که آنچه عین خیر\nو نفع تصور کرده باشند محض شر و ضرر بود فرد\nاز دوستی کسان بیان نفع برا\nکه خیر ز شر نفع ز ضرر نشناسد\nو نکته درینجا گفته اند مصرع دشمن دانا به از نادان دوست"}
{"book": "adl0005", "page": 93, "text": "۹۰\n\nاز باب پنجم از حکایت پادشاه و بوزینه و دزد\n\nآن تواند بود که دشمن چون بحلیه عقل آراسته بود دور اندیشی را\nشعار ساخته تا فرصت بیند زخم نزند. و از حرکات\nو سکنات و آثار انتقام مشاهده کرده خود را محافظت\nتوان کرد- اما دوستیکه از دولت دانش بی بهره بود هرچند\nدر تدبیر مصالح و مهمات مدد نماید مفید نیاید- و اغلب\nآنست که این کس بتدبیر ناقص و رای ناصواب او بمخطر افتاد\nدانایان گفته اند که از اهل روزگار جمعی که دعوی\nدوستی میکنند بسه قسم انقسام می یابند، بعضی بمشابه\nغذا اند که از وجود ایشان چاره نباشد. و بی مشاهد\n\nه او"}
{"book": "adl0005", "page": 94, "text": "۹۱\nپرتو جمال ایشان شمع صحبت نور بخشد بیت\nچراغ خانه دل روی یارت  دل از بهر چنان روئی بکارست\nو گروهی بر مثال دوا اند که احیاناً بدیشان احتیاج می افتد\nو جمعی چون درد اند که در هیچ زمان بکار نیایند ـ و آنها\nاهل نفاق و ریا باشند که با تو روی و زبانی دارند\nو با مخالفان تو نیز طریق موافقت فرو نمیگذارند مثنوی\nپیش تو از نور موافق ترند  در پست از سایه منافق ترند\nگرم ولیک از جگر افسرده تر  زنده ولی از دل خود مرده تر\nپس خردمند باید ازین نوع دشمنان دوست روی بپرهیزد"}
{"book": "adl0005", "page": 95, "text": "۹۲\n\nو در پناه دوستان خالص و رفیقان مخلص گریز د مصرعه\nز دشمن گل و در دوست آبه تن\n\nدانایان گفته اند هر که بشش خصلت آراسته باشد\nدر دوستی او قصوری نیست اول آنکه بر عیبی اطلاع یابد\nدر اظهار آن نکوشد دوم اگر بر هری واقف گردد یکی را بیدا\nباز نماید سیم اگر در با تو احسانی کند در دل و زبان\nچهارم آنکه اگر از تو نفعی یابد آنرا فراموش نکند پنجم آنکه اگر\nاز تو خطائی ببیند بر تو نگیرد ششم اگر عذر خواهی نمائی\nآنرا قبول نماید و هر که بدین صفتها متصف نباشد مطلقاً\n\nدوستی را\n\nاخباب هم از اجتناب\nنمودن و سنگ در طینت\nپیدا"}
{"book": "adl0005", "page": 96, "text": "۹۳\nدوستی را نشاید ـ واگر با او محبت ورزی بآخر پشیمانی و ندامت آید\nواکثر اهل زمانه این حال دارند ـ لاجرم دوست خالص حکم کیمیا\nگرفت ـ و محبت بی علت چون عنقاروی بآشیانه عدم نهاد\n\nرباعی\n\nهر کس چوبدوستی رقم نتوان زد\nبا او بیگانگی قدم نتوان زد\nجز آئینه روی همه میتوان دید\nزان نیز چه فایده چودم نتوان زد\n\nدانایان گفته اند با چهار طایفه از چهار چیز بخل ورزیدن\nنیکونیست اول پادشاهان چیزی که از جهت صلاح خاص\nوعام از سطی بلند دریغ نباید داشت دویم درویشان\n\nارباب وجاهت نسبت بامور"}
{"book": "adl0005", "page": 97, "text": "۹۴\n\nمستحق که برای تقدیم خیرات و ادخار حسنات از حق اند پیران\nخواهند از ایشان باز نباید گرفت سیم شاگردان نیازمند\nکه استعداد دانستن علمی حاصل کرده باشند در طلب آن\nبقدم صدق پوده ایشانرا بدان رهنمونی باید کرد چهارم\nدوستان یکجهت آنچه سبب فراغ خاطر ایشان باشد و بیدان\nدسترس بود دران مضایقه و مبالغه نباید نمود شعر\nدل چه باشد کان بپایی دلبری نتوان فگند\nچیست نقد جان که نتوان کرد بر جانان نثار\nفرد مینهم وفا در برم مردان که بوئی از وفاداری ندارد\nاز برشم"}
{"book": "adl0005", "page": 98, "text": "۹۵\n\nاز باب ششم\n\nدانایان گفته‌اند هر که بنای کار خویش بر صبر و ثبات\nننهد و اساس مهم را بسکون و وقار استحکام ندهد عواقب\nاعمالش بملامت کشد و خواتیم احوالش بندامت ادا\nو ستوده تر خصلتی که ایزد تعالی آدمیانرا بدان آراسته\nگردانیده است و بر عالمیان ببرکت آن رتبه تکریم\nارزانی فرموده زینت حلم و فضیلت وقار تواند بود بیت\nبردبار خوی زینت خرد است هر کرا حلم نیست بی‌خود دست\nو نکته در آنکه گفته‌اند حلم را چون مقلوب کنی ملح گردد"}
{"book": "adl0005", "page": 99, "text": "٩٦\n\nیعنی نمك مائدهٔ اخلاقست ـ همان می‌تواند بود ـ كه اگر ترك\nتحصیل اجناس مکارم باقران مبادرت نماید و بتقدیم\nانواع فضایل از اهل زمان گوی مسابقت در رباید چون\nدرشتخوئی ـ و تهتک ـ و سبکساری ـ و تردد بدان پیوندد\nو هنرهای دیگر چون طعام بیمزه مقبول هیچ طبع نیست\nو خاطرها را از خفت مزاج و رکاکت برای انکس نفرتی پدید اید\n\nستون هنر بردباری بود\nسبک سر همیشه بخواری بود\n\nشتاب کاری با رباب خرد هیچ نسبتی ندارد ـ و\nدانایان آنرا از وساوس شیطانی می‌شمارند\n\nدانایان"}
{"book": "adl0005", "page": 100, "text": "۹۷\nدانایان گفته اند درامرکدخدائی باید زنیکه و دود و ولودوصالح\nباشد اختیار کند یعنی شوهر را دوست دارد و فرزند بسیار آرد\nو از خیانت محترز باشد و زن صالحه بهر خانه که درآید روشنی افزاید\nقطعه\nصلاح ودین نیاسبت بزن نیک زهی سعادت مردی یکه زن چنین دارد\nز همنشین نیکو کامل تواندیافت کسیکه طالع فرخند همنشین دارد\nو نیز گفته اند که از سه نوع زن پرهیز باید کرد جنانه\nو منانه و انانه اما حنانه زنیست که پیش از تو شوهر دیگر\nداشته است یا بمرگ و یا طلاق میان ایشان مفارقت"}
{"book": "adl0005", "page": 101, "text": "۹۸\nافتاده و پیوسته در آرزوی صحبت وی بود- مثانه زنیست\nکه خداوند مال و تجمل باشد- و از خود مالدار و دارنده باشد\nو بدستگاه خویش بر تو منت نهد- اثانه آنست که چون\nترا بیند آواز ضعیف گرداند- و خود را بمرض رنجور سازد\nو دیدار این چنین زن هر ساعت تبانگی مرگی باشد با ع\nزن بد در سرای مرد نکو همدرین عالمست دوزخ او\nزنهار از قرین بد زنهار وقنا ربنا عذاب النار\nاز باب هشتم\nدانایان گفته اند مهر و کین اهل زمان در بی اعتباری\nاز اول باب هشتم\nرسیدن دای سید جلال\nهمان حکم"}
{"book": "adl0005", "page": 102, "text": "۹۹\nهمان حکم جمال خوبان و آواز نورسیدگان و وفای زنان\nو تلطف دیوانگان و سخاوت مستان و ارادت جاهلان\nو فریب دشمنان دارد که بر هیچ یکی از ایشان اعتماد\nنتوان کرد و دل در بقای آن نتوان بست فرد\nخوش عهدیه موی دوستان است ولی چه سود که آن عهد بیوفایی است\nو بسیار دوستی باشد که بکمال اتحاد و نهایت یگانگی رسیده\nو اساس خلوص و خصوصیت دران بمرور زمان سر باوج سپهر\nکشیده ـ ناگاه از چشم زخمی ازار مخمص محبت بحد بعداوت کشد\nو طراوت آن بوزیدن سموم هجران منطفی گردد و باز دوستی قدیم"}
{"book": "adl0005", "page": 103, "text": "۱۰۰\n\nو نزاع موروثی باندی ملاطفتی تاخیر گردد ـ و بنای مودت\nبر وجه حسن مؤکد و محکم شود. و ازینجا است که خردمندان\nبا دشمنان تلطف فرونگذارند. و بیکبارگی طمع از دوستی\nمنقطع نگردانند ـ و نیز بر هر دوستی اعتماد کلی جایز شمرند\nو بوفای او مستظهر و موثق نباشند. و از کلمات تامات\nاحبب حبیبک هونا ما و از مشرب نبوت کبری\nمترشح گشته همین مضمون شرف وضوح می یابد قطعه\nدوستی چنان مبنی باب که نگنجد در ان میان موی\nدشمنی هم بدان صفت خوبیست که ز یاری نباشدش بویی\n\nاز دو جانب"}
{"book": "adl0005", "page": 104, "text": "۱۰۱\nهر دو جانب نگاه باید داشت\nهر کرا هست معتدل خوئی\nو چون دانسته شد که دوستی و دشمنی اهل زمان اعتبار چندانی\nندارد باید که دانای عاقبت اندیش التماس مصالحت\nو مخالصت دشمن را چون متضمن دفع مضرت و جر منفعت باشد\nفرو نگذارد و بهر وجه که کار او سرانجام می‌یابد و مصلحت وقت\nاقتضا میکند از اد حصول غرض بکار برد تا بیمن دور بینی و صلا\nاندیشی فتحباب دولت وی نماید و صبح سعاد آنز افق مراد طلوع فرماید\nاز سخن خردمندان چنان فهمیده میشود\nکه باطن عقلا باید که بمثابه دریا باشد که اندازه ژرفی آن نتوان میان"}
{"book": "adl0005", "page": 105, "text": "۱۰۲\n\nشناخت و بی غواصی امتحان بقعر آن نتوان رسید و هر چه\nدروی افتد از اسرار و خفانا پدید آید و هر سیلاب بلا و جفا بگرد\nدر حوصله وی گنجد و اثر تیرگی در وی ظاهر نگردد چه اگر\nمحنت\nبآن حد برسد که عقل را بپوشاند و ملال در ضمایر آن محل یابد\nکه و هم مستولی گردد از تدبیر فروماند و فواید تجربه بیاید شیان گن\nقطعه\nمرد ثابت قدم آنست که از حوادث ورچه سرگشته بود گرد زمین چو فلک\nمثل سیمرغ که طوفان نبرد از جاش نه چو گنجشک که افتد بدم باد تفک\nو هر که اندیشه گوناگون را بخود راه داد و سویه بود که دیگر در سینه او\nاغاز هیجان"}
{"book": "adl0005", "page": 106, "text": "۱۰۳\n\nآغاز خلجان کرد ـ بنای تدبیر او فاسد و بازار تفکر و تامل او\nکاسد شد چندانچه در آئینه ضمیر نگرد چون بزنگار وساوس پراگنده\nوتیره شده باشد چهره مطلوب در نبیند ـ و هر چند بلوح تدبیر\nمطالعه نماید چون باصره بصیرت به خیالات فاسده تیرگی\nپذیرفته بود رقم مقصود ازو نخواند ـ و بزرگی در معنی گفته است قطعه\nباستواری اندیشه کوش در تدبیر\nکه از تردد وسواس صد خلل زاید\nثبات رای نماید خیال کار درا\nدر آب جنبان روی بصورت ننماید\nدانایان گفته اند وفا کمند ارادتست و توشه راه سعادت\nکیمیائیست که خاک تیره را زر سازد ـ و توتیائیست که دیده\nاز باب ششم از کتاب\nموش و گر به نماند و بشد"}
{"book": "adl0005", "page": 107, "text": "۱۰۴\nخیره را صاحب نظر گرداند - مشام هر جان که بوی وفا نشنیده\nاز روایح ریاحین محاسن صفات نصیبی ندارد - و دیده هر دل\nکه رنگ وفا ندید از مشاهده انوار مکارم اخلاق بی بهره بود\nمصرعه ای خاک بران سر که در و مغز وفا نیست بیت\nانرا که طریق کرم و رسم وفا نیست اگر حور بهشت است ثبات و بقا نیست\nو هر که از لباس وفا عاری گردد و در عهدی که بندد\nوفا ننماید البته آخر کار ندامت و پشیمانی حاصل کند\nدانایان گفته اند پیشه روز کار غدار خود انیست که\nاز باب دهم در نیکی با نیکو کاران\nو دهقان و بدنجا بی باگران\nزیادتی کند\nمستحقان و ارباب هنر را محروم دارد - و بی هنران و نا مستعدان را\nیابی"}
{"book": "adl0005", "page": 108, "text": "۱۰۵\nباوج کامکاری و سرافرازی برارد قطعه\nکنجر وانر اد هند در حضر\nبرگ کاهی بر بستان میدهند\nمگس انرا دهند شکر و قند\nهمایان بسته استخوان بندند\nدر باب شکستن عهد و پیمان نا ستوده خصالان\nاهل زمان بیان کرده میشود چنانچه مثال آورده اند\nکه دهقانی کهن سالی بود وزن صاحب جمالی داشت\nو از فقر و فاقه از وطن مالوف خود باصلاح وصوابدید زن\nهجرت کرد که در جای دیگر رفته بطریق کسب بیچاره گی\nاوقات گذراند دهقان مذکور از بیوفائی زن اندیشمند شد"}
{"book": "adl0005", "page": 109, "text": "١٠٦\n\nبا او سخن در میان آورد که تو زن جوان و صاحب جمال\nو من شخص پیر و بیمال ترسم که مبادا از غرور جوانی و یا از نتیجه\nوفاداری طریق بیوفائی پیش گیری- زن در جواب دهقان\nعهد و پیمانیکه خاطر دهقان بآن استوار و آسوده می شد\nبتاکید تمام در میان آورد- دهقان بعد از ستانیدن عهد\nو پیمان زن خوشدل و فارغ البال شده بلحظه استراحت\nدر زیر درختی در ارض راه اختیار کرد هنوز چشم دهقان محو در\nخواب بود که جوانی رهگذری نیکو صورتی عبور نمود بمجرد\nدیدن دل زن مایل جوان شده از عهدیکه بهمراه مرد دهقان"}
{"book": "adl0005", "page": 110, "text": "۱۰۷\n\nنموده بود فراموش نموده با جوان رهگذر عهد تازه بست\nواکثر عهد اهل زمانه بی کم و زیاد چون عهد زن دهقانست\nکه تجربها شده و از عهد سست شان عالم یادگاریها\nمانده است چنانچه زن دهقان پیمانه مجاز اسنگ بیوفای\nو بدعهدی شکست و چون جوان آنرا مایل خود دید گفت\nای جان جهان فرصت غنیمت دانسته برخیز و نزدیک\nمن آی تا ترا سوار سازم و تا بیدار شدن دهقان مسا فه دور\nقطع راه کنیم زن سرد دهقانرا از زانوی خود برداشته بر روی\nخاک نهاده چست و چالاک بر عقب جوان سوار شد"}
{"book": "adl0005", "page": 111, "text": "۱۰۸\nدست اعتماد بر کمربند محبت افوزد - درینحال دهقان پیدا\nشد جوانی را دید سواره ایستاده و زنش دست وصال\nدر کمر مراد اورده - دود از نهادش برامد و گفت بیت\nیار من با آن دوستان برداشت\nمهر و پرینه از میان برداشت\nاخر ای بیوفا این چه نقش است که بر انگیخته - و این نیرنگیست\nکه بابد عهدی ساخته - زن گفت افسانه مخوان و فسون مدم\nکه از خوبرویان حسن عهد طلبیدن همان خراج دارد که سیل را\nباثریا جمع کردن و از جفا پیشگان وفا چشم داشتن چنان باشد\nکه نهال گل در آتش گلخن کاشتن - و تو مگر نشنیده که گفته اند\nکوم"}
{"book": "adl0005", "page": 112, "text": "۱۰۹\n\nگفتم ز مهر زان ستم و غابیا\nنقشاز ما شریان این کار در آید\n\nپیر گفت از مقام انصاف قدم بیرون نهاده و در جفا\nکاری بکلید دل آزاری کشاده بترس از انکه بمکافات\nپیمان شکنی گرفتار شوی و شامت نقض عهد در تو در مصرع\n\nمکن که زود پشیمان شوی سو ندارد\n\nزن بقول وی التفات نموده جوانرا گفت زود باش\nکه از جفای بادیه فراق خلاص یافته خود را بمنزل وصل\nرسانیم جوان مرکب تیز رفتار هامون نورد در یا گذار را\nکه شمال تندرو از همراهی او باز می ماند و و هم شبگرد"}
{"book": "adl0005", "page": 113, "text": "۱۱۰\n\nتیز کامی او را در می‌یافت شوپے\nچو اشک عاشقان گلگون و خون‌ریز\nجهان پیما تر از شبدیز پرویز\nبیک جستن توانستی که چون برق\nبجستی از حد و در غرب تا شرق\nدران صحرا تاختن گرفت و بیک چشم زدن از دیده دهقان\nغایب شدند. بیچاره با وجود مذلت غربت و محنت مفارقت\nبر عقب روان شد. و با خود اندیشه می‌کرد که عهد زنانرا وفای\nو وفاق ایشانرا بقائی نباشد. و من بر سخن بی‌اعتماد کرده\nترک وطن مالوف و مسکن معهود خود کردم. و حالا نه روی\nبازگشتن دارم و نه راهی از پی رفتن. تا عاقبت کار من\nبه‌کجا انجامد"}
{"book": "adl0005", "page": 114, "text": "۱۱۱\nبچه انجامد و خاتمت حال بکجا کشد اما چون مقدار سه\nفرسخ راه رفته شد بچشمه آب و سایه درختی رسیدند محبوب\nکوفته شده و جوانرا نیز اثر ملال پدید آمده گفتند ساعتی اینجای\nبیارامیم. و بعد از آسودگی بار دیگر براه در آئیم پس از مرکب\nپیاده شده پناه بسایه درخت آوردند. و زمانی برلب آب\nنشسته از هر باب ما جرائی در پیوستند جوان تماشای روی\nرنگین و زلف مشکین آن دلربا دیده کشاده و حلقه طره غالیه سا\nبرحوالی رخسار گلرنگش چو جعد بنفشه بر صفحه یاسمین معا\nدیده میگفت بیت"}
{"book": "adl0005", "page": 115, "text": "۱۱۲\n\nزلف مشکین حلقه بر روی گلگون بسته اید\nمی نماید نیمروز و شب بیکدیگر چون پیوند\nو آن نگار عشوه گر بر قامت دلفریب آن جوان که در\nگلستان حسن نهالی بود از شاخ طوبی تازه تر نظر افکنده\nسرفرازی آن سرو ناز و دلنوازی آن شوخ طناز مشاهد\nکرده این بیت ادا میکرد\n\nنخل بالای ترا یا رب چوسوزن بسته اند\nصد هزاران بانمکی بر یکدیگر چون پیوند\n\nدر اثنای مقالات زن دهقانرا متقاضی طبیعت گریبان\nگرفته میل آن شد که تجدید طهارتی کند و بجهت رعایت\nحرمت از زیر درخت دور شده خود را بخاره بیشه که نزد\nآن بود"}
{"book": "adl0005", "page": 116, "text": "۱۱۳\nبچشمه بود رسانید هنوز بخار بیشه نارسیده شیر شرزه که اسد\nدر مرغزار آسمان از هیبت او گام نتوانستی نهاد ـ وثور\nدر کنام سپهر از نهیب پنجه او دم نیارستی زد بشنو یے\nهمی آمد خروشان دستیازان\nشیر بر چرخ از همش گریزان\nبنیش ناخنان زهر آب داد\nبتیغ ناب خون ناب داد\nچشم شیر بروی افتادن همان بود و او را ربودن و به بیشه درون\nبردن همان جوان چون صدای غریدن شیر شنید و به بیشه\nکشیدن دلبر معاینه دید ـ فی الحال خود را بپشت تکاور فگنده\nراه بیابان گرفت مصر بلا را دید روی از یار بر تافت"}
{"book": "adl0005", "page": 117, "text": "۱۱۴\n\nجوان از ہول جان مرکب می تاخت و در قفا می نگریست\nو محبوب بچنگال شیر گرفتار گشته ئیکه در مزرعه بیوفائی کشته بود\nمیدردید مصرع هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت\nدر ینوقت پیر دهقان که از پی ایشان افتان و خیزان می آمد\nبلب چشمه رسید و از ایشان اثری ندید فریاد برکشید و میگفت\nبیت\nدر داکه رفت یار و دلم را دوا نکرد صد عهد بیش داد ویکی را وفا نکرد\nپس از زمان وصال براندیشید و حال اتصال را برخاطر گذرانید\nزار زار مینالید و قطرات اشک حسرت برخسار میبارید بازی\nز روز؟"}
{"book": "adl0005", "page": 118, "text": "۱۱۵\n\nدیروز چنان وصال جان افروزی\nامروز چنین فراق عالم سوزی\nافسوس که بر دفتر عمرم ایام\nانراروزی نویسد این باروزی\n\nبعد از گریه بسیار و ناله بیشمار پی محبوبه را دید که بجانب بیشه میرود\nبمحابا بر پی روان شده در محلی رسید که شیر شکم اوراد ریده بود\nو بعضی از احشای اورا خورده و رفته پیر از مشاهده انحال\nسراسیمه گشت و دانست که شومی بیوفائی در وی رسید\nبجزای غدر و عقوبت بد عهدی گرفتار شده زمانه\nدرو نگریست و بر محنت وی و غربت خود بگریست\nز لب ناله اش بر ثریا رسید\nزمژگان سرشکش بدریا رسید"}
{"book": "adl0005", "page": 119, "text": "١١٦\nو فایده این مثل آنست که هر که سر رشته وفا از دست بگذارد\nبند عقوبت برپای دل نهاده باشد و طوق بلا در گردن\nجان افگنده بیت\nبیوفائی هر کجا رخت افگند عاقبت آن جا را ویران کند\nمرد خوب سیرت نیکو سریرت بیک کرشمه تلطف که\nاز کسی بیند قدم در میدان اخلاص نهاده بنای دوستی\nو اختصاص را باوج سپهر رساند و نهال مردمی و مروت را\nبرشحات مصادقت تازه و سیراب دارد و اگر در ضمیرش\nدغدغه وحشتی سر بر زند و خدشه شبهتی در خاطرش پدید آید\nفی الحال"}
{"book": "adl0005", "page": 120, "text": "۱۱۷\nفی الحال محو کرده دیگر باره اندیشه انرا پیرامون عرضہ خیال\nنگذارد- علی الخصوص که وثیقی درمیان آمده باشد\nو بسوگند مغلظ تاکید یافته- بیاید شناخت که عاقبت سونیان\nمذموم باشد- وعقوبت ارباب غدر از و د نازل گردد\nو سوگند دروغ بنیاد عمر را ویران کند- وخلاف وعده اساس\nزندگانی را باندک فرصتی براندازد مثنوی\nچون درخت این عملوج بخ را تیمار میباید بد\nعهد فاسد بیخ پوسید بود وزشمار لطف ببرید بود\nنقض میثاق عهود از حقیقیت حفظ سوگند و وفاکاریست"}
{"book": "adl0005", "page": 121, "text": "۱۱۸\nدانایان گفتند دوستان دو نوع باشند\nاول انکه بصدق کامل و رغبت تمام و میل خاطر و میان\nغرض و طمع و بی نقضت ریا و معمه بجانب موالات\nو مودت گرایند دوم انکه از روی اضطرار یا بطریق مطامع\nو اغراض طرح صحبت افکنند و طایفه اول که بصفا و\nعقیدت و خلوص نیت افتتاح ابواب محبت کردند با\nدر همه حال اعتماد را شانید و همه وقت از ایشان همین وان است\nو سر انبساطی که نمایند از روش دانش منحرف نباشد مشنوتر\nدوستی درهم راحتی سان ورنه رها کن سخن ناکسان\nاز بابت تبصره ای حکایت\nرجوع بقصۀ موش و زغا\nن گردد که"}
{"book": "adl0005", "page": 122, "text": "۱۱۹\n\nزهر ترادوست چه داند شکر عیب ترا دوست چه داند ہنر\nاما آنها که بضرورت دوستی را سپر دفع ضرر ساخته باشند یا وسيله\nجذب و جر منفعت گردانیده حالات ایشان بیک قرار\nنخواهد بود- گاه در مرتبه مباسطت بساط نشاط بگسترند\nو گاه در مهلکه مخالفت بنظر نا التفاتی در جانب یار نگرند رست\nکه دوستی کنند چون شیر و ببر گر دشمنی سخت تر از تیر و تبر\nو مرد دانا همیشه بعضی از حاجات چنین کس را در توقف بدارد\nو بیک بارگی زمام اختیار خود بکف اقتدار او نگذارد بلکه\nدر ساختن مهماتش بعذرهای لطیف تمسک می جوید"}
{"book": "adl0005", "page": 123, "text": "۱۲۰\nو بتدریج انپی رفته آنرا سرانجام میدهد و خود را نیز نگاه میدارد\nکه صیانت بهمه حال لازمست. و چون بدینمنوال سلوک\nنماید هم منفعت مروّت مذکور گردد و هم مزیت بنامی مردی مشهور شود\nمثنوی\nدر استحکام کار خویش میکوش\nمکن قانون حکمت را فراموش\nکسی کو کار با بنیاد سازد\nبنای عقل را آباد سازد\nدانایان گفت اند که هرگاه عداوت عارضی باشد\nبمجرد میخنگی و تلطفیکه از جانبین پدید آید مرتفع میتواند شد\nو دران محل انبساط و ممازجت از عیوب محسوب نمیشود\n\nاما چون\nاز بابت حکایت دیگر"}
{"book": "adl0005", "page": 124, "text": "۱۲۱\nع\nاما چون دشمنی ذاتی باشد اگرچه بظاهر بنای دوستی و ارتباط\nدهند بران اعتماد نتوان کرد و از نگاهداشت و مراقبت احوال\nدقیقه فروتوان گذاشت که مضرت آن بسیار و عاقبت\nآن وخیم است\nدانایان گفته اند که از صحبت ناجنس پرهیز کنید که عاقبت\nپشیمانی سود ندارد چنانچه موشی با بقه طرح آشنائی افکند\nو بدیدار همدیگر شایق شدند چونکه مقام یکی درخشکه و از دیگری\nدر آب بود بقرار مصلحت جانین رشته در پای هم بستند\nاز برای ملاقات یکدیگر ناگاه موش وقتی در کنار آب برای\n\n[margin text]\nوزاغ بشنید که موش دعوی زبان\n[ILL] دانی میکند [ILL]\nموش\n[/margin text]"}
{"book": "adl0005", "page": 125, "text": "۱۲۲\nملاقات رفته بود- دران اثنا زاغی از هوا موش را درربود\nاز بالای دهی گذران زاغ شده و موش در منقار زاغ، و چونکه\nبیک سر رشته موش و بدیگر سر رشته بقعه بود، اهل ده مابین هم\nتعجب میکردند که این زاغ و موش و بقعه را ببینید که بهیچوقت\nبقعه شکار زاغ نبوده و حالا زاغ موش و بقعه را در ربوده - و بقعه\nبزبان فصیح آواز داد که این همه که می بینید از صحبت ناجن است\nکه با موش مصاحب شدم بمالفت دوستی و مصا حبت\nموش درین ورطه حیرت که می بینید گرفتار گشته ام بیت\nای من از یار ناجنس ای فغان همنشین نیک جوی ای جهان\n\nآفرینش"}
{"book": "adl0005", "page": 126, "text": "۱۳۳\n\nو خردمند روشنرای را ازین مقوله فایده آنست\nکه فرصت صلح با دشمن بوقت حاجت فوت نکند و پس از\nحصول غرض از مراعات جانب احتیاط غافل نباشد\n\nهر انکسی که نکند پیروی رای خرد\nبہیچ وجه ملالی بحال او نرسد\n\nبآب تجربه چون کرد شسته روی نشان\nغبار نقص بوی کمال او نرسد\n\nبنای رفعت اگر بر اساس محکم نهاد\nخلل بتبه جاه و جلال او نرسد\n\nاز باب ہشتم\n\nدانایان گفته اند از دوست آزرده و قرین رنج و\nپهلو تهی کردن بسلامت نزدیکتر ست و از مکامن مکر"}
{"book": "adl0005", "page": 127, "text": "۱۳۴\n\nکینه کوش وغوایل غدر گندم نمای جو فروش تجنب نمودن\nموجب ایمنی از خطر- خاصه که تغییر باطن و تفاوت اعتقاداً\nبچشم خرد معاینه بیند- و دغدغه دل و خدشه ضمیر او بنظر بصیرت\nمشاهده نماید شنوی\nچو آزرده شد خصم ایمن مباش خراشیده را هست قصد خراش\nکز اول دراید بلطف و خوشی در اخر بسی محنت از وی کشی\nو هرکه از اهل کینه علامت عداوت فهم کرده باشد باید که انرا\nمحل نگذارد- چه اگر خلاف این معنی ازوی در وجود اید تیرافت را\nبیت\nاز جان هدفی ساخته باشد- و آتش بلا را در ساحت سینه برافروخته\nایمنی از خصم"}
{"book": "adl0005", "page": 128, "text": "۱۲۵\nایمنی از خصم محنتهای بسیار آورد  تخم غفلت میرسد کار ورنج دلی بار آورد\nدانایان گفته اند سه تن از روش حکمت دوراند  از انجمه ششم از حکایت\nواز منهاج دانش برطرف اول کسیکه بر قوت ذات خود شاهد ه کو کند زبانی حکایت\nاعتماد کند - هر آینه چنین کس خود را در ممالک افگند- وتهورا  پین\nسبب هلاک او گردد دوم آنکه اندازه طعام و شراب نشناسد\nو چندان تناول نماید که معده از هضم آن عاجز آید و این کس\nبی شبهه دشمن جان خود باشد سیوم شخصی که بکفتار خصم در غرور افتد\nوبقول کسیکه از وایمن نتوان بود فریفته شود و بیشک انجام\nکار او بخسارت و ندامت کشد بیت"}
{"book": "adl0005", "page": 129, "text": "١٢٦\nمشو ایمن از حیله دشمنان\nبیندیش و برتاب از انسو عنان\nاز باب ششم از حکایت زاغ و بوم که در مکر و\nفریب دشمن\nدانایان گفته اند هر که پنج خصلت را بضاعت راه\nو سرمایه عمر سازد بهر جانب که رود اغراضش حاصل و بهر جا\nکه توجه نماید فواید رفقا و مصاحبان بدو وصل آید اول\nاز بد کرداری بر طرف بودن دوم نیکو کاری را شعار خود\nساختن سیم از مواقع تهمت پهلو تهی کردن چهارم مکارم\nاخلاق را لازم گرفتن پنجم اداب معاشرت را در همه اوقات\nنگاهداشتن و کسیکه جامع این خصال باشد او را هیچ جا غریب\nنگذارند و وحشت غربتش براحت موانست مبدل سازند مصراع\nدانایان"}
{"book": "adl0005", "page": 130, "text": "۱۲۷\n\nدانا بهیچ حشر و ولایت غریب نیست\n\nدانایان گفته اند کارهای جهانیان بر وفق تقدیر ساخته\nمیشود و در ان بزیادت و نقصان و تقدیم و تاخیر کسی را\nمجال تصرف نداده اند. و هیچکس نتواند شناخت که منشور\nسعادت بنام او رقم زده اند یا او را در جریده شقاوت داخل\nکرده لیکن بر همگنان واجب ست که کارهای خود را\nبر مقتضای رای صایب بردارند. و در مراعات جانب\nحزم و احتیاط غایت جهد بجای آرند. اگر تدبیر موافق تقدیر\nآید خود بر سریر اقبال و مسند جاه و جلال تمکن دارند. و اگر قضیه منعکس گردد\n\nزیبائیست هر انجا که میرود\nاست ملک کشیدن و غیره"}
{"book": "adl0005", "page": 131, "text": "۱۲۸\n\nهم دوستان عذر پذیرند و هم طاعنان مجال وقیعت نمی یا بند\nقطعه\nحکیم گفت که تقدیر سابقت ولی بهیچ حال تو تدبیر را فرو مگذار\nاگر موافق حکم قضاست تدبیرت بکام دل شوی از کار خویش بر خوردار\nو گر مخالف آنر دایدت بیغدور کسیکه دارد از انوار عقل تنظه‍‍ار\n\nدیگر بباید دانست که ضایع ترین مالهای دنیا آنست که از ان\nانتفاعی نباشد و غافلترین ملوک انکه در حفظ ممالک و ضبط\nرعایا اهتمام نماید و لیئم ترین دوستان انکه در حال شدت\nو نکبت جانب دوست را فرو گذارد و نابکار ترین زنان انکه\nاز شوی در مقام ستیزه و لجاج در اید و در تدبیرات خانگی و حفظ\nناموس شوهر اهمال روا دارد و در بند پیرایش و آرایش\nخود و نمایش ان بدیگران بود و از مردان مردی که از\nسخن گفتن جاهل و از نشستن با او سایل ابا ننماید و از مشایخ آنکه\nبمواعظ خود عامل نباشد چنانکه گفته اند\nعالم نا پر هیز کار و پیر بی وقار مانند چراغیست که\nخود را میسوزد و بدیگران روشنی میدهد و کوریکه\nعصا کش کور دیگر شود و فاضلترین علما کسیست\nکه علم خود را بعلم پنهان دارد و نادان ترین عوام\nکسیست که با علما در مقام معارضه باشد چنانچه \nشیخ سعدی رحمة الله علیه فرماید\nقطعه\nبا علما در مجادله هرگز سود خود نمی بینم\nهر که با دانا تر از خود بحث کند تا بدانند که دانا\nاست بدانند که نادانست"}
{"book": "adl0005", "page": 132, "text": "۱۲۹\nاز اطاعت پرومادرابا نماید و ویران نشین با انکه در و امنیتیاز را تے\nنباشد و ناخوشترین صحبتها انکه مصاحبانرا با همدل راست نبود\nاز باب دهم\nدانایان گفته اند شخصی متقی پرهیزکاری بود. ازخوردن\nگوشت و ریختن خون و ایذای جانوران تحرزمی نمود بیست\nلب بخون کسان نمی آلود وزبدی اجتناب مینمود\nیاران باوی مخاصمتی گرفتند و مباحثه بودی نزاع و جدال\nآغاز کردند و گفتند که ما بدین سیرت تو راضی نیستیم و رای ترا\nدرین اجتهاد بخطا نسبت میدهیم . بعد ما که از محبت ما اعراض\nاز حکایت غریب و پر\nزنانی بیدیاپور [?]"}
{"book": "adl0005", "page": 133, "text": "۱۳۰\n\nنمی‌نمائی در عادت و سیرت موافقت باید نمود و چون\nدامن وفاق از مخالطت درمی‌چینی سر از گریبان اتفاق\nبر باید آورد. و نیر عم عزیز را در زحمت گذاشتن و خود را در زندان\nریاضت محبوس داشتن چندان فایده ندارد و نصیب خود\nاز لذات دنیا استیفا میباید کرد. تا از شرب و لا تنس\nنصيبك من الدنيا بهره مند گردی. و از اکل و شرب\nکه قوام ماده حیاتست محترز نباید شد تا فرمان کلوا و اشربوا\nکار بسته باشی. و بحقیقت بباید شناخت که دی را باز بتوان\nآورد. و بدریافتن فردا غرم جزم نشاید کرد. امروز را ضایع کردن\n\nنمی‌؟"}
{"book": "adl0005", "page": 134, "text": "۱۳۱\n\nو تمتع و التذاذ برطرف بودن چه معنی دارد خرد\nبیائید تا آن امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را\nو چون میدانید که دی گذشت و باز نیاید و مرد عاقل سحر فردا را اعتماد\nننماید پس امروز چیزی ذخیره کنید که توشه راه فردا را شاید بیت\nآن طلب امروز تجب روزگار کز پی فردات بود توشئه\nدنیا اگرچه سراسر عیب ست باری این هنر دارد که مزرعه آخرتش\nگفته اند و هر تخمی که در وی بکاری بر اثر آنقیامت برداری مثنوی\nبکوش امروز تا تخمی بیابی که فردا بر جوی قادر نباتی\nدر ان خرمن نه بیم ارزن نیارزی اگر این کشت زری را نورزی"}
{"book": "adl0005", "page": 135, "text": "۱۳۲\n\nحکایت پنجمین\n\nسبلت\nو تمثیل غرض بیان این حکایت نیک منا\nوافی دارد حکایت انیست که از روی تمثیل\nنام گذاشته اند\n\nکه فریسه نام جانوری بود که زهد و تقوی در بین جانوران دیگر نامی\nبرای خود حاصل کرده بود .وقتی از وقتها در بیشه جنگلی که در میان\nان جنگل شیری بود. که پادشاهی کل وحوش آن جنگل باو تعلق\nو همه مطیع و فرمانبردار او بودند. روزی فریسه نام بحضور آن شیر\nکه کامجوی نام دارد بموجب فرمان او حاضر شد شیر گفت\nشنیدم انکه در افاق نست ثانی\nچو دیدم بتحقیقت هزا رچندانی\n\nاین زمان"}
{"book": "adl0005", "page": 136, "text": "۱۳۳\nاین زمان بر تو اعتماد خواهم فرمود و مهمات ملک و مال\nبتو تفویض نمودم تا درجه تو بتربیت ما ارتفاع یافته در زمره\nخواص و نزدیکان داخل گردی و یمن عنایت و حسن عطوفت ما\nاز اقران و اخوان بلکه از ابنای زمان بغز اختیار و شرف اقتدا\nممتاز گردی فرد\nبر استان ولایت هر که سرنهاد چومر انگشت رفتنه که را اهل شیر شید\nفریسه جواب داد که سلاطین را لازمست که برای کفایت امو\nجمهور انصار شایسته و اعوان بایسته اختیار کنند و باین همه تمام\nکه هیچکس را بر قبول عمل اکراه نفرمایند که چون کاری بغیر د گران"}
{"book": "adl0005", "page": 137, "text": "۱۳۴\n\nکسی افکنند و او را ضبط آن میسر نشود و از عهده لوازم و شرائط آن\nبواجبی بیرون نیاید وبال آن هم بسلطان راجع گردد و بزه\nآن نافرمانیهای او بفرماینده عاید شود غرض ازین سخن آنست\nکه اعمال سلطانی را کاربستم و بران وقوفی و در ان تجربه\nندارم و تو پادشاهی ذو شوکتی و سلطانی عالی رتبتی نور\nخدمت تو وحوش فراوان و سباع بیکران بقوت و کفائت\nآراسته و بصفت امانت و دیانت مشهور شده و طلاب\nاین نوع عملها نیز ستند اگر در باب ایشان عنایتی و التفاتی\nارزانی داری دل مبارک را از دغدغه کفایت مهمات فارغ گرداند"}
{"book": "adl0005", "page": 138, "text": "۱۳۵\n\nو تحفه و هدیه که از ارتکاب عمل یابند شادمان و مستظهر گردند\nکابجوی گفت درین مرافعه چه فایده داری و ازین منع\nچه سود می بینی و من البته ترا سعاف نخواهم داشت و\nطوعاً و کرهاً طوق مباشرت این مهم در گردن اهتمام تو خواهم\nمصرعه اگر خواهی و گرنه زان مانی فریبی گفت\nکار سلطان مناسب دو کس باشد یکی زیرکی سخت روئے\nکه بمبالغه و بی آزرمی غرض خود حاصل کند و بزیرکی و حیله\nاز پیش برده هدف تیر تعرض نگردد و دوم غافل ضعیف رائے\nکه بخواری کشیدن خوی کرده باشد و پروای بی ناموسی"}
{"book": "adl0005", "page": 139, "text": "١٣٦\n\nو تلف نام و عرض ندارد و چنین کس در معرض حسد نیاید\nو کس با او در مقام عداوت و مخاصمت نباشد و من ازین\nدو طبقه نیستم نه حرص غالب دارم که خیانت اندیشم و نه طمع خسیس که نیاز آرد\n\nقطعه\n\nبخدایی که [word؟] کرمست\nعاقل از ان خویشتن باز دارد\n\nکه نیرزد بسرد همت من\nملک هر دو جهان بیک جو ارزد\n\nملک را ازین اندیشه بر باید خواست و مرا از تحمل بار مشقت\nمعاف باید داشت که مدتی شده تا دیده حرص شوخ چشم را\nبسوزن قناعت بر دوخته ام و متاع بی اعتبار آز پر نیاز را\n\nبغلات"}
{"book": "adl0005", "page": 140, "text": "۱۳۷\n\nبشعلات آتش ریاضت سوخته واکر دیگر باره ملک مرا بعلایق\nدنیا آلوده گرداند بمن همان خواهد رسید که بدان مگسان که در میان\nطبق عسل نشسته بودند رسید شهر پرسید که چگونه بوده است آن\nحکایت\n\nاز نا بخیر دنیا مجتنب\nمگسان در طبق عسل\nزیانی فقیر\n\nگفت آورده اند که روزی از فقرای صافی دم که در طریق طریقت\nثابت قدم بود ببازاری میگذشت درویشی حلواگر که از\nچاشنی فقر بهره داشت آن عزیز را التماس کرد که زمانی بردکان او\nقرار گیرد مرد عارف از روی دلنوازی آنجا نشست واو ثنائاً\nحلوائی برسم تبرک طاسی پر عسل گذاخته پیش درویش نهاد"}
{"book": "adl0005", "page": 141, "text": "۱۳۸\n\nو مگسان چنانچه رسم ایشان باشد بر شیرینی ها غلو کنند\nو هر چند کسی بدفع ایشان قیام نماید ممتنع نشوند عصر\nمگس جائی نخواهد رفت بخود کان حلوائی\nیکبار بر طاس عسل فروریختند بعضی برکناره طاس نشستند\nو برخی خود را در میان انداختند حلوائی دید که هجوم مگسان از حد\nگذشته بادبیزن بجنبانید. آنها که برکنار طاس بودند بآسانی روان\nنموده رفتند. و آنها که در میانه جام آرام داشتند پاهای ایشان\nبعسل فرومانده بود چون خواستند که بپرند پرهای شان نیز\nبعسل آلوده شده بدام هلاک افتادند. آن درویش عزیز را وقت\nخوش شد."}
{"book": "adl0005", "page": 142, "text": "۱۳۹\n\nخوش گشت ونعرهای مستانه زدن گرفت. وبعدازان که\nدریای باطن شیخ بیارامید وموج بحروجد وحال فرو نشست\nمردحلوائی گفت ای عزیزـ ماحلوای صورت از تودریغ نمیداریم\nآنچه از معنی درین محل برتوحل و واشده از مادریغ مدار مصرعه\nبحشال شیرین شکرریزی کن\nشیخ فرمود که دنیای دون وحریصان و طلبکاران او دین\nطاس عسل برمن عرض کردند ملهم غیبی بمن گفت این طاس\nدنیادان ـ واین عسل را نعمتهای آن ـ واین مگسانرا معیت\nخواران ـ وآنها که برکنارۀ طاس نشسته از فقیران قانع ـ که بابن"}
{"book": "adl0005", "page": 143, "text": "۱۴۰\nلقمه از مایده دنیا خرسند شده‌اند. و دیگران که درون طاس‌اند\nاهل حرص و آز که پندار ایشان آنست که چون در میانه کار با\nنصیب ایشان بیشتر خواهد رسید و از منطوق الرزق مقسوم\nغافل مانده‌اند- اما چون عزرائیل مروحه الرحیل بجنباند- ا\nکه برکناره باشند آسان میپرد و با شیانه فی مقعد صدق عند\nملیک مقتدر باز میگردند و آنها که در میانه نشسته‌اند\nچندانکه حرکت بیشتر نمایند پای شان فروتر میرود- و در مضیق\nثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِلِینَ بمانند و مآل حال ایشان\nبشقاوت و ادبار ابدی انجامد ششوں\n۹۰ دیگر"}
{"book": "adl0005", "page": 144, "text": "۱۴۱\n\nچرا یک لقمه باید چشیدن وزان پس این همه خواری کشیدن\nبخرسندی گرای اینک عقبیست نباشد هیچ گنجی چون قناعت\nو ایراد این مثل بجهة آن بود تا ملک پر و بال اقبال مرغاب\nدنیای دغل آلود را نسازد. و شاید که چون وقت تا تر داد اما\nروح فرا رسد سلوک راه آخرت بر سبیل سهولت میسر تواند شد\nبیت\nچنان وقتی بدست آراز زمانه که گویندت بگردی روانه\nکامجوی گفت اگر کسی نظر بر حق دارد و در روش عدلان\nمستقیم شده هیچ دقیقه از راستی فرو نگذارد و شر رستمگاران\nاز مظلومان بازگیرد و سخن محنت کشیدگان بدل خوش"}
{"book": "adl0005", "page": 145, "text": "۱۴۲\nو تازه روئی در پذیرد هرآئنه در دنیا دولت اورا غراستقامت\nخواهد بود . و در عقبی بشرف رفعت وکرامت خواهد رسید\nفرسیه گفت در اعمال سلطانی گر شرایط سرانجام یابد برایتی\nنجات آخرت توان شمید. فاما در دنیا کاراورادوام استقامت\nصورت نبندد. و مدت عمل اورا قرار و ثبات ممکن نبات\nچه هرگاه کسی بتقرب سلطانی سرافراز شد هم دوستان سرمنصات\nبا او در روی کشند و هم دشمنان جان اورانشانه تیر بلا سازند\nوهرگاه که اجماع بر عداوت او منعقد گردد البته ایمن نتوان بود\nوخوشدل نتوان زیست واگرچه پای بر فرق کیوان نهد\nمکرم ده"}
{"book": "adl0005", "page": 146, "text": "۱۴۳\n\nسر براه سلامت نبرد شیر فرمود که چون رضای ما تر احاصل آمد\nخویشتن را در مهلکه و هم میفکن که حسن عقیدت ما حجابیست گاه\nدشمنانرا تمامست و بیک گوشمال راه مکاید ایشان بسته\nگردانیم و ترا بغایت همت و نهایت امنیت سائیم مصراع\nچه غم زحیلہ دشمن چو دوست جانب ماست\nفریبه گفت اگر غرض ملک ازین تقویت و تربیت احساست\nکه در باب من میفرماید بعاطفت و مرحمت خسروانه و انصاف\nو معدلت بیکرانه آن لایقتر که بگذارد تا درین صحرا ایمن و فارغ\nمیگردم و از نعیم دنیا بآب و گیاهی خرسند شده از مضرت سید"}
{"book": "adl0005", "page": 147, "text": "۱۴۴\n\nوعداوت دوست ودشمن برکناره میباشم و مقررست\nکه عمر اندک در امن و راحت و فراغ و صحت بهتر که زندگانی\nبسیار در خوف و خشیت و ذل مشغولی و محنت فنـرد\nدمی را عت دل بهترست از انکه هزار سال بروفق آرزو بزید\nکامجوی گفت ترا دغدغه ترس باز ضمیر دور باید کرد\nو بجا نزدیک شده اتمام مهمات بزدید اهتمام باید گرفت\nفرنزه گفت اگر حال بر منوالست و ابا و امتناع من فایدند\nمرا امانی باید که چون زیردستان بامید یافتن منزلت من\nو زبر دستان از بیم زوال مرتبت خود بقصد من خیزند\nملک بعهدند"}
{"book": "adl0005", "page": 148, "text": "۱۴۵\nملک بید مدینه ایشان بر من متغیر نگردد و دران تامل و تفکر جو دارد\nو در قصه من و کید قاصدان شرایط هر چه تمامتر بجای آوردن است\nبهمت خیلی باید با خاطرگران کردن بقول دشمنا نسا ترک کوستاین کردن\nشیر با او وثیقه کرده پیمان بست اموال و خزاین خویش بدو سپرد\nو از تمامی اتباع و لواحق او را بگرامست بیحد مخصوص گردانید\nو شاورت مهمات بغیر بادی ننمودی و اسرار ملک بغیر باد\nاشکار نکردی هر روز اعتقاد شیر بروی زیاده شدی و قرب\nو مکانت او نزدیک شیر بیفزودی تا بحدیکه مخالطت بغابت\nرسیده و مخالصت بنهایت انجامید نه فریس نفیس بی ملاحظات"}
{"book": "adl0005", "page": 149, "text": "۱۴۶\n\nشیر بودی و نه کامجوی بی موانست او آرام داشتی مصرعه\nچو دوستی بنهایت رسد چنین باشد\nاین حال بنزدیکان شیر گران آمد و مجموع ارکان دولت\nدر مخالفت او دم موانست زدند و بر مخاصمت او پیمان\nمطابقت بستند روز ها در تدبیر تغیر او بشب رساندند شبها\nدر اندیشه دفع و منع او بروز آوردند آخر الامر رای همه بران قرار گرفت\nکه اورا بخیانتی منسوب گردانند تا مزاج کامجو که مرکز از منهاج راستی\nو امانت بانحراف مایل نیست دربارۀ وی متغیر گردد و عقیدۀ\nشیر در باب دیانتی که او مظهر کامل آن میشناسد متزلزل شود\n\nاز زمان"}
{"book": "adl0005", "page": 150, "text": "۱۴۷\n\nآنزمان مداخلتهای کلی توان کرد و در قمع و استیصال او توان کوشید\n\nبیت\n\nبتدریج راهی بدست آوریم\nکه در پایه او شکست آوریم\n\nپس یکی را پیش کردند تا قدری گوشت که برای چاشت\nنهاده بودند بدزدید و در حجره فریسه پنهان کرد بیت\n\nروز دیگر که شیر درین جنگ\nبر کنام شچ کرد آهنگ\n\nامرا و وزرا صف خدمت برکشید و اشراف و اعیان ببارگاه\nحاضر شدند و فریسه جهة تدارک مهم کلی بطرفی رفته بود شیر انتظار او\nمیکشید و در سخن کفایت و تعریف فهم و درایت او حرفی بر زبان میراند"}
{"book": "adl0005", "page": 151, "text": "۱۴۸\n\nبیت\nور دربان مونس جانب نیامی | یکدم نیرود که مکرر نمیشود\n\nوقت چاشت ملک رسید وجذبه طبعی در حرکت آمده\nقوت اشتها غلبه کرد. چندانکه گوشت وظیفه ملک طلبیدند\nکمتریافتند. شیر بغایت تافته شد و در محل فریسه غایب بود\nخصمان حاضر. چون دیدند که آتش گرسنگی و حرارت غضب\nبهم پیوست آغاز فساد کردند و تنور خشم را گرم یافته فطیر تزویر\nمدعای خویش در بستند. یکی از ایشان گفت که چاره نیست\nاز آنچه ملک را بیاگاهانیم و هرچه از منافع و مضار انجضرت\n\nدانیم و نمانیم"}
{"book": "adl0005", "page": 152, "text": "۱۴۹\nدانیم و شناسیم هر چند موافق بعضی نیفتد بموجب عرض نمایم\nکامجوی متنبه شده گفت ملازمان یکدل و\nمتعلقان یکجهت در هیچ وقت باید که شرط نصیحت\nفرو نگذارد و حق نعمت شناخته انچه داند و تواند بحل آنها\nرسانند بیت\nکسانی حق شناس حق گذارند که حال از پادشه پنهان ندارند\nبیار تا چه شنیده و بگوی تا چه دیده یکی از ان مفسدان تمام\nو غماز ناتمام جواب داد که بمن چنان باز نمودند که فرخ این\nگوشت را بسوی خانه خویش برد دیگری از راه بدگمانیت"}
{"book": "adl0005", "page": 153, "text": "۱۵۰\nمغلطه در افکند و گفت - مرا این باور نمی اید - چه او جانوری\nکم آزار و امانت شعار است دیگری آغاز حیله سازی\nکرده گفت - درین کار احتیاط باید کرد - چه هر کس را دوست\nو دشمن میباشند و بغرض سخنان غیر واقع در اندازند و مردم را\nزود زود نتوان شناخت و بر اسرار خلایق بآسانی مطلع\nنتوان شد دیگری دلیرتر در سخن آمده گفت همچنین است\nوقوف بر سرایر و اطلاع بر ضمایر بزودی صورت نبندد\nولیکن اگر گوشت در منزل او یافته شود هر چه از خیانت او\nدر افواه خواص و عوام و خورد و بزرگ افتاده است پیدا خواهد بود\nکابجوی"}
{"book": "adl0005", "page": 154, "text": "۱۵۱\n\nکامجوی را در محل غمان اختیار از دست بیرون شد و گفت\nمردم در باره او چه میگویند و بر خیانت او از چه چیز استدلال\nمیکنند یکی از حضار که موافق مخالفان بود گفت ای ملک\nدر میان اهل این بیشه خبر غدر و مکر او منتشر شده و اگر او غدار باد\nهرگز ازین ورطه جان بسلامت بیرون نبرد و شامت خیانت\nبزودی در وی رسد دیگری از صاحب غرضان\nزبان افساد بکشود و گفت جمعی امنا هر وقت از و خبر ترا\nرسانیدند و در تصدیق آن تردد داشتم اکنون که این تفصیل\nمیشنوم نزدیکست که ظلمت گمان من بنور یقین مبدل شود"}
{"book": "adl0005", "page": 155, "text": "۱۵۲\nدیگری گفت خدیعت و مکر او پیشتر ازین نیز بر من رو شد بود\nو من فلان و فلانرا گواه گرفتم که کار این زاهد ریائی عاقبت\nبفضیحت کشد. و از و خطائی عظیم و گناهی فاحش ظاهر کرد\nدر غیاب گفته‌اند. هر که نفس قلب دارد عاقبت رسوا شود\nدیگری گفت عجب است با وجود دعوای فقر و پاکی طینتی\nو خرقه صوفیانه و نیک نیتی چنین کسی را شرم نیاید که خیانت\nورزد. و عجب اگر این بیت بزبان حال او بر صفحه مقال مرقوم نشده است\n\nفرد\nخرقه پوشی من از غایت دینداری نیست\nخرقه بر سر صد عیب نهان میپوشم\n\nدرین اثنای گفت‌وگو"}
{"book": "adl0005", "page": 156, "text": "۱۵۳\nدیگری از در معقول گوئی درآمده گفت این پاکتیز و بیگان\nمتقی درین مدتها مینالید و تقلید اعمال ملک را در ظاهر بلا\nو مصیبت و عنا و محنت میشمرد و با این همه اگر خیات وے\nثابت کرد و محل حیرت خواهد بود دیگری گفت میرگان\nاو بدین محقر که وظیفه چاشت ملک بوده چشم می کند\nتوان دانست که در مهمات کلی چه رشوتها گرفته باشد\nو از مال پادشاه چه مبلغهای گران مند تصرف نموده است\nصیاد که بر نگذرد از خت سکی دانی چکند چو کبک در یهو سید\nچون امرا میدان قناعت خالی یافتند مرکب بدکوئیے"}
{"book": "adl0005", "page": 157, "text": "۱۵۴\nبجولان آوردند-و در ساحت دل کامجوی غبار تردد\nو شبهت بر انگیختند و ررانیز عنان بیان بجانب عصبت\nو خیانت برتافته رقمی چند از هر گونه حشو و مار زیر دفتر\nضمیر ملک ثبت نمودند یکی از ایشان گفت گیرا بنین\nراست بیرون آید نه همین خیانت باشد و بس بلکه بدلیل\nکافر نعمتی و حق ناشناسی خواهد بود و هرآینه درین جرات\nباملک استخفاف کرده باشد و حرمت حشمت شهنشاهی را\nبرطرف نهاده دیگری از راه موعظت نصیحت بسنجن\nدرآمده گفت ای یاران بدین نوع کلمات آشفته تامل خود\nباید کنید"}
{"book": "adl0005", "page": 158, "text": "۱۵۵\nسیاه مکنید و بحکم ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه\nدندان غیبت بگوشت برادر خود مرسانید که شاید قضیه بنام\nغیر واقع باشد و همه اثم و بزه مند گردید اگر ملک التفات\nنفرماید تا منزل او را بجویند گرد اشتباه از راه حقیقت منید فع شو\nچه اگر گوشت در خانه او باشد برهان این سخنها ظاهر گردد\nگمانهای خاص و عام مودی تیقین شود اگر تهمتی صریح بو\nو گوشت گم شده دران کاشانه پدید نیامد بکنهانرا زبان\nباستغفار باید کشود و از فریه بحلی شدید طلبند دیگری گفت\nاگر احتیاطی خواهد رفت تعجیل باید کرد که جاسوسان ما از بیمه"}
{"book": "adl0005", "page": 159, "text": "۱۵۶\n\nجوانب احاطه کرده اند ساعت بساعت خبر بوی میرسد\nدر تدارک این قضیه آنچه شرط کوشش باشد فرو نگذارد\nدر آخر مجلس ندیمی از ندمای خاص ملک گستاخ وار قدم\nپیش نهاده گفت تفتیش این حادثه چه فایده و از تفحص\nاین واقعه چه حاصل که اگر جرم آن خاین نامتدین روشن گردد\nاو بزرق و شعبده رای ملک را از مکافات بگرداند و بوجی\nنماید که حکما نرا با آنکه در ان متیقن باشند بشک افگند بیت\nبغد را نچنانست آرایش دین  که شک را بر آرد برنگ یقین\nالقصه‌ درینحال که شیر گرسنه و خشم آلوده بود ازین نمط چندانی\nبگفتند"}
{"book": "adl0005", "page": 160, "text": "۱۵۷\nبگفتند که کرابتی از فریسه بدل او راه یافت. و بمضمون\nمن یسمع یتخیل بانواع اندیشها بر خیالش گذشته بعضاً\nفریسه مثال داد بیچاره از اثر مکاید اعدا بیخبر روی براه آورد\nو چون دامن دیانتش از لوث این افترا پاک بود گستاخ وار\nپیش کامجوی آمده پرسید که آن گوشت که دیروز بتو سپردم\nچه کردی جواب داد که بمطبخ رسانیدم. تا بوقت چاشت\nنزد ملک آرند مطبخی نیز از اهل بیعت بود با نکار پیش آمده\nبمبالغه بسیار گفت ازین کار و حال خبر ندارم و هیچ گوشتی\nبمن نداده شیر طایفه از امینان فرستاد تا گوشت از منزل فریسه"}
{"book": "adl0005", "page": 161, "text": "۱۵۸\n\nبجستند و چون خود پنهان کرده بودند آشکارا برداشتند و تر\nشیر آوردند فریسیه دانست که دشمنان کار خود ساخته اند و با\nمدتها بود که ما رشته تدبیر آن منافقند محل بافته و پرداخته با خود\n\nفرد\nآنقاطعی بهم بر سر دیوار رسید \nسالها بود که از روز چنین می ترسیدم\n\nو از جمله وزرا گرگی تا آنساعت عیب ناگفته و خود را\nاز جمله عدول شمرده و چنان فرانمود که بی تحقیق و ایقان قدم\nدر کاری ننهد و تا بر نقیر و قطمیر وقوف نیابد در وی دخل\nنکند و لاف دوستی فریسیه میزد و در باب حمایت او مبالغه مینمود\n\nپس از"}
{"book": "adl0005", "page": 162, "text": "۱۵۹\nپس از وقوع این صورت پیشتر رفت و مافی الضمیر آشکار\nکرده گفت - ای ملک ذلت این نابکار معلوم شد\nو گناه این خاکسار روشن گشت - صلاح ملک در آنست\nکه هر چند زودتر حکم سیاست تقدیم یابد - چه اگر اینها را مهمل\nگذارند بیشک گناهکاران دیگر از فضیحت نترسند و سماجت\nبساعت دلیرتر گردند مصرعه سیاست ار نبود کارها خلل یابد\nشیر بفرمود تا شغال را باز داشتند و باندیشه دور و دراز\nفرو شد - سیه گوشی از خاصان ملک آغاز کرد که من از رای\nروشن پادشاه که آفتاب از پرتو او نور افشانی اکتساب نماید"}
{"book": "adl0005", "page": 163, "text": "۱۶۰\n\nو شمع شبستان سپهر در حمایت روشنی او چهره بر افروز د شگفت\nمانده ام. تا اینمدت کار این غدار و خیانت این داهی مکار\nچگونه بروی پوشیده شده است. و از خبث ضمیر ناپاک\nو مکم طبع حیله انگیز او چرا غافل مانده. و با وجود چنین بی عظیمی\nو فعل قبیح قتل او را در توقف می اندازد. و شرب\nسیاست را که بیخ درخت عدل برشحات ان تازه و سیراب ست\nبخس و خاشاک تامل مکدر میسازد کامجوی متوجه او شده\nفرمود. که سخن تو چسیت جواب داد که ای ملک حکما فرموده اند\nمن حسنَتْ سِیاسَتُهُ دامَتْ لِہِ یِاسَتُهُ نظام سیا\n\nسرت دوام"}
{"book": "adl0005", "page": 164, "text": "۱۶۱\n\nسبب دوام ریاست است بر کشیدن تیغ سیاست از نیام\nانتقام برنکشید تیر فتنه را به سپر حمایت رد نتوان کرد. و آنکه تبر قهر را\nبنیاد بیداد را زبر و زیر نسازد نهال آمال در گلشن بیع ما نتاج اند کا\n\nمثنوی\n\nآئین سیاست ارببر افتد\nبنیاد امان ز پاد در افتد\n\nآن باغ ز ایمنی ثمر یافت\nکز عین سیاست آبخوریا رفت\n\nو هر که صلاح ملک جوید بر گناهکار سیاست باید راند و\nهر چند مونس دل و مقبول خاطر باشد بدان التفات بنماید نور\nشیر را باین دمند، آتش غضب بر افروخت و بفرسیه پیغام داد"}
{"book": "adl0005", "page": 165, "text": "۱۶۲\nکه این گناه را اگر عذری داری بازنمای فریحه چون بکنیان\nو گفته اند هر کرا دست کوته بود زبانش در از است مصرع\nبیگناهان دلیری میکنند\nجواب درشت باز فرستاد و سخنان عفت آمیز او با خوشنا\nفتنه انگیز معاندان یار شده آتش خشم کا مجوی بالا گر تو عود\nو مواثیق را بر طرف نهاد بگشتن فریحه حکم مطلق کرد.\nآن خبر با و شیر پروند دانست که تعجیل کردها است جای\nحلم و بردباری را حمل گذاشته مبر سکونا سخت و یکبار\nبدل ساخته نخست کسی پیش جلاد فرستاد که کشتن فریت"}
{"book": "adl0005", "page": 166, "text": "۱۶۳\nتوقف کن تا من با شیر سخن گویم و خود نزدیک گامجوی\nآمده گفت ای فرزند شنیده‌ام که بکشتن فریبه مثال دادهٔ\nگناه او چه بوده و کدام جریمه از وصادر شده شیر صورتی\nبازراند ما در شیر گفت ای پسر خود را در بادیه حیرت سرگردان\nمساز و از شرب عفو و احسان بی‌بهره مباش و بزرگان\nگفته‌اند که هشت چیز بهشت چیز باز بسته است حرمت زن\nبشوهر و عزت فرزند به پدر و دانش شاگرد باوستاد\nو قوت سپاه بلشکرکش و کرامت زاهد بعبادت و تقوی\nو ایمنی رعیت بپادشاه و نظام کار پادشاه بعدل و توفیق\nورو"}
{"book": "adl0005", "page": 167, "text": "۱۶۴\nعدل تعقل وخرم و عمده در غیاب دو چیز است یکی شناختن\nاتباع و حشم و هر یک از ایشانرا بمنزل او فرود آوردن و\nبمقدار کفایت و هنر تربیت کردن دوم متهم داشن ایشان\nدر باب یکدیگر چه مقربان درگاه سلاطین را باهم نراع\nقایم ست و جز بفنا و هلاک مرتفع نشود پس اگر پادشاه\nسعایت این در حق آن مسموع دارد و غمازی آن در بارین\nقبول کند دیگر بر سلاطین و ارکان دولت اعتماد نماند\nجهت انکه هرگاه خواهند مخلصی را در معرض تهمت توانند اورد\nو خائنی را در لباس امانت جلوه توانند داد و بدین واسطه\n\nبیگناهان"}
{"book": "adl0005", "page": 168, "text": "۱۶۵\nبیگناهان در گرداب بلا گرفتار مانند و مجرمان بساحل نجات\nبایمنی و سلامت گذرانند بیت\nبی گنه دل شکسته در زندان مجرم از دور سر هم خندان\nشیر سخن مادر نیک استماع کرد و بمیزان خرد سنجیده دانست\nکه نصیحتیست از غرض مبرا و موعظتیست بزینت نیکخواهی\nمجلی سیاست در توقف داشته بفرمود هر یک از ان\nطایفه را که این گرد فتنه انگیخته بودند جدا جدا طلبید و در\nاستکشاف خفیات و استخراج غوامض آن کار مبالغه\nبحد افراط رسانید بدان وعده که اگر بیان واقعه باز نمایند"}
{"book": "adl0005", "page": 169, "text": "١٦٦\nصفایح جرایم ایشان بآب عفو شسته گردد و با وجود\nآن تشریفات وصلات پادشاهانه نیز نواخته شوند\nتاکیدات فراوان نمود آخر بعضی از ایشان اعتراف نمودند\nو دیگران نیز بضرورت اقرار کرده صورت واقعه براستی در میان\nآوردند آفتاب امانت فریسه از زیر ابر شبهه بیرون آمده\nو غبار شک از پیش دیده یقین مرتفع شد بعد از معلوم شدن\nبیگناهی فریسه مادر شیر گفت ای پسر این جماعت را امان دادنی\nو رجوع ازان ممکن نیست اما ترا درینباب تجربه افتاد که بدان\nعبرت باید گرفت. و من بعد گوش باستماع بسعایت\n\nاین خاین"}
{"book": "adl0005", "page": 170, "text": "۱۶۷\nهیچ خاین نباید کشاد و تا برهانی باهر و دلیلی بغایت ظاهر\nکه تر از ترد و باز رهاند مشاهده نرود ترهات اصحاب غرضن\nنباید شنید و سخنی که در معایب شخصی گویند اگرچه موجز و مختصری\nباشد قبول نباید نمود چه اندک مایه چیزی بتدریج بدانجا رسد\nکه تدارک آن در حیز امکان نیاید و اصل جویهای بزرگ\nچون نیل و فرات و دجله و جیحون بغایت چشمه مختصر ست\nو بعد دیگر آبها بدان مرتبه میرسد که عبور بران جز بکشتی ممکن نیست\nپس در بد گوئی کسان از اندک و بسیار هر سخن که بعرض رسد\nآنرا تاویل باید کرد و راه سخن دیگران در باید بست تا خائین\nو مکابر"}
{"book": "adl0005", "page": 171, "text": "۱۶۸\nو انجام مهم بفساد نه انجامد بیت\nسر چشمه شاید گرفتن بیل چو پر شد نشاید گذشتن بپیل\nکامجوی گفت این نصیحت را قبول کردم و دانستم\nکه بی دلیل روشن کسی را متهم ساختن نیکو نیست مادرشیر\nگفت ای ملک آنکس که بی سبب ظاهر از دوستان برنجد\nاز جمله آن هشت طایفه است که بزرگان از مجالست یشان\nحذر فرموداند کامجوی گفت که تفصیل این مجمل را باز نما\nمادر شیر گفت حکما بر اوراق صحایف وصایا ثبت کرده اند\nکه از مصاحبت هشت گروه احتراز فرمودن لازم است\nبمشرطی"}
{"book": "adl0005", "page": 172, "text": "۱۶۹\n\nو با هشت کس همنشینی و مخالطت کردن از لوازم انان\nهشت تن که دامن موافقت از همدمی ایشان در باید چید\nاول آنست که حق نعمت منعمان نشناسد و خود را بکفران\nو ناسپاسی موسوم سازد دوم آنکه بموجبی خشم گیرد غضب او\nبر حلم مستولی باشد سیم آنکه بمر در از مغرور گردد و خود را از\nرعایت حقوق خالق و خلایق بی نیاز پندارد چهارم\nآنکه بنای کار بر غدر و مکر نهد و آنها در نظر او سهل نماید پنجم\nآنکه راه دروغ و خیانت بر خود گشاده دارد و از راستی دانا\nکرانه کند ششم انکه در باب شهوت رشته نفس در از گیرد"}
{"book": "adl0005", "page": 173, "text": "۱۷۰\n\nو هوا و هوس را قبله مقصود و کعبه مراد شمارد هفتم آنکه\nبقلت حیا موصوف بوده بشوخ چشمی و بی ادبی گذراند\nهشتم آنکه بی سببی در حق مردم بدگمان شود و بی محبتی و بی حمیتی\nاهل خرد را متهم سازد اما هشت کس را که بدیشان باید\nپیوست و صحبت ایشانرا غنیمت باید شمرد اول کسیت\nکه شکر احسان لازم شمرد و ادای حقوقی که بر ذمه خود یابد\nمرعی دارد دویم انکه عقد محبت و عهد مودت با حوادث\nروزگار و انقلاب دوران نا پایدار گسیخته نشود سیم انکه تعظیم\nارباب تربیت و مکرمت واجب بیند قولاً و فعلاً\n\nاز مقام"}
{"book": "adl0005", "page": 174, "text": "۱۷۱\n\nدر مقام مجازات و مکافات باشد چهارم از غدر و\nفجور ونخوت وغرور بپرهیزد پنجم انکه در حال خشم برضبط خود\nضد\nقادر بود ششم انکه علم سخاوت برافرازد و در تحصیل مقا\nطامعان بمقدار مقدور سعی نماید هفتم انکه باذیال شرم و\nصلاح تمسک نماید و بهیچوجه از طریق ادب تجاوز نکند هشتم\nانکه بالطبع دوست صلحا و اهل عفت باشد و از ارباب\nفسق و بدعت پهلو تهی کند و هرکه باین جماعت کینه ورشد\nلق\nدر مقام وفاق و اتفاق باشد و از ان طوایف که سا\nباز نموده شد اعراض و احتراز نماید ببرکت صحبت ایشان"}
{"book": "adl0005", "page": 175, "text": "۱۷۲\n\nعلل اخلاق ردیه از وزایل گشته مزاج حالش باعتدال\nحقیقی نزدیک شود چه سرکه بآن حدت و ترشوئی که\nدارد چون با انگبین در آمیزد از حرافت حموضت خود باز رسته\nموجب ازالت چندین علت خواهد شد چون شیروقع\nاهتمام و میامن اشفاق مادر در تلافی این خلل و تدارک\nاین حادثه بدید بعد از تمهید قواعد شکر گذاری و منت داری\nگفت ای ملکه زمان برکت نصایح و التفات موعظه تو\nراه تاریک گشته روشن شد کار دشوار مانده آسان گشت\nامنیتی کافی و کاردانی کامل از ورطه تهمت بیرون آید و برجا\nابا بکر"}
{"book": "adl0005", "page": 176, "text": "۱۷۳\n\nهر یک از ملازمان اطلاع حاصل شد. بعد ازین دانم که با هر\nچه نوع سلوک باید کرد. و در رد و قبول سخنان بچه سان دل\nباید نمود. پس اعتماد فریبه بر امانت بیفزود. و انواع معذرت\nو ملاطفت ارزانی داشته او را پیش خود خواند و گفت این\nتهمت را موجب مزید اعتقاد و سبب زیادتی اعتماد باید\nپنداشت و تیمار کار ها که بتو تفویض بوده بر قرار معهود میباید\nداشت فریبه گفت اینچنین براست نیاید و بدین\nتلطفات گره از کار من نگشاید. ملک سوابق عهود را\nفرو گذاشت و محال دشمنانرا در ضمیر مجال تمکن داد کجا مجور"}
{"book": "adl0005", "page": 177, "text": "۱۷۴\n\nگفت ازین معانی هیچ پیش خاطر نباید آورد که نه از خدمت تو\nتقصیری بوده و نه در عنایت ما قصوری قوی دل باش\nو باستظهار هرچه تمامتر روی بهم خود آور فریسه جواب داد که\nهر روز مراسری و دستاریست\nاین کرت خلاص یافتیم و از ضیق مکاید بفضای سلامت\nعاید شدم اما جهان از بدگوی و حاسد خالی نیست و تا عنایت\nملک برمن باقی باشد حسد بداندیشان برقرار خواهد بود\nبدین مقدار که ملک سخن ساعیانرا شرف استماع ارزانی داشته\nدشمنان معلوم کرده اند که جانب ملک بآسانی بدست آید"}
{"book": "adl0005", "page": 178, "text": "۱۷۵\n\nهر لحظه تخلیطی تازه رساند و هر ساعت دغدغه در میان\nاندازند و هر پادشاه که سخن ساعی و فتنه انگیز را در گوش\nراه داد و بزرق و شعبده غماز و سخن چین التفات نمود\nخدمت او جان بازی باشد و با جان بازی کردن طریق\nخردمندان نیست مصرع هر روز مراز تو نروید خاری\nاگر رای ملک صواب بیند من عذر قبول ناکردن عمل را\nبیک سخن روشن گردانم ملک فرمود که بگوی فریسه\nگفت\nاگر پادشاه درین حادثه بر من ترحم فرمود و اعتماد را تازه و\nاعتقاد را زیاده ساخت از روی تلطف و تفضل بود آنرا"}
{"book": "adl0005", "page": 179, "text": "١۷٦\nنعمتی هر چه عظیم تر و عنایتی هر چه تمامتر توان دانست آیا\nبدین تعجیل که فرمود و در سياست من بی آنکه تفحص رود\nخفت نمود در مکارم پادشاهانه او بدگمان گشته ام - و از عواطف\nخسروانه و مراحم بیکرانه ناامید شده - چه سوابق تربیت خود را\nدر حیز ابطال افکنده سوالف خدمت مرا بیهوده در معرض\nتضیع آورد- و به تهمت حقیر که اگر ثابت شدی هم چندان\nوقعی نداشت عقوبت عظیم روا داشت و پادشاه\nچنان باید که خیانت بزرگ مشرب عفو او را تیره تواند کرد\nچنانچه پادشاه یمن که با وجود جریمه کلی حاجب خودی را رسوا نکرد\nپرده زرمم"}
{"book": "adl0005", "page": 180, "text": "۱۷۷\nو پرده کرم برکرده بدا و پوشید غرض از ایراد تمثیل انیست که\nدل پادشاه باید که دریای مواج باشد و با خس و خاشاک\nسعایت تیره نگردد و مرکز حلم او چون کوه با شکوه در مقام\nثبات ساکن بود تا تند باد خشم او را در حرکت نیا رد طسو تو\nبا دل نیکان بخوشم یار هیچ کهی گرم باشد خیار\nخس بغباری دور از جای خویش کوه زدا من نکشد پای خویش\nکالمجوی گفت سخن تو راست و درست است بعد ازین\nاز فتنه حاسدان امین باش که ما را برحقیقت اقوال آمیز\nایشان اطلاع افتاده قول آنها تلقی نخواهیم نمود وفریکت"}
{"book": "adl0005", "page": 181, "text": "۱۷۸\n\nبا اینهمہ میترسم کہ عیاذ اباللہ خصمان بار دیگر نہ از روی حسد\nبلکہ از راہ نصیحت میان ما مجال یابند شیر پرسید کہ از چہ باز\nدخل توانند کرد جواب داد که گویند در دل فلان وحشتی حاصل\nشده است بواسطہ آنکہ بعقوبت او حکم فرمودی و بدمای\nاو نخوت راه یافته بدان سبب که در عنایت او افزود ہے\nو امروز ہم از یحضرت آزرده است و هم بدگمان نه اعتماد را شاید\nو نہ در خدمت افزاید مصراع غافل مشو از مکرد دشمن ہے\nو چون بدین حیله در مزاج ملک دخل کنند دور نیست که از جانب\nملک نیز بدگمانی پدید آید والحق جای آن دارد کہ ملک ایمن بنا\nشد\nاز بنده"}
{"book": "adl0005", "page": 182, "text": "۱۷۹\n\nاز بنده که جفا دیده باشد یا از منزلت خویش بیفتاده یا بجبری\nمبتلا گشته یا خصمی را که در رتبت از و کمتر باشد بروی تقدمی\nپیدا شده باشد کامجوی گفت علاج این واقعه چگونه تواند کرد\nو ابواب این مدخل را بچه تدبیر توان بست فراسیه جواب داد\nکه سخن ایشان درین ماده بغایت بی اصلست بجز نمایش\nو مخلطه ندارد چه پس از چنین حادثها اعتقاد جانبین صفا\nگردد. و برای آنکه اگر در ضمیر مخدوم بسبب اعمالیکه از جبهه خدمت\nگاری دریافته باشد کراهتی بوده چون خشم خود براند و فراخور\nحال گوشمالی دهد لاشک اثر کراهیت زایل کردد. و از انکه"}
{"book": "adl0005", "page": 183, "text": "۱۸۰\n\nو بسیار خدشه نماند و دیگر انکه بی اعتباری تمویهات قاصدان\nهم بشناسد و پیش ازین تبرهات صاحب غرضان التفات\nننماید و فرط هنر و کیاست و کمال اخلاص و دیانت انگس\nبهتر مقرر گردد و اگر در دل نیز خوفی و هراسی باشد چون ما\nیافت ایمن گردد و از انتظار بلا فارغ شود بیت\n\nدر غم افتادم ز اندوه غم آزاد شدم در بلا ماندم و از بیم بلا وارستم\n\nشیر پرسید که بد گمانی بر چاکران از چند وجه تواند بود جواب داد\nکه از سه وجه اول آنکه جاسی دارد و با سمال مخدوم نقصان\nپذیرد دویم انکه خصمان بروی بیرون آیند و بسبب عنایتی پادشان\nروی برتابد"}
{"book": "adl0005", "page": 184, "text": "۱۸۱\n\nبر وی غلبه کنند سیم آنکه مال و منالیکه اندوخته باشد بواسطه\nعدم التفات ملک از دست او بشود کا مجوی گفت\nتدارک اینها بچه وجه توان کرد گفت بیک چیز و آن است\nکه رضای مخدوم حاصل آید و اعتماد پادشاه بروی تازه گرد\nهم جاه از دست رفته بدست آید و هم خصم غالب کشته باشند\nو هم مال تلف شده باز جمع شود. چه عوض همه چیز غیر از جان\nممکن است خاصه در خدمت ملوک و اعاظم و چون ملک\nتدارک حال این بنده فرموده رضای کلی و خشنودی تمام\nحاصل شد آزار بچه وجه باقی تواند بود. و اعدا چگونه مجال سخن"}
{"book": "adl0005", "page": 185, "text": "۱۸۲\n\nتواند یافت و با این همه امیدوارم که ملک مرا معذور داسته\nبار دیگر در دام آفت نکشد و بگذارد که درین بیابان ایمن ومرفر\nمیگردم و وظایف دعاونا از روی صدق و عقیدت\nباد امیر سانم فرد\nبروز درس ثنای تو میکنم تلقین بشب وظیفه مدح تو میکنم تکرار\nکامجوی فرمود دل قویدار که تو از ان بندگان نیستی که چین\nتهمتها را در حق تو مسموع دارند و سخن سعایت آمیز در بارتو\nبمحل قبول رسانند و ما ترا بحقیقت شناخته ایم پس\nبدل کرمی تمام بکار خود اقدام نموده هر روز مرتبه تقویت او\nتزاین وشرط"}
{"book": "adl0005", "page": 186, "text": "۱۸۳\n\nتزاید مسافت اینست داستان ملوک که در انچه میان\nایشان و اشیاع و اتباع حادث شود. و پس از اظهار سخط\nو کراهت در مقام رضا و ملایمت آیند بر عاقل مشتبه نگردد\nکه در وضع این امثال و حکایات چه مقدار فایده درج کرده اند\n\nباب دهم\n\nرای از حکیم دانشمند پرسید. که در باب وزیر یکه لایق اعتماد وزارت\nداشته باشد چند خصایل بران وزیر لازم خواهد بود که داشته باشد\nحکیم دانشمند بیان نمود اول باید بدین خود ثابت قدم باشد\nدوم انکه در علم هندسه ماهر باشد سیم انکه از احوال دولتها"}
{"book": "adl0005", "page": 187, "text": "۱۸۴\nخارج دولت خود باخبر باشد و فکرسلیم باشد وطامع و بخیل\nنباشد. و خاطر هیچ ذی روحی را نکند و از سخن حق نگذرد\nو شب و روز بتلاوت و خواندن کتابهای قدیم و جدید\nبعد از انکه از کار خود فارغ شود رجوع داشته باشد و با نیکیها\nغیر از نیکی خیال بدی نداشته باشد و با بدها غیر از بدی خیال\nصلہ\nنیکوئی نکند نیک را نیک و بد را بد بداند و بسیار رحم\nباشد. و هر قدر او را بدگویان بد گویند او قهر را که بر باد کن خانمان\nغرت دنیا و آخرتست کار نفرماید و حلم را پیشه خود کند. تا اینکه\nقطعه\nاگر احیانا بالمشافهه او را دشنام دهند ناشنیده انگارد"}
{"book": "adl0005", "page": 188, "text": "۱۸۵\nهم گنج داری هم خدم هم ملک داری هم حشم\nبیرون نه از خلوت قدم بر عالمی میزن علم\nرخ جانب مقصود کن اندوه را نابود کن\nاحبابرا خوشنود کن پرداز دل بار غم\nاز باب دوازدهم\nدانایان گفته اند باید دانست که ثبات و بقای\nپادشاهانرا زیاتر حلمی است و حلم و وقاری فرمانروایان جهانرا\nنیکوتر زینتی چه احکام ایشان در خون و مال و ملک جهانیان\nنافذ است و اوامر و نواهی ایشان بر اسافل و اعالی و اصاغر"}
{"book": "adl0005", "page": 189, "text": "۱۸۶\nواکابر علی الاطلاق جاری پس اگر اخلاق خود را بحلم و دیانت\nآراسته ندارندمکن که بیک درشتخوئی اهل تسلیمی رانفور انند\nو از خفت و سبکساری عالمی را آزرده و رنجور گردانند\nو بسی جانها و مالها در معرض ہلاک و تفرقه اقتدر ربانی\nہر حکم که سلطان جهان فرمای از بعد تامل فراوان باید\nوز را نچہ تاملی در ان نماید شاید که از ان بسی خلل ہا زاید\nو اگر پادشاه بآب سخاوت گرد احتیاج از روی روزگارا\nبشوید یا بآتش شجاعت خرمن حیات بدخواهانرا بسوزد\nچون از سرمایه علم بی بهره باشد بیک جفاسر چشمه سخارا تیره\n\nسازد"}
{"book": "adl0005", "page": 190, "text": "۱۸۷\nتیره سازد و بیک عربده هزار دشمن جانی را برانگیزد اما اگر\nدرباب سخاوت قصوری و در میدان شجاعت فتوری\nداشته باشد بدلجوئی و حلم و خوشخوئی رعیت و شکر را شاکر\nتواند ساخت و عالمیانرا در قدم هواداری و سلسله خدمتکاری\nتواند کشید قطعه\nچون گل آن که خوش بوست و رو تا در آفاق خوش بود بویت\nخلق را آنزمان بکار آئی که بخلقت جهان بیارائی\nو با او حلم باید که از وقار و ثبات نیز بهره مند باشد که حلم\nبی ثبات از عیبی خالی نیست چه اگر کسی بسیار مئونتها تحمل را"}
{"book": "adl0005", "page": 191, "text": "۱۸۸\n\nو بر اظهار بردباری غایت مبالغه بتقدیم رساند چون عاقبت\nبتهتک کشد و خاتمت آن بخفت و سبکساری می انجامد\nمجموع آن تحملها ضایع و بی‌بها خواهد گشت، بیت\nباش ثابت بطریق و بار محکم کوه / هر که تمکین بیش دارد بیشه شکو دارد\nو پادشاه باید که در هنگام حلم متابعت هوا جایز نشمرد، و بوقت\nخشم مطاوعت شیطان رواندارد، که غضب شعله‌ایست\nاز آتش شیطانی و شجره‌ایست ثمرش ملالت و پشیمانی\nو گفت اند حلم از جمله اخلاق پیغمبرانست و غضب\nخوی سگان و وسوسه شیطان، و نزد اهل تحقیق و ارباب\n\nتصديق"}
{"book": "adl0005", "page": 192, "text": "۱۸۹\nتصدیق مقررست که تانکسی بر غضب و خشم مستولی نگردد\nبدرجه صدیقان نرسد و در نوادر کلمات حكما مسطور است\nکه بزرگی را التماس نمودند که متفرقات حسن خلق را در یک\nکلمه درج کن تا ضبط کردن آن آسان باشد فرمود ترک غضب\nجامع جمیع مکارم اخلاق و محاسن خصالست و در اندرون\nغضب تجمع تمام قبایح اعمال و فضایح افعال ملموس ہے\nخشم وکین وصعب سباع و ددان است مرکز خشمست و کین ست از ددان\nاصل خشم از دوزخست و کین تو جزو آن کل ست و خصم دین تو\nچون جزو دوزخی پس شیدا جزو سوی کل خود گیرند قرار"}
{"book": "adl0005", "page": 193, "text": "۱۹۰\n\nدیگر بباید دانست که احتیاج پادشاه بوزیر ناصح کاملا\nو ندیم خردمند فاضل بجهت آنست تا اگر غرور جباری نخوت\nشهریاری او را از منهج حلم و بردباری منحرف سازد وزیر\nصایب تدبیرش بطریق مناصحت براه صلاح آورد بر جاده\nسکون و وقار ثابت قدم گرداند و بنوشداروی موعظت\nانحراف مزاج عدالت مایل ساخته برسمت سلاتش\nسمت استقامت بخشد تا بمواهب فضل کردگار و میان\nحلم و وقار و خلوص نصیحت و صفای نیت وزیر یگانه کام\nدر همه امور مظفر و منصور شود و بهر جانب که رو آرد فتح و نصرت\nرفیق و قرین"}
{"book": "adl0005", "page": 194, "text": "۱۹۱\n\nرفیق و قرین و اقبال و دولت ناصر و معین می‌شد\nو اگر احیاناً برحسب موافقت هوا و متابعت نفس پرورغا\nدر کاری حکم فرماید و بی تامل و تفکر نه از روی بصیرت قیدی\nبروانچه دهد برای روشن چنان وزیر مخلص شرر ضررش تسکین یابد\nو تدارک خلل و تلافی زلل آن در حیز تعذر نماند چنانچه درصورتی\nپادشاه هندو قوم او بود رای پرسید که چگونه بوده است آن\nحکایت\nبرهمن گفت آورده‌اند که در یکی از بلاد سند پادشاهی عادل با\nبا کنوز و دفائن بیکران و اموال و خزاین بی‌ پایان"}
{"book": "adl0005", "page": 195, "text": "۱۹۲\nرحم دار پرورش املاک وملت در دنیا\nتیغ نصرت بشیر شرع دین د ادوار ضمنها\nو از سلاطین بروزگار بانواع مفاخر امتیاز یافته بود. و از جوان\nکامگار باصناف مآثر اختصاصی برفته دو پسر داشت\nکه مهر درخشان روشنی از چهره رخسار ایشان وام کر دلی\nو ماه تابان از زیبائی رخسار و تازگی عذارشان میدان سهر\nسرگشته گشتی یکی بقامت چون تیر حله نشینان گوشها\nانزوار برامثال کمان بسوی خود کشیدی. و دیگری زلف\nچون زنجیر دیوانگان سلسلۂ بخت را موی کشان بیمارستان\nدر آوردی در نظارۀ اعتدال بالای جانفزای یکی سرونے\nبا خرت"}
{"book": "adl0005", "page": 196, "text": "۱۹۳\n\nاز حیرت پای در گل مانده واز غیرت رفتار دلفریب کبک\nکبک در می خرامیدن خود فراموش کرده بیت\nیکی چون لاله با روی درخشان یکی چون گل گنج بی در افشان\nبا وجود حسن صورت گنج بی سیرت آراسته بودند و نهال جمالرا\nباز هار فضل و کمال زیور بسته صورتی در غایت زیبایی و معنی در نهایت\nدلر بائی بیت\nچشم گردون صورت و معنی چنین ندید\nچنین معنی صورت آفرین باد آفرین\nیکی را هیل یمنی گفتندی و دیگر را ماه ختنی و ما در ایشان\nایران دخت دلبری بود که از رشک عارض نازنیش"}
{"book": "adl0005", "page": 197, "text": "۱۹۴\nعروس آفتاب در حجاب اضطراب نهان شدی ـ و از\nشرم طره چین چینش جعد سنبل پیچ و تاب گشتی مثنوی\nبتی فرق گیسو بر آراسته\nمرادی بصد آرزو خواسته\nرخش بر بنفشه گل انداخته\nبنفشه نگهبان گل ساخته\nسر زلفش از عنبر مشک ناب\nرسن کرده در گردن آفتاب\nدل پادشاه بهر این گوهر یکتا و محبت آن دو فرزند یگانه بغایت\nمتعلق بودی و بی جمال ایشان آرام دل و سرور سینه\nنداشتی ـ و یک وزیری داشت که او را بلار گفتندی بلغت و\nایشان معنی این کلمه مبارک روی باشد ـ و او بزرگوار بود\nبشان عقیل"}
{"book": "adl0005", "page": 198, "text": "۱۹۵\nبه ثبات عقل مشهور و باصایب رای موسوم ومذکور\nدلایل کیاست و کاردانی و شواهد فراست و مهربانی\nبر چهره افعال و ناصیه احوال او لایح و مآثر اخلاص و هواداری\nو میا من اختصاص و رضا جوئی در مساعی جمیله و جهتهای\nجلیله اش ظاهر و واضح زبان زمان در وصف کمالش\nبدینمقال مترنم نمودی و در ادای شمه از اوصاف متد\nو جلالش بدین ابیات توسل جستی قطعه\nای آصفی که صبا دیوان چرخ را در مجلس تو منصب والامیرسد\nآنجا که کاتبان تو تحریر میکنند حکم قضا بصاحب جوزا نمیرسد"}
{"book": "adl0005", "page": 199, "text": "۱۹۶\nودبیر خاصش که کمال نام داشت کاتبی بود که تیر سپهر کمان\nبیان او نتوانستی کشید و منشی فلک بقدم تامل بر مدارج\nموضوعات بیانش نیارستی رسید کوئی زبان کلک لطافت\nشعارش مخزن اسرار فصاحت بود و صریر خامه ظرافت آیاتش\nمطلع انوار بلاغت هر در معنی که بالماس تفکر سفتی نظام\nذهن ثاقبش در سلک الفاظ عذب و کلمات زیبا انتظام میداد\nو هر نقد حقایق که بمیزان تدبیر سنجیدی دلایل فکر صائبش معجز نما\nکامل و توصیفات شامل بنظر خریداران بازار دقایق در می آورد\nقطعه\nمعانی"}
{"book": "adl0005", "page": 200, "text": "۱۹۷\nمعانی تقریر او جانفزا مبانی تحریر او دلپذیر\nنی کلک او طوطی نطق را خجل کرد از نغمه‌های [گزیر؟]\nو از مرکب خاصه فیل سفیدی داشت که در میدان جنگ\nچون باد جهان پیما شتافتی و بدندان خارا شکن سینه کوه\nسنگین را بشکافتی همیشه آهن در کوه نهان باشد و او بخلاف\nعادت کوهی بود در آهن نهان و پیوسته چون کوه بیستون بیک جای\nثابت بی‌رو و بر هم معهود کوهی بود بر چهار ستون روان پهلو\nسود بگردون شنجرف سا رنگ شفق مرشده شنجرف راز\nپیچش خرطوم بسا کینه‌ور اژدری افتاده ز کوه بسار"}
{"book": "adl0005", "page": 201, "text": "۱۹۸\nزان پیکر سینی سهمناک در ته پایش سپری گشته خاک\nو دیگر دو فیل شرزه بودند بغایت شکوه مند و اعظم اعضیا\nو اخر امانند کوه الوند بخرطوم چوگان مثال سرهای سرکشانرا\nگوی میدان ساختندی و بدستهای عمود کردار گردنها\nسرکشانرا پایمال گردانیدندی و دندان بلور نمای شان\nاز سینه اعدا شاخ مرجان برآوردی و متین عاج از معدن\nبدن دشمنان توده لعل بدخشان ظاهر کردندی قطعه\nابرزندتی قطره ایشان سر سبز بر چند ولی بار ایشان صف هیجا\nدندان یکی نجشیده در دلی مجری خرطوم یکی حلقه زده گرد ثریا\nو دیگر دو بهثه"}
{"book": "adl0005", "page": 202, "text": "۱۹۹\n\nو دیگر دشتبر سختی کوه کوهان هامون نورد داشت که شبی\nاقلیمی را طی کردندی بلکه بدمی عالمی زیرپی آوردندی\nاز کردن و گوش تیروکمان راست کرده از دست و سینه\nمیئت گرز و سپرنموده بوقت پویه عرصه خاکرا بر شکل سپر\nساختندی و گاه سیر بپای چوکان مثال از برید\nتیزگام ماه گوی سبقت در ربودندی فرد\nهامون نوردکوه وش نعل بر تحمل کردونش\nتا روز هر شب بارش هر روز تا شب خارکن\nسمندی بودش تندرو تیزگام سیمین سم زرین لجام اگر"}
{"book": "adl0005", "page": 203, "text": "۲۰۰\n\nعنان او را رها کردندی بر صبای جهان پیمانیشی گرفتی\nو شمال گیتی نورد بگرد گرد وی نرسیدی تا بنه خنک فلک\nبر حوالی کره خاک میگردد نظیر او مرکبی ندیده و تا ابلق روز رگا\nعرصه ادواری میپیماید شبیه چنان بارگی نشنیده طوق\n\nگردون گردی دریا نورد | کز چشمه مهر آبخوردی\nهربار که درعرق شدی غرق | باران بودی درمیان برق\nهرگاه که درب درورفتی | صد باد صبا بگرد رفتم\n\nو تیغی داشت بگوهر نگاشته و بلآلی قیمتی آراسته گفتی مگر\nصفحه سبزه بقطرات شبنم مرصع ساخته اند و یا ساحت سپهرا\n\nبلهای"}
{"book": "adl0005", "page": 204, "text": "۲۰۱\n\nبدرهای شاهوار کواکب مزین کرد جوهر اصلی ذاتی او بصفحۀ الماس\nشکل های موری مینمود - و بر تخته عینانشان برعکس نظر هویدا میرسانید\nقطعه\nو آن شمشیر بلکه ابری بود خون فشان یا برقی آتش نشان\nچون رگ کند نسبت میمیشود در بوستان معرکه چون شاخ ارغوان\nنیلوفرار در آب نهان باشد این عجب نیلوفریست او شده اندر خون نهان\nملک بدینها که مذکور شد دلبستگی تمام داشت و همواره بر سلاطین هند\nبمجموع اینها مباهات نمودی - و در ولایت او جمعی برهمنان\nبودند که خود را تابع برهمنی دانستند - و بپیغمبری او مقر گشته\nاز دین حق و راه راست انحراف ورزیدندی و خلایق را"}
{"book": "adl0005", "page": 205, "text": "۲۰۲\nدر بادیۀ ضلالت و هاویۀ جهالت سرگردان ساختند پے\nچندانکه ملک سلار ایشانرا از اضلال و اغوای خلایق منع\nمینمود منزجر نباشده آن عادت ذمیم را ترک نمیدادند و مہم\nبدانجا انجامید که شاه تعصب دین و جمعیت ملت قریب\nدوازده ہزار تن از ایشانرا کشت و خانهای ایشان را\nبیغما داده زن و فرزند شانرا باسیری برد و از انجماعت چهارصد\nتن را که بفنون علم آراسته و از انواع دانش بهره مند بودند بدارم\nپایه سریر اعلی گردانید ایشان بناکام کمر خدمت بسته راه\nملازمت می سپردند و فرصت انتقام و محل کینه خواهی را\nانتظار میکردندیز"}
{"book": "adl0005", "page": 206, "text": "۲۰۳\nانتظار میبردند تا شبی ملک به سیر و عشرت با مخدرات\nمشغول بود نهت آواز با هیبتی شنود و از هول آن\nبیدار شده متامل و متفکر گشت در اثنای اینحال بادیگر\nخواب بروی غلبه کرد در خواب چنان دید که دو ماهی سرخ\nکه از شعاع ایشان دیده خیره شدی بر دم ایستاده رای را\nمرحباً زدندی ملک دیگر باره متنبه شده باندیشه دور\nو در از افتاده بخواب فرو رفت دوم بار دید که دو بطرکین\nو قاز بزرگ از عقبش میپریدند و با خر پیش وی فرود آمده\nآغاز دعا گوئی کردند باز از خواب در آمده در صورت واقعه"}
{"book": "adl0005", "page": 207, "text": "۲۰۴\n\nحیران مانده دیگر باره در خواب شد چنان دید که مار سبز\nرنگ با خالهای زرد و سفید برگرد پای او میگردد و آن\nافعی ناخوش طلعت بران شاخ صندل می‌پیچد ملک\nاز ترس بیدار شده از ان بازیها که در پرده خیال ملاحظه می‌نمود\nاندوهگین گشت کرت دیگر در خواب رفت درین\nنوبت چنان مشاهده کرد که سرتاپای او بر مثال شاخ\nمرجان بخون آلوده است و گوئیا از فرق تا قدم بلعل بدخشان\nو یاقوت رمان برآراسته ملک بیدار گشته اضطراب آغاز کرد\nو خواست که از محرمان حرم کسی را آواز دهد ناگاه خواب بروی\nغلبه گشت"}
{"book": "adl0005", "page": 208, "text": "۲۰۵\n\nغالب شد چنان دید که براشتر سفیدی سوار که چون برق جهنده\nکوه گذار و مانند عمر گرامی خوشرفتار بودی سوار شده عنان\nمرکب بجانب مشرق تافته تنها میراند چندانچه می نگرد\nاز ملازمان جز دو فراش پیاده کسی را نمی بیند باز از خوف\nاین واقعه از خواب بجست و کرت ششم بخواب فرورفته\nآتشی دید که بر فرق وی افروخته شده است و شعاع آن\nاطراف و جوانب را احاطه کرده از مشاهده این صورت\nهراسان گشته باز بیدار شد هفتم باز از شراب خواب بیخود\nافتاده مرغی دید که بالای سروی نشسته منقار بر فرقش"}
{"book": "adl0005", "page": 209, "text": "۲۰۶\n\nمیزند- این نوبت شاه نعره زد که ملازمان در حوالی بارگاه\nبفریاد آمدند و بعضی سراسیمه خود را بپایه سریر رسانیدند- ملک\nایشانرا تسکین داده بازگردانید- و از هیبت آن خوابها\nهایل چون مار دم بریده و مردم مار گزیده بخود می پیچید\nو با خود میگفت این نقشهای گوناگون بود که کلک قدر\nبرانگیخت و این لشکر های فتنه بود که پی در پی فروریخت\nننشسته یکی عربده آشوب دگر خواست | نار فته یکی فتنه بلای دگر آمد\nایا صورت این واقعات با که درمیان توان نهاد- وحل\nاین مشکل از کدام فاضل در خواست توان کرد و کرا محرم این اسرا\nتوان ساخت"}
{"book": "adl0005", "page": 210, "text": "۲۰۷\n\nتوان ساخت و نزد تقریر این قصه باچه کس توان باخت\nمصرعه این درد اگر گویم و درمان زکه پرسم قصه\nبقیه شب را بهزار غصه بروزآورد و با شب تیره از دیرتری\nو درازی شکایت میکرد و می گفت شعری\nتو ای شب کی از روز میخیز دی چرا آخر سبکتر برنمیخیز دی\nدلم را چند بیان داری ای صبح دمی زن آخر ارجانداری ای صبح\nتا وقتیکه عارض صبح روشن از شکن زلف تابدار شب تاری\nدرخشیدن آغاز کرد و شمامهای کافور بعوض غالیهاتر\nعنبر نیز باطراف چرخ اخضر پدید آمدن گرفت بیت"}
{"book": "adl0005", "page": 211, "text": "۲۰۸\n\nدماغ زمین از تف آفتاب\nببرسام سودا درآمد ز خواب\n\nچندانکه دست تقدیر نقاب ظلمت از پیش جمال حور جهان افروز برداشت و شاه سیارگان بالای تخت مینا کار سپهر برآمده\nآوازه عدل روشنی بخش بمامع عالمیان رسانید شاه\nبرخواست و براهمه را که حلال هر مشکل و در علم تعبیر کامل بودند\nبخواند و بی آنکه در عاقبت کارها تاملی فرماید تمامی خوابها\nبران منوال که دیده بود با ایشان تقریر کرد- ایشان واقعات\nهولناک شنیده و اثر خوف و هراس بر ناصیه شاه دیده گفتند\nاین خوابهای سهمگینست و درینمدت کسی بدین هولناکی\nخوابی ندیده"}
{"book": "adl0005", "page": 212, "text": "۲۰۹\n\nخوابی ندیده و کوش هیچ معبر نمینوال واقعه نشنیده اگر\nملک شرف اجازت ارزانی دارد ما بندگان با یکدیگر اتفاق\nنموده بمطالعه کتبی که در فن تعبیر نوشته‌اند رجوع نمایم و با ستعقصا\nهرچه تمامتر دران محل بجا آریم پس از روی بصیرت تعبیران\nبعرض رسانیده دفع شر و ضرر انرا وجهی اندیشیم بیت\nسخندان باندیشه راند کلام که بی فکر باشد سخن ناتمام\nشاه ایشانرا اجازت داد و ایشان از پیش ملک بیرون\nآمده خلوتی کردند و از خبث ضمیر و ناپاکی سیرت سلسله انتقام را\nتحریک دادند و با یکدیگر گفتند این ظالم جفا کار درین بردام"}
{"book": "adl0005", "page": 213, "text": "۲۱۰\nاز قوم ما چندین ہزار کشته است و مال و متاع ما بباد تاراج\nبر داده و امروز سر رشته بدست ما افتاده که بدین وسیله کینه\nخویش باز توانیم خواست و خلل احوال خود را تدارک و تلافی\nتوانیم نمود و چون او ما را درین حادثه محرم خود ساخته بتعبیر\nو تقریر ما اعتماد نموده فرصت فوت نباید کرد و در\nباز خواستن کینه دیرینه تعجیل باید نمود بیت\nدشمن بسوز سینه گرفتار محنتست دومی از و برار که فرصت غنیمتست\nطریق صواب آنست که در ینباب سخن بیجا بارانیم و بتمهید\nهر چه تمامتر او را بترسانیم و گوئیم که این خوابها دلیل آنست که\nمغز بیخاطر او"}
{"book": "adl0005", "page": 214, "text": "۲۱۱\n\nهفت مخاطره عظیم که در هریک ازان بیم جان باشد پیش آید\nو دفع این مضرتها بدان تواند بود که طایفه از ارکان دولت و\nاعیان حضرت و مراکب خاصه شمشیر گومر بکار بکشند و خونها\nایشان در آبزنی ریزند و ملک ساعتی در ان بنشیند\nو ما افسونها بران دمیم و ازان خون بر اندام وی بمالیم پس\nبآب خالص او را شسته بروغن اورا چرب کنیم المین\nو فارغ بمجلس باز رویم و بعد ما که مقربان ویرا بدین حیله هلاک\nسازیم بمرور زمان چون او تنها باشد بکار وی توانیم پرداخت\nاگر چه درین وقتها پای دل ما بخار دل آزار او مجروح بود"}
{"book": "adl0005", "page": 215, "text": "۲۱٢\nاما امید آنست که بدست آرزو گل مراد بچینیم و دشمن\nقوی حالا در مقام ضعف افتاده بکام خویش بینیم\nدل اگر خار جفا دید امید است که باز | گل مقصود بچیند گلستان مراد\nپس این غدر و حیله بر کفران نعمت اتفاق کرد پیش شاه رفتند و گفتند\nبیت\nشها بخت و جاه تو پاینده باد | همه و سال میمون و فرخنده باد\nبر ضمیر انور شاه مجملا این معنی ظاهر شد که تعبیر این خوابها جز\nهجوم بلا و درد و محنت و عنا نیست ما دفع مضرت این\nوقایع را وجهی نیکو اندیشیم اگر ملک سخن مارا که از عین دعا گوی\nو مخلصا فضا"}
{"book": "adl0005", "page": 216, "text": "۲۱۳\nو محض رضا جوئی گفته میشود بسمع رضا قبول فرماید هرآئینه\nشری که برین منامات مترتب تواند بود مندفع میگردد و اگر\nاز فرموده ما ابا نماید بلای عظیم را منتظر بلکه زوال پادشاهی را\nو سپری شدن زندگانی را مترصد باید بود ملک بترسید و در\nدایره حیرت افتاده دلش از جای برفت و گفت تفصیل\nاین سخن را باز باید نمود تا بهر وجه که در حیز امکان گنجد بتدارک\nآن اشتغال رود ایشان بنور حیله که هم دیده فطیر تزویر بستند\nو برینونه تقریر کردند که آن دو ماهی بر دم ایستاده فرزندان شمایند\nو آن مار که بر پای ملک پیچیده بود ایران دخت است و آن"}
{"book": "adl0005", "page": 217, "text": "۲۱۴\n\nدو بط رنگین پیلاندشیره و غاز بزرگ پیل سفید ست و ان\nاستر راهوار سمند خوش رفتار شهریار ست و دو قراش پیاد\nشتران بختی و آتش که بر فرق او شمع د بلار وزیر ست و ان\nمرغ که منقار بر سر شاه میزند کال دبیر ست و آن خون\nکه بدن سلطان بدان آلوده شد اثر شمشیر گوهر نگار است که\nبر فرق ملک رانند و تن او را بدان رنگین سازند و مآبد ضرور\nاین خواب بدین نوع ساخته ایم که هر دو پسر و ما درشان\nو دبیر و وزیر و فیلان و اسپ و شتر انرا بدان شمشیر کشند\nاز خون هر یک قدری گرفته یکجا جمع کنند و شمشیر شکسته\n\nبا آن"}
{"book": "adl0005", "page": 218, "text": "۲۱۵\nبا آن کشتگان در زیر خاک مدفون سازند و آن خونرا با آدریا\nآمیخته در آبزنی ریزیم و ملک را دران نشانده افسونها و دعا\nبخوانیم و دیگر باره ازان خون بر پیشانی شاه طلسم نویسیم\nو کتف و سینه اور ا بدان خون ناب آلوده ساخته سه ساعت\nبگذاریم پس بآب چشمه سروتن ملک را شسته و خشک ساخته\nبروغن زیت صافی چرب سیم تا مضرت بکلی مدفوع گردد\nو بجز این حیله هیچ چیزی دستگیری نماید بیت\nدر دفع بلائی که نصیب تو میباشد تدبیر همین است که تقریر افتاد\nشاه که این سخن بشنود آتش حیرت متاع صبر و سکونش بو"}
{"book": "adl0005", "page": 219, "text": "۲۱۶\nوباد وحشت خرمن شکیبائی وحلمش بر باد داد وگفت\nای دشمنان دوست روی وای آدمیان اهرمن خوی\nمرگ ازین تدبیر شما بهترست و آشامیدن شربت اجل ازین\nتقریر پرخلل شماخوشتر چون این طایفه را که بعضی عدیل نفس\nمن اند و جمعی مدار ملک و مال وسبب نیت جاه و جلال\nبکشم مرا از حیات چه راحت باشد و از زندگانی دنیا چه فایده\nمرا عمر از برای وصل یار نازنین باید\nگر آن دولت نباشد زندگی دیگر چکار آید\nو دیگر شما حکایت سلیمان علیه السلام و بوتیمار شنیده اید\nو گفت"}
{"book": "adl0005", "page": 220, "text": "۲۱۷\n\nحقیقت جواب وسوال ایشان بشما نرسید براهه التماس نمودم\nکه چگونه بوده است آن حکایت\nگفت شنیده ام که سلیمان صلواه الله وسلامه علی نبینا وعلیه\nپادشاهی بود فرمان عظیم الشان او بشرف نفاذ اراسته جن و\nوانس ووحش وطیر کر انقیاد و مطاوعت او درمیان جان\nبسته منشی قضا منشور سلطنت او را بتوقیع وهب لی\nملکاً لا ينبغي لاحد من بعدى موشح ساخته وسايش\nقدر زین تمکین او برپشت مرکب صبا که غد و با شهر\nورواحها شهر نمونه سیر اوست نهاده شنوتز"}
{"book": "adl0005", "page": 221, "text": "۲۱۸\n\nفلک بنده و آفتابش غلام\nزمانه مطیع و جهانش بکام\nشده انس و جن چون جان چاکر پرش\nزده قدس و جن طیر صف بر درش\n\nروزی از مقربان صوامع ملکوت یکی بدیدن وی آمد و قدح\nپر از آب حیات بحضرت او حاضر گردانید و گفت\nمبدع کل جل شانه وعظم سلطانه ترا مخیر گردانیده\nو فرموده است که اگر خواهی ازین جام در کش و تا آخر زمان\nاز چشیدن شربت کلّ نفس ذائقة الموت ایمن باش\nو اگر میل داری زودتر قدم بردار و از گوشه زندان ناسوت\nبروضه صافی و هوای وسیع الفضای لاهوت متوجه شو\n\nسلیمان"}
{"book": "adl0005", "page": 222, "text": "۲۱۹\n\nسلیمان با خود اندیشه کرد که نقد عمر سرمایه ایست که بدان در\nبازار قیامت سود فراوان بدست توان آورد ـ و عرصه\nزندگانی مزرعه ایست که در و تخم دولت دو جهانی\nو نهال سعادت جاودانی توان کاشت فرد\nدست این پرهیز کار کوتاه که بدان دولت دراز برسد\nپس همه حال نشای حیا ترا بر شیوه فنا و فوات اختیار باید کرد\nو دو سه روز که زمام مهلت بدست اقتدار باشد در تحصیل\nرضای پرور دگار کوشش نموده مصرعه عمر آن د که در غه جانان برسود\nباز تامل نمود که اکا برجن وانس حاضر ند و امثال وحش و طین ناظر"}
{"book": "adl0005", "page": 223, "text": "۲۲۰\nبا ایشان مشاورت باید نمود و هرچه همه رایها بران متفق گردد پیش نهاد این کار باید ساخت پس با مجموع پریان و آدمیان و مرغان و سایر جانوران در خوردن شربت حیات مشورت فرمود همه بآشامیدن آن اشارت نمودند و بجاوید بودن عمر که صلاح جهانیان در ضمن آن مندرج بود متفق نظر و رای گشتند\nفرد\nبرخور ز حیات ابد و عمر مخلد\nکانیست دعای شاه و پیر و جوانرا\nسلیمان فرمود که از اهل مملکت من هیچکس هست که درین مجلس حاضر نیست گفتند آری بوتیمار بدین مجمع نیامده\nواین"}
{"book": "adl0005", "page": 224, "text": "۲۲۱\nوازین استشاره خبر ندارد سلیمان اسپ را بطلب وی فرستا\nبوتیمار از آمدن ابا کرد نوبت ثانی سگ را فرمود که برود\nو بوتیمار را بیاورد سگ بیامد و بوتیمار قول او را اجابت\nکرده نزد سلیمان حاضر شد فرمود که با تو مشاورتی دارم\nاما پیش از انکه درمیان آرم مشکل مرا حل کن بوتیمار اظهار\nعجز و ناتوانی کرده گفت\nمن کی باشم که بر این خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی اینجاکه درت تا سمر\nبنده را قوت آنکه مشکلی حل سازد یا چو تو پادشاهی اورا\nبغیر مشورت بنواز د نیست- فاما تفقد حال کمتران مرتبت"}
{"book": "adl0005", "page": 225, "text": "۲۲۲\n\nاز مهتران عالی مرتبت غریب نمی نماید مرد\nتو آفتابی و من ذره بغایت || بدیع نیست ز خورشید بنده پروری\nاگر حضرت رسالت منقبت باظهار ان مشکل عنایت فرمایند\nانچه بر خاطر شکسته گذرد بموقف عرض خواهد رسید سلیمان\nفرمود که بعد از انسان اشرف حیوانات اسب است و اخص\nجانوران سگ حکمت درین چه بود که بقول شریر ترین حیوانات\nنیامدی و سخن خسیس ترین جانوری قبول کردی بوتیما را\nاگرچه اسپ را جمال شرف ظاهرست و کمال هنر لایح و باهر\nاما در مرغزار وفا نچریده است و از سرچشمه حق شناسی قطره نچشیده\nبود"}
{"book": "adl0005", "page": 226, "text": "۲۲۳\nپند\nازاسب قاطع طمع باید کرد\nکاسپ زن شمشیر وفادار کید\nو هرچند سگ بنجاست موصوفست و بناپاکی معروف ولیکن\nلقمه وفاداری خورده است و برهم حق گذاری عادت کرده\nسگ حلقه هرکزه درکوس\nیک لقمه نمیکند فراموش\nو من در اجابت دعوت اینحضرت که منبع وفأ و مجمع صدق\nوصفاست قول بوفارا استماع نکردم وسخن وفادارتو\nنمودم سلیمان پسندید و سر خوردن آبحیات با او در میان نهاد\nبوتیما ر گفت آن آبرا توتنها میخوری یا دوستان و متعلقانرا"}
{"book": "adl0005", "page": 227, "text": "۲۲۴\nنیز درین شرکت میدہی سلیمان فرمود که آن خاصه برای من فرستاده اند و دیگرانرا ازان بهره و نصیبی نداده بوتیمار گفت یا نبی الله این چگونه باشد که تو زنده باشی و هر یک از یاران و فرزندان و حق گذاران در پیش تو بمیرند گمان نبرم که ازان زندگانی لذتی توان یافت در عمریکه سراسر بفراق گذرد را\nتصور توان کرد قطعه\nصحبت یاران غنیمت دان که نقد زندگی خاصه از بهر نثار صحبت یاران خوشست\nخوش بود بهر تماشا گلشن عمر عزیز وان تماشا هم بدیدار هواداران خوشست\nسلیمان سخن او را استحسان فرموده از شربت زهر آمیز فراق\nاجتناب"}
{"book": "adl0005", "page": 228, "text": "۲۲۵\n\nاجتناب نموده و آبحیاترا ناچشیده بهمان جای که آورده بودند باز فرستادند\nو این مثل بدان آوردم تا بدانید که من زندگانی بی عفت\nنمیخواهم. و برآنیه هر ملکی در صد زوالست. و هر ملکی در شرف\nارتحال و انتقال. و بغایت این راه خطرناک رفتنی است\nو در وحشتخانه لحد خفتنی. برای دو سه روزه عمر فانی چرا بچنین\nکاری خطیر اقدام کنم. و بدست خود بنیاد دولت و اساس\nعشرت خود را ویران سازم. اگر میتوانید حیله دیگر انگیرید\nو چاره این غایله بوجهی آسانتر از ین بسازید مصراع\nکه من از عهده این کار نیایم بیرون"}
{"book": "adl0005", "page": 229, "text": "۲۲۶\nبرائمه گفتند ملک را بقا باد سخن حق تلخ باشد و نصیحت بیحیان\nدرشت نماید عجب از رای ملک آرای ملک که دیگرانرا\nبا نفس و ذات خویش برابر میدارد وجهه بقای ایشان از برای\nجان عزیز و ملک موروث میگذرد- نصیحت مشفقان باید شنود\nو سخن بیغرضانرا اعتبار باید نمود- نفس نفیس و ملک وسیع را\nعوض همه فواید باید شمرد- و درینکار که موجب فرح تمام و\nسبب آسایش خاص و عامست بی تردد و تغیر شروع\nباید کرد- و هر آینه خردمند همه کس را برای خود خواهد - و بر ملک\nپوشیده نیست که آدمی برنج بسیار بدرجه استقلال رسد و کلید\nخزاین"}
{"book": "adl0005", "page": 230, "text": "۲۲۷\nخزاین بکوشش بیشمار بدست افتد- حالا بترک مرتبه زندگانی\nگفتن و سر یر دولت و کامرانی را باز گذاشتن از روش\nخرد دور مینماید- و تاذات ملک باقیست زن و فرزندبهم\nنمی آید و تا ملک بر قرار ست در اسباب تجمل و زینت و\nخدمتکاران کافی با دیانتیچ قصور و فتوری نمی افتد مصرع\nگرهیچ نباشد چو تو هستی همه هست\nملک که این فصول شنید و دلیری ایشان در ادای این سخنان بدیع\nبغایت متالم گشته از بارگاه بخلوتخانه خرامید و از صحن\nایوان روی بگوشه بیت الاحزان نهاد بیت"}
{"book": "adl0005", "page": 231, "text": "۱۴۸\n\nچو نتوانم که با کس حال درد خویشتن گویم\nروم در کلبه احزان و هم با خود سخن گویم ترا\nپس روی نیاز بر خاک نهاده آب حسرت از دیده میکشاد و\nدل از آتش نومیدی کباب گشته خرمن صبر و سکون بباد\nتاراج بر میداد و میگفت این ابر فتنه که باران بلا میبارد از کجا\nپدید شد و این لشکر غم که جبر متاع حیات نمیبرد از کدام مرز بوم کرد\n\nفرد\n\nمن بودم و کنجی حریفی و سرودی\nغم را که نشان داد بلا را که خبر کرد\n\nاخر مرگ عزیز از احسان آسان توان گفت و بحال فرزندان\nغلامان"}
{"book": "adl0005", "page": 232, "text": "۲۲۹\n\nوهمدمان از عمر و زندگی چه راحت توان یافت ـ و مربی پسران\nکه روشنائی چشم و میوه دلند و انتظام من حال حیات امید وارید\nبیت\nبعد از سلوک سبیل ممات بدیشان توان بود ـ پادشاهی بچه کار آید\nندارد پدر هیچ بایسته تر | ز فرزند شایسته شایسته تر\nو ایران دخت که چشمه خورشید تابان رشحه از چاه زنخدان او\nو مطلع نور ماه درخشان پرتوی از عکس روی در فشان او ـ رخسار\nچون ایام دولت تازه و خرم و زلفی چون شبهای نکبت تیره و درهم\nرخس چون مه بی همتا در آفاق | به غبغب ابی وان چون چاه نو طاق\nزرویش تو می خورشید تابان | بلعلش چو سر یاقوت سیراب"}
{"book": "adl0005", "page": 233, "text": "۲۳۰\nمجالستی دارد دلربای ومصاحبتی جانفزای ومن بی او\nاز زندگانی چه برخورداری یابم واگر بلا روزیر که رای منیرش\nدر هر شب حادثه آفتابیست روشنی فزای و پرتو شمع\nضمیرش در تیرگی هر واقعه نوریست ظلمت زدای فرد\nبی دستیاری قلم بیقرار او تحت ملوک را نبود پای بر قرار\nپیش ریغیر من نباشد عمارت ممالک در ونق اعمال آبادانی خزاین و حصول\nاموال چگونه دست دهد و چون صحیفه کمال سیر که نقش بند سپهر بلند شاهکار\nبنان او و دبیر بیا تقریر ریزه خورخوان بیان است لفظ جمع ن\nلالي منظومه دلکشای خطی چون در منشور طرب افزای فند\nلطف نقطش"}
{"book": "adl0005", "page": 234, "text": "۲۳۱\nلطف لفظش دباهم واثر قرار حسن خطش کرد باهم روظفر اقرین\nدر نظر نباشد مصالح اطراف و حوادث نواحی چگونه معلوم شده بر احوال اعدا و عزایم خصمان بچه حیله وقوف افتد و هرگاه قلم فنا بر دفتر عمر این ناصح امین و عامل کافی که بدن ملک را بمثابه دستگیر و دیده بینا اند کشته شود هر آئینه فواید نصیحت و آثار کفایت ایشان از ملک منقطع خواهد شد و بران تقدیر رونق امور و نظام مهمات از قبیل محالات خواهد بود و بی قیل و که شخص او چون جرم ماه تابان و همچون چرخ دوار ارامنه روان است\nبند حصن حصار آهن زحم دندان او حصار افکن"}
{"book": "adl0005", "page": 235, "text": "۲۳۲\nپیش دشمن چگونه روم و بی آن دو پل که در صف هیجا بسان\nسیل خروشان خصم را فرو گیرند و از میان گیر که مانند گرد باد مرد را\nدر ربایند بیت\nزخرطوم سازند سحا کمند در آرند یال یلان را ببند\nدر روز نبرد مصاف خصمانرا چگونه شکنم و هنگام رزم معرکه\nمخالفانرا چه سان بر هم زنم و بی جمازکان تندرو که بوقت\nتک و دو پیک صبا گرد ایشان از دور نه بیند و برای\nشمال هراسی با غبار رهگذرشان خیال نبند دبی\nچو آتش خار خوارو سرکشند ولی چون باد در صحرا دوند\nچگونه اطراف"}
{"book": "adl0005", "page": 236, "text": "۲۳۳\nچگونه بر اطراف وقوف یابم - و نامهای بشارت فرجامها\nعالی بجوانب مملکت بچه طریق رسانم و بی آن سمند دونده صرصر\nفولا درگ صاعقه کردار بارقه رفتار که درخشندگی رخش آتش\nبلا در دل رخش رستم بر فروزد - و سرعت سیرش از دیده\nشبدیز خسرو اشک گلگون روان سازد\nتخاوریکه بیک حمله زیر پا آرد اگر درازی امید باشدش میدان\nچگونه غرم بساط نشاط کنم و گوی طرب از میدان بهجت چوگان\nمسرت چه نوع ربایم و بی شمشیر بران که آب شکلیست آتش فشانها\nهیبت ایوان طفایا فقه آتش فعلیت که آبی روی مملکت از سطوت بیمااند"}
{"book": "adl0005", "page": 237, "text": "۲۳۴\nفرد\nنمود تیغ کبو تو جو هر از تن خویش\nچو بر بنفشه سیراب قطره باران\nدر جنگها چه اثر نمایم و هرگاه که ازین اسباب بی بهره مانم حجا بت\nمتعلقانرا بدست خود باطل گردانم از ملک چتمتع توان\nیافت و از عمر چه لذت اکتساب تواند کرد و فی الحقیقه\nمصرعه عمری که آنچنان گذرد در حساب نیست حاصل القصه\nملک یکشبانه روز در دریای فکر غواصی نمود و هر گوهر تدبیر که\nبدان سر رشته امید بدست آید نیافت میان ارکان دولت و\nذکر فکرت پادشاه شایع گشت و دل مشغولی ملک جمیع\nمحرمان"}
{"book": "adl0005", "page": 238, "text": "۲۳۵\n\nمحرمان حریم سلطنت روشن شد بکار وزیر اندیشید که اگر در\nاستکشاف سخن ابتدا کنم و تحقیق اسرار شاهی بی آنکه از جانت\nملک بدان اشارتی نافذ گردد افتتاح نمایم از مراسم حضرت\nو ادب دور افتد و اگر اهمال ورزیده طریق تامل و توقف\nپیش گیرم ملایم اخلاص و اختصاص نباشد پس نزدیک ایشان در\nرفت و بعد از وظیفه ثناخوانی طریقه دعاگوئی آغاز نهاده گفت\nای سرایر حصت زیده علیین\nپرده دار حرم حرمت تو روح امین\nبر رای عالی مخفی نیست که ازان روز باز که در سلک خدام\nاین بارگاه سپهر احتشام شرف انتظام یافته ام تا انی سساعت"}
{"book": "adl0005", "page": 239, "text": "۲۳۶\n\nملک را هیچ چیز از من مخفی نبود. و در هیچ یک از دقایق جلایل\nاعمال بی مشورت من خوض فرمودن جایز نشمرده- دیروز یکدیگر\nنوبت برهمند طلبیده است. و با ایشان مفاوضتی در پیوسته\nو امروز خلوتی کرده است. و متفکر و رنجور نشسته اکنون تو\nملکه روزگاری و مونس دل شهریار- رعیت و لشکری\nبعد از عنایت ملک بعواطف تو امیدوار میباشند و\nحکم ترا در حل و عقد امور ثانی ثنین فرمان سلطانی می‌شناسند\nصلاح آنست که پیش ملک روی و صورت واقعه را\nمعلوم گردانیده غرا علام ارزانی داری تا زودتر بتدارک آن\n\nمشغول"}
{"book": "adl0005", "page": 240, "text": "۲۳۷\n\nمشغول گردیم چه براعمه غدر پیشه بداندیشه مبادا که از روی\nحیلت او را بر کاری تحریص کنند که آخر آن بحسرت کشد و ندامت\nو بعد از وقوع واقعه تاسف و تحسر سود ندارد مصرع\nعلاج واقعه پیش از وقوع باید کرد\nایران دخت جواب داد که میان من و ملک عتابی\nرفته است و بکنایت و ایما چند سخنی گفته شده شرم دارم\nکه با چنان حالی بخلوت ملک در آیم و زبان باستفسار مهمی\nکشایم وزیر گفت ایملکۀ جهان العتاب ہدیة الاحباب\nعتاب سبب رسوخ بنای محبت و موجب ثبات"}
{"book": "adl0005", "page": 241, "text": "۲۳۸\nقاعده مودت و مصاحبت اینست فرمود\nنازی ز تو باشد و عتابی ز ما || بی ناز و عتاب دوستی نتوان کرد\nتحمل عتابرا برطرف باید نهاد که چون ملک بفکری در مانده\nباشد و اندیشه دور و دراز او را پریشان خاطر ساخته بندگان\nو خدمتکاران گستاخی نیاز ننمود. و جز تو کسی بمفتاح صلاح\nاین در نتوانند کشود و من بارها از ملک شنوده ام که هرگاه\nایران دخت پیش من می آید اگر چه اندوهگین باشم شاد شوم\nو بدیدار همایونش از بند غم آزاد گردم برو و این کار را دریاب\nو بر کافه خدم و حشم منت عظیم متوجه گردان ایران دخت\nاذ ملک"}
{"book": "adl0005", "page": 242, "text": "۲۳۹\nنزد ملک آمده شرط خدمت بجا آورد و گفت فرد\nغمت مباد گزندت مباد رنج که راحت دل و آرام جان دفع غمی\nموجب حیرت و سبب فکرت چیست و اگر از برای همه چیزی استماع افتاده بندگانرا بران صاحب وقوف باید گردانید تا دران موافقت کرده شرایط خدمتگاری بجا آرند ملک فرمود که سوال نباید کرد از چیزیکه اگر جواب آن بیان کنند موجب رنجش خاطر گردد وَلَا تَسْئَلُوْا عَنْ اَشْیَاءَ اِنْ تُبْدَلَكُمْ تَسُؤْكُمْ ایران دخت گفت اگر این رنج بجمعی از متعلقان باز گردد غم نیست که سلامتی ذات مبارک تدارک همه آفات میکند"}
{"book": "adl0005", "page": 243, "text": "۲۴۰\n\nهزار جان گرامی فدای جان تو باد\n\nو اگر عیاذاً بالله تعلق بنفس نفیس آنحضرت دارد دران نیز\nاضطراب نباید نمود و بهیچوجه غمناک نباید نشست بلکه عزیمت\nمردانه که این غَزْمَةٌ مِنْ عَزَمَاتِ المُلوکِ نشانِت\nدر ملازمت صفات صبر و ثبات تقدیم باید فرمود چه جزع\nرنج را زیاد کند و ناشکیبائی دشمن را خوشوقت و مسرور\nو دوست را بدحال و رنجور سازد و در هرچه بر آدمی حادث\nگردد چون بعروة الوثقای صبر تمسک نماید عاقبه الامر چهره مرام\nدر نظر آید و بهترین مقصوات بیمار توان اندوخته مثوبات الهی از وفات\n\n[catchword] فرزند [/catchword]"}
{"book": "adl0005", "page": 244, "text": "۲۴۱\nپند\nای دل صبور باش برآفات روزگار نیکو شود بصبر سرانجام کار تو\nو پادشاه را موافق آنست که چون مهمی سانح گردد و حادثه\nواقع شود وجه تدارک و طریق تلافی آن بکمال کیاست و وفور\nفراست او مشتبه و پوشیده نماند خصوصا که از اسباب امکان\nو مقدرت چیزی قاصر نیست - و ادوات دفع ملال و\nازاله غم و کلال ساخته و مهیاست قطعه\nسم گنجداری خصم مہم ملکه دارا چشم بیرون از خلوت قدیم با عالم مزن م\nرخ بجانب مقصود کند و در نابود کن احجار را خشنو کن دار از دل باک را"}
{"book": "adl0005", "page": 245, "text": "۲۴۲\nملک گفت از انچه بر ائمه اشارت کرده اند اگر حرفی بگوش کن\nفروخواند اطرافش چون طور تجلی از هم بشکافته صفت\nو بست الجبالُ بَسا بروی پدید آید و اگر رمزی بوی شن\nنمایند از تیره حالی برنگ شب تار بر آمده آثار ظُلُمات\nبعضها فوق بعض از وی ظاهر شود فرد\nگر به سینه پوشد ازین غم سیاه رو و را بر خون بگرید ازین غصه تجیا\nتو هم در فحص آن الحاح منمای و در تحقیق آن مبالغه مفرما تو\nکه نه من قوت گفتن دارم و نه تو طاقت شنیدن این سخن دو\nدگر باره مبالغه نمود و ملک جهت رضای خاطر او شمه از مکنون\nباطن"}
{"book": "adl0005", "page": 246, "text": "۲۴۳\nباطن ظاهر گردانید. گفت من درین شبها واقعه دیدم از هولناکی\nآن ترسیده بجهت تاویل و تعبیر با برهمنه در میان آوردم آنان\nملاعین چنین جواب دیده اند که ترا با هر دو پسر بختیار عالیمقدار\nو وزیر صافی ضمیر و دبیر نیکو تقریر و پیل سفید مرد افکن و دیگر پیلان\nکوه پیکر لشکر شکن و جمار کان خارا پیمای خارکن و سمند زیبا رفتار\nشمشیر کوهر نگار بکشند تا اثر ضرر آن خواب مندفع گردد. ایلانج\nچون اینسخن بشنود دود اندوه از اتشکده دلش بروزن دماغ برآمد\nو نزدیک بود که قطرات حسرات از فواره دیده ریختن آغاز کند\nولی از انجا که زیر کی و کیاست او بود آن غصه جانگداز فرو خورد دل از جانم"}
{"book": "adl0005", "page": 247, "text": "۲۴۴\n\nنبر دو گفت بیت\nمن از عشق تو فانی شوم بقای تو باد\nهزار جان من صد چو من فدای تو باد\nپادشاه را برای این کاراند و هسناک نباید بود که جانهای بندگان\nاگر فدای مصالح شاه را نشاید دیگر بچه کار آید تاذات بزر گوار\nباقی و مرتبه اقتدار ثابت است اهالی و اولاد کم نباید و خدمتان\nو اسباب تجمل نقصانی نپذیرد اما چون شر خواب مدفوع گردد\nخاطر مبارک ازین دل نگرانی فارغ شود برین طایفه غدار اعتماد\nنباید کرد و اگر ملک را بکشتن جمعی فرمایند بی تامل در ان شرع\nنباید پیوست که خون ریختن کاری صعب ست و اساس حیات\n\nجاکورتی"}
{"book": "adl0005", "page": 248, "text": "۲۴۵\nجانوری را منهدم ساختن مهمی دشوار - واگر نعوذباالله خون\nناحق ریخته آید عاقبت آن وخیم وسزای آن عذاب مقیم خواند\nو پشیمانی وحسرت وتاسف و ضجرت دران مفید نخواهد افتاد\nچه گذشته را باز آوردن و مرده را زنده کردن از دایره قدرت\nبشری خارج است مصر این کار ز دست من و تو برنیا\nملک را بباید دانست که بر ائمه او را دوست میدارند و\nهر چند در علوم خوض پیوسته اند وبقدر حال مسئله چند دانسته\nاما حکمای دین بر مقال متفق اند که بد گوهر دلیم بهیچ پیرایه جا\nنگیرد وعلم و مال او را بزیور وفا وکرم آراسته نگرداند چه سک را"}
{"book": "adl0005", "page": 249, "text": "۲۴۶\n\nاگر طوق مرصع در گردن افگند نجاست او متغیر نخواهد گشت\nو خوک را اگر دندان در زرگیرند خباثت او بطهارت مبدل نخواهد\nگشت و مثل الحمار یحمل اسفارا موید این معنی است بیت\n\nعلم چون بر دل زند یاری بود\nعلم چون بر تن زند ماری بود\n\nو دانش بمثابه تیغی ست که بدان همه کس را توان کشت پس آنان\nکه پاک طینت و پاکیزه سرشت اند نفس و هوا را که آدمی درشان\nدشمنی بدتر ندارد بدان شمشیر بقتل میرسانند و بعضی که بعنی سمیت\nو ناپاک سیرت اند خرد و روح را که انسان خیر بدیشان مرتبه شرف\nنیابد همان تیغ می آزارند و آنچه آلت دفع دشمنانست دست افراز\n\nاز اردوستان"}
{"book": "adl0005", "page": 250, "text": "۲۴۷\nازار دوستان میسازند. وآن محقق کامل بدین معنی اشارتی نمود\nمثنوی\nبدیهر علم وفن اموختن همچوتیغی دادن بدست راهزن\nتیغ دادن در کف زنگی مست به که دادن علم ناکس را بدست\nحیله اموزان بکر باستوت فعلها ومکرهــــا اموخت\nوغرض ایشان در تعبیر انست که فرصت انتقام فوت نشود\nو زخم هائی که از سیاست ملکانه در دلهای ایشان متمکن است\nبدین اشارت حیله امیز که قانون شفا نام نهاده اند مرهم یابد\nاول فرزندانرا که نظر نفس شریعت و عوض خلت کریم شهنشا"}
{"book": "adl0005", "page": 251, "text": "۲۴۸\nتوانند بود از پیش بردارند تا ملک بی وارث بماند- پس بزرگان\nمتفق را که ارکان دولت اند و ابادانی ممالک و معموری خزاین\nبکفایت ایشان باز بسته است ضایع گردانند تا رعیت دلیر\nو لشکر ناامید شود- و دیگر اسباب جهانداری از پیل و ستر و اسب\nو سلاح است انرا باطل سازند تا ملک تنها و بیکس بماند بن نینگو\nخود محلی ندارم و امثال من در خدمت بسیارند- اما چون\nملک را تنها یابند علی مرور الایام داعیه انتقام پدید آورده\nهر چه سالها مکنون ضمیر ایشان بوده باشد از قوه بفعل آورند و تا\nاینساعت ملاحظه ایشان از روی عجز و اضطرار بوده است چون\nچون کمان"}
{"book": "adl0005", "page": 252, "text": "۱۴۹\n\nامکان اقتدار یافته عنان اختیار بدست افتاد مدعی گردند و آشوب\nدر مملکت انداخته درهای فتنه باز کنند چه در صورتیکه ملک\nمتعلقانرا نابود سازد هم لشکریان نا امید شوند و هم رعیت را\nبدگمانی افتد. و چون رعایا و سپاهیان دو دل و دوزبان شدند\nموجب استیلا و استعلای خصمان گردد و بران تقدیر ملک و مال\nاز دست برود. و روح و روان در معرض تلف باشد پادشاهانرا\nاز مکر و حیلۀ دشمنان غافل نباید بود شنو پندی\n\nمشو ایمن از خصم بیداد جوی\nکه غدار بدشیت و ناپک خوی\n\nبظاهر دم آشنائی زند\nبباطن در بیوفائی زند"}
{"book": "adl0005", "page": 253, "text": "۲۵۰\nو با اینهمه کردار آنچه بر امیه صواب بیاید هاند فرحی و کشایشی متولد باد\nالبته تاخیر نشاید کرد- و اگر توقف را مجالیست یک اختیاری\nدیگر باقیست و بفرمان ملک مضمون آن باز توان نمود. ملک\nمثال داد و گفت آنچه تو گوئی باعتقاد من از شوائب شبهت\nخالیست. و هرآینه بمقبول و مسموع خواهد افتاد ایران دخت گفت\nکافریدون حکیم که موسیس بانی فضایل سالک مسلک اخلاق سشماتیت\nبالطبع مخزن نفایس اسرار و بکنه ذهنی معدن سرایر خواص صدوق یقدم خرد\nرای تیزش شتق سرقضا را محرم دل پاکش نظر لطف خدا را منظور\nدرین اوقات در کوه خضر گوشه غاری اختیار کرده و همواره جا\nپوخته"}
{"book": "adl0005", "page": 254, "text": "۲۵۱\nتوحید و تجرید رعایت میکند اگرچه اصل او ببراهمه نزدیکست\nاما در صدق و دیانت و وفا و امانت برایشان رجحان\nدارد بنظر او در عواقب امور کاملتر است و دفع حوادث\nو وقایع را تدبیر مصایب او شاملتر اگر رای ملک اقتضاء فرماید\nاو را کرامت محرمیت ارزانی باید داشت و کیفیت خواب\nو صورت تعبیر براهمه برو منکشف ساخت و شک نیست\nکه او بر وجه راستی از حقایق آن ملک را متنبه خواهد فرمود و نکته\nاز بیان تاویل واقعات مختفی نخواهد داشت اگر تعبیر او موافق\nقول براهمه باشد شبهت زایل شده امضای همان عزیمت لازم است"}
{"book": "adl0005", "page": 255, "text": "۲۵۲\nو اگر برخلاف آن اشارتی فرمائید ضمیر منیر سلطانی تمیز حق و باطل\nخواهد بود و نصیحت از خیانت باز خواهد شناخت ملک را\nاینسخن موافق افتاد و فی الحال سوار شده نزدیک کلبه درویش\nحکیم رفت و بدیدار حکیم الهی که مجمع فیوضات نامتناهی بود شرف\nاستسعاد یافت لوازم تواضع بجای آورد و حکیم نیز شرائط تعظیم\nتقدیم نموده گفت بیت\nکلبه با روضه شی چون مقدم رضوان رسید دیده روشن شد چو بوی یوسف بکنعان رسید\nسبب تحشم رکاب دولت انتساب چیست و اگر فرمانی زبنای\nمربع دیدگاه حاضر آمدی چه صواب بالی تقی که خادمان بجدیت\nالاقدام"}
{"book": "adl0005", "page": 256, "text": "۲۵۳\nطریقی و آیند بندگی کردن خدا را تو ریا کن بیا و سلطان باش\nو نیز اثر تغییر بشره مبارک میتواند دید و نشان غم از غره همایون\nتفرس میتوان نمود صورت حال بیان باید فرمود - ووجه ملال\nتقریر باید کرد - ملک کیفیت منامات و تعبیر را به تفصیل\nباز گفت- کاریدون سرتحیّت در جنبانید انگشت تعجب بدندان\nگزیده فرمود که ملک را درین کار سهوی افتاده است چه\nاین سر با آن طایفه و این حکایت با آن جماعت باز اند اختنی\nهر گوش محب محرم اسرار بود\nبر رای ملک آرای ملک مخفی نماند که این پر تنویر را اهلیت این تعبیر"}
{"book": "adl0005", "page": 257, "text": "۲۵۴\n\nواقعات نیست جهت انکه یعقلی رهنمای دارند و نه دیانتی\nپای برجای ملک را بدین خوابها شادمانی باید افزود جهت و\nشکرانه صدقات بیکرانه بمستحقان رسانید چه دلایل سعادت\nو شواهد غرت و عظمت از صفحات تعبیرات این وقایع پیدا\nو هویداست. دمبدم مجاری امور بر وفق مرام خواهد بود و\nساعت بساعت مهام دولت د ابهت در سلک انتظام یت\nسپهر ائینه دران غلامی کردن رام فلک مطیع ملک داعی از مان بکانم\nو من همین زمان تعبیر هر واقعه متوفی باز گویم و تیر مکیدت آن\nمدبران بر سهم حکمت دفع کن مصرعه که بدست تونی دی مراسم تیرت\n\nاولا انکه"}
{"book": "adl0005", "page": 258, "text": "۲۵۵\nاولا آن دو ماهی که بدم ایستاده بودند رسولی باشد که از جانب\nسراندیپ بیاید و دو پیل قوی هیکل با چهار صد رطل یاقوت رمانی\nکه دل انار از رشک رنگش پرخون باشد و جرم آتش از غیرت\nشعاعش در نهانخانه سنگ مختفی گردد در پیش شاه بجدت\nباز دارد ـ و آن دو بط و قازیکه از عقب ملک پدیده در پیش\nروی وی فرود آمدند دو اسپ باشد ـ و استر ملکه شاه ژاولی\nبرسبیل هدیه بحضرت فرستد و آن دو اسپ مانند خرخر دوش و قوج بق نیز بوق قطعه\nز نعلهاشان سطح زمین فیلیون زکوههاشان وی مینمود سُنان\nنه در مفاصل آن سُستی از تاب گمان نه در طبیعت این کژّی ز زورِ عنان"}
{"book": "adl0005", "page": 259, "text": "۲۵۶\n\nو آن استر بارگیری باشد با جنبش آتش جوشش که برق دار از سار\nو مضایق بر گذرو صاعقه کردار بر خرمن فعل از سنگ آتش افروزرد\n\nسیمم زر کام تند روسی کام باغ سپهرش کنا م چشمه مهرا نچور\n\nو آن مار که بر پای ملک می پیچد شمشیری باشد آتش تاب انداز\nکه روز هیجا از چشمه مینا سیل یاقوت مذاب راند- و بر صفحه\nالماس زنگ خورده عقیق وریزه مرجان افشاند فرد\n\nفتح و ظفر بجر متریغ تو قایم ام نی نی که تیغ تو همه فتح مجسم است\n\nو آن خون که ملک خود را بدان آلوده یافت خلعت ارغوانتز\nباشد مکمل بجواهر که از دارالملک غزنه بطریق تحفه بجامه خانه ملک آرند\n\nو امر تنفذ"}
{"book": "adl0005", "page": 260, "text": "۲۵۷\n\nو اشتر سفید که ملک سوار بود و پیلی باشد سفید که سلطان بیجا نگر بخد\nملک فرستد و ملک بدان پیل نشاط حرکت فرماید و آن پیلی بو\nابر پیکر که در صف لشکر بخون دلیران خرطوم زبرجد رنگ را\nلعل سیراب سازد و دندان اژدهای دمان که از کوه اهن معلق\nشده در دمی عالم را نابود گرداند بیت\nبپیکر بر شکوه او هامون بیستونی روان بکارستون\nو آنچه بر فرق مبارک پادشاه چون آتش میدرخشید تاجی بود که\nملک سیلان بهدیه فرستد و آن تاجی باشد که لشکره قدرش\nباغره قصر مینا رنگ آسمان سر در سر آورد و از گوهر فشانی هرویا"}
{"book": "adl0005", "page": 261, "text": "۲۵۸\n\nبر سر شاه تاجدار رشته کوهسار گرداند بیت\nرسیده عکس آن تاج مرصع به چرخ ماه چون ماه مقنع\nو مرغی که منقار بر سر ملک میزد دران توقع اندک مکروهی است\nاما چندان اثری و ضرری بران ترتب نیاید- غایتش انکه چند روز\nاز دوستی عزیز و یار مهربان اعراض نموده آید- و مآل آن بصلاح\nو نجاح انجامد انیست داستان تاویل خوابهای ملک\nو آنچه هفت کرت دیده دلیلیست بران که رسولان هفت اقلیم\nباهدیهای ملوک بدرگاه دولت پناه ملک آیند- و ملک بمحصول\nآن نعمتها و وصول آن هدیها شادکام و تازه دل گردد- و به ثبات\nدولت"}
{"book": "adl0005", "page": 262, "text": "۲۵۹\n\nدولت و دوام عمر شادیها یابد و باید که من بعد شهنشاه عالم پناه\nمحرم اسرار خویش ندارد و تا خردمند از بود نیابد در مهمی با او مشورت\n\nبیت\nکسی را امتحان ناکرده صداً | مگردان پیش خویش محرم اسرا\nو اهل خرد آنست که مطلقاً از صحبت مردم مباک ناپاک بدگوهرا\nزشت سیرت اجتناب نمودن فرض شناسد و گوهر قیمتی نفیس\nنفیس را در سلک مردم سفله طبع دون همت لئیم شرب منتظم نسازد\n\nفرد\nآبرا بین که چون همی نالد | هردم از همنشین ناهموار"}
{"book": "adl0005", "page": 263, "text": "۲۶۰\n\nملک چون اینباب استماع نمود فی الحال سجدات شکر بتقدیم رسا\nو آن پیر مبارک نفس که مسیحا صفت دل مرده اش را حیاتی تازه\nو سینه پژمرده اش را نشاطی بی اندازه داده بود عذر ها خواست\nو گفت عنایت یزدانی مدد نصرت ارزانی فرمود. و مرا بدین\nجناب حکمت آیات مسرت بنصاب راه نمود. تا بمیان من\nانفاس متبرکه اینحضرت شداید محنت بفواید راحت مبدل گشت فرد\nبا غمی که خاطر ما خسته کرده بود || عیسی دمی خدا بفرستاد بوقت\nالحمد لله حمداً دایماً ابداً پس ملک بادل شادمان بمقر دولیت\nنزول اجلال ارزانی داشت. و هفت روز متوالی رسولان\n\nبا هدیه ها"}
{"book": "adl0005", "page": 264, "text": "۲۶۱\n\nباهدایا و تحف میرسیدند و بهمان نوع که حکیم کامل فرموده بود مضمون\nمراسلات بموقف عرض میرسانیدند روز هفتم ملک فرزندان\nو بلار وزیر و ایران دخت و دبیر را بخلوت طلبیده گفت عجب خطایی\nکردم در انکه خواب خود را بدشمنان بازگفتم و اگر رحمت الهی حجاب\nمکیدت ایشان نگشتی و نصیحت ایران دخت دست تدارک\nنکشودی عاقبت اشارت آن ملاعین بهلاک من و تمام\nاتباع و اشیاع ادا کردی و هر کرا سعادت ازلی یار شد و کفایت\nابدی مددگاری نماید هر آینه موعظت مشفقانه را عزیز داشته\nدر کارها پس از تامل و تدبیر خوض کند و از وخامت عاقبت"}
{"book": "adl0005", "page": 265, "text": "۲۶۲\nاندیشه کرده موضع خرم و محل احتیاط را فرو نگذارد که گفته اند مصرعه\nهر که بی تدبیر کاری کرد سامانی نیافت\nپس بفرمود که چون خاطر عزیزان به سبب اینواقعه خالی از ملالی نبود\nخت را\nلازم آنست که این هدیه ها برایشان قسمت یابد خاصه ایان\nت شد\nکه بتدارک این واقعه امر فرموده بلاگرفت بندگان برای آن با\nتا در حوادث خود را سپر بلا ساخته بجان مجروان باز نمانند مصرعه\nهر کو سر تو دارد پروای سر ندارد\nو اگر کسی را بیاری بخت و مساعدت سعادت ملازمت\nاین سیرت و احیای این سنت دست دهد و مال و جان\nدر راه دوست"}
{"book": "adl0005", "page": 266, "text": "٢٦٣\nدر راه خدمت ولی نعمت نهد بران مزدی و عطائی چشم توان\nداشت و بخشی و مکافاتی توقع نتوان کرد- اما ملکه زمانه را\nدر معنی سعی بسیار بوده ازین تبرکات تاج مرصع یا جامه ارغوانی\nمکلل مناسب اوست هر کدام که قبول کند ملک را عنایت\nباید فرمود- ملک امر کرد تا هر دو را بحجره خاص بردند و خود\nبا ملاء وزیر درآمد- و در حرم کنیزکی دیگر بود که او را بزم افروز گفتندی\nطلعتی داشت که آفتاب خاوری از شرم آن روی بپرده\nتوارث بالحجاب کشیدی- و گلبرگ تری\nاز خجالتش در زیر نقاب زمین نهان گشتی غنچه"}
{"book": "adl0005", "page": 267, "text": "۲۶۴\n\nدهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ\nشکر خنده راست چون نیشکر لطیف و خوش و نغز و شیرین تر\nبهر خنده کز لب بستی نمک داغ بستگان ریختی\n\nملک با او دلبستگی تمام داشت و با آنکه ایران دخت در حسن\nو ملاحت فتنه جهان و در خوبی و لطافت آشوب زمان بود\nشاه بزم افروز را با وی نوبت دادی ـ واز هر دو شب یک شب\nدر خانه وی بودی ـ ملک درین روز بفرمود تا بزم افروز را آواز\nدادند ـ و تاج و جامه حاضر گردانیدند ـ و مثال داد که هر کدام\nکه ایران دخت اختیار کند آن دیگر حصه بزم افروز باشد ایران دخت\n\nبزم افروز"}
{"book": "adl0005", "page": 268, "text": "۲۶۵\n\nمیل بطرف تاج بیشتر بود و آن تاج مرصع بکواکب جواهر در نظر او\nبهتر می نمود بدانجانب میل کرده در بلار وزیر نگریست تا آنچه\nبردارد باستصواب او باشد بلار چشم سوی جامه اشارت\nدر اثنای اینحال ملک بطرف او التفات فرمود اینران خت\nدید که ملک در آن مفاوضه مشاهده افتاد تاج مرصع بر گرفت\nتا ملک از مشاورت وقوف نیابد بلار چشم خود را همچنان\nبگذاشت تا شاه بر اشارت مطلع نگردد و بعد از ان چهل\nسال دیگر ملازم بود هرگاه نزدیک شاه آمدی چشم کج کردی\nتا ظن ملک بتحقیق نپیوندد و اگر نه عقل وزیر و زیر کی او"}
{"book": "adl0005", "page": 269, "text": "۲۶۶\nبودی هردو جان بباد داندی...\nهر کس مدار کار بعقل نهاد\nبی شبه شد از بند بلاها آزاد\nو چون ایران دخت بقبول تاج سرافرازی یافت بهرام افروز\nنیز باختیار جامه ارغوانی سرخرو شد و چنانچه تقریر افتاد ملک\nبا بهرام افروز بروز آوردی و شبی با ایران دخت بسر بردی\nقضا را شبی که نوبت حجره ایران دخت بود ملک بحکم میعاد\nآنجا خرامید و ایران دخت باروی دلفروز و زلفی دلاویز...\nزشک تازه یک یک موی شته\nبآب زندگانی روی شسته\nتاج مرصع بر سر نهاده و طبق زرین پر برنج بر دست گرفته ملک\nبایستاد"}
{"book": "adl0005", "page": 270, "text": "٢٦٧\n\nبایستاد ملک ازان طبق نواله تناول میفرمود و بمجاورت او\nموانستی حاصل کرده دیده دل از تماشای جمالش روشن میساخت\nدرین میان بزم افروز جانانه عوانی پوشیده برایشان بگذشت\nبا عذاری چون گل شگفته و رخساری مانند ماه در میانه دینو پرے\n\nلباس ارغوانے کرده در بر تو کوئی بے سر و از لاله زیور\nدو چشم ترک و طرار کمین ساز دو ابرو بر سر هاناوک انداز\nرخش تابان ز چین زلف پر تاب چنان کاندر شب تار یک مهتاب\n\nملک او را دیده دست از طعام باز کشید و غلبه میل طبیعت بدو\nو صدق رغبت بموانست او عنان تمالک از قبضه اقتدار"}
{"book": "adl0005", "page": 271, "text": "٢٦٨\nوزمام تماسک ازکف اختیار شاه بیرون بردـ ومتوجه بزم فروز\nگشته زبان بتحسین و آفرین بکشاد بیت \n\nکای سرو خرامان و گل تازه رسیده\nنرگس کل و سرخی تو درباغ ندیده\n\nبدین آمدن درهای سرور برسینه من کشادی و ازین خرامیدن\nخرمن شکیبائی و قرارم برباددادی مصرعه ی آمدنت بخیر باد\nآنگه ایران دخت را گفت این تاج لایق فرق بزم افروز بود\nکه تو برداشتی و در اختیار کردن آن از صوب صواب بخطأ\nمیل کردی ایران دخت را غیرت عشق دامن گرفته و شعله\nآتش رشک در کانون سینه افتاده ازینسخن انفعال یافت و بخودوا\n\nبحق انها"}
{"book": "adl0005", "page": 272, "text": "۲۶۹\nطبق برنج بر سر شاه نگونسار کرد. و روی و موی ملک را بدان\nآلوده ساخت. و آن تعبیری که حکیم بر وقوع آن تعرض کرده بود هم\nمتحقق گشت - ملک را آتش غضب بر افروخت بلار\nوزیر را طلبید. و استخفافی که از و صادر شده بود باز نمود و گفت\nکه این نادانرا از پیش من بیرون برو گردن بزن - تا بدانند که\nامثال اور ا آن وزن نباشد که بر چنین دلیریها اقدام نمایند و ما\nاز سر آن گذریم - بلار وزیر ملکه را بیرون آورد و با خود اندیشه کرد\nکه درینکار مسارعت شرط نیست چه این زن در حصافت\nو ملاحت بیعدیل و در کیاست و فراست بیعدیلست. و ملک"}
{"book": "adl0005", "page": 273, "text": "۲۷۰\nاز دیدار او شکیبید ـ و ببرکت نفس پاک و یمن روی روشن او\nچندین تن از ورطهٔ هلاک خلاص یافتند ـ یمن که ملک بر من\nتعجیل انکار فرماید ـ و قطع نظر از اعتراض ملک در امثال این\nکارها شتاب نیکو نماید ـ هیچ به ازان نیست که اساس این کار\nبر تامل هسته تا بوقت سوال و جواب انفعال نیا بم\nچو قاضی بفکرت نویسد سجل انگر دزد دستار بندان بهل\nو مرا دو سه روز توقف باید کرد ـ اگر از جانب ملک پشیمانی\nپدید آید باری فرصت تدارک فوت نشده باشد ـ و اگر برین قدار\nاصراری و مبالغه رود کشتن متعذر نخواهد بود ـ و مرا درین تاخیر\nمنفعت"}
{"book": "adl0005", "page": 274, "text": "۲۷۱\n\nمنفعت کلی حاصلست. اول شوبت بقای نفسی دوم\nحصول رضای ملک اگر از قتل او نادم باشد سیوم منتی بر\nجمیع اهل مملکت که مانندا و ملکه را باقی گذاردم که خیرات او\nهمه را شاملت و آثار مبرتش شایع و کامل پس او را\nبا طایفه محرمان که خدمت حرم ملک کردند ی بخانه خود برد\nو فرمود که با احتیاط هرچه تمامتر نگاهدارند و در تعظیم و اکرام او مباد\nلازم شمارند و خود با شمشیری بخون آلوده و چون اندیشه مندان\nسر در پیش افکنده ببارگاه در آمد و گفت فرمان ملک را بجا\nآوردم و آن بی ادب را که قدم بر بساط جرات نهاده بود بسزا"}
{"book": "adl0005", "page": 275, "text": "۲۷۲\nو بقرار رسانیدم - ملک را فی الجمله سورت غضب تسکین یافته بود\nو دریای خشم را تلاطم امواج نمانده - و چون اینسخن شنید و از جمال\nو کمال و عقل و صلاح او باز اندیشید بغایت رنجور گشت و\nشرم داشت که اثر تردد ظاهر گرداند و نقص و ابرام بایگدیگر\nمتصل که حکم اجتماع نقیضین دارد از خود فرانماید پس خویشتن را\nملامت کردن گرفت و گفت این گناه تست که حلم و تانی را\nبرطرف نهادی و محجوب خود را باندک گناهی که فی الواقع درا\nن\nمحق میتواند بود عرصه تلف ساختی و بایستی که من بدینقدر جرات\nچنین حکمی نکردمی و بآب حلم آتش خشم را تسکین دادمی و مشوق\nپاره اتش"}
{"book": "adl0005", "page": 276, "text": "۲۷۳\n\nپاره آتش چو در آن پرکنند\nکو بدی شعله بر آرد بلند\n\nآدمی آتش خوردار حرف زن\nکزدم او دود نیاید برون\n\nاما چون وزیر علامت ندامت بر ناصیه پادشاه مشاهد\nنمود گفت ملک را غمناک نباید بود که تیر از شست جسته باز\nنتوان آورد و کشته را بزور وزر زنده نتوان کرد و اندوه بیفائده\nخوردن تن را نزار و دل را ضعیف سازد و حاصل آن جز رنج\nدوستان و راحت دشمنان نباشد و هرکس بشنود که ملک درین\nقضیه ملایمت ورزیدی و از سختی و خشونت منحرف گشتی\nو چون شاه ذی الرقاع بر غضب خویش مستولی بودی تا ندامت"}
{"book": "adl0005", "page": 277, "text": "۲۷۴\n\nروی نمودی. واگر فرمایدین قضیه او را بعرض رسانم. ملک فرمود\nهرآینه باز باید نمود که چگونه بوده است آن حکایت\nوزیر صائب تدبیر گفت آورده اند که در دار الملک یمن پادشاهی\nبود روشن روان. و شهریاری با رای پیر و بخت جوان. دیده‌ی\nگردون تیزگرد در مدت سیاحت مانند او افتابی بر سپهر سلطنت\nندیده. و گوش روزگار مرد ازمای بصفیر او جهانداری در عرصه‌ی مانی نشنیده\nمثنوی\nبیزم افتابی رخ افروخته بزم اثر وپای جهان سوخته\nجهانرا بداد و دهش کرد رام زمانش مطیع سپهرش غلام\n\nو این پادشاه"}
{"book": "adl0005", "page": 278, "text": "۲۷۵\n\nو این پادشاه شکار دوست بود. روزی در شکار گاهی غزل\nنشاط از چپ و راست میتاخت. و نظر عبرت بهر جانبی\nمی انداخت. دران حوالی از وحوش و طیور صیدی ندید و\nجانوریکه شکار شاه را شاید بنظرش درنیامد. ملک ازینصورت\nمتحیر وار مینگریست. قضا را خارکشی از غایت احتیاج و مسکنت\nجامه از پوست آهو پوشیده دران میدان خار بسیار زده بود و\nملک\nاز تعب آن شغل نیک مانده کشته در پهلوی سنگی تکیه کرده چشم\nگشا\nاندو بروی افتاد و گمان برد که آهوئی باشد خدنگی دلشکاف بروی\n\nمثنوی"}
{"book": "adl0005", "page": 279, "text": "۲۷۶\n\nشعله تیریکه در آورد عرق جست بران سوخته خرمن حرق\nفتنه محابای بلائی نکرد کرد خطائی و خطائی نکرد\nالقصه ملک چون بر سر شکار رسید و او را با سینه مجروح\nو با دل پرخون بدید سخت غمناک و متاسف گشت و\nبناخن ملامت چهره ندامت خراشیدن گرفت. وازان\nتهور و عجله که موجب تحسر و خجلت بود متالم خاطر گشته\nخارکن را عذر بسیار خواست و جهت مرهم بها هزار دینار\nزر سرخ ارزانی داشت. و عنان انفعال بجانب دارالسلطنه\nبر تافت بدر صومعه زاهد یکه دران شهر بعفت و عبادت مشهور بود\n\nبلکه در عالم"}
{"book": "adl0005", "page": 280, "text": "۲۷۷\nبلکه در عرصه دہر بارشاد و ہدایت موصوف و مذکر نزول\nاجلال فرمود و از زاہد استدعای نصیحتی که در دنیا فرید جاه و در\nآخرت شفیع گناه تواند بود استدعا نمود زاہد بطریق کشف\nو کرامت گفت ای ملک خصلتیکه دولت دنیا و سعادت\nعقبی را جامع تواند بود خشم فروخوردن است در وقت غلبه غصب حلم اورید\nمثنوی\nکسی کو بر فروزد آتش خشم مدار از وی طریق مردمی چشم\nغضب چون نفس توسن را کندرم عنانش واکش اینجا تا شود نرم\nملک گفت میدانم که چاشنی شربت زهر آمیز بردباری بکام"}
{"book": "adl0005", "page": 281, "text": "۲۷۸\n\nعقلی ذوقی تمام دارد فاما در وقت خشمناکی حلم را بر هوای نفس\nحاکم نمیتوانم ساخت و بهنگام اشتعال آتش خشم خود را در قید\nضبط نمیتوانم آورد زاهد فرمود که من سه رقعه مینویسم تو بدست\nامینی خاص و معتمدی صاحب اخلاص بسپار تا چون\nعلامت تغییر مزاج بر ناصیه تو مشاهده کند و نایره خشم و سگبا[؟]\nترا مشتعل بیند یکی از انها بر تو عرض کند یکن که فایده آن ظهور\nنموده نفس تسکینی پدید آید و اگر بیند که آتش غضب بزلال\nآن موعظه منطفی نشد رقعه دویم را بدرد آرد و اگر نفس سرکش\nبدان نیز رام نگردد رقعه سوم را بتو نماید امید وارم که خائله آن خشو\n\n[شفقت؟]"}
{"book": "adl0005", "page": 282, "text": "۲۷۹\n\nشفقت و ملایمت مبدل گردد و چون ظلمت خشم رانی منده\nشد هرآئینه لمعه حلم و مهربانی بجای آن خواهد آمد مصراع\nدیو چو بیرون رود فرشته درآید\nملک بے سخن خوشوقت شد و زاهد سه رقعه نوشته یکی از ملازمان\nشاه سپرد مضمون رقعه اول این بود که در محل اقتدار عنان\nاختیار در قبضه تصرف نفس اماره منه که ترا در ورطه هلاک ابدی\nابدی اندازد و فحوای مکتوب دویم آنکه بهنگام خشم برزیردستان\nرحیم باش تا بوقت عجز از یر دستان بر تو مهربان باشد و صعود کنانت\nسوم آنکه در حکم راندن از حد شرع تجاوز مکن و هیچ حال از انصاف"}
{"book": "adl0005", "page": 283, "text": "۲۸۰\nقطعه\nاگرچه حکم تو جاریست در جهانی جفا مکن که نه کاریست مدح طرا\nمناز اگر چه لبت همچو غنچه خند است که هست دریده مظلوم را زار تما\nمباش غره بمستانه سرائی دلخویش که عنقریب انی و بگذری محل گذارا\nملک زاهد را وداع کرد و بدار الملک باز آمد و پیوسته در مجلس حکم\nخصوصا در وقت خشم این سه رقعه برو عرض کردندی ۔ و او را\nملک ذوالرقاع باعتبار این رقعه‌ها گفتندی ۔ و این ملک را\nکنیزکی بود خوبروی پاکیزه خوی سرو قد ـ ماه خد ـ یاقوت لب\nسیمین غبغب کبک رفتار ـ طوطی گفتار بیت\nماه روئی"}
{"book": "adl0005", "page": 284, "text": "۲۸۱\n\nماهروئی مشکبوئی دلکشی || جانفزائی دلفریبی مهوشی\nنرگس مخمور شیفته چشم بیمار او بود ـ وعقیق یمانی دلخون شده\nلعل شکر بار او ـ خوبرویان خطه ختا در بند چین زلفش اسیر وعشوه\nفروشان کشمیری هوای سلسله جعد پرتاب و پیچش پای دل در زنجیر\nرخسار ترا تبانچه خوبیست بخیه || در شیوه دلبری ترا چیست بخیه\nجمال حال او بحال پاکدامنی تزئین یافته بود ـ وحجله حسن\nبزیور عفت و پارسائی آراسته شده ـ دل شاه بشمایل او\nچنان مایل بودی که از موانست حرم خاص و محاشقت\nدیگر جواری استبعاد نمودی عروس ملک از غیرت شأ"}
{"book": "adl0005", "page": 285, "text": "۲۸۲\nهمواره خوناب حسرت ریختی و برای دفع او از روی رشک\nوحسد هرگونه حیله انگیختی القصه غصه خود را با مشاطه حره سرای\nباز گفت واز و در باب قتل شاه و دفع کنیزک معاونت طلبید\nمشاطه گفت مرا اعلام کن که ملک از کنیزک چه خر دوست دارد\nو نظر بر کدام عضو ش بیشتر میگمارد خاتون جواب داد که بوقت خلوت\nمشاهده افتاد که بر زنخدان سیب مثال او که از غایت صفاگوئی\nآبیست نزدیک چشمه حیات معلق ایستاده یا آبی نازک که\nدست قدرت بالای ترنج غبغب نهاده بوسه میسازند زبان حال گوید\nبخلدم دعوت ای زاهد مفرما که این سیبی زنخدان غبستان ج\nمشاطه"}
{"book": "adl0005", "page": 286, "text": "۲۸۳\n\nمشاطه گفت طریق آسان یافتم در آنکه ملک را بزودی از پیش\nتوان برداشت مصلحت آنست که قدری زهر هلاهل بمن بدهی\nغیغب\nتا بتیل بیامیزم و بحجرہ کنیزک رفته خالی ازان بر حوالی ذقن و غـ\nے\nاو زنم وملک چون در حالت مستی لب بآن رساند به جات\nسرد شود و تو ازین رنج فرح یابی خاتون ازین فکر دلشاد شده\nآنچه او را بایست مهیا گردانید و مشاطه برمنوال که رقم در فرزین\nترکیبی از اخلاط حیله ترتیب داده و در حقه تزویر نهاده بوشاق\nکنیزک رفت و از سیاهکاری خالی بر ذقن آنماه زد و پارہ\nتیرہ روی را بر کنار چاه بابل جامی قرار اماده ساخت فیروز"}
{"book": "adl0005", "page": 287, "text": "۲۸۴\nبه دانه است انخال افتاده بر سُبحان یارب بخا بداری امید روزگارش\nو ملک را غلامی بود که در حرمسر اسمت محرمیت داشتی\nقضار از پس پرده محاورات خاتون و مشاطه شنید و رفتن\nمشاطه بمنزل کنیزک و زدن خال بر زنخدان او معاینه دید\nداعیه وفاداری وحق گذاری او را بران داشت که کنیزک را\nاز ان کمر خبر کند بهیچ طریق فرصت نیافت و ملک نیز در حلت\nسکر بود و کشف آن سر با او بهیچ وجه میسر نمیشد آخرالامر\nبر عادت مالوف و معهود بخوابگاه کنیزک درامده از غایت مستی\nدر خواب رفت غلام شفقت حق شناسی دامن گیر شده اهسته\nببالین"}
{"book": "adl0005", "page": 288, "text": "۲۸۵\n\nبالین کنیزک آمد و بکوشه آستین اثر نیل از ذقن او پاک کرد درینحالت\nملک بیدار شده غلامرا دید که دست بزنخدان کنیزک دراز\nکرده است حرارت همت او را بر سر آتش غضب نشاند\nباسیع چون آب قصد غلام کرد غلام از خلوتسرای بیرون فت\nو ملک از عقبش شمشیر کشیده بدر آمد معتمد خاص ایستاده بود\nورقعه ها بر دست گرفته چون ملک را متغیر دید پیش آمد و\nیکرقعه نمود در یابی خشم او از موج فرونشست دیگری عرض کرد\nآتش فتنه تسکین نیافت رقعه سوم که بموقف عرض رسید\nملک سختی صبر و سکون بخود راه داد و شربت ناخوشگوار غضب را"}
{"book": "adl0005", "page": 289, "text": "٢٨٦\nتجرع فرمود و برسبیل تلطف غلام طلبیده گفت این جرات\nچرا کردی. غلام از روی راستی صورت واقعه باز نمود ملک\nعروسرا آواز داده در تفتیش آن غدر و تحقیق آن مکر غایت مبالغه\nبتقدیم رسانید عروس انکار آن کار نموده گفت غلام دروغ\nمیگوید و من بار ها دیده ام که این فاجر نابکار با آن کنیزک مباشرت\nاین افعال اقدام نموده اما از ملک شرم میداشتم که باظهار\nآن جرات نمایم ممکن که بران حمل افتادی که بسبب رشک\nاقترانی واقع شده است و بحمدالله که ملک برای العین مشاهد\nنمود اکنون در هلاک مفسد توقف جایز داشتن سیات\nسلطانی"}
{"book": "adl0005", "page": 290, "text": "۲۸۷\nسلطانی را زیان دارد و غضب چون بموقع واقع کردد بمراتب\nاز حلم بهتر خواهد بود بیت\nخار کر بحر سوختن شاید در گریبان نهی نه نیک آید\nملک بجانب غلام نکریست - غلام گفت ای شاه کامران\nو واسطه امان زمان امکان دارد که هنوز قضیه این نیل در حقه مساط\nباشد اگر بحضور او مثال مبارک ارزانی دارند که بکلی این شبها\nزایل کردد ملک بفرمود تا مشاطه را با حقه حاضر کردانیدندان\nقدری ازان نیل بوی خورانیدند خوردن همان بود و مردن هما\nچون حقیقت بر ملک منکشف گشت عروس را بند کرده غلاما"}
{"book": "adl0005", "page": 291, "text": "۲۸۸\n\nخط آزادی داد و امارت برخی از بلاد آن مملکت بوی تفویض فرمود\nو آن پادشاه جهان پناه چون چهره حال خود را بمجلیه حلم آراسته ملساخت\nمضرت مشاطه بدو نرسید و ببرکت بردباری از ضرر آن بیگانه\nایمن گشت و چنان سری خطیر بر وی آشکارا شده بر حال دوست\nو دشمن وقوف یافت و آین مثل بدان آوردم\nتا در آئینه ای روشن ملکان انیصورت جمال نماید که پادشاهانرا در\nهیچ کار تعجیل نباید نمود و بی تامل و تفکر حکمی امضا نباید فرمود\nقطعه\nحکم سلطان بسان آتش و آب در دمی عالمی خراب کند\nپس نبین حکم را روا نبود که شد از روی اضطراب کند\nطرفه"}
{"book": "adl0005", "page": 292, "text": "۲۸۹\nملک گفت مراخطائی افتاد و کلمه در حال خشم بر زبان\nباری بایستی که تو دران چنانچه لایق حال ناصحان باشد تاملی\nبجای آوردی و از تو غریب نمود که خفت ورزیده همچنان\nبنیظیر را هلاک گردانیدی وزیر جواب داد که ملک را\nاز جهت یکزن چندین فکرت بضمیر مبارک راه نباید داد\nتا از تمتع صحبت خدمتگاران دیگر که در حرمسراند باز نماند بیت\nگر سرو برفت نارون هست در لاله ماند یاسمن است\nملک را از فحوای کلام وزیر چنان مفهوم شد که ایران خبث\nگشته آه از نهاد وی برآمد و در گرداب اندوهی افتاده با خود می گفت فردا"}
{"book": "adl0005", "page": 293, "text": "۲۹۰\nخوش سوز باز غمش ای سینه چاک زی همین کار میان بسته ببرخواسته را\nدریغ آن رونق گلزار جوانی که چون عهد گل اندک زندگانی بود\nحیف از ان نهال ریاض کامرانی که بآفت خزان هجران بی برک و نوا\nگشت\nقطعه\nسر بالاتی در خاک غربت دریغ زیر خاک آن گهر پاک در یتیم دریغ\nجای آن بود که جای تو بود در دیدم داشتی جای تهی در خاک غربت دریغ\nپس روی بوزیر کرد و گفت اندوهناک شدم بهلاک اینجوان تخت\nوزیر جواب داد که سه تن همیشه اسیر اندوه اند و بسته بند غم با شند\nاول آنکه همت بر بدکاری مصروف دارد دوم آنکه در آن\nقدرت"}
{"book": "adl0005", "page": 294, "text": "۲۹۱\nقدرت نیکوکاری بجای نیارد سوهم انکه ناندیشید کاری کند\nو عاقبت آن بندامت کشد ملک گفت ای بلار درخون\nایران دخت توقف نکردی و بسعی باطل تو هلاک شد دی\nجواب داد که سعی ستن باطلست اول شخصیکه جامه نفیس\nپوشد و شیشه کری کند دوهم گازریکه بالباس تکلف در میان\nآب ایستد وجامه شوید سوهم بازرگانی که زن نیکو بدست آرد\nو اورا در وطن گذاشته سفر دور دست اختیار کند و من در خوی\nوی سعی نکردم بلکه فرمان ملک را امتثال نمودم و درینباب\nملامت عاید بدانحضر تست که با انکه تامل او از خواتم کارها"}
{"book": "adl0005", "page": 295, "text": "۲۹۲\nقاصر نباید و نظر بصیرتش بعواقب امور محیط گردد و در نیشا\nرای ثاقب را از ملاحظه معزل و فکر صائب را از تدبیر مهجور گرداند\nمثال شاه بایستی که از روی خرد بود و از رخی دبوحی پنهادی نو\nملک گفت از ینمخن در گذر و دران باب فکری کن\nکه مرا آرزوی دیدار او اند و هگین دارد و چاره این کار نمیدانم\nکه بر چه وجه توان ساخت وزیر گفت دست تدارک\nبدا من این کار نرسد و درین قضیه پشیمانی سودند هد و هر که\nنا اندیشیده در مهمی خوض نماید و کاریرا که دران ندامت یا فین با\nمباشر گرد دبدان سد که بدان کبوتر رسید ملک فرمود که چگونه بود ان\nمخابر"}
{"book": "adl0005", "page": 296, "text": "۲۹۳\nحکایت\nگفت آورده اند که جفتی کبوتر در اول تابستان دانه چند فراخنم آورد\nو در گوشه جهت زمستان ذخیره نهادند و آن دانهانم داشت\nچون تابستان بآخر رسید حرارت هوا اثر کرده دانها خشک شد\nبود\nاز آنچه بیشتر بودی کمتر مینمود کبوترنر درینوقت ها از خانه غایب\nچون باز آمد و دانه را اندک دید جفت را ملامت آغاز کرک گفت\nکه این دانهها جهت قوت زمستان نهاده بودیم که چون شتد\nسرما پدید آید و از کثرت برف دانه در صحرا نماند بدان گذرانیم\nو درین اوقات که در کوه و دشت چینه یافت شود تو ذخیره را"}
{"book": "adl0005", "page": 297, "text": "۲۹۴\n\nچرا خوردی از طریق خرم انحراف ورزیدی آخر نشنیدی که حکما گفته اند\nکنونکه برگ و نوائیست چیدن ذخیره بنه از بهر بینوائی خویش\nکبوتر ماده گفت ازین دانهامن نخورده ام و هیچوجه در ان تصرفی\nنکرده کبوتر چون دانه کمتر میدیدانکار او را باور نداشت پی میزد\nتا سپری شد پس در فصل زمستان که بارانها متواتر گشت واثا\nرطوبت بر در و دیوار ظاهر شد دانه نم کشید و بقرار اصل بازیافت\nنروقوف یافت که سبب نقصان چه بوده جزع کردن گر\nو در فراق یار غمگسار نالیدن اغاز کرد و بزاری میگریست و میگفت\nمهاجر روی صعبت صعبتر انکه پشیمانی سود نخواهد داشت\nبطریقی"}
{"book": "adl0005", "page": 298, "text": "۲۹۵\n\nبکار خویش تامل نمای کز تعجیل\nزیان کنی و کسی از زیان ندارد سود\n\nو فایده تمثیل آنست که مرد عاقل باید که در عقوبت\nشتاب ننماید و چون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد ملک گفت\nاگر من در قول شتاب کردم تو نیز در فعل تعجیل نمودی و مرا در\nرنج افگندی وزیر گفت سه تن خود را در رنج اندازند یکی آنکه\nدر مصاف از خود غافل شود تا زخم گران یابد دویم آنکه وارث\nندارد و مال از وجه حرام جمع کند تا بتاراج حوادث ببرند و و بال\nبر و باقی ماند سیوم آنکه پیر مرد یکه زن نابکار و جوان در عقد آرد\nو دل درو بندد و آن زن هر روزه مرگ او را از خدا میخواهد و با او"}
{"book": "adl0005", "page": 299, "text": "۲۹۶\nنمیسازد ملک گفت ازین عمل بر تهتک و شتاب زدگی تو\nدلیل کند وزیر جواب داد که تهتک بحرکات و سکنات\nدوکس ظاهر گردد یکی انکه مال خودنزد بیگانه ودیعت نهد\nدوم انکه ابلهی را در میان خود و خصم خود حکم سازد و من در نیکار\nتهتک نورزیده‌ام غایتش اینکه در امضای فرمان شما متابعت\nجسته ام ملک گفت مرا جهت ایران دخت غم بسیار است\nوزیر جواب داد که بهت پنج نوع زنان غم خوردن روا باشد\nیکی انکه اصلی کریم و ذاتی شریف و جمالی زیبا و عفافی کمال\nدوم انکه دانا و بردبار و مخلص و یکدل باشد سوم انکه در سینه\nبوار ضمیر"}
{"book": "adl0005", "page": 300, "text": "۲۹۷\nابواب نصیحت ورزد. و در حضور و غیبت مشفق بود چهارم\nانکه در نیک و بد و خیر و شر موالفت و انقیاد را شعار و دثار\nخود سازد پنجم انکه خجسته فال و مبارک نفس بود. و یمن قدم او\nبر شوهر ظاهر گردد. و ایران دخت بدین همه صفتها آراسته بود\nاگر ملک برای او اظهار ملال کند محق خواهد بود چه بی یار\nوفادار نه از عمر لذتیست. و نه در زندگانی راحتی فرد\nذوقی چنان ندارد بیدرد زندگانی بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد\nملک گفت ای بلار در سخن دلیری میکنی و از ادب تجاوز\nمینمائی. و چنان پندارم که از تو دوری لازم است وزیر گفت"}
{"book": "adl0005", "page": 301, "text": "۲۹۸\nاز دو تن دوری پسندیده افتد یکی آنکه نیکی و بدی یکسان پندارد\nو ثواب و عقاب عقبی را نابود انگارد دوم آنکه ظاهر را\nاز نواهی و باطن را از ملاهی پاک ندارد ملک گفت ما\nچشم تو حقیر مینمائیم که در ادای این کلمات جرات جائیز میمرئی\nوزیر گفت بزرگان در چشم سه طایفه سبک نمایند اول بنده\nگستاخ که گاه و بیگاه در نشست و برخاست و شام و چاشت\nبا خواجه برابر نشیند و خواجه نیز با وی هزل کند و فحش دوست دارد\nدوم بنده خاین که بر اموال خواجه مستولی گردد و دست تصرف\nدر ان بکشاید چنانچه اندک مدتی را مال وی از مال خواجه برگذرد\nو خود را"}
{"book": "adl0005", "page": 302, "text": "۲۹۹\nو خود را بر ولی نعمت راح داند سوم بنده که بی استحقاق\nمحل اعتماد گردد و بر اسرار خواجه واقف گشته بدان مرتبه مغرور\nشود ملک گفت من ترا آزمودم و نا آزموده بهتر بودی\nوزیر جواب داد که هشت کس را نتوان آزمود الا در هشت موضع\nشجاع را در جنگ و بزرگر را در زراعت و بزرگانرا در زمان غضب\nو بازرگانرا هنگام حساب و دوست را در وقت حاجت\nو مردم اصیل را در ایام نکبت و زاهد را در احراز ثواب آخرت\nو عالم را هنگام تقریر و مباحثه حاصل الامر چندانچه ملک\nمفاوضات کراهیت آمیز با وزیر میفرمود وزیر جوابی متین"}
{"book": "adl0005", "page": 303, "text": "٣٠٠\n\nازسنان زهر آب داده باز میداد- و سخنی در حدت چون شمشیر\nالماس بردم او نهاده میگفت- و ملک بطریق حلم تحمل نموده\nآن شربتهای ناخوشگوار را نوش میکرد شعر\n\nتحمل کند هر کرا عقل هست\nبمقعلی که خشمش کند زیر دست\n\nتحمل چوزهرت بنماید نخست\nولی شهد گردد چودر طبع رست\n\nعاقبت زبان ثناگوئی بکشاد و گفت سایه دولت\nظل الله بر مفارق عالمیان پاینده باد- و افتاب ابهتش\nاز اوج شرف و ذروه عظمت تابنده- من بنده که باقدام\nجرات بساط مباسطت می پیمودم و در تصدیع جناب\n\nامیرالامراء"}
{"book": "adl0005", "page": 304, "text": "۳۰۱\nبرمزید ابرام اقدام می نمودم جهت امتحان ذات ستوده صفات\nیودم\nوالمته لله تعالی اگر کسی شبیه ملک طلبد از مثل او نشان جوید مصرعه\nجز در آئینه و آبش نتوان یافت نظیر\nبزرگوار ذاتیست بجمال حلم و مکنت آراسته و این چه نقش نفیسینست\nبزینت صبر و وقار و خوشخویی متحلی گشته و هر آینه بزرگواری چنین\nشخصی را مسلم بود و نام بزرگواری برمثل چنین نامداری اطلاق افتد\nمثنوی\nبزرگی بناموس و گفتار نیست بلندی بدعوی و پندار نیست\nازان نامورتر کسی را مجوی که خوانند خلقش پسندیده خوی"}
{"book": "adl0005", "page": 305, "text": "۳۰۳\nملک گفت ای بلار تو نیکو دانی که من بنای کار خلافت\nبر مرحمت و رافت نهاده ام و اساس شهریاری برشفقت و\nو کم آزاری وضع کرده- و اگر گاهی بتادیب جمعی که از روی شوخی\nاتند\nتمردی اظهار کنند یا بتلویح و تصریح در مقام معارضه و موازنه\nاشارتی صادر گردد بجهت محافظت آداب جهانداری\nتت\nو تمهید قاعده پادشاهیست یکی نه وسعت پایه همت عالیه یر\nقطعیه\nنه دران مرتبه است که تحریک امثال این سخنان موج خشم را در\nمن بیدم که به باد بلرزد بر یا ن کاهم که بکاپرش از شعله نا\nیانه کوم که بال بصدا مروانه بر که بگرید هوایی صدبا\nمی دیها"}
{"book": "adl0005", "page": 306, "text": "٣٠٣\nو من در حکم قتل امیران دخت بی اختیار بودم گفت اند\nالجواد قد یکبُویعنی مصرعه اسپ خوشر فتیز که کاهی سکند میخورد\nاست نیز رفتار کاهی شمی افتد برومی\nوزیر گفت این نوع حکم نادر بود النَّادِرُ كَالمَعدُومِ\nوحلم امرور تدارک آن کرد چه در هیچ تاریخی نشان نداده اند که\nشاهی کامگار و والی صاحب اقتدار با شمشیری بران و حُکمی\nروان بر مسند شوکت نشسته باشد و بنده جرس کار در مقام خُوَا[؟]ری\nبپای ایستاده سخنان بیجا با گوید و قدم از اندازه خود فراتر نِهاد[؟]\nآنچه خواهد بزبان آرد مانع اقامت رسم سیاست جُز حلم عَظِیم\nو عفو عَمیم چه تواند بود مصرعه هر چند گنه بیش کنم لطف تو بیش ا[ست]"}
{"book": "adl0005", "page": 307, "text": "۳۰۴\n\nملک گفت چون بنده بگناه خویش معترف گردد\nو آثار جرم در صفحات حالات خود معاینه ببیند هر آئینه در مقام اعتذار\nخواهد بود و مردم کریم را از قبول عذر چاره نیست مصرع\nوالعذر عند کرام الناس مقبول\n\nوزیر گفت ای ملک من بگناه خود اعتراف دارم گناه من\nآنست که در امضای فرمان ملک تاخیری جایز داشته ام\nو کشتن ایران دخت را موقوف گردانیده و از بیم انتقام\nهول انگیز و هیبت این خطاب عتاب آمیز اندیشیده در قتل او\nتعجیل نکرده اکنون حکم و فرمان ملک راست فرد\nلطف"}
{"book": "adl0005", "page": 308, "text": "۳۰۵\n\nگر لطف پنهانی و گشنیز مر گردون نهاد دام چو اسیران بچنگ تو\nچندانکه ملک اینسخن استماع فرمود دلایل فرح و ابتهاج و شواهد\nمسرت و ارتیاح برناصیه مبارکش ظاهر گشته رایت ادای\nمحامد الهی باوج علیین رسانید و سجدات شکر نامتناهی\nبجا آورده نعره شادی از ذروه سپهر برین گذرانید و قطعه گفت\nمژده ای بخت که مقصود در باز آمد بتن خسته دلان جان دگر باز آمد\nانکه چون غنچه بپوش لب جانخب شده ام رخ دولت ز گل افروخته باز آمد\nپس بفرمود که عجب مانده بودم در انکه سخن بوجهی میراندید\nکه هلاک ایران دخت مفهوم میشد و من صدق اخلاص"}
{"book": "adl0005", "page": 309, "text": "۳۰۶\nو مناصحت تو میشناختم و میدانستم که در امضای آن توقفی\nخواهی کرد وزیر جواب داد که مفاوضه من بنابران بود که تا\nعزیمت ملک را نیکو بشناسم و بنگرم که از ان حکم نادم است یانے\nاگر شما را بر همان عزم قتل اومی یافتم غائبانه بدان مهم میشتافتم\nاما چون دیدم که خاطر با بقای او مایل ترست گناه خود اظهار\nکردم و عذر تاخیر را تقدیم نمودم ملک فرمود که خرم و کیا\nدر ینباب ظاهر تر گشت و اعتماد بر ذهن و فراست تو بیفزود\nو خدمتی که بجای آوردی در معرض قبول افتاد و ثمرات آن\nمرحند زودتر بتو خواهد رسید اینساعت باستظهار تمام بیاید\nو معدلت"}
{"book": "adl0005", "page": 310, "text": "۳۰۷\n\nومعذرت فراوان بایران دخت باید رسانید و التماس\nآمدن او که کلید ابواب حصول امانی وسرمایه وصول\nفرح و شادمانی همان تواند بود بنحو ترویجی نمود بیت\nبیا که وصل ترا از خدا همیخواهم بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم\nبلار از نزدیک ملک بیرون آمد و ایران دخت را بشارت\nنجات و بشارت وصال رسانید فرد\nدلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره کشا آورد\nایران دخت مثال حضور را امتثال نموده بخدمت ملک\nشتافت و شرط بندگی بجای آورد. و زبان منت داری"}
{"book": "adl0005", "page": 311, "text": "۳۰۸\nو شکر گذاری بر کشاد. ملک گفت این منت از بلار باید است\nکه شرط مناصحت بجا آورد. و در ادای این عزیمت ثانی فرمود\nبلار گفت مرا بحال حلم و رافت خسروانه و فرط کرم و رحمت\nبیکرانه وثوقی تمام بود. و این تامل بسبب آن وجود گرفت\nو اگر نه بنده را در فرمان سلطان توقف چگونه روا بود ملک\nفرمود که ای بلار قوی دل باش که دست تو در مملکت ما\nگشاده است و فرمان تو در نفاذ فرمان ما برابری یافته است\nدر هر چه کوئی و کنی از حل و عقد و امر و نهی اعتراضی نخواهد رفت\nبلار جواب داد که سوابق عنایت و میامن عاطفت پادشاهانه\nافزون"}
{"book": "adl0005", "page": 312, "text": "۳۰۹\n\nبر خدمت بندگان رجحان دارد. واگر هزار سال عمر یابم از هزار\nیکی آنرا شکر نتوانم گذارد بیت\n\nبا انکه بصد زبان براید سوسن کی شکر بهار را تواند کردن\n\nاما حاجت بندگان آنست که ازین پس در کار ها تعجیل ننماید\nتا صفای عاقبت از کدورت ندامت سالم ماند ملک\n\nگفت این مناصحت را بسمع قبول اصغا فرمودیم. و در\nمستقبل بی مشاورت واستجازت مثال نخواهیم داد\nپس وزیر وایران دخت را خلعت گرانمایه داد. و از کلبه مقاربت\nبحجله مواصلت خرامیده مجلس طرب بیار است بیت"}
{"book": "adl0005", "page": 313, "text": "٣١٠\n\nیکی معبر جشنی آراستند گلستان عشرت بپیراستند\nساقی زیبا از ساغر سیمین می صافی در کام حریفان میریخت\nو باده خوشگوار نهال نشاطرا در جویبار سینه آب میداد است\nچندا باده نشاط آمیز کرده بازار لهو و عشرت تیز\nمطرب خوش آواز بآهنگ نوای هرگونه رود و ساز\nمرغ دلا در اهتزاز آوردی و نغمات اغانی نوید عیش شادما نی\nاشارت کردی لطافت دستان عود نغمه هزار دستان مینمود\nو ناله دلکش چنگ از آئینه سینه مستان زنگ میزد و دلشوق\nمغنی چوزهره به شکر پی صراحی درخشنده چون مشتری\n\nبقانون"}
{"book": "adl0005", "page": 314, "text": "۳۱۱\nبقانون نواطی بکردورا بنوعی که طبع فریننده حوراست\nبقیه آن روز و تمام شب را بعیش و طرب گذرانیدند بیت\nچو روز دگر صبح گیتی فروز بغیر وزی آورد شب را بروز\nملک بار عام داده بر تخت عدالت قرار گرفت و بلاریو\nشرط خدمت بجای آورده باصالت خود و وکالت\nاهل و اولاد ملک از براهمه داد طلبید و تعبیر خوابهائیکه بونط\nمذکور تقریر کرده بودند تکرار کرد و حکم سلطانی برانموجب شرف\nنفاذ یافت که کاریدون حکیم را حاضر گردانیدند و نکال\nعقوبت براهمه را بر رای حکیم تفویض فرمود کاربدون"}
{"book": "adl0005", "page": 315, "text": "۳۱۲\nصواب چنان دید که بعضی را بر دار کشیدند و جمعی را در پای\nفیل افگنده با خاک رهگذر یکسان ساختند و گفت جزای\nخائنان و سزای غداران این است میشنوی\nهران کو ستم خنجری برکشید\nفلک هم بدان خنجرش سر برید\nچو سندان کسی سخت رویی نکرد\nکه خایسک تادیب بر سر نخورد\nبعد از دفع دشمنان شاه حکم ممالک را با وزیر گذاشت و خود\nبا ایران دخت بمعاشرت پرداخته داد کامرانی بداد فرد\nشب عشرت غنیمت دان و او خوشدلی بستان\nکه در عالم نمیداند کسی احوال فردا را\nاین داستان"}
{"book": "adl0005", "page": 316, "text": "۳۱۳\n\nاینست داستان فضیلت حلم و ثبات و ترجیح آن\nبر دیگر اخلاق و عادات ملوک و سلاطین و بر خردمندان\nپوشیده نماند که فایده از بیان این حکایت اعتبار خوانندگان\nو انتباه شنوندگانست تا بتجربت متقدمان و اشارات\nحکیمانرا نمودار کار خود سازند و مصالح دین و دنیا و بنا\nکارهای امروز و فردا را بر قاعده حکمت و اساس کیاست\nنهند و از تهور و تهتک بجانب وقار و بردباری گرایند\nو هرکه بعنایت ازلی اختصاص یابد بمراتیه فرق همتش بتاج\nتواضع زینت خواهد گرفت و کتب منقبتش برواج حلم"}
{"book": "adl0005", "page": 317, "text": "۳۱۴\nزیور خواهد پذیرفت. چه تواضع و حلم دشمن را دوست گرداند\nو دوست را بمرتبه اقربا رساند قطعه\nباحلم با تواضع اگر همنشین شوی اغیار تو شود بوفا یار غار تو\nبا هیچکس ز خلق خداد شمنی مکن تا بر مراد دوست رود پرورگار تو\nخاتمۀ الطبع\nالحمد لله والمنه که این کتاب نایاب و این نسخه لاجواب\nاعنی کتاب منتخبات انوار سهیلی مسمی بآئینه جهان نما\nکه هر حرفش سهیلیست تابان و هر سطرش سلک گوهر\nدرخشان - در عهد معدلت مهد تقویت دهنده دین مبین\nبه نام امینین"}
{"book": "adl0005", "page": 318, "text": "۳۱۵\n\nسید المرسلین حضرت ضیاء الملة والدین الامیر\nابن الامیر ابن الامیر امیر عبد الرحمن خان غازی\nخلد الله ملکه وسلطانه به نفس نفیس خود در مجالس خلوت کتا\nمزبور را بعد از مطالعه مکرر منتخب فرمودند ـ از شروع کتاب\nتا صفحه یکصد و چهل و چهارم در حین حیات گل محمد خان\nمغفور مهتمم سابقه از تحریر بر آمده و نجایش آن چاپ شده بود\nواز سبب لاحق شدن مرض وبا که در دارالسلطنه پیدا شده بود\nو مدت قریب چهار ماه کم و بیش مرض مذکور امتداد داشت\nو مهتمم مذکور برضای حق پیوست ـ و بعد از تسکین مرض وبا"}
{"book": "adl0005", "page": 319, "text": "۳۱۶\n\nکه این نیازمند درگاه حضرت منان محمد زمانخان بارکزی\nمحمد زئی نے دوم برادرمم سابقه مذکور از حضور مرحمت ظهور\nمنصب جلیله مهتمی سرافراز شدم از صفحه یکصد و چهل و پنجم\nتا آخر کتاب باهتمام تمام و سعی مالاکلام این راجی رحمت\nرحمت بقلم رسیار قم منشی حیدر علی خان احراری از شروع کتاب\nتا آخر کتاب بتاریخ یوم پنجشنبه بیستم شهر شعبان المعظم\nسنه یکهزار و سه صد و هجده هجری نبوی در مطبع\nدار السلطنه کابل بپو راختتام رسیده\nحله طبع در بر کرد"}
{"book": "adl0005", "page": 320, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl0005", "page": 321, "text": "[BLANK PAGE]"}
